ghaemiyeh.com
سرشناسه:کمرهای، خلیل، ۱۲۷۸ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پدیدآور:عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/ تالیف خلیل کمرهای.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:8ج.
شابک:دوره 978-964-2939-76-3 : ؛ ۵۰۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-2939-77-0 ؛ ج.۲ : 978-964-2939-78-7 ؛ ج.۳ : 978-964-2939-79-4 ؛ ج.۴ : 978-964-2939-80-0 ؛ ج.۵ : 978-964-2939-81-7 ؛ ج.۶ : 978-964-2939-82-4 ؛ ج.۷ : 978-964-2939-83-1 ؛ ج.۸ 978-964-2939-87-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۸ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- فلسفه
موضوع:عاشورا
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ک۸۴ع۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۶۷۳۴۴
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
تالیف خلیل کمرهای.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
مؤلف: آیت الله حاج میرزا خلیل کمرهای
ویرایش و تحقیق: واحد تحقیقات دارالعرفان الشیعی با نظارت هیئت علمی
سرگروه پژوهشی: محسن فیض پور
زیر نظر: استاد حسین انصاریان
ناشر: دارالعرفان
لیتوگرافی و چاپ: نگین
نوبت چاپ: اوّل / زمستان 1389
شمارگان: 2000 دوره قیمت دوره: 500/000 ریال
شابک دوره: 3-76-2939-964-978
شابک ج / 1:7-83-2939-964-978
مرکز نشر: قم - خیابان شهید فاطمی (دورشهر) کوچۀ 19 - پلاک 27
تلفن: 7735357-7736390(0251) نمابر: 7830570 (0251)
www.erfan.ir www.ansarian.ir
Email: info @ erfan.ir
کلیه حقوق محفوظ و در انحصار ناشر است
اهدای کتاب
هدیه به تمام ناطقان صادق اللهجه
و مبلغان صحیح العمل که با تجزیه و تحلیل
افکار، عقاید، گفتار و رفتار شهدا
برای بیداری و هوشیاری جامعۀ جهانی میکوشند.
هدیه به آنان که مردم را با نور مشعل شهدا
به سوی ولایت اهل بیت:
و از آنجا به آمال اهل بیت:
به سرمنزل مقصود و مقصد اعلی هدایت میکنند.
العبد
حاج میرزا خلیل کمرهای
عفی عنه
شیر خوار نبوت 18
ام سلمه رضی الله عنها (و بانو ام المؤمنین میمونه بنت الحارث الهلالیة) 21
و روایت شیر دوشیدن پیغمبر صلی الله علیه و آله برای حسین علیه السلام 21
حادثۀ شیر دوشیدن پیغمبر صلی الله علیه و آله برای حسن علیه السلام و حسین علیه السلام به نفس نفیس، از این دو مادربزرگ رسیده است 24
از نظر فقه الحدیث بهترین بحث روز مسأله تغذیه کودک است 24
تغذیه کودک 31
فقه الحدیث و فقه السیرة 31
در خانۀ فاطمه علیها السلام 41
دو کودک خوابند و پیغمبر صلی الله علیه و آله هم بیتوته کرده کودکان آب خواستند 41
در حجرۀ فاطمه علیها السلام 43
رسول خدا صلی الله علیه و آله داخل شد و علی در خوابگاه خوابیده حسن یا حسین آب خوردن خواست 43
در حجرۀ فاطمه 45
علی خوابیده و پیغمبر صلی الله علیه و آله برای کودکان که تقاضای آب کردهاند پستان دوشیدنی حیوان را مینوازد و میدوشد 45
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجره علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام خوابید و ابل شیرده را دوشید 47
تغذیه کودک 49
مادرانه 49
رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهمیت عاریه دادن بز دوشیدنی 51
«منیحة عنز» به مردم بیسامان 51
منیحة عنز را اعلای آنها قرار داد 52
همسر محترم پیغمبر صلی الله علیه و آله میمونه هلالیة ام المؤمنین، آخرین زوجة رسول خدا صلی الله علیه و آله 59
زوجه با میمنت و خوش میمنت از مکه به سال بین صلح حدیبیه 59
لبیک سبب فتح مکه و لبیک سبب فتح عموریه 75
میمونه ام المؤمنین و فریاد اغاثه ملهوفین از پیغمبر صلی الله علیه و آله در دل شب تاریک 75
قول رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ام سلمه ام المومنین 89
(مسیر او را در زندگانی خبر میدهد) 89
ام سلمه در سفر صلح حدیبیه 95
ام سلمه رضی الله عنها تا خیبر، هم 100
ام سلمه رضی الله عنها در سفر فتح مکه 101
ام سلمه رضی الله عنها پناهگاه هر زن و مرد پناهنده است 105
ام سلمه رضی الله عنها پناهگاه بینوایان 107
سحقا سحقا 109
ام سلمه در سلسله حدیث 110
مقام زن از نظر اسلام 111
اما دوران حمل 117
ثواب سرباز فداکار 117
ثواب نمازگزار 117
ثواب روزهدار 118
سربازی است 118
تولّد رسول خدا صلی الله علیه و آله 119
سخن ام سلمه در مجمع اکابر قوم دربارۀ زهرا علیها السلام 134
حمایت ام سلمه از امیرالمؤمنین در مقابل عایشه 139
طرح سخنان عایشه با ام المؤمنین 139
نامه ام سلمه به عایشه 143
اما از نظر کمیت 151
اما از نظر کیفیت و اهمیت 152
کتابی به املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و خط علی علیه السلام 154
اثبات الوصیة مسعودی 155
حسین علیه السلام در زندگانی مشترک با جد امجد و پنج تن 161
تغذیۀ روح و خیال کودک مطلع کتاب و نسب امام حسین علیه السلام است 161
تغذیۀ فکر و روح کودک 161
قطرهای از قلزم 163
تولد امام صلی الله علیه و آله در عام شهدا 164
حسین در شهر مدینه متولد شد 164
امام حسین علیه السلام و نسب او 165
تغذیه روح و فکر و همت کودک 166
عظمت محمّد صلی الله علیه و آله در چهار بعد 167
اما اقتدار جهانی محمّد صلی الله علیه و آله 170
کشورگیری و فتح اسلامی 174
اما ناحیۀ دوم که اعلی از این است 177
محمدّ صلی الله علیه و آله در ناحیه سومین و عظمت 182
در ناحیۀ چهارم 190
مدرسۀ تواضع سرافرازان 201
پیغمبر صلی الله علیه و آله و دوشیدن حیوان شیرده 203
وراثت شجرۀ نور 204
دو یوسف 217
شجرۀ نور پر از شاخههای بلند 221
سخن هارون الرشید دربارۀ این حدیث خیرالناس 227
شجرۀ نور و شاخساران 231
سلیم بن قیس هلالی 232
حسین عظمت علیه السلام از جدش پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله همه گونه و هر گونه مواریث گرانبهایی دارد 235
باب اولادها و ذریتها و احوالهم 238
و فضلهم و انهم من اولاد الرسول صلی الله علیه و آله حقیقة 238
باب فضائلها و مناقبها 239
قضیه یحیی بن یعمر عامری زیر تیغ جلاد حجاج بن یوسف 239
مبارزه سعید بن جبیر با حجاج 243
ارث خون و خوی از فاطمه علیها السلام 257
حذیفه و ابن مسعود 257
حدیث دیگر از مذاکرۀ امام رضا علیه السلام با برادرش زید النار در خصائص فاطمه علیها السلام 260
تعلیم انضباط کودک به طور شدید 267
سخن کوتاه 276
تجلی «علی اعلی» در خانۀ فاطمه علیها السلام با دست محبت بر سر حسین علیه السلام که او را سید الشهداء کرد 279
حدیث مشکل در ترجمه و در فقه الحدیث 279
اما قطعۀ اول 281
تقریر درس از ما 289
تجلی حق به صورت تمام 297
سالار شهیدان این افتخار از چه سبب آمده 304
سید الشهدا، از اولین و آخرین 308
در تنوع، او فرد اول است 308
در دمشق بر در خانه یزید 309
قطعۀ تشریح دعای عرفه 316
جلوهای کرد حقیقت، گهری پیدا شد 325
تضمین ابیات علامۀ اقبال از سید محمدحسین انوار 326
دوران زمین تا بروز زندگی 331
اما پدربزرگتر یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله 339
کتاب ابن حزم و فاطمه 345
فاطمه مادرش علیها السلام 349
مسابقۀ خط نوشتن حسنین علیهما السلام دیدنی است 350
زندگانی مشترک فاطمه علیها السلام با پیغمبر 357
اما فاطمه مادرش ام الائمه 357
فاطمه علیها السلام در حمایت از پیغمبر وارث خدیجه علیها السلام است 357
تابلوی عجیبی از فکر فاطمه علیها السلام در تشریح دشمنی قریش 364
گفتگوی فاطمه علیها السلام با غلامش 367
لطف محمد صلی الله علیه و آله و تدابیر علی علیه السلام فریادرس بود 376
بیماری خدیجه و وفات او 380
وفات خدیجه 382
عام الحزن 383
فاطمه و ذکر علل بزرگ مبارزات قریش در کنج خانه برای غلامان و موالی 385
تعلیمات حکمتهای بلند در کنج خانه به غلامان 388
دکتر، س «بنت الشاطی» باید بنویسد که زن است 391
راه مخوف 396
فاطمه آیا در وفات رقیه یا ام کلثوم به تشییع و نماز بر خواهر رفت 407
موارد اختلاف روایت کافی با این روایت خرائج 412
تشخص فاطمه علیها السلام و خواستاری ابوسفیان که پناهندگی سیاسی به مکه و اهالی مکه بدهد 422
مکه خواستار است در سیاست به پناه فاطمه بانوی گزیده برود 423
تفاوت فاطمه در دو روز، مقابل اوج و حضیض قدرت 425
فاطمه علیها السلام در زندگانی مشترک با پیغمبر صلی الله علیه و آله 426
موقع فتح در مکه 435
فاطمه علیها السلام پردهبرداری میکند تا پیغمبر صلی الله علیه و آله غبار را از خود بشوید 435
گفتگوی فاطمه با ام هانی در این موقع 439
مداخله فاطمه علیها السلام در این شکایت 440
قاطعیت پیغمبر صلی الله علیه و آله 441
قاطعیت پیغمبر صلی الله علیه و آله در حدود الهی 442
اصالت عمل را در کوه صفا اعلان کرد 446
خاطرات فاطمه علیها السلام از مکه و شعب دره کوه 449
دو مرگ پیاپی مرگ ابوطالب و مرگ خدیجه 449
علی و جعفر متمم وجود او و فاطمه متمم وجود خدیجه بود 456
خدیجه قسمتی از پیامبری محمّد صلی الله علیه و آله بود 461
در آخرین نگاههای خدیجه چه بود 466
اسماء بنت عمیس را احضار کرد 466
در آغاز دعوت در کوه صفا 473
جنگ احد 487
ضماد و مرهم زخم چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله به دست فاطمه علیها السلام 487
فاطمه علیها السلام و گلاب پاش مجلس فاتحه 491
گلابپاش دیگر 492
گلابپاش دیگر 496
گلابپاش مجلس فاتحه 496
گلابپاش دیگر 497
در خیمۀ فتح به جای همه این خاطرات 497
فاطمه و علی با پیغمبر صلی الله علیه و آله 501
رو به ذروة قوس صعود 501
اما نکتۀ اولی 521
محبت به پنج تن منجر به تقدیس عاشقانه شد 526
سه کلمه پربهاء از مستشرق ماسینیون، کلمه اول 526
اما زوجات طاهرات با پیغمبر صلی الله علیه و آله نیامدند 533
نقطۀ عطف 559
افضلاند یعنی حق سروری دارند 560
عدل است یا فوق عدل 576
سرچشمۀ انفجار (یُفَجِّرُونَها تَفْجِیراً) 582
فاطمه علیها السلام فرماندهی پدر خود پیغمبر صلی الله علیه و آله را بر صد هزار اردوی امن، باشکوهی بینظیر میبیند 591
فاطمه در عمرۀ تمتع از احرام درآمده ولی رسول خدا و شوهرش در احرامند 592
غدیر خم 597
جایگاهی که نگهبانی آیین الهی به بر حقترین مردم سپرده شد 597
پاداش خلوص و ایمان و احتیاط بر اسلام 599
ختم کلام کتاب الغدیر علامه امینی 609
فاطمه علیها السلام مادری که گلوبند لؤلؤ لالا بر فرزندان نثار میکند اگر خط بنویسند 611
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد 657
و این ملامت سران کشورهای دیگر 657
فصل یکم 667
فصل دوم 667
فصل سوم 667
فصل چهارم 668
تنبیه و توجیه 668
کتابنامه 681
فهرست کتبی که مؤلف، در ضمن کتب اصلی بدانها اشاره واستفاده نموده است 699
بسم الله الرحمن الرحیم
أثْنِی عَلیَ اللهِ أحْسَنَ الثَّنآءِ وَ أحْمَدَهُ عَلیَ السَّرآءِ وَ الضَّرّآءِ ألّلهُمَّ إنّی أحْمَدُکَ عَلی أن أکْرَمْتَنا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمتَنا الْقُرآن وفقَّهْتَنا فی الدِّین وَ جَعَلْتَ لَنا أسْماعاً و أبْصاراً وَ أفئِدَةً فَاجْعَلْنا مِنَ الشّاکِرینَ...
أمَّا بَعْد فَإنّی لا أعْلَمُ أصْحاباً أوْفی و لاخَیراً مِنْ أصْحابی و لا أهْلَ بَیت أبَرَّ وَ لا أوْصَلَ و لا أفْضَلَ مِنْ أهلِ بَیْتی فَجَزاکُمُ الله عَنّی أفْضَلَ الْجَزاء.(1)
بحارالأنوار: 392/44، باب 37.
(قطعهای از خطبۀ شب عاشورا)
«یا پرتوی از أشعۀ «حسین شهید» ارواحنا فداه»
در ظلمات آن شب هولناک
1) (1)
افق اعلی
مولی الکونین
الامام العظیم ابو عبدالله الحسین علیه السلام
امام و عنصر امامت
وموکب جوانان بهشتی
شباب اهل الجنة
احادیث اهتمام پیغمبر صلی الله علیه و آله به تغذیۀ کودک، چون از میمونه بنت الحارث هلالیه و ام سلمه از ازواج النبّی صلی الله علیه و آله رسیده، آن را در ردیف احادیث گردش کودک در حجرات طاهرات و متمّم آن توان شمرد که بین بانوان است و چون بیشتر روایات آن از علی علیه السلام رسیده، این احادیث را میتوان از رجال حساب کرد. بنابراین در مطلع جلد هفتم، از احادیث آن شروع میشود و احادیث تغذیۀکودک، خود بابی است مهم که شایسته است با احادیث آن در یک جلد یک کتاب گردد.
تغذیه کودک
(غذی النبوة صلی الله علیه و آله)
واهتمام پیغمبر صلی الله علیه و آله
به رساندن شیر و غذای کامل
به کودک
حافظ شام ابن عساکر به اسناد(1)
اخبرنا ابوالقاسم هبة الله بن عبدالله بن احمد (انا) ابوبکر الخطیب (انا) ابو طاهر ابراهیم بن محمّد بن عمر بن یحیی العلوی (انا) ابوالفضل محمّد بن عبدالله بن محمّد الشیبانی (نا) ابوزید محمد بن احمد بن سلامة الاسدی بالمراغة (نا) السری بن خزیمة بالسّری (نا) یزید بن هشام العبدی (نا) مسمع بن عبدالملک عن خالد بن طلیق عن ابیه عن جدته ام الجعد عن میمونة و ام سلمه زوجتی النبی صلی الله علیه و آله قالتا: استسقی الحسن فقام رسول الله صلی الله علیه و آله فجدع له فی غمز «غمز شاید تصحیف «غنز یا مغز» باشد که بزی شیرده دوشیدنی باشد و خود غمز گوسفند و شتری است که زار و نزار است.» کان لهم، ثم اتاه به فقام الحسین فقال: اسقنیه یا ابت! فاعطاه الحسن.
ثم جدع للحسین فسقاه، فقالت فاطمة علیها السلام: کان الحسن احبّهما الیک؟
متصل تا ابو زید اسدی در مراغه که از ابن1) (1)
خزیمه در «ری» تا مسمع بن عبدالملک، مشهور به مسمع کردین، رئیس ایل بکر بن وائل تا بانو ام الجعد از میمونه و ام سلمه رضی الله عنهما، دو همسر پیغمبر صلی الله علیه و آله هر دو تن بازگو کردهاند که: حسن علیه السلام کودکی بود و اظهار تشنگی کرد و آب طلب کرد، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله خود برخاست و بیرون شد در پی دوشیدنی که داشتند و برگشت، شیر آنچه دوشیده بود برای او آورد، لکن حسین علیه السلام که کوچکتر بود از جا برخاست و گفت: یا ابه! مرا با آن شیر سیراب کن، لکن پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را به حسن علیه السلام داد و سپس باز خارج شد برای حسین و دوشید. برای او هم آورد و او را هم سیراب کرد. پس فاطمه علیها السلام گفت: ای بابا! گوئیا حسن علیه السلام از این میان محبوبتر این دو تن است نزد تو؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله پاسخ فرمود: او جلوتر از این اظهار تشنگی کرده بود و گرنه من و تو و آن دو تن و این «راقد» که چشم بر هم نهاده خواب است، در مکان واحد در بهشت خواهیم بود.
معلوم میشود علی علیه السلام از کارهای زیاد، آن قدر خسته بوده که به زمین افتاده بوده و معلوم میشود که قضیه در شب بوده که غنوده بودند.
توضیح: میمونه ام المؤمنین در ولادت حسنین علیهما السلام در مدینه نبوده و تا سال هفتم هجرت که حسنین علیهما السلام پنج ساله و چهار ساله شدند، وی در
مکه بود و اینان در مدینه بزرگ میشدند. بلی، خواهرش ام الفضل لبابه کبری زوجۀ عباس، عهدهدار پرورش حسین علیه السلام و رضاع و شیر او بوده.
ابوصالح المؤذن در اربعین - و ابن بطّه در کتاب «ابانه» از علی علیه السلام و از ابوسعید خدری - و احمد بن حنبل در مسند العشرة و فضائل الصحابة از عبدالرحمن بن الازرق از علی علیه السلام.
و جماعتی از ام سلمه و از میمونه دو مادربزرگ.(1)
قد روی جماعة عن ام سلمة و عن میمونة (واللفظ له) عن علی علیه السلام قال: رأینا رسول الله صلی الله علیه و آله قد أدخل رجله فی اللحاف أو الشعار فاستسقی الحسن علیه السلام فوثب النبی صلی الله علیه و آله الی منیحة لنا فمص من ضرعها فجعله فی قدح ثم وضعه فی ید الحسن فجعل الحسین علیه السلام یثب علیه و رسول الله صلی الله علیه و آله یمنعه، فقالت فاطمه علیها السلام: کانه أحبهما الیک یا رسول الله صلی الله علیه و آله.
قال صلی الله علیه و آله: ما هو بأحبهما الی ولکنه استسقی اول مرة.
وانّی و ایاک و هذین و هذا المنجدل، یوم القیمة فی مکان واحد.
1) (1)
از امهات المؤمنین ازواج النبی صلی الله علیه و آله و لفظ از «بحارالأنوار» است.
از علی علیه السلام بازگو کرده گوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدیم که پای خود را داخل در لحاف یا در شعار یعنی ملافه روپوش لحاف کرده و نکرده به بستر استراحت رفته یا هنوز نرفته، در آن حال حسن از خواب بیدار شده، آب خواسته.
گوید: پس حسن آب آشامیدنی خواست گفت: مرا سیراب کنید.
معلوم میشود خوابیده بودند و رسول خدا صلی الله علیه و آله در بستر خود، آمادۀ خواب بوده، نخواسته آنها را بیدار کند یا برانگیزد.
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله از جا برجست، به سوی «منیحه» ای که داشتیم از پستان آن «منیحه» دوشید و آن را در قدحی ریخت، سپس آن را در دست حسن علیه السلام قرار
داد، لکن حسین علیه السلام هم برخاست و دست دراز میکرد که آن را بگیرد، از جا میپرید برای آن و پیغمبر صلی الله علیه و آله او را مانع میشد. پس فاطمه گفت: یا رسول الله! گوئیا او محبوبترین این دو تن نزد تو میباشد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: او محبوبترین آنان نزد من نیست، ولکن او برای اولین دفعه آب خواست که بنوشد بعد فرمود: من و تو و این دو تن طفل و این که روی زمین به خاک خوابیده، در روز رستاخیز در مکان واحد خواهیم بود.
توضیح: «منیحه» هر حیوان شیرده دوشیدنی؛ و همچنین هر درخت خرمای باردار خوردنی؛ که اهل مدینه به مهاجرین وامیگذاشتند که از آن استفاده کنند تا هر مدت بخواهند و هر وقت نخواستند، آن را به صاحبش پس دهند، «منیحه» مینامند. منحه به معنی بخشش و رایگان است نهایت نه بخشش اصل، بلکه بخشش استفاده.
امروز بورس دانشگاهی را «منحه» میگویند، شبیه بورس تحصیلی که امروز مرسوم شده، مساعده به واردان دانشگاهی میدهند، اهل مدینه درخت نخله بارور و حیوان شیرده را به مهاجران تازه وارد وامیگذاشتند به این صورت.
در یک موقع ام ایمن عرض کرد: یا رسول الله! این نخله درخت خرمای بارور را که به عنوان «منحه» برای استفاده از آن در ایام احتیاج به من واگذارده بودند، اکنون که دیگر من محتاج آن نیستم چه کنم؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: به صاحبانش آن را رد کن.
تاج جامع الاصول از ابوهریره بازگو کرده که انصار (یعنی اهل مدینه) به پیغمبر صلی الله علیه و آله گفتند و پیشنهاد دادند که: درختهای نخل ما را تقسیم
کن بین ما و آنها (یعنی مهاجران تازه وارد) (بی سر و سامان).
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه. بلکه مؤنۀ بیل زدن و مخارج عمله و زحمت آب دادن و هراس کردن و گرد پاشی نخل، به عهدۀ مهاجرین باشند و آنها شریک در تمر و میوه باشند؛ یعنی نه در اصله. مهاجرین گفتند: «سمعنا و اطعنا - شنیدیم و اطاعت کردیم.»
حیوان دوشیدنی شیرده هم همچنین علوفه دادن و آب دادن و تر و خشک کردن جای حیوان با مهاجرین بوده و اصل آن از انصار، صاحبان اصلی آن باشد و در شیر آن شرکت میکردند.
بعد از فتح خیبر و بنی نضیر، سهمیههای کافی عمده به مهاجرین رسید، مهاجرین این گونه منحههای دار و درخت را مسترد کردند که در حدیث ام ایمن شنیدید.
و میمونه امّ المؤمنین بعد از فتح خیبر که به سال 6 بود در سال عمرة القضا (سال 7) به مدینه آمده که به منحۀ درختی احتیاج نداشتند.
ولکن منحه حیوان شیرده دوشیدنی خاتمه نیافته بوده و معلوم نیست این حادثه در چه تاریخی بوده، به هر حال حیوان دوشیدنی شیرده هم گاهی «ناقه» و گاهی «میش» و گاهی «بز» بوده و همه را «حلوبه» میگویند.
در حدیث مقداد گوید: ما مهاجرین که وارد مدینه میشدیم، انصار یعنی اهل مدینه بر سر ما که ما را به خانۀ خود ببرند تنازع میکردند، گوید: ما را ده نفر ده نفر تقسیم کرده بودند، هر دسته ده نفری در یک خانه بودیم، جز سعد بن عباده که شصت نفر برده بود و پذیرایی میکرد و ده نفر ما در سهمی بودیم که پیغمبر صلی الله علیه و آله با ما بود و یک رأس «بز» شیرده
دوشیدنی داشتیم که هر ده نفر، به نوبه از آن استفاده میکردیم.
مهاجرین دو هزار نفر بودند که چهارصد نفر آنها در صفّه مسجد اصحاب صفّه بودند، هزار و ششصد نفر دیگر تقسیم بودند بین منازل اهل مدینه.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در برگشت از تبوک که سال نهم بوده، همین که به مدینه نزدیک شد فرمود: این شهر طابه و این کوه احد؛ کوهی که ما را دوست میدارد و ما هم او را دوست میداریم، سپس فرمود: خیرانگیزترین خانههای انصار خانههای بنی نجّار است و سپس خانههای بنی عبد الاشهل، سپس خانههای بنی حارث بن الخزرج، سپس دیار و خانههای بنی ساعده است و در همۀ خانههای انصار خیر هست.(1)
بحارالأنوار: 248/21، باب 29.
پس سعد بن عباده رئیس بنی ساعده از عقب فرا رسید، ابو اسید خزرجی برای سعد بن عباده گزارش داد که ندیدی رسول خدا صلی الله علیه و آله دیار انصار را به خیر یاد کرد و ما را و دیار ما را در آخر قرار داد؛ سعد بن عباده تاخت تا رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرد و گفت: یا رسول الله! دیار انصار را به خیر یاد فرمودهای و دیار ما را آخر قرار دادهای؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا شما را کفایت نمیکند که از گزیدهها و خیار باشید.
تاج جامع الاصول: 346/3 در فضل سعد بن عباده رئیس خزرج رضی الله عنه همین حدیث را آورده تا گوید: سعد بن عباده گفت: (وی صاحب قدم در اسلام
1) (1)
بود) گفت: من میبینم که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ما تفضیل داده است.
به او گفته شد: شما را هم بر بسیاری از مردم تفضیل داده؛ این را شیخان هر دو و ترمذی آورده.
در هامش آورده که ابن سعد هر شب برای بیوت پیغمبر صلی الله علیه و آله طعامی میفرستاد و غالب آن ترید در قدح بزرگ یا قصعه بزرگ بود.
و گوید: قیس پسر سعد بن عباده برای رسول خدا صلی الله علیه و آله به منزلۀ شرطه و مثل پلیس و آجودان حضور برای فرمانده قشون «امیر» بود، یعنی ملازم حضور بود.
باری هر چه بوده، بورس درخت نخلۀ بارور و حیوان شیرده از اهل مدینه برای واردان تازه وارد، مهاجرین از اهل مکه و غیر مکه به قدری بوده که شهری را در داخل شهری راه دادند (تَبَوَّؤُا الدّارَ وَ الْإِیمانَ) و در این مورد که میمونه زوج النّبی قضیۀ شیر دوشیدن را از پیغمبر صلی الله علیه و آله میگوید: به چند گونه تعبیر وارد شده؛ در این روایت که گذشت به صورت «فخرج له فی غمز کان لهم» آمده اگر غمز تصحیف کلمۀ «معز - یا - عنز» باشد، «عنز» همان ماده و انثی «معز» است که «بز» «ماده» باشد و شیربده بوده و اگر «غمز» در نسخه صحیح باشد، ناقه و ابل و غنم پست، از پا افتاده است. المنجد میگوید: الغمز: رذال المال من الابل و الغنم.
در روایت دیگری که از ابوفاخته مولای امّهانی رسیده لفظ «فقام
رسول الله الی قربة لنا فجعل یعصرها فی القدح.»(1)
المعجم الکبیر: 41/3؛ تاریخ مدینۀ دمشق: 162/14.
گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از جا برخاست به سوی مشکی که ما داشتیم آن را بفشرد در قدح؛ معلوم نکرده که مشک آب بوده یا مشک لبن و دوغ و ظاهراً لبن دوغ باشد و در روایت دیگر از عبدالرحمن ازرق آمده که: «فقام النّبی صلی الله علیه و آله الی شاة لنا بکّی فحلبها فدرّت.»(2)یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله از جا برخاست به سوی میش و آن را دوشید، از آن حیوان شیر سرازیر شد.
و در حدیث عبدالرحمن اودی آمده که: «فقام النّبی صلی الله علیه و آله الی حلوبة لنا فمسح ضرعها فجعل یحلبها.»(3)
یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله برخاست به سوی حلوبهای که داشتیم، بر پستان او دست مبارک مالید، سپس بنا کرد او را دوشیدن (الحدیث)؛ و حلوبة و حلوب (المنجد) از ابل و غنم که حلیب یعنی شیر میدهد.
و در روایت دیگر که باز ابن عساکر آورده میگوید:
دخل رسول الله صلی الله علیه و آله تا اینجا که گوید: «فاضطجع معهم» فاستسقی الحسن فقام الی لقوح فحلبها(4)(المنجد) و اللقوح: الناقة الحلوب الغزیرة اللبن... - یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و با آنها در رختخواب خود
خوابید، وقتی حسن علیه السلام آب خواست پیغمبر صلی الله علیه و آله برخاست، به سوی ناقۀ شیرده پرشیری و آن را دوشید - (الحدیث)
چند مسأله از این حدیث استنباط میشود، همه پیرامون اهمیت تغذیه کودک است.
مسأله اول: از قبیل این که شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله که در این موقع پیغمبر و رئیس مذهبی و سیاسی و اجتماعی است، به محض شنیدن صدای کودک به تشنگی و آب خواستن، منتظر نگذاشت که مادر کودک برخیزد یا پدر کودک، هر چند خسته است از خواب برخیزد و طفل را آرام کند، بلکه شخصاً از بستر استراحت خود برخاست؛ با این که تازه داخل رختخواب خود رفته و میخواست پا را دراز کند در داخل لحاف یا داخل ملافه روپوش لحاف، برخاست و به جای آب که کودک خواسته بود شیر برای او دوشیده آورد و معلوم است که شیر هر دو جنبه را دارد. هم تشنگی را فرو مینشاند و هم غذائیت دارد، پیغمبر صلی الله علیه و آله احتیاج بنیۀ طفل را آنقدر اهمیت داد که فوق خواستۀ طفل برای او آورد، طفل آب خواست، ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله شیر آورد؛ زیرا بنیۀ طفل سوخت و ساز بیشتری دارد و زود غذا را صرف میکند، چون هم باید «بدل ما یتحلل» به بدن برسد و هم مقداری اضافه بیاید که صرف رشد و نموّ بدن و اعضای بدن طفل بشود، بدن تا بیست و پنج سالگی رشد دارد یعنی نموّ به اعضا میدهد که به تناسب هر جهازی بر مقادیر او در طول و عرض و عمق افزوده میگردد و در سن وقوف یعنی کهولت، فقط به
قدر بدل ما یتحلل میرسد و در سنین شیخوخت کمتر از مقدار تحلیل رفته میرسد؛ در سنین کودکی و جوانی تا بدن سه کیلویی نوزاد در آخر سن نمو به مقدار نود کیلو تا صد کیلو وزن درآید. غالباً کمبود غذا طفل را رنج میدهد لذا طفل میزارد و بدن رو به ذبول(1)
ذبول: پژمرده، لاغر شدن، خشکیدن.
میرود، مادران کارآزموده سه ساعت به سه ساعت باید به دهان کودک، غذا را تجدید کنند.پیغمبر صلی الله علیه و آله که رئیس دولت اسلام است، متد تغذیه طفل را در این عمل خود که غیرعادی انجام داد تعلیم داد که خواب را بر چشم نازنین خود حرام کرد و جلال و وقار و حشمت را در این راه کنار گذاشت و از رختخواب ناز پا بیرون کشید و از غرفه خارج شد.
و در دوشیدن سعی فرمود که: دست بمالد تا پستان به شیر بیاید و بعد شیر را در قدح برای نزاکت و نظافت ریخت و اکتفا نکرد به همان لگن یا بادیه که شیر در آن دوشیده بود، بعد با همان سرعت گرفتار مدافعۀ خواهش برادر کوچکتر شد و او را قانع کرد، به دست او را پس میزد و گاهی او را ممانعت مینمود و نوبهای او را کنار میزد، و تارة او را عقب میزد، با آن که او میجست و میجست، گاهی میفرمود: ای پسرک! عزیز برادرت پیش از تو آب خواسته، او را سیراب میکنیم و بعد تو را هم سیراب خواهم کرد.
از این اهتمام معلوم میشود: اهمیت سوخت و ساز بدن طفل (متالوژی) نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آن قدر است که به قدری که آن یک، زودتر ابراز عطش کرده به
1) (1)
همان قدر باید زودتر به فریاد او رسید، اگر چه دیگری عزیز باشد، بیتابی کند یا برنجد، حتی اگر در نظر مادر این منظره به سوء تعبیر، تعبیر شود.
مسأله دوم: آن که در درجۀ دوم بعد از آن طفل، باید همۀ اطفال دیگر کمبود و کسر تغذیهشان به عهده هر کس صدا به او میرسد و مطلع میگردد تأمین شود، آن هم از مواد صالحه تغذیه که مقدم بر همه شیر است. شیر و نان شیرینی و ذرت بو داده و دیگر نانها کیک و بیسکویت همه مواد اولیۀ غذا را دارند، اما شیر مخلوطی است از مواد چربی و قند و نشاسته و املاح لازمه با آبی کافی که هم عطش را فرو مینشاند و هم گرسنگی را؛ و نسوج بدن همگی هر چه را لازم دارند از آن میگیرند و باید زنان خانهدار آن را در اختیار داشته باشند، اگر چه با عاریه خواستن حیوان پستاندار شیربده؛ زیرا مؤمن قوی بهتر از مؤمن ضعیف است.
روی این اصل در حدیثی آمده که پیغمبر صلی الله علیه و آله از ام سلمه مؤاخذه میکند که چرا گوسفند شیرده در خانه نداری، یعنی منحه بورس نگرفتهای.
بحارالأنوار با رمز (کا):(1)
کا) بالاسناد، قال دخل رسول الله صلی الله علیه و آله علی ام سلمة رضی الله عنها فقال لها مالی؟ (مالک) لا اری فی بیتک البرکة، قالت: بلی و الحمدلله ان البرکة فی بیتی فقال: إن الله عزوجل انزل ثلاث برکات: الماء و النار والشاة.
«الکافی: 545/6، حدیث 8؛ بحارالأنوار: 226/22، باب 3، حدیث 8»
علی از پدرش از حماد از حریز از ابی الجارود از ابی جعفر علیه السلام بازگو کرده، گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله داخل بر ام سلمه رضی الله عنها شد (ظاهراً1) (1)
در اول ازدواج) به ام سلمه فرمود: چرا در خانۀ تو برکت را نمیبینم.
ام سلمه گفت: بلی، برکت در خانه من هست، بحمدالله، یعنی تو که هستی همه چیز هست.
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: خدا برکات را سه گانه نازل فرموده: آب و هیزم آتش و گوسفند، ظاهراً این اجازهای است که منیحه تهیه کند و قبول کند.(1)
الکافی: 545/6، حدیث 8؛ بحارالأنوار: 226/22، باب 3، حدیث 8.
مسأله سوم: باید برای تغذیه تمام کودکان شهر و مملکت متمکنان مدینه که مادر شهرها و مملکتها است؛ از گوسفندهای شیری خود حتی عقب ماندهها (شاة غمز) میشها و بزها تا ناقههای شیرده (لقوح) و حلوب خود را، رایگان در اختیار کودکان بیبنیه بگذارند و آنها هم رایگان بگیرند، اما مخارج آنها را به عهده بگیرند، همچنین درختان نخلههای بارور را نیز رایگان در استفاده کودکان بگذارند، ولایت پیغمبر صلی الله علیه و آله بر امت این اصل را در بیعت عقبه بر عهدۀ اهل مدینه نهاد که مأوی بدهند و دفاع کنند و نصرت کنند تا عده مهاجرین هر چه برسند؛ اگر چه به حجم زیاد، هزاران هزار در شهر خود راه بدهند.
مسأله چهارم: باید زنان از افزونطلبی و تجمل خود بگیرند و به رقابت و چشم و همچشمی خود خاتمه بدهند، ولی از اصول تغذیه کودکان نکاهند که کودکان رنج ببرند، باید در سفره سفری کودکان به سوی مدرسه، بلغه و آذوقه به اندازه کافی باشد، فاطمه علیها السلام در قضیۀ فدک شکوه از این داشت که نحلۀ پدرم و سفره و نان سفرۀ سفری بچههایم را، این پسر ابیقحافه از من به زور و جبر
1) (1)
میگیرد.
صلاح و اصلاح تغذیه نسل جوان را، به نام سلاح و اسلحه سربازان، فدا میکند، ندیده میگیرد.
یعنی با این که خودش که زادۀ ابیقحافه است و دیده نسل آینده هر قافله، آیندۀ بشر را توشهای باید و زادی در سفره باید، دست کم به قدر «بلغه» که به منزل برسند وگرنه اگر غذا را بگیرند، احتکار بشود یا گرانفروشی یا کمفروشی در کارآید، دولت پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را برمیدارد وگرنه تازیانه (ای گرسنگان عالم متحد شوید) در کار میآید.
رهبران جمعیت به منزلۀ ساربانان قافلهاند و مرکبهای قافله، اگر غذای کافی در آغاز گردنه از علوفه نخورند، در راه «قورکی»(1)
قورکی: بسیار گرسنه بودن، بغور، بغور کردن، سر و صدا کردن.
میکنند و وا میمانند.در این ره انبیاء چون ساربان
دلیل و هادی این کارواناند
از آن ها سید یا گشته سالار
هما و اول هما و آخر در این کار
مسأله پنجم: از سیرۀ مبارکه به دست آمد که: پیغمبر صلی الله علیه و آله تا اولی را سیراب نکرد، از قبول تقاضای دومی خودداری فرمود، بلکه دست او را که به طرف قدح میآمد کوتاه میکرد و رد میکرد. «یکفّه و یمنعه» استفاده میشود که در تقاضای خواربار و مواد تغذیه، باید مراعات ترتیب الاول فالاول بشود؛ تا اولی مانده
1) (1)
تقاضای دومین و سومین به عهدۀ تعویق است و انضباط لازم است وگرنه عقدۀ نفسی پدید میآید. البته با شرایط مساوی.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله هم فرمود: ما پنج نفر مساوی هستیم، بلی، اگر بیماری و ناتوانی در کار بود که مراعات اضعف لازم باشد، تکلیف آن است که مراعات آن جنبه هم بشود:
در بیمارستانها غذای بیمارها را زودتر میدهند و آمبولانس حامل بیمار همین که آژیر کشید، راه برای او باز است و مراعات حق تقدم بر او لازم نیست.
و شاید سرعت پیغمبر صلی الله علیه و آله در اجابت طفل برای این جنبه است که خود اول خبر شده و استغاثه را شنید و در این صورت تأخیر روا نیست وگرنه از کمبود و کسری، در غذای طفل اختلالی در دستگاه گوارش و از ترشح اسید، زخم معده حاصل میشود و زخمی که به پیکر یک دستگاه گوارش وارد شود، همه دستگاهها را زخمی میکند.
اینها از احکام مسأله حقوق اولاد است، اگر «فعل و سیره» هم زباندار باشند وگرنه اگر محض عاطفه پدری باشد (هر چند این عاطفه مقدس است)، مصدر حکمی نخواهد شد.
باقی میماند این که: اگر بالفرض طفلی دیگر بود، مثل طفل سلمی مولاة آنها یا طفل خیره مولاة ام سلمه که همان حسن بصری باشد و این طور استغاثه برای آب میکرد؛ آیا پیغمبر صلی الله علیه و آله این طور به فریاد او میرسید؟ یا نه؟
ام سلمه را میگویند: گاه که مولاة او «خیره» دستش به کاری گرفتار بود و
طفلش گریه میکرد. ام سلمه از خودش او را پستان به دهان مینهاد و میگویند: آن طفل همان حسن بصری است که از برکات پستان ام المؤمنین به آن مقام رسید.(1)
تفسیر نور الثقلین: 330/4، ذیل آیه 16-20، سوره سبأ.
باری، تغذیۀ کودک مهم است، ارتباط به مادران دارد و هم به پدران و هم به دولت و تعلیم پیغمبر را صلی الله علیه و آله باید دید چیست؟
ولی چون اولاد مطلقاً سومین رکن خاندان است، اسلام حمایت حقوق شرعی و اخلاقی را بر عهدۀ والدین نهاده و آنان را مسئول از آن در برابر اجتماع قرار داده؛ و در درجۀ بعد به عهدۀ دولت نهاده که پدر ملت است و چون خاندان، واحد اول هر اجتماع است.
از این جهت اسلام اهتمام در حق اولاد را، در هر مرحله از مراحل تکامل جسمی و روحی اوامری صادر فرموده و تعالیمی مقرر نموده.
و واحد نمونه را خدا، خاندان پیغمبر و عترت قرار داد و فرمود:(لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)2
اساس و پایه را از نظر روانی و روحی و نفسانی، روی اساس عزت نفس و آگاهی خویشتن و عفاف و طهارت ریشه قرار داد، ولی به محاذات آن در ناحیۀ بدن و جسم هم، امور جسمانی را که در تکمیل جسم و قوت بدن و صحت تن مدخلیت دارد، مدخلیت داده.
1) (1)
افلاطون در مدینه فاضله، آن امور روحی، جملگی را به نام «موسیقی نفس» نامیده و این امور جسمانی را ژیمیناستیک بدن.
بحث آن عوامل دوگانه در عهدۀ جلد هفتم است که گردش طفل را در بین رجال به عهده دارد، امّا در آن جلد که گردش کودک را در دائرۀ ابیات و بیوت ازواج طاهرات پیغمبر صلی الله علیه و آله به عهده دارد. از امهات المؤمنین این دو تن از ازواج النبی صلی الله علیه و آله حدیث شیر دوشیدن پیغمبر صلی الله علیه و آله را آوردهاند.
بیشتر گفتگو از جانب علی علیه السلام رسیده که پدر امت است.
لذا اینجا حقوق طفل از نظر تغذیه وارد بحث شده، آری، حقوق رضاع قانونی فقط از دو سال بیشتر نیست؛ ولی تغدیه تا مادامی که نتواند طفل خود را اداره کند و استقلال ذاتی بیابد از نفقات واجبه است و بعد هم که وارد سواد جمعیت میشود، دولت اسلام، پدر است و اولاد، واجب النفقه پدر و مادرند و شیرغذای کامل است، نسل جدید کاروانی هستند از عقب میآیند و غذای آنها را در سفرۀ نسل حاضر پیشقدم نهاده است.
و سیرۀ رسول اعظم صلی الله علیه و آله در عمل به حقوق اولاد و بعد در وضع قانون احتکار و جلوگیری از کم فروشی و گرانفروشی، بهترین نمونه برای اجتماع و بهترین دستور و سرمشق برای دولت است.
و رسول خدا صلی الله علیه و آله در ملاطفت با دو سبط بزرگوار معیار حق ابوت و رعایت تغذیه گرسنگان ملت است و تساوی بین اولاد از بهترین عوامل تربیت و تکمیل تربیت عادلانه است.
و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدا دوست دارد تا شما به عدالت رفتار کنید با
اولاد خود، حتی در بوسیدن.
و باز میفرمود: عدالت بین اولاد را رعایت کنید حتی در نحله و عطیه؛ چنان که دوست دارید آنها هم بر ملاطفت بین شما، به عدالت رفتار کنند.
ولی این ملاطفت پیغمبر صلی الله علیه و آله از رختخواب پا شدن. اولاً: و لباس پوشیدن و از خانه بیرون رفتن. ثانیاً: و وارد شدن در خوابگاه حیوان شیرده، شبانه. ثالثاً: و دست بالا زدن به پستان حیوان. رابعاً: و دوشیدن شیر. خامساً: آن هم بعد از مسح پستان که حالت شیرآئی در حیوان پدید آید، آوردن آن برای کودک. سادساً: و در قدح ریختن. سابعاً: و مواظبت کردن که بنوشد و کس مزاحم او نشود. ثامناً: و تجدید مطلع کردن و تکرار همین هشت مرحله مجدداً برای طفل دیگر که مراحل به شانزده مرحله میرسد.
آن هم در شب تاریک، مکرر رفتن و آمدن که مشکل است، آنچه روز میشود رفت در شب یک پله مشکلتر است.
و از اینها مشکلتر قبول «منحۀ شیر» از دیگران و زیر بار رفتن بورس استفاده از پستان حیوان مردم، با تحمل مخارج و زحمات آن. آن هم در موردی که طفل بهانۀ شیر نگرفته، بلکه آب خواسته ولکن اهتمام به تغذیۀ کامل طفل و غذای کامل کودک این شیر را آورده، از دل ظلمات آب حیات بیرون آورده، اینها همه اهتمام آموزندهای است؛ غذای رایگان به کودکان و اهمیت آن را آشکار میدارد.
و آیا این تعالیم عالیه را چگونه باید تلقی کرد و یاران چگونه تلقی کردند؛ آدم ابوالبشر اگر خود نخورده بود و برای بنیۀ نوزادان نیازمند شیرۀ جان را از بهشت میآورد، کلمات خدایی را تلقی کرده بود.
تأثیر این تعلیمات را در این سه بانو که این وضع را بازگو کردهاند بخواهید و بجویید.
در فاطمه علیها السلام چگونه؟ و در ام سلمه چگونه؟
و در میمونه بنت الحارث هلالیه چگونه؟
نیکو است که صورتهای گوناگون این حادثه را نخست بنگریم.
شیخ الحفاظ ابن عساکر در تاریخ شام چند صورتی را از آن آورده است و ما استطراداً آنها را ذکر میکنیم تا همه صور با دقائق آن در نظر آید.
حافظ شام ابن عساکر به اسناد(1)
اخبرنا ابوعلی الحداد فی کتابه، ثم اخبرنی ابوالقاسم بن السمرقندی (انا) یوسف بن الحسن قالا: (انا) ابونعیم (نا) عبدالله بن جعفر (نا) یونس بن حبیب (نا) ابوداود (نا) عمرو بن ثابت عن ابیه عن ابی فاخته قال: قال علی علیه السلام:
زارنا رسول الله صلی الله علیه و آله فبات عندنا و الحسن و الحسین نائمان، فاستسقی الحسن فقام رسول الله صلی الله علیه و آله.
الی قربة لنا فجعل یعصرها فی القدح، ثم جاء یسقیه فتناول الحسین علیه السلام لیشرب فمنعه و بدأ بالحسن علیه السلام.
فقالت فاطمة علیها السلام: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! کانه احبهما الیک فقال: لا. و لکنه استسقی اول مرة.
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: انی و ایاک و هذین و احسبه قال: و هذا الراقد (یعنی: علیاً علیه السلام) یوم القیمة فی مکان واحد. «تاریخ مدینۀ دمشق: 162/14»
خود تا ابی فاخته مولی ام هانی بازگو کرده1) (1)
گوید: علی علیه السلام بازگو کرده، فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را زیارت کرد، افتخار زیارت داد و شب را نزد ما بیتوته کرد و حسن و حسین علیهما السلام در خواب غنوده بودند، پس حسن علیه السلام آب آشامیدن خواست. رسول خدا صلی الله علیه و آله قیام کرد به سوی مشکی که داشتیم رفت و همی آن را میفشرد در قدح (به نظر میآید که از دوغ و حلیب و لبن بوده که میفشرده).
سپس باز آمد تا آن را به وی بیاشاماند، پس حسین علیه السلام برای آن قدح دست آورد و دستش را به آن رساند، پیغمبر صلی الله علیه و آله او را منع کرد و ابتدا به حسن علیه السلام نمود، فاطمه علیها السلام گفت: یا رسول الله! گوئیا او محبوبترین این دو تن است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه، ولکن او اولین مره خواستار شده و آب خوردن خواست.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من و تو و این دو فرزند و این راقد که چشم به خواب فرو دارد، روز قیامت در مکان واحد هستیم.
حافظ شام به اسناد(1)
اخبرنا ابوعلی بن السبط (انا) ابو محمّد الجوهری (ح) و اخبرنا ابوالقاسم بن الحصین (انا) ابو علی ابن المذهب قالا: (انا) احمد بن جعفر (نا) عبدالله حدثنی ابی (نا) عفان (نا) معاذ بن معاذ (نا) قیس ابن الربیع عن ابی المقدام عن عبدالرحمن الازرق عن علی علیه السلام قال: دخل رسول الله صلی الله علیه و آله و انا نائم علی المنامة فاستسقی الحسن او الحسین قال: فقام النبی صلی الله علیه و آله الی شاة لنا بکی.
«مسند احمد بن حنبل: 101/1؛ تاریخ مدینۀ دمشق: 163/14»
تا عبدالرحمن ازرق از علی علیه السلام بازگو کرده که علی علیه السلام گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله داخل شد و من به خواب در منامه، یعنی خوابگاه غنوده بودم، پس حسن علیه السلام یا حسین علیه السلام آب خوردن خواست.گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله خود برخاست به سوی گوسفندی که داشتیم.(2)
و شاید تصحیف «شاة لنا بکر» باشد یعنی دست نخورده و کسی آن را ندوشیده، یعنی به نوبههای امروز کسی او را ندوشیده، یا از اصل دست نخورده، کس آن را ندوشیده (المنجد) بکر ایضا البقرة الفتیة، شاید آن «شاة» درشت هیکل را تشبیه کرده به ماده گاوی جوان.
فحلبها فدرت فجاء الاخر فنحاه النبی صلی الله علیه و آله فقالت فاطمة: یا رسول الله! کانه احبهما الیک؟ قال: لا. ولکنه استسقی قبله، ثم قال: انی و ایاک و هذین و هذا الراقد فی مکان واحد یوم القیمة، کذا قال: الازرق و قال غیره الاودی.
هنوز دست نخورده و کسی او را ندوشیده، پس آن را دوشید. پستان شیر فراوان ریخت. آن دیگر آمد، یعنی از فرزندان، پیغمبر صلی الله علیه و آله او را کنار زد.
پس فاطمه علیه السلام گفت: مگر اولی محبوبترین آنان نزد تو است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه، ولکن او جلوتر از وی آب خواست.
سپس فرمود: تحققیاً من و تو و این دو تن کودک و این خفته در مکان واحد خواهیم بود روز قیامت.
حافظ ابن عساکر از طریق دو واسطه با تحویل سند از عبدالرحمن اودی از امیرالمؤمنین علی علیه السلام بازگو کرده گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من داخل شد و من در منامه، خوابگاه در خواب بودم، پس حسن صلی الله علیه و آله و حسین صلی الله علیه و آله آب خوردن خواست.
گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از جا برخاست، به سوی حلوبهای که ما داشتیم حیوان شیرده پرشیر، پس پستان او را مسح کرد (یعنی تا به شیر آید).
و به دوشیدن آن شروع کرد، پس آن دگر یعنی از فرزندان از جا جست و پیغمبر صلی الله علیه و آله دست جلوی او آورد او را پس میزد.
پس فاطمه گفت: یا رسول الله! گوئیا او محبوبترین آن دو تا است نزد تو؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه، ولکن او جلوتر از این آب خوردن خواست.
سپس فرمود: به تحقیق که او یعنی خودش و تو و این دو فرزند و این راقد که چشمش به خواب است، روز قیامت در مکان واحد خواهند بود.(1)
اخبرناه ابوالقاسم بن السمرقندی (انا) عمر بن عبیدالله بن عمرو انبأ ابی عثمان (ح) اخبرنا ابو محمّد بن طاووسی (انا) ابو الغنائم بن ابی عثمان قالوا: (انا) عبدالله بن عبیدالله ابن یحیی (نا) المحاملی (نا) الحسن الزعفرانی (نا) عفان (نا) معاذ بن معاذ (نا) قیس بن الربیع عن ابی المقدام عن عبدالرحمن الاودی عن علی علیه السلام قال: دخل علی رسول صلی الله علیه و آله و انا نائم فی المنامة، فاستسقی الحسن علیه السلام او الحسین علیه السلام.
قال: فقام النبی صلی الله علیه و آله الی حلوبة لنا، فمسح ضرعها فجعل یحلبها فوثب الاخر، فجعل النبی صلی الله علیه و آله یکفه فقالت فاطمة: یا رسول الله! کانه احبهما الیک؟ قال: لا، ولکنه استسقی قبله، ثم قال: انه و ایاک و هذین و هذا الراقد یوم القیمة فی مکان واحد.
«تاریخ مدینۀ دمشق: 163/14»
توضیح: شرح این تساوی در همین جلد ان شاءالله خواهد آمد.
1) (1)
حافظ ابن عساکر به اسناد(1)
اخبرنا ابوبکر محمّد بن نصر بن ابوبکر اللفتوانی و ابوالفضل محمّد بن عبدالواحد محمّد بن المغازلی باصبهان و ابوصالح عبدالصمد بن عبدالرحمن ابن احمد الحنوی ببغداد قالوا (انا) رزق الله بن عبدالوهاب بن عبدالعزیز (انا) احمد بن محمّد بن احمد بن حماد الواعظ (نا) علی بن محمد بن عبید الحافظ (نا) محمد بن الحسین الحنینی (نا) ابراهیم بن محمد بن میمون (نا) علی بن عابس عن ابی الحجاف عن عبدالرحمن بن زیاد عن عبیدالله او عبدالله بن الحارث الحنینی (یشک).
قال ابن عبید و الصواب عبدالله بن الحرث عن ابی سعید الخدری، قال: دخل رسول الله صلی الله علیه و آله علی علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین علیهم السلام فاضطجع معهم فاستسقی الحسن، فقام الی لقوح فحلبها فاستسقی الحسین، فقال: یا بنی! استسقی اخوک قبلک نسقیه ثم نسقیک، قالت فاطمة علیها السلام، کانه احبهما الیک یا رسول الله؟
تا ابن المغازلی در اصفهان و ابوصالح در بغداد تا1) (1)
ابوسعید خدری، بازگو کرده که: رسول خدا صلی الله علیه و آله بر علی و فاطمه و الحسن و الحسین علیهم السلام داخل شد و آنجا در رختخواب خود وارد شد، یا سر بر بالین نهاد، پس حسن علیه السلام کودکانه آب آشامیدن را طلب کرد.
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله از جا برخاست به سراغ لقوح (شتری شیرده و بارور) پس آن را دوشید، آنگاه حسین علیه السلام آب آشامیدنی طلبید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای پسرک عزیزم! برادرت پیشتر از تو آب طلبید، اینک او را سیراب میکنیم سپس تو را سیراب میکنیم.
فاطمه گفت: گوئیا مگر او محبوبترین این دو است نزد تو، یا رسول الله؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه او محبوبترین آنان نزد من است، محققاً من و تو و آن دو تن و این مضطجع که به پهلو خوابیده، در مکان واحد خواهیم بود روز قیامت.
به هر صورت، از برکت تعالیم پیغمبر صلی الله علیه و آله، اهل مدینه آن سماجت و گذشت و مواسات و مساوات را به عالم یاد دادند و زنان در خانه و بیت نبوت از سعۀ نظر به آن مقام والا رسیدند که شبیه قدس ملائکه است.
صدیقۀ طاهره در وصیتنامۀ خود از صدقات و اوقاف خود سهمی برای همه ازواج طاهرات، پدرش پیغمبر صلی الله علیه و آله قرار داد، برای هر یک از آنان دوازده اوقیه و برای بانوان بنی هاشم هر کدام مثل آنان قرار داد.
و برای امامه دختر خواهرش از ابی العاص بن ربیع چیزی با آن که نان سفرۀ سفری فرزندانش را از او به زور گرفتند.(1)
ملکة اسلام، تألیف دیگر مؤلف: 234.
این مرا افسرده میدارد که روزنامهها به دست داده که هشتاد و پنج درصد فرزندان ایران با شیر گاوهای اروپا و آمریکا تغذیه میشوند و مادران از تغذیۀ
1) (1)
طفل عزیز خود با شیر خود که مناسبترین غذا برای بنیۀ طفل است سرباز میزنند.
آن هم برای حفظ زیبایی خود، با این که طبیعت بدل ما یتحلل تهیه میکند، هر امر طبیعی (چه در جذب شدنیها و چه در افرازات(1)
افرازات: جدا شدنی، فضولات بدن.
که باید از بدن بیرون ریخته شود) سبب تکمیل جمال انسان است.اما ام سلمه و میمونه چون نامشان در روایت تغذیۀ کودک آمده و گوئیا خود از نزدیک شاهد قضیه بودهاند که پیغمبر صلی الله علیه و آله به جای آب، برای کودکان خود حسن و حسین شیر حاضر کرد و به نفس نفیس، مباشرت در تهیۀ شیر از پستان حیوان دوشیدنی شیر بده را به عهده گرفت، آن هم در شب تاریک از این جهت گویی شرایط مادری کردن را در تغذیه کودکان، این دو بانو بیشتر متوجه بودهاند.
به عکس عایشه از نظر سن احساس «مادری» در وجود او بیدار نشد.
پس نیکو میآید که تاریخچه و ترجمۀ این دو گونه شخصیت را تا آخر نفس حیات بیاوریم.
1) (1)
در این موقع مجلة البعث الاسلامی هند لکنهو رسید، حدیثی در آن از رسول خدا صلی الله علیه و آله ضبط کردهاند که مرا به نشاط آورد، در آن حدیث میگوید:
فراهم کردن سرچشمۀ شیر و لبنیات برای مردم بیسر و سامان، از اهمیت زیاد آن قدر برخوردار است که آن در میان چهل گونه خصلتهای خیر، از همه اعلی و برتر است.
متن حدیث: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
چهل خصلت است و اعلای آنها «منیحة عنزه» است، هیچ کس نیست که یکی از آنها را در عمل بیاورد به امید و رجا ثواب آنها و با تصدیق به موعود آنها، مگر آن که خداوند وی را به داخل بهشت میکند.(1)
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «اربعون خصلة اعلاهن منیحة العنز، ما من عامل یعمل بخصلة
1) (1)
در این حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگو میکند که چهل خصلت است و اعلای آنها بخشیدن بز دوشیدنی است؛ که هیچ عملکنندهای نیست که عمل به خصلتی از آنها بکند به امید ثواب آن و تصدیق به موعود آن، مگر آن که خدا او را به آن، داخل بهشت میکند.
چون عنز چشمۀ زاینده رود شیر است، اما ضأن که میش باشد در بهاران زود از شیردادن میایستد و گاو ماده اگر چه از شیر نمیافتد، اما تهیۀ آذوقه آن مشکل است وگرنه گاوان شیر بده هستند که شبانهروز چهل لیتر شیر میدهند و آنها را با برق میدوشند و عنز در طبقات پایین مصغر آن گونه بقرهاند؛ زیرا امکانات ما محدود است، این اعجوبه تعبیر است که در بلاغت بینظیر خود این جمله را وسط جمله اول، بین کلام مبتدا و خبر آن آورد، گویی مبتدا را که گفت چهل خصلت است، فرصت را کم دید که بقیۀ قضیه را بگوید یا آن را به تعداد در شمار آرد؛ بلکه پیش از گفتن حکم و پیش از تعداد شمارش اعداد، فوری در درج کلام گنجانید که فرمود: این یک برابر همه آن چهل تا است و اعلای از همه آن چهل تا است، این شدت اهتمام است که کلام را ناتمام گذاشته و حکم را که تتمه بقیه کلام است نیاورده، همین که فرمود: چهل تا خصلت است فوری «پرانتز» آورد و در پرانتز فرمود:
اعلای آنها «منیحة العنز» است، عاریه بخشیدن بز دوشیدنی است که مبادا اهمیت «منیحۀ عنز» اگر در ضمن تعداد و شمارش آید، از قدرش کاسته شود یا در نظرها بیاهمیت آید، یا با اهمیتی کمتر از لایق جلوه کند، یا جلوهای فرا خور خود نداشته باشد.
لذا فوری گفت: منیحۀ عنز اعلای آنها است.
نکتۀ دیگر: آن که چهل تا را در این حدیث به شمارش نیاورد، گویی همه گفتگو فقط از این یک و برای این یکی بوده:
گر چه کلمۀ «اعلا» اگر بعد هم گفته میشد، مقدار اهمیت آن را معلوم میکرد. لفظ اعلا صیغۀ افعل تفضیل است.
در مردم شهرنشین که نه گل گندم دیدهاند و نه چق چق آسیا.
شیر را خالص از زحمت دوشیدن از دست فروشنده به دست میآورند و احساس حس محبت و احسان نمیکنند.
لذا اهمیت آن محسوس نیست، اما همچنان که از دوشیدن شیر آسودهاند از احساس ورود به سرچشمه زاینده رود شیر و لبنیات هم محرومند.
گرچه از تعب دوشیدن و علوفه دادن هم آسودهاند.
اما در زندگانی ایلیاتی و عشایری و روستایی، دادن پستان پرشیر و سرچشمه شیرخیز و آب انداز آن به کسان و خاندانهای محروم، لذت بینهایت دارد، دولت و ثروت لایزال دیده میشود.
این بورس برای اشخاص محروم مهاجرین در مدینه، توأم با ایجاد امواج از سرچشمۀ محبت بود.
قرآن میگوید: (تَبَوَّؤُا الدّارَ وَ الْإِیمانَ)1 یعنی خانههای دل و خانه گل را به یاران دادند.
در روستاییان همین که به یکدیگر میرسند، اول سؤال این است: تفقّد از طرف میکنند که آیا دوشیدنی دارید؟ و چند تا دارید، تا دهان و لب را به چه تازه کنند.
اگر به نظر آید که این موضوع، موضوع حقیر و کوچکی است، مگر بز شیرده اهمیتی دارد که در کتاب امام عظیم این قدر سخن از آن به میان آید؟
جواب آن که: کلمۀ مشهور ناپلئون را یاد آرید که میگفت:
مادری که گهواره کودکی را میجنباند، به آن ننگرید که در گهواره کودکی خرد است که میجنباند، بلکه به ملاحظه آتیه آن کودک گاهی کرۀ زمین را میجنباند.
از این کلمۀ مختصر فشرده پاسخ را خواهید دریافت. بدین قرار که:
بز شیرده بز است و حقیر است، اما در حدیث به وصف منیحه برای او حساب باز کرده.
رنگ بخشش به خود گرفته که آن از حیوان سرچشمه لایزالی پستان خود، خاندانی را کوچک، اما آرواره افرادی قابل رشد و رو به تکامل را شیر میدهد، یعنی مایۀ حیاتی میدهد و گاهی آن فرد مثل طفل پیغمبر صلی الله علیه و آله حسن علیه السلام و حسین علیه السلام است و همان طور که قطره قطره شیر میآید، از ذره ذره احساسات
طرفین افواجی از امواج محبت لدا(1)
لدا: همزادی، قرابت، همزیستی.
شعاع میشود.و شاید به نظر بیاید که این اهمیت موقتی بوده و برای پیغمبر صلی الله علیه و آله آواره و مهاجرین تازه وارد بوده و حکم دارای حکمتی است به حسب مکان معین و محدود یعنی شهر مدینه و به حسب زمان محدود معین ایام عسرت و سال عسرت که بنابراین حکم در قضیه حکم قضیه کلیه نیست که همه جا و در هر شرایطی باشد، بلکه قضیۀ جزئیه است.
پاسخ آن که باز قضیه کلیه است که هر جا چنین باشد که «بز» حیوان شیرده رنگ بورس محصلان بردارد. همین اهمیت را دارد.
به علاوه احسانی که به همراه شیردادن بین دهنده و گیرنده متبادل میشود کماهمیتتر از خود شیر نیست، آن احساسات بسیار پرارزشاند، آنها از این منابع لایزالیاند.
پس قضیه مثل «الکاتب متحرک الاصابع» حکم بر وصف عنوانی است که وصف «کاتب» باشد نه تنها شخص، اینجا هم حکم روی ذات حیوان نیامده که بگوییم حقیر است. بلکه روی وصف منیحه آمده که معنی واگذاری و احسان و در اختیار دادن سرچشمه زایندهرود است.
به علاوه از آن که اصل موضوع شیر و لبنیات را هم نباید حقیر شمرد.
شما اگر قطرۀ آب یا قطرۀ شیری که از پستان مادر به دهان کودک میریزد؛ آن را به حساب پولی درآورید که چیز پشیزی است، کسر حق آن نهادهاید مثل
1) (1)
فرزندان که به طنز به مادر میگفتند: چند من شیر میخریم و به تو عوض میدهیم.
اگر قطره شیر مادر به نظر شما حقیر آید، شما نظر به تپش قلب مادر و گرمی دامن او نگردیدهاید.
شما نظر سامی سماوی ندارید.
و بعلاوه از این دو جهت، باز هر آن پله فرودین کوچک باز پله ارتقا است.
پلههای ارتقا اگر چه پایین باشند، چون مقدمه ارتقا به پلههای بلندند و وسیله صعود به سطح پشت بام مرتفع بلند هستند، پرارزشاند.
اما فسوسا ودریغا که از بدآموزیهای نکبت خیز،
در وطن ما ایران به بهانۀ آن که بز حیوان پرآزاری است با «سمهای خود» ریشه علفها را از زمین درمیآورد، دولتهای نابالغ ما حکم دادند در سراسر کشور، بزها را از دایرۀ حیات بیرون راندند و نخواندند که شخم زدن زمین به وسیلۀ سم این حیوان پربرکت، بتههای علف را نیز بهتر پرورش میدهد.
ما پس از آن گرفتار کمبود لبنیات شدیم؛ تا دولت مجبور شد مواد لبنیات را از خارج وارد کند.
پنیر استرالیائی بلغاری و گوشت یخ زده برای مسلمانان آوردند تا کوس رسوائی ما زده و طاس از پشت بام افتاد، خواسته یا نخواسته با خشکاندن منابع طبیعی خداداد، چشمههای آبخیز معیشت را خشکانیدند، حتی قناتها و کاریزها را خشکاندند تا کشور را صنعتی کنند، با آن که از آهن و فولاد قطرهای آب درنمیآید و از کارگاه صنعت یک قطره مهر و عاطفه نمیجوشد.
تقسیم چنین شد:
این استر چموش لگد زن از آن من
آن گربه مصاحب بابا از آن تو(1)
وحشی بافقی کرمانی.
از دست دیگران چه شکایت کند کسی
سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه میرود
بگذار تا بیفتد و ببیند سزای خویش(2)
سؤال: آیا سند حدیث معتبر است؟
مجله، آن را از عبدالله بن عمروعاص آورده است.
پاسخ آن که: عبدالله بن عمروعاص، پدر را به جانب علی علیه السلام میکشاند و محمّد برادرش به طرف معاویه.
عبدالله بن عمروعاص از رسول خدا صلی الله علیه و آله. (از احادیثی که اجازه نوشتن آنها را گرفته بود) دارای صحیفهای است که آن را به نام صحیفه صادقه مینامند.
ابوهریره میگفت: هیچکس به قدر من از حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله برنگرفته، مگر عبدالله بن عمروعاص چون او مینوشت.
عبدالله بن عمروعاص در مسجد الحرام اشاره به امام حسین علیه السلام کرد و به
همنشین خود گفت: امروز آن که در آسمانها محبوب آسمانها است، این حسین بن علی علیه السلام است.
راوی واسطه شد که بین او و امام حسین علیه السلام تماسی برقرار گردد. امام علیه السلام فرمود: اگر تو به این معتقد هستی، پس چرا در صفین با ما جنگیدی؟
گفت: چه کنم، زورم به پدرم نرسید و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده بود از پدر اطاعت کنم.
باقی ماند: اهمیت دادن این دو تن از همسران پیغمبر صلی الله علیه و آله ازواج النبی صلی الله علیه و آله به ضبط کردن حدیث شیر دوشیدن پیغمبر صلی الله علیه و آله به نفس نفیس، در دل شب از بستر استراحت برای کودک که گواه بر بینش و بصیرت کامل آنان در امر رضاع و ارضاع کودک و تغذیۀ آن و بر اهتمام آنها به ضبط حدیث آن.
بنابراین باید رویۀ این دو بانوی خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله را رسیدگی کرد تا فهمید که بسی اهتمام داشتهاند به اخذ حدیث؛ از حجرۀ طاهره فاطمه علیها السلام و ضبط حدیث با قوۀ حافظۀ خویشتن و وضع شبانه کودکانشان؟ و باز اهتمامی داشتهاند به رساندن آن حدیث.
به روات متعدد مثل بانو ام الجعد در روایت اول و عبدالرحمن ابیالازرق در روایت دوم؛ و ابی فاخته در روایت سوم و عبدالرحمن اودی در روایت چهارم و ابوسعید خدری در روایت پنجمین.
(در ششمین سال)
و بین سال فتح مکه (در هشتمین سال) به حرم سرای پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و حسین علیه السلام در این وقت سه ساله و اندکی بیشتر بود، پس دوران رضاع و شیرخوردن و اسمگذاری و ولادت آنها را در مدینه درک نکرده است.
لکن شرایط مادری را به طور وافر و افزون دارد.
اواخر سال هفتم هجری پیغمبر صلی الله علیه و آله گرامی با این سیده میمونه بنت الحارث هلالی تزویج کرد، نام این بانو (برّه) نیکوکار بود و به واسطۀ میمنت فتح مکه و دخول سپاه مسلمین در مکه، بعد از هفت سال آن را به فال نیک گرفته.
پیغمبر صلی الله علیه و آله نام او را میمونه نهاد، یعنی از خوشقدمی او فال زدند.(1)
زوجات النبی صلی الله علیه و آله: 108.
1) (1)
ازدواج او در سال هفتم هجری شد در موقع ورود پیغمبر صلی الله علیه و آله به مکه. پیغمبر صلی الله علیه و آله در این سال با لشکر مدینه برای انجام عمرة القضاء وارد مکه شد، طبق تعهد سال قبل که قریش، رسول خدا صلی الله علیه و آله را با سپاههایمان مانع از دخول شهر مکه شدند و صلح حدیبیه واقع شد و قرار شد که آن سال، رسول خدا صلی الله علیه و آله حج نکرده برگردد به مدینه وسال بعد که هفتمین سال هجرت باشد با جمعیت به حج عمره بیایند و سه روز قریش، شهر مکه را برای آنان خلوت کنند و همین طور شد، در آخرین ایام اقامت این سه روز، این بانوی مجلله بنی هلال به خواستگاری عباس بن عبدالمطلب شوهر خواهرش ام الفضل و مداخلۀ جعفر طیار، شوهر خواهر دیگرش اسماء بنت عمیس به عقد رسول خدا صلی الله علیه و آله درآمد و به مدینه آمد و این آخرین ازدواج پیغمبر صلی الله علیه و آله است. وی زاهده عابده بود، عایشه دربارۀ او گفت:
هله، آگاه باشید که: این بانو از پرهیزکارترین ما نسبت به خدا و صله رحم جوترین ما دربارۀ ارحام بود.
کتاب زوجات النبی الطاهرات تألیف شیخ محمّد محمود الصّواف میگوید:
در غزوۀ تبوک(1)
شاید یرموک باشد؛ زیرا در تبوک جنگی در پیش نیامد.
این میمونه در صفوف مجاهدان بود، زخمیان را مداوا میکرد و بیماران را مرهم مینهاد و جهاد میکرد در راه خدا حق جهاد؛ و گفته شده که میمونه رضی الله عنها اولین بانوئی بود که برای درمان مجروحان و1) (1)
قیام به واجبات مجاهدان و سربازان دستهای از بانوان تشکیل داد که کارشان در عرصۀ کرامت و مجد، ملازمت این درمانگاه بود.
و در این میدان جهادش، تیری به او اصابت کرد، از تیرباران دشمن در آن موقع که آب برای مصدومان و آسیب دیدگان میبرد و نزدیک بود که او را بکشد اگر عنایت و لطف خدا نبود.
این بانوی با میمنت، خواهر لبابه کبری زوجۀ عباس رضی الله عنه عموی پیغمبر صلی الله علیه و آله و خانه عبدالله بن عباس رضی الله عنه است.
موسوعة آل النبی فصل سیزدهم میگوید:
میمونة بنت الحارث آخرین ازدواج پیغمبر صلی الله علیه و آله.
مسلمین بعد از مراجعت از حدیبیه به سال ششم که قریش آنها را مانع شدند از دخول در مکه عطف توجه به فتح خیبر کردند.
و در اثنای فتح خیبر آوارگان مهاجرین حبشه، تحت سرپرستی جعفر برگشتند، در مدینه خبر شدند که پیغمبر صلی الله علیه و آله در خیبر است، آنها هم به خیبر آمدند و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نمیدانم به فتح خیبر من بیشتر شاد هستم یا به ورود جعفر.
بلی، صلح حدیبیه هم راه را برای قبول اسلام باز کرده بود و خالد بن ولید با عمروعاص به مدینه آمده اسلام آورده بودند؛ و مسلمانان فکرشان همگی مصروف عهدنامه صلح حدیبیه بود که آخر سال ششم عقد قرار داد آن بسته شد که محمّد و اصحابش به سال بعد آن به مکه بیایند و سه روز شهر برای آنها خلوت باشد و از اسلحه غیر از سیوف و شمشیرها، آن هم در غلاف، با آنها
نباشد.
در آن میان مهاجرین که مکه را رها کرده و به مدینه هجرت کرده بودند و همه در اندیشه و خواب و خیالشان عودت مجدد به وطن سابق، ام القری معطوف بود، خود را تصور میکردند که به سرزمین وطن بازگشتهاند و به طواف بیت العتیق مشغولند. و چشم و دلها را از دیدگاه عهد کودکی و آرامگاه اجدادی پر کردهاند.
چون سالیان دراز ممتدی است، از آن روزی که از این شهر و دیار خود اخراج شدهاند حائل قوی بین آنان با خانه کعبه که خدا آن را مثابه و امن قرار داده و مردم از هر زاویه عمیق به سوی او میآیند واقع شده؛ همین که شتابان در سال گذشته (ششم هجرت) سعی کردند که به قصد عمره و عبادت، نه جنگ و ستیز به مکه آیند و تا چند مرحلهای مکه رسیدند، قریش مانع شدند و آنها را از مسجد الحرام بازداشتند، هر چند بالاخره قبول کردند که راه بدهند که مسلمین سال بعد، دیگر بار بیایند.
روزها به درازا میگذشت و شبها طولانی به نظر میآمد تا سال چرخید و منادی پیغمبر صلی الله علیه و آله ندا در داد که: مردم آماده حرکت به سوی مکه شوند.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله سوار ناقه «القصواء» شد و دو هزار نفر به تبع سوار شدند و با شوق و شوری روانه زیارت خانهای شدند که خدا در آن عبادت شده.
دلها در تپش بود، پر میزد به آن سرزمین که گهواره و موطن و تفریحگاه آنان بود.
و دورنمای قریۀ مبارکه (مولد و زادگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله و فرودگاه وحی) به دیده
آنها پدید میآمد که رؤیت آن بسی شورافزا و با غلغله بود.
و صدای حدی ساربانان به آسمان برآمده.
آنها را بشارت به روز موعود میداد و پیشاپیش همه، عبدالله بن رواحه بود که مهار ناقۀ «قصوی» را گرفته و حدی را برای ساربانان و شتربانان انشاد میکرد.
به این مضمون:(1)
خلوا بنی الکفار عن سبیلهخلوا افکل الخیر فی رسوله
یا رب انی مؤمن بقیلهاعرف حق الله فی قبوله
1 - راه بدهید: ای کافرکیشان! راه را برای او باز بگذارید.
2 - باز بگذارید که همه خیر در رسول او است.
3 - ای پروردگارا! من مؤمنم به گفتار او.
4 - در قبول آن حق خدا را میشناسم.
تا ایمن داخل مکه شدند که ایمن طواف کنند و ایمن سر بتراشند و موها کوتاه کنند و بیم از کس نداشته باشند.
و کفار مکه مشرکان شهر را خلوت کرده، جلای وطن کرده در سه روز به طوری که احدی از آنها در شهر نبود، مسلمین آیۀ وعدۀ حق را به صدق تلاوت میکردند.
(لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ
1) (1)
دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَرِیباً)1
سپس افواج دو هزار نفر مسلمین به یک صدا خروش برکشیدند:
«لبیک اللهم لبیک لاشریک لک لبیک.»
به طوری که صدا در کوههای مکه پیچید، از همه سوی شهر صدای خروش «لبیک اللهم لبیک» طنین میافکند و لرزه بر در و دیوار میافکند.
و زمین زیر پای مشرکان که خیمه بیرون شهر بلد الامین بلد الحرام زده بودند تا بعد از سه روز که محمّد و همراهانش بروند، آنها به جای خود در شهر برگردند؛ میلرزید از صدای لبیک همگانی یاران محمّد صلی الله علیه و آله، احساس میکردند که کوههای گنگ سر به فلک کشیده، گوئیا دارد از هیبت و جلال و هراس از هم میپاشد و به دنبال آن پیاپی صدای دعا از ساحت حرم بلند بود به صدای خروش
«لا اله الا الله وحده لا شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده.»(1)
یعنی جز خدای یگانه معبودی نیست، تنها او و تنها او است، وعدۀ خود را صدق درآورد و بندۀ خود را نصرت و پیروزی داد و ارتش و سپاه و جنود خود را عزت داد و احزاب را خود به تنهایی درهم شکست.
این غلغله و هیاهو، خدا میداند با دل مردم چه میکرد؟
1) (2) الکافی: 225/4، حدیث 3؛ بحارالأنوار: 135/21، باب 26، حدیث 26.
مردم مکه همه یقین کردند که پیروزی با محمّد است و روز پیروزی بزرگ برای مؤمنان فرا رسیده، این منظرۀ رستاخیزآسا در اهالی مکه کار سحر را کرد، دلها را برد، اما در سران سرکش قریش از مهابت و رعب و اما در طبقات تودۀ مردم:
از دلربایی خصوصی با عاطفه و ذرهپروری سال پیش که محمّد صلی الله علیه و آله وقتی از دخول شهر مکه ممنوع شد و با صلحنامۀ حدیبیه به مدینه برگشت و خیبر را فتح کرد، آب و ملک خیبر بر اهل مدینه تقسیم گردید و مقادیر شمشهای طلا که از خیبر به دست آمد؛ محمد صلی الله علیه و آله آنها را به مکه و فقرای مکه اختصاص داد و بار شتر کرده به سوی مکه فرستاد که به توسط سه تن از اشراف مکه بر مردم قحطی زده مکه تقسیم شود، مکه گرفتار خشکسالی شده بود.
ولی ابوسفیان از آن سه تن قبول کرد و پخش کرد.
صفوان بن امیه و سهیل بن عمرو، قبول نکردند.
آن بزرگواری دل مردم را برد، خاصه در میان آنان که کسان آنها در زمرۀ مسلمین درآمده و امروز فاتحانه وارد مکه شدهاند.
خالد بن ولید از آنان بود که برادرش ولید بن ولید جزء جوان مردان مسلمین بود.
از جمله بانویی از گرامیترین خاندانهای مکه، دل او به هوای محمّد صلی الله علیه و آله پر میزند.
این بانو نامش «بره» یعنی نیکوکار است، پیغمبر صلی الله علیه و آله به واسطۀ این فتح مقدماتی فال نیک زده، قدوم او را با میمنت شمرده، نامش را میمونه گذارد.
وی دختر حارث بن حزن هلالیه از قبیلۀ بنی هلال است.
یکی از آن چهار خواهران که در حق آنها رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چهار خواهران مؤمنات، یکی از آن چهار خواهر شقیقه او، از پدر و مادرش لبابة کبری ام الفضل بنت الحارث هلالیه همسر عباس بن عبدالمطلب، وی اولین بانوئی است که بعد از خدیجه ایمان آورد و آن بانویی است که برای تاریخ اسلام این افتخار را نگه داشته که ابولهب را که جسورانه داخل منزل عباس شد و مولای او «ابورافع» را که اسلام آورده بود به زمین زده وبر او افتاد، همی او را میزد که چرا اسلام آورده، ام الفضل ناتوانی نکرد برخاست، عمودی در آنجا بود برداشت و بر تارک سر ابولهب زد که سر او شکست و شکاف منکری برداشت.
سخت استخوان شکست و ام الفضل همی گفت: او را مستضعف گیر آورده بودی، اینک که سالار سر او را غائب دیدی؟
ابولهب برخاست ذلیلانه پا به فرار گذاشت و پس از این مضاربه هفت روز بیشتر زنده نماند که خدا سیاه زخم را بر او مسلط کرد که او را کشت.(1)
السیرة النبویة: 473/2-474؛ تاریخ اسلام: 67/2.
آن دو خواهر دیگر یکی این «بره» از جانب مادرش یکی اسماء بنت عمیس خثعمیه است و دیگری خواهرش سلمی خثعمیه زوجۀ حمزه سیدالشهداء، قتیل احد است.
اما اسماء بنت عمیس خثعمیه زوجه جعفر بن ابی طالب جعفر طیار، ذی الجناحین و مادر عبدالله جعفر داماد امیرالمؤمنین بر زینب کبری بانوی قهرمانه
1) (1)
کربلاست.
اسماء بعد از شهادت جعفر طیار در جنگ موته (دو سال بعد) به ازدواج ابو بکر درآمد و محمّد بن ابیابکر را خدا به او داد و بعد از ابوبکر افتخار همسری امام علی بن ابی طالب علیه السلام را یافت و برای او «یحیی» را آورد،.
و مادر همه، هند دختر عوف بن زهیر بن الحارث بود که در حق او گفتهاند: خوشبختترین بانو از جهت داماد اوست.(1)
السمط الثمین: 113؛ الاستیعاب: 1915/4.
دامادهای او رسول خدا صلی الله علیه و آله و حمزه سید الشهدا و جعفر طیار و امام علی بن ابی طالب و ابوبکر صدیق و عباس بن عبدالمطلب و ولید بن مغیره مخزومی، پدر خالد بن ولید بودند.
این هند غیر از این دامادهای متشخص، دامادهای دیگرش هم متشخص بودند مثل: ولید بن مغیره مخزومی است که زوجه او لبابه صغری هلالیه مادر خالد بن ولید سردار فاتح شام بود.
و دیگر از دامادهایش، ابی بن خلف جمحی بود که شوهر خواهرش عصماء دختر حارث هلالیه، مادر «ابان» بود.
و داماد دیگرش، زیاد بن عبدالله بن مالک هلالی شوهر عزة بنت الحارث هلالیه.(2)
که تماس دست پیغمبر صلی الله علیه و آله یا بوسه پیغمبر صلی الله علیه و آله گاهی موجب ظهور نوری در
چهرۀ طرف میگردیده ذکر کرده.
پسر خواهر میمونه زوجه رسول خدا صلی الله علیه و آله و زیاد بن عبدالله بن مالک از بنی هلال وقتی با نمایندگان «داد» از قبیله بنی هلال به مدینه آمدند، سال وفود نمایندگان، سال نهم هجری بوده و او بر خالهاش میمونه بنت الحارث وارد شد و با رسول خدا به مسجد آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد دست به سر و صورت او کشید و به همین سبب، نوری در سیمای او پدید آمد که برای همیشه بود (ظاهراً باید پسر زیاد باشد، به هر صورت این بانو «میمونه» در آن موقع در سن 26 سالگی بود و بیوۀ ابورهم بن عبدالعزی قرشی عامری بود.(1)
السیرة النبویة: 1061/4؛ الاستیعاب: 1916/4 (در نام شوهرش اختلاف است)؛ سمط الثمین: 115.
برّه به خواهر تنی خود «ام الفضل» رسانید که دلش چه میخواهد؟ یعنی همسری محمّد را میخواهد که سالار سرش باشد، خواهر هم این راز را با شوهر خود عباس بن عبدالمطلب در میان نهاد و اختیار او را در دست عباس وانهاد و عباس هم در حمل رسالت چنین که قبیلۀ بنی هلال را سرافراز کند و برای دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله هم پشتیبانی از آنها ساخته باشد کوتاهی نکرد و فوراً به پیشگاه پسر برادر مشرف شد و با او دربارۀ این بانو نیکوکار (برّه) گفتگو کرد و پیشنهاد داد که با او ازدواج کند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله اجابت کرد و صداق او را چهارصد درهم قرار داد و پسر عم خود جعفر طیار را که شوهر خواهرش اسماء بنت خثعمیه بود، برای خواستگاری و اجرای خطبه روانه کرد.
1) (1)
و در روایتی آمده که این «برّه بنت حارث» هلالیه، همان زنی است که قرآن از او یاد میکند که نفس خود را به پیغمبر صلی الله علیه و آله بخشید و آیۀ مبارکه دربارهاش نازل شد.(1)
احزاب (33):50؛(وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِیِّ)؛ الاستیعاب: 1916/4-1917.
این ازدواج هنوز به اقتران نرسیده، مدت مهلت سه روزه عهدنامه حدیبیه به سر رسید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله دوست میداشت که اگر اهل مکه (مکیان) مهلت بدهند تا این ازدواج و اقتران صورت بگیرد، ولیمه دهد؛ تا بتواند از این مهلت بر مدت اقامت بیفزاید؛ تا بلکه اسلام از سلوک حسنه پیغمبر صلی الله علیه و آله و مسلمین در نفوس کفاری که هنوز از عناد و ستیزه و حسد به زبان اقرار نیاوردهاند جا بگیرد و تمکین یابد.
ولکن عصر روز سوم دو تن نمایندگان مردم مکه، حویطب بن عبدالعزی و سهیل بن عمرو «اعلم» آمدند و خواستار شدند که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سپاه از شهر بیرون رود، چون مدت تمام شده و به سر آمده طبق نص عهدنامه.(2)
«السیرة الحلبیة: 780/2-781؛ السیرة النبویة، ابن کثیر: 433/3»
پیغمبر صلی الله علیه و آله از در مسالمت به آنها پیشنهاد داد که باکی بر شما نیست که اگر وابگذارید که من عروسی را در شهر شما و بین شما بگذرانم و برای شما ولیمه اطعام کنم، لکن آن دو نفر نماینده نپذیرفتند، چون درک
کردند که با انعقاد مجلس ولیمه از جانب محمّد، دیگر بیدرنگ ابواب شهر به روی محمّد و اسلام بازخواهد شد یا اگر چند روز دیگر اقامت مسلمین طول بکشد، علیهذا جواب نامساعدی گستاخانه گفتند ما را حاجتی و نیازی به طعام و ولیمه تو نیست، بیرون رو از شهر ما.
پیغمبر صلی الله علیه و آله به حسب وفای به عهد تسلیم شد و اعلان رحیل در مسلمین داده شد که پیش از غروب باید مسلمین از شهر خارج شده باشند و ابورافع مولای خود و امین خود را به جا گذاشتند که عروس را از عقب سر بیاورد.(1)
البدایة و النهایة، ابن کثیر: 261/4؛ تاریخ الاسلام: 460/2-461؛ السمط الثمین: 114.
عروس (برّه) به مصاحبت و ملازمت مولی رسول خدا صلی الله علیه و آله در «سرف» نزدیک «تنعیم» از عقب سر رسیدند، در آن بقعه مبارکه اقتران حاصل شد.
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله با این بانو منصرف شده به مدینه برگشتند و این بانو را به مناسبت میمنت و خوش قدمی که ازدواج با او در این وقت درخشان اتفاق افتاد که بعد از هفت سال به امّ القری برای اولین دفعه با همۀ اصحاب وارد شدند و ایمن و آسوده اعمال عمرة القضاء را به جا آوردند و افق جنوب از طرف مکه به روی مسلمین باز شد، چنان که به واسطۀ فتح خیبر افق شمال هم باز شد.
این بانو داخل خانۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله شد، با زندگی مسالمت آمیز بلکه کارآمد، زیادهطلبی نداشت، قناعت داشت، به جای افزون طلبی اکتفاکرد
1) (1)
از دنیا به نعمت اسلام که خدا آن را به شرف افتخار ازدواج با پیغمبر صلی الله علیه و آله به او ارزانی فرمود؛ این آخرین ازدواج پیغمبر صلی الله علیه و آله است، وی به قراری که عایشه اعتراف کرد نسبت به مقام ربوبی، پرهیزکارترین آن بانوان و نسبت به ارحام صلهرحمجوترین آنها بود و در عین حال کارآمد بود.
کتاب زوجات النبی الطاهرات تألیف شیخ محمّد محمود الصواف گوید: در غزوۀ تبوک که به سال نهم واقع شد، خارج از مرز عربستان در تبوک که سیصد کیلومتر دورتر از مدینه است و داخل مرز شامات است، این بانو در صفوف مجاهدان بود، زخمیان را مرهم مینهاد و بیماران را مداوا مینمود و در راه خدا جهاد میکرد حق جهاد.
و گفته شده که: میمونه اولین بانویی بود که دستهای از بانوان تشکیل داد برای دوا و درمان مجروحان و زخمیان و قیام به واجبات مجاهدان و سربازان اسلام؛ و این دسته بانوان کارشان ملازمت این درمانگاه بود.
سفرهایی که بانوان به همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله میآمدند به حکم قرعه بود، جز سال حجة الوداع که سال دهم بود و همۀ زنان زوجات طاهرات همراه بودند و زهرا علیها السلام هم بود، اما سال هشتم فتح مکه ام سلمه بوده و زهرا علیها السلام هم بوده.
چنان که در سال ششم حدیبیه امّ سلمه همراه بود و این بانو هنوز جزء ازواج طاهرات نیامده و در سلک آنان وارد نگردیده بود و در مکه بود.
اما در غزوۀ تبوک که به سمت شمال مدینه رفتند، این بانو همراه بوده (خدا دانا است).
در این میدان جهادش تیری به او اصابت کرد از تیرهای دشمن، در آن موقع که آب برای مصدومان و آسیبدیدگان میبرد و نزدیک بود که او را بکشد، اگر عنایت و لطف خدا نبود؛ این قضیه را شیخ محمّد محمود الصّواف در کتاب زوجات النبی الطاهرات ذکر کرده و خدا دانا است.
موسوعة آل النبی میگوید: این بانو در خانۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله زندگانی مسالمت آمیز داشت و اکتفا میکرد به شرف ازدواج همسری با پیغمبر صلی الله علیه و آله و نعمت اسلام و بیشک از گزند رشک بر عایشه و سپس بر ماریه قبطیه مادر ابراهیم آسوده نبود، هر دو او را گزند میداد.
چون اولی حظّ بیشتری از محبت پیغمبر صلی الله علیه و آله را به خود اختصاص داده و دومی صاحب فرزندی شده و شرف مادری برای ابراهیم پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله را یافته بود.
باز شک نباید کرد در این که: وی هم مقاومت با عاطفۀ دستۀ زنها را نکرد که غیرت و رشک زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله آنان را به چموشی و سرکشی واداشت. و او هم در آن میان از زنان و داخل در آن کشمکش و خشم و هجران بود.
لکن مورخان اسلام و نویسندگان سیره، برای او هیچگونه دیگر غیر از این ننوشتهاند که خصومتی را احداث کرده باشد یا مشاجرهای را در خانه پیغمبر صلی الله علیه و آله برافروخته باشد. آری، فقط این را ذکر کردهاند که: در بیماری اخیر رسول خدا صلی الله علیه و آله در مرض موت وقتی درد به پیغمبر زورآور شد و شدت کرد، در خانۀ او رضی الله عنها بود و او رضایت داد که رسول خدا صلی الله علیه و آله در بیماری، چون خود دوست دارد در حجرۀ عایشه باشد، همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله به جوار رحمت
حق رفت، همواره میمونه تا زنده بود یاد از آن روز میکرد که چه مبارک روزی با میمنت بود که با رسول خدا صلی الله علیه و آله با هم بودیم.
و از عجایب اتفاقات زندگانی این بود که همواره دلش هوای سرزمین «سرف» را میکرد که اتفاق صحبت رسول خدا صلی الله علیه و آله در آنجا دست داده بود؛ تا در وصیت خود قید کرده بود که در محل قبّه و خیمهاش در آن سرزمین، دفن شود. اتفاقاً وفات او بعد از منتصف قرن اول هجری در سفر مکه در همان سرزمین واقع شد و همانجا او را در آرامگاهی که دوست میداشت خواباندند.
عایشه هووی او به یزید بن اصم گفت: میمونه وی پرهیزکارترین شخص ما و صلهرحمجوترین شخص بین ما هووها بود.
یزید بن اصم بازگو کرده که: به استقبال عایشه که از مکه بازگشته بود من با پسر طلحه از خواهرش (خواهر عایشه) رفته بودیم و به باغی از باغستانهای مدینه دستاندازی کرده بودیم، پس عایشه رو به پسر خواهر خود کرد او را همی ملامت کرد، سپس رو به من کرد و مرا موعظههای بلیغ نمود سپس گفت: آیا نمیدانی خدا تو را تا کجا آورده که تو را در خانهای از خانههای پیمبرش وارد کرده... میمونه والله از دنیا رفته، افسار تو را به گردنت افکنده، تو را یله و رها کرده. هان! بدان که آن بانو به خدا قسم از پرهیزکارترین ما از خدا بود، در عین آن که به خویشاوندان صلهرحمجوتر از همه بود.
سلام بر امّ المؤمنین میمونه، درود بر زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله باد.
سیرۀ احمد زینی دحلان: 87/2 از طبرانی از حدیث میمونه ام المؤمنین رضی الله عنها روایت کرده(1)
روی الطبرانی «معجم الکبیر: 434/23» من حدیث میمونه ام المؤمنین رضی الله عنها قالت: بات عندی رسول الله صلی الله علیه و آله لیلة فقام لیتوضاء للصلوة فسمعته یقول فی متوضاه باللیل، لبیک! لبیک! لبیک! ثلاثاً - نصرت نصرت نصرت ثلاثا، فلما خرج قلت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! سمعتک تقول فی متوضئک: لبیک لبیک لبیک ثلاثا نصرت نصرت نصرت ثلاثا، کانک تکلم انسانا فهل کان معک احد؟
فقال: هذا راجز بنی کعب یستصرخنی و یزعم انّ قریشا اعانت علیهم بنی بکر؛ قال زینی دحلان صاحب السیرة: (و هذا علم من اعلام النبوة باهر، فاما انه اعلم بذلک بالوحی و علم ما تصوره الراجز فی نفسه او انّ الراجز کان یرتجز و اسمع الله نبیه کلامه - و لما انقضی
که ام المؤمنین میمونه گفت:1) (1)
شبی رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من بیتوته کرد، شب را به نیمه آورد، همین که برای نماز شب برخاست، من شنیدم که در متوضاء (یعنی) (وضوخانه) همی گفت: لبیک، لبیک، لبیک (سه مرتبه) (به نصرت تو اقدام شد، به نصرت تو اقدام شد، به نصرت تو اقدام شد (سه مرتبه، همین که بیرون آمد، من گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! می شنیدم که در وضوخانه سه مرتبه میگفتی: (لبیک، لبیک، لبیک، به نصرت تو اقدام شد، به نصرت تو اقدام شد، به نصرت تو اقدام شد؟)
گویی که با انسانی سخن میگفتی؟ آیا کسی با تو بود؟
(اینان که جواب لبیک به آنها گفتی کیانند و به نصرت آنها چگونه اقدام نمودید و مینمایید؟
فرمود: صدای استغاثه رجزخوان بنی کعب خزاعه از مکه به گوش من میآید که در مکه از قریش هجوم دیدهاند و چنین میگویند که: قریش مکه در جنگ آنها با بنی بکر همدستی کردهاند و به آنها شبیخون زدهاند و از آنها کشتهاند، با این که قریش با هم و همپیمانان ما «خزاعه» عهد صلح بسته بودهاند، ده ساله که شمشیر موقوف، اینک دوسال بیشتر نگذشته، عهد ما را شکستهاند؛ من قول نصرت به خزاعه همپیمانان میدهم و آن را عمل انجام شده باید دانست.
سیره میگوید: این معجزهای است از نشانههای خیرهکننده نبوت که یا با وحی اطلاع قبلی آن رسیده و به پیغمبر صلی الله علیه و آله اعلام شده است که آن چه «راجز» در رجز خود تصور و اندیشه نموده که بعد به مدینه بیاید و بگوید، الان پیغمبر صلی الله علیه و آله را وحی پیشاپیش آگاه کرده، یا آن که رجزخوان الان در مکه و حوالی مکه این رجزها را میخوانده، تظاهر میکردهاند و شعار میدادهاند و خدا کلام او را به گوش پیغمبر صلی الله علیه و آله شنوانده.
تا همین که پیکار بنی بکر که همپیمانان قریشاند با خزاعه که همپیمانان بنی هاشماند، درگیر شد.
عمرو بن سالم خزاعی یکی از بنی کعب که بطنی از خزاعه هستند با چهل سوار شترسوار از مکه به مدینه آمدند، هشتاد فرسخ ده روز راه است، بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدند، پیغمبر صلی الله علیه و آله را خبر دادند که: چه مصیبتی بر سرشان آمده، از پیغمبر صلی الله علیه و آله استنصار میکردند، نصرت میطلبیدند.
و پیش از قدوم آنان به سه روز پیغمبر صلی الله علیه و آله عایشه را دستور فرمود که توشۀ سفر و مایحتاج سفر را در این مسافت طولانی برای بین مکه و مدینه تهیه شده ببینید، محض اعتماد بر همان اطلاعات غیبی که خدا او را بر عهدشکنی قریش مطلع فرموده.
پیغمبر صلی الله علیه و آله عایشه را امر فرموده بود که: کسی را آگاه نکند تا ابوبکر بر عایشه وارد شد، پیش از آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله او را آگاه فرموده باشد و با او مشاوره نموده باشد.
ابوبکر از عایشه پرسید که این تجهیزات چیست؟
عایشه گفت: نمیدانم.
ابوبکر گفت: اینک که زمان غزوه با بنیالاصفر یعنی روم نیست، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله کجا را اراده دارد؟
عایشه باز گفت: نمیدانم!
میمونه ام المؤمنین میگوید: پس از سه روز برجای خود اقامت کردیم، بعد از آن گفتار پیغمبر صلی الله علیه و آله که فرمود:
اینک رجز خواننده بنیکعب است.
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله نماز صبح را روز سوم بر مردم گزارده بود که من صدای رجزخوان را شنیدم که پیغمبر صلی الله علیه و آله را با شعر خود صدا میزد و استغاثه میبرد.
معلوم شد عمرو بن سالم، خود با همراهان رهسپار رو به ما دارند و بر پیغمبر صلی الله علیه و آله وارد شدهاند، به حالی که پیغمبر صلی الله علیه و آله در مسجد جلوس فرموده بود، شعر خود را انشاد کرده میسرود.(1)
این شهرها در تحریک فتح مکه با اشعار ابوتمام در فتح عموریه قیاس شود.
السیف اصدق انباء من الکتب فی حدّه الحدّ بین الجدّ و اللّعب
یمیض الصفایح لاسود الصحانف فی متونهن جلاء الشک و الرّیب
«مجمع الزوائد: 162/6؛ وفیات الاعیان: 23/2»
1 - پروردگارا من در شعر خود محمّد را صدا میزنم، آن همپیمانان با پدران ما و پدربزرگ خویش که پشتوانه ذخیره انبوه و پشتیبان پرمایه و پایه ما بوده، صدا میزنیم.
2 - که قریش خلف کردند موعد تو را و میثاق مؤکد تو را نقض کردند.
1) (1)
3 - و پنداشتند که تو احدی را صدا نمیزنی و در کداء(1)
کداء: محله، ده، خانه.
و گردنه، برای من کمین گذاشتند که خبر به تو نرسد.4 - پس نصرت کن ما را، خدا تو را هدایت نماید.
نصرتی با پشتیبانی و دعوت کن از افواج عبادالله؛ تا بیایند به مدد ما.
5 - که در میان آنها رسول الله هم باشد، خود را از هر کار دیگر تجرید کرده تا به این کار بپردازد.
او که اگر ستمی ببیند چهره را عبوس میکند.
6 - دشمن ما را در سرزمین و تیر به شبیخون زدند و ما را کشتار کردند، در حالی که همه به تهجد بودیم، قرآن تلاوت میکردیم، در رکوع و سجود بودیم.
شعر او که تمام شد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به نصرت تو اقدام شد.
و در روایتی گوید: پس پیغمبر صلی الله علیه و آله از جا برخاست عبا و ردا را به زمین میکشانید و همی گفت: یاری نبینم من اگر شما را نصرت ندهم به آن چه نفس خود را نصرت میدهم.
و در روایتی دارد که فرمود: «به حق آن کس که جان من به دست او است، از آنان دفاع میکنم به آنچه از نفس خویشتن و اهل بیت خویشتن دفاع میکنم.»(2)
و در روایتی دارد که: «چشمهای پیغمبر صلی الله علیه و آله اشک افتاد و سرشک فرو
ریخت، وقتی شعر عمرو بن سالم را شنید و گفت: خزاعه از من است و من از خزاعهام.»(1)
سبل الهدی و الرشاد: 203/5.
پیغمبر صلی الله علیه و آله که غوث عالم است، روحیۀ اغاثۀ ملهوف و فریادرسی دادخواه در او چنان است که با بعد مکانی هشتاد فرسخ فاصله و بعد زمانی ده روزه (پیشاپیش) (صدای لبیک لبیک لبیک). (به نصرت اقدام شد، به نصرت اقدام شد، به نصرت اقدام شد) از پیغمبر صلی الله علیه و آله به نیمه شب به آسمان برمیخاست (لطف تو ناگفته ما میشنود)
پس از کانال دیگری میشنیده که جواب میداده، علی الظاهر هنوز صدای استغاثۀ آنها به مدینه نرسیده و خودشان به حدود مدینه نرسیده، از آن کانال غیبی گفتگو و گفت و شنود پدید میآمده.
نکتۀ دیگر آن که: ندای «منا شده» از شخص عمرو بن سالم خزاعی به پیغمبر صلی الله علیه و آله غایب میرسید و مورد تصویب واقع میشد و پیغمبر صلی الله علیه و آله بر آنها مؤاخذه نفرموده که استغاثه از غایب، شرک است و کفر است، وهابیها از این مناشده آشکارا غفلت ننمودهاند و حکم به تکفیر این دعا میکنند:
( یا محمّد و یا علی انصرنا فانکما ناصرانا
ویا محمّد و یا علی اکفیانا فانکما کافیانا)(2)نکتۀ سوم آن که: «این اغاثۀ ملهوف روحیۀ ثابت پیغمبر است که به اذن
الله ملکۀ ثابته راسخه در قیامت هم ثابت است، بلکه در حیات برزخی هم ثابت است و منعی برای گوینده و شنونده و خواننده نیست، اما در قیامت و حتی از دم مردن میگفت: امتی امتی.
میفرمود: در قیامت عدّهای از صحابۀ مرا به سوی آتش جهنم میکشند، من میگویم: خدایا اصحاب منند خطاب میرسد:
آری، اما تو نمیدانی، پس از تو اینان چهها کردهاند؟»(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام: 93/1؛ صحیح مسلم: 68/7؛ مسند احمد بن حنبل: 281/3.
و اما برزخ و حیات برزخی روایت کرده.(2)
قال و قال رسول الله صلی الله علیه و آله: حیاتی خیر لکم تحدثون و یحدث لکم و مماتی خیر لکم، تعرض علّی اعمالکم، فان رأیت حسناً جمیلاً حمدت الله علی ذلک و ان رأیت غیر ذلک، استغفرت الله لکم.
و 1352 - و قد قال صلی الله علیه و آله علمی بعد وفاتی کعلمی فی حیاتی - رواه الحافظ المنذری.
«رفع المنارة: 127، السیرة النبویة: 547/4؛ منهج الرشاد: 564»
«بزار به سند صحیح از عبدالله بن مسعود رضی الله عنه از پیغمبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «خدا را ملائکهای هست که سیاحاند، به من امور امت را یا هر خبر را ابلاغ میکنند.»
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگو کرده گوید:
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «حیات من خیر است، برای شما حدیث میکنید و
برای شما حدیث میشود؛ و وفات من هم خیر است برای شما، اعمال شما بر من عرضه میشود. پس هر چه را خیر بنگرم خدا را بر آن حمد میکنم و هر چه را شر دیدم آمرزش برای شما میطلبم.»(1)
بحارالأنوار: 551/22، باب 3، حدیث 7.
آن روحیۀ اغاثه که سه روز پیش از آمدن رجزخوان خزاعه در دل شب لبیک لبیک لبیک (سه مرتبه) (نصرت نصرت نصرت) میگوید: با مرگ در حیات برزخی تغییر نمیکند، ملکات نفسانی با مرگ تبدیل نمیشود، مرگ انتقال از نشأهای به نشأهای است، لا تبدیل لکلمة الله.
کل قیام و نهضت اسلام سرمایهاش همین روحیه پیغمبرش صلی الله علیه و آله بود که روحیۀ اغاثۀ ملهوف است.
از قضیۀ بنی خزاعه بنگرید و از حدیث
«من سمع رجلا ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم.»(2)(الحدیث)
هر کس بشنود که فریادخواهی داد میزند ای مسلمین! به فریاد برسید، پس آن را اجابت نکند، او مسلمان نیست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در مکه شخصی را دید که فریادرسی میکند، معلوم شد حکم بن هشام کالایی از او برده و قیمت و بهای آن را نپرداخته، پیغمبر صلی الله علیه و آله او را برداشت به درب خانه ابوجهل رفت و در زد و او آمد، نهیب به او زد که قیمت متاع این شخص را بپرداز ای اباجهل!
گفت: بدیده، از اینجا نام او ابوجهل شد وگرنه ابوالحکم بود.(1)
السیرة الحلبیة: 507/1.
شاهد دیگر آن که: پیغمبر صلی الله علیه و آله درحلف الفضول داخل شد میفرمود: الان هم اگر مرا به این دعوت بخوانند، من در آن داخل میشوم، در خانه عبدالله بن جدعان بود.
حلف الفضول ان لایقر ببطن مکة ظالم (الجار و المعبر فیها آمن)(2)
نکتۀ دیگر آن که: شاید میمونه بنت الحارث هلالیه آن روحیه مداوای زخمیان و آب دادن به تشنگان را از پیغمبر صلی الله علیه و آله در مثل این قضیه که از ندای شبانه پیغمبر صلی الله علیه و آله دیده بود، اقتباس کرده بود. مصاحبت با رهبران یک دم آن هم، کیمیائی است در تبدیل عنصر آدمی.
آن چه دیده بود، اقتباس کرده بود.
نکتۀ دیگر: آنچه از روحیه امیرالمؤمنین علیه السلام در قضیۀ انبار و غارت سفیان بن عوف غامدی بر آن ظاهر شد، دلیل است که استنصار از روحیۀ علی هم به اذن الله صحیح است؛(3)چون علی علیه السلام خود قبسی از نور رسول الله صلی الله علیه و آله است و روحیۀ او هم اقتباس از روحیۀ اوست، علی نسخۀ طبق الاصل محمّد است.
البته همه باید به اذن الله باشد.
و غیاب و حضور در آن فرقی نمیکند.
کتاب امالی صدوق بازگو کرده که: «عمر بن الخطاب به شخصی که عیبجویی از علی علیه السلام کرد برآشفت و گفت: صاحب این قبر محمّد بن عبدالله بن عبدالمطلب است و علی پسر ابی طالب پسر عبدالمطلب است، انتقاص و عیبجویی تو از علی، این شخص را در قبر آزار میدهد.»(1)
الأمالی، شیخ صدوق: 472.
به فتوای عمر اگر از علی علیه السلام انتقاص بشود، پیغمبر صلی الله علیه و آله در قبر آزرده میشود، پس خبر میشود که آزرده میشود.
پس گفته شیخ محمّد بن عبدالوهاب محل نظر است که میگوید: پیمبران بعد از وفات از امت خود خبر ندارند و اگر از جنایات مردم مطلع شوند، همواره ناراحت خواهند بود و حال آن که آخرت دار استراحت است.
باری، از این کوه نور که در دل شب در افتتاح نماز و طهور، لبیک به ستمدیدگان میگوید، استغاثه به معتصم خلیفه در فتح عموریه و آن حماسهای که 12 هزار سپاه مسلمین را از سامره با اسب ابلق تا عموریه با لبیک پیش برد اقتباس شده؛ این حماسهها قبسی از این کوه نور است و جرقهای است از این کوه آتشفشان نور که با ده هزار سرباز در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله به فتح مکه شتافت.
لبیک پیغمبر صلی الله علیه و آله در دل شب بین وضو و نماز سه مرتبه با سه مرتبه قول نصرت، این بانوی ام المؤمنین را میمونه بنت الحارث هلالیه را
1) (1)
آرامش داد که فریادرس به داد فرزندان ایمان و زادگان مؤمنان میرسد و این خیلی سریعتر از لبیک معتصم خلیفه در پاسخ ندای آن بانوی هاشمیه بود که در زندان عموریه فریاد زد: وا معتصماه!(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 480/6.
لبیک پیغمبر صلی الله علیه و آله در دنبالۀ خود حرکت قشون را در ماه رمضان برای فتح مکه آورد، ماه رمضان و روزه آن فدای فریادرسی ستمدیدگان مسلمین شد و لبیک حاجیان هنوز موقع آن نرسیده این لبیک کار خود را کرد. لبیک حج مقدمه پرورش روح است. امام علیه السلام طواف خود را قطع کرد. برای اجابت حاجت مؤمن و فرمود: ثواب قضای حاجت مؤمن عشر و عشر و عشر تا ده مرتبه، بیش از طواف است.این نجدة و فریادرسی در روح میمونه ام المؤمنین طوفانی ایجاد کرد که حدیث آب دادن به سربازان تشنه و زخمیهای جنگ از آن سرچشمه جوشید. حتی ضبط حدیث شیر دوشیدن پیغمبر صلی الله علیه و آله به نفس نفیس، برای کودک که نیمه شب آب خواسته بود، از آن جوشید؛ زیرا تاریخ فتح مکه در رمضان سال هشتم هجری جلوتر از جنگ تبوک بود، شاید جلوتر از واقعۀ شیر دوشیدن شبانه برای کودکان تشنه هم بوده، ضبط حدیث و دقت در آن همگی حاصل و محصول این لبیکهای روحپرور پیغمبر صلی الله علیه و آله است.
بلکه نهضت امام حسین علیه السلام هم در واقعۀ کربلا متعاقب استغاثه و فریادخواهی شیعیان عراق بود و امام در خطبۀ دفاعیۀ خود اشعار فرمود:
1) (1)
«احین استصرختمونا والهین فاصرخناکم موجفین سللتم علینا سیفا لنا فی ایمانکم.»(1)
العوالم: 252.
امام علیه السلام در التیماتوم خود به مادرانی که او را در دامنهای طیب و طاهر خود بزرگ کرده و پرورش داده، میبالید.
از آن جمله مادران همین میمونه بنت الحارث ام المؤمنین است که روحیۀ اغاثه و فریادرسی در سرشت خود داخل کرد و از سرشت خود حسین علیه السلام را پرورید.
سلام بر امّ المؤمنین میمونه
اما امّ سلمه و میمونه چون نامشان در روایت تغذیه کودک آمده و گوئیا خود از نزدیک مشاهد قضیه بودهاند که: پیغمبر صلی الله علیه و آله به جای آب برای کودکان خود حسن و حسین علیهما السلام شیر حاضر کرد و به نفس نفیس مباشرت تهیۀ شیر را از پستان حیوان دوشیدنی شیر بده، آن هم در شب تاریک به عهده گرفت.
از این جهت گویی شرایط مادری کردن را در تغذیۀ کودکان این دو بانو بیشتر متوجه بودهاند، نیکو مینماید که تاریخچه ترجمۀ این دو گونه شخصیت را تا آخر نفس حیات، ما بیاوریم، چون پیغمبر صلی الله علیه و آله مسیر حیات ام سلمه را فرمود که: به سوی خیر است و بنابراین «مسیر خیر»(2)را برای بانوان از روی یک نسخه وجود بانوئی که جامع سلوک او به سوی خیر تضمین شده است روشن میدارد، از
تغذیۀ کودک نمونۀ «مثل اعلی» شروع شده و همقدمی او با اعظم رجال در تمام مسیر حیات دیده شود که چگونه برای اشخاص اعلی و امثال علیا، مادرانه خدمت میکند.
«انک علی خیر و خیر»
(رسول خدا صلی الله علیه و آله)
موقعیت ام سلمه در بین ازواج طاهرین و در بین مسلمین متمیز و ممتاز بود، ام سلمه بر عمر ابن خطاب که به نمایندگی آمده و پیشنهاد داد که بانوان، مراجعات خود را دیگر به پیغمبر صلی الله علیه و آله نگویند و به نمایندگان مؤمنین (یعنی ابوبکر و عمر) بگویند و هر چه میخواهند از آنان بخواهند که پیغمبر صلی الله علیه و آله آزار نبیند.
ام سلمه نهیب به او زد و گفت: «این پیشنهاد قبول نیست، شگفتا از تو و عجبا از تو، ای پسر خطاب.
تو مداخله در هر کاری کردهای؛ تا کنون که در صدد برآمدهای تا مداخله بین پیغمبر صلی الله علیه و آله و همسران او هم بکنی.»(1)
عجبا لک یابن الخطاب! قد دخلت فی کل شیء حتی تبتغی ان تدخل بین رسول
1) (1)
این کلمه نشان میدهد که: به مقام و مکانت خود نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله اطمینان دارد و میبالد.
احادیث هم نشان میدهد که پیغمبر صلی الله علیه و آله وی را از اهل بیت میشمرده.
این حدیث گذشت که: روزی پیغمبر صلی الله علیه و آله در منزل ام سلمه رضی الله عنها بود و دختر ام سلمه زینب هم آنجا بود، ناگهان زهرا با دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آمدند، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله آن دو فرزند را به خود چسبانید و گفت: رحمت خدا و برکات او بر شما باد اهل بیت: که خداوند حمید و مجید است، پس ام سلمه گریست، رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاهی مشفقانه به او افکند و از او با اشفاق پرسید، تو را چه میگریاند؟
جواب داد که: یا رسول الله! تو آنان را مخصوص ساختی و مرا و دخترک مرا ندیده گرفتی.(1)
رحمةالله و برکاته علیکم اهل البیت انه حمید مجید، فبکت ام سلمة فنظر الیها رسول الله صلی الله علیه و آله و سألها فی حنوّ ما یبکیک؟
اجابت یا رسول الله خصصتهم و ترکتنی و ابنتی قال صلی الله علیه و آله: انک و ابنتک من اهل البیت.
«ذخائل العقبی: 23؛ شرح احقاق الحق: 377/18؛ کنز العمال: 642/13، حدیث 37625؛ تاریخ مدینة دمشق: 209/3»
1) (1) کان رسول الله صلی الله علیه و آله عندنا یوماً و ابنتها زینب هناک فجاءه الزهراء مع ولدیها الحسن و الحسین علیها السلام فضمهما الیه، ثم قال:
کلمۀ تخصیص گواه است که نصیب اهل البیت از باب ندا نیست، بلکه از باب تخصیص است مثل (نحن العرب اسخی من بذل) پس مثل ذکر خاص بعد از عام است که ممکن است افراد عام هم منظور باشند. به وجه ایهام پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: تو و دختر تو هم از اهل بیت هستید.(1)
کنز العمال: 642/13، حدیث 37625.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در اعزاز و اکرام پسرش «سلمه» کار را به پایهای رسانید که دختر عمویش حمزه سید الشهدا را، به ازدواج او داد.
دیگر آن که: وحی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانۀ عایشه نازل میشد و عایشه به این امر بر زنان میبالید تا «ام سلمه دختر زاد الرکب» آمد، در آن موقع که پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد ام سلمه بود این آیه نازل شد.
(وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اللّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ)2
در سبب نزول این آیه حادثهای را روایت میکنند که: پیغمبر صلی الله علیه و آله همین که در سال پنجم هجری با بنی قریظه پیکار کرد و آنها را محاصره کرد تا از محاصره به ستوه آمدند خدا در دل آنها رعبی افکند که نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله پیغام فرستادند که صحابی خود ابولبابة بن عبد المنذر را نزد آنها بفرستد تا با او مشورت کنند در کار خود، پیغمبر صلی الله علیه و آله وی را نزد آنان فرستاد، همین که او را
1) (1)
دیدند به سوی او برخاستند و زنان آنان به خروش آمدند، با اطفال گریه بر روی او کردند تا وی را رقتی دست داد.
سپس از او پرسش کردند که: ای ابالبابه! آیا تو رأی میدهی که ما به حکم محمّد صلی الله علیه و آله فرود آئیم؟
جواب داد: آری. و ذبح در کار است، اشاره به حلق و گلوگاه خود کرد. ولی پا جای پا نگذاشته بود که فهمید، خیانت به خدا و رسول او صلی الله علیه و آله کرده، از همانجا راه خود را گرفت و یکسر به مسجد رفت و خود را به عمودی از ستونهای مسجد بست و گفت: من از اینجا نمیروم تا خدا توبۀ مرا از کار که به سر خود آوردهام و برای خود ساختهام بپذیرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشت، او را دیر شمرد، همین که خبر او را برای رسول خدا صلی الله علیه و آله بردند فرمود:
اگر نزد من آمده بود من برای او استغفار میکردم، اما اینک که خود، این کار را کرده، پس من نباید او را بند بگشایم تا خدا توبۀ او را بپذیرد.
سیره ابن هشام روایت کرده که: «ابو لبابه شش شبانه روز در قید آن ستون (جذع) بود.
همسر او در هر وقت نماز به سراغ او میآمد و او را برای نماز باز میکرد. سپس بعد از نماز، باز میآمد خود را به ستون میبست تا توبۀ ابولبابه هنگام سحرگاهان بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و در خانه ام سلمه رضی الله عنها بود.
ام سلمه وقتی صدای خندۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله را شنید گفت:
یا رسول الله! از چه میخندید، خدا همیشه تو را خندان بدارد، دندان تو را به
لبخند بگشاید؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: توبۀ ابولبابه قبول شد.
ام سلمه گفت: آیا او را بشارت ندهم یا رسول الله! پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: بلی، اگر میخواهی. پس ام سلمه بر درگاه حجرۀ خود ایستاد و این حادثه پیش از آن بود که حجاب بر زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله امهات المؤمنین زده شده باشد.
ایستاد و گفت: ای ابالبابه بشارتت باد که خدا توبۀ تو را پذیرفت.
پس مردم که در مسجد بودند شوریدند که او را از قید آزاد کنند، لکن او ابا کرده گفت: نه به خدا، مگر تا رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد که به دست مبارک خود مرا از بند رها کند.(1)
فقامت علی باب حجرتها و ذلک قبل ان یضرب الحجاب علی امهات المؤمنین فقالت: یا ابالبابة ابشر فقد تاب الله علیک.
«السیرة النبویة، ابن هشام: 718/3؛ تاریخ الاسلام، ذهبی: 313/2»
تا پیغمبر صلی الله علیه و آله بیرون آمد به سوی نماز، او را آزاد کرد بند از او برداشت.(2)
در سال ششم هجرت، ام سلمه رضی الله عنها هم احرام عمره را از ذوالحلیفه بست و با شوهر گرامی خود رسول خدا صلی الله علیه و آله برای عمره در سفرش به سوی مکه همراه بود، این رحیل همان بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله با مهاجرین و انصار و سایر اعراب که به آنان ملحق شدند، هزار و پانصد نفر مرد شدند و از بانوان ام سلمه و ام عماره و ام منیع و ام عامر اشهلیه همراه بودند.
ولی قریش مکه مانع شدند که محمّد و پیروانش داخل بلد الحرام مکه شوند با این که هفتاد قربانی همراه آورده بود و معاهدهای در سر حد حرم بسته شد که از نظر مورخان، فتح مبین و پیروزی آشکار بود، با نمایندگان قریش سهیل بن عمرو حویطب بن عبدالعزی و مکرز بن حفص مصالحه کردند که امسال محمّد و یاران برگردند و سپس سال آینده بیایند تا عرب در داستانها نگویند که محمّد به زور داخل بلد شد، پیغمبر صلی الله علیه و آله هم برای آن که خونریزی نشود قبول فرمود، به امید آن که خیری برای مسلمین در آن باشد و دخول حرم بیقتال فراهم گردد.
برای ام سلمه رضی الله عنها در این صلح موقت دوری، پرارزش و جلیل بود که تاریخ
اسلام آن را فراموش نکرده و به نام او ثبت کرده و این بدین قرار بود که وقتی متن قرار داد و نص آن را برای اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله قرائت کردند ناراحت شدند، چون به گمان آنها حقوق مسلمانان کم گذاشته شده و حالیا که مسلمانان ظفرمندند و غالبند؛ نمونهای از آن ناراحتی را بنگرید:
عمر بن خطاب همین که مشروع صلح و حدود و قیود آن تکمیل شد و فقط جای امضا باقی ماند، عمر از جا جست و نزد ابابکر آمد، از او میپرسید مگر او رسول خدا نیست؟
و آیا ما مسلمین نیستیم؟
و آیا دشمن ما مشرکین نیستند؟
ابوبکر در هر سؤالی جواب میداد: بلی.
پس عمر گفت: پس برای چه؟
در دین خود، ما این ذلت و بیاعتباری و پستی را به آنها بدهیم، ابوبکر او را برحذر داشت و سپس گفت: من شهادت میدهم که او رسول خدا است. عمر گفت و من هم شهادت میدهم که او رسول خدا است؛ سپس عمر روانه شد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و از او هم همان سؤالها را پرسش کرد تا وقتی که رسید به این که گفت: پس چرا ما ذلّت این بیاعتباری و پستی را به ایشان بدهیم در دین خود؟
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله او را پاسخ داد: که من بندۀ خدا و پیامبر اویم، هرگز امر
او را مخالفت نمیکنم و خدا هم مرا وانمیگذارد.(1)
عمر بعدها برای کفاره آن روز، غلامی آزاد کرد که مبادا به شک نزدیک شده بود.
ولی کار بالا گرفت تا جائی که خطر تمرد همه را تهدید میکرد و مسلمانان از غیظ و خشم نزدیک بود بترکند، حتی این که پیغمبر صلی الله علیه و آله امر فرمود که: در همانجا قربانی را نحر کنند و همانجا سر بتراشند، البته اینجا حدیبیه سرحد حرم است.
مسلمانان نکردند تا پیغمبر صلی الله علیه و آله سه دفعه تکرار کرد و معهذا حتی یک تن از مسلمانان برنخاست و اجابت نکرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله خشمگین برخاست و داخل در خیمۀ ام سلمه شد و به قفا دراز کشید.
ام سلمه گفت: یا رسول الله! تو را چه میشود، چند مرتبه سؤال کرد و پیغمبر از خشم او را جواب نمیداد.
سپس برای ام سلمه گفت که: مردم، از نافرمانی مردم چقدر رنج میبرد و به ام سلمه گفت: مسلمین هلاک شدند، من امر کردم آنان را که قربانیها را نحر کنند و سر بتراشند، آنان نکردند.
و در عبارتی دارد که فرمود:
عجبا ای ام سلمه! آیا نمینگری به مردم که من آنها را به امری امر میدهم، آنها اقدام نمیکنند و آن کار را انجام نمیدهند، من به آنان گفتم: قربانی ها را نحر کنید. و سر بتراشید و از احرام درآیید، مُحلّ شوید.
احدی از آن مردم مرا در این کار اجابت نکردند، با این که آنان کلام مرا
1) (1)
میشنوند و چهرۀ مرا نظاره میکردند.
ام سلمه گفت: یا رسول الله! آنها را هیچ نکوهش و ملامت مکن؛ چه آن که بر مغز آنها بار سنگینی وارد شده از این مشقتی که در این مصالحه بر خودت وارد آوردهای و از برگشت بدون فتح.
سپس از نظر مشورت عرض کرد: راه این است که خود به شخص شخیص بیرون آی و با هیچ کدام کلمهای تکلم منما و قربانیهای خود را نحر کن و حلاق را فرا خوان و سر خود را بتراش.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مشورت او گوش فرا داد، بیرون آمد و با احدی از آنان کلمهای تکلم نکرد و شترهای قربانی خود را نحر کرد و بعد سر تراشید.
مسلمانان همین که این را دیدند خشمآلود برخاستند و قربانیها را نحر کردند و سر تراشیدند.
سر همدیگر را تراشیدند و نزدیک بود که از خشم و غم و پشیمانی همدیگر را بکشند.(1)
المعجم الکبیر: 13/20؛ الدر المنثور: 77/6، سورة الفتح؛ صحیح البخاری: 181/3.
خصوص که طبق عهد و پیمان باید هر جوانی از قریش مسلمان شود و به مدینه برود، محمّد آن را به قریش برگرداند.
و در همان روز جوانی از زندان مکیان فرار کرده و با زنجیر و پارلهنگ که بر پایش بود، دوان دوان از مکه تا به اردوگاه مسلمین خود را رسانید و خود را نفسزنان به خیمۀ صلح افکند.
1) (1)
این جوان ابوجرول پسر همین سهیل بن عمرو است.
وقتی او به خیمۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله خود را افکند که طرفین صلحنامه را امضا کرده بودند و برخاسته بودند که بروند، سهیل بن عمرو از خشم سر زنجیر پارلهنگ پسر را گرفت و طبق عهدنامه باید محمّد صلی الله علیه و آله او را تحویل بدهد، ابوجرول داد میکشید: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! اگر مرا ببرند آزار میدهند و شکنجه میکنند، رسول شفاعت کرد نپذیرفتند، فرمود: مرکب صلح نامه هنوز تر است، گفتند: پس صلح را به هم میزنیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ابوجرول صبر کن، خدا برای تو فرج میدهد، ما معاهدهای کردهایم که یک مادۀ آن این است هر جوانی از مکه مسلمان شود و به مدینه بیاید، محمّد صلی الله علیه و آله او را پس بدهد.
ابوجرول را پدرش از خیمه بیرون کشید و از درختهای خاردار ترکهای برگرفت و بر تن ابوجرول مینواخت، مسلمین نگاه میکردند و اشک میریختند و نمیتوانستند کاری بکنند.(1)
الدر المنثور: 77/6؛ سورة الفتح؛ صحیح البخاری: 181/3.
جز آن که عمر به همراه ابوجرول پا به پا میآمد و آهسته به گوش او میگفت: این شمشیر من است، قبضۀ آن را به تو میدهم آن را از غلاف بکش و گردن این سگ را یعنی سهیل بن عمرو را بزن، لکن ابوجرول فغان میکرد و به زمین کشیده میشد و مسلمانان رج ایستاده مینگریستند و خون خود را میخوردند.(2)ولی مسلمین که به مدینه برگشتند و با فتح خیبر از جانب شمال راهشان به شام باز شد و راه جنوب و مکه به واسطۀ صلح حدیبیه ایمن شد و مردم فوج فوج به اسلام رو آوردند، حتی خالد بن ولید سردار فاتح به مدینه رو کرد و در راه به عمروعاص برخورد که از مصر میآمد، عمروعاص هم او را موافقت کرده به مدینه آمدند و اسلام اختیار کردند.(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 230/2.
و بعد از حدیبیه، افزون از چندان که تاکنون اسلام آورده بودند اسلام آوردند.
مسلمین عقل به سرشان برگشت، پس از این که مغلوب عواطف شده بودند و درک کردند که چه صلح با ارزشی و با اهمیتی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام داد.
(2) البته پیغمبر صلی الله علیه و آله به حکم قرعه، زنان را در سفر همراه میبرد و به همین وسیله در فتح خیبر که پس از این صلح حدیبیه واقع شد، ام سلمه رضی الله عنها را همراه برد.
کتاب ام سلمه تألیف محمّد زکی بیضون از سلسله حدیث الشهر - نشریه شیخ
1) (1)
2) (2) خیبر در شمال غربی مدینه در 150 کیلومتری واقع است، در سفر کنگرۀ مؤتمر رابطه عالم اسلامی مکه به سال 1382 ه - ما به دیدار آن رفتیم که از سلسله جبال دنباله کوه احد گذشتیم و بعد بیابان طولانی را طی کرده، به قلعه خیبر رسیدیم، قلعه بر بالای تپهای مرتفع بود، بالفعل سکنه جنود و پادگان نظامی بود، بالا رفتن از تپه مشکل بود و بعد از پیچ و خم بر در قلعه ایستادیم، دیوارهای کهن داشت.
عبدالله سبیتی از کاظمین میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله بین زوجات طاهرات در سفرهایش نوبه مقرر میداشت و در بسیاری از این سفرها ام سلمه را در غزوات همراه میبرد.
و ام سلمه رضی الله عنها از شدت هشیاری و بیداری، تمام جریانات را مواظب بود، آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله صادر میشد یا بین سپاه مسلمین جریان مییافت دنبال میکرد که نقطه و خطی از او فوت نشود.
و در غزوۀ خیبر حتی این نکته باریک از او فوت نگردیده که صدای دفع ضربۀ شمشیر را در دندانهای مرحب خیبر به گوش خود شنید، سفر حدیبیه را از او دیدید، سفر خیبر متعاقب آن واقع شده.
وی در سفر عمرة القضاء به سال هفتم که بعد از خیبر و بعد از حدیبیه است همراه نبود، اما در سفر فتح مکه به سال هشتم و در سفر حجة الوداع به سال دهم، با همه زوجات به همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله بودند.
در سفر فتح مکه که ده هزار سپاهیان اسلام در موکب همایونی بودند.
ام سلمه از زوجات طاهرات و فاطمه زهرا علیها السلام از بنات مطهرات همراه بودند، سپاه مسلمین که به سوی مکه پیش میرفتند، به سرمنزل «نیق العقاب» که رسیدند و بار افکنده بودند که دو تن از سران مکه که در قبائل قریش شخصیت ممتاز داشتند و سابقه سوء و پیشینه بدی با رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتند، در عین آن که نسبت خویشاوندی نزدیک هم با رسول داشتند، در این سرمنزل رسیدند، آنان به هوای توبه و قبول اسلام آمده بودند و به قصد مدینه در حرکت بودند و خبر از
ورود قوای نظامی ارتش اسلام داشتند.
«یکی از آنان پسرزاده عبدالمطلب است، به نام ابوسفیان پسر حرث بن عبدالمطلب که از شهسوران است و آن دگر دختر زادۀ عبدالمطلب است، به نام عبدالله پسر ابو امیه مخزومی برادر ام سلمه؛ از مادری از ام سلمه جدا است، مادرش عاتکه دختر عبدالمطلب است و خود از شهسواران است، ولی با این نسبت نزدیک، باز به واسطۀ سابقۀ سوئی که با پیغمبر صلی الله علیه و آله داشتند شرمسار بودند و هر دو تن پشتگرمی به ام سلمه دارند که در درگاه خانهاش ذوو الحاجات، هر چه از پیغمبر صلی الله علیه و آله میخواستند متوسل به او میشدند که با پیغمبر صلی الله علیه و آله دربارۀ آنها گفتگو کند و اینک: این دو شخصیت از اولاد عبدالمطلب از خانه و شهر و دیار، بیرون آمده، هستی را پشت سر نهاده، به سوی مدینه میتازند، در نیق الغراب به سپاه و اردوگاه مسلمین رسیدند، رفتند در درگاه رسول استیذان کردند که شرفیاب شوند، تقاضای آنها رد شد و پیغمبر صلی الله علیه و آله اذن نداد.
آمدند از ام سلمه رضی الله عنها خواستار شدند که دربارۀ امر آنها با پیغمبر صلی الله علیه و آله گفتگو کند چون موقعیت و مقام ام سلمه رضی الله عنها را در پیش پیغمبر صلی الله علیه و آله میدانستند.
و وقتی ام سلمه رضی الله عنها با پیغمبر دربارۀ آنها گفتگو کرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله به او گفت:
مرا حاجتی و نیازی به آنان نیست.
اما آن پسر عموی من، اسائه و بدی و آزار او به من رسیده و مرا آزار داده.
و اما آن پسر عمّۀ من، عبدالله بن ابیامیه که هم پسر عمه من عاتکه و هم صهر من است، چون برادر تو است، او هم در مکه آن را گفت که گفت.
نکته ادبی اینجاست که: جهر به بعضی بیادبیها و گزندها حتی در روز
قدرت بر انتقام برازنده نیست، لذا پیغمبر صلی الله علیه و آله مبهم آورد.
این سخن به یاران یعنی نوادههای عبدالمطلب، ابوسفیان پسر حرث بن عبدالمطلب و عبدالله پسر عاتکه دختر عبدالمطلب رسید.
ابوسفیان گفت: به خدا سوگند! باید اذن بدهد مرا بپذیرد وگرنه دست این پسرم را میگیرم و سر به بیابان میگذارم و در این زمین بیسر و ته میروم تا از تشنگی و گرسنگی بمیرم.
از این پیغام پیغمبر صلی الله علیه و آله را رقت دست داد، بعد اذن داد و آنها را پذیرفت، پس داخل شدند و اسلام آوردند.(1)
و کان الرسول صلی الله علیه و آله یداول بین نسائه فی الاسفار، فاذا کان الدور لاحداهن اصطحبها معه و کثیراما رافقت ام سلمه رسول الله صلی الله علیه و آله فی غزواته و کان ذووالحاجات الی الرسول یتوسلون بها لتکلم النبی صلی الله علیه و آله فی امرهم، خرج ابوسفیان بن الحارث بن عبدالمطلب ابن عم النبی صلی الله علیه و آله و عبدالله بن ابی امیة بن المغیره ابن عمته، حتی وصلا الی المسلمین و هم بنیق الغراب و استأذنا علی النبی صلی الله علیه و آله فرفض ان بأذن لهما فطلبا الی امّ سلمه ان تکلمه فی امرهما لعلمهما بمکانها من نفس الرسول صلی الله علیه و آله فقال لها حین خاطبته فی ذلک: لا حاجة لی بهما، اما ابن عمی فقد اصابنی منه سوء و اما ابن عمی و صهری فقد قال بمکة ما قال. فبلغ اباسفیان هذا الکلام فقال: و الله لیؤذن لی أو لأخذن بنی هذا ثم لنذهبن فی الارض حتی نموت عطشا و جوعا.
فرّق محمّد صلی الله علیه و آله ثم اذن لهما فدخلا علیه فاسلما.
«تفسیر نور الثقلین: 693/5؛ تاریخ الطبری: 329/2»
و هر دو در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله در فتح مکه بودند، بعد از جنگ حنین
1) (1)
جانفشانیها کردند، حتی در آن موقع که سپاه مسلمین فرار کردند و رسول صلی الله علیه و آله تنها مانده، فقط چهارده نفر از خاندان خودش یعنی بنی هاشم پیرامون او ماندند. بیشتر بار جنگ به دوش علی نواده رسول خدا صلی الله علیه و آله بر بغله شهباء (دلدل) سوار بود، این ابوسفیان افسار بغله را به دستی و به دست دیگر شمشیر میزد، عباس بن عبدالمطلب گفت: یا رسول الله! بنگر ابوسفیان چگونه جانفشانی میکند؟
افق وحی صلی الله علیه و آله میگوید: اما موقع فرار مسلمین در حنین از برآء بن عازب سؤال شد که آیا روز حنین از پیرامون رسول خدا صلی الله علیه و آله فرار کردید!!! براء گفت: اما رسول خدا صلی الله علیه و آله فرار نکرد و به طرف یمین کنار کشید و به همراه او نفرات اندکی بودند، از جمله علی و عباس و پسرش فضل بن عباس، و ابوسفیان پسر حرث بن عبدالمطلب پسر عمویش، و اسامة بن زید و ربیعة پسر حارث بن عبدالمطلب و عتبه و معتب پسران ابولهب و ایمن پسر ام ایمن؛ که این جوان امروز به شهادت رسید و رسول خدا صلی الله علیه و آله بر استر خود بود، یک قدم عقب نرفت، عباس بن عبدالمطلب لجام استر را گرفته بود و او را بازمیداشت که در گلوگاه دشمن نرود.
گوید: و اما ابوسفیان پسر حرث بن عبدالمطلب که رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله را گرفته بود، خودش گوید: همین که با دشمن مهیب در حنین تلاقی کردیم، من از اسبم به زیر آمدم به حالی که شمشیر کشیده دستم بود و خدا میداند که من قصد مرگ را در پیش پیغمبر صلی الله علیه و آله داشتم و او به من نظاره میکرد، پس عباس گفت: یا رسول الله! بنگر برادر تو و پسر عم تو ابوسفیان است، پس از او راضی باش.
پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: آری، و دعا کرد و گفت: بیامرزد برای او، هر دشمنی که با
من معمول داشته، گوید: سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله التفاتی به من کرد و فرمود: ای برادرم! پس من بوسه بر رکاب او زدم یا پای او را در رکاب بوسه زدم.(1)
بحارالأنوار: 150/21، باب 28؛ صحیح مسلم: 168/5.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ابوسفیان پسر حرث بن عبدالمطلب، از جوانان اهل بهشت است و در یک روایت دارد که فرمود:
سیدی از جوانان اهل بهشت است.(2)
یاد دارم در کتاب جاحظ که ابوسفیان شبانهروزی هزار رکعت نماز میخواند.
اما عبدالله بن ابیامیه در محاصره طائف شهید شد.
همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از صلح حدیبیه به مدینه برگشت، بانویی از اشرافزادگان مکه که اسلام آورده بود به نام ام کلثوم دختر عقبة بن ابی معیط (که پدرش عقبه در جنگ بدر اسیر مسلمین شد و کشته شده بود) به سوی مدینه آمد و به منزل ام سلمه پناه آورده، داخل بر ام سلمه رضی الله عنها شد، او را آگاه کرد که وی مسلمان شده و بیم و ترس آن دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به قریش برگرداند، طبق عهد نامه حدیبیه که هر جوان را از مکیان به مدینه بیاید باید محمّد صلی الله علیه و آله آن را به قریش برگرداند؛ همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله وارد بر ام سلمه رضی الله عنها شد، ام سلمه پیغمبر صلی الله علیه و آله را از جریان امر آگاهانید، پیغمبر صلی الله علیه و آله به ام کلثوم
مرحبا گفت. لکن برادران این ام کلثوم «عمارة» و «ولید» پسران عقبة بن ابی معیط، به دنبال این بانو برای برگرداندن او آمدند به حسب عهدنامه، و گفتند: یا محمد! وفا کن برای ما به عهدی که با ما معاهده کردهای.
ولی ام کلثوم پیشاپیش به پیغمبر صلی الله علیه و آله گفته بود: یا رسول الله! من زن هستم و توانایی زنان در مقاومت به ضعف میگراید، پس آیا مرا برمیگردانی به سوی کفار که مرا از دین و آئینم فتنه کنند و مرا شکیبایی و صبر نباشد.
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله بنابراین ملاحظه، اقدام به این امر ننمود و قرآن نازل شد که نسبت به بانوان این عهد، منقوض و در هم شکسته است، برای آن بانوان که به ایمان آمده باشند.
ای مؤمنان! هرگاه بانوان مؤمنات به عنوان مهاجرت آمدند پس آنها را امتحان کنید و آنها را به کفار برنگردانید.(1)
المستدرک، حاکم نیشابوری: 66/4.
1) (1)
کتاب ام سلمه محمّد زکی بیضون از سلسله حدیث الشهر ص 51 میگوید:
از خلید بن جعفر بازگو کرده گوید: شنیدم از (ابا ایاس) که از ام الحسن (مادر حسن بصری که نامش خیره و مولاة ام سلمه است) حدیث بازگو کرده که: وی نزد ام سلمه بود که مسکینان بر در خانه آمدند، الحاح میکردند و در میان آنان از جنس زنان و بانوان بود.
گوید: پس من گفتم: خارج شوید یا ای بانوان خارج شوید؟! با این سخن آنها را راندم، پس ام سلمه مرا گفت: ای دخترک! ما به این مأمور نیستیم یا گفت: ما مأمور به این نشدهایم، ای جاریه هر کدام از آنان را و هر زنی از آنان را اگر چه شده با یک دانه خرما که در دست او بنهی، برگردان.(1)
عن خلید بن جعفر قال: سمعت ایا اباس یحدث عن ام الحسن (البصری) انها کانت عند ام سلمة، فاتی مساکین فجعلوا یلحون و فیهم نساء فقلت، اخرجوا او اخرجن فقالت ام سلمه: ما بهذا امرنا یا جاریة، ردّی کل واحد و واحدة ولو بتمرة تضعها فی یدها.
«الوافی بالوفیات: 230/27؛ ام سلمه زکی بیضون: 51»
1) (1)
در این دستور معلوم شد که ام سلمه رضی الله عنها در دستورها و فرمانها به قدر سرموئی تخلف روا نمیداشته و مواظب بوده که دستورها را مو به مو بگیرد و مو به مو اجرا کند و اصرار داشته که چیزی از احادیث و دستورها ناشنیده نماند و بعد از شنیدن، بیعمل به جا نماند. گاهی در گرفتاری به کارهای خانهداری.
«همین که صدای پیغمبر صلی الله علیه و آله را به سخن میشنید جمیع کارها را رها میکرد و با شوق ایمان به سماع حدیث اقبال میکرد، حتی تا از حافظه او و حفظ او نقطه و خطی باز نماند.
خود حدیث میکند که: همین که صدای پیغمبر صلی الله علیه و آله را شنیدم که در منبر میگوید: ایها الناس! و خود با مشاطه در کار شانه کردن گیسوان موی خود بود. به مشاطه خود گفت: سر و گیسوان مرا درهم بپیچ.
یعنی گیسوان آشفته را وابگذار و بساط را برچین که وقت شنیدن آمد و حتی این فرصت را برای فراگرفتن حدیث و فراگرفتن سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله و وحی از دست نمیداد.
این کار در جنس زنان نشان از شیدایی برای دین و علم و قوت فکر و غلبۀ روح علمخواهی و حقیقتجویی و خداجویی است، شما این برچیدن بساط مشاطه را در جنس زنان با سفرهای دور و دراز جابربن عبدالله تا دمشق و غزه برای حدیث بسنجید.
بنگرید مشاطه چه گفت؟ و او چه گفت؟
مشاطه گفت: فدایت شوم، پیغمبر صلی الله علیه و آله میگوید:
ایها الناس! ای مردم! یعنی به ما کاری ندارد ام سلمه رضی الله عنها فرمود: ویحک،
خدایت رحمت کند آیا ما از الناس در ایها الناس نیستیم؟
پس گیسوان آشفته را شانه نزده درهم پیچید و برای شنیدن سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله برپا ایستاده در حجره خود و شنید که پیغمبر صلی الله علیه و آله در سخن خود میگوید:
ایها الناس! در اثنائی که من برحوض کوثرم، شما را چندین زمره میآورند، پس راهها از هم جدا شده، هر کدامتان را به راهی میبرند، من شما را ندا میدهم که هله، هان! بیایید به سوی راه، لکن منادی بعد مرا ندا درمیدهد، میگوید: آنان تبدیل کردهاند بعد از تو، پس من میگویم: الا که کوبیده شوند تا مثل توتیا گردند.»(1)
و حسبک من حرص ام سلمة علی ان لا یفوتها شیء من حدیث الرسول صلی الله علیه و آله ان تکون فی عمل من اعمال البیت، فاذا سمعت صوت النبی صلی الله علیه و آله ترکت جمیع ذلک و اقبلت علی سماع الحدیث بشوق الایمان حتی لا ینده عن حفظها شیء منه، فقد حدثت:
انها سمعت النبی صلی الله علیه و آله یقول علی المنبر (و هی تمتشط): ایها الناس فقالت: لما شطتها «لفی رأسی» قالت: فقالت فدیتک انما یقول ایها الناس: قلت «ویحک أو لسنا من الناس» فلفت رأسها و قامت فی حجرتها، فسمعته یقول: ایها الناس بینما انا علی الحوض جیء بکم زمراً فتفرقت بکم الطرق فنادیتکم الا هلموا الی الطریق، فنادانی مناد من بعدی فقال: انهم قد بدلوا بعدک فقلت: الاسحقا سحقا.
«ذوالکلام واهله: 166/2؛ مسند احمد بن حنبل: 297/6»
سحق آن کوبیدنی است که توتیا شود.
دو چیز در این درس نباید فراموش شود:
1) (1)
1 - یکی اهتمام به فراگرفتن سخن وحی و پیغمبر صلی الله علیه و آله به اندازهای که از دست مشاطه خود را برهاند. این در جنس زنان از سفرهای ابو ایوب تا مصر برای اخذ حدیث و از سفر جابر بن عبدالله برای اخذ حدیث تا غزه و دمشق و نظائر آن در جنس زنان مشکلتر است.
2 - دیگری قدرت و اهمیت محافظت بر حقایق اصیل که تخطی از آنها نشود.
هر دو اینها در مسیر زندگانی ام سلمه تا آخر مشهود است.
اما امر اول میبینید که: ام سلمه مشاطه را عقب میزند تا اصل حدیث را از دهان پیغمبر صلی الله علیه و آله بشنود و لذا از منابع حدیث ام سلمه، خود پیغمبر است که بسیار از او روایت کرده و از ابی سلمه، شوهر پیشین خود، پسر خواهر ابی طالب و پسر عمه رسول خدا و علی مرتضی و نیز از فاطمه زهرا علیها السلام هم نیز روایت کرده، اینها منابع حدیث ام سلمهاند.
و اما راویان او که از سرچشمه علم او و حدیث او حدیث را گرفتهاند و رساندهاند و خود در حدیث، سرسلسلهاند.
1 - اولا: اولاد ام سلمه: عمر و زینب و ثانیاً: مولای مکاتب او نبهان و برادر او عامر پسر ابیامیه مخزومی و موالیان او عبدالله بن رافع و نافع و سفینه و ابوکثیر و سلیمان بن یسار.
و نیز از شخصیتهای بزرگی مثل ابن عباس و عایشه و ابوسعید خدری و قبیصة بن ذویب و نافع مولی ابن عمر و عبدالرحمن بن الحارث بن هشام و خیره والده حسن بصری و صفیه بنت شیبه و هند بنت الحارث الفراسیة.
و نیز از بزرگان تابعین مثل امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام و ابو عثمان النهدی (النهدی) و ابو وائل و سعید بن مسیب و پسران عبدالرحمن بن عوف ابو سلمه و حمید و عروة و ابوبکر بن عبدالرحمن و سلیمان بن یسار و دیگران.
از قلم محمّد زکی بیضون، شهر بن حوشیب افتاده و نیز از قلم او عبدالله بن معیه (معین) هم افتاده.
ام سلمه گاهی از اشتیاق خالص که بداند آیا منزلت خودش و سایر زنان، بلکه جنس زن نزد خدا چون است، چون در افکار عمومی آن عصر چنان مستقر بود که خطاب یا ایها الناس، زنان را نمیگیرد.
خواندید که مشاطه ام سلمه خطاب «یا ایها الناس» را منصرف از جنس زنان میدانست.
علیهذا ام سلمه رضی الله عنها برای استکشاف حقیقت بر دیگران و بر خودش، یک موقع از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: چه را ذکر زنان در قرآن نیامده است؟
ام سلمه گوید: گفتم: یا رسول الله! ما زنان را چه شده که در قرآن ذکر نشدهایم، چنان که رجال ذکر شدهاند؟
گوید: مرا هوش از سر پرید، آن روز که از پیغمبر صلی الله علیه و آله در منبر ندای او را شنیدم که میگوید:
یا ایها الناس! گوید و من شانه به سرم میزدم، پس گیسوان و موهای خود را در هم پیچیدم و سپس نزدیک به در شدم، پس گوش خود را نزد «جریر» نهادم، جریر را فائق گوید: تسمه رشتهای است از چرم و نیز چوبی بزرگ که سقف را
پوشیده و سر تیر چوبی بزرگ که سقف را پوشیده و سر تیرهای دیگر را به عرض به سر آن مینهند و نیز گیجین(1)
گیجین: پاشنه در، جایی که پایه در بر روی آن سرگردان است.
در، که در روی آن میچرخد.پس شنیدم میفرمود: ان الله عزوجل یقول:
(إن المسلمین و المسلمات و المؤمنین و المؤمنات أعد لهم مغفرة و أجرا عظیما)(2)
«در کتاب «مادر» تألیف دیگر ما، حدیث ام سلمه را میخوانید که وقتی پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هر کدبانوئی که در خانه اثاثیه خانه را برمیدارد و میگذارد، خدا عزوجل به او نظر میافکند و هر که خدا به او نظر افکند او را عذاب نمیکند.»
ام سلمه رضی الله عنها گفت: یا رسول الله! همه گونه خیر را مردان بردهاند، برای زنان مسکین چیزی باقی نمانده است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: بلی، ای ام سلمه زن همین که حمل برمیدارد، در این نه ماه حمل او به منزله بندۀ روزهدار شب زندهدار سرباز فداکار است که در راه خدا با جان و مال خود جهاد میکند.
و هر گاه وضع حمل میکند و نوزاد کاملی در دامن میآورد، برای او اجری است آن قدر عظیم که از عظمت، آن را کسی نمیداند یا مادر نمیداند.
و هر گاه کودک را شیر میدهد به هر مکیدنی ثواب معادل عتق آزاد شدهای از اولاد اسماعیل برای او خواهد بود.
و هر گاه از رضاع طفل فارغ شود، ملکی بر دو پهلوی او می زند و گوید:
عمل را از سر بگیر که برای تو آمرزیده شد.»(1)
حدثنا محمّد بن الحسن بن احمد بن الولید، قال: حدثنا الصفار، حدثنا محمّد بن الحسین بن ابی الخطاب عن الحکم بن مسکین قال: حدثنی ابو خالد الکعبی عن ابی عبدالله علیه السلام: ان رسول الله صلی الله علیه و آله قال: ایما امرأة رفعت من بیت زوجها شیئاً من موضع الی موضع ترید به صلاحا، نظر الله عزوجل الیها و من نظر الله الیه لم یعذبه.
فقالت ام سلمة رضی الله عنها: ذهب الرجال بکل خیر، فای شیء للنساء المساکین؟
فقال صلی الله علیه و آله: بلی، اذا حملت المرأة کانت بمنزلة الصائم القائم المجاهد بنفسه و ماله فی سبیل الله. فاذا وضعت کان لها من الاجر مالا تدری ما هو لعظمه. فاذا ارضعت کان لها بکلّ مصة کعدل عتق محرر من ولد اسماعیل، فاذا فرغت من رضاعه، ضرب ملک علی جنبها (جنبیها خ) و قال: استأنفی العمل فقد غفرلک. (الحدیث)
«الأمالی، شیخ صدوق: 411-412، مجلس 64، حدیث 7؛ وسائل الشیعه: 451/21، باب 67، حدیث 27557»
مذاکرۀ این حدیث: در جشن روز «مادر» در طهران شد که خلعت به مادران میدادند، آن روز به دویست نفر مادرانی که نیکو کودکان خود را شیر دادهاند خلعت میدادند.
در آن جمع، آن روز طبقات فاضله و دکترهای طهران دکتر امیر اعلم و هیئت مدیرۀ حمایت کودکان خواجه نوری و طبقات علما و فقها هم حضور داشتند، بعد از گزارش دکترها، من این حدیث را با شرح کافی وافی در سخنرانی غیر منتظرهای، موضوع سخنرانی قرار دادم و گفتم: از دیدگاه انبیاء، خلعت بیشتر است، دکتر عندلیبی بعدها میگفت:
1) (1)
من آن روز مقدار ارزش علمای اسلام را فهمیدم و فهمیدم که از دیدگاه نبوت ارزش «زن» و خانهداری به بهترین وجه آمده.
در حدیث میگوید: در مدت حمل نه ماهه، زن حامله یک تن است به جای سه زمره از بندگان خوب خدا که در پیراهن جمع دارد 1 - روزهدار 2 - و شب زندهدار 3 - و سرباز فداکار که با جان و مالش در راه خدا جهاد میکنند!
اما به گونۀ روزهدار است، چون در ایام «ویار زنانه» حامله از غذاها میافتد و اما به گونهای شب زندهدار است که شبها به واسطۀ سنگینی حمل و بار نمیتواند خواب راحت کند و اما به گونهای سرباز فداکار است، چون که با بذل خون و شیرۀ بدن خود سرباز فداکار را تهیه میکند.
و بعد حدیث میگوید: در وضع حمل که راندمان عمل و کارخانۀ ابداع آن، موجود زندهای با تمام قوا در دامن او به جامعه میدهد، آن قدر ثواب آن بزرگ است که دانستنی نیست چون معادلهای برای موجودیت این موجود عزیز نیست و ثوابی که با آن تکافؤ کند برای «مادر» دانستنی نیست؛ بلکه برای حکما و دکترها هم؛ زیرا وزن بدن طفل که سه کیلو تا پنج کیلو است گاهی حامل قوۀ غیرمتناهی است، مثل انبیاء و محمّد خاتم انبیا صلی الله علیه و آله که مولود روز است و آمنه مادرش نمیتوانست تخمین بزند چه قوۀ خارق العادهای به دنیا داده که حرکتی ممتد به جهان داده و میدهد و مقدار ادامۀ آن هنوز معلوم نیست.
مگر نه ارشمیدس که در هنگام تولدش، وزن بدنی متناسبی داشته، مگر
نه حامل فکری عظیم بود که میگفت: به قوۀ خود میبینم با یک تیپا کرۀ زمین را با «اهرم» میتوانم بپرانم؛ با قوه اهرم کرۀ زمین را از جا میتوان پراند، اگر نقطه اتکایی بیرون زمین میداشتم.
و بعد در شیر دادن مادر که بنیۀ کودک تقویت میشود و قوی میگردد و هر قوی میتواند زنجیر ذلت را از گردن به کنار نهد، ثواب عتق و آزادکردن یکی از اشرف اولاد آدم دارد.
فسوسا! که مادران خودپسند ما، هشتاد و پنج درصد با شیر گاوهای اروپا و آمریکا اطفال خود را اداره میکنند و نمیدانند که شیر مادر در تقویت بنیۀ طفل انسب از هر شیری است.
ام سلمه از دیدگاه نبوت، همه مراحل حمل و خانهداری و وضع حمل و شیردادن را برای مادران از کتاب نبوت به جا گذاشته.
میگوید: اسرار معنوی این دورهها و ثوابهای این دورههای مهم، حیاتی جز از دریچۀ چشم حقبین انبیای الهی پیغمبران خدا فهمیدنی نیست.
آنان با چشم خدا بین میبینند که خدا کجا نظر میافکند و مشهودشان هست که نظر خدایی کجاست.(1)
حدیث مجعولی است که: ان الله ما نظر الی الاجسام منذ خلقها، شیخ بهائی در اربعین و میرداماد در الرواشح السماویه از خطابی در معالم السنن، بیست حدیث موضوع مجعول را برشمرده، یکی همین است، این حدیث ام سلمه هم، تکذیب آن را میکند.
جایی است که حرکت اصلاحی هست و نظر اصلاحی و حرکت اصلاحی رفع عذاب میکند.
1) (1)
بنابراین، این گونه حرکات اصلاحی چه از بانوان در خانۀ شوهر که کشورشان میباشد و خواه از رجال مملکت که کشورشان بیرون است تا هست عذاب از آنها مدفوع است.»(1)
کتاب مادر: 16-27.
بلی، همه کس دیده و فهمید که از مشاهده و دیدن اصلاحات بانو در خانه شوهر، نسبت به آن بانو مهر شوهری میجوشد و خشمش فرو مینشیند، الفتشان مؤکد میشود تا به اندازهای که دیگر عذاب تفرقه با شوهر را نخواهد دید و خطر آتش تفرقه که یک داغ است و صد نوع عذاب دارد، دفع میشود.
ولی آیا سرّ رضای خدا و رفع عذاب همین است که شوهر از او راضی میشود؟
یا آن که چون حرکت اصلاحی وضع و رفع اثاث خانه منظور نظر خدا است؟
ودیدۀ خدا همان توجه خدا است و چون توجه خدا و کار خداوندی و خداوندگاری همه متوجه اصلاحات است، پس همین که شخصی متوجه اصلاحات شد و با نیروی فکری به اصلاحات پرداخت، نظر خدا را تعقیب کرده و خدا به او نظر میافکند و طبعاً این لطف تأمین میدهد که دیگر او را عذاب نمیکند و چیدن و برچیدن اسباب و اثاثیۀ خانه یک نوع اصلاح، بلکه ریشۀ هر اصلاح است.
زیرا خانه: بنیان اجتماع و کشور، و ریشه و اساس و پایۀ بنیان آن است.
1) (1)
زیرا کشور: همان تودههای انبوه از واحدهای خانهها است، پس متحرک در راه اصلاح خانهها در حقیقت، متحرک در راه اصلاح جامعه است.
این نکته فقره اوّل و شاید هزاران نکته دیگر هم داشته باشد.
اما دوران حمل؛ و مرحلۀ وضع حمل؛ و دورۀ شیردادن؛ هر کدام رابطۀ مرموزی با جزا و ثوابشان دارند.
و از روی تناسب میتوان، اسرار آنها را اگر چه اندکی فهمید.
جزای مادر در پیش خدا و در ایام حمل برابر با «روزهدار، شب زندهدار، و نمازگزار، و سرباز فداکاری است که با جان و مال خود در راه خدا جهاد میکند.
معلوم است که در حمل جنین، مادر از شیرۀ جان خود و خون خود که از طریق ناف مادر به پیکر جنین وارد میکند، بهترین سرمایه وهستی و دارایی خود را با بهترین قوای خود در راه تکوین جنین که یک بندۀ خدا و سرباز خدا است، به مصرف میرساند.
در عین ناراحتی و بیخوابیهایی که در راه تنفس و حرکت جنین و تحمیل وزن سنگین بدن جنین، به خود هموار میکند تا تو گویی در جهاد مستمری است.
و سپس فرمانبری و تعبد و سرپیچی نکردن از حکم قضا به منزلۀ قیام شبانه به نماز است، خصوص که قلب مادر را دائم با خدا متوجه میکند و همی خدا
خدا میگوید که روح نماز و سرّ نماز است.
و همچنین حکم روزه دارد؛ زیرا هر چه بیشتر از غذا امساک میکند، لازم است که شکم را پر نکند که «جنین» ناراحت نشود، باید کم خوراکی کند و از بعض چیزهای خوراکی، به کلی چشم برگیرد.
اینها را خدا برای او روزه حساب میکند و به وجود طفل و جنین که بر عدد میافزاید سنگری را پر میکند، بلکه سنگرهایی را از کفار میگیرد.
بنابراین توصیه به بانوان میشود که هیچگاه به سقط جنین و «کورتاژ» اقدام نکنند که سنگری را خالی کرده، تحویل دشمن میدهند.
بعلاوه برای خود مادر هم هشتاد درصد خطر دارد. در قلب مادر و اعصاب او صد در صد آثار خطرناکی مینهد.
بانوان ارجمند هر گاه این اجرها را برای خود بدانند، هرگز تن به سقط جنین «کورتاژ» نمیدهند و اقدام به این کار زهرآگین نمینمایند. و تن از زیر بار «حمل جنین» خالی نمیکنند؛ و خود را از امتیازات «سرباز فداکار» و مردان شب زندهدار» که در محراب نماز قائمند و در قیامند و «روزه داران فداکار» محروم نخواهند کرد.
اگر بدانند که این سه امتیاز و افتخار بزرگ را دارند و در دوران حمل با آن که در خانۀ خود نشسته یا خوابیدهاند؛ افتخارات عمل سربازی را بلکه عالیترین قسم آن را دارند.
آن گونه سربازی که جان و مال را، هر دو گانه در راه خدا میدهد.
و به علاوه عملش با قیام «به نماز» و اقدام به «روزه» همراه است.
و بالحقیقه: مردانی که در این سه جبهه هستند و این سه عمل را انجام میدهند، همه موالید والداتند، خواه در صفوف جنگ باشند و خواه در «محراب نماز» و خواه در «روزه» باشند.
پس مادر در یک نظر تمام آن جبهههای سه گانه را تشکیل میدهد.
اما سومین مرحله: مرحلۀ پرشرافت «وضع حمل»؛ از نظر آن که تقدیم فرزندی نوزاد (پسری یا دختری) زنده به جامعه تحویل داده و فردی راعلاوه کرده که دستگاههای جهازات او، به قدر یک دنیا است.
و قوهای غیر محدود به جامعه داده، پس اجری غیرمحدود خواهد داشت.
همین مولود امروز هفدهم ربیع المولود که تولدش، ما مسلمین را در شرق و غرب، غرق جشن و سرور نموده گواه است.
همین نوزاد عزیز عبدالمطلب و آمنه معظم، همین محمّد عظیم صلی الله علیه و آله که خود اعظم مواهب آسمانی است، در خانهای معمولی گلی یا سنگی به دنیا آمد، آن خانه بیضاء نور افشان شد، کانون نور جهان شد.
همین شاهد و گواه است که: یک فرد بشر نوزاد با بدن محدود و حجم صغیر و وزن اندک، دارای سلسله قوای خیر غیر محدودی است.
آمنه مادر معظم او صلی الله علیه و آله که این عید «عید مادر» را، ایران به افتخار او و نوزاد او جشن میگیرد و برای اولین دفعه «بنگاه حمایت مادران» در این شعبه دعوت
کرده تا جشن مادر را به نام او و نوزاد او جشن بگیرد؛ همین آمنه مادری است که او به جهان، این قوای غیر محدود را داده و خود نمیدانست مادر پیغمبر است؛ در آن روز این عظمت غیر محدود را کجا باور میکرد؟
حتی کجا میدانست که در گریبان مولود نوزاد عزیزش، این همه عظمت نهفته است.
کجا باور میکرد که جهان در گریبان آن نوزاد نهفته است.
او نمیدانست و حق داشت نداند.
زیرا دنیای پر از فلاسفه و اجتماعیون نیز هنوز نتوانسته بدانند و ندانسته و نخواهد دانست که چقدر قوا در نهاد او نهفته بوده است که سلسلۀ بشر را به تکامل حرکت داده و میدهد.
مگر نه تحریکاتی که او به دنیا و به عقول شرق و غرب جهان داده، هنوز دنبالهاش تمام نشده تا بتوان محدودش کرد و تحت ضبطش درآورد، مگر عظمت او صلی الله علیه و آله به قدری است که دنیا بتواند آن را بداند.
طفلی به دنیا آمد و خانهای نورافشان شد، ولی کجا تصور میشد که کاخ اقتدار «ایوان مدائن» در شرق بلرزد و قصرهای پایتختهای شام مانند «بصری» منور گردد.
کجا از دستهای کوچک آن طفل نوزاد، آن جسم کوچک، دستی دیده میشد که همۀ بتها را در بتخانهها، همان ساعت یا بعد از ربع قرن بیافکند.
کجا در آن قنداق مختصر محدود، آن همه ارهاص(1)
ارهاص: معدن خیر بودن، منبع برکات گشتن.
و معجزات بیشمار دیده میشد؟کجا دانشگاه قرآنش که یک جهان دانشگاه علوم است؛ در آن غنچه لبهای گلگون و گلفام دیده میشد.
باری جهان انسان شد و انسان جهانی
نکوتر زین بیان نبود بیانی
خلاصه آن که: کجا وزن کردن جسم طفل با کیلو یا میزان دیگر منویات او را هم تحت ضبط در میآورد.
ترازوی این بنگاه خیریه، حمایت کودکان خواجه نوری را من دیدهام که کودکان را نوبه به نوبه میکشد.
ولی باید اعتراف کرد که: حاضران این محفل محترم قابل وزن بدنی هستند اما قابل وزن فکری نیستند، فکر عالی مجتهدشان دنیا را روشن کرد، با تن نحیف سیاسی نحیفشان، شرق را تکان داد و غرب را نیز؛ و این حرکت حالا به حالا موج در پی موج خواهد داشت و همه متولد از مادر است.
ساکنان این مؤسسه؛ دکترهاشان که من از آقایان میشناسم و از نام بردنشان خودداری میکنم، آنها هم همچنین متولد از مادرانند.
همچنین تنهای کوچکی را بهداشت میدهند و به میدان اجتماع میفرستند همه اینها و اینان کودکانی بودهاند؛ از همین «مادر» به دنیا آمدهاند که منبع
1) (1)
رحمت است و بزرگتر از منبع و معدن نفت است که ما را این قدر عذاب داد.
امروز کمی اهمیت این معدن نفت را و اهمیت تأثیر آن را فهمیدهاند، این همه اهتمام در ایران میکنند که شرق را پرغلغله کرده و غرب را غلغلهاش فرا گرفته.
و حال آن که مهمتر از آن و بهتر از آن (به هزار مرتبه) معدنی است که از فرزندان زنده بشری به دنیا میآید.
باید اهتمام بیشتری، همه بیشتر از هر چیز، صرف آن کنند، چون مزد بیشتری میگیرند.
باید از مولود امروز «مقام مادری» را انگاره گرفت. امروز را که روز تولد حضرت خاتم الانبیاء اعظم موالید بشری است، در نظر بگیرند و هر چه باید نسبت به بانوان باردار بینوا، به هر چه میسور است مدد برسانند، اهمیت موالید و والدات را باید از این مولود عزیز این نوزاد و مادر آن، از آن فرد یتیم و از آن مادر بیشوهر مقیاس گرفت.
مگر نه از فرزند نوزاد امروز، دنیا سراسر استفاده کرد، نهضت علم و عدل دنیا را فرا گرفت؟
و مگر نه از متولدات این «منبع تکوین» (یعنی مادر) همه رجال مهندسان، همه رجال روحانیان، همه کشاورزها، همه استادها، همه انبیاء، همه سلاطین، همه سپاهها، و ارتشها و زمامداران آمده است؟
مگر نه هر چه در روی زمین غلغله بر پا است و طبقات الارض زمین زیر و زبر میشود؟
همه از دست بشر و فکر بشر بوده است و هست و خواهد بود، حتی استخراج
نفت و هر معدن، حتی فروش نفت و هر معدن و صرف نفت و هر معدن، مادر آن است که او همه را به جهان داده.
حدیث ام سلمه از دیدگاه نبوت، همه این مراحل عظیم را در جملههایی کوتاه و فشرده در کتاب نبوات برای مادران امت به جا گذاشته.
مناسبت مقام ام المؤمنین؛ همین است که مادران را در مکتب اسلام مادری بیاموزد.
در احادیث ام سلمه، تغذیه کودک و شیر دوشیدن پیغمبر صلی الله علیه و آله برای حسن علیه السلام که کودکی است و از خواب برخاسته و خواسته و خواستار آب شده است، دیدید.
در احادیث ام سلمه پیداست که اهتمام داشته که چیزی از حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله از او فوت نشود و برای استماع و گرفتن حدیث، دست از شواغل و مشاغل دنیا و صوارف دنیا میکشید و دیده بود که: پیغمبر صلی الله علیه و آله چگونه علی علیه السلام را از میان همه اهل بیت و خاندان و از همه اصحاب برمیگزید؛ او هم رفتار پیغمبر صلی الله علیه و آله را با علی علیه السلام در سر و علن در همه جا دیده بود، در سفر طائف و فتح مکه او همراه بود. وضع علی علیه السلام را به رأی العین دیده، سخنان پیغمبر صلی الله علیه و آله را در قضیه بنی حذیمه در حق علی علیه السلام شنید و در طائف خلوت کردن پیغمبر صلی الله علیه و آله را با علی علیه السلام دیده که پیغمبر صلی الله علیه و آله پرده از اسرار برداشت و فرمود: علی را خدا برای نجوا و رازداری من گزیده و بعد در سفر حجة الوداع که همه زنان پیغمبر همراه بودند؛ او هم همراه بود و غدیر خم را شاهد و حاضر و ناظر بود.
لذا در دفاع از علی علیه السلام چونان پیغمبر صلی الله علیه و آله ایستادگی میکرد، حتی به منزل
دیگران میرفت.
کتاب ام سلمه محمّد زکی بیضون صفحه 56 میگوید:
از عبدالله جدلی که ام سلمه رضی الله عنها به منزل من آمده و بر من وارد شد و گفت: آیا پیغمبر صلی الله علیه و آله در میان شما ناسزا گفته میشود و سب میشود.
من گفتم: معاذ الله یا سبحان الله یا کلمهای به همین معنی و مثل آن.
ام سلمه فرمود: شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله که میفرمود: هر کس علی را سب کند، مرا سب کرده.(1)
الأمالی، شیخ طوسی: 85؛ المستدرک، حاکم نیشابوری: 121/3؛ مجمع الزوائد: 130/9؛ السنن الکبری: 133/5.
امالی صدوق به اسناد(2)
قالت: اقعد، ثکلتک امک، حتی احدّثک بحدیث سمعته من رسول الله، ثم اختر لنفسک انا کنا عند رسول الله صلی الله علیه و آله تسع نسوة و کانت لیلتی و یومی من رسول الله صلی الله علیه و آله فدخل النبی صلی الله علیه و آله و هو متهلل اصابعه فی اصابع علی واضعا یده علیه، فقال: یا ام سلمة! اخرجی من البیت و اخلیه لنا فخرجت و اقبلا یتناجیان اسمع الکلام و ما ادری ما یقولان حتی اذا قلت: قد انتصف النهار فاتیت الباب فقلت: ادخل یا رسول الله؟
قال صلی الله علیه و آله: لا. فکبوت کبوة شدیدة مخافة ان یکون ردنی من سخطة او نزل فیّ شیء من
و ابن الولید از محمّد بن قاسم تا امام صادق علیه السلام از پدر1) (1)
2) (2) حدثنا محمّد بن الحسن ابن احمد بن الولید رضی الله عنه قال: حدثنا محمّد بن ابی القاسم عن محمّد بن علی الصیرفی عن محمّد بن سنان عن المفضل بن عمر بن عن ابی عبدالله الصادق عن ابیه عن جده علی بن الحسین علیه السلام قال: بلغ ام سلمه زوجة النبی ان مولی لها ینتقض علیا علیه السلام و یتناوله قال لها: نعم یا اماه.
بزرگوارش از جدّ بزرگوارش علی بن الحسین علیه السلام بازگو کرده که به ام سلمه همسر محترم پیغمبر صلی الله علیه و آله رسید که مولائی از او علی علیه السلام را نقض و عیب میگوید و دست میاندازد، پس ام سلمه به سراغ او فرستاد، همین که نزد ام سلمه حاضر شد؛ ام سلمه به او فرمود: به من رسیده ای پسرک که تو علی علیه السلام را نقض و عیب میسازی و او را دست میاندازی؟ او گفت: بلی، چنین است ای مادر!
ام سلمه فرمود: بنشین، مادرت به عزایت بنشیند تا تو را حدیثی بگویم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم. سپس اختیار کن برای خودت هر چه میخواهی؟!
ما، نُه زنان نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم و آن روز روز من وشب من بود از رسول خدا صلی الله علیه و آله، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله داخل منزل شد با چهرۀ درخشان و انگشتان در انگشتان علی علیه السلام داشت. دست خود را بر او نهاده بود، پس آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای ام سلمه! از خانه به در شو و خانه را خلوت کن برای ما.
پس من خارج شدم و آن دو تن سخن به راز همی میگفتند، من کلام را میشنیدم و نمیدانستم چه میگویند تا این که من گفتم یا رسول الله! آیا داخل شوم؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه.
من از این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله سخت به سر درآمدم (کنایه از این که این رد
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا در هم و کلافه کرد، از هراس آن که مبادا پیغمبر صلی الله علیه و آله از خشم به من، ردم کرده باشد یا دربارۀ من چیزی از آسمان فرود آید.
سپس درنگ زیادی نکردم و باز به در خانه آمدم و گفتم: آیا داخل شوم یا رسول الله؟ باز پاسخ فرمود: نه، پس باز درنگی نکرده، برای سومین بار به در حجره باز آمدم و گفتم: آیا داخل شوم یا رسول الله؟
این نوبه فرمود: داخل شو ای ام سلمه!
پس من داخل شدم، حالیا که علی علیه السلام به زانو نشسته بود جلوی دست پیغمبر صلی الله علیه و آله و همی گفت: فدایت پدر و مادرم یا رسول الله! آن هنگام که چنین شد، پس آیا به چه امر میدهی مرا؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: امر میدهم تو را به صبر و شکیب، سپس باز آن گفتار را برای دفعۀ دوم باز اعاده کرد و تکرار کرد.
باز پیغمبر صلی الله علیه و آله او را امر به صبر و شکیبایی کرد، پس برای دفعه سوم آن گفتار را تکرار کرد و اعاده نمود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله این دفعه فرمود: یا علی! ای برادرم! هر گاه این پدیده از آنان واقع شد، پس شمشیرت را بکش و آن را بر دوش خودت بگذار، با آن شمشیر قدم به قدم بزن تا مرا دیدار کنی و شمشیرت آشکارا از غلاف بیرون باشد و از خون آنها قطره قطره فرو ریزد.
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله رو به من کرد و برای من گفت: تو را به خدا این افسردگی چیست؟ ای ام سلمه! گفتم: برای این شد که مرا رد کردی یا رسول الله! پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: والله من تو را از احساس سوء یا دلتنگی از تو رد نکردم؛ حالیا
که تو بر خیری از خدا و رسول او؛ ولکن تو وقتی فرا آمدی که جبرئیل از راست من و علی از یسار من؛ و جبرئیل مرا خبر میداد از حوادث و پیشامدهایی که بعد از من واقع میشود؛ و مرا امر میداد که آنها را سفارش بکنم به علی علیه السلام اکنون سفارش میکنم.
ای ام سلمه! بشنو تو بانو و شاهد باش. ای بانو! که این شخص علی بن ابی طالب علیه السلام وزیر من است در دنیا و وزیر من است در آخرت.
ای ام سلمه! بشنو و شاهد باش، این علی بن ابی طالب حامل لوای من و پرچم من است در دنیا و حامل لواء و پرچم من است فردا در قیامت.
ای ام سلمه! بشنو ای بانو؛ و شاهد باش ای بانو؛ این شخص علی بن ابیطالب وصی من و خلیفه و جانشین من است بعد از من؛ و انجام دهنده وعدههای من است و سیراب کننده از حوض من است.
ای ام سلمه! بشنو ای بانو و شاهد باش ای بانو؛ این شخص علی بن ابی طالب علیه السلام سید و سرور مسلمین و پیشوای متقین و قائد و لشکرکش شهسواران درخشان است که همه اسبهای آنها نشاندار است و قاتل عهدشکنان و ستمگران و مارقین است.
من گفتم: یا رسول الله! عهدشکنان کیانند؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آنان که در مدینه با او بیعت میکنند و در بصره عهد را میشکنند. گفتم: قاسطین و ستمگران کیانند؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: معاویه و اصحاب او از اهل شام. من گفتم: مارقین کیانند؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: اصحاب نهروان (الحدیث)
پس مولی ام سلمه بعد از شنیدن این تفصیل به هوش آمد و گفت: خدایت فرج دهاد چنان که تو مرا فرج دادی و از حلقۀ ابهام درآوردی؛ والله دیگر من هرگز علی را سبّ نمیکنم.(1)
الاحتجاج: 288/1؛ کشف الغمة: 26/2؛ غایة المرام: 33/6.
(الحدیث)ام المؤمنین ام سلمه با بازگو کردن احادیثی که خود شاهد بود و از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بود، به موقع دفاع از علی علیه السلام میکرد و در موقع خود دفاع از فاطمه مینمود و دفاع از حسین علیه السلام میکرد.
از ام سلمه حدیث کساء را به طرق عدیده و وضع گوناگون شنیدید، اینک حدیث نهایی را بشنوید.
کتاب ام سلمه، محمد زکی بیضون بازگو کرده از ام سلمه که گوید:
«سوگند به آن که من به او قسم را ادا میکنم که علی علیه السلام عهدش بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیکتر از دیگران بود، یعنی آخرین کس بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدار کرد. ام سلمه گوید: ما رسول خدا صلی الله علیه و آله را در ایام اخیر بیماری، هر روز صبحها، پیش از ظهر روز بعد از روز عیادت میکردیم می گفت: آیا علی علیه السلام آمد، چندین مرتبه گوید، من گمان کردم که او را به مأموریت کاری فرستاده.
گوید: بعد علی علیه السلام آمد، من چون گمان کردم که او را به وی حاجتی است.
پس از خانه خارج شدیم و نزدیک در نشستیم، من از همه نزدیکتر به در بودم، پس علی علیه السلام به روی بستر پیغمبر صلی الله علیه و آله خم شد و همی با همدیگر راز میگفتند و پیغمبر صلی الله علیه و آله با او نجوا میکرد.
1) (1)
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله همان روز قبض روح شد، پس علی علیه السلام آخرین کس است که دیدار را با پیغمبر صلی الله علیه و آله تجدید کرده است.»(1)
عنها قالت: والذی احلف انه کان علی علیه السلام لاقرب الناس عهدا برسول الله صلی الله علیه و آله.
قالت: عدنا رسول الله صلی الله علیه و آله غداة بعد غداة یقول جاء علی علیه السلام مراراً قالت و اظنه کان بعثه فی حاجة، قالت: فجاء بعد فظننت ان له الیه حاجة فخرجنا من البیت فقعدنا عند الباب فکنت من ادناهم الی الباب فاکب علیه علی علیه السلام فجعل یساره و یناجیه ثم قبض رسول الله صلی الله علیه و آله من یومه ذلک، فکان اقرب الناس الیه عهدا.
«مسند احمد بن حنبل: 300/6؛ مجمع الزوائد: 112/9؛ کنز العمال: 622/11؛ تاریخ مدینۀ دمشق: 279/42»
باز ام سلمه میگوید: «شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله برای علی میگفت: هیچ مؤمن تو را مبغوض نمیدارد و هیچ منافقی تو را دوست ندارد.»(2)
«احادیثی گذشت که پیغمبر صلی الله علیه و آله در خانۀ ام سلمه بود، فاطمه دیگ سنگی را که در آن شوربا پخته بود، خزیره آورد و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: برو شوهرت و دو پسرت را فرا بخوان. پس علی و حسن و حسین علیهم السلام آمدند و داخل شدند و نشستند و از آن خزیره تناول کردند و پیغمبر صلی الله علیه و آله در خوابگاهی بود که بالای دکّه بود؛ زیر او کسائی خیبری بود و من در داخل حجره، نماز میگزاردم، پس خدا فرو فرستاد این آیه را (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)3
گوید: پس پیغمبر فضل و زیادی آن کساء را برگرفت و آنان را در پوشش آن قرار داد، سپس دست خود را بیرون آورد و به سوی آسمان پیچانید و سپس گفت: بارالها! اینان اهل بیت من و خاصه منند، پس رجس را از آنان ببر و آنها را تطهیر کن. تطهیر کامل.
ام سلمه گفت: پس سرم را داخل کردم در خانه و گفتم: و آیا من با شمایم یا رسول الله؟ فرمود: تو به سوی خیری.»(1)
تفسیر نور الثقلین: 276/4؛ الدر المنثور: 196/5.
و باز شنیدی از ام سلمه بازگو کرده گفت: «در بین این که رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانۀ من آن روز بود، خادم گفت: علی و فاطمه در آستانه در رسیدهاند پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: برخیز برای من، از اهل بیت من به کنار برو.
گوید: پس من برخاستم و کنار رفتم و بر در خانه نزدیک ماندم، پس علی و فاطمه و حسن و حسین با آنان بودند و آنان دو کودک صغیر بودند، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله آن دو کودک را برگرفت و بر کنار خود در دامن خود نهاد و آنان را بوسید.
ام سلمه گوید: و علی را با یک دست خود دست در گردن کرد و فاطمه را با دست دیگر، پس فاطمه را بوسه زد و علی را هم بوسه زد و بر آنان خمیصه سوداء را فرو پوشانید و سپس گفت: بار الها! به سوی تو، نه به سوی آتش من و اهل بیت من. ام سلمه گوید: پس من گفتم: و من یا رسول الله؟
1) (1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: و تو.»(1)
العمدة: 32؛ مسند احمد بن حنبل: 296/6؛ کنز العمال: 644/3، حدیث 37628.
و باز شنیدید که: «وقتی خبر ناگوار حسین علیه السلام برای او آمد، ام سلمه اهل عراق را لعنت کرد و گفت: او را کشتند، خدا آنها را بکشد، او را گول زدند و خوار کردند، خدا آنها را لعنت کند که من دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله را روزی طرف صبح، فاطمه علیها السلام دیگی را سنگی در طبق نهاده، در آن عصیدهای ساخته بود و پخته بود، آن را حمل میکرد تا جلوی روی پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را زمین نهاد.
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: پسر عمویت کجاست؟
فاطمه علیها السلام گفت: در خانه است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: پس برو و او را فرا بخوان و او را بیاور برای من؛ ای دخترم!
ام سلمه گوید: پس فاطمه باز آمد و دو پسر خود را میکشید و میآورد؛ هر یک را با یک دست خود و علی علیه السلام در دنبال آنها میآمد، تا بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله آن دو فرزند را در حجر خود نشانید و علی بر یمین و راست او نشست و فاطمه از یسار و چپ او نشست.
ام سلمه گوید: پس پیغمبر صلی الله علیه و آله از زیر من کسائی خیبری که بساط گسترده ما بر منامه خوابگاه (سکوی خوابگاه) بود در مدینه؛ بر کشید از زیر خود، پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را بر آنان جمیعاً پیچید و با شمال خود دو طرف کساء را
1) (1)
برگرفت و دست راست به سوی پروردگار عزوجل برپیچید و گفت: بارالها! اهل منند، از آنها هر رجس را ببر و بزدای و تطهیر نما، آنان را تطهیر کامل؛ بارالها! اهل بیت منند، از آنان رجس را ببر و آنها را تطهیر کن، تطهیر کامل. تا سه مرتبه، گفتم: یا رسول الله! آیا من از اهل تو نیستم؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: بلی، پس تو هم داخل شو در کساء.
گوید: پس من داخل شدم در کساء، اما بعد از آن که دعای خود را برای پسر عمش علی و دو پسرش و دخترش فاطمه علیها السلام انجام داده بود.»(1)
العمدة: 35؛ مسند احمد بن حنبل: 298/6.
و باز گذشت از ام سلمه رضی الله عنها که گوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به فاطمه فرمود: «شوهرت را و دو پسرت را برای من بیاور.
فاطمه علیها السلام آنان را آورد، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله کسائی فدکی را بر آنان افکند، ام سلمه گوید: سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله دست خود را بر آنها نهاد و سپس گفت: بار الها! به درستی که اینان آل محمّدند، پس قرار بده صلوات خود و برکات خود را بر محمّد و آل محمّد که تو حمید مجیدی.
ام سلمه گوید: پس من کساء را بالا زدم که داخل شوم، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله از دست من آن را کشید و گفت: تو بر خیر هستی.»(2)
کتاب ام سلمه محمّد زکی بیضون، قضیه عسل را که توطئه زنان، آن را بر پیغمبر صلی الله علیه و آله حرام کرد، از ام سلمه دانسته و ما در جلد پیشین آن را از زینب بنت
جحش دانستیم.
و اما آنچه از ام سلمه رضی الله عنها دربارۀ شخص زهراء علیها السلام رسیده، یک قطعه درخشانی است که به منزلۀ مدال افتخاری است؛ لایق تقدیم به زهراء علیها السلام از جانب ام المؤمنین ام سلمه رضی الله عنها که امین بر ودایع نبوت است.
در محاکمۀ فدک که دستگاه هیئت حاکمه، عمال فاطمه علیها السلام را از فدک بیرون کردند و کار به محاکمه کشید و سخنان در این باره بین طرفین رد و بدل شد و خطبۀ زهرا نفس آنها را گرفت.(1)
کتاب مهم ملکه اسلام فاطمه زهرا، اولین محکمۀ قضائی بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله و محاکمه از رئیس دولت، تألیف ارزنده مؤلف دیده شود.
ام سلمه رضی الله عنها شنید که ابوبکر و طرفدارانش در پایان امر، کلمهای پر از تهدید و بیادبی بعد از بازگشت فاطمه از مسجد پراندهاند.
ام سلمه رضی الله عنها سر از غرفه بیرون کرد و کلمۀ خود را دربارۀ زهرای اطهر علیها السلام با قوت و قدرت ادا کرد، چنانکه گویی پیغمبری است و هیچ حسابی برای ارباب قدرت باز نکرد، سر از غرفه بیرون کرد، تاریخ کلمه اش را مسجل کرده گفت:
«آیا به مثل فاطمه این گونه کلام جسورانه گفته میشود، فاطمهای که حوریهای است بین انس و انسی قدسی است برای نفس.
فاطمهای که نشو و نمای او، تربیت او در درمان انبیاء شده و ملائکه او را دست به دست میگردانیدهاند، نهالی که نموش در کشتزار مادران پاک بوده، در
1) (1)
نهالستان مادران طاهرات نشو و نما داشته و در بهترین منشئیات نشو و نما یافته و در نیکوترین تربیتگاهها تربیت شده. آیا گمان میبرید که: رسول خدا صلی الله علیه و آله میراث خودش را بر او حرام کرده و او را آگاه نکرده، با آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله «انذار عشیره و خویشاوندان نزدیک و نزدیکتر خویش» بود، آیه آمد (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ)1 یا پیغمبر صلی الله علیه و آله او را آگاه کرده و او باز آمده مطالبه میکند، در صورتی که او بهترین بانوان جهان و مادر بهترین سید جوانان و عدیلۀ مریم دختر عمران و همسر مثل علی، شیر اوژن اقران است.
رسالت الهی به وجود پدرش تمامیت یافته پدرش از دلسوزیهای مشفقانه بر او، او را از گزند سرما و گرما چنان حفظ میکرد که دست راست خود را وساده و متکا برای او میساخت و با دست دیگرش روپوش بر او میپوشانید.
اندکی آرامتر بتازید که رسول خدا صلی الله علیه و آله در جلوی چشم شما در چشمانداز شما است و بر خدا وارد خواهید شد، و اهاً لکم: به زودی خواهید آگاه شد و خواهید دانست.(1)
فانذرها و جاءت تطلبه؟ و هی خیر النسوان و امّ سادة الشبان و عدیلة مریم بنت عمران
(الحدیث)1) (2) ألمثل فاطمة یقال هذا؟ و هی الحوراء بین الانس و الانس للنفس، ربیت فی حجور الانبیاء و تداولتها ایدی الملائکة و نمت فی المغارس الطاهرات نشأت خیر منشأ و ربیت خیر مربا، تزعمون ان رسول الله صلی الله علیه و آله حرم علیها میراثه و لم یعلمها و قد قال الله له و انذر عشیرتک الاقربین.
این کلمه ام المؤمنین ام سلمه بود که محض ادای رسالت و برای رضای خدا گفت و حکومت وقت هم او را جزا داد، یک سال او را از عطا محروم کرد،(1)امسلمه رضی الله عنها در عیادت زهرای اطهر علیها السلام آمد.
طبق روایت مصباح الانوار از امام محمّد باقر علیه السلام؛ همین که بیماری زهرا علیها السلام غلبه کرد، مزاج مغلوب شد تا زهرا ملازم فراش و بستر گردید، در این موقع امسلمه برای عیادت او به بالین او آمد و این گفتگو بین آنان جاری شد.
ام سلمه گفت: چگونه صبح کردی ای دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله، فاطمه زهرا کلمۀ دلخراشی گفت؛ گفت: با هجوم سپاه اندوه بر دل از طرفی و گرفتگی خاطر از طرفی دیگر شب را به صبح رساندم.
پیغمبر فقید صلی الله علیه و آله از دست ما رفت، به وصی او ظلم شد.
حرمت آن کس هتک شد که تازه مقام او را از او، چند روز پیش گرفته بودند، به غیر آن قرار که خدای سبحان در تنزیل تشریع کرده و پیغمبر صلی الله علیه و آله در
1) (1) دلائل الامامة: 124؛ موسوعة احادیث اهل البیت علیهم السلام: 447/8.
تأویل سنت قرار داده، با آن که امامت او چون روز روشن مقتضی بود؛ ولکن کینههای بدر و مواریث احد که قلوب اهل نفاق درکمون داشت، راه را برای بدخواهان باز کرد تا همین که این امر مورد هدفگیری واقع شد، ما را تیرباران کردند با رگباری سخت از ابرهای سیاه.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 49/2؛ بحارالأنوار: 156/43، باب 7، حدیث 5.
1) (1)
عایشه بعد از مقتل عثمان در مکه بود، از مکه قصد قیام و انقلاب داشت تا به نام خونخواهی عثمان با سپاه طلحه و زبیر به صوب بصره بروند و آنجا را سنگر کنند؛ به دیدار ام المؤمنین ام سلمه رفت تا او را دعوت به همکاری کند.
همین که این دو تن ام المؤمنین روبرو شدند، عایشه سخن را افتتاح کرد.
و گفت: ای گرامی دختر ابوامیه! تو اولین بانوی مهاجره بودی از ازواج رسول الله صلی الله علیه و آله و تو بزرگترین امهات المؤمنین هستی و رسول خدا صلی الله علیه و آله تقسیم بین ما همسران خود را از خانۀ تو میکرد و جبرئیل اکثر وقتهایی که بود در منزل تو بود.
ام سلمه رضی الله عنها از او پرسید: به خاطر چه امری این گفتار را گفتی و میگویی؟
عایشه گفت: عبدالله مرا خبر داده که این قوم شورشیان، از عثمان توبه خواستند، او همین که توبه کرد او را کشتند با زبان روزه در ماه حرام؛ و من عزم
کردهام بر خروج به سوی بصره با طلحه و زبیر، پس تو هم با ما بیرون بیا، باشد که خدا این امر را به دست ما و به وسیلۀ ما اصلاح کند.(1)
بدأت عایشه الحدیث فقالت: یا بنت ابی امیه! انت اول مهاجرة من ازواج النبی رسول الله صلی الله علیه و آله و انت کبیرة امهات المؤمنین و کان رسول الله صلی الله علیه و آله یقسم لنا من بیتک و کان جبرئیل اکثر ما یکون فی منزلک. فقالت ام سلمه: لامر ما قلت هذه المقالة؟ فقالت عایشه؟ ان عبدالله اخبرنی ان القوم استتابوا عثمان فلما تاب، قتلوه صائما فی شهر حرام و قد عزمت علی الخروج الی البصرة و معی الزبیر و طلحة فاخرجی معنا لعل الله ان یصلح هذا الامر علی ایدینا و بنا؟
قالت ام سلمة: انک کنت بالامس تحرصین علی عثمان و تقولین فیه اخبث القول و ما کان اسمه عندک الا نعثل و انک لتعرفین منزلة علی بن ابی طالب عند رسول الله صلی الله علیه و آله «افاذکر»؟؟ قالت: نعم.
قالت: تذکرین یوم اقبل صلی الله علیه و آله و نحن معه حتی اذا هبط من قدید ذات الشمال خلا بعلی یناجیه، فاطال فاردت ان تهجمی علیهما فنهیتک فعصیتنی فهجمت علیهما، فما لبثت ان رجعت باکیة فقلت: ما شأنک؟ فقلت: انی هجمت علیهما و هما یتناجیان، فقلت لعلی: لیس لی من رسول الله صلی الله علیه و آله الا یوم من تسعة ایام افما تدعنی یابن ابی طالب و یومی: فاقبل رسول الله صلی الله علیه و آله علیّ و هو غضبان محمر الوجه، فقال صلی الله علیه و آله: ارجعی وراک والله لا یبغضه احد من اهل بیتی و لا من غیرهم من الناس الا و هو خارج من الایمان. فرجعت نادمة ساقطة.
قالت عائشة: نعم اذکر ذلک قالت و اذکرک ایضا، کنت انا و انت مع رسول الله صلی الله علیه و آله و انت تغسلین رأسه و انا احیس له حیسا و کان الحیس یعجبه فرفع رأسه و قال «یا لیت شعری ایتکن صاحبة الجمل الإذنب تنبحها کلاب الحوأب، فتکون ناکبة عن الصراط؟ فرفعت یدی من الحیس، فقلت: اعوذ بالله و برسوله من ذلک، ثم ضرب علی ظهرک و قال صلی الله علیه و آله ایاک
1) (1)
ام سلمه رضی الله عنها گفت: من ام سلمهام، تو شخصاً دیروز تحریک میکردی بر عثمان و گزندهترین گفتار را دربارۀ او میگفتی و نام عثمان نزد تو فقط نعثل بود و تو خود منزلت علی را نزد رسول الله صلی الله علیه و آله میشناسی، آیا یادت بیاورم؟ و یادآوری کنم؟
عایشه گفت: بلی. ام سلمه فرمود: آیا یاد داری روزی که پیغمبر صلی الله علیه و آله میآمد و ما به همراه او بودیم تا از گردنۀ قدید به طرف شمال سرازیرشد، خلوت با علی کرد، به سخن بغل گوشی پرداخت و طول داد، تو اراده کردی که هجوم بر آنان آری؟ من تو را نهی کردم ولکن از من نشنیدی، معصیت مرا کردی و هجوم بر آنان آوردی، چیزی درنگ نکرده که با گریه برگشتی، من گفتم: چه شده؟ تو گفتی: من بر آنان هجوم آوردم در همان حال که نجوا میکردند. و به علی توجه خطاب کردم و گفتم: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله یک روز از 9 روز را دارم، آیا مرا با این روزم وا نمیگذاری؟ ای پسر ابیطالب؟ پس رسول خدا صلی الله علیه و آله سرخ شد و به
خشم با چهره برافروخته به من رو کرد و به نهیب گفت: برگرد به عقب و او را کسی مبغوض نمیدارد از خاندان من یا غیرخاندان من و یا دیگران از مردم، مگر آن که خارج از ایمان است.
علیهذا من برگشتم پشیمان و ساقط و بیارزش.
عایشه گفت: بلی، این را یاد دارم.
ام سلمه رضی الله عنها دیگر باره فرمود: آیا باز یادت بیاورم؟ که من و تو با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم، تو سر مبارک او را شستشو میدادی و من برای او «شوربا» میپختم، از شوربا (سوپ) خوشش میآمد.
پس سر را بلند کرد و گفت: کاش میدانستم که کدامیک از شما هستید که سوار بر جمل اذنب (شتری نر، دم بلند) خواهید بود که سگان حوأب به روی او صدا میکنند که در آن راه از صراط مستقیم منحرف خواهد بود.
من دست از شوربا برداشتم و گفتم:
(اعوذ بالله و برسوله من ذلک) پس پیغمبر صلی الله علیه و آله دست بر پشت تو زد و گفت: ای حمیراء! مبادا تو آن باشی، سپس فرمود: مبادا تو آن باشی، ای دختر ابوامیه، اما من تو را هشیاری دادم.
عایشه گفت: بلی، این را هم یاد دارم.
ام سلمه رضی الله عنها فرمود: دیگر باره باز بیادت بیاورم، یاد داری که من و تو در سفری با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم و علی علیه السلام مواظبت از نعلین رسول خدا صلی الله علیه و آله میکرد آنها را وصله و پینه میکرد و از لباسهای پیغمبر صلی الله علیه و آله مواظبت میکرد، آنها را میشست و تو جریتر از ما بر پیغمبر صلی الله علیه و آله بودی پرسیدی و گفتی: آیا چه کس را یا رسول الله به جای خود جانشین و خلیفه بر آنان میکنی؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آن کس که نعلین را وصله و پینه میکند.
طبیعی است آن کس که در خوش و ناخوش، کارهای او را به عهده میگیرد تا به اندازهای که گویی فانی در اوست.
او اولیتر است از دیگران که منطق او را برساند و کار او را به عهده میگیرد.
گوید: پس از این جواب ما فرود آمدیم، غیر از علی را ندیدیم، تو گفتی: یا رسول الله! من غیر علی کسی را نمیبینم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: هم او خودش است.
عایشه گفت: بلی، این را هم یاد دارم.
پس ام سلمه رضی الله عنها گفت: پس چه خروجی پس از این داری که خروج کنی.
عایشه گفت: من فقط خروج میکنم برای طلب اصلاح بین مردم و امید اجر در آن دارم، ان شاء الله.
ام سلمه رضی الله عنها پس از این راهی برای خود ندید، غیر آن نامه اعلامیهای که از عقب این دیدار و این مجلس برای عایشه فرستاد.(1)
غایة المرام: 287/6؛ شرح نهج البلاغة: 217/6.
در آن نامه(2)آمده که تو ستر و پردهای هستی بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و امت او.
و حجاب پیش روی تو زده شد، برای حرمت او و قرآن، دامن تو را جمع کرده، پس تو آن را گسترده مکن و آرام کرده در مسکن پاچه تو را، پس تو خود آن را آشکارا مکن و بیرون میاندازش و اگر من بیادت بیاورم گفتاری را از رسول خدا صلی الله علیه و آله که نزد خودت شناخته است و ناشناس نیست، تو را میگزد همچون مار خوش خط و خال بیصدا، تو چه جوابی به پیغمبر صلی الله علیه و آله دادنی هستی، اگر پیغمبر تو را بین راه ببیند که سوار کره شترت آشکارا شدهای، از منزلگاهی به منزلگاهی که عهد و پیمان او را رها کردهای و پرده او را دریدهای.
عمود دین به وسیلۀ زنها برپا نمیشود و شکستگی آن با آنها به هم نمیآید، نیکوان زنان آنانند که صداشان آرام باشد، عرض آنها در سنگر مصون باشد، برو قاعدۀ قبر را خانه خودت قرار بده تا وقتی پیغمبر را دیدار میکنی بر آن حال باشی.(1)
1) (1) شرح نهج البلاغه: 219/6؛ الاحتجاج: 244/1.
نامه مفصلتر است(1)
عادت ام سلمة الی مکانها و بعثت الی رهط من المهاجرین و الانصار، قالت لهم: لقد قتل عثمان بحضرتکم و کان هذا الرجلان (اعنی طلحة و الزبیر) یشنعان علیه کما رأیتم فلما قضی امره بایعا علیاً علیه السلام و قد خرجا الان علیه زعما انهما یطلبان بدم عثمان و یریدان ان یخرجا حبیسة رسول الله صلی الله علیه و آله معهم و قد عهد الی جمیع نساء عهداً واحداً ان یقرن فی بیوتهن فان کان مع عائشة عهد سوی ذلک تظهره و تخرجه الینا نعرفه فاتقوا الله فانا نأمرکم بتقوی الله والاعتصام بحبله والله لنا و لکم (الحدیث).
«الجمل، شیخ مفید: 127»
به دستور من یکی از بستگان آن را به ترجمۀ روشن به نام (گلوبند عصمت) منتشر فرموده.نامه که به عایشه رسید، پاسخ جواب غیر موجهی فرستاد در آن پاسخ گفت: من به نصیحت و خیرخواهی تو خیلی عارفم و موعظۀ تو را خیلی قبول دارم؛ ولی مطلب آن چنان نیست که فکر شما بدان رفته است، من از رأی شما نابینا نیستم.
پس اگر اقامت کنم حرج بر من نیست و اگر خروج کنم در راه اصلاح بین دو فئه از مسلمین بوده و خواهد بود.(2)
شیخ مفید بازگو میکند که: ام سلمه رضی الله عنها همین که دید عایشه از خروج منصرف نمیگردد برگشت به مکان خود (ظاهراً مراد برگشت به مدینه باشد) و رهطی از اشخاص مهاجرین و انصار را احضار کرد و به آنها گفت: عثمان دور از شما کشته نشد.
و این دو مرد طلحه و زبیر چنان که خود دیده بودید، به بدگویی بر او
میتاختند تا همین که کار او گذشت، با علی علیه السلام بیعت کردند و الان بر او خروج کردهاند به گمان خود خون عثمان را میخواهند و اراده کردهاند که بانوی خانهنشین پیغمبر صلی الله علیه و آله را با خود خارج کنند، با آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله به جمیع زنان خود به یک گونه عهد مقرر فرموده که در خانههای خود قرار گیرند، پس اگر با عایشه عهدی سوای این هست، آن را آشکار کند و بیرون بدهد برای ما، تا ما هم ببینیم، ای عبادالله! بندگان خدا از خدا پروا کنید که ما شما را امر میدهیم (به تقوا و پروای خدا و اعتصام به حبل او، خدا برای ما و برای شما بادا).(1)
الجمل، شیخ مفید: 127.
(الحدیث)ام سلمه برای تکرار نصیحت، باز نزد عایشه کس فرستاد که به او بگوید:(2)
فارسلت الیها عایشه اما ما کنت تعرفیه من رأئی فی عثمان فقد کان، ولا اجد مخرجا منه الا الطلب بدمه، اما علی فانی آمره ان یرد هذا الامر شوری بین الناس فان فعل و الا ضربت وجهه بالسیف حتی یقضی الله ما هو قاضی.
فارسلت ام سلمة الیها - اما انا فغیر واعظة لک من بعد و لا مکلمتک جهدی و طاقتی والله انی لخائفة علیک البوار و الله لیخیبن ظنک و لینصرن الله ابن ابی طالب علی من بغی و ستعرفین عاقبة ما اقول (والسلام).
«الجمل، شیخ مفید: 128»
منتو را موعظه کردم، تو موعظه نپذیرفتی و من بیشک رأی تو را در حق عثمان دانسته و میدانستم که اگر او شربت آبی از تو میخواست تو به او نمیدادی و مانع میشدی. سپس این توئی الان میگویی عثمان مظلوم کشته شد و میخواهی ثوره و بلوا برپا کنی، برای قتال و پیکار با شخص شخیصی که به این امر قدیماً و حدیثاً اولی بوده و هست، بیا پروا از خدا کن به حق تقوا و متعرض سخط خدا مشو.
عایشه جواب فرستاده: اما آن چه از رأی من دربارۀ عثمان دانستهای صدق است، ولکن من راه چاره برای خلاص و نجات از آن ندارم، مگر طلب خون او، اما علی علیه السلام من او را امر میدهم به این که این امور را به شورا برگرداند بین همه. اگر این کار را کرد که فبها؛ وگرنه شمشیر به روی او میکشم تا خدا حکم کند به آنچه حکم میکند. (الحدیث)
ام سلمه رضی الله عنها از این جواب تلخ بسی رنج برد، ولی باز برای چهارمین دفعه کس نزد او فرستاد که: اما من دیگر بعد از این تو را موعظه نمیکنم و کلمهای هم با تو دیگر تا طاقت دارم میکوشم نگویم.
والله به خدا سوگند! من بر تو خوف نابودی دارم. به خدا سوگند! آمال تو ناکام خواهد بود و خدا حتماً نصرت میدهد، ابن ابی طالب را بر هر که بغی کرده و به زودی عاقبت گفتار مرا خواهی دانست. (والسلام)
بعد از این افتراق و جدایی جگرخراش بین این دو ام المؤمنین، ام سلمه رضی الله عنها
نامهای از مکه برای امیرالمؤمنین علی علیه السلام نوشت.(1)
ثم کتبت ام سلمة من مکة الی امیرالمؤمنین علی علیه السلام اما بعد: فان طلحة و الزبیر و اشیاعهم و اشیاع الضلاله یریدون ان یخرجوا بعائشة الی البصرة و معهم ابن الحزان عبدالله بن عامر بن کریز و یذکرون ان عثمان قتل مظلوما و انهم یطلبون بدمه والله کافیهم بحوله و قوته؛ و لولا ما نهانا الله عنه من الخروج و امرنا به من لزوم البیوت لم ادع الخروج الیک و النصرة لک و لکنی باعثة نحوک ابنی، عدل نفسی، عمر بن ابی سلمه فاستوص به یا امیرالمؤمنین خیرا، فلما قدم علی علی صلی الله علیه و آله اکرمه و لم یزل مقیما معه حتی شهد مشاهده کلها.
«شرح نهج البلاغه: 219/6؛ النص و الاجتهاد: 431»
اما بعد: به درستی که طلحه و زبیر و هواداران آنان و پیروان ضلالت اراده دارند که عایشه را به سوی بصره خارج کنند و با آنان «ابن الحزان عبدالله بن عامر بن کریز» همراه است.
و مذاکره میکنند که عثمان مظلوم کشته شده و آنان خواستار خون اویند.
و خدا کفایت آنان را به حول و قوۀ خود عهدهدار است و اگر نبود که خدا ما زنان را نهی از خروج نموده و امر فرموده ما را به ملازمت بیوت، من خروج به سوی تو و نصرت تو را وا نمیگذاردم، ولکن پسرم را یعنی عدل نفس خویشتن را عمر بن ابی سلمه واداشتهام که به سوی شما و به جانبداری شما خواهد آمد، پس سفارش میکنم به او عنایت خاص مبذول دارید (الحدیث)
همین که عمر بن ابی سلمه بر امیرالمؤمنین وارد شد، امام صلی الله علیه و آله او را گرامی داشت، همی در پنج سال خلافت امام علیه السلام با امام علیه السلام مقیم بود، تا تمام مشاهد
1) (1)
امام علیه السلام را حضور داشت.(1)
شرح نهج البلاغه: 219/6؛ النص و الاجتهاد: 431.
ام سلمه رضی الله عنها امین خاندان نبوت بود تا به حدی که امانات وصیتنامۀ پیغمبر را با ودایع رسالت را، امیرالمؤمنین علی علیه السلام در هنگام روانه شدن از حجاز به عراق به ام سلمه رضی الله عنها سپرد و خود شما ارزش این ودایع را نزد اهل بیت علیهم السلام میدانید.
امیرالمؤمنین همۀ آنها را به امانت به او سپرد و از حجاز به عراق آمد تا وقتی که امام حسن علیه السلام از عراق به سال 40 به حجاز بازگشت، ام سلمه آنها را به امام حسن علیه السلام تحویل داد.(2)
و همچنین در سال 60 هجری که امام حسین علیه السلام حجاز را به قصد عراق ترک فرمود، از آغازی که مدینه را به قصد مکه ترک فرمود، همه اوراق صحف و کتب و اسلحه را به ام سلمه رضی الله عنها سپرد تا وقتی که علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام از سفر شهادت پدر و کسان به حجاز و به مدینه برگشت، ام سلمه علیه السلام آنها را به علی بن الحسین علیه السلام مسترد فرمود.
(کافی) باب الاشاره و النص علی الحسن بن علی علیه السلام با اسناد، عدة اصحاب از احمد بن محمّد از علی بن الحکم از سیف بن عمیرة از ابی بکر حضرمی بازگو کرده: از اجلح و سلمة بن کهیل و داود بن یزید و زید ثمالی همه گویند از شهر بن حوشب که: امیرالمؤمنین علی علیه السلام هنگامی که رهسپار عراق شد کتب و
وصیت را به ام سلمه به ودیعه سپرد.
کتب خود را و وصیتنامه را با خود نبرد و از مدینه جدا نکرد که مبادا در نقل و انتقال مسافرت، چیزی از آنها از بین برود.(1)
الکافی: 298/1، باب الاشاره و النص علی الحسن بن علی علیه السلام، حدیث 3.
چنان چه صحیفۀ سجادیه را یحیی بن زید شهید، به وسیلۀ عمیر بن متوکل از مرز خراسان به حجاز برگردانید که به دست بنیامیه نیفتند.
همین که حسن علیه السلام به حجاز برگشت، آنها را به وی مسترد کرد.
و در نسخه صفوانی از احمد بن محمّد از علی بن الحکم از سیف بن عمیرة از ابیبکر حضرمی از ابیعبدالله امام صادق علیه السلام بازگو کرده که:
علی علیه السلام هنگامی که رهسپار به سوی کوفه شد، کتب خود را و وصیت را به ام سلمه رضی الله عنها به ودیعه سپرد تا همین که امام حسن علیه السلام باز آمد، ام سلمه رضی الله عنها آنها را به او مسترد کرد و بازپس داد.
و اما امام حسین علیه السلام و سپردن این امانات عظیم القدر در موقع خروج از حجاز به عراق در سال 60 هجری.
(کافی) در باب الاشاره و النص علی علی بن الحسین علیه السلام؛ عده از اصحاب ما از احمد بن محمّد از علی بن الحکم از سیف بن عمیره از ابیبکر حضرمی از امام ابوعبدالله که فرمود: حسین بن علی همین که رهسپار به سوی عراق شد، به ام سلمه کتب را و وصیت را به ودیعه سپرد تا همین که علی بن الحسین علیه السلام برگشت، آنها را وی به او بازپس داد.
1) (1)
و اما آیا آنها چهها بودهاند؟ از نظر کمیت و کیفیت چه مقدار وزن آنها بود.(1)
الکافی: 304/1، باب الاشاره و النص علی علی بن الحسین علیه السلام، حدیث 3.
کافی با اسناد خود بازگو کرده که همی که وفات علی بن الحسین (95 هجری) در رسید پیش از آن.
سفطی(2)را یا صندوقی را بیرون داد و به پسرش محمّد باقر (متوفای 114) گفت این صندوق را حمل کن. گوید: پس آن سفط یا صندوق بین چهار نفر(3)حمل شد، همین که وفات کرد، برادرها آمدند و ادعا دربارۀ صندوق کردند و گفتند: نصیب و سهم ما را از صندوق و آنچه در آن صندوق است اعطا نما.
او گفت: والله برای شما در آن صندوق چیزی نیست و اگر برای شما در آن چیزی بود، آن را تحویل من نمیداد، در آن صندوق اسلحه رسول خدا صلی الله علیه و آله و کتب او بود.(4)
و با اسناد خود باز بازگو کرده گوید:
علی بن الحسین (متوفای 95 هجری) در دم مردن التفاتی به اولاد خود کرد که نزد او مجتمع بودند.
و سپس التفاتی به محمّد بن علی (یعنی باقر) (متوفای 114 هجری کرده) و گفت: ای محمّد این صندوق است، آن را به خانه خود ببر، گوید: در آن نه دیناری یا درهمی نبوده ولکن مملو بود از علم.(1)
الکافی: 305/1، باب الاشاره و النص علی ابی جعفر علیه السلام، حدیث 2.
وفات امام در تاریخ 114 است.
(کافی) با اسناد تا امام صادق علیه السلام گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم میفرمود که: عمر بن عبدالعزیز متوفای (100-102) خلیفه وقت نوشت، در مدینه به ابن حزم(2)(که والی او بر مدینه بود) نوشت که: صدقات علی علیه السلام و عمر و عثمان را بفرستد، یعنی دفتر و صورت صدقات آنها را نه محصول آنها را.
امام صادق علیه السلام میگوید: ابن حزم، بنابراین فرستاد نزد زید بن الحسن که اکبر آنها بود.
1) (1)
2) (2) ابن حزم: سلسله خاندان آنها از عهد رسول خدا علیه السلام که از جانب پیغمبر صلی الله علیه و آله مأمور یمن شد تا ابن حزم صاحب کتاب عظیم (المحلی) آثار بزرگی از آنها به میراث مانده و این شخص والی مدینه از جانب عمر بن عبدالعزیز بوده، عمر بن عبدالعزیز به او دستور داد که بنگرید: احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله را مذاکره کنید و بنویسید که من میترسم بر احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله از ضیاع و فراموشی (الحدیث) به این دستور منع عمر بن الخطاب را از نوشتن حدیث در هم شکست و به آفاق هم همین منشور را صادر کرد و در اثر آن سرسلسلههای حدیث مالک بن انس در مدینه، عبدالملک ابن جریج در مکه، عبدالحمید در ری، معمر در یمن، زهری در مدینه، عبدالله بن مبارک در خراسان، اوزاعی در شام و لیث در مصر، تألیفات خود را بعد از 150 هجری بیرون دادند.
زید شریف جد شرفای آل حسن است، والی مدینه از جانب منصور دوانقی، شعرا از همه سو به جانب او میآمدند، وی متولی صدقات رسول خدا صلی الله علیه و آله شد، پدر حسن الامیر جد حضرت عبدالعظیم است، اولاد دیگر امام حسن علیه السلام با خلفای بنی عباس جنگیدند و شهید شدند، اما او والی مدینه بود.
ابن حزم به وسیلۀ فرستادۀ خود، صدقه یعنی دفتر صدقات علی را خواستار شد.
زید شریف پاسخ داد که: متولی بعد از علی علیه السلام حسن بن علی علیه السلام و بعد از او حسین بن علی علیه السلام و بعد از او علی بن الحسین و بعد از علی بن الحسین محمّد بن علی است، نزد او بفرست و از او بخواه؛ پس ابن حزم نزد پدرم امام محمّد باقر فرستاد، پدرم مرا با آن کتاب یعنی دفتر وقف و سایر دفاتر را نزد او فرستاد تا من آنها را به ابن حزم رد کردم.
راوی حسین بن علاء گوید: پس یکی از ما به امام صادق علیه السلام گفت:
آیا اولاد امام حسن این جریان را آگاه هستند؟ امام صادق علیه السلام فرمود: بلی، چنانچه آگاه هستند که اینک شب است ولکن حسد آنها را به این حرکتها وادار میکند و اگر حق را به حق میطلبیدند برای آنها بهتر بود ولکن آنها دنیا را میطلبند.(1)
الکافی: 305/1، باب الاشاره و النص علی ابی جعفر علیه السلام، حدیث 3.
(کافی) باز به اسناد دیگر از امام صادق علیه السلام همین را روایت میکند که: عمر بن عبدالعزیز به ابن حزم نوشت سپس مثل همین را ذکر کرده، جز آن که گوید:
1) (1)
ابن حزم نزد زید بن الحسن فرستاد و او اکبر از پدرم بود.
اما اهمیت این آثار که منابع و سرچشمۀ علوم الهیاند، یک موقع حکم بن عتیبه نزد امام باقر علیه السلام بود، در حکمی اختلاف کردند، امام کتابی را ملفوف دستور داد آوردند و حکم را از آن به حکم بن عتیبه نشان دادند و فرمود: این کتاب به املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و خط علی علیه السلام است.(1)
جواهر الفقه: کلمة المشرف 9؛ معالم المدرستین: 321/3؛ رجال النجاشی: 360.
امالی صدوق روایت میکند که: پیغمبر صلی الله علیه و آله وقتی املای این کتاب را به علی علیه السلام شروع فرمود، علی علیه السلام عرض کرد مگر بر من از فراموشی میترسی.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: خدا امر فرموده که نوشته شود، نه برای خوف و هراس از فراموشی به تو، بلکه برای شرکای تو یعنی امامان بعد از تو.
این کتاب به صورت ملفوف و به قدر ران شتری بود.
در کتاب تألیفی (الحدیث عند الشیعه) مشروح بیان شده که: نوشتن حدیث در همان حال که بین علمای عامه به واسطۀ منع عمر ممنوع بود، در خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سران شیعه خصوص امیرالمؤمنین علی علیه السلام و فرزندش امام حسن علیه السلام و ابورافع مولی رسول الله و سلمان فارسی رضی الله عنه و ابوذر غفاری رضی الله عنه دائر بوده.
اما ام سلمه رضی الله عنها را حافظ امانات الهی در موارد خطر دیدیم، یکی در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام که به عراق آمد و دیگری در مورد امام حسین علیه السلام که به
1) (1)
عراق آمد.
روایت کرده:(1)
عن ابیجعفر عن الحسین بن علی علیه السلام لما حضره، الذی حضره دعا ابنته الکبری فاطمة بنت الحسین علیها السلام فدفع الیها کتاباً ملفوفاً و وصیة ظاهرة و کان علی بن الحسین مبطوناً معهم لا یرون الا انه لما به فدفعت فاطمة الکتاب الی علی بن الحسین علیه السلام ثم صار ذلک الینا.
«اثبات الوصیة: 164»
در شب عاشورا در آن تنگنای موحش تاریک حسین علیه السلام بعد از نوشتن نامه کوتاه یک سطری به برادرش محمّد حنفیه و بعد از آن نامۀ ملفوف پیچیده که با نامۀ دیگر سرگشاده واگذار به فاطمه علیها السلام دخترش کرد، سپس امر داد به احضار علی بن الحسین علیه السلام که در این وقت علیل بود.(2)اسم اعظم را با مواریث انبیاء علیهم السلام به او وصیت کرد و او را آگاه کرد که موقع حرکت از مدینه علوم و اسلحه پیغمبر صلی الله علیه و آله و صحف و مصاحف را در حجاز به ام سلمه رضی الله عنها سپرده است و به او دستور دادهام که جمیع آنها را به تو مسترد دارد.
و فی اثبات الوصیة للمسعودی:
«ثم احضر علی بن الحسین و کان علیلا فاوصی الیه بالاسم الاعظم و مواریث الانبیاء علیهم السلام و عرفه ان قد رفع العلوم و الصحف و المصاحف و السلاح الی ام سلمة رضی الله عنها و امرها ان تدفع جمیع
ذلک الیه.»(1)
مکاتیب الرسول: 8/2، القسم الاول، حدیث 10.
(الحدیث)و فیه ایضاً فی حدیث عن حکیمه بنت محمّد بن علی الرضا علیه السلام اخت ابی الحسن العسکری علیه السلام
«انه ای الحسین اوصی الی اخته زینب بنت علی علیه السلام فی الظاهر فکان ما یخرج من علی بن الحسین فی زمانه من علم ینسب الی زینب بنت علی عمته ستراً علی علی بن الحسین علیه السلام و تقیة و اتقاء علیه.»(2)
این امانات سپرده به ام سلمه از جانب امیرالمؤمنین علی علیه السلام، غیر از دواوین اصغر و اوسط و اکبر بوده که امام حسن علیه السلام در هنگام مراجعت از عراق به حجاز پس از کشته شدن امیرالمؤمنین علیه السلام حمل میکرد و حذیفه ابن أسید غفاری که از حواریین حضرت امام حسن است. آنها را بار شتری میدید که جلوی روی امام حسن علیه السلام بوده، در هر بار بستن و بار گشودن در هر منزل از جلوی نظر امام حسن علیه السلام جدا نمیشد تا حذیفه پرسید: که این بارهای سنگین چیست؟ که در مد نظر شما است.
امام فرمود: اسامی شیعیان ما و دوستان ما است.
بدین قرار دفاتر نام شیعیان مورد مراقبت شدید بوده که در دست جاسوسهای بیگانه نیفتد و دردسر برای شیعیان فرا آورده شود، حذیفه پرسید: آیا اسم من هم
هست؟ فرمود: آری، تا در وقتی که در منزل فرود آمدند و بار فرو هشتند، حذیفه پسر برادرش را که خط میخواند همراه آورد و خواهش کرد که اسم خود را در آن دفترها ببیند، امام علیه السلام پرسید که: این جوان همراه تو کیست؟
گفت: پسر برادرم است که خط میخواند.
امام علیه السلام بعد از اطمینان به آن که جوان همراه امین است و از محارم است، دستور داد که بنگرد و نام عمو را بیابد و ارائه دهد و جوان در آن نظر میکرد و اسمها درخشندگی داشت میدرخشید (شاید با حروف درشت بودهاند یا بامداد رنگین و شنجرف نوشته بودند) تا ناگهان داد بلند کرد که: هان! ای عمو! این اسم من است، حذیفه به پهلوی او زد که بنگر و اسم مرا بجو تا نگاهی دیگر کرد و صدا زد که ای عمو! این نام توست، روایت میگوید: آن جوان بود تا در کربلا شهید شد.(1)
بصائر الدرجات: 192، باب 3، حدیث 6؛ ینابیع المعاجز: 134، باب 16.
(الحدیث)و غیر از امانتها و وصیتنامههایی است که در شب عاشورا امام حسین علیه السلام به دخترش فاطمه بنت الحسین داد.
و از ابیجعفر روایت شده که: حسین بن علی علیه السلام وقتی نوبت آخرش فرا رسید، دختر بزرگ خود فاطمه را خواند و کتابی را ملفوف با یک وصیت ظاهره، یعنی سرگشاده به او سپرد، چون علی بن الحسین علیه السلام با او سخت بیمار بود، میدیدند که اگر فقط از عهده خود برآید کافی است؛ پس فاطمه آن کتاب
1) (1)
را بعدها به علی بن الحسین علیه السلام بازپس داد، سپس همان به ما رسید.(1)
بصائر الدرجات: 168.
(الحدیث)ام سلمه رضی الله عنها زودتر از همه از طریق خواب و رؤیا از کشته شدن حسین علیه السلام آگاه شد.
سلمی گوید: من بر ام سلمه وارد شدم و میگریست، من گفتم: تو را چه به گریه آورده؟
ام سلمه رضی الله عنها فرمود: من الان رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم (یعنی به خواب) و بر سر او و محاسن او خاک بود، گفتم: یا رسول الله! تو را چه میشود؟ فرمود: کشته شدن حسین را حاضر شده بودم. (شاید یعنی کشته شدن او خاک بر سر من کرده)
و با اسناد دیگر از شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام که ام سلمه روزی صبح کرد و میگریست به او گفته شد: گریۀ تو از چه است؟
ام سلمه رضی الله عنها گفت: امشب پسرم حسین به حتم کشته شده، این را بدان میگویم که: رسول خدا صلی الله علیه و آله را از آن زمان که از دنیا رفته، خواب ندیده بودم مگر امشب که او را دیدم رنگ پریده افسرده و دژم، گوید: گفتم: یا رسول! الله صلی الله علیه و آله تو را چه شده که رنگ پریده و ملول میبینم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: امشب از آغاز تا به حال برای حسین و اصحاب او قبر میکندم.(2)
و احادیث تربت که در نزد ام سلمه رضی الله عنها در قاروره تبدیل به خون شد، از کامل الزیاره در همین کتاب گذشت.
در جلد ششم همین کتاب از شهر بن حوشب آمده که: آمدم خدمت ام سلمه ام المؤمنین، تا او را در عزای حسین علیه السلام تسلیت و تعزیت گویم.
شهر بن حوشب الاشعری الشامی صدوق است، از طبقه ثالثه است، احادیث او را اصحاب صحاح بیرون دادهاند، وفات در سال 112 هجری است. شهر بن حوشب بازگو کرده که ام سلمه به جاریه گفت: بیرون برو و خبر برای من بیاور.
پس جاریه برگشت و گفت: حسین علیه السلام کشته شده است.
ام سلمه رضی الله عنها شیههای کشید و غش کرد و از هوش رفت، همین که افاقه شد و به هوش آمد گفت:(إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) بعد گفت: او را کشتند، خدا آنها را رسوا کند. سپس پرداخت به بازگویی حدیث که به طور مستفیض از طرق دوازده گانه آمده که: شهر بن حوشب به تعزیت ام سلمه رضی الله عنها آمده و ام سلمه خود را مادر و صاحب عزا میداند. و احادیثی در اختصاص پنجمین به مقام آیۀ تطهیر بازگو میکند که: خود او هم در حساب میآید.
قطرهای از قلزم - تولد امام حسین و بلد تولد - والد و والده و جد و جده و عمو و اعمام و خاله و خالو و فرزندان پسرانه و دخترانه -
وجود گل پیش از شکفتن گلبرگهایش به صورت غنچه است، مطلع وجود گل و محل طلوع اوست و پیش از آن هم خود غنچه هم در شاخبن و گلبن است، اینها مجمل حیات گل و تفصیل حیات خویشتنند.
پس به این معنی آغاز مراحل وجود امام علیه السلام، وجود جد و جده و والد و والده است که شاخبن و گلبن وجود امامند، همین شاخساران وجود والد و والده و جد و جده پدری و مادری و بلد تولد، هر کدام در عین آن که وجود خویشتنند، از نظر دیگر چون مطلع وجود امامند وجود خویشتنند و مجمل وجود
امامند، پس معرفت آنها مؤثر در معرفت امام است، گرچه درخت را به میوه هم میتوان شناخت.
افعاله نسب لو لم یقل معها
جدی الخصیب عرفنا العرق بالغصن(1)
دلائل الاعجاز، جرجانی: 345/1.
ولکن ذکر محل تولد و موقع تولد و تذکر والد و والده و جد و جده پدری و مادری، اگر چه به طور مختصر و فشرده و به منزلۀ قطرهای از قلزم باشد. برای دیدار فجر طلوع امام علیه السلام از مطلع وجود و دیدار امام علیه السلام در فجر وجود اوست و هر کدام در عین این که وجود خویشتناند باز مجمل حیات امامند، پس چه باکی است اگر سخن از گلبن و شاخبن این شاخساران در کار آید.
به زبان دیگر: برداشت حسین علیه السلام از این نسب عالی مطرح است و قابل بحث و رسیدگی است، اما اشخاص این نسب عالی بر کسی از نظر اشخاص پوشیده نیست، اگر چه از نظر شخصیت شاید مجهول باشد، همه کس میداند جدش رسول خدا است و مادرش فاطمه زهراء علیها السلام و پدرش علی مرتضی علیه السلام است.
اما شناخت اشخاص غیر از شناخت شخصیت آنها است، شاید کسانی ندانند که برداشت حسین علیه السلام از شخصیت پدر و جد و مادر غیر از برداشت ما است و چند و چون آن را ندانند، این را دیگران نکردهاند، ما این بحث تازه را مطرح کرده و آن را تغذیۀ طفل در روح و اندیشه نامیدیم که تا امتداد بینهایت و تا ارتفاع بینهایت، در تغذیه اندیشه روح و فکر و همت از آنها، غذا گرفته بوده،
1) (1)
این ارجوزه را خود میخواند.
انا ابن علی الطهر من آل هاشم
کفانی بهذا مفخرا حین افخر
و جدی رسول الله اکرم خلقه
ونحنسراجالله فیالارضیزهر
و فاطم امی من سلالة احمد
وعمییدعی ذا الجناحینجعفر
و فینا کتاب الله انزل صادقا
وفینا الهدی و الوحی بالخیر نذکر
و نحن امان الله للخلق کلهم
نسر بهذا فی الانام و نجهر(1)
الاحتجاج: 27/2.
والدی شمس و امی قمر فانا الکوکب و ابن القمرین
جدی المرسل مصباح الهدی و ابی الموفی له بالبیعتین(2)
تولد امام حسین علیه السلام در متن خاندان نبوت و ولایت و عصمت و از جوهر آن،
هر چه گلبن در سر ضمیر دارد، در این مولودست. به هم داده و جمع است.
(لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ)1
امام ابوعبدالله ارواحنا فداه در اواخر سال سوم هجری در عام شهدا که جنگ احد واقع شد مادرش فاطمه زهراء به او حمل برداشت، سال چهارم هجری تمام نشده، دیده به جهان گشود در آغاز سال شصت و یک هجری دهم محرم در کربلا بین النهرین شهید شد.
در حجاز در شهر قرآن در مدینه منوره، قدم به عرصۀ وجود نهاد.
در شهر «یثرب» که تازه در دوران انقلاب و تحول عظیم بود، چشم و دیده به دنیا باز کرد.
یثرب در این موقع از اثر تحول و انقلاب عظیم اسلام به سرعت و به طور سریع، مدینۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله شهر رسول خدا صلی الله علیه و آله شده بود.
شهرهای دیگر و عواصم دیگر از توابع و اقمار او شده بودند.
مدینه شهر علم شده بود، به استقبال علم و قرآن رفته بود(1)و قرآن را که
1) (2) سورههای قرآن نود تا از آن در مکه نازل شده و 24 سورهاش در مدینه نازل شده، پس بنابراین مدینه به استقبال قرآن بین زمین و آسمان رفته، بقیۀ قرآن را در شهر خود نازل کردند پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: همه شهرها با شمشیر فتح شده، غیر از مدینه که با قرآن فتح شده است، من میگویم و قرآن علم اعلی است.
سورههایش تازه به تازه نازل میشد، در بین زمین و آسمان گرفته در شهر خود فرود آورد و سورههای قرآن را همه حفظ میکردند و در نماز روزان و شبان میخواندند، با این که قرآن کتاب علم اعلی است و مردم پیش از این امی ساده بودند.
جهشی چنین هرگز برای شهری چنان حاصل نگردیده که کتاب «علم اعلی» ورد زبان همۀ طبقات گردد.
جهشی که هرگز حتی برای شهر «حکمای یونان و آتن» هم نبوده و برای رواق اسکندریه در مصر هم چنین جهشی علمی نبوده که کتاب علم اعلی و در آن به فاصله دو سال و ده سال، ورد زبان همه طبقات گردد.
سورههای آن را حفظ میکردند و در نمازهای روزان و شبان میخواندند.
آیا در کنار این نهر، کوثر هر طفلی چونان او که در مصب نهر و مجرای نهر باشد، آبها در مجاری سمع و بصر او روان نمیشود و آیا عوائدی در روح نوباوگان از منظرههای هر منطقه و شهرستان و دهستان که محل تولد باشد، هر چه باشد وارد نمیشود و حاصل و محصولی از آن برداشت نمیکند، در بحث آینده که مراقبتهای ثانوی بعد از تولد مطرح است، به این بحث خواهید برگشت.
اما اینک: نسب والا، پدر و جد و مادر
نسب و تبار والایش، جد امجدش حضرت محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله و پدرش حضرت علی مرتضی امیرالمؤمنین علیه السلام و جدهاش حضرت خدیجه ام المؤمنین و
فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین و مادرش فاطمه زهرا علیها السلام بانوی اسلام و خودش مشعشعترین رهبر و درخشندهتر از همه رهبران بعدی است.
الشمس معروفة بالعین و الاثر
و کنت للدهر ملؤ السمع و البصر(1)
دیوان الازری: 300.
جد امجد او صلی الله علیه و آله پیغمبر اعظم اقدس سرسلسلۀ همه جنبشها، سرچشمۀ زایندۀ رود، کوثر و مهبط و آشیان طائر «وحی» و هستۀ اصلی دین اسلام حضرت محمّد صلی الله علیه و آله خاتم المرسلین.(2)
مصدر العلم لیس الا لدیه خبر الکائنات من مبتداها
«الازریة: 30»
خود رسول آسمان و رسالت او، گسترده بر ابعاد جهان و برای جهان تا ابد و سرمد است.
دیدن محمّد صلی الله علیه و آله رسول خدا، جد امجدش عظیم العظما در افق وحی از جنبۀ تعالی به عالم علوی پیوسته و رسالت انتهایی دارد، انسانی است ملکوتی حامل قرآن کتاب عظیم وحی و آسمان و از جنبۀ زمین و زمان در چهار بعد زمین و
زمان گسترده بر جهان و مکان و زمان است.
و بزرگی حقیقی در چهار ناحیه است که جد حسین علیه السلام در آن چهار ناحیه امتدادش جهان را قاف تا قاف فرا گرفته.
1 - از جنبۀ اقتدار، اما اقتداری با رحمت و شرافت.
2 - از جنبۀ علم و نظام و علم حقوق و حکمت و تعلیم آن.
3 - از جنبۀ ذکر خدا و ارتباط با خدا؛ ارتباطی به غیر معنی لغوی.
4 - و از جنبۀ تبلیغ و دعوت.
و در هر چهار بعدش جد حسین علیه السلام است، بدین معنی که: جدش محمّد عظیم العظماء صلی الله علیه و آله نه تنها در خلقت اولیه خون جد او است، بلکه در خلقت ثانویه یعنی در وسعت همت و در عظمت بینهایت همت هم، جد او است.
یعنی روح او ورای او هم از جد او است و او فرزندی است که از بزرگی جد امجد، در این چهار جانب و چهار جنبه و چهار بعد برداشت روحی میکرد و در تمام مراحل جوهر جان خود میکرد.
و تجدید وجودی از آن مییافت تا گویی تولد ثانوی از آن مییافت و در مرحلۀ دیگر جزء اندیشهاش میشد و دست کم در تمام مراحل از عظمت جد امجد در این چهار ناحیه آگاه بود و پیغمبر صلی الله علیه و آله خود محیط را به او و او را به محیط توجه میداد.(1)
تاریخ یعقوبی: قیل للحسین علیه السلام ما سمعت من رسول الله صلی الله علیه و آله؟
1) (1)
آن هم در آن موقع که رسالت خود را ادا کرده و وحی قرآن را با شهر مدینه به هم آمیخته و شهر را به حرکت آورده بود.
و سایه و روشن آن را در مشاعر کودک میریخت و او را بال و پر پرواز میداد.
هر چه نونهال ما پیش میرفت، امتداد وجود محمّد صلی الله علیه و آله را در این چهار بعد بهتر میدید و بیشتر محسوس او میگردید.
یا بگو: هر چه بر امتداد و سایۀ وجود مثالی محمّد در این ابعاد از جدید میافزود، نونهال ما آن را یعنی آن افزودهها را هم در همان بعدها میدید و اگر همه نمیدیدند او میدید، بلکه مضاعف از آن چه دیگران میدیدند او میدید و هم میدید و هم میگرفت. آری، میگرفت و جزء جان خود میکرد.
و عظمت محمّد صلی الله علیه و آله دائم در تزاید بود و هست.
مثل عظمت کیهان که از نقطۀ ذره شروع شده، همی کیهان رو به توسع و شکفتگی است.(وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ)1
و همۀ آنها نردبان ترقی کودک بود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله دست او را میگرفت با دستهای خود و خود را پلکان و نردبان او میکرد که پاورچین پاورچین بالا بیاید و هر پله بالا میآمد؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمود: ترقی کن (ترق ترق عین بقه) - یعنی: ترقی کن بالا بیا، بالا بیا صفحههای آغاز کتاب «افق وحی» را مطالعه کنید.
اوراق دفترش در آغاز کتاب عظمت و شکوه محمّد صلی الله علیه و آله را تا بینهایت در چهار سوی، چهار سمت جهان و چهار بعد و امتداد زمان و مکان گسترده بر این چهار ناحیه میبینید که همه در وجود این فرزند عزیزش، حسین عظیم علیه السلام سر به هم داده و میخواهد تجدید وجود کند و همه را در راه خیر خلق و خدمت خلق بنهد.
و حسین علیه السلام وارث محمّد حبیب الله است، در همه این چهار ناحیه و چهار بعد که اقتدار با رحمت، اولاً و علم حقوق و نظام و حکمت ثانیاً و ذکر خدا و رابطۀ با خدا ثالثاً و تبلیغ و دعوت رابعاً باشد، او همه را وارث است و اگر در حدیث آمده که پیغمبر صلی الله علیه و آله در پاسخ دخترش زهرا علیها السلام که در ساعات احتضار خواهش کرد که ای پدر! به این دو فرزندت ارثی بده، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«اما الحسن فله سوددی و اما الحسین فله شجاعتی.»(1)
الخصال: 77/1، حدیث 123؛ بحارالأنوار: 263/43، باب 12، حدیث 10.
انحصار شجاعت از این است که شجاعت پاسبان و حافظ و نگهبان ذخائر طلای آسمانی نفوس است.
1) (1)
وگرنه از همه ارث برده و در هر چهار ناحیه و چهار بعد، او از جدش جدا نیست.
در ناحیهای نیست که محمّد صلی الله علیه و آله باشد و حسین علیه السلام در آن ناحیه نباشد مگر پیغمبری، و محمّد صلی الله علیه و آله در این چهار ناحیه در چهار بعد جهان در همه جهان هست.
پرچم نشانۀ اقتدار است و در آفاق جهان پرچمهای محمّد صلی الله علیه و آله خیلی واضح و بیپرده و آشکارا در اهتزاز است و همۀ آنها و همۀ انشعابات آنها انشعابات لوای حمد است که در افق آشکارا، افق مبین برای محمّد جلوهگر شد؛ ابتدا بر محمّد صلی الله علیه و آله جلوهگر شد، سپس از دست فرشتۀ مقتدر عالم بالا از طرف خدا به دست محمّد صلی الله علیه و آله داده شد و آن فرشته با آن که مطاع و فرمانروا است و در پیشگاه صاحب عرش هم فرمانروا است.
ولکن معهذا رسول و فرستاده خدا بود که به محمّد صلی الله علیه و آله این لوا را بدهد و او امین بود، محمّد صلی الله علیه و آله او را در افق مبین دید و از او گرفت و به دست حقپرستان داد. و از آن روز تا حال در اهتزاز است و خواهد بود و خبر از تشکیل حکومت میدهد؛ گرچه آن فرشته و لوای حمد که به دست محمّد صلی الله علیه و آله داد بر ما ناپیدا است، ولی بر محمّد صلی الله علیه و آله پیدا بود.(1)
1 -(وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ) تکویر (81):23 - هفتمین سوره به حسب نزول (فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ * اَلْجَوارِ الْکُنَّسِ * وَ اللَّیْلِ إِذا عَسْعَسَ * وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ * إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ
پیغمبر عظیم ما محمّد صلی الله علیه و آله در افق مبین، پیک1) (1)
جبرئیل علیه السلام را دید که عقل فعال و قوۀ علم کلی جهان است، پرچم را هم دید.
(وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ) (سوره تکویر آیه 23، هفتمین سورۀ قرآن است در نزول) جبرئیل در افق مبین از مشرق جلوهگر شد و قاف تا قاف خافقین را مطبق کرد و لوای حمد را که رمز از اقتدار با رأفت و با رحمت است، به دست او به او داد و او را از یأس و پکری درآورد. شمشیر در کار نبود چون شمشیر اسلام در غلاف رحمت است.
شما و ما؛ اگر نتوانید جبرئیل را زیر چتر آن افق مبین مشاهده کنید و مشاهده کنیم، اما میتوانید و میتوانیم پرچم محمّد صلی الله علیه و آله را به دست سلسلههای خلفای به حسب ظاهر اسلامی، مانند: خلفا در جزیرة العرب و خلفای فاطمیین در قاهره و قیروان و آفریقا و خلفای امویین در اندلس و قرطبه و اروپا و خلفای عباسیین در بغداد و قاره آسیا و خلفای آل عثمان در قسطنطنیه و آسیای صغری ببینید که همه پرچم اسلام را و بالحقیقه پرچم محمّد صلی الله علیه و آله را بر دوش داشتند، همه در حقیقت پرچم او را برافراشتند و باز در دست سلسله کشورگشایان عادل جهان، فاتحان عرب در فتح الفتوح ممالک فرس و روم.
و فاتحان بربر در فتح جبلالطارق و اندلس و اسپانیا و فاتحان ترک در فتح قسطنطنیه و مردم بیزانس و هزاران فاتحان دیگر و دیگر همه را میبینید که پرچمداران محمّد صلی الله علیه و آله بودند و افتخار میکنند که مأموران او و چاکران او بودند، اگر او بپذیرد.
و سلسلۀ امپراطورانی در شرق و غرب جهان بودند که کشوردار و جهانمدار بودند، مانند سلاطین و ملوک و پادشاهان در شاهنشاهی ایران چونان سلسله آل بویه از امپراطوران دیلمیان.
و سلسۀ سلجوقیان و سلسله صفویان و امراء و سلاطین دیگر آن سامان چونان طاهریان و صفاریان و سامانیان و غزنویان و یا در شام و مصر مانند صلاح الدین ایوبی و سایر ایوبیان و اتابکان همه پرچمداران نامی اویند و سلسلۀ قبایل و امم عرب و فرس و ترک و تاجیک و بربر و چرکس و سایر نژادها که در سواحل اقیانوسها و بر و بحر پخشاند، همه و همه سران آنها در هر قطری از اقطار و هر اقلیمی از اقالیم بودند و هستند؛ همه پرچمداران دولت ابد مدت محمّد صلی الله علیه و آله در اقالیم زمین هستند.
شما و ما؛ اگر جبرائیل و لوای حمد را در روز اول در آن افق مبین ندیدهاید، اما این پرچمداران و پرچمهای آنان را دیدهاید.
آنچه پیدا است، از آن که ناپیدا است آمده.
حملهها پیدا و ناپیدا است باد جان فدای آن که ناپیدا است باد(1)
میرزا محمدتقی حجة الاسلام (نیر).
این عظمت محمّد در جنبۀ اقتدار که همۀ اقتدارها و پرچمهای سلسلههای خلفای اسلامی در مدینه و شام و بغداد و اندلس و قاهره و قسطنطنیه و سلاطین اهل قبله و ملوک و امپراطوریها و پادشاهان و امرای مسلمین از لوآی پرچمی است که جبرئیل در افق مبین به صورت لوای حمد و به نام لوای حمد به دست محمّد صلی الله علیه و آله داد و این اقتدارها و پرچمها همه امتداد آن لوآء است که گسترده بر بساط زمین و بر امتداد زمان است، اگر عیبی در اشخاص پرچمدار است در پرچم نیست؛ به هر حال پرچم محمّد صلی الله علیه و آله است.
1) (1)
و حسین عظیم علیه السلام اگر چه این امتداد تاریخ را ندید، اما پرچمهای فتوحات را در عهد جد امجد دید که تمام جزیرة العرب را تا پایان سال دهم هجری زیر پر گرفت و معدل فتوحات محمّد صلی الله علیه و آله در این ده سال هر روزی هشتصد و بیست و دو کیلومتر مربع را از خاک جزیرة العرب زیر پر گرفت. و بعد به سال پانزدهم و شانزدهم، مدائن پایتخت ایران را گرفت و تمام خاک سوریا را گرفت و تا سال بیست و دوم سراسر کشور ایران و روم و سوریا و مصر را گرفت و حسین علیه السلام همه اینها را شاهد و حاضر و ناظر بود. و از سی نگذشته حسین علیه السلام شاهد و حاضر و ناظر بود که افریقا را تا کنار بحر اطلس تا نهایت مغرب در خاک معموره گرفت و حسین علیه السلام گسترش پرچم اسلام را در ناحیۀ شرق هم حتی در ری و دماوند و طبرستان و جرجان بالمعاینه دید و سپس تا پنجاه هجری تا قسطنطنیه هم رفت.
از فتح مکه ام الفتوح شروع شد که حسین علیه السلام در آن حاضر بود، اگر چه چهار ساله بود،(1)
نهج البلاغه میگوید: صغیر ما صغیر نیست، فتح مکه در سال هشتم بود و پیغمبر صلی الله علیه و آله در آغاز سال 11 وفات کرد و با حسنین که شش ساله بودند بیعت کرد، با این که بیعت و بیع و مبایعه باید با بالغ انجام بگیرد. سر آن تفاوت در هشیاری و گیرندگی است.
اگر با فاطمه علیها السلام مادرش بوده؛ زیرا فاطمه در آن فتح حضور داشت.ظهورات وجود مثالی تعددپذیر است در تلویزیون. استاد در صد هزار کرسی
1) (1)
پیدا است که درس میگوید و فرمانده قشونی نیز در صدهزار پرده نمایان میشود و فرمان میدهد و صورت مراسم تاجگذاری را در آئینههای بیحد تلویزیون، دیدهها مینگرند.
و تعبیر حدیث مناقب که گوید: هفتاد هزار، تعبیر رمزی است از عدد بیحد و مرز در فتح مکه، ده هزار قشون که هر هزاری پرچمی و لوائی داشتند، به شهر مکه وارد شدند، شهر مکه دروازهها را به روی عسکر رحمن باز کرده؛ گو ابولهب از غصه بمیرد.
اکنون طوفی به بیت العتیق زد و او را از لوث اصنام پاک کرد. و فردا است که از اینجا میگذرد و به بلدان روی زمین رو میکند و به هر دژ و قلعهای میگذرد، آن قلعه سر فرود میآورد.
صدای شکست اصنام فرو نشست و صدای الله اکبر بلال سیاه بر پشت بام کعبه بلند شد، این بلال است که خبرها میدهد، نام حق را در زبان همه مینهد و به دنبال آن از مرزها میگذرد و مرزی نمیشناسد؛ یا مرزها در مقابل او مقاومت نمیکنند و عنقریب است که این پیغمبر صلی الله علیه و آله مالک عالم انسانی شده به هر قلعه و دژی میگذرد، آن سنگر قد خم میکند و قلعهها فرو ریخته، کنگرۀ آنها بر پایههای خود میریختند، نه برای این که ویران کند، بلکه تا سراسر زمین موات را یا عبقریت بینظیر خود، خلد برین بکند.(1)
(فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ * اَلْجَوارِ الْکُنَّسِ * وَ اللَّیْلِ إِذا عَسْعَسَ * وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ * إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ * ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ * مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ * وَ ما صاحِبُکُمْ
1) (1)
نصر و پیروزی یزدان است آن شاد زی ای فاتح دین به امان
حسین علیه السلام عظمت محمّد جد امجد را در این افق مبین و آفاق وسیع زمین بالمعاینة دید، و دید که مصدر آن رأفت و رحمت است، قرآن در آیهای که گفتگو از دادن اقتدار و پرچم به پیغمبر صلی الله علیه و آله میکند. میگوید: محمّد صلی الله علیه و آله جبرئیل را که فرستادۀ ارجمند است در افق مبین دید،(1)یعنی از او این اقتدار را گرفت؛ زیرا آن فرشته که پیک ارجمند خدا است، خداوند نیرو است و در پیشگاه صاحب عرش و سلطان کون، دارای موقعیت عظیم استثنایی است، در آن جایگاه بلند مطاع و فرمانروا است.
محمّد صلی الله علیه و آله او را در افق مبین آشکارا دید، البته با این دیدن، تعلیم دیدن فنون اقتدار و سلطنت بر کون، حتی آموختن فنون حربی هم همراه بود، مانند استاد دیدن، استاد دیدن نه عبارت از دیدن هیکل شخص استاد است، که مردم سر کوی و برزن هم به آسانی او را میبینند؛ ولی از اندیشهها و اختراعات او و ابتکارات او بیخبرند؛ اما دیدن او به این مراحل همه شاگردان یکسان نمیبینند و مردمان دیگر هم هرگز مثل شاگردان نمیبینند.
آیه میگوید: محمّد صلی الله علیه و آله اقتدار و عظمت و شکوه و پرچم را در منبع و
1) (1) تفسیر جوامع الجامع: 449/3.
مرکزش در افق مبین دید(1)
(وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ) - سوره تکویر، هفتمین سوره در نزول، این رؤیت همان است که بغوی گوید: به صورت حقیقی تمام خافقین را گرفت، گوید: بعد از فترت بوده و سورة الضحی را آورد - سه سال یا دو سال و نیم وحی قطع شد.
من زعم ان محمّدا رأی ربه فقد اعظم ولکن رأی جبرئیل فی صورته، و خلقه سادما بین الافق. «عمدة القاری: 143/15»
و دیدن ریشۀ سلطنت و منشأ همان رأفت و رحمت است که منشأ و مشی آن سلطنت است و حسین علیه السلام این اقتدار و سلطه گسترده در جهان را چه در انبساط و گسترش آن و چه در ریشه و منبع آن در محمّد صلی الله علیه و آله دید، در شهر خود دید، در خانۀ خود دید.«ملکه ملک رافة لیس فیه جبروت منه و لا کبریآء.»(2)
سطوت و شوکت شمشیر چون در پوشش و غلاف رأفت و رحمت بود، نمایشی از شمشیر و زور در آن نمایشخانه نبود.
سپس پیغمبر عظیم ما محمّد صلی الله علیه و آله، در افق دیگری بلندتر و وسیعتر و رفیعتر از آن، در افق اعلی، علم را از معلم شدید القوی فرا گرفت و تعلیم دید.(3)
(افق وحی، تألیف ما ص 33) عن عبدالله بن مسعود، قال: رأی رسول الله جبرئیل و له ستمأه جناح، کل منها قد سد الافق یسقط من جناحه من التهاویل و الدر و الیاقوت ما
(عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی) (وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی) (سورة النجم).
علم به نظام احسن اصلح، علم به حقوق و نظام، علم به معارف کون، همه از تعلیم او شروع شد و از سرچشمۀ تعلیم او امامان مفترض الطاعة و عالمان و فقیهان، شاگردان دبستان آنان در مشارق و مغارب زمین، خود سرچشۀ تعلیم شدند. و در اثر تعالیم آنان قلم در کار آمد و از اثر آن:
سلسلههائی بینهایت از فقها، سندها و حجتها در دست دارند و داشتند که بر اثر آن محترم و واجب الاطاعة شدند، علم حقوق علم به نظام، علم به اصول و فروع را تدریس میکنند.
و سلسلههایی از حکما، فیلسوفان زمان گشتند و رهبران اکتشافات علوم زمین و آسمان شدند.
و سلسلههایی از محدثان صاحبان صحاح و صاحبان اصول و صاحبان مسانید و
صاحبان سنن شدند.
و سیره نویسان و صاحبان مغازی و فتوحات، سندها به جا نهادند که در اثر متکلمان سخن آموختند و حجت زمان شدند و سلسلۀ ارباب قلم و نویسندگان مقتدر قلم دست گرفتند و عذر تقصیر در پیشگاه قرآن و محمّد صلی الله علیه و آله نوشتند.
و همه مفسران کتاب الهی او، همه مات و مبهوت و واله و شیدای نغمات کتاب او هستند و شدند. قلم به کار آمد و سیطرۀ آن پرچم را زیر گرفت.
تا کارلائل فیلسوف اشراقی میگوید: بطل فی صورة النبی محمد صلی الله علیه و آله.
و مورخان و سرسلسلههای تاریخ، مبدأ تاریخ را عوض کردند.
و کتابخانههای شرق مملو از آثار او یعنی از آثار حیات محمّد صلی الله علیه و آله و حیات امت او شدند، نوبت قلم کمتر از نوبت شمشیر نبود.
و کتابخانههای غرب و اروپا، بلکه امریکا هم در این باره کمتر از آنها نیستند،(1)
حاضر العالم الاسلامی تألیف لوثرب ستو دارد، امریکائی ذخیره و گنجینهای ژرف است از اسلام و ظهور او؛ و میگوید: کاد ان یکون نبأ نشؤ الاسلام النبأ الاعجب الذی دون فی تارخ العمران البشری - امریکا این روزها اسلام را در تشیع و حسین علیه السلام هم دید.
هر دو سنگین بار از کتابند، سخن از رقم صد هزار و صد هزار است.شما اگر در آن افق اعلی در هنگام تعلیم مصطفی صلی الله علیه و آله نبودید و جبرئیل معلم شدید القوی را در «افق اعلی» ندیدهاید، اما در دست محمّد صلی الله علیه و آله قرآن را دیدهاید که ام العلوم است و برای هر شعبه علومش دانشگاهها ساخته میشود.
و در دست امامان و اوصیاء و اولیاء علیهم السلام و در دست محدثان جوامع و
1) (1)
موسوعات کبیر و در دست صاحبان صحاح و صاحبان مسانید و صاحبان سنن، اسناد معتبری میبینند و در دست فقها و علما استنادهایی میبینید و دیدهاید که صد بار از ید و بیضای موسی علیه السلام درخشندهتر و سودمندتر است.
و اگر ید و بیضاء را کس ندیده، اینها را همه کس دیده و میتوانید ببینید.
این جنود علمی کار خود را در تعلیم و تعلم دامنه دار ادامه میدهند و جنگ جهانی اول و دوم، تعطیلی و وقفهای در کار جماعت نویسندگان المعجم المفهرس (الفاظ حدیث نبوی) نیاورد، البته ید و بیضاء آن روز امروز دردی را از کس دوا نمیکند اما اینها ابواب علم و حقوق را که پایۀ تمدن است و نظام به شهر و خانواده میدهد به روی مردم و اجتماع باز میکنند.
اینها همه دستهای محمّدند که از آستین درآمده و به امتداد زمان دراز است و به امتداد مکان و بر امکنه و بلاد نور افشانی میکند. و حسین عظیم علیه السلام در اول تا آخر این مشتقات سهم پسری دارد، حسین علیه السلام در تعلیم اولیۀ قلم در اسلام برای تعلیم دیرگسیون کتاب شمائل اخلاقی محمّد را که دکترین و تز رهبری است نوشت؛ و در مبارزۀ با بیسوادی با قلم و کتاب خود، جوانهای امت را تعلیم میدهد و برای پیران و حکما در حضور پدر بزرگوار، کتاب التعاریف را در فلسفۀ اسلام برای تربیت فرزانگان مدینه فاضله و حکما که باید حاکم گردند، دیکته فرمود.
و تمام فنون و علوم را در قرآن جد امجدش تا امتداد زمان و امتداد مکان میبینید، مشعل هدایت مصباح هدی و برج نور در کشوری است که مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام و فقهای صحابه در آن زمان هستند، در تابلویی که
حسین علیه السلام در سر دارد احادیث سید شباب اهل الجنة و سایر احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله در حق او و برادر او کتاب مسندی است.
کتاب معجم فقه ابن حزم میگوید:
و فقه اهل بیت را اگر جمع آورند، کراسۀ عظیم و بزرگی را خواهد تشکیل داد، دانشگاههای اسلامی در شرق و غرب همه امتداد علوم محمّد صلی الله علیه و آله اند.
دانشگاه جامع الازهر و معاهد تدریس آن و دانشگاه مدینه منوره و مکه مکرمه و دانشگاه قرویین در مراکش و مغرب و دانشگاه زیتونه در قیروان تونس و دانشگاههای ایران و پاکستان و هندوستان، همه این غلغلههای علوم اسلامی از امتداد دروس وحی محمّدند.
و علوم اسلامی در بعد زمان و مکان از این افق اعلی سرچشمه گرفته و امتداد دارد و چتر آن بر سر همه سایه افکنده و میافکند و همه اینها از علوم محمّدند و عظمت آنها از عظمت محمّد صلی الله علیه و آله است.
امام حسین علیه السلام به امتداد آنها و به مبدأ و سرچشمه آنها که زاینده رود و آبخیز است و به این معنی کوثر است، از همه کس آگاهتر بود، در این باره میفرمود:
افمستقی الناس العلم من عندنا فعلموا و جهلنا؟(1)
کتاب امام صادق، مغز متفکر عالم شیعه میگوید: کوچهای که خانه محمّد باقر علیه السلام در آن بود نامش (مستقی) بود - امام حسین علیه السلام این سخن را در سفر کربلا به شیخ نبی لوذان گفت.
«الکافی: 399/1، حدیث 2»
1) (1)
و در مورد دیگر به شخص عربی گفت: اگر در مدینه آمده بودی من جای پای جبرئیل را در خانۀ ما به تو نشان میدادم، بالش و متکای آنها از زغب و پرهای جبرئیل است که از کودکی هم، با قلم و تعلیم تکیهگاه آنها بوده و کام آنها را با علم برداشتهاند.
(و قد زقوا العلم زُقّاً)(1)
بحارالأنوار: 138/45، باب 39.
اینان علم را به اطفال خود از کودکی در دهان آنها مینهند؛ چونان که مرغ و طیور دانه را و طعمه را اندک اندک به دهان جوجگان خود مینهد.
تا مرجع مطلق برای اهل زمان شدند، ابن عباس که مرجع مطلق بود، نافع بن ازرق را در مسألۀ غامض اسرار توحید به امام حسین علیه السلام ارجاع مینمود.
سخن کوتاه در بعد دیگر: عظمت محمّد صلی الله علیه و آله در ناحیۀ سومین که دنیا را قاف تا قاف گرفته، ناحیۀ ارتباط با خدا است؛ به غیر (معنی لغوی ارتباط) (ارتباطی بیتکلف بیقیاس هست، رب الناس را یا جان ناس) مجامع ذکر خدا در نمازهای فرادی و جماعت و در نماز عید قربان و عید فطر و نماز کسوف و خسوف و نماز آیات و زلزله و باد شدید و در اجتماع بزرگتر حج که به کلی از غلاف اوضاع مأنوس درمیآیند و به ذکر او دستهجمعی با صدای لبیک، تجرید خود را کامل میکنند و خدایی میشوند؛ جماعات مسلمین را به ذکر خدا و ارتباط ذکر ساحت قدس او از آلودگیها و مشاغل دنیائی درمیآورند و به صحنۀ قدس وارد میکنند و چنان غلغلهای هر روز تکرار و هر سال تجدید میشود، غلغلۀ مساجد و نداهای
1) (1)
گلبانگ اذان محمّد صلی الله علیه و آله را در هر جمعه و جماعت، به موقع هر عبادت دیدهاید که ستونها و سقفها را به لرزه میآورد و بنیان مساجد عظیم البنیان را به تکان درمیآورد و نفوس را از آشیان بدن و اشتغالات میرهاند و با علم قدس ارتباط میدهد و هر روز و هر هفته و هر سال در هر یک گونه اجتماعی به رنگی و از عدهای، انسانها را تکان میدهد؛ تا مرغ جانها در آشیان قدس آشیان گیرند و این غلغله در حج و اجتماع سالیانه به نحو آکد است؛ از هرزگی و بلند پروازی و زن بازی به تقدیس و پاکی وارهند و از صنعت شکارچیگری، اندکی در ایام، اندکی با ذکر خدا در وادی ایمن قدم بنهد و حسین به ادعای عرفات، کوه رحمت جبل الرحمه را بلرزانید، مثل طور سینا کرد تا آن کوه همیشه صدای حسین علیه السلام را ضبط کرده تکرار میکند.
و این سلسله اذکار و عبادات انسان را از ناحیه دل حرکت میدهد که «عشق و فقر» خود را از راه پنهانی درونی درمان کنند و نیازی به نظام دعاوی حقوق نیافتد یا کم افتد، آن قدر این غلغله شدید و تحریکآمیز است که با تغافل طبیعی نفوس و غفلت مشاغل تکافؤ میکند.
و غفلت طبیعی را که عامل آن طبیعت است و مدام است، مقهور میکند مثل آن که اشخاص بشری در زمرۀ فرشتگاه و قدسیان عالم ملکوت مستغرق در ذکر خدایند، با ملائکه بالدار در طیراناند، همه در همه جا میشنوند که:
«یا موسی دع نفسک و تعال»
این غلغله ذکر خدا چنان عمومی است که همه زمین را مسجد کرده و همه اصناف در آن واردند، حتی علماء و حتی افراد عساکر در موقع نماز از آن لباس
جنگ به این لباس عبادت درمیآیند، خدا هم از سر پنهان بر مجامع اهل ذکر زمین را پر از صلوات و سلام به آنها کرده.
(هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً)1
در اسلام این خوشبختی است که این ارتباط را که در ادیان دیگر فقط اهل راز آن را میدانند و آن هم در خلوتخانه و در دیرها و فرو رفتن در داخل نفس اسلام، آن درب پنهانی میخانه را به روی همه باز کرده و این مضمون را عوض کرده که میگوید:
در پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و ساقی و دو سه رندان دگر
اسلام آن را عمومی کرده و همه را با هم صدا زده، صلوات را که نشانی اتصال با خدا است منحصر به پیغمبر رهبر صلی الله علیه و آله نفرموده، بلکه فرموده:
(هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ)
البته به ویژه او را و خاندان او را به صلوات و سلام قدسیان نواخته و خیر داده که:
(إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً)2
و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: شما هر کجا که به من سلام دهید، ملائکه آن صلوات و سلام را به من میرساند و جواب را از من به شما برمیگرداند.(1)
وسائل الشیعه: 271/7، حدیث 9311.
اما اسلام در را به روی همه باز کرده، به شرط این که از این درب ذکر وارد شوند، خدا به همه صلوات میفرستد.
(هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً)2
و ذکر خدا را در معابد و مساجد و تکایا و زاویهها، به دهان همه نهاده که صدای ذکر خدا را با اذان بلند میکنند و خواسته که همه اشخاص و همه جمعیتها با خدا اتصال و ارتباط یابند و با هم مخلوط باشند، اما منظم به طوری که در نظام نماز جماعت مصالح اجتماع و صفبندی اردو و تمرین همآهنگی هم باشد و در عین مراعات این شرایط اجتماع، صدای ذکر خدا چنان با غلغله باید در مسجدها انجام شود که بنیان و سقفهای مساجد عظیم البنیان را میلرزاند؛ تا مرغ دل تکان بخورد و از آشیان برمد و خدا هم جذبههای عالی را از طرف غیب به بدرقۀ آنها میفرستد و شوکت به این اردوهای پاکبازان میدهد.
(هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً)3
1) (1)
صلوات خدا و ملائکه، ابتداء بر حجرات طاهرات پیغمبر صلی الله علیه و آله وارد گردید. از آنجا از فراز خانۀ پیغمبر عظیم ما محمّد صلی الله علیه و آله با افواج ملائک و صلوات و سلام و تبارک برکات نازل میکند و تقدیس میآفریند، پیغمبر صلی الله علیه و آله تا زنده بود تربیت و تهذیب خانوادگی او چنان قوی بود که با پنج تن اعضای خانواده فقط به مباهله با نصارای نجران بیرون آمد و افواجی که برای عبادت حرکت دادند سردستهشان همان پنج تن پاکان خداجو بودند، اگر چه به طور متسلسل این اردوها و افواج فوج فوج مثل سیل متلاطم در زمان، هر چه زمان پیش میرود عظیمتر میشوند، ولی آنان که پیغمبر صلی الله علیه و آله در مباهله گروگان گذاشت همین پنج نفر بودند که حسین علیه السلام در آن میان بود. اگر چه آن موقع صغیر مینمود، هفتساله با آن که صغیر نبود، صغیر ما صغیر نیست. پیغمبر صلی الله علیه و آله با آنها بیعت گرفت و همه این افواج اهل ذکر، مقدس و پاک میشوند، به طوری که در عین آن غلغله و خلطه و آمیزش و فشار و مزاحمت هیچ کلاهبرداری و جیب بری که لازمه جماعت درهم و برهم است در آنها نیست؛ بلکه اینجا افواج محمّد صلی الله علیه و آله در عین این غلغله و خلطه و آمیزش درس تقدیس و پاکی را به حواریین عیسی علیه السلام میآموزند.
و محمّد صلی الله علیه و آله در سرسلسله و در وسط و در آخر این کاروان ذکر، همدوش با آنها است. تفسیر اذان نماز را حسین علیه السلام از پدرش روایت میکند و در کلمۀ (حی علی الفلاح) هفده بهره و ثمره برای فلاح ذکر میکند و در تفسیر (قد قامت الصلوة) میگوید: یعنی (جاء وقت الوصال) - تفسیر این وصال در دعای عرفه او است.
در این ره انبیاء چون ساربانند دلیل و هادی این کاروانند
وز ایشان سید ما گشته سالار هماو اول هماو آخر در اینکار(1)
شیخ محمود شبستری.
آن پنج تن را که ساربانان این کاروان شمرد، حسین علیه السلام در میان آنها است (دعای عرفهاش نشان میدهد که خاتم آنها است و چونان جرس فریاد میدارد که بر بندید محملها؛ در سفرهای حج بیست و پنج گانه پیاده میرفت و کجاوهها را یدکی میکشیدند).
و این ارث و میراثی است که حسین علیه السلام از جد امجدش در شش سالگی و هفت سالگی برده و دعای عرفات او صحیفه عظمی را تشکیل میدهد که بربندید محملها.
و این افواج ذکر که پیاپی میآیند و میروند و محملها را میبندند و به سوی خانه میروند. کمتر از آن دو اردو نیستند، یعن از اردوی سلاطین و خلفاء و عساکر فاتح کشورمدار آنها.
و از اردوی دانشگاهها و مدارس، قلم و تعلیم و تعلم، علم حقوق و نظام اجتماع و همه، جنود محمّد و جیوش محمّدند، با این تفاوت که اینها این جیوش ذکر و عبادت مستقل از آن جنود دیگرانند و عظیمتر از آنها اگر نباشند کماهمیتتر از آنها نیستند. و از سرمنزل دل حرکت میکنند، نه زور میخواهند و نه چوب قانون، دل حسابی دارد با خدا که جدا از پادشاه و نهیب عسس(2)در راه
خود میرود و این دل در خود پادشاه و عسس هم هست و در قاضی حقوق و علما و دانشگاهیها هم هست؛ چه که همه دل دارند و از عشق و فقر خالی نیستند. آنها هم نیز عشق دارند و فقر و نیاز بیشتر دارند:
امیری از امرای مجاهدان اسلام در شرق ایران به شکرانۀ فتح ناحیۀ خراسان نذر کرد که با لباس احرام از خراسان تا نیشابور تا حجاز برود و حج بگذارد، از لباس قشونی از پوست پلنگ درآمد و احرام بست و تمام مسافت بین خراسان تا مکه را به حال احرام رفت.
امیر دیگری از مجاهدان اسلام در جبهۀ جهاد اسپانیا، منصور بن حکم از اسپانیا و اندلس به سوی فرانسه پیشروی میکردند، در جنگ لئون فرانسه هنگام نماز ظهر سپاه را به نماز به صف کرد و مؤذن را به روی تل عظیم نعش کشتگان به اذان واداشت. از جنگ دست کشیدند و به نماز ایستادند.
و در موقع اعلان جهاد، همه نمازگزاران نساک، پارسایان، اسلحه به دست میگرفتند و سرباز مجاهد میشدند.
یکی از پادشاهان عهد اخیر ایران در لندن به پادشاه انگلستان که پرسید: شما را عساکر چند است؟
شاه در پاسخ تأملی کرد و گفت: در مواقع عادی به قدر کفایت امنیت داخلی که عدۀ آن اندک است، اما برای موقعی که بلاد ما مورد هجوم اجانب گردد، بیست میلیون سپاهی داریم. پادشاه انگلستان تعجب کرد که چگونه؟ در پاسخ گفت: در موقع هجوم دشمن کل بیست میلیون جمعیت ما حتی پارسایان، همه عساکر خواهد بود.
همه از قشونی، دانشگاهی، محرابی، در لباس عساکر خواهند رفت، چنان که به عکس هم و اتفاقاً همه، همه این عساکر در موقع نماز از پارسایان خواهند بود.
و در مواقع تعلیم همه به تعلیم عمومی واردند، کل در کل مندمج است و در عین حال از یکدیگر مجزا هستند.
و فرمانده همه در همه، لباسها شخص شخیص محمّد یا فرزندان محمّد صلی الله علیه و آله است واین افواج عظیم در پیشرفت زمان همی بر جمعیتشان افزوده میگردد، به نسبت مرور زمان عظیمتر و عظیمتر میشوند.
به جمعیت موسم حج در همه سنین بنگرید و به جماعت نماز مسجد الحرام نیز نظر نمائید که یک روز تمام جمعیت، چهل هزار یا صد هزار بود و اکنون تنها از مملکت ایران ما چهل پنجاه هزارند و نماز جماعت چهار صد هزارند.
در حرمین مکه و مدینه، هزار هزار و ششصد هزار جمعیت، به فرمان خدا و رسول او به دور خانۀ او «کعبه» و خانۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله طوف میزنند.
و در قبلۀ او در مکه مکرمه و مساجد شعبههای آن در روی زمین، نماز میگذارند و با صلوات و سلام و تبارک، سفر خود را تمام میکنند.
و در مدینه از نظر دیگر: هم غیر از جنبۀ مسجدی ازدحام میکنند درون حجرات طاهرات او، مثل برون آن و فراز آن، پر است از غلغلۀ سلام و صلوات و تبارک پیرامون مرقد اطهرش در قبة الخضراء و به تبع آن در مشارق و مغارب عالم، در هر جا بقعهای از آل او برپا است، در هر زاویهای از کوه و دشت و کوهستان و جلگه، مسجدی یا تکیهای بنا شده، زمزمههایی و غلغلههایی و ولولههایی از سلام و صلوات برپا است که ملائکه و فرشتگان آن سلامها را بالا
میبرند و به روح پرفتوح او تقدیم و نثار میکنند و جواب میگیرند و میآورند، بلکه منشأ این غلغله ظاهر آدمیان آن غلغله باطن نهان فرشتگان است. و شما اگر آن قدوسیان را ندیدهاید آن غلغله مساجد و نداهای گلبانگ اذان محمّدی صلی الله علیه و آله را در موقع هر عبادت در هر جمعه و جماعت دیدهاید که بنیان مساجد عظیم البنیان را میلرزاند و ستونها و سقفها را به لرزه درمیآورد و در عین این غلغله و خلطه و آمیزش صدهزارها جمعیت با هم هیچ دستبردی و اجحافی و لگدکوبی و بدمستی در کار نیست؛ بلکه از قدس خود به حواریین عیسی علیه السلام درس تقدیس میدهند نخ غصبی در لباسشان نیست، بلکه گویی فرمان «یا موسی دع نفسک و تعال» را شنیدهاند و خویشتن را رها کرده آمدهاند.
سپس پیغمبر عظیم ما محمّد صلی الله علیه و آله قدرت تبلیغ را به دهان ناطقان نهاد و صدای مبلغان را به جهان و اقطار جهان بلند کرد.
در این بُعد چهارم به عهدۀ مبلغان نهاد که امر به معروف و نهی از منکر کنند، پس تمام مسلمین را آمرین به معروف و ناهیان از منکر کرد و مواد امر به معروف و نهی از منکر را مواد سخن سخنوران و ناطقان قرار داد.
و به علاوه تبلیغ تمام مواد اسلام را در خطبههای حجة الوداع(1)
الخصال: 149/1، حدیث 182؛ بحارالأنوار: 96/67، باب 47، حدیث 3.
به عهدۀ همه جمعیت نهاد، چنان که باید آن را حجة البلاغ نامید و در هر جمله از مواد1) (1)
خطبههای پنجگانهاش، این عهده را تکرار میکرد که هر کس حاضر است به غائبان برساند، لذا در اثر این فرمان، تمام را اردوی تبلیغ قرار داد و در این میدان تمام افواج شاهدان و حاضران، سخنگو و سخنور شدند و تمام سخنوران و سخنرانان زباندار «منطیق» به زبان آمدند و اردو پس از اردو با عدد بیشتر و کیفیت برتر؛ هر چه زمانه پیش رفت بر افواج آنها افزوده شد، تا امروز که دستگاههای پخش سخن و بلندگوها در همه ممالک اسلامی عربی و غیر عربی نغمۀ آمرانه امر به معروف و نهی از منکر را به او وعظ و ارشاد چونان نغمۀ قدوسیان در مسامع و مشاعر شنوندگان منعکس میکنند و اهل دل و عقیده میسازند و آنها را به لرزه و اهتزاز درمیآورند، این ناطقان و این منبرها و این بلندگوها و رادیوها، همه اردوهای جنود محمّدند صلی الله علیه و آله که دنیا را از ذکر خدا پرکردهاند.
سلسلۀ مبلغان و سخنوران و ناطقان اسلام، سخن دعوت را از دهان محمّد صلی الله علیه و آله گرفتند و میگیرند، در هر سخن به نام او شروع میکنند و به نام او ختم میکنند، تا صدای او پر دنیا است، تا دنیا خود سخنور منطیق از تبلیغات او و دعوت او است، آن هم دعوتی در راه خیر خلق و خدمت خلق.
سرسلسله؛ اوست، او تبلیغ را سرشکاف کرد در مکه، در طائف، در مدینه، اما مکه چه پیش از هجرت، و چه بعد از هجرت، در کوه صفا، در مسجد الحرام، درعرفات، در منی، در هر شعب و هر محله.
و اما در مدینه در مسجد النبی، در جبهۀ جبل کوه احد، در سر چاههای بدر، در هر موقف جنگی در مواقف حربی، در سخن، در نامه.
در نامه نگاری و دعوت جهانی:
در ابلاغ دین، خدا سخن به دهان همه نهاد، با کمال فصاحت و بلاغت سخنان دعوت را در خاطر شنوندگان میخکوب میکرد، که سخنان او با این طول تاریخ فراموش نشده از پادشاهان دیگر دنیا، اگر کلامی مانده یکی دو تا بیشتر نیست و گاهی خطبۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله قبل از نماز جمعه و بعد از نماز جمعه، تمام وقت بیاض روز را میگرفته و جملات فشردۀ آن، هر یک بابی را در حقوق تشکیل میداده، یا حکمی را متکفل بوده و با تقطیع خطبه به جملهها (جمله به جمله) یک سخنرانی گاهی هزار سخن داشته، یا بابی را فشرده در یک جمله گنجانیده و از این جهت میفرموده:
«انا افصح من نطق بالضاد،(1)
مغنی اللّبیب، ابن هشام: 114/1؛ تاج العروس: 57/1.
بیدانی من قریش و واستر ضعت فی بنی سعد بن بکر.»در پاسخ ابن راوندی گفتند: «من شک فی نبوته لن یشک فی عربیته.»
و همین باعث شده که شمارۀ احادیث پیغمبر صلی الله علیه و آله تا ششصد هزار برسد که معدل آن هر روزی هفتاد و دو حدیث فرموده است.
درعربیت مثل اعلی شد که قرآن او حافظ زبان عرب شد، قرآن اگر کلام او باشد نه کلام خدا (العیاذ بالله) امر او عجیبتر است که از یک نفر شخص امی بیسواد، چنین اثر و کتاب طرفه عجیب به جا ماند که هزار سال بر او بگذرد و از تازگی نیافتد و اهتمام او به تبلیغ به پایهای رسید که جملهای را که اداء
1) (1)
میکرد، جمله به جمله میپرسید از مردم که آیا من ابلاغ کردم؟ و اقرار میگرفت و بعد با انگشت به آسمان و جمعیت اشاره میکرد: «اللهم فاشهد» بار خدایا! شاهد باش!(1)
فقه السنة: 645/1؛ السیرة الحلبیة: 322/3.
و زائر او در زیارت و سلام به او باید شهادت بدهد که «انک قد بلغت و نصحت.»(2)
و اقطاب دعوت او مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام از (قس بن ساعدة ایادی) و از «سحبان وائل» درنمیماندند.
بلکه امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی جعدة بن هبیره مخزومی، پسر خواهرش ام هانی از سخن گفتن در حضور خالوی گرامی درماند، امام علیه السلام خود برخاست و خطبهای را مرتجلا خواند در آنجا فرمود:
«وانا لأمراء الکلام فینا تنشبت عروقه و علینا تهدلت غصونه.»(3)
ما امراء سخن هستیم، عروق آن در ما ریشه دوانده و چنگ زده و شاخههای آن بر ما سرازیر شده و بار فرو ریخته و سایه افکنده.
و خطبای محضر امیرالمؤمنین مثل ابوذر و سلمان و صعصعة بن صوحان عبدی، چنان بودند که امام علیه السلام در حق صعصعه فرمود:
هذا الخطیب الشحشح.(4)
عبدالحمید کاتب میگفت: من صد خطبه از خطبههای امیرالمؤمنین علی علیه السلام حفظ دارم و از این جهت دیگر درنمیمانم.
سرچشمۀ صافی و سرسلسله همه محمّد صلی الله علیه و آله بود که کلمات درباره پیغمبر صلی الله علیه و آله حتی در میان کلمات بلیغ امیرالمؤمنین علیه السلام درخشندگی خاص خود را دارند؛ چنان که کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام در میان سخنان دیگران درخشندگی خاص خود را دارد.
و قرآن در میان همه، حتی در کلمات درخشندۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله درخشندگی فوق العاده خود را دارد و معلوم میکند که کلام خدا است.
و حسین علیه السلام، عظمت در گوش و هوش نابغه و فوق العاده خود، این خطبه خوانی و سخنرانیها را دیده بود، در حجة الوداع همراه بوده. (حسب قرائن حدسی) کتاب «بلاغة الحسین» را ببینید گواه بلاغت اوست.
اینها که برشمردیم در بعد چهارگانه و امتداد در همۀ نواحی، همه از عالم شهود است نه از عالم غیب، نهفته و پنهان نیست که ایمان و عقیده به آن سخت باشد، بلکه مشهد کائنات است.
حسین علیه السلام در خاطر خود، نقش ثابتی از سکۀ نبوت و علم و اقتدار و سخن میگرفت و نقشههای عظمت محمّد صلی الله علیه و آله را در این چهار امتدادش بهتر از هر کس دیگر درمییافت تا مثل سکه طلا نقش طلای آسمانی او میشد.
و چنان نقش میگرفت که محمّد صلی الله علیه و آله مصدر اول نقش پذیرفته بود و از این
جهت در حدیث تعبیر میگردد که:
«حسین منی و انا من حسین»(1)
مسند احمد بن حنبل: 172/4؛ الإرشاد، شیخ مفید: 127/2.
و دین اسلام«محمّدی الحدوث و حسینی البقاء»(2)است چنانکه نمیتوان نقش را از سکۀ طلا زدود و باقی بماند و هویت مستقل داشته باشد، همچنان نمیتوان محمّد صلی الله علیه و آله و نقش او را از حسین عظیم جدا کرد و او باقی بماند؛ چنان که نمیتوان فرزند را از جد و پدر، جدا کرد.
و همچنان نمیتوان از محمّد صلی الله علیه و آله نقش حسین عظیم علیه السلام را که شجاعت است گرفت و او باقی بماند؛ زیرا شجاعت حافظ و محافظ طلای آسمانی است و حسین علیه السلام، عظمت وارث این شجاعت بود.
و حسین علیه السلام در هر لحظه نقشههای عظمتهای محمّد صلی الله علیه و آله و جد امجد را در این چهار امتدادش میگرفت و به محمّد، پیغمبر عظیم صلی الله علیه و آله پیوستگی جدیدی متزاید مییافت.
قدر متیقن آن که از این عظمت چهار جانبه در زمین و زمان غافل نبود و به غفلت نمیگذراند و از عظمت محمّد صلی الله علیه و آله در ابعاد چهارگانهاش در زمین تا آسمان به اغماض نمیگذرانید و چونان دیرکسیون نظامی، چشم از آن برنمیگرفت و تا آخر ابد دیده بدو داشت. کتاب شمایل رسول خدا صلی الله علیه و آله به قلم او است.
پس هر کس بخواهد حسین علیه السلام را درست ببیند، باید دید او را دربارۀ
محمّد صلی الله علیه و آله و عظمت محمّد علیه السلام ببیند؛ آن هم در این چهار بعد در چهار ناحیهاش ببیند و رابطه و پیوستگی دید او را ببیند، تا او را درست دیده باشند.
زیرا شخصیت انسان به آراء و اندیشۀ او است.
و ادراک حسین عظیم صلی الله علیه و آله در دید این عظمت محمّد صلی الله علیه و آله، در این نواحی عظمت خیزش ادراک مشکلی است، چون هرگز این امتدادها را که در لانهایة سر در میآورد، نمی توان دید.
حدیث میگوید پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: یا علی! مرا جز تو نشناخت و تو را هم غیر من نشناخت و خدا را هم غیر من و تو نشناخت.
بنابراین حسین علیه السلام عظمت را غیر محمّد صلی الله علیه و آله جدش و پدرش علی علیه السلام نشناختند.
و چنان که هر گاه محمّد صلی الله علیه و آله بخواهند ببینند، عریان از رسالت و وحی سماء و قرآن نمیتوانند ببینند.
از اینجاست که دیدن حسین فضیلت علیه السلام، مشکل است.
چون دیدن شخصیت شخص، به دیدن هویت او است، نه پیکر او؛ و هویت و شخصیت شخص همان دید او و اندیشه او و هدف او است.
ای برادر تو همان اندیشهای
مابقی تو استخوان و ریشهای
گر گلست اندیشه تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمه گلخنی
که تو آن هوشی و باقی هوش پوش
خویشتن را گم مکن یاوه مکوش(1)
مثنوی مولوی.
البته آن اندیشه که انسان را روانه کار میکند، آن اندیشه معیار قیمت هر انسان است.
و معیار ارزش و معیار ثواب و عقاب و عذاب است.
جایی که از پرتو همبستگی و رابطۀ با محمّد صلی الله علیه و آله شهری بزرگ مثل مدینه این اندیشه و رأی مقدس و بزرگ را به خود میگیرند که همه در پرتو روح قدس واقع میشوند؛ البته روح قدس که در پیمبران است، همین که روح نطق و فکر و منطق را که روح انسانی است، در پرتو گرفت، تمام مردم خیر را میطلبند و از شر میگریزند و رشید میشوند چنان که از اثر قدرت نفوذ خدایی محمّد صلی الله علیه و آله در قلوب مردم ایمان محبوب و دلخواه نفوس شد؛ بلکه دست قدرت آن را زینت نموده و مشاطگی کرده تا دلربا گردد.
و قلوب را از هر کفر و فسوق و عصیان بیزار و متنفر مینماید و این معیار رشد جامعه است که خود به دلخواه خود از کفر، از فسق، از عصیان گریزان و متنفر باشد.
پس محتاج به چوب قانون برای جلوگیری از فسوق و عصیان و کفر نیست، چون اینها مورد تنفر نفوسند. هیچ گاه تهدید چوب قانون برای متارکۀ منفورات لازم نیست.
1) (1)
و برای متارکۀ منفورات، هیچ گاه تهدید چوب قانون لازم نیست. آیا شنیدهاید که در شهری پلیس بگمارند که مردم آب دماغ خویش را یا قاذورات خویش را نخورند، حاشا! حاشا!
و هر گاه در شهری کفر و فسوق و عصیان، مورد تنفر طبیعی مردم واقع باشند و به عکس ایمان در نظر آنها تزیین شده، مشاطگی گردیده باشد، مردم طبعاً اقبال به ایمان خواهند داشت و عصمت از گناه خواهند داشت، عصمت همان آسیبناپذیری گناه است و ادبار از کفر و فسوق و عصیان خواهند داشت، آن مردم رشیدند(1)
(وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ) «حجرات (49):7»
و این وضع شهر مدینه بود که از اثر نفوذ قدرت محمّد صلی الله علیه و آله شد.وقتی در شهری چنین شد، آیا در حسین فرزند عزیز نخواهد شد و او در کانون عدسی بود که نورها و شعاعها و خطوط شعاع در او گرد آمدهاند، مردم مدینه آن قدر رشید شدند که جنود محمّد شدند و اسلام را بر مکه و بر سایر شهرهای دنیا تحمیل کردند، یا بگو تفهیم کردند و حسین علیه السلام رشیدتر از همه اهل مدینه بود.
(وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ
1) (1)
وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ)1
نقش و طابع محمّد عظیم ما محمّد صلی الله علیه و آله، در شهر مدینه افتاد که پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره اهل مدینه فرمود:
«انتم منی و انا منکم» (1)
و همان نقش و طابع به طور قویتر در حسین عظمت افتاد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«حسین منی و انا من حسین»(2)
نمایندگان شهر مدینه که شرط کردند، در بیعت عقبه هفتاد و پنج نفر بودند که مأوی بدهند و دفاع کنند و نصرت نمایند در همه حال؛ چه در نشاط و چه در کسالت، چه در توانگری، چه در تهیدستی.
پیغمبر صلی الله علیه و آله آنجا فرمود:
«انتم منی و انا منکم»
سخن کوتاه: باری -
در آن افق که بخواهید در حریم آستان این رهبر عظیم الهی و این پیغمبر عظیم آسمانی صلی الله علیه و آله وارد شوید، در آنجا در سرچشمۀ زلال وحی او صد خضر و موسی را زیارت میکنید، روات او صد هزار صحابیان اویند که منبع این سرچشمهاند.
از ام الکتاب او حقوق و شرایع و جداگانه درس رحمت و رأفت و شفقت را بهتر از مکتب مسیحا میآموزید.
در آنجا صدها دانشگاه علمآموزی است که علم را با روح ایمان و شریعت و
طریقت و حقیقت، به روی شما باز میکند و اگر بخواهید تأسیس میکند.
ولی با این همه بزرگی، مدرسۀ او مدرسۀ تواضع بود. سرافرازان چنیناند.
از طرفی به کودک خود تعلیم میداد که: «علیک بمعالی الامور»(1)
مواهب الجلیل: 41/1.
و از طرفی دیگر به تواضع و به نماز که مَظهر و مُظهر تواضع است، طفل را میآموخت.1) (1)
و با اینهمه بزرگی، تواضع پیغمبر صلی الله علیه و آله به اندازهای بود که میفرمود:
پنج چیز است که من آنها را فروگذار نمیکنم تا بمیرم:(1)
خمس لا ادعهن حتی اموت (1) الاکل مع العبید علی الحضیض (2) رکب الحمار موکفا. (3) حلبی العنز بیدی (4) لبس الصوف (5) التسلیم علی الصبیان لتکون سنة بعدی.
«الأمالی، شیخ صدوق: 71، مجلس 17، حدیث 2»
1 - غذا خوردن با غلامان و بردگان و بندگان روی زمین پست.
2 - سوار شدن بر حمار زین و برگدار.
3 - و دوشیدن بز با دست خود.
4 - پوشیدن پشم.
5 - سلام دادن بر کودکان، تا سنت شوند پس از من.(2)
کسی مرد تمام است که از تمامی کند در خواجگی کار غلامی
گاندی رهبر فقید هند هم با بزی ساخت و آن را تا انگلستان همراه خود برد،
ولی برای غرض سیاسی، استغناء از خوردن و آشامیدن آب انگلستان و به نشانۀ اعراض و اعتراض.
اما پیغمبر ما صلی الله علیه و آله در این پنج چیزش، تنازل از مقام را تنازل نمیدانست؛ بلکه اجرای وظیفه میدانست، لوازم علو مقام خورشید این است که: بلندتر از همه است و زیر پای همه است، پیغمبر صلی الله علیه و آله به حسین علیه السلام تعلیم میداد
«معالی الامور و یکره بسفاسفها»(1)
وسائل الشیعه: 73/17، باب 25.
ولی در همان تعلیمات نماز را تعلیم میداد که مظهر و مظهر تواضع است و تعلیم میداد که:«من تواضع لله رفعه الله.»(2)
مسیح هم در تعلیمات میفرمود: «کن کالشمس تطلع علی البر و الفاجر»(3)لازمۀ چراغ نورپاش خورشید این است که بر ذرات هم بتابد و روزنهها را، همه روشن کند.
مسیح پای حواریین را خود شست و فرمود: مرا به شما حاجتی است که من
پای شما را بشویم، بعد فرمود: من تواضع کردم که شما هم تواضع کنید.
اینجاست نسبت والای امام علیه السلام از جنبۀ برداشت امام علیه السلام از آن موضوع تدریس خواهد شد، تا مقدمهای باشد برای فهم کتاب امام و مکتب امام حسین علیه السلام که مواریث ولادت غیر از ولادت مواریث است، هر کس میداند که این مولود عزیز، جدش خاتم الانبیاء محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله و جدهاش خدیجه کبری و پدرش علی مرتضی و مادرش فاطمه زهرا و برادرش امام حسن مجتبی علیه السلام و عمویش جعفر طیار و عموی والایش حمزه سید الشهدا است.
از این معلومات عمومی فقط ولادت مواریث به دست میآید.
اما برداشت و بهرهبرداری مولود از این ریشه و شجرۀ آباء و اجداد تا کنون حساب نشده که آنها مواریث ولادتند.
اما نسب و ستون فقرات این نسب که مقدمۀ کتاب قرار دادهاند، بر کسی پوشیده نیست و ما از جنبۀ برداشت و بهرهبرداری، آن را از لحاظ میگذرانیم.
همه کس میداند که حسین عظیم جد امجدش پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله است و پدرش امیر المؤمنین علیه السلام است و مادرش فاطمه زهرا است و برادرش امام حسن علیه السلام است.
پس ذکر این شجره معلومات تازهای نیست که بر معلومات خوانندگان افزوده شود. ولی از جنبۀ برداشت و بهرهبرداری امام، آنچنان فرزند رشید هوشمند باید تحت حساب درآید.
حسین علیه السلام هر نشیب و فراز زندگانی جد امجد را، شکست و ظفر او، دولت
و معنویت او را، به نگاهی دیگر میدید و همچنین از وحی تازۀ قرآن و از فعل و انفعال وحی آسمان با افکار هوشمندان با اعتباری دیگر توجه میکرد.
و همچنین از مادر بزرگوار خود زندگانی او را در راه خدمتگزاری به پدر بزرگوار و به شوهر و اولاد از نزدیک احساس میکرد.
و همچنین از پدر بزرگوار و برادر بزرگوار را، برای هر قدم آنان قدم به قدم حساب میکرد.
و تمام اعضای خانوادۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله چنین بودند، تمام اعضای خانواده پیغمبر صلی الله علیه و آله مثل آیینههای متعاکس صور را از همدگر فرا میگرفتند و صورت همه در همه پیدا بود.
و عموم بنیهاشم در دائره وسیعتر چنین بودند و مثل درخت مثمر و میوهدار که شاخههای فراوان داشته باشد، در هر شاخه همان میوهای را میدهد که شاخههای دیگر میدهند، نهایت گاهی پس و پیش میرسند، دانههای میوهها در شاخههایی از جهت مقابله با آفتاب زودتر میرسد و در شاخههایی دیگر که آفتاب را زودتر نمیگیرد، دیرتر میرسند.
رسالۀ جاحظ عمرو بن بحرانی عثمان معتزلی بصری که یکی از علمای محققین و از اعیان متقدمین و صاحب کتاب «بیان و تبیین» و کتابهای بسیار دیگر است، گوید:
خصومات و ستیزهها، عقول سلیمه را آفت زده و اخلاق حسنه را تباه کرده که در فضل اهل بیت علیهم السلام بر دیگران نزاع میکنند.
پس واجب بر ما طلب حق و پیروی از آن و ترک تعصب و هوی و دور
افکندن تقلید سلف و اساتید و پدران است.
و بدان که: خدا اگر خواسته بود که بین بنیهاشم و بین مردم تساوی بدهد، اهل بیت را اختصاص نمیداد به سهم ذوی القربی.
و فرمان نمیداد پیغمبر صلی الله علیه و آله را به آیۀ (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ)1 که ابلاغ مخصوص به عشیرۀ نزدیکترین بنما و آیۀ دیگر که فرمود:(وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ)2
فرمود: همانا این قرآن یادی و یادآوری برای تو و قوم تو است و شما روزی فرا میرسد که مسئول آن هستید.
پس مسئولیت از قرآن را آنها به عهده دارند.
پس وقتی که برای قوم او مسئولیتی است که برای دیگران نیست، در ازای این مسئولیت سنگین، مزدی برای آنها مقرر داشته که همان سهم ذوی القربی است.
کسی که پاس رعیت نگاه میدارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانی است
پس بنابراین هر کس از آنان به او اقرب است و به پیغمبر صلی الله علیه و آله نزدیکتر است، رفعت قدرش بیشتر است و اگر خدا آنها را مساوی با مردم قرار داده بود، صدقه را بر آنها حرام نمیکرد.
و این تحریم برای ارجمندی آنها بر خدا و پاکی و طهارت آنها است.
و از این جهت علی امیرالمؤمنین علیه السلام در منبر جماعت گفت:
«نحن اهل بیت لا یقاس لنا احد»(1)
کشف الغمة: 30/1.
ما اهل بیت احدی با ما قیاس نمیشود.چگونه دیگران از مردم، قیاس به آن قوم کردند که از آنها رسول خدا صلی الله علیه و آله و اطیبان: علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و سبطان: حسن و حسین علیهما السلام و شهیدان حمزه اسدالله و جعفر طیار ذوالجناحین و عبدالمطلب سید وادی مکه و مطعم الطیر و عباس ساقی زائران خانه خدا.
و ابوطالب حامی پیغمبر صلی الله علیه و آله و معین او و دوستدار او به حب اشد و کفیل او و مربی او و مقرّ به پیغمبری او و دارای منظومههای شعر در مناقب او صلی الله علیه و آله و شیخ قریش.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله خود فرمود:
«انی تارک فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر، کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و اهل بیتی عترتی و نبأنی اللطیف الخبیر انهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض.»(2)
و باز پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«کل سبب و نسب منقطع یوم القیمة الا نسبی.»(3)
و ستایش خدای را که ما را از هواداران ابنای پیغمبرمان و خویشاوندان او قرار داد. چون ما مأموریم به محبت آنان، و مودت آنان را بر ما فرض فرموده با
آیه (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی)1
و ما مسئولیم از مودت آنها به آیه مبارکه (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ)2 یعنی مسئول از وداد و مودت آنها هستند.
و اما علی بن ابی طالب علیه السلام ما اگر کتابی مفرد و مختص و اختصاصی برای فضایل شریفه و مقامات کریمه و درجات رفیعه و مناقب درخشنده او بنگاریم هر آینه طومارهایی دراز و دفترهایی عریض خواهیم پر کرد و از دست داد.
عرق و ریشه صحیح است از آدم علیه السلام و نسب صریح است، و مولد: مکان معظم است و منشأ مبارک و مکرم است و شأن عظیم است و عمل جسیم است و علم کثیر است و رأی او بینظیر است و همت عالی و بلند، و نیرو و قوت: کامل و تمام، بیان و قوت منطق عجیب.
و زبان خطیب، و دل دریا، اخلاق او وفق اعراق او و حدیث او گواه است بر تقدم او.
و احصائیۀ جمیع فضایل او، تا کرانههای آن در وسع من نیست و تبیان کل حق او برای ما متعذّر است که کتابهای ما، تاب تحمل تفسیر جمیع امر او را ندارد.
در همین اجمال، بلاغ است برای هر کسی که معرفت فضل او را خواهان باشد.
اما حسن و حسین علیهما السلام از گفتار جدشان است که حسن و حسین سید و
سرور جوانان بهشتیاند(1)
من لایحضره الفقیه: 179/4، باب الوصیة من لدن آدم علیه السلام، حدیث 5404.
و بهرۀ آنها از اعمال مرضیه پسندیده و علوم زاکیه، فوق هر صاحب شانس است.اما محمّد بن حنفیه پسر امیرالمؤمنین علی علیه السلام تمام انام اقرار دارند که وی، فرید یگانه به شهر خود و شجاع عصر خویشتن است، در تمامیت و کمال اتم از همه مردم بود.
و اما علی بن الحسین علیه السلام که مردم با اختلاف مذاهب خود، همه اجماع بر فضل او دارند و احدی شک در تقدیم و تقدم او و امامت او ندارد.
و اهل حجاز همیشه میگفتند: هرگز در روزگار ندیدهایم که سه نفر برگردند به پدری نزدیک و همه نامشان علی باشد و هر سه صلاحیت خلافت داشته، چون خصال خیر در آنان تکامل دارد، نظر آنان به این سه نفر بود.
(1) علی بن الحسین بن علی علیه السلام.
(2) علی بن عبدالله بن جعفرطیار.
(3) علی بن عبدالله بن عباس.
و فرزندان هر کدام به نام محمّد نامیده شده است و آنان نیز مانند پدران در فضل و شرف و سیرت مانند پدرانند و هر کدام صلاحیت خلافت دارد، چون خصال خیر در آنان کامل است. محمّد بن علی بن الحسین الباقر، و محمّد بن علی بن عبدالله بن جعفر الطیاررضی الله عنهم، و محمّد بن علی بن عبدالله عباس رضی الله عنهم و این از عجایب و اتفاقات است در اسلام.
1) (1)
و اما نجدت و شجاعت: همه اصحاب اخبار و حاملان آثار میدانند که به مثل شجاعت و نجدت و فریادرسی علی بن ابی طالب و حمزه و جعفر طیار رضی الله عنهم، نشنیدهاند.
در روی زمین دلیرتر در جنگ و پایدارتر از همه که کشته زیر شمشیرش از همه بیشتر باشد بنیهاشماند، علی علیه السلام در پاسخ سؤالات، تفاوت بین بنیهاشم و بنیامیه فرمود: ما شجاعتر و آمادهتر به خدمت و بخشندهتریم و آنان، حقناشناستر و مکارتر و عهدشکنتر و بیوفاترند و باز فرمود: ما سفرۀ اطعاممان گستردهتر و ضربت شمشیر مرد افکنی ما بیشتر.(1)
کشف الغمة: 32/1.
و باز فرمود: به حق آن کس که نفس و جان پسر ابوطالب در دست او است، هزار ضربت شمشیر آسانتر است از مردن در بستر بر غیر طاعت خدا.
و تو میدانی که از آنها مردانی هستند که: داخل بهشت میشود بیحساب و این که شفاعت میکند در بسیارتر از قبیلۀ ربیعه و مضر.
با این فضیلت و شرف باز در آنها کثرت عبادت را به پایهای میپایی که مماثل با آن برای احدی نیست.(2)
ابوسفیان بن حرث بن عبدالمطلب در هر شبی هزار رکعت نماز میگزارد.
و همچنین حسین بن علی علیه السلام در هر شبی هزار رکعت نماز میگزارد و همچنین علی بن الحسین علیه السلام در هر شب و روزی هزار رکعت نماز میگزارد، در
نظر میگرفت پانصد نخله خرما را پای هر نخلهای دو رکعت نماز میگزارد.
و همچنین علی بن عبدالله بن جعفر طیار در هر شبی هزار رکعت نماز میگزارد.
و همچنین علی بن عبدالله بن عباس.
این علی بن عبدالله بن عباس را هشام بن الملک، برای این که نام او علی است هشتاد تازیانه زد.(1)
کشف الغمة: 32/1.
علاوه بر این عبادت، همه متصف بودند به علم و حلم و فروبردن خشم و گذشت جمیل زیبا و اجتهاد تام و جهد و جد بسیار.
اگر خصلتی از خصال آنان بر دیگران عرضه شود هلاک میشوند و هلاک میکنند.
و بدان که: آنان ممتحن به این محنتها، از آن شدند که در برابر این شدت محنت بر خیر کثیر خود بیافزایند.
و بر کشف ضراء خود شکر بیشتر و تهذیب کاملتر یابند، تا بدان وسیله به عالیترین درجات و به درجات علیای بهشت برسند و به جوار حضرت رب العزة فائز شوند.
و خصایص دیگری که یکسره و جملگی برای علی بن ابی طالب مخصوص هست، پدر ابوطالب جد عبدالمطلب، پدر جدش هاشم بن عبد مناف بن قصی است و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم و برادرش جعفر طیار ذوالجناحین که
1) (1)
با آنها در بهشت به هر سو با ملائکه طیران میکند و عقیل که پیغمبر صلی الله علیه و آله به او گفت: ای عقیل! من تو را دوست میدارم با دو حب: یکی حب برای قرابت و خویشاوندی و دیگر حبی برای حب عمویم، ابوطالب به تو و خواهرش ام هانی است، که پیغمبر صلی الله علیه و آله از خانه او تا مسجد الاقصی و تا آسمانهای بالا بالا و تا سدرة المنتهی تا قاب قوسین او ادنی، رفت و عمویش حمزه اسد الله و سید الشهدا و عموی دیگرش عباس ساقی حاجیان و زائران و نمایندۀ پیغمبر، در گفتگوی شب بیعت عقبه با رجال اهل مدینه از طرف پیغمبر صلی الله علیه و آله و مؤمن به پیغمبر صلی الله علیه و آله، در حال تکلم و گفتگوی لیلة العقبه و عمهاش صفیه و عاتکه، دختران عبدالمطلب که اسلام آوردند و هجرت کردند به مدینه و پسر عمش رسول خدا صلی الله علیه و آله و زوجه و همسرش فاطمه زهرا سیدۀ زنان اهل بهشت و مادرزنش خدیجه کبری، سیده زنان اهل بهشت.
و فرزندان او حسن و حسین سید جوانان اهل بهشت و وی هاشمی است که متولد از دو تن هاشمی شده.
گذشته از آن که اعمالی که انسان به آنها مستحق خیر کثیر و ثواب کبیر میشود چهار نوع است: سبق در اسلام و جهاد در دین و دفع دشمنان از پیغمبر صلی الله علیه و آله و از دین، و علم کثیر و فقه در احکام خدا و اسرار قرآن، و زهد در دنیا.
و همۀ اینها مجتمعند در علی بن ابی طالب علیه السلام و در دیگران پراکندهاند.(1)
کشف الغمة: 34/1.
1) (1)
خلیل بن احمد عروضی گوید: احتیاج کل به او و استغنای او از کل، دلیل آن که وی امام و پیشوا است بر کل در کل.
علی علیه السلام خود میفرمود: اولیترین به شخص پیغمبران، داناترین اشخاص است به آنچه آوردهاند، بعد شعری در مدح امام آورده.
و بعد گوید: اما جود او هیچ جوادی نیست، مگر که جود او در جنب جود علی بن ابی طالب کرم الله وجهه و جود عبدالله جعفر و جود عبدالله بن عباس بخل به نظر میآید و در روی زمین چونان بنیهاشم سخنور، قومی بدون هیچ تکلف و هیچ تکسب یا خطیب سخنران و بلیغ سخندانی، مثل آنها ندیده است.(1)
کشف الغمة: 34/1.
ابوسفیان بن حرث بن عبدالمطلب در شعر خود میگوید:
لقد علمت قریش غیر فخر بانا نحن اجودهم حصانا
و اکثرهم دروعا سابغات و امضاهم اذا طعنوا سنانا
و ارفعهم عن الضراء فیهم و ابینهم اذا نطقوا لسانا(2)
باید به مقالۀ فضایل علی علیه السلام، این فصل را هم افزود که علی بن ابی طالب علیه السلام اطاعت خدا و رسول را قبل از دیگران و بعد از دیگران انجام داد.
و امتحانی داد که ذووا العزائم آن امتحان را نداند، به ابتلائاتی گرفتار شد که هیچ صاحب صبری بدان مبتلا نگردید، که او را به اشراف منزلتها و رفیعترین درجات در جوار رب العزّة رسانید.
بعد سخن را از علی علیه السلام به اولاد معظم مکرم او کشانیده، باید قبل از بستن این مبحث، مقاله خلیل بن احمد عروضی را بر آن بیافزائیم.
خلیل بن احمد عروضی میگوید: «احتیاج الکل الیه و استغنائه عن الکل دلیل علی أنّه امام الکل.»(1)
الامام علی بن ابی طالب علیه السلام: 135.
احتیاج همه دیگران به او در همه قسمتها و استغنای او از همه دیگران در همه قسمتها، دلیل بر این است که او امام بر همه است در همه قسمتها.
جاحظ در این رساله میگوید: و اما اجمال گفتار در اولاد علی علیه السلام آن که آنان نزد عموم مردم معظم و مکرمند، بدون اختیار ایشان و همه مؤمنان، به تعظیم و تکریم آنان واثق و مؤمنند.
پس برای آن، رازی بزرگ و کمالی چشمگیر و شیوهای ممتاز و ریشهای پاکیزه و فضلی آشکار و وقاری متین و زاد و تباری تمام و شاخهای باقی و اصل و اساسی پایدار و شاخسارانی پرفروغ و پرشاخه و پربار است. و از این رو آنان اکتفای به این تعظیم ننمودند و قناعت به این تکریم نکردند و مشغول شدند به تکالیف سخت و محنتهای غلیظ و عبادتهای شاق و مجاهدتهای تام تمام.
همه مردم آگاهند و دانستهاند که: سخنان علی علیه السلام چگونه بود، ایستاده و یا نشسته، در جماعات و منفرد، در شرایع و احکام و حلال و حرام، در اخبار کائنات و شدنی و تأویلات قرآن و گزارش از حوادث ما کان و مایکون، به وسیلۀ تعلم از پیغمبر اطهر صلی الله علیه و آله یا به کشف روشن یا به جفر و میراث یا علم
1) (1)
لدنی موهوبی.
و چگونه بود که: عبدالله عباس را گاهی بحر دریا، و گاهی حبر باخبر مینامیدند. و عمر بن خطاب به او میگفت:
ای غواص! دیگر باره به دریا فرو شو و سر برآر و لولوی تازه درآور.
و دربارۀ او میگفت: دارای قلبی عقول و لسانی قؤول است، دلی است دانا و زبانی است گویا.
و ابن مسعود و دیگران میگفتند: ترجمان قرآن است، نیکو ترجمان قرآنی است ابن عباس.
و برای جماعت آنان، مگر زبان زید بن علی بن الحسین رضی الله عنه کافی نیست که سخنوران بلیغ را سرکوب کرده بر جمیع خطباء برتر شد.
و همچنین گفتند که: بنیهاشم اجداد و امجاد و انجاد، پرریزش و بزرگمنش و آماده به دادرسی و فریادرسیاند و صاحبان زبانهای رسا.
جاحظ گوید: من جملهای را از فضایل آل رسول ذکر کردم تا استدلال شود از قلیل بر کثیر و از قطره بر غدیر و از بعض بر کل.
اما اعطای حسن بن علی و سفرۀ او، آن بس که در عمر خود چند مرتبه از کل مال درآمد و آن را بر مستمندان پخش کرد.
و اما عطای حسین بن علی علیه السلام، همان بس که پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمود: ایها الناس به حسین بن علی علیه السلام عطائی داده شده که به هیچ یک از ذریۀ پیغمبران پیشین
داده نشده، سوای یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیه السلام.(1)
فی جواهر العقدین عن حذیفة الیمان رضی الله عنه قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: یا ایها الناس انه لم یعط احد من ذریة الانبیاء الماضین ما اعطی الحسین بن علی خلا یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیه السلام.
«ینابیع المودة: 78/1»
آیا این استثنای یوسف از جهت بزرگواری و شهرت جهانی اوست، یا از جهت امانت و پاکدامنی و وفای به عهد او است، یا از جهت محبوبیت عمومی است.
یا از جهت کثرت رنج و بلا از نزدیکان و حبس در زندان از هواخواهان و دلباختگان است و یا فراق جانسوز خاندانش.
البته این اخیری، رنج و بلا از نزدیکان یا دوران بیگانگان و غم و دلسوختگی خاندان را نمیتوان سبب مشابهت آنان قرار داد.
تشبیه باید به اظهر آثار باشد. اظهر آثار بین آن یوسف و این یوسف، در تلاش قهرمانانه برای نجات قحطیزدگان در آنجا از آن یوسف، از این یوسف برای نجات غارتزدگان در اینجا است.
در همین کتاب، جلد پنجم رسالۀ امام حسین علیه السلام و رسالت امام حسین علیه السلام دیده شود.
یوسف در ذریۀ انبیا، عطای او استثنا شده که به پایۀ عطای حسین علیه السلام میآید و این عطا به نظر من عطای ذاتی است که خیرخواهی برای نجات خلق باشد، که زندان و تبعید به غربت مانع از خیرخواهی و فکر و اندیشۀ او در جلوگیری از
1) (1)
خطر قحطی هفت ساله مصر نگردیده؛ و امتیازات دیگر یوسف همه از توابع این عطیه بزرگ است و از شؤون آن و جلوههای آن جمال شمایل اخلاقی او است، مانند بزرگواری و شهرت جهانی او.
یا امین بودن و پاکدامنی و وفای به عهد او.
یا محبوبیت جهانی بینظیر او.
آری، همه اینها راست و درست است، ولی جمال اخلاقی، احسان به خلق حتی به قحطیزدگان با فراموش کردن ذات و لذات و در جنب خیرات و حسنات، مصدر جمال بیزوال او است و همان مصدر امین بودن و انضباط اخلاقی او بود که خلق را از قحطی نجات داد.
در رسالۀ امام و رسالت امام حسین علیه السلام هم میبینید که کوشش دارد: کوران و کران و لالان آنها را به قافلۀ اصحاء برساند، تا به قافله عدالت برسانند؛ زیرا مسلم تا سالم نباشد نمیتواند عادل باشد.
فی جواهر العقدین عن حذیقة الیمان رضی الله عنه قال سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول:
«یا ایّها الناس! إنّه لم یعط احد من ذریة الانبیاء الماضین ما اعطی الحسین بن علی خلا یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیه السلام.»(1)
ینابیع المودة: 78/1؛ شرح احقاق الحق: 104/27.
1) (1)
ایها الناس عطائی که به حسین بن علی علیه السلام داده شده به هیچ یک از ذریۀ پیغمبران پیشین داده نشده، بگذر از یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم علیه السلام.
یوسف عزیز ما، در تلاش برای رفع فشار ظلم و اعادۀ سلامت و عافیت و صحت در پیکر امت از یوسف بن یعقوب عقب نیست و اعادۀ اعتدال و عدل در خوی امت، اولین قدم در این راه است؛ چون ظلم، نشاط را میبرد.
حسین وارث محمّد و موسی و عیسی و وارث امیرالمؤمنین است، اگر موسی علیه السلام یک امت را از فشار فرعون رهانید و برای یک بیمار و مریض مورد عتاب شد که:
«یا موسی مرضت فلم تعدنی»(1)
وسائل الشیعة: 217/2، باب 10، حدیث 2519.
حسین خود برای همه لالها و کرها و فلجها و بیمارهاکوشش میکند.رسالت امام حسین علیه السلام در پیامی که به شیعیان میدهد، نمونه مختصر آن در جلد پنجم همین کتاب آمده؛ تحت عنوان گوشهای از فکر امام و اصلاحات کلی، که میکوشد تا امتی را از فشار تعدی نجات دهد و صحت و سلامت را به آنها برگرداند.
و اگر عیسی علیه السلام میفرمود: ای خستگان و رنجیدگان و معلولان بیایید، امام حسین علیه السلام میفرمود: ای خستگان و رنجیدگان و معلولان، ما و شیعیان ما به دیدار شما میآییم، شما خستگان و رنجیدگان را راه میبریم و بالای بالین درماندگان و معلولان رنج میبریم؛ تا سلامت را به آنها برگردانیم، چنان که
1) (1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله را «یحسر الحسیر و یقف الکسیر»(1)
نهج البلاغه: خطبه 103.
در جنگ در صف مقدم میایستاد و در برگشتن در عقب قافله میآمد تا فرسودگان را به راه بیاندازد و خیمه بالای پاشکستگان میزد. حسین وارث عیسی روح الله و محمّد حبیب الله را در جلد پنجم همین کتاب ببینید که در سرش نور این معانی چگونه میجوشد، بلکه با سرش بر نیزه در این راه میرود.شعله بر سر میدهد تاوان بیداری چو شمع
پیش پای رهروان را هر که روشن میکند
در راه ستمدیدگان سیر میکند، تا معلولان را معالجه کند، تا بلکه آنها را به قافلۀ اصحاء برساند، تا بعد به قافلۀ عدالت برساند.
1) (1)
کفایة الطالب تألیف محمّد بن یوسف القرشی الگنجی الشافعی المقتول 658 به اسناد(1)
اخبرنا العلامه محّمّد بن هبة الله بن محمّد الشافعی، اخبرنا علی بن الحسن الحافظ، اخبرنا ابو محمّد عبدالکریم بن حمزه، اخبرنا الامام الحافظ ابوبکر احمد بن علی بن ثابت، اخبرنا ابوالقاسم الحسین بن احمد بن عثمان البزار، حدثنا ابوالحسین علی بن محمّد المعالی بن الحسن الشونیزی، حدثنا الامام محمّد بن جریر الطبری، حدثنا محمّد بن اسماعیل الضراری، حدثنا شعیب بن ماهان، حدثنا عمرو بن جمیع العبدی عن عبدالله بن الحسن عن ربیعة السعدی.
از عمرو بن جمیع عبدی (عبد قیس) از عبدالله بن الحسن بن الحسین بن علی از ربیعه سعدی (از تمیم) بازگو کرده.گوید: همین که مردم اختلاف کردند در تفضیل و تفاضل، من بر راحلهام رحل نهادم و زاد و توشۀ سفر برگرفتم و بیرون آمدم (یعنی از کوفه) تا به شهر مدینه داخل شدم و وارد بر حذیفه بن الیمان شدم.
1) (1)
این گونه سفر برای گرفتن حدیث در بین صحابه هم دیده میشد، رحله جابر تا دمشق و رحله ابوایوب تا مصر و رحله دیگران.
1 - جابر برای حدیث «مظالم» شتری خرید و یک ماه راه رفت تا در غزه خبر شد که راوی این حدیث در دمشق شام است، به دمشق رفت، معلوم شد عبدالله بن انیس جهنی است، بر در خانه او رفت و به جاریه گفت: بگو جابر بر در است. او رفت و برگشت و پرسید: کدام جابر؟ گفت: جابر بن عبدالله انصاری، وی بیرون آمد و معانقه کردند و حدیث را گرفت و برگشت.
2 - و ابوایوب تا مصر رفت که از عقبة عامر جهنی، حدیث «ستر خزیة مؤمن» را گرفت و برگشت. در کتاب «طبقات و الحدیث عند الشیعه» رحلههای دیگر از صحابه را از مدینه به دمشق، برای حدیث طلب علم و دیگری از مصر به مدینه برای اخذ حدیث الغدیر و نظیر آن دیده شود.
باری ربیعه سعدی میگوید: «تا وارد بر حذیفة بن الیمان شدم، طبق معمول حذیفه از وی پرسید: که مرد از چه کسان و از چه قبیله است؟
گفتم: از اهل عراق گفت: از کدام جای عراق؟
گفتم: مردی از اهل کوفه؟ گفت: مرحبا به شما، ای اهل کوفه؛ گوید: گفتم: مردم نزد ما در تفضل و تفاضل اختلاف کردهاند، من آمدهام تا از تو در این باره پرسش کنم؟
حذیفه گفت: مرغ همتت، نیکو بر شخص خبیر فرو آمده؟
هلا! که من تو را حدیث نمیکنم؛ مگر از آنچه گوشهای من شنیده و قلب من آن را حفظ کرده و چشمان من دیده.
رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ما بیرون آمد، چنان که گویی الان من او را نظاره میکنم، چنان که الساعة به تو نظاره میکنم و حسین بن علی علیه السلام را کودکی بود، بر شانه خود گرفته بود، چونان که گوئیا من الان نظاره به کف دست طیب او میکنم که آنها را بر قدمهای حسین نهاده، آنها را به سینۀ خود چسبانیده بود، پس فرمود: ایها الناس! من نیکو و به تحقیق میشناسم آن چه اختلاف در آن میکنید راجع به گزیدۀ بعد از من.
این حسین بن علی بهترین مردم است از جهت جد و جده، جد او محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله است سید النبیین.
جدۀ او خدیجه بنت خویلد است، پیشرو زنان اهل دو جهان به سوی ایمان به خدا و رسول او.
این حسین بن علی بهترین خلائق است از جهت پدر و از جهت مادر.
پدر او علی بن ابی طالب است، برادر رسول خدا و وزیر او و پسر عم و پیشرو رجال اهل عالم در ایمان به خدا و رسول او.
و مادرش فاطمه بنت محمّد سیدۀ زنان عالمیان.
این حسین بن علی بهترین مردم است؛ از ناحیۀ عمو و بهترین مردم است از ناحیۀ عمه.
عموی او جعفر بن ابی طالب است که با دو بال مزین است که طیران میکند با آنها در بهشت، هر جا را بخواهد و عمۀ او ام هانی بنت ابی طالب است.
این حسین بن علی بهترین مردم است؛ از سوی خالو و بهترین مردم است از سوی خاله.
خال او قاسم بن محمّد رسول الله است (کنیه ابوالقاسم برای پیغمبر صلی الله علیه و آله از او آمده).
و خالۀ او زینب بنت رسول الله صلی الله علیه و آله است.
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله از دوش خود کودک را به زمین نهاد و کودک جلوی روی پیغمبر صلی الله علیه و آله راه افتاد و با سینه مقداری راه را خزید و پس به زانو نشست (چون نوپا بود).
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ایها الناس.
این حسین بن علی جد او و جدۀ او در بهشت است و پدر او و مادر او در بهشت است.
و عموی او و عمۀ او در بهشت است.
و خالو و خالۀ او در بهشت است.
و خود او و برادر او در بهشت است.
به تحقیق به احدی از ذریۀ نبیین و پیامبران علیهم السلام آنچه به حسین بن علی علیه السلام داده شده، داده نشده، بگذر از یوسف بن یعقوب یعنی به استثنای یوسف بن یعقوب علیه السلام.»(1)
عن ربیعة السعدی، قال: لما اختلف الناس فی التفضیل رحلت راحلتی و اخذت زادی و خرجت حتی دخلت المدینة فدخلت علی حذیفة بن الیمان، فقال لی: ممن الرجل؟ قلت: من اهل العراق، فقال لی: من ای العراق؟
قلت: رجل من اهل الکوفة، قال: مرحبا بکم یا اهل الکوفة، قال: قلت؟
اختلف الناس علینا فی التفضیل فجئت لأسألک عن ذلک.
1) (1)
توضیح: تمام این حدیث در تاریخ ابن عساکر و تذکرة الخواص: 234؛ کنز العمال: 221/6 آمده است.
کتاب کفایه الطالب دربارۀ سند خود گوید: این سندی است که جماعتی از ائمه امصار، پیشوایان حدیث در آن آمدهاند؛ از جمله آنان «ابن جریر
طبری» آن را در کتاب خود ذکر کرده و از جمله آنان امام اهل حدیث و محدث عراق و مورخ آن (ابن ثابت خطیب) که در تاریخ خود آن را ذکر کرده و از جمله محدث اهل شام و شیخ اهل نقل ابن عساکر دمشقی؛ که آن را در تاریخ خود در جزء صد و سی و سه آورده و این جزء و ما قبل و ما بعد آن در ترجمۀ حسین بن علی و مناقب او است.
استثنای یوسف بن یعقوب از جملۀ ذراری پیامبران صلی الله علیه و آله و مشارکت او با حسین بن علی در امتیازاتی که خدا به حسین بن علی داده، در حدیث پیشین گذشت.
مرفوعا روایت شده(1)
سند: «قب» از ابوهریره و ابن عباس و امام صادق علیه السلام مثل همین را روایت کرده، سپس گفته: و خرگوشی در شرف النبی صلی الله علیه و آله از هارون الرشید از پدرانش از ابن عباس، این معنی را آورده است.
«المناقب، ابن شهر آشوب: 190/3»
تا اسحاق بن سلیمان هاشمی (مراد از هاشمی، بنی عباس است) از پدرش که گوید: نزد امیرالمؤمنین هارون الرشید بودیم، مذاکره از شخص علی بن ابی طالب علیه السلام در بین آمد، هارون گفت: عوام گمان کردهاند که من بغض با علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندان او «حسن و حسین» دارم. نه به خدا قسم، چنان نیست که گمان بردهاند ولکن اولاد او «اینان» ما با آنها همقدمی و همکاری کردیم در مطالبه به خون حسین علیه السلام؛ در سهل و جبل در دشت و کوهستان تا قاتلان او را کشتیم و به قتل آوردیم.سپس این امر (یعنی خلافت) به ما رسید و با آنها خلطه و آمیزش داشتیم، آنها
1) (1)
بر ما حسد بردند و بر ما خروج کردند و قطع رحم با ما را حلال گرفتند.(1)
بحارالأنوار: 301/43، باب 12، ذیل حدیث 65.
والله پدر من امیرالمؤمنین مهدی عباسی از پدرش امیرالمؤمنین ابو جعفر منصور، از پدرش محمّد بن علی بن عبدالله بن عباس، از ابن عباس حدیث کرده گوید:در بین آن که ما نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم که فاطمه رو به ما میآمد و میگریست، پیغمبر صلی الله علیه و آله به او گفت: گریه چرا؟
فاطمه گفت: یا رسول الله! حسن و حسین از منزل بیرون آمدهاند، به خدا سوگند! نمیدانم به کجا و کدام سو رفتهاند؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: گریه مکن پدرت فدایت. خدایی که آنان را آفریده، به آنان مهربانتر و دلسوزتر است.
بارخدایا! اگر آنان رو به صحرا رفتهاند، آنان را حفظ کن و اگر رو به دریا رفتهاند، آنان را به سلامت بدار.
پس جبرئیل هبوط کرد و گفت: یا احمد! غمگین و اندوهگین مباش که آنان فاضلاند در دنیا و فاضلاند در آخرت و پدر آنها بهتر از آنها است و آنان هر دو تن در حظیرة بنی نجار در خواب رفتهاند.
و خدا ملکی را به آنها موکل کرده که آنان را محافظت میکند.
ابن عباس گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از جا برخاست و ما هم با او از جا برخاستیم؛ تا آمدیم به حظیره بنی النجار در آنجا حسن و حسین را یافتیم، دست در گردن هم کرده به خواب رفتهاند و آن گاه آن ملک با یکی از بالهای خود
1) (1)
آنها را در پوشش قرار داده (رؤیت بال ملک از ابن عباس بعید نیست).
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله حسن علیه السلام را حمل کرد و ملک حسین علیه السلام را، ولی به نظر مردم میآمد که پیغمبر صلی الله علیه و آله هر دو را حمل کرده (از ابن عباس در کتاب افق وحی دیدار جبرئیل دو مرتبه آمده)
پس ابوبکر گفت: و ابو ایوب انصاری هم گفتند: یا رسول الله! آیا تخفیف به خود نمیدهی که یکی از این دو کودک را از دوش خود برداری (یعنی به ما واگذاری) یا ما تخفیف بدهیم و بار تو را با یکی از این دو کودک.
پیغمبر صلی الله علیه و آله به آن دو تن، ابوبکر و ابوایوب فرمود: شما واگذارید این دو فرزند را که آنان فاضلاند در دنیا، در آخرت و پدر آنان بهتر از آنان است.
سپس فرمود: امروز شرافتمندی اینها را به آن طور که خدا شرافت داده، ابراز میدارم.
پس به سخن ایستاد و خطبه خواند و فرمود:
«یا ایها الناس! آیا شما را خبر ندهم به بهترین مردم از حیث جد و جدّه؟ گفتند: بلی، یا رسول الله!
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: حسن و حسیناند: جد آن دو تن رسول الله و جده آن دو تن خدیجه بنت خویلد است. آیا خبر ندهم ایها الناس به بهترین، از جهت پدر و مادر گفتند: بلی، یا رسول الله! پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: حسن و حسیناند. پدر آنان علی بن ابی طالب و مادر آن دو تن فاطمه بنت محمّد است.
آیا خبر ندهم شما را ایها الناس به بهترین مردم از حیث عمو و عمه؟
گفتند: بلی، یا رسول الله!
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: حسن و حسیناند که عموی آنان جعفر بن ابی طالب و عمۀ آنها ام هانی بنت ابی طالب است.
الا یا ایها الناس! آیا خبر ندهم به بهترین مردم از جنبۀ خالو و خاله؟
گفتند بلی، یا رسول الله!
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: حسن و حسیناند که خالوی آنان قاسم بن رسول الله و خالۀ آن دو تن زینب بنت رسول الله است.
الا! که پدر آن دو تن در بهشت است و مادر آن دو تن هم در بهشت است.
و جد آن دو تن در بهشت است و جدۀ آن دو تن در بهشت است.
و خالوی آنان در بهشت است و خالۀ آنان هم در بهشت است.
و عموی آنان در بهشت است و عمۀ آنها در بهشت است و آن دو تن خود نیز در بهشتند.
و هر کس آنها را دوست بدارد در بهشت است و هر کس دوست بدارد آن را که آنان را دوست میدارد؛ آن هم در بهشت است.(1)
الأمالی، شیخ صدوق: 437، مجلس 67، حدیث 2؛ بحارالأنوار: 90/37، باب 55، حدیث 55.
1) (1)
کفایة الطالب با اسناد از مینا بن ابی مینا مولی عبدالرحمن بن عوف از عبدالرحمن بن عوف بازگو کرده که گفت: آیا از من سؤال نمیکنید پیش از آن که اباطیل به احادیث آمیخته و مشوب شود. گوید بعد گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
من اصل شجرهام و فاطمه علیها السلام فرع و شاخۀ آن شجره است و علی علیه السلام تلقیح آن شجره است.
و حسن و حسین علیه السلام ثمره و میوه آن شجره است و شیعیان فاطمه برگهای آن شجرهاند.
و شجره اصل و ریشۀ آن در جنت عدن است و اصل و فرع و لقاح و برگ همه در بهشتند.(1)
بشارة المصطفی: 40.
گوید: محدث دمشق این حدیث را در کتاب مناقب خود به طرق شتّی آورده.
1) (1)
از سلمان فارسی رضی الله عنه بازگو کرده گوید: «حسین بر فخذ ران پیغمبر صلی الله علیه و آله نشسته بود و پیغمبر صلی الله علیه و آله همی او را میبوسید و میگفت:
تو سید پسر سید، پدر سادات هستی، تو امام، پسر امام، پدر ائمه امامان هستی، تو حجت پسر حجت، پدر حجج هستی.
نه تن از صلب تواند و نهمین آنها قائم آنها است.»(1)
سلیم بن قیس عن سلمان الفارسی قال: کان الحسین علی فخذ رسول الله صلی الله علیه و آله و هو یقبله یقول: انت السید بن السید ابو السادة، انت الامام ابن الامام ابوالائمة، انت الحجة بن الحجة ابوالحجج تسعة من صلبک و تاسعهم قائمهم.
«المناقب، ابن شهر آشوب: 70/4؛ بحارالأنوار: 295/43، باب 12»
و رضعت من ثدی الایمان (و قبلها) مالک لا تکون کذلک؟ و قد غذتک کف سید المرسلین و ربیت فی حجر المتقین و رضعت من ثدی الایمان(2)
(زیارتنامه جابر بن عبدالله انصاری)
حسین عظمت علیه السلام
در زندگانی مشترک با مادر بزرگوار
(والا تبار)
اما: از دو طریق
1 - از طریق خون و ژنتیک و اثر شمایل اخلاقی نیاکان خود یعنی از پیغمبر صلی الله علیه و آله و پدر و مادر صلی الله علیه و آله هم قسمتی از نیکیها را ارث برده، به طوری که اثر وجودی آنها در نهاد او به ودیعه سپرده شده.
پس باید زندگانی مشترک او را با پیغمبر صلی الله علیه و آله و مادر و پدر علیهما السلام هم دید.
2 - دیگر باره آنچه از طریق تراث احادیث که اهم مواریث اسلامیاند، رسالتهای الهی که پیغمبر صلی الله علیه و آله در گفتارش دربارۀ او حدیث میکرد و یا در رفتارش آنها را وانمود میکرد؛ آنها را هم باید دید که آنها هم ذخایر آسمانی اویند؛ زیرا حدیث نبوی و حدیث قدسی هم مثل قرآن از وحیاند.
تفاوت آنها در این است که: حدیث قدسی با همان لفظ و معنی به همان
صورت که از وحی آمده، محفوظ است لفظاً و معنی ولکن حدیث نبوی معنی از وحی است، اما لفظ از پیغمبر صلی الله علیه و آله است. پیغمبر صلی الله علیه و آله در تعبیر از آن آزاد است تا به هر لفظ که مقتضی مقام تبلیغ است، آن را ادا کند.
و در وحی قرآن معنی و لفظ هر دو محفوظ است، با قید علاوه اعجاز که بنابراین هم معنی از وحی است و هم لفظ از وحی است، به علاوه هم به سرحد اعجاز نیز هست.
بنابراین آن چه پیغمبر صلی الله علیه و آله دربارۀ حسین علیه السلام در حدیث میگفت و یا در رفتارش آن را وانمود میکرد، به اشاره وحی بود (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی)1 به اشارۀ وحی با آنها، مقامات معنوی این فرزند را ابراز میفرمود.
و آنها به صورت احادیث اسلامی در متون کتب به جا مانده و در اصول اربعه و صحاح سته و در سنن و مسانید برای ما ضبط شده و برای امام علیه السلام که منظر رجال او را در آغوش مهر پیغمبر صلی الله علیه و آله میدیدند، ذخایر سرشاری از تراث اسلامی بوده آنها بیشتر از صدها و هزارها حدیث است.
اینک: ابتدا باید زندگانی مشترک او را با مادر بزرگوار که نشو و نما از آنجا شروع شده، مقدم باید داشت، بعد آن احادیث گرانبها را استقصاء کرد و چون مبحث کتاب جاحظ در فضل بنی هاشم از نظر گذشته، لازم است این باب نیز دیده شود که اولاد فاطمه هم اولاد رسول
خدا صلی الله علیه و آله و ذراری پیغمبرند، به حقیقت نه به مجاز.
روزنامه لوموند این روزها شماره داده بود که ششصد هزار سید طباطبائی در ایران وجود دارد و پانصد هزار سید میرزاده و هشتاد هزار روحانی.
و یک نفر گستاخ در کردستان ایران (شیخ مردوخ) از منتسب داشتن اولاد فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله به فرزندی پیغمبر صلی الله علیه و آله استنکاف نموده بود.
معاویه هم متحد المآلی صادر کرد که حسن و حسین پسران علی علیه السلام هستند، آنها را ابنای رسول الله صلی الله علیه و آله نخوانید.
بحارالأنوار به استناد از فاطمه بنت الحسین علیها السلام از فاطمۀ کبری علیها السلام بازگو کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
فرزندان هر مادری و هر فرزندان مادری، انتساب آنها به عصبۀ آنها یعنی قبیلۀ پدری آنها است، جز اولاد فاطمه علیها السلام که من، پدر آنها و عصبۀ آنها هستم.(1)
در کتابی از مناقب یافتم گوید: خبر داد ما را علی بن احمد عاصمی، از اسماعیل بن احمد بیهقی، از پدرش احمد بن الحسین، از ابی عبدالله حافظ از ابی محمّد خراسانی، از ابیبکر بن ابی العوام از پدرش از جریر بن عبدالحمید از شیبة بن نعامه از فاطمه بنت الحسین عن فاطمة الکبری.
قالت: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: کل بنی ام ینتمون الی عصبتهم الاّ ولد فاطمة، فانی انا ابوهم و عصبتهم.
«بحارالأنوار: 228/43، باب 9، حدیث 1»
1) (1)
معجم طبرانی به اسنادش ابن عباس و اربعین مؤذن و تاریخ خطیب به اسانید آنها، از جابر بازگو کرده که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «خدا عزوجل ذریۀ هر پیامبری را از صلب او به خصوص قرار داده و ذریۀ مرا از صلب من و از صلب علی بن ابی طالب قرار داد، هر فرزندان دختر منسوبند به پدرشان، مگر اولاد فاطمه که من هستم که پدر آنها هستم.(1)
کتاب دلائل محمّد بن جریر طبری از ابراهیم بن احمد طبری از محمّد بن احمد قاضی تنوخی از ابراهیم بن عبدالسلام از عثمان بن ابی شیبه از جریر ابن شیبة بن نعامة از فاطمه صغری از فاطمه کبری بازگو کرده گوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: برای هر پیغمبری عصبهای هست که انتساب به او مییابند و فاطمه عصبه من است که انتساب به من دارند.
«بحارالأنوار: 230/43، باب 9؛ المناقب، ابن شهرآشوب: 157/3؛ بحارالأنوار: 284/43، باب 12»
بحارالأنوار به اسناد(2)از یحیی بن یعمر عامری بازگو کرده گوید: حجاج بن
یوسف به سوی من فرستاد، مرا احضار کرد و گفت: ای یحیی! تو هستی که معتقدی و گمان میبری که اولاد علی علیه السلام از فاطمه علیها السلام اولاد رسول خدایند صلی الله علیه و آله گفتم: اگر امان به من بدهی من تکلم میکنم.
حجاج گفت: تو در امان هستی.
به او گفتم: بلی. بر تو کتاب خدا را قرائت میکنم.
خدای سبحان گوید:(وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنا) (یعنی بخشیدیم به ابراهیم، اسحاق را و یعقوب را هر کدام را هدایت نمودیم تا آنجا که گوید:(وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ إِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ)1
(یعنی و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را هم که همه و هر یک از صالحان بودند) یعنی آنان را هم به ابراهیم بخشیدیم با این که عیسی پدر نداشت که از
طرف پدر از فرزندان ابراهیم باشد، چون عیسی کلمه خدا و روح او بود که آن را به عذرای بتول القا فرموده بود.
معذلک: کتاب خدا او را فرزند ابراهیم شمرده است و نسبت و نسب او را به ابراهیم دانسته است.
حجاج گفت: تو چه داعی داری به نشر این امر و ذکر آن؟
گوید: گفتم: آن چه خدا بر اهل علم واجب کرده، در علم خود که آن را برای مردم بیان کنند و کتمان نکنند، داعی من است که مرا وادار میکند به نشر آن و ذکر آن.
حجاج گفت: راست گفتی ولکن مبادا باز به ذکر آن برگردی و آن را نشر دهی.(1)
بحارالأنوار: 228/43، باب 9.
شخصیت یحیی بن عمیر: قاموس الرجال؛ کنز کراجکی از شعبی، محاجۀ او را با حجاج بن یوسف ثقفی و استدلال او را به آیه مبارکه (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ)2 تا و عیسی را برای اثبات این که حسنین از ذریۀ پیغمبرند آورده؛ عقد الفرید ابن عبد ربه آن را از اصمعی نقل کرده و در آخر آن افزوده که حجاج گفت: به خدا قسم که گوئیا این آیه را من هیچ قرائت نکرده بودم.(2)
و در معجم البلدان یاقوت حموی گوید که: وی به حجاج گفت: تو در آیۀ
(قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ... أَحَبَّ إِلَیْکُمْ)1 که کلمۀ «احب» را به رفع میخوانی غلط میخوانی، چون آن منصوب است، پس حجاج غضب کرد و گفت: تو نباید در بلدی ساکن شوی که من در آن بلاد باشم، پس بنابراین او را تبعید کرد به خراسان، آنجا یزید بن مهلب مقام قضاوت دادگستری را به او تفویض کرد؛ سپس او را عزل کرد به واسطۀ شرب نبیذ او که دست از آن برنمیداشت. گوید: وی به تشیع خود اصرار داشت. (من میگویم نکتۀ عزل او معلوم شد و به نظر من شرب نبیذ پرونده سازی بود و وی قائل به تفضیل اهل بیت بود بدون تنقیص دیگران، وفاتش 129 هجری)(1)
در طبقات سیوطی میگوید: به گفتۀ حاکم، وی فقیه ادیب نحوی بود، نحو را از ابوالاسود دئلی فرا گرفته بود، وقتی حجاج شهر واسط را بنا کرد (یعنی رنگ عربی به آن داد وگرنه این شهر قدیمی بوده است) از مردم پرسید که عیب در آن چیست؟
یحیی بن عمیر گفت: آن را بنا کردهای از غیر مال خودت این یک عیب، عیب دیگر آن که: ساکن در آن خواهد شد غیر اولاد خودت.
پس حجاج غضب کرد و گفت: چه چیز تو را وادار کرد بر این سخن؟
یحیی گفت: آنچه خدا التزام گرفته بر علماء در علم آنان، این که کتمان نکنند بر مردم حدیثی را.
1) (2) قاموس الرجال: 89/11.
بنابراین او را تبعید کرد به خراسان، پس قتیبة بن مسلم قضاوت دادگستری بلاد خراسان را به او محول کرد و در اکثر بلاد خراسان قضاوت کرد.
نیشابور، مرو، هرات، و آثار او ظاهر و هویدا است.
و در کتاب جهشیاری گوید: حجاج به او گفت: آیا من لحن در کلام دارم؟
وی گفت: لحن تو لحن خفیفی است، حرفی را زیاد میکنی یا کم میکنی و کلمه «انّ» را در موضع «انّ» میگذاری؟
حجاج گفت: اگر تو را در عراق بعد از سه روز ببینم، تو را به قتل میآورم.(1)
قاموس الرجال: 89/11؛ مواقف الشیعة: 69/1.
این حدیث به طور مرسل، طولانی تر از این از شعبی آمده و طرف سخن را سعید بن جبیر آورده است.
شعبی گوید: حجاج، شبی مهم کس به سراغ من فرستاد، پس هراسناک شدم، برخاستم وضو گرفتم و وصیتهایم را کردم.
سپس وارد بر حجاج شدم و نظاره کردم، نطع چرمی گسترده و شمشیر از غلاف بیرون نهاده است.
پس من سلام به حجاج دادم، او سلام را جواب داد و گفت: تو ترس مکن که امشب و فردا تا ظهر آن، تو را امان دادم (و به پشت سر برگشت) و مرا نزدیک خود نشانید.
سپس اشارهای کرد مردی را آوردند که: بر او غلهای سنگین و دستبندهای
1) (1)
آهنین بود، او را جلوی روی حجاج به زمین نهادند.
پس حجاج گفت: این شیخ میگوید حسن و حسین هر دو فرزندان رسول خدایند صلی الله علیه و آله، باید حجت و دلیلی بر این از قرآن بیاورد وگرنه گردن او را میزنم.
گوید: من گفتم: باید غلها و قیدها و بندها را از او برگیرند.
زیرا اگر حجت و برهان بیاورد که به ناچار خواهد آزاد شد و رفت و اگر حجت نیاورد که شمشیر بر این غلها و زنجیرهای آهنین کارگر نیست.(1)
و جاء هذا الحدیث مرسلا، اطول هذا عن عامر الشعبی انه قال: «بعث الی الحجاج ذات لیلة فخشیت فقمت فتؤضأت و اوصیت، ثم دخلت علیه فنظرت فاذا نطع منشور و السیف مسلول، فسلمت علیه فرد علی السلام.
فقال: لا تخف فقدامنتک اللیلة و غدا الی الظهر و اجلسنی عنده ثم اشار فأتی برجل مقید بالکبول و الاغلال، فوضعوه بین یدیه، فقال: ان هذا الشیخ یقول: إن الحسن و الحسین کانا ابنی رسول الله صلی الله علیه و آله لیأتینی بحجة من القرآن و الا لأضربن عنقه، فقلت: یجب ان تحل قیده، فانه اذا احتج فانه لا محالة یذهب و ان لم یحتج فان السیف لا یقطع هذا الحدید.
فحلوا قیوده و کبوله فنظرت فاذا هو سعید بن جبیر، فحزنت بذلک و قلت: کیف یجد حجة علی ذلک من القرآن؟
فقال الحجاج له: ائیتنی بحجة من القرآن علی ما دعیت و الا اضرب عنقک، فقال له: انتظر فسکت ساعة، ثم قال له مثل ذلک.
فقال: انتظر ساعة، ثم قال له مثل ذلک، فقال اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
ثم قال (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ... وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ) «انعام (6):84»
1) (1)
پس قیدها و بندها را از او برداشتند، نظرم افتاد دیدم سعید بن جبیر است.(1)
بلکه مرسلات او در نزد شافعیه مثل مرسلات محمّد بن ابی عمیر نزد اصحاب ما است که در سلک صحاح منتظم میشود.
من اندوهگین شدم و پیش خود گفتم: چگونه از قرآن بر این مدعا حجت میآورد؟ حجاج به او گفت: حجتی از قرآن بر آنچه ادعا داری باید بیاوری وگرنه گردنت را میزنم.
(در جایی دیدهام که گفت: غیر از آیۀ مباهله).
سعید بن جبیر به او پاسخ داد: اندکی صبر کن، منتظر باش، مهلت بده.
1) (1) سعید همان کس است که به کثرت علم در تابعین ممتاز بوده و مرسلات او را اصح مراسیل گفتهاند.
پس ساعتی ساکت شد، سپس باز همان تهدید را اعاده کرد باز گفت: اندکی انتظار، باز ساعتی ساکت شد، سپس باز مثل آن کلام را به تهدید بازگفت:
پس سعید به سخن آمد و گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
سپس این آیه را قرائت کرد (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ... وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ)1
سپس ساکت شد و به حجاج گفت: آیه بعد را قرائت کن، او قرائت کرد.(وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عِیسی)
سعید گفت: چگونه برازنده است اینجا عیسی علیه السلام ذکر شود؟
حجاج گفت: چون از ذریۀ او است.
سعید گفت: اگر عیسی از ذریۀ ابراهیم محسوب شود، با این که برای او پدری نبود.
بلکه پسر دختر او میباشد و نسبت وی به او برسد با دوری و واسطۀ زیاد و بعد مسافت!
پس حسن و حسین علیهما السلام برازندهترند که نسب آنها به رسول الله صلی الله علیه و آله رسد، با قرب و نزدیکی آنها به او.
پس حجاج امر داد ده هزار دینار به سعید تقدیم شود و امر داد که وجه نقد را با خود او به منزلش حمل کنند و اذن داد او را به رجوع.
شعبی میگوید: همین که صبح کردم در پیش نفس خود گفتم: برمن واجب است که نزد این شیخ بیایم و معانی قرآن را از او بیاموزم، چون تا به حال گمان میکردم که خودم معانی قرآن را میشناسم.
در این واقعه معلوم شد که من معانی قرآن را نمیشناسم، نزد او آمدم او را یافتم که در مسجد بود و آن دینارهای ده هزاری جلوی روی نهاده، دیدم آنها را ده تا ده تا پخش میکند و صدقه میدهد.
سپس گفت: این همه به برکت حسن و حسین علیهما السلام شد و ما اگر یک نفر را غمنده کردیم و هزار نفر را شاد و خرم نموده و خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله را راضی و خشنود کردیم.(1)
بحارالأنوار: 229/43، باب 9؛ شجرة طوبی: 379/2، مجلس 49.
آیۀ دیگری که دلیل است. احتجاج، از ابی الجارود بازگو کرده گوید:(2)
قلت ینکرون علینا انهما ابناء رسول الله، قال: فبای شیء احتججتم علیهم؟ قلت: بقول الله فی عیسی بن مریم (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ... کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ) فجعل عیسی من ذریة ابراهیم و احتججنا علیهم بقوله تعالی (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ) قال: فای شیئ قالوا؟ قال: قلت، قالوا: قد یکون ولد البنت من الولد و لا یکون من الصلب. قال: فقال ابو جعفر علیه السلام: والله یا اباالجارود! لأعطینّکها من کتاب الله آیه تسمی لصلب رسول الله لایردها الا کافر.
قال: قلت جعلت فداک و این؟ قال: حیث قال الله:
ابوجعفر علیه السلام به من فرمود: ای اباالجارود! دربارۀ حسن و حسین چه میگویند، گوید: گفتم منکرند که آنان پسران رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشند.
امام علیه السلام فرمود: شما به چه چیز بر آنها احتجاج کردید؟
گوید: گفتم به گفته خدا دربارۀ عیسی بن مریم که میگوید: (وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ... کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ)1 که عیسی را از ذریۀ ابراهیم قرار داده و باز به آیه مباهله احتجاج کردیم که آیه میگوید:
(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ)2 که آیه میگوید: به نمایندگان نصارای نجران بگو: بیایید ما پسران خود را بخوانیم و معلوم است که پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن قضیه حسن و حسین را خواند امام علیه السلام فرمود: آنها چه گفتند: گوید: گفتم میگویند: ولد بنت را میشود ولد گفت: ولی از صلب نخواهد بود. گوید: ابوجعفر علیه السلام فرمود: والله ای ابا الجارود! الان آیهای را از کتاب خدا به تو اعطا میکنم برای استناد که دلالت دارد بر آن که از صلب رسول الله صلی الله علیه و آله هستند و کسی نمیتواند آن را انکار کند، مگر
کافر باشند.
گوید: گفتم: جعلت فداک آن کجا است؟
امام علیه السلام فرمود: این آیه که ازدواج زنان محارم را میگوید:
حرام است بر شما مادران شما و دختران شما و خواهران شما تا گوید: و حلائل پسران شما آن پسران که از صلب شما باشند، ای اباالجارود! بپرسید از آنان که آیا برای رسول خدا صلی الله علیه و آله حلائل حسنین و همسران آنان حلال است که پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را ازدواج کند، پس اگر بگویند: بلی، که دروغ گفتهاند و اگر بگویند: نه، پس آنان یعنی حسنین علیهما السلام بدین قرار پسران صلبی رسول خدایند صلی الله علیه و آله.(1)
بحارالأنوار: 232/43، باب 9، حدیث 8؛ الاحتجاج: 324/2.
(فس) تفسیر علی بن ابراهیم، پدرم (ابراهیم بن هاشم) از ظریف بن ناصح از عبدالصمد بن بشیر از ابی الجارود از ابی جعفر امام باقر علیه السلام مثل این را روایت کرده.
(کافی) از عدۀ برقی، احمد بن محمّد برقی از حسن بن ظریف از عبدالصمد مثل آن را آورده است.(2)
توضیح: اطلاق «ابن ولید» بر آنان بسیار آمده و در باب احتجاج امام رضا علیه السلام نزد مأمون در امامت اخبار مفصله آمده است.
و در احتجاج موسی بن جعفر علیه السلام بر خلفای زمان آمده که هارون الرشید در
سفرش به مدینه در روضۀ مطهره به پیغمبر صلی الله علیه و آله سلام داد و گفت: یا ابن العم! و موسی بن جعفر علیه السلام در نوبه خود پیش آمد و سلام داد و گفت: ای بابا! یا جداه! هارون گفت: ما و شما پسرعم رسول خدا صلی الله علیه و آله هستیم، شما پسران عمویش ابوطالب و ما پسران عباس هستیم، موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: با یک تفاوت که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده بود از تو دخترت را خواستگاری میکرد، برای تو بود که دختر به او میدادی؟ و اما خواستگاری او از دختران ما صحیح نبود.(1)
بحارالأنوار: 240/93، باب 29، حدیث 1؛ الاحتجاج: 393/2.
توضیح: وجه استدلال به آیه ازدواج محارم آن است که اتفاق همه علما است بر آن که فرزند دختر داخل در این آیه است و اصل در اطلاق حقیقت است نه مجاز؛ یا آن که آنان یعنی علما استدلال میکنند به این آیه بر حرام بودن حلیله ابن بنت و این استدلال تمام خواهد بود، مگر به آن که ابن ولد حقیقی صلبی باشد.
توضیح: بدین قرار سه آیه از آیات مبارکات پایه و مایۀ استدلال بوده است.
1 - یکی: آیۀ مباهله ندعوا ابنائنا و ابنائکم (سوره آل عمران 61)
2 - دیگری آیه و من ذریته - و عیسی - (سوره انعام 85)
3 - آیه محارم (سوره نساء 23)
4 - و در احادیث هم وارد شده از زبان امیرالمؤمنین علی علیه السلام که حسن و حسین علیهما السلام نسل رسول الله صلی الله علیه و آله هستند.
5 - باز در چند حدیث وارد شده که فاطمه علیها السلام چون مصدر عفاف بود، خدا
1) (1)
ذریۀ او را بر آتش حرام کرد.(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام: 63/2، باب 31، حدیث 264.
اما حدیث آن که آنها نسل رسول الله صلی الله علیه و آله هستند.
نهج البلاغه: از کلام امیرالمؤمنین علیه السلام است در صفین، وقتی که دید حسن علیه السلام شتابان رو به میدان کارزار میرود. امام فرمود:
«املکوا عنی هذا الغلام لا یهدی فانی انفس بهذین (یعنی الحسن و الحسین) عن الموت لئلا ینقطع بهما نسل.»(2)
«نهج البلاغه: خطبه 198»
یعنی: ای سپاهیان عزیز! این جوان را در اختیار بگیرید، از من که مبادا مرا از مرگ خود در هم فرو ریزد و ویران کند؛ چه آن که من بر این دو تن یعنی حسن و حسین علیهما السلام دریغ دارم از مرگ که مبادا به مرگ اینها نسل رسول الله صلی الله علیه و آله منقطع شود.
توضیح: انقطاع نسل رسول الله صلی الله علیه و آله با کشته شدن حسن و حسین راه استدلال را برای هر دو جهت، یعنی اثبات و نفی باز میکند، اما از جهت اثبات؛ زیرا آنها فرزندان دخترند، آنها را نسل رسول الله صلی الله علیه و آله به حساب آورد و اهتمام به حفظ آن را به آن شکل بینظیر ابراز فرمود:
عبدالحمید بن ابی الحدید در شرح این کلمه امام علیه السلام میگوید: اگر بگویید آیا جایز است که به امام حسن و امام حسین علیهما السلام و فرزندان آنها گفته شود پسران رسول خدا صلی الله علیه و آله و اولاد رسول الله صلی الله علیه و آله و ذریۀ رسول الله و نسل رسول الله صلی الله علیه و آله، پاسخ مثبت است. آری، چون خدا آنها را در آیۀ مبارکه مباهله ابنای او و پسران او خوانده میگوید:
(أبنائنا و أبنائکم) و قصد از آن حسن و حسین علیهما السلام بوده.
و دلیل دیگر آن که: اگر شخص وصیت کند به مالی برای اولاد فلان و به همان، اولاد دختران هم در آن داخل خواهند بود.(1)
شرح نهج البلاغه: 26/11.
لطیفه: معاویه به منشی خود در یک شب عیدی دستور داد که اسامی اولاد او را به صورت آورد تا برای آنها هدیه عیدانه داده شود، ذکوان(2)وقتی صورت اولاد دختران او را در حساب نیاورده بود، معاویه بعد از دقت در صورت از او مؤاخذه کرد که چرا اولاد دختر را در صورت نیاورده است؟
ذکوان گفتند: این روش متخذ از دستور شما بود که متحد المأل صادر کردید برای همۀ بلاد اسلامی که حسن و حسین و اولاد فاطمه را پسران پیغمبر صلی الله علیه و آله ننامند، معاویه لب گزید و گفت: دخترزادگان را هم در صورت آر؛ ولی با کس این راز را افشا مکن.(3)
ابن ابی الحدید گوید: و در کتاب خدا هم خداوند عیسی را ذریۀ ابراهیم خوانده.
و اهل لغت و اهل زبان اختلافی ندارند در این که: ولد بنات (اولاد دختران) را هم از نسل شخص میشمارند.
اگر بگویید که پس چه میکنید با آیۀ (ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ)1 یعنی محمّد پدر هیچ یک از رجال شما نیست، من میگویم: پس درباره ابراهیم پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله که از ماریۀ قبطیه متولد شد و همچنین قاسم و طیب و طاهر که از خدیجه متولد شدند چه میگویید؟
هر جوابی که شما از آن بدهید ما از حسن و حسین علیهما السلام میدهیم و جواب حلی غیر نقضی که شامل جمیع میشود آن است که: مقصود آیه زید بن حارثه غلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و فرزند خوانده او است، چون به عادت عربی به او میگفتند: زید بن محمّد؛(1)زیرا پدر زید به نام شراحیل و عموی او که خبر شدند، زید را از دومة الجندل، حکیم بن حزام او را به عمه خود خدیجه بخشیده بود و او هم وی را به شوهرش یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله بخشیده بود؛ علیهذا نزد رسول الله صلی الله علیه و آله آمدند که فرزند ما را به ما برگردان یا به قیمت یا بخشش! پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: یا شق دیگر هم دارد که او را بخواهیم، اگر شما را اختیار کرد، او را به شما وامیگذارم و اگر مرا اختیار کرد، ما هرگز او را از خود نمیرانیم، بنابراین
1) (2) شرح نهج البلاغه: 27/11.
او را احضار کردند پیغمبر صلی الله علیه و آله؛ ابازید آیا اینان را میشناسی؟ گفت: بلی، آن یک پدر من و آن دیگر عموی من است. پیغمبر صلی الله علیه و آله زید را مخیر کرد که میخواهی با آنها بروی یا با ما و نزد ما بمانی! زید گفت: با شما خواهم بود، ماندن را اختیار کرد، پدرش گفت: ابازید آیا از پدر خود گریزانی؟ زید گفت: من نیکی و نیکرفتاری پیغمبر صلی الله علیه و آله را رها نمیکنم. پدرش خشم کرد و داد زد که ای مردم! دیگر زید پسر من نیست؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله ندا در داد که زید پسر من است.(1)
بحارالأنوار: 172/22، باب 2؛ تفسیر القمی: 172/2.
از آن روز مردم او را به نام زید بن محمّد خواندند و پسر خواندگی در عربها معمول بود؛ تا در قضیۀ طلاق زوجهاش زینب بنت جحش که پیغمبر صلی الله علیه و آله به شرحی که در همین کتاب درج است، آن بانوی مطلقه را به حبالۀ نکاح درآورد، زمزمهها برخاست که محمّد زوجۀ پسر خود را ازدواج کرد، آیه آمد و اصولا پسر خواندگی را قطع کرد و گفت: محمّد پدر احدی از رجال شما نیست و این سنت جاهلیت را باطل کرد و آیه گفت: محمّد پدر احدی از رجال شما نیست، آیه در کلمۀ «رجالکم» قید رجال را کرده و کلمۀ رجال را به مردان بالغ گفته میشود و با اضافه به ضمیر جمع «رجالکم» افهام میکند که پدر رجال معروفین بین شما نیست و این خصوصیت نفی ابوت و پدری را برای اطفال خودش نمیکند؛ اولا: بر مثل ابراهیم و حسن و حسین لفظ «رجالکم» اطلاق نمیشود، بلکه اگر آن منظور بود باید میگفت: اطفالنا.
ان ابی الحدید سپس اعتراضات و جوابهایی آورده که ذکر آنها لازم نیست.
1) (1)
و اما انقطاع نسل رسول الله با کشته شدن حسن و حسین علیهما السلام، آن طور که در کلام امام علیه السلام آمده با وجود زینب کبری و ام کلثوم دختران فاطمه این شبهه را تقویت میکند که معلوم میشود؛ اولا: این دختران و پسران زینب و ام کلثوم نگهدار نسل پیغمبر صلی الله علیه و آله نیستند و فقط و فقط حسنین نگهدار نسل پیغمبرند و بس.
شاید جواب صحیح این باشد که: مراد امیرالمؤمنین علیه السلام آن است که: از کشته شدن حسن و حسین نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله منقطع میشود، از طریق اینان، اگر چه از طریق دختران باقی میماند و شاهد این مدعا این است که: حسن تنها، رو به میدان سرعت به خرج داد و امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد او فرمود: ای سپاهیان عزیز! این جوان را در اختیار بگیرید از من که مبادا از کشته شدنش مرا ویران کند و درهم فرو ریزد؛ بعد فرمود: من بر این دو تن دریغ دارم از مرگ که مبادا با مرگ آنها نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله منقطع شود.(1)
نهج البلاغه: خطبه 198.
باقی ماند مسئله معضلۀ خمس که: اگر اولاد بنت شخص اولا شخص هستند تا هر جا امتداد پیدا کند، چرا فتوا میدهند که مصرف خمس سادات منسوب به هاشم و مطلباند از طرف پدر تنها.
و بنا بر فرض شما در طول چهارده قرن از اولاد ام کلثوم، مثلا که به خاندانهای دیگر شوهر کردهاند از ربیعه یا مضر، از عرب یا عجم از ترک یا دیلم، دختران خلفای بنی العباس مثل سید ملک خاتون که به طغرل سلجوقی
1) (1)
شوهر داده شد، پس باید به اولاد طغرل سلجوقی بشود خمس داد.
جواب شاید این باشد که: بگذر از حسن و حسین و اولاد فاطمه که از طرف پدرم هم از بنیهاشماند، حکم خمس استثنائی است و استثنای در حکم است نه در موضوع.
«قال النبی صلی الله علیه و آله ان فاطمة احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار.»(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام: 63/2، باب 31، حدیث 264؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 325/3.
در آخر این باب حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه و آله مذاکره شود که میگوید: فاطمه از عفاف سرشارش، خدا ذریه او را بر آتش حرام کرد.
و این از باب تأثیر و تأثر و فعل و انفعال روش مادر در اخلاق فرزند است، این معنی غیر از ارث ژنتیک فقط خون است، بلکه ارث خون و سجایا و خصلتهای مادر بزرگوار و شمایل اخلاقی پیغمبر صلی الله علیه و آله جدّ امجد والاتبار است.
(قب) تاریخ بغداد و کتاب سمعانی و اربعین مؤذن و مناقب فاطمه از ابن شاهین به اسنادهای خود از حذیفه و ابن مسعود روایت کردهاند که: پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: فاطمه از شدت مراقبت در سنگر عفاف، خدا ذریۀ او را بر آتش حرام
1) (1)
کرد.
توضیح: ابن منده گوید: این خاص حسن و حسین علیهما السلام است و گفته شده: مطلقا هر آن کس که شخص فاطمه علیها السلام او را زائیده است. و این از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام رسیده.
و اولی آن که هر مؤمن از آنان فرا میگیرد.(1)
عن حذیفه و ابن مسعود قال النبی صلی الله علیه و آله: ان فاطمة احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار.
قال ابن منده: خاص بالحسن و الحسین - و یقال ای من ولدته بنفسها و هو المروی عن الرضا علیه السلام و الاولی کل مؤمن منهم.
«المناقب، ابن شهر آشوب: 325/3»
اما فتوای امام رضا علیه السلام با استدلال آن حضرت علیه السلام این است:
عیون اخبار الرضا - به اسناد از ماجیلویه و ابن المتوکل و همدانی، از علی (بن ابراهیم بن هاشم)، از پدرش ابراهیم بن هاشم، از یاسر (آجودان حضور مأمون) بازگو کرده گوید: «برادر امام رضا علیه السلام زید بن موسی در مدینه خروج کرد و خانههایی را به حریق سپرد (ظاهراً خانههای طرفداران بنیامیه) بودهاند و کشتارها کرد، و به این جهت نامیده شد به «زید النار»؛ مأمون سپاهی به جنگ او فرستاد او اسیر شد و به سوی مأمون حمل شد، پس مأمون گفت: او را نزد حضرت ابیالحسن رضا علیه السلام ببرید، یعنی امر او را واگذار به امام رضا علیه السلام کرد. یاسر میگوید: همین که او را وارد کردند بر امام رضا علیه السلام، حضرت رضا علیه السلام به
1) (1)
او فرمود: ای زید! گفتار سفلۀ اهل کوفه تو را مغرور کرده. آیا به حدیث آنها که روایت کرده که فاطمه علیها السلام چون در سنگر عفاف مقام داشت، خدا ذریۀ او را بر آتش حرام کرده مغرور شدهای، این حکم مخصوص حسن و حسین علیهما السلام است، اگر تو چنین تصور کنی و رأی تو این باشد که تو خدا را معصیت بکنی و معهذا داخل بهشت میشوی و موسی بن جعفر (پدر ما) اطاعت خدا را کرده و داخل بهشت میشود، پس تو نزد خدا عزوجل گرامیتر از موسی بن جعفر هستی.
والله به خدا قسم! نائل نمیشود احدی به آنچه خدا عزوجل است، مگر به طاعت او و تو گمان کردهای که نائل به آنها میشوی به معصیت او؟
پس زید گفت: من برادر تو و پسر پدر تو هستم، حضرت ابوالحسن رضا علیه السلام فرمود: تو برادر منی مادام که اطاعت خدا کرده باشی، مگر نه نوح پیغمبر علیه السلام راجع به پسرش نگفت پروردگارا! پسر من از اهل من است، از خاندان من است و همانا وعدۀ تو حق است و «تو احکم الحاکمین» هستی.
خداوند عزوجل گفت: ای نوح! او از اهل تو نیست، او کار کرداری است غیر صالح، پس خدا او را اخراج کرد از این که از اهل و خاندان نوح پدر باشد.»(1)
عیون اخبار الرضا، ماجیلویه و ابن المتوکل و همدانی از علی بن ابراهیم از «یاسر»
قال: خرج زید بن موسی اخو ابی الحسن صلی الله علیه و آله بالمدینة و احرق و قتل و کان یسمی زید النار، فبعث الیه المأمون فاسر و حمل الی المأمون فقال المأمون: اذهبوا به الی ابی الحسن، قال یاسر: فلما دخل علیه قال له ابوالحسن علیه السلام یا زید! اغرک قول سفلة اهل الکوفه ان فاطمة علیها السلام احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار ذلک للحسن و الحسین خاصة، ان
1) (1)
معانی الاخبار:(1)حسین بن احمد علوی و محمّد بن علی بن بشار (معاً)، از مظفر
1) (1) «مع» الحسین بن احمد علوی و محمد بن علی بن بشار معاً عن المظفر بن احمد القزوینی عن صالح بن احمد عن الحسن بن سهل بن زیاد عن صالح بن ابی حماد عن الحسن بن موسی الوشا البغدادی قال: کنت بخراسان مع علی بن موسی الرضا علیه السلام فی مجلسه و زید بن موسی حاضر و قد اقبل علی جماعة فی المجلس یفتخر علیهم و یقول:
بن احمد قزوینی، از صالح بن احمد، از حسن بن سهل بن زیاد، از صالح بن ابی حماد، از حسن بن موسی «وشا» بغدادی بازگو کرده:(1)
«عیون اخبار الرضا علیه السلام: 232/2، باب 58، حدیث 1»
معانی الاخبار ابی عن سعد عن البرقی عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن جمیل بن صالح عن محمّد بن مروان قال: قلت لابی عبدالله علیه السلام: هل قال رسول الله صلی الله علیه و آله ان فاطمه علیها السلام احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار؟
قال: نعم، عنی بذلک الحسن و الحسین و زینب و ام کلثوم.
«معانی الاخبار: 106، حدیث 2»
(مع) معانی الاخبار ابن الولید عن الصفار عن ابی معروف عن ابن مهزیار عن الوشا من محمّد بن القاسم بن المفضل عن حماد بن عثمان، قال: قلت لابی عبدالله علیه السلام: جعلت
1) (1) عیون الاخبار الرضا علیه السلام - السنانی من الاسدی عن صالح بن احمد مثله.
گوید: «من در خراسان با علی بن موسی امام رضا علیه السلام در مجلس او بودم و زید پسر موسی جعفر در آن مجلس حاضر بود و رو به جماعتی آورده که در مجلس بودند و افتخار میکرد و افتخارات خود را برمیشمرد و همی گفت: ما و ما و حضرت ابوالحسن امام رضا علیه السلام رویش به سوی گروهی دیگر بود که با آنها گفتگو میکرد، در همان هنگام مقاله و گفتار زید را یعنی برادر خود را شنید، پس التفاتی به جانب او کرد و فرمود: ای زید! آیا مغرور کرده تو را گفتار و عقیده و قول بقالهای کوفه که فاطمه چون در سنگر عفاف! قامت داشت، از این جهت خدا ذریۀ او را بر آتش حرام کرد، والله به خدا قسم! این نیست مگر برای حسن و حسین علیهما السلام و اولاد بطنی فاطمه به خصوص، وگرنه اگرچنین باشد که موسی بن جعفر پدر ما، اطاعت خدا میکرده، روزها را روزه میگرفته و شبها را به قیام برمیخاسته و تو خدا را معصیت بکنی، سپس روز رستاخیز بیائید مساوی، که بنابراین تو نزد خدا ارجمندتر و گرامیتر از او خواهی بود.
جد ما علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام میگفت: برای نیکوکاران ما، دو کفل
از اجر و پاداش خواهد بود و برای بدکاران ما دو ضعف، دو چندان از عذاب خواهد بود.
مأخوذ از آیه مبارکه (یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ... أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً)1
حسن وشّا گوید: پس امام علیه السلام التفاتی به جانب من کرد و فرمود: ای حسن! این آیه را چگونه قرائت میکنید (آیه راجع به پسر نوح است)؟
فرمود: ای نوح! او یعنی آن پسر از خاندان تو و اهل تو نیست، او کرداری ناشایسته و نابایسته و نابرازنده بود.
وشّا گوید: عرض کردم بعضی قرائت میکنند عملی است غیرصالح و بعضی قرائت میکنند عمل شخص غیرصالح است، یعنی نتیجه کردار پدری است غیرصالح که بنابراین او را از نوح نفی میکنند.
امام علیه السلام فرمود: هرگز و حاشا! حتماً و به تحقیق پسر نوح بود ولکن همین که خدا را عزوجل معصیت کرد، خدا او را از پدرش نفی کرد.
سعدی شاعر شیراز و شرق بلکه شرق و غرب از تفسیر امام رضا علیه السلام میگوید.
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند پی مردم گرفت و مردم شد
فرمود: همچنین هر کس از ما اطاعت خدا را نکرد از ما نیست و تو هر گاه
اطاعت از خدا کردی، پس تو از ما اهل بیت هستی.»(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام: 232/2، باب 58، حدیث 1.
توضیح: بدین قرار معنی مواظبت فاطمه از عفاف و سنگر عفاف که سبب حرام شدن اولاد او بر آتش است، خواه خصوص حسن و حسین باشد و خواه فرزندان بطنی مطلقاً و خواه عموم اهل ایمان آنها باشد؛ از اثر سرایت شعاع نور عفاف شخص آن مادر در سلسله فرزندان است که طبعاً در حسن و حسین و نزدیکان بطنی سرایت آن بیشتر است. و از این جهت در آنها به طور مطمئن میتوان گفت: تضمین شدهاند، چون قدرت انضباط در آنها به حدی آمده است که حتماً خلافی از آنها سر نمیزند و در اعقاب آنها به تفاوت است. در هر کدام که اهل ایمان باشند و قدرت انضباط در آنان ایجاد شده باشد، آنان هم از آتش مصون و محفوظند، اما طبعاً به مثابۀ حسن و حسین و زینب و ام کلثوم نیستند که آنها دائماً در زیر بال حضانت مادر بزرگوار بودهاند و به طور خودآگاه یا ناخودآگاه از تمام عفاف مادر سهم وافری در خود میبرند و ذخیره میکنند و بنابراین بین حدیث اثبات و حدیث نفی جمع ممکن است و تعارضی نیست.
بنابراین مفاد حدیث، منافات با «اصالت عمل» ندارد که اصل اصیل در اسلام است و پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمود: عمل خود را برای من بیاورید، نه نسب را و گاهی میفرمود: ای فاطمه دختر محمّد! ای صفیه عمه محمّد! نگویید ما دختر یا عمّۀ محمّدیم که من هیچ سودی برای شما در برابر خدا ندارم.
یعنی: اگر در خوی من و شمایل من در عمل نیایید، پیوستگی نسب به من ثمر
1) (1)
ندارد، بلکه پیوستگی به من آن است که عمل شما و خلق و خوی شما و شمایل اخلاقی شما همسان با عمل من و خلق و خوی من و شمایل اخلاقی من باشد اگر چه از طریق اکتساب از جوار من از نور من و از تعلیمات من باشد؛ خواه آگاهانه و خواه ناآگاه اقتباس شده باشد بنابراین تقریر این دو خبر تناقض ندارد.
1 - یکی اصالت عمل؛ یعنی هر کس به سرمایه اخلاق و اعمال و خصال و شمایل خویش خیر میبیند نه به نسب.
2 - دیگری محافظت مادر بر سنگر عفاف، اولاد را از آتش دور میکند که ظاهر این است که نسب ثمر دارد، ولی حقیقت امر این است که: ثمر دارد و ندارد؛ اگر از اثر مجالست و صحبت سرایت در کار باشد ثمر دارد وگرنه، نه؛ زیرا همین محافظت مادر و مواظبت مادر به طور ناآگاه و آگاه در فرزند راه سرایت را در اولاد و نزدیکان باز میکند، به طوری که نجات فرزند از آتش جهنم از عمل خودش و خوی خودش و شمایل خودش شده، هر چند که آن شیوه عمل اقتباس از نور مادر و اقتباس از شیوۀ او شده است.
لطیفه اینجا است که: نجات فرزندان را از آتش جهنم وابسته به عصمت مادر و مواظبت و محافظت او از عفافش کرد که مجرای اقتباس و نفوذ نور را ارائه میکند تا بفهماند که تأثیر مادر نه از محض نسب است، بلکه از تأثیر فعل و انفعال شیوۀ روش مادر در فرزندان است.
و تأثیر روش شیوۀ بزرگ خانه و سالار خانه و رئیس کشور و رئیس دولت در اطرافیانش، مشهود و آشکارا است.
در اطراف شخص دوست هوشمند ما آقای حسین مزینی گفتگو بود که اگر
نخستوزیر شود. آیا دستور صادر میکند که کارمندان دولت همه ریش بگذارند، این سخن را با خود او در میان نهادند. او گفت: اگر به این مقام منصب شود، بیدریغ کارکنان خودشان ریش میگذارند بدون احتیاج به دستور صادره.
بنابر این روایت طرفین هر دو صحیح است بدون تناقض، از طرفی معانی الاخبار با اسناد خود از اباعبدالله امام صادق علیه السلام بازگو کرده و روایت کرده که: محمّد بن مروان از امام صادق علیه السلام پرسیدم: آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان فرمود که:
چون فاطمه علیها السلام در سنگر عفاف مقام گرفت، خدا ذریۀ او را بر آتش حرام کرد؟
امام علیه السلام فرمود: بلی، نظر پیغمبر صلی الله علیه و آله و قصدش حسن و حسین و زینب و ام کلثوم علیهم السلام بود. (الحدیث)
باز (معانی الاخبار) با اسناد خود از حماد بن عثمان بازگو کرده که: از امام صادق علیه السلام پرسیدم گفتم: قربانت گردم، آیا معنی این گفتۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله چیست که فرمود: فاطمه چون در قلعۀ عفاف اقامت گزید، خدا ذریۀ او را بر آتش حرام کرد، امام علیه السلام فرمود: آزادشدگان اولاد فاطمه از آتش همانا اولاد بطنی اویند، حسن و حسین و ام کلثوم علیهم السلام (الحدیث)
و از طرف دیگر روایت (عیون) از تمیمی از امام رضا علیه السلام از پدرانش بازگو کرده که: پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: تحقیقاً چون فاطمه در قلعه متین عفاف بود، خدا ذریۀ او را بر آتش حرام کرد (الحدیث).
مصباح الانوار مثل همین را روایت کرده یعنی با اطلاق آن.
توضیح: نور و شعاع از چراغ و ماه و خورشید به امتداد خود میافزاید و هر
چه بیافزاید روشنایی میدهد و گرمی میآفریند، اما هر چه دورتر میرود گرمی کمتر و روشنایی ضعیفتر خواهد بود.
نور عصمت فاطمه که نور معنوی است و گرمی عفاف معنوی است؛ همین طور است از اثر تأثیر و فعل وانفعال افعال مادر و کردار مادر و گفتار مادر در عفاف و گفته او به کسان دیگر در اولاد، قدرت انضباط و قوۀ محافظت از معصیت و مواظبت بر فضیلت میآفریند، پس حرام شدن آتش بر فرزندان فاطمه نه تنها از محض نسب است و بس، بلکه از اثر اقتباس گرما و حرارت فعال و خوی و خصال و روش و شمایل و شیوۀ رفتار مادر است در جوهر فرزندان؛ و علیهذا آنها به سرمایۀ خویشتن از آتش رهیدهاند، اگر چه در جوار مادر آرمیدهاند.
یا از پیغمبر صلی الله علیه و آله گرفتهاند و نمونهای از تعلیم و مواظبت پیغمبر صلی الله علیه و آله با شدت در فرزندان بنگرید:
یا آن مهربانی بیحد پیغمبر صلی الله علیه و آله که گاه آب خواستن این کودک از رختخواب برمیخیزد، به جای آب برای کودک شبانه شیر از پستان حیوان دوشیدنی میدوشد و با دست مبارک خود آن را از ظرفی به ظرفی دیگر میریزد تا طفل بتواند به آسانی تناول کند، همان پیغمبر صلی الله علیه و آله دانۀ خرمایی که همین طفل به دهان گذاشته که از مال بیت المال صدقات و زکات است با انگشت و دست مبارک آن را از دهان طفل بیرون میریزد و با لعاب دهن طفل، از گلوی طفل باز
میگیرد و بیرون میریزد و میگوید: ما آل محمّد صلی الله علیه و آله صدقه بر ما حلال نیست(1)
کشف الغمة: 527/1؛ بحارالأنوار: 305/43، باب 12.
شما میدانید که اشتهای کودک نسبت به شیرینی شدید و قوی است؛ چون بدن طفل در تهیۀ سوخت و ساز به احتراق زیاد احتیاج دارد که از شیرینیجات باید تأمین شود و لذا کنترل کردن طفل از شیرینی مشکل است.خواجه نصیرالدین در کتاب اخلاق ناصری میگوید: اگر طفل در خانه بیاجازه شیرینیجات را برداشت و خورد، این دلیل سرقت او نیست؛ زیرا احتیاج بدن طفل در متالوژی سوخت و ساز زیاد است و طفل بیتاب است. نظیر آب برای تشنه روزهدار است، حکیم سنایی میگوید:
به جرم ار جرعهای خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و گرما بود و استسقاء
بعد از این مقدمه حدیث و فقه الحدیث را بنگرید:
بلاذری(2)
حدثنا محمّد بن مصفی الحمصی (ثنا) العباس بن الولید عن شعبه عن برید بن ابی مریم عن ابی الجوزاء السعدی قال: قلت للحسین بن علی: ما تذکر من رسول الله صلی الله علیه و آله؟ قال علیه السلام: اتی رسول الله صلی الله علیه و آله بتمر من تمر الصدقة فاخذت منه تمرة الوکها فاخذها بلعابها حتی القاها فی التمر و قال صلی الله علیه و آله: إن آل محمّد صلی الله علیه و آله لا تحل لهم الصدقه.
«انساب الاشراف: 143/3، حدیث 3»
در کتاب انساب الاشراف به اسناد خود تا ابوالجوزاء سعدی بازگوکرده گوید: من گفتم: به حسین بن علی علیه السلام که از رسول خدا صلی الله علیه و آله چه به یاد داری؟ و در ذکر داری، یاد ایام کودکی تند است، خصوص آن چیزهایی که به تندی بر کودک بگذرد. فرمود: برای رسول خدا صلی الله علیه و آله تمری از تمر صدقه آورده بودند، من کودک بودم پس دانهای از آن تمر برگرفتم، در دهان نهاده آن را میجاویده و میمکیدم، پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را باز پس گرفت با لعابی که بر او بود و باز آمد تا آن را بر تمرها افکند و گفت: آل محمّد صلی الله علیه و آله برای آنها صدقه حلال نیست.(1)(الحدیث)
و در روایت احمد بن حنبل است که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ما آل محمّد صلی الله علیه و آله بر ما صدقه حلال نیست.(2)
پیغمبر صلی الله علیه و آله خود را جزء آل محمّد کرد، از باب دلخوش کردن خاطر کودک که آزرده خاطر کرد تا اگر لقمۀ شیرین را از گلوی او میگیرد، نوازش نیز از او میکند که من هم جزء شما هستم، نگران نباشید و از بزرگی ما است که صدقه بر ما حرام است.
تلخیها و آزردگیهای تلخ در یاد کودک میماند؛ به عکس شیرینیها که
عمرانه هر کس مصرف کرده به خاطرش نمیماند. همین نکته که در ذاکرۀ انسان تلخیها در خاطر باقی میماند، همان باعث بوده که پیغمبر صلی الله علیه و آله آن دانۀ خرما را از گلوی طفل بیرون کشید و آن کلمات افتخارانگیز را در تعلیمات خود به گوش او کشید، کشید که در خاطرش بماند و از خاطرش نرود، روی این اصل در لوح مشق مکتبخانههای ما این شعر بود.
جور استاد به ز مهر پدر
(س) آیا باور میشود که ائمه علیهم السلام که علی علیه السلام فرمود: صغیر ما صغیر نیست، ندانند که لقمۀ خرمائی هم از صدقه بر آنها حرام است؟
(ج) آنها جنبۀ بشریت نیز هم دارند و تعلیمات انبیاء که بر افراد بشر قابل هضم باشد، باید در آنها هم باشد، دور کودکی را بگذرانند با همه لوازم و ملزومات آن.
(س) آیا یک دانه خرما را پیغمبر صلی الله علیه و آله و عاملان صدقات حق ندارند و بر فرض که حق دارند یا ندارند، آیا جاویدۀ آن تلف شده حساب نمیشود که پیغمبر صلی الله علیه و آله ولی طفل ضامن قیمت آن یا ضامن مثل آن باشد و آیا بهتر نبود که پیغمبر صلی الله علیه و آله ده برابر آن را میخرید و به جای آن مینهاد و خرمای جاویده را از گلوی طفل عزیز درنمیآورد.
(ج) آزردن طفل منظور بوده که: در خاطر او بماند و هیئات دولت اسلام از آن درس بگیرند.
و نتیجه آن که: از ذکر این احادیث یا طعنه به دولت اسلامی عهد خود در عهد عثمان و معاویه دارد که بخور بخور آنها شروع شده بود.
در شقشقیه میگوید:
«و قام ثالث القوم نافجا حضنیه بین نثیله و معتلفه و قام معه بنوابیه یخضمون مال الله خضم الابل نبتة الربیع.»(1)
نهج البلاغه: خطبه 3 (شقشقیۀ).
باری به هر حال، پیغمبر صلی الله علیه و آله نه مثل ما کودک را که ولیعهد او است به حال خود وامیگذارد که با خود سری بزرگ شوند، بلکه انضباط کلی را در مشاعر او دقیقتر از هر دیگری وارد میکند تا از پستان انضباط، انضباط را درنیوشند و از پستان مادر شیر را بنوشند.
در کتب فقهی نظام مدینة الرسول و کارکنان حرم الهی، مکه و مدینه بلد الامین از طرفی نهایت مراقبت و دلسوزی در تغذیه کودک و ولیعهد میکند که به جای آب، وقتی آب میخواهد شیر برای او تهیه میکند و از طرفی انضباط و شدت انضباط را بر ولیعهد محمّد صلی الله علیه و آله میگمارد که نسخۀ وجود او آژیر انضباط باشد، چنان که عقل بسیط اجمالی خلاق تفاصیل است، او در روح مقدس خود یکپارچه عقل است و عقل همان عقال است.
دیات را میگویند عقل، چون جریمه و دیه پابند انسان است که دست از پا خطا نکند و تجاوز به دماء نکند و خراشی به اعضای دیگری وارد نکند.
پس بهتر آن که مدینه و محیط نشو او را بهتر ببینم وگرنه مادر او را در خصال و خوی و سجایا بهتر ببینیم از مادر که در باروی عفاف سنگر بگیرد، در اطفال او انضباط در اشتها میآید که لازمۀ آن دوری از آتش است، بیشتر آتشها از اشتهاهای افسارگسیخته در شخص میآید، مقداری به طور خودآگاه و مقداری
1) (1)
به طور ناآگاه؛ البته مراد از سنگر عفاف، فقط عفاف در تقاضای شهوانی جنسی و تمایلات جنسی تنها نیست؛ بلکه عفاف در تمام اشتهاهای گوناگون است و قدر جامع در همه اشتهاها دو شهوتاند، خوراک و غذا و شهوت جنسی که از همه قویترند و با نیروی آنها شخص تحصیل مال و ثروت و مکنت را میکند و برای تمکن از آنها مقام و قدرت را به دست میآورد.
نیرومندترین قوه نیروی بطن و فرج است که خیلی قوی و نیرومندند در آدمی و مرد افکناند. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«هر کس از شر «قبقب و ذبذب» خود ایمن باشد از تمام شرور ایمن است.»(1)
ارشاد القلوب: 103/1؛ بحارالأنوار: 315/63، باب 2، ذیل حدیث 7.
لذا در مظهر اعظم اشتها «اشتهای به شیرینی» باید شهوت بطن را مهار کرده نشان داد.
و در شهوت جنسی، عفت فرج را قرآن در مریم آورده و پیغمبر در فاطمه آورده، پیغمبر صلی الله علیه و آله در عمل همین کار را کرد، لقمه شیرین تمر خرما را از دهان طفل به حال جاویده و نیمه جاویده بیرون میآورد و میگوید:
ما آل محمّد بر ما صدقه حلال نیست؛(2)با این که در مقابل، شبانه از لحاف لباس خواب به دوشیدن حیوان لقوح یا منیحه میرود شیر میدوشد و برای طفل
میآورد، از یک سو یک لقمه و یک حبه و دانه تمر را بیرون میکشد(1)
عن ابی هریرة ان النبی صلی الله علیه و آله اتی بتمر من تمر الصدقة فجعل یقسمه، فلما فرغ حمل الصبی و قام فاذا الحسن فی فیه تمرة یلوکها فسال لعابه علیه (الیه خ) فرفع رأسه ینظر الیه فضرب شدقه و قال: کخ ای بنی، اما شعرت ان آل محمّد لا یاکلون الصدقة «قلت و قد اورده احمد بن حنبل بالفاظ غیر هذه» قال الحسن: فادخل اصبعه فی قمی و قال: کخ کخ و کانی انظر لعابی علی اصبعه.
و روی عن ابی عمیرة رشیدة بن مالک هذا الحدیث بالفاظ أخری.
و ذکر ان رجلا اتاه بطبق من تمر فقال: هذا هدیة ام صدقه؟ قال الرجل: صدقة فقدمها الی القوم قال: و حسن علیه السلام بین یدیه یتعفر قال: فاخذ الصبی تمرة فجعلها فی فمه، قال: ففطن له رسول الله صلی الله علیه و آله فادخل فی فی الصبی فانتزع التمرة ثم قذف بها و قال: انا آل محمّد لا نأکل الصدقة.
قال الفتوانی لم یخرج الطبرانی لابی عمیرة السعدی (السعدی خ) فی معجمه سوی هذا الحدیث الواحد - و فی حدیث آخر انا آل محمّد لا نأکل الصدقة و قال معرف: فحدثنی انه یدخل اصبعه لیخرجها فیقول هکذا کانه یلتوی علیه و یکره ان یؤذیه (الحدیث)
«المعجم الکبیر: 77/5؛ کشف الغمة: 151/2»
مصباح المسند، تألیف آقا قوام وشنوه ای که به امر سید الفقهاء و المحدثین مرعشی نجفی در مسند احمد حنبل، صور گوناگون این حدیث را جستجو کرده ارائه فرموده که دربارۀ حسن و حسین علیها السلام هر دو این روایت تمره هست.
و از سوی دیگر شیر به جای آب، شبانه برای کودک میآورد و به لب او میگذارد. نپرسید که این چین است و آن چون است؟ پاسخ آن که این صحیح است و آن هم صحیح است، به قول عثمان:1) (1)
«اولئک فطموا العلم فطما و حازوا الخیر و الحکمة.»
در قضیۀ دانه خرما هم تنزه بود و هم ترفع و فلسفه را گفتهاند: تنزه از جسمانیات و احاطه به معلومات و به الهیات است، فقها فتوی دادهاند که: غذای حرام به کودک نباید خورانید، ولی اگر طفل خود میخورد منع او واجب نیست، ولکن اینجا طفل را وا نگذاردند که غذای ناباب تناول کند و این تنزه فوق العاده است که با رنج و افسرده کردن طفل انجام شد تا فراموش خاطر او نشود.
و علاج پژمردگی طفل را با این جمله افتخارانگیز کرد که فرمود: ما آل محمّد صدقه را نمیخوریم، به این تعبیر لطیف سحر آسا، نازک کاری کرده که شخص خود را هم در حساب آل محمّد آورد تا طفل سرفرازی ببیند که با سرفرازان جهان همپالگی است و منع از تناول آن دانه خرما، نه از آن است که آن را از طفل دریغ میدارد، بلکه طفل را از آن دریغ میدارد.
هر خط و خالی در نقاشی جلوی دیدگان طفل از پدر و مادر ارائه شود، طفل همان را مشق میکند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در نماز بود، حسین بن علی در کنار او بود، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله تکبیر گفت، لکن حسین علیه السلام نتوانست نیکو بگیرد و بگوید، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله همواره تکبیر را تکرار میکرد و حسین تکبیر را به زحمت و رنج اداء میکرد و نیکو نمیگفت و نه میگفت، تا هفت نوبه تکبیر گفت، پس حسین نیکو گفت، در هفتمین دفعه آن را گفت و صحیح گفت.(1)
بحارالأنوار: 357/43، باب 16؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 13/4.
1) (1)
امام صادق علیه السلام فرمود: پس از اینجا هفت تکبیر در افتتاح نماز سنّت شد.
این روایت را شیخ طوسی در تهذیب از حسین بن سعید از نضر و فضاله از عبدالله بن سنان از امام صادق علیه السلام بازگو کرد:(1)
التهذیب: 67/2، باب 8، حدیث 11؛ وسائل الشیعة: 20/6، باب 7، حدیث 7238.
پیغمبر صلی الله علیه و آله (در این حدیث میگوید) تلفظ را آن قدر تکرار کرد که کودک توانست بعد از گرفتن صحیح، به اداء کردن صحیح توانا شد؛ اینجا تزریق و تمرین «علم و حکمت و قداست» آن قدر تکرار شد که برای تعالی روح جوانان مدینه فاضله، افلاطون در موسیقی روح برای جوانان لازم میداند از این اثبات مستمر و نفی در قضیه تمرکه در مقابل از خوراک یک دانه خرمای عقب ماندگان آن طور به شدت جوان را باز میدارد که در ذائقۀ او شیرینی را تلخ میکند و نظیر این ایجاب و سلب برای تقویت بدن طفل آن قدر اهمیت قائل میشود که کودک را با برادر بزرگش به مصارعه و کشتی وا میدارد، به قول افلاطون ورزش و ژیمناستیک برای تقویت بدن بلکه اراده لازم است.
اما همان را هم تاحدی که برای صحتمندی تن و نیرومندی عضلات و اراده لازم است، جلو را باز میدارد و بعد از مازاد آن، آنها را باز میدارد که به نوشتن خط بپردازند و قلم دست گیرند که برای تعالی روح و تثبیت فکر و ادارۀ اجتماع و پخش ذخیره دستگاه نبوت بنویسند و بنویسند تا شمایل پیغمبر صلی الله علیه و آله را در آخر بنویسند که لازم و ضرور است؛ لذا در نوشتن خط هم به مسابقه میگذارد و در مسابقه پای جد و پدر و مادر و جبرئیل و اسرافیل و باری تعالی در بین میآید که
1) (1)
اهمیت کتابت قلم و قرائت بر اهل مدینه از پیر و جوان معلوم شود، این سلب و ایجاب هم مثل سیم مثبت و منفی تقویت هر دو را یعنی روح و جسم را همراه دارند.
از تکرار تکبیر هفت مرتبه در افتتاح نماز به بزرگسالان میآموزد که باید آن قدر تکرار کنند و پا به پا بکنند تا کودک زبانش باز شود و اعضا و عضلاتش به حرکت آید و با این گونه نمازگزاران و هماهنگی در حرکات و سکنات رکوع و سجود و اذکار بزرگان، طفل تغذیه معنوی گردد؛ خصوص که افتتاح نماز اسلام با فاتحة الکتاب است که خاتمۀ دروس فلسفه طبیعیات هشتگانه و ابواب الهیات اعم و آخر الهیات به معنی اخص است که علم به نظام احسن در فعال باری است و بعد از علم به ذات و علم به صفات میآید و بنابراین در اولین قدم، طفل اسلام در نماز باید قدم را بگذارد، به آخرین نقطه سیر فلسفه که عالیترین درجات مکتبهای فلسفی است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله خود را نردبان ارتقای این کودک میکرد، دست او را با دستهای خود میگرفت و پاورچین پاورچین او را به بالا میکشید تا به سینه خود میرسانید.
و میفرمود: کوچک من، ترقی کن، بالا بیا، بالا بیا. «حزقة، حزقة؛ ترق عین بقة»(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 388/3؛ بحارالأنوار: 294/16، باب 10، حدیث 1.
1) (1)
و قداست مادرش علیها السلام مایۀ تزکیه و تقدیس او بود و از هر نفی و اثباتی و هر سلب وایجابی، و هر تشویق و تنبیهی، و هر اقدام و انجامی، راه تکامل او را صاف و شوسه میکرد.
خانۀ زهرا و دامن آن مادر شایسته، ظهور و تجلی همه اسماء و صفات الهی برای طفل در جسم و روح در عواطف و امیال گردید.
حدیث تجلی حق در خانه زهرا و دستی که بر سر حسین علیه السلام نهاده، پرمایهتر از ظهور جبرئیل و نزول ملک مطر و فرشته بیسابقه است و خیل خبرها از حسین علیه السلام میدهد و این تجلی حق در خانۀ مادرش زهرا شد که جامع همه شعبات خیر است و نشان میدهد که بهرۀ کودک از دامن مادرش بیشتر از منازل همه زوجات طاهرات بود و به تنهایی از همه آنها جامعتر بوده.
کامل الزیارة ابن قولویه متوفای 367 در دو جا این حدیث را به طور مسند آورده، از امام صادق علیه السلام بازگو کرده با این سند.(1)
حدّثنی ابی رحمة الله عن سعد بن عبدالله عن محمّد بن عیسی بن عبید الیقطینی عن محمّد بن سنان عن ابی سعید القماط عن ابن ابی یعفور عن ابی عبدالله علیه السلام قال: بینما رسول الله صلی الله علیه و آله فی منزل فاطمة علیها السلام والحسین علیه السلام فی حجره اذ بکی و خرّ ساجداً ثم قال: یا فاطمة یا بنت محمّد ان العلی الاعلی ترائی لی فی بیتک هذا و فی ساعتی هذه فی احسن صورة و اهیأ هیئة و قال لی: یا محمّد! اتحب الحسین فقلت: نعم، قرة عینی و ثمرة فؤادی و جلدة ما بین عینی، فقال لی، یا محمّد! و وضع یده علی رأس الحسین علیه السلام بورک من مولود علیه برکاتی و صلواتی و رحمتی و رضوانی و لعنتی و سخطی و عذابی و خزیی و نکالی
1) (1)
ابن قولویه میگوید: پدرم; از سعد بن عبدالله (ظاهراً همان اشعری باشد) از محمّد بن عیسی بن عبید یقطینی ازمحمّد بن سنان از ابی سعید قماط از ابن ابی یعفور از ابی عبدالله علیه السلام بازگو کرده گوید: در بین این که رسول خدا صلی الله علیه و آله در منزل فاطمه علیها السلام بود و حسین علیه السلام در کنار او بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله به گریه افتاد و به خاک به سجده افتاد.
سپس فرمود: ای فاطمه! ای دخت محمّد! خدای علی اعلی، در خانۀ تو همین خانه، در این ساعت من همین ساعت، تجلی کرد بر من و خود را به من نمایش داد؛ در صورتی بهترین صورت و نیکوترین صورت و با هیئتی باشکوهترین هیئت، و به من گفت: یا محمّد! آیا حسین را دوست میداری؟
من گفتم: آری قرة عین من است و ریحانۀ من است و ثمرۀ فؤاد و میوۀ دل من
است و پوست بین دو چشم و دیدگان من است.
پس علی اعلی فرمود: و دست خود را بر سر حسین علیه السلام نهاد - وه - مبارک بادا این مولود که بر او برکات من و صلوات من و رحمت من و رضوان من بادا (یعنی با عنایت به او این صورت منطبق بر شخص او میشود) و لعنت من و خشم من و عذاب من و شکنجۀ من بر آن کس است که او را بکشد و به ستیزه و دشمنی او برخیزد و بدخواه او باشد و منازعه با او بکند.
الا که او سید شهداء است، از اولین و آخرین در دنیا و آخرت و پدر او افضل از او است و نیکوکارتر و بهتر از او است، پس سلام بر او قرائت کن و بشارت بده او را که او پرچم هدایت است و منار و برج نور اولیای من است؛ و حفیظ من و شهید من بر خلق من است و خزانهدار علم من است و حجت من بر اهل زمین و آسمان و بر ثقلین جن و انس است.(1)
کامل الزیارات: 68، باب 21، حدیث 1؛ کامل الزیارات: 70، باب 22، حدیث 6.
فقه الحدیث: چند کلمه توضیح دربارۀ چند قطعه از این حدیث مبارک.
چون این حدیث مشتمل بر قطعات مشکلی است، اگر از نظر سند معتبر باشد توضیح آنها مفید است.
1 - اولا: نمایش «علی اعلی» در «صورتی» هر چند زیبا باشد یعنی چه؟ خدا صورت ندارد.
2 - ثانیاً: قید آن که در خانۀ تو، این خانه و در این ساعت برای چیست؟
1) (1)
3 - ثالثاً: سؤال خدا از پیغمبر صلی الله علیه و آله دربارۀ حسین، فرزند برومند و جواب پیغمبر صلی الله علیه و آله چه مبنا دارد.
4 - رابعاً: دست بر سر حسین علیه السلام نهاد و چنین و چنان گفت: آیا کی دست بر حسین علیه السلام نهاد؟
5 - خامساً: ارتباط تبارک مولود با ترقی حسین تا اعلی درجه که سید الشهدای اولین و آخرین در دنیا و آخرت باشد، چون است؟
غفلت نباید کرد از بلاغت در لفظ «علی اعلی» که مبتدای کلام واقع شده با قید در این خانۀ تو (این خانۀ محقر و کوخ حقیرانه) یا این خانه مطهر (فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ)1
طبق این حدیث: حسین علیه السلام در آغوش مادر و در کنار جد و پدر علیهما السلام البته شؤون الهی و اسمای حسنی در او جلوه میکند به دیدۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله؛ زیرا حساب مادر خصوص این مادر از همه ازواج طاهرات و مادرهای دیگر هم جدا است؛ زیرا او مادر جدش هم به عنوان ام ابیها بود.
لفظ «علی اعلی» که پیغمبر صلی الله علیه و آله آورده از این جهت گفت: علی اعلی یعنی عالیتر از این است که در خانهای فرود آید، هر چند خانه وسیع باشد به قدر کهکشانها.
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمۀ پادشه آن گاه فضای درویش(1)
سعدی شیرازی.
آری، در خانۀ کوچک عجوزهای هم آفتاب هر گاه از سوراخ روزنه سر برمیزند آن را روشن میکند، ولی وقتی خانه مظلم باشد خط شعاع به نظر میآید که مانند نخ ریسمانی از سر روزنه تا به زاویۀ خانۀ کشیده شده، عجوزهای که غرفه او مظلم بود اشتباه کرد و گمان کرد، نخ تابیدنی است، به شتاب دوید، مغزل آورد که آن نخ را به کلافه بکشد، آنجا همین که با روزنه روبرو شد قرص خورشید را به چشم دید، گمان کرد که خورشید در خانۀ او آمده است، این اشتباه در آن شخص عجوزه بود که خانهاش تاریک و مظلم بود، ولی اینجا چنین نبود، خانه مظلم نبود به دلیل آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله و بانوی خانه یعنی فاطمه علیها السلام اشتباه نمیکنند و نکردند و تعبیر آن حضرت گواه است؛ زیرا فرمود: علی اعلی - تا خود اشعار داشته باشد که حضرت علی اعلی عالیترین از این است که در خانهای فرود آید، ما را چقدر شکر باید که به یک معنی در خانۀ ما آمده است.
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمۀ پادشه آن گاه فضای درویش
اشتباه عجوزه در خانه تاریک این بود که مغزل آورد که آن نخ را به کلافه بکند، وقتی به نقطه سر خط شعاع رسید و از آن نقطهنظر نگاه کرد چشمش به قرص خورشید افتاد و طبیعی است که از خط شعاع، قرص خورشید عینا به دیده
1) (1)
میآید؛ بدون درک فاصله بین پشت بام تا آسمان، چون آن فاصله هیچ دیده نمیشود با اینکه آن فاصله آن قدر امتداد داردکه پای خیال در طی آن ابعاد آبله میزند.
اشتباه دیگر اینجا بود که فریاد کشید: ای همسایگان! بیایید که آفتاب در خانۀ ما آمده است.
عارفی گفتش ای بعید الذات تو کجائی و او کجا هیهات
قرص چند هزار مثل زمین کی درآید به مثل کنج چنین(1)
شیخ محمود شبستری.
کتاب افق وحی (تألیف دیگر ما) راجع به تمثل صورت جبرئیل بر مریم به نوعی بر پیغمبر اعظم صلی الله علیه و آله در غار حراء به صورت رجل صاف قدمیه - و یک نوبه به صورت حقیقی به استماة جناح(2)که خافقین را پوشانیده و گاهی به صورت دحیة کلبی، همه آن صور به منزله حروف کلماتی برای رمز هدایت به یک امر یا چند امر است وگرنه جبرئیل صورت ندارد؛ با آن که خود دور از صورت است، در صور جهان صد هزار صورت دارد.
فکیف بالعلی الاعلی که تجلیات بینهایت در صور جهان هستی دارد و صورت ندارد (فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ)3 هر طرف رو کنید رو به رو با خدا هستید.
در هر چه بنگرم تو پدیدار بودهای ای نانموده رخ تو چه بسیار بودهای
«ما رأیت شیئا الا و رأیت الله قبله و معه و بعده.»(1)
شرح الاسماء الحسنی: 189/1.
سبحان الله خالق بیچون بودن
با هرکم و افزون، کم و افزون بودن
با جمله یکی وز همه بیرون بودن
با این همه چون و چند بیچون بودن
قرص خورشید نه تنها در خانه عجوزه دیده میشود، بلکه از همه روزنههای همه خانهها که به خط شعاع نور آنها نظر شود؛ در چشم همه مردم خورشید در خانۀ همه است، به طوری که محسوس دیده میشود که قرص خورشید همانجا است.
شبستری میگوید:
خانۀ زال داشت یک روزن تنگ مانند مقصد سوزن
تابش خور چو رشتۀ باریک اندر آمد به خانۀ تاریک
زال مسکین چو این شعاع بدید رشته پنداشت پیشباز دوید
تا کند ریسمان به کلافه رأی زرافه نیست جز بافه
چون که با روزنه برابر شد مدرک قرص چشمۀ خور شد
بانگ برداشت با غریو و بخاست کآفتاب اندرون خانۀ ماست
عارفی گفتش ای بعید الذات تو کجائی؟ واو کجا هیهات!
قرص چندین هزار مثل زمین کی درآید به مثل کنج چنین
1) (1)
خانه ملک و گلشن ملکوت کنج ناسوت و عالم جبروت
آیا این صورت صورت کیست؟ تصور میشود صورت حق علی اعلی باشد و این صحیح است به یک معنی؛ وگر چه به یک معنی دیگر صحیح نیست.
صورت تجلی حق به تمام اسمای حسنی و صفات علیا در عین ثابت مظهر خویش است که مقام جمع الجمع کمالات است و در حقیقت این صورت یک نوع کلام است، حامل پیام خدا است و کلام خدا فعل خدا است.
«و الصورة الانسانیه هی اکبر حجج الله علی خلقه و هی الکتاب الذی کتبه بیده.»(1)
شرح الاسماء الحسنی: 12/1.
این صورت انسانیت کامل در حقیقت کتاب خدا و نوشته خدا است که به دست خود، آن را نوشته و ضمیر خود را بدان وسیله بیرون نهاده، هر نامهای ضمیر نویسنده است اگر چه بین مشرق و مغرب فاصله بین خواننده و شنونده باشد، کلام خدا را نهج البلاغه گوید:
«لمن اراد کونه کن فیکون بلا صوت یقرع و بلا نداء یسمع انما کلامه سبحانه و تعالی فعله.»(2)
پس این صورت و هر صورت، کشف ضمیر گوینده و متکلم است و دیدن این صورت، خواندن رأی خدا و خواندن این صورت، دیدن رأی خدا است؛ فکر خدا است، اگر فکر اینجا صحیح باشد عالم همه فکر خداست که بیرون نهاده و در
حقیقت صورت انسان کامل است که از کلمه کن ظهور پیدا میکند و حقیقت محمّدیه است که به دور سر امام حسین علیه السلام مانند طایری معلق در هوا است، دور سر او میگردد تا وقتی لیاقت کامل در او پدید آمد با او متحد شود و بر او فرود آید؛ لذا پیغمبر صلی الله علیه و آله از یک طرف دست او را میبیند که به سوی حسین علیه السلام دراز است، از طرفی دیگر ترائی و دیدار خدا است و دست پیغمبر صلی الله علیه و آله دست خدا است و صورت هم صورت کمال محمّد صلی الله علیه و آله است که باید در حسین علیه السلام هم تجدید وجود کند.
و شباهت تام تمام پیغمبر صلی الله علیه و آله را با حسین، از حدیث مبارک بشنوید.
الارشاد - و الروضه - و الاعلام - و شرف النبی صلی الله علیه و آله - و جامع الترمذی و ابانۀ عکبری از هشت طریق (طرق هشتگانه) که انس و ابوجحیفه روایت کردهاند که حسین علیه السلام چنان بود که: از سینه تا سر شباهت داشت به پیغمبر صلی الله علیه و آله و حسن علیه السلام شباهتش به پیغمبر صلی الله علیه و آله از صدر بود تا پاهای خویش.(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 27/2؛ اعلام الوری: 425/1؛ روضة الواعظین: 165.
ابوهریره بازگو کرده گوید: حسین بن علی علیه السلام داخل شد و عمامه بر سر پیچیده بود، من حس کردم که پیغمبر صلی الله علیه و آله مبعوث شده.
(1)
ابوهریره قال دخل الحسین بن علی و هو معتم (مغنم خ) فطننت ان النبی صلی الله علیه و آله قد بعث.(2)
انس خادم پیغمبر صلی الله علیه و آله و ابوجحیفه وهب سوّآئی که به منزلۀ شرطه امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود، بازگو کردهاند که:
«ان الحسین کان یشبه النبی صلی الله علیه و آله من صدره الی رأسه و الحسن یشبه به من صدره الی رجلیه.» بازگو از ارشاد و روضه و اعلام و شرف النبی و جامع الترمذی و ابانة عکبری - از طرق هشتگانه که از انس و ابو جحیفه بازگو کردهاند.(1)
الامام الحسین فی احادیث الفریقین: 255/2.
اما در کلام پیغمبر صلی الله علیه و آله برای این که اشتباه نشود، از اینجا شروع فرمود که: «علی اعلی» در خانه محقر به دیدۀ من آمد، علی عالی اعلی یعنی او عالیتر از این است که خانهای در جهان خواه زمین در روی این کوکب سیار یا در منظومۀ شمسی ما یا در کهکشانها فرود آید، پیغمبر صلی الله علیه و آله برای این جهت در کلام خود فرمود: علی اعلی فقط از اسمای حسنای الهی کلمه «علی اعلی» را انتخاب فرمود که: وصف عنوانی موضوع مثل (الکاتب متحرک الاصابع) اعتبار به آن است که الکاتب بما هو کاتب؛ و این را میگویند: مشروطه عامه.
اینجا با لفظ علی اعلی که آورد خدا را، در این جلوۀ حق به وصف علو و برتری از گنجایش در مکان و زمان آورد (لایحویه مکان) و با این که آن خانه محقر بود گرچه آن خانه هم محقر نبود، از جهت مساحت چند متر در چند بیش نبوده، اما از جهت محتوی که حاوی شخص محمّد عظیم صلی الله علیه و آله بود محقر نبود، بلکه سعۀ قلب او چنان بود که شاعر میگوید:
1) (1)
لو جئته لرأیت الناس فی رجل و الدهر فی ساعة و الارض فی دار(1)
الاحتجاج: 336/2.
و در حدیث قدسی دربارۀ قلب مؤمن آمده که: از سعۀ خود گنجایش خدای علی اعلی را دارد با آن که آسمان و زمین گنجایش آن را ندارد.
«لا یسعنی ارضی و سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المؤمن.»(2)
در آیه سورۀ نور تصریح میفرماید که: جمیع آسمانها و زمین و منظومۀ شمسی و کهکشانها برای نور او بیش از مشکاتی نیست که آن جا چراغی از سمتی بنبست است و فقط از جانب درون آن چراغ است، اما چراغ آن چراغ نیست، بلکه ستاره است، آن ستارهای درخشان با این تعبیر لطیف اشاره فرموده که نور ستاره و نور خورشید که از روزنه جهان اجسام تابیده خود چراغ نیست؛ بلکه ستاره است که در علو اعلی است (کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ)3 و پرتو نور آن در هر خانه ولانه نفوذ دارد، چونان عکس کوکب در آب میافتد یا آفتاب که در ایوان شما بیاید یا بتابد.
بدون آن که خودش فرود آمده باشد و در حدیث زندیق با امام صادق علیه السلام نزول خدا را بدین گونه معنی میکند.
حدیث هشام در حدیث زندیق:
«حین سأل الصادق علیه السلام فی حدیث نزوله
الی سماء الدنیا فاجاب علیه السلام بانه لیس کنزول جسم عن جسم الی جسم، الی ان قال: ولکنه ینزل الی سماء الدنیا بغیر معاناة ولا حرکة فیکون هو کما فی السماء السابعة علی العرش، کذلک فی سماء الدنیا انما یکشف عن عظمته و یری اولیاءه نفسه حیث شاء و یکشف ما شاء عن قدرته و منظره بالقرب و البعد سوآء.»(1)
بحارالأنوار: 331/3، باب 14، حدیث 35.
انما نزوله تعالی کنزول صور الکواکب فی الماء و فی المرآة فنزول جبرئیل ایضاً کک، لیس کنزول شخص انسان من فوق السطح فیخلو مکانه الی السفل فیشغل مکانا فیمکن احلال غیره محلَّه و مکانَه، بل هو کظهور شبح الشخص فی الماء بلا انتقال - و کلمة النزول هو التنزّل فکل مرتبة دانیة فهی بالنسبة الی الحقیقة العلیا العالیه الرفیعة رقیقه لها و نازلة عنها.
مرتبۀ نازلۀ هر حقیقتی نسبت به اصل و حقیقت، رقیقه آن است و تعبیر از نزول خدا، تعبیر از جلوۀ کل جمال و جلال اسمای حسنی است و او در شخص حسین علیه السلام خواهد پدید آمد، اما جایی که در منزل فاطمه علیها السلام باشد و در آغوش فاطمه علیها السلام باشد. آری، این جلوه در منزل فاطمه علیها السلام است اما به شرطی که فرزند مولودی مثل حسین علیه السلام در آبان شد.
به پهلوان اسپارت گفتند: مردم میگویند: اگر وی در اسپارت به دنیا نیامده بود
1) (1)
سیموتکلس نبود گفت: این راست است، اما نه هر کس در اسپارت به دنیا آمده باشد سیموتکلس خواهد شد.
اما این که خدا دست بر سر طفل گذارد، تمرکز همه خیرات یا ظهور همه اسمای حسنی و صفات علیا در آن سر پرشور و مغز و جمجمه پر نور از «اسمای حسنی» هالهوار او را فرا گرفته، اما ترآئی و خود نمایاندن «علی اعلی» خود را در آن صورت.
هوشمندی از دانشجویان از من پرسید که: آیا خدا را در روز قیامت میتوان دید؟ با پدرش از شهر ساری به سمت آمل میآمدیم.
جواب گفتم: در آن دنیا و این دنیا فرقی ندارد، هر کس خط را میخواند در نامه که مینگرد افکار و اندیشههای نویسنده را با دوری مسافت هم میخواند و به مغز او و افکار او و اندیشۀ او و غم و حزن او و نشاط او در عمق روح او فرو میرود؛ ولی آن کس که خط نمیشناسد، پهلوی او نشسته و چشمش هم باز است، اما راه به عمق فکر مغز او نمیبرد.
به نزد آن که جانش در تجلی است
همه عالم کتاب حق تعالی است(1)
شیخ محمود شبستری.
با این تمثیل طرز نمایان شدن «علی اعلی» در خانه محقر زهرا علیها السلام نمایان شد.
مجلسی گمان کرده که: شکل و صورت برای جبرئیل صحیح است، اما برای خدای علی اعلی صحیح نیست و چون در این حدیث صورتی احسن صور، با هیئتی
1) (1)
باشکوهترین هیئت آمده، آن را تأویل میکند به نزول جبرئیل، میگوید: مراد از علی اعلی رسول اوست، یا ترآئی و خود نمایاندن خدا کنایه از غایت ظهور علمی است و حسن صور کنایه از ظهور صفات کمالیۀ خدای تعالی برای پیغمبر صلی الله علیه و آله است و وضع ید که میگوید: دست بر سر حسین علیه السلام نهاد، کنایه از افاضۀ رحمت است.
این سخنان مجلسی همه مخدوش است.
اولاً: گمان فرموده این که (علی اعلی به صورت احسن ظاهر شد) اگر مراد جبرئیل باشد اشکالی ندارد. این درست نیست؛ زیرا جبرئیل هم صورت ندارد؛ زیرا جبرئیل هم ملک علم کلی و رکن ثابت افاضه هوش و هوشبخش سراسراشیاء و زندگان است و خود از شؤون باری است و موجود است به وجود او، نه به ایجاد او.
و بنابراین بالاصاله شکل ندارد، ولی متمثل به هر شکلی میشود، اما به هر صورت که متمثل میشود به منظور هدایت است، یعنی غرض از صورت و تمثیل، مثل شکل حروف الفبا هدایت به امری منظور است که در تربیت و هدایت لازم است، ولی متوجه باشید که باید بگویید: متمثل به هر شکلی میشوند، نه میگویم متشکل میشود؛ زیرا تمثل و تشکل و تخیل فرق دارند و متکلمین اشتباه میکنند که ملائکه متشکل به هر شکلی میشوند و آن قوه کلی سراسر جهان را در بر دارد و هوش و ادراک و علم و معرفت به نفوس انبیاء و کلیه انسان و حیوان میدهد.
و اما جزء دوم کلام مجلسی که گمان فرموده اگر مراد از کلمۀ «علی اعلی»
ذات اقدس باری باشد، ظهور او به صورت، کنایه از ظهور علمی است، در این گمان از آن جهت غفلت فرموده که ظهور صورت را لایق خدا ندانسته.
ما هم با معتقدات حنابله و کرامیه و صورت خدا موافق نیستیم، اما قرآن میگوید: (فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ)1 یعنی هر طرف و هر سمت رو کنید وجه خدا آنجا است، شؤون او وجه او است، وجه الله که قرآن میگوید: هر جا روکنید و به هر طرف رو آرید و رو بگردانید، همانجا چهره خدا است، آیا نه برای این است که چهره خدا در سراسر گیتی مواجه با همه جانب عالم است آیه میگوید:(فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ)
ولی چنانکه ظهور چهرۀ ما گاهی با خنده است و گاهی با گریه و اندوه و به هر حال جلوۀ محدودی که در وضع محدودی نمایش پیدا میکند برای آن قدرت کلی عظیم، به منزلۀ قیافه خنده و گریه برای شخص است که آن خنده و گریه نه از شخص دور است و نه عین او است:
لؤلؤ اشک که بر صورت شخص جاری است، ظهور عواطف او است و گاهی از طراوت چهرۀ بشاش است و خود او نیست و به یک معنی هست و مثل ظهور شبح در آب و آینه است، عالم همه انوار خدا هست و خدا نیست؛ چون نور ز خورشید جدا هست و جدا نیست؛ شؤون او ظهور او در همه صور و ارواح است.
(فی التوحید) مسند عن ابی بصیر عن ابی عبدالله علیه السلام قال، قلت:
«اخبرنی عن الله عزوجل هل یراه المؤمنون یوم القیامة، قال: نعم، و قد رأوه قبل
یوم القیامة، فقلت متی؟ قال: حین قال الست بربکم (البته بلسان استعداد و لسان حال) قالوا: بلی، ثم سکت ساعة، ثم قال: و ان المؤمنین لیرونه فی الدنیا قبل یوم القیمة الست تراه فی وقتک هذا؟ قال ابوبصیر: فقلت له: جعلت فداک افاحدث بهذا عنک؟ فقال: لا، فانک اذا حدثت به فانکره منکر جاهل بمعنی ما تقوله ثم قدّر أنّ ذلک تشبیه و کفر و لیست الرؤیة بالقلب کالرویة بالعین، تعالی الله عما یصفه المشبهون الملحدون.»(1)
التوحید: 117، باب 8، حدیث 20؛ بحارالأنوار: 44/4، باب 5، حدیث 24.
حدیث ذعلب یمانی که از امام امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید:
«هل رأیت ربک یا امیرالمؤمنین قال: ما کنت اعبد رباً لم اره؟
فقال: و کیف تراه؟ فقال: لاتدرکه العیون بمشاهدة العیان ولکن تدرکه القلوب بحقایق الایمان.»(2)
از دیدن خط نوشته، ایمان راستین به وجود اندیشه در نویسنده میآید که شکی در آن نیست، ولی کل او در کل او نیست، کل عالم است و او منشیء ارواح و صور است، در عین این که خود هیچ صورت ندارد.
سبحان الله خالق بیچون بودن
با جمله یکی و از همه بیرون بودن
با هرکم و افزون کم و افزون بودن
با این همه چون و چند بیچون بودن
کتاب جنگ هفتاد ودو ملت (قوه خانۀ سوراة) برای مثل و فهماندن اختلافات ملل دنیا در نشناخت قدر خدا که:(وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ)1 وضع خورشید را مثل میزند که مردمانی معتقدند، خورشید به دور کوههای آنها در کرۀ زمین میچرخد، یا به دریا فرو میرود، یا به دور کرۀ زمین همه جا یکسان میچرخد حتی در آن وقت که غروب میکند، در پشت کوه یا در دریا باز دور از زمین است به همان قدر که در وسط روز دور است، پس به دور کرۀ زمین مطلقا از کوه و دشت و دریا و بر و بحر از دورادور میچرخد.
حتی حکمای مردمان از هیئت بطلیموس معتقد بودند که: خورشید به دور همه کرۀ زمین یکسان میگردد تا محاذی بلاد آنها و قطر آنها و اقلیم آنها و قارورههای آنها، قارۀ آسیا و یا آفریقا یا اروپا یا امریکا یا اقیانوسیه میگردد همین که محاذی مملکت آنها و شهر آنها و خانۀ آنها میشود آنها را روشن میکند؛ با این که نه چنین است، بلکه خورشید در جای خود ثابت است و کرات منظومۀ شمسی و منظومههای دیگر همه به دور او میگردند، ذات علی اعلی چهرۀ او به هر جا رو کند همانجا است، صورت معینی ندارد و صدهزار صورت دارد، به قول ملاصدرا مجموع ماهیات ماهیت او است، مجموع صور پیدا و پنهان، صور او و شؤون است، با آن که در مکان خود و جای خود (که مکان و جا ندارد) ثابت است، اشعۀ روی او بر نفوس و قلوب اهل زمین و زمان و کرات آسمان میتابد و میآید و میرود، اما حقیقتش در عالم الامکان (عالم بالا) ثابت است و پابرجا
است.
و نزول آن نظیر نزول آفتاب در خانه پیرزن است که وقتی دید تابش آفتاب در درون غرفه خانه تاریک او تابید، اول به اشتباه گمان کرد که نخ تابیده است، به صدد برآمد که مغزل و چرخ ریسندگی به کار آرد تا آن نخ را در درون منزل خود در کلافه کند، بعد همین که با روزنه برابر شد و نگاه به روزنه کرد قرص خورشید را دید که مطبّق بر دریچۀ او نهاده شده، شاد شد و بانگ و غریو برداشت که خورشید در خانۀ ما آمده؛ عارفی در آن میان به او گفت: این قرص خورشید چندین صد هزار برابر زمین است و تمام زمین گنجایش فرود آمدن او را ندارد، چگونه ممکن است با آن بزرگی در کنج خانۀ کوچک درآید، ذات باری چنین است و حتی مقربان بارگاه مثل اسرافیل و جبرئیل هم چنین هستند، جبرئیل ملک علم کلی جهان است مثل اسرافیل که او هم ملک حیات کلی جهانها است و میکائیل که ملک تغذیه کلی جهان و جهانیان است و عزرائیل که ملک تنقلات از جهانی به جهانی است.
همه در مکان خود (که مکان و جا ندارند) ثابت هستند و فقط شعاع و اشعۀ آنها به منزلۀ اعوان آنها بر نفوس و قلوب و اعضا و جهازات حیاتی همه اهل زمین و زمان و کرات و منظومهها میتابد و میآید و میرود.
اما حقیقت آنها در عالم بالا ثابت و پابرجا است و نزول آنها هم نظیر نزول آفتاب در خانۀ پیرزن است که چنین پدیده میآید که قرص خورشید بر لب بام است.
اکنون برای حل رموزی از شکل جبرئیل یا صورت علی اعلی، باید به کتاب
«افق وحی» بحث ظهور جبرئیل بر پیغمبر صلی الله علیه و آله رجوع شود.
اما مشکل دوم این که فرمود: در این خانۀ تو، در این ساعت من - سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله که فرمود: در این خانه تو در این ساعت من، تواضعآمیز است، یعنی این خانۀ محقر کجا لایق جلال بیچون اوست، خانۀ مسکونی تو غرفهای است برای نزول اجلال علی اعلی، حقیر است از نظر مکان و از نظر زمان، گفت: این ساعت من و نگفت در این ایام و ساعات، در صورتی که برای جلوهگاه او ساعتها کافی نیست. بلکه زمان هم از ازل تا ابد هم کافی نیست، به جای ساعت زمان و به جای کل زمان دهر و سرمدی برای جلوهگاه او لازم است. بنابراین نمایان شدن علی اعلی در این خانه تو، در این ساعات من، از عجائب لطف اله در حق ما است.
و لا یخفی: اگر از عجایب لطف اله در حق آنها است، از عجایب برازندگی آن خانه و اهل آن خانه هم هست که خانه طهر است، خانه امّ ابیها است، آنجا همه خیرات پراکنده، در وجود ما «در آن خانه» جمع است، خانه نائبه خدیجه و زادۀ محمّد است؛ فرق دارد با خانۀ ازواج النبی که حسین در آنها وارد میشد و جبرئیل خبر قتل او را میآورد یا ملک مطر یا ملکی که سابقه نداشت.
و لذا پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای فاطمه ای دختر محمّد! در این کلمه اشعاری است که این خانه که در پوشش خود الان محمد را دارد و فاطمه فرزند محمّد صلی الله علیه و آله را با خصایل محمّدی دارد و پدر آن چنانی با مادری آن چنانی دارد، در اینجا خدای علی اعلی خود با علو مقامش، از هر زمان و هر مکان جلوه کرد و خودنمایی کرد، جمیع خصایل خیر در این مجمع خیر جمع است که ذات لایزالی با جمیع
صفات کمالیه و جمالیه و جلالیه آن را مطمح نظر قرار داد.
خانهای که بانوی آن، آن بانو باشد و پدرش آن شخص عظیم باشد؛ لایق این است که خدا جمیع آرمانهای خود را از خلقت در آنجا به نمایش بگذارد و سخن همه به مولود این خانه میچرخد، مولود گل، گلاب است و مولود گلاب، عطر قمصر است.
لذا بعد که سر از سجده برداشت فرمود: ای فاطمه! ای دختر محمّد! خدای علی اعلی در خانه تو، همین خانه، در این ساعت من همین ساعت، به جلوهای تجلی کرده، در بهترین و نیکوترین صورتی و باشکوهترین هیئتی بر من تجلی کرد و خود را نمایش داد.
و به من گفت ای محمّد! آیا حسین را دوست داری؟ من گفتم: آری، قرة العین من است و ریحانۀ من و ثمرۀ فؤاد من و میوۀ دل من است و پوست نازک بین دو چشم من و دو دیده من است.
پس علی اعلی فرمود: و دست خود را بر سر حسین نهاد (یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله دست خود را بر سر حسین علیه السلام نهاد) و گفتۀ خدای علی اعلی را شروع کرده، بازگو نمود. که علی اعلی فرموده: مبارک باد این مولود که بر او برکات من و صلوات من و رحمت من و رضوان من میباشد.
و احتمال دارد که معنی آن باشد که: علی اعلی دست خود را بر سر حسین نهاد - و دست پیغمبر صلی الله علیه و آله هم دست خدا است و بعد فرمود: مبارک باد این مولود، چه مولودی؟ که بر او برکات من و صلوات من و رحمت من و رضوان من است
و لعنت من و خشم من و عذاب من و نکال و شکنجۀ من بر آن کس است که او را بکشد و بدخواه او باشد و دشمنی و ستیزه خود را اعلام کرده، منازعه با او بکند.
الا که او سید الشهدا است، از اولین و آخرین در دنیا و آخرت و سید جوانان اهل بهشت است از خلایق اجمعین.
کامل الزیارة در باب ثانی و عشرین چند جمله بر آن افزوده دارد؛ این است:
«و پدر او علیه السلام افضل از او است و نیکوتر و خیرتر است، پس سلام بر او قرائت کن.
و بشارت بده او را که او علم و پرچم هدایت است و منار و برج نور اولیای من است.
و حفیظ من و شهید من بر خلق من است.
و خزانهدار علم من و حجت من بر اهل زمین و آسمان و بر ثقلین جن و انس است.»(1)
کامل الزیارات: 70، باب 22، حدیث 6؛ بحارالأنوار: 238/44، باب 30، حدیث 29.
اما سؤال از این که آیه حسین را دوست داری؟
برای این است که میخواهد افتخاراتی از تجلی اسماء و صفات در جهت جامعه آن، به حسین بدهد؛ پس باید پیغمبر صلی الله علیه و آله را متوجه کند که به محبوب او از نو عنایاتی میشود بیحساب تا شکر بیشتر کند، شکر کند که به محبوب او توجه نموده، به خواستۀ او احترام گذارده میشود.
1) (1)
اما دست به سر حسین علیه السلام نهاد؛ اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله دست بر سر حسین علیه السلام نهاد و بعد الطاف علی اعلی بیچون خدا را در حق او بازگو کرد که اشکالی ندارد و اما اگر دست خدا مراد باشد لفظ «ید الله» در قرآن آمده و در شب معراج هم آمده که خدای جبار دست خود را بر پشت احمد نهاد؛ همان جایی که علی علیه السلام در موقع بتشکنی و شکستن بتها، پای خود را نهاد. تأویل آن به آن که دستی به قصد افاضۀ خیر به طرف حسین آمد؛ بهتر و صحیحتر است از این که کنایه باشد از افاضه خیر، پس به نظر ما دستی در کار به قصد افاضه خیر بر سر حسین آمده؛ زیرا دستی که در کار میباشد معلوم است که برای افاضه خیر بر سر حسین علیه السلام آمده، زیرا دستی که در کار میباشد معلوم است که برای افاضه خیر و برای دادن عطایا است، دستی با کلمۀ کن پدید میآید و ناپدید میشود.(1)
شافعی در شعر خود میگوید:
و علی واضع اقدامه فی محل وضع الله یده
«الغدیر: 12/7؛ شجرة طوبی: 306/2، مجلس 25»
ولکن دربارۀ ترآئی خدا به صورت احسن، باید ملتفت بود که عکس ستاره در آب میآید و ظهورات گوناگونی مینماید و ناپدید میشود. یعنی برمیگردد به اصل و همان وقت هم که در آب پدید میآید، خود در بالا است.
در کیفیت افاضۀ وجود دو نکته را باید متوجه بود:
اول آن که: فیض از مبدأ فیاض چنان میآید که از او چیزی نمیکاهد و در بازگشت بر او چیزی نمیافزاید، مانند عکس ستاره در آب یا آیینه.
1) (1)
امام رضا علیه السلام در جواب این سؤال که:
«هو فی الخلق ام الخلق فیه، قال: انت فی المرآة؟ ام المرآة فیک.»(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام: 171/1، باب 12.
دوم - ظهور «ید» که در هنگام اعطا جلوه میکند، جوهر را افاضه میکند و حیات را، نه شبح بیروح را، پس صورت در آیینه و آب با آن فیض، دو چیز کسری دارند؛ یکی جوهر که قائم به ذات باشند و دیگر حیات که متحرک بالاراده باشند، ولی در افاضه باری تعالی هر دو اینها هستند.
اما راجع به «ید» دست خدا.
اخباری داریم که خدا دست و صورت مجسم دارد و نزول و صعود از آسمانی به آسمانی دارد و فرقهای از حنابله و کرامیه و وهابیها اصرار به ثبوت آن دارند و رد آن را کفر میشمردند. قرآن هم میگوید:
(وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا)2
حتی آن که کتاب مسند احمد بن حنبل را که شیخ احمد، ساعاتی پدر مرحوم شیخ حسن بنا، رئیس اخوان المسلمین شرح کرده در 22 جلد، به نام الفتح الربانی فی شرح مسند احمد بن حنبل الشیبانی - آن را با همه زیبایی و پرمایگیاش، به واسطه آن که در عداد صفات فعلیه خدا «ید» را تفسیر کرده «به قدرة و مقدرة» این کتاب بزرگ مسند مهم را که تکیهگاه حنابله است، وقتی به کشور حجاز بردند، وهابیها آن را به واسطۀ همین یک نقطۀ تأویل قبول نکردند و کتاب را
1) (1)
مردود دانستند.
کتاب تفسیر طنطاوی را به کشور خود راه ندادند؛ تا در یکی از مجلدات شکایت خود را از آنها به حکومت حجاز میکند، البته در قبال این فرقه جهول فرقۀ معتزله عصر مأمون و معتصم و واثق جنجالی بر پا کردند، حتی آن که خلیفه (الراضی) توقیعی صادر کرد که آنها را به اعتقادات شنیعه و تشبیه خدا و دیگر اعتقادات توبیخ فرمود. از آن توبیخ نامه این جمله را مینگرید:
شما نوبهای معتقدید که خدا صورتی است که مثل چهرۀ زشت قبیح سمج شما بر مثال رب العالمین است و هیئت رذیله شما بر هیئت او است و کف و انگشتان و رو پای و دو نعلین طلائی را برای او ذکر میکنید و صعود بر آسمان و نزول بر دنیا را میگویید.
خدا متعالی است از آن چه ظالمان و جاحدان میگویند؛ علواً کبیرا.
سپس طعنۀ شما برگزیدگان امت و نسبت دادن شیعۀ آل محمّد صلی الله علیه و آله را به کفر و ضلالت.
سپس دعوت کردن شما از مسلمانان به تدین به بدعتهای ظاهره و مذاهب فاجره که قرآن به آن ناطق نیست.
و انکار شما به زیارت قبور ائمه علیهم السلام و تشفیع شما و سرکوفت شما بر زوار آنها؛ به این که بدعت است و خود شما اجتماع دارید به زیارت قبر مردی از عوام که نه دارای شرف و نه نسب و نه سببی با رسول خدا صلی الله علیه و آله است، به زیارت او امر میکند و برای او معجزات انبیا و کرامات اولیا را قائلاید؛ خدا لعنت کند آن شیطان را که این منکرات را برای شما زینت کرده و چقدر گمراه بود.
و امیرالمؤمنین علیه السلام «الراضی» قسم یاد میکند، به حق خدا قسمی که جدّی است و وفای به آن لازم است که اگر از این مذهب مذموم مشؤوم و از این راه کج و معوج برنگردید، همگی شما را ضرب تازیانه و پراکنده کردن از وطن و کشتار و نابود کردن فرا میگیرد و شمشیر را در گردن شما به کار خواهد برد و آتش در محله و منزل شما خواهد افروخت.
از این نامه و توقیع به دست میآید که: افکار مجسمه و حشویه، انتشار آن در حنابله مشهور بوده.
مذهب حنبلی در بغداد انتشار یافت، حالیا که غلبه در آن با مذهب شیعی بود و حنابله یک دوره تمام با شیعه به مبارزه سخت و صراع عنیف(1)
صراع عنیف: کشتیگیری دشوار.
پرداختند، لکن نتوانستند بر آن غلبه کنند با این که کتابخانه شیخ طوسی را سوزاندند.در سال 323 (ه -) امر حنابله بالا گرفت و قوی شد و شوکت یافت تا به خانههای قائدان لشکر و عامه هم راه یافتند و به آنها حملهور شدند؛ حتی در هر خانهای نبیذی مییافتند آن را میریختند.
و اگر مغنیه زن آوازهخوانی مییافتند او را میزدند تا بغداد را به هرج و مرج کشاندند و خاطر حکومت را مشوش کردند.
چنان که از پشتیبانی کورانی که در مساجد مأوی میگرفتند استظهار گرفته، هر گاه یک نفر شافعی بر آنها گذر میکرد او را با عصا و چوبدستی خود سخت میزدند تا بمیرد؛ تا توقیع خلیفه (الراضی) آن طور که گذشت صادر شد.
1) (1)
تتمیم این حوادث را از کتاب (سروش مقدس وادی ایمن مکه و مدینه) تألیف دیگرم از ص 209 تا 348 باید دید که: فرق بین اصول مذهب ما شیعه را با حنابله و محدثان در صفات ذات و صفات ذات اضافه و صفات فعلیه بیان میکند.
اما عقیدۀ من دربارۀ دست خدا «ید» نه آن است که دست دارد برای همیشه مثل دست و پای ما، که در موقع و غیر موقع همراه ما هست و نه آن است که ندارد هیچ گاه تا صرفاً تأویل شود به مقدرة یا به افاضۀ خیر؛ بلکه با کلمۀ «کن» وجودیه که هر چیز موجود میشود دستی پدید میآید و به سویی دراز میشود و همین که حکمت آن تمام شد فیض قبض میگردد، ولی معنی فیض باری و کیفیت آن را باید دانست که:
فیض از منبع فیض بیاید چنان که از او چیزی نکاهد و درگاه بازگشت چیزی بر آن نیافزاید.
اما مسئله ارتباط این با تبارک مولود و عروج او تا به مقام سید الشهدائی معلوم است.
زیرا تبارک به معنی افزون شدن است. افزون بادا، البته هر مولودی که این چهار چیز از الطاف بیچون بر او متوالی و پیاپی وارد شود و به او متصل شود و جوهر جان او گردد - برکات، صلوات، رحمت، رضوان، البته در تکامل متزاید او میرسد به مقام سیدالشهدائی اولین و آخرین در دنیا و آخرت و به مقام سید شباب اهل الجنة از خلائق اجمعین.
و اینها از برکت آن مادر است که مادر خانه است و ینبوع وجود این مولود است.
و از برکت آن پدر است که سالار این خانه است و او، شرح بزرگی این پدر و مادر است.
در دنبال حدیث ذکر پدرش علی علیه السلام آمده که: افضل از این فرزند است و خیر است و بهتر است و علم و پرچم هدایت است و برج نور حجاز است.
قیس بن سعد بن عباده به امام علیه السلام گفت:
«لأنّک نجمنا الذی نهتدی به و مفزعنا الذی نصیر الیه، و ان فقدناک لتظلمن ارضنا و سمائنا.»(1)
الأمالی، شیخ طوسی: 716، مجلس 43.
این لقب سید الشهدا، سرور شهیدان را خداوند علی اعلی به او داد.
از چه سبب حضرت علی اعلی به او این افتخار بزرگ را داده؟ شاید از کلمه اولین و آخرین، رمز آن به دست بیاید امور به مقایسه معلوم میشود. یا از هدف عالی بالا بلندش بود که عالی و اعلی بود، او میکوشید که (کَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیا)2 گردد و در اولین و آخرین شهدا این هدف اعلی، وجهۀ همت دیگران نبود و اگر بوده به این قدر فداکاری نبود یا از طرز شهادتش بود که در اولین و آخرین شهدا هیچکدام به این طرز شهید نشدند، حسین منصور حلاج را بر سر دار کردند (نزد معتقدان به او شهدی است) اما پیکرش را زیر سم اسبها درهم نکوبیدند و عشق او و وله و شیدایی او به قدر دعای عرفات سید الشهداء نبود.
1) (1)
شیخ شهاب الدین سهروردی صاحب حکمت اشراق را در حلب کشتند، اما فلسفه اشراق او نه اتصال با خالق را مثل حسین شهید داشت و نه نظام به مخلوق میداد؛ به قدر شهید اول از فقها یا شهید دوم که کتب علمی و عملی فقه به جا نهادند تا برای نظام معاش خلق دستوری باشد و خواجه نظام الملک را کشتند؛ اما کتاب او فقط سیاست را به درد میخورد و شخص خودش به نظر احرار، خودفروخته دربارها بودند، همچنین شیخ الرئیس ابن سینا که کتاب قانون طب را نوشت اما اسیر دربارها بود و شفا و اشارات و مقامات العارفین او در خودش عملی نگردیده و حکمت مشاء، مردم را به سوی خدا راه نمیبرد و فرایض یومیه نداشت و شیخ شهاب الدین سهروردی مقتول شد.
اما حکمت اشراق ارباب انواع او با نور اسپهبد بدن، چراغی فرا راه تاریک جامع اشراقی نمیگذارد مگر به طبقۀ مخصوصی.
و حسین منصور حلاج شهید بر سر دار که همی گفت: «اقتلونی» ناراحتی عشق را در خودش و درون خودش میدید، اما به درد خلق نمیخورد؛ بلکه دکتر بدوی در کتاب (ثلاث شخصیات قلقلة) سه شخصیت ناآرام ناراحت را میگوید: مقصودش حسین منصور حلاج و شیخ شهاب الدین مقتول صاحب فلسفه اشراق و سلمان فارسی است؛ اما اگر این دو را حسین منصور حلاج و شیخ مقتول اشراق را، جامعه ما از دست بدهیم، جامعه و امت چراغ نورپاش خود را از دست نداده، آنان برای جامعه و تعالی جامعه کاری نکردهاند و کلامی که نور راه باشد به جا ننهادهاند، بلکه تعلل کردند تا کشته شدند نه تعقل.
اما شهدای اولین سقراط، جبار عقل، شهید اخلاق، فیلسوف اخلاق، خیلی قوی
بوده، اما فقط حوزۀ معدودی از شاگردان از او استفاده کردند و مجلس سنای «آتن» به کشتن او رأی داد و فقط یک جام زهر شوکران(1)
شوکران: گیاهی علفی از تیره چتریان به ارتفاع یک و نیم متر که به حد زیادی در اماکن سایهدار و کنار رودخانهها دیده میشود. ساقه زیرزمینی آن سمی و خطرناک است. مسمومیت حاصل از عصاره گیاه شوکران عوارض شدیدی را در انسان تولید میکند که منجر به مرگ میشود.
نوشید، کجا به حسین شهید میرسد که با هر تیری زهری در جام نوشید.اما اشعیای پیغمبر صلی الله علیه و آله و یحیی شهید و عیسی مسیح؛ اگر عیسی شهید شده باشد بار هدایت امم بزرگی را مثل حسین بن علی علیه السلام بر دوش نداشتند که امپراطوری فرس و روم یک جزء از آن باشد، بلکه فقط برای قوم یهود در اردن و اطراف رود اردن دعوت آنها پخش میشد، حتی به مصر و حجاز و نجد و عربستان و آفریقا و آسیا و ممالک دنیا راه آنها بسته بود، اما حسین بن علی علیه السلام بار هدایت همه ممالک دنیای آن روز بر او فشار میآورد.
سقراط شهید، جام زهر شوکران را فقط نوشید و شهید شد، و سعید بن جبیر را فقط سر از تن جدا کردند و مسیح فقط به دار رفت، اگر رفت.
اشعیای پیغمبر صلی الله علیه و آله از شهدای اولین.
و یحیی پیغمبر از شهدای اولین.
و سعید بن جبیر از شهدای آخرین.
و شهدای دیگر؛ همه با یک نوع از کشتن شهید شدند، ولی حسین بن علی علیه السلام امام شهید سالار شهیدان با همه نوع کشته شد و از سر تا پا در خون نشست و از
1) (1)
خود و جوانان خاندان و دودمان آل محمّد صلی الله علیه و آله کشته شد.
«ازدلف الیه ثلاثون الفاً کل یتقرب الی الله بسفک دمه.»(1)
العوالم: 349؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 176.
«فرقة بالسیوف و فرقة بالنبال و فرقة بالأحجار.»(2)شعارۀ زخمهای شمشیر و نیزه و تیرش به هزار میرسید؛ غیر از داغ جوانان و غیر از ذبح از قفا و تشنگی و تنهایی.
شاعر عرب سید حیدر از زبان عقیلۀ قریش زینب، بالای نعش برادرش سالار شهیدان میگوید:
ثکلتک حین استعضل الخطب واحداً
اری کل عضو منک یغنی عن الالف(3)
من به داغ تو نشستم و برادر مردگی خودم را یک مصیبت، اما همان یک را معضلۀ لاینحل میدیدم، کمرشکن میدیدم، اینک هر عضو تو را میبینم که هر یک هر یک، از هزار برادر مردگی بر من سنگینتر است.
از این جهت است که برای هر عضو او یک سلام هست و شهدای دیگر جهان هر کدام یک سلام دارند یا دو سلام، یکی به روح و دیگری به جسم، اما حسین بن علی علیه السلام سالار شهیدان به هر عضو او یک سلام باید داد.
«السلام علی الثغر المقروع بالقضیب.
السلام علی البدن السلیب.»(1)
المزار: 500؛ بحارالأنوار: 319/98؛ صحیفة المهدی علیه السلام: 292.
از اینجا است که حتی بر پدر بزرگوارش که او هم شهید است، حسین علیه السلام سالار شهیدان است؛ زیرا امیرالمؤمنین علی علیه السلام از یک ضربت ابن ملجم مرادی شهید شد؛ و امام حسن برادرش از یک شربت زهرآلود جعده شهید شد اما برادران او و کسان به دور او هر کدام میچرخیدند، امّا حسین علیه السلام یک زینبی آن هم گرفتار.
این خصایص و خصایل و فضایل هر چه هست، همه و همه از برکات آن مادر و آن خانه است که فاطمه مادر آن خانواده و بانوی آن خانه است؛ مصیبت هم هر چه هست سوز آن و آتش آن بر جان و تن آن مادر یگانه است، هر چه هست باید سراغ آن را در خانه و از آن خانه گرفت. علی اعلی در آن خانه، خود را نمایانید با بهترین صورت و تمامترین هیئت.
از کلمۀ اولین و آخرین این مقایسه به دست میآید که هدفها با هم سنجیده شود و انواع شهادتها مقایسه شود.
دکتر شریعتی مقایسه حسین علیه السلام را با شیخ الرئیس ابن سینا و با منصور حلاج کرده، در صورتی که فاصلهها است.
سقراط شهید شد و جام زهر شوکران را نوشید، یحیی را سر بریدند، آنتیپاس
1) (1)
پادشاه سوریه پسر هیردوس او را شهید کرد. برای این که یحیی میگفت: دختر زوجه خویش را نمیشود تزویج کرد.
در شهدای آخرین حجر بن عدی، شهید مرج عذراء بر سر یک کلمه تبری از علی علیه السلام کشته شد،(1)
الاحتجاج: 296/2.
گردن او را و همراهان او را زدند، ولی بعد دفن کردند.و سعید بن جبیر شهید شد به دست حجاج ملعون، اما سرش بالای نیزه نرفت.
هر کدام با یک نوع شهید شدند.
اما حسین علیه السلام سید الشهداء است؛ از آن که با همه نوع از این انواع کشته شدن شهید شد، حسین شهید سر تا پا در خون نشست و از خود و جوانان دودمان آل محمّد کشته داد، از هر عضو عضو خود کشتهای داد و تنش زیر سمّ اسبها پامال، بلکه توتیا شد و سرش بالای نیزه رفت، همین جا اهانتها سرّ علوّ و تفوّق او بود؛ بر خاکستر تنور نشست که اشعۀ نور از او تا فضای خانه و تا آسمان به بالا بر شد، در دیر نصرانی وارد شد که کار او بالا گرفت.
علو فی الحیات و فی الممات لحق تلک احدی المعجزات(2)
بدین جهت سالار شهیدان است وعلی اعلی او را سرور شهیدان میداند که علو و برترین بر همه دارد، اما در هدف اشیعای پیغمبر از اولین و یحیی پیغمبر از اولین و سعید بن جبیر در آخرین، از یک آرمان دفاع کردند و شهید شدند؛ ولی
حسین علیه السلام همه اهداف نبوت محمّد صلی الله علیه و آله در سرش بود.
صوت دعی بمکة الی العلی یسمع رجعه بطف کربلا
صوت محمّد و ما محمّد الاحسین و الحدیث یشهد
اما شیخ شهاب الدین سهروردی مقتول، پای آرمانی کشته نشد و گرچه صاحب فلسفه اشراق است و حسین منصور حلاج هم پای مرامی کشته نشد و بلکه به قول دکتر عبدالرحمن بدوی (ثلاث شخصیات قلقة) از فکرهای فلسفی خود ناراحت بودند و کشته شدند، نه پناه اعتقاد مردم بودند نه پناه اقتصاد، برای تعالی جامعه هم کاری نکردند و حرفی هم نزدند، بلکه در هماهنگی با جامعه خود تعلل کردند. تا کشته شدند. اما حسین علیه السلام سید الشهداء آرمان او آرمان انبیا بود؛ از نوح گرفته تا ابراهیم خلیل و موسی کلیم و عیسی مسیح روح الله و حضرت محمّد خاتم الانبیا و حبیب الله.
از جهت هدف، هدف او عالی و الهی بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله جدش به او فرموده بود:
«إن الله یحب معالی الامور و یکره و سفسافها»(1)
وسائل الشیعة: 73/17، باب 25، حدیث 22020؛ عوالی اللآلی: 67/1؛ حدیث 117.
بلکه چنان که از جهت نسب، نسب او عالی و اعلی بود، از جهت آرمان هم عالی و الهی بود.صوت دعی بمکة الی العلی یسمع رجعه بطف کربلا
صوت محمّد و ما محمّد الاحسین و الحدیث یشهد
1) (1)
ناطق بصره، ابن مسعود نهشلی در سخنرانی خود برای طوایف سهگانه بصره: بنی حنظله و بنی سعد و بنی عامر دربارۀ حسین علیه السلام گفت: و اشاره به حجاز کرد، حسین علیه السلام آن وقت در حجاز بود.
او گفت:
«و هذا الحسین بن علی ابن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله ذوالشرف الاصیل و الرأی الاثیل، له فضل لایوصف و علم لا ینزف و هو اولی بهذا الامر لسابقته و سنّه و قدمه و قرابته. یعطف علی الصغیر و یحنو علی الکبیر. فاکرم به راعی رعیة و امام قوم وجبت لله به الحجة و تمّت به الکلمة و بلغت به الموعظة.»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 212؛ اعیان الشیعة: 590/1.
بعد در نامۀ خود به امام جواب نوشت:
اما بعد:
«فقد وصل الیّ کتابک و فهمت ما ندبتنی الیه و دعوتنی له من الاخذ بحظی من طاعتک و الفوز بنصیبی من نصرتک.
وان الله لا یخل الارض قط من عامل علیها بخیر و دلیل علی سبیل نجاة.
وانتم حجة الله علی خلقه و ودیعته فی ارضه، تفرعتم من زیتونة احمدیة هو اصلها و انتم فرعها.»(2)
امام علیه السلام خود در موقع دعوت ولید بن عتبه از او برای بیعت با یزید فرمود:
«ایّها الامیر! انا اهل بیت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة بنا فتح
الله و بنا ختم. و یزید رجل فاسق، شارب الخمر، قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلی لایبایع مثله.»(1)
العوالم: 174؛ اللهوف: 17.
و در نامه امام علیه السلام که به سران پنجگانه بصره، برای دعوت آنها مرقوم فرموده گوید: امّا بعد:
«فانّ الله اصطفی محمّداً صلی الله علیه و آله علی خلقه و اکرمه بنبوته و اختاره لرسالته، ثم قبضه الله الیه و قد نصح لعباده و بلغ ما ارسل به صلی الله علیه و آله و کنّا اهله و اولیائه و اوصیائه و ورثته و احق الناس بمقامه فی الناس فاستأثر علینا قومنا بذلک فرضینا و کرهنا الفرقة و احببنا العافیة و نحن نعلم انا احق بذلک الحق المستحق علینا ممّن تولاّه.
وقد بعثت رسولی الیکم بهذا الکتاب و انا ادعوکم الی کتاب الله. و سنّة نبیّة صلی الله علیه و آله فانّ السنّة قد امیتت و انّ البدعة قد احییت و ان تسمعوا قولی و تطیعوا امری، اهدکم سبیل الرّشاد.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»(2)
امام علیه السلام خود در نامهای که به پاسخ اهل کوفه نوشت و مسلم را به نیابت خود فرستاد، مجموع خصایل امام علیه السلام را بیان میکند:
«و لعمری ما الامام الحاکم بالکتاب القائم بالقسط، الداین بدین الحق،
الحابس نفسه علی ذات الله»(1)
مثیر الاحزان: 16؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 26.
فداکاری آن سالار جوان بهشتی را، اهل عالم مثل اعلی فداکاری تشخیص دادهاند، دفتر آدمیت را کتاب آنان ختم کرده است.
و از جهت یاران: همقطارانش زبدۀ رجال شهدا بودند و هر کدام از پیر و جوان و زن و مرد، حامل پیامی بودند برای مردم جهان.
خود پیکرش آن قدر قطعه قطعه شد که هر قطعهاش مثل یاری زباندار بود.
حتی پیکرش را که زیر سم ستوران افکندند توتیا کردند؛ هر ذرّه ذرّه استخوانهای بدنش مثل شخص گویایی شده بودند، شاعر ابو هارون مکفوف و سید حمیری، این سخن را در مطلع شعر خود آوردند که:
ای رهگذر! بر کربلا گذر کن و از استخوانهای زکیه طیبه طاهره حسین علیه السلام بپرس که آیا تو را آب دادند برای خاطر جدت محمّد. امام صادق علیه السلام آن قدر گریه کرد که شاعر رحمش آمد؛ از خواندن بقیه شعرش خودداری کرد.
اما سرش: سر مقدس بر سر نیزهها بالا رفت، در هر شهری او را بالای نیزه دیدند. اما آگاهانه مقاومت خود را تا این حد در هر منزل، بین راه فرموده بود.
اگر در تنورخانۀ خولی پنهان شد،(2)امّا خاصیت نور این است که اگر بر خاکستر تنور هم بتابد، باز علوّ میگیرد.
نور بر زیر پای راهروان در جاده میتابد، اما همانجا هم اگر پای بر سر او
بگذاری، نور برجسته به بالای پا و روی کفش برمینشیند، این منطق نور است بر بالای نیزهها که در هر شهری او را بردند همین منطق را داشت، حتی در شام که بر سردر سرای یزید او را نصب کردند و در شهر گرداندند.
در بین راه به زهیر بن قیس میفرمود: سر من و تو به هدیه خواهد رفت.
از افق اعلی فوق آسمانهای بالا تا خاک نمناک کربلا، از فراز اعلی علیین تا زیر خاک سفلی ارض هفتمین، که منازل محبوب ما است.
در کتاب منازل السّائرین هزار منزل برای سالک آورده، از در دوست تا به منزل، دل عارفان را هزار و یک منزل.
(فائق زمخشری) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اهل علیین برای اهل بهشت چنان به دیده میآیند که کواکب و ستارگان آسمانها برای شما اهل زمین.
یعنی آنچه بین زمین زیر پا تا ستارگان بالا فاصله است، نظیر آن و به همان قدر بین ستارگان زبرین تا بهشت برین است و تازه از بهشت برین تا علیین همچنین فاصله است که از بالای سر نور آنها را، فقط بهشتیان مینگرند و العلیون لاولی الالباب.
سؤال شد که یا رسول الله! آیا حسنین هم از اهل علییناند؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«انّ الحسنین من اهل علیین و انعما.»
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: بلی، و برتر.
آشیان انسان برتر آشیان همت او است.»(1)
الفائق فی غریب الحدیث: 3/2.
1) (1)
(کَلاّ إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ)1
کتاب امام حسین علیه السلام و پروندۀ امام حسین علیه السلام اشعهای است از حیات امام و افق علیین که جای دوردستی است.
امت ما را هم دعوت میکنند که به آنجا برویم که آشیان انسان برتر است. آشیان آن انسان برتر «حسین» چه در خاک یثرب و بطحای آن و چه در زمین کربلای آن، همانجا وادی طوی و نور طور موسی است، آنجا وطن عقیدۀ ما است، ما باید رخت به آنجا بریم، نماز را مسافر در آنجا تمام میخواند (یعنی میتواند بخواند)
رمز از آن که به وطن رسیدیم، سفر به پایان رسید، مثل حرم مکی و حرم مدنی که آنجا هم وطن عقیدهاند.
همچنین مسجد کوفه که سکوی پخش صوت العدالة الانسانیه است، از حنجرۀ علی علیه السلام سخنان آسمان و معدلت را طبق نسخۀ اصل طبق الاصل از محمّد میشنویم، پس آنجا هم وطن ما است و همچنین کربلا نزد حسین علیه السلام.
قال علیه السلام: «من احبنا للدنیا فان صاحب الدنیا یحبه البّر و الفاجر و من احبنا لله کنا نحن و هو یوم القیامة کهاتین و اشار بالسبابة والوسطی.»(1)
صوت دعی بمکة الی العلی یسمع رجعه بطف کربلا
صوت محمّد و ما محمّد الا حسین و الاحدیث یشهد
1) (2) شرح الاخبار: 444/1؛ مجمع الزوائد: 281/10.
البته آن انسان که خدا دست بر سر او نهاد و نشان داد که دست او را میگیرد و به بالا بر میکشد، او تا به اعلی علیین هم بر میشود تا سمو «علی اعلی» هم بر او جلوه میکند و حق را میخواهد و با کوس و فغان و نعرۀ عاشقانه، آن قدر به بالا و علو اعلی بر میشود.
که بتواند حسن ازل را ببیند و در ادراک «حسن ازل» بزرگترین بهجت و ابتهاج را دریابد.
«فالحق اجل مبتهج بذاته.»(1)
شرح الاسماء الحسنی: 283/1.
و البته این کشف و شهود حسن ازل پس از پردهدریهای ظواهر عالم و عوالم است که پرده از روی جمال حسن ازل، بردارد تا مستغرق در ابتهاج شود.
دعای عرفات را خواندهاید که: تشریح اعضا و جهازات بدن را از جمجمه سرگرفته تا پوست پاها، یک یک را روی دست گرفته و با نگاه بهتآمیز دقایق لطف صنع بیچون را در آن مینگرد.
از شهود خدا در چین و شکنهای پیشانی جداگانه
1 - و اساریر صفحة جبینی - نقش چین و شکنهای صفحه پیشانیام.
2 - و رشتههای مجاری نور بصر و چشم و دیدگان جداگانه.
«و علائق مجاری نور بصری» که هفت لون از حمرة که سیصد میلیون موجه در هر ثانیه وارد چشم میشود و تا نور بنفش که در هر ثانیه هفتصد
1) (1)
میلیون موجه بر چشم وارد میشود و کرۀ چشم هم هفت پرده و سه آب دارد.
«و مسارب صماخ سمعی» راهروهای سوراخ گوش جداگانه.
3 - «مسارب صماخ سمعی» و گوش بیرونی و وسطی و گوش درونی.
و شکافهای راهروی تنفس جداگانه.
4 - «و خرق مسارب نفسی» که صد و هشتاد الی هشتاد و پنج میلیون حجرات تنفس است.
5 - و لولههای نرم بینیام «و خذاریف مارن عرنینی.»
6 - و آنچه در درون دو لبانم بر آن به هم میآید، «و ما ضمت و اطبقت علیه شفتای.»
7 - و حرکات الفاظی که از دهان بیرون میرانم.
8 - و محل ارتباط «فک بالا و فک پایین» که در بیخ دهان در هم فرو میروند.
9 - و شکافها که دندانها در درون آن میرویند؛ در دو فک اعلی و اسفل.
10 - و لوله گوارایی طعام و آب آشامیدنی در مقطع پل تنفس.
11 - و آن استخوان زین ترکی که مغز دماغ من در جمجمه، روی آن گسترده است.
12 - و گردن من که لولهها و تارهایی از بدن من بیرون جسته و با طنابهای رسا، آن پیوند سر با تن و پیکر حاصل شده.
13 - و تنور سینۀ من با هر چه بر آن مشتمل است و در درون آن واقع است.
14 - و جمله لولههای خون که از قلب به بالا و از قلب به پایین لوله «آوورطا» تقسیم، بعد از تقسیم خون را میچرخاند.
15 - و پردۀ «دیافراگمای» که قلب و تلمبههای آن و کبد و قطعات آن را حفاظت میکند و کشمکش آن تنفس میآورد و میبرد، هر نفسی که فرو میرود؛ ممد حیات است و چون بیرون میآید؛ مفرح ذات است.
16 - و پارههای لخته لخته «کبد جگر» که یک میلیون و دویست هزار دکمه دستگاههای پالایشگاهی دارد.
17 - و آن تیغه خنجری سینه که اضلاع و دندههای من بر آن کج شده تا دو شق بدن را به هم ملصق کرده.
18 - سر بندبند مفاصل من که گوی استخوانی را درون گودیها فرو برده.
19 - و قبض و بسط عوامل دست و پاها که هر کدام از عضلۀ خاصی فراهم گردیده، به صورت ماهیچهها برای فنر قبض و بسط.
20 - و گوشت من که عبارت است از عضلات ماهیچه برای قبض و بسط.
21 و خون من که در بدن سیزده لیتر است و غیر از گلبولهای سرخ و سفید پاد زهر همۀ سموم را هم میسازد و از غدهها هرمونها را هم پخش میکند.
22 - و دستگاه موهای سر و موی بدن که لوله تنفسی است با پیازچههای آن.
23 - و بشرۀ پوست من که سه طبقه است با منافذ و سوراخها.
24 - دستگاه سلسلۀ نخ اعصاب من، اعصاب حس و اعصاب حرکت سمپاتیک و پاراسمپاتیک و عصب تسمۀ پشت که فقرات را با حرکات آنها، روی هم نگه میدارد.
25 - دستگاه قصب لولههای استخوانی پاها و رانها و دستها.
26 - دستگاه استخوانهای من که اسکلت را بر پا میدارد، در جمجمه به صورت تختههایی خمیده در سر با «دروز(1)
دروز: جمع درز، شکافها، چاک باریک.
و شؤون» آن و در جائی به صورت لولهها و در جائی به صورت «مهرهها» با شمارۀ 219 قطعه.27 - روغن مخ که در درون این لولهها و آنچه در داخل جمجمه است، طبقه خاکستری روی آن را گرفته.
28 - و لولههای عروق وریدی که خون را از حاشیه به درون میآورد و شریانی که از قلب به حاشیه میبرد.
29 - و جمیع جوارح من، دست زدن و پای گریختن و دندان گزیدن.
30 - و آن چه بافت تار و پود من در هنگام ایام شیرخوارگی بافته شده و افزوده شده.
31 - و آنچه زمین بار سنگین از بدن من به دوش میکشد.
32 - و خواب من که اسرارآمیزترین استراحتگاه است که به عوالم غیب هم میبرد، عجایب خواب در 85 بند در دیوان «امیری فیروز کوهی» حیرتآور است.
33 - و بیدار شدن من که روح، مجدداً تجدید حیاتی میدهد.
34 - و سکون من
35 - و حرکات من در رکوع من و سجود من (تا آخر) امام علیه السلام چهار دستگاه
1) (1)
را در باطن و روح پیش از اینها آورده است.
36 - (الف) من مشاهده میکنم تو را به حقیقت ایمان من.
(ب) و عقد عزائم یقین من.
(ج) و خالص صریح توحید من.
(د) و باطن مکنون ضمیر و وجدان من که دستگاه محاکمۀ خدایی است در غیبت ذات هر انسان.
تا آخر - که مقام اعلی علیین را در پیکر جسمانی هم مشاهده میکنند و میگوید:
«و الحقنی بنور عزّک الابهج فأکون لک عارفا و عن سواک منحرفا.»(1)
الإقبال: 687.
سپس دلباختگیهای خود را در پی میگوید.
قطعه 1 - در قطعهای میگوید:
«الهی علمت باختلاف الآثار و تنقلات الاطوار ان مرادک منی ان تتعرف الیّ فی کل شیء حتی لا اجهلک فی شیء.»(2)
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را(3)
قطعه 2 -
«الهی ترددّی فی الآثار یوجب بعد المزار فاجمعنی علیک بخدمة توصلنی الیک.»
قطعه 3 -
«الهی کیف یستدّل علیک بما هو فی وجوده مفتقر الیک ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک. متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک.»
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
«ومتی بعدت حتی تکون الآثار هی التی توصل الیک. عمیت عین لا تراک علیها رقیباً.»(1)
الإقبال: 348-349، (دعای عرفه).
قطعه 4 - تا آنجا که میگوید:
«الهی امرت بالرجوع الی الاثار فارجعنی الیک بکسوة الانوار و هدایة الاستبصار حتی ارجع الیک منها کما دخلت الیک منها مصون السرّ عن النظر الیها و مرفوع الهمة عن الاعتماد علیها.»
قطعه 5 - تا آنجا که میگوید:
«منک اطلب الوصول الیک و بک استدل علیک.»
1) (1)
قطعه 6 - تا آنجا که گوید:
«الهی حققنی بحقائق اهل القرب و اسلک بی مسلک اهل الجذب.»
قطعه 7 - تا آنجا که میگوید:
«انت الذی اشرقت الانوار فی قلوب اولیائک حتی عرفوک و وحدوک.»
«و انت الذی ازلت الاغیار من قلوب احبائک حتی لم یحبوا سواک و لم یلجئوا الی غیرک.»(1)
الإقبال: 349، (دعای عرفه).
قطعه 8 - تا آنجا که میگوید:
«انت المونس لهم حیث اوحشتهم العوالم و انت الذی هدیتهم حیث استبانت لهم المعالم.»
تا میگوید:
«فقد دفعتنی العوالم الیک.»
قطعه 9 - تا میگوید:
«تعرف لکل شیء فما جهلک شیء.»
«و انت الذی تعرفت الی فی کل شیء فرأیتک ظاهراً فی کل شیء.»
قطعه 10 - تا میگوید:
«یا من استوی برحمانیّته فصار العرش غیباً فی ذاته.»
قطعه 11 - تا آنجا که میگوید:
1) (1)
«محقت الآثار بالآثار و محوت الاغیار بمحیطات افلاک الانوار.»(1)
الإقبال: 349، (دعای عرفه).
قطعه 12 - تا آنجا که میگوید:
«یا من احتجب فی سرادقات عرشه عن ان تدرکه الابصار، یا من تجلّی بکمال بهائه فتحققت عظمته الاستواء.»
قطعه 13 - تا آنجا که میگوید:
«کیف تخفی و انت الظاهر ام کیف تغیب و انت الرقیب الحاضر.»
قطعه 14 - و در اول دعاء میگوید:
«خلقتنی من التراب - ثم اسکنتنی الاصلاب أمنا لریب المنون و اختلاف الدهور فلم ازل ظاعناً من صلب الی رحم... لکنک اخرجتنی رأفة منک و تحننا علیّ - للذی سبق لی من الهدی الذی له یسّرتنی و فیه انشأتنی.»
قطعه 15 - تا میگوید: مرا خواستی که مشعلدار هدایت باشم:
«فابتدعت خلقی من منی یمنی ثمّ اسکنتنی فی ظلمات ثلاث بین لحم و دم و جلد. لم تشهرنی بخلقی و لم تجعل لی شیئا من امری. ثم اخرجتنی الی الدنیا تامّاً سویّاً.
حتی اذا استهللت ناطقا بالکلام اتممتَ علی سوابغ الانعام فربیتَنی زائداً فی کل عام، حتی اذا کملت فطرتی و اعتدلت سریرتی، اوجبت علی
1) (1)
حجتک بان الهمتنی معرفتک و روعتنی بعجائب فطرتک و انطقتنی لما ذرأت فی سمائک و ارضک من بدایع خلقک.»(1)
الإقبال: 339، (دعای عرفه).
آن قدر مدهوش عجایب حکمت الهی است که راویان حدیث «بشر و بشیر» پسران غالب اسدی میگویند: ما با امام حسین علیه السلام پسین روز عرفه در عرفات در خدمت آن حضرت بودیم، پس از خیمۀ خود بیرون آمدند با گروهی از اهل بیت و فرزندان و شیعیان با نهایت تذلل و خشوع. پس در جانب چپ کوه ایستادند و روی مبارک را به سوی کعبه گردانیدند و دستها را برابر رو داشتند، مانند مسکینی که طعام طلبد و این دعا را خواندند تا آنجا که گوید:
پس شروع فرمود آن حضرت در سؤال و اهتمام نمود در دعا و آب از دیدگان مبارکش جاری بود، پس گفت: «اللهم اجعلنی اخشاک کانی اراک» تا گوید:
پس سر و دیدۀ خود را به سوی آسمان بلند کرد و از دیدههای مبارکش آب میریخت، مانند دو مشک آب و به صدای بلند میگفت: «یا اسمع السامعین.»(2)
تا رسید به جملۀ یا رب یا رب، پس مکرر میگفت: یا ربّ یاربّ و کسانی که دور آن حضرت بودند، تمام گوش و دل داده بودند به دعای آن حضرت و اکتفا کرده بودند به آمین گفتن، پس صدای ایشان بلند شد به گریستن با آن حضرت؛ تا آفتاب غروب کرد و بار کردند و روانه جانب مشعرالحرام شدند.(3)
این دعا در دو چیز ویژگی دارد:
یکی تشریح اعضا که مبهوت نظام آنها و عرق شهود حق در آنها است و این اختصاص دارد به امام حسین علیه السلام و حتی در دعاهای پیغمبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام و امام زین العابدین علیه السلام هم بدین سان نیست.
و ویژگی دیگرش: آن خروش و جوش و اشک و اشتیاق است که یاران اهل عرفات همه را تحت تأثیر گرفته، بلکه کوه عرفات را هم جلوهگاهی یا جعبۀ جلوهگاهی برای عرفان و معرفت حق و خلق و حقوق خلق و حق ساخت، هر گاه که دکمۀ آن را فشار دهند کوه به سخن میآید و رسالت خود را در ادای امانتی که حسین علیه السلام پسر مولود مکه و منی به او سپرده، بازگو میکند در آن وقت همه میبینند که:
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاک جهان محبور
خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد
آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیات
چشم واکرد و جهان دیگری پیدا شد
خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان پردهدری پیدا شد
زندگی گفت که در خاک طپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد(1)
اقبال لاهوری در خلقت آدم ابوالبشر.
1 - چون حسین آن شه لب تشنه به میدان برخاست
قد مردانگی از بهر شهادت آراست
تا زند سجده ملک باز به خاک انسان
از فروغ مه تابنده زمین را پیراست
جلوهای کرد حقیقت گهری پیدا شد
نعرهزد عشق که خونینجگری را پیر شد
حسن لرزید که صاحبنظری پیدا شد
2 - از پی ذکر مناجات خداوند و دود
شاه دین لب به تکلم پی تکبیر گشود
به جهان چون ز پس شام سیه کرد ظهور
مهر بر خواند از آن مظهر حق آیت نور
آتش عشق بزد شعله ز انسان غیور
آب رحمت بهجهان ریخت خداوند غفور
فطرت آشفت که از خاک جهان محبور
خودگری خود شکنی خودنگری پیدا شد
1) (1)
3 - نوجوانان و دلیران و سراندازانش
شهسواران بلند اختر جان بازانش
همه سر در کف وجان در ره وبافرّ وجلال
مست از باده وحدت همه در عین وصال
نعره عشقشد از خاک به خورشید و زحل
ماند این چرخ فرومایه تو گویی ز عمل
خبری رفت به گردون ز شبستان ازل
حذر ای پردگیان پردهدری پیدا شد
4 - العطش العطش از سبط پیمبر به فلک
به فغان آمده زین واقعه اصناف ملک
تشنهلب پردگیان گمشده در دشت و فلات
اشکریزان و سرافکنده به گل آب فرات
چون بپا خاست شه تشنه لب از بهر صلاة
گشت اهریمن بدخواه از آن غیرت مات
آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیات
چشم واکرد و جهان دیگری پیدا شد
5 - مرغدلگفتبراین بامپریدمهمهعمر
نور یزدان به حقیقت طلبیدم همه عمر
جز جفا و ستم خلق ندیدم همه عمر
گلی از گلبن این باغ نچیدم همه عمر
نگشودم به جهان دیده بر افلاک مگر
همه آثار ز دادار بدیدم همه عمر
زندگی گفت که درخاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد
در عالم ملائکه تا قبضۀ خاکی را برگیرند و ترکیب صورت انسانی به او بدهند، غلغلهها بر پا شد و ملائکه همه پای در گل آدمند.
و صورت آدمی تنها همان صورت شکل جسمانی او نیست، بلکه ترکیب قوای روح نباتی که قوای تغذیه و در فوق آن، قوای تنمیه و در فوق آن، قوای تولید مثل است، هر یک نظاماتی دارند.
و افواجی سپاه و قوا دارند که بر سر همدیگر سوارند تا برسد به قوای حیات حیوانی و بعد بالاتر آید که قوای نفس ناطقه انسانی است.
هزار سال بود تا به شهر حیوانی هزار سال دیگر تا به شهر انسانی
دورههای هزاران سال بر زمین این کوکب آتشین گذشت تا روح حیات گیاهی در آن پدید آمد.
با روح تغذیه که دارای سه رشته قوای پراکنده در جسم هستند، به نام قوۀ محصّله که تحصیل غذا میکند.
در ساق برگها و ریشه و آونگها از شیره زمین میگیرد و در انسان و حیوان از خون که در رودخانههای عروق و وریدها است غذا میگیرد، مواد غذایی را شریانها برای هر عضوی از مغز گرفته تا پوست تحصیل میکند و مانند مصالح ساختمان که پای کار میریزند، آنها را هر ذره ذره در نزدیک اعضا و
عضلهها و جهازات و استخوانها و مغزها میآورد؛ تا قوۀ مشبهه در آن تصرف کند و آن مواد را شبیه آن عضو بسازد در کیفیت و رنگ و رقت و غلظت؛ و اگر نقصی در آن قوه محصله باشد مرض هزال و لاغری پیش میآید و اگر در آن قوۀ مشبهه نقصی رخ دهد برص حاصل میشود.
اما هر گاه کار قوه محصله تکمیل و کار قوۀ مشبهه بیعیب باشد. آنجا نوبه به سلسله قوای ملصقه میرسد که آن را الصاق به عضو نمایند.
البته قوۀ محصله کار خود را به وسیلۀ سلسلۀ قوائی که زیر فرمان دارد انجام میدهد.
آن قوای فرمانبر عبارتند از:
سلسلۀ قوای جاذبه و قوای ماسکه و قوای هاضمه و قوای دافعه تا قوۀ جاذبه جذب کند و قوای هاضمه، پس از عمل قوه ماسکه که غذا را نگهدارد، آن را هضم کند.
با هضم اول آن را وارد کبد کند.
آنجا هضم ثانی در کبد رخ میدهد که یک میلیون و دویست هزار دستگاه تصفیه و پالایشگاه دارد که به صورت دکمههایی در درون کبد و لختههای کبد پخشند و نه گونه عمل تصفیه یا 12 عمل پالایشگاهی دارد تا سموم را جداگانه «و اخلاط و قند و نمک و املاح» را «و اوره و چربی» ها را، هر یک را جداگانه به کنار بزنند و آن غذا را برای هضم سوم در عروق که در داخل رودخانههای ورید و شریان انجام میگیرد روانه سازد و از دهانه عروق
«شریانها» در فوهات(1)
فوهات: دهانه راه، دستگاه تنفسی.
ضیق برای هضم چهارم، در هر عضو عضو سهم او را فرو ریزند.و در این چهارمین دستگاه قوۀ مشبهه در آن عمل میکند تا آن را شبیه عضو کند در رقت و غلظت و در رنگ و سایر صفات و بعد قوۀ ملصقه آن را به عضو بچسباند و الصاق کند و اگر نه، استسقا حاصل میشود.
و اگر قوۀ مشبهه ناقص باشد «برص» حاصل میشود.
و اگر قوۀ محصله ناقص باشد مرض «اطروقیا» (یعنی هزال و لاغری) حاصل میشود.
و در هر هضم باید زوائد فضولات آن دفع بشود، مدفوعات هضم اول معلوم است و از هضم دوم و سوم و چهارم به صورت مو و عرق دفع میشود.
خلاصه آن که در اقطار جسم، قوای طبیعی که بال ملائکهاند دهها هزار بخشاند که مشغول خمیرکردن گل آدمیاند.
تا نوبت میرسد به حیات حیوانی که فوق این سلسله قوای طبیعی، سلسله قوای حس و حرکت ارادی خواهد به کار پرداخت.
در قوای حسی حس جهتیابی، و وزنیابی و حس لامسه سرتاسری و حس ذائقه و حس شامه بویایی و بعد حس سامعه با عجایب این معبر پل اسرارآمیز صماخ سمع که همه صداها را یک جا میشنود و از یکدیگر جدا تشخیص میدهد.
1) (1)
و بعد حس باصره و الوان نور و طیف که بر شبکیۀ ملون چشم از لون احمر تا فوق بنفش ملیونها ملیون موج فرو میرود.
این حواس خمس ظاهری سپس حواس خمسۀ باطنی - حس مشترک بنطاسیا، و حس خیال و حس متخیله و واهمه و حس ذاکره در عقب است که هر کدام در غشای مخ خاکستری رنگ ریشهای دارند و سپاه و افواجی دارند سوار بر یکدیگر.
طبیعی قوت تو ده هزار است ارادی برتر از حصر و شمار است(1)
شیخ محمود شبستری.
و بعد نوبه به قوۀ محرکه شوقیه و قوه عزم میرسد تا همین که مانع را مفقود دیده، قوه اراده به کار میآید و عضله حرکت قبض و بسط عضو را برای جلب ملایم و دفع منافر به کار میاندازد، گل آدمی در میان هفتصد هزار نوع حیوان از حیات خاصی برخوردار است که دریچهای به سوی تکامل منطق و تدریج صنعت و اتقان عمل و به سوی آسمان در وسط گل و لای این عالم خاک در به روی او گشوده میشود ملائکی بیشمار در کار سرشتن گل آدمی هستند.
هزار سال بود تا به شهر حیوانی
هزار سال دیگر تا به شهر انسانی
زندگی گفتکه درخاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد
1) (1)
بعد آرزوها پدید آمد که زندگی را رونق دیگر داد و جهان دیگری پدید شد،
آرزو بیخبر از خویش در آغوش حیات
دیده واکرد و جهان دیگری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاک جهان محبور
خودگری و خودشکنی خودنگری پیداشد
خبری رفت به گردون ز شبستان ازل
حذر ای پردگیان پردهدری پیدا شد(1)
سید محمد حسین انوار.
انسان آمد که پرده از روی «حسن ازل» بردارد و عاشقانه با خون جگر آن را خواستگاری کند، اینجا نعره برخاست.
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
زندگی در روی این کره خاکی بعد از چند دوره پیدا شد که هر دورهای میلیونها سال بوده و هر دورهای را روز آن دوره نامیدند، بعد از سرد شدن تودۀ آتشین، دورۀ اول دریاها و اقیانوسها پیدا شد و در دورۀ سوم که میلیون سال بر آن گذشت سبزهها، جلگهها و جنگلها پدید آمد و انواع گیاهان ساقهدار و گل غنچه پیدا شد و بعد دوره ظهور حیات حیوانی کرمها و آمیبها رسید و بعد از میلیون سال انواع حیوانات پستاندار پدید آمد و بعد از دورهای، آب و هوا مساعد ظهور انسان شد، مستعد شد که آدم پدید آمد.
1) (1)
زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد
فطرت از شاهکاری پرده داشت که از خاک جهان، محبور(1)
محبور: جوهره، سرشت.
آدمی پیدا شده که «خودگرا» هست و «خودشکن» هم هست و «خودنگری» هم دارد.این شاهکار خلقت اگر چه یک نوع است، اما همه انواع را در خود دارد، همه گونه انسانهایی را در بر دارد، انسانهای خودگرا، انسانهای خودنگر و خودبین و خودکامه.
و در آن میان انسانهایی که از اهل علییناند، آن انسان که خدا دست بر سر او نهاد و نشان داد که دست او را میگیرد و به بالا میکشد تا به قامت پیغمبر صلی الله علیه و آله برسد و به همت او برسد.
«له همم لا منتهی لکبارها و همته الصغری اجل من الدهر.»(2)
و تا به اعلی علیین بر شود که سایۀ غلو «علی اعلی» بر او جلوه کند.
و نعره عاشقانه بزند و با کوس و فغان، حق را بخواهد و آن قدر به بالا و علو اعلی بر شود که بتواند حسن ازل را ببیند و در ادراک حسن ازل بزرگترین بهجت و ابتهاج را دریابد.
والحق اجلّ مبتهج بذاته(3)
و البته این کشف و شهود حسن ازل پس از پردهدریهای ظواهر عالم و عوالم است که پرده از روی جمال حسن اجل ازل بردارد تا مستغرق در ابتهاج شود.
«و الحقنی به نور عزک الابهج لأ کون لک عارفاً و عن سواک منحرفا.»(1)
الإقبال: 687.
و حسن و حسین علیهما السلام از اهل علییناند، وصول آن وطن و موطن مینگریم که پیغمبر صلی الله علیه و آله چگونه اهتمام به «رشد» کودک ما و حتی به تقویت عضلۀ کودک میداشت.
و سپس به رشد معنوی او تا بیحد عنایت مبذول میفرمود.
وضع اهتمام پیغمبر صلی الله علیه و آله به تغذیۀ کودک از صحیفۀ مکرمه این کتاب تا اینجا نیکو نمایان شد.
باقی ماند آن که: پیغمبر صلی الله علیه و آله تمام عنایت خود را صرف رشد او کند بعد از آن که دست بر سر حسین علیه السلام نهاد و تبارک فرمود؛ یعنی فزونی برکات الهی را برای او خواستار شد و تضمین فرمود که: صلوات حق و رحمت حق و رضوان حق بر او افزون بادا؛ تا برسد به درجۀ عشق به حسن ازل و به علوی برسد که حسن ازل را ببیند و در راه آن شهید شود و به مقام سید الشهدائی اولین و آخرین در دنیا و آخرت برسد که همه علوّ او سایۀ علو عالی اعلی است.
چون ظهور علی اعلی در آن صورت زیبا و هیئت بیهمتا در خانۀ زهرا مادرش و در حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله پدرش شد؛ تا آن مادر در تغذیه و نشو و نمای او
1) (1)
چه کند؟ و آن پدر بزرگتر چه کند؟
اما به هر حال در موقع خلقت، این صورت که صورت آدمی است در خاک چه غوغاها و چه خبرها از ملائک برپا شد.
و نقشی که پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: خدا در آن نمایان دیدم تا در او یعنی در حسین علیه السلام صورت بگیرد و حسین علیه السلام در صورت حق نمایان جلوه کند؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله باید از هر معانی و معالی، بذر آن را در تربت پاک خاطر اقدس او بکارد و مراقب باشد که وقتی بذر سر بر زد، کلمات خدا را بازگو کند.
نفس المهموم حدیث 31 به اسناد تا علامه مجلسی در بحارالأنوار، نقل از مؤلفات، بعض اصحاب بازگوید: صاحب تفسیر الدرالثمین در تفسیر آیه (فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ)1 روایت کرده که:
«آدم ابوالبشر ساق عرش را دید و اسمای پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام را، پس جبرئیل به او تلقین کرد که بگو:
«یا حمید بحق محمّد، یا عالی بحق علی، یا فاطر بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و الحسین و منک الاحسان» همین که حسین علیه السلام را یاد کرد اشکش جاری شد و دلش لرزید و گفت: ای برادرم! جبرئیل در ذکر پنجمین آنها قلب من میشکند و اشک من سیلآسا سرازیر میشود، یعنی سرّ آن چیست؟
جبرئیل گفت: فرزند تو این شخص، مصیبتبار میشود به مصیبتی که تمام مصائب نزد آن کوچکند. آدم گفت و آن چیست؟ جبرئیل گفت: کشته میشود
عطشان، غریب، وحید، تنها، فرید، بیهمتا، ناصری برای او نه و معین نی، و اگر تو ببینی ای آدم او را به حالی که میگوید: «واعطشاه و اقلة ناصراه» حتی آن که عطش مثل دود بین او و آسمان حائل میشود لکن اجابت نمیکند او را احدی مگر با شمشیرها و آشاماندن مرگها، پس ذبح میشود مانند ذبح گوسفندی از قفا و به غارت و به چپاول میبرند دشمنان او، خیمه و رحل او را و سر او و انصار او را آشکارا به شهرها میگردانند و زنان با آنها هستند، این طور در علم خدای منان سابقه دارد، پس آدم و جبرئیل گریهای کردند چونان ثکلی زن فرزند مرده.(1)
بحارالأنوار: 245/44، باب 30، حدیث 44؛ العوالم: 104.
توضیح: اولاً: این حدیث برای تأدیب آدم ابی البشر و ارائه راه تکمیل به او است نه برای عزا و گریه، بلکه نشان دادن استقامت مرد حق است که با تشنگی چنین از حق و وظیفه عدول نمیکند نه چونان آدم و حوا که نه تشنگی کشیده و نه گرسنگی و در بهشت همه چیز را به حد وفور در اختیار دارند، ولی اراده و حفظ و خویشتنداری را در مقابل یک لقمه از «درخت منهی» نداشتند، سراسر ملک بهشت را با یک لقمه از دست دادند، جبرئیل میگوید: ای آدم! مردان ساق عرش این چنین مردانند، تو گریه کن به حال خودت و متوسل به آنها بشو، با تمثل و محاکات و نمونه و مشق مردان کامل که صورت زیبا خلیفة اللهی با این تطور و تطویر و تصور و تصویر است و تا به صورت او درنیایی نمیتوانی مالک بهشت باشی، فکیف به آن که بخواهی ساق عرش و سلطنت نقش علم الهی را در جهان نقش وجود دهی.
1) (1)
گاندی در هندوستان که نعمتها را رایگان دارند و مالک آن نیستند، باید روضه امام حسین علیه السلام را بخواند!
ثانیاً: بنابراین تفسیر تلقی کلمات از همین رؤیت اشخاص شاخص کامل شروع شد که خود آنها کلمه وجودیاند که گفتند:(رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا)1 پس آنچه در تفسیر «نور الثقلین و در تفسیر المیزان» دربارۀ تلقی کلمات آمده، مانع جمع نیست و منافات ندارند؛ در چند حدیث فقط نام پنج تن به اجمال بدون این تفصیل آمده و در بعضی دیگر از (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا) سخن در میان آمده؛ علامه طباطبائی در المیزان میگوید: چون آیه (عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ) مایه سکوت ملائکه شد، پس تعلیم اسمائی در کار بوده.
به دست خویش چهل روز باغبان ازل
نماند تخمگلی که او نکشت در گل من
پیغمبر صلی الله علیه و آله سایه روشن وجود خود را که رمز وجود هستی کل باشد در مشاعر کودک میریخت و او را بال و پر پرواز میداد، خود به قامت رسا سر پا میایستاد و دست او را میگرفت و به بالا او را پاورچین پاورچین تا سینه خود بالا میآورد و میگفت: ترقی کن، ترقی کن، بالا بیا، بالا بیا، تو که سراپا چشمی «حزقّة، حزقّة؛ ترقّ عین بقّه»(1)
شجرة طوبی: 30/1؛ الامام الحسین علیه السلام فی احادیث الفریقین: 92/2.
این ترقی و تصاعد را با هوس ترقی افزون و افزونتر بلکه محاذات تا همم پیغمبر صلی الله علیه و آله را خود، به او تلقین میکرد و همم پیغمبر صلی الله علیه و آله را میدانیدکه:
له همم لا منتهی لکبارها و همّته الصغری اجل من الدهر(2)
و اما هوس ترقی را در او توأم میکرد با ترمز کنترل نماز که نماز خضوع و خشوع در برابر عظمتی بزرگتر و بزرگتر میباشد تا تربیت جوانان توأم از دو چیز باشد.
اول: هوای بلندپروازی تا بینهایت.
دوم: تحصیل برازندگی در جوانان به وسیلۀ قرآن در برابر عظمت آسمان که آدمی را کوچک و کوچکتر میکند.
شرح نهج البلاغه «آسمان و جهان» تألیف دیگر ما، در شرح کلمۀ زینت آسمان و فرود آمدن نماز از آسمان دیدنی است، عروج به معارج آسمان که با دو بال علم و عمل است؛ در فرود آمدن نماز را همراه میآورد که کوچک دیدن خویش در برابر عظمت کون است؛ زیرا هوای رفعت طلبی و برتریجویی بدون برازندگی و بدون ترمز کنترل، ماجراجویی بار میآورد و جوانان خطر بار میآورند.
غالباً آفت جوانان این است، همه شیرویهاند که پدر را که خسروپرویز باشد، میکشند.
مثل یزید که از پدر بهانه میگیرد که آرای مردم را غارت میکن تا من خلیفه بازی کنم.
ناموس مردم را مثل «ارینب» من میخواهم، تا معاویه با تمام تزویری که باید چرخ مملکت جهان را بگرداند، همۀ جهان را زیر پا میگیرد تا نه جهانی میماند و نه خود او تکیهگاه آرامی مییابد.
مانند آتش زدن «نرن» امپراطور روم که به هوای نقاشی، شهر روم را آتش
میزند تا او نقاشی کند.
رأی مردم کوفه را با اغفال مردم با پشیزی میخرید و به پسر مغیرة بن شعبه میگفت: این نمایندگان مردم کوفه را هر یک چند داده است، گفت: معادل سیصد ریال، معاویه گفت: نیک ارزان فروشند به این قیمت بخر، در دو دفعه یک دفعه سی نفر را برده بود هر کدام به مبلغ سی تومان و دفعه دوم هفتاد نفر را، چنین دلالهایی آرای مسلمین را بیخبر خود مردم میفروختند و او میخرید.
در صورتی که حتی زیاد بن ابیه ننگین، تحاشی میکرد از این اقدام که اول به یزید بگو از سگبازی و قماربازی اندکی دست باز دارد.
به روایت یعقوبی بنگرید: پیغمبر صلی الله علیه و آله دو جمله برای این دو وضع صعود و نزول فرمود بدین قرار که:
1 - اول برای قوه تعالی و عروج روایت یعقوبی میگوید:
«قیل للحسین بن علی علیه السلام ما سمعت من رسول الله صلی الله علیه و آله قال علیه السلام: سمعته یقول: ان الله یحب معالی الامور و یکره سفسافها.»(1)
تاریخ الیعقوبی: 246/2.
و اما برای دوم: که کنترل تواضع در برابر حق باشد فرمود:
«وعقلت عنه انه یکبر فاکبر خلفه فاذا سمع تکبیری اعاد التکبیر حتی یکبّر سبعاً.»
و تعلیم داد به من «قل هو الله احد» را
1) (1)
«وعلمنی قل هو الله احد» (که بفهم هیچکس پسر خدا نیست )
و تعلیم داد به من نمازهای پنجگانه یعنی یومیه را.
«وعلمنی الصلوات الخمس»
و شنیدمش که میفرمود: هر کس خدا را اطاعت کند، خدا او را رفعت میدهد.
«وسمعته یقول من یطع الله یرفعه»
و شنیدمش که میفرمود: هر کس خدا را معصیت کند، خدا او را پست میکند.
«ومن یعص الله یضعه»
و شنیدمش که میفرمود: هر کس اخلاص در نیت داشته باشد، خدا او را زینت میدهد.
«ومن یخلص نیته لله یزینه»
و هر کس وثوق داشته باشد به آنچه نزد خدا است، خدا او را بینیاز میکند.
«ومن یثق بما عند الله یغنیه»
و هر کس بر خدا عزت بفروشد خدا او را ذلیل میکند.
«ومن یتعزز علی الله یذله»(1)
تاریخ الیعقوبی: 246/2.
و اما بزرگی حقیقی در چهار ناحیه است که: جد حسین علیه السلام در آن چهار
1) (1)
ناحیه، امتداد داشت بر زمان و مکان.
و از تمام نواحی چهارگانه بذر آنها را در مزرعه خاطر حسین علیه السلام کاشت و این یک دنیایی است که در این طومار متفرقاً و پراکنده باید آن را خواند، در اینجا به کلمه جامعهای که حسین علیه السلام تجدید وجود محمّد صلی الله علیه و آله شد؛ اکتفا باید کرد.
و در جای مناسب خواهید فلسفۀ امام حسین علیه السلام را به نام «التعاریف» خواند.
اینک سخن را از کشت و کار جدش صلی الله علیه و آله در مزرع وجود او بازمیگیریم و نوع توجه مادر اطهر را بازبین باید کرد.
(وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ)1
حسین مادرش فاطمه بانوی اسلام دختر والاتبار پیغمبر اعظم صلی الله علیه و آله، یگانه فرزند باقیمانده پیغمبر صلی الله علیه و آله و وحید پیغمبر اقدس و وارث مواریث خون پیغمبر صلی الله علیه و آله و گروه خون اقدس او و حامل روحیه آن پدر عظیم الشأن و شیرۀ جان خدیجه ام المؤمنین و خود ام الائمه است، دارای تعلیمات عمیق در معارف اسلام؛ خطبۀ فدک گواه است و دارای مجد مادری و عاطفه مادران حتی با بافتۀ از مغزل خود برای فرزندان دستباف خودش تهیه میکرد.
پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله او را فقیه بار آورده بود.
«واذا ارادَ الله بعبد خیرا فَقِّهْهُ فی الدّین»(1)
1) (2) الکافی: 32/1، باب صفة العلم، حدیث 3.
اعتنای فاطمه به تعلیمات عمیق اسلام او را وادار میکرد که مرجع بانوان، بلکه بانوان و رجال واقع گردد.
حتی بانویی یک روز ده مرتبه به او مراجعه کرد و مسأله گرفتاری مادرش را در مسائل شرعی پرسید و جواب گرفت و رفت و بازگشت و در آخر عذرخواهی از این مزاحمت اوقات کرد؟
فاطمه علیها السلام فرمود: عذر خواهی لازم نیست، اگر کسی را اجیر کنند که باری بر دوش به کوه ببرد و ده دینار بگیرد آیا از خستگی مینالد؟ تا برسد به ثوابی که من در تعلیم هر مسأله اگر از جواهرات تا زیر سقف آسمان به من بدهند به آن پایه از ثواب نمیرسد؟ (تفسیر منسوب امام)
و نوبهای یکی از رجال به فاطمه علیها السلام مراجعه کرد که حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله طوق افتخار من قرار دهی؛ فاطمه به جاریه فرمود: آن جریده را بیاور، آن جاریه تفحص کرد آن را نیافت، فاطمه به او نهیب زد که:
«ویحک اطلبیها فانها تعدل عندی حسنا و حسینا.»
یعنی جستجو کن، آن را پیدا کن که آن نزد من معادل با حسن و حسین علیهما السلام من است
«و السماء خیر ما بها قمراها.»(1)
اعیان الشیعه: 19/9.
جاریه جستجو کرد و آن را یافت که در خاکروبه در دم جاروب رفته باز آورد، حدیث پنج قسمت بود. (الحدیث)(2)
در کتاب معجم فقه «ابن حزم» دربارۀ فقاهت فاطمه زهرا علیها السلام کلمهای دیدم که هوش از سر من برد، سید منتصر کتانی تحت نظر دکتر احمد مصطفی زرقاء، عضو رئیسی مجمع علمی دمشق در این معجم میگوید: ابن حزم ابومحمّد از فقه اهل بیت در کتاب عظیم خود به نام «محلّی» (در 12 جلد طبع شده)؛ طائفهای صالحه از فقه اهل بیت آورده که در ابواب کتاب پراکنده است و اگر چه ترقیم شماره بر هر صفحهای جداگانه مشکل است، ولی همه مجموع آن بالغ بر عشرات صفحه و ورق خواهد بود؛ برای اهل بیت در بسیاری از قضایای فقه و ابواب احکام و فتاوی وجود دارد، برخی زیاد فتوا دارند و بعضیها اندک؛ ابن حزم اسمای آنان را با فقهای صحابه و تابعین و دیگر مجتهدانی که بعد از آنها آمدهاند در احکام ذکر کرده است و رسالهای مخصوص آنان ساخته که طبع شده با جوامع سیره گوید: و آنان بدین قرارند:
1 - فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله
2 - و امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب صلی الله علیه و آله
3 - و امیرالمؤمنین الحسن بن علی علیه السلام
4 - و الامام الحسین بن علی علیه السلام
5 - والعباس بن عبدالمطلب، عم النبی
6 - والحبر عبدالله عباس
7 - و الامام محمّد بن الحنفیه بن علی بن ابی طالب
8 - و الامام عبدالله الکامل بن الحسن المثنی بن الحسن السبط بن علی علیه السلام
9 - و الامام علی زین العابدین بن الحسین بن علی علیه السلام
10 - و الامام محمّد الباقر بن علی زین العابدین علیه السلام
11 - و الامام جعفر الصادق بن محمّد باقر علیه السلام
12 - و عبدالله بن محمّد بن الحنفیه
13 - والحسن بن محمّد بن الحنفیه
14 - و سلیمان بن داود بن علی بن عبدالله بن العباس
15 - والعباس بن عبدالله بن معبد بن عباس بن عبدالمطلب رحمهم الله اجمعین و رضی عنهم.
هوش از سر من از این پرید که اول بلا اول، نخست شخص نخستین را فاطمه بنت الرسول علیها السلام آورده.
سپس ابن حزم: علی و ابن عباس را در عداد هفت نفر از صحابه شمرده که از جمع فتاوی هر یک از آنان، اگر جمعآوری شود ممکن است سِفر ضخیمی تشکیل دهد.
و باقی را ابن حزم ضمن جماعتی از صحابه آورده که: از فتاوی جمیع آنان جزوهای فراهم شوند که به صغر نزدیکتراست تا به کبر.
بعد گوید: و ظفر به فقه اهل بیت، ظفر به عدل و هدی و به امان از ضلال است و ظفر و فوز یکتا به خدا است که مقترن به اهل بیت است، تا دخول در بهشت.
بعد خطبۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله را در حجة الوداع در حضور صد هزار صحابیان از جابر بن عبدالله انصاری آورده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«انی ترکتُ فیکم ما ان اخذتم به لن تضلّوا کتاب الله و اهل بیتی عترتی.»(1)
الاحتجاج: 150/1؛ بحارالأنوار: 118/23، باب 7، حدیث 35.
و از زید بن ارقم:
«انی تارکٌ فیکم ما ان تمسَّکْتم به لن تضِلّوا بعدی احدهما اعظم من الآخر و هو کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یَرِدا علیّ الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما.»(2)
تکمیل: مؤلف خطب رسول خدا صلی الله علیه و آله را که یک نوبه در مسجد الحرام و دو نوبه در عرفات و دو نوبه در منی، یوم دهم و یازدهم بوده با خطبۀ مسجد خیف در سال فتح مکه یکجا جمعآوری کرده و به نام «کلید امن دنیا» منتشر نموده طبع دوم آن تازه از دست درآمده و قطعۀ «اهل بیتی عترتی» را از کتاب مسند احمد و کتاب سنن ترمذی به وسیلۀ کتاب عظیم «المعجم المفهرس لالفاظ الحدیث النبوی» با نشانه مشخص نمودهام بعد از پنج سال تفحص، و جمع بین دو گونه را کردهام که در یکی گوید: «کتاب الله و سنتی»، و در دیگری میگوید: «اهل بیتی عترتی»، بسیار دیدنی است. (مؤلف)
الحاصل: اوضاع آشفتۀ روزهای اول دعوت فجر اسلام طوری بود که فاطمه علیها السلام وادار میکرد که غمخوارانه از پدر پرستاری کند و آن طور غمخوارانه از پیغمبر صلی الله علیه و آله پرستاری میکرد که گویی مادر است، مادرانه خدمت
میکرد.
فاطمه علیها السلام برای پدر مادرانه خدمت میکرد و دور پدر میگردید و برای شوهر هم مادری میکرد.
آن قدر در مطالبۀ حق او کوشید که کشتۀ راه آن شد. کتاب سرچشمۀ آب حیات را بنگرید.
و برای فرزندان هم مادری میکرد.
فرزندان قدر و ارزش لباس دستباف مغزل او را بیش از ثروت جهان میدانستند.
لباس مغزل او را، امام زین العابدین علیه السلام از یزید فقط همان را خواستار شد، اما لباس پیراهن، خیاط پیراهن حسین را طبق گفته بلاذری آورده، ببینید.
دلسوزی و غمخواری فاطمه علیها السلام برای پدرش پیغمبر صلی الله علیه و آله و برای دعوت اسلام به حد فداکاری بود که کار مادر است تا گویی خدیجه زنده شده.
و هم برای امیرالمؤمنین علیه السلام غمخواری مادرانه داشت؛ تا در راه ولایت او کشته شد.
در تفسیر کلمۀ مادر گفت و شنودی با یکی از ازکیا آمده از نظر بگذرد.(1)
بحرالعلوم، رفیع رشتی را که از نداشتن زن و همسر شکایتها کرد، گفتم: چرا پس زن نمیگیری؟
گفت: آن زن که من میخواهم نمیتوانم بگیرم، گفتم: مگر چگونه زنی تو میخواهی؟
1) (1)
او کتاب درس ولایت و خلافت را اول دیکته کرد و تا نفس آخر هم با زمزمۀ ولایت شوهر از دنیا رفت، به کتاب ما «سرچشمۀ آب حیات علی و الزهرا علیهما السلام» ج 1 و 2 رجوع شود.
و نسبت به فرزندان خود (حسن و حسین و زینب و ام کلثوم) مادر بود؛ (به تمام معنی الکلمة) در تمام مراحل تکوین و تمام مراحل تربیت و مواظبت و تعلیم.
ولی شیفته علم و تعلیم فرزندان آن قدر بود که جریدۀ علم را که از پدر نوشته بود، وقتی جاریهاش آن را گم کرد و نیافت، فاطمه به او نهیب زد که:
«ویحک اطلبیها فانها تعدل عندی حسنا و حسینا.»(1)
با این که حسین و حسن او در آسمانش دو کوکب درخشنده بودند.
«و السماء خیر ما بهما قمراها»(2)
در سال تولد این طفل حسین علیه السلام که بین جنگ احد و جنگ خندق بود.
این روحیه به اوج عظمت رسید، به طوری که در هر دو جنگ فداکاری در حفظ پیغمبر صلی الله علیه و آله او را از خانه به کوه دوانید.
این روحیه مالک روح مادر و وجود مادر شده بود، اتفاقاً حمل حسین علیه السلام و تولد او در همان سال جنگ احد و در همان ایام بود که در اثر آن، مادر از این روح فداکاری پر بود.
و همه روح خود را در پیکر این طفل نازنین خود ریخت؛ چنان که شیرۀ جان خود را هم مایۀ وجود او قرار داد.
شمشیر پیغمبر صلی الله علیه و آله بعد از جنگ احد به امر پیغمبر صلی الله علیه و آله به او واگذار شد که بشوید، شمشیر علی علیه السلام هم به او واگذار شد نه تنها شمشیر، بلکه قلم هم که مفتاح علم و رمز علم بود به او واگذار شد؛ هر روز جریدهای داشت که معادل حسن و حسین در نزد او ارج داشت، بلکه تمام شؤون خداوندگاری از دامن مادر تاج سر فرزندش حسین بود. فاطمه علیها السلام در مکه در کوهساران شعب ابی طالب مواقع فشار بر پیغمبر صلی الله علیه و آله غمگسار پیغمبر صلی الله علیه و آله است ودر حمایت از پیغمبر صلی الله علیه و آله وارث خدیجه است.
فاطمه علیها السلام در موقع هجرت تا مدینه هشتاد فرسخ را صدمه میخورد و آسیب تن میبیند و با تن رنجور به خانۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله وارد شد که آن روز در منزل ابوایوب بود تا پیغمبر صلی الله علیه و آله به منزلهای جدید خود میرود؛ فاطمه را با خود به منزل تازهساز میبرد، ولی چیزی نمیگذردکه باید عایشه همسر جدید
پیغمبر صلی الله علیه و آله به این منزل بیاید، فاطمه را مناسب است که دل به فراق و جدائی پدر بزرگوار بدهد و قبول کند که به خانۀ شوهر برود. پس از جنگ «بدر» با علی علیه السلام پسر عمش ازدواج میکند و کانون گرم خانوادگی میسازد و در رزم «احد» پرستار مرهمگذار پیغمبر صلی الله علیه و آله و در رزم خندق 25 روز کنار خندق دور از شهر میگذراند و نانی که برای فرزندان با ساج میپزد؛ سهمی برای پدر میبرد.
در جنگ احد سال سوم، ضماد(1)
ضماد: مرهم، پارچهای که زخم را با آن میبندند.
برای زخم پیشانی پدر در کوه میسازد و در کوه ضماد مینهد.و در جنگ خندق، نان برای پدرش پیغمبر صلی الله علیه و آله در درون خندق میآورد؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله میپرسد، چیست یا فاطمه؟
فاطمه علیها السلام میگوید: نانی است برای بچهها پختهام برای شما سهمی آوردهام. پیغمبر صلی الله علیه و آله میگیرد و میگوید: سه روز است نان از گلوی من فرو نرفته است.(2)
در کشیک دادن خندق، حسین علیه السلام را در گهواره شیر میدهد و هر هفته به کوه احد میآید و یاد حمزه را زنده میکند.
و در مراسم دفن خواهرش ام کلثوم رقیۀ دوم، برای نمازگزاری بر جنازه خواهر با جمع بانوان مهاجر و انصار به امر پیغمبر صلی الله علیه و آله حضور به هم میرساند.
در امور اجتماعی تا جایی که اجازه باشد او را میبینید، در موقع فتح مکه در معرض پناه دادن به قریش مکه واقع میشود، نمایندۀ قریش از او خواستار میشود
که پناهندگی به قریش بدهد یا امر کند کودکانش حسن و حسین علیهما السلام پناه بدهند.
در فتح مکه با قشون ده هزار نفری از مدینه تا مکه شادان همراه است. قطعات مسافت سفر پر رنج هجرت را در امتداد راه، در این سفر در نظر میآورد و شاد است و بعد از فتح در خیمهگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله بر سر قبر مادرش خدیجه برای پیغمبر صلی الله علیه و آله پردهداری میکند و با ام هانی دختر عمویش پرخاش میکند و از علی مرتضی، شوهرش دفاع میکند و بعد با پدر به مدینه برمیگردد.
و در اواخر سال نهم به امر پیغمبر صلی الله علیه و آله برای مباهله به نصاری با پدرش و شوهر و فرزندانش حسن و حسین علیهما السلام، به دعوت آسمانی دعوت میشود و از خانه میآید در وسط معرکه، بعد در سال دهم حجة الوداع با صد هزار نفر جمعیت در رکاب پدر بزرگوار برای حج باز به مکه میآید و شوهرش از سفر یمن میآید؛ او را میبیند که از لباس احرام درآمده است، با آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله خود درنیامده است، سبب را میپرسد معلوم میشود: چون او قربانی همراه نیاورده حج او حج تمتع است، ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله قربانی آورده است پس حج او حج «قران» است.
بنابراین باید احرام را ادامه دهد تا قربانی به محل منی برسد و علی در نیت به حج پیغمبر صلی الله علیه و آله عقد احرام را بسته، بنابراین او هم به احرام بماند و پیغمبر صلی الله علیه و آله در نحر قربانی شترها، او را شرکت داد این افتخار را میبیند(1)
علل الشرایع: 412/2، باب 153، حدیث 1.
و در اثنای راه1) (1)
مراجعت، افتخار بزرگتری نصیب او میشود که در غدیر خم به امر آسمان علی علیه السلام را به مقام اولوالامری معرفی میکند و جمعیت حج سه روز در آن مکان اقامت میکنند تا با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کنند به ولایت، و کردند حتی زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله که همه در این سفر همراه بودند این افتخار تمام خستگیها را از تن او بیرون میکند.
بعد فاجعۀ عظمی مرگ پدر آشیانه او را تاریک میکند و او را به کوه احد در هر هفته دو روز میبرد؛ تا بر سر قبر شهدا، روزها را نماز بگذارد و صحنۀ نبردگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله را نشان دهد.
و در گرفتاری با سیاست شوم، نفسهای رمق آخر عمر خود را با دفاعیههای گرم و سوزان از ولایت و خلافت شوهرش، ولی الله الاعظم میکشد و سوز دل را بیرون میریزد و پیغام آخر عمر را به مادران اسلام میدهد، صحیفه فاطمیه این جا ختم میشود و حسین علیه السلام طفل پنج ساله در هنگامه دفن مادر یک صفحه داغ از مکالمات پدر در داغ آن بانو به خاطر میسپارد که از ذخایر تابلوهای درخشندۀ عمر او است.
سخن کوتاه: فاطمه در شعب ابی طالب، سه سال رنج سرد و گرم روزگار را میچشد و با هجرت پدر رنج او افزون میشود چه سفر پیغمبر صلی الله علیه و آله به طائف و چه هجرت پیغمبر صلی الله علیه و آله به مدینه برای او رنج تنهایی میآورد.
و در هجرت به مدینه هشتاد فرسخ را با رنج بسیار اما توأم با اشتیاق دیدار پدر بزرگوار بین بیم و امید میآید و از آسیب حملۀ «حوریث بن نقید» از شتر
میافتد و بقیۀ سفر را با کوفتگی بدن، زائد بر کوفتگی حرکت شترسواری عنیف(1)
عنیف: سختگیر، درشت و خشن.
میآید و در مدینه بر پدر وارد میشود.و پس از جنگ «بدر» با علی ازدواج میکند و در جنگ احد در کوه، ضماد برای پیشانی پیغمبر صلی الله علیه و آله که خون میریزد و بند نمیآید تهیه میکند ضماد مینهد و در جنگ خندق نان برای پیغمبر صلی الله علیه و آله میآورد و حسین علیه السلام را شیر میدهد.
و بعد در موقع آمادگی پیغمبر صلی الله علیه و آله برای فتح مکه، سال هشتم هجری نمایندۀ قریش از او خواستار میشود که خودش یا فرزندانش پناهندگی به آنها بدهند، فرزندانش چهارساله و سهسالهاند.
در فتح مکه با قشون ده هزار نفری به مکه میآید و در سال دهم هجری از طرف آسمان دعوت میشود که با پیغمبر صلی الله علیه و آله و شوهر و فرزندان هفت ساله و شش سالهاش حسن و حسین علیهما السلام، برای مباهلۀ با نصاری در صحنه آشکار میشود.
و بعد همان سال برای حجة الوداع به همراه پدر با سپاه حج جمعیت صدهزار نفری از مدینه به مکه میآید، زحمات حج و عرفات و مشعر و منی را با شوق جوار پدر و سلامت شوهر میبیند و در مراجعت بین راه در غدیر خم، افتخار بر افتخار میافزاید که غم از دل میزداید.
ولی بعد از دو ماه غم جانکاه مرگ پدر، آشیانۀ دنیا را بر او تاریک مینماید و انقلاب انحرافی مدینه در کنار گذاشتن علی علیه السلام و تفتیش خانهاش به امر
1) (1)
ابیبکر با هجوم بیادبانه و بعد از مصادرۀ املاک فدک روبرو میشود، صحیفۀ دفاعیهای از خود در دو نوبه باقی میگذارد، یکی در مسجد بین مردان هیئت حاکمه و رجال مهاجر و انصار.
و دیگری در مجمع بانوان در بستر مرگ، نوری با هیجان درخشید و چراغ عمر او خاموش شد.
فاطمه علیها السلام در مواقع فشار پیغمبر صلی الله علیه و آله غمگسار پیغمبر است و در رزم احد و خندق پرستار پیغمبر صلی الله علیه و آله و در عزای خواهر با جمع بانوان مهاجر و انصار نمازگزار بر جنازۀ خواهر است؛ خلاصه آنکه: در امور اجتماعی تا جائی که اجازه باشد او را میبینید.
البته فاطمه علیها السلام مادر خانه است، در حمایت از پیغمبر خدا جای مادرش را و بالاتر را هم گرفت؛ ولی با این تفاوت که در سن هنوز نوباوه دخترکی بود و سرد و گرم روزگار را مثل مادر نچشیده بود، اما در شعب ابی طالب سه سال چشید، کودک دلنازک است، بار فشار همان است که بود، بلکه بیشتر شده به نسبت صد در صد و تحمل این حد فشار اگر به نسبت تصاعدی هم بالا نرفته و افزون نشده بود، باز ورود این فشار بر این سه نفر پیغمبر صلی الله علیه و آله و خدیجه و فاطمه، ورود بر سه سطح متفاوت است:
1 - یکی پیغمبر صلی الله علیه و آله است که شدید القوی است و از فلز آهن و پلاتین بالاتر، بلکه از سبع شداد مقاومت و تحمل او بیشتر است.
2 - دوم خدیجه که به حد پیغمبر صلی الله علیه و آله نیست ولکن نابغۀ فوق العاده است و از همنشینی با پیغمبر صلی الله علیه و آله فلز و آلیاژش، یک نابغه مماس با روح نبوت است.
3 - سوم فاطمه است که دخترکی نوباوه و دلش از شیشه نازکتر است تحمل طفل نوباوه کم است و در عین حال اکنون بر فشار صد درجه افزوده شده، باید فاطمه تحمل کند نوباوه دخترکی است.
نویسندگان تاریخ همیشه آن را که نقش مؤثر در جریانات دارد مینویسد و از حال آنان که نقش مؤثر ندارند گفتگویی نمیکنند؛ با آن که کسانی نقش مؤثر ندارند، ولی کانون تأثرند، یک جهان تأثر را دارند، باید آنان را به این حساب بگویند. تأثر کودکی مثل زهرا از حوادثی که بر پیغمبر جهان میگذرد به نسبتی که بلا افزون شده، افزون شده ولی آیا می دانید چگونه بلاها افزون شد؟!
همه سیر و ارباب سیر و حدیث و تاریخ نوشتهاند که: همین که ابوطالب مرد، بلا بر سر رسول خدا صلی الله علیه و آله افزون شد و قوم قریش بر او بیپرده تعرض کردند.
و به قصد کشتن او برآمدند، ولی آنچه مختصر السیرة از انواع شکنجه ضبط کرده، دیگران نکردهاند؛ پنجاه و نه گونه آزار و اذیت گستاخی را آورده که فاطمه در چند گونه آنها، پرستاری از پدر کرد.
و سبب شدت عمل را ورژیل در کتاب خود (پیغمبری که از نو باید شناخت) روشنتر گفته که رئیس قبیله بنیهاشم بعد از مرگ ابوطالب به حسب ترتیب سنی ابالهب شد و او مجلس تشکیل داد و بعکس بنیهاشم در عهد ابوطالب که
پیغمبر صلی الله علیه و آله را در کنف حمایت قرار میدادند، او از قبیله هم طرد کرد، یعنی اگر کسی محمّد صلی الله علیه و آله را بکشد، قبیلۀ بنیهاشم هیچ دفاعی از او ندارد و خون او را هم مطالبه نمیکند و کسی را در ریختن خون او مجرم نمیشمارد، قبیله بنیهاشم دربارۀ او بیتفاوت است، این اعلامیه جرأت اشرار را باز کرد تا آن کردند و نباید میکردند و از جملۀ آن رفتارهای قساوت بار و ناهنجار، آن رفتار بیادبانه و گستاخانهای بود که صحیح بخاری(1)
بخاری آن را در صحیح از عبدالله بن مسعود آورده: صحیح البخاری: 131/1-132.
از عبدالله بن مسعود صحابی کبیر رضی الله عنه روایت کرده که فاطمه علیها السلام در آن محنت شریک بود، گوید:روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد کعبه نماز میگزارد و جمعی از قریش در مجالس خویشتن در مسجدالحرام حلقه حلقه نشسته بودند، گویندهای از آن میان فریاد برداشت که آیا نمینگرید؟
نظاره کنید این ریاکار را؟
کدام یک از شما برمیخیزد به محل قصابخانۀ آل فلان برود و شکنبه و احشاء و امعاء شتر کشته را با خون و سرگین بیاورد و مهلتش دهد تا همین که به سجده فرو رود، آن را به پشت او بین دو کتفش قرار دهد.
شقیترین آنها از جا جست و آورد و همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله به سجده رفت آن را روی دوش او نهاد و پیغمبر صلی الله علیه و آله کوه وقار همی سر به سجده خود ماند و ماند تا آنها به خنده افتادند؛ تا به قدری که به همدیگر تکیه میکردند از خنده و من ایستاده نظاره میکردم، اگر در استطاعت من بود و قدرت ممانعت داشتم آن را از
1) (1)
دوش پیغمبر صلی الله علیه و آله میافکندم.
معلوم میشود وحشت از اشرار قدرت یاری در یاران باقی نگذارده.
گوید:
پس یک تن از آن میان راه خود را گرفت نزد فاطمه علیها السلام دوید و در این موقع فاطمه علیها السلام دخترکی کوچولو نوباوه و نونهال بود.(1)
فانطلق منطلق الی فاطمة و هی جویریة.
(جویریة تصغیر جاریه است و جاریه دخترک کوچولو نوباوه را گویند.)
فاطمه شتابان و سراسیمه دوید تا رسید و پیغمبر صلی الله علیه و آله به همان حال به سجده خم افتاده، ثابت و برقرار مانده، تکان نمیخورد. فاطمه تا رسید آن آلودگیها را به شتاب از دوش پدر افکند و بعد رو به آنها کرده، سب و ناسزا فراوان به آنها گفت، همه را به سهم لایق آنها و همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز خود را انجام داد، صدای خود را بلند کرد به دعای به فاطمه و نفرین به آنها و معمول دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که سه نوبه تکرار میکرد و هر وقت از خدا درخواست میکرد، سه نوبه مکرر سؤال میکرد.
سپس گفت: بار خدایا! بر تو بادا به قریش، تو قریش را به عهده بگیر.
سپس اشخاص را نام برد، بارخدایا! عمرو بن هشام را، عتبة بن ربیعة را، شیبة بن ربیعه را، ولید بن عتبه را، امیة بن خلف را، عقبة بن ابی معیط را، عمارة بن ولید را، تو کفایت کن.
عبدالله بن مسعود میگوید: سوگند به خدا! جثۀ اینان را روز جنگ «بدر»
1) (1)
دیدم که به خاک افتاده، تابش خورشید در روز گرم داغ آنها را تغییر داده، سپس لاشۀ آنها همگی به سوی قلیب (چاههای بدر) کشان کشان کشیده شد و در ته چاه ریخته شد و به دنبال آن لعنت بدرقه شد.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اصحاب قلیب را لعنی به دنبال بدرقه کرد.(1)
صحیح البخاری: 132/1؛ السنن الکبری: 7/9.
در اینجا وضع حال فاطمه و تشویش او را دیدید که از حد معمولی بیشتر بود، و حق داشت؛ اینجا نقش مؤثر هم داشت و به قدری که ضعیف بود بار غمش سنگینتر بود.
بار محبت از همه باری گرانتر است
و آنکس میکشد که از همهکس ناتوانتر است
بار غم عشق او را گردون ندارد تحمل(2)
کی میتواند کشیدن این پیکر لاغر من(3)
این یک گونه از آن پنجاه و نه گونه آزار بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله و دخترانش صبر بر آن میباید بکنند.
آموخت درس الستم استاد دانشور من(4)
مختصر السیرة: 114 میگوید: دختران پیغمبر صلی الله علیه و آله همگی به پیغمبر مادری
میکردند و بلاها پیاپی بود.
هشام بن عروة از پدرش عروة بن زبیر روایت کرده که:
همین که آن شخص سبک مغز سفیه خاک را نوبۀ دیگر بر سر پیغمبر صلی الله علیه و آله ریخت، رسول خدا صلی الله علیه و آله داخل منزلش شد و آن خاک باز بر فرق سرش بود، یکی از دخترانش(1)
به نظر میآید که فاطمه علیها السلام بوده.
از جا برخاست، به خدمت پدر همی گریست و خاک را از او میشست و رسول خدا صلی الله علیه و آله همی گفت: گریه مکن ای دخترم که خدا دست دشمن را کوتاه میکند.گوید: و در بین این میفرمود: قریش نمیتوانست به هیچ وجه به من آزادی سخت برساند تا ابوطالب مرد؛(2)نمیگوید این دختر کدام یک از دختران بود؟
ولی دختران دیگر: در خانههای شوهرهاشان بودند، زینب در خانۀ ابوالعاص بن ربیع بود و رقیه در خانۀ عثمان بود. ورژیل میگوید: و شاید در این موقع در هجرت حبشه بودند؛ جز فاطمه هیچ کدام در خانه نبودند.
بلی، یک نوبه زینب به فریاد پدر رسید.
در روایتی میگوید: دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله زینب را در مکه خبر کردند که پدر بزرگوارش به دست سفهای مکه لباسش آلوده شده، زینب گریهکنان آمد و لباس پدر را از آلودگی پاک میکرد و میگریست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در همان حال اشاره به او میکرد که: ای دخترک من! زیر گلو و
سینۀ خود را بپوشان. در این ایام مسافرت پیغمبر به طائف پیش آمد و یک ماه طول کشید.
فاطمه علیها السلام در موقع مسافرت پدر به طائف نگران بود، اما رنج غربت پدر را در آن دیار ندید و بعد در موقع بیعت اهل مدینه با پیغمبر صلی الله علیه و آله قدری آسوده خاطر شد و به انتظار هجرت گذراند تا پدر از مکه ناپدید شد و به مدینه رفت، فاطمه منتظر ماند تا امر پدر آمد.
تا به دنبال پدر راهی راه مدینه شد و آن مسافت طولانی پانصد کیلومتر ریگ و کوه و ماسه را با شوق دیدار پدر طی کرد و خار بیابان را، وحشت دشمن را به جان میخرید، وه! چه بیابان هولناکی با سوده بنت زمعه زن پیغمبر صلی الله علیه و آله که هر دو را زید بن حارثه که از مدینه باز آمده بود؛ هر دو را به مدینه آورد.
یا علی علیه السلام سوده را با فواطم آورد.
در مدینه روبروی با مهر مردم شد.
رنجوری او و رنج سفر او تا مدینه آمد.
در اثنای راه که به سوی مدینه میآمدند، اشرار و اراذل مکه از عقب سر رسیدند.
حویرث بن نقید مرکب او را سیخ زد که مرکب از جا جهید و فاطمه و ام کلثوم به زمین خوردند و از صدمه آن زمین خوردند، آسیب دید و تا مدینه به رنجوری و علیلی وارد شدند. میگویند: فاطمه در هنگام ورود به مدینه
نمیتوانست بر پا بایستد.(1)
السیرة النبویة: 868/4؛ اسباب النزول، واحدی: 542.
ولی دیدار پدر او را از هر غمی آسوده کرد، با انتقال به خانههای جدید الاحداث و رهایی از قیافه عبوس مکه، چند صباحی نفسی کشید، ولی تا بنیان خانهها تمام شد؛ از داخله عروس تازه عایشه و از بیرون جنگ بدر آمد، رشادتهای پسر عمش علی در جنگ بدر، فاطمه علیها السلام را برای تن دادن به جدایی از حضور مداوم پیغمبر و تن دادن به کانون زندگانی زناشویی و رهایی از قیافه نامهربان رقبای مادرش که او را از داخله رم میداد. تا با فرزندان خود امتداد وجودش را سازند.
اینها باعث شد که تشکیلات نوینی پیش آمد و سرگرمی اولادی عزیز مثل حسن و حسین کانون پیغمبر را گرمی مخصوص بخشید، ولی جنگ احد سال دیگر پیش آمد که از وحشت تا کوه بدود برای ضماد کاری و مرهم گذاری.
گفتگوی فاطمه علیها السلام با عنتره غلام، در علت این دشمنیهای قریش از کتاب عایشه میگوید.
عایشه گفت: ای ثابت بن ارطاة به تو بگویم از دختران محمّد دو نفرشان در شعب بودند؛ یکی ام کلثوم و دیگری فاطمه و اما دو دختر دیگرش چون شوهر داشتند در دره کوه به سر نمیبردند، با شوهران خود زندگانی میکردند؛ یکی زینب همسر ابوعاص بن ربیع و دیگری رقیه همسر عثمان که با او هجرت به
1) (1)
حبشه کرده بود، بعد سختیهای درّه کوه را نیکو بیان میکند تا در صفحۀ 44 میگوید: فاطمه بعضی اوقات برای من صحبت میکرد و میگفت: ای فلان! علت بزرگ مخالفت جماعت قریش با پدرم این است که: منافع خود را در خطر میبینند. (یعنی عقیده به بتپرستی آن قدر در نظر آنها مهم نیست، منافع آنها در نظر آنها در خطر است.)
من از او پرسیدم؛ برای چه قریش منافع خود را در خطر میبینند؟ فاطمه اظهار کرد که خداوند به پدرم گفته است که به مردم بگوید که: برای جمع مال حرص نزنند و قسمی از اموال خود را به فقرا بدهند، ولی جماعت قریش برای جمعآوری مال حریصند و ممسک میباشند و از اموال خود به فقرا بذل نمیکنند. از بس پدر من میگویدکه از جمعآوری مال خودداری کنید و به فقرا کمک نمایند، در خارج از مکه در یمن و بصره(1)
بصره در آن عهد به این اهمیت نبوده که صحابی کبیر عتبة بن غزوان او را شهر کرد.
و شام شایع کرده بودند که محمّد قصد دارد غلامان و فقرا را علیه ثروتمندان بشوراند، هر دو روز به طور متوسط یک کاروان وارد مکه میشود، غیر از مسافرانی که با کاروانهای بزرگ هزار و پانصد شتر دارد تا دو هزار، پولی که کاروانیان خرج میکنند بیشتر به جیب قریش میرود.و به این جهت آن جماعت علاقه داشتند که کاروانها همچنان وارد مکه شوند، ولی کاروان سالارها گفته بودند که چون محمّد غلامان و فقرا را علیه اغنیا تحریک مینماید و قصد دارد اموال توانگران را به غلامان و فقرا بدهد، لذا
1) (1)
کاروانها دیگر از مکه عبور نخواهند کرد و راهی دیگر را پیش خواهند گرفت و بیشتر از کنار دریا خواهند رفت.
ابوسفیان و سایر افراد قریش که این خبر را از کاروان سالارها شنیدند وحشت کردند، چون فکر کردند هر گاه کاروانهایی که به مکه میآیند، دیگر وارد این شهر نشوند، بازار مکه کساد خواهد شد و از درآمد زیاد محروم خواهند گردید؛ این بود که: برای حفظ منافع خودشان پدرم را از مکه اخراج کردند، من از فاطمه علیها السلام همی سؤال میکردم و او مرا جواب میداد.
شتر بچه با مادر خویش گفت بس از رفتن، آخر زمانی بخفت
بگفت ار بدست منستی مهار ندیدی کسم بارکش در قطار(1)
سعدی شیرازی.
1) (1)
فاطمه علیها السلام غلامش را در دریافت علل این دشمنیها آگاه میکند.
کتاب عایشه صفحۀ 35 میگوید:(1)
نویسنده کورت فریشلر آلمانی - ترجمه ذبیح الله منصوری، ناشر ادارۀ مجله خواندنیها.
راوی داستان ثابت بن ارطاة مأمور اسرار معاویه است (والله اعلم، خدا داناست) میگوید: شخصی که در قدیم در خانۀ پیغمبر اسلام خدمت میکرد و خدمتگزار فاطمه دختر پیغمبر ما صلی الله علیه و آله بود، آن شخص به اسم عنتر(2)خوانده میشد، متولد انطاکیه سوریا بود، در پنجسالگی او جنگ، انطاکیه را ویران کرد، وی به غلامی رفت و به مکه افتاد.گوید: هنگامی که من هفت ساله بودم، مرا برای فروش به بازار برده فروشان بردند و خدیجه زوجۀ محمد صلی الله علیه و آله مرا خریداری کرد و به خانه خود برد، من باید بگویم که در خانه محمّد کسی مرا چون غلام نمیدانست و خدیجه و
شوهرش و دختران او با من به خوبی رفتار میکردند و کارهای سخت را به من محول نمیکردند و بعد از این که بزرگتر شدم، مرا اختصاص به خدمتگزاری فاطمه علیها السلام دادند.
فاطمه علیها السلام جوانترین دختر خدیجه بود، و بیش از دختران دیگر ظرافت مزاجی داشت و مقصودم از ظرافت مزاج این است که: حساس بود، زود بیمار میشد، وزش یک نسیم سرد او را بیمار مینمود.
محمّد صلی الله علیه و آله تمام دختران خود را دوست میداشت، ولی نسبت به فاطمه علیها السلام دارای علاقهای مخصوص بود و او را روی زانوی خود مینشانید و سرش را نوازش میداد، یحتمل به مناسبت این که کوچکترین دخترش به شمار میآمد به وی علاقه داشت، قبل از این که مرا خدمتگزار مخصوص فاطمه بکنند. فاطمه همواره از من حمایت میکرد و نمیگذاشت خواهرانش نسبت به من بدرفتاری کنند و مرا کتک بزنند. فاطمه علیها السلام قلبی رؤف داشت و نه فقط نسبت به من محبت مینمود، بلکه نسبت به همه حتی جانوران ترحم مینمود.
من در کودکی پرخور بودم و فاطمه علیها السلام فهمیده بود که حصۀ غذای عادی که به من میدهند مرا سیر نمیکند، در هر وعده غذا میگفت که بیشتر به من غذا بدهند تا سیر شوم و گاهی نیمی از غذای خود را به من میداد و میگفت بخور و سیر شو.
من نمیدانستم که برای چه اشراف مکه اصرار داشتند که محمّد صلی الله علیه و آله و خانوادهاش از مکه اخراج شوند و امروز میفهمم چون محمّد صلی الله علیه و آله مسلمان بود و با بتپرستان و بتپرستی مخالفت میکرد و اشراف مکه بتپرست به شمار
میآمدند نمیخواستند که محمّد صلی الله علیه و آله در مکه، بماند.
یک روز اطلاع دادند که: ما باید از مکه خارج شویم و برویم ودر یک منطقۀ کوهستانی متعلق به ابوطالب عموی محمّد، زندگانی کنیم و آن منطقه را شعب میگفتند، ابوطالب با آن که پیرمرد بود با ما آمد، ابوطالب برای آن که نسبت به محمّد ابراز همدردی نماید از مکه خارج شد و در شعب کوه سکونت اختیار نمود.
اشراف مکه در خارج از شهر در کوهها منزل ییلاقی داشتند و شعب، خانۀ ییلاقی ابوطالب محسوب میگردید.
معلوم است که: دختران محمّد صلی الله علیه و آله هم با پدر و مادرشان از مکه خارج شدند و راه شعب را پیش گرفتند، بعد از این که ما وارد شعب شدیم من حیرت زده دیدم که عدهای از کسانی که شبها به منزل محمّد صلی الله علیه و آله میآمدند در آنجا هستند و معلوم شد که اشراف مکه که از قریش بودند، فقط به اخراج محمّد از مکه اکتفا ننموده؛ تمام مسلمین را از مکه اخراج نمودهاند. بعد از این که ما وارد شعب شدیم چون به قدر کافی در آنجا خانه وجود نداشت ما با سنگ و گل(1)
در گزارش امیرالمؤمنین خواندید که فرمود: از آب شیرین ما را منع کردند. (منعونا العذب)
شروع به ساختن خانه کردیم تا مسلمین بتوانند در آن سکونت نمایند.در شعب ما از حیث آب(2)در مضیقه نبودیم؛ زیرا نهری از پایین خانههای ما از دره میگذشت که هرگز خشک نمیشد و گاهی طغیان مینمود و یک مرتبه
آب آن نهر به قدری زیاد شد و بالا آمد که بیم آن میرفت خانههای ما را آب ببرد؛ لکن آذوقه در شعب یافت نمیشد و من شنیدم که اشراف مکه که از طائفه قریش بودند اطراف شعب را تحت نظر گرفتهاند؛ تا فروشندگان خواربار نتوانند خود را به ما برسانند و آذوقه بفروشند.
روزی خدیجه زوجۀ محمّد صلی الله علیه و آله مرا فرا خواند و گفت: ای غلام، ما که در اینجا سکونت کردهایم. مسلمان هستیم و نمیتوانیم به مکه مراجعت نمائیم و اگر به مکه برگردیم کار به قتل و کشتار منتهی میشود، ولی تو مسلمان نیستی و میتوانی به مکه مراجعت کنی، من تو را آزاد میکنم که به مکه برگردی و وارد خدمت یکی از اشراف بشوی و مثل ما در اینجا از گرسنگی در رنج نباشی.
گفتم: گرچه در اینجا خواربار کم است، لیکن من از گرسنگی رنج نمیبرم(1)
معلوم میشود سهم بچهها و غلامها را به اندازه کافی میدادهاند.
و به فرض این که اینجا از گرسنگی رنج ببرم نباید لب به شکایت بگشایم؛ زیرا مولای من تو، پیوسته با من به خوبی رفتار کردی و با این که من یک غلام هستم، هرگز مرا به چشم یک برده نگاه نکردی، من از روزی که غلام تو شدم در خانهات به راحتی زندگانی کردم و نباید برای چندین روز ناراحتی در اینجا، شکوه کنم.خدیجه گفت: نمیتوان پیشبینی کرد که ناراحتی ما در اینجا چقدر طول خواهد کشید؟ و چه موقع خواهیم توانست از اینجا برویم.
گفتم: تا هر موقع که شما در اینجا هستید من نیز در اینجا میمانم و هر نوع
1) (1)
محرومیت را تحمل میکنم، زیرا نمیتوانم از خدمتگزاری دخترت فاطمه دل بر کنم و من تا روزی که زنده هستم خدمتگزار دخترت فاطمه خواهم بود و اگر روزی او مرا از در براند نخواهم رفت و پشت درب خانهاش خواهم نشست؛ زیرا من به خدمتگزاری فاطمه خو گرفتهام، نمیتوانم این خوی را از سر خود به در کنم.
خدیجه گفت: یا غلام! تو که این قدر به ماها علاقه داری چرا مسلمان نمیشوی؟
گفتم: ای مولای من! ما یهودیها دین خود را از دست نمیدهیم.
بعد گفت: آیا تو مرا مجبور میکنی که مسلمان شوم؟
خدیجه فرمود: من هرگز تو را مجبور به قبول دین اسلام نمیکنم؛ زیرا رسول الله صلی الله علیه و آله گفته است که نباید هیچکس را مجبور به پذیرفتن دین اسلام کرد و پذیرفتن دین خدا اختیاری میباشد.
پس از آن، وضع خواربار در شعب دره کوه دشوارتر شد و ما گرسنه ماندیم.
ابوطالب عموی محمّد پسری داشت به نام علی علیه السلام که او نیز مسلمان بود، در آن موقع علی تازه از مرحله کودکی قدم به جوانی گذاشته، اما پسری دلیر بود و خدیجه میگفت که: محمّد چون پسر ندارد، علی علیه السلام به محمّد صلی الله علیه و آله گفت: یا رسول الله! آیا اجازه میدهی که من به مکه بروم و آذوقه بیاورم.
محمد صلی الله علیه و آله گفت: یا علی کشته خواهی شد.
علی علیه السلام گفت: در مکه بقالی است که مرا میشناسد و من میروم و از او خواروبار خریداری خواهم کرد و مراجعت خواهم نمود.
(معلوم میشود علی در دهان مرگ میرفته است).
هنگامی که علی علیه السلام از محمّد صلی الله علیه و آله برای رفتن به مکه کسب اجازه میکرد من حضور داشتم و گفتم: من هم با علی علیه السلام میروم تا این که برای حمل خواربار به او کمک کنم. محمّد صلی الله علیه و آله و خدیجه موافقت کردند که من به اتفاق علی علیه السلام به مکه بروم و برای حمل خواربار به او کمک کنم.
و محمّد صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام گفت: اگر بعد از فرود آمدن تاریکی وارد مکه شوید چون هر دو خردسال هستید، ممکن است که شما را نشناسند.
ما مدتی قبل از غروب آفتاب، از دره کوه به راه افتادیم و راه مکه را پیش گرفتیم.
من تصوّر میکردم که عدّهای از سواران قریش در راه هستند که نگذارند کسی از شعب دره کوه به مکه برود، ولی هیچ کس را ندیدم و معلوم شد که طایفه قریش ضروری ندیده که در راه مکه و شعب دره کوه، نگهبان بگذارند؛ زیرا خروج مسلمین از شعب دره کوه از طرف طائفه قریش ممنوع نبود، مسلمانها میتوانستند از شعب دره کوه خارج شوند و هر کجا که میل دارند بروند، ولی مجاز نبودند که قدم به مکه بگذارند و هر گاه وارد مکه میشدند به قتل میرسیدند.
(ادراک بچه این چنین بود؟)
لذا طایفه قریش فقط مراقبت میکردند که مسلمانها وارد مکه نشوند. وقتی به نزدیک شهر رسیدیم، آفتاب غروب کرد و ما توقف نمودیم که هوا به کلی تاریک شود و بعد قدم به شهر بگذاریم.
پس از این که هوا تاریک شد، شهر را دور زدیم و از راه دیگر قدم به شهر نهادیم؛ کسی به ما توجه نکرد چون ما هنوز مردی بالغ نبودیم که مردم به ما توجه بنمایند و تاریکی هوا هم کمک پرارزشی به رازپوشی مینمود.
علی علیه السلام مرا از کوچههای مکه عبور داد تا این که به دکان بقالی برسیم. از او پرسیدم، آیا فکر نمیکند که در آن ساعت دکان بقالی بسته باشد؟
علی علیه السلام گفت: آن دکان به زودی نمیبندد و تا پاسی از شب باز است.
وقتی به دکان بقالی رسیدیم، مرد بقال که سالخورده بود، از مشاهدۀ علی علیه السلام حیرت کرد و از حال پدرش ابوطالب پرسید، بعد سؤال نمود که مگر شما به مکه بازآمدهاید؟
علی علیه السلام گفت: نه.
بقال گفت: ای پسر ابی طالب تو بیاحتیاطی کردی! و اگر بدانند تو فرزند ابوطالب هستی و از شعب دره کوه به اینجا آمدهای، دستگیر خواهی شد.
و شاید به مناسبت صغر سن از قتل تو صرف نظر کنند؛ ولی رهایت نخواهند کرد.
آن گاه با اشاره انگشت پرسید: این کیست؟
علی علیه السلام گفت: این غلام است و یهودی میباشد.
بقال گفت: با این که این پسر یک غلام و یهودی است، اگر بدانند از شعب دره کوه آمده است تا این که آذوقه فراهم کند او را آزار خواهند داد؛ چون میفهمند که از غلامان مسلمین میباشد.
علی علیه السلام گفت: ما آمدهایم که امشب از تو خواربار خریداری کنیم و به
شعب ببریم.
بقال سالخورده گفت: من نمیتوانم به شما خواربار بفروشم، چون اگر شما را بشناسند و بدانند که از من خواربار خریداری کردهاید، مرا از قبیله اخراج خواهند نمود و اموالم ضبط خواهد شد و آیا شما از حکمی که در خانه کعبه گذاشته شده اطلاع دارید؟ یا نه؟ به موجب حکم آن صحیفه، هیچ یک از ساکنان مکه اجازه ندارند که به مسلمین خواربار بفروشند یا معامله دیگر با آنها بکنند.
علی علیه السلام گفت: من از این حکم و صحیفه که در خانه کعبه نهادهاند اطلاع دارم.
بقال سالخورده گفت: ای پسر ابوطالب! من چون پدرت و تو را میشناسم به یک شرط حاضرم به تو خواربار بفروشم و آ ن شرط این است که: اگر گرفتار شوی نگویی که خواربار را از من خریداری کردهای، اگر چه تو را به قتل برسانند.
علی علیه السلام گفت: ای عبد المنات! من از قتل نمیترسم، ولی نمیتوانم دروغ بگویم و اگر دستگیر شدم و از من بپرسند که خواربار را از که خریداری کردهای؟ خواهم گفت: که از تو خریداری کردهام.
بقال سالخورده گفت: ای پسر ابوطالب! من نمیتوانم به تو خواربار بفروشم و زود از اینجا دور شو، چون تو را اگر در این جا ببینند و بشناسند، برای من گران تمام خواهد شد.
علی علیه السلام گفت: من از تو خواربار خریداری نمیکنم. این غلام از تو خواهد خرید و چون او یک یهودی است، تو میتوانی بدون اشکال به او خواربار
بفروشی.
عبدالمنات گفت: تو برو و از این پسرک دور شو، تا این که تو را نبینند.
علی علیه السلام گفت: توانایی این غلام زیاد نیست و ما از این جهت به اتفاق آمدهایم تا بتوانیم بیشتر خواربار به شعب دره کوه ببریم.
عاقبت مقرر شد که علی از شهر خارج شود و در بیابان منتظر من باشد و من دو بار خواربار خریداری کنم و از شهر خارج نمایم تا این که هنگام خروج از مکه، علی علیه السلام را با خواربار نبینند.
علی علیه السلام به من پول داد و خود رفت و در خارج شهر در بیابان انتظار مرا کشید، من دو بار مقداری گندم و خرما و باقلا خریداری کردم و از شهر خارج نمودم و مرتبه دوم که قصد مراجعت داشتم بقال سالخورده به من گفت: از قول من به پسر ابوطالب بگو که دیگر برای خرید خواربار به من مراجعه نکند و تو را هم نفرستد. من هم گفتۀ او را به اطلاع علی علیه السلام رساندم. ما آن چه خریداری کرده بودم بر پشت نهادیم و در تاریکی شب، راه شعب دره کوه را پیش گرفتیم.
آذوقهای که ما آوردیم زیاد نبود، معهذا من بسیار خوشوقت شدم؛ زیرا میدانستم که فاطمه لااقل یک وعده غذا خواهد خورد.
معلوم میشود: فاطمه به اقتدای به پدر سهم غذای خود را به آوارگان و هواداران میخورانده و خود گرسنه میگذرانده.
به نماینده معاویه ثابت بن ارطاة میگوید: لازم است به تو بگویم که از دختران محمّد دو نفرشان در دره کوه بودند، یکی ام کلثوم و دیگری «فاطمه»، دو دختر دیگر محمّد صلی الله علیه و آله پیغمبر شما، چون شوهر داشتند در شعب درّه کوه به سر
نمیبردند و با شوهران خود زندگی میکردند.
توضیح: به طوری که میدانیم حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله چهار دختر داشتند که یکی از آنها زینب همسر ابوالعاص بن ربیع بود و دیگری موسوم به رقیه همسر عتبه پسر ابولهب به شمار میآمد که زن عثمان شد و هجرت به حبشه کرد و سومی ام کلثوم نام داشت که بعد از خروج از شعب و گذشتن چند سال او هم زوجۀ عثمان شد.
چهارمین دختر حضرت رسول صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام است که فرزندانش، دودمان محمّد صلی الله علیه و آله را به وجود آوردند.
ام کلثوم و فاطمه در کارها به مادرشان (خدیجه) کمک میکردند و با این که فاطمه میکوشید که به مادرش کمک کند، آذوقهای که ما از مکه آورده بودیم زود به اتمام رسید و باز گرسنگی همه را آزار میداد.
در شعب در کوه، پیغمبر صلی الله علیه و آله دستور داده بود که خواربار باید بالسویه بین تمام مسلمین تقسیم شود و هیچ کس حصهای بیش از دیگران دریافت ننماید.
محمّد صلی الله علیه و آله و همسرش خدیجه فداکاری میکردند و سهم غذای خود را به دیگران واگذار مینمودند و با گرسنگی میساختند.
محمّد صلی الله علیه و آله خدیجه را از تحمل گرسنگی برحذر میکرد و به او میگفت: تو در همه عمر به راحتی زندگانی کردهای، تحمل گرسنگی تو را ضعیف و بیمار خواهد ساخت، خدیجه میگفت: ای رسول الله! جان من از جان تو گرانبهاتر نیست، هنگامی که تو گرسنه میمانی من هم گرسنه میمانم.
چهار روز بعد از این که ما از مکه قدری خواربار آوردیم، یک کاروان به ریاست «عتبة بن ربیعه» پدر هنده زن ابوسفیان که از سران قریش بود، از کنار شعب دره کوه میگذشت.
علی علیه السلام برای دیدن کاروان از شعب دره کوه خارج شد و من هم خارج شدم، عتبة بن ربیعه وقتی ما را دید پرسید: شما در این جا چه میکنید؟
علی علیه السلام با انگشت شعب دره کوه را نشان داد و گفت: ما در اینجا سکونت داریم.
سپس گفت: آیا برای تو ممکن است که به ما خواربار بفروشی؟ عتبة بن ربیعه از این حرف حیرت کرد و گفت: مکه نزدیک است و شما میتوانید هر قدر خواربار بخواهید از آنجا خریداری کنید، چرا میخواهید خواربار از من خریداری کنید؟
علی علیه السلام گفت: برای این که ما نمیتوانیم از مکه خواربار خریداری کنیم؛ قریش قدغن کرده است که ما به مکه نرویم و به ما چیز نفروشند، با ما معامله نکنند، عتبة بن ربیعه پرسید تو که هستی؟
علی خود را معرفی کرد. همین که عتبه اسم ابوطالب پدر علی علیه السلام را شنید، گفت: پدرت در کجا است؟
علی گفت: پدرم همین جا در شعب دره کوه است، آن وقت علی چگونگی تبعید مسلمین را از مکه برای عتبه بیان کرد و گفت جماعت قریش نمیگذارند که ما به مکه برویم و خواربار خریداری کنیم و اگر ما را در مکه ببینند به قتل
خواهند رسانید، به همین جهت من به تو گفتم که در صورت امکان به ما خواربار بفروش.
عتبة بن ربیعه گفت: من از موضوع اخراج مسلمانها از مکه اطلاع نداشتم، چون در سفر بودم.
و اینک این واقعه را از دهان تو میشنوم، ولی میدانم که ابوطالب مردی است با ایمان، هرگز دین محمّد صلی الله علیه و آله را نخواهد پذیرفت.(1)
عتبة بن ربیعة خود از کفّار بوده و گمان نمیکرده که ابوطالب علیه السلام اسلام را پذیرفته باشد.
و از این گذشته او به مناسبت این که در قدیم به من نیکی کرده، حقی بر من دارد و من باید اکنون نیکی وی را جبران کنم.
آن وقت عتبه مقداری گندم و آرد و خرما به ما داد که برای ابوطالب ببریم.
علی علیه السلام خواست که بهای خواربار را بپردازد، اما عتبه نپذیرفت و گفت: این هدیهای است که من به جبران لطف قدیم «ابوطالب» به او میدهم.
علی علیه السلام گفت: چون تو با پدرم دوست هستی، میتوانی غیر از این هدیه که به رایگان به پدرم میدهی مقداری خواربار به ما بفروشی و قیمت آن را دریافت کنی.
عتبه گفت: چون مسلمانها را از مکه بیرون کردهاند و قدغن نمودهاند که کسی به آنها چیزی نفروشد، من نباید به پیروان دین محمّد صلی الله علیه و آله خواربار بفروشم ولی چون پدرت ابوطالب اینجا است و او در گذشته به من نیکی کرده، من آنچه خواربار دارم به شما خواهم فروخت؛ زیرا امروز ما وارد مکه میشویم و به
1) (1)
آذوقهای که با خود داریم محتاج نخواهیم بود.
عتبة بن ربیعه که کاروان سالار بود گفت که: کاروانیان مازاد خواربار خود را به ما بفروشند.
علی علیه السلام کنار کاروان به جا ماند و من دویدم و خود را به شعب دره کوه رسانیدم و به خدیجه گفتم که: عتبه رئیس کاروانی که از نزدیکی ما میگذرد علاوه بر این که قدری خواربار به رایگان برای ابوطالب داده، حاضر شده که هر چه آذوقه دارد به ما بفروشد؛ زیرا آن کاروان امروز وارد مکه میشود و دیگر احتیاج به ذخیره ندارد.
خدیجه این موضوع را به محمّد صلی الله علیه و آله گفت و محمّد صلی الله علیه و آله گفت که: هر قدر آذوقه که از طرف «عتبه» فروخته میشود، به هر قیمت که وی عرضه میکند خریداری شود.
عتبه با این که فهمیده بود که ما گرسنه هستیم و احتیاج مبرم به خواربار داریم بر قیمت آن نیفزود و ما موجودی خواربار کاروان را خریداری کردیم و مردها کمک نمودند و آنها را به شعب دره کوه بردیم، متأسفانه کاروانهای دیگر که از نزدیک شعب میگذشتند مثل کاروانهای عتبه به ما کمک نمیکردند و حاضر نبودند به ما خواربار بفروشند. عتبۀ بن ربیع هم به احترام ابوطالب عموی محمّد صلی الله علیه و آله به ما خواربار فروخت و ما شنیدیم که بعد از این که عتبه به مکه رسید؛ به شدت مورد توبیخ سران قریش قرار گرفت ولی خود را بیاطلاع جلوه داد و گفت: چون از مسافرت برمیگشته از حکمی که در مکه به زیان مسلمانها صادر شده اطلاع نداشته و نمیدانسته که نباید چیزی به آنها
فروخت و چون مسلمین حاضر بودند موجودی خواربار او را به بهای خوبی خریداری کنند، فکر کرد که برایش سود دارد.
فقط کاروانهایی که اهل مکه نبودند هنگام گذشت از کنار شعب (دره کوه) حاضر میشدند که به ما خواربار بفروشند؛ زیرا آنها از قدغن قریش بیم نداشتند و وقتی میدیدند که مسلمانها حاضرند که خواربار آنان را به بهای خوب خریداری نمایند، به ما آذوقه میفروختند.
اگر کاروانهای بیگانه از نزدیک شعب درۀ کوه عبور نمیکرد تا به مکه برود، همه مسلمانها و من که جزء خدمه و غلامان بودم از گرسنگی میمردیم.
اما کاروانهای بیگانه برای رفتن به مکه منظم نبود، گاهی مدت چند هفته میگذشت و یک کاروان عبور نمیکرد، آن وقت گرسنگی ما در شعب (دره کوه) چون یک شکنجه بزرگی میشد.
در یکی از این ادوار گرسنگی بود که خدیجه بیمار شد، من نمیدانم خبر بیماری خدیجه چگونه به مکه رسید و قریش از ناخوشی خدیجه همسر محمّد صلی الله علیه و آله مطلع گردیدند، سران قریش برای خدیجه پیغام فرستادند که هر گاه از دین محمّد صلی الله علیه و آله عدول کند وی را با تخت روان به مکه منتقل خواهند کرد تا وسیلۀ مداوای او فراهم گردد؛ ولی خدیجه گفت که: وی از دین محمّد صلی الله علیه و آله دست نخواهد کشید.
قریش وقتی فهمیدند که: خدیجه به دین شوهرش پایبند میباشد دیگر پیشنهاد انتقال او را از مکه نکردند، حال خدیجه روز به روز بدتر میشد و سه روز قبل
از این که زندگی را بدرود گوید، مرا به اتاق خود احضار کرد و من دیدم محمّد صلی الله علیه و آله و ام کلثوم و فاطمه در آن اتاق هستند، خدیجه خطاب به محمّد و دخترانش گفت: من از این غلام راضی هستم و او پیوسته کارهایی را که به وی مراجعه میشد به خوبی به انجام میرسانید و نسبت به من و دخترم به خصوص نسبت به فاطمه وفادار بود، به همین جهت من اکنون او را آزاد میکنم و از این لحظه به بعد دیگر عنتر، غلام نیست؛ بلکه مردی آزاد میباشد و هر جا که میخواهد میتواند برود، تو یا محمّد صلی الله علیه و آله! شاهد باش که من او را آزاد کردهام، محمّد صلی الله علیه و آله گفت: من تصدیق میکنم که در حضور من تو عنتر را آزاد کردی.
من گفتم: ای مولاة من! تو با این که مرا آزاد کردی، من از تو و فرزندان تو به خصوص فاطمه دست نخواهم کشید و تا روزی که زنده هستم عهدهدار خدمات تو و فاطمه خواهم بود.
خدیجه گفت: عنتر تو بعد از این به من خدمت نخواهی کرد؛ زیرا من به زودی از این جهان میروم، اگر قصد خدمتگزاری داری به دخترم فاطمه خدمت بکن و من فکر میکنم او هم به تو علاقه دارد، زیرا در همه وقت از تو جانبداری میکرد.
گفتم: ای مولاة من! تا روزی که زنده هستم خود را غلام فاطمه علیها السلام میدانم و هرگز او را ترک نخواهم کرد و هر موقع که ضروری باشد جان خود را فدای وی خواهم نمود.
آنگاه چون کاری دیگر با من نداشتند از اتاق خارج شدم.
از آن به بعد تا لحظهای که «خدیجه» زندگانی را بدرود گفت، محمّد صلی الله علیه و آله و
فاطمه علیها السلام از بالین خدیجه دور نشدند، ولی ام کلثوم وقتی خسته میشد میرفت که بخوابد، گاهی محمّد صلی الله علیه و آله به اجبار فاطمه علیها السلام را وادار میکرد از بالین مادر دور شود و برود و بخوابد؛ فاطمه علیها السلام برای اطاعت امر پدر بیرون میرفت، ولی نمیتوانست طاقت بیاورد و بعد از ساعتی برمیگشت و کنار مادر مینشست و دست او را میگرفت و روی صورت مینهاد و میگفت: ای مادر! ای کاش بیماری تو به من منتقل شود و من قربانی تو گردم تا تو بهبود حاصل نمائی. خدیجه به دخترش میگفت: فاطمه بعد از مرگ من بیتابی مکن، تو بیبنیه هستی و اگر بیتابی کنی مریض خواهی شد.(1)
اینگونه کلمات مشفقانه معمول است، دلیل نیست که واقعاً فاطمه علیها السلام بیبنیه بوده است.
خدیجه زمانی محمّد صلی الله علیه و آله را طرف خطاب قرار میداد میگفت: یا محمّد! بعد از مرگ من فاطمه را به تو میسپارم؛ زیرا از بین فرزندان من او بیش از همه مستوجب رعایت است.
هر دفعه که خدیجه صحبت میکرد، محمّد صلی الله علیه و آله و ام کلثوم و فاطمه به گریه درمیآمدند.
سه روز بعد از این که من از غلامی آزاد شدم، هنگام سحر صدای شیون مرا از خواب بیدار کرد، فهمیدم که همسر محمّد صلی الله علیه و آله زندگی را بدرود گفته است؛ تمام کسانی که در شعب دره کوه بودند، حتی ابوطالب سالخورده اشک میریختند.
1) (1)
و محمّد صلی الله علیه و آله های های میگریست و میگفت: خدایا! خدیجه از سختیهای زندگانی در اینجا بیمار شد و جان سپرد و در راه دین تو قربانی شد، تو این قربانی را بپذیر. خود محمّد صلی الله علیه و آله خدیجه را شست و آن گاه جسدش را به خاک سپردند.
بعد از این که خدیجه زندگانی را بدرود گفت، مثل این بود که شعب دره کوه، جامۀ ماتم در بر کرده است تا وقتی که خدیجه زنده بود، تحمل هر مشکل برای ما آسان مینمود و ما میتوانستیم که گرسنگی و محرومیت را تحمل نماییم.(1)
در زیارت قبر خدیجه احساس آرامش نزد ما در تکیهگاه دل میشود، این غلام حق داشت بگوید: بعد از قرون طولانی ما احساس راحتی و آرامش و طمأنینه دل از قبر خدیجه کردیم.
امام حسین علیه السلام در زیارت قبر خدیجه جدهاش نغمه و شوری به مناجات با پروردگار برپا نمود که جواب لبیک گرفت: مناقب ساروی - عیون المجالس باسناده انه (ای الحسین علیه السلام) سایر انس بن مالک فاتی قبر خدیجه فبکی، ثم قال: اذهب عنی، قال: فاستخفیت عنه فلما طال وقوفه فی الصلاة سمعته قائلا یارب یارب انت مولا. فارحم عبیداً الیک ملجاه یا ذا المعالی علیک معتمدی (الحدیث).
«المناقب، ابن شهر آشوب: 224/3؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 1001؛ بحارالأنوار: 193/44، باب 26، ذیل حدیث 6»
خدیجه که زنی بسیار لایق بود دیگران را به شکیبایی تشویق مینمود و به آنها میگفت: که خدای محمّد صلی الله علیه و آله بالاخره نجاتشان خواهد داد و آیندۀ درخشانی در
1) (1)
انتظار مسلمین میباشد، لیکن بعد از این که خدیجه زندگی را بدرود گفت، مسلمین یک تکیهگاه بزرگ را از دست دادند و بعد از مرگ خدیجه دیگر من ندیدم که در شعب درۀ کوه، محمّد صلی الله علیه و آله لب به تبسم بگشاید.
در صورتی که در زمان حیات خدیجه با وجود گرسنگی که همه از آن رنج میبردیم، پیغمبر شما دائم تبسم میکرد.
محمّد صلی الله علیه و آله در زمان حیات خدیجه، دختر خوب خود فاطمه را دوست میداشت و بعد از این که خدیجه زندگانی را بدرود گفت، محبت را نسبت به فاطمه علیها السلام بیشتر کرد، برای آن که میدانست آن دختر جوان از مرگ مادر بسیار ملول است.
بعد از مرگ خدیجه دخترش فاطمه علیها السلام طوری اندوهگین شد که محمّد صلی الله علیه و آله بیمناک گردید که مبادا آن دختر بیمار شود و از فراق مادر دچار خطر گردد، من روز و شب عهدهدار خدمتگزاری فاطمه علیها السلام بودم و سعی میکردم که از اندوهش بکاهم و چون قدری بزرگ شده بودم، میخواستم بفهمم برای چه ما را از مکه اخراج کردهاند و مجبور نمودهاند که در شعب دره کوه، زندگانی کنیم.
بعضی از اوقات فاطمه برای من صحبت میکرد و میگفت: عنتر ای غلام! علت بزرگ مخالفت جماعت قریش با پدرم این است که منافع خود را در خطر میبینند (یا توهم میکنند).
من از او میپرسیدم: برای چه جماعت قریش منافع خود را در خطر میبینند؟
فاطمه علیها السلام اظهار میکرد که خداوند به پدرم گفته است که به مردم بگوید که: برای جمعآوری مال حرص نزنند و قسمتی از اموال خود را به فقرا بدهند ولی جماعت قریش برای جمعآوری مال حرص میزنند و ممسک میباشند و از اموال خود به فقرا بذل نمیکنند.
از بس پدر من میگوید که: از جمعآوری مال خودداری کنید و به فقرا کمک نمایید، در خارج مکه از جمله در «یمن» و «بصره»(1)
بصره پیش از آن که آن را از امصار کبار هفتگانه کنند، هم بوده آن چه مستحدث است، «تمصر» آن است که مصرش حساب کردند.
و «شام» شایع بود که1) (1)
محمّد صلی الله علیه و آله قصد دارد که غلامان و فقرا را علیه ثروتمندان بشوراند و اموال ثروتمندان را از دستشان بگیرد.
در صورتی که پدر من این خیال را نداشت و نمیخواست که غلامان و فقرا را علیه اغنیا بشوراند.
هر دو روز (به طور متوسط) یک کاروان بزرگ وارد مکه میشود، غیر از مسافرانی که با این کاروانهای بزرگ حرکت نمیکنند، هر کاروان در مدت چند روز توقف در مکه چندین هزار درهم خرج مینمایند و کاروانهای بزرگ هزار و پانصد تا دو هزار شتر دارد، پولی که کاروانیان در مکه خرج میکنند بیشتر به جیب جماعت «قریش» میرود و به همین جهت آن جماعت علاقه داشتند و دارند که کاروانها همچنان وارد مکه شوند، ولی کاروان سالارها گفته بودند که: چون محمّد صلی الله علیه و آله غلامان و فقرا را علیه اغنیا تحریک مینماید و قصد دارد که اموال توانگران را به غلامان و فقرا بدهد؛ لذا دیگر کاروانها از مکه عبور نخواهند کرد و راهی دیگر را پیش خواهند گرفت و بیشتر از کنار دریا خواهند رفت.
ابوسفیان و سایر افراد سران قریش وقتی که این خبرها را از کاروان سالارها شنیدند وحشت کردند، چون فکر کردند هر گاه کاروانهایی که به مکه میآیند دیگر وارد این شهر نشوند. بازار مکه کساد خواهد شد و از درآمد زیاد محروم خواهند گردید؛ این بود که برای حفظ منافع خودشان، پدرم را از مکه اخراج نمودند.
من از فاطمه سؤال میکردم که برای چه پدرت اینک به مکه مراجعت نمینماید؟
فاطمه جواب میداد: پدرم میخواهد به مکه برگردد، ولی جماعت قریش نمیگذارند.
برای این که از پدرم میترسند چون میدانند که پدرم بعد از مراجعت به مکه چیزهایی را که میگفت تکرار خواهد کرد و خواهد گفت که: قسمتی از اموال خود را به فقرا بدهند و از پرستش بتها صرف نظر نمایند.
2 - یکی دیگر از چیزهایی که جماعت «قریش» را سخت از پدرم بیمناک کرده، موضوع بخشایش مفلس است، طبق قانونی که اینک در مکه حکمفرما است، اگر یک توانگر «وامی» به دیگری بدهد و مدیون نتواند در سر موعد بدهی را تأدیه نماید، طلبکار حق دارد مدیون را برده و بندۀ خود کند و به کار وا دارد یا در بازار برده فروشان به فروش برساند.
ولی پدر من میگوید که: «المفلس فی امان الله» یعنی کسی که بیبضاعت شد و از عهدۀ ادای قرض برنیامد در پناه خدا است و نباید وی را مورد آزار قرار داد و در بازار برده فروشان فروخت.
جماعت قریش که توانگر هستند و به دیگران وام میدهند تا «ربا» بگیرند، از این قانون خدا که به وسیلۀ پدر من به مردم ابلاغ شده، خیلی میترسند؛ چون میدانند که اگر این قانون اجرا شود دیگر آنها نمیتوانند بدهکاران بضاعت را برده و بندۀ خود کنند و در بازار برده فروشان به فروش برسانند.
فاطمه علیها السلام برای من حکایت میکرد: روزی که جماعت قریش که رهبر آنها ابوسفیان است، ما را از مکه اخراج کردند، برای تمام شهرهای عربستان پیام فرستادند که محمّد صلی الله علیه و آله را از مکه اخراج کردهاند و قبیلهاش هم به مناسبت این که حامی وی بودند از مکه اخراج شده است و لذا از این پس در مکه خطری توانگران و کاروانیان را تهدید نمینماید؛ زیرا محمّد صلی الله علیه و آله در مکه نیست.
تا این که اولاً: غلامان و فقرا را علیه اغنیا تحریک کند.
ثانیاً: قوانین او افراد بیبضاعت را تشویق نماید که از پرداخت بدهی منصرف شوند.
(پایان سخن کتاب عایشه)
شما تعجب نکنید که فاطمه علیها السلام این قدر به حکمت و اسرار اجتماعی امور آگاه باشد.
اینجا از دیدگاه فاطمه مصائب شعب ابیطالب رسیدگی شد و اما از دیدگاه امیرالمؤمنین علی علیه السلام که جوانمرد معرکه بوده، نهج البلاغه گوید: قوم ما خواستند ریشۀ ما را درآورند، همه کارها را با ما کردند، همه اندیشهها را دربارۀ محو ما به کار گرفتند و ما را ناچار کردند به پناهندگی به کوهی پس سنگلاخ و ناهموار و ما را از آب شیرین و خواب شیرین مانع شدند و بازداشتند و همه چیز را برای ما تلخ خواستند و پلاس زیر پای ما، همه خوف و هراس بود.
و ما را هدف و آماج قرار دادند، ما هم سنگربندی کردیم.
نهج البلاغه میگوید:
«فی خیر دار و شر جیران نومهم سهود و کحلهم
دموع، بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرم.»(1)
نهج البلاغه: خطبه 2.
این را در نظر بگیرید که:
غول نخوت که همان ابلیس آدم افکن است با کبریای دروغین پوشالی و خود برتر دیدن پدران در قریش، در مغز آنها سخت آشیان گرفته بود، منشأ طلوع رقابتهای پیغمبرساز در عرب شد.
پیغمبران قلابی مثل مسیلمۀ کذاب را در بنی حنیف برانگیخت که با هفتاد هزار نفر پیرامون او را گرفتند.
و مثل سجاح زن متنبئه مدّعیه نبوت را در بنیتمیم برانگیخت که سیهزار پیرامون او را گرفتند.
و مثل اسود عنسی، عبهلة بن کعب را در یمن با دعای نبوت برانگیخت.
آن خانۀ کعبه که باید بشر را پناه داده و باید بشر در پناه اسلام به کمال انسانیت برسد و به خلافت الهی در زمین نایل آید.
اکنون به واسطۀ این ضمیمههای سوء، حتی پیغمبر خدا را برای اصلاح و برگرداندن اوضاع به عهد اول نمیپذیرد، به اندازهای خشن شده که برای زندگانی بشر حتی پیامبر صلی الله علیه و آله که رحمت و امان برای بشریت است، کانون ناامنی شده، عذاب از آن میبارد؛ خواب به چشمشان نمیرود، اشک در چشمشان جای سرمه میدود.(2)
امروز باید از این دیار رفت تا وقتی که اقتداری بیابند و سپاهی با روحیه روحپرور روح الامین آن را برای دنیای آکل و مأکول حرم امن بسازند، اکنون سنگلاخ است، اقامت مکه سنگلاخ است، رفتن به طائف و اقامت یک ماهه در آن همه خون دل و قساوت بود، فقط در برابر این آزارهای محیط بیرونی، جذبۀ درونی که به معراج منتهی شده نوازش میداد، خانۀ حرم اکنون سهمناک است حتی فرار از آن هم به آسانی انجام نمیپذیرد.
هر آن کس را که ترک یار و دیار را کرده، از مکه به سوی مدینه میرود تعقیب میکنند؛ حتی اگر از جنس زنان باشد که حرم است، با آن که حرم نزد عرب محترم است.
حتی فاطمه زهرا و ام کلثوم دو دختر کوچک پیغمبر صلی الله علیه و آله که به دنبال پدر بزرگوار از این سرزمین پرآزار باید هجرت کنند، کردند و آزارها دیدند.
از شرارت این شهر پرآزار خلقی به دیار حبشه رفتهاند، پیغمبر صلی الله علیه و آله اجازه داده مهاجرین تک تک و دسته دسته ترک هستی و خانه و اموال خود را نموده، به دیار یثرب رفته تا پیغمبر صلی الله علیه و آله مأمور شد که خود نیز هجرت کند.
هجرت او به آسانی انجام نگرفت و هجرت یاران عقب مانده هم به آسانی انجام نگرفت و هجرت بانوان حرم هم سهل و آسان انجام نگرفت. هر کدام از جهتی و از جهاتی مخوف بود، آدمکشان قریش به خانۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله به قصد قتل او شبانه هجوم دستهجمعی کردند، غیاب ناگهانی پیغمبر صلی الله علیه و آله از شهر و شبهای اقامت در غار ثور، سه شب و خوابیدن امیرالمؤمنین علیه السلام درجای پیغمبر صلی الله علیه و آله و طی طریق مخوف تا یثرب به آسانی پایان نیافت.
جارچی قریش در شهر و چادرنشینها اعلان داده و جار میکشند که هر که محمّد صلی الله علیه و آله را یا «سر» او را بیاورد، صد شتر به او داده خواهد شد، جایزۀ کشتن محمّد و ابوبکر دیۀ آنها است.(1)
تاریخ الطبری: 104/2.
تا در اثر این رشوه سراقة بن مالک جشعمی با سواران خود به دنبال کاروان «رکب نور» پیامبر و همراهان او سراسیمه میتازند تا خطر نزدیک است که به پیغمبر صلی الله علیه و آله برسد؛ به حدی که ابوبکر به جزع و فزع افتاد، خدا کرد که اسب سرسکندری رفت و با دماغ سوار به خاک مالید و عقیدۀ متجاسر برگشت و تعهد کرد که از پیغمبر صلی الله علیه و آله دفاع و حمایت کند.(2)
هجرت پیامبر را و اقامتهای سه شبانه روز او را در غار ثور؛ و طی طریق مخوف را تا یثرب و خوابیدن امیرالمؤمنین علیه السلام را در جای پیغمبر صلی الله علیه و آله، همه را مردان مردانه نوشتهاند و اما هجرت فاطمه و ام کلثوم و سوده همسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و ام سلمه زوجه ابوسلمة عبدالعزی و ام ایمن را با طفلش باید مثل دکتر بنت الشاطی بنویسد که زن است و عواطف رقیق زنها را نیکو درک میکند وگرنه نویسنده مقتدری مثل رهنما در کتاب پیامبر با همۀ لطف قلم، اینجا سرسری میگذرد و میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله بعد زید را فرستاد و فاطمه را به مدینه آوردند.
رهنما در کتاب پیامبر: 42/3 مطلب را ساده گرفته میگوید: چند هفته از
اقامت محمّد در خانۀ ابوایوب نگذشته که پیامبر دستور داد، زید ناپسری وی، به مکه برود و خانوادۀ او را بیاورد.
در آن تاریخ فاطمه دخترش و سودا همسرش در خانه او بودند، با این که سودا و عایشه در یک تاریخ به عقد رسول خدا صلی الله علیه و آله درآمده بودند، ولی عایشه هنوز عروس نشده و در خانۀ پدرش ابوبکر در مکه زندگانی میکرد.
ابوبکر هم پسر خود عبدالله را به مکه فرستاد تا خانوادۀ او را بیاورد، فرزند دیگرش عبدالرحمن به بتپرستی خود باقی بود و مکه را ترک نگفت؛ ولی چندی نگذشت که ام رومان زن ابوبکر با دو دخترش عایشه و اسماء ذات النطاقین به اتفاق طلحة بن عبدالله پسر عموی ابوبکر که قیافۀ او را کراراً در خانه عایشه میبینیم، دسته جمعی وارد یثرب شدند.
محمّد صلی الله علیه و آله پس از فوت خدیجه در مکه همسر انتخاب نکرده بود، چندین ماه در تنهایی بر او گذشت در منزل او فقط فاطمه(1)
رهنما، غفلت از ام کلثوم نموده که او هم در خانه بود.
یادگار خدیجه در مقابل دیدگان وی قرار داشت، در صورت فاطمه خطوط زیادی از سیمای ملکوتی مادرش دیده میشد و محمّد صلی الله علیه و آله علاقه خاصی به آنها نشان میداد.تنها زنی که پس از فوت خدیجه به فاطمه و به زندگانی داخلی محمّد صلی الله علیه و آله در مکه رسیدگی میکرد، خوله دختر حکیم، خاله مادری محمّد صلی الله علیه و آله بود، خوله در همان روزهای تنهایی محمّد در مکه، سکوت را شکست و به او گفت: چرا ازدواج نمیکنی و این خاموشی پر از اندوه را از خانهات برنمیاندازی؟
1) (1)
محمّد صلی الله علیه و آله جواب داد: با کی ازدواج کنم؟ شما زنان را بهتر از مردان در این زمینه آگاهید، خوله گفت: اگر برای همسری خودت، خواهان دختر باکره هستی، عایشه فتانه دختر ابیبکر در مقابل است و اگر زن پخته و زندگی کرده میخواهی، سودۀ زیبا دختر زمعه که اسلام هم آورده و از تو پیروی کرده، در انتظار توست. محمّد صلی الله علیه و آله پیشنهاد او را پذیرفت.(1)
السیرة النبویة، ابن کثیر: 142/2.
خوله وسایل عقد عایشه را فراهم کرد و چون عایشه دختری بود که مقدمات عروسی او فراهم نبود و خانه بدون زن رونق ندارد، سوده را هم برای ادارۀ داخله زندگی عقد کرد.
وقتی که عایشه و مادرش به یثرب ورود کردند، محمّد صلی الله علیه و آله اظهاری نکرد که عایشه نزد او بماند، ناچار با مادرش به منزل ابوبکر که در بیرون شهر در «سنح» بود، رفت.
فقط فاطمه دخترش و سودا همسرش را به منزل خود، به خانۀ ابوایوب برد.(2)ابوبکر از این جهت کمی ناراحت شد، چندی آن را در دل نگه داشت؛ ولی بالاخره به زبان آورد و علت تعویق عروسی را پرسش کرد. محمّد صلی الله علیه و آله در این تأخیر عروسی اجبار داشت؛ زیرا نمیتوانست مخارج عروسی و جهیز را فراهم نماید و نمیخواست از کسی پول برای عروسی به قرض بگیرد.
نیکو است بدانید که: محمّد صلی الله علیه و آله در این گونه امور زیر بار قرض نمیرفت و
به حساب صندوق بیت المال مسلمین، عروسی برای خودش یا دخترش راه نمیانداخت.
ولی رهنما نمیگوید: که زید ناپسری چگونه تنها برای مأموریت مخوف انتخاب شده؟ آیا زید تنها به مکه رفت و یا کسی دیگر هم به همراه او بود؟ ولی مختصر السیرة شیخ الاسلام پسر محمد بن عبدالوهاب آن را حل کرده.
مختصر السیر میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله زید را با ابورافع «امین امت» برای آوردن فاطمه علیها السلام و سایر اهل بیت اعزام کرد.
رهنما، نمیگوید که وسیلهای در اختیار آنان نهاد.
سیره میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله دو شتر برای هودج سواری زنان با پانصد درهم پول نقد در اختیار ابورافع و زید فرستاد.
مختصر السیره ابن عبدالوهاب: 175 گوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله در مدینه اقامت در منزل ابوایوب را ادامه داد تا مسجد خود و حجرۀ خود را ساخت و در همان اوقات که در منزل ابوایوب بود، زید بن حارثه را با ابورافع (هر دو مولا رسول الله صلی الله علیه و آله) با دو بعیر با پانصد درهم به مکه فرستاد؛ رفتند فاطمه را با ام کلثوم دو دخترش با سوده بنت زمعه همسرش با اسامة بن زید با مادرش ام ایمن به مدینه آوردند؛ و اما زینب که دختر دیگرش باشد همسر او ابوالعاص بن ربیع نگذاشت که او هم به مدینه برود و رقیه هم به همراه شوهرش عثمان بود.
طبیعی است که برای آوردن این قافلۀ زنان، دو دخترش با سوده همسرش با ام ایمن و کودکش اسامه به یک نفر زید اکتفا نمیشود کرده باشد، بلکه او و ابورافع مولای رسول الله صلی الله علیه و آله با وسیلۀ نقلیه دو بعیر «شتر مخصوص حمل بار و
بنه» و نقد پانصد درهم که در اختیار آنها گذاشته شد، عموی پیغمبر هم که شخص متشخص و مورد ملاحظه بوده، در حرکت دادن اینان مساعدت داشته ولی معذلک این کاروان به آسانی راه خود را نپیمود.
سیرۀ ابن هشام(1)
السیرة النبویة 868/4.
در میان آن چند نفری که در فتح مکه، پیغمبر صلی الله علیه و آله خون آنها را هدر کرد نام «حویرث بن نقید بن وهب بن عبد قصی قرشی» آمده گوید: اما حویرث بن نقید که پیغمبر صلی الله علیه و آله خون او را هدر کرد، سبب این بود که: عباس بن عبدالمطلب دختران پیغمبر صلی الله علیه و آله ام کلثوم و فاطمه دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله را از مکه به سوی مدینه حمل کرد، یعنی بر ناقه یا بر هودج نشانده تا به مدینه آمدند؛ حویرث بن نقید مرکب آنها را با سرنیزهاش سیخ زد تا آن دو دختر را از پشت شتر به زمین افکند، اینجا نام عباس بن عبدالمطلب آمده که او این دو دختر را از مکه به سوی مدینه آورد یعنی حمل کرد.طبیعی به نظر میآید که: برای حمل این دو امانت بزرگ دو گلبرگ محمّدی و سایر همراهان «همسر پیغمبر و ام ایمن» باید با وجود عباس در مکه، مثل اوئی هم مساعدت کند و مداخله کند و با شهر مخوف مکه آن روز نمیتواند از مساعدت او مستغنی بوده باشند و ظاهر روایت سیره این است که: عباس آنها را حمل کرد، یعنی تا مدینه برد و جمع بین روایات آن است که: عباس آنها را سوار کرده بر هودج نشانده و روانه راه کرده و در بین راه همراه نبود که حویرث توانسته آن گستاخی را کرده و با وجودی که شخصیتی مثل عباس بن عبدالمطلب
1) (1)
این کاروان را مساعدت کرد یا راه انداخت و با این که در عرب احترام حرم و زن آن قدر هست که تعرض به زن را روا نمیدانستند، به ویژه که رفتن آنها صورت رفع مزاحم داشت؛ آنها شهر مکه را به اینان واگذارده بودند و به سوی مدینه یثرب دوردست هشتاد فرسخ دور میرفتند، باید قریش این را آرزوی خود حساب کند و مساعدت کنند که اینها بروند؛ ولی از قریش مستقیم یا غیر مستقیم، شخص جسور گستاخ دیگری، حویرث نوادۀ عبد بن قصی قرشی،(1)
قصی چهار پسر داشت. 1 - عبدالدار 2 - عبد مناف 3 - عبد العزی 4 - عبد قصی.
آنها را تعقیب کرد و در محل خطرناکی شتر را سیخ زد و این دو را «ام کلثوم و فاطمه» را، این نور ثقلین، دو ثقل خانۀ محمّد را از پشت شتر «بلندپا» به زیر افکندند، آنها به زمین خوردند و از صدمۀ این افتادن و زمین خوردن بقیۀ راه را با خستگی و کوبیدگی رفتند، چنان که پس از ده روز راه مخوف وقتی به مدینه رسیدند، فاطمه نمیتوانست روی پا بایستد.کتاب موسوعة آل النبی تألیف دکتر بنت الشاطی میگوید: و فاطمه از تأثیر مشقتها و ریاضتهای شعب ابیطالب نیز هم اثر ضعفی هم در بدن داشت، این کتاب دقائق این سفر مخوف را بهتر آورده.
میگوید: زید بن حارثه که بعد از ایامی چند از مدینه آمده تا دختران پیغمبر صلی الله علیه و آله را همراه خود به مدینه ببرد، نامه و رسالتی هم از جانب ابوبکر برای پسرش عبدالله آوردند که در آن از وی خواسته بود که به همراه ام رومان
1) (1)
همسرش با دو دخترش اسماء ذات النطاقین و عایشه هم به مدینه بیایند؛ آنها هم آماده و مهیا شدند که همراه هم به قصد مدینه حرکت کنند، طلحة بن عبدالله همراه آنها شدند، آنها هم چند روزی از مسافت سفر را گذراندند که از عقب، شتر عایشه را بدخواهان رم دادند، مادرش ام رومان وحشتزده فریاد برداشت که ای وای دخترم، ای وای تازه عروسم.
عبدالله بن ابیبکر و طلحة بن عبیدالله و زید بن حارثه سراسیمه دویدند و شتر رمیده را برگرداندند تا عایشه بالای شتر آرام گرفت.
خلاصه آن که: طریق مخوف است و بلاد وحشتزا است.
باری میگوید: فاطمه در طوفان حوادث مکه از پیغمبر صلی الله علیه و آله مفارقت نداشت و در دره و کوه هم سه سال با دیگر بنیهاشم همدوش مادرش با پدر گذرانید.(1)
الخرائج و الجرائح: 85/1.
و در آنجا در وسط باروها(2)و دیوارهای حصار شعب و محاصرۀ دشمن، همه سختیها را چشید و ایمان او و تعلق او به پدر به حدی بود که هر چه پیغمبر صلی الله علیه و آله به آزار برمیخورد او احساس آزار آن را میکرد و از هر فشار تلخی که بر پیروان پدر وارد میشد هراس و هول آن وی را تکان میداد؛ حتی در احساس پاک خود از سنگهای داغ سوزان که بلال یا عمار یا بیکسان را با آنها داغ مینهادند، او احساس گزند آنها را بر بدن خود میکرد و شلاقهایی که قریش بر پشت گرده و کمر مستضعفان بینوای مسلمانان فرو میآوردند گویی اثر آن رابر بدن خود احساس میکرد.
سپس از شعب ابیطالب بعد از فرو ریختن دیوار محاصره به شهر مکه برگشت، تا با دیدگان خود رحلت خدیجه مادر مهربان را به چشم بنگرد و سپس هجرت پدر را بنگرد که قریش در شهر در تعقیب او هستند، تا به صدد قتل او (با شبیخون) هجوم بر خانهاش وارد آوردند و پدر از این دیار او را و خواهرش ام کلثوم و سوده و علی پسر عمش را به ناچار گذاشته، از این دیار رفته ودر دنبال او پسر عمش علی هم هجرت کرد و رفت؛ فقط سه روز مهلت داشت که از جانب پیغمبر صلی الله علیه و آله ودایع و امانات مردم را به صاحبانشان پس داد و رفت.
فاطمه علیها السلام و خواهرش ام کلثوم باقیماندهاند تا فرستاده از جانب پدر آمد و آن دو را به همراه، به سوی یثرب برگرفت که در اثر آن خانه محمّد و خدیجه را قفل زده و کلید آن را بر بام افکندند، چنان که کلودان خانههای دیگر مسلمانان که هجرت کرده بودند قفل شد و کلید آن بر بام افتاد و هیچکس در آنها سکنی ندارد.
این کتاب (موسوعة آل النبی صلی الله علیه و آله) حرکت این دو خواهر (ام کلثوم و فاطمه) را با تفصیل بیشتری آورده میگوید:
از شعب ابی طالب، مظفر و منصور بیرون آمدند و در خانۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله بستر خدیجه گسترده است، آمادۀ لقای پروردگار است و اکنون که از جانب شوهر محبوبش رفع محاصره شده، او درنگی نشد که روح او پرواز کرد و پیغمبر صلی الله علیه و آله بالای سرش بود، سکرات مرگ را بر او آسان میکرد و او را بشارت میداد به
آنچه خدا برای او مهیا کرده است از نعیم.(1)
الکافی: 439/1، باب مولد النبی صلی الله علیه و آله و وفاته؛ تفسیر العیاشی: 257/1.
و سه دخترش زینب(2)و ام کلثوم و فاطمه پیرامون بستر مادر را دارند و از دیدار او توشه میگیرند و در روز دهم رمضان سال دهم بعثت، سه سال پیش از هجرت جنازه خدیجه به قبرستان حجون (جنة المعلی) حمل شد.
و در آنجا شوهرش پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله او را با دو دست خود در آرامگاه خوابانید، سپس با او وداع کرد و اندوهگین به خانه برگشت و دو دختر خود ام کلثوم و فاطمه را دربرگرفت، آنها را دلجویی کرد، تسلیت داد و بر این مصیبت کمرشکن یاری فرمود، از این لحظه احساس کرد که مکه دیگر ماندن او را در درون خود تحاشی دارد؛ دیگر مکه بعد از رحلت خدیجه جای اقامت نیست.
لکن طیف نورانی صورت خدیجه، دائم و مدام صبح و شام جلوی چشم او بود و مونس غربت او در وطن بود تا خدا اذن داد او را به رفتن، از مکه مسقط الرأس به شهر یثرب رفت.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله با این چهار دختر وداع کرد، سپس در روز روشن به خانۀ ابیبکر رفت تا تهیۀ سفر را ببینند و دیدند و شبانه رفتند و این دو دختر را، امکلثوم با خواهرش فاطمه را تنها و وحید در آن خانه مهجور وانهاد که نزدیک بود افسوس و غصه آنها را تلف کند؛ اگر رحمت خدا نبود تا بشارت و خبر ورود پیغمبر صلی الله علیه و آله به شهر یثرب رسید، روزگاری بر آنان گذشت که بسی دراز مینمود
و مملو از قلق و ناراحتی بود، شبهایش تیره و دراز، سنگین بار از بیداری و پریشانی بود، سپس زید بن حارثه(1)
تاریخ طبری در حوادث هجرت - غفلت از نام ابورافع نموده در اینجا و ذکری از عباس هم نکرده چنان که وسائل دو یعیرو پانصد درهم را هم نیاورده.
«تاریخ الطبری: 118/2»
درنگی نکرده آمد که ام کلثوم را با خواهر ابوینی کوچکترش «فاطمه» به سوی دار هجرت ببرد این دو دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله این روز را با دو خواهر بزرگتر خود زینب همسر ابیالعاص و رقیه زوجه عثمان گذراندند، چون روز وداع بود، مذاکرهشان همه از ایام گذشته سعادت خیز بود که گذشت. سپس درب خانه را قفل کرده کلون(2)او را بستند و کلید آن را به بام افکندند؛ خانهای شاهد گذشتههای جا خالی بود.و هر چهار نفر خواهر رفتند بر سر قبر مادرشان «خدیجه» و آرامگاه مادر را با اشک چشم خود سیراب کردند و وداع با زینب و رقیه کردند، ام کلثوم دست خواهر کوچک خود (فاطمه) را به دست گرفت و با او رهسپار آنجایی شد که زید بن حارثه انتظار آنها را برای کوچ و رحیل میداشت و سوار شده روانه شدند و نگاهی به منازل مکه از عقب نموده، نمیدانستند که آیا برای آنان عودت و برگشتن به این مکه مقدر است یا نه. آری، برای خواهر صغیر «فاطمه» غیر از این سفر، چهار مرتبه مقدر است که بین مکه و مدینه را طی میکند؛ اما با این تفاوت که این سفر با خوف و وحشت و هراس، ولی در آن چهار نوبه با شادی و
سرور و شعف؛ یک نوبه در سال هشتم که برای فتح مکه رفتند، فاطمه هم با پیغمبر علیه السلام پدر بزرگوار همراه بود و ده هزار سپاهی پرچم فتح را میدید و پرچم پیغمبر صلی الله علیه و آله در حجون(1)
حجون: کوهی در کنار مکه که قبرستان مکه در آنجاست.
نزدیک قبر خدیجه، مادرش به زمین کوبیده شد، با شادی رفتند و با شادی هم برگشتند. اما خواهرهایش هیچ کدام زنده نبودند.و نوبهای دیگر: در سال دهم در حجة الوداع که از مدینه تا مکه برای حج، صدهزار جمعیت لبیک گویان صدای پیغمبر صلی الله علیه و آله را بازگو میکردند، باز فاطمه همراه بود و از احرام عمره تمتع در مکه به امر «پدر» درآمد و شوهرش علی از «یمن» با احرام آمده بود وقتی زهرا را دید که سرمه به چشم دارد و لباس معفر که لبس شادی است پوشیده است، از او پرسید: چگونه تو از احرام درآمدی؟
و پیغمبر صلی الله علیه و آله هنوز در احرام است و به امر پیغمبر صلی الله علیه و آله من هم در احرام باقی ماندهام؟
فاطمه جواب داد: پدرم امر داده است.(2)
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده بود: هر کس قربانی همراه خود نیاورده، نیت عمرۀ تمتع بکند و از لباس احرام درآید.
اما شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله چون شترهای قربانی همراه آورده، باید حج او حج «قرآن» باشد و همچنین علی علیه السلام که از یمن احرام بسته، قربانی همراه آورده، حج
او هم حج قرآن است.(1)
الکافی: 249/4، باب حج النبی، حدیث 6.
و شاید چون نیت خود را طبق نیت پیغمبر صلی الله علیه و آله کرده و پیغمبر صلی الله علیه و آله قربانی همراه آورده از صد شتر چهل تا را به علی واگذارده و شصت تا را برای خود و بنابراین نباید از احرام درآید.
در این سفر حجة الوداع شادی از حد گذشت: در هنگام مراجعت، پیش آمد افتخارآمیزتر «غدیر خم» در راه مکه به مدینه آمد و فاطمه در میان زنان بود، او با زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله همه همراه و در آن مشهد عظیم، مقام علی را مشاهده کردند و شاهد و حاضر و ناظر بودند و با افتخار بیحد زائد الوصف، فاطمه در آن میان به مدینه برگشت، این افتخار غدیر خم سال دهم، ده برابر و صد برابر از افتخار همقطاری خودش و شوهرش و فرزندانش حسن و حسین در صف پیغمبر صلی الله علیه و آله در مباهله با نصارای نجران بود که در آخر سال پیش از سفر حج حجة الوداع نصیب شد و در هر دو موقع سر بر فلک کشیدند و در جمعیت حجة الوداع آن، در نقطۀ اوج و قلۀ افتخار آن بودند، چون سبب خداپرستی جهانیان شده و خود رشتۀ نظام امن جهان بودند، درخت توحید و کلمۀ طیبۀ لا اله الا الله مانند شجرۀ طوبی و سدرة المنتهی بر خلق سایه افکند و از گلبن هر درخت در پایان همان ثمره و میوه نمایان میشود که هسته آن بوده و در بن درخت نهان بوده، قوۀ منمیه که نمو میدهد آن قدر جنبش و جوشش حیاتش در این شجره قوی است که
1) (1)
شاخههای آن، دنیا را در شرق و غرب زیر میگیرد و سر از آسمانها کهکشانها بالاتر میبرد و خاندان بنیهاشم در زمین منبت و رستنگاه این شجره زیتونه احمدیه بودند و زهرا و بنین و بنات آل النبی در گلبن نقطۀ نوکچه شاخبن هستند که تولید قوۀ مولده در آنجا است.
فاطمه در وفات خواهرش ام کلثوم زوجۀ عثمان، با زنان قبیلۀ خود بیرون آمدند و نماز بر خواهرش خواند.
(کافی) ام کلثوم بعد از وقعه ازدواج با عثمان به فاصله سال هفتم وفات کرد، وقتی جنازه حاضر شد که بیرونش بیاورند، رسول خدا صلی الله علیه و آله امر فرمود به فاطمه علیها السلام که بیرون آمد و بانوان مؤمنین با او بودند گوید: زنان مؤمنین و مهاجرین با فاطمه آمدند و جملگی نماز بر جنازه را گذاردند.(1)
الخصال: 404/2، حدیث 115.
(کافی) با اسناد خود از یکی از صادقین که فرمود: همین که رقیه دختر رسول الله صلی الله علیه و آله(2)وفات کرد یا شهید شد، در لب قبرش پیغمبر صلی الله علیه و آله او را به این کلمه بدرقه کرد که به رفتگان ما سلف صالح ما، عثمان بن مظعون و اصحاب او ملحق شود.
گوید: و فاطمه بر شفیر قبر، اشکهای او در قبر فرو میریخت و رسول خدا صلی الله علیه و آله با دامان ثیاب خود آنها را وا میگرفت و ایستاده دعا میکرد.
توضیح: این قضیه باید دربارۀ ام کلثوم دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد که بعد از
رقیه به عقد عثمان درآمد؛ زیرا در وفات رقیۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله در غزوۀ بدر بود، بر لب قبر نبود.(1)
الکافی: 241/3، باب المسألة فی القبر، حدیث 18؛ بحارالأنوار: 164/22، باب 1، حدیث 24.
سیرۀ ابن هشام: «بعد از اختتام غزوۀ «بدر» رسول خدا صلی الله علیه و آله بشارت فتح را به مدینه فرستاد به وسیلۀ عبدالله بن رواحه برای اهل عالیه مدینه فرستاد و به وسیلۀ زید بن حارثه برای اهل سافله مدینه فرستاد.
اسامة پسر زید بن حارثه میگوید: خبر فتح «بدر» وقتی به ما رسید که ما خاک روی قبر رقیه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله که همسر عثمان بود تسویه میکردیم، از دفن فارغ شده بودیم و رسول خدا صلی الله علیه و آله در موقع حرکت از شهر برای «بدر» مرا به همراه عثمان برای پرستاری رقیه که در این موقع بیمار بود بازگذارد و اجازه حرکت نداد.
و عثمان به واسطه پرستاری رقیه در مدینه ماند و جنگ بدر از او فوت شد.
گوید: زید بن حارثه وارد شد، پس من در همان موقع که در مصلی ایستاده بود و خبر بدر و جنگ را برای مردم میگفت و مردم پیرامون او را گرفته بودند و وی کشتهگان دشمن را میگفت: عتبة بن ربیعه و شیبة بن ربیعه و ابوجهل بن هشام و امیة بن خلف و نبیه و منبه، پسران حجاج کشته شدند.
من گفتم: ای پدر! آیا واقعاً چنین شده.
گفت: بلی، به خدا سوگند ای پسر.
وقتی رقیه را پسر ابولهب، عتبه خواستگاری کرده بود، عثمان در آن روز در
1) (1)
آستانه کعبه و فنای کعبه نشسته بود، به او رسید که پیغمبر صلی الله علیه و آله دختر خود (رقیه) را به عتبه پسر ابیلهب عقد بسته، حسرت خورد که چرا سبقت بر عتبه نگرفته، چون رقیه در مکه معروف به جمال بود، پس به منزل برگشت در آنجا خالۀ خود (سعدی دختر کریز) را دید که پیری از دست رفته بود و برای قوم خود کهانت میکرد، همین که خاله او را دید، چند شعر خواند و سپس به او خبر داد از بعثت پیغمبر صلی الله علیه و آله و او را نصیحت کرد که ایمان به او بیاورد.»(1)
السیرة النبویة، ابن هشام: 470/2-471؛ السیرة النبویة، ابن کثیر: 483/2 و 610/4.
پس عثمان نزد ابوبکر که صدیق و دوست او بود رهسپار شد و آن چه از خاله شنیده بود به او بازگو کرد، ابوبکر او را ترغیب به اسلام کرد و خود اسلام آورده بود و در همان اثنا که دو نفری نشسته بودند، پیغمبر صلی الله علیه و آله بر آنها گذر کرد؛ ابوبکر امر عثمان را به پیغمبر صلی الله علیه و آله عرضه کرد، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله او را به اسلام دعوت کرد و او هم اسلام آورد و طولی نکشید که قریش قطع رابطه با پیغمبر صلی الله علیه و آله کردند، از این جهت عتبه پسر ابولهب رقیه را قبل از زفاف به امر پدرش ابولهب طلاق داد، پس عثمان که جوانی بود در حدود بیست ساله و زیبا چهره و دارای طراوت و نظافت ظاهری بود، رقیه را خواستگاری کرد و تزویج کرد و اهل مکه دربارۀ آنها میگفتند:
«احسن زوجین رآهما انسان رقیة و زوجها عثمان»(2)
و رقیه با عثمان بود تا به حبشه هجرت کردند با مهاجرین ولکن طولی نکشید
که برگشتند و در مکه اقامت کردند؛ تا موقع هجرت به مدینه رسید به مدینه آمدند و رقیه در غزوه بدر از دنیا رفت.
پس از او خواهرش ام کلثوم را ازدواج کرد که معتب پسر دیگر ابولهب طلاق داده بود و از این جهت عثمان را به لقب ذوالنورین نامیدند تا به سبب قضایای احد، ام کلثوم در سال هفتم شهید شد.
و عثمان بعد از او نائله را گرفت که پدرش قرافصه نصرانی بود و در وقت کشته شدنش او را داشت.
در دو حدیث (کافی و خرائج) بیرون آمدن فاطمه را برای تشییع جنازه خواهر و نمازگزاردن بر او به همراه دیگر بانوان ذکر کرده،(1)
کتاب الامام الصادق: 109/1 میگوید: عبدالملک مروان مادرش عایشه دختر معاویة بن المغیرة بن ابی العاص و کان جده المغیرة من اشد الناس عداء لرسول الله فظفر به فی خروجه لغزوة حمرآء الاسد فامر بضرب عنقه.
«السیرة لابن حزام: 175»
اما او را به نام رقیه ذکر نکردهاند، فقط به عنوان بنت رسول الله ذکر کردهاند و تطبیق بر ام کلثوم بنت رسول الله و وضع او میکند و به هر حال در آخر روایت خرائج میگوید:«فخرجت فاطمة علیها السلام فی نسائها فصلت علی اختها.»(2)
و در آخر روایت کافی میگوید:
«و خرجت فاطمة و نساء المؤمنین و
المهاجرین فصلین علی الجنازة.»(1)
الکافی: 253/3؛ باب النوادر، حدیث 8.
باز گوید:
«فلما حضر ان یخرج بها امر رسول الله صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام فخرجت و نساء المسلمین معها.»(2)
(خرایج) به اسناد(3)از یزید بن خلیفه گوید: «من نزد ابی عبدالله نشسته بودم پس مردی از قمیین از او پرسید: آیا زنان نماز بر جنازه میگزارند؟
امام علی علیه السلام فرمود: عموی عثمان «مغیرة بن ابی العاص» ادعا کرده بوده که او در احد رسول خدا صلی الله علیه و آله را هدف گیری کرد، سنگی یا تیری رها کرد که دندان پیشین (رباعیه) رسول خدا صلی الله علیه و آله را شکست و لب پیغمبر صلی الله علیه و آله را شکافت... و دروغ گفت: سال بعد از جنگ احد در خندق، پس از 25 روز محاصرۀ مدینه شبی که ابوسفیان و لشگر قریش با عجله عقبنشینی کردند و سوار شده به عجله میدان را خالی گذاشتند، وی در آن حال در آن موقع، به خواب عمیق غرق بود و بیدار نشد، تا صبح که به هوش آمد، جای لشگر را خالی و خود را تنها دید، برای آن که مبادا او را بگیرند صورت و سر خود را پوشاند و متنکرانه آمد در مدینه به منزل عثمان و نام عوضی خود را به نام مردی از بنی سلیم نامید که برای عثمان اسب و گوسفند و روغن فروشی میآورد، عثمان آمد و او را وارد منزل خود کرد
و به او گفت: خدا به فریادت برسد، چه مایهها برای خود ساختهای، ادعا کردهای که در جنگ احد رسول خدا صلی الله علیه و آله را هدف کردهای و تیر افکندهای و ادعا کردهای که لبهای پیغمبر صلی الله علیه و آله را شکافتهای و دندانهای رباعیۀ او را شکستهای؟
وی عثمان را خبر داد که: در خندق چه بر سرش آمده و چگونه خواب او را ربوده که تا از کاروان بازمانده.
همین که دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله شنید، آنچه را او با پدرش و عمویش ساخته صیحه کشید.
از اینجا مکشوف میشود که: حادثه جنگ احد برای دختران پیغمبر و خاندان آنها چقدر حساس بوده، مذاکره آن همه را تا بعد از یک سال هم به صیحه و فغان میآورده و ما مکرر تذکّر دادیم که فاطمه از مرگ عمو و حادثه احد تا چه اندازه حساسیت داشته.(1)
هر هفته روز پنجشنبه به کوه احد میرفت و روز را تمام آنجا نماز میگزارد و میگفت: اینجا جای لشکر پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و اینجا جای لشکر دشمن است.
به هر حال گوید: عثمان دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله را ساکت کرد، سپس عثمان به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون آمد که در مسجد جلوس فرموده بود. روبروی پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت یا رسول الله! تو عموی مرا (مغیره) امان دادهای؟ یعنی امان بده. رسول خدا صلی الله علیه و آله روی مبارک از او به سمت دیگر گردانید، باز عثمان از آن جانب روبروی رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: یا رسول الله! عموی من (مغیره را) امان دادهای؟ باز رسول خدا صلی الله علیه و آله روی مبارک خود را به سمت دیگر گردانید،
1) (1)
سپس فرمود: امان دادیم و سه روز برای او به طور ضرب الاجل مهلت مقرر فرمودیم (که خود را به جایی برساند) خدا هر که را به او، راحله سواری بدهد یا زین و برگ سواری بدهد یا مشک آبی بدهد، یاد لوی یا کفش و موزه یا توشه یا سفره یا آبی یا قمقمهای بدهد؛ لعنت کناد.»(1)
الخرائج و الجرائح: 95/1.
عاصم بن حمید راوی گوید: این امور دهگانهای بود که عثمان همه را به او داد.
مغیره از مدینه به فرار بیرون آمد، مقداری را سوار ناقه رفت تا ناقه از پا درآمد، پای ناقه سوراخ و زخم شد، سپس پیاده رفت تا موزهاش سوراخ شد سپس زانو به زانو رفت تا آنها هم زخم شدند تا به شجرهای رسید، زیر آن شجر آرمید، فرشته آمد رسول خدا صلی الله علیه و آله را به مکان او خبر داد، رسول خدا صلی الله علیه و آله زید بن حارثه را با زبیر خواست و مأمور کرد که خود را در فلان مکان به مغیره برسانند و او را بکشید، همین که اینان به او رسیدند زید بن حارثه به زبیر گفت: او ادعا کرده که برادر مرا (یعنی حمزه) کشته (چون رسول خدا صلی الله علیه و آله بین حمزه و زید عقد برادری خوانده بود) پس مرا بگذار تا من او را بکشم، زبیر هم رها کرد تا «زید» وی را کشت.
عثمان از نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله برگشت و به زوجۀ خود گفت: تو به پدرت کس فرستاده او را به مکان عموی من آگاه کردهای؟
آن بانو سوگند یاد کرد که من این کار را نکردم، وی او را تصدیق نکرد و خشبهای برگرفت از جهاز شتر و او را به طور سخت مضروب کرد، وی فرستاد
1) (1)
نزد پدرش صلی الله علیه و آله این را شکایت کرد و او را مخبر کرد که با وی چه ساخته است؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد دختر فرستاد که مرا شرم میآید که بانویی همواره، همی دامنکشان بیاید و از شوهرش شکایت کند.
از این عبارت معلوم میشود که: شکایت متعدد بوده و سیار در این زمینه مشاجرهها رخ داده، از واقعه احد تا حال که سال هفتم است ادامه داشته تا در نوبه آخر فرستاد پیش پدر که او مرا کشته، از این عبارت میتواند فهمیده شود که مرتبۀ آخر سختتر بوده.
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام امر داد که شمشیر خود را برگیر و برو به سراغ دختر عمویت و دست او را بگیر، هر کس حائل بین تو و او شد، او را با شمشیر بزن. پس علی علیه السلام وارد شد و دست او را گرفت و او را نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آورد، او پشت و پهلوی خود را به پیغمبر صلی الله علیه و آله ارائه داد. پدر فرمود: او را خدا بکشد. دختر یک روز درنگ کرد و روز دوم مرد و مردم اجتماع کردند برای نماز بر او، رسول خدا صلی الله علیه و آله از منزل خود بیرون آمد و عثمان با مردم نشسته بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس امشب با کنیز خود همسر شده، بر این جنازه حاضر نشود.
دوباره این کلمه را تکرار کرد و وی ساکت بود، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: او برخیزد وگرنه اسم میبرم با اسم پدرش، پس عثمان برخاست و تکیه به مهین غلام خود داده (یعنی خود را وانمود میکرد که از درد دل خود، ناتوان از قیام است) و رفت.
پس از آن فاطمه باخیل بانوانش بیرون آمدند و بر خواهرش نماز گزارد.(1)
الخرائج و الجرائح: 94/1-96.
کافی از علی بن ابراهیم از پدرش با اسناد از یزید بن خلیفه خولانی که گوید: وی همان یزید بن خلیفه حاربی است، بازگو کرده که: عیسی بن عبدالله از امام ابوعبدالله صادق علیه السلام پرسید و من حاضر بودم و گفت: آیا زنان برای مراسم تشییع جنازه و نماز بیرون میآیند؟ امام تکیه کرده بود، برخاست نشست، فرمود: عثمان فاسق عموی خود مغیره بن ابی العاص را مأوی داد و وی از کسانی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله خون او را هدر کرده بود. وی به دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: مبادا پدرت را خبر دهی به مکان او، گویی یقین نداشت که وحی برای محمّد صلی الله علیه و آله میآید، آن دختر گفت: من از آنها نیستم که کتمان کنم بر رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمنش را؛ پس عثمان وی را بین مشجب(2)پنهان کرد و قطیفهای بر او پیچید.
مشجب جای چوبرختی است که لباسها و رختها را بر آن میافکنند و آویزان میکنند، بدین قرار او را راست در پهلو و زیر این مشجب واداشته و قطیفهای بر او پیچید.
وحی آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله را به مکان او خبر داد. پیغمبر صلی الله علیه و آله علی را مأمور او کرد و فرمود: شمشیر خود را برگیر و به خانۀ دختر عمویت برو؛ اگر
آنجا به مغیره ظفر یافتی او را بکش. علی علیه السلام به خانۀ او آمد و آنجا را جولانی زد، به او ظفر نیافت؛ برگشت نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله و او را خبر داد و گفت: یا رسول الله من او را ندیدم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: وحی آمده و خبر داده که او در مشجب است.
و عثمان بعد از بیرون آمدن وی داخل شد. دست عمو را در دست گرفته آورد. همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله او را دید، به رو افتاد و التفاتی به او نکرد و پیغمبر صلی الله علیه و آله مردی شرمگین و دارای شرم حضور و کرامت و گذشت بود.
عثمان گفت: یا رسول الله! این عموی من مغیرة بن ابی العاص است و به راستی که به خدا قسم من او را امان دادهام،(1)
نسخه «ما امنته» است، باید «امنته» باشد.
این کلمه را سه بار تکرار کرد که من او را امان دادهام، تا در چهارمین نوبه پیغمبر صلی الله علیه و آله سر را به سوی او بلند کرد و فرمود: برای خاطر تو سه روز را مهلت امان قرار دادم و پس از سه روز اگر بر او دست یابم او را میکشم.همین که پشت کرد و رفت پیغمبر صلی الله علیه و آله نفرین کرد که بارخدایا! مغیره را لعن کن، هر کس او را مأوی دهد و هر کس او را حمل کند و هر کس او را خوراک دهد و هر کس او را سیراب کند و هر کس او را تجهیز کند و هر کس به او سقا و مشکی یا حذاء و کفشی یا دلوی یا وعایی بدهد، لعن کن (با دست راست اینها را میشمرد) عثمان او را برد و مأوی داد و اطعام کرد و سیراب کرد و حمل کرد و جهاز سفر داد، سپس روز چهارم او را بیرون کرد و او را بدرقه نمود.
1) (1)
لکن او از خانههای مدینه هنوز نگذشته پنچر شد، شتر از پا درآمد و پای او شکافته و قدمهای او ورم کرد و از پا درآمد و بار جهاز را به دوش گرفت تا درمانده شد و به درخت سمره خوارداری رسید سایۀ آن نشست، امام فرمود: اگر یکی از شما تا آنجا میدوید نفس او به تنگی نمیافتاد، لکن آن چشمی که قابیل را از افق میدید و او را توقیف میکرد این چشم مغیره را توقیف میکرد، این عین الله را من در رؤیا دیدم که به محض نگاه او اعصاب انسان از حرکت باز میماند، پس وحی برای رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و او را خبر کرد و وی هم علی(1)
در این حدیث علی علیه السلام را مأمور شمرده با آن که خرائج زید و زبیر را شمرده، وجه جمع آن است که: هر دو مأمور بودهاند، آنجا به هم رسیدهاند و همانجا ممکن است علی، زید را مأمور مباشر قتل قرار داده باشد.
علیه السلام را خواند و فرمود: شمشیر خود برگیر و روانه شوید تو با عمار و سومی دیگر که مغیره بن ابی العاص زیر درخت چنین و چنان است، علی علیه السلام آمد و او را کشت.ممکن است از باب مباشرت نباشد، بلکه از باب تسبیب باشد که زید را مباشر قرار داده.
پس عثمان، دختر رسول الله صلی الله علیه و آله را مضروب کرد گفت: تو پدرت را به مکان او اطلاع داده بودهای، دختر فرستاد نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله، شکوه از صدمه و آزار خود کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جواب او، کس فرستاد پیغام داد که:(2)حیا و ناموس تو
است، آن را ملازم باش، چقدر قبیح است به بانوی صاحب شأن و مقام دین، که همواره هر روز شکایت از شوهر خود کند.
آن بانو دیگر باره و دیگر باره (چندین مرتبه) فرستاد. و هر نوبه پیغمبر صلی الله علیه و آله این جواب را میداد تا در نوبۀ چهارم پیغمبر صلی الله علیه و آله، علی علیه السلام را خواند و فرمود: شمشیر خود را برگیر و خود همراه داشته باشد و برو نزد دختر پسر عمت و دست او را بگیر و بیاور(1)
از نظر فقه الحدیث، دست نامحرم را برای انقاذ از خطر میتوان گرفت.
و اگر کسی در بین، حائل شد او را با شمشیر درهم بکوب.و رسول خدا صلی الله علیه و آله خود مثل واله و شیدا بین منزل خود و منزل عثمان همی میرفت و میآمد تا علی علیه السلام، دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله را از خانه بیرون آورد همین که چشم دختر به پدر افتاد، صدا به گریه بلند کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله هم اشک ریخت و گریه کرد و او را داخل منزل خود کرد و از پشت و پهلوی او لباس به دور کرد، همین که آثار ضربه و صدمههایی که در پشت او بود دیدار کرد؛ سه بار فرمود: چه بر سر داشته که تو را کشته، خدا او را بکشد.
و این پیشآمد در روز یکشنبه بود و عثمان آن شب تا صبح با جاریۀ خود همبستر بود. دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله دوشنبه و سهشنبه را درنگ کرد و در روز چهارم مرد، همین که جنازه برای بیرون آوردن حاضر شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله امر کرد فاطمه را که بیرون آید و زنان مؤمنین همراه او بودند(2)و عثمان هم به تشییع
جنازه بیرون آمد، همین که نگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله به او افتاد، فرمود: هر کس شب دوشین را با اهل خود کنیز خود طوفی زده یعنی همبستر شده به تشییع این جنازه نیاید. این را سه بار تکرار فرموده، باز او منصرف نشد؛ تا همین که در نوبۀ چهارم فرمود: منصرف شود و برگردد وگرنه اسم او را میبرم، عثمان وانمود کرد که درد دل به او عارض شده از درد نالید و تکیه به غلام خود کرد و گفت: یا رسول الله! مرا درد دل عارض شده اگر رأی مبارک باشد مرا اذن دهی که برگردم، پیغمبر صلی الله علیه و آله اجازه انصراف به او داد.(1)
در آخر روایت گوید: عثمان انصرف و خرجت فاطمة علیها السلام و نساء المؤمنین و المهاجرین فصلین علی الجنازة.
و فاطمه علیها السلام بیرون آمد با زنان مؤمنین و مهاجرین و نماز بر جنازه گزاردند.(2)
توضیح: حال مشکل این حدیث از جهت این که کازرونی میگوید: ام کلثوم را عتبة بن ابی لهب تزویج کرده بود و قبل از زفاف طلاق داد و عثمان او را بعد از رقیه به سال سوم ازدواج کرد و در شعبان سال هفتم وفات کرد، معلوم میشود: بهانهگیریهای عثمان از قضیۀ احد و کشته شدن عمویش مغیره از آن زمان ادامه داشته و ضرب ام کلثوم مرّات عدیده صورت گرفته تا آخر به وفات او منتهی شده.
و از عبارت حدیث هم چنین برمیآید که: پیغام او چندین بار بوده و جواب
پدرش هم چندین بار بوده که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده: قبیح است بانوی صاحب حسب و دین، همواره شکوه از شوهر کند.
فقه الحدیث: و از فقه الحدیث به دست میآید که برای نجات و انقاذ غریق، حاکم میتواند زن را از خانۀ شوهر بیاذن شوهر بیرون بکشد و باز با قوۀ قهریه بازوی او را بگیرد و بیرون آورد.
البته تا ممکن است از روی لباس باشد که تماس با بدن زن رخ ندهد.
و باز از فقه الحدیث برمیآید که: تشییع جنازه از جانب زنان پردگیان به هیئت جمعی، کاری است که پیغمبر صلی الله علیه و آله به آن امر فرمود.
و اشک ریختن زنان را بر جنازۀ کسان خود، پیغمبر صلی الله علیه و آله نهی نفرمود.(1)
مینماید که روات ضبط آنها کامل نبوده و چون در وفات رقیه پیغمبر صلی الله علیه و آله در غزوه «بدر» بود، در دفن حاضر نبود.
و در غزوۀ موته سال هشتم در جمادی همین که جعفر طیار شهید شد پیغمبر صلی الله علیه و آله به فاطمه امر داد که برو و بر پسر عمت گریه کن و تا واثکلاه نگویی، هر چه بگویی صدق گفتهای، یعنی فضل جعفر و فضایل او است.(2)
«قال الصادق علیه السلام قال رسول الله صلی الله علیه و آله لفاطمة اذهبی فابکی علی ابن عمک فان لم تدعی بالثکل فما قلت فقد صدقت.»(3)
(بحارالأنوار) در غزوه موته و وضع مدینه در مقابل آن گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله از خانه جعفر طیار بعد از تسلیت به آنها خارج شد و بر فاطمه وارد شد و فاطمه علیها السلام سخت میگریست و میگفت: وا عماه؟ فرمود: بر مثل جعفر باید گریه کنندگان بگریند، سپس به فاطمه امر فرمود: طعامی برای خانواده جعفر بسازید که آنها وقتشان اشغال به عزاداری است.(1)
بحارالأنوار: 62/21، باب 24.
در اینجا اختصاص فاطمه علیها السلام به این پذیرایی بیشتر از زوجات است، به امام صادق علیه السلام ابی عبدالله علیه السلام گفتم: آیا احدی از فشار قبر و ضغطة آن بیبهره در رود؟ گوید: امام علیه السلام گفت: نعوذ بالله از آن، که چقدر کم است کسی از ضغطه و فشار قبر آسوده در رود. رقیه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله (باید صحیح آن ام کلثوم باشد که رقیه دومین است، همین که عثمان او را کشت، رسول خدا صلی الله علیه و آله خود بر قبر ایستاد و سر را بر آسمان بلند کرد و از چشمش اشک ریخت و فرمود: من متذکر این (شکسته بال و پر) شدم و رقت کردم برای او و از خدا بخشش او را از ضغطه و فشار قبر خواستار شدم، گوید: پس دعا کرد و گفت: بارخدایا! ببخش به خاطر من از رقیه فشار قبر را، پس خدا او را به خاطر پیغمبر صلی الله علیه و آله بخشید تا آخر حدیث که فشار قبر سعد بن معاذ را گوید.(2)
باز (کافی) به اسناد خود از حمید بن زیاد تا از ابان از ابیبصیر بازگو کرد از
(احدهما)؛ همین که دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله وفات کرد(1)
اینجا هم باید ثانی رقیه باشد که ام کلثوم بود نه رقیه.
رسول خدا صلی الله علیه و آله کلمهای در بدرقه گفت.فرمود: به سلف صالح ما عثمان بن مظعون و اصحاب او ملحق شو یا گوید: فاطمه بر شفیر قبر اشکهای او در قبر فرو میریخت و رسول خدا صلی الله علیه و آله با ثیاب خود آنها را از بین هوا میگرفت (معلوم نیست اشکهای خود را یا اشکهای فاطمه را، اما علی القاعده باید اشکهای خودش باشد) و ایستاده بود و دعا میکرد و فرمود: من جدّاً ضعف و ناتوانی او را شناختهام و از خدا عزوجل مسئلت کردم که او را از ضمۀ قبر(2)پناه دهد.(3)
در کتب حدیث خلط و اشتباه شده، گاهی رقیه را به جای ام کلثوم و گاهی ام کلثوم را به جای رقیه آوردهاند.
تهذیب، خصال مناقب، کافی از این خلط و تشویش سالم نماندهاند.
اما نکتۀ علم النفس آن، این است که: فاطمه علیها السلام داغ آن خواهرش یعنی رقیه را در موقع غزوۀ بدر دید که هنوز شوهر نکرده بود، در عقب آن داغ تلخ مرگ خواهر فتح بدر آمد که نشاط فتح بدر، جبران تلخیها را میکرد، خصوص که بعد از «بدر» ازدواج با پسر عمش علی علیه السلام پیش آمد که قهرمان سرفراز جنگ «بدر» هم او بود و مسلمین از پکری درآمدند و اسیر گرفتند و سران دشمن را مثل
ابوجهل و هفتاد نفر دیگر را کشتند، پس نشاطی بر نشاط افزوده شد.
به ویژه که نتیجه مستقیم این «قران و ازدواج مبارک» دو فرزند دلبند، حسن و حسین که جبران غم فقد خواهرش رفته، بلکه جبران غم مرگ برادرانش قاسم و طیب و طاهر و عبدالله را مینمود.
و تا موسم این شادی سپری نشده، غم و هیجان جنگ احد و مرگ حمزه عم گرامیش آمد.(1)
فاطمه بعد از پدر، تمام روز را بالای قبر حمزه میرفت و نماز میگزارد و همی گفت: اینجا موضع سپاه پدرم بود و اینجا موضع سیاه قریش بود.
و به دنبال آن جنگ خندق آمد که حسن و حسین را داشت و مدینه پس از آن قهرمانی علی علیه السلام و جانفشانی او دفع و خطری که به او از عمرو بن عبدود متوجه شد، دیگر از دغدغه حمله و تهاجم دشمن بیرونی آسوده شد تا موسم سال ششم که فتح خیبر و نامه به ملوک آمد، تا در سال هفتم که مرگ این خواهرش ام کلثوم آمد و در سال هشتم غم مرگ خواهرش زینب پیش آمد، خدا دو دختر هم به او داده بود که نام یکی را زینب و نام دیگری را ام کلثوم نهاد، مقرون با مرگ این خواهرش ام کلثوم و در سال هشتم شهادت جعفر طیار پیش آمد، پیغمبر صلی الله علیه و آله از خانه جعفر تسلیت به فرزندان جعفر بیرون آمد، از آنجا به حجره فاطمه آمد و گریان بود، فاطمه را نگریست که میگریست و همی گفت: وا عماه!
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«علی مثل جعفر فلتبک الباکیة» بعد از آن فرمود: برای
1) (1)
اهل و عشیرت جعفر طعامی بسازید که ایشان را پروای پختن طعام نیست.(1)
بحارالأنوار: 63/21، باب 24.
اولاد جعفر را به تعزیت بگذاشت و بعد از سه روز به خانه جعفر رفت و فرمود: از این پس بر برادر من جعفر مگریید و حکم داد تا ایشان سر بسترند و در حادثه سال حدیبیه آیات فتح و سوره فتح و فتح خیبر در کار آمد و نامهنگاری پیغمبر صلی الله علیه و آله در سال هفتم به پادشاهان پیش آمد که در اثر آن، مقوقس پادشاه مصر از اسکندریه، کنیز عزیزی، را ماریه قبطیه را با هدایای دیگر تقدیمی فرستاد و در سال هشتم که سال فتح مکه بود و نشاط بزرگ برای فاطمه علیها السلام پیش آمد:
یکی آن که: از ماریه قبطیه خدا پسری به پیغمبر و برادری به فاطمه داد که نام آن را ابراهیم نهادند و در عالیه مدینه در مشربه ام ابراهیم در قبیله مازن، یک سال و ده ماه و هشت روز زنده بود.
ودیگری فتح مکه شد که ام الفتوح است.
و فاطمه علیها السلام در این فتح به همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و از زنان زوجات طاهرات دو نفر همراه بودهاند، با قید قرعه فاطمه علیها السلام این بار با شوق فتح مکه و تلافی گذشتهها و ظفرمندی آیندۀ بهتر در سایه پدر راه بین مکه و مدینه را دید، سال مهاجرت با «رنج» و خوف و وحشت این راه را پیموده، او و فاطمه بنت اسد، سواره با علی علیه السلام که پیاده میآمد تا پای او تابل زد و زخم شد.
اینک بعد از هشت سال، این راه را با شوکت قشون ده هزار نفری با پرچم پر افتخار فتح در سایه شوکت اسلام باز برمیگردد و این راه را میپیماید و فتح شهر
1) (1)
مکه را میبیند.
و در آغاز این لشگرکشی که اهالی مکه، وحشت از این حمله داشتند ابوسفیان را به نمایندگی به مدینه نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله فرستادند که بلکه به نام تجدید پیمان و تمدید عهد و پیمان و میثاق خود را، از خطر این حمله مصون نگه دارند و ابوسفیان از فاطمه علیها السلام پناهندگی سیاسی میخواهد.
مقدمات فتح مکه از عهد شکنی قریش شروع شد چون قدرت خود را ضعیف و قدرت مدینه را متفوّق و مافوق خود دیدند، ابوسفیان به نمایندگی قریش به شتاب به مدینه آمد تا بلکه به عقیده خود از غفلت و بیخبری پیغمبر صلی الله علیه و آله، عهد صلح از این تاریخ بسته شود.
بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد و گفت: یا محمّد! خون قوم خود را حفظ کن و پناهندگی بین قریش بده و مدت را ما میافزائیم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: مگر عهدشکنی کرده باشید ای اباسفیان.
گفت: نه (دروغ میگفت عهدشکنی کرده بودند) و لذا تجدید عهد میخواستند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: پس بر همان عهد خود هستیم.
ابوسفیان از نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون آمد و ابابکر را ملاقات کرد و گفت: ای ابابکر! پناهندگی به قریش بده.
ابوبکر گفت: ای وای به تو! آیا کسی پناه و جواری در مقابل رسول خدا صلی الله علیه و آله
میدهد؟
سپس عمر بن الخطاب را ملاقات کرد و از او هم همین را خواستار شد، او هم جواب را همین گفت.
سپس از آنجا بیرون آمد و وارد بر ام حبیبه زوجۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله، دختر خودش شد که از موقع مهاجرت او به حبشه تا الان او را ندیده و هم پدر را ندیده؛ و آنجا همین که رفت که بر روی فراش بنشیند، ام حبیبه خم شد و فرش را برچید ابوسفیان گفت: ای دخترم! آیا این فرش را برای من زیاد دیدی یا مرا برای این فراش قابل ندانستی.
گفت: بلی، این فراش رسول خدا صلی الله علیه و آله است که تو بر آن نباید مینشستی، چون تو مشرک و نجس هستی.
ابوسفیان از آنجا بیرون آمد و وارد بر فاطمه علیها السلام شد و پناهندگی از او خواست و گفت:
ای دختر سرور عرب! پناهندگی بین قریش بده و مدت عهد را بیافزا که بزرگترین بانو در میان مردم جهان خواهی بود.
«ثم خرج فدخل علی فاطمة فقال: یا بنت سید العرب تجیرینّ بین قریش و تزیدینّ فی المدة فیکونینّ اکرم یا سیدة فی الناس.»
فاطمه علیها السلام فرمود: جوار و پناه من، همان جوار و پناه رسول خدا صلی الله علیه و آله است.(1)
بحارالأنوار: 101/21 و 126، باب 26؛ تفسیر مجمع البیان: 469/10، سوره نصر؛ اعلام الوری: 217/1.
1) (1)
مگر ابوسفیان فاطمه علیها السلام را ذی نفوذ در دنیای عرب و سیاست دو جبهه (جبهۀ مکه و جبهۀ مدینه) میدیده که به خانۀ او ملحق شده، نه به خانۀ عایشه و امهات المؤمنین و شاید درست تشخیص داده بود که نفوذ در پیغمبر صلی الله علیه و آله موجب نفوذ در سیاست مکه و مدینه است و اگر فاطمه علیها السلام از جنبۀ سیاست بینالمللی فرض شود که دارای رأی مستقلی نبوده و نباشد که از آن جهت در پیغمبر صلی الله علیه و آله نفوذ کند و رأی او را تبدیل دهد.
اما از جهت این که: پیغمبر صلی الله علیه و آله خاطر او را میخواسته، اگر خاطر او به اهالی مکه جلب شود؛ شاید پیغمبر صلی الله علیه و آله او را نرنجاند و حتماً نمیرنجاند و این حیثیت در باقی زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله که در مکه قوم و خویشان زیاد ندارند، محرز نبوده.
و شاید صوت وصیت احترام پیغمبر صلی الله علیه و آله از فاطمه از همۀ اوضاع داخله خانوادگی و اهمیت خدیجه پیدا بوده است، ولی فاطمه در جواب معلوم کرد که جوار من همان جوار پیغمبر است، فاطمه در این جواب تشخص بر تشخص افزود.
زیرا نفرمود: من زنم و زن خانه، حق مداخله در سیاست ندارد و نباید بین دو مملکت مداخله کند.
بلکه در برابر نفی مطلق، جنبۀ اثبات را گفت و در همان هم عظمت مقام پدر را در پیش خود و همه اثبات کرد، آن هم نه از باب مجامله و تعارف، بلکه جدی و با کمال افتخار فاطمه را در شعب ابیطالب دیدید که آنجا مضیقه و فشار قریش به اوج بیپروائی رسید.
و فشار مکه بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و یاران به اوج خود رسیده بود، من نشان دادم که فاطمه علیها السلام آنجا نقش مؤثر نداشت؛ فقط یا بیشتر نقش تأثر و اثرپذیری داشت.
ولی امروز شاد است که قریش در نقطه حضیضاند و کوکب محمّد صلی الله علیه و آله در اوج عظمت، شاد است و فاطمه علیها السلام دارای نقش مؤثر و مثبت است، البته اینها از برکت توجه پیغمبر صلی الله علیه و آله بود که مقام فاطمه را ممتاز کرده بود.
ابوسفیان گفت: خواهر تو زینب شوهر خود ابی العاص را جوار داد و محمّد پذیرفتار شد.
فاطمه علیها السلام فرمود: با این همه مرا در این امر اختیاری نخواهد رفت.(1)
بحارالأنوار: 102/21، باب 26.
عرض کرد: پس بفرمای فرزندان خویش «حسنین» را یا یکی از آنان در میان انجمن، مرا در زینهار خود درآورد و منتی بر قریش نهد و ثنای او جاودانه تذکرۀ قبایل شود.
فاطمه علیها السلام فرمود: فرزندان من خردند و بیجواز رسول خدا مقدم امری
1) (1)
نتوانند کرد.(1)
ناسخ التواریخ.
شادی و سرور فاطمه اکنون از مدینه گرفته تا مکه میرود به جبران روز هجرت که از مکه با غم و وحشت تا مدینه همراهش آمد.
دقت کردید در این که ابوسفیان گفت: «یا بنت سید العرب» ابوسفیان نگفت: «یا بنت رسول الله» چون هنوز اسلام اختیار نکرده بود، اما کلمۀ بنت سید العرب در نزد او اعظم مقامهای متصوّره بود.
و نیز گفت: «تجیرین بین قریش» که خواستار شد که همه قریش را زیر بال کنف حمایت خود قرار دهد.
ابوسفیان نمایندگی از قریش میدانسته، معلوم میشود قریش (آن هم تمام قبایل قریش) با همه کبریا و تکبرشان عار ندارند که در کنف سایه حمایت فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله و دختر خدیجه درآیند و ایمن زندگی کنند با این که فاطمه در مدینه است و آنها در مکهاند و در جمله آخر گفت: «فتکونین اکرم سیّدة فی الناس» گفت بزرگترین بانوی همه مردم جهان «قریش و غیر قریش» خواهید بود، و خواهید شد.
البته جواب صحیح مثبت همان بود که فاطمه علیها السلام گفت: جوار ما و پناهبخشی ما همان جوار پیغمبر صلی الله علیه و آله و پناهبخشی او است و شادی و فرح فاطمه امروز به
1) (1)
مقیاس مقابلۀ و برابری اندوه و غصه شعب ابیطالب و آن روز سیاه پس از شعب ابوطالب است که پیغمبر صلی الله علیه و آله به طائف پناهنده شد و کس او را پناه نداد و پس از یک ماه توقف در طائف به مکه برگردید و پناهندگی از اخنس بن شریق خواست که به مکه داخل شد و طواف کند؛ او قبول نکرد و از سهیل بن عمرو خواست، او هم قبول نکرد تا مطعم بن عدی قبول کرد و پیغمبر صلی الله علیه و آله پناه او را پس از طواف کعبه، به او پس داد که بر من بیش از این مقدار جایز نیست که در پناه کفر مشرکی باشم.(1)
بحارالأنوار: 5/19-6، باب 5، حدیث 5؛ اعلام الوری: 55، فصل 7.
فاطمه چقدر باید مشعوف بوده باشد و به فرزندانش شعف بدهد که امروز نماینده قریش که همه قریش است، تقاضای پناهبخشی از فاطمه دختر آن پیغمبر میکند. فرح و شاد از تدابیر الهی در مملکت انسانی است که از آن حضیض وحشت، ما را به این اوج عظمت رسانیده (العارف فرحان بالله) به علاوه این که در این مدت خدا دو پسر(2)و دختری هم به او داده که بیشتر از دو کشور مکه و مدینه آنها را میخواهد و هر چه شادی از این روز به بعد ببیند، به آنها تلقین میکند، در فرزندان اثر میگذارد.
ببینید ابوسفیان دیگر باره چه گفت؟ گفت: آیا امر نمیدهی دو پسرت حسن و حسین علیهما السلام پناهندگی و جوار به قریش بدهند؛ در روایتی دارد که: «حسن یدرج بین یدیها» یعنی حسن پاورچین پاورچین پیش روی او راه میرفت، الان
حسن علیه السلام پنج سال را تمام کرده در ششم است و حسین علیه السلام چهار سال را تمام کرده در پنجم است.
«فقال: اتأمرین ابنیک ان یجیرا بین الناس؟
قالت: والله ما بلغ ابنای ان یجیرا بین الناس و ما یجیر علی رسول الله واحد.»
(
اعلام الوری) قالت: والله مایدری ابنای ما یجیران من قریش.(1)
بحارالأنوار: 101/21-102، باب 26، فتح مکه؛ اعلام الوری: 105-106.
فاطمه علیها السلام چه گفت؟ گفت: پسران من هنوز بالغ نشدهاند به آن سن و سال نرسیدهاند که بین مردم جوار بدهند. گذشته از آن که کس در برابر نظر پیغمبر صلی الله علیه و آله جوار و پناهندگی نمیدهد صلاح بود که بگوید بالغ نشدهاند که جوار بدهند ولکن ذهن کودک تند است گیرندگی او بیشتر است اگر برای پناه دادن بالغ نشدهاند برای گرفتن علم بالغ شدهاند.و به گفته اعلام الوری گفت: والله پسران من نمیدانند که چه پناهی به قریش بدهند.
آیا فاطمه برداشتها، از این تذلّل ابوسفیان نمیکند؟
بلی، شکر خدا را میکند و آیا حسین علیه السلام و حسن علیه السلام و هر فرزند هوشمندی، نه برداشتهای رفعتانگیز از این التجا میکنند، برداشتهای آنها از ما سبق احد و خندق تا حال از طریق مسموعات بود؛ زیرا آنها جنگ احد و خندق را مثل این فتح مکه به چشم خود ندیده و فقط شنیده بودند؛ اما اینجا
1) (1)
بالمعاینه میبینند، متوجه هستید این طور که سلب صلاحیت از فرزندان خود کرد که اینها به این مقام بالغ نشدهاند، در مورد خودش نکرد و نگفت: من زنم و زن را چه که حق پناه بخشی داشته باشد.
و گمان مکنید که نمایندۀ قریش در این پیشنهاد شوخی میکرده؟ زیرا شوخی بر او در آن حال اثر بد داشت و نمیکرد و گمان مکنید که عرب قریش از کبریا و استکبار خود کاسته یا وزن اجتماعی وسیاسی نداشتند.
پس ابوسفیان گفت: ای ابا الحسن! من میبینم که امور بر من سخت شده مرا نصیحتی کن.
(اعلام الوری) میگوید: پس از منزل فاطمه علیها السلام خارج شد، علی علیه السلام را دیدار کرد و به او گفت: تو از نظر خویشاوندی و رحم به من بیشتر ارتباط داری و امور بر من سخت مشکل شده، در آن میان مرا راهی نشان بده.
علی علیه السلام گفت: تو شیخ قریش هستی، بر درب مسجد برپا بایست و بین مردم فریاد جوار و پناهندگی بده و سپس به دیار خود برگرد.
(اعلام الوری) سپس سوار بر راحله برنشین و به قوم خود ملحق شو.(1)
اعلام الوری: 106.
ابوسفیان گفت: آیا این را سودمند برای من میدانی، اگر چه اندکی باشد.
علی علیه السلام گفت: نه به خدا گمان آن را ندارم ولکن غیر این برای تو چارهای نمیبینم؟
(اعلام الوری) میگوید: گفت: نمیدانم؟ ابوسفیان در مسجد بر پا ایستاده و
1) (1)
گفت: ایها الناس من جوار و پناهبخشی بین قریش را خواستارم.
سپس سوار بر مرکب خود شد و روانه شد و در مکه بر قریش وارد شد و گفت: من از نزد محمّد آمدم و با او تکلم کردم، والله جوابی به من نداد.
سپس نزد پسر ابیقحافه آمدم، پیش او هم خبری نیافتم.
سپس نزد پسر خطاب رفتم، او هم همچنین.
سپس وارد شدم بر فاطمه، او هم مرا اجابت نکرد.
سپس علی علیه السلام را دیدار کردم، او امر داد مرا که بین مردم «جوار» را ندا در دهم؟ این کار را کردم، گفتند: آیا محمّد را تنفیذ کرد؟
گفت: نه.
گفتند: وای به تو که آن مرد تو را دست انداخته با تو بازی کرده، آیا تو بین قریش جوار میدهی.(1)
اعلام الوری: 106.
در این گزارش به سمع قریش رسانید که به نزد فاطمه هم وارد شدم و او اجابت نکرد.
ارجمندی فاطمه، به پایهای رسیده بود که مکه بر او انکار نکردند که چرا از زنان برای ما پناهندگی خواستی، البته عظمت اسلام به جایی بالا گرفته بود که کنیزان اسلام هم ارجمند بودند.
نهج البلاغه میگوید:
«وقد بلغتم من کرامة الله تعالی لکم منزلةً تکرم بها
1) (1)
اماؤکم و توصل بها جیرانکم»(1)
نهج البلاغه: خطبۀ 105.
سیرۀ ابن هشام میگوید: «سپس برای تجدید عهدنامه ابوسفیان از مکه به مدینه آمد و وارد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله شد، پس داخل حجرۀ دخترش «ام حبیبه بنت ابوسفیان شد» همین که رفت بر فراش رسول خدا صلی الله علیه و آله بنشیند، ام حبیبه فرش را از او درهم پیچید.
ابوسفیان گفت: ای دخترم! نمیدانم آیا آن را لایق من ندانستی؟ یا مرا لایق آن ندانستی؟ ام حبیبه گفت: بلکه آن فراش رسول خدا است و تو مرد مشرک نجس هستی، پس دوست نداشتم که تو بر فراش رسول خدا صلی الله علیه و آله بنشینی.
ابوسفیان گفت: والله تو را ای دختر بعد از من آفتی و شری رسیده، این را گفت و از آنجا خارج شد.
سپس آمد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سخن و گفتگوی خود را با پیغمبر صلی الله علیه و آله مطرح کرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله جوابی به او نداد.
سپس نزد ابوبکر رفت و از او خواست که با پیغمبر صلی الله علیه و آله گفتگو کند ابوبکر گفت: من این کاره نیستم.
سپس نزد عمر بن الخطاب آمد و با او گفتگو کرد، او گفت: یا من شفاعت برای شما بکنم نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله با آن که والله اگر غیر از کودکان ذریۀ ریز نیایم، با آنها به جنگ شما اقدام میکنم.
سپس از آنجا هم خارج شد و برعلی بن ابی طالب علیه السلام وارد شد و فاطمه دختر
1) (1)
رسول الله نزد او بود و در نزد فاطمه حسن بن علی علیه السلام بود که پسرکی کودک بود و جلوی روی فاطمه آرام آرام راه میرفت، پس گفت: یا علی علیه السلام تو را ارتباط خویشاوندی با ما بیشتر از دیگران است و من در طلب حاجتی آمدهام، نباید دست خالی برگردم، چنان که دست خالی آمدهام، پس شفاعتی برای ما نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بفرما، علی علیه السلام فرمود: ویحک ای ابوسفیان والله که رسول خدا صلی الله علیه و آله همین که عزم بر کاری بگیرد ما استطاعت آن نداریم که در آن باره با او تکلم و گفتگو کنیم.
پس ابوسفیان التفات و توجه خطاب را به فاطمه علیها السلام کرد و گفت:
دختر محمّد! آیا برای تو این راه هست که امر بدهی این پسرک خود را این کوچولو را، که جوار و پناهندگی بدهد بین مردم تا سرور و سید عرب باشد تا آخر دهر و روزگار.
فاطمه گفت: والله این کودک کوچولوی عزیز من، هنوز بالغ نشده که جوار و پناهندگی بین مردم بدهد.
و احدی هم برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله قیام نمیکند که جوار و پناه بدهد، خصوص که علیه پیغمبر صلی الله علیه و آله باشد.
ابوسفیان گفت: ای اباالحسن! من میبینم که امور بر من سخت شده، پس مرا به نصیحت راهی بنما.
علی علیه السلام فرمود: والله من چیزی را نمیدانم که سودمند برای تو باشد حتی اندکی. ولکن تو سرور بنی کنانه هستی، پس قیام کن و پناه بده بین مردم، سپس به دیار خود و ارض خود ملحق شو.
گفت: آیا این را سودمند برای من میدانی، اگر چه اندکی؟
علی علیه السلام فرمود: نه والله گمان آن را ندارم ولکن غیر این برای تو راهی نمیبینم.
پس ابوسفیان قیام کرد و به سوی مسجد رفت و گفت: یا ایها الناس! من پناهندگی دادم بین مردم و سپس سوار شتر خود شد و رهسپار راه مکه شد.
همین که بر قریش وارد شد، گفتند چه خبر؟ گفت: آمدم نزد محمّد و با او گفتگو کردم، چیزی را به من جواب نداد.
سپس نزد پسر ابوقحافه رفتم در او هم خیری نیافتم، سپس نزد پسر خطاب رفتم، او را دشمنترین دشمن یافتم (یا نزدیکترین دشمن) ابن اسحاق گوید: سپس نزد علی رفتم، او را نرمترین قوم، ملایمترین قوم یافتم و او مرا مشورتی کرد که آن کار را کردم و به خدا قسم! نمیدانم که آیا سودی به من میدهد اندکی؟ یا نه؟
گفتند: او تو را امر به چه داد؟
گفت: امر داد که من جوار و پناه بدهم بین مردم و من این کار را کردم.
گفتند: آیا محمّد این را تنفیذ کرد؟ گفت: نه. گفتند: وای به تو! والله که آن مرد بیش از این نیفزوده که با تو بازی کرده، آنچه تو گفتهای هیچ نیازی را رفع نمیکند، گفت: نه به خدا قسم من غیر این راه نیافتم.»(1)
السیرة النبویة، ابن هشام: 857/4؛ السیرة النبویة، ابن کثیر: 530/3-531؛ الثقات، ابن حبان: 38/2.
در موقع فتح مکه فاطمه علیها السلام در آن سفر، همراه اردوی کیوان شکوه اسلام
1) (1)
بود. آیا آتش لشکر را در اول شب مرالظهران چهار فرسخ به مکه نمیدید، یا آب وضو پدرش را در سحرگاهش نمیدید که یک قطره از آن به زمین نمیآمد، همه را مسلمین بین زمین و آسمان با کف دست خود گرفته به آن تبرک میجستند و ابوسفیان وحشت زده میدید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله آن شب از آتش اول شب و از آب سحرگاهان غرق کرامت بود، آیا فاطمه علیها السلام آن را نمیدید با آن که خیمهاش نزدیک خیمه پدر بزرگوارش بود، ابوسفیان شب را در قبه عباس به صبح آورد، بامداد بانگ اذان بلال برخاست، ابوسفیان گفت: این چه منادی است؟ عباس گفت: مؤذن رسول خدا است برای نماز برخیز وضو بگیر. گفت: من ندانم. عباس او را بیاموخت و ابوسفیان نظاره بود که رسول خدا وضو میساخت و مردم نمیگذاشتند یک قطره آب از دست مبارکش به زمین آید و از یکدیگر میربودند و بر روی خویش مسح میکردند. گفت:
«بالله ان رأیت کالیوم قط کسری و لا قیصر.»(1)
بحارالأنوار: 129/21، باب 26، فتح مکه؛ اعلام الوری: 108.
1) (1)
لشکر اسلام به سرپرستی شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله از مدینه بعد از بیست روز طی طریق، به مکه وارد شد و فاتحانه وارد شدند، شهر مکه در تصرف قوای اسلامی درآمد، پیغمبر صلی الله علیه و آله در داخل قبۀ خیمه و سراپرده این که در بیرون شهر در حجون پهلوی قبر خدیجه برای او زدهاند، خود را آماده میکند برای ورود به مسجد الحرام، غسل میکند، تن از غبار راه میشوید و فاطمه در این موقع پردهداری میکند؛ پردۀ جلی او نگه داشته تا غبار این راه هشتاد فرسخی پانصد کیلومتری را، بلکه غبار هشت سال هجرت را با سیزده سال اختناق مکه و خطرات تلخ خدیجه و ابوطالب که از قبر آنها الهام میشد، غبار افسردگی شعب ابی طالب را که از افق دور میدید، غبار افسردگی پس از خروج و سفر به طائف را، غباری که در افق دور زهرا میدید، اگر دیگران نمیدیدند زهرا میدید.(1)
سوم رمضان از مدینه حرکت کردند و بیستم ماه صیام به مکه وارد شدند، این بیست روز؛
1) (1)
گرچه علی به آن غبارها میبالید، اما شعب ابی طالب را فاطمه علیها السلام نیکو میدید، چون تأثر او عمیق بود، از جلوی چشمش نمیرفت، غبارهایی که از دور از کرانههای افق میدید، چون زیاد حساس بود، اندکی غباری در خاطر او محسوس بود.
همان که در سال حدیبیه سال ششم، همراه نبود که آب وضوی پیغمبر صلی الله علیه و آله میگرفتند.
اما سال فتح مکه همراه بود که در منزل پیش از مکه میدید ابوسفیان چگونه بر قاطر عباس عموی پیغمبر صلی الله علیه و آله در ردیف عباس سوار است و میدوند که مبادا از عقب عمر به آنها برسد و کار ابوسفیان را تمام کند؛ تا خود را در چادر رسول خدا صلی الله علیه و آله انداختند و طبق تلقین عباس، ابوسفیان شهادتین را گفت و پیغمبر صلی الله علیه و آله به عباس دستور فرمود: او را در چادر خودت نگه دار، چون عباس با عیالات به قصد هجرت میآمدند و ضمیمه اردوی پیغمبر صلی الله علیه و آله شده بودند. ابوسفیان سحرگاهان که اذان بلال را شنید، ازدحام مسلمین را برای وضو گرفتن قطرات آب وضو پیغمبر صلی الله علیه و آله میدید که یک قطرۀ آن به زمین نمیچکید، مسلمین از محبت پیغمبر صلی الله علیه و آله در صلح حدیبیه، وقتی که عروة بن مسعود ثقفی، بزرگ اهالی طائف و نمایندۀ قریش، خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و شدت علاقه و شیفتگی صحابه را دید که برای ربودن قطرات آب وضوی پیغمبر و تبرک جستن به آن
با یکدیگر گلاویز میشدند و در حضورش آهسته سخن میگویند و نگاه تند به چهرهاش نمیافکنند؛ عروة برگشت پیش قریش و گفت: ای گروه قریش! من کسری پادشاه ساسانی و دربارش و قصر پادشاه روم و تشریفاتش را دیدم، ولی هیچ پادشاهی را هرگز در میان ملتش مانند محمّد صلی الله علیه و آله در میان اصحابش ندیدهام، اصحاب او به هیچ قیمتی وی را رها نخواهند کرد، دقت کنید و درست بیاندیشید، اگر محمّد راه سعادت را به شما عرضه کرد بپذیرید؛ من خیرخواه شما هستم و میدانم که هرگز بر او پیروز نخواهید شد.(1)
تاریخ الطبری: 275/2؛ تفسیر ابن کثیر: 213/4.
پیغمبر صلی الله علیه و آله این غبارها را از تن بشوید و غبار افسردگیها را از روان بشوید و فاطمه هم از غبار غمها درآید.
و گلابپاشها بر قبر خدیجه و ابیطالب پاشیده میشود.
اکنون تمام شهر در تصرف قوای مسلمین است و خاطرات عهد خدیجه و شعب ابیطالب تجدید میشود.
سیرة ابن هشام میگوید:(2)ابن اسحاق از سعید بن ابی هند از ابی مرة، مولی عقیل بن ابیطالب بازگو کرده که ام هانی دختر ابوطالب برای من گفت: همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله خود، در اعلی مکه فرود آمد، دو تن از مردان خویشاوندان من از بنی مخزوم فرار کرده به پناه من آمدند.
ابن هشام میگوید: این دو تن حارث بن هشام برادر ابوجهل، و دیگری زهیر
پسر ابیامیهاند. زهیربن ابی امیه برادر ام سلمه و مادرش عاتکه دختر عبدالمطلب؛ همان شخص است که قیام کرد و صحیفه ملعونه را نقض کرد و هر دو در تقسیم غنایم هوازن، سهم مؤلفه قلوبهم را برگرفتند.
و ام هانی نزد هبیرة بن ابی وهب مخزومی مزوجۀ او بود.
ام هانی گوید: پس علی بن ابیطالب برادرم بر من داخل شد و گفت: والله من اینان را باید به قتل آرم.
گوید: من درب خانهام را به روی آنان قفل زدم، آمدم پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله که سراپردۀ او در اعلی مکه و خود در داخل سراپرده بود، او را یافتم که مشغول شستشوی بدن و غسل از آبی بود که طشت و لگن آن (جفنه) هنوز آثار خمیر در آن باقی بوده، فاطمه دخترش پردهداری میکرد، ثیاب او را پرده کرده، او را مستور میداشت.(1)
فاطمه و پردهداری او با وجود دو تن از زوجات طاهرات که در این سفر همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله بودهاند و محرم نزدیکاند، شاید حکمتها در آن باشد، عجالتاً غبار سفر و غبار غم را نیکو است که فاطمه بشوید و شاهد باشد و شهود کند که غمی نمانده.
همین که شستشو تمام شد، پیغمبر صلی الله علیه و آله ثیاب خود را باز گرفت.
و به خود پیچید و سپس هشت رکعت نماز فتح را با این که روز بالا آمده بود، گزارد و بعد از نماز منصرف شد، به من توجه فرمود گفت:
«مرحباً و اهلا بأمّ هانی ما جاء بک؟» برای چه آمدهای ای بانو؟ گوید: من خبر آن دو مرد را با خبر علی گزارش دادم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ما پناه دادیم آن را که تو پناه دادهای
1) (1)
و امان دادیم آن را که تو امان دادی، پس آنها را نکشید.(1)
اعلان پناهندگی و امان برای آنان که به مسجد الحرام پناه آوردند یا شمشیر و اسلحه را زمین بگذارند یا به خانه خود روند و درب بربندند یا به خانه ابوسفیان بن حرب پناهنده شوند؛ شاید این گونه اجتماع را در خانه ام هانی شامل نمیشده.
«السیرة النبویة، ابن هشام: 869/4»
(اعلام الوری) گفتگویی را بین فاطمه و ام هانی در این مورد آورده که فاطمه هم پردهدار پیغمبر صلی الله علیه و آله است و هم مدافع علی بن ابی طالب علیه السلام شوهر و همسرش و همسفر هر دو گوید: به علی علیه السلام خبر رسید که: ام هانی دختر ابی طالب مردانی را از بنی مخزوم مأوی داده که از آن جمله حارث بن هشام و قیس بن سائباند، علی علیه السلام آهنگ خانه ام هانی کرده و در همان حال غرق در اسلحه بود، بر در آمد فریاد زد که: هر که را مأوی دادهاید بیرون کنید، آنان در درون خانه، خود را از خوف باختند تا قوۀ ماسکه از دستشان در رفت، لکن ام هانی در برابر او درآمد و ام هانی در آن لباس، در آن موقع، برادر را نشناخت. ام هانی گفت: ای بنده خدا! من ام هانیام دختر عموی پیغمبر صلی الله علیه و آله و خواهر علی بن ابی طالب، از خانۀ من منصرف شو! علی علیه السلام خود را معرفی کرده گفت: اینان را بیرون کنید. ام هانی گفت: والله که شکایت از تو را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله میبرم.
پس علی «کلاه خود» را از سر برگرفت، ام هانی او را شناخت، دوید تا او را در بغل گرفت و گفت: فدایت شوم، من سوگند یاد کردم که شکایت تو را نزد
1) (1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله ببرم. علی علیه السلام پس برو و قسم خود را انجام بده که پیغمبر صلی الله علیه و آله در اعلی وادی است.
ام هانی میگوید: آمدم در «اعلی وادی» نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و وی در قبهای غسل میکرد و فاطمه دخترش او را پردهداری میکرد تا از انظار مستور میداشت؛ همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله کلام من و صدای مرا شنید فرمود:
«مرحباً بک یا ام هانی ! »
گفتم: پدر و مادرم به فدای تو - آنچه از علی تازه امروز دیدار کردم؟ یعنی محل شکایت من است. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: من جوار دادم هر که را تو جوار دادهای.(1)
اعلام الوری: 110.
فاطمه علیها السلام گفت: ای ام هانی فقط آمدهای (فقط و فقط) که شکایت از علی علیه السلام کنی، در این که او دشمنان خدا و دشمنان رسول خدا را اخافه کرده؟
گفتم: ذمۀ مرا تحمل کن ای رسول خدا! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدا سعی او را (یعنی سعی علی را) تشکر کند؛ و من پناه دادم آن کس را که ام هانی پناه داده، برای مقام او نزد علی بن ابیطالب.(2)
در این حدیث ارزش و ارجمندی ام هانی را به واسطۀ مقام قرب و خواهری علی علیه السلام قرار داده. ام هانی را خرسند و هم فاطمه علیها السلام را که دید با آن حجت
روشن، دفاع از علی علیه السلام میکند که اخافۀ دشمنان خدا، دشمنان رسول خدا صلی الله علیه و آله کار بدی نیست، این احتجاج آن قدر صحیح بود که ام هانی به زانو درآمد و گفت: بار سنگین مرا تحمل کن، یعنی عهدۀ مرا و پیغمبر صلی الله علیه و آله تحمل فرمود.
ولی دفاع فاطمه از علی علیه السلام آن قدر مؤثر بود که بخشش به ام هانی را برای مقام پیوستگی با علی علیه السلام قرار داد. دفاع از علی علیه السلام و از مقام علی علیه السلام، فاطمه را تا جائی پیش برد که برای علی علیه السلام مثل مادر، دلسوزی میکرد، مادرانه حمایت میکرد.
علی و همه قشون نسبت به چند نفر از مجرمان مکه فرمان یافتند که رحم نیاورند و آنها را هر جا یافتند بکشند.
یکی از آن چند نفر به نام حویرث بن نقید بن وهب بن عبد بن قصی بود که وی فاطمه و ام کلثوم دختران پیغمبر صلی الله علیه و آله را در آن موقع که عباس بن عبدالمطلب آنها را سوار کرد، از مکه ارادۀ مدینه داشتند، این شخص حویرث، مرکب آنها را سیخ زد تا رم برداشت و جهید و آنها را به زمین افکند.
سیرۀ ابن هشام گوید: اما حویرث بن نقید پس علی بن ابیطالب او را کشت.(1)
السیرة النبویة، ابن هشام: 868/4؛ الإصابة: 628/1؛ تاریخ الطبری: 336/2.
موسوعة آل النبی تألیف دکتر شاطی میگوید: فاطمه در این سفر ظفراثر، وقتی به آن مکان با اردو گذر کردند، یاد از آن روز پرخطر کرد که از صدمۀ آن تا مدینه به مریضی رفت، اما آن روز ام کلثوم خواهرش همراه بود و امروز زنده
1) (1)
نیست که این وضع با شکوه را ببیند و انتقام از حویرث را هم بنگرد.
از فتح مکه شادمان و سرافراز برگشتند و ایمان و شهادتین در تمام قبایل و شهرها و سر آبها و سر چاهها صدایش پیچیده، ولکن برای فاطمه در ایام اقامت مکه در موقع فتح، خبری رسید که افسرده شد یا سرافرازتر شد، شنید که نام فاطمه علیها السلام در زبان پدرش برده شد اما در مورد تهدید.
در فتح مکه از بیستم رمضان تا ششم شوال سال هشتم، پیغمبر صلی الله علیه و آله در مکه بود و حوادثی رخ داد و کارهایی شد که به اقوال یا فعل یا تقریر پیغمبر صلی الله علیه و آله روبرو شد و از این جهت حجت است؛ زیرا سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله همین است.
از جمله زنی در آن ایام سرقت کرد، حلی و حلل را دزدید، به قطع دست او فرمان رفت، وی نامش فاطمه دختر اسود بن عبدالاسد برادرزاده سلمة بن عبدالاسد مخزومی است و از اشراف قبیلۀ بنی مخزوم است، در ایام توقف پیغمبر صلی الله علیه و آله در مکه دست به دزدی درآورد و هنگام سرقت گرفتار شد. (زن هر چند از اشراف باشد در برابر جواهرات خود را میبازد) او را به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله آوردند، فرمان رفت که دست او را قطع کنند، خویشاوندان او با خود اندیشیدند که هیچ کس را آن قدر دلیری نیست که نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله از بهر شفاعت او زبان بگشاید، جز «اسامة بن زید» که پدرش زید درجنگ «مؤته» شهید شده و این پسرش را پیغمبر صلی الله علیه و آله گرامی میدارد تا به اندازهای که روز
ورود در شهر مکه موقع فتح، او را ردیف پیغمبر صلی الله علیه و آله دیدند؛ پس بنابراین به نزد او شدند و او را از در ضراعت(1)
ضراعت: زاری کردن، فروتنی کردن.
و تضرع به شفاعت برانگیختند، «اسامه» به نزدیک پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد در عفو گناه زن سارقه، آغاز نیازی نهاد، رنگ از چهرۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله دگرگون شد و فرمود:«لا تشفع فی حد فان الحدود اذا انتهت الی فلیس بمتروکة.»(2)
ای اسامه! آیا شفاعت در حدّی از حدود خدا میکنی؟ با آن که در حدود شفاعت نیست.
اسامه چون این بدید، از کرده پشیمان شد و عرض کرد: یا رسول الله! از بهر من استغفار کن.
آن گاه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای گروه مردم! امم پیشین که هلاک شدند برای آن بود که هر گاه اکابر و اشراف آنها دزدی میکردند او را رها میکردند و حد بر وی جاری نمیکردند و هر گاه آفتابه دزدی ضعیفی از آنان این گناه کردی، حد بر او اقامه میکردند.(3)
به آن خدای که جان محمّد در ید قدرت او است که اگر فاطمه دختر محمّد دزدی بنماید، حکم میکنم دست او را قطع کنند(4)و بفرمود: دست زن مخزومیه
را قطع کردند.
آنگاه پس از قطع ید بر وی ترحم کرد و خلعت نو به او بداد، آن زن گفت: آیا توبۀ من به درجه قبول رسید؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: اکنون چنانی که گوئیا از مادر زاده باشی.
میگویند: این خبر را که به فاطمه علیها السلام بردند، از طرفی افسرده شد و از طرفی دیگر از قاطعیت پدر در قلع ریشۀ فساد شاد شد که حتی پیغمبر صلی الله علیه و آله او را شاخص اعلی محبوبیت حساب کرد.(1)
الطبقات الکبری: 264/8.
و واضح است که: مقال پیغمبر صلی الله علیه و آله از کسری مقام فاطمه نیست، بلکه از بزرگی و عظمت احترام حدود و حقوق الهی است که در خاطر پیغمبر صلی الله علیه و آله و در صدر او، آن قدر عظیم است که همه چیز دیگر در جنب آن کوچک میآید، حتی محبوبترین شخص.
«عَظُم الخالقُ فی اعینهم فَصَغُر ما دونَه فی انفسهم.»(2)
پس به این نظر فاطمه افتخار بر افتخار افزود که پیغمبر صلی الله علیه و آله معلوم کرد او شخص اول محبوبان است. در کتاب شمائل رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده که:
«لاتغضبه الدنیا و ما کان لها اذا تعوطی الحق لم یعرفه احد.»(3)
هیچ چیز از دنیا او را به خشم نمیآورد تا مگر به حریم حق تجاوز میشد
که در آن موقع هیچکس را نمیشناخت.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام را هم صعصعة بن صوحان عبدی، در موقع عبادت چنین وصف کرد که:
«اشهد یا امیرالمؤمنین ان الله کان فی صدرک عظیما و لقد کنت بذات الله علیماً.»
امیرالمؤمنین هم به او پیغام داد که: من هم شهادت میدهم که تو هم.
«لقد کنت عظیم المعونة خفیف المؤنة.»(1)
بحارالأنوار: 234/42، باب 127.
گذشته از آن که: در این مقام هم پیغمبر صلی الله علیه و آله فاطمه علیها السلام را صدر خلایق قرار داد که برای نشان دادن عظمت احترام حدود خدایی برجستهترین کس را، که از او بزرگتری در خاطر نیست، او را در نظر میآورند و در کفۀ سنجش مینهند و در روزگار فتح برجستگی مقام فاطمه علیها السلام خیلی جلوه کرد، حتی آن که در بیعت گرفتن از زنان مکه «امیه خواهر خدیجه» را فرمود که از زنان بیعت گرفت.
و اگر در روایتی آمده که: قدح آبی گذاشتند و زنان دست در آن آب میکردند و پیغمبر صلی الله علیه و آله هم دست در ناحیۀ دیگران قدح داشت.(2)
یا در روایت دیگری که: گوشۀ عبا و ردا پیغمبر صلی الله علیه و آله را میگرفتند؛ همه صحیح است؛ زیرا هر کدام دربارۀ جماعتی انجام میشده و جماعت زنان زیاد بوده، که یک نفر تنها از عهدۀ تکمیل کار همه برنمیآمده، کمیت مردم مکه در
ایام بیعت به دوهزار نفر رسید. هر مقدار از آنها که در سهم خواهر خدیجه شده باشد، کم یا زیاد بر احترام فاطمه و حیثیت خاندان خدیجه افزوده میکردند.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله این بزرگداشت و تعظیم را از خاندان خدیجه و بنیهاشم میکرد و در موقع خود، به آنها آگهی میداد که مغرور به این نسبت نگردند؛ ارزش هر کس با عمل اوست، حتی فاطمه که فرد شاخص در محبت من است باید متکی به عمل خود باشد.
ناسخ میگوید: پس از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله به کوه صفا صعود داد و چندان برفت که خانه کعبه پدیدار گشت.
آن گاه بایستاد و بانگ برداشت که: ای فرزندان هاشم؟ ای بنی عبدالمطلب؟ من رسول خدایم بر شما، مگوئید: محمّد صلی الله علیه و آله از ما است و هر چه خواهید بکنید.
به خدا سوگند! دوستان من از شما و غیر شما، همان پرهیزکارانند.
چنان نباشد که: در قیامت عتاب دنیا بر شما باشد و ثواب آخرت برای دیگران، مردم دیگر عمل بیاورند و شما انساب خود را.
من عذر خود را بر شما قطع کردم، عمل من از من و عمل شما از شما خواهد بود، مرا به عمل شما نخواهند گرفت.
در روایتی دارد که: صدا بلند کرد که: ای فاطمه! ای دختر محمّد! ای بنیهاشم! ای بنیعبدالمطلب!
اعلان نام دختر در این مقام چنان که تهدیدانگیز است، شرفانگیز هم هست
که پیغمبر صلی الله علیه و آله کسان خود را در شمار میآورد، اقرب اقربا را فاطمه میشمارد، پس دست به دعا برداشت و خدای را به اسعاف(1)
اسعاف: برآوردن، روا کردن، کارگشایی.
حاجات بخواند، آن گاه بنشست و عمر بن الخطاب که در ملازمت به پای بود، مردان قریش را یکان یکان همی آورد تا بیعت کردند و ابوبکر پدر خود را آورد، در این موقع پیر و کور و موی سرش سفید بود، مثل درختی که شکوفه سفید برآرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:«یا اباقحافه اسلم تسلم»(2)و او مسلمانی گرفت، موی سرش سفید بود پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: رنگ موی سر او را تغییر دهید.
چون بیعت مردان بکران رسید، نوبت زنان آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله گوشه ردای مبارک را از جانبی بگرفت و زنان جانب دیگر آن را همیگرفتند و بیعت کردند از بهر آن که دست زنان را مس نفرمایند.
و نیز گفتهاند:
«ان رسول الله صلی الله علیه و آله قعد فی المسجد یبایع الرجال الی صلوة الظهر و العصر. ثم قعد لبیعة النساء و اخذ قدحاً من مآء فادخل یده فیه.»(3)
و به روایتی امیه خواهر خدیجه علیها السلام را فرمود: تا از زنان بیعت گرفت. و این افتخار برای خاندان خدیجه است. به هر صورت منزل کردن و خیمه زدن بین قبر خدیجه در قبرستان جنة المعلی را، از حمایت ابوطالب و حمایت خدیجه
قدردانی میکند، از قبر استنطاق میکند، خبرهای حمایت ابوطالب و حمایت خدیجه را اینجا بجوئید، بیت خدیجه که: «لاصخب فیه و نصب»(1)
بحارالأنوار: 10/16، باب 5؛ روضة الواعظین: 269/2.
این سرادق و این سراپرده است، تمام درس حمایت را باید اینجا درج کرد، همت از خاک ذووی الهمم با استنطاق زندگانی آنها است و فرزندش حسین علیه السلام در عهد خود به سر قبر خدیجه مادربزرگ آمد و بوی وفا و همت از آن مادر آرمیده در قبر خواست، در سفری که از مدینه به مکه آمده بود.انس میگوید: با حسین صلی الله علیه و آله آمدم تا قبر خدیجه، حسین علیه السلام به نماز ایستاد و به من گفت: دور شو از اینجا، پس از نماز صدای او بلند شد: «یارب! یارب! من انت مولاه.»
لبیک آمد:
لبیک لبیک عبدی انت فی کنفی
و کلما قلت قد علمناه
صوتک، تشتاقه ملائکتی
فحسبک الصوت قد سمعناه(2)
در سر قبر مادر زیر پرچم فتح
بگذار پیغمبر صلی الله علیه و آله با قشون به سوی طائف برود
برگرد و خاطرات فاطمه علیها السلام از مکه و شعب ابیطالب را یاد آور
و عام الحزن
فردای روزی که صحیفۀ قریش با آن همه احساسات و هیجانها از دیوار کعبه فرود آمده، ابوطالب و محمّد و اصحاب وی به مکه بازگشتند، ابوطالب به واسطۀ پیری و خدیجه بر اثر سختیها و محرومیتهای سه سال دربدری در کوه بیمار شدند و آیا فاطمه در جسم و در حس چه حالی داشت؟ در ناحیۀ مادر پرستاری میکرد و از ناحیۀ عمو خبر میگرفت؛ زیرا خانههایشان جدا بود.
بیماری ابوطالب روز به روز شدیدتر شد، دستورهایی که دو نفر پزشک نامی آن زمان حرث بن کنده و ابیرومیة التمیمی برای بهبودی حال وی داده بودند، نتوانست او را نجات دهد، همه از زندگانیش ناامید شدند، مخالفان محمّد مرگ
او را از هبل خواستند، یقین داشتند اگر محمّد از پشتیبانی این پیرمرد محترم محروم گردد، زودتر به او دست خواهند یافت تا تسلیم آنها شود.
برای هبل و سایر بتها نذرهایی سنگین کرده بودند با همه اینها باز ابوسفیان به یاورانش گفت: خوب است در این ساعات آخر عمر ابوطالب عیادتی از او بکنیم و ضمنا بخواهیم که در این دقائق آخر زندگانی پندی به برادرزاده خود بدهد، شاید این جنجال و این هنگامه و آشوب به نرمی برطرف شود.
«ابوسفیان به همراه چند تن از بزرگان قریش از قبیل عتبه و شیبه و ابوجهل و امیه به منزل ابوطالب رفتند از کسالت و ناخوشی او اظهار تأسف بسیار کردند و در پایان تعارفها، ابوسفیان چنین گفت: ای ابوطالب! تو پیر ما و سرور ما هستی، ما آمدهایم در این ساعت از تو معذرت بخواهیم معذرت از آن چه در این سالهای اخیر میان ما گذشته است، ولی اگر ما تقصیری داشتهایم برادرزادۀ تو نیز که عامل این همه دوئیها و کشمکشها است، سهم بیشتری در ایجاد این دشمنیها به عهده دارد.
اکنون اگر تو از میان ما بروی، بیم داریم اختلافات میان ما و او به خونریزی برسد، کاری که ما هرگز طالب آن نیستیم.
از تو میخواهیم یک بار دیگر، پیش از آن که دنیای مکه را به ما بسپاری، کوشش در برانداختن این رنجیدگیها ودلتنگیها بکنی، ما به تو داوری میدهیم و هر چه بگویی پیروی میکنیم، هر گونه تعهد و پیمانی بخواهی ما به تو خواهیم داد، به شرطی که از او نیز پیمان بگیری که به خدایان ما ناسزا نگوید و عقاید ما را مسخره نکند و مردم را به مخالفت با ما و مخالفت با آیین (ما قریش)
برنیانگیزد، ما از تو خواهانیم هماکنون او را بخواهی و از برای او پیمان بگیری و در همین جا اختلاف و کشمکش میان ما را برطرف کنی، تو بهتر میدانی تا درایت و تدبیر هست، مرد خردمند دست به شمشیر نمیبرد.»(1)
السیرة الحلبیة: 44/2.
«ابوطالب از اظهارات ملایم ابوسفیان و سایر سران قریش تحت تأثیر رفت، بیدرنگ شخصی را فرستاد چیزی نگذشت که محمّد با شتابزدگی و نگرانی وارد شد، خیال کرده بود که حال عمو وخیم است، پهلوی بستر عمویش یک جای خالی بود، ولی ابوجهل نخواست که محمّد بالادست رؤسای قریش بنشیند بر فور از جای خود برخاست و در آنجا نشست، محمّد صلی الله علیه و آله که جایی برای نشستن نیافت پایین اطاق پهلوی در ورودی جلوس کرد.
ابوطالب گفت: برادرزادۀ عزیز! من در حالتی هستم که دیگر امیدی به زندگی ندارم، در این ساعات آخر عمر تنها موضوعی که فکر مرا مشغول داشته تو هستی.
من برای مرگ خود بیمی ندارم، بیم من برای توست، توئی که بیش از یک برادرزاده دوستت دارم؛ زیرا به مکارم اخلاقی و بزرگواری روح تو آگاه بوده و مجذوب آن هستم.
بنابراین فکر کرده بودم که تو و دیگر سران قریش را در یک مجلس گرد آورم و همه اختلافات میان شما را خودم پیش از مرگ برطرف کنم، مرگی که پشت در اطاق من ایستاده است، خوشبختانه خود رؤسای قریش به استقبال این نیت من شتافتهاند و خواستار این صلح و آشتی شدهاند، اینها اشراف قوم تو هستند،
1) (1)
بزرگان قبیله هستند، آنها از گذشته و آنچه میان ما و آنها روی داده متأسفند و پشیمانند، میل دارند دیگر نظیر آن هرگز پیش نیاید، آنها آمدهاند در حضور من که اکنون پیش از یکی دو غروب آفتاب به حیاتم باقی نمانده، قولی به تو جزماً بدهند که هر چه از مال و ریاست و ثروت بخواهی به تو بدهند و به دین تو و به آن خدایی نیز که تو مردم را به سویش میخوانی کاری نداشته باشند.
بدین صورت تو و آنها که همه از یک قبیله هستید، به صلح و صفا و خوشی زیست کنید و من هم که این دنیای پررنج را ترک میگویم، روح و فکر و قلبم برای تو ای محمّد عزیز! از هر جهت آرام و مطمئن باشید، همه در حفظ مرکزیت مکه به اتفاق و اتحاد کوشش کنید، اینجا زیارتگاه همه قبایل عرب بوده و بزرگترین امتیاز را بر شهرهای دیگر دارد.
گفتههای ابوطالب در همه و بیشتر در محمّد تأثیر کرده و حالت گریه به او دست داد، مدتی سکوت کرد رؤسای قریش گمان کردند که محمّد میخواهد راه حلّی پیدا کند و شرایط خود را بگوید.
پس از چند دقیقه، محمّد صلی الله علیه و آله گفت: ای عموی بزرگوار من! من نیکو میدانم که تو همیشه حمایت خود را نسبت به من بیدریغ مبذول داشتهای، اذیت و آزار بسیاری در راه دین خدا تحمل کردهای.
من همه صحنههای زندگانی خود را با تو به یاد دارم و از یاد نمیبرم.
تو برای من بیش از یک کاکا بودی، اندوه و غم مرا از این کسالت و بیماری خودت بهتر از همه میدانی.
اما آنچه که در میان من و قریش پدید آمده، باز هم تو بهتر به علل و اسباب
آن آگاهی، من از آنها نه مالی میخواهم و نه ثروتی، فقط از آنها خواهانم که یک کلمه بگویند و با آن یک کلمه، همه افراد عرب و اقوام غیر عرب را برادر خود سازند.
ابوجهل با عجله گفت: بسیار خوب به جای یک کلمه، ده کلمه خواهیم گفت، بگو آن یک کلمه چیست؟
محمّد جواب داد: کلمۀ من این است «لا اله الا الله» را بگویید و از بت پرستی و شرک دست بردارید!
هنوز باقی جمله محمّد صلی الله علیه و آله تمام نشده بود که ابوجهل و دیگر از سران قریش دستهای خود را محکم به هم زدند و فریاد برآوردند: باز همان حرفها! باز میخواهی همه خدایان را به یک خدا عوض کنی؟ آیا این یک خدا میتواند به همه آرزوهای یکایک ما برسد، تو به غیر از این کلمه، کلمۀ دیگری نداری که بگویی و آن را از ما بخواهی؟
محمّد صلی الله علیه و آله حالت برافروخته پرهیجانی پیدا کرده و شروع به خواندن این آیات نمود.
(ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ)1 به قرآن سوگند که نام و آوازۀ جهانی دارد و برای جهان آدمیت یادآور است. آنان که کافرند، در فکر عزت خویش و در ستیزه و دوئی هستند، چند و چند پیش از اینان اقوامی به هلاکت رسانیدیم که فریادشان به آسمان رسید، ولی دیگر وقت گذشته بود.
تعجب کردند که: یک نفر از میان خودشان برخاسته به تهدید آنها آژیر خطر به آنها میدهد، کافرها گفتند: ساحر دروغگویی است، آیا خدایان را یک خدا کرده، این آن چیز شگفت است.
ناگهان صدایی از میان جمعیت بلند شد و نگذاشت بقیۀ کلمات محمّد صلی الله علیه و آله پایان یابد، این ابوجهل بود که از جای خود برخاست و به یاران گفت: شما هم برخیزید.
سپس خطاب به ابوسفیان چنین گفت: تو اشتباه میکنی که فکر سازش را با این دیوانه داری، او هر چه میخواهد بگوید، ولی هرگز ما خدایان خود را از دست نمیدهیم.
صدای ابوجهل کلمات محمّد صلی الله علیه و آله را برید و چشمها را به سوی خود دوخت.
محمّد صلی الله علیه و آله خیره خیره به وی نگریست و رگ آبی بین ابروان او به طوری برجسته شد که گویی میخواهد بترکد.
ابوجهل دوباره صدای خود را بلند کرد و به یاوران خود گفت:
برویم و این شخص را به حال خود بگذاریم، ابوسفیان برخاست و همراهانش نیز بیدرنگ از جا برخاستند و به سوی درب خانه به دنبال او روان شدند.
محمّد صلی الله علیه و آله را وحی گرفت و این آیات آمد. دیدگان او بیاختیار به سقف اطاق دوخته شد گویی کسی با او سخن میگوید و وی گوش فرا میدهد، زبانش باز شد با حال وحی و هیجان چنین آیات را بازگو کرد.
سران آنان روان شدند و به یکدیگر میگفتند: بروید و بر پرستش خدایان خود صابر و وفادار باشید، ما هرگز چیزی در میان امتهای دیگر نشنیدهایم و این جز
یک آیین ساختگی چیزی دیگر نیست، آیا وحی فقط به او تنها در میان همه افراد فرود میآید؟ بدین سان آنان دودل شدند تا روزی که عذاب الهی به سراغشان آید.»(1)
السیرة الحلبیة: 44/2-45.
سران قریش از منزل ابوطالب خارج شدند و محمّد صلی الله علیه و آله سرگرم وحی و نگاه به اطراف بود، ابوطالب کسالت و بیماری خود را فراموش کرده و متوجه محمّد صلی الله علیه و آله و این حالت پرهیجان او بود. آن روز را محمّد صلی الله علیه و آله نزد عمویش ماند، گفتگوهای آن روز وی با ابوطالب که آخرین ساعات عمر خود را میگذرانید و تکلیفی که به وی برای قبول اسلام کرد و جوابهایی که وی داد، هر کدام به جای خود، معرف دو روحیه قوی و استوار و مطمئن بود.
محدثان عصر اموی برای خوشنودی معاویه و سرکوبی امیرالمؤمنین علی علیه السلام آیاتی را در اینجا آوردهاند و کتمان کردهاند که عباس عموی پیغمبر صلی الله علیه و آله گوش فرا لبهای ابوطالب داد و گفت: ای پسر برادر! بشنو! برادرم کلمه را گفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من که نشنیدم.(2)
و نیز رسالة «ایمان ابیطالب» از تألیف سید فخار بن معد که از مشایخ و سرسلسله مشایخ ما است و قصیدة لامیه ابوطالب که میگوید: فایده رب العباد بنصره و اظهر دینا حقه غیر باطل.
«ایمان ابی طالب، شیخ مفید: 19؛ الحجة علی الذاهب إلی تکفیر ابی طالب (ایمان ابی طالب)، سید فخار بن معد: 323»
آن روز آخرین روز و پرهیجانترین ساعتهای زندگانی ابوطالب به شمار رفت، همان روز روح ابوطالب از بالای کوه ابوقبیس پرواز کرد و جسد او در برابر محمّد صلی الله علیه و آله باقی ماند و محمّد صلی الله علیه و آله تنها در اطاق روبروی جسد مرده کاکای خود زاری کرد، گویی باقی سخنان خود را به وی میگفت:
درست 28 روز از بازگشت دستهجمعی آنها از درۀ معروف «درّۀ ابوطالب» گذشته بود که ابوطالب از دنیای مکه رفت و خوشحالی قریش را به حد کمال رسانید، محمّد صلی الله علیه و آله خود را ناگهان در میان ازدحام دشمنان و مخالفان تک و تنها دید، ولی او هیچ وقت تنها نبوده، همیشه با خدای خود و پنداشت خود بود و اندوه و حزن فوق العاده او، مخصوصاً در این روزها، یار و همراز دیگر او شده بود، ابوطالب رفت.
ابوطالب دو پسر به جای خود گذاشت که یاور محمّد صلی الله علیه و آله بودند و میگفت:
ان علیاً و جعفرا ثقتی عند ملم الخطوب و الکرب
والله لا اخذل النبی و لا یخذله من بنی ذوحسب
لا تخذلا وانصرا ابن عمکما اخی لامی من دونهم و ابی(1)
و اگر خدیجه هم رفت فاطمه را به جا گذاشت که تکمیل وجود او بود و آن
1) (1) ایمان ابیطالب، شیخ مفید: 39؛ شرح نهج البلاغه: 269/13.
علی علیه السلام و فاطمه یکی شدند و حسین علیه السلام را به جا گذاشتند.
1 - اگر ابوطالب و پسرش نبودند، دین اسلام مثل شخص مستقیم القامه به پا نمیایستاد.
2 - آن در مکه مأوی داد و حمایت کرد و این در یثرب مرگ را پیش رو دید.
3 - او امری را به عهده گرفت و تکفل کرد، ولی مرگش رسید و علی علیه السلام عمل او را تمام کرد.
4 - دربارۀ آن کوه وقار مکه که درگذشت، اما بعد از آن که انجام داد آنچه انجام داد، بگو آن کوه رفت، ولی قله کوه ماند.
5 - خدا را برای آن پدر که به افتتاح باب هدایت کوشید و خدا را این پسر که آن کار بلند را خاتمه داد.
ابوطالب، علی و جعفر را دو جناح برای پیغمبر صلی الله علیه و آله قرار داد و به جعفر پسرش گفت: میبینی که پیغمبر صلی الله علیه و آله به نماز ایستاده و علی علیه السلام در یک جناح اوست، تو هم به نماز بایست و وصل کن جناح پسر عم خود را «صل جناح ابن عمک» همین که جعفر به نماز اقتدا کرد، ابوطالب این شعر را گفت:
که علی و جعفر ثقه و وثوق منند، دیگر محمّد صلی الله علیه و آله تنها نیست، هر طائر که دو بال دارد میتواند نهضت کند.
«قد افلح من نهض بجناح.»(1)
روضة الواعظین: 140؛ اسد الغابة: 287/1؛ الأمالی، شیخ صدوق: 508، مجلس 76، حدیث 4.
1) (1)
جعفر، آن عدۀ هشتاد نفر مهاجرین حبشه را نگهداری میکرد و علی علیه السلام عهدهدار تکفل عدۀ محاصران شعب ابوطالب بود.
پس ابوطالب برای پس از خود هم دین خود را انجام داد و دو پشتیبان از عنصر خود و فلز خود، به عوض خود، برای حمایت اسلام به جا گذاشته، قریر العین با چشم روشن از دنیا میرود.
در حقیقت پسران، زاینده رود وجود پدرانند، خصوص پسران هوشمند هوشیار که ملتفت دقایق کارهای پدرانند.
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید میگوید: «فالذین لیسوا بمعطله من العرب فالقلیل منهم و هم المتألهون اصحاب الورع و التخرج عن القبائح کعبدالله و عبدالمطلب و ابنه ابی طالب و زید بن عمرو بن نفیل و قس بن ساعدة الایادی و عامر بن الظرب العدوانی و جماعة غیر هؤلاء.»(1)
شرح نهج البلاغه: 120/1.
و همچنین گوید: «فان من قرأ علوم السیر عرف ان الاسلام لولا ابوطالب لم یکن شیئا مذکوراً.»(2)
اولا: قصیدۀ لامیه سندی است متین - ثانیاً: «ان قریشا امرت بعض السفهاء ان یلقی علی ظهر النبی صلی الله علیه و آله سلا ناقة اذا رکع فی صلوته ففعلوا ذلک و بلغ الحدیث اباطالب فخرج مسخطا و معه عبید له فامرهم ان یلقوا السلا عن
ظهره و یغسلوه ثم امرهم ان یأخذوه فیمروه علی اسبلة القوم و هم اذ ذاک وجوه قریش و حلف بالله ان لا یبرح حتی یفعلوا بهم فما امتنع احد منهم عن طاعته و اذل جماعتهم بذلک و اخزاهم.
و فی ذلک دلالة علی رئاسة ابیطالب علی الجماعة و عظم محله فیهم و انه ممن یجب طاعته عندهم و یجوز امره فیهم و علیهم.
و دلالة علی شدة غضبه لله عزوجل و لرسوله و حمیته له و لدینه و ترک المداهنة و التقیة فی حقه و التصمیم لنصرته و البلوغ فی ذلک الی حیث لم یستطعه احد قبله و لا ناله.»(1)
ایمان ابیطالب، شیخ مفید: 22.
قصیدۀ لامیه ابوطالب حماسه ایمان است، امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرمود: قصیدۀ لامیه ابیطالب را به جوانان خود تعلیم دهید، برای این منظور ترجمۀ آن به فارسی سلیس روان با ادیب دانشمند آقای غلامرضای دبیران، مرد فضل و ایمان، شبهای زیادی آن را در میان گذاشته، هر سه بیت سهمیه یک شب بود.
معظم له بعد از حل معضلات در محضر اینجانب آن را در خلوتخانه خویش به نظم میآوردند، با دو بحر و شب بعد آن را تحویل میدادند و سه سطر دیگر از آن را برمیگرفتند تا تمام اشعار لامیه ترجمه شد و منظوم شد و نوشته شد، متن شعر با خط زیبای نسخ قرآنی و ترجمههای منظوم با خط زیبای نستعلیق با دو قلم ریز و درشت تا گنجینهای فراهم شد از درّ و لؤلؤ، آرزومندیم که یکی از ثمرات
1) (1)
اقتدار خود را نشر این سند والا قرار دهند که به پایۀ قانون اساسی برای ایمان جوانان و دانشجویان لزوم دارد.
این مرگ نبود که به سوی خدیجه میخزید
این زندگانی جاودان بود که به سوی او میآمد
(من میگویم) و سهم خدیجه را پس از او فاطمه علیها السلام به عهده گرفت، با آن که فاطمه آن روزها دخترک کوچولو (جویریه) بود.
و به همین مناط: فاطمه هم دختری است از خدیجه، همه فداکاریها را دیده، نهایت آن که مقاومت شیشه کمتر از مقاومت پولاد است؛ ولی بنازم زنی که همپای اعظم رجال بیاید، ولی دختری است از خدیجه همه فداکاریها را دیده نهایت آن که: همپای اعظم رجال قرار داده شده، سنگینی وظایف را احساس میکند، اگر چه نقش مؤثری در آنها ندارد.
(رهنما) مرگ ابوطالب ضربت سختی بر روح و روان محمّد فرود آورد، هنوز رطوبت خاکهایی که روی قبر ابوطالب ریخته بودند خشک نشده بود که محمّد صلی الله علیه و آله آثار فقدان او را در محیط خود دید، هر کس به دیگری میگفت: که محمّد به زودی به چنگال قریش خواهد افتاد و آیات قرآنی او را نیز با ریگهای صحرا باد خواهد برد.
چند روز از فوت ابوطالب نگذشته بود که خدیجه هم بیمار شد، چندین شب از شدت تب میسوخت و روز به روز سختتر میشد. محمّد صلی الله علیه و آله هر شب بیش از دو ثلث شب بیدار میماند، ولی بیماری خدیجه سختتر میشد، تا این که به منتهای شدت رسید و محمّد بینهایت نگران شد، سران مسلمین همگی خصوص آنانی که بعدها نام آنان را عشره مبشره مینامند، به خانه خدیجه آمدند و به محمّد در پرستاری خدیجه یاری کردند، نیمههای شب حالت خدیجه وخیم شد، خواستند محمّد صلی الله علیه و آله را در دقایق آخر عمر خدیجه با وی تنها بگذارند، همه به اتاق بزرگ مجاور رفتند، حضار سرهای خود را به زیر انداخته بودند و خاموشی پرغلغله و گویایی بر آنها چیره شده بود، یک دنیا فکر و کلمه در مغز یکایک آنها موج میزد.
و بالاخره علی علیه السلام که بیش از همه نگران و مضطرب بود، با فصاحت و قوت کلمه خود، این سکوت را شکست و گفت:
تازه سه روز است از فاجعه اول میگذرد، از جراحات مرگ پدرم هنوز از قلب پیامبر صلی الله علیه و آله خون میچکد، هنوز این جراحات التیام نیافته است، اینک خدیجه ام المؤمنین... این زن پاکدل و با ایمان... که برای پیامبر صلی الله علیه و آله فرشته رحمت بود و پیامبر در چشمهای او و روی لبان او، معانی ایمان را دید و در اعماق روح و قلب پیامبر صلی الله علیه و آله جای داشت و در افکار او تأثیر فراوان؛ و نخستین کسی بود که پیش از آمدن وحی، روشنایی رسالت را در پیشانی فرستادۀ خدا دید و گویی که اولین وحی بر او فرود آمده بود، این بانوی بزرگ، این خدیجه پناهگاه مستمندان، همو که قسمتی از رسالت و بعثت رسول الله صلی الله علیه و آله بود، پیش از
هر کس او دست یاری به سوی پیغمبر صلی الله علیه و آله دراز کرد، در مواقع شدت و سختی، او نیرو دهندۀ روان پیغمبر صلی الله علیه و آله بود.
اکنون در بستر مرگ افتاده و فقدان او چه تأثیر عظیمی در روح رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهد کرد.
خدایا! خودت فرستادۀ خدا و اسلام وی را یاری کن.
علی علیه السلام، این کلمات را با گلوی گرفته گفت و بیاختیار اشک از دیدگانش سرازیر شد.
ابوبکر گفت: آری، حق با توست، مرگ ام المؤمنین خدیجه، تکان سختی به روان رسول خدا صلی الله علیه و آله میدهد.
این دومین جراحت قلب او است، ابوطالب و خدیجه هر کدام برای اسلام استوانه (ستونی استوار) بودند، خدا خودش خدیجه را شفا بدهد، هنوز این جمله را پایان نداده بود که میسره از اطاق خدیجه بیرون دوید، آب آتش زده از دیده روان داشت.
علی علیه السلام از جای خود پرید و به اطاق خدیجه رفت، همان دم باقی اصحاب گرداگرد میسره ایستادند و هر کدام پرسشی میکردند.
علی علیه السلام در اطاق خدیجه بسیار نماند، با اندوهی که بر همه حاضران سنگینی میکرد چنین گفت: او در آخرین لحظات زندگی خود است، نور فوق العادهای بر سیمای او افتاده، لبخندی آسمانی به روی لبهای وی نقش بسته، نفس مطمئنه که نخستین شعار اسلامی است و هر کس در زندگانی نیازمند آن است بر سیمای او پرتو افکنده، دیدگانش گاهی به صورت پیغمبر صلی الله علیه و آله و گاهی به سقف اطاق
دوخته میشود، گویی منتظر کسی یا چیزی است که از آسمان فرود آید، مرگ که در همه جا و برای همه کس هولناک است، در اینجا در اطاق خدیجه چه اندازه ناچیز بود که چند دقیقه تماشاگر حال او بودم، چیزی که به نظرم نمیآمد مرگ بود، این مرگ فنا نبود که به سوی خدیجه میخزید، این زندگانی جاودان بود که به سوی او میآمد.
نگاههایی که میان خدیجه و محمّد صلی الله علیه و آله رد و بدل میشد، مانند آن بود که: روان آنها در آسمان ابدیت پرواز میکند، گویی در میان روشنایی الهی و فیض خدایی پیش میروند.
گویی خدیجه، ارج بلند خویش را در دنیا میبیند که خشنودی بر لبهای رنگپریدهاش، بسان تبسم سایه افکنده.
من مرگ را در گوشۀ اطاق او مانند چیزی پست دیدم.
دنیایی که در آنجا پدید آمده بود، پر از لمعه و برق بود، انسان جنبش موجهای روان را در آنجا مشاهده میکرد، میدید که چگونه روانها جنبشی به سوی «ملأ اعلی» و به طرف آسمانها دارند، به بالای ستارگان آنجا که آیین پاک محمّدی قرار گرفته.
احساس میکردم که با روح بزرگ پرنور خدیجه و با جاذبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله من نیز به سوی آن آسمان به پرواز آمدهام، در آن میان صدای توانایی از اطاق خدیجه بلند شد که این کلمات را گفت:
خدیجه بزرگ اینک فرشتگانند که به تو درود میفرستند.
علی علیه السلام و بقیۀ اصحاب به یکدیگر گفتند:
این صدای رسول خدا صلی الله علیه و آله است.
طلحه گفت: خوشا به نیکبختی خدیجه.
در دنیا بهترین همسر را داشت و در آخرت بالاترین مقام، هر چه داشت از مال و دارایی و از نیرو و شکیبایی همه را در راه خدا به کار برد، ابوبکر به میسره گفت: برو ببین خدیجه در چه حالی است؟
میسره پاسخ داد، در این دم پراضطراب دل من یارای دیدن ندارد.
تنها علی بود که به اطاق خدیجه بازگشت.
و فاطمه همواره بر بالین مادر بود.
خدیجه دختر را برای رازی پیش خواند و پیامی داشت که به پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: پیام خودم را به وسیلۀ دخترم، عزیز تو و من (فاطمه) برای تو میفرستم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فاطمه را خواست که پیام مادر را برای من بیاور، خدیجه به گوش فاطمه کشید که از پدر بزرگوار بخواه که عبای خود را که همواره در حال وحی بر خود پوشیده میداشتی، برای کفن من اختصاص بدهد.(1)
شجرۀ طوبی: 235/2.
1) (1)
علی بن عیسی از سید جلال الدین عبدالحمید بن فخار موسوی روایتی بازگو کرده که: این اسماء(1)
اسماء بنت عمیس بنابراین از حبشه برگشته بوده با عدهای که برگشتند.
بنت عمیس گوید: «من در هنگام رحلت خدیجه در مکه حضور یافتم خدیجه گریست.(2)من گفتم: آیا تو هم گریه میکنی؟ تو که سیدۀ بانوان عالمیان هستی!
تو که همسر پیغمبر صلی الله علیه و آله هستی! تو که بشارت به بهشت به زبان پیغمبر صلی الله علیه و آله داری! (یعنی با اینها که دولت ابد است، دیگر برای کس غصه نمیماند).
خدیجه فرمود: برای این من گریه ندارم ولکن گریه من برای این است که: زن هر چند بزرگوار باشد در شب زفاف خود نیازمند زن دیگر است که محرم او باشد و راز خود را به او بگوید و از او استعانت بجوید بر حوائج خود، و فاطمه من کودک است، از کودکی تازه به در آمده و هراس دارم که کسی نباشد که
کارهای او را در آن هنگام به عهده بگیرد.
من گفتم: ای بانوی من! من برای تو با خدا عهد و پیمان میبندم و به عهده میگیرم که اگر تا آن وقت در دنیا باقی ماندم، قائم مقام تو در این امر باشم.
تا همین که آن شب زفاف زهرا فرا رسید، پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و امر داد که: زنان بیرون رفتند، ولی من باقی ماندم، وقتی که خواست بیرون رود، سیاهی مرا دید فرمود: کیستی؟ گفتم: اسماء بنت عمیس. فرمود: مگر من امر ندادم که بیرون شوید؟ گفتم: بلی یا رسول الله (فدایت پدر و مادر من) قصد خلاف تو را نداشتم. ولکن عهدی با خدیجه بسته بودم و داستان را برای پیغمبر صلی الله علیه و آله بازگو کردم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله گریست و فرمود: تو را به خدا برای محض همین ماندهای؟
گفتم: بلی به خدا. پس پیغمبر صلی الله علیه و آله برای من دعا کرد.»(1)
شجرۀ طوبی: 234/2.
مسؤولیت سنگین خود را مادر به فاطمه دخترش میدهد، ولی بیگفتگو و لفظ؛ زیرا فاطمه دیده بود که مادر چگونه فداکاری دربارۀ پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله دارد و همان دیدار چونان بهترین گفتار درس به او میداد، گذشته از آن که با ملازمت دائم دختر با پدر، دختر خلق و خوی پدر را درمییابد و نمایش میکند، دو نفر که چنین درهم رفته باشند خوی همدگر را میگیرند، خصوص با تعلیمات قرآن که ذکر ملایم مداوم پیغمبر صلی الله علیه و آله بود.
بس که نشست در برم با دل خوپذیر من
دل بگرفت جملگی عادت و خلق و خوی او
1) (1)
قدر نبات یافت چوب از اثر مصاحبت
گل چو شود قرین گل گیرد رنگ بوی او
پرتو مهر روی او تا نشود دلیل جان
جان نکند عزیمت دیدن مهر روی او
(رهنما) میگوید: دست خدیجه در دو دست محمّد صلی الله علیه و آله و نگاهشان چنان به هم آمیخته بود که گفتی یک دنیا کلمه میانشان گفت و شنود میشد، زبان آنها خاموش بود اما در افکارشان سراسر خاطرات گذشته موج میزد.
این لحظه از همان لحظاتی است که زبان خاموش است، ولی این خاموشی از هر کلمه و گفتاری گویاتر و فصیحتر است، در این عالم دیگر کلمه نیست و کلمه گنجایش معانی را از دست میدهد.
در این هنگام کلمه نمیتواند به همان چابکی اندیشه و خاطره بر زبان بیاید و همۀ آن معانی را در برگیرد.
در اینجا است که: کلمه مثل حرّههای سوفالی میشکند خرد میشود، کلمه زمان و وقت میخواهد و این از همان لحظاتی است که وقت و زمان در آن حل شده است.
در چند لحظه کوتاه باید یک دنیای جاویدان را جای داد.
اکنون بیش از چند دقیقه به حیات خدیجه نمانده، اندیشه و احساس خدیجه در نگاههای پراطمینان او به محمّد صلی الله علیه و آله به خوبی خوانده میشد.
شاید بخشهای گوناگون زندگی خود را با او میدید و خوبیهای محمّد صلی الله علیه و آله که او در دل اندوخته بود؛ با نگاههای خود بازش میگفت، حلم او، صبر او،
پایداری و استحکام او در پرستش خدا، دهش و بخشش او دربارۀ تهیدستان، ادب او نسبت به زیردستان، سیمای اندیشمند او، غلبۀ اندوهش بر شادیش، نیروی ارادۀ او نسبت حالتهای غیر عادی وحی او، و صدای توانا و لهجه پاک او، هنگامی که آیههای قرآنی را برایش میخواند، اینها همه گویی در خاطر خدیجه میگذشت و لبخندی بر لبان او به جا میگذاشت.
آیا خدیجه به گذشتهها میاندیشید؟ به روزهای جوانی خود که شویش ابوهاله(1)
خدیجه از ابوهاله تمیمی دو پسر آورد، یکی: «هاله» که به مناسبت او وی را ابوهاله مینامیدند و دیگری هند که باقی ماند و کتاب شمائل پیغمبر صلی الله علیه و آله امام حسن و امام حسین علیه السلام را از او نوشتند، چون وصّاف پیغمبر صلی الله علیه و آله بود.
درگذشت و دلش نیازمند حرارتی دوگانه بود که عشق و ایمان نام دارد.«آن روز که پس از او، شوی دومش عتیق بن عائذ مخزومی مرد؛ و دل او بیشتر رمید، آن روز که در ساختمان دواشکوبه(2)باشکوه خود نشسته و جامههای ابریشم و رنگارنگ خود را به تن داشت و غلامان و خدمتکاران گوناگون، پیرامونش کمر خدمت بسته بودند، در آن روزی که برای نخستین بار نام محمّد را شنید، در آن دوره، روزی نبود مکه از طرف سران قریش و جوانان آنها از او خواستگاری نشود و او همه دستها را پس نزند.
او خود را برای چنین وجود ارجمندی نگاه داشته بود، به خاطرش آمد که در یکی از شبهای جوانی خود خواب شگفتی دید و تعبیر آن را از پسر عمویش
«ورقه» که زبان عبری را خوب میدانست پرسید.
از آن روز که ورقه خوابش را تعبیر کرد، همیشه در انتظار پیشامدی بود.
آن خواب هیچگاه از فکر او جدا نمیشد. و همراه او مانند پگاهی صبح هر چه بیشتر به سپیده دم نزدیکتر میگشت.
آن روزی که با گروهی از دختران قریش، در یکی از عیدها نشسته بود، پیرمرد میان بالا با ریشهای سفید و بلند و سیمای اسرارآمیزی به سوی آنها آمد و گفت:
ای دختران قریش! پیدایش آخرین پیغمبر صلی الله علیه و آله نزدیک شده است، بگویید: کدامیک از شما دست زناشویی به او میدهد؟ انگار این صدا را دوباره شنید.
این خاطرهها بسان منظره سنگی که در آب افتد، در حافظه لرزان و متحرک او جلوهگر میشد؛ تا آنجا که نخستین بار ابوطالب از او خواستار شد که محمّد را به کارهای تجارت خود بگمارد.
سیمای گذشته محمّد با موهای مشکی دو شقه با سینه و کتفهای نیرومند، بشرۀ جذاب، چشمهای گیرا، پیراهن ساده و بلند، چهرۀ شکفته و پر حجب و حیا، کلمات آهسته و متین، نگاههای پرنفوذ که گاه به زمین و گاه به سوی دیگر، جز چهرۀ خدیجه دوخته میشد و آن دم که به تصادف یک بار نگاه او به چشم خودش افتاد تا ژرفای دل لرزان او را گرم کرد.
سیمای محمّد صلی الله علیه و آله 25 ساله در حافظه خدیجه و چهره فروزان امروز او، اکنون بالای سرش هر دو این چهرهها، در برابر دیدگانش قرار گرفته بود؛
دیدگانی که برای همیشه بایستی بسته میشد.»(1)
کشف الغمة: 510/1.
او میاندیشید که: «در نهاد محمّد چیزی بالاتر از آدمی و پایینتر از خدایی هست، شخصیت بزرگوار پاره کنندۀ سلسلۀ زنجیرهای اسارت و بردگی و سالهای عمر او از برجستهترین فصلهای تاریخ بشریت است.»
با این اندیشه، پرتو خرسندی دل بر سیمایش نقش میبست.
سفر او به شام برای خودش و بازگشت او با خیر و برکتی که از آن داد و ستد برایش آورده بود، گفتههای میسره هنگام بازگشت داستان بحیرای نصرانی که جزئیاتش را برای وی گفته بود، همه اینها از حافظۀ او به سرعت میگذشتند، گویی محمّد صلی الله علیه و آله همه خطوط قلب او و قلب او را میدید و میخواند.
سلسلۀ این افکار و این خیالات مانند باران پی در پی در مغزش فرو میریخت تا هنگامی که در نظرش مجسم شد که نفیسه(2)را نزد محمّد فرستاد و از او پرسید:
آیا میل ازدواج با او را داری یا نه؟
شادمانی آن روز دوباره در این وقت در روحش زنده شد و آن مجلس ازدواج را که با حضور عمویش عمر بن اسد برادر خویلد بن اسد - که با حضور حمزه و ابوطالب و عباس برگزار شد، گویی دوباره دید؛ در همان دقیقه احساس کرد دست محمّد روی آمیزۀ موهای او به نوازش درآمد.
زندگی با محمّد پس از ازدواج نیایشهای محمّد و رفت و آمدش به غار حراء، آن شب اول وحی و آن صبح نزول نخستین آیه قرآن، و آن گفتههای ورقه و گرویدن تدریجی بزرگان قریش، پشت سر هم به اسلام از اول تا به آخر، و خلاصه زندگانی بیست و پنج ساله خود را با محمّد صلی الله علیه و آله به یاد آورد؛ ناگهان دنیایی را در حرکت دید که نام محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله کم کم روی آن نقش بست، روح خود را دید که از قالبش جدا شد و روی دست توانای محمّد صلی الله علیه و آله به سوی آسمانها میان ابرها به درگاه پروردگار پرواز کرد و بیاختیار این کلمات از دهان او آشکارا و شمرده شنیده شد.
«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمّداً رسول الله.»
محمّد صلی الله علیه و آله بیاختیار سر را به رخسار او نزدیک برد و دو بوسه مرحمت و شکرگزاری بر پیشانی وی نهاد، آخرین لبخند خدیجه نمایانتر شد و روی لبهایش ناپدید شد، پلکهای چشمش به آهستگی روی هم نشست و دیگر باز نشد.
در این دم صدای گره خورده و توانای محمّد بدین کلمات بلند شد (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ)1 (ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم)
سخن رهنما اینجا تمام شد و اما لبخند خدیجه را نگفت که دید خانهای برای خدیجه در بهشت آماده است که خیمه و خرگاه در آن زده شده و در سرمنزل
بالا برای او برپا شده، بر آن نوشته شد (لا صخب فیه و لا نصب)(1)
بحارالأنوار: 10/16، باب 5؛ روضة الواعظین: 269/2.
این خیمه و خرگاه از عربده پرخاشجوئی ستیزگران آسوده است، بشارت آن را در روزهای پرسروصدا جبرئیل آورد.خیام تنت بخیمه میماند راست
سلطان روحست و منزلش دار بقاست
فراش اجل برای دیگر منزل
از پا فکند خیمه چو سلطان برخاست(2)
آن روز خدیجه دلوی یا سطلی همراه علی علیه السلام برگرفته و پر از غذا و خوراکی کرده و آب و شربت آشامیدنی برگرفته با علی علیه السلام که سیزده ساله و اندی بود از شهر مکه به سوی درّههای مکه در پی محمّد صلی الله علیه و آله حبیب و عزیزشان میرفتند و همی او را صدا میزدند و او در پناه سایه سنگی به سایه نشسته، خسته و فرسوده بود، جبرئیل آمد که: یا رسول الله! اینک خدیجه است که با علی میآیند آب و غذا با خود آوردهاند که در این موقع از تشنگی و کمبود غذا به فریاد تو برسند، از جنجال اشرار و پرخاش و سر و صدای سفها تو خستهای و خدیجه هم خسته است، بشارت بده او را به خیمه و خرگاهی که به جای خانههای نی، شاخههای نی آن از لؤلؤ شاداب است، در آن خانه هیچ خستگی و
رنج فرسودگی نه و از پرخاش عربدهجوئی ستیزهگران هیچ سر و صدایی نیست.
اصولا مرگ ارتحال از نشئهای به نشئهای دیگر است نه فنا، در مرگ، خرگاه را از این دنیا برمیچیند که در آن عقبی و نشئۀ عقبی برپا کنند.
خیام تنت بخیمه میماند راست
سلطان روحست و منزلش دار بقاست
فراش اجل برای دیگر منزل
از پا فکند خیمه چو سلطان برخاست
بیت خدیجه در این تحول مورد توجه او بود، در دم مردن چشمش به این تحوّل بود که چگونه خانههای گلین دنیا و پشمین موئین خیمههای دنیا و خانههای نی، پر از جنجال و عربده و وحشت است.
اینک این جاهای تنگ دنیا در نظرش تبدیل میشوند به سراپرده و خیمه و خرگاهی بسی وسیع که طنین نام خدیجه در شرق و غرب دنیا، در قرنهای ممتدّ نشانۀ این سراپرده است. در سراپردههایی که در محافل شرق و غرب برپا میشود نام خدیجه به احترام برده میشود و هیچ خستگی برای آن ام المؤمنین نمیآورد و هیچ عربده و داد و فریادی، او را آزار نمیدهد.
نکته این که: از عربده و آزار و سر و صدا نام برده شده آن است که: خدیجه آزارها زیاد دید، نمونۀ عربدههایی را که او را آزار داده بود و در گوش او همیشه صدای آن میآمد. همین یک نوبه از آن نوبهها که قریش به عنف با رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتار کردند، در زمان حیات خدیجه بود و دامنهاش خدیجه را هم گرفت، با آن که خدیجه بانویی محتشم بود، از او حشمت میبردند که گرد
حریم او نمیگشتند، خود رسول خدا صلی الله علیه و آله هم محتشم بود، ولی این نوبه رسول خدا صلی الله علیه و آله در سر کوه صفا و مروه در موسم حج اعراب، به طوری فریاد کشید و ندا در داد که خوابآلودگان را بیدار کند و در مقابلۀ با او، ابوجهل میان اراذل و اوباش سنگی پرتاب کرد که به پیشانی پیغمبر صلی الله علیه و آله اصابت کرد و اوباش هم آن قدر سنگ پراندند که مقاومت در برابر آنها ممکن نبود، پیغمبر صلی الله علیه و آله به کوه پناهنده شد.
وقتی خبر به خدیجه بردند، به جستجوی پیغمبر صلی الله علیه و آله برآمد، در آن حادثه تعرّض به خدیجه هم شد و حشمت حریم خدیجه را نگه نداشتند، سنگباران به طرف او هم رسید و فریادها و عربدهها او را آزار میداد، ظاهراً بعد از سال سوّم بوده که حمزه و عمر هم اسلام آورده بودند، گوید:
«رسول خدا صلی الله علیه و آله طبق مأموریت آیۀ (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ)1 مأموریت داشت(1)که دعوت خود را سرشکاف کند و برای آن که عرب را از خواب گران بتپرستی بیدار کند، باید اقدام شدید جنبنده در موسم اجتماع اعراب خارج و داخل بکند که صدای او به همۀ قبایل دور و نزدیک برسد و با مدارا و دعوت ملایم این کار ممکن نیست، این است که: در این موقع که همه اعراب خارج به مکه آمده بودند و سیصد و شصت قبیله، هر کدام در در و دیوار مکه صنمی داشتند که بعد از طواف خانه به بتها میپرداختند و نذر و نذورات خود را
1) (2) بحارالأنوار: 179/18-180، باب 1، حدیث 10؛ تفسیر القمی: 378/1.
میگذراندند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله بر کوه صفا ایستاد و ندا درداد که: ایها الناس! من رسول خدای رب العالمینام، مردم چشمها به سوی او دوختند، این ندا را سه مرتبه درداد؛ سپس روانه شد تا به مروه برآمد؛ دستهای خود را به بناگوش نهاد و با اعلی صوت سه مرتبه ندا درداد که: یا ایها الناس! من رسول خدایم، مردم بار دیگر دیدهها به سوی او دوختند.
ابوجهل سنگی به طرف او پرتاب کرد که پیشانی او را و بین دو چشمش را که هدف کرده بود درهم شکست و مشرکان به تبع او سنگبارانش کردند تا از آنها گریخت و به کوه پناهنده شد؛ در موضعی از کوه که آن را متکّا میگویند تکیه کرد و مشرکان در طلب او میگشتند، این اقدام عنیف(1)
عنیف: درشت، خشن، سختگیر.
را قریش برای این میکردند که مبادا اجتماعات به دور این شهر مکه تقلیل یابد. اقدام هر دو طرف عنیف بود.»(2)«کازرونی قبل از این واقعه کشته شدن مادر عمار یاسر به دست ابوجهل ذکر کرد و که او را با یاسر پدرش و عمّار به ریسمان بسته، از زندان درآوردند و به درّههای بیرون مکه بردند که در آنجا آتشها افروخته و داغ و درفش در آتش نهاده بودند و تن آنها را لخت کرده، داغ میکردند و بعد تن زخمی آنها را در حوضهای چرمی پر از آب فرو میکردند، تا در اثر آن بلکه آنها به ستوه آمده،
از دین محمّد صلی الله علیه و آله برگردند.
سمیه مادر عمّار و یاسر پدرش، از شدت سوز داغها و فعل و انفعال آب و آتش نزدیک به مرگ رسیدند، چون شکنجهها از حدّ گذشت، سمیه به ابوجهل نهیب زد که از ما چه میخواهی؟ ما از دین محمّد صلی الله علیه و آله برنمیگردیم.
ابوجهل به خشم آمد و سرنیزه به قلب او زد که آن بانو در خون غلتید، آن بانو نخستین و اولین شهیدۀ اسلام است.»(1)
بحارالأنوار: 241/18، باب 1، حدیث 89.
یاسر پدر عمّار یادش آمد از خواب سحرگاهان در زندان که سمیه از آتشی گذشت؛ به چمنزاری سبز ایستاده او را صدا میزد که نترس و به آتش بزن و نزد من بیا، او هم مورد حملۀ ناجوانمردانه ابوجهل شد و شهید شد و نوبت به عمار رسید، عمّار تقیه کرد و کشته نشد، ولی بالای نعش دو کشته خود سرگردان ماند.
این داستان را بگذار و برگرد به این زد و خورد عنیف آنها با شخص شخیص پیغمبر صلی الله علیه و آله که مخبری خبر برای علی علیه السلام برد که ای علی! محمّد صلی الله علیه و آله کشته شد. علی علیه السلام یکسره به جانب منزل خدیجه رفت و در را کوبید، خدیجه گفت: کیست؟ گفت: من علی. خدیجه گفت: ای علی! محمّد چه کرد؟
گفت: نمیدانم؟ مگر آن که مشرکان او را سنگباران کردند و نمیدانم که آیا زنده است؟ یا مرده است؟ برخیز کوزۀ آبی همراه برداریم و غذایی (هیس(2)) آنها را
در میان سطلی همراه برگیریم و در صدد پیغمبر صلی الله علیه و آله و جستجوی او با یکدیگر بگردیم که او را تشنه و گرسنه خواهیم یافت.
پس با این تهیۀ عجولانه برخاستند و رهسپار کوه شدند تا از کوه گذشتند علی علیه السلام پیشنهاد داد که با خدیجه تو از بطن وادی و من از ظهر وادی تو از میان دره و من از روی مهور پیش برویم که هر جا باشد او را بیابیم و هر دو صدا بزنیم بلکه صدای ما به او برسد رهسپار شدند علی علیه السلام داد میکشید که: یا محمّدا! یا رسول الله! نفسی لک الفدا! در کدام وادی تو افتادهای؟
و خدیجه داد میکشید:
«من احس لی النبی المصطفی؟ من احس لی الربیع المرتضی من احس لی المطرود فی الله من احس لی اباالقاسم.»(1)
بحارالأنوار: 242/18، باب 1، حدیث 89.
در این موقع جبرئیل بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل شده و هر وقت برای پیغمبر صلی الله علیه و آله از بیرون آزردی سخت پیش میآید از درون نوازش غیبی او را مینواخت و سرگرم میکرد جبرئیل نگاهی به پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد پیغمبر صلی الله علیه و آله گریست و گفت: میبینی که قوم من چه با من کردند مرا تکذیب کردند و طرد کرده و بر من و آیین من خروج کردند.
جبرئیل گفت: یا محمّد! دستت را به دست من بده، دست او را گرفت و او را به بالای کوه نشانید و از زیر جناح و بال خود بساط و فرشی(2)مخملین گسترده بر
تمام کوههای تهامه گشود.
این فرش بهشتی، رمز رحمتی است که جبال تهامه را قلب پر رحمت پیغمبر صلی الله علیه و آله تمام در زیر گرفت و بر همه گشوده شد.
سپس دست رسول خدا صلی الله علیه و آله را گرفت و او را بر زبر آن و برفراز آن نشاند؛ معلوم است آن چه فوق همه است همان رحمت است که فرش مخملین رمز از آن است و بعد قدرت انتقام را دست او داد.(1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: شما مأمور شدهاید که اطاعت از من کنید، ولی سر بر آسمان بلند کرد و گفت: نه من مبعوث نشدهام که عذاب باشم.
آن گاه سر به آسمان بلند کرد و گفت: نه من مبعوث نشدهام که عذاب بر خلق باشم، من مبعوث شدهام که رحمت للعالمین باشم، مرا با قوم من وابگذارید که علم ندارند.1) (1) بحارالأنوار: 242/18، باب 1، حدیث 89.
2) (2) قدرت انتقام ملائکه بودند که قوای مدبّره کوناند، ملائک پاسدار آسمانها آمدند که اگر اذن بدهی ستارگان را بر آنها فرو ریزیم و ملائکه خورشید آمدند که آنها را بسوزانیم و ملک زمین آمد که زمین آنها را در شکم خود فرو برد و ملائک جبال که جبال به هم آیند و آنان را در میان خود خرد نمایند و ملائک دریاها که آنها را غرق کنم.
و جبرئیل در این وقت نگاهی به سوی خدیجه کرد که در وادی واله و شیدا به هر سو میدوید. گفت: یا رسول الله! آیا نمینگری به سوی خدیجه که ملائکۀ آسمان برای گریۀ او گریستند، او را به سوی خود بخوان، صدا بزن و از من سلام به او برسان و به او بگو: پروردگارت سلام میرساند و او را بشارت میده که برای وی در بهشت بارگاهی «خانهای و خرگاهی» خواهد بود از قصب که از لؤلؤی است مکلل به ذهب.
و در آن این دو چیز نیست و از این دو چیز خبری نیست، یکی نصب دیگری صخب.
نصب یعنی خستگی و رنج در آن نیست و صخب خروش و عربده هم در آن نیست.
خیمه و خرگاه لؤلؤ شاداب، همان پردۀ عظمت و حشمت و احترام خدیجه است که مظهرش در نفوس شرق و غرب خیمه زده و از درونش برونش و از بیرونش درونش، پیدا و هویدا است و این نمونه در دنیا است.(1)
بحارالأنوار: 243/18، باب 1، حدیث 89.
و طلای آسمانی همان علم و عقیده است که در اصطلاح فلاسفه ذهب آسمانی علوم و اعتقادات آسمانی است، سرمایۀ طلائی آن فاسد و تباه نمیشود چنان که عنصر حدیدی مطلقاً، شجاع و اراده است.
عنصر ذهبی آراء و عقائد و معارف و علوم است؛ آن قصب لؤلؤ شاداب مکلل به ذهب است، چون علوم و آراء اکلیل و تاج است بر سر هر سر و سامان، که
1) (1)
سر و سامان خدیجه هر دو را دارد، خیمه و خرگاهش با اکلیل ذهبی آن نصب و صخب در آن نیست، یعنی سر و صداهای پرخاش جویان مفسده جوی بیادب دنیا در آن نیست و رنج و خستگی هم در آن، نه.
پیغمبر خدیجه را صدا زد و خونها سیلآسا از چهرهاش بر زمین میریخت و پیغمبر صلی الله علیه و آله خونها را به دست میگرفت و به صورت میمالید و نمیگذاشت بر زمین بریزد.
خدیجه گفت: (فداک ابی و امی) بگذار خونها بریزد بر زمین.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: میترسم خدا غضب برکند اهل زمین، به هر حال خدیجه و علی از پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن گوشۀ خلوت پذیرائی کردند تا تاریکی شب درآمد؛ خدیجه با علی علیه السلام، رسول خدا صلی الله علیه و آله را به همراه برگرفتند و به سوی شهر برگشتند؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله را داخل منزل خود کرد و او را در موضعی نشانید که در آن صخرهای بود و به وسیلۀ صخرۀ دیگری که از طرف بالای سر بود سایبانی و پناهگاهی قرار داد، و خودش در برابر روی پیغمبر صلی الله علیه و آله ایستاد که با برد لباس خود جلوی او را میپوشانید و در همین وقت اوباش مشرکان سر رسیدند و به سنگباران کردن پیغمبر صلی الله علیه و آله شروع کردند و سنگها اگر از بالای سرش میآمد، آن صخره سپر بود، از پیغمبر صلی الله علیه و آله دفاع میکرد.
و اگر سنگها از طرف پایین میآمد دیوارهای حیاط آنها را رد میکرد. و وقتی از برابر رو میآمد، خدیجه خودش را جلوی سنگها میبرد تا سنگها به او اصابت کنند و نه به پیغمبر صلی الله علیه و آله؛ همی فریاد میکشید که:
ای معشر قریش! آیا آزاده زن را و بانوی آزاده را در منزل خودش سنگپرانی
میکنند، همین که اراذل و اوباش صدای خدیجه را به این ندا شنیدند رفتند.(1)
بحارالأنوار: 243/18، باب 1، حدیث 89.
این حدیث را اصابه ابن حجر هم آورده از طریق «ابن سنی» به اسناد او از خدیجه که خدیجه سراغ پیغمبر را گرفت، خدیجه از شهر خارج شد در پیجوئی رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی اعلی مکه و به همراه خود غذای او را میبرد، پس جبرئیل به صورت مردی به او برخورد و از خدیجه از او هراس کرد و ترسید که مبادا از آنان باشد که قصد سوء ترور پیغمبر صلی الله علیه و آله را دارد، همین که این را برای پیغمبر صلی الله علیه و آله بازگو کرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله به او گفت:(2)وی جبرئیل بود و مرا امر داد که سلام او را بر تو قرائت کنم و بشارت بده او را به بارگاهی در بهشت از قصب که عربده و خروشی در آن نه، و رنج فرسودگی هم در آن نیست.(3)(نسائی و حاکم از حدیث انس، آن را روایت کردهاند.)و اما حدیث زبیر بن بکار در اسد الغابة که میگوید: رسول خدا در مرض موت خود بر خدیجه وارد شد و به خدیجه گفت:
(علی باکره منی ما ثنی علیک یا خدیجه و قد یجعل الله فی الکره خیراً کثیراً، اما علمت أن الله
1) (1)
2) (2) (إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیها ما تَدَّعُونَ * نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ) «فصلت (31):30»
3) (3) بحارالأنوار: 8/16، باب 5، ذیل حدیث 12؛ المستدرک، حاکم نیشابوری: 184/3-185؛ السنن الکبری، نسایی: 94/5، حدیث 8358.
تعالی زوّجنی معک فی الجنة مریم بنت عمران و کلثوم اخت موسی و آسیة امرأة فرعون فقالت: و قد فعل ذلک یا رسول الله ).
قال: نعم، قالت بالرفاء و البنین،(1)
اسد الغابة: 102/8.
مخدوش است، یا به طرز شوخی بوده که بیمار را بخنداند.آن روزها سپری شد و اینک در بستر مرگ آن خانه پر سر و صدا تبدیل میشود به نشئۀ حسنی که هزار مرتبه بهتر از کاخهای دنیا است، همه احترام است و وقار، ملائکه نازل میشود که دیگر خوفی نیست.
و حزن و اندوهی آنها را محزون و اندوهگین نمیکند و نصب یعنی رنج فرسودگی و صخب یعنی سر و صدا در آن سراپرده و خیمه و خرگاه نه؛ و بیاحترامی نیست، دیوارها و پوش سلطنتی آنجا با قصب لؤلؤ شاداب است که از درون بیرون و از بیرون درون آنها دیده میشود و بر روی آن تاج که آن را اکلیل میگویند از ذهب است، ملائکه به آنها میگویند: ما اولیای شما هستیم، بودهایم و هستیم در حیات دنیا و در آخرت و برای شما در این بهشت هر چه اشتها بکنید هست؛ و هر چه ادعا کنید، هر مقامی، هر منصبی و هر سلطنتی ادعا کنید، جا دارد.
اهل بهشت بعد از این که در بهشت مستقر شوند، نامهای از ناحیه کبریایی دریافت میکند که در آن نوشته است.
1) (1)
از خدای حی قیوم به سوی حی قیوم.(1)
یابن آدم انا الحی لا اموت فاطعنی اجعلک حیاً لا یموت و انا علی کل شیء قدیر.
«تاریخ الیعقوبی: 95/2»
تو امروز مثل من به هر چه بگویی باش، میباشد؛ چنان که من هم به سر چه بگویم باش، میباشد.
خدیجه چشم فرو بست و پیغمبر صلی الله علیه و آله او را در قبرستان حجون جنة المعلی در بستر قبر آرامگاه ابد خوابانید، نخست خود پیغمبر صلی الله علیه و آله در داخل قبر فرود آمد و بعد خدیجه را خوابانید.(2)
محمّد بن سعد در طبقات کبری حدیث مرا (مرفوعاً) تا حکیم بن حزام بن خویلد که پسر برادر خدیجه است و خدیجه عمّه او است میگوید: خدیجه در ماه رمضان به سال دهم از نبوت درگذشت، سن او در این موقع 65 سال بود و فاطمه در این موقع ده ساله یا نه ساله بود.
حکیم بن حزام بن خویلد از شخصیتهای بزرگ مکه است گوید: جنازۀ خدیجه را از منزلش بردیم تا حجون قبرستان ابیطالب، رسول خدا صلی الله علیه و آله خود در حفره قبرش فرود آمد و آن روز نماز بر جنازه مقرر نشده بود، گفته شد که: ای اباخالد! در چه زمان بود؟ گفت: پیش از هجرت سه سال و یا کم و بیش آن و بعد از بیرون آمدن بنیهاشم از شعب ابیطالب به اندکی بود.
گوید: و وی یعنی خدیجه اولین زنی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله تزویج کرده و
اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله همگی از او بودند غیر از ابراهیم که از ماریة قبطیه بود.(1)
الطبقات الکبری: 18/8.
من میگویم: مسلمانان همه فرزندان اویند و از زیارت قبر او فرزندان احساس محبت مادری میکنند و بیشتر از همه فرزند ارشدش حسین علیه السلام که بعد از این که به دنیا آمد و دوران مشکل پرسنگلاخ عصر معاویه او را به فشار گذاشته و خسته کرده بود، در یک موقع که به مکه در دامن کوه حجون در شمال مکه در دامنه بود، آنجا گریست.(2)
(شخص خسته همین که مادر را ببیند خود را گریهکنان در دامن مادر میافکند) بعد به انس فرمود: از نزدیک دور شو، گوید: من خود را پنهان کردم تا نماز را زیاد خواند و شنیدم در مناجات صدایش بلند شد که بارالها! پناهگاه مطلق تو هستی که همیشه هستی، نه پدر و مادر و نه پناهگاه دیگر؛ تا تمام اشعار که ندایی رسید که لبیک ای بندۀ من! تو در کنف حمایت منی، صوت تو را ملائکه اشتیاق دارند (تا آخر اشعار) این گفتگو و قال مقال حسین علیه السلام سر قبر خدیجه یکی از موطن الهام بخش امام است که مادر بزرگ از ته قبر مجاهدات خود را به گوش فرزند میکشد و فرزند هوشمند در حس خود احساس میکرد.(3)
جامع ترمذی، مع شرح تحفه الاحوزی، باب تداوی با «رماد» خاکستر به اسناد از ابن ابی عمر از سفیان از ابی حازم بازگو کرده، گوید: از سهل بن سعد ساعدی سؤال شد و من میشنیدم که جراحت رسول خدا صلی الله علیه و آله با چه مداوا شد؟
او گفت: باقی نمانده احدی که اعلم از من به آن باشد در موقع بستن زخم، آب را علی با سپر میآورد و فاطمه خون را با آن میشست و حصیری را برای آن سوزاندند با خاکستر آن درون زخم را آکنده کردند.(1)
) حدثنا ابن ابی عمر (ثنا) سفیان عن ابی حازم، قال: سئل سهل بن سعد و انا اسمع بای شیئ دووی جرح رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: ما بقی احد اعلم به منی، کان علی علیه السلام یأتی بالمآء فی ترسه و فاطمة علیها السلام تغسل عنه الدم و احرق له حصیر فحشی به جرحه. (قال ابو عیسی هذا حدیث حسن صحیح ) t t «سنن الترمذی: 278/3»
ابوعیسی ترمذی: این حدیث حسن صحیح است.
1) (1)
این حدیث را ترمذی با این اختصار روایت کرده و بخاری در کتابی جهاد از ابیحازم بازگو کرده گوید: «شنیده شد از سهل بن سعد، حالی که سؤال شد از جراحت رسول خدا صلی الله علیه و آله پس گفت: هله! که والله من نیکو میشناسم آن کس را که جراحت رسول خدا صلی الله علیه و آله را میشست و آن کس را که آب را میریخت و با چه چیز مداوا شد؟ گوید: فاطمه علیها السلام دید که آب خون را بیشتر میافزاید، قطعه حصیری را برگرفت و آن را آتش زد و سوزاند و به روی جراحت چسبانید، پس خون بند آمد و دندان رباعیه پیغمبر صلی الله علیه و آله از آن روز شکست و کلاهخود بر سرش خورد شد.»(1)
روی البخاری فی کتاب الجهاد عن ابی حازم انه سمع سهل بن سعد و هو یسئل عن جرح رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: اما والله انی لأعرف من کان یغسل جرح رسول الله صلی الله علیه و آله؟ من کان یسکب الماء؟ و بما دووی؟ قال: کانت فاطمة بنت الرسول صلی الله علیه و آله تغسله و علی علیه السلام یسکب الماء بالمجن فلما رات فاطمه علیها السلام ان الماء لایزید الدم الا کثرة اخذت قطعة من حصیر فاحرقتها فالصقتها فاستمسک بالدم و کسرت رباعیته یومئذ و جرح وجهه و کسرت البیضة علی رأسه.
و وقع عند ابن ماجه من وجه آخر عن سهل بن سعد، احرقت له حین لم یرقأ قطعة حصیر خلق فوضعت رماده علیه فرقی الکلم.
«صحیح البخاری: 38/5؛ فتح الباری: 146/10؛ تحفة الاحوذی: 219/6»
ابن بطال میگوید: اهل طب معتقدند که: حصیر مطلقا همه قسم آن هر گاه سوخته آن را بر زخم نهند از خونریزی زیاد جلوگیری میکند، بلکه رماد مطلقاً همه قسم آن چنین است، چون رماد از شأن و خاصیت آن قبض است و لذا
1) (1)
ترمذی این حدیث را در باب تداوی با «رماد» آورده.
و مهلب در این باره گوید: که قطع خون با رماد نزد اطبا معلوم بوده، به ویژه اگر حصیر از ریشه سعد یا شاخه و برگ سعد باشد که دو چیز در آن معلوم است؛ یکی قبض، دیگری طیب رائحه، پس از قبض آن دهانههای ریز ریز زخم که خون میپراند به هم میآید و طیب رائحه نمیگذارد خون عفونت آورد.
و اما شستن خون در نخست در آن موقع صحیح است که زخم گود نباشد و اما اگر عمق گودی زیاد باشد آب ایمن از ضرر نیست، هر گاه آب بر آن بریزند، موفق عبدالطیف گوید: رماد در آن یک نوع خشکاندن و تخفیف گزندگی است.
ولی هر گاه خشکاندنی چیزی باشد که نیروی گزندگی شدید دارد، چه بسا که سبب هیجان خون و جلب ورم گردد.
سخن کوتاه: تارهای ریش ریش حصیر که در خاکستر آن محفوظ است کار فیبرین خون را میکند که با تارهای آن خون بند میآید در کاسهای و ظرفی پر از خون هر گاه با جاروب درون آن بگردانید تا رهایی به آن جاروب بند میشود، همان فیبرین است که خون را لخته لخته میبندد و سوخته شدن حصیر آن را ضد عفونی هم میکند.
شارح ترمذی میگوید: «این حدیث نزد ابن ماجه از وجه دیگر چنین آمد از سهل بن سعد: همین که خون بند نیامد، قطعه حصیری کهنه آتش زدند و سوزاندند، پس خاکستر آن بر زخم نهاده شد، پس زخم از خونریزی باز ایستاد.»(1)
فتح الباری: 146/10؛ تحفة الاحوذی: 219/6.
1) (1)
و دندانهای ثنایای پیغمبر صلی الله علیه و آله هم به ضرب سنگ فلاخن شکست و شاعر مسیحی گوید:
و ثنیتاه مبسم الذین ازدهی بهما و قال الحق خیر ضمان
(قصیدة النبی محمّد صلی الله علیه و آله)
ابن هشام از ابن اسحاق باز گوید که: «خدیجه و ابوطالب در یک سال از دنیا رفتند، پس بر رسول خدا این دو مصیبت کمرشکن وارد شدند، خدیجه وزیر برای رسول خدا بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله آرامش دل بدو مییافت.
عروة بن زبیر میگوید: وفات خدیجه پیش از این بود که نماز فرض شود یعنی بر امت و شاید مراد نماز میت باشد و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: ارائه شد به من برای خدیجه بارگاهی از قصب که در آن عربده و خروش نیست و رنج و فرسودگی نیز، نی.»
از عایشه بازگو شده که گوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم هر گاه یاد خدیجه درمیآمد، همی از ثناخوانی بر او و طلب آمرزش برای او وا نمیماند و خسته نمیشد تا روزی خدیجه را یادی کرد و غیرت و رشک مرا واداشت که گفتم خدا عوض به تو داده از بانوی کهنسال، گوید:
دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله غضب کرد، غضب شدید چنان که من دیدم از دستم
افتاد، پیش خود با خدا گفتم که بار خدایا! اگر غضب و خشم را از پیمبرت ببری، دیگر هرگز من تا باقی هستم به ذکر سوء خدیجه برنمیگردم.
گوید: همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله دید که من اینقدر حال به حال شدم فرمود: (با تلطف فرمود) چگونه چنین گفتی والله آن بانو به من ایمان آورد آن وقت که مردم کفر ورزیدند؛ و مرا مأوی داد آن وقت که مردم مرا رفض کردند؛ و مرا تصدیق کرد آن موقع که مردم مرا تکذیب کردند؛ و او از من اولاد روزیش شد در حالی که شما محروم از این بودید.
گوید: پس تا یک ماه تمام پیغمبر صلی الله علیه و آله هر صبح و شام آمد و رفت و خدیجه را بر سر من کوفت، یا سخن از خدیجه را بر من گفت.»(1)
و قد اثنی النبی صلی الله علیه و آله علی خدیجة ما لم یثن علی خدیجة مالم یثن علی غیرها و ذلک فی حدیث عائشة قالت: کان رسول الله صلی الله علیه و آله لا یکاد یخرج من البیت حتی یذکر خدیجة فیحسن الثناء علیه فذکرها یوما من الأیام فاخذتنی الغیرة، فقلت: هل کانت الا عجوزاً، قد اید لک الله خیرا منها ثم قال: لا و الله ما أبدلنی الله خیرا منها، آمنت اذ کفر الناس، و صدقتنی اذ کذبنی الناس، و واستنی بمالها اذ حرمنی الناس و رزقنی الله منها الولد دون غیرها من النساء قالت عایشه: فقلت فی نفس لا اذکرها بعدها بسبة ابداً.
«الاصابة: 103/8»
(امالی طوسی) به اسناد از امام صادق علیه السلام روایت کرده که: «همین که خدیجه رضی الله عنها وفات کرد، فاطمه علیها السلام همی به پیغمبر صلی الله علیه و آله پناه میآورد و همی
1) (1)
پیرامون پدر میگردید (یعنی واله و شیداوش) و میگفت: ای بابا مادرم کجاست؟ در این وقت دخترکی بود به سن نه سالگی.
گوید: جبرئیل نازل شد و به پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت:
پروردگار بزرگ امر میدهد که به فاطمه علیها السلام سلام برسانی و به او بگویی که مادرت در بارگاهی است از قصب که کعاب آن (یعنی پایههای آن) از ذهب است و عمودها و استوانههای آن از یاقوت احمر است، بین آسیه و مریم بنت عمران یاقوت احمر صورت مجاهدات است که خون دل دارد و ذهب آسمانی همان عقاید و معارف است که ذهب آسمانی انسانند؛ فاطمه علیها السلام در پاسخ گفت: خدا خود سلام است و از او سلام است و به سوی او سلام است.»(1)
الأمالی، شیخ طوسی: 175، مجلس 6، حدیث 294.
(خصال) با اسناد از عکرمه از ابن عباس گوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در روی زمین چهار خط کشید و گفت: آیا میدانید اینها چیست؟ گفتیم: خدا و پیغمبرش صلی الله علیه و آله اعلم است. فرمود: افضل بانوان اهل بهشت، چهار تن هستند: خدیجه بنت خویلد(2)و فاطمه بنت محمّد، و مریم بنت عمران و آسیه بنت مزاحم زوجۀ فرعون.»(3)
(خصال) در دو روایت دیگر همین گونه حدیثی روایت میکند از عکرمه از ابن عباس که: «دربارۀ آن چهار خط که خط سیر چهار زن است که بهترین زنان بهشتاند، اول مریم بنت عمران را آورده و بعد گوید: خدیجه بنت خویلد و
فاطمه بنت محمّد و آسیه بنت مزاحم زن فرعون.»(1)
الخصال: 206/1، حدیث 23.
(باز خصال) از ابیالحسن اوّل علیه السلام بازگو کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خدا از زنان چهار تا را برگزیده، مریم آسیه و خدیجه و فاطمه علیها السلام.»(2)
(باز خصال) به اسناد از امام ابوعبدالله علیه السلام روایت کرده که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله داخل منزل خود شد در این موقع عایشه به روی فاطمه علیها السلام(3)صیحه میکشید و همی گفت: ای دختر خدیجه! چه میبینی؟ خدیجه را چه میبینی که برای مادرت بر ما فضلی است؟ چه فضلی میتواند برای او بر ما باشد، او هم غیر از بعض ما نبود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله گفتههای عایشه را به فاطمه شنید. همین که فاطمه رسول الله صلی الله علیه و آله را دید، گریست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسید ک: چه تو را به گریه آورده است ای دختر محمّد صلی الله علیه و آله! فاطمه گفت: مادرم را یاد کرده و نقص نموده، پس من گریستم.
گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله سخت غضب کرد و سپس فرمود: ساکت باش ای حمیراء! که خدای تبارک و تعالی برکت را در زن ودود - ولود قرار داده و
1) (1)
2) (2) الخصال: 226/1، حدیث 58.
3) (3) این موقع است که فاطمه هنوز دختر خانه است و پیغمبر صلی الله علیه و آله از خانههای ابوایوب پس از یک سال اقامت به منازل شخصی خودش منتقل شده و بنابراین عایشه از منزل پدرش ابوبکر از سنح به خانه شوهر آمده و اصطکاک هوو با دختر هوو در کار آمد و این موقع است که: باید فاطمه به خانه شوهر برود و کانون محبت دیگری بسازد.
خدیجه خدایش رحمت کناد، از من طاهر را که همان عبدالله باشد زائید همو که مطهّر بود - و از من قاسم را و فاطمه را و رقیه و ام کلثوم و زینب را آورد و تو از آن بانوانی هستی که رحم او را نازا ساخته، چیزی نزادی.»(1)
الخصال: 404/2-405، حدیث 116؛ بحارالأنوار: 3/16، باب 5، حدیث 6.
(تفسیر عیاشی) با اسناد از ابوجعفر علیه السلام که ابوسعید خدری روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد که: «جبرئیل برای من شبی که مرا به اسراء برد (یعنی معراج) هنگام مراجعت، من به جبرئیل گفتم: آیا دیگر حاجتی و امری هست؟ گفت: حاجت و امر این است که:
سلام مرا و پروردگار را به خدیجه قرائت کنی.
گوید: و حدیث شدهایم که خدیجه وقتی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله او را ملاقات کرد و گفتۀ جبرئیل را به او گفت، خدیجه گفت: همانا خدا خود سلام است و از او سلام است و به سوی او سلام است و بر جبرائیل هم سلام.»(2)
اختلاف است که: آیا معراج قبل از طائف بوده یا بعد از طائف و طبق حدیث قبل از طائف و در اواخر عمر خدیجه بوده که امتحانهای خدیجه در شعب ابیطالب تمام شده بوده و الطاف آسمانی همیشه و همواره در پایان امتحانات و خدمات پسندیده میآمده، چنان که روایت بشارت به بارگاه بهشتی برای خدیجه در دنبال آن خدمت برازنده و پسندیدهای بود که ابوهریره روایت کرده، گوید: «جبرئیل بر پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: این خدیجه است که میآید و به همراه
خود ظرف سرپوشیدهای که در آن نان خورش یا طعامی خوردنی با شربت آشامیدنی نهاده میآورد، همین که آمد بر او سلام از پروردگارش و از من قرائت کن و بشارت به او بده به بارگاهی در بهشت از «قصب» که در آن عربده و خروش نیست و فرسودگی و رنج خستگی ندارد.»(1)
کشف الغمة: 508/1؛ بحارالأنوار: 8/16، باب 5
روایت شده که: عجوزهای بر پیغمبر صلی الله علیه و آله وارد شد پیغمبر صلی الله علیه و آله با او ملاطفت کرد، همین که خارج شد، عایشه پرسید کیست؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: این بانو در زمان عهد خدیجه نزد ما میآمد و حسن عهد از ایمان است.(2)
از علی علیه السلام روایت شده که: «پیغمبر صلی الله علیه و آله روزی خدیجه را ذکر کرد نزد زنانش و گریست. عایشه گفت: چرا گریه میکنی بر عجوزۀ حمراء از عجایز بنیاسد؟(3)
پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: خدیجه مرا تصدیق کرد در آن موقع که شما تکذیب کردید و به من ایمان آورد در آن موقع که شما کفر ورزیدید.
1) (1)
2) (2) روضة الواعظین: 269/2؛ کشف الغمة: 508/1؛ بحارالأنوار: 8/16، باب 5.
3) (3) از شریک در تفسیر قصب پرسیده شد گفت: «قصب» ذهب، جوهری میگوید: قصب لولهها وانبویههائی از جواهرات. و حدیث را آورده و دیگری گوید: لؤلؤ است، (نهایه) گوید: قصب لؤلؤیی است مجوف واسع مثل قصری منیف و قصب از جواهرات آن است که مستطیل و دارای تجویف باشد.
و برای من فرزند آورد (حالیا که شما نازا و عقیم هستید).
عایشه گوید: پس از این با یاد نیک از خدیجه به پیغمبر صلی الله علیه و آله تقرب میجستم.»(1)
کشف الغمة: 508/1؛ بحارالأنوار: 8/16، باب 5.
محمّد بن سعد در طبقات گوید: خوله بنت حکیم آمد یعنی بعد از وفات خدیجه و گفت: یا رسول الله! گوئیا میبینم تو را که بعد از فقد خدیجه در سامان خانه از کمبود نفرات، کمبودی داری.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آری، خدیجه مادر عیالات «امّ العیال» و کدبانوی خانه «ربّة البیت» بود.(2)
بعد که پیغمبر صلی الله علیه و آله از مکه به طائف لشکر کشید، در ایام اقامت در جنگ طائف نام ام سلمه و زینب از زوجات طاهرات آمده که همراه بودهاند، ولی از بودن فاطمه به همراه در محاصرۀ طائف ذکری ندیدهام.
پیغمبر صلی الله علیه و آله از یک ماه که در طائف و محاصرۀ آن گذرانده، ده روز آن را بر فراز پشتهای (مهوری) خیمه و خرگاه زده بود و نمازهای خویش را بین دو لشکر بین الفئتین میگذاشت و از زوجات طاهرات، ام سلمه و دیگر زینب ملازم رکاب بودند و هر کدام جداگانه قبهای داشتند و در مدت محاصره که گروهی هیجده
روز و جماعتی یک ماه و برخی چهل روز گفتهاند؛ در میان دو لشکر رزمهای عظیم برفت، و اصحّ آن است که پیغمبر صلی الله علیه و آله 25 روز مردم طائف را در محاصره گرفت.
در این وقعه نامی از فاطمه نیست، معلوم نیست که در مکه مانده به انتظار باز آمدن سپاه از طائف، یا به همراه بوده.
ولی به هر حال فاطمه و علی با پیغمبر صلی الله علیه و آله در قوس صعود رو به ذروه میروند و هر قدم از شیوۀ و روش پیغمبر صلی الله علیه و آله برداشتی میکنند، صعود به قله عظیم اورست مشکلاتی دارد و شرایطی دارد.
گروه کوهنوردان برای صعود به قله اورست یا قلۀ الوند یا دماوند، همه یکسان آمادگی ندارند، پارهای بین راه از گرما و سرما درمانده میشوند، پارهای به واسطۀ آبلۀ پاها از رفتن باز میمانند، پارهای نفس به آنها همراهی نمیکند میمانند، پارهای به واسطۀ فقد نیرو و کمبود غذا و کسری عضلانی در راه میمانند و پارهای طنابشان برای صعود بر قلل به جای محکمی بند نمیشود در اثر آن سقوط میکنند، تا کار به جایی میرسد که در نزدیک قله فقط تنی چند رسیدهاند و در آن میان تنها چند نفری بر قله بر شدهاند و آتش روشن میکنند و بیرق و پرچم نصب میکنند.
پیشرفت مسلمین هم تا فتح مکه و جزیرة العرب با مشارکت همه مسلمین شد، اما فتح «مباهله» را همه عقب ماندند جز پنج تن که اطمینان بود که شواغل فریبندۀ لذت و منصبها، آنها را از فضیلت باز نمیگیرد و رنج مبارزات با غرایز نفس و با عوامل طبیعی و با دشمن پر شیطنت آنها را وامانده از حق نمیکند و
مواضع لغزنده، راه آنها را از دیرکسیون قلۀ فضیلت باز نمیگیرند و در قله هم به فکر عقب ماندن قافله بشریت هستند.
و از یاد مثل کوران و لالان و کران غافل نمیمانند، در خطبههای سید الشهداء یاد از این آمده که: کوران و کران در شهرها مهمل افتادهاند و افطاریۀ سه روز فاطمه به یتیم و اسیر و مسکین، همقدمی آنها را با پیغمبر صلی الله علیه و آله تا قله نشان داد.
با فتح مکه، روز پس از روز به شوکت مقام میافزودند و به روح میافزودند، ولی در همین سال هشتم، مرگ ابراهیم پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و زینب دختر رسول خدا واقع شد، ولی آنها مانع صعود نگردید تا در قضیۀ مباهله با نصارای نجران که در اوج احترام و عظمت معنوی رسیدند و کسی بالاتر از آن نبود، به قلهای بر شدند که از قلۀ اورست شامختر بود.
در سال نهم هجری که آن را سنة البرائة نامند،(1)
نفس الرحمن فی فضائل سلمان: 182.
از طرفی لشکرکشی تبوک پیش آمد که با سی هزار به خارج از مرز حجاز اتفاق افتاد و سه مقاطعه از روم، ضمیمه حوزۀ اسلام شد.و از طرفی ابوبکر برای ابلاغ آیات سورۀ مبارکه برائت مأمور شد و عزل شد و علی علیه السلام نصب شد(2)و حوزۀ حرم به کلی از شرک و مشرک تصفیه شد و
غلبۀ اسلام تکمیل شد و از طرفی نمایندگان قبایل عرب به مدینه میآمدند و اسلام میآورند و این سال را عام الوفود نامیدند، چون فوج فوج قبایل و امم سر به اسلام فرود میآورد و هر یک یک انقلابی عظیم میآورد و در بعدی و امتدادی عظمت به فرزندان مدینه، خاصه حسنین علیهما السلام میداد.
در بحبوحۀ شوکت این جهانی، تطهیر سراسری از جزیرة العرب شد که بتپرستی برچیده شد و دین اسلام بر همه جزیرة العرب، غلبهاش آشکارا شده، در مراجعت از تبوک باز نام فاطمه علیها السلام هست و نام حسنین هم هست.
(اعلام الوری) از کتاب ابان بن عثمان از اعمش (سلیمان بن مهران) بازگو کرده گوید:
«رسول خدا صلی الله علیه و آله در مراجعت از تبوک به مدینه وارد شد و معمول بود که همین که از سفری وارد میشد، حسن و حسین علیهما السلام را به استقبال او میبردند، پیغمبر صلی الله علیه و آله آنان را نزد خود برمیگرفت و مسلمین او را در میان میگرفتند تا وارد بر فاطمه علیها السلام میشد و مردم بر در به انتظار مینشستند و همین که بیرون میآمد، پیاده به همراه با او روان میشدند تا همین که داخل منزل خود میشد، مردم از او علیها السلام متفرق میشدند.»(1)
اعلام الوری: 124.
برداشت بینندگان: در موقع مراجعت قشون فاتح هر بینندهای شور و هیجانی دارد خصوص از موقع استقبال که تلافی قشون رزم با محبت استقبال کنندگان که به هم میآمیزد و شور و هیجان، منشأ انطباع شبحها است و حسنین علیهما السلام و
1) (1)
فاطمه علیهما السلام بیشتر از همه میگیرند بلکه آنچه همه میگیرند، آنها از هر ناحیه میگیرند.
خاتمه کتاب افق وحی نشان میدهد که: کنارهگیری پیغمبر صلی الله علیه و آله از زوجات طاهرات و طلاق آنها مدلل میدارد که چگونه آنها طاقت صعود به قلۀ اورست فضیلت را ندارند، به لباس و زر و زیور دنیا از همراهی با پیغمبر صلی الله علیه و آله تا قلۀ فضیلت میمانند؛ گرچه از اثر فتح مکه تفوّق اسلام بر همه قبائل و سنن مسلم شد.
و چنان که پرستش غیر خدای یگانه موقوف شد، گسترش اسلام بر تمام حجاز و نجد و تهامه و یمامه و یمن و جزیرة العرب ما فوقی نگذاشت، ولی در این موقع نصارای نجران در صف مقابل عرض اندام کردند.(1)
قبیلة بنی الحارث بن کعب در وادی بودند که طول وادی مسیر، یک روز اسب سوار تند رو به سریع، دارای هفتاد و سه قریه بوده است که مشتمل بر صد و بیست هزار جنگجو بود، مقدار معظم آنان نصرانی بودند که قضیۀ مباهله با آنها پیش آمد و مقداری دیگر از آنها عرب امّی بودند که خالد بن ولید مأمور آنها شد.
اما نه با جنگ و اعمال اسلحه که حاضر نشدند و غلبه با اسلحه مثل مباهله کشف از حق و باطل نمیکند و نه با منطق و استدلال که محکوم شدند تا کار به مباهله انجامید که پیغمبر صلی الله علیه و آله و مسلمین از طرفی و نصاری از طرفی دیگر به درگاه آسمان التجا کنند و تضرّع و ابتهال آورند که: آن که حق است و مقبول بماند و آن که ناحق است فنا شود: در این صفبندی پیغمبر صلی الله علیه و آله باید کسانی را
1) (1)
گرو بگذارد که در پیش بارگاه آسمان خال ضعفی نداشته باشند.
تاریخ یعقوبی و اعلام الوری حادثه مباهله را فقط ذکر کردهاند و طبری و سیره ابن هشام فقط قضیۀ خالد بن ولید را ذکر کرده،(1)
تاریخ الیعقوبی: 81/2؛ اعلام الوری: 256-257؛ تاریخ الطبری: 617/2، السیرة النبویة، ابن هشام: 1012/4.
ولی کتاب مختصر السیرة شیخ الاسلام الامام عبدالله بن محمّد بن عبدالوهاب و تاریخ کامل ابن اثیر هر دو قضیه را آوردهاند که در نجران دو صنف بودند، نصاری و امیین، برای امیین آنها خالد بن ولید اعزام شد.(2)و اما برای نصاری آنجا عتبة بن غزوان و عبدالله بن امیه و هدیر بن عبدالله اخو تیم بن مرة و صهیب بن سنان را سفیر فرستاد.
و نامهای هم فرستاد: من محمّد رسول الله الی اسقف نجران و اهل نجران... اما بعد:
«فانی ادعوکم الی عبادة الله من عبادة العباد.»(3)
در قضیه خالد گویند: چهار ماه بعد از این که نمایندگان آنها آمدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات کرد، و ابتدای حرکت خالد ماه ربیع الاول یا دهم جمادی الاول بود و نمایندگان آنها را پنج نفر ذکر کردهاند: به نام قیس و ابن عبدالمدان و ابن مجمل و ابن قراد و شداد بن عبدالله.
و اما دربارۀ نمایندگان نصارای آن جا گوید: شصت نفر سوار آمدند که 24
نفرشان از اشرافشان بودند و از این 24 سوار، سه نفرشان مصدر امور بودند، عاقبت امیر و صاحب رأی رئیس مجلس شورا و سید پناهگاه مالی آنها، نامش ایهم و ابوحارثه، اسقف آنها و حبر و پیشوای مذهبی آنها و صاحب مدارس آنها بود، گوید: وقتی نامۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله برای اسقف آمد و او با خواص مشورتها کرد، دستور داد برای خبر کردن، همۀ وادی ناقوسها را زدند و در صومعهها پارچههای مسوح را برافراشتند و این شیوۀ و دأب آنها بود که اگر حادثهای در روز اتفاق میافتاد، ناقوسها را میزدند و پارچههای مسوح را برمیافراشتند و هر گاه شب حادثه اتفاق میافتاد ناقوس میزدند و آتش روشن میکردند تا اهل وادی همه مطلع شوند.
در آن وادی که طول مسافت آن برای سوار تندرو یک روز تمام را وقت میگرفت، هفتاد و سه قریه بود که مشتمل بر صد و بیست هزار مردان مقاتل بود، همین که همه گرد آمدند نامۀ رسول خدا را بر همه خواند، رأی عموم بر آن شد که مردان زبده برای دیدار رسول خدا صلی الله علیه و آله بفرستند.
حاکم به اسناد خود آورده تا گوید: همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد، حسن و حسین علیهما السلام را در آغوش در قطیفهای مخملین داشت و فاطمه در پشت پدر نزدیک او به رأی مباهله میآمد.(1)
معرفة علوم الحدیث، حاکم نیشابوری: 50.
در حالی که پیغمبر چندین زن داشت، هیچ کدام را خبر نکرد.
جمعیتی که پیغمبر صلی الله علیه و آله در این معارضه میآورد باید سراپا حق باشند، آیینه
1) (1)
تمام نمای حقاند و یا بگو حق مطلقاند، باید هیچ نقطه سیاهی در درون و برون در پروندۀ آنان نباشد؛ تا به اندازهای که پیغمبر صلی الله علیه و آله صد در صد اطمینان به آنها دارد که آنها را گرو میگذارد.
فاطمه آن بانوی یکتا، یکتا بانویی بود که در این معامله پیغمبر صلی الله علیه و آله، تنها او را از جنس زنان برگزید و آورد.
چنان که حسنین تنها دو کودکی بودند که از فرزندان انتخاب فرمود و خودش با علی علیه السلام آمدند و انتخاب این همکاران از وحی شد.
در اینجا تفوّق فاطمه و همه این پنج تن بر قلۀ فضیلت مشهود شد، مانند آتش بر بالای قله و نصب پرچم و بیدق به دیدۀ همه اهل دنیا نمایان شد که خدا آنان را انتخاب فرموده که کمبود و کسری از فضیلت و حق ندارند و مواضع لغزشگاههای دنیا و فریبندگی آن، آنها را از قلۀ فضیلت و حق باز نمیدارد و لذات شهوات گوناگون طبیعی غریزی و سرگرمیهای اشرافی و سرمایهداری، آنها را از راه حق و فضیلت باز نمیدارد و هجوم بلاها و خوف اعدا و وحشت از فقر دنیا، آنها را از راه حق و فضیلت نمیگیرد، سه مانعی که در راه راهروان حق و فضیلت هست و آنها را به نام جمرات سهگانه باید در حج رمی کرد و راه خود را رفت، اینان رمی میکنند و راه خود را میروند.
(1) موانع غریزی طبیعی شهوات (2) مخاوف و هراس دشمنان (3) مشکلات طبیعی سرما و گرما و راه و درازی راه، مشکلتر از صعود به قلۀ اورست، همین قضیۀ فتح مباهله است برای همه مهاجر و انصار پاک و همه اهالی مکه و مدینه؛ بلکه همه کشورهای جزیرة العرب؛ بلکه بر همه خاکیان مشهود شد و از پرده
بیرون افتاد که در پیش خدا یعنی پیش آسمان و خدای آسمان، این پنج تن به قرب برترند و در نقطه اوج در قوس صعودند، عید شیعه شد و تفوّق اسلام.
پرفسور لوئی ماسینون میگوید:
محمّد صلی الله علیه و آله طبق امر آسمان آیه (54 آل عمران) در مقابل فرستادگان قبیلۀ مسیحی بنی بلحارث از نجران آنان را به محاکمۀ خدا احضار کرد، قرار این محاکمه بر این است که خدا ناحق را فنا دهد و آن که بر حق است باقی بدارد و بنوازد.
محمّد صلی الله علیه و آله برای شرکت در یک چنین آزمایش خطرناکی(1)
خطرناک شمردن این آزمایش به نظر پروفسور لوی ماسینیون است و گرنه پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را خطرناک نمیدانست، چون با وحی قرآن از خدا دستور داشته با فرزندان و زنان و نفس خودشان، طرفین از در تضرع و زاری از خدا میخواهند که تا هر که بر کذب شد، او را عذاب آجل فرو گیرد.
که نمایش بینظیر از خلوص مطلقش، اهلش را که پنج تن آل عبا باشد در عبایش پوشاند، یعنی جدا از همۀ دیگران کرد و گروگان صدق نبوتش؛ یا بگو گروگان ایمان به رسالتش قرار داد تا خدا کار خود را بکند.در مدینه در قبرستان بقیع نزدیک تودهای از شن سرخش، محمّد صلی الله علیه و آله در مقابل فرستادگان قبیلۀ مسیحی بنی بلحارث از نجران آنان را به محاکمه خدا احضار کرد و آنها یعنی نصارای اهل نجران از دخول در مباهله به علت ترس، نه از رضا خودداری نمودند و مصالحهای را امضا کردند که جزیه بدهند، ولی مسیحی
1) (1)
بمانند.
این اولین کاپیتولاسیون (قرار داد تسلیم) مسیحیت است با اسلام که بدون لشکرکشی و جنگ و کارزار، بلکه از روی اجبار و ترس از عذاب خدا امضا کردند.
اما کاپیتولاسیون تبوک از غلبۀ لشکری واقع شد، دومین کاپیتولاسیون است؛ زیرا در وقعۀ تبوک هم سه مقاطعه از روم تسلیم شدند.
1 - بند «ایله» که دارای کشتیرانی بحری و نقلیههای برّی است.
2 - منطقه اذرح.
3 - جریاء.
در آنجا یعنی تبوک، یوحنا بن رؤبه، ملک مملکت «ایله» که پادشاه ایله بود شرفیاب شد و جزیه قبول کرد و نوشته مصالحه گرفت که مشتمل بر اوضاع کشتیرانی دریا و تجارت خشکی است به این مضمون:
بسم الله الرحمن الرحیم
«هذه امنة من الله و محمّد النبی رسول الله لیحنة بن رؤبة و اهل ایله، سفنهم و سیارتهم فی البر و البحر، لهم ذمة الله و ذمة محمّد النبی و من کان معهم من اهل الشام و اهل الیمن و اهل البحر.»(1)
تاریخ مدینۀ دمشق: 41/2؛ السیرة النبویة، ابن هشام: 952/4.
و دو منطقه دیگر هم آمدند منطقه اذرح و منطقه جریاء و تسلیم شدند و
1) (1)
تقطیع این قطعات از مقاطعات روم آن روز که تسلیم اسلام شدند، جهان بیگانه را در کشور پهناور روم تکان داد.
و صدای آن در تمام اقطار روم پیچید و همین سفر پربرکت تبوک و تسلیم این چند منطقه، سبب جرأت فاتحین عرب شد که به سرزمین روم بعدها حمله کردند و فتوحات اسلام انجام شد.
ولی این فتوحات همه نظامی بود؛ زیرا در این جنگ تبوک سیهزار در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله بودند و گرچه کتاب حیات محمّد تألیف امیل درمنگهام، دربارۀ خدا و پیغمبر خدا میدانست وگرنه اگر این اعتقاد نداشت بایدش در این سنین استراحت بخواهد.
زیرا در این وقت پادشاه بلامزاحم تمام جزیرة العرب بود و عقل اقتضا میکرد که برای سلطنت خود در این سنین معارض نتراشد.
اما فتح در قضیۀ مباهله بهتر قطعیت میدهد.
زیرا شکست نصارای نجران در قضیۀ مباهله شکست نظامی نبود؛ بلکه به همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله در روز مقابله جماعتی نبود، نه کم نه زیاد، حتی از مهاجران پیران روشن ضمیر هم نه، حتی ابوبکر و عمر هم به همراهی دعوت نشدند و از انصار اهل مدینه پاک سرشت هم کسی همراه نبود.
از زنان و فرزندان که قرآن دستور داده بود برای دعا همراه بردارند حتی زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله هم همراه نبودند.(1)
(فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ
1) (1)
آن روز پیغمبر صلی الله علیه و آله دستور از آسمان داشت به آنها پیشنهاد بدهد که ما با پسران خود و شما با پسران خود؛ و با ما زنان ما و با شما زنان شما باشد و خودمان باشیم، از دو طرف با کسانی که به منزلۀ جان ما هستند یا بگو به منزلۀ خود ما باشند و آن گاه نفرین کنیم و بگردانیم لعنت خدای را بر دروغگویان، تا خدا آنها را دور افکند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله آیه را بر نصارای نجران قرائت کرد و فرمود: خدا مرا اذن مباهله و دعا و نفرین داده و فرمان کرده که اگر شما بر آن باشید با شما مباهله میکنم.
گفتند: نیکو باشد فردا حاضر شویم و با شما مباهله میکنیم، سخن بر این قرار گرفت.
پس سید و عاقب و اسقف، با مردم خود به خیمهها و منازل خویش که در ظاهر مدینه برپا کرده بودند بازگشتند و این وقت هر کس سخنی گفت. ابوحارثه اسقف به هوشمندان گفت: محمّد سخن بر آن اساس پایه گذارد که صدق و کذب خود را نیروی مباهله بر شما ظاهر کند.
اکنون به نظاره باشید اگر فردا با تمامت اصحاب بیرون شد و با جلالت و
جماعت حاضر گشت، بیم نکنید که این روش پادشاهان است.
و اگر عددی خاضع و خاشع با خود آورد بپرهیزید که این کار پیغمبران است که همیشه برگزیدگان خدا اندک باشند.(1)
پرتوی از قرآن: 172.
از آن سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله بفرمود: میان دو درخت را پاک بروفتند و روز دیگر عبایی سیاه که تار و پودش بس رقیق بود، از فراز درخت مظلمه سایبان ساختند.
و از آن سوی بزرگ نصاری، اسقف (اهتم بن النعمان) از قبیله لخم و سید و عاقب که نامش عبدالمسیح و امیر مجلس شورا و زعیم قوم بود، برسیدند و فرزندان خود، دو پسرشان صبغة المحسن و عبدالمنعم را بیاوردند و زنان خود ساره و مریم را نیز حاضر ساختند.
و بقیۀ نصاری که از نجران همراه آمده بودند و سواران بنی الحارث با لباسها و نشانههای نیکو فرا آمدند.
و مردم مدینه هم با علمها و زینتها درآمدند که پایان امر را نظاره کنند.
اما رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجرۀ خویش بود تا آفتاب بالا گرفت، آن گاه دست علی علیه السلام را گرفته از حجره بیرون شد.
و امام حسن (هشت ساله) و امام حسین (هفت ساله) علیهما السلام را از پیش رو روان ساخت، آنان افتخار حضور و همکاری دارند و فاطمه علیها السلام را از دنبال بداشت و افتخار همشأنی در دعا به درگاه خدا به او داده است، بدین گونه طی مسافت
1) (1)
کرده در کنار آن درختان آمدند و در زیر عبا بایستادند؛ این وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را قرائت کرد که:(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)1
آن گاه پیغمبر صلی الله علیه و آله کس نزد اسقف و سید، و عاقب رئیس مجلس شورا فرستاد که اکنون از بهر مباهله حاضر شوید که من حاضرم، ایشان نزدیک شدند و گفتند: یا اباالقاسم با کدام کس با ما مباهله میکنی؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: با بهترین اهل زمین و نیکوترین جهانیان در نزد خدا؛ زیرا که از طرف خدا بدین مأمورم، و اشاره به آل عبا کرد.
و اگر اشاره هم نکرده و سخنی به این بلندی هم نفرموده بود، همان افتخار دعوت آنان و حضور و همکاری به آنان نشان میداد که آنان در قلۀ معنویت و قرب به خدا هستند، چنان که سال پیش در اوضاع سیاسی دنیایی و تدابیر الهی در فتح مکه در اوج عظمت و حشمت بودند، اکنون در این مرحله بالاتر در معنویت و قرب به خدا، اینان در نقطۀ اوج معنویت و طهارت و قرب به خدا هستند که
از قلۀ «اورست هیمالیا» مرتفعتر است، در عین این که بر خاک زانو زد؛ با بلندی مقام بینظیر، در همه حال خدا را در خاک نشینان میبیند، در میان اصحاب صفه مینشینند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله به سجده سر بر خاک، به حسین و حسن و فاطمه و علی در عمل تعلیم میدهد که آنها هم خدا را در بینوایان میبینند.
فتح مکه در داخل و بسیج تبوک در خارج هر دو نشاطانگیز بودند، هر دو حرکتی بودند در امتداد جهان ارضی که اسلام را در همه سو و همه ابعاد گسترش میدادند و فاطمه و علی و فرزندان علیهم السلام در آن احساس مسرت میکردند وگرنه سرفراز بودند و اینجا فتح مباهله حرکتی است عروجی و ارتفاعی به سوی آسمان و عالم بالا که فاطمه و علی و فرزندان علیهم السلام در آن هستند و از قلۀ «اورست» بالاترند.
صعود به قلۀ طهارت و فضیلت و معنویت از صعود به قلۀ «اورست» مهمتر است که با پیغمبر صلی الله علیه و آله قدم به قدم میآیند و راهی را که پیغمبر صلی الله علیه و آله پیموده آنان هم میپیمایند؛ هیچ لغزشگاهی آنها را از همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله تا پیش خدا یا رضای خدا و امر خدا باز نمیدارند و این مقام از قلۀ اورست هیمالیا و صعود بر آن با همقدمی پیغمبر رهبر، مشکلتر است.
اگر بگویید: پیغمبر صلی الله علیه و آله در روز مباهله به قلهای صعود نفرمود؛ بلکه بر خاک نشست و سجده کرد و به خاک افتاد، آنجا قلهای نبود؟ جواب آن است: همانجا خدا است که باخاک نشینان بسازد تا آنها را از خاک برفرازد.
(وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً)1
سورۀ هل اتی، سورۀ انسان است و حسین علیه السلام در خطبۀ خود برای عصابۀ شیعه میگوید: مگر نه کوران وکران و لالان در شهرها مهمل افتادهاند، قله هیمالیا همان قرب با خدا است که نگاه به عقبماندگان در دامنۀ کوه هم داشته باشد.
نصاری سید و عاقب را از دیدار پیغمبر صلی الله علیه و آله با این عدد مخصوص و نظارۀ آل عبا، هولی و هراسی فرا گرفت.
چنان که چهرۀ ایشان زرد گشت و قدرت قبول و نیروی اقدام از ایشان رفت.
لاجرم، برای مشورت به میان مردم خود برگشتند، کرزین علقمه که منتظر فرصت بود، چون دید که حال سید و اسقف و عاقب دیگر گونه گشت و آثار خوف و خشیت در خاطر آنها راه یافته، پای پیش گذاشت و دست ایشان را گرفته فرا پس کشید و گفت: هان! ای پیشوایان قوم و دانایان قبیله! لختی به هوش باشید و نگاهی در عاقبت امر کنید که جز وخامت و ندامت چیزی را نشان نمیدهد و از لجاج و خودنمایی، خود را و جهانی را به هلاک نسپارید.
مگر ندانستهاید هر قوم که مباهلۀ پیغمبری را سهل بشمارد، هلاک خواهد شد.
و همچنین از کتابهای آسمانی شما دانستهاید که محمّد همان پیغمبر است که همه انبیا بشارت دادهاند و صفت اهل بیت او گفتهاند؛ چرا اکنون دیده
نمیگشایید و نگران نمیشوید؟ چرا نظاره نمیکنید؟ اینک آثار بلا و طلیعۀ غضب از شش سوی دیدار میکند.
1 - مگر نمیبینید که آفتاب دگرگون شده.
2 - و درختان نگون گشته.
3 - و از هول عذاب، دانه در حوصله مرغها گداخته.
4 - و بالها بر زمین میگسترند.
5 - پارههای ابرهای سیاه را نگران باشید که با سورت(1)
سورت: حدّت، شدّت، تندی و تیزی.
تابستان پدیدار شده.6 - و این دود سیاه آفاق جهان را کران تا کران فرو گرفته.
7 - گوش فرا جبال دهید که آمادگی زلزال را اعلام میکند.
8 - هان و هان! نیک بنگرید: اینک که محمّد و اهل بیت او دست به دعا برداشته و انتظار همی برند که شما قبول نفرین کنید.
9 - شما را میآگاهانم، اگر یک سخن گویند از ما نشانی نمیماند و تمامت نصارا نابود و ناچیز گردند.
چون سخن بدین جا رسیده، اسقف و عاقب این همه آیات که کرز بن علقمه برشمرد با زیاده مشاهده کردند.
در قدمهای ایشان لغزش افتاد و اندام ایشان را لرزش گرفت، چنان که گوئیا میخواهند از هوش بروند.
این وقت کرز بن علقمه گفت: اکنون مسلمانی گیرید و در دو جهان کامروا
1) (1)
باشید و اما اگر در طلب دنیا این تعب را میبرید از طریق عقل و خرد برکنار شدهاید و بیخردانه با محمّد اعلان مباهله دادهاید و خود را در جهان شهره و علم کردهاید؛ تا در داستانها در روزگاران دراز بر سر زبانها باشید و قصۀ شما را افسانه سازند و در داستانها گویند.
و همچنان شما را آگهی دهم که: پیغمبران چون آهنگ کاری کنند، خستگی آنها را از کار باز نمیدارد و ملامت آنها را از کار باز نگیرد و تا آن کار را به پایان نرسانند دست باز ندارند.
اینک محمّد صلی الله علیه و آله است که در برابر خدای یزدان به پا ایستاده زود بشتابید و او را از مباهله باز دارید.
و از راه مصالحه و مسالمت سخن به میان آرید و این برای شما زیانی ندارد، کار شما با قوم یونس مشابهت دارد، قوم یونس چون آثار عذاب را نظاره کردند به توبه و انابه گرائیدند، شما نیز طریق توبت و انابت در پیش گیرید.
اسقف و عاقب سخنان او را سنجیدند، دیدند پخته است. گفتند: نیکو آن است که تو مأمور این کار شوی، به نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله شوی و متضرعانه خواستار شوی که این کار به مسالمت خاتمه یابد و علی را به شفاعت برانگیزی.
پس کرز بن علقمه بیدرنگ، آهنگ پیشگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد و حاضر حضرت شد و عرض کرد: السلام علیک یا رسول الله! اول نخست کلمۀ توحید را گفت و اسلام آورد.
آن گاه عرض کرد: یا رسول الله! نمایندگان مردم نجران از اقدام در امر مباهله پشیمان شدهاند و اینک خواستار عفو و بخشایشاند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نیکو است، اکنون مسلمان شوند تا با مسلمانان در خیر و شر و ضر و نفع مساوی باشند، عرض کرد: سر به اسلام در نمیآورند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: پس آماده جنگ شوند و محاکمۀ امر را با زبان شمشیر حواله کنند تا خدا حکم کند.
گفت: ایشان را نیروی جنگ و قوت مقابله و کارزار با شما نیست. الا آن که کار را به مصالحت و مسالمت وا میگذارند و جزیه بر ذمه میگیرند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را فرمان داد تا کار مصالحه را انجام دهد و فرمود: و آن چه تو اختیار کنی پذیرفتۀ من است.
پس علی علیه السلام به نزد ایشان آمد و مقررات صلح را بر عهدۀ ایشان نهاد.
و مقرر شد که: هر سال دو هزار جامۀ نفیس و هزار مثقال زر سرخ در دو قسط، نیمی را در محرم و نیمی را در ماه رجب تحویل دهند.
و بهای هر جامه باید چهل درهم باشد و فرستادگان و نمایندگان پیغمبر صلی الله علیه و آله را نیکو پذیرایی کنند.
و هم گفتهاند: شرط شد که سی سر اسب و سی نفر شتر و سی زره و سی نیزه هم بدهند و رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آن افزود که در موقع احتیاج مسلمین به همین شماره هم عاریه بدهند و بعد از انجام حاجت پس بگیرند و از ربح پول و ربا پرهیز کنند.
کار صلح را به این گونه به پایان دادند و نوشتۀ آن را بر قطعۀ دیبا نگاشتند و جماعتی از اصحاب گواهی خویش را بر آن نهادند و خط و خاتم گذاردند.
و مردم نجران آن توقیع را محترم داشته، به مضبطه سپردند.
آنگاه امیرالمؤمنین علی علیه السلام ایشان را به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد و شفاعت آنها را نمود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر با من و با این چند تن که در زیر عبا بودند مباهله میکردید به صورت قرده و خنازیر بر میآمدید و این وادی بر شما آتش میریخت و مرغان از درختان شما فرار میجستند وگرنه عرضه دمار میگشتند و یک سال تمام سپری نمیشد که تمامت نصارا نابود و ناچیز میشدند.(1)
البرهان: 638/1، سوره آل عمران؛ پرتوی از قرآن: 171/5-173.
میگوید: این مباهله در سال دهم هجرت روز بیست و چهارم ذیحجه بود و جماعتی روز 25 ذیحجه سال نهم گفتهاند.
بنابراین تاریخ، آن بعد از حجة الوداع و غدیر خم بوده، ولی اعلام الوری(2)و تاریخ یعقوبی(3)آن را در سال نهم نوشتهاند، ممکن است آخر سال نهم و اول سال دهم بوده و ظاهراً در ذیقعدة الحرام سال دهم بوده، به دلیل این که ناسخ میگوید:(4)
علمای شیعه و مفسران اثناعشریه از براء بن عازب و جابر بن عبدالله انصاری و سلمان و ابوذر و حذیفه و جز اینان حدیث کنند که: «در آخر نصارای نجران با رسول خدا صلی الله علیه و آله کار به مصالحه کردند و ادای حله و دیگر چیزها را بر ذمه
عهده گرفتند، جبرئیل فرود شد، رسول خدا را به حج وداع فرمان آورد و پیغمبر صلی الله علیه و آله آهنگ حج کرده و علی علیه السلام را سفر یمن فرموده تا آن حلهها را با خود بیاورد، چون به آهنگ حج از مدینه بیرون شد، مکتوبی به علی علیه السلام فرستاد که: من آهنگ حج نمودهام و تو باید بعد از انجام کارها، طریق مکه را پیشگیری و در آن سرزمین مرا دیدار کنی، پس علی آن حلهها را که مأخوذ داشته بود حمل داد و با جماعتی که ملازم رکاب بودند راه مکه پیش داشت و در میقات اهل یمن احرام بست و چهل و چهار شتر هم از برای قربانی هدی براند.(1)
تفسیر منهج الصادقین: 287/3، سوره مائده.
(تا آخر)مسلّم است که سال حجة الوداع سال دهم در ماه آخر سال است که دهم ذیحجه باشد، پس قضیۀ مباهله پیش از دهم ذیحجه است و اشتباه کرده که گوید 24 ذیحجه است.
مع القصه، در آن هنگام که نمایندگان نجران اجازه برگشتن یافته و آهنگ مراجعت کردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابوالحارث اسقف فرمود: پیشبینی میکنم که وقتی به منزل برای حرکت برمیگردی خواب از سرت پریده، تو را مشوش کرده، پالان شتر را وارونه بربندی.
ابوالحارث چون به منزل شتافت سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله را فراموش کرده، پیش پالان را بر کپل شتر نهاد در این وقت سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله را به یاد آورد، در حال شگفتی کلمهای بگفت و مسلمانی گرفت.
1) (1)
بالجمله: چون از این کارها فارغ شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله با اهل بیت به مدینه بازگشت و به مسجد درآمد، در این وقت جبرئیل نازل شد و گفت: خدایت سلام میرساند که بندۀ من موسی به اتفاق هارون و فرزندان هارون، شبیر و شبر با قارون مباهله کردند، زمین او را و اهل و مال او و یاران او را به دم درکشید. سوگند یاد میکنم به عظمت خود ای احمد! اگر تو با اهل خود مباهله میکردید با اهل زمین و جمیع خلائق، هر آینه آسمانها پاره پاره و کوهها ریز ریز میشد و زمین فرو میرفت و قرار نمیگرفت مگر آن که مشیت من بر خلاف آن قرار میگرفت.
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله سجده شکر بگذاشت و دست برداشت چنان که سفیدی زیر بغل مبارک پدیدار گشت و سه مرتبه فرمود: شکرا للمنعم.
توضیح: در ذیل این حادثۀ حیرتانگیز چند نکته چشمگیر است:
1 - یکی سخن مفسر تازه نفس شیخ سید رشید رضا صاحب تفسیر المنار به نام تفسیر شیخ محمّد عبده و جواب ما و تفسیر المیزان طباطبائی از او.
2 - دیگری سخنان پرفسور لوی ماسینینسون در این حادثه که گوید: عید شیعه شد و سبب عشق مقدس یا به قول او تقدیس عاشقانه مشتاقان عدالت شده که سلمان فارسی و شیعه، آرمان عدالت خود را به اینان بستند.
3 - سوم وجه امتیاز این پنج تن که توانستند بر قلۀ اورست فضیلت و حق با پیغمبر صلی الله علیه و آله برشوند و حساب زوجات طاهرات، چگونه بود که دعوت به صعود نشدند، ریشۀ این امر در طلاق زوجات طاهرات است که آنها دنیا خواستند و اما فاطمه نخواست.
اما سید رشید هذیان میگوید: که دعوت آیه عملی نگردید بدین معنی که صرف پیشنهاد بود، بیآن که به مقدمات هم شروع شود گوید: آنها مسافر بودند و دسترس به پسران و زنان نداشتند.
گذشته از آن که از نظر لغت عربی شخصی که چندین زن دارد، کلمۀ نساء را نمیشود بر تنها دخترش تطبیق کند و هیچ کدام از زوجات خود را همراه نیاورد با آن که قرار در آیه بود که زنان خود را همراه بیاوریم و شما هم زنان خود را بیاورید.
جواب ما آن که: تاریخ ضبط کرده که آنها دو پسرشان صبغة المحسن و عبدالمنعم و از زنانشان ساره و مریم همراه بودهاند و بهانۀ این که آن مسافران چگونه دسترس به زنان و پسران داشتند بیش از بهانه نیست؛ مگر ندانسته که عربها در کوچ و ترحال فرزند و زن را همراه میآوردهاند.
تاریخ یعقوبی متوفای (292 ه -) قدیمیترین کتاب عربی میگوید:
«و قدم الیه اهل نجران و رئیسهم ابوحارثة الاسقف و معه العاقب و السید و عبدالمسیح و کرز و قیس و الایهم فوردوا علی رسول الله، فلمّا دخلوا اظهر و الدیباج و الصلب و دخلوا بهیئة لم یدخل بها احد، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: دعوهم، فلقوا رسول الله فدارسوه یومهم و سألوه، ما شاؤا فقال ابوحارثه ما تقول یا محمّد فی المسیح، قال هو عبدالله و رسوله، فقال تعالی الله: عما قلت یا اباالقاسم هو کذا و کذا و نزل فیهم (إِنَّ مَثَلَ عِیسی
عِنْدَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ)1 الی قوله (فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ)2 فرضوا بالمباهلة، فلما اصبحوا قال ابوالحارثه: انظروا من جاء معه، فغداً رسول الله صلی الله علیه و آله آخذا بید الحسن و الحسین علیهما السلام تتبعه فاطمة و علی بن ابی طالب بین یدیه - و غدا العاقب و السید بابنین لهما، علیهما الدر و الحلل و قد حفوا بابی حارثه، فقال ابوحارثه: من هؤلاء معه. قالوا هذا ابن عمه و هذه ابنته و هذان ابناها فجثا رسول الله صلی الله علیه و آله علی رکبتیه ثم رکع، فقال ابوحارثه: جثا و الله کما تجثوا النبیون للمباهلة، فقال له السید: اذن یا اباحارثه للمباهلة فقال: انی اری رجلا حریا (جرئیا) علی المباهلة و انی اخاف ان یکون صادقا، فان کان صادقا لم یحل الحول و فی الدنیا نصرانی یطعم الطعام و قال ابوحارثه: یا اباالقاسم لانباهلک ولکنا نعطیک الجزیة فصالحهم رسول الله علی الفی حلة من حلل الاواقی، قیمة کل حلة اربعون درهما، فمازاد او نقص، فعلی حساب ذلک و کتب لهم رسول الله کتابا (...) شهد علی ذلک عمرو بن العاص و المغیرة بن شعبه و کتب علی بن ابی
طالب علیه السلام فلما قدموا نجران، اسلم الایهم و اقبل مسلما.»(1)
تاریخ الیعقوبی: 82/2-83.
و تاریخ کامل ابن اثیر میگوید:
«فخرج رسول الله و معه علی و فاطمة و الحسن و الحسین، فلما رأوهم قالوا: هذه وجوه، لو اقسمت علی الله ان یزیل الجبال لأزالها و لم یباهلوه و صالحوه علی الفی حلة و علی ان یضیفوا رسل رسول الله.»(2)
اما اشکال از نظر لغت: حل آن با خود قرآن است که بر یک واحد دختر هم عرب، نساء میگوید و بر زوجه نمیگویند.
(یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ فَإِنْ کُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَکَ وَ إِنْ کانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ)3
بعد در آیه میراث زوج و زوجه را میگوید:(وَ لَکُمْ نِصْفُ ما تَرَکَ أَزْواجُکُمْ)4
در این باره کتاب مختصر السیره تألیف شیخ الاسلام الامام شیخ عبدالله بن محمّد بن عبدالوهاب، برای اقناع سید رشید رضا کافی است.
عالمی که بر مسلک ابن تیمیه است، باید کتب و مدارک وهابیه را حجت بداند، اگر کاتولیکتر از پاپ نباشد.
مختصر السیره: 426 میگوید:
«فابوا ان یقروا بذلک فلما اصبح رسول الله الغد بعد ما اخبرهم الخبر، اقبل مشتملا علی الحسن و الحسین فی خمیل له و فاطمة تمشی عند ظهره للمباهلة و له یومئذ عده نسوة.»(1)
الدر المنثور: 38/2؛ تفسیر آلوسی: 186/3.
این مدرک میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله این دو کودک را در برگرفته بود در قطیفهای مخملین که به آنها پیچیده بود.
معلوم است در این گونه موارد گاهی دست کودکان را میگیرند و گاهی آنها را جلو میاندازند و گاهی در بغل در آغوش میگیرند. پیغمبر صلی الله علیه و آله این کار را خودش به عهده داشت، چند قدم آنها را در آغوش داشت و چند قدم دست آنها را میگرفت و پا به پا میبرد و چند قدم رها میکرد که خود، راه میآمدند و تعلیم به کودکان میداد که تفوّق بر مسیح و مسیحیان است که باید خدا را در خاکساری دید.
در این آیه مبارکه که میراث دختران و اولاد را میگوید، به نام اولاد زنانه بیان میکند، هیچ از زوجات و ارث زوجه را متعرض نشده و مراد از نساء در اینجا دختران است که مقابل ذکور پسران باشد و بر واحده دختران هم لفظ نساء اطلاق فرموده: (فَإِنْ کُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ... وَ إِنْ کانَتْ واحِدَةً)2
این نکته بر مفسر ما در تفسیر المیزان پوشیده مانده که جواب تفسیر المنار را
1) (1)
با خود قرآن بدهد.
و تفسیر المنار بعد گستاخی را بیشتر کرده پا به فراتر نهاده میگوید:
اخبار این باب از تأثیر نفس شیعه سالم نمانده، حتی تا بر محدثان بزرگ ما مثل بخاری هم رواج یافته، کس به این منار نمیگوید: چطور بعد از هزار سال بر تو روشن شده و این همه محدثان و مفسران که آمدند و رفتند هیچ نشنیدهاند.
زمخشری و بیضاوی و فخر رازی و طبری و بسیار کسان از علمای حدیث و تفسیر گواهی دادهاند، به همین دلیل مباهله که علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام از بعد پیغمبر صلی الله علیه و آله از تمامت اهل روی زمین بهترند و بهتر باشند یا نباشند آنها دعوت شدند و دیگران دعوت نشدند، حتی زوجات طاهرات هم دعوت نشدند و لابد جهتی داشته.
و باز مکشوف میشود که: حسن و حسین فرزندان پیغمبر صلی الله علیه و آله بودهاند؛ چه در آیه مبارکه «ابنائنا» آمده.
و باز علی علیه السلام از سایر انبیاء و از همه صحابه اشرف است؛ چه آن که آیه فرمود «و انفسنا» و نفس پیغمبر صلی الله علیه و آله اشرف موجودات است.
اگر جواب بگویند: «انفسنا» معنی و ترجمه آن به فارسی این است (خودهای ما) و بگویند: نفس در اینجا به معنی نفس مقابل بدن نیست که بگویید نفس پیغمبر صلی الله علیه و آله اشرف موجودات است.
پاسخ آن که تعبیر (خود ماها) که علی علیه السلام را در میان اقطاب دعوت جزء
خود ماها آورده، هزار معنی میدهد.(1)
التبیان فی تفسیر القرآن: 485/2.
و اما کلام پرفسور لوئی ماسینیون در کتاب گوید: سلمان پاک محمّد صلی الله علیه و آله برای شرکت در چنین آزمایش خطرناکی که نمایش بینظیر از خلوص مطلقش بود، طبق آیات سوره آل عمران 53.
اهلش «پنج تن» ی را که با عبایش پوشاند، یعنی با خودش، دو نوۀ دختر و دامادش را گروگان ایمان به رسالتش - یا بگو گروگان صدق نبوتش قرار داد.
در برابر یک چنین ستایش و نمایش، اعتراضات لامانس (در کتاب معاویه: 36) هرگز پایهای ندارد.
پس از این واقعه محبتی که برخی از دوستان صمیمی نسبت به محمّد صلی الله علیه و آله و این پنج تن داشتند، کاملتر شد و تبدیل شد به یک تقدس عاشقانه، من میگویم: عشق مقدس.
اینان آل علی علیه السلام را تقدیس کردند،(2)اینان یعنی مشتاقان عدالت پس از مرگ
1) (1)
2) (2) و ما شیعه همه به دنبال آنان هستیم، یعنی مشتاق عدلیم، البته تقدیس میکنیم امّا تقدیس نه به معنی اقانیم ثلاثه و پدر و پسر و روح القدس، بلکه به معنی عدالت در همه حال و طهارت اسلام خالص و پا به پای پیغمبر تا قله اورست، رضای خدا و حق و عدالت در همه جا از خداست و هرجا حق و عدالت خیمه زند همانجا خدا است و از مباهله بیش از این که امید خود را و امیدواری خود را به عدالت به وجود آنان نهادهایم چیزی ادعا نمیکنیم، آنها را خدا نمیدانیم در مقابل لامانس
پیغمبر صلی الله علیه و آله همه امیدواری را که به عدالت داشتند در وجود اینان نهادند؛ این گونه که سلمان فارسی و سهل بن حنیف و بقیه دوازده نفری که به حمایت علی قیام کردند از آنان بودند.
ما میگوییم غلو نمیکنیم و آنها را که در مباهله به خاک افتادند نیز خدا نمیدانیم؛ ولی از همسری آنها با پیغمبر صلی الله علیه و آله یک نوع جانشینی برای آنها ادعاء میکنیم نه پیغمبری.
مستشرق گوید: چه آن که قرابت خونی متفاوتی که با پیغمبر صلی الله علیه و آله داشتند بدل به یک نوع جانشینی رسمی قضائی عربی (عرفی)، به یک نوع شعائر علنی (مباهله) گردید.(1)
مستشرق و شیعیان در اینجا از مباهله، بیشتر اهتمامشان به علی علیه السلام است؛ ولی
1) (1) قرابت خونی، مستشرق اینجا حاشیه زده گوید: واضح است که هنگام مواخاة در مدینه، محمّد صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به برادری برنگزیده (سارازن بنا بر گفته ابن سعد در الطبقات الکبری: 471/3 نشان داده که در مواخاة علی علیه السلام، سهل بن حنیف را به برادری گرفت.
من در این کتاب امام حسین علیه السلام، بیشتر نظرم و اهتمامم به امام حسین علیه السلام و فاطمه علیها السلام است که همین که تا قلۀ فضیلت آنها، خود را به مقام همقدمی پیغمبر صلی الله علیه و آله دیدند، آیا در خود چه حسی میکردند و آیا از تفوّق خود بر نصاری، تفوّق بر صحابۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله هم احساس میکردند و آیا تفوّق بر زوجات طاهرات هم استفاده میشود؟
بعد مستشرق عذر میخواهد که: برادری محمّد صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام طبیعی بود؛ زیرا این واضحتر است که محمّد مشهور بود به یتیم ابی طالب(1)
مسند احمد بن حنبل: 312/1.
آن را مقایسه کنید با قرآن (سوره والضحی - (أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوی)2 - و سوره بلد(2)) پسر آن کسی که آن همه بدو مدیون بود و او را نزد خود نگهداری میکرد، حتی قبل از آن که فاطمه علیها السلام را به وی بدهد، در نظرش بیش از یک برادر مینمود.مؤلف میگوید: غفلت مستشرق از اینجا ناشی شده که قبل از آمدن به مدینه در یوم الدار پیغمبر صلی الله علیه و آله به او فرمود:
«انت اخی و وزیری و خلیفتی فی اهلی»(3)و در مدینه هم عقد مواخاة به چند گونه واقع شد. یک نوبه بین مهاجرین با انصار که عبدالرحمن بن عوف با سعد بن ربیع برادر شدند و علی علیه السلام با سهل بن حنیف و یک نوبه بین مهاجر با مهاجر و انصار با انصار که در این
عقد ابوبکر با عمر برادر شد و نوبه سوم عموم (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)1 و مواخات علی علیه السلام با پیغمبر صلی الله علیه و آله در مواخات مهاجر با مهاجر بود.
مستشرق میگوید: وقتی که فقدان زودرس پیغمبر صلی الله علیه و آله روی داد که اعظم مصیبت بود، سلمان در عراق در میان اعراب بنی عبدالقیس ربیعه، نهضت احقیت علی علیه السلام را به خلافت قبل از ابوذر و عمار آغاز کرد.
ابوذر و عمار و مقداد در زمان عثمان این کار را کردند، مستشرق و مسلمان شدن آل همدان، کتاب سلمان: 809 و الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 300/2 و ناسخ رسول خدا: 429، بلکه در ایام خلافت ابوبکر هم این زمرۀ 12 نفری، عقیدۀ خود را سرشکاف کردند.
مستشرق میگوید: و گروهی دیگر در برابر اینان آنان را دشمن داشتند و کینه دثارشان(1)را از خون خویشاوندان مشرکشان که به دستور محمّد صلی الله علیه و آله به دست علی علیه السلام کشته شدند، با آل علی علیه السلام متوجه کردند.
مستشرق بعد میگوید: علی علیه السلام رفته رفته از سرنوشت غمانگیزی که این جانشینی قضائی پیغمبر صلی الله علیه و آله در میان امت اسلامی برایش تعیین کرده بود، آگاه میشد.(2)
1) (2) دثار: فرسودگی، چرکین، ظاهری.
2) (3) من میگویم این سرنوشت افتخارآمیز بود نه غمانگیز و علی علیه السلام از آغاز آن را خبر داشت، علی علیه السلام از جانشینی پیغمبر صلی الله علیه و آله یعنی از عدالت خود و مسئولیت خود در برابر عدالت که بیشتر سبب رمیدگی دشمنانش شد تا به خون خواهی کشتگان قریش او را سخت آزار دادند آگاه بود و
مستشرق گوید: و چنانکه نظام نشان داده،(1)علی علیه السلام جز در برابر شورشیان خوارج که بعدها او را در سال (40) به قتل رساندند، شکل یک رهبر حق الهی را به خود نگرفت، ولی فرزند دوم و جانشینش حسین علیه السلام با آگاهی بیشتری از این سرنوشت تلخ، آن را به تمام استقبال کرد و عزیمت کرد تا برای عدالت در کربلا کشته شود، در محرم سال (61).
برگردیم به آنکه حسین علیه السلام در کودکی از این شرکت در مباهله چه برداشتی میکرد آیا حس نمیکرد که یک نوع تفوّقی برای او از همگنان و همقطاران هست.
بلی تفوّق بر نصارا هست که راهب آسا، عیسی مسیح را، در زهد نمایش میدهند. این تفوّق نظامی نیست و تفوّق سیاسی یا تفوّق اقتصادی نیست، معلوم است زهرا است؛ افسر نظامی نیست و هیچکدام سرمایهدار نیستند؛ تفوّق در طهارت و عدالت است که تا قله با پیغمبر صلی الله علیه و آله میآیند.
پس باید زهد محمّد بر آنان تفوّق داشته باشد و زهدی مقرون به حقیقتگویی در توحید باشد که عیسی و او و هیچ کس پسر خدا نیست و لذا علی به یمن رفت و آل همدان بدون جنگ ایمان آوردند.(2)
و تفوّق بر همقطاران صحابه هست که آنها را پیغمبر صلی الله علیه و آله دعوت نفرمود؛ زیرا زهد آنها و نه عدالت آنها را به همه حال ثابت و پایدار نمیدید و در برابر همه آرمانهای اشرافی و سرمایهداری و زر و زیور دنیا و سرگرمیهای فریبنده استوار نمیدید که با پیغمبر صلی الله علیه و آله همقدمی کنند؛ تا قله اورست فضیلت و صدق.
گفتگوی پیغمبر صلی الله علیه و آله در بالای نعش شهدای احد، طبق آن چه کتاب وفاء الوفا سمهودی گوید: گواه.
میگوید: «پیغمبر صلی الله علیه و آله بالای نعش مصعب بن عمیر ایستاد، و حق داشت چون این جوان شهید پرچمدارش بود و معلم قرآن بر اهل مدینه بود که یک سال پیش از هجرت، پیغمبر صلی الله علیه و آله او را برای تعلیم قرآن به مدینه اعزام داشت.
البته طبق تقاضای نمایندگان مدینه اسعد بن زراره و رفیق او ابوکبشه، وقتی که در احد روبرو با پرچم قریش شدند. پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسید: آیا قریش پرچم خود را به چه خاندان دادهاند؟ گفتند: به خاندان بنی عبدالدار، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ما هم پرچم را به مصعب بن عمیر میدهیم. ما اولی به وفا هستیم (چون منصب پرچم و لواء در جاهلیت از آن قبیلۀ بنی عبدالدار بود که مصعب بن عمر از آنان است(1)
بحارالأنوار: 80/20، باب 12؛ الإرشاد، شیخ مفید: 79/1.
و خود در جاهلیت شیکپوشترین جوانان بنیعبدالدار بود، وقتی اسلام اختیار کرد قبیله، او را از همه چیز لخت کرد و از خود راند.پیغمبر صلی الله علیه و آله این جوان پیشقدم در تعلیم قرآن را مقدم داشت و به مدینه فرستاد تا از اثر تعلیم او در ظرف یک سال قرآن در تمام خانوادههای مدینه وارد شده
1) (1)
بود، پس حق داشت بالای کشتۀ او توقف کند گویی میگوید:
«قفانبک من ذکری حبیب و منزل»(1)
سعد السعود: 271.
سپس گذر کرد، بر نعش کشتگان دیگر هم توقف کرد و گفت: اینان اصحاب منند، من شهادت میدهم روز قیامت که اینان صحابۀ منند، ابوبکر گفت: مگر ما صحابه تو نیستیم؟پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: اینان از دنیا رفتند و چشم به چینه و دانۀ دنیا نداشتند، با شکم خالی (خماصاً) رفتند، ولی شما را نمیدانم که بعد از من چگونه خواهید بود؟...
در این تردید پیغمبر صلی الله علیه و آله هزار معنی هست؟ (بس نکتۀ غیر حسن بیابدکه تا کسی مقبول طبع مردم صاحبنظر شود، گویی الهام مباهله برای حسین علیه السلام این بود که باید در همه حال در زهد و در حقیقتگویی در توحید و در عدالت استوار بود و استوار رفت و هر چند خار به پاها بگسلد، از همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله تا قلۀ اورست (یعنی رضای خدا و امر خدا و جوار خدا) نایستاد؛ آنجا خدا است که ما همه سر به سجده خاک فرود آوریم، پیغمبر صلی الله علیه و آله در مباهله روی خاک به زانو درآمد و هر جا حق است و عدل است، همانجا خدا است.
اینها برداشت حسین علیه السلام بود از مشارکت خود در مباهله با نصارا و همقدمی با پیغمبر بینظیر، همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله که تفوّق میداد این همراهان را تا سر حد خاکساری و روی خاکنشینی نشان میداد که خاشاکها را جاروب کردهاند
1) (1)
و فرشی زیر پا نگسترده، روی خاک به رکوع درآمدند.
خواهید گفت: پس این تفوّق در قوس صعود نیست، بلکه در قوس نزول است و به خاکنشینی جواب میگوییم خاکنشینی رهبر بلند مقامتر از تاجگذاری است (مشکلتر از تفوّق در صعود بر قلۀ اورست) همین خاکنشینی و سجده به خاک است، بلکه قلۀ اورست اینجا آخرین نقطه فروتنی و تواضع با خداست که به خدا پیوستن از قلۀ اورست دورتر و بلندتر است، اما هرگاه و هرجا تواضع و خضوع دست دهد قرب خدا نزدیک و دسترس است و با سجده به خاک هم به دست میآید و هر جا در برابر حق و عدل که رضای خدا است شخص به خاک افتاد و احترام از حق و عدل او را به سجده آورد؛ همانجا خدا است.
حکیم فیلسوف استاد ما میگفت: یکی از اساتید آفتابپرستان مجوس میگفت: پیغمبر شما خدا را در خاک هم توانست ببیند و دید و از این جهت گفت: سجده به خاک آرید.
و اما پیغمبران ما نتوانستند آن قدر حقیقت بین و ریز بین باشند و فقط در آئینه بزرگ نور خورشید و ماه توانستند خدا را ببینند و بس.
چون عدالت را همه جانبه تا همهجا نمیتوانستند با پیغمبر صلی الله علیه و آله همراهی کنند و تا قلۀ هیمالیا اورست، همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله صعود کنند؛ بشنوید:
در سال نهم که دوران عظمت و اقتدار پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، شایعۀ طلاق ازدواج پیش آمد.
ورژیل میگوید: در سال نهم پیغمبر صلی الله علیه و آله در مدینه از سفرا و هیئتهای
نمایندگی طوایفی و قبایلی(1)
یعقوبی این قبائل و نمایندگان آنها را برشمرده گوید: هر قبیلهای رئیس آنها پیشاپیش بود.
1 - مزینه آمدند و رئیس آنها خزاعی بن عبد نهم بود. 2 - و قبیلۀ اشجع و رئیس آنها عبدالله بن مالک بود. 3 - و قبیلۀ اسلم و رئیس آنها بریده. 4 - و قبیله سلیم و رئیس آنها وقاص بن قمامه بود. 5 - قبیلۀ بنولیث و رئیس آنها صعب بن جثامه بود 6 - قبیلۀ فزاره و رئیس آنها عینیۀ بن حصن بود. 7 - قبیله بنوبکر و رئیس آنها عدی بن شراحیل بود. 8 - قبیلۀ طی و رئیس آنها عدی بن حاتم بود. 9 - قبیلۀ بجیله و رئیس آنها قیس بن غربه بود. 10 - قبیله ازد و رئیس آنها صرد بن عبدالله بود. 11 - قبیلۀ خثعم و رئیس آنها عمیس بن عمرو بود. 12 - و نمایندگانی از طی که رئیس آنها زید بن مهلهل بود که زید الخیل باشد. 13 - قبیله بنوشیبان. 14 - قبیلۀ عبدالقیس و رئیس آنها اشجع عصری. 15 - جارود بن معلی به نمایندگی قوم آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله او را بر قوم خود والی کرد. 16 - ملوک حمیر حارث بن عبد کلال و نعیم بن عبد کلان و نعمان که «قیل» یعنی شاه قبیلۀ ذی رعین بود که نمایندگی فرستاده، اسلام خود را پیغام دادند و پیغمبر صلی الله علیه و آله معاذ بن جبل را برای آنها فرستاد. 17 - قبیلۀ عکل و رئیس آنها خزیمة بن عاصم بود. 18 - قبیلۀ جذام و رئیس آنها فروة بن عمرو بود. 19 - قبیلۀ حضر موت و رئیس آنها وائل بن حجر حضرمی بود. 20 - قبیله ضباب و رئیس آنها ذوالجوشن بود. 21 - بنی اسد و رئیس آنها ضرار بن ازور بود. 22 - بنوحارث بن کعب و رئیس آنها یزید بن عبدالمدان بود. 23 - بنی تمیم و رئیس آنها عطارد بن حاجب و زبرقان بن بدر و قیس بن عاصم و مالک بن نویره بود. 24 - بنینهد و رئیس آنها بولیلی خالد بن صعب بود. 25 - کنانه و رئیس آنها قطن و انس پسران حارثه از بنی علیم بود. 26 - و همدان و رئیس آنها مسلمة بن هزان حدانی بود. 27 - باهله و رئیس آنها مطرف بن کاهن باهلی بود. 28 - بنی حنیفه و مسیلمة کذاب با آنها بود. 29 - قبیله مراد و رئیس آنها فروة بن مسیک مرادی بود. 30 - مهره و رئیس آنها مهری بن ابیض بود.
که تحت سلطۀ اسلام قرار گرفته بودند پذیرائی کرد و در آن موقع محمّد رئیس مذهبی و سیاسی و نظامی سراسر جزیرة العرب بود، معهذا وقتی سفرا نزد او میرفتند مشاهده میکردند که بر بوریایی نشسته است1) (1)
که از برگ خرما بافته شده و اثاث البیت پیغمبر صلی الله علیه و آله همان بود که در گذشته وجود داشت.
فتح بیغرور، کار انبیا است نه کار آپولو و فاتحان کرۀ ماه است که با وجود همسایگی، آوارگان عرب را در صحرای فلسطین باز هم نمیبینند.
فتح بیغرور(1)
فتح بیغرور عنوان نامهای بود که در موقع ورود آپولو 11 در کرۀ ماه، من به نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا مخابره کردم، ضمیمۀ کتاب بیت المقدس چاپ شده.
کار عیسی و محمّد است که بر زبر چهارمین آسمان هم بر میشوند و مع ذلک مورچگان زیر پا را هم باز میبینند و مثل علی علیه السلام جانشینان او، میگوید:«والله لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی أن اعصی الله فی نملة، اسلبها جلب شعیرة ما فعلته.»(2)
(ورژیل) این وضع درباری او در مدینه برای پذیرایی از بیگانگان بود که بهتآور است.
مؤلف گوید: و با در نظر گرفتن اموالی که بر اهل مکه تقسیم کرد و به آنها همه چیز داد، ولی خود و اقطاب دعوتش هیچ برنگرفتند و انصار هم قلیل و اقل قلیلی برگرفتند، بیشتر بهتآور است.
خود هیچ برنگرفت و دستی به آن اموال آلوده نکرد، بلکه دست خود را با آبی که قبل از تقسیم خواست شست و معلوم شد که معنی دست شستن چیست؟
در سال هشتم این وضع فتح مکه انجام گرفت و سال نهم سال وفود و
نمایندگان بود(1)
وقت مباهله کی بوده از سال دهم. ناسخ اشتباه کرده که گوید: روز 24 ذیحجه در صورتی که باید 24 ذیقعده باشد، چون ص 482 میگوید: علمای شیعه و مفسران اثنا عشریه از برآء بن عارب و جابر بن عبدالله انصاری و سلمان و ابوذر و عمار و حذیفه وجز اینان حدیث کنند که نصارای نجران چنان که ذکر شد با رسول خدا صلی الله علیه و آله کار به مصالحه کردند و ادای حله و دیگر چیزها بر ذمت نهادند و جبرئیل فرود شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله را به حج وداع فرمان آورد و پیغمبر صلی الله علیه و آله آهنگ حج کرد و علی را سفر یمن فرمود تا آن حلهها را مأخوذ دارد و چون به آهنگ حج از مدینه بیرون شد، مکتوبی به علی فرستاد که من آهنگ مکه نمودم و تو باید بعد از انجام امر، طریق مکه گیری و در آن اراضی مرا دیدار کنی، پس علی علیه السلام آن حلهها را که مأخوذ داشته بود حمل کرد و با جماعتی که ملازمت رکاب داشتند راه مکه پیش داشت و در میقات اهل یمن احرام بست و چهل و چهار شتر از بهر هدی قربانی براند و در آن وقت حج مفرد وقارن بود و کس از حج تمتع آگهی نداشت، بعد از رسیدن رسول خدا به مکه و رساندن این آیه (وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ) پیغمبر صلی الله علیه و آله مردم را خطبه کرد و احرام به حج بست و همیخواست عمره را در حج برد و مردم را بیاگاهانند که آن را که هدی نباشد محل شود، یعنی از احرام درآید عمر خطاب و جمعی سر بر تافتند و گفتند: ما از احرام درآئیم و با زنان خویش درآمیزیم و آب از سرما میچکد و رسول خدا علیه السلام در احرام باشد و اشعث و اغبر باشد، مع القصه: چون علی علیه السلام برسید، پیغمبر صلی الله علیه و آله شاد خاطر شد و از رنج راه او پرسیدن گرفت، عرض کرد: یا رسول الله! احرام به احرام تو بستم.
میبینید که تصریح است که شروع به حج پس از مباهله بوده و اگر مباهله در سال دهم در بیست و پنجم ذیالحجة باشد، بعد از حج خواهد بود.
«صحیح البخاری: 149/2»
آن سال را عام الوفود مینامند.وفد یعنی هیئت و گروهی که به نمایندگی به عنوان سفیر به دیاری یا درباری میروند. وفود جمع آن است.
1) (1)
در این سال حادثۀ بهتآوری در داخله زندگانی شخصی پیغمبر صلی الله علیه و آله پیش آمد که شایع شد که پیغمبر صلی الله علیه و آله زنهای خود را طلاق داده و سبب آن بود که: پیغمبر صلی الله علیه و آله گرفتار مطالبه زنهای خود شد، امهات المؤمنین با کشمکش از او دنیا خواستند و این منجر به کنارهگیری پیغمبر صلی الله علیه و آله از زوجات طاهرات شد، اما خدیجه و دخترش فاطمه علیها السلام هرگز چیزی از پیغمبر صلی الله علیه و آله با فشار نخواستند، بلکه همه چیز را از ثروت خود و حتی میگویند: آسمان و زمین خود را در اختیار پیغمبر صلی الله علیه و آله گذاشتند.
قالوا و ما فعلوا و أین هم من معشر فعلو و ما قلوا(1)
تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان: 289/5.
تاریخ - و سیر - و تفاسیر همه میگویند: در این سال پیغمبر صلی الله علیه و آله از زوجات طاهرات کناره گرفت و سوگند یاد کرد که یک ماه با آنها خلطه و آمیزش ننماید، اما در شهر شایع شد که طلاق داده و این، آن قدر وحشتآور بود که از وحشت هجوم دشمن بر شهر بیشتر موحش بود، سبب این را چند چیز ذکر کردهاند که شاید هر یک و همه بیتأثیر نبودهاند.
نخست آن که: این زنان از پیغمبر صلی الله علیه و آله چیزی چند به نفقه و کسوه مطالبه کردند که نداشت، لاجرم خاطر مبارکش کدورت یافت.
و کار به آنجا کشید که شهرت یافت که پیغمبر صلی الله علیه و آله زنانش را طلاق داده؛ تا ابوبکر آن روز در سرای رسول خدا صلی الله علیه و آله همین که درآمد، جماعتی را در آنجا دید که انجمن کردهاند.
1) (1)
مسند امام احمد حنبل به شرح الفتح الربانی: 23/18 گوید:
باب -(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها فَتَعالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ)1
از جابر بن عبدالله بازگو کرده گوید:
«ابوبکر آمد، اذن دخول بر پیغمبر صلی الله علیه و آله خواست.
و مردم بر درب خانه نشسته بودند و اذن نیافت و هیچکس را رخصت شرفیابی نبود. و این از بهر آن شد که زوجات طاهرات از نفقه خویش بر زیادت مطالبه کردند.
ام سلمه رضی الله عنها - برده خواست یا (پرده خ).
میمونه - حله طلب نمود.
زینب بنت جحش - بردینی (برد یمنی خ).
ام حبیبه - جامۀ سحولی (سحولیه ثوب ابیض نقی و لا یکون الا من قطن).
حفصه - جامه مصری.
جویریه - چادری.
سوده - گلیمی.
بدین گونه هر یک چیزی خواسته بودند.
گوید و رسول خدا صلی الله علیه و آله را هیچ از اینها نبود، رسول خدا صلی الله علیه و آله را ناخوش آمد قسم یاد کرد که یک ماه از زنان هجران کند و از صحابه نیز کنار بماند، از هر
دو سرباز زند.»(1)
التبیان: 334/8؛ احکام القرآن، ابن عربی: 550/3.
سر ز هوا تافتن از سروری است ترک هوا قوت پیغمبری است(2)
و در آن وقت 9 زن به حکم رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند - پنج از قریش و باقی از قبایل دیگر.
اعراض رسول خدا صلی الله علیه و آله به قدری در مدینه اثر شدید گذاشت که عمر میگفت:
من منزلم در عالیه مدینه بود و در همسایگی خود از انصار مصاحبی داشتم که هر گاه من از حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله غایب بودم، او برای من خبرهای وحی تازه و غیر وحی را میآورد و هرگاه او غایب بود، من برای او خبرها را میآوردم، روزی که من به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله میرفتم و شب که گرد هم میآمدیم هرتازهای را به هم خبر میدادیم.
و از طرف دیگر خبر برای ما آورده بودند که: یکی از پادشاهان غسان شام و سوریا به جنگ با ما آماده است، دلهرۀ آن را داشتیم، فکر آن تمام اندیشه ما را پر کرده بود تا روزی همسایۀ من علی الصباح در را کوبید؛ من سراسیمه دویدم؟
او گفت: خبر مهمی در شهر رخ داده که من خواستم تو را آگاه کنم؟
گفتم: مگر ملک غسانی که تصمیم جنگ ما را داشت با سپاه آمده است؟
گفت: نه، این نیست، ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله زنهای خود را طلاق گفته و این
صدمهاش بر اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله کمتر از لشکر غسان نیست.
عمر وحشتزده برخاست و به شهر آمد.
و به روایت دیگر گوید: بعد از جنگ تبوک بودیم تا یک روز خبر شدیم که قبیلۀ غسان و پادشاهان شام اسبان را نعل میزنند و تصمیم جنگ با ما را دارند.
عمر گفت: مرا همسایهای بود انصاری، نماز شام، وی را گفتم که خبر داری که حادثهای عظیم اتفاق افتاده است؟ گفت: آن چیست؟
گفتم: ملک غسان قصد حرب ما را دارند؟
گفت: عظیمتر از آن حادثه اتفاق افتاده است.
گفتم: آن چیست؟
گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله جملۀ زنان خود را طلاق داده است.
من گفتم: سبحان الله! این همان است که من به حفصه گفتم و از من نشنید و اکنون درافتاده است، بر دیگر روز بیامدم، حفصه را گفتم: آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله شما را طلاق داده است؟
گفت: نمیدانم، الا این که از ما مفارقت کرده و در مشربه ام ابراهیم رفته، آنجا را انتخاب فرموده و بنشسته است، من بیامدم رسول خدا صلی الله علیه و آله را، رماح(1)
رماح - یا رباح.
غلامی بود سیاه، بر در گفتم:در رو و بگو که عمر بر در است، دستور باشد تا که درآید؟ غلام در رفت و
1) (1)
بیرون آمد و گفت: گفتم، جواب نداد، من برفتم به نزدیک منبر بنشستم. مرا قرار نبود، دیگر باره بیامدم و غلام را گفتم: دستوری خواه، در رفت و بیرون آمد و گفت: گفتم، جوابی نداد. من برفتم تا سه بار، برفتم و باز آمدم به بار سوم دستوری داد، در رفتم و سلام کردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله بر حصیری خفته بود و آن حصیر در پهلوی وی اثر نهاده بود.
گفتم: یا رسول الله! آیا زنان را طلاق دادهای؟
گفت: نه. گفتم: الله اکبر، و آن حکایت که مرا با زن خود رفت و با حفصه بگفتم: رسول خدا صلی الله علیه و آله بخندید.
گفتم: یا رسول الله! دستور باشد تا زمانی در خدمت تو باشم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: روا باشد.
من نگریستم در آن خانه، چیزی ندیدم مگر سه پوست گوسفند.
گفتم: یا رسول الله! اگر دعا کنی تا خدای تعالی معیشت بر امت تو فراخ گرداند، چنان که بر فارسیان و رومیان کرده است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله برنشست و فرمود: یا ابن الخطاب! تو در شکی، نمیدانی که ایشان قومیاند که آنان را دنیا معجل کردهاند و لذات و طیبات ایشان در دنیا است «اتزعم انّها کسروانیّة؟»
پس گفتم: یا رسول الله! استغفار کن برای من.
بعد پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: من قسم یاد کردهام که یک ماه پیش این زنان نشوم.(1)
تحفة الاحوذی: 159/9-161؛ فتح الباری: 250/9.
1) (1)
فقه الحدیث: پس قسم بر مفارقت زنان در مواقع چنین جایز است.
تاریخ میگوید: مع القصه ابوبکر نیز دستوری یافت و به سرای رسول خدا صلی الله علیه و آله درآمد. سخت پیغمبر صلی الله علیه و آله را اندوهگین یافت، چندان که به هیچگونه سخن نمیکرد.
عمر در خاطر نهاد که سخنی گوید مگر اندوه رسول خدا صلی الله علیه و آله بشکند.
پس گفت: کاش حاضر بودی و نظاره میکردی که چگونه بر گردن زوجۀ خود (خارجه) زدم، آن گاه که از من نفقه طلب کرد.
ابوبکر بر پای خواست و گردن عایشه را با سیلی بزد.
و عمر گردن حفصه را بکوفت.
و هر دو تن دختران خویش را عتاب کردند که چرا از رسول خدا صلی الله علیه و آله آن ثروت یا کالا طلب کنند که حاضر نیست.
ایشان گفتند: سوگند به خدا که از این پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی نخواهیم خواست.
تاریخ، دنبالۀ روایت را چنین آورده که:
«بالجمله؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله از زنان رنجیده خاطر گشت و عزلت گزید و در کوشکی که یک دریچه به سوی مسجد فراز داشت سکون اختیار کرد و این کوشک خزانۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله و گنج خانۀ آن حضرت بود و رماح را که غلامکی سیاه بود، فرمان داد که بر در کوشک حاضر باشد و هیچ کس را بیاجازه رخصت باز نگذارد و از این روی این خبر در مدینه چنان سمر گشت که پیغمبر صلی الله علیه و آله زنان خود را طلاق گفته.
چون عمر این بشنید به مسجد شتافت، آنجا جماعتی از صحابه را نگریست که به این خبر اندوهگین شدهاند و سخت میگریند، لختی با ایشان بنشست پس غمآگین برخاست و طریق کوشک را پیش داشت و رماح را گفت: دستوری بخواه تا من درآیم او برفت و باز آمده گفت: از بهر تو رخصت بار خواستم، هیچ پاسخ نشنیدم.
عمر از مراجعت ناگزیر افتاد و باز شتافته، دیگرباره به میان اصحاب آمد و زمانی با ایشان نشست و همچنان بر در کوشک آمد و رماح از بهر او خواستار «بار» شد و پاسخ نیافت؛ در کرت سوم نیز چون بار نیافت، فریاد برداشت که ای رماح! تواند بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله را گمان افتاده باشد که من شفاعت حفصه خواهم کرد، لاوالله اگر فرمان کند سر حفصه را از تن دور کنم. این بگفت و باز شد.
رماح از قفای او ندا در داد که ای عمر! باز آی که رخصت «بار» یافتی.
پس عمر در کوشک درآمد و نگریست که رسول خدا صلی الله علیه و آله لنگوته(1)
لنگوته به ضم اول و سکون ثانی و گاف فارسی و واو رسیده و فتح فوقانی، لنگی باشد کوچک که درویشان و فقیران بر میان بندند.
بسته و پهلوی خود را بر حصیری از لیف خرما نهاده، تکیه بر وسادهای که هم از لیف خرما آکنده بود باز داده.پس عمر سلام داد و بر سر پا ایستاده عرض کرد:
یا رسول الله! آیا زنان خود را طلاق دادهای؟
1) (1)
فرمود: طلاق نگفتم.
عمر (به صدای بلند) گفت: الله اکبر، چنان که بانگ او را ام سلمه اصغاء فرمود و دانست که عمر با رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن درانداخته.»(1)
فتح الباری: 251/9.
به روایتی عمر عرض کرد که: «اصحاب سخت گرفته خاطرند که مبادا زنهای خویش را طلاق گفته باشی، اگر فرمان باشد بروم و اصحاب را شاد خاطر کنم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر میخواهی چنان میکن.
آن گاه عرض کرد: اگر دستوری باشد برای انس خاطر مبارک، سخنی چند به عرض برسانم.
چون رخصت یافت عرض کرد: که ای رسول الله! در مکه ما را بر زنان خویش غلبه بود، چون به مدینه آمدیم، زنان ما دیدند که مردم مدینه مقهور زنان خویشاند، زنان ما نیز طریق ایشان رفتند و بر ما چیرگی یافتند.
این هنگام پیغمبر صلی الله علیه و آله تبسمی فرمود.»(2)
«عمر آن گاه گفت: با زن خود روزی سخن خشن گفتم و او با من جواب بازپس گردانید. این بر من سخت افتاد. او گفت: چندین تافته مشو، اینک زنهای پیغمبر صلی الله علیه و آله و به روایتی دخترت حفصه، سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله را بازمیگرداند و رقت باشد که از نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله، زنان او به خشم هجرت میگیرند.
گفتم: ناکام باد حفصه و هر که چنین کند.
پس حفصه را طلب کردم و از در پند و اندرز بدو گفتم: مگر ندانستهای که خداوند غضب کند آن کس را که رسول او را به غضب آورد.
زنهار سخن او را برمگردان و از نزد او به خشم بیرون مشو و چیزی طلب مکن و هر چه بدان حاجت افتد از من بخواه و هرگز خود را با عایشه قیاس مکن، موقعیت او نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله تو را مغرور نکند و گول نزند.
در این سخن هم رسول خدا صلی الله علیه و آله تبسمی فرمود. مع القصه: اندک اندک رنجیدگی خاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله زدوده گشت و چنان بخندید که دندانهای مبارکش دیدار شد.
بعد از آن عمر نشست و در آن کوشک که خزانۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله بود نظاره افکند؛ چندان که نظر کرد چیزی جز مقداری جو (نزدیک به یک صاع) ندید و همانند وزن آن از قرظه؛ برگی است که با آن پوست را دباغی میکند و پوستی چند نیز دباغی نشده نیز آویخته بود.
عمر بگریست. عمر تا به حال داخل این حجره طاهره را ندیده بود، اکنون از دیدن آن وضع به گریه افتاد.
میدانید عمر برای کم چیزی رقت میکرد و به گریه میافتاد ولکن زندگانی داخلی پیغمبر صلی الله علیه و آله در چنان تنگدستی بود که ابصار و اسماع، چشمها و گوشهای بیننده و شنونده را جریحهدار میکرد و آزار میداد؛ درعین حال که قوت نفس پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن قناعتی بود که بصائر و قلوب بیننده را سیر و پر از بینیازی.
خشت زیر سرو بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی(1)
حافظ شیرازی.
عمر از وضع ظاهری حجرۀ طاهره آن قدر تحت تأثیر رفت و رنج برد که بر قلبش فشار آمد و گریست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: یابن الخطاب! گریه چرا؟
عمر عرض کرد: یا رسول الله! تو رسول خدایی و این خانه خزانۀ توست، من این وضع و این اثاثیه و این اشیاء را معاینه کردم و این حصیر را نگریستم که بوریا در بدن تو اثر گذاشته و حال آن که قیصر و کسری در بالش حریر میغلتند و غرفۀ نعمت هستند و به رفاهیت زندگانی میکنند، چرا از خدا نخواهی که تو را و امت، نعمت فراوان دهد.»(2)
(خ) چنان مینماید که عمر از ورود سفرای قبایل پیاپی و آمدن نمایندگان و وفود، از هر طرف از اقطار جزیرة العرب و خلعت دادن پیغمبر صلی الله علیه و آله به آنها در همین سال از طرفی شبیه به دربار پادشاهان است که قبض و بسط و رتق و فتق امور مملکت در اینجا میشود و از طرفی دیگر اوضاع زندگانی داخلی پیغمبر صلی الله علیه و آله چنان است که حفصه یا زینب گفته بود که: اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله نبود ما خواستگار از اکفاء وخویشان داشتیم و در یک موقع تقسیم گوشتی را برای زنان فرمود و مهم همه را فرستاد، زینب بنت حجش رضی الله عنها سهم خود را پس داد بر سهم
او افزودند و فرستادند.
و عایشه میگوید: که گاهی ماه به ماه میگذرد که در خانه ما گوشت خورده نمیشد، بیشترین خوراک ما احمرین (نان و خرما) بود.
فاصله بین زندگانی پرتجمل قیصر و کسری با زندگانی بسیط و سادۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله، ویژه با این داخله تهی از طلا و نقره و از کالا، ولی پر از مغز و غنی فاصله زیاد است و خوب شد که عمر، شخص عمر، در این غرفه با این حال و با این وضع را پیغمبر صلی الله علیه و آله ببیند و سخن کسری و قیصر در کار آید، زندگانی پرتجمل کسری و قیصر و فاصلۀ دول استثمارگر که در کشورهای دیگران طلاهای معادن آنجا را به دست اهالی بومی سیاه آنجا از عمق هزار متر و بیشتر استخراج میکنند و بعد دستبند طلایی به دست آنها میزنند که نروند و در موقع بیرون آمدن از کارگاههای عمیق زمین، آنها را لخت و عور به صف وامیدارند که دستها را بالای سر نگه دارند و سراپا لخت، سراپا بایستند تا بازرسان آنها را کنترل کنند، بعد بیرون روند، فاصله زیاد است، چون از عوائد آنان (دهها رقاصخانهها، کابارهها میسازند.(1)
نقل از روزنامه اطلاعات تحت عنوان: (بر بشریت باید گریست)
)پیغمبر صلی الله علیه و آله را کافی بود که جواب را همین بدهد که فاصله ما پیامبران خدا با پادشاهان کسراها و قیصرها زیادتر از زیاد است؛ چنان که فاصله قیصرها هم با دول استعمارگر زیاد است، ما حیات میدهیم آنها حیات میگیرند.
خلاصه میشود در این جمله که: هر جا نعمتی موفور و فراوان بود در پهلوی
1) (1)
آن حقی تضییع شده هست و خواهد بود. مسئولیت از حقوق تضییع شده نوبت نمیدهد که نعمتی را ما موفور و فراوان داشته باشیم و گذشته از آزادی حقوق خلائق و خالق که عدل است و خدا حامی عدل است، ما با احسان خود بیش از حق ثابت زیردستان به زیردستان احسان میکنیم.(1)
ینشر دیباجا علی صحبه و هم اذا ما نشروا کربسوا
«المناقب، ابن شهر آشوب: 367/1»
و خلاصه آن که: تفاوت بین ما و آنها، آن احسان ما است که ما دیبا زیر پای همقطاران میگستریم و خود ما کرباس میپوشیم.(2)
خشت زیر سرو بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
«حافظ شیرازی»
کاخ ما کوخ است و حجراتی بیش نیست و آنها کرباس زیر پای مردم را هم برمیچینند تا دیبا و حریر برای خود و اعقاب خود و آیندگان موهوم خود آماده داشته باشند.
آیا دیگر صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله و زوجات طاهرات پیغمبر صلی الله علیه و آله غیر از این پنج تن، این مفاهیم عالیه را از زندگانی ساده پیغمبر صلی الله علیه و آله میفهمند که از طرفی پر ارزش و بخشش است، یعنی بر مردم، و از طرفی خود سادهمنش است، حتی کاخ آن حجراتی گلین است نه کاخ کرملین و آیا اگر بفهمند تا مرحلۀ عمل حاضرند با پیغمبر صلی الله علیه و آله پا به پا بیایند.
اگر بودند که این اتفاق در خانوادۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله نمیافتاد و خوب شد که عمر،
شخص عمر، با پیغمبر اعظم رهبر صلی الله علیه و آله در این حجره همدیگر را ببینند، چون عمر عنقریب مقتدر جهان خواهد شد و خزانههای کسری و قیصر در زیر دست او تقسیم میشود.
به هر حال پیغمبر صلی الله علیه و آله برای جوابگویی عمر خود را آماده کرد، عمر خود میگوید:
پیغمبر صلی الله علیه و آله برای پاسخگویی به عمر، پهلو از متکا برداشت و استوار بنشست و فرمود: ای عمر! آیا گمان کردهای که پیغمبری هم یک نوع خسروانیت است.
باز فرمود: ای پسر خطاب! مگر تو هنوز در شکی و هنوز ندانستهای که آن زمره مردم فارس و روم را، خدا طیبات آنها را در دنیا به آنها داده!
و به روایتی دیگر فرمود: آیا نمیخواهی که دنیا ایشان را باشد و آخرت ما را؟
این نهیب پیغمبر صلی الله علیه و آله عمر را چنان پرواز داد و بلند همت و خاکنشین کرد که در ایام فتوحات در شرق و غرب اسلام، از سال سیزدهم تا 23، همه روزه، نیمروز را به استقبال خبرهای فتوحات شرق، و نیمروز دیگر را به استقبال خبرهای فتوحات غرب میرفت، یعنی همه روز خبر فتح دریافت میکرد، لکن آنجا روی خاک مینشست یا میخوابید تا قاصد و پیک را پیش از ورودش در شهر دریابد و با این که در فتوحات دو امپراطوری عظیم روم و فارس را جزو قلمرو اسلام کرده بود، باز همین که در مجمع خواص مسلمین پرسید که: من نمیدانم که خلیفهام یا ملکم؟
یعنی که اگر خلیفه باشم خوشحال باشم و اگر ملک باشم، نه.
سلمان فارسی گفت: من میدانم، تو اگر در مشرق و مغرب عالم درهمی از
آنچه میگیری و از آنچه مصرف میکنی به ناحق بگیری و یا به ناحق بدهی تو ملکی وگرنه خلیفهای.
عمر گریست(1)
تاریخ طبری در پایان نامه احوال عمر و تفسیر کازرونی در آیه «خلیفة فی الارض».
و آیا گریۀ او از این تفصیل و پاسخ سلمان برای چه بود؟(2)آیا برای مسئولیت خود در برابر حتی درهمی گریست که او را از مقام خلافت سقوط میدهند، فکیف که: او تقسیم را بالسویه نمیکرد و هشت طبقه قرار داده بود، یا از این گریست که مبادا ملک باشد.
به هر حال: برای این خدشۀ سلمان، فشاری در خود احساس کرد که گریست.
و در این زمان ما در آمریکا از قضیۀ واتر گیت که رسوایی آن به قدر یک دنیایی جا را گرفت، رئیس جمهور آمریکا نیکسون در خود نگریست و نگریست و عجبا که عمر را با این زهد عمری، پیغمبر صلی الله علیه و آله در قضیۀ مباهله با نصاری به همراهی نیاورد و او را جزء (أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ)3 در حساب نیاورد، بلکه ابوبکر را هم نیاورد. با این که تقسیم را بالسویه میکرد؛ زیرا اینها اگر خار به پای آنها میرفت تا قلۀ «اورست» رضای خدا و امرا و در همه حال بیخدشه و بیمزاحمت پا به پای پیغمبر صلی الله علیه و آله نمیآمدند و زنهای پیغمبر صلی الله علیه و آله زوجات طاهرات را هم همراه نیاورد؛ زیرا آنها هم پا به پای پیغمبر صلی الله علیه و آله تا قلۀ رضای خدا و امرا و در همه حال نمیآمدند.
به همین دلیل که الان کار بین آنها و پیغمبر صلی الله علیه و آله به آنجا کشیده که پیغمبر صلی الله علیه و آله با جاذبۀ پیمبرانه، نتوانست آنها را زود به خود جذب کند، یک ماه تمام طول کشید تا آنها به جاذبۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله به پیغمبر رسیدند، تا طلاق آنها شایع شده و همان سبب شده که در این خلوتخانه، عمر نهیب پیغمبر را میشنود، گفتگویی است بین پیغمبر صلی الله علیه و آله و عمر از کسری و قیصر و به نظر ما از هر استعمارگر و فاصله و تفاوت هر کدام با دیگر است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله که پیغمبر است، اما عمر در عهد فتوحات از کسری و قیصر بزرگتر بود که کمتر نبود، روزی از اقتدار شخص اول جهان شد، در آن موقع از اقتدار به حدی بود که کسی در شؤون اقتدار به او نمیرسید، ولی همان را هم از برکت محمّد صلی الله علیه و آله و اسلام میدانست، میفهمید که از شخص خود او نیست، از وضعی است که اسلام پیش آورده که اکنون در این حد از اقتدار است که احدی روی زمین بالا دست او نیست.
در سفر حج که خود از طرفی به حج میرفت و از طرفی قشون برای فتح نهاوند اعزام میکرد، به وادی رسید که در ایام پیش از اسلام در آنجا شتر میچرخانده و میدید که پس از اسلام از برکت محمّد صلی الله علیه و آله، اکنون در این حد از اقتدار است که احدی روی زمین بالا دست او نیست.
طبری به اسناد از سعید بن مسیب بازگو کرده گوید:(1)
تاریخ الطبری: 286/3.
در سفر حج همین که عمر در وادی ضجنان رسید، چشمش به آن وادی افتاد، خاطرههای ایام تلخ1) (1)
شترچرانی خود را در ایام جوانی در این وادی به یادآورد با وضع شوکت خلافتش امروز که ملک الملوک است؛ سلاطین عرب و غیر عرب به او رجوع میکنند و او به کسی رجوع نمیکند و احتیاج ندارد که بکند گفت: خدایی جز خدای علی عظیم نیست، به هر کس هر چه بخواهد عطا میکند.
من روزهایی قبل از اسلام در این وادی شترهای خطّاب را (یعنی پدر خودش را) میچرخاندم، آن روز مدرعه پشمین (کَپَنَک)(1)
کپنک: جلیغه نمدی ضخیم که در قدیم جنگجویان و سوارکاران میپوشیدند.
پوشیده بودم (چوپانها و ساربانها برای این نوع لباس نامی دارند).پدرم خطّاب، مرد سنگدلی بود هر گاه به عمل میپرداختم مرا خسته میکرد و هرگاه کوتاه کوتاه میآمدم، مرا تازیانه میزد.
و امروز به برکت اسلام و محمّد صلی الله علیه و آله روز به شب میرسد که بین من و خدا احدی نیست که من محتاج مراجعۀ به او باشم.
اینها را از برکت اسلام و اسلام را از برکت محمّد صلی الله علیه و آله میدانست.
سپس شعری خواند که: همه اینها زوالپذیرند. این معرفت هم از برکت محمّد صلی الله علیه و آله به او رسیده بود، خوب شد که این شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله را این نوبه متارکۀ زوجات طاهرات به این وضع دید و تأثیر نفس پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن خلوتخانه، عمر را منقلب کرد و از در معذرت درآمد، و از پیغمبر صلی الله علیه و آله خواستار شد که برای این لغزش او طلب آمرزش کند و گفت:
«رضینا بالله ربا و بالاسلام دیناً» این را گفت و از غرفه به زیر آمد و بر در مسجد بانگ برداشت
1) (1)
که رسول خدا صلی الله علیه و آله زنان خود را طلاق نداده است، بعد در خلوت به اطلاع خواص رسانید که پیغمبر صلی الله علیه و آله میگوید: چون زنها از من دنیا خواستند و من نداشتم، قسم یاد کردهام که یک ماه از آنها برکنار باشم تا خدا تکلیف را روشن کند؛ اصحاب مشورت کردند که خواستههای زنهای پیغمبر صلی الله علیه و آله را از این به بعد اصحاب به عهده بگیرند تا که زنان زوجات طاهرات مبادا پیغمبر صلی الله علیه و آله را آزرده بکنند.
و قرار شد که ابوبکر و عمر، این مطلب را به عموم زوجات طاهرات برسانند، آن دو تن هم حرکت کردند برای احترامات امهات المؤمنین به حجرۀ هر کدام شرفیاب میشدند، خاطر آنها را شاد میکردند، از این که توانستهاند اطلاع به دست بیاورند که طلاق در کار نیست و بعد نقشۀ مصلحانۀ خود را به عرض میرساندند و به عهده میگرفتند که خواستهها را از ما بخواهید و ما به عهده داریم که بدهیم، زوجات هم قبول میکردند، این دوتن دور زدند و بر همه زوجات طاهرات این کار را با سرفرازی فیصله دادند.
البته عمر در این میان خود را فاتح میدانست و بر زنان ذیحق میشمارد با ناز و تبختر گردش میکرد، تا بر ام سلمه رضی الله عنها وارد شد و خدمات خود را در کسب اطلاع به عرض رساند و تعهدات خود را هم گفتند که زنان هر چه خواسته میخواهند و هر چه حاجت افتد، از پیغمبر صلی الله علیه و آله نخواهند و از آنها بخواهند.
ام سلمه به عمر نهیب زد که: این سفره را برچین، ای عمر! در همه کارها
دخالت کردهای، اینک میخواهی میان پیغمبر صلی الله علیه و آله و زنان او هم مداخله کنی.(1)
صحیح البخاری: 47/7؛ مجمع الزوائد: 10/5.
البته ما هر حاجت پیش آید، باید از او بخواهیم که شوهر ما است، از شما به چه مناسبت چیز بخواهیم؟
این اقتدار ام سلمه از این بود که موقعیت ام سلمه در میان زنان استثنائی است.
هر چند عمر به واسطۀ خویشی مخصوص با او، آنجا به عقیدهاش ناز و تبخترش بیشتر فروش داشت، اما چون شخصیت ام سلمه فوق العاده بود، پدرش ابوامیه مخزومی چنان بود که در هر قافله که وی همراه قافله بود باید کسان توشه همراه خود برنگیرند، از این جهت او را به قلب «زاد الرکب»(2)مینامیدند. عاتکه دختر عبدالمطلب زن ابوامیه و مادر برادران ام سلمه عبدالله و زهیر است.
ام سلمه از جنبۀ شخصی هم متمول بود، وقتی پیغمبر صلی الله علیه و آله از ام سلمه خواستگاری کرد و ام سلمه تعلل کرد، واسطه به ام سلمه گفت: مردم میگویند چون ام سلمه از پیغمبر صلی الله علیه و آله مالدارتر است و خودش جوانتر است، از این جهت از ازدواج با پیغمبر صلی الله علیه و آله سرباز میزند، بنابراین ام سلمه پذیرفت. اینک ام سلمه همان اریحیت و غرور را دارد، عمر را برای ملاقات با او برگزیده بودند چون عمر خویشاوندی با او داشت سفره را رنگین نشان داد؛ ولی ام سلمه به عمر نهیب زد که این سفره را برچین (تا آخر). شوکت عمر را در هم شکست عمر برگشت سرکوفته و منتظر ماندند تا چه پیش آید و خدا چه حکم کند تا آن که سر 29
روز آیۀ تخییر آمد که به سرفرازی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سرفرازی ازواج طاهرات کار برگزار شد بیسرشکستگی برای کسی، اختیار را به بانوان داد که:
ای پیغمبر صلی الله علیه و آله! بگو به زنان خود که: اگر شما دنیا را میخواهید و زینت دنیا را، بیایید تا شما را بهرۀ کافی جمیل از دنیا بدهم و سر دهم و رها کنم به خوشی سر خود گیرید و بروید و اگر شما خدا را و رسول او را و آخرت و دیگر سرا را بخواهید، پس (صبر کنید و مادری برای مؤمنان بکنید) خدا برای نیکوکاران شما اجری عظیم آماده فرموده است.(1)
(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها فَتَعالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ)
«احزاب (33):28»
این آیه به بیصبری اهل مدینه خاتمه داد و تخییر برای زنان آمد که بار مسئولیت از دوش همه برداشته شد.
نه سنگینی نفقه و تحمل مسئولیت به عهده کس ماند و نه دشواری بار ننگین طلاق که بر عمر و ارباب غیرت سنگینتر از ورود پادشاهان غسان بود.
همه بر عهدۀ خود زنها افتاد.
اینک آنها هستند و اختیار خودشان و انتخاب خودشان، اکنون با این انتخاب یا «رشد خود» را اثبات میکنند که زهی افتخار زنان که لایق همسری با پدر امت و به پایهای هستند که برازندهاند مادر امت گردند و راحتی و آسایش خویشتن و آرامش خود را به نفع تکثیر «امت» صرف کنند و در این موقع که سفرا و وفود و هیئتهای نمایندگان قبائل عرب میآیند.
1) (1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله دستش باز باشد و بتواند آنها را با خلعت برگرداند، مادران امت خود کرباس بپوشند تا پیغمبر صلی الله علیه و آله بتواند دیبا بر تن سفراء و تازه مسلمانها بپوشاند.
و اگر طلاق را خود خواستند، دیگر برکسی سنگین نیست که پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را طلاق دهد و سر دهد؛ چون آنها خود خواستهاند و دیگر بر ابوبکر و عمر حزازتی و منقصتی نیست که بگویند: پیغمبر صلی الله علیه و آله دختر آنها را دور افکنده.
اما اگر طرف خدا را انتخاب کنند معجزه کردهاند که زینت دنیا را طومار در هم پیچند، این معجزه است: زن و گذشت از حلی و حلل دنیا. این بسی افتخار آمیز است که زنان (زوجات طاهرات) در صف رهبران آمده و در مقام لایق رهبری وارد شدهاند.
چنان که مردان انصار و مهاجر رضی الله عنهم (مهاجرین) در گذشت از وطن و هجرت و در انصار، گذشت در موقع تقسیم غنایم هوازن و پذیرائی عمرانه از پیغمبر صلی الله علیه و آله و گذشت از غنایم چنین با یک جهش و پرش و گذشت، چنین پروازی کردند و مردان انصار در تمام عمر در پذیرایی از پیغمبر صلی الله علیه و آله چنان پروازی کردند که تا مقام والای ملائکه بر شدند که ریزش بر مردم داشته باشند و توقع فیض گرفتن نداشته باشند.
ازواج طاهرات، بانوان حرم وحی، از آشیان عنقا این همت را یافتند که همقطاری با پیغمبر را داشته باشد تا ام المؤمنین باشند یعنی مادر امت گردند و مادری بر مؤمنان کنند و خصایل مادر فداکار بر فرزندان را احراز کرده باشند؛ تا اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله برای حزب الله پدر است، آنان برای حزب مادر باشند، از راحتی
خود و از آسایش و آرامش خود بگذرند، مانند مادران که تا بچهها را از آب و گل درآورند و پرواز دهند و از آن هم بالاتر در آنها احساس مادری برای عموم جهان و جهانیان باشد.
این آیه آنها را در قلۀ رفیع اختیار داری گذارد که اگر هر طرف را اختیار کردهاند این آیه با یک تکان و جهش، آنها را از قله رفیع اختیار داری به قلۀ رفیع و مرتفع همفکری با پیغمبر صلی الله علیه و آله پرواز داد، اما بعد از یک ماه کنارهگیری پیغمبر صلی الله علیه و آله؛ ولی هر چه باشد.
برای ازواج طاهرات این قلۀ رفیع کجا و نفقه خواستن از ابوبکر و عمر کجا، افتخار عظیم همسری با پیغمبر صلی الله علیه و آله و همپروازی با این نهضت بیسابقۀ جهانی کجا؟ و دریوزگی این در و آن در کجا؟
از حسن اتفاق آن که وقتی پیغمبر صلی الله علیه و آله آیه را بر آنان خواند، همه با حسن انتخاب خود خلائق را شاد کردند و پیغمبر صلی الله علیه و آله را آزاد و خود را در دیدۀ خدا و مردم عزیز و ارجمند کردند، جز یکی از آنها که طلاق خواست و رفت، بعد بدبخت شد، در کوچههای مدینه بعره(1)
بعره: پشگل، سرگین شتر یا گوسفند.
بر میچید و میگفت: من شقیقهام یعنی بدبختم.(2)بعد از این ازواج طاهرات امهات المؤمنین در بقیۀ عمر، هر چند با سفرا و
نمایندگان اموال صدقات بیش از بیش به مدینه وارد میشد، دیگر آن وضع تکرار نگردید.
با آن که عایشه روایت میکند که: گاهی ماه به ما میگذشت که در خانۀ ما گوشت خورده نمیگردید، بیشتر خوراک ما نان و خرما (احمرین) بود.
اما ارجمند شدن زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله خواه در زمان حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله و خواه بعد از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله بدین قرار شد.
اما در زمان حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله فتوح البلدان بلاذری میگوید: «خیبر که فتح شد، آن چه سهمیۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله از خیبر بود، مخارج خود و عیالاتش را از آن برمیداشت، آن چه باقی میماند به فقرای مهاجران تازه وارد میداد.
و نیز میگوید: رسول الله صلی الله علیه و آله به هر یک از زنهایش سالیانه هشتاد وسق خرما و بیست وسق جو از جوی خیبر میداد.
و نیز به اسناد خود از زهری گوید: همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله خیبر را فتح کرد سهم خمس خیبر قلعۀ کتیبه بود.»(1)
فتوح البلدان: 31/1.
و اما بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله احترامات آنها در دوران فتوحات به جائی رسید که خلیفۀ ثانی، سال آخر عمرش همه را به حج برد، آنها را در هودجها مینشانید و فوج سپاهی از جلو و فوج سپاهی از عقب آن هودجها تشکیل کادر احترامی میدادند، عثمان با فوج جلودار آنان و عبدالرحمن بن عوف با فوج عقب حرکت میکردند، خرج سفر آنها دوازدههزار دینار شد، هر دینار به قیمت امروز هشتاد
1) (1)
تا صد تومان است.
با آن که عمر در موقع دیگر، خود و پسرش به حج رفتند و خرج آنان دو نفری 12 دینار شد.
در موقع تشکیل دیوان که عمر، مهاجر و انصار را طبقهبندی کرد، برای زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله هر کدام در موقع عطا ده هزار دینار قرار داد و برای عایشه و حفصه هر کدام دوازدههزار دینار قرار داد، برای صفیه خیبریه کمتر قرار داد، ولی عایشه گفت: او را هم باید به قدر سهم بقیه امهات المؤمنین سهم داد، عمر قبول کرد و داد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله زوجات طاهرات را در قضیۀ مباهله همراه نبرد نه از آن که ارجمند نبودند، بلکه ارجمند بودند، اما مثل فاطمه اطهر علیها السلام و شوهر و پسرانش همقدمی آنها با پیغمبر صلی الله علیه و آله در همۀ مراحل بیچون و چرا تضمین و تأمین شده نبود، حتی مراحل سخت صعود و ارتقای بر قله اورست، فضیلت رضای خدا و اطاعت رسول خدا و حکومت دادن امر او و ارادۀ او تا آنجا بر آن قله بلند پرچم خدا و کلمۀ خدا و دولت خدا را نصب کنند و آتش روشن کنند.
و در مباهلۀ با نصارای نجران این ازواج طاهرات را نیاورد و حتی عمر و ابوبکر را هم نیاورد.
با آن که ازواج طاهرات بالاخره در قلۀ فضیلت (همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله) آمدند. آری آمدند، اما به قیمت خستگی پیغمبر صلی الله علیه و آله و یک ماه مدت توقف و وقتی آمدند؛ در جنبۀ سلبی یعنی رها کردن تعلقات آمدند نه ایجابی مثبت که
فیض بخشی باشد، مثل کوهنوردانی که خار به پای آنها رفته و آنها را از راه بازداشته یا به پای تخته سنگی مهیب گیر کرده و از راه ماندهاند و پیشتازان که بالا رفتهاند، باید به سراغ آنها برگردند و آنها را با طناب بالا بکشند و زخمبندی کنند و خار از پا درآورند و با پای لنگان لنگان، آنها را به قله بالا ببرند.
البته آنان که همقدمی آنها تضمین شده است و مغریات(1)
مغریات: فریبنده، حیلهگری، خودبینی.
شهوات دنیا و تشریفات اصول اشرافی یا اصول سرمایهداری آنها را نمیفریبد تا از همقدمی با پیغمبر رهبر باز بمانند.آنها همان پنج تن بودند که: در سابق و نه در لاحق و نه هیچ وقت از عمر خود در اطاعت از پیغمبر صلی الله علیه و آله او را خسته نکردند و متوقف نکردند، بدین حساب آنان افضل از ماسوی هستند، افضل بودن در اینجا به این حساب است که: مثل اعضای بدن مطیع از اراده روح باشند، افضل بودن اینجا به این است که: تعلقات، آنها را از راه حق باز نمیدارد، در راه حق و عدل تعلق را رها میکنند، و بعلاوه از این جنبههای سلبی در جنبۀ اثبات ایجابی، کار خداوندگاری و ذره نوازی و فیضبخشی را دارند.
نه به آن که: عبادت بیشتر کردند به حسب کمیت، تا بگویند: کودکان بالغ چندان عبادتی نکرده بودند، یا زهرا برای فرماندهی قشونی به فرماندهان بزرگ نمیرسند و در طبابت به اطبای بزرگ نمیرسند.
1) (1)
دکتر رضازاده شفق، در مجلسی از نمایندگان اروپا که به کشتیرانی خود و به هواپیماهای خود با ایده بودند، سخن را به این ختم کرده بود که:
«لا یسعنی ارضی و لاسمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المؤمن.»(1)
عوالی اللآلی: 7/4، حدیث 7.
«و انا عند المنکسرة قلوبهم.»(2)اگر به هوا روی مگسی باشی و اگر بر آب روی خسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی، مجلس ساکت شده همه پسندیدند.وگرنه فاطمه در آن میان بزرگترین کشتیبان و خلبان نبود و حسین علیه السلام بزرگترین مهندس و یا بزرگترین طبیب جراح و نقاش و طراح نبودند، اما در راه علاقه به خدا و خداوندگاری آنها، همان پنج تن پیشقدمان بودند و فاطمه اطهر در آن میان بود؛ زیرا فاطمه علیها السلام در همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله از اقطاب دعوت هم مثل ابوبکر و عمر هموارتر و همراهتر بود؛ تا هیچگونه خستگی برای پیغمبر صلی الله علیه و آله در صعود مدارج صعب قله «اورست فضیلت» فراهم نمیکرد.
شنیدهاید که: فاطمه دختر عزیزش چه گذشتهایی در این باره، یعنی در همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله میکرد.
او در این غوغای طلاق زنان از اصل وارد نبود که نبود، در همقدمی با پدر هم اندک معارضهای نشان نمیداد، بلکه به علاوه به جنبۀ سلبی تنها هم اکتفا نمیکرد که دل را در گروی تعلقات نگه ندارد و بس نی نی این کار را که سهل نیست میکرد و کاری بلندتر از آن هم که فیض بخشی مثبت و ایجابی است، هم
میکرد. در جنبۀ سلبی همه چیز را رها میکردند و در جنبۀ اثباتی و ایجابی ذره نوازی و فیض بخشی دارند که کار خداوندگار است، در این کار مردانه اقدام داشتند و همه مردان به آنها نمیرسند.
در افق وحی: 703 میگوید: «پیغمبر صلی الله علیه و آله از سفر که برمیگشت نخست به دیدار فاطمه علیها السلام میآمد، این نوبه دید پردهای آویخته و گلوبندی از جزع بر گلو آویخته و گوشوارهای به گوش دارد، پیغمبر صلی الله علیه و آله التفاتی مختصر کرد و برگشت گوشواره را از گوش باز کرد و گلوبند جزع را برآورد و پرده را پایین آورد و آنها را در میان پرده پیچید و حسن علیه السلام را پیش خواند و گفت: اینها را نزد پدرم ببر، تا هر کاری میخواهد بکند، هر چه میخواهد بسازد با آنها.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است(1)
حافظ شیرازی.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وقتی آنها را دید و پیغام دختر را در عنفوان جوانی و آرزوی نوخانمانی شنید، آن هم از دهان حسن که با شیرین زبانی ادا کرد و معلوم شد این تربیت در روح طفل هم اثر کرده و وارسی کرد، دید که دستبندها و قلاده گردنبند و گوشوارهها را با پرده فرستاده است، فرمود:
فاطمه کار خود را کرد(2)پدرش فدای او بادا (سه مرتبه این را گفت) بعد
فرمود: دنیا نه از محمّد است و نه از آن آل محمّد است، بعد گفت: و اگر دنیای گذرا نزد خدا معادل بال مگسی ارزش داشت، شربت آبی از آن به کافر نمیآشامانید.(1)
الأمالی، شیخ صدوق: 234، مجلس 41، حدیث 7؛ روضة الواعظین: 443/2، مجلس فی ذکر الدنیا.
سپس برخاست و به منزل فاطمه علیها السلام تشریففرما شد.
ازواج طاهرات به قدر یک ماه که فاصله زیادی است گذشت تا مورد مرحمت شدند، اما فاطمه به قدر ساعتی بیش نگذشت که مورد مرحمت شد.
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است(2)
در روایت ابن شاهین در مناقب فاطمه علیها السلام.
و روایت احمد در مسند انصار با اسناد هر دو تن، از دو تن ابوهریره و ثوبان مولی رسول الله، بازگو کردهاند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله در هر سفر افتتاح سفر را به دیدار فاطمه میآمد و در مراجعت اختتام سفرش را هم به دیدار فاطمه میکرد تا در آخر حدیث که گوید: همین که این زر و زیور و اثاث و پرده را دید، سه مرتبه فرمود:
پدرش فدای او بادا! آل محمّد را با دنیا چه کار؟ آنان برای آخرت خلق
شدهاند و دنیا برای آنها خلق شده است(1)
تفاوت این تعبیر را با تعبیری که دربارۀ زوجات طاهرات کرد، مختصر نبینید.
.(2)فاطمه از مادرش خدیجه و فداکاریهای آن بانوی بانوان ام المؤمنین که مثل اعلی زنان همقطار پیمبران است، خاطره دفن خدیجه را با صوقعهاش(3)و تهی شدن از همه هستی و دارایی و مکنت و ثروت در راه همقدمی و همکاری با پیغمبر صلی الله علیه و آله خدا، هر رمزی را به یاد دارد.
و خودش ام الائمه است که از رسالت پدر و مادر، رسالتی برای خویشتن میبیند، پس به قدری که خدیجه دومین فرد اسلام است، او وارث خدیجه ام المؤمنین است، پس ام الائمه ام المؤمنین هم هست، پس رسالت خدیجه را در وجود خود تمثیل میکند و به امت ائمه میدهند و از طریق ائمه و پیشوایان به امت همه درسی میدهند، درس ذرهپروری میدهند و با این درس، همه چیز به امت میدهند. اگر بزرگترین خلبان و کشتیبان نیستند، بزرگترین کشتیبانان را پرورش میدهند و اگر بزرگترین مهندس نیستند، با این بذل بیدریغ، بزرگترین مهندسان را میآفرینند.
و اگر طبیب و جراح نیستند، با خیرات این سرچشمه بزرگترین طبیب نطاسی(4)را تربیت میکنند.
و اگر نقاش و طراح نیستند، آنها را رمق میدهند تا بتوانند برخیزند.
خلاصه: کل جلوۀ خدایی در خانۀ زهرا به وجود حسین علیه السلام پدید میآید که خداوندگاری کنند.
3 - در روایت احمد است که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: اینان اهل بیت منند و من دوست ندارم که طیبات خود را در دنیا و زندگانی دنیاشان بخورند.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 343/3.
رضا به داده بده و ز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشاد است
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین
نشیمین تو نه این کنج محنتآباد است(2)
4 - باز مجالس صدوق به اسناد خود تا موسی بن جعفر علیه السلام از پدران بزرگوارش از علی علیه السلام روایت کرده که: رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد منزل فاطمه علیها السلام گردید، ناگهان در گردن آن بانو قلّادهای بود، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از او اعراض کرد، فاطمه علیها السلام آن را پاره کرد و دور انداخت.
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای دخترم! تو از منی ای فاطمه؟
سپس سائلی آمد، فاطمه علیها السلام قلاده را به او داد، بعد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: غضب خدا و غضب من سخت است بر کسی که خون مرا بریزد و مرا در عترت
من آزار دهد.(1)
الأمالی، شیخ صدوق: 466، مجلس 71، حدیث 7.
توضیح: کشف الغمه مثل آن را از موسی بن جعفر علیه السلام روایت کرده.(2)
5 - از صحیفه رضا علیه السلام از آبای بزرگوار از علی بن الحسین علیه السلام بازگو کرده گوید: اسماء بنت عمیس رضی الله عنها گفت: من نزد فاطمه جدۀ تو بودم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد منزل فاطمه علیها السلام شد و در گردن فاطمه در این موقع گردنبندی از طلا (ذهب) بود، علی بن ابیطالب علیه السلام آن را برای وی از سهم فیئی خودش که به او رسیده بود، خریداری کرده بود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای فاطمه! مغرور آن نشوی که مردم میگویند دختر محمّد صلی الله علیه و آله و در عین حال لباس جبابره بر تن داشته باشی، پس زهرا علیها السلام آن را از گردن باز کرد و فروخت و با آن غلامی خرید و آزاد کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن مسرور گردید.(3)
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است(4)
اما مسرت پیغمبر صلی الله علیه و آله آیا از سلب آن بود یا از ایجاب آن، یا از سلب و ایجاب آن بود، قلادهای را برگرفت که بیجان بود و در قلادۀ مهر و محبت، آن
غلام را خرید که جان دارد و آزاد کرد و همۀ مردم غلام او شدند.
جباران و استعمارگران آدمها را به طلا میفروشند و پیامبران و رهبران طلا را میفروشند تا آدمها بسازند، جباران و استعمارگران برای طلاهایی که از سرزمین دیگران بربایند، آدمها و صاحبان آنها را دستبند میزنند که چیزی از آن طلاها نربایند.
و اما انبیاء و رهبران، طلاهای گردن خود را از گردن خود باز میکنند تا آدم زندهای را شاد کنند و نشاط دهند و آزاد کنند و قید و کند و بند را از دست و پای آنها بردارند، بلکه رمق به آنها و به کشتیبانان و ناخدایان و به مهندسان و اطبا و جراحان و علما و نویسندگان میدهند تا همه بتوانند قیام کنند از این سرچشمه سرشار رحمت، خداوندگاری بر همه میکنند تا درماندهای نماند.
پس جلوه خداوندگاری که پیغمبر صلی الله علیه و آله در خانۀ فاطمه علیها السلام دید و حسین علیه السلام را در پهلوی فاطمه علیها السلام دید؛ همین بود که: فاطمه با امتداد وجودش در حسنین که ابوالائمه و الامة هستند، در جهان از هر سو کار خداوندگاری میکنند.
7 - بحارالأنوار از کافی روایت اول را از طریق زرارۀ از ابوجعفر علیه السلام با تفصیل بیشتری آورده گوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله هر گاه اراده سفری میکرد، آخرین کس که به سراغ او میرفت فاطمه علیها السلام بود، پس روانه سفر ازمنزل فاطمه میگردید و هرگاه مراجعت میفرمود ابتدا به دیدار فاطمه علیها السلام میآمد تا یک نوبه سفری کرد و علی علیه السلام چیزی از غنایم به او رسیده بود، آن را به فاطمه علیها السلام داد و بیرون رفت، پس فاطمه علیها السلام دو بازوبند از نقره برای خود تهیه کرد که به بازو کرد و پردهای تهیه کرد که آن را بر در خانهاش آویخت، همین که رسول
خدا صلی الله علیه و آله از سفر آمد، داخل مسجد شد و روانه خانه فاطمه علیها السلام گردید. (چنان که معمولش بود)
فاطمه علیها السلام به استقبال پدر از جا برخاست، شادان و مشتاقانه با دلدادگی و بیتابی پیش رفت.
امّا پیغمبر صلی الله علیه و آله ناگهان نظاره کرد در دست فاطمه علیها السلام دو بازوبند از نقره دید و بر در حجره یا در خانۀ او هم، پردهای آویخته مشاهده کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به زمین نشست و نظاره به فاطمه علیها السلام میکرد، پس فاطمه گریست و محزون شد و با خود گفت:
این گونه رفتار را با من هیچوقت پیش از این نکرده بود.
پس فرزندان خود را (حسن و حسین را) صدا زد و پرده را از در برکند و بازوبندها را هم از دستان خود بیرون آورد.
بازوبندها را به یکی از آن دو فرزند، و پرده را به دیگری سپرد، به آنان فرمان داد که: نزد پدرم بروید و سلام مرا به او برسانید و به او بگویید: ما غیر از اینها کاری تازه نکردهایم.
اینک اینها و هر کاری داری با اینها بساز، آنان هر دو تن روانه شدند تا نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله رسیدند و سلام مادر را رساندند و پیام مادر را به او ابلاغ کردند.
این پیام از دهان مادر در شیرۀ جان این فرزندان قرار میگیرد، به طوری که رسالت آنها میشود؛ خصوص که آن دو فرزند هوشمند اکنون گوش به دهان جدّ امجد دارند که کار مادر و رسالت آنان چگونه تلقی شود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله آنان را بوسید و به خود چسبانید و هر کدام را بر یک زانوی
خود نشانید.
آیا این استقبال گرم و بوسیدن و به خود چسباندن از نوع ضمیمه کردن آنان در مباهله نیست که در قله مرتفع هم پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را به خود ضمیمه کرد و مکشوف میکرد که در این گونه کارها، آنها به خدا میرسند. پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را به خود و خود را به خدا ضمیمه میکند.
کودکهای هوشیار اکنون با دو چشمی ناظر به آنند که سرنوشت آن هدایا به کجا میانجامد؟ و پیغمبر صلی الله علیه و آله با آنها چه میکند؟ و آنها را به چه مصرف میرساند.
دیدند پیغمبر صلی الله علیه و آله امر داد که: آن دو بازوبند را در شکستند و آنها را قطعه قطعه کرد، و اهل صفه را که قومی از مهاجرین بودند، هجرت کرده به مدینه آمده (یا به تدریج میآمدند و انتظار آنها میرفت) منزلی نداشتند و اموالی نیز نداشتند، آن قطعات نقره را بین آنان تقسیم کرد.
سپس آن «پرده» را که طول آن زیاد بود، عرض زیادی نداشت، از اصحاب صفه، آنان را که عریان بودند و ساتر درستی نداشتند خواست و برای هر کدام ازاری از آن برید و جدا کرد، دو سر پارچه را به دور کمر میگرفتند دو سرش که به هم میرسید از آنجا تقطیع میکردند تا آن را به «ازار» هائی قطعه قطعه کرد، کودکان اینجا خداوندگاری را دیدند، در پیش پیغمبر صلی الله علیه و آله امر فرموده بود: زنان در نماز جماعت سر از سجود و رکوع برندارند تا مردن سر بردارند این بدان سبب بود که مردان به واسطۀ کوتاهی ازارشان همین که در رکوع و سجود بودند عورتشان از عقب پدید میآمد.
سپس سنت بر این جاری شد که زنان سر از رکوع و سجود برندارند تا مردان بردارند.
سپس فرمود: خدا رحمت آرد فاطمه علیها السلام را و البته خداوند او را با کسوت بهشتی از این نوع پرده میپوشاند یا در برابر این ستر و پرده میپوشاند.
و با بازوبندی بهشتی، بازوی او را زیور میکند.»(1)
بحارالأنوار: 83/43، باب 4، حدیث 6؛ مکارم الاخلاق: 94، فی الاسورة.
کودکان گوش میدهند به این سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله که رحمت خداوندگاری برای فاطمه میخواهد، البته همین رحمت بر زیردستان شعبهای از رحمت خداوندی است، افق رحمت و احسان، فوق همه آفاق است و از قلۀ «اورست هیمالیا» بلندتر است، آنجا پشت بام دنیا است که آفتاب از آنجا بر زیر دستان میتابد.
ورای بام گردون بارگاهی است که نامش بام اسماء الهی است
جوانان هم احساس مسرت بیشائبهای از این ذرهپروری کردند و احساس کردند که این مسرت از نوع مسرت اهل بهشت است که مسرت آن آمیخته به غبار کدورتی نیست و ابدی است، جامهها همه پلاسیده میشود؛ ولی این مسرت پلاسیده نمیشود و پوشش حشمت معنوی آن، سراپای فاطمه علیها السلام را میگیرد که خاطرها تا آخر دنیا فاطمه را در میان این پوشش میبینند که با لباس خانهاش بینوایان و سربازان پوشیده میشود، از اینجا کودکان و مادرشان به قلۀ نزدیک نبوت نزدیک شدند به فنای فی الله و بقای بالله.
1) (1)
و سرّ آن حدیث مشکل آسان میشود که: پیغمبر صلی الله علیه و آله در خانۀ فاطمه علیها السلام بود، ناگهان حالش تغییر کرد و فرمود: الان خدا در نظر من پدید آمد.
8 - و از کاظم علیه السلام راجع به قلاده حدیثی گذشت.
9 - کشف الغمّه از مسند احمد از ثوبان (مولا رسول الله صلی الله علیه و آله) آورده که: رسول خدا صلی الله علیه و آله هر گاه مسافرت میکرد، آخرین انسان از خانوادهاش که دیدار میکرد فاطمه علیها السلام بود و هر موقع برمیگشت اولین کسی که به منزل او وارد میشد منزل فاطمه بود، گوید:
تا یک موقع از غزوهای بازگشت و به منزل فاطمه وارد شد، ناگهان پلاسی بر در آویخته دید و بر حسن و حسین علیهما السلام دو بازوبند از نقره دید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله برگشت و داخل نشد، فاطمه علیها السلام همین که این وضع را دید، دریافت که پیغمبر صلی الله علیه و آله به خاطر آنچه دیده در منزل او داخل نشد.
پس پرده را برگرفت و کند و دو بازوبند را بند از بند جدا کرد و کودکان گریستند، آنها را از کودک خود برگرفت.
پس آنها را برای بردن پیش پیغمبر صلی الله علیه و آله بین آنان قسمت کرد، به هر کدام از پسرها قسمتی را داد و روانه نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد، کودکان گریهکنان روانه شدند.
معنی رمزی این که: آنها را و خود را، فاطمه از زینت دنیا گرفت و زیور دنیا را به دست آنها روانه کوی پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد، تا از آنها پیغمبر صلی الله علیه و آله خداوندگاری کند و کودکان ببینند و مادرشان بعد خبر بگیرد و هر سه ببینند تا به چه کار به پیغمبر صلی الله علیه و آله ملحق میشوند و مقرب پیش خدا میشوند، دیدند که از بام رحمت
که به خلق نگریستند به خدا پیوستند.
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را از آنان گرفت و فرمود: ای ثوبان! اینها را بردار و ببر در محلۀ بنیفلان (خانوادهای یا محلۀ صنعتکاران بوده) و برای فاطمه قلادهای از عصب و دو بازوبند از «عاج» برای این دو کودک خریداری کن، چون اینان اهل بیت منند.
و دوست ندارم که آنان طیبات خود را در زندگانی دنیا بخورند.(1)
کشف الغمة: 451/1.
«کتاب افق وحی» توضیح: این احادیث از نظر سند مستفیضاند، بلکه تواتر اجمالی دارند که دیدن گلوبند و پرده و بازوبند بر فرزندان، خود پیغمبر صلی الله علیه و آله را ناراحت کرد و ناراحتی او فاطمه را، زهرا را، یگانه فرزند دلبندش را، ناراحت کرد.
بلکه مطابق روایت زراره فاطمه راگریانید و حسنین علیهما السلام را هم گریانید و هنگامی که امانت مادر را به پیشگاه میبردند با آزردگی بلکه با گریه میآوردند.
بلکه مطابق روایت اخیر ثوبان، آزردگی آن دو دردانه به قدری بود که از خلع بازوبند از بازوهایشان خود به گریه درآمدند، ولی تحوّل ایجاد میکند از شدائد انسان دگرگون میشود تا به قلۀ ارجمند فنای از خلق و بقای به حق میرسد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله قوۀ مغیره جهان است، چنان که قوۀ مغیره در نطفه، نطفه را
1) (1)
انسان میکند، این گونه تعالیم پیغمبر و پیغمبری، انسان را که موجود طبیعی است موجودی فوق العاده و الهی میکند که کار رحمت و احسان به زیردستان از او میآید، رحمت واسعۀ الهی همان فیض مقدس و کلمۀ مشیت است که همه موجودات زیردست اویند و خلعت وجود میپوشند.
این حدّ آزردگی دو کودک عزیز که برای پیغمبر صلی الله علیه و آله یادگار و به جای همۀ عزیزان هستند بر خاطر مادرشان هم سنگین است و فشار وارد میآورد، ولی برای صعود بر قلۀ تقرب باید بار کوله همقطاران را سبک کرد، هر چند عزیز باشند تا بتوانند به قله صعود کنند؛ زیرا هر چه بار کولهباری سنگینتر باشد، صعود بر قله مرتفع سنگینتر است.
جاذبۀ قوی اسلام، مسلمین را برای همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله تا صعود بر قله تقرّب برد، اسلام همه را به مدت کمی به این قله تقرّب برد و جاذبه پیغمبر صلی الله علیه و آله همه را به بالا کشید تا مقام تقرّب و سروری بر جهان؛ اما با این چند تفاوت که در عمل این تربیت به دست مادرشان گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند، دیگر آن که با یک جهش پیمانه پر شد، قوۀ قدسیه چنین است که: تحول و تکامل او زمان نمیخواهد و دیگر آن که: کودکان حسن و حسین علیهما السلام از کودکی سر برگردی بر افتادگان را آموختند و پیشقدم شدند.
دیگر آن که: از بازوی خود بازوبندها را برکندند و مسافت راهی را رفتند تا به دست خود آنها را به پیغمبر صلی الله علیه و آله تحویل دادند.
دیگر آن که: پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیدند که مسرور شد و آن قدر طول ندادند مانند ازواج طاهرات که پیغمبر صلی الله علیه و آله خسته شود.
دیگر آن که: کندن علاقه در ازواج طاهرات فقط جهت سلبی داشت، اما در اینجا مقرون با این دلکندن، تبدیل علاقه شد و عمل ایجابی مثبت انجام شد که از پوشاندن بیچارگان مسرور شدند و کار فیض بخشی و تکمیل نواقص بندگان خدا بزرگترین تقرب به خدا است و با انشعاب و اشتقاق اسمای حسنی روحیه احسان و مرحمت که فوق عدل است در حسن و حسین علیهما السلام مثل غنچه در گل شکفته شد. مظهر، مظهر رحمت الهی در امت اسلام در همه بود، اما در نقطه رأس در پیغمبر صلی الله علیه و آله و پنج تن اهل بیت و در وسط در دوازده هزار فتح مکه و سی هزار جنگ تبوک و در دنباله، در دویست هزار نفر مجاهد بود که در هشت طبقه، طبقهبندی شدند برای صعود بر قلۀ اورست هیمالیا که هشتهزار و هشتصد و هشتاد ذراع مرتفع است، فرض کنید در هر هزار متر آن خلقی صعود میکند و خلق بیشتری آنجا میمانند و از صعود بر بالاتر عاجز میمانند و در میان آنان عده کمتری که کولبارشان سبکتر است به بالاتر برمیآیند و در هر هزار متر خلق کثیری در راه میمانند و خلق کمتری که سبکخیزترند به بالاتر برمیشوند؛ تا در هزار متر قله، عدۀ اندکی کمتر از همه به بالای قله بر میشوند و آتش روشن میکنند و پرچم فتح نصب میکنند، این عده باید بار کولهبارشان سبکتر از همه باشد و سبکخیزتر از همه باشند.
سپاه مسلمین به دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله برای همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله تا مقصد بلند از ابتدا حرکت کردند، فقط اقطاب دعوت توانستند تا نزدیک قله بیایند و مهاجرت کنند، از خانه و هستی بگذرند و بیایند و اهل مدینه خانههای دل و خانۀ گل را بدهند و انصار باشند، اینها اقطاب دعوت بودند، دوازده هزار نفر
بودند، ولی برای صعود بر قله باز این اقطاب دعوت، همه از راه بازماندند حتی زوجات طاهرات که از همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله بازماندند؛ تا به سختی رسیدند و حتی اقطاب دعوت مثل ابوبکر و عمر مهاجرت کردند، اما پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را در مباهله شرکت نداد و فقط فاطمه و علی و حسنین را شرکت داد که به قلۀ مرتفع خداوندگاری خلق با فنای محض از خودخواهی «من» رسیدند، زوجات طاهرات از آرزوها گذشتند تا خدا را خرسند کردند، ولی آن پنج تن این سلب را توأم کردند با ایجاب که از خویشتن پرده و بازوبند را دادند و غلام آزاد کردند و با امر پیغمبر صلی الله علیه و آله توانستند همقدمی با پیغمبر صلی الله علیه و آله کنند؛ بر فراز قلۀ برآیند. پیغمبر صلی الله علیه و آله آنان را در این مرحله بالا تا بخواهی سبکبار کرد تا سبکخیز گردیدند.
شاعر بابا طاهر عریان گوید:
دلا راه تو پرخار و خسک بی
گذرگاه تو بر بام فلک بی
گر از دستت برآ، رو پوست از تن
برافکن بلکه بارت کمترک بی(1)
باباطاهر عریان.
از حب به نفس و خودخواهی تا زبر قله مرحمت و احسان به خلق که از خواص فیضبخشی الهی است و فوق عدل است از هزار سال راه بیشتر است و بعد از آن از فنای فی الله تا بقاء الله هزار هزار سال بیشتر است.
1) (1)
هزار سال رهست از تو تا مسلمانی
هزار سال دیگر تا به شهر انسانی(1)
ادیب الممالک فراهانی.
صعود بر این قله بیش از قلۀ «اورست» سبکباری میخواهد و سبکخیزی میخواهد.
زهرا علیها السلام بلکه حسنین هم در حساب رهبری خود، باید از همین آغاز نوباوگی هشیار این باشند، قوه قدسیه در انتقال به درجات طول زمان و تدریج نه، میخواهد، آنی است.
نهیب پیغمبر صلی الله علیه و آله به فاطمه و فرزندان علیهم السلام آنها را هم هشیار کرد، آنها هم باید از پیغمبر صلی الله علیه و آله چگونگی صعود بر قله را فرا بگیرند، خود آنها هم احتیاج به این سبک فیضبخشی و تخفیف بار دارند، با یک حرکت اشاره تکان دهنده به بالا بر شدند.
اگر تاریخ این حوادث قبل از فتح خیبر بوده که هنوز غنایم به مهاجرین اصحاب صفه نرسیده بوده و این اشیا، صرف معاش و سد رمق یاران و پوشانیدن عورات آنان میشده عدل بوده، پردۀ خانۀ فاطمه علیها السلام و پردگیان قدس را از آنان گرفتند تا بر عورت هواداران پرده بپوشند.
هوادارانی که به هوای اسلام از دیار خود و هستی خود دیده بربسته و مانند
1) (1)
ذوالبجادین(1)
ذوالبجادین عبدالله سرباز گمنامی است، وقتی خواست به هوای مدینه بیاید، عموی او همه چیز را از او گرفت، حتی لباس او را و او یک گونی را دو نیم کرد با نیمی از جلو و نیمی از عقب خود را پوشانید و به مدینه آمد و قرآن را آموخت و در جنگ تبوک از دنیا رفت، رسول خدا با اقطاب دعوت، او را در قبر نهادند در شب ظلمانی، با چراغی که بلال در قبر سرازیر میکرد.
با لختی و عوری به مدینه آمده و در صفۀ مسجد ساختهاند؛ به طوری که از لختی در سر صف نماز عورت آنها از عقب مکشوف میافتاده البته این عدل است و عدل همین است و هرجا عدل است، همانجا خدا است.و از این عدل و تعادل و اقتصاد هر وجدان راضی میشود؛ زیرا اقتصاد صحیح آن است که با علم الاخلاق سازگار آید و در مصرف، اهم فالاهم را مقدم بدارند.
جایی که یاران فداکار که به هوای دعوت اسلام آمدهاند و با آمدن آنان دعوت حزب اسلام قوی میشود و کمبود معاش و کسر ملبس و لباس به این اندازه دارند یا احتیاج به ستر عورت دارند.
در این گونه وضع استثنایی ناهموار، صحیح نیست که رئیس حزب برای دخترش زینت و زیور یا طلا قائل بشود و همقطاران لخت و عور بمانند.
زهرا علیها السلام هم بلکه حسنین علیهما السلام در عین کودکی در حساب رهبری خود باید از همین آغاز نوباوگی از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله چیزها از این قبیل یاد بگیرند یعنی ذرّهپروری و خداوندگاری یاد بگیرند و ببینند و بیاموزند، آنان هم احتیاج به این تعالیم از پیغمبر صلی الله علیه و آله دارند، تا تعادل را در صحنه ببینند و نمو فکر را آنی پیدا کنند تا بر زیر افق مرحمت که فوق عدل(2)است برشوند.
در حدیث هم فرمود: خدا رحمت آرد بر فاطمه و کسوت بهشتی به او بپوشاند و یا بازوبند بهشتی، بازوی او را زیور میکند و همین درک فوری آنان ضامن عصمت در بقیۀ عمر میباشد، جایی که اصحاب پدرش با ترک یار و دیار به سوی مدینه عور و گرسنه آمدهاند و توقع میرود که باز پیاپی بیایند.
هر گاه از طرف یاران نهایت اخلاص و صمیمیت در کار آید و از طرف پیغمبر صلی الله علیه و آله و خاندانش از زیب و زیور خود نکاهند یا به زیب و زیور غیر لازم بپردازند، دنیا میرنجد، یاران هم میرنجند؛ بلکه تاریخ هم به نیکی یاد نمیکند.
مگر یاد ندارید که: استالین رهبر حزب در عروسی دخترش روپوش عروس (پالتو) که از پوست بود، بیش از یک میلیون ارزش داشت، در تمام دنیا صدا کرد؛ زیرا همۀ افراد حزب، رفیق استالین را رفیق خود و خود را رفیق با رهبر تصور میکردند، در این واقعه معلوم شد که رفیق نیستند.
آن یک در اوج نعمت و رفاهیت و در حریر و خز میغلتد.
و دیگران برای سیگاری هم خمیازه میکشند.
اینجا، آنجا است که خدا نیست. گاهی از این هم بدتر است. مثل دول استعماری، و گاهی بدتر از بدتر هم هست، طبق درکات جهنم که بد و بدترند.
خواندید که: دول استعماری در معادن ممالک آفریقای سیاه، طلا را به دست همان سیاهان بومی از عمق هزار متر و بیشتر استخراج میکنند و بعد دستبند طلایی به دست همان کارگران سیاه، سیاه روزگار میزنند که مبادا دستشان باز باشد و ریزهای از طلا برای خود ببرند و هنگام خروج از کارگاه در محل کار، آنها را لخت و عور به صف ایستاده به
پا میدارند که دستها را به بالا بگیرند و انگشتان را از هم باز نگه دارند و سراپا لخت و عور سرپا بایستند تا بازرسها آنها را بازبین کنند. بر بشریت باید گریست.
و بدتر از این هم هست که: رقاصخانهها و کابارهها از آن بسازند و رقص بر نعش کشتگان آن سپاهان سیاه روزگار بکنند.
همچنین با معادن دیگر از قبیل نفت و مس و سایر فلزات در کشورهای دیگر و دیگر.
و یا نظیر جواهرات هند که نادرشاه با سپاه خود از هند آورده و در لب رودخانه سند، مأموران نادری کولبار سربازان را تفحص میکردند تا که جواهراتی را که ربوده بودهاند و در کولبارها پنهان کردهاند از آنها بگیرند و آنها خود را در آب رود و نهر غرق میکردند.
و اما پیامبران به عکس ایناند: زندگانی سادۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله در داخلهاش (بلکه نباید گفت ساده، بلکه باید گفت: مضیقه و تنگدستی) به حدی بود که: در موقع رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله زره او هم نزد یهودی به ازای سیصد درم درگرو بود.
در کلمۀ «زره» تأمل کنید که این پیغمبر رئیس مذهبی و رئیس سیاسی و رئیس اقتصادی جزیرة العرب بود.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله اسلحه پوش و صاحب اقتدار عظیمی بود و معهذا زرهاش در گرو بود و آن هم نزد یهودی که دلیل است که داخله برای اقلیتها آنقدر امنیت قانونی داشته که یهودی ترس نمیکرده که اسلحۀ تنپوش رئیس دولت متنفذ را به
گرو بگیرد.(1)
یا من یموت و درعه مرهونة قد دست مجد الاصفر الرنان
«مارون بک عبود مسیحی»
و کسی هم او را تهدید نمیکرده که زره تن پیغمبر صلی الله علیه و آله را نگه مدار وگرنه مغازهات یا خانهات غارت میشود. خیر خیر، امنیت قانونی چنان بود که مرغ هوا هم رم نمیکرد (وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوّابٌ)2 و از بیدخلی هم نبوده؛ زیرا عوائد مدینه بعد از فتح خیبر و بنی قریظه و بنینضیر و بعد از فتح مکه و تقسیم غنایم هوازن بیحد زیاد شده بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله در تقسیم غنایم هوازن اهل مدینه را وعده داده بود که اگر کوتاه بیایند، خدا زیادتر از آن غنایم به آنها خواهد داد و در آخر سال سفرا و وفود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله به اهل مدینه فرمود: دیدید که به سال نگذشته خداوند زیادتر از غنایم هوازن به شما داد.
ولی آن چه به دست پیغمبر صلی الله علیه و آله میآمد به پذیرایی نمایندگان و سفرا صرف میشد.(2)
پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن موقع سلطان بلامنازع جزیرة العرب بود و رئیس سیاسی و نظامی و مذهبی سراسر اقطار عربستان بود و صدای فتح مکه و غزوۀ حنین و تقسیم غنایم هوازن در آفاق چنان پیچیده بود که فوج فوج سفراء و نمایندگان و
وفود به جانب مدینه سرازیر بود.
حتی آن که گفتهاند: هیچ عاصمه و شهری به این سرعت برقآسا بر تمام شهرها تفوّق پیدا نکرده که مدینه بر جزیرة العرب، بلکه بر تمام قاره آسیا و آفریقا پیدا کرده و سیم و زر نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله با همه صدای صفیر و رنگ زرد دل فریب آن زیر پا لگدکوب بود و با این وصف زرهاش در گروی یهودی برای سیصد درهم بود.
یا من یموت و درعه مرهونه قد دست مجد الاصفر الرنان
(یعنی) مجد و آبروی طلای زرد رنگ خوش صدا را زیر لگد کوبیدی تا مجد و آبروی انسان را شرافت بدهی، چه انسان سفید یا سیاه، پیغمبر صلی الله علیه و آله اسلحهپوش صاحب اقتدار عظیمی شده.
رئیس دانشگاه عالیۀ لبنان در قصیده طنانه (النبی محمّد) میگوید:(1)
نصر من الله العزیز لعبده یا فاتح الدنیا استرح بأمان
ما للتخوم مناعة فی عرفه ملک النبی العالم الانسانی
ای فاتح دنیا! دل آسودهدار و استراحت خاطر داشته باش که سراسر دنیای انسانها را فتح کردهای و مالک مملکت انسانی شده، در هر کشور باشد این نصرت و یاری خدا است از بندۀ خود که مملکت انسان در تسخیر او درآید، فتح تو اختصاص به عرب ندارد، انحصار به نژاد سامی ندارد، محدود به نژادی یا قطری یا اقلیمی تنها نیست.
بلکه هر جا مملکت انسان است ملک تو است، در جلوی پای تو به هر دیار
1) (1)
قدم بگذاری، هر قلعه و دژی کمر خم میکند و سر تعظیم فرود میآورد و در عین حال که تمام اینها حق و صدق است.
معیشت زندگانی پیغمبر صلی الله علیه و آله در داخل به صورت همان بود که بود و شنیدید، این عوائد سرشار بیدریغ مصروف گسترش اسلام و بسط و توسعۀ اسلام میشد، به صورت خلعتها و جایزهها به سفرا و نمایندگان که بشارت مسلمان شدن قوم خویش را میآوردند داده میشد، در حقیقت دانههایی بود جلوی مرغان پاشیده میشد، اینها دانه میشد.
اگر نگوییم تمام مدینه دانه میشد و صرف پذیرایی فوج فوج سفرا و وفود و نمایندگان میشد که پیاپی به نمایندگی اقوام خود به مدینه میآمدند و پیام مسلمان شدن قوم خود را میآوردند.(1)
به کتاب افق اعلی: 214-225 رجوع شود.
دانی که مرغ از تو رمد رو دانه شو رو دانه شو!
(2) به سورۀ انسان سورۀ (هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ)3 گوش بدهید که نان سر سفرهشان در دم افطار که خود صائم بودند، بر مسکین و یتیم و اسیر ایثار میشد سرچشمۀ انفجار (یُفَجِّرُونَها تَفْجِیراً) از خانۀ آنها بود.
مدینه در این وقت که مباهله را با نصاری انجام میداد، شهر یثرب فقط نبود،
بلکه مدینة الرسول شده بود، دلها به سوی مدینه پر میزد تا رجال قهرمان علم و رجال شوکت و قدرت را ببیند، چنان که مدینه هم با رجال قهرمانان علم و اقتدار در زیر شهپر قرآن گویی بال درآورده، همت مردان آن شهر از آن آشیانه عنقاء تا آن سر دنیا تا منقطع تراب، بلکه و مافوق آسمان پرواز میکردند، درس آسمان را، قرآن را بازگو میکردند؛ آن روز در هر کوی و برزن مدینه میدیدی سنگریزههای آن کوی به نطق آمده، بدین معنی که کنیزان و غلامان آنها که کارشان غالباً مطبخ و هیزم و جاروب پستوهای خانه است به منطق قرآن و حدیث گویا بودند.
برای نمونه عکرمه بربری غلام ابن عباس بود(1)
مستدرکات علم رجال الحدیث: 260/5.
که آل عباس او را گاهی برای تأدیب بر سر آخور میبستند و حبس میکردند، وی در عصر امام محمّد باقر علیه السلام محور مراجعات مردم بود که از او حدیث میگرفتند، بیش از خانۀ آل بیت.در فتح بصره به سال 37 هجری، امیرالمؤمنین علی در خطبهای که بر مجمع خلائق خواند، در جملهای از آن فرمود:
«امروز است که من به نطق میآورم گنگهایی را که سخت گنگاند و سخت روشن بیانند.»(2)
اشاره به این طبقهاند که: در عصرها و مصرها و اقلیمها تا بودهاند بیخبر میزیستند و میمردند؛ تا اسلام آمد و آنها را به کتاب علم اعلی (قرآن) به نطق
آورد و بیشمارشان کرد، آن هم خبرها از پیغمبر و وحی آسمان و قرآن میدهند، از هر کس بپرسی از هر آیهای هر که باشد، تو را خبر میدهد و خبر میکند، نه تنها فضه کنیزک اهل نوبه و حبشه حافظ قرآن بود، و نه تنها بانو «ام ورقه» که او را شهیده مینامند حافظ و جامع قرآن بود، بلکه همه بودند، ترانۀ قدسیان زمزمۀ اهل مدینه بود، هر شاخ و برگی از مدینه گویی خضر و سبز شده، چوب خشک استن حنانه،(1)
استن حنانه از هجر رسول ناله میکرد همچو ارباب عقول.
هم مثل ارباب عقول از اشتیاق به رسول ناله میکند.البته این پرواز و پرش و جنبش و جهش از اثر وحی آسمان و تحت حکم و فرمان پرچم قرآن بود، اگر عشق مردم دنیای عرب به مدینه برای دانهاش و برای شوکتش بود، اما عشق پیغمبر صلی الله علیه و آله به مدینه برای دام و دانهاش بود، بلکه آن بود که مدینۀ آشیانۀ همتش بود و از این رو چنان شهرۀ جهان شد که به مدت اندکی اهل همه شهرها و قریهها و خیمهها به سوی آن پرواز میکردند و همه مدینه دانه شده بود که جلو مرغان بهشتی و طیور جنان پاشیده میشد، یعنی صرف گسترش و بسط اسلام میشد.(2)
دانی که مرغ از تو رمد رو دانه شو رودانه شو.
رئیس دانشگاه عالیه لبنان در قصیدۀ (النبی محمّد صلی الله علیه و آله) میگوید:
هذا یتیم صار کافل امة و اباً
لبیض الارض و السودان
ماللتخوم مناعة فی عرفه
ملک النبی العالم الانسانی
نصر من اللّه العزیز لعبده
یافاتح الدنیا استرح بأمان
و لقد جمعت حولک یا رسول صحابة
بعمائم تزهو علی التیجان
خثنت ملابسهم و لان جوارهم
بالعدل فالاعداء کالاخوان
مدینه معشوقه همۀ عرب بلکه همه قبایل و امم گردیده، به سوی آن میآمدند؛ ولی آنها به دنبال و مدینه به جلو و جلوتر و جلوتر از جلوتر رفته و هیچ کدام درجا نزده.
از طرفی مدینه با همت پیشروان و رهبران و پیشتازان یاران و رهبری محمّد صلی الله علیه و آله و افتخار پرچم قرآن، جلوتر و جلوتر رفته درجا نزده تا شهر یثرب گمنام، مدینۀ اسلام و سلام و آتن یونان شده، مدینة العلم گردیده
«انا مدینة العلم و علی بابها»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 33/1؛ الأمالی، شیخ طوسی: 558، مجلس 20.
در حق او آمده، بلکه سنگریزههای آن به نطق آمده، مدینة1) (1)
الوحی گشته، وحی آن منحصر و محصور به چهار دیوار او نیست، بلکه دیوارها و باروها را برداشته تا کشوری گردد و کشور هم وسیعتر و وسیعتر شده تا قارههای جهان را فرا گیرد.
تا اینجا سخن از اخلاق عظیم محمّد با عظمت بود و در اینجا از عظمت فاطمه و خدیجه مادرش، سخن است.
و در کتاب دوم «افق وحی» سخن از قرآن است که آنجا ایست نیست، همه حرکت است.
از طرف نزول قرآن، سراسر مدینه بال همت برآورده و همه را زیر شهپر خود درآورده، گویی میخواهد با نیروی شهپر عنقای خود آنها را حرکت صعودی هم بدهد؛ خلق مدینه، بلکه همه را تا آسمان نیز ببرد که قرآن را بگیرد. نه آن که تحت الشعاع قرار دهد که از فروغ بیفتند، رحمت و ذرهپروری ما نمیگذارد دشمن هم بعد از این که مغلوب شد، به کلی از فروغ بیفتند.
نهایت در این جمعیت، آن پنج تن آل عبا پیغمبر و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام در زندگانی مشترک با پیغمبر صلی الله علیه و آله جلوتر از همه هستند و زوجات طاهرات در درجۀ بعد، از عقب سر ملحق میشوند.
و اگر از من نرنجید میخواهم بگویم: مثل میوه درخت که پیشرس و نارس دارد، ولی همان نارسها هم به تدریج از تابش اشعۀ روز و وزش نسیم شب کمکم به تدریج میرسند و رسیدند.
و اگر آلودگی در اندیشه یا ضمیر داشتند به تدریج و با عوامل مختلف تزکیه و تطهیر که از جملۀ آن عوامل، همین واگذاردن آنها در مباهله عقب سر و نیاوردن
آنها به همراه، آنها را سخت تکان داد که در شرح احوال ام المؤمنین زینب بنت جحش آمده که: بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله صدقات او بیشتر از همه بود، مرواریددوزی میکرد و پشم میرشته و بهای آن را به صدقه میداد.
و بنابراین یک شبههای میآید که: همین زوجات طاهرات که دعوت نشدند، در آن موقع آمادگی کامل نداشتهاند، ولی بعد از قضیۀ مباهله که برای آنها حرکت عنیفی بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را دعوت به همکاری نکرد، تازیانهای بوده که آمادگی آنها را تکمیل کرده به طوری که اگر در آخر عمر آنها این مباهله پیش میآمد چون تکمیل شده بودند، پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را دعوت به همکاری میکرد.
و بدین سبب هم آیۀ مبارکه (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)1 در وسط آیات زوجات طاهرات آمده، تا با تفاوت سیاق که اهل البیت را به صیغۀ (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ) که مذکر است و آیات نساء النبی به صیغه مؤنث آمده؛ تا معلوم کند که این تطهیر و تزکیه در حق این پنج تن محقق شده و دربارۀ زوجات طاهرات با صیغه (لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ)2 به صیغه مؤنث آورده و دربارۀ آنها لفظ تردید دارد (إِنِ اتَّقَیْتُنَّ) اگر تقوا پیشه کنید، شما مثل زنان دیگر نیستید و این تردید در آیۀ (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ
لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) نیست. بلکه به عوض تردید تأکید و تأکیدات دارد که محقق نشان میدهد.
آیات تطهیر و نظام ولایت (النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)1 از تفسیر فی ظلال القرآن.(1)
جواب: ولکن چنان که عوامل تصفیه مستمر بود، عوامل انحراف هم تجدید قوا میکرد، فتوحات جدید و غنایم و معصیتهای رغبتانگیز هم تازه به تازه میشد، چنان که احتمال تهذیب و تصفیه کاملتر میرود، میرود تا به حد نصاب صاحبان تطهیر برسند، احتمال خلیط و گلآلودگی هم میرود، پس قدر متیقن همان میماند که پیغمبر صلی الله علیه و آله انتخاب کرد، چون تشخیص به وحی خدا خطا و غلط و اشتباه ندارد.
البته آیات این سوره، درِ امید را به روی کسی نمیبندند و مثال اعلی که قرآن در تابلو میگذارد برای اقتدای به او است، نه برای انحصار محصول؛ و حاصل این بستان در او است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در موقع شهادت جعفر طیار فرمود:(2)مثل من و مثل امت من، مثل باغبانی است که آب و خاک و بذر و اصلاح بذر و هراس درختها را کرده تا سال به سال میوه بدهد، پس سالی فوجی و افواجی را خوراک داد و سال دیگر
افواج دیگر و دیگر، و امید میرود که هر چه پیش میرود؛ شاخههای بلندتر و میوههای درشتتر بدهد.
فتوحات همچنان که باب فتنه دنیا را به روی مسلمین باز کرد، از طرفی درخشندگی وعدههای پیغمبر صلی الله علیه و آله را علنی میکرد و ایمان میافزود.
چنان که تا توانست در نمونۀ ایمان، شهدای کربلا را علم کرد.
نمونههای جور را هم نشان داد.
از برکت مباهله فتح همدان در یمن بیزحمت خونریزی به دست علی علیه السلام شد.
امسال به آخر نرسیده، امتیاز بر امتیاز افزود، علی برای اجرای قرار داد نصارای نجران به نجران رفت و در هنگام برگشتن فرمان حج به او رسید و حج حجة الوداع پیش آمد و در این حج ازواج طاهرات در هودجها، همه همراه بود و باز راه بین مکه و مدینه را این دفعه هم محترمانه و محتشمانه پیمودند.
و دید که گویی ریگهای بیابان به صدا درآمدهاند، اولین دانشگاهی است که: صد هزار شاگرد فارغ التحصیل آن بعد از ده سال در یک سان و رژه اعلان امنیت جهان و امن دنیا را از پیغمبر صلی الله علیه و آله پدرش میشنوند؛ نتیجۀ هجرت و ترک یار و دیار در موقع بیکسی.
زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله همه همراهند.
در آن سفر فاطمه علیها السلام و تمام زوجات مطهرات ملازم رکاب بودند و هر کس در هودجی جای داشت، در آن سفر یکصد و چهارده هزار نفر و به روایتی یکصد و بیست و چهار هزار کس با پیغمبر صلی الله علیه و آله کوچ همی دادند.
جبرئیل فرمان آورد که: بفرمای تا مردمان به بانگ بلند لبیک گویند و مردمان چنان بانگ برمیداشتند که پست و بلند زمین پر ولوله و پرغلغله میگشت، پردگیان حرم زهرای اطهر و ام سلمه و همه زوجات طاهرات هم همگی همراهند؛ برای پیغمبر صلی الله علیه و آله که صداها را میشنید فرحانگیز بود و مردم
هم خود میشنیدند و زنان حرم البته درب گوش خود را نبسته بودند.
برای جبران خستگیهای سابق که این شکوه خدایی را ببینند فرحانگیزتر بود.
آیا حسن و حسین علیهما السلام در این سفر بودهاند یا نه؟ این معلوم ما نیست، ولی در منزل روحاء جماعتی را دیدار کرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید از آنها و آنها از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند.
زنی از آن گروه کودکی را به سوی پیغمبر صلی الله علیه و آله برداشت و پرسید: «ابهذا احج؟» آیا به این کودک حج بدهم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بلی ولک اجر.»(1)
مسند احمد بن حنبل: 244/1؛ صحیح مسلم: 101/4.
بالجمله: «بعد از سعی صفا و مروه فرمان کرد که هر کس قربانی با خود نیاورده است از احرام بیرون آید و محل شود، احرام او عمره تمتع بوده و بعد در روز هشتم ذیحجه روز ترویه است. مجدداً احرام حج ببندد و به سوی عرفات برود و آن که قربانی همراه برداشته بر احرام خود بماند تا روز نحر برسد و اگر آن چه این زمان بر من مکشوف افتاد از پیش آگهی رسیده بود قربانی با خود برنمیداشتم، بلکه در مکه میخریدم و احرام خود را به عمره بدل میساختم و چنان چه شما از احرام درآمدهاید من هم درمیآمدم ولکن چون هدی قربانی با من است، نمیتوانم محل شوم تا روز نحر که هدی را نحر کنم؛ بالجمله به روایت عامه و خاصه ابوبکر و طلحه و زبیر و گروهی که قربانی با خود داشتند بر
1) (1)
احرام خود بپائیدند.
علی علیه السلام وقتی از یمن رسید و قربانی همراه آورده بود، به حسب امر پیغمبر صلی الله علیه و آله به احرام خود باقی ماند و وقتی فاطمه علیها السلام را دید که از لباس احرام درآمده، سرمه در چشم دارد و لباس معصفر رنگ پوشیده، علی علیه السلام پرسید که: چگونه از احرام بیرون آمدهای؟ فاطمه گفت: به امر پدرم پیغمبر صلی الله علیه و آله. فرمود: بله، چنین است.
هم در این وقت علی که سفر یمن کرده بود، از راه رسید و شتری چند به قیمت هدی قربانی با خود آورد پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: یا علی! هیچ نگفتی که احرام را به چه نیت بستی؟
عرض کرد: گفتم الها! به همان احرام بستم که رسول تو به حج احرام بسته و هدی قربانی با خود آوردهام.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: تو نیز بر احرام خود باش، علی علیه السلام در احرام بود، هم در این وقت علی مرتضی علیه السلام فاطمه زهرا علیها السلام را دیدار کرد که جامه مصبوغ رنگین پوشیده و سرمه در چشم مبارک کشیده است.
علی علیه السلام فرمود: چگونه از احرام به حل شدهای؟
عرض کرد: به فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله از احرام بیرون شدم.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله در این سخن او را تصدیق فرمود.(1)
الکافی: 248/4، باب حج النبی صلی الله علیه و آله، حدیث 6.
مع القصه؛ چون علی علیه السلام برسید پیغمبر صلی الله علیه و آله شاد خاطر شد.
1) (1)
و از رنج راه او پرسیدن گرفت.
علی علیه السلام عرض کرد: یا رسول الله! بدان چه فرمان رفت تقدیم خدمت کردیم و حلهها را ستانده و حمل دادم، چون راه با مکه نزدیک شد خواستم تا زودتر به آستان شرفیاب شوم، پس یکسره با همراهان طریق حضرت تو گرفتم.
فرمود: در احرام چه نیت کردی؟
عرض کرد: با من رقم نکردی که بر چگونه حج کنم.
لاجرم نیت خویش در نیت تو بستم و گفتم: بارالها! اهلالی مثل اهلال پیغمبرت.
فرمود: قربانی هدی چند راندی؟
گفت: چهل و چهار شتر قربانی آوردهام.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«فانت شریکی فی حجّی و مناسکی و هدیی»(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 172/1؛ کشف الغمة: 235/1.
با من مشارکت نمودهای در حج من و در قربانی هدی من، من شصت و شش شتر آوردهام، اکنون بر احرام میباش و مراجعت کن و با قوم به نزدیک من بشتاب.سپس علی علیه السلام باز به لشکرگاه برگشت(2)و مردم را نگریست که لنگهها را و حلهها را برگرفته پوشیدهاند؛ بر خالد ولید خشم گرفت و فرمود: نه آخر من تو را به نیابت خویش برگماشتم، چرا این حلهها را بدیشان تسلیم دادی؟
خالد گفت: چندان الحاح کردند که مرا از انجام آرزوی ایشان چارهای نماند
و این تضرّع از بهر آن کردند که خویش را برای احرام آرایش کنند.
علی علیه السلام فرمود: یا سبحان الله! و حلهها را از مردم بازپس گرفت و فرمود تا آنها را گستردند و گرد و غبار را از آنها ستردند و لنگهها را بستهبندی کردند، این کار بر مردم سخت افتاد و در علی علیه السلام زبان گشودند و همین که علی علیه السلام به اردوی پیغمبر صلی الله علیه و آله پیوست و حلهها را تسلیم داد، شکایت وی را به پیغمبر صلی الله علیه و آله آوردند، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: علی علیه السلام کار جز بر صواب نکند. و با این سخن زبان باز نگرفتند، لاجرم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: تا منبری نصب کردند و بر منبر صعود فرمود و خطبه خواند و گفت:
«ارفعوا السنتکم عن علی، فانه خشن فی ذات الله غیر مداهن فی دین الله.»
یعنی زبان از علی علیه السلام باز دارید که او در راه خدا و کار دین، مردی درست باشد و نرمی نکند.
مردمان چون بدانستند که کردار ایشان، رسول خدا صلی الله علیه و آله را به خشم میآورد لب از گفتار بستند.»(1)
اعلام الوری: 131؛ بحارالأنوار: 384/21-385، باب 36، حدیث 10.
متعاقب این حجة الوداع واقعۀ افتخارانگیز غدیر خم پیش آمد که واقعهای عظیم در جهان اسلام بود.
برگزیدن سرور آزادگان و مظهر فضیلت و فرزانگی حضرت علی بن ابی طالب به رهبری و پیشوایی مسلمین و انتخاب او به ولایت بر جهان اسلام، سپاس و
1) (1)
حرمت به فضایل ستودنی و شخصیت والای مرد یگانه تاریخ بود که پیامبر گرامی اسلام حضرت محمّد بن عبدالله صلی الله علیه و آله بر آن صحه گذارد و موهبتی را بیکران نصیب پیروان حق و راستی و عدالت کرد.
واقعۀ غدیر خم یا آنچنان که مورخان و اسلامشناسان آن را عنوان کردهاند، انتقال مقام رهبری به شایستهترین مرد قرون، سوای بزرگداشت حضرت ختمی مرتبت به دانش و بینش حضرت علی علیه السلام نشانهای بارز از منطق تاریخی و ارج به سرنوشت مسلمین نیز شمرده میشود.
سخن از علی و چهرۀ تابناک و اندیشههای ارجمندش در امتداد تاریخ اسلام تمام نمیشود و امتداد عمر امام حتی در دورۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله سراسر معجزه تاریخ است، ولی غدیر خم نقطه اوج آن و قضیۀ عید مباهله، ذروة و اوج آن بود.
سال 10 بعد از هجرت ماه آخرش رسید که ماه ذیحجه است و ماه حج ماه آخر سال در تقویم اسلامی است.
پیامبر صلی الله علیه و آله به امر خدا برای آخرین بار به حج میرفت، گروهی کثیر از مسلمین به همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله به این سفر تاریخی حجة الوداع یا حجة البلاغ، رهسپار این راه شدند.
این عده را در حدود صد هزار نفر و بیشتر تخمین زدهاند.
پیامبر آگاه میدانست که: این آخرین حج او خواهد بود و همین را در خطبههای مجمع چهل هزار نفری عرفات و صدهزاری مسجد الحرام آشکارا و روشن گفت:
«انی بشر اوشک ان ادعی فاجیب و لعلّی لا القاکم بعد عامی هذا فی
هذا المقام.»(1)
بحارالأنوار: 112/23، باب 7؛ الطرائف: 120/1؛ حدیث ثقلین.
و باید پس از او برای پیروانش رهبری وجود داشته باشد که به اسلام و معانی قرآن آگاهتر باشد و مراقبتش بیشتر باشد و مسلمین را هدایت کند، در پنج خطبه در آن مدرس بزرگ احکام ناگفته را ابلاغ کرد، زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به عرفات وقوف کرد، عصر نهم دو خطبه بر بالای شتر منبر متحرک بر چهل هزار نفر خواند، جبرئیل نازل شد و امر کرد که ولایت علی علیه السلام را ابلاغ نماید و این آیه را آورد که امروز دین خود را، اسلام را، کامل گردانیدم (با ولایت علی علیه السلام) پیامبر گفت: ای جبرئیل! قوم من تازه مسلمانند، مبادا تحاشی کنند.
پس از رجعت از حج زمانی که رو به مدینه حرکت کردند در محلی به نام غدیر خم که در جحفه بود، محلی که راهها به نقاط مختلف از آن بقعه منشعب میگردید و اگر مردم به راههای خود میرفتند دیگر در یک مجلس دیدار همه فراهم نبود، جبرائیل نازل گردید و گفت: ای محمّد! خدا میفرماید: در این محل فرود آی تا پیام ما را به مسلمین برسانی.
پس حضرت او فرمان توقف داد و دستور داد که از جهاز شتران سکوئی بسازند تا پیامبر صلی الله علیه و آله از آن بالا با قوم خویش سخن گوید، پس پیامبر بالای این سکو رفت و گفت: «حمد خدا را ای مردم! جبرائیل خبر مرگ به من داده و وقت رفتن نزدیک است و آیا من اولی به مؤمنین از نفس آنها نیستم؟ گفتند: بلی، یا رسول الله! فرمود: پس هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست، آن گاه
1) (1)
بازوی علی علیه السلام را گرفت و بلند کرد و به مردم نشان داد فرمود: این علی، بارخدایا! هواداران او را هوادار باش و دشمنانش را دشمن.
بعد فرمود: بعد از من برنگردید به ارتجاع که شمشیر کشیده، خون همدگر را بریزید؛ چون من در میان شما دو چیزی گذاشتهام که اگر به آنها چنگ بزنید گمراه نمیشوید؛ آن دو چیز ثقلین.
یکی از آنها کتاب خداست که رشتهای است از آسمان تا زمین و آن اعظم است و دیگری اهل بیت من خاندان من است، خدا فرموده: این دو از هم جدا نمیشوند. تا در حوض کوثر به هم برسند و به من برسند.»(1)
احادیث دیگری که دارد - کتاب الله و سنتی - منافات با این ندارد؛ زیرا هر دو صدق میکند و تفاوت سنت با اهل بیت مثل تفاوت گلبن است باگل - و گل با گلاب - و گلاب با عطر - که ملازم و سبب و مسبباند.
«بحارالأنوار: 159/37، باب 52؛ بحارالأنوار: 184/37، باب 52، حدیث 69»
حضرت علی علیه السلام به خاطر فامیلی و نزدیکی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به نیابت انتخاب نگردید، بلکه به واسطۀ امانت و تقوا و شهامت بینظیرش انتخاب شد.
در آیات چهارگانه مباهله هم این آیه را سرلوحه آنها ذکر کرد که:(النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)2
در اثر مباهله، همین که مأمور یمن شد، چون علی را دیدند همدان اهل یمن
1) (1)
بدون جنگ و خونریزی اسلام را پذیرفتند(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 300/2.
و علی باز مأمور شد که به نجران برسد و مال الصلح را از نصاری وصول کند.و خالد بن ولید مأمور صدقات مسلمین شد و اهل نجران دو زمره بودند: قسمی نصارا و قسم دیگر مسلمان و از مذحج بودند، همپیمان با بنی همدان بودند و عمل نجران باعث شد که همدان بیدغدغه اسلام آوردند و در یمن ایرانیان متوطن یمن که آنها را بنوالاحرار میگفتند، مسحور شخصیت یکتا و فضیلت بیکران او شدند.
و از این رو تعلق خاطر فراوان به آن حضرت پیدا کردند، فرمان پیامبر به او در یمن رسید که در حج باید او را دیدار کند، حلههائی را که از نصارای نجران بستهبندی کرده با سپاه خود میآورد رها کرد، شتابزده به سوی پیامبر آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله را خوشحال کرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: چگونه احرام بستهای؟ گفت: نیت کردم به احرام پیامبر احرام میبندم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا قربانی همراه برای هدی آوردهای گفت: چهل شتر. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: پس تو به احرام خود باش، اما علی علیه السلام وقتی فاطمه علیها السلام را دید که از احرام درآمده، تعجب کرد و سبب پرسید که چگونه سرمه کشیده و لباس معصفر پوشیدهای؟
فاطمه علیها السلام گفت: به امر پدرم.
بعد پیامبر به او امر فرمود: برگردد و با سپاه خود بیاید، همین که علی علیه السلام برگشت، دید مسلمین بستههای حلهها را گشودهاند و آنها را برای احرام
1) (1)
پوشیدهاند، از خالد مؤاخذه کرد؛ از مردم خواست که حلهها را آوردند و در بسته گره زد، مردم از او آزرده شدند، آزردگان سفر یمن که ناراضی شده بودند شکایت از سختگیری و امانت حضرت علی علیه السلام را به پیامبر صلی الله علیه و آله بردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله برای این حدّ احتیاط علی علیه السلام بر اسلام و صیانت اسلام از هر دستبرد و به پاداش فداکاریها و خلوص ایمان، او را به ولایت برگزید.
هر چند تمام مسلمین همواره ولایت آن حضرت را حق مطلق میدانند؛ ولی در تفسیر این ولایت اختلاف عقیده ایجاد گردیده، ولی همان منشور ولایت که گفت:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه» پیغمبر صلی الله علیه و آله مصدّر کرد به آیه (النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)1 ولایت علی را اشتقاق از ولایت پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد، آیات مباهله از سوره آل عمران را با آیه (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ) از سورۀ احزاب کرد که قضیه زنان پیغمبر را دارد و در هر دو مقام، چه در مباهله ذیقعده و چه غدیر خم ذی حجه، پیامبر صلی الله علیه و آله صدر سخن را این آیه قرار داد که (النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ) تا معلوم همه کند که ولایت علی از جنس ولایت نبی است که علی علیه السلام را در مباهله و در آیه (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ) به استناد آیه این (النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ) مصداق این نمونه شمرد.
تفسیر سید قطب فی ظلال القرآن ربط آیات ازواج نبی را با این آیه (النَّبِیُّ
أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ) نیکو بیان کرده.(1)
تفسیر فی ظلال القرآن، سید قطب: 2819/5، سورۀ احزاب آیات 1-8.
در سراسر جزیرة العرب اعلان شده که هر یک از مسلمین که میتواند باید امسال در حج شرکت کند؛ زیرا که پیغمبر صلی الله علیه و آله حج به جا میآورد یا به مدینه بیاید، یا در مسجد شجره در ذوالحلیفه که میقاتگاه اهل مدینه است پیغمبر را درک کند تا با شروع احرام، پیغمبر صلی الله علیه و آله را حاضر باشد و با رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه حج را به جا بیاورند.
دو ماه گذشت موسم حج فرا رسید، مکه پیروان اسلام را به سوی خود دعوت کرده فرا خواند، در اول امر هفتاد هزار نفر بوده و بعد یکصد هزار نفر، بلکه در پایان یکصد و بیست هزار نفر شدند؛ با رسول الله صلی الله علیه و آله به مکه وارد شدند برای تعلیمات حج، وقتی انسان متوجه کاروانی میشود که یکصد و بیست و چهار هزار نفر در آن شرکت دارند، به خودی خود درمییابد که باید این حج، حج فوق العادهای باشد. آری، گویی پیامبر صلی الله علیه و آله میخواست امتی را که با تحمل بیست و سه سال رنج و تحمل آزار به وجود آورده، سان ببیند و آنها را به پیشگاه خدا معرفی کند و بیلان کار خود را عرضه بدارد یا اردوی امن را نشان دهد که در فوق همه جمعیتها است یا همه جهان را با اردوی بینظیر «امن جهان» آشنا سازد و بقعهای را که این «سپاه امن» را میسازد نشان دهد که: این چنین بقعه باید قبلۀ دنیا باشد که دنیا آن را آرمان خود قرار دهد و دنیا بداند که نتیجه همۀ زد و خوردهای مسلحانه و غیرمسلحانه ملل باید به اینجا منتهی شود که اردوی امن
1) (1)
این قبله ارائه داده است، ابتدای آن از ابتدای حج و تعلیمات امنیتی شروع شود و انتهای آن بعد از تکامل حج به انتخابی، نظیر انتخاب غدیر خم ختم شود که بر رأس امت هم قانون بهتر باشد و هم رهبر بهتر؛ تا هر دو معاضد یکدیگر باشند و از معاضدت آن دو دنیا به ارتجاع برنگردد و به خونریزی دست نزند و پیغمبر صلی الله علیه و آله در آخر بگوید: برگشتن به زد و خورد برگشتن به ارتجاع است و کفر است، و دنیا دیگر الزام ندارد که به ارتجاع و کفر برگردد؛ میتواند چنگ به این دو بزند، قانون بهتر، و رهبر بهتر خللها را تکمیل کند، وسیله ایمنی شما از خلل مصون است و معصوم است.
«لا ترجعوا بعدی کفاراً یضرب بعضکم رقابَ بعض فانّی قد ترکتُ ثقلین ما ان تمسَّکتم بهما لَنْ تضلوا ابداً، کتاب الله و هو حبل ممدود من السماء الی الارض و هو اعظمهما، و اهل بیتی عترتی»(1)
شرح نهج البلاغه: 126/1.
و این دلیل عصمت عترت است.(2)
البته از اهل بیت هم فقط همانها که خون دل منند، خون آنها خون من میباشد، نافۀ مشکبوی آنها از خون من تهیه شده، نه سایر اهل بیت من، مثل زنان من که از خون من نیستند، آنها عترت نیستند.
عترت در اصل نافۀ آهوی است که از خون دل آن در خلقت آهو تهیه و ساخته میشود و البته مراد در این مرجعیت، فقط علمای از آل بیت و عترت است
که کتاب و سنت را بهتر از همه میدانند و از همه برای خالص اجرا و اجرای خالص آن آمادهترند.
و این ولایت و سرپرستی آنها از سرچشمۀ ولایت پیغمبر صلی الله علیه و آله و از نوع ولایت پیامبر میباشد که قرآن آن را توصیف میکند.
(النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ)1
روسو میگوید: برای سعادت ملت و ملل این بحث مطرح است که قانون بهتر یا رهبر بهتر!
و حق همین است (که در غدیر خم شد) که قانون بهتر توأم با رهبر بهتر باشد، در این سفر حج، این مشهد عظیم به اینجا منتهی شد؛ اولش تأمین اردوی امن و خاتمهاش تأمین رهبر بهتر با قانون بهتر است.
صبح روز بیست و پنجم ذیقعده ماه ما قبل آخر سال دهم هجرت مسلمین مدینه را ترک کردند، همه وجودشان مالامال از شوق سفر به نظر میرسید و چشم انتظار جریان جدید بودند که ضمن این سفر برای آنها رخ مینمود.
اینجا ذوالحلیفه است، شب را بایستی در آنجا بمانند و از آنجا از مسجد الشجرة سحرگاهان به سوی ذوالحلیفه و مکه عزیمت کنند، فاطمه زهرا همراه است، او با زوجات طاهرات هر کدام در هودجی هستند این بانوان با افتخار همسفری پیغمبر صلی الله علیه و آله جبران گذشتهها را در این راه مخوف کرد، جلال و جمال اسلام را در سرحد اوج شکوهمندی به چشم دیدند و به گوش شنیدند.
فردا پیش از حرکت، همه نیت حج کردند و احرام بستند و طنین تلبیه لبیک گفتن را تا آن سوی مرز طبیعت به پرواز آوردند.
«لبیک اللهم لبیک، لبیک لاشریک لک لبیک، انَّ الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک لبیک.»(1)
من لا یحضره الفقیه: 326/2، باب التلبیه، حدیث 2585.
غوغا میکرد و محشر به پا میساخت، همه از روی لاشههای افکار ناصواب گذشته، میگذشتند و به سوی کعبه میرفتند.
حال خوشی داشتند، هستی پر از حکایت توحید بود، صدای لبیک در گوش همه بازگو میشد.
اما در گوش امیر قافله پیغمبر صلی الله علیه و آله و در گوش دخترش بیشتر بهجت میآورد، او از جهتدهندگی و این از جنبۀ گیرندگی و زهرا با ابتهاج و افتخارش از مسافتی میگذشت، (در این سفر) که این مسافت را در روز هجرت با خوف و هراس عبور میکرد، جبهۀ پیش رو مکهای بود که اکنون مخوف نیست، بلکه بهجتآور است، گلباران است.
هر لبیک از صد هزار نفر یاران، بیابان را گلباران میکند و قافله متصل بود میان مکه و مدینه و صدای لبیک هم متصل به گوش میآمد، در عقب هر نمازی صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا، صدای لبیک بلند میشد، در برخورد به هر قافلهای باز بلند میشد، در صعود به هر بلندی و در هبوط به هر پستی و در دیدار مجددی از یکی از رهروان یا دستهای از رهروان، صدای لبیک از هر دو طرف
1) (1)
به آسمان میرفت، هر چه بیشتر میرفتند جمعیت بیشتر میشد و صداها به هم پیچیدهتر بلند میشد و کلمه مقدس که از دهنها میپرد مانند گلهای پرپر شده که جلوی نسیم بیفتد؛ نسیم آنها را به هر سو میبرد و عطر آنها مشامها را معطر میکرد و برگ آنها را در دامن و گوش شنوندگان فرو میریخت، هر یک لبیک صد هزار گوش را به اهتزاز میآورد و در هر گوش هزاران صد هزار لبیک از صد هزار جهت و صد گوینده وارد میشد، بدون آن که معبر گوش برای آنها تنگ باشد یا تداخل کنند، برگهای گل همین که از درخت و گلبن ریخت به دست نسیم افتاد و پخش شد؛ میپلاسد و فقط در گلبن در شاخهها جای آن برگها دانهای فقط بسته میشود، اما خود آن گلها تباه میشوند؛ ولی این لبیکها که گلی است و در هر گوش وارد میشوند فاسد نمیشوند، بلکه در بن هر گوش از نو تخم تولید میکنند که بذری میشود و گلبن مجددی برای توحید میروید و منظور از این گلباران کردن صحرا در سراسر ارض حرم، تکوین اردوی امن جهان است که در حج انجام میگیرد و از میقاتگاه شروع میشود و شوق آن در نفوس مثل آتش همی برافروختهتر میشود و میشود محرمات احرام از قبیل حرمت صید و نکاح و ترک هر رفث و فسوق و کذب و جدال، شروع به تمرین و آزمایش سپاه است که از آن خانۀ کعبه که خدا آن را خانه «امن و قیام» قرار داده، پیام آن را به تمام دنیای آکل و مأکول ببرند. این صداهای لبیک را جمعیت همه میشنیدند؛ ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله از طرف رأس قائمه مخروط و زوجات طاهرات و زهرای اطهر علیها السلام که پردگیان حرمند، نیز این صداهای لبیک را میشنیدند و مأل آن را میفهمیدند، مآل آنها آمال آنان بود، آنکه آمالی در عقب
هر جنبشی منظور دارد، مآل کار را میفهمد و پیغمبر صلی الله علیه و آله که رأس مخروط است بهتر از همه، همه صداها را میشنود و مآل آنها را مآل خود میبیند.
و زهرای اطهر علیها السلام هر چند در حجاب هودج خویشتن است ولکن نمیتواند گوش به این صدای هیاهوی صداهای صد هزار نفری ندهد یا نگذارد صداها در گوش او وارد شوند، این صداهای صد هزار نفری ممتد است و پشت دارد.
هشتاد فرسخ مسافت بین مکه و مدینه را به امتداد آن پر کرده، از هر پشتهای بالا میروند یا فرود میآیند این صدا میآید از جمعی که فرود میآیند؛ به نحوی این صدا بلند است و از جمع دیگر که به بالا برمیآیند به نحوی دیگر صدا به صدا متصل میشود، هر که از خواب برمیخیزد با این صدا غلغله میافکند و هر که از نماز فارغ میشود با این صدا همآهنگ میشود، در جلوی راهرو همین که کس به دیده میآمد، با این صدا با او روبرو میشوند، گویی همه آرمانها، یکی شده، همین است.
از من بپرسید که اصرار به این که زهرا علیها السلام صدا را میشنید؟ لازم نیست این صداهای پرغلغله را همه میشنیدند.
جواب آن که: آری، همه میشنیدند، ولی زهرا که رنج این راه را در موقع مهاجرت دیده و بیکسی پدر را در آن موقع یاد آورد و امروز را میبیند که جمعیت به عدد ریگ بیابان قیام کرده و صدای او را لبیک میگوید، از همه بیشتر سرخوش است و بهتر از همه از سر دعوت و نفوذ آن آگاه است که مرد و زن صحرای عربستان را به نطق آورده، گویی از همۀ سنگ و درخت صدای توحید شنیده میشود.
موسی نیست که فریاد انا الحق شنود
ورنه در سنگ و گلی نیست که این زمزمه نیست
من سهم فاطمه را در زندگی مشترک پیغمبر صلی الله علیه و آله بررسی میکنم وگرنه این کتاب، کتاب حج نیست، کتاب تاریخ هم نه و کتاب فقه هم نیست.
و از این جهت فاطمه علیها السلام چند سطر این دعوت را برابر با هستی خود میداند، حدیث دلائل طبری را شنیدهاید؛ به اسناد تا ابن مسعود رضی الله عنه گوید: «یکی از رجال نزد فاطمه علیها السلام آمد و گفت: ای دختر پیغمبر! آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد تو چیزی نهاده است که آن را طوق افتخار من کنی؟ پس فاطمه علیها السلام گفت: ای جاریه! آن جریده را بیاور. آن جاریه آن را طلب کرده و نیافت. فاطمه علیها السلام گفت: ویحک! آن را جستجو کن و بیاب که آن نزد من عدل حسن و حسین من است.
پس آن جاریه در صدد برآمد و جستجو کرد، معلوم شد که آن را در خاکروبه جاروب کرده، در میان خاکروبهها آن را یافت مکشوف شد که در آن این چند کلمه از حدیث هست.
«قال محمّد النبی صلی الله علیه و آله: لیس من المؤمنین من لم یأمن جاره بوائقه و من کان یؤمن بالله و الیوم الاخر فلا یوذی جاره و من کان یؤمن بالله و الیوم الاخر فلیقل خیرا او فلیسکت، ان الله یحب الخیر الحلیم المتعفف و یبغض الفاحش الضنین السائل الملحلف، ان الحیاء من الایمان و الایمان فی الجنة و ان الفحش من البذاء و البذاء فی النار.»(1)
دلائل الامامة: 66؛ المعجم الکبیر: 196/10.
1) (1)
فاطمه علیها السلام مادر است و در نظر مادر هیچ چیز معامله با فرزندش نمیکند حتی دنیا؛ فکیف به این دو فرزندان او که در آسمان هستی این مادر به مانند ماه و خورشید درخشانند
«والسماء خیر ما بها قمراها»(1)
اعیان الشیعه: 19/9؛ الامام علی بن ابی طالب: 303 (شاعر: محمد کاظم الازری).
و جواهرات لؤلؤ لا لا را به پای خط نوشتن آنها نثار میکند.و مع ذلک ارزش این چند سطر حدیث نبوی را معادل با هر دو فرزند میداند از این مپرس که آیا این اغراق است یا نه، اغراق گویی در نزد آنها نیست. از این بپرس که این گونه سخن از معادله، آیا در حسنین چه تحریکی میآورد؟ به سوی علم و خط؛ اگر رنجش نیاورد و حدیث غدیر خم چه افتخاری نمیآورد.
بعد از قلم علامه امینی و الغدیر باید قلم را زمین گذارد، بیوفایی است که تذکری از آن کتاب مستطاب که آیت زمانه است نشود، از ده هزار کتاب فرآورده شده، من تفریظی بر این کتاب عظیم نوشتهام، در یادنامه امینی در پا صفحه یکی از چاپها آمده است و چون پس از این اثر که در یازده جلد منتشر شده، تشنگان الغدیر بر لب حوض کوثرند، ما سخن را در این باره ختم میکنیم.
1) (1)
حدیث مسابقۀ خط نوشتن حسنین این است: مرسله بحارالأنوار در مراسیل روایت شده که: حسن و حسین علیهما السلام در دوران کودکی خط مینوشتند، حسن علیه السلام به حسین علیه السلام گفت: خط من بهتر از خط تو است.
حسین علیه السلام گفت: نه، بلکه خط من احسن از خط توست.
پس از فاطمه علیها السلام مادر والاتبار، حکمیت خواستند گفتند: حکم کن بین ما، فاطمه خوش نداشت که یکی از آنها را آزرده دارد (بدین قرینه فاطمه علیها السلام آشنا به خط بوده)
لذا فرمود: از پدر خود سؤال کنید، از پدر سؤال کردند، پدر هم خوش نداشت که یکی از آنها را آزرده خاطر کند.
فرمود: از جد خود رسول خدا صلی الله علیه و آله بپرسید. او هم فرمود: من حکم بین شما نمیکنم تا از جبرئیل سؤال کنم.
همین که جبرئیل آمد، جبرئیل فرمود: من حکم بین آنها نمیکنم ولکن اسرافیل باید حکم میان آنان کند.
اسرافیل گفت: من بین آنان حکم نمیکنم ولکن از مقام کبریایی مسئلت میکنم که بین آنان حکم کند، از پروردگار مسئلت کرد، خداوند تعالی فرمود: من بین آنها حکم نمیکنم، ولکن مادر آنان میانشان حکم کند.
فاطمه گفت: خدایا! تو مرا به حکم بین آنان راهنمایی کن، قلاده گردنبندی داشت، به آنان فرمود: من این گلوبند را پاره میکنم و بین دست و پای شما دانههای جواهر آن را میپاشم، هر کدام شما از آن دانهها بیشتر برگرفتید خط او «نیکوتر» است، سپس آن را پاره کرد و پاشید.
جبرئیل اینوقت نزد قائمۀ عرش بود، خدای تعالی به او امر فرمود که: به زمین هبوط کند و دانههای جواهر را بین آنان به نصف پخش کند تا یکی از آنان آزرده نگردد، جبرئیل این کار را کرد برای اکرام و تعظیم آنان.»(1)
و روی فی المراسیل: ان الحسن و الحسین کانا یکتبان، فقال الحسن علیه السلام للحسین: خطی احسن من خطک و قال الحسین علیه السلام: لا، بل خطی احسن من خطک، فقالا لفاطمة: احکمی بیننا فکرهت فاطمة علیها السلام أن توذی احدهما، فقالت لهما: سلا اباکما فسألاها فکره ان یؤذی احدهما فقال: سلا جد کما رسول الله صلی الله علیه و آله.
فقال: لا احکم بینکما حتی اسئل جبرئیل، فلما جاء جبرئیل قال، لا احکم بینهما ولکن اسرافیل یحکم بینهما فقال: اسرافیل لا احکم بینهما ولکن اسئل الله ان یحکم بینهما فسئل الله تعالی: ذلک فقال تعالی لا احکم بینهما ولکن امهما فاطمة تحکم بینهما، فقالت فاطمة علیها السلام: احکم بینهما یارب و کانت لها قلادة، فقالت لهما: انا انثر بینکما جواهر هذه القلادة فمن
1) (1)
در این حدیث از نظر «فقه الحدیث» چند چیز مشهود است:
1 - اهتمام سید جوانان بهشتی به خط و تحسین خط و این از دو جا مشهود میشود یکی از ماضی استمراری در جملۀ «کانا یکتبان» اهل ادب میگویند. مضارع «کان یکتب» اشعار دارد به «تجدد استمراری» پس طبق مدلول این جمله، نه یک نوبه خط نوشتند، بلکه همواره و همی خط مینوشتند؛ یعنی در کودکی کارشان این بود و این عالیترین مظهر اهتمام است.
و این اهتمام شدید مداوم «اهتمام به خط و تحسین خط» برای موقعیت رهبری آنها است که در دوران تحوّل بودند، که میباید خلق را به سواد و خط رهبری کنند و مشق دهند.
و گذشته از آن قرآن و احادیث را که بهترین ذخایر آسمانی است، باید با خط خوب نگهداری کرد، منظور اصلی نگهداری علم بود و بیشتر صحابه در آن وقت خط نداشتند و بدین جهت استنکاف از نوشتن حدیث داشتند؛ دیدید که سیوطی در «تدریب الراوی» علت استنکاف صحابه را (مانند عمر و دیگران) از نوشتن حدیث، اموری سهگانه دانست:
اول: اعتماد به حفظ حافظهها، دیگر عدم التباس به قرآن مجید، سوم آن که:
خط را خوب نمینوشتند یا خوب بلد نبودند.
پس عجز از «خط نیکو» صحابه را از نوشتن حدیث و حفاظت آثار مانع بوده، ولی حسن علیه السلام و حسین علیه السلام به تحسین خط اقدام فرمودند تا در مرحله اول این مانع را از بین بردارند و در مرحلۀ دوم مردم را با این کار خود رهبری به این امر مهم فرموده باشند، چون در دوران تکوین تمدن جدید بودند و در دور تکوین کارها از جای کوچک شروع میشود و جهت ثانی هم این را تأیید میکند.
2 - از مسابقهشان (در نیکویی خط) بهتر سر و صدا بلند میشد، مسابقه در هر امری سر و صدای اهتمام به آن امر را بیشتر بلند میکند، به خصوص وقتی کار مسابقه (برای تشخیص) به حکمیت کشید، یعنی برای تشخیص مراجعه به حکم در کارآمد. در این مسابقه رجوع به حکمیت و حکومت مادر شد و سپس آن محکمه، حکمیت را محول به مقام بالاتر نمود و تبدیل شد به محکمۀ عالیتر و عالیتر یعنی کار بالا گرفت تا رسید به پیغمبر صلی الله علیه و آله؛ این سه محکمه در تمایل نسبت به طرفین متعادل بودند و این گونه محکمه بهترین محکمه است، معهذا حل نشد و به صورت عجز از تشخیص از خود رد کردند، این کار تا اینجا سه چیز را عهدهدار بود.
1 - تشویق 2 - انتشار امر 3 - شخصیتی به طفل میداد و برای اسرار دیگری تبدیل محکمه به محکمه عالم بالا، جبرئیل و اسرافیل و ذات اقدس کبریایی شد که تمایل در آنها نیست و به «نگاه عدل و ذرهپروری» به طرفین نگاه میکنند، آنها هم به ظاهر رد کردند و این کار برای نمایش «شخصیت دادن به طفل و هم تشویق به حسن خط و هم انتشار امر رهبری» تأثیری بسزا میداشت در ارزش
دادن به کودک و تمرینات کودک در راه حسن خط و تکمیل هنر؛ مقام عمل کودک را اندک اندک بالا بردند تا پیشگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله سپس تا پیشگاه اکابر ملائکه و سپس تا پیشگاه کبریایی رسید.
همه در آن نظر کردند و رد کردند به محکمۀ صالح دیگری، یعنی همه ارزش برای آن قائل شدند و کار کودک را کار کودکانه ندیدند؛ یعنی کوچک ندیدند و حقا هم کوچک نیست، زیرا از آن کار کوچک کار بزرگ، بلکه کارهای بزرگ برمیخیزد.
طفل دکانک از پی آن کرد تا به دکان رسد چو گردد مرد(1)
سنایی غزنوی.
از دکانک ساختن پسر بچه و عروسک ساختن دختر بچه، کارهای بزرگ جهان برمیخیزد.
از آن یک کارهای بزرگ تجارت و اقتصاد و بازار دنیا برمیخیزد و از این یک ادارۀ خانه و خانهداری و بچهداری مارها برمیخیزد، اینجا از آنجاها است که بازیچۀ آن هم «جد» است و به این مناسبت، آن مثل معروف انگلیسی میگوید: طفل پدر مرد است، یعنی مرد از گریبان طفل هویدا میشود، به در میآید.
و این گفتگو هم فقط و فقط برای آن دو جوان (حسن و حسین) نیست و نبود، آنها نمونه اعلی و فرد ممتاز پیشرس بودند، پس برای همه جوانها است، این دو جوان در مفصل تحوّل عرب بودند، عرب حامل قرآن و اسلام بود (و میباید باشد)
1) (1)
باید اهتمام دو جوان که سالار و سرور جوانهای عرب و عجماند در کفه هر یک از آنها نیمی از جوانان عرب و عجم را دانست و در کفۀ هر دو، همه جوانهای عرب و عجم؛ بلکه کافۀ مسلمین را چنان که کار بچهگانۀ کودکان نسبت به خود آنها بچهگانه نیست، جدّ مطلق است و مقدمۀ کارهای بزرگ است و طفل، پدر مرد است؛ پس باید به خود طفل و به هنر او به نگاه جد نگریست و بچهگانه به آنها ننگریست.
و اما نکتۀ این که: در نظر ملائکه هم فیصل نشد، آن است که در نظر ملائکه کار راهروان مسابقه از نظر انتاج است که عبارت از بقای آثار علم و حدیث و قرآن باشد و آن موقوف به استمرار عمل و پشتکار و استعداد ادامۀ کار است، کار طفل در تحسین خط از آن نظر دارای اهمیت است که به استمرار عمل، استحکام دست حاصل میشود و با استحکام صنع خط اثر و آثار نبوت و علم نوشته میشود و ضبط میشود، نه از جهت شکل خط نسخ یا نستعلیق که دائره (نون) کدام یک مدورتر است؛ زیرا تدویر دائره (نون و س و ص) ملحوظ ملائکه نیست؛ تشکل شکل حروف امری جوهری نیست که ملک به آن نظر داشته باشد، امری است وضعی برای دلالت بر معنی وضعی کشیده میشود، پس شیوۀ خط تفاوتی در نظر ملائکه ندارد ولکن هر گاه استحکامی در دست باشد یا به دست بیاید که با آن «خط حسن نیکو» آثار وحی و علم برای مردم بماند؛ آن مرغوب ملائکه است.(1)
والمدبرات امراً - اقسام ملائکه هستند که تدبیر امور را عهده دارند و تدبیر، مشتق از «دبر» است که هر کاری را «دبر» کار دیگر لایق آن بکنند، این عمل ملائکه بعد از دو عمل دیگر است که:
1) (1)
خط به هر شکل باشد همین که دست نلرزد و سست نشود و عقب نکشد تا کار ترسیم آثار وحی را به انجام برساند؛ همان مطلوب است، البته هر چقدر خط واضحتر باشد که برای تفهم «مقصد و مقصود» کلمه و کلمات بهتر تشخیص شود، بهتر خواهد بود و این ربطی و دخلی به طرز شیوۀ خط ندارد، بلکه به اعتبار انتاج آن است و انتاج در هر دو نفر یا چند نفری که در مسابقهاند، تابع استمرار عمل آنها و پشتکار و ادامه و مداومتشان خواهد بود و ممکن است آن که به ظاهر عقب است، کار خود را ادامه بدهد و با عمل مداوم خود، خود را به انتاج نزدیکتر کند.
کتاب المصاحف سجستانی با اسناد خود از ابوحکیم عبدی بازگو کرده که: «امیرالمؤمنین علی در راه رفتن به مسجد و بازگشت از مسجد به سوی خانه، بر مجمع ما که کتاب مصاحف بودیم گذر میکرد و از خط ما خوشش میآمد و میفرمود: کلمات را نورانی و روشن بنویسید چنان که خدا او را نورانی ساخته و در حدیث دیگری همین ابوحکیم عبدی میگوید: مواظبت امیرالمؤمنین علیه السلام به حدی بود که به ما نویسندگان مصحف میفرمود: قلم را نوک بزنید تا حروف آشکارا و نورانی از کار درآید(1)چون خدا آن را نورانی خواسته است.»(2)
«کنزالعمال: 312/10، حدیث 29560؛ الإتقان فی علوم القرآن، السیوطی: 453/2، حدیث 6197»
با اینمواظبت شدید امیرالمؤمنین علیه السلام دیگر، تحریف قرآن محال است.
لذا در جوانان که در کنکورها مسابقه میدهند، به نظر ما چون حساب با آخر کار است یعنی باید با پایان کار باشد، پس اعتبار با انتاج است که آن در اثنای عمل معلوم نمیشود.
پس وقتی ملائکه را شناختیم میدانیم که (ج) خط رقاع با (ج) نستعلیق یا نسخ و شکل دائره (ص و ن) فرقی در نظر آنها ندارد، همه شکلاند و ملائکه نه این را میخواهند، ملائکه اثر و اثربخشی را میخواهند و آن با استمرار عمل و پشت کار میشود که آن را هم نمیتوان تا متحرک در حرکت است معلوم کرد؛ زیرا آخر کار «راهرو» معلوم نیست، چون هنوز متوقف نه و محدود به حدی نیست، متحرک و مسافر به هر حدی میرسد، از آن میگذرد پس به آن حد محدود نیست؛ لذا اگر پشتکار و استمرار عمل داشته باشد قابل است با هر عقبافتادگی پیش بیاید تا عقب نیفتد؛ با ادامۀ سیر خود، عقبافتادگیها را جبران کند، بلکه به علاوه میتوان گفت: متحرک در «هنر و خط و علم» مانند متحرک مکانی که از مبدأ به طرف مقصد دور میشود او هم از مبدأ حرکت خود (که نقص باشد) رو به کمال دور میشود، از همان آغاز حرکت میتوان گفت: به مبدأ دور است و به مقصد نزدیک است، چون اندک اندک که نزدیک میشود از مبدأ حرکت دور میشود و به مقصد نزدیک میشود، پس اگر استمرار به عمل بدهد و پشتکار داشته باشد، معلوم نیست ناقص بماند.
پس نباید گفت: جوانی که در صف اول دبیرستان یعنی کلاس اول است، از مقام «دکتری» عقب است (یعنی مادامی که در کار است بلکه اگر رفوزه هم شده
باشد، نباید او را افسرده کرد مادام که در کار است؛ زیرا امید هر آتیۀ درخشانی با متحرک هست.
بیچاره نیستم من و در فکر چارهام
بیچاره آن کسی است که در فکر چاره نیست(1)
میرزاده عشقی.
بنابراین نظر: ملائکه نمیتوانند بگویند خط حسین علیه السلام عقب است؛ چون تازه قلم دست گرفته یا چون سن او کمتر است.
چه آن که عقب بودن به واسطه عقب بودن سن و حتی به واسطۀ عقب افتادگی رفوزگی مناط محکومیت نیست؛ مادامی که دارد کار میکند.
علیهذا همین که: ملائکه آن چه میطلبند از جهت شکل دائره (ج - ص - ن) نیست که طاق نصرت نیکی باشند؛ زیرا آن در نظر ملائکه، خوشگلی خط میزان صحیح طبیعی ندارد و نظر ملائکه به خاصیت عمل و انتاج عمل است، پس به دو نفر که در مسابقهاند و در حد محدودی متوقف نماندهاند و نمیمانند، نمیتوانند هیچکدام را حاکم و هیچکدام را محکوم کنند.
البته این خاصیت از آن حسین علیه السلام و جوانانی است که متوقف نمیمانند وگرنه هر متوقفی را میتوان به واسطۀ حد محدود او محاکمه کرد و ارزش او را معلوم کرد؛ زیرا لرزش دست و سستی و بیهنری و بینتیجهگی وجود که اثر ثابت ندارد یا اثربخشی ندارد. چراغ آن پیش ملائکه فروغ ندارد.
ملائکه روی این نظر حکم میکنند؛ زیرا نظر ملائکه از نویسندگی اتقان صنع
1) (1)
و استحکام هنر و خط است که آن هم موکول به پشتکار و استمرار عمل است و به عکس این، رخاوت و خستگی بیجا، کار مضاد با ملک است؛ ملائکه به آن نظر نمیکنند و صاحب آن را محکوم میکنند و اما آن چه به ضد این باشد یعنی رو به انتاج و اتقان ببرد آن منظور ملائکه است، ملائکه با نظر اشفاق به آن نظر دارند و هر چه بکوشند ملائکه در پیشرفت به آنان کمک میدهند؛ زیرا کار ملک بسط وجود است.(1)
(وَ النّازِعاتِ غَرْقاً * وَ النّاشِطاتِ نَشْطاً) «نازعات (79):1-2»
(فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً) «نازعات (79):5» اشاره به اقسام این فعالیتهای جهانی است.
علیهذا در اخبار وارد شده است که: صدای صریر قلم نویسنده را ملائکه میشنوند. همچنان که صدای عجوزه و سوت کارخانه را میشنوند.
ملائکه با تمرین در راه عمل خط که جوانان و نونهالان دست لرزان خود را مستحکم میکنند موافقند و با مسابقۀ در راه پیشرفت هنر خط و حسن خط هم موافقند که عمل را بیشتر و سریعتر پیش میبرد.
همچنین با شخصیت دادن به کودک در اقدامش به عمل تحصیل خط و هر تحصیلی که در آن هنری باشد، یا عمل نیکی نیز هم موافقند و با نگاه بچهگانه به عمل بچه نگاه نمیکنند.
زیرا بچه خودش، خودش را به نگاه بچهگانه نگاه نمیکند و این که همیشه طفل میکوشد عمل خود را محکم و مستحکم بکند آن در باطن همراهی ملک است، دمیدن نفخ روح طلب و جدّ از ملائکه است.
1) (1)
ملک با نفخ روح «جد و طلب» بشر را از کودکی و کوچکی وا میدارد به عمل و با وسیلۀ غریزۀ مسابقه، جامعه را نسبت به آن عمل و آن کودک متوجه میکند، کار ملک نزدیک با ما است و خود ملک هم نزدیک است(1)
از حنظله کاتب پیغمبر صلی الله علیه و آله پسر برادر اکثم صیفی که معروف بود به حنظله کاتب، چون برای پیغمبر صلی الله علیه و آله کتابت کرد، وی از علی در جنگ جمل تخلف کرد. گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: ای حنظله! چرا گریه میکنی؟ گفتم: ترسم منافق باشم چون نزد تو که هستم ما را به یاد بهشت و آتش میآوری، چونان که گوئی ما آنها را میبینیم. و همین که برمیگردیم سرگرم زنان و مزارع و دهکده شده، بسیاری را فراموش میکنیم؛ پس پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای حنظله! «لوتدومون علی الحال التی تقومون بها من عندی لصافحتکم الملائکة فی مجالسکم و فی طرقکم و علی فرشکم ولکن یا حنظلة ساعة و ساعة.»
«اسد الغابة: 58/2»
گهی بر طارم اعلی نشینم گهی در پشت پای خود نبینم «سعدی شیرازی»
و ذات اقدس کبریایی هم با ما دور نیست، نزدیک است (نحن معکم) یعنی در وقتی که از خطا و نقص رو به کمال میرویم.در حدیث مبارک اگر تشخیص خط حسنین با ملائکه کبار یا با ذات پروردگار محول شد، تصور نرود که چیزی نالایقی به بارگاه والائی عرضه شده و این لایق نیست یا با محکمۀ دوردستی است؛ زیرا خدا و ملائکه با ما و کارگران ما از خود ما نزدیکترند و بیشتر نظر دارند.
(إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا)2
1) (1)
(إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا)1
و تصور نشود این کار هم منحصر به حسنین علیهما السلام است و دربارۀ سایر اطفال نیست، نی نی! بلکه دربارۀ همۀ اطفال است، ولی آنان نمونۀ اعلی و سالار جوانان بودند و هستند و این درس هم از طرف خداوند والا و ملائکه عالم بالا و پیغمبر اعظم صلی الله علیه و آله برای درس به ماها است، ما از این درس میفهمیم که جوانان وطن را نباید به واسطۀ کنکورها از کار باز داشت و افسرده کرد و به جمعی دانشجو که هنوز در سیر و در کوششاند بگوییم شما قابلیت صعود به مقام بالاتر ندارید، شخصیت آنها را درهم بشکنیم، باید طبق این حدیث با اطفال شیعه و دانشجویان شیعه رفتار شود.
در این حدیث ملاحظه شد که اولاً: تمرین در نیکی خط باید کرد. و امروز بیاعتنایی به خط میکنند و هر کس خط نداشته باشد به واسطۀ نقص خط که در خود مشاهده میکند رغبت به ضبط کم میکند و طبعاً مطالب به هوا میشود، مانند بخارهایی که از دریا و آبها و نهرها و حوضها به هوا میشود و کار گردش چرخها از آنها برنمیآید و میدانید که گردش چرخهای علوم به واسطه کتبی است که نوشته شده و مانده است؛ آن چه ننوشته شده و نمانده به حساب نمیآید و حساب ندارد چون نسبت به عدم و بیداری «حسّ نبه» نیست، آنها که خط خوب داشتهاند، غالباً هر سخنی که دیدهاند و شنیدهاند اگر چه اندک آن را
به خط خود نوشتهاند و پایبند به آن زدهاند.
و ثانیاً: مسابقه این دو تن امام علیه السلام برادر و سرور، از باب مسابقه (فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ)1 است، تنازع نیست مانند مسابقۀ اسبدوانی و سبق و رمایه و تیراندازی، پس مسابقه در نیکی خط، اجازه میدهد که برای حسن خط هم مسابقه باشد و جایزه روا باشد.
زیرا این مسابقه با تقریر مقامات عالی معصومان، فاطمه علیها السلام و علی علیه السلام و پیغمبر صلی الله علیه و آله و ملائکه و ذات اقدس کبریایی تعالی مجده، روبرو شد. همۀ این مقامات آن را به رضا تقریر دادند و جایزه هم جواهرات گلوبند فاطمه علیها السلام شد.
مسابقههای زیبائی و جمال که امروز دائر است در امر غیر اختیاری است؛ مسابقه باید در امری باشد که هنر بیفزاید مانند اسبدوانی و تیراندازی «سبق و رمایه» و حسن خط، اما مسابقه ناف غلط است و نارواست.
ثالثاً: برای مسابقه حسن خط و همچنین هر کنکوری باید محکمه صالحه تشکیل شود و قسمتی از ملاحظات هم روی حفظ شخصیت طفل باشد، دیدید پیغمبر صلی الله علیه و آله زود حکم نفرمود با آن که عقل کل بود، این هم از عقل او بود که نظر دیگر را غیر از نظر خود اعتبار داد، یعنی نظر فوق را چون شاید ملائکه به این موضوع از نظر دیگر بنگرند.
و سپس دیدید در این محاکمه تبدیل محکمه شد و از نظر حفظ شخصیت طفل محکمۀ اولی گفت: به عهدۀ بالاتر است که تشخیص پیشقدم را بدهد و
سپس آن محکمه هم محکمۀ بالاتر را معین کرد، از هر محکمهای که میگذشت به محکمۀ بالاتر میرفت، شخصیت طفل و کار طفل بالاتر میرفت و طفل در نظر خودش دارای شخصیت غامضتری میآمد، همچنان که صنعت و هنر هم تشویق بیشتری مییافت و با پیشرفت هنر خط کار ضبط علوم بهتر و آسانتر میشد، حفظ شخصیت طفل در خاطر طفل کار اسرافیل را میکند، او را حیات جدید میدهد، بال و پری جدید از قدرت و هنر در او پدید میآید.
اما نکتۀ این که در مرحلۀ بعد:
و در پایان امر «مادر» را از مصدر کبریایی برای حکم نهایی انتخاب فرمودند: نه آنست که: خود حکم نکردند و خواستند دیگری حکم بکند، بلکه خواستند حکم مادر را حکم خود معرفی کنند و بفهمانند که نشو و نمای هر هنر علمی در کودک، در فرهنگی میباشد که اطفال را در دامن مهر مادرانه خود بپروراند، یعنی میباید مربی با مهر مادرانه باشد یا مادر باشد که شعبهای است از مصدریت کبریایی، مصدریت مادر مصدریت مقام کبریایی است، برای خلق و ایجاد در «مادر» سرشتپروری به طور غریزی و طبیعی نهاده شدۀ؛ هر نبوغی در طفل باید بروز کند، باید از منبع عاطفه و ذرهپروری مادرانۀ اولیا، نبوغ و طلوع کند و با مدارا آن را به کمال برساند.
اولیای طفل از مادر پدید میآید، حتی احساسات حب و حدیث حب از دوران گهواره و قنداقه با آمدن مادر برای شیردادن در طفل حس محبت بیدار میگردد و احساس میشود، یعنی در رگ و پی او میدود؛ مانند آب که در گل میدود، سپس حس «امانت» در او پدید میآید (از این که میبیند مادر به ذخیرۀ او که
شیر غذای او باشد خیانت نمیکند) و روی این احساس «امانت» در او حس جدیدی هم میآِید که حس «صبر» باشد، مطمئن است که با «صبر اندک» مادر به فریاد او میرسد.
پس مادر منبع انبعاث قوای عالیۀ «حب و تشکر» و «امانت و صبر» است که همگی این جنود الهی در روح طفل از مادر پدید میآید؛ چنان که مواهب دیگر طفل هم در خلقت و سرشت از «مادر» پدید آمده است.
بنابراین نموّ هنر هم باید یا از «مادر» یا از منبع مهر مادرانه باشد و مادر در هنگام جوشش مهر از خدا دور نیست، خدا هم از عالم دور نیست، دستگاه فرهنگ کشور شیعه باید از مردم دور نباشد، بلکه از معیت گذشته باید محل انبعاث این معانی و معالی و معنویات در اطفال شیعه باشد، طرز انبعاث این معنویات و هنرها در اطفال باید به آن باشد که آنها را مثل مادر زیر دامن بگیرد، بال رحمت بر آنها بگستراند به اندازهای که از ام القری قریهها بیرون میآید و از ام الکتاب، کتاب حقوق و قانون استنباط میشود؛ از فرهنگ مادر حس فرهنگ و هنر و خط مانند بال بروید کار مادرانه کند که از کار اسرافیل که ملک حیات است و از کار جبرئیل که ملک علم و تشخیص است دست کمی نیست؛ زیرا کار ذرهپروری است که مادر میکند.
دستش بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت
شبها بر گهوارۀ او بیدار نشست و خفتن آموخت
دیدند ورا چه زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت
لبخند نهاد بر دهانش بر غنچه گل شکفتن آموخت
یکحرف و دوحرف برزبانش الفاظ نهاد و گفتن آموخت(1)
ایرج میرزا (با تصرف در ابیات).
گویی مادر خیر مطلق است، از تخمدان بذر او را افراز(2)میکند و از خون خود مواد غذایی به جنین و بنیۀ او میرساند؛ تا اعصاب و مغز و استخوان طفل بروید، بعد از شیر خود بیدریغ به گلوی او میریزد تا بروید؛ سپس از رفتار خود «حس محبت و شکر و امانت و صبر» به او و به روح او میدمند و از لبخند خود، لبخندی به لبهای او مینهند تا غنچه ناشکفتهاش شکفتن گیرد.
و الفاظ را حرف به حرف، یکی بعد از دیگری به دهان او نهاده، گفتن به او میآموزد، و پای او را میگیرد پا به پا میبرد تا شیوۀ راهرفتن به او میآموزد.
شبها بر سر گاهوارۀ او بیدار مینشیند تا او را خواب کند و خواب بیاموزد، زاییدن او کار اولی او است.
بعد پستان به دهان او مینهد و گرفتن را هم به او میآموزد؛ پس جسم و روح را به او میدهد و معنویات او را هم وی بیدار میکند و گوهر جانش را به او میدهد، ولی باید طفل به پای خود بدود تا گوهر را به دست آورد و هنر خود را به کرسی بنشاند، باید با این وصف مهر مادری، او را اتکالی بار نیاورد، باید او را بدواند تا بتواند هنر خود را اثبات کند، نه آن که به جای او خط بنویسد حاشا! نه، بلکه خط نیکوی او را به وسیلۀ هنر مسابقه در برگرفتن جایزه به او بگوید که هم با دلیل باشد در نظر طفل و هم به کوشش خود او حکم برازندگی خود را
بگیرد و تقدم خود را به کرسی بنشاند؛ اینجا است که تربیت بسیار دقیق است.
لذا (طبق این حدیث) ذات اقدس کبریایی به مادر محول فرمود و او هم به گلوبند محول نمود و مبادا گمان شود ذات کبریایی حکمیت را هم حکم نفرمود و احاله به دیگری فرمود؛ زیرا مهر مادر شعبهای از مهر الهی است و قلب مادر اشتقاقی است از دریای رحمت الهی که به سینۀ مادر جاری گردیده، خصوص آن مادر، فاطمه زهرا ام ابیها که برای رحمت للعالمین هم سمت ام و مادری یافت.
پس در حقیقت خدا حواله به دیگری نفرموده، حواله به شعبۀ رحمت خود فرموده، مانند آن کس رئیس دولت «رئیس الوزراء» و دربار سلطنتی هر عریضه و هر تقاضا را به وزارتخانۀ مربوطه میفرستد که رسیدگی شود و به یک معنی به خودش مراجعه کرده، رسیدگی آن وزارتخانه هم رسیدگی خود دولت است.
اینجا ذات اقدس کبریایی به شعبۀ مربوطه مراجعه داد که هر چه او حکم کند همان حکم کبریایی است، چون این گونه امور که از کودکان است باید شعبۀ رحمت الهی متصدی و متعهد آن باشد تا از شفقت و ذرهپروری بهرهمند گردند و بزرگ شوند و این قسمتها واگذار به شعبهای از رحمت شده که از مجرای غیب در قلب مادر منفجر شده است؛ خدا با وسیلۀ قلب مادر ذرهپروری میکند.
زیرا «ابی الله ان یجری الاشیاء الا بالاسباب»(1)
الکافی: 83/1، باب معرفة الامام، حدیث 7؛ بحارالأنوار: 90/2، باب 14، حدیث 14.
و اسباب مساعد برای بزرگکردن کوچکها شفقت و مهر مادری است که با خاصیت طبیعی و با1) (1)
غریزۀ ذاتی مأموریت خدایی خود را در گستردن مهر و عاطفه بر کوچکان انجام میدهد؛ تا به حساب ذرهپروری گویچه و نوکچههای امور معنوی هم در نهاد کودکان برومند گردند و نهالها برویند؛ آن چه به طور ضعیف در نهاد کودکان هست، در بزرگ شدن و نموش احتیاج دارد به نوازش و مهر مادرانه و امر حسن خط و هنر همه در طفل از این قبیلاند و در این حکمیت نهایی ملاحظه شد که زهرا مادر گرامیشان خود حکم نکرد.
و تشخیص را (با الهام الهی با دانههای جواهر «گوهر» گلوبند خود قرار داد که بیفشاند و هر کدام عدد بیشتری برگرفت آن «احسن» باشد).
این حل، متضمن اشکالی هست که چه ارتباطی بین حسن خط با برچیدن دانههای گوهر است که یکی دلیل آن دیگر باشد:
اما جواب: در این مسابقۀ جدید که در برگرفتن دانههای گوهر پیش میآمد دو امر حاصل میشد؛ یکی: ورزش و تمرین قوۀ عضلات و چابکی و هوشیاری و تلاش و کوشش. و دیگری دومی بالتبع: آن کسی که استحکام و پشتکارش مطلقاً بیشتر باشد و وارفته نباشد، ظاهر میشود از چابکی و چالاکی در فراگرفتن گوهرها، به طور برجسته شخص او هویدا میشود و معلوم خواهد شد که او طبعاً برای استمرار عمل و ادامۀ کار نیرومندتر است و همو در ترازوی ملائکه برای سنجش راجحتر خواهد آمد.
بنابراین در افشاندن گوهر و برگرفتن دانههای آن به مسابقه، ارتباطی با حسن خط هست؛ اما نه با حسن خط از نظر شکل حروف و خوشگلی و زیبایی شیوۀ خط و رسم الخط، بلکه از نظر دیگر یعنی از نظری که ملائکه برای تشخیص
حسن خط مینگرند، آنها از نظر انتاج مینگرند و انتاج موقوف است به پشتکار و قوۀ استمرار و توانایی ادامۀ کار و اینها چیزهائی است که برگرفتن دانههای گوهر با سابقه و تلاش و چالاکی استکشاف میشود، یعنی ارتباط اکتشافی دارد.
از کشف یکی، کشف آن دگر تناسب دارد؛ زیرا هر دو معلول یک علت واحدهاند.
از کشف یکی از روشنائی و حرارت میتوان، آن دگر را کشف کرد.
نظر ملائکه روی این میزان است که: میتوان با برچیدن دانههای گوهر به چابکی و چالاکی، نیرومندی خود را نشان داد.
پس مادر به الهام الهی یک کارکرد که کارهایی از آن برمیآید یکی آن که: طفل خود حکم کرده باشد و دیگر آن که: آنها اتکالی بار نیایند. سوم آن که: حسن خود را مستدل ببینند و نیرومندی و استحکام و پشتکار که سرالاسرار موفقیت است، به دست میآید.
اما چرا فاطمه علیها السلام این عمل را اول نکرد؟ شاید اهتمام و پشتکار را آن وقت نظر نداشته، فقط شیوۀ خط و زیبائی را میدید و نمیخواست خاطر طفل برنجد، بعد نظر شوهر و پدر بزرگوار را در طرز تشخیص و راه تشخیص و میزان تشخیص و راه خلاص از بغرنج رنجش یکی از دو نفر بهتر، از نظر خود میدانست، به آنها حواله کرد، ولی بعد از مراجعه و مشاهدۀ عمل شوهر بزرگوار و پدر بزرگوار و ردّ شدن محاکمه و حکمیت به جبرائیل فهمیده شد که: مطلب از نظر دیگر هم باید رسیدگی شود که از آن نظر ملائکه به یکدیگر احاله میکنند. فاطمه علیها السلام از این نظر آگاه شد و الهام گرفت که بعد از نظر جبرئیل و
اسرافیل و نظر علم و نظر ملک حیات و نظرهای دیگر نتیجه را باید تلاش خودشان در برگرفتن گوهر ظاهر کند.
اما نکتۀ احالۀ جبرئیل به اسرافیل این است که: جبرئیل که ملک علم و تشخیص است موکول به اسرافیل کرد که ملک حیات است، خواست بگوید: تشخیص ملک علم دربارۀ راهرو در «نیمه راه و در وسط کار» درست نیست. در این گونه مسافر متحرک که توقف و تنبلی و سستی و تهاون نیست تشخیص به آخر کار است و آخر هم موقوف است به عمر و ادامۀ عمر آن هم موقوف است به ملک حیات اسرافیل که تا چند حیات را ادامه میدهد؛ اگر ادامه بدهد تا پایان، در آنجا حکم و تشخیص ممکن است، زیرا متحرک متوقف میشود و بر متوقف حکم میشود کرد، اسرافیل هم از خود حکمی نکرد، از منبع رحمت خواست که بالاتر از خود او است.
کار اسرافیل حیات بخشی است و خدا زندگی بخش است، اما نمو هر خط در کودکان مانند مواهب دیگرشان که همه ابتدا ریزه ریزه و به صورت تمایل مختصری است وابسته به دو چیز دیگر هم هست، بعلاوه از حیات و ادامۀ حیات یکی شوق متحرک که متوقف نشود (و این در این دو تن، هر دو محرز بود) و دیگر حسن تدبیر و ملاطفت سرپرست که باید مادرانه باشد. رحمت الهی این دومین را به منبع عاطفه یعنی قلب مادر رجوع کرد که شعبۀ رحمت واسعۀ الهی و مظهر اتم آن است، آنجا آن ملاطفت و نوازش موجود است و با ملاطفت و نوازش میتوان ذرهپروری کرد. و نمو دادن غرایز کودک موقوف به نوازش و ذرهپروری است.
مادر والاتبار هم با الهام مجدد تشخیص خود را به صورت حکم قطعی نفرموده؛ بلکه آنها را به عملی واداشت که معلوم شود باید خودشان حق خود را به کرسی بنشانند، چون پشتکار و استمرارشان یکسان بود، از پرده بیرون افتاد که یکسان به طرف کمال میروند و دلیل حکم مشهود خود آنها شد و حکم اگر برای طفل هم دلیل مشهود داشته باشد بهتر است؛ در ضمن هم فهمیده شد «حکم دربارۀ کارگر و حکومت آن را دیگران نباید بکنند، خود کارگر و تلاش او حاکم دربارۀ او است. دیگران دربارۀ ما حکم نمیکنند؛ هر چه باید و نباید ما خودمان دربارۀ خویش حکم میکنیم، آینده عمل ما ضامن حکم دربارۀ ما است. هرجا متوقف شدیم همانجا محکومیم، چنان که بالعکس هر کوچک و ذره هم هر گاه در طریق تکاملی، سیر خود را ادامه داد، نباید او را کوچک دید؛ خصوص با سرپرستی مهر مادرانه و با نوازش مادرانه به ویژه با فراهم کردن وسیلۀ مسابقه و هوس نو به نو و فراهم آوردن تکافؤ قوا یعنی جلوگیری از اتفاق سوء هبوط جبرئیل که دانهها را دو نیم متساوی قرار داد برای جلوگیری از عوامل اتفاق است؛ زیرا گاهی باد میوزد و سنگی جلوی پای یکی از دو نفر میاندازد، نزول جبرئیل از قائمۀ عرش کاری میکند که حکم از تعادل صادر شود، با این گونه کمکها، کوچکها بزرگ و ذرهها کوه خواهند شد.
وروی همین اصل قضیه حسن خط، حسن علیه السلام و حسین علیه السلام اینقدر بزرگ شد و کار به بالا کشید، بدین معنی که اولا: کار کوچک آنان (با این وضع ادامه و استمرار مداوم و همت و پشتکار دائم) کوچک نیست این رشته سر دراز دارد.
و ثانیاً: و به علاوه کار حسن علیه السلام و حسین علیه السلام از نظر سرپرستی بر جوانان
مسلمین کار محدود و کوچکی نیست، کار حرکت دادن جوانان مسلمین است در تحول روزافزونشان که کار کوچکی نیست.
و حسنین علیهما السلام واحد نمونه و فرد اول و سررشتهدار بودند، به بزرگی نشان دادن امر آنها، اهتمام به همۀجوانها شده است.
اهمیت امر جوانان شیعه را (در مثل امروز که روز بدبختی ملل شرق و عقبافتادگی کشورهای استعماری است) سفارش میکند.
وضع حاضر کشور ما شیعه، امروز به جوری عقب است که هر ساله بیش از پانزده هزار نفر از جوانان دیپلمه ما خود را برای ورود به دانشگاه و صعود نردبان ترقی آماده مینمایند، ولی محلی برای پذیرش آنها موجود نیست، در آرزوی پیروزی در مسابقات ورودی و ادامۀ تحصیلات عالیه، وقت دانشجویان ارزشمند، سالها در تحصیل مقدمات دیپلم تلف میگردد، دوازده سال (بعد از هفت سال کودکی) همهاش در تلاش و کوششاند؛ اما جز ناکامی و سرگردانی بهره نمیگیرند، بدین منوال استعداد و نبوغ دهها هزار نفر از جوانان تحصیل کرده کشور منهدم شده که حتی دولتها هم قادر به رفع این مشکل نیستند؛ زیرا مسکن و مأوی و استاد و سایر لوازم دیگر در کار نیست. آیا وقت آن نرسیده که برای فرزندان این میهن گرامی شیعه، اقدامی به تأسیس دانشگاههای ملی بشود؟
دانشگاههایی که شرایط دین و مذهب را مراعات نمایند در درجۀ اول تا عدۀ بیشماری طبیب، مهندس، کارشناسان فنی، حقوقدانهای کافی، و افراد دانشمند دیگر داشته باشیم و آن هم کافی نیست تا در امور مذهبی و دینی هم دکتر نباشند.
آری، تا خود داوطلبان خواستار گوهر مقصود نباشند و به پای خود ندوند،
دیگران پای آنها نخواهند شد. زبان آنها نخواهند شد، باید خود راه مسابقه را بشکافند و خود برای گوهر افشانده در صحنۀ وجود به پای خود بدوند تا حاکم خود، خود باشند وگرنه وقایع ناگوار گذشته معلوم کرد که: جفاکاریهای زمانه بسیاری از وقتها موجب اصلی این قبیل محرومیتها است، بیگانگان مادر ما نیستند و مادر هم هر چه مادری کند حکم در دست ما نمیدهد، مگر آن که با پای خود رو به گوهر افشانده، در صحرا برویم و بدویم.
در این مسابقه دو مسابقه بود: مسابقه خط و مسابقۀ برچیدن دانه، بلکه چندین مسابقه؛ زیرا در مسابقه برچیدن دانههای گوهر همه گونه مسابقهای از جهت تلاش زدن، دویدن، ورزش عضلانی، بدنی، و فکری، و اتکای به نفس همه موجود است و بیش از گوهر گلوبند و پیش از آن، گوهر هوش و نباهت و ذکا، از آن به دست میآید.
گوهر هنروری و نیرومندی و داغ شدن مغز و جهیدن برق هشیاری از معدن مغز و منبع وجود اشخاص برمیخیزد که آن گرانتر از گوهر گلوبند است.
رانندۀ هوشمندی «ارمنی» مرا در «تاکسی» میبرد و از ترقی مسیحیان اروپا بسیار گفت، من گفتم: اسلام همه قوانین سعادت را گفته و راه را باز گذاشته است، ولی انجیل نگفته و ندارد گفت: آری، ولی ما چون نداشتیم خود به کوشش و تلاش به دست آوردیم، این حسن ترتیب نیست که بشر را اتکالی بار آورند تا با عقل خود فکر نکنند، با پای خود نرود، با دست خود گوهر بر نچیند.
آری، حضرت زهرای اطهر علیها السلام هم نفرمود؛ من گوهر را برمیگیرم و به شما میدهم تا شما را زحمت کمتر باشد، فرمود: خود گوهر را برچینید. آری، نباید
کودک را آزرده کرد، در حدیث دیدند که فاطمه مادرشان و علی پدرشان و پیغمبر صلی الله علیه و آله جدشان از آزردن آنان دریغ داشتند، بلکه باید تشویق آنان را فراهم کرد.
باقی ماند یک نکته که: آیا بر عقیدۀ ما شیعه، خط نوشتن حسنین علیهما السلام چگونه است؟ و آیا آنها هم در کودکی مکتبخانه و مشق خط داشتهاند و آیا این که در کوفۀ ویرانۀ امروز، محلی به نام خانۀ علی علیه السلام و به نام مکتب حسنین هست، اصلی دارد؟ و آیا مسابقه بین حسن علیه السلام و حسین علیه السلام چنان که هر کدام بگویند: خط من بهتر است و آن دگر بگوید: نه، بلکه خط من بهتر است بوده؟ و آیا مداخله دادن جبرئیل و اسرافیل و ذات کبریایی در این حکمیت به این گونه، از ساختگی غلات شیعه نیست که خواستهاند کار ائمه خود را غیر عادی نشان دهند.
جواب: روایتی است که مناقب ساروی از عیون المجالس از رؤیانی روایت کرده که: «حسن و حسین علیهما السلام گذر کردند بر شیخی که وضو میگرفت و نیکو وضو نمیساخت. آنان با یکدیگر بنای تنازع با یکدیگر نهادند هر کدام به آن دیگر میگفت: تو وضو را نیک نمیگیری. پس هر دو به آن شیخ گفتند: ای شیخ بزرگوار! تو بین ما حکم باش، هر کدام یک از ما وضوی خود را میگیرد، تو بنگر ببین که نیکو وضو میسازد. آن شیخ دید بعد گفت: شما هر دو نیکو میسازید ولکن من شیخ نادان جاهل هستم که از اصل نمیتواند نیکو وضوء بسازد و اکنون از شما آموخت و بر دست شما توبه کرد، به بر و نیکی شما و شفقت و
دلسوزی شما نسبت به امت جدتان.»(1)
عیون المجالس عن الرؤیانی: أن الحسن و الحسین علیها السلام مرّا علی شیخ یتوضأ و لا یحسن، فاخذا بالتنازع، یقول کل واحد منهما، انت لا تحسن الوضوء فقالا: ایها الشیخ کن حکما بیننا یتوضأ کل واحد مناسویة، ثم قالا: ایّنا یحسن؟ قال: کلا کما تحسنان الوضوء ولکن هذا الشیخ الجاهل هو الذی لم یکن یحسن و قد تعلم الان منکما و تاب علی یدیکما ببرکتکما و شفقتکما علی امة جدکما. عن الباقر علیه السلام قال: ما تکلّم الحسین علیه السلام بین یدی الحسن علیه السلام اعظاماً و لا تکلم محمّد بن الحنیفة بین یدی الحسین علیه السلام اعظاماً له.
«المناقب، ابن شهر آشوب: 400/3-401؛ بحارالأنوار: 319/43، باب 13، ذیل حدیث 2؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 400/3»
در این روایت ملاحظه فرمودید که: تنازعی بین حسن و حسین علیهما السلام در وضو گرفتن رخ داد، با آن که امام حسین علیه السلام در تمام عمر خود با حضور برادر تکلم نمیکرد.
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: «حسین علیه السلام پیش روی حسن علیه السلام و در حضور او تکلم نمیکرد به جهت احترام و اعظام او و همچنین محمّد حنیفه ابن امیرالمؤمنین علیه السلام جلوی روی حسین علیه السلام در حضور او تکلم نمیکرد به جهت احترام و اعظام او.»(2)
اما کلمۀ مکتب و تعلم: جواب آن که: علوم آنان لدنی بوده و به تعلّم نبوده، علوم بیپایان آن امامان علیهما السلام نمیتواند منبع آنها تعلم از معلمی باشد؛ زیرا هیچ معلمی آن قدر علم نداشته و فرصتی هم برای تعلّم آن همه علوم بیپایان نبوده؛
هرگز و معنی «مکتب» هم این نیست که فارسی زبانان میفهمند بلکه محل کتابخانه است؟ دفترخانه را میگویند: مکتب فلان و اما ورود ملائکه و مداخلۀ آنان در امر این حکمیت هیچ نوع غلوی ندارد، ملائکه در تثبیت اهل ایمان مأموریت دارند، خدا هم از آنها دور نیست، فرمان تثبیت را به آنها میدهد که نسبت به مؤمنان مرعی دارند و تثبیت همان است که از سستی و وهن به استقامت و استحکام بپیوندند.
(إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا)1
(إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا)2
باز در حدیث حنظله کاتب فرمود:
«یا حنظلة! لو تدمون علی الحال التی تقومون بها من عندی لصافحتکم الملائکة فی مجالسکم و فی طرقکم و علی فرشکم ولکن ساعة و ساعة.»(1)
این کار هم منحصر به حسنین علیهما السلام نیست، حسنین هم شخصیتشان کم نیست، امام و رهبر یک ملت، قوۀ تمام یک امت، در واحد آنها جمع است و هر عملی با آنها میشود به حساب جمع امت است، آنها عملی را که در نهضت امّت مؤثر است به نفس نفیس اقدام میکنند، بلکه پیش میافتند.
1) (3) اسد الغابة: 58/2.
سردستگان بشر که میخواهند تحولی در جاهلیت امتی بدهند؛ خود را در سبقۀ دیگران یعنی طبقه رعیت وارد میکنند و حتی اقدام به اعمال شاقه تمرینی مینمایند، در مجلات «هند» دیدیم رئیس الوزرای هند «جواهر لعل نهرو» کپه و زنبه(1)
کپه و زنبه: آلت چوبین به شکل مکعب مستطیل که سطح فوقانی آن باز است و در آن خاک خشت و مانند آن کنند و از جائی به جای دیگر برند. مشکی که برد و سر آن دو چوب تعبیه کنند و بدان آب کشند.
در دست داشت، برای اقدام به کشاورزی امت هند از خود کشاورزی نشان میداد؛ گاندی هم نظیر آن را میکرده بوده، درختکاری که شخص طاغوت مملکت کرد تازگی نداشت؛ زیرا امیرالمؤمنین علی علیه السلام را باید پیشقدم در این امر دانست؛ او این کار را اول کرد، او خود این کار را به شخص شخیص و نفس نفیس به عهده گرفت. اهتمام طبقۀ سرسلسله ها برای تحول و ایجاد نهضت، اقتضا میکند جوانان و اطفال، خود را و هر کس بیشتر مردم به او چشم دارند وارد در صف طبقات عادی و کار آنها بنمایند، در کار خندق کندن مدینه رسول اعظم علیه السلام خود شرکت میفرمود، کلنگ در دست میگرفت، امیرالمؤمنین علیه السلام در دوران خلافتش با بیل و کلنگ کار میکرد و پذیرایی از سران قوم در سر مزرعه بئر ملک فرمود.در مفصل تحول همۀ مقامهای ارجمند خود را به طور مباشرت کارهای تحولانگیز جلو میاندازند، دو موقع حمایت از زلزلهزدگان و سیلزدگان، سران محبوب ملت، خود دست از آستین درمیآوردند و پاها را برهنه میکردند در
1) (1)
موقعی که ما در حوزه قم بودیم سیلی در «قم» آمد، زعیم روحانی محبوب وقت آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری استاد و شیخ ما قدس سره، خود برای سدبندی با مردم شرکت کرد در تعلیم قرائت خط رسول اعظم صلی الله علیه و آله از اسیران «بدر» که از فداء عاجز بودند، استفادهای از این قبیل کرد؛ فرمود: هر کدام بتوانند اطفال مدینه را تعلیم خط بیاموزند به جای فدیه از او قبول میگردد.
ابو عبدالرحمن سلمی که عهدهدار تعلیم و قرائت در مدینه بود از این اشخاص بود و او به یک تن از فرزندان حسین تعلیم فاتحة الکتاب را کرد.
«فملأ فاه «درّاً» و اعطاه الف دینار و الف حلة - فقیل له فی ذلک؟ قال علیه السلام: و این یقع هذا من عطائه یعنی تعلیمه؟»(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 66/4؛ بحارالأنوار: 190/44، باب 26، حدیث 3 (با کمی اختلاف).
در مبارزه با بیسوادی همه اشخاص متشخص دعوت شدند که به سهم خود در سمت معلمی کار بکنند لباس نظام وظیفه را اشخاص درجۀ اول میپوشند تا جنبۀ احترام به خود بگیرند، متصدی کارهای کشاورزی میشوند تا امت را به کوشش وادارند.
بنابراین مشق خط حسنین علیهما السلام و مشق سخنگویی حضرت حسن بن علی علیه السلام در حضور مادر و حضور حسنین علیهما السلام در مجلس درس جد امجد و بازگو کردن درس حدیث وحی در دیباچه تحول، منافات با عقیدۀ شیعه به علم لدنی ائمۀ دین ندارد و این بحث هم در مسئلۀ اهتمام به کتابت است، کاری به علم ندارد و کتاب ما هم کتاب حدیث است نه کتاب عقیده و این بحث هم ربطی ندارد به
1) (1)
موضوع «علم لدنی» و شاید هم علم لدنی برای آنها پس از بلوغ به مقام امامت است، نه مطلقاً.
و شاید هم آنها در مقدمات از جنبۀ بشریت مثل سایر مردم باشند، غذا میخورند، با تغذی گذران میکنند، با آب رفع تشنگی مینمایند، نموشان از قنداقه و گاهواره و سپس دویدن و بازی کردن و کشتی گرفتن به تدریج است و بازی کردن حسین علیه السلام در کودکی با ابورافع با «مداحی» و کشتی گرفتن حسنین با یکدیگر در روایت است(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 72/4.
و سایر جنبههای بشریت آنها چونان مردم است؛ ولی تفاوت در محصول دارند، از مقدمات کم مختصر جزئی، محصول فراوان بسیار و کلی برمیدارند.گذشته از آن: کوششهای ابتدائی و مجاهدتهای دوران جوانی آنان، آنی و به منزلۀ جرقهای است که میباید برای همه کس و در همه کس و در همه کس باشد؛ نهایت آن که: آنان که قوۀ قدسیه دارند یا نبوغ ذاتی و فوق العادگی طبیعی کلی در وجودشان هست، فوری و بغتة از هر آتشی و جرقهای مشتعل و فروزان میشوند و با محض جرقهای از برق تعلیم علوم را درمییابند و هنر را میگیرند و به مقدمات و مقاصد با آنان میرسند، کار آنان نیاز به تعلیم کم دارد و دیگران که دارای قوۀ قدسیه نیستند نیاز به طول مجاهدت دارند و بعضیها با جرقههای مکرر هم فروزان نمیشوند، بلکه به واسطۀ جمود و خمود فطرت با دوام تعلیم باز محصول کم دارند.
1) (1)
نظیر آن که: یک کبریت در هنگام اشتعال در محیطهای مختلف تأثیر گوناگون دارد، در محیط هوای بنزین تمام محیط را مشتعل میکند، در اشتعال محصول فراوانی از مقدمه کمی برمیآید؛ ولی همان جرقۀ کبریت در هیزم این تأثیر را نمیکند و در هیزم تر کمتر از آن را هم نمیکند، سرسلسلهها و انبیاء از جنبۀ بشریت این گونه مقدمات مختصر را با محصول فراوان، در نهایت دارند و منافاتی با علم لدّنی ندارد.
عیسی مسیح هوشمند به مکتب سپرده شد، طبق خبر معانی الاخبار(1)
معانی الأخبار: 46، حدیث 1.
- خط نوشتن از جنبۀ بشریت هنری است که برای آنان هم تمرین مختصری میخواهد و علوم وحی آنها تحصیلات مختصری در مدرس پیغمبر اعظم صلی الله علیه و آله میخواهد. هر چند این تحصیلات مختصر و تمرینات جزئی عادی و مقدمات اندک تکافیء با آن معلومات بیپایان نمیکنند، برای آن علوم بیپایان هیچگونه مقدمۀ متکافیء وجود نداشته و هیچ معلم و استادی نبود غیر از الهام عالی آسمانی و قوۀ قدسیۀ شخصی خود آنها.باز از این نمیگذرم که: برای ابراز اهتمام به کار خط و سواد (که انقلاب ملّت و تحوّل ملت از وضع دوران جاهلیت رو به علم به آن نیاز دارد) هنوز دنیای ما احتیاج به شرکت رهبران دارد، صحرانشینان و ایلیات عرب و عجم ما، حتی امروز هم نیاز دارند که برای تشویق آنان سران امم، بلکه انبیا و اولیا علیهم السلام هم خود را وارد مقدمات کنند و برای ابراز اهتمام به این امر یعنی تعلیم و تربیت
1) (1)
امت و یاد دادن کارهای اهم و هنرهای مهم واجب است؛ این گونه احادیث را نشر میدهند.
آنها که میگویند: این گونه آثار از غلو شیعیان ناشی شده، هشیار باشند که باز در پیکر بیکران امت «ما» بیسواد بسیار زیاد است، اهل قراء و قصبات چادرنشینان و ایلات شاهسون، و قشقایی و بختیاری و نظایر آنها، در عربستان حجاز و خیمهنشینان، هنوز استفادۀ کامل از این حدیث نکردهاند، هر چه این حدیث گوهر گلوبند عصمت را در پیش پای جوانان خطنویس افشانده و هر چقدر در انتخاب محکمۀ حکمیت پیغمبر صلی الله علیه و آله رهبر عظیم الشأن دقت فرموده، حکم آن را از طبقۀ ملائکه و از ما فوق ملائکه قرار داده و سماواتیان را وارد در مرحله کرده و خدا را با نزول جبرئیل از قائمۀ عرش، مداخله داده، باز امت ما (عرب از طرفی و عجم از طرف دیگر) مورد رقت و دلسوزی بیگانگانند، آمریکائیها برای مدارس تعلیم در بلاد میکوشند.
هر چقدر بگوییم غلو در ارزش خط نویسی حسنین علیهما السلام شده؛ یا دیگران غلو بکنند و بگویند اصلاً آنها خط ننوشتهاند و با این وصف همه علوم را واجد بودهاند.
در هر دو صورت تکافؤ با جهل کنونی امت نمیکنند، بنگرید دانشگاهیهای ما خواندن خط قرآن را از عهده برنمیآیند و دیگران یعنی بیگانگان خطوط میخی و اثری جهان تا جهان را خواندهاند.
با این وضع اسف انگیز ما، دیگر جا ندارد ما را مؤاخذه کنند که این حدیث در خطنویسی حسنین علیهما السلام غلوی نموده.
ای کاش! با صدهزار از این غلوها میشد که کار شرق میانه از جهت تعلیمات سواد عمومی و قرائت اصلاح میشد و شوقی در طبقات متنفذ و رعیت ما پدید میآمد که تکافؤ با تعلیمات عمومی میکرد، آن وقت ما تازه فتح کرده بودیم.
اکنون بیائید و خط طبقات تحصیل کرده ما را، خط طبقات طلاب ما را، خط طبقۀ عالیه را بنگرید، ببینید که لازم است: باز سران انبیا علیهم السلام و اولیا علیهم السلام زنده شوند و در این امر مهم با این که خود احتیاج ندارند مداخله کنند. و کاش برای مبارزۀ با بیسوادی و تعلیم دادن امیین عرب، پیغمبر اعظم صلی الله علیه و آله زنده میشد، در امتی چونان عرب که از کار کشاورزی و حرفهها مستکبر هستند و از تعلم گریزانند؛ به روزگار جاهلیت آنها میگریست و برای اطفال آنها که بتوانند بخوانند و بنویسند دانه میپاشید و احترام به شخصیت آنان میکرد، دیدید در آخر خبر ذکر شده بود که جبرئیل به احترام آنان عمل اخیر را کرد؛ مگر چند مجلۀ علمی در شرق میانه در میان مسلمین منتشر میشود؟!
و اگر میشود مگر صدی چند از مردم میخوانند یا رغبت خواندن دارند؟!
امام مسجدی را با بیسوادی در «تهران، شهر مرکز» به امامت برگزیده بودند و میگفتند: ما پیغمبر امی میخواهیم نه پیغمبر علمی، هنوز به جهل خود افتخار و مباهات میکنند، خانقاه و مسجد و مدرسه و دانشگاه ما هنوز به پیمانۀ خود نرسیده، مگر آن که سرسلسلههای دستهجات مذهبی و سران رهبر ملی، خود پهلو به کار بدهند و گلوبندهایی را از جواهرات در راه قرائت و خطشناسی بین جوانان بخش کنند.
نشان دیگر از اهتمام به حدیث آن که: در سن هفت سالگی دعای نماز شب را
جدش صلی الله علیه و آله به او تعلیم فرمود که در نماز وتر بخواند؛ گویا دانشگاه اهل بیت از این سن نماز شب به عهده کودکان مینهادهاند.
حسن بن علی علیه السلام از دوران کودکی از درس پیغمبر رهبر صلی الله علیه و آله دعای قنوت نماز شب را یاد دارد.
در موقع وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله حسن علیه السلام هفت ساله بوده و ظاهر روایت «اسد الغابة» این است که: دعای نماز وتر را جدش محمّد صلی الله علیه و آله به او آموخت که آن را در وتر بخواند، بدین قرار در هفت سالگی نماز وتر میخوانده و در تهجد و شب زندهداری شرکت میفرموده.
«اسد الغابة» روایت کرده گوید: خبر داد ابوجعفر احمد بن علی و غیر واحد و چند تن دیگر گفتند: خبر داد ما را ابوالفتح کروخی به اسناد خودش از ابو عیسی محمّد بن عیسی ترمذی، خبر داد ما را «قتیبه»، خبر داد ما را ابو الاحوص از ابیاسحاق از یزید بن ابی مریم از ابیالحوراء گوید: حسن بن علی علیه السلام فرمود: «مرا رسول خدا صلی الله علیه و آله کلماتی تعلیم فرمود که آنها را در «وتر» بگویم.»
«اللهم اهدنی فیمن هدیت و عافنی فیمن عافیت و تولّنی فیمن تولیت و بارک لی فیما اعطیت و قنی شرَّ ما قضیتَ فانک تقضی ولا یقضی علیک، فانه لا یذل من والیت، تبارکت ربنا و تعالیت.»(1)
اسد الغابة: 10/2؛ تذکرة الفقهاء: 71/1.
مضمون این دعا، هدایت، عافیت، سرپرستی، برکت، و نگهداری از شر در قضا
1) (1)
و قدر است؛ هیچ سخن از طلب مغفرت نیست، معلوم است برای طفل معصوم، خود پیغمبر صلی الله علیه و آله عافیت را بدین وسیله از خدا میخواهد که خود طفل بخواهد و به دست آورد و دعای طفل مستجاب است، خصوص در سحرگاهان و البته با بیگناهی برای او متصور نیست که استغفار سحرگاههایی را به او بیاموزد، به عکس کلیسا که وجود طفل را از اصل گناه میداند.
مناقب ساروی(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 13/4.
ابوالفضل شیبانی در امالی خود و ابن الولید در کتاب خود، از جابر بازگو و روایت کرده که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در عیدی از اعیاد برای نماز عید بیرون رفت و حسن علیه السلام در کودکی دیر زبان باز کرده بود.حسن علیه السلام با او بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: الله اکبر، این تکبیرۀ افتتاح نماز تکبیرۀ افتتاحیه بود.
حسن علیه السلام هم گفت: الله اکبر، گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله به این شاد شد، برای دیگر باره باز گفت «الله اکبر» باز حسن علیه السلام گفت، یعنی تکبیر را با او گفت. پیغمبر صلی الله علیه و آله همواره تکبیرهایی را گفت و حسن علیه السلام هم میگفت: تا تکبیر هفتمین، حسن در هفتم دیگر متوقف شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله هم در هفتمین متوقف شد.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله برای رکعت دوم برخاست، حسن تکبیر را گفت تا رسول خدا صلی الله علیه و آله به پنج تکبیر رسید، حسن علیه السلام در پنجمین متوقف شد و این سنت
1) (1)
شد در تکبیر نماز عیدین.»(1)
الحدائق الناضره: 23/8؛ فلاح السائل: 130؛ مستدرک الوسائل: 139/4، باب 5، ذیل حدیث 4329.
از این حدیث، اهتمام مشهود است؛ همراه بردن کودکان به مسجد نه از باب عادت است که شخص کاسب طفل خود را با خود به دکان میبرد؛ زیرا پیغمبر رهبر صلی الله علیه و آله از جنبه رهبری طفل را به همراه میبرد و تکبیرات را به دهان او میگذاشت، چنان که مادر الفاظ را یک به یک به دهان کودک خود میگذارد تا او فرا بگیرد و نه از باب مقارنات اتفاقی بوده که طفل همراه بوده، بلکه اهتمام بوده و استفاده میشود که زبان که باز کردند به کلمه «الله اکبر» شعار اسلام بوده.
ثانیاً: با تکرار آن رسول خدا صلی الله علیه و آله کودک را به زبان میآورده و همان کلمه را از او تحویل میگرفت تا نیکو بگوید، تا گفت تا مانده شد.
ثالثاً: استفاده میشود که تا قوه کودک میرسیده کار از او میکشیدهاند و هفت تکبیر رکعت اولی، یکی تکبیرۀ افتتاح و شش دیگر تکبیر قنوت عید بوده است و استبعاد نشود که احکام الهی مگر تابع اوضاع کودکانه است؛ زیرا اینجا احکام و تکالیف سنگین بزرگان بر دوش کودکان تحمیل میشده، عید اسلام که سان بزرگ و بزرگترین سان جهان است و باید بزرگترین بزرگان در آنها شرکت کنند، آن را اطفال و کودکان عهدهدار شدهاند، پس باید تخفیف در آن ملحوظ شود تا کودکان عقبماندگان بتوانند پا به پا بیایند.
و از طرفی مشکلترین بحث راجع به کودک، در این عمل پیغمبر صلی الله علیه و آله حل
1) (1)
میشود و آن این است که: رهبران عالیمقام باید از مدارای با عقبماندگان و کودکان پا به پای کودک بیایند و با زبان کودک سخن بگویند؛ اما نه به آن که خود را کودک کنند و به کارهای کودکانه وادارند، بلکه کارهای بزرگان را در دورۀ بزرگیشان به صورت محقر و مختصر و مخفف به کودکان تلقین کنند و به قدر توانایی از آنها کار بکشند، مانند آن که در نماز عید در مجمع عمومی «سان» آنها را شرکت دهند؛ ولی عمل را هم مخفف و سبک بگیرند تا آنها وا نمانند و تحدید حدود هفت تکبیره و پنج تکبیره به ملاحظه درماندگی کودک و عدم توانایی بنیه «پای او و زبان» او از نظر همۀ کودکان امت است، نهایت آن که: در مورد حسنین علیهما السلام که فرد ممتاز آنان است آزمایش میشود و به مجرای عمل گذارده میگردد، نه آن که احکام به وضع «حال آنی» یک کودک وضع و رفع میشود، بلکه دستی است از طرف رهرو مقدم و رهبر اعظم به طرف عقبماندگان قافله و ناتوانان و ضعفای کمبنیه دراز شده، در صورتی که خود رهبر در منتهای آخر خط سیر بیپایان ایستاده و دستی از هدایت و رهبری ممتد از آن سر خط به این سر خط کشیده و به دستگیری افراد قافله، قدم به قدم آنها را به پیش میکشد و طبق گفتۀ امام علیه السلام پیغمبر رهبر: چنان که نهج البلاغه حکایت میکند
«یحسر الحسیر و یقف الکسیر»(1)
نهج البلاغه: خطبه 103.
یعنی رهبر قافله، رهبر اعظم بالای سر هر خستۀ فرسوده پائی میایستاد و بر سر هر سرباز پاشکسته خود، خیمۀ اقامت برپا میکرد تا پای شکسته آنان التیام
1) (1)
یافته، آنها را راه میانداخت، با خود همراه میکرد و روانه میشد.
و خلاصه آن که: فاصلههای عمیق و درههای هولناکی برای طفل راهرو بعد از فطام و از شیرگرفتن طفل تقریباً در حدود سن 15 سالگی هست؛ زیرا کنار آمدن از دامن مادر ملازم است با افتادن در دامن محیط خطرناک، آنجا پرتگاهها است که موجب فراموشی بذور عهد انس و حب و شکر و امنیت و صبر هستند؛ همین که حاجت طفل تبدیل شد به قوه و نیرومندی جوانی و زینت دنیا هم در دیده تیزبین او و گلوی پراشتهای او جلوهگر است در اثر آن؛ همۀ اینها از دست میرود و تبدیل میشود انس آن به تکالب(1)
تکالب: با هم برجستن، جنگ و بدی کردن با هم.
و زور و حب او به خشم حتی نسبت به پدر و مادر؛ شکر او به ناسپاسیها و نادیده گرفتن حقوق سابقه؛ و امنیت آن به وحشت همه از او و او از همه؛ و صبر و تحمل او تبدیل میشود به بیصبری و عدم شکیبایی در برابر شهوات.خلاصه آن که: لوازم حاجت سر تا پا که در سراسر طفل هست و بدان واسطه طفیلی است و از آثار این حاجت کلی، تصدیق و تثبیت نسبت به مقام ملجأ حاجتمندان یعنی به مقام الوهیت است که ملجأ حاجتمندان است و طفل برای حاجت خود که مطلق و غیرمحدود است ملجأ مقتدر مطلق و حاجت روا کن هر حاجتی را معتقد است و به همان نسبت که او را مقتدر مطلق میداند، تعظیم و تکریم و تحبیب و تحیت با او را تا حد نهایی اعمال میدارد و شهادت به الوهیت را معنی میدهد، آن هم با تواضع برای مقام واسطۀ رحمت که پدر و
1) (1)
مادرند توأماً؛ زیرا طفل هم پدر و مادر را مقتدر بر هر کار میداند و هم رحمت آنها را بیدریغ و بیغل و غش میداند و آن قدر رحمت در آنها سراغ دارد که فوق توانایی و وسعت پدر و مادر است و در حقیقت؛ آن اندازه اقتدار و رحمت که او برای پدر و مادر قائل است خاص مقام شامخ انبیای عظام به ویژه حضرت رحمة للعالمین است و این خطای در تطبیق، گواهی و شهادتی است به رسالت؛ و گریه طفل اثبات این دو مقام معظم شامخ است یعنی با زبان بیزبانی چنان که زبان نالههای بیمار، صدای دعوت طبیب است برای فریادرسی و ندای خرابی دستگاههای بدن است با زبان طبیعت، در کتب منطق ابتدایی میگویند: صدای سرفه و سعال دلالت بر وجع صدر میکند، این دلالات طبیعی زبانهای صدق است که هیچ کذبی در آنها نیست، زبان طبیعی طفل هم در دوران حاجت از طرفی شهادت است و از طرف دیگر انس و محبت است و به جائی شکر و امنیت است و در موقع خود صبر و رضایت است، ولی به محض آن که از دامن مادر به کنار افتاد محیط دنیای پرزرق و برق در چشم او چشمک میزند و لذتهای تند و تیز جوانی او توأم میشود با دنیای فریبنده با فریبندگی زرق و برق دنیا، تمام این مواهب بزرگ او که از بهشت به همراه او آمدهاند و از زیر قدم مادر درهای بهشت و خوشی به وسیلۀ این فرشتههای پاک به روی او باز بوده بسته میشود؛ تا محیط با او چه بکند، ولی محیط جز برهنه کردن او را از این لباسهای بهشتی کاری نمیکند، مگر دست تربیتی قوی او را زیر بال بگیرد و آن دست که خواهد زیر بازوی او را بگیرد بهتر آن که از «ثری تا به ثریا» راه در پیش پای او بگذارد، اوضاع به گوش او بگوید: دستی به دست «رهبر» بده و آن دست تو عبارت است
از: همت تو برای کارهائی که اسلام برای امیل(1)
امیل: گرایندهتر، مایلتر، منحرفتر.
خود بر پشتبام بلند فلکی نهاده، چونان نسبت حکمت فلسفه عالی الهی که برای طفل ابجد خوان، ریاضی فاصله زیاد دارد و مانند سرپرستی بر کشوری یا بیشتر از کشوری برای همیشه برای شخص کودکی که فاصلۀ مبدأ و منتهی زیاد است و کار زیاد میخواهد.خلاصه آن که: مقصد را هر چه بزرگتر و بلندتر و مشکلتر بگیرند و همت شخص را به خیر حرکت بدهند، او را زیر پرتگاههای دنیا بهتر نجات میدهد و مستغرق در جمال بالاتر میگردانند.
تا نبیند کودکی که سیب هست کی پیاز گنده را بدهد ز دست(2)
و برای ایجاد چنین دستی باید رهبری باشد و باید دستی از جانب رهبر اعظم از آن طرف به سوی او دراز شود و او را به سوی معالی بکشد، آن دست توانا در شب معراج بر پشت مصطفی صلی الله علیه و آله آمد، دست مصطفی بود که خود از منبر به زیر آمد تا حسنین را بالا ببرد، نگذارد سقوط کنند که:
فکن رجلا رجله فی الثری و هامة همة فی الثریا(3)
و از آن مقام یعنی از سدرة المنتهی که آخرین حد سرسبزی امت اسلام است و در قرب پیشگاه جنت المأوی است؛ به سوی عقبماندگان قافله بشریت دراز شد تا آنها را از این مفصل و پرتگاه و فاصله درههای عمیق آن برهاند، طفل
ابجدی تا شهوات را نشناخته به مجمع زیبای پرشکوه رهبری امم، به نماز عید میبرد که روش جانشینی خود را در رهبری امم به آنها بیاموزد و با ندای الله اکبر افتتاحیه، افتتاح مدرسه عالی الهیات اخص را و مبحث عنایت الهی را در خلق جهان به زبان او میگذارد و از آن با قنوتهای نماز عید.
«اللهم اهل الکبریاء والعظمة و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمة و اهل التقوی و المغفرة اسئلک بحق هذا الیوم الذی جعلته للمسلمین عیداً و لمحمّد و آل محمد ذخراً و شرفاً و کرامة و مزیدا، ان تصلّی علی محمّد و آل محمّد و ان تدخلَنی فی کل خیر ادخلتَ فیه محمّداً و آل محمّد و ان تُخْرِجنی من کل سوء اخرجتَ منه محمّداً و آل محمّد صلواتک علیه و علیهم اللهم انّی اسئلک خیر ما سئلک منه عبادک الصالحون و اعوذ بک مما استعاذَ منه عبادک الصالحون.»(1)
مصباح المتهجد: 654؛ البلد الامین: 167.
هر گونه سرفرازی را یاد او میدهد، فلسفۀ عمیق وجود را با شور و شعف رژه مییابد، آن هم با تکرار این قنوت پنج نوبه و چهار نوبه به طوری که طنین آن در گوش هر شخص هوشمندی خاصه در شخص حسنین علیهما السلام که صاحب این سان و رژه پرهیاهوی شورانگیز است میپیچد و در مغز او صدا میکند.
صدای قرآن که عالم را میباید اداره کند از خاندان او است که گفتهاند:
1) (1)
«قالوا ابوالصقر من شیبان قلت لهم کلا لعمری ولکن منه شیبان.»(1)
الکنی و الألقاب: 394/2؛ مغنی اللّبیب: 118/1.
و سپس در سال حجة الوداع آخرین اعلامیههای حد امجد را از قبلۀ اسلام در کنگرۀ عالی صد هزار و اندی بشنود که همیگوید:(2)«معاشر الناس - معاشر الناس» از سقوط و ارتجاع باید به وسیلۀ این عترت جلوگیری شود، در حضور همه و رخ به رخ، توقعات مردم را به عهده کس بگذارند، او باید آمادۀ کار بزرگ باشد و کاری بزرگتر و سنگین تر از بار سنگینی که در اعلامیه و عهدنامههای «حجة البلاغ» که به عهدۀ مسلمین مستمع حاضر و مؤمن غایب نهاد نیست؛ زیرا امنیت دنیا بود که مواد تأمین آن را به عهده قبله مینهاد و لذا اول فرمود:
معاشر الناس! «این حرم امن است برای این که مالهای شما و خونهای شما و عرض و ناموس شما از یکدیگر در «امن» باشد، این ماه چه ماهی است به پایۀ امروز حرام و این ماه حرام و این شهر حرام، دماء شما و اموال شما و اعراض شما بر یکدیگر حرام است، اینجا هسته مرکزی شما، شما مسلمین شده، اینجا قبلۀ شما شده، این اعلامیه را که مطلع و بند اول و فصل اول آن امنیت جان و مال مسلمین است، آنها را از تجاوز به مال یکدیگر و جان یکدیگر باز میدارد، امنیت دنیا را از تجاوزات مال و جان و عرض بشر تضمین میکند. این را حسن بن علی علیه السلام و حسین بن علی علیه السلام و عترت من عهدهدار است و میشنود.»
آری، حسن و حسین علیهما السلام و سایر افراد عترت او، این را میشنود؛ ولی نه به
طوری که مردم دیگر میشنوند؛ زیرا در فصل دیگری از این اعلامیه چهارده گانه میفرماید:
معاشر الناس! «دیگر به کفر خود برنگردید، شمشیر به روی یکدیگر نکشید که امنیت جهان به هم بخورد و ارتجاع دنیا رو به قانون آکل و مأکول شروع گردد؛ زیرا من برای شما چیزی به جای خود گذاردهام که اگر تمسک به آن بجوئید هرگز گمراه نمیشوید؛ کتاب خدا و عترت و اهل بیت من، یکی از دیگری اعظم است، آن کتاب خدا است که رشتۀ ممتدی است بین آسمان و زمین یعنی شما را تا آسمان میبرد؛ چنان که از آسمان هم آمده و آن دگر اهل بیت من و عترت من است که از خون من و فکر من است، تنشان از خون من و فکرشان از سایه شخصیت من، به فکر من آشنا است. این ماده در وسط مواد به گوش حسنین علیهما السلام هر چند این موقع هفت ساله بودهاند؛ مدلولی دیگر دارد غیر از آنچه در گوش مردم مدلول دارد، در گوش حسن و حسین چنان صدا میکند که این سخن به منزله تاجگذاری آنان است، باید آنها مایه امنیت جهان مسلمین باشند؛ باید از زد و خورد، عرب را باز دارند که ارتجاع به کفر خود نکند، در گوش حسین علیه السلام چنان صدا میکند که باید چراغ هدایت مردم بیپایان جهان و بلوکهای شرقی و غربی در دیجور ظلمات جهان باشند؛ تا دنیای مسلمین به قبله مینگرد (حیاً و میتاً) مردهشان و زندهشان یکسان گمگشتگان را.
هر گاه بخواهند تمسک به آنان بزنند نجات بدهند و میدهند؛ مردم هر اقلیم و هر افق آنها را یکسان چراغ پیش پای خود بنگرند و قرون متعاقبه مردم با مقتضیات مختلفه برای همیشه و همواره به آنها به منزلۀ فانوس شب تاریکی
بنگرند. و اینقدر نورانیت و تشعشع مقتضی آن است که: آنها، به جای جد امجد محمّد مصطفی، گزیده سمآء در قلۀ ارتفاع و عظمت سدرة المنتهی و نزدیک جنت المأوی باشند و به دستگیری هر کس دست به طرف آنها دراز کند، بازو بگشایند و چراغی در راه آنها بدارند تا مردم را به مقصد و هدف نهایی برسانند؛ البته رساندن همۀ واماندگان قافلۀ بشر و گمگشتگان آنها، با امن دنیا و امنیت اهل دنیا، لازم و ملزوم یکدیگرند. پس حسن علیه السلام و حسین علیه السلام در آن کنگره جهانی حجة البلاغ مأموریت دیگری فوق مأموریت مردم برای خود میبینند؛ مردم دیگر در هر جملهای میشنودند که پیغمبر صلی الله علیه و آله رهبر سفیر الهی میفرماید: مردم بشنوید و فرابگیرید و حاضران به غائبان برساند، مردم همه مأمور این ابلاغید یعنی مأمور ابلاغ این سخنان به مردم، ولی حسن و حسین علیهما السلام مأمور ابلاغ مردمند به این نظامات، به این مراحل و منازل که درجات و پلههای ارتقای به باروی امنیتند و از امنیت جهان تا پیشگاه بهشت خیلی زیاد نیست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در هر یک از این چهارده مواد اعلامیهاش از مردم تسجیل و امضا میگرفت که آیا به شما رساندم میگفتند: بلی. میفرمود: «اللهم اشهد» بعد میفرمود:
«فیبلغ الشاهد الغائب.»(1)
روضة الواعظین: 96/1.
پس همه میفهمیدند که این مواد ابلاغیه اصول و فروع اسلام و سخنان مرموز قبله اسلام است، یعنی قبله شده که این سخنان را مردم در جبهۀ آن همیشه
1) (1)
ببینند، از جمله مکرره «فیبلغ الشاهد الغائب» چهارده نوبه، در هر مادهای مقدار اهتمام و پافشاری پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به این اعلامیه و ابلاغیه با مواد چهاردهگانهاش نیکو به دست میآمد، خصوص با تأکید که در آغاز سخن در مطلع سخن فرمود که: مرا مرگ نزدیک است و شاید بعد از امسال دیگر مرا نبینید، پس بشنوید و به خاطر بسپارید و به دیگران برسانید؛ بعد اعلامیه را با چهارده ماده آن بر مردم خواند و از بالای شتر خواند که مردم او را بر فراز منبر بلند ببینند؛ و سخنگوی دیگری را مثل بلندگو ساخت که هر جملهای را بگیرد و به دیگران برساند؛ از اینها، پافشاری به حدیث، این ابلاغیهها مکشوف میشود و در آن موسم پرغوغای حج اکبر این اعلامیهها را در پنج مرکز در چهار روز اعاده فرمود.
یک نوبه در مسجد الحرام نزدیک چاه زمزم، بر فراز راحله و دیگری در سر منزل عرفات دو نوبه و دو نوبه؛ دیگر در منی، چند مرتبه هم اعلامیه را از بالا به زیر و از زیر به بالا خواند و بلندگوی سخنش در مسجد الحرام ربیعة ابن امیة بن خلف جمحی بود که پرصدا بود و دو نوبه دیگر را هم در عرفات او بود، و یک نوبه از «منی» را علی بن ابی طالب علیه السلام بود و نوبت اخیر هم همان ربیعة بن امیه بن خلف بود، طنین این فرامین در گوش هوش هر کودک همان دست توانای مربی الهی است که باید با تشکیل نماز و اردوی نماز رو به این به قبله بتواند صدای قبله را به گوش و هوش آنها و مردم جهان برساند و برای اجرای این مقصد عالی، کنگرۀ عالی حج هر روز اردوی نماز را تشکیل دهد که اردوی قبله است و نظیر آن را هیچ اردو در جهان ندارد و حسنین علیهما السلام مأموریتی در آن دارند که
هیچکس ندارد؛ زیرا این جمله:
«فانی قد ترکت فیکم ما ان تمسَّکتم بهما لن تضلوا بعدی ابداً - احدهما اکبر من الاخر - کتاب الله و هو حبل ممدود من السماء الی الارض و الاخر عترتی - اهل بیتی.»(1)
بحارالأنوار: 106/23، باب 7، حدیث 7؛ کمال الدین: 234/1، باب 22.
خاص آنان، کسان آنان است.
بنابراین این سایۀ هما و سرپرست آسمانی، آن فاصله درۀ عمیق را که برای طفل بعد از کنار آمدن از دامن مادر با قطع حاجت طبیعی پیش میآید جبران میکند؛ زیرا سرگرمیهائی به خیر و به جماعت پرشور و شعف اردوی قبله در برابر دیدۀ دائماً جلوهگر است که مانع از انحطاط اخلاقی است؛ زیرا هر قدم وصولی به کمالی و آمالی در پیش میآید، این تعالیم و این مقاصد نفس را بزرگ میدارد و هرگاه نفس بزرگ بود، بدن در راه مراد آن دائماً در تعب و تلاش و در کار خواهد بود و فرصتی برای راحت به او نمیدهد.
اذا کانت النفوس کبارا تعبت فی مرادها الاجسام(2)
کسی که میخواهد یک شهری را اداره کند زحمتش بیش از آن است که بخواهد یک خانه یا یک محلهای را اداره کند، ولی زحمت آن کس که بخواهد کشوری را اداره کند بیش از اوست و از آن کس که بخواهد جهانی را از امم به عهده بگیرد بیشتر از همه است.
این نکته را هم باید متوجه بود که: فرق است بین آن که شخصی در خلوت خود را برای رهبری آماده میکند یا شخصی که جلوی مردم عهدهداری سرپرستی مردم به او محوّل شود و کاندیدای آن گردد که از پس کار مراقبت مردم و اندیشه خودش دارد، باید دائماً در حال آماده باشد، پیغمبر صلی الله علیه و آله از طرز احالۀ این کار سنگین به عهده حسن بن علی علیه السلام و آل و عترت خویش آنها را برای همیشه به حال آماده باش نهاد، فرصتی برای جوانی و شهوت و فریب دنیا نگذاشت؛ در برابر چشم مرم فرمود:
ای مردم جهان! معاشر الناس در رهبری برای خود کتاب خدا و اهل بیت مرا دارید، عترت من دوشادوش قرآن و همدوش قرآن برای دستگیری شما آمادهاند، شما ای مردم! میتوانید به عصمت آنها مطمئن باشید.»
تاریخ یعقوبی: «و قیل للحسین علیه السلام ما سمعت من رسول الله صلی الله علیه و آله قال: سمعته یقول: إن الله یحب معالی الامور و یکره سفسافها و عقلت انه یکبر خلفه، فاذا سمع تکبیری إعاد التکبیر حتی یکبر سبعا و عَلَّمَنی قل هو الله احد و علَّمَنی الصلوات الخمس، و سمعته یقول: من یطع الله یرفعه و من یعص الله یضعه و من یخلص نیته لله یزینه و من یتق بما عندالله یغنیه و من یتعزز علی الله یذّله.»(1)
تاریخ الیعقوبی: 246/2؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 25.
1) (1)
زمانه را سندی دفتری و دیوانی است
نمایندۀ پادشاه روم «قیصر» در شام در مجلس یزید بن معاویه این مسأله خط نوشتن حسنین علیهما السلام و مسابقۀ آنها را از میان هزاران داستان برگزید و به گوش یزید کشید، در آخر مقاله چند کلامی دربارۀ این شخص نماینده خواهید شنید.
بحارالأنوار از بعض مؤلفات اصحاب مرسلاً بازگو کرده:(1)
اقول: روی فی بعض مؤلفات اصحابنا مرسلا، أنّ نصرانیا اتی رسولا من ملک الروم الی یزید لَعَنَهُ الله تعالی و قد حضر فی مجلسه التی أتی الیه فیه برأس الحسین علیه السلام فلما رأی النصرانی رأس الحسین علیه السلام بکی و صاح و ناح حتی ابتلت لحیته بالدموع.
ثم قال: إعْلَمْ یا یزید! انی دخلت المدینة تاجراً فی ایام حیاة النبی صلی الله علیه و آله و قد اردت ان آتیه بهدیة فسألت من اصحابه ایّ شیء احبّ الیه من الهدایا؟
فقالوا: الطیب، احب الیه من کل شیء و ان له فیه رغبة قال: فحملت من المسک
شخصی نصرانی که1) (1)
از جانب ملک روم نزد یزید به نمایندگی بود، وی در آن مجلس که سر حسین علیه السلام را در آن نزد یزید آورده بودند، وی حضور داشت.
گوید: همین که سر مقدس را دیدار کرد، گریه سر داد و صیحه کشید و نوحه نالید تا موی محاسنش از اشکش تر شد، سپس گفت: ای یزید!
من در ایام حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله به قصد تجارت وارد مدینه شدم و در نظر داشتم که با هدیهای حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله شرفیاب شوم.
پس از اصحاب حضرت پرسیدم که از هدایا چه چیز بیشتر نزد او پسندیده و محبوب است؟
گفتند: طیب، نزد او محبوبتر از هر چیز دیگر است و وی را به آن رغبتی است.
گوید: من دو نافه مشک و قدری از عنبر اشهب با خود حمل کردم و آنها را پیشکش کردم، پیغمبر صلی الله علیه و آله آن روز در منزل «ام سلمه همسرش» بود، همین که جمال او را و طلعت او را مشاهده کردم، چشم من از لقا و دیدار او آن قدر نور افزود که ساطع شد و مسرتی فراوان در من پدید آمد به گونهای که قلب و دل من معلق به او شد، پس به او سلام کردم و عطر هدایا را پیش روی او نهادم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: این چیست؟
گفتم: هدیۀ محقری است که برای تقدیم حضرت آوردهام.
پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسید: اسم تو چیست؟
من گفتم: اسم من عبدالشمس است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نامت را تبدیل کن، اینک من تو را عبدالوهاب نامیدم اگر اسلام را از من قبول کنی من هدیه را از تو قبول میکنم.
گوید: پس من نظارهای به او کردم و اندک تأملی نمودم، دانستم که وی پیغمبر است و وی همان پیامبر است که عیسی علیه السلام ما را به آن خبر داده، همانجا که گوید:
(وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ)1
پس اعتقاد کردم و همان ساعت بر دست او مسلمان شدم و به روم برگشتم و اسلام خود را پنهان و مخفی میداشتم و برای مدتی است از سالیان که من مسلمانم با پنج پسر و چهار دختر و من امروز وزیر ملک هستم و احدی از نصاری اطلاع بر حال ما ندارند و بدان: ای یزید که من در حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله بودم و وی در خانۀ ام سلمه بود، دیدم این عزیز که سر مقدس او نزد تو و به خواری بیارج نهاده شده است، از در حجره بر جد بزرگوار وارد شد و پیغمبر صلی الله علیه و آله دو دست خود را گشوده بود که او را فرا گیرد و در آغوش آرد، و همی گفت: مرحبا به تو ای حبیب من، تا او را باز گرفت در آغوش و در کنار
خود بنشانید و همی بوسه بر دو لبانش بزد و آب دندان ثنایای او را میمکید و همی گفت:
دور باد از رحمت خدا آن کس که تو را میکشد ای حسین؛ خدا لعنت کناد آن کس که تو را بکشد و اعانت بر قتل تو بکند.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله در همین حال میگریست.
و همین که روز دومین شد، من با پیغمبر صلی الله علیه و آله در مسجد بودم که حسین علیه السلام با برادرش حسن علیه السلام آمدند، حسین علیه السلام گفت: یا جداه! من با برادرم حسن کشتی گرفتم، و هیچکدام بر دیگری غلبه نکرده و ما میخواهیم بدانیم کدام یک از ما از آن دیگر نیرومندتر است.
پس پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان فرمود: حبیب من و مهجۀ من، کشتی گرفتن لایق شما نیست.
ولکن بروید و خط بنویسید، هر کس خط او نیکوتر بود همچنان قوه و نیروی او بیشتر است.
گوید: پس هر دو رفتند و هر کدام سطری نوشتند و آوردند پیش جدشان پیغمبر صلی الله علیه و آله.
و هر دو تن لوح خود را به او دادند که او بین آنان داوری کند.
پس پیامبر صلی الله علیه و آله یک ساعت به آن دو تن نظاره میکرد و نمیخواست که دل هیچیک از آنان را بشکند، لذا به آنان فرمود:
ای حبیبان من! من پیغمبر صلی الله علیه و آله «امّی» هستم، یعنی خط را نمیشناسم، بنابراین شما بروید نزد پدر خود تا او حکم کند بین شما و نظر بدهد که کدام یک از
شما، خط او نیکوتر است.
گوید: پس هر دو تن به سوی پدر روانه شدند و پیامبر صلی الله علیه و آله هم از جا برخاست با آنان و جمیعاً داخل منزل فاطمه علیها السلام شدند، پس ساعتی نگذشت که پیغمبر صلی الله علیه و آله باز آمد و سلمان فارسی هم با او بود و بین من و سلمان فارسی صداقت و دوستی بود، من از سلمان پرسیدم: پدرشان چگونه حکم کرد و خط کدام یک نیکوتر بود؟
سلمان رضی الله عنه گفت که: پیغمبر صلی الله علیه و آله به آنان هیچ جوابی نداده بود، چون در امر آنان تأمل و اندیشه کرد و پیش خود گفته بود اگر بگویم: خط حسن علیه السلام نیکوتر است حسین علیه السلام افسرده و غمنده میشود.
و اگر بگویم: خط حسین علیه السلام احسن است و نیکوتر است حسن علیه السلام غمنده میشود، پس به ناچار آنان را به سوی پدرشان روانه کرده بود.
گوید: من گفتم: ای سلمان! به حق صداقت و اخوتی که بین تو و من است و به حق دین اسلام، مرا خبر ده که پدر آنان چگونه حکم کرد بین آنان؟
سلمان گفت: همین که آمدند نزد پدر خود، او هم در حال آنان تأملی کرد بر آنان رقت کرد و نخواست که قلب یکی از آن دو را بشکند، به آنان فرمود: شما بروید نزد مادر خود که او حکم میکند بین شما.
پس نزد «مادر» آمدند و بر او نوشتههای در لوح را عرضه کردند و گفتند: ای مادر! جد ما امر داد که ما در مقابل هم خط بنویسیم که هر کس خط او نیکوتر بود او نیرویش قویتر و بیشتر است، اینک ما هر دو نوشتهایم و نزد او آمدیم که حکم کند، او ما را متوجه به پدرمان کرد، او هم حکم بین ما نکرده ما را به
جانب تو روانه فرموده است، یعنی پس تو حکم میکن. پس فاطمه علیها السلام فکر آن را کرد که جدشان در درجۀ اول و پدرشان در درجۀ دوم نخواستند که خاطر آنان را آزرده کنند، پس من چه بسازم و چگونه بین آنان حکم کنم؟ پس به ناچار به آنان گفت: ای نور چشمانم من قلادۀ خودم، گردنبند خودم را بر سر شما پاره پاره میکنم تا پراکنده شود، یعنی نثار شما میکنم، پس هر کدام از شما که از لؤلؤ پراکندۀ آن بیشتر و بیشتر برگیرد خط او احسن است و نیکوتر است و قوه و نیرومندی او زیادتر است.
گوید: در قلادۀ او هفت دانه لؤلؤ بود، سپس برخاست و قلادۀ خود را بر سر آنان پاره کرد.
پس حسن سه دانه برگرفت.
و حسین هم سه دانه برگرفت.
و یکی دیگر باقی ماند و هر کدام در صدد برآمدند که آن را برگیرند، پس خدای تعالی سبحانه امر داد به جبرئیل که به زمین فرود آید و با جناح و بال خود آن دانۀ لؤلؤ را بزند و دو پاره کند و آن را دو نیمه کند که هر کدام از آن دو تن یک نیمه را برگیرد.
پس بنگر، ای یزید! که چگونه رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ کدام را ترجیح نداد چون نخواست که از ترجیح یکی مبادا آن دگر رنج ببرد.
و نخواست دل آنان را بشکند.
و همچنین امیرالمؤمنین علیه السلام و همچنین ربّ العزة شکستن دل هیچ کدام را راضی نشد، بلکه امریه صادر فرمود که مأمور الهی لؤلؤ را بین آنان تقسیم کرد
برای جبران خاطر آنان و تو این چنین رفتار میکنی با پسر دختر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله؛ اف باد بر تو و دین تو ای یزید!
سپس آن نصرانی به سوی سر مقدس حسین از جا برجست و سر را در بغل گرفت و همی آن را میبوسید و میگریست و میگفت: ای حسین! شهادت بده برای من نزد جدت محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله و نزد پدرت علی مرتضی صلی الله علیه و آله و نزد مادرت فاطمه زهرا علیها السلام.»(1)
بحارالأنوار: 189/45، باب 39، حدیث 36.
این شخص در عهد حیات پیغمبر به مدینه آمده بوده و با اشتیاق شرفیاب حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله شده، نامش عبدالشمس بوده.
پیغمبر صلی الله علیه و آله نام او را تغییر داده، عبدالوهاب نامید.
و گوید: من اکنون وزیر ملک روم هستم.
از طرفی تواریخ معتبر اروپائی شخص دیگری را هم به عنوان سفیر رسمی روم در دربار یزید به نام «پتزیگودس» ذکر کردهاند با مشخصات معین که شخص شماره 2 کشور امپراطوری روم بوده شخصیت او را به لقب پتریس نشان میدهند که دومین مقام عالی مملکتی روم بوده، و نام اصلی او (ژان) یعنی یحیی بوده و سابقه ورود مدینه را برای او در عهد خلافت عمر بن الخطاب آوردهاند و گفتگویی هم از او با یزید آوردهاند که بسی کوبنده است.
ولی تنافی بین این دو روایت نیست؛ زیرا سفرای بین ممالک بزرگ، دارای توابع متعدد هستند، مثل دفتردار و کاردار، و قائم مقام، و رایزن فرهنگی و رابط
1) (1)
فرهنگی ثقافی، رابط نظامی، و شعبههای سفارت هم در یک مملکت گاهی در قسمتهای مملکت و منطقههای مختلف و استانها، مأموران خواهد داشت.
آن مقامات را قنسولگری مینامند و انتخاب اشخاصی را میکنند که سفر به آن دیار کرده باشد، پس مانع ندارد که هر دو بودهاند و حق سخن با خلیفه داشته باشند.
حتماً این نصرانی غیر آن شخص سفیر امپراطور روم است که دارای مقام (پاتریس) و به نام مشهور به (پتزیگودس) است.
در کتاب معاهدات عهد قدیم، تألیف بار براک دانشمند فرانسوی در قرن هیجدهم میلادی جلد دوم صفحه 261، نام این سفیر چنین آمده و شاید مثل قنسول یکی از همراهان و حواشی او بوده.
در کتاب حجة السعادة اعتماد السلطنه مراغی (ص 70) آورده که: چند ماهی به فوت معاویه مانده بود که مسلمین در دور قسطنطنیه شکست خورده فرار نمودند و سی هزار نفر از عساکر عرب که «سفیان بن عوف غامدی» بر آنها سردار بود، به دست رومیان کشته شدند.
معاویه بعد از این شکست به واسطۀ ضعف مزاج و کبر سن و تحلیل قوا و یقین به مرگ با امپراطور کنستانتین قرار صلح داد و چند نفر از اعراب نصرانی را با هدایای بسیار به قسطنطنیه روانه کرد و آن هدایا عبارت از غنایمی بودند که اعراب از بلاد ایران و ترکستان و حدود چین آورده بودند.
بعد از ورود سفرای معاویه به قسطنطنیه و گفتگوی مصالحه بین امپراطور شخص پتزیگودس نام را که ملقب به مقام «پتریس» یعنی شخص اول دولت بود
با سفرای معاویه به دمشق فرستاد.
و بعضی از مورخان عیسوی که ابوالفرج شامی از آن جمله است، اسم سفیر امپراطور را «ژان» که به معنی یحیی است نوشتهاند.
در هر حال مصالحه فیما بین معاویه و امپراطور منعقد و عهد صلح مشتمل بر چهار فصل و فصول آن از قرار ذیل بود.
این مصالحه که به منزلۀ متارکۀ سیساله است مابین امپراطور کنستانتین پادشاه تمام بلاد و ممالک مشرقی و مغربی فرنگ و پادشاه روم و یونان و مغرب و غیره.
با معاویة بن ابیسفیان خلیفه و پادشاه تمام بلاد عرب و ایران و توران و ماورای سیحون و میان ولاة عهد طرفین و سرداران طرفین برقرار خواهد بود.
معاویه و اخلاف او همه ساله بدون استثنا، سی هزار عدد مسکوک طلا و هشتصد نفر از اسرای عیسوی و هشتصد رأس اسب عربی به قسطنطنیه ارسال خواهند داشت.
امپراطور و اخلاف او متعهد میشوند که در این مدت سی سال وجها من الوجوه به متصرفات حالیۀ اعراب تاخت و دستاندازی ننمایند.
معاویة بن ابیسفیان مبلغ و مسطورات فوق را به اسم خراج به دربار امپراطور خواهد فرستاد.
مورخان یونانی و ابوالفرج شامی اظهار تعجب مینمایند که اعراب با آن قدرتی که آن وقت داشتند بعد از شکست قسطنطنیه چگونه بر خود هموار کردند که باجگزار نصرانیها شوند.
گوید: اما به عقیدۀ نگارندۀ جای تعجب نیست، چه معاویه میدانست که عنقریب میمیرد و بعد از او اغتشاش داخله لابد به ظهور خواهد رسید و سلطنت یزید را آن استعداد نخواهد بود که هم رفع اغتشاش داخله را نماید و هم با رومیان زد و خورد کند.
متوسل شد به همان تدبیری که در وقت جنگ صفین نمود، یعنی با امپراطور مصالحه کرد تا با فارغ دلی با امیرالمؤمنین علی علیه السلام جنگ کند.
خلاصه: یزید این خراج را با چیزی علاوه میپرداخت و این باج داده میشد تا زمان ولید بن عبدالملک. این خلیفه از ادای آن امتناع نمود و بر رومیان غلبه کرد، اما پتزیگودس سفیر امپراطور که از کمّلین رجال دولت امپراطوری و از پیران قوم بود، آن قدر در دمشق توقف داشت تا معاویه درگذشت و یزید به جای او نشست.
بباید دانست که: این اولین مسافرت پتزیگودس به مرکز اسلامیت و پایتخت خلافت نبود، بلکه در ایام خلیفه ثانی نیز سفری به مدینه رفته و عقد مرصعی از
جانب «امپراطوریس» (زن هیراکلیوس امپراطور روم) برای ام کلثوم(1)
تاریخ، روایات و اقوال در این زمینه بسیار متفاوت و مضطرب است که به طور اجمال به برخی اشاره میشود:
قول اول: عدم وقوع ازدواج میان عمر و ام کلثوم:
شیخ مفید در «مسائل سرویه»، مسئله دهم؛ و همچنین در «مسائل عکبریه» مسئله پانزدهم این قول را اختیار کرده است.
علمای دیگر: چون سید میر ناصر حسین لکهنوی هندی در کتاب «افحام الاعداء و الخصوم بتکذیب ما افتروه علی سیدتنا ام کلثوم» و شیخ محمد جواد بلاغی در کتاب «تزویج ام کلثوم بنت امیرالمؤمنین و انکار وقوعه» این قول را اختیار کردهاند.
قول دوم: وقوع ازدواج از روی اکراه و اجبار:
قائلان این قول با توجه به نصوصی که در کتابهایشان آوردهاند به این قول استدلال کردهاند:
«الشافی: 272/3؛ الکافی: 346/5؛ الاستغاثه: 80-82؛ شرح الأخبار: 507/2؛ تمهید الأصول: 386-387؛ اعلام الوری: 397/1؛ مرآة العقول: 42/20؛ بحارالأنوار: 109/42»
این کتب اشاره به وقوع ازدواج اجباری دارد.
ابوالقاسم کوفی روایت میکند که: عمر، عباس را سوی علی علیه السلام فرستاد تا از او بخواهد ام کلثوم را به عقد عمر درآورد، علی علیه السلام از این کار خودداری ورزید. عباس امتناع آن حضرت را به آگاهی عمر رساند، عمر گفت: آیا از تزویج دخترش به من روی برمیتابد؟ والله، اگر او را به همسریام درنیاورد علی را به قتل میرسانم!
عباس، علی علیه السلام را از ماجرا آگاه ساخت و آن حضرت همچنان بر امتناع پایدار ماند. عباس، عمر را به آن آگاهانید، عمر گفت: روز جمعه به مسجد بیا و نزدیک منبر نشین تا جریان را بشنوی و بدانی که من اگر بخواهم میتوانم او را بکشم.
عباس، به مسجد حاضر شد. عمر به مردم گفت: در اینجا مردی از اصحاب محمد هست که زنا کرده است و امیرالمؤمنین] عمر [بر او اطلاع یافته و حدّش زده است، شما چه میگویید؟ مردم
دختر1) (1)
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که در خانه خلیفه ثانی بود برده بود.
هیراکلیوس را عربها میگفتند: هر قل ملک روم و تفصیل آن از این قرار است:
سیروس، کشیش بزرگ مصر که در اسکندریه بود و با اعراب سازشی داشت و بدین واسطه با عمروعاص فاتح مصر، راهی پیدا کرده بود به هیراکلیوس گفت: اگر امپراطور دختر خودش «اودوس» را به عمر به زنی دهد، من طوری میکنم که مصر باز در تحت تصرف امپراطور باشد و اصلاح ذات البین مینمایم.
هیراکلیوس جواب داد که: عمر زنی مثل ام کلثوم دارد چگونه راضی به مصاهرت من خواهد شد.
چون این در مدینه اشتهار یافت، خلیفه برای این که به قیصر معلوم کند که حرمی بسیار نجیب و محترم دارد و ممکن نیست دختر امپراطور را به زنی بخواهد.
ام کلثوم را بگفت که بعض هدایا از جانب خود برای دختر و زن امپراطور فرستاده باش، چون هدایا واصل شد، زوجۀ هیراکلیوس نیز عقد مرصعی مصحوب همین پتزیگودس برای ام کلثوم فرستاد.
تاریخ کامل ابن اثیر جزری شیخ عز الدین علی بن ابی الکرم بن اثیر جزری در ذیل وقایع مهمه سال بیست و هشتم، ارسال هدایا را بدون این مقدمه آورده البته قضیه پیش از سال بیست و هشتم در عهد عمر اتفاق افتاده بود، خلافت عثمان بعد از عمر در سال بیست و چهارم اول محرم اتفاق افتاد، ولی کتاب کامل التاریخ قضیه را اینجا ذکر کرده، به فتح جزیرۀ قبرس اهتمام و اعتناء فرموده و میگوید:
پادشاه روم جنگ را واگذاشت و از در آشنائی و دوستداری با عمر بن الخطاب نامه برنگاشت و دلنمودگی کرد و نزدیکی ورزید و ام کلثوم دختر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام که در خانۀ عمر بود از عطریات و برخی اشیا و اسباب زنانه لختی با «برید» برای زن قیصر ایفاد فرمود و آن زن هم در ازای این تحفه، هدیهای لایق تقدیم نمود و از جمله «عقدی فاخر» بود که بهای گران داشت، وقتی که «برید» آنها را رسانید، عمر به مسجد شد و احضار مردم را صلای عام در داد، چون وجوه مهاجرین و اعیان انصار همه حاضر آمدند، داستان هدیه فرستادن را بازگو کرد و پرسید: که اینک هدیۀ زن قیصر از آن کیست؟ مردم همه گفتند: حضرت ام کلثوم را میرسد به دلیل این که این اشیا عوض و مقابل اشیای وی واقع شده و زن قیصر فقط فرستندۀ عطر و ضمائم آن را به نظر آورده است و به جز او احدی را منظور نساخته تا به قدر ملاحظه حقی در اینها به هم رساند حتی تو را؛ چه آن زن از اهالی دار الحرب است و ذمیمه نیست تا بخواهد با تو نیز ضمناً خصوصیت ورزیده باشد و بعضی بر همین دعوای اختصاص هدایا به حضرت ام کلثوم، وجه دیگر تقریر کردند و گفتند: ما خود همواره به یکدیگر هدایا میفرستیم به قصد این که عوض بستانیم و به جزا و مابالازاء فرا رسیم، پس به حقیقت از نخست بر سبیل معاوضه و به قصد داد و ستد هدیه فرستاده میشود.
عمر بن الخطاب هر دو تقریر را ناصواب دانسته گفت: «لکن الرسول رسول
المسلمین و البرید بریدهم والمسلمون عظموها فی صدرها.»(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 96/3؛ تاریخ الطبری: 317/3.
یعنی با همه این حرفها باز پیک، پیک مسلمین بوده و مسلمین و شوکت آنها بانوی ما را در خاطر ملکۀ قیصر بزرگ جلوه داده، عمر بعد فرمود: تا هدیۀ زن قیصر را به خزانه بردند و به مال المسلمین اضافه نمودند و ام کلثوم را به قدر قیمت عادله و خرج و نفقه آن طیب و اشیائی که فرستاده بود، عطا نمود.
بالجمله: هنگامی که اسرای اهل بیت حضرت سید الشهداء را به شام بردند و به مجلس یزید حاضر کردند؛ پتزیکودس چنان که در ضمن مسئله معاهده و مصالحه ما بین معاویه و امپراطور اشارت گردید، در دمشق حضور داشتند و در مجلس یزید بود و مشاهده مینمود که هر دستهای را به طنابی بستهاند و گرفتاران، جمله در حالت انکسار و از رنج بسیار مهزول و لاغر و زار و نزارند، از این حال بسی متأثر گردید.
و یزید را دو وزیر بود، یکی: سرجیوس و دیگری: عبدالله بن اوس.
پتزیکودس سفیر از سرژیوس رومی وزیر پرسید که: این بیچارهها از چه طائفهاند؟ گفت: از عرب، گفت: از کدام قبیله؟
گفت: از بنی هاشم. گفت: آن سر بریده که بر وسادۀ یزید است از کیست؟
گفت: از رئیس این اسرا است، نامش حسین پسر علی و او بود که بر خلیفه یاغی شده، سفیر گفت: کدام علی؟
گفت: علی داماد پیغمبر ما صلی الله علیه و آله.
1) (1)
گفت: یکی از دختران علی زن عمر بود؟ گفت: آری.
یزید خود به پتزیگودس توجه نمود و پرسید که: مگر تو زن عمر بن الخطاب را که دختر علی بن ابی طالب بود میشناسی؟
گفت: بلی، آن وقت که من او را دیدم از ملکه امیراطوریس ما با شأنتر بود.
یزید گفت: برادر همان زن عمر، دختر علی علیه السلام در عراق بر ما طغیان کرد و حاکم عراق او را به قتل رسانید و اهل بیتش را اسیر کرده، به شام فرستاده است.
سفیر گفت: والله! اگر از حضرت عیسی مسیح فرزندی مانده بود ما او را میپرستیدیم، این قطعه چوبی را که میگویند صلیب آن حضرت است هیراکلیوس امپراطور ما سالها با دولت ایران جنگ کرد، تا آن را باز به چنگ آورد؛ تا پس نگرفت دست نکشید.
شما با نوادگان و نبیرههای پیغمبر خود صلی الله علیه و آله چگونه این طور رفتار میکنید.
گیرم مردی از آن قوم طغیان کرده بود میگویید، صلاح در قتل او بود، این اطفال صغیر و زنان بیچاره چه تقصیر کردهاند؟
من چگونه به عهد شما مطمئن باشم و حال آن که میبینم شما به خدا و به پیغمبر خود اعتقاد ندارید، اسیران شما را وقتی که به قسطنطنیه میآورند اگر چه مثل برده خرید و فروش مینمایند، اما نهایت مهربانی را به آنها میکنند.
باری، شما که باید باجی به حضرت امپراطوری بدهید و هشتصد نفر از اسرای عیسوی را امسال به قسطنطنیه روانه دارید، این اسرا را به جای آن اسرا به من تسلیم کنید تا ایشان را به قسطنطنیه ببرم و از این رنجها آسوده دارم.
یزید را این خطابه خوش نیامد و از فرط غرور به ایلچی بد گفت و خواست
تا عهدنامه را باطل سازد، بلکه سفیر را هلاک کند.
ضحاک بن قیس فهری و مسلم مسرف و سایر امرا، لا سیما بعضی که خود اصلا از اهل مملکت شام بودند و هنوز در باطن، کیش عیسوی داشتند و در حق قیصرها دولتخواهی میکردند، شفاعت نمودند و یزید را بترسانیدند و گفتند که: تو خود در حوالی قسطنطنیه بودهای و قدرت و جلالت قیاصره را دیدهای، حالا که اوائل سلطنت است و عراق و خراسان و سیستان، بلکه غیر از شام تمام ممالک بینظم شده و خطۀ مقدسه حجاز به واسطه طغیان عبدالله بن زبیر متزلزل و طائفۀ مارونیت لبنان به تحریک امپراطور یا به تعصب دینی در حوالی دمشق تاخت و تاز میکنند، مصلحت نیست که امپراطور را از خود مکدر سازی و معین است که چون امپراطور برنجید، قشون او به «بنادر سوریا» ورود مینماید.
یزید نصایح امرای خود را قبول کرد و از سفیر عذرخواهی نمود و بعد از چند روز با کمال احترام او را به قسطنطنیه فرستاد.
همین سفیر گفته است، کلام من قسمی به «یزید» اثر کرد که:
اولاً: سرها را به قبرستان دمشق فرستاده دفن کردند.
و اسرا را خوراک و لباس داده، آزاد نمودند.
و چند روز پیش از آن که از شام بیرون آیم، در دو سه مجلس مردی را که با آن اسرا بود (مراد علی بن حسین علیه السلام است) دیدم با یزید ملاقات میکرد.
روزی در مسجدی که در جنب خانه یزید و دیوانخانه او بود، آن مرد را بر روی وسادهای که یزید، خود بر آن جلوس کرده بود نشسته یافتم، اما رنج سفر و فرط مشقت و محرومی از هر گونه لوازم آسایش به حدی او را ضعیف و منحول
و لاغر ساخته بود و استقامت مزاج را از او دور کرده که گمان نمیکنم بعد از آمدن من، حیاتی و بقائی به هم رسانیده باشد.
پوشیده نماند که: این ام کلثوم بنت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام که پتزیکودس رسول ملک روم گفت: من او را در زوجیت عمر بن الخطاب دیده بودم و از جانب امپراطوریس ملکه دارالسلطنه کنستانتیپل برای وی حمل هدایا نمودم؛ در این وقت، حاضر مجلس یزید نبود و او از بطن مطهر حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا صلوات الله علیها است و عمر این خویشاوندی را از قراری که در داستان این وصلت و ازدواج تصریح کردهاند فقط برای بقای پیوند رسول الله صلی الله علیه و آله سرانجام داد؛ چه از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیده بود که میفرمود: هر پیوند و خویشاوندی روز رستاخیز منقطع است مگر پیوند و خویشاوندی من.
و نقلۀ حدیث و خبر از طریق متین و معتبر نقل نمودهاند که: ام کلثوم بنت علی علیه السلام زوجۀ عمر بن الخطاب، مادر زید بن عمر و رقیه بنت عمر در حیات حضرت امام ابو محمّد حسن بن علی صلوات الله علیهما به دار الهجرة مدینه وفات یافت و رحلت او و فرزندش زید در یک روز اتفاق افتاد و تقدم و تأخر موت احدهما معلوم نگردید تا حکم توارث ایشان مشخص بوده باشد و در جنازۀ آن مخدرۀ عظمی حسنان، صلوات الله و سلامه علیهما، هر دو شرف حضور داشتند با جماعتی از مشاهیر مشایخ عصر مانند عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و ابوهریره دوسی؛ و حضرت امام ابو محمّد حسن علی علیه السلام، عبدالله پسر عمر بن خطاب را برای نماز مقدم داشت و در هنگام نماز، جنازۀ زید را به سمت امام و جنازۀ ام کلثوم علیها السلام را به جانب زید نهادند و گفتند: سنت جاریه بر این گونه
است که ذکور بر اناث مقدم باشد (اما اگر امام زن هم باشد باز آیا چنین است؟ مانند فاطمه که با فوج زنان بر خواهر نماز گزارد) و فقها به این خبر عمل کردهاند و از روی آن فتوا دادهاند.
شیخ اجل علامۀ متأخری المحدثین شیخ محمّد الحر در کتاب مستطاب حاوی حافل به نام «الوسائل فی دلائل المسائل» خبر مأثور مذکور را چنین مروی و مسطور ساخته است:
«اخرجت جنازة ام کلثوم بنت علی علیه السلام و ابنها زید بن عمر و فی الجنازة الحسن و الحسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن عباس و ابوهریرة فوضعوا جنازة الغلام ممایلی الامام و الامرأة ورآءَهُ و قالوا هذا هو السنة.»(1)
وسائل الشیعه: 128/3، باب 32، حدیث 3205.
اخبار و آثار در این معنی بسیار است و ام کلثوم نام بنت علی علیه السلام که در واقعۀ طفوف کربلا نامش آمده و همه جا مذکور میافتد و خطبه و شعرها به او منسوب میگردد، ام کلثوم دیگری است از دیگر زنان حضرت امیرالمؤمنین چه علی القول الصحیح امیرالمؤمنین علی علیه السلام را از بنات دختران، دو تن زینب نام و دو تن ام کلثوم نام بوده است.
زینب کبری زوج عبدالله بن جعفر و ام کلثوم کبری زوج عمر خطاب از بطن حضرت صدیقه مطهره بودند.
و زینب صغری و ام کلثوم صغری از دیگر امهات فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام در وجود آمدهاند.
1) (1)
و از طریق شیعه در انکار این ازدواج و مصاهرت که اشاره شد؛ حدیثی روایت گردیده است که نقل و تصحیح و انتقاد و توجیه آن را این مقام متحمل نیست.
آوردهاند که: معاهده یزید و پدرش با کنستانتین طوری او را در بلاد فرنگ معتبر نموده بود که سلاطین آن اقطار تمام به دوستی او مباهات مینمودهاند، بلکه بعضی خراجگزار او شدند.
توضیح: برای سفارت در دنیای بزرگ، شخصیتهای بزرگ را به عنوان سفیر میفرستادهاند و با سفیر، اشخاص دیگری را برای شؤون تابعۀ سفارت ضمیمه میکنند و کسانی را قنسولگری و دفترداری و نماینده نظامی، رابط نظامی و رابط فرهنگی، رایزن فرهنگی همراه سفیر ضمیمه میکردند که آنها هم مردمان پختۀ دنیا دیده بودهاند.
با این توضیح متوجه میشوید که آن شخص نصرانی که مسابقه خط حسنین را بازگو کرد ممکن است از اتباع این سفیر بوده.
شرح این هجران و این خون جگر هان بیا بگذار تا وقت دیگر
اندوه داستان این سفرا، برای ما پایان ندارد
ولی همین جا ما این جلد را ختم میکنیم با حمد کثیر و صلوات وفیر و شکر بیحد و بینظیر، اما نه به آن معنی که حق مطلب ادا شده، مطلب مهم زیاد مانده، ولی با خستگی جسمی از چشم و انگشت، مرکب زیر بار مانده است.
(
اللهم عونک )
«
»
قرآن کریم، ترجمه استاد انصاریان
أبصار العین فی أنصار الحسین علیه السلام، الشیخ محمد السماوی، ناشر: مرکز الدراسات الإسلامیة لممثلیة الولی الفقیه فی حرس الثورة الإسلامیة
الإتقان فی علوم القرآن، السیوطی، چاپخانه: لبنان، دار الفکر
الإحتجاج، ابومنصور احمد بن علی طبرسی، 1 جلد، نشر مرتضی، مشهد مقدس، 1403 ه -. ق
أحکام القرآن، ابن العربی، چاپخانه: لبنان، دار الفکر للطباعة والنشر
الأخبار الطوال، الدینوری، ناشر: دار إحیاء الکتب العربی
الإختصاص، شیخ مفید، 1 جلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 ه -. ق
الأخلاق الحسینیة، جعفر البیاتی، ناشر: أنوار الهدی
اختیار معرفة الرجال، الشیخ الطوسی، ناشر: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث
الإرشاد، شیخ مفید، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 ه -. ق
إرشاد القلوب، حسن بن ابی الحسن دیلمی، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات شریف رضی، 1412 ه -. ق
ازدواج ام کلثوم با عمر، سید علی حسینی میلانی، چاپ وفا، ناشر مرکز حقایق اسلامی
الأزریة، شیخ ازری، ناشر دارالاضواء، بیروت، 1409 ه -. ق
أسالیب الغزو الفکری جریشة، الزیبق ناشر: دار الإعتصام
الاستغاثة، أبو القاسم الکوفی
الاستیعاب، ابن عبد البر، ناشر: دارالجیل، بیروت، 1412
أسد الغابة، ابن الأثیر، ناشر: دار الکتاب العربی، بیروت، لبنان
الإصابة، ابن حجر، ناشر: دار الکتب العلمیة. بیروت
أصدق الأخبار، السید محسن الأمین، مطبعة العرفان، صیدا ناشر: منشورات مکتبة بصیرتی، قم
أضواء البیان، الشنقیطی، ناشر: دار الفکر للطباعة والنشر
أضواء علی الصحیحین، الشیخ محمد صادق النجمی، ناشر: مؤسسة المعارف الإسلامیة، قم
اطیب البیان فی تفسیر القرآن، سید عبدالحسین طیب، ناشر: انتشارات اسلام، تهران، 1378 ه -. ش
الأعلام، خیر الدین الزرکلی، ناشر: دار العلم للملایین، بیروت، لبنان
أعلام الدین، شمسی حسن بن ابی الحسن دیلمی، 1 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1408 ه -. ق
إعلام الوری، امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی، 1 جلد، دارالکتب الإسلامیة، تهران
أعیان الشیعة، سید محسن امین، 11 جلد، ناشر: دار التعارف للمطبوعات، بیروت
افق وحی، تألیف مولف
إقبال الأعمال، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1367 ه -. ش
الأمالی، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ه -. ش
الأمالی، شیخ طوسی، 1 جلد، انتشارات دارالثقافة، قم، 1414 ه -. ق
الأمالی، شیخ مفید، 1 جلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413 ه -. ق
الإمام الحسین فی أحادیث الفریقین، السید علی الأبطحی سال چاپ: جمادی الأولی 1418 چاپخانه: امیر، قم
الإمام علی بن أبی طالب علیه السلام (فارسی)، أحمد الرحمانی الهمدانی چاپخانه: فتاحی ناشر: مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر
الامامة والسیاسة، ابن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ناشر: مؤسسة الحلبی وشرکاه للنشر والتوزیع
إمتاع الأسماع، المقریزی، ناشر: منشورات محمد علی بیضون، دار الکتب العلمیة، بیروت، لبنان
أنصار الحسین علیه السلام، محمد مهدی شمس الدین، ناشر: الدار الإسلامیة
إیضاح الاشتباه، العلامة الحلی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
بحارالأنوار، علامه مجلسی، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بیروت، لبنان، 1404 ه -. ق
البدایة والنهایة، ابن کثیر، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
البرهان فی تفسیر القرآن، سید هاشم بحرانی، قرن یازدهم، ناشر: بنیاد بعثت، تهران، 1416 ه -. ق
بشارة المصطفی، محمد بن علی الطبری، سال چاپ: 1420، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
بصائر الدرجات، محمد بن حسن بن فروخ صفار، 1 جلد، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، 1404 ه -. ق
بلاغات النساء، ابن طیفور، ناشر: مکتبة بصیرتی. قم المقدسة
البلد الأمین، ابراهیم بن علی عاملی کفعمی، 1 جلد، چاپ سنگی
پرتوی از قرآن، طالقانی سید محمود، ناشر: شرکت سهامی انتشار، تهران: 1362 ش
تاج العروس، الزبیدی، چاپخانه: دار الفکر، بیروت
تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
تاریخ الإسلام، الذهبی، چاپخانه دار الکتاب العربی، بیروت
تاریخ الطبری، الطبری، ناشر: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان
تاریخ الکوفة، السید البراقی، ناشر: انتشارات المکتبة الحیدریة
تاریخ الیعقوبی، الیعقوبی، ناشر: دار صادر، بیروت، لبنان
تاریخ امام حسین علیه السلام، زین العابدین رهنما
تاریخ بغداد، الخطیب البغدادی، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت، لبنان
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، انتشارات دار الفکر، بیروت، 1415
التبیان، الشیخ الطوسی، سال چاپ: رمضان المبارک 1409 ناشر: مکتب الإعلام الإسلام
تحریر المواعظ العددیة، علی مشکینی، ناشر: الهادی
تحف العقول، حسن بن شعبه حرانی، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1404 ه -. ق
تحفة الأحوذی، المبارکفوری، سال چاپ: 1410، 1990 م، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت
التحفة السنیة (مخطوط)، سید عبد الله جزائری، تحقیق شرح الجزائری، فقه شیعه بعد از قرن هشتم
تذکرة الفقهاء، العلامة الحلی، چاپخانه: مهر، قم، ناشر: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، قم
ترجمة الإمام الحسین علیه السلام، ابن عساکر، ناشر: مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیة، قم
تفسیر الآلوسی، آلوسی
تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت، لبنان
تفسیر امام عسکری علیه السلام، منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام، 1 جلد، انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام، قم، 1409 ه -. ق
تفسیر البحر المحیط، أبی حیان الأندلسی، چاپخانه: بیروت، دار الکتب العلمیة
تفسیر البغوی، البغوی، چاپخانه: بیروت، دار المعرفة
تفسیر جوامع الجامع، الشیخ الطبرسی، سال چاپ: 1418، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
التفسیر الصافی، الفیض الکاشانی، چاپخانه: مؤسسة الهادی، قمالمقدسة
تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، چاپخانه علمیه تهران، 1380 ه -. ق
تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، نیشابوری نظام الدین حسن بن محمد ناشر: دار الکتب العلمیه، بیروت 1416 ق
تفسیر فرات، فرات بن ابراهیم کوفی، مؤسسه چاپ و نشر، 1410 ه -. ق
تفسیر القرطبی، القرطبی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
تفسیر قمی، علی بن ابراهیم بن هاشم قمی، 2 جلد، مؤسسه دارالکتاب، قم، 1404 ه -. ق
التفسیر الکبیر، فخر رازی، چاپ سوم، ناشر دار احیاء التراث العربی، بیروت
تفسیر الکشاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل، الزمخشری، ناشر: شرکة مکتبة ومطبعة مصطفی البابی الحلبی وأولاده بمصر، عباس ومحمد محمود الحلبی وشرکاهم، خلفاء
تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، قمی، مشهدی محمد بن محمدرضا، ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1368 ه -. ش
تفسیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ملافتح الله کاشانی، کتابفروشی محمد حسن علمی، تهران 1336 ه -. ش
تفسیر نور الثقلین، عبدعلی بن جمعه عروسی حویزی، ناشر: انتشارات اسماعیلیان، قم، 1415 ه -. ق
تقریب التهذیب، ابن حجر، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت
تقریب القرآن إلی الأذهان، حسینی شیرازی سید محمد، ناشر: دار العلوم، بیروت 1424 ق
التوحید، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1398 ه -. ق (1357 شمسی)
التهذیب، شیخ طوسی، 10 جلد، دار الکتب الإسلامیه، تهران، 1365 ه -. ش
تهذیب التهذیب، ابن حجر، ناشر: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت
تهذیب الکمال، المزی، ناشر: مؤسسة الرسالة، بیروت
الثقات، ابن حبان، چاپخانه: مجلس دائرة المعارف العثمانیة. بحیدر آباد الدکن الهند ناشر: مؤسسة الکتب الثقافیة
ثواب الأعمال، شیخ صدوق، انتشارات شریف رضی قم، 1364 ه -. ش
جامع أحادیث الشیعة، السید البروجردی، چاپخانه: المطبعة العلمیة، قم
جامع الأخبار، تاج الدین شعیری، 1 جلد، انتشارات رضی، قم، 1363 ه -. ش
جامع البیان، إبن جریر الطبری، ناشر: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت
جامع الشتات، الخواجوئی، چاپ: الأولی، سال چاپ: 1418
الجرح والتعدیل، الرازی ناشر: دار إحیاء التراث العربی، بیروت
جمال الأسبوع، السید ابن طاووس، سال چاپ: 1371 ش، چاپخانه: مطبعة أختر شمال، ناشر: مؤسسة الآفاق
الجمل، شیخ مفید، 1 جلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413 ه -. ق
جواهر الفقه، القاضی ابن البراج، سال چاپ: 1411، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
جواهر الکلام: الشیخ الجواهری، ناشر: دار الکتب الإسلامیة، طهران
الحجة علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب، السید فخار بن معد، چاپخانه: أمیر، قم ناشر: انتشارات سید الشهداء، قم، صدر الدین محمد الشیرازی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان
الحدائق الناضرة، المحقق البحرانی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
حلیة الأبرار، السید هاشم البحرانی، ناشر: مؤسسة المعارف الإسلامیة، قم
حیاة الإمام الحسین علیه السلام، الشیخ باقر شریف القرشی، چاپخانه: مطبعة الآداب، النجف الأشرف
الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، 3 جلد، مؤسسه امام مهدی علیه السلام، قم، 1409 ه -. ق
خصائص أمیر المؤمنین علیه السلام النسائی ناشر: مکتبة نینوی الحدیثة، طهرا ن
الخصائص الفاطمیة، الشیخ محمد باقر الکجوری، ناشر: انتشارات الشریف الرضی
الخصائص الکبری، عبد الرحمن بن ابی بکر السیوطی، ناشر: دارالکتب العلمیه، بیروت
الخصال، شیخ صدوق، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1403 ه -. ق
خلاصة الأقوال، العلامة الحلی، چاپخانه: مؤسسة النشر الإسلامی، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة
الخلاف، الشیخ الطوسی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ناشر مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، انتشارات سازمان چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران 1383
دائرة المعارف تشیع، چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ناشر: شهید سعید محبی
الدر المنثور، جلال الدین السیوطی، ناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر، بیروت، لبنان
الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة، السید علی خان المدنی، ناشر: منشورات مکتبة بصیرتی، قم
دعائم الإسلام، نعمان بن محمد تمیمی مغربی، دار المعارف مصر، 1385 ه -. ق
دلائل الامامة، محمد بن جریر الطبری (الشیعی)، ناشر: مرکز الطباعة والنشر فی مؤسسة البعثة
الدیارات، علامه عسگری
دیوان الأزری الکبیر، الشیخ کاظم الأزری التمیمی، ناشر: دار التوجیه الإسلامی، بیروت، کویت
دیوان امام علی علیه السلام، امام علی بن ابی طالب علیه السلام، انتشارات پیام اسلام قم، 1369 هجری شمسی
دیوان السید حیدر الحلی، السید حیدر الحلی، تحقیق: علی الخاقانی
ذخائر العقبی، احمد بن عبد الله الطبری ناشر: مکتبة القدسی لصاحبها حسام الدین القدسی، القاهرة
ذم الکلام وأهله، الأنصاری الهروی، سال چاپ: 1418، 1998 م، چاپخانه: المدینة المنورة، مکتبة العلوم والحکم
ربیع الابرار و نصوص الاخبار: محمود بن عمر الزمخشری، ناشر: منشورات الشریف الرضی، قم
رجال ابن داود، ابن داود حلی، 1 جلد، انتشارات دانشگاه تهران، 1383 ه -. ق
رجال الکشی، محمد بن عمر کشی، 1 جلد، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348 ه -. ش
رجال النجاشی، احمد بن علی نجاشی، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1407 ه -. ق
رفع المنارة، محمود سعید ممدوح، ناشر: دار الإمام النووی، عمان، الأردن
روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، آلوسی، سید محمود، ناشر: دارالکتب العلمیه، بیروت، 1415 ه -. ق
الروضة فی فضائل أمیر المؤمنین، شاذان بن جبرئیل القمی، چاپ: الأولی، سال چاپ 1423
روضة الواعظین، محمد بن حسن فتال نیشابوری، 1 جلد، انتشارات رضی، قم
ریاض الصالحین، یحیی بن شرف النووی، سال چاپ: 1411، 1991 م، ناشر: دار الفکر المعاصر بیروت
سبائک الذهب فی معرفة قائل العرب، سویدی، ناشر دارالکتب العلمیة، بیروت
سبل السلام، محمد بن اسماعیل الکحلانی، ناشر: شرکة مکتبة ومطبعة مصطفی البابی الحلبی وأولاده بمصر
سبل الهدی والرشاد، الصالحی الشامی، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت، لبنان
سعد السعود، سید علی بن موسی بن طاوس، انتشارات دار الذخائر، قم
سنن أبی داود، ابن الأشعث السجستانی، ناشر: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع
سنن الترمذی، الترمذی، ناشر: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت، لبنان
السنن الکبری، البیهقی، ناشر: دار الفکر
السنن الکبری، النسائی، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت، لبنان
سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ناشر: مؤسسة الرسالة، بیروت
السیرة الحلبیة، الحلبی، چاپخانه: بیروت، دار المعرفة
سیرتنا وسنتنا الشیخ الأمینی، ناشر: دار الغدیر للمطبوعات، دار الکتاب الإسلامی، بیروت، لبنان
السیرة النبویة، ابن کثیر، ناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت
السیرة النبویة، ابن هشام الحمیری، ناشر: مکتبة محمد علی صبیح وأولاده، بمصر الشافی
سیری در الغدیر (فارسی)، محمد أمینی نجفی، چاپخانه: مهر، قم، ناشر: المؤلف
شجرة طوبی، الشیخ محمد مهدی الحائری، ناشر: منشورات المکتبة الحیدریة و مطبعتها النجف الأشرف، 1385 ه -. ش
شرح الأسماء الحسنی، ملا هادی السبزواری، ناشر: منشورات مکتبة بصیرتی، قم، ایران
شرح فصوص الحکم، مؤید الدین جندی
شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ناشر: دار إحیاء الکتب العربیة، عیسی البابی الحلبی و شرکاء، 1378 ه -. ش
شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشور (فارسی)، الحاج میرزا أبی الفضل الطهرانی، سال چاپ: 1370 ش، چاپخانه: أمیر المؤمنین علیه السلام
شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، 2 جلد، مؤسسه چاپ و نشر، 1411 ه -. ق
الصحاح، الجوهری، سال چاپ: 1407، 1987 م، ناشر: دار العلم للملایین، بیروت
صحیح ابن حبان، ابن حبان، سال چاپ: 1414، 1993 م، ناشر: مؤسسة الرسالة
صحیح البخاری، محمد بناسماعیل بنابراهیم بن المغیره البخاری، ناشر: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت، 1401
صحیح مسلم، مسلم النیشابوری، ناشر: دار الفکر، بیروت
صحیفة الحسین علیه السلام، جمع: الشیخ جواد القیومی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
صحیفة الرضا علیه السلام، امام علی بن موسی الرضا علیه السلام، انتشارات کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، 1406 ه -. ق
صحیفه سجادیه، ترجمه استاد انصاریان
الصوارم المهرقة، الشهید نور الله التستری، سال چاپ: 1367 چاپخانه: نهضت
الصواعق الإلهیة فی الرد علی الوهابیة، سلیمان أخ محمد بن عبد الوهاب، سال چاپ: 1399، 1979 م، ناشر: مکتبة ایشیق، إستانبول
طرائف المقال، السید علی البروجردی، سال چاپ: 1410 ناشر: مکتبة آیة الله المرعشی النجفی العامة، قم
الطبقات الکبری، محمد بن سعد، ناشر: دار صادر، بیروت
العدد القویة، علی بن یوسف الحلی، چاپخانه: سید الشهداء علیه السلام، ناشر: مکتبة آیة الله المرعشی العامة
العروة الوثقی، السید الیزدی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
علل الشرائع، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات مکتبة الداوری، قم
العمدة، ابن البطریق، سال چاپ: جمادی الأولی 1407، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
عمدة الطالب، ابن عنبة، سال چاپ: 1380-1961 م، ناشر: منشورات المطبعة الحیدریة، النجف الأشرف
عمدة القاری، العینی، چاپخانه: بیروت، دار إحیاء التراث العربی
العوالم، الإمام الحسین علیه السلام، الشیخ عبد الله البحرانی، چاپخانه: أمیر، قم، ناشر: مدرسة الإمام المهدی علیه السلام بالحوزة العلمیة، قم المقدسة
عوالی اللآلی، ابن ابی جمهور احسائی، 4 جلد، انتشارات سید الشهداء علیه السلام، قم، 1405 ه -. ق
عیون أخبار الرضا علیه السلام، شیخ صدوق، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات جهان، 1378 ه -. ق
عیون الحکم والمواعظ، علی بن محمد اللیثی الواسطی، ناشر دار الحدیث، قم
الغارات، ابراهیم بن محمد ثقفی، موسسه دارالکتاب، قم 1410 ه -. ق
غایة المرام، السید هاشم البحرانی، تحقیق: السید علی عاشور
الغدیر، الشیخ الأمینی، سال چاپ: 1397، 1977 م، ناشر: دار الکتاب العربی، بیروت، لبنان
غررالحکم و دررالکلم، عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، 1 جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366 ه -. ش
الفایق فی غریب الحدیث، جار الله الزمخشری، سال چاپ: 1417، 1996 م ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت
فتح الباری، ابن حجر، ناشر: دار المعرفة للطباعة والنشر بیروت، لبنان
الفتنة و وقعة الجمل، سیف بن عمر الضبی، ناشر: دار النفائس، بیروت
الفتوحات المکیة، محی الدین ابن عربی، 4 جلدی، دار صادر بیروت
فتوح البلدان، البلاذری، چاپخانه: مطبعة لجنة البیان العربی، ناشر: مکتبة النهضة المصریة، القاهرة
فتوح الشام، الواقدی، چاپخانه: بیروت، دار الجیل
الفصول المختارة، الشریف المرتضی، سال چاپ: 1414، 1993 م، ناشر: دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت، لبنان
الفصول المهمة فی أصول الأئمة، الحر العاملی، چاپخانه: نگین، قم ناشر: مؤسسة معارف إسلامی إمام رضا علیه السلام
الفرج بعد الشدة، القاضی التنوخی، چاپخانه: امیر، قم، ناشر: منشورات الشریف الرضی، قم
فقه السنة، الشیخ سید سابق، ناشر: دار الکتاب العربی، بیروت
فلاح السائل، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم
فوات الوفیات، الکتبی، سال چاپ: 2000 م، چاپخانه: بیروت، دار الکتب العلمیة
الفهرست، شیخ طوسی، ناشر: المکتبة المرتضویة، نجف اشرف
فهرست منتجب الدین، منتجب الدین بن بابویه، چاپخانه: مهر، قم، ناشر: مکتبة آیة الله المرعشی النجفی
فی ظلال القرآن، سید بن قطب بن ابراهیم شاذلی، ناشر: دارالشروق، بیروت، قاهره 1412 ق
قاموس الرجال، الشیخ محمد تقی التستری، سال چاپ: 1419 ه -. ق، قم، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
قمقام زخار، حاج فرهاد میرزا، انتشارات کتاپچی، تهران
الکافی، ثقة الاسلام کلینی، 8 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365 ه -. ش
کامل الزیارات، ابن قولویه قمی، 1 جلد، انتشارات مرتضویه، نجف اشرف، 1356 ه -. ق
کتاب الأربعین، محمد طاهر القمی الشیرازی، سال چاپ: 1418، چاپخانه: أمیر، ناشر: المحقق
کتاب الفتوح، أحمد بن أعثم الکوفی، سال چاپ: 1411، ناشر: دار الأضواء للطباعة والنشر والتوزیع
الکامل فی التاریخ، ابن الأثیر، سال چاپ: 1386، 1966 م، ناشر: دار صادر للطباعة والنشر، دار بیروت للطباعة والنشر
کتاب المحبر، محمد بن حبیب البغدادی، سال چاپ: ذی القعدة 1361، چاپخانه: مطبعة الدائرة
کتاب سلیم بن قیس، سلیم بن قیس هلالی کوفی، 1 جلد، انتشارات الهادی، قم، 1415 ه -. ق
کتاب مادر، تالیف مولف
کشف الأسرار و عدة الأبرار، رشیدالدین میبدی، احمد بن ابی سعد، ناشر: انتشارات امیرکبیر، تهران، 1371 ه -. ش
کشف الخفاء، العجلونی، انتشارات دار الکتب العلمیه، بیروت، 1408
کشف الغمة، علی بن عیسی إربلی، 2 جلد، چاپ مکتبة بنی هاشمی، تبریز، 1381 ه -. ق
کشف المحجة لثمرة المهجة، السید ابن طاووس، ناشر: المطبعة الحیدریة، النجف الأشرف
کشف الیقین، العلامة الحلی، سال چاپ: 1411، موسسه چاپ و انتشارات وابسته به وزارت فرهنگ وارشاد
کشکول شیخ بهایی، بهاءالدین محمد عاملی، چاپ سیدالشهداء، ناشر انتشارات گوهر کیمیا، قم
کفایة الأثر، الخزاز القمی، سال چاپ: 1401، چاپخانه: الخیام، قم، ناشر: انتشارات بیدار
الکلینی والکافی، الشیخ عبد الرسول الغفار، سال چاپ: 1416 ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
کمال الدین، شیخ صدوق، ناشر دار الکتب الاسلامیة، قم 1395 ه -. ق
کنز العمال، المتقی الهندی، سال چاپ: 1409، 1989 م، ناشر: مؤسسة الرسالة، بیروت، لبنان
کنز الفوائد، ابوالفتح کراجکی، 2 جلد، انتشارات دار الذخائر قم، 1410 ه -. ق
الکنی والألقاب، الشیخ عباس القمی، ناشر: مکتبة الصدر، تهران
کون و مکان، عمر خیام
لسان العرب، ابن منظور، ناشر: نشر أدب الحوزة، قم، 1405 ه -. ق
لغت نامه دهخدا، علی اکبر دهخدا، دانشگاه تهران، 1347 ه -. ش
لواعج الأشجان، السید محسن الأمین، سال چاپ: 1331، چاپخانه: مطبعة العرفان، صیدا، ناشر: منشورات مکتبة بصیرتی، قم
اللهوف، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، انتشارات جهان، تهران، 1348 ه -. ش
مثیر الأحزان، ابن نما حلی، 1 جلد، انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام، قم، 1406 ه -. ق
المجدی فی أنساب الطالبین، علی بن محمد العلوی، سال چاپ: 1409، چاپخانه: سید الشهداء علیه السلام ناشر: مکتبة آیة الله المرعشی النجفی العامة، قم
مجمع البحرین، الشیخ الطریحی، ناشر: مکتب النشر الثقافة الإسلامیه، 1408 ه -. ق
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، فضل بن حسن طبرسی، انتشارات ناصر خسرو، تهران 1372 ه -. ش
مجمع الزوائد، الهیثمی، سال چاپ: 1408، 1988 م، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت، لبنان
مجموعة ورام (تنبیه الخواطر)، ورام بن ابی فراس، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات مکتبة الفقیه، قم
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقی، 1 جلد، دار الکتب الإسلامیة، قم، 1371 ه -. ق
المحجة البیضاء فی تهذیب الإحیاء، ملا محسن فیض کاشانی، مؤسسه انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، چاپ چهارم، 1417 ه -. ق
مدینة المعاجز، السید هاشم البحرانی، سال چاپ: 1413، چاپخانه: بهمن، ناشر: مؤسسة المعارف الإسلامیة، قم
مروج الذهب، ابی حسن علی بن حسین بن علی المسعودی، ناشر دار العلم، بیروت
المزار، الشیخ المفید، سال چاپ: 1414، 1993 م، ناشر: دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت
المستدرک، الحاکم النیشابوری، طبعة مزیدة بفهرس الأحادیث الشریفة
مستدرک سفینة البحار، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین، قم، 1419
مستدرک الوسائل، محدث نوری، 18 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1408 ه -. ق
مستدرکات أعیان الشیعة، سید حسن امین، 7 جلد، ناشر: دار التعارف للمطبوعات، بیروت
مستدرکات علم رجال الحدیث، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، سال چاپ: ربیع الآخر 1412، چاپخانه: شفق، تهران، ناشر: ابن المؤلف
مسند أبی یعلی، أبو یعلی الموصلی، ناشر: دار المأمون للتراث
مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، ناشر: دار صادر، بیروت، لبنان
المصباح، ابراهیم بن علی عاملی کفعمی، 1 جلد، انتشارات رضی، قم، 1405 ه -. ق
مصباح الأنس بین المعقول والمشهود، محمد بن حمزة الفناری، سال چاپ: 1416-1374 ش، چاپخانه: ایران مصور، ناشر: انتشارات مولی، تهران
مصباح الشریعة، امام صادق علیه السلام، 1 جلد، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1400 ه -. ق
مصباح المتهجد، شیخ طوسی، 1 جلد، مؤسسه فقه الشیعه، بیروت، 1411 ه -. ق
المصنف، ابن أبی شیبة الکوفی، سال چاپ: جمادی الآخرة 1409، 1989 م، ناشر: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت
المعارف، ابن قتیبة، چاپخانه: القاهرة، دار المعارف
معالم العلماء، ابن شهر آشوب، ناشر: قم
معالم الفتن، سعید أیوب، سال چاپ: 1416، چاپخانه: سپهر، ناشر: مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیة
معالم المدرستین، السید مرتضی العسکری، سال چاپ: 1410، 1990 م، ناشر: مؤسسة النعمان للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت
معانی الأخبار، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1361 ه -. ش
معجم البلدان، الحموی، سال چاپ: 1399، 1979 م، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، بیروت
معجم رجال الحدیث، السید الخوئی، چاپ: الخامسة، سال چاپ: 1413، 1992 م
المعجم الکبیر الطبرانی، چاپ دوم، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، لبنان 1404
معدن الجواهر، ابوالفتح کراجکی، 1 جلد، کتابخانه مرتضویه تهران، 1394 ه -. ق
معرفة علوم الحدیث، الحاکم النیسابوری، سال چاپ: 1400، 1980 م، ناشر: منشورات دار الآفاق الحدیث، بیروت
معمای ازدواج ام کلثوم با عمر، سید علی حسینی میلانی، ناشر نشر امام هادی علیه السلام
مغنی اللبیب، ابن هشام الأنصاری، سال چاپ: 1404، ناشر: منشورات مکتبة آیة الله المرعشی النجفی، قم
مفاتیح الجنان، ترجمه استاد انصاریان
مفردات، الراغب الاصفهانی، دفتر نشر الکتاب، تهران
المفید من معجم رجال الحدیث، محمد الجواهری، سال چاپ: 1424، چاپخانه: العلمیة، ناشر: مکتبة المحلاتی، قم
مقاتل الطالبیین، أبو الفرج الأصفهانی، سال چاپ: 1385، 1965 م، ناشر: منشورات المکتبة الحیدریة ومطبعتها، النجف الأشرف
مقتل الحسین علیه السلام، أبو مخنف الأزدی، چاپخانه: مطبعة العلمیة، قم
مکاتیب الرسول، الأحمدی المیانجی، سال چاپ: 1998 م، چاپخانه: دار الحدیث
مکارم الأخلاق، رضی الدین حسن بن فضل طبرسی، 1 جلد، انتشارات شریف رضی، قم، 1412 ه -. ق
من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، 1413 ه -. ق
من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، 4 جلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1413 ه -. ق
مناقب آل أبی طالب علیه السلام، ابن شهر آشوب مازندرانی، 4 جلد، مؤسسه انتشارات علامه، قم، 1379 ه -. ق
منهج الرشاد لمن أراد السداد، الشیخ جعفر کاشف الغطاء، تحقیق: جودت القزوینی
مواقف الشیعة، الأحمدی المیانجی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة
مواهب الجلیل، الحطاب الرعینی، سال چاپ: 1416، 1995 م، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت
موسوعة أحادیث أهل البیت علیهم السلام، الشیخ هادی النجفی، سال چاپ: 1423، 2002 م، چاپخانه: دار إحیاء التراث العربی للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت
موسوعة الإمام علی بن أبی طالب علیه السلام فی الکتاب والسنة والتاریخ، محمد الریشهری، سال چاپ: 1425، ناشر: دار الحدیث للطباعة والنشر
موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام، گروه پژوهشکده باقر العلوم علیه السلام، چاپ دوم، شرکت نشر بین الملل وابسته به انتشارات امیرکبیر، 1382
میزان الحکمة، محمد الریشهری، ناشر: دار الحدیث
ناسخ التواریخ، عباس قلی خان سپهر، چاپ دوم، ناشر: انتشارات کتابفروشی اسلامیه، تهران
النص والإجتهاد، السید شرف الدین، سال چاپ: 1404، چاپخانه: سید الشهداء علیه السلام، قم، ناشر: أبو مجتبی
نظم درر السمطین، الزرندی الحنفی، چاپ: الأولی، سال چاپ: 1377، 1958 م
نفس الرحمن فی فضائل سلمان، میرزا حسین النوری الطبرسی، سال چاپ: 1411، 1369 ش، چاپخانه: بنکوئن، ناشر: مؤسسة الآفاق
النفی والتغریب، الشیخ نجم الدین الطبسی، چاپخانه: مؤسسة الهادی، قم ناشر: مجمع
الفکر الإسلامی
النهایة، الشیخ الطوسی، ناشر: انتشارات قدس محمدی، قم
نهج الحق وکشف الصدق، العلامة الحلی، سال چاپ: ذی الحجة 1421، چاپخانه: ستارة، قم، ناشر: مؤسسة الطباعة والنشر دار الهجرة، قم
نهجالبلاغه، ترجمه استاد انصاریان
نیل الأوطار، الشوکانی، سال چاپ: 1973، ناشر: دار الجیل، بیروت
الوافی بالوفیات، الصفدی، چاپخانه: بیروت، دار إحیاء التراث
و رکبت السفینة، مروان خلیفات، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیة
وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1409 ه -. ق
وفیات الأئمة، من علماء البحرین والقطیف (معاصر)، ناشر: دارالبلاغه، بیروت، 1412 ه -. ق
وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، ابن خلکان، چاپخانه: لبنان، دار الثقافة
وقعة صفین، نصر بن مزاحم بن یسار منقری، ناشر انتشارات کتابخانه آیة الله مرعشی، قم 1403 ه -. ق
یتیمة الدهر، الثعالبی، چاپخانه: دار الکتب العلمیة، ناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت
الیقین، السید ابن طاووس، چاپخانه: نمونه، ناشر: مؤسسة دار الکتاب، الجزائری
ینابیع المعاجز، السید هاشم البحرانی، چاپخانه: العلمیة، قم
ینابیع المودة لذوی القربی، القندوزی، انتشارات دار الاسوه، 1416 ه -. ق
اعلاق نفیسه، ابن رسته
اثبات الوصیة
الانوار فی مولد النبی صلی الله علیه و آله
بهجت المحافل
جوهرة الکلام
الحدائق الوردیة، حمید بن احمد، امام زیدیه
خریدة العجائب
دمعة الساکبة
دلائل الاعجاز
ذخیرة الدارین
الطبقات الحنابله، ابوالفرج
رجال ابوعلی
رجال کبیر، استرآبادی
روضة الصفا و حبیب السیر
زاد المعاد
السمط الثمین
السیرة النبویة، احمد زینی دحلان
شرح دیوان ابی فراس
شذرات الذهب
الصراط السوی، شیخانی مدنی
ضوء الشمس
عقد الفرید
الفتح الربانی، شرح مسند احمد حنبل
کتاب سلمان
لصوص العرب، ابوسعید سکری
مشکل الآثار
المسالک و الممالک
مختصر التذکرة
معجم الشعراء، مرزبانی
مقتل، خوارزمی
مقتل، مقرم
موسوعة آل النبی صلی الله علیه و آله
مرآه العقول، مجلسی
المواهب اللدنیة
نزهة القلوب
نفس المهموم، محدث قمی
نهایة الإرب فی انساب العرب