ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان قراردادی:صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد3/ حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:15ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۴۵، ۴۶، ۴۷، ۴۸، ۴۹، ۵۰، ۵۱، ۵۲، ۵۳، ۵۴، ۵۵، ۵۶، ۵۷، ۵۸، ۵۹ .
شابک:۹۰۰۰۰۰ریال:دوره978-964-2939-60-2: ؛ ج.۱978-964-2939-61-9: ؛ ج.۲978-964-2939-62-6: ؛ :ج.۳978-964-2939-63-3: ؛ :ج.۴978-964-2939-64-0: ؛ :ج.۵978-964-2939-65-7: ؛ :ج.۶978-964-2939-66-4: ؛ :ج.۷978-964-2939-67-1: ؛ :ج.۸978-964-2939-68-8: ؛ :ج.۹978-964-2939-69-5: ؛ :ج.۱۰978-964-2939-70-1: ؛ :ج.۱۱978-964-2939-71-8: ؛ : ج.۱۲ 978-964-2939-72-5 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-91-6 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-92-3 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-93-0 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره:BP۲۶۷/۱/ع۸ص۳۰۴۲۲۲۵ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۷۷۲
شماره کتابشناسی ملی: ۱۹۸۱۷۱۷
تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد3
حسین انصاریان
بسم الله الرحمن الرحیم
استاد حسین انصاریان
ادامۀ دعای 2 (در صلوات بر رسول خدا صلی الله علیه و آله)
و بیان اوصاف آن حضرت
[«4»کَمَا نَصَبَ لِأَمْرِکَ نَفْسَهُ «5»وَعَرَّضَ فِیکَ لِلْمَکْرُوهِ بَدَنَهُ «6»وَکَاشَفَ فِی الدُّعَاءِ إِلَیْکَ حَامَّتَهُ «7»وَحَارَبَ فِی رِضَاکَ أُسْرَتَهُ «8»وَقَطَعَ فِی إِحْیَاءِ دِینکَ رَحِمَهُ «9»وَأَقْصَی الأَدْنَیْنَ عَلَی جُحُودِهِمْ «10»وَقَرَّبَ الأَقْصَیْنَ عَلَی اسْتِجَابَتِهِمْ لَکَ «11»وَ وَالَی فِیکَ الأَبْعَدِینَ «12»وَعَادَی فِیکَ الأَقْرَبِینَ]
چنانکه جانش را برای فرمانت به زحمت انداخت و بدنش را در راه وجود مقدّست در معرض ناراحتی قرار داد و در دعوت به سوی تو، آشکارا با خویشان و نزدیکانش رو در رو قرار گرفت و در مسیر خشنودیت با اشخاص خانوادهاش جنگید و در راه برقراری دینت، از خویشاوندانش برید و نزدیکترین بستگانش را به سبب انکارشان، از خود دور کرد و دورترین را به علت پذیرفتن دین تو، به خود نزدیک فرمود. با بیگانهترین مردم، به خاطر تو دوستی ورزید و با نزدیکترین خویشان، به هوای تو دشمنی کرد.
حضرت سجاد علیه السلام در فراز «کَمَا نَصَبَ لِأَمْرِکَ نَفْسَهُ» اشاره به انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله به مقام نبوّت دارد. در آنجا که خداوند تعالی میفرماید:
مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللّهِ » (1)
محمد صلی الله علیه و آله فرستاده خداست.
مقام نبوت، از سوی خداوند انتصابی است. و علاوه بر زیبایی ظاهری و سلامت جسمی، شخص منتخب باید دارای بهترین صفات پسندیده و اخلاق فاضله باشد.
تا در میان مردم از هر جهت سرآمد و ممتاز باشد. حضرت محمد صلی الله علیه و آله پیش از بعثت به طهارت روح و عصمت در عمل و جامع فضایل انسانی از جمله جوانمردی، خوش اخلاقی، بردباری، راستگویی، امانتداری شناخته شده بود. و این ارزشهای اخلاقی تا زمان انتصاب رسمی او به مقام رسالت، ادامه یافت. سپس خداوند بار امانت بزرگ رسالت و اجرای تکالیف حق را به دوش پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نهاد.
یَاأَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً * وَ دَاعِیًا إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِوَ سِرَاجًا مُّنِیرًا » (2)
ای پیامبر ! به راستی ما تو را شاهد [ بر امت ] و مژدهرسان و بیمدهنده فرستادیم. * و تو را دعوت کنندۀ به سوی خدا به فرمان او و چراغی فروزان [ برای هدایت جهانیان ] قرار دادیم.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از نجیبان و برگزیدگان آفرینش بود. او پیشوای رحمت عالمیان بر مردم مؤمن و کافر و منافق شد که به خیر و نیکی رهبری مینمود.
وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ » (1)
و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
تا جایی که جبرئیل از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: آیا از رحمت خدا هم چیزی نصیب تو گردید؟ فرمود: بلی، من از عاقبت خود میترسیدم که مبادا کارم به شقاوت ختم شود. از برکت بعثت و نزول آیات قرآن به اراده الهی آرامش خاطر یافتم و فهمیدم جایگاه و نفوذ من در بارگاه قرب الهی همواره محفوظ خواهد ماند. و به دلیل این اطمینان خاطر بود که در برابر کافران و مشرکان ایستادگی مینمود. و خداوند و دانایان را شاهد بر این مطلب قرار میداد.
وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ » (2)
کافران میگویند : تو فرستاده [ خدا ] نیستی. بگو : کافی است که خدا [ با آیات محکم و استوار قرآنش ] و کسی [ چون امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ] که دانش کتاب نزد اوست، میان من و شما [ نسبت به پیامبریام ] گواه باشند.
به هر حال حضرت رسول اکرام صلی الله علیه و آله برای رسالتی عظیم که هدایت مردم و بشارت به بشر بود برگزیده شد؛ هر چند بسیاری از مردم دنیا هنوز هم در خواب غفلت و نادانی به سر میبرند.
وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیراً وَنَذِیراً وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ » (3)
و ما تو را برای همه مردم جز مژدهرسان و بیم دهنده نفرستادیم، ولی بیشتر مردم [ به این واقعیت ] معرفت و آگاهی ندارند.
اولین مرد مؤمن به رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، شهادت میدهد و حقیقت را چنین بازگو میکند:
وَاَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ ، ارْسَلَهُ بِالدِّینِ الْمَشْهُورِ ، والْعَلَم الْمَأثُورِ وَالْکِتابِ الْمَسْطُورِ وَ النُّورِ السّاطِعِ، وَ الضِّیاء الّلامِعِ، وَ الْاَمْرِ الصّادِعِ. (1)
و شهادت میدهم که محمد بنده و رسول اوست، و او را به آئینِ مشهور، و نشانۀ معروف، و کتاب مسطور، و نور درخشان، و چراغ فروزان، و دستور روشن و آشکار به سوی مردم فرستاد.
جایگاه تکلیف رسالت شایسته شخصیتی بود که نزد حق دارای شرافت و منزلت رفیع بود.
امام صادق علیه السلام در این زمینه میفرماید:
اِنَّ اللّهَ کَلَّفَ رَسُولَ اللّه صلی الله علیه و آله مالَمْ یُکَلِّفْهُ أَحَداً مِنْ خَلْقِهِ کَلَّفَهُ أَنْ یَخْرُجَ عَلَیَ النّاسِ کُلِّهِمْ وَحْدَهُ بِنَفْسِهِ إنْ لَمْ یَجِدْ فِئَةً تُقاتِلُ مَعَهُ وَلَمْ یُکَلِّفْ هذا احَدً مِنْ خَلْقِهِ قَبْلَهُ وَلا بَعْدَه. (2)
خدای عزوجل به رسول گرامی خود تکلیفی کرد که به احدی از خلقش چنان تکلیفی نکرد و آن این بود که بعد از فرمان به جهاد و امتناع مردم از اجابت دعوت آن جناب، پیامبر را مکلف کرد که یک تنه و به تنهایی به جنگ دشمن برود هر چند که جمعیتی نیابد که با وی به قتال برود و خدای تعالی چنین
تکلیفی را به احدی از خلق نکرده، نه قبل از آن جناب و نه بعد از او .
رسول خدا صلی الله علیه و آله الگوی کاملی از اخلاق و اعمال برتر بود و این امتیاز او را بر فرزندان قریش ارزشمند ساخته بود. و شرافت ذاتی او از طینت پاک آباء و اجدادش به ارث رسیده بود. این چنین است که ابوطالب در بارۀ پیامبر فرمود:
« فرزند برادرم محمد صلی الله علیه و آله ؛ فرزند عبداللّه با هیچ یک از مردان قریش هم وزن نمیگردد مگر این که برتری دارد؛ و با احدی از آنان مقایسه نمیشود مگر این که بزرگی از آن اوست. » (1)
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه در وصف پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
حَتّی بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ شَهیداً وَبَشیراً وَنَذیراً . خَیْرَ البَریَّةِ طِفْلاً وَاَنْجَبَهَا کَهْلاً وَاَطْهَرَ الْمُطَهَّرینَ شِیمَةً وَأَجْوَدَ المُسْتَمْطَرینَ دِیمَةً. (2)
تا این که محمد صلی الله علیه و آله را گواه و بشارت دهنده و ترساننده برانگیخت. در کودکی بهترین مردم، در بزرگسالی نجیبترین انسان، در اخلاق پاکترین پاکان، و دوام جود و سخایش از همه بیشتر بود.
پیامبر در سنّ کودکی در کنار دایهاش حلیمه مورد عنایت و لطف خاص خدا بود و پیوسته با یاری فرشتگان و الهام به کارهای نیک راهنمایی میشد، در جوانی از آلودگیهای مردم دوری میکرد، در برنامههای بزم شرکت نمیکرد، شراب
نمیخورد، بتها را دوست نمیداشت، راستگو و درستکار بود. دلی پاک و فکری درخشان و فطرتی آسمانی داشت. و مردم او را امین میگفتند.
سالی یک ماه به غار حرا میرفت و با خدا راز و نیاز داشت، و در پایان ماه پیش از آن که به خانه برگردد به کعبه میرفت و طواف کعبه میکرد. در سن چهل سالگی هنگامی که در کوه حرا به عبادت مشغول بود به مقام رسالت انتخاب گردید.
آنچه زمینهساز انتخاب ایشان به مقام نبوت بود، تواضع و فروتنی بود. حتی وقتی فرشته بزرگ وحی سه مرتبه کلید گنجهای زمین را نزد پیامبر آورد و او را در انتخاب آنها آزاد گذاشت ولی در برابر، آنچه در قیامت برای او آماده شده، کاسته گردد. حضرت هر بار فروتنی کرد و تواضع در برابر حق را برگزید.
حضرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله میفرماید:
لَقَد هَبَطَ عَلَیَّ مَلَکٌ مِنَ السَّماء ما هَبَطَ عَلی نَبِیٍّ قَبْلی وَلا یَهْبِطُ عَلی أَحَدٍ بَعْدِی وَ هُوَ إسْرافیلَ وَ عِنْدِی جِبریلُ فَقَالَ: السَّلامُ عَلَیکَ یا مُحَمَّدُ ! ثُمَّ قالَ:
أَنَا رَسُولُ رَبِّکَ إِلَیْکَ، أَمَرَنِی أَنْ أُخَیِّرَ لَکَ إِنْ شِئْتَ نَبِیاً عَبْداً وَ إن شِئْتَ نَبیاً مَلِکاً، فَنَظَرْتُ إلی جِبْریلَ فَأَوْمی جِبْریلُ إلی أَنْ تَواضَعْ، فَقُلْتُ: نَبِیاً عَبْداً. (1)
فرمود : فرشتهای از آسمان به من فرود آمد که بر هیچ پیامبری فرود نیامده بود و بعد از من نیز بر کسی فرود نخواهد آمد ؛ که اسرافیل بود. و جبرئیل هم نزد من بود گفت : سلام بر تو ای محمد! سپس گفت : من فرستادۀ پروردگارت به سوی تو هستم و به من فرمان داده است که تو را بین این که خواهی پیامبری و بندگی را برگزینی و اگر خواهی پادشاهی و امیری را، مخیّر سازم.
من به جبرئیل نگاه کردم. او به من اشاره کرد که فروتنی کن. پس من گفتم :
1) (1)
پیامبری و بندگی را برگزیدم.
امام در این فراز «وَحَارَبَ فِی رِضَاکَ أُسْرَتَهُ وَقَطَعَ فِی إِحْیَاءِ دِینکَ رَحِمَهُ وَأَقْصَی الأَدْنَیْنَ عَلَی جُحُودِهِمْ وَقَرَّبَ الأَقْصَیْنَ عَلَی اسْتِجَابَتِهِمْ لَکَ وَ وَالَی فِیکَ الأَبْعَدِینَ وَعَادَی فِیکَ الأَقْرَبِینَ» به نقش خانواده در پیشرفت دین و یا جلوگیری از آن اشاره دارد.
خداوند پس از انتخاب پیامبر به رسالت؛ مرکز آغاز تحول را از خانه پیامبر قرار میدهد.
وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ » (1)
و خویشان نزدیکت را [ از عاقبت اعمال زشت ] هشدار ده.
حضرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله مأموریت یافت که از خانوادهاش شروع کند. برخی نزدیکان آن حضرت با دعوت ایشان مخالف بودند ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله بدون رعایت پیآمدهای ناگوار، از دعوت آنان دست برنداشت. روشن است که مخالفت نزدیکان اثر منفی در تبلیغ او دارد. چون مردم میگویند: اینان که از نزدیکان او هستند او را بهتر از ما میشناسند، حتی ابولهب عموی پیامبر که آزار بسیار روا میداشت در حضور مردم؛ فرزند برادرش را بیشرمانه سرکوب مینمود.
ابن عباس میگوید:
« چون آیۀ وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ نازل شد؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله کوه صفا رفت و بانگ زد: ای گروه قریش ! قریش گفتند: این محمّد است که از فراز صفا فریاد میزند.
پس، همگی جمع شدند و آن جا رفتند و گفتند: چه شده است ای محمد !
1) (1)
فرمود: اگر من به شما بگویم که در پشت این کوه گروهی سواره هستند حرف مرا باور میکنید؟ گفتند: آری، تو در میان ما متهم و بدنام نیستی و هرگز دروغی از تو نشنیدهایم فرمود: اینک من شما را از عذابی سخت بیم میدهم. ای فرزندان عبدالمطّلب ! ای فرزندان عبد مناف ! ای فرزندان زهره ! و همۀ خاندان قریش را نام برد. خداوند به من فرمان داده است که به نزدیکانم هشدار دهم و من نمیتوانم هیچ گونه سودی در دنیا و بهرهای در آخرت برای شما تضمین کنم، مگر این که بگویید:
معبودی جز اللّه نیست.
در این هنگام ابولهب گفت: هلاکت و زیان باد تو را ! برای این ما را جمع کردی؟ در این هنگام خداوند تبارک و تعالی سورۀ تبت را کامل نازل فرمود. » (1)
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً » (2)
ای مؤمنان ! خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن انسان ها و سنگ ها است، حفظ کنید.
سلیمان بن خالد گفت: « به امام صادق علیه السلام گفتم که من خانوادهای دارم که حرف مرا گوش میدهند. آیا آنها را به ایمان دعوتشان کنم حضرت فرمودند: بله، خداوند در قرآن فرموده است:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً » (3)
علامه مجلسی رحمه الله در بیان روایت میفرماید:
« قُوا » یعنی حفظ و نگهداری و جلوگیری کنید خودتان و خانوادهتان را از آتش.
اول خودتان را به صبر بر طاعت خدا و صبر بر معصیت و صبر در پیروی از شهوات و سپس خانوادهتان را:
1 - بِدُعائِهِم إلی طاعَةِ اللّهِ، دعوت آنان را به فرمانبرداری از خدا.
2 - وَتَعْلِیمِهِمْ الفَرَائِضَ، آموزش واجبات و تکالیف دین.
3 - وَنَهْیِهِمْ عَنِ الْقَبائِحِ، دور نمودن آنان از زشتیها و پلیدیها.
4 - وَحثِّهم علی أفعالِ الخَیْرِ، تشویق آنان را به کارهای نیک.
پس آیه و روایت اشاره به واجب بودن امر به معروف و نهی از منکرِ نزدیکان و دوستان است. (1)
حضرت علی علیه السلام دربارۀ پیامبر صلی الله علیه و آله که وجودش همه خیر محض برای هستی بود در نهج البلاغه میفرماید:
اِبتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضیءِ وَالْبُرهانِ الْجَلیِّ وَالْمِنْهاجِ الْبادی وَالْکِتابِ الْهادی . اسْرَتُهُ خَیْرُ اسْرَةٍ وَشَجَرَتُهُ خَیْرُ شَجَرَةٍ اغْصانُها مُعْتَدَلَةٌ وثِمارُها مُتَهَدِّلَةٌ . (2)
پیامبرش را با نوری درخشان، و دلیلی روشن، و راهی آشکار، و کتابی هدایت کننده برانگیخت. خاندانش بهترین خاندان، و شجرۀ وجودش بهترین شجره است، شجرهای که شاخههایش معتدل، و میوههایش در دسترس است.
اما پیامبر با تمام این مقامات و منزلتها از بعضی بستگان خود شکایت میکند.
او در پایان جنگ بدر کنار چاهی که کشتگان را درون آن ریخته بودند ایستاد؛ و خطاب به آنان فرمود:
بِئْسَ عَشِیرَةُ الرَّجُلِ کُنْتُمْ لِنَبِیِّکُمْ کَذَّبْتُمُونی وَصَدَّقَنِی النَّاسُ وَأَخْرَجْتُمُونِی وَآوَانِی النَّاسُ وَقاتَلْتُمُونِی وَنَصَرَنی النَّاسُ ثُمَّ: قالَ هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقّاً؟ فَقَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَنِی رَبِّیِ حَقّاً. (1)
چه فامیل بدی بودید برای پیامبرتان، شما تکذیبم کردید ولی دیگران مراتصدیق کردند. و شما مرا از وطن و خانهام بیرون کردید ولی دیگران نبوت مرا تصدیق کردند و دیگران به من پناه دادند ولی شما با من به ستیزه برخاستید و مردم دیگر مرا یاری کردند. سپس فرمود : آیا شما وعدۀ پروردگارتان را به حق یافتید، من که وعدۀ پروردگارم را دربارۀ خودم به حقیقت دریافتم.
با این حال که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله نزدیکانش را که انکار حق میکردند از خود دور میکرد و بیگانگان را که پذیرای حق بودند به خود نزدیک مینمود.
ابولهب را که عموی خود بود مورد نفرین قرار داده و سورۀ تبت در کتاب آسمانی او را محکوم نمود. ولی سلمان فارسی که از بلاد دور بود، افتخار:
سَلْمانُ مِنّا اهْلُ الْبَیْتِ. (2)
سلمان از ما اهل بیت است.
پیدا کرد.
از جمله جایگاه خانوادۀ وحی در پیشبرد رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله حکایت مباهله (1)
فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ » (2)
بگو : بیایید ما پسرانمان را و شما پسرانتان را، و ما زنانمان را و شما زنانتان را، و ما نفوسمان را و شما نفوستان را دعوت کنیم ؛ سپس یکدیگر را نفرین نماییم، پس لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
آن گاه که نصارای نجران پیشنهاد مباهله را به رسول خدا دادند. رسول اللّه صلی الله علیه و آله پاسخ داد: با شما با بهترین افراد اهل زمین و گرامیترین افراد در نزد خدا مباهله میکنم. سپس آنان را به مباهله دعوت کرد و حضرت علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و حسن علیه السلام وحسین علیه السلام از اهل بیت خویش را برای مباهله فرا خواند پس نصاری قدرت بر مباهله پیدا نکردند؛ زیرا به باطل بودن مذهب خود آگاه بودند و برای باقی ماندن در دین خود حاضر به جزیه دادن شدند.
عامر بن سعد از پدرش نقل کرده است که گفت:
وقتی آیۀ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله امیر مؤمنان، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین علیهم السلام را به نزد خویش خوانده و فرمود:
اَللَّهُمَّ هؤلاءِ اهْلی. (3)
خدایا! اینان اهل من هستند.
جملات این فراز دعا با مروری به وضع عصر جاهلیّت و اوضاع و احوال مردم عرب روشنتر میشود، به همین خاطر به طور خیلی مختصر دورنمایی از آن زمان را با هم تماشا میکنیم، تا معلوم شود رسول با کرامت اسلام در جهت تبلیغ دین با چه قومی رو به رو بوده و برای احیای دین خدا گرفتار چه مشقّات و زجرها و رنج هایی شده است.
« در آن زمان حدود یک ششم مردم عربستان شهر نشین بودند که بیشتر در نواحی جنوب، یمن و عدن و حضرموت و در قسمت شمال غربی، حیره و غسّان به سر میبردند و در حجاز هم سه شهر مکّه و یثرب و طائف وجود داشت، دیگر ساکنان عربستان اعراب صحرانشین و بیابان گرد بودند و به طور کلّی شهر نشینان عرب هم خمیر مایۀ اخلاق و روحیّات خود را از صحرانشینی و نظام قبیلهای گرفته بودند.
[
]
عرب بادیه تابع نظم و فرمانبری و تسلیم در برابر قدرت نیست، به خود و افراد قبیلهاش متّکی است و با دیگران همان میکند که ناسیونالیستهای افراطی و نژاد پرستان با دیگر نژادها و ملّتها، هر جا بتوانند کشتار، غارت، دزدی، هتک ناموس، دروغ و خیانت را نسبت به دیگران مشروع میدانند.
اعراب بدوی تابع حکومتی نبودند و نظم و سیاستی نداشتند و اساس ملیّت و جامعۀ آنان را، قبیله تشکیل میداد. قبیله مجموع چند خانواده و قوم و خویشاوند است که تحت ریاست شیخ قبیله که معمولاً کهنسالترین افراد قبیله است به سر
میبرند.
قوم و قبیله واحد مستقلّی بود که باید در همه چیز به خود متّکی باشد چون اقوام و قبایل دیگر اصولاً بیگانه به شمار میرفتند و هیچ گونه حقوق و احترامی از نظر افراد این قبیله نداشتند و غارت اموال و کشتن افراد و دزدیدن و ربودن زنان جزو حقوق قانونی آنان بود، مگر این که با قبیلهای پیمانی داشته باشند که آنهم معمولاً دیری نمیپایید که با یک جسارت کوچک از طرف یکی از افراد آن قبیله نقض میشد وبهانه برای حملۀ مجدد به دست میآمد.
بدین ترتیب افراد یک قبیله که تنها حامی و تکیه گاه خود را قبیله خویش میدانند بدان بی دریغ دل بستهاند و مسئلۀ ذکر مفاخر قبیله و بیان انتساب و شاخههای قبیله و افزون نشان دادن افراد ولو با شمارش گور مردگان خود، از بزرگترین نمودهای تعصّب قبیلهای است.
جنگ قبیلهها گاهی برای به دست آوردن چراگاهها و بیشتر زاییدۀ تعصّب و خونخواهی است.
[
]
سرزمین عربستان، انسان سخت جان و جنگجو میپروراند. روح جنگجویی را با عصبیّت جاهلی و ناسیونالیزم قبیلهای ضمیمه کنید تا ریشۀ بسیاری از خونریزیها روشن شود.
از طرفی هر قبیله، زن و مال و جان دیگران را شکار قانونی خود میداند و از طرفی قبیلهای که مورد تجاوز قرار گرفته است حاضر است برای انتقام حتّی تمام افراد قبیلۀ متجاوز را از دم تیغ بگذراند.
صحرانشینان میگفتند: خون را جز خون نمیشوید. داستان شنفره که به افسانه شبیهتر است میتواند نقش تعصّب را در خونریزیها نشان دهد. وی مورد اهانت
یکی از قبیلۀ بنی سلمان قرار میگیرد و بر آن میشود که برای انتقام، صد نفر از آنان را بکشد. سرانجام پس از مدّتها کمین کردن و آوارگی نود و نه نفر را میکشد!
ایّام عرب مهمترین حوادث جنگی عرب جاهلی را به خاطر میآورد. این جنگها معمولاً از یک برخورد سادۀ دو فرد از دو قبیله شروع میشود و گاهی همچون جنگ «بسوس» چهل سال طول میکشید تا وقتی که تقریباً مرد جنگجویی در دو قبیله باقی نمیماند و با دخالت دیگران کار به صلح میکشید.
از بزرگترین مصیبتهای یک فرد بدوی آن بود که قبیله او را طرد یا خلع کند، بدین ترتیب وی دیگر منسوب به قبیله نبود و مورد حمایت قرار نمیگرفت و هیچ قدرت و قانونی پاسدار جان و مال او نبود و در نتیجه هر کس حق داشت او را بکشد یا به بردگی بگیرد و یا اموالش را غارت کند!
غارت از راههای رسمی امرار معاش بود. چه، گفتیم اموال دیگر قبایل احترام قانونی ندارد و این رسم تقریباً عمومی بود، حتّی در بین قبایل مسیحی مانند «بَنی تَغْلِب» غارتگری رایج بود، اما در اثنای غارت حتّی الامکان خونریزی مجاز نبود.
قطامی شاعر ضمن شعری چنین میگوید:
«کار ما غارتگری و هجوم به همسایه دشمن است و گاه هم اگر جز برادر خویش کسی را نیابیم او راغارت میکنیم».
عرب جاهلی در قصاید خود کشتار و غارت دیگران را از سندهای افتخار خود میشمرد.
[
]
ازدواج خیلی زود و حتّی اغلب در سنین هشت یا نه سالگی دختر انجام میشد و رضایت پدر و پرداخت بهای عروس شرط اساسی ازدواج بود.
تعدّد زوجات بدون هیچ قید و شرطی رواج فراوان داشت. زن کالایی بود که
جزو دارایی پدر یا شوهر یا پسر به شمار میرفت و او را با اموال و ثروتی که باقی میماند به ارث میبردند، از اینرو ازدواج با زن پدر منع قانونی نداشت.
دختر دادن به افراد قبیلهای دیگر ممنوع بود، جز قریش که حق داشتند از سایر قبایل دختر بگیرند.
دیگر از طرق مشروع تصرّف زن این بود که مثلاً با مرد دیگری از قبیلۀ دیگر برخورد کند که وی با زن خود باشد و بر سر به دست آوردن آن زن جنگ کند، اگر غالب شد زن را اسیر گرفته و بی هیچ قید و شرطی او را تصرّف کند.
بعضی از قبایل عرب مخصوصاً بنی اسد و تمیم دختران خود را زنده به گور میکردند!
[
]
بت پرستی دین رایج عرب بود و به صورتهای گوناگون در بین آنان نفوذ داشت.
دامنۀ بت پرستی آن چنان توسعه پیدا کرد که بتهایی به شکل حیوان و گیاه و انسان و جنّ و فرشته و ستارگان ساخته میشد و حتّی سنگ مورد پرستش بود.
«لات» در طایف به صورت سنگی چهار گوش بود و نزدیک طایف چمن و چراگاه خاص داشت که حرم بود و قطع درخت و شکار و خونریزی در قلمرو آن روا نبود و مردم مکّه و دیگران به زیارت آن میرفتند.
«عُزّی» خدای بسیار عزیز که معادل ستارۀ زهره بود در نخله، شرق مکّه قرار داشت و پرستش میشد و بیش از دیگر بتها اعتبار داشت. حرم عُزّی از سه درخت تشکیل شده بود و قربانی انسان بدان تقدیم میشد.
«مَنات» خدای قضا و قدر بود و معبد آن سنگی سیاه در قُدَید بر سر راه مکّه به یثرب و مخصوص اوس و خزرج بود. این سه معبود، خدایان مؤنّث و تماثیل
ملائکه بودند.
«بَعْل» مظهر روح چشمهها و آبهای زیر زمین بود، احیاناً چاه آب پاکِ نشاط آور در صحرای خشک قابل پرستش بود.
«غار» چون با خدایان و نیروهای زیر زمین ارتباط دارد، مقدّس شناخته میشد.
بتخانۀ «غبغب» در نخله از همین جا پیدا شد.
«ذات انواط» که به آن چیزهایی میآویختند در نخله بود و سالها مردم مکّه زیارتش میکردند.
«ذوالشّری» به صورت تودهای از سنگهای تراشیدۀ سیاه چهارگوش محترم بود.
«روح زمین قابل کشت» خدای نیکوکاری است که باید قربانی به پیشگاه او نثار کرد.
«روح زمین بایر» شیطان شرور است که باید از آن بر حذر بود.
علاوه بر خدایان عمومی، هر یک از عربها در خانۀ خود صنم یا نصیبی داشتند که هر وقت به خانه میرفتند دور آن طواف میکردند و در هنگام مسافرت از آن اجازه میگرفتند و آن را همراه خود میبردند.
عربها قسمتی از میوه و محصول کشاورزی و نتیجۀ چهارپایان خود را برای بتها قرار میدادند !
«اَزلام» چوبههای تیری بودند که برای فال گرفتن و مشورت به کار میرفتند. آنها در تعیین سرنوشت مردم نقش عمدهای داشتند و حتّی در تعیین این که فرزند مشکوک به کدام پدر تعلّق دارد.
این چوبهها در برابر بت «هبل» قرار داشت و مراسم تحت نظر کاهنی انجام میشد و نیز وسیلهای برای قمار بازی با طرز خاصّی بود.
روزی امرؤالقیس شاعر معروف برای انتقام خون پدر خود با ازلام فال گرفت و سه بار نفی آمد، چوبههای تیر را به صورت بت پرت کرد و گفت: ای لعنتی ! اگر پدر
خودت را کشته بودند مرا از خونخواهی پدر منع میکردی.
از این داستان نقش ازلام و موقعیّت بت و در عین حال نفوذ بر تعصّب و انتقام را استفاده میکنیم. » (1)
« در روزگاری که ابرهای متراکم جهل و نادانی سراسر عالم بشریّت را تیره و تار ساخته بود، زشتخویی و فساد اخلاق همه جا رواج داشت، شرک و بتپرستی جایگزین یکتا پرستی و توحید گشته بود، مزدکها و مانیها به نام مذهب و آیین بر عقول و افکار مردم حکومت میکردند، هرزگی و گناه در هر جای جهان افتخار شمرده میشد، خونریزی و ستم امری عادی بود، بشریّت در پرتگاه نیستی قرار گرفته و آخرین دوران انحطاط خود را میپیمود، زنها از مزایای زندگی محروم و با آنها معاملۀ برده و حیوان میشد و به همراه شوهران مردۀ خویش به آتش میسوختند!
در سرزمین خشک و سوزان که سنگهای تفتیدهاش از خون بی کسان مظلوم طراوت مییافت و خاکهای تیرهاش از پیکر دختران معصوم زنده به گور کام میگرفت، ابوجهلها و ابوسفیانها بر جان و مال مردم مسلّط بودند.
در میان مردمی که سنگ و چوب معبودشان بود، وغارتگری و چپاول شغلشان، در پستترین شرایط میزیستند و با فقر و تنگدستی و شتر چرانی روزگار میگذرانیدند، در میان سنگهای درشت ونا هموار و مارهای پر زهر منزل داشتند، با آبی تیره و ناگوار و نانی جوین و ساخته از هستۀ خرما و خوراکی پرداخته از
1) (1)
سوسمار و ملخ به سر میبردند، با برادرکشی و قطع رحم خو گرفته تا گلوگاه در لجنزار خرافات و اوهام فرورفته بودند و بدین طریق روزگارشان سپری میشد و عمرها به فنا میرفت.
در چنین گردابی زورق زندگی سراسر ننگ بشر بدون هدف از سویی به سویی در حرکت بود، همه از زندگی خویش ناخشنود و در ظلمات حیرت و سرگردانی صبح را شام و شام را سحر میکردند،یأس و نومیدی در دلها چیره شده، شب دیجور جهل و شرک جهان را تیره و تار ساخته بود. » (1)
در چنین روزگاری رسول مکرّم اسلام مبعوث به رسالت شد و برای بیداری و بینایی مردم همراه قرآن مجید به دگرگون کردن زندگی انسان و ایجاد تغییر در تمام شؤون حیات همّت گماشت. شما فکر کنید مردمی که با شرک و بت پرستی و تقلید از گذشتگان و انواع مفاسد اخلاقی و خانوادگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خو گرفته بودند در ابتدای دعوت برای آن منبع فیض چه مشکلاتی و چه رنجها و مشقّاتی ایجاد کردند، رنجهایی که به قول قرآن مجید کمر شکن بود، ولی عنایت خدا و صبر و استقامت آن حضرت باعث شد آن همه بلا و مصیبت را برای تبلیغ دین و احیای اسلام و نشر معارف الهی تحمّل نماید.
سران قریش از دعوت مردم به خدا سخت نگران بودند، کار آنان رباخواری، فساد، تجاوز، ظلم و جمع کردن ثروت از کنار بتها بود و آیین حق و آیات قرآن و دعوت محمّد صلی الله علیه و آله مخالفت با آن همه برنامهها داشت. آنان میدانستند که اگر مردم بیدار شوند از قید بردگی و بندگی نسبت به آنان نجات پیدا میکنند و به این همه ظلم و تجاوز خاتمه داده میشود. در این صورت آنان از تمام منافع نامشروع خود
1) (1)
محروم میگردند.
ابولهب و ابوجهل و ابوسفیان و ولید و شیبه و عتبه و سایر زورمداران میدانستند که بتهای چوبی و سنگی که دست پخت کارگران ایشان است برای مردم و خود آنها سود و زیانی در امر حیات ندارد، ولی آنان بت و بتخانه را برای سرگرم نگاه داشتن مردم و بهره کشی دنیایی از بی خبران و جاهلان میخواستند.
تعطیل شدن بتخانه در حکم بسته شدن مراکز مهم درآمد بود. آنها سالها افکار مردم را به زنجیر اوهام و خرافات بسته و دریچههای جان آنان را قفل کرده بودند؛ زیرا بر اساس منطق این اقلیّت سود پرست، اکثریّت مردم باید چشم و گوش بسته و مطیع و فرمانبردار بمانند، مردم باید گمراه و ستم کش زندگی کنند، تا ابولهب و ابوجهل و ولید و دیگر قلدران در طول تاریخ با فراغت خاطر به رباخواری و مال اندوزی و فساد همه جانبۀ خود ادامه دهند، اگرمحمّد بیاید و در گوش آنان بخواند:
الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (1)
همان کسانی که از این رسول و پیامبر « ناخوانده درس » که او را نزد خود [ با همۀ نشانهها و اوصافش ] در تورات وانجیل نگاشته مییابند، پیروی میکنند ؛ پیامبری که آنان را به کارهای شایسته فرمان میدهد و از اعمال زشت بازمیدارد و پاکیزهها را بر آنان حلال مینماید و ناپاکها را بر آنان حرام میکند و بارهای تکالیف سنگین و زنجیرهها [ یِ جهل، بیخبری و
1) (1)
بدعت را ] که بر دوش عقل وجان آنان است برمیدارد ؛ پس کسانی که به او ایمان آوردند و او را [ در برابر دشمنان ] حمایت کردند و یاریش دادند و از نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند، فقط آنان رستگارانند.
آنها نمیتوانستند جملات حکیمانۀ پیامبر به خدایان قلاّبی خود را تحمّل کنند چون بدانها خو گرفته بودند، امّا ابولهب و ابوجهل و ولید که پیشرو مخالفان و سلسله جنبانان این دشمنی بودند به دیدۀ دیگری به این پیشامد جدید مینگریستند.
آنها میدانستند اگر مردم آزادی را حس کنند، دیگر بردگی نخواهند کرد، اگر بردگی از میان برود این تن پروران بیکار بدبخت خواهند شد، چه بکنند؟
از مغز کسانی که مقیاس خوشبختی را پول میدانند چه فکری تراوش میکند؟ مسلّماً فکرشان بر محور پول میگردد، پس باید دعوت محمّد صلی الله علیه و آله را با پول متوقّف کنند، مگر نه آن است که آنان همه چیز خود را با پول به دست آوردهاند، با پول خانه ساختهاند، با پول صدها کنیز و غلام به دور آنان میگردند، با پول بتخانه به راه افتاده است، پس برای آن که چراغ حق را خاموش کنند، باید به پول توسّل جویند.
در «تاریخ یعقوبی» آمده:
«قریش ابوطالب را گفتند: برادر زادهات خدایان ما را به زشتی نام میبرد، ما را دیوانه میخواند، پیشینیان ما را به گمراهی نسبت میدهد، بگو از این دعوت باز ایستد تا مال خود را در اختیار او گذاریم.
محمّد صلی الله علیه و آله در پاسخ گفت: خدا مرا بر نینگیخته است که مال دنیا بیندوزم و مردم را به دنیا دوستی بخوانم، مرا برانگیخته است تا دعوت او را به مردم برسانم و خلق را بدو بخوانم.
قریش چون دانستند محمّد را با پول نمیتوان خرید به فکر افتادند ابوطالب را از حمایت او باز دارند.
گروهی از بزرگان این طایفه نزد ابوطالب رفتند و گفتند: ما عُمارة بن ولید بن مغیره را که جوانی تناور و خردمند است به تو میدهیم و تو محمّد را به جای او به ما بسپار تا به قتل برسانیم.» (1)
پول پرستان و دنیا داران که حساب هر چیز را از نظر سود مادّی آن بررسی میکنند، برای آنان همۀ موجودات عالم جز پول وسیله است نه هدف، انسان باشد یا کالا.
در نظر آنان آن منبع فیض برای ابوطالب نیرویی بود که باید در راه بهره برداری به کار افتد، خرد، مردمی، خویشاوندی و آنچه با عواطف سروکار داشته باشد بی ارزش است.
به عقیدۀ آنان عماره بن ولید برای جلب منفعت و دفع ضرر بهتر و مناسبتر از محمّد مینماید، بدین جهت وقتی قریش نظر خود را گفتند و ابوطالب نپذیرفت، مُطعم بن عدی گفت: ابوطالب! به خدا سوگند خویشاوندان تو از روی انصاف سخن گفتند.
ابوطالب گفت: چه درخواست ستمکارانهای! شما میخواهید فرزند خود را به من بسپارید تا او را برای شما بپرورم و به جای او فرزند مرا بگیرید و بکشید! این انصاف نیست، ستم است، بروید و هر چه میخواهید بکنید که هرگز سخن شما پذیرفته نیست.
بزرگان قریش چون از این راه هم سودی نبردند راه دیگری پیش گرفتند، راهی که مردم نادان هنگام درماندگی در مقابل دلیل منطقی خردمندان پیش میگیرند.
عادت جاهلان این است که چون در پاسخ درست درمانند به سفاهت میگرایند،
1) (1)
دهن کجی میکنند، دشنام میدهند، آزار میرسانند.
قریش نیز به آزار محمّد صلی الله علیه و آله برخاستند و در این راه تا آن جا که توانستند پیش رفتند. ابولهب و زن او امّ جمیل، حَکَم بن أبی العاص، عقبة بن أبی مُعَیط از جمله مردمانیاند که بیش از دیگران محمّد را آزار میکردند.
وقتی محمّد صلی الله علیه و آله در بازار عُکاظ مردم را به خدای یگانه میخواند، ابولهب به دنبال او میافتاد و میگفت: مردم برادر زادۀ من دروغگوست از او بپرهیزید. نیرنگ دیگری که به کار میبردند این بود که آزار محمّد را بیشتر به عهدۀ کودکان و غلامان میگذاشتند.
روزی، آن عالِم اسرار مُلْک و ملکوت و آن منبع فیوضات ربّانیّه به نماز ایستاده بود، تنی چند از ایشان شکنبۀ شتری پر از سرگین به غلامی از غلامان خود دادند و چون محمّد به سجده رفت، غلام آن شکنبه را بر پشت او نهاد و دوش و پشت وی را آلود ساخت.» (1)
یا به او بگو دست از دعوتش بردارد، یا آمدۀ کشته شدن شود.
ابوطالب سخن قریش را به آن حضرت گفت، آن جناب فرمود: ای عمّ گرامی ! اگر آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپم بگذارند، من از دعوت خود دست برنخواهم داشت.
ابوطالب از خانه بیرون شد و سخن آن حضرت را باز گفت و با کمال جرأت و شهامت از رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع نمود و با زبان حال گفت:
1) (1)
از دادن جان خدمت جانانه رسیدیم در عشق نظر کن که چه دادیم و چه دیدیم
زان پستۀ خندان چه شکرها که نخوردیم زان سرو خرامان چه ثمرها که نچیدیم
هر عقده که آن زلف دوتا داشت گشودیم هر عشوه که آن چشم سیه کرد خریدیم
(فروغی بسطامی)
قریش متوجّه شد که ابوطالب از برادر زادۀ خود سخت دفاع میکند، ناچار در دارالنَّدْوَه که محلّ شورای آنان بود گرد آمده و پس از مشورتهای زیاد تصمیم گرفتند که صحیفهای بدین مضمون بنویسند که هیچ یک از ما حقّ هیچ گونه معامله و داد و ستد ومعاشرت و رفت و آمد و حتّی یک کلمه مکالمه با بنیهاشم نداشته باشد. پس نامه را به مضمون فوق نوشته و همگی امضا کردند و هم قسم شدند و آن را پیچیده در خانۀ کعبه آویختند.
چون خبر این صحیفه به ابوطالب رسید، سراسیمه از خانه بیرون شد و به نزد قریش شتافت و گفت: این خبر چیست که شنیدهام؟! آنان اظهار کردند: ای ابوطالب ! بیا برادر زادۀ خود را به ما تسلیم کن و خود بر تمام ما امارت و آقایی نما، ابوطالب گفت: عجب مردمان بی انصافی هستید، من اولاد خود را به شما بدهم که او را به قتل برسانید!
آنگاه به نزد بنی هاشم برگشت و گفت:
عَلَیْکُمْ یا بَنی هاشِمٍ وَحِصْنَ الشِّعْبِ. (1)
ای بنی هاشم ! برای حفظ جانتان داخل شعب ابی طالب شوید.
1) (1)
پس همگی وارد شعب ابی طالب که درّهای بین دو کوه بود گردیدند.
ابوجهل و عاص بن وائل و نضر بن حارث و عقبة بن أبی مُعَیط اطراف شعب پاس میدادند و مراقب بودند که کسی داخل شعب نشود و طعامی به مسلیمن نرساند.
کسی نمیتوانست علناً آذوقه برای ایشان ببرد، ابوالعاص بن ربیع داماد آن حضرت در تاریکیهای شب با صدمات زیادی مقداری طعام و گندم و خرما بر شترش بار کرده و نزدیک شعب که میرسید شتر را رها کرده و خود میرفت و شتر آذوقه به افراد شعب میرساند.
چون ابوطالب از ابوجهل و دستیارانش خائف بود، شبی چند بار جای بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله را در شعب عوض میکرد مبادا مشرکین نیمه شب بر سر او بریزند و آن بزرگوار را به قتل برسانند.
مدّت سه تا چهار سال با کمال سختی و فقر و تنگدستی در شعب باقی ماندند،چنان کار بر آنها سخت شده بود که فریاد گرسنگی اطفالشان از بیرون شعب شنیده میشد!
ابوطالب و خدیجۀ کبری تا زنده بودند، آزار مشرکان نسبت به آن حضرت حدّی داشت، ولی پس از وفات آن دو بزرگوار که از هر جهت حامی پیامبر و دین او بودند، آزار سردمداران کفر از حد گذشت، چندانکه احساس کرد بیش از این نمیتواند در مکّه درنگ کند، در اوخر ماه شوّال با زید بن حارثه به طائف رفت و در آن جا به سه برادر از رؤسای ثقیف: عبد بن عمر و مسعود بن عمر و حبیب بن عمر که سه برادر بودند ملاقات کرد و دین خود را به آنان عرضه داشت، هر یک در کمال بی شرمی حضرت را به جواب سختی پاسخ دادند. یکی گفت: که من پردۀ خانه کعبه را دزیده
باشم اگر تو راست بگویی و خدا تو را مبعوث کرده باشد. دیگری گفت، خدا عاجز بود که غیر تو را پیغمبر گرداند! سوّمی گفت: به خدا سوگند که هیچ گونه حاضر نیستم با تو سخن گویم؛ زیرا اگر پیغمبر باشی من کوچکتر از آنم که با تو سخن گویم و اگر نباشی بزرگتر از آنم که با تو کلامی گویم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله مأیوس شده از آنان خواست اکنون که ایمان نیاوردید و گفتارم را نپذیرفتید امر مرا مخفی دارید و با کسی در میان ننهید، ولی آنان مردم را خبر کردند و امرش را فاش ساختند و گفتند: او چنین توقّعی کرد و ما او را رد کردیم، آنگاه سر راهش را گرفته او را آزار و استهزا کردند و آن قدر سنگ بر پای مبارکش زدند که خون جاری شد.
موسی بن عقبه گوید:
آن قدر سنگ به ساق پای مبارکش زدند که نعلینش پر از خون شد و از شدّت جراحت خسته میشد و بر زمین میافتاد، بازوهای او را میگرفتند و او را مینشاندند و به او میخندیدند.
بنابر بعضی از روایات، تنها زید بن حارثه از حضرت دفاع میکرد آن قدر که چندین جای سر زید را شکستند و همه روز کارشان همین بود تا یک روز اطفال و سفهای قوم او را تعقیب کردند، تا آن که حضرت از طائف خارج شد.
در بیرون شهر طائف باغی بود که عتبه و شیبه پسران ربیعه با غلامشان «عِداس» در آن باغ بودند، حضرت در سایۀ دیوار باغ نشست و خون از پای مبارکش جاری بود، چون چشم عتبه و شیبه به او افتاد شفقت کرده، غلام خود عداس نصرانی را با مقداری انگور نزد حضرتش فرستادند.
عداس انگور آورد و عرض کرد میل فرمایید، حضرت فرمود: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، عداس پرسید: این سخن از کلام این بلد نیست، حضرت فرمود: اهل کجا هستی؟ گفت: نینوا، حضرت فرمود: شهر یونس بن مَتّی بندۀ صالح حق!
عداس پرسید از کجا دانستی که یونس کیست؟ فرمود: خدایم به من خبر داده است، پس او را دعوت به اسلام کرد، عداس مسلمان شد و به خاک افتاده سجده کرد و صورت و دست و قدمهای آن حضرت را که خون از آن جاری بود بوسید،چون نزد ارباب خود باز گشت بدو گفت: وای بر تو ! این مرد با تو چه کرد که سجده کردی و چرا قدمهای او را بوسیدی؟ عداس گفت: او مرا به امری خبر داد که جز پیغمبر خدا بدان دانا نیست، بدو خندیدند و گفتند: این مرد تو را از کیش مسیح باز داشت.
قریب یک ماه حضرت در طائف بود و هر روز مردم را به دین اسلام دعوت میکرد و هر چه میتوانستند او را آزار میدادند و هیچ کس ایمان نیاورد تا این که بدن مبارکش از شدّت صدمه ورم کرد و به طرف مکّه باز گشت. در بین راه زیر سایۀ درخت انگوری نشست و مشغول راز و نیاز و مناجات با پروردگارش گردید و عرضه داشت:
اَللّهُمَّ إنّی أشْکُو إلَیْکَ ضَعْفَ قُوَّتی، وَقِلَّةَ حیلَتی وَهَوانی عَلَی النّاسِ، أنْتَ أرَحمُ الرّاحِمینَ، أنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفینَ وَأنْتَ رَبّی، إلی مَنْ تَکِلُنی؟ إلی بَعیدٍ یَتَجَهَّمُنی، أوْ إلی عَدُوٍّ مَلَّکْتَهُ أمْری؟ إنْ لَمْ یَکُنْ بِکَ عَلَیَّ غَضَبٌ فَلا ابالی و لکِنْ عافِیَتُکَ هِیَ أوْسَعُ لی. أعُوذُ بِنُورِ و جْهِکَ الَّذی أشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُماتُ وَصَلَحَ عَلَیْهِ أمْرُ الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ مِنْ أنْ یَنْزِلَ بی غَضَبُکَ أوْیَحُلَّ عَلَیَّ سَخَطُکَ، لکِنْ لَکَ الْعُتْبی حَتّی تَرْضی، وَلا قُوَّةَ إلّابِکَ. (1)
خداوندا، از ناتوانی، بیچارگی و خواری خود نزد مردم به تو شکایت میآورم، تو مهربانترین مهربانانی، تو پروردگار مستضعفانی، تو پروردگار منی، مرا به که واگذاری، بیگانهای که از من روی در کشد، یا به دشمنی که
1) (1)
کارم را بدو سپردهای؟ اگر تو بر من خشم نگرفته باشی هیچ باکی از دیگران ندارم، ولی عافیت و سلامتی از ناحیۀ تو برایم گواراتر است. پناه میبرم به نور وجه تو که تاریکیها بدان روشن شده و کار دنیا و آخرت بدان صلاح یافته، از این که غضبت بر من فرود آید یا خشمت بر من وارد شود، آری، آن قدر از تو پوزش میطلبم تا تو خشنود شوی و هیچ نیرویی جز به تو نیست.
در هر صورت همان طور که حضرت زین العابدین علیه السلام میفرماید، وجود مقدّس آن حضرت در جهت تبلیغ دینِ خدا به انواع شکنجهها و مشقّتهای بدنی و آلام روحی دچار گشت، ولی تا آخرین نفس وظیفه و مسئولیت خود را عاشقانه انجام داد، چنانکه در جملات بعد به آن اشاره خواهد شد.
[«13»وَأَدْأَبَ نَفْسَهُ فِی تَبْلِیغِ رِسَالَتِکَ «14»وَأَتْعَبَهَا بِالدُّعَاءِ إِلَی مِلَّتِکَ «15»وَشَغَلَهَا بِالنُّصْحِ لِأَهْلِ دَعْوَتِکَ «16»وَهَاجَرَ إِلَی بِلاَدِ الْغُربَةِ وَمَحَلِّ النَّأْیِ عَنْ مَوْطِنِ رَحْلِهِ وَمَوْضِعِ رِجْلِهِ وَمَسْقَطِ رَأْسِهِ وَمَأْنَسِ نَفْسِهِ إِرَادَةً مِنْهُ لِإِعْزَازِ دِینِکَ وَاسْتِنْصَاراً عَلَی أَهْلِ الْکُفْرِ بِک «17»حَتَّی اسْتَتَبَّ لَهُ مَا حَاوَلَ فِی أَعْدَائِکَ «18»وَاسْتَتَمَّ لَهُ مَا دَبَّرَ فِی أَوْلِیَائِکَ «19»فَنَهَدَ إِلَیْهِمْ مُسْتَفْتِحاً بِعَوْنِکَ وَمُتَقَوِّیاً عَلَی ضَعْفِهِ بِنَصْرِکَ «20»فَغَزَاهُمْ فِی عُقْرِ دِیَارِهِمْ «21»وَهَجَمَ عَلَیْهِمْ فِی بُحْبُوحَةِ قَرَارِهِمْ «22»حَتَّی ظَهَرَ أَمْرُکَ وَعَلَتْ کَلِمَتُکَ وَلَوَکَرِهَ الْمُشْرِکُونَ]
و جانش را در رساندن پیام تو به خستگی افکند و وجودش را به خاطر فراخواندن مردم به آیین تو، به زحمت افکند و خود را به جهت خیرخواهی، نسبت به پذیرندگان دعوتت در عرصۀ کار و کوشش گذاشت و برای تبلیغ دینت، به سرزمینهای غربت و جا و مکان دور از وطن و دور از خانه و منزلش و جدای از مرکز سکونت و محلّ تولد و آرامگاه جانش، هجرت کرد. این هجرت اراده و خواست او بود برای نیرومند شدن دینت و یاری جستن علیه کافران به حضرتت، تا جایی که راه آنچه، درباۀ دشمنانت با چارهجویی و دوراندیشی، در
صدد به دست آوردنش بود، برای او هموار شد و آنچه در مورد دوستانت، سنجیده و نظام داده بود برایش کامل گشت. پس در حالی که از کمک دهیت، خواستار پیروزی بود و از یاریت به جبران ناتوانیش خواهان نیرو و قدرت بود، به سرعت به کارزار، با دشمنان برخاست ؛ در نتیجه در وسط سرزمینشان با آنان جنگید و در میان محلّ اقامتشان به آنان هجوم برد تا فرمانت آشکار شد و دینت برتری یافت ؛ گرچه مشرکان را خوش نیاید.
امام در فراز «وَأَدْأَبَ نَفْسَهُ فِی تَبْلِیغِ رِسَالَتِکَ» به مشکلات تبلیغ دین اشاره میفرماید:
انسان برای رسیدن به کمالات و پیدا کردن اخلاق نیکو ، نیازمند راه و روش و پرسش است. تا به مراتب بالاتر اوج بگیرد. دین راهی برای رسیدن به هدفهای بلند است که با راهنمایی یا آموزش یا رفتار به هدایت بشر میپردازد.
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَةَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ » (1)
پس [ با توجه به بیپایه بودن شرک ] حقگرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت به سوی این دین [ توحیدی ] روی آور، [ پایبند و استوار بر ] سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است باش برای آفرینش خدا هیچگونه تغییر و تبدیلی نیست ؛ این است دین درست و استوار ؛ ولی بیشتر مردم معرفت و دانش [ به این حقیقت اصیل ] ندارند.
مرحوم علّامه طباطبائی دربارۀ قیّم مینویسد:
1) (1)
«قیّم به معنای کسی است که عهدهدار کاری باشد و در تدبیر و ادارۀ آن نیرومند باشد یا کسی که بدون تزلزل و سستی روی پای خود بایستد.
معنای آیه این است که: تنها دین توحید بر ادارۀ جامعه و رساندن آن به سرمنزل سعادت تواناست.
و دین استوار و تزلزل ناپذیری که بشر را هدایت میکند و هرگز به کجراهه نمیبرد و حق است و هیچ باطلی در آن راه ندارد همان دین توحید است، اما بیشتر مردم به سبب خو گرفتن با عالم حس و غرق شدن در زرق و برق دنیای فانی از داشتن دل پاک و عقل درست اندیش محروم گشتهاند. و مردم این مطالب را نمیدانند بلکه ظاهر زندگی دنیا را میبینند و از آخرت غافل و روی گردانند.» (1)
پس داشتن راه و روش و سرمایۀ فطری، ریشۀ دینشناسی است که انسان به کمک آنها میتواند راه درست را انتخاب کند.
آنگاه که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به دعوت عمومی پرداخت، سران قریش برای ساکت کردن آن حضرت، هر وسیلهای را که امکان داشت به کار بردند نخست مبارزه روانی را با وعدۀ مقام و مال و امکانات رفاهی آغاز کردند، چون تأثیر نداشت به سراغ تهمتهای ناجوانمردانه و تمسخر رفتند و ایشان را آماج کلماتی چون مجنون، شاعر، کاهن، کذّاب قرار دادند؛ سپس به مبارزۀ جسمی پرداختند و با انواع آزارها و شکنجههای بدنی از پرتاب سنگ و زباله و پاره کردن لباس و حصر غذایی و معاملات و ارتباطات با قبایل عرب، جنگهای بسیاری را بر حضرت تحمیل کردند
1) (1)
و در نهایت حضرت و یارانش را مجبور به هجرت از مکه به سوی مدینه و حبشه نمودند.
فصل تازهای در رسالت پیامبر آغاز گردید و خداوند وی را به ایستادگی دعوت نمود:
فَلِذلِکَ فَادْعُ وَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ » (1)
پس آنان را [ به سوی همان آیینی که به تو وحی شده ] دعوت کن، و همان گونه که مأموری [ بر این دعوت ] استقامت کن، و از هواهای نفسانی آنان پیروی مکن.
و پس از تهدیدات دشمنان، فضایل اخلاقی فراموش گردید و سلاح کینه و قومیگری و تعصّب به میدان آمد تا از گسترش اسلام جلوگیری کند البته علّت اصلی مقاومت مردم آن زمان، کمبود رشد فکری و مقابله دعوت پیامبر با منافع قومی از بتپرستی تا رباخواری از مستضعفان بود که با تشکیل کادر رهبری مخالفان قریش، حرکت دین اسلام دچار رکود میشد. ولی باز خداوند حضرت را به شکیبایی فرا خواند و فرمود:
فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ » (2)
پس در برابر حکم و قضای پروردگارت [ که هلاک کردن تدریجی این طاغیان است ] شکیبا باش و مانند صاحب ماهی [ یونس ] مباش [ که شتاب در آمدن عذاب را برای قومش خواست و به این علّت در شکم ماهی محبوس شد ].
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله پس از عبور از مرحلۀ صبر و استقامت در برابر همه
مقاومتها به سوی نهادینه کردن دین در برنامۀ زندگی مردم تلاش بسیار نمود. و مال و اهل بیت خویش را فدای دین کرد.
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله در این زمینه میفرماید:
إنْ عَرَضَ لَکَ بَلاءٌ فَاجْعَلْ مالَکَ دُونَ دَمِکَ فَإنْ تَجاوَزْکَ البَلاءُ فَاجْعَلْ مالَکَ وَدَمَکَ دُوْنَ دینِکَ، فَإنَّ المَسْلُوبَ مَنْ سَلَبَ دینُهُ وَالمَخْروُبَ مَنْ خَرِبَ دینُه. (1)
اگر بلایی برایت پیش آمده مالت را فدای جانت کن و اگر بلا از تو گذشت ؛ مال و جانت را فدای دینت کن ؛ زیرا غارت شده کسی است که دینش به غارت رفته است و خانه خراب کسی است که دینش ویران گشته باشد.
پس بر این اساس حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله تمام اذّیتها و فشارها را در راه خدا تحمّل کرد تا رضایت حق تعالی را کسب کند.
طارق محاربی میگوید:
« پیامبر را دیدم که در میان مردم با صدای بلند میفرمود:
« یا ایُّهَا الناسُ قُولُوا لا إلهَ إلّااللّهُ تُفْلِحُوا » مردم را به اسلام و یگانهپرستی دعوت نمود و ابولهب قدم به قدم به دنبال او میرفت و به سوی حضرت سنگ میانداخت به حدی که پای ایشان خونین میشد و پیامبر همچنان مردم را ارشاد میفرمود و ابولهب فریاد میزد:
مردم! این مرد دروغگوست به حرفهای او گوش ندهید. (2)« بونس ویلی به » مینویسد:
«محمد صلی الله علیه و آله دینی تهذیب یافته به سوی همه جهانیان آورد، او نمایندۀ عنایات پروردگار بود، خدای آگاه او را برانگیخت تا مسیحیان گمراه شده را آگاه سازد.
آیین محمدی صلی الله علیه و آله چنان خردمندانه است که در تبلیغ آن هیچ نیازی به کاربرد شمشیر و زور نیست. کافی است که اصول آن را درست به مردم بفهمانند تا همه با جان به آن بگروند.» (1)
حضرت سجاد علیه السلام در فراز «وَأَتْعَبَهَا بِالدُّعَاءِ إِلَی مِلَّتِکَ» به دشواریهای خاص تبلیغ دین اسلام که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وارد شده است؛ اشاره میفرماید:
تأسیس یک شریعت و آیین برای مردم همراه با رویگردانی از راحتیها و خوشیهای دنیاست و تحمّل مشکلات آن بسیار دشوار است.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مانند طبیب دردشناس به سراغ بیماران روحی و روانی میرود تا جان خفته و امراض نفسانیه و زنگار قلوب را علاج کند، پس میبایست جان و جسم خود را به مشقّت بیندازد تا دیگران را بیدار و آگاه سازد. پس به خاطر علاقۀ وافر به درمان نفوس و فشار دشمنان به ناچاری از وطن خود به دیار غربت هجرت کرد تا در دوردست به هدایت سرگردانان بپردازد. و او در این امر بسیار دلسوز و کوشا بود.
همان طور که خداوند میفرماید:
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ » (2)
یقیناً پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتیاق شدیدی به [ هدایتِ ] شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
تحمّل همه ناملایمات به این منظور بود که دین خدا را عزّت ببخشد و بر کسانی که بر خدا کفر ورزند پیروز شود و او با امدادهای غیبی و معجزات توانست به نجات بشریّت بشتابد. حضرت به قدری به پیشرفت دین امیدوار و علاقمند بود که حتی سلامتی خویش را به خطر میانداخت تا گمراهی را هدایت کند.
خداوند باری تعالی در این باره میفرماید:
أَفَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ » (1)
پس آیا کسی که کردار زشتش برای او زینت داده شده و [ به این سبب ] آن را خوب دیده [ مانند کسی است که در پرتو ایمان، خوبو بد را تشخیص داده است؟ ] همانا خدا هر که را بخواهد [ به کیفر تکبّرش در برابر حق ] گمراه میکند و هر که را بخواهد هدایت مینماید. پس مبادا جانت به سبب حسرتهایی که بر آنان میخوری از بین برود ؛ بیتردید خدا به آنچه انجام میدهند داناست.
دلداری خداوند به پیامبرش او را تسکین و آرامش میبخشید. حتی رسول اللّه صلی الله علیه و آله در عبادت هم نفس خود را به رنج میانداخت تا آمادگی خویش را برای مبارزۀ با نفس حفظ کند.
حضرت علی علیه السلام در این باره میفرماید:
رسول اللّه صلی الله علیه و آله به مدت ده سال بر روی انگشتان خود ایستاد و نماز شب میخواند، رنگش زرد میشد و بر این حال نماز شب میخواند و خود را به مشقّت
1) (1)
میانداخت تا خداوند به او فرمود:
طه * مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی » (1)
طه * ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به مشقّت و زحمت افتی. (2)مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر آیۀ فوق میگوید:
« که حضرت علی علیه السلام فرمود:
یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلاً » (3)
ای جامه بر خود پیچیده ! * شب را جز اندکی [ که ویژه استراحت است، برای عبادت ] برخیز.
بر نبی اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد. آن حضرت تمام شب را به عبادت میپرداخت تا جایی که پاهایش ورم کرد به طوری که هنگام نماز یک پایش را بلند میکرد و یکی را روی زمین میگذاشت. پس جبرئیل بر آن حضرت فرود آمد و گفت: « طه » یعنی هر دو پایت را به زمین بگذار، ای محمّد! ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به رنج افتی. (4)
مشکلاتی که پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر دین تحمّل میفرمود عبارت است از:
1 - بروز جنگها و درگیری با اقوام قبیلۀ خود و کفار مکّه که تا حد ایمان آوردن آنان میکوشید.
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه چنین گواهی میدهد:
وَنَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ ، خاضَ إلی رِضْوانِ اللّهِ کُلَّ غَمْرَةٍ وَتَجَرَّعَ فیهِ کُلَّ غُصَّةٍ وَقَدْ تَلَوَّنَ لَهُ الْاَدْنَوْنَ وَتَأَلَّبَ عَلَیْهِ الْأَقْصَوْنَ. (1)
و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستادۀ اوست، آن وجود مبارکی که در راه خشنودی او در هر بلا و سختی فرو رفت، و از هر شربت بلایی جامی نوشید، در حالی که نزدیکانش از او روی گرداندند، و بیگانگان بر دشمنیش اتفاق داشتند.
2 - تفهیم مطالب به عقل ناقص مردم، تا حدی که نفس خود را به هلاکت نزدیک میساخت. که قرآن میفرماید:
فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً » (2)شاید تو میخواهی اگر [ این معاندان لجوج ] به این سخن [ که قرآن کریم است ] ایمان نیاورند، خود را از شدت اندوه هلاک کنی ! !
رهبران دینی بیش از آنچه تصور شود از گمراهی مردم رنج میبرند و به ایمان آنان عشق میورزند. از این که ببینند تشنهکامان حقیقت در کنار چشمۀ زلال توحید نشستهاند و از تشنگی فریاد میکشند، ناراحت هستند، پس شب و روز دعا میکردند و در نهان و آشکار به تبلیغ میپرداختند تا مردم در راه روشن قدم گذارند.
پس از هر آسایشی دریغ نموده تا حد به خطر انداختن جان خود و خانوادهشان پیش میرفتند.
شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید: راه آسایش چیست؟ فرمود: در مخالفت کردن با هوای نفس. عرض کرد: بنده چه وقت مزۀ آسایش را میچشد؟ فرمود: در
نخستین روز ورود به بهشت. (1)
همان طور که حضرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود:
إنّا مَعَاشِرَ الأَنْبیاءِ أُمِرْنا انْ نُکَلِّمَ النّاسَ عَلی قَدْرِ عُقُولِهِمْ. (2)
ما گروه پیامبران با مردم به اندازۀ خردشان سخن میگوییم.
چون این کار سختی خاص دارد پس در آن نسبت دادن به دروغگویی و تهمت و فراموشکاری و نادانی هم وجود دارد.
4 - توجه به امور دنیوی و اندک شدن ارتباط معنوی که در اثر ارتباط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به دعوت مردم به سوی حق و توجه به امور دنیای مردم و پایین آمدن از منزلت قاب قوسین به مراتب پایین بشری و حیوانی، آن تقرب الهی خاص کم میشود. و این برای پیامبر بسیار فشار روحی و قلبی دارد که به درجۀ استغفار به درگاه خدا نزدیک میشود و میفرماید:
إنَّهُ لَیُغانُ عَلی قَلْبِی وَإنّی لَأَسْتَغْفِرُ اللّهَ فی الیَوْمِ سَبْعِینَ مَرَّةٍ. (3)
گاه قلبم را غباری میگیرد و من روزی هفتاد بار از خدا آمرزش میطلبم.
یعنی حضرت با توجه به حقیقت درک فیض ربانی، حضورش در امور دنیا را، نوعی قطع ارتباط مستمر میدانست و استغفار میکرد.
امام سجاد علیه السلام در فراز «وَشَغَلَهَا بِالنُّصْحِ لِأَهْلِ دَعْوَتِکَ» به یکی از عوامل تأثیر گذار در هدایت که موضوع نصیحت و موعظه مردم است؛ اشاره میفرماید:
غریزۀ فطری هر مسلمان خواهان نصیحت و خیرخواهی است و شالوده تکالیف عمومی بر اساس اصلاح عیوب نفسانی و روانی فرد و جامعه است. و از آن جا که هدف خلقت بشر تکامل است بازشناسی نقایص و برطرف سازی آنها در نصیحت و ارشاد است که به منزلۀ حیات بخشیدن دوبارۀ مردم است.
و این درخواست خداوند در هدایت انسانهاست که میفرماید:
ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ » (1)
[ مردم را ] با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن، و با آنان به نیکوترین شیوه به بحث [ و مجادله ] بپرداز، یقیناً پروردگارت به کسانی که از راه او گمراه شدهاند و نیز به راه یافتگان داناتر است.
اصیلترین شیوۀ هدایت فکری انسان از طریق دعوت به حکمت و موعظۀ نیکو و مجادلۀ احسن است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله با این شیوه در دوران تشرف در مکه با تلاش بسیار، مردم را به اسلام فرا خواند و داروی شفابخش موعظه را در دلهای آنان به کار برد.
یَا أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْکُم مَوْعِظَةٌ مِن رَبِّکُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَهُدیً وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ » (2)
ای مردم ! یقیناً از سوی پروردگارتان برای شما پند وموعظهای آمده، و
شفاست برای آنچه [ ازبیماریهای اعتقادی و اخلاقی ] در سینههاست، و سراسر هدایت و رحمتی است برای مؤمنان.
حتی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در اوج جنگها و مبارزات، برنامۀ نصیحت و دعوت به اسلام از طریق راهنمایی به وسیلۀ آیات قرآنی را ادامه داد، حتی در سختترین شرایط مکه و فشار قریش پیروان حقیقت جو را با آیات حق امیدوار میساخت.
أُبَلِّغُکُمْ رِسَالاتِ رَبِّی وَأَنَا لَکُمْ نَاصِحٌ أَمِینٌ » (1)
پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم و برای شما خیرخواهی امینم.
کلمۀ
«نصح» به معنای خالص و تصفیه کردن است که با انگیزۀ نصیحت و خیرخواهی و پاک کردن نیت از نادرستی است و گاهی به معنای دعوت نمودن کلامی یا عملی به اموری که صلاح شخصی در آن باشد و او را به سوی خیر و درستی هدایت کند، میباشد.
اهل دعوت یعنی اهل توحید یا اهل عبادت یا اهل دعا یا هر که تبلیغ احکام شرعی را بپذیرد.
مراد از نصیحت نبی صلی الله علیه و آله اموری از جمله: ارشاد به مصالح دینی و دنیایی، آموزش تکالیف به مردم و کمک به انجام آنها، امر به معروف و نهی از منکر، خوش اخلاقی و احترام به ارزشهای مردم، دعا برای جلب خیر دنیا و آخرت به خاطر رضایت خدا برای مسلمانان میباشد.
هدایت دربارۀ هر انسانی به حسب اوست و توفیق هر کسی به اندازۀ میزان
1) (1)
هدایت یافتن اوست و به طور کلی هدایت دو گونه است:
هدایت وصولی: این است که راهنما از دور کسی را به هدفی راهنمایی کند.
هدایت ایصالی: این است که راهبر با انگیزۀ محبت و لطف گامبهگام شخص را به منزل مقصود برساند.
هدایت دوم کاملتر و برتر است چون اشتباه و انحراف در راه رسیدن کمتر است.
موعظه و پند از روشهای آسان و عمومی برای رساندن انسان به هدفهای بلند کمال است که اگر به روش زبانی باشد جنبۀ راهنمایی دارد و اگر به شیوۀ عملی و رفتاری باشد همگام شدن با مردم است.
البته راهنما باید راه و چاه را بشناسد تا بتواند مردم را به راه مستقیم ارشاد کند.
یکی از ویژگیهای برجسته پیامبران آراستگی به روش اندرزگویی و پندآموزی به امت است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره فرمود:
الإقْتِصادُ وَحُسْنُ السَّمْتِ وَالهَدْیُ الصالِحُ جُزْءٌ مِنْ بِضعٍ وَعِشرینَ جُزءاً مِنَ النُّبُوَّهِ. (1)
میانهروی و روش نیکو و هدایت شایسته بخشی از اجزای بیست و چندگانه نبوت است.
اما رسالت الهی پیامبر بزرگوار اسلام، دعوت به راه توحید با دوری از آلودگیها و اخلاق ناشایسته بود تا بتواند بر قلبها حاکم شود.
1) (1)
حضرت به اصحابش فرمود:
الدِّینُ النَّصیحَةُ. قُلْنا لِمَنْ؟ قَالَ: للّهِِ ولِکِتابِهِ وَلِرَسُولِهِ وَلإَئَمَّةِ المُسْلِمینَ وعامَّتِهِم. (1)
دین، نصیحت و خیرخواهی است. عرض کردیم : برای چه کسی؟ فرمود : برای خدا، برای کتاب او ، برای پیامبر او ، برای پیشوایان مسلمانان و برای همه مردم.
بیشتر پیام آوران الهی دارای کتاب آسمانی بودند که محتوای آنها ارشاد پایدار و جاودانه بوده است و همگی میفرمودند:
ما در این راه هیچ مزدی از شما طلب نمیکنیم، تنها هدف ما هدایت و اصلاح شماست. همه انبیا و اولیای خدا خواستهشان این بود:
« نصیحت ما را بشنوید و به خدای جهانیان ایمان آورید که رستگاری در گرو ایمان و عمل صالح است ».
امام علی علیه السلام این مطلب را به صورت حق بیان میفرماید:
أیُّها النّاسُ انَّ لی عَلَیْکُمْ حَقّاً وَلَکُمْ عَلَیَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ: فَالنَّصیحَةُ لَکُمْ وَ تَوْفیرُ فَیْئِکُمْ عَلَیْکُمْ وَ تَعْلیمُکُمْ کَیْلا تَجْهَلُوا، وَ تَأْدیبُکُمْ کَیْما تَعْلَمُوا. وَاَمّا حَقِّی عَلَیْکُمْ: فَالْوفَاءُ بِالبَیْعَةِ وَالنَّصیحَةُ فِی المَشْهَدِ والْمَغیبِ وَالْاِجابَةُ حینَ أَدْعُوکُمْ وَالطّاعَةُ حِیْنَ آمُرُکُمْ. (2)
ای مردم، مرا بر شما حقّی است، و شما را بر من حقّی. اما حق شما بر من این است که خیر خواه شما باشم، و غنیمت شما را به طور کامل به شما بپردازم، و شما را تعلیم دهم تا جاهل نمانید، و مؤدب به آداب نمایم تا بیاموزید. و اما
حقی که من بر شما دارم وفا به بیعتی است که با من نمودهاید، و خیرخواهی نیست به من در حضور و غیاب، و اجابت دعوتم به وقتی که شما را بخوانم، و اطاعت از من چون دستوری صادر کنم.
و حضرت در فرازی دیگر اجرای این مهم را از وظایف اصلی ائمه اطهار علیهم السلام و اولیای خدا میداند و میفرماید:
اِنَّهُ لَیْسَ عَلَی الإمامِ الّا ما حُمِّلَ مِنْ امْرِ رَبِّهِ : الْاِبلاغُ فِی المَوْعِظَةِ وَالإِجْتِهادُ فِی النَّصیحَةِ وَ الْإحیاءُ لِلسُّنَّةِ. (1)
امام به غیر آنچه از جانب خدا مأمور است وظیفهای ندارد، تکلیف او ابلاغ کامل پند و اندرز، و جدیت در خیرخواهی، و زنده کردن سنّت است.
امام سجاد صلی الله علیه و آله در فراز «وَاسْتِنْصَاراً عَلَی أَهْلِ الْکُفْرِ بِک» به کمکهای معنوی و روحی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در اجرای رسالت، اشارۀ کوتاهی دارد.
استنصار به معنای طلب نصرت و یاری است، ولی در این فراز مقصود یاری خواستن برای غلبۀ بر کفر و باطل است. و اهل کفر، امتهای پراکنده با خواستههای متفاوتند که از فرقه و گروههایی با اعتقادات انحرافی و گمراه تشکیل شدهاند و این کفر ظاهری و باطنی از قبیلۀ قریش گرفته تا بدعت گزاران در دین را فرا میگیرد.
باید دانست که انسان هر چند توانمند باشد میبایست از ابزارهایی که خداوند در عالم اسباب قرار داده استفاده نماید.
هر حرکتی چه الهی و چه شیطانی باید به کمک اسباب ظاهری و باطنی باشد.
1) (1)
آنانی که تفکرشان گرایش به طبیعت و مادیات است با آنانی که تفکر خدایی دارند از نیروهای خدادادی بینیاز نیستند. اما رسول اللّه صلی الله علیه و آله از مقربترین و مورد تأیید یقینی نزد خداوند بود که به او وعدۀ یاری داده شده است:
فَلَا تَحْسَبَنَّ اللّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَه إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ ذُو انتِقَامٍ » (1)
پس مپندار که خدا در وعدهاش با پیامبرانش وفا نمیکند ؛ زیرا خدا توانای شکستناپذیر و صاحب انتقام است.
با این همه عنایات، حضرت از تمامی نیروهای فکری و انسانی در پیشرفت اهداف و تدابیر امور و حلّ مشکلات چه نسبت به دوستانش و چه دشمنانش بهره میبرد و گاهی نصرت الهی و مددهای غیبی هم به یاری او میآمد.
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ مَن یَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ » (2)
همانا ما پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو [ ی تشخیص حق از باطل ] نازل کردیم تا مردم به عدالت بر خیزند، و آهن را که در آن برای مردم قوت و نیرویی سخت و سودهایی است، فرود آوردیم و تا خدا مشخص بدارد چه کسانی او و پیامبرانش را در غیاب پیامبران یاری میدهند ؛ یقیناً خدا نیرومند و توانای شکستناپذیر است.
روشن است که، یاری کردن خدا، به معنای یاری دین و آیین اوست و یاری پیامبر اسلام در نشر شریعت و آموزههای دینی است.
از این رو در برخی آیات یاری کردن خدا و رسولش در کنار یکدیگر قرار دارد:
وَیَنصُرُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ » (1)
و خدا و پیامبرش را یاری میکنند، اینان همان راستگویانند.
یاری رسانی خداوند در برابر دفاع از دین به مجاهدان این است که از یک سو آنان را با نور ایمان در قلب و تقوا در روح و قدرت در اراده و آرامش در فکر مدد میدهد و از سوی دیگر فرشتگان را به یاری آنان میفرستد تا حوادث به سود مسلمانان پایان یابد.
یاری خدا جسم و جان و درون و برون را تسخیر میکند و ثبات قدم و ایستادگی در برابر دشمن را افزایش میدهد و این رمز پیروزی در برابر دشمنان دین است.
حتی خداوند با وعدههای محکم هزاران فرشته را به یاری مسلمانان میفرستد.
وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلَّا بُشْرَی لَکُمْ وَلِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُم بِهِ وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ » (2)
و خدا [ وعدۀ یاری و پیروزی ] را جز بشارتی برای شما و برای آن که دلهایتان به آن آرامش یابد، قرار نداد ؛ و یاری و نصرت جز از سوی خدای توانای شکستناپذیر و حکیم نیست.
بشارت و پیروزی در آیۀ فوق در پی حوادث جنگ بدر بود که دست یاری خداوند یاران رسول اللّه را نجات داد، که فرمود:
وَلَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ » (3)
و بیتردید خدا در [ جنگِ ] بدر شما را یاری داد، در حالی که [ از نظر ساز و برگ جنگی و شمار نفرات نسبت به دشمن ] ناتوان بودید.
تفسیر نمونه در شأن نزول آیۀ فوق مینویسد:
« پس از پایان جنگ احد مشرکان به سرعت به سوی مکه بازگشتند ولی در اثنای راه این فکر برای آنها پیدا شد که چرا پیروزی خود را ناقص گذاردند؟ چه بهتر که به مدینه بازگردند و شهر را غارت کنند و مسلمانان را در هم بکوبند و اگر محمد صلی الله علیه و آله هم زنده باشد به قتل برسانند و برای همیشه فکر آنها از ناحیه اسلام و مسلمین راحت شود به همین جهت فرمان بازگشت صادر شد و در حقیقت این خطرناکتر از مرحلۀ جنگ احد بود؛ زیرا مسلمانان به قدر کافی کشته و زخمی داده بودند و طبعاً هیچگونه آمادگی در آن حال برای تجدید جنگ در آنها نبود و به عکس دشمن با روحیۀ نیرومندی میتوانست این بار جنگ را از سر گیرد و نتیجۀ نهایی آن را پیشبینی کند این خبر به زودی به پیامبر رسید و اگر شهامت فوق العاده و ابتکار بینظیر او که از وحی آسمانی مایه میگرفت نبود شاید تاریخ اسلام در همانجا پایان مییافت.
آیات فوق دربارۀ این مرحلۀ حساس نازل گردیده است و به تقویت روحیه مسلمانان پرداخته و به دنبال آن یک فرمان عمومی از ناحیه پیامبر برای حرکت به سوی مشرکان داده شده و حتی مجروحان جنگ احد که در میان آنها امام علی علیه السلام بیش از شصت زخم بر تن داشت آماده پیکار با دشمن شدند و از مدینه حرکت کردند.
این خبر به گوش سران قریش رسید و از این روحیّۀ عجیب مسلمانان سخت به وحشت افتادند، آنها فکر میکردند شاید جمعیت تازه نفسی از مدینه به مسلمانان
پیوستهاند و ممکن است برخورد جدید، نتیجۀ نهایی جنگ را به زیان آنها تغییر دهد، لذا فکر کردند برای حفظ پیروزی خود بهتر این است که به مکّه بازگردند همین کار انجام شد و به سرعت راه مکّه را پیش گرفتند.
سپس در آیۀ بعد خداوند خاطره یاری مسلمانان در میدان بدر، به وسیلۀ فرشتگان را به پیامبرش یادآوری میفرماید: فراموش نکنید در آن روز پیغمبر به شما گفت: آیا کافی نیست که سه هزار نفر از فرشتگان به یاری شما بشتابند. (1)
ولی گاهی غلبه باید با امداد الهی باشد یعنی تأثیر بر روند کاری از سوی خدا صورت بگیرد تا موحّد حقیقی کار را حل کند و در جنگها و موعظهها حرف آخر را بزند، همان طور که در آیۀ:
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی وَلِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاَءً حَسَناً إِنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ » (2)
[ به کشتن دشمنان بر خود مبالید ] شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت. [ ای پیامبر ! ] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد [ تا آنان را هلاک کند ] و مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید ؛ زیرا خدا شنوا و داناست.
«در روایات اسلامی و کلام مفسّران آمده است که:
در روز بدر پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: مشتی از خاک و سنگریزه از زمین بردار و به من بده، علی علیه السلام چنین کرد و پیامبر آنها را به سوی مشرکان پرتاب کرد و فرمود:
رویتان زشت و سیاه باد. این کار اثر معجزه آسایی داشت و از آن گرد و غبار و
سنگریزه که در چشم دشمنان فرو ریخت، وحشتی از آن به همه دست داد. (1)
اولاً: قدرت جسمانی و روحانی و نیروی ایمان که سرچشمۀ این برنامهها بود از ناحیۀ خدا به شما بخشیده شد و شما به نیروی خداداد در راه او گام برداشتید.
ثانیاً: در میدان بدر حوادث معجزهآسایی تحقّق یافت که مایۀ تقویت روحیه مجاهدان اسلام و موجب شکست روحیه دشمنان شد؛ این تأثیر فوق العاده نیز از ناحیۀ پروردگار بود.» (2)البته این برداشت از آیه در صورتی است که بلای نیکو را به معنای آزمایش بگیریم اما چنانچه به معنای نعمت بدانیم معنا چنین میشود که: نصرت خدا به جهت آن بود که به مؤمنان نعمت شایستهای ارزانی کند که همان نعمت نابودی دشمنان و برتری کلمۀ توحید به دست آنها و بینیاز شدن آنان از غنایم جنگی است.
به هر حال پیامبر مورد تأیید بود هر چند نزدیکان ایشان، وی را در اوج سختیها رها میکردند و از کمکش محروم میساختند.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
مَنْ ضَیَّعَهُ الْاَقْربُ، اتیحَ لَهُ الْاَبْعَدُ. (3)
آن کس را که نزدیکان واگذارند، یاری بیگانۀ بسیار دور را دریابد.
و ایشان به امدادهای غیبی و روحی از سوی حق، اعتقاد راسخ داشت و توکلش به یاری حق بسیار بود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
در جنگ ذات الرّقاع، رسول خدا در کنار وادیی زیر درختی فرود آمد. در همین هنگام سیلی آمد و میان آن حضرت و یارانش که در آن طرف وادی منتظر بند آمدن سیل بودند، فاصله انداخت. مردی از مشرکان متوجه پیامبر شد و به همرزمان خود گفت: من محمد را میکشم. و آمد به روی پیامبر شمشیر کشید و گفت: ای محمد! کیست که تو را از دست من نجات دهد؟
پیامبر فرمود: آن که پروردگار من و توست. در این هنگام جبرئیل آن مرد را از اسبش پرت کرد و او به پشت روی زمین افتاد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست و شمشیر را برداشته روی سینۀ او نشست و فرمود:
ای غورث! کیست که تو را از دست من نجات دهد؟ عرض کرد: بخشندگی و آقایی تو ای محمد.
پیامبر او را رها کرد مرد از جا برخاست، در حالی که میگفت: به خدا قسم که تو از من بهتر و آقاتری. (1)
1) (1)
[«23»اَللَّهُمَّ فَارْفَعْهُ بِمَا کَدَحَ فِیکَ إِلَی الدَّرَجَةِ الْعُلْیَا مِنْ جَنَّتِکَ «24»حَتَّی لاَ یُسَاوَی فِی مَنْزِلَةٍ وَلاَ یُکَافَأَ فِی مَرْتَبَةٍ وَلاَ یُوَازِیَهُ لَدَیْکَ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَلاَ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ «25»وَعَرِّفْهُ فِی أَهْلِهِ الطَّاهِرِینَ وَأُمَّتِهِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ حُسْنِ الشَّفَاعَةِ أَجَلَّ مَا وَعَدْتَهُ «26»یَا نَافِذَ الْعِدَةِ یَا وَافِیَ الْقَوْلِ یَا مُبَدِّلَ السَّیِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ إِنَّکَ ذُوالْفَضْلِ الْعَظِیمِ.]
خدایا ! به خاطر مشقّت و زحمتی که در راه تو کشید، مرتبۀ او را به بالاترین درجۀ بهشت بالا بر، تا جایی که هیچ فرشتۀ مقرّب و پیامبر مرسل، در پیشگاه حضرتت در قدر و منزلت و درجه و مرتبت با او یکسان و برابر و موازی نشود و از نیکی شفاعت و پذیرش میانجیگری او در مورد اهل بیت پاکیزهاش و امّت مؤمنش، بیشتر از آنچه به او وعده دادهای، به حضرتش اعلام کن. ای که وعدهات تحقق مییابد و عهدت قرین وفاست ! ای که بدیها را، به چندین برابر به خوبیها تبدیل میکنی ! همانا تو صاحب احسان و بخشش عظیمی.
حضرت در این فراز از دعا درخواست ترفیع درجات بالا برای پیامبر اسلام در برابر تحمل زحمتها و مشقتهایی که در دین بر او وارد شده است مینماید.
یکی از صفات خداوند رفیع الدّرجات است که در سورۀ غافر به آن اشاره شده است:
رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ » (1)
بالا برندۀ درجات و صاحب عرش است، روح را [ که فرشتۀ وحی است ] به فرمانش به هر کس از بندگانش که بخواهد القا میکند تا مردم را از روز ملاقات [ که روز رستاخیز است ] بیم دهد.
خداوند درجات را به میزان اخلاص بالا میبرد، البته رفیع اگر به معنای بالابرنده باشد ولی اگر به معنای بلند مرتبه باشد، اشاره به اوصاف عالی خداوند است که در علم و قدرت و تمام اوصاف کمال و جمال به قدری بالاست که بشر با تمام مقاماتش به اوج آن نمیرسد.
خداوند، انسان را به سبب ایمان و عبادت او درجه میدهد و به مقامات عالیه میرساند. همۀ اینها در سایۀ رحمت و لطف الهی است. که میفرماید:
« وَمَن یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحَاتِ فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَی » (2)
و کسانی که مؤمن بیایند در حالی که کارهای شایسته انجام دادهاند، برای آنان برترین درجات است.
به خصوص پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله را به لحاظ برتریهایی به آن درجات میرساند پس هر کس دنیا و آخرت را انتخاب کند بهره میبرد و درجاتی نصیب او میشود ولی درجات آخرت بسیار برتر و بهتر است.
کُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلَآءِ وَ هَؤُلَآءِ مِنْ عَطَآءِ رَبِّکَ وَ مَا کَانَ عَطَآءُ رَبِّکَمَحْظُورًا * انُظرْ کَیْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَلَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجَاتٍ وَأَکْبَرُ تَفْضِیلاً » (1)
هر یک از دو گروه دنیا طلب و آخرت خواه را [ در این دنیا ] از عطای پروردگارت یاری دهیم، وعطای پروردگارت [ در این دنیا از کسی ] ممنوع شدنی نیست. * با تأمل بنگر چگونه برخی از آنان را بر برخی [ در امور مادی و بهرههای دنیایی ] فزونی بخشیدیم، و همانا آخرت از نظر درجات برتر، و از جهت فزونی بیشتر است.
اما به چه کسانی درجه میدهند، به کسانی که تلاش و مبارزه در راه خدا انجام میدهند و با جان و مال و هجرت به سوی کامیابی حرکت میکنند.
الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَأُولئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ » (2)
آنان که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهایشان در راه خدا به جهاد برخاستند، منزلتشان در پیشگاه خدا بزرگتر و برتر است، و فقط اینانند که کامیابند.
اما این مقامات و درجات به چه شکلی یا حالتی ظاهر میشود که در قیامت برای مؤمنان آماده است، باید منتظر ماند که:
أُوْلئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ » (3)
مؤمنان واقعی و حقیقی فقط آنانند، برای ایشان نزد پروردگارشان درجاتی
بالا و آمرزش و رزق نیکو و فراوانی است.
آن وعدههایی که در قالب دنیایی و مثالی نمیگنجد.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دربارۀ درجات انسانها در قیامت میفرماید:
اِنَّ اللّهَ یَقُولُ اعْدَدْتُ لِعِبادِیَ الصّالِحِینَ، ما لاعَیْنٌ رَأَتْ، ولا أُذُنٌ سَمِعَتْ، وَلا خَطَرَ عَلَی قَلْبِ بَشَرٍ بَلْهَ ما اطْلَعْتُکُمْ عَلَیْهِ. (1)
خدای تعالی فرموده است : برای بندگان نیک کردار خود چیزهایی فراهم آوردهام که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده است و به ذهن هیچ بشری خطور نکرده است ؛ بپرهیز که آگاه نمیشوید.
همانگونه که تفاوت تلاشها در دنیا سبب تفاوت در بهرهگیری است، در امور معنوی و آخرتی نیز این تفاوتها حاکم است. با این فرق که دنیا و تفاوتهایش محدود است ولی آخرت و تفاوتهایش نامحدود است. بنابراین درجات آخرت هم برتر و بیشتر است کما اینکه حضرت علی علیه السلام در وصف بهشت میفرماید:
دَرَجاتٌ مُتَفاضِلاتٌ ، وَمَنازِلُ مُتَفاوِتاتٌ ، لایَنْقَطِعُ نَعیمُها ، وَلا یَظْعَنُ مُقیمُها وَ لایَهْرَم خالِدُها، وَ لایَبْأَسُ ساکِنُها. (2)
بهشت را درجاتی است که بر یکدیگر برتری دارند، و منازلی است که با هم تفاوت دارند، نعمتش قطع نمیشود، مقیم در آن بیرون نمیرود، ماندگار در آن پیر نمیشود، و ساکن آن تهیدست و نیازمند نمیگردد.
و حکمت الهی بر این است که کسی را برای پیامبری انتخاب کند که بتواند
سنگینترین بار مسئولیت را به دوش کشد و نیکوتر از همه از عهده آن بیرون آید و دارای صفات برجسته هم باشد تا بالاترین مقام و منزلت به او عطا فرماید و با دعایی مستجاب به درجات والاتر برساند.
« ابن خولی، ظرفی از شیر و عسل برای پیامبر صلی الله علیه و آله آورد، رسول خدا صلی الله علیه و آله از خوردن آن امتناع ورزید و فرمود: دو نوشیدنی در یک وعده؟ و دو ظرف در یک ظرف؟ حضرت آن را میل نفرمود و فرمود:
من این را حرام نمیدانم اما خوش ندارم که فخر بفروشم و فردای قیامت به خاطر چیزهای زیاد دنیا حسابرسی شوم. من فروتنی را دوست دارم؛ زیرا هر که برای خدا فروتنی کند، خداوند او را رفعت میبخشد .» (1)
اَللَّهُمَّ اعْطِ مُحَمَّداً الْوَسیلَةَ وَالشَّرَفَ وَالْفَضیلَةَ وَالْمَنْزِلَةَ الْکَریمَةَ،
الْلَّهُمَّ اجْعَلْ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ اعْظَمَ الْخَلائِقِ کُلَّهُمْ شَرَفَاً یَوْمَ القیامَةِ وَأقْرَبَهُمْ مِنْکَ مَقْعَداً وَاَوْجَهَهُمْ عِنْدَکَ یَوْمَ الْقِیامَةِ جاهاً وَاَفْضَلَهُمْ عِنْدَکَ مَنْزِلَةً وَنَصیباً، اللَّهُمَّ اعْطِ مُحَمَّداً اشْرَفَ الْمَقامِ وَحِباءَ السَّلامِ وَشَفاعَةَ الْإِسْلام. (2)
پروردگارا ! به محمد صلی الله علیه و آله درجه و مقام و برتری و جایگاه نیکان عطا فرما، پروردگارا ! محمد صلی الله علیه و آله و خاندانش را برترین آفرینش، برترین مقام در روز قیامت و نزدیکترینشان نزد خودت و آبرومندترینان روز قیامت به پیش خودت و برترینان در مقام و بهره نزد خود قرار ده.
پروردگارا ! به محمد صلی الله علیه و آله بالاترین مقام، سلامتی بدون نقص و وسیلۀ شفاعت در اسلام عطا بفرما.
«1»اَللَّهُمَّ وَحَمَلَةُ عَرْشِک الَّذِینَ لاَ یَفْتُرُونَ مِنْ تَسْبِیحِک وَلاَ یَسْأَمُونَ مِنْ تَقْدِیسِک وَلاَ یَسْتَحْسِرُونَ مِنْ عِبَادَتِک وَلاَ یُؤْثِرُونَ التَّقْصِیرَ عَلَی الْجِدِّ فِی أَمْرِک وَلاَ یَغْفُلُونَ عَنِ الْوَلَهِ إِلَیْک «2»وَإِسْرَافِیلُ صَاحِبُ الصُّورِ الشَّاخِصُ الَّذِی یَنْتَظِرُ مِنْک الْإِذْنَ وَحُلُولَ الْأَمْرِ فَیُنَبِّهُ بِالنَّفْخَةِ صَرْعَی رَهَائِنِ الْقُبُورِ «3»وَمِیکَائِیلُ ذُوالْجَاهِ عِنْدَک وَالْمَکَانِ الرَّفِیعِ مِنْ طَاعَتِک «4»وَجِبْرِیلُ الْأَمِینُ عَلَی وَحْیِک الْمُطَاعُ فِی أَهْلِ سَمَاوَاتِک الْمَکِینُ لَدَیْک الْمُقَرَّبُ عِنْدَک «5»وَالرُّوحُ الَّذِی هُوَ عَلَی مَلَائِکَةِ الْحُجُبِ «6»وَالرُّوحُ الَّذِی هُوَ مِنْ أَمْرِک فَصَلِّ عَلَیْهِمْ وَعَلَی الْمَلاَئِکَةِ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِمْ:
مِنْ سُکَّانِ سَمَاوَاتِک وَأَهْلِ الْأَمَانَةِ عَلَی رِسَالاَتِک «7»وَالَّذِینَ لاَ تَدْخُلُهُمْ سَأْمَةٌ مِنْ دُؤُوبٍ وَلاَ إِعْیَاءٌ مِنْ لُغُوبٍ وَلاَ فُتُورٌ وَلاَ تَشْغَلُهُمْ عَنْ تَسْبِیحِک الشَّهَوَاتُ وَلاَ یَقْطَعُهُمْ عَنْ تَعْظِیمِک سَهْوُ «8»الْغَفَلاَتِ الْخُشَّعُ الْأَبْصَارِ فَلاَ یَرُومُونَ النَّظَرَ إِلَیْک النَّوَاکِسُ الْأَذْقَانِ الَّذِینَ قَدْ طَالَتْ رَغْبَتُهُمْ فِیمَا لَدَیْک الْمُسْتَهْتَرُونَ بِذِکْرِ آلاَئِک وَالْمُتَوَاضِعُونَ دُونَ عَظَمَتِک وَجَلاَلِ کِبْرِیَائِک «9»وَالَّذِینَ یَقُولُونَ إِذَا نَظَرُوا إِلَی جَهَنَّمَ تَزْفِرُ عَلَی أَهْلِ مَعْصِیَتِک «سُبْحَانَک مَا عَبَدْنَاک حَقَّ عِبَادَتِک» «10»فَصَلِّ عَلَیْهِمْ وَعَلَی الرَّوْحَانِیِّینَ مِنْ مَلاَئِکَتِک وَأَهْلِ الزُّلْفَةِ عِنْدَک وَحُمَّالِ الْغَیْبِ إِلَی رُسُلِک وَالْمُؤْتَمِنِینَ عَلَی وَحْیِک «11»وَقَبَائِلِ الْمَلاَئِکَةِ الَّذِینَ اخْتَصَصْتَهُمْ لِنَفْسِک
وَأَغْنَیْتَهُمْ عَنِ الطَّعَامِ وَالشَّرَابِ بِتَقْدِیسِک وَأَسْکَنْتَهُمْ بُطُونَ أَطْبَاقِ سَمَاوَاتِک «12»وَالَّذِینَ عَلَی أَرْجَائِهَا إِذَا نَزَلَ الْأَمْرُ بِتَمَامِ وَعْدِک «13»وَخُزَّانِ الْمَطَرِ وَزَوَاجِرِ السَّحَابِ «14»وَالَّذِی بِصَوْتِ زَجْرِهِ یُسْمَعُ زَجَلُ الرُّعُودِ وَإِذَا سَبَحَتْ بِهِ حَفِیفَةُ السَّحَابِ الْتَمَعَتْ صَوَاعِقُ الْبُرُوقِ «15»وَمُشَیِّعِی الثَّلْجِ وَالْبَرَدِ وَالْهَابِطِینَ مَعَ قَطْرِ الْمَطَرِ إِذَا نَزَلَ وَالْقُوَّامِ عَلَی خَزَائِنِ الرِّیَاحِ وَالْمُوَکَّلِینَ بِالْجِبَالِ فَلاَ تَزُولُ «16»وَالَّذِینَ عَرَّفْتَهُمْ مَثَاقِیلَ الْمِیَاهِ وَکَیْلَ مَا تَحْوِیهِ لَوَاعِجُ الْأَمْطَارِ وَعَوَالِجُهَا «17»وَرُسُلِک مِنَ الْمَلاَئِکَةِ إِلَی أَهْلِ الْأَرْضِ بِمَکْرُوهِ مَا یَنْزِلُ مِنَ الْبَلاَءِ وَمَحْبُوبِ الرَّخَاءِ «18»وَالسَّفَرَةِ الْکِرَامِ الْبَرَرَةِ وَالْحَفَظَةِ الْکِرَامِ الْکَاتِبِینَ وَمَلَکِ الْمَوْتِ وَأَعْوَانِهِ وَمُنْکَرٍ وَنَکِیرٍ وَرُومَانَ فَتَّانِ الْقُبُورِ وَالطَّائِفِینَ بِالْبَیْتِ الْمَعْمُورِ وَمَالِک وَالْخَزَنَةِ وَرِضْوَانَ وَسَدَنَةِ الْجِنَانِ «19» وَالَّذِینَ لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ» (1)
وَبَلَّغْتَهُمْ صَلاَتَنَا عَلَیْهِمْ فَصَلِّ عَلَیْنَا بِمَا فَتَحْتَ لَنَا مِنْ حُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِمْ إِنَّک جَوَادٌ کَرِیمٌ.
[«1»اَللَّهُمَّ وَحَمَلَةُ عَرْشِک الَّذِینَ لاَ یَفْتُرُونَ مِنْ تَسْبِیحِک وَلاَ یَسْأَمُونَ مِنْ تَقْدِیسِک وَلاَ یَسْتَحْسِرُونَ مِنْ عِبَادَتِک وَلاَ یُؤْثِرُونَ التَّقْصِیرَ عَلَی الْجِدِّ فِی أَمْرِک وَلاَ یَغْفُلُونَ عَنِ الْوَلَهِ إِلَیْک]
خدایا! و حاملان عرشت؛ آن بزرگوارانی که از تسبیح گفتن برای تو سست و بیحال نمیشوند و از تقدیست به ستوه نمیآیند، و از بندگیت خسته و وامانده نمیگردند، و کوتاهی در عمل را بر کوشش در اجرای دستورت ترجیح نمیدهند، و از شیفتگی و سرگشتگی نسبت به تو، غفلت نمیورزند.
در این فراز از دعا، سخن از موجوداتی نوری و غیبی و ملکوتی به نام ملائکه است که خداوند عزیز در کتب آسمانی و به خصوص در نزدیک به نود آیه از قرآن مجید خبر داده است.
در مقدمۀ شرح این دعا که از معجزات حضرت امام زین العابدین علیه السلام است، مقتضی است به بررسی آیات قرآن و روایات، دربارۀ ملائکه و فرشتگان پرداخته شود، تا بیش از پیش به وضع این دسته از موجودات عرصۀ هستی آشنا شوید.
کتاب الهی، ایمان را مرکّب از پنج واقعیّت میداند. که اگر قلب انسان با کمک اندیشه در حقایق طبیعی و قرآنی و معارف الهی به پنج حقیقت ایمان آورد قلبی مؤمن و مورد قبول حق است، ورنه مردود یا قلبی ناقص و یا مشرک و یا کافر است.
در صورتی که به کمتر از پنج حقیقت ایمان داشته باشد ناقص، در صورتی که حقیقتی را در ردیف حق قرار دهد مشرک، و چون به انکار واقعیّتها برخیزد کافر است.
آن پنج حقیقتی که باید به آن ایمان و معرفت داشت؛ زیرا ایمان تقلیدی نیست، عبارت است از: اللّه، قیامت، ملائکه، کتاب، انبیا.
لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَومِ الآخِرِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیِّینَ » (1)
نیکی این نیست که روی خود را به سوی مشرق و مغرب کنید، بلکه نیکی [ واقعی و کامل، که شایسته است در همۀ امور شما ملاک و میزان قرار گیرد، منش و رفتار و حرکات ] کسانی است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آوردهاند.
این پنج حقیقت در حدّ لازم در قرآن مجید و روایات و اخبار و کتب کلامی و فلسفی و عرفانی بازشناسانده شده و در این زمینه حضرت حق، بر تمام مرد و زن اتمام حجّت نموده و در هر عذری را بسته است.
چون به چشم بصیرت در آیۀ شریفه بنگرید، متوجّه و متذکّر میشوید که مَلَک از جمله حقایقی است که باید به آن ایمان داشت. انکار ملائکه و حتّی ملکی از
1) (1)
ملائکۀ حق مساوی با کفر است و آلودۀ به کفر دشمن حق و جایگاهش در عذاب ابد الهی است.
خداوند بزرگ یهود عنود را، که با حقایق الهیّه و واقعیّتهای حقّه دشمنی میورزیدند، و برای انکار رسالت رسول اسلام صلی الله علیه و آله به انکار حقایق دیگر بر میخاستند کافر خوانده:
مَنْ کَانَ عَدُوًّا للّهِِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِیلَ وَمِیکَالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلْکَافِرِینَ » (1)
هر که با خدا و فرشتگان و رسولانش و جبرئیل و میکائیل دشمن باشد [ کافر است ]، و بیتردید خدا دشمن کافران است.
وَمَن یَکْفُرْ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیداً » (2)
و هر که به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران او و روز قیامت کافر شود، یقیناً به گمراهیِ دور و درازی دچار شده است.
قرآن مجید و روایات برای مؤمن واقعی و مسلم حقیقی، علائم و اوصافی ذکر میکنند که از جملۀ آن علائم و نشانهها، ایمان به ملائکه است:
آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ
وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ » (1)
پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده، ایمان آورده، و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش، ایمان آوردهاند.
ملائکه، موجوداتی آگاه و عالم و عارف و بیدار و بینایند، که به وجود حق و وحدانیّت آن حضرت باتمام وجود شهادت میدهند، و در حقیقت گواه و شاهد بر حضرت محبوب و وحدانیّت و وحدت حقیقیّۀ او هستند:
شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ لاَ إِله إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ » (2)
خدا در حالی که برپا دارندۀ عدل است [با منطق وحی، با نظام مُتقن آفرینش و با زبان همۀ موجودات ] گواهی میدهد که هیچ معبودی جز او نیست؛ و فرشتگان و صاحبان دانش نیز گواهی میدهند که هیچ معبودی جز او نیست؛ معبودی که توانای شکستناپذیر و حکیم است.
منظور از دانشمندان در آیۀ شریفه بنا به فرمودۀ حضرت باقر علیه السلام انبیا و اوصیا هستند، (3)و در مرحلۀ بعد دانشمندانی که از خرمن معارف انبیا و امامان خوشه چیده و فقیه در دین شدهاند.
مسألۀ خدا، آن چنان واضح و روشن و حقیقتی غیر قابل انکار است که حتّی اکثر
دانشمندان طبیعی به یگانگی خدا گواهی دهند، چرا که آنان با مطالعۀ طبیعت، به خوبی در مییابند که میان اجزای مختلف طبیعت نظیر خورشید، ماه، زمین، دریا، ابرها، کوهها، نهرها، نباتات، حیوانات، انسان، شب و روز و فصول چهارگانه ارتباط و همبستگی و یکپارچگی برقرار است، و این بزرگترین دلیل بر وجود یگانگی سازنده و آفرینندۀ آنهاست.
به عنوان نمونه گواهی عدّهای از دانشمندان طبیعی را فهرست وار ملاحظه کنید:
«هرشل دانشمند ستاره شناس: هر قدر دایرۀ علم وسیعتر میگردد، براهین قویتری برای خدا به دست میآید.
مونت نل در «دائرة المعارف» خود: علوم طبیعی عقل ما را به اندازهای بالا میبرند که عظمت خدا را درک میکنیم.
نیوتن: ما با مطالعۀ گوش میفهمیم که سازندۀ آن قوانین صوتی را به خوبی میدانسته، و سازندۀ چشم به قوانین نور و انعکاس آن آگاه بوده است و از مطالعۀ نظم افلاک، پی میبریم که آنها را طبق نظم اداره میکند.
پاسگال فیلسوف معروف: هیچ چیز جز عقیدۀ به خدا، سوز درون و تشنگی روح ما را فرو نمینشاند.
ادوارد لوترکیل رئیس ادارۀ زیستشناسی دانشگاه سانفرانسیسکو: در نتیجۀ مطالعات علمی دلایل جدیدی برای اثبات صانع به دست آمده است که دلایل فلسفی سابق را تأیید و تقویت میکند.
پردون نظریّه پرداز اجتماعی: پیش از آن که عقول ما وجود خدا را کشف کنند دلهای ما به وجود او گواهی دادهاند.
والتر اوسکار لند برگ: دانشمندان علاوه بر دلایل روحانی، در نتیجۀ مطالعۀ پدیدههای طبیعی، دلایل علمی نیز برای درک خدا به دست میآورند که مسرّت و
حظّ بیشتری را نصیبشان میسازد.
داروین: محال است که عقل رشد یافته، با دیدن این نظام و هماهنگی شگرف بگوید دنیا خدا ندارد.
جردن: خدا همان ناموس ازلی است که همگی کاینات وجود و ترقّی خود را از او میگیرند.
انیشتن: در عالم مجهول، نیروی عاقل و قادری وجود دارد که جهان گواه اوست.» (1)
فرشتگان گواه و شاهد بر قرآن مجید میباشند:
لکِنِ اللّهُ یَشْهَدُ بِمَا أَنْزَلَ إِلَیْکَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَالْمَلاَئِکَةُ یَشْهَدُونَ وَکَفَی بِاللّهِ شَهِیداً » (2)
ولی [ در برابر کبرورزی و لجاجت اهل کتاب، که به حقّانیّت قرآن و رسالت تو گواهی نمیدهند ] خدا به وسیله آنچه بر تو نازل کرده گواهی میدهد که آن را به علم و دانش خود نازل کرده، و [ نیز ] فرشتگان هم گواهی میدهند، گرچه گواهی خدا کافی است.
آری، محتویات قرآن مجید که سراسر علم و حکمت و فلسفه و عرفان و احکام و دستورهای اخلاقی حق و تاریخ صحیح انبیا و امم است، و این همه بر سینۀ پاک و قلب نورانی یک نفر امّی تجلّی کرده، در حقیقت شهادت خدا بر نزول آن از عالم غیب و جهان ملکوت به عرصه گاه مُلکْ و عالم ظاهر است.
و فردا صحنۀ شگفت آور محشر است که ملائکۀ حق و فرشتگان حضرت ربّ، در برابر منکران و کافران به تمام حقایق الهیّه به خصوص قرآن مجید، شهادت خواهند داد، تا سیهروی شود هر که در او غش باشد!
فرشتگان حق در مسئلۀ با عظمت عبادت، موجوداتی تسلیم، خاضع، خاشع، و از خالصترین عباد حضرت محبوبند:
وَللّهِ یَسْجُدُ مَا فِی السَّمواتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ مِن دَابَّةٍ وَالْمَلاَئِکَةُ وَهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ * یَخَافُونَ رَبَّهُم مِّن فَوْقِهِمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ » (1)
و آنچه در آسمانها و زمین از جنبندگان و فرشتگان وجود دارد، فقط برای خدا سجده میکنند و تکبّر و سرکشی نمیورزند. * از پروردگارشان که بر فراز آنان است، میترسند، و آنچه را به آن مأمور میشوند، انجام میدهند.
یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ قُواْ أَنفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلَئِکَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّایَعْصُونَ اللَّهَ مَآ أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ» (2)
ای مؤمنان! خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن انسان ها و سنگ ها است، حفظ کنید. بر آن فرشتگانی خشن و سختگیر گمارده شدهاند که از آنچه خدا به آنان دستور داده، سرپیچی نمیکنند، و آنچه را به آن مأمورند، همواره انجام میدهند.
وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلاَئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ » (3)
و رعد، همراه با ستایش خدا تسبیح میگوید و فرشتگان نیز از بیمش [ تسبیح میگویند ].
إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ * فَسَجَدَ الْمَلاَئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ » (1)
[ یاد کن ] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: همانا من بشری از گل خواهم آفرید. * پس زمانی که اندامش را درست و نیکو نمودم و از روح خود در او دمیدم، برای او سجده کنید. * پس فرشتگان همه با هم سجده کردند.
وَالْمَلاَئِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الْأَرْضِ أَلاَ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ » (2)
و فرشتگان، پروردگارشان را همواره همراه با سپاس و ستایش تسبیح میگویند، و برای کسانی که در زمین هستند، درخواست آمرزش میکنند؛ آگاه باشید! بیتردید خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
وَجَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَشَهِدُوْا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَیُسْأَلُونَ » (3)
و فرشتگان را که بندگان [ خدای ] رحماناند، به پندار خود جنس ماده قراردادهاند، ] آیا زمان آفرینش آنان حضور داشتند [ که بر ماده بودنشان گواهی میدهند؟ ] به زودی گواهی آنان [ در نامۀ اعمالشان ] نوشته میشود و [ دربارۀ آن ] مورد بازپرسی قرار خواهند گرفت.
فرشتگان الهی برای مردم مؤمن دعا میکنند و بر آنان درود میفرستند:
هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً » (1)
اوست که با فرشتگان خود بر شما درود میفرستد تا شما را از تاریکیها به سوی نور بیرون آورد، و او به مؤمنان مهربان است.
و نیز فرشتگان حق بر آنان که به حق و حقیقت و واقعیّتها و حقایق کفر ورزند نفرین میکنند:
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ » (2)
قطعاً کسانی که کافر شدند، و در حال کفر از دنیا رفتند، لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر آنان است.
راستی، خوشا به حال آنان که مشمول دعای فرشتگان اند، و تأسّف و حسرت بر آنها که مورد لعن و نفرین ملائکهاند.
چه نیکوست که مرد و زن، این دو روزۀ عمر را غنیمت دانسته و به دستورهای حکیمانۀ حق و تعالیم انبیا و امامان گردن نهند و از برکات و فیوضات الهیّه در دنیا و آخرت بهرهمند شوند، چنانکه اولیای الهی و عاشقان حق و سالکان طریق محبّت، از جام عنایت و لطف دوست، جان تشنۀ خود را سیراب کردند و تا بودند به پیشگاه مقدّس او به زبان حال این غزل عارفانۀ فیض، آن عاشق وارسته را زمزمه کردند:
به شست یار و زلف یار در بندم خوشا حالم به درد بی دوای دوست خرسندم خوشا حالم
ندیدم چون وفایی در گُلی در گلشن عالم ز دل خار تعلّق یک به یک کندم خوشا حالم
برون کردم سر از خاک و ندیدم جای آسایش دگر خود را درون خاک افکندم خوشا حالم
بجز عشقم نیامد در نظر چیزی در این عالم از آن رو عشق در جان و دل آکندم خوشا حالم
جمال دوست در صحرای هستی چون تجلّی کرد وجود خویش را از خویشتن کندم خوشا حالم
(فیض کاشانی)
فرشتگان به هنگام مصایب و سختیها به اذن حق به مدد و کمک انسان میآیند:
إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَلَن یَکْفِیَکُمْ أَن یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاَثَةِ آلاَفٍ مِنَ الْمَلاَئِکَةِ مُنزَلِینَ * بَلَی إِن تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَیَأْتُوکُم مِن فَوْرِهِمْ هذَا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلاَفٍ مِنَ الْمَلاَئِکَةِ مُسَوِّمِینَ * وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلَّا بُشْرَی لَکُمْ وَلِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُم بِهِ وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ » (1)
آن هنگام که به مؤمنان میگفتی: آیا شما را بس نیست که پروردگارتان به سه هزار فرشته نازل شده شما را یاری دهد؟ * آری، اگر شکیبایی ورزید و پرهیزکاری کنید و دشمنان در همین لحظه، جوشان و خروشان بر شما بتازند،
1) (1)
پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشتۀ نشاندار یاری میدهد. * و خدا [ وعدۀ یاری و پیروزی ] را جز بشارتی برای شما و برای آن که دلهایتان به آن آرامش یابد، قرار نداد؛ و یاری و نصرت جز از سوی خدای توانای شکستناپذیر و حکیم نیست.
إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجَابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلاَئِکَةِ مُرْدِفِینَ » (1)
[ یاد کنید ] هنگامی را که [ در حال مشاهدۀ دشمنِ تا دندان مسلح با دعا و زاری ] ازپروردگارتان یاری خواستید، و او درخواست شما را اجابت کرد که من مسلماً شما را با هزار فرشته که پی در پی نازل میشوند، یاری میدهم.
إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلاَئِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنَانٍ » (2)
[ یاد کن ] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد که من با شمایم، پس مؤمنان را [ برای نبرد با دشمن ] ثابت قدم دارید، [ و ] به زودی در دل کافران ترس میاندازم، پس سرهایشان را در هم کوبید و همۀ انگشتانشان را قطع کنید.
فرشتگان از جانب حق آورندۀ وحی و مایۀ حیات قلوب به سوی پیامبران هستند:
یُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنذِرُوا أَنَّهُ لاَ
إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاتَّقُونِ » (1)
فرشتگان را به فرمان خود همراه با روح به هر کس از بندگانش که بخواهد [ برای برگزیدنش به پیامبری ] نازل میکند [ و به آنان فرمان میدهد ] که مردم را هشدار دهید که معبودی جز من نیست؛ بنابراین از من پروا کنید.
انسان با مطالعۀ دقیق قرآن، و توجّه به آیات با عظمت کتاب آفرینش به بارگاه توحید راه یافته، و به تماشای جلال و جمال نایل میآید، و در آنجا با تمام هستی خود به زبان حال میگوید:
ای بر کمال قدرت تو عقل کل گواه بر لوح کبریای تو توقیع لا اله
آشفتگان خاک رهت رهروان دین دُردی کشان جام غمت سالکان راه
از شبنم عطای تو یک قطره بحر وکان وز پرتو جمال تو یک ذرّه مهر و ماه
مرغ امید از کف جودت دانه جوی دست نیاز بر در عدل تو دادخواه
نام تو صیقلی است که ز آیینۀ وجود بیرون برد به نور خرد زنگ اشتباه
(شیخ کمال خجندی)
فرشتگان حق به وقت مرگ مؤمن بر او نازل شده و عنایات و الطاف حضرت محبوب را به او بشارت میدهند، و بهشت عنبر سرشت را به او ارائه مینمایند:
الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا کُنتُم تَعْمَلُونَ » (2)
آنان در حالی که [ از آلودگیهای عملی و اخلاقی ] پاک و پاکیزهاند،
فرشتگانْ جانشان را میگیرند، به آنان میگویند: سلام بر شما، [ اکنون ] به پاداش آنچه همواره انجام میدادید، به بهشت درآیید.
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِیَاؤُکُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَةِ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَشْتَهِی أَنفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَدَّعُونَ * نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ » (1)
بیتردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [ در میدان عمل بر این حقیقت ] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند [ و میگویند: ] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند، بشارت باد. * ما در زندگی دنیا و آخرت، یاران و دوستان شما هستیم، آنچه دلتان بخواهد، در بهشت برای شما فراهم است، و در آن هر چه را بخواهید، برای شما موجود است. * رزق آمادهای از سوی آمرزندۀ مهربان است.
از پای تا سر چشم شو حسن و جمالش را نگر ور ره نیابی سوی او بنشین جمالش را نگر
در بزمش ار بارت دهد از چشم مستش باده کش زان باده چون دل خوش شوی غنج (2)و دِلالش را نگر
گیسوی عنبر بوی او وان زلف تو بر توی او وان نرگس جادوی او آن خط و خالش را نگر
افسونگریها را ببین وان جادوئیها را ببین صد فتنه آرد یک نظر چشم غزالش را نگر
در خندۀ شیرین او بس زُهره بین شادی کنان وز عارض و ابروی او بدر و هلالش را نگر
(ملامحسن فیض کاشانی)
به هنگام مرگِ عاصیان و تبهکاران و مشرکان و کافران و فاسقان و فاجران، فرشتگان عذاب نازل شده آنان را توبیخ و سرزنش کنند، و سپس دچار زجر و مشقّت و ضرب و درد کنند، آنگاه آنان را به عذاب الهی دراندازند!
إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فیهَا فَأُولئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیراً » (1)
قطعاً کسانی که [ با ترک هجرت از دیار کفر، و ماندن زیر سلطۀ کافران و مشرکان ] بر خویش ستم کردند [ هنگامی که ] فرشتگانْ آنان را قبض روح میکنند، به آنان میگویند: [ از نظر دینداری و زندگی ] در چه حالی بودید؟ میگویند: ما در زمین، مستضعف بودیم. فرشتگان میگویند: آیا زمین خدا وسیع و پهناور نبود تا در آن [ از محیط شرک به دیار ایمان ] مهاجرت کنید؟! پس جایگاهشان دوزخ است و آن بد بازگشت گاهی است.
وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلاَئِکَةُ بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَکُنتُمْ عَنْ آیَاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ » (2)
ای کاش ستمکاران را هنگامی که در سختیها و شداید مرگاند ببینی در
حالی که فرشتگان دستهای خود را [ به سوی آنان ] گشوده [ و فریاد میزنند ] جانتان را بیرون کنید، امروز [ که روز وارد شدن به جهان دیگر است ] به سبب سخنانی که به ناحق دربارۀ خدا میگفتید واز پذیرفتن آیات او تکبّر میکردید، به عذاب خوارکنندهای مجازات میشوید.
وَلَوْ تَرَی إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ * ذلِکَ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَأَنَّ اللّهَ لَیْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِیدِ » (1)
و اگر آن زمانی را که فرشتگان جان کافران را میستانند، مشاهده کنی [ میبینی ] که بر چهره و پشتشان ضربات سنگینی میکوبند و [ به آنان نهیب میزنند که ] عذاب سوزان را بچشید!! * این به سبب گناهانی است که مرتکب شدهاند و گرنه خدا نسبت به بندگانش [ حتی به کمترین چیزی از ستم ] ستمکار نیست.
الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مَا کُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءٍ بَلَی إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا کُنتُم تَعْمَلُونَ » (2)
همانان که فرشتگان جانشان را در حالی که ستمکار بر خود بودهاند، میگیرند؛ پس [ در آن موقعیت ] از در تسلیم در آیند [ و گویند: ] ما هیچ کار بدی انجام نمیدادیم. [ به آنان گویند: یقیناً انجام میدادید] ومسلماً خدا به آنچه همواره انجام میدادید، داناست.
فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ * ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّهَ وَکَرِهُوا رِضْوَانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ » (3)
پس حال و وضعشان زمانی که فرشتگان جانشان را میگیرند در حالی که بر صورت و پشتشان [تازیانه عذاب] میزنند، چگونه خواهد بود؟! * این عذاب برای این است که آنان از آنچه خدا را به خشم آورده پیروی کردند، و خشنودی او را خوش نداشتند در نتیجه اعمالشان را تباه و بیاثر کرد.
راستی، چه وضع عجیبی برای عاصیان پیش میآید! به خدا قسم! اگر در این مدّت کوتاه عمر تمام دنیا و مافیها را در دست انسان بگذارند به یک لحظۀ وقت مرگ با آن همه عذاب و رنج نمیارزد، چه رسد به این که انسان پس از مرگ به خاطر معاصی چند روزۀ دنی،ا دچار عذاب ابد گردد.
برخیز و از این غمکده بگریز که تنگ است در غمکدۀ تنگ کجا جای درنگ است
از خلق بپرهیز و به خلّاق درآویز کاین سو همه صلح است و دیگر سو همه جنگ است
زین غمکدۀ دهر که بحری است پر آشوب ای دل مطلب کام که در کام نهنگ است
ز ابنای جهان یک دل و یکرنگ نجویی کان کس که بود زادۀ دوران دو رنگ است
یک روزِ خوش ار چرخ به عمرت بنماید زنهار مشو غَرّه که با شهد شرنگ است
مغرور ز اقبال مشو از پس ادبار از موش حذر کن که تو را زخم پلنگ است
فرشتگان، رسولان و مأموران حضرت حق در امور تکوینیّه و تشریعیّهاند به حکم این که امور جهان براساس اسباب و علل است و تدبیر امور هستی به اذن حق به واسطۀ آنان صورت میگیرد. در حقیقت ملائکه پیاده کنندگان اراده و نقشۀ حضرت حق در عرصه گاه آفرینش و میدان خلقتند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ » (1)
همۀ ستایشها ویژۀ خداست که آفرینندۀ آسمانها و زمین است [ و ] فرشتگان را که دارای بالهایی دوگانه و سهگانه و چهارگانهاند رسولانی [ برای انجام دادن فرمانهای تکوینی و تشریعیاش ] قرار داده است. هرچه بخواهد در آفرینش میافزاید؛ یقیناً خدا بر هر کاری تواناست.
با توجّه به این که عنوان رسالت را برای همۀ فرشتگان قائل شده چنین به نظر میرسد که رسالت در این جا در معنای وسیع و گستردهای به کار رفته که هم رسالت تشریعی را شامل میشود و هم رسالت تکوینی را.
اطلاق رسالت بر رسالت تشریعی و آوردن پیام وحی به انبیا در قرآن فراوان است، ولی اطلاق آن بر رسالت تکوینی نیز کم نیست.
در آیات دیگر قرآن نیز میبینیم مأموریتهای مختلفی بر عهدۀ فرشتگان گذاشته شده که رسالتهای آنها محسوب میشود؛ بنابراین رسالت مفهوم وسیعی دارد.
در ضمن بعید نیست منظور از بال و پر در این جا قدرت جولان و توانائی بر فعالیّت بوده باشد، که بعضی از آنها نسبت به بعضی برتر و دارای توانایی بیشترند.
پیداست که این گونه تعبیرات را بر جنبههای جسمانی مادّی نمیتوان حمل
1) (1)
کرد، بلکه بیانگر عظمت معنوی و ابعاد قدرت آنهاست. اصولاً میدانیم بال و پر، تنها برای حرکت در جوّ زمین به کار میخورد؛ چرا که اطراف کرۀ زمین را هوای فشرده گرفته و پرندگان به وسیلۀ بالشان روی امواج هوا قرار میگیرند و میتوانند بالا و پائین بروند. ولی از محیط جوّ زمین که خارج شویم، هوا وجود ندارد و بال، کوچکترین تأثیری برای حرکت ندارد و از این نظر درست مانند سایر اعضا میباشد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
اَلْمَلائِکَةُ لا یَأکُلُونَ، وَلایَشْرَبُونَ، وَلایَنْکِحُونَ، وَإِنَّما یَعیشُونَ بِنَسیمِ الْعَرْشِ. (1)
فرشتگان نه غذا میخورند و نه آب مینوشند و نه ازدواج میکنند، آنها فقط با نسیم عرش زندگی میکنند.
«در هر صورت در قرآن مجید از ملائکه فراوان یاد شده، آیات زیادی در قران دربارۀ صفات، ویژگیها، مأموریّتها و وظایف فرشتگان سخن میگوید، و در صفحات گذشته ملاحظه کردید که قرآن مجید ایمان به ملائکه را در ردیف ایمان به خدا و انبیا و کتب آسمانی قرار داده است و این دلیل بر اهمیّت بنیادی این مسأله است.
بدون شک وجود فرشتگان که معارف الهی از آن سخن گفته، از امور غیبیّهای است که برای اثبات آن با این صفات و ویژگیها راهی جز ادلّۀ نقلیّه که قرآن و روایات است وجود ندارد و به حکم ایمان به غیب، آنها را باید پذیرفت.
قرآن ویژگیهای فرشتگان را چنین میشمرد:
1) (1)
1 - فرشتگان موجوداتی عاقل و با شعور و بندگان گرامی خدایند. (1)
گروهی حاملان عرشند. (3)گروهی مدبّرات امرند. (4)گروهی قابض ارواحند. (5)گروهی مراقبان اعمال بشرند. (6)گروهی حافظان انسان از خطرات و حوادثند. (7)گروهی مأمور عذاب و مجازات اقوام سرکشند. (8)گروهی امدادگران الهی نسبت به مؤمنان در جنگها هستند. (9)و بالأخره گروهی مبلّغان وحی و آورندگان کتب آسمانی برای انبیا میباشند. (10)
1) (1)
2) (2) - انبیاء (21) : 27؛ « [2]لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ ».
3) (3) - حاقّه (69) : 17؛ « [3]وَالْمَلَکُ عَلَی أَرْجَائِهَا وَیَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمَانِیَةٌ ».
4) (4) - نازعات (79) : 5؛ «فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً ».
5) (5) - اعراف (7) : 37؛ « [4]إِذَا جَاءَتْهُمْ رُسُلُنَا یَتَوَفَّوْنَهُمْ ».
6) (6) - انفطار (83) : 10 - 12؛ « [5]وَإِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ * کِرَاماً کَاتِبِینَ * یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ ».
7) (7) - انعام (6) : 61؛ « [6]وَیُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لاَیُفَرِّطُونَ ».
8) (8) - هود (11) : 77؛ « [7]وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالَ هذَا یَوْمٌ عَصِیبٌ ».
9) (9) - احزاب (33) : 9؛ « [8]یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَجُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَکَانَ اللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً ».
10) (10) - نحل (16) : 2؛ « [9]یُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنذِرُوا أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاتَّقُونِ ».
4 - آنها پیوسته مشغول تسبیح و تقدیس حقّند. (1)
سوگند به خدایی که جانم به دست اوست فرشتگان خدا در آسمانها بیشترند از عدد ذرّات خاکهای زمین، و در آسمان جای پایی نیست مگر این که در آنجا فرشتهای تسبیح و تقدیس خدا میکند. (3)7- آنها نه خواب دارند، نه سستی و غفلت، چنانکه در حدیثی از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده:
فَلَیْسَ فیهِمْ فَتْرَةٌ، وَلا عِنْدَهُمْ غَفْلَةٌ، وَلا فیهِمْ مَعْصِیَةٌ، لایَغْشاهُمْ نَوْمُ
1) (1)
2) (2) - مریم (19) : 17؛ « [2]فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَاباً فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً »؛ هود (11) : 69 - 77؛ « [3]وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیَم بِالْبُشْرَی قَالُوا سَلاَماً قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ * فَلَمَّا رَأی أَیْدِیَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قَالُوا لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَی قَوْمِ لُوطٍ * وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ * قَالَتْ یَا وَیْلَتَی ءَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذَا لَشَیءٌ عَجِیبٌ * قَالُوا أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ [4]إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ * فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِیمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَی یُجَادِلُنَا فِی قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ * یَاإِبْرَاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَإِنَّهُمْ آتِیِهمْ عَذَابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ * وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالَ هذَا یَوْمٌ عَصِیبٌ ».
3) (3) - بحار الأنوار: 176/56، باب 23، حدیث 7.
الْعُیُونِ وَلاسَهْوُ الْعُقُولِ، وَلا فَتْرَةُ الْأبْدانِ، لَمْ یَسْکُنُوا الْأصْلابَ، وَلَمْ تَضُمَّهُمُ الْأرْحامُ. (1)
در آنها نه سستی است و نه غفلت و نه عصیان، خواب بر آنها چیره نمیشود و عقل آنان گرفتار سهو و نسیان نمیگردد، بدنشان به سستی نمیگراید و در صلب پدران و رحم مادران قرار نمیگیرند.
8 - آنها مقامات مختلف و مراتب متفاوت دارند، بعضی همیشه در رکوعند و بعضی همیشه در سجود:
وَ ما مِنّا إلّالَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ * وَإنّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ * وَإنّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ » (2)
و هیچ یک از ما فرشتگان نیست مگر این که برای او مقامی معین است. * و همانا ما [ برای اجرای فرمان خدا ] صف بستگانیم. * و ما خود تسبیح کنندگانیم.
آنچه در این مقام مهم است این است که: ما فرشتگان را به اوصافی که قرآن و روایات مسلّم اسلامی توصیف کرده بشناسیم و آنها را صنف عظیمی از موجودات والا و برجستۀ خداوند بدانیم، بی آن که مقامی جز مقام بندگی و عبودیّت برای آنها قائل باشیم.» (3)آری، در ملائکة اللّه جز عشق به حق و عشق به بندگی مایه و سرمایهای نیست، و همان است که آنان را «عِبادِ مُکْرَمون» حق قرار داده و از بندگان خاصّ حضرت محبوب قلمداد کرده است. ملائکه جز عشق به معشوق، خود محوری ندارند، و
عشق است که از آنها بندۀ حقیقی و عبد خالص ساخته است.
یکی میل است با هر ذرّه رقّاص کشان هر ذرّه را تا مقصد خاص
رساند گلشنی را تا به گلشن دواند گلخنی را تا به گلخن
اگر پویی ز اسفل تا به عالی نبینی ذرّهای زین میل خالی
از این میل است هر جنبش که بینی به جسم آسمانی یا زمینی
همین میل است کآهن را در آموخت که خود را برد وبر آهن ربا دوخت
همین میل آمد و با کاه پیوست که محکم کار را با کهربا بست
به هر طبعی نهاده آرزویی تک و پو داده هر یک را به سویی
(وحشی بافقی)
امیرالمؤمنین علیه السلام در توضیح آیۀ شریفۀ:
لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ » (1)
برای انسان از پیش رو و پشت سر، مأمورانی است که همواره او را به فرمان خدا [ از آسیبها و گزندها ] حفظ میکنند.
فرموده است: «فرشتههای نگهبانِ از مَهلکهاند تا وقتی که انسان به مقدَّر خود رسد، چون رسد او را بدان وانهند.» (2)و در همین زمینه آمده: «خداوند مهربان بر آدمی فرشته گماشته تا از همه سو او را پاسبانی نمایند.» (3)
فرشتگان حافظ انسانند از خطرات آدمیان و جانوران.
کعب گفته: «اگر خداوند شما فرشتهها را نگماشته بود که شما را از حوادث حفظ کنند، پریان شما را در خوراک و نوشیدن و عورات آسوده نمیگذاشتند.» (1)
«یکی از یمین برای حسنات، و او ناظر بر فرشتۀ طرف یسار است، چون کار نیکی انجام دهی ده برابر نویسد، و چون عمل بد انجام دهی آن که در چپ است به فرشتۀ طرف راست گوید: بنویسم؟ گوید: نه، شاید توبه کند. تا سه بار که گفت، گوید: اکنون بنویس، خدا ما را از او آسوده کند، چه بد همنشینی است! چه کم ملاحظه و شرم از خدا دارد! این است قول خدای تعالی:
لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ » (2)
برای انسان از پیش رو و پشت سر، مأمورانی است.
و فرشتهای که زمامت را در اختیار دارد، چون برای پروردگارت تواضع کنی تو را بالا برد، و اگر تکبّر کنی تو را خرد کند. دو فرشته بر لبان تواند، نمازت را نگهدارند.
فرشتهای بر دهان توست تا مار در آن نرود. فرشتهای بر دیدۀ توست. و اینان ده فرشتهاند برای آدمی در شب و در روز که جمعاً بیست فرشتهاند.» (3)روایت شناس عظیم القدر علاّمۀ مجلسی فرموده:
«اگر بگویند این فرشتهها و تسلّط آنها به آدمیزاده چه سودی دارد؟ جواب دهیم چند وجه دارد:
1 - شیطان انسان را به شر و معصیت میکشاند، و این فرشتهها در برابر او آدمی
را به خیر و طاعت.
2 - مجاهد گفته: هیچ بندۀ خدا نباشد جز این که فرشتهای بر او گماشته شده تا او را از پری، آدمی و جانوران نگه دارد.
3 - میبینیم که بسا خاطرهای به قلب ما میآید و سببی ندارد، و بعد روشن میشود که سبب مصلحتی بوده، و بسا کشف شود که سبب بلا یا گناه و تباهی بوده.
و آن داعی نخست از فرشتۀ هادی است، و آن دوّمی از شیطان گمراه کننده.
4 - چون آدمی بداند فرشته، کردار او را ثبت میکند و آمار مینماید و با اوست، بیشتر از گناه حذر میکند، چنانکه با حضور انسان محترمی شرم میکند و گناه نمینماید.» (1)
آن بزرگ مرد الهی در توضیح سه آیۀ اوّل سورۀ صافّات:
وَالصَّافَّاتِ صَفّاً * فَالزَّاجِرَاتِ زَجْراً * فَالتَّالِیَاتِ ذِکْراً » (2)
سوگند به صف بستگان [ مانند فرشتگان، نمازگزاران و جهادگران ] که صفی [ منظم و استوار ] بستهاند، * و به بازدارندگان که [ انسان را از گناهان ] به شدت باز میدارند، * و به تلاوتکنندگان وحی.
فرموده: «این سه وصف: صافّات، زاجرات و تالیات، که به آنها سوگند یاد شده بسا وصف یک چیز باشند، و بسا از سه چیز جدا. بنابر اوّل، در آن چند وجه است:
1 - وصف فرشتهها باشند به این تقریر که آنها برای عبادت در آسمانها صف میکشند، چنانچه خداوند فرموده:
وَإِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ » (1)
و همانا ما [ برای اجرای فرمان خدا ] صف بستگانیم.
و گفتهاند: در هوا پر در پر صف شوند و انتظار فرمان خدا برند. و بسا مقصود این باشد که درجه بندی شدهاند و هر کدام درجۀ مشخّص دارند در شرف و فضل یا در جوهر و اثر که این درجهها چون صف تغییرپذیر نباشند.
و امّا زاجرات، لیث گفته: زجر شتر، تشویق اوست به راه رفتن؛ و زجر آدمی باز داشتن اوست از کار بد. و وصف فرشته به زجر چند وجه دارد:
1 - ابن عبّاس گفته: مقصود فرشتههای گماشتۀ برابرند که آن را از جایی به جایی میرانند.
2 - مقصود فرشتههای اثر بخش در دل آدمیزادهاند که وجدان او را برانگیزند تا از گناه باز ایستد.
3 - شاید هم فرشتههائی باشند که شیاطین را از بد کرداری و آزار آدمی باز میدارند.
من میگویم: در علوم عقلیه ثابت است که موجودات بر سه دستهاند:
یکم: اثر بخشِ اثرناپذیر که خداوند سبحان است، که اشرف موجودات میباشد.
دوم: اثرپذیرِ بی اثر در دیگر و آن عالم اجسام است که پستتر موجودات است.
سوم: اثر بخش در چیزی و اثرپذیر از دیگری و آن عالم ارواح است که از خدا اثر پذیرد و در اجسام اثر بخشد، و جهت اثرپذیری او از خدا جز جهت اثر بخشی اوست بر اجسام و قدرت تصرّف در آنها.
و این که فرمود: فَالتّالِیاتِ ذِکْراً ، اشاره است به جهت اثرگیری که اشرف از
1) (1)
جهت اثر بخشی است در عالم اجسام.
چون این را دانستی، گفتۀ او: وَالصّافّاتِ صَفّاً اشاره است به ردهبندی فرشتهها برای پرستش و طاعت و خضوع و خشوع که جهت پذیرش این جواهر قدسیّه است هرگونه نور الهی و کمال صمدی را.
فَالزّاجِرات زَجْراً ، اشاره است به اثر بخشی این فرشتهها در روشنگری ارواح قدسیّۀ بشر، و بر آوردن آنها از قوّه و استعداد به فعلیّت.
فَالتّالیاتِ ذِکْراً ، اشاره به وضع تأثیر آنها در افاضۀ پرتوهای قدسیّه و انوار الهیّه به نفوس روشن ناطقۀ بشریّه.» (1)
ساقی دُرد کشان دی درِ میخانه گشود آشنایی نظر لطف به بیگانه گشود
برد در پای خُم و بر دل پیمان شکنم عقدهها بود بسی باز به پیمانه گشود
دل شد آزاد چو او از شکن زلف به خال گره و سلسله و خُم به سر شانه گشود
دام با دانه به هر مرغ زیان بود و مرا کار مرغ دل از این دام که با دانه گشود
کرد دیوانهام از عشق و برین گونۀ زرد چشم وا کرد و شفا خانۀ دیوانۀ گشود
من پی گنج غم عشق تو ویرانه شدم مَثَل است این که در گنج به ویرانه گشود
(صفا اصفهانی)
در توضیح:
وَالنّازِعاتِ غَرْقاً » (2)
سوگند به فرشتگانی که [ روح بدکاران را به شدت از بدنهایشان ] بر
میکنند.
از امام علی علیه السلام روایت است:
فرشتههایی هستند که جان کفّار را به سختی از بدن آنها بیرون کشند، چنانکه کماندار زه را تا پایان بکشد. (1)
وَالنّاشِطاتِ نَشْطاً » (2)
و سوگند به فرشتگانی که [ روح نیکوکاران را به نرمی و ملایمت از بدنهایشان ] بیرون میآورند.
از امیرالمؤمنین علیه السلام وارد است:
مقصود فرشتههایی هستند که جان کفّار را از میان پوست و ناخن بکشند تا از درون آنها با رنج و اندوه برآرند. (3)در تفسیر:
وَالسّابِحاتِ سَبْحاً » (4)
و سوگند به فرشتگانی که [ برای اجرای فرمانهای حق ] به سرعت نازل میشوند.
امام علی علیه السلام آمده:
فرشتههایی هستند که جان مؤمنان را به نرمی و راحت از تن برآرند، سپس آنها را
واگذارند تا آسایش کنند، مانند چیزی که در آب شنا دهند. (1)
فَالسّابِقاتِ سَبْقاً » (2)
و سوگند به فرشتگانی که [ در ایمان، عبادت، پرستش و اطاعت ] بر یکدیگر [ به صورتی ویژه ] سبقت میگیرند.
از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده:
فرشتههایی هستند که در خیر و ایمان از آدمیزادگان سبقت گیرند، یا به وحی بر انبیا از دیوان پیش افتند، و ارواح مؤمنان را زود به بهشت رسانند. (3)و در:
فَالْمُدَبِّراتِ أمراً » (4)
و سوگند به فرشتگانی که [ به اذن خدا امور آفرینش را ] تدبیر میکنند.
از امام علی علیه السلام آمده:
فرشتههای سرپرست کار بندههایند از سال تا سال. (5)و یا مقصود جبرئیل و میکائیل و ملک الموت و اسرافیل است که امور جهان را به اذن حق سرپرستی کنند.
امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ فرشتهها فرموده:
آنان را آفریدی و در آسمانهایت جا دادی، نه سستی دارند، نه غفلت و نه گناه؛ از همه به تو داناترند و از تو ترسانتر، به تو نزدیکترند و از تو فرمانبردارتر، نه خواب دارند و نه از هوش روند و نه تنشان سست شود، نه پشت پدر بودند، نه رحم مادر دیدند و نه از نطفه خلق شدهاند؛ یکباره آنها را آفریدی و در آسمانهایت جا دادی و در پناهت ارجمند داشتی و امین وحی خود ساختی و از هر آفتشان دور داشتی و از هر بلا بر کنار نمودی و از هر گناه پاک. اگر نیرو بخشی تو نبود نیرو نداشتند، اگر پایدار کردنت نبود پایدار نبودند، اگر لطف تو نبود فرمانبردار نشدند و اگر تو نبودی نبودند.
ولی با این مقام و این فرمانبری و شأنی که در پیشگاهت دارند و کم غفلتی از فرمانت، اگر آنچه از تو بر آنان نهان است معلوم گردد، کارهای خود را اندک و ناچیز شمارند و خود را زبون دانند و بدانند که حقّ پرستشت را انجام ندادند. منزّهی تو آفریننده و معبود، چه نیک است آزمایش تو از آفریدهات! (1)
علیّ بن ابراهیم قمّی به سندش از حضرت صادق علیه السلام در پاسخ این پرسش که فرشتهها فزونترند یا آدمیزادها؟ روایت کرده که فرمود:
به آن که جانم به دست اوست البتّه فرشتهها در آسمان از شمار خاک زمین بیشند، در آسمان جای پایی نیست جز این که فرشتهای تسبیح و تقدیس کند و در زمین درخت و کلوخی نیست جز این که فرشتهای بر آن گماشته، و خدا هر روز کار او را بیاورد و خدا به او داناتر است، هیچ کدام نیستند جز این که هر روز به ولایت خاندان من به خدا تقرّب جویند و برای دوستان ما آمرزش
1) (1)
خواهند و به دشمنانمان لعن کنند و از خدا عذاب آنها را خواهند. (1)
چه علّت دارد فرشتههایی گماشته بر بندههایش که خوب و بد او را بنویسند، با این که خدا نهان و نهانتر را میداند؟ فرمود:
بدین وسیله آنان را به عبادت گرفته و گواهان خلقش ساخته، تا بندههایش بیشتر مواظب طاعت خدا باشند و از گناهش خوددار گردند، بسا بندهای که قصد گناه کند و فرشته را یاد آورد و باز ایستد و میگوید پروردگارم مرا بنگرد و حافظان گواه بر من شوند. و نیز خدا به لطف خود آنها را بر بندهاش گماشته تا دیوان سرکش و جانوران زمین و آفات بسیاری را از آنجا که نبینند به فرمان خدا از او بگردانند، تا فرمان خدای عز و جل رسد. (2)در تفسیر علیّ بن ابراهیم در قول حضرت حق:
لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ » (3)
برای انسان از پیش رو و پشت سر، مأمورانی است که همواره او را به فرمان خدا [ از آسیبها و گزندها ] حفظ میکنند.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
فرشتهها به فرمان خداوند حافظ اویند از این که در چاهی افتد، یا دیواری بر او فرود آید، یا بدی بدو رسد، تا چون مقدَّر خدا آید او را به آن رها کنند و به دست مقدَّرش سپارند. آن دو فرشتهاند پاسبان شب، و دو تا پاسبان روز که به
دنبال هم باشند. (1)
نزد امام صادق علیه السلام بودم، مردی از آداب دستشویی و بیت الخلا پرسید؟ فرمود: یاد خدا کند و از شیطان رجیم به حضرت حق پناه برد، و چون تمام کردی بگو: «سپاس خدا را بر این که به آسانی و عافیت آزار از من بدر کرد».
مرد گفت: آدمی در این حال تاب نیارد جز این که بنگرد بدانچه از او بیرون آید! فرمود: در زمین هیچ آدمی نیست جز این که دو فرشته بر او گماردهاند تا در این حال گردنش را به زیر آرند و گویند: ای آدمیزاده، بنگر تا آنچه برایش در این جهان رنج میکشی چه میشود! (2)کلینی به سندش از امام صادق علیه السلام روایت کند:
هر کس یک بیمار مسلمان را عیادت کند خداوند برای همیشه هفتاد هزار فرشته بر او گمارد تا در بار و بنه او در آیند، و تا قیامت تسبیح وتقدیس و تهلیل و تکبیر گویند و نیمی از نمازشان برای عیادت کنندۀ بیمار باشد. (3)أبوقُرّه میگوید: شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود:
هر کس برادر مؤمنش را برای خدا در بیماری یا تندرستی دیدار کند، در صورتی که نیرنگی نزند و عوضی نخواهد، خداوند بر او هفتاد هزار فرشته بگمارد تا در دنبالش فریاد کنند، پاکی و بهشت بر تو خوش باد، شما زوّار خدایید و مهمانان رحمانید، تا به خانهاش برگردد. یسیر به حضرت گفت:
قربانت گردم، گر چه راه دور باشد؟ فرمود: آری، ای یسیر، گر چه یکسال
باشد، خدا جواد است و فرشتهها بسیار، بدرقهاش کنند تا به خانهاش برگردد. (1)
هر که برای خدا روزه دارد در گرمای سخت و تشنه شود، خداوند هزار فرشته بر او گمارد تا دست به رویش کشند و او را مژده دهند به بهشت و رحمت حضرت رحیم.
مسألۀ ملائکه و فرشتگان حق در روایات و معارف، باب با عظمتی است، محدّث خبیر، علاّمۀ مجلسی در جلد پنجاه و ششم «بحار الانوار» اکثر روایات مربوط به ملائکه را جمع کرده و هر کدام را لازم دیده توضیح داده است، مشروح این بحث را میتوانید در آن جلد ببینید.
امام علی علیه السلام در خطبۀ اوّل «نهج البلاغه» میفرماید:
«آن گاه خداوند پاک، آسمانهای بر افراشته را از هم باز کرد و میان آنها را پر از انواع ملائکه ساخت.
گروهی از فرشتگان در سجدهاند و رکوعی ندارند، برخی در رکوع هستند و قیام ندارند، گروهی صف کشیدهاند و دگرگونی در آنان راه ندارد، تسبیح گویانی هستند که خستگی و فرسودگی برایشان نیست، بر دیدگانشان خواب نمیآید و عقولشان را اشتباهی نمیباشد، سستی در کالبدشان نرود و غفلت به آگاهی آنان نزند، عدّهای را امنای وحی و زبان گویا بر انبیا قرار داد و دستۀ دیگر را واسطۀ اجرای فرمان و قضای ربوبیاش، جمعی را نگهبان بندگان و گروه دیگر را پاسبان درهای بهشت.
1) (1)
بعضی از ملائکه پاهایی در سطوح پایین زمین دارند و گردنهایی بالاتر از مرتفعترین آسمانها، اعضای کالبدی گستردهتر از پهنۀ صفحات جهان و دوشهایی همسان پایههای عرش؛ این موجودات مقدّس در برابر عرش الهی از روی تعظیم چشم به پایین دوخته و در زیر عرش حق به بالهای خود پیچیدهاند.
میان این فرشتگان و کاینات پایینتر، حجابی از عزّت ملکوتی و پردههایی از قدرت فوق طبیعی زده شده است، آنان هرگز خدا را با تصویر و ترسیمهای محدود کننده نمیپندارند و صفات ساختهها را به مقام شامخش نسبت نمیدهند و او را با تصوّر در جایگاهها محدود نمیسازند و با امثال و نظایر اشاره به ذات اقدسش نمیکنند». (1)
«1 - سپس خداوند پاک و منزّه برای اسکان در آسمانهایش و آبادی صفحۀ اعلا از ملکوتش خلقی عالی و زیبا از فرشتگانش آفرید.
2 - فرشتگان در آسمانها مشغول انواع ذکر و تسبیح و تقدیس هستند.
3 - فرشتگانی در پس پردۀ عزّت و قدرت خداوندی و در حظیرههای قدس و سراپردههای مجد و عظمت قرار گرفته و مشغول عبادتند.
4 - انوار بسیار با عظمتی وجود دارد که از رسیدن دید چشمها به آن انوار چشمها خیره و مردود میماند.
5 - خداوند بزرگ آن فرشتگان را در اشکال مختلف و اندازههای متفاوت آفرید (دارای بالها) و آنان تسبیح گوی حقّند.
6 - آن فرشتگان هیچ چیزی از صنع الهی را که در کارگاه آفرینش ظاهر گشته به خود نمیبندند و ادّعائی ندارند چیزی که تنها خداوند آفرینندۀ آن است به همراه خداوند آن را میآفرینند، بلکه آنان بندگان اکرام شدۀ خداوندی و عامل به
1) (1)
دستورهای او میباشند. این است عظمت درک و فهم فرشتگان برخلاف انسانهای جاهل و احمق که اگر مسخرهشان نکنند حاضرند که ادّعای هرگونه اختیار و قدرت در خلاّقیت را به راه اندازند.
7 - خداوند بزرگ فرشتگان را در آن جایگاه که هستند امین وحی خود قرار داده و به وسیلۀ آنان امانتهای امر و نهی خود را به رسولانش رسانیده و آنان را از تردید حفظ فرموده است.
8 - هیچ یک از آن فرشتگان از مسیر رضای خداوندی نمیلغزد و خداوند سبحان آنان را از فواید کمک خود یاری مینماید.
9 - خدواند تواضع و خضوع توأم با وقار و اطمینان را به دلهای آنان برای درک و دریافت وارد ساخته و برای آنان درهای تمجیدهای خود را به آسانی باز نمود.
10 - خداوند متعال علایم واضح و راهنما را برای وصول به نشانههای توحیدش برای آنان نصب فرمود.
11 - بارهای سنگین گناهان، آنان را سنگین نساخته است. کنایه از این که در عین داشتن نوعی اختیار، از گناه و معصیت پاک هستند.
12 - گذشت شبها و روزها در آنان تأثیری نمینماید.
13 - انگیزهها و امیال، شکّ و تردیدها، استحکام ایمان آنان را متزلزل و مختل نمیسازد.
14 - گمانها و پندارها به دژهای محکم یقین آنان ازدحام و هجوم نمیآورند.
15 - عوامل بر افروزندۀ حسدها و کینهها نمیتوانند در میان آنان به وجود بیایند و تاریکی حیرت سلب نکرده است، آنچه را که از معرفت خداوندی در دلهای آنان جایگزین گشته و محو نکرده است، آنچه را که از عظمت و هیبت و جلال خداوندی در لابه لای سطوح سینههای آنان راه یافته و تثبیت شده است.
16 - وسوسهها طمع در راهیابی به آنان ندارند تا فکر آنان را به کثافت خود
بکوبند.
17 - گروهی از آن فرشتگان در خلقت ابرهای پر باران وظیفه انجام میدهند و عدّهای در کوههای بزرگ و مرتفع، و دستهای در سیاهی ظلمت که راهی برای خروج از آن دیده نمیشود.
18 - گروهی دیگر از آن فرشتگان هستند که قدمهای آنان حدود پائین زمین را شکافته است، پاهای آنان مانند پرچمهای سفیدند که از شکافهای هوا نفوذ کردهاند. (منظور از بال و قدم و پا قدرت است نه بال و قدم اصطلاحی).
در زیر آن پاها که مانند پرچمهای سفیدند بادی است با وزش آرام، که آنها را در حدود متناهی که پایان قرارگاه آنهاست نگه داشته است.
19 - اشتغالات آن فرشتگان به عبادت الهی، آنان را از همه چیز فارغ نموده است. حقایق ایمان میان آنان و معرفت خدا را بهم پیوسته است. یقین به وجود ذات اقدس ربوبی آنان را به اشتیاق شدید به خدا از همه چیز منقطع ساخته است و رغبتها و امیال آنان از آنچه که در نزد حق است به آنچه که در نزد غیر خداست تجاوز ننموده است.
آنان شیرینی معرفت ربوبی را چشیده، و شربت محبّت خداوندی را با کاسههای سیراب کننده سرکشیدند و در مغز دلهای آنان رگههای خوف از خدا جایگیر شده و استمرار در عبادت، استقامت پشتشان را منحنی نموده است.
به طول انجامیدن رغبت و اشتیاق به خداوند، مادّۀ ناله و تضرّع آنان را تمام نکرده است و عظمت تقرّب به بارگاه ربوبی، ریسمانهای خشوع را از گردن جانهای آنان باز ننموده است.
عُجْب بر آنان مستولی نشده تا عبادات گذشته را زیاد محسوب نمایند و احساس ناتوانی و ناچیزی در دریافت جلال خداوندی برای بزرگداشت حسناتی که انجام میدهند نصیبی نگذاشته است. و به جهت امتداد طولانی و تکاپو در
عبادت، سستیها در وجود آنان راه نیافته است و از اشتیاقهای آن فرشتگان چیزی نکاسته است تا از امید پروردگارشان روی گردان شوند.» (1)
به هر جا راه گم کردم بر آوردم زکویت سر به هر دلبر که دادم دل تو بودی حسن آن دلبر
به هر سو چشم بگشادم جمالت جلوه گردیدم به هر بستر که بغنودم خیالت یافتم در بر
به هر جائی که بنشستم تو بودی همنشین من نظر هر جا که افکندم تو را دیدم در آن منظر
به هر کاری که دل بستم تو بودی مقصد و مطلب به هر یاری که پیوستم تو بودی همدم و یاور
گر آهنگ حَضَر کردم تو بودی منزل و مأوا و گر عزم سفر کردم تو بودی هادی و رهبر
(فیض کاشانی)
«طول مناجات با پروردگارشان اطراف زبانهای آنان را نخشکانیده و اشتغالات دیگری آنان را مملوک خود نساخته است که صداهای بلند آنان را زمزمههای خفیف تضرّع قطع نماید، و شانههای آنان در صفوف عبادت مختلف نگشته است، و گردنهای خود را برای به دست آوردن آسایش از روی تقصیر در انجام دستور خداوندی خم نکردهاند. کندی غفلتها بر قاطعیّت کوشش و تلاش آنان نفوذی ندارد و عوامل فریبندۀ شهوات دست به سوی همّتهای آنان نمییازند.» (2)
خداوندِ صاحب عرش را برای روز احتیاجشان ذخیره نمودهاند، در آن هنگام که خلق از خدا منقطع و به مخلوقات متوجّهاند فرشتگان فقط خدا را مورد توجّه و گرایش قرار میدهند. برای عبادت حق پایانی تعیین نمیکنند. علاقۀ شدید آن فرشتگان برای التزام اطاعت خداوندی آنان را ارجاع نمیکند مگر به موادّی در دلهای آنان که از رجا و خوف خداوندی گسیخته نمیشوند، عوامل بیم آمیخته با اشتیاق از آنان قطع نمیشود تا در تلاش و کوشش سست شوند، و حرص و آزهای دنیوی آنان را به اسارت نکشیده است تا کوششهای منتج منافع دنیوی را بر کوشش و جدیت برابدیّت مقدّم بدارند.
آنان اعمال گذشتۀ خود را بزرگ نمیشمارند و اگر اعمالشان را بزرگ بشمارند امید آنان، بیم و هراسشان را از بین میبرد.
غلبه و اغوای شیطانی موجب اختلاف دربارۀ پروردگارشان نمیگردد، جدایی های ناروا آنان را از یکدیگر متفرّق ننموده و سنگینی و خیانت و حسد بر آنان پیروز نگشته است.
عوامل دگرگون کنندۀ شک و پندار آنان را تقسیم به گروهها نکرده و پستی همّتها آنان را از یکدیگر جدا نساخته است. فرشتگان وابستگان ایمانند، نه لغزشی آنان را از طناب ایمان بریده است و نه انحراف و مسامحه و سستی.
در طبقات آسمان به اندارۀ محل پوستی نیست مگر این که فرشتهای بر آن در حال سجده است، یا فرشتهای در حال سیر و حرکت برای انجام دستور حق؛ آن فرشتگان با امتداد طولانی اطاعت پروردگارشان بر علم خود میافزایند و به عزّت و عظمت خداوندی در قلوب آنان افزوده میشود.» (1)
1) (1)
ما ودل گر پاس عشقِ پرده در خواهیم داشت پردۀ غیر از جمال دوست بر خواهیم داشت
یکنفس با او نباشیم و بجز او ننگریم پاس انفاس و مراعات نظر خواهیم داشت
بی سر و بی پای گر باشیم و بی سامان چه باک در بساط فقر، فرق تاجوَر خواهیم داشت
خسروان را سر فرو ناریم بر تاج و کمر کز کرامت تاج و از رفعت کمر خواهیم داشت
هر کس را عشقی و سودای سرّی در سراست ما به سَر سودای عشق آن به سر خواهیم داشت
(صفا اصفهانی)
حکیم بزرگوار حاج شیخ محمّد تقی جعفری در شرح خطبۀ یکم «نهج البلاغه» در بحث حقیقت فرشتگان مسألۀ مهمّی را متذکّر شدهاند که جا دارد در پایان این بخش به آن اشاره شود:
«موضوع فرشتگان در ادیان گذشته هم با اصطلاحات گوناگون و تعریفات مختلف مطرح بوده است.
در دین اسلام با نظر به قرآن و احادیث معتبره، در وجود فرشتگان هیچ گونه جای تردید نیست. در قرآن مجید در سیزده مورد کلمۀ مَلَک و در دو مورد ملَکَیْن که تثنیۀ ملک است و در حدود هفتاد و سه مورد کلمه ملائکه وارد شده است.
بعضی از اندیشمندان دوران معاصر برای این که هر حقیقتی را با چهرۀ طبیعی آن بپذیرند، فرشتگان را انواعی از نیروها و قوای مخفی طبیعت تلقّی نموده،
میخواهند استبعاد افرادی را که در طبیعت نمیتوانند واقعیّت دیگری را بپذیرند منتفی بسازند، ولی این یک سطحی نگری در شناساییها است که ناشی از تفسیر نابجای علم و طبیعت است.
مگر آنان که عناصر را در چهار نوع منحصر میدانستند علم گرایان نبودهاند؟ مگر آنان که صوت را از پدیدههای عرضی دانسته، آن را غیر قابل انتقال تلقّی میکردند چهرۀ دانشمندی نداشتند؟ آری، آنان کسانی بودند که با طرفداری جدّی از علم، بقای اعراض مانند صوت را پس از به وجود آمدن، امکانناپذیر میدانستند؛نیز متفکّرانی که از علم دفاع میکردند و کمترین اطلاعی از جریانات ذرّات بنیادین طبیعت نداشتند اندک نبودهاند.
اگر طول تاریخ را در نظر بگیریم، همواره با این پدیده روبه رو میگردیم که علم در هر دوره و هر جامعهای مقداری از واقعیّتها را در اختیار دانشمندان میگذاشته است، دانشمندان در برابر این جریان مستمر بر دو گروه بودند:
گروه یکم: مردم بی گنجایشی بودند که توقّع داشتند که همان مقدار محدود از مسائل علم، تمامی سطوح طبیعت و روابط اجزای آن را در اختیارشان قرار داده است. اینان نه تنها از حرکت به پیش محروم بودهاند بلکه از پیشروی دیگران نیز جلوگیری میکردهاند.
گروه دوم: متفکّران هشیاری بودند که با عبارات و بیانات مختلف، محدودّیت علم خود را درک کرده، راه پیشروی را به روی خود و دیگران نمیبستهاند.
این عبارت از نیوتن مشهور است:
«مانند کودک خردسالی هستم که در ساحل اقیانوس بیکرانی ایستاده، تنها چند عدد سنگریزۀ رنگارنگ در جلو چشمانش زیر آب میبیند، ولی اقیانوس بیکرانی با محتویات نامحدودش در مقابل دیدگان آن کودک خردسال مجهول است».
اینان در ضمن این که راه علم را برای آیندگان هموار میکردند، عظمت گنجایش
مغز آدمی را هم اثبات مینمودند.
به هر حال این یک روش بنیان کن است که: ما نخست علم و جهان هستی را محدود میکنیم و سپس در دریایی از وحشت و اضطراب غوطهور میگردیم.
آیا کسی نیست از ما بپرسد که با مشاهدات فراوان در طول تاریخ دربارۀ قالب ناپذیری اصول و مسائل علمی از یک طرف و با شناسایی انسان و بیکرانه - جویی هایش از طرف دیگر، و نامحدود بودن روابط و اجزای طبیعت با سیستم باز که رو به ماورای طبیعت (متافیزیک به معنای عمومی آن) دارد، چگونه به خود اجازه میدهید که علم و جهان هستی را محدود نموده، در برابر مفاهیم و مسائل عالی و با اهمّیت به وحشت و اضطراب و نیهلیستی (1)
کدامین دلیل شما را وادار کرده است که تارهایی از چند رشته قضایای محدود مانند تار عنکبوت دور خود بتنید و سپس بگویید: «جهان هستی همین است که من با همین مفاهیم و قضایا آن را شناخته و با آن ارتباط برقرار کردهام»؟! به اصطلاح معمولی باید گفت: خوشا به حالشان که خیلی راحت و در آسایشند!
میگوییم فرشتگان وجود دارند، و اگر نامحسوس بودن وجود فرشتگان را دلیل نیستی آنان بدانیم، نیمۀ اساسی معلومات خود را که عبارت است از واقعیّتهای نامحسوس منکر شدهایم، و هیچ متفکّر خردمند نمیتواند این قضیّۀ «نمیبینم پس وجود ندارد» را زمینۀ جهان بینی خود قرار داده و حکم به نیستی بیرون از منطقۀ حواس نماید.
ما میدانیم که ارتعاشات صوتی بایستی به حدّ معیّنی برسد تا ما آن را بشنویم، اجسام و اشکال و رنگها در فاصلۀ معیّنی برای ما مطرح میشوند، دانهای از الکترون و انرژی را تاکنون ندیدهایم، جاذبیّت محسوس نیست، هیچ یک از
1) (1)
پدیدهها و نیروهای درونی مانند اندیشه و تخیّل و اراده و آن حقیقتی که مدیریّت آنها را در اختیار دارد و «من» نامیده میشود وارد منطقۀ حواس نمیشوند و حتّی تسلیم حسّاسترین وسایل نمیگردند.
فرشتگان از جنس و نوع اجزا و پدیدههای عالم طبیعت نیستند، بلکه موجودات مقدّس و دارای ماهیّتهای مخصوصی میباشند.
توصیفات ما دربارۀ فرشتگان مستند به منبع وحی است یا به طور مستقیم که قرآن است و یا به طور غیر مستقیم که از زبان ولیّ اللّه اعظم امیرالمؤمنین و سایر ائمّۀ معصومین علیهم السلام میباشد.» (1)
قرآن مجید در دو آیه از ملائکهای که حاملان عرش حقّند یاد میکند:
الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیُؤْمِنُونَ بِهِ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِیمِ » (2)
فرشتگانی که عرش را حمل میکنند و آنان که پیرامون آن هستند، همراه سپاس و ستایش، پروردگارشان را تسبیح میگویند و به او ایمان دارند و برای اهل ایمان آمرزش میطلبند، [ و میگویند: ] پروردگارا! از روی رحمت و دانش همه چیز را فرا گرفتهای، پس آنان را که توبه کردهاند و راه تو را پیروی نمودهاند بیامرز، و آنان را از عذاب دوزخ نگه دار.
وَالْمَلَکُ عَلَی أَرْجَائِهَا وَیَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمَانِیَةٌ » (3)
و فرشتگان [ برای اجرای دستورهای حق ] بر کنارهها و اطراف آسمان قرار میگیرند، ودر آن روز هشت فرشته، عرش پروردگارت را بر فراز همه آنها حمل میکنند.
و در یک آیه از ملائکهای که گرداگرد عرش حضرت ربّ العزّه هستند یاد مینماید:
وَتَرَی الْمَلاَئِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَقُضِیَ بَیْنَهُم بِالْحَقِّ وَقِیلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ » (1)
و فرشتگان را میبینی که پیرامون عرش حلقه زدهاند، پروردگارشان را همراه ستایش تسبیح میگویند، و در میان اهل محشر به حق داوری شود، و [ پس از پایان کار قیامت ] گویند: همۀ ستایشها ویژۀ خداست که پروردگار جهانیان است.
و در هیجده آیه در سورههای اعراف 54 - توبه 129- یونس 3- رعد 2- اسرا 42 - طه 5 - انبیا 22- مؤمنون 86 و 116 - فرقان 59 - نمل 26 - سجده 4 - غافر 15 زخرف 82 - حدید 4 - تکویر 20 - بروج 15 - هود 7 - از عرش حضرت حق با اوصاف: عظیم، کریم، مجید، سخن به میان آمده است:
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ » (2)
بگو: مالک آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش بزرگ کیست؟
لاإلهَ إلّاهُوَ ربُّ الْعَرْشِ الْکَریمِ » (3)
هیچ معبودی جز او نیست، [ او ] پروردگار عرش نیکو و باارزش است.
ذُوالْعَرْشِ الْمَجیِدُ » (1)
صاحب عرش و ارجمند [ و عالی صفات ] است.
عرش و کرسی در آیات کتاب خدا و روایات و اخبار فراوان استعمال شده است.
به طور صریح و روشن و آشکار از قرآن مجید و روایات استفاده میشود که عرش و کرسی دو موجود از موجودات حق و دو حقیقت از حقایق الهیّهاند.
قرآن کریم از توضیح مفهوم هر دو واقعیّت ساکت است و در روایات و اخبار برای هر یک مفاهیم و مصادیقی بیان شده که با تتبع در آیات و اخبار به این نتیجه میرسیم که هر دو کلمه طاقت تحمّل تمام معانی ملکوتی و باطنی و ظاهری را دارند.
در «الخصال» و «معانی الاخبار» و «الدُرّ المنثور» ، ضمن حدیث ابوذر است از رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود:
ای ابوذر، هفت آسمان در برابر کرسی نیستند جز حلقهای افتاده در زمین بیابان پهناور، و فضل و فزونی عرش بر کرسی چون فزونی بیابان پهناور است بر آن حلقه. (2)از امام صادق علیه السلام روایت شده که از آن جناب پرسیدند: چرا کعبه را کعبه نام شد؟ فرمود:
چون چهارگوش است. گفته شد: چرا چهار گوش شده؟ فرمود: چون برابر بیت المعمور است که چهار گوش است. و گفته شد: چرا بیت المعمور چهار گوش است؟ فرمود: چون برابر عرش است که چهار گوش است. گفته شد: چرا عرش چهار گوش شده؟ فرمود: چون مسلمانی بر چهار کلمه سازمان یافته:
سُبْحانَ اللّهِ، وَالْحَمْدُ لِلّه، وَلا إلهَ إلَّااللّهُ، وَاللّهُ أکْبَرُ. (1)
در عقاید شیخ صدوق آمده است:
«اعتقاد ما در عرش این است که آن همه و همۀ آفریدههاست. و به وجه دیگر همان دانش است.
و از امام صادق علیه السلام پرسش شد از قول خداوند عز و جل :
الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوَی » (2)
[ خدای ] رحمان بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلّط است.
فرمود:
نسبت او با هر چیز مساوی است و چیزی بدو نزدیکتر از چیزی نیست.امّا عرش به معنی دانش را هم چهار از پیشینیان بر دوش داشتهاند و چهار از آخرین. اما آن چهار نخست: نوح، ابرهیم، موسی و عیسی:؛ و امّا چهار آخر:
محمّد صلی الله علیه و آله ، علی، حسن و حسین.
و به سندهای صحیح از ائمّه علیهم السلام دربارۀ عرش و حاملانش چنین روایت شده است:
و همانا اینان حاملان عرش علم شدند؛ زیرا همۀ پیامبران پیش از پیغمبر ما محمّد صلی الله علیه و آله بر چهار شریعت چهار پیامبر پیشین بودند: نوح، ابراهیم، موسی و عیسی:، و دانش از این چهار بدانها رسید. و همچنان دانش پس از محمّد و علی و حسن و حسین: به امامان پس از حسین رسید». (1)
هر چه خدا آفریده درون کرسی است جز عرش او که بزرگتر از آن است تا کرسی او را فرا گیرد. (3)در «معانی الاخبار» ، صدوق به سندش از مفضّل بن عمر روایت کرده که گفت:
از امام صادق علیه السلام پرسیدم که عرش و کرسی چیستند؟ فرمود:
عرش به یک معنا همۀ آفریدههاست و کرسی جای آنهاست، و از نظر دیگر همان دانشی است که خدا پیامبران و رسولان و حجج خود را بدان آگاه کرده، و کرسی دانش مخصوص به خود اوست. (4)شیخ صدوق در کتاب «التوحید» خود به سندی که دارد از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیۀ:
وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَالْأَرْضَ » (1)
تخت [حکومت، قدرت و سلطنت]ش آسمانها وزمین را فرا گرفته و نگهداری آنان بر او گران و مشقتآور نیست؛ و او بلند مرتبه و بزرگ است.
آورده که حضرت فرمود:
آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست در کرسی است،عرش همان دانشی است که کسی آن را اندازه نتواند. (2)امام صادق علیه السلام از حضرت باقر علیه السلام از جدّش روایت کرده که:
در عرش نمونۀ هر آنچه خدا در خشکی و دریا آفریده، هست. فرمود: این است تأویل قول خدا:
وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ » (3)
و هیچ چیزی نیست مگر آن که خزانههایش نزد ماست، و آن را جز به اندازۀ معین نازل نمیکنیم.
و میان دو ستون عرش هزار سال پرش پرندۀ سریع (4)فاصله است. و هر روز هفتاد هزار رنگ از نور بر عرش پوشند که هیچ آفریده تاب دیدن آنها را ندارد. همۀ چیزها در برابر عرش چون حلقهای است در میان بیابان.
خدا را فرشتهای است به نام حزقائیل، هیجده هزار بال دارد که میان هر دو بالش پانصد سال راه است؛ به خاطرش رسید که آیا بالای عرش چیزی است؟ خدا
بالهایش را دو برابر کرد و داری سی و شش هزار بال شد که میان هر دو بال پانصد سال راه بود، و بدو وحی کرد: ای فرشته، پرواز کن. بیست هزار سال پرید و بر سر یک ستون عرش نرسید. خدا بال و نیرویش را دو چندان کرد و سی هزار سال دیگر پرید و باز هم نرسید و خدا به او وحی کرد: ای فرشته، اگر تا دمیدن صور بپری به ساق عرشم نرسی. آن فرشته گفت:
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی » (1)
نام پروردگار برتر و بلند مرتبهات را [ از هرچه رنگ شرک خفی و جلی دارد ] منزّه و پاک بدار.
و خدا آن را بر پیامبر فرستاد و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آن را ذکر سجده کنید (2). (3)
علّامۀ بزرگ، ملّا محمّد باقر مجلسی در پایان احادیث مربوط به عرش و کرسی در جهت تحقیق در آن اخبار و جمع بین آنها میفرماید:
«بدانکه تخت شاهی در این جهان مظهر قدرت پادشاهان است، ولی خدای سبحان از مکان و قرارگاه منزّه است، نه تختی دارد و نه کرسی که بر آن بنشیند و این دو (عرش و کرسی) بر برخی آفریدههای او به حسب مناسبت اطلاق شدند به چند معنی:
1 - دو جسم بزرگ فراز هفت آسمان. و همانا به این دو نام خوانده شدند برای این که احکام و تقدیرات خدا از آنها تراود و فرشتههای کروبیان و مقرّب و ارواح
1) (1)
2) (2) - گوشهای بسیار کوچک از وضع منظومهها، کهکشانها، سحابیها را کتابهای «خدا در طبیعت»، «هیئت در اسلام»، «یک، دو، سه، بی نهایت» و «پیدایش و مرگ خورشید» با ارقام غیر قابل تصّور و فهم بیان کردهاند، انسان چون این کتابها را مطالعه کند به عظمت عرش و کرسی و معجزۀ امامان در گفتارشان پی میبرد.
3) (3) - من لایحضره الفقیه: 315/1، حدیث 932؛ تهذیب الاحکام: 313/2، باب 15، حدیث 129.
پیامبران و اوصیا گرد آنهایند، و هر که را خدا خواهد به خود نزدیک سازد بدآنها بالایش برد، چنانکه فرمانها و احکام شاهان و آثار سلطنت و عظمت آنان از تخت و کرسی آنهاست و مقرّبان آستان و خاصّان آنها به گرد آنها چرخند، و نیز چون آن دو بزرگترین آفریدۀ جسمانیند و انوار عجیب و آثار غریبۀ مخصوص به خود دارند دلالتشان بر وجود خدا و علم و قدرت و حکمتش بیش از اجسام دیگر است و از این رو مخصوص بدین نام شدند، و حاملانشان در دنیا گروهی فرشتهاند و در آخرت یا فرشتههایند یا انبیای اولواالعزم و اوصیای برگزیده چنانکه دانستی، و بسا مقصود از حمل در آخرت این باشد که در قیامت، عرش بدیشان بر پاست و اینان حکّام و نزدیکان به آنند.
2 - علم و دانش. چنانکه در بسیاری از اخبار بدان تفسیر شدند، چون منشأ ظهور خدا بر خلقش دانش و شناسایی است و آن وسیلۀ تجلّی خداست بر عباد، و گویی عرش و کرسی باشند و حامل آن پیغمبر و ائمه اند که خزّان علم اویند در آسمان و زمینش، خصوص آنچه مربوط به شناخت اوست.
3 - حقیقتی محیط به همۀ آفریدههای او چنانکه صدوق فرموده و از برخی اخبار استفاده میشود؛ زیرا هر چه در زمین و فراز آنهاست آیات وجود خدا و نشانههای قدرت اویند و آثار وجود و فیض حکمت آن حضرت، پس همۀ آفریدهها عرش عظمت و جلال او هستند و وسیلۀ تجلّی صفات کمالش بر عارفان. و این معنایی است که به خاطرم رسید در قول معصوم:
وَارْتَفَعَ فَوْقَ کُلِّ مَنْظَرٍ.
و او بالاتر از هر دیدگاهی است.» (1)
1) (1)
اویند و وسیلۀ ظهورش بر بندههایش به اندازۀ استعدادشان، و او را عرشِ دانش است و عرشِ قدرت و عرشِ رحمانیّت و عرشِ رحیمیّت و عرشِ وحدانیّت و عرشِ تنزّه، چنانکه در روایات گذشت.
5 - دل پیامبران و اوصیا و مؤمنان کامل که قرارگاه محبّت و معرفت خدایند، چنانکه در روایت آمده:
قَلْبُ الْمُؤمِنِ عَرْشُ الرَّحْمنِ. (1)
دل مؤمن عرش خداوند رحمان است.
و هم در حدیث قدسی است:
لَمْ یَسَعْنی سَمائی وَلا أرْضی، وَوَسَعَنی قَلْبُ عَبْدِیَ الْمُؤمِنِ. (2)
آسمان و زمین گنجایش وجود مرا ندارد، اما قلب مؤمن ظرفیت وجود مرا دارد.
در هر صورت اطلاق عرش و کرسی بر برخی معانی به واسطۀ تصریح در خبر یا قراین دیگر منافات ندارد با وجوب اعتراف به معنی اوّل که از ظاهر اکثر آیات و روایات ظاهر میگردد، چنانکه در سطور گذشته به این معنا اشاره شد که این دو لفظ تحمّل جمیع معانی ظاهری و باطنی را دارند. (3)
صاحب «المیزان» در توضیح عرش و حاملان آن، بحث مشروحی دارد که در تفسیر آیۀ 54 سورۀ اعراف آمده، مقتضی است برای توضیح بیشتری نسبت به
روایاتی که گذشت به گوشهای از آن اشاره شود:
«ما قبول داریم که جملۀ:
ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ » (1)
آن گاه بر تخت فرمانروایی [ و حکومت بر آفرینش ] چیره و مسلط شد.
به منزلۀ کنایه است، امّا کنایه بودن منافات ندارد با این که یک حقیقت و واقعیّتی این تعبیر را ایجاب کرده باشد و استوای پروردگار بر عرش از قبیل سلطنت و استیلا و ملکیّت و امارت و ریاست و ولایت و سیادت دایر میان خود ما، امری اعتباری و قرار دادی و خالی از حقیقت نبوده باشد.
درست است که ظواهر دینی از حیث بیان، نظیر بیانات ما و به صورت اموری اعتباری است اما خدای سبحان در همه این بیاناتش حقایق و واقعیاتی را بیان میکند.
به عبارت دیگر، گرچه معنای ملک و سلطنت و احاطه و ولایت و امثال آن در خدای سبحان همان معنایی است که ما خود از اطلاق این الفاظ نسبت به خود میفهمیم، ولکن مصداقها با هم متفاوتند.
مصادیق این الفاظ در نزد خدای تعالی اموری واقعی و حقیقی ولایق به ساحت قدس اویند و در نزد ما اوصافی ادّعایی، ذهنی و اموری اعتباری و قرار دادی هستند که یک سر سوزن از عالم ذهن و وهم به خارج سرایت نمیکنند.
مثلاً، اگر کسی را رئیس خود مینامیم از این باب است که تابع اراده و تصمیم اوییم نه این که راستی جامعۀ ما بدنی است و او سر آن بدن است. و همچنین اگر کسی را عضو اجتماع میخوانیم برای این نیست که او راستی دست جامعه و یا دل و یا قلوۀ آن است بلکه از این باب است که او نیز مانند دست و دل که در تشکیل
1) (1)
بدن مؤثّرند در تشکیل اجتماع ما تأثیر دارد. و از همین جهت که زندگی ما متشکّل از یک سری امور اعتباری است خدای تعالی در آیۀ:
وَما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إلّالَهْوٌ وَلَعِبٌ » (1)
و این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازی نیست.
زندگی دنیایی ما را لهو و لعب نامیده چون مقاصد دنیوی ما و مال و اولاد ما و ریاست و حکومت ما جز عناوینی پنداری چیز دیگری نیست و جز در عالم وهم، تحقّق و واقعیّتی نداشته، سر و دست شکستن ما برای به دست آوردن آن هیچ تفاوتی با مسابقۀ اطفال در بازیهای خود ندارد.
و حاشا بر خدای سبحان که زندگی ما را به خاطر این که اموری است وهمی بازیچه بشمارد، آن وقت خودش هم مانند ما بازیگر بوده باشد.
سخن کوتاه، این که فرمود:
ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ » (2)
آن گاه بر تخت فرمانروایی [ و حکومت بر آفرینش ] چیره و مسلط شد.
در عین این که مثالی است که احاطۀ تدبیر خدای را در ملکش مجسّم میسازد، دلالت بر این هم دارد که در این میان حقیقتی هم در کار هست و آن عبارت است از مقامی که زمام جمیع امور در آنجا متراکم و مجتمع میشود و آیات:
وَهُوَ رَبُّ الْعَرشِ الْعَظیمِ » (3)
و او پروردگار عرش بزرگ است.
الَّذینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ » (1)
فرشتگانی که عرش را حمل میکنند و آنان که پیرامون آن هستند.
وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئذٍ ثَمانِیَةٌ » (2)
ودر آن روز هشت فرشته، عرش پروردگارت را بر فراز همه آنها حمل میکنند.
وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ » (3)
و فرشتگان را میبینی که پیرامون عرش حلقه زدهاند.
نیز دلالت بر این معنا دارند؛ چه از ظاهر این آیات بر میآید که عرش حقیقتی است از حقایق خارجی.
معنائی را که ما برای کلمۀ عرش در آیۀ:
ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ » (4)
آن گاه بر تخت فرمانروایی [ و حکومت بر آفرینش ] چیره و مسلط شد.
کرده و گفتیم: این کلمه به معنای مقامی است موجود که جمیع سرنخهای حوادث و امور در آن متراکم و جمع است از آیۀ:
ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأمْرَ ما مِنْ شَفیعٍ إلّامِنْ بَعْدِ إذْنِهِ » (5)
به خوبی استفاده میشود، چه این آیه استوای بر عرش را به تدبیر امور تفسیر نموده و از وجود چنین صفتی برای خدای تعالی خبر میدهد، و چون این آیه در
مقام توصیف ربوبیّت و تدبیر تکوینی خدای تعالی است لاجرم مراد از شفاعتی هم که در آخر آن است شفاعت در امر تکوینی خواهد بود. پس مفاد جملۀ:
ما مِنْ شَفیعٍ إلّامِنْ بَعْدِ إذْنِهِ ».
[ کار ] هیچ واسطهای [ در همه جهان هستی برای جابجایی عناصر وترکیب اجزا وبه جریان انداختن امور] جز پس از اذن او نیست.
این میشود که هیچ سببی از اسباب تکوینیّه که واسطههایی بین خدا و بین حوادث عالمند از قبیل سببیّت آتش برای حرارت و حرارت برای ذوب کردن اجسام و امثال آن، سببیّتشان از خودشان نیست و به اذن خداست، که هر یک از آنها در ایجاد حادثهای از حوادث تأثیر میکنند، و این جمله توحید ربوبیّتی را میرساند.
پس عرش همان طوری که مقام تدبیر عامّ عالم است و جمیع موجودات را در جوف خود جای داده، همچنین مقام علم نیز هست، و چون چنین است قبل از وجود این عالم و در حین وجود آن و پس از رجوع مخلوقات به سوی پروردگار نیز محفوظ است، همچنان که آیۀ:
وَتَرَی الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ » (1)
و فرشتگان را میبینی که پیرامون عرش حلقه زدهاند.
محفوظ بودن آن را حتّی در قیامت، و آیات مربوط به خلقت آسمانها و زمین، موجود بودن آن را مقارن با وجود عالم، و آیۀ:
وَهُوَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأرْضَ فی سِتَّةِ أیّامٍ وَکانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ » (2)
و او کسی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، در حالی که تخت فرمانرواییاش بر آب [ که زیربنای حیات است ] قرار داشت.
موجود بودنش را قبل از خلقت این عالم میرساند.» (1)
دلا قرآن نمودت جان جانان بگفتت رازها در عین اعیان
دلا واصل ز قرآنی بمانده به یک ره دست خود از جان فشانده
دلا واصل ز قرآنیّ و ذرّات که مکشوف است بر تو کلّ آیات
تو را معنیّ قرآن رخ نمودست تو را هر لحظه صد پاسخ نمودست
یقین چون بی گمانی از رخ یار همین میخوان که اینست پاسخ یار
چه گوئی وصف او چون میندانی و گر قرآن چگونه وصف خوانی
(عطار نیشابوری)
1) (1)
[«2»وَإِسْرَافِیلُ صَاحِبُ الصُّورِ الشَّاخِصُ الَّذِی یَنْتَظِرُ مِنْک الْإِذْنَ وَحُلُولَ الْأَمْرِ فَیُنَبِّهُ بِالنَّفْخَةِ صَرْعَی رَهَائِنِ الْقُبُورِ]
و اسرافیل که صاحب شیپور است؛ آن بلندمرتبهای که چشم به راه اجازه و فرود آمدن دستور، از جانب توست. به محض رسیدن فرمانت با یک بار دمیدن در شیپور، افتادگان در زندان گور، از خواب مرگ بیدار میکند.
«ایل» به زبان عِبْری به معنای «اللّه» است، «اسراف» کلمهای است که به ایل اضافه شده و بنا به روایتی که از حضرت زین العابدین علیه السلام رسیده: هر چه به ایل اضافه شود به معنای عبداللّه است، (1)
صور که معنای دنیایی آن شیپور است، حقیقتی است که نزدیک ده بار در قرآن مجید از آن یاد شده:
1 - «یَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ وَهُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ » (1)
و روزی که در صور دمیده شود فرمانروایی و حاکمیّت مطلق ویژۀ اوست، دانای نهان و آشکار است، و او حکیم و آگاه است.
2 - «وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعَاً » (2)
و در صور دمیده شود، پس همۀ آنان را [ در عرصه قیامت ] گرد میآوریم.
3 - «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ وَنَحْشُرُ الْمُجْرمینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً » (3)
[ آن ] روزی که در صور دمیده میشود و گنهکاران را در آن روز، کبودچشم و نابینا محشور میکنیم.
4 - «فَإذا نُفِخَ فِی الصُّور فَلا أنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلایَتَسائَلُونَ » (4)
پس هنگامی که در صور دمیده شود، در آن روز نه میانشان خویشاوندی و نسبی وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال یکدیگر میپرسند.
5 - «وَیَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ وَکُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِینَ » (5)
و [ یاد کن ] روزی را که در صور میدمند، پس هر که در آسمانها و هر که در زمین است دچار هراس شود، مگر کسی که خدا بخواهد؛ و همه خوار و فروتن به پیشگاه او آیند.
6 - «وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ » (6)
و در صور دمیده شود، ناگاه همۀ آنان از قبرها به سوی پروردگارشان
میشتابند.
7 - «وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ » (1)
و در صور دمیده میشود، پس هر که در آسمانها و زمین است میمیرد، مگر کسی را که خدا بخواهد، آن گاه بار دیگر در صور دمیده میشود، ناگاه همۀ آنان بر پای ایستاده [ مات و مبهوت به هر سو ] مینگرند [ که سرانجام کارشان چه خواهد شد ]!
8 - «وَنُفِخَ فِی الصُّورِ ذلِکَ یَوْمُ الْوَعید » (2)
و در صور میدمند؛ آن است روز [ تحقق و ظهور ] وعدههای تهدیدآمیز و وحشتناک.
9 - «فَإذا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ » (3)
پس چون در صور یک بار دمیده شود.
10 - «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أفْواجاً » (4)
روزی که در صور میدمند و شما گروه گروه به عرصه محشر میآیید.
«صیحه» که صدای عظیم است در صور به وسیلۀ اسرافیل به اذن حق بر جهانیان زده میشود، و به طوری که از صریح قرآن مجید به خصوص آیۀ 68 سورۀ زمر استفاده میشود دو بار انجام میگیرد، یک بار صیحۀ مرگ است، که مَنْ فِی السَّماواتِ وَالْأرْض مگر آن که خدا بخواهد میمیرند. و بار دوم صیحۀ حیات است که چون دمیده شود آسمانیان و زمینیان زنده میشود و در صحرای با عظمت
محشر اجتماع میکنند.
مسألۀ صیحۀ مربوط به قیامت در حدود چهار بار در قرآن مجید آمده است:
1 - «إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ » (1)
[ کیفرشان ] جز یک فریاد مرگبار نبود که ناگهان [ پس از آن فریاد ] همه بیحرکت و خاموش شدند!
2 - «إِن کَانَتْ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِیعٌ لَّدَیْنَا مُحْضَرُونَ » (2)
[ آن صحنۀ عظیم ] جز یک فریاد نیست، پس به ناگاه همۀ آنان [ گردآوری شده و ] نزد ما احضار میشوند.
3 - «وَمَا یَنظُرُ هؤُلاَءِ إِلَّا صَیْحَةً وَاحِدَةً مَّا لَهَا مِن فَوَاقٍ » (3)
و اینان [ که تو را انکار میکنند ] جز یک فریاد مرگبار را که هیچ تأخیری در آن نیست، انتظار نمیکشند.
4 - «یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ » (4)
روزی که [ همگان ] صیحه و فریاد را به حق و درستی میشنوند [ و ] آن روز، روز بیرون آمدن [ از قبرها ]ست.
در این صیحه یک بار صیحۀ موت و بار دیگر صیحۀ حیات است، اگر سؤال شود به چه صورت یک حقیقت دو کار مخالف هم انجام میدهد؟ پاسخهای فراوانی دارد، از جمله پاسخی است که محییالدین در «فتوحات مکّیّه» داده:
اَلنَّفْخَةُ نَفْخَتانِ: نَفْخَةٌ تُطْفِی النّارَ، وَنَفْخَةٌ تَشْعَلُها. (1)
دم، دو دم است، دمی که آتش را خاموش میکند، و دمی که آتش را شعلهور میسازد.
ولی این دو دم به وسیلۀ یک انسان از یک دهان به آتش زده میشود. بنابر این هیچ استبعادی ندارد که اسرافیل با دم اوّل در صور شعلۀ حیات هر ذی حیاتی را خاموش کند، و با دم دیگر شعلۀ حیات هر مستعدّی را بر افروزد.
در این که صیحه و صدا باعث مرگ است، امروزه با انفجارهائی که به وسیلۀ موشکها و بمبها و سایر اسلحهها صورت میگیرد، حتی ایجاد امواجی که فقط و فقط باعث مرگ است، شکّی برای کسی باقی نیست. صیحۀ صبح قیامت از هر موجی سریعتر و از هر فریادی عظیمتر است، و شعاعش نسبت به تمام هستی جز عرش حق و آن کسی که خدا بخواهد، فراگیر است. این صیحه در مرتبهای مرگ بار و در مرتبۀ دیگر زنده کننده است.
دربارۀ صور، تفاسیر و کتب روایی به خصوص «علم الیقین» و «لآلی الاخبار» سه روایت نقل میکنند:
سُئِلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عَنْهُ فَقالَ: قَرْنٌ مِنْ نُورٍ الْتَقَمَهُ إسْرافیلُ. (2)
از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند: صور چیست؟ فرمود: شاخی است از نور که اسرافیل آن را به دهان دارد.
در حدیث دیگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده:
اَلصُّورُ قَرْنٌ مِنْ نُورٍ فیهِ أثْقابٌ عَلی عَدَدِ أرْواحِ الْعِبادِ. (3)
صور شاخی است از نور، که در آن به عدد ارواح بندگان روزنه وجود دارد.
عَنِ السَّجّادِ علیه السلام : إنَّ الصُّورَ قَرْنٌ عَظیمٌ لَهُ رَأْسٌ واحِدٌ وَطَرَفانِ، وَبَیْنَ طَرَفِ الْأسْفَلِ الَّذی یَلِی الْأرْضَ إلی طَرَفِ الْأعْلَی الَّذی یَلِی السَّماءَ مِثْلُ ما بَیْنَ تُخُومِ الْأرَضینَ السّابِعَةِ إلی فَوْقِ السَّماءِ السّابِعَةِ، فیهِ أثْقابٌ بِعَدَدِ أرْواحِ الخَلائِقِ. (1)
امام سجاد علیه السلام میفرماید: صور شاخی است عظیم، داری یک سر و دو طرف. فاصله طرفی که به سمت زمین است با طرفی که به سوی آسمان است همانند فاصلۀ دورترین نقطۀ زمین تا انتهای آخرین آسمان است، و در آن روزنههایی به عدد ارواح خلائق وجود دارد.
«گروهی از مفسران و محدّثان، این روایات را از باب کنایه و تشبیه و استعاره گرفتهاند و فرمودهاند:
این همه برای تقریب مسأله به ذهن انسان است، و آنچه که از این روایات مراد است بعث و نشر و مرگ و حیات است که به اشاره و توسط اسرافیل به اذن حق انجام میگیرد.
گروهی از محقّقان هم از حقیقت صور و صیحه اظهار بی اطلاعی کرده و گفتهاند:
حقیقت این است که نمیدانیم صور چگونه وسیلهای است و چطور میتواند امواج کشنده را در مدت کم به سراسر آسمانها و زمین برساند و تمام موجودات زنده را بمیراند.
1) (1)
امّا در دنیای کنونی بر اثر اکتشافاتی که در رشتههای مختلف علوم نصیب بشر گردیده تا اندازهای مسائل ناشناخته روشن شده، تکذیب و عناد معاندان کاهش یافته و موجبات تقریب ذهن افراد بی غَرض به درک پارهای از واقعیّتهای دینی فراهم آمده است و میتوان گفت: تولید امواج صوتی و پخش آن از جمله اکتشافاتی است که ممکن است تا اندازهای مشکلۀ نفخ صور و پخش صیحۀ مرگ را حل کند و مردم را در شناخت این واقعیّت مجهول یاری نماید.
هم اکنون در تمدّن صنعتی بر اثر انفجار بمبهای قوی و خیلی قوی امواج شدید و بسیار شدید صوتی تولید میشود که با گوش میشنویم؛ آن انفجارها میتوانند در ساختمانهای نزدیک و بالنّسبه دور، شکستگی و ویرانی به بار آورد و روی افرادی که در آن ساختمانها زندگی میکنند یا در خیابانهای اطراف عبور مینمایند کم و بیش عوارض بد و احیاناً خطرناک و مرگبار به جای بگذارند و عدهای را هلاک کنند.
همچنین بر اثر پیشرفت علم و صنعت، دانشمندان توانستهاند از طرفی به وسیلۀ ابزارهای فنّی بر تعداد امواج ماورای صوتی به مقدار شایان توجّه بیفزایند و از طرف دیگر با کمک نیروی برق، امواج ماورای صوتیِ تولید شده را با سرعت در سطح بسیار وسیعی پخش کنند.
میدانیم امواج صوتی سرعتی بالنّسبه کم و بُردی کوتاه دارند، و همین قدر که فاصله از حدّ محدودی بگذرد صدا شنیده نمیشود، ولی بشر امروز در پرتو هوش و تجربه توانسته است با نیروی برق و وساطت ابزارهای فنّی و صنعتی، صدای گویندۀ رادیو را با سرعت حیرتزا و بهت آور در سراسر جهان پخش کند و در آنِ واحد آن را از دورترین نقطۀ غرب عالم به گوش میلیونها مردم شرق برساند.» (1)
1) (1)
فریاد عظیمی همه زنده میشوند و به پا میخیزند و این فریاد حیات و زندگی است.
امّا این دو فریاد دقیقاً چگونه است؟ چه اثری در صیحۀ اول و چه تأثیری در صیحۀ دوم است؟ جز خدا کسی نمیداند.
بارها گفتهایم الفاظ ما که برای زندگی روزمرّه محدود خودمان وضع شده عاجزتر از آن است که بتواند حقایق مربوط به جهان ماورای طبیعت یا پایان این جهان و آغاز جهان دیگر را دقیقاً بیان کند، به همین دلیل باید از الفاظ معمولی معانی وسیعتر و گستردهتری استفاده شود، منتها با توجّه به قرائن موجود.
چگونه امواج صوتیِ صور، تمام جهان را فرا میگیرد با این که میدانیم امواج صوتی حرکت کندی دارد و از دویست و چهل متر در ثانیه تجاوز نمیکند، در حالی که حرکت نور بیش از یک میلیون بار از آن سریعتر و به سیصد هزار کیلومتر در ثانیه میرسد؟
باید گفت ما نسبت به این موضوع همانند بسیاری از مسائل مربوط به قیامت تنها علم اجمالی داریم و جزئیات آن بر ما روشن نیست.
مرگ آفرینی این صدا اگر در گذشته برای بعضی شگفتانگیز بود، امروز برای ما تعجّبی ندارد، چرا که بسیار شنیدهایم موج انفجار گوشها را کر، بدنها را متلاشی، حتّی خانهها را ویران میسازد، انسانهایی را از جای خود برداشته به فاصلههای دور دست پرتاب میکند. بسیار دیده شده که حرکت سریع یک هواپیما، و به اصطلاح شکستن دیوار صوتی چنان صدای وحشتناک و امواج ویرانگری به وجود میآورد که شیشههای عمارتها را در شعاع وسیعی خرد میکند.
جائی که نمونههای کوچک امواج صوتی که به وسیلۀ انسانها ایجاد شده، اینچنین اثراتی از خود نشان میدهد آن صیحۀ عظیم الهی، آن انفجار بزرگ جهانی چه آثاری به بار خواهد آورد. به همین دلیل جای تعجب نیست که امواجی هم در
نقطۀ مقابل آن تکان دهنده و بیدار کننده و احیاگر باشد، هر چند تصوّر آن امروز برای ما ممکن نیست، ولی بیدار کردن افراد خواب را با فریاد، و یا به هوش آوردن انسانهای بی هوش را با شوکهای شدید لااقل دیدهایم. و باز تکرار میکنیم که با علم محدودمان تنها شبحی از این امور را از دور میبینیم.» (1)
«حقیقتی که به طور کلّی لازم است دربارۀ حقایق عالم آخرت توجّه داشته باشیم این است که: حقایق عالم آخرت را چنانکه هست نمیشود در قالب الفاظ دنیوی بیان کرد؛ زیرا حقایق آن عالم با این عالم فرق بسیاری دارد، و الفاظی که برای بیان معانی و حقایق دنیویّه وضع گردیده نمیتواند قالب معانی ناشناختۀ آخرتی باشد.
بنابر این حقیقت دمیدن در صور چیست، نمیدانیم. ولی چنانکه گفته شد: از مجموع آیات قرآنی و روایات اسلامی فهمیده میشود که خداوند با ایجاد صدائی که چگونگی آن برای ما نامعلوم است در مرحلۀ اول همۀ آفریدهها را جز آنهایی که خداوند نمیخواهد بیهوش میکند و میمیراند، و در این وقت است که نظام این عالم بهم میخورد. و در مرحلۀ دوم صدائی دیگر ایجاد میکند که همۀ مردگان جهت تعیین تکلیف نهائی در محکمۀ الهی حاضر میگردند، و این واقعیّت ناشناخته همان است که قران از آن به نفخ صور تعبیر کرده است.» (2)در مباحث عرفانی آمده:
«اسرافیل از ملائکۀ مقرّب پروردگار است و فرشتۀ مأمور حیات و زنده کردن؛ وجود او تمام عوالم امکان را که نیاز به حیات دارند فرا گرفته، و بوق او قدرت اوست و صور او بالهای ملکوتی و معنوی اوست. بوق او قابلیّت و استعدادی
است که حضرت ربّ - جلّ وعلا - به او عنایت فرموده است و او را بدین تجهیزات خاص مجهّز نموده و امکان احیا و زنده کردن را به او داده است. بوق او سرمایۀ علمی و قدرت اوست که در تحت اختیار او بوده و اختیار او در تحت اختیار خداست.
اسرافیل در بوق خاص خود میدمد و تمام موجودات هلاک میشوند. و نیز پس از آن در بوق خاص خود میدمد و تمام مردگان را زنده میکند. بوق او جسم نیست و صورت ندارد، شرقی و غربی نیست، تمام آسمانها و زمین و ما بین آن دو را فرا گرفته و صاحبان چنین قدرتی که از طرف پروردگار به آنها افاضه شده است بر تمام عوالم عِلْوی و سِفْلی استیلا و احاطه دارند، و هر لحظه به امر پروردگار خود به مأموریّت خود عمل میکنند.» (1)
الهی! فهم و درک حقایق، ایمان و عمل صالح و طهارت باطن لازم دارد؛ تا نجات از خودیّت صورت نگیرد فهم واقعّیتها امکان ندارد، الهی! ما را از خودیّت خود برهان و از لباس منیّت عریان ساز، و از صورت و پوست نجات ده، تا به آنچه که باید دست یابیم توفیق حاصل کنیم.
عطار نیشابوری چه زیبا میسراید:
بمیر از خویش تا باقی بمانی نظر در منظر ساقی بمانی
بمیر از خویش اگر تو مَرد راهی که اندر مرگ یابی هر چه خواهی
بمیر از خویش تا یابی بقایت که در مردن بیابی کلّ غایت
بمیر از خویش و نقش از عشق بردار طمع از دید نقش خویش بردار
1) (1)
بمیر از خویش تا زنده بمانی یقین یابی لقای جاودانی
بمیر ای شیخ پیش از مردن خویش حجاب صورتت بردار از پیش
(عطار نیشابوری)
[«3»وَمِیکَائِیلُ ذُوالْجَاهِ عِنْدَک وَالْمَکَانِ الرَّفِیعِ مِنْ طَاعَتِک «4»وَجِبْرِیلُ الْأَمِینُ عَلَی وَحْیِک الْمُطَاعُ فِی أَهْلِ سَمَاوَاتِک الْمَکِینُ لَدَیْک الْمُقَرَّبُ عِنْدَک «5»وَالرُّوحُ الَّذِی هُوَ عَلَی مَلَائِکَةِ الْحُجُبِ «6»وَالرُّوحُ الَّذِی هُوَ مِنْ أَمْرِک فَصَلِّ عَلَیْهِمْ وَعَلَی الْمَلاَئِکَةِ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِمْ: مِنْ سُکَّانِ سَمَاوَاتِک وَأَهْلِ الْأَمَانَةِ عَلَی رِسَالاَتِک]
و میکائیل که نزد تو، صاحب مقام و مرتبه است، و در عرصه طاعتت دارای درجهای بلند است. و جبرئیل که امین بر وحی توست، و در میان اهل آسمانهایت مورد اطاعت است؛ فرشتهای که در پیشگاهت ارجمند، و نزد حضرتت مقرب است. روحی است که بر فرشتگانِ حجابها گماردهای، و جانی است که از مشرق فرمانت طلوع کرده؛ پس بر همۀ آنان درود فرست. و بر فرشتگانی که از نظر مرتبه و مقام پایینتر از آنانند؛ فرشتگانی که ساکنان آسمانهایت هستند، بر پیامهایت امینند.
قرآن مجید در سورۀ بقره آیۀ نود و هشت از میکائیل به عنوان «میکال» (1)
1) (1)
را متّهم به کفر کرده است.
«جبریل» مؤذِّن اهل آسمانها و «میکال» امام آنهاست، و امامت مقام بلندی است که شایستۀ آن نیست مگر کسی که مقامش بالاتر و دارای شرایط جامع باشد.
قرآن مجید از جبریل به عنوان روح الأمین، رسول کریم، ذی قوّت، مُطاع، امین، به ترتیب آیات زیر یاد کرده است:
قُلْ مَنْ کَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَی قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَهُدیً وَبُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ » (1)
[ آنان میگویند: چون جبرئیل، وحی را برای تو میآورد ما با او دشمنیم؛ بنابراین به تو ایمان نمیآوریم ] بگو: هر که دشمن جیرئیل است [ دشمن خداست ] زیرا او قرآن را به فرمان خدا بر قلب تو نازل کرده است، در حالی که تصدیق کنندۀ کتابهای پیش از خود و هدایت وبشارت برای مؤمنان است.
وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ * نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ » (2)
و بیتردید این قرآن، نازل شدۀ پروردگار جهانیان است، * که روحالامین آن را نازل کرده است، * بر قلب تو، تا از بیم دهندگان باشی.
إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ * ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ * مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ » (3)
که قرآن کلام فرستادهای ارجمند و بزرگوار است. * نیرومندی که نزد صاحب عرش دارای مقام و منزلت است؛ * آنجا مورد اطاعت [ فرشتگان ] و امین است.
در این آیات پنج وصف برای جبریل بیان شده است که این اوصاف نشان دهندۀ عظمت و مقام امین وحی، حضرت جبریل است:
رسول کریم : که اشاره به ارزش وجودی و مقام والا و جلالت ذات و عظمت و قدر اوست.
ذی قوّة : به خاطر آن است که برای دریافت قرآن و ابلاغ آن قدرت و نیروی عظیمی لازم است و جبریل از جانب حق دارای چنان قدرتی بود.
مَکین : یعنی ملک برجسته، عِنْدَ ذِی العرش کنایه از مقرَّب بودن جبریل به تقرّب معنوی نزد حضرت محبوب است.
مُطاع : اشاره به این است که جبریل فرمانروای فرشتگان و امیر آنهاست.
أمین: در ابلاغ رسالت نهایت امانتداری را داشت.
در حدیثی آمده: به هنگام نزول این آیات پیامبر بزرگ به جبریل فرمود:
ما أحْسَنَ ما أثْنی عَلَیْک رَبُّک: ذی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکینٍ * مُطاعٍ ثمَّ أمین
، فَما کانَتْ قُوَّتُک، وَما کانَتْ أمانَتُک؟ فَقَالَ: أمّا قُوّتی. بُعِثْتُ إلی مَدَائن لوطٍ فَهِیَ أَرْبَعُ مدائنَ و فی کلّ مَدِینةٍ أَرْبَعْمائَةِ ألفٍ مُقاتلٍ سِوَی الذراریِّ فَحَمَلْتُهُم مِنَ الأرض السُّفْلی حَتّی سَمِعَ أهلُ السماوات أصواتَ الدَّجاجِ و نُبَاحَ الکِلابِ ثُمَّ هَوَیْتُ بِهِنَّ فَقَلَّبْتُهُنَّ و أمّا أمانتی فإنّی لَمْ اؤمَرْ بشیءٍ فَعَدَوْتُهُ إلی غیره. (1)
1) (1)
خداوند چه نیکو تو را ستوده که فرموده: «صاحب قدرت است، در نزد صاحب عرش دارای قرب و مقام است، فرمانروائی دارد، امین است»، نمونهای از قدرت و امانت خود را بیان کن. جبریل در پاسخ گفت: اما نمونۀ قدرت من این که: مأمور نابودی شهرهای قوم لوط شدم، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهارصد هزار مرد جنگجو وجود داشت بجز فرزندان آنها، من این شهر را از میان برداشتم و به بالا بردم تا جائی که فرشتگان آسمان صدای حیوانات آنها را شنیدند، سپس به زمین آوردم و زیر و رو کردم! و اما نمونۀ امانت من این است که هیچ دستوری به من داده نشده که از آن دستور کمترین تخطّی کرده باشم.
صدوق در «توحید» و در «خصال» به سندش از زید بن وهب روایت میکند که از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال شد از حجب، فرمود:
حجب نخست: هفت حجاب است و ضخامت هر یک پانصد سال راه و بین هر کدام نیز پانصد سال راه.
و حجب دوم: هفتاد حجاب است که میان هر دوتاشان پانصد سال راه است، دربانان هر حجاب هفتاد هزار فرشتهاند که نیروی هر یک برابر نیروی ثقلین است!
آن گاه سرا پردههای جلالند که هفتاد سراپردهاند و در هر سراپرده هفتاد هزار فرشته است و میان هر دو سراپرده پانصد سال راه است. سپس سراپردۀ عزّت است، سپس سراپردۀ کبریا، سپس سراپردۀ عظمت، و پس از آن قدس، و بعد از آن جبروت، و آن گاه فخر، و سپس نور سپید، و سپس وحدانیت که هفتاد
هزار سال راه است، سپس حجاب اعلاست. (1)
جبریل در شب معراج به من گفت: میان خدا و خلقش نود هزار حجاب است نزدیکترین خلق به خدا منم و اسرافیل، و میان ما و او چهار حجاب است:
حجابی از نور، دیگر از ظلمت و حجابی از ابر و حجابی از آب. (2)ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
شب معراج به حجب رسید که پانصد شماره بودند، و میان هر دو حجاب پانصد سال راه. (3)شیخ صدوق از امام صادق علیه السلام روایت میکند:
خورشید یک هفتادم از نور کرسی است، کرسی یک هفتادم از نور عرش و عرش یک هفتادم از نور حجاب و آن یک هفتادم از نور ستر. (4)«مصباح المتهجّد» ضمن تعقیب نماز امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند:
و از تو خواهم به نور نامت که بدان آفریدی نور حجابت... و از تو خواهم به نام زکیّ پاکت نوشته در کُنه حجبت، سپرده در علم غیب نزد خودت بر سدرة المنتهی، و از تو خواهم به نامت نوشته بر سرادق اسرار... تا گوید: به نامت که نوشتی بر
حجاب عرشت، و به هر نامی که در لوح محفوظ داری. (1)
چو نقّاش ازل طرح جهان کرد محبّت را چون جان در وی نهان کرد
شراب عشق بر آفاق پیمود جهان را سر بسر لبریز جان کرد
جهان چون مست شد از بادۀ عشق گِلی را دل ز دلها جان روان کرد
ربود از سینهها او هر دلی بود چو دلها را ربود آهنگ جان کرد
به دُردی فیض را بخرید از وی دوای درد بی درمان آن کرد
(فیض کاشانی)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
برای خدای تبارک و تعالی هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت است که اگر برداشته شوند جلوههای وجه او آنچه فرود آنهاست بسوزانند. (2)در حدیث است که جبریل گفت:
برای خدا در فرود عرش هفتاد حجاب است که اگر ما به یکی از آنها نزدیک شویم، سُبُحات وجهش ما را بسوزانند. (3)مفهوم این روایت این است که اگر از انوار خدا که محجوب از بندههاست چیزی پرده برداری شود، بر هر که افتد نابود شود، چنانکه موسی از پرتو آن بیهوش افتاد و کوهها تکّه تکّه شدند.
محدّث خبیر، علامۀ مجلسی در ذیل این روایات میفرماید:
«و تحقیق این است که این اخبار را ظاهری است و باطنی، و هر دو درست
است.
ظاهرش این است که خدای سبحان چنانکه عرش و کرسی را با بی نیازی بدانان آفریده، در بر آنها پردهها و حجابها و سرادقاتی آفریده، و از انوار غیبیّۀ آفریدۀ خود، درون آنها را انباشته که در دید فرشتهها و بعضی از انبیا و در شنید دیگران مظهر عظمت و جلال و هیبت و وسعت فیض و رحمتش باشند. و اختلاف شماره بسا که از نظر نوع و صنف و شخص آنهاست و یا این که در برخی تعبیرات با هم شماره شدند و یا بعضی از آنها را نام بردند.
و اما باطن آنها این است که البته حجبِ مانع از وصول به حق بسیارند، برخی ناشی از نقص نیرو و درک آدمی است از نظر امکان و نیاز و حدوث و آنچه به دنبال آنهاست از نقص و درماندگی؛ و اینها حجب ظلمتند. و برخی ناشی از نورانیت و تجرّد و تقدّس و عظمت و جلال خداست که حجب نورانیهاند، و محال است این هر دو حجاب برداشته شوند، و اگر از میان بروند جز ذات حق چیزی نماند. آری، ممکن است تا اندازهای این حجب برداشته شوند و آدمی به مقام کشف و شهود قلبی برسد، به وسیلۀ برکناری از صفات شهوانیّه و اخلاق حیوانیّه و تخلّق به اخلاق ربانیّه از راه عبادت و ریاضت و مجاهده و بررسی علوم حقّه.
و در این صورت انوار جلال الهی بر بنده میتابند و تشخّص و اراده و شهوت او را میسوزانند، و با دیدۀ یقین کمال خدا و بقائش را مینگرند و فنا و ذلّ خود رادر مییابند، بی نیازی او و نیاز خود را بنگرند، بلکه هستِ عاریۀ خود را در برابر وجود او نیست شمارند و توانائی ناچیز خود را در برابر قدرت کاملۀ او هیچ.
بلکه از اراده و قدرت و دانش خود کنار روند و اراده و قدرت و علم حق در آنها به کار افتد، نخواهند جز آنچه خدا خواهد. و نیروی حق را در تصرف به کار برند، مرده زنده کنند، خورشید برگردانند، ماه را بشکافند، چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
ما قَلَعْتُ بابَ خَیْبَرٍ بِقُوَّةٍ جِسْمانیَّةٍ بَلْ بقُوَّةٍ رَبّانیَّةٍ. (1)
من درِ خیبر را به نیروی جسمانی نکندم بلکه به نیروی ربّانی از جای درآوردم.
و این معنای فناء فی اللّه و بقاء باللّه است که قابل فهم است و منافی با اصول دین نیست.
و به عبارت دیگر حجابهای نورانیّه که مانع از وصول بنده به خدا و درک مقام ممکن از معرفت او میشوند، موانعی است که از جهت عبادات دست میدهد از قبیل ریا و خودبینی و سُمعه و مراء. و حجب ظلمانیّه کلیۀ گناهان است. و چون این حجب برداشته شوند خدا در دل بنده تجلّی کند و محبّت جز او را تا به خودش برسد میسوزاند.» (2)عالم مادۀ جهان تکامل است، و هر چیزی در آن به سوی کمال گراید و نفس آدمی هم که وابسته به بدن مادی است به سوی کمال گراید تا به سر حدّ امکان رسد و به وجود اشرف پیوندد، و باید منازل بسیاری به بالا رود در دو بخش:
1 - منازل مادی که چون از آنها بگذرد به مقام تجرّد رسد و از عالم طبیعت برهد.
2 - مراتب عالیۀ بالاتر از آن، که صعود در مراتب وجود است تا آنجا که برای ممکن توانایی بود.
و البته هر مرتبهای از مراتب را مانع و حاجبی است برای رسیدن به مرتبۀ بالاتر، و چون از آن مرتبه بالا رود حجابی را برداشته و به وجود بالاتری رسیده که بهاء و شرف و خرّمی دارد، و چون همۀ قیود عالم ماده را به کنار زند و به مقام تجرّد رسد از همۀ حجابهای ظلمانی گذشته و از هر گناهی پاک شده و همۀ اخلاق پست را که سرآمد آنها حبّ دنیاست از خود به در کرده، که فریقین از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل
کردهاند:
حُبُّ الدُّنیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ. (1)
دوستی دنیا، سرآغاز و سرچشمۀ هر خطایی است.
و اینک در برابر حجابهای نورانی قرار دارد که مراتبِ بینهایتِ وجودند و الطف وادق هستند و نیاز به هوش سرشاری دارند برای گذشتن از آنها، و چه بسا که سالک در مرتبۀ پایین بماند و آن را پایان سفر خود پندارد.
تا خداوند، که را شایسته داند و به عنایت خود او را از این منازل به بالا کشاند، و اینجاست که باید گفت:
«تا یار که را خواهد و میلش به که باشد»
تا نور حق در او بتابد و خدا از جلوههای بینهایت خود برای او پردهای بردارد و او را پایدار سازد تا این راه دشوار را به سر برساند.
الهی قشمهای، آن بلبل شوریدۀ گلستان عشق در خطاب به انسان میگوید:
مهوشی تو ای جان، خیمه زن به بالا جوهری مجرّد، بگذر از هیولا
از چَهِ طبیعت یوسفا برون شو تا کنی ز حُسنت عالمی زلیخا
روح جاودانی، مُهر تن رها کن ماه مصر عقلی، حُسن خویش بنما
ملک تن تو دانی، نیست جاودانی مرغ آسمانی، بال عشق بگشا
شاه ملک عشقی در سریر عزّت قصر حور عین را از رُخَت بیارا
رمز عشق برخوان ازتبارک اللّه گنج سرّ پنهان در تو شد هویدا
(مهدی الهی قمشهای)
1) (1)
[«7»وَالَّذِینَ لاَ تَدْخُلُهُمْ سَأْمَةٌ مِنْ دُؤُوبٍ وَلاَ إِعْیَاءٌ مِنْ لُغُوبٍ وَلاَ فُتُورٌ وَلاَ تَشْغَلُهُمْ عَنْ تَسْبِیحِک الشَّهَوَاتُ وَلاَ یَقْطَعُهُمْ عَنْ تَعْظِیمِک سَهْوُ «8»الْغَفَلاَتِ الْخُشَّعُ الْأَبْصَارِ فَلاَ یَرُومُونَ النَّظَرَ إِلَیْک النَّوَاکِسُ الْأَذْقَانِ الَّذِینَ قَدْ طَالَتْ رَغْبَتُهُمْ فِیمَا لَدَیْک الْمُسْتَهْتَرُونَ بِذِکْرِ آلاَئِک وَالْمُتَوَاضِعُونَ دُونَ عَظَمَتِک وَجَلاَلِ کِبْرِیَائِک]
و آنان که به خاطر کوشش پیوسته و دائمشان، ملامت بر آنها وارد نمیشود، و از هیچ زحمتی، خستگی و سستی و ناتوانی به آنان راه پیدا نمیکند. امیال و شهوات، از تسبیحت بازشان نمیدارد، و فراموشی ناشی از غفلتها آنان را از تعظیم به تو جدا نمیکند، فروهشته دیدگانند؛ بنابراین، نظر کردن به جمال و جلال حضرتت را درخواست نمیکنند. از حقارت و خواری، در برابر عظمتت سر به زیر افتادهاند. شوقشان به آنچه نزد توست، طولانی شد. به یاد نعمتهایت شیفتهاند و در برابر عظمت و بزرگی کبریاییت فروتنند.
این که ملائکۀ حق از عبادت و اطاعت و عبودیّت و بندگی ملالت نمیگیرند و خسته و رنجور و درمانده و ضعیف نمیشوند و هرگز از مدار عبودیّت بیرون نمیروند، به خاطر این است که در وجودشان از شهوات خبری نیست، وجود آنان
نور محض و ماهیّت آنان ملکوتی خالص است.
ولی در وجود انسان، محض اقتضای خلقت و آفرینشش و به خاطر این که مدتی باید در دنیا بماند، انواع امیال و غرایز و شهوات قرار دارد که اگر این مجموعه را بر مبنای عقل و شرع، و بر اساس تقوا خرج کند از ملائکه برتر میشود و اگر مهار حیات خود را به اختیار شهوات و غرایز بگذارد از عبادت و بندگی حق خسته شده و به تدریج از هر حیوانی پستتر خواهد شد.
این مسئله ثابت شده که فساد و پستی و شقاوت و بدمستی و پدیدار شدن هرگونه رنج و بلا و اخلال در امور حیات انسان معلول پیروی او از شهوات آزاد و غرایز و امیال شیطانی است.
آنان که دچار شهوات غلط و امیال شیطانی هستند، تنها به خود و عاقبت خود ضرر نمیزنند، گاهی خانواده یا جامعهای را نیز دچار فساد میکنند و زمینۀ هلاکت و نابودی بسیاری از فرزندان آدم را که استعداد مقام خلافت از حق را دارا میباشند فراهم مینمایند.
أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ » (1)
آیا کسانی را که [ شکر ] نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند، ندیدی.
آنان که بنده و بردۀ شهواتند و به امیال و غرایز و لذایذ مادی به عنوان هدف نهایی مینگرند، برای رسیدن به خواستههای نامشروع خود دچار اعمال عجیبی از قبیل استعمار و استثمار کردن ملتها، کوبیدن انسان و انسانیّت، تعرّض به ناموس دیگران، قتل نفس، دزدی، غارت، چپاول، نفاق، دروغ، غیبت، تهمت، جاسوسی، افشای سرّ، خیانت، خدعه، دغل بازی و... میگردند.
1) (1)
شیوع این همه مفاسد، فکر کنید عرصهگاه حیات را دچار چه وضعی میکند و انسان را از چه فیوضات و عنایاتی که در دنیا و آخرت از جانب حضرت حق برای او مقرّر شده محروم مینماید؟!
زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذلِکَ مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ » (1)
محبت و عشق به خواستنیها [ که عبارت است ] از زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چهارپایان و کشت و زراعت، برای مردم آراسته شده است؛ اینها کالای زندگیِ [ زودگذرِ ] دنیاست؛ و خداست که بازگشت نیکو نزد اوست.
در این آیه به شش برنامه که از سرمایههای حیات دنیاست اشاره میکند: زن، فرزند، مال، مرکب سواری، چهارپایانی که در زراعت و دامداری به کار میروند، زراعت.
دنیا به معنای جای نزدیک و پست و از دست رفتنی است، آنان که تمام مقصد و مقصودشان را همین شش برنامه قرار دهند، اولاً: به گناهان و معاصی و مفاسد زیادی دچار میشوند، و ثانیاً: از حسن مآب که در آیات بعد تفسیر شده: جنات و باغهایی که دائم آب روان دارد، خلود در نعمت حق، همسران پاکیزه، رضوان و رضایت حق، به طور حتم محروم میگردند.
قُلْ أَؤُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِن ذلِکُمْ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا
1) (1)
الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَأَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللّهِ وَاللّهُ بَصِیرٌ بِالعِبَادِ » (1)
بگو: آیا شما را به بهتر از این [ امور ] خبر دهم؟ برای آنان که [ در همۀ شؤون زندگی ] پرهیزکاری پیشه کردهاند، در نزد پروردگارشان بهشتهایی است که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است، در آنجا جاودانهاند و [ نیز برای آنان ] همسرانی پاکیزه و خشنودی و رضایتی از سوی خداست؛ و خدا به بندگان بیناست.
نکتۀ جالب توجه آیۀ بالا مسألۀ باعظمت تقواست، به این معنی که آنان که در آن موارد شش گانه: زن، فرزند، مال، مرکب، انعام، زراعت، تقوای الهی پیشه کنند، به عاقبت به خیری عجیبی (حسن مآب) که جنّات و خلود در آن و ازواج مطهّره و رضوان من اللّه است، میرسند.
در آیات و روایات وارد شده که بهشت محصول زحمات و رنجها و مشقّات انسان در عبادت و اطاعت و بندگی است، و جهنّم محصول لذایذ و غرایز و شهوات آزاد از قید شرع و عقل است.
خداوند مهربان میخواهد بندگانش در طریق مستقیم و در راه به دست آوردن رحمت حق و رسیدن به مغفرت و بهشت عنبر سرشت باشند، ولی تابعان شهوات غلط، علاقه دارند انسانها و به خصوص مردم مؤمن در ضلالت و گمراهی و نادانی و غفلت و شقاوت و پستی درآیند. این خواستۀ سخیف و پست که جهان و جهانیان را هلاک میکند محصول روان آلودۀ بردگان شهوت شیطانی است.
قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
وَاللّهُ یُرِیدُ أَن یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَیُرِیدُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَن تَمِیلُوا
1) (1)
مَیْلاً عَظِیماً » (1)
و خدا میخواهد با رحمت و لطفش به شما توجه کند؛ و آنان که از شهوات پیروی میکنند میخواهند شما [ در روابط جنسی از حدود و مقرّرات حق ] به انحراف بزرگی دچار شوید.
گر چه حلال و حرام حق و حسنات اخلاقی و مسائل و معارف دینی، انسان را محدود میکند، ولی این محدودیت به قیمت به دست آوردن سلامت دنیا و آخرت و بهشت و رضوان حق است. پس این محدودیّت از ارزش والایی برخوردار است؛ زیرا حقایق ملکوتیّه و فیوضات ربّانیّه و آخرت آباد از باطن این محدودیتها به دست میآید، ولی بیبند و باری و آزادی در شهوات و امیال نتیجهای جز فساد همه جانبه در شؤون حیات جامعه و محرومیت از عنایات حق ندارد. آن راه خدا و این راه شیطان؛ تا شما که از نور عقل و وجدان بهرهمند هستید کدام را انتخاب کنید:
قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ » (2)
مسلماً راه هدایت از گمراهی [ به وسیلۀ قرآن، پیامبر و امامان معصوم ] روشن و آشکار شده است.
البته عمل به مقررات دینیه و آراستگی به حسنات اخلاقی و مقیّد بودن به حلال و حرام، مکروه نفس، برنامهای مشکل و سخت است، ولی هر کس سعادت دنیا و آخرت خود را میخواهد باید به این رنج و سختی تن دهد که عنایت و لطف حق از این راه به انسان میرسد، ولی افتادن در شهوات و پیروی از امیال و لذایذ، مشقّتی
ندارد اما خراب کنندۀ بنیاد سلامت دنیا و آخرت و علّت ظهور جهنّم و عذاب سخت در روز قیامت است.
فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلاَةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیّاً » (1)
سپس بعد از آنان نسلی جایگزین [ آنان ] شد که نماز را ضایع کردند و از شهوات پیروی نمودند؛ پس [ کیفر ] گمراهی خود را [ که عذابی دردناک است ] خواهند دید.
عجیب است که رسول با عظمت اسلام هنگامی که این آیه را تلاوت کرد فرمود:
یَکُونُ خَلْفٌ مِنْ بَعْدِ سِتّینَ سَنَةً أضاعُوا الصَّلاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیّاً، ثُمَّ یَکُونُ خَلْفٌ یَقْرَؤُونَ الْقُرْآنَ لا یَعْدُو تَراقِیَهُمْ، وَیَقْرَأُ الْقُرْآنَ ثَلاثَةٌ: مُؤْمِنٌ وَمُنافِقٌ وَفاجِرٌ. (2)
بعد از شصت سال، افرادی به روی کار میآیند که نماز را ضایع میکنند و در شهوات غرق میگردند و به زودی نتیجۀ ضلالت خود را خواهند دید. و بعد از آنان گروه دیگری روی کار میآیند که قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلو و حنجرۀ آنان فراتر نمیرود (یعنی از روی ریا و تظاهر و قناعت کردن به الفاظ). قرآن را سه طایفه میخوانند: مؤمن و منافق و فاجر.
قسمت اول این روایت منطبق است با زمانی که یزید پلید در سال شصت زمام امور مسلمین را غاصبانه به دست گرفت و حادثۀ کربلا را آفرید، و قسمت دوم این روایت منطبق با دوران بنی عباس است که از اسلام به اسم و از قرآن به لفظ، قناعت کردند.
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قال: الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَکارِهِ وَالصَّبْرِ، فَمَنْ صَبَرَ عَلَی الْمَکارِهِ فِی الدُّنْیا دَخَلَ الْجَنَّةَ. وَجَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذّاتِ وَالشَّهَواتِ، فَمَنْ أعْطی نَفْسَهُ لَذَّتَها وَشَهَواتِها دَخَلَ النّارَ. (1)
امام باقر علیه السلام میفرماید: بهشت محصول رنجها و استقامت در راه دین و صراط مستقیم است، صابر بر مشقّات و عبادات و اخلاقیّات وارد بهشت میشود. و جهنّم نتیجۀ لذّات و شهوات غلط است، هر کس خود را در لذّات و شهوات شیطانی در اندازد اهل جهنّم است.
شیعه و سنی بر مضمون این حدیث شریف اتفاق دارند و در اکثر کتب معتبرۀ حدیث آمده که توضیحی بر آیات قرآن مجید است.
در روایت آمده: چون خداوند مهربان بهشت را آفرید به جبرئیل فرمود:
آن را ببین، چون دید عرضه داشت: الهی! احدی از این جایگاه رفیع چشم نپوشد. و زمانی که راه رسیدن به بهشت را رنج عبادت و صبر بر شهوات و معاصی قرار داد، فرمود: اکنون به آن بنگر، چون نگریست فریاد زد: خداوندا! میترسم کسی به این محل باعظمت و این بهشت عنبر سرشت نرسد!
چون جهنّم را بیافرید به جبرئیل فرمود: بنگر، چون نظر کرد عرضه داشت:
احدی به این جا نمیآید، که جای سخت و بدی است. وقتی عذاب پیچیده به شهوت شد و ندا رسید: اکنون بنگر، عرضه داشت: الهی! میترسم همۀ بندگانت به این جایگاه سخت دچار شوند! (2)
فی وَصایا أبی ذَرٍّ قال صلی الله علیه و آله : یا أباذَرٍّ، الْحَقُّ ثَقیلٌ مُرٌّ، وَالْباطِلُ خَفیفٌ حُلْوٌ، وَرُبَّ ساعَةِ شَهْوَةٍ تُورِثُ حُزْناً طَویلاً. (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در سفارشهایش به ابوذر فرمود: ابوذر، حق در تمام زمینه هایش سنگین و تلخ، و باطل آسان و شیرین است، چه بسا که یک ساعت شهوت باعث غصّۀ طولانی شود.
وَقالَ: مَنْ أکَلَ ما یَشْتَهی، وَلَبِسَ ما یَشْتَهی، وَرَکِبَ ما یَشْتَهی، لَمْ یَنْظُرِ اللّهُ إلَیْهِ حَتّی یَنْزِعَ أوْ یَتْرُکَ. (2)
و نیز آن حضرت فرمود: هر کس هر چه بخواهد بخورد، هر چه بخواهد بدون قید شرعی و عقلی بپوشد و هر چه بخواهد سوار شود، خداوند به او نظر لطف و رحمت نکند تا از آن دست بکشد یا به کلّی ترک کند.
فی وَصایَا الْکاظم علیه السلام : یا هِشامُ، أوْحَی اللّهُ إلی داوُدَ: حَذِّرْ وَ أَنْذِرْ أصْحابَک عَنْ حُبِّ الشَّهَواتِ، فَإنَّ الْمُعَلَّقَةَ قُلُوبُهُمْ بِشَهَواتِ الدُّنْیا قُلُوبُهُمْ مَحْجُوبَةٌ عَنّی. (3)
امام کاظم علیه السلام به هشام فرمود: خداوند به داود وحی فرستاد: یارانت را از شیفتگی به شهوات غلط پرهیز و هشدار ده، که قلبِ دچار به شهوات دنیا و امیال شیطانی از عنایات من محروم، و از انوار جمال من ممنوع است.
قالَ الْجَوادُ علیه السلام : راکِبُ الشَّهَواتِ لا تُسْتَقالُ لَهُ عَثْرَةٌ. (1)
حضرت جواد علیه السلام فرمود: آن که مرکبی در راه زندگی جز شهوات ندارد، لغزشی از او اقاله نمیشود.
وَقالَ علیه السلام : مَنْ أطاعَ هَواهُ أعطی عَدُوَّهُ مُناهُ. (2)
و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: کسی که پیرو هوایش باشد، دشمنش شیطان را به آرزو رسانده است.
قالَ أمیرُالْمُؤمنینَ علیه السلام : إنَّما أخافُ عَلَیْکُمُ اثْنَتَیْنِ: اتِّباعَ الْهَوی وَ طُولَ الْأمَلِ.
أمّا اتِّباعُ الْهَوی فَاِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ، وَأمّا طُولُ الْأمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ. (3)
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: از دو چیز بر شما میترسم: پیروی هوا و درازی آرزو. اما پیروی هوا شما را از حق باز دارد و درازی آرزو یاد آخرت را از قلب شما میگیرد.
حضرت امام خمینی در کتاب «چهل حدیث» خود در شرح حدیث بالا میگوید:
«هوا» به حسب لغت دوست داشتن و اشتها است، و فرقی در متعلَّق نکند، خواه چیز خوب ممدوحی باشد یا زشت مذمومی؛ یا برای آن که به حسب مقتضای طبیعت، نفس مایل است به شهوات باطله و هواهای نفسانیّه، اگر مهار عقل و شرع نباشد.
و «صدّ» از شیء به معنای منع و اعراض و صَرف از آن آمده و همه مناسب است، ولی این جا به معنی منع و صَرف است؛ زیرا که صدّ به معنی اعراض، لازم است. ما به خواست خدا در ضمن دو مقام به ذکر فساد این دو خصلت و کیفیت منع اول ازحق و از یاد بردن دوم آخرت را، میپردازیم و از خدا توفیق میطلبیم.
بدان که: نفس انسانی گر چه به یک معنا که اکنون ذکر آن از مقصود ما خارج است، مفطور بر توحید بلکه جمیع عقاید حقّه است، ولی از اول ولادت آن در این نشأه و قدم گذاشتن در این عالم با تمایلات نفسانیّه و شهوات حیوانیّه نشو و نما کند، مگر کسی که مؤیَّد مِن عنداللّه باشد و حافظ قدسی وی را حفظ کند، و آن چون از نوادر وجود است جزو حساب ما نیاید، ما متعرّض حال نوع هستیم. در مقام خود مبرهن است که انسان در اول پیدایش، پس از طیّ منازلی، حیوان ضعیفی است که جز به قابلیّت انسانیّت امتیازی از سایر حیوانات ندارد، و آن امتیازِ قابلیّتْ میزان انسانیّت فعلیّه نیست.
پس انسان حیوانی بالفعل است در ابتدای ورود در این عالم، و در تحت هیچ میزان جز شریعت حیوانات که ادارۀ شهوت و غضب است نیست، و چون این اعجوبۀ دهر، ذات جامع و یا قابل جمعی است، از این جهت برای ادارۀ آن دو قوّه، صفات شیطانی را از قبیل کذب و خدیعه و نفاق و نمیمه و سایر شیطنتهای دیگر نیز به کار میبرد و با همین سه قوّه که اصول مفسدات و مهلکات است ترقّی کند، و اینها نیز در او نموّ و ترقّی روز افزون نمایند، و اگر در تحت تأثیر مربّی و معلّمی واقع نشود، پس از رسیدن به حدّ رشد و بلوغ، یک حیوان عجیب و غریبی شود که در هر یک از شؤون مذکوره گوی سبقت از سایر حیوانات و شیاطین ببرد و از همه قویتر و کاملتر در مقام حیوانیّت و شیطنت شود. و اگر بر همین حال روزگار بر او بگذرد و جز تبعیّت هوای نفس در شؤون ثلاثه نکند، هیچ یک از معارف الهیّه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه در او بروز نکند، بلکه جمیع انوار فطریّۀ او نیز خاموش گردد.
پس تمام مراتب حق، از این سه مقام که ذکر شد - یعنی: معارف الهیّه و اخلاق و
ملکات فاضله و اعمال صالحه - خارج نیست، زیر پای هواهای نفسانیّه پایمال گردد، و متابعت از تمایلات نفسانیّه و ملایمات حیوانیّه نگذارد که در او، حق به هیچ یک از مراتب جلوه کند، و کدورت و ظلمت هوای نفس تمام انوار عقل و ایمان را خاموش نماید، و ولادت ثانویّه که ولادت انسانیّه است از برای او رخ ندهد و در همان حال بماند و ممنوع و مصدود از حقّ و حقیقت شود، تا آن که از این عالم با همین حال رحلت کند؛ در آن عالم که کشف سریره شود خود را جز حیوانی یا شیطانی نیابد و از انسان و انسانیّت یادی نکند و در آن حال در ظلمتها و عذابها و وحشتهای بیپایان بماند، تا خدای تعالی چه خواهد.
پس این حال تبعیّت کامل است از هوای نفس که منع کامل کند از حق. و از این جا میتوان فهمید که میزان بازماندن از حق، متابعت هوای نفس است، و مقدار بازماندن نیز متقدّر شود به مقدار تبعیّت. مثلاً اگر به واسطۀ تعلیم انبیا و تربیت علما و مربّیان، مملکت انسانیّت این انسان کذائی که در اول ولادت با آن سه قوّه (شهوت، غضب، شیطنت) هم آغوش بود و با ترقّی و تکامل او، آنها نیز ترقّی و تکامل میکردند، در تحت تأثیر تربیت واقع شد، کم کم تسلیم قوّۀ مربّیۀ انبیا و اولیا گردید، ممکن است چیزی بر او نگذرد جز آن که قوۀ کاملۀ انسانیّه که در او به طریق استعداد و قابلیّت ودیعه گذاشته شده بود فعلیّت پیدا کند و ظهور نماید و تمام شؤون و قوای مملکت برگردد به شأن انسانیّت؛ و شیطان به دستش ایمان آورد، چنانچه به دست رسول اکرم صلی الله علیه و آله ایمان آورد:
إنَّ شَیْطانی آمَنَ بِیَدی. (1)
شیطان من، به دست من ایمان آورد.
1) (1)
و مقام حیوانیّت او تسلیم انسانیّتش شود، به طوری که مرکب مرتاض راهوار عالم کمال و ترقّی و بُراق آسمان پیمای راه آخرت شود، و ابداً سرخودی نکند و چموشی ننماید.
و بعد از تسلیم شدن شهوت و غضب به مقام عدل و شرع، عدالت در مملکت بروز کند، و حکومت عادلۀ حقّه تشکیل شود، که کارکن در آن و حکمفرمای در آن، حق و قوانین حقّه باشد و قدمی بر خلاف حق در آن گذاشته نشود و به کلّی از باطل و جور عاری و بری گردد.
پس همان طور که میزان در منع حق و صدّ آن، اتّباع هوای نفس است، میزان در جلب حق و پیدایش آن، متابعت شرع و عقل است، و بین این دو منزل که یکی متابعت کاملۀ هوای نفس است و دیگر متابعت مطلقۀ کاملۀ عقل است، منازل غیر متناهیه است، به طوری که هر قدمی که به تبعیّت هوای نفس برداشته شود، به همان اندازه منع از حق کند و حجاب از حقیقت شود و از انوار کمال انسانیّت و اسرار وجود آدمیّت محجوب گردد. و به عکس هر قدمی که بر خلاف میل نفس و هوای آن بردارد، به همان اندازه رفع حجاب شود و نور حق در مملکت وجود جلوه کند.» (1)
عجب شوری گرفته گرد عالم نماید راز در شورم دمادم
ز حیرت خون دلها سوخت این جا که باید دیدهها بر دوخت این جا
دل عاشق در این جا کرده بریان نباشد هیچ کس را زَهرۀ آن
اگر میبگذری از عشق خامی به نزدیک امینان پس تمامی
اگر میبگذری از عشق این جا درون دل کجا بینی مصفّا
اگر میبگذری از عشق بیچون تو مانی دائماً در خاک و در خون
1) (1)
به بوی عشق دائم باش زنده حقیقت باش هم سلطان و بنده
(عطار نیشابوری)
خداوند تبارک و تعالی در مذمّت اتّباع نفس و هوای آن فرماید:
وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ » (1)
[و گفتیم:] ای داود! همانا تو را در زمین جانشین [ و نمایندۀ خود ] قرار دادیم؛ پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف میکند. بیتردید کسانی که از راه خدا منحرف میشوند، چون روز حساب را فراموش کردهاند، عذابی سخت دارند.
و در آیۀ دیگر فرماید:
وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ » (2)
پس اگر پاسخ تو را ندادند بدان که فقط از هواهای نفسانی خود پیروی میکنند و گمراهتر از کسی که بدون هدایتی از سوی خدا از هواهای نفسانی خود پیروی کند، کیست؟ مسلماً خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند.
در «کافی» سند به حضرت باقر علیه السلام رساند که:
قالَ رسولُ اللّه صلی الله علیه و آله : یَقُولُ اللّهُ: وَعِزَّتی وَجَلالی وَعَظَمَتی وَکِبْریائی وَنُوری وَعُلُوّی وَارتِفاعِ مَکانی لا یُؤْثِرُ عَبْدٌ هَواهُ عَلی هَوایَ إلّاشَتَتُّ عَلَیْهِ أمْرَهُ، وَلَبَّسْتُ عَلَیْهِ دُنْیاهُ، وَشَغَلْتُ قَلْبَهُ بِها، وَلَمْ اؤْتِهِ مِنْها إلّامَا
قَدَّرْتُ لَهُ. وَعِزَّتی وَجَلالی وَعَظَمَتی وَنُوری وَعُلُوّی وَاْرتِفاعِ مَکانی لایُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوایَ عَلی هَواهُ إلّااسْتَحْفَظْتُهُ مَلائِکَتی، وَکَفَّلْتُ السَّماواتِ وَالْأرَضینَ رِزْقَهُ، وَکُنْتُ لَهُ مِنْ وَراءِ تِجارَةِ کُلِّ تاجِرٍ، وأتَتْهُ الدُّنْیا وَهِیَ راغِمَةٌ. (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدای عز و جل میفرماید: قسم به عزّت و جلال و عظمت و کبریا و نور و علوّ و ارتفاع مقامم که اختیار نکند بندهای هوای خودش را بر هوای من، مگر آن که به تفرقه اندازم کارش را و در هم نمایم دنیایش را و مشغول سازم به مادّیات قلبش را، و حال آن که ندهم به او از آن مگر آنچه مقدّر فرمودم برای او. و به عزّت و جلال و عظمت و نور و علوّ و رفعت مکانتم قسم که اختیار نکند بندهای هوای مرا بر هوای خود، مگر آن که او را به ملائکهام سپارم و آسمانها و زمین را متکفّل روزی او سازم و من باشم از برای او از دنبالۀ تجارت هر تاجر (به این معنا که من برای او تجارت کنم و روزی او را رسانم) و بیاید او را دنیا در حالی که دلیل و منقاد اوست.
از امام صادق علیه السلام است:
اِحْذَرُوا أهواءَکُم کَما تَحْذَرُونَ أعْداءَکُمْ، فَلَیسَ شَیْءٌ أعْدی لِلرِّجالِ مِنِ اتِّباعِ أهْوائِهِمْ وَحَصائِدِ ألْسِنَتِهِمْ. (2)
از هوای نفس خود بترسید آن چنان که از دشمنان خود میترسید، چرا که چیزی دشمنتر برای مردم از متابعت هوای نفس و محصولات زبان آنان نیست.
ای عزیز! بدان که خواهشهای نفس و تمنّیات او منتهی نشود به جائی و
اشتهای آن به آخر نرسد. اگر انسان یک قدم دنبال آن بردارد، مجبور شود پس از آن چند قدم بردارد. و اگر با یکی از هواهای آن همراهی کند، ناچار شود با چندین تمنّای آن همراهی نماید. اگر یک در به روی خواهش نفس باز کنی، لابدّی درهای بسیاری به روی آن باز نمایی. یک وقت به واسطۀ یک متابعت نفس به چندین مفاسد و از آن به هزاران مهالک مبتلا شوی، تا آن که خدای نخواسته در دم آخر جمیع راه حق بر تو مسدود شود، چنانچه خدای تعالی در نصّ کتاب کریم از آن خبر داده است. و البته امیر مؤمنان و ولیّ امر و مولا و مرشد و متکفّل هدایت و راهنمای عائلۀ انسانیّت از این خوف دارد و ترسناک است، بلکه روح مکرّم رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمۀ هدی علیهم السلام در اضطراب و وحشت است که مبادا برگهای درخت نبوّت و ولایت ریخته شود و خزان گردد.
انسان تا تنبّه پیدا نکند که مسافر است و لازم است از برای او سیر، و دارای مقصد است و باید به طرف آن مقصد ناچار حرکت کند، و حصول مقصد ممکن است، عزم برای او حاصل نشود و دارای اراده نگردد.
و باید دانست که از موانع بزرگ این تنبّه که اسباب نسیان مقصد میشود و اراده و عزم را در انسان میمیراند آن است که انسان گمان کند وقت برای سیر وسیع است، اگر امروز حرکت به طرف مقصد نکند فردا میکند. و این حال طول امل و درازی رجا و ظنِّ بقا و امید حیات و رجای سعۀ وقت، انسان را از اصل مقصد که آخرت است و لزوم سیر به سوی آن و لزوم اخذ رفیق و زاد طریق باز میدارد و انسان به کلّی آخرت را فراموش میکند و مقصد از یاد انسان میرود. و خدا نکند که انسان سفر دور و دراز و پر خطری در پیش داشته باشد و وقت او تنگ باشد و عِدّه و
عُدّه برای او خیلی لازم باشد، و هیچ نداشته و با همه وصف از یاد اصل مقصد بیرون رود. و معلوم است اگر این نسیان حاصل شود، هیچ در فکر زاد و توشه برنیاید و لوازم سفر را تهیّه نکند و ناچار وقتی سفر پیش آید بیچاره شود و در آن سفر افتاده و در بین راه هلاک گردد و راه به جایی نبرد.
بدون شک هیچ ملّتی به هیچ بلیّهای گرفتار نخواهند شد مگر وقتی که راههای خیر و صلاح را از دست بدهند و در طریق شرّ و فساد و طغیان و عصیان قرار گیرند و به خویشتن ستم کنند.
خداوند متعال در هر جای از کتاب شریفش که عذاب و هلاکت ملّتی را تذکّر داده، جرم آنان را نیز یادآوری کرده است تا برای مردم روشن گردد که در اثر اعمال زشت انسان که معلول تبعیّت از شهوات است، دنیا و آخرتش فاسد میگردد.
خداوند در قرآن مجید میفرماید:
فَکُلّاً أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُم مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِباً وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَنْ أَغْرَقْنَا وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلکِن کَانُوا انفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ » (1)
پس همه را به گناهانشان گرفتیم، بر برخی از آنان توفانی سخت [ که با خود ریگ و سنگ میآورد ] فرستادیم، و بعضی را فریاد مرگبار گرفت، و برخی را به زمین فرو بردیم، و بعضی را غرق کردیم؛ و خدا بر آن نبود که به آنان ستم کند، ولی آنان بودند که به خودشان ستم کردند.
1) (1)
از جملۀ آن ملّتها اهل مَدْیَن بودند. این ملّت وقتی به عذاب خدا گرفتار شدند که تمامشان خائن و متقلّب و بدعمل گشتند. کم فروشی و خیانت در معاملات از صفات بد شمرده نمیشد. حسّ اخلاقی به حدّی در آنان نابود گشته بود که وقتی ایشان را دربارۀ کارهای زشت ملامت میکردند، اصلاً خجالت نمیکشیدند، بلکه شخص ناصح را ملامت و سرزنش مینمودند. عیوب خودشان را اصلاً درک نمیکردند. منکرات و معاصی را قبیح نمیدانستند. خداوند بزرگ دربارۀ آنان میفرماید:
وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ وَلاَ تَنْقُصُوا الْمِکْیَالَ وَالْمِیزَانَ إِنِّی أَرَاکُم بِخَیْرٍ وَإِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ * وَیَا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیَالَ وَالْمِیزَانَ بِالْقِسْطِ وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ » (1)
و به سوی [ مردم ] مَدین، برادرشان شعیب را [ فرستادیم. ] گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید، شما را جز او هیچ معبودی نیست؛ و از پیمانه و ترازو مکاهید، همانا من شما را در توانگری و نعمت[ی که بینیاز کننده از کم فروشی است ] میبینم و بر شما از عذاب روزی فراگیر بیمناکم. * و ای قوم من، پیمانه و ترازو را عادلانه [ و منصفانه ] کامل و تمام بدهید، و اجناس مردم را [ هنگام خریدن ] کمشمارتر و کمارزشتر [ از آنچه که هست ] به حساب نیاورید و در زمین تبهکارانه فتنه و آشوب برپا نکنید.
و پس از آیاتی چند میفرماید:
1) (1)
وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّیْنَا شُعَیْباً وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَأَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیَارِهِمْ جَاثِمِینَ » (1)
و هنگامی که عذاب ما رسید، شعیب و کسانی را که با او ایمان آورده بودند، با رحمتی از سوی خود نجات دادیم، و کسانی را که [ به آیات ما ] ستم کردند، فریاد مرگبار فرا گرفت، پس در خانههایشان به رو در افتاده جسمی بیجان شدند.
ملّت نوح، ملّت صالح، ملّت لوط و اقوام دیگری که به عذاب الهی دچار شدند، از قماش ملّت مدین بودند و در یک کلمه پیرو شهوات خویش گشتند، و این پیروی، آنان را از نظر رحمت حق انداخت و عاقبت به هلاکت و عذاب دچارشان کرد.
فرق میان بندگی حق و بندگی شهوت، فرق میان نور و ظلمت و حق و باطل و دنیا و آخرت و مرگ و حیات است. بنده و بردۀ شهوت از هیچ ستم و ظلمی و فساد و جنایتی چشم نمیپوشد، و بندۀ حق از هیچ کار مثبت و عمل خیری بازنمیماند.
جبران خلیل در مقالهای داستان بردگی بشر را نسبت به شهوات چنین توضیح میدهد:
«مردم بندۀ زندگیاند، و در نتیجۀ این بندگی، روز با زبونی و ننگ همدمند، و شب با اشک و خون دمسازند.
هر چه تا به حال دیدهام بندۀ سرسپرده و گردن کج و زندانی زنجیری بوده است.
هر سوی گیتی را گشته و شام و روز زندگی را پژوهیدهام کاروان ملّتها و اقوام را دیدهام که از غار به کاخ و آسمانخراش ره سپرده است، و چشمم تا به حال جز به
1) (1)
گردنی که زیر بار خمیده و بازوانی که به زنجیر بسته و سینهای که بر آستان بت سائیده بود، نیفتاده است.
در پی انسان از بابل تا پاریس، و از نینوا تا نیویورک رفته و دیدهام که اثر زنجیرهایی که به دست و پایش آویخته بوده در کنار ردّپایش بر شن صحرا نمودار است، و به گوش خویش از دشت و جنگل و دمن طنین ضجّه و فریاد جگرخراش نسلهای قرون و اعصار را شنیدهام.
به کاخها و دانشگاهها و معابد در آمدهام و در برابر هر تخت و قربانگاه و کرسی خطابه ایستاده و دیدهام که کارگر، بندۀ سرمایهدار و سوداگر است و سرمایهدار و سوداگر بندۀ نظامی، نظامی بندۀ سیاستمدار، سیاستمدار بندۀ شاه، شاه بندۀ کاهن، و کاهن بندۀ بت و بت خود خاکی است که اهریمنان سرشته و بر تلّی از جمجمۀ مردگان افراشتهاند.
به کاخ توانگران مقتدر و کلبۀ فقیران زیر دست درآمده و به تماشای خزائنی که پر از جواهرات و شمشهای طلا بوده و بیغولههایی که شبح نومیدی و بازدم مرگ، خفقان آورش کرده، ایستادهام.
کودکان را دیدهام که راه و رسم بندگی را از مادر با شیری که از پستانش میمکند فرا میگیرند، نونهالان رسم سرسپردگی و زبونی را همراه الفبا میآموزند، و جوانان جامۀ تن سپاری و گردن کجی به تن میکنند، و زنان در بستر فرمانبرداری و حلقه گوشی میغلتند.
نسلهای آدمی را از کنارۀ گنگ تا ساحل فرات، مصبّ نیل، کوهستان سینا، میدانهای آتن، کلیساهای روم، کوچههای قسطنطنیه و آسمانخراشهای لندن پی گرفتم، همه جا بندگی را دیدم که با جاه و عظمت در کاروان پرشکوهی روان است، و مردم به گردش و کُرنش و شادمانیاند، گاه آن را خدا مینامند و پسران و دختران را در آستانش قربانی میکنند. گاهی امپراطور میدانند و به پایش شراب و عطر نثار
مینمایند، زمانی غیب دان میدانند و در پیشگاهش بخور میسوزانند، نام قانون بر آن مینهند و در برابرش سجده میبرند، میهنپرستی میشمارند و در راهش کمر به جنگ میبندند و خون یکدیگر را میریزند و شهر و آشیانهشان را به خاطرش ویران میکنند و اسم این کار را برادری و مساوات میگذارند، آن را سایۀ خدا پنداشته سر به فرمانش فرود میآورند، اسمش را پول و کاسبی گذاشته به خاطرش جان میکنند و عرق میریزند و جان میفشانند.
خلاصه یک چیز است با نامهای مختلف و رنگارنگ، یک واقعیّت است که جلوههای گوناگون دارد، یک بیماری ازلی و ابدی است که هر بار گریبانگیر میشود، علائم و آثار تازه و عجیبی دارد؛ مرضی که فرزند با جان گرفتن از پدر به ارث میگیرد و میکرب آن را نسل قدیم به دامن نسل جدید انتقال میدهد.
[
]
شگفت انگیزترین بندگیهائی که دیدهام انواع زیر است:
بندگی چشم بسته: نوعی از بندگی که حال شخص را به گذشتۀ نیاکانش وابسته میدارد و سرش را در مقابل آداب و رسوم اجدادی فرود میآورد و از او جسد تازهای پدید میآرد که روح کهنهای در آن دمیده با گور مرمرینی که پر از استخوان پوسیده باشد. (1)
1) (1)
[
]
بندگی زبان بسته: آن بندگیای است که گردونۀ عمر مرد را به دم همسرِ ناسازگارش میبندد، و تن زن را به بستر مردی که از او متنفّر است میچسباند، چنانکه رابطهشان با زندگی رابطۀ کفش است با پا.
[
]
بندگی گوش بسته: همان که شخصی را به پیروی از سلیقۀ محیط و همرنگی با جماعت وا میدارد، به طوری که شخصیّتش انعکاس صدای جامعه و سایه و همآمیزی از اشیا است!
[
]
بندگی پای بسته: بندگیای که گردن آدم نیرومند را زیر فرمان حقّۀ باند میخماند و ارادۀ قدرتمند را تسلیم هوسهای مشتی افتخارجوی شهرت طلب میگرداند تا مثل عروسک به سرانگشت آنان برقصد و پس از مدتی از حرکت باز ایستد و بالاخره بشکند و دور ریخته شود. (1)
و [ در عرصه قیامت ] همگی در پیشگاه خدا ظاهر میشوند؛ پس ناتوانان [ ی که بدون به کار گرفتن عقل، بلکه از روی تقلید کورکورانه پیرو مستکبران بودند ] به مستکبران میگویند: ما [ در دنیا بدون درخواست دلیل و برهان ] پیروِ [ مکتب ] شما بودیم، آیا امروز چیزی از عذاب خدا را [ به پاداش آن که از شما پیروی کردیم ] از ما برطرف میکنید؟ میگویند: اگر خدا ما را [ در صورت داشتن لیاقت ] هدایت کرده بود، همانا ما هم شما را هدایت میکردیم، [ اکنون همۀ سرمایههای وجودی ما و تلاش و کوششمان بر باد رفته ] چه بیتابی کنیم وچه شکیبایی ورزیم، برای ما یکسان است، ما را هیچ راه گریزی نیست.
1) (1)
[
]
بندگی دورگهای: آن که کودکان معصوم را از فضای پهناور نیکبختی به خاکستر سیهروزی مینشاند، آنجا که نیاز به کنار کودکی نشسته و بیچارگی در بغل زبونی آرمیده تا با بدبختی به جانی رسند و از آن پس مثل یک مجرم، عمر بگذرانند و مثل یک مطرود و وازده بمیرند.
[
]
بندگی جوگندمی: همان که ارزش اشیا و امور را وارونه مینماید و مفهوم امور را دگرگون میکند، به طوری که حقّهبازی را زرنگی بشمارند، و پرچانگی را دانایی، و ناتوانی را بردباری و مسالمت، و بزدلی را پرهیزکاری.
[
]
بندگی مُذَبْذَبانه: که زبان بزدل سست عنصر را میلرزاند و از حق گوئی بازمیدارد تا بر خلاف آنچه در دل دارد به زبان آرد و در چنگال تیره روزی چون جامهای باشد که مچاله و پهن شود.
[
]
بندگی پشت خمانی: مقیَّد شدن ملّتی با زنجیر قوانین و حقوق و رسوم ملّتی دیگر.
[
]
بندگی واگیری: که باعث جانشینی پسر به جای پدر میشود.
[
]
بندگی سیاه: که بر پیشانی سپید فرزند بیگناه، مجرم داغ ننگ میچسباند.
بالأخره بندگی بندگی، که نیروی محرّک و استمرار دهندۀ همۀ بندگیهاست ». (1)
و این انبیا و اولیا و امامان معصومند که برای نجات بشر از این همه ذلّت و خفّت و پَستی و بدمستی و برداشتن زنجیر و غل اسارت از دست و پای عقل و جان انسان، از جانب خدا قیام کردند و خود را برای تأمین سعادت دنیا و آخرت مردم به هر آب و آتشی زدند و از هیچ کوششی تا جان دادن در راه محبوب و معشوقشان که حضرت رب العزّه است مضایقه نکردند.
طیران مرغ دیدی، تو ز پایبند شهوت به درآی تا ببینی طیران آدمیت
(سعدی شیرازی)
وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ » (2)
و خدا برای مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامی که گفت:
پروردگارا! برای من نزد خودت خانهای در بهشت بنا کن ومرا از فرعون وکردارش رهایی بخش ومرا از مردم ستمکار نجات ده.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
شریفترین و گرامیترین زنان جهان و بهشت چهار نفر هستند:
1- آسیه همسر فرعون.
2- مریم دختر عمران.
3- خدیجه دختر خویلد.
4- فاطمه دختر محمد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله . (1)
وی بانویی بینظیر و برجسته و بندۀ شایستۀ خدا بود، او خدای جهان را از روی معرفت و اخلاص پرستش مینمود، از ایمان کاملی که در خور مقام یک انسان کامل و واقعی است برخوردار بود و از لحاظ تقوا و زهد و پاک دامنی در محیط خفقانی و کفرآمیز فرعونی، نمونهای بینظیر بود.
آسیه، با آن که از عالیترین موقعیّتهای مادی و اجتماعی برخوردار بود، به رنگ محیط درنیامد و تا سر حدّ امکان در تغییر و اصلاح محیط میکوشید و هرگز افکار و عواطف و عقاید و آرای افراد در او اثر نمیکرد.
آسیه اول زنی بود که به موسی بن عمران علیه السلام ایمان آورد و در ایمان راستین خود استوار بود و هیچ وقت در این زمینه رنگ نباخت و ترسی به خود راه نداد.
1) (1)
به طوری که از تفاسیر و تواریخ و اخبار و سِیَر استفاده میشود: از ابتدای آفرینش آدم، در محیط ظلم و ستم و در خانوادۀ کفر و زندقه زنی همانند آسیه در ایمان و اطمینان و در دوستی با خدا و رسول، ثابتتر و مقاومتر نیامده است.
آسیه، از جمله زنان فرزانۀ جهان است که خداوند او را بر زنان عالم امتیاز و برتری داده و در قرآن از او ستایش کرده و او را از سیّدات زنان بهشت قرار داده است.
آسیه، نخستین زنی است که ایمانش به درجۀ کمال رسید و اوّل زنی است که در خانۀ فرعونِ کافر، سالها ایمان و عقیدۀ خود را مخفی نگاه داشت و در پنهانی خدا را پرستش میکرد.
«هنگامی که فرعون ستمگر «ماشطه» همسر حزقیل را به شهادت رساند، آسیه پرده از جلوی دیدگانش برداشته شد و دید ملائکه روح ماشطۀ شهیده را با کمال احترام و تجلیل به آسمان میبرند.
این داستان بر اعتقاد و یقین او افزود و از ستمگری و بی عدالتی همسرش بینهایت افسرده شد. در آن هنگام فرعون بر آسیه وارد شد و خبر قتل همسر حزقیل را به وی داد.
آسیه دیگر تاب مقاومت نیاورد و بر فرعون بانگ زد و گفت: وای بر تو ای ستمگر، چقدر مغروری و بیپروا، و بر حکومت ظالمانه و سلطهگر خود مینازی و هر آن بر گناه خود میافزایی! همانا به کیفری سخت گرفتار خواهی شد.
فرعون گفت: مگر تو را نیز جنون عارض شده مثل جنونی که بر ماشطه عارض شده بود؟
آسیه گفت: خیر، مرا دیوانگی عارض نشده، بلکه ایمان آوردم به خدائی که پروردگار من و شما و همۀ جهان است.
از آنجایی که فرعون آسیه را دوست میداشت دست به یک سیاست لیّن و
زیرکانه زد و مادر آسیه را احضار کرده، به وی گفت: مثل این که دخترت را دیوانگی عارض شده، از او بخواه که از دین جدید خود دست بردارد.
مادر آسیه جریان را عنوان کرد، ولی سودی نبخشید و حیله و نیرنگ فرعون، او را در دین و آیین خود استوارتر ساخت. فرعون همین که از ایمان او اطلاع یافت، دنیا در نظرش تیره و تار شد و از شدّت خشم و غضب مدتی مبهوت ماند. همواره به خود میپیچید و آسیه را تکلیف به قبول ربوبیّت خود میکرد، در حالی که آسیه اعتنائی به گفتههای بیاساس وی نکرده و میگفت: هرگز از آیین حق دست برندارم؛ من به اسلام گرویدهام و اکنون به پروردگار موسی مؤمنم و تو را مشرک میدانم.
فرعون به دژخیمان خود دستور داد او را به چهارمیخ کشند و وی را به بدترین وضعی شکنجه کنند. از این جهت قرآن مجید او را «ذِی الْأوْتاد» نامید.
آسیه عنصر شجاعت و استقامت بود و با شهامت بینظیر خود در برابر شکنجههای دژخیمان فرعونی یک تنه و قهرمانانه ایستاد و کمترین ترس و وحشتی به خود راه نداد و همواره توکّل بر خدا میکرد و هر چه میخواست از او میطلبید و غیر از حق به احدی تکیه نداشت.
فرعون او را همی عذاب کرد، تا این که آسیۀ قهرمان، زیر بار ضربات شکنجۀ ددمنشان فرعونی به شهادت رسید» (1)
من آنچه هست به عشق تو دادهام از دست که منتهای مرادم تویی از آنچه که هست
به دوستی توام گر به پای دار برند من آن نیَم که بدارم تو را ز دامان دست
محبّت تو نه امروز کرده جا به دلم که من به روی تو عاشق شدم به روز الست
1) (1)
به شادمانی جاوید امیدوار شدم دلم چو از همه ببرید و با غمت پیوست
کجا من از تو توانم برید رشتۀ مهر که عشق، تار وجود مرا به زلف تو بست
به محفلی که تو باشی به باده حاجت نیست که هر که چشم تو بیند خراب گردد و مست
صغیر گِرد جهان گشت در پی دلدار رسید بر سر کوی تو و ز پای نشست
(صغیر)
[«9»وَالَّذِینَ یَقُولُونَ إِذَا نَظَرُوا إِلَی جَهَنَّمَ تَزْفِرُ عَلَی أَهْلِ مَعْصِیَتِک «سُبْحَانَک مَا عَبَدْنَاک حَقَّ عِبَادَتِک» «10»فَصَلِّ عَلَیْهِمْ وَعَلَی الرَّوْحَانِیِّینَ مِنْ مَلاَئِکَتِک وَأَهْلِ الزُّلْفَةِ عِنْدَک وَحُمَّالِ الْغَیْبِ إِلَی رُسُلِک وَالْمُؤْتَمِنِینَ عَلَی وَحْیِک «11»وَقَبَائِلِ الْمَلاَئِکَةِ الَّذِینَ اخْتَصَصْتَهُمْ لِنَفْسِک وَأَغْنَیْتَهُمْ عَنِ الطَّعَامِ وَالشَّرَابِ بِتَقْدِیسِک وَأَسْکَنْتَهُمْ بُطُونَ أَطْبَاقِ سَمَاوَاتِک «12»وَالَّذِینَ عَلَی أَرْجَائِهَا إِذَا نَزَلَ الْأَمْرُ بِتَمَامِ وَعْدِک]
و آن دسته از فرشتگانی که چون به جانب جهنّم بنگرند، و آن را بر متخلّفان از دستورهایت خروشان و عربدهکنان ببینند، میگویند: خدایا! منزّه و پاکی. ما تو را چنانکه سزاوار توست بندگی نکردیم؛ پس بر آنان درود فرست، و نیز درود فرست بر روحانیون از فرشتگانت و اهل رتبه و منزلت در پیشگاهت و حاملان پیام غیب، به سوی رسولانت، و امینان بر وحیت و اصناف فرشتگانی که آنان را به خود اختصاص دادهای، در سایۀ تقدیست، از خوراک و آشامیدن بینیاز کردهای، و در اندرون طبقات آسمانهایت، ساکن فرمودهای.
و درود بر آنان که چون فرمانت به انجام وعدهات نازل شود، به اطراف آسمانها گماشته شوند.
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده:
در آسمان هفتم جایی است به نام «حظیرة القدس»، در آن فرشتگانی هستند که آنها را رَوْحانیّون میگویند، چون شب قدر شود از پروردگار برای آمدن به دنیا اجازه میطلبند، خداوند به آنان اجازه میدهد، پس بر مسجدی نمیگذرند جز آن که در آن نماز میخوانند، و در راه با کسی روبرو نمیشوند جز آن که برای او دعا مینمایند و از ایشان به او برکت و نیکی میرسد. (1)
1) (1)
[«13»وَخُزَّانِ الْمَطَرِ وَزَوَاجِرِ السَّحَابِ «14»وَالَّذِی بِصَوْتِ زَجْرِهِ یُسْمَعُ زَجَلُ الرُّعُودِ وَإِذَا سَبَحَتْ بِهِ حَفِیفَةُ السَّحَابِ الْتَمَعَتْ صَوَاعِقُ الْبُرُوقِ «15»وَمُشَیِّعِی الثَّلْجِ وَالْبَرَدِ وَالْهَابِطِینَ مَعَ قَطْرِ الْمَطَرِ إِذَا نَزَلَ وَالْقُوَّامِ عَلَی خَزَائِنِ الرِّیَاحِ وَالْمُوَکَّلِینَ بِالْجِبَالِ فَلاَ تَزُولُ «16»وَالَّذِینَ عَرَّفْتَهُمْ مَثَاقِیلَ الْمِیَاهِ وَکَیْلَ مَا تَحْوِیهِ لَوَاعِجُ الْأَمْطَارِ وَعَوَالِجُهَا]
و درود بر خزانهداران باران و حرکت دهندگان ابر و فرشتهای که به صدای فریادش، غرّش رعدها شنیده میشود، و هنگامی که ابر خروشان به وسیلۀ او به حرکتی شتابانه درآید، شعلههای برق درخشیدن گیرد.
و درود بر فرشتگانی که برف و تگرگ را بدرقه میکنند، و فرشتگانی که همراه قطرۀ باران، چون ببارد، فرود آیند. و درود بر آنان که سرپرست خزینههای بادند، و آنان که بر کوهها گماشته شدهاند؛ بنابراین از جا در نمیروند، و درود بر آنان که وزن آبها، و اندازۀ بارانهای سیلآسا، و رگبارهای متراکم را به آنها شناساندهای.
در جملات زیبای بالا سخن از باران و ابر و رعد و برق و برف و تگرگ و باد و کوه است، که هر یک در عرصهگاه با عظمت حیات وظایفی را با کمک فرشتگان انجام
میدهند، و اگر سایۀ یکی از آنها از سر زمین کم شود به حیات موجودات زنده و حتّی به حیات خود زمین خاتمه داده میشود.
باران و ابر و رعد و برق و برف و تگرگ و باد در رابطه باهمند، و شرح هر یک از آنها کتابی جدا میخواهد، در این نوشتار با کمک آیات و روایات به توضیح مختصری از این حقایق اکتفا میکنم، و شما را برای درک مسائل عمده و مفصّل این واقعیتها به کتب علمی ارجاع میدهم.
باران که در لطافت و شیرینی و منافع آن خلاف نیست از ابر است، و ابر محصول بخار و بخار محصول تابش خورشید بر سطح دریاها، و این همه به توسط فرشتگان و عمل فرشتگان هم به اذن حضرت ربّ العزّه است.
قرآن مجید در زمینۀ باران و ابر و باد، آیات فراوانی دارد که به گوشهای از آن آیات اشاره میشود:
وَأَنْزَلَ مِنَ الْسَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَکُمْ » (1)
و از آسمان، آبی [ مانند برف و باران ] نازل کرد و به وسیله آن از میوههای گوناگون، رزق و روزی برای شما بیرون آورد.
وَمَا أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن مَاءٍ فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » (2)
و بارانی که خدا از آسمان نازل کرده و به وسیله آن زمین را پس از مردگیاش زنده ساخته و در آن از هر نوع جنبندهای پراکنده کرده و گرداندن
بادها و ابرِ مسخّر میان آسمان و زمین، نشانههایی است [ از توحید، ربوبیّت و قدرت خدا ] برای گروهی که میاندیشند.
«آبهای روی زمین در اثر حرارت خورشید بخار میشود، بخار بالا میرود و به طبقات سردسیر میرسد، ابر میشود، ابر هم باران میشود. همه میدانند که اگر باران بر زمین نبارد چه میشود، آیا این را هم میدانند که اگر حرارت خورشید به اندازۀ کافی به آبهای روی زمین نرسد بارانی نخواهد بود.
اگر آبها جوری بودند که برای تبخیر احتیاج به حرارت شدیدتری داشتند بارانی نبود. اگر بخاری که بالا میرود نتواند خود را به طبقات سردسیر برساند بارانی نبود. اگر بخار که به طبقات سردسیر میرسید جوری بود که بسته نمیشد و ابر نمیگردید، بارانی نبود.
اگر ابرها ناقص میماندند و نمیرسیدند، بارانی نبود. اگر جاذبۀ زمین قطرات باران را جذب نمیکرد و به سوی خود نمیکشید، بارانی نبود. و اگر صدها علل دیگر که در وجود باران دخیل هستند نمیبودند بارانی نبود.
تبخیر آبهای روی زمین لطفی است از او، ابر شدن بخارها لطف دیگری، و گردش ابر به وسیلۀ باد عنایت فوق العادهتری. پس در فرود آمدن باران صدها لطف نهفته است.
از عجایب این که: آب دریاها شور است، ولی بارانی که از ابر ساخته شده از بخار آب دریا فرو میریزد، شیرین است! تمام آبهای شیرین و گوارای زمین از آب شور پیدا شده است.
حدوداً دو هفتم کرۀ زمین خشکی است و بقیّۀ آن را دریاهای شور تشکیل میدهند، و همۀ بارانهای شیرین از این آبهای شور میباشد.
وجود مقدّس او آبهای دریاها را تقطیر کرده و آب شیرینی برای سلسلۀ گیاهان و سلسلۀ جانوران و انسانها فرستاده است.
دستگاه تقطیر آب دریاها مانند دستگاه تقطیر بشر کوچک نیست این دستگاه تقطیر آن قدر بزرگ است که همۀ دریاها در آن جای میگیرند.
دستگاه تقطیر آب دریاها ساختۀ او میباشد نه ساختۀ دست انسان که از زیر، حرارت ببیند. دستگاه تقطیر آب دریا جوری ساخته شده که از رو حرارت میبیند.
خورشیدی که هزاران بار از کرۀ زمین بزرگتر میباشد آبهای دریاها را گرم میکند، آب بخار میگردد، بخار بالا میرود، باز هم بالا میرود، باد در بالا رفتن بخار کمک میکند، بخار که بالا رفت در آن جوّ پهناور تکثیف میشود، ابر میگردد!
ابر حرکت میکند و نزدیک زمین اشباع میشود و میبارد، رودها جاری میشود، جویها روان میگردد، زمین زنده میشود، دیبای سبز بر تن میکند و فرش زمرّدین میگستراند.
بخشی دیگر از باران به زمین فرود میرود، منابع و مخازن زیرزمینی تشکیل میدهد، در اثر آن چشمه سارها پیدا میشود، کاریزها آماده میگردد.
بخشی دیگر از آب باران به وسیلۀ رودها دوباره به دریاها باز میگردد، جریان سابق تکرار میشود، قطرهای از این آبها در اثر تقطیر به هوا نمیرود، چون یا انسانها و جانورها و گیاهان از آن بهره برمیدارند، یا زمین میمکد، یا بخار میشود و یا به دریا بازمیگردد.
آب پیوسته این مسافرت دوره را طی میکند: دریا بخار میشود، بخار ابر میشود، ابر باران میشود، باران جوی میشود، جوی رود میشود، رود دریا میگردد. تا وقتی که او بخواهد این گردش ادامه خواهد داشت.
آیا مادۀ بیشعور ناتوان قادر به این تقطیر عظیم میباشد؟ هرگز.» (1)
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَفِ الَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی
1) (1)
تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمَا یَنفَعُ النَّاسَ وَ مَآ أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَآءِ مِن مَّآءٍ فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ بَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَآبَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیَحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ لَأَیَتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » (1)
بیتردید در آفرینش آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز و کشتیهایی که در دریاها [ با جابجا کردن مسافر و کالا ] به سود مردم روانند و بارانی که خدا از آسمان نازل کرده و به وسیله آن زمین را پس از مردگیاش زنده ساخته و در آن از هر نوع جنبندهای پراکنده کرده و گرداندن بادها و ابرِ مسخّر میان آسمان و زمین ، نشانههایی است [ از توحید ، ربوبیّت و قدرت خدا ] برای گروهی که میاندیشند .
آب باران هم شیرین است، هم گوارا و هم در باریدن به زمین دارای اندازۀ معیّن است. در این زمینهها به آیاتی از کتاب حق توجّه کنید:
أَفَرَأَیْتُمُ الْمَاءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ * ءَأَنتُمْ أَنْزَلْتُمُوُهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنزِلُونَ * لَوْ نَشَاءُ جَعَلْنَاهُ أُجَاجاً فَلَوْلاَ تَشْکُرُونَ » (2)
به من خبر دهید آبی که مینوشید، * آیا شما آن را از ابر بارانزا فرود آوردهاید یا ما فرود آورندهایم؟ * اگر بخواهیم آن را تلخ میگردانیم، پس چرا سپاس گزاری نمیکنید؟
وَأسْقَیْناکُمْ ماءً فُراتاً » (3)
و شما را آبی گوارا نوشاندیم.
وَأنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأسْکَنّاهُ فِی الْأرْضِ وَإنّا عَلی ذَهابٍ بِهِ
لَقادِرُونَ » (1)
و از آسمان، آبی به اندازه نازل کردیم و آن را در زمین جای دادیم؛ و بیتردید به از بین بردن آن کاملاً توانمندیم.
«میدانیم قشر روئین زمین از دو طبقۀ کاملاً مختلف تشکیل یافته: طبقۀ نفوذ پذیر، و طبقه نفوذ ناپذیر. اگر تمام قشر زمین نفوذپذیر بود، آبهای باران فوراً در اعماق زمین فرو میرفتند و بعد از یک باران ممتد همه جا خشک میشد و قطرهای آب پیدا نبود.
و اگر تمام قشر زمین طبقه نفوذ ناپذیر همچون گل رُس بود تمام آبهای باران در سطح زمین میماندند، آلوده و متعفن میشدند و عرصۀ زمین را بر انسان تنگ میکردند، و این آبی که مایۀ حیات است مایۀ مرگ انسان میشد.
ولی خداوند مهربان قشر بالا را نفوذپذیر و قشر زیرین را نفوذ ناپذیر قرار داده تا آبها در زمین فرو روند و در منطقۀ نفوذپذیر مهار شوند و ذخیره گردند، و بعداً از طریق چشمهها، چاهها و قناتها مورد استفاده واقع شوند بی آن که بگندند و تولید مزاحمت کنند، یا آلودگی پیدا کنند.
این آب گوارائی را که ما امروز از چاه عمیق بیرون میکشیم و با نوشیدن آن جان تازه پیدا میکنیم، ممکن است از قطرات بارانی باشد که هزاران سال قبل از ابرها نازل شده و در اعماق زمین برای امروز ذخیره گشته است، بی آن که فاسد شود.
1) (1)
به هر حال کسی که انسان را برای زندگی آفریده و مهمترین مایۀ حیات او را آب قرار داد، منابع بسیار مهمّی برای ذخیرۀ این مادّه حیاتی قبل از او آفریده و آبها را در آن ذخیره کرده است.» (1)
آن که از دوست بجز دوست تقاضا دارد لاف عشق ار بزند دعوی بیجا دارد
نازم آن شوخ که از غمزه و طنّازی و ناز دلبری را همه اسباب مهیّا دارد
در غم سلسلۀ موی تو ای لیلی جان همچو مجنون دل ما خیمه به صحرا دارد
نکشد نیم نفس عشق تو پای از سر ما این خود از غایت لطفی است که با ما دارد
دامنم پرگهر از چشمۀ چشم است مدام نازم این چشمه که ترجیح به دریا دارد
چرخ را عشق درآورده به گردش، یارم زیر فرمان ز ثَری تا به ثریّا دارد
همه اجزای جهان جاذب و مجذوب همند راستی کارگه صنع تماشا دارد
وَالَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذلِکَ تُخْرَجُونَ » (2)
و آن که از آسمان آبی به اندازه نازل کرد، پس به وسیلۀ آن سرزمینی مرده را زنده کردیم، [ و ] همینگونه [ درقیامت از گورها ] بیرون آورده میشوید.
باران و برف اگر بیشتر از اندازه بود، همۀ سودهای آنها تبدیل به زیان میگردید، سیلابها راه میافتاد، هر کوی و برزن را ویران میکرد، درختان و گیاهان را میشست و میبرد، نه شهری میماند، نه دهی و نه باغی و نه بوستانی.
مردابهای بسیار در جمیع مناطق پیدا میشد و بهترین مؤسّسۀ تولید حشرات
میگردید. فرآوردههای این مؤسّسه، زندهای در روی زمین باقی نمیگذاردند. گلِ و لای، آن قدر زمین را میپوشاند که دیگر قابل کشت و زرع نبود. برای جانوران جائی یافت نمیشد، کم کم همگی نابود میشدند. جانوران که میرفتند انسانها در دنبالشان بودند.
آیا تشخیص مقدار احتیاج زمین به باران و دادن همان مقدار به زمینیان، نشانۀ او نمیباشد؟ آیا هزارها سال به این روش ادامه دادن نشانۀ او، نشانۀ حکمت او، نشانۀ دانش او و نشانۀ قدرت او نمیباشد؟!
اگر باران و برف کمتر بود، ذخایر آبی زمین بسیار کم میشد. آبهای روی زمین در اثر تبخیر از آبهای زیر زمین کمتر میگردید، رودهای عظیمی دیگر یافت نمیشد و به جویها تبدیل میگردید، سال به سال خشکسالی بیشتر میشد، آبهای زیرزمینی یا تمام میشد، یا آنقدر پائین میرفت که دیگر قابل بهرهبرداری نبود.
قحطی سراسر جهان را میگرفت، دیگر گیاهی نمیرویید، و آنچه روییده میشد خشک میشد، زندگی بر جانداران بسیار سخت میگشت و مرگ به استقبال آنان میشتابید. ولی لطف و مهربانی او نگذارده است که چنین شود، باران و برف را به اندازۀ احتیاج زمینیان داده است.
باران نه تنها بر زمین میبارد، بلکه برای تخفیف حرارت خورشید بارانهای متناوب بر آن میبارد.
به یک حدیث بسیار مهم از حضرت باقر علیه السلام و صورتی از آخرین تحقیقات علمی بشر توجّه کنید:
جابر از حضرت باقر علیه السلام روایت میکند:
خورشید بر آید و با او چهار فرشته باشند: یکی فریاد میکند: ای اهل خیر! اعمال نیک خود را کامل و تمام نمائید، و بر شماست بشارت به سعادت ابد.
دیگری گوید: ای اهل شر! از زشت کاری دست بدارید و حول آن کمتر
بگردید. سومی صدا کند: پروردگارا! به مردم نیکوکار که انفاق میکنند مزید نعمت و به اهل بخل، تلف و نابودی بده. و فرشتۀ چهارم خورشید را آبپاشی میکند و اگر چنان نبود زمین از شدّت حرارت سوخته و برافروخته میشد. (1)
برای جلوگیری از این دو حادثه بایستی آب به کمک آن آمده و از حرارت ونقصانش بکاهد. بارانهای متناوبی که بر چهرۀ خورشید علی الدوام در جریان است توسط تلسکوپ نیز دیده شده، چنانکه دونالد منزل منجّم شهیر آمریکایی در کنفرانس منجّمان اظهار داشت:
اختلاف اشکالی که در تکّه هایی در چهرۀ خورشید نمودار است به علّت باریدن بارانهای شدیدی است که علی الدوام بر آن میبارد. سپس فیلمی را که از خورشید گرفته بود نشان داد و نمایندگان منجّمان در آن مشاهده کردند که بارانی سخت از ارتفاع هشتاد هزار کیلومتر بر خورشید میبارد. (2)
نبات کل شیء»
« وَهُوَ الَّذِی أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ کُلِّ شَیْءٍ » (1)
و اوست که از آسمان آبی فرستاد، و به وسیلۀ آن گیاهان گوناگون را [ از زمین ] رویاندیم.
«مفسران در تفسیر «نبات کلّ شیء» دو احتمال ذکر کردهاند:
نخست این که منظور از آن انواع و اصناف گیاهانی است که همه با یک آب آبیاری و از یک زمین و یک نوع خاک پرورش مییابند. و این از عجایب آفرینش است که چگونه این همه انواع گیاهان با آن خواصّ کاملاً متفاوت و گاهی متضاد و اشکال گوناگون و مختلف همه در یک زمین و با یک آب پرورش مییابند؟!
و دیگر این که منظور، گیاهان مورد نیاز هر چیزی است، یعنی هر یک از پرندگان و چهارپایان و حشرات و حیوانات دریا و صحرا بهرهای از این گیاهان دارند.
و جالب این که خداوند از یک زمین و یک آب، غذای مورد نیاز همه را تأمین کرده است، و این یک شاهکار عجیب و بزرگ است که فی المثل از یک مادّۀ معین در آشپزخانه هزاران نوع غذا برای انواع سلیقهها و مزاجها تهیه کنند.
جالبتر این که: نه تنها گیاهان صحرا و خشکیها از برکت آب باران پرورش مییابند، بلکه گیاهان بسیار کوچکی که در لابهلای امواج آب دریاها میرویند و خوراک عمدۀ ماهیان دریاست از پرتو نور آفتاب و دانههای باران رشد میکنند.
فراموش نمیکنم یکی از ساکنان جزایر خلیج فارس که از کمبود صید شکایت داشت در مورد بیان علّت آن میگفت: کمبود صید ماهی به خاطر خشکسالی بوده، و او معتقد بود اثر حیاتبخش دانههای باران در دریا حتّی بیش از خشکیهاست. (2)
وَیُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ » (1)
و ابرهای سنگینبار را پدید میآورد.
أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ » (2)
یا [ اعمالشان ] مانند تاریکیهایی است در دریایی بسیار عمیق که همواره موجی آن را میپوشاند، و بالای آن موجی دیگر است، و بر فراز آن ابری است، تاریکیهایی است برخی بالای برخی دیگر.
باید توجه داشت که سحاب چنانکه در «لسان العرب» آمده به معنای ابری است باران زا، و با توجه به این که ابرهای باران زا غالباً ابرهای متراکمند معمولاً تیره و تارتر میباشند.
وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی إِذَا أَقَلَّتْ سَحَاباً ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ » (3)
و اوست که بادها را پیشاپیشِ [ بارانِ ] رحمتش به عنوان مژده دهنده میفرستد تا هنگامی که ابرهای سنگین بار را بردارند، آن را به سوی سرزمینی مرده میرانیم، پس به وسیلۀ آن باران نازل میکنیم و به وسیلۀ باران از هر نوع میوه [ از زمین ] بیرون میآوریم.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحَاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَاماً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرْدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ وَیَصْرِفُهُ عَن مَن یَشَاءُ یَکَادُ سَنَا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ » (1)
آیا ندانستهای که خدا ابری را [ به آرامی ] میراند، آن گاه میان [ اجزای ] آن پیوند برقرار میکند، سپس آن را انبوه و متراکم میسازد، پس میبینی که باران از لابهلای آن بیرون میآید، و از آسمان از کوههایی که در آن ابر یخزده است، تگرگی فرو میریزد، پس آسیب آن را به هر که بخواهد میرساند، و از هر که بخواهد برطرف میکند، نزدیک است درخشندگی برقش دیدهها را کور کند.
«ابرهایی که در حقیقت از ذرّات آب تشکیل شده است به هنگامی که حامل نیروی برق میشود، آن چنان آتشی از درونش میجهد که برقش چشمها را خیره و رعدش گوشها را از صدای خود پر میکند و گاه همه جا را میلرزاند. این نیروی عظیم در لابهلای این بخار لطیف راستی شگفتانگیز است.
تودههای ابر در وسط آسمان به راستی شبیه کوهها هستند. گر چه از طرف پائین به آنها مینگریم صافند، اما کسانی که با هواپیما بر فراز ابرها حرکت کردهاند غالباً با چشم خود این منظره را دیدهاند که ابرها از آن سو به کوهها و درّهها و پستیها و بلندیهایی میمانند که در روی زمین است و به تعبیر دیگر سطح بالای ابرها هرگز صاف نیست و همانند سطح زمین دارای ناهمواریهای فراوان است، از این نظر اطلاق نام جبال بر آنها مناسب است.
1) (1)
بر این سخن میتوان این نکتۀ دقیق را افزود که به عقیدۀ دانشمندان تکوّن تگرگ در آسمان به این طریق است که دانههای باران از ابر جدا میشود و در قسمت فوقانی هوا به جبهۀ سردی برخورد میکند و یخ میزند، سپس طوفانهای کوبندهای که در آن منطقه حکمفرماست گاهی این دانهها را مجدّداً به بالا پرتاب میکند و بار دیگر این دانهها به داخل ابرها فرو میرود و لایۀ دیگری از آب به روی آن مینشیند که به هنگام جدا شدن از ابر مجدّداً یخ میبندد، و گاهی این موضوع چندین بار تکرار میشود و هر زمان لایۀ تازهای روی آن مینشیند تا تگرگ به اندازهای درشت شود که دیگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب کند، اینجاست که راه زمین را به پیش میگیرد و فرود میآید، و یا این که طوفان فرو مینشیند و بدون مانع به طرف زمین حرکت میکند.
با توجه به این مطلب، نکتۀ علمیای که در کلمۀ «جبال» در اینجا نهفته است روشنتر میشود؛ زیرا به وجود آمدن تگرگهای درشت و سنگین در صورتی امکانپذیر است که تودههای ابر متراکم گردند، تا هنگامی که طوفان دانۀ یخ زدۀ تگرگ را به میان آن پرتاب میکند مقدار بیشتری آب به خود جذب نماید، و این تنها در آنجا است که تودههای ابر بسان کوههای مرتفع در جهت بالا قرار گیرد و منبع قابل ملاحظهای برای تکوّن تگرگ شود.
در این جا تحلیل دیگری از بعضی از نویسندگان میخوانیم که خلاصۀ آن چنین است:
در آیات مورد بحث، ابرهای بلند صریحاً به کوههایی از یخ اشاره میکند و یا به تعبیر دیگر کوههایی که در آن نوعی از یخ وجود دارد و این بسیار جالب است؛ زیرا بعد از اختراع هواپیما و امکان پروازهای بلند که دید دانش بشر را وسعت بخشید، دانشمندان به ابرهایی متشکّل و مستور از سوزنهای یخ رسیدند که درست عنوان کوههایی از یخ بر آنها صادق است. و باز هم عجیب است که یکی از دانشمندان
شوروی در تشریح ابرهای رگباری طوفانی چندین بار از آنها به عنوان کوههای ابر، یا کوههایی از برف یاد کرده است. و به این ترتیب روشن میشود که به راستی در آسمان کوههایی از یخ وجود دارد.» (1)
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَیُنشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ * وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلاَئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ وَیُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ فَیُصِیبُ بِهَا مَن یَشَاءُ وَهُمْ یُجَادِلُونَ فِی اللَّهِ وَهُوَ شَدِیدُ الْمِحَالِ » (2)
اوست که برق [ جهنده را از میان قطعههای ابر ] که مایۀ ترس و امید است، به شما نشان میدهد، و ابرهای سنگینبار را پدید میآورد. * و رعد، همراه با ستایش خدا تسبیح میگوید و فرشتگان نیز از بیمش [ تسبیح میگویند ]، و صاعقهها را میفرستد و به وسیلۀ آن به هر کس بخواهد آسیب میرساند، در حالی که اینان [ با مشاهدۀ این همه آثار قدرت که صادر شده از خدای یکتاست، باز هم ] دربارۀ خدا مجادله و ستیز میکنند در صورتی که خدا [ دارایِ قدرتی بینهایت و ] سخت کیفر است.
از یک سو شعاع درخشانش چشمها را خیره میکند و صدای رعبانگیز رعد که از آن بر میخیزد گاهی شما را به وحشت میاندازد، و ترس و اضطراب از خطرات آتش سوزی ناشی از آن مخصوصاً برای آنها که در بیابانها زندگی میکنند و یا از آن عبور دارند آنان را آزار میدهد.
اما از آنجا که غالباً همراه با رگبارهایی به وجود میآید و تشنه کامان بیابان را آب
زلالی میبخشد و درختان و زراعت را سیراب میکند، آنها را به امید و طمع میکشاند، و در میان این بیم و امید لحظات حسّاسی را میگذرانند.
میدانیم از نظر علمی پیدایش برق به خاطر آن است که دو قطعه ابر با الکتریستههای مختلف (مثبت و منفی) به هم نزدیک میشوند و درست همانند سر دو سیم برق که به هنگام نزدیکی، جرقّه میزند آنها نیز جرقّۀ عظیمی ایجاد کرده و به اصطلاح تخلیۀ الکتریکی میشوند.
اگر جرقّههای کوچکی که از سر دو سیم در برابر چشم ما آشکار میشود صدای خفیفی دارند، در عوض صدای جرقّۀ آسمانی برق به خاطر گسترش ابر و بالا بودن میزان الکتریسته به قدری شدید است که رعد را به وجود میآورد، و هر گاه قطعۀ ابری که دارای الکتریستۀ مثبت است به زمین که همیشه الکتریستۀ منفی دارد نزدیک شود، جرقّهای در میان زمین و ابر ایجاد میشود که آن را «صاعقه» میگویند.
و خطرناک بودنش به همین دلیل است که یک سر آن زمین و نقطههای مرتفعی است که به اصطلاح نوک این سیم را تشکیل میدهد، حتّی یک انسان در یک بیابان ممکن است عملاً تبدیل به نوک این سیم منفی شود و درست جرقّۀ وحشتناکی بر سر او فرود آید و در یک لحظۀ کوتاه تبدیل به خاکستر شود. و نیز به همین دلیل است که به هنگام رعد و برق در بیابانها باید فوراً به کنار درخت یا دیوار یا کوه یا هر نقطۀ مرتفعی پناه برد و یا در گودالی دراز کشید.
به هر حال برق که از نظر بعضی شاید شوخی طبیعت محسوب میشود با اکتشافات علمی روز ثابت شده که فواید و برکات فراوانی دارد که ذیلاً به سه قسمت آن اشاره میشود:
1 - آبیاری: برقها معمولاً حرارت فوق العاده زیاد، گاه در حدود پانزده هزار
درجۀ سانتی گراد تولید میکنند، و این حرارت کافی است که مقدار زیادی از هوای اطراف را بسوزاند و در نتیجه، فشار هوا کم شود، و میدانیم در فشار کم، ابرها میبارند، و به همین دلیل غالباً متعاقب جهش برق رگبارهایی شروع میشود و دانههای درشت باران فرو میریزند. از اینرو برق در واقع یکی از وظایفش آبیاری است.
2 - سمپاشی: به هنگامی که برق آن حرارتش آشکار میشود قطرات باران با مقداری اکسیژن اضافی ترکیب میشوند و آب سنگین یعنی آب اکسیژنه ایجاد میکنند. و میدانیم آب اکسیژنه یکی از آثارش کشتن میکربهاست، و به همین جهت در مصارف طبّی برای شستشوی زخمها به کار میرود. این قطرات آب اکسیژنه هنگامی که بر زمینها میبارد، تخم آفات و بیماریهای گیاهی را از میان میبرد و سمپاشی خوبی از آنها میکند، و به همین جهت گفتهاند: هر سال که رعد و برق کم باشد آفات گیاهی بیشتر است.
3 - تغذیه و کود رسانی: قطرات باران که بر اثر برق و حرارت شدید و ترکیب، یک حالت اسید کربنی پیدا میکند، به هنگام پاشیده شدن بر زمینها و ترکیب با آنها یک نوع کود مؤثّر گیاهی میسازد و گیاهان از این طریق تغذیه میشوند.
بعضی از دانشمندان گفتهاند:
مقدار کودی که در طیّ سال از مجموع برقهای آسمان در کرۀ زمین به وجود میآید دهها میلیون تن است که رقم فوق العاده بالایی میباشد.
بنابراین میبینیم همین پدیدۀ ظاهراً پیش پا افتاده و بیخاصیّت طبیعت چقدر پربار و پربرکت است، هم آبیاری میکند، هم سمپاشی مینماید و هم تغذیه. و این نمونۀ کوچکی از اسرار شگرف و پردامنۀ عالم هستی است که رهنمون روشنی بر مسألۀ خداشناسی است.
ممکن است جملۀ
وَیُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ » (1)
و ابرهای سنگینبار را پدید میآورد.
که در آخر آیۀ فوق آمده، ارتباط با همین خاصیّت برق داشته باشد که ابرها را سنگین بار از دانههای پرپشت باران میسازد.
آیۀ بعد به صدای رعد میپردازد که از برق هرگز جدا نیست و میفرماید:
«رعد، تسبیح و حمد خدا میگوید». آری، این صدای پرطنین جهان طبیعت که ضرب المثل، در عظمت صوت است از آنجا که توأم با پدیدۀ برق میباشد و هر دو در خدمت یک هدف هستند و خدمات پرارزش و حساب شدهای دارند، عملاً تسبیح خدا میگوید. و به تعبیر دیگر رعد زبان گویای برق است، که حکایت از نظام آفرینش و عظمت خالق میکند.
ذرّات این عالم هستی که همه اسرارآمیزند و نظام بسیار دقیق و حساب شدهای دارند، همگی از پاکی حق و منزّه بودن او از هر گونه عیب و نقص سخن میگویند و همگی از قدرت و علم و حکمت او خبر میدهند.
این احتمال را نیز جمعی از فلاسفه دادهاند که تمام ذرّات این جهان برای خود نوعی از عقل و شعور دارند و از روی همین عقل و شعور، تسبیح و تقدیس خدا میکنند، نه تنها با زبان حال و حکایت کردن وجودشان از وجود خدا، بلکه با زبان قال نیز او را میستایند.
همگی فرشتگان نیز از ترس و خشیت خدا به تسبیح او مشغولند.
در دنبالۀ آیه میفرماید: «خداوند صاعقهها را میفرستد و به هر کس که بخواهد به وسیلۀ آن آسیب میرساند».
ولی با مشاهدۀ آیات عظمت پروردگار در عالم آفرینش، در پهنۀ زمین و آسمان،
1) (1)
در گیاهان و درختان و رعد و برق و مانند آنها و با کوچکی و حقارت قدرت انسان در برابر حوادث، حتی در برابر یک جرقۀ آسمانی باز هم گروهی از بیخبران دربارۀ خدا به مجادله و ستیز برمیخیزند، در حالی که خداوند قدرتی بیانتها و مجازاتی دردناک و کیفری سخت دارد، وَهُوَ شَدِیدُ الِْمحَالِ » (1)
قرآن مجید در زمینۀ باد در آیات سورۀ اعراف 57 (3)- حجر 22 (4)- کهف 45 (5)- فرقان 48 (6)- نمل 63 (7)- روم 46 تا 48 (8)- فاطر 9 (9)- جاثیه 5 (10)، مسائل بسیار
1) (1)
2) (2) - تفسیر نمونه: 149/10 - 153؛ [2]ذیل آیۀ 12 سورۀ رعد. [3]
3) (3) - «وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی إِذَا أَقَلَّتْ سَحَاباً ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتَی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ »؛ و اوست که بادها را پیشاپیشِ [ بارانِ ] رحمتش به عنوان مژده دهنده میفرستد تا هنگامی که ابرهای سنگین بار را بردارند، آن را به سوی سرزمینی مرده میرانیم، پس به وسیلۀ آن باران نازل میکنیم و به وسیلۀ باران از هر نوع میوه [ از زمین ] بیرون میآوریم [ و ] مردگان را نیز [ در روز قیامت ] این گونه [ از لابلای گورها ] بیرون میآوریم، [ باد، ابر، باران، زمین، روییدن گیاهان و انواع میوهها را مثل زدیم ] تا متذکّر و یادآور [ اراده و قدرت بینهایت خدا ] شوید.
4) (4) - «وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَسْقَیْنَاکُمُوهُ وَمَا أَنتُمْ لَهُ بِخَازِنِینَ »؛ و بادها را باردار کننده فرستادیم، و از آسمان آبی نازل کردیم و شما را با آن سیراب ساختیم و شما ذخیره کنندۀ آن نیستید.
5) (5) - «وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَکَانَ اللّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً »؛ و زندگی دنیا را برای آنان وصف کن که [ در سرعت زوال و ناپایداری ] مانند آبی است که آن را از آسمان نازل کنیم، پس گیاه زمین به وسیلۀ آن [ به طور انبوه و در هم پیچیده ] بروید، [ و طراوت و سرسبزی شگفتانگیزی پدید آورد ] آن گاه [ در مدتی کوتاه ] خشک و ریز ریز شود که بادها آن را به هر سو پراکنده کنند ؛ و خدا بر هر کاری تواناست.
6) (6) - «وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً »؛ و اوست که بادها را پیشاپیش [ باران ] رحمتش به عنوان مژده دهندۀ باران فرستاد، و از آسمان آبی پاک و پاک کننده نازل کردیم.
7) (7) - «أَمَّن یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَن یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرَاً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ أَإِلهٌ مَّعَ اللّهِ تَعَالَی اللّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ »؛ [ آیا آن شریکان انتخابی شما بهترند ] یا آن که شما را در تاریکیهای خشکی و دریا [ به وسیله ستارگان و دیگر نشانهها ] راهنمایی میکند؟! و کیست که پیشاپیش [ باران ] رحمتش بادها را مژدهرسان میفرستد؟ آیا با خدا معبودی دیگر هست [ که شریک در قدرت و ربوبیت او باشد؟! ] خدا برتر است از آنچه برای او شریک قرار میدهند.
8) (8) - «وَمِنْ آیَاتِهِ أَن یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُم مِن رَّحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ * وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ رُسُلاً إِلَی قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَانتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا وَکَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ * اللّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَیَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ »؛ و از نشانههای [ قدرت و ربوبیت ] او این است که بادها را مژده دهنده میفرستد، و تا بخشی از [ باران ] رحمتش را به شما بچشاند، و تا کشتیها [ به وسیلۀ بادها ] به فرمان او حرکت کنند، و نیز برای این که از رزق و روزی او بجویید، و باشد که شما سپاس گزاری کنید.* و به راستی پیش از تو پیامبرانی را به سوی قومشان فرستادیم که برای آنان دلایل روشن آوردند، سپس ما از آنان که مرتکب گناه شدند، انتقام گرفتیم [ و مؤمنان را یاری دادیم ]؛ و یاری مؤمنان حقّی بر عهدۀ ماست.* خداست که بادها را میفرستد تا ابری را برمیانگیزد، پس آن را در آسمان آن گونه که بخواهد میگستراند و به صورت بخش بخش و پارههای مختلف در میآورد، پس باران را میبینی که از لابهلای آن بیرون میآید و چون آن را به هرکس از بندگانش که بخواهد میرساند، آن گاه شادمان و خوشحال میشوند.
9) (9) - «وَاللّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَی بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا کَذلِکَ النُّشُورُ »؛ خداست که بادها را فرستاد تا ابری را برانگیزند، پس ما آن را به سوی سرزمین مرده راندیم و زمین را پس از مردگیاش به وسیلۀ آن زنده کردیم؛ زنده شدن مردگان هم اینگونه است.
10) (10) - «وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَمَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن رِزْقٍ فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ »؛ و در رفت و آمد شب و روز و آنچه را از رزق و روزی [ چون باران و برف ] از آسمان نازل کرده و به وسیلۀ آن زمین را پس از مردگیاش زنده کرده است، و در گرداندن بادها [ از سویی به سویی ] برای مردمی که تعقّل میکنند، نشانههایی است.
مهمی را عنوان میکند و به خصوص از باد به عنوان بشارت دهندۀ رحمت الهی یاد میکند.
قرآن مجید، باد را مَرکب ابر، عامل بارور کنندۀ گیاهان، و گاهی جریمۀ جرم مجرمان و عذاب الهی میداند، و از آن به عنوان حرکت دهندۀ کشتیها در سطح
دریاها یاد میکند، و از انسان میخواهد که در برابر این عظمت عظیم الهی به ادای شکر حضرت ربّ العزّه برخیزد، که منافع باد خیلی بیش از این است.
وَمِنْ آیَاتِهِ أَن یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُم مِن رَّحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ » (1)
و از نشانههای [ قدرت و ربوبیت ] او این است که بادها را مژده دهنده میفرستد، و تا بخشی از [ باران ] رحمتش را به شما بچشاند، و تا کشتیها [ به وسیلۀ بادها ] به فرمان او حرکت کنند، و نیز برای این که از رزق و روزی او بجویید، و باشد که شما سپاس گزاری کنید.
بادها در پیشاپیش باران حرکت میکنند، قطعات پراکندۀ ابر را با خود برداشته به هم میپیوندند و به سوی سرزمینهای خشک و تشنه میبرند، صفحۀ آسمان را میپوشانند و با دگرگون ساختن درجۀ حرارت جوّ، ابرها را آمادۀ ریزش باران میکنند.
البته جملۀ مُبَشِّراتٍ محدود به همین حقیقت نیست، چرا که بادها بشارتهای فراوان دیگری نیز با خود دارند.
بادها گرما و سرمای هوا را تعدیل میکنند.
بادها عفونتها را در فضای بزرگ مستهلک کرده و هوا را تصفیه میکنند.
بادها از فشار حرارت خورشید روی برگها و گیاهان میکاهند و جلو آفتاب سوختگی را میگیرند.
بادها اکسیژن تولید شده به وسیلۀ برگهای درختان را برای انسانها به ارمغان
1) (1)
میآورند و گازکربن تولید شده به وسیلۀ بازدم انسان را برای گیاهان هدیه میبرند.
بادها بسیاری از گیاهان را تلقیح میکنند و نطفههای نر و ماده را در جهان نباتات به هم پیوند میدهند.
بادها وسیلهای برای حرکت آسیابها و عاملی برای تصفیۀ خرمنها هستند.
بادها بذرها را از نقاطی که در آن بذر فراوان موجود است حرکت میدهند و همچون باغبانی دلسوز در سرتاسر بیابان میگسترانند.
و بادها کشتیهای بادبانی را با مسافران و بار زیاد به نقاط مختلف میبرند و حتّی امروز که وسایل ماشینی جانشین نیروی باد شده باز هم وزش بادهای مخالف یا موافق در پیشرفت یا کندی کار کشتیها بسیار مؤثّر است.
آری، آنها بشارت دهندگانی هستند در جهات مختلف، لذا در دنبالۀ آیه میخوانیم: «خدا میخواهد بدین سبب شما را از رحمت خود بچشاند، و کشتیها به فرمانش حرکت کنند، و شما از فضل و رحمت او بهره گیرید، شاید شکرگزاری کنید».
آری، بادها هم وسیلۀ تولید نعمتهای فراوان در زمینۀ کشاورزی و دامداری هستند، و هم وسیلۀ حمل و نقل و سرانجام سبب رونق امر تجارت که با جملۀ لِیُذیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ به اولی اشاره شد، و با جملۀ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأمْرِهِ به دوّم، با جملۀ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ به سوّمی.
جالب این که همۀ این برکات، مولود حرکت است حرکتی در ذرّات هوا در محیط مجاور زمین.
اما هیچ نعمتی تا از انسان سلب نشود قدر آن معلوم نخواهد شد. این بادها و نسیمها تا متوقّف نشوند انسان نمیداند چه بلائی به سر او میآید.
توقّف هوا زندگی را در بهترین باغها همچون زندگی در سیاه چالهای زندان میکند، و اگر نسیمی در سلولهای زندانهای انفرادی بوزد آن را همچون فضای باز
میکند. و اصولاً یکی از عوامل شکنجه در زندانها همان توقّف هوای آنهاست.
حتّی در سطح اقیانوسها اگر بادها متوقّف شود و امواج خاموش گردد. زندگی جانداران دریاها بر اثر کمبود اکسیژن هوا به مخاطره خواهد افتاد و دریا تبدیل به مرداب و باتلاق متعفّن وحشتناکی خواهد شد.
فخررازی میگوید: جملۀ
وَلِیُذیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ ».
و تا بخشی از [ باران ] رحمتش را به شما بچشاند.
با توجه به این که چشانیدن در مورد شئ قلیل گفته میشود، اشاره به این است که: تمام دنیا و نعمت دنیا رحمت اندکی بیش نیست و رحمت واسعۀ الهی مخصوص جهان دیگر است.» (1)
ولی حضرت او، آری هم او، این مشکل را با بهترین طرز حل کرده است.
فصل کشت که نزدیک میشود باد میآید و به همراه خود خاک را به طور سوغات به رسم ارمغان میآورد، و فرشی از خاک به روی سنگهای کشور سوئد میگستراند، و این فرش را به ضخامتی قرار میدهد که بتوان بر آن کشاورزی کرد.
در این هنگام مردم آنجا تخم افشانی کرده، کشت میکنند، و نیازی به شخم زدن هم ندارند. سپس هنگام درو محصول خود را برمیدارند. کار زراعتی آنها که پایان یافت، جناب آقای باد دوباره تشریف میآورند و آوردۀ خود را میبرند و سنگستان سوئد به حال نخست باز میگردد.
1) (1)
سال دیگر و سال دیگر نیز همین کار تکرار میشود. از گذشتههای بسیار دور، وضع زراعت در آنجا چنین بوده و تا آیندهها نیز چنین خواهد بود. نه تاریخِ آغاز آن را کسی به طور تحقیق میداند و نه ساعت پایان آن را.
محال است که این کار از روی تصادف باشد؛ زیرا تصادف استمرار ندارد و همیشگی نخواهد بود. باد هم شعور ندارد که کشور سوئد را از میان کشورهای جهان بشناسد یا فصل کشت را در میان فصول بداند، یا از ساعت برداشت محصول آگاهی حاصل کند.
این نیست مگر آن که باد، فرستندهای دارد مهربان، دانا، توانا و روزی رسان.
آیا در برابر این مهر، انسان چگونه با او رفتار میکند؟ نخست منکر او میشود، سپس منکر لطف و مهر او و پیوسته از وی شکوه میکند.
آری، این انسان نمک به حرام است، نمک را میخورد و نمکدان میشکند.
مانند میهمانی است که غذای میزبان را میخورد و خانهاش را میسوزاند!» (1)
ای بینیاز ذات تو از هر نیاز ما بیچارهایم ما و تویی چاره ساز ما
ما را به خویش خواندهای از بهر بذل خود ورنه چه احتیاج تو را بر نماز ما
بر ما ز لطف، حال خضوع و خشوع ده خود جذب توست مایۀ سوز و گداز ما
انعام عام بندگی توست کز شرف ز انعام کرده است پدید امتیاز ما
از ما هر آن که عمل سر زند بود مجاز یارب قبول نما به حقیقت مجاز ما
(صغیر)
«آیا میدانید که باد در زندگی جانداران و گیاهان چقدر ارزش دارد؟ آیا میدانید
1) (1)
چه نظم فوق العادهای در وزش باد در جهان میباشد؟
باران را باد درست میکند، اگر بادی نبود بارانی نبود. دانشمندان طبیعی میگویند:
ابر، موجودی است الکتریکی؛ موجودات الکتریکی اگر از یک نوع باشند یکدیگر را دفع میکنند و اگر از دو نوع باشند همدیگر را جذب میکنند.
از خاصیّتهای باد آن است که در میان دو نوع موجود الکتریکی جمع میکند.
در نتیجه تجاذب حاصل میشود و اتّحاد الکتریکی تحقّق پیدا میکند و باران نتیجۀ آن اتّحاد میباشد. پس تنها عامل مؤثّر در ازدواج دو موجود الکتریکی که فرزندی از آن به نام باران پدید میآید، باد است.
اگر بادهای موسمی که از سوی اقیانوس میآید و در مناطق گرمسیر میوزد، نمیبود زندگی از شدّت گرما در آن مناطق بسیار دشوار میشد.
باد شدّت گرما را میشکند و آن مناطق را برای زندگی آسان و آماده میسازد.
یکی از این مناطق، هندوستان است که بر حسب منطقۀ گرمسیر است، ولی باد آنجا را قابل زیست ساخته است.
بادهای دریایی و زمینی که شبانه روز در کرانههای مناطق حارّه میوزد زندگی را در بندرهای آنجا ممکن گردانیده است.
بادهای گرمی از مناطق حارّه به سوی سردسیرها روانه میشوند و از سردی آنجا میکاهند، مانند گلف استریم برای انگلستان و گلف ورد برای ژاپن.
شدّت گرمای زیر خط استوا بر اهل دانش روشن است و نیز آنها میدانند که گرمای استوایی به حسب طبع بالا میرود، در برابر از قطب شمال و جنوب هواهای سردی به طور مایل به سوی مناطق استوایی روان است، لذا است که قابل زیست میباشد.
باد، وضع باران مناطق را تغییر میدهد. در اندونزی و مانند آن فصل باران، را
تابستان قرار داده است. در لبنان فصل باران زمستان میباشد.
در بعضی مناطق که شاید دارجیلینگ هند از آنها باشد فصل باران تمام سال است. مقدار باران در دارجیلینگ به یازده متر در سال میرسد.
اختلاف فصول باران در زمین، موجب اختلاف انواع نباتات میشود، تا بشر بتواند از هر گونه نباتی بهره بردارد و استفاده کند. حیف که فرزند آدم از آفریننده آگاهی ندارد.
آیا باد این خدمتهای بزرگ را که به طور مداوم انجام میدهد خودش میخواهد یا مأمور دیگری است؟ خود باد شعور تشخیص خدمتگزاری را ندارد.
پس از جانب دیگری مأموریت دارد.» (1)
و اوست که بادها را پیشاپیشِ [ بارانِ ] رحمتش به عنوان مژده دهنده میفرستد.
وَأرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ » (3)
و بادها را باردار کننده فرستادیم.
وَمَن یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرَاً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ أَإِلهٌ مَّعَ اللَّهِ تَعَالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ » (4)
و کیست که پیشاپیش [ باران ] رحمتش بادها را مژدهرسان میفرستد؟ آیا با خدا معبودی دیگر هست [ که شریک در قدرت و ربوبیت او باشد؟! ] خدا برتر است از آنچه برای او شریک قرار میدهند.
اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشَاءُ » (1)
خداست که بادها را میفرستد تا ابری را برمیانگیزد، پس آن را در آسمان آن گونه که بخواهد میگستراند و به صورت بخش بخش و پارههای مختلف در میآورد.
دربارۀ باران و ابر و تگرگ و رعد و برق و صاعقه و باد، روایات بسیار مفصّلی در بخش السّماء والعالم «بحار الأنوار» در جلد پنجاه و پنجم و پنجاه و ششم وارد شده، که قسمتی از آن روایات، اشاره به همان مطالب علمی و طبیعی دارد که در صفحات گذشته خواندید. و قسمتی هم اشاره به امور معنوی. من بازگو کردن آن روایات را ضروری نمیبینم، مشتاقان میتوانند به آن دو جلد مراجعه کنند.
در قرآن مجید نزدیک به چهل آیه دربارۀ کوهها و اثرات آنها در حیات موجودات زمین نازل شده است.
وَبَوَّأَکُمْ فِی الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِن سُهُولِهَا قُصُوراً وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُیُوتاً فَاذْکُرُوا آلاَءَ اللّهِ وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ » (2)
و در زمین، جای [ مناسبی ] به شما بخشید که از مکانهای هموارش برای خود قصرها بنا میکنید، و از کوهها خانههایی میتراشید، پس نعمت های خدا را یاد کنید و در زمین تبهکارانه فتنه و آشوب برپا نکنید.
وَجَعَلَ لَکُمْ مِنْ الْجِبالِ أکْناناً » (3)
از کوهها پناهگاههایی برایتان به وجود آورد.
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُکْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ » (1)
آیا ندانستهای که هر که در آسمانها و هر که در زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان و بسیاری از مردم برای او سجده میکنند؟ و بر بسیاری [ که از سجده امتناع دارند ] عذاب، لازم و مقرّر شده است. و کسی را که خدا خوار کند، گرامی دارندهای برای او نیست؛ به یقین خدا هر چه را بخواهد انجام میدهد.
وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی اتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ إِنَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ » (2)
و کوهها را میبینی [ و ] آنها را [ در جای خود ] بیحرکت میپنداری، در حالی که آنها مانند ابر گذر میکنند. آفرینش خداست که [ آفرینش ] هر چیزی را محکم و استوار کرده است؛ یقیناً او به آنچه انجام میدهید، آگاه است.
وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِیبُ سُودٌ » (3)
و در برخی از کوهها راههایی است به رنگهای مختلف: سپید و سرخ و سیاه پر رنگ.
«این احتمال نیز در آیه داده شده که خود کوهها همانند خطوط و جادههایی است که بر سطح زمین کشیده شده است که مخصوص از فاصلههای دور کاملاً
محسوس است، خطوطی که بعضی سفید و بعضی سرخ و بعضی سیاه پررنگ است، خطوطی که دست تقدیر حق بر چهرۀ زمین ترسیم کرده است.
وَالْجِبَالَ أَوْتَاداً » (1)
و کوهها را میخهایی [ برای استواری آن؟ ].
اوْتاد جمع وَتَد به معنای میخهای بزرگ است.
گفته میشود که مرکز زمین، آتش مشتعل است که گاهی از دهانۀ کوههای آتشفشان مقدار کمی از موادّ گداختۀ درونی به سطح زمین پرتاب شده و شهری عظیم مانند «پمپئی» (2)را نابود میسازد.
روی این کرۀ آتش پوستۀ نازکی است که جانداران بر آن زندگی میکنند. در فاصلههای کم یا زیاد، کوهها قرار دارند که هر قطعهای از قشر زمین به آنها اتّصال مییابد. اگر کوهها تکیهگاهی برای این قطعات مختلف نباشند، یکسره سطح زمین در نتیجۀ فشار موادّ منفجره از داخل در حرکت و اضطراب میافتد و گرفتار زلزلههای ویرانکننده و پی در پی میشود. پس خیمۀ سطح زمین را میخهای محکم کوهها آرام نگه میدارند.
و نیز کسانی که اندک اطلاعی از علم هواشناسی دارند میدانند که سَوْرت و شدّت بادها هنگامی که به سطح زمین میرسد به وسیلۀ کوهها شکسته میشود، وگرنه همواره بادهای شدید، طوفانهای عجیب ایجاد میکرد و آرامش سکنۀ زمین را بر هم میزد و درختهای بسیار بزرگ را از ریشه میکند و جانوران را پرتاب و
«چند عامل اساسی برای متلاشی شدن کرۀ زمین موجود است:
آب دریاها در تابستان بخار میشود، به بالا میرود، در زمستان به صورت برف و باران باز میگردد و در مخزنهای طبیعی جمع میشود، در دل تپّهها اندوخته میگردد، برفها در قلّۀ کوهستانها انباشته میشود، در تابستان و بهار آب شده جریان پیدا میکند، قسمتی از آن به زمین فرو میرود، پارهای از مخازن زیرزمینی برای گنجایش آبهای اندوخته تنگ میباشد، آب زمین را میشکافد، به شکل چشمه بیرون میآید، بخشی از آبهای زیرزمینی در اثر حرارت داغ میشود، بخار میشود و خطر انفجار پیش میآید.
زمین ساعتی 180 هزار کیلومتر فضا را به دور خورشید میپیماید و ساعتی 1680 کیلومتر مانند فرفره به گرد خود میچرخد، و به طور کلّی کرۀ زمین مانند مهرهای است که چهارده حرکت گوناگون دارد که مؤثّرترین عامل اضطراب و تلاشی وی میباشد.
گاز و مههایی که در درون زمین متراکم شده به شدّت به آن فشار میآورند، ولی
کرۀ زمین هزاران سال است که با همۀ این عوامل تخریب مبارزه کرده و همچنان سر پا ایستاده است، چرا؟
سازندۀ زمین هنگامی که زمین را میساخت همۀ آن را یکجور قرار نداد. قسمتی از آن را خاره و سخت قرار داد و آنها را مانند شبکه در عمق زمین به هم متصل کرد و ما آنها را کوه مینامیم.
ریشۀ کوهها در اعماق زمین فرو رفته و مانند اسکلت انسان، استخوانبندی زمین را تشکیل میدهند و از هم پاشیدن کرۀ زمین جلوگیری میکنند. پس کوهها بزرگترین خدمت را به موجودات زندۀ روی زمین انجام میدهند؛ چه، اگر این کوهها نمیبودند زندهای در زمین نمیماند. آیا جلوگیری از نابودی موجودات زنده از هزاران ناحیه، نشانۀ قدرت بیپایان و دانش بیپایان و حکمت بیپایان او نمیباشد؟
کوهستانها در تعدیل حرکات زمین نیز تأثیر دارند و آنها مانند لنگری هستند برای کشتی زمین در اقیانوس بیکران فضا.
کوهستانها دیواری هستند که از بادهای سرد اقیانوس منجمد شمالی جلوگیری میکنند و یا از شدّت آنها میکاهند، چنانکه در کویرها در اثر نبودن کوه، به نمونهای از طوفانهای موحش و ویران کننده بر میخوریم.
کوهها در برابر گذشتن ابرها سدّی هستند تا آبهای آنها را در مخازن خود بریزند و نگهداری کنند و رودها را تشکیل دهند. اگر کوهی نبود آب ابرها به هدر میرفت. آنوقت تکلیف زندهها چه میشد؟
کوهها از درجات حرارت میکاهند و صولت گرما را میشکنند و نقاط ییلاقی و خوش آب و هوا ایجاد میکنند. کوهها در کشور گرم حبشه و سرزمین هند، مناطق سردسیری ایجاد کردهاند. کوهها در شکم خود معادنی قیمتی میپرورانند و برای ازدیاد ثروت بشر و آسایش وی عامل اساسی هستند. آیا باز هم میتوان گفت که این جهان خداوندی دانا، توانا و حکیم ندارد؟!» (1)
1) (1)
بود تو مقصود وجود است و بس جز تو همه گفت و شنودست و بس
کعبه تویی و آن همه راه تواند چشم تویی جمله نگاه تواند
گر نبود مُهر تو بر نامهها جمله بشویند به خون جامهها
گر نه نسیم تو بر آدم وزد در چمنِ روضه، لبِ غم گزد
ورنه ز مهر تو درِ دل زند نوح کجا خیمه به ساحل زند
گر نه خلیل از تو پذیرد فراغ کلفت آتشکده یابد ز داغ
گر ندمی بر لب یوسف نفس تیز نجوشد به نباتش مگس
گر نه ز دست تو کشد خضر جام زهر شود آب حیاتش به کام
گر نه ز دیوان تو یابد نشان مور بتابد ز سلیمان عنان
گر نه فشانی به لبش ساز و برگ از دم عیسی بچکد زهر مرگ
این همه از فیض تو آراسته دست به دامان تو برخاسته
من که نگنجم به حساب عدم نیستم از فیض تو نومید هم
زمزمۀ نعت تو سنجم مدام هست مرا بلبل باغ تو نام
[«17»وَرُسُلِک مِنَ الْمَلاَئِکَةِ إِلَی أَهْلِ الْأَرْضِ بِمَکْرُوهِ مَا یَنْزِلُ مِنَ الْبَلاَءِ وَمَحْبُوبِ الرَّخَاءِ «18»وَالسَّفَرَةِ الْکِرَامِ الْبَرَرَةِ وَالْحَفَظَةِ الْکِرَامِ الْکَاتِبِینَ وَمَلَکِ الْمَوْتِ وَأَعْوَانِهِ وَمُنْکَرٍ وَنَکِیرٍ وَرُومَانَ فَتَّانِ الْقُبُورِ وَالطَّائِفِینَ بِالْبَیْتِ الْمَعْمُورِ وَمَالِک وَالْخَزَنَةِ وَرِضْوَانَ وَسَدَنَةِ الْجِنَانِ]
و درود بر فرستادگانت به سوی اهل زمین، از فرشتگانی که گرفتاری ناخوشایند و گشایش خوش آیند برای آنان میآورند، و درود بر سفیران بزرگوار نیکوکار، و نویسندگان ارجمندی که حافظان اعمال مردمند، و درود بر فرشتۀ مرگ و یارانش و منکر و نکیر و رومان آزمایش کنندۀ مردگان قبرها، و درود بر طوافکنندگان بیت معمور، و بر مالک و خازنان دوزخ و رضوان، و خدمتگزاران بهشت.
« وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَی قَالُوا إِنَّا مُهْلِکُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ إِنَّ أَهْلَهَا کَانُوا ظَالِمِینَ » (1)
1) (1)
و زمانی که فرستادگان ما با بشارت [ ولادت اسحاق ] نزد ابراهیم آمدند، گفتند: ما یقیناً اهل شهر را نابود میکنیم؛ زیرا اهل آن ستمکارند.
قَالَ إِنَّ فِیهَا لُوطاً قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِیهَا لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ » (1)
گفت: لوط در آنجاست. گفتند: ما به کسانی که در آنجا هستند، داناتریم، حتماً او و خانوادهاش را نجات میدهیم، مگر همسرش را که از باقیماندگان خواهد بود.
وَلَمَّا أَن جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالُوا لاَ تَخَفْ وَلاَ تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوکَ وَأَهْلَکَ إِلَّا امْرَأَتَکَ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ » (2)
و چون فرستادگان ما نزد لوط آمدند به سبب [ حضور ] آنان [ به صورت جوانانی آراسته ] بدحال و بیطاقت شد، و گفتند: مترس و غمگین مباش، قطعاً ما نجات دهندۀ تو و خانوادهات هستیم، مگر همسرت را که از باقیماندگان خواهد بود.
إِنَّا مُنزِلُونَ عَلَی أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ » (3)
ما بر اهل این شهر به علت کار بسیار زشتی که مرتکب میشوند، عذاب سختی از آسمان نازل خواهیم کرد.
وَلَقَد تَّرَکْنَا مِنْهَا آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » (4)
[ پس با عذاب آسمانی، شهر و اهلش را در هم کوبیدیم ] و از آن شهر
نشانهای روشن [ از سنگهایی که بر سر اهلش فرو باریدیم ] برای مردمی که میاندیشند، بر جای گذاشتیم.
«وَ نَبِّئْهُمْ عَن ضَیْفِ إِبْرَ هِیمَ * إِذْ دَخَلُواْ عَلَیْهِ فَقَالُواْ سَلَمًا قَالَ إِنَّا مِنکُمْ وَجِلُونَ * قَالُواْ لَاتَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلَمٍ عَلِیمٍ * قَالَ أَبَشَّرْتُمُونِی عَلَی أَن مَّسَّنِیَ الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ * قَالُواْ بَشَّرْنَکَ بِالْحَقِّ فَلَا تَکُن مِّنَ الْقَنِطِینَ» (1)
و نیز آنان را از مهمانان ابراهیم خبر ده. * هنگامی که بر او وارد شدند، پس سلام گفتند. [ ابراهیم ] گفت: ما از شما ترسانیم. * گفتند: نترس که ما تو را به پسری دانا مژده میدهیم. * گفت: آیا با آن که پیری به من رسید، مژدهام میدهید؟ به چه مژده میدهید؟ * گفتند: تو را به بشارتی درست و به حق [ که واقعشدنی است ] مژده دادیم؛ بنابراین از ناامیدان مباش.
از آیات قرآن و روایات بسیار مهم و متقن اسلامی استفاده میشود که اگر فرشتگان همراه با عنایات و رحمت حق از انسان پشتیبانی نکنند، زندگی و حیات آدمی از اضطراب و ناامنی و بلکه عوامل هلاکت و نابودی در امان نخواهد بود.
قسمتی از آرامش و امنیّت انسان و مصون ماندنش از بلا، مرهون عنایت حق توسط فرشتگان است.
سَفَرۀ کِرام بَرَره، در رابطه با قرآن مجیدند که در سورۀ مبارکۀ عبس از آنان یاد شده:
1) (1)
کَلاَّ إِنَّهَا تَذْکِرَةٌ * فَمَن شَاءَ ذَکَرَهُ * فِی صُحُفٍ مُکَرَّمَةٍ * مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ * بِأَیْدِی سَفَرَةٍ * کِرَامٍ بَرَرَةٍ » (1)
اینچنین [ برخوردی شایسته ] نیست، بیتردید این آیات قرآن مایۀ پند است.
مقامشان از این جهت والا است که عقل ونور محضند، و از این جهت نیکوکارند که انسانها از برکات وجودی آنان استفاده میکنند.
« وَإنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظینَ * کِراماً کاتِبینَ * یَعْلَمُونَ مَاتَفْعَلُونَ » (2)
و بیتردید بر شما نگهبانانی گماشتهاند * بزرگوارانی نویسنده * که آنچه را [ از خیر و شر ] انجام میدهید، میدانند [ و ضبط میکنند.]
بدون شک خداوند بزرگ قبل از هر کس و بهتر از همه شاهد و ناظر اعمال آدمی است، ولی برای تأکید و احساس مسؤولیّت بیشتر انسان، مراقبان زیادی بر او گمارده که یک گروه از آنان همین فرشتگانند.
إذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمِینِ وَعَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ * مایَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إلّا لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ » (3)
[ یاد کن ] دو فرشتهای را که همواره از ناحیه خیر و از ناحیه شر، ملازم انسان هستند و همۀ اعمالش را دریافت کرده و ضبط میکنند. * هیچ سخنی را به
زبان نمیگوید جز این که نزد آن [ برای نوشتن و حفظش ] نگهبانی آماده است.
از موسی بن جعفر علیه السلام سؤال شد: دو فرشتهای که مأمور ثبت اعمال انسانند، آیا از اراده و تصمیم باطنی او به هنگام گناه یا کار نیک نیز با خبر میشوند؟
حضرت فرمود: آیا بوی چاه فاضلاب و عطر یکی است؟ راوی گفت: نه! امام فرمود: هنگامی که انسان نیّت کار خوب کند نفسش خوشبو میشود. فرشتهای که در سمت راست است به فرشتۀ سمت چپ میگوید: برخیز که او ارادۀ کار نیک کرده است. و هنگامی که آن را انجام داد، زبان آن انسان، قلم فرشته و آب دهانش مرکّب او میشود و آن را ثبت میکند.
امّا هنگامی که ارادۀ گناهی میکند نفسش بدبو میشود. فرشتۀ طرف چپ به فرشتۀ سمت راست میگوید: برخیز که او ارادۀ معصیت کرده. و هنگامی که آن را انجام میدهد زبانش قلم آن فرشته و آب دهانش مرکّب اوست و آن را مینویسد. (1)
خداوند عزیز در قرآن مجید فرموده:
اللّهُ یَتَوَفَّی الْأنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْرَی إِلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی إِنَّ فِی ذَ لِکَ لَأَیَتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ » (2)
و خداست که روح [ مردم ] را هنگام مرگشان به طور کامل میگیرد، و روحی
را که [ صاحبش ] نمرده است نیز به هنگام خوابش [ میگیرد ]، پس روح کسی که مرگ را بر او حکم کرده نگه میدارد، [ و به بدن باز نمیگرداند ] و دیگر روح را تا سرآمدی معین باز میفرستد؛ مسلماً در این [ واقعیت ] برای مردمی که میاندیشند، نشانههایی [ بر قدرت خدا ]ست.
در این آیه توفّی را به خود نسبت داده، و در آیۀ:
قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ » (1)
بگو: فرشتۀ مرگ که بر شما گماشته شده است [ روح ] شما را میگیرد، سپس به سوی پروردگارتان باز گردانده میشوید.
توفّی را به ملک الموت نسبت داده و در آیۀ:
حَتّی إذا جاءَ أحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَهُمْ لایُفَرِّطُونَ » (2)
و اوست که بر بندگانش چیره و غالب است، و همواره نگهبانانی [ از فرشتگان ] برای [ حفاظتِ ] شما [ از حوادث و بلاها ] میفرستد تا هنگامی که یکی از شما را مرگ در رسد [ در این وقت ] فرستادگان ما جانش را میگیرند؛ و آنان [ در مأموریت خود ] کوتاهی نمیکنند.
توفّی را به ملائکۀ فرستاده شده نسبت داده است.
البتّه مرجع همۀ اینها یکی است؛ زیرا همان طور که خوانندگان در محلّش فرا گرفتهاند همۀ افعال از آن خداست، و با این حال این افعال دارای مراتبی هستند که نسبت به هر مرتبهای طایفهای از موجودات بر حسب مراتب وجودشان اقدام به انجام آن میکنند.
اخبار نیز شاهد وناظر به همین مطلبند:
از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود:
از ملک الموت پرسیده شد: چگونه در یک لحظه ارواح را قبض میکنی در حالی که بعضی از آنها در مغرب است و بعضی در مشرق؟
ملک الموت پاسخ داد که: من این ارواح را به خود میخوانم و آنها اجابت میکنند. سپس حضرت ادامه داد: و ملک الموت گفت که: دنیا در میان دستهای من همچون ظرفی است در میان دستهای شما، هر آنچه که میخواهید از آن میخورید. و نیز دنیا در پیش من همچون درهمی است نزد شما، هر آن گونه که میخواهید آن را به گردش در میآورید. (1)
خداوند تبارک و تعالی برای ملک الموت دستیارانی از ملائکه قرار داده است که آنان ارواح را قبض میکنند، همان گونه که رئیس نگهبانان برای خود دستیارانی دارد و آنان را برای حوایج مختلف به کار میگیرد. (2)بنابر این ملائکه، این اشخاص مختلف را توفّی میکنند و ملک الموت علاوه بر آنهایی که خود قبض میکند، افرادی را که ملائکۀ دستیارش توفّی کرده بودند تحویل میگیرد و خداوند عز و جل نیز آنها را از ملک الموت توفّی مینماید. (3)
حضرت در و مُنْکَرٍ و نَکیرٍ، و رُومانَ فَتّانِ القُبُورِ اشاره به حساب قبر و مأموران
آن دارد. موقعیتی که بر هرای انسان پدید میآید تا اعتقادات او آزمایش و تثبیت گردد.
خداوند در این باره میفرماید:
یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ فِی الْأَخِرَةِ وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّلِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ مَا یَشَآءُ » (1)
خدا مؤمنان را به سبب اعتقاد و ایمانشان در زندگی دنیا و آخرت ثابت قدم و پابرجا میدارد، و خدا ستمکاران [ به آیاتش ] را [ به علت لجاجت و عنادشان ] گمراه میکند، و خدا هر چه بخواهد [ بر اساس حکمتش ] انجام میدهد.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ قول ثابت در آیۀ شریفه پرسیده شد؟
فرمود: مراد سؤال از مردگان در قبر است. (2)پرستش فرشتگان حق است و ایمان آوردن به آن از ضروریات و مسلّمات دین است.
تثبیت در دنیا و آخرت یعنی تثبیت در حیات دنیوی و در برزخ که هنگام سؤال به یکدیگر ارتباط دارد. خدای متعال کسی را که در حیات دنیوی ایمان و عقاید حقّهاش را تثبیت نموده است، در آخرت نیز در موقع سؤال ملکین، او را در عقایدش محکم نگه میدارد، در نتیجه میتوان گفت: آنچه در برزخ از سؤال و جواب پیش میآید در حقیقت ظهور باطن انسان میباشد که در حیات دنیوی در حجاب بوده است.
حسابی که برای روح بعد از سؤال باز میشود بر اساس افکار و عقاید اوست. اگر
دارای افکار حق و عقاید حقه باشد در مسیر خاص قرار میگیرد و اگر دارای عقاید باطل بود در شرایط و مسیر دیگری میافتد و اگر بافت عقیدتی صورت نگرفته است باز در شرایط مخصوصی حرکت میکند، تا سرنوشت انسان در نظام برزخی حالت روشنی داشته باشد.
تفسیر نمونه در این زمینه مینویسد:
«در روایات متعددی میخوانیم که خداوند انسان را به هنگام ورود و در قبرش در برابر سؤالاتی که فرشتگان از هویت او میکنند، بر خط ایمان ثابت نگاه میدارد.
قال الصادق علیه السلام : إِنَّ الشَّیْطانَ لَیأْتِی الرَّجُلَ مِنْ اوْلِیائِنا عِنْدَ مُوتِهِ عَنْ یَمینِهِ وَ عَنْ شِمالِهِ لِیُضلَّهُ عَمّا هُوَ عَلَیهِ، فَیأبی اللّهُ عَزَّوَجَلَّ ذَلِکَ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ فِی الْأَخِرَةِ» (1)
امام صادق علیه السلام فرمود: شیطان به هنگام مرگ به سراغ افراد با ایمان میآید و از چپ و راست برای گمراهی او به وسوسه میپردازد، امّا خداوند اجازه به او نمیدهد که مؤمن را گمراه کند. و این معنی است یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ...
و اکثر مفسران طبق نقل قول مفسر بزرگ شیخ طبرسی در مجمع البیان همین تفسیر را پذیرفتهاند. شاید به این علت که سرای آخرت نه جای لغزش است، و نه جای عمل، بلکه تنها محل برخورد با نتیجهها است ولی در لحظه فرا رسیدن موت و حتی در عالم برزخ امکان لغزش کم و بیش وجود دارد و در همین جا است که لطف خداوند به یاری انسان میشتابد و او را حفظ کرده و ثابت قدم میدارد. (2)
رومان فتّان : فرشتهای است که قبل از نکیر و منکر به قبر میت وارد میشود و اعمال دنیایی انسان را به او یادآوری میکنند که به او مُنّبه هم گفته میشود. او بر میت وارد میشود و روح او را برمیگرداند و او را مینشاند پس به او میگوید: هر چه از نیکی و بدی داری بنویس. میت میگوید: با چه قلم و مرکبی بنویسم، پس به او میگوید: انگشتان تو قلم توست و آب دهانت مرکب توست، پس میت میگوید:
چه بنویسم؛ مرا نامهای نیست. پس قسمتی از کفن او را پاره میکند و میگوید:
بنویس آنچه از نیکیها در دنیا انجام دادهای. پس به گناه که میرسد شرم میکند و فرشتۀ رومان به او میگوید: ای خطاکار! آیا از آفریدگار شرم نکردی در حالی که در دنیا مرتکب میشدی و اکنون از من حیا میکنی؛ پس همه نیکیها و بدیها را مینویسد، پس امر میکند آن را بپیچ و مُهر بزن، پس میت میگوید: به چه چیز آن را مهر کنم من ابزاری ندارم، پس میگوید: با ناخنت تمامش کن. سپس آن را در گردنش میاندازد تا روز قیامت همان طور که خداوند میفرماید:
وَ کُلَّ إِنسَنٍ أَلْزَمْنَهُ طَآئِرَهُ فِی عُنُقِهِوَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَمَةِ کِتَبًا یَلْقهُ مَنشُورًا» (1)
و عمل هر انسانی را برای همیشه ملازم او نمودهایم، و روز قیامت نوشتهای را [ که کتاب عمل اوست ] برای او بیرون میآوریم که آن را پیش رویش گشوده میبیند.
سپس بعد از این فرشتگان منکر و نکیر وارد میشوند.
فتّان : مبالغه در فتنه است و اصل فتنه در مورد آزمودن نقره با آتش است تا ناخالصی آن مشخص شود. و مقصود از فتّان القبور، آزمایش صاحب قبر محتاج است که ترس و تاریکی و تنهایی او را فراگرفته است و موقعیت پرسش از او در
1) (1)
محیط قبر به گونهای است که نجاتی نیست مگر تقوا در خلوتها. و فتّان قبر، صاحب قبر را آزمایش میکند تا تکلیف او را برای مراحل بعدی روشن کند.
امام زین العابدین علیه السلام در این زمینه میفرماید:
... وَ کانَ قَدْ اوْفَیْتَ أَجَلَکَ وَ قَبَضَ الْمَلَکُ رُوحَکَ وَصِرْتَ إِلَی مَنْزِلٍ وَحیداً، فَرَدَّ الَیْکَ فِیهِ رُوحَکَ، وَ اقْتَحَمَ عَلَیْکَ فِیهِ مَلَکَاکَ مُنْکَرٌ وَ نَکیرٌ لِمُساءَلَتِکَ وَ شَدِیدِ امْتِحانِکَ الاَ وَ إنَّ أَوَّلَ ما یَسْاَلانِکَ عَنْ رَبِّکَ الَّذی کُنْتُ تَعْبُدُه، وَ عَنْ نَبیِّکَ الَّذی ارْسِلَ الَیْکَ وَ عَنْ دِینِکَ الَّذی کُنْتَ تَدِینُ بِهِ وَ عَنْ کِتابِکَ الَّذی کُنْتَ تَتْلُوهُ وَ عَنْ إِمامِکَ الَّذی کُنْتَ تَتَوَلاّهُ. ثُمَّ عَنْ عُمُرِکَ فیما أَفْنَیْتَهُ، وَ مالِکَ مِنْ أَیْنَ اکْتَسَبْتَهُ وَ فیما أَتْلَفْتَهُ، فَخُذْ حِذْرَکَ وَ انْظُرْ لِنَفْسِکَ وَ أَعِدْ لِلْجَوابِ قَبْلَ الإِمْتِحانِ وَ المُسَاءَلَةِ وَ الأختِبارِ... . (1)
به زودی که عمرت به سر آید و فرشته جانت را بگیرد و تنها به سوی قبر رهسپار شوی و در آن جا جانت به تو بازگردانده شود و دو فرشتهات، منکر و نکیر، برای پرسش از تو و امتحان سخت وارد قبرت شوند.
بدان! نخستین پرسشی که آن دو از تو میکنند دربارۀ پروردگار توست که او را میپرستیدی و دربارۀ پیامبر تو که برایت فرستاده شده و دربارۀ دینت که به آن باور داشتی و دربارۀ کتابت که تلاوتش میکردی و دربارۀ امامت که ولایت او را داشتی. سپس از عمرت که آن را چگونه صرف کردی و داراییات که از کجا به دست آوری و در چه راه خرج کردی. پس، بهوش باش و برای خودت فکر کن و پیش از شروع امتحان و پرسش و آزمایش، خویشتن را برای جواب گویی آماده ساز.
برای اطلاعات بیشتر شرح برنامۀ مُنکر و نکیر و رومان، به کتاب با عظمت
1) (1)
«الکافی» باب سؤال و جواب قبر 239/3، و «بحار الانوار» جلد 6، باب احوال برزخ و قبر، و کتاب بسیار پر قیمت «علم الیقین» فیض کاشانی، 879/2 مراجعه کنید.
امام سجاد علیه السلام در فراز
«وَالطّائِفینَ بِالبَیتِ المَعْمُورِ وَ مالِکٍ وَ الْخَزَنَةِ وَ رِضْوانَ وَ سَدَنَةِ الْجِنانِ» به وجود گروهی از فرشتگان که به دور خانۀ حق میگردند و صاحبان اداره کنندۀ بهشت و دوزخ اشاره مینماید.
«در قرآن کریم بارها از فرشتگان یاد شده، اما از میان آنها فقط از جبرئیل و میکائیل نام برده شده و از بقیه فرشتگان با اوصافشان یاد شده است. مانند: ملک الموت و کرام الکاتبین و السفرة الکرام البرَرَة و رقیب و عتید و مانند اینها...
از صفات و اعمالی که خداوند سبحان در کلام خود دربارۀ فرشتگان آورده و احادیث هم در این باب همراهی میکند که عبارتند از:
اوّل: فرشتگان موجوداتی گرامی هستند که میان خدای متعال و عالم مشهود واسطهاند؛ زیرا هیچ حادثه یا رخداد و کوچک و بزرگی پیش نمیآید مگر این که فرشتگان در آن دستی دارند و یک یا چند فرشته بر آن گماشتهاند. البته تنها نقش آنها در این زمینه، به جریان انداختن فرمان الهی در بسترش یا قرار دادن آن در جایگاهش میباشد. چنانکه خدای متعال میفرماید:
لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» (1)
در گفتار بر او پیشی نمیگیرند، و آنان فقط به فرمان او عمل میکنند.
دوّم: از فرمانهای خدا به آنان سرپیچی نمیکنند؛ چرا که فرشتگان از وجودی
1) (1)
مستقل و ارادهای مستقل برخوردار نیستند تا برخلاف خواست خداوند سبحان چیزی را بخواهند و لذا هیچ کاری را دست کم نمیگیرند و هیچ یک از فرمانهای خدا را که به عهدهشان گذاشته با تحریف یا کم و زیاد تغییر نمیدهند.
خداوند متعال میفرماید: خدا را در آنچه به آنها فرمان دهد نافرمانی نمیکنند و هر چه به آنها دستور داده شود، انجام میدهند.
سوّم: فرشتگان در عین آن که شمارشان فراوان است، مراتب متفاوتی دارند.
بعضی فرادست و بعضی فرودستند. چه آن که برخی از آنها دستور دهندهاند و اطاعت میشوند و برخی مأمورند و امر او را اطاعت میکنند. آن که دستور دهنده است به فرمان خدا دستور میدهد و فرمان او را برای مأمور میبرد و آن که مأمور است مأمور به امر خداست و او را اطاعت میکند. پس فرشتگان از خود هیچ اختیاری ندارند و هیچ کارهاند. خدای متعال در آیات قرآن میفرماید:
وَ مَا مِنَّآ إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ» (1)
و هیچ یک از ما فرشتگان نیست مگر این که برای او مقامی معین است.
مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ» (2)
آنجا مورد اطاعت [ فرشتگان ] و امین است.
قَالُواْ مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُواْ الْحَقَّ» (3)
گویند: پروردگارتان چه گفت؟ میگویند: حق گفت.
چهارم: فرشتگان مغلوب و مقهور نمیشوند؛ زیرا آنان به فرمان و خواست خدا کار میکنند. که آیات ذیل بدان اشاره دارد:
وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِن شَیْءٍ فِی السَّمَوَ تِ وَ لَافِی الْأَرْضِ» (1)
و هیچ چیز در آسمانها و زمین نیست که بتواند خدا را عاجز کند [ تا از دسترس قدرت او بیرون رود ].
وَ اللَّهُ غَالِبٌ عَلَی أَمْرِهِ» (2)
و خدا بر کار خود چیره و غالب است.
إِنَّ اللَّهَ بَلِغُ أَمْرِهِ» (3)
[ و ] خدا فرمان و خواستهاش را [ به هر کس که بخواهد ] میرساند.
از این جا روشن میشود که فرشتگان موجوداتی هستند که وجودشان از مادۀ جسمانی پیراسته میباشد. مادهای که در معرض زوال و فساد و تغییر است و خاصیتش این است که در حرکت به سمت غایت خود تدریجاً به کمال میرسد و گاهی اوقات هم با موانع و آفاتی برخورد میکند و از هدف محروم میشود و پیش از رسیدن به آن از بین میرود. (4)
گروه فرشتگان دارای خانهای آراسته و منور به نور الهی هستند، این گروه طواف کنندگان عرش الهی در جایگاه رفیع سکونت دارند. همان گونه که خداوند منان به آن سوگند یاد میکند:
وَ الطُّورِ * وَ کِتَبٍ مَّسْطُورٍ * فِی رَقٍّ مَّنشُورٍ * وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ» (5)
سوگند به [ کوهِ ] طور، * و به کتابی که نوشته شده، * در صفحهای باز و گسترده، * و به آن خانۀ آباد.
بیت المعمور، همان ضُراح (1)
«چون مرا به آسمان بالا بردند با جبرئیل به آسمان چهارم رسیدیم، خانهای دیدیم از یاقوت سرخ، جبرئیل به حضرت گفت: این بیت المعمور است. ای محمد! برخیز و بدان سو نماز کن. آن گاه خداوند همه پیامبران را گرد آورد و همگی در پشت سر من صف بستند و من به آنان جماعت گزاردم.» (4)
از امام سجاد علیه السلام دربارۀ بیت المعمور، روایتی با عظمت در کتب حدیثی آمده است که بیان آن ضروری به نظر میرسد:
عَنْ عَلِیِّ بْنِ الحُسَین علیه السلام انَّ رَجُلاً سَاَلَهُ ما بَدْءُ هذَا الطَّوافِ بِهَذَا البَیْتِ لِمَ
کانَ وَ حَیْثُ کانَ؟ فَقَالَ علیه السلام : امَّا بَدْءُ هَذَا الطَّوَافِ بِهَذَا الْبَیْتِ فَاِنَّ اللَّه قالَ لِلْمَلائِکَةِ: اِنّی جاعِلٌ فی الأرضِ خَلِیفَةً
فَقالَتْ الْمَلائِکَةُ: ایْ رَبِّ أَخَلیفَةً مِنْ غَیْرِنا مِمَّنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکَ الدِّماءَ وَ یَتَحاسَدُونَ وَ یَتَباغَضُونَ وَ یَتَباغَونَ ایْ رَبِّ اجْعَلْ ذلِکَ الخَلِیفَةَ مَنّا فَنَحْنُ لَانُفْسِدُ فِیها وَ لانَسْفِکُ الدِّماءَ وَ لانَتَبَاغَضُ وَ لانَتَحاسَدُ وَ لانَتَباغَی و نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ
وَ نُطیعُکَ وَ لانَعْصِیکَ قالَ اللّهُ تَعالی: اِنِّی أَعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ» (1)
قالَ فَظَنَّتِ الْمَلائِکَةُ أَنَّ ما قالُوا رَدٌّ عَلی رَبِّهِم عَزَّوَجَلَّ وَ أَنَّهُ
قَدْ غَضَبَ عَلَیْهِمْ مِنْ قَوْلِهِم فَلَاذُوا بِالْعَرشِ ثَلاثَ ساعاتِ، فَنَظَرَ اللّهُ الَیْهِمْ فَنَزَلَتِ الرَّحْمَةُ عَلَیْهِمْ فَوَضَعَ اللّهُ سُبْحانَهُ تَحْتَ الْعَرْشِ بَیْتَا عَلَی ارْبَعِ اساطیِنَ مِنْ زَبَرْجَدٍ وَ غَشّاهُنَّ بَیاقُوتَةٍ حَمْراءَ وَ سُمِّیَ الْبَیْتَ الضُّراحَ ثُمَّ قالَ اللّهُ لِلْمَلائِکَةِ: طُوفُوا بِهَذَا الْبَیْتَ وَ دَعُوا الْعَرْشَ فَطافَتِ المَلائِکَةُ بِالْبَیْتِ وَ تَرَکُوا الْعَرْشَ فَصارَ اهْوَنَ عَلَیْهِمْ وَ هُوَ الْبَیْتُ الْمَعْمُورُ الَّذی ذَکَرَهُ اللّهُ یَدْخُلُهُ کُلَّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ سَبْعُونَ الْفَ مَلَکٍ لایَعُودُونَ فِیهِ أَبداً ثُمَّ إنَّ اللّهَ تَعالی بَعَثَ مَلائِکَتَهُ فَقالَ ابْنُوا لی بَیْتاً فی الْأَرضِ بِمِثالِهِ وَ قَدْرِهِ فَاَمَرَ اللّهُ سُبْحانَهُ مَنْ فی الأَرْضِ مِنْ خَلْقِهِ أَنْ یَطُوفُوا بِهَذَا الْبَیْتِ کَما یَطُوفُ أَهْلُ السَّماءِ بِالْبَیْتِ الْمَعْمُورِ. (2)
شخصی از امام سجاد علیه السلام دربارۀ علت طواف بر بیت المعمور و خانۀ کعبه پرسید. زمان آغاز طواف بر بیت المعمور چه زمانی بوده و برای چه و چگونه بوده است؟ امام علیه السلام فرمود: آغاز طواف بر بیت المعمور زمانی بود که خداوند متعال به ملائکه فرمود: من در روی زمین خلیفه و جانشینی قرار
دادم [ به نام انسان ]، پس ملائکه گفتند: پروردگارا! خلیفهای از غیر فرشتگان قرار دادی در حالی که این خلیفه در روی زمین فساد میکند و خون میریزد و به همدیگر حسادت و بغض میورزند و ستم میکنند.
پروردگارا! جانشین و خلیفهای از ما روی زمین قرار بده که ما فرشتگان، فساد نمیکنیم و خون نمیریزیم و بغض و حسادت نداریم و ستم نمیکنیم و همواره به کمک تو تسبیح و تقدیس میکنیم تو را و اطاعت میکنیم تو را و عصیان نمیکنیم تو را.
خداوند فرمود: مسلماً من چیزی را میدانم که شما نمیدانید. امام سجاد علیه السلام فرمود: ملائکه گمان کردند که آنچه میگویند ردّی است بر پروردگارشان و مسلماً خداوند بر گفتار ایشان غضبناک شده است پس سه ساعت به عرش خدا پناه بردند، سپس خداوند به ایشان نظر کرد و رحمتش بر ایشان نازل گردید و خانهای در زیر عرش قرار داد که بر چهار استوانه از زبرجد بود که آن را به یاقوت قرمز آغشته نموده بود که این خانه «بیت الضّراح» نام دارد.
سپس خداوند به فرشگان فرمود: طواف کنید این خانه را و رها کنید عرش را، پس ملائکه طواف خانه کرده و عرش را ترک کردند، در نتیجه این طواف بر ملائکه آسان گردید [ که مراد آسانی طواف نسبت به پناه بردن ملائکه به عرش میباشد ]. و این بیت المعمور که خداوند ذکر فرموده: هر روز و شب هفتاد هزار فرشته داخل آن میشود که هرگز برنمیگردند. سپس خداوند فرشتگانش را دستور داد که: خانهای برای من در روی زمین بسازید به مانند و به منزلت بیت المعمور، بعد خداوند سبحان امر کرد به تمام انسانهایی که در زمین خلق کرده، طواف این خانه کنند همان طور که اهل آسمان بیت المعمور را طواف میکنند.
این خانه آباد و نورانی به قدری با عظمت است که قرآن در شب قدر بر این بیت معمور نازل شده است.
حفص بن غیاث به امام صادق علیه السلام عرض کرد، از کلام خدا خبر بده، امام علیه السلام فرمود: ماه رمضان ماهی است که قرآن در او نازل شده است.
چگونه قرآن در ماه رمضان نازل شده، در حالی که قرآن در مدت بیست سال از ابتدا تا پایان نازل شده، حضرت فرمود: قرآن یک باره در ماه رمضان به بیت المعمور نازل شده است سپس از بیت المعمور در مدت بیست سال بر پیامبرش فرو فرستاد. (1)
یا مَنْ اظْهَرَ الجَمِیلَ وَ سَتَرَ القَبیحَ یا مَنْ لَمْ یُواخِذْ بِالْجَرِیرَةِ وَ لَمْ یَهْتِکِ السِّتْرَ، یا عَظیمَ الْعَفْوِ، یا حَسَنَ التَّجاوُزِ، یا باسِطَ الْیَدَیْنَ بِالرَّحْمَةِ، یا صاحِبَ کُلِّ حاجَةِ، یا واسِعَ المَغْفِرَةِ، یا مُفَرِّجَ کُلِّ کُرْبَةٍ، یا مُقیلَ الْعَثَراتِ، یا کَرِیمَ الصَّفْحِ، یا عَظِیمَ الْمَنِّ، یا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها، یا رَبّاهُ یا سَیِّداهُ یا غایَةَ رَغْبَتاهُ، أَسْاَلُکَ بِکَ وَ بِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و عَلیٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ عَلیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد وَ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِیِّ بْنِ مُوسی وَ مُحَمَّدِ ابْنِ عَلِیٍّ وَ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّد وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَ الْقائِمِ الْمَهْدِیِّ الْاَئِمَّةِ الهادیةِ علیهم السلام أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ
1) (1)
وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَسْاَلُکَ یا اللّهُ یا اللّهُ أَلاّ تُشَوِّهَ خَلْقی بِالنّارِ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِی ما أَنْتَ أَهْلُهُ. (1)
ای کسی که زیباییها را ظاهر میکنی و زشتیها را میپوشانی، ای کسی که مؤاخذه نمیکنی به گناهان ما و پرده دری نمیکنی. ای بزرگ بخشنده، ای نیکوترین گذشت کننده، ای کسی که دستهای رحمتت بر امت گشاده است، ای صاحب هر حاجتی، ای دارندۀ مغفرت گسترده، ای گشایش دهندۀ هر اندوه و مشتقی، ای جبران کنندۀ لغزشها. ای بزرگوار چشم پوش، ای بزرگ احسان، ای آغاز کنندۀ هر نعمت پیش از لیاقت آن، ای پروردگار!، ای آقا!، ای نهایت خواستهها!، از تو میخواهم به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و مهدی علیهم السلام ، این امامان هدایت کننده، این که درود بفرستی بر محمد و آل محمد علیهم السلام ، و از تو میخواهم ای خدا، ای خدا، که زشت نگردانی خلق را به واسطۀ آتش و انجام دهی برای من آنچه را که خود صلاح میدانی.
«بر اساس آنچه قرآن کریم به دست میدهد، فرشتگان هم در این جهان و هم آن جهان واسطۀ میان خدای متعال و موجودات هستند. به این معنا که پیش از فرا رسیدن مرگ و انتقال به عالم دیگر و پس از آن، فرشتگان اسبابی فراتر از اسباب مادی عالم مشهود برای حوادث هستند. امّا در هنگام بازگشت، یعنی در زمان ظهور نشانههای مرگ و ستاندن جان و جاری ساختن سؤال و ثواب و عذاب قبر و میراندن و زنده گرانیدن همگان با دمیدن در صور و محشور کردن و دادن نامۀ اعمال
1) (1)
به دست بندگان و راندن آنها به سوی بهشت و دوزخ، واسطه در اجرای این امور هستند که آیات قرآن بر آن دلالت دارد.
واسطه بودن آنها در مرحلۀ تشریع یعنی نزول وحی و جلوگیری از مداخلۀ شیاطین در آن و تقویت پیامبر و تأیید مؤمنان و پاک کردن آنها به وسیلۀ استغفار است.
و اما این که فرشتگان در این جهان واسطه در تدبیر امور هستند، دلیلش اطلاق آیات آغازین سورۀ نازعات میباشد، آنجا که میفرماید:
وَ النَّزِعَتِ غَرْقًا * وَ النَّشِطَتِ نَشْطًا * وَ السَّبِحَتِ سَبْحًا * فَالسَّبِقَتِ سَبْقًا * فَالْمُدَبِّرَ تِ أَمْرًا» (1)
سوگند به فرشتگانی که [ روح بدکاران را به شدت از بدنهایشان ] بر میکنند * و سوگند به فرشتگانی که [ روح نیکوکاران را به نرمی و ملایمت از بدنهایشان ] بیرون میآورند؛ * و سوگند به فرشتگانی که [ برای اجرای فرمانهای حق ] به سرعت نازل میشوند، * و سوگند به فرشتگانی که [ در ایمان، عبادت، پرستش و اطاعت ] بر یکدیگر [ به صورتی ویژه ] سبقت میگیرند، * و سوگند به فرشتگانی که [ به اذن خدا امور آفرینش را ] تدبیر میکنند.
بالاتر بودن مقام برخی از فرشتگان نسبت به برخی دیگر و امر کردن فرشتۀ فراتر به فرشتۀ فرودست، در تدبیر امری نیز از زمرۀ همین وساطت است؛ زیرا فرشتۀ متبوع در حقیقت واسطۀ میان خدای متعال و فرشتۀ تابع خود در رساندن فرمان خدای متعال میباشد. مانند واسطه شدن ملک الموت در فرمان دادن به یکی از دستیارانش برای ستاندن جان کسی، خداوند متعال از قول فرشتگان چنین بازگو
1) (1)
میفرماید:
وَ مَا مِنَّآ إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ» (1)
و هیچ یک از ما فرشتگان نیست مگر این که برای او مقامی معین است.
و میفرماید:
مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ» (2)
آنجا مورد اطاعت [ فرشتگان ] و امین است.
و نیز میفرماید:
حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُواْ مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُواْ الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ» (3)
تا زمانی که با صدور اذن شفاعت دلهایشان آرام گیرد [ در این هنگام مجرمان به شفیعان ] گویند: پروردگارتان چه گفت؟ میگویند: حق گفت و او بلند مرتبه و بزرگ است.
بنابراین واسطه بودن فرشتگان و استناد پدیدهها به آنها با استناد پدیدهها به خداوند و این که او به اقتضای توحید و ربوبیت، تنها سبب همه موجودات و پدیدهها میباشد، منافاتی ندارد.» (4)این گونه فرشتهها در مأموریتهای ویژهای دارای قدرت مخصوص هستند.
مالک فرشتهای الهی است که نامش از ملک و قدرت ریشه میگیرد، آن چنان
تسلط و قدرت دارد که امیرمؤمنان میفرماید:
اَعَلِمْتُمْ انَّ مالِکاً اذا غَضِبَ عَلَی النّارِ حَطَمَ بَعْضُها بَعْضاً لِغَضَبِهِ، وَ اذا زَجَرَها تَوَثَّبَتْ بَیْنَ ابْوابِها جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ. (1)
آیا میدانید وقتی مالک دوزخ بر آتش خشم گیرد آتشها به روی هم غلتیده و یکدیگر را به سختی میکوبند، و هرگاه به آتش بانگ زند آتش دوزخ بیتابانه از نهیب او در میان درهای جهنّم برجهد؟!.
مالک، خزانه دار اصلی آتش است که خزانه او تودهای از آتش و دود است و به همراه آن شدت غضب بر فضای جهنّم حاکم میشود.
به فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرشتگان جهنّم هزاران سال قبل از خلق جهنّم آفریده شدهاند و هر روز به نیرو و توانشان افزوده میشود. (2)دوزخیان گاهی به مالک متوسل میشوند که به خدای تعالی عرض کند تا خدا جانشان را بگیرد بلکه با مرگ از این عذاب نجات یابند، ولی مالک به آنان میگوید:
که در این عالم مرگی وجود ندارد و حیات ابدی است.
خداوند میفرماید:
وَ نَادَوْاْ یَمَلِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ قَالَ إِنَّکُم مَّکِثُونَ» (3)
و فریاد میزنند: ای مالکِ [ دوزخ! بگو: ] پروردگارت ما را بمیراند [ تا از این عذاب نجات یابیم ]. [ مالک ] میگوید: یقیناً شما ماندنی هستید.
رسول اللّه صلی الله علیه و آله در این زمینه میفرماید:
اگر به دوزخیان گفته شود شما به تعداد ریگهای دنیا در آتش خواهید ماند
خوشحال میشوند و اگر به بهشتیان گفته شود شما به تعداد ریگهای دنیا در بهشت ماندگار خواهید بود اندوهگین میشوند. اما جاودانگی برای آنها مقرر شده است. (1)
وَ قَالَ الَّذِینَ فِی النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُواْ رَبَّکُمْ یُخَفِّفْ عَنَّا یَوْمًا مِّنَ الْعَذَابِ * قَالُواْ أَوَ لَمْ تَکُ تَأْتِیکُمْ رُسُلُکُم بِالْبَیِّنَتِ قَالُواْ بَلَی قَالُواْ فَادْعُواْ وَ مَا دُعَؤُاْ الْکَفِرِینَ إِلَّا فِی ضَلَلٍ» (2)
و آنان که در آتشاند، به نگهبانان دوزخ میگویند: از پروردگارتان بخواهید که یک روز بخشی از عذاب را از ما سبک کند. * [ نگهبانان ] میگویند: آیا پیامبرانتان دلایل روشن برای شما نیاوردند؟ میگویند: چرا آوردند.
میگویند: پس [ هر اندازه که میخواهید خدا را ] بخوانید، ولی دعای کافران جز در بیراهه و گمراهی نیست.
و لکن همین تقاضای کوچک نیز پذیرفته نمیشود.
رضوان به معنای رضا و خلاف سخط است و رضوان خداوند بزرگترین سعادت و برترین خواستههاست. همان طور که خداوند در سورۀ توبه فرمود:
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَتِ جَنَّتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَْنْهَرُ
خَلِدِینَ فِیهَا وَمَسَکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّتِ عَدْنٍ وَرِضْوَ نٌ مِّنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذَ لِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (1)
خدا به مردان و زنان با ایمان بهشتهایی را وعده داده که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است؟ در آن جاودانهاند، و نیز سراهای پاکیزهای را در بهشتهای ابدی [ وعده فرموده ] و همچنین خشنودی و رضایتی از سوی خدا [ که از همۀ آن نعمت ها ] بزرگتر است؛ این همان کامیابی بزرگ است.
رئیس خزانه داران بهشت را رضوان نامیدهاند، چون ورود به بهشت و سکونت در آن با رضایت اوست.
رسول اللّه صلی الله علیه و آله وضعیت این فرشتگان را در ماه رمضان چنین تشریح میفرماید:
اِذا کانَ اوَّلُ لَیْلَةٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ نادَی الجَلِیلُ جَلَّ جَلالُهُ رِضْوانَ خَازِنَ الجَنَّةِ فَیَقولَ: لَبَّیْکَ وَ سَعْدَیْکَ فَیَقُولُ: نَجِّدْ جَنَّتی وَ زَیِّنْها لِلصّائِمینَ مِنْ امَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وَ لاتُغْلِقْها عَلَیْهِمْ حَتّی یَنْقَضِیَ شَهْرُهُم ثُمَّ یُنادِیَ مالِکاً خازِنَ النّارِ یا مالِکُ! فَیَقُولُ: لَبَّیکَ وَ سَعْدَیْکَ، فَیَقُولُ: اغْلِقْ ابْوابَ جَهَنَّمَ عَنِ الصّائِمینَ مِنْ امَّةِ مُحَمَّدِ صلی الله علیه و آله ثُمَّ لاتَفْتَحُها حَتّی یَنْقَضِیَ شَهْرُهُم. (2)
هر گاه اول ماه رمضان فرا میرسد، خداوند بزرگ، رضوان، خزانه دار بهشت را ندا دهد و او پاسخ به اطاعت و یاری دهد؛ پس فرماید: بهشتم را آراسته و زینت برای روزه داران از امّت محمّد صلی الله علیه و آله بنما و آن را برای ایشان باز بگذار تا ماه رمضان آنان بگذرد. سپس مالک، مأمور جهنّم را ندا دهد، ای مالک! و او گوید: در خدمت و یاری هستم، پس فرماید: درهای جهنّم را بر روی روزه داران از امّت محمّد صلی الله علیه و آله ببند پس باز نمیکنی تا ماه رمضان
آنها بگذرد.
«سُدنة» خادم اماکن معظمه مانند کعبه و مسجد را گویند، یعنی تولیت امر آنها به کلید داری و نظارت بر آنها است. و سدنة الجنان، کلید داران و سرپرستان حوریان و غلامان و خدمه بهشتی که همگی مأموران ویژۀ بهشت میباشند.
«جنان»، جمع جنة به معنای پوشش و پوشیده است و به باغ بهشت هم گفته میشود. چون درون بهشت از درختان و شاخههای گیاهان بسیار پوشیده شده است.
کلید داران فردوس با سلام و سلامتی بدون آفت و نقصی و شاد باشی بهشتیان را به بهشت بدرقه میکنند و آنان کسانی هستند که با صبر و پایداری در برابر گناهان و اطاعت خدا به این درجات رسیدهاند.
خداوند در وصف حال آنان میفرماید:
وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْاْ رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّی إِذَا جَآءُوهَا وَ فُتِحَتْ أَبْوَ بُهَا وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَلِدِینَ» (1)
و کسانی که از پروردگارشان پروا کردند گروه گروه به بهشت رانده میشوند، چون به آن رسند در حالی که درهایش از پیش گشوده شده است، نگهبانانش به آنان گویند: سلام بر شما، پاکیزه و نیکو شدید، پس وارد آن شوید که [ در آن ] جاودانهاید.
وصف جنان در قرآن کریم به تعابیر گوناگونی آمده است:
جَنَّةُ النَّعیم، جَنَّةُ الخُلد، جَنَّةُ المَأوی، جَنَّةُ عَدْن، جَنَّةُ عالیة، جَنَّةُ عَرْضُها
1) (1)
السّماواتِ وَ الْأَرْضِ، دارُالسَّلام، دارُ القَرارِ و... .
و در پس همه آنها عرش الرحمن و لقاء اللّه، درجات بالای آن است.
و این جایگاه با شکوه برای مؤمنان صابر و فرمانبر الهی است؛ زیرا که در دنیا سختیها و تلخیها را چشیدهاند و لذتها را به آخرت واگذار کردهاند و آنچه مانده خلق و خوی پسندیده است که راه گشای حقیقت و سعادت ادبی است. و از این رو که انسان به محض دیدن فرشته مرگ که خلق و خوی و کردار آدمی را دارد، همه علم و عمل او میریزد و حتی نای پاسخ به پرسش
«مَنْ رَبُّکَ» را هم ندارد؛ زیرا که همه چیز او وارداتی و مصرفی بوده است. اکنون که او را در قبر میگذارند با یک برخورد و فشار از سوی فرشتۀ قبر تمام عقاید و اخلاق و علوم ظاهری و کمالات مجازی را از دست میدهد. و خلق و خوی حقیقی و باطنی آن است که علم و عمل و چهرۀ حقیقت ملکه آدمی باشد و انسان به آن تخلّق یابد و تمام کمال را از حق ببیند و خویشتن خویش را از خود و غیر تهی سازد.
همان گونه که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
ایمان به آراستن ظاهر و آرزو نمودن کمال نیست بلکه ایمان، همان اعتقاد پاک و معرفت خالص در دلهاست که کار نیک، آن را گواهی مینماید. (1)
1) (1)
[«19» وَالَّذِینَ لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ» (1)
و درود بر فرشتگانی که، خدا را در آنچه دستورشان میدهد، مخالفت نمیکنند، و آنچه را فرمان داده میشوند، انجام میدهند.
و درود بر فرشتگانی که به اهل بهشت میگویند: بر شما به خاطر صبری که بر عبادات و ترک محرمات کردید، سلام باد. بنابراین خانۀ آخرت برای شما نیکو خانهای است، و درود بر نگاهبانان دوزخ؛ چون به آنها گفته شود: مجرم را بگیرید و او را زنجیر کنید و سپس به جهنّم دراندازید، شتابان و سریع دستگیرش کنند و به او مهلت ندهند، و درود بر فرشتهای که یادش را از حساب انداختیم، و از رتبه و منزلتش آگاه نشدیم، و نمیدانیم او را به کاری گماشتهای.
جمله «وَالَّذینَ لا یَعْصُونَ» در دعا اشاره است به آیۀ ششم سورۀ مبارکۀ تحریم:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلاَئِکَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ » (1)
ای مؤمنان! خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن انسان ها و سنگ ها است، حفظ کنید. بر آن فرشتگانی خشن و سختگیر گمارده شدهاند که از آنچه خدا به آنان دستور داده، سرپیچی نمیکنند، و آنچه را به آن مأمورند، همواره انجام میدهند.
مفسّران در «قُوا أنْفُسَکُمْ» فرمودهاند: خود را با استقامت در طاعت و دوری از معصیت و مصون داشتن از پیروی شهوات، از آتش جهنّم حفظ کنید.
و در «أهلیکُمْ» فرمودهاند: آنان را با دعوت به طاعت رب، تعلیم فرائض، نهی از قبایح و ترغیب و تشویق به خیر، از آتش جهنّم نگاه دارید.
سلطان نفس خود شو و مالک رِقاب باش روشن ضمیر خویش کن و آفتاب باش
خواهی به قاف قرب رسی از تمام خلق سیمرغ وار در پس قاف حجاب باش
تا کی روی به مدرسه از بهر قیل و قال تدریس خویشتن کن و امّ الکتاب باش
زین قیل و قال بگذر و الهام حق شنو مانند کوه تشنۀ فیض سحاب باش
ابلیس از غرور عبادت رجیم شد ای شیخ بر حذر ز غرور ثواب باش
از بهر بد حساب بود گیرو دار حشر زان گیرو دار تا برهی خوش حساب باش
بگذر کام هر دو جهان در طریق عشق همچون صغیر از دو جهان کامیاب باش
(صغیر)
1) (1)
جملۀ «وَالَّذینَ یَقُولُونَ سَلامٌ» در دعا اشاره است به آیات 20 تا 24 سورۀ مبارکۀ رعد:
الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لَایَنقُضُونَ الْمِیثَقَ * وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ * وَ الَّذِینَ صَبَرُواْ ابْتِغَآءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقَامُواْ الصَّلَوةَ وَ أَنفَقُواْ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ سِرًّا وَ عَلَانِیَةً وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُوْلئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدَّارِ * جَنَّتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَاءِهِمْ وَ أَزْوَ جِهِمْ وَ ذُرِّیَّتِهِمْ وَالْمَلَئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِّن کُلِّ بَابٍ * سَلَمٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ» (1)
همان کسانی که به عهد خدا [ که همانا قرآن است ] وفا میکنند و پیمان را نمیشکنند. * و آنچه را خدا به پیوند آن فرمان داده پیوند، میدهند و از [ عظمت و جلال ] پروردگارشان همواره در هراسند و از حساب سخت و دشوار بیم دارند. * و برای به دست آوردن خشنودی پروردگارشان [ در برابر گناهان و انجام وظایف و حوادث ] شکیبایی ورزیدند، و نماز را بر پا داشتند، و بخشی از آنچه را روزی آنان کردیم در نهان و آشکار انفاق نمودند، و همواره با نیکیِ [ عبادت ] زشتی و پلیدی [ گناه ] را دفع میکنند [ و با خوبیهای خود نسبت به مردم، بدیهای آنان را نسبت به خود برطرف مینمایند ]، اینانند که فرجام نیک آن سرای، ویژۀ آنان است. * بهشتهای جاویدی که آنان و پدران و همسران و فرزندان شایسته و درستکارشان در آن وارد میشوند، و فرشتگان از هر دری بر آنان درآیند. * و به آنان
1) (1)
گویند: ] سلام بر شما به پاس استقامت و صبرتان [ در برابر عبادت، معصیت و مصیبت ] پس نیکوست فرجام این سرای.
جملۀ خُذُوهُ فَغُلُّوهُ در دعا اشاره است به آیات سورۀ مبارکۀ حاقّه:
خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُکُوهُ * إِنَّهُ کَانَ لاَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ * وَلاَ یَحُضُّ عَلَی طَعَامِ الْمِسْکِینِ » (1)
[ فرمان آید ] او را بگیرید و در غل و زنجیرش کشید، * آن گاه به دوزخش دراندازید، * سپس او را در زنجیری که طولش هفتاد ذرع است به بند کشید، * زیرا او به خدای بزرگ ایمان نمیآورده * و مردم را به اطعام نیازمندان تشویق نمیکرده.
1) (1)
[«23»وَسُکَّانِ الْهَوَاءِ وَالْأَرْضِ وَالْمَاءِ وَمَنْ مِنْهُمْ عَلَی الْخَلْقِ «24» فَصَلِّ عَلَیْهِمْ یَومَ یَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَشَهِیدٌ» «25»وَصَلِّ عَلَیْهِمْ صَلاَةً تَزِیدُهُمْ کَرَامَةً عَلَی کَرَامَتِهِمْ وَطَهَارَةً عَلَی طَهَارَتِهِمْ «26»اَللَّهُمَّ وَإِذَا صَلَّیْتَ عَلَی مَلَائِکَتِک وَرُسُلِک وَبَلَّغْتَهُمْ صَلاَتَنَا عَلَیْهِمْ فَصَلِّ عَلَیْنَا بِمَا فَتَحْتَ لَنَا مِنْ حُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِمْ إِنَّک جَوَادٌ کَرِیمٌ.]
و درود بر فرشتگانی که ساکن هوا، و زمین و آبند، و کسانی از آنان که گماشتگان بر مخلوقاتند؛ پس بر آنان درود فرست، روزی که هر شخصی به محشر میآید، در حالی که همراه او فرشتهراننده، و فرشته گواه عمل است، و بر آنان درود فرست؛ درودی که، کرامت بر کرامتشان و پاکی بر پاکیشان بیفزاید، خدایا! زمانی که بر فرشتگان و رسولانت درود میفرستی، و درود ما را به آنان میرسانی، به خاطر گفتار نیکی که در وصف آنان بر زبان ما جاری ساختی، بر ما هم درود فرست؛ همانا تو بخشندۀ ارجمندی.
1) (1)
و شاهدی با اوست، [ که سوق دهنده او را به محشر میراند و شاهد بر اعمالش گواهی میدهد.
بر کلیّۀ فرشتگان درود فرست، درودی که مقامی بر مقامشان بیفزاید و پاکیای بر پاکیشان اضافه کند.
گواینکه کرامت و طهارت فرشتگان کامل و جامع است ولی باید توجّه داشت که عنایات حق نیز بی پایان است. بنابر این میتوان از حضرت او برای هر کس لطف و رحمت خواست گر چه آن کس غرق در محبّتهای خدا باشد.
الهی، چون بر فرشتگان و رسولانت درود فرستادی و دعای ما را به ایشان رساندی، پس به سبب این حسن گفتار که دعا و صلوات ماست و راه آن را تو بر ما گشودی، بر ما محتاجان نیز درود فرست و رحمتت را به گدایان و فقیران ارزانی دار که تو بسیار بخشنده و کریمی.
عاشقانی که مبتلای تواند پادشاهند چون گدای تواند
حزن یعقوبشان بود زیرا هر یک ایّوب صد بلای تواند
گر چه دارند در درون صد درد همه موقوف یک دوای تواند
دل قومی به وصل راضی کن که به جان طالب رضای تواند
مردۀ عشق و زندۀ امّید زنده و مرده از برای تواند
آفت عقل و هوش اهل نظر چشم و ابروی دلربای تواند
ای سلیمان به دستگاه مکوب سر موران که زیر پای تواند
عالمی همچو سیف فرغانی با چنین حُسن، مبتلای تواند
(سیف فرغانی)
«1»اَللَّهُمَّ وَأَتْبَاعُ الرُّسُلِ وَمُصَدِّقُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ بِالْغَیْبِ عِنْدَ مُعَارَضَةِ الْمُعَانِدِینَ لَهُمْ بِالتَّکْذِیبِ وَالاِشْتِیَاقِ إِلَی الْمُرْسَلِینَ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ «2»فِی کُلِّ دَهْرٍ وَزَمَانٍ أَرْسَلْتَ فِیهِ رَسُولاً وَأَقَمْتَ لِأَهْلِهِ دَلِیلاً مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله مِنْ أَئِمَّةِ الْهُدَی وَقَادَةِ أَهْلِ التُّقَی عَلَی جَمِیعِهِمُ السَّلاَمُ فَاذْکُرْهُمْ مِنْک بِمَغْفِرَةٍ وَرِضْوَانٍ «3»اَللَّهُمَّ وَأَصْحَابُ مُحَمَّدٍ خَاصَّةً الَّذِینَ أَحْسَنُوا الصَّحَابَةَ وَالَّذِینَ أَبْلَوُا الْبَلاَءَ الْحَسَنَ فِی نَصْرِهِ وَکَانَفُوهُ وَأَسْرَعُوا إِلَی وِفَادَتِهِ وَسَابَقُوا إِلَی دَعْوَتِهِ وَاسْتَجَابُوا لَهُ حَیْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجَّةَ رِسَالاَتِهِ «4»وَفَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَالْأَوْلادَ فِی إِظْهَارِ کَلِمَتِهِ وَقَاتَلُوا الآْبَاءَ وَالْأَبْنَاءَ فِی تَثْبِیتِ نُبُوَّتِهِ وَانْتَصَرُوا بِهِ «5»وَمَنْ کَانُوا مُنْطَوِینَ عَلَی مَحَبَّتِهِ یَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِی مَوَدَّتِهِ «6»وَالَّذِینَ هَجَرَتْهُمُ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ وَانْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَکَنُوا فِی ظِلِّ قَرَابَتِهِ «7»فَلاَ تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَکُوا لَکَ وَفِیکَ وَأَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِک وَبِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَیْک وَکَانُوا مَعَ رَسُولِک دُعَاةً لَک إِلَیْکَ «8»وَاشْکُرْهُمْ عَلَی هَجْرِهِمْ فِیک دِیَارَ قَوْمِهِمْ وَخُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَی ضِیقِهِ وَمَنْ کَثَّرْتَ فِی إِعْزَازِ دِینِک مِنْ مَظْلُومِهِمْ «9»اَللَّهُمَّ وَأَوْصِلْ إِلَی التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ » (1)
1) (1)
قَصَدُوا سَمْتَهُمْ وَتَحَرَّوْا وِجْهَتَهُمْ وَمَضَوْا عَلَی شَاکِلَتِهِمْ «11»لَمْ یَثْنِهِمْ رَیْبٌ فِی بَصِیرَتِهِمْ وَلَمْ یَخْتَلِجْهُمْ شَکّ فِی قَفْوِ آثَارِهِمْ وَالاِیتِمَامِ بِهِدَایَةِ مَنَارِهِمْ مُکَانِفِینَ «13»وَمُوَازِرِینَ لَهُمْ یَدِینُونَ بِدِینِهِمْ وَیَهْتَدُونَ بِهَدْیِهِمْ یَتَّفِقُونَ عَلَیْهِمْ وَلاَ یَتَّهِمُونَهُمْ فِیمَا أَدَّوْا إِلَیْهِمْ اللَّهُمَّ وَصَلِّ عَلَی التَّابِعِینَ مِنْ یَوْمِنَا هَذَا إِلَی یَوْمِ الدِّینِ وَعَلَی أَزْوَاجِهِمْ وَعَلَی ذُرِّیَّاتِهِمْ وَعَلَی مَنْ أَطَاعَک مِنْهُمْ «14»صَلاَةً تَعْصِمُهُمْ بِهَا مِنْ مَعْصِیَتِک وَتَفْسَحُ لَهُمْ فِی رِیَاضِ جَنَّتِک وَتَمْنَعُهُمْ بِهَا مِنْ کَیْدِ الشَّیْطَانِ وَتُعِینُهُمْ بِهَا عَلَی مَا اسْتَعَانُوک عَلَیْهِ مِنْ بِرٍّ وَتَقِیهِمْ طَوَارِقَ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ إِلاَّ طَارِقاً یَطْرُقُ بِخَیْرٍ «15»وَتَبْعَثُهُمْ بِهَا عَلَی اعْتِقَادِ حُسْنِ الرَّجَاءِ لَک وَالطَّمَعِ فِیمَا عِنْدَک وَتَرْکِ التُّهْمَةِ فِیمَا تَحْوِیهِ أَیْدِی الْعِبَادِ «16»لِتَرُدَّهُمْ إِلَی الرَّغْبَةِ إِلَیْک وَالرَّهْبَةِ مِنْک وَتُزَهِّدَهُمْ فِی سَعَةِ الْعَاجِلِ وَتُحَبِّبَ إِلَیْهِمُ الْعَمَلَ لِلآجِلِ وَالاِسْتِعْدَادَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ «17»وَتُهَوِّنَ عَلَیْهِمْ کُلَّ کَرْبٍ یَحِلُّ بِهِمْ یَوْمَ خُرُوجِ الْأَنْفُسِ مِنْ أَبْدَانِهَا «18»وَتُعَافِیَهُمْ مِمَّا تَقَعُ بِهِ الْفِتْنَةُ مِنْ مَحْذُورَاتِهَا وَکَبَّةِ النَّارِ وَطُولِ الْخُلُودِ فِیهَا «19»وَتُصَیِّرَهُمْ إِلَی أَمْنٍ مِنْ مَقِیلِ الْمُتَّقِینَ.
[«1»اَللَّهُمَّ وَأَتْبَاعُ الرُّسُلِ وَمُصَدِّقُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ بِالْغَیْبِ عِنْدَ مُعَارَضَةِ الْمُعَانِدِینَ لَهُمْ بِالتَّکْذِیبِ وَالاِشْتِیَاقِ إِلَی الْمُرْسَلِینَ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ «2»فِی کُلِّ دَهْرٍ وَزَمَانٍ أَرْسَلْتَ فِیهِ رَسُولاً وَأَقَمْتَ لِأَهْلِهِ دَلِیلاً مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله مِنْ أَئِمَّةِ الْهُدَی وَقَادَةِ أَهْلِ التُّقَی عَلَی جَمِیعِهِمُ السَّلاَمُ فَاذْکُرْهُمْ مِنْک بِمَغْفِرَةٍ وَرِضْوَانٍ]
خدایا! پیروان رسولان و تصدیق کنندگانشان، که عبارتند از مردم روی زمین، آن مردمی که تصدیقشان، قلبی و درونی بود، آنهم زمانی که دشمنان با تکذیب رسالت رسولان، به مخالفت با آنان برخاستند، ولی پیروان و تصدیق کنندگان، به کمک حقایق ایمانی، مشتاقانه به طرف رسولان روی آوردند، در هر روزگار و زمانی که رسولی فرستادی، و برای مردم آن روزگار و زمان، چراغ راه و دلیل و برهان برپا کردی، از زمان آدم، تا دوران محمد 9، از پیشوایان هدایت و فرماندهان اهل تقوا، بر همۀ آنان سلام باد! خدایا! آنان را از جانب خود، به آمرزش و خشنودی یاد کن.
در بیان شخصیّت و هویّت و اوصاف هادیان راه محبوب یعنی انبیای الهی و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام ، که در بخش اوّل دعای چهارم به آنان اشاره شده، سخت خود را
عاجز و ناتوان میبینم.
درست است که در این زمینه باید به قرآن مجید، منبع فیوضات آسمانی مراجعه کرد، ولی فهم این آثار هم کار آسانی نیست.
این طایفه در عقل و شعور، در پاکی نفس و جان، در بصیرت و آگاهی، در دانش و بینش، در خلوص و اخلاص، در وفا و صفا، در درستی و امانت، در وسعت روح، در ادای وظیفه و مسؤولیّت، در ارتباط با حق و داشتن مقام قرب، در ادب و فرهنگ، در مهر و محبّت، در رحمت و عاطفت، در بیداری و بینایی، در قوّت جسم و جان، در بسط فکر و علم، در روشنائی و نورانیّت، در صفات و شؤون معنوی، در عفّت و عصمت، در درک حقایق و واقعیتها و خلاصه در تمام برنامههای ظاهری و باطنی و غیبی و شهودی و مُلکی و ملکوتی، سر آمد تمام کاینات و مافوق تمام موجودات و برتر از همۀ آفریدههای حضرت ربّ العزّه هستند.
اولیای حضرت حق، دارای قدرت و نیروی ارادۀ خلاّقهای هستند که میتوانند تیرِ از کمان جسته یعنی اجل و قضای محتوم را از راه برگردانند، و تمام این نیرو و قدرت از جانب حضرت ربّ به آنان عنایت شده است.
از جمله خصایص بسیار مهمّ برگزیدگان خداوند این است که خوی الهی دارند، برخلاف عامّۀ خلق که هیچ سلامی بی طمع نمیکنند و در هر عطائی انتظار چند برابر سود و عوض دارند. اولیای الهی اهل طمع و آز نیستند، فیض بخشی لازمۀ وجود فیّاض آنهاست، در مقابل عطا و بخشش خود هیچ توقّع و چشمداشت سود و عوض ندارند.
همچون آفتابند که در همه جا و بر همه کس یکسان میتابند و گرمی و روشنایی میبخشند، بدون این که بها و عوضی بخواهند.
این طایفه برای دستگیری و نجات بشر خلق شدهاند و بدین سبب است که بار هدایت خلق و درمان رنجوران روحانی را به جان و دل میکشند و به وظیفۀ تبلیغ
رسالت و رهبری به عموم خلق خدمت میکنند، بدون شائبۀ غرض و بی آن که از کسی چشمداشت پاداش و دستمزد و پایرنج داشته باشند.
کار دعوت و خدمت انبیا و اولیای خدا چنان است که گاهی ناز ابلهان میکشند و رنج و عذاب دشمنان را به جان میخرند و سخریّه و استهزا و فسوس کافران و صفیر کشیدن و دستک زدن منکران و منافقان را بر خود هموار میکنند و از طعن و تشنیع تیره دلان نمیهراسند، بلکه هر قدر بر انکار مخالفان افزوده شود بر تبلیغ رسالت و مهربانی و عطوفت میافزایند تا به وظیفۀ الهی خود عمل کرده باشند.
اینان زیر محمل فرمان الهیاند، و تنها هدف و مقصد آنها اطاعت حق و ادای وظیفۀ رهبری خلق است، نه از تحسین و آفرین کسی خوشحال میشوند، و نه از طعن و تشنیع عوام اندیشه دارند، محض نورند و از همۀ اوهام و تصویرات دور.
انسان از برکت هدایت اینان از حیات تیرۀ جسمانی شهوانی و اخلاق رذیلۀ نفسانی میمیرد و به حیات روشن روحانی و خصال حمیدۀ انسانی زنده میشود، همان طور که مردم جاهل نادان، در اثر رنج تحصیل و پیمودن مراحل علمی از حیات جهل میمیرند و به حیات علم و دانایی زنده میشوند، و همچنان که اشخاص فاسق و تبهکار در اثر توبه و انابت و ریاضت، یا دستگیری و تلقین ذکر مشایخ، از عالم فسق و تبهکاری بیرون میآیند و به جرگۀ نیکان و نیکوکاران میپیوندند، یعنی در واقع، مزاج روحانی آنان مبدّل میشود.
انبیا و اولیا روح وحی گیر و الهامپذیر دارند و به عبارت دیگر، حوادث و وقایع آینده را از لوح محفوظ و امّ الکتاب و کتاب مبین میخوانند.
آواز و صدای انبیا و اولیا آواز خداست و فعل ایشان فعل حضرت ربّ است؛ زیرا که جسمانیّت اولیا در روحانیّت مستهلک گشته و وجود ایشان فانی در حق و متصل به محبوب شده است.
روح اینان از عالم خلق گذشته و به حق پیوسته و مظهر و نمودار نور حق شده
است. صحبت و همنشینی با ایشان تقرّب حق و دوری از ایشان دوری از خداست.
ظهور کرامات و خرق عادات از انبیا و اولیا و مردان خدا به مثابۀ گلی است که از گلستان پُر گل و وسیع آورده باشند، بوی دیدار همین گل ما را به وجود گلستان دلالت و رهنمایی میکند.
درون اولیا، گلستان فیض نامحدود و باغ رحمت بیمنتهای الهی است. گاهی از آن باغ انبوه، تحفۀ گلی به ما میرسد تا ما را بدان سوی جذب کند، و این خود همان نفحات حقّ است که در حدیث شریف آمده است:
إنَّ لِرَبِّکُمْ فی أیّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحاتٍ، ألا فَتَعَرَّضُوا لَها. (1)
برای پروردگار شما در روزگارتان نسیمهایی است، بر شماست که جهت دریافت آن نفحهها جهت زنده شدنتان به حیات معنوی بیدار باشید.
بدبخت کسی که این نفحات را در نمییابد. و این دَمها را غنیمت نمیشمارد.
انبیای الهی در مسألۀ هدایت انسان به سوی رشد و کمال، به دو واقعیّت اهمیت بسیار میدادند:
1 - پیراستن
2 - آراستن
1 - مقصود از پیراستن و پیرایش، تهذیب نفس است به زدودن و پاک کردن تیرگیهای زنگ رذایل اخلاقی و شهوات بهیمی و سَبُعی از روح، و صیقلی کردن و صفا دادن باطن به نور ایمان، به طوری که آمادۀ زیور فضایل نفسانی و نقشپذیر صور علمی و معارف ربّانی باشد.
1) (1)
2 - منظور از آراستن و آرایش، تحصیل کمالات و فضایل روحانی و تکمیل قوای نفسانی به ملکات فاضله و محاسن اخلاقی است.
پس از پیمودن این دو مقام در سایۀ تربیت انبیا، نوبت به مقام و مرحلۀ فنای فی اللّه و بقای باللّه میرسد که عبارت است از سلب همۀ تعیّنات و تشخّصات امکانی و نیست شدن حصّۀ وجود مقیّد جزئی با حذف قیود در هستیِ لابشرطِ مطلق، یا پیوستن قطرۀ وجود شخصی به دریای بیکرانۀ احدیّتِ واجبِ سرمدی.
راستی ما انسانها در برابر زحمات انبیا و وجود پربرکتشان چه مسؤولیّت سنگینی داریم!
هر چند فیض بخشی، ذاتیِ اولیای حقّ است و بر هر کس بیدریغ و بدون توقّع سود و عوض فیض میبخشند، ولکن وظیفۀ طالب حقیقی این است که در حضور اهل دل در هر حال ادب نگاه دارد و منّت ایشان بکشد و به جان و دل، ایشان را خدمت کند.» (1)
جانا ز روی خویش بر افکن نقاب را تا کی نهان به ابر کنی آفتاب را
مغرور حسن خود شده خوبان شهر مصر ای یوسف از جمال برافکن نقاب را
بنشستهام به راه که شاید منِ گدا گویم سلامی آن شه ملک رقاب را
حالی که لاله را قدح باده بر کف است ساقی مکن دریغ ز مَستان شراب را
ما درس معرفت ز خط یار خواندهایم بگذار در مقابلِ زاهد کتاب را
(صغیر)
پیامبران الهی، انسان را به عقاید حقّه، اخلاق حسنه و اعمال صالحه دعوت
1) (1)
کردند. اینان برای ترسیم صراط مستقیم، از جانب حضرت حق دارای کتاب بودند.
آنچه از ظلم و ستم تا کنون بر بشریّت رفته، معلول دوری او از مکتب هادیان راه حقّ است.
ظلم به خود و تجاوز به حقوق دیگران، هیچ علّتی جز دور بودن از تعالیم انبیای خدا ندارد.
طغیان طاغوت، کبر مستکبر، اسراف مسرف، تبذیر مبذّر، ظلم ظالم، سکوت مظلوم، تجاوز متجاوز، بغی باغی، جهل جاهل، گمراهی گمراه، تجاوز متجاوز، همه و همه نتیجۀ دوری انسان از نبوّت انبیا و امامت امامان و ولایت اولیای خداست.
انسان از تمام موجودات عالم در عقل و استعداد برتر و نیرومندتر است. به فعلیّت رسیدن این عقل و استعداد، در پرتو فروغ نبوّت و امامت میسّر است. اگر انسان برای پخته شدن امور معنوی و مادّی از آفتاب وجود انبیا بهره گیرد، به مقام خلافت از خدا میرسد، و اگر از این خورشید نوربخش چهرۀ جان بپوشاند دچار ظلمت و سردرگمی شده و به موجودی پوچ و پوک تبدیل گشته و به نقطۀ شقاوت و هلاکت و فلاکت میرسد.
قرآن مجید اصول دعوت انبیا را به شرح زیر بیان میکند، به این معنا که آن بزرگواران بشریّت را دعوت میکردند به:
1 - معرفت و شناخت حضرت حق.
2 - فقط و فقط پرستش پروردگار.
3 - توجه به پند و موعظه و نصیحت هادیان.
4 - تقوا و پرهیز از تمام گناهان ظاهری و باطنی.
5 - توجّه به روز قیامت.
6 - رهروی در راه فلاح و رستگاری.
7 - توجّه به نعمتهای حق و راه به دست آوردن و خرج آن.
8 - سیر کردن در راه حق با نیّت پاک و خالص.
9 - آراسته شدن به حقیقت توبه.
10 - دوری از هر نوع بت و بت پرستی.
11 - توجّه به اسما و صفات حضرت رب.
12 - دوری از دشمنان خدا چه برونی چه درونی.
13 - ادامۀ حرکت و ثبوت قدم در راه خدا تا زمان خروج از دنیا.
14 - حرکت برای به دست آوردن حسنات دنیا و آخرت.
15 - قرار گرفتن در مدار صدق و صداقت.
16 - شناخت دشمنان حق و دوری از آنها.
17 - به دست آوردن قلب سلیم.
18 - صبر و استقامت در برابر حوادث.
19 - نیکی به دیگران در همۀ شؤون.
20 - دوستی و معاشرت با دوستان خدا.
21 - دوری از شهوات و امیال و غرایز غلط و شیطانی.
22 - عبرت گرفتن از عاقبت ستمکاران و مجرمان.
23 - دوری از رذایل اخلاقی.
24 - توجه به زندگی و تربیت همسر و فرزند.
25 - سلامت در ترازوداری.
26 - دوری از فساد در خانه و جامعه.
27 - اصلاح خود و دیگران.
28 - امر به معروف و نهی از منکر.
29 - مبارزه و جنگ با ستمگران و جهاد فی سبیل اللّه.
30 - انفاق علم، مال، آبرو و قدرت در راه حق.
31 - توجّه به حال محرومان و مستضعفان.
32 - استفادۀ مشروع از نعم الهی.
33 - قضاوت به حق.
34 - حکومت به عدل.
35 - آباد کردن زمین.
36 - توجّه به وحدت و اتّفاق.
37 - حفظ مال یتیم.
38 - وفای به عهد.
39 - اقامۀ نماز.
40 - احسان و محبّت به پدر و مادر.
41 - مطالعه در آثار هستی.
42 - مطالعه در حقایق ملکوتیّه.
43 - مناجات با خدا.
44 - کظم غیظ.
45 - عفو و گذشت.
46 - ترس از عذاب قیامت.
47 - رعایت و حفظ امانت.
48 - میانهروی در همۀ ابعاد حیات.
49 - خشوع و خضوع و تواضع.
50 - تحصیل علم و دانش.
راستی، وظیفۀ عقلی و وجدانی انسان است که از چنین انسانهای کاملی که
عشقی جز دستگیری از انسان ندارند و تعالیم آنان رشد دهندۀ عقل، روشن کنندۀ قلب، تصفیه کنندۀ نفس، پاک کنندۀ روح، سالم کنندۀ اعضای بدن و آباد کنندۀ دنیا و آخرت است پیروی و متابعت نماید.
سرپیچی از این انسانهای والا و دشمنی با ایشان و روی گرداندن از تعالیم ثمربخش آن بزرگواران، محصولی جز شقاوت و هلاکت و غرق شدن بساط زندگی در فسق و جور و فساد و ظلم ندارد.
پیروان انبیا و متابعان اولیا که با گذشت از شهوات و لذّات و مقامات و مال و منال به مدار اطاعت از آنان درمیآیند، در پیشگاه حضرت رب از ارزشی والا برخوردارند، که کسی جز حق از آن ارزش آگاهی ندارد.
قرب به انبیا، قرب به خدا است و اطاعت از اولیا، اطاعت از اللّه است.
انسان در دورۀ تاریخ به مانند دوری از انبیا ظلمی به خود روا نداشته است.
بدون قبول هدایت انبیا، رهایی از شرّ هوای نفس و جنایات طاغوت امکانپذیر نیست.
ای بشر ای آیت کبرای حق آینۀ طلعت زیبای حق
ای بشر ای ماحَصَل ممکنات ای تو گل سرسبد کاینات
ای دُر یکدانۀ دریای دل ای گهر گم شده در آب و گِل
ای فلکی از چه زمینی شدی شاد به این خاک نشینی شدی
از چه سبب دیده ز خود دوختی این همه غفلت ز که آموختی
نیک نظر کن که ز پا تا به سر چیستی ای گشته ز خود بیخبر
(صغیر)
ایمان به غیب، اقامۀ نماز، انفاق هرگونه نعمت عنایت شده از جانب حق، ایمان
به تمام کتب آسمانی، یقین به آخرت، ایمان به ملائکه، پرداخت مال به اقوام فقیر و یتیم و مسکین و در راه مانده و سؤال کننده و بردگان، وفای به عهد و نذر، صبر در مصیبت و معصیت و اطاعت، جهاد در راه خدا، صدق و راستی، شنیدن حق، به عمل گذاشتن حق، سرعت کردن برای به دست آوردن مغفرت و بهشت، توبۀ از گناه، اصرار نداشتن بر صغیره، فرار از ضعف و سستی در امور دینیّه، دوری از اسراف، ثبات قدم، اجابت دعوت حق در همۀ شؤون، خشیت و خوف از خدا، ذکر حق و مناجات با محبوب در دل شب، هجرت در راه حق، تحمّل آزار در راه خدا، کشتن دشمن و شهید شدن، اخوّت و برادری، اضافه شدن ایمان بر اثر تلاوت آیات الهیّه، پناه دادن به بیپناه، یاری دادن به مظلوم، دوستی با اهل ایمان، امر به معروف و نهی از منکر، وفای به عهد فطری و عقلی و شرعی و اجتماعی تا پایان عمر، صلۀ رحم، جبران گناهان با حسنات، امید به لطف حق، حفظ شهوت از حرام، رعایت امانت، تواضع در حرکت و زندگی، پرهیز از برخورد غیرواقعی با جاهل، شبزندهداری، پرهیز از بخل، دوری از زنا، دوری از شرک، دوری از قتل نفس، عمل صالح، کار خیر، شاهد نشدن بر قول زور، پرهیز از لغو، تسبیح و تحمید حق، شدّت بر کفار، رحمت بر مؤمنان، شک نداشتن در حقایق، تقوا و پرهیزکاری، استغفار در سحر، اطعام طعام، خوف از حساب، قرائت قرآن، فهم قرآن، عمل به قرآن، خلوص در عمل، حفظ زبان، حفظ چشم، دوری از مال حرام، فرار از ربا، ورع و پاکدامنی، قناعت به رزق حق، انصاف دادن به مردم، رعایت حقّ زن و فرزند، خوش خلقی، پرهیز از شرّ، دوری از فساد، فرار از مسکر، وقار در برابر حوادث، شکر بر نعمت، خدمت به مردم، کم خوری، کم گویی، غنیمت دانستن جوانی و سلامت بدن و فراغت و مال و حیات، دوری از فخر و افتخار، پرهیز از جهل و سفاهت، افشای سلام، انتظار صلاة، فرار از هوای نفس، دوری از عُجْب، میانه روی در فقر و غنا، اجرای عدالت در همۀ امور، رعایت حقّ کارگر، رغبت به آخرت، روزۀ
رمضان، حجّ خانۀ خدا، عشق به اهل بیت، اطاعت از ائمّۀ معصومین، اطاعت از رهبر عادل، تقویت عقل، همنشینی با اهل اللّه، پرهیز از عیبجویی، گریۀ بر گناه، وسعت دادن به اهل و عیال، قبول دعوت مؤمن، حیای از حق، دوری از جمع مال، فرار از طول امَل، نصیحت به مردم، عشق به لقای حق، طهارت ظاهر و باطن، دوری از نمّامی، خیرخواهی برای همه، حلّ مشکل مردم در نهان و آشکار، احترام به بزرگتر، احسان به والدین، رعایت حقّ معاشر، توجّه به حقوق همسایه، دوری از خیانت، چشمداشت به خداوند، دعا برای مردم، اقبال به مسجد، تحصیل حکمت، تشویق مردم به خیر، اندیشه در عاقبت و بسیاری از امور دیگر که در قرآن مجید و کتب روائی ما آمده است، همه و همه از نشانههای پیروان انبیاست.
آراستۀ به این حقایق، پیرو واقعی رسولان الهی و مشمول عنایت و رحمت حق و مورد دعای انبیا و ائمۀ علیهم السلام و به خصوص امام عارفان است.
خدا را جمع نتوان با هوا کرد یکی از این دو را باید رها کرد
ولی ترک خدا گفتن محال است که هر کس کرد خود را مبتلا کرد
به ملک عافیت ره برد آنکو به دانائی حذر زین ابتلا کرد
خنک آنکو به توفیق خدایی خدا بگرفت و ترک هر هوا کرد
زهی دانای رِند با کفایت که بر حدّ کفایت اکتفا کرد
خدا زانکس رضا باشد که خود را به تقدیر خدای خود رضا کرد
(صغیر)
حیات بدون هدایت انبیا، عین ظلمت و گمراهی است، و حرکت بدون دلالت و راهنمایی پیامبران، پایانش عذاب دردناک الهی است.
انبیای خدا بر اساس وحی، انسان را مرکّب از جسم، عقل، قلب، روح و نفس
میدانند و برای هر کدام از این حقایق قواعدی عرضه کردهاند، که به کارگیری آن قواعد از وجود انسان شجرۀ طیّبه و منبعی الهی به وجود میآورد.
انسان باید خود را با چشم انبیا تماشا کند تا تمام حقایق وجودی خویش را ببیند، و با هر یک به فراخور هویّت و موجودیّتش رفتار کند.
عقل را با علم تغذیه کند، قلب را با عقاید حقّه، نفس را با حسنات اخلاقیّه، روح را با حالات الهیّه، و جسم و اعضایش را با امر و نهی ملکوتیّه.
انسان بدون کمکگیری از هدایت انبیا همچون ابلیس لعین، آن دیو رجیم، یک چشم خواهد شد، و با یک چشم خواهد نگریست، آنوقت است که خود را جز جسم نبیند و همۀ هستی را در همین حیات زودگذر و بیارزش مادّی خلاصه کند، و جز خور و خواب و شهوات کاری انجام ندهد.
عارف بیدار، سعدالدین حمّویه میگوید:
«بدان که دیو یک چشم است و آن یک چشم طولانی است به خود فرو مینگرد.
اشارت در این، آن است که وی خودبین است و حق بین نیست. و آن که یک چشم دارد آن است که چشم او جسم میبیند و چشم جان بین ندارد. ندیدی که چشم ابلیس جسم آدم دید، نه جوهر آدم؟ بایستی که ابلیس در آینۀ جسم آدم جوهر جان آدم دیدی، و واجد واحد گشتی، و ساجد ماجد گشتی، امّا مغرور بود به نفس خود، و مسرور به طاعت بیجان و مُعجَب به صفت ناریّه؛ در نار نگریست او را بالای اخوان خود دید. چون باد و خاک و آب از چشمش بیرون رفت، بادِ هستی در سرش افتاد. در آدم خاکی چون نگه کرد گفت:
قالَ أنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ » (1)
گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریدی و او را از گل ساختی.
لاجرم طوق لعنت در گردنش افتاد و از مقام قرب رب محروم گشت. و معنی لعنتْ بُعد باشد، و بُعد آن است که چشم او جسم دید و از دیدن جان محروم گشت.
و عالم جسمْ کثیف است و ثقیل، و اقتضای کثافت و غلظت سِفل باشد و خفا و ظلمت. و عالم روحانی لطیف است و خفیف، و اقتضای لطافت و خفّت عِلو باشد و ظهور نور.
سلیمان از برای آن بر باد نشست که پای بر سر هوا نهاده بود، و آتش هستی به آب نیستی خاک گردانیده بود؛ لاجرم بامداد، یک ماهه رهش میبرد و شبانگاه، یک ماهه رهش بازمیآورد:
غُدُوُّها شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ » (2)
که رفتن صبحگاهش [ به اندازۀ ] یک ماه و رفتن شام گاهش [ به اندازۀ ] یک ماه بود؛
و عالم صغرای نفس خود را مسخّر کرده بود، لاجرم عالم کبری و هر چه در او بود مسخّر وی گشت.
اکنون سلیمان صفت شو تا بر نگین انگشتریت نقش «اللّه» برآید، و یوسف حُسن تو از چاه همچو ماه نماید، در منابر و مساجد خطبۀ به نام تو کنند، و در بلاد عالم سکّه به نام تو زنند، و نشان بینشان از تو پرسند، و قبلۀ قلوب گردی، و مسجد نفوس شوی، و عقول و ارواحْ بر مدینۀ اشباحْ حمد و ثنای تو خوانند و تسبیح و
تهلیل تو گویند، و پرگار امر و ارادت به اذن تو گردد، و گِردت همۀ اشیا درآیند، و تو نقطۀ دایرۀ وجود گردی، و خلق عالمین را مسجود گردی و معبود شوی، و مراد تو باشی و مقصود تو گردی، و آدمیان روی به تو آورند و دیو و پری کمر تسلیم بر میان بندند، و وحوش و طیور با تو انس گیرند. مشرقیان غلام شوند و مغربیان در دام افتند، جنوبیان و شمالیان سر بر سر پای تو نهند، و بر عرصۀ وجود تو ترکان معانی برانگیخته شود، تا تیر و کمان حروب با صورت بیمعنا بر دعوی، بر هم شکنند.»
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
أنَا أدْعُوکُمْ إلی کَلِمَتَیْنِ خَفیفَتَیْنِ عَلی اللِّسانِ وَثَقیلَتَیْنِ فِی الْمیزانِ، تَمْلِکُونَ بِهِمَا الْعَرَبَ وَالعَجَمَ، وَتَنْقادُ بِهِمَا الْأُمَمُ، وَتَدْخُلُونَ بِهِمَا الْجَنَّةَ وَتَنْجُونَ بِهِما النّارَ: شهادَةُ أنْ لا الهَ إلَّااللّهُ، وَأنّی رَسُولُ اللّهِ. (1)
من شما را به دو کلمه دعوت میکنم که راندنش در زبان آسان، ولی در میزان عمل سنگین است، با این دو کلمه (به شرط تحقّق عملی آن) مالک عرب و عجم میشوید، امّتها مطیع شما میگردند، از برکت آن دو حقیقت به بهشت میروید، و از جهنّم خلاص میگردید. آن دو، شهادت به وحدانیّت حق و رسالت من است.
عرفای والا مقام، سالکان راه حقیقت، والهان مشتاق، دانایان عاشق، راهروان با بصیرت، براساس معارف الهیّه، راه رسیدن به مقام خلافت اللّهی را در چهار طهارت میدانند:
1 - طهارت بدن و لباس از نجاست ظاهری. چه، این نجاست موجب بُعد از خدا میشود در عباداتی که مشروط به طهارت است، و عبادت برای قرب به حق است
1) (1)
و مقدمۀ آن طهارت.
2 - طهارت هر یک از اعضا از معاصی. مثلاً نجاست چشم نظر بر نامحرم است، و نجاست دست آزار مردم به هر شکل و صورتی، و نجاست گوش غیبت شنیدن، و نجاست زبان دروغ و فحش و استهزا و باطل گویی و تهمت است.
3 - طهارت باطن است از صفات ذمیمه. چه، هر یک از صفات ناپسند که در باطن انسان است نجاستی است که باعث حجاب سالک است از وصول به قرب حق.
4 - طهارت سِرّ است از غیر حق.
قَلْبُ المُؤمِنِ حَرَمُ اللّهِ وَحَرامٌ عَلی حَرَمِ اللّهِ انْ یَلِجَ فیهِ غَیْرُ اللّهِ. (1)
دل مؤمن حرم خداست، رفت و آمد غیر در حرم خدا حرام است.
یا داوُدُ! بَشِّرِ المُذْنِبِینَ بِأنّی غَفُورٌ، وَأنْذِرِ الصِّدِّیقیِنَ بأنّی غَیُورٌ. (2)
ای داود! گناهکاران رابه مغفرت و آمرزش من بشارت بده، و اهل صدق و صفا را از غیرت من بترسان.
و این همه فیض که بر شمردهاند و مخصوص انسان است جز در سایۀ نبّوت انبیا و پیروی از آن مردان الهی به دست نمیآید.
آدمی گنجینۀ سرّ حق است گر چه در بحر هوس مستغرق است
گنج کونَیْن است ذات آدمی هست بی پایان صفات آدمی
گر وجود خویش بشناسد تمام در شناساییّ حق یابد نظام
نفس انسانی است مرآت جمال روح انسانی است مرآت کمال
گر بود مرآت صاف و پر ضیا عکس گیرد از جمال کبریا
حقشناسی هست کار آدمی معرفت باشد شعار آدمی
حیات جدای از انبیا، منبع خطرات عجیبی است. قرآن مجید و روایات و دعاها به این خطرات اشاره کردهاند.
ذکر تمام آن خطرات از حوصلۀ این رساله خارج است. برای نمونه به ترجمۀ متنی که به عنوان تعقیب نماز مغرب از معصوم علیه السلام رسیده است، اشاره میکنم:
الهی! به تو پناه میبرم از نفسی که قانع نشود، و شکمی که سیر نگردد، و چشمی که سرشک نبارد، و دلی که خشوع نیابد، و نمازی که قبول نشود، و عملی که سود نبخشد، و دعائی که مستجاب نگردد. و پناه میبرم به تو از پیشامدهای ناگوار و رسیدن بدبختی، و سرزنش دشمنان، و بلای طاقت فرسا، و عمل ناپسند. و پناه میبرم به تو از فقر و کفر و نیرنگ و بی صبری، و بد آوری و از بلائی که صبر بر آن ندارم، و از درد بیدوا، و غلبۀ مردان، و خسران در قیامت، و بد آوردن در نفس و اهل و مال و دین و فرزند و هنگام روبهرو شدن با فرشتۀ مرگ. و پناه میبرم به حق از آدم بد و همسایۀ بد، و همنشین بد و وقت بد، و از شرّ هر آنچه در زمین فرو رود و از آن برآید و هر چه از آسمان فرو ریزد و در آن بالا رود، و از شرّ پیشامدهای ناگوار شب و روز، جز پیشامدی که به خوبی وارد شود و از شرّ هر جنبندهای که پروردگارم زمامدار اوست که پروردگارم بر راه راست است. (1)
آنان که با خیال تو روزی به سر کنند نبود عجب که در دل آتش گذر کنند
1) (1)
کی با چنین جمال نظر با قمر کنند یا با چنین مقال خیال شکر کنند
تا کوی توست بهر چه جای دیگر شوند تا عشق توست بهر چه کار دیگر کنند
(وصال شیرازی)
انسان درخت و شجرهای است که بالقوّه دارای هر نوع ثمر ظاهری و باطنی است و تاریخ حیات ثابت کرده است که این شجره، منافع و میوههایش جز در سایۀ تربیت انبیا و اولیا به فعلیّت نمیرسد.
این موجودی که در قرآن مجید از وی به عنوان احسن تقویم یاد شده اگر به دست غیر انبیا بیفتد به اسفل سافلین خواهد رسید.
نبات این زمین با نسیم مسائل وحی و باغبانی انبیا و اولیا روئیده خواهد شد، و اصلش ثابت و فرعش آسمانها را پر خواهد کرد.
اگر خود را به دست انبیا نسپارید، دشمنان درونی و برونی دمار از روزگار شما در آورند، و بود و نبود شما را به باد دهند، و از شما جز شرّ و پستی، رذالت و دنائت، آلودگی و معصیت چیزی نخواهند گذاشت.
قرآن مجید بر مبنای عقاید و اخلاق و اعمال، آدمیان را سه طایفه میداند. این تقسیم به طور مفصّل در سورۀ مبارکه واقعه و به نحو مختصر در سورههای دیگر قرآن مجید آمده است.
1 - مقرّبان
2 - اصحاب یمین
3 - اصحاب شِمال
مقرّبان، به صریح آیات کتاب حق، پیامبران و امامان معصوم هستند که از نظر عقیده و اخلاق و عمل، مافوق جنّ و انس و ملکاند.
ایمان آنان ایمان شهودی، و اخلاقشان اخلاق حق و اعمالشان در همۀ شؤون خالصترین عمل و پر ارزشترین حرکت برای خدا بود.
اصحاب یمین یا «میمنه» به دلالت آیات قرآن، آن انسانهائی هستند که در عقیده و عمل و اخلاق با تمام وجود پیرو انبیا و تابع امامان هدایت میباشند، آن مردان و زنانی که شاگردان قابل قبولی برای نبوّت و امامت بوده و آن انسانهای والایی که چیزی را در زندگی بر برنامههای حق مقدم نمیدارند، آن مردان و زنان با وفائی که در راه استقرار مکتب انبیا از همه چیز خود گذشتند، و برای ادامۀ راه پیامبران از هیچ زحمت و کوششی دریغ نورزیدند.
اصحاب شمال یا «مشئمه» آن مردان و زنانی هستند که در برابر مکتب حق و انبیای الهی که مبلّغان آن بودند تکبّر ورزیدند و در هیچ برنامهای حاضر به پذیرش حق نشدند، مردان و زنانی که فاسد بودند و شایع کنندۀ فساد در مجتمع انسانی.
آن مردان و زنانی که جز شکم و شهوت، و هوا و هوس، و بت و بت پرستی، ظلم و ستم، خدعه و خیانت، و تجاوز و شرارت، قتل و غارت، استعمار و استثمار انسانها، ... هدفی و کاری نداشتند.
آن انسانهایی که از عقل و مغز، وجدان و انصاف، صفا و وفا چشم پوشیدند، و صفحات حیات را که میتوانست با اسما و صفات حق رقم بخورد به لجن آلودگی و کثافت عقاید باطله و اخلاق ذمیمه و حرکات شیطانیّه نجس کردند.
آنان که با حق مبارزه نمودند و تا میتوانستند انبیا و ائمه و پیروان آنان را آزردند، و از هیچ کوششی در جهت خاموش کردن چراغ هدایت دریغ نکردند.
آنان که شب و روز خود را به بطالت سپری کردند و عمر گرانمایه را با شیطان و شیطنت معامله نمودند و دنیا را عرصه گاه بازیگریهای خود دانستند و از هر حیوانی شریرتر شدند.
آنان که روح و قلب و حقیقت انسان را فراموش کردند و به این تصوّر نشستند که انسان جز گوشت و پوست و مشتی استخوان چیز دیگری نیست؛ انسانی که قرآن مجید به خاطر روح و عقلش وی را ظرف خلافت از حق و علم اسما و هدایت و نورانیّت و شرف و کرامت میداند.
آنان که ارزش ملکوتی انسان را به پستترین مرحله رساندند و در گمراهی و گمراه کردن بیداد کردند.
خرّمی و سر سبزی حیات، سرور و نشاط زندگی، طراوت عرصۀ حیات انسان به وحی و نبوّت و امامت و متابعت از واقعیتها است.
رشد و کمال، معلول نبوّت و امامت و پیروی از اولیای الهی است.
نجم الدین رازی در شرح حال این سه طایفه و ترجمۀ حقیقت و باطن آنان، در رسالۀ «عقل و عشق» میگوید:
«چون روح انسانی به قالب وی پیوندد، از حسن تدبیر و ترکیبی که در این صورت:
وَصَوَّرَکُمْ فَأحْسَنَ صُوَرَکُمْ » (1)
و شما را صورتگری کرد و صورتهایتان را نیکو گردانید.
رفته است، هر موضعی از مواضع ظاهر و باطن آن صورت قالب و محلّ ظهور صفتی از صفات روح شود، و چنانکه چشم محلّ ظهور صفت بینایی، و گوش محلّ شنوایی، و زبان محلّ گویایی و دل محلّ دانایی و باقی همچنین، پس به واسطۀ این محالّ جسمانی که هر یک قالب صفتی از صفات روح است معلوم شود که روح در عالم خویش بدین صفات موصوف بوده است و این قالب خلیفۀ روح آمد و آیینۀ جمال نمای ذات و صفات او، تا به حسب هر صفت که در روح بود این جا در قالب محلّی پدید آورد که مظهر آن صفت شود و آن صفت غیبی را در این عالمِ شهادت پیدا کند، تا چنانکه روح در عالم غیب مُدرک کلّیات بود، در عالم شهادت مدرک جزئیّات شود تا خلافت:
عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ » (2)
دانای نهان و آشکار است، و او حکیم و آگاه است.
پس چنانکه شخص انسانی مُنبئ است از ذات روح، محلّ هر صفتی از شخص انسان منبئ است از آن صفت روح. چنانکه چشم محلّ بینایی است از آن که روح موصوف است به صفت بینایی، دل به حقیقت محلّ ظهور عقل آمد و منبئ است از آن که روح موصوف است به صفت عقل، چه عقل دانش محض است و دانش را دانایی باید که صفت دانش به ذات آن موصوف قائم باشد، چنانکه حق تعالی عالم است و علم صفت اوست و به ذات او قائم؛ اشارتِ:
إنّی جاعِلٌ فِی الْأرْضِ خَلیفَةً » (1)
به یقین جانشینی در زمین قرار میدهم.
بدین معناست، یعنی: چنانکه قالب خلیفۀ روح است تا صفات روح را آشکارا کند و به نیابت و خلافت روح در عالم شهادت بر کار شود، روح خلیفۀ حق است تا صفات حق آشکارا کند و به نیابت و خلافت وی در عالم غیب و شهادت به روح و قالب بر کار باشد.
پس خلایق در مرتبۀ خلافت:
وَهُوَ الِّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأرْضِ » (2)
اوست کسی که شما را در زمین، جانشینان [ نسلهای گذشته ] قرار داد.
سه طایفه آمدند چنانکه فرمود:
وَکُنتُمْ أَزْوَاجاً ثَلاَثَةً * فَأَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ * وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ * وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ » (3)
وشما سه گروه شوید * سعادتمندان، چه بلند مرتبهاند سعادتمندان! * و شقاوتمندان، چه دون پایهاند شقاوتمندان! * و پیشی گیرندگان [ به اعمال نیک ] که پیشی گیرندگان [ به رحمت و آمرزش ]اند، * اینان مقرباناند.
[
]
[
]
طایفهای را که صفات حیوانی، از بهیمی و سَبُعی و صفات شیطنت بر صفات مَلَکیِ روحانی غالب میآید، نور عقل ایشان مغلوب هوا و شهوت و طبیعت حیوانی میگردد و روی به طلب استیفای لذّات و شهوات جسمانی میآورند و حرص و حسد و حقد و عداوت و غضب و شهوت و کبر و بخل و دیگر صفات ذمیمۀ حیوانی را پرورش میدهند تا به درکات سفلی میرسند:
ثُمَّ رَدَدْناهُ أسْفَلَ سافِلینَ » (1)
آن گاه او را [ به سبب گناهکاری ] به [ مرحلۀ ] پستترینِ پَستان بازگرداندیم.
آنها اصحاب مشئمهاند.
[
]
طایفهای دیگر را که صفات مَلَکیِ روحانی بر صفات حیوانی جسمانی غالب میآید، هوا و شهوت ایشان مغلوب نور عقل میگردد تا در پرورش نور عقل و صفات حمیده میکوشند و نفی اخلاق ذمیمه میکنند، چه مصباح عقل را اخلاق حمیده چون روغن آمد و اخلاق ذمیمه چون آب.
و این طایفه دو صنف آمدند، صنفی آنند که پرورش عقل و اخلاق هم به نظر عقل دهند، عقل ایشان از ظلمت و آفت وهم و خیال صافی نباشد؛ هر چند به جهد تمام بکوشند عقل را به کمالیّت خود نتوانند رسانید و از خلل شبهات و خیالات فاسد مصون نمانند، چه یک سرّ از اسرار شریعت آن است که در آن نوری تعبیه است که بر دارندۀ ظلمت طبیعت است و زایل کنندۀ آفت وهم و خیال.
پس این طایفه چون بینور شرع پرورش عقل دهند اگر چه نوعی از صفاها حاصل کنند که ادراک بعضی معقولات توانند کرد، امّا از ادراک امور اخروی و
1) (1)
تصدیق انبیا: و کشف حقایق بیبهره مانند و در طلب معرفت حق تعالی چون دیدۀ عقل را بینور شرع استعمال کنند و در تیهِ ضلالت سرگردان و متحیّر شوند.
حدّ عقل در این معنی آن است که: اثبات وجود باری - جلّ جلاله - کند و اثبات صفات کمال و سلب صفات نقصان از ذات او ؛ بدان مقدار معرفت، نجات حاصل نیاید، و اگر عقل را بینور شرع در معرفت تکلیف کنند در آفت شبهات افتند، چنانکه فلاسفه جدای از شرع افتادند و انواع ضلالتْ ایشان را حاصل آمد، به اختلافات بسیار که با یکدیگر کردند و جمله دعوی برهان عقلی نمودند.
اگر عقل را در آن میدان مجال جولان بودی، اختلاف حاصل نیامدی، چنانکه در معقولاتی که عقل را مجال است هیچ اختلاف نیست که:
طَریقُ الْعَقْلِ واحِدٌ. (1)
راه عقل یکی است.
[
]
و صنفی دیگر آنند که پرورش عقل به نظر شرع و متابعت انبیا: و نور ایمان دادهاند، تا نور شرع و نور متابعت و نور ایمان، نور باصرۀ بصر عقل ایشان شده است تا بدان نور هر کس به حسب استعداد خویش و قابلیّت حصول آن نور، مُدرک حقایق غیب و امور اخروی شدهاند، اگر چه از پس حجب بسیار نگریستهاند. امّا عقل ایشان به دلالت نور ایمان از مدرکات غیبی تفرّس احوال آخرت کرده است و مصدّق آن بوده که:
اِتَّقُوا فِراسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ. (2)
از فراست و هوشیاری مؤمن پروا کنید که او با نور خدا مینگرد.
این طایفه اصحاب میمنهاند، مشرب ایشان از عالم اعمال است، معاد ایشان درجات نعیم باشد، به این دلیل این طایفه را به معرفت ذات و صفات خداوندی به حقیقت راه نیست، که به آفت حجب صفات روحانی نورانی هنوز گرفتارند که:
اِنَّ لِلّهِ تَعالی سَبْعینَ ألْفَ حِجابٍ مِنْ نُورٍ وَظُلْمَةٍ. (1)
همانا خدا را هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت است.
و جای دیگر فرمود:
حِجابُهُ النُّورُ، لَوْ کُشِفَتْ لَأحْرَقَتْ سُبُحاتُ وَجْهِهِ مَا انْتَهی إلَیْهِ بَصَرُهُ مِنْ خَلْقِهِ. (2)
حجاب او نور است، که اگر بر طرف شود اشراقات وجه او تمام بینندگان را بسوزاند.
لاجرم با این طایفه گفتند: زنهار تا عقل با عِقال را در میدان تفکّر در ذات حق - جلّ و علا - جولان ندهید که نه حدّ وی است.
تَفَکَّرُوا فی آلاءِ اللّهِ وَلا تَتَفَکَّرُوا فی ذاتِ اللّهِ. (3)
در نعمتهای خدا اندیشه کنید و در ذات خدا اندیشه منمایید.
[
]
آنجا که راهبر بیخودی است، و سیر در آن دریا جز به قدم فنا نتوان کرد، و عقل عین بقاست و ضدّ فنا، پس در آن دریا جز فانیان آتش عشق را سیر میسّر نگردد؛
جای مقرّبان است و این طایفۀ سیّماند که:
وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ * اولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ » (1)
و پیشی گیرندگان [ به اعمال نیک ] که پیشی گیرندگان [ به رحمت و آمرزش ]اند، * اینان مقرباناند.
تار و پود جامۀ وجود ایشان از پودی دیگرست، لاجرم گردن همّت ایشان را جز به کمند جذبۀ عشق بند نتوان کرد، که از معدن ماورای کَونَیْنْ گوهر اوست.
اشارت «وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ» مگر در حقّ ایشان بر آن معناست که در بدایت فَطْر، روح ایشان سابق ارواح بوده است، و پیش از آن که به اشارت «کُن» از مَکمن علم اللّه به عالم ارواح آمده است به سعادت قبول تشریف «یُحِبُّهُمْ» مخصوص و مشرَّف بوده و در عالم ارواح به سعادت قبول رِشاش (2)انوار:
إِنَّ اللّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ فی ظُلْمَةٍ ثُمَّ رَشَّ عَلَیْهِمْ مِنْ نُورِه، فَمَنْ أصابَهُ ذلِکَ النُّورُ اهْتَدی، وَمَنْ أخْطَأهُ ضَلَّ. (3)
همانا خداوند خلایق را در ظلمت آفرید، سپس از نور خود بر آنان پاشید، پس هر که آن نور بدو رسید هدایت یافت، و هر که بدو نرسید گمراه گشت.
از دیگران اختصاصِ:
إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی » (4)
بیتردید کسانی که پیشتر از سوی ما وعدۀ نیک به آنان دادهاند، از دوزخ دورشان نگه میدارند.
یافته و چون به عالم قالب پیوست، اگر چه روزکی چند از برای پرورش قالب، او را در مرتع حیوانی فرو گذاشته، امّا بدان باز نگذاشته ناگاه به کمند عنایت روی دل او را از کلّ آفرینش بگردانیده و سلسلۀ محبّت «یُحِبُّهُمْ» بجنبانیده و به آب رأفت و رحمتْ تخم «وَیُحِبُّونَهُ» را در زمین دل او پرورش داده و ندای لطف حق به سرّ جان او رسیده.
و آن طایفه را که به کمند جذبات الوهیت روی از مطالب بشریّت و مقاصد نفسانی بگردانند و در سیر عبودیّت به عالم ربوبیّت رسانند و قابل فیض بیواسطه گردانند دو صنفاند:
یکی آنهایند که در عالم ارواح در صفوفِ:
اَلْأرْواحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ. (1)
در صف اول بودهاند، قابل فیض الوهیّت بیواسطه گشته، و ایشان انبیایند که در قبول نور هدایت مستقلّاند.
و صنف دوم ارواح اولیاست که قابل فیض حق به واسطۀ تُتُق (2)ارواح انبیایند و در دولتِ متابعت ایشان. امّا چون بر طینت روحانیّت ایشان خمیر مایۀ رشاشِ:
«ثُمَّ رَشَّ عَلَیْهِمْ مِنْ نورِهِ.» نهاده بودند چون به کمند جذبه روی از مزخرفات دنیاوی بگردانیدند، هم بدان نور از پس چندین هزار تتقِ عزّت، جمال وحدت مشاهده کردند، چنانکه امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود:
ما کُنْتُ أعْبُدُ رَبًّا لَمْ أرَهُ. (3)
خدایی را که [ با چشم دل ] ندیدهام نمیپرستم.
مبادی عشق این جا پیدا گردد.
[
]
تخم عشق در بدایت حال اگر چه به تصرّفِ
«ثُمَّ رَشَّ عَلَیْهِمْ مِنْ نورِهِ» (1)
«ما کُنْتُ أعْبُدُ رَبًّا لَمْ أرَهُ» بدان نرسید، سبزۀ إنّی ذاهِبٌ إلی رَبِّی » (2)پیدا نیامد.
بلکه تخم عشق در بدایت بیخودی به دستکاری «یُحِبُّهُمْ» در زمین «یُحِبُّونَهُ» انداختند و آب ألَسْتُ بِرَبِّکُم بدو رسانیدند سبزۀ قالُوا بَلی » (3)پیدا آمد.
اول که شرر آتش عشق از قَدّاحۀ:
فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ. (4)
دوست داشتم تا شناخته گردم.
برخاست، هنوز نه عالم بود و نه آدم. حرّاقۀ سیاه روی
«خَلَقَ الْخَلْقَ فی ظُلْمَةٍ» میبایست تا قابل آن شرر گردد که:
فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَی أُعْرَفْ. (5)
پس خلایق را آفریدم تا شناخته شوم.
چون در این عالم کبریت صدق طلب را که به حقیقت کبریت احمر است آتش افروز آن شرر میکنند، از کبریت صدق طلب که نتیجۀ «یُحِبُّونَهُ» است، شرر آن آتش که نتیجۀ «یُحِبُّهُمْ» است مشتعل میشود. آن شعله را «عشق» خوانند. چون آن آتش
شعله کشید هر چه در خانۀ وجود هیزم صفات جسمانی و روحانی است جملۀ فراسوختن میآید. این جا عشق در عالم انسانی صفت قیامت را آشکارا کند، چنانکه خواجه صلی الله علیه و آله فرمود:
مِنْ أشْراطِ السّاعَةِ نارٌ تَخْرُجُ مِنْ قِبَلِ الْیَمَنِ تَطْرُدُ النّاسَ إلی مَحْشَرِهِمْ. (1)
از نشانههای قیامت آتشی است که از سوی یمن بیرون میآید که مردم را به سوی محشرشان سوق میدهد.
زمین صفات بشری را مبدَّل میکند:
یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأرْضُ غَیْرَ الْأرْضِ و السَمواتُ » (2)
[ در ] روزی که زمین به غیر این زمین، و آسمانها [ به غیر این آسمانها ] تبدیل شود.
آسمان صفات روحانی را درنوردند:
یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ » (3)
روزی که آسمان را در هم میپیچیم، مانند در هم پیچیدن طومار.
چنانکه مصدر موجوداتْ حضرت جلّت بود مرجعْ همان حضرت باشد:
إنَّ إلی رَبِّکَ الْرُّجْعی » (4)
بیتردید بازگشت به سوی پروردگار توست.
به همان ترتیب که آمدند روند. باز از کارگاه قدرت به عالم روحانیّت آیند و از آن
روحانیّت به جسمانیّت، به همان قدم بازگردانندش:
کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ » (1)
همان گونه که نخستین بار آفریدهها را آفریدیم، دوباره آنان را باز میگردانیم.
چون آتش عشق در غلبات وقت، به خانهپردازی وجود صفات بشریّت برخاست، در پناه نور شرع به هر قدمی که بر قانون متابعت که صورت فناست میزند، نور کشش که فنابخش حقیقی است از الطاف ربوبیّت، استقبال او میکند که:
مَنْ تَقَرَّبَ إلَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إلَیْهِ ذِراعاً. (2)
هر که یک وجب به من نزدیک شود من یک ذراع به او نزدیک میگردم.
در این مقام رونده جز به زمام کشتی عشق و قدم ذکر و بدرقۀ متابعت نتواند رفت که:
قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ » (3)
بگو: اگر خدا را دوست دارید، پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد.
پس به حقیقت، عشق است که عاشق را به قدم نیستی به معشوق رساند و عقل، عاقل را به معقول بیش نرساند، و اتّفاق علما و حکما است که حق تعالی معقولِ عقل هیچ عاقل نیست، زیرا بزرگان فرمودهاند:
لا تُدرِکُهُ الْأبصارُ وَلا تَکْنُفُهُ الْعُقُولُ، وَهُوَ یُدْرِکُ الْأبْصارَ وَیَکْنُفُ الْعُقُولَ.
وَلا یُحیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إلّابِما شاءَ وَقَدْ أحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً.
چشمها او را در نیابد و خردها بر او احاط نکند و حالا آن که چشمها را دریابد و بر خردها احاطه کند، و جز به اندازهای که او بخواهد به علم او احاطه نیابند و حال آن که علم او به همه چیز احاطه دارد.
پس چون عقل را بر آن حضرت راه نیست، رونده به قدم عقل بدان حضرت نتواند رسید؛ زیرا که موصوف به هستی است، الاّ به قدمِ فَاْذْکُرُونی » (1)
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ » (2)
حقایق پاک [ چون عقاید و اندیشههای صحیح ] به سوی او بالا میرود و عمل شایستۀ آن را بالا میبرد.
پس رفعتی که میسّر میشود و صعودی که سوی حق صورت میبندد نیست الاّ به واسطۀ عمل صالح، و عمل صالح وقتی باشد که بیشایبۀ ریا باشد. و مراد از ریا، هستی و در میان بودن شخص است در انواع طاعات و عبادات.
پس ذاکر به حق به قدم فَاذْکُرُونی راه حضرت أذْکُرْکُمْ سپرد و به کلّی متوجّه آن یار شود، به زمام کشتی عشق و بدرقۀ متابعت و دلالت جبریل عقل تا به سدرة المنتهی روحانیّت برود، که ساحل بحر عالم جبروت است و منتهای عالم معقول، پس جبریل عقل را خطاب رسد که:
لَوْ دَنَوْتَ أنْمُلَةً لاَحْتَرَقْتَ. (3)
اگر به اندازۀ سر انگشتی نزدیکتر شوی خواهی سوخت.
از آنجا راه جز به راهبری رفرف (1)
جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تُوازی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ. (2)
یعنی به معاملۀ ثقلین آنجا نتواند رسید جز به جذبه. و این جا ذکر نیز از قشر فَاذْکُرُونی بیرون آید، سلطان أذْکُرْکُمْ جمال بنماید، ذاکرْ مذکور گردد و عاشقْ معشوق شود، و چون عشقْ عاشق را به معشوق رسانید، عشق دلالت صفت بر در بماند.
عاشق چون قدم در بارگاه وصال معشوق نهاد پروانه صفت نقد هستی عاشق را نثار قدم شعلۀ شمع جلال معشوقی کند تا معشوق به نور جمال خویش عاشق سوخته را میزبانی کند.
هستی مجازی عاشقی برخاسته و هستی حقیقی معشوقی از خفای کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً متجلّی شده، از عاشق جز نام نماند.
اشارتِ:
لا یَزالُ الْعَبْدُ یَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنَّوافِلِ وَالْعِباداتِ حَتّی احِبَّهُ فَإذا أحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَبَصَراً وَلِساناً وَیَداً، فَبی یُبْصِرُ وَبی یَنْطِقُ وَبی یَسْمَعُ وَبی یَبْطُشُ. (3)
بنده، پیوسته با انجام مستحبّات به من نزدیکی میجوید تا آنجا که او را دوست دارم، چون او را دوست داشتم گوش و چشم و زبان و دست او میشوم، پس به من میبیند و به من سخن میگوید و به من میشنود و به من همه چیز را میگیرد.
بدین معنی باشد.
فایدۀ تکرار لفظ وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ این جا محقّق گردد، چون دانستی که السّابقون در بدایت آنها بودند که در خطاب کُنْ سابق ارواح بودند، در نهایت که وقت مراجعت است به خطاب اِرْجِعی إلی رَبّکِ» (1)
وَالسّابِقُونَ السّابِقُون * اولئِکَ الْمُقَرَّبُون » (2)
و پیشی گیرندگان [ به اعمال نیک ] که پیشی گیرندگان [ به رحمت و آمرزش ]اند، * اینان مقرباناند.
یعنی:
اَلسّابِقُونَ الْأوَّلُونَ بِالْخُرُوجِ عَنْ غَیْبِ الْغَیْبِ، هُمُ السّابِقُونَ الْآخِروُنَ بِالرُّجُوعِ إلی غَیْبِ الْغَیْبِ.
نَحْنُ اْلاخِرُونَ السّابِقُونَ رمزی بدین معناست.» (3)
حضرت سجاد علیه السلام در فراز
«اَلّلهم وَ أَتْباعَ الرُّسُلِ وَ مُصَدِّقُوهُمْ مِنْ اهْلِ الْأَرْضِ بِالْغَیْبِ» به مسأله حیات واقعی انسان که پیروی از انبیای الهی است؛ اشاره میفرماید و خداوند متعال هم همۀ انسانها را به پذیرش این حیات حقیقی فرا میخواند:
یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِوَأَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ» (1)
ای اهل ایمان! هنگامی که خدا و پیامبرش شما را به حقایقی که به شما [ حیات معنوی و ] زندگی [ واقعی ] میبخشد، دعوت میکنند اجابت کنید، و بدانید که خدا میان آدمی و دلش حایل و مانع میشود [ تا حق را باطل و باطل را حق مپندارد ] و مسلماً همۀ شما به سوی او گردآوری خواهید شد.
دعوت اسلام به سوی حیات و زندگی است، حیات مادی، حیات فرهنگی، حیات اقتصادی، حیات سیاسی به معنای واقعی، حیات اخلاقی و اجتماعی در تمام زمینهها.
«این پرسش است که آیا مردم قبل از اسلام و دعوت پیامبر مرده بودند که قرآن آنها را دعوت به حیات میکند؟
پاسخ سؤال این است که: آنها فاقد حیات از منظر قرآن بودند. حیات و زندگی مراحل مختلفی دارد، که قرآن به همۀ آنها اشاره کرده است:
1- گاهی به معنای حیات گیاهی آمده است:
اعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْأَیَتِ لَعَلَّکُمْ
1) (1)
تَعْقِلُونَ» (1)
بدانید که خدا زمین را پس از مردگیاش زنده میکند. همانا ما نشانهها [ ی ربوبیت و قدرت خود ] را برای شما بیان کردیم تا بیندیشید.
2- گاهی به معنای حیات حیوانی ذکر شده است:
إِنَّ الَّذِی أَحْیَاهَا لَمُحْیِ الْمَوْتَی إِنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (2)
یقیناً مردگان را زنده میکند؛ زیرا او بر هر کاری تواناست.
3- زمانی به معنای حیات فکری و عقلانی و انسانی آمده است:
أَوَ مَن کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِفِی النَّاسِ کَمَن مَّثَلُهُ فِی الظُّلُمَتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا کَذَ لِکَ زُیِّنَ لِلْکَفِرِینَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ» (3)
آیا کسی که [ از نظر عقلی و روحی ] مرده بود و ما او را [ به وسیلۀ هدایت و ایمان ] زنده کردیم، و برای وی نوری قرار دادیم تا در پرتو آن در میان مردم [ به درستی و سلامت ] حرکت کند، مانند کسی است که در تاریکیها [ یِ جهل و گمراهی ] است و از آن بیرون شدنی نیست؟! این گونه برای کافران [ به خاطر لجاجت و عنادشان ] آنچه انجام میدادند، آراسته شد [ تا گمان کنند اعمالی را که انجام میدهند نیکوست. ]
4- گاهی به معنای حیات جاودان جهان دیگر آمده است:
یَقُولُ یَلَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی» (4)
میگوید: ای کاش برای این زندگیام [ عبادت خالصانه و کار نیک ] پیش فرستاده بودم.
5- زمانی به معنای علم و توانایی بی حد است آن چنان که دربارۀ خدا میگوییم:
وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لَایَمُوتُ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَکَفَی بِهِبِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیرًا» (1)
و بر آن زندهای که هرگز نمیمیرد توکّل کن، و او را همراه با ستایش تسبیح گوی، و کافی است که او به گناهان بندگانش آگاه باشد.
با توجه به این اقسام که مردم عصر جاهلی گرچه زندگی مادی حیوانی داشتند امّا از زندگی انسانی و معنوی و عقلانی محروم بودند، قرآن آمد و آنها را دعوت به حیات و زندگی کرد و دین اسلام یک دین راستین است که حرکت، در همۀ زمینههای زندگی ایجاد میکند و روح به فکر و اندیشه میدهد. احساس مسؤولیّت میآفریند؛ همبستگی و اتحاد و ترقّی و تکامل در همۀ زمینهها ایجاد میکند و به تمام معنی حیات آفرین میباشد.
و دعوت حیاتی در وهلۀ اول مربوط به جهاد و ایمان و قرآن و بهشت است که از عوامل اصلی حیات میباشد. هر چند مفهوم آیه محدود است ولی شامل هر برنامه و هر دستوری که شکلی از اشکال حیات انسانی را بیافریند؛ میباشد.» (2)
«حقیقت امر و رکن واقعی این دعوت چیزی است که انسان را از پرتگاه فنا و هلاکت، رهائی داده و زندهاش میکند.
زندگی گرانبهاترین متاعی است که موجود زنده برای خود سراغ دارد. و در
ماورای زندگی غیر از عدم و بطلان چیزی دیگری نیست. و این ارزش را برای زندگی به خاطر اثر آن قائل است که عبارت از شعور و اراده که نشاط و سعادت زندگی به آن است، پس به این جهت همواره از جهل و نداشتن حریّت اراده و اختیار میگریزد.
انسان هم که یکی از موجودات زنده است، مانند همه موجودات مجهّز به سلاحی که زندگی معنوی او حقیقت وجود اوست. همان طور که تمامی انواع موجودات مسلّح به سلاحی که حافظ وجود و بقایشان باشد، هستند، و سلاح انسان همان اراده و اختیار اوست که خیرات و منافع او را از شرور و مضارّش مشخص نموده و او را به آن یکی سوق و از دیگری زنهار میدهد.
این هدایت الهی که نوع انسانی را به سوی سعادت و خیر و منافع وجودش دلالت میکند هدایتی تکوینی است و از مشخّصات نحوۀ خلقت اوست.
انسان سعادت وجود خود را به طور قطع درک میکند. و در این درکش دچار تردید نمیشود. اگر در جایی دچار غفلت و شبهه شود به خاطر تأثیر عوامل و اسباب نامناسب دیگری است که موجودی را از مسیر خیرات و منافع آن به سوی ضرر و شرش سوق میدهد. همان طور که در قرآن بر روی آن پافشاری نموده و میفرماید:
راه سعادت و علم و عملی که منتهی به آن میشود بر هیچ انسانی پوشیده و مخفی نیست و هر انسانی به فطرت خود میفهمد که چه معارفی را باید معتقد باشد و چه کارهایی را باید بکند.
فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَاتَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَ لِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَایَعْلَمُونَ» (1)
1) (1)
پس [ با توجه به بیپایه بودن شرک ] حقگرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت به سوی این دین [ توحیدی ] روی آور، [ پایبند و استوار بر ] سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است باش برای آفرینش خدا هیچ گونه تغییر و تبدیلی نیست؛ این است دین درست و استوار؛ ولی بیشتر مردم معرفت و دانش [ به این حقیقت اصیل ] ندارند.
گاهی انسان در اعتقاد یا عملش از طریق حق منحرف شده و دچار اشتباه میگردد ولیکن این خط مستند به فطرت انسان و هدایت الهی نیست، بلکه به خاطر این است که او خودش عقل خود را دزدیده و در اثر پیروی هوای نفس و تسویلات جنود شیطان، راه رشد خود را گم کرده است.
أَفَرَءَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِوَ قَلْبِهِوَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِغِشَوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ» (1)
پس آیا کسی که معبودش را هوای نفسش قرار داده دیدی؟ و خدا او را از روی علم و آگاهی خود [ بر این که شایستۀ هدایت نیست ] گمراه کرد، و بر گوش و دلش مُهرِ [ تیره بختی ] نهاد، و بر چشم [ دلش ] پردهای قرار داده است، پس چه کسی است که بعد از خدا او را هدایت کند؟ آیا متذکّر [ حقایق ] نمیشوید؟
پس این علم و عملی که فطرت انسانی انسان را به سوی آن دعوت میکند از لوازم زندگی سعید انسانی است که جا دارد نامش را زندگی گذاشت و چنین زندگی به چنین علم و عملی نیازمند است.
پس برای آدمی یک زندگی حقیقی هست که اشرف و کاملتر از حیات پست
1) (1)
دنیایی اوست و وقتی به آن زندگی میرسد که استعدادش کامل و رسیده شده باشد. این تمامیّت استعداد به وسیلۀ آراستگی به دین و دخول در زمرۀ اولیای صالحین، دست میدهد.
آیۀ شریفۀ سوره انفال اشاره به همان استعداد نموده و میفرماید:
عمل کردن به آن دستورهایی که دعوت حقه اسلامی، بشر را به آن میخواند.
انسان را برای درک آن زندگی حقیقی مستعد میسازد همچنان که این زندگی حقیقی هم منشأ و منبع اسلام است. علم نافع و عمل صالح از آن زندگی سرچشمه میگیرد.
این دعوت مطلق است و از این که شامل مجموع دعوتهای رسول خدا صلی الله علیه و آله که مایۀ زنده شدن دلهاست و یا دستهای از دعوتهایش که طبیعت احیاء را دارد بشود، هیچ ابائی نداشته و همچنین شامل نتایج دعوت او که عبارت است از انواع زندگیهای سعید حقیقی مانند زندگی اخروی در جوار خدا نیز میشود.
هر چند برخی در دعوت مورد شأن نزول آیه گفتهاند که:
آیۀ حیات را در حکم جهاد میداند که جهاد مایۀ احیای امر شما و عزت دین شماست.
یا برخی دیگر گفتهاند: ایمان و حق مایۀ حیات دل و کفر و باطل باعث مرده شدن دل است.
یا عدّهای شما را به قرآن و علم دین میخوانند و دلیل آوردهاند به این که علم مایۀ حیات و جهل در حقیقت مردن است و قرآن هم نور و هم حیات و هم علم است.
یا عدهای گفتهاند: وقتی شما را میخوانند به بهشت یعنی بهشت، زندگی دائمی و نعمت باقی و زوالناپذیر است.» (1)
1) (1)
اگر انبیا نبودند و مکتب پربار اسلام از روز نخست در جامعۀ بشریت نبود انسان چه سرنوشتی داشت؟ امروز اگر جهان بشریت به کلی از دعوت پیامبران بیگانه شود و ارزشهای خشک و بینور مادی را جانشین ارزشهای الهی که در قالب دعوت انبیا منعکس شده است بنماید، دنیای وحشتناکی خواهیم داشت.
امام علی علیه السلام در این زمینه میفرماید:
لاحیاةَ إِلاّ بالدِّینِ وَ لامَوتَ الاّ بِجُحُودِ الیَقینِ، فَاشْرَبُوا العَذْبَ الفُراتَ یُنَبِّهْکُم مِنْ نَوْمَةِ السُّباتِ، وَ إِیّاکُم وَ السَّمائِمِ المُهْلِکاتِ. (1)
زندگی جز به دینداری نیست و مرگ جز با از دست دادن یقین نیست، پس از آب شیرین و گوارا بنوشید تا شما را از خواب غفلت بیدار کند و از سموم کشنده بپرهیزید.
بنابراین یکتاپرستی مایۀ حیات جان بشر است و امیدواری به عمل به دین خدا و زنده نگه داشتن دل به سلوک با صاحبدلان که راه حق را پیمودهاند؛ همان گونه که حضرت علی علیه السلام میفرماید:
مُعاشَرَةُ ذَوی الفَضائِل حَیاةُ القُلوبِ. (2)
ارتباط با دارندگان فضیلتها مایۀ زندگی دلهاست.
آبادی دل و جانها به ارتباط صحیح با بزرگان اهل وحی و فضل است. و هر چه انسان به کانون ارزشها نزدیکتر باشد از انحراف و گمراهی مصون میماند. این
است که پیامبر صلی الله علیه و آله چشمهای از این ارتباط را به ما نشان میدهد:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَحْیی حَیَاةً تُشْبِهُ حَیَاةَ الأَنْبِیاءِ، وَ یَمُوتَ مَیتَةً تُشْبِهُ مِیتَةَ الشُّهَدَاءِ وَ یَسْکُنَ الْجِنانَ الَّتی غَرَسَها الرَّحمنُ، فَلْیَتَوَلَّ عَلِیًّا وَ لْیُوالِ وَلِیَّهُ وَ لْیَقْتَدِ بَالأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ فَاِنَّهُمْ عِتْرَتی خُلِقُوا مِنْ طِینَتی،
الّلهُمَّ ارْزُقْهُمْ فَهمی وَ عِلْمی، وَ وَیْلٌ لِلْمُخالِفینَ لَهُمْ مِنْ أُمَّتی؛ اللّهُمَّ لاتُنِلْهُمْ شَفاعَتی. (1)
هر کسی دوست دارد که زندگی به مانند زندگی پیامبران داشته باشد و مرگی به مانند مرگ شهداء دارا باشد و در بهشتی که خداوند رحمان باغبان درختان آن است؛ سکونت گزیند، پس علی علیه السلام را پیروی کند و ولایت او را دوست بدارد؛ و به امامان بعد او تأسی کند؛ زیرا آنان اهل بیت من هستند و از سرشت من آفریده شدهاند.
خدایا! از فهم و دانش من به آنان روزی فرما و وای بر رویگردانان امت من از آنان؛ خدایا! شفاعت مرا به آنان مرسان.
از سوی دیگر خداوند تعالی هم انسان را به زندگی خوب در دارالسلام که خانۀ سلامت و امنیّت است؛ دعوت میفرماید:
وَ اللَّهُ یَدْعُواْ إِلَی دَارِ السَّلَمِ وَ یَهْدِی مَن یَشَآءُ إِلَی صِرَ طٍ مُّسْتَقِیمٍ» (2)
و خدا [ مردم را ] به سرای سلامت و امنیت [ که بهشتِ عنبر سرشت است ] دعوت میکند و هر که را بخواهد به راهی راست هدایت مینماید.
هرگاه زندگی در دنیا نیز شکل توحیدی و رستاخیزی به خود گیرد، آن تبدیل به دارالسلام میشود. و خداوند هر که را شایسته هدایت بداند به راه مستقیم فرا
میخواند.
پس انسان هر چه از کانون امنیّت و سلامت و هدایت دینی دور گردد و راه جدایی و مبارزه را پی بگیرد نه تنها از حمایتهای خداوند محروم میشود؛ بلکه در دامهای شیطانی و ذلّتآور حیوانی اسیر میشود و زندگی او به مرگی ننگین و تلخ همراه با رسوایی دنیایی و دشنام بندگان خدا، پایان مییابد.
قومی که جان به حضرت جانان همی برند شور آب سوی چشمۀ حیوان همی برند
بی سیم و زر گدا و به همّت توانگرند این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
جان بر طبق نهاده به دست نیاز دل نیست پای ملخ به نزد سلیمان همی برند
آن دوست را به جان کسی احتیاج نیست خرما به بصره زیره به کرمان همی برند
تمثال کارخانۀ مانیّ نقشبند سوی نگارخانۀ رضوان همی برند
گر گوهر است جان تو ای سیف زینهار آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند
(سیف فرغانی)
[«3»اَللَّهُمَّ وَأَصْحَابُ مُحَمَّدٍ خَاصَّةً الَّذِینَ أَحْسَنُوا الصَّحَابَةَ وَالَّذِینَ أَبْلَوُا الْبَلاَءَ الْحَسَنَ فِی نَصْرِهِ وَکَانَفُوهُ وَأَسْرَعُوا إِلَی وِفَادَتِهِ وَسَابَقُوا إِلَی دَعْوَتِهِ وَاسْتَجَابُوا لَهُ حَیْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجَّةَ رِسَالاَتِهِ «4»وَفَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَالْأَوْلادَ فِی إِظْهَارِ کَلِمَتِهِ وَقَاتَلُوا الآْبَاءَ وَالْأَبْنَاءَ فِی تَثْبِیتِ نُبُوَّتِهِ وَانْتَصَرُوا بِهِ]
خدایا! و به ویژه اصحاب محمّد را، آنان که شرط همنشینی با او را، به خوبی پاس داشتند، و کسانی که در یاری دادن به حضرتش، امتحان دادند، امتحانی نیکو، و او را در تمام پیشامدها کمک کردند، و به زیارت و دیدارش شتافتند، و برای شنیدن دعوتش، بر یکدیگر پیشی جستند، و هنگامی که دلیل پیامهایش را، به گوش آنان رساند، او را اجابت کردند، و آیینش را پذیرفتند و در راه آشکار کردن دینش، از همسران و فرزندان جدا شدند، و برای پابرجا شدن نبوّتش، با پدران و فرزندان خود جنگیدند، و به خاطر وجود او، در آن جنگها پیروز شدند.
گروهی از مسلمانان که تعدادشان کم نیست بر این عقیدهاند که هر کس صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده عادل، مجتهد، قابل قبول و اهل نجات است، و اگر گناهی از او سرزده باشد در اجتهادش خطا رفته، بنابراین بر او ایرادی نیست و میتوان به او
اقتدا کرد.
ولی اهل انصاف، و آنان که محوری جز حق و حقیقت و بینایی و بصیرت ندارند، این عقیده را خلاف عقل و مخالف عدل و بر ضدّ آیات صریح قرآن و روایات رسول خدا صلی الله علیه و آله که حتّی در کتب اهل سنّت نقل شده میدانند و میگویند صحابی بودن، ملاک عدل و مقبولیّت و نجات نمیباشد و اگر بنا باشد آنان را مجتهد بدانیم:
اوّلاً: قسمت عمدهای از اجتهادهایشان مخالف نصّ صریح کتاب و روایات رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده و اجتهادی که این گونه باشد مجتهدش به هیچ عنوان و با هیچ دلیلی در پیشگاه حق معذور نیست.
و ثانیاً: چرا همۀ امّت را در هر خطائی که مرتکب میشوند مجتهد ندانیم؟ به کدام دلیل آنان مجتهدند و بقیّه مجتهد نیستند؟براساس گفتۀ شما باید هر طاغوت، هر ستمگر، هر ظالم، هر مشروبخوار، هر زناکار، هر رباخوار، هر آدمکش، هر دزدی را که ادّعای مسلمانی دارد، مجتهد بدانیم، آنهم مجتهد معذور!
با توجه به این مسأله دیگر نبوّت انبیا، کتب آسمانی، ولایت اولیا و حلال و حرام چه مفهومی دارد؟ در صورتی که هر متخلّفی چه صحابی، چه تابعی، چه غیر صحابی و تابعی، مجتهد باشد عذاب حق برای مجرم در قیامت چه معنائی دارد؟!
آنچه دربارۀ عدالت همۀ اصحاب و اجتهاد و وثاقت آنان در بعضی از کتب اسلامی علی الخصوص کتب مکتب خلفا، یعنی کتب مدرسۀ خلفای سقیفه و بنی امیّه و بنی عبّاس آمده، هر عاقل منصفی را غرق حیرت و تعجّب میکند. کدام دلیل قانع کننده را از قرآن و سنّت بر این عقیده، دارند؟
گروهی دائم با پیامبر بودند، و در تمام برنامههای اسلامی شرکت داشتند، امّا در
پنهان با دشمنان خدا و رسول همکاری میکردند، و بر ضدّ پیامبر و مسلمانان نقشه داشتند، از نظر ظاهر میتوان به آنان صحابه گفت، چون اکثر اوقات با رسول خدا صلی الله علیه و آله مصاحبت داشتند.
قرآن در حق آنان میفرماید:
وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ » (1)
و گروهی از مردم [ که اهل نفاقاند ] میگویند: ما به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم، در حالی که آنان مؤمن نیستند.
یُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ » (2)
[ به گمان باطلشان ] میخواهند خدا و اهل ایمان را فریب دهند، در حالی که جز خودشان را فریب نمیدهند، ولی [ این حقیقت را ] درک نمیکنند.
فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ » (3)
در دلِ آنان بیماریِ [ سختی از نفاق ] است، پس خدا به کیفرِ نفاقشان بر بیماریشان افزود، و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ میگفتند، عذابی دردناک است.
همه مسلمانان براساس آیات سورۀ حجرات و دیگر سور قرآن معتقدند ملاک کرامت و محبوبیّت نزد حق، و نجات از عذاب قیامت، تقواست.
انَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أتْقاکُمْ » (4)
بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
بَلی مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ وَاتَّقی فَإِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ » (1)
آری، هر که به پیمان خود [ در تعهد به اجرای احکام دین ] وفا کرد، و [ در همۀ امور زندگی ] تقوا پیشه ساخت، [ بداند که ] یقیناً خدا تقوا پیشگان را دوست دارد.
وَإنْ مِنْکُمْ إلّاوارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیّاً * ثُمَّ نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظّالِمینَ فیها جِثِیّاً » (2)
و هیچ کس از شما نیست مگر آن که وارد دوزخ میشود، [ ورود همگان به دوزخ ] بر پروردگارت مسلّم و حتمی است. * سپس آنان را که [از کفر، شرک، فساد و گناه] پرهیز کردند، نجات میدهیم، و ستمکاران را که به زانو درافتادهاند، در دوزخ رها میکنیم.
جائی که قرآن مجید در صریح آیاتش کرامت و محبوبیّت نزد حق و نجات از عذاب را معلول تقوا میداند، چه دلیلی دارد بسیاری از افراد را در عین بی تقوایی و آلوده بودن به انواع گناهان و تجاوز به مرزهای الهی و زیر پا گذاشتن آیات قرآن، فقط و فقط به عنوان صحابی بودن، عادل و اهل نجات و مورد رضای حق بدانیم؟
خداوند در قرآن میفرماید:
لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ إذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فی قُلُوبِهِمْ فَأنْزَلَ السَّکینَةَ عَلَیْهِمْ وَأثابَهُمْ فَتْحاً قریباً » (3)
یقیناً خدا از مؤمنان هنگامی که زیر آن درخت [ که در منطقۀ حدیبیه بود ] با تو بیعت میکردند خشنود شد، و خدا آنچه را [ از خلوص نیّت و پاکی قصد ] در دل هایشان بود میدانست، در نتیجه آرامش را بر آنان نازل کرد، و
پیروزی نزدیکی را [ که پیروزی در خیبر بود ] به آنان پاداش داد.
اگر به این آیه استدلال شود که خداوند از صحابیان رسولش راضی و خشنود بود، بنابراین هر کس که صحابی است مورد قبول و اهل نجات است، پاسخ میگوییم:
اولاً: خداوند میفرماید: از مؤمنان خشنود شد. بنابراین آنان که ایمانشان قولی و بنابر آیات نهم و دهم سورۀ بقره منافقانه بود از دایرۀ رضایت حق خارجند.
ثانیاً: رضایت حضرت حق تا زمانی است که مؤمن بر عهد و پیمان و بیعتش که عبارت از اطاعت از خدا و رسول است استوار باشد. اگر مؤمن به خاطر عللی عهد شکن شد، به دنبال عهد شکنی رضایت حق هم از او برداشته میشود. با توجّه به این که رضایت مولا عبارت است از اجر و مزد او در برابر اعمال صالحه و عقاید حقّه، اگر اعمال صالحه و عقاید حقّۀ کسی براساس آیات قرآن به درجۀ حَبْط رسید او را اجر و مزدی نخواهد بود و رضا و خشنودی حضرت رب شامل حالش نخواهد گشت.
شکستن بیعت از گناهان کبیره است، و تاریخ صدر اسلام نشان میدهد که گروهی در عین این که از اصحاب بودند بیعت خود را با خدا و رسول الهی شکستند.
بیعت با خدا و رسول به این معناست که بیعت کننده از شرک، کفر، قتل و غارت، زنا، حرام، ربا، فرار از جنگ تا لحظۀ آخر عمر بپرهیزد و تا دقیقۀ آخری که در دنیاست بر اجرای فرامین حق استوار باشد و تا پای جان و مال در راه خدا بکوشد، ولی بیعت همگان بدینگونه تا پایان عمر ادامه پیدا نکرد.
از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام آمده است:
ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَکْتُ الصَّفْقَةِ، وَتَرْکُ السُّنَّةِ، وَفِراقُ الْجَماعَةِ. (1)
سه گناه است که انسان را به عذاب الهی دچار میکند: شکستن بیعت، ترک سنّت، جدایی از جماعت.
ترک سنّت اشاره به دستورهای رسول خدا، و جدائی از جماعت به معنای اعراض از مسلمین در امور دنیا و آخرت است.
جرم عبارت است از گناهان بدنی، مالی، خانوادگی، اجتماعی و هر عملی که خلاف رضای خدا و رسولش باشد. مجرم آن کسی است که به آن برنامهها دچار شده و برای هوا و هوس چند روزه خدا را با شیطان، و آخرت را با دنیا، و رضای حق را با رضای خودش معامله میکند. چنین کسی از نظر قرآن مجید و سنّت در صورتی که با تمام وجود دست از آلودگی برندارد، اهل عذاب است و در این زمینه قرآن مجید و روایات، کسی را به عنوان صحابی استثنا نکرده است. مجرم، مجرم است و اهل عذاب، خواه صحابی و خواه غیر صحابی. صحابی بودن هیچ خصوصیّتی برای انسان ایجاد نمیکند. و متّقی، متّقی است و اهل نجات، خواه صحابی یا غیر صحابی. ملاک عذاب و نجات در صریح آیات کتاب حق که حجّت بر تمام اهل زمین و بر همۀ اعصار است جرم و تقواست.
یَوْمَ نحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمنِ وَفْداً * وَنَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلی جَهَنَّمَ وِرْداً » (2)
[ یاد کن ] روزی را که پرهیزکاران را به ضیافت و میهمانی [ خدای ] رحمان گرد میآوریم. * و مجرمان را تشنه به سوی دوزخ میرانیم.
أفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمینَ کَالْمُجْرِمینَ » (1)
آیا ما تسلیم شدگان [ به فرمانها و احکام خود ] را چون مجرمان قرار میدهیم؟
در هر صورت بر اساس صریح آیات قرآن، مجرم اهل عذاب و ملعون و مردود و مطرود از رحمت الهی است و برای حضرت رب فرق نمیکند که این مجرم چه کسی باشد.
آیات ذیل بیپایگی عقیدۀ آنان که صحابی بودن را کافی میدانند روشن میکند:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئاً وَقِیلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ » (2)
خدا برای کافران، زن نوح و زن لوط را مثل زده که تحت سرپرستی و زوجیت دو بنده شایسته از بندگان ما بودند، ولی [ در امر دین و دینداری ] به آن دو [ بندۀ شایستۀ ما ] خیانت ورزیدند، و آن دو [ پیامبر ] چیزی از عذاب خدا را از آن دو زن دفع نکردند و [ هنگام مرگ ] به آن دو گفته شد: با وارد شوندگان وارد آتش شوید.
افرادی که تصوّر میکنند مصاحبت با پیامبر در حکم به عدالت و وثاقت و اجتهاد و معذور بودن کافی است، در برابر این آیه چه میگویند؟
یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ مَن یَأْتِ مِنکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَکَانَ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیراً » (1)
ای همسران پیامبر! هرکس از شما کار بسیار زشت آشکاری مرتکب شود [ قطعاً پیوند همسری با پیامبر به او مصونیّت نمیدهد، بلکه ] عذاب برای او دو چندان خواهد شد، و این [ کار ] بر خدا آسان است.
برای خدا آسان است یعنی خداوند متعال در جریمۀ مجرم ملاحظهای ندارد،برای او فرق نمیکند که مجرم کیست؟ نزدیکترین فرد به پیامبر یا دورترین آنان؛ مجرم، مجرم است و باید به جریمۀ جرمش برسد. همسر نوح و لوط باشد یا همسر پیامبر بزرگوار اسلام، عموی پیغمبر باشد یا غریبه، صحابی محمّد صلی الله علیه و آله باشد یا تابعی یا غیر. متجاوز باید عذاب تجاوزش را بچشد.
در هر صورت ارتباط با پیامبر مانع از عذاب الهی نیست، و نیز ارتباطِ تنها و رفت و آمد و مصاحبت، علّت عدالت و اجتهاد و مصون ماندن از قهر و غضب حق نمیباشد.
تا کی ز حرص سیم مس رخ طلا کنی رو کوش در عمل که نظر کیمیا کنی
ملک جهان و هر چه در آن هست آنِ توست لیک آن زمان که خویش تو آنِ خدا کنی
باللّه تو را بقای ابد دست میدهد در راه حق چو هستی خود را فدا کنی
گفتند مار نفس بکش ای عجب که تو این مار را بپروری اژدها کنی
1) (1)
او خوانَدَت به خود تو گریزی به سوی دیو ابلیس را بگیری و حق را رها کنی
آیات یازدهم تا بیستم سورۀ مبارکۀ احزاب مسائل عجیبی از بعضی از اطرافیان و مصاحبان رسول اسلام نقل میکند که انسان مبهوت میشود که چرا آنان که دائم با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و آیات و بیّنات حق و معجزات آن حضرت را مشاهده میکردند، اینچنین سست عنصر و ضعیف الایمان و آلوده به معصیت و گناه و متجاوز از حق بودند!
و عجیبتر از این، عقیدۀ طوایفی از مسلمانان است که صحابی بودن را در عدالت و وثاقت و اجتهاد و معذور بودن کافی میدانند.
راستی! این آیات کریمه را که وحی خالص است باید پذیرفت، یا عقیدۀ گروهی از آخوندهای مکتب خلفا و پیروانشان را که خلاف بیّن و مخالف قطعی با این آیات است؟!
اینک این شما و این ترجمۀ آیاتی که در رابطه با جنگ احزاب است.
«تفسیر نمونه» در مقدّمۀ این آیات میگوید:
«کورۀ امتحان جنگ احزاب داغ شد، و همگی در این امتحان بزرگ درگیر شدند.
روشن است در این گونه موارد بحرانی، مردمی که در شرایط عادی ظاهراً دریک صف قرار دارند به صفوف مختلفی تقسیم میشوند. در این جا نیز مسلمانان به گروههای مختلفی تقسیم شدند:
جمعی مؤمنان راستین بودند، گروهی خواصّ مؤمنان؛ جمعی افراد ضعیف
الایمان، جمعی منافق، جمعی منافق لجوج و سرسخت، گروهی در فکر خانه و زندگی خویشتن و در فکر فرار، جمعی سعی داشتند دیگران را از جهاد بازدارند و گروهی تلاش میکردند رشتۀ اتحاد خود را با منافقان محکم کنند.
خلاصه هر کس اسرار باطنی خویش را در این رستاخیز عجیب آشکار ساخت.» (1)
نمیدانم اینان چرا در این پانزده قرن حاضر نشدهاند وضع اصحاب را با آیات قرآن بسنجند تا سره از ناسره وخالص از ناخالص و عادل از ظالم و مؤمن از منافق معلوم گردد، تا از ناخالصها دست برداشته به خالصان و مخلصان و صادقان روی آورند و به این همه اختلاف خسارت بار پایان دهند.
نمیدانم اینان چرا از وجود مقدّس امیرالمؤمنین علیه السلام ، سلمان، مقداد، ابوذر، بلال، حمزه، جابر، ابوایّوب انصاری، خزیمة بن ثابت، زید بن حارثه، ابودجانه، عمار یاسر، مالک بن نویره و... در زندگی خود و برنامههای عملی و اخلاقی خویش روی گردانده، و آنان را اسوۀ خود قرار نمیدهند و بنا به روایتی که خود نقل میکنند:
أصْحابی کَالنُّجُوم. (2)
یاران من مانند ستارگانند.
به چه علّت به آنان اقتدا نمیکنند؟ اینان که از مصادیق حتمیّۀ آیات ایمان و جهاد و احسان و عدالت و وثاقت و نجات در آخرتند، و از روزی که به رسول خدا صلی الله علیه و آله پیوستند تا لحظهای که از دنیا خارج شدند جز اطاعت از خدا و رسول و سیر و سلوک در صراط مستقیم و خدمت به فرهنگ حق و مردم مؤمن کاری نداشتند.
اگر از ابتدا میگذاشتید امّت اسلام پس از پیامبر، پیرو علی علیه السلام باشند و همه یکپارچه از آن جناب که قرآن مجید وی را نفس پیامبر خوانده، و در روز غدیر به امر حضرت حقّ عهده دار رهبری امّت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله شد (1)
شما در عقیدۀ خلاف قرآن خود آن قدر متعصّب هستید که لفظ مولا را در روایت غدیر به غیر نظر قرآن:
النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ » (2)
نسبت به مؤمنان از خودشان اولی و سزاوارتر است.
ترجمه کرده و آن را به معنای دوست گرفتهاید. معاویه را با تمام پروندۀ عجیب و غریب دوران حکومتش خالُ المؤمنین خوانده و از استعمال این عنوان نسبت به محمّد بن ابی بکر، به جرم این که عاشق و پیرو علی علیه السلام بوده چشم پوشیدهاید.
عایشه و طلحه و زبیر را در جنگ با امام زمانشان و خلیفۀ مسلمین که بدون علّت
شرعیّه چند هزار کشته از طرفین باقی گذاشت بر خلاف آیۀ شریفۀ:
مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً » (1)
که هر کس انسانی را جز برای حق، [ قصاص ] یا بدون آن که فسادی در زمین کرده باشد، بکشد، چنان است که همۀ انسانها را کشته.
و از آن مهمتر بر خلاف آیۀ شریفۀ:
وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِیماً » (2)
و هر کس مؤمنی را از روی عمد بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن جاودانه خواهد بود، و خدا بر او خشم گیرد، و وی را لعنت کند و عذابی بزرگ برایش آماده سازد.
معذور دانستهاید و میگوئید آتش افروزان جنگ توبه کردهاند، در حالی که آتش افروزان جنگ در همان جنگ کشته شدند و در دنیا نبودهاند که توبه کنند.
برای جنگ جمل چه علّت قرآنی و چه دلیل شرعی و عقلی دارید؟ آیا آن جنگ محض حسادت افراد نسبت به حضرت مولی الموحدین و به پیروی از هوا و هوس و حبّ جاه و مقام و به چنگ آوردن ریاست چند روزۀ دنیا نبوده، و در کشتار آن جنگ و از بین بردن مردم مؤمن غیر از عمد چیزی بوده است؟
شما عمل به حدیث ثقلین و سفینه و باب حطّه و خاصف النَّعل و وجوب اطاعت از اهل بیت را کنار گذاشته و تابع رأی خود و اجتهاد دست پروردگان مکتب خلفا شدید.
شما شیعیان را که راهی جز راه قرآن و محمّد و اهل بیت ندارند رافضی خوانده و آنان را به عنوان حزبی که در کنار امّت اسلام پدید آمد قلمداد کردید!
شما قاتل مالک بن نویره و زناکننده با همسر او را در همان شب، قتل معذور دانستید و وی را از قصاص و حد معاف کردید و او را مجتهد خطاکار پنداشتید.
شما احادیث عایشه را بر احادیث امّسلمه که قرآن قلب وی را از نظر ایمان تصدیق کرده مقدّم دانستید.
شما بر خلاف صریح کتاب خدا تمامی صحابی رسول اسلام را عادل و مجتهد و معذور و معاف و اهل نجات دانستهاید، و حاضر نشدهاید در متن آیات دوازدهم تا بیستم سورۀ احزاب که ترجمهاش را در زیر میخوانید دقت کنید تا حق از باطل بر شما روشن شود و سرههای اصحاب از ناسرهها معلوم گردد و چون آفتاب آشکار گردد که صحابی بودن تنها ملاک این همه فضیلت و حقیقت نیست، بلکه در اصحاب کسانی بودند که به هیچ عنوان مورد رضایت حق و رسول اسلام قرار نداشتند.
وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنَفِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا» (1)
و آن گاه که منافقان و آنان که در دلهایشان بیماری [ ضعف ایمان ] بود، میگفتند: خدا و پیامبرش جز به فریب، ما را وعده [ پیروزی ] ندادهاند!
وَ إِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَأَهْلَ یَثْرِبَ لَامُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُواْ وَ یَسْتَْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَارًا» (2)
و آن گاه که گروهی از آنان گفتند: ای اهل مدینه! [ میدان نبرد ] جای درنگ و ماندن شما نیست، پس برگردید. و گروهی از آنان از پیامبر اجازه [ برگشتن ]
میخواستند، و میگفتند: خانههای ما بدون حفاظ است. در صورتی که بدون حفاظ نبود، و آنان جز فرار را قصد نداشتند!
وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِم مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُواْ الْفِتْنَةَ لَأَتَوْهَا وَ مَا تَلَبَّثُواْ بِهَآ إِلَّا یَسِیرًا» (1)
و اگر از پیرامون خانههایشان بر آنان حمله میشد و از آنان بازگشت [ به شرک و جنگ با مؤمنان ] درخواست میشد، آن را میپذیرفتند و برای آن جز مدت کوتاهی [ به اندازۀ تجهیز خود بر ضد مؤمنان ] درنگ نمیکردند!!
وَلَقَدْ کَانُواْ عَهَدُواْ اللَّهَ مِن قَبْلُ لَایُوَلُّونَ الْأَدْبَرَ وَ کَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسُْولًا» (2)
و همانا آنان از پیش با خدا پیمان بسته بودند که [ به دشمن ] پشت نکنند؛ و پیمان خدا همواره بازخواست شدنی است.
قُل لَّن یَنفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذًا لَّاتُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلاً» (3)
بگو: اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید، گریز شما هرگز سودتان نمیدهد، و در این صورت [ اگر هم سودتان دهد، از این زندگی زودگذر فانی ] جز اندکی برخوردار نخواهید شد.
قُلْ مَن ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُم مِّنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِکُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِکُمْ رَحْمَةً وَلَا یَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَ لَانَصِیرًا» (4)
بگو: اگر خدا برای شما آسیب و گزندی یا پیروزی و غنیمتی بخواهد، کیست
که شما را در برابر [ تقدیرات و قضای ] خدا نگه دارد؟ در صورتی که غیر از خدا نه کارسازی برای خود مییابند، نه یاری دهندهای.
قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنکُمْ وَ الْقَائِلیْنَ لِإِخْوَ نِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنَا وَ لَایَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِیلاً» (1)
یقیناً خدا بازدارندگان را از میان شما [ که مجاهدان را با وسوسه و اغواگری از شرکت در جهاد باز میدارند ] و کسانی را که به برادرانشان [ آن براداران دینی که ایمانشان سست است ] میگویند: [ برای عیش و نوش ] به سوی ما بیایید [ شما را به شرکت در جهاد چه کار؟ ] میشناسد؛ و جز اندکی به جهاد نمیآیند.
أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ فَإِذَا جَآءَ الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشَی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ أُوْلئِکَ لَمْ یُؤْمِنُواْ فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَلَهُمْ وَ کَانَ ذَ لِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرًا» (2)
در حالی که نسبت به شما [ برای هزینه کردن هر نوع کمکی ] بخیلاند ؛ و چون [ به سبب افروخته شدن آتش جنگ ] ترس پیش آید آنان را میبینی به سوی تو مینگرند در حالی که چشمانشان [ بیاختیار در حدقه ] میگردد ، مانند کسی که بیهوشی مرگ او را فرو میپوشد ، پس هنگامی که ترس برطرف شود با زبانهایی تیز و تند به شما آزار میدهند ، در حالی که بر [ سخن ] خیر [ و زبان خوش و نرم ] بخیلاند ؛ اینان ایمان نیاوردهاند ، به این خاطر خدا اعمالشان را تباه و بیاثر کرده است ؛ و این [ کار ] بر خدا آسان است .
یَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ یَذْهَبُواْ وَ إِن یَأْتِ الْأَحْزَابُ یَوَدُّواْ لَوْ أَنَّهُم بَادُونَ فِی
الْأَعْرَابِ یَسَْلُونَ عَنْ أَنبَاءِکُمْ وَ لَوْ کَانُواْ فِیکُم مَّا قَتَلُواْ إِلَّا قَلِیلاً» (1)
[ این بزدلان منافق ] میپندارند که گروههای دشمن نرفتهاند و اگر بار دیگر گروههای دشمن بیایند ، آنان دوست دارند که کاش در میان اعراب بادیهنشین بودند ، و [ همانجا ] از خبرهای شما میپرسیدند ، و اگر در میان شما بودند جز اندکی جنگ نمیکردند .
از این آیات شریفه استفاده میشود که گروهی از آنان که مصاحب رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و به قول آقایان، صحابۀ پیامبر شمرده میشوند دارای صفات منفی زیر بودند:
1 - بیماری دل.
2 - ترغیب مردم به برگشت از جبهه قبل از درگیری و تنها گذاشتن رسول خدا.
3 - آماده بودن به بازگشت به شرک و اوضاع جاهلیت.
4 - شکستن عهد خدا.
5 - ترس از مرگ و کشته شدن که اخلاق یهود است.
6 - علاقۀ شدید به حیات مادّی.
7 - ضعف نفس.
8 - بازداشتن مردم از مبارزه در راه حق.
9 - خشم و عصبانیّت بیمورد.
10 - بخل.
11 - حرص.
12 - بیایمانی.
1) (1)
13 - کم کاری.
14 - علاقه به دور بودن از مسائل الهی و اجتماعی.
شما را به خدا قسم و به حقیقت سوگند، کسانی که وجودشان ظرف این اوصاف است اوصافی که برخی از آنها علّت غضب حق و طرد از رحمت رب و دچار کنندۀ انسان به عذاب قیامت است، میتوانند به عنوان عادل، مجتهد، معذور، اهل نجات و مورد اقتدا باشند؟!
این جاست که انسان منصف همانند بعضی از بزرگان اهل سنّت به صدور روایتِ:...
أصْحابی کَالنُّجُومِ بِأیِّهِمُ اقْتَدَیْتُمُ اهْتَدَیْتُمْ. (1)
یاران من چون ستارگانند، از هر کدام پیروی کنید هدایت یابید.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله شک میکند و به این نتیجه میرسد که به گفتۀ رسول خدا:
روایتِ مخالفِ آیات قرآن از منبع وحی صادر نشده و چیزی جز تهمت به محمّد صلی الله علیه و آله نیست.
اگر این روایت صحیح باشد، پس باید گفت میتوان از صحابهای که به فرمودۀ قرآن در آیات دوازدهم تا بیستم سورۀ احزاب دارای چهارده خصلت شیطانی بودند پیروی کرد، در این صورت بین گفتار پیامبر و قرآن مجید که میفرماید از کافر و مشرک و منافق اطاعت مکن (2)ضدّیت است در حالی که اینچنین نیست، بر ماست که از اهل صدق پیروی کنیم و به این معنا یقین داشته باشیم که قرآن با سنّت صادر شده از رسول اکرم یکی است.
قاضی عیاض مالکی از فحول اعلام اهل سنّت میگوید:
چون در سلسلۀ روات این حدیث نام حارث بن قضین مجهول الحال و حمزة بن أبی حمزۀ نصیبی متَّهم به کذب و دروغ برده شده قابل نقل نمیباشد.
و نیز در «شرح شفاء» قاضی عیاض و در کتاب بیهقی، نقّاد تعدیل احادیث، حکم به موضوعیّت این حدیث نموده و سند آن را ضعیف و مردود به شمار آوردهاند.
در قسمتی از مقالۀ چهارم کتاب «سِرُّالْعالَمَیْن» آمده است که صحابی بودن مانع از دچار شدن به هوا و هوس و انحراف از جادۀ حق و حقیقت و بریدن از واقعیتها و چشم پوشی از حقایق نیست.
غزالی در آن مقاله میگوید:
«نسبت به خلافت، اتّفاق فریقین است بر این که حجاب از صورت دلیل برداشته شده، همه کس واقع و حقیقت را با کمال وضوح و آشکارا فهمیده است و از این رو هر گونه شک زایل و تردید مرتفع و به طور قطع و یقین امام علی علیه السلام جانشین و خلیفۀ بلافصل شناخته شده.
چه، آن که اجماع گروههای مختلف و جماهیر مسلمین بر صحّت وقوع قضایای غدیر خم و شمول خطبۀ آن روز نسبت به مورد بحث منعقد است و به این ملاک هر اشکالی بیمورد و هر اعتراضی لغو و باطل است؛ زیرا همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن فرسائی خود را به پایان برد، فوری عمر مبادرت به تظاهر نموده تبریکات
لازمه را ضمن بیان «بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یا عَلِیُّ» (1)
بدیهی است این نحوه تبریک گفتن تسلیم در برابر صدور فرمان جدید و رضایت به وقوع خلافت علی علیه السلام است. با این که او و دوستانش و عدّهای دیگر با کمال طوع و رغبت سر تسلیم پیش آورده تشریفات بیعت و تبریک را فراهم نمودند، اما پس از وفات پیامبر، نفس امّاره بر آنها غالب و حبّ ریاست و جاهطلبی، عواطف و مزایای انسانی را از آنها سلب، خرگاه خلافت سازی را بالا برده، سازمان سیاست مذموم خلیفه تراشی را در سقیفه تهیه نمودند.
چرا که شهوتشان به حرکت آمد، اشتیاق مفرط پیدا نمودند که پرچمهای نیرو را در اهتزاز و صفوف سواره و پیاده را زیر فرمان خویش مشاهده نمایند. توسعۀ کشور و فتح بلاد کنند تا نام خود را به صفحات تاریخ به ودیعه بگذارند، لذا جام شراب هوای نفسانی را نوشیدند و به قهقرا برگشتند. قرآن را پشت سر و احکام و سنّت رسول الهی را ملعبۀ خود نموده، دین را به دنیا فروختند. چه معامله زشتی با خدا کردند که جز پنهان کردن حق و ورشکستگی در آخرت نتیجۀ دیگری نداشت.
اگر چنین نبود چرا به انکار حقّ علی برخاستند و در مرض موت پیامبر وقتی برای نوشتن آنچه لازم بود کاغذ و دوات طلبید در پاسخش:
إنَّ الرَّجُلَ لَیَهْجُرُ. (2)
همانا این مرد هذیان و نامربوط میگوید.
گفتند؟ اگر در امر خلافت خود حربۀ اجماع به کار برند، بدون شک این حربه
قابل نقض است چه آن که عبّاس و پسرانش و علی با زن و فرزندانش و گروهی از اهل ایمان در آن اجماع شرکت نداشتند، همچنین بعضی از حاضران در سقیفه با آن اجماع مخالفت نموده، از آن جمع خارج شدند و پس از آنهم انصار به مخالفت برخاستند.» (1)
راستی که کمال بیانصافی است، یک مدّعی اسلام بر خلاف صریح آیات و روایات و تواریخ، تمام صحابه را بدون استثنا خالی از عیب و نقص بداند، و اگر متخلّف بداند معذور و مخطی در اجتهاد بداند.
عدّۀ بسیاری از مسلمانان تصوّر میکنند، تنها شیعیان هستند که نسبت به بعضی از صحابه بدبیناند و آنان را متخلّف از احکام صریح اسلام دانسته و ممنوع از رحمت الهی قلمداد میکنند، در صورتی که این طور نیست، بسیاری از کتب اهل سنّت بازگوکنندۀ مَثالب و معایب عدّهای از صحابهاند و متأسفانه مؤلّفان آنها محض حقگویی و اقرار به بعضی از مسائل که قرآن هم بر آنها دلالت دارد در زمان خود به توسط متعصّبانی که کورکورانه، عادت به قبول مسائل ناحق دارند به انواع بلاها و شکنجهها و سختیها دچار شدند و عمری را به در به دری گذراندند تا از دنیا رفتند و حتّی آنان را در حالی که تا آخر عمر پایبند به مکتب اهل سنّت و مدرسۀ خلفا بودند رافضی خواندند.
1) (1)
حافظ ابن عقده ابوالعبّاس احمد بن محمّد بن سعید همدانی متوفّی 333 قمری از اکابر علمای اهل سنّت است، علمای رجال از قبیل ذهبی و یافعی وی را توثیق نمودهاند و در حالات وی مینویسند: سیصد هزار حدیث با سندهای آن از حفظ داشت. ولی چون در مجامع عمومی قرن چهارم هجری در کوفه و بغداد مثالب و معایب بعضی از صحابۀ مشهور را میگفته او را رافضی خواندند و از نقل روایاتش خودداری نمودند، چنانکه ابن کثیر و ذهبی و یافعی دربارۀ او نوشتهاند:
إنَّ هذَا الشَّیْخَ کانَ یَجْلِسُ فی جامِعِ بَراثا و یُحَدِّثُ النّاسَ بِمَثالِبِ الشَّیْخَیْنِ، وَلِذا تُرِکَتْ رِوایاتُهُ وَإلّا فَلا کَلامَ لِأحَدٍ فی صِدْقِهِ وَثِقَتِهِ. (1)
این شیخ در مسجد براثا مینشست و معایب شیخین را برای مردم بازگو میکرد، برای همین خاطر روایات او را ترک نموده و از نقل احادیث او امتناع ورزیدهاند، ورنه در صداقت و موثّق بودن او احدی شک ندارد.
ببینید رجال شناسان بزرگ اهل سنّت وی را در حدّ اعلای راستی و صداقت و وثاقت میدانند، امّا به خاطر حقگوییاش از نقل روایات او امتناع میکنند. این است تعصّب جاهلی و چشم پوشی از حق، که انسان به راستی و درستی و وثاقت و امانت کسی یقین داشته باشد ولی حرف او را باور نکند!
محمّد بن جریر طبری زمانی که در سنّ هشتاد و شش سالگی در سال 310 در بغداد از دنیا رفت، به خاطر بیان بعضی از حقایق از ترس متعصّبین و خطر احتمالی جنازهاش را شبانه در خانۀ خودش دفن کردند.
1) (1)
شما دربارۀ کسانی که از حَکَم و پسرش مروان - که هر دو به زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله لعن شدند و برای همیشه امر به تبعید آنان داد - جانبداری کردند و آنان را پُست وزارت دادند و دست غارتشان را در بیت المال باز گذاشتند چه میگویید؟
شما دربارۀ متخلّفان از جیش اسامه که پیامبر اکرم صریحاً آنان را لعنت کرد و تمام کتب حدیث و تاریخ نقل کردهاند چه میگویید؟
شما دربارۀ ده نفر صحابی مشهور که بعد از نزول آیۀ حرمت شرب خمر در مجلسی سرّی شراب خوردند و اشعاری در مرثیۀ کشته شدگان کفّار جنگ بدر گفتند و کتابهای: بخاری در تفسیر آیۀ خمر در سورۀ مائده، مسلم بن حجّاج در کتاب اشربه باب تحریم خمر، احمد بن حنبل در «مسند»، ابن کثیر در تفسیرش، سیوطی در «الدُّرّ المنثور»، طبری در تفسیرش، ابن حجر عسقلانی در «الاصابه» و در «فتح الباری»، بدرالدین حنفی در «عمدة القاری» و بیهقی در «سنن» (1)
شما جهل و بیخبری برخی از صحابی مشهور را نسبت به قرآن و احکام اسلام - که جلد ششم «الغدیر» مفصّلِ صد قسمت آن را از کتب اهل سنّت و یک صحابی مشهور نقل کرده است و این بیخبری و بیخبریها، باعث انحراف مسلمین از صراط مستقیم الهی شد - چه پاسخ میدهید؟
ما پیروان اهل بیت هزار و چهارصد سال است از پیروان مکتب سقیفه و مدرسۀ
1) (1)
خلفا هزاران سؤال کرده ولی جواب قانع کنندۀ متّکی به قرآن و سنّت نشنیدهایم.
ما میگوییم بیایید بدون تعصّب، پیرو قرآن و حدیث صحیح باشید و کورکورانه در مسائل اسلامی و اجتماعی قضاوت نکنید.
ما میگوییم کتب حدیث خود را با ترازوی قرآن و عقل و فطرت بسنجید و آنچه را خلاف حقایق میبینید از آن حذف کنید.
ما میگوییم اجتهاد در برابر نص نکنید که این اجتهاد رأساً و ذاتاً باطل است.
ما میگوییم بر اساس آیات قرآن و روایات کتب معتبره، مقام عصمت از مقامات انبیا و امامان از اهل بیت پیامبر است و غیر اینان معصوم از خطا نبودهاند و در خطای خود هم معذوریّت ندارند. پس بیایید از دارندگان مقام عصمت پیروی کنید و خطا کاران و تابعان هوای نفس به خصوص آنان که دل رسول خدا صلی الله علیه و آله را شکستند و از زبان حضرت مخاطَب به لعن و نفرین شدند را رها کنید و نگویید همۀ اصحاب چون ستارگانند، به هر یک اقتدا کنیم به هدایت میرسیم. این منطق مخالف صریح قرآن است.
در اقتدای به معاویه و ابو هریره و خالد بن ولید قاتل و زناکار، و آن ده نفری که در مجلس سرّی شراب خوردند و پس از آنهم گرفتار انواع گناهان بودند چه هدایتی قرار دارد؟
شما را به خدا قسم، بیایید دست از عناد و لجاج و تعصّب غلط که محصولی جز عذاب دنیا و آخرت ندارد، بردارید و به ما که دست برادریمان به سوی شما دراز است و دائم به عشق وحدت و اتّحاد زیستیم دست برادری بدهید تا مشکلات داخلی امّت را در تمام زمینهها حل کرده و شرّ دشمنان خارجی و استعمارگران بدتر از گرگ را از سر اقتصاد، اجتماع، فرهنگ و حکومتهای ملل اسلامی از ریشه بر کنیم و ندای اسلام ناب محمّدی را به گوش تمام جهانیان برسانیم و کرۀ زمین را آمادۀ پذیرفتن مکتب سعادت بخش قرآن کنیم و سفرۀ عدل و حکمت و بینش و
بصیرت را در پهنۀ زمین پهن نماییم.
در هر صورت اوصاف پیروان واقعی و صحابۀ حقیقی وجود مقدّس محمّد صلی الله علیه و آله همان است که حضرت زین العابدین علیه السلام در دعای چهارم «صحیفه» بیان میکند، که هر کس خالی از این اوصاف باشد مورد رضای حق نیست گر چه عنوان صحابه بودن را با خود داشته باشد، چرا که بر اساس قرآن و معارف الهیّه، رضایت حق متوجّه ایمان، عمل صالح، اخلاق حسنه و تقوا و کرامت و صفا و وفا و صبر و استقامت و ادامۀ راه تا وقت خروج از دنیاست.
در قسمت اوّل دعا به خصوصیّات زیر دربارۀ اصحاب واقعی رسول خدا صلی الله علیه و آله اشاره شده، خصوصیّاتی که در قرآن مجید و روایات صحیحه هم به عنوان علائم اهل ایمان و اهل فلاح و رستگاری مطرح است.
1 - نصرت و یاری پیامبر در تمام مواطن.
2 - شتاب به ایمان آوردن.
3 - پیشی گرفتن در قبول دعوت.
4 - قبول رسالت در کنار برهان.
5 - مفارقت از زن و فرزند برای اعلای کلمۀ حق: «هجرت».
6 - جنگ با اقوام نزدیک و دور محض تثبیت نبوّت.
« فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِکَ هُمُ
الْمُفْلِحُونَ » (1)
پس کسانی که به او ایمان آوردند و او را [ در برابر دشمنان ] حمایت کردند و یاریش دادند و از نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند، فقط آنان رستگارانند.
وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدَاً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (2)
پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانی که به نیکی و درستی از آنان پیروی کردند، خدا از ایشان خشنود است و آنان هم از خدا راضی هستند؛ برای ایشان بهشتهایی آماده کرده که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است، در آنجا برای ابد جاودانهاند؛ این است کامیابی بزرگ.
در آیۀ فوق اشاره به گروههای مختلف از مسلمانان راستین شده،
نخست: آنان که پیشگامان در اسلام و هجرت بودهاند: وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ ».
دوّم: آنها که پیشگام در نصرت و یاری پیامبر و یاران مهاجرش بودند:
وَالْأَنْصَارِ ».
سوّم: آنها که بعد از این دو گروه آمدند و از برنامههای آنها پیروی کردند و با انجام
اعمال نیک و قبول اسلام و هجرت و نصرت آیین حق به آنها پیوستند.
پس از ذکر این گروه سه گانه میفرماید: هم خداوند از آنها راضی است و هم آنها از خدا راضی شدهاند.
رضایت خدا از آنها به خاطر ایمان و اعمال صالحی است که انجام دادهاند، و خشنودی آنان از خدا به خاطر پاداشهای گوناگون و فوق العاده و پراهمیّت است که به آنان ارزانی داشته.
خداوند برای آنها باغهایی از بهشت فراهم ساخته که از زیر درختانش نهرها جریان دارند. از امتیازات این نعمت آن است که جاودانی است و همواره در آن خواهند ماند، و مجموع این مواهب معنوی و مادی برای آنها پیروزی بزرگی است.
[
]
در این جا بیشتر مفسّران به تناسب بحث آیۀ فوق این سؤال را مطرح کردهاند که نخستین کسی که اسلام آورد و این افتخار بزرگ در تاریخ به نام او ثبت شد چه کسی است؟
در پاسخ این سؤال همه متّفقاً گفتهاند: نخستین کسی که از زنان مسلمان شد خدیجه همسر وفادار و فداکار پیامبر بود. و اما از مردان، همۀ دانشمندان و مفسّران شیعه به اتّفاق گروه عظیمی از علمای اهل سنّت علی علیه السلام را نخستین کسی از مردان میدانند که دعوت رسول الهی را اجابت کرد.
شهرت این حقیقت در میان دانشمندان اهل سنّت به حدّی است که جمعی از آنان ادّعای اجماع و اتّفاق بر آن کردهاند.
[
]
حاکم نیشابوری در «مستدرک» میگوید:
لا أعْلَمُ خِلافاً بَیْنَ أصْحابِ التَّواریخِ أنَّ عَلِیَّ بْنَ أبی طالِبٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ
أوَّلُهُمْ إسْلاماً، وَإنَّمَا اخْتَلَفُوا فی بُلُوغِهِ. (1)
هیچ مخالفتی در میان تاریخ نویسان در این مسأله وجود ندارد که علیّ بن ابیطالب نخستین کسی است که اسلام آورده، تنها در بلوغ او به هنگام پذیرش اسلام اختلاف دارند.
ابن عبدالبرّ در «استیعاب» مینویسد:
اِتَّفَقُوا عَلی أنَّ خَدیجَةَ أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَصَدَّقَهُ فیما جاءَ بِهِ، ثُمَّ عَلِیٌّ بَعْدَها. (2)
در این مسأله اتّفاق است که خدیجه نخستین کسی بود که ایمان به خدا و پیامبر آورد و او را در آنچه آورده بود تصدیق کرد، سپس علی بعد از او همین کار را انجام داد.
ابوجعفر اسکافی معتزلی مینویسد:
قَدْ رَوَی النّاسُ کافَّةً افْتِخارَ عَلِیٍّ بِالسَّبْقِ إلَی الْإسْلامِ. (3)
عموم مردم نقل کردهاند که افتخار سبقت در اسلام مخصوص علیّ بن ابی طالب است.
روایات فراوانی از پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز از خود علی علیه السلام و صحابه در این باره نقل شده که به حدّ تواتر میرسد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
أوَّلُکُمْ وارِداً عَلَی الْحَوْضِ أوَّلُکُمْ إسْلاماً: عَلِیُّ بنُ أبی طالبٍ. (1)
نخستین کس از شما که بر حوض کوثر وارد میشود کسی است که پیش از همۀ شما اسلام آورده و او علیّ بن ابی طالب است.
گروهی از دانشمندان اهل سنّت به نقل «الغدیر» از پیامبر نقل کردهاند که آن حضرت دست علی را گرفت و فرمود:
إنَّ هذا أوَّلُ مَنْ آمَنَ بی، وَهُوَ أوَّلُ مَنْ یُصافِحُنی، وَهُوَ الصِّدّیقُ الْأکْبَرُ. (2)
این مرد نخستین کسی است که به من ایمان آورده؛ این مرد نخستین کسی است که با من (در قیامت) مصافحه میکند، و این مرد صدّیق بزرگ است.
و نیز آن حضرت طبق نقل «حلیة الأولیاء» (3)فرمود:
یا عَلِیُّ لَکَ سَبْعُ خِصالٍ لایُحاجُّکَ فیهِنَّ أحَدٌ یَوْمَ القیامَة: أنْتَ أوَّلُ الْمؤمنینَ بِاللّهِ إیماناً، وَأوْفاهُمْ بِعَهْدِ اللّهِ، وَأقوَمُهُمْ بِأمْرِ اللّه...
یاعلی، هفت امتیاز داری که احدی در قیامت نمیتواند دربارۀ آنها با تو گفتگو کند: تو نخستین کسی هستی که به خدا ایمان آوردی، و از همه نسبت به پیمانهای الهی باوفاتری، و در اطاعت فرمان حق پابرجاتری...
در این زمینه روایات زیادی در کتب مختلف تاریخ و تفسیر و حدیث آمده که قسمت عمدهای از آنها را «الغدیر» (4)نقل کردهاند.
جالب این که گروهی که نتوانستهاند سبقت علی علیه السلام را در ایمان و اسلام انکار کنند، به عللی که ناگفته پیداست کوشش دارند آن را به نحو دیگری انکار یا کم اهمیّت جلوه دهند، و بعضی دیگر کوشش دارند که بجای آن ابوبکر را بگذارند که
او اوّلین مسلمان است!
گاهی میگویند: علی علیه السلام در آن هنگام ده ساله بود و طبعاً نابالغ، بنابراین اسلام او به عنوان اسلام یک کودک تأثیری در قوّت و قدرت جبهۀ مسلمین در برابر دشمن نداشت.
این سخن را فخر رازی در تفسیرش ذیل آیۀ فوق آورده است. و این به راستی عجیب است و ندر واقع ایرادی است بر شخص پیامبر صلی الله علیه و آله ؛ زیرا میدانیم هنگامی که در یوم الدار پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام را به عشیره و طایفۀ خود عرضه داشت هیچ کس آن را نپذیرفت جز علی که برخاست و اعلام اسلام نمود، پیامبر اسلامش را پذیرفت و حتی اعلام کرد که تو برادر و وصی و خلیفۀ منی.
و این حدیث که گروهی از حافظان حدیث از شیعه و سنّی در کتب صِحاح و مسانید و همچنین گروهی از مورّخان اسلام نقل کرده و بر آن تکیه نمودهاند، نشان میدهد که نه تنها پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله علی را در آن سنّ و سال کم پذیرفت، بلکه او را به عنوان برادر و وصی و جانشین خود معرّفی نمود.
و گاهی به این تعبیر که خدیجه نخستین مسلمان از زنان و ابوبکر نخستین مسلمان از مردان و علی نخستین مسلمان از کودکان بود خواستهاند از اهمیّت آن بکاهند.
این تعبیر را مفسّر معروف و متعصّب، نویسندۀ «المنار» ذیل آیۀ مورد بحث ذکر کرده است. در حالی که اوّلاً همان گونه که گفتیم کمی سنّ علی علیه السلام در آن روز به هیچ وجه از اهمیّت موضوع نمیکاهد، به خصوص این که قرآن دربارۀ حضرت یحیی صریحاً میگوید:
وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً » (1)
و به او در حالی که کودک بود، حکمت دادیم.
1) (1)
و دربارۀ عیسی علیه السلام نیز میخوانیم که در حال کودکی به سخن آمد و به آنها که دربارۀ او گرفتار شک و تردید بودند گفت:
إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّاً » (1)
نوزاد [ از میان گهواره ] گفت: بیتردید من بنده خدایم، به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است.
هنگامی که این گونه آیات را با حدیثی که از پیامبر صلی الله علیه و آله در بالا نقل کردیم که او علی را وصی و خلیفه و جانشین خود قرار داد، ضمیمه کنیم روشن میشود که سخن «المنار» گفتار تعصّبآمیزی بیش نیست.
ابن ابی الحدید از دانشمند معروف ابوجعفر اسکافی معتزلی نقل میکند:
این که بعضی میگویند ابوبکر سبقت در اسلام داشته اگر صحیح باشد چرا خودش در هیچ مورد به این موضوع بر فضیلت خود استدلال نکرده است و نه هیچ یک از هواداران او از صحابه چنین ادّعائی را کردهاند؟ (2)در هر صورت سبقت در اسلام و پابرجائی در آن تا آخر عمر از خصوصیّات صحابۀ واقعی رسول خداست و در این زمینه خدیجه و علی علیه السلام گوی سبقت را از دیگران ربودند.
به خاطر این که دانشمندان اهل سنّت بر پایۀ این آیۀ شریفه معتقدند که همۀ یاران پیامبر پاک و درستکار و صالح و شایسته و اهل بهشتند، و این آیه را دلیل قاطعی بر ادّعای خود گرفتهاند بار دیگر چون صفحات گذشته این موضوع مهم را
که سرچشمۀ دگرگونیهای زیادی در مسائل اسلامی میشود با نظر عقل و انصاف و وجدان تماشا میکنیم.
بسیاری از مفسّران اهل سنّت این حدیث را ذیل آیۀ فوق نقل کردهاند که حمید بن زیاد میگوید:
نزد محمّد بن کعب قُرَظی رفتم و به او گفتم دربارۀ اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله چه میگویی؟ گفت:
جَمیعُ أصْحابِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی الْجَنَّةِ، مُحْسِنُهُمْ وَمُسیئُهُمْ.
همۀ یاران پیامبر صلی الله علیه و آله در بهشتند اعم از نیکوکار و بدکار و گنهکار.
گفتم: این سخن را از کجا میگویی؟ گفت: این آیه را بخوان:
وَ السَّبِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَجِرِینَ وَالْأَنصَارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَنٍ رَّضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَرُ خَلِدِینَ فِیهَآ أَبَدًا ذَ لِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » (1)
پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانی که به نیکی و درستی از آنان پیروی کردند، خدا از ایشان خشنود است و آنان هم از خدا راضی هستند؛ برای ایشان بهشتهایی آماده کرده که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است، در آنجا برای ابد جاودانهاند؛ این است کامیابی بزرگ.
سپس گفت: اما دربارۀ تابعین شرطی قائل شده و آن این است که آنها باید تنها در کارهای نیک از صحابه پیروی کنند. (فقط در این صورت اهل نجاتند و امّا صحابه چنین قید و شرطی را ندارند.)
1) (1)
[
]
ولی این ادّعا به دلایل زیادی مردود و غیر قابل قبول است؛ زیرا:
اوّلاً: حکم مزبور در آیۀ فوق شامل تابعین هم میشود، و منظور از تابعان تمام کسانی هستند که از روش مهاجران و انصار نخستین و برنامههای آنها پیروی میکنند، بنابراین باید تمام امّت بدون استثنا اهل نجات باشند!
و امّا این که در حدیث محمّد بن کعب از این موضوع جواب داده شده که خداوند در تابعین قید احسان را ذکر کرده، یعنی از برنامۀ نیک و روش صحیح صحابه پیروی کنند نه از گناهانشان، این سخن از عجیبترین بحثهاست. چرا که مفهومش اضافۀ فرع بر اصل است. جایی که شرط نجات تابعان و پیروان صحابه این باشد که در اعمال صالح از آنها پیروی کنند، به طریق اولی باید این شرط در خود صحابه بوده باشد.
و به تعبیر دیگر، خداوند در آیۀ فوق میگوید: رضایت و خشنودی او شامل حال همۀ مهاجران و انصار نخستین که دارای برنامۀ صحیحی بودند و همۀ پیروان آنهاست، نه این که میخواهد مهاجران و انصار را چه خوب باشند و چه بد مشمول رضایت خود قرار دهد، امّا تابعان را با قید و شرط خاصّی بپذیرد.
ثانیاً: این موضوع با دلیل عقل به هیچ وجه سازگار نیست؛ زیرا عقل هیچ گونه امتیازی برای یاران پیامبر بر دیگران قائل نمیباشد. چه تفاوتی میان ابوجهلها و کسانی است که نخست ایمان آوردند سپس از آیین حق منحرف شدند؟
و چرا کسانی که سالها و قرنها بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله قدم به این جهان گذاردند و فداکاریها و جانبازیهای آنها در راه اسلام کمتر از یاران نخستین پیامبر صلی الله علیه و آله نبود، بلکه این امتیاز را داشتند که پیامبر را نادیده شناختند و به او ایمان آوردند، مشمول این رحمت و رضایت الهی نباشند.
قرآنی که میگوید:
إنَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ أتْقاکُمْ » (1)
بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
چگونه این تبعیض غیر منطقی را میپسندد؟
قرآنی که در آیات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن میکند و آنها را مستوجب عذاب الهی میشمرد، چگونه این «مصونیّت غیرمنطقی صحابه» را در برابر کیفر الهی میپسندد؟ آیا این گونه لعنها و تهدیدهای قرآن قابل استثناست و گروه خاصّی از آن خارجند؟ برای چه و چرا؟
از همه گذشته آیا چنین حکمی به منزلۀ چراغ سبز دادن به صحابه نسبت به هر گونه گناه و جنایت محسوب نمیشود؟
ثالثاً: این حکم با متون تاریخ اسلامی به هیچ وجه سازگار نیست؛ زیرا بسیار کسان بودند که روزی در ردیف مهاجران و انصار بودند و سپس از راه خود منحرف شدند و مورد خشم و غضب پیامبر صلی الله علیه و آله که توأم با خشم و غضب خداست قرار گرفتند. آیا در آیات قرآن داستان ثعلبة بن حاطب انصاری را نخواندیم که چگونه منحرف گردید و مغضوب پیامبر صلی الله علیه و آله شد.
روشنتر بگوییم: اگر منظور آنها این است که صحابۀ پیامبر عموماً مرتکب هیچ گناهی نشدند و معصوم و پاک از هر معصیتی بودند این از قبیل انکار بدیهیّات است.
و اگر منظور آن است که آنها گناه کردند و اعمال خلافی انجام دادند باز هم خدا از آنها راضی است، مفهومش این است که خدا رضایت به گناه داده است.
چه کسی میتواند طلحه و زبیر که در آغاز از یاران خاصّ پیامبر بودند و همچنین عایشه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله را از خون هفده هزار نفر مردم مسلمانی که خونشان در
1) (1)
میدان جنگ جمل ریخته شد تبرئه کند؟ آیا خدا به این خونریزیها راضی بود؟
آیا مخالفت با علی علیه السلام خلیفۀ پیامبر که اگر فرضاً خلافتِ منصوص او را نپذیریم حدّاقل با اجماع امّت برگزیده شده بود، و شمشیر کشیدن به روی او و یاران وفادارش چیزی است که خدا از آن خشنود و راضی باشد؟
حقیقت این است که طرفداران فرضیّۀ «تنزیه صحابه» با اصرار و پافشاری روی این مطلب، چهرۀ پاک اسلام را که همهجا میزان شخصیّت اشخاص را ایمان و عمل صالح قرار میدهد زشت و بدون منظر ساختهاند.
آخرین سخن این که: رضایت و خشنودی خدا که در آیۀ فوق است روی یک عنوان کلّی قرار گرفته و آن هجرت و نصرت و ایمان و عمل صالح است. تمام صحابه و تابعان مادام که تحت این عناوین قرار داشتند مورد رضای خدا بودند، و آن روز که از تحت این عناوین خارج شدند از تحت رضایت خدا نیز خارج گشتند.
از آنچه بازگو شد به خوبی روشن میشود که گفتار مفسّر دانشمند امّا متعصّب، یعنی نویسندۀ «المنار» که در این جا شیعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاکی و درستی همۀ صحابه، مورد سرزنش و حمله قرار میدهد کمترین ارزشی ندارد. شیعه گناهی نکرده، جز این که حکم عقل و شهادت تاریخ و گواهی قرآن را در این جا پذیرفته و به امتیازات واهی و نادرست متعصّبان گوش فرا نداده است.» (1)
علمای مکتب خلفا معاویة بن ابی سفیان را کاتب وحی و صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانند و به قول فخر رازی و صاحب تفسیر «المنار» در ذیل آیۀ قبل و حدیث حمید بن زیاد، عادل و مجتهد و مورد وثوق و اهل نجات و رضایت حق میدانند، در حالی که کتب سنّی و شیعه گوشهای از اعمال معاویه را به شرح زیر
1) (1)
بازگو کردهاند:
1 - جنگ با امیرالمؤمنین علیه السلام در صفّین و کشتن بیش از پنجاه هزار نفر از مسلمانان و به خصوص عمّار یاسر که پیامبر در حقّ او فرمود: عمّار با حقّ است و حق با عمّار، و او را گروه باغی و ستمگر به قتل میرسانند. (1)
3 - تخلّف از عهد و پیمان و قراردادی که با امام حسن علیه السلام بسته بود.
4 - دسیسه چینی برای قتل حضرت مجتبی علیه السلام به توسط دختر اشعث بن قیس.
5 - خوشحالی شدید معاویه از کشته شدن حضرت مجتبی علیه السلام .
6 - فرستادن بُسْر بن أرْطاة بعد از داستان تحکیم به شهرهای تحت فرمان امیرالمؤمنین علیه السلام برای کشتن مرد و زن و کودک به جرم تشیّع و غارت اموال مردم و خراب کردن شهرها.
7 - فرستادن ضحّاک بن قیس فهری به مناطق مؤمن نشین ودستور به او جهت کشتار مردم و خرابی و غارت.
8 - فرستادن عبداللّه بن مسعده به بادیهها و مکّه و مدینه جهت وادار کردن مردم به تسلیم در برابر حکومت و کشتن آنان در صورت امتناع.
9 - مسلّط کردن زیاد بن أبیه بر مردم بیگناه و جنایات بیشمار او بر مردم با تکیه بر قدرت معاویه.
10 - کشتن حُجْر بن عدی و یاران وفادارش به جرم ایمان و عشق به علی بن ابی طالب علیه السلام .
11 - محاصره کردن عَمْرو بن حَمِق خُزاعی و جدا کردن سر او از بدن بعد از مرگ.
12 - کشتن صَیْفی بن فَسیل به جرم محبّت علی علیه السلام .
1) (1)
13 - کشتن مسلم بن زیمر و عبداللّه بن نجی به جرم عشق به اسلام و امیر المؤمنین علیه السلام .
14 - کشتن مالک بن اشتر نخعی که در امّت اسلام در کرامت و ایمان و شخصیت کم نظیر بود.
15 - کشتن محمّد بن أبی بکر به شدیدترین وجه و سوزاندن جسد آن شهید به جرم عشق به علی علیه السلام .
16 - مسلّط کردن عمروعاص ستمکار بر مردم مصر.
17 - هتک حرمات حق.
18 - هتک حرمت مردم.
19 - تشکیل سلطنت و شاهنشاهی خلاف قواعد اسلام.
20 - آزردن صحابه و تابعین.
21 - آزار همه جانبه به اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله .
22 - تطهیر زناکاران و زنازادگان بر خلاف قرآن.
23 - خرید و فروش شراب ونوشیدن آن.
24 - اشاعۀ فحشا در بلاد اسلامی.
25 - حلال دانستن ربا و خوردن آن.
26 - تمام خواندن نماز در سفر.
27 - بدعت در امر اذان.
28 - جمع بین دو خواهر در ازدواج.
29 - تغییر دیات اسلامی.
30 - قرار دادن خطبۀ نماز عید فطر و قربان قبل از نماز.
31 - ترک حدود و سنّت رسول حق.
32 - نقض حکم عاهر و زناکار.
33 - حکم به سبّ امیرالمؤمنین در قنوت نماز و خطبۀهای جمعه و عیدین و قرار دادن آن به صورت قانون حکومتی.
34 - کشتن اصحاب بدر و اصحاب بیعت شجره.
35 - پرداخت مال بیشمار جهت ساختن حدیث و بستن آن به رسول خدا.
36 - به نیزه زدن سر بریدۀ عمرو بن حَمِق و گرداندن در شهرها.
37 - کشتن زنان و بچهها و غارت اموال.
38 - گرفتن شهادت زور از مردم.
39 - انتقال منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله از مدینه به شام.
40 - پوشیدن لباس حریر و ابریشم و دیباج و آشامیدن از ظرف طلا و نقره.
41 - برقرار کردن مجالس لهو و لعب و شنیدن موسیقی حرام.
42 - مسلّط کردن یزید شرابخوار، سگ باز، میمون باز، بیاعتقاد به جامعۀ اسلامی.
این است معاویه و اعمال او که نظر حضرت ربّ العزّه را در آیات زیر در قرآن مجید و حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به آن اعمال میخوانید:
وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِیماً » (1)
و هر کس مؤمنی را از روی عمد بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن جاودانه خواهد بود، و خدا بر او خشم گیرد، و وی را لعنت کند و عذابی بزرگ برایش آماده سازد.
1) (1)
إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِیناً * وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِیناً » (1)
قطعاً آنان که خدا و پیامبرش را میآزارند، خدا در دنیا و آخرت لعنتشان میکند، و برای آنان عذابی خوارکننده آماده کرده است. * و کسانی که مردان و زنان مؤمن را [ با متهم کردن ] به اعمالی که انجام ندادهاند، میآزارند، بیتردید بهتان و گناه بزرگی بر عهده گرفتهاند.
وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ » (2)
و برای آنان که همواره پیامبر خدا را آزار میدهند، عذابی دردناک است.
الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ » (3)
کسانی که ربا میخورند [ در میان مردم و برای امر معیشت و زندگی ] به پای نمیخیزند، مگر مانند به پای خاستن کسی که شیطان او را با تماس خود آشفته حال کرده [ و تعادل روانی و عقلیاش را مختل ساخته ] است.
إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ » (4)
کسانی که دوست دارند کارهای بسیار زشت [ مانند آن تهمت بزرگ ] در میان اهل ایمان شایع شود، در دنیا و آخرت عذابی دردناک خواهند داشت، و خدا [ آنان را ] میشناسد و شما نمیشناسید.
لَعَنَ اللّهُ الخَمْرَ وَشارِبَها وَ بایِعَها وَ مُبْتاعَها. (1)
خداوند شراب و خورندهاش و خریدار و فروشندهاش را لعنت کرده است.
لَعَنَ رَسول اللّه صلی الله علیه و آله آکِلَ الرِّبا وَمُوکِلَهُ. (2)
رسول خدا، خورندۀ ربا و دستیارش را لعنت کرده است.
مَنْ سَبَّ عَلِیّاً فَقَدْ سَبَّنی، وَ مَنْ سَبَّنی فَقَدْ سَبَّ اللّه. (3)
هر کس علی را ناسزا گوید مرا ناسزا گفته، و هرکس مرا ناسزا گوید خدا را ناسزا گفته است.
لا یُریدُ أحَدٌ أهْلَ الْمَدینَةِ بِسُوءٍ إلّاأذابَهُ اللّهُ فِی النّارِ ذَوْبَ الرَّصاصِ أوْ ذَوْبَ الْمِلْحِ فِی الْماء. (4)
احدی ارادۀ بدی به اهل مدینه نمیکند مگر این که خداوند چون قلع در آتش آبش کند، یا چون نمک در آب در عذاب ذوبش نماید.
مَنْ أخافَ أهْلَ الْمَدینَةِ ظالِماً لَهُمْ أخافَهُ اللّهُ وَکانَتْ عَلَیْهِ لَعْنَةُ اللّهِ. (5)
هر کس به ظلم و جور اهل شهری را بترساند، خداوند وی را خواهد ترسانید و لعنت خدا بر اوست.
مسائل ذکر شده دربارۀ معاویه را به طور مفصّل همراه با آیات و روایات در قرآن مجید، «صحیح بخاری»، «وفاء الوفاء»، «مجمع الزوائد»، «مُروج الذهب»، «المحاسن والمساوی»، «شرح ابن ابی الحدید»، «صحیح مسلم»، «تاریخ ابن عساکر»، «انساب بلاذری»، «معارف ابن قتیبه»، «طبقات ابن سعد» «أغانی»، «تاریخ
1) (1)
2) (2) - من لایحضره الفقیه: 274/3، حدیث 3993؛ وسائل الشیعه: 127/18، باب 4، حدیث 23299؛ مستدرک الوسائل: 336/13، باب 4، حدیث 15526. [2]
3) (3) - بحار الأنوار: 227/27، باب 10، حدیث 26؛ [3]جامع الاخبار: 161. [4]
4) (4) - الغدیر: 34/11؛ [5]مسند احمد بن حنبل: 185/1. [6]
5) (5) - الغدیر: 35/11؛ [7]مسند احمد بن حنبل: 56/4. [8]
طبری»، «مستدرک حاکم»، «مسند احمد بن حنبل»، «استیعاب»، «اُسْد الغابة» و به خصوص در «الغدیر» (1)
معنای عدالت، وثاقت، اجتهاد، رضایت حق، نجات در قیامت این است؟!
معنای اسلام، ایمان، هجرت، عمل صالح، اخلاق حسنه، مسلمانی، صفا، وفا، حقیقت، مهر، محبّت این است؟!
و از همه مهمتر معنای صحابی بودن و مصداق آیۀ وَالسّابِقُونَ الْأوَّلُونَ این است؟!
سؤال کنید شما میخواهید قرآن و سنّت و اسلام و مسلمانی را با چنین افرادی به دنیا عرضه کنید و از آنان بخواهید اسلام را با تمام وجود قبول کنند و آن را بهترین و برترین مکتب بدانند؟!
از دیگر خصوصیّتهای صحابۀ حقیقی که در دعای چهارم اشاره شده، مفارقت و هجرت از زن و فرزند به خاطر اعلای کلمۀ حق است.
عدّهای که جهت نان و نوا و اهداف دنیائی هجرت کردند، و گروهی از مهاجران که پس از هجرت با منافقان همدست شدند، و یا به گردونۀ ظلم و ستم و بیایمانی درآمدند چنانکه در سطور گذشته خواندید، از رحمت حق ممنوع، و از رضایت حضرت محبوب دور شدند.
رحمت و رضوان از آنِ صحابهای است که در هجرت خود نیّتی جز اظهار کلمۀ حق نداشتند و تا خروج از دنیا بر ایمان و مقاومت خویش استوار بودند.
1) (1)
عاشقی را جگری میباید احتمال خطری میباید
نتوان رفت درین ره با پای عشق را بال و پری میباید
گریۀ نیمه شبی در کار است دود آه سحری میباید
دیده را آب ده از آتش دل عشق را چشمتری میباید
دست در دامن آگاهی زن سوی او راهبری میباید
نتوانی تو به خود پی بردن مرد صاحب نظری میباید
چشم و گوش تو به شرک آلودست چشم و گوش دگری میباید
عاقبت نخل امید ما را از وصال تو بری میباید
(فیض کاشانی)
« إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَةَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ » (1)
یقیناً کسانی که ایمان آورده، و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند، به رحمت خدا امید دارند؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِمْ وَأُوذُوا فِی سَبِیلِی وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُم سَیِّآتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَاباً مِنْ عِندِ اللّهِ وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ » (2)
پس کسانی که [ برای خدا ] هجرت کردند، و از خانههایشان رانده شدند، و در راه من آزار دیدند، و جنگیدند و کشته شدند، قطعاً بدیهایشان را محو خواهم کرد و آنان را به بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری
است، وارد میکنم [ که ] پاداشی است از سوی خدا و خداست که پاداش نیکو نزد اوست.
باب مفصّل و مهمّی در روایات فریقین است تحت عنوان تعرّب بعد از هجرت، که در آن روایات آمده:
کسی که پس از معرفت خدا و رسول و کوشش در راه دین، از صراط مستقیم حق برگردد، آلوده به گناه کبیره شده و خود را از رحمت حضرت محبوب ممنوع کرده است.
و بر اساس کتب تاریخی و تفسیری، گروهی از صحابه به این گناه دچار شدند و گروه دیگر در برابر طوفانهای اجتماعی و حوادث زمان استقامت ورزیدند تا به لقای خداوند نایل شدند. آنان برای اعلای کلمۀ حق با پدران و فرزندان و برادران و عموهایشان جنگیدند، و در این نبرد کمال اخلاص و خلوص را نشان دادند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» به این معنا اشاره میفرمایند:
وَلَقَدْ کُنّا مَعَ رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله نَقْتُلُ آباءَنا وَأبْناءَنا وَإخْوانَنا وَ أعْمامَنا، ما یَزیدُنا ذلِکَ إلّاإیماناً وَ تَسْلیماً و َمُضِیّاً عَلَی اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلی مَضَضِ الْألم وَ جِدّاً فِی جِهادِ الْعَدُوِّ.
وَلَقَدْ کانَ الرَّجُلُ مِنّا وَالآخَرُ مِنْ عَدُوِّنا یَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَیْنِ، یَتَخالَسانِ أنْفُسَهُما أیُّهُما یَسْقی صاحِبَهُ کَأْسَ الْمَنُونِ، فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا، وَمَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنّا.
فَلَمّا رَأَی اللّهُ صِدْقَنا أنْزَلَ بعَدُوِّنَا الْکَبْتَ، وَأنْزَلَ عَلَیْنَا النَّصْرَ، حَتَّی
اسْتَقَرَّ الْإسْلامُ مُلْقِیاً جِرانَهُ وَمُتَبَوِّئاً أوْطانَهُ. وَلَعَمْری لَوْ کُنّا نَأتی ما أتَیتُمْ ما قامَ لِلدّینِ عَمُودٌ وَلا اخْضَرَّ لِلْإیمانِ عُودٌ. وَأیْمُ اللّهِ لَتَحْتَلِبُنَّها دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّها نَدَماً. (1)
ما در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم، پدران و فرزندان و عموهای خود را به امر حق میکشتیم، و این مسئله جز بر ایمان و تسلیم و حرکت در راه راست و شکیبایی بر سوزش الَم، و کوشش ما در جهاد با دشمن نمیافزود.
و مردی از ما و مردی از دشمن چون دو شیر نر با هم در میافتادند، و در صدد برآوردن جان یکدیگر بودند تا کدام یک از آن دو جام مرگ را به کام دیگری بریزد. یک بار ما بر دشمن پیروز میشدیم، و یک بار دشمن بر ما.
چون خدواند راستی ما را دید دشمن ما را سرکوب کرد، و یاری خود را بر ما فروفرستاد، تا آن وقت که اسلام همانند شتری که سینه و گردن برای استراحت به زمین نهد و در جای خود بخوابد استقرار یافت. به جانم قسم! اگر ما در آن زمان رفتاری مانند رفتار امروز شما داشتیم پایهای از بنای اسلام برپا نمیشد، و شاخهای از درخت ایمان سبز نمیگشت. به خدا قسم! با این وضعی که دارید به جای شیر خون خواهید دوشید، و به دنبالش دچار ندامت خواهید شد.
در این خطبۀ امیرالمؤمنین علیه السلام از صحابهای سخن میگوید که با تمام وجود از اسلام دفاع میکردند، و حرمت قرآن وصراط حق را تا آخر نگاه داشتند، و از کسانی گلایه و شکایت میکند که از آن جهاد و کوشش و خلوص و اخلاص دست برداشتند و به مال و منال و شهوات و هواها روی کرده و از دفاع از اسلام در برابر هجوم مارقین و قاسطین و ناکثین دست برداشتند و امام معصوم را بر اثر سستی و
1) (1)
روگردانی خود از قرآن، دل شکسته کردند.
امام در وصف صحابۀ واقعی که خود در رأس آنان بود میفرماید:
«در آن زمان که از همۀ علایق و تمایلات و روابط و ضوابط پوسیده گذشتیم و حتّی جان خود را در راه هدف اعلای حیات بر کف نهادیم تا معنای واقعی علایق و تمایلات و روابط و ضوابط و حتّی معنای جان را که اسلام برای ما توضیح میداد درک کنیم و در حیات معقول خود به کار ببریم. از پدران و فرزندان و همۀ شاخهها و ریشههای وجود طبیعی خود بریدیم، تا انسانهایی ساختیم در دنیای جدیدی که آن علایق و تمایلات همگی دگرگون شدند و گام در صراط مستقیم نهادیم.
ما و دشمن هر دو در مرز زندگی و مرگ گریبان یکدیگر را میگرفتیم، ما در آن مرز پرشکوه که برای ما پلِ
إنّا لِلّهِ وَإنّا إلَیْهِ راجِعُونَ » (1)
ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم.
بود؛ به امید برگرداندن جان به جان آفرین تلاش میکردیم. ولی دشمنان ما در آن مرز جز به تحریک عوامل لجاجت در برابر ما و اسارت در دست قدرت پرستان و پرستش بتهای جامد و جاندار به منطق دیگری تکیه نداشتند.
پیروزی ما در آن تلاش و تکاپوها و فداکاریها مستند به انبوه سپاه و دیگر عوامل قدرت نبود. ما مسلّح به سلاحی بالاتر از شمشیر و نیزه و دارای قوایی ما فوق دیگر نیروهای جنگی بودیم. این سلاح وقوا، صدق و اخلاص حقیقی ما بود.
ما در آن مرز زندگی و مرگ، خدا را میدیدیم و پیامبر خدا را که جلوهای از صفات
1) (1)
پروردگارمان بود مینگریستیم.
دشمنان ما به تحریک بتهای جاندار به خودکشی میپرداختند و تسلیت آنان برای دلداری خود چنین بود که ما مرد جنگیم، ما قهرمانیم، ما نباید مغلوب شویم؛ و نمیدانستند که شکست و پیروزی آنان جز سقوط در عذاب الهی یا دوزخ اجتماعی که سوداگران جانهای آدمیان برای آنان شعلهور میساختند نتیجهای دیگر در بر نداشت.» (1)
با تو بی خویش همه نرد وفا میبازم آه اگر آگه ازین کار شود غمّازم
ماجرای دل خون گشته زمن باز مپرس که من از دوست به خود باز نمیپردازم
دوستان شاد که این واقعه را پایانی است من در آن جامم و با بیخودیم آغازم
عشق چون پیر شد از طبع به مردن نرود این نه طفلی است که از دایه ستانی بازم
(وصال شیرازی)
1) (1)
[«5»وَمَنْ کَانُوا مُنْطَوِینَ عَلَی مَحَبَّتِهِ یَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِی مَوَدَّتِهِ «6»وَالَّذِینَ هَجَرَتْهُمُ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ وَانْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَکَنُوا فِی ظِلِّ قَرَابَتِهِ «7»فَلاَ تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَکُوا لَکَ وَفِیکَ وَأَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِک وَبِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَیْک وَکَانُوا مَعَ رَسُولِک دُعَاةً لَک إِلَیْکَ «8»وَاشْکُرْهُمْ عَلَی هَجْرِهِمْ فِیک دِیَارَ قَوْمِهِمْ وَخُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَی ضِیقِهِ وَمَنْ کَثَّرْتَ فِی إِعْزَازِ دِینِک مِنْ مَظْلُومِهِمْ]
و کسانی که به رشتۀ محبت او پیچیده شدند، در مسیر دوستی و عشقش، تجارتی را امید دارند، که هرگز کسادی و زیان، در آن راه ندارد، و آنان که وقتی به دستگیرۀ دین او آویختند، قبایل و عشایرشان از آنان دوری گزیدند، و زمانی که در سایۀ قرب به او آرمیدند، خویشاوندانشان از آنان کناره گرفتند. خدایا! لطفت را برای اصحاب محمّد به خاطر آنچه که محض تو، و در راه تو از دست دادند، از نظر دور مدار و آنان را از خشنودیت خشنود ساز!
و نیز به خاطر آن که مردم را پیرامون دینت گرد آوردند، و در حالی که خالصانه، ملّت را به سوی تو دعوت میکردند، همراه فرستادهات بودند، و برای این که در راه تو از شهر و دیار و قوم خود هجرت کردند و از فراخی معاش، به تنگی و سختی دچار شدند و افراد زیادی که برای بزرگداشت دینت ستمها
تحمل کردند، پاداش عنایت کن.
در این قطعه از دعا به دو حقیقت بسیار مهم که در اعلای کلمۀ حق اثر فوق العاده داشته اشاره شده است:
1 - مودّت.
2 - مهاجرت یاران حق به حبشه.
صاحب تفسیر «المنار» (1)
عداوت به معنای کینهای است که اثرش در قول و عمل ظاهر میشود. و مودّت عشق و محبّتی است که نتیجهاش در گفتار و کردار آشکار میشود.
به هنگامی که دل انسان نسبت به کسی آغشته به کینه و عداوت شد، آن کینه و عداوت باعث میگردد که انسان از طرف مورد کینهاش جدا شده و از حالات و خصوصیّات وی پرهیز نموده و وی را از دخالت در امورش منع نماید، و این اقتضای کینه و دشمنی است و کسی در ظهور آثار کینه و عداوت در گفتار و عمل تردید ندارد.
و به وقتی که قلب انسان نسبت به کسی محبّت شدید پیدا کند و به تعبیر قرآن مجید دارای مودّت شود، آن عشق و محبّت باعث میشود که انسان برای اتّصالش به حالات و خصوصیّات محبوب بکوشد و خود را به هر قیمتی که باشد به محبوب برساند، و دست دخالت معشوق را در امور زندگیش باز بگذارد. این عشق و محبّت
1) (1)
علّت تامّهای است برای ورود عاشق به گردونۀ اطاعت از معشوق، و این حقیقتی است که گمان نمیرود برای کسی جای انکار داشته باشد، و شاید بتوان گفت:
محبّت و عشقی که خالی از اثر باشد و کینه و عداوتی که جدای از عکس العمل باشد به هیچ عنوان نداریم، و آنان که عداوت و محبّت را جدای از اثر میدانند، سخن آنان ارزشی ندارد، محبّت جدای از عمل، و کینۀ فارغ از اثر کدام است؟...»
اسلام برای مودّت مثبت، و کینه و عداوت قابل قبول، آیات و روایات بسیار مهمّی دارد که مجموع آن آیات و روایات دو باب بسیار مهم تولّی و تبرّی را تشکیل دادهاند.
در آن آیات و روایات اعلام شده که هر کس خالی از تولّی و تبرّی باشد مسلمان نیست. مؤمن باید با تمام وجود نسبت به حق و رسول حق و مردم مؤمن دارای مودّت باشد، و نسبت به دشمنان خدا و رسول و مردم مؤمن دارای عداوت و کینه، تا آن مودّت وی را به اخلاق حق و رسول الهی و مؤمنان واقعی بیاراید، و آن کینه و عداوت باعث جدائی از حالات و اخلاق و کردار دشمنان خدا و دین شود.
این که در قرآن مجید اجر رسالت را مودّت اهل بیت علیهم السلام قرار داده و نفعش را متوجه خود انسان میداند به این معناست که به اهل بیت عشق بورزید، عشقی که باعث اطاعت شما از امامان معصوم و علّت آراسته شدنتان به اخلاق اولیا شود، که این اطاعت و آراستگی به نفع خود شماست.
قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی » (1)
بگو: از شما [ در برابر ابلاغ رسالتم ] هیچ پاداشی جز مودّت نزدیکان را [ که
1) (1)
بنابر روایات بسیار اهل بیت هستند ]را نمیخواهم.
قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أجرٍ فَهُوَ لَکُمْ إنْ أجْرِیَ إلّاعَلَی اللّهِ » (1)
بگو: هر گونه پاداشی که از شما خواستم، آن پاداش برای خودتان، پاداش من فقط بر عهدۀ خداست، و او بر همه چیز گواه است.
آری، عشق مثبت به معشوق مثبت، در حیات فکری و نفسی و روحی و قلبی و عملی انسان معجزه میکند. عشق مثبت به معشوق مثبت، از آتش پرست سلمان، از بی سواد گمنام ابوذر، از سیاه حبشی بلال، از زن عصر جاهلی خدیجه، از غلام زادۀ عمّار، و از آدم خاکی، موجودی افلاکی میسازد. (2)
جان و دل و دین و رگ و پوست، عشق در همه اشیا به تکاپوست عشق
تخم بَدَل کاشته بی حاصلان غافل از این نکته که خودروست عشق
خواهی اگر خویش بسنجی به کار سنگ گران کن که ترازوست عشق
زو دل و بازوت ندارد گریز نیروی دل قوّت بازوست عشق
زمزمۀ خلوت سرّ صفا همهمۀ ساحت مینوست عشق
(صفا اصفهانی)
این نکته را نباید ناگفته گذاشت که عشق و محبّت و کینه و عداوت مثبت ثمرۀ معرفت است.
انسان وقتی به آیات قرآن مجید که بازگو کنندۀ اسما و صفات حق و حالات و
1) (1)
2) (2) - مرحوم استاد شهید مطهری در کتاب پرقیمت «جاذبه و دافعۀ علی علیه السلام » در بخش اول آن بحث مفصّلی در اکسیر محبّت و عشق و آثار مثبت آن دارند که به جهت خودداری از تطویل، نقل نکردیم.شما میتوانید برای تکمیل این بحث بدان مراجعه فرمایید.و نیز در کتاب «ولاءها و ولایتها» فصلی در ولای محبّت آورده که لزوم محبّت و مودّت خاندان وحی را از کتاب و سنّت به خوبی استنباط فرموده است که مطالعۀ آن بسیار سودمند میباشد.
اخلاق انبیا و اولیاست دقّت کند و از این طریق به معرفت لازم آراسته شود، عاشق حق و انبیا و اولیا گشته و نسبت به دشمنان آنان که درونی سیاه و باطنی نازیبا و وحشت آور دارند، دشمن میشود. این عشق و محبّت انسان را به سوی مقام قرب و وصال میبرد، و آن کینه و عداوت آدمی را از ساحت دشمنان دور ساخته و انسان را در صورت حملۀ آنان به عرصۀ حیات انسانی تا سرحدّ جان باختن در راه معشوق ِ مثبت آمادۀ مبارزه و قتال مینماید.
دشمنان حضرت رب که دشمنان رسول الهی و قرآن مجید و مردم مؤمن هم هستند و کینه و عداوت آنان با حقایق، معلول کبر و جهل و غرور و هوای نفس و دلبستگی شدید آنان به زندگی مادّی چند روزه است و دارای چهرههای گوناگونی هستند و هدفی جز خاموش کردن چراغ حق، کوبیدن فرهنگ رسول اللّه، بیایمان کردن ملّت اسلام و غارت سرمایههای معنوی و مادّی اهل ایمان ندارند، دوستی و محبّت با آنان و باز گذاشتن دستشان برای دخالت در امور مسلمانان گناه کبیره و خیانت به حضرت حق و انبیا و ائمّه و ملّت اسلام است، و کینه داشتن نسبت به آنان و جدا زیستن از اخلاق و رفتار و حالات آنان و بستن راهشان برای عدم دخالت در امور مسلمانان از اعظم واجبات الهیّه است.
اگر ملّت اسلام پس از وفات رسول حق، این قاعدۀ قرآنی را نسبت به دشمنان مراعات میکردند، دچار آن همه بلا و به خصوص حکومت بنی امیّه که در قرآن مجید از آن تعبیر به «شجرۀ ملعونه» شده و حکومت بنی عبّاس و حکومتهای پس از آن نمیشدند.
و اگر در این عصر هم ملّتها و دولتهای مدّعی اسلام مراعات این حقیقت را مینمودند، دچار حاکمیّت استعمار نگشته و این همه بلا بر سرشان نمیآمد،
معادن آنان و فرهنگ و ناموسشان به غارت نمیرفت، به ذلّت و مذلّت دچار نمیشدند و سیادت و آقائی خود را از دست نمیدادند.
دشمنی با دشمنان خدا که قومی کافر، مشرک، فاسق، فاجر و حیله گرند باعث حفظ اسلام و رشد حق و عظمت مسلمانان است.
مودّت با حق و با انبیا و ائمّه علیهم السلام علّت شکوفایی استعدادها و سعادت دنیا و آخرت و ذلّت و خواری و نابودی دشمنان است.
لاَ یَتَّخِدِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فِیْ شَیْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ » (1)
مؤمنان نباید کافران را به جای اهل ایمان، سرپرست و دوست بگیرند؛ و هر کس چنین کند در هیچ پیوند و رابطهای با خدا نیست، مگر آن که بخواهید به سبب دفع خطری که متوجه شماست از آنان تقیّه کنید؛ خدا شما را از [ عذاب ] خود بر حذر میدارد، و بازگشت [ همه ] به سوی خداست.
«آیۀ شریفه در مقام یک درس مهمّ سیاسی و اجتماعی به مسلمانان است که بیگانگان را نه به عنوان دوست ونه به عنوان حامی و یار و یاور در هیچ کار خود نپذیرند و فریب سخنان جذّاب و طرحهای جالب و اظهار محبّتهای به ظاهر عمیق و صمیمانۀ آنها را نخورند؛ زیرا تاریخ نشان میدهد ضربههای سنگینی، مردم با ایمان و با هدف از این رهگذر خوردهاند.
اگر در تاریخچۀ استعمار دقیق شویم، همیشه استعمارگران در لباس دوستی و
1) (1)
دلسوزی و عمران و آبادی در اجتماعات استعمار شده نفوذ میکنند. آنها پس از محکم کردن پنجههای خود در ریشههای اجتماع استعمار شده، بیرحمانه بر آنها میتازند و همه چیز آنها را به یغما میبرند.
برای اهمیّت این موضوع، تهدید بسیار شدیدی در آیه آمده است و آن این که هر کس تن به چنین کاری دهد، هر گونه ارتباطش را از خدا قطع خواهد کرد.
جملۀ مِنْ دُونِ الْمُؤمِنین اشاره به این است که در زندگی اجتماعی، هر کس ناچار است اولیا و دوستانی داشته باشد، ولی افراد با ایمان باید اولیای خود را از میان افراد با ایمان انتخاب کنند و کافران را بجای آنها قرار ندهند.» (1)
ای اهل ایمان! از غیر خودتان برای خود محرم راز نگیرید؛ آنان از هیچ توطئه و فسادی دربارۀ شما کوتاهی نمیکنند؛ شدت گرفتاری و رنج و زیان شما را دوست دارند؛ تحقیقاً دشمنی [ با اسلام و مسلمانان ] از لابلای سخنانشان پدیدار است و آنچه سینههایشان [ از کینه و نفرت ] پنهان میدارد بزرگتر است. ما نشانهها [ یِ دشمنی و کینه آنان ] را اگر میاندیشید برای شما روشن ساختیم. * آگاه باشید! این شمایید که آنان را دوست دارید، و آنان شما را دوست ندارند. و شما به همۀ کتابها [ یِ آسمانی ] ایمان دارید [ ولی آنان ایمان ندارند ]. و چون با شما دیدار کنند، میگویند: ایمان آوردیم. و
زمانی که با یکدیگر خلوت نمایند از شدت خشمی که بر شما دارند، سر انگشتان خود را میگزند. بگو: به خشمتان بمیرید. یقیناً خدا به آنچه در سینههاست، داناست.
الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً » (1)
همان کسانی که کافران را به جای مؤمنانْ سرپرست و دوست خود میگیرند؛ آیا عزت و قدرت را نزد آنان میطلبند؟ یقیناً همۀ عزت و قدرت فقط برای خداست.
یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَتُرِیدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطَاناً مُبِیناً » (2)
ای اهل ایمان! کافران را به جای مؤمنان، سرپرست و یار خود مگیرید. آیا میخواهید برای خدا بر ضد خودتان دلیلی آشکار [ نسبت به عذابتان در دنیا و آخرت ] قرار دهید؟!
یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَالنَّصَارَی أَوْلِیَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ وَمَن یَتَوَلَّهُم مِنکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ » (3)
ای اهل ایمان! یهود و نصاری را سرپرستان و دوستان خود مگیرید، آنان سرپرستان و دوستان یکدیگرند [ و تنها به روابط میان خود وفا دارند ]. و هر کس از شما، یهود و نصاری را سرپرست و دوست خود گیرد از زمرۀ آنان است؛ بیتردید خدا گروه ستمکار را هدایت نمیکند.
آری، به وجود آمدن اسرائیل غاصب در این چهل سالۀ اخیر در دل ممالک
اسلامی و آن همه جنایت و خیانتی که به اسلام و مسلمین و قرآن نموده، نتیجۀ دوستی دولتهای به ظاهر اسلامی با یهود و نصارای غرب و پذیرش ولایت آنان بوده است.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَالْکُفَّارَ أَوْلِیَاءَ وَاتَّقُوا اللّهَ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ » (1)
ای مؤمنان! کسانی که دین شما را مسخره و بازیچه گرفتهاند، چه از اهل کتاب و چه از کافران، سرپرستان و دوستان خود مگیرید؛ و اگر مؤمن هستید از خدا پروا کنید.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَتَتَّخِذُوا آبَاءَکُمْ وَإِخْوَانَکُمْ أَوْلِیَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الْإِیمَانِ وَمَن یَتَوَلَّهُم مِنکُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ » (2)
ای اهل ایمان! اگر پدرانتان و برادرانتان کفر را بر ایمان ترجیح دهند، آنان را دوستان و سرپرستان خود مگیرید؛ و کسانی از شما که آنان را دوست و سرپرست خود گیرند، هم اینانند که ستمکارند.
قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ » (3)
بگو: اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشانتان و اموالی که فراهم آوردهاید و تجارتی که از بیرونقی و کسادیاش میترسید و خانههایی که به آنها دل خوش کردهاید، نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد
در راهش محبوبترند، پس منتظر بمانید تا خدا فرمان عذابش را بیاورد؛ و خدا گروه فاسقان را هدایت نمیکند.
لاَ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِنْهُ وَیُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (1)
گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند، نمییابی که با کسانی که با خدا و پیامبرش دشمنی و مخالفت دارند، دوستی برقرار کنند، گرچه پدرانشان یا فرزاندانشان یا برادرانشان یا خویشانشان باشند. اینانند که خدا ایمان را در دلهایشان ثابت و پایدار کرده، و به روحی از جانب خود نیرومندشان ساخته، و آنان را به بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است درمیآورد، در آنجا جاودانهاند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند. اینان حزب خدا هستند، آگاه باش که بیتردید حزب خدا همان رستگارانند.
مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ » (2)
محمّد، فرستاده خداست و کسانی که با او هستند بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند.
قرآن مجید در سه آیۀ اوّل سورۀ ممتحنه میفرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ
وَقَدْ کَفَرُوْا بِمَا جَاءَکُم مِنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِیَّاکُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللّهِ رَبِّکُمْ إِن کُنتُم خَرَجْتُمْ جِهَاداً فِی سَبِیلی وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِی تُسِرُّونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَن یَفْعَلْهُ مِنکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِیلِ * إِن یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْدَاءً وَیَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ * لَن تَنفَعَکُمْ أَرْحَامُکُمْ وَلاَ أَوْلاَدُکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ » (1)
ای اهل ایمان! دشمنان من و دشمنان خودتان را دوستان خود مگیرید، شما با آنان اظهار دوستی میکنید، در حالی که آنان به طور یقین به آنچه از حق برای شما آمده کافرند، و پیامبر و شما را به خاطر ایمانتان به خدا که پروردگار شماست [ از وطن ] بیرون میکنند، [ پس آنان را دوستان خود مگیرید ] اگر برای جهاد در راه من و طلب خشنودیم بیرون آمدهاید [ چرا ] مخفیانه به آنان پیام میدهید که دوستشان دارید؟ در حالی که من به آنچه پنهان میداشتید و آنچه آشکار کردید داناترم، و هر کس از شما با دشمنان من رابطۀ دوستی برقرار کند، مسلماً از راه راست منحرف شده است. * اگر بر شما چیره شوند، دشمنانتان خواهند بود، و دستهایشان را [ به اسارت، آزار و کشتن ] و زبانهایشان را به [ بدگویی، تحقیر و ناسزا ] بر ضد شما میگشایند، و آرزو دارند که ای کاش شما هم کافر شوید. * روز قیامت [ که کیفر دوستی با دشمنان داده شود ] خویشان و فرزندانتان سودی به حال شما ندارند، خدا میان شما و آنان جدایی میاندازد، و خدا به آنچه انجام میدهید، بیناست.
در هر صورت قسمت مهمّی از بلاهایی که بر سر امّت اسلام آمده، معلول
1) (1)
دوستی عدّهای از سردمداران ممالک اسلامی و مردم مسلمان با کفّار و یهود و نصاری بوده، و وای به حال اینان از روزی که قرآن مجید در پیشگاه حضرت حق، به شکایت از آنان برخیزد و حضرت قهّار به شکایت قرآن علیه آنان توجّه کند.
افسوس که از حالت خود بیخبرانیم یک دهر همه کور و یک آفاق کرانیم
ره پُر چَه و ما کور و ز نابردن فرمان هم از نظر افتادۀ صاحبنظرانیم
شه جاده کز آن قافله سالار گذشته گم کرده به هر کوره رهی ره سپرانیم
تنها نه همین خود شده مشغول به عصیان بل بر پدر و مادر عاصی پسرانیم
گو سنگ تنبّه دگر ای چرخ میفکن خود رنجه مفرمای که ما خیره سرانیم
هر تخم کنی کشت همان بدروی آخر زنهار در این مزرعه ما بذرگرانیم
(صغیر)
همان طور که عداوت با دشمنان حق واجب است، مودّت با دوستان حق نیز واجب است. باب مودّت با اولیای حق باب رحمت و عنایت و لطف خداست.
اولیای حق که در رأسشان انبیا و ائمّه علیهم السلام قرار دارند، منبع اسما و صفات حضرت محبوبند. تمام زیباییهای معنوی در آنان جمع است، قبول ولایت آنان از آب و نان برای انسان ضروریتر است. سعادت دنیا و آخرت در پذیرش ولایت آنان به دست میآید. اتّصال به آنان آدمی را منبع آداب حق و مرکز تجلّی انوار حضرت رب مینماید.
ادب انسانی و فطرت و وجدان و عقل اقتضا میکند که انسان برای ابد از دشمنان خدا و رسول و ائمّه بریده و با اولیای الهی پیوند داشته باشد.
در این قسمت دورنمایی از زیباییهای معنوی انبیا و ائمّه علیهم السلام را بازگو میکنیم تا بیش از پیش توسّل خود را به آن منابع خیر بیشتر کرده و از این راه به آبادی دنیا و آخرت برسیم.
1 - با تمام وجود مجذوب حضرت محبوبند.
2 - در ایمان به حق و آخرت بی نظیرند.
3 - به حقایق الهیّه و آداب انسانیّه و امور طبیعیّه آگاهند.
4 - عقل آنان مافوق تمام عقول است.
5 - سخاوت، ذاتیِ آنان است.
6 - در شجاعت نمونه ندارند.
7 - دریای بی ساحلی از عفّت نفسند.
8 - همّت آنان در رأس همۀ همّتهاست.
9 - بر تمام عباد حق مهربانند.
10 - بردبار و حلیمند.
11 - در عفو و گذشت نمونه و مثل ندارند.
12 - دارای تمام محاسن اخلاقند.
13 - ایثارگرند.
14 - منبع کرم و بزرگواریند.
15 - در تمام امور بر حضرت حق توکّل دارند.
16 - تسلیم حقّند.
17 - راضی به قضای محبوبند.
18 - منبع وقار و ادبند.
19 - اهل فتوّتند.
20 - در راه حق تا لحظۀ خروج از دنیا ثابت قدمند.
در سالهای اول بعثت، مسلمانان در اقلیّت بودند. قریش و سایر قبایل، اهل ایمان را از هر جهت در مضیقۀ سخت قرار دادند. آنان برای جهاد با کفّار و مشرکان از نظر عدّه و عُدّه آماده نبودند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای حفظ اسلام و جان مسلمانان و تهیّۀ پایگاهی در خارج از منطقۀ حجاز به آنان دستور مهاجرت داد و حبشه را برای آنان انتخاب فرمود، و به آنان گوشزد کرد در آنجا زمامدار صالحی است که از ستم و ستمگری جلوگیری مینماید، شما به آنجا کوچ کنید، باشد که خداوند مهربان فرصت مناسبی در اختیار ما قرار دهد.
یازده مرد و چهار زن از مسلمانان عازم آن دیار شدند، و از طریق کشتی به سوی حبشه حرکت کردند. این مهاجرت که در ماه رجب به سال پنجم بعثت انجام گرفت مهاجرت اوّل نامیده شد.
چیزی نگذشت که جعفر بن ابی طالب و جمعی دیگر از مظلومان راه حق به حبشه رفتند و هستۀ اصلی یک جمعیّت متشکّل اسلامی را که از هشتاد و دو مرد و عدّهای زن و کودک تشکیل میشد به وجود آوردند.
مسألۀ مهاجرت این گروه برای دشمنان خدا بسیار تلخ و دردناک بود؛ زیرا حس میکردند چیزی نخواهد گذشت که با یک جمعیّت متشکّل نیرومند از مسلمانان که تدریجاً اسلام را پذیرفتهاند و به سرزمین امن و امان حبشه رفتهاند روبه رو خواهند شد. برای به هم زدن این موقعیّت دست به کار شده و دو نفر از جوانان باهوش و فعّال و حیلهگر و پشت هم انداز یعنی: عمرو بن عاص و عمارة بن ولید را برای در
هم ریختن اوضاع مؤمنان انتخاب و به حبشه فرستادند.
این دو نفر در کشتی شراب خوردند و به جان هم افتادند، ولی به هر حال برای پیاده کردن نقشۀ خود وارد سرزمین حبشه شدند و با مقدّماتی به حضور نجاشی بار یافتند و قبلاً با دادن هدایای گرانبهایی به اطرافیان نجاشی موافقت آنها را جلب کرده و قول تأیید و طرفداری از آنان گرفتند.
عمرو عاص سخنان خود را از این جا شروع کرد، به نجاشی گفت: ما فرستادگان بزرگان مکّهایم، تعدادی از جوانان سبک مغز در میان ما پرچم مخالفت برافراشتهاند و از آیین نیاکان خود برگشته و به بدگویی از خدایان ما پرداخته و آشوب و فتنه به پا کرده و در میان مردم تخم نفاق پاشیدهاند و از موقعیّت سرزمین شما سوء استفاده کرده و به این جا پناه آوردهاند، ما از آن میترسیم که در این جا نیز دست به اخلالگری بزنند. بهتر این است که آنها را به ما بسپارید تا به محلّ خود بازگردانیم.
این را گفتند و هدایائی را که با خود آورده بودند تقدیم داشتند.
نجاشی گفت: تا من با نمایندگان این پناهندگان به کشورم صحبت نکنم نمیتوانم در این زمینه سخن بگویم و از آنجا که این بحث یک بحث مذهبی است باید از نمایندگان مذهبی نیز در جلسهای در حضور شما دعوت شود.
روز دیگر در یک جلسۀ مهم که اطرافیان نجاشی و جمعی از دانشمندان مسیحی و جعفر بن ابی طالب به عنوان نمایندگی مسلمانان و نمایندگان قریش حضور داشتند، نجاشی پس از استماع سخنان نمایندگان قریش رو به جعفر کرد و از او خواست که نظر خود را در این زمینه بیان کند.
جعفر پس از ادای احترام چنین گفت: نخست از اینها بپرسید آیا ما جزء بردگان فراری این جمعیّتیم؟
عمرو گفت: نه شما آزادید.
جعفر: و نیز سؤال کنید آیا آنها حقّی و دینی بر ذمّۀ ما دارند که آن را از ما
میطلبند؟
عمرو : نه، ما هیچ گونه طلبی از شما نداریم.
جعفر: آیا خونی از شما ریختهایم که آن را از ما میطلبید؟
عمرو : نه، چنین برنامهای در کار نیست.
جعفر: پس از ما چه میخواهید که این همه ما را شکنجه و آزار دادید. و ما از سرزمین شما که مرکز ظلم و بیدادگری بود بیرون آمدیم.
سپس جعفر رو به نجاشی کرد و گفت: ما جمعی نادان بودیم، بت پرستی میکردیم، گوشت مردار میخوردیم، انواع کارهای زشت و ننگین انجام میدادیم، قطع رحم میکردیم، نسبت به همسایگان بدرفتار بودیم و نیرومندان ما ضعیفان را میخوردند.
ولی خداوند مهربان پیامبری در میان ما مبعوث کرد که به ما دستور داده است:
هر گونه شبیه و شریک را از خدا دور سازیم و فحشا و منکرات و ظلم و ستم و قمار را ترک گوئیم. به ما دستور داده نماز بخوانیم، زکات بدهیم، عدالت و احسان پیشه کنیم و بستگان خود را کمک نماییم.
نجاشی گفت: عیسای مسیح نیز برای همین امور مبعوث شده بود.
سپس از جعفر پرسید: آیا چیزی از آیاتی که بر پیامبر شما نازل شده است حفظ داری؟
جعفر گفت: آری، و سپس شروع به خواندن سورۀ مریم کرد.
حُسن انتخاب جعفر در مورد آیات تکان دهندۀ این سورۀ که مسیح و مادرش را از هر گونه تهمتهای ناروا پاک میسازد اثر عجیبی گذاشت تا آنجا که قطرههای اشکِ شوق از دیدگان دانشمندان مسیحی سرازیر گشت و نجاشی صدا زد: به خدا سوگند! نشانههای حقیقت در این آیات نمایان است.
هنگامی که عمرو خواست در این جا سخنی بگوید و تقاضای سپردن مسلمانان
را به دست وی کند، نجاشی دست بلند کرد و محکم بر صورت عمرو کوبید و گفت:
خاموش باش، به خدا سوگند! اگر بیش از این سخنی در مذمّت این جمعیت بگویی تو را مجازات خواهم کرد. این جمله را گفت و رو به مأموران کرد و فریاد کشید:
هدایای آنها را به آنان برگردانید و آنان را از حبشه بیرون بریزید، و به جعفر و یارانش گفت: آسوده خاطر در کشور من زندگی کنید.
آری، اصحاب حقیقی رسول حق، در مکّه به انواع شکنجه و آزار دچار شدند و از وسعت معیشت به ضیق اقتصاد افتادند، و محض حفظ اسلام مجبور به ترک وطن و اهل و عیال شدند، ولی به قول قرآن مجید و امام سجّاد علیه السلام با سرمایۀ مودّت و محبّت به پیامبر و فداکاری در راه حضرت رب، به تجارت و معاملهای دست زدند که کسادی در آن نبود و نتیجه و نفعش جاودانی و ابدی بود.
إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِیَةً یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ * لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَیَزِیدَهُم مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ » (1)
قطعاً کسانی مانند [ علی بن ابی طالب علیه السلام ] که همواره کتاب خدا را میخوانند و نماز را برپا میدارند و از آنچه روزی آنان کردهایم در نهان و آشکار انفاق میکنند، تجارتی را امید دارند که هرگز کساد و نابود نمیشود.
1) (1)
[«9»اَللَّهُمَّ وَأَوْصِلْ إِلَی التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ » (1)
خدایا! به آنان که به خوبی و نیکی پیرو اصحاب پیامبرند؛ آن پیروانی که میگویند: « پروردگار! ما و برادران ما را که به ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز! » بهترین پاداشت را برسان؛ همانان که روش اصحاب را قصد کردند و سمت و سو و جهت آنان را برگزیدند، و شیوۀ آنان را دنبال کردند، در حالی که تردیدی در بیناییشان خطور نکرد و شکّی در پیروی آثارشان، و اقتدا به نشان هدایتشان، دل مشغولشان نساخت. کمک کاران و تقویت کنندگان اصحاب بودند؛ به دین آنان میگروند و به هدایت آنان راه مییابند و نسبت به اصحاب واقعی پیامبر اتفاق نظر دارند، و آنان را در برنامههایی که از رسول اسلام به ایشان رساندند، متهم به دروغ و کذب نمیکنند.
1) (1)
در این قسمت از دعا سخن از تابعانِ حقیقیِ صحابۀ واقعی که در رأس آن صحابه وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام است به میان آمده و به اوصاف آنان توسط حضرت زین العابدین علیه السلام اشاره شده است.
امام سجاد علیه السلام در فراز «وَأَوْصِلْ إِلَی التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ» به تجلیل از پیروان راه حق و رسالت میپردازد و بر آنان درود و تحیت میفرستد. این بخش از دعا اشاره به دو آیۀ شریفه دارد که میفرماید:
وَ الَّذِینَ جَآءُو مِن بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَ نِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَنِ وَ لَاتَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلاًّ لِّلَّذِینَ ءَامَنُواْ رَبَّنَآ إِنَّکَ رَءُوفٌ رَّحِیمٌ» (1)
و نیز کسانی که بعد از آنان [ انصار و مهاجرین ] آمدند در حالی که میگویند:
پروردگارا! ما و برادرانمان را که به ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دلهایمان نسبت به مؤمنان، خیانت و کینه قرار مده. پروردگارا! یقیناً تو رؤوف و مهربانی.
و یا در آیۀ دیگر دربارۀ سرانجام عاقبت پیروان دین میفرماید:
وَ السَّبِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَجِرِینَ وَالْأَنصَارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَنٍ رَّضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَرُ خَلِدِینَ فِیهَآ أَبَدًا ذَ لِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (2)
پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانی که به نیکی و درستی از آنان پیروی کردند، خدا از ایشان خشنود است و آنان هم از خدا راضی
هستند؛ برای ایشان بهشتهایی آماده کرده که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است، در آنجا برای ابد جاودانهاند؛ این است کامیابی بزرگ.
تابعین، پیروان پس از مهاجران و انصار دین اسلام هستند؛ که پیامبر را ندیدهاند ولی با صحابه محشور بودند و اظهار ارادت و مدح حضرت نسبت به آنان به خاطر سبقت در ایمان و پایمردی آنان در دین و عزت و شرف در شخصیت آنان است.
آنان با صحابه رسول اللّه صلی الله علیه و آله ارتباط تنگاتنگ داشتند و هرگز بر پیامبر نسبت دروغی ندادند و در ادای امانت هم به خیانت متهم نساختند. با این ویژگیها، آن کسانی که تا روز قیامت پیرو راه حق بوده و به گذشتگان وفادار باشند، اهل نجات هستند.
به فرمایش امیر مؤمنان علیه السلام که فرمود:
إنّ الحَقّ لایُعْرَفُ بِالرِّجالِ؛ إعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ. (1)
حق به شخصیّتها شناخته نمیشود، حق را بشناس تا پیروان آن را بشناسی.
بهترین میزان برای شناخت حق از باطل، اهل عصمتند؛ زیرا آنان حقایق نوری میباشند که از هر گونه پلیدی و آلودگی مبرّا هستند. از این رو نور واحد و صراط مستقیم آنانند.
خداوند متعال میفرماید:
قُل لَّآأَسَْلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ» (2)
بگو: از شما [ در برابر ابلاغ رسالتم ] هیچ پاداشی جز مودّت نزدیکان را [ که بنابر روایات بسیار اهل بیت - علیهم السلام - هستند ] را نمیخواهم. و هر
کس کار نیکی کند، بر نیکیاش میافزاییم؛ یقیناً خدا بسیار آمرزنده و عطاکننده پاداش فراوان در برابر عمل اندک است.
«دوستی ذوی القربی بازگشت به ولایت پذیری و رهبری ائمه معصومین علیهم السلام دارد کهدر حقیقت تداوم خط رهبری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ولایت الهیه اوست. و این پذیرش موجب سعادت انسانها و بازگشت به خویشتن است.
درخواست پیامبران و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از امت، جنبۀ پاداش مادی و دنیایی نداشته است؛ بلکه آنان حق جویی و دوستی اهل بیت و سودمندی برای انسان و ادامه خط مکتب اسلام و پیروان آن، خواهش حقیقیشان بوده است.
و در حقیقت مودّت و قبول ولایت وسیلهای برای پذیرش دعوت امت است و پیامبر هرگز مردم را دعوت نمیکند به این که خویشاوند خود را به خاطر فامیلی دوست بدارند بلکه آن محبت به خویشاوند را برای آن خوانده که محبت فی اللّه است.
احسان در آیات، هر گونه حسنه از جمله ایمان و اطاعت تا روز قیامت است، ولی منظور پاداشها و اجرهای معنوی است. و در آیه شریفه، دو کلمۀ مودت و حسنه به معنای ارتباط قلبی است که از طریق نزدیکان و اهل بیت پیامبر علیهم السلام صورت میگیرد.
در ادامۀ آیه میفرماید: آن کس که عمل نیکی انجام دهد بر نیکی عملش میافزاییم، چرا که خداوند آمرزنده و عطا کننده پاداش است. چه حسنهای از این برتر که انسان حب اهل بیت علیهم السلام را در دل گیرد و خط آنها را ادامه دهد. برای فهم کلام الهی در مسائلی که ابهام پیدا میکند از آنان تفسیر بخواهد و عمل آنان را ملاک قرار دهد و در رفتارش آنان را الگو و اسوۀ خود سازد.
البته روشن است از این گونه تفسیرها، محدود بودن معنی حسنه به مودت اهل بیت علیهم السلام مقصود نیست، بلکه معنای وسیع و گستردهای دارد ولی روشنترین
مصداق اکتساب حسنه همین مودت است.» (1)
تابع در لغت یعنی: هر که به دیگری اقتدا کند هر چند هزاران سال فاصله باشد و به تعبیر امام معصوم تا روز قیامت ادامه دارد.
تابعی در اسلام منسوب به تابع است که در تعریف مشهور محدثان کسی است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را ندیده است ولی صحابۀ مسلمان را ملاقات کرده و بر دین اسلام بمیرد.
در اصطلاح به کسانی گویند که: دورۀ حیات پیامبر را درک نکردهاند ولی اصحاب و صحابه پیامبر را دیدار کردهاند و برتران مسلمانان در زمان حضرت رسول را مصاحب مینامیدند، در عصر دوم آنان که مصاحب بودند را تابعین و گروه بعدی را اتباع تابعین نامیدهاند. (2)در تفسیر نمونه آمده است:
«گرچه بعضی از مفسران مفهوم این جمله سبقونا بالأیمان را محدود به کسانی کردهاند که بعد از پیروزی اسلام و فتح مکه به مسلمانان پیوستند ولی هیچ دلیلی بر این محدودیت نیست، بلکه تمام مسلمانان را تا دامنۀ قیامت شامل میگردد.
قابل توجه این که در این جا نیز اوصاف سه گانهای برای تابعین ذکر میکند:
نخست این که: آنها به فکر اصلاح خویش و طلب آمرزش و توبه در پیشگاه خداوند هستند.
دیگر این که: نسبت به پیشگامان در ایمان همچون برادران بزرگتری مینگرند که از هر نظر مورد احترامند و برای آنها نیز تقاضای آمرزش از پیشگاه خداوند میکنند.
سوم این که: آنها میکوشند هر گونه کینه و دشمنی و حسد را از درون دل خود بیرون بریزند و از خداوند رؤوف و رحیم در این راه یاری میطلبند و به این ترتیب خودسازی و احترام به پیشگامان در ایمان و دوری از کینه و حسد از ویژگیهای آنهاست.
در این جا برخی از مفسران بدون توجه به اوصافی که برای هر یک از مهاجران و انصار تابعین در آیه آمده باز اصرار دارند که همه صحابه را بدون استثنا پاک و منزه بشمرند و کارهای خلافی که احیاناً بعضی در زمان خود پیامبر صلی الله علیه و آله یا بعد از او مرتکب شدهاند با دیدۀ اغماض بنگرند و هر کس را که در صف مهاجران و انصار و تابعین قرار گرفته، چشم بسته محترم و مقدس بدانند.
در حالی که آیات گذشته پاسخ دندان شکنی به این افراد میدهد. با این حال ما چگونه میتوانیم کسانی را که فی المثل در جنگ جمل حضور یافتند و روی امام خود شمشیر کشیدند، نه اخوت اسلامی را رعایت کردند و نه سینهها را از غل و کینه و حسد و بخل پاک ساختند، نه سبقت در ایمان علی علیه السلام را محترم شمردند؛ محترم بشمریم و هر گونه انتقاد از آنها را گناه بدانیم و چشم بسته در برابر سخنان این و آن تسلیم شویم.» (1)
1) (1)
مؤمنان نخستین، با چه مشکلاتی روبه رو بودند، چگونه آنها را شکنجه و آزار میدادند و ناسزا میگفتند، متهم میکردند، به زنجیر میکشیدند و نابود مینمودند، ولی با این همه گروهی با ارادۀ آهنین و عشق سوزان و عزم راسخ و ایمان عمیق در این راه گام گذاردند و به استقبال انواع خطرها رفتند. در این میان سهم مهاجران نخستین از همۀ بیشتر بود و به دنبال آنها انصار نخستین یعنی آنهایی که با آغوش باز از پیامبر به مدینه دعوت کردند و یاران مهاجر او را همچون برادران خویش مسکن دادند و از آنها با تمام وجود خود دفاع کردند و حتی بر خویشتن نیز مقدم داشتند.
ولی با این حال آن چنان که روش همیشگی او است، سهم دیگران را نیز نادیده نگرفته است و به عنوان تابعین به احسان از تمام گروههایی که در عصر پیامبر یا زمانهای بعد به اسلام پیوستند، هجرت کردند، و یا مهاجران را پناه دادند و حمایت نمودند یاد میکند، و برای همه اجر و پاداشهای بزرگی را نوید میدهد.
و علامه طباطبایی در تفسیر خود به نکتهای قابل توجه اشاره میفرماید:
«و اما صنف سوم یعنی الذین اتبعوهم باحسان در این صنف نیز قیدی آورده که نکتهای را افاده میکند و آن قید باحسان است.
مقدمه: باید دانست که در زبان عرب برای حرف «با» چند معنا است، گاهی به معنای «فی» به کار میرود و گاهی معنای سببیت را میرساند، و گاهی مصاحبت را.
در جملۀ مورد بحث نمیتواند به معنای «فی» بوده تا معنای جمله این باشد. و «کسانی که سابقین اولین را در احسان متابعت کردهاند» چون میدانیم، منظور آیه چنین میشود: «و کسانی که سابقین اولین را به خاطر احسان پیروی کردهاند» چون اگر به این معنا باشد و همچنین اگر به معنای «فی» بود کلمۀ احسان را با الف و لام میآورد و میفرمود: «بالاحسان» ولیکن کلمه نامبرده را بدون الف و لام آورده، و از
معنای «باء» مناسبتر با این کلمه همان معنای سوم است.
و در نتیجه مقصود از این قید این میشود: تبعیت آنان همراه با یک نوع احسان بوده باشد و خلاصه، احسان، وصف برای پیروی میشود.
خواهید گفت مگر پیروی چند جور است؟ در جواب میگوییم: ما از خود قرآن استفاده میکنیم که پیروی دو جور است، یکی مذموم و ناپسند و دیگری ممدوح و پسندیده و قرآن کریم پیروی کورکورانه و از روی جهل و نیاکانشان را که جز متابعت هوی و شیطان انگیزۀ دیگری ندارد مذمت میکند. پس کسی که پیرویش اینچنین باشد پیرویش بد و مذموم و کسی که از حق پیروی کند پیرویش خوب و ممدوح است، و خدای تعالی دربارۀ آن میفرماید:
الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلئِکَ الَّذِینَ هَدَیهُمُ اللَّهُ» (1)
آنان که سخن را میشنوند و از بهترینش پیروی میکنند، اینانند کسانی که خدا هدایتشان کرده.
و از جمله شرایط احسان در پیروی، یکی این است که عمل تابع، کمال مطابقت را با عمل متبوع داشته باشد که اگر نداشته باشد باز پیروی بد و مذموم است.
پس، ظاهراً منظور از طبقۀ سوم یعنی الذین اتبعوهم باحسان کسانی هستند که با پیروی نیک آن دو طبقه را پیروی کنند یعنی پیرویشان به حق باشد و یا به عبارتی پیرویشان برای این باشد که حق را با آنان ببینند. پس در حقیقت برگشت این قید به این شد که: پیروی دستۀ سوم از دو دستۀ اول پیروی از حق باشد، نه پیروی به خاطر علاقهای که به ایشان دارند یا به خاطر علاقه و تعصّبی که به اصل پیروی از آنان دارند و همچنین در پیرویشان رعایت مطابقت را بکنند.
این آن معنایی است که از اتباع به احسان فهمیده میشود نه آنگه دیگران
1) (1)
گفتهاند: که منظور این است که ایشان در کارهای نیک پیروی کنند و یا اعمال صالح و کارهای نیک انجام دهند. چون این دو معنا با نکره و بی الف و لام بودن «احسان» آن طور که باید نمیسازد. و به فرض هم که یکی از این دو معنا مراد باشد، باز چارهای نیست جز این که آنان را مقید کنیم به این که پیرویشان پیروی از حق باشد؛ زیرا پر واضح است که پیروی حق و پیروی در حق مستلزم انجام کارهای نیک هست، ولی انجام کارهای نیک همیشه پیروی حق و یا پیروی در حق نیست.» (1)
در روایات تجلیل از صحابه و پیروان دین حق از جهت محبت و دوستی کامل و اعتقاد به راه رسالت بوده است و این روش از دیدگاه ائمه اطهار علیهم السلام استمرار حکومت دینی است.
امام صادق علیه السلام در این زمینه میفرماید:
وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّهَ تَعالی اخْتارَ لِنَبیّهِ عَنْ أَصْحابِهِ طائِفَةً أَکْرَمَهُمْ بِاَجَلِّ الْکَرامَةِ وَ حَلاّهُمْ بِحُلیّة التأیید وَالنَّصْرِ وَالْاِستِقامَةِ لِصُحْبَتِهِ عَلَی الْمَحْبُوبِ وَالْمَکْرُوهِ وَاَنْطَقَ لِسانَ نَبیه مُحَمَّد صلی الله علیه و آله بِفَضائِلِهم وَ مَناقِبِهِم و کِراماتِهِم وَ اعْتَقِدْ مَحَبَّتَهُمْ وَ اذْکُرْ فَضْلَهُمْ. (2)
بدان که: خداوند بزرگ از برای پیغمبر خویش اصحابی را برگزید. گروهی را به بزرگترین کرامت ارج نهاد. آنان را به زیور نیرومندی و یاری رسانی و استقامت در همراهی با حضرت در خوشیها و ناخوشیها زینت داد.
پس زبان آن حضرت را به یادآوری فضلیتها و مناقب آنان گویا گرداند. پس حال دانستی که یاران پیغمبر چنین هستند، به دوستی آنان معتقد باش و
کمالات آنان را یاد کن.
آری، چنین است که گروهی از بندگان خدا در صف مبارزان حق قرار میگیرند. و در میدان عمل از مرز اعتقادات دفاع میکنند.
حضرت علی علیه السلام در خطبهای مردم را پس از هشدار نسبت به وظایف فکری و رفتاری آنان، به سرانجام امورشان توجه میدهد:
اَلْمِضْمارُ الْیَومَ وَ السِّباقُ غَدَاً فَاِنَّکُمْ لاتَدْرُونَ إلی جَنَّةٍ اوْ إلی النّارِ وَ اسْتَغْفِرُ اللّهَ لی وَ لَکُم. (1)
آگاه باشید که امروز میدان مسابقه است و فردا پیروز میدان روشن میگردد؛ پس نمیدانید که پایان آن به بهشت یا جهنّم است. و از خداوند برای خودم و شما طلب آمرزش میکنم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره، هدف مسابقه را مشخص میفرماید:
السّابِقُونَ إلی ظِلِّ العَرْشِ طُوبی لَهُمْ، قِیلَ: یا رَسُولَ اللّهِ وَ مَنْ هُمْ؟ فَقالَ:
الذَّینَ یَقْبَلُونَ الحَقَّ إذا سَمِعُوهُ وَ یَبْذُلُونَهُ إذا سُئِلُوهُ وَ یَحْکُمُونَ لِلنّاسِ کَحُکْمِهِمْ لِأَنْفُسِهِم هُمُ السّابِقُونَ إلَی ظِلِّ الْعَرْشِ. (2)
پیشگامان به سوی سایۀ لطف پروردگار، خوشا به حال آنان، پرسیده شده آنان چه کسی هستند؟ فرمود: آنان هنگامی که حق را میشنوند میپذیرند و در هنگام پرسش حق را در اختیار میگزارند. دربارۀ مردم آن گونه که دربارۀ خودشان حکم کنند، حکم میدهند.
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
«من با پدرم بودم تا این که به قبر و منبر رسول اللّه صلی الله علیه و آله رسیدیم، پس پدرم نزد گروهی از اصحابش ایستاد و به ایشان سلام کرد و فرمود: به خدا سوگند! من خود شما و بوی شما و روحهای شما را دوست دارم، پس ما را به پرهیزگاری و کوشش یاری دهید. همانا شما به ولایت ما نمیرسید مگر به دوری از هوای نفس و تلاش. هر کسی از پیشوایی پیروی میکند پس عمل او را به کار گیرد و سپس فرمود:
شما خط اتصال خدایید، شا پیرو خدایید و شما پیشگامان نخستین و آخرین هستید، شما پیشگامان محبت ما در دنیا هستید و شما پیشگامان بهشت در آخرتید و ما به ضمانت الهی، بهشت را برای شما ضمانت میکنیم.» (1)
1) (1)
[اللَّهُمَّ وَصَلِّ عَلَی التَّابِعِینَ مِنْ یَوْمِنَا هَذَا إِلَی یَوْمِ الدِّینِ وَعَلَی أَزْوَاجِهِمْ وَعَلَی ذُرِّیَّاتِهِمْ وَعَلَی مَنْ أَطَاعَک مِنْهُمْ «14»صَلاَةً تَعْصِمُهُمْ بِهَا مِنْ مَعْصِیَتِک وَتَفْسَحُ لَهُمْ فِی رِیَاضِ جَنَّتِک وَتَمْنَعُهُمْ بِهَا مِنْ کَیْدِ الشَّیْطَانِ وَتُعِینُهُمْ بِهَا عَلَی مَا اسْتَعَانُوک عَلَیْهِ مِنْ بِرٍّ وَتَقِیهِمْ طَوَارِقَ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ إِلاَّ طَارِقاً یَطْرُقُ بِخَیْرٍ «15»وَتَبْعَثُهُمْ بِهَا عَلَی اعْتِقَادِ حُسْنِ الرَّجَاءِ لَک وَالطَّمَعِ فِیمَا عِنْدَک وَتَرْکِ التُّهْمَةِ فِیمَا تَحْوِیهِ أَیْدِی الْعِبَادِ]
خدایا! از امروز تا روز قیامت، بر تابعین و همسران و فرزندانشان و بر هر که از آنان که تو را اطاعت کرده، درود فرست؛ درودی که به سبب آن از معصیت بازشان داری، و به آنان در باغ بهشت، وسعت و گشایش دهی و از نیرنگ شیطان مانعشان گردی، و به هر کار نیکی که نسبت به آن از تو مدد جویند، یاریشان دهی، و از حوادث شب و روز حفظشان کنی، مگر حادثهای که به خیر میآید، و آنان را به سبب آن درود، بر اساس اعتقاد به امید نیک و نسبت به عنایات و لطفت، و طمع به آنچه نزد توست و ترک بدگمانی دربارۀ آنچه بندگان مالک و صاحب آنند، برانگیزی.
آری، وقتی قلب محل ایمان به حق و قیامت و مرکز انوار و فیوضات الهیّه شد و نفس متخلّق به اخلاق حسنه گشت و برای روح فضای پروازی جز فضای ملکوت نماند و اعضای رئیسۀ جسم که چشم و گوش و زبان و دست و شکم و شهوت و قدم است آراسته به اعمال صالحه شد، رحمت خاصّ حضرت رحیم، آدمی را احاطه میکند و وی را در حصن حصین لطف محبوب جای میدهد، در این موقعیّت از سرپیچی از دستورهای حضرت معبود محفوظ میماند، مستحقّ بهشت عنبر سرشت میگردد، از حیله و مکر شیطان درونی و برونی در امان میماند، در تمام امور خیر و برّ منصور به نصرت حق و مؤیَّد به تأییدات الهی میگردد، از پیشامدهای خطرناک که در شب و روز بر دشمنان میبارد محفوظ میشود، به عنایت و لطف دوست امید نیک پیدا کرده، به رضوان و رحمتش رغبت شدید نشان میدهد و از این که حضرت حق را در قسمت کردن روزی به عبادش متَّهم به تقسیم بر خلاف عدل کند پرهیز مینماید.
عبد در چنین منزلی که منزل ایمان و رضا و تسلیم و توکّل و عشق و محبّت است، چشم دلش باز میشود و تمام جهان را چون نقشهای منظّم و بنائی محکم و گلستانی پر از گل و لاله میبیند و به نظر قلب میآورد که همه چیز در جای خود درست و صحیح است و هیچ گونه جای اتّهامی به پروردگار بصیر و خبیر و علیم و کریم و ودود و غفور و مُعطی و رحیم و لطیف و عزیز نیست.
ما جهانجوی و جهانبان دلیم رسته از مملکت آب و گلیم
هستی خویش به غم داده و باز از عنایات غم دل خجلیم
بندۀ مالک و مسجود ملک آدم منتظم معتدلیم
همره ماست دوصد قافلۀ دل همگی بر همگی مشتملیم
همه مستغرق توحید صفا فانی و باقی و لا ینفصلیم
(صفا اصفهانی)
«سالک چون با قدم صدق به کمک قرآن و قواعد شرعیّه در سایۀ نبوّت نبیّ و ولایت ولی صراط مستقیم را بپیماید، به رحمت خاص رسد و به توسط آن رحمت، مشکلات درونی و بیرونیش حل شود و آنچه به نظر وی اشکال میآمد مرتفع گردد، که این مرتبه را عین الیقین گویند و بلوغ عیان.
[
]
عرفا میگویند: بدان که بلوغ چهار نوع است:
یکی بلوغ اسلام است که مقام تقلید و انقیاد است، و در این مقام است که سالک خدای را به زبان یکی میگوید.
و یکی بلوغ ایمان است که مقام استدلال و علم است، و در این مقام است که سالک خدای را به دل یکی میداند.
و یکی بلوغ ایقان است که مقام اطمینان و آرام است، و در این مقام است که سالک خدای تعالی را گوئیا یکی میبیند.
و یکی بلوغ عیان است که مقام کشف غِطا و شقّ شقاق است، و در این مقام است که سالک خدای تعالی را یکی میبیند.
مدّت فراق گذشت و وقت وصال آمد، شب هجران نماند و روز دیدار ظاهر شد.
لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ
حَدِیدٌ » (1)
[ به او میگویند: ] تو از این روز بزرگ در بیخبری و غفلت بودی، پس ما پرده بیخبری را از دیده [ بصیرت ] ات کنار زدیم در نتیجه دیدهات امروز بسیار تیزبین است.
[
]
بدان که هر بلوغ کمالی دارد، کمال بلوغ اسلام:
اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ ویَدِه. (2)
مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دست او آسوده باشند.
و کمال بلوغ ایمان:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَعَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ * الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَهُمْ یُنفِقُونَ * أُوْلئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً » (3)
مؤمنان، فقط کسانی هستند که چون یاد خدا شود، دلهایشان ترسان میشود، وهنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان میافزاید، و بر پروردگارشان توکل میکنند. * هم آنان که نماز را برپا میدارند و ازآنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند. * مؤمنان واقعی و حقیقی فقط آنانند.
و کمال بلوغ ایقان:
لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ یقیناً. (1)
اگر پردهها برداشته شود بر یقینم افزوده نگردد.
و کمال بلوغ عیان: مُعْتِقُ الْعِبادِ وَمُقَطِّعُ التَّعَلُّقاتِ، یعنی کمال بلوغ عیان حرّیت است و حرّیت، آزادی و قطع پیوند است، پس کمال آدمی بلوغ و حرّیت است.» (2)
[«16»لِتَرُدَّهُمْ إِلَی الرَّغْبَةِ إِلَیْک وَالرَّهْبَةِ مِنْک وَتُزَهِّدَهُمْ فِی سَعَةِ الْعَاجِلِ وَتُحَبِّبَ إِلَیْهِمُ الْعَمَلَ لِلآجِلِ وَالاِسْتِعْدَادَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ «17»وَتُهَوِّنَ عَلَیْهِمْ کُلَّ کَرْبٍ یَحِلُّ بِهِمْ یَوْمَ خُرُوجِ الْأَنْفُسِ مِنْ أَبْدَانِهَا «18»وَتُعَافِیَهُمْ مِمَّا تَقَعُ بِهِ الْفِتْنَةُ مِنْ مَحْذُورَاتِهَا وَکَبَّةِ النَّارِ وَطُولِ الْخُلُودِ فِیهَا «19»وَتُصَیِّرَهُمْ إِلَی أَمْنٍ مِنْ مَقِیلِ الْمُتَّقِینَ.]
و به جانب شوق و رغبت به سویت، و بیم از حضرتت برگردانی و به فراخی دنیای زودگذر و فانی شدنی بیرغبتشان سازی، و عمل برای جهان آخرت، و آمادگی برای آنچه پس از مرگ است، محبوب آنان فرمایی و هر سختی و مشقت و اندوه و حزنی که روز بیرون رفتن جانها از بدنها بر آنان وارد میشود، آسان کنی، و آنان را از اموری که به سبب آنها، فتنه واقع میشود؛ فتنههایی که از آن میپرهیزند، و از کانون و مرکز آتش و طول ماندگاری در آن، سلامت همه جانبه دهی، و به مقام امنی که جایگاه استراحت پرهیزکاران است، منتقل گردانی.
امام علیه السلام در این قسمت از دعا برای پیروان انبیا تا روز قیامت واقعیّتهای زیر را درخواست نموده است:
1 - رغبت به حق.
2 - ترس از عظمت حق.
3 - زهد در دنیا.
4 - استعداد برای جهان آخرت.
5 - آسان شدن بلای مرگ.
6 - به سلامت بیرون آمدن از آزمایشهای سخت.
7 - نجات از جهنّم و قرار گرفتن در بهشت عنبر سرشت.
رغبت به حق، یا به تعبیر روشنتر، شوق به یار و عشق به معشوق و حبّ به محبوب از آنِ کسانی است که او را شناخته باشند. و هر چه شناخت و معرفت بیشتر باشد عشق آتشینتر، شعلۀ شوق تیزتر و درجات محبّت بیشتر است.
عشق و رغبت انبیا و ائمّه و اولیا به آن جناب فوق تصوّر انس و جنّ است، چرا که انبیا و ائمّه و اولیای الهی حضرت او را به او شناختند، و این شناخت و معرفت باعث شد که هستی آنان در عشق محبوبشان فنا شود.
سرمایۀ واقعی انسان همین عشق و رغبت به حق است. عشق پر و بال پرقوّتی است که انسان میتواند با آن به هدف اعلا و مقصد اسنی برسد و بلکه میتوان گفت: انسان در این عرصۀ هستی جز عشق چیزی ندارد.
کَیْفَ یُنْکَرُ الْعِشْقُ و ما فِی الْوُجُودِ إلّاهُوَ، وَلَولاهُ ما ظَهَرَ ما ظَهَر و ما ظَهَرَ فَمِنَ الْحُبِّ ظَهَرَ وَبِالْحُبِّ ظَهَرَ وَالْحُبُّ سارٍ فیهِ، بَلْ هُوَ الْحُبُّ کُلُّهُ.
به هیچ عنوان نمیتوان به انکار عشق برخاست، که در دار هستی جز عشق وجود ندارد، اگر عشق نبود چیزی لباس هستی نمیپوشید، آنچه تجلّی کرده از عشق است و به عشق است، عشق در او ساری است، بلکه تمامش عشق است.
امام علی علیه السلام فرمود:
عَرَفْتُ اللّهَ بِاللّهِ وَعَرَفْتُ ما دُونَ اللّهِ بِنُورِ اللّهِ. (1)
خدا را به خدا شناختم، و ما سوای او را به کمک نور او معرفت پیدا کردم.
در سخن دیگر است:
1) (1)
عَرَفْتُ رَبّی بِرَبّی. (1)
پروردگارم را به خودش شناختم.
و همان جامع فضایل و دارندۀ کمالات و آیینۀ اسما و صفات فرمود:
ما رَأیْتُ شَیْئاً إلّاوَرَأیْتُ اللّهَ قَبْلَهُ وَمَعَهُ وَبَعْدَهُ. (2)
چیزی را ندیدم جز این که خدا را قبل از او و با او و بعد از او دیدم.
انبیا وا ئمّۀ طاهرین و اولیای کامل و کتب آسمانی به خصوص قرآن مجید راه شناخت او را که پایۀ رغبت و عشق است به انسان نمایاندهاند، و در این زمینه نقطۀ عذری برای کسی بر جا نگذاشتهاند.
راه شناخت او، توجه به اسما و صفات و عمق مفاهیم اسما و صفات اوست.
این اسما و صفات در بیش از دو هزار آیۀ قرآن ودر دعاها به خصوص جوشن کبیر و در معارف الهیّه و روایات وارده از ائمّه علیهم السلام آمده است. معرفت به این صفات مولّد عشق آتشینی است که انسان بر اثر حرارت آن حرکتهای عالی عبادی، پیدا میکند و به رشد و کمال میرسد و در جمال دلآرای محبوب فانی گشته، بقاء باللّه پیدا میکند.
طیّ این راه را برای تمام بندگانش میسّر فرموده، و ابتداءً کسی را از پیمودن این راه محروم نمینماید، مگر این که خود انسان بر اثر کثرت گناه خود را محروم و ممنوع نماید.
عارف معارف، شیخ بهایی میگوید:
«حق تعالی چون آدمی را آفرید قابلیّت آنش داد که او را بشناسد، پس از هر صفت بیپایان خود اندک اندک در وی تعبیه کرد، تا از این اندک آن بسیار و بینهایت را تواند فهم کردن، چنانچه از مشتی گندم انباری را و از کوزۀ آبی جویی را، اندکی بینایی داد تا نموده شود که همۀ بینایی چه چیز است، و همچنین شنوایی، و دانایی و قدرت الی ما لا نهایت، همچو عطّاری که از انبارهای بسیار اندک در طبلهها کند و به دکّان آورده همچنان حنا و عود و شکر و عبیر و غیر آن تا آن طبلهها انموذج انبارها باشد. از این رو میگویند:
وَما اوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إلّاقَلیلاً » (1)
و از دانش و علم جز اندکی به شما ندادهاند.
و مقصودْ علم تنها نیست، یعنی آن چنان که از علم اندکی دادم از هر صفت اندک اندک دادم، تا از این اندک آن بینهایت معلوم شود.»
بیان تمام اوصاف و اسمای حق از عهدۀ این جزوه خارج است. برای نمونه به ذکر روایت بسیار مهمّی که در کتب معتبرۀ حدیث آمده قناعت میکنم، باشد که از این رهگذر معرفت به او بیش از پیش شود، و عشق و رغبت به جنابش رو به تزاید رود.
رَوی فی کتابِ التَّوحیدِ بِإسنادهِ عَن مولانا الصادقِ علیه السلام ، عَن أبیه محمَّدِ بنِ علیٍّ، عن أبیهِ علیِّ بنِ الحسین، عن أبیهِ الحسینِ بنِ علیٍّ، عن أبیه علیِّ بن أبی طالبٍ علیه السلام
1) (1)
قال:
قال رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله : إنَّ لِلّهِ تبارکَ وتَعالی تِسْعَةً وَتِسْعینَ اسْماً، مِائَةً إلّا واحِداً، مَنْ أحصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ وَهِیَ:
اللّهُ، الْواحِدُ، الْأحدُ، الصَّمَدُ، الْأوَّلُ، الْآخِرُ، السَّمیعُ، الْبَصیرُ، القَدیرُ، الْقاهِرُ، الْعَلِیُّ، الْاَعْلی، الباقی، الْبَدیعُ، الباری، الْأکْرَمُ، الظّاهِرُ، الْباطِنُ، الْحَیُّ، الْحَکیمُ، الْعَلیمُ، الْحَلیمُ، الْحَفیظُ، الْحَقُّ، الْحَسیبُ، الْحَمیدُ، الْحَفِیُّ، الْرَّبُّ، الْرَّحْمنُ، الْرَّحیمُ، الْذّاری، الْرّزّاقُ، الْرَّقیبُ، الْرَّؤُوفُ، الْرّائی، الْسَّلامُ، الْمُؤْمِنُ، الْمُهَیْمِنُ، الْعَزیزُ، الْجَبّارُ، الْمُتَکَبِّرُ، السَّیِّدُ، الْسُّبُّوحُ، الْشَّهیدُ، الْصادِقُ، الْصانِعُ، الْطاهِرُ، الْعَدْلُ، العَفُوُّ، الْغَفُورُ، الْغَنیُّ، الْغِیاثُ، الْفاطِرُ، الْفَرْدُ، الْفَتّاحُ، الْفالِقُ، الْقَدیمُ، الْمَلِکُ، الْقُدُّوسُ، القَوِیُّ، القَریبُ، القَیُّومُ، القابِضُ، الباسِطُ، قاضِی الْحاجاتِ، المجیدُ، المَوْلی، المَنَّانُ، المُحیطُ، الْمُبینُ، الْمُقیتُ، الْمُصَوِّرُ، الْکَریمُ، الْکبیرُ، الْکافی، کاشِفُ الضُّرِّ، الْوَتْرُ، النُّورُ، الْوهّابُ، الْناصِرُ، الْواسعُ، الْوَدُودُ، الْهادی، الْوَفِیُّ، الْوَکیلُ، الْوارِثُ، الْبَرُّ، الْباعِثُ، التَّوّابُ، الْجَلیلُ، الْجَوادُ، الْخَبیرُ، الْخالِقُ، خَیرُالنّاصِرینَ، الدَّیّانُ، الْشَّکُورُ، الْعَظیمُ، اللَّطیفُ، الشّافی. (1)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: خدای متعال را نود و نه اسم است، هر که آنها را احصا کند داخل بهشت شود. آنها عبارتند از: اللّه...
صدوق بزرگوار در ذیل این حدیث با عظمت میگوید:
«احصا به معنای احاطه به این اسما و آگاهی از معانی ملکوتی و آسمانی
1) (1)
آنهاست، معنای احصا شمردن آن با انگشت یا به تسبیح نیست.»
معلوم است که شمردن تنها برای انسان اثری ندارد، این توجه به معانی آن است که در مغز و قلب و روح اثر میگذارد و به انسان نسبت به تمام شؤون زندگیش جهت میدهد.
مثلاً توجه به عمق معنای رب که نمایشگر مالکیّت حقیقی حق بر هستی، و مربّی بودن آن جناب نسبت به تمام موجودات است، انسانی را از بند طواغیت درونی و برونی آزاد کرده، و از افتادن در دام مکتبهای ضدّ الهی حفظ میکند.
فیض بزرگوار از سیّد فضل اللّه راوندی در «شرح شهاب» نقل میکند که: احصا به معنای تحمّل و انجام کار است به اندازۀ توان و قدرت، بنابراین معنای گفتار رسول الهی این میشود که: هر کس به اندازۀ قدرتش در عقیده و اخلاق و عمل، معانی این اسما را تحمّل کند و بر آن استقامت ورزد وارد بهشت میشود. (1)
«احصا یعنی آراستن نفس به معانی این اسما به اندازۀ قدرت و طاقت، و این واقعیّت همچون گفتار رسول حقّ است که میفرمود:
تَخَلَّقُوا بِأخْلاقِ اللّه. (3)
به اخلاق الهی آراسته شوید.»
و گرنه اگر کسی بدون توجه به معانی این اسما و نقش بستن حقایقش در وجود خود یک میلیون بار هم بر زبان جاری کند مانند حیوانی است که آوازش دهند و او
از آن آواز معنایی درک نکند و غیر صدا و صوت چیزی نشنود، چنانکه خداوند عزیز در قرآن مجید میفرماید:
وَمَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لاَ یَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ » (1)
داستان [ دعوت کنندۀ ] کافران [ به ایمان ]، مانند کسی است که به حیوانی [ برای رهاندنش از خطر ] بانگ میزند، ولی آن حیوان جز آوا و صدا [ آنهم آوا و صدایی که مفهومش را درک نمیکند ] نمیشنود. [ کافران، در حقیقت ] کر و لال و کورند، به همین سبب [ دربارۀ حقایق ] اندیشه نمیکنند.
فیض بزرگوار در این زمینه از کتاب «مقصد اسنی» نقل میکند: (2)«کسی که جز شنیدن این الفاظ و فهم معنای لغوی آن و اقرار قلبی به این که این اسما و معانی اختصاص به حضرت اللّه دارد بهرهای نصیب او نیست، باید بداند که حظّ و بهرهاش بسیار ناچیز، و سرمایهاش در این زمینه فوق العاده اندک است،درجۀ علمی و حالی او کم، و چیزی در اختیارش نیست که به آن فخر و مباهات کند.
شنیدن الفاظ غیر از سلامت قوۀ سامعه چیزی لازم ندارد، و این مسألهای است که هر چهار پایی از آن نصیب دارد.
فهم معنای لغوی و این که این مفهوم برای این لفظ وضع شده، غیر از دانستن زبان عرب برنامهای نمیخواهد، و این چیزی است که ادیب لغوی حتّی عرب بیابانی بی سواد و جاهل به حقایق داراست.
امّا اعتقاد به ثبوت این معانی برای حق، بدون این که کشف و شهودی نسبت به
این حقایق در باطن انسان دست دهد، مایهای جز دانستن معنا و تصدیق آن لازم ندارد، که عموم مردم عوام حتّی کودکان از سلوک در این مرحله عاجز نیستند، چرا که وقتی لغتی را با معنایش به تودۀ عوام یا کودکان ارائه کنند هم میفهمند و هم معنا را برای مصداق تصدیق میکنند.
متأسّفانه اکثر اهل علم بیش از این درجه را دارا نیستند، و باید گفت هر کس در این زمینه در جا بزند و بالنسبه به اهل حال و آنان که به قلّه کمال رسیدند نقص دارد و از سرمایهای عظیم و مایهای سنگین محروم است.
[
]
بهرۀ اهل حال و آنان که دل به محبوب دادهاند و قصدی جز حضرت او ندارند و از تقوای بسیار بالا برخوردارند و چون ماهی در دریا در علم و عمل و اخلاق و صفا و وفا و کرامت و عبادت و خدمت به خلق غرقند، بر سه مرتبه است:
1 - معرفت این معانی براساس مکاشفه و شهود، که نتیجۀ صفای باطن بر اثر علم و عبادت و تقواست. معرفتی که با برهان محکم، برهانی که خطا در آن راه ندارد نصیب آنان شده، در حدّی که آن معانی همچون خورشید وسط روز در جانشان تجلّی دارد، و آن را با صفات باطن نه با احساس ظاهر درک میکنند، و با چشم قلب نه با چشم سر میبینند، و چقدر فرق است بین این گونه توجه به معانی این اسما و توجهی که از طریق تقلید از پدران و معلّمان برای انسان حاصل میشود.
2 - درک عظمت صفات جلال، به صورتی که از توجّه به عظمت اسما و صفات، شوق و عشق عجیبی در دل آنان پدید میآید، شوقی که محرّک آنان به متّصف شدن به آن صفات است تا از طریق آن به اوج قرب معنوی برسند و شبیه به ملائکۀ مقرّب حق گردند.
3 - کسب اتّصاف به عمق معانی صفات و آراسته شدن به زیباییهای اسمای
محبوب، تا جایی که موصوف به عبد ربّانی و انسان الهی گردند، و رفیق و همراه و همراز ملأ اعلی شوند و بر بساط قرب دوست تا ابد جای گیرند. این منزل که منزل سوم است محصول مرتبۀ دوم که درک عظمت صفات و انبعاث شوق و عشق است میباشد.»
هیچ کسی به خویشتن ره نبرد به سوی او بلکه به پای او رود هر که رود به کوی او
پرتو مهر روی او تا نشود دلیل جان جان نکند عزیمت دیدن مهر روی او
دل کشش نمیکند هیچ مرا به سوی او تا کششی نمیرود روی دلم به سوی او
تا که نَبُد از او طلب طالب او کسی نشد این همه جستجوی ما هست ز جستجوی او
هست همه دل جهان در سر زلف او نهان هر که دلی طلب کند گو بطلب ز کوی او
بس که نشست روبرو با دل خوپذیر من دل بگرفت جملگی عادت و خلق و خوی او
(شمس مغربی)