ghaemiyeh.com
سرشناسه:کمرهای، خلیل، ۱۲۷۸ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پدیدآور:عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/ تالیف خلیل کمرهای.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:8ج.
شابک:دوره 978-964-2939-76-3 : ؛ ۵۰۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-2939-77-0 ؛ ج.۲ : 978-964-2939-78-7 ؛ ج.۳ : 978-964-2939-79-4 ؛ ج.۴ : 978-964-2939-80-0 ؛ ج.۵ : 978-964-2939-81-7 ؛ ج.۶ : 978-964-2939-82-4 ؛ ج.۷ : 978-964-2939-83-1 ؛ ج.۸ 978-964-2939-87-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۸ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- فلسفه
موضوع:عاشورا
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ک۸۴ع۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۶۷۳۴۴
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
تالیف خلیل کمرهای.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
مؤلف: آیت الله حاج میرزا خلیل کمرهای
ویرایش و تحقیق: واحد تحقیقات دارالعرفان الشیعی با نظارت هیئت علمی
سرگروه پژوهشی: محسن فیض پور
زیر نظر: استاد حسین انصاریان
ناشر: دارالعرفان
لیتوگرافی و چاپ: نگین
نوبت چاپ: اوّل / زمستان 1389
شمارگان: 2000 دوره قیمت دوره: 500/000 ریال
شابک دوره: 3-76-2939-964-978
شابک ج / 7:5-81-2939-964-978
مرکز نشر: قم - خیابان شهید فاطمی (دورشهر) کوچۀ 19 - پلاک 27
تلفن: 7735357-7736390(0251) نمابر: 7830570 (0251)
www.erfan.ir www.ansarian.ir
Email: info @ erfan.ir
کلیه حقوق محفوظ و در انحصار ناشر است
اهدای کتاب
هدیه به تمام ناطقان صادق اللهجه
و مبلغان صحیح العمل که با تجزیه و تحلیل
افکار، عقاید، گفتار و رفتار شهدا
برای بیداری و هوشیاری جامعۀ جهانی میکوشند.
هدیه به آنان که مردم را با نور مشعل شهدا
به سوی ولایت اهل بیت علیهم السلام
و از آنجا به آمال اهل بیت علیهم السلام
به سرمنزل مقصود و مقصد اعلی هدایت میکنند.
العبد
حاج میرزا خلیل کمرهای
عفی عنه
به استقبال موکب امام علیه السلام 13
روشنتر از همه اگر بخواهید؟ 15
پیغمبر و تلخیص وجود و تشریح روان او 33
طائر قدسی ماکیان با جوجکان چگونه است؟ 33
فلسفۀ قیام مشروط 36
فهرست کتاب امام حسین علیه السلام و اقسام آن 41
عنصر شجاعت 59
گوشهای از ضمیر مقدس امام علیه السلام 87
چهرهای از ایدهآل دولت در نظر امام حسین علیه السلام 95
قطعۀ دیگر از این پیام و پرتوی از چهرۀ ضمیر اقدس او بر گوشه دیگر اجتماع 118
عظیمترین مصیبت برای امت در نظر امام علیه السلام تغییر حکومت افاضل است 129
درجات بین بین 134
فکر امام علیه السلام 169
اصلاح معیشت همه 172
1 - مرحلۀ اولی 183
2 - مرحلۀ دوم 186
3 - مرحلۀ سوم 197
4 - مرحلۀ چهارم 198
5 - مرحلۀ پنجم 209
کار چه بود؟ 218
6 - مرحلۀ ششم 225
میلاد امام حسین علیه السلام در دایرۀ قابلهگان و بانوان 239
(تعلیقات ما) 277
تعلیقۀ اولی 277
مدینه سنگر جنگ است و مسجد نماز 290
خبرها از زادگاه او و روز میلادش 299
روایات و احادیث ولادتش از قابله ها و نزدیکان نزدیک است 299
حدیث دوم: روایت ام ایمن 300
خواب امّ ایمن 303
باز سخن از نزدیکان، هنگام ولادت 304
صفیه دختر عبدالمطلب عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله 304
حدیث سوم: روایت صفیه 304
حدیث چهارم: باز از صفیه 305
خبر اسماء بنت عمیس در میان قابلهها 312
حدیث پنجم: حدیث اسماء بنت عمیس 312
باز در دائره قابلهها و بانوان مرضعه 327
خوابی ناهنجار 329
مرحله دوم مراقبتهای پیغمبر از او 352
تماس انگشتان پیغمبر صلی الله علیه و آله مگر کلید پریز برق بود 353
از بانوانی که نام آنها در ولادت حسین علیه السلام آمده 359
امسلمه علیها السلام و اسماء بنتعمیس استکه به امر رسولخدا صلی الله علیه و آله همراه هم همکاری میکند 359
دیگر از بانوان که راوی حدیث ولادت و رضاع حسین علیه السلام است بره خزاعیه است 364
دولت امامت 366
فلسفه و منطق امام در نامگذاری نوزادش حسن و حسین علیهما السلام 389
کو مردی از شما؟ 414
پیغمبر صلی الله علیه و آله آیا از چه نظر در اسم نوزاد، علی علیه السلام را تأیید نکرد و آن را تغییر داد 424
حسین برای تعظیم است 440
منظرهها در جشن روز هفتم 446
عقیقه 451
و مغز او، فائده آن 452
قطرهای از قلزم 463
علم غیب بد است و خوب است 474
علائلی از اسم گذاری نوزاد سخن میگوید 477
مقداد بن اسود صحابی کبیر سخن میگوید 485
أثْنِی عَلی اللهِ أحْسَنَ الثَّنآءِ وَ أحْمَدَهُ عَلی السَّرآءِ وَ الضَّرّآءِ ألّلهُمَّ إنّی أحْمَدُکَ عَلی أن أکْرَمْتَنا بِالنُّبُوَّة وَ عَلَّمتَنا الْقُرآن وفقَّهْتَنا فی الدِّین وَ جَعَلْتَ لَنا أسْماعاً و أبْصاراً وَ أفئِدَة فَاجْعَلْنا مِنَ الشّاکِرینَ...
أمَّا بَعْد: فَإنّی لا أعْلَمُ أصْحاباً أوْفی و لاخَیراً مِنْ أصْحابی و لا أهْلَ بَیت أبَرَّ وَ لا أوْصَلَ و لا أفْضَلَ مِنْ أهلِ بَیْتی فَجَزاکُمُ الله عَنّی أفْضَلَ الْجَزاء.
ألا وَ أنّی لَأَظُنُّ یَوْمَنا مِنْ هؤُلاءِ الاَعْداء. أَلا وَ أنّی قَدْ أَذِنْتُ لَکُمْ فَأَنْطَلِقُوا جَمیعاً فِی حِلٍّ لَیْسَ عَلَیْکُمْ مِنّی ذِمامٌ هذَا اللَّیْل قَدْ غَشِیَکُمْ فَأتَّخِذُوهُ جَمَلاً(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 91/2؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 11؛ العوالم: 243.
ثُمَّ لیَأخُذُ کُلُّ رَجُلٍ مِنْکُمْ بِیَدِ رَجُلٍ مِنْ أهْلِ بَیْتی ثُمَّ تَفَرَّقُوا فِی سَوادِکُمْ وَ مَدائِنِکُمْ حَتّی یُفَرَّجَ اللهُ فَإِنَّ الْقَوْمَ یَطْلُبوُنی وَ لَو قَدْ أَصابُونی لَلَهْوا عَنْ طَلَبِ غَیْری.(2)(طاووس الیمانی)
عَنْ طاوُوس الْیَمانِی: انَّ الحُسَیْنَ بْنَ عَلی علیه السلام کانَ اذا جَلَسَ فِی الْمَکانِ الْمُظْلِم یَهْتََدی النّاسُ الَیْهِ بِبَیاض جَبیْنِه وَ نَحْرِه، فَإِنَّ رَسوُلَ اللهِ صلی الله علیه و آله کَثیراً ما کانَ یُقَبِّلُ جَبِیْنَه وَ نَحْرِه و أِنَّ جَبْرَئیلَ علیه السلام نَزَلَ یَوْماً فَوَجَدَ الزَّهْرآءِ نائِمَة وَ الحُسَیْنُ فِی مَهْدِه یَبْکی فَجَعَلَ یُناغِیْهِ وَ یُسَلِّیْهِ حَتّی اسْتَیْقَظَتْ.(1)
بحار الأنوار: 187/44، باب 25؛ العوالم: 30؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 75/4.
عَنْ أَبی حازِم الأَعْرَج قالَ: کانَ الْحَسَنُ علیه السلام یُعَظَّمُ الحُسَیْنَ علیه السلام حَتّی کَأَنَّهُ هو أَسَنُّ مِنْهُ.
قالَ ابْنُ عَبّاسِ (ره) وَ قَدْ سَئَلْتُهُ، عَنْ ذلِک؟ سَمِعْتُ الْحَسَنَ علیه السلام وَ هُوَ یَقُولُ: أنّی أَهابُهُ کَهَیْبَة أَمیرِالمُؤْمِنینَ علیه السلام وَ لَقَدْ کانَ یَجْلِسُ مَعَنا بِلا خِلافٍ حَتی أِذا جآء الْحُسَیْنُ علیه السلام غَیِّرها.(2)
(قطعهای از خطبۀ شب عاشورا)
«یا پرتوی از أشعۀ «حسین شهید» ارواحنا فداه»
از کدامین راه باید به استقبال موکب باشکوه امام حسین علیه السلام رفت و خبر او را از کی و از کیان باید گرفت؟
از کجا باید آغاز کرد؟ برای پیام سالار شهیدان از کجا باید خبر گرفت؟ آیا خبر امام را فقط باید از عاشورا و کربلا گرفت؟ یا در هر میدانی از او خبری هست؟
فشردۀ کتاب هفتاد و دو تن و یک تن (عنصر شجاعت) در این پیام مختصر میشد که: ای رهگذر! از ما به محمّدیان، به همکیشان ما بگو: ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و محمّد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
این پیام شهیدان این کوی برای آزادگان جهان است.
و آیا پیام سالار شهیدان چیست؟ و خبر او را از کجا باید گرفت؟ راستی خبر امام حسین علیه السلام را از کجا باید گرفت؟ و از کی باید گرفت؟
و چگونه باید به استقبال موکب او رفت؟ و از کدامین راه باید به استقبال موکب باشکوه امام حسین روحی فداه رهسپار شد و از کجا نشانی باید گرفت؟
البته خبر او را باید از پیغمبر صلی الله علیه و آله گرفت که سرچشمۀ نبعان وجود او است و
سرچشمۀ همه نبأها و خبرها است، مبتدای هر خبری است.(1)
و لقد کان الحسین بن علی رجلا زهد فی الدنیا فی صغر سنه و بدو امره، و استقبال شبابه، یأکل مع امیرالمؤمنین علیه السلام من قوته وینافسه فی ضیقه و صبره و یصلی قریباً من صلوته.
از امیرالمؤمنین علیه السلام باید گرفت که پدر بزرگوار او است.
از فاطمه صدّیقه کبری مادر عظیمش باید گرفت که دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و امینۀ امین وحی است و منبع جوشش وجود او است.
از ملائکه و کارکنان بارگاه کبریایی باید گرفت که در هنگام طلوع وجودش بال افشانی میکردند.
از مصحف: کتاب الهی و آیات عظیم آن، و از سنن و احادیث سید المرسلین صلی الله علیه و آله باید گرفت که از سرچشمه و ینبوع وجود او جوشیدند.
از قابلههای او، از زنان صحابیات، باید گرفت.
صفیّه دختر عبدالمطلب و امّ ایمن مولاة رسول خدا صلی الله علیه و آله و لبابه امّ الفضل و اسماء بنت عمیس و سلمی زوجۀ ابورافع، صحابیات و قابلهگان او بودند.
از امام حسن مجتبی علیه السلام برادر والاگهرش باید گرفت که شقّهای از پیکرش بوده است.
از رجال اکابر صحابۀ پیغمبر علیه السلام مثل سلمان فارسی >، ابوذر غفاری >و ابورافع مولی رسول الله صلی الله علیه و آله باید گرفت.
از سایر صحابه کبار و تابعین که امنای اسلامند، باید گرفت.
1) (1)
از شخص خودش باید گرفت، خودش سلسله جنبان بشر و فخر بنیآدم است، خودش مشعشعتر از سرسلسلههای دیگر بعد از اوست، خودش مبتدا است و هر خبری از او شروع شده و خبرها از او ابتدا گرفته، او گمنام نیست که خبرش را از دیگری بخواهند و بجویند یا بخواهید و بجویید.
«الشّمس معروفة بالعین والاثر و کان للدّهر ملوء السّمع و البصر.»
از کتاب او و مکتب او، از دوران حمل و تولد او، از رضاع و فطام او، از اسم گذاریش، و از بازیهای کودکانه و مصارعه و کشتیگیری او، با برادرش و بازیهای کودکانه با پیران کهنسال مثل ابورافع، از شرکت او با برادرش به امر مادر در حلقۀ درس پیغمبر صلی الله علیه و آله در مجمع عمومی، و از تعلیمات خصوصی پیغمبر صلی الله علیه و آله در زنده کردن نشاط او، و استماع و گرفتن فرامین آسمانی، و تعلیمات آیات کتاب الهی (مصحف)، و فرا گرفتن نبأ عظیم آسمان و زمین، و فرا گرفتن احادیث و سنن، و دیدن جای پای جبرئیل باید گرفت.
از مشاهدۀ خویشتن در کودکی به همقطاری در صف پیغمبر صلی الله علیه و آله و فاطمه زهرا و علی مرتضی و حسن مجتبی، در مباهلۀ با نصارای نجران که یقین انگیز بود و افتخارآمیز بود. اعتبار و ارزش پاکی قدوسی آنها معاینه شد، از گروگان گذاشتن پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را در بارگاه الهی و جدا شدن آنها از مردم، اعتبار طهارت ضمیر را معاینه کردند.
چنان که از نماز استسقای آنها و آمدن باران به دعای آنها در عهد امیرالمؤمنین علیه السلام ارزش نیایش آنها در بارگاه کبریایی مشهود شد.
دانستید که خبر امام حسین علیه السلام را از کجا؟ و از کی باید گرفت؟ اینک باز منابع دیگر خبری را بشنوید.
از انقلاب عظیم اسلام، که او در مرکزش واقع بود، از رشد و نموّ او در میان آن انقلاب عظیم جهانی بینظیر، و از هیجان فتوحات در جوانان و از اتسّاع و وسعت قلمرو اسلام در تزاید مستمّر، و تأثیر اتساع محیط در مرکز و تأثیر مرکز در محیط، و تأثیر هر دو در اشخاص، و تأثیر اشخاص در هر دو، و از دوران شکوفایی اسلام که وسعت مملکت اسلام به طور روز افزون بزرگتر و وسیعتر میشد تا گاهی میشد که هر سال بعد از سال، مملکتی وسیع مثل امپراطوری روم و ایران بر آن افزوده میگردید و ازدواج و وصلت جسمانی و روحانی بین مملکت و مملکت و ملکه و ملوک را حاصل میداد.
از تأثیر این انقلاب، در بزرگ کردن خیال اشخاص و تأثیر فکر اشخاص در انقلاب. و از تأثیر هر دو آن، در رشد و بلوغ اشخاص نابغۀ فوق العاده و از بیعت کردن و بیعت ستاندن پیغمبر صلی الله علیه و آله با حسنین در سنین شش و هفت سالگی و کشف آن از بلوغ زودرس، و رشد عقلی و فکری پیشرس به تمام معنی الکلمه.
و از تأسیس مسابقۀ خطنویسی به دست او و بین او و برادرش، و از قلم و کتابت او و از تألیف و تدوین کتاب نخستین پس از کلام الله، با مساعدت و کمک پدر بزرگوار در تنظیم و تدوین کتاب شمائل رسول خدا صلی الله علیه و آله که ابجد اسلامی است برای سمت یابی و جهتیابی و چشم برنگرفتن از سمت و جهت که به منزلۀ دیرکسیون نظامی در نظام اسلام است، باید آگاهی خواست.
و از شمشیر او و شهسواری او در راه جهاد، و سفرهای دور و درازش برای
جهاد، به سرپرستی جوانان به افریقیه تا مغرب، و سفر دور و دراز دیگرش به سوی ایران و مشرق و عبور از ری و دماوند تا طبرستان و طمیشان و پایهگذاری طاق نصرت اسلام (قوس ظفر) در دو قطر شرق و غرب برای فتوحات اسلام.
و از سفر مهمش از حجاز تا عراق برای همکاری با مرد عالم شهسوار اسلام به همقدمی با امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگهای مهیب داخلی «جمل و صفین و نهروان» و گذراندن قسمتی از زندگانی پرافتخار، در همکاری با امیرالمؤمنین علیه السلام در مواقف هولناک برای تفجیر سرچشمه آب حیات که تا آن را تجهیز نمایند و سرشکاف کنند و در جوی همه جاری سازند.
و از معاودت او پس از شهادت پدر بزرگوار از عراق به حجاز، و اشتعال و شعله دورشدن و پرتوافکنی چراغ حجاز، بار دیگر با اشتغال او در مسجد النبی به تعالیم اسلام از طرفی، و به عبادت در خلوتخانۀ مسجد النبی که اشتغال او سبب اشتعال نور نبوّت؛ مجدداً در حجاز شد و مکه و مدینه باز، از نو شکوه نور نبوّت گرفت، باید آگاه شد.
و از سفرش برای جهاد به سوی شمال تا قسطنطنیه، عاصمۀ امپراطوری روم بیزانس به همراه ابو ایّوب انصاری و خلّص اهل حجاز و مشاهدۀ انحرافات شدید دستگاه خلافت مسیح در بلاد مسیحی و عاصمۀ قسطنطنیه، و مشاهدۀ انحرافات دستگاه خلافت قلابی معاویه از روش اسلام و از بلاهای هیجانانگیز انحرافات این عهد که دامنگیر او و همه کس بود، باید آگاهی خواست.
از کتابهای او و نامههای او که همه فرامین الهی از زبان عترت است باید آگاهی خواست که در همۀ آنها بلاغت در خدمت ابلاغ رسالت اسلام است.
خوانندۀ هوشمند:
از مبارزۀ سرزمین حجاز و مکه و مدینه و مقابله و معارضه آن با شبکۀ انحرافهای دستگاه خلافت معاویه در سراسر ممالک اسلامی که:
حسنات اسلام را روی در روی، در زیر پردۀ سیئات جور پوشانیدهاند، باید خبر بگیرد تا از حسین علیه السلام خبر بگیرد، این بلیّات او را برای نجات گرفتاران بشریت رسالت میداد.
هر کس میخواهد از امام حسین علیه السلام خبر بگیرد، باید تاریخ اسلام را در این قسمت و برهه از عمر امام بخواند.
اتفاقاً؛ اسلام در تاریخ امتداد عمر امام علیه السلام دو تحوّل شگرف را پیمود که در اوّلی آن، با جهشی عالم را از شرّ به خیر آورد. و در دوّمی به عکس آن از خیر به شرّ آورد. و هر دو در حد اعجاز و خارق العاده بود، از وقوع امام علیه السلام در مفصل این دو تحول شگفت خارق العاده، باید کشف خبر کرد.
باید از سیئاتی که سراسر آفاق اقالیم اسلام را فرا گرفت آگاه شد. در این سیّئات که سراسر رقعۀ اسلام را پوشید. از نظر مالی و اقتصادی و از نظر اختناق آزادی و حریّت، تاراج اموال بیحساب بیتالمال با ارقام سرسامآور.
و از نظر اختناق آزادی و حرّیت آرا که به جای شورا و رأی عمومی، آرای قلّابی را بر دیگران تحمیل میکردند.
به نام آرای اهل عراق، رأی قلابی کوفه را که صد هزار جمعیت داشت با چهارصد دینار یا سیهزار درهم به دست آوردند. مغیرة بن شعبه ده کس از اشراف کوفه را سیهزار درهم عطیّه داد، با پسر خویش موسی به شام نزد معاویه
فرستاد و به قولی چهل کس با پسر خود عروه به شام فرستاد که ما یزید را رضاییم و آنان که به کوفه گذاشتیم نیز خشنودند، معاویه بعد پسر مغیره را پنهانی طلبید گفت: پدر تو دین این مردم را با چند خرید؟ گفت: به سیهزار درهم سیم به روایتی چهارصد دینار زر.
معاویه گفت: ای بس ارزان که همی فروشند؟!(1)
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 504/3؛ موسوعة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام: 314/11، الغدیر: 229/10.
معاویه و دستگاه دغل و حیلهگر مزورانه که سراسر کشورها را و قارهها را گرفته بود. نسبت امام حسین علیه السلام را از نسبت به پیغمبر صلی الله علیه و آله سلب میکرد اما نسب زیاد پسر عبید ثقفی را در محکمۀ مجلس مؤسسان در شام به ابوسفیان با «زنا» میبست و وانمود میکردند که این پوستین وارونه پوشیدۀ آنها، از متن اسلام است.(2)
شخصیتهای اسلام را مثل امام حسن مجتبی علیه السلام با مداخل در داخله خانه آنها و مثل عبدالرحمن پسر خالد بن ولید و سعد وقاص را از طرفی مسموم میکردند و از طرفی دیگر سبّ و ناسزا و شتم را در منبرهای شرق و غرب نثار امیرالمؤمنین علی علیه السلام میکردند. و مهیبتر از آن جنایتها و خسارتبارتر از این ناسزاها و فحشها، اخبار موضوعۀ ساختگی است که سیل ناهنجار لجن آن هنوز جاری است و هر کس از قبول سب علی (به جای حقوق عسگری) سرباز
میزد و میگفت: اینها جای حقوق عسگری ما را نمیگیرد، دستور بدهید حقوق سربازها را بدهند خونش را میریختند و او را مهدور الدم میشناختند.
با این سیئات بزرگ، حسنات مسلمین را بلکه حسنات اسلام را در مه تاریک سیاه پوشاندند و در آن تاریکی چهارده هزار نفر را در عراق و چهل هزار نفر را در سراسر ممالک اسلامی نابود کردند. سمرة بن جندب حاکم بصره هشتهزار نفر را کشت.
فطرس که رمز از فطرت پاک آدمی است، از قارهها و اقلیمها به سویی منخزل و منزوی شده بود، فطرت صدق و عدالت مثل فطرس، ملک بال و پر ریخته بیرون قارهها، در جزیرهای نهفته از چشمها منزوی شده، مگر این که ملک بال شکسته خود را به قنداقه مولود حسین بمالد تا بال و پر مجدداً برآورد.
هر که میخواهد خبر از حسین بگیرد، باید تاریخ اسلام را در این مراحل بخواند. هر که میخواهد خبر از امام حسین علیه السلام بگیرد، باید امام را در برابر این ظلمات پرزور و زر و تزویر ببیند که:
امام علیه السلام از طرفی برای رفع مکر و منکر و دفع خطر اعلامیههای سخت برای دستگاه پرتزویر معاویه صادر میکند.
و از طرفی از اقطار بلاد صحابۀ کبار و اولاد آنها را با تابعین، در مکّه، در منی برای موسم حج جمعآوری میکند و رسالت اسلام را به عهدۀ انجمن آنها نهاده و افتخارات اصیل علی علیه السلام را در اسلام مانند لایحه و لوایح روشن به آنها میسپارد که به دنیای اسلام برسانند و از آنها میخواهد که حقایق اصیل اسلام را بیرون از پیرایههای انحراف، بیان کنند و دیون خود را به اسلام ادا نمایند. و از
طرفی دیگر در مکه در عرفات با دعای عرفات دست به دعاء است و در معراج اولیا است، ولی به دعای تنها هم اکتفا نمیکند، بلکه در مکه به نجات گناهکاران طواف و مشلول «فلج دست و پا» و در کوفه و مدینه به طلب استسقا و باران و در مدینه به نشر تعالیم اسلام و به تعلیم مصحف و تعلیم قرآن ارزش مینهد و جایزه بیحدّ میدهد؛ دانشگاهی برای نشر و تدوین دین برپا میدارد، هم وظیفه اصلی «امامت» را انجام داده و هم برابر ظلمات انحرافانگیز، مردم را نور میدهد. تا بال و پر ملک فطرس که رمز از فطرت پاک است مجدداً بروید و دو مرتبه به مقام والای لایق خود بازگردد.
امام در عین زهد شخصی، در معیشت خود، با درآمد موجودی و امکانات موجودۀ خود میکوشید ملت غارتزده را یعنی شیعه و غارتزدگان ملت را از سقوط کلی نجات دهد و قبول هدایای معاویه بازیافتی بود برای این امر عظیم که ایتام و بازماندگان کشتگان «صفین و جمل و نهروان» را رمق میداد.
از یک طرف مسجد النّبی برای او حکم غار حرا را دارد و نیایشهای عرفات، راه معراج و تجرید را به روی او باز میکند و از ناحیۀ دیگر از سفرهای معنوی به سوی خلق میآید و با سیر از حق به حق در خلق (که سفر چهارم عرفا است) از این سفرهای معنوی به عالم جمع رو میآورد. تا غم عقبماندگان را به خورد و خدا را در همه جا بنگرد و برای جلوگیری از سقوط کلی «امت» با دستگاه خلیفهسازی معاویه ویزید خمور برخورد میکند و اصطکاک رخ میدهد و در موقع اصطکاک بر اثر استقامت کارش به شهادت پرافتخار (در حادثۀ خونین کربلا) میانجامد. تا در خاتمۀ مبارزات در اوج عظمت به شهادت رسید، اما با
وضع جانسوز و جانگداز.
هر که میخواهد خبر از امام حسین علیه السلام بگیرد، باید از این مراحل مرحله به مرحله خبر بگیرد وگرنه خبر صحیح نگرفته و آن را که خبر نیست فکار است ز افکار.
خوانندۀ عزیز:
باید خبر این واقعۀ جانسوز را از طومارها، از وقایعنگارها از دیدهبان های این معرکۀ خونین، از هواداران امام و هواداران دشمن از نیکخواهان و بدخواهان از دوست و دشمن بگیرید، با این که دوستی به همراه او نبود که دوستانه خبر بیاورد.
نه دوستان وطن را بر او گذر بودی نه غیر دشمن خونخوارهاش ببر بودی
عیالش ارنه به همره در این سفر بودی از او خبر نرسیدی به مردم وطنش
ولی باید هر بشارتی که قرآن و اسلام برای شهدا میدهند و هر نثاری که اهل قرآن بر شهدا نثار میکنند (و امّت اسلام هم میباید بکنند) نخست باید نثار قدم او و تربیت آرامگاه او بکنند تا بال و پر فرشتۀ فطرس که رمز از فطرت پاک است از نو بروید.
گفته شد: دوستی به همراه او نبود که خبر بیاورد، بلی امام زین العابدین علیه السلام به همراه بود.
باید خبر او را از امام زین العابدین علیه السلام گرفت که همراه او بود و از مکتب
علی بن الحسین علیه السلام در سخنرانی منبر شام و باز از فرستادن بشیر بن جذلم، از بین راه در هنگام عودت از شام به سوی شهر مدینه برای ابلاغ به ساکنان مدینه و آگاهی مردم و از خطبۀ امام زین العابدین علیه السلام در دم دروازۀ مدینه خبر گرفت که آسمان سبع شداد و زمین گسترده بر این فاجعه گریانند «ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمین»
باید از چشم اشکریز دائم و مداوم امام زین العابدین علی بن الحسین تا سال 95 بر شهادت پدر عزیز خبر گرفت. از کاروان اسیران که از کوفه به مدینه برگشتند و آتشی که در منزل از آنها به جا ماند باید خبر گرفت. از آن آتش که همراه به مدینه بردند، مدینه با قتل عام آتش گرفت و از آتشی که به جا ماند کوفه خونخواهان آتش گرفت.
از رفتن تو دانی ما را چه ماند بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل
باید از شهر عاصمه عراق، کوفه در محرم 61 (ه -) که در و دیوار شهر هنگام ورود اسیران، میگریست خبر او را خواست.
از ولولۀ توبهکاران (توابین) (خونخواهان امام حسین علیه السلام) و انجمنهای آنان و قیام و نهضت آنها و عبور آنها با غریو و غلغله افواج سپاه آنان (از کوفه تا کربلا بر مزار شهیدان و تا کنار نهر عین الورده در جزیره که همه کشته شدند با جانفشانی بیدریغ باید خبر امام حسین علیه السلام را خواست.
و از کوفه پرغلغله، از سپاه مختار بن ابوعبید ثقفی با اعزام افواج خونخواهان امام حسین علیه السلام تا کنار نهر خازر و کشتن عبیدالله زیاد و کشتن قتلۀ کربلا در
کوفه، به انتقام خون شهیدان که لرزش کوفه، آن موقع آرام گرفت. باید خبر از عظیم اسلام گرفت که فطرس بال و پرش روئیده و فرشتۀ عدالت (فطرس) دو مرتبه سایه بر سر مردم عراق افکند.
باید از همدردی سیاستمداران آن روز، مثلاً عبدالله زبیر در مکه و عبدالله بن عباس در مدینه و پسر یزید در دمشق و عبدالملک مروان در عقب آن خبر گرفت.
تحرک مدینۀ عظیم به کجا رسید؟ و تحرک مکّه به کجا؟ و تحرک اهرامهای دمشق به کجا؟
و بعد خبر او را باید از زید شهید و مکتب زید شهید و کتب شیعه زیدیه گرفت.
سپس از مکتب امام محمد باقر بن علی بن الحسین علیه السلام متوفای - 114 ه - که با اسیران بود و در هنگام ورود اسیران به شام چهار ساله بود؛ و از شعر کمیت بن زید اسدی در حضور او و از هاشمیات او و دیگر اشعار او و معاصران او باید خبر گرفت.
و سپس از مکتب امام جعفر صادق علیه السلام متوفای (صد و چهل و هشت هجری) و از احادیث او دربارۀ زیارت آرامگاه شهدا.
و دربارۀ مواکب عزا و شعر و شعرای امام صادق علیه السلام در محافل و مجالس امام علیه السلام و از روات از شعرا باید از امثال سید حمیری و ابو هارون مکفوف، و جعفر عفان و فضیل رسان از یگانۀ اسلام، حسین علیه السلام خبر گرفت.
و از امام موسی بن جعفر علیه السلام (متوفی 183 هجری) و شعرای عصر او که موج
این انقلاب در آنها حتی عید نوروز و مهر جان و جشن و عید را هم تحت الشعاع قرار داد و همه از حسین اسلام علیه السلام گفتگو داشتند، خبر گرفت.
1 - امام به الزام منصور دوانیقی نوروز را جلوس فرمود و هدایا از حد گذشت، عصری شخص سالخورده عربی آمد که من هدیهای نداشتم جز سه شعر که جد من در مصیبت جد تو گفته آوردهام، امام فرستاد نزد منصور که تکلیف این هدایا چیست؟ گفت: همه از آن تو است. امام همه را در ازای آن سه شعر به آن شخص بخشیده، هدایای نوروزی عراق در عهد معاویه پانزده میلیون بوده این بخشش صدای شعر را بلند کرد.
و سپس از مکتب امام علی بن موسی الرضا علیه السلام متوفای 303 هجری باید خبر گرفت که در مسافرت به خراسان هم که سکّه به نام او زدهاند، همین که شاعر دعبل خزاعی شاعر عقیده قصیدۀ جانسوز خود را مدارس آیات خلت من تلاوۀ - و منزل وحی مقفر العرصات - خواند و نوبهای دیگر مرثیه معروفه را:
افاطم قومی یا ابنة الخیر فاندبی نجوم سماوات بارض فلاة
افاطم لو خلت الحسین مجدلا و قد مات عطشاناً بشطّ فرات
اذا للطمت الخدّ فاطم عنده و اجریت دمع العین بالوجنات(1)
العوالم: 545؛ اعیان الشیعه: 418/6.
در حضورش خواند؛ چه بود که امام جبّه تن پوش خود را با ششصد دینار از سکه رضوی یا دوازده هزار تا پنجاه هزار سکّه نام خودش، نثار قدم و زبان شاعر میکند. و او را نزدیک خود مینشاند.
1) (1)
این جایزههای کلان از جانب امام رضا علیه السلام و مأمون و فضل بن سهل ذوالریاستین، باعث انتشار آن قصیده شد که حتی تا سر کوهها و در دهان راهزنان که آنها را به گریۀ مداوم و ترنم با سوز دل بازگو میکردند، تا فطرس فرشته فطرت پاک بال او تا سر کوهها را هم گرفت.
روایات در این جایزه مختلف است، در روایت مرزبانی میگوید: جایزۀ امام رضا علیه السلام پنجاه هزار درهم بود و در روایت اغانی میگوید: ده هزار درهم از سکههایی که به نام امام علیه السلام زده شده بود. در روایت کشی میگوید: ششصد دینار بوده و مقید نمیکند به آن که سکهها رضویه بودهاند یا نه. در روایت عیون است که صد دینار سکه رضویه بوده است.
و نیز از مذاکرات امام رضا علیه السلام با شخص شخیص ریان بن شبیب، دایی و خالوی معتصم عباسی، ولیعهد خلافت و برادر مأمون عباسی (و ریّان و شیخ محدّثان در دارالحدیث شهر «قم» است) باید خبر از امام عظیم، حسین اسلام را جستجو کرد.
سپس از مکتب هر امام - بعد از امام علیه السلام تا امام قائم (متولد 356) به خصوص، باید خبر او را خواست که او بالاتر از همه به شهدای این کوی احترام گذاشت، نام آنها را زنده کرد و سلام به آنها داد. امام قائم آل محمد علیه السلام در قائمیّات نام فداکاران کربلا را یک به یک زنده میکند و در زیارت کوی شهیدان گفتار و کردار و مقال و فعال یکان یک آنها را در ضمن سلام گوشزد
میکند و یادآوری میکند و تشکر میکند و تعلیم میدهد.(1)
برای نمونه سلام بر عباس بن علی که چنین گفت: لم نفعل ذلک لکی نبقی بعدک لا ارانا الله ذلک ابداً - سلام به مسلم بن عوسجه که گفت: انحن نخلی عنک و قد أحاط بک هذا العدو و ما عذرنا و لم نضرب معک بسیف و لم نطعن معک برمح، لا والله حتی اکسر فی صدورهم رمحی واضربهم بسیفی ما ثبت قائمه فی یدی والله لو لم یکن معی سلاح أقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة - و سلام به بشر بن عمرو حضرمی که گفت: اکلتنی السباع حیا ان فارقتک مع قلة الاعوان. «اعیان الشیعه: 582/1»
ثم اسئل عنک الرکبان و سلام بر کوچک و بزرگ و بازگو کردن ریز و درشت سخن آنها و حماسه آنها است. این تابلوی افتخارآمیز از جانب امام قائم بیشتر از خلعتهای فاخره امام رضا علیه السلام و موسی بن جعفر علیه السلام ما را با یکان یک آنان آشنا کرده، به قیام وامیدارد، شاهنامه اسلام است.
و این روش زنده کردن کلام آنها در فداکاری و سلام دادن قائم به آنان، با خلعتهای نقدی امام رضا علیه السلام برابری میکند، بلکه بیشتر تحرک میآورد و به آزادگان میآموزد که اگر بخواهید قیام و نهضت کنید باید از وفاداران این کوی سخن بگویید، شهدا نامۀ آنها را به جای شاهنامه تعلیم دهید و بگویید و سخن بیاموزید، نمایاندن اخلاق پاک که در افراد این شهیدان بوده، حسّ زندۀ جدید و احساس پاک در افراد میآفریند، از این جهت امام قائم در قائمیات یکان یک مقال و فعال و گفتار و کردار این شهدا را برای رهبری آورده، رمزی است که قائم، زبان این پیشوایان صدق و راستین را زنده میکند و طومارها از راز خبر امام حسین علیه السلام پر کرده، چه که زبان شهیدان و یاران او راستترین و صادقترین و هیجانانگیزترین حماسۀ اسلام است و همین سبب و باعث است که قیام آنها
1) (1)
قیامت میآفریند و تا قیامت رستاخیز برپا میکند.
راستی و صدق با هیجان ضامن بقای دعوت انبیاء است و همان هم سبب بقای دعوت این شهدا است، صدق آنها به پایۀ صدق انبیاء است، حتی آدم ابوالبشر سرسلسلۀ پیامبران راستین، کلمات صدق و استقامت را در تمثال عرش از صدق حسین علیه السلام یاد گرفت و به آنها متوسل شد. و به فطرت پاک اول بازگشت.
پس باید تمثال حکم و فرمان امام حسین علیه السلام چون راست بود و صدق بود در بنیآدم زنده شود و هیجانانگیز و حماسهخیز بوده باشد، آدم ابوالبشر که برای یک لقمه، بهشت فراخ را از دست داد، تعلیم گرفت که بایدش توسل به حسین بجوید که تشنگی در او آن قدر اثر نموده که آسمان به نظرش دود تیره میآمد و ارادۀ خود را از دست نمیدهد، نه چون آدم که جهان فراخنای بهشت را هم دارد و اراده ندارد که از لقمۀ درخت ممنوع بگذرد فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً البته آن چنان کس مملکت را هم نگهدار نیست، پس باید به چنین پیشوا توسل بجوید، یعنی قدمی رو به او بردارد و رفتار خود را شبیه او بسازد.
پس باید پرچم مواکب هواداران حسین علیه السلام چه در عاشورا و چه اربعین با نقش سخنان این شهیدان نقش شود.
هر کس میخواهد روح نهضت حسین علیه السلام را بنگرد، باید از کربلا در هر اربعین و عاشورا و اعزام مواکب از همه بلاد به سوی کربلا خبر بخواهد.
بغداد عاصمۀ خلفای عباسیین را در عهد سلاطین آل بویه و امپراطوری دیلمیان بنگرد که هر عاشورا آن را سیاهپوش میکردند.
و در مصر، قاهرۀ طاهره را بنگرند که عاصمۀ خلفای فاطمیین بود و در ایام
فاطمیین، در هر عاشورا غرق نهضت میگردید.
از دفن رؤس شهدا در شهر دمشق، عاصمۀ آن روز سوریا، و سپس در عسقلان و سپس تحوّل سر مطهّر از آنجا به قاهره در تحولات ایام صلیبیها خبر از این نبأ عظیم باید خواست که چگونه سر مبارک را به قاهره انتقال دادند و دفن کردند. پس عاصمههای اسلامی، کوفه، مدینه، مکه و مصر را انقلاب تکان داد.
و عواصم کبار کشور ایران را مثل اصفهان در عهد صفویه و عاصمۀ تهران و اقمار آن تا این عصر که همه شهرهای کشور ایران باشد، در عاشورا بنگرد که همه غرق در انقلابند.
باید عواصم هند و پاکستان را در عاشورا بنگرد و اقطار دیگر جهان را در غوغای عظیم محرم و عاشورا بنگرد.
باید از جهان عظیم اسلام امروز در شرق و غرب، خبر امام حسین علیه السلام را بگیرد. باید از فقهای عظام حتی مثل ابن حزم ظاهری تا چه رسد به طاووس یمانی و شیخ طوسی و ابن طاووس و سید بحرالعلوم خبر بگیرد.
باید از همۀ نویسندگان شرق و غرب و از همۀ مورخان و سخنوران و ناطقان و همۀ انجمنها و جمعیتها و از رهبران سیاسی آزادیخواه، حتی گاندی رهبر آزادیخواه هند و از رهبران آزاد پاکستان، خبر امام حسین علیه السلام را بخواهد تا از نبأ عظیم به آنها خبر بدهند.
باید از همۀ شعرای عرب و غیر عرب و اشعار آنها امواج احساسات خلائق را بنگرد.
باید از دفتر زمانه و از کتب تاریخ و سیر و مقتل و از هر زمین و هر مکان و
هر بقعه خبر امام حسین علیه السلام را بخواهد و بخواند که در همۀ اینها انعکاس صوت امام حسین علیه السلام و یاران و شهدای فداکار او بوده و هست.
و صوت امام حسین علیه السلام در کربلا و نیز واتاب و انعکاس صوت محمّد است که در مکه بلند شد.
صوت دعی بمکّة الی العلی یسمع رجعه بطفّ کربلا
صوت محمّد و ما محمّد الّا حسین و الحدیث یشهد
هدف از خواندن کتاب امام حسین علیه السلام و مکتب امام حسین علیه السلام؛ مشکلات این راه پرسنگلاخ؛
و اذا کانت النفوس کبارا تعبت فی مرادها الاجسام(1)
شرح نهج البلاغه: 292/3 (المتنبی)؛ اعیان الشیعه: 518/2.
خواندن این کتاب و این مکتب برای محافظت انسان از لغزش در مواقع اخذ تصمیم و محافظت بر آزادی و محافظت بر ارادهای که با ملکۀ فضیلت و آزاد منشی است.
خواندن این کتاب و این مکتب برای تقویت روح ستمناپذیری و آزادی و آزادگی است.
برای روییدن بال همّت در انسان، در سر دو راهۀ اختیار موت و حیات است که اختیار حیات با شرافت.
1) (1)
حیات ابدی.
حتی با حرکت روی یک دریای خون و زیر یک افق سوزان.
به سوی آزادی و حرّیت.
به سوی خدای با عظمت.
به سوی قرآن و حکمت.
همه از تصمیم انسان است.
تصمیم، مشکل انسان را در سر دو راهۀ اختیار و انتخاب حل میکند. و اگر چه خود تصمیم گرفتن مشکلهای است؛ بلکه مشکلۀ مشکلات است.
قدرت بر تصمیم در سر دو راهۀ اختیار داری، خصوص در مفصل موت و حیات و اختیار حیات ابد با وجود سنگلاخی راه پر سنگلاخ، بزرگترین قدرتها است.
اختیار کردن این راه نشاطی میخواهد انبوه، گرچه هر گاه مبدأ حرکت هم مثل منتهای حرکت، خدا و قرآن و حرّیت بوده باشد، این گونه نشاط همراه است.
البته حرکتی که مبدأ آن از خدا باشد، و منتهای آن هم خدا باشد.
حرکتی که مبتدای آن آزاد منشی باشد، و منتهای آن هم آزادی و آزادمنشی باشد.
و از خدا و با خدا و به سوی خدا و از قرآن و با قرآن و به سوی قرآن باشد.
از نشاطی بهرهور است که شبیه سرمستی است و این نشاط و مستی لازم است. با آن نشاط و مستی میتوان مشکلات راه را تحمل کرد.
و حرکت حسین علیه السلام مقدمۀ صعود و معراج و فنای فی الله در راه بقای بالله است.
اندر بلای سخت پدید آرند فضل و بزگ مردی و سالاری(1)
رودکی سمرقندی.
سفر چهارم است که سیر بالحق فی الخلق برای نجات خلق و هدایت آنها به مقصد اعلی است، آن جا که مسجد الاقصی است.
مسجد الاقصی آنجاست که خدا را در همه مرزها حتی دورترین کرانهها و اقصی کنارههای افق ببینند و در بیمارها هم ببینند، «یا موسی مرضت فلم تعدنی»
پس نشاطی میخواهد که از سرمستی آن به قدر کفایت همه افراد امّت مقاومت کند و استقامت آرد و تا آخر بایستد و نایستد (بایستد یعنی مقاومت کند و نایستد یعنی متوقف نماند) تا همت او و وجود او مثل وجود کلیات انواع باشد که به زوال افراد زوال نمییابد، نفس کلی همه را میخواهد، چون واردات نفس او از نفس کلی است، صادرات نفس از طبق واردات آن خواهد بود.
شاکلۀ ساختمانی روح او و روحیۀ او و همت او و ارادۀ او مثل شاکلۀ علم عنایتی آفریدگار است که به وجوه همه افراد بشر و صلاح همه افراد بشر و خیرخواهی برای همه افراد بشر، نقش برگرفته و همان نقش را که برگرفته پیاده میکند.
هر کس هر چه از مبدأ گرفته مصدر همان است. هر کس و همه کس چنین
1) (1)
است.
و چون از مصدر نبوّت رحمة للعالمین همه چیز را فرا گرفته(1)
در فلسفۀ اعلی است که موجودات کلیه یا تمام، یا ناقص اند، یا مستکفیاند، آن که کمالات لایق را ابتدا از خود دارد او تمام است و اگر دیگران را هم او میدهد آن فوق تمام است و آن که ندارد اگر به خود و باطن ذات خود در حصول آن کمالات اکتفا میکند آن مستکفی است و اگر محتاج به اسناد است آن ناقص است و امثال وجود امام از قسم مستکفی هستند، استاد لازم ندارند مگر به معنی دیگر. و قوه قدسیۀ «حدس» احتیاج به تدریج در تعلم و تعلیم ندارند، فیض را از مصدر آن در «آن» فرا میگیرند.
و این مصدر عنایت به همه خلق دارد، او هم طبق جدش، این عنایت و خیرخواهی جبلّی اوست و آخرین آیه قرآن که آیه وجود او است، میگوید:به راستی برای شما رسولی آمده از انفس شما، و از نفیسترین شما، که بر او ناگوار و سخت است که شما را در رنج ببیند، حریص بر شما است بر خیر شما حریص است، به مؤمنین رؤف و دلسوز است، با این روحیه به سوی شما آمده، خدا را حکایت میکند که چگونه خیر را به شما برساند.
تلخیص وجود پیغمبر در همین چند کلمه است که تشریح روان او و روحیۀ او است، همین نقش علم خدا است، نقش علم ربوبی و علم عنائی است.
1) (1)
با این نقش و با این قصد به سوی جهان شما و شما جهانیان آمده است، و اگر شما و آنها روگردان باشید و روگردان شوید، پس نقش علم خدا و اراده و میل خدا و صورت علمیه خدا است به همان اکتفا میکند میگوید: خدا مرا بس است و کافی است: این را بگو و اکتفا کن.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ (1)
توبه (9):129.
تو رحمت و خیر همه را خواستهای و به خدا اکتفا کردهای و کارگزار زمین و آسمان جز او نیست؛ بگو بر او توکل دارم، و او صاحب تخت و بارگاه است، و خداوندگار تخت و بارگاه است. یعنی به هر صورت نقش وجود تو نقش وجود خدا و نقش ارادۀ او است که عنایت به همه است.(2)
«توبه (9):128-129»
قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ (3)
خطبۀ سیدالشهدا طبق روایت تحف العقول از روزهای آخر او است که امامت محوّل به او است، غمخواری برای همه افراد ضعفای ملت میکند و میگوید: چرا افراد فلج جامعه و نابینایان و لالان و کران و کوران مهمل افتاده،
در همه شهرها آنها را واگذاشتهاید غمخواری برای آنها نمیکنید. (تا پایان)
فداکاری و فنای در راه آنها دارد و به سران شیعه (عصابۀ خیر) ملامت میکند که شما عصابهای هستید که برای نجات خلق و برای خیر خلق به وجود آمدهاید، چرا در بلاد و در شهرها ضعفا، لالان و کران و مفلوجها مهمل افتادهاند و شما ساکتید و سخن نمیگویید و قیام نمیکنید و بیتفاوتید.
این نقش اراده و تصمیم قاطع خدا و امام است که عنایت به کار خلق دارد(1)
شیخ الرئیس میگوید: و هذا الانسان یکاد ان یحل عبادته (حاشا)
اذا قیل لکم أنهضوا أنهضوا و اذا قیل لکم ألبدوا ألبدوا... فوالله لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقارّوا علی کظّة ظالم و لاسغب مظلوم.
«نهج البلاغه: خطبه 3 (شقشقیة)»
اما با شرط مساعدت افکار عمومی و آرای عمومی که مردم بخواهند تا تکلیف به او متوجه شود.امام علیه السلام خیر را برای همه خلائق میخواهد، ولی قیام او مشروط است به آن که مردم خود خیر را برای خویشتن بخواهند. آیا خیر چیست؟ خیر آن چیزی است که کل او را بخواهند: مانند صحت و عقل و علم و عافیت و آزادی و آنچه همه آن را میخواهند.
فلسفۀ اعلی بحث از «خیر» را در مبحث «علت غایی» میآورد، میگوید: علت غایی همان خیر است. از آن جهت که اختیار همه است و همان در هنگام تحقق صورت است، پس صورت و خیر وعلت غایی یکی است، قبل از وجود خیر است
1) (1)
که او را اختیار میکنند.
پس اگر مردم خیر را خواهان باشند امام علیه السلام قیام میکند و اگر آنها نخواهند و افکار و آرای عموم خواهان خیر نباشند، امام علیه السلام تکلیف به قیام ندارد.
انلزمکموها و انتم لها کارهون؟.
تا شجاعت ماجراجویی بار نیاورد، و شجاعت غیرقانونی نباشد، که بدون جلب آرای عمومی قیام کند و دست به شمشیر برد، و قیام مسلحانه کند و حادثۀ کربلا تا نیم آن را که همین باشد، حسین علیه السلام پا به پا آمده برپا کرده بود و نقشۀ خود را اعلام کرد و فرمود: من به آرای عمومی شما مردم کوفه آمدم، شما دعوت کردید من آمدم. اینک اگر نمیخواهید و کراهت دارید منصرف میشوم.
نقشهای که خواست امام علیه السلام بود تا همین جا بود، نقشۀ امام علیه السلام اقدام به جنگ نبود، اقدام به جنگ را آنها بر امام تحمیل کردند.
کتاب امام حسین علیه السلام که مکتب امام حسین علیه السلام باشد، کتاب تدوینی امامت و تکوین انسان اعلی - یعنی ابرّ انسان و انسان برتر است.
نقشه برای دورۀ سازندگی انسان است که جهان را بسازد چنان که جهان او را ساخته است.
جهان انسان شد و انسان جهانی از این پاکیزهتر نبود بیانی(1)
شیخ محمود شبستری.
دستور و فرمان و منشور صرف حیات و عمر در راه خیر و فضایل و مکرمات
1) (1)
است و هدایت به سوی افق اعلی است.
فرهنگ قرآن است که از شخص کلی میسازد و از فردی امت، در حقیقت امام حسین علیه السلام و مکتب امام حسین علیه السلام فرهنگ خاصّی دارد که همان فرهنگ قرآن باشد و فرهنگ قرآن به عکس فلاسفه و فلسفه، ابتدای شخص را میسازد و او را با تربیت و نشو و نما دادن گل آدمی او که روح او است بزرگ و کلی میکند تا در اثر آن بزرگ فکر میکند و کلی فکر میکند، فرد را در نظر میگیرد و فرد را بزرگ میکند و ترقی میدهد تا او را امتّی میکند گسترده بر بساط زمین پهناور.
به عکس فلسفه که ابتدا، کلیّات را در نظر میگیرد و بعد تطبیق میکند.
پس موضوع علم و کتاب: شخص است و کلی است. کلی است در عین آن که شخص است. چون واضع علم و کتاب شخص است، ولی شخص اسوه است.
غرض از کتاب و علم هم کلّی است نه شخص واحد؛ همه افرادند و این کتاب و مکتب اسطرلاب، انسان برای عروج به افق انسان برتر است.(1)
در هر علم به قراری که در منطق مقرر است، باید پیشاپیش هشت امر اساسی شناخته شده باشد، آنها را رئوس ثمانیه گویند: مثل تعریف علم، واضع علم، موضوع علم، غرض از علم، مسائل علم، طرق استدلال: برهان، خطابه، سفسطه، شعر، جدل، قیاس، استقراء، تمثیل، تجزیه و ترکیب.
خواندن این کتاب واین مکتب، برای حفظ انسان از لغزش در اراده و اتخاذ تصمیم است، در حقیقت برای محافظت بر اراده است؛ ارادهای که با ملکۀ فضیلت و آزادمنشی بار آید نگهدار مملکت است و بهشت را به دانۀ گندمی
1) (1)
نمیفروشد و شجاعت هم در حقیقت همان محافظت بر اراده و هستی است.
تو بار خدای جهان خویشی از گوهر تو به گهر نباشد
نزدیک تو کیهان مختصر شد هر چند جهان مختصر نباشد
در مملکت خویشتن نظر کن زیرا که ملک بی نظر نباشد
برملک توگوش و دوچشم بینا درها است که به زان درر نباشد
امروز بدین ملک در طلب کن آن چیز که فردا مگر نباشد(1)
ناصر خسرو.
نظارت بر این که فرمانبر خدا و نگهدار خلق باش تا آنچه از خدا بگیرد به خلق برساند و به همان منوال و همان سان خلق را بسازد.
باید اینها را محافظت نماید که دانههای بهشت است، ملک بهشت از آنها ساخته میشود.
بنگر که چو باید همیت کردن تا بر تو فلک را ظفر نباشد
از علم سپر کن که بر حوادث از علم قویتر سپر نباشد
هر کو سپر علم پیش گیرد از زخم جهانش ضرر نباشد
باقی شود اندر نعیم دائم هر چند در این رهگذر نباشد
بشنو سخنی چون شکر بخوبی گر چند سخن چون شکر نباشد
مردم شجر است و جهانش بستان بستان نبود چون شجر نباشد
ای شهره درختی بکوش تا بر یکسر بتو جز کز هنر نباشد
1) (1)
و آن چیز که عالم بدو است باقی هرگز هدر و بیاثر نباشد
وانکس که بود بیهنر چو هیزم جز در خور نار سقر نباشد
زیرا که شود خار سوی دهقان شاخی که بر او بر ثمر نباشد(1)
ناصر خسرو.
اینک ابواب این کتاب و این علم: در 5 قسمت و 5 بخش است، در 57 مرحله که مراحل عمر امام علیه السلام باشد، با یک مقدمه که نبعان وجود طفل و منابع آن را بحث میکند.
1) (1)
اینک فهرست فشردۀ کتاب امام حسین علیه السلام و مکتب امام حسین علیه السلام
(الف) قسمت اول: واردات شخص او از عهد جدّ امجد است، در 7 مرحله از عمر مقدس امام که نقطۀ اوج آن همقطاری با پیغمبر صلی الله علیه و آله است در مباهله و تطهیر و همچنین بیعت و مبایعه پیغمبر صلی الله علیه و آله با او است.
(ب) قسمت دوم: واردات او در عهد مادر در یک مرحله یا هفت مرحله نقطۀ آخر آن دفن مادر است که شبانه انجام شد و تاریکی شدیدی روی همه آن درخشندگیها را گرفت، خصوص با شنیدن شکوائیّه پدر بر رسول خدا صلی الله علیه و آله در موقع دفن مادر که آن خاطرات اقدس از او رسیده و به جا مانده است.
(ج) قسمت سوم: واردات او در عهد پدر بزرگوار از اول تا آخر که سال چهلم هجری است و حسین علیه السلام به سی و شش سالگی رسیده و در آخر دارای فرزند و اولاد است، در سی و شش مرحله.
(د) قسمت چهارم: واردات او در عهد برادر ارجمندش امام حسن مجتبی علیه السلام
تا سال پنجاهم هجری، در چهل و شش مرحله.
(ه -) قسمت پنجم: واردات او در عهد خودش که خامس آل عبا است در نوبۀ قیام خودش به امامت امّت در ده مرحله از پنجاه و هفت مرحله.
تلخیص و فشرده آنچه در بخش اول در عهد جدّ امجد صلی الله علیه و آله در حق او وارد شده، خواه از شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله یا از پدر و مادر و برادر و یا دیگر یاران صحابه، حتی اوضاع زمان در مدینه پرشور آن روز، همه دعوت به تعالی بود و عوائد روحی او بود.
آنچه در این عهد اول از ناحیۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله با پدر و مادر یا محیط خانواده یا مدینه شهر پر جزر و مدّ از اقیانوس زمان و مکان حوادث عظام در زمان او واقع میشد در مشاعر او وارد میشد.
به ویژه آنچه از جدش شخصاً در این عهد دربارۀ او به وقوع پیوسته چه محیط را متوجه او کرده و چه او را متوجه محیط کرده و این دو گونه است: بخشی را مستقیم و زباندار متوجه به او کرده که او را دعوت به علوّ وتعالی میکند، چه به این لفظ یا به لفظ دیگر. و دیگر، که حاصل آن علوّ است.
و بخشی غیرمستقیم و با زبان بیزبانی یا با زبان زمانه که صادق است، هر دو آن رسالت و مأموریت آن رسول الهیاند و رسالت زمانه هم در آن عهد خجسته برای آن کس که زبان آن را درمییابد، آن هم طبق رسالت پیغمبری برای حسین علیه السلام زباندار و صریح و رسول است، اوضاع عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به حرکت و تعالی و عروج میخواندند که تا خود را به پیغمبر صلی الله علیه و آله برساند.
أنّ العلا حدثتنی و هی صادقة فیما تحدّث انَّ العزّ فی النقل(1)
وفیات الاعیان: 187/2؛ مستدرکات اعیان الشیعه: 215/1.
و این نوع دومین: کلیۀ منطق مدینه و وضع نشو و نما خیز شهر مدینه، در این عهد خجسته بر خجسته از رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و آن اوضاع استثنائی و فوقالعاده و غیرعادی بود. ایجاد آن محیط از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله بود یا زمانه آن را آورده بود، هر چه بود در زمان او بوده و این راز زمانه در آن زمین و زمان گسترده و ناطق بود و فرخنده بود و به استقبال او پیش آورده، یا رهاورد راز رسالت است، یا راز زمانه است که زمانه آورده، و راز زمانه را حسین علیه السلام و همه آگاهان هوشمند درمییابند، اما عموم فقط آنچه را که به طور مستقیم و به طور صریح از جدّ امجد صلی الله علیه و آله در حق او صادر شده یا وارد شده درمییابند، و همین هم مهمّ است و از ثروتها و ذخائر نبوتند، آنچه همه صحابیان و صحابیات را دعوت به عروج میکرد دربارۀ او گویاتر و صریحتر بود.
و آنچه از شخص پیغمبر علیه السلام در حق او وارد شده، خواه مستقیم و خواه غیرمستقیم با او سخن میگویند و همه او را به عروج دعوت میکنند و همه اوضاع مدینه (خواه ناطق و خواه غیر ناطق) پلههای عروج اویند، همه میگویند:
ترقی کن، ترقی کن، به بالا بیا، به بالا بیا، پیغمبر صلی الله علیه و آله شخصاً دستهای او را به دست خود میگرفت و او را پاورچین پاورچین از زمین برمیگرفت و قامت خود را نردبان او قرار میداد و به بالا میآورد و همی گفت: ترقّ عین بقّه ترقّ
1) (1)
عین بقّه.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 128/1؛ بحار الأنوار: 295/16، باب 10.
آنچه را پیغمبر صلی الله علیه و آله صریح میگفت، اوضاع مدینه پرشور آن روز با زبان بیزبانی که زبان زمانه و زبان عقل است نیز میگفت، همۀ آسمان و زمین مدینه آهسته میگفت: هشدار! که اینها همه از پیغمبر صلی الله علیه و آله است، ایجاد اوضاع مدینه که آن روز محیط پرشوری بود از پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و پیغامی بود برای هوشمندان که یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ (2)
آنچه زمانه در زمین و زمان در این عهد فرخنده و خجسته و میمون در مدینه آورده و عائد او کرده، همه راز پیغمبری و رسالت جد امجدش بود که مصدر آنها بود و همان ها راز زمانه بود و پیغام زمانه بود.
راز زمانه الهامبخش فرزندان هوشمند خویشتن است.
و آن راز زمانه که راز پیغمبری و رسالت جدّش بود و جدش مصدر آنها بود، با او صادقانه سخن میگفت و با هر فرزند برومند هوشمند سخن میگوید همه سخن از معالی میگفت:
أن العلا حدّثتنی و هی صادقة فیما تحدّث ان العزّ فی النّقل
و آیا طغرائی، این مضمون را از سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله نگرفته، پیغمبر صلی الله علیه و آله صریحاً به حسین علیه السلام میگفت خدا معالی امور را دوست دارد.
پرسیدند که از جدّ امجد صلی الله علیه و آله چه حدیث به گوش خود شنیدهای؟
فرمود: شنیدم که میفرمود:
«ان الله یحبّ معالی الامور و یکره سفسافها».(1)
عوالی اللآلی: 67/1، حدیث 117؛ وسائل الشیعه: 73/17، باب 25.
او هم کتاب شمایل پیغمبر صلی الله علیه و آله را نوشته و نصب العین خود کرده بود، چون از پیغمبر صلی الله علیه و آله مفخمتر کسی نبود و نیست و نماز خواندن با پیغمبر صلی الله علیه و آله و بیعت گرفتن از او به دست پیغمبر صلی الله علیه و آله و عید مباهله که طهارت ضمیر را گروگان میگذارند همه لبیک اجابت او بودند.
و آنچه از پدرش در این عهد دربارۀ او به وقوع پیوسته و با او سخن به راز میگفت.
و آنچه از مادرش در این عهد دربارۀ او یا در محیط او، به وقوع پیوسته چه آهسته سخن راز را میگفت یا آشکارا.
و آنچه از برادرش امام حسن علیه السلام در این عهد در محیط او به وقوع پیوسته، چه با او به راز سخن میگفت یا آشکارا.
و آنچه از صحابیان و صحابیات دربارۀ او در آن عهد به وقوع پیوسته، چه آهسته و به راز سخن میگفت یا به آشکارا، همه راز نبوت را میگفتند و همه عوائد روحی او گردیده یا میگردید.
واردات نفوس مدینه در این عهد اول خیلی شگرف و ژرف بود و همه در دامن او ریخته میشد و عائد روح او میگردید، حوادث عظام فتوحات در اقالیم
1) (1)
زمین و انکشافات و کشفیات وحی آسمان، شهر مدینه را اقیانوس خروشان و محیطی دارای جزر و مدّ کرده بود، جزر و مدّی که اقیانوس زمان و مکان در آن شهر سر به هم میداد و همه شهر هم در گریبان او سر به هم میداد.
بخش دوم: آنچه بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله از مادر، حلقهای که او را به پیغمبر صلی الله علیه و آله اتصال میداد و خون پیغمبر صلی الله علیه و آله را درتن او آورده بود به او رسید و سپس در این چند صباحی عهد مادر یا پس از مرگ مادر، از پدرش علی علیه السلام، یا از برادرش، یا دیگر صحابیان و صحابیات دید و شنید.
و سن او در این وقتها بیش از شش یا هفت سال نبود که گفتار شکوائیه پدر را در شب دفن مادر به خاطر سپرد و از آنجا به دفتر زمانه سپرد. از عجایب است که خطبۀ فدک را هم که از مادرش به جا مانده، خواهرش زینب علیها السلام با آن که در مرگ مادر پنج ساله بود، به زمانه سپرد.
بخش سوم: آن چیزهایی که بعد از جدّ امجدش صلی الله علیه و آله در عهد امامت پدر بزرگوار و خلافت خلفای راشدین (به حسب ظاهر) واقع شد، تا سال (40 هجری) در این عهد فتوحات پر جزر و مدی هر سال برای مدینه جدّش صلی الله علیه و آله پیش میآمد، گویی اقطار بلاد شرق و غرب پیش او میآمد، یا او را از خود بیرون میبرد، و پدرش رهبر دستگاه مسلمین بود که سپاه و عساکر مسلمین تا منتهای معموره در مغرب رسیدند؛ و در مشرق هم فتح مدائن (عاصمه کشور وسیع امپراطوری ایران) و نهاوند و خراسان را در مدینه دید، غنائم این فتوحات مدینه را مالامال گرفت. این فتوحات چه تلاطمی در مدینه میآورد خدا دانا است.
و فتح دمشق و یرموک و اجنادین و سوریا و مصر در جبهۀ روم که امپراطور
عظیمی معادل ایران بود، تمدّن روم را در صحرای عربستان آورد یا صحرای عربستان آن بلاد را با مشعل قرآن و مصحف نور، نورباران کرد، تمدّن روم را با غنایم بیحد و حصر به مدینه آورد.
در این عهد که به غرب و شرق و افریقیه و ایران به جهاد آمد:
سیر در زمین شرق و غرب او را در بعد و ابعاد گستردۀ زمین و طول و عرض آن میبرد.
و قرآن او را تا آسمان معالی به معراج بالا میبرد.
از طرفی در شرق و غرب قوس ظفر «طاق نصرت» را برای فتح اسلام پایهگزاری کرد، پایهای را در شرق و پایۀ دیگر را در غرب، برافراشت.
و از طرف دیگر کتاب آسمانی «قرآن» را با کتاب تکوینی آفاقی مو به مو تطبیق کند، چون دید و بصیرت و بینایی باطن او از طول و عرض زمین و آسمان، عظمت داشت و عمق داشت، اینها کتاب دیگر خدا بود که میخواند.
و در عقب آن در تلاطم عهد عثمان، مدینه را کشتی روی آب، متلاطم دید و همچون ناخدا کوشید که کشتی را از تلاطم نجات دهد (با هفتصد نفر از صحابه) و بعد از آن در عهد پدر بزرگوار که تلاطمهای کمرشکن اسلام را تهدید میکرد، با قدم امیرالمؤمینین علیه السلام به عراق آمد و از دولت علی علیه السلام که مجمع البحرین است سرچشمه و آب حیات را به جهان سرشکاف و جاری کرد.(1)
سورۀ «الانسان» به نظر من تعدد نزول دارد، بنابراین هم مکی و هم مدنی است. اسلوب سوره مکی است و احادیث فریقین که میگوید: دربارۀ علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام نازل شده، گواه آن است که در مدینه هم نازل شده است.
1) (1)
یُفَجِّرُونَها تَفْجِیراً (1)
انسان (76):6.
و از طرفی با نعمههای دعا و نیایش پدر و با تفسیر حروف اذان و اقامه راه معراج و وصال در نماز را از رهبر دید.
و در نوشتن اسمای حسنی و هزار اسم باری تعالی در (جوشن کبیر) بر کفن پدر به امر او جنت لقاء و جنات صفات علیا و اسمای حسنی را با دید حق بین علی علیه السلام دید.
ورای بام گردون بارگاهی است که نامش بام اسمای الهی است
با دعای استسقا، باران از آسمان میگرفت.
و شفای گناهکاران که دستشان در طواف خشک شده یا پایشان از کمر فلج و مشلول شده از خدا میگرفت.
و با شمشیر و زبان نصرت از امیرالمؤمنین علیه السلام مرشد خلق میگیرد. لفظ مرشد در کلام امیرالمؤمنین علیه السلام آمده و غیر از این معنی است که صوفیان میگویند.
(نهج البلاغه) در خطبۀ آخر امام علیه السلام که پرچمی برای حسین بن علی علیه السلام بر دههزار نفر بست و پرچمی هم برای ابو ایّوب انصاری بر دههزار نفر و پرچمی برای قیس بن سعد بن عباده بر دههزار بست.
امام علیه السلام در تحریض به جهاد فرمود:
1) (1)
لله انتم: اتتوّقعون اماماً غیری یطأ بکم الطّریق و یرشد کم السبیل.(1)
نهج البلاغه: خطبۀ 181.
لفظ مرشد را برای خود آورده میگوید: پیشوایی و امامی بهتر از من مرشد برای شما نخواهد آمد که شما را به شاهراه ارشاد کند و جاده را برای شما بکوبد.
البته امام علیه السلام بهترین مرشد دینی، بهترین مرشد سلوک، بهترین مرشد علمی، بهترین مرشد جنگی، و هم بهترین مرشد اجتماعی بود. بعد شرح این خواهد آمد.
حسین علیه السلام شمایل پیغمبر جدش صلی الله علیه و آله کتاب نظام اسلام در دست راستش و شمشیر ذوالفقار پدرش علی علیه السلام در دست دیگرش بود و هر دو دست او دست راستند.
و اسب شهسواری شوالیههای اسلام زیر پایش بود.(2)
«تفسیر الآلوسی: 68/25»
نه تنها صاحب قلم است، بلکه صاحب سیف و قلم و رمح و قرطاس و هامون و خیل و لیل است.
اللّیل و الخیل و البیدآء یعرفُنی. و الرَّمحُ وَ السّیفُ و القرطاس وَ القَلَمُ.
اینها عوائد روحی او از مصادر سازندهای است که:
امّتی را ساختند و بیگانه از این امام علیه السلام نبودند، از گل او بودند و گل او از
آنها بود. گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند.
و عوائد او از مصادر غیب صد برابر بیشتر از اینها بود، بعد از این دوران واردات، دوران صادرات است.
هر کسی آنچه واردات، روح او، و روحیّۀ او را ساخته، همانها و از قماش آنها صادرات او خواهد شد، هر رشتۀ مهندسی را تحصیل کنند استاد آن میشوند، استاد بازگو کنندۀ رشتهای است که استاد آن شده است.
حسین علیه السلام هم از نقش قرآن و از نقش وجود جدّ امجد صلی الله علیه و آله و پدر بزرگوار علیه السلام و از محیط الهام بخش اسلام، همین را گرفته بود که فرمانبر خدا و نگهدار خلق باش، آنچه از خدا بگیرد همان را به خلق برساند، خلق را به همان منوال و به همان مثابه بسازد.
اینجا فلسفه «التعاریف» در کار آمد و سؤالهای پدر از فرزندانش حسن علیه السلام و حسین علیه السلام که شاگردان مکتب تعقل و تدبیر او بودند به او متوجه شد و نتیجه را برای تهذیب نفوس و تدبیر منزل و سیاست مدن در اختیار نشر گذارد و حارث اعور همدانی، فقیه عراق مأمور ضبط و نشر آن شد.
برای اصلاح اخلاقی، شخص معصیت کاری که شکایت از نفس امّاره نزد او کرد درسی فرمود که وجدان اخلاقی او را بیدار کرد و این درس برای همیشه و برای همه کس سودمند است. فرمود: اگر معصیت خدا را میکنی روزی او را نخور و دیگر آن که از ملک او بیرون شو، و دیگر آن که جایی برو که او تو را نبیند و دیگر آن که در موقع مرگ قبض روح را تأخیر بیانداز. و دیگر آن که
ملائکه «غلاظ و شداد» را در موقع القای در نار جهنم رد کن.(1)
جامع الاخبار: 130-131، الفصل التاسع و الثمانون؛ بحارالأنوار: 126/75، باب 20، حدیث 7.
تا قدم آخر با پدر و رهبر راهرو و راه حق همقدمی کرد و در آخر عهد پدر که سال چهل هجری است و او به سن 36 سالگی بود، بارهای سنگین ولایت امّت به سرپرستی و همراهی برادرش بر دوش او آمد، اگر نه آن بود که پشتش به کوه قاف بود و پشتیبانش خدای یکتا، باری کمرشکن بود.
نغمههای دعا و نیایش، او را قویدل میداشت، گذشته از آن که وجود برادرش امام حسن علیه السلام و سایر برادرانش برای او رکن رکین و معاضد و پشتیبان و ذخیره بودند تا سال (50 هجری) که امام حسن علیه السلام شهید شد، همه بارها به دوش او آمد و همه چشمها به او دوخته بود، او مشعل حجاز و عراق بود، آنچه نسبت به زن وفرزند خود رفتار میداشت، نسبت به بازماندگان شهدای رکاب پدرش، شهدای صفّین (شهدا بیست هزار نفر و اندی بودند) و تقریباً بیشتر از بیست هزار نفر بازماندگان به جای آنها مانده بود و مقدار زیادی هم یتیمان و بیوهزنان جنگ جمل و نهروان بر آنها افزوده شده که از بازماندگان بودند (شهدای جنگ جمل هم چهارهزار نفر بودند) که دست کم چهارهزار نفر هم بازمانده دارند.
امام علیه السلام مسئولیت حمل بار سنگین آنها را هم احساس میکرد، آن هم با لطف تعبیر و حسن تدبیر که خاص آن حضرت بود.
تفسیر خواجه عبدالله(2)میگوید:
حسین بن علی علیه السلام چون درویشی را دیدی گفتی: تو را که خوانند و پسر کهای؟ درویش گفتی: من فلانم پسر فلان، حسین گفتی: نیک آمدی که از دیرباز من در طلب توام. که در دفتر پدر خویش دیدهام که پدر تو را چندین درهم بر پدر من است، اکنون میخواهم تا ذمت پدر خود از حق تو فارغ گردانم و بدین بهانه عطا به درویش دادی و منت برخود نهادی.
از نظری که پناهگاه این همه ذریّه زن و فرزند بود کوهی بود سنگین و سخت سیل گردان: سیل را میگرداند. و در عین حال از عاطفه و رحم و دین مثل آب روان سرچشمۀ سرشاری بود.
قد کنتَ لی جبلاً صعباً ألُوذُ به و کنتَ تَصّحَبُنا بالرّحم و الدّین
مَنْ للیتامی و مَنْ للسائلین و من یغنی و یأوی إلیه کل مسکین(1)
الوافی بالوفیات: 53/14؛ شرح احقاق الحق: 5/27، قصیدة شعریة.
(مرثیۀ رباب زوجۀ امام علیه السلام)
بخش پنجم: بعد از برادر ده سال بقیۀ عمر، تا شصت و یک، از طرفی مسئولیت یک امت به او متوجه بود و از طرفی قدرت و اقتدار دشمن متجاوز، با زور و زر، و تزویرش گسترده بر سر زمین رقعۀ اسلام شده بود.
در مرحلۀ نخستین کارهای پیغمبر صلی الله علیه و آله در دورۀ مکهاش در پیش داشت از طرفی شبانهروزی هزار رکعت نماز میگزارد(2)و این نماز او را از تدریس علوم قرآن در مدینه در مسجد النبی (کانون مرکزی اسلام) بازنمیداشت تا به حدی که
صیت و آوازۀ درس او تا شام از طرفی در دیار غرب و از طرفی دیگر تا بصره در شرق پیچیده بود. معاویه در شام معرفی حوزۀ حلقه درس حسین را به شخصی میگفت که در مدینه وقتی به حلقۀ مجمح حسین در مسجد النبی بربخوری، او را مییابی که جلساء مستغرق در استماعند، چونان که گویی مرغ بر سر و شانۀ آنها نشسته است و خود جامهاش تا نصف ساق است.(1)
تاریخ ابن عساکر در تاریخ کبیر: 322.
(البته این لباس قهرمانان است). و نسخه دارد که همه حلقه انجمن او جامههاشان تا نصف ساق است که بنابراین همه چابک مردان بودهاند و در ذیل آن دارد، بدون چیز دیگر از ثیاب بزازی و اسلحۀ و برگ. و از طرف بصره، نامهها گسیل میکردند از (تفسیر) میپرسیدند.و نافع بن ازرق که از بصره به مکه آمده بود تا مشکلات تفسیر و علوم را از ابن عباس سؤال کند و او در حجر اسماعیل با حسین علیه السلام نشسته بود. و امام حسین علیه السلام فرمود: از من بپرس ای ابن ازرق؟ بعد جواب را چنان داد که او گریست و آن کلمه را گفت که: کنتم أئمة حکاماً، انتهی.(2)
و در همین مواقع در سفر جهاد تا قسطنطنیه، عاصمۀ روم شرقی رفت انحرافات دستگاه خلافت را به چشم سر مشاهده کرد. قسطنطنیه نه تنها از شکست نظامی خود در «سوریا» و مصر و افریقا اهمیت نهضت اسلام و این اردو را میدید، بلکه چون مرکز خلافت عیسی یا «ارتدوکس» بود، پس از جهت فتح مرامی هم، قرآن مشعل نور یعنی کتاب دعوت آنها را هم میدید.
و شاید از قضیۀ مباهلۀ نصارای «نجران» ارتباط آنها را با آسمان خبر داشت.
و در بیست و پنج سفر حج از مدرسۀ حج و تعلیمات دائم آن، و شفای گناهکاران، مشعل حجاز را روشنتر میکرد.
و از ناحیۀ دیگر از کوفه به او تظلمات و نالۀ مشتاقان عدالت و مدافعان حق، پیاپی میرسید. مثل یاران حجر بن عدی شهید، مرج عذرا و همقطاران بینظیر او، او را به درد مردم جذب میکرد. در بصره حاکم وقت سمرة بن جندب و کشتار هشت هزار او، کمتر از کوفه و کشتار حقطلبان پر صدا نبود.
مسجد النبی و حرم نبوی که به منزلۀ غار حرا، کهف خلوتش بود و مانع از آن نبود که رهبر جوانان بهشتی با جرأت به دستگاه جبّار جبابره حمله بکند و شانه از زیر بار مسئولیت خالی نکند و حمایت و دفاع از افواج حقطلبان مشتاقان عدالت بنماید.
در راه تشویق درس قرآن در مدینه، بذلهای بیدریغ به ابوعبدالرحمن سلمی معلم قرآن میکرد، تشکیل انجمن حدیث میداد.
در مکه و منی برای جمع هزار نفری صحابیان و اولاد صحابیان در برابر حق کشیهای معاویه جبّار سرکش و تقلبات سیاهکاری بیعت گرفتن برای یزید که افواج خطرناک سیاه آن، از هر سو به حجاز حملهور شد، این سپاه قرآن و سپاه حدیث، عهدهدار کار رشیدی بودند. این موقع به حکم امامت، با خلائق و با خالق یا با امّت و امامت سخنی داشت، محنت امّت با او سخن میگفت و او با امّت سخن میگفت.
اینها همه، و اقیانوس موّاج خروشان سرزمین اسلام در شرق و غرب، بعد از
طرح نقشۀ بیعت با یزید خمور، او را صدا میکرد که از دستگاه معاویه دوری و تبرّی جوید تا به فریاد اسلام برسد و مسلمین واقعی و اسلام را از دست تطاول جبّاران نجات دهد.
از غار درآید و مشعل وحی قرآن را به دست بگیرد و هجرت را تجدید کند، از مرکز تعلیمات مدینه هجرت بکند و کار محمد صلی الله علیه و آله را از سر گیرد.
اقدام پیغمبر صلی الله علیه و آله به انتقال از مکۀ سیاه مخوف، روز هجرت به سوی مدینه با بیعت هفتاد و پنج نفری در عقبۀ منی که آن روز، روزنهای بیش برای نجات در آن نبود پروژه مقبول عقل بود، کوفه با آن سوابق دوستی و صمیمیت از طرفی و بیزاری آنها از معاویه و دستگاه زور او از طرفی دیگر، چراغ جلوی او میداشت صدای محمد صلی الله علیه و آله به گوش میرسید.
صَوتٌ دَعی بِمَکّة إلی العُلی یُسْمَعُ رَجْعُه بِطَفِّ کَربلا
صَوتُ مُحَمَّد وَ ما مُحمّدَ إلاّ حُسَینُ و الحَدَیثُ یشهد
وَ مَوَقِفَین اشْتَرکا فی الْمَقْصَد وَ انّحَدا فی مَصدَر وَ مَوْرد
فَدَعْوة اسّسها مُحمّد غَدت بِذِبْحِ سِبطه تُجدّدُ
وصَرخة بِالظَّلمِ تَبْدوُا مِنْ فَم تَکْمُلَ فِی یوم الطُّفُوفْ مِنْ دَمٍ
ورأیهُ یَنشُرُها الْقُرآنُ یَرْفَعُها فی کَربلا سَنانُ
در مکتب امام حسین علیه السلام عنصر شجاعت و عظیمتر از آن، اساس حکمت و عظیمتر از آن، نظام عدالت در ظل احسان و رحمت است که احسان آن، شجاعت و حکمت و عدالت را در پرتو خود گرفته، و حسین علیه السلام مظهر اعلی «این احسان و رحمت» است و از این جهت نام او به تصغیر از احسان آمده و تصغیر کلمۀ حسین علیه السلام برای تعظیم است.(1)
اشاره به کتاب معروف «کون و تکلیف» فیلسوف عمر خیام است.
(س) گفتید: خبر امام را از مکتب امام حسین علیه السلام و کتاب امام حسین علیه السلام میباید گرفت، اکنون سؤال این است که آیا این کتاب عنصر شجاعت میتواند آن کتاب باشد.
(ج) میکوشد، اما او بزرگتر از کتابهای ما است، کتاب او کتاب عظیم نهضت در کتاب کون و تکلیف است.(2)کتاب او از آسمان علیّین و از عرش برین تا خاک نمناک صفحه و اوراق آن است، کتابخانههای امم همه پر از کتاب او
هستند، گویی ملل همه کتابدار او هستند و از روز اوّل تولّد او تا روز مقتل و از روز مقتل تا امروز، همه به استنساخ و نسخهبرداری از موقعیت او پرداختهاند، ملکات والده و والدات و همشیرهها و مرضعات و ملائک همه برای استنساخ نسخ این کتاب کوشا بودهاند و از زبان پیغمبر جدش صلی الله علیه و آله در هر برخوردی و به تناسب هر پیشآمدی از پیش آمد او سخن در میان آمده، و در عهد پیغمبر صلی الله علیه و آله گریهها شده، و بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله هم دورۀ عمر امام علیه السلام با بحرانهای فتوحات عظیم اسلام در جهان و تحولات شگرف امم و رژیمها روبرو بوده و طبیعی است که آنچه آنها در او اثر مینهادهاند و او در آنها اثر مینهاده ژرف و عظیم و شگرف میبوده، تا حادثۀ شگرف کربلا که دنیا را تا حال در انقلاب برده و تازه آغاز دفتر است.
از وسع من و کتاب من و هر کتابی، از هر نویسندهای بیرون است که همه شخصیت او را در برگیرد و در خود بگنجاند. با آن که از روز اول قتل او، نوشتن مقتل شروع شد.
اصبغ بن نباته اولین کسی که مقتل امام علیه السلام را نوشته، و اصبغ از شهسواران اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بوده که در صفین از جنگ برنمیگشت تا شمشیر و نیزۀ خود را به خون دشمن رنگین نکرده باشد، صاحب سیف و قلم است، عهدنامۀ مالک اشتر هم از وی به جا مانده است.(1)
اعیان الشیعه: 464/3؛ الخلاف: 522/1، پاورقی.
تا امروز تا آیندۀ ابد، هر عالم و هر مورخ، و هر محدث اسلامی هوشمند
1) (1)
مصلح، بابی از کتابش در مقتل بوده و یا کتابی جداگانه در مقتل نوشته و هر کدام هم سعی کردهاند که: کتابشان آخرین کتاب باشد، که چیزی در آن فروگذار نباشد و برای دیگران افزونی بر کتاب او نباشد. و این کتاب عنصر شجاعت سی و دو سال است که پایهگذاری شده، چهار جلد آن تحت عنوان نام هفتاد و دو تن منتشر شده، ابتدا در رجب 1360؛ آبان 1320 جلد اول نشر شد.
جلد اول شهدایی که به استقبال امام علیه السلام تا مکه رفتند و شهدایی که بین راه تا پیاده شدن در کربلا به امام علیه السلام پیوستند و آنان هم بیست نفرند.
جلد دوم: شهدایی که بعد از نزول امام علیه السلام به کربلا از عراق (کوفه و بصره) به امام علیه السلام پیوستند، آنان هم بیست نفرند.
جلد سوم: شهدایی که از لشگر عمر سعد به امام علیه السلام پیوستند و شهید شدند.
جلد چهارم: مسلم بن عقیل و اسرار پایتخت طوفانی کوفه.
جلد پنجم: که به خامس آل عبا و سوّمین شروط لا اله الا الله، حسین ابو الشهداء و شهدای آل بیت او اختصاص دارد که تا کنون به عللی عقب افتاده و اهمّ آنها، آن بود که شخصیت امام علیه السلام در نظر من بسی بزرگتر از میزان مواد موجود و کتب موجود بود، معتقد نبودم که شخصیت امام علیه السلام و عمر پنجاه و هفت سالۀ او، آن هم عمری در کوران تحول و انقلاب دنیا محدود به همان واقعۀکربلا باشد، بلکه شخصیت امام عظیم را، بزرگ و بزرگ و سترگ و سترگ میدانستم. و آفاق جهان را برای او تنگ.
تنگ از آن شد برو جهان سترگ که جهان تنگ بود و مرد بزرگ(1)
سنایی غزنوی.
و روز عاشورا را که روز قهرمانی بینظیر اوست، فقط یک روز پرافتخار از عمر امام میدانستم نه همۀ عمر او؛ و مواد موجوده کتب را کافی برای یک دورۀ عمر امام علیه السلام نمیدانستم و برای تکمیل مطالعات، انتظار و تفحص مستمّر را لازم میدانستم، به این جهت عقب افتاد گر چه بحمدالله در این مدت بالغ بر پنجاه جلد کتاب دیگر (مهمّ و مهمتر، کوچک و بزرگ) تألیف شد و عمر به باطل سپری نگشت.
بلکه از برکت خدمت به حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و حضرت سیدالشهدا، تمام وجود من غرق نشان شده، دست، دامن و دوش، فرق و قدم و چشم و گوش، همه از نوال و عطایا پر شد، تا بر تمام جوارح، آثار و نشان عطایای او هست که بازگو میکنند.
مَنْ زارَ بابَکَ لَمْ تَبْرَحْ جَوارِحُه تَرْوِی مَحاسِن مَا أولیتَ مِنْ منن
فالْعینُ عَنْ قُرّة و الکفّ عَنْ صِلةَ و القَلب عنْ جابِرٍ والسّمعُ عَن حَسَن(2)
اکنون که مواد به قدر عرضه شدن فراهم شده، حاصل و محصول اندوختۀ خود را در اختیار خوانندگان حقشناس میگذارم، اگر چه تکافؤ با بزرگی و
عظمت حسین علیه السلام نکند.
و اگر کم و اندک است، مبلغ وسع من و علم من است وگرنه مکتب امام و کتاب امام حسین علیه السلام امتداد نشیب و فراز عمر پنجاه و هفت سالۀ امام عظیم را باید فرا گیرد که هر روز آن عاشورایی است از امام علیه السلام و کتاب امام در کوران انقلاب دنیا، باید پنجاه برابر افزون از حادثه یک روز عاشورا باشد؛ زیرا در جنب عمر پنجاه و هفت سالهاش حادثه کربلا یک روز آن است.
آری، کربلای امام و حادثه قهرمانانۀ آن، نقطۀ درخشانی است. اما هر چه باشد یک روز، و آن هم روز خاتمه است و اگر چه خاتمۀ عمر او تازه از نو آغاز عمر ثانوی او است که عمر دیگر او است و عمر ثانوی او کم اهمیتتر نیست.
پایان زندگانی هر کس به مرگ او است جز مرد حق که مرگ وی آغاز دفتر است
حتماً این خاتمۀ عظیم باید فاتحه و افتتاحی عظیم داشته باشد.
مصادر وجود او باید ینبوع سرشار عظیمی باشد، البته از «جدّ» و «پدر» و «مادر» و «خانواده» و «محیط شخص» نباید غافل بود که همه سرچشمۀ وجود او بودند، و همه از جهت خون و وراثت و تربیت، وارداتی بر نفس مولود وارد میکنند و آن واردات که از آنها وارد بر نفس مقدس میشد کم و مختصر نبودند، چنان که خود اشخاص آنها هم وجودات مختصری نبودند. و خود امام هم وجود مختصری نبود، هر کدام جهانی بودند در گریبان یک تن.
کسی کو ز دانش برد توشهای جهانی است بنشسته در گوشهای
واردات دوران جد امجدش کم نبود و نفس عظیم جدش هم عظیم و آیت عظیمی بود، او هم در گیرندگی گنجایش یک دنیایی داشت، اتّصال با وجود پیغمبر عظیم صلی الله علیه و آله آسمان و زمین را در وجود شخص او متصل میکرد.
و حسین علیه السلام از جهت قوّه قدسیّه در افق بالاتر از بشر بود که ناظر اختلاط آسمان و زمین و فعل و انفعال شدید بین قرآن آسمان، و عناصر زنده گیرنده زمین بود.
واردات مدینه در دورۀ فتوحات اسلامیّه در دوران پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله مدینه را بزرگ و بزرگتر میکرد، مدینه هر روز آن، وارداتی شکوهمند و شکوهمندتر داشت، هر روز فتوحات اسلامیه دامنۀ وسعت سرزمین مملکت اسلامی را وسیع و وسیعتر میکرد، سال چهاردهم هجری در شرق و شمال فتح قادسیّه، دروازۀ ایران را گشود. سال پانزدهم هجری مدائن پایتخت ایران عظیم که پشت بام شرق بود فتح شد، و امپراطوری ایران را در حلقۀ پرافتخار اسلام درآورد.
و به دنبال آن، تا سال هفدهم فتح الفتوح نهاوند کار ایران را خاتمه داد، و تا خراسان و کابل رفت.
و همدوش با فتوحات شرق، درغرب هم شام و سوریا را در جنگ اجنادین و یرموک بر رقعۀ گسترده اسلام افزود و در یمن و مصر و افریقیه هر روز اسلام گسترده بر جهان میگشت و همه اخبار آنها اگر نگوئیم اموال آنها برای مدینه و اهل مدینه صادرات میشد، همه صادرات آنها واردات مدینه و اهل مدینه بود.
و حسین علیه السلام بیخبر و بیرابطه با این انقلاب عظیم شگفتانگیز جهانی نبود.
خصوص با سفر خودش به شرق و غرب در سر حلقۀ جوانان مدینه که ارتباط او با این انقلابات از نزدیک بود.
گسترش قرآن را بر امم و بر عالم میدید، اگر با مادیّات آنها ارتباط نداشت با معنویات آن ارتباط داشت، اگر از مادیّات آنها سودی نمیبرد از معنویات آنها غافل نبود. و از پیشبرد مرام اسلام و شکوفا شدن آیین اسلام سرخوش بود.
این فتوحات که مانند ضربۀ شلاق، خواب را از چشم شرق و غرب، از چشم همه، از چشم دشمن و دوست، ربوده بود و مانند ضربۀ شلاق، مردم زمین را بیدار آسمان و قرآن آسمان میکرد و کرده بود، و حسین در افق بالاتر واقع بود که بر آنها نظر بلکه نظارت میکرد و ناظر اختلاط آسمان و زمین و فعل و انفعال شدید بین قرآن بدیع جدید و شؤون قدیم و رژیم پوسیده امم بود که دمادم فرو میریخت و صدای آن از صدای فرود آمدن کوه، بیشتر بیداری میآورد و همواره غشای بیرونی کشور وسیع اسلام همی وسیعتر میگردید.(1)
اگر این چنین فتوحات پیاپی برای جوانان هر کشوری (آسیایی یا افریقایی) نصیب گردد، جوانان آنجا در پوست خود نمیگنجند.
و هستۀ داخلی مؤثر در انقلاب را، پدر او رهبری میکرد؛ گذشته از آن که انتشار دعوت خاندان خودش بود.
تا عهد عثمان که در نیم اول بین سالهای (27 تا 29 و 30 ه -) ابتدا به سرپرستی جوانان مدینه تا افریقیه و غرب رفت و یک پایه از قوس ظفر (طاق نصرت) را در افریقیه در دروازۀ غرب نهاد و نهادند، و در نوبۀ دوم به شرق و
1) (1)
ایران و دماوند و طبرستان و جرجان رفت و پایۀ دیگر قوس ظفر و طاق نصرت را در شرق نهادند و با نظارت خود و برادرش بر قشون فاتح به وسیلۀ حضور در جبهۀ ایران (شرق جنگهای اسلامی) بسط عطوفت اسلام و ابلاغ جنبۀ پیغمبری و رحمت را عملی کردند.
هر چند به مشاهدۀ عیانی دیدند که امواج دعوت اسلام در عهد اخیر با پارازیت پخش میشد و روابط «محیط و مرکز» تیره شد و عثمان کشته شد.
تا در دوران خلافت پدر بزرگوارش بین (36 تا 40 ه -) که همقدمی با آن رهبر عظیم در تمام مراحل ولایت کار مختصری نبود، خصوص واگذاری پرچم به او در اواخر عهد پدر با همقطاری پیران عهد کهن جدّش: (ابو ایوب انصاری و قیس بن سعد بن عباده و نظرای آنان) در فروسیت(1)
فروسیت: سواری کردن، سوارکاری، ماهر بودن در سواری.
و شهسواری برای به جریان انداختن سرچشمۀ آب حیات در همه خلق، بعلاوه بر گرفتن تعالیم آن رهبر کامل در پارۀ اذان و معانی «اذان» برای عروج به معالی و مقامات وصول (طبق روایت معانی الاخبار) با تعالیم کتابت دعای جوشن کبیر از جانب پدر بزرگوار بر کفن که از هزار در به آسمان اسمای حسنی بالا میرفت.(2)مرحلۀ اول: اذان پیغمبر صلی الله علیه و آله در گوش او در میلاد.
مرحلۀ دوم: در تخطئه کسانی که اذان را از رؤیای عبدالله بن زید بلحارث خزرج شمردهاند.
مرحله سوم: در تفسیر حروف «اذان و اقامه» که امام حسین علیه السلام از پدرش آن را روایت میکند.
«الجعفریات: 42، کتاب الصلاة؛ مستدرک الوسائل: 17/4، باب 1، حدیث 4061»
اگر اصطلاح مجذوب سالک در حق او در اینجا صحیح باشد، هزار منزل اهل سلوک (منازل السّائرین) را یکی کرده و بعد از عروج و صعود، آن قوّۀ قدسیّه در چهارمین سفر (من الحق، فی الحق، و بالحق الی الخلق) آمد تا رحمت واسعۀ الهی را به خلق برساند و آنها را با طی مدارج سلوک وعرفان، به معدن عظمت الهی هادی باشد.
چنان که با سیف و قلم از حق دفاع میکرد با سفرۀ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً (1)
الانسان (76):8.
بینوایان خلق را نوازش میکرد.وقتی که پدر در سال (40 ه -) شهید شد و جور زمانه از بیرون، دل را میرماند، دلخوشیهای دیگر او را به جذبۀ یار از طرف باطن میکشاند، از عراق به حجاز بازگشت و مسجد النّبی غار حرای او شد، غنچههای دعای عرفه سر بر زد، در یک دوره بیست ساله عهد معاویه که برای بنی امیه دورۀ بسط و گسترش نفوذ و زور و زر و تزویر بود، برای امام علیه السلام یک نوع کورۀ امتحان بود، مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله را غار حرا گرفته، شبها و روزها خلوتخانه عبادت و نمازش قرار داده، روزها با درس اصول اسلام و تجدید عهد پیغمبر صلی الله علیه و آله دفاع از عقیده و محافظت بر عهود اسلام را به عهده داشت، و تحریفها و ستمها را میکاست، تا در سال بین 45 تا سال 55 که برای غزوۀ قسطنطنیه آن دژ محکم با ابو ایوب انصاری و جوانان مدینه رفتند و یزید بن معاویه را عقب گذاشتند و با شهید شدن
1) (1)
ابو ایوب انصاری و دفن او در بن دیوار باروی قسطنطنیه(1)
تاریخ ابن عساکر: 15/13.
با جنگ و جدال، قسطنطنیه را برای ضربات آیندۀ اسلام آماده کردند که بعد از چهارده لشگرکشی در عهد سلطان محمّد فاتح فتح شد (به سال 1453 م) که از آن پس برای مدت پانصد سال خلفای آل عثمان در این منطقه حکمفرمایی کردند و اسلام را تا پشت دیوار (وین) هم بردند.حضور امام حسین علیه السلام در غزوۀ قسطنطنیه انحراف دو جبهه را یعنی خلافت ارتدوکس مسیح را در کاخ بلور قیصر در قسطنطنیه، و خلافت محمّد صلی الله علیه و آله را در معاویه و کاخ خضرای دمشق، ظاهر مینمود مانند سوفاف(2)امتحان و مانند عقربۀ مغناطیس قطبنما (در کشتی نجات) که با کوچکی و حجم، زاویۀ مقصد را صحیح نشان میدهد.
و لذا معاویه خوش نداشت که ابو ایوب انصاری و امام حسین علیه السلام در این غزوۀ قسطنطنیه حاضر شدند.
مشاهدۀ وضع تاریک یزید و حوادث شوم تاراج همه چیز مسلمین، اول اموال(3)و بعد نسبها و بعد جان آزادگان و بعد اضمحلال اراده و عزم و شجاعت و
1) (1)
2) (2) سوفاف: (سوپاپ) دریچهای که آب را در لوله تلمبه نگه میدارد، دریچه ماشینهای بخار.
3) (3) یعقوبی: ثم استصفی معاویة مال عمرو بن العاص بعد موته «سنة الف الف» فکان اول من استصفی مال عامل و لم یکن یموت لمعاویة عامل الا شاطر و رثته ماله. وضع خراج در عهد معاویه خواهد آمد. «تاریخ الیعقوبی: 222/2»
ایمان ارتش مسلمین با غرقه شدن سران قشون در عیش و نوش و تنعم مثل یزید دیرنشین دیر مرّان(1)
دیرها مرکز ستون پنجم علیه اسلام بودند، به کتاب غروب آفتاب در اندلس تألیف این جانب و کتاب الدیارات تألیف علامه سید مرتضی عسکری بنگرید.
و تاراج آرای مردم آزاده در انتخابات در موقع بیعت گرفتن برای یزید در عراق، کوفه و بصره و با وارونه کردن پوستین اسلام در حجاز و مکه و مدینه که نشان دادند: ولیعهدی یزید مولود مکه و مسجد الحرام و حرم امن میباشد، و خرید و فروش آرای مردم که مناط شخصیت است بیخبر آنها به پشیزی (آرای صدهزار مردم عراق به مبلغ سی تومان فروخته شد) همه از مشاهدات حیرت افزا و وظیفه انگیز برای امام بود که منجر به اعلام جرم علیه دستگاه معاویه گردید.این اعلامیۀ امام نورافشانی در ظلمات بود که مردم شرق و غرب، پناهگاه خود را در جبهۀ نورانی حسین علیه السلام دیدند و حسین علیه السلام را برج نوری برای دفاع از حقوق خود شناختند.
صدای امام حسین رجع صوت محمّد بود که (و ما محمّد إلاّ حسین و الحدیث یَشْهَدُ).
امام علیه السلام بعلاوه از این اعلام جرم، اعلامیهای دیگر، ولی شفاهی مستند در مجمع شکوهمندی در «منی» به وسیلۀ صحابه و تابعین به جهان شرق و غرب پخش کرد.
و خطابهای به عصابۀ حقپرستان فرستاد که باید گفت: اینها صیحههای
1) (1)
حسین علیه السلام اند و این صیحههای شدید به روی زورگوی غارتگر، حادثۀ خونین کربلا را آفرید. چون:
پدیدۀ این انحطاطهای پیاپی، چهرۀ اسلام را پوشید و حسنات اسلام در حجاب قشر غلیظ سیّئات جور امرا مستور شد و پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده بود: خوفناکترین چیزی که بر شما امّت میترسم جور امرا است.
و چنان که نبأ نشو اسلام، نبأ عظیم عجیبی بود که نویسنده آمریکایی «لوثرب ستور داد» در کتاب حاضر العالم الاسلامی میگوید:
«کاد ان یکون نبؤ نشو الاسلام النبأ الاعجب الذی دوّن فی التاریخ» (تاریخ العمران البشری)
اکنون نبأ انحطاط مسلمین در سیر نزولی در نیم دوم همین قرن به آن پایه از انحطاط است که انحطاط بیست ساله و ده ساله آن برابر چند قرن انحطاط است. فاصلۀ انحطاط عهد معاویه با عهد عثمان بسی هولناک است و به تصاعد هندسی است، چنان که فاصلۀ انحطاط عهد عثمان با عهد عمر بن خطاب هم خیلی زیاد و هولناک و به تصاعد هندسی است و فاصلۀ هر دو با عهد ابوبکر هم زیاد و هولناک است و فاصلۀ همۀ اینها با حکومت حقۀ عادلۀ آل محمد صلی الله علیه و آله زیادتر از زیاد است؛ زیرا عدل آنها در غیر خود آنها، عِدل ندارند.
«وَ لا یُقاسُ بِآل مُحمّدٍ أحَدُ مَنْ هذَه الامَةِ»(1)
نهج البلاغه: خطبۀ 2.
«عدی» پسر حاتم طائی در جواب معاویه که پرسید زمان ما و حکومت ما را
1) (1)
چسان دیدهای؟ گفت: اگر دروغ بگوئیم از خدا میترسیم و اگر راست بگوئیم از شما میترسیم، معاویه سوگندش داد که بگوید.
گفت: اینقدر هست که عدل زمان شما جور زمان گذشته است، چنان که نسبت به سابق گذشته جور است، نسبت به آیندۀ خود عدل است.(1)
تاریخ الیعقوبی: 233/2.
در آخرین انحراف که آخر ندارد، برازندگی هیچ نیست و تمایلات غیرقانونی صد در صد موجود است.
تفاوت این فاصلهها را این کتاب در جای خود به عهده دارد و این بسی مهم است.
از احمد بن حنبل - پسرش عبدالله مسأله تفاضل خلفای راشدین را پرسید؟
امام احمد گفت: ابوبکر افضل است و عمر بعد از او افضل است و عثمان بعد از آن افضل است و از ذکر علی علیه السلام ساکت ماند.
پسر پرسید: پس چرا دربارۀ علی علیه السلام ساکت ماندی؟
گفت: ای پسر عزیزم! علی از آل محمّد است و احدی به آل محمّد مقایسه نمیشود.(2)
چهرۀ حسین علیه السلام در برابر این طبقات مظلمه منحطّه یا بگو طبقات متفاضله در انحطاط عیناً مثل چهرۀ محمّد صلی الله علیه و آله در ظلمات عصر جاهلیت بود.
اسلام اصیل با عدل و رحمت بیمنتهای آن در عهد امیرالمؤمنین علیه السلام چهرهاش
دیده شد.
و مکتب امام و کتاب امام حسین از آشیان انسان برتر، (افق علیین) چهره مینمایاند، ولی این ظلمات طبقات متفاضله و منحطه هم البته اثرهایی در تاریخ گذاشته که میتوان به طور قطع گفت: نیمی بلکه بیشتر از نیم، از فضایل امام حسین علیه السلام مستور مانده و در پشت پردۀ ابر سیاست بنیامیه و معاویه هنوز در محاق است، آنچه از فضایل امام علیه السلام در صفحۀ تاریخ نمایان مانده، البته نقطههای خیلی درخشانی بوده که نتوانستهاند آنها را نادیده بگیرند و نگویند.
از باب نمونه چهار نمونه را ببینید.
در سه سفر امام علیه السلام برای جهاد به مشرق ایران (طبرستان) و به مغرب و (افریقیه) و به شمال (قسطنطنیه) هویدا است که اثر سیاست غالب زمان یعنی سیاست بنیامیه، نمیخواسته اهمیت امام علیه السلام در این جبههها نمایان شود؛ بلکه تا میتوانستهاند میخواستهاند نامی از حسین علیه السلام در تاریخ نمانده باشد.
در جهاد افریقیه، در تاریخ طبری، تاریخ کامل ابن اثیر، فتوح البلدان بلادری همۀ شخصیتهای جوانان مهاجرین و انصار، همقطاران را نام میبرند بدون نام امام علیه السلام؛ تا برمیخورید به تاریخ ابن خلدون که نام حسن و حسین را هم میبرد. گویایی ابن خلدون و سخن او، با سکوت دیگران، کاشف از خیلی چیزها است.
و در جهاد قسطنطنیه اینها حتی نام ابوایوب انصاری را میبرند که در بُن دیوار قسطنطنیه دفن شد. و نام امام حسین علیه السلام را نمیبرند تا نوبت میرسد به تاریخ ابن عساکر، شرکت امام حسین بن علی علیه السلام را در این جبهه میگوید، آن هم به
صورتی که از نهیب سیاست حکومت غالب، گویی رنگ آن پریده مینماید، به صورتی ناپسند.
میگوید: «وَفَدَ عَلَی مُعاویة وَ تَوَجّه غازیاً ألی القسطنطنیة فی الجَیش الّذی کانَ أَمیرُهُ یَزیدَ بنَ معاویَةَ»(1)
تاریخ مدینة دمشق: 111/14؛ الوافی بالوفیات: 262/12.
تا از لا به لای تاریخ ابن خلدون، و تاریخ ابن اثیر بیرون میآید که کیفیت شرکت امام در این جهاد این طور نبوده که امام حسین علیه السلام جزء قشون یزید بوده باشد، بلکه در این جبهه که نام یزید آمده، هر چه هست ننگ یزید بوده و افتخار حسین علیه السلام.
با مقایسۀ سخنان ضد و نقیض تواریخ، از پرده بیرون میآید که یکی از چهرههای درخشان امام علیه السلام همین موقف جهاد جبهۀ قسطنطنیه بوده و یکی از چهرههای ننگآور یزید بن معاویه همین جبهۀ قسطنطنیه بود؛ باید توجه داشت که جهاد قسطنطنیه در این نوبه چندین سال طول کشید.
امام علیه السلام و سران حجاز در سالهای اول آن، شرکت فرمودند و برگشتند و بعد معاویه برای رفع ننگ عقبافتادگی و کسب افتخار خانوادگی خویش یزید را در سالهائی که امام با حجازیان برگشته بودند، با فشار و زور روانۀ این جبهه کرد و آن هم ننگی بار آورد. لشگر را در محل «فرقدونه» آنقدر متوقف نگه داشت که قشون از تب و لرز مثل برگ خزان به زمین میریختند و یزیدش را «دیر مرّان» پذیرائی میکرد که مرکز جاسوسی و ستون پنجم دشمن بود و وقتی
1) (1)
معاویه او را قسم داد و فشار آورد که باید به جبهه برود، آن شعر رسوا را خواند با این که تاریخ خواسته از یزید با قلم خود مشّاطگی کرده باشد و از امام علیه السلام با ترس و لرز قلم جاری گشته.
و در جبهۀ جنگ طبرستان و جرجان ایران در شرق هم، که این تواریخ عموماً بودن امام حسن و امام حسین علیه السلام را گفتهاند رفتار فرمانده بنیامیه را زیر سرپوش بپوشانند تا خال سیاه آن بر چهره فتوحات اسلام نماند، تاریخ وقتی این غدر و عهد شکنی را از سعید بن عاص ثبت کرده که اهل قلعۀ طمیشان ایران به امان تسلیم شدند به شرط این که یک تن از آنها را نکشند، ولی بعد از خلع سلاح مردم غیر از یک تن همه را کشت.
تاریخ این را ثبت کرده و از ذکر بودن امام حسین و امام حسن علیه السلام در جبهه ساکت نمانده، ولی اعتراض امام حسین علیه السلام را به این رفتارخائنانه نگفته، تا تاریخ نویسندۀ معاصر(1)
تاریخ امام حسین، زین العابدین رهنما.
این را برملا کرده که حسین علیه السلام به فرمانده اموی اعتراض کرد و تا مدینه به اعتراض رفت و با پدرش علی علیه السلام عثمان را استیضاح کردند.نمونۀ چهارم: نوشتن و تدوین حدیث و آثار را که از اقدام امام حسین علیه السلام و امام حسن علیه السلام در عهد اول شروع شده بود، آن چنان مغلوب سیاست زمان معاویه بوده که با تفحص پیگیر آن را از زیر ابر سیاست بیرون آوردیم و جلوه دادیم و نشان دادیم که امامین همامین وقتی امیرالمؤمنین پدر بزرگوارشان شهید شد و مجبور شدند از عراق به حجاز بازگردیدند، به تأسیس دانشگاه «تدوین حدیث»
1) (1)
پرداختند و قلم، دست جوانان قبیله دادند. این شاهکار درخشنده را سیاست زمانه پوشیده داشت تا کتاب (الحدیث عند الشیعه) آن را افشا کرد.
از این نظایر به دست میآید که خیلی از فضایل بوده که به واسطۀ ادبار زمانه از اهل بیت علیهم السلام به حساب دیگران رفته و اگر اقبال زمانه بود بسیاری از محاسن دیگر آنها آفتابی میشد.(1)
اذا اقبلت الدنیا علی انسان اعطته محاسن غیره و اذا ادبرت عنه سلبته محاسن نفسه.
«عیون اخبار الرضا علیه السلام: 138/1، حدیث 11؛ روضة الواعظین: 445»
من عقیده دارم که نه تنها این کتاب عنصر شجاعت، بلکه با تمام کتابهای دیگران که تا حالا نوشته شدهاند، نمیتوانند نمایشگر تمام کتاب امام حسین و مکتب امام حسین علیه السلام باشند.
بلی، این کتاب با فضل الهی نقطههایی را که تا کنون بر دیگران مجهول بوده مکشوف میدارد و روشن میکند. یا اگر ابهام داشته ابهام آنها را برمیدارد و فانوس راه میباشد و ادعای این که بتواند تمام مکتب امام حسین علیه السلام را نمایش بدهد، از خوشباوری شخص است که با حجاب هزار وسیصد سال فاصله زمان و زبان و مکان باور کند که تمام حقایق مکتب امام را کتابی امروز کشف کند از پرده بیرون بیاندازد.
لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِقَبَسٍ (2)
آری، کتاب ما قبسی است از چهرۀ عالم آرای امام حسین علیه السلام که از افق علیین
بر ما و شما و اهل زمین تابید و بیش از قبس نیست.
و اگر دیدۀ ما و دید ما از ذکر تمام دقایق خط و خال و چهرۀ امام و شمایل معنوی و اخلاقی حسین علیه السلام و شهدای علیین عاجز بماند و از عهده برنیاید و ندیده بگذرد، همین عذر ما است که:
ره دور است از این منزل که مائیم ندیده راه منزل چون نمائیم
«نظامی گنجوی»
برای بهشتیان هم شناسایی کامل و دید صحیح افق علیین میسور نیست.
ما اگر در فراز کهکشانها یا در فراز بهشت برین هم باشیم یا بالفرض بر پشت بام گردون یا برتر از کهکشانها باشیم، باز فاصلۀ ما تا علیین به قدر فاصلۀ خاکنشینان زمین با کواکب درّی درخشندۀ آسمان است، مگر خاکنشینان زمین از آن کواکب درّی درخشنده، چقدر میبینند؟؟.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: حسنیین از اهل علییناند، آن قدر بلندتر از بهشت برین است که نگاه بهشتیان به اهل علیین مثل نگاه شما خاکیان به اختران آسمان است که فقط به دیدۀ شما پدید میآیند، و حسنین علیهما السلام از اهل علیین و افزون از آنند.(1)
الفایق فی غریب الحدیث: 3/2.
بالمثل، اگر قرص خورشید از روزنۀ تاریک خانهای در درون خانه در حدقۀ چشم ناظر افتاد، باز خورشید در داخل نیست هر چند عجوزه در درون خانه آن را چنان ببیند.
خانۀ زال داشت یک روزن تنگ مانند مقصد سوزن
1) (1)
تابش خور چو رشتۀ باریک اندر آمد به خانۀ تاریک
زال مسکین چو آن شعاع بدید رشته پنداشت پیشتاز دوید
تا کند ریسمان به کلافه رأی زرّافه نیست جز بافه
چون که با روزنه برابر شد مدرک قرص چشمه خور شد
بانگ برداشت با غریو و بخاست کافتاب اندرون خانۀ ما است
عارفی گفتش ای بعید الذّات تو کجائی؟ و او کجا هیهات؟
قرص چندین هزار مثل زمین کی درآید بمثل کنج چنین
خانۀ ملک و حشمت ملکوت گلخن ملک و گلشن لاهوت
(صاحب گلشن راز)
شما و ما از چشمۀ خورشید یا نور شعاع حسین و آل او علیهم السلام که از افق علیین میدرخشد بیش از قبس و دورنمایی نداریم و نجوم و اختران آسمان محسوس هم مواقع آنها بسی بلند و بسیار از ما دورند.
قرآن مواقع نجوم را به عظمت یاد میکند، سوگند و قسم به آن را هم عظیم میشمارد، میگوید.
فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ * وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ (1)
واقعه (56):75-76.
مواقع نجوم موقعیّت و مکان وقوع آنها است که در فضای بالا است و بسی بلند و دور از ما است با آن که مشهود ما است به طوری که چشم ما آنها را
1) (1)
نزدیک میبیند، و برای راهنمایی از آنها استفاده میکند.
قرآن میگوید: این قسم و سوگند عظیم است اگر علم و دانایی شما به آن برسد.(1)
لو تعلمون «لو» شرطیه برای شرط ممتنع است که امکان وقوع ندارد پس طبعاً علم ما به آنها ممتنع است.
که هرگز نخواهد رسید.بلندانی که راز آهسته گویند سخنهای فلک آهسته گویند
که ره دور است از این که مائیم ندیده راه منزل چون نمائیم
«نظامی گنجوی»
شنیدستم که هر کوکب جهانی است جداگانه زمین و آسمانی است
آیات قرآن هم که مانند نجوم متفرق و پراکنده از غیب عالم بالا بر دل پیغمبر صلی الله علیه و آله میآید و راهنمایی میکند، موقعیت آنها و محل وقوع آنها و مکانی که در آن واقع هستند، آنها هم بلندپایهتر از دانش ما است گرچه شعاع آنها راه را روشن میکند.
فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ * اَلْجَوارِ الْکُنَّسِ * وَ اللَّیْلِ إِذا عَسْعَسَ * وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ * إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ (2)
علم به اختران آسمان که نزدیک مینمایند و گویی پیش میآیند و بعد رخ نهان میکنند، پنهان میشوند و پس میروند، قسم و سوگندی است عظیم که نشان
میدهد که وحی هم چنین است، پنهان شدن وحی و جبرئیل از نظر بعد از انجام وحی، نظیر پنهان شدن ستارگان از انظار و دیدگان اهل دنیا است که شما اهل دنیا همه شب نزدیک آمدن آنها را میبینید و دیدن شما برای راهنمایی شما است وگرنه مسافت بین شما و آنها بیحد و بلکه گویی بیمنتها است.
برای ظهور وحی و اثبات آن که نفوس قانع شوند که آیات قرآن گفتار رسول کریم (جبرئیل است) که بسی عالیمقام است و دارای نیروی عظیم است و در پیشگاه ملک العرش مکانت و منزلت عظیم دارد؛ در آنجا مطاع و فرمانروا است و امین است، برای اثبات این مطلب، سوگند عظیم و قسم یاد میکند به اختران دورنما «خنّس» که رخ نهان میکنند، گویی عقب میکشند و باز مثل زورقهای کشتیهای روان در دریای اخضر فلکند و مثل آهوان رمیدهاند که در آشیان پنهان میشوند و قسم و سوگند به شب که پس پس میرود و به صبح که نفس میکشد و دشت را روشن میکند، آیات وحی هم از چهرۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله بر جهان تابید این چنین دور است و نزدیک است.
اسلام اصیل و رحمت بیمنتهای آن با عدل آن در عهد دولت پیغمبر صلی الله علیه و آله نخستین بار و بعد در عهد دولت امیرالمؤمنین علیه السلام چهرهاش دیده شد و مکتب امام حسین علیه السلام و کتاب آن از انسان، برتر از افق علیّین چهره مینماید.
کتاب آن یعنی این کتاب اشعهای است از حیات امام علیه السلام و افق امام علیه السلام؛ اشعۀ آن از جای دوردستی رسیده، از جائی که محل نشر اشعۀ قرآن و پخش و توزیع نور قرآن است، یعنی محل انبعاث نور حکمت فعال و علم فعال آفرینندۀ جهان و بنابراین، علم سازندهای است که انسان جهان را با آن میسازد همان طور
که جهان دست به هم داد تا انسان را ساخت.
باید انسان هم دست از آستین دربیاورد تا جهان را بسازد.
جهان انسان شد و انسان جهانی از این پاکیزهتر نبود بیانی
«شیخ محمود شبستری»
شما و ما آن را از سرچشمه یعنی از امام علیه السلام که انسان برتر است میگیریم تا به او اقتداکنیم چون انسان است.
اما نه برتر از انسان است که اقتدای به او نتوان کرد.
و امام علیه السلام آن اشعۀ آفریننده سازنده را از پیغمبر صلی الله علیه و آله میگیرد و پیغمبر صلی الله علیه و آله از مقام بالای والای آفریدگار حکیم علیم تلقی نموده دریافت میکند.
وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (1)
نمل (27):6.
قرآن: اشعۀ نقشۀ علم و حکمت «اله» است.
و «اله» یعنی سازنده ایجاد پس حکمت و علم او فعال است و مرکز پخش علم سازندۀ آفرینندۀ علم خدا است که خیلی بالا است و فاصلۀ آن با بشر، بیمنتها است، در عین این که نزدیکتر از ما به ما است.
این علم، خواه در مبدأ اول و علم فعّال ربوبی باشد و خواه در قلب محمّد پیغمبر خاتم و رسول خاتم صلی الله علیه و آله فرود آید و نازل باشد و خواه در وجود عالی امام عالم اسلام باشد، همه نسخههایی متطابق و مطابق با هم از قرآنند اگر چه محلهای آن مختلف باشد روح آن متّحد است.
1) (1)
مثل مصحفهایی که در آنها صفحه صفحه قرآن ثبت است و کاغذها و قرطاسهای آن متفاوت و مختلف است و در قطع و رنگ با هم متفاوت و مختلفاند؛ اما چون نقش قرآن است روح قرآنی فعال که اشعه قرآن را بر خلایق میتاباند و روح علوی است. با اشعۀ آن در قلوب، نقشۀ علم فعال خداوندی و حکمت و عقل آفرینندۀ سازندۀ جهان پیاده میشود، اما با آن که از مصدر کبریایی هستند که متعالی از زمان و مکان است، باز اشعۀ قرآن را بر خلایق میتابانند تا سازندگی خود را شروع کنند.
تلقّی قرآن از پیشگاه «حکیم علیم» با این که نزدیک مینماید، ولی باز مثل نار و نور موسی است که از وادی دور به دیدهاش آمد.
موسی به خانوادهاش گفت: من میروم تا اخگری یا خبری از این آتش برای شما بیاورم، باشد که شما گرم شوید و از سرما و افسردگی برهید.
آنجا که آمد از نزدیک خبرهای بزرگ و ندای تبارک به گوش او آمد که ای موسی! مبارک است هر که در این آتش است و هر که در حول و حوش آنند (تو نیز مبارک شدی که در این آتش وارد شدی).
«فَسُبحانَ الله رَبّ الْعالََمینْ»
و منزّه است خدا، آن که سپهر گردون و زمین و آسمان را آفریده است، از مکان و قرب و بعد و دوری و نزدیکی مکانی و از چند و چون برتر است. آری:
سبحان الله خالق بیچون بودن با هر کم و افزون، کم و افزون بودن
با جمله یکی و از همه بیرون بودن با این همه چون و چند بیچون بودن
تلقّی قرآن از پیشگاه حکیم علیم برای ما همان نار و نور موسی است، بلکه دورتر و بالاترند با آن که قرآن نزدیک مینماید.
سورۀ نمل و سلیمان را خواندهاید نمل مائیم و سلیمان او است
در این سوره تلقّی قرآن و گرفتن وحی قرآن را حتی برای پیغمبر اعظم محمّد صلی الله علیه و آله، دور شبیه به نزدیک و نزدیک شبیه به دور مینماید.
میگوید: تو شخصیّتت هر چه بالا است باز قرآن را از جای بلندپایهتر و بالاتر از جای دور دستی که از نار و نور موسی دورتر است تلقی میکنی، چون از پیشگاه حکیم علیم تلقی میکنی که علم او علم عنایی است؛ یعنی عنایت به زیردستان دارد و قائم به ذات است.
موسی تکلّم را میشنید که از صفات فعلیه است اما تو علم حکیم علیم را میگیری که از شؤون ذات است، و فاصلۀ مقام علم واجب او، که محیط و قیوم است یا کلام او زیاد است و فاصلۀ ذات با مقام ممکنات که قائم به او هستند، بیشتر از نار و نور موسی است، با آن که نزدیکتر از پلک چشم ما به چشم ما است.
پس جایی که نسبت به شخص محمّد پیغمبر اعظم صلی الله علیه و آله که حجاب اقرب است، این تلقّی قرآن از قبیل دور نزدیکنما و نزدیک دورنما است و این سوره به پیغمبر صلی الله علیه و آله میگوید: تو چوپان امّت و چونان موسی و نار و نور او هستی باید به دنبال آن نور بروی تا بلکه اخگری برگیری و بیاوری.
وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ * إِذْ قالَ مُوسی لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ ناراً سَآتِیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ * فَلَمّا جاءَها نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النّارِ وَ مَنْ حَوْلَها وَ سُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ * یا مُوسی إِنَّهُ أَنَا اللّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ * وَ أَلْقِ عَصاکَ (1)
نمل (27):6-9.
پس ما هم باید شهابی از آن را قبسآسا برای چوپانان خلق بیاوریم، هر چند که باید اعتراف کرد که اگر موسی هم باشیم و در وادی ایمن هم درآمده باشیم باز بیش از قبس و دورنمائی از چشمۀ نور چهرۀ حسین و آل او علیهم السلام بهره نداریم که از افق علیّین، از افق دوردست، از چهرۀ امام که سرچشمۀ نور آن است بر بهشتیان میتابد.
و اگر سلیمان زمان هم باشیم، بیش از سورۀ نمل از این مصحف وجود قرآن ناطق نخواندهایم.
در تلقّی کتاب امام و مکتب امام حسین علیه السلام متذکر این باشید که: آنچه اشعه به ما میرسد از منبع حکمت قرآن و معدن آن از پیشگاه (من لدن حکیم علیم) به ما میرسد، و قبس و شهابی است از نور چهرۀ حسین علیه السلام که از افق بالای علیّین که افق آنها است فرود آمده و موسی اینجا به امید قبسی میآید.
1) (1)
گوشهای از فکر
موضوع این علم و مکانت این علم معلوم شد، اینک گوشهای از فکر امام علیه السلام با شرح بیشتری، بیشتر از پیش البته هر گاه تمام انوار آنها با سخنان شجرۀ طور آنها بر گریبان امّتی در غار حرا یعنی دنیا فرو بریزد، از خاک مردۀ آنها هم زنده برمیخیزد از طبقات خاموش هم صدا برمیخیزد.
(مگر جعبۀ ضبط صوت جسم خاموش نیست که به صدا درمیآید)
از چوبدستی آنها که عصای دست است اژدها میسازد که کاخ استعمار ستمگر را به افسونهای سحر و جادوی زر و زور تزویرش میبلعد.
و دست غیبی از گریبان آن امّت در میآید که ید و بیضاء کند، غلها و زنجیرها را از دست و پای امت برکنار زند، تا اسیران آنها آزاد شوند، سپس که به قدرت رسیدند(1)
ملکه ملک رأفة لیس منها: جبروت فیها و لا کبریاء.
«نهج البلاغه: خطبۀ 215»
بر سر مائده (سورۀ مائده) (آخرین سورۀ قرآن) بنشینند که از موسی و عیسی علیهما السلام پذیرایی کنند، یعنی موسی و عیسی علیهما السلام هم بر سر مائدۀ آنها1) (1)
بنشینند و قوامین به قسط و شهدای از جانب خدا(1)
نساء (4):135.
یا قوّامین خدا و شهدای به قسط باشند(2)و فرمان قبلۀ اسلام را از زبان قبله بشنوند که میفرمود:«اُوْصیکُمْ بِالله وَ اوصی اللهَ بِکُمْ الاّ تعْلُوا عَلَی الله فِی عبِادِه وَ بلادِه.»(3)
و از زبان وصی امین این پیغمبر صلی الله علیه و آله بشنوند که زادۀ کعبه بود و در برنامه دولتش خواند که:
«ألله ألله فی عِبادَه وَ بِلادِه فَانّکُم مَسئُولوُنَ حَتّی عَن البِقاعَ وَ البَهآئِمِ.»(4)
نشان میدهد که فرماندهی اسلام میگوید:
«الله الله فِی دینِکُم فَإِنَ الحَسَنَةَ فِی غَیر دِیْنکُم لاتُقْبَلُ و السیئةَ فِی دِینکُم یُغفَر(5)، المُسلِمُ مَنْ سَلَمَ المُسْلمون مِنْ یَدِه وَ لسانه.»(6)
و باز میگوید:
«اَوْ أبِیتُ مبْطاناً وَ حَوْلی بُطون غرثی وَ ا کباد حَرَّی، و لَعَلَّ بالْحجازِ اوْ بِالْیمامَة مَنْ لا عَهْدَ لَهُ بِالشّبَعَ وَ لا طَمَعَ لَهُ فِی القُرص.»(7)
و باز میگوید:
«وَ اللهِ لَوْ اعْطیتُ الاَقالِیْمَ السَّبَعة بِما تَحْتَ افلاکها وَ اسْتُرقّ لِی سُکّانَها علی ان اعْصی الله فِی جِلْدِ شَعِیْرة اسْلُبُها مِنْ فم جِرادَة لَما فَعَلتُ.»(1)
نهج البلاغه: خطبۀ 215.
باز میگوید:
«وَ اللهِ لَئَنْ ابِیتَ عَلی حَسَک السَّعدان مُسهّدَاً اوْ اجّر فی الأغْلال مُصفِّداً احَبَّ إلی مِنْ انْ الْقَی اللهَ وَ رَسولَه یَومَ القِیامَة ظالماً لبَعضِ الْعِباد أوَ غاصباً لِشیء مِن الْحُطام.»(2)
و دربارۀ مدارای با رعایای از اهل ذمّه در عهدنامه اشتر >و در پاسخ شکایت نایۀ مجوس از والی، آن قدر لطف و مدارا است که بهتر از عیسی مسیح تعلیم لطف و مرحمت میکند، تا قوّامین به قسط برای خدا باشند، قرآن در پایان سفرنامههای جهاد، دعوت به مائده میکند.
سورۀ مائده آخرین سورۀ قرآن است که پایان سفرهای جهانی، جهاد موقع نشستن بر مائده است. و نشان دادن هر کس بر مائده است.
یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ * یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ
یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (1)
مائده (5):15-16.
بر سر این مائدۀ زمینی که مسئولین اسلام راههای سلامت (سبل السلام) را آمدهاند، پذیرایی کنندۀ آنان را سورۀ مائده تعیین میکند که باید رجالی باشند چنین:
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ (2)
آنها مردم را به سبل سلام میرسانند.
سبل السلام چیست؟ جائی است که هیچ درد نباشد.
«حَیاة لا مَوت فیه، عِلْم لا جَهْل فیه، نَشاط لا غَمْ فِیه»(3)(معانی الاخبار در تفسیر حروف اذان).
رجالی قوّامین برای پذیرایی اهل عالم بر سر این مائدۀ زمینی قیام میکنند که در فتح مکّه و فتح طائف و سپاه آن دیده شد. از تطاول سواران آنها در فتوحات، مرغ هوا و صید صحرا و برگ درختان ایمن است و در جبهۀ جنگ موته به جعفر طیار و سران لشگر، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: سفارش و وصیت میکنم که پروا از خدا داشته باشید و به سربازان از بذل خیر دریغ نکنید. به نام خدا با کافران به غزوه بپردازید، عهد نشکنید و کینه توزی نکنید و کودکان را نکشید و هیچ زنی
را و پیرمردان کهنسال را و راهبان را که در صومعهها کنار گرفتهاند نکشید و به نخل خرمایی نزدیک نشوید و درختی را قطع نکنید و بنا و ساختمانی را ویران ننمائید.(1)
الکافی: 29/5، باب وصیة الرسول الله صلی الله علیه و آله، حدیث 8؛ التهذیب: 138/6، باب 6، حدیث 2.
اینها در صورتی است که مسلمین مقتدر باشند و اگر مقتدر نباشند، اسلام آنها را مقتدر میکند.
1) (1)
عن الامام السّبط الشّهید الحسین بن علی علیه السلام (من کلام له).
«ثُمَّ أَنْتُم أَیَتُها العِصابَهُ عصابَة بالْعلْم مَشْهورَةْ وَ بالخَیْرَ مَذکورة وَ بالنَّصیْحة مَعرُوفَة و بِالله فی انفس النّاس مُهابهْ.
(الی قوله) - وَ قَد تَرَوْنَ عُهُود الله منقُوضَةً فَلا تَفْزعُوْنَ وَ انْتُم لنَقض ذِمَم آبائَکم تَفزعُونَ وَ ذِمّةُ رَسُول الله مَحقوُرَة.(1)
در بعضی نسخ: محفورة.
وَ الْعُمْی و البُکْمُ و الزّمنُ فی المَدائن مهملة لایَرحَمونَ وَ لا فی مَنزلتِکُم تَعلمون(2)وَ لا مَنْ عَملَ فیها تَعْنُونَ و بالاِدْهان وَ المصانَعَة عِنْدَ الظلَمة تَأمنَونَ. کُلُّ ذلکَ ممّا امَرَکُم الله به من النَهی وَ التَّناهی وَ أنْتُم عَنهُ غافلُونَ.
و أنتُم أَعظمُ النّاس مُصیْبَةً لما غُلبْتُم عَلَیهِ مِنْ مَنازِل العلمآءِ لوْ کُنْتُم تَسْعَونَ.
ذلکَ بأنَّ مجاری الاُمور وَ الاَحْکامَ عَلی ایْدی العُلمآء بِاللهِ الاُمَنآءِ عَلی حَلالهِ وَ حَرامِه.»(1)
تحف العقول: 237-238.
شما شیعیان در جهان دستهای هستید که این چند امتیاز را دارید:
1 - یکی آن که شما عصابه و دستهای هستید که به علم مشهورید.
اگر سراغ بگیرید که چطور به علم مشهور بودهاند؟ جواب:
در کتاب ما مسلم بن عقیل اسرار پایتخت طوفانی کوفه و کتاب دیگر ما شرح نهج البلاغه آسمان و جهان (السّماء و العالم) بیان شده که در اثر منبرهای امیرالمؤمنین علیه السلام در عراق و خطبههای او، عراق و کوفه مثل مدینه شهر علم «آتن شرق» شدند.
2 - دوم آن که شما دسته عصابۀ غیرتمند به کارهای خیر همه جا مذکورید.
ذکرتان هست، همه جا ذکر میشوید، همه جا به کارهای خیر نامتان برده میشود، معلوم میشود شیعیان آن وقت این جور بودهاند.
3 - سوم آن که شما دسته غیرتمند به نصیحت و صمیمیت معروفید، شناخته شدۀ دنیا هستید که پاک و خالص و بیدغلید و صمیمی و مخلص و خیرخواه هستید و بودید.
4 - چهارم آن که شما دسته غیرتمندی هستید که مردم از شما مهابت میبردند. «بالله فی انفس النّاس مهابة»
یعنی به واسطه تکیۀ به خدا و پشتیبانی خدا از شما و پشتیبانی شما از خدا
1) (1)
بیمهابا جانبداری از حق میکردید و به واسطۀ از خودگذشتگی با جرأت و شجاعت و بیباکی، از خدا و حق جانبداری میکردید و به جانبداری از حق قیام میکردید.
از این جهت مردم از شما مهابت میبردند و در جلوی چشم مردم و در خاطر مردم مورد مهابت بودید(1)
مرحوم حمزه غوث، سفیر عربستان سعودی دربارۀ فقهای ایران میگفت: و اما الفقهاء فلا یهابهم السلطان - ولی اسفا که مثل مرحوم سید جمال الدین افغانی و نظرای او که مورد مهابت شدند، از تندی وحدت، هر چه را با هوشمندی میساختند و ساخته بودند، با تندی وحدت خود، آن را ویران میکردند - مرحوم شیخ محمد عبده تلمیذ و همکار سید جمال افغانی این کلمه را در پایان کتاب سید جمال الدین میگوید: «کلما بناه بفطنته هدمه بحدته».
و هستید.اینها شکل و شمایل میشناسد، و همه خلاصه میشود در یک جمله که: «اَنْتُمْ عَشیرة علی علیه السلام»
این کلمه (انتم عشیرة علی) فشرده و خلاصۀ همه آن چهار امتیاز و جامع همه آنها است.
این از امام حسین علیه السلام شنیدنی بود که شیعه را به این خصایل و شمایل میشناسد و میستاید.
ولی بعد از این سخن، توقعّاتی امام حسین علیه السلام از شما شیعیان دارد که آن را به شما شیعیان پیام میدهد، آنچه توقع دارد همان روز و هم امروز در این پیام هست، نالۀ امام علیه السلام در این پیام بلند است.
1) (1)
شیعیان معاصر ما شاید همه نالههای امام و روضههای کربلا را شنیده باشند، اما این پیام امام حسین علیه السلام که رسالت امام حسین در آن هست مگر نشنیده باشند و نخوانده باشند.
إلی قوله علیه السلام:
«وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ الله مَنْقُوضَة فَلا تَفْزَعونَ.» (الحدیث)
یعنی میبینید که عهد و پیمانهای خدای بزرگ نقض شده و میشود و شما بر آنها جزع و فزع ندارید.
شاید اشاره باشد به عهدها و قرارهایی که معاویه قول داد و نوشته داد و بعد همه را نقض کرد و سران شیعه را تعقیب کرد و به قتل آورد، با آن که صلح بر این بود که هیچ کس به جریانهای گذشته مورد مؤاخذه نشود.
و امام علیه السلام در اعلامیّۀ دیگر خود که اعلام جرم بر معاویه کرده، بعد از قتل حجر بن عدی و عمرو بن الحمق میگوید:
ای معاویه! تو عهد و پیمانهایی به آنها و به ما دادی و سپردی که اگر به مرغان صحرا داده شود از سر کوه به دشت فرود میآیند.(1)
این جمله (انتم عشیرة علی) کلمهای بود که سفیر مراکش «طیب بنونه» بزرگوار در یک موقع حساس دربارۀ ما ایرانیان میگفت، در محفلی میخواستند «اعانه» برای کشور الجزایر از عموم بخواهند و آن موقع الجزایر برای کسب آزادی و استقلال خود میجنگید و دو نفر از مردان الجزایری که بدین منظور به ایران آمده بودند حضور داشتند، نوبت سخن به صاحب السعادة سفیر مراکش رسید، وی مردی آراسته و در فضل و صلاح دارای مقام چشمگیری بود، در عید فطر و اضحی سفرای اسلامی او را از جهت صلاح و علم و ادب مقدم میداشتند و به او اقتدا میکردند. ****
ایشان در آن مجلس به سخن ایستاد و در سخن خود فرمود: همه کشورهای اسلامی در جمعآوری
1) (1)
به هر حال امام علیه السلام در این پیام والا و متین، شیعیان خود را توبیخ و نکوهش میکند که شما برای عهود خدا که نقض شده و میشود هیچ جزع نمیکنید. فزع نمیآورید، بیقراری نمیکنید، بیتابی نمینمایید و شیون نمینمایید گویی ما را لازم است که هر گاه عهود خدا را دیدیم که نقض شده بالمعاینه میبینیم باید تحرکی داشته باشم، اظهار انزجاری بکنیم وگرنه مجلس عزا برپا کنیم.(1)
«وَ انْتُم لنْقض ذِمَم آبائکُم تَفزَعوُنَ» (الحدیث)
در صورتی که شما برای نقض ذمّۀ پدران خود اگر نقض شود و درهم و برهم گردد یقه پاره میکنید.
بالمثل: اگر نعش بابا زمین مانده یا نعش بچه شما زمین مانده باشد، جزع و فزع میکنید، ادارۀ متوفیات را خبر میکنید.
و هر گاه وصیّت «بابا» زمین مانده باشد اوصیا را رسوا میکنید.
و هر گاه تعهدات پدر شما زمین مانده باشد، جزع و فزع میکنید.
1) (1) اما تطبیق بر زمان ما و وضع ما مگر نه قرار بود که در مجلس شورای ملی پنج نفر از طراز اول از فقهای ممتاز از بین بیست نفر از نمایندگان منتخب علما ناظر بر قوانین موضوعه باشند تا آنها را کنترل کنند لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً «حج (22):78» این عهد و قرار نقض شده بدون هیچ مهابتی و هیچ تأثری برای آن مشاهده نشده و هیچ مجلس مطالبه برای آن برپا نگردید.
عموماً ملل سنّتی اگر سنن ملی آباء و اجداد و نیاکان آنها نقض شود، بلوا برپا میکنند.
اما اینجا که عهود خدا را نقض شده میبینید و معاینه میکنید جزع نمیکنید فزع نمینمائید.
الی قوله:
«و ذمّة رسول الله محقورة - محفورة -»
یعنی اینک ذمّه عهده رسول خدا صلی الله علیه و آله محقور است و مورد تحقیر است.
یا طبق نسخه بدل محفور است، در حفره دفن شده، شما بیقراری نمیکنید، بیتابی نمیکنید، بیتابی نمینمایید، شیون نمیکنید و به عوض این که انجمنهای حماسی تشکیل دهید و جزع و فزع بکنید، شما ساکت و آرام نشستهاید و خوش والمیدهاید.
این جوش و خروش امام علیه السلام در این سخنان انقلابی شاید برای تعهدات رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر اهل مدینه و انصار باشد که دولت معاویه آنها را مورد استهزا قرار میداد و تحقیر میکرد.
امام حسین علیه السلام حق داشت برای تعهدات رسول خدا صلی الله علیه و آله و جدش، هر گونه تحرّکی داشته باشد؛ چنان که پیغمبر صلی الله علیه و آله حق داشت خود را ذمّهدار و مدیون اخلاقی اهل مدینه و انصار بداند که خانۀ دل و خانۀ(1)
وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدّارَ وَ الْإِیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لا یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ «حشر: آیه 9»
گل را به روی او و هر کس به هوای او بیاید در گشودند و لذا پیغمبر صلی الله علیه و آله در هر موقع به مناسبت موقع1) (1)
به عهدۀ مسلمین میگذاشت و آنها را متعهد میکرد که دیون اخلاقی پیغمبر را به اهل مدینه بدهند و گوشزد میفرمود و جا داشت که زمامداران مسلمین قدردانی از اهل مدینه و انصار را چنان بکنند که ابن عباس از ابوایّوب انصاری میزبان اول رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد و در عهد امیرالمؤمنین علیه السلام که ابن عباس در رأس قدرت بود، در بصره فرمانروا بود، از خانه بیرون آمد و همۀ خانه را با همه اثاثیۀ خانه در اختیار ابوایّوب گذارد، نه چنان که معاویه سوء رفتار کرد و تحقیر کرد.
کتاب افق اعلی(1)
افق اعلی، تألیف مؤلف: 606.
از مستدرک حاکم با اسناد روایت کرده که ابوایّوب نزد معاویه آمد. آیا این حادثه کجا بوده؟ روشن نیست و حاجتی را ذکر کرد معاویه سخت بیاعتنایی کرد.ابوایّوب گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما خبر داده بود که پس از او از زمامداران سوء یک نوع خودکامگی و اثره(2)تحمیلی مصیبتبار بر ما تحمیل میشود.
معاویه گفت: آری، و نفرمود آن روز چه بکنید. ابوایّوب گفت: چرا؟ فرمود: صبر کنید تا در حوض بر من وارد شوید.
(کتاب افق وحی ص 650)
معاویه گفت: پس صبر کنید تا در حوض بر او وارد شوید.
البته این کلمۀ طنز و مسخره که معاویه گفت: استهزای به حوض و به گفتۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله است و مسخره گرفتن این نوع عقیده است و کفر است. حاشا -
خلیفه مسلمین.
ابوایّوب غضب کرد و قسم یاد کرد که با معاویه دیگر تا ابد حرف نزند و زیر یک سقف هم با او نایستد و نه بنشیند.(1)
اعیان الشیعه: 286/6؛ المستدرک، حاکم نیشابوری: 459/3.
در این موقع ابوایّوب انصاری یاد آن موقع افتاد که در تقسیم غنائم هوازن پیغمبر صلی الله علیه و آله رنج دست انصار را که غنائم بیحدّ باشد با بزرگواری انصار از آنها بازگرفت و به اهل مکه، قریش داد که دل آنها به اسلام الفتی یابد و در همانجا در عذرخواهی از انصار به آنها فرمود: سهم آنها گاو و گوسفند شد و من در سهم شمایم و من نظر دارم که وثیقهای بنگارم و نوشتهای به شما بدهم که اراضی بحرین که خدا وعدۀ آن را به من داده خاص انصار اهل مدینه باشد، چون بعد از من بر شما انصار اهل مدینه از طرف زمامداران بیمهریهایی میشود که طاقتفرسا است، و اثره است شما بر آن صبر کنید که رگباری است میگذرد تا بر حوض کوثر بر من وارد شوید.
اما ابن عباس در موقع حکومت خود در بصره همین که ابوایّوب بر او وارد شد، ابن عباس از خانۀ خود بیرون آمد و خانه را با اثاثیه به او واگذار کرد، به ازای آن که ابوایّوب در آغاز امر هجرت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه وارد شد خانۀ خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله واگذار کرد و یک سال رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانۀ ابوایّوب بود، اینک ابن عباس تلافی میکند.
ابن عباس بعد گفت و آیا ابوایّوب عزیز چه میخواهد؟ شاید یعنی در دل چو
1) (1)
آرزوئی دارد، نه آن که از ما میخواهد.
ابوایّوب گفت: چهار غلام که درمحلّ من باشند.
ابن عباس گفت: من پنج برابر میدهم، تو پیش من بیست غلام داری.
حاکم به اسناد دیگر گوید: ابوایّوب در بصره بر ابن عباس وارد شد، پس ابن عباس خانۀ خود را برای او تخلیه کرد و گفت: من آن کار را با تو انجام میدهم که تو با رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام دادی که خانه را به او واگذاردی، یعنی ما آل محمد باید دیون رأس و رئیس ما را که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله باشد در این موقع بپردازیم.(1)
المستدرک، حاکم نیشابوری: 459/3-460؛ اعیان الشیعه: 286/6.
ولی معاویه این ذمّه پیغمبر صلی الله علیه و آله را در حق انصار تحقیر میکرد.
ابو ایّوب در همان سفر که از مدینه برای غزوۀ قسطنطنیه به شام بر معاویه وارد شد، این طعنهها را دید که گفت: صدق رسول خدا ظاهر شد که به ما انصار فرمود: شما مسلمین بعد از من از امراء و ولات تغییر روش و شیوۀ سوء خودخواهی و خودکامگی سختی خواهید دید، حتی انصار که ارکان اسلامند، گوید این کلام را معاویه پاسخ داد که صدق فرموده و من تصدیق دارم (و اول من صدق)
ابوایّوب گفت: آیا جرأت بر خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله تا این حدّ که میگوید: اعتنائی به گفتۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله ندارم و گفت: من دیگر گفتگویی و گفت و شنودی با او هرگز ندارم و دیگر با او در زیر یک سقف نخواهم مأوی گزید،
1) (1)
سپس فوری از همان جا خارج شد به سوی لشگر تابستانی که به طرف قسطنطنیه باید حرکت کنند، آن گفتار معاویه استهزای به شرع و صاحب شرع است و انکار ابوایّوب هم از این جهت بوده، اگر او سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله را و سفارش او را به انصار به استهزا گرفت، ابوایّوب هم خوب بر سر او کوبید و جهاد راه قسطنطنیه را راه تفکیک حساب قرار داد.
و امام حسین علیه السلام در این سفر همراه بوده و این نقض ذمۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله را در مورد انصار از نزدیک مشاهده فرموده، از حقکشی دولت معاویه دربارۀ انصار و پدرش علی علیه السلام و پامال کردن ذمّۀ رسول خدا جدش صلی الله علیه و آله رنج میبرد، دولت معاویه نه تنها با ابوایّوب این کار را کرد، بلکه با همۀ اهل مدینه کرد.
رئیس خزرج قیس بن سعد بن عباده هم همین حقکشی را از معاویه دید که وعده و وعید رسول خدا صلی الله علیه و آله را به باد مسخره گرفت.
(افق اعلی ص 527)
قیس بن سعد حریف بزرگ معاویه با معاویه در مدینه رخ به رخ شدند.
معاویه به حجاز آمد، از اهل مدینه که او را استقبال کردند، انصار در آن میان نبودند، معاویه دید عموم آنها که به استقبال آمدهاند از قریشاند یعنی از اطرافیان حکومتند، ولی از انصار کسی نیامده است، طرف مؤاخذه را قیس قرار داد گفت: انصار چه شدهاند که به استقبال نیامدهاند؟؟
قیس همچنان ساکت و خموش در جواب چیزی نگفت؛ یکی از حاضران جواب داد که: آنان تهیدست شدهاند مرکب سواری ندارند، معاویه احساس کرد که آنچه او میخواسته عامل فقر و تهیدستی، کار خود را کرده کلامی چند پهلو
گفت که تعریض داشت به آن که از اصل هم ندار بودند، آبکشی و زراعت پیشگی شغلشان بوده، شأن آنها همان شتران آبکش زراعت است، لذا گفت:
پس شتران آبکشیشان چه شده؟
قیس تحمّل این توهین را نکرد فرمود: آن شتران (نواضح) آبکش در راه جهاد فنا شدند، برای ما انصار نماندند، آن شتران را در روز جنگ بدر و احد و ما بعد آنها در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله در طول مبارزاتیکه تو را و پدرت را بر اسلام زدند تا امر خدا نا به دلخواه شما آشکارا و چیره شد. آن شترها از بین رفتند.
سخن بین آنان در آن مجلس طول کشید، سپس قیس راجع به تهیدستی اهل مدینه سخن گفت و تذکر داد که از جور زمانه و جور خلفا است که با خودکامگی رفتار میکنند و به دلخواه خود سهم همه را به خود اختصاص میدهند و فقر و تهیدستی ما اهل مدینه معلول این ستمگری و کجروی اقویا است که ما آنها را به مسلمانی راه نمودیم و اکنون از نامسلمانی مردم قومی خودخواه شدهاند گناه و وزر آن به گردن تو است.
و این را هم نه تنها من بالمعاینه میبینم و بالصراحة میگویم، بلکه پیغمبر صلی الله علیه و آله پیشبینی فرموده بود.
در یک موقع حساس درخشنده بینظیری از این عدم تعادل و تهیدستی ما و هضم شدن حق ما در خودکامگی دیگران خبر داد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن موقع حساس (که یادش بخیر و یادش مکرّر باد) فرمود: ای انصار! شما امروز ایثار کردید و از خودگذشتگی کردید تا سهم عمده غنائم حنین و هوازن به قریش داده شد.
ولی بعد از این گرفتار دلخواهی زمامداران قریش و اثره و خودکامگی آنها خواهید شد.
معاویه سخن را قطع کرد و نگذاشت صحنۀ تقسیم غنائم هوازن را که پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن موقع این سخن را گفته بازگو کند؛ دید اگر تفصیل آن موقع حسّاس گفته شود رسوایی قریش و گدایی آنها و سرفرازی انصار اهل مدینه کفۀ طرفین را بالا و پائین میبرد و دو کفه یکی بر آسمان میرود ودیگری به زمین فرو میآید.
معاویه متوجه آن موقع حساس شد و متوجه بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن موقع که این ناهنجاری و وضع عدم تعادل را میفرمود، در همان جا پیغمبر صلی الله علیه و آله به انصار عالی مقدار سفارش صبر فرمود، در آخر سخن فرمود که: باید در آن موقع صبر کنید تا رگبار مصیبتبار بگذرد، رگباری است مصیبتبار ولی میگذرد و لذا معاویه از تذکر و یادآوری آن موقع حساس گریخت و برای فرار فقط به خاتمه آن و مقطع آن چسبید که قیس از ادامه سخن بازماند، لذا گفت: پیغمبر صلی الله علیه و آله که وضع فلاکت بار شما انصار را پیشبینی کرد شما را به چه چیز امر فرموده؟!
قیس گفت: امر فرمود که صبر کنیم تا او را دیدار کنیم.
معاویه گفت: پس صبر کنید تا او را دیدار کنید.(1)
الاحتجاج: 15/2؛ الغدیر: 106/2؛ بحار الأنوار: 124/44، باب 21، حدیث 16؛ جواهر التاریخ: 120/3.
1) (1)
از این لحن گزندۀ مسخرۀ معاویه که همهگونه تمسخر و استهزای به وعدههای پیغمبر صلی الله علیه و آله و استهزای به معاد و ملاقات ثانوی در آن جهان با پیغمبر صلی الله علیه و آله پیدا است؛ قیس عصبانی شد و لابد امام حسین علیه السلام هم که از دریچه بالاتر بر این مجلس مشرف بود شرف حضور داشته یا شنیدهاند، او هم عصبانی و ناراحت شده، آنان میخواستند که ذمّۀ پیغمبر را خلیفۀ پیغمبر محترم بشمارد و دیون خود را به پیغمبر و دین پیغمبر را به اهل مدینه، خلیفه ادا کند و رجال انصار را بنوازد که فداکاری آنها پیغمبر صلی الله علیه و آله را مدیون کرده و دست کم، مسخره نکند و ذمۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله مورد تحقیر قرار نگیرد.
اما قیس سخن را ادامه داد: مجدداً به فقر انصار و شتران نواضح آنان پرداخت و از تذکر آن موقع حسّاس تقسیم غنائم هوازن گذشت و کاش نگذشته بود، چون آن موقع حساس درخشنده که پیغمبر صلی الله علیه و آله در خاتمۀ آن، فقر و تهیدستی انصار را تسلیت میداد از تابلوهای خوب زمانه است، نیکو است که اول مطلع قصیده بیاید و در آخر مقطع ذکر شود، مطلع آن بسی مهرانگیز و عاطفهخیز است بلکه مطلعی چنین مهرانگیز هیچ دیده نشده است.
تذکر از روزی است که پیغمبر صلی الله علیه و آله با لشکر انصار در تقسیم غنایم هوازن بودند که آخرین فتح پیغمبر صلی الله علیه و آله در جزیرة العرب است، غنایم فتح بسی کلان بود. پنجاه هزار شتر، صد هزار گوسفند، و خرمن خرمن زر و سیم، شش هزار اسیر زن و کودک. پیغمبر صلی الله علیه و آله آن غنایم کلان را که در حقیقت محصول دسترنج مجاهدان انصار بود یعنی عوائد فیئی شمشیر آنها بود، آن غنایم را پیغمبر صلی الله علیه و آله به طلقا داد یعنی به تازه مسلمانها و مؤلفة قلوبهم اهل مکه و قریش.
ابوسفیان و پسرانش «یزید و معاویه» از آن میان هر یک از گوسفند گلهها و از شتر و گاو و اسب، رمهها - و از نقد به قدر صد خونبها بردند، در حقیقت انصار خانۀ آنها را پر از نعمت کردند و قیس بر رأس انصار بود و حسین علیه السلام آن روز شش ساله بود و ظاهراً در آن موقع حضور نداشته و شاید هم حضور داشته؛ و اکنون بر رأس قیس و همه است، در آن موقع انصار با پیغمبر صلی الله علیه و آله بعد از تقسیم غنایم با دست تهی راه بازگشت به مدینه را پیش گرفتند و سران صحابه هیچ برنگرفتند، فقط به نفرات عادی سپاهیان این جنگ، هر یک اندک شترانی و اندک گوسفندانی داده شد و اما اقطاب دعوت مثل قیس و علی بن ابی طالب و دیگران با دست خالی به مدینه برگشتند.(1)
تاریخ الیعقوبی: 63/2.
پیغمبر صلی الله علیه و آله آن روز، انصار را متذکر کرد که اگر ابوسفیانها از شتران آن قدر بردند که کافی بود، افواج سپاهی را مرکب باشد شما ملول مباشید، شما آنها را سوار کردهاید، آنها در ربقۀ حلقه چنبر ما و اسلام و شما درآمدهاند و هستند، و خود نمیدانند و دیگر افتخار میکنند که از مصدر اسلام به آنها مأموریتی داده شود همین فتح ما است، آنها در خطی افتادهاند که خود را به تاج و افسر اسلام بیارایند و نشان دهند، همین فتح ما و شما است که غیر از فتح اسلام چیزی در نظر نداشتیم، شما اکنون فاتح شدید که خانۀ ابوسفیانها را پر از نعمت کردید و خود دست خالی به مدینه برگشتید، آن قدر شما اوج گرفتهاید که در افق ملائکه
1) (1)
و پیامبران آمدهاید.(1)
عمدة القاری: 310/17؛ صحیح البخاری: 105/5.
سر ز هوا تافتن از سروری است ترک هوا قوت پیغمبری است
ولی نوبت، همین که به آنها میرسد آنان به عکس میکنند؛ هر چه در بیتالمال است برای خود برمیدارند و فقر و تهیدستی را بر شما بزرگواران اهل مدینه مسلط میکنند.
و از آل پیغمبر صلی الله علیه و آله خونی میریزند که سیل آن ابطح را فرو میگیرد؛ به جای عفوی که از پیغمبر صلی الله علیه و آله در فتح مکه ظهور کرد که بطحا را پوشانید؛ «ملکنا فکان العفو منّا سجّیة، فلمّا ملکتم سال بالدّم ابطح فکلّ انآء بالذّی فیه ینضح.»(2)
مدینه را که آشیان وحی و قرآن است و اولین منزلگاه قرآن است و شهری است که تنها و تنها آنجا، با علم فتح شد، آن شهر پرامتیاز را واگذار به عوامل فقر و تهیدستی میکنند و اهل آن شهر را که همه خیرات را به طلقاء بخشیدهاند، آنها به عوض نیکی و پاداش این روز عجیب هر چه بخواهی ارزاق را از مردم مدینه میگیرند و به خود اختصاص میدهند، حتی سهم آنها را به آنها نمیدهند تا در نتیجه تعادل به هم میخورد، فقر را برای مردم مدینه و ثروت را برای مردم خود فراهم میکنند تا فقر اینها را عاجز کند و ثروت آنها را به طغیان وادارد، پس این فقر معلول بیکفایتی اهل این شهر نبوده و نیست. از کفایت آنها همین بس که آنها
به کف و کفایت خود اسلام را به دنیا دادند، بلکه با احسان خود فتح کردند و جزیرة العرب را در ظرف ده سال در تصرف اسلام درآوردند که معدّل فتح آنها به طور متوسط هر روزی هشتصد و بیست و دو کیلومتر مربع خواهد بود، حاصل کار آنها همین بس که مدینه کارگاه حاصلخیز ایمان جهان شد که از حاصل آن خانههای اهل مکه را هم پر از نعمت کردند.(1)
بقیه این را از کتاب افق اعلی: 627 تا 634 و کتاب افق وحی: 411-670 ببینید.
ولی فقر آنها معلول خودخواهی و خود پرستی و خودکامگی طبقۀ حاکمۀ ظالمه است که ظلم میکنند و سهم آنها را و سهم سایر ملت را به خود اختصاص داده نصیب آنها را میبرند؛ در آن روز پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
اگر شما فاتحان انصار صلی الله علیهم اجمعین در بخشش و ایثار غنایم کاری با اهل مکه کردید که از عهدۀ ملائکه و فرشتگان هم برنمیآید (بخشش بیدریغ که با رنج فراوان به دست آید) آنها و قریش در خودخواهی و اثره و امتیازطلبی با ظلم و تعدی کاری با شما اهل مدینه میکنند که شهر مدینه، شهر پیغمبر، شهر قرآن و علم، شهر ایمانبخش جهان، از تهیدستی از کار و فعالیت، از حرکت و نفس میافتند.
این فقر از بیعرضگی شما نیست از اثر «اثره» و دل بخواهی دولتها و خودکامگی آنها است، قیس همه این طومار مفصل را در چند جمله مختصر و فشرده و کوتاه گفت:
قیس فرمود: ای معاویه! رسول خدا صلی الله علیه و آله این روز سیاه و تهیدستی ما را دیده
1) (1)
بود که از اثر خودکامگی و اثره و دل بخواهی دیگران خواهد بود و اینگونه تهیدستی ملامتی ندارد.(1)
سلیم بن قیس: 312؛ الغدیر: 106/2.
مدینه را که آشیان وحی بود، شهری که شهپر ملائکه بر سر آن سایه افکند، شهری که آشیان پیغمبر و آل بود و طایر ملائکۀ وحی بر آنها هر روز با آیۀ جدید از جدید سایه میافکند و تجدید قوا میآورد و باید برای هر بقعۀ آن به یادگار دوران وحی و فتح و قرآن و علم همه بقعههایش را تجدید ساختمان کرد، برای استقبال از علم و وحی و پیغمبر صلی الله علیه و آله به نما گذاشت و سکوهائی و منصههائی در کوه احد برافراشت، برای نمایش جنگجویان اولین اسلام و مذکرۀ مهاجر و انصار را در آنجا دید، باید تمام حرم را سربازخانهای ساخت که نمایش اردوی امن و اصحاب صفه و حج را بدهد و باید قبههائی از زمرد و زبرجد و لاجورد در دروازۀ مدینه و بالای خانۀ ابوایوب نصب شود که تا آخر دنیا را روشن کند، اینک که حرام است از رجال فولادین آنان مجسمهها بسازند.و مجسمهسازی جایز نمیباشد تا به بتپرستی نکشد.
باید دانشگاهی برای مدینه بسازند که دانشگاههای دنیا اقمار آن باشند، حتی دانشگاه کمبریج انگلستان و سوربن فرانسه دانشگاهی که لایق شهر پیغمبر باشد یعنی همه مدینه دانشگاه باشد، دانشگاهی که وصیت پیغمبر صلی الله علیه و آله را عملی کند، چون پیغمبر صلی الله علیه و آله به اصحابش فرموده بود: مردم دنیا دیگر تبع شما هستند و عنقریب که رجال از اقطار جهان به سوی شما میآیند برای تفقّه و آموختن علوم
1) (1)
دین و دنیا و فنون بیحد علم و شعبههای بیشمار آن، پس توصیه میکنم نسبت به آنها خیر را، از بذل خیر در حق آنها کوتاهی نکنید.
دانشگاهی که بورس تحصیلی به محصّلان همه دنیا بدهد.
معاویه و دولت معاویه و بنیامیه این شهر را ویران کردند، برای متلاشی کردن صفوف نیرومند علمپرور آنها، در حقیقت برای خرابی مدینه، عوامل هرزگی و بیاعتباری را به تمام شؤون مدینه مسلط کردند، دلقکها را از اطراف دنیا به مدینه مسکن دادند.
اشعب طمّاع - طویس شوم - عمرو بن ربیعه شاعر هرزه درا، ابن عایشه خوانندۀ معروف و نظرای آنان را به مدینه آوردند و مسکن دادند.(1)
الاعلام: 105/5؛ اضواء علی الصحیحین: 297.
مثل امروز عصر ما که به نام هنرپیشه، ایران را از این قماش پر کرده و احترام بورس علم و تحصیل را به دانبک زنها میدهند، با آن که حوزۀ ایران برای امام حسین علیه السلام مثل مدینه حوزۀ اختصاصی اهل بیت است، اکنون به عوض عناصر علم و تقدم، افواج رخوتانگیز و شهوتانگیز را بر اعصاب جوان و پیر مسلط کردند تا دیگر نهضت برای خیر هرگز نتوانند بکنند.
به جای طاق نصرتی ابدی، قوس ظفری که در مدخل مدینه بسازند تا سلاطین بوسه بر آستان آن بزنند و بر تابلوها نوشته باشند که:
بیادبانه پا در حریم آستان مدینه و حرم اهل مدینه مگذار که اینجا صفحۀ سینا است.
1) (1)
صفحۀ سینای محمّد است. و به دیدار کوه احد که میروند نوشته باشند.
احد سبیل الله سیناء النّبی الهاشمی و مصرع الاوثان
و در دامنۀ کوه احد، در تابلوی زنده درخشنده قهرمانان جنگ احد را مثل ابودجانه، ابوالعصابه را از طرفی و مثل بانوی محتشمه «نسیبه بنت کعب مازنیه» امّ عماره را نشان دهند.
در آن تابلو علی مرتضی علیه السلام را با تن زخمی نشان دهند و پیغمبر صلی الله علیه و آله را با دندان شکسته و پیشانی خونین نشان دهند و فاطمه علیها السلام را در دامن کوه نشان دهند که نیها را میسوزاند تا از خاکستر آن ضمادی بر پیشانی پدر بگذارد، باید بیمارستانی برای مجروحان در دامن کوه احد بسازند که ضماد و مرهمگذاری بر زخمیها را ملکههای اسلام تحت نظر فاطمه علیها السلام به عهده بگیرند، آن هم با حفظ از محرم و نامحرم که مرد نامحرم بوی زن نامحرم را احساس نکند.(1)
تفسیر القمی: 115/1؛ مستدرک سفینة البحار: 38/10.
دولت معاویه بر این شهر عوامل فقر و تهیدستی را بر طبقات توده مسلط کردند تا جلب آنها به سوی شرور آسان باشد و خریداری ناموس آنها سهل باشد و ناموسفروشی را رواج بدهند، چون سوق دادن مردم فقیر به هر سو آسان انجام گیرد، معاویه اشعب طمّاع را به مدینه برای هزل و مسخره حتی به مجلس با وقار امام حسین علیه السلام راه داد تا جدّ امام حسین علیه السلام به هزل گرفته شود با آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله مخنث «هیتارا» به خاخ تبعید کرد تا مردم از هزل او سالم بمانند.(2)
معاویه باز کنیز زیبا مهوش ملکۀ زیبائی زئوس را برای امام حسین علیه السلام هدیه میفرستاد تا بلکه امام را هم سرگرم بزم زنان کند، امام علیه السلام او را به غلام عبدالله بن جعفر بخشید.
و از آن طرف عامل «فقر» را بر مردم مدینه مسلط میکرد. گندمها و حبوبات و غلات صفایای مدینه را ابن مینا برای معاویه حمل میکرد، حقوق سربازها را نمیدادند، ولی فحش و سب به علی علیه السلام را میدادند.
و عامل فقر مؤثرتر از همۀ عوامل است که کلنگ آن هر بنای اخلاقی را منهدم میکند، بلکه از عوامل سرقت عقیده و فراموشی عقیده و سحر و افسون عقیده با رشوههای لذتهای فریبنده مؤثرتر است، عسل برای ابو اسود دئلی میفرستاد که خاندان او بچشند و کامشان شیرین بشود گرچه ابو اسود آن عسل را از کام دختر کوچولو بیرون کشید و گفت: ای دخترکم! این عسل را فرستاده تا شیرینی محبت علی علیه السلام را از کام شما فرزندان کوچک به در آورد.(1)
أبالعسل المصفی یابن هند؟ (الشعر)
«اعیان الشیعه: 275/2؛ الکنی و الألقاب: 10/1»
و عوامل ارعابآور وحشت انگیز (مثل قتل حجر بن عدی) و رشید هجری را مثل طوق ذلت بر شیعیان غیور رشید مسلّط کردند. عوامل هتک شرف را بر اشراف مسلط کردند.
حتی آن که بوزینۀ ملعونی را (یوزپلنگ) لباس مرقع میپوشاندند ودر ردیف اشراف مینشاندند و نام او را ابو قیس نهاده بودند تا قیس بن سعد بن عباده را
1) (1)
بکوبند.(1)
در بلاد ما هم برای کوبیدن هر عالم روحانی ذی نفوذی، اراجیفی در دست و زبان مردم ساده مینهادند.
«معالم المدرستین: 21/3؛ جواهر التاریخ: 407/3؛ اعیان الشیعه: 618/1»
در حقیقت مدینه را بکوبند؛ زیرا قیس بن سعد در حقیقت کل مدینه و عماد مدینه بود، شهری که تولدگاه مثل قیس و امام حسین علیه السلام باشد نباید ویران گردد حتی اگر معاویه و یزید ویرانی آن را بخواهند.وی چون حمایتکش دولت علی علیه السلام بود، دوّمین عضد و بازوی امام حسین علیه السلام بود، افسوس که یک سال پیش از شهادت امام حسین علیه السلام به درود حیات گفت:
و امام حسین علیه السلام از دریچهای که در باطن بر علل و اسباب اشراف دارد میدید که کوبیدن «قیس» امروز مقدّمۀ کوبیدن مدینه در سال عام الحرّه است که به امر یزید مدینه قتل عام شد و سه روز اباحه شد.
از فقد این دو رکن بزرگ عالم اسلام امام حسین و قیس بن سعد مدینه قتل عام شد، چراغ نورپاش مدینه خاموش و کمنور شد، هزار و هفتصد نفر از صحابۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله کشته شد و ده هزار نفر از مردم عادی کشته شدند.(2)
با آن که خلیفۀ اسلام اگر چه ادعایی آن نباید بلدی که پناهگاه محمّد صلی الله علیه و آله باشد و چنین رجال میزاید و چنین رجال میپروراند؛ بگذارد خراشی به آن وارد گردد.
لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ * وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ * وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ (1)
بلد (90):1-3.
باید به رجال مدینه و حوزۀ مدینه با نظر اعجاب و احترام بنگرد.
چون در مثل است که همه راهها به «روم» برمیگردد و باید سالگرد هزاره آنها را تجلیل کنند.
و برای کمبود معیشت اهل مدینه یا کمبود وسایل تحصیل و تکمیل اطفال مدینه و دانشگاه مدینه باید عوائد «بحرین» یا مقدار آن و برابر آن را که پیغمبر صلی الله علیه و آله آرزو داشت اختصاص به انصار اهل مدینه بدهد، دول اسلامی در راه تحقق بخشیدن به آرمان پیغمبر صلی الله علیه و آله در حق انصار اختصاص بدهند و در راه تجلیل مرده و زندۀ انصار اهل مدینه به آنها بدهند و بدهکاری پیغمبر صلی الله علیه و آله را به انصار اهل مدینه باید اول بلا اول دولت معاویه (اگر اسلامی بود) میداد که از برکت شمشیر انصار اهل مدینه به همه چیز رسیدند.
همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله تقسیم غنایم حنین کرد و بخشش بیدریغ به خاندان معاویه و ابوسفیان فرمود و چون این بخشش بیدریغ به قریش مکه سبب افسردگی اهل مدینه و انصار شد(2)به موقع بود که وقتی معاویه به دولت رسید تلافی این عطیّه را با عوائد بحرین که پیغمبر صلی الله علیه و آله وعده داد که بحرین را به انصار اهل مدینه بدهد بکنند و اگر معاویه نکرد، امروز دول اسلامی باید به قدر عوائد بحرین از منابع زیرزمینی و محصولات دیگر بلاد اختصاص به مدینه بدهند برای
رفع نقائص و نواقص و کمبود مدینه برای معاش انصار یا تحصیل و تکمیل آنان و حقاً توانگران مسلمین و پادشاهان اسلامی اگر بخواهند حسن خدمت اهل مدینه را پاداش بدهند جا دارد چون آرمان پیغمبر اقدس صلی الله علیه و آله بود که اهل مدینه را بنوازد و نواقص مادی و معنوی آنها را با عوائد مثل بحرین جبران بکند.
باید پرچم مدینه به نفقه همه سران اسلام بالاتر از همه پرچمهای جهان باشد و دانشگاه مدینه با نفقه همه ثروتمندان مسلمین پایهاش رفیعتر از همه دانشگاههای دنیا باشد و تازه تکافؤ با همت اهل مدینه در آن روز نمیکند ولی بدهی پیغمبر و ذمّۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله را به اهل مدینه در صدد باشند که بدهند این آرمان دل امام حسین علیه السلام است.
و امام علیه السلام از تحقیر ذمۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله کوبیدن مدینه و اهل مدینه را میبیند و مینالد.
باید شیعیان، امروز محل تولد امام حسین و قیس بن سعد را در مدینه دانشگاهی بسازند که برابری کند با تحقیرهای معاویه و به تاریخ پیغام بدهند که ذمّۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله محترم و مکرم است، چون آرمان او است، هر چه را او میخواهد که ما آباد کنیم و معمور داریم، ما به آرزوی او جامۀ عمل میپوشانیم.
آری، امام حسین علیه السلام بعد در آرمان خود میگوید: باید بیمارستان برای بیماران هم بسازند و کانون توانبخشی هم برای معلولان درماندگان هم باید از نظر نیفتد، باید فکر «امام» را خواند تا امام را شناخت.
قوله:
«و العُمْی وَ الْبُکم وَ الزمِنی فی المدائنِ مُهْمَلة لایُرْحَموُنَ.»(1)
در بعضی نسخ: «لاترحمون».
«وَ لا فی مَنْزلتِکُم تَعملوُن و لا مَنْ عَملَ فیها تَعینوُنَ وَ بالادِهان وَ الْمُصانَعة عِند الظّلَمَةَ تَأمَنُونَ.»(2)
در این قطعه چهرۀ دیگری از اندیشه و فکر امام است که اهتمام به خلق در دائرۀ وسیعتر میدارد و میگوید: کوران، و لالان، و زمینگیران فلج در شهرها مهمل افتاده، دلسوزی و رحم به آنها نمیشود.
و شما درمنزلت و مقامی که دارید عمل نمیکنید و نه به آنان که عمل میکنند عنایتی میکنید.
امام صلی الله علیه و آله عملی را که شایسته آن همه امتیاز باشد، خدمت در راه افتادگان خلق میداند تا شهرت علمی در راه خدمت به خلق باشد و ذکر خیر و آوازه و نصیحت و صمیمیت و مهابت در خدمت به افتادگان خلق باشد.
و همه اینها از امر خدا است که فرموده و شما از آن تغافل میکنید یا غافلند.
و به صورتسازی و خوش و بش با ظالمان و ستمگران ایمنی میجویید.
اینها نالههای امام حسین علیه السلام است، شما گمان میکنید نالههای امام حسین علیه السلام فقط در گودال قتلگاه بود و گفتگوها فقط آب برای خودش بود، نه،
شما بدانید این نالهها بود که قضیۀ کربلا را برپا میکرد.
میفرمود: در شهرها ببینید کورها، کرها، لالها، زمینگیرها، فلجها، بیحمایت هستند، کسی برای آنها غمخواری نمیکند، زیر بازوی آنها را نمیگیرد، دارو و درمان برای آنها فکر نکرده، پرستاری از این طبقه نمیکند، به آنها رحم نمیشود.
کسانی که میخواهند فکر امام علیه السلام را ببینند، باید چهرۀ امام علیه السلام را در پرتوافشانی حتی بر لالان و کران و کوران و فلجها بنگرند و از نور چهرۀ اقدس امام باید حسینیهها در پهلو و پشت خود همه گونه مهدکودک برای کودکان بیسرپرست ساخته.
برای کورها تعلیمات خط و نقطه برجسته دائر کنند که اگر علاج کوری نشود، از آن روزنه به آنها روشنی بدهند.
باید برای حمایت لالها شعبهای در حسینیهها باشد که پیام امام حسین علیه السلام برای آنها به زبان آید و باید برای کمک به فلجها با ساختن دست و پای مصنوعی عصا به آنها بدهند و معلوم دارند که امام حسین علیه السلام فرمان این گونه تأسیسات را داده، دست کم همۀ این افتادگان بدانند که اینها فرمانها و فریادها امام حسین علیه السلام بوده و هست.
دنیای امروز متوجه اینها شده و ایران شیعه مسلمان هم خوشبختانه در حمایت از لالان و کران و کوران و معلولان امروز سهم زیادی دارد، تأسیسات اختصاصی برای اینها به پا کرده این باعث خوشوقتی است؛ ولی غصه از اینجا است که تازه است و بر عمر این تأسیسات بیش از سی سال نمیگذرد، در دنیای بزرگ هم
بیشتر از صد سال نیست که دولتها این اهتمامها را وجهۀ همت قرار دادهاند.
شیعیان اگر از امام علیه السلام آن عمق نظر و دوراندیشی را دیده بودند، باید از پرتو نور امام حسین علیه السلام هزار و سیصد سال زودتر و هزار و سیصد بار بهتر این فکرها را عملی کرده بودند تا غم از چهرۀ امام علیه السلام بزدایند و امروز جدایی و تفرقه بین این شؤون با شؤون دینداری و امام شناسی نمیافتاد.
ایامی که در تکیۀ دولت تهران تعزیه خوانی و شبیه سازی رایج بوده میگویند: عالم ربانی روشن بین مرحوم شیخ هادی نجم آبادی پیغام برای سلطان وقت ناصر الدین شاه مرحوم داده بوده که با این مخارج گزاف اگر بیمارستانی برای مسلمین بسازید امام حسین علیه السلام بیشتر خوشنود میگردد.
آری کلیساها تا آلوده نشده بودند و طلیعه و پیشقراول سیاست استعمار نگردیده و این کارها را به اخلاص میکردند تا اندازهای سودمند بودند، اما همان طور که کلیسا وارث شیوۀ عیسی مسیح روح الله است، امام حسین علیه السلام بیش از آن وارث شیوه و شیمه عیسی روح الله است، در فروغ نور او چهرۀ عیسی هم هویدا است، اشعۀ فروغ سر مبارک او بر دیر راهب هم نور میدهد.
بحمدالله در زمان ما دوشادوش خیریهها در ایران مؤسسههایی برای این قبیل خدمات درمانی و توان بخشی و تقویتی و نیروبخشی هم دائر شده است.
ولی ای کاش از امام حسین علیه السلام گرفته شده بود و از فرمان او نام گرفته و از او یاد گرفته بودند، اما امروز که از دنیای بزرگ یاد گرفتهاند اگر چه رنگ کلیسایی ندارد و صبغه کلیسائی و مسیحائی بر آن نیست، اما فرماندهی آنها از امام حسین علیه السلام و کارکنان امام حسین علیه السلام هم نیست.
نام بیمارستان آیت الله نجم آبادی را عوض کردند «بیمارستان وزیری» بر آن نام نهادند، بیمارستان فیروزآبادی در ری و بیمارستان آیت الله حائری در قم کلمات امام حسین را بر سردر آنها نقش نکردهاند، تا ملت این خدمات را از مصدر اصیل اسلام و حسین اسلام ببینند.
در هر عاشورا خلایق سراسر بازارها به سینه میزنند حسین حسین. ای کاش رسالۀ امام حسین علیه السلام را هم میخواندند که امام حسین از ما چه میخواهد، رسالۀ امام حسین را باز میکردند و رسالت امام حسین علیه السلام را میخواندند و با هر دستهای از سینهزنان تابلوی کلمات امام حسین علیه السلام با یکی از این خدمات درمانی و تقویتی و نیروبخشی و توانبخشی حمل میشد.
هوشمندی میگفت: شب عاشورا در کربلا نذر و نذوراتی که از بالای صندوق امام علیه السلام برگرفتند کافی بود که مریضخانهای و بیمارستانی برای بیماران زوار با آن ساخته شود، من از کربلا به نجف نزد مرجع آن زمان رفتم و این پیشنهاد را دادم؛ عذر این بود که لارأی لِمن لایُطاعُ. مثل این است که همیشه پای چراغ تاریک است.
در چهرۀ امام حسین علیه السلام بنگرید: در این چهرهاش که غمگین است و برای اینها شیون میکند، بلی شیون میکند و مینالد این متن رسالت امام حسین علیه السلام است میفرماید:
«اَلعُمْی وَ البُکم وَ الزّمِنی فِی المدائن مهملة لایُرْحمُون.»(1)
تحف العقول: 238.
1) (1)
در معنی کلمۀ (مُهْمَلَة لایُرْحَمونَ).
گویی میگوید: اگر عصای دست کورها نمیشوید و اگر زبان گویایی برای لالها نمیتراشید و اگر پا و کمر برای فلجها نیستید، دست کم حالیا که نمیتوانید آنها را سلامت بدهید تا به عمل و کار وا دارید، به اهمال نسپارید، مهمل نگذارید و لااقل میتوانید به دیدار بیمارها و بیمارستانها با دستههای گل بروید، بستههای هدایا برای آنها ببرید و با پاکت و کاغذ برای نامههای آنها و سفارشهای آنها بروید.
برای کورها صفحهها از خطوط برجسته و قرآن با حروف برجسته ببرید.
برای فلجها دسته گلهای دماغپرور و شعرهای نشاطآور، و کتابهای بهجت افزا ببرید.
من میگویم که بر آنها نشان امام حسین علیه السلام باشد تا بلکه نشاطی به آنها بدهد و سلامت به آنها برگردد.
باز میگویم: و اگر از همه اینها عاجزید نسخه داروهای آنها را با نام شفابخش امام حسین علیه السلام بیارایید که آرامش و اطمینان دل مریض باشد و کمک به اعادۀ سلامت بیماران کند، چون روح فداکاری خون و تن آن امام شهید را با خاک کربلا آمیخته کرد و از درون ضمیر او حتی خاک کوی او هم این برمیآید که اعادۀ سلامت این طبقه افتادگان و دلشکستگان معلولان وجهۀ همت امام حسین علیه السلام بوده تا گویی کشته راه اینان شد.
خدا در تربت او سهمی از «شفا» را قرار داده(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 82/4؛ وسائل الشیعه: 423/14، باب 37، حدیث 19509.
تا از خاک کوی او هم سلامت بیماران برگردد یا از آنها حمایت گردد.و با اعادۀ سلامت به افراد کشور و سلامت قوای روح و بدن اجتماع، جمال عدالت و توازن قوا میآید که خود خیر اعظم است حتی اگر خدا هم جزا ندهد، بلکه به فرض محال اگر خدا هم نشناسد و آگاه هم نشود باز «خیر» است، چنان که جهاز بصر چشم اگر صحیح و سالم باشد خیر او است و وابسته نیست به آن که خدا جزای نیک بدهد؛ زیرا خیر بالذات است.
و چون وجهۀ همت امام علیه السلام اعادۀ سلامت به معلولان بوده، شراشر وجود او به خیر خلق متوجه بود و برای خیر خلق بود؛ برازنده است که از عوائد قبر مقدس او و از نذورات و هدایای مؤمنان در شب عاشورا و همه ایّام، خلق بیمارستانها بسازند، آسایشگاهها پدید آورند و مریضخانههای کامل و مکمل برای کورها و تراخمیها تهیه کنند، برای فالجها اسبابهای مدد حرکت در دسترس بگذارند.
پیغام امام حسین علیه السلام به شیعیان که به گفتۀ امام شهرۀ آفاقاند.
آری، به علم و خیر و نصیحت و مهابت شهرۀ آفاقند، از قبر او هم این ندا میآید که یک گوشه از رسالت من در جهان این بود.
و عجیب این است که: برای همه چیز حادثه کربلا ما فغان میکنیم اما این رسالت و پیغام امام حسین علیه السلام را برای مؤمنان و برای دنیا نمیخوانیم که امام ما
1) (1)
اعادۀ سلامت برای همه، حتی کرها و کورها و لالها و افلیجها هم امنیّه و آرزوی او است و از مسلمین و شیعیان با شهامت و مهابت و شهرت، خواستار همکاری در انجام این آرزو است.
سکوت از این پیام و غفلت از این رسالت و مأموریت امام حسین علیه السلام به یک معنی کشتن امام حسین علیه السلام است. امام حسین علیه السلام در این پیام باز میگوید:
«و لا فی منزلتکم تعلمون (تعملون)»(1)
تحف العقول: 238؛ بحار الأنوار: 80/97، باب 1، حدیث 37.
و شما با منزلت و مقامی که دارید علم به احصائیه معلولان ندارید، آگاهی کامل و اطلاع و خبر صحیح ندارید که معلولان و عقب ماندگان و واماندگان چندند و چونند؟ - یا - (بنا بر نسخۀ تعملون)
شما با منزلت و مقامی که دارید عملی در این راه و در این باره نمیکنید.
امام علیه السلام فرمود: با منزلت و مقامی که دارید؟ آیا چه مقام و منزلت را اراده فرموده است، جواب: منزلت و مقام شیعیان همان بود که فرمود.
شهره به علمید، به امور خیریه نامبر دارید و به نصیحت و صمیمیت شناخته شده دنیایید و به واسطۀ حمایت از خدا شهامت و مهابت در نفوس دوست و دشمن دارید، پس باید این شؤون را در خدمت افتادگان و اعادۀ سلامت درماندگان درآورید.
«و لا من عمل فیها تعینون»
و در نمیآورید و نه به آنان که عمل و کارشان در این راه است و در عمل
1) (1)
هستند عنایتی دارید که برای آنها کارسازی بکنید و رسیدگی به کار آنها بکنید یا دست کم تشکری از آنها بنمایید و مرحبایی به آنها بگویید.
معلوم میشود در عهد امام حسین علیه السلام اگر اقتدار امور به امام علیه السلام و شیعیان او و معاونان و مساعدان او واگذار بود و رسالت امام حسین علیه السلام انجام میشد.
مطابق این پیامی که میدهد که: «العمی و البکم و الزمنی فی المدائن مهملة لا یرحمون»
همه این افتادگان در همه مدائن و شهرها مورد توجه و چرخ فلج آنها مورد اصلاح قرار میگرفته، ولی در دولت معاویه هیچ اعتنایی هم به این طبقات رنجور وامانده نمیشده و معلوم میشود که عنایت امام علیه السلام این بوده که به همه بیماران و درماندگان باید سری بزند، از همه احوالپرسی کند و همه گونه بیمارستان و آسایشگاه بسازد.
امام علیه السلام در این جهت وارث موسی و عیسی و محمّد است، با این تفاوت که موسی در عیادت یک مریض که از صلحاء قوم بود، سهلانگاری کرد و عتاب و خطاب به او شد که «یا مُوسی مرضْتُ فَلَمْ تَعُدنی.»(1)
الأمالی، شیخ طوسی: 630، مجلس 30.
اما امام حسین علیه السلام به شیعیان نیک خود که شهرۀ آفاق در علم و خیر و نصیحت و شهامت و مهابتاند، همه را با مقامات بلندشان مسئول میگیرد که چرا همۀ معلولان و ناتوانایان و درماندگان در همه شهرها و مدائن به همت شما و خدمت شما اعاده سلامت آنها نشده و دست کم اعانت مقدور در حق آنها
1) (1)
مبذول نگریده، پس گویی موسی یک دانه و یک حبّه از خرمن احسان حسین علیه السلام به ارث برده است.
و اگر عیسی مسیح روح الله میگفت: ای بیماران و رنج دیدگان و خستگان بیایید، بیایید تا شما را عافیت دهم.(1)
علل الشرایع: 121/1، باب 99، حدیث 6.
امام حسین علیه السلام خرمن احسانش بیش از عیسی بود؛ زیرا پیام میفرمود که: همقطاران از عصابۀ غیرتمند شیعه مسلمان با همه مقام و منزلت و شهرت علمی و نامبرداری از خیر و نصیحت و شهامت که دارند به همقدمی امام علیه السلام و به همراهی او و ارشاد او باید تا به بالین همه بیماران و واماندگان و درماندگان و معلولان و ناتوانایان بروند نه چنان که عیسی گفت که: معلولان و ناتوانایان بیایند و عافیت خود را بگیرند، نه نه بلکه امام و یاران و همه شیعیان رشید با هم به یاری و حمایت و نوازش و مساعدت این طبقات افتادگان و نظرای آنان میروند؛ احسان آن است که ما خود را به آنها برسانیم و پای آنها شویم.
زیرا آنها واماندهاند و پای آمدن ندارند، پس عیسی مسیح از حسین و همت او نیمانیم را گرفته و ارث از حسین علیه السلام برده است.
انجام این همه عنایت از مقام امامت ارثیۀ مقام نبوت است، بلکه تا با مساعدت نیکان شیعۀ مسلمان، افتادگان و واماندگان و معلولان سلامت را بازیابند و بعد از اعادۀ سلامت همه به پلۀ بالاتر یعنی مقام عدالت برسند.
هر گاه مجسّمه عدالت اسلام را با فلز زندهای میخواستند به جای مجسمه
1) (1)
عدالت آزادی امریکا بریزند، مسلمانان باید تصویر مسلم بن عقیل، شهید آزادی و عدالت را در پیش درآمد کتاب امام حسین علیه السلام بنمایند که نمایندۀ کل معنی اسلام و مفاهیم و معانی مسلم به تمام معنی الکلمه است و سلامت جوی و سلامت خواه همه میباشد و پاسداری از عدالت میکند و در نمایش عدالت، دماء و اموال و اعراض و جان و مال مردم را در پناه خود نگه میدارد. و از پلۀ عدالت تا «خیر اعظم» راه نزدیک است.
عضو ناسالم از وظیفۀ کار مخصوص و اثر مخصوص و فائده مخصوص وجود خود بازمیماند و بعد از اعادۀ سلامت در شخص که کشور مصغر است و در کشور که شخص مکبّر است.
اعضای کار خود را و جهازات بدن و روح فائدۀ خود را میتوانند بدهند سلامت و اسلام عنوان مختصری است برای همه اینها.
بعد با اعتدال فکر و مزاج سالم در اعضای بدن و تعادل قوای سهگانۀ روح به مقام عالی خیر اعظم نزدیک میشود که احسان و رحمت فوق عدالت اثر آن است و عدالت کمرنگ عصمت است و امام حسین علیه السلام وارث محمّد رسول الله است که رسول اسلام است و مسلم بن عقیل نایب امام حسین و وارث فرمان او بود و مسلم به تمام معنی الکلمه بود.
و اسلام عنوان مختصری است برای همۀ اینها و کلمۀ تحیّت مسلمین در موقع برخورد به هم، تعبیر از حسن نیّت و سلامت خواهی شخص مسلمان برای همه دیگران است که میخواهد همه آنها هم مسلم باشند و سلامت را برای همه آنها بخواهند و همزیستی مسالمتآمیز را در ضمیر و اندیشه برای همه و با همه دارند
تا گویی همه کس پاسدار سلامت همه کس است.
و تعدّی که اخلال به سلامت خواهی همه دارد و اعتدال داخلی نفوس را در کشور وجود، خود به هم میزند و کشور را در محیط بزرگ دچار عدم توازن و عدم تعادل میکند، شقاوت است و منفور و محکوم است، امت و شخص را از سعادت محروم میدارد نزدیکی به آنها نزدیکی با ظلمت است و صحبت حکام ظلمت شب یلدا است، امام علیه السلام از آن هم نکوهش و توبیخ میکند و میگوید:
شما نیکان شیعه با تملقگویی و ساخت و ساز دروغین نزد ظالمان ایمنی و امنیت خود را میخواهید و به دست میآورید و با خوش و بش با ظالمان و متعدیان آسودگی برای خودتان میطلبید تا از چنگال ظالمان ستمگران متجاوز مصون و محفوظ باشید، این کار تقدیس ندارد بلکه نهی دارد.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام در عهدنامه مالک اشتر >میگوید:
وَ لَقَد سَمِعْتُ رَسولَ الله صلی الله علیه و آله فِی غَیْر مَوطِن یَقولُ: لَنْ تُقَدَّسَ امَّة لا یُؤخَذُ للِضَعیف فیها حَقُّه مِنْ قَوی غَیْر مُتتَعتَع.(1)
نهج البلاغه: نامۀ 53 (عهدنامه مالک اشتر).
و همه اینها و جمیع آنچه خدا از آن نهی کرده و تناهی از آن را خواسته، شما از آنها تغافل میکنید که امر او را اجرا کنید و پیغام او را برسانید رسالت شما و مأموریت شما این است حسینیهها باید از بقعۀ خود این رسالت را برسانند حامل این رسالت باشند، راز این رسالت را برملا کنند و فاش کنند.
ولکن شما از این وظیفه و رسالت آن غافل هستید و تغافل میکنید.
1) (1)
امام میگوید: مصیبت شما از مصیبت همه مردم و همه امم عظیمتر است که منزلت و مقام علماء را به زور از دست شما گرفتهاند و شما مغلوب شدهاید، اگر شما سعی میکردید.(1)
تحف العقول: 238.
(الحدیث)به دلالت ضمنی میگوید: این مصیبت از مصیبت کورها و لالها و کرها بالاتر است.
از مصیبت فلجها و فالجهای زمینگیرها مرگبارتر است.
از مصیبت بیمارها بزرگتر است.
این چه مصیبت است؟ که امام حسین علیه السلام امتی را چنین مصیبت زده به اعظم مصیبتها میداند و امام علیه السلام مبالغهگو نیست. به این قرار که امام میگوید: از مصیبت درجا زدن امّت و وقفه و توقف که برابر با مرگ است مهیبتر است.
1) (1)
از مصیبت هجوم دشمن به همه قلعهها و دژها و از مصیبت آفت رسیدن به مزارع و جالیزکاری و شته و ملخ و ساس و سوس و آفت سن مخوفتر است.
از مصیبت مرگ اولاد و برادر خسارتبارتر است، چون آن مصیبت که در امّت منزلت و مقام علما را به زور از دست آنها گرفته باشند، سرچشمه و مصدر همه مصیبتها است.
فرمود: علما که باید در شما مصدر امور باشند، آنها را برکنار کردهاند. اگر شما سعی میکردید؛ یعنی اگر شما مردمی بودید که در سعی و کوشش برای حفظ منزلت و مقام مرجعیت برای علمای خویش بودید و سعی در احقاق این حق و پابرجا داشتن این مقام میکردید، تازه مغلوب بودید و به زور از دستتان گرفته شده، چون استعمارگر مقتدر و حیلهگر و گستاختر است، در صورتی که خود شما هم سعی و کوشش در این باره نکرده در منزل آسوده نشسته و مساعی جمیله یا غیر جمیلهای مبذول نمیدارند.
تطبیق این وضع بر زمان ما خیلی روشن است؛ زیرا مقام و منزلت طراز اول فقها را در مجلس پارلمان از آنها گرفتهاند و آنان هم خود سعی و کوشش در این راه مبذول نمیدارند و محرومیت فقهای عصر ما از مجلس پارلمان - مقننه و مجلس سنا در ملل دیگر حتی انگلستان و آمریکا و حتی اسرائیل نظیر ندارد؛ فکیف به ملل اسلامی معاصر و اما تطبیق بر زمان عثمان شروع شد که مقام ارجمند صحابه فقها را به نوباوگان بنیامیه واگذاردند و نکبتها و مصیبتها شروع شد.
مقام فاتح شرق سعد وقاص را که از مردان کارکشته و آبرومند و عالم و
فقیه بود، قادسیه و مدائن را فتح کرد و صحابی پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، به جوانی بلهوس بیپروا مثل ولید بن عقبة بن ابی معیط واگذاردند از کوفه تا امتداد ری و آذربایجان گرفتار، تحول شد.
و در بصره جوانی را مثل عبدالله بن عامر ابن کریز که جوان بود به جای پیران کهن صحابه مثل عتبة بن غزوان که سلمان زمان بود و بصره را او بصره کرده بود واگذاردند.
و در مصر و قاهره عبدالله بن سعد ابی سرح را که مهدور الدم بود؛ حاکم بر مصر علیا و سفلی و بعد بر کل افریقا کردند.
و یمن را به یعلی بن منبه ثروتمند قریش واگذاردند، مصیبتها از اینجا شروع شد.
«ذلکَ بِانَّ مَجاری الاُمُورِ وَ الاَحکام علی ایْدی العُلَمآءِ بِالله الاُمَناء عَلی حَلاله وَ حَرامِه.»(1)
تحف العقول: 237؛ بحار الأنوار: 80/97، باب 1، حدیث 37.
امام علیه السلام این مصیبت را عظیمترین مصیبتها شمرد و بعد جهت آن را گفت.
فرمود: چون مجاری امور و احکام به دست علمای خداشناس، علمای بالله است، آنان که امنای خدا بر حلال و حرام خدا میباشند.
و اکنون که این منزلت را از شما به تاراج بردهاند، شما بزرگترین مصیبتزدهاید، مصیبتتان از تمام مصیبتهای خلق جهان اعظم است.(2)
«وَ انْتُمْ الْمَسلُوبُون تِلْکَ المَنزِلَةَ»
اینک شما هستید که این منزلت و مقام را از شما به تاراج بردهاند، نه فقط از تن شما پیراهن و عبا و روپوش را بردهاند؛ بلکه تاج مکرمت را از سر شما برگرفتهاند و تن و پیکر شما را از آن لخت و عریان نمودهاند و مرا و امّت را لباس تن و کلاه تارک سر را به تاراج بردهاند.
تاراج خیمههای امام حسین علیه السلام و عریان کردن پیکر امام که بزرگترین مصیبت کربلا است از اینجا سرچشمه گرفته، از اینجا که منزلت و مقام علما را از شما و ما به تاراج بردهاند.
آن منزلت و مقام در حقیقت پیراهن تن امام حسین علیه السلام و تاج مکرمت امت بود و تاراج آن تاراج همه چیز را در عقب آورد، آن مصدر همه نکبتها است، همۀ نکبتها از آن سرچشمه گرفته بود.
انواع سلب و تاراج را در دنبال تاراج این اشرف مقامات ببینیم، در این زمان خود ما دیدیم که اشرف مقامات تا ادنی مقامات از علما سلب شده حتی مسجدها
که مرکز عبادات و محل اختصاص عبادت اهل ایمان است اختیارشان از فقها سلب است و در دست هر... غیر ذی صلاحیتی است.
ولایت در درجۀ اعلی و در درجۀ ادنی و درجات بین، همه از فقها گرفته شده و مسلوب و سنگرها یکی بعد از دیگری از دست رفته است.
ولایت درجۀ ادنی در امور مختصر و در دائره کوچکی است که حفظ اموال دیوانگان و سفیهان محجور و غائبان و یتیمان باید به علما ارجاع شود، اموال بیسرپرست را برای صاحبانش، آنان باید نگهدارند و از مال غایب بردارند و به مخارج زن و فرزندش بدهند. اوقاف و موقوفات بیمتصدّی را و وصایایی را که وصی مشخص ندارند آنها باید سرپرستی بکنند.
میّتی را که ولی ندارد آنها بایدشان غسل و تکفین و تدفین دهند.
و نماز بر او بگذارند و قضاوت و دادگستری و ثبت اسناد از آنان است. اینها و نظایر اینها درجۀ متوسط و درجۀ ادنی ولایت فقیه است.
و همه اینها الآن از فقهاء گرفته شده.
ولایت فقهاء، در درجه اعلای آن برتر از اینها است، امام اصل در دائرۀ وسیعی ولایت دارد. اقامه حدود میکند، نماز جمعه برپا میدارد. امر به جهاد میدهد، خراج و مقاسمه بلاد را جمعآوری میکند، ضریبه در مواقع حسّاس بر سرانه بر مسلمین مقرّر میدارد.
تصرف در انفال دامنههای کوهها و بیابانها و دریاها با او و به اجازۀ او وابسته است. اراضی خراجیه را قباله به معنی اجاره، او میدهد.
حکام را عزل و نصب میکند، عمّال و کارگزاران را منصوب میدارد. اعلامیه
جنگ با دشمن را اعلام میدارد، عقد صلح با ملل دیگر میبندد.
اینها درجۀ اعلی است و همۀ اینها از فقها گرفته شده و فقها از آن برکنارند و بین بین این دو درجه، فقها تصدّی قضا و دادگستری را عهده دارند.
حکم و قضا و دادگستری با آنها است. حکم حاکم شرع بر دو طرف نافذ است، اینها را هم از فقها و علما گرفتهاند.
با آن که طرز تشکیل حکومت از نظر شیعه که از «تز» آن دفاع میکند این است:
ولایت در درجۀ اول با پیغمبر صلی الله علیه و آله است.
آیۀ اَلنَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ (1)
حجرات (49):6.
وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ (2)
پیغمبر را مطاع مطلق معرفی میکند.
و آیه وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ ... * فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ (3)
قسم یاد میکند که مسلمین تا در مشاجرات خود پیغمبر صلی الله علیه و آله را بین خود
حکم نکنند و حکومت ندهند مؤمن نیستند و ایمان نیاوردهاند، آن هم باید از حکمی که تو کردی آنها در خاطر خود رنجشی احساس نکنند.
و برای بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله امور مسلمین در درجۀ دوم، ولایت آن با امام اصل است و بعد از امام برای درجۀ بعد در زمان ما، وظیفه ارجاع به مجتهد فقیه است که به نیابت عامّه از پیغمبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام بر امور ولایت دارند.
و جدا از همۀ اینها فتوا میدهند، یعنی هر چه از ادلۀ شرعی و مدارک شرع (کتاب و حدیث و عقل و اجماع) ادلۀ چهارگانه استنباط کنند و بفهمند رأی آنها حجّت است و در مورد مخالفت با واقع عذر خواهد بود.
(م) در ولایت فقهاء بر درجۀ ادنی و اعلی اگر مجتهد در میان نبود، باید آن کارها با نظر عدول مؤمنان با شورا انجام بشود و اگر عدول مؤمنان نبودند باید فسّاق مؤمنان آنها را با شورا انجام دهند.
مورد این قسم ولایت (به طور کلی) اموری است، پسندیده که شارع راضی به ترک آن نیست و نباید زمین بماند.
(م) همچنان که در قسم تصدّی محاکمات دادگستری و کتابت سند و اسناد هم باز علم به حدّ اجتهاد شرط است، نیز با قید مهم عدالت و احتیاط آن که تا عسر و حرج نباشد با «اعلم» باشد، امیرالمؤمنین علی علیه السلام نوشتن قباله خانه را هم به شریح قاضی املا و دیکته فرمود.
ولی در قسم درجه اعلای ولایت که خلافت الهی است، شرط است که «اعلم و اورع و اعدل و اضبط» باشد، بعلاوه باید دارای حسن نیّت بیحد و خیرخواهی و تمیز و تنفید کافی هم باشد.
با مجموع این شرایط او اولوالامر خواهد بود، تعیین قضات و سایر مصادر امور از او ممضی است. البته مقام اولوالامری او به حسب فرمان امام علیه السلام و نیابت از او است.
(م) فقیه و مجتهد همین که در علم فقه اسلام که علم حقوق خلق و نظام خالق آفرینش است اعلم بود و در عمل امین و عادل و در قوۀ تشخیص هوشمندتر و در قوۀ تنفید نیرومندتر بود، ادارۀ امور خلق به نیابت از طرف پیغمبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام با او است و حکم او در امور خلق نافذ است.(1)
نهج البلاغه: خطبۀ 40؛ من کلام له فی الخوارج لما سمع قولهم لا حکم الا لله، قال علیه السلام کلمة حق یراد به الباطل، نعم انه لا حکم الا لله و لکن هؤلاء یقولون لا امرة الا لله و انه لا بد للناس من امیر - برّ أو فاجر، یعمل فی امرته المؤمن و یستمتع فیها الکافر.
و یبلغ الله فیها الاجل و یجمع فیه الفئ و یقاتل به العدو و تأمن به السبل و یؤخذ به للضعیف من القوی حتی یستریح بر و یستراح من فاجر، انتهی.
نهج البلاغه: خطبۀ 166؛ ایّها الناس بهذا الامر أقدرهم علیه و أعلمهم بامر الله فیه.
امتیاز شیعه به همین است که در ادارۀ امور خلق و طرز حکومت، ولایت کبرای عامّه را با طبقه افاضل امّت میدانند. که اگر خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام هستند به اصالت وگرنه به نیابت از آنان.
متفرع بر آن، آن است که دیگران از فقها که به آن مرتبه نیستند، به منزلۀ معاونان و شریک و مساعد با اعلم در انجام کارها میباشند.
اگر در عرض هم هستند باید کارهای خلق را به شوری و شرکت یکدیگر
1) (1)
انجام میدهند.
وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ (1)
شوری (42):38.
و مصیبت امّت این است که افاضل و طبقات فاضله بر کنار گذاشته شوند سپس بعد از فاصله گرفتن افاضل، اگر کار امّت با روح اشرافی قشونی سرکش (طموحی) برگزار شود خطری عظیم است، امّا از آن بدتر: آن است که آنها هم برکنار شوند و کار حکومت با اصل سرمایهداری برگزار شود و بدتر از آن، آن که: با اصل فوضویت(2)و هر کس هر کس باشد که همه همدیگر را خنثی کنند و از آن بدتر و مصیبتبارتر آن که کار را مستبدّ به عهده بگیرد که با صولجان(3)خود همه ابرار و افاضل را بیرون بریزد تا نمونههای خیری در کار نباشد و اعظم مصیبتها بار آید.
این ترتیب نزولی به حسب نظریۀ سقراط است، سیئات مستبد را در کتاب افلاطون ببینند.
و امام علیه السلام که برکناری علما را از منزلت و مقام زمامداری، اعظم مصیبتها شمرد در عهد اخیر معاویه بوده که امّت اسلام تنزلهای هبوط و سقوط را طی کرده و به آخرین درجه هبوط رسیده، دولت مستبد بنیامیه از عهد عثمان، مروان را کلید عقل خلیفه قرار داد و در عهد معاویه مثل یزیدی را ولیعهد
مسلمین قرار داد و تمام اخیار را به حاشیه رانده و از مرکز قدرت به کنار زدند و مصیبتهای عظیم و اعظم بر امّت رخ داد.
از عهد عثمان این منصبها واگذار به جوانهای دیکتاتور شد، در حجاز مروان داماد عثمان مسلّط بر اوضاع دربار عثمان شد.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 199/3.
همه نمونههای خیر را از مداخله در دربار راندند و در عراق ولید بن عقبة بن معیط شرابخوار متجاهر به فسق را درجات ولایت بر امّت دادند، از اقصی تا اعلی مراتب ولایت از کوفه تا آذربایجان و ری تا آخر مرز ایران به ولید واژگون واگذار شد تا مقامات کشوری و لشکری و مقامات و منصبهای هزار و صد هزار را او عزل و نصب کند.و در بصره تا سیستان و خراسان و سند به عبدالله بن عامر بن کریز بر عبد الشمس جوان واگذارده شد و نظیر آنچه در شرق کردند در غرب هم از مصر و شام تا افریقا کردند، عبدالله بن سعد بن ابی سرح را بر تمام آفریقا گماردند و او آفریقا را جاروب کرد؛(2)12 هزار هزار نزد عثمان فرستاد، عثمان عمرو عاص را احضار کرد و این مبالغ هنگفت را به او ارائه داد تا ببیند و گفت: حیوانکها خوب شیر دادهاند یعنی ملل آفریقایی، با این سخن خواست عذر خود را از عزل وی بخواهد که تو این قدر نمیآوردی. از این پستانهای پرشیر نمیدوشیدی. عمرو عاص گفت: این گونه دوشیدن پستان حیوان کرّه و برّه و بزغاله را زیان میرساند.
این تحوّل و تنزل کارش به جایی رسید که افلاطون پیشبینی میکند که مستبد
خودخواه دیکتاتور همین که بر اریکه نشست و صولجان در دست گرفت، همه ابرار و افاضل و نمونههای خیر را از کشور جلای وطن میدهد و از داخلۀ نفس همه دواعی خیر و فضیلت را میراند و همه شرور و سیّئات را مرتکب میشود و تسلط میدهد و همه مصیبتها را بار میآورد، خیرخواهان صلحای امّت به مشورت دعوت نشدند، علی علیه السلام را در دربار نخواستند و طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعد وقاص و ابن مسعود و عمّار یاسر و ابوذر که باید مساعد و مشاور و معاونان حاکم باشند زیر چکمۀ عثمان واقع شدند. حتی امیرالمؤمنین علی علیه السلام برکنار بود و ابوذر و صلحا، درتبعید از مدینه و مالک اشتر با چهارده نفر سران از عراق تبعید بودند،(1)
سیری در الغدیر: 138؛ شرح نهج البلاغه: 27/3.
این تحول فجائی همان نکبت ها و مصیبتها را بار آورد که «نصب یزید و عبیدالله زیاد» یکی از موالید آن بود. و قتل خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و قتل عام مدینه و بمباران کعبه درخشندهترین اثرش بود و هشام بن عبد الملک یکی از نتایجش بود و به هم خوردن آفریقا و بغض از عربها که تا الآن هم در آفریقا مانده، از نتایج آن بود.مگذر از مصیبتها که در شرق بار آورد که کشته شدن سیّد الشهدا و جوانان آل بیت و کشته شدن زید شهید و کشته شدن یحیی شهید در خراسان، شرق را تا الآن در عزا و مصیبت فرو برده میگریاند، لباس سیاهپوشان با ابومسلم خراسانی هنوز میخروشند.
ولید بن عقبة بن ابی معیط که در تمام احوالش متجاهر به فسق و فجور و
1) (1)
شرب و خمور بود به جای مرد کهن سعد وقاص که فاتح عراق بود به حکومت عراق آمد همین که ولید وارد کوفه شد.(1)
روی الثقفی عن علی علیه السلام قال: دعانی عثمان فقال: اغن عنی نفسک ولک عیر اولها بالمدینة و آخرها بالعراق.
فقلت: بخ بخ قد اکثرت لو کان من مالک.
قال: فمن مال من هو؟ قلت من مال قوم ضاربوا باسیافهم. قال لی او هناک تذهب؟ ثم قام الی فضربنی حتی حجزه عنی الربو و انا اقول له اما انی لو شئت لانتصفت.
«بحار الأنوار: 268/31، نکیر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام»
واقدی گوید: سعد به او گفت: ای اباوهب! آیا «امیر» آمدهای؟ یا «زائری» و به دیدار ما آمدهای؟
گفت: بلکه امیر. سعد گفت: نمیدانم آیا من احمق شدهام؟ در این مدت که تو را ندیدهام یا تو هوشمند شدهای.
ولید گفت: نه تو احمق شدهای در غیاب ما و نه ما هوشمند شدهایم، لکن این قوم به حکومت رسیدهاند و همه چیز را در قبضۀ خود میخواهند.
سعید گفت: میبینمت که راست میگویی.(2)
در روایت ابو مخنف لوط بن یحیی است که ولید همین که به عنوان حکومت شرق به کوفه وارد شد، بر مسجد عمرو بن زراره نخعی یا (مجلس عمر بن زراره نخعی) گذر کرد، آنجا ایستاد عمرو بن زراره گفت: ای معشر بنی اسد!(3)
عثمان برادر عزیز ما به روش و شیوه بدی با شما روبرو شده؟ آیا این از عدل او است که پسر وقاص را، مردی افتاده و نرمخو و خوش برخورد و سهل و خویشاوند است از ما بگیرد و برای ما بدل از او و به عوض او برادر خودش ولید دلقک فاسق فاجر کهنه و نو را برانگیزد.
گوید: مردم مقدم ولید را خطری بزرگ شمردند و سعد وقاص با او عزل شد و گفتند: عثمان ارجمندی و آبرومندی برای برادر خود میخواهد حتی با خوار کردن امّت محمّد صلی الله علیه و آله.(1)
ابن عبدالبرّ در استیعاب در ترجمۀ ولید میگوید: مادر او «اروی» دختر کریز بن ربیعة بن حبیب بن عبد الشمس مادر عثمان بود و ولید بن عقبة برادر مادری عثمان است، کنیهاش اباوهب است،(2)روز فتح مکه اسلام آورد، عثمان او را والی کوفه قرار داد و سعد وقاص را از آن عزل کرد، همین که ولید بر سعد وارد شد، سعد به او گفت: والله من نمیدانم آیا تو بعد از ما هوشمند شدهای؟ آیا ما بعد از تو احمق شدهایم؟
ولید گفت: ای ابا اسحاق! جزع و بیتابی مکن، سفرۀ این ملک و پادشاهی ناهار برای قومی و شام برای قومی دیگر گسترده میشود.
سعد گفت: میبینمتان به خدا قسم که ولایت بر امت را ملک و پادشاهی خود خواهید ساخت.(1)
الاستیعاب: 1554/4؛ بحار الأنوار: 151/31؛ اسد الغابة: 91/5.
گوید: جعفر بن سلیمان از هشام بن حسان از ابن سیرین بازگو کرده که همین که ولید به عنوان امیر کوفه وارد شد، ابن مسعود نزد او آمد و پرسید که به عنوان چه آمدهای.
گفت: به عنوان امیر. ابن مسعود گفت: من نمیدانم آیا تو بعد از ما صالح شدهای؟ این مدتی که ما در عراق بودیم و تو در حجاز بودی؛ یا مردم فاسد و تباه شدهاند؟(2)
اقدامات زیان بخشی در عهد او در کوفه رخ داد که همهاش از منکرات زشت بود و به طور قاطع بر سوء حال و زشتی افعال او دلالت دارند (غفر الله لنا و له)
وی از رجال قریش است که در ظریفهگوئی و حلم و شجاعت و ادب هم نام دارد، اصمعی و ابوعبیده و ابن کلبی و دیگران همه میگویند: ولید بن عقبه فاسق شرابخوار بد مستی و شاعر ارجمندی بود، اخبار او در شرب خمر با ندیم خود ابا زبید طائی زیاد است.
تا وقتی که از شراب قیئی کرد و محراب را آلوده کرد و کار بالا گرفت و شهود کوفه به حجاز رفتند و عثمان او را احضار کرد و حدّ شراب بر او اقامه شد
و به جای او سعید بن عاص بر عراق والی شد.(1)
بحار الأنوار: 159/31؛ شرح نهج البلاغه: 230/17؛ اخبار الولید بن عقبة.
وی در عراق نیکان و صلحای عراق را به شام تبعید کرد، اما همین که به عراق وارد شد، دستور داد منبر کوفه را آب کشیدند، گفت: چون ولید بر آن جلوس میکرده آن را نجس و آلوده کرده، آن را تطهیر کردند.
گوید: همین که سعید بن عاص وارد کوفه شد حاضر نشد به منبر بنشیند مگر آن که منبر را تطهیر کنند و امر داد منبر را تطهیر کردند و گفت: ولید نجس رجس یا نجس رجیم است.(2)
و اما سعید بن عاص در کوفه همین که مستقر شد منکراتی به نوع دیگر از او پدید آمد، اموال را مستبدّانه برمیگرفت، البته در موقع نماز کیسهها را در محراب مینهاد هر کس به نماز آمده هر چه حاجت دارد خود برگیرد و در پارهای از ایام به عثمان نوشت که اراضی سواد آشیانه قریش است یا فطیر قریش است، همین جا شکافی در امت پدید آمد.
مالک اشتر که بزرگتر عراق بود به صدا درآمد که آیا کشوری را که خدا به سایۀ شمشیر مسلمین به مسلمین داده آن را بستان خود و قوم خود، با بنیان و ساختمان برای خود و قوم خود میگیری؟
این را گفت و با هفتاد سوار به حجاز نزد عثمان به شکایت رفتند و سوء سیرۀ سعید بن عاص را ذکر کردند و عزل او را خواستند.
مالک اشتر و همراهان، روزهایی چند ماندند و پاسخ صحیح یا ناصحیح از عثمان دربارۀ سعید نگرفتند تا آخر که به تبعید آنان منتهی شد.(1)
بحار الأنوار: 158/31؛ شرح نهج البلاغه: 21/3؛ نهج الحق: 291.
ابن عبدالبرّ در ترجمۀ سعید بن عاص میگوید:
میگوید: این سعید یک تن از اشراف قریش است، عثمان او را به حکومت کوفه گمارد، سپس او را معزول کرد و باز ولید بن عقبه را حکومت داد، سپس اهل کوفه باز شکایت کردند، او را معزول کرد و دیگر باره سعید بن عاص را به کوفه برگردانید، اهل کوفه این دفعه او را راه ندادند و به عثمان نوشتند:
ما را نیازی نیست نه به «سعید» تو و نه به «ولید» تو(2).
گوید: در خوی سعید بن عاص تجبر و غلظت و شدت سلطان بود، اما از این مگذر که سعید بن عاص از بین راه بصره برگشت با عایشه نرفت و خالد بن سعید بن عاص و ابان بن عاص از هواداران علی علیه السلام بودند حتی در برابر ابوبکر هم.
اما مروان کار را در مرکز حجاز خراب کرد، چنان که به آشوب و شورش و قتل عثمان منتهی شد.
ابن ابی الحدید از واقدی و مدائنی و ابن کلبی و دیگران بازگو کرده و طبری و دیگر مورخان هم ذکر کردهاند که: «شورشیهای مصر به واسطۀ وساطت علی علیه السلام به راه مصر رهسپار شدند و بعد از سه روز راه برگشتند و صحیفهای را
در لوله انبوبهای(1)
انبوبه: فاصله میان دو بند، هر چیز میان تهی.
معین همراه داشتند و گفتند: غلام عثمان را در موضع معروف به «بویب» سوار بر بعیری از ابل صدقه یافتهاند و متاع او را تفتیش کردند، چون شک در او بردند این صحیفه را در آن یافتند و مضمون آن:امر میداد به عبدالله بن سعد بن ابی سرح به تازیانه زدن عمر بن عدیس و عمرو بن حمق و تراشیدن سر و ریش آنها و حبس آنان و دارکشیدن دیگرانی از اهل مصر. (گفته شده که آن که صحیفه از او گرفته شد ابو اعور سلمی بود)
شورشیان نزد علی علیه السلام آمدند و از او مسئلت کردند که وارد بر عثمان شود و حقیقت این احوال را از او بپرسد، علی علیه السلام برخاسته و نزد عثمان آمد و از او سؤال کرد او قسم یاد کرد که من ننوشتهام و امر هم ندادهام.
محمّد بن مسلمه گفت: راست میگوید، این کار مروان است، عثمان گفت: نمیدانم.
اهل مصر در این موقع در حضور بودند گفتند: آیا مروان بر تو جرأت میکند غلام تو را بر جملی از شتر صدقه بفرستد و با نقش مهر تو بازی کند و به عامل تو چنین دستورهای غلیظ و کارهای عظیم انجام دهد و تو ندانی؟
گفت: بلی.
گفتند: یا تو صادقی؟ یا کاذبی؟
اگر کاذب باشی مستحق خلع هستی، چون امر دادهای به کشتن ما بیگناهان و عقوبت و شکنجه ما به ناحق، و اگر صادق باشی باز مستحق خلع هستی، برای این
1) (1)
ضعف تو و غفلت تو و خبث بطانه و آستر داخلۀ تو.
و ما مسلمین را نشاید که این امر را به دست کسی وابگذاریم که بدون نظر او امور قطع و فصل میشود. برای ضعف او و غفلت او، پس خود را خلع کن. (تا آخر خبر)
که کار ثوره و شورش به کشتن عثمان کشید و امّت اسلام پس از آن تا کنون مثل مار به خود میپیچد.»(1)
کتاب الفتوح: 412/2؛ موسوعة الامام علی علیه السلام: 242/3؛ بحار الأنوار: 161/31؛ شرح نهج البلاغه: 149/2-150.
این مصیبتها و نکبتها همه از آنجا سرچشمه گرفت که منزلت و مقام علما از آنها گرفته شده و آنها از امور برکنارند.
در این قطعۀ سخن امام علیه السلام چهرۀ روشن فکر و اندیشۀ امام علیه السلام و ضمیر اقدس او نمایان است، امام علیه السلام سخن از مصیبت بزرگ امّت میگوید که حکومت با علما نباشد.
«و أنتم أعظم الناس مصیبة لما غلبتم علیه من منازل العلماء»(2)
و سقراط هم میگوید: باید حاکمان حکیم باشند و حکیمان حاکم؛ وگرنه شقاوت و بدبختی است.
و بزرگترین مسئلۀ جهان آدمیّت، حیات عدالت و حیات متعدّی است که آیا کدام با سعادت است سقراط بعد از ده باب و در حقیقت ده کتاب مدینۀ فاضلۀ
خود نتیجه میگیرد که برادران افلاطون که طرف سخن با اویند در پایان بحث خود با سقراط باید اعتراف کنند که حق با سقراط است و جارچی در شهر برانگیزند که جار بکشد که برادران افلاطون قبول کردند که حیات عدالت و حیات سعادت است. مطلقاً (چه خدا جزای خیر بدهد و چه ندهد) بلکه اگر هم جزای نیک و خیر هم ندهد، باز عدالت سعادت است، حتی اگر خلق به شهرت نیک او را نشناسند، حتی اگر خدا هم شخص عادل را نشناسد باز سعادتمند است. و حال آن که خدا خبیر و آگاه است و خلق هم حسّاسند و مطلب را میگیرند و هر دو خلعتهای خود را بر آنان فرو میریزند.
و حیات متعدی ناراحتی و شقاوت است حتی اگر خلق اغفال شوند و با «پروپاکاند» لباس ابرار هم بر او بپوشند؛ باز متعدی تجاوز کار باخته هر چند انگشتر جیحبس و خودۀ «هادز» بر سر بگذارد و با دم روباه خود را پنهان کند.
این رسالت امام حسین علیه السلام است که از روی نقشه و شالدۀ(1)
شالده: شالوده، بنیاد، طرح و نقشه.
رسالت جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام است.و تعجبی ندارد که این پیام از امیرالمؤمنین علیه السلام هم روایت شده باشد و هر دو رساله تطبیق کامل داشته باشند؛ زیرا هر دو و همه از یک سرچشمه است.
امام حسین علیه السلام وارث امیرالمؤمنین علیه السلام نیز هست، ولی مرا دهشتی میگیرد از تطابق این رساله عظیم از این پدر شهید و رساله پسر شهید (علی والحسین علیهما السلام).
1) (1)
با رسالۀ مدینۀ فاضله افلاطون که با قلم افلاطون به نام سقراط عقول، استادش نوشته شده به طوری که حکومت عادل و متعدی در کتاب آن دو، عقل جبّار گویی عیناً رونویس از همین رسالت امام حسین و امیرالمؤمنین این پسر رشید شهید حسین و پدر عظیم شهید امیرالمؤمنین علی علیه السلام است؛ یا به عکس تا گویی حسین را چنان باید زیارت کرد که وارث عقول سقراط و افلاطون است بلکه به عکس افلاطون و سقراط وارث عقل حسین علیه السلام اند و تقدّم زمانی مانع ندارد. میرداماد با این که متأخر از بهمنیار و از فارابی معلم ثانی است گاهی میگوید: «قال تلمیذنا بهمنیار و قال شریکنا فی التعلیم» افلاطون عقل هم به زبان استادش سقراط عقول، تفاوت حکومت عادل و متعدّی را نیکو برشمرده، حکومت عادل را مصدر سلامت همه فرد و ملت میداند و برای این خیر و مقصد بزرگ میگوید: باید مصدر حکم حکما باشند و حکیمان حاکم و حاکمان حکیم باشند وگرنه شقا و بدبختی است.
رسالت امام حسین علیه السلام هم مطلع آن از نهضت «مسلم شهید عدل» شد که سلامت فرد و ملت هدف آن بود، ضمانت صیانت دماء و اموال آرم آن و وظیفۀ نهضت امام علیه السلام بود.
و بعد افلاطون سیئات حکومت متعدی را و انواع حکومت متعدی را با چهار درجهاش میشمرد که وبالها و نکبتهای هر کدام افزون میشود تا به آخرین درجۀ سقوط میرسد که مصیبتها ونکبتهای آن اعظم مصیبتها و شدیدترین نکبتها است.
خطواتی که گام به گام به سوی استبداد و دیکتاتوری میرود؛ گام اول: بطش و
شلاق، گام دوم: شوکت و تجبّر، گام سوم: پاسبانها و پلیس، گام چهارم: ارهاب و ایجاد هراس، گام پنجم: پامال کردن خصوم که همه در کتاب اسلام و خلفای بنیامیه تحقق پیدا کرد؛ تدریج و تدرّج مستبد به این ترتیب خواهد شد.
ترجمه حرفی از پیام
امام علی علیه السلام
اکنون بقیه و نیم آخر پیام امام علیه السلام را هم بشنوید با ترجمۀ حرفی بدون شرح و بسط، چون مطلع نهضت او است.
میفرماید:(1)
وَ لَو صَبَرتُم عَلَی الاذَی وَ تَحَملْتُم المَؤُنَةِ فی ذاتِ اللهِ کانَتْ امُور اللهِ عَلَیکُم تَرِدُ وَ عَنْکُم تَصْدُرُ وَ الِیْکُمْ تُرجَع.
وَلکِنَّکُمْ مَکَنْتُم الظّلمَة مِن مَنْزِلتِکُمّ وَ اسْتَسْلَمْتُمْ امورَ اللهِ فِی أَیْدیهِم یَعْمَلوُنَ بِالشُّبُهاتِ.
وَ یَسیرُونَ فِی الشَّهَوات سَلَّطَهُمْ عَلَی ذلِکَ فَرارُکُم مِنَ المَوْتِ وَ اعْجابُکُم بِالحَیاةِ الَّتی هِی مُفارِقتُکُم فَأَسْلَمتُم الضُعَفاء فِی أَیْدیهِم، فَمِن بَیْنِ مُسْتَعبدٍ مَقْهور وَ بَین مُستَضعَف عَلَی مَعیشَته مَغْلوب یَتَقَلَبون فی المُلک بِآرائِهِم وَ یَستَشعَرون الخزی بِأهوائِهِم اقْتِداءٍ بِالأسرار وَ جُرأة عَلَی الجَبّارِ فِی کُلّ بَلَدٍ مِنْهُم عَلَی مِنْبَره خَطِیْبٌ یُصْقِعُ فَالأرْضُ لَهُم شاغِرة وَ أَیْدیهِم فیها مَبْسوطَة وَ النّاسُ لَهُم حَولٌ لایَدفَعونَ یَدَ لاَمسٍ فَمِن بَیْنَ جَبّارٍ عَنید وَ ذِی سَطوة عَلی الضَعَفِةِ شَدید وَ مُطاع لا یَعْرِف المُبْدَءِ الْمُعیدَ.
فَیا عَجَبا وَ مالِی (لا) أعْجَبَ وَ الأَرضُ (ظاهراً سقطی دارد) مِنْ غاشّ غَشُوم، وَ مُتَصَدّق ظَلُومٍ وَ عامِلِ علَی المُؤمِنینَ بِهِم غَیرَ رَحیم فَاللهُ الحاکمُ فیما فِیهِ تَنازَعْنا وَ القاضِی بِحُکْمِه فیما شَجَرَ بَیْنَنا.
اکنون هم اگر شما شکیبایی بر اذیّت و آزار بکنید و در جنب1) (1)
ذات اقدس خدا مخارج و مؤونۀ لازمه را تحمّل نمائید، باز امور خدا به شما وارد میگردد و از طرف شما صادر میگردد و شما مرجع کارها خواهید شد، ولی شما خود سرسری گرفتید تا ظلمه را در منزلت و مقام خود تمکین دادید و امور خدا یعنی حکومت خدا را به ظلمه و اتباع آنها واگذاردید و آنها هم راه خود را باز دیده و در شبهات عمل و اقدام نموده و مینمایند و در شهوات دلخواه خود میتازند.
آن چه آنها را مسلّط بر این کارها کرده آن فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زنده ماندن در دنیائی که ماندنی نیست و سر جدایی دارد، پس در اثر آن مسلّط شدهاند، ناتوانایان را زیر دست آنها واگذاردهاید تا برخی را برده و مقهور کنند و برخی را ناتوان یک لقمه نان و مغلوب نمایند، مملکت را به رأی خود زیر و رو کنند و رسوایی هوسرانی بار آرند. آری، به اندازهای که خود نیز شرم آن را استشعار کنند، به اقتدا و پیروزی از اشرار دلیری بر خدای جبّار.
در هر شهری از آنان خطیبی سخنور سخنرانی و سخنپرانی میکند و همه کشور اسلامی سراسر زیر پای آنها بدون نگهبان و حمایتکش است، دستشان در
همه جا باز است.
و مردم همه برای آنها و در اختیار آنها و به منزلۀ بندۀ زرخرید آنهایند.
و هر مشتی بر سر آنها زنند دفع آن را نمیتوانند بکنند، این زمره بر سر مردم مسلّطاند، بعضیشان جبّار عنید، و دارای سطوتی است شدید، بر ناتوانایان سخت یورش برند، و برخیشان فرمانروا و مطاعاند که به خدای مُبْدء و معید عقیده ندارند.
شگفتا از این وضع! و چرا در شگفت نباشم که در سراسر کشور اسلام زمین در تصرف نابکارانی است در یک سمت و یک طرف، زورگویی ستمکار زمین را قبضه کرده است.
و جایی دیگر زکات بگیر ظلوم ستمگر و در ناحیهای دیگر حاکمی است که بر مؤمنان مهری نمیورزد و شفقتی به آنها ندارد، پس خدا حاکم باد بر آن چه ما کشمکش در آن داریم و او قضاوت کند در آنچه ما مشاجره در آن باره داریم.
بارخدایا! تو آگاهی که آنچه ما کشمکش دربارۀ آن کردیم، برای رقابت بر سلطنتی نبود و همچنین برای خواهش افزونی حطام دنیا نیست و نبود، فقط برای این بود که معالم دین تو را و پرچم نشان دولت دین تو را برپا داریم و اصلاحات را در بلاد پدید آریم تا خاطر وحشتزدگان ستمدیدگان ایمن شود و به واجب و فرض و سنّت و احکام تو عمل شود.
شما باید ما را یاری کنید و به ما حق میدهید (و اگر شما را نصرت ندهید وانصاف ندهید) ظَلَمه بر سر شما نیرومند میشوند و میکوشند در خاموش کردن نور پیغمبر خدا که پیامبر شما است.
در ختام: خدا ما را بس است و بر او توکّل داریم و به سوی درگاه او انابه میکنیم و سرانجام با او است.
بهتر است که اینجا از نیم اول، پیام امام شهید هم روحی فداه مجملاً بدون شرح و تفصیل آگاه شوید که از تحف عقول است.
از امام پاک سبط شهید ابی عبدالله حسین بن علی علیه السلام در یکی از پیامهای طولانی این کلام روایت شده که در امر به معروف و نهی از منکر است.
و این کلام از امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم روایت شده است.
عبرت بگیرید: آیا مردم از آن چه خدا اولیای خود را به آن موعظه پند داده، از گفتار بد و سوء ثنای بر زمامداران مذهبی و هم دیگر زمامداران پر علم و کم أثر در امم دیگر از جمله یهود که در سورۀ مائده(1)
اعْتَبِروا أیُّها النّاسُ بِما وَعَظَ اللهُ بِه أَوْلیائهُ مِنْ سوء ثَنائِهِ عَلَی الاَحْبار اذْ یَقُولُ: لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ (مائده: 66) وَ قال: لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ - الی قوله: لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ (مائده: 78-79)
وَ إنّما عابَ الله ذلِکَ عَلَیهم لأنَهُم کانوا یَرَون مِن الظُلمة الّذینَ بیَن أظهَرهُم المُنْکَر وَ الفَساد فَلا یَنْهَو نَهُم عَن ذلکَ رَغبَة فیما کانوا یَنالون مِنْهُم وَ رَهبَة مِما یَحذَرونَ وَ الله یَقولُ:
میگوید: چرا ربّانیّون و احبار1) (1)
آنها، آنان را از گفتار خلاف، گفتار گناهآمیز بازنگرفتند ربّانیون یعنی علمای خداشناس و أحبار یعنی طبقۀ پرعلم و کماثر.
و باز در سوره مائده: 78 میگوید: لعن شدند آن کسان از بنی اسرائیل که کافر شدند بر زبان داود و عیسی بن مریم.
از این راه که در آغاز معصیت کردند و سپس تعدّی و تجاوز را در پیش گرفتند، از کار منکری که کرده بودند دست بازنمیداشتند بسیار بد است آنچه همواره میکردند.
در تفسیر این آیه آمده که مثل شخص نابخردی که در قومی بدی و بدآموزی را بکند و آن قوم ساکت بنشینند به مثل کشتی نشینانی است که ببینند سفیهی کشتی را سوراخ میکند، اگر جلوی او را نگیرند کشتی غرق میشود و همه غرق میشوند.
سپس امام نکتۀ آن که اینان از زبان عیسی ابن مریم و داود در این آیه محکوم به کفر شدند چنین بیان میفرماید:
که خداوند آنها را صرفاً برای آن نکوهش و عیبجویی کرد که آنها از ظلمه و ستمکاران که در میان آنان بود کار زشت منکر و فساد را میدیدند و آنها را از آن نهی نمیکردند، برای طمع به عوائدی که از آنها داشتند و استفادههایی که از آنها میبردند و از ترس این که در محذور واقع شوند با این که خدا میفرماید: (بقره: 150) از مردم نترسید و از من بترسید و فرموده: (توبه: 71) مردان و زنان اهل ایمان باید ولایت بر آنها و حکومت بر آنها از خود آنها باشد، همه از یکدیگر حمایت و حراست میکنند.
و امر به معروف و نهی از منکر میکنند (توبه: 72) خدا سبحانه، خود به امر به معروف و نهی از منکر به عنوان فریضۀ خود آغاز کرده، برای این که میدانسته که هرگاه این فریضه ادا شود و برپا گردد، همه فرائض اقامه میشود، خواه هموار و خواه دشوار، و این برای این است که امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام است.
به همراه رد مظالم و مخالفت با ظالم و قسمت کردن غنائم و عوائد بیت المال به طور صحیح و گرفتن زکات و صدقات از جا و محل و موضع آن و صرف کردن در موردش.
سپس شماها ایا گروه نیرومند (عصابه) دستهای هستید به دانش و علم مشهور شهرۀ آفاقاید. و به خیر مذکور و نامبر دارید و به خیرخواهی و نصیحت معروف و شناختهاید و در دل مردم به وسیلۀ هیبت خدایی مهابتی دارید، مردم شرافتمند از شما حساب میبرند و مردم ضعیف شما را گرامی میدارند و کسانی شما را مقدّم میدارند که شما حق نعمتی بر آنها ندارید و استفادهای از شما نبردهاند، شما واسطه و شفیع حوائجی هستید که بر خواستاران آن راه بسته مینمود و خود شما با هیبت پادشاهان و ارجمندی ابرقدرتان در راهها گام برمیدارید.
آیا همۀ اینها برای این نیست که مردم به شما رجاء و امید دارند که به حق خدا قیام میکنید هر چند از بیشتر حق او کوتاه آمدهاید و به حق أئمه بیاعتنائی کردهاید و اما حق ضعفا و ناتوانایان را ندیده گرفتهاید و امّا حق خود را چنان که گمان میکنید مطالبه کردهاید.
پس نه مالی در این راه بذل کردهاید و نه جانی را برای آفریدگاری که او را آفریده به مخاطره انداختهاید و نه برای رضای خدا با عشیرهای درافتادهاید و شماها به درگاه خدا آرزوی بهشت او، و همجواری با رسولان او، و امنیّت از عذاب او را دارید، با آن که من هراس دارم، ای کسانی که بر خدا این تمنّاها را دارید که خشمی از جانب خدا از خشمهای او به شما فرود آید، چون شما به مقامی از احترام رسیدهاید که بدان بر دیگران برتری یافتید و در مقابل شما بندگانی که به خدا شناخته میشوند اکرام نمیکنید و حال آن که شما به خاطر خدا در میان مردم ارجمندید و اکرام میشوید.
و به چشم خود ملاحظه میکنید که پیمانهای خدایی شکسته شده و شما بیقراری و جزع و فزع نمیکنید با آن که برای نقض تعهّد پدران خود فزع میکند و ذمّۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله مورد تحقیر است و کوران و لالان و افلیجان در همه شهرها بیسرپرست و بیحمایت ماندهاند و ترحمّی به آنها نمیشود و شما به اندازۀ مقام و منزلت خود و در خور مسؤلیت خود کاری نمیکنید و نه به آنان که عمل میکنند عنایتی میکنید و با «ماست مالی» کردن قضایا و سازش با ظالمان، نزد آنها ایمنی به دست میآورید.
و همۀ اینها همانست که خداوند شما را بدان فرمان داده، از جلوگیری و بازداشتن دسته جمعی و شما از آن تغافل میکنید یا غفلت دارید.
و شما از همه مردم مصیبتتان عظیمتر است؛ زیرا منزلتهای علما را با چیرگی از دست شما گرفتهاند، اگر شما سعی و کوشش در این باره داشتید. و این برای آن است که مجاری امور و احکام به دست علمای خداشناس است که امین بر حلال
و حرام اویند و باید زمام امور به دست آنها باشد.
پس شمائید تاراج شدۀ مات اختلاس و این مقام و منزلت از شما گرفته شده و سلب شده و این سلب و تاراج در حقیقت تنها به چیره دستی دشمن نبوده، بلکه سبب آن تا حدّی تفرّق شما از حقّ و پراکندگی جمع شما و اختلاف شما در سنّت و شیوۀ پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله بود با وجود دلیل روشن واضح.
تا گوید: اینک هم اگر شکیبایی بر آزار و اذیت کنید باز مرجع امور، شما خواهید بود (تا آخر).
بسیاری از مقطّعات این پیام امام علیه السلام در خطب نهج البلاغه هم هست حتّی همین پیام هم از پدرش امیرالمؤمنین هم روایت شده و به ظاهر روایت تحف العقول همهاش یکجا هم از امیرالمؤمنین روایت شده، لابد از منابع دیگری غیر از نهج البلاغه روایت میکند و تکرار آن از امام حسین علیه السلام هیچگونه منقصتی برای امام حسین علیه السلام نیست؛ زیرا او وارث امیرالمؤمنین علی علیه السلام است، حتّی اگر از این ظاهره هم بگذریم که از مستحفظان امّت محمّد صلی الله علیه و آله بلکه از طبقۀ اولی مستحفظان امّت است.
نه تنها پیرامون رفع فشار از طبقۀ سفلی و دفع ستم از طبقۀ علیا دور میزند، که فقط دو سر حدّ جامعهاند و رفع ستم و فشار از آنها هم جنبۀ مثبت ندارد نه، نه حاشا که همین باشد، بلکه ظهور اصلاحات در بلاد و برگرداندن معالم آیین خدا و ایمن زیستن ستمدیدگان از بندگان خدا هم آرزو است و در نقشه است. آنچه در این پیام از فکر امام علیه السلام چهره نمود چنان که دیدید؛ به طور مستقیم و بیان روشن راجع به طبقۀ سفلی (کورها و لالها و فالجها) دستور حمایت داد و طبقۀ اعلی اجتماع یعنی علمای خداشناس و امنای بر حلال و حرام را دستور فرمود که باید اولیای امر امّت باشند، ولی شؤون جامعه منحصر به این دو امر نیست، چنان که طبقات جامعه هم منحصر به این دو طبقه نیستند، اینها دو سرحدّ علیا و سفلی هستند و ما بین جنس أعلی و نوع سافل متوسّطات هستند که تکلیف و تدبیر أمر آنها در برنامۀ دولت امیرالمؤمنین علیه السلام رهبر بالای سر آمده، عهدنامۀ مالک اشتر را ببینید که طبقات فلّاحین و فلاحت آنها و تجار و آداب تجارت آنها و همچنین و همچنین همه را نظر داده حتی طبقۀ سفلی را، حل
مسأله این است که: نقشۀ دولت امام همان بود که فرمود: بارخدایا! تو میدانی که این مشاجرات ما برای رقابت بر سلطنتی نبود و نه برای تحصیل حطام دنیا هم نبود، بلکه برای ارائۀ معالم دین تو و اصلاح بلاد تو بود، تا همه بندگان تو ایمن باشند و به سنن تو و فرائض تو و احکام تو عمل بشود، نقشۀ اصلاح بلاد از جانب امام حسین علیه السلام همان نقشۀ دولت امیرالمؤمنین است و نقشۀ دولت امیرالمؤمنین هم همان اصول اسلام است، چیزی اضافه بر اسلام نیست، اسلامی است که روح آن از آن جدا نشده یعنی عدالت جدا از اسلام نیست. در نقشۀ دولت علی و آل علی همه امتیازات اصیل اسلام و اسلام اصیل جلوه دارد و آن امتیازات را میتوان جملتاً در ضمن سه امتیاز کلی مندرج دانست، پیکر انسان کبیر هم مثل انسان صغیر سه عضو رئیسی دارد: مغز و قلب و کبد که باید هماهنگ کار بکنند، از دستگاه مغز و جمجمه و اعصاب حسّ هوش امتیاز علمجویی میآِید و از دستگاه قلب و تلمبۀ مرموز و لولههای «اوورطا»(1)
لولههای اوورطا: (آورتی)، ام الشرائین، ارطی، رگهایی از بطن چپ قلب به وسیلۀ رگهای دیگر خون به همۀ اعضا میرسد و آن بر دو قسمت است آورتی بطنی و آورتی صدری و آورتی صدری را وتین میگویند.
کار عدلجویی و رسیدن خون به همه جهازات حتی پوست میآید و از دستگاه کبد و ورید و شعبههای آن اهتمام به امر اقتصاد و تولید و زراعت و تهیّه مواد معیشت و غذا انجام میگیرد.کتاب مسلم بن عقیل ما سر تفوّق شیعه را در این سه امر میداند. در تحت عنوان فجر اسلام نشان میدهد که از پیشانی مشعشع علی علیه السلام و مجموعۀ
1) (1)
خاندانش فجر اسلام سر برزد.
و دیگران تا روز بالا نیامد به دور دائره دیده نشدند و به همراهی نیامدند. و عموماً دیباچۀ صبح تکوین دولت، همان چندین مثل اعلی و مثل علیا هستند که در طلیعۀ امّت از افق مبین طلوع میکنند.
پس از شکفتن این فاتحۀ الکتاب در قرآن وجود بنیۀ کتاب خدا در هیکل انسان بزرگ تألیف میشود.
باید همه نفوس ناطقه، عاقلۀ فکر خود را که قرآنشان است، از روی این نسخه کتاب اول و آیات این کتاب تکوینی تنظیم و تصحیح کنند تا بیت معموری از تشکیل امّت اسلام محاذی بیت معمور جهان که خانۀ زنده است از خانوادههای بشر بسازند.
که سراپا شهری معمور باشد تا حتّی در و دیوار آن شهر هم زنده و گویا باشند.
و وحش و طیر آنجا از اثر توجّه به عدالت از مردم نرمند و با مردم محشور گردند و نروند، ایمنی بیابند و نرمند.
و خدا اذن دهد که طبق نظام آفرینش، بنیان آن بیوت و خاندانها توسعه و باز هم توسعه یابد، و بالا رود و بالا رود تا مؤسّسات آن، جهان را فرا گیرد.
خواننده محترم
در این جلد چهارم مسلم بن عقیل و جلد پنجم امام حسین علیه السلام و شباب اهل بهشت، اوراق این قرآن را ورق ورق شده میبینی، اوراق این قرآن وجود را که امام مبین علی علیه السلام مصحّح آن بوده و در گریبان نفوس قدسیّه جوانانش، شهدای
اهل بیت، اوراق آن را صحیح، پهلوی هم چیده و طومار آن را پیچیده بود تا همه را قرآن ناطق کرده بود، زیر سم اسبها و ستوران مینگری.
جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله از وجود خود در پیکر عظیم امت اسلام جهاز رئیسی قلب و مغز و کبد بودند.
اولاً: برای خلق به منزلۀ سربند تقسیم متساوی آب و «آوورطا» شریان تقسیم عادلانه خون در تنند.
ثانیاً: برای معیشت امت برای تحصیل مواد معیشت و مواد حیات به منزله قوۀ کبد قوای فرماندهی این ناحیهاند.
ثالثاً: برای پیکر امّت به منزلۀ دستگاه هوش جهاناند و مرکز هوشمندی جهان را که دماغ و مغز پیکر انسان کبیر است در امت میسازند؛ بنابراین جهاز هوشیاری عالماند.
و این گنج دفین حیات را خدا در زیر دیوار خانه علی علیه السلام و آل محمد صلی الله علیه و آله دفن کرده تا خویش و بیگانه وقتی به «رشد» خود برسند، خود استخراج کنند.(1)
أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما
اول بلا اول: دولت علی علیه السلام مواد معیشت را با شروط متساوی به افراد، متساوی میداد.
و ارزاق را تقسیم متساوی بر همه تقسیم میکرد.
1) (1)
شما که تقسیم عادلانه خون حیات را در پیکر یک شخص دیدهاید و میدانید که حیات همه اعضا، به آن است، در پیکر امت هم ارزش این تقسیم را میدانید؟
تقسیم متساوی خون در تمام نسوج بدن، سرّ الاسرار توحید است.
در اهل بیت علیهم السلام چون نبض همآهنگی با قلب هست تقسیم عادلانۀ رزق را بر پیکر بزرگ امت عهده دارند.
و تعادل قلب ضامن حیات همه امت است، این یک امتیاز در آل محمّد صلی الله علیه و آله و دولت علی و یک خصیصه در آل علی است که شهدای اهل بیت در آن میان به منزلۀ عضلات قلباند.
ثانیاً: امتیاز دیگری که در دولت علی علیه السلام بود که آن هم بسیار مهمّ است آن که: مبادی تولید رزق را از زراعت و صنعت و تجارت اهمیت میدادند. اگر تجارت را مولد بدانیم.
و از این رو تحصیل موادّ معیشت و غذا و حیات را به عهدۀ ایادی تولید و مبادی تولید قرار میدادند نه به عهدۀ فتوحات نظامی و غنائم جنگی و عوائد سلب و تاراج و غارت قشونی و عسکری که فناپذیر است و با توقف فتوحات، منابع میخشکد و قحطی میآید، بلکه به آب و خاک و ایادی کارگر و مبادی زراعت احاطه میدادند که هر دو مبدأ تولیدند و اتصال به طبیعت دارند که به طور لایتناهی قوای آن مدد و مایه دارد و نمیخشکد و بدین مناسبت این دولت جامعه را همیشه زنده و سرسبز و شاداب میدارند.
قوای پراکنده در جامعه را از رجال حیاتبخش عادل و مفکر میساخت.
اما حیاتبخش: برای اعتنای به زراعت و تولید.
و امّا عادل: برای تقسیم سهم همه به همه.
و اما مفکّر: برای تشویق به علم و تعلیم و تعلّم و همان رجال؛ ذخیرههایی بودند که این دولت درخشنده برای جهان بزرگ فراهم فرموده بود. و همانها قوای نامیه و منمیه مجتمع امم بودند که پیکر جامعه در نشو و نما و تغذیه و تنمیه و تولید مثل به آن قوا احتیاج داشت و برای امت ارزش مهمّی داشت.
مرکز این قوّۀ رئیسیه البته ارزش بینهایتی دارد؛ زیرا عهدهدار نموّ و تغذیه و تولید در پیکر مجتمع بزرگ امّت است ارزش حیاتی آن به قدر ارزش حیات همه انسان کبیر است.
و آیا مرکز اصلی اوّلی این قوّۀ رئیسیه قلب است؟ یا کبد؟ مبحثی است، ولی خود قوّه در این دولت پخش است، در طبقات و افراد امّت، و ضمانتکننده تولید معیشت از خود او است.
پس عهدهدار استمرار بقاء نیز هست و مانند عوائد بادآور لشکری نیست که به کوچۀ بن بست برسد.
انبعاث قوّه از مرکز ولایت است که پدری بر امّت دارد و سپس در سایر فروع و شعب میروید.
انا و علی ابوا هذه الامّة(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 105/3؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام: 85/2، باب 22، حدیث 29.
اهل بیت علیهم السلام که حامل نیّت دل و ضمیر پدر بودند، بلکه به منزلۀ نیت دل و ضمیر پدر بودند، کانون مرکزی آن را در امّت تشکیل میدادند و لذا وجود آنها برای کیان امت قیمت حیات داشت.
1) (1)
قیاس دولت آنها به دول دیگر اسلامی که خود حامل فنای خود بودند غلط است.
دول دیگر عربی تحصیل موادّ حیات را تنها به عهدۀ فتوحات عسکری مینهادند و نهاده بودند و به همین نسبت، عرب اتّکالی بار آمد، همین که جنگها تمام شد عرب هم به قهقری برگشت.
3 - امتیاز سوّمین دولت علی علیه السلام این بود که جنبۀ تربیت علمی آن نضج فکری میداد و مراعات وجهۀ تقویت لاهوت و تقوا را میکرد، ارزش ایمان را بر سایر جنبهها غلبه میداد.
اهمیت و اهتمام به آن را دوشادوش «حیات طبیعی» قرار میداد، بلکه اهتمام به آن را بیشتر از اهتمام به حیات میدانست تا آن که گویی حکومت علی علیه السلام حکومت یک فلسفه و قانون حقوق و قضا بود، پس مرکز هوشمندی را میساخت که دماغ و مغز پیکر انسان کبیر است، در بحبوحه جنگ جمل شخصی از امیرالمؤمنین پرسید که توحید را چگونه میگویی؟
حاضران به او اعتراض کردند که در این موقع خاطرش پراکنده است؟
امام علیه السلام فرمود: بگذارید ما برای هم این جنگ و جهاد میکنیم، بلی میگوییم واحد است به دو معنا؛ و نمیگوییم واحد است به دو معنا، بعد شرح این چهار معنی را داد.(1)
الخصال: 2/1، باب الواحد، حدیث 1؛ التوحید: 83، باب 3، حدیث 3؛ بحار الأنوار: 206/3، باب 6، حدیث 1.
1) (1)
اهل بیت علیهم السلام همان مرکز هوشمندی و هوش جهان یا بگو، هوش امت اسلام بودند.
به کشتن اهل بیت علیهم السلام هوش را کشتند و پاکیزهتر از هوش را کشتند، چراغ هوشمندی امّت، بلکه جهان را برای همیشه خاموش کردند.
دولت عربی بنیامیّه و نظیر آن تنها روح سلحشوری و تحکّم نظامی میداد که عمل آن تنها همان چپاول و غارت است.
و لازمۀ آن بعد از افنای موادّ صالحه فنای خود دولت است.
به خصوص اگر این گونه دولت به دمیدن روح علمی در امّت اصرار نداشته باشد و دولت بنیامیه نداشت.
و نیز تأکید و کوشش به زراعت و تولید و اقتصاد و تهیه مواد اوّلیه و تولید از طبیعت نداشته باشد و دولت بنیامیّه نداشت، بلکه از سرمایۀ اندوختۀ دیگران فقط برباید تا ادامۀ حیات بدهد.
و چون تنها فتوحات نظامی و جهت همت او است، امور تولید و اقتصادیّات را راکد میگذارد و چون تمایل به علوم و افکار علمی را تعطیل میکند دانشگاه او دانشکده و مدرسه و معهد تدریس و تنظیم قانون و تعلم و تعلیم فقه و حقوق و معارف ناچیز خواهد بود.
و باز در اثر آن، صنایع مستظرفه کم و کمتر میشود و اختراعات و اکتشافات و ابتکارات ناچیز خواهد شد؛ جهان دولتی میشود که افراد خشن آن تنها صاحب دماغ حروب و غارات و نکباتند.
حاصل آن که خود حامل فنای خویشتن است.
من در شرح نهجالبلاغه «آسمان و جهان» «سماء و عالم» نکتۀ اصرار امیرالمؤمنین علیه السلام را به خطبههای علمی تذکر دادهام و سخنی در پیرامون این گونه سخنرانیهای علمی از امام علیه السلام گفتهام که چسان با گرفتاریهای شدید سیاسی، امام علیه السلام باز از مباحث لاهوتی و معرفة الارض و ژیولوژی و اجتماعی و فلسفی تا آن حد سخن میگوید:
در خطبهای ذکر ابتدای خلق عالم و آدم میکند و از خلق دریا، و زمین، و آسمان، بار دیگر و از جنین، و ملخ، و طاووس، و مورچگان، و قلب، نوبۀ دیگر سخن میگوید، و همچنین و همچنین.
امام علیه السلام میکوشد که دماغ حروب و غارات را در عرب اصلاح کند و از تب اشتیاق به فتوحات نظامی به نهضت علمی تبدیل نماید؛ تا در اثر آن در هزاران شهرها و قصبات، آلاف الوف مدارس برپا شود.
امام علیه السلام میخواست از خوی خونریزی عرب بکاهد و روحیۀ غارات را در عرب تبدیل کند به روح علمی و فلسفی و تمایلات علمی و همتهای علمی و تا اندازهای موفق شد. و به واسطۀ این موفّقیت بعدها فلسفه ترجمه گردید.
همین رویه روحپرور امام علیه السلام به جای خوی بد خونریزی عرب، روح علم و حکمت و تدبیر و اصلاح و آثار معنویّت نبوّت و روحیۀ علمی به عرب داده بود.
و چون محبّت و علم دوستی و جهانشناسی و مباحث عرفان و توحید در میدانهای جنگ فراموش عرب شده بود،
تبدیل محیط جنگخیزی عرب، به القای این خطابهها از زمامداران لایق باکفایت لازم بود که مستحفظان آثار بسازد و ساخت.
در اثر تربیت علی علیه السلام و زمامداری و این منبرها و خطبههای علمی، قضیّۀ عرب عوض شد.
عرب «طلیان شرق» و ایتالیای شرق است؛ یعنی در دزدی و بهادری عوض شد.
و پایتخت کوفه مثل مدینه، یونان شرق شد؛ یعنی کانون پخش انوار معارف و علم شد، مدینه از نفس روحپرور پیغمبر که روح قدس ثانوی است و کوفه و عراق از نفس علمپرور علی علیه السلام.
پایان اقتباس از کتاب مسلم بن عقیل و فجر اسلام، تفصیل آن در جای خود خواهد آمد و از کتاب مسلم بن عقیل میتوان دید.
بسم الله الرحمن الرحیم
اثنی علی الله أحسن الثناء، و أحمده فی السراء و الضراء، اللهم انّی أحمدک علی أن أکرمتنا بالنبوة، و علمتنا القرآن، و فقهتنا فی الدین، و جعلت لنا أسماعاً و أبصاراً و أفئدة فاجعلنا من الشاکرین.
أما بعد: فانی لا أعلم أصحاباً خیراً من أصحابی و لا أهل بیت ابرّ و لا أوصل و لا أفضل من أهل بیتی.(1)
خطبه حضرت سیدالشهداء علیه السلام در شب عاشوراء.
«الإرشاد، شیخ مفید: 91/2؛ اعلام الوری: 455/1؛ العوالم: 243»
اللهمَّ اهْدِنی فیمَن هَدیْت، وَ عافِنی فیمَنْ عافَیتَ، وَ تولّنی فِیمَن تَوَلَّیتَ، وَ بارِکْ لی فیما أَعْطیتَ، وَ قنی شرّ ما قضَیت، فَأنّکَ تَقْضی و لا یُقْضی عَلَیک، لا یذلّ من والیْت، تَبارَکتَ رَبّنا وَ تَعالَیت.(2)
از برکت میلاد پربرکت این مولود بزرگی که طفلی بود و بزرگتر از جهان شد؛ در این مجمع به زیارت چهرههای نورانی آقایان بهرهمند شدیم، از خدا میخواهیم که عمل ما را خالصاً لوجه الله (خالص و مخلص) قرار بدهد.
در برابر یک مولودی هستیم که خودش بزرگتر از جهان شد و أصحابش در جهان نظیر نداشتند، خودش در حادثۀ مهمّ عاشورا فرمود: «انی لا أعلم أصحاباً خیراً من أصحابی» همچنین که خودش در جهان نظیر نداشت و بزرگتر از جهان بود، اصحاب و یاران او هم بزرگتر از مردم جهان بودند، فرمود: بزرگتر از اصحاب خودم نمیدانم و آنچه او نمیداند هم نیست، و فرمود: من اهل بیتی و خاندانی اوصل و افضل از اهل بیت خودم و خاندان خودم نمیدانم.
ما در برابر یک چنین شخصیت بزرگی هستیم که فرمود:
سبقت العالمین إلی المعالی بحسن خلیقة و علوّ همة
ولاح بحکمتی نور الهدی فی دیاجی من لیالی مدلهمّه
یزید الظّالمون لیطفؤه و یأبی الله ألاّ أن یتمّه(1)
آن رجلی و بزرگی که از همت او باید آموخت:
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 72/4؛ بحار الأنوار: 194/44، باب 26، حدیث 6.
فکن رجلا رجله فی الثّری و هامة همّته فی الثّریّا(1)
دیوان امام علی علیه السلام: 482؛ شرح نهج البلاغه: 261/19.
این چنین شخصی که پایش در خاک و سرش از ثریا و افلاک بگذرد از جهان بزرگتر است.
به من الهام شد که ما از این مولود بزرگ در برابر او با عرفان و شناسایی که به او داریم مسئولیتی نسبت به موالید نسل حاضر داریم، بلکه از مراحل عمر مبارک او مرحله به مرحله برای ما مسئولیتی تولید میشود، در دوران کودکیش، بعد در دوران جوانی، سپس در دوران اخیر که برخورد به مقاومت با یک دنیا کرد برای ما مسئولیتی بزرگ ثابت میشود، و چه خوب است که ما مسئول در برابر او باشیم و او میزان الاعمال و امام هدای ما باشد، و رهبر او باشد. من خلاصه میبینم که از شش ناحیه، شش مرحله مسئولیت از برابری با این شخصیت بزرگ جهان برای ما و به ما متوجه است.
مسئولیت اول: اهتمام در امر دوران حمل و ضبط امور جنین و اهتمام به حامله و مادر که باردار است، و اهتمام به او در هنگام میلاد و تولد، و بعد مواظبت در نامگذاری؛ و بعد در رضاع و شیردادن، برای این که در همۀ این نسمتها(2)که گفتم، اهتمام شدیدی دربارۀ شخصیت او ضبط است با این که آن روزگار این اطلاعاتی که اکنون برای زایشگاه میباشد در پیش نبود، اما مع ذلک:
دقیقترین امر حمل این مولود ضبط است. ما میبینیم که این جمله در تولد حضرت او ضبط است(1)
بحار الأنوار: 25/51، باب 1.
که این جنین تولدش از قسمت چپ رحم مادر بود، و این اصطلاح در کتابهای «حدیث و سیر» به نام «فخذ ایسر» و ران چپ نوشته شده و امروز که خبرویّتی در این جهت هست میبینیم که خیلی حساب دقیق است. با این که آن روز جهان، جهان تاریکی بود، آن روز این دقایق مورد اعتنا نبود که جنین گاهی در طرف راست مادر است و گاهی در طرف چپ مادر است و گاهی در بین چپ و راست در فم رحم واقع خواهد شد که مادر را خواهد کشت؛ یعنی بسیار برای مادر خطرناک است. و علم اثبات کرده که قسمت چپ بدن از قسمت راست، مغز اعصاب خود را میگیرد و از این جهت اگر طفل و جنین در قسمت چپ باشد قوی و نیرومند است، به عکس اگر در طرف راست باشد طفل آن قدر قوی و نیرومند نیست، و گاهی هم جنین ممکن است در خارج رحم اتفاق افتد البته او به پایان نمیرسد، و این مسئله مهم را متخصصان فنّی، آنها که در زایشگاهها دکتر این فن هستند، میفهمند که امری است مهم و در نظر آنها قابل ضبط، اما این اهتمامها امروز مکشوف شده، در آن روز معلوم نبود که در خاندانها چنین دقتی شود. توجه میفرمائید چقدر دقت در کار هست که حتی این ضبط است که حمل این مولود (حسین بن علی) صلوات الله و سلامه علیهما در طرف چپ مادر بوده، البته بعضی از محدّثان ما از کلمۀ «فخذ یسری» اغفال شدند، گمان کردند این که از «فخذ یسری» پهلوی چپ خارج شده. محدّثان ما1) (1)
متوجه نبودند که این اصطلاح فنی است، باید این را از متخصصان فنّ بپرسند، آنها گمان کردند یعنی سمت چپ سوراخ شد و بچه از قسمت پردۀ صفاق متولد شد، مثل این که اگر از مجاری خلقت طبیعی میآمد یک عیبی در آن بود و یک نقصی پیدا میشد، و عموماً بودن حمل و جنین در شکم مادر و وضع حمل به این ترتیب طبیعی که هست خیلی خیلی بد است، پس بنابراین پیغمبر صلی الله علیه و آله خیلی ناقص بوده که از طریق طبیعی آمده، همچنین امیرالمؤمنین علیه السلام که از طریق طبیعی متولد شده، علیهذا: این مولود نباید از طریق طبیعی متولد بشود، باید از طرف ران چپ بشکافد و از آنجا خارج شود!!! چون این امر امر فنی و تخصصی است نباید به ترجمۀ تحتاللفظی اکتفا کرد. آنها به قدر لغت فهمی تصور فرمودند، متوجه نشدند که حساب این که این مولود به طرف چپ بود و خارج شد «از فخذ یسری» اشاره است به این وضعی که جنین گاهی در ظرف حمل در طرف راست است و گاهی در طرف چپ؛ ولکن بعد در هنگام وضع حمل از طریق طبیعی البته انجام میگیرد، مثل این که شما از طرف شرق تهران و غرب تهران وقتی به حضرت عبدالعظیم میروید از دروازه شاهراه رسمی از دروازه حضرت عبدالعظیم میروید. لکن آنجا همان طور که از این خط سیر و مسیر معلوم رسمی (جادّه رسمی) بیرون میروید، گاهی میگویند که: ایشان از مشرق تهران آمده یعنی مبدأ اول را نشان میدهند. نمیخواهند بگویند که: ایشان از دروازۀ حضرت عبدالعظیم بیرون نیامده، میخواهند نشان بدهند که مبدأ خروج یا مبدأ حرکت از مشرق تهران بود (از سلیمانیه بود از دروازۀ ددلاب بود) همچنین گاهی که میگویند از مغرب تهران بوده، نمیخواهند بگویند که راهی
علی حده احداث شده و از راه جداگانه آمد، و البته پیداست که بعد از این که وضع حمل موقعش رسید و نهادن طفل آمد. آن ترتیبی که خدا خلق فرموده بسیار ترتیب شریفی است همان چه در نظر عامّۀ مردم در لگن خاصره و جهازاتی که در آنجاست به نظر عامیانه ذکر آن قبیح و ناپسندیده است؛ در نظر اطبا، اعضای شریفه است.
دیگر باره اهتمامی است نسبت به این مولود عزیز و گرامی در خاندان نبوّت که شخص اول عالم به مادر سفارش میفرماید که تا من مراجعت نکنم پستان به دهان کودک نگذار و بعد در مراحلی میبینیم که خود حضرت او مراقبت میفرماید که: انگشت در دهان کودک میگذارد(1)
الکافی: 464/1، باب مولد الحسین بن علی علیه السلام، حدیث 4.
و آزمایش میکند که کودک به اشتهای صادق شیر بخواهد تا آن وقت اجازه بدهد که پستان در دهان او بگذارند و شیر به کودک بدهند؛ زیرا مادر مهربان از شدت افراط مهر گاهی نمیتواند خود را ضبط کند. همین قدر که کودک مختصر صدای گریهاش بلند شد پستان به دهان کودک میگذارد و گاهی کودک به واسطۀ زیادی شیر گرفتار سوء استمرار خواهد شد، یعنی دستگاه گوارشش، دستگاه قنات هاضمهاش، نمیتواند درست غذا را هضم کند و لذا حالت «تخمه» پیشی میآید و در تخمه دستگاه گوارش و قنات هاضمه این الیاف ثلاثه (برای قوّۀ ماسکه و جاذبه و دافعه) اینها عملشان به هم خورده واژگون خواهد شد و طفل غذا را استفراغ1) (1)
میکند و در این استفراغ علیل خواهد شد به واسطۀ اختلال دستگاه گوارش، گاهی یک روز و دو روز یا بیشتر از یک روز و دو روز، یک ماه و دو ماه در اثر یک تخمه طفل علیل است، درست غذا به او نمیرسد، البته بنیهاش از دست خواهد رفت. اینجا میبینیم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله اهتمام میفرماید (یا 40 روز یا مطابق بعضی از روایات در تمام مدت شیر) اینقدر مراقب بوده با آن مشاغل مهمّی که برای حضرت او بوده، خود با انگشت مبارک آزمایش میفرمود و بعد اجازه میداده.
این طریق صحیح جمع بین این احادیثی است که در این باره داریم چون بعضی اخبار به این صورت که شیر نخورد مگر از انگشت جد بزرگوارش و در بعضی جاها میبینیم که دایهها برای حضرت معین شده که حضرت را شیر دادند و شیر مادر هم بوده.(1)
مراجعه به مناقب ابن شهر آشوب و بحار الأنوار نمایید.
«المناقب، ابن شهر آشوب: 50/4، فصل فی معجزاته؛ بحار الأنوار: 254/43، باب 11»
گاهی دارد که حضرت فاطمه «اعتلت» عارضهای پیش آمد که مادر نمیتوانست به او شیر بدهد. در بعضی اخبار داریم چهل روز یا یک هفته حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله انگشت مبارک را به دهانش میگذاشت، قدر جامعش این به دست میآید که انگشت وسیله آزمایش اشتهای طفل رضیع بوده، این حد اهتمام هم خیلی زیاد است برای یک شخص رهبری با آن مشاغل و گرفتاریهای روزانه که بتواند به همۀ آنها برسد، به کارهای اجتماعی جامعه برسد و مع ذلک
1) (1)
مراقب کودک هم باشد. ماها با این که شغل محدود کمی داریم، گرفتاری دنیایی خارج هم نداریم، اما تا بچه لبخند به روی ما نزند او را نمیگیریم ببینیم و از بچۀ خود سراغ نمیگیریم، پس برای ما یک مسئولیت در برابر این مولود بزرگ (چون بزرگتر از جهان شد) تولید میشود که نسبت به موالید نسل حاضر تا چه حد اهتمام و انضباط باید باشد یعنی مولود گرفتار تخمه نشود، در تمام مدت رضاع گرفتار پرخوری نشود و به اندازهای که بنیه او به اندازه سر مو از ذخایر طبیعی آن کم نشود. طرز تغذیۀ کودک این قدر باید مورد اهتمام باشد. تنها تغذیه نیست، در اسمگذاری هم باز میبینیم حساب را سرسری نگرفتند، در موضوع اسمگذاری پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسید چه اسم گذاشتهاید؟ گفتند: یا رسول الله! بدون اذن شما ما اسم نخواهیم گذاشت اما میل پدر بزرگوارش فلان اسم بود.(1)
«حرب» و این روایت را صدوق; در عیون اخبار الرضا علیه السلام نقل نموده، لکن در علل الشرایع و امالی و معانی الاخبار لفظ حرب نمیباشد.
«عیون اخبار الرضا علیه السلام: 25/2، باب 31، حدیث 5»
حضرت او فرمود: فرزندان من مانند پسران هارون شبر و شبیر، حسن و حسین خواهد بود و به قول حسین علی اعظمی که میگوید: حسین تصغیرش برای تفخیم است و بلکه او میگوید: به جای لقب معروفی که از اسم حسن یا حسنین برای پدر بزرگوارشان انتخاب نمودهاند و ما میگوئیم ابوالحسن یا ابوالحسنین، او میگوید: ابوالحسینین در تغلیب، تقویت آن جهت را میدهد که حسین مفخّم است.
1) (1)
اسمگذاری امر بسیار بسیار مهم است، همان طور که بنیۀ بدن و خون بدن باید سالم باشد، باید بر مشاعر کودک هم آنچه وارد میشود (از دریچۀ چشم و گوش و هوش) میباید آنها هم در تحت انضباط و دقّت کنترل باشد، حتی قنداقه را که میجنبانند باید با کلماتی از این زمینه باشد، قنداقه را میجنباندند (یا ام الفضل یا سلمی یا نغمۀ جبرئیل بود) همین طور که گهواره گردش میکرد این صدا به گوش طفل میرسید:
إن فی الجنة نهراً من لبن لعلی و حسین و حسن(1)
التفسیر الصافی: 566/7، پاورقی.
همانچه ما در این مرحله گمان میکنیم طفل آن روزها زبان نمیفهمد، به زبان عربی یا فارسی یا زبان انگلیسی یا فرانسه آشنا نیست، بلکه به هیچ لغت آشنا نیست؛ پس اهتمامی نیست به این که با چه لغت با او حرفی بزنند. در اسلام میبینم این مرحله مورد اهتمام است. علم میگوید که: آن تارهای صوتی (که در گوش هست) و مربوط است به تشخیص صوت. این تارها از گاه دفعه اول وقتی باید به اهتزاز آید به یک صدایی آن را آشنا کنند که بعد وقتی که بزرگ شد و صدای آن کلمه به گوشش رسید یادش بیاید که با این صدا آشنا است. از این جهت اذان به گوش راست باید گفت و اقامه به گوش چپ. آقایان مسبوق هستید که در گوش سوم که گوش نهایی باشد (نه این گوش، لاله گوش، نه صماخ و سوراخ، نه هم طبلۀ گوش و نه گوش وسط) بلکه گوش آخر (در طرف جلو و در طرف عقب) در طرف جلو سه تا هلالی شکل است که بر یکدیگر عمودی هستند
1) (1)
و مایعی برای حفظ تعادل یعنی نگهداری تعادل بدن در وقت حرکت در آنها هست و در طرف عقب گوش یک قوقعۀ حلزونی شکل هست که حدود سه یا شش هزار تار در او است و هر تاری از آنها به یک صدای به اهتزاز درمیآید، و در آن وقتی که اهتزاز میآید ممکن است که آن لغت را نشناسد و اما این صوت (با این حد تُن صدا و زیر و بم آن) آن را تکان میدهد، مثل این که در آن خراشی ایجاد میکند، تأثیرش این است که بعد در بزرگی آن وقت که به لغت و زبان آشنا شد، آن وقت که زبان را دانست این صدا به گوشش آشنا است، در گفتن اذان و أشهد أنّ محمّداً رسول الله این رعایت است که تاری که حرکت کرده، در صماخ و در گوش او این تار آشنا با صوت حقایق و دعوت الهی به نبوت باید باشد.
دربارۀ صوت و تصویت که علم مخصوصی است، این حساب روشن است که اگر در این طرف اطاق یکی از آن آلات صوت باشد چنانچه به یکی از سیمهای آن ضربهای وارد بیاورند و در طرف دیگر اطاق یک آلت دیگری باشد (که من نمیخواهم از آن اسمی در این مجلس ببرم) در تارهای مشابه این هم، عیناً این اهتزاز تولید میشود و در تارهای دیگر تولید نمیشود، پس چون گوش و تارها آنقدر حسّاس است وگوش ودستگاه هر کدام تمام صداها را قبول میکند و برای هر کدام اثری میگذارد، علی هذا مختصر خراش و کلمۀ بیجا و صوت بیجا، نباید به گوش طفل وارد شود. در آن مرحله ابتدایی ابتدایی ابتدایی، آن وقتی که هیچ لغتی و هیچ زبانی را او نمیشناسد. لکن باید اهتزاز اولین آن، اهتزاز مقدّس باشد. کلمهای باشد مأنوس که بعد هم که بزرگ شود با آن آشنا باشد. این است
که: آن وقت باید اذان گفت، از همان جا بالای گهواره هم (اگر آن که گهواره را میجنباند بخواهد زمزمه و صوتی بکند) باید صوتی باشد که اگر آن طفل نمیفهمد، بعد که فهمید آشنا و دلربا باشد، آن صدایی به گوشش آشناست که در گهواره شنیده «إنّ فی الجنّة نهراً من لبن» اسم بهشتی است، لبن شیر است، چون کودک معلوم است که شیر میطلبد کودک در آن حدّ شیر و لبن میخواهد، در این نغمه، زمزمه به گوش او میکشند که بالاتر از این شیر که در پستان مادر است در نشآت دیگری هم «لبن» هست که بالاتر از شیر است، نهرها از شیر است:
إن فی الجنّة نهراً من لبن لعلی و حسین و حسن
به مناسبت فکر کودکانۀ او باید گفتگو از لبن بشود، امّا در عین حال برای لبن هم مدارج عالیهای هست و گفتگو از مدارج عالیه و بهشتی که در پیش داریم، میشود که تا او آشنا با عالم بزرگ هم باشد. گفتگوی کودکانه هست امّا در عین این که کودکانه است پلّهای است و نردبانی است برای صعود و عروج به عالم بزرگ، همان طور که در دوران بازی کردن که با «ابورافع» با (مدحاة) بازی میکردند. «ابورافع» مولی رسول الله صلی الله علیه و آله است، ابورافع آن شخصیتی است که (له کتاب فی السنن و الأحکام و القضایا)(1)
معجم رجال الحدیث: 159/1، شماره 52، ابراهیم ابورافع.
ابورافع خودش امین بیت المال است و زوجهاش سلمی برای صدّیقه کبری قابله است، خود ابورافع با آن جلالت و مقام1) (1)
و شخصیت علمی که دارد و دارای کتاب و تألیف است، در آن وقتی که اصلاً کتاب نبود، او خود دارای کتاب و تألیف است که علامه میفرماید: «ثقة نعمل به»
این جناب ابورافع میفرماید: من به حسین علیه السلام در دوران کودکی او بازی میکردم با بازی مدحاة (مدحاة چیزهائی است گوی غلطان که یا از فلز یا شیشه باشد که به طرف یک گودالی میغلطانند، که وقتی او را پرتاب کردند یا با انگشت زدند، اگر در گودال افتاد بردهاند و اگر در گودال نیفتاد باختهاند) جناب ابورافع طرف بازیش بود. میفرمود: وقتی من میبردم و باید سواری را بگیرم حسین علیه السلام نمیداد میفرمود: ابورافع تو میخواهی سوار کسی بشوی که پیغمبر صلی الله علیه و آله او را سوار دوش خود میکرده و از زیر بازی در میرفت. وقتی نوبت او میشد که او برده بود من میگفتم: پس من هم سواری نمیدهم چون تو سواری ندادهای، میفرمود: ای ابورافع! تو عارت میآید از آن کسی که پیغمبر صلی الله علیه و آله او را به دوش گرفته، تو او را به دوش گیری.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 227/3؛ شرح احقاق الحق: 306/11.
بلی، باید این طرف بازی هم مثل جناب ابورافع باشد که وضع کودک و حال آن را در نظر بگیرد و البته باید آنها بازی کنند اما در عین حال با مثل جناب ابورافعی باید که امین است و کلمۀ بدآموزی به زبان نمیآورد تا در گوش طفل بماند، به طوری که کودک بعد هم که بزرگ میشود و ابورافع را میشناسد میبیند که طرف بازیش صاحب تألیف کتاب و1) (1)
امین امّت است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرمود: «لکل نبی امین و امینی ابورافع.»(1)
معجم رجال الحدیث: 160/1.
پس از این مراحل این نتیجه را میخواهیم بگیریم که در برابر این طفل و مولودی که بزرگ جهان یا بزرگتر از جهان شد، ما مسئولیتی نسبت به نسل حاضر و فرزندان آتیه خودمان احساس میکنیم، میفهمیم از آن روزی که فرمود:
«الحسن و الحسین سیدا شباب أهل الجنّة»(2)(سالار جوانان بهشتی) ما میفهمیم که اسلام میخواست نمونۀ اعلای جوان و تربیت جوان را به ما بیاموزد، و این کلمه را میفرمود.
آن مراقبتهای شخص اقدس و اطهر او از کودک در تمام این مراحل و دورانها برای این حساب است که یک نمونۀ کامل اعلا (طفلی که صحیح و سالم باشد) از جهت آنچه در مشاعر از گوش و چشم آن طفل وارد میشود، نمونۀ اعلایی برای ما باشد.
پس معنای این حرف به این مننتهی میشود که ما را راهنمایی مینماید که در برابر طفل و در برابر نسل حاضر، ما باید این مسئولیت را بفهمیم و این مراقبت را داشته باشیم و نسل دیگران نباید از نسل ما قویتر باشد، باور بفرمایید که نصف ضعف ما مربوط به ضعف آن هنگام است و نصف اسیری ما مربوط به ضعفی است که در بنیۀ ما است، این که فرمود: مادر وقتی شیر میدهد به کودک به هر مصّه و مکیدنی معادل با عتق و آزاد کردن یکی از اولاد اسماعیل خدا به او اجر
میدهد،(1)
الامالی، شیخ صدوق: 411.
به چه مناسبت است؟ به مناسبت این که از شیر مادر طفل نیرو میگیرد، وقتی اعصاب او قوی شد، عضلات او قوی شد، بنیۀ او قوی شد، میتواند زنجیر اسیری و استعمار را هم پاره کند و نمیتوانند به دست و پای او زنجیر بگذارند، حتی طرف بازیش اگر جناب ابورافع هم باشد نمیتواند از او سواری بگیرد و امّا اگر در بازی و تفریح رفت و بچه را به دایهای که درست مراقبت نمیکند واگذاشت یا تحاشی کرد از شیر دادن به کودک خودش یا از زیادی مهر و محبّت بینظم بچه را شیر داد که گرفتار تُخمه(2)شد و بنیۀ کودک از دست رفت، مولود زبونی خواهد تحویل جامعه داد و وقتی یک مولودی با یک نسل یا یک جمعیت ضعیف باشد، عقل ضعیف باشد، بنیه ضعیف باشد، خواهی نخواهی آزاد نخواهد زندگی کرد؛ یعنی اگر آزاد هم به دنیا آمده باشد بالاخره دیگران او را زیر زنجیر خواهند کشید و بند به دست و پایش خواهند گذاشت، یعنی آزادی دورۀ اخیر انسان مرهون به مراقبت و مواظبت دوران شیرخوارگی و دوران اولی او است، اگر مولود نیرومند داشتید نسل آیندهتان آزاد است وگرنه نسل آیندهتان هم مثل خود ما حکماً زیر زنجیر دیگران خواهند بود، این مسئولیتی است که ما از این مرحلۀ اولی احساس و یا استنباط میکنیم.و مرحلۀ دوم این که همان طور که خون سالم باید در تن کودک باشد همان طور باید در مشاعر کودک بر چشمش و بر گوشش، بر مشاعرش سایۀ
شخصیتهای بزرگ بیفتد منظرههای زشت و زنندهای در چشم و گوش بچه وارد نشود، چه از پدر و چه از مادر، و چه از مهمانها، چه از بیگانهها، ما میبینیم که در احادیث راجع به حسنین علیهما السلام دارد که همان وقتی که کودک بودند به اندازهای که (یمشان و یتعثّران) حاضر در درس پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میشدند، در یک موقع پیراهن گلگونی به تن این دو آقازاده بود و وقتی وارد مسجد شدند نمیتوانستند گامهای بلند بردارند، پایشان به دامن جامه و پیراهن گیر میکرد (یتعثّران) میافتادند، با این که مجلس، مجلس بزرگان بود لکن آنها شرکت میکردند، بعد میبینیم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله خطبه را قطع کرد از منبر به زیر آمد،(1)
شرح احقاق الحق: 578/33، پاورقی؛ بحار الأنوار: 284/43، باب 12؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 385/3، فصل فی محبة النبی ایاهما.
و کار را احاله به دیگری نفرمود و احترام از این دو کودک کرد و شخصاً مباشرت این عمل را نمود، آنها را به آغوش گرفت، مقابل منبر روبروی خودش نشانید، ما از اینجا میفهمیم که این حد احترام برای کودک سرمشقی است برای ما، که پدران هر قدر بزرگ باشند باید برای این که کودک را نزدیک به خود و نزدیک به آتیۀ درخشان کنند از منبر به زیر آیند، باید سه پلّه پائینتر بیایند، کوچکی کنند، مراعات بزرگی مقام خود را نکنند. برای این که بزرگتر از شخصیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله کسی نیست. و کار را احاله به نوکرها، للهها، دایهها نکنند که آنها این کار را انجام بدهند پیغمبر صلی الله علیه و آله شخصاً خودش در مجمع رسمی و مقام رسمی و منبر که منبر خطابه بود و حضرت ایستاده مشغول به خطبه بوده1) (1)
و جمعیتی مستمعان این مجلس بودند که بزرگان جهان بودند و جهان را منقلب کردند، مع ذلک حضرت این احترام و این اهتمام را فرمود و به زیر آمد.
ما از این میفهمیم که باید از کودک خیلی احترام کرد تا کودک شخصیت بفهمد، اما اگر او رو به مسجد آمد، رو به درس آمد، رو به این که با بزرگان شرکت کند قدم برداشت، آنجا باید بزرگان به استقبالش بروند و سه پلّه باید پائینتر بیایند و جلو بروند و کودک را بگیرند، چنان که حضرت این عمل را کرد، عجیبتر آن که آنها را آورد برابر رو و جلوی خودش نشاند، بعد به خطبه شروع فرمود آن عملی را که گویند: افلاطون در درس نسبت به ارسطو میکرد که تا ارسطو حاضر نمیشد درس را شروع نمینمود و میفرمود تا عقل بیاید، این احترام را برای این دو طفل نبوّت حضرت مرّعی میداشت، آنها را رخ به رخ مینشاند برای این که از طریق گوش و از طریق چشم، از هر دو استفاده بکنند چون کودک بسیار آماده است، تمام مشاعر کودک تشنۀ دنیا است. مثل مردان آزموده نیست که از دنیا، و از رنگهای دنیا، و منظرههای دنیا به واسطۀ تکرارش سیر شده باشد و مصروف باشد چیزی را صد مرتبه ببیند، در خاطر او چیزی باقی نماند، کودک این طور نیست که جهان را ببیند و فرا نگیرد تمام مشاعر او تشنه زیبایی جهان است، چون باید جهان را در خود داخل کند و هضم نماید و بنای جدیدی در فکر و وجود خودش بریزد، در یک همچنین وضعیتی باید به داد کودک رسید و آن عملی را که رسول اکرم صلی الله علیه و آله انجام داد برای کودک انجام داد. کودک را در مجلس مردانه وارد کرد و برابر روی خود نشانید و شروع به خطبه فرمود، آن وقت این کلمۀ عجیب را هم فرمود: فرمود واقعاً
اولاد این طور است که خدای سبحان فرموده یک گرفتاری است برای انسان و مثل این که منبع نیروی جاذبه که انسان را به اولاد میکشد یک منبع خیلی بالا است که به اختیار ما هم نیست، لذا من بیاختیار شدم وقتی این دو کودک را دیدم(1)
کشف الغمة: 522/1.
تا آنها را ننشاندم راحت نشدم، از این خواست بفهماند که این گرفتاری کودک گرفتاری است که به اختیار هم نیست، پس باید بیشتر اهتمام صرفش کرد، من از اینجا این طور میفهمم که رخ به رخ نشاندن آنها مثل اذان گفتن روز اول است، معنای این حرف و این کار و نتیجۀ این عمل این است که: از راه چشم و گوش و هوش کودک تمام شخصیت بزرگ رهبر وارد در مشاعر او بشود و او بزرگی را در مقابل ببیند که باید پرواز کند و در آتیه خود را به او نزدیک کند یعنی آن بزرگی که در آتیه باید به او برسد، از آغاز در خاطر او، در چشم و گوش و مشاعر او باید وارد بشود، بنابراین حساب باید از منظرههای زننده کودک را دور کرد، از کلمات بیجا، کلمات زننده بدآموزیها نظیر این که به دهان کودک میگذارند که فحش بده، به مادر فحش بده، به داداش فحش بده، وقتی یک فحشی داد، یک بوسه از او بکنند، این بدآموزیها کودک را در معرض زیان میگذارد، فکر او را باطل میکنند.در اینجا به یک مرحلۀ بزرگتری هم میرسیم در این که شمایل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله یکی از یادگاریها است که به همت والای همین بزرگوار، این کودک
1) (1)
عزیز و برادر اکرمش حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام برای جهان باقیمانده و حتّی تمام أئمه علیهم السلام، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام هم از ائمه از پدران گرامیش شمائل رسول اکرم صلی الله علیه و آله را که ضبط کردهاند، به این طریق ضبط نمودهاند و اینجا مدرسۀ ما افتتاح میشود یعنی مدرسۀ طفل اسلام، مسلمین باید اوّل شخصیتی را که در جهان بزرگ میبینند به کودک القا کنند به جای ناپلئون و به جای پادشاهان خویش و بیگانه، باید آن شخصیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد و در این قضیه و گرفتن شمایل رسول اکرم صلی الله علیه و آله این امام علیه السلام طوماری در این سن از حضور استاد نشر داده و سندش را هم ضبط کردهاند و حدیث آن میباید یکی از بهرههای امشب ما باشد، به اعتبار این که شب میلاد مسعود این طفل بزرگ است.(1)
به واسطۀ تنگی وقت از ذکر حدیث صرفنظر شد به کتاب عیون اخبار الرضا صدوق مراجعه شود.
بعد از این مرحله به مرحله چهارم میرسیم که أبوعبدالله الحسین علیه السلام پدر شده است.
در این مرحله که راجع به افتتاح درس قرآن است، عملی را از وجود اقدس حضرت سید الشهداء ارواح العالمین له الفداء میبینیم که به ما میفهماند: برای تعلیم قرآن از اوّل باید راهی پیش گرفت و معلم خوب و اسلوب تعلیم خوب باید انتخاب کرد و به جایزه کلان و بزرگ هم باید معلّم را تشویق کرد، این عمل اگر
1) (1)
چه به ظاهر کوچک است امّا به حقیقت بسیار بسیار گران و بزرگ است.
ابوعبدالرحمن سلمی که در مدینه معلم قرآن بوده، به یکی از کودکان حضرت مولی الکونین أبو عبدالله الحسین (پسر یا دختر؟) سورۀ حمد را تعلیم کرد، طفل چون آن سوره را برای پدر عزیزش خواند، حضرت در مقابل این عمل جوائزی مرحمت فرمود، البته جائزه کلان بود، سه رقم بود، و هر سه خیلی ممتاز بود «حَشافاهَ دُرّاً» اوّلاً دستور فرمود: دهان معلم را پر از درّ کردند، ثانیاً «اعطاه الف دینار» هزار دینار به او مرحمت فرمود، هزار دینار به پول آن روز که پول طلا بوده یعنی پول کاغذی نبوده، به او مرحمت فرمود این دو رقم تنها نبود سپس «اَعْطاهُ الْفَ حلّة» دستور فرمود: هزار حلّه به او عنایت بفرمایند حلّه پارچهای است قیمت او هر چه فرض بفرمائید اقلا از کرباس که کمتر نبوده، هزار توپ کرباس یا هزار توپ مخمل یا هزار توپ ماهوت. در مدینه از این جایزۀ کلان برای تعلیم تنها سورۀ حمد سر و صدا بلند شد، حضرت علیه السلام در مقابل سیل اعتراضات جوابی فرمود، که این جواب ارزشش برای معلم و حق تعلیم بیشتر از تمام این جایزهها و تمام ارقام بود، برای این که فرمود: این پیشکشی که من به او تقدیم کردم کجا و آنچه او به طفل من عطا کرده کجا؟ «أیْنَ یَقَعُ ما قَدّمتهُ مِمّا قَدْ اعْطی»
در این جواب جایزۀ کلان خود را تقدیمی پیشکشی حساب کرده نه خلعت، و پیشکشی غالباً چیزی است که به مقام بزرگتر داده خواهد شد، از شخص کوچکتر به مقام بزرگتر تقدیم میشود، در مقابل نام عمل او را عطا فرمود و
فرمود عطای او، بخشش او. برای معلم مقام ارجمند بلندی قرار داد که مقام اعطا و عطا باشد و آن وقت تازه فهمید «أیْنَ یَقَعُ؟» فرمود: این که من دادم کجا میرسد، به آنچه او به فرزند من عطا کرده؟ او تعلیم حمد نموده(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 66/4، فصل فی مکارم اخلاقه.
و این تاج کرامت قرآن است که از همۀ تاجها بزرگتر است و میدانید در حادثۀ عاشورا در شب عاشورا حضرت ابوعبدالله الحسین علیه السلام رفتن دنیا را از دستش ننالید و تشکر میکرد، با آن حادثۀ خونین که در پیش رو میداشت میفرمود:«اَللّهُمّ انّی أحمَدُکَ عَلَی أَنْ أکرَمتَنا بالنبوة، وَ عَلَّمتنَا القُرآنَ.»(2)
خدایا! تو را حمد میکنم که به ما نبّوت عطا فرمودی و قرآن تعلیم ما نمودی، معلوم میشود علم قرآن در نظر او از همۀ دنیا، بیشتر است از همه دنیا بهتر است، و حق هم همین است، قرآن به ما همه چیز داده، علم داده، قانون داده، حیات داده، مبدأ و معاد عنایت فرموده، و ما الآن مثل اهل مدینه و مردمان عرب زبان نیستیم، ما فارسی زبانها در پشت یک پردۀ غلیظی نسبت به قرآن و نسبت به دین هستیم، از جهت این که زبان مادری ما زبان قرآن نیست، زبان فارسی است گاهی انسان پنجاه سال درس عربی میخواند باز هم نمیتواند یک انشای عربی یا یک کتاب عربی را درست بخواند یا بنویسد، حجاب غلیظ زبان بیشتر از این کوههای سنگین و از دیواری روئین است (وَ زادَهُ بِلّة) گرفتاری و بدبختی، بیشتر از این راه را برای فرزندان ما گِل کرده، در دبستانها و دبیرستانها برای این که
رژیم تعلیم خط، طوری شروع میشود که هجّی حروف مفرده، و ترکیب آنها در کار نیست، طوری است که کودک دبستان و دبیرستان را طی میکند و ممکن است در فنون دیگر علمی یاد بگیرد و لکن نسبت به قرآن وحشت دارد و از قرآن گریزان است، من این عمل را وقتی دربارۀ فرزندان خودم انجام دادم، آن وقت فهمیدم چقدر مشکل است. برای آن که میدیدم اینها از حضور مجلس قرآن و تلاوت قرآن استنکاف دارند، حاضر نمیشوند، بعد فهمیدم علت العلل آن است که نمیتوانند بخوانند و کاری را که انسان نمیتواند انجام دهد از کردن آن وحشت دارد و وقتی وحشت دارد در مجامع شرکت نخواهد کرد و بیشتر میگریزد. بعد از متخصصّان فنّی فرهنگ پرسیدم گفتند: که طرز شالودهای که در فرهنگ ریخته شده شالوده باغچهبان بوده و شالوده این طور ریخته شده که کودک وقتی برسد به کلمۀ وَ الضُّحی * وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی (1)
ضحی (93):1-2.
هیچ نمیتواند بفهمد که این «الف و لام» «والضحی» چطور شد و چطور یای آخر «الف» شد و همین طور «و اللیل اذا سجی» برای این که شالوده را از اول این طور ریختند که کلمات را از اول کودک به صورت ترکیبی ببیند، آن هم کلمات با آن حروفی که ما در زبان فارسی داریم، بنابراین آن حروفی که لغت اختصاصی حروف عربی است آنها را بیرون کردند، الف و لام شمسی و قمری را بیرون کردند، کودک ما را پشت یک دیوار و جدار غلیظ ضخیمی قرار دادند، بعد هم درسهایی در پیش دارند که تا بخواهی رشتههای زیاد دارد و در آن رشتهها دنیا و امید نفع دنیا1) (1)
هست و در رشتۀ قرآن و علم قرآن مشکلاتش هست و امید نفعش نیست و این که کودک در پشت جدار است از آن است که انسان نسبت به چیزی که جاهل است وحشت از آن دارد، شما خانۀ کسی را که نمیدانید کجا واقع است با این که خطری هم در پیش نیست، فقط به پرسیدن محتاج است، مع ذلک خود این دیواری است که در پیش رو دارید لذا به طرف او نخواهید رفت، و بر شما مشکل خواهد بود، گذشته از این که امید نفعی هم در او نیست.
خلاصۀ مطلب این که: این شالوده که برای قرآن ریختهاند طوری کردند که تمام نسل آیندۀ ما دبستان و دبیرستان و دانشگاه ما عاجز از این است که رو به طرف قرآن برود، دری به روی او باز نیست که برود، برایش مشکل است و امید نفعی هم نیست خلاصه این کلمه که آن مرد بزرگوار (مدیر کل) گفت. گفت: کسی که بخواهد قرآن را بردارد از اول که نمیگوید من قصد دارم قرآن را بردارم یک شالودهای میریزد که نتیجه کار این است، آقایان روشن بدانید که قرآن نه به معنی جلد و کاغذش که با ده تومان و صد تومان میتوان خرید، نه قرآن به آن معنی که آمیخته با فکر و زبان باشد برای نسل آینده ما، برداشته شده است.
اگر بخواهید راهی به این منظور باز کنید، به عقیدۀ من باید از طرف مردانی در میان شما جایزههایی باشد خورد و کلان، مثل این مرد بزرگ جهان حضرت سیدالشهدا، برای هر مدرسه که نوباوگان آنها بتوانند قرآن را خوب بخوانند جایزه درشتی باید در مسابقه بگذارید اگر علاقمندید، و آن معلم یا مدیری که قرآن را بیاموزد برای او جایزۀ بزرگی بگذارید، اکتفا نکنید به حقوقی که از
طرف ادارۀ فرهنگ میگیرد. و برای آن وزیری که اعتنای به این امر بکند و عملش دنبال قول باشد از فورمولهای کاغذی بگذرد خانه بخرید و در جایزه و مسابقه بگذارید. شما بکنید نه فرهنگ، شوخی نمیکنم اینها از طور شوخی گذشته قانون تعلیمات یعنی تعارف یعنی روی کاغذ، البته خیلی چیزها در سخن تحویل ما میدهند، میگویند معلم نداریم، معلمی که به دختر و پسر شما یاد دهد نداریم، تعارف ندارد، نداریم دیگر، شما گمان میکنید چه باید کرد؟ باید زاری کرد و از دست فرهنگ گلایه و شکایت کرد. فرهنگ که به اختیار خودش نیست، حتّی در این قسمت «علم دنیا» که میگویند: اولادان دنیا هستیم و برای مقابلۀ با دنیا به طبیعیات احتیاج داریم و پیشرفت دنیا و علم دنیا به عهدۀ ما است، شالوده را یک طوری ریختهاند که آنجا هم از یک طرف درب دانشگاه به روی دانشجویان و نوباوگان به واسطۀ کنکورهای شدید و سختی که در بین هست بسته باشد، از طرفی دیگر حقوق معلمان پرارزش را به اندازۀ یک راننده ندهند تا آنها دسته جمعی استعفاء داده خارج شوند و معلمان خوب ما که در خارج تحصیل میکنند آنها را شرکتها و ادارات خارجه نگذارند به ایران برگردند، در امریکا یا در اروپا نگه دارند.
«آقای درخشش» خلاصه کرده میگفت: من رسیدگی کردم که محصلان ما در امریکا هشت هزار و در اروپا دوازده هزار نفر هستند، دیدم سه طبقه و سه زمره هستند یک دسته آنهائی هستند که خوب تحصیل میکنند، آنها به ایران برنخواهند گشت؛ زیرا آنها را امریکا میخرد پول میدهد قبلاًکمک تحصیل به آنها میدهد، آن وقتی که محصّل هنوز فارغ التحصیل نشده و مشغول تحصیل
است، از آن وقت او را خریده است آن قدر به دامن او آجیل میریزد، کمک میکند، پول میدهد، و سور و سات و لوازم زندگی تهیه میکند که این محصّل به خاک ایران برنخواهد گشت، یک طبقه هم که اهل شانزه لیزه و تفریحند، درس نخوانده آبروی آمدن ندارند. یک طبقۀ دیگر هستند که متوسطند آنها برمیگردند اینجا هم آنهایی که پیچ و مهرهها را عوض میکنند آنان را به کار تخصصی فنّی نمیگمارند، آنها را حواله میدهند برای جای دیگر که از پست خودش پرتاب شده، حاصل استفاده علمی چه علم دین و چه علم دنیا برای این ملّت فلک زده در کار نیست.
پس باید دو فکر کرد: اما یک فکرش که راجع به تأمین دنیا است (جنبۀ علوم دنیوی دارد) آن را دیگران باید بکنند، اما نسبت به علوم دینی این به عهدۀ زمرۀ رجال دین است آیا حضرت سید الشهداء علیه السلام در خاندان خودش نمیتوانست سورۀ حمد را به کودک بیاموزد با این که در حجاز است و لغت لغت عربی است، آموختن یک سوره حمد (فاتحه) چه اهمیتی دارد و کار مشکلی نیست و یک امر سهل و پیش پا افتاده است، آیا نمیشد؟ نه! مطلب این نیست، من اینجا که رسیدم حساب دیگر میکنم، میبینم که سه یا چهار مرتبه آقا خان محلاتی را کشیدند و وزن او را یک مرتبه طلا کردند، یک دفعه برلیان، یک دفعه نقره، یک مرتبه پلاتین، ابتدا من این عمل را به نگاه بد، نگاه میکردم، این عمل را شخصپرستی خیال میکردم بعد در سفر سال سابق که به بیروت رفتم و در بیروت و سوریا آنجا سفیر ما گزارش داد که مدارس اسماعیلیه در اینجا چطور به خرج و پول آغاخان برپا شده، فهمیدم که نه این پول توی صندوق
پسانداز شخصی نمیرود، این در یک حسابی است، اگر کسی بخواهد جمعیت خودش را نگهدار به فوت نمیشود نگه دارد، امروز نیست که به گریه و فوت بتوان شما نگهدار خودتان و نسل آیندهتان باشید، امروز در مقابل اسرائیل و یهودیها که پول خرج کن نبودند میبینید برای این که یک مراحلی پیش بیایند پول خرج میکنند و دیگران و دیگران و دیگران از آنها نمیخواهیم سرمشق بگیریم، از این رهبر جهان حضرت حسین بن علی علیه السلام که قرآن به خانۀ خودش نازل شده فرزند، فرزند خود او است، در منطقۀ حجاز است که عربی زبان مادری او است، مع ذلک به معلم ابوعبدالرحمن سلمی به ازای یک سوره حمدی که به طفلش یاد میدهد این سه رقم جایزۀ بزرگ را اعطا میفرماید به این وضع مخصوصی که دهان او را پر کرد از درّ، خود این منظره آوردن معلّم و پر کردن دهان او از درّ، البته باید سابقاً تهیه شده باشد لابد باید قبلاً بخرند و بعد مجلس تشکیل شود که در آن مجلس دهان او را باز کنند و آن را پر از درّ نمایند، خود این منظره سر و صدا خواهد کرد، بعد میبینید که در ظرف سه سال برای وزنۀ آغاخان میرفتند از بازارهای دنیا برلیانها را خریداری کنند، آن سال که این وزنه را کردند، آقای بدیعزاده در هند بود گفت: من در آن جمعیت شرکت داشتم میگفت: صد و سی و دو کیلو وزن آغاخان بود، گفتم: آن قدر برلیان را از کجا تهیّه کردند؟ گفت: از بازارهای دنیا تهیه کردند، چند سال اینها تمام بازارهای دنیا را گشتند، گفت: کیسه کیسه آماده بود و آن وقتی که آمد برای موازنه، با یک تشریفات معینی، شاید لباس زیادی هم پوشیده بود حالا هر چه بود، رفت در همانجا که کامیونها را میکشند ایستاد آمدند، کیسه کیسه گذاشتند آن قدر
کیسه گذاشتند تا تعادل برقرار شد موازنه تمام شد، گفتم: خوب آن جواهرات چه میشد؟ گفت: تمام آنها صرف خیریه میشد، من فکر میکردم به حساب صندوق شخصی میرود، معلوم شد: خیر، مردم جهان فکر دارند، کار میکنند، خبر مسخرهاش به ما میرسد، گفت: حتی اگر یک دانه برلیانی قیمت او چهارصد تومان بود حالا که از ترازوی موازنه بیرون میآمد او را چهار هزار تومان میخریدند، گفتم: با این پول چه میشد؟ گفت: صرف مؤسسات میشد که این نسل آتیه جوانان خودشان و فرزندان خودشان را با تأسیس مدرسهها میتوانند نگهداری کنند. جایی که شخصی مثل سید الشهداء علیه السلام این عملها را انجام بدهد مثلاً فرق دارد «حشافاهُ دُرّاً» با این که بفرمایند که یک سیر درّ به ایشان تقدیم کنید نه این کار را نکرد، (در حقیقت) راندمان عمل تکافو باید بکند با ارزشش، عملی که انجام داده از دستگاه حنجره و زبان بوده آن وقت چه باید بکند؟! در برابر عمل باید مکافات اینجور و اینطور باشد، همان باید روی خود آن عضو حساب کند نفرماید که یک سیر «درّ» به ایشان تقدیم کنید، بفرمائید که خیر، بروید درّ تهیه کنید بیاورید دهانش را پر کنید، حالا پرکردن به چه ترتیبی بوده؟! به چه کیفیتی بوده؟! در هر حال یک انعکاسی دارد، خبر منتشر میشود عمده این است که خبر منتشر شود حساب، حساب تنها یک جهت یا دو جهت و سه جهت نیست حساب تبلیغ است «حشافاه درّاً» تو به دهان طفل من سورۀ حمد گذاشتهای و دهان فرزند مرا طوری کردی که از دهان او درّ و لؤلؤ بیرون میریزد، من باید دهان تو را پر از درّ کنم.
ناصرخسرو خیلی اینجا خوب گفته میگوید:
ملت اسلام ضیعتی(1)
ضیعه یعنی مزرعه.
است مبارک کشت ودرختش زمؤمن است ومسلمانگرش بورزی به جای هیزم وگندم عود قماری بری و لؤلؤ عمّان
ور متغافل بوی ز کار ببرند بیخ درختان و ساق کشتت کرمان(2)
آقایان کرمهایی که الان به این درخت افتاده، انگلها اطفال ما را از بین میبرند، در مدرسۀ ایتالیاییها درس خود را میگویند، ببینید سروران من بزرگان من ایتالیایی و فرانسوی و دیگران مدرسه باز میکنند و اما ما اگر بخواهیم عمل رشید انجام بدهیم باید این طور کنیم که رهبر ما حسین علیه السلام کرد. پیغمبر دربارۀ او فرمود:
«انَّ الحسین علیه السلام مصباح الهدی و سفینة النجاة»(3)چراغدار ما که چراغ جلوی ما نگه داشته حسین است، این مولود بزرگ است که من گفتم: بزرگتر از جهان شد آن روز معمول نبود که هموزن معلم «درّ» بکشند، به جان خودتان من گمان میکنم سرمنشأ و اساس این گونه احترام معلم از آنجا شروع شده، آغاخان را با آن هیکل و وزنش این کار را میکنند به اعتبار این که معلم مذهب است به این اعتبار است، حالا او خطا باشد یا صواب به آن کار نداریم،
اما این را که ابوعبدالله الحسین علیه السلام انجام داد میفهمیم، معنی معادلۀ «حشافاه درّاً» را که میفهمیم امام علیه السلام دهان او را پر کرد از درّ، اسم پیمانه نیامده، اسم وزن نیامده، اسم عدد نیامده، امام علیه السلام پیمانه را خود دهان قرار داد. پول هم هزار دینار به او مرحمت فرمود برای حوائج خودش، بلکه به این هم اکتفا نکرد فرمود که: هزار حلّه هم به او عطا کردند، در خبر راجع به قرائت قرآن دارد که روز قیامت وقتی آن کس را که قرآن را آموخته و ختم کرده (قاری قرآن را) میآورند تاجی از نور بر سر او میگذارند، ظاهراً در خبر دارد که پانصد سال راه شعاع آن نور میرود چون شعاع علم این طور است، الان از کتابهای شیخ طوسی (تا حال بیش از پانصد سال است) نور علم او که تاج مغزها است شعاع میدهد.
جمعیت طرفداران حسین بن علی علیه السلام، جمعیت عزاداران حسین بن علی علیه السلام این همه پولهایی که در عاشورا و اربعین خرج میشود و حسابش از میلیون میلیونها بالاتر است، باید به تبعیت از این رهبر بزرگ این قدم را برداشت خانه بزرگی خرید، بالایش نوشت تقدیمی به آن وزیر فرهنگی که اهتمام بفرماید (در عمل) و به فرزندان این ملت قرآن را عملاً بیاموزد (البته با یک شرائط لازمی که باید باشد) به نظر من برای معلّمها و برای مدیرها به نسبت خدماتشان جایزههایی باید تعیین کرد و اسمش هم تقدیمی باشد، پیشکشی باشد، و به استقبالشان هم انسان برود و بداند که تازه او عطا کرده و به نسل آینده تعلیم قرآن نموده، آیا میتوان کاری کرد که فرزندان ما یک یک تاجور بشوند؟ بلی با قرآن میتوان تاجور بشوند امّا نه تاج ظاهری، نه آن تاجی که جز برای یک نفر در یک کشور انجامپذیر نیست، بلکه تاج حقیقی که علم قرآن باشد، نه تنها قرائت قرآن باشد.
در مصر از من میپرسیدند که: آیا شما در دانشگاه شعبههایی برای حفظ قرآن دارید؟ آنجا جایی است که ما باید خجلت بکشیم و بگوییم که نه، نداریم - از این مرحله هم بگذریم.
این که این امام، رهبر صلوات الله علیه گرفتار یک زمان تیره و تاریکی شده، زمانی است که بیست سال معاویه بر اوضاع مسلط است و قبل از آن سیزده سال زمان خلافت عثمان خلیفه اموی باز بر امور استیلا داشته و در این مدت دراز جهان اسلام را تیره کرده افکار را تیره و تار نموده است.
تا پدر و برادر بزرگوارش زندهاند وظیفۀسنگین تنها متوجه او نیست، امّا بعد از شهادت پدر بزرگوارش در سال چهل هجری تا سال شصت و یک در ظرف این بیست سال ده سال آن هم که امام مجتبی علیه السلام زنده بود مسئولیت تنها متوجه خود او (به تنهایی) نبود، بار سنگین به دوش او و برادر بزرگ او بود تا سال پنجاه هجری که امام مجتبی علیه السلام هنوز شهید نگشته بود، برای موقعیت حضرت مجتبی علیه السلام باز مسئولیت کمتر و فشار دنیا هم کمتر بود، هم وظیفه کمتر بود، هم مسئولیت کمتر بود، هم فشار دشمن خفیفتر بود، امّا حضرت مجتبی علیه السلام که در سال پنجاه شهید شد، در این ده سال تا سال شصت که سال مرگ معاویه است مسئولیت مقاومت عجیب متوجه شخص خود حضرت شد، در این ده سال حضرت او گرفتار این تاریکیها بود که دنیا را فرا گرفته بود، سراسر کشور اسلامی علیه او و خاندان او قیام کردند؛ خلاصه سران کشور در این ده سال علیه او و علیه حق قیام کردند با آن ستیزهها و رشوهها و صرّهها و کیسه پولهایی که
معاویه به اشخاص میداد تا حدیثی در فضایل عثمان روایت کنند و همچنین در فضایل ابیبکر و عمر و اگر کسی حدیثی در منقبت پدر بزرگوارش علی علیه السلام روایت کند شهادت او دیگر مقبول نیست و از اعتبار به کلی میافتد، بلکه تحت شکنجه و مؤاخذه هم خواهد بود بلکه خونش هم هدر است(1)
عدّۀ مقتولان از شیعه در عصر معاویه به دست عمالش بالغ بر چهل هزار میشد و از خصوص عراق مرکز شیعه بوده، سیزده هزار تن (مجلد فتن و محن) (بحار الأنوار نقل از کشف الحق علامه حلی).
به این شدت عمل عجیب مبارزه انجام میشد، از این طرف حکمی اعتبار میدهد به طرف مقابل به این اندازه که فرمان متحدّ المآلی از معاویه صادر شد برای تمام منطقههای کشور که هر کس حدیثی دربارۀ منقبت عثمان (ذوالنورین) روایت کند اسم او را با نام پدر و مادر و کسانش ضبط نموده و گزارش دهید تا اسمش در دفتر ضبط شود. گزارشها رسید و رسید، آن قدر دفاتر پر شد که خود مرکز دستور داد که دیگر کافی است یعنی (دربارۀ عثمان کافی است) اینک هر کس دربارۀ ابوبکر و عمر حدیثی از منقبت بگوید اسم او و پدر و کسانش را ضبط کنید تا در دیوان عطا حسابش مضبوط باشد، آن قدر روایت در سراسر کشور کردند که «مرکز» اطلاع داد که دیگر کافی و بس است(2)مقابل این و برابر این دستور داده شد که هر کس حدیثی در منقبت علی علیه السلام بگوید اسمش در دیوان عطا ساقط است چون همه آن وقت قشونی و نظامی بودند. اسقاط از دیوان عطا معنایش این است که از نظاماخراج شده، بودجهاش تمام به صرفۀ دولت ضبط میشود بعد مرتبۀ دوم این که هر کس منقبتی از علی علیه السلام ذکر کند و بگوید یا متهم به این گونه امور بشود محکوم است.(1)
وسائل الشیعه: 38/1، مقدمة التحقیق؛ الغدیر: 29/11، معاویه و شیعۀ امیرالمؤمنین علیه السلام.
هیچ وقت دنیا نظیر این ندیده که در محاکم اگر کسی بر کسی اقامۀ دعوی کرد بدون بینه و شاهد قولش قبول باشد، خود این پیداست که مردم را به کجا کش کش میدهد (مثل این است که سگی را به جان کسی بیندازند) بگویند تو هر ادعایی کردی قبول است بدون بینه بیمدرک، بیدلیل، این پیداست که چه وضعی پیش میآید؟! گذشته از آن که «زیاد بن ابی» بعد از مغیرة بن شعبه در عراق عملی کرد که طبقاتی که امیرالمؤمنین علیه السلام را درست و بهتر میشناختند، طبقۀ ایرانیها از «حمراء»(2)و «همدان» و «حمیر» این سه طبقه اینها را به کلی نفی بلد کرد و آنها را به طرف جزیره پخش و پلا کرد، چون در عهد امام امیرالمؤمنین علیه السلام در آن پنج سال وضع عراق این طور شد که امام آن حکومت اشرافی و دیکتاتوری عجیبی که در عهد بنیامیه بود که هشت طبقه بود، به کلی زیر و رو کرده و اصلاح فرمود. طبقۀ اول را میگفتند: طبقۀ عالیه که «بکر»، «ثقیف»، «قریش» بود، آن طبقۀ عالیه کلمۀ عالیهاش میفهماند که یعنی چه؟! یعنی سوارند و باید اینها همیشه سواری بگیرند، این طبقۀ عالیه همه چیز مردم در اختیار اینها بود، حتی در زمان عثمان حاکم عثمان عمرو بن سعید بن عاصمعروف به اشدق، متکبر بنیامیه یا سعید بن عاص که حاکم بر عراق بود (حالا این راجع به منطقۀ عراق به خصوص بود) در یک شبنشینی رسمی گفت: انّما هذا السّواد بستان لقریش، مالک اشتر در این مجمع حاضر بود، به غلامهایش دستور داد آن منشی سعید بن عاص که این کلمه را گفته بود او را کشیدند و در همان مجلس کتکش زدند. چون مالک اشتر نفوذش در عراق خیلی زیاد بود، بیشتر از آن که «احنف» در بصره مطاع بود، او مطاع بود. میتوانست رسماً در مجلس شبنشینی حاکم (استاندار) کسی را به چوب بندد معنی آن گفتگو (حرف آن منشی) این بود که میگفت: تمام سرزمین این کشور پهناور عراق که از فرات و دجله مشروب میشود همان که الان یک کشوری است (بستان لقریش) این لقمة الصباح ما است آن هم لقمة الصباحی که فطیر است هنوز «ور» نیامده. آری، یک لقمۀ کوچک است، مالک اشتر نهیب زد و گفت: این کشور به شمشیر مجاهدان اسلام گرفته شده و مال مجاهدان اسلام است، فرمان داد غلامان او آمدند و منشی را کتک زدند، سعید بن عاص به مرکز «عثمان» گزارش داده که اگر میخواهید عراق آسوده باشد این دوازده نفر باید تبعید شوند و نباید در عراق باشند (طبق تشخیص او اینها اخلالگر بودند) این بود که فرمان رسید تبعید شدند، و اینها عبارتند از مالک اشتر، کمیل بن زیاد، جندب ابن زهیر، صعصعة بن صوحان و جمعی دیگر تا دوازده نفر این شخصیتهای عراق، ناطق، شیعه، اینها همه (در زمان عثمان است) همۀ اینها به شام تبعید شدند، معاویه آنها را تحویل گرفت شبهایی انجمن کرد، با اینها گفتگو کرد صعصعة بن صوحان خیلی خوب
و متین جواب میگفت، معاویه به عثمان گزارش داد که من از عهدۀ اینها برنمیآیم، فکری بکن، از عثمان فرمان رسیدکه آنها را به حمص به عبدالرّحمن پسر خالد بن ولید که او جبّار عجیبی بود تحویل بدهد، معاویه دوازده نفر را تحویل داد به او، و عبدالرحمن که در صفّین (ضبط شده) که سپر طلائی بالای سر معاویه میگرفت، مثل خالد بن ولید شجاع و قهرمان بود، قدرت دولت و نفوذ هم داشت، و شخصاً هم خیلی فظّ و غلیظ القلب بود، عمل ناهنجاری با این بزرگان انجام میداد روزها آنها را جلوی اسبش یک فرسخ میدوانید، پیاده باید بدوند که هم حیثیت برای اینها باقی نماند، هم این وضع ناهنجار آنها را به ستوه و به جان آورد، تا بالاخره اینها اظهار ندامت کردند و به قول خودش اینها همگی توبه و اظهار ندامت کردند، آن گاه به مرکز به عثمان نوشت که اینها اظهار ندامت کردند و توبه نمودند، دیگر از این حرفها نمیزنند، دیگر از این اخلالگریها نمیکنند، اگر اجازه بفرمائید به عراق برگردند و نامه را هم بهدست یکی از خود این آقایان داد، آنها رفتند آنجا، و عرض توبه کردند، از طرف عثمان هم اجازه داده شد که اینها برگردند به عراق، برگشتند به عراق و مایهای که گرفته شد برای انقلاب عثمان و کشتن عثمان از همین جا و از همین وضعیت شد، اتفاقاً برگشتن اینها عراق را منقلب کرد و کار به جایی رسید که رسید و این که سعید بن عاص مجبور شد به مرکز گزارش دهد و دستور بخواهد که چه بکنم؟ چون قبلاً تعهد سپرده بود که اینجور عملها را بدون مراجعه به مرکز و مشورت
مرکز انجام ندهد؛(1)
تاریخ الطبری: 365/3-366؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 138/3-139، اعیان الشیعه: 443/3.
زیرا سابقه داشت این سعید بن عاص در مرتبه اول از بس که با مردم عراق بدرفتاری کرده بود و بدرفتاریش از این قبیل بود که (یخضمُون مالُ الله خَضمَ الاِبِل نبتةَ الربیع)(2)کلیّۀ حقوق بیت المال مسلمین را به کجا میخورند، مردم عراق او را بیرون کردند، سعید بن عاص این دفعه بیرون شد، دفعۀ دوم که برگشت مردم مانع ورود او به عراق شدند، انقلابی شد و او را راه ندادند، در این دفعه تعهد سپرد که بدون مراجعه به مرکز و مشورت مرکز «عمل تندی» انجام ندهد، روی این زمینه از مرکز خواست که چه باید بکند؟ و دربارۀ اینها چه عملی انجام دهد؟ از مرکز فرمان رسید که او اینها را تبعید کند، این وضعیت دنیائی بود که یک نمونهاش «عراق» یعنی عراقی که مرکز صد هزار شمشیرزن مقتدر بود به این حالت عجیب در آمد، در زمان عثمان این وضعیت بود که مشاهده فرمودید، بعد از جنگ صفین است دیگر مالک اشتر کشته شده و شهید گشت، صعصعة بن صوحان نیز تبعید شده که معاویه او را از عراق به مدینه تبعید کرد و تا آخر عمر در مدینه بود، این رجال همه متفرق شدهاند، تقریباً در حقیقت دیگر کسی را باقی نگذاشتند. عملی را کهمیخواستم بگویم الان از این کلمه سعید بن عاص برگردم به مقاومت اباعبدالله الحسین علیه السلام در برابر کشوری که همه حکام آن مثل عمرو بن سعید بن عاص و سراسر کشور اسلامی از مصر و یمن و عراق همه مثل عراق شدند، همان عملی را که میخواستم بگویم الان به عهدۀ این رهبر بزرگ است یعنی حضرت سید الشهداء مولی الکونین روحی فداه و قبل از این که این عمل را بگویم تذکر میدهم (و این را هم فراموش نکنم) که در موقعی که امام علیه السلام از مکّه رو به عراق و به طرف کوفه رفت و این حادثه خونین سال شصت و یک روز دهم محرم پیش آمد، پسر همین سعید بن عاص عمرو بن سعید بن عاص اشدق متکبر بنیامیّه از مکه نامهای به امام علیه السلام نوشت، تقاضا کرد شما برگردید «و حذّره مِنَ النِّفاقِ وَ الشِّقاق» امام علیه السلام در جواب نامۀ او این کلمه را مرقوم فرمود:
«لَم یُشاقِق الله وَ رَسولَهُ مَنْ دَعا الی اللهِ وَ عَمِل صالِحاً، وَ قالَ انَّنی مِنَ المُسْلمینَ»(1)
تاریخ الطبری: 292/4؛ مقتل الحسین علیه السلام؛ ابو مخنف: 70؛ معالم المدرسین: 59/3.
این کلمه را برای حاکم مکه عمرو بن سعید بن عاص امام علیه السلام مرقوم فرمود، برای کسانی که آن سابقه را داشته باشند خیلی نکتۀ جالبی است، چون آنها طرز فکرشان این طور بود که میگفتند: «انّما السّواد بستان لقریش» تمام این کشور لقمة الصباح ما است لقمهای فطیر و ور نیامده است، این حاکم الان به امام علیه السلام مینویسد که این راهی که تو در پیش داری راهی است که من تو را برحذر میدارم، از این راه نفاق و شقاق امام علیه السلام به او جواب مرقوم میفرماید و این آیۀ مبارکه را که در اعلان (آقایان) بود وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ تذکر میفرماید: اخلالگر آن کسی نیست که دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ1) (1)
اَلْمُسْلِمِینَ (1)
فصلت (41):33.
اشاره است به آیۀ مبارکه وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ میفرماید: اخلال گر آن کسی نیست (بلکه به زبان قرآن چه گویندهای قول و گفتارش بهتر است از آن کس) که دعوت او به سوی خدا باشد نه به سوی شخصپرستی «و عمل صالحاً» و عمل صالح انجام بدهد و کارش برای صلاح و اصلاح خلق باشد و حرفش هم اینست که «انّنی من المسلمین» من یکی از مسلمینم به تمام معنا از مسلمینم و مال مسلمینم، در مقابل آن کسی که میگفت مسلمین از آن منند، همه لقمۀ منند این را اینجا بگویم منظور من این معنی بود که در دنیای چنین تاریک، آن مردش که مسئولیت و وظیفه متوجه او است فقط این امام رهبر است سبط پیغمبر صلی الله علیه و آله است، تمام مردم همه به او چشم دارند، برای این که همه آواره شدهاند .امام علیه السلام در چنین موقعیتی دو چراغ روشن کرد یکی دعای عرفه آن دعای عجیب و دیگر این که در یک سال یا دو سال قبل از مرگ معاویه امام علیه السلام دعوتی به آن چراغ کرد اما آن، یک چراغ نبود. من اگر بگویم چهلچراغ بود کم گفتهام و یک چهلچراغ هم نبود، برای این که به عدد آن جمعیتی که در آن خیمه سلطنتی بودند (که یا هفتصد نفر و یا هزار نفر و بیشتر بودند) به دست آنها این چراغ را داد و به اطراف دنیا فرستاد، حسین علیه السلام دنیا را نورپاشی کرد این قضیه یکی از قضایای عجیبی است که تکافؤ و برابری میکند با همان تاریکی و ظلمتی که در این بیست سال معاویه بدون رقیب انجام داده، برای این که معاویه
1) (1)
همین عبدالرحمن پسر خالد بن ولید را فرستاد با سمّ کشتند، رقبا را تمام کشته یعنی سعد وقاص پدر عمر سعد را که از صحابه بوده کشته، حضرت مجتبی علیه السلام را شهید کرده، کسی دیگر باقی نمانده و این هم وضع زمان بود، برای یزید هم ولایتعهدی را گرفته چون یکی دو سال به آخر اوست، در اینجا این اقدام رشید امام علیه السلام مقاومت مصلحانهای بود که از اینجا هم ما مسئولیتی میفهمیم در کار هست.
امام علیه السلام دعوتی فرمودند از بازماندگان صحابۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله که تا این سال یعنی تا سال پنجاه و هشت زنده هستند(1)
این قسمت را مرحوم مجلسی در مجلد فتن و محن بحار الأنوار از چند مصدر که یکی از آنها، کتاب سلیم بن قیس است نقل نموده و به کتاب سلیم بن قیس ص 165 مراجعه شود.
و در این دعوت مثل این که از اولاد آنها هم دعوت فرموده که هر کدام خودشان نیستند اولاد آنها بیایند و مثل این که از تابعین هم دعوت فرموده که هر کدام صحابۀ پیغمبر را دیدهاند اگر چه شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را ندیدهاند، آنها هم بیایند این دعوت برای کجاست، این دعوت برای حضور در یک کنگره جهانی بزرگی است، در حرم کعبه در موسم حج آنجا که دست تجاوز متجاوز متجاوزان در حرم نمیتواند با مردم کاری بکند، امام علیه السلام این جمعیت را در «منی» جمعآوری فرمود، البته ترتیبش را داد وقتی همۀ اینها جمع شدند این طور احصاء شد که حدود دویست نفر از صحابۀ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در میان جمعیت بودند و یک روایت دارد که هفتصد نفر جمعیت بود و یک روایت دارد «اکثر من الف» بیشتر از هزار نفر، اکثر از زبدهها و1) (1)
شخصیتهای اسلام در این خیمه بودند، همه که حاضر شدند. اینها زبدههای اسلام هستند، اینها از اقطار دنیا دعوت شدند، اینها از مکّه که برمیگردند به اقطار دنیا پخش خواهند شد) مسئولیت را متوجه اینها کرد، امام علیه السلام کار را باید از آنها بخواهد.
کار این بود وقتی که آماده شدند «واقعاً معنی اجتماع کنگره حجّ و کنگره اربعین» باید این طور باشد که هدر (بائر) نباشد، آن موقع خود امام علیه السلام قیام کرد مثل این که کرسی بوده چون بعد دارد «نزل» معلوم است کرسی بوده «برای هزار نفر لابد پیدا است باید برای خطیب کرسی باشد» بعد فرمود: که این طاغیه این سرکش («هاء» طاغیه برای مبالغه است، دیکتاتور همین دیکتاتور سرکش) میبیند چه کرده با ما، با شیعیان ما، و چه کرده با دنیا، من شما را خواستم و دعوت کردم در اینجا و از شما میخواهم «و أنشد کم بالله (و ناشدهم)» که من آن چه را الان میخوانم این ریزی را که من میخوانم شما هر کدام درک صحبت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را کردهاید و شاهد قضیه بودهاید و خود به گوش خودتان شنیدهاید، بگویید شنیدهام و هر کدام خود نشنیدهاید و درک صحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله را نکردهاید، ولکن از پدرانتان یا از دیگران شنیدهاید، بگوید: من از کی شنیدهام و از بزرگتران من اینطور شنیدهام، همه تعهّد خودشان را فهمیدند که چه وظیفهای به عهدهشان هست.
بعد امام علیه السلام شروع فرمود تمام آیاتی که وارد شده در شأن خاندان خودش، در شأن پدر بزرگوارش، در شأن مادر بزرگوارش، در شأن برادر بزرگوارش و در
شأن خودش و تمام آن احادیث و سننی که مأثور است و افتخار و مایۀ افتخار امام علیه السلام بود آنها را یک یک گوشزد فرمود، اول از اخوت و برادری پدرش با رسول خدا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شروع فرمود و اتفاقاً از خوب جایی شروع فرمود آن کسی که او را الان در شهرها لعن میکنند این شخص دوم پیغمبر است (اخو رسول الله) برای این که در سراسر کشور (چه چیزهای عجیبی بود واقعاً چه بازیها کردند، سراسر دنیا منبر میگذارند و حسین (زنده باشد و خون دل بخورد) که در تمام منبرهای جهان پدر او را لعن کنند) و در دنبال خطبۀ جمعه به جای عبادت آن کلمۀ عجیب(1)
کلمۀ عجیب ملعونه این بود «اللهم ان اباتراب قد ألحد فی دینک فالعنه لعناً وبیلاً» تا عمر بن عبدالعزیز لعن را برداشت و به جای آن گذاشت. رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ
را بگویند امام علیه السلام چه کند؟ غیر از این هم چاره نبود، این مبارزۀ عاقلانۀ صحیحی است، اما در عبارت دارد که فرمود: (فاکتموا) در یک نسخه دارد (فاکتبوا) من عقیدهام این است که نسخه صحیح «فاکتبوا» میباشد، برای این که به خاطر انتشار بود، برای کتمان نبود که فرمود: آنچه را من میگویم بنویسید پس نوشتن توی کار آمده فرمود: بنویسید سپس از برادری پدر بزرگوارش با رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع کرد و یک یک شمرد و همه میشنیدند، وقتی یکی تمام میشد، ساکت میشد میخواست از آنها جواب بشنود آنهایی که خودشان شنیده بودند بلند میشدند و بازگو میکردند که در آن مجمع1) (1)
ما خودمان بودیم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدیم(1)
شجرۀ طوبی: 102/1؛ الاحتجاج: 26/2؛ بحار الأنوار: 127/44 باب 21، حدیث 16.
معنی این بازگو کردن را میدانید که گفتن خود این بزرگان نه تنها ادای یک شهادتی بود نه، معنایش سپردن حقایق به گوش دیگران بود، سپردن در یک مجمع رسمی، یک وقت یک نفر استاد است، تنها به تلمیذ و شاگرد خود امانتی میسپارد، یک مرتبه در یک چنین مجلس است که هزار نفر از سران و نخبههای جهان دعوت شدهاند، و آن کسی از اینها میپرسد و مسئولیت متوجه اینها میکند که برابر او جز صدق و حق نمیتوان گفت، وقتی آنها ادای این شهادت میکردند، معمول زمان این بود که طوماری و قلمهایی در دست شنوندگان بود و مینوشتند پس در یک مجلس هزار کتاب نوشتند یا یک کتاب در هزار نسخه تثبیت کرد یا به لغت و مزایایی که من گفتم چلچراغی روشن میشد، من که گفتم چلچراغ؛ به اعتبار این بود که سیزده چهارده تا را کتاب سلیم بن قیس هلالی ضبط کرده، بقیه را چون خیلی زیاد بوده به اجمال گذرانده، راوی گوید: آنچه که وارد شده بود گفت، پس معلوم میشود خیلی بیش از اینها بوده، پس اگر گفته شود چلچراغ، چلچراغی بوده که اگر بگویم نود شاخه داشته باور بفرمائید اغراق نگفتهام؛ اگر هم گفتم: چراغ، درست گفتم، برای این که معنی روشنی آن روشنی فکر و مشاعر انسان است و آن چراغ است در حقیقت وقتی که او را روشن کردند او هر کجا برود دیگر خودش روشنی میدهد.امام علیه السلام این اعتراف را از همه گرفت تا مثل مرایای متعاکسه آئینههایی اما
1) (1)
آئینههایی که روبروی هم بگذارند که در همدیگر عکس میاندازد، هر چه در گوش هر کدام بود در گوش همه وارد شد، اول یک چراغ در سینۀ کسی بود الان که هزار نفر در این مجمع شنیدند این یک نفر که گفت؛ نهصد و نود و نه نفر دیگر هم چراغشان روشن شد، آنجا که میفرمود: حسین چراغ هدایت است «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة»(1)
مدینة المعاجز: 52/4.
معنی چراغ (چراغی که روشن کرد) این است؛ بعد که تمام شد فرمود: من چیزی از شما نمیخواهم (پولی، یا لباس جنگ پوشیدنی برای رزمی، نه) فقط من همین را میخواهم که به دیار خود که برگشتید آن چه در این مجمع گذشت بگویید. خوب پیدا است که یک عده زبده و نخبه، گزیدگان اسلام که دویست نفر آنها صحابۀ رسول اکرم صلی الله علیه و آله میباشند و هشتصد نفر آنها از تابعینند؛ با یک همچو زاد و توشه چه توشهای؟! بفرمائید یک چراغ خودکار که در منطقههای خودشان آنها را روشن کنند، البته جهان را روشنی میدهند.این به ما چه میفهماند؟ من از این چه میفهمم؟ سرکار عالی چه میفهمید؟ من میفهمم که حدّاقل مبارزه آن وقتی که ما نمیتوانیم شمشیری بکشیم نداریم، آن وقتی که نمیتوانیم لباس جنگ بپوشیم، آن وقتی که ما نیروی مقاومت زیاد نداریم، اما زبان داریم، علم داریم، کتاب نوشتنی داریم، سرسری نگذرانیم، گمان نکنیم ما مسئولیتی نداریم، آقایان در وضعی هستید به جان خودتان؛ من اگر بگویم تاریکتر از زمان معاویه هستیم باور بفرمائید اغراق نگفتهام، من امروز
1) (1)
شنیدهام که از زنان اسرائیل دعوت کردهاند، ما تا به حال خیال میکردیم خطر همهاش خطر کمونیست است، البته خطر کمونیست بزرگتر از خطر معاویه است، برای آن که معاویه نماز جماعت میخواند، اهل قرآن بود، اهل حساب بود، خطر کمونیست را در پیش داریم، هر زمان هم خطّ ممتدی است که یک خطر بزرگ عجیبی در پشت دارد، سروران من، عزیزان من، تنها این نیست که در وضع حاضر الحمدلله از آن جهت یا به واسطۀ نیروی شخصی یا به واسطۀ ملاحظات دیگر جهانی مصون هستیم، میبینید مشتی یهودی با تمام بازار شما بازی میکنند چون یهودی قاچاق میآورد و شما نمیتوایند قاچاق بیاورید، او ارزانتر میفروشد و شما را ورشکست میکند، پس بازار شما دست یهودیها است، زنانه و مردانهشان با مقدّرات شما بازی میکنند، در اینجا جلسه به گذراندن وقت ختم نخواهد شد، به نظر من تکلیف، وظیفه، مسئولیت داریم، معنی چراغی که حسین علیه السلام در مجمع کنگره جهانی روشن کرد به ما میفهماند که اگر تک هستید جمعیت تشکیل بدهید و همان طور که فرمود دعوت بکنید (از پیشاپیش دعوت بکنید) از اجتماع کنگرۀ بزرگ اربعینی که نیم میلیون جمعیت در کربلا اجتماع میکنند، از مغز این جمعیت استفاده بکنید، به این نگذرانید که تنها کتاب دعا زیر بغل باشد و زیارتنامه (السلام علیکم) گفتیم و برگشتیم، یعنی آن چه از شما نخبه رجال توقع و انتظار میرود از طبقات ضعیف نادان توقع نمیرود، امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیتش در آن روزی که ضربت خورده بود و رجال عراق بالین بسترش بودند، این دو کلمه را فرمود: من دو مسئولیت به شما متوجه میکنم: یکی خدا، یکی محمّد صلی الله علیه و آله اما خدا «أن لا تشرکوا به شیئاً»
و اما محمّد صلی الله علیه و آله «فلا تضیعوا سنته»(1)
نهج البلاغه: نامۀ 23 و خطبۀ 149.
سنّت و راه و روش او را نگذارید ضایع شود، امروز نماز جماعتها شکست خورده است، اینها تشکیلات اسلام است، معنی سنّت یعنی تشکیلات اسلام، اگر تشکیلات اسلام در پایتخت کشور شما شکست خورد در تمام شهرها شکست خورده است، شما گمان میکنید نماز جماعت امر مستحبی است اگر شد میرویم و نشد نمیرویم، اما ترکش به کلی درهم کوبیدن تشکیلات اسلام است و لذا در ترک جماعت بیش از سه روز «رغبة عنه» در اسلام مجازاتهای شدیدی مقرر شده، خانهاش را آتش بزنند «سقطت عدالته» دیگر عادل نیست، اگر کسی از هر باشگاهی پنج نوبت بدون عذر غائب شود اسمش را قلم میکشند، تشکیلات اسلام نگهدار اسلام است. این مسئولیت بزرگ سنگین مال کیست؟ این دو کلمه که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: این دو وصیت من است «أَقیموا هذَینَ العَمودَیْن وَ أوقدُوا هذَیْن المِصباحَیْنِ وَ حُمِّلَ کُلَ امرَء مِنْکُم مَجهُودِه وَ خُفِّفَ عَن الجِهلةَ»(2)فرمود: (راجع به آن دو چیز که گفتم تکلیف و مسئولیت این است): این دو خیمه را برپا دارید و این دو چراغ را روشن دارید (نفت میخواهد؟! بنزین میخواهد؟ این چراغ با چه چیز روشن میشود؟ آیا با این برق و الکتریسیته روشن میشود؟ گمان نمیکنم، نه به این چیزها روشن نمیشود) بعد فرمود: این امیرالمؤمنین است، شهید راه حق است میفرماید: «حمّل کلّ امرء منکم مجهودة و خفّف عن الجهلة» هر کس از شماکه مغز دارد، مفکّر است، به قدر کوشش بار بر دوشش هست، در عین حال خداوند به جاهلها و نادانها تحفیف داده، به خدا قسم! شما که عقلتان بیشتر است مسئولیت شما بیشتر است، مسئولیت نسل آینده به عهدۀ ماست «حمّل کلّ امرء منکم مجهودة» مگر کوشش را فقط باید (اشاره به اهل علم) آقایان که محاسن خود را در اسلام سفید کردهاند بنمایند، مگر دنیا، دنیای مبارزه نیست و مگر هیچ وقت شده که دنیا بیمبارزه باشد به زندگانی انبیا نگاه کنید این جنگ احد است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله خود زره پوشیده و کلاه خود نهاده.
وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِینَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلا وَ اللّهُ وَلِیُّهُما وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (1)
آل عمران (3):121-122.
با بودن رهبر مثل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که لباس جنگ پوشیده و به جبهۀ جنگ خودش حاضر شده و برای لشکر موضع گرفته، مع ذلک مداخله بیگانگان یعنی بگویم جاسوس، بگویم مردمان بدبین کاری کردند که هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلا در جنگ احد نزدیک بود این دسته شکست بخورند و عقب نشینی کنند و سست بیایند و فرار کنند «والله ولیهما» در ذیل چه آیهای است، در ذیل این آیه است یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالاً (2)در
کشور اسلامی نباید محرم اسرار دستگاه و اسرار مسلمین و دفاتر نخستوزیری و وزارتخانهها و ادارۀ اطلاعات و ادارات مهم دیگر مِنْ دُونِکُمْ از بیگانهها باشد، من نمیگویم: به بیگانهها باید ظلم کرد، اقلّیتها را نباید ظلم کرد، نباید به محل یهودیها ریخت، اما نباید یهودی هم محرم دفتر اسرار اداری کشور باشد قرآن میگوید: لا یَأْلُونَکُمْ خَبالاً برای این که آنها کوتاه نمیآیند از این که شما را آشفته کنند، فکرتان را آشفته و درهم و برهم کنند.
خبال معنایش این است آدم «مخبّل» آن آدمی است که ذغال وقتی او را گرفت میبینید که نمیتواند چهار قدم درست راه برود، چشم دارد از چشمش نمیتواند استفاده کند، گوش دارد نمیتواند از گوشش استفاده کند، مثل وضع حاضره ما است که «مخبّل» باشیم، یعنی هر تصمیم بگیریم نتوانیم چهار قدم درست جلو برویم، منحلّش میکنند چرا؟ برای این که دست بیگانهها در کار است لا یَأْلُونَکُمْ خَبالاً مسلمانها آیا نمیفهمید چه مسئولیت در کار ما است؟
سادساً چرا حضرت سیدالشهداء علیه السلام خودش را به مخمصۀ بزرگتر انداخت، فردای آن روز بعد از دو سال وقتی دید آن مقاومت هم کافی نبود، معاویه رفت و یزید بر سر کار آمد مقاومت شدیدتر میخواهد مقاومت را شدیدتر کرد (تا آن حد عجیب مقاومت) من به شما نمیگویم اخلالگری باید کرد، من دعوت به شمشیر نمیکنم، برای این که امام علیه السلام هم دعوت به شمشیر نمیکرد، حادثۀ خونین کربلا یک امری بود به قصد ثانوی، جزء منویات اولیّۀ امام علیه السلام نبود. امام
میفرمود: «عمل صالحاً» من کار اصلاح در پیش دارم، عمل اصلاحی قیام آرای عمومی بر تعیین مقدرات مسلمین بود در آن مرحلۀ اخیر اگر اراذل و اوباش عبیدالله زیاد (چون زنازاده بود) پافشاری نکرده بود به آن کلمه که «النّزول أو المنازلة» اگر این را نکرده بود؛ امام علیه السلام ممکن بود اقدام به جنگ نمیفرمود، میفرمود: من برمیگردم من به آرای عمومی احترام کردم، آرای عمومی مرا دعوت کردند، آمدم الآن پشیمان هستند من برمیگردم (ألم تکتبوا إلی(1)
اعیان الشیعه: 602/1؛ الإرشاد، شیخ مفید: 99/2.
... فإذ کرهتمونی دعونی انصرف عنکم إلی مأمنی من الارض» یعنی بگذارید من برگردم به همان محلّ که از آنجا آمدهام.«دَعَونی أَرْجِعَ إلَی مَأمنَی من الأرض»
این حرف امام علیه السلام بود، از آن روزی که در میدان جنگ گفتگوها شروع شد حرف او از اول تا به آخر این بود، آن چه خود او میفرمود این کلمه بود، میفرمود: مردم مرا دعوت کردند و طبق آرای عمومی من آمدهام، حالا آرای عمومی مرا نمیخواهند من برمیگردم: ولکن بعد که مجبور شد اولتیماتوم جنگ را امضا کرد، اعلامیۀ جنگ را داد و آن کلمه را فرمود:
«أَلا وَ انَّ الدّعی ابْنَ الدَّعی قَد رَکَزَ بَین اثنتین بَین السلّةِ و الذِّلة.»(2)
ای مردم دنیا! بدانید که چرا من دست به شمشیر کردم و اقدام به جنگ
کردم، نیّت من جنگ نبود، دعی پسر دعی یک زنازادۀ بیپدری، پسر یک بیپدری پافشاری کرده بین یکی از دو کار؛ یا شمشیر کشیدن که شرف و افتخار است یا ذلت و تن به ذلت دادن و
«هیهات منی الذلة»(1)
الاحتجاج: 24/2؛ بحار الأنوار: 83/45؛ اللهوف: 97.
من تن به ذلت بدهم؟ من برای مصالح و مصلحت امت البته آنچه باید بکوشم میکوشم که نه نزول و نه منازله و جنگ، من با کسی جنگ ندارم مرا دعوت کردهاید به آرای عمومی، نمیخواهید برمیگردم میروم خانهام مینشینم، من تکلیفم نزول نیست، نباید به حکم یک ناکس پیاده شوم و منازله و جنگ هم نیست ولکن وقتی او پافشاری کرده البته«هیهات منّی الذلّة» شمشیر کشیدن و جنگ چه افتخاری؟؟ افتخاری که ندارد؟ و تن زیر باز دیگران دادن چه ارزشی دارد؟
«هیهات و یأبی الله لنا ذلک و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و أنوف حمیّة و نفوس أبیّة من أن تؤثر طاعة اللّئام علی مصارع الکرام»(2)
این طرف (تسلیم شدن به حکم بیگانگان) طاعت لئام و پستی است در چهان چه ارزشی دارد، آن طرف مصارع کرام، کشتن و کشته شدن است، من نمیگویم که با شما میجنگم آخر را میبینم که من کشته میشوم ولی مصارع و کشته شدن و قتلگاه راه احرار و آرادگان و کرام و بزرگان است، چه عیبی دارد که انسان از آن بگریزد این بود که آن اعلامیۀ دوم را هم داده فرمود:
«الا و قد أعذرت و قد أنذرت» من عذر خودم را گفتم؛ من شما را از خطر تهدید کردم و سه مرتبه یا دو مرتبه امام علیه السلام آنها را از خطر اقدام به جنگ تهدید فرمود آنگاه که فرمود:
«فاجمعوا امَرکم و شرکَاءکُم ثمّ لا یکُنْ امرکم علیکم غُمّة ثُمَّ اقضُوا الی و لا تُنْظِرون»(1)
اللهوف: 99؛ تحف العقول: 242.
من میگویم: صلاح شما نیست مرا بکشید، مرا بشناسید اقدام به جنگ صلاح شما نیست، اگر بخواهید اقدام به چنگ کنید «أجمعوا امرکم و شرکاءکم» امر خودتان را با شرکت تمام شرکا در میان بگذارید و شورایی تشکیل بدهید از تمام استاندارهای کشور امیه. همه شرکت کنند از همه رأی بگیرید اگر صلاح شما شد به کشتن من (نه صلاح من) «لئلا یکون امرکم علیکم غمّة» مطلب بر شما در تاریکی نباشد «ثم اقضوا الی و لا تنظرون» پس اگر تصویب شد بر من بتازید، هیچ مهلت به من ندهید، من از شما مهلت هم نمیخواهم «ثم اقضوا الی و لا تنظرون» اما حرف من این است که «اجمعوا امرکم و شرکاءکم ثم لا یکن امرکم علیکم غمّة» تصمیمی که میخواهید بگیرید به اتفاق آرا بگیرید، به تنها استاندار عراق که زنازاده است، به این اکتفا نکنید به چهار نفر اراذل و اوباش که جلو افتادهاند میخواهند آبرو برای خودشان تهیه بکنند دست به این اقدام بزرگ نزنید که تیرگی برای جهان اسلام دارد. الان محیط جوّ پر از غمام و
1) (1)
غمّة است و مه تاریک است و دنبال این مه باران خواهد آمد، سیلها راه خواهد افتاد و خانهها ویران خواهد شد (از کشتن من) «اجمعوا أمرکم و شرکاءکم ثمّ لا یکن أمرکم علیکم غمّة ثم اقضوا الی و لا تنظرون» سپس اگر تصمیم برایتان شد به جنگ با من، به کشتن من هر قضاوتی دارید از برای من بکنید «اقضوا الی» هر قضاوتی دارید بکنید «ولا تنظرون» مهلت به من ندهید من مهلت از شما نمیخواهم إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحِینَ (1)
اعراف (7):196.
برای این که ولیکار من آن خدایی است که کتاب به دست من داده و من مطابق نقشۀ مطابق فرمان او، مطابق دستور او پیش رفتم إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحِینَ خدا مولی و سرپرست و نگهدار مردم صالح است، باری من هیچ از این وضع و پیشآمد وحشتی ندارم.إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ آخ! چه خوب شد این آیه را خواند إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ پروردگار من که ناظر کار من است، به خط مستقیم سر راه من است، هرچه از این خیمه به غارت میبرید از نظر او باید بگذرد، هر چه در تن من زخم بزنید از جلو چشم او میگذرد، آنجا اعتبار من است إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ من از این پیشآمد گریزان نیستم، بعد اولتیماتوم جنگ را داد.
1) (1)
«ألا و انّی زاحف بهذه الاسرة مع قلة العدد و خذلة الناصر»(1)
اللهوف: 98.
فإن نهزم فهزّامون قدما و ان نُغْلَب فغیر مُغَلبیّنا
چون شب مخصوص آن حضرت سوم شعبان است؛ یعنی مسئله روز است تقریباً شاید احترام آن خون گرانبهای عزیز، از این بیشتر ایجاب کند که من شما عزیزان را خسته کنم و به شما فشار وارد بیاورم و چند کلمه دیگر را نمونه این میگویم، وقتی که اولتیماتوم جنگ را داد و به سوی اردوگاه خود برگشت در جلوی خیمهگاه تیری از عقب به حضرت شلیک شد که ابوعبید میگوید: دیدم وقتی حضرت امام علیه السلام برگشت رو به طرف خیمهها، تیری به جبّۀ مبارکش از پشت سر آویزان بود، تکان میخورد همان وقت وقتی رسید نزدیک یاران چه اعلامی کرد؟ فرمود: «قوموا أیّها الکرام الی الموت الّذی لابدّ منه»(2)برخیزید بزرگان (به به!) واقعاً بزرگ آن کسی است که حسین بگوید بزرگان «أیها الکرام» ای بزرگمنشها (خداوند ما را به آنها ملحق کند) «قوموا أیّها الکرام» برخیزید بزرگان! ای بزرگ منش! مردم به استقبال مرگ «إلی الموت الذی لابدّ منه» مرگ که چارهای از او نیست این صفحۀ جنگ نباشد فردا در پایان پیری و مرگ باید با یک خروار کافور و سدر این بدن متعفن را به گور بکنند مگر زندگانی تضمین شده است و به پایان نمیرسد؟ مگر آنجا مرگ نیست؟
(مرگ بیارزش) این لاشه را باید ببرند توی یک گودال بیاندازند بدون ارزش، بدون قیمت.
«قوموا إلی الموت الّذی لابدّ منه» بعد این کلمۀ عجیب فرمود: «فو الله ما بینکم و بین الجنّة و النّار الّا الموت» من از جدّم شنیدم دنیا بهشت کافر و زندان مؤمن است و بین انسان با بهشت و آتش دوزخ جز یک جسر و پل نیست که آن مرگ است:
«یَعْبُرُ بهؤلاء إلی جنانهم و بهؤلاء الی نیرانهم»(1)
صحیفة الحسین علیه السلام: 308.
این پل اینها را رد میکند به آن طرف به بهشتهایشان پس پل پیروزی است و آنها را به جهنمهایشان، برخیزید عزیزان من، آنها به حال آماده باشد در آمدهاند؛ با نشاطی که نظیر نداشت امام علیه السلام عجب میبالید به این یاران عزیزش، برای اینکه در ذیل همین اولتیماتوم جنگ را که امضا فرمود این نکته را فرمود:
«لقد اعذرت وانذرت» «ألا وانی زاحف بهذه الاسرة مع قلة العدد و خذلة الناصر»
مردم جهان بدانید اگر دشمن لشکرکشی کرده من هم با این جوانان خانوادهام لشکرکشی میکنم، من با این جوانان خانوادهام و عزیزان عترت و خاندان عزیزم لشکر میکشم.
اینجا است که من عقیدهام این است خاندان عزیزش، اباالفضلش، علی اکبرش
1) (1)
دیدند حسین سرور جهان به آنها میبالد میگوید: من در مقابل دنیا به وجود این جوانان خانوادهام لشکرکشی میکنم. و این لشکر بیشمار شما را کم میشمرم، قابل نمیشمارم، این کثرت بیحد شما نزد من ناچیز است آن وقت بعد در دنبالهاش کاملا خردشان کرده فرمود: «فَسَحْقاً لکم یا عبید الامة»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 34؛ اعیان الشیعه: 603/1.
ای زیر آسیای گردون خورد باشید. ای بندگان زن «یا عبید الامة یا شذاذ الاحزاب» ای حزبهای بیتار و پود، «یا نبذة الکتاب» ای قانون شکنها، کتاب خدا را چراغی را که انسان باید به دستش بگیرد و راه را ببیند، چراغ را عقب سر میاندازید (خدایا ما را جزء نبذۀ کتاب قرار مده) (اینجا من میترسم که جزء نبذۀ کتاب باشیم) «و یا مطفیء السنن» ای چراغ خاموشکنها، مردم جهان میگردند که یک عالمی را نگهداری کنند که چراغشان روشن باشد و شما مردمی هستید که میکوشید چراغ شما خاموش بشود و چراغ برای همه مردم خاموش بشود «هؤلاء تعضدون وعنا تتخاذلون» آیا یاری میکنید برای چه کسان؟ بیکس میگذارید چه کسی را «اجل والله غدر فیکم قدیم» آری آری، به خدا قسم! غدر و عهدشکنی و نامردی سابقه قدیمی شماست «وشجت علیه اصولکم وتأزرت علیه فروعکم» بنیه این درخت از همین قوی شده و شاخه از همین انداخته «فکنتم أخبث ثمر شجی للناطر (للناطور) وأکلة للغاصب» شما خبیثترین ثمره و میوه هستید برای اینکه غصه و خون دلش برای باغبان (باغبانی1) (1)
که من باشم، باغبانی که برادرم باشد، باغبانی که پدرم باشد) «فکنتم أخبث ثمر» میدانید آقایان خبیثترین میوهها کدام است؟
شما ممکن است به نظر خودتان میوههای تلخ را خیال کنید از میوههای تلخ شیرینی تهیه میکنند، به عقیده شما میوه خبیث چیست؟ حنظل را میتوان شیرین نمود، من شنیدهام چند بار در آب میجوشانند و آب تلخش را میگیرند شیرین میشود. میدانید کدام میوه ای خبیث است؛ آن که خون دلش برای باغبان باشد و اکله و خوراکش برای غاصب باشد. غاصب از او تجهیزاتش را بگیرد و از اندوخته پول زحمت ما، رنج ما؛ غاصبها، دشمنان جیبشان را پر کنند، کولهبارشان را پر کنند (خوراک غاصب بشود و زحمت و خون دلش برای باغبان باشد این خبیثترین میوه هاست. (ناطر یا ناطور آن دیدبان باغ را گویند.)
آن وقت با کمال افتخار آن شعر را که از فروة بن مسیک مرادی است خواند:
فان نهزم فهزَّامون قدماً وان نغلب فغیر مغلّبینا
ما هم اقدام به جنگ میکنیم اگر پیروز شویم تازگی ندارد و اگر کشته شویم «فغیر مغلبینا» دنیا میداند که ما مغلوب نشدهایم، تن در زیر سم اسبها پاره پاره شد و در اراده خلل وارد نشد. شیخ کاظم ازری میگوید:
قد غیّر الطعن منهم کلّ جارحة إلاّ المکارم فی أمن من الغیر
وقتی این شعر را گفت، شب صدیقه طاهره علیها السلام به خواب رقیبش آمد و فرمود: برو و این شعر را از شیخ کاظم بگیر، بین ایشان هم کدورت بود، آمد و گفت: شیخ کاظم تو دیشب شعری گفتی؟ گفت: بلی، من آن شعر را برای کسی نخواندهام.
گفت: آیا شعرت این بود:
قد غیّر الطعن منهم کلّ جارحة ألا المکارم فی أمن من الغیر(1)
دیوان الازری: 301.
گفت: والله همین شعر است. گفت: الآن فاطمه علیها السلام راجع به شهدای کربلا همین شعر را برای من خواند که سرنیزه تمام بدن اینها را سوراخ سوراخ کرد و تغییر داد، وضع صورت تغییر کرد، وضع دست تغییر کرد، وضع همه جا تغییر کرد، غیر از مکرمت، غیر از اراده، غیر از ایمان، چه آنجا هیچ تغییری در آن پیدا نشد.
بس است، خیلی عذر میخواهم از آقایان و دعا کنم، بهتر این است که دعای رسول خدا را بخوانیم:
«اللهمّ اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک و من طاعتک ما تبلّغنا به رضوانک و من الیقین ما یهوّن علینا به مصیبات الدنیا، الّلهمّ أمتعنا باسماعنا و أبصارنا و قوّتنا ما أحییتنا، و اجعلها الوارث منا، و اجعل ثأرنا علی من ظلمنا و انصرنا علی من عادانا، و لاتجعل مصیبتنا فی دیننا و لاتجعل الدّنیا أکبر همّنا و لا مبلغ علمنا و لا تسلّط علینا من لا یرحمنا، برحمتک یا أرحم الراحمین.»(2)
«کنز العمال: 176/2، فصل 6؛ عوالی اللآلی: 159/1، فصل 8»
راجع به وضع حمل از فخذ ایسر است که بحار الأنوار از عیون المعجزات روایت کرده که حسن و حسین علیهما السلام را فاطمه علیها السلام از فخذ ایسر آورد، و روایت شده که مریم مسیح را از فخذ ایمن آورد، میگویند: حدیث این حکایت در کتاب بحار الأنوار و در کتب بسیاری آمده است.(1)
بحار الأنوار: 256/43، باب 11، حدیث 34؛ بحار الأنوار: 26/51، باب 1.
و فهم این حدیث با دانستن اصطلاح فن تشریح و فیزیولوژی است.
1) (1)
زنان قبیله همدیگر را صدا میزدند که فاطمه را در زائیدن (مخاض) گرفته و همه جوقه جوقه، کوکبات کوکبات، به سوی خانۀ او میروند و آنجا و اینجا چنان که ظرف مجلس اقتضا داشت به دستههای منظمی در میآمدند، و لحظههایی بر آنان گذشت که هر حرکت و آمد و رفتی، با بشارتی که در این گونه مواقع لازمۀ ظروف است و پدید میآمد همه را فرا میگرفت، و سکوتی خاشعانه همه را فرا گرفته بود که در آن صموت پدیدۀ بیم و حذر جلوه میکرد تا به اندازهای که برای نظاره کننده در خیال او چنان جلوه میکرد که این بانوان مجسمههایی عروسک از چینی هستند که بال درآوردهاند و به سوی چیزی سر میکشند که به چشم نمیآید، فقط اسماء بنت عمیس زوجۀ جعفر طیار (که جعفر اکنون در حبشه است) تنها دیده میشود که آمد و رفت دارد.(1)
نام اسماء بنت عمیس در عروسی و زفاف زهرا و نیز در میلاد امام حسین علیه السلام هم آمده، بدین قرار باید پیش از جعفر طیار شوهرش از حبشه برگشته باشد، با دیگران که برگشتند بعضی در
1) (1)
سلمی زن ابورافع مولا رسول الله صلی الله علیه و آله و صُفیه، عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله با ام الفضل زن عباس قابله هستند.
و امّ ایمن کنیز رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در عداد قابلهگان است.
اسماء اکنون که از آنجا بیرون آمده بهتزده است، به نظر میآمد غرق فکری است که خاطرۀ آن بر فکر او چنان مستولی است که دیگر با آن فکر از مکان و موقع خویش هم بیخبر است چون به نظر او میآمد که گویی در معبدی(1)است که پر و مملو از بالدارها که در صور آنها ملائکی سرمیکشند با یک نوع شادی خاشعانه، او هم دل را به دست این خاطرهها سپرده، در این خاطرههای شگفتانگیز غرق شده تا هر جا رفت، سیاحت کرد، تا آنجا که در احلام شخص میرود، رفت و رفت تا منفصل از زمان و مکان شد و فوق زمان و مکان قرار گرفت. اینک دیگر در عالم جدید خود وارد است که آن عالم جدید از نظر وی میگذرد و پردههایی پیاپی به رؤیت او و از رؤیت او میگذرد، امّا رؤیت بیداری روی رشتهها و تارهای نور که هر چیز را واقع حساب میکند و حساب میکند که خویشتن، آیند و روندی در عالم غیر مرئی که نادیدنی است دارد و احساس به لذتهایی میکند، لذتهایی سرشار و لبریز به قدری که آن لذّتها او را در خود فرو برده و غرقه کرده، هوش او را گرفته و از خود بیخود میشود و ممکن نیست اینها همه حُلُم و احلام باشند، اینها از احلام بزرگتر هستند، در مذهب
1) (1) سخن از ایام الحسین علائلی است و آن چه در نیمصفحهها است از ما است.
حسّ هویدا هستند(1)
کانال امور غیبی برای همه کس یکسان باز نیست، چه کانالهای تلویزیون معمولی هم برای کسانی که در داخل آن کانال هستند صورتها را نشان میدهد و برای آنهائی که در این کانال نیستند نشان نمیدهد، نه صدا را میشنوند نه تصویر را میبینند.
این چنین راز و نیاز (نجوا) با خود میگفت و حدیث نفس میکرد که در همان حین غلغله و صدای هلهله، قال قال زنها بلند شد که به طور هس و آهسته و بغل گوشی، شیرین و آرام و نرم میگفتند: فاطمه علیها السلام نوزاد خود را به سلامت و سالم آورد.ولیکن من کجا بودم؟ به نظر تو آنجا کجاست؟ من نمیدانم! نمیتوانم بدانم! به نظر من خود را در موزه خانۀ عجائب میدیدم! خودم را در عروسخانه و جشن ملائک (ملائکه) مینگریستم.
حقاً برای انسان عوالمی دور از هم وجود دارد که الآن وی در آن میان، در عالم کمنشاط و کمطراوتش زندگی میکند، واقعیات مضیقۀ زمان و مکان و فشار تنگنای آنها اینجا را، این عالم را از همه کمطراوتتر کرده و کمبهجتتر نموده که بهجتهای آن کم است.
امّا آنجا در غیر واقع زمان و مکان که مضیقه و تنگنای فشار زمان و مکان در آن نیست انسان همۀ اشیاء را مکبّر و بزرگ میبیند و اتصال به کلیّات معانی آنها مییابد، حس میکند که به کل نفس خود ادراک میکند و امّا اینجا حس به بعض نفس خود میکند، به مقداری که واقع عالم جماد اجازه میدهد و باقی کل نفس انسان تشنه و ناکام میماند.
1) (1)
آنچه من میدیدم احلام خوابنمایی نبود. آنها با من دست در گریبان بودند به حدّی که ملموس و محسوس من بودند. بلی، بلی، آری، اکنون اکنون فقط من سرّ نبوّات را، سرّ قداسات را، سرّ الهام را، و سرّسردادگی و دلباختگی شیدایی را، در فکر و فن و اشیا درک کردم و فهمیدم، و اگر اینها احلام بودند پس کاش من همیشه در احلام بودم، ناپدید شدن مانع از این نیست که باشند و حقایق باشند.
مگر ستارگان شب فلک، در روز روشن ناپدید نمیگردند، پدیدۀ ملک هم همچنین است.
هر که را دل از هوسها گشت پاک زود بیند، قصر و ایوان سماک
رو سر انگشت خود، بر دیده نه هیچ بینی در جهان، انصاف ده
گر نبینی این جهان، معدوم نیست عیب جز انگشت ونفس شوم نیست
قرآن وقتی میخواهد بگوید: این وحی گفتار جبرئیل، رسول ارجمندی است که برای پیغمبر صلی الله علیه و آله پدید آمد، او نیرومند است، در پیشگاه صاحب عرش تخت دارای مقام ارجمند است و در آنجا مطاع است، در حمل پیغام امین است، و پیغمبر صلی الله علیه و آله او را بالمعاینه در افق مبین دید، بیپرده و آشکارا، این را با قسم های پنجگانه یاد میکند فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ * اَلْجَوارِ الْکُنَّسِ * وَ اللَّیْلِ إِذا عَسْعَسَ * وَ الصُّبْحِ إِذا
تَنَفَّسَ (1)
تکویر (81):15-18.
ارشاد در قسم به این است که شب هنگام همه صفحۀ آسمان و افق پر از ستارگان دلنواز میشوند و ستارگان گاهی که شب است چنان سر میکشند و نزدیک میآیند که گویی با آدم حرف میزنند و سخن میگویند و بعد از نگاه میروند، روز که پدید میآید عقب عقب میروند تا به کلی روز میآید و آنها از انظار ناپدید میشوند و روز هر چند روشن باشد در آن اثری از ستارگان شبنما دیده نمیشود، این غائب شدن دلیل نیست که آن ستارگان پدیدههایی بودهاند که به دیده میآمده و اصالت نداشته و محض حلم بوده، سپس باز قسم دیگر یاد میکند به آن ستارگان که جواریاند مانند دخترکان و لعبتگان نوازنده جلوه میکردند، پایکوبان چنان تند روان بودند که گویی روی صفحۀ مینایی میدوند و روانند.یا مانند کشتیها و زورقهایی هستند که چراغ آنها فقط پیدا است و در دریای بیکران نگونسار آسمان روانند و بادبانها برافراشتهاند تند میروند.
ولی صبح ناپدید میشوند چنان که لدی الطلوع تمام صفحه برچیده میشود، تا تو گویی هیچ کشتی و زورقی روان نبوده و چراغی از آن نمینموده و هر چه سر بکشی که در آن سمت بالا از آنها خبری و اثری بنگری، هیچ به دیده نمیآیند گویی نمایشی بود، دادند و صحنهها را برچیدند و رفتند و آن بازیگران دیگر هیچ نیستند یا نمایشی بوده فیلم و
ص:
1) (1)
نمایش محض بوده و بس، و این نادیدن روز که غیاب آنها است دلیل نیست که آنها فقط حلم محض بودهاند، آمده و رفتهاند یا به چشم میآمده و اصالت نداشتهاند و بس.
باز قسم یاد میکند که آن ستارگان مانند آهوان رمیده که به کناس و لانه و آشیانۀ خود روانند و میروند و در کناس خود میآرامند و بعد علی الصباح ناپدید میشوند تا خود گویی هیچ نبودهاند نه آهوان رمیده دیده میشوند، در این چرخ تیزگردان نمایشهائی میدهند و از صفحه پنهان میشوند.
زین بحر بی آرامش نگونسار آراسته قعرش به درّ و مرجان
زین سبز بیابان کو چون شب آید پر لاله شود همچو باغ و بستان
زین قبّه پر چشمهای بیدار زین طارم پر شمعهای رخشان
زین کلّۀ نیلی کز و نمایند رخشنده چو جان دختران پریان
ناصرخسرو گوید:
ای سپاهی که از سر خاور بود هر شبی تا باخترتان تاختن
باز میگوید:
ای گنبد پیروزۀ بیروزن گردان چونست گلستان گه و گاهی چو بیابان
من خانه ندیدم و نشنیدم بجز این بر یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان
اسماء با خود میگفت: ای کاش اگر اینها احلام و نمایش بودهاند من همیشه غرق در نمایش و احلام بودم. ولکن هیهات که در هر روزی مثل نوزاد فاطمه علیها السلام به چهره و روی او ببینم، یا خواب ببینم، یا در نمایشگاه اندیشه و احلام ببینم.
اسماء این چنین با خویشتن سخن میگفت پیش از آن که روانه شود و در میان موج جمعیت شادمانان نهان شود و مستغرق گردد و صدای پاهای او در میان صداهای قهقهه خندهکنان از بین رفت.
نوزاد جمیل و زیبا بود مانند لرزش نور، و پربها و درخشنده بود مانند قطرۀ شبنم، آن وقت که در میان آستینهای شکوفه آن را در آغوش خود و زیر بال خود گرفته و نزدیک است که بین بود و نبود مانند احلام ذوب شود و تحلیل رود و تبدیل شود به بوی خوش که دست نسیم آن را میلرزاند.
نوزاد لؤلؤی بود مانند گل زنبق غور، که اشعۀ غروب را در خود مکیده، خورشید در آنها به یادگاری یادآور سعادتمندانه (ذکر ای سعیده) خود را تا شب هنگام هم به جا نهاد، یا او در خود مکیده است.
نوزاد آن قدر درشت و مفخم بود که هوای چشم و دل بیننده را پر میکرد. آری، دلها و چشمها را پر میکرد، دل و چشم میگفت: تمام جمال را در او مختصر کردهاند یا تمام درخشندگیهای منفرد و متفرق و پراکندۀ در عالم، در او جمع شده و گرد آمده.
هالۀ نور او بعلاوه از اینها، وی را هالۀ نوری فرا گرفته که در آن جلال پیغمبری و شکوه آن، تابان است و جمال پاکی و پاکیزگی و بیگناهی هر دو یا هر سه به هم دادهاند میتابند.
نوزاد چنان معطر بود که گویی آسمان یکجا با بوی خوش خود سرکشیده و به زمین نگاهی کرده.
حاضران محضر از سکوت بیرون آمدند و موج بشارت و خوشرویی ظاهری هویدا شد و تمام محیط را فرا گرفت و اشباح را در خود فرو برده و به لرزه درمیآورد، چندین مرتبه میلرزانید همه طلیعۀ اعلان نوزاد مبارک سعادتمند بودند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در وسط جمعیت مانند برج نوری برجسته که در میان تودههای مه سر بر کشیده باشد پدید آمد و با شعاع مشعل هدایت خود که پیاپی اشعۀ او میجوشد، دیدگان را به خود راهنمائی میکرد.
پیغمبر آمد و نوزاد درخشندۀ خود را با دودستی که حرکات انگشتان او حکایت از فرط سرور و شادی میکرد، گرفت و بر کودک خود خم شد چونان مرضعۀ شیرده که در گوش او کلمۀ شامخ اسلام را بگوید: الله اکبر الله اکبر.(1)
قرب الاسناد بهذا الاسناد عن علی بن الحسین قال ان النبی صلی الله علیه و آله اذن فی اذن الحسین بالصلوة یوم ولد.
«بحار الأنوار: 240/43، باب 11، حدیث 6؛ عیون الاخبار: 43/2، باب 31، حدیث 147»
اسماء را پردهای از حیرت سراپا فرا گرفت، امروز اسماء در حساسیت بسیار
1) (1)
نافذی قرار گرفته بود، و در برابر این مشهد و این مشاهدات استشعار میکرد به آن که تمام احیاء و زندگان با همۀ جهشهاشان و مشت و لگدشان فقط شبحی یا مهی نازک از زندگانی و حیاتند که تمام زمین را پوشانیدهاند و بسیار وقتها که این مه تاریک و روشن نازک که سراسر کرۀ زمین را مطبّق گرفته تاریک و تیره است تا به اندازهای که حیات، خود یک کرهای است از مه نازک و بسان گردبادها که در بیابان به هم میپیچد از طوفان هواها و هوسها، عربدهها سر میدهد ولکن خورشید همین که تابید و از پشت آنها طلوع کرد و به هر چه دسترسی یافت و بر او تابید و سوار او شد و چنگال به هر ناحیۀ او بند کرد و امدادی با ضیا و روشنی خود به او رسانید، در اثر آن او هم سربلند شده درخشان میگردد و انسان آن گاه است که در محراب ازلی خدا که قبّه کیهان باشد به خشوع میآید از صحرای سرگردانی درآمده، غبار هامون را از دامن خود تکانیده و تفوّق بر سراب آب نما یافته.
دریغا: بر آنان که پندارند که حیات (زندگی) مهی نازک و پراکنده در آفاق وجود است و انسان گاهی تهنشین و گاهی مانند کف روی آب، چشمها هر دو بسته به زیر و بالا میآید، بر او این خورشید که ما را به زیر شعاع خود گرفته و در خود فرو برده نتابیده آری، صورت حیات در خیال کوران کور یکسره تاریکی است.
در کتاب قهوۀ سورات (جنگ هفتاد و دو ملت) شخص فیلسوف کور که در شعاع خورشید نگریسته بود تا بلکه نور را بفهمد چیست؟ و بالاخره از شعاع نور خورشید کور شده بود، خورشید را چنین توصیف کرد که
محیط تاریکی است.
و در خیال نیمه کوران که تراخم چشم آنها را مخدوش کرده، روی کره چشم یا پلکها خراش دارد صورت حیات پر است از خاکستر و مه.
ولکن آیا حیات هم آن چنان است که در آینۀ قیرگون و اندود شده آنان منعکس است؟
خورشید نبوّت که معنویت در آن به تمام معنی بلکه تمامترین اشعه اش بر انسانیت و بر حیات مشرق و تابان است، در آسمان آنان (کوران و تراخمیها(1)
تراخمی: عارضه چشمی، یکی از امراض چشم که به واسطه میکروب مخصوص سرایت میکند.
) نتوانسته بتابد.اینجا تحت پرتو سرچشمه نبوّت و شعاع جاویدان آن حقیقت، حیات عاریه را درمییابیم.
اینجا در این مکان جائی که پیغمبر صلی الله علیه و آله، انسانیت جدیدی را مبارک میکند و از وجود خود شاخهای و شقهای در او متفرع میسازد، از وجود او وجودی بزرگ میسازد، او را فکری بزرگتر میدهد تا در متن صلب انسانیت زنده، سرچشمه جوشانی که سرشار از آب ذخیره باشد و فوّاره آن جوشان و حیاتبخش است در ریگزارن تهیّه و ذخیره کرده باشد، تا با خون خود و این فکر بزرگ، وجودی عطابخش، وجودی پذیرایی کن، و مهربان و یار و معین و تکیهگاه دیوار امت بسازد.
(آبی که از کوهساران در زیر ریگ درّهها پنهان میشود و خنک
1) (1)
میماند آن را «ثمد» میگویند، آن آب «نمیر» است یعنی بسی گوارا است، جایی که کوه و دره و ریگزاران آب را ذخیره میکنند و نگه میدارند گنجینه مغز و اعصاب و جمجمۀ انسان زنده، واردات را در حافظه و محفظه نگه نمیدارد؟ چرا؟ چرا؟
خصوص طفلی که از خون پیغمبر صلی الله علیه و آله در خون او مانند نهری سرشار میآید و مانند نهری سرشار میرود و به دریاچۀ بیقرار آینده مستقبل میریزد.
تشنگان آنجا آب حیاتی که حرارات و سوزش عقول و نفوس و فکر و قلب را خنک میکند، آن ینبوع و سرچشمهای را مییابند که فکرهای سرابوار آبنما و بیآب مردم را از آنها محجوب نموده.
گویندهای در تاریکی به آن دگر میگفت: (در حالی که از خانۀ زائو مردم در عقب یکدیگر بیرون میآمدند) میگفت: ای ابا رافع! هان، «و به پشت او زد» آیا عجیب تر از امروز دیدهای؟؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله در گوش نوزاد(1)
تولد حسین عصر پنجشنبه نزدیک به اول شب بوده است.
آهسته رازی میگفت مثل آن که رازی به او میسپرد؟ابورافع(2)فرمود: آری، پیغمبر صلی الله علیه و آله در گوش نوزادش اذانی گفت که برای نماز
1) (1)
2) (2) ابورافع مولی رسول الله صلی الله علیه و آله از عهد اول اسلام آورده، رسول خدا صلی الله علیه و آله سلمی مولاة خود را به او ازدواج کرد، پسرانش عبیدالله بن ابورافع منشی امیرالمؤمنین علیه السلام است و علی بن ابی رافع راوی کتاب فقه امام است و این کتاب در خاندان ابورافع خیلی مهم تلقی میشده و خاندان ابورافع در مدینه از اشرافاند و خود ابورافع امین پیغمبر است و سه هجرت کرد، هجرتی از مکه به حبشه هجرتی از مکه به مدینه و سپس هجرت با امیرالمؤمنین تا عراق؛ میگفت سه هجرت کردهام و با دو قبله
میگویند.(1)
آن مرد گفت: مگر کودک نفس درّاکی دارد که تحویل بگیرد یا چیزی که برای او گفته شود و به او خطاب شود دریافت کند؟
ابورافع گفت: بلی، مگر تو چه گمان داری؟ شاید به آن گمان خطاء رفته باشی؟ که نفس نوزاد فضایی خالی از قوا است و اگر به این خیال باشی بسیار دور افتادهای در این ظن خود، نفس نوزاد کودک هم میگیرد، دستگاه گیرندۀ او حساس است بلکه تمامترین دستگاه گیرندگی است؛ ولکن به واسطۀ سستی در ترکیب عضوی و ضعف عضو و رخوت آن به نظر بیهشانه میآید.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله توجه به این دستگاه گیرنده دارد که الآن در داخل آستینهای اوست تا در فکری جاودانی بنهد تا در او کلمۀ «الله» را بگذارد که با شیر اندرون شد و با جان بدر شود؛ تا از آن هرگز برنگردد و هرگز نلغزد، هر چند انگیزههای جوانی به او برخورد کند و قوای تند حادّ جوانی در او آتش افروزی کند چه آن کلمه وی را با صدای نالۀ دورادور هم شده اسیر خود خواهد گرفت وجدان اخلاقی را روح میدهد و زنده نگه میدارد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در این نوزاد خود که در آخرین مرحلۀ تخلّق و اوّلین مرحلۀ تعشق و شکفتگی و شکفتن غنچه است و میخواهد غنچۀ او شکفته شود و شکوفه گردد هنگام باز شدن دهان غنچه برای گرفتن بار «حمل امانات الهی» که
1) (1) بحار الأنوار: 282/43، باب 12.
«اصل خلافت الهی» باشد عَبَق مَثُل الهیّات را و عبق حقیقت مطلقه را در مشاعر کودک ریخت، گرد ریزی کرد.
این عَبَق عطر افشان است و عطر آن همیشه میوزد و منقطع نمیشود گویی سرشار است و چشمهاش فروکش نمیکند و در برابر طوفانهای عربده خیز شهوات که صفیر میزند تغییری نمیکند، بلکه او هوا را تغییر میدهد.
شما میدانید: عبق که بوی عطر گلها باشد از دانه های ریز ریز پلن برمیخیزد و پلن همان است که شاخه گل و شاخه درخت و شاخه گندم و بتۀ حبوبات را بارور میکند.
این پلن همین که در فضا پخش است، هوا را معطر میکند و همین که به محل تخمگذاری درخت و گل و گیاه بنشیند آنها را بارور میکند تا دانه و هسته میبندد و همان دانه و هسته مجدداً درخت را میسازد.
باید دانست که گیاهها دو نوعاند بعضی ها محلّ گرد نر و ماده هر دو در خود یک درختاند مثل گندم و حبوبات و بعضی دیگر محل گرد نر در درختی و محل بارگیری مادگی در درخت دیگری است.
عبق و عطر از این پلن ریز ریز است که به چشم غبار میآیند و در حقیقت غبار نیستند مبدأ تکویناند، نهایت آن که پلن حقیقت مطلقه و مُثُل الهیه که انسان را خلیفة الله میسازد با عبق و پلن اشجار و گل و گیاه، فرقها و تفاوتها دارند.
در درخت و گیاه در وسط شکوفه در بعضی از آنها بذر نرگی و رحم مادگی هر دو در یک درختند، ولی از انسان مشاعر کودک مثل رحم تکوینند و نقش و نگار کتاب آسمان و جهان با کلمات کتاب قرآن پلن
ناقۀ تکوینند.
فرق دیگر آن که از وسط دانۀ حبوبات و مغز و هسته میوهجات، فقط مماثل او بیرون میآید گیاهی چنان، و درختی چنین، ولی پلن مثل الهیه اسمای حسنای الهی و الله اکبر اذان در مشاعر انسان شجرۀ وجود انسان را چنان میسازد که اصل آن ثابت و شاخه و فرع آن تا آسمان بالا میرود.
او چنان که گفتیم در برابر طوفانهای شهوات و غضب که عربده دارند و صفیر میزنند، هر گاه هنگام وزیدن تندباد آنها بر او بگذرند او را تغییر نمیدهند، بلکه او با نسیم عطرآگین خود آنها را تغییر میدهد و آنها را سنگین بار از عطر و نسیم معطرش میکند، آنها را تغییر ماهیت داده تا آنچه تهدید بود، نوید شده، نسیم خوش خواهد بود به وسیلۀ بوی عطر خود که آنها را سنگینبار از آن میکند و بر آنها تحمیل مینماید، همواره نسیم آن پیاپی و لاینقطع همی وزد و بر اثر آن عوامل فساد تغییر ماهیت داده و به جای آن که خطر باشند و انذار دهند و تهدید از آنها برخیزد؛ دیگر عوض شده نوید خیر و نعمت میآورند چون حامل روح شکوفه در بستان گردیده است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله خود امروز درخت پرشکوفه این بوستان است. آری، انسان شجر است و جهانش بستان.
و حسن و حسین شکوفهاند که غنچۀ آن تازه دهان باز کرده تا بار بگیرد و اذان الله اکبر مانند طلع طلیعه است، اذان الله اکبر پیش قراول قرآن کتاب خدا و هر چه از پیغمبر عظیم و شمایل نیکوی او و از
نیاکان پدر و مادر عظیم خود و از دایره مهاجر و انصار و حوزۀ مدینه حتی از در و بام مدینه و کوه و دشت «احد و خندق» آینده در مشاعر کودک وارد میشود، همه همین کار پُلن تکوین را میکند، بلکه همه القاءآت کتاب آسمان و جهان که کتاب تکوین است با همه القاءآت قرآن که کتاب تدوین است در مشاعر حساس طفل ما به منزلۀ همان پلن و گرد و غبار تکوین آن هستند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله با اذان گفتن خود در گوش نوزاد گردریزی آن پلنها را در شکوفۀ وسط گلبن نموده و مشاعر درون کودن به منزلۀ شیپور فالب و ترمپ(1)
قالب و ترمپ: سرنا، از سازهای بادی که صدای بمی دارد.
رحم تکوین، حبّه و دانه میشود که ایجاد مثل کند و خود حامل روح ایجاد مثل و قوّۀ تخلیق و تولید مثل است.شکوفۀ رنگین، ظاهرش رنگآمیزی جالبی دارد(2)
زینت آسمان هم همچنین دعوت است و موالید آن نماز است و زکات است و حج است و ولایت است.
ولی باطنش مهمتر از آن است، باطنش قوای جوهری عوامل دستگاه تولید مثل هستند که دستگاه ایجاد خدا است، قوای تولید مثل در بن نوکچه شکوفه در کار تکوین و تخلیق یعنی آفریدگاری و سازندگی هستند و چند گونه مهندس و چند گونه کارگاه شیمیایی آلی دائم در درون در کارند و شکوفهرنگین را (مثل پرچم رنگین) در بیرون نصب کردهاند تا هادی و رهبر زنبوران تلقیح باشد؛ زیرا دید آنها با رنگ روشن میبیند و هرگاه باد کافی نوزد پای آن زنبور پشمالو است، او پلن را منتقل میکند. دیدهاید مهندسان راهسازی که مشغول نقشهکشی تونل یا نقشه راه یا استخراج آب قنات و کاریز یا ایجاد دهکدهاند. بالای خیمۀ کار خود پرچم بلند رنگین (سرخ رنگ) (شیر و خورشید سرخ) میزنند که چشمهای راهروان و عابران جاده از دور هم بنگرند و تشخیص دهند که اینجا سراپرده مهندسان است. در درخت و گیاه شکوفهاش در ظاهر این پرچم است، امّا باطنش دستگاه بساط شاهی خدا و گسترش قدرت ربوبی است، دستگاه تولید مثل است، حتی در انسان دستگاه ایجاد خدا است، خدا میخواهد در اینجا آفریدگاری کند و ایجاد نماید و تکوین فرد دیگر نموده تولید مثل بنماید، لذا این پرچم را به بالا برافراشتند که چشمها از دور خبردار شوند و سرسری ننگرند.
شکوفه با رنگهای خود خبر از سر ضمیر میدهد، شاعران ظاهر را میبینند و حکیمان باطن را، شکوه جمال شکوفه در بیرون بیدقی است متناسب با قوای جوهری نهفته تکوین جدید و قوای تولید مثل که نهفته در نهفت در داخل مهیای نهضتاند.
در حقیقت در باطن شکوفه کادر فعال ملائکه و قوای درون سراپردۀ خیمه بسی مهمتر از ظاهر شکوفه و رنگآمیزی آنند و اهمیّت بیشتری دارند، این ظاهر بیدق و پرچم و نشان آن و آیت آن است.
مانند هر تاج و مدال که ظاهر آن نمایش دارد وقیمت و ارزش آن به
جنبۀ نمایندگی آن است نه به جنبۀ نمایش آن، ظاهر شکوفه هرچند بسی نمایش دارد ولی قیمت و ارزش مستقل ندارد.
قیمت و ارزش آن به نمایش و حکایت و نمایندگی آن از قوای اکپیب درون و کادر فعال مهندسان و نقشه و هندسه ایجاد آن است که قوای تغذیه و تنمیه و تولید مثل باشد، همه آنجا متمرکزند و دامنۀ کار خود را گسترش میدهند، حکیمان گیاهشناسی قوای غذا دهنده و غذا گیرنده و قوای نمو و تنمیه و قوای تولید مثل آن را خیرهاند و شاعران و چشمهای بینندگان خیرۀ جمال شکوفهاند.
ابورافع میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله برای ما درخت پرشکوفه این بوستان است، با شکوفۀ وجود خودش که حسین است به وسیله اذان گفتن «والله اکبر» که از طرفی طلیعۀ ورود کتاب خدا و نقش ازل در مشاعر طفل است و از طرفی دیگر دستی است که این شکوفه را در بوستان آینده زمان امتداد میدهد و تا هر چه پیش برود در احشای زمان این دست خود را دراز میکند که در بوستان مستقل آینده از این شکوفه، شکوفه دیگر غنچه بدهد، باشد که انسان او را بگذارد که تا فضای غور را عطرآگین و مشکبیز کند، در جلوی چشم شروق و غروب هر صبح و شام و اژدهای افعی شهوات بر او نپیچد و آن را جاویده و جویده آنرا ریزریز کند و پرپر نماید.
من بر آن بیمناکم... بسیار بیمناکم من... ابورافع این را گفت و زبانش گرفت و دست خود را بر روی قلب خود نهاد که مبادا قلبش از کار بیفتد؛ چشمان خود را بر هم نهاد و مستغرق در آن خیال هولناک گردید.
آیا ابورافع از علم به شهادت این سخنان اخیر را میگوید؟
از کجا به عواقب امر حسین مولود عزیز آگاه است.
البته اگر آگاه است از سخن جبرئیل با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سخن پیغمبر صلی الله علیه و آله با او آگاه شده.
ابورافع به منزلۀ پیرمردان لله(1)
لله: پرستار، مربی کودک.
حسین علیه السلام را روی دوش خود بزرگ میکند و زوجهاش سلمی مولاة رسول الله صلی الله علیه و آله و مولاة صفیّه دختر عبدالمطلب بوده و صفیه جزء قابلهگان نامش هست که پیغمبر صلی الله علیه و آله این خبر را به آنان گوشزد کرد، آیا از طریق صفیّه به وسیلۀ سلمی آگاه شده؟؟و آیا علائلی از کجا پای ابورافع را در این عهد تولد نوزاد در کار آورده با این که در اخبار هنگام ولادت در هیچکدام تا آنجا که ما دیدهایم و در دسترس داریم حدیثی که ابورافع واسطۀ آن باشد به نظر نمیرسد، شاید علائلی ارجمند قضیه رابه طور رومانتیک آورده باشد.
ما اخبار هنگام ولادت را بعد خواهیم آورد و نام کسانی که مستقیماً از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیدهاند؛ خواهید دید. حتّی نام ابوهریره آمده که ناف بریدن نوزاد را به روی دست پیغمبر صلی الله علیه و آله گوید، و گوید من دیدم که دست پیغمبر صلی الله علیه و آله با خون ناف رنگین شد، با این که ابوهریره در عام خیبر اسلام آورد و به مدینه آمد پس حدیث او از این هنگام ولادت باید مورد مناقشه قرار گیرد.
1) (1)
بلی، ابورافع با ابوهریره فرقشان از زمین تا آسمان است بعد از عبور از اینجا به حدیث ابورافع برخوردیم.
ابورافع امین رسول خدا صلی الله علیه و آله است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در یک موقع اعلان فرمود که هر پیغمبری را امینی است و امین من ابورافع است.(1)
الامالی، شیخ طوسی: 59؛ رجال النجاشی: 5.
ابورافع یک موقع داخل حجرۀ طاهره شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله در خواب مینمود با آن که در حال وحی بود ابورافع چشمش به ماری افتاد که در بن دیوار خزیده و میرود، ترسید که اگر مار را بکشد از سر و صدا رسول خدا صلی الله علیه و آله از خواب استراحت بجهد و خواب در چشم او بشکند و اگر مار را به حال خود بگذارد مبادا آزار و آسیب به وجود اقدس بزند.
ابورافع آمد خود بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و بین مار دراز کشید خوابید، ولی بیدار با دو چشمان خود مواظب حرکت «مار» بود که اگر به سمت پیغمبر صلی الله علیه و آله بجنبد او را بکشد، رسول خدا صلی الله علیه و آله از حرکات ابورافع از حالت وحی به هوش آمد و ابورافع را به آن حال غیرعادی دید، پرسید: ای ابارافع! چرا چنین درازکش آرمیدهای؟ و به این وضع در خوابگاه من آمدهای؟
ابورافع اشاره به کنج خانه و زاویه کرد که «مار» در آنجا در جنبش بود و گفت بنگرید، برای آن که مبادا او قصد جان شما را بکند من چنین
1) (1)
خوابیدم که فدایی جان شما باشم، اگر گزندی هست آن را به خود بخرم تا وجود شما محفوظ باشد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله از جا برخاست و دست ابورافع را گرفت و اشاره فرمود که مار را بکش و بیا. پیغمبر صلی الله علیه و آله بعد که ابورافع از عقب آمد، فرمود: ای ابارافع! اکنون در حال وحی دربارۀ علی بن ابیطالب این آیه مبارکه نازل شد:
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ (1)
مائده (5):55.
بعد پیغمبر صلی الله علیه و آله به مردم اعلام فرمود که:ایّها النّاس هر پیغمبری را امینی است و امین من ابورافع است.
مستدرک حاکم ج 3 ص 179 با اسناد تا عاصم بن عبیدالله بن ابورافع از پدرش >بازگو کرد گوید: رسول خدا را دیدم که در گوش حسین، همان حین که فاطمه علیها السلام او را زائید اذان گفت: رضی الله عنها.(2)
ابورافع امین امیرالمؤمنین علیه السلام هم بود، با امیرالمؤمنین علیه السلام هجرت کرد و به عراق آمد و متصدی بیت المال در عراق از جانب امیرالمؤمنین علیه السلام ابورافع بوده.
قضیۀ مشهور گلوبندی که ام کلثوم از امین بیت المال به عاریه گرفت از همین ابورافع بود، و وقتی امام علیه السلام از او مؤاخذه کرد، گفت: عاریه مضمونه است.
از آن قضیه، هم باز امین بودن ابورافع هویدا میشود و نیز هویدا میشود که
الفت خانوادگی با اهل بیت (زنانه و مردانه) داشته.
گذشته از آن که زوجهاش سلمی انیس و مونس فاطمه زهراء علیها السلام حتی در هنگام وفات آن صدیقه بود.
با امیرالمؤمنین علیه السلام در هجرت به کوفه با آن که دیگر کهنسال بود هجرت کرد و در راه هجرت با امیرالمؤمنین علیه السلام و حمایت امام علیه السلام املاکش را در خیبر و خانهاش را در مدینه فروخت و مخارج راه کرد تا با امام و کاروان مهاجر و انصار به عراق آمد و به خود میبالید که من به سوی دو قبله نماز خواندهام و با دو بیعت بیعت کردهام و سه هجرت کردهام، هجرتی از مکه در عهد اول به حبشه، و هجرتی دیگر از مکه به مدینه و اینک:
این سوّمین هجرتی است که در سن هشتاد سالگی با علی بن ابیطالب به عراق میروم، در عراق ابتدا به بصره و بعد با امام به کوفه آمد، از معتمدان دولت امیرالمؤمنین علیه السلام در امور مالی و از مستحفظان امت محمد صلی الله علیه و آله در حفظ آثار بوده، در کوفه خزانهدار امیرالمؤمنین علیه السلام و متصدی بیت المال بود و عبیدالله و علی پسران ابورافع، منشیان مخصوص امیرالمؤمنین بودند تمام مکتوبات و عهدنامههای امام علیه السلام با این امضاء و توقیع است. (کتبه عبیدالله بن ابی رافع)
همین که امام در عراق شهید شد و اولاد امام از عراق به حجاز بازگشتند، اولاد ابورافع در مدینه دیگر نه خانهای و نه ملکی داشتند همه را در راه امیرالمؤمنین فروخته بودند.
امام حسن علیه السلام به جای املاک خیبر که فروخته بودند، از املاک خود در سُنح (یا ینبع) به قدر املاک پدرشان (ابورافع) به آنها واگذارد و
چون خانه نداشتند امام علیه السلام خانۀ امیرالمؤمنین علیه السلام را دو قسمت کرد نیم آن را به اولاد ابورافع بخشید.(1)
بحار الأنوار: 306/32، باب 7، حدیث 270؛ سعد السعود: 96.
با این کار رشید و شگفت، اولاد ابورافع را در عداد وارثان علی، پدر خود درآوردند و ابورافع را جزء خودشان که ورثه امیرالمؤمنیناند، شمردند.
آری، خواجه خود روش بندهپروری داند.
آن املاک در خاندان ابورافع در مدینه بود تا در عهد معاویه که آنها را معاویه از اولاد ابورافع خرید به هفتاد هزار و صد هزار (شاید دو قطعه بوده و دو معامله واقع شده)
و ابورافع از مستحفظان آثار اسلام است.
آنچه از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیده به دقت در قید ضبط درآورده و چون در خلوت هم با پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده و ملازم خدمت بوده، کتابی دارد در (احکام و سنن و قضایا) که مورد اعتماد علمای اکابر است، علامه میگوید: (ثقة نعمل به)(2)
و در کتاب رجال نجاشی که فهرست مصنفین و مصنفات شیعه است کتاب ابورافع را افتتاح اسماء قرار داده است.
پسرش عبیدالله بازگو کرده که ابن عباس با منشی و نویسنده مخصوص همیشه در منزل ما میآمد و سیره و حیات و زندگانی پیغمبر صلی الله علیه و آله را جزء به جزء از ابورافع میپرسید و مینوشت.
عبیدالله بن ابورافع کتابی در ترجمه شهدای صفین که بیست هزار نفر یا بیشتر بودند دارد.(1)
الفهرست، شیخ طوسی: 107؛ التقریب: 532/1 الکلینی و الکافی: 27.
اما پسر دیگرش علی بن ابیرافع کتابی دارد در فقه (باب - بباب) از وضو و صلاة و صیام تا آخر ابواب فقه کتاب از اینجا شروع میشود: (کان اذا توضّاء یقول) وضوی علی علیه السلام را شرح میدهد.
خاندان ابورافع در مدینه که سلسلهای بودند از اشراف به این کتاب علی بن ابیرافع در فقه زیاد اهمیّت میدادند.(2)یک دوره فقه آل محمد است، پیغمبر صلی الله علیه و آله خود ابورافع را از آل محمد صلی الله علیه و آله شمرد.
ابورافع یک نوبه یکی از مأموران صدقات رسول خدا صلی الله علیه و آله به او پیشنهاد داد که با او برود تا از صدقات از سهم عاملین علیهما نصیب ببرد.
ابورافع گفت: تا از پیغمبر صلی الله علیه و آله اجازه بگیرم، وقتی اجازه خواست پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
ای ابارافع! ما آل محمّد صلی الله علیه و آله صدقه بر ما حلال نیست و مولای قوم هم از همان قوم است:
«إنّا آل محمّد لا یحل لنا الصدقة و مولی القوم من انفسهم»
یعنی پس بر تو هم حلال نیست.
ابورافع که مولی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله او را آل محمّد حساب کرد و صدقه را بر او حرام کرد، غذای فقرا و مستمندان و مال فقرا بر آل
محمّد صلی الله علیه و آله حرام است.(1)
معالم المدرستین: 129/2؛ کنز العمال: 610/6.
«همان طور که برای حسن و حسین علیهما السلام در دوران کودکی که یک دانه خرما را از انبار صدقه به دهان نهادند پیغمبر خود با انگشت آن را از دهان طفل بیرون کشید و آن را با لعاب بر سر خرماهای صدقه ریخت و فرمود: «انّا آل محمّد صلی الله علیه و آله لا یحل لنا الصدقة»
اسد الغابة و مسند احمد از ابی الجوزاء روایت کردهاند که: از امام حسن علیه السلام پرسید: «ماذا تذکر من رسول الله؟»
از امام حسن علیه السلام پرسید که تو چه یاد داری از جدت رسول خدا صلی الله علیه و آله؟ تعلیم دعای وتر را و چند چیز دیگر را یاد آوری فرمود و فرمود: یاد دارم که با جدم در انبار صدقه بودم یک دانه خرما برداشتم، جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای فرزند! این مال صدقه بر ما آل محمّد حلال نیست. و دست آورد با انگشت آن را از دهان من بیرون کشید و با لعاب بر سر خرماها ریخت.»(2)
امام حسن علیه السلام در برابر بخور بخور معاویه و آل امیّه در شرق و غرب این قضیّۀ مراقبت پیغمبر صلی الله علیه و آله را از اموال صدقات به یاد آورد که یک دانه خرما را از یک انبار هم حتی در موقع اشتهای فراوان طفل که بیاختیار به طور اتوماتیک به دهان گذارد، پیغمبر صلی الله علیه و آله اشتهای فراوانش را ندیده گرفت و آن را از دهان طفل باز گرفت.
با آن که کودک آن را به دهان گذاشته و کامش از آن شیرین شده بود آن لقمۀ شیرین دانۀ خرما را از دهان طفل بیرون کشید و نفرمود به قیمت مثلی یا قیمتی بهای آن را خرما بخرند و بر سر خرماها بریزند، بلکه لقمه شیرین را از دهان طفل بیرون کشید تا طفل رنج ببرد و در خاطرش بماند.
هر چه با تلخی بر انسان بگذرد در خاطر میماند و فراموش نمیشود.
و بعد برای جبران تلخکامی طفل و جبران شکستگی خاطر او و اعادۀ پرستیژ او کلمۀ شیرین
«إنّا آل محمّد لا یحل لنا الصّدقة» را با این وضع ترکیب دلنشین ادا کرد که پیغمبر عظیم العظماء خود را جزء آل محمّد قرار داد تا حسین را هم آل محمّد در شمار آرد و از آزردگی خاطر و رنج خاطر، او را بیرون آرد.
در برابر آن رنجش خاطر که لقمۀ شیرین نیمه جویده را از دهان کودک بیرون کشیده و رنج به کودک داد که طعم لذیذ هنوز در ذائقه بود و به فشار آن را خارج کرد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله سخنی لذیذ در گوش طفل کشید که لذّت این ندای رنج و زحمت آن قهر را برد، و لذتی جاوید داد و افتخاری به طفل سایه افکند که جبران شکستن پرستیژ طفل را کرد.
زیرا این افتخار است که همقطار با محمّد و هموزن با سرور عالم است که جمله «إنا آل محمّد» را پیغمبر صلی الله علیه و آله خودش میگوید: ما آل محمّد یعنی ما و شما آل محمّدیم، با این ندا احساسی غرورانگیز در ابورافع و در طفل آل محمّد میآید که بر آنها آسان میآید که آنها را از آن غذای ناباب حتی در موقع اشتها باز گیرند خصوص که طفل را تا هموزنی با پیغمبر صلی الله علیه و آله بالا میبرد و ابورافع مولی را
تا مقام آل محمّد صلی الله علیه و آله بالا میبرد، اینها تدابیر الهیهاند در مملکت انسانیه تا برای امرای اسلام و خلفای اسلام درسی و تعلیمی باشد تا بفهمند که یک لقمه و یک کلمه چقدر مؤثرند که انسان را بالا ببرند یا فرود آورند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله اذان را به گوش کودک نوزاد در کشید و لقمۀ شیرین دانه خرمای صدقه را از دهان او بیرون کشید و از دهان ابورافع هم بیرون کشید و آن کودک و آن مولی را با نام آل محمّد نوازش کرد و آنها را جزء خود، و خود را جزء آنها کرد؛ تا غذای مُثُل علیای الهی، یعنی نمونههای ممتاز اعلی الهی یا عنصر ممتاز فرماندهان اعلی و امرای الهی، غذای آنها که به گوش آنها و مشاعر و هوش آنها وارد میشود و خوراک به روح آنها میدهد، یا مایه و مدد و بنیه به تن آنها میدهد ممتاز باشد، پاک و طاهر باشد و غذای ناباب نباشد غذائی که باید از آنها بازگرفته شوند آن چه خود وجود اقدس اطهر مراعات میکند، حسن و حسین علیهما السلام هم که آل محمّدند مراعات کنند و بلکه مولای آنها هم در دو طرف نفی و اثبات و سلب و ایجاب، یکسان با آنها باشد و یکسان مراعات کند.(1)
اگر روایت معتبر باشد در یک موقع از امام حسن و در یکی یا دو موقع از امام حسین علیه السلام.
ابورافع مولای رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله او را از آل محمّد صلی الله علیه و آله حساب کرد و صدقه را بر او حرام کرد.
ابورافع، رافع لوای علم اسلام بود، رافع شؤون پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، حسین و حسن را بالای دوش خود بر میداشت در حقیقت خدمتگزاری به آستان علم محمّد و آل محمّد او را رفعت داد - والعلم یرفع من لا یرفع.
1) (1)
و صدقههایی که غذای مستمندان و فقرا است چنان که بر آل محمّد حرام است، بر او و نیز بر سلمان فارسی هم که موالی رسول خدایند همچنان حرام است.(1)
آیا این حکمت آیه تطهیر را هم میگیرد که سلمان و ابورافع هم داخل در حکم آیه تطهیر باشند؛ محی الدین عربی سلمان فارسی را داخل در آیه تطهیر میداند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله به ابورافع وجه آن را گفت فرمود: «لانّ مولی القوم من انفسهم»(2)غذای یعسوب نحل شاه زنبور عسل - که مادر زنبور و موجد زنبور است جدا است، غذای مخصوصی است، همان است که آن را «ژله رویال» گویند، در کندوی زنبور عسل در لانههای مخصوصی پر از عسل در زیر عسل، مادهای پنهان و نهفته است؛ آن خمیری است معجون و آمیخته از «بزاق لعاب دهان زنبور آمیخته با پُلن گلها که مگس از درخت و گیاه آورده و با عسل و شهد مخصوص خمیر کرده آن را «ژله رویال» میگویند، آن غذای سلطان مگس است سلطان مگس مادر مگسها است، تخمریزی همه از اوست و غذایش غذای مخصوصی است. خمیر مایۀ آن مایۀ اصلی بقای قدرت جوانی است. او نمیگذارد پیری زودرس بیاید، عمر زنبور مگس عادی، زنبور کارگر، چهار هفته بیش نیست، در صورتی که عمر ملکه مادر به واسطۀ آن غذای مخصوص چهار سال تا شش سال است که چهار سال از آن را تخمریزی کامل میکند.
مگسها این غذا را از شکوفههای گل میگیرند، چنان که شهد را هم از شهد گلها میآورند. مگسها به گل و گیاه خدمت میکنند، چنان که گل و گیاه هم به مگس خدمت میکنند کلیۀ تجارت مبادلات حیاتی دیگری هم بین درخت و گیاه با حیوان و انسان هست که آن گیاه و درخت اکسیژن به حیوان و انسان برای تنفس میدهند و این حیوان و انسان اسید کربونیک که غذای درخت و گیاه است به او میدهند.
اینجا نیز زنبور مگس، عسل از گل و گیاه هم شهد میگیرد که مادۀ حیات او است و هم گردهای از اندامهای گل که پرچمهای دوگانه وسط گلبرگ است و آن را نافۀ گل میگویند؛ در هنگام مکیدن شیرۀ شهد، به دست و پای پشمالوی مگس میچسبد و این گرده قوّۀ تکوین حبّه و دانه و میوه است.
هر گاه در درون شیپور رحم تکوین در سلول ماده میوه و دانه آن گرده ریخته شود، در درخت لقاح به عمل میآید و تلقیح از گرده ریزی آن گردۀ نر بر محل مادگی حاصل میشود.
آن گرده را که حامل روح ایجاد مثل و قدرت آفریدگاری و سازندگی و تخلیق و تولید مثل میباشد زنبور از درخت و گل و گیاه میگیرد و از آن «ژله رویال» را میسازد که خمیر مایۀ غذای زنبور مادر است.
و از طرفی دیگر خدمتی هم به درخت و گیاه میکند که از طریق رنگ گلها هدایت به شهد میشود و در موقع برگرفتن شهد گل عمل تلقیح درخت و گیاه را انجام میدهد، اگر بادها انجام نداده باشند. شهد شیرین رشوهای است طبیعت به زنبور رهگذر میدهد تا به او خدمت کند،
وسایل لقاح و تلقیح او را فراهم آورد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله با اذان گفتن خود در گوش طفل و بیدار کردن هوش او با نام الله اکبر از طرفی.
و نوشاندن شیرۀ جان خود در نوش او.
از طریق بزاق دهان مبارک و از طریق اولین شیر.
پستان فاطمه که آن هم شیرۀ جان پیغمبر است از این دو طریق، آن «ژله رویال» را وارد گوش و نوش نوزاد و فرزند زادۀ خود کرد که یعسوب دین است.
ژله رویال که غذای سلطان مگس است تازه کشف اهمیت آن را کردهاند.
هر چه پیغمبر صلی الله علیه و آله از منطق و کلمات و از مقال و فعال و اقوال در مشاعر حسین علیه السلام میریزد «وتر» های هوش و ذکا و عقیده او را تکان میدهد که آماده باشد نقش عالم را که نقش کتاب کون و نقش علم خدا است و به وسیلۀ امواج در گوش هوش منتقل میشود او در خود بگیرد. و هر چه کوه احد و در و دشت آسمان و زمین مدینه و رجال انصار در راه اسلام جنبش نشان دادهاند و بدهند؛ عنصر حماسی و وتر ارادۀ او را تقویت و تحریک میکند.
اینها گردههای گل ایمان است؛ یا گل ایمان است که شکفته و عناصر ممتاز غذای فرماندهان است.
مایه خمیر غذای یعسوب دین است و در حقیقت یعسوب مگس منشأ کندوی مگس و مادر کل سپاه است. او همه را میسازد، همه را میزاید.
(علائلی) اکنون ندای دیگری میآید که ابورافع را به سوی اذان و نماز میبرد(1)
حاضر بودن ابورافع در موقع اذان به گوش نوزاد مستبعد نیست؛ زیرا ابورافع محرم اسرار درون و برون است، البته در وقت ولادت مردی حضور نداشته حتی پیغمبر و علی؛ زیرا حضور مرد در آن موقع حرام است.
و حضور او و آن مرد دیگر لابد در حجرهای غیر از حجرۀ زائو بوده و آن مرد معلوم نیست کیست و غافل مباشید که حجرات پیغمبر صلی الله علیه و آله جنب حجره علی و فاطمه بود و همه جنب مسجد بودهاند و شاید اجتماع در حجرات پیغمبر نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده.
تا از رنج آن افکار حزنانگیز که آخر گفت: مبادا بر این گلبن افعی و اژدهایی بپیچد و برگهای او را بجاود و پرپر کند و ریزریز نماید و بریزد تسلی دهد. ابورافع مولای رسول خدا صلی الله علیه و آله طاقت نیاورد از آنچه به خاطرش گذشت، بر آن مصاحبش تکیه کرد ساعتی و مدتّی که در آن مدّت صامت و ساکت بود، سکوتی چونان سکوت شب که هراسآور است و بر هراس آن، صداهای بریده بریدۀ گرگها که در دل شب میآید هراسی بر هراس میافزاید، آن مرد را لرزش تن ابورافع فرا گرفت تا او هم غرق در سکوت شد و هر دو با گامهای بیهشانه روانه راه نماز بودند، با گامهایی که خود گویا بود که بیهشانه است.و در آن تاریک و روشن فقط صدای انسانی میآید که به کلمۀ «الله اکبر» ندا میداد، صدا به اذان بلند کرده بود، ارواح گریزان رمیدۀ سرگردان را برای نماز جماعت ندا میداد و صدای او مخلوط به سکون و آرامش شب گردیده، روشن کرد که او کلمۀ شب «اسم شب» را گفته، همان کلمه استحاله شده به صدایی که رمیدگی سکون در آن بود.
1) (1)
مردم از هر مکان از جا جستند و هنوز در چشمها نشان بقایای احلامی(1)
اگر موقع ولادت عصر پنجشنبه بوده، پس اذان مغرب بوده که بقایای احلام جا ندارد.
حیرتزدگی بود، همه به یک سوی که ندای اذان از آن سوی میآمد روانه بودند و آمادگی آنها چنان مینمود که مانند سفرا و نمایندگان و وفود به درباری بینشان و مجهول میروند، میروند که ممزوج و مخلوط با عالم مجهول بینشانی شوند.به جایی میروند که تصحیح ضمیر خود را در راه عمل حیات انجام دهند.
به جایی میروند که تجدید عهد با خدا کنند و عقد و پیمانهای خود را بر پایه و اساس تعهد خیر - و حبّ و مُثُل - و شؤون ممتازه کنند که آنها را یعنی آن افکار عالیّه را مبدأ عمل قرار داده و واقع حیات سازند.
شاهدش آنگه در قیام نماز از آغاز، قرآن را به وسیلۀ افتتاح فاتحۀ آن میخوانند فاتحۀ هر کتاب رمز از کل کتاب است و کل قرآن مشتمل بر تعهد خیر و فضیلت و حبّ - و مُثُل - و شؤون ممتازه میباشد و قیام آغاز نماز، رمز از قیام کلی برای پیاده کردن قرآن است که کل شؤون ممتازه در آن هست.
(علائلی) آن مرد گامها را کشیده برمیداشته، از جا جست که به نماز برسد و آنچه مردم میطلبند و برای آن میدوند، وی هم دویده آن را بطلبد.
ابورافع به او فرمود: آرامتر - آن چنان رو که هستی - ای مرد - و تعجیل و دویدن نمیخواهد؛ ما تا مادامی که برای نماز گام برمیداریم در نمازیم.
1) (1)
آن مرد گفت: اکنون پس نمازی را به نمازی وصل میکنیم.
ابورافع گفت: آری، ولکن آرامتر برو، چون پیغمبر صلی الله علیه و آله جماعتی را دید که به سوی نماز به تاخت میدوند. فرمود: باید هر که به نماز میآید آرام بیاید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله اشاره به این معنی میفرمود که: نماز دستگاه گیرنده نخواهد واقع شد، مگر آنگاه که مانند لباس سرتاسری سراپای فکر و ضمیر و تمایل نفس فاعل را بگیرد.
و عجله کردن شخص کار را بر فکر از نظر روانی و استیعاب فکری و هم آهنگی باز میدارد، پس نماز عمل محض نیست بلکه فکری است، در قالب عمل به صورت عمل جلوهگر است و به این وسیله است که عمل در فکر میکند و عجله و شتابزدگی شخص، کار را بر فکر از نظر روانی و فراگرفتن همۀ ظروف فکر مشوش میکند و آنها را از همآهنگی باز میدارد.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله ما را میخواهد که نماز را همین که میگزاریم نماز به فکر، نماز به روح انجام دهیم وگرنه آن نمازی خواهد بود رمیده و وحشی و غیر مضبوط و ناگیرنده که از روح رمیدهتری صادر شده و آن نماز، نماز نیست.(1)
تا فعالیت آن و تأثیر آن ضعیف نشود تا بر شخص ساعتهائی ممتد از خونسردی و سستی
1) (1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله در یک موقع مردی را دید که نمازش را با شتاب خواند و برخاست که برود؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: برگرد نماز بگزار. گفت: نماز گزاردم. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود آن نماز نبود.
و مردی دیگر را دید که سجده کرد مثل این که مرغ منقار بر زمین میزند و سر برداشت که سجده دوم را هم چنین گزارد. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: این شخص اگر با این نماز بمیرد بر دین من نمرده است.(1)
ثواب الاعمال: 229؛ الکافی: 268/3، باب من حافظ علی صلاته، حدیث 6.
آن مرد به ابورافع گفت: ای ابارافع! حدیث تو از آغاز شب مرا از خود گرفته و از آن حین که قطع سخن کردی، مرا با حسرتی ممزوج آمیخته کردی.
ابورافع فرمود: امیدوارم که ارتباط این حدیث که اکنون بین ما قطع شد، شجون اندوه آن، ما را روزی از روزها به استدراک آن بکشاند و (الحدیث ذو شجون.)(2)
شرح این هجران و این خون جگر هان بیا بگذار تا وقتی دیگر
آن مرد گفت: ولکن من درنفس خود احساس میکنم که اسیر دلبند این داستان شدهام، داعیۀ آن در من امتداد و کشش دارد و گمان میکنم هیچگاه در عمر پریشانم جمعیت خاطری که امشب از همه ناحیهها و همه اطراف برای نفس من فراهم شده دیگر فراهم نگردد و خودم را بیشتر از هر چیز متوجه به اذان گفتن در گوش نوزاد و مغز او، فائده آن میبینم.
در فائده و مغزای اذان که هر روز چندین مرتبه در میان ضجّه داد و فریاد زندگی و جوش و خروش آن به فضا برمیشود، همین اذان که در دنیای پر از باطل قرع سمع میکند.
علائلی دوست دارد که در اسرار اذان در گوش نوزاد باز سخن بگوید، میگوید.
ابورافع فرمود: من هنوز خشوع خود را در برابر یاد و خاطرۀ ذکریات آن اذان که پیغمبر صلی الله علیه و آله در گوش نوزاد آهسته گفت از دست ندادهام، آن رنّه(1)
رنّه: آواز، صوتی که از شادی یا حزن باشد.
و لرزش صوتی که به طور بغل گوشی در بناگوش نوزاد خود سرداد تا کلمه «الله» اولین چیزی باشد که در فضای آن روح پاک انبساط و گسترش یابد و اولین چیزی که آن فضای پاک صاف به آن تموج یافته و آن را در خود فرا میگیرد کلمۀ «الله باشد، به این وسیله فضای آن خالی از تیرگی «هر مه تیره و تار» باشد و به آن فضا سیاهی دود تاریک نگذرد و شبح ظلمانی تیرهای در آن زانو نزند تا فضای آن روح بزرگ این شمس را در بر بگیرد و چونان گردش فلک و سپهر با آن خورشید بگردد.و اذان: آن اذان که به قصد روح و به هدف روح، هدفگیری میشود، الفاظ اذان در آن نیست،(2)بلکه روحانیت آن است که مکان آن و سطح افق آن خیلی برتر و بالاتر از راه و روش الفاظ در تعبیر میباشد، این الفاظی که یک کلمه را تشکیل میدهد یا بگو یک پدیده کائن بیحس و شعوری را تألیف مینماید که آلت کار و آلت انتقال ذهن شنونده است و انسان آن را در موقع تکلم برای تکمیل
قوای آلیه و آلات حیات و حرکات مرتب آن، به کار میبرد.
و لذا آن موجود داخلی ما که هنوز مجهول است، فعل و انفعال آن از معانی مطلق بیلفظ که آزاد از ادای لفظی هستند بیشتر و زودتر است، مانند الحان و سرود و ترانهها که آنها در حقیقت خود معانی غیر مستحجره هستند؛ یعنی متحجر نشدهاند، آنها همین که به سمت روح هدفگیری شوند با احساس روح استقبال میشوند و قدم به قدم راه را باز میکنند و پیش میروند و روح به طور سریع به آنها استشعار مینماید و تموّج پیدا میکنند، در حین این که ادوات آلی الفاظ باید در معبرها و پلهای دیگر و دیگر عبور کنند تا در آستان فکر برسند و آنجا از صورت لفظی به در آیند و تجرید شوند و استحاله به معنی پیدا کنند (یعنی به معنی بیلفظ)(1)
الفاظی در هر زبان یافت میشود که متحجر نشدهاند، به واسطۀ آن که سراپا شعور و استشعار هستند، حتی آن که ارتباط و اتصال به ماورای قوای گیرنده پیدا میکنند مثل لفظ بهشت و دوزخ در نزد حس متدینان که روح دارند، این الفاظ گویی در آنها روح پنهان است، ما این گونه الفاظ را ممکن است الفاظ روحدار بنامیم، تمام الفاظی که خیالانگیز است یا خاطرهای را بر میانگیزد؛ مثل الفاظ قومیت نژاد و حب از این جمله است و در این عداد است و نوعی دیگر الفاظی هستند که با حیات و زندگانی و مواطن حیاتند از فکر و قلمرو فکر بیروناند یا گامی سریع به فکر برمیدارند و میگذرند، آنها الفاظ غرایز و امور مربوط به آن است که انسان را تحت تأثیر میگیرد؛ این نوع را الفاظ حیاتی و حیاتبخش مینامیم و ما بقی از الفاظ فکریند و تأثیر آنها فقط از طریق فکر است، ما آنها را لغات آلات «آلیه» متحجره مینامیم.
و برای احساس روح و در پیشگاه روح، آنجا است که معانی خودنمایی کنند و فکر و روح را بیدار کنند.1) (1)
پس این روح جدید که هنوز آلات مخترعۀ حیات با اشیا و ابزار آن، در وی احتلال نکرده و هنوز تر و تازه است و اطراف آن متحجر نشده است، اولین موقع که انبساط مییابد با کلمه جاوید «الله» باشد تا هر تندبادی شکننده که متناوباً بر او میگذرد و میوزد استقامت آرد؛ با «هوی» روانه نشود؛ چون در جاذبۀ کلمۀ اولی تمرکز پیدا کرده و هرگاه کف بیاورد غیر از حبابهای مُثل علیا و نمونههای کامل ممتاز نیست که روی هم آمده، متراکم شده، تا کف به نظر میآید.
و از اثر این پیشگیری، انسانیت این نوزاد مولود سعید چنان خواهد شد که «نبوّت» آن را خواسته و خواستار است و ساخته است.
من هر گاه خاطرۀ اذان در گوش نوزاد در خاطرم عبور میکند و به یادم میگذرد، مجدداً باز تحت تأثیر میروم و در من اثر فعل و انفعال عنیف عمیق ایجاد میکند و نمیدانم که چگونه الفاظ لغت را برای تعبیر از آن رام و مطاوع کنم و تعبیر از آن را به عهدۀ لغت و زبان محول نمایم.
با آن که دیر زمانی است که از آن محضر اذان جدا شدهام، هنوز من دهشتزدۀ آن اذان هستم که صدای آن بالا گرفت و همی بالا میگیرد برای تذکار پایهگذاری حیات روی قاعده و پایۀ اساسی آن و تذکار پایهگذاری انسانیّت با نمونههای کامل ممتاز و نبیلترین مُثل که جاویدان است تا جهان وجود گوش فرا کلمۀ «الله» بدهد که در دهان انسان به آن شهادت میدهد چنان که گویی آن را شهود میکند.
و صدای تکبیر الله اکبر مسجد با ضجیج و داد و فریاد بلند شد، نمازگزاران
همه به صف شده میگویند: الله اکبر، الله اکبر.
اکنون دو تن گویا به درب مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله رسیدهاند، پس در صفوف مسلمین داخل شدند و خلق بعد از بستن قامت جماعت، به سکوت فرو رفتند و گویی عالم کون از صدا افتاده تا گوش فرا پیغمبر مرسل صلی الله علیه و آله دهد که صوت این آیه را به گوش فجر سپیدۀ صبح قرائت میکند.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ * رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ (1)
ابراهیم (14):40.
پیغمبر صلی الله علیه و آله با زبان ادب قرآن، خدا را از زبان ابراهیم خلیل علیه السلام شکر میکند.
میگوید: همه حمد خدا را که فرزندانی چون اسماعیل و اسحاق بر سر پیری به من بخشید، جدا جدّا پروردگار من شنونده دعاء و اجابت کننده دعا است.
پروردگارا! مرا و از ذریّۀ من، بر پا دارندۀ نماز قرار بده، پروردگارا و دعای مرا قبول فرما.
در بوستان خاردار بشریت پیغمبر صلی الله علیه و آله نواة و هستهای را برای نهال غرس کرد، نوامیس جهان گیتی در او عمل خود را عمل کرد: آفتاب، و باد، و مه، و خورشید و محیط مساعد مدینه و القاءآت جماعت مدینه خصوص غلغله جماعت نماز روزانه پنج مرتبه.
1) (1)
پس به صورت شکوفهای که غنچههای آن هنوز نشکفته بروز کرد.
و پیغمبر صلی الله علیه و آله با دست پیغمبر خود دو دستی آن را مسح کرد و مالش و نوازش داد تا بین انگشتان پیغمبر صلی الله علیه و آله شکوفهاش از هم شکفت و شکوفه داد، در وسط شکوفه گلبرگ و کاسبرگ نافههای گل و پرچمهای عطر افشانش خرامان با عطر خود عطر افشانی کرد تا بامداد نسیم بوستان را پر از عبیر میکرد حتی آن که چنان تخیل میشد که بوستان همهاش شکوفه است.
علائلی از اذان آهسته به گوش نوزاد نیکو به اذان مدینه منتقل شد که غلغله آن شهر را فرا میگرفت، در بین این دو سرحد سخن از اسرار اذان گفت، آن اذان که آهسته و بغل گوشی و خفیف و اختصاصی با کودک نوزاد بود با این اذان پرغلغله مسجد النّبی که شهر را از جا برمیدارد و برای سخن از اسرار اذان، ابورافع را استاد سخن قرار داد که حامل اسرار درون و برون خانۀ پیغمبر است و حامل فهم اسرار شرایع است و از طرفی حضور او در موقع اذان به گوش نوزاد مستبعد نیست، بلکه متوقع است چون خدمتکار محرم بوده.
و مذاکرۀ دربارۀ اذان را در حین راه پیمودنش با رفیق راهش از حجرۀ نوزاد تا مسجد فرض کرده و شاید این شخص رفیق راهش، زوجهاش سلمی بوده که با او برای نماز جماعت به سوی مسجد روانه بوده و گفتگوی او با زن نامحرم نبوده.
اذان در گوش نوزاد با صوت خفیف آهسته است و اذان مسجد النّبی که اذان دعوت بلال است و صدای او خود شدید و بم است و شهر را میگیرد. توأم است
با صدای خروش جماعت به کلمه «الله اکبر» که بلافاصله یا با فاصله اندکی به آن ملحق میشود؛ نیکو بود اگر تذکر میداد که کودک نوزاد هم از آن مرتبۀ خفیف ضعیف تا این مرتبۀ پرصدا و شدید و پرغلغله که مزعج(1)
مزعج: ناآرام، از جای برکنده شدن.
بود سهم داشت؛ زیرا کودک اگر استماع نداشت، سماع داشت الفاظ اذان و جملات با غلغلۀ مردم نمازگزار به گوش او مزعج بود و او را از خواب هم برمیانگیخت. شما وضع مدینه را تصویر کنید مجاورت حجرۀ طاهره «علی و فاطمه» (بیت فاطمه کنونی) با مسجد پرازدحام و پرصدا به طوری بوده که غلغله نماز مسجد به تمام حجرات طاهرات میرسیده و ازواج طاهرات میشنیدند و بیت فاطمه در وسط آنها بود، همه را قلقلک میداد و صدای اذان بلال برای کودک مزعج بود، او را هاج و واج میکرد و اثر در گوش او میگذاشت.امّا اثر را بیان نکرد که چگونه است و تا کجا است؟ با این که سخن را از الفاظ صوت اذان به روحانیت معانی اذان کشانید ولی بیان نکرد که چگونه کودک نوزاد که از وضع زبان آگاه نیست، هنوز فرق بین عربی و انگلیسی و فارسی و تفاوت آنها در معنی وضعی را، هنوز تشخیص نداده.
چگونه معنی در هوش او از طریق لفظ وارد میشود؟ آری، شخص این کودک استثنائی است از زمرۀ عیسی است که تکلم در گهواره میکند و شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله هم القای روحی او به طور معجزه ممکن است در انتقال معنی کاری بکند، ولی حلّ اساسی این مسأله در عموم اطفال و در اذان عموم به گوش نوزادان
1) (1)
دیگر و دیگر مبهم و معقّد است؛ از ما بشنوید که اگر نقد کلام علائلی نیست تکمیل مقاصد او است.
(عنصر شجاعت) داستان اذان به گوش نوزاد شیرین است. تارهای صوتی حلقوم گوینده، صوت خود را ابتدا به پردۀ صماخ سامعه و به وسیلۀ آن به تارهای گوش درونی شنونده میرساند و از امواج خود آنها را به اهتزاز درمیآورد و پیش از آن که از پردۀ صماخ به گوش درونی و تارهای درون برسد؛ در گوش وسط استخوانهای سه گانۀ «رکابی و چکشی و سندانی» را به لرزش و اهتزاز درمیآورد و از آنها لرزش و اهتزاز را به گوش درونی و آخری میکشد که تارهای داخلی آن در داخل مایعی آبگونه با سنگریزههایی آماده گرفتن اهتزاز و تموجاند و به وسیلۀ درک آن اهتزاز استشعار میکنند، احساس و شعور به اصوات مینمایند.
در گوش درونی از طرف جلوی رو، سه تا قنات هلالی شکل هستند که بر یکدیگر عمود هستند، و در طرف پشت سر، در سمت بناگوش قوقعهای(1)
قوقعه: بخشش حلزونی گوش درونی، گونهای صدف حلزونی.
حلزونی شکل هست که سیهزار تار صوت در آنجا بین دو دیوار استخوان آویزان است.و هر تاری از آنها مناسب با آهنگی است؛ به این معنی که با هر صوتی از کلمات و حروف به هر لغت و زبان و با هر آواز و لحن و نغمه از اصوات که به گوش میرسد یکی از آن تارها به اهتزاز درمیآید و شعور به آن میکند و همان اهتزاز و لرزش اولیه موجب انس دفعات بعدی است که هر گاه بعدها آن گونه
1) (1)
صدا بشنود احساس میکند که با آن آشنا است، آن را شنیده و از آن رمیدگی ندارد. و این لرزش و تموج مربوط به لغت عربی یا ترکی و یا فارسی و تفاوت معنی کلمات در آنها نیست تا بگویید کودک نوزاد آن ساعت لغات عربی و وضع و موضوع له آنها را نمیداند که بالمثل (اشهد ان لا اله الا الله) در زبان عربی برای معنی یگانگی آفریدگار به کار میرود.
بلکه آنچه او آشنا میشود همان صوت اشهد (ا ش ه - د) است که به طبلۀ گوش آشنا شده است؛ تا بعدها که آشنا به آن لغت و معنی شد. احساس میکنید که فهمیده، او با موجود در عمق و ذخیره خاطر خود یکی است و میفهمد که آن معنی با روح او آشنا است.
توضیح بیشتر آن که روح طفل انسان که خط عربی یا فارسی یا فرانسه و انگلیسی نخوانده از کلمۀ «حیوان» نقش کتبی حیوان را در نظر نمیآورد او شکل (ح - ی - واو - الف - نون) را نمیشناسد و نقش حیوان کتبی بعد از اطلاع بر وضع لغت در عربی به این شکل، و در فرانسه به شکل دیگر آلت و ادوات شده؛ مثل کلید و پیچ و مهره که در تلفظ به آن، انتقال به معنی آن مییابد و همچنین صوت لفظ حیوان هم تا عربی یا فارسی و ترکی و انگلیسی را با وضع زبان لغت عربی یا غیر آن باشد تا برای آن لفظ دلالتی در نزد او باشد و اینها هیچکدام در نزد طفل نیست، ولکن آشنایی سامعۀ او و سمع او و تارهای گوش او هر گاه با صوتی و طنین صوتی باشد که از آغاز امر و اول بلا اول روح او را اشغال کرده، بعد که در هنگام بلوغ و رشد به اطلاع بر وضع معنی آن، آن آواز را بشنود چون آگاهی و سابقه آشنایی دارد آن را زود قبول میکند و میپزد؛ زیرا قبول و ناقبولی واردات،
وابسته به سابقۀ شناسایی و آشنایی سابق است، هر چه را آشنایی ندارد قبول نمیکند و هر چه آشنایی دارد قبول میکند.
این فائدۀ اذان در گوش نوزاد است.
و این نوزاد وضع استثنایی داشت و دارد.
و مدینه هم برای او و همه وضع استثنایی داشت؛ زیرا غلغلۀ نماز جماعت مسجد النبی در پهلوی گوش او بود و صدای بلال به اذان که شهر را از جا میکند برای کودک مجاور البته او را از جا میکند و از خواب برمیانگیخت و تکان میداد و مزعج بود، خصوص که تکرار میشد به فاصلۀ پنج ساعت به پنج ساعت، بلکه کمتر این صدای پرخروش از مسجد النبی به حجرات طاهرات و به حجرۀ طاهر بیت فاطمه، به گوش بزرگ و کوچک ساکنان میرسید و آنها را مثل ساعت شماطه تکان میداد، پس کودک نوزاد را اذانهای بلال و غلغلههای نماز مسجد در جوار گوش او و بن دیوار خانۀ او راحت نمیگذاشت تا در گوش هوش او کلمه «الله» در اذانهای اعلامیهها و در اذان و اقامۀ نماز و در تکبیرات افتتاحیۀ مسجد از زبان جدش پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله وارد میگردید؛ یا بگو او را راحت میکرد در فواصل نمازهای پنجگانه، او را نشوۀ آن میساخت و مست و خمار ذکر خدا مینمود، به جای لالای گهواره جنبانان در کار بیدار کردن او و خواب کردن او کار میکرد.(1)
بحار الأنوار، تهذیب: الحسین بن سعید عن النضر و فضاله عن عبدالله بن سنان عن حفض بن غیاث عن ابی عبدالله علیه السلام قال: ان رسول الله صلی الله علیه و آله کان فی الصلاة و الی جانبه
1) (1)
تا کودک عقل زودرس و بلوغ زودرس برای ادای تکالیف وظایف دینی یافت و نماز را گاه استماع به جای شیر مینوشید و مسابقهای بین زبان او برای نام خدا و پای او برای رفتن به مسجد برای اقامۀ نام خدا بود.
هنوز زبان درست لفظ الله اکبر را نمیتوانست ادا کند که پاها، او را به مسجد کشانده بود، میخواست راهی برود که جدّش میرود. کودک هوس دارد کفش بزرگان را میپوشد، هوس کودکانه او کمتر از حرص بزرگسالان به تعلیم او نبود، هر دو به هم دست داده سرعت سیر از ازدیاد دو قوه بیشتر شد؛ بنابراین از عقب پیغمبر صلی الله علیه و آله جدش میایستاد که کلمهای که جدش میگوید او هم بگوید. تا اولین نوبه که پیغمبر صلی الله علیه و آله او را با خود به مسجد و جماعت برد او هم ایستاد که در صف نماز تکبیر بگوید و قامت ببندد، همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله تکبیر را گفت، کودک نتوانست صحیح تلفظ کند پیغمبر صلی الله علیه و آله تکرار کرد تا هفت مرتبه؛ در هفتمین مرتبه کودک توانست تکبیر را بگوید و صحیح به زبان براند، جبرئیل آمد که سنت تکبیر برای امام جماعت هفت مرتبه است که تا نورسان و عقبماندگان بتوانند بگویند و بگویند.(1)
1) (1) التهذیب: 67/2، باب 8، حدیث 11؛ وسائل الشیعه: 20/6، باب 7، حدیث 7238؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 73/4.
و طبق روایتی هفت مرتبه را صحیح گفت: دیگر مازاد را خسته شد و نگفت: باز سنت شد که تکبیر هفت مرتبه باشد.
باز یعقوبی میگوید: حسین بن علی علیه السلام فرمود: در کودکی جدم به من قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ را تا آخر آموخت و دعای نماز «وتر» در سحرگاهان را هم آموخت؛ و فهرستی از یک دوره حکمت اسلامی هم آموخت؛ و به من یاد داد که هر وقت انسان را مصیبتی برسد هر دم یادش آمد بگوید إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ همان ثواب را خدا به او میدهد.
باز پدرش امیر المؤمنین علی علیه السلام رازی از اسرار اذان برای خاطر او در مجمع اصحاب افشا کرد و تفسیر حروف اذان و اقامه را با شور و نوا برای آنان گفت و رمز آن را حل کرد؛ و به او و دیگران آموخت، او را غرقه معانی کرد که اگر هوش لایتناهی است معانی هم لا یتناهی است؛ تا بر او از دریچه اذان بینهایت فرو بریزد و ندای اذان، او را تا لانهایه بالا ببرد.
آن اذان که حسین بن علی علیهما السلام از زبان پدر بزرگوارش بازگو میکند(1)
معانی الاخبار صدوق باب معنی حروف الاذان و الاقامة (ص 38-40) بسنده الی موسی بن جعفر عن ابیه جعفر بن محمد عن ابیه محمد بن علی عن ابیه علی بن الحسین عن ابیه الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام قال: کنا جلوسا فی المسجد اذ صعد المؤذن المناره (1) (شاید تصحیف مأذنه باشد) فقال: الله اکبر الله اکبر فبکی امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام فبکینا لبکائه فلما فرغ المؤذن قال علیه السلام: اتدرون ما یقول المؤذن؟؟
قلنا: الله و رسوله و وصیه اعلم. قال علیه السلام: لو تعلمون ما یقول لضحکتم قلیلا و لبکیتم
در هر1) (1)
فصل از فصول آن اذان، روح گوینده و شنونده بالا میگیرد تا عالم بالا، با هیجان و شوق بیحد که گاهی گریه میآورد مثل علی علیه السلام بار از آن میگرید و یاران را به گریه وا میدارد، خصوص در قطعۀ (حی علی الفلاح) که امام علیه السلام چنان آن را تفسیر میکند که باید یا از شوق وصال گریست یا باید از غم فراق مرد.
به اصحاب فرمود: آیا میدانید معانی این اذان که غلغله برپا کرد چیست؟ خود این را گفت و میگریست. فهمیدند بیش از ترجمۀ لفظی را نظر دارد و گرنه ترجمۀ تحت اللفظی را همه عربهای محضر کنونی میدانند. آنها گفتند: خدا و
رسول و وصی رسول صلی الله علیه و آله اعلم هستند، بهتر میدانند؛ یعنی شما بگوئید: امام فرمود: اگر میدانستید خنده را کم میکردید و گریه را زیاد. بعد تفسیری برای هر جملهای کرد تا رسید به کلمه (حی علی الفلاح) آن را تفسیر چنین کرد که این جارچی میگوید:
اقبال کنید به سوی بقایی که فنا با آن نیست، نجاتی که هلاکت با آن نیست.
بیایید بالا به سوی حیاتی که موتی با آن نیست، به سوی نعیمی که کمبود در آن نیست.
و به سوی ملک و سلطنتی که زوالی از برای آن نیست و به سوی شادی و سروری که اندوه و حزن با آن نیست.
و به سوی انسی که وحشتی با آن نیست.
و به سوی نوری که ظلمتی با آن نیست.
و به سوی گشایشی که تنگنایی با آن نیست.
و به سوی بهجتی که انقطاعی برای آن نیست.
و به سوی ثروت و توانگری که تهیدستی با آن نیست.
و به سوی صحت و تندرستی که بیماری با آن نیست.
و به سوی عزّتی که ذلّت و خواری با آن نیست.
و به سوی قوه و نیرویی که ضعفی با آن نیست.
و به سوی احترام و کرامتی که، وه: چه کرامتی؟؟
و شتاب کنید به سوی سرور دنیا و عقبا و نجات آخرت و اولی.
و در مرتبه دوم که میگوید: «حیّ علی الفلاح» جارچی خدا میگوید:
سبقت آرید به آنچه من شما را به سوی آن دعوت کردم. و به سوی اکرام جسیم و منن عظیم و نعمت پر بها و فوز عظیم و نعیم ابد در جوار محمد صلی الله علیه و آله در منزلت نشیمنگاه صدق، نزد ملیک مقتدر.
این اجمال تفسیر امامین همامین علی و حسین است، البته مراد دعوت به سوی تجمع جماعتی است که قرآن آنها را گرد هم فرا آورده و با نظام و الهام از قرآن گردهم فرا آمدهاند تا نماز را به جماعت و با قرائت کل قرآن از طریق افتتاح فاتحۀ آن در حال قیام رسمی بخوانند، البته این گونه امّت که جماعت آنها با نظام رژه قشونی از قرائت علم اعلی الهام بگیرند نمیمیرند، قدرت آنها ناتوانی ندارد؛ زیرا قدرت جماعت اصل قدرتها است - اگر قدرت کور نباشد تجمع جمعیت اساسا پایه و مایۀ قدرت است، خصوص اینگونه تجمع که درس آن درس «علم اعلی» باشد تا قدرت کور نباشد، در کف دست او چشم باشد لذا به این صورت القا میشود که همه گوشاند، دو برابر میشنوند، صفوف مردم همه نظامیاند، به حال آماده باش درآمدهاند و به حال قیاماند که وضع نشاندهنده جد در عمل است، نشاندهندۀ جد در اعطا و اخذ است. البته اینگونه امت نمیمیرند.
امت بی علم میمیرند. و فرد هم میمیرد.
اما امت که معیشت او فردی نیست و اجتماعی است نمیمیرد.
البته امتی که علم در آن القای دائم دارد نمیمیرد.
امتی که به طور اجتماع متناوب (نوبه پس از نوبه) اجتماع خود را تشکیل میدهد و با نظام و تعلیم و الهام اجتماع خود را انجام میدهد، آن امت نمیمیرد.
زیرا قلب نابض و نبض زنندۀ آن دائم و به طور مداوم، روح حیاه را با آن
پیکر میرساند.
در تهران کلمهای از چرچیل به یادگار مانده، در یک موقع میتینگی علیه انگلیس اقامه شده بود و به محاذی سفارتخانه شعار میدادند که مرده باد انگلیس - سقای سفارتخانه ایرانی بود میگفت: با بشکههای آب و گاری رسیدم دم درب سفارتخانه که چرچیل ایستاده بود و تماشای میتینگ را میکرد و با آنکه زبان فارسی میفهمید، باز از من پرسید: حسن سقا اینان چه میگویند: من سر به زیر افکندم و گفتم: میگویند مرده باد انگلیس. گفت: حسن سقا انگلیس نمیمیرد، انگلیس علم دارد و امتی که علم دارد نمیمیرد.
این سخن به طور قاعدۀ کلی صحیح است، هر چند تطبیق آن بر مصداق محل حرف باشد.
حسین علیه السلام از زبان پدرش که لسان الله است تفسیر اذان و اقامه را بازگو میکند.
حسین از آن اذان پرجاذبه پیغمبر صلی الله علیه و آله در گوش کودک نوزادش به اذانهای پرغلغلۀ مدینه تحویل داده شد؛ تا به این اذان رسید که شخصیت بزرگ عالم که برای دنیایی گریه نمیکند، از این اذان گریه میکند، میخواهد با این اذان پرواز کند به ملکوت اعلی و البته از این اذان هم پرواز میکند تا ملکوت اعلی، کودک ما در اثر آن اذان تا اینجا رسید؛ تا در اثر این اذان به کجا بر شود.
حسین علیه السلام شبانه روزی هزار رکعت نماز میگذارد(1)
اللهوف: 95.
و شب عاشورا مهلت از دشمن خواست تا نماز بگذارد.(2)از اذان بغل گوشی پیغمبر صلی الله علیه و آله در موقع ولادت به جاذبۀ اذان پرغلغله میکرد و جذبۀ غلغلۀ مسجد او را و همه را در خود فرو میبرد.
و حسین علیه السلام را هزار در «ابواب اسماء حسنی» به ورای بام گردون میبرد.
ورای بام گردون بارگاهی است که نامش بام اسمای الهی است
پدرش او را با هزار اسم از اسماء الله که در دعای جوشن کبیر است ورزیده کرده بود و فرموده بود: حفظ کن و بر کفن من بنویس: اگر شب دفن آن را بر کفن مینوشته چگونه وقت گنجایش داشته، مگر اینکه کسی حفظ را از پیش داشته و تند تند بنویسد و امام حسین علیه السلام چنان بود پس بر کفن امام که دفن میکند(3)اسماء الله هزار گانه که هزار شعبه از سمات ربوبیت است، امام زنده مینگارد تا در اثر این اذان و آن دعای جوشن کبیر هزار اسم ربوبی در زبان حسین و گوش حسین مانند شاخههای بید مجنون یا درخت بیدمشک به هر سو باد آن شاخههای افشان را تکان میداد، عطر آن را در فضای باغ و بوستان اسلام پخش میکرد، همه زمزمۀ اسم خدا بود.
و هر نوبه وحی تازه وارد و نازل میشد، غلغلۀ تازهای همه را باز مجددا در خود فرو میبرد، و آن روزها در مدینه بعد از سخنان عادی سخنی بالاتر از این غلغله نماز و اذان که وحی ایجاد کرده بود و میکرد نبود.
مگر گاه گاهی که خروش جنگ و جهاد شهر را به هم میزد تا همه و همه، شهر را ترک کرده 11 کیلومتر بیرون شهر پیرامون خندق برای دیدار لشکر تازۀ دشمن سراسیمه میدویدند.
و حسین این موقع یا سه ماهه یا شش ماهه بود، در گوش هوش او صدای خروش رزمآوران، انزعاج دیگر میآورد و با مادر و دایهگان، همه از شهر به پای کوه «سلع» در مغرب مدینه آمدهاند و چادرها و خیمهها برپا کردهاند و صفبندی خود را و صفبندی ردۀ دشمن خونخوار را در آن طرف خندق تماشا میکنند و مادرش او را با قنداقه و گهواره در چادر مخصوصی که خاص به علی و فاطمه است علیهما السلام مواظبت میکند و زنهای قبایل در دو طرف خندق ساجها را روی آتش بر سر سه پایهها نهاده و نان پزند و مادرش فاطمه علیها السلام از نانی که پخته، برداشته به دست خود برای پیغمبر صلی الله علیه و آله در داخل خندق میبرد که در هوای سرد زمستانی پدر را گرم کند، پدر بزرگوار در میان جمعیت یاران صحابه که خندق میکنند ایستاده میپرسید: ای فاطمه! قصۀ این نان چیست؟ که خود آوردهای؟
فاطمۀ عزیز میگوید: نانی برای بچهها و کودکانم پختهام، این پاره را برای تو آوردهام که بیتو گوارا نیست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله از دست فاطمه میگیرد و میگوید: اگر این نان را میخورم امروز
سه روز است که نانی از گلوی پدرت فرو نرفته.(1)
مجموعة ورام: 102/1؛ بحار الأنوار: 225/16، باب 9، حدیث 28؛ صحیفة الرضا علیه السلام: 71.
پیغمبر و بزرگسالان در پای کوه سلع، کوه احد را در شمال شهر مدینه با نگاه دیگر مینگرند و پیغام دو کوه را با زبان بیزبانی در مییابند، ولی حسین اگر چه مثل بزرگسالان در گوش هوش با این دو کوه گفت و شنودی هنوز ندارد، اما در قنداقه از بالای کوه سلع خواهی نخواهی کوه احد را در سمتی دیگر میبیند، کوه احد برای کوه سلع اسرار انقلاب جهانی شهر مدینه را پیام میداد، در شهر مدینه باری کودکان نوزاد و برای بزرگسالان دو گونه غلغله و خروش گوش را میخراشد یا مینوازد، یکی غلغله نماز که سنگرهای جنگ را تبدیل میکند به مسجد نماز و دیگر خروش جنگ که مسجدیها را تبدیل میکند به مردان رزم و مسجد را تبدیل میکند به سنگر جنگ.
مسجدهای اطراف کوه سلع که یکی بر فراز کوه به نام مسجد فتح برای پیغمبر و به نام پیغمبر صلی الله علیه و آله مسجد نبود و سنگر دفاع بوده، موقع نماز تغییر وضع میداده، تبدیل میشده به مسجد و همچنین مسجد علی و فاطمه علیهما السلام محل چادر و خیمه و در حقیقت سنگر دفاع و محل اقامت کشیک قشونی بوده - و همچنین مسجد ابابکر و مسجد عمر - و مساجد سایر صحابه و خود مردم مدینه مهاجر و انصار «اوس و خزرج» جملگی(2)ساعتهایی از روز و شب عابد و راهباند.
زمزمه تلاوت قرآن و نماز و اذان در آنها میچرخد و ساعتهایی دیگر غرق اسلحهاند و مردان رزماند، از خروش آنها فضا میلرزد.
کودک نمیتواند در بین این دو وضع ناراحتکننده آرام بگیرد و به خواب برود، مگر چشم به همزدنی چنانکه وضع کوه احد در شش ماه پیش، از خاطر بزرگسالان نمیرود و به همه جنگ را الهام میکند، محیط الهامبخش جنگ است.
علائلی، سپس اینجا را از افعی سیاه تیرهای با زرق و برق گفته که از دور آمده و در بن این شکوفه پیچید و چنبره زد تا گل آن را پرپر کرد - اشاره به قضیۀ کربلا است.
ولی بهتر آن بود که وضع شهر مدینه و زن و مرد و مهاجر و انصار را در مدینه با وضع مکه دشمنشان بازگو میکرد که الان شهر مدینه در چه وضع است.
خروش جنگ احد چه اثری در مردم مدینه گذاشته؟ کسانی که با آن کوه یا به این کوه نزدیک میشوند از آن کوه چه صداهایی میآید و از این کوه چه خروشی؟
فاطمه علیها السلام مادر این نوزاد پس از «غزوه احد» در هفته، دو نوبه (یک نوبه دوشنبهها - و نوبهای دیگر عصر پنجشنبهها) به کوه احد میرفت و بر مزار شهدا میایستاد و میگفت: اینجا لشکرگاه رسول خدا و موقف پدرم صلی الله علیه و آله بود اینجا لشکرگاه قریش بود.(1)
الکافی: 228/3، باب زیارة القبور، حدیث 3.
1) (1)
در این دو کلمۀ اجمالی، کوه احد را به صدا در میآورد.(1)
العدة عن احمد بن محمد عن الحسین بن سعید عن النضر عن هشام بن سالم عن ابی عبدالله علیه السلام قال: سمعته یقول: عاشت فاطمة بعد رسول الله خمسة و سبعین یوما لم یر کاشرة و لاضاحکة تاتی قبور الشهداء فی کل جمعة مرتین. الاثنین و الخمسین، فتقول: هیهنا کان رسول الله صلی الله علیه و آله و هیهنا کان المشرکون و فی روایة، ابان عمن أخبره عن ابی عبدالله علیه السلام انها کانت تصلی هناک و تدعو حتی ماتت - (کا) علی بن ابراهیم عن ابن ابی عمیر عن هشام مثله.
«الکافی: 561/4، باب اتیان المشاهد، حدیث 3؛ بحار الأنوار: 195/43، باب 7، حدیث 24»
و حسین علیه السلام از مادر میگرفت و مادر از کوه بین او و مادر واسطه نیست، مادر همه چیز را برای او میگوید.
و بین مادر و کوه هم مشاهدات فاطمه از وضع جنگ بالمعاینه بوده، منظرهها به قدری اثر در خاطر اقدس او نهاده بود که تا آخر عهد پدر و بعد از پدر بر سر مزار شهدا میرفت تمام روز را آنجا نماز میگزارد - و از تذکار موقف طرفین نمیایستاد.
خبرهای «احد» را خیلی کسان واسطه بودند که به گوش خواستاران بازگو میکردند و حسین علیه السلام بیش از همه خواستار اطلاعات جنگ احد بود.
و پرورشگاه اولیه او حجر و دامن و کنار مادر بود که نسبت به قضایای هولناک احد، خاطری بسی حساس داشت و خبرهای مواقف جنگی و ایستگاه دو سپاه را برای خویشتن هم شده زمزمه میکرد.
از جنگ احد که در شوال (سیزدهم آن) واقع شده یک ماه بیشتر نگذشت که
1) (1)
در پنجم ذی قعده سال سوم که پنجاه روز از تولد امام حسن علیه السلام میگذشت، به این فرزندش حسین علیه السلام حامله شد و بعد از شش ماه ذی قعده، ذی حجه، محرم، صفر، ربیع الاول، ربیع الثانی.(1)
روضة الواعظین: 153/1.
فرزندش به دنیا آمد در صورتیکه زخمهای جنگجویان احد حتی از بدن زنان رزمنده جنگ احد.
مثل نسیبه بنت کعب مازنیّه «امّ عماره» هنوز التیام نیافته.(2)
و مدینه خود را آماده میکرد برای جنگ مجدّدی که قریش مکیان بر آن تحمیل کند، پس فرزندان نوزاد را باید اسمشان را همه فدائیان احد و انتقامجویان سربازان احد نهاد، همه زادۀ حرباند، باید نام آنها آمادگان حرب، باشد کوه احد خبرهای خود را در گوش هوش طفل نوزاد مقدس ما چنان وارد میکرد که سخن پیشتازان جنگ، بلکه حتی سخنان پستازان جنگ را امام حسین علیه السلام تا منتهای مسیر منازل رکب نورش در خاک کربلا و میدان فداکاری بینظیرش در مراحل بین مبدأ و منتها، آن سخنان حماسهخیز را بارها مذاکره میکرد.
نوازد درشهری چشم به دنیا باز کرده که تمام شهر غلغله نماز است.
صدای غلغله اذان و نماز نافۀ عطر خیز ویلن گل او است که «وتر ذکاء و هوش و فلسفه و عقیدهای را در او تکان میدهد.
و قدری از نماز دورتر میرود؛ غلغلۀ شمشیر است و جهاد است که «کوه احد
و سلع» احد و خندق، دائم و مداوم یا متناوب او تار اراده و جسم را تموج میدهد و چشم به شهری باز میکند که از طرف شمال در احاطه کوه احد است و خروش و غلغلۀ جنگ احد هنوز به گوش میآید.
و در غرب شهر، کوه سلع است که سمت غرب را در احاطه دارد و جنگ پرطنطنه خندق را در پیش دارد.
اذان در گوش نوزاد پیغمبر صلی الله علیه و آله در مدینه که قنداقه کودک با آواز اذان لای لای خواب میشنود و از صدای غلغلۀ مسجد از خواب برمیجهد؛ تا با پیغمبر صلی الله علیه و آله در صف بایستد و الله اکبر نماز را بگوید؛ و چرخ زمان میچرخد تا آن موقع که علی پدر بزرگوارش، آن تفسیر و شرح را در عراق و حجاز برای اذان کرد(1)
معانی الاخبار: 38، حدیث 1؛ التوحید: 238، باب 34، حدیث 1.
تا اذان بین راه کربلا که به مؤذن خود حجاج بن مسروق جعفی فرمود: بر لشکریان امام و لشکر حر بن یزید اذان بگوید، به منزلۀ صدای زنگ درای و جرس و حُدی ساربان برای قافله و کاروان بود تا پیشگاه حق.(2)(علائلی بزرگوار) وضع غنچه و شکوفه را باز بازگو میکند و میگوید: آن شکوفه بستان.
تبدیل شد به ذکرای سعادتمندانه و یاد رمزی سعادت.(3)
شکوفه ای که از صنع دست نبوت و باغبانی آن در آن طرز شاخ و گلبن آن شعبه شعبه شده و سر به بالا برکشیده.
ونبوت شلعلهای است در حیات.
و شفقی است در فکر که امتداد آن تا لایتناهی است، شکوفه بستان را باطل انسان پرپر کرد؛ یعنی در کربلا ولکن تمام آن پرها که در زمین پخش شد در دفتر ذکرای و یادبود جاویدان جمع شد.
مثل شهدای احد که آن هم چنین شد؛ یعنی تبدیل شد به ذکری.(1)
و امیرالمؤمنین علیه السلام یک نوبه به امام حسین علیه السلام همین نکته را تذکر داد و فرمود: یا اباعبدالله! انت اسوة قدماً... لیسفکن بنوامیة دمک ثم لا یردنک عن دینک و لا ینسونک ذکر ربک. (الحدیث)
«کامل الزیارات: 71، باب 23، حدیث 2»
اما نه ذکرای ماتم که علامه امینی میگوید، بلکه ذکرای و یاد اسوه و رهبر و مقتدا و استقامت در راه حق و خروش به روی ظالم و هزار امر دیگر.
چه آن که باغبان نبوت باغبانی است صنعتکار.
میدانید چه بسازد و چطور بسازد که هدر نرود، نبوت کساد نخواهد شد و ناقص نخواهد داد و تباه نخواهد شد.
شکوفهای که لانهایت اسرار خود را در او نهاده بود.
علی رغم باطل و به کوری چشم باطل، انسان او ماند و از بین نرفت و هرگز نهایت نخواهد یافت.
1) (1)
ولی باطل تبدیل شد به خاکستری در جلوی گردبادهای تند، فقط سایه حیات بود و بس.
و حق نیز تبدیل شد، خورشید حیات شد و خورشید حیات بود.
و اخیراً بعد از زمانی چند سایه در برابر پرتو خورشید تباه شد و از بین رفت.
در این شکوفه که لا نهایت اسرار خود را نهاده، دو نوع بقاء تأمین شده است، یکی تکوین مجدّد درخت مثمر از همان شکوفه که افراد متبادل میدهد و بقای او به بقای نوع است و دیگری در دفتر ذکری و یاد یادآوران که در هودج پرنیان سخن نهفته است و سخن مهبط ملک است.
اینک برمیگردیم به ذکر بقیۀ قابلهها و از جنبۀ «روایت محض» آنان را میآوریم.
از دایرۀ نزدیکتر - و بعد از دایره دورتر - یعنی خواص رجال و بعد از محیط اوسع مدینه خبر پخش میشود.
از اصرار پیغمبر به نشر خبر شهادت، چنان مینماید که ذکریات و یاد حوادث این مولود عزیز حتماً یا گوییا جزء اصول رسالت اسلام است، از این جهت از دایرههای نزدیک به دایرههای دور و دورتر اتساع پیدا میکند.
صدوق (امالی) به اسناد از سعد بن عبدالله از برقی از محمّد بن عیسی تا عبدالله بن سنان از ابوعبدالله صادق علیه السلام بازگو میکند،(1)
المجلس 19 به سال 367 ه - قال: حدثنا الی (ره) قال: حدثنا سعد بن عبدالله عن احمد بن ابی عبدالله البرقی عن محمد بن عیسی و ابی اسحق النهاوندی عن عبیدالله بن حماد، قال: حدثنا عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله علیه السلام قال: و اقبل جیران ام ایمن الی رسول الله صلی الله علیه و آله فقالوا یا رسول الله صلی الله علیه و آله الی ام ایمن لم تنم البارحة من البکاء لم تزل تبکی حتی اصبحت، قال: فبعث، قال: فبعث رسول الله صلی الله علیه و آله الی ام ایمن، فجائته فقال لها: یا ام ایمن لا ابکی الله عینک ما الذی ابکاک؟ قالت: یا رسول الله! رأیت رؤیاء عظیمة شدیده فلم ازل ابکی اللیل اجمع، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله قصیها علی رسول الله فان الله و رسوله اعلم فقالت: تعظم علی یا رسول الله ان اتکلم بها؟ فقال لها ان الرؤیا لیست علی ما تری فقصیها علی رسول الله صلی الله علیه و آله قالت: رأیت فی لیلتی هذه کان بعض اعضائک ملقا فی بیتی؟ فقال لها رسول الله صلی الله علیه و آله: (نامت عینک یا ام ایمن، تلد فاطمة الحسین علیه السلام فتر بینه و تلینه فیکون بعض اعضائی فی بیتک. فلما ولدت فاطمة الحسین، فکان یوم السابع، امر رسول الله صلی الله علیه و آله، فحلق رأسه و تصدق بوزن شعره فضة و عق عنه ثم هیاته ام ایمن و لفته فی برد رسول الله صلی الله علیه و آله ثم اقبلت به الی رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: مرحباً بالحامل و المحمول یا ام ایمن هذا تأویل رؤیاک.
همسایگان ام ایمن شتابان نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله امّ ایمن از گریه شب دوشین را به خواب نرفته و همیگریسته تا صبح شده، گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله کس فرستاد، ام ایمن را خواست، همین که آمد پیغمبر به او فرمود: ای ام ایمن خدا چشم تو را نگریاند چه تو را به گریه واداشته است؟ گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله1) (1)
رؤیائی عظیم سخت دیدهام که همواره این شب را سراسر گریستم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
رؤیای خواب خود را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله قصّه کن که خدا و رسول خدا اعلم هستند، امّ ایمن گفت: برمن عظیم میآید که تکلم به آن بکنم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: رؤیا چنین نیست که دیده میشود، پس قصه کن برای پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله، ام ایمن گفت: در این شب به خواب دیدم که گویی پارهای از اعضای تو در خانۀ من افتاده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چشمت به راحت خواب برود ای ام ایمن! فاطمه فرزندی پسر میزاید (حسین) تو او را بزرگ میکنی، تربیت او و سرپرستی او را عهدهدار خواهی شد یا شیر دادن او را عهدهدار خواهی شد، پس بدین معنی پارهای از اعضای من در خانه تو خواهد بود.(1)
الامالی، شیخ صدوق: 82، مجلس 19، حدیث 1؛ روضة الواعظین: 154/1؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 70/4، فصل فی محبة النبی ایاه علیه السلام.
کلمه «تلینه» را ما ترجمه کردیم به سرپرستی کردن از ماده «ولی - یلی» نه به شیردادن از «لبن تلبنه» نه از آن جهت که شیردادن ام ایمن کنیز پدر پیغمبر صلی الله علیه و آله از نظر سن مستبعد است؛ زیرا ام ایمن بعد از فرزندش «ایمن» که در جنگ هوازن و طائف کشته شد، فرزندی دیگر، پسر از شوهر دومین «زید بن حارثه» خدا به او داد، به نام «اسامة بن زید» که صاحب جیش اسامه باشد و در هنگام فتح مکه کودکی بود که
1) (1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله او را در تخته روان خود با خود حمل میکرد، چون به جای پدرش زید، شهید موته به او محبت میفرمود، پس شیر داشتن پستان او برای حسین مانعی ندارد، ولی حسین از غیر مادرش فاطمه کم شیر خورد به قدری که ملحق به عدم است و احادیث که میگوید: حسین از غیر پیغمبر صلی الله علیه و آله شیر نخورد نظر به همین دارد که فاطمه بضعۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله و پاره تن پیغمبر صلی الله علیه و آله است، پس اخبار را به این محمل صحیح باید حمل کرد که میخواهد بگوید از غیر فاطمه که پارۀ تن پیغمبر است شیر نخورده، پس همه از گوشت و پوست و خون پیغمبر، تن او روئیده نه از بانوان دیگر.
گوید: همین که فاطمه علیها السلام حسین علیه السلام را زایید و روز هفتم شد که پیغمبر امر فرمود: سر او را تراشیدند و به وزن نقره صدقه داد و عقیقه از برای او کرد، سپس ام ایمن قنداقۀ حسین را برای بردن نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله مهیا کرد و در برد پیغمبر صلی الله علیه و آله او را پیچید و سپس به دست گرفت برای پیغمبر آورد، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: مرحبا به حامل و محمول ای ام ایمن! این تأویل رؤیا و خواب تو بود.(1)
الامالی، شیخ صدوق: 82، مجلس 19، حدیث 1؛ روضة الواعظین: 154/1؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 70/4، فصل فی محبة النبی ایاه.
حقایق در خواب به طرز دیگری است، در آن عالم حسین علیه السلام پارۀ تن پیغمبر است و نمایش آن بر بانوان خانواده حتی ام ایمن، خدمتکار فاطمه علیها السلام چنین جلوه میکند، ام ایمن کنیزی بود که به میراث پدری به پیغمبر ماند، مادر پیغمبر که از مدینه برای قبر شوهرش آمد و در هنگام مراجعت در منزل ایواء از دنیا رفت و در آنجا دفن شد. ام ایمن با شتری برای پیغمبر که طفل شش ساله بود به جا ماند، پیغمبر را به مکه آورد و خدمت کرد، بعد به فاطمه هم خدمت کرد تا بزرگ شد بعد هم به اولاد فاطمه خدمت کرد، حدیث زینب و ام ایمن گواه است.
1) (1)
قابلۀ حسین علیه السلام متشخصترین بانوی خانواده (امالی صدوق) با اسناد از احمد بن الحسین معروف به ابی علی بن عبدویه به اسناد بازگو کرده از عمر بن علی بن الحسین از فاطمه بنت الحسین علیه السلام از اسماء ذات النطاقین، دختر ابوبکر زن زبیر، مادر عبدالله زبیر از صفیه دختر عبدالمطلب بازگو کرده گوید: همین که حسین علیه السلام از شکم مادر به زمین آمد، من قابله و عهدهدار کار او بودم، پیغمبر صلی الله علیه و آله صدا زد: ای عمه! زود بشتاب پسرم را به من برسان، به سوی من بیاور.
من گفتم: یا رسول الله ما هنوز او را تنظیف نکردهایم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عمه! آیا تو او را نظیف میکنی؟(1)
الأمالی، شیخ صدوق: 136، مجلس 28؛ «حدثنا احمد بن الحسین المعروف بابی علی بن عبدویه قال: حدثنا الحسن بن علی العسکری، قال: حدثنا محمد بن زکریا الجوهری، قال: حدثنا العباس بن بکار، قال: حدثنی الحسین بن یزید عن عمر بن علی بن الحسین عن فاطمه بنت الحسین عن اسماء بنت ابن بکر عن صفیة بنت عبدالمطلب، قالت: لما سقط الحسین علیه السلام من بطن امه و کنت ولیتها قال النبی صلی الله علیه و آله: یا عمة! هلمّی الی ابنی، فقلت: یا رسول الله انا لم ننظفه بعد، فقال صلی الله علیه و آله انت تنظفیه؟؟ ان الله تبارک و تعالی قد نظفه و طهره.
و بهذا الاسناد عن صفیة بنت عبدالمطلب، قالت: لما سقط الحسین من بطن امه فدفعته
1) (1)
خدا تبارک و تعالی او را نظیف کرده و تطهیر نموده.(1)
با همین اسناد از صفیه بنت عبدالمطلب گوید: همین که حسین از بطن مادرش به زمین افتاد، من او را به پیغمبر صلی الله علیه و آله رد کردم، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله زبان خود را در دهان او نهاد و حسین همانگاه زبان پیغمبر صلی الله علیه و آله را گرفت، مثل پستان مادر آن را میمکد. صفیه گوید: من به نظرم چنان آمد که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را شیر یا عسل غذا میدهد.
گوید: پس کودک بول کرد. پیغمبر صلی الله علیه و آله بین چشمان او را بوسه زد و او را به من رد کرد و گریه میکرد و میگفت: خدا لعنت کند قومی که کشندۀ تواند، ای پسر عزیزم! (سه دفعه آن را گفت) من گفتم: فدای تو پدرم و مادرم، آیا کیان او را میکشند؟
فرمود: بقیه فئه ستمگر از بنیامیه لعنهم الله.(2)
باز صفیه بنت عبدالمطلب سخن میگوید:
بحار الأنوار به اسناد از علائی در کتابش حدیث را مرفوعاً تا صفیه بنت عبدالمطلب میرساند میگوید: همین که حسین بن فاطمه به زمین آمد، من جلوی روی فاطمه بین دو دست او را داشتم پیغمبر صلی الله علیه و آله به من گفت: پسرم را زود به من برسان، کودک را بیاور.
من گفتم: یا رسول الله! ما هنوز او را تنظیف نکردهایم؛
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: تو او را تنظیف میکنی، خدا او را نظیف کرد و طهارت بخشیده.
و روایت شده است که: رسول خدا خود به سوی طفل از جا برخاست و او را برگرفت و همی تسبیح و تهلیل و تمجید خدا را میکرد، صلوات الله علیه.(1)
بحار الأنوار: 257/43، باب 11، ذیل حدیث 34.
از این کلمه صلوات الله علیه استظهار میشود که در وقت برگرفتن طفل، پیغمبر صلی الله علیه و آله تسبیح و تهلیل و تمجید میکرده خدا را، و محتمل است که مراد تسبیح و تهلیل کودک باشد البته با زبانی که پیغمبر صلی الله علیه و آله درک میکرده.
در احادیث صفیه، علاوه از جریان طبیعی ولادت و اهتمام صفیه به تنظیف طفل و اهتمام پیغمبر صلی الله علیه و آله به احضار طفل و آزمایش اشتهای طفل از طریق دهان، چون تا کنون از طریق ناف غذا میخورد و همچنین ادرار و تصفیه از لوله ناف بوده و راه افتادن چرخ جهازات (علیا و سفلی) بدنی که به تعبیر اطبا، اعضای شریفه است، دلیل هستند که کودک نارس نیست و موقع تبدیل مجرای برای او
1) (1)
فرا رسیده بود.
گذشته از همۀ اینها در این حدیث هم خبر از غیب آینده و گریه پیغمبر صلی الله علیه و آله برای کشته شدن او هست.
گویی افتتاح کانال نمایش این غیب (کشته شدن حسین علیه السلام) به خاطر این است که ارتباط شدیدی با رسالت اسلام و ابلاغ رسالت دارد تا حدی که جزء رسالت اسلام است،
و چون از روز ولادت و ظهور حمل به بعد به هر مناسبت پیش میآمده.
رسالت پیغمبر صلی الله علیه و آله از عالم غیب، کشته شدن حسین را در آینده با اهتمام تذکر میداده، پس مقاصد عالیهای از تذکر آن و تکرار آن برای بشر منظور بوده که جزء رسالت اسلام آمده و اهمّ آن مقاصد تعیین اسلام اصیل و عدالت او است و اگر بگوییم اسلام تجلی کامل آن در وقعۀ عاشورا شد دور نرفتهایم؛ و اگر اندوه و گریه و شیون و ماتم هم همراه میآمده این احساسات طبیعی است و تبعی است که بدون قصد یا بگو بالقصد الثانوی پدید میآمده.
البته تذکر، گاهی ماتم همراه میآورد و گاهی نشاط، گاهی نهضت و غیرت و گاهی هدایت که جزء اسلام است و گریه و شیون احساساتی است که بیاختیار برمیانگیزد وگرنه مقصود اصلی و منظور اوّلی از تذکر نشان دادن خط رهبری حسین علیه السلام و ارائه دادن راه آزادی و مبارزه با ظلم است که یاد جهان و خیر جهان و ذکر للعالمین است.
خدا به یاد همۀ اهل جهان است که یاد حسین را همی تذکر میدهد و تکرار میکند، چون حسین است که چراغ فرا راه اهل عالم مینهد و کشتی نجات اهل
عالم است و مقتدایی است قدم به پیش که کشته میشود و از دین روگردان نمیشود و یاد خدا را فراموش نمیکند.(1)
سخن امیرالمؤمنین است به او که: یا اباعبدالله أسوة انت قدما لیسفکن بنوامیة دمک ثم لایردّونک عن دینک و لا ینسونک ذکر ربک.
«کامل الزیارات: 71، باب 23، حدیث 2؛ بحار الأنوار: 262/44، باب 31، حدیث 17»
و این مقصد اصلی جزء رسالت اسلام و هدف منظور است و امّا ماتم و عزا و گریستن احساساتی غیر اختیاری است، بلی هر چند غیر اختیاری است، اما ذی قیمت است.
و اگر اختیاری هم باشد وسیله است نه هدف و هدف را نباید با وسیله به یکدیگر اشتباه کرد. آری، اصل تذکر به منزلۀ رکنی از رسالت اسلام است قائمۀ امر به معروف و نهی از منکر است.
میدانید که شبکههای اعصاب بدن، همه از قائمه و ستون فقرات بدن به بدن پخش شده که هر خبری به مغز میدهد و هر حرکتی پدید میآورد.
قائمه و ستون عدل و امر به معروف و نهی از منکر مثل نصب مجسمه آزادی است.
که در آمریکا در جلوی چشم و گوش ملت قرار داده شود تا آزادی را از سرور آزادگان مداوم و دائم فرا یاد آرند، برای او احترام قائل شوند و گل در پای آن بریزند و به فرمان او گوش فرا دهند و اظهار احساسات و مسرّت و شادی کنند و از ستم بر او نالان باشند و شیون کنند و قلوب را به هوای او تکان دهند،
1) (1)
محفل به یاد او بر پا دارند و گویندگان خاص به خود او به سخن بایستند نه واعظ که موعظه کند؛ نه خطیب که خطبه بخواند.
بلکه ذاکر که یاد او را فرا یاد آرند و خلق هورا بکشند که ما به قیام او قیام میکنیم، دستی به سوی دست او که دست پرچمدار او است دراز میکنیم رمز از این که.
«نوالی من والاک و نعاد من عاداک.»(1)
اللهوف: 80.
تذکر کشته شدن حسین علیه السلام در هنگام میلاد طفل که باید عید ولادت را بگیرند میفهماند که در هر عید هم باید قیام او را یادآوری کرد، اگر چه پیغمبر صلی الله علیه و آله و خاندان طفل، عید آنها عزا بشود.
این عید آنها اعیاد است، تا از شبهای احیاء بهتر است.
و این عزای آنها فوق عزاها است، عزایی است که از کوه تفوق مییابد و از آسمان تا افق اعلی میرود.
این عید آنها از جشن مهرگان و عید نوروز مسرّت انگیزتر است؛ زیرا مردی مردانه به امت میدهند که همه چیز به آنان دادهاند، اما عزای آنها از عزای آنها، عید رهبری و شادی یافتن راهبر برمیخیزد.
از سوختن و گداختن دلها با تذکار کشته شدن او، اشعّهای به رهنمونی میتابد.
شمع تا نسوزد روشنایی نمیدهد، شعاع شمع که رهنمون است با سوختن آن
1) (1)
توأم است. شمع میسوزد تا از این روشنائی و شعاع از آن برمیخیزد.
از روشنایی آن، آن است که بشریت را به سروری و سالاری رهبری و هدایت میکند که بار هدایت کشور بابل را که عیسی مسیح علیه السلام میکشید و مملکت حجاز و جزیرة العرب را که محمّد حبیب الله صلی الله علیه و آله میکشید، در این زمان همه را، او تنها میکشد هر کدام از آن رهبران کشوری را از این کشورها در برابر داشتند و سالار شهیدان حسین علیه السلام در این زمان یک تنه با همه برابر است بار همه این کشورها را به دوش میکشد، بار هدایت ابراهیم خلیل الله و نوح نجی الله و موسی کلیم الله و عیسی روح الله و محمّد حبیب الله را به دوش میکشد، بدین معنی وارث ابراهیم خلیل الله و موسی کلیم الله و عیسی روح الله و محمد حبیب الله است که بار سنگین فشار مخالفان در همه این کشورها به او فشار میآورد.
بس بدین مناسبت باید این شهید راه حق فراموش نگردد و این همقطاران او شهدای راه حق که خونین کفنند؛ با سالار شهیدان همواره یاد گردد، نمونۀ اعلی را در این کاروان بشریت باید نشان داد.
بشریت باید ببالد و بنازد، چشمه خون را که از آن اشک و آه و فغان میزاید در اینجا از آن «نور هدایت» میزاید.
و تکرار این تذکارها و تذکرها از آن جهت است که حسین چراغ راهبر همه انسانها و کشتی نجاتبخش همه بشریّت است، پس باید بشریت او را از نظر دور
ندارد. پیغمبر صلی الله علیه و آله جدّش فرمود: حسین مصباح الهدی و سفینة النجاة(1)
مدینة المعاجز: 52/4.
نه چنان که دکتر(2)میگوید که: گریز به کربلا برای جبهه بندی در برابر خلفای جور مسلمین است؛ زیرا هدایت حسین برای عامّه بشریت است نه برای جبهه بندی داخلی فقط.هدایت امیرالمؤمنین علیه السلام هم انحصار به مسلمین ندارد و در برابر خلفای تنها نیست، همه عالم منحصر به مسلمین و خلفای آنها نیست، علی برای همه عالم است. یک روز تفاضل علی علیه السلام بر عثمان مطرح بود و روز دیگر بر همه خلفا، اما امروز علی علیه السلام در برابر رهبران سیاسی دنیای روز مثل لنین و مارکس و فردا در برابر همه پرچمدارها در همه جبههها؛ تنها علی است که پرچم اسلام را برمیافرازد و شکست نمیخورد، امّا خلفای دیگر همه شکست میخورند و تذکار حسین علیه السلام همچنان که از آن «ماتم» برمیخیزد همچنان از آن حماسه و غیرت و نهضت هم برمیخیزد و همچنان هدایت هم برمیخیزد و هدایت او هم برای بشریّت است نه جبههبندی.
شیفتگان قدش خیل بنی آدماند سوختگان غمش با غم دل خرماند
عقد عزای تو نیست سنّت اسلام و بس سلسله کائنات حلقه این ماتماند
اسماء بنت عمیس با مهاجرین اولین همراه شوهرش جعفر طیار به حبشه هجرت کرد و بعد از شهادت جعفر طیار به ابوبکر شوهر کرد و محمّد بن ابوبکر را آورد و پس از او به امیرالمؤمنین علی شوهر کرد و یحیی و عون را برای علی علیه السلام آورد.(1)
سیر اعلام النبلاء: 282/2-283.
وی از طرف مادری خواهر میمونه بنت الحارث الهلایه ام المؤمنین و خواهر مادری لبابه کبری امّ الفضل است و مأموریت خاصی در تولّد حسین علیه السلام به او و ام سلمه محول گردید.
قرب الاسناد و عیون اخبار الرضا با اسانید سهگانه علل و امالی و - ی - امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش از علی بن الحسین علیه السلام که از اسماء بنت عمیس بازگو کرده و به نشانی (صح) باز از امام رضا علیه السلام از پدرانش.(2)
از صحیفه الرضا - از آبای بزرگوارش مثل آن را آورده و به نشانی (قب) از واعظ در کتاب شرف النبی صلی الله علیه و آله و سمعانی در فضایل الصحابة - و جماعتی از
اصحاب ما در کتب خود از هانی بن هانی از امیرالمؤمنین علیه السلام و از علی بن الحسین علیه السلام و از اسماء بنت عمیس آورده است.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 25/4، فصل فی محبة النبی ایاها، صحیفة الرضا علیه السلام: 73، حدیث 145.
بحار الأنوار و امالی شیخ به اسناد اخی دعبل از امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش از علی بن الحسین بازگو کرده که فرمود: اسماء بنت عمیس خثعمیه برای من این حدیث را بازگو کرد(2)گفت:
و کتاب (سیرتنا سیرة رسول الله) علامه امینی از این چندین طریق.
(1) از حافظ بیهقی (2) از حافظ خوارزمی (3) از محبّ الدین طبری (4) هر کدام به طرق خودشان.
به اسناد از اسماء بنت عمیس خثعمیّه بازگو کردهاند که اسماء برای علی بن الحسین علیه السلام میگوید:(3)
1) (1)
2) (2) بحار الأنوار: 110/101، باب 4، حدیث 18.
3) (3) علی بن الحسین علیه السلام قال: حدثنی اسماء بنت عمیس الخثعمیة، قال: قبلت جدتک فاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه و آله بالحسن و الحسین، قالت: فلما ولدت الحسن صلی الله علیه و آله جاء النبی صلی الله علیه و آله فقال: یا اسماء! هاتی ابنی، قالت: فدفعته الیه فی خرقة صفراء فرمی بها و قال الم اعهد الیکم ان لاتلفوا المولود فی خرقة صفراء و دعا بخرقة بیضاء فلفّه بها ثمّ اذّن فی اذنه الیمنی و اقام فی أذنه الیسری، قالت: اسمآء فلما ولدت فاطمة الحسین نفستها به (لعل المعنی کنت قابلتها و یحتمل ان یکون من «نفس به» بالکسر بمعنی «ضن» ای «ضننت به «واخذته منها» فجاءنی النبی صلی الله علیه و آله فقال هلمی ابنی یا اسماء فدفعته الیه فی خرقة بیضاء ففعل کما فعل بالحسن قالت: و بکی رسول الله ثم قال: انه سیکون لک حدیث، اللهم العن قاتله لا
«من برای جدّهات فاطمه بنت الرسول صلی الله علیه و آله در دو فرزندش حسن و حسین علیه السلام قابلگی کردم؛ تا همین که حسن متولد شد او را در خرقه زردی روپوش پوشاندم، همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله باز آمد او را خواست و فرمود: ای اسماء! پسر مرا بیاور من قنداقه را در روپوش زرد به پیغمبر صلی الله علیه و آله دادم، پیغمبر روپوش زرد را دور افکند و فرمود: مگر من به شما نسپردهام که مولود را در پارچه زرد نپوشید (الحدیث). تا گوید: و همین که حسین علیه السلام بعد از سال متولد شد.
من نفاس را عهدهدار فاطمه بودم یا آن گوهر نفیس را با فاطمه رقابت کردم، پیغمبر صلی الله علیه و آله که آمد و فرمود: ای اسماء! پسر مرا بیاور، من قنداقه را با روپوش سفید پوشیده به پیغمبر صلی الله علیه و آله دادم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله اذان را در گوش راست و اقامه را در گوش چپ او گفت، آن چنان که با حسن کرده بود.
و سپس گریست و بعد فرمود: برای تو ای طفلک من، داستانی خواهد بود که
حدیث روز خواهد شد. همیشه گفته میشود و همیشه تازه است، بارالها کشندۀ او را لعنت کن.
ای اسماء! فاطمه را به این مطلب آگاه مکن، چون قریب العهد به ولادت او است تازهزا است؛ تا همین که روز هفتم شد و پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و فرمود: ای اسماء پسر مرا بیاور. آوردم. آنچه با حسن علیه السلام انجام داده بود با حسین هم انجام داد و بعد فرمود: ای اباعبدالله! بر من سخت است، یعنی روز تو - و گریست - تا گوید:
سپس او را در حجر خود (یعنی در دامن خود) نهاد و گریست.
اسماء گوید: من گفتم: فدایت پدر و مادر من، برای چه آن روز گریستی؟ و گریه امروزت از چیست؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: برای این پسر عزیزم.
اسماء گوید: گفتم: او، الساعة متولد شد، نوزاد است؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای اسماء! او را دستۀ ستمگر میکشند خداوند آنها را از شفاعت من بهرهمند ننماید.
سپس فرمود: ای اسماء! این گفتگو را به فاطمه علیها السلام خبر مده که او تازهزا است.»(1)
الأمالی، شیخ طوسی: 367، مجلس 13، حدیث 781؛ صحیفة الرضا علیه السلام: 73، حدیث 145.
(الحدیث)یعنی تازهزا ناتوان است، طاقت و تاب او ضعیف است، خوشی او را
ندیده، تازه روی او را دیده، چگونه فوری سخن داغ او را ببیند.
1) (1)
روایت طولانی است، عقیقه و اسمگذاری و صدقه نقره به وزن موی طفل و گفتگوهای دیگر و دیگر در آن آمده و آنچه موضع حاجت بود آورده شد.
و روایت «امالی» مفصلتر از روایت قرب الاسناد و عیون است و روایت آنها هم مفصّلتر از روایت علاّمه امینی است.
علاّمه امینی بزرگوار نظر دارد که از کتب عامّه روایات را بیاورد که مورد قبول عامّه باشد و آن را تحت عنوان «ماتم» (ماتم روز ولادت) عنوان کرده، چون در حلب و سور یا به سال 1384 ه - اعتراض به ایشان شده که ما مسلمین همگی آل پیغمبر و علی و اولاد علی علیه السلام را دوست داریم، ولی این ماتم و مجالس ماتم و عزا چیست که شما شیعیان هر روز، راه میاندازید؟
این رساله را علاّمه امینی; اختصاص به این مسأله داده که «سیرۀ ما سیرۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله است که به هر مناسبتی ماتم حسین را برپا میکرده، حتی روز ولادت (شکر الله مساعیه).
ما با قدردانی بیحد از مساعی «علامه امینی خصوص در این سعی مشکور کتاب سیرتنا سیرة رسول الله) که تمام اخبار و احادیث را که در آنها پیغمبر صلی الله علیه و آله خبر از شهادت حسین علیه السلام میدهد بازبین کرده و آورده و گریههای پیغمبر صلی الله علیه و آله را، همۀ آنها مورد مطالعه قرار داده، شکرالله سعیه و حشره الله مع الحسین.
ما هم همۀ آنها را به دقت بازبین کردیم و دیدیم.
چند چیز در آنها مشاهده میشود که بعضی طبیعی است و بعضی غیر طبیعی و
در حکم معجزه است.
اما آنچه طبیعی است جریان طبیعی ولادت، رضاع و شیر «لبا» و عقیقه و اسمگذاری و صدقه دادن نقره به وزن موهای سر کودک و حوادث روزمرّۀ کودک.
امّا آنچه معجزهآسا است، اخبار غیبی به کشته شدن حسین علیه السلام است که از حین ولادت به بعد، بلکه قبل از ولادت هم تذکار شده و تکرار شده و تکرار آن به حدّی است که نشان میدهد برای محض مطلع کردن پیغمبر صلی الله علیه و آله نیست؛ زیرا با یک دفعه اطلاع حاصل میشد دیگر تکرار لازم نبود.
و به نظر ما برای اقامۀ ماتم هم نیست؛ برای امری بسی بزرگتر از اقامه ماتم است که علامۀ امینی بزرگوار به آن اصرار دارد.
گریستن پیغمبر صلی الله علیه و آله را نمیشود تعبیر به اقامۀ ماتم کرد و اگر بخواهد تعبیری صحیح باشد، بتوان آن را به صدق تعبیر کرد، ماتمی بوده نه اقامه ماتم.
باز وسیله را نباید به هدف اشتباه کرد، هدف چیزی بزرگتر از اینها است.
هدف تعیین مسیر راه بشریت است، با این شمع که چراغی است، فرا راه انسان و کشتی نجاتی است.
(حسین مصباح الهدی و سفینة النجاة).
حسین علیه السلام چون چراغ رهبر انسانها و کشتی نجات است. باید بشریت، او را از نظر دور ندارد، اگر از خاطر فراموش شد، باید باز به یاد آرد.
این همه تذکار و تکرار برای این است که مسلمین و بلکه عموم بشریّت باید او را پرچم اقتدار امر به معروف و نهی ازمنکر بداند.
باید بشر چشم از او برندارد، اگر میخواهد اسلام را فراموش نکند. چنان که
نظامی چشم از دیرکسون نباید بردارد، چون اسلام از محمّد صلی الله علیه و آله پدید آمد و از حسین علیه السلام بقا مییابد.
و بنابراین «اصل» دیگر سکوت مسلمین، خصوص مسلمین حجاز، در این روزگار از اعادۀ منطق حسین علیه السلام و اقامۀ شعار او جایز نیست، خاصه که منشأ این امر معجزهآسا شخص پیغمبر خدا بود که از حجاز بوده، قیام امام هم از حجاز شده، این فدائی را حجاز به جهان داده است.
امام که قربانی آزادی و رفع فشار و ظلم و تحمیل بیعت بر امّت شد از حجاز بود، حجاز که این افتخار را دارد باید برای رفع هر ستم مثل ستم صهیونیسم امروز و دیگر اجحافها و ستمها بیدق حسین علیه السلام را بلند کند.
نمیگویم «ماتم حسین» را برپا کند، میگوییم: بیدق حسین را برای ماتم خودش برپا کند، باید مدینه و افتخار مدینه را زنده کند، تا جهان بدانند که مقاومت از حجاز شد.
علامه امینی موارد گریۀ پیغمبر را «ماتم» نامبرده و برشمرده:
(1) مأتم میلاد.
(2) مأتم رضوعة.
(3) مأتم رأس السنة.
(4) مأتم فی بیت السیده امّ سلمة امّ المؤمنین بنعی جبرئیل.
(5) مأتم آخر فی بیت السیدة امّ سلمة بنعی جبرئیل علیه السلام.
(6) مأتم آخر فی بیت السّیدة امّ سلمة بنعی ملک المعطر.
(7) مأتم فی بیت السیّدة عائشة امّالمؤمنین بنعی جبرئیل علیه السلام.
(8) مأتم فی بیت السیدة امّ سلمة امّ المؤمنین.
(9) مأتم فی بیت السیّدة زینب بنت جحش امّ المؤمنین.
(10) مأتم فی بیت السّیدة امّ سلمة امّ المؤمنین.
(11) مأتم فی بیت السیّدة عائشة ام المؤمنین بنعی ملک ما دخل علی النبی صلی الله علیه و آله قط.
(12) مأتم فی بیت السیّدة عائشة ام المؤمنین.
(13) مأتم فی دار امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.
(14) مأتم فی مجمع من الصحابة.
(15) مأتم فی حشد من الصحابة.
(16) مأتم فی دار رسول الله صلی الله علیه و آله.
(17) مأتم فی کربلا اقامه ابو الشهید امیرالمؤمنین علیه السلام.
(18) صورة اخری من مأتم کربلا.
اسناد آخر لمأتم کربلا.
(19) مأتم یوم عاشوراء.
اسناد آخر من مأتم یوم عاشوراء.
اسناد آخر من مأتم یوم عاشوراء.
خاتمة المطاف انتهی، پایان کتاب امینی رحمه الله و ارضاه.(1)
سیرتنا و سنتنا (علامه امینی): 60-155.
چنان که میبینید علّامه امینی به فکر ماتم است و بیست مورد را شمرده با این
1) (1)
که حادثۀ پرماجرایی که صدای آن تا آسمانها پیچیده و ملائکه را آشفته کرده یا بگو شیفتۀ او کرد.
و از آسمان تا زمین به وسیله پیغمبر آسمان به بنی نوع رسیده صدائی است پر از حماسه حقپرستی و مرد آفرین و رزم آفرین، ماتم آن در ضمن تهیج آن مستهلک است (به نسبت یک بر صد) و کشتگان این راه به همراه حسین علیه السلام صد و چهارده شهید هستند که هر کدام نمونهاند و صد و چهارده رنگ هدایت در فداکاری آنها و زندگانی آنها است.
از عجایب این است که عدد سورههای قرآن هم 114 میباشد، هر کدام هادی و رهبر یک زمرهاند.
این شهداء و همه حواریون چنیناند، مبشر دعوت اویند، از پیران آنها برای پیران ما پیغامی است و از جوانان آنها برای جوانان ما پیامی است و از بانوان آنها برای زنان ماها احترامی است.
تاج سر بوالبشر خاک شهیدان تو است
کاین شهداء تا ابد فخر بنیآدماند
و حسین علیه السلام خود در اعلامیه اولتیماتوم جنگ با دشمن به دنیا اعلام جنگ را چنان داد که به جای آن که اشک بیاورد شعف میآورد.
الا و أنَّ الدعی بن الدّعی قد رکز بین السّلة و الذلّة و هیهات منّا الذلّة و یأبی الله ذلک لنا و رسوله و حجور طابت و طهرت و نفوس ابیة و انوف حمیّة من ان نؤثر طاعة اللئام علی مصارع
الکرام، الا و انّی زاحف بهذه الاسرة و علی قلة العدد و کثرة
العدو.(1)
الاحتجاج: 24/2؛ مثیر الاحزان: 40.
ألا و قَد أعذَرتُ وَ أنذَرتُ، ألا و إنی زاحف بهذه الاسرة مع قلة العدد و کثرة العدو و خذلان النصر، ثمّ وصل علیه السلام باَبیات فَروْة بن مسیک المرادی فقال:
فَان نهزم فهزّامون قدما وأن نُغلب فغیر مُغلّبینا
و ما انْ طُبنا جبن ولکِنْ منایانا و دولة آخرینا
اذا ماالموت رفععن اناس کلاکله اناخ بآخرینا
فأفَنی ذلِکُم سرَوات قوم کما أفنی القُروُن الأولینا
فَقل للشامتینَ بِنا أفیقُوا سیَلقی الشامتوُن کما لقَینا(2)
به نظر میآید که: آن همه گریههای پیغمبر صلی الله علیه و آله و تذکرات پیاپی بین جبرئیل و پیغمبر صلی الله علیه و آله هم برای این حکمت باشد که از گریههای پیغمبر، مردم دنیا گوش به متن حادثه و سخنان و منطق حسین و یاران و مرام شهدای این کوی بدهند و پیغامهای حسین علیه السلام را بشنوند که مرگ سرخ به از زندگی ننگین ست.
نه ظلم کن به کسی، نی به زیر ظلم برو که این مرام حسین است و منطق دین است.
و ارْجوزههای علمدار و پرچمدار او را بلکه همه شهدا را بشنوند؛ شهدا، نامه
آنها را به جای شاهنامه ملوکی بخوانند که شاهنامه ملوک فردوس است.
اگر نه چنین بود؛ پس چرا پیغمبر صلی الله علیه و آله در صدد تغییر این سرنوشت برنیامد که سفارش به خاندان خود بکند که حسین در این ماجرا از کشته شدن بپرهیزد و با یزید بیعت کند تا غائله بخوابد، این کار را نکرد. هرگز! بلکه این اشکها را بر آتش میریخت که افروختهتر گردد، این اشکها از روی عجز نبود که چاره ندارد و برای خاموش کردن آتش دهم(1)
آتش دهم: سیاه، دیگ سیاه.
نبود، بلکه برای فروزانتر کردن آتش حقپرستی بود به صحابه سفارش میکرد که هر کدام در آن روزگار حاضر بودند حسین علیه السلام را یاری کنند و نصرت دهند تا مثل «انس بن حرث کاهلی» صحابی، به واسطۀ همین سفارشهای حضوری پیغمبر صلی الله علیه و آله در سن پیری به کربلا آمد و در موقع جنگ ابروان خود را به پیشانی میبست که موهای ابرو جلوی نور دیده را نگیرد و بتواند بجنگند و جنگید تا شهید شد.(2)و موقعی دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله با جماعتی(3)در کوئی میگذشتند، برخوردند به
1) (1)
2) (2) ابصار العین فی انصار الحسین: 99؛ اسد الغابة: 123/1؛ الاصابة: 68/1.
3) (3) و روی ان رسول الله صلی الله علیه و آله کان یوما مع جماعة من اصحابه ماراً فی بعض الطریق و اذا هم بصبیان یلعبون فی ذلک الطریق، فجلس النبی صلی الله علیه و آله عند صبی منهم و جعل یقبّل ما بین عینیه و یلاطفه ثم اقعده علی حجره و کان یکثر تقبیله، فسئل عن علة ذلک، فقال: انی رأیت هذا الصبی یوماً یلعب مع الحسین علیه السلام (ورایته یرفع التراب من تحت قدمیه و یمسح به وجهه و عینیه، فانا احبه لحبه لولدی الحسین علیه السلام و قد اخبرنی جبرئیل انه یکون من انصاره فی وقعة کربلا. «بحار الأنوار: 242/44، باب 30، حدیث 36»
کودکانی در راه که بازی میکردند، پیغمبر صلی الله علیه و آله نزدیک یکی از آن کودکان از راه ایستاد و نشست و همی با او ملاطفت میکرد و مابین دیدگان او را بوسه میداد، سپس او را برگرفت و روی دامن خود گرفت و بسیار او را بوسه باران کرد، از علت این کار سؤال شد، فرمود: من دیده بودم که این کودک روزی با حسین علیه السلام بازی میکند و دیده بودم که خاک قدم حسین علیه السلام را برمیگیرد و بر چهره و بر چشمان خود میمالد، پس من او را دوست دارم برای این که او حسین مرا دوست دارد و جبرئیل مرا خبر داده که وی در وقعۀ کربلا از انصار او خواهد بود.
نظر ما در تمام اخبار اعجازآمیز پیشگوئی غیب از کشته شدن حسین علیه السلام به زبان پیغمبر صلی الله علیه و آله با جبرئیل یا امیرالمؤمنین علیه السلام و صحابۀ اکرمین، این است که برای اقامۀ ماتم نیست.
تکرار آنها برای اطلاع پیغمبر صلی الله علیه و آله هم نیست، بلکه برای اقامۀ تذکار است که در این اقامه صد گونه تعلیم و ارشاد هست و مأتم یکی از «صد» است، دانۀ گندم که سبزه کرد کاه هم همراه آن هست.
باز در دائره قابلهها
و بانوان مرضعه
حدیث ششم از سلسله احادیث در دائره قابلهها و زنان مرضعه روایات رؤیای «لبابه کبری امّ الفضل» زوجۀ عباس بن عبدالمطلب است و شیر دادن او است.
امّ الفضل مادر فضل بن عباس و عبدالله بن عباس و قثم بن عباس است، یک خواهرش زوجۀ حمزة بن عبدالمطلب و خواهر دیگرش میمونه بنت الحارث الهلائیه از زوجات طاهرات پیغمبر صلی الله علیه و آله از امهات المؤمنین است و یکی از خواهرانش مادر خالد بن ولید است، هر یک از خواهرانش همسر یکی از اشراف عرب و اسماء بنت عمیس خواهر مادری او است.
مستدرک حاکم با اسناد خود(1)
باسناده عن ابی عمار شداد بن عبدالله عن ام الفضل بنت الحارث، انّها دخلت علی رسول الله صلی الله علیه و آله فقالت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله انی رأیت حلما منکرا اللیلة؟ قال صلی الله علیه و آله: و ما هو؟ قالت: انّه شدید. قال و ما هو؟ قالت: رأیت کان قطعة من جسدک قطعت و وضعت فی حجری، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: رأیت خیرا، تلد فاطمة ان شاء الله غلاما فیکون فی حجرک، فولدت فاطمة الحسین فکان فی حجری کما قال رسول الله صلی الله علیه و آله: فدخلت یوماً إلی رسول الله فوضعته
و طبق گفته علامه امینی در کتاب1) (1)
«سیرتنا» «حافظ بن عساکر در تاریخ شام به اسناد مستدرک حاکم و مقتل خوارزمی: 158/1-159
و فصول المهمة مالکی ابن صبّاغ: 153 - صواعق: 115 و ط در 190 - خصائص کبری: 15/2 و کنز العمّال: 223/6
و طبق روایت بحارالانوار با رمز از کتاب عدد و مرفوعاً و به اسناد سنن ابوداود و به اسناد ارشاد مفید از اوزاعی و به اسناد شیخ جعفر ابن نما در کتاب مثیر الاحزان.
همگی با اسناد خود مذاکرات بانوی بزرگ امّ الفضل «لبابه کبری» مادر فضل بن عباس را آوردهاند: ام الفضل اولین زنی است که بعد از خدیجه کبری ایمان آورد و هجرت عباس در سال فتح مکه بوده و مانعی ندارد که ام الفضل از مهاجرین اولین باشد ودر این وقت در مدینه بوده.
حافظ حاکم نیشابوری در مستدرک صحیح با اسناد از ام الفضل بنت الحارث الهلالیه بازگو کرده که وی وارد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله شد و گفت: یا رسول الله! من حُلُم(1)منکری دیدهام.
1) (1) حُلُم: خواب دیدن.
پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسید که چه بوده؟
ام الفضل گفت: این خواب سخت ناهنجار است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: چه بود؟
ام الفضل: دیدم که گوئیا قطعهای از جسد تو قطع شد و در دامن من نهاده شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله: خیر دیدهای؟
فاطمه ان شاءالله پسری میزاید و او در حجر تو خواهد بود.
پس فاطمه حسین را زائید و در حجر من واقع شد، چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله گفته و تعبیر کرده بود، پس روزی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدم و حسین را در دامن پیغمبر نهادم، سپس یک نوبه به چشمهای پیغمبر صلی الله علیه و آله التفاتی کردم، ناگهان دیدم چشمان پیغمبر صلی الله علیه و آله اشک میریخت. گوید: پس گفتم: یا نبی الله! پدر و مادرم فدایت، تو را چه شد؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل مرا آمد صلوات الله علیه و مرا خبر داد که امّت من به آیندۀ نزدیکی، این پسرم را میکشند.
ام الفضل: این پسر را، پیغمبر صلی الله علیه و آله: آری، و تربتی از تربت او، حمراء سرخ مرا آورد.(1)
المستدرک، حاکم نیشابوری: 176/3-177؛ المعجم الکبیر: 27/25؛ البدایة و النهایة: 258/6؛ ینابیع المودة: 7/3؛ الإرشاد، شیخ مفید: 129/2؛ کشف الغمه: 216/2؛ سیرتنا و سنتنا: 53؛ بحار الأنوار: 238/44، باب 30، حدیث 30.
1) (1)
حاکم گوید: این حدیث صحیح است، به شرط شیخین و آن را بیرون ندادهاند.(1)
محمد بن مصعب بن صدقة ابو عبدالله القرقسانی نزل بغداد من رجال الترمذی و ابن ماجة المتوفی 208 قال ابن قانع: ثقة و قال الخطیب کان کثیر الغلط بتحدیثه من حفظه و یذکر عنه الخیر و الصلاح.
سپس خودش در ص 179(2)به طریق دیگر از همین اوزاعی فقیه شام از ابیعمّار از ام الفضل بازگو کرده. ام الفضل گوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله حالیا که حسین علیه السلام در حجر و دامن او بود، به من فرمود: که جبرئیل علیه الصلوة و السلام مرا خبر آورد که امت من حسین را میکشند.
بعد گوید: راوی ابن ابی سمینه محمّد بن اسماعیل ابوعبدالله المصری متوفای 230، حافظ ثقه از رجال بخاری و ابوداود حدیث را تلخیص کرده و دیگران از محمّد بن مصعب به تمام آن را آوردهاند.(3)
و حافظ بیهقی آن را در (دلائل النبوة) در ترجمه حسین علیه السلام آورده با اسنادهای فوق و نیز حافظ ابن عساکر در تاریخ شام به همان اسناد اول حاکم و آن لفظ اول آورده.
و بعد گوید: با اسناد دیگری از محمّد بن مصعب از اوزاعی فقیه شام از
1) (1)
2) (2) شداد بن عبدالله ابو عمار از رجال صحاح است، مرسلۀ او مقبوله است.
3) (3) ذهبی در تلخیص مستدرک گوید: ابی عمار ام الفضل را درک نکرده، پس حدیث منقطع است و محمد بن مصعب ضعیف است ولی شداد بن عبدالله قرشی ابوعمار از رجال صحاح است، غیر بخاری و از بخاری در ادب مفرد - توثیق او را عجلی و ابوحاتم و دار قطنی و یعقوب بن سفیان و دیگران آوردهاند.
ابیعمّار از ام الفضل.(1)
اوزاعی فقیه شام از سرسلسلهها و اوائل است که در تدوین حدیث گویند: اولین کس که «حدیث» را تدوین کرد: عبدالملک بن جریج از مکه و مالک از مدینه و سفیان ثوری از عراق و عبدالحمید از «ری» و عبدالله مبارک از خراسان - و اوزاعی از شام - و معمر از یمن است.
به این لفظ آورده است امّ الفضل گوید: یا رسول الله.
من خوابی دیدهام تو را بزرگتر از آن میشمارم که برای تو آن را ذکر کنم!
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آن را ذکر کن ای بانو! امّ الفضل گفت: دیدم که گوئیا قطعهای از تو قطع شد و در حجر و کنار من نهاده شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: فاطمه آبستن است پسری میآورد، نام او را من حسین میگذارم(2)و او را در حجر تو میگذارد. ام الفضل گوید: پس فاطمه علیها السلام حسین را زائید ودر حجر من بود، من عهدهدار تربیت و بزرگ کردن او بودم؛ تا روزی رسول الله صلی الله علیه و آله بر من وارد شد و حسین با من بود، پس او را گرفت و ساعتی با او بازی کرد، سپس هر دو چشمانش اشک ریخت. من گفتم: گریه چرا؟
فرمود: این جبرئیل است، مرا خبر میدهد که امّت من، این پسر مرا میکشند. (الحدیث)
مقتل خوارزمی که از حفاظ است ج 1 ص 158 و 159 با آن اسناد؛ حافظ بیهقی از حافظ حاکم صاحب مستدرک، صحیح به همان اسناد و لفظ آورده و در ص 162 با این لفظ آورده که:(3)
ام الفضل گوید: همین که حسین را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد کردم و رسول خدا صلی الله علیه و آله طفل را گرفت، گریست و ام الفضل را به کشته شدن او خبر داد.
(با فاصله کلمۀ «ثم(1)
جناح عزاداران امام حسین علیه السلام یک قبیل مخصوصی از سپاهیان اسلام هستند که از تربت حسین علیه السلام برمیانگیزد و کار آنها کار مقدسی است، کار فرشته است و تعلیم از فرشته است.
نمایش جبرئیل با قبیل ملائکه مخصوصی یک نوع تعلیمی است، اصولا تصویر ملائکه برای هدایتی است که از آن صورت فهمیده میشود.
») جبرئیل با خیل ملائکه از قبیل مخصوصی نازل شد بالهای خود را از حزن و اندوه بر حسین گسترده همی میگریستند.و جبرئیل به همراه خودش قبضهای از تربت حسین علیه السلام داشت که بوی عطر
1) (1) در لفظ کلمه «ثم» اشعاری است که دفعه دیگر بوده و فوج ملک هم که از قبیل مخصوصی بوده، اشعار میدارد که شعارهای حزن و اندوه و عزا و اقامۀ ماتم یک نوع حسنه و یک فرعی است متفرع از تذکار چنان که خیل رزم و حماسه هم فرعی دیگر است و خیل هدایت و رهبری هم فرع دیگر است، چنان که الکتریسیته قوهای است، شاخههایی و شعبههایی دارد هر کدام مثلاً بالی و جناحی از بالها و جناحهای آن هستند، از جناحی بادبزنها هوا را خنک میکنند، از جناحی دیگر بخاریها را گرم میکنند و از جناحهای دیگر ارۀ برش را انجام میدهند.
مشک «اذفر» از آن میوزید، آن را به پیغمبر صلی الله علیه و آله رد کرد و گفت:
ای حبیب خدا! این تربت فرزند تو حسین پسر فاطمه است و عنقریب او را در سرزمین کربلا، دور افتادگان از رحمت خدا «لعناء» میکشند.
پس پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: حبیب من، ای جبرئیل! آیا امتّی که جوجۀ مرا و جوجۀ دختر مرا میکشد رستگار میشود یا رستگاری را مییابد؟؟
جبرئیل گفت: نه، بلکه خدا آنها را با شلاق اختلاف میزند که در اثر آن دلها با زبانهاشان تا آخر دهر مختلف خواهد بود (پایان حدیث).(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 129/2؛ المستدرک، حاکم نیشابوری: 176/3-177؛ تاریخ مدینة دمشق: 196/14؛ کشف الغمة: 216/2.
در شرح این جناح گسترده عزاداران ملائکه باید از کتاب «افق وحی» مدد گرفت، در افق وحی میبینید که تصویر جبرائیل و ملائکه برای هدایت به امری است و شکل آنها تشکل است، به جای حروف کلمهها که دلالت بر معنی و منظور و مقصودی دارد.
نمایش جناح عزاداران امام حسین صلی الله علیه و آله است که کار آنها مقدس است و کار تعلیم ملک است و این که به همراه تربت امام حسین علیه السلام هستند و بال میگسترانند، اشاره است که این جناح گسترش پیدا میکند و نشان این است که از تربت امام حسین علیه السلام این جناح برمیخیزد و این که تربت حمراء است، رمز از این است که قیام آنها خونین است.
همدوش با این قبیل مخصوص ملائکه، که جناح عزاداران را تشکیل میدهد.
1) (1)
جناح «زائران» (یعنی مشتاقان متحرک و متحرکان مشتاق) تشکیل میشود و تولید آنها از اینجا میشود که به زیارت میروند تا اوضاع را از محل معرکه ببینند و سخنان و منطق امام علیه السلام را از فضای محل واقعه بشنوند و پس از زیارت و گوش دادن و اصغاء کردن منطق امام تغییر وضع میدهند و جناح دیگری به نام سپاهیان و عساکر انقلاب میسازند که انقلاب خونین راه میاندازند، چنان که انقلاب خونین توّابین خونخواهان از کوفه عراق به ابومسلم و خراسان کشید و ششصد هزار از هواداران بنیامیه کشته شد.
کلمات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سؤال از فلاح و عدم فلاح امّت اسلام و پاسخ جبرئیل به گرفتاری امت اسلام به اختلاف (اختلاف صور و معنی) فشردۀ تاریخ اسلام است. صورت در یک جانب رفت که اقتدار خلفا بود و معنی در جبهۀ دیگر آمد که در طبقۀ محروم و هواداران عدالت ظاهر شد.
ابن خلدون میگوید: تمام اختلاف امت اسلام از مقتل عثمان و مقتل حسین علیه السلام پیش آمد و بعد خواسته هر دو را مستند کند به اجتهاد و اجتهاد را معذور بدارد و حال آن که اگر اجتهاد قاتل را معذور بدارد، اجتهاد عذر هواداران امام هم هست که باید در برابر جور خلفا خود را هم به کشتن داد و اجتهاد شیعه هم همین است که: باید از خاک کربلا، انقلاب خونین راه بیفتد و از بنی امیه و هواداران آنها ششصد هزار به انتقام خون حسین علیه السلام کشته شود و کتاب «یاد و یادآوران» بهتر از فلسفه «ابن خلدون» دکترین تشیع را در این خصوص آورده که شیعه چرا
خاک کربلا را گرفته و فریاد میکند و سخن شیعه تطبیق میکند با این تعالیم جبرئیل و این قبیل ملائکه، که ضمن این که این قبیل ملائکه جناح مخصوصی تشکیل دادند، تعلیم دادند که هواداران عدالت اسلام جناحی را به صورت عزاداران تشکیل میدهند و از تربت حسین علیه السلام این جناح برمیخیزد و کار آنها کار فرشته است. اما نه چنان که دکتر شریعتی میگوید: تنها برای جبههبندی با خلفای جور در مسلمین که دکتر شریعتی میگوید و اصرار دارد که اهمیت دادن خاک کربلا در راه جبههگیری با خلفای جور است که آنها تکیه به شعارهای اسلامی داشتند و حج و کعبه و جمعه و جماعت را سپر خود کرده بودند. گریز کربلا برای مقاومت با آنها است.
در صورتی که هدایت حسین و خاک آزادی بخش او و زادگان تربت کربلا، منحصر به این جبههبندی نیست، بلکه برای برابری با همه مردم جورپرور در تمام بشریت است، نه تنها و فقط در اسلام و مسلمین.
اگر چه این جبهه هم مختصر نیست، جبهۀ خلفای جور همه قوای مسلمین را برای زورگویی داشتند و همۀ دستگاههای تبلیغاتی اسلام را برای توجیه عمل خود در کار داشتند، ولی حسین و هدایت او برای تمام بشریت است و خاک کربلا خاک آزادگان و آزادگی است؛ منطق او است که نه ظلم کن به کسی، نی به زیر ظلم برو، که این مرام حسین علیه السلام است و منطق دین است و سخن دکتر گذشته از این نقیصه، نقیصۀ دیگری هم دارد که کربلا را مقابل و مخالف کعبه قرار داده، در صورتی که چنین نیست. کربلا و کعبه متمم یکدیگرند، کربلا کعبه
خاموش را به نطق میآورد و نورافکن او است.
عقیده شیعه هم این است، البته رموز ملائکه که جبرئیل خاک سرخ خونین را همراه آورده و ملائکه بالها را برای حزن بر حسین علیه السلام گسترده داشتند. اشاره به کربلا است که پیرامون آن خاک باید این جناح تشکیل شود، ولی با کعبه که جمعیت خیز است تنافی ندارد که همدیگر را نفی کنند، هر دو مثبتند نظیر دو موجبه جزئیه: بعض الانسان صناع و بعض الانسان کاتب و زید انسان است و بکر هم انسان است، دو فرد از یک نوع، دو صفحه خط ریز و درشت را سقراط میگوید، از خواندن خطوط درشت، ما آشنا با صفحۀ زیر هم میشویم و آن را میخوانیم، پس اول باید صفحۀ درشت را خواند. کربلا هم صحنۀ درشت کعبه است و خطوط ریز کعبه ابتداء درشت به چشم نمیآید، اما بعد از خواندن خطوط کربلا خطوط کعبه خوانده میشود. جَعَلَ اللّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنّاسِ (1)
مائده (5):97.
با خطبههای حجة الوداع، اوضاع قربانی اسماعیل در منی و سعی هاجر در صفا و مروه همه از صدای کربلا واضح میشوند؛ مثل نورافکن که از اشعۀ قوی خود آن صفحۀ کعبه را که ریز و نامقرّر است به چشم آشنا میکند.
و تفاوتی اگر هست که ثواب کربلا بیشتر است، نه برای این است که خلائق از کعبه منصرف شوند و شیعه هم این را نمیگوید، بلکه تفاوت
1) (1)
کربلا و کعبه در این است که کربلا ناطق است، کعبۀ خاموش و ساکت را به نطق میآورد. کربلا مثل نورافکن قوی است که از فاصلۀ دو هزار کیلومتری بین عراق و حجاز، کعبه و مسجد الحرام را با اشعۀ خود روشن میکند و دستگاه خاموش او را به صدا درمیآورد، به شرط آن که کربلا خود نیز هم گویا شود و در و پنجره طلای آن تبدیل شود به دستگاه ناطق گویا.
حدیث رؤیای هولناک امّ الفضل را ابن عساکر در کتاب کبیر خود(1)
نسخه اصل تاریخ ابن عساکر هنوز طبع نشده و آن چه طبع شده، تلخیص آن است با مساعی زیاد مجاهد کبیر مرحومۀ علامه امینی از نسخه اصل در کتابخانه ظاهریۀ دمشق عکس برداری شده و این قسمت را در طهران در اختیار من گذاشته تا استنساخ کردم و بعد در هنگام طبع این کتاب از صدیق شفیق بزرگوار معالی الشیخ آقا رضا امینی نجل جلیل آن مرحوم امین و معتمد کتابخانه و مکتبة الامام امیرالمؤمنین العامة برای مقابله نسخۀ دومی خواستیم، معظم له المثنی آن را از نجف اشرف به طور دست نویس مصحح خواستند و در هنگام تصحیح مرجع ما است، حقا آن پدر ارجمند و این فرزندان گرامی حق بزرگی بر عهدۀ مسلمین دارند بارک الله فی احیاهم و غفر الله فی امواتهم.
مسند آورده ولی فقط رضاع و شیردادن به حسین علیه السلام در آن هست و اخبار به غیب «کشته شدن حسین علیه السلام) در آن نیست، ولی سکوت یک خبر دلیل تقطیع است و دلیل عدم نیست.(2)و ابن عساکر علی بن الحسین، ابن عساکر، شیخ مشایخ حدیث، دو هزار شهر رفت تا از دوهزار محدّث (شیخ حدیث) در شهرشان حدیثی اخذ کرد.
در جزء 13 در ترجمۀ حسین بن علی علیه السلام در هفتمین شمارۀ حدیث با این اسناد گوید:
از ابوعبدالله خلاّل، از ابوطاهر، احمد بن محمود از ابوبکر ابن المقری، از محمّد بن عبدالله الطّامی، از عمران بن بکار، از ربیع بن روح، از محمّد بن حرب، از زبیری، از عدی بن عبدالرحمن الطّائی، از داود بن هند، از سماک.
از امّ الفضل بنت الحارث که امّ الفضل در رؤیا که
خواب میبیند دید که: عضوی از اعضای پیغمبر صلی الله علیه و آله در خانۀ من است. گوید: این خواب را بر پیغمبر صلی الله علیه و آله قصه کردم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: خیری در خواب دیدهای، فاطمه علیها السلام عنقریب پسری میزاید، تو او را با شیر «قثم» پسرت شیر میدهی.
ام الفضل گوید: پس فاطمه فرزند پسری زائید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله او را به نام «حسین» نامید و او را به ام الفضل سپرد، امّ الفضل همواره او را با شیر «قثم» شیر میداد.(1)
حدیث شیر دادن این بانو یا بانوان دیگر منافاتی ندارد با احادیثی که میگوید: حسین فقط از شیرۀ جان پیغمبر صلی الله علیه و آله یعنی از پستان فاطمه که پارۀ تن پیغمبر صلی الله علیه و آله است شیر خورد؛ زیرا وقت اینها قصیر و کوتاه بوده، به طوری که ملحق به عدم بوده و بیشتر شیر او را مادرش فاطمه عهدهدار بوده که پارۀ تن پیغمبر صلی الله علیه و آله است و خون او خون پیغمبر است.
1) (1)
بحار الأنوار روایت مرفوعه تا به امّ الفضل بازگو کرده که گفتم: یا رسول الله من در منام دیدم که گویی عضوی از اعضای تو در خانۀ من است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: خواب خیری دیدهای. فاطمه پسری میآورد که تو او را با لبن «قثم» شیر میدهی. گوید: پس فاطمه علیها السلام حسین علیه السلام را زائید و امّ الفضل او را با لبن «قثم» شیر داد.
بحار از شیخ جعفر بن نما در مثیر الاحزان به اسناد خود از بانو امّ الفضل لبابة بنت الحارث زوجۀ عباس بن عبدالمطلب بازگو کرده که در رؤیا «خواب» پیش از تولد حسین دیدم که گویی قطعهای از لحم رسول الله صلی الله علیه و آله قطع شد و منفصل شد، در حجر و دامن من افتاد، پس این قصه را با رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگو کردم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر رؤیای تو صدق درآید فاطمه عنقریب به زودی پسری میآورد من او را به تو میسپرم که او را شیر دهی.
پس مطلب به همین قرار جریان یافت تا روزی او را آوردم و در دامن پیغمبر صلی الله علیه و آله نهادم، پس کودک بول کرد و قطرهای از آن بر جامۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله چکید، من کودک را با فشار انگشت گرفتم. گریست، پیغمبر صلی الله علیه و آله خشمآلود فرمود: مهلا، ای امّ الفضل! این لباس من که شسته میشود و تو فرزند مرا به درد آوردی؟ گوید: من رفتم که آب بیاورم، وقتی آمدم یافتم که پیغمبر صلی الله علیه و آله میگرید. گفتم: گریۀ تو از چیست یا رسول الله؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل مرا آمد و مرا خبر داد که امّت من این فرزندم را
میکشند.(1)
بحار الأنوار: 246/44، باب 30، حدیث 46؛ مثیر الاحزان: 16؛ اللهوف: 14.
در این خبر هم تصریح به شیردادن امّ الفضل و رضاع امام حسین از شیر او هست و بنابراین پسران عباس (فضل بن عباس و عبدالله عباس و قثم بن عباس) برادران رضاعی امام علیه السلام هستند.(2)
و خبر دیگری تصریح به شیر دادن امّ الفضل و رضاع امام حسین علیه السلام از پستان او در مستدرک حاکم نیشابوری مسند آمده که ابن عباس از مادرش ام الفضل بازگو کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من وارد شد و من حسین علیه السلام را شیر میدادم (با شیر پسرم که به او «قثم» گفته میشد.)(3)
1) (1)
2) (2) العدد القویة: 35؛ الیوم الخامس عشر؛ بحار الأنوار: 242/43، باب 11، حدیث 14.
3) ابوالحسن احمد بن محمد العنزمی (ثنا) عثمان بن سعید الدارمی، (ثنا) ابو الیمان، ثنا اسمعیل بن عیاش، (ثنا) عطاء بن عجلان عن عکرمة عن ابن عباس عن ام الفضل<، قالت: دخل علی رسول الله صلی الله علیه و آله و انا ارضع الحسین بن علی بلبن ابن کان یقال له قثم، قالت: فناوله رسول الله صلی الله علیه و آله فناولته ایاه، فبال علیه، قالت: فاهویت بیدی الیه فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: لا تزرمی ابنی قالت: فرشه بالمآء، قال ابن عباس: بول الغلام الذی لم یأکل یرش و بول الجاریة یغسل.
در این وقت که رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد من مشغول شیر دادن بودم - یا - به طور کلی میگوید: و من حسین را شیر همی دادم.
تا گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله طفل را از من خواست فرا گیرد، من هم طفل را به آغوش او دادم، یعنی فرصت نداد که او را در قنداق بپیچم، همین طور عریان بچه را گرفت و به مقتضای طبیعت بشری کودک بول کرد به پیغمبر صلی الله علیه و آله، من به شتاب دست به هوای او بردم (یعنی او را تهدید کنم یا بگیرم).
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه، بر پسرم قطع بول مکن. گوید: بعد از اتمام عمل، پیغمبر صلی الله علیه و آله برای تطهیر رشّ آب فقط بر آن پاشید، یعنی جامه را نشست.
ابن عباس از اینجا فتوا میدهد که بول پسر بچه شیرخواره که غذاخور نیست، فقط رش آن کافی است باید بر آن آب پاشید و بول دختر بچه را باید شست.(1)
المستدرک، حاکم نیشابوری: 180/3.
بحارالانوار از سنن ابوداود روایت کرده که: حسین در حجر رسول الله صلی الله علیه و آله بول کرد.(2)
«سنن ابی داود: 93/1؛ بحار الأنوار: 296/43، باب 12، حدیث 57؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 71/4»
1) (1)
2) (2) سنن ابی داود - ان الحسین علیه السلام بال فی حجر رسول الله صلی الله علیه و آله فقالت لبابة: اعطنی ازارک حتی اغسله قال صلی الله علیه و آله: انما یغسل من بول الانثی و ینضح من بول الذکر. (قب) قال عبدالرحمن بن ابی لیلی قال: کنا جلوسا عند النبی صلی الله علیه و آله اذ أقبل الحسین علیه السلام فجعل ینزو علی ظهر النبی صلی الله علیه و آله و علی بطنه فبال. فقال صلی الله علیه و آله: دعوه - ابوعبید فی غریب الحدیث انه قال: لاتزرموا ابنی ای لا تقطعوا علیه بوله - ثم دعا بمآء فصبه علی بوله.
لبابه گفت: ازارت را بده تا آن را من بشویم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: شستن از بول دختر بچّه است و اما از بول پسر بچّه فقط آب پاشیدن کافی است.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 227/3؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 39؛ سنن ابیداود: 93/1، باب بول الصبی، حدیث 375.
در این احادیث تصریح به شیرخوارگی حسین آمده؛ لذا علامه امینی طبق نظریۀ خاص خود در (کتاب سیرتنا سیرة رسول الله صلی الله علیه و آله) در تحت عنوان «مأتم رضوعة» یعنی ماتم ایّام شیرخوارگی، این احادیث ام الفضل لبابه را آورده و لفظ مأتم از آن جهت بر آن نهاده که خبر غیب به کشته حسین علیه السلام در آنها هست(2)و ما مکرر گفتیم و باز تکرار میکنیم که به نظر ما به منظور اقامۀ ماتم نبوده، بلکه برای محض اطلاع پیغمبر صلی الله علیه و آله هم نبوده وگرنه تکرار نمیخواست، بلکه تکرار به منظور تذکار بوده که مبادا به فراموشی سپرده شود و تکرار تذکار از این است که پایه زندگانی آینده امّت، بلکه بشریت باید از روی آن ریخته شود و گفتیم: یک درصد آن ماتم است این بحث، باز تکرار خواهد شد ولی نکتهای که اینجا در این حدیث آمده:
همان رضوعة و شیرخوارگی حسین از شیر ام الفضل است که این احادیث تصریح به آن دارد.
و نظیرتصریح این اخبار به شیرخوردن حسین علیه السلام از ام الفضل اخبار دیگری است که بانوان دیگر هم به او شیر دادهاند. عبدالله یقطر شهید
رضیع حسین بوده. در حادثه نهضت حسین وی حامل نامۀ امام صلی الله علیه و آله به سوی شیعیان کوفه بود، گرفتار شد، عبیدالله زیاد او را از طمار قصر به زیر افکند و شهید شد، دربارۀ او گویند: «و کان رضیع الحسین علیه السلام.»(1)
خلاصة الاقوال: 192؛ تاریخ الطبری: 359/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 244.
و باز «قیس بن ذریح غلام» که امام حسین علیه السلام برای خاطر او به خواستگاری «لبنی» آمد، گویند: مادرش حسین علیه السلام را شیر داده بود.
باز برای تأکید این که حسین علیه السلام شیر از بانوان خورده.(2)
(امالی طوسی) رضاع و شیرخوارگی حسین علیه السلام را به اسناد از هشام بن سالم از امام صادق علیه السلام روایت کرده گوید: حسین بن علی علیه السلام شش ماهه به دنیا آمد و دو سال شیر داده شد بعد آیۀ وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً را آورده.(3)
گرچه این حدیث نمیگوید که شیر از چه کسی به او داده شد، ولی تصریح میکند که شیر داده شد و اینها قویتر از آن حدیث مجهول الراوی است که در آن گوید: (رجل من اصحابنا عن ابی عبدالله) یعنی مردی از اصحاب ما از امام صادق علیه السلام بازگو کرده که حسین شیر نخورد نه از فاطمه و نه از زنی دیگر ولیکن او از نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله میآوردند، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله انگشت ابهام خود را در دهانش مینهاد و از آن آنقدر میمکید که دو روز و سه روزش را کفایت میکرد. پس لحم
حسین از لحم رسول الله صلی الله علیه و آله و خون او روئید(1)
الکافی: 464/1-465، باب مولد الحسین بن علی علیه السلام، حدیث 4؛ کامل الزیارات: 57، باب 16، حدیث 4.
- (الحدیث)در روات این حدیث چند نفر مجهولند و از مجهولی روایت کردهاند.(2)
کاش این شخص «رجل من اصحابنا» را تعیین کرده بودند که کیست؟ ممکن است رجل کامل نباشد، لذا مجهولش آوردهاند و یا «رجل صدوق» نباشد. اگر چه از رجال صادق علیه السلام باشد و یا بر فرض صدیق بودن با صادق علیه السلام «صدوق» در روایت نباشد یا صدوق در روایت هم اگر باشد صادق در فهم کلام نباشد. کلام امام به صورتی بوده که میخواسته بگوید: چون فاطمه بضعۀ تن پیغمبر است گروه خون او، گروه خون پیغمبر است، حسین علیه السلام تنها از شیر فاطمه علیها السلام شیر خورد که خون مادر و گروه خون او با پیغمبر صلی الله علیه و آله یکی است، و از شیر انثی دیگر نخورد؛ زیرا شیری که از پستان دیگران خورد آن قدر مدتش کم بوده که ملحق به عدم است و راوی تعبیر به معنی کرده، آن هم معنائی که خودش فهمیده و ما نمیدانیم فهم او چگونه و در چه پایه بوده.
و نمیدانیم: کیف عقله؟ شخصی را به کثرت نماز و روزهاش ستودند و گفتند: امام علیه السلام فرمود: کیف عقله؟
ممکن است سخن امام علیه السلام در مورد آن چند روزی بوده که فاطمه
مریض شد و شیرش خشک شد یا کمبود یافت و مجبور شدند طفل را از شیر مادر بگیرند. یک نوبه که کودک بیتابی میکرده، پیغمبر صلی الله علیه و آله برای آرام کردن طفل و سرگرم کردن او به جای لای لای گهواره و جنباندن قنداقه، انگشت در دهان او نگه داشته(1)
(قب) عن ابی الفضل بن خیر باسناده: انه اعتلت فاطمة علیها السلام لما ولدت الحسین علیه السلام و جف لبنها فطلب رسول الله صلی الله علیه و آله مرضعا، فلم یجد فکان یاتیه فیلقمه ابهامه فیمصها، فیجعل الله له فی ابهام رسول الله صلی الله علیه و آله رزقا یغذوه و یقال: بل کان رسول الله صلی الله علیه و آله یدخل لسانه فی فیه فیغره کما یغر الطیر فرخه فجعل الله له فی ذلک رزقا، ففعل ذلک اربعین یوما و لیلة فنبت لحمه من لحم رسول الله صلی الله علیه و آله.
«المناقب، ابن شهر آشوب: 50/4، بحار الأنوار: 254/43، باب 11، ذیل حدیث 31»
به جای پستانک که طفل او را میمکد تا خسته میشود، خوابش میبرد، عموم مادرها از پستانک برای خواب کردن طفل استمداد میکنند و مدد میگیرند و طفل را برای رسیدن نوبت شیر از بیتابی باز میدارند با وسیله پستانک و شبیه آن که در دهان او میگذارند طفل را ساکت میکنند، اینجا هم پیغمبر صلی الله علیه و آله آن قدر با مشاغل زیاد یک نوبه یا چند نوبه تأمل فرموده تا طفل خواب رفته، کسی در آن زمینه گفته باشد، ببینید طفل انگشت جدش را آنقدر مکید که خوابش برد. این کلمه را که جملهای است فعلیه و در قضیّۀ اسمیّه نیست که کلّ در سور قضیّه باشد، آن را به شنوندۀ غیر عارف چنان تعبیر کرده باشدکه ذهن به خطا فهمیده و میفهمد که همواره چنین بوده و ممکن است چندین نوبههای متناوب یا1) (1)
متعاقب طفل را پیغمبر صلی الله علیه و آله بدین وسیله آرام کرده باشد، راوی اصل به این لفظ شنیده که هر وقت طفل را میآورند با چنین تدبیری پیغمبر صلی الله علیه و آله او را خواب میکرد.
او عبارت را تغییر داده و گفته همه وقت طفل را میآوردند، همه وقت را به جای هر وقت نوشته بالجمله: همۀ مادران دانشمند شیرخوار را با تدابیری ساکت و آرام نگه میدارند و خواب میکنند و بیتابی طفل را برای شیر به این گونه تدابیر فرو مینشانند، شنونده هم باید عارف به زبان گفتگو باشد.
برای نمونه ببینید که به واسطه غفلت شنونده از لغت تخاطب یا عارف نبودن از تشبیه و زبان کنایه و استعاره در اشتباه افتاده است.
نویسندهای از بیجار گروس نوشته بود: این حدیث چیست که در اصول کافی نوشته: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در هنگام تولد چون دایه نداشتند ابوطالب او را با پستان خود شیر میداد؟
جواب: در لغت عرب در هنگام اختصار کلمه گوسفند پستاندار را مختصر میکنند و میگویند: (کیف زرعکم و ضرعکم؟) یعنی امسال زراعت شما چون و پستان شما چون بود، یعنی پستاندارهای شما چون بوده؟ اینجا هم ابوطالب با ضرع خود یعنی گوسفندان شیردار خوب و دوشیدنی خود طفل را کفایت کرد تا کنیز ابولهب «ثوبیه» در رسید، پس خطایی در سخن نیست.
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطا ست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجا است(1)
حافظ شیرازی.
به هر حال سید محقق معاصر سید شرف الدین عاملی هم در کتاب «اجوبة موسی جار الله» این شیرخوردن و نخوردن حسین را از پستان زنان و خوردن از انگشت پیغمبر صلی الله علیه و آله؛ سخت ردّ کرده، افسوس که کتاب «اجوبة موسی جار الله» در حین کتابت حاضر نبود تا حلّ آن بزرگوار را هم ببینید.
امّا حدیث این که فاطمه مریض شد و شیرش خشک شد و پیغمبر صلی الله علیه و آله طفل را مراقبت میکرد.
بحارالأنوار مرسل به صورت مسند آورده که ابی الفضل بن خیر به اسناد خودش آورده (افسوس که سند را نیاورده تا در آن دقّت شود) در ذیل رمز مناقب میگوید: که فاطمه علیها السلام همین که حسین را متولد کرد او را علتی عارض شد، یعنی بیمار شد و شیرش خشکید، رسول خدا صلی الله علیه و آله مرضعهای طلب کرد نیافت، پس همواره خود میآمد و انگشت ابهام خود را در دهان طفل مینهاد تا مثل لقمه طفل آن را میمکید.
و خدا در انگشت ابهام رسول خدا صلی الله علیه و آله برای او رزقی مینهاد که او را تغذیه میکرد و گفته شده: بلکه رسول خدا صلی الله علیه و آله زبان خود را در دهان طفل مینهاد چنان که پرندگان جوجۀ خود را دانه به گلو و در منقار مینهند او را تغذیه
1) (1)
میداد، خداوند در آن برای وی رزقی مینهاد تا چهل روز و شب بر این منوال گذشت تا گوشت او از گوشت رسول الله صلی الله علیه و آله روئید.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 50/4؛ بحار الأنوار: 254/43، باب 11، ذیل حدیث 31.
در این حدیث مدت را از دو سال کوتاه کرده به چهل روز رسانده، ولی باز مرسل است.
راوی بر ما روشن نیست تا حال او را در صدق مقال و استقامت فهم به دست بیاوریم.
قدر متیقن نزد ما این است که: فاطمه علیها السلام بضعهای از تن پیغمبر صلی الله علیه و آله است،(2)خون او خون پیغمبر صلی الله علیه و آله است، از شیر او خونی که در بدن طفل تهیه میشود همان گروه خون پیغمبر است. کسر و نقصی در فاطمه و سرشت و خلقت او نیست که به طفل خود همین که از پستان شیر بدهد از آن گوشت و خون پیغمبر صلی الله علیه و آله نروید، نه غلوّ در عقیده اجازه میدهد که فاطمه را از پیغمبر صلی الله علیه و آله بگیریم و نه علوم طبیعی تحاشی دارد که خون پیغمبر صلی الله علیه و آله و گروه خون پیغمبر صلی الله علیه و آله از شیر فاطمه و پستان او بروید و نه فهم لغت کنایه و تشبیه راه را منحرف میکند.
و اصولا مجاری طبیعی ولادت و حمل و رضاع شیر و فطام و اعضای آن اعضای شریفه است و لگن خاصره و جهازات واقع در آن، همه اعضای شریفهاند و وضع آنها اشرف اوضاع است. و در نظام آفرینش صحیح است که گفتهاند: «ما
کان فی المکان ابدع مما کان» یعنی نقشهای بدیعتر و عجیبتر و شریفتر در عالم امکان از این نقشهای که کائنات بر آن نهاده شدهاند نیست، این نظام، نظام احسن است و اگر در این وضع طبیعی نقصی باشد، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله که از پستان حلیمه سعدیه شیرخورده ناقص بوده است.
انگشت در دهان طفل نهادن و مکیدن
علائلی میگوید:
بعد از چندی بسیار وقتها دیده میشد که این نوزاد سعادتمند در دامن جدّ عظیم الشأن میغلتید. غلتها میزد و با دیدگان حیرت زده کودکانه به جدّ امجد مهربان و به شخص عظیم العظمای جهان نگاه خود را اشباع میکرد و با آرامش خاطر به خواب میرفت، پردۀ پلک چشمها را اندک اندک به هم مینهاد جز با حالت سستی که نشان آرامش خاطر است. پلک چشمها را باز نمیکرد آن هم با آرامش و آهسته آهسته خواب رفتنی در جوّ احلام که در اثنای آن:
انگشت ابهام جد امجد آن پیغمبر قهرمان را میمکید، در این رضاع و مکیدن به معنی پستان نیست، بلکه معنی قلب است. شیره جان و دل او به آن شیرخوار و از آن شیرخوار با او آمیخته میشد. طفل نوزاد با هر مکیدنی محبتی را در قلب مادر جا وا میکند، و بالعکس با هر خندهای از بزرگ محبتی در طفل پدید میآید. پس تازگی ندارد اگر نوزاد از نبوت و پیغمبری، طباع آن را داشته و از قهرمانی و بطولت فداکاریهای آن را داشته باشد.
خواب رفتنی که گوئیا خواب کردن ملائکه در میان هالۀ نور یا خواب رفتن اختر و ستاره و نجم در افق سحرگاهان است. چشمی به هم مینهاد و به خواب
میرفت، تو گویی خواب رفتن آهو بچهای زیر پستان مادرانه دلسوز و سایههایی که بر خیال طفل نوزاد و مشاعر او میافتاد، از شخص قائم بر سر او و بر لوح و ضمیرش صورت خیال بطولت و قهرمانی بود که نبوّت آن را مایۀ تغذیه بود و غذا میداد و خیال نصف حقیقت است.
طفل و خیال او هر دو وقتی بزرگ شوند طفل مردی میشود و خیال او وجود خارجی یافته، بروز حقیقتی میشود که خیال آن را داشته و به سر میپرورانیده.
طفل دکانک از پس آن کرد تا به دکان رسد چو گردد مرد
دختر بچه به عروسک میپردازد تا عروس میشود.
اطفالی که خیال تحصیل ودانشگاه را دارند به دانشگاه میروند.
و آنان که خیال کسب دارند کاسب میشوند.
و آنان که خیال سفر دارند به سفر میروند و اگر خیال امری بر سر باشد گاهی و تخلف از انجام شود دلیل نیست که بیخیال میتوان کاری را انجام داد. خیال نقشه مهندسی کاری است که انجام میشود و خیال اگر از صورت و معنی محمّد در طفل بیاید، او را مهندس همان معنی میکند.
علائلی گوید:
انگشت ابهامی که بر دهان نوزاد بود تا خوابش میکرد، وصل معنی به معنی و سیم برقی بود که روحی بر آن سیم به روحی جریان داشت.
چون با پستان یا انگشت که مکیده میشود در هر مکیدنی احساس تازهای از محبت به آن طفل شود و با هر حرکت فیزیکی و شیمیایی
یک حرکت بیولوژی درونی پدید میآید و احساس به گرمی محبت مادری متزاید میشود و از انباشتۀ این احساسات جدیده و جدید، ملکه جوهری روانی در روح پدید میآید که جذب آن دائم و مداوم به طرف مادر و معدن لطف جبلی میشود تا همین که نفس نوزاد به حدّ رشد و استوا رسید سیم روشن شد و یک نوع بطولت و قهرمانی صفشکنی شد که نبوت با ضیاء و امواج او را از پشت سرمایه مدد میداد.
انگشت پیغمبر که معدن قدرت است همین که طفل آنها را بمکد یا با انگشتان طفل بازی کند و تماس بگیرد، جریان حرارت در آنها توأم میشود با بیدار شدن حسّ محبّت و انطباع به شکل و صورت پیغمبر صلی الله علیه و آله در حواس باطن طفل (حس مشترک بنطاسیا - و خیال و - وهم - و متخیله - و ذاکره) و بعلاوه شعاع مرموزی در سر انگشتان و اعصاب آنها هست، این شعاع در عصب با چشم مسلّح دیده شده و از برخورد با عصب انگشت طفل و بدن طفل فروزانتر میشود و گاهی که از هر دو شدید باشند موجب روشنائی میشود.
از طاووس یمانی تابعی بزرگوار رسیده که حسین چنان بود که هر گاه در مکان مظلم تاریک نشسته میبود، مردم به واسطۀ نور پیشانی و زیر گلوی او به او راه پیدا میکردند و او را روشن تشخیص میدادند، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار وقتها پیشانی و گلوگاه او را بوسه میزده و جبرئیل روزی نازل شد زهرا علیها السلام را یافت که خواب است و حسین علیه السلام در گهواره میگرید، پس جبرئیل با او نغمههای قال و مقال کودکانه را سر داده، او را دلداری میداد تا مادرش زهرا از
خواب برخاست.(1)
«بحار الأنوار: 187/44، باب 25؛ مدینة المعاجز: 46/4، حدیث 1076»
نغمههای جبرئیل، رازگشای این است که کودک غنچه فکر و خیالش رو به عالم بالا و معالی ملکوت شکفته شود البته از شیر و لبن سخن گفت، اما شیر و لبن را در رفّ بالا در بهشت والا نشان داد و گفت: آنجا نهری از شیر هست.
انّ فی الجنّة نهراً من لبن لعلّی و حسین و حسن(2)
اما نور مثلاً در پیشانی و زیر گلو که طاووس یمانی از آن سخن گوید راز این گونه نور را در سر انگشتان و چشمان و در عروق خون کسان تا زندهاند جستهاند و دیدهاند.
(قمقام) آوردهاند که: چون حضرت امام علیه السلام شبها در تاریکی بنشستی از فروغ پیشانی و سپیدی کردن همایونش هر کس بدو راه بردی.
عایشه در غرفۀ تاریک از نور چهرۀ مصطفی سوزن گمشده را یافت،(3)
1) (1) عن طاووس الیمانی: ان الحسین بن علی علیه السلام کان اذ جلس فی المکان المظلم یهتدی الیه الناس ببیاض جبینه و نحره فان رسول الله صلی الله علیه و آله کان کثیرا ما یقبل جبینه و نحره و ان جبرئیل نزل یوما فوجد الزهرآء نائمة و الحسین فی مهده یبکی فجعل یناغیه و یسلیه حتی استقیظت.
2) (2) التفسیر الصافی: 566/7، پاورقی.
3) (3) کنز العمال: 429/12، حدیث 35492.
اکتشافات امروزه در غرفه تاریکی مراکز اعصاب را در مغز به وسیله کلاهی که بر سر مینهند تشخیص میدهند، عضو را به حرکت وامیدارند در مرکز عصب آن روشنائی پدید میآید.
رباب همسرش ذکرای و تأبین امام علیه السلام را از این مطلع شروع کرده که: انّ الّذی کان نوراً یستضاء به.(1)
الوافی بالوفیات: 53/14؛ اعیان الشیعه: 622/1.
و اشعاری که در بعد از شهادتش در حوالی مدینه شبها به منزلۀ شبنامه در محیط فضا پخش میشد و سر داده میشد و چون ناشر این گونه شبنامهها رخ نشان نمیداد و او را نمیشناختند میگفتند: جنّ مستور از دیدهگان گفته است به این وضع اشاره شده.
مسخ النّبی جبینه فله بریق فی الخدود(2)
در شمایل رسول خدا صلی الله علیه و آله در دندانها داردکه وقتی لبخندی میزد مانند تگرگ نیم آب شده دندانها درخشان بود و نوری از دندانها میجهید و تلألا میکرد.
روایت طاووس یمانی نور حسین علیه السلام را به آن تعلیل کرده که میگوید:
اقتباس از نور رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، از مشعل نور اقدس پیغمبر صلی الله علیه و آله شعلهاش در این مولود آمده بود گوید: چون پیغمبر صلی الله علیه و آله بسیار وقتها او را زیر گلوگاه و
پیشانی بوسه میزد، غنچۀ با بوسه زدن نور و نسیم از هم میشکفد و عطر و رنگ نهفته اش از پرده بیرون میریزد و سر شکاف شدن نور زیر پوست با سر انگشت پیغمبر صلی الله علیه و آله از این قبیل است و قضیه بعد که میگوید: جبرئیل آمد و زهرا را به خواب دید و حسین در گهواره گریه میکرد، جبرئیل با کودک قال و مقال راه انداخت و او را دلداری میداد،(1)
مدینة المعاجز: 46/4؛ بحار الأنوار: 187/44، باب 25.
قضیه مستقلی است و ربطی به تعلیل نور ندارد.اما نغمۀ جبرئیل نیز برای شکفتن غنچه ضمیر و روح طفل مؤثر بود و بوسۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله هم نور زیر پوست را بیرون میریخته شما هم در موقع بوسۀ دوست، چهره شما درخشان میشود و از چشمها برق میزند.
اما تماس بوسه پیغمبر صلی الله علیه و آله که سبب نور شده باشد تطهیر دیگری هم دارد، که پسر خواهر میمونه زوجۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله، زیاد بن عبدالله بن مالک از بنی هلال هم وقتی با نمایندگان داد قبیله بنیهلال آمدند و او بر خالهاش میمونه بنت الحارث وارد شد و با رسول خدا صلی الله علیه و آله به مسجد آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد دست به سر و صورت او کشید و به همین سبب نوری در سیمای او همیشه پدید آمد.(2)
تماس پیغمبر صلی الله علیه و آله با بوسه در عین این که مؤثر است باید مثل وسیلۀ انفجار قوه درونی باشد و در زیر جلد و پوست و اعصاب خود مولود هم ذخیره این نور
باشد تا برخورد این تماس آن را سرشکاف کند، مانند پردهدری نور و نسیم از غنچه با سر انگشت ملاطفت، این پردهدری حلال انجام میگرفت قوای نهفته نورانی مثل الکتریک مالشی نورش در بیرون ظاهر میگردید.
یا بگو: از تماس دو نور که در دو سیم عصب دو شخص به هم پیوسته میشود ایجاد تشعشع میشود، وگرنه یک مثبت یا منفی به تنهایی روشنی نمیآفریند.
و از اینجا سرّ آن که پیغمبر صلی الله علیه و آله سایه نداشت تا حدّی کشف میشود.(1)
الکافی: 442/1، باب مولد النبی صلی الله علیه و آله و وفاته، حدیث 11.
زیرا پیکری را اگر در برابر آفتاب بگذارید و سیم نور برق در روی آن پیکر از همه سو روشن باشد، آن قطعهای که خلاف آفتاب است به واسطۀ روشنی و شعاع اختصاصی خودش سایه را که از آن پیکر در برابر آفتاب افتاده محو میکند و در نتیجه جسم بیسایه خواهد بود.
پیکر مقدس پیغمبر اقدس صلی الله علیه و آله پوشیده از اعصاب سرتاسری است که در آن اعصاب نوری است در بدن او، جهت خلاف آفتاب هم از این گونه اعصاب پوشیده است که پر شعاع است و سایه را محو میکند.
شاید هالهای که از نور در نقاشیهای صور ملائکه و پیامبران و امامان مرسوم بوده و ترسیم میشده تعبیر از این نور الکتریسته سرتاسری بدن آنان بوده گرچه میگویند: این نور الکتریسیته نیست، نوری است در امتداد جریان خون تا هر جا برسد در چشمان و سر انگشتان بیشتر است و با موت قطع میشود و در هنگام سرور و شادی بیشتر میشود.
1) (1)
در حدیث موسی بن جعفر علیه السلام در تفسیر آیه مبارکه وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ (1)
مجادله (58):22.
گوید: برای هر مؤمنی این روح خدایی مقدس به تأیید هست، هنگام احسان و نیکوکاری به اهتزاز میآید و هنگام اسائه و بدحالی به زمین نمناک فرو میرود.(2)اثبات اهتزاز و تموّج برای آن میکند و فرو رفتن در زمین نمناک را میگوید که هر دو از خواص الکتریک است، و البته در افراد شدت و ضعف دارد.
روایت مرفوعهای به امام علی علیه السلام میرسد(1)
وروی مرفوعا الی علی علیه السلام قال: لما حضرت ولادة فاطمة علیها السلام قال رسول الله صلی الله علیه و آله لاسماء بنت عمیس و ام سلمة احضراها، فاذا وقع ولدها و استهل فاذنا فی اذنه الیمنی واقیما فی اذنه الیسری فانه لا یفعل ذلک بمثله الا عصم الشیطان و لا تحدثا شیئاً حتی اتیکما، فلما ولدت فعلتا ذلک فاتاه النبی صلی الله علیه و آله فسره و لباه بریقه و قال: اللهم انی اعیذه بک و ولده من الشیطان الرجیم (الحدیث) (ایضاح) سررت الصبی اسره سرا قطعت سرته و هو ما تقطعه القابلة من «سرة» الصبی و «الباه بریقه» ای صب ریقه فی فیه کما یصب اللباء فی فم الصبی و اللباء هو اول ما یحلب عند الولادة.
میگوید: همین که موقع ولادت فرزند فاطمه علیها السلام فرا رسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله به اسماء بنت عمیس و ام سلمه رضی الله عنهما امر فرمود که: به حضور فاطمه علیها السلام حاضر شوید و مراقب باشید، همین که فرزند متولد شد و صدای گریه طفل بلند شد شما اذان در گوش راستش و اقامه را در گوش چپش بگویید که هر طفل با آن چنین عمل بشود از شیطان مصون1) (1)
خواهد بود. و بعد هیچ اقدامی ننمائید تا من خودم را به شما برسانم.(1)
کشف الغمة: 525/1؛ بحار الأنوار: 255/43، باب 11.
قدغن از هر اقدامی دیگر نشان میدهد که تمام جزئیات امر در تحت نظر پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده و آمد و رفت اسماء از پیش خود نبوده و انتخاب امسلمه و اسماء لابد از حکمتی است، چنان که گفتن اذان و اقامه هم از زبان آنها سرّی دارد.
همین که حسین متولد شد آن دو تن بانو طبق آن چه دستور فرموده بود عمل کردند تا پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و ناف کودک را خود برید، و لبآء «شیرمایه» را از آب دهان مبارک به او داد و دعا کرد و گفت: بارخدایا! من این طفل را و ذریه و زاد و ولد او را از شر شیطان به پناه تو میسپارم.
«اللهم انی اعیذه بک و ولده من الشیطان الرجیم.» (الحدیث)(2)
البته بریدن ناف طفل به دست مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله اهمیت دارد و دلیل اهتمام است ناف کسی را به خیر بریده باشند یا به شرّ، فرقها دارد.
چنان که لبآء و اولین طعم چشیدنی ذائقۀ طفل هم اهمیت دارد که بزاق دهان مبارک خیرخواه بشر باشد.
در عرف ما میگویند: ناف فلان را کی بریده؟ و حنک و سقف دهان او را با چه برداشتهاند؛ قابلههای مؤمنه در عصور ما با تربت حَنک و سقف دهان بچه را برمیداشتهاند و اذان گفتن این دو بانو هم منافاتی با اذان گفتن پیغمبر صلی الله علیه و آله ندارد، البته اذان اضافی سرّی دارد توارد علل
کشف از اهمیت این نغمۀ ملکوتی میکند که به محض تولد طفل پیش از هر نغمه و زمزمه و کلمهای، باید این نغمه به گوش هوش طفل وارد شود و گوش این طفل از اذان بانوان که اذان آنها اصولاً به «اخفات» و آهسته است و زنان نسبت به اذان از طبقۀ خاموشاند. و باز با اذان پیغمبر صلی الله علیه و آله که منادی اول این دعوت میباشد اسراری دارد که اصرار به آن هست.
در مدینه صدائی که به گوش با غلغله وارد میشود و از صدر تا ساقه آن را میگویند، همین صدای اذان و نماز است و آن صدای هر شب و هر روز مدینه است.
و در بین آن، صدای غلغلۀ دیگری که این روزها در مدینه به گوش میآید صدای خروش جنگ و دفاع و جهاد است، طفل مدینهای این دو صدا را زیاد میشنود.
و اما حدیث ابوهریرة راجع به ناف بریدن کودک که به حسین علیه السلام در ایام بزرگی میگفت من درست دیدم که از بریدن ناف تو دست پیغمبر صلی الله علیه و آله خضاب از خون است.
گرچه به صورت مسند است ولکن یک نقد و مناقشه به آن متوجه است که ابوهریره در سال خیبر که سال ششم است. به مدینه آمده و در موقع تولد امام حسین علیه السلام که سال چهارم است در مدینه نبوده، پس چگونه خبر از رؤیت و دیدن خود میگوید، ولی چون تقریر امام علیه السلام را همراه دارد باید به آن اعتنا کرد صورت روایت این است.
تاریخ ابن عساکر به اسناد از ابوالشعثاء از بشر بن غالب بازگو کرده گوید: من
با ابوهریره بودم (شاید در ایامی که حاکم مدینه بوده این قضیه اتفاق افتاده) پس حسین بن علی علیه السلام را دید گفت: یا ابا عبدالله به درستی من دیدهام تو را روی دو دست پیغمبر صلی الله علیه و آله که هر دو دست او را به خون ناف تو خضاب کرده بودی، هنگامی که تو را آوردند حین تولد تو پس ناف تو را برید و تو را در خرقهای پیچید، حالیا که در دهان تو آب دهان مبارک را ریخته بود و به کلمهای و کلامی تکلم فرمود که من نمیدانم چه بود؟
روایت میگوید: فاطمه علیها السلام در بریدن ناف حسن علیه السلام به پیغمبر صلی الله علیه و آله سبقت گرفته بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله بنابراین فرمود: در این ناف بریدن بر من سبقت مگیری.(1)
اخبرنا ابوعلی الحداد و جماعة فی کتبهم، قالوا (نا) ابوبکر بن زید (نا) سلیمان بن احمد (نا) محمد بن عبدالله الحضرمی (نا) ضرار بن صرد (نا) عبدالکریم بن یعفور الجعفی عن جابر عن ابی الشعثآء عن بشر بن غالب، قال: کنت مع ابی هریرة فرای الحسین بن علی علیه السلام فقال: یا اباعبدالله! لقد رایتک علی یدی رسول الله صلی الله علیه و آله قد خضبتها دما حین اتی بک حین ولدت فسررک و لفک فی خرقة و قدتفل فی فیک و تکلم بکلام ما ادری ما هو؟ و لقد کانت فاطمة سبقته بقطع سرة الحسن فقال صلی الله علیه و آله: لا تسبقینی بها (الحدیث).
«نظم درر السمطین: 208؛ تاریخ مدینة دمشق: 114/14؛ المعجم الکبیر: 95/3»
در این حدیث از چیزهایی که تحت مراقبت بوده و برشمرده.
(1) بریدن ناف به دست مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله است چنان که معمول است در افتتاح هر مؤسسهای مقراض را به دست شخص اول میدهند که «نوار را» قطع میکند، ولی تخصص در قطع لولۀ ناف با حساب صحیح لازم است. اهمیتی پیغمبر داده که با خضاب به خونآلود شدن دستهای
1) (1)
مبارک خود پیغمبر صلی الله علیه و آله دست در کار داشته.
(2) دیگر دادن «بزاق دهان مبارک که ترکیب فیزیولوژی مخصوصی است با عمل فیزیکی پیچیدن به قنداقه و خرقه و پارچه به طفل نوزاد.
(3) سومین چیز، همان کلامی و کلمهای که پیغمبر گفته و ابوهریره نفهمیده و اقرار میکند که نفهمیده چه بوده با آن که ابوهریره عرب بوده و کلام هم آهسته و مخفی نبوده و این که امام علیه السلام او را رد نکرد تقریر است، تقریر هم مثل قول معصوم و فعل معصوم حجت است.
پس معنی عبارت اول رؤیت ابوهریره همان است که نقل امر محقق مشهور بین مردم را چنان میکند که گویا خودش را دیده است وگرنه حضور مرد در موقع زائیدن در محفل زائو حرام است و نشان میدهد که بدو و ختم کار حسین علیه السلام با پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده؛ هم در تکوین و هم در تشریع هم در ولادت و هم در تعلیم و حکمت هم در مبدأ و هم در غایت.
(مناقب) (مرسله) بانو بره - دختر امیه خزاعیه - بازگو کرده گوید: همین که فاطمه علیها السلام به حسین علیه السلام حامله شد پیغمبر صلی الله علیه و آله رو به راهی بیرون رفت (یعنی در موقع وضع حمل) و به فاطمه فرمود: تو پسری خواهی زائید جبرئیل مرا به او تهنیت گفته، پس او را شیر مده تا من به سوی تو برگردم (رفت تا در موقع وضع حمل نباشد؛ زیرا حضور مرد در آن موقع حرام است).
این بانو گوید: من بر فاطمه علیها السلام وارد شدم هنگامی بود که حسن علیه السلام را زائیده بود.
و سوم بود که او را شیر نداده بود یعنی نوبۀ سوم بود یا ساعت سوم بود، یا روز سوم.
من گفتم: او را به من بده تا من شیرش بدهم.
گفت: هرگز.
سپس رقت مادری او را فرا گرفت و او را شیر داد، پس همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله از راه باز آمد، به فاطمه علیه السلام گفت: چه کردهای؟
گفت: رقت مادری مرا فرا گرفت تا او را شیر دادم پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آن چه خدا خواهد رد شدنی ندارد.
تا همین که به حسین علیه السلام حامله شد، پیغمبر صلی الله علیه و آله باز به او فرمود: ای فاطمه! تو فرزند پسری خواهی آورد جبرئیل مرا به او تهنیت گفته، پس او را شیر مده تا من به سوی تو برگردم، اگر چه یک ماه طول بکشد.
فاطمه گفت: این کار را میکنم. و رسول خدا صلی الله علیه و آله در راهی که نظر گرفته بود بیرون رفت تا وقت زائیدن حاضر نباشد،
چون حضور مرد در محفل زن زائو حرام است.
پس فاطمه علیها السلام حسین را زائید و او را شیر نداد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد به فاطمه گفت: چه کردهای؟ فاطمه گفت: او را شیر ندادهام. پس پیغمبر صلی الله علیه و آله او را گرفت و زبان خود را در دهان او گذاشت.
و حسین به سختی میمکید تا پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: ایهاً حسین ایهاً حسین بس کن! بس کن! یا بیافزا! بیفزا!
سپس فرمود: آنچه خدا اراده دارد فقط آن انجام میشود و بس، این دولت بزرگ (یعنی امامت) در تو و ولد تو خواهد بود. (الحدیث)(1)
(قب) برة ابنة امیة الخزاعی قالت: لما حملت فاطمة بالحسن خرج النبی صلی الله علیه و آله فی بعض وجوهه فقال لها: انک ستلدین غلاما قد هنأنی به جبرئیل فلا ترضعیه حتی اصیر الیک قالت: فدخلت علی فاطمة حین ولدت الحسن و له ثلث ما ارضعته، فقلت لها: اعطنیه حتی ارضعه فقالت: کلا ثم ادرکته رقة الامهات فارضعته فلما جاء النبی صلی الله علیه و آله قال لها ماذا صنعت قالت ادرکنی علیه رقة الامهات فارضعته فقال: ابی الله الا ما اراد فلما حملت بالحسین قال لها: یا فاطمة! انک ستلدین غلاما قد هنأنی به جبرئیل فلا ترضعیه حتی اجیی الیک و لو اقمت شهراً قالت: افعل ذلک و خرج رسول الله فی بعض وجوهه فولدت فاطمة الحسین فما ارضعته حتی جاء رسول الله صلی الله علیه و آله فقال لها ماذا صنعت؟ قالت: ما ارضعته فاخذه فجعل لسانه فیه فجعل الحسین یمص حتی قال النبی صلی الله علیه و آله ایهاً حسین ایهاً حسین؟؟ ثم قال: ابی الله الا ما یرید هی فیک و ولدک یعنی الامامة (الحدیث)
1) (1)
اساس پایۀ امامت و ولایت را پیغمبر صلی الله علیه و آله از همان دورۀ اول ولادت حسین و شیرخوارگی او پایهگذاری کرد، چون امامت متمم نبوت است و متصل به نبوت و منشعب از آن است. اساس نبوت با پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و تکمیل گردید ولی متمم کار آن که امامت باشد حسن و حسین و امنای فرزندان آنها عهدهدار آن بودند. ظاهر این خبر این است که امام حسن امامت را ندارد، ولی مراد این است که در اولاد او امامت نیست وگرنه خود او را حدیث گوید: «هذان امامان قاما او قعدا»(1)کتاب یاد و یادآوران همان سخن محیی الدین و غزالی و صدرالمتالهین را میگوید که فلسفه حکمت عالیه متعالیه میگوید: که نبوت منقطع است و ولایت نه، ولایت پاسبان عدالت است. برای مشتاقان عدالت پرچم حسین و امنای دین پناهی است، چنانکه دکتر میگوید، ولی به نظر ما امام، امام برای مسلمین است نه تنها به شیعیان مشتاق عدالت چنان که پیغمبر رسول همه بشر است، نه تنها مسلمین، لکن امت اجابت همان مسلمینند و
1) (1) الإرشاد، شیخ مفید: 30/2؛ اعلام الوری: 209.
پیغمبر صلی الله علیه و آله دعوت خود را منحصر به امت اجابت نمیکند، همه را دعوت میکند و هر قومی را هادی و رهبری است که بالمباشرة رهبری میکند.
نبوت مثل آن که ادارۀ راهنمایی نقشۀ مسیر تهران تا شمال را میگوید که از کوهها میگذرد، ولی امامت آن است که هدایت به معنی ایصال به مقصود بکند و همراه باشد که کاروان در سر پیچ و هر گردونه راه را مستقیم برود و به کوره راهها نرود. اگر خود بخواهند - و این کار را پیغمبر صلی الله علیه و آله، خود هم تا بود بر عهده داشت، ولی این امری است علاوه بر نبوت و منقطع شدنی نیست و این وظیفه برای خلفای به حق او باقی است.
دکتر به زبان اجتماعی میگوید: که پیغمبر اسلام دو رسالت داشت: یکی رسالت نبوت و پیغمبری و ابلاغ که رسالتی است چونان رسالت پیغمبران؛ دیگر پیامی دریافت کرده و باید به مردم میرساند و رساند.
رسالت دیگری: پیاده کردن پیام، امامت، رهبری جامعه، و آموزش گروهی از انسانها برای تشکیل یک امت نمونه در جامعۀ بشری.
اینجا است که رهبری سیاسی و اجتماعی و مسئولیت و تعهد و درگیری و جنگ و جهاد میخواهد.
اینجا است که پیغمبر صلی الله علیه و آله در دستی پیام دارد و در دستی شمشیر.
یکی نماینده مکتب و نبوت.
و دیگری نمایندۀ رسالت و رهبری و امامت.
ایدئولوژی مکتب و پیام میتواند در ظرف 23 سال به خاتمیت برسد.
اما انجام رسالت اجتماعی به معنای ساختن امت و ایجاد یک جامعۀ بیطبقه و ضد اشرافی و پاک از آثار جاهلیت؛ که فرهنگی است ضد انسانی و قدیم، و به وجود آوردن نسلی آموخته و خودآگاه با ارزشهای انقلابی جدید و بر اساس مکتب جدید در ظرف یک نسل و دو نسل ممکن نیست.
این است که پیغمبر صلی الله علیه و آله تنها خاتم النبیین است و فقط به عنوان نبی، مسئولیتش ختم شده تا جائی که اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ (1)
مائده (5):3.
آمد، اما رسالت جامعه سازی، و تشکیل یک جامعۀ نمونه ضد اشرافی و ضد طبقاتی با مردمی آگاه و مسئول و دارای استقلال و آگاهی رأی انسانی پایان نیافته است و باید طی یک رهبری انقلابی مستمر به خاتمیت برسد.إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ (2)
پس رسالت اولیۀ پیامبر به عنوان ابلاغ کنندۀ پیام و ایدئولوک رهبر انقلابی پایان یافته و به خاتمیت رسیده.
اما رسالت دوم: رهبری جامعه و ساختن امت در طی چندین نسل است که استمرار و ادامه مییابد و به تکامل میرسد و آنگاه پیامبر خاتم نبوت و آخرین رهبر از رهبران وصی - در نظام وصایت و امامت - خاتم امامت میشود، یعنی ختم کننده جامعهسازی پیامبر.
بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله اعتقاد به او ماند، اما رسالت اجتماعیش نه.
کسانی که از اصحاب پیغمبر نیز بودند، اسلام را به عنوان یک ایدئولوژی الهی و دینی پذیرفتند، اما جهتگیری طبقاتی و رسالت اجتماعی خاص پیغمبر صلی الله علیه و آله را کشتند.
در «سقیفه» اسلام به عنوان یک نهضت دینی ماند اما به عنوان رسالت اجتماعی شکست خورد.
در «سقیفه» بینش طبقاتی جامعۀ عرب بر بینش ضد طبقاتی رسالت و انقلاب اسلامی پیروز شد، فرماندهان قشونی از اولاد ابوسفیان و نظیر آنان برگزیده شدند و این انقلاب و گرایش به چپ و راست در طول تاریخ عمیقتر شد و اسلامی به وجود آمد که ابزار توجیه طبقۀ حاکم شد.
طبقۀ عالیه در عهد عمر و بعد، عبارت بودند از «قریش و بکر و ثقیف» عمر مسلمین را هشت طبقه قرار داد که طبقه زیرین آنها در عراق و کوفه، حمراء و احمر و همدان بودند که از نظر فضل و دین و هنر افضل از همه بودند، ولی از نظر منصب و حقوق در درجه هشتم بودند؛ تا امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمد و وضع را برگرداند، طبقۀ محروم فاضل را بالا آورد و طبقات را از نظر حقوق متساوی قرار داد و بعد از شهادت امام علیه السلام معاویه باز امر طبقات را برگرداند و طبقات فاضله را تبعید کرد به جزیره.
دکتر از حکومت عمر این وضع طبقاتی را غفلت کرده، فقط یک نمونه کوچک مختصر آورده که برای اولین بار طلیعۀ طبقاتی را میبینیم
گوید: او که به اعتقاد من مسلمان است، اما بینش اجتماعی پیش از اسلام دارد میگوید: ای مسلمین بحمدالله از اعاجم، بندگان بسیاری در اختیارتان قرار گرفته است، پس به خاطر شرافت عرب، بندگان عربتان را آزاد کنید.
در هر صورت در دورۀ خلفا، گرایش به حکومت طبقاتی خفیف است، اما هست. ابوبکر با وجود سادگی زندگانی خودش در انتخاب حکومت و فرماندهان قشونی به مواضع اصول طبقاتی میچرخد.
عمر به سود این اصول و به سوی این اصول یک قدم برمیدارد و نوبت به عثمان که میرسد خلافت به این جبهه میچرخد و به دامن بنیامیه میافتد.
پیروزی «بنیامیه» و شکست «امام علی علیه السلام» به معنای تعیین شدن سرنوشت تاریخی اسلام از نظر اجتماعی است.
بنیامیه به عنوان مجموعهای رمزی و بیان کنندۀ همۀ ارزشهای اشرافیت جاهلی و طبقۀ حاکم، جناح آنها در طول تاریخ پیروز میشود و رهبری نهضت را رسماً به دست میگیرد و عناصر ضد انقلابی، عناصر پیش از انقلاب با لباس انقلاب در مبارزۀ با «امام علی علیه السلام» به عنوان آخرین کسی که رسماً با این گروه میجنگد و مبارزهاش ادامۀ مبارزهای است بزرگوار که پیامبر صلی الله علیه و آله در «خندق» و در «بدر» و در «مکه» با بنیامیه داشته است. پیروز میشود و با روی کار آمدن «بنیامیه» جناح ضد دین کاملاً حکومت مییابد و همه گرایشها و ارزشهای انقلابی اسلام بر باد میرود.
و مشکل کار این است که: این طبقه حاکم در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله برای جنگ با پیغمبر صلی الله علیه و آله و اصول انقلاب اسلام عریان به میدان آمده بود، با همه ارزشهای اشرافیش و اینک بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله با پوشش انقلاب آمده.
بعد از پیامبر اشرافیت رانده شده باز میگردد که ارزشهای جاهلیش را با قرآن و سنت و به نام شعائر اسلامی توجیه میکند و اشرافیت نه بر گرد «بت» که بر گرد «کعبه» میچرخد و قرآن بر سر نیزه میکند.
و در دفاع از خویش نه از اساطیر الاولین که از وحی و توحید و کعبه و روزه و نماز و مسجد سخن میگوید تا پیغمبر هم فرمود: امت من حسین مرا میکشند یعنی من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد.
اینجا است که امامان همان امنای الهیاند، موقعیّت امام و ارزش او به قدر ارزش حیات همه است، اگر خلق به آنها رجوع کنند، آنها را مانند عقربه کمپاس مغناطیس در دریا، در کشتی که خط جهت را نشان میدهد به حقایق آشنا میکنند و از ضلالت نجات میدهند، تا زندهاند خودشان و وقتی نباشند خاکشان و اخبار و احادیث و آثارشان.
پرورد عالم دین خاک سر کوی شما در حق آل نبی معرفت این است مرا
هواخواهان عدل و مشتاقان عدلت از این جهت در همه سخنها و همه مبحثها گریز به کربلا زدند تا از گمراهی به هدایت او بلکه راه یابند.
دکتر اینجا بحث را از شیعه کرده که کربلا را به جای کعبه پناهگاه
گرفته - تا آخر.
البته راست است که امام پناهگاه عدل است.
گروه محرومان و مشتاقان عدالت برای قوت جبهۀ خود، خویشتن را شیعه آل محمّد نامیدند.
ابو مسلم خراسانی خود را امیر آل محمّد و ابوسلمه خلال را وزیر آل محمد نامیدند.(1)
تاریخ الیعقوبی: 352/2؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 356/3.
گرد آل محمّد به اسم درآمدند اما دنیا بعد فهمید که خطا در تطبیق کرده است، ولی خطا بود یا صواب، تکیه کردند و همه روز را عاشورا و همه جا را کربلا و همه وقت را محرم کردند.سال شهید شدن یحیی بن زید در جوزجان بلخ خراسان، اطفال نوزاد خود را هر چه پسر بود یحیی نام نهادند تا یحیی فراموش نشود.(2)
و این نهضت گسترده شد تا سر کوهها را هم گرفت تا این زمان در طالقان ایران، روشنفکری به عزاداران عاشورا اشاره کرده بود که این چیست که همه سال تکرار میکنند؟!
شیعه آگاه جواب داده بود که ما «مار گزیدهایم» در مورد غدیر خم سکوت کردیم و گفتیم: تاریخ خود میگوید که در حجة الوداع پرشکوهترین نمایش مسلمین و در جائی که معلوم است خود پیامبر علی را به رهبری معرفی کرد و دیدیم که چگونه همه چیز را شستند و از بیخ زیرش زدند، این است که ما در مورد «عاشورا» مرتکب این اشتباه
نمیشویم، در شادی در غم، در عروسی و عزا و در آب خوردن و غذا خوردن، در تشنگی و گرسنگی و در همه حال حسین حسین میگوییم.
و عاشورا عاشورا و کربلا کربلا، تا نسل ما و نسلهای بعد از ما فراموش نکنند که بر شیعه چه گذشت و بدانند که بر شیعه چه میگذرد.
در همین طالقان گروه شبیهخوانی را دیده بودند که نسخه مجلس شبیه سازی 360 روز را دارند، یعنی برای هر روز سال تعزیهای از کربلا و این بدان معنی است که اگر حکومت (حکومت بنیامیه) میکوشد تا یاد شهیدان را پاک محو کند ما برای هر روز، تعزیهای نوشتهایم. اگر حکومت میکوشد تا عاشورا مطرح نشود، ما هر روز را عاشورا میکنیم و همه جا را کربلا.
در همان جا روشنفکر پرسیده بود: چرا یک ماه و دو ماه، نه و تمام سال؟ پاسخ همین جواب شیعه روشنفکر را شنیده بود.
ذکر و ذاکران.
در این که شیعه، یادآوران عاشورا و گویندگان فلسفۀ انقلاب را واعظ و خطیب و سخنگو و عالم، و فقیه نخوانده و ذاکر خوانده است، بیمعنی و تصادفی نیست.
بزرگترین رسالت ذاکران: کسانی که میتوانند علیه ظلم و علیه کسانی و قلمهایی که تاریخ را به نفع قدرتمندان توجیه میکنند و علیه مورخان و نویسندگان و مبلغان و علماو روحانیان که از حقیقتهای پامال شده یاد نمیکنند نهضت کند، ذکر است.
آن که در برابر همه دستگاهها که حادثهها و قتل عام مردان بزرگ و
شهادتها را ندیده میگیرند و همواره پیرامون کاخدارها و باجستانان پرسه میزنند و زبان آنهایند میجنگند، ذکر است که نهضت میآفریند.
ذکر ظلمی که شده است، ذکر بزرگترین حادثهای که در تاریخ به وجود آمده.
ذکر بزرگترین جنایتی که به دست خلفای رسول الله و به فتوای روحانیان وابسته به خلفا انجام گرفته و ذکر جنایتی که همواره در حق مردم و تودههای محروم میشده است و میشود.
چنین است که «شیعه» این «یادآوران ظلمهایی» را که رفته است و میرود ذاکران خوانده است، تا در وقت و بیوقت و هرجا و هر زمان به یادت بیاورند که چه خونها ریختهاند و چه خونها میریزند تا صدای مذهب و مکتب عدالت را خاموش کنند.
پس اگر میخواهی باور کنم که از «مایی» وقتی از «محمّد صلی الله علیه و آله» میگویی وقتی از «علی علیه السلام» میگویی از ائمه میگویی، از قرآن میگویی، و از هر چه میگوئی باید به کربلا گریز برانی.
بر هر چه میکنی، و بر هر چه میگویی باید امضای کربلا باشد تا سندیت داشته باشد و قبول کنم.
ما محمّدی را قبول داریم که رسالتش در عاشورا تجلّی مییابد.
نبوّتی را میپذیریم که پیامش را در عاشورا کمال بخشید و کمال میبخشد.
قرآنم قرآنی است که به کربلا وصل شود، ابراهیم هم ابراهیمی است که به حسین میپیوندد و اسماعیل هم اسماعیلی است که به پسر حسین
میرسد.
من بیحسین هیچ چیزی را و هیچ کسی را نمیپذیرم.
در وارث آدم صفوة الله هم گفتهام که: چون حسین از طواف بیرون میآید و صف حاجیان را میشکافد و به سوی دیگری میشتابد، تو چه طوافی میکنی و بر گرد چه میچرخی؛ اگر به راه حسین نمیروی و به کربلا نمیرسی بچرخ تا سرگیجه بگیری.
و تمام ارزش طوافت نیز جز این نمیتواند باشد و نیست، مکهای که حاکم رسمی آن پسر سعید بن عاص باشد که معتقد بود که تمام سرزمین عراق لقمة الصباح او است(1)
و به وسیلۀ کیسههای درهم و دینار که در وقت نماز جماعت در محراب مینهاد که هر چه، هر که احتیاج دارد بیمنت بردارد. امامت جماعت را هم که رابطۀ بین خدا و خلق است به دست میآورد.
حسین از چنین مکهای که رأس منتخب او این چنین مغز مفکر باشد رو به کربلا میرود، حسین در پاسخ میگوید: من از مسلمینم، از مال مسلمینم، باید در راه آنها من فدا شوم نه آنها فدای من شوند.حاکم مکه آن روز با این مغز مفکر و این فکر است که حسین از آن گریزان است و میگوید:
«و خیر الامان امان الله لم یؤمن بالله من لم یخفه فی الدنیا فنسأله الله مخافة فی الدینا توجب لنا امان الاخرة عنده.»(2)
حاکم مکهای که از نیشابور خراسان احرام حج میبندد و هزار فرسخ را در لباس احرام میپوید تا به وادی امان برسد اما «امان» به مردم طمیشان مازندران میدهد و وفا نمیکند و آنها هم تسلیم امان او نمیشوند به شرط آن که یک تن از آنان را نکشد و او بعد از خلع سلاح مردم، همه را میکشد جز یک تن؛ امنیّت دما و اموال و اعراض مردم که شعار مکه است، در تمام راه بین خراسان در تمام طول سال به هم میزند.
حسین علیه السلام به چنین احرام و لباس احرام و نذر احرام طولانی از نیشابور تا مکه اعتباری قائل نیست؛ حتی برای این که یک وجب رو به مکه برگردد بلکه دو منزل یکی میکند و از مکه و سمت مکه هم میگریزد، زیرا خط سیر این دو گونه فکر، دو منحنی دورشوندهاند، یاد و شناخت متناقض است.(1)
تاریخ الطبری: 359/3، سنه 32؛ قال الناس لابن عامر ما فتح علی احد ما قد فتح علیک فارس و کرمان و سجستان و عامة خراسان؟! قال لاجرم لاجعلن شکری لله علی ذلک ان اخرج محرماً معتمراً من موقفی هذا، فاحرم بعمرة من نیسابور - فلما قدم علی عثمان لامه علی احرامه من خراسان و قال: لیتک تضبط ذلک من الوقت الذی یحرم منه الناس -
«تاریخ مدینة دمشق: 309/24»
او مکهای را میخواهد که خانۀ امن باشد، امنیّت به جهان پخش کند و پیغام رسولش این باشد که گوید...
«فان دمائکم و اموالکم علیکم حرام کحرمة یومکم هذا فی شهرکم هذا فی بلدکم هذا...»(2)
یعنی احترام مؤکد در مؤکد در مؤکد در جان مردم و دما و در اموال و اعراض مردم وابسته به مکه و حلقۀ در کعبه مثل حرمت روز دهم ذی حجه در ماه ذی حجه در شهر بلد الامین باشد، احرام برای این میبندد، اما اگر مکه منقلب شد و حاکم آن امان از زمین و آسمان عرب و عجم و عراق و حجاز را برده از طبرستان تا خراسان را هم امنیت را برده که راهها دیگر نا امن است.
حسین شناختش از مکه این نیست، او میگوید: برای این چنین مکهای که پیغمبر گفت باید احرام بست، اما هر گاه شناخت متناقض شد که امان از دما و اموال و اعراض سایهاش از زمین برود، دیگر احرامی برای آن نمیبندد و اگر آن حاکم هم احرامی مستطیل و دراز و طولانی ببندد، به آن اعتباری نیست به وعدۀ برّ و امان و صلۀ آن هم اعتبار است که به اماننامۀ طمیشان و چاله خونی (کله خونی) مازندران او اعتبار است که همه خلق خونشان ریخته میشود غیر از یک تن (غزوۀ سعید بن عاص به سال 31 ه -).(1)
الثقات: 253/2.
و این عمل جبارانه از مشهودات و مشاهدات حسین علیه السلام بود که خودش در آن لشکر بود (تاریخ الطبری: 323/3) و اعتراض کرد و به اعتراض تا مدینه رفت.
سخن دکتر: این است که اساسیترین کار تبلیغی شیعه «ذکر» است، یادآوری آنچه دستگاه اساسیترین کار تبلیغیاش از یاد بردن آن است.
1) (1)
و این است که اگر از خدا و قرآن و پیامبر نیز سخن میگوید، به حسین ختم میکند و به کربلا گریز میزند، چه دستگاه زور و جنایت و جلاد حکومت نیز از خدا و قرآن و سنت پیامبر میگوید.
حسین مرز فاصل است.
حسین مرز فاصل حقیقت و دروغ، دیوار جداکننده جلاّد و شهید است، در نظامی که هم شهید و هم جلاد یک کتاب دارند و یک پیامبر، و یک دین.
اما امروز: رسالت شیعه امروز چیست؟؟.
اما امروز صفویه آمده است و جبّاران دارای پارگهای ظالمانه و بزرگترین مروّج ذاکران و تجلیل کنندۀ ذاکران و برگزار کنندۀ اصلی ذکر هستند.
صفویه و جباران شیعهنمای امروز، بر خلاف بنیامیه و بنیعباس، نمیخواهد تا آن چه را به وقوع پیوسته است از خاطرها بشویند، بلکه میخواهد بیشتر از همیشه به یاد بیاورد و پردهای بر روی زورگوئیهای خود بسازد، در حقیقت اسلحهاش برّانتر شود و کاردش تیزتر و کسی جلوی آن مقاومت نکند.
آنها یعنی بنیامیّه و بنیعباس میخواستند تا مردم فراموش کنند و متوجه نباشند که چنین فاجعهای در جهان تاریخ به وجود آمده است.
ولی شیعه صفوی و جباران دستگاهها میخواهند که مردم در تاریخ، جز این حادثه چیزی نبینند.
آنها تظاهر به اسلام را سپر کرده بودند و اینها تظاهر به این آیین را سپر
تجاوزات خود کردهاند.
فرق کار این است که آنها میکوشیدند تا داستان را محو کنند.
و اینها میکوشند تا معنی آن را مسخ نمایند، اینها با ترویج و تجلیل و تعظیم عاشورا و کربلا میکوشند که این همه را از مغز و محتوا خالی کنند و فقط شکل و فرم را ارزش ببخشند و جلوه دهند.
روز عاشورا با شال ترمه که به سردستهها و طوق و پرچم عزاداران میپوشند؛ عزاداران را به خانه خود میکشند و معنی این است که مردم به آنها تعزیت بگویند و آنها را جای پیغمبر و علی و فاطمه بگیرند که صاحب عزایند و در همان وقت جلاّدوار غل و زنجیر به دست و پای مردم احرار آزاده زده، زنجیر هفده منی در زیرزمین با «پالهنگ»(1)
پالهنگ: ریسمان که بر یک طرف دهانه اسب میبندند یا در روز جنگ دست دشمن را بدان میبندند؛ کمند.
برای دست و پای کشاورزان نهفته دارند - مانند گربۀ درنده شکاری که موی پاهای او نرم است و چنگالها در زیر، پنهان دارد.این جنایت پوشاندن لباس صاحب عزا و پیغمبر و علی و فاطمه مقدسین و مقدسات بر چهره دژم سهمگین سفّاک جلادشان اعظم است. آنان که باید از دیدن بیدق حسین که برافراشته میشود فرار کنند و مخفی شوند تا ایام عاشورا بگذرد، همانها سردستهها را گربۀ دستآموز خود کرده تا وارونه عوامل قمع و قلع ظلم، تسخیر آنها باشند که ظلم را بیشتر کنند.
1) (1)
دیروز که تمام دستگاههای حکومتی میکوشیدند تا یادها فراموش شوند و روشنفکران ذاکران بودند و با همه آگاهی و شعورشان تلاش میکردند که عمق فاجعه و شکوه عظمت و عصارۀ روح انقلاب، اسلام به یادها بیاید و فراموش نشود.
و امروز که صفوی شیعه مأب و جباران روز، تمام شعارهای شیعه را شعار خود کردهاند؛ دیگر به شعار زندان «عالی قاپو» که در حقیقت شعار زندان سندی بن شاهک و زندانهای خلیفه بغداد است و در کار مسخ کردن ارزشهائی هستند که به قیمت آن، همه خونهای عظیم به دست آوردهایم؛ رسالت روشنفکران چیست؟
رسالت ما دیگر یادآوری نیست، چون همه به یاد دارند، چون خلیفه شیعهنما است، شیعه شده است و بیش از مردم عدالتخواه و پیروان راستین علی علیه السلام و شیفتگان حسین علیه السلام به یاد میآورد و میگرید و میگریاند و خود را به گریه میزند و بر دشمنان علی علیه السلام لعن میفرستد و از آل علی مدح و منقبت میگوید.
اکنون مردم آگاه شیعه در برابر نظام صفوی و ظل السلطانها و جلال الدولهها که بر تشیع تکیه میکنند؛ همان وضعی را دارند که شیعه در نظام اموی و عباسی داشت که به اسلام تکیه میکردند، اشرافیت قریش، نقاب اسلام زد و شعارش قرآن و سنت بود، تا حق علی علیه السلام پامال شود و یاد حسین علیه السلام فراموش گردد.
یعنی روح قرآن و مسیر سنت مسخ شود آن روز شیعه بر منقبت تکیه کرد و بر ذکر:
و اکنون اشرافیت قوی صفوی و قاجاریه نقاب تشیع زده است.
و شعارش منقبت و ذکر است تا حقیقت علی علیه السلام در زیر تمثال علی علیه السلام پامال شود و فکر حسین (یعنی نقشۀ فکر حسین) فراموش شود.
این است که وقتی زور هم بر ذکر تکیه میکند دیگر ذکر حسین علیه السلام نقش انقلابی ندارد و «ذاکر» نه یک روشنفکر مترقی، که یک ابزار تبلیغاتی در نظام موجود میشود.
ذاکران را میبینی دسته دسته اطراف منبر اشخاص اعیان زورگو منتظر فرصت و نوبهاند. به شرط آن که در سخن کلمهای از نقشۀ فکر حسین علیه السلام نگویند.
این است که در عصر صفوی دیگر «یاد» و «یادآوری» رسالت نیست.
رسالت: شناخت است.
طرح «واقعه» نیست، بلکه تحلیل «واقعه» است.
«محبت نیست» معرفت است.
و بالاخره، در نظام تشیع صفوی نه بر تشیع مطلق که بر تشیع علوی تکیه کردن است؛ زیرا پیش از صفویه شیعه وقتی نام محمّد را میشنید حق داشت بپرسد «کدام محمّد؟» و پس از صفویه شیعه وقتی یاد حسین علیه السلام را میشنود؛ باید بپرسد «کدام حسین؟»
من میگویم و امروز که استعمار از تفرقۀ مسلمین استفاده میکند و نام حسین علیه السلام را وسیلۀ تفرقه با سایر طوائف مسلمین قرار میدهد، باید آن حسین و نقشه فکر حسین معرفی شود که اهتمام به تودۀ مسلمین و محافظت بر هستی بیرمق جامعۀ مسلمین، او را از رجال دولت برکنار
داشت، وحدت مسلمین را میخواست و تجزیۀ طبقاتی را رد میکرد و به سود وحدت عموم مسلمین از مکه به سوی عراق حرکت کرد، چون مکه که رمز امنیت است و باید مایۀ امنیت جهان باشد و امنیت جهان را در دنیای آکل و مأکول تأمین کند؛ حاکم آن که رمز شاخص آن است اکنون پسر سعید بن عاص است که سعید در فتوحات شرق به مردم مازندران اماننامه داد و مردم شرط کرده بودند که تسلیم میشوند با شرط آن که یک تن از آنان را نکشد، بعد که آنها را خلع سلاح کرد همه را جز یک تن کشت؛ این معاملهای بود که با وجود سند امان در دست مردم با مردم کرد، پس جایی که سند نداده و با کسی که سند در دست ندارد چه معامله میکند؟ این از نظر امان در دما و خونها.
و امّا از نظر اموال عمومی؛ نظر دارد که تمام کشور عراق لقمة الصباح قریش است، این حاکم که رمز تاراج دما و اموال است و از کشتار اهالی مازندران با وجود اماننامه، امان برگشته و خلق طبرستان تا خراسان تا شصت سال، تمام ناامنی مسلط بر طریق آنها تا خراسان بود و از جهت «لقمة الصباح قریش» که (عوائد صد میلیون عراق باشد) سران عراق از عراق تبعید شدند، این حاکم به حسین نوشت (امام که خودش در این عهد شکنی و خونریزی مردم امان داده در مازندران حضور داشته، به حسین که اعتراض به این خونریزی و جلادی داشته، به حسین که از طبرستان تا مدینه به اعتراض بر این سلب امنیت رفته از عقب سرنوشت
و او را تهدید و نوید داد نوشت که:(1)
الطبری و کان کتاب عمرو بن سعید الی الحسین علیه السلام بسم الله الرحمن الرحیم من عمرو بن سعید الی الحسین علیه السلام. اما بعد: فانی اسئل الله ان یصرفک عما یوبقک و ان یهدیک لما یرشدک، بلغنی انک قد توجهت الی العراق و انی اعیذک بالله من الشقاق، فانی اخاف علیک فیه الهلاک و قد بعثت الیک عبدالله بن جعفر و یحیی بن سعید فاقبل الی معهما فان لک عندی الامان و الصلة و البر و حسن الجوار، لک الله علی بذلک شهید و کفیل و مراع و و کیل والسلام علیک.
و کتب الیه الحسین علیه السلام اما بعد: فانه لم یشاقق الله و رسوله، من دعا الی الله عز و جل و عمل صالحا و قال: اننی من المسلمین و قد دعوت الی الامان و البر و الصلة فخیر الامان امان الله ولن یؤمن الله فی الاخرة من لم یخفه فی الدنیا، فنسئل الله مخافة فی الدنیا توجب لنا امانه یوم القیامة، فان کنت نویت بالکتاب صلتی و بری فجزیت خیراً فی الدنیا و الاخرة و السلام.
«تاریخ الطبری: 292/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 70؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 403»
خواستارم از خدا که تو را منصرف کند از راهی که تو را ریشه سوز میکند و هدایت کند تو را به آن چه تو را به رشد میآورد.
به من رسیده که تو متوجه عراق گشتهای و من تو را از شقاق و شکاف و ستیزهجویی برحذر میدارم که در آن بیم هلاک را بر تو دارم و اینک عبدالله بن جعفر و یحیی پسر سعید بن عاص (برادر والی است) به سوی تو برانگیختهام تو با آن دو تن به سوی من آی، که نزد من برای تو امان است و صله و برّ و حسن جوار، خدا برای تو بر من شهید و کفیل و مراعی و وکیل است، والسّلام علیک.
1) (1)
این نامه پر زرق و برق را امام که مغز آن را میدانست.
پاسخ نوشت که: شقاق و شکاف و ستیزهجوئی آن کس ندارد که دعوت به سوی خدا میکند و کار و رفتار بر پایۀ صلاح حال خلق است.
و میگوید: من از مسلمینم (نه مسلمین از مال منند)
تعریض است به آن کس که میگوید: مسلمین لقمۀ منند)
تو مرا دعوت فرمودهای به امان و برّ و صله، اما امان: نیکوترین امانها امان خدا است و خدا هرگز امان نمیدهد در آخرت آن کس را که در دنیا از او خوف نداشته باشد.
پس ما از خدا مسألت داریم در دنیا مخافتی را (به ما بدهد) که در آخرت موجب امان او گردد.
و اگر در باطن این نامهنگاری، از صدق «نیت صله و برّ» با من، تو را وادار کرده؛ جزای خیر در دنیا و آخرت بیابی.
امام میگوید: من در کفۀ صلاح مسلمینم، قول و عقیده و گفتار امام، همه همان مسلمین است.
و در راه کربلا در سرمنزل بیضه خطبهای که بر لشکر خود و لشکر «حرّ» خواند همین را تذکر داد: که این قوم اطاعت خدای رحمان را وانهاده و طاعت شیطان را ملازمت گرفتهاند و حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال گرفته و عوائد فیئی را که مال همۀ مسلمین است و باید به مصالح مسلمین صرف گردد به خود اختصاص دادهاند، پس بر ما است که این وضع را تغییر بدهیم - تا آخر.
این گونه دعوت از این رهبر باید امروز صرف وحدت مسلمین گردد که
حال عموم پریشانتر نشود.
و حسین علیه السلام روی کفّه مصالح عامه مسلمین قرار گیرد.
پس ندای دعوت حسین علیه السلام دعوت طائفی و یک حزبی نیست، همه تودههای مردم را حمایت کرده، همه تودههای مردم هم باید حامی دعوت او باشند، او امام همه مردم است و حجاز باید پرچم او را پیش از همه برفرازد.
البته نقش پرچم او، همه و همه، مسلمین است و صلاح مسلمین و همان هم صلاح بشریّت است. حسین علیه السلام امام همۀ مسلمین و همه بشریت است، حسین علیه السلام امام شیعه تنها نیست.
عقیقه (1) - و تصدق به وزن موی سر نوزاد (2) - و نامگذاری نوزاد (3) - و ختان (4) - و گوشواره (5) - در هفتمین روز ولادت در موقع جشن میلاد چندین درس آموزنده است.
چرا امام ابوالائمه در نامگذاری نوزاد میگفت: جنگ و حرب(1)
اعلام الوری: 218؛ صحیفة الرضا علیه السلام: 73.
- و باز هم حرب و جنگ - وگرنه جنگاوران: حمزه و جعفر؟؟کلمۀ علی علیه السلام که در نام نوزاد میگوید: حرب و جنگ از عقل او است که سنگین وزنتر از عقل همۀ اهل روی زمین است.
و صوت عدالت است که انسانیت آن را میخواهد.
حسین را هنگام ولادت در ابتدای ظهور طلعت او، فقط زنان قابله او را دیدند و دیدۀ خود را برای دیگران گفتند.
1) (1)
چون در آیین اسلام حضور رجال در هنگامۀ وضع حمل زنان بر رجال حرام است.
پس طبعاً اطلاع بر مولود، اول بلا اول، فقط از طرف زنان قابله است و بنابراین دایرۀ اطلاعات محدود است به دایره آنان.
بعد: شیردادن در کار میآید و مراسم جشن روز هفتمین برگزار میشود، بعد خبر او را در بیرون مرز و حد قابلهها. از بیوتات زوجات طاهرات زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله امّهات المؤمنین باید گرفت که مسرت بخش است.
البته گردش دادن مولود عزیز در حجرات ازواج پیغمبر صلی الله علیه و آله مسرتبخش است، امّا مصیبتبار هم هست؛ امّا مسرّت آن، وجه آن معلوم است. و امّا مصیبت آن؛ چون خبر کشته شدن او در آینده اظهار میشود، اما تکرار آن از نظر ما محض تذکار است که فراموش نشود نه برای اقامۀ ماتم است، بلکه مایۀ حیات و سرچشمۀ بسیاری از حسنات است و بنابراین که تکرار آن نه از جنبۀ ماتم است. اقامۀ ماتم در جنب آن منافع عظیم و عظیم فقط یکی از هزار است.
روز هفتم مراحل اولیه از نامگذاری (1) - و عقیقه (2) - و صدقه به وزن موی سر (3) - و ختنه (4) - و گوشواره (5) - انجام شد، ولی در یکی از آنها تصمیم یک جانبه و یک طرفه نبود، در نامگذاری نظری امام علی داشت که با نظر پیغمبر صلی الله علیه و آله تأیید نگردید.
علی دوست داشت که نام نوزاد حرب باشد که جنگ است(1)
صحیفة الرضا علیه السلام: 73؛ مسند احمد بن حنبل: 98/1؛ کنز العمال: 660/13.
و جهت داشت1) (1)
در اسم گذاری نوزاد، غالباً آنچه محیط الهام میکند به خاطرها میآید بنگرید: محیط مدینه چه الهام میکند و میکرد، اینک بگذارید نوزاد در شیرخوارگی خودش باشد؛ به وضع شهر برگردید شهر، جنگی را در پیش رو دارید که بسی هولناک است.
اگر تولد در ربیع الاخر یا شعبان بوده، در ماه بعد در رمضان آن با این فاصلۀ اندک شهر وضع غیر عادی به خود میگیرد، به واسطۀ هجوم لشگر جرّار دشمن شهر سراپا در انقلاب فرو میرود و مسلمین باید در داخل شهر متحصن شوند و به کندن خندق بپردازند و وضع شهر غیرعادی میشود و چون وحشت از این است که سال گذشته که جنگ سخت «احد» را در عقب سر گذاشتند از اینان کشتاری کرده که سبب کمبود نفرات جنگاور ما شده و دشمن هم اکنون قویتر میآید و این جنگ آتی خروشانتر از آن و سختتر از آن است، همیشه مولود حنظل تلختر از حنظل است.
قوای خشمآلود آن جنگ و آن دشمن، آتش این جنگ را روشن میکند، دشمن چیرهتر شده مثل حلقات متصل زنجیر.
حلقه اول «بدر» و حلقۀ دیگر آن «احد» و حلقۀ آخر آن این جنگ آتیه است؛ تا چه رنگی و چه اسمی به خود بگیرد.
محیط مدینه جنگخیز است یا به تعبیر صحیح بگو: آمادۀ جنگ است و جنگ را بر او تحمیل کرده و میکند و او نباید پهلو از آن خالی کند، ولی چه باید بکند که گرفتار کمبود نیروی آدمی است.
مردان دوراندیش این حلقات را که زنجیروار و متصل در پی یکدیگر میآیند
پیشبینی میکنند، از گذشته علم به آینده دارند؛ زیرا هر حلقهای سبب حلقۀ بعد از خود است و انسان هوشمند سبب را که آگاه شود مسبّب را در پی آن میبیند، در نظر آگاه علی جنگ آینده قابل احتراز نیست، حتمی الوقوع است و از دفاع و تهیه نیروی دفاع نباید غافل بود و بارهای سنگین آن به دوش علی علیه السلام است نه به دوش زنان مدینه است و نه به یهود بدخواه میتوان اعتماد داشت و تکیه کرد که همراهی بکنند یا به پشتیبانی عهد خود ایستادگی بکنند و به نظر میآید که: آنها هم در این جنگ جدید ضمیمۀ نیروی دشمن گردند؛ زیرا بعد از جنگ احد اسلام، یهود بنی نضیر را مثل بنی قیقاع از محیط مدینه راند و شیطنت آنها را درهم شکست و آنها با انتقام این سوابق، ضمیمه نیروی قریش میشوند و احزاب دیگر عرب نجد و تهامه را هم قریش با خود همدست میکنند و آمادگی ما در برابر این نیروی مجهز دشمن کافی نیست و بنابراین؛ مبادا خدای ناکرده صحنۀ احد باز تجدید شود و جان پیغمبر صلی الله علیه و آله در معرض خطر و تهدید واقع گردد.
و جمعیت حاضر انصار باز تلفات بدهند و تلفات سنگینی مثل تلفات «احد» بر آنها وارد شود. خروش احد هنوز در گوشها است.
احد 20 روز پیش از حمل مادر به این نوزاد بود،(1)
بحار الأنوار: 237/43، باب 11، حدیث 13؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 76/4.
خروش احد چنان تکاندهنده بود که حتی زنان و بانوان پردهنشین را از شهر و حجله به کوه آورده بود و چند روز دیگر باید آمادۀ استقبال جنگ جدید باشند، همین که ماه شعبان تمام شود و به ماه رمضان بپیوندد؛ باید مسلمین به تهیۀ دفاع برآیند و به کندن1) (1)
خندق دور مدینه در شمال غربی آن بپردازند، ولی مع الوصف از دفاع و جنگ نباید روگردان بود چرا؟ برای این که ذلت مکه و بعد از مکه و شکست آن را جنگ «بدر» و غیر آن تلافی کرد که حمله آنها را دفاع کرد و قوای مهاجم آنها را درهم شکسته تا افسردگیهای مکه با جنگ زدوده شده، جنگ اصولا عزت داده و میدهد.(1)
بحار الأنوار: 182/20، باب 16، حدیث 2.
افسردگیهای مکه با رنج و آزار سیزده ساله آن، منتهی شد به مهاجرت و مهاجرت به معنی وانهادن خانه و مسکن و دیار و وطن به دشمن و در حقیقت یک نوع گریزی بود که عقب نشینی و شکست آن توأم بود به این که دشمن بر خانهها و مساکن و منازل ما مسلط شدند و شهر را قبضه کردند و ما را بیرون کردند و محیط را برای خود و نفوذ کلمۀ خود صاف کردند.
و به عقیده خودشان شهر را از عناصر ناباب پاک کردند و هوا را تصفیه نمودند. این وانهادن و عقب نشینی، شکست و ذلّتی بود که مسلمین برای امر خداوند بزرگ دندان روی جگر نهادند و هجرت کردند و به آن تن دردادند و این ذلت را به خود خریدند و غبار این ذلت در خاطر آزادمردان آنها بود تا خدا اذن به دفاع داد و در جنگ بدر دلهای مسلمین را شفا داد، سپاه اندک مسلمین 313 نفرش؛ حملۀ هجوم قشون هزار نفری مکه و قریش را درهم شکست و متلاشی کرد، هفتاد نفر از سران آنها را کشت و هفتاد نفر را اسیر گرفت و کت بسته به مدینه آورد و غبار ذلت را از چهرۀ اسلام شست و مدینه خنده به خود
1) (1)
دید تا در فتح مکه که به طور نهایی بیاید و سرافراز از کار درآیند.(1)
بحار الأنوار: 318/19، باب 10، حدیث 67-68.
این جهان جنگست چون کل بنگری ذرّه با ذرّه چو دین با کافری
آن یکی ذرّه همی پرد به چپ وآن دگر سوی یمن اندر طلب
ذرّهای بالا واندگر نگون جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
جنگ فعلی هست از جنگ نهان زین تخالف آن تخالف را بدان
جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول در میان جزوهها حرفی است هول(2)
پس جنگ (البته به معنای اعمّ از دفاع و جهاد) چنانچه برای مردم ترسوی راحتطلب، ناراحت کننده و وحشتآور است. برای بقای وجود خود و شهر و دیار و کشور و دعوت و پرچم، جنگ لازم و رفع ذلت است، موجب بقا و صلاحیت و بقا و صلاحیت قیادت، یعنی سرافرازی اسلام و صیانت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سرافرازی پردگیان اسلام و سرافرازی وطن و اسلام است.
هر چقدر هجرت و عقب نشینی موجب جرأت دشمن و تجرّی او بود
ظفرمندی جنگ «بدر» در دو سال پیش تلافی کرد و سبب جرأت ستمدیدگان ما شد و همین نکته، مرد مبارز را به تلافی تحریک میکند.
ولی امسال که جنگ احد پیش آمد.
شکستی در مسلمین پدید آورد که گریهآور بود، نه تنها شیران را زخمی کرد، بلکه کشتههای مسلمین را تیکه تیکه و پاره پاره و مثله کرد، چنان که صدای گریۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله بر حمزه شهید (پاره پاره بدن) و گریههای خانههای انصار تا آسمان بالا رفت و از برای حمزه تا کنون هم مدینه میگرید(1)
اعلام الوری: 84؛ الإرشاد، شیخ مفید: 83/1.
فقط چیزی که مانع از ادامۀ گریه است تهدید جنگ جدید است که باید زمامداران مسلمین در فکر جلوگیری از آن باشند و آن تهدید جدید، تهدید فقط نیست، بلکه صدای پا کوبیدن افواج مغرور دشمن به گوش هوش میآید هر چقدر رهبران مدینه هوشمندتر باشند این صدا واضحتر میآید، اکنون آن چه در خاطر قائدان و زمامداران و مسئولان، بیشتر از هر چیز میجوشد همه حرب و همه جنگ است.ویتنام که جنگ را شروع کرد هفت سال ادامه یافت، همی خروشید و میگفت: جنگ و دیگر هیچ.
پس تعجب نکنید: اگر در خاطر جوانمردی مثل علی شیر خدا این رأی جلوه کند که باید هر کودک در محیط اسلام به دنیا آید نام او را «حرب» و جنگ نهاد و از کودکی او را به این اسم صدا بزنند تا آن نوزاد و همه آمادۀ این وظیفۀ
1) (1)
مقدس و نطام وظیفه اسلامی (جهاد) باشند، خصوص در خانۀ سالار مدینه حسن و حسین اولین نوزادی هستند که به نظر شیر خدا باید در اولین وهلهای که از دائرۀ قابلهگان زنانه در محیط جشن مردانه رجال وارد میشوند.(1)
روضة الواعظین: 153/1؛ صحیفة الرضا علیه السلام: 73، حدیث 145.
و چشم آنها به مردان و چشم مردان به طلعت نوزاد میافتد، باید اسم جنگ ردّ و بدل شود تا تهیه برای آینده هر خطر باشد و ذخیرۀ پرمایهای برای سنگر اسلام باشند.
زیرا اگر ما برای دفاع نظامیان جنگاور و ارتش مدافع نداشته باشیم، هیچ چیز نداریم و اگر جوانان و نونهالان و نوباوگان همه باید سپاهی باشند حسین و حسن باید سید و سرور در میان جوانان باشند و قیاد و رهبری آنها را داشته باشند، لباس پیشاهنگی را به معنی اصلی نه معنی امروزی اول آنها بپوشند و دیگران از آنان کلمۀ عقیده «الله اکبر» (اذان) باشد، هنگامی که غنچه وجود آنها در میان قابلهها و لَلِهها میشکفد، همچنان باید در جشن روز هفتم که نوزاد را در حوزۀ مردان وارد میکنند و دیده به روی مردان دولت باز میکنند باید پهلوی کلمۀ عقیده، کلمۀ جنگ در حرب و حفظ سنگر را اسم خود بدانند.
تا تکافو کنند با دشمن جسور جری، که جرأت کرده و حمله به ما کرده و میکند و از مکه به این اکتفا نمیکند که خانه ما را گرفته و ما را بیرون کرده تا مدینه و با فاصله هشتاد فرسخ مسافت ما را تعقیب میکند و آزاد نمیگذارد که در پس کوهها زندگانی آسودهای داشته باشیم تا حال نگذاشته و بعد هم
1) (1)
نمیگذارد.
به دلیل آن که در جنگ بدر با قشون هزار مرد جنگی آمد و آتش جنگ را برافروخت و هر چه ما پیشنهاد دادیم که ما را با دین و کیش خودمان به حال خود وابگذاریم، با گرگهای عرب اگر ما جان به در بردیم و فتح کردیم به افتخار شما قریش است و اگر شکست خوردیم و از بین رفتیم آرزوی شما بدون آن که دست به خون ما آلوده کرده باشید عملی شده؛ قبول نکردند و آتش جنگ را برافروختند گرچه خود در آتش سوختند.
ولی دست برنداشتند در نوبۀ سال بعد با قشونی از سه هزار مردان مسلح جنگ آزموده بر ما تاختند و آن کشتار خونین را در دامن کوه احد از ما کردند که کوه به ناله آمد و هنوز ضجه میزند.
و فردا است که چون خود را چیره میبیند، با سپاهی مرکب از دوازدههزار مردان جنگی به ما حمله میکند، پس فرار ما را مصون از خطر نمیدارد دشمن، دیوار باروی شهر مدینه را درهم میشکند و سیلآسا به خانۀ ما فرو میریزد؛ هر قوم اگر دشمن به او حملهور شد اگر بخواهد به جای مردان مدافع زنده متحرک، دیوار مرده غیر متحرک پناهگاه او باشد، دشمن آن دیوار فرو میریزد و خزیدگان پای بارو را به ذلت بیرون میکشد و میکشد پابند به ضبع کفتار میزند که از شکارچی میگریزد، در بن غار میخزد و خود را به خواب میزند.
«ما غزی قوم فی عقر دار هم الا ذلوا»(1)
نهج البلاغه: خطبه 27.
1) (1)
«و الله لا اکون کالضبع تنام علی طول اللدّم»(1)
نهج البلاغه: خطبه: 6.
علی آن جوانمرد بیست و شش ساله که پیر خرد است، معتقد است که پاسبان وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله است و اگر مرد جنگی نداشته باشیم، مدینه ما مثل مکه ما خواهد شد که نماز را هم در پس و پشت کوهها و درّه و مهور میخواندیم و همانجا هم مورد مسخره و استهزا شدیم، ما را در مسجد الحرام که حرم امن الهی است راه نمیدادند تا مجبور شدیم فرار کردیم.
جمعی از ما به مدینه آمدیم و جمعی از ما به حبشه هجرت کردند که آنجا بتوانند به آسودگی دین و آیین خود را برپا بدارند.
پس اگر ما بخواهیم وطن داشته باشیم و دشمن بگذارد؛ دست کم مدینه دور دست برای ما وطن و مأمن باشد، با فاصله زیاد مکه و مدینه باید بنگریم با وسایل نقلیه بطئی السیر آن روزها که طی آن مسافت شبانه روزها را اشغال میکند. دشمن چقدرآتش ما را در دل دارد که همه ساله لشکر کشی میکند تا ریشۀ ما را بکند، پس باید مرد جنگی داشته باشیم که لباس جنگ را بر سر تا پا بپوشد و از کودکی او را با اسم جنگ از شیر گرفته باشند.
وگرنه چنان که ما را از مکه راندند، ازمدینه هم خواهند راند.
باز به دلیل این که در «بدر» لشکر آنها هزار - و در احد سه هزار - و در این سال جدید، جنگی برپا میکنند که ده هزار از مکه و اقطار جزیرة العرب به ما حمله میکنند و اگر ما به کوهپایهها برویم و پناهنده شویم، از حمله متجاوزانه
1) (1)
این دشمن باید آنجا را هم رها کنیم و به عقبتر برویم و همچنین و همچنین.
همان کلامی که سید الشهدا همی گفت: اگر من به سوراخ جانوران هم بروم، مرا رها نمیکنند تا این خون دلم را از سراچۀ دل بیرون آرند(1)
بحار الأنوار: 99/45، تذنیب.
پس بنابراین باید زیر آسمان باز بدون مهابا با آنها رخ به رخ شد، نهایت با منطق صحیح.زیرا هجرت و تخلیۀ وطن هم ما را آسان از شر تجاوز دشمن آسوده نمیسازد.
حتی آن هجرت و تخلیه خانه و کاشانه و واگذاری آنها را به دشمن، باید از ما مخفیانه صورت گیرد و سرّی و قاچاقی آن را انجام دهیم، اگر آشکارا ما مکه را رها کرده روانه مدینه شویم مورد تعقیب قرار میگیریم و حتی به حرم و زنان ما در هنگام هجرت رحم نکردند، حتی فاطمه دختر عزیز پیغمبر را از بالای شتر و هودج به زمین افکندند که از اثر آن و صدمۀ آن، مریض و بیمار شد و با فرسودگی زیاد به مدینه رسید.(2)
«السیرة النبویة: 868/4»
و خواهر بزرگش «زینب» را جلادهای مکه، هبار بن اسود از هودج سخت به زمین فرود انداخت که بچّه سقط کرد و در خون غلتید ابوسفیان واسطه شد که زینب آشکارا به مکه برگردد و بعد مخفیانه شبانه به مدینه برود که قریش این را تحمل نمیکنند که مسلمین مکه آشکارا آنها را ندیده بگیرد و بدون اذن و اجازۀ آنها، آنها را پشت پا بزند و فرار کند.خود پیغمبر صلی الله علیه و آله با همراهان هم شبانه و مخفیانه هجرت کردند و مورد تعقیب هم واقع شدند که هر کس سر آنها را بیاورد صد شتر به او بدهند.(1)
شجرة طوبی: 239/2؛ بحار الأنوار: 351/19، باب 10، غزوة بدر کبری.
پس اگر ما بخواهیم پشت کوهها را هم دست کم برای ما بگذارند، باید تکیۀ ما به کوهی از نیروی آدمی باشد تا ما را بگذارند که در ماورای «بحار» نماز (اگر بخواهیم) بگذاریم با آن که نماز زحمتی به کسی ندارد، نماز رابطۀ شخص است با خدای خود که تجاوز به مال کس یا عرض کس ندارد، باید برای آزادی در نماز گزاردن هم مرد جنگی مدافع داشته باشیم وگرنه پیغمبر صلی الله علیه و آله را در نماز و در سجده متعرض میشدند و سرگین شکمبۀ شتر را بر روی دوش او مینهادند و رودهها را دور گردنش میپیچیدند تا نزدیک بود خفه شود و کسی دوید فاطمه را خبر کرد و او آمد؛ کثافتها را از دوش پیغمبر صلی الله علیه و آله به دور کرد و گریه میکرد و دشمنان اراذل را تا بخواهی فحشکاری کرد و آنها میخندیدند.(2)
پس بنابراین اگر بخواهیم پیغمبر صلی الله علیه و آله را داشته باشیم یا نماز و روزه و حج داشته باشیم، باید مردان جنگاور مدافع پشت ما را داشته باشند.
اگر دشمن از حملۀ ما مهابت نداشته باشد و قوای حرب و نیروی جنگ از آدمی نداشته باشیم، نه وطن خواهیم داشت و نه مزرعه نه بازار و نه حج، و حتی پیغمبر را هم به حج راه نمیدهند و در وطن مکه که حرم بلد الامین است، ما را، همه را و پیغمبر صلی الله علیه و آله را هم راه نمیدهند. همه اینها را ما با پشت گرمی به قوای
مدافع میتوانیم انجام دهیم.
این فلسفه و منطق امام است که میگوید: نام نوزاد در خانۀ سالار مدینه باید حرب و جنگ باشد تا بلکه همه دیگران هم تقلید کنند و نام همه کودکان نوزاد را دیگران هم جنگ بگذارند، یا مشتقات جنگ یا جنگاوران مخلص رشید مثل حمزه شهید و جعفر رشید.
این فلسفه و منطق امام علیه السلام اعتبار آن باقی است که برای حفظ وجود پیغمبر صلی الله علیه و آله مسئولیت برای خود میبیند.
به قدری که حرب و جنگ در طبقۀ راحتطلب ضعیف ناپسند است؛ در طبقۀ مسئول دوراندیش، پسندیده و لازم است و در سنگرداران اسلام که بار جنگها به دوش آنها میباشد بیشتر لزوم آن درک میشود و احساس کمبود نفرات را آنان بیشتر میکنند، آنها میفهمند که باید فرزندانی بپرورانیم که از کلمۀ جنگ وحشت نکنند و بلکه جنگ اسمشان باشد و گوش و مسامعشان از آن پر باشد.
علی جوانمردی که قهرمان جنگ «بدر» و «احد» بود، نیکو کمبود نفرات کارآمد روز رزم را احساس میکرد و کسری نفرات میداندار ما را دیده بود. او شدیداً احساس میکرد به لزوم نسل جدید نیرومند کار کشتۀ جنگ.
حتی پیش تر از آن که افلاطون و بیشتر از آن چه سقراط در جوانان مدینه فاضله میگویند.
این دو فیلسوف که عقل جبار جهانند و همه کس به عقل آنها اعتراف و تصدیق دارد، دربارۀ جوانان مدینه فاضله که بخواهند در بزرگی حکام مدینه
فاضله باشند و فردوس را در روی زمین بیاورند و فردوس ارضی آنها به مانند فردوس برین باشد، این دو فیلسوف معتقدند که: جوانان مدینه فاضله باید از طفولیت رزم آزموده از کار درآیند، باید از کودکی آنان را در عقب قشون سوار بر اسبهای رام هموار کرد، تا میدان رزم را دورادور ببینند و صدای کوس جنگ و طبل و کرنا، آنها را از جا در نبرد و گوش آنها از این صداها پر باشد، و این بر ورزش جسم آنها افزوده گردد که جسم آنها و گوش آنها و عضله و ارادۀ آنها قوی از کار درآید و ضعیف و ناتوان نباشند.
علی علیه السلام، جوانمرد قریش و جبار عقل از افلاطون پیشتر آمده میگوید: پیش از آن که نوباوگان از قنداق برخیزند باید نامشان را به نام جنگ و حرب صدا زد و اسم آنها که از هر دهان به گوش آنها میآید جنگ و رزم باشد تا مرد رزم و حرب از کار درآیند و مرگ در کارزار را نیکوتر از مرگ در بستر بدانند.
اگر کشت خواهد تو را روزگار چه نیکوتر از مرگ در کارزار
علی علیه السلام، جوانمرد قریش و پدر عقل چنین فرزندانی میپروراند، چون احتیاج شهر و کشور و سنگر حفظ پیغمبر را به مردان رزمنده بیشتر و بهتر از همه میداند، چون در میدان جنگ محور جنگ بود و سراپا چشم و گوش و هوش بوده.
ای علی که جمله عقل و دیدهای شمهای واگو از آن چه دیدهای
همیشه رؤسای ستاد ارتش و دانشگاه جنگ بهتر از بزمیهای راحتطلب شهرنشین احتیاجات روز رزم و میدان رزم را میدانند.
و علی علیه السلام با این که جوانی 26 ساله است اما در جنگهای بدر و احد، اگر
به منزلۀ رئیس ستاد ارتش و وزیر حرب و دفاع نبود، اما باز از لزوم مردان جنگی به حد کامل آگاه بود، چون سراپا هوش و گوش بود و چشم و عقل بود.
و جنگ خندق اگر چه هنوز نیامده بود، اما از نظر علی علیه السلام دور نبود بلکه صدای پای پاکوبی دشمن را در میدان خندق که هنوز نیامده بود به گوش هوش میشنید، علی علیه السلام حاضر الذهن بود که ابوسفیان رئیس و فرمانده دشمن در خاتمۀ جنگ احد عربده کشید و گفت: یا محمّد! موعد ما سال آینده در موسم جنگ بدر که همین جنگ را تجدید خواهیم کرد، البته با لشگری بیشتر.
پیغمبر صلی الله علیه و آله از بالای کوه به یاران فرمود: در پاسخ بگویید باشد، ما آمادهایم.
و معلوم بود این نعره را از روی چیرگی میگوید و با چیرگی این وعده را مینهد، به قوۀ خود مغرور است و میکوشد که سال آینده که به میدان میآید مجهزتر، مکملتر، مسلحتر، و با لشگر و قوای بیشتر بیاید، چنان که شد. جمعیت سه هزار نفری خود را دوازده هزار نفر کرد و آمد و مسلمین را هم خوردۀ خود میدید؛ زیرا در جنگ امسال «احد» نفس مسلمین را گرفته بود. کمبود ما و کسری را در سنگر کوه عیینین دیده بود که ده نفر بودند و قشون خالد بن ولید و عکرمه با پانصد نفر به آن ده نفر حمله کردند و آنها را به فاصله کمی کشتند و از عقب لشگر پیغمبر صلی الله علیه و آله درآمدند و حملۀ خطرناک خود را انجام دادند، امسال در احد ما هزار نفر بودیم در برابر سه هزار نفر آنها و کسری و کمبود ما مشهود بود و غلبۀ آنها محسوس شد، فکیف که آن روز آینده قوای جنگنده آنها
دوازده هزار نفر باشد، که صدای زَجل(1)
زجل: شادی و طرب، آواز خوانی.
آنها و عربدۀ آنها و تاپ تاپ صدای پاکوبی آنها به گوش هوش علی از پشت هزار پرده کوهها میآمد.علی علیه السلام گویی هزار مرتبه به دنیا آمده و رفته و تجربه آموخته شده است و میگفت: انا صاحب الکرات.
ابوسفیان همین که در خاتمۀ احد از کار جگر شکافتن حمزه و تیکه تیکه کردن بدن شهدا و گوش و دماغ بریدن هفتاد نعش مسلمین فارغ شد با سپاهیان خود خواست به سوی مکه روانه شوند بر مسلمین که در سر تپه دماغه کوه کنار کشیده بودند مشرف شد و از سر تپه بلندی، داد کشید که: در میان شما قوم، آیا محمّد صلی الله علیه و آله زنده است، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: او را جواب ندهید، داد کشید که آیا در میان شما پسر ابوقحافه هست؟ باز پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: که پاسخ ندهید. باز گفت که: آیا پسر خطاب زنده است؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله باز فرمود: جواب به او ندهید.
ابوسفیان گفت: اینها کشته شدهاند، عمر خوددارای نتوانست بکند و گفت: ای دشمن خدا! دروغ گفتی. خدا آن قدر باقی گذاشته که تو را خوار کند.
و آنان که تو برشمردی در زندگان هستند و خدا آنقدر باقی گذاشته که تو را بدحال کند.
ابوسفیان داد کشید که امروز به روز «بدر» که در هر کدام هفتاد نفر کشته داده شد (جنگ بدر از ما و این جنگ از شما) جنگ به نوبه است. شما در کشتگان مُثلهای خواهید دید، من بدان امر ندادهام و بدم نیز نیامده.
1) (1)
سپس شروع کرده شعار صنم داد که:
«اُعْلُ هُبَل - اعْلُ هُبَل» یعنی ای بُت هبل، مقامت بالا بادا
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: جواب بدهید که «الله اعلی و اجل» ابوسفیان باز شعار داد که: «انّ لنا عزّی و لا عزّی لکم». یعنی ما بت عزای داریم که شما ندارید.
پیغمبر فرمود: شما بگویید «الله مولانا و لا مولی لکم» ابوسفیان داد کشید که موعد ما و شما موسم «بدر» در سال آینده که عنقریب میرسد (بدر در هفدهم رمضان بوده).
علی جوانمرد قریش که سراپا گوش بود از این تهدید ابوسفیان درک کرد که آن روز سختتر از امروز خواهد بود و ما باید فکر جبران کمبود نفرات رزمندۀ خود باشیم.
آن روز قریش مکه با همه اعراب حتی عرب نجد و تهامه با همه یهود همدست میآیند؛ کمی ما به نسبت هفتصد در مقابل دوازده هزار خواهد بود. به گوش هوشمندی چونان علی جنب و جوش سپاه آنها از مکه و نجد و تهامه هم اکنون با صدای عربدههای رعدآسای آنها که زلزله در کوه و دشت میآفریند شنیده میشود؛ اگر چه احزاب هنوز به دور خندق نیامدهاند، ولی علی علیه السلام آن مرد فرمانده به مناسبت موقعیت و مقام فرماندهی سپاه برای نگهداری شهر مدینه و حفظ وجود مقدس پیغمبر و قرآن مردان رزمآزموده کافی میخواهد که آنها باروی(1)
بارو: دیوار قلعه، حصار.
شهر باشند.1) (1)
از واقعۀ «بدر» پیدا بود که «احد» خونین خواهد برپا شد و از «احد» پیدا است که ابوسفیان و دشمن خود را چیره دیده و جَسته(1)
جسته: رها شده، گریخته.
خورده، سال آینده در موسم «بدر» از احزاب عرب دوازده هزار خواهد آورد که کار محمّد را تمام کند، بلکه خاک مدینه را به توبره بکشند و قانون تحریم تورات را یهودیان اجرا کنند که ذی نفسی را باقی نگذارند، حتی پیران و زنان و کودکان و حتی اسبان و گربهها و سگها را و بعد شهر خالی از هر ذی حیات را آتش بزنند و سپس بر خرابههای سوختۀ شهر مجلس دعا برپا کنند و نفرین کنند آن کس را که در آتیۀ زمان برخیزد و آن شهر را آباد کند.این است حکم تورات یهود و قانون تحریم تورات و آن است قریش که با بدن کشتگان آن کرد، زنان هفدهگانهشان خنجر به دست به میان کشتگان افتادند تا نعشها را گوش و دماغ ببرند و آلت رجولیت آنها را ببرند و گلوبند برای خود از آنها بسازند.(2)
سؤال: یک سؤال اینجا پیش میآید که آماده کردن مردان شهر برای حفاظت و دفاع جنگ آینده به موقع و صحیح؛ ولی نوزادی که تازه روز هفتم او است چگونه با اسمگذاری او آماده برای دفاع از شهر میشود.
جواب: البته اسمگذاری و آمادگی نوزاد برای این وقت و این موقع نمیرسد ولی آن وقتی که نوزاد به سن رجال برسد.
حوزۀ اسلام بزرگتر و وسیعتر گردیده و شهر تبدیل شده به کشور و کشور هم وسیع و وسیعتر شده تا مرز و ثغور آن، از یک طرف مشرق ایران و افغانستان و سند و هند است و از طرف مغرب غرب آفریقا است و در آن موقع نوزاد کنونی به سن سی سالگی رسیده و باید به این مرزها و ثغور دوردست رسیدگی کند، آن روز حسین دیوار امّت است نه تنها فقط دیوار مدینه و حجاز، آن روز حسین علیه السلام باید از مرکز حجاز مشعلش نور به ثغور و مرزهای وسیع آسیا و آفریقا بدهد و برای نگهداری مرزهای دور و دراز کشور اسلام خیلی بیشتر مردان کارآزموده لازم دارد به نسبتی که مملکت بزرگتر و وسیعتر شده باید سرپرست آن که باروی آن است، بزرگتر و بزرگتر باشد.
و سپاه آن از نظر حجم جمعیت، باید خیلی بیشتر از دوازده هزار نفر خندق باشد.
و البته حسین علیه السلام به یک نفر نمیتواند به همه این کشور وسیع برسد، امّا میتواند او سر وسرور و سالاری باشد که مردم به او نگاه کنند و از اسم او صدها و هزارها اسم و مسمّی بروید تا کمبود ما جبران شود.
این احساس را مردان نگهبان دوربین دوراندیش برای حفاظت شهر مدینه و کشور مدینه و حفاظت پیغمبر، مؤسس مدینه میکنند که از امروز باید تهیۀ آن را دید و ذخیرۀ آن را آماده ساخت.
و اگر در «احد» ما رجال جنگآزموده کافی در میدان نبرد داشتیم کار به آنجا نمیکشید که کشید؛ کار به آنجا نمیکشید که پیغمبر صلی الله علیه و آله با یک شق بدن
به زمین بیاید و دیگر باره دندان او بشکند(1)
علل الشرایع: 598/2، حدیث 44؛ بحارالانوار: 192/59، باب 69، حدیث 4؛ الخصال: 389/2؛ صحیح مسلم: 179/5.
و دیگر باره حلقۀ زره به صورت او تا استخوان فرو برود و دیگر باره در گودال فرو نمیافتاد از ضربت ابن قمیئه؛ و خسته و کوبیده نمیافتاد، و کار به آنجا نمیکشید که هفتاد نفر مردان ما تیکه تیکه و پاره پاره بشوند، کار به آنجا نمیرسید که زنان مدینه از عربدۀ کوه احد تا به میدان جنگ بدوند و کشتگان را ببینند، حتی آن که فاطمه پیش از عایشه و حمنه میدوید و وقتی رسید و پدر را دید که پیشانی شکسته و خون سیلآسا میآید و بند نمیآید، علی علیه السلام با تن زخمی خود که نود زخم بر تن داشت از مهراس «احد» آب با سپر میآورد و میریخت و فاطمه میشست، ولی خون بند نمیآمد؛ تا زهرا مجبور شد حصیری را سوزانید و مرهمی به عمل آورد و بر پیشانی پدر بزرگوار نهاد تا خون بند آمد(2)و بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله آن قدر کوبیده شده بود که نماز ظهر را نشسته خواند و مسلمین هم نشسته اقتدا کردند.و علی علیه السلام جوانمرد قریش نود زخم به بدن داشت که در بستر معالجه افتاد و زنان جراحه و پرستاران وقتی دیدند پیغمبر صلی الله علیه و آله به دیدار علی علیه السلام و عیادت او آمد، به استقبال پیغمبر صلی الله علیه و آله از بالین بستر بیرون آمدند. پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسید: حال پسر عمم چون است؟ گفتند: امّیدی به حیات او نیست؛ زیرا ما فتیله از هر زخمی
مینهیم از زخم دیگر سر بیرون میکند و حمزه سید الشهداء قطعه قطعه شده و هفتاد کشته از انصار روی زمین افتاده.
و اگر مردان رزمآزموده کافی تهیه نکنیم، هر روز همین مصائب تکرار خواهد شد.
فردا است که مدینه بزرگتر میشود تا یرموک در غرب و تا عراق و مدائن در شرق میرسد و سپاه روم هشتصد هزار خواهند به صف شد که شصت هزار پیش جنگ آن است، آن روز مردان مدافع رزمآزموده بیشتر لازم داریم و احساس به کمبود نفرات جنگی کارآمد را در موقع خطر، مردان بزرگ مثل امام علی علیه السلام بیشتر میکنند.
محافظان ملت و مستحفظان امّت هر چه وسعت کشور اسلام را با توسعه بیشتر ببینند دائرۀ نظرشان در امتداد بیشتری نظر میافکند.
و هر چه بستر امت گسترش بیشتر یابد، به تعداد بیشتر از مردان کارآزموده نیازمندند و احساس به احتیاج بیشتر میکنند.
و علی را که پیر خرد و سالاری جوان و جوانبخت بود وصف کردهاند که چشم اندازش دور و دورتر از دور را نظر داشت تا اقصی کرانههای بسیط زمین و زمان را میدید.
ضرار بن ضمرة لیثی برای معاویه چنین وصف کرد که «کانَ وَ اللهِ بَعید الْمدی شَدید القُوی کانَ فینا کاحَدنا ینفجرُ العلم منْ جَوانبه»(1)
الاستیعاب: 1108/3؛ الکنی و الالقاب: 115/2.
1) (1)
علی علیه السلام آن قدر دامنۀ نظرش امتداد داشت که برای ساختن فرزندان رشید و باز برای رشید بارآوردن فرزندان حتی وضع مادر و خون مادر و گروه خون مادر را برای نسل آنان در نظر میگرفت و روی این نظر و بدین منظور امّ البنین مادر ابوالفضل و برادرانش را تزویج کرد و اطلاعات عقیل را در انساب مورد استفاده قرار داد.(1)
اعیان الشیعه: 429/7؛ عمدة الطالب: 357؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 56.
علی علیه السلام، مرد هشیار، بیدار، محافظ موقعیت مدینه و پیامبر و اسلام است. پس از جنگ احد جنگ دیگری را نزدیک یا دور میدید همچنان که از جنگ بدر جنگ «احد» متولد شد، همچنان از جنگ «احد» جنگ دیگری خواهد برخاسته میدید
آنچه در آینه جوان بیند پیر درخشت خام آن بیند
بنا به روایت اعلام الوری عربدۀ آن را همان موقع «احد» علی علیه السلام اول شنید.
ابوسفیان از بالای نعش حمزه برخاست و نیزهاش را به زاویۀ دهان حمزه فرو میکرد و کلمۀ شماتت را میگفت که بچش ای عقق.(2)
و همقطارانش، حلیس بن علقمه از سران بنیکنانه ایستاده بود، ابوسفیان را میدید که با نعش حمزه چه میکند. گفت: ای معشر بنیکنانه! بنگرید به کسی که خودش را سید قریش میداند با کشتۀ پسر عم خود که تیکه گوشتی شده چه میکند؟
ابوسفیان متوجه سرزنش همقطار خود شد گفت: راست گفتی، لغزشی بود از من، آن را کتمان کن، این را گفت و از جا برخاست، عربده کشید به سوی عدهای از مسلمین که آیا ابن ابیکبشه محمّد صلی الله علیه و آله زنده است؟ یا نه، امّا ابن ابی طالب را ما در جای خود دیدهایم که زنده است.
علی علیه السلام از دور به او نهیب زد که آری، به حق آن کس که او را به حق برانگیخته، او کلام تو را اکنون میشنود، ابوسفیان عربده کشید که ای پسر ابوطالب! در کشتگان قسمتی مثله واقع شده که من امر ندادهام و نهی هم نکردهام، میعاد ما بین ما و بین شما موسم «بدر» در سال آینده، ماه رمضان یک ماه پیش از این ماه (هفدهم رمضان موسم بدر بود).
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: بگو، بلی.
علی پاسخ ابوسفیان را داد و گفت: آری، موعد همان باشد.
ابوسفیان در جواب علی ندا در داد که ابن قمیئه مراگفته و خبر داده بود که محمّد را خودش کشته، ولی نزد من راستگوتری و مستقیمتری.
سپس رو به قشون خودش کرد، گفت: تنگ غروب است، شب هنگام فرا میرسد، سوار شوید تا شب را به جایی برسیم، این را گفت و منصرف شده رو به مکه روانه شدند.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را خواند و گفت:
آنها را دنبال کن و بنگر که کجا را اراده دارند؟
اگر سوار اسبان شدهاند و شتران را یدک میکشند ارادۀ مدینه را کردهاند که حمله به شهر کنند و اگر شتران را سوارند و اسبان را یدک کردهاند روانه
مکّهاند.(1)
بحارالانوار: 97/20، باب 12، غزوة احد؛ تاریخ الطبری: 206/2؛ اعلام الوری: 180/1؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 161/2.
اسرار نظامی قشون دشمن که با علی علیه السلام گفتگو شد، طبعاً علی را از همه دیگران آگاهتر به تصمیم سوء دشمن نموده بود.
گذشته از همه علل دیگر که برای علی روشن بود که: مکه و قریش بعد از این کشتار احد از ما آسوده نمینشینند تا آن چه در «بدر» و «احد» نتوانستهاند بکنند با لشگرکشی مجدّد بکنند به قصد آن که ریشۀ مدینه را درآرند.
و این فریاد ابوسفیان در گوش علی علیه السلام ابتدا و در گوش دیگران مع الواسطه، اگر رسیده، رسیده است و شاید هم افشای این اسرار نظامی بر همۀ اهل مدینه صلاح نبوده؛ مبادا رعب در خلق بیاید، ولی به هر حال علی آگاه تر از همه بود، ابوسفیان فریادها و عربدههای دیگر در موقع انصراف در خاتمۀ جنگ در داد که عمر او را پاسخ داد.(2)امّا عربدۀ تصمیم به اعادۀ جنگ در سال آینده همان موسم جنگ بدر که هفدهم رمضان میباشد، آن را علی علیه السلام زدوتر از دیگران به گوش خود شنید. این عربدهها که راحت را از انسان هشیار بیدار سلب میکند، بعد از تولد حسین علیه السلام در ماه شعبان یا ربیع الاخر هر چه به موعد بدر هفده رمضان
نزدیکتر میشدند، تپش و دلهرۀ آن بیشتر میشود.(1)
المستدرک، حاکم نیشابوری: 297/2؛ الدر المنثور: 84/2، سورة آل عمران.
کمبود نیروی آدمی ما با کثرت احزاب که ده هزار قشونی به میدان میآورند، حق میدهند که دلهره در ما بیابد و برای جبران کمبود هر چه رو به آینده میرویم، احساس احتیاج به نیروی آدمی بیشتر میشود.
سپاه احزاب وقتی به دور خندق فرود آمدند، از کثرت آنها مسلمین را هول و هراس از جا برداشت.
بیست و اندی روز در اطراف خندق ماندند که جنگی بین آنها نبود، مگر با تیر کمان و فلاخن؛ تا شهسواران آنها از قریش چهار نفرشان داوطلب شدند، عمرو بن عبدود - و عکرمة بن ابوجهل و هبیرة بن وهب - و ضرار بن خطاب آماده شدند که از خندق بگذرند و به قتال بپردازند و سواره تاختند تا بر خندق ایستادند، گفتند: این مکیدهای(2)است که عرب با آن آشنا نبود، سپس جایی را از خندق در نظر گرفتند که اندکی تنگتر بود، اسبها را تازیانه و مهمیز(3)زدند که از خندق جهیدند در زمین شورهزار پشت خندق تا کوه سلیع، پس عمرو بن عبدود پیش تاخت و مبارز طلبید و عربده میکشید که از بس عربده زدم صدایم گرفت.
علی علیه السلام به میدان او آمد و او را کشت و همراهان او عکرمه و هبیره و ضرار وقتی کشتۀ او را دیدند گریختند.(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 97/1؛ اعلام الوری: 194؛ کنز العمال: 456/10.
علی علیه السلام آن کس که بار سنگین این جنگ و آن جنگ به دوش او است، احساس به کمبود نیروی نفرات سرباز در ما، بهتر از دیگران میکند. اگر تمام اطفال نوزاد مدینه فلز آنها از حرب ریخته شوند باز کسر دارند؛ باید در اسمگذاری نام تمام نوباوگان ما حرب و جنگ یا نام جنگاوران «حمزه و جعفر» باشند، نوباوگان ما از هر پهلو بغلتند، باید این اسم یا مشتقات آن را بشنوند تا آمادگی آنها بیشتر گردد.
ما این بحث را از این جهت دنبال کردیم که کلمۀ علی علیه السلام در اسمگذاری، بلکه در هر باب کلام او را از وزن کوهها سنگینتر میدانیم و تغییری که در آن داده شد با وحی آسمان شد؛ نه آن که در زمینیها فکری از عقل او استوارتر بود، مبادا کسی کلمۀ قریش را بگوید که علی علیه السلام مرد رزم و پیکار است نه رأی و تدبیر؛ زیرا در گوش هوش علی کوه احد و کوه سلع هر کدام سخن دیگر الهام میکردند، آن از شکست مسلمین و این از دفاع خندق تدبیر را، و هر دو وحی میکردند که زندگی جنگ است و دیگر هیچ، فقط تدبیر باید بر آن افزوده شود، تدبیر خندق کندن به ما دستور میدهد که باید پیشاپیش از ورود سپاه دشمن باشد، ما باید وسایل دفع و دفاع را پیشاپیش در نظر بگیریم و همین معنی تدبیر
1) (1)
است، تدبیر آن است که امور لازمه هر کدام دَبْر یکدیگر در نظر گرفته شود، خندق پیش از آمدن سپاه تهیّه شده بود، پیشگیری همان تدبیر است.
فرزندان را برای نسل آینده باید آماده کرد وگرنه هر گاه تدبیر پیشگیری نباشد و فقط همان موقع ورود بلا، ما بخواهیم قیام کنیم و به دفاع برخیزیم.
قضیۀ ما قضیۀ دفاع حیوان بیحافظه سگان است که در زمستان از سرما تصمیم میگیرند که بعد از سرما در تابستان که وقت بنّائی است برای خود خانه بسازند، ولی همین که سرما گزند آن رفت، فراموش میکنند و یادشان نمیآید تا زمستان و سرمای دیگر که وارد میشود؛ همان موقع باز تصمیم را تجدید میکنند ولی مجدداً همین که شبهای سرما و گزند آن رفت و هوا گرم شد باز یادشان میرود، و بدین منوال عمری را سپری میکنند، هیچ گاه خانه ندارند با آن که هر زمستان در گزند سرما تصمیم میگیرند.
ولی امتیاز انسان است که تذکر مداوم او جای گزند تازه را میگیرد، او را همواره آماده میدارد تا خانه زمستانی را در تابستان میسازد، در خانۀ نوزاد تهیۀ تهویه و هوای مطبوع و تهیه روز فطام و از شیر گرفتن و تهیه بازیهای کودکانه و ژیمیناستیک و اسباب تقویت عضله و تهیه مکتب و کتابخانۀ ایّام جوانی و دانشآموزی را میبیند؛ بلکه تهیه مخارج جهیزیه عروسی را میبیند و آمادگی برای دفاع از هجوم دشمنان طبیعی، سرما گرما و دشمنان بدخواه بشری را ضمیمه زندگانی خود میکند.
سخن کوتاه انسان تدبیر امور سی سال بعد و صد سال بعد را از امروز میکند،
امور را پشت سر هم در فکر خود تنظیم میکند چنان که در وقت برخورد بلا غافلگیر نمیشود.
شنیدهام انگلیسها در فکر انرژی دویست سال بعد مملکت خویشاند.
امام علی علیه السلام هوشمندتر از هر هوشمندی است و جمله عقل و دیده است و دو کوه احد و سلع در شمال و غرب مدینه مثل دو تابلوی بلند جلوی نظرش جلوه میکنند و دو سپاه در پای آن دو کوه به زد و خورد خونین شدید میپردازند و گهوارۀ نوزاد خود را در پای این دو تابلو با زمزمۀ الهام این دو کوه به خواب میکند و از خواب بیدار میکند، به نوزاد در منبت وجود او و شعور و هوش او اوضاع جنگ را الهام میکند.
اگر نوزاد هنوز سر این سخنها را ندارد و دور است؛ مشاعر او این صداها و این سخنان را بگیرد، اما کوهها از دو طرف مشرفند و نزدیکند به پدرش و جدش که سالار مدینه و بزرگ جهان و در فکر جهانند؛ از نزدیک الهام میکنند در بناگوش آنها صدا میکنند که آنی غافل نمیشوند و دائم و مداوم هر صبح و شام در هر نگاهی که این به کوه در شمال یا آن کوه در غرب میکنند؛ این زمزمه به گوش میآید که زندگی جنگ است و دیگر هیچ.
کوه احد و کوه سلع الهام خود را بیشتر از کوه سینا ادامه میدهد، بلکه دائم و مداوم الهام میکرد که جنگ، جنگ، فداکاری، فداکاری.
کوی سینا بلکه سلسله جبال سینا به گوش موسی و یوشع، جنگ با عمالقه را به سختی و بیرحمانه الهام میکرد؛ تا همان یهود که ذلیل فرعونیها بودند از زندگی در پای کوه سینا و چرخیدن در بین سلسله جبال سینا و کوهنشینی، زمزمه
جنگ را تعلیم گرفتند.
زندگانی کوهستانی مقاومت را هموار میگوید و از صعود و نزول ودویدن بر قلّهها، مبارزه با طبیعت را میآموزد و آنها الهام و وحی کلام خدا است.
چنان که زندگانی جلگه، زراعت و کشاورزی و برداشت محصول را، بعد انبار و ذخیرۀ آن را میآموزد.
و زندگانی بازار اقتصاد را میآموزد و زندگانی با زنان حجله و آرایش و تجمّل تعلیم میکند؛ عقول بانوان، حجلهپرداز است.
و کوه احد و کوه سلع به هر کس روز جنگ خندق و احزاب را مثل علی علیه السلام دیده بود و چشیده بود. البته میآموخت که همه چیز را، نام آن را جنگ و همه نوزادها را، نام او را «حرب» بنامید.
حتی اطفال هم باید نظام وظیفه را بیاموزند؛ زیرا زندگانی جنگ است و دیگر هیچ.
در نظر علی علیه السلام چنین جلوه کرد و او عقل جهان بود. و پدر بود، در نامگذاری فرزند نوزاد نظر داشت یا بگو دوست داشت، اگر امری دیگر فوق آن نیاید که نوزاد به نام جنگ و حرب نامیده شود یا به نام جنگاوران مخلص رشید مثل حمزه، و جعفر، که یک دنیا مقاومت داشتهاند؛ زیرا جنگ در این موقع جایگزین همه ماسبق شده بود و قیمت به ماسبق میداد.
إنّ الحیاة عقیدَة و جهادٌ.(1)
موسوعة کلمات الامام الحسین: 12، میفرماید: این جمله مصرع دوم شعری میباشد: قف دون رأیک فی الحیاة مجاهداً.
1) (1)
این علی علیه السلام است که فلسفهای دارد اسلامی و در عهد خلافتش در کتابی که یک دوره عمر مبارک را نوشته و به مسجد فرستاد تا بر مردم در هر جمعه خوانده شود.
و ده نفر از سران قبائل عرب و از فقهای عراق را هم همراه آن کتاب مبارک کرد که در حضور آنها قرائت شود، عبیدالله بن ابورافع، منشی خود را مأمور کرد که آن را در مجمع قرائت کند(1)
معجم رجال الحدیث: 69/12.
و خود امام با خواص خود حسنین و ابن عباس و ابن جعفر در صفهای نشست؛ در آخر آن کتاب میگوید: «آیا نمینگرید که اطراف کشور از دست رفته و کشور مصر شما سقوط کرده و هواداران شیعیان من کشته شدهاند؟؟و به سنگرها و ساخلویها نمینگرید که خالی مانده و به بلاد شما که به تاخت و تاراج دشمن گرفتار است - تا آنجا - که فرماید: سنگین به زمین نچسبید که در اثر آن هضم حقوق خود را به ستم امضاء بکنید و هر ستم بر شما روا شود شما قرار آن را امضا بکنید و ذلّت را با خود به خانه ببرید و مأوی دهید و با ذلت در یک خانه مأوی گزینید.
و نصیب شما سهم پستتر باشد.
مرد جنگ بیدار و بیخواب است، هر کس به خواب رود صیاد از او به خواب نمیرود.(2)
هر کس ضعیف شد نابود شد - هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد.(1)
فلسفۀ ابو العلا معری گویا از این فلسفه امام علیه السلام گرفته شده.
هر کس جهاد در راه خدا را ترک کرد، مغبون و خوار و بیمقدار است.»(2)
«الغارات: 212/1؛ موسوعة الامام العلی علیه السلام: 107/7؛ بحارالانوار: 573/33، باب 30»
(الحدیث)در موقع غارت لشگر سفیان بن عوف غامدی از جانب معاویه بر شهر انبار، امام علیه السلام خطبۀ جهاد را بر اهل عراق با شور و شین خواند و از منبر به زیر آمد و پیاده تا اراضی نخیله عباکشان رفت و آنجا هم خطبه را در سر تلی باز خواند.
جهاد(3)
«نهج البلاغه: خطبۀ 27؛ الکافی: 4/5، باب فضل الجهاد، حدیث 6»
دری است از درهای بهشت که خدا آن را به روی اولیای خاص خود گشوده و آن درع و جوشن و زره خلل ناپذیر خدایی است؛ هر که آن را ترک کند و از آن روگردان باشد خدا لباس مذلت سرتاسری بر او میپوشاند و بلا از1) (1)
2) (2) اما ترون اطرافکم قد انتقضت والی مصرکم قد فتحت والی شیعتی بها قد قتلت والی مسالحکم تعری والی بلادکم تغزی - تا گوید - ولا تثاقلوا الی الارض فتقروا بالخسف و تبؤوا بالذل ولیکن نصیبکم الاخس، ان اخا الحرب الیقظان الارق، من نام لم ینم عنه و من ضعف اودی (ای هلک) و من ترک الجهاد فی الله کان کالمغبون المهین.
3) (3) الجهاد باب من ابواب الجنة، قد فتحه الله لخاصة اولیائه و هی لباس التقوی درع الله الحصینة و جنته الوثیقة فمن ترکه رغبة عنه، البسه الله ثوب الذل و شملة البلاء و دیث بالصغار و القمائة و ضرب علی قلبه بالاسهاب....
همه نوع گوناگون بر او شامل میشود و خاکروبه بر در خانه او میریزند و پردههای بیهوشی بر دل او آویزان میکنند؛ تا میگوید: ای اشباه رجال، و لا رجال ای خردهای اطفال و عقول ربات الحجال.
ای عقلهای زنانۀ حجلهپرداز و خردهای کودکانه هوسباز، من شبانه روزان بر شما خواندم و گفتم: شما به جنگ آنها اقدام کنید، پیش از آن که آنان به جنگ شما اقدام کنند، شما به همدیگر حواله کردید و دست تنها گذاشتید تا غارتگران از هر سو بر شما غارت آوردند و اوطان و وطنها را از شما گرفتند.
این ناراحتیهای علی علیه السلام بود که هجرت از وطن و مکه و وانهادن به دشمن و فرار برای او غیر قابل تحمّل بود.
و میگفت: باید برای جبران کمبود نفرات بر جمعیت سپاهی افزوده شود و حتی نوزادان شیرخوار را سردوشی سربازی بنهاد، وگرنه تا بام کوتاه است و دروازه برای مملکت و شهرها باز است، پاسبانان آرام نمیخوابند، بلکه کس آرام نمیخوابد.
ندارد هیچ صاحب خانه آرام چو در بشکسته و کوته بود بام
بنابراین مستبعد ندانید که برای نام نوزادان جدید در زبان علی علیه السلام که لسان الله است، نام جنگاوران رشید مخلص مثل حمزه و جعفر چندی باشد.
یا نام جنگ و حرب را علی علیه السلام دوست داشته باشد، چون برای حفاظت اسلام و صیانت ذات مقدس پیغمبر صلی الله علیه و آله این تهیّهها را لازم میدانست و چون غبار ذلّت سیزده ساله مکه را، جنگ و جنگاوران از خاطر پیغمبر و مسلمین و آزادگان زن و مردشان زدودند.
پس جا دارد که در اندیشۀ علی بیاید که تمام فرزندان مدینه باید نامشان جنگ و مشتقات جنگ باشد، خاصه نام فرزندان سالار مدینه و سالار اسلام، که باید از آنها به خصوص نامشان «حرب» باشد(1)
صحیفة الرضا علیه السلام: 73؛ اعلام الوری: 218.
یا حمزه و جعفر باشد، باید صدها حمزه و جعفر داشته باشند.اینها از نظر مصالح عمومی اسلامی و امّا از نظر شخصی: خندۀ بدر و گریۀ «احد» اختصاص بیشتری به شخص او داشت.
از علائلی بشنو: در جنگ «بدر» در مردم کافه و عموماً نوعی از فرح عقلی و نوعی از فرح نفسی موجود شد و در شخص علی علیه السلام هر دو به طور ازدواج و امتزاج آمد.
اما فرح عقلی: آن طور فرح که مرد فکر احساس میکند در موقع کشف قوۀ جاذبه یا قانون ابعاد کرات یا قانون جوش آمدن آب در همان حال که کوششهای خود را در سبیل کشف اسرار طبیعت و معرفت نظامی از نظامات حقیقی از جهان طبیعت مثل کشف پاستور و میکروب سل ادامه میدهد؛ وقتی کشف او به مرحلۀ تحقق رسید فرح و شادی احساس میکند.
و امّا فرح نفسی آن: آن طور فرح که مرد مبارز، ظفرمند و آرزومند همین که به وصال میرسد او را به طرب و رقص میآورد، مثل محمّد علی کلی بوکسور مسلمان غیور.
در موقع جنگ بدر که شادی همه را گرفته بود، گفتگوی هر دو نفری در هر
1) (1)
کوی و بام و برزنی سخن از فاتح بدر، جوانمرد قریش بود که محور سخن هر دو نفر بود حتی یهودیان مدینه که آن یکی به دیگری میگفت:
خیال میکنم تو «فتی» قریش را میشناسی، من بسیار زیاد او را در مدینه دیدهام، علی بن ابی طالب، وی آن کس است که او را حامی اسلام توصیف میکنند و مینامند و از بهادری او و دلاوری او و فداکاری او در راه نصرت اسلام این دین جدید، چیزها شنیدهام، به پایهای بوده که در (بدر کبری) یک تنه به جای امتی بوده به تنهایی یک گروه قهرمان بوده به هر سمتی و هر ناحیۀ میدان روانه میشد، یک دنیا علی بوده و از هر سوی میگذشته یک دنیا علی بوده؛ حتی تا این که از زبان هر انسانی میشنوم که فتی قریش در حقیقت تمام ارتش دشمن را شکست داد.
آن یهودی دیگر میگفت: بلی، من یاد دارم که او را میشناسم و سیمای او را میشناسم، و سیمای او را میخوانم که از اراده و صلابت و عزم بینهایت، او را قالب ریختهاند.
و علی رغم نوباوگی و نوجوانی ما و همه مردم در دل، انواعی از تجلیل و انواعی از تکریم و شیفتگی و دلباختگی نسبت به او دارند تا به اندازهای که مرا گویی اسیر خود کرده، به حدّی که من از خودم غفلت میکنم و ساعتهایی مرا از خود گرفته با جاذبۀ مغناطیسی و کنه آن را نمیفهمیم، همان که آن را مغناطیس شخصی مینامند و حدیث او بر سر زبانها است که آن را با شیفتگی و اعجاب همه جانبه و ممتد میگویند: آیا این جوان است که همۀ آن کارها و کارها را با قریش، او کرده، این عبارت آنها است که از دهان احدی نمیافتد تا به
حدی که برای همه تقلیدی و طبیعی همه شده، این را گفت و سکوت کرد. سر در پیش افکنده گویی به یاد اندیشهای در خاطر میگردد، ناگهانی سر برداشت و گفت:
ای برادر! خبری از این جوانمرد قریش دارم، روزی که در بستر پیغمبر خوابید برای حفظ جان محمّد صلی الله علیه و آله پس او همهاش به فکر حفاظت محمّد صلی الله علیه و آله است، به هر حال خواه در بستر بخوابد و خواه در میدان جنگ بگردد و بستر خوابیدنش بهتر و بیشتر، کشف از عقیده و از خودگذشتگی ایمانی او میکند.(1)
الإرشاد، شیخ مفید: 53/1؛ مجموعة ورام: 174/1.
1) (1)
ولکن در نامگذاری، سخنانی دیگر در کار آمد که پایهاش بلندتر از این معانی بود، اساساً روز هفتم نوزاد چندین منظرۀ تماشائی آموزنده در کار آمد که نباید از آنها سرسری گذشت، یکی از آنها همین تغییر اسم نوزاد بود.
پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در تغییر این اسم حرب و اسم حمزه و جعفر که بر این نوزاد نهاده شده بود، اسراری بزرگتر و مقاصدی عالیتر از اینها از وحی گرفت، خود نظر بلندتری داشت و معنی رفیع بلندتری از کلمۀ جنگ و حرب و معنی آن به او وحی شد.
کارآمدی و آزمودگی جنگی و ضبط نظامی و انضباط روحی و خویشتنداری، بالاتر از کلمۀ جنگ و از معنی «حرب» اند.
آنها همگی در تحت کلمه شجاعت جمعند، شجاعت قدرت بر جنگ در موقع جنگ و قدرت بر سازش و زندگانی مسالمت آمیز در غیر مواقع جنگ است.
شجاعت ضبط نفس و خویشتنداری طبق مصالح و از نظر مصالح و در حفظ مصالح است.
و مدینه آن را لازم دارد؛ نه جنگ مطلق را و ما هم این را میخواهیم نه جنگ را مطلقاً؛ زیرا معنی کلمه «حرب» شاید از آن سوء تغبییر و سوء استفاده شود و تصور شود از آن که جنگ حتی حرفهای آن مثل مشتزنی حرفهای «بوکس» و جنگ مزدوری و جنگ ستیزهجوئی غیر قانونی و جنگ برپا کردن مطلقاً مطلوب یا مقدس است؛ با این که تا این حدّ جنگ مقصود نیست نه بالذات
و نه بالعرض، حاشا بلکه مقصود قدرت مقاومت و استقامت در دفاع از وطن و حریم و حرم و حرمت است که از روحیۀ کارآمدی برخیزد و این معنی شجاعت است که مهم در آن و عنصر اصلی آن، آن است که تکیه به قوت قلب و مقاومت روحی باشد.
قوت عضله و بازو هم در پرتو قدرت اراده باشد و باید بعلاوه از آن که تکیه آن به قوت قلب و مقاومت روحی باشد برای خدمت به شهر و دیار و وطن باشد؛ زیرا هنر در خدمت هنر معنی ندارد، بلکه باید برای نگاهداری شهر و کشور و امت باشد و آن گاهی یک نوع جانفشانی است که باید در طبقۀ خاندان سالار مدینه بیشتر باشد، عنصر غالب آن نصرت حق و احسان به خلق است.
راست است که مدینه در این وقت جنگخیز است، امّا مدینه تنها این نیست، مدینه از برکت وحی مصطفی صلی الله علیه و آله علمخیز هم هست.
مدینه مهبط فرودگاه قرآن است که همه چیز در آن هست، مدینه عبادتخیز هم هست.
گذشته از اینها و بالاتر از اینها مدینه رستاخیز جهان است.
مدینه آشیان پرورش رهبری و قیادت هم هست.
سخن کوتاه: مهبط قرآن است که دانشگاه جنگ یکی از دانشگاههای آن است، باید در خانوادۀ سالار مدینه نوزادان هر کدام یک لفظ به جای هزار معنی باشند.
مدینه برای هر یک از این معانی و همه این معانی باید فرزندی بزاید تا وارث محمّد حبیب الله رحمة للعالمین باشد، نامی که از مدینه اقتباس شود باید با
خواندن همه مدینه و تلخیص آن در وجود دو رهبر محمّد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام که جمله فشردۀ آن و خلاق تفاصیل آنند باید باشد. و کلمه مدینه حالا کلمه مختصری نیست، سازندگی مثل مدینه در نوزاد با تجدید وجود محمّد و تجدید وجود علی و تجدید همه چیز مدینه است.
و در معانی بلند هر چند شهر بزرگتر و بزرگتر و کشور وسیعتر و وسیعتر باشد باید تهیه ذخیرۀ آن بهتر و برتر باشد و اگر امتی باشد یا اگر از بزرگی آن امّت به مثابهای باشد که اقطار جهان را پر میکند و در کشوری نمیگنجد تهیۀ ذخیره آن باید عظیم باشد. برای ذخیرۀ آن باید بزرگتر از بزرگ باشد و نگهدار با روی آن باید عظیم و عظیم باشد و برای تعبیر از این احسان عظیم عظیم، باید کلمهای جستجو کرد.
و جنگ که معنی آن معلوم همه است در آن چند ملاحظه و چند دید متفاوت هست.
(1) یکی ملاحظه و دید نفس معنی جنگ با قطع نظر از غایت و هدف که آن جنگ است و بس.
(2) دیگر ملاحظه تکیۀ آن به قانون و استواری مقاومت، که آن شجاعت است و بس.
(3) سوّمین دید آن که ملاحظۀ علت غایی و هدف مقدس هم در آن باشد و هدف آن حفاظت شهر و کشور و خیر امّت منظور باشد که آن جنگ، احسان
به خلق و نصرت حق است، تبدیل اسم میدهد.(1)
(قب) عمران بن سلمان و عمرو بن ثابت قالا: الحسن و الحسین اسمان من اسماء اهل الجنة و لم یکونا فی الدنیا (جابر) قال النّبی صلی الله علیه و آله: سمی الحسن حسنا لان باحسان الله قامت السموات و الارضون و اشتق الحسین من الاحسان و علی و الحسن اسمان من اسماء الله و الحسین تصغیر الحسن اقول: بحسب الوزن اللفظی و الا فالتصغیر فی لفظ الحسین یراد به التفخیم.
«المناقب، ابن شهر آشوب: 398/3؛ بحارالانوار: 253/43، باب 11، حدیث 30»
خبر عمران بن سلمان را اخبار الدول میگوید: محمد بن سعد در طبقات کبری از عمران بن سلمان آورده.
در این موقع که کتاب امام حسین علیه السلام به این فصل اسمگذاری نوزاد نبوت و سپهر امامت، سبط پیغمبر حسین علیه السلام رسید، خداوند منان فرزندی پسر در هشتم ماه صیام 1394 مطابق با چهارم مهر 1353 به ما داد به امید آن که مثل پدرش محمد حسن ناصر الدین از انصار امام حسین علیه السلام باشد، نام او را نصیر الدین محمد حسین نهادیم، تاریخ تولدش در اینجا قید میشود به رجای آن که با فرزندم دکتر امیر حسین کمرهای که همواره عهدهدار خدمات کتاب امام حسین بود، هر دو تن از یاوران امام حسین علیه السلام باشند و این کتاب را به منزلۀ پرچم امام حسین در خاندان همیشه بر افرازند.
چنان که عمل جراحی آپاندیس بالمثل - با تیغ جراحی بریدن و دریدن است.
و با ملاحظۀ هدف و غایت آن که اعادۀ بهبودی بیمار است، همان بریدن و دریدن و دوختن تبدیل اسم میدهد و نام آن معالجه است، و هر گاه بدان اضافه شود که منظور طبیب استفاده نباشد، نصرت بیمار و احسان است.
و هرگاه در راه حفظ شهری و کشوری، جنگ و دفاع و جانفشانی شود آن
1) (1)
اشرف اقسام نصرتها و احسانها است، البته باید متوجه بود که آن جنگ ودفاع اگر چه احسان است اما البته احسان منحصر به آن نیست؛ زیرا احسان مفهوم عامی است، اقسام احسانهای امدادی با مال و بذل نصیحت زیاد است، به زبان اهل منطق محمول اعم است مثل «الانسان حیوان و زید انسان» که محمول اعم است.
و هر چند موقعیت مدینه موقعیت جنگ و حرب است، اما حرب در راه حفاظت پیغمبر صلی الله علیه و آله که یک لفظ است به جای هزار معنی، پس حرب آن را نباید با قطع نظر از ملاحظۀ هدف و غایت آن دید؛ بلکه باید آن را با نظر به هدف و غایت آن دید که اسمش چیز دیگری است، اسمش خیر است و احسان است، خیر برای همه و احسان برای همه.
و حسین مکبّر این احسان است به صورت تصغیر، لفظی برای تفخیم معنی و معنوی که مدینه و کشور و امت را نگهبان باشد(1)
ابن العساکر فی تاریخه باسناده عن هانی بن هانی عن علی علیه السلام قال: لما ولد الحسن سمیته حرباً فقال النبی صلی الله علیه و آله: ما سمیت ابنی؟ قلت حرباً - قال هو الحسن - فلما ولد الحسین سمیته حرباً فقال النبی صلی الله علیه و آله: ما سمیت ابنی؟ قلت حرباً. قال صلی الله علیه و آله هو الحسین (الحدیث)
«تاریخ مدینة دمشق: 117/14؛ الاصابة: 191/6»
و این کار، کار جوانان بهشتی و سالار جوانان بهشتی است.و حسین تعبیر از این احسان عظیم عظیم است که احسان در خدمت نصرت دین عظیم و نصرت امت عظیم اسلام باشد؛ زیرا حفظ امتی مثل امت عظیم اسلام
1) (1)
که چند کشور و چند قاره و چند اقلیم در ضمن آن است احسان آن بزرگتر از بزرگ است.
بنابراین تحقیق؛ نظر علی علیه السلام دور از نظر پیغمبر نیست و نظر پیغمبر صلی الله علیه و آله هم دور از نظر علی نیست؛ منتها فرقی که هست در نظر پیغمبر صلی الله علیه و آله جنگ و حرب با ملاحظۀ همۀ جوانب حتی ملاحظۀ هدف بلند و غایت رشید هم ملاحظه شده که تبدیل اسم میباید احسان است و اسلام آن را میخواهد، نه جنگ مطلق و مطلق جنگ را.
ولی علی علیه السلام هم با این که اکنون 26 ساله جوانی است، اما از خردمندی عقل روزگار است، کلمهای که او میگوید: سنگین است، وزن دارد و سنگ پایۀ بنا است که در زمین مینهد، چیزی در زمین به استواری آن نیست مگر از زمین نباشد، از آسمان از بالا بیاید و وحی باشد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و نظریهای در اسم، بالاتر از آن فرمود. گویی فرمود: حرب ما مثل حرب دیگران نیست؛ حربی که پیش ما است آن است که در ضمن شجاعت و منبعث از شجاعت و عدالت باشد که تعبیر صحیح آن استقامت و مقاومت است مثل استقامت کوه. کوه به کوهنشینان در صعود و نزول و نشیب و فراز استقامت میآموزد و استقامت هم باید در پای خدمت به خلق و خدمت به خالق و خدمت به خویشاوندان و خویشتن باشد که احسان و رحمت باشد.
و احسان و رحمت: فوق همه واقع باشد و مصدر انبعاث همه باشد و خود اتصال وجودی به اسماء الله حسنی داشته باشد که در اطاعت از آنها باشد و در حقیقت اشتقاقی از آنها باشد و رحمت و احسان در میان اسمای حسنی، فوق همه
است، همه اسمای دیگر ظهور و انبساط و گسترش این اسم اعظم است، باید نام نوزاد خاندان سالار مدینه حسین باشد تا این اسم به مثل پوششی او را از هر سمت بشنود فرا بگیرد؛ تا چنان برآید و به این اسم نشو و نما یابد و تکرار این اسم، او را و کسان و اطرافیان او را تلقین و القای مستمر باشد تا ذاتی آنها گردد.
و به لفظ هم مفخم باشد و حسین تصغیر آن برای تفخیم است و خاندان سالار مدینه سرمشقی برای خاندانها باشد.
تغییر اسم «جنگ و حرب» از طرف پیغمبر صلی الله علیه و آله به اسم حسین اعلان میدارد که نام حسین منبعث از همه اطوار مدینه است نه تنها از حرب و جنگ آن.
مدینه تنها محیط جنگ و حرب نیست، محیط علم و عقیده هم هست؛ به طوری که میتوان گفت: محیط علمخیز و محیط عقیدهانگیز و یقینانگیز است.
مدینه محیط عبادتخیز و شعارانگیز است، شعار خداپرستی و خشوع شعار جندی و حزبی آن است.
محیط مدینه از پرتو سالار مدینه محیط رهبرساز و هدایتانگیز و فلسفهخیز است و بعلاوه از آنچه در زمین است از وحی آسمان پر است، سخن کوتاه محیط وجود محمّد صلی الله علیه و آله است که گسترش یافته، شهری شده و کشوری خواهد شد و گسترش آن همه اقلیمها و همه اقطار را فرا میگیرد تا امّتی میسازد خیر امم، برای رهبری و قیادت سایر امم و باید با رهبری خود قاطنین زمین را با آسمان هم رابطه بدهد و همه اینها که گسترده شده وجود محمّدند؛ همگی بعد از گسترش جمع شوند در یک وجود اقدس انسانی که نقطۀ جمع و اجمال آن همه تفصیل باشد.
جهان انسان شد و انسان جهانی نیکوتر زین بیان نبود بیانی
عقل بسیط اجمالی، خود باز خلاق تفاصیل است و بنابراین وارث محمّد صلی الله علیه و آله خود نیز رحمة للعالمین باشد تا فردوس آسمان را این وارث محمّد در زمین هم بگستراند، اینان ارث عظیمی بردهاند.
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ (1)
مؤمنون (23):1.
- الی - أُولئِکَ هُمُ الْوارِثُونَ * اَلَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیها خالِدُونَ (2)اینک روایات و احادیث تغییر نام نوزاد از طرف پیغمبر اقدس اعظم صلی الله علیه و آله.
تا بعد از نظر بگذرد که چگونه از مجموع اطوار خجسته فرخنده شهر جدید یثرب دیروز و مدینه امروز، نوزاد خاندان سالار مدینه باید اسمی بر خود بپوشد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله رأی علی علیه السلام را تأیید نکرد. پیغمبر صلی الله علیه و آله انتخاب علی علیه السلام را تغییر داد. پیغمبر صلی الله علیه و آله در تغییر رأی علی علیه السلام در اسم نوزاد چه منطق و فلسفه داشت؟ جواب معلوم شد.
اینک نصوص حدیث در نامگذاری و عقیقه و صدقه به وزن موی سر(3)و ختنه.
اغانی ابوالفرج از جعفر بن محمّد از پدرش روایت کرده که: علی ابن ابی طالب علیه السلام حسین را به نام حرب نامیده بود، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله او را حسین
نامید.(1)
فی الاغانی باسناده عن جعفر بن محمّد علیه السلام عن ابیه علیه السلام و کان علی بن ابی طالب علیه السلام سمی الحسین حربا فسماه رسول الله الحسین علیه السلام.
و فیه: قال علی علیه السلام کنت رجلا احب الحرب فلما ولد الحسن هممت ان اسمیّه حربا فسماه رسول الله صلی الله علیه و آله الحسن و کذلک الحسین ثم اسمیهما باسمی (ای الذی انتخبت).
و فی الاستیعاب عن علی علیه السلام قال لما ولد الحسن جاء رسول الله صلی الله علیه و آله و قال: ارونی ابنی ما سمیتموه؟ قلت: سمیته «حربا» قال: بل هو حسن؛ فلما ولد الحسین قال: ارونی ابنی ما سمیتموه؟ قلت: سمیته حرباً. قال: بل هو حسین.
«الأغانی: 88/16؛ الاستیعاب: 384/1؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 165/3»
در همان کتاب آمده که علی علیه السلام فرموده: من مردی بودم که نام حرب را دوست داشتم یا خود حرب را دوست میداشتم.
یعنی به حسب موقعیتی که در حفاظت رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتم، ضرورت تربیت نوجوانان را برای جنگ و حرب احساس میکردم و دوست داشتم نوزادان ما هم اسم حرب باشد.
تا همین که حسن متولد شد اندیشه کردم که او را حرب بنامم، لکن رسول خدا صلی الله علیه و آله او را حسن نامید و همچنین حسین.(2)
البته چندی هم بر زبان به جای نام «حرب» و جنگ، نام جنگاوران رشید مخلص کارآمد، نام حمزه برای حسن و نام جعفر برای حسین بر زبانها و خاطرها بود تا روز هفتم روز جشن ولادت پیغمبر صلی الله علیه و آله آنها را
تغییر داد.
(قب) مسند احمد با اسناد از هانی بن هانی از علی علیه السلام و در روایتی از دیگری از ابی غسّان به اسناد او از علی علیه السلام بازگو کرده گوید: همین که حسن متولد شد، پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و فرمود: پسرم را به من ارائه دهید او را چه نامیدهاید؟
گفتم: من او را حرب نامیدهام (یعنی تا تو چه بنامی) فرمود: بلکه حسن است.
مسند احمد و مسند ابویعلی گوید: همین که حسن متولد شد، او را حمزه نامید.
البته یک ماه پیش از شهادت حمزه است.
و همین که حسین علیه السلام متولد شد او را جعفر نامید. علی علیه السلام گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا خواند و فرمود:
من مأمور شدهام که این دو نام را تغییر بدهم.
من گفتم: خدا و رسول او اعلمند (یعنی حکم با شما است) پس آنها را حسن و «حسین» نامید.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 159/3؛ تاریخ مدینة دمشق: 116/14.
البته نزاکت ادب اقتضا میکند که تصمیم قاطع با نظر رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد.
و در حدیث «اذان» به گوش نوزاد از اسماء بنت عمیس به تفصیل بیشتری از این تغییر سخن گفته:
و رسول خدا صلی الله علیه و آله هم ناظر امر اعلی است.
1) (1)
در حدیث(1)
بالاسانید الثلاثة عن الرضا علیه السلام عن آبائه عن علی بن الحسین عن اسمآء بنت عمیس، قالت: قبلت جدتک فاطمة بالحسن علیه السلام و الحسین علیه السلام فاما ولد الحسن جاء النبی فقال: یا اسماء! هاتی ابنی فدفعته الیه فی خرقة صفراء فرمی بها النبی و قال: یا اسماء! الم اعهد الیکم ان لا تلفوا المولود فی خرقة الصفراء، فلففته فی خرقة بیضاء فدفعته الیه فاذن فی اذنه الیمنی و اقام فی الیسری، ثم قال لعلی: بای شیء سمیت ابنی؟ قال ما کنت اسبقک باسمه یا رسول الله صلی الله علیه و آله، قد کنت احب ان اسمیه حرباً فقال النبی: و لا اسبق انا باسمه ربی، ثم هبط جبرئیل فقال: یا محمد! العلی الاعلی یقرؤک السلام و یقول علی منک بمنزله هارون من موسی و لانبی بعدک، سمّ ابنک هذا باسم ابن هارون. فقال النبی صلی الله علیه و آله و ما اسم ابن هارون؟ قال: شبر. قال النبی صلی الله علیه و آله: لسانی عربی، قال جبرئیل: سمه بالحسن قالت اسماء: فسماه الحسن.
فلمّا کان یوم سابعته عقّ النبی صلی الله علیه و آله عنه بکبشین املحین و اعطی القابلة فخذا و دینارا. و حلق راسه و تصدق بوزن الشعر ورقا و طلی رأسه بالخلوق، ثم قال: یا اسماء الدم فعل الجاهلیة، قالت اسماء: فلما کان بعد حول ولد الحسین و جاءنی النبی صلی الله علیه و آله فقال: یا اسماء! هلمی ابنی فدفعته الیه فی خرقة بیضاء فاذن فی اذنه الیمنی و اقام فی الیسری و وضعه فی حجره فبکی، فقالت اسماء قلت: فداک ابی و امی مم بکاؤک؟ قال: علی ابنی هذا، قلت انه ولد الساعة یا رسول الله صلی الله علیه و آله فقال تقتله الفئة الباغیة من بعدی لا انالهم الله شفاعتی، ثم قال یا اسماء لا تخبری فاطمة بهذا فانها قریبة عهد بولادته، ثم قال لعلی ای شیء سمیت ابنی؟ قال ما کنت لاسبقک باسمه یا رسول الله و قد کنت احب ان اسمیه حرباً. فقال النبی صلی الله علیه و آله و لا اسبق باسمه ربی ثم هبط جبرئیل فقال: یا محمد! العلی الاعلی یقرؤک السلام و یقول لک علی منک کهارون من موسی، سم ابنک هذا باسم ابن هارون قال النبی و ما اسم
اسماءبنت عمیس که از قرب الاسناد و عیون اخبار الرضا و1) (1)
مدارک بیشماری، روایت آن از علی بن الحسین علیه السلام از اسماءگذشت، آمده بود که اسماء گفت: همین که حسن متولد شد و قنداقه را به حضرت رسالت صلی الله علیه و آله بردم با روپوش زرد تا آنجا که پیغمبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: این پسر مرا نام چه نهادهای؟
علی علیه السلام گفت: هرگز بر حضرت تو سبقت نمیگیرم و من همی خواستم که «حربش» بخوانم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: و من هم بر خدا سبقت نمیگیرم؛ سپس جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت: یا محمّد صلی الله علیه و آله علی اعلی به تو سلام میرساند و امر میفرماید: که علی علیه السلام از تو نسبت هارون را به موسی دارد و پیغمبری بعد از تو نیست، نام این پسرت را به اسم فرزند هارون بگذار.
پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: نام او چه بود؟
جبرئیل گفت: شبّر.
پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: زبان من لسان عربی است. جبرئیل گفت: حسن نام بگذار (یعنی که به عربی است) اسماء گوید: پس او را حسن نامید تا همین که روز هفتم شد رسول خدا صلی الله علیه و آله به عقیقه او دو قوچ نمکین (یعنی فلفل نمکی) عقیقه کرد و به
قابله ران گوسفند را با دیناری طلا عطا فرمود و موی سر او را تراشید و به وزن موی سرش نقره تصدّق داد و سر را با خلوق که آمیختهای از زعفران و مشک و طیب و عطر است مالید.
سپس فرمود: ای اسماء! خون مالیدن شیوۀ جاهلیت است.
اسماء گوید: تا همین که سال گردید حسین متولد گردید و پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و فرمود: ای اسماء! پسر مرا بیاور، پس قنداقه را در روپوش سفید به پیغمبر صلی الله علیه و آله رد کردم، پس اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپش گفت.
و آن را در کنار خود نهاد و گریست تا آنجا که به علی گوید: به چه نامی پسر مرا نامیدهای؟
علی علیه السلام گفت: یا رسول الله! من آن نیستم که در نام گذاری او سبقت بر تو بگیرم ولکن من چنان دوست داشتم که او را «حرب» نام بگذارم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: من در اسم او بر پروردگارم عز و جل سبقت نمیگیرم بعد با کلمه «ثم» که برای فاصله است گوید: سپس جبرئیل هبوط کرد و گفت: یا محمّد! خداوند علی اعلی سلام به تو میرساند و میگوید: علی نسبت به تو مثل نسبت هارون با موسی است نام این فرزندت را هم به اسم پسر هارون بگذار.
پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: اسم فرزند هارون چیست؟ جبرئیل گفت: شبیر. پیغمبر باز گفت: زبان من عربی است. جبرئیل گفت:
نام او را به عربی «حسین» بگذار یعنی که همان معنی شبیر است تا همین که روز هفتم شد، پیغمبر صلی الله علیه و آله از برای او عقیقه دو قوچ املح (یعنی فلفل نمکی) عقیقه کرد و به قابله یک ران او را با دیناری عطا فرمود، سپس سر او را تراشید و
هموزن موی سرش نقره تصدّق داد و سر او را با خلوق که بر آن مالید معطر کرد و فرمود:
ای اسماء! خون شیوۀ جاهلیت است، در جاهلیت خون عقیقه را بر سر نوزاد میمالیدند.(1)
عیون اخبار الرضا علیه السلام: 25/2-26، باب 31، حدیث 5؛ صحیفة الرضا علیه السلام: 73-74، حدیث 145؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 189/3.
باز از علل الشرایع و امالی(2)
«علل الشرایع: 137/1، باب 116، حدیث 5؛ الأمالی، شیخ صدوق: 134-135، مجلس 28، حدیث 3»
با اسناد تا ابو حمزه ثمالی از زید بن علی از پدرش1) (1)
2) (2) احمد بن الحسن القطان عن الحسن بن علی السکری عن الجوهری عن الضبی عن حرب بن میمون عن الثمالی عن زید بن علی عن علی بن الحسن، قال: لما ولدت فاطمة الحسن قالت لعلی سمه، فقال: ما کنت لاسبق باسمه رسول الله، فجاء رسول الله صلی الله علیه و آله فاخرج الیه فی خرقة صفراء ثم رمی بها و اخذ خرقة بیضاء فلفّه فیها، ثم قال لعلی علیه السلام هل سمیته؟ فقال: ما کنت لاسبقک باسمه فقال صلی الله علیه و آله: و ما کنت لاسبق باسمه ربی. فاوحی الله الی جبرئیل انه قد ولد لمحمّد صلی الله علیه و آله ابن، فاهبط فاقرا، السلام و هنّه و قل له ان علیا منک بمنزلة هارون من موسی فسمه باسم ابن هارون، فهبط جبرئل فهناه من الله، ثم قال: ان الله تبارک و تعالی یامرک ان تسمیه باسم ابن هارون، قال: و ما کان اسمه؟ قال: شبیر. قال: لسانی عربی، قال: سمه الحسن فسماه الحسن فلمّا ولد الحسین اوحی الله الی جبرئیل انه قد ولد لمحمد ابن، فاهبط الیه فهنّه و قل له ان علیا منک بمنزلة هارون من موسی فسمه باسم ابن هارون، فقال: فهبط جبرئیل فهناه من الله تبارک و تعالی ثم قال: ان علیا منک بمنزلة هارون من موسی فسمه باسم ابن هارون، قال و ما اسمه؟ قال: شبیر، قال: لسانی عربی قال: سمه الحسین فسماه الحسین.
علی بن الحسین علیه السلام بدون وساطت اسماء، همین مطلب را آورده با آن که علی بن الحسین علیه السلام نمیتواند خبر از تولد پدرش حسین علیه السلام بالواسطه بدهد گوید: همین که حسن متولد شد فاطمه به علی گفت: او را اسم بگذار، علی گفت: من سبقت در اسم او بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نمیجویم، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد نوزاد را در پارچۀ زردی بیرون دادند پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: مگر من شما را نهی نکردهام که در پارچۀ زرد نپیچید! سپس آن را دور افکند و خرقه سفیدی برگرفت و نوزاد را در آن پیچید سپس به علی علیه السلام فرمود:
آیا او را به اسمی نامیدهای؟ علی علیه السلام گفت: من در اسم او بر تو سبقت نمیگیرم. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: من هم بر پروردگارم عز و جل پیشی نمیگیرم، پس خداوند وحی به جبرئیل کرد که برای محمّد فرزندی زاده شده تو فرود آی و سلام بر او برسان و تهنیت بگو و بگو چون علی از تو همان نسبت دارد که هارون از موسی داشت.
پس او را به نام فرزند هارون بنامید. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: نام او چه بوده؟ جبرئیل گفت: شبر. گفت: زبان من عربی است.
گفت: پس به عربی او را «حسن» بنام، پس پیغمبر او را «حسن» نامید تا همین که حسین متولد شد، خداوند وحی به جبرئیل کرد که برای محمد فرزندی متولد یافته، پس هبوط کن به سوی او پس تهنیت به او بگو و به او بگو.
علی برای تو همان نسبت را دارد که هارون برای موسی داشت، پس نام پسر هارون را بر نوزاد بگذار. گوید: پس جبرئیل هبوط کرد و تهنیت گفت او را از جانب خدا تبارک و تعالی، سپس گفت: علی از تو همان نسبت هارون را با
موسی دارد، پس نام نوزاد را به اسم پسر هارون بگذار.
پیغمبر گفت: اسم او چه بوده؟ گفت: شبیر. پیغمبر گفت: زبان من عربی است. گفت: به عربی او را حسین بنامید، پس او را حسین نامید.(1)
الامالی، شیخ صدوق: 134-135، مجلس 28، حدیث 3؛ علل الشرایع: 137/1، باب 116، حدیث 5؛ بحارالانوار: 238/43، باب 11، حدیث 3.
در این حدیث گفتگویی از حرب نیست.
سپس از معانی الاخبار و علل الشرایع از طریق «ابن زبیر» (پسر صفیه است) از «جابر» روایت کرده.
همین تفصیل را در اسمگذاری به نام شبر و شبیر عیناً بازگو میکند.
تفاوت این حدیث با آن دو حدیث در این است که فاطمه پیشنهاد به علی داد که تو اسم او را بگذار و علی علیه السلام گفت: نمیخواهم بر پیغمبر پیشی گیرم؛ دیگر آن که پیغمبر که آمد نوزاد را برگرفت و بوسه زد و زبانش را در دهان نوزاد نهاد وطفل میمکید سپس اذان و اقامه گفت و سؤال از علی کرد که چه نام نهادهای؟ تا آخر که جبرئیل هبوط کرد و نامها را آورد. (تا پایان)(2)
سپس علل الشرایع با اسناد از سالم که بازگو کرده گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من نامیدم نام این دو پسرم را به نام پسران هارون شبر و شبیر.(3)
باز علل الشرایع با اسناد(4)از ابن عباس بازگو کرده که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای
فاطمه! اسم حسن و حسین در پسران هارون شبر و شبیر است برای کرامت آن دو تن نزد خدا عز و جل.(1)
سپس تشریفاتی را که جبرئیل نامها را آورد از معانی الاخبار و علل الشرایع با اسناد از جعفر بن محمد از پدرش بازگو کرده گوید: جبرئیل برای اهدا، نام حسن بن علی را در پارچۀ حریری از ثیاب بهشت اهدا کرد و نام حسین از نام حسن مشتق شد.
در کتاب «افق وحی ما» رمز پارچۀ حریر که نمایش و صورتی برای یک حقیقتی است به تفصیل آمده و در اینجا هم مختصر آن خواهد آمد.
معانی الاخبار و علل الشرایع با اسناد از عمر بن دینار از عکرمه بازگو کرده.
گوید: همین که فاطمه حسن را زائید، او را پیش پیغمبر آورد، پیغمبر صلی الله علیه و آله او را حسن نامید.(2)
تا همین که حسین را زائید او را نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آورد و گفت: یا رسول الله این احسن از این است، پس پیغمبر او را حسین نامید.(1)
معانی الاخبار: 58، حدیث 7؛ علل الشرایع: 139/1، باب 116، حدیث 10.
از شعرا، حسین علی اعظمی در قصیده خود حسین را بزرگتر شمرد و نام کنیۀ پدر را به ملاحظۀ نام پسر ابوالحسینین آورده که از باب تغلیب بزرگتر، هر دو را حسین و پدر آنان را ابوالحسینین نامیده.
(ارشاد مفید) کنیۀ حسن بن علی ابو محمّد است.
تولد او در مدینه شب نصف از ماه رمضان سال سه هجری و مادرش فاطمه او را روز هفتم از مولدش در خرقهای از حریر جنت که جبرئیل آن را برای رسول خدا صلی الله علیه و آله پیچیده آورده بود، برای پیغمبر صلی الله علیه و آله آورد پس پیغمبر نام او را حسن نامید و عقیقه او را قوچی قرار داد.
این را جماعتی روایت کردهاند که از جمله آنها احمد بن صالح تمیمی از عبدالله بن عیسی از امام جعفر بن محمّد صادق علیه السلام است.
و کنیۀ حسین علیه السلام ابوعبدالله است، ولادت او در مدینه پنج شب از شعبان گذشته به سال چهارم هجری و مادرش فاطمه او را نزد جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد، پیغمبر صلی الله علیه و آله به او شاد شد و او را حسین نامید و به عقیقه او قوچ قربانی کرد.(2)
مسند احمد(1)
مسندی احمد و ابی یعلی، قال لما ولد الحسن سماه حمزة، فلما ولد الحسین سماه «جعفر» قال علی: فدعانی رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: انی امرت ان اغیّر اسم هذین. فقلت الله و رسوله اعلم فسماهما حسنا و حسینا - و قد روینا نحو هذا عن ابن ابی عقیل محمد بن علی عن ابیه قال رسول الله صلی الله علیه و آله امرت ان اسمی ابنی هذین حسنا و حسینا -.
«مسند احمد بن حنبل: 159/1»
و مسند ابویعلی هر دو روایت کردهاند که: «همین که حسن متولد شد او را «حمزه» نامید.و همین که حسین متولد شد او را «جعفر» نامید، علی گوید: تا رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا خواند و فرمود من مأمور شدهام که تغییر بدهم اسم این دو را. من گفتم: خدا و رسول او اعلمند، پس پیغمبر آنها را «حسن» و «حسین» نامید.
و در روایت ابن ابی عقیل از محمّد بن علی از پدرش افزوده که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: من مأمور شدهام که نام این دو را حسن و حسین بگذارم.»
کشف الغمه از جنابذی همین را روایت کرده که: «علی علیه السلام حسن را حمزه نامید و حسین را به جعفر مسمی فرمود، رسول خدا وصی خویش را بخواند و فرمود: از خدا فرمان چنین باشدکه این نامها را بگردانم علی علیه السلام گفت: حکم با ایزد تعالی و پیامبر است.
فرمود: از این پس نامشان حسن و حسین باشد.»(2)
بعد از ذکر روایت گفته که: از این حدیث چنین مستفاد میشود که حضرت حسن تا میلاد سیدالشهدا، به نام حمزه مسمی بوده و سپس نام
هر دو را گرداندند گوید: و آنجا جای نظر است مگر آن که حسن را حمزه نامیده و تغییر داده، تا همین که حسین متولد شد او را جعفر نامید و تغییر داده پس تسمیه در دو زمان و تغییر هم در دو زمان بوده، در مناقب ابن شهر آشوب هم مثل همین را آورده.
و شاهد آورده که امام صادق علیه السلام فرمود: همین که حسن متولد شد جبرئیل نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله اسم او را در طاقۀ حریر از ثیاب جنت که در آن حسن نوشته بود هدیه آورد و اسم حسین از آن مشتق شد، همین که فاطمه علیها السلام حسن علیه السلام را زائید او را نزد رسول خدا آورد، رسول خدا صلی الله علیه و آله او را حسن نامید تا همین که حسین را زائید نزد پیغمبرش آورد، پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: این احسن از آن میباشد پس او را حسین نامید.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 397/3؛ بحارالانوار: 201/43، باب 11.
طبق این حدیث اشتقاق برای تعظیم است نه تصغیر مثل این که در تدریج استکمالی است، در حدیث مقداد هم خواهد آمد که گفت:
یا رسول الله! مثل این که حسین بزرگتر از حسن است و کلمه سرقة حریر اصل آن به فارسی به معنی «سره» است، یعنی خالص بهترین و خالصترین حریر، «جوهری» گوید: سرق حریر شقههای حریر است ابوعبید گوید: ولکن سفید آن است، واحد آن سرقه است.
حریر در زیر نوشتۀ اسم برای اشعار به این است که: در رهبری اینها برای خلق نعمت و حریر است و در حسین بیشتر و بهتر است؛ زیرا اهتمام حسین مثل پدرش علی است که برای همراهان حریر و دیبا
1) (1)
میگسترد و خودش کرباس میپوشید.
«ینشر دیباجاً علی صحبه و هم اذا ما لبسوا کربسوا»
در ترجمۀ حسین علیه السلام گفتهاند: «و لقد کان الحسین بن علی رجلا زهد فی الدنیا فی صغر سنه و بدو امره و استقبال شبابه، یاکل مع امیرالمؤمنین من قوته و ینافسه فی ضیقه و صبره و یصلی قریبا من صلاته.»
ابن عساکر با اسناد از مسیب بن نجبه روایت میکند که علی علیه السلام فرمود: من شما را از مخصوصان اهل بیت خودم حدیث کنم، اما حسن چنان است و اما عبدالله جعفر چنین است و اما پسران عباس چنین هستند، اما حسین از من و حسین از شما و شما از مائید.
اما روایات تغییر اسم حمزه و جعفر را تاریخ کبیر ابن عساکر مسند آورده بدین قرار با اسنادنا عبدالله بن محمّد بن عقیل.(1)
اخبرنا ابو علی الحسن بن المظفر (انا) ابو محمد الحسن بن علی (ح) اخبرنا ابوالقاسم هبة الله ابن محمد (انا) ابو علی الحسن بن علی التمیمی قالا (انا) احمد بن جعفر (نا) عبدالله بن احمد، حدثنی ابی (نا) زکریا بن عدی (انا) عبیدالله بن عمرو عن عبدالله بن محمد بن عقیل عن محمد بن علی عن علی علیه السلام:
قال: لما ولد الحسن سماه حمزة فلما ولد الحسین سماه بعمه جعفر، قال: فدعانی رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: انی امرت ان اغیّر اسم هذین.
(ح) و اخبرنا ابوالفضل محمد بن اسماعیل الفضیلی (انا) ابوالقاسم احمد بن محمد الخلیلی (انا) ابوالقاسم علی ابن احمد بن الحسن الخزاعی (انا) ابو سعید الهیئم بن کلیب الشاشی
1) (1)
از محمد بن علی از علی علیه السلام گوید: همین که حسن متولد شد او را حمزه
نامیدم و همین که حسین متولد شد او را به اسم جعفر عمویش نامیدم. گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا خواند و فرمود: من مأمور شدهام که اسم این دو تن را تغییر بدهم.
بعد با تحویل سند از محمد بن علی از علی بن ابیطالب علیه السلام بازگو میکند که اسم پسر بزرگتر را «حمزه» نامیدم و حسین را به نام «عمویش جعفر» نامیدم تا گوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا خواند و فرمود: من مأمور شده ام که اسم این دو پسرم را تغییر بدهم، من گفتم: خدا و رسول او آگاهترند، پس آن دو را به نام «حسن» و «حسین» نامید.
و به روایت سوم هم فرمود: اسم این دو پسرم را تغییر بدهم.
(کافی) علی از پدرش از حسین بن خالد روایت کرده گوید: از حضرت ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام پرسیدم که تهنیت مولود را کدامین روز بباید؟
امام علیه السلام فرمود: آگاه باش که همین که حسن بن علی امام مجتبی متولد شد. جبرئیل به تهنیت روز هفتم فرود آمد و امر داد که او را اسم بگذارید و کنیه تعیین کند و موی سر او را بتراشد و از او عقیقه کند و گوش او را سوراخ کند و همچنین هنگامی که حسین متولد شد، روز هفتم جبرئیل به تهنیت آمد و امر داد به مثل همان، گوید: برای آنان دو شقه گیسو تار مو در جانب چپ نهاد و ثقبه در گوش راست در نرمۀ گوش بود که گوشواره آن را قرط گویند و در گوش چپ در بالای گوش بود که گوشوارۀ آن را شنف گویند.
در روایت دیگری آن دو گیسو را در وسط بر تارک سر نهاد - و این اصح است.
باز (کافی) با اسناد(1)
کافی، الحسین بن محمد عن المعلی عن الوشا عن عبدالله بن سنان عن معاذ الفرآء عن ابی عبدالله علیه السلام قال: الغلام رهن بسابعه بکبش یسمی فیه و یعق عنه و قال: ان فاطمة حلقت ابنیها و تصدقت بوزن شعرهما فضة.
«الکافی: 25/6، حدیث 9؛ وسائل الشیعه: 416/21، باب 41، حدیث 2745»
حسین بن محمد از معلی عن «وشّا» از عبدالله بن سنان از معاذ فرآء از امام صادق علیه السلام بازگو کرده که فرمود: فرزند در گرو عقیقه روز هفتم با قوچ قربانی است که در آن اسم گذاری شود و از برای او عقیقه شود و فرمود فاطمه علیها السلام موی سر فرزندان خود را تراشید، یعنی روز هفتم و به وزن موی آنان تصدق داد.(2)«الکافی: 33/6، حدیث 3»
باز «کافی» علی بن ابراهیم از پدرش از اسماعیل بن مرار از یونس از بعض اصحاب، او از ابی عبدالله علیه السلام بازگو کرده گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله عقیقه از حسن کرد با دست مبارک خود و گفت:
به نام خدا عقیقه از حسن و گفت: بارالها استخوان آن به استخوان وی و گوشت آن به گوشت وی و خون آن به خون وی و موی آن به موی وی، بار خدایا آن را وقایه برای محمد و آل او قرار بده.(3)
1) (1)
2) (2) (کافی) علی عن ابیه عن اسماعیل بن مرار عن یونس عن بعض اصحابه عن ابی عبدالله علیه السلام قال، عق رسول الله صلی الله علیه و آله عن الحسن و قال: بسم الله عقیقة عن الحسن و قال اللهم عظمها بعظمه، و لحمها بلحمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعلها وقآء لمحمد و آله.
3) (3) الکافی: 32/6، حدیث 1؛ وسائل الشیعه: 430/21، باب 50، حدیث 27505.
چند منظره تماشائی آموزنده
عقیقه
و منظره گوسفند قوچ قربانی
از علائلی و ایام الحسین در هفتمین روز نوزاد و جشن ولادت و حوادث قبل و بعد، منظرههای تماشایی و آموزنده است.
بعد از تولد تا یک هفته مردم روزهایی روشن و درخشنده به خود دیدند که گویی سعادت در جوّ آن نفس کشیده و از اعماق آمال و احلام با جهشی طفره زده بیرون جسته، تا از آرمان گذشته در میان واقعیت جموع و دنیای حیات هم موج بزند که از او چهرهای ببینند تا روزی فرا رسید که:(1)
فی حدیث اسماء بنت عمیس: قال جبرئیل: سمه الحسین فسماه الحسین فلما کان یوم سابعه عقّ عنه بکبشین املحین و اعطی القابلة فخذا و دیناراً، ثم حلق رأسه و تصدق بوزن الشعر ورقا و طلی رأسه بالخلوق و قال: یا اسماء! الدم فعل الجاهلیه (انتهی)
«عیون الاخبار الرضا علیه السلام: 25/2، باب 31، حدیث 5»
(بیان) الملحة بیاض یخالطه سواد (فلفل نمکی) و الخلوق طیب معروف یتخذ من الزعفران و غیره من انواع الطیب و تغلب علیه الحمرة و الصفرة و کانت الجاهلیة یطلون رأس الصبی بالدم. «الکافی: 33/1، حدیث 3»
1) (1)
مردم جوقه جوقه از هر مکان و هر قطری مانند باران فرو میریختند، آن روز چشمها به هر سو مینگریست، غیر از مردمانی دسته دسته نمیدیدید که بعضی مجتمع و بعضی پراکندهاند، چون پیغمبر صلی الله علیه و آله به هفتمین روز نوزاد خود جشن گرفته و از او عقیقه کرده گوسفندی نرینه قوچ به فدای او قربانی کرده که خیر آن در راه تقویت بنیۀ فقرا صرف شود، تا با آبگوشت دادن به فقرا، آبی زیر پوست مستمندان بدود.
به نظر کتاب عنصر شجاعت: این است که انسان والا همت در اولین قدم که به عالم انسانها وارد میشود، بهترین تغذیه مطبوع را به طبقۀ محروم میدهد تا با تقویت آنها تقویت از انسانیت مطلق بکند بیشرط و قید رقابتها و بیملاحظۀ عوض و بدل و با این کار، خود آنها را از افسردگی و بینشاطی برمیانگیزد، پس البته مقدم او بر همه مبارک خواهد بود و همه هم بر او مبارک خواهند بود، همه وجود او را میخواهند به عظم و لحم و شعر و دم آن عظم و لحم و شعر و
دم او را به سلامت میخواهند.
(علائلی) مغز او، فائده آن این است که: انسانیت بلندپرواز بلندمرتبه که نمونۀ ممتاز انسان است، اولین کاری که به آن قیام میکند آن است که با این خونریزی تمام جهشهای حیوانیت و گزندگی نیشهای آن را در یک نمونۀ ممتاز و فربه و چاق جمع نموده، خون آن را میریزد. - فتامل -
این تأویل محل نظر است، مثل فدای مسیح است که:
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زند گردن مسگری
عنصر شجاعت: یا بگو تجاوزات و درندگیهای جامعۀ تجاوز کار را نادیده نمیگیرد، در پای آن خون میریزد تا اعزام نیرو کند و فقرا را سپاه خود کند و دست تجاوز ستمگران را به حقوق مستمندان استثمار شده، قطع کند.
(علائلی) میگوید: و هر گاه ذبح حیوان گوسفند برای غذا و به خاطر غذا مغز و معنی آن تقویت جسد است و تأکید این است که: خود حیوانی گرسنۀ گوشت است.
پس در قربانی برای «فدا» و به خاطر «فدا» معنی آن، این است که: روح بلند او به سوی مقصد بالاتر و والاتر نظر دارد و اشاره و وحی به چیز دیگری است که بر آن مترتب میشود، مثل ترتب نتایج بر مقدمات حیوان را به فدای انسان ذبح میکند که شعور به معنای آن فدا میکند، به این انسان میآموزد که چگونه فداکاری در راه فکرۀ انسانیت باید و چگونه قربانی در راه نمونههای ممتاز و اخلاق عالیۀ آن باید کرد.
و برای همین است که جلوی پرچم ارتش و قشون گوسفند ذبح میکردند،(1)
از عادت جنود و سپاهیان در قدیم، زمان ذبح و نحر حیوان قربانی گوسفند و شتر و گاو در زیر پرچم و در جلوی سپاه بود و این عادت در مصر تا زمان محمد علی پاشا خدیوی مصر باقی بود، در ایران هم جلوی پرچم عاشورا معمولی آن بود که در سر هر چهار راهی که پرچم میگذرد گوسفندی یا گاوی قربانی میکردند، شاید آن هم برای رمز از همین بوده.
جنگاوران بهادر تا این زمانهای نزدیک در موقع حرکت پرچم رمز جانبازی صادقانه و تاختن به سوی مرگ، همان ریختن خون حیوان قربانی به عنوان شعار بیباکی خود هنگام گلاویز شدن با دشمن قرار داده بودند؛ تا اشاره باشد به آمادگی برای جنگ سرنوشت، کار به هر کجا بکشد هر چند هولناک هم باشد.ریختن خون حیوان گوسفند قربانی در مقدمۀ کار مبارزه و گلاویز شدن با دشمن برای این رمز بود.
اما پیغمبر صلی الله علیه و آله آن را عطیه و طعمه فقرا و جمعیت مستمندان ساخت تا معنی آن این باشد که: فداکاری انسان از جنبه حیوانیت خود و جانب حیوانیت خود در این راه برای این است که شکاف و خلائی که در این ناحیه در جماعات اجتماع هست با آن پر کند و اگر خلأ و شکاف فقر و غنی با اطعام یک نوبه پر نمیشود نشود، این رمز از آن است فاصله کمتر میشود.
و در اثر آن در عواطف آنان عواطف خود را بجوید و در درد و رنج آنان، درد و رنج خود را میجوید، چه ممزوج کرده آنها را با نفس خویشتن و آمیخته کرده آنان را با هوای خود، لقمه خویشتن را از دهان خود گرفته به دهان آنان نهاده.
1) (1)
و طبیعت انسانیت او دیگر با یک ثنائیت مبارک قیام کرده، بدین معنی که جمع کرده بین فردیت مهذبه انفرادی و غیر گرائی خجسته و نبیل اشتراکی در طبیعت خود، آن را جمع کرده سرّ خود را در جماعت و سرّ جماعت را در خود مییابد و با این عمل که لقمه چرب و نرم با آبگوشت عقیقه در دهان دیگران نهاده شد؛ تواصل و پیوستگی و همبستگی صحیح انسانی که همواره خیالی بود و بس، در نوزاد پیغمبر صلی الله علیه و آله وقوع یافت و تحقق پیدا کرد.(1)
بهذا الاسناد عن علی بن الحسین علیه السلام قال: ان فاطمة علیها السلام عقت عن الحسن و الحسین و اعطت القابلة رجل شاة و دیناراً.
«عیون اخبار الرضا علیه السلام: 46/2، باب 31، حدیث 170؛ بحارالانوار: 112/101، باب 4، حدیث 22» (صحیفة: عنه مثله)
در حدیث ام ایمن: فلما ولدت فاطمة علیها السلام الحسین فکان یوم السابع امر رسول الله صلی الله علیه و آله فحلق رأسه و تصدق بوزن شعره فضة و عق عنه ثم هیأته ام ایمن.
«الامالی، شیخ صدوق: 82، مجلس 19، حدیث 1»
(ارشاد) و کنیة الحسین ابوعبدالله ولد بالمدینة لخمس خلون من شعبان سنة اربع من الهجرة و جاءت به امه فاطمة الی جده رسول الله صلی الله علیه و آله فاستبشر به و سمّاه حسنا و عق عنه کبشا.
«الإرشاد، شیخ مفید: 27/2؛ کشف الغمة: 3/2، الاول فی ولادته»
(کافی) الحسین بن محمد عن المعلی عن الوشا عن عبدالله بن سنان عن معاذ الهرآء عن ابی عبدالله علیه السلام قال: الغلام رهن بسابعه بکبش یسمی فیه و یعق عنه و قال ان فاطمة حلقت ابنیها و تصدقت بوزن شعرهما فضة.
«الکافی: 25/6-26، باب العقیقة، حدیث 9»
(کافی) علی بن ابراهیم عن ابیه عن اسماعیل بن مرار عن یونس عن بعض اصحابه عن
اکنون طبیعتی شده که1) (1)
نظرش عالی و رفیع شده، به بالاتر از حس انانیت و خود بینی نظر دارد و پیغمبر صلی الله علیه و آله توانسته در مجتمع خود، «من» را در «ما» ذوب کند و ایاک اعبد را تبدیل به «ایاک نعبد» کرده.
در مجتمع محمّدی صلی الله علیه و آله برای هر مردی این حق بود که بگوید «ما» ما امان میدهیم، ما خدا را عبادت میکنیم و این جمله را هم به صدق بگوید، وحدت و اتحادی بیتکلیف و بیقیاس در نظر است نه از کبریای فردیت و سرکشی و خودگرایی و خود بزرگبینی که سران دنیا میگویند ما، آنها در این کلمۀ «ما» خود را به جای همه و عقل خود را بهتر از عقل همه و رأی خود را حاکم به رأی همه میدانند نه، نه چنین، بلکه برای دید شرافتمندانه احترام به غیر و غیرگرایی و دیدن خود با غیر و غیر با خود و مشارکت نفس خود با دیگران و تعاون با آنان در عین یگانگی.
همان که در رمز قبلۀ اسلام و وحدت صفوف و حرکات افواج سپاه نمازگزاران در زبان میگفتند.(1)
«المناقب، ابن شهر آشوب: 384/3؛ بحارالانوار: 282/43، باب 12»
1) (1) ابن غسان باسناده ان النبی صلی الله علیه و آله عق الحسن و الحسین شاة شاة و قال کلوا و اطعموا و ابعثوا الی القابلة برجل یعنی الربع المؤخر من الشاة (رواه ابن بطة فی الابانة)
کتاب «سلمان فارسی و رهبری او»(1)
سلمان فارسی و رهبری او، کمرهای: 63.
تألیف دیگر ما میگوید. زمزمۀ قبلۀ اسلام و تشکیلات نماز جماعت آن، همان اصل همکاری در «حمایت از حیات امم» است، میگوید:بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم انیس جان غم فرسودۀ بیمار هم باشیم
شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم شود چون روز دست و پای هم در کارهم باشیم
دوای هم، شفای هم، برای هم، فدای هم دل هم، جان هم، جانان هم، دلدار هم باشیم
بهم یکتن شویم و یکدل و یکرنگ و یک پیشه سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم
جدائی را نباشد زهره تا در میان آید به هم آریم سر بر گرد هم پرگار هم باشیم
حیات یکدگر باشیم و بهر یکدیگر میریم گهی خندان زهم گه خسته و افکار هم باشیم
به وقت هوشیاری عقل کل گردیم بهر هم چه وقت مستی آید ساغر سرشار هم باشیم
1) (1)
شویم از نغمه سازی عندلیب غم سرای هم به رنگ و بوی یکدگر شده گلزار هم باشیم
به جمعیت پناه آریم از باد پریشانی اگر غفلت کند آهنگ ما هشیار هم باشیم
برای دیدبانی خواب را بر خویشتن بندیم ز بهر پاسبانی دیدۀ بیدار هم باشیم
جمال یکدگر گردیم و عیب یکدگر پوشیم قبا و جبه و پیراهن و دستار هم باشیم
غم هم شادی هم دین هم دنیای هم گردیم بلای یکدیگر را چاره و ناچار هم باشیم
بلا گردان هم گردیده گرد یکدگر گردیم شده قربان هم از جان و منتدار هم باشیم
یکی گردیم در گفتار و در کردار ودر رفتار زبان و دست و پا یک کرده خدمتکار هم باشیم(1)
دیوان فیض کاشانی.
آنچه آنجا در نماز گفتند: اینجا در عقیقه و اطعام دیگران، همان معنی را در خورانیدن غذای پخته خود به دیگران عمل میکنند.
آن همه گفتار بود این همه کردار
آنجا رمز نماز به جماعت به سوی قبله است
1) (1)
در کتاب سلمان فارسی صفحۀ 598 بخوانید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در عقیقۀ نوزاد حسین و خوراندن آبگوشت آن به مستمندان، سر رشته را به دست هر نوزادی داد که در بدو ظهور و طلوع طلعت او در جمع، نیت خود را و سرّ ضمیر خود را با اطعام و خوراندن آبگوشت به آنها نمایان کنند.
و این فدآء و عقیقه تذکر آن در طبیعت نوزاد و در گوش او چنان صدا کرد و چنان وانمود که سیطره بر همه افکار دیگر داشت، تا حسین علیه السلام باکی ندارد که در پرتو آن معنی و مغز آن را بین خود و امت تحقق دهد و فداکاری کند و در راه آن فکرت مقدس و اندیشۀ مقدس در نفس خود فدائی تقدیم کند، فکرتی که اگر انسان از آن فکرت و اندیشه عاری شود و آن را کنار نهد موجودی مبغوض همه و مخلوقی منفور همه خواهد بود و پستر از این میباشد که حیوانی مثل گوسفند و شتر که دارای طبیعت ساده است فدای او شود.
در طبیعت آن حیوان، ایثار و خدمت اندکی هست هر چند بدون قصد.
و همچنین در طبیعت آن قناعتی هست اگر چه بدون شعور.
باز در طبیعت آن حیوان رغبتهای کوتاه و قاصری هست.
و مقصود از رغبتهای کوتاه و قاصر این است که حیوان به واسطۀ عامل قوۀ غریزی گرسنگی، یا تمایل جنسی وقتی به خوراک خود دسترس یافت یا به حاجت خود رسید، فقط به قدر حاجت خود از آن تناول میکند و در سفاد(1)
سفاد: جفتگیری، جهیدن نر بر ماده.
و آمیزش جنسی عفت میورزد.1) (1)
ولی انسان حاجت خود را برمیدارد و سپس رغبت پرخوری در او تحریک میشود و گرسنه چشمی در او تحریک مییابد و او را وامیدارد به ذخیره کردن و احتکار و انبار کردن و مازاد را از غیر خود باز میدارد، پس در حیوان یک نوع ایثار و غیر گزینی هست بیآن که خود استشعار کند.
و رغبتهای حیوان کوتاه و قاصر است در عین آن که رغبتهای انسان به صورت آزمندی، قاطع برندهای است که جلوی دیگری غیر از خود را میگیرد.
و تنازع به قادر حیوانات و مبارزۀ سینه به سینه در آنها فقط بر امور مقوّمات حیاتی است نه بر تجمل و زیاده اندوزی، حیوان در وقت احساس گرسنگی به عامل غریزه و احساس به حاجت آمیزش جنسی، وی را جنبشی دست میدهد.
و بعد آرامند، حتی شیر و پلنگ درنده هم فقط در موقع گرسنگی خطر دارند و در موقع سیری نه، ولکن کوشش انسان در راه ذخیره کردن و تجمل افزون از حد و آزمندی فاحش انجام میشود، پس حیوان بالطبیعه افضل از انسان است.
حاجی تو نیستی شتر است از برای انک بیچاره خار میخورد و بار میبرد
مگر آن فکرت مقدس بیاید که غیرگرائی او را وابدارد که بخوابد به غیر هم همه چیز برسد؛ تا حدی که گاهی ایثار بر نفس هم بکند فوق آن که هر چه دارد بین خود و دیگران به میان میگذارد.(1)
اشاره است به آیۀ 9 سورۀ حشر وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ
و حسین علیه السلام در سن کودکی به آیه مبارکه وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی
1) (1)
حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً * إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً (1)
انسان (76):8.
در سفرۀ افطاریه همقدمی و همفکری با پدر و مادر ارجمند کرد تا به سورۀ دهر یا انسان، مفتخر شد و شدند.
و در بزرگی، تاریخ را از این شیوۀ افتخارآمیز و مجدآفرین خود به نطق آورد. ****
1) (1)
ابن عساکر حافظ بلکه شیخ الحفاظ که از دو هزار شیخ حدیث در دو هزار شهرشان حدیث اخذ کرده. در تاریخ خود، در ترجمۀ حسین علیه السلام با اسناد آورده گوید:(1)
اخبرناه ابوالقاسم بن السمرقندی و ابوالمحاسن بن الطبری قالا (انا) ابوالحسین النقور (انا) عیسی بن علی (انا) عبدالله بن محمد (انا) کامل بن طلحه (نا) ابوهشام القناد البصری، قال: کنت احمل المتاع من البصرة الی الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام فکان یما کسنی فیه فلعلی لا اقوم من عنده حتی یهب عامته، قلت: یابن رسول الله! اجیئک بالمتاع من البصرة تما کسنی فیه فعلی لا اقوم حتی تهب عامته، فقال: ان ابی حدثنی یرفع الحدیث الی النبی صلی الله علیه و آله انه قال: المغبون لا محمود و لا مأجور.
قال ابوالقاسم البغوی هکذا، حدثنا بهذا الحدیث عن ابی هشام القناد، قال: کنت احمل المتاع الی الحسین بن علی بن ابی طالب فیما کسنی فیه و یقال: إنه وهم من کامل، روی غیره عن هذا الشیخ فقال: کنت احمل المتاع الی علی بن الحسین، الله اعلم ورواه ابوسعید الحسن بن علی العدوی عن کامل و زاد فیه علی بن ابی طالب الا انه جعله من روایة الحسن لا الحسین و قد تقدم فی ترجمة الحسن. «تاریخ مدینة دمشق: 112/14»
1) (1)
ما را خبر داد ابوالقاسم بن السمرقندی و ابوالمحاسن بن الطبری، هر دو گویند: خبر داد ما را ابوالحسن بن النقور، خبر داد ما را «عیسی بن علی»، خبر داد ما را «عبدالله بن محمّد» خبر داد ما را «کامل بن طلحه».
خبر داد ما را «ابو هشام قناد بصراوی» از حسین علیه السلام وی بازگو کرده گوید:
من از بصره همی متاع و کالا برای حسین بن علی علیه السلام حمل میکردم از هر قماشی (شاید گمان شود که چون قناد بوده از خوردنیها و حلویات برای حسین بن علی بن ابی طالب حمل میکرده، ولکن با وسایل نقلیه در آن روزگار حمل شیرینیجات از بصره عراق تا حجاز در هوای عربستان بعید است، چون فاسد میشود، پس علی القاعده باید خواربار و پارچه و لباس و پوشش بوده و به هر حال گوید: متاع و کالا و قماش برای حسین علیه السلام حمل میکردم (ظاهراً به حجاز یا به کوفه) و او در خرید جنس و قیمت کالا با من سختگیری و پافشاری میکرد تا نزدیک بود به خسته خری،(1)
خسته خری: خسته شدن در معامله خرید و فروش.
بعد که معامله انجام میشد همه را فی المجلس میبخشد، هنوز از پیش او برنخاسته بودم که همۀ آن را بخشیده بود و هبه کرده بود، من گفتم:یابن رسول الله صلی الله علیه و آله با این وضع چیزی برای تو دیگر نماند، با آن که من متاع را از بصره این راه دور و دراز برای تو حمل میکنم، حمل بار با این مسافت و تحمل سفر، کاری است سخت و بعلاوه مؤنه برمیدارد.
و تو هم با من در خرید و قیمت کالا آن قدر دقت میکنی که خسته میشوی
1) (1)
و تحمل این همه صرف وقت و گفتگو و سخن گفتن و سخن تحویل گرفتن و دقت زیاد، تصور میآید که برای این که سودی به شما بدهد، بعد من هنوز از نزد شما برنخاستهام که همۀ آن را هبه کردهای، رایگان بخش کردهای.
فرمود: پدرم تا پیغمبر صلی الله علیه و آله حدیث را مرفوع داشته که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده مغبون نه محمود است و نه مأجور، نه مردم او را میستایند و نه خدا به او اجر میدهد.(1)
تاریخ مدینة دمشق: 112/14، موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 262 و 858.
از این که کلمۀ «هبه» آورده و هبه بخشش است، معلوم میشود که زکات نبوده و خراج هم نبوده که فقرا در آن سهمی داشته باشند و سهم آنها را به آنها پخش فرموده و چیزی برای خود برنگرفته باشد نه چنین بود، بلکه متاع و کالایی بوده که با زحمت وخون دل و صرف وقت و بذل سرمایه از این دست میخریده و در همان مجلس تمامش را رایگان هبه میکرده.
این عمل سبزۀ روئیده، عمل رشیدی است که سوره انسان سورۀ دهر، برای «ابرار» ذکر کرده وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً (2)
و شبیه وقفنامههای امیرالمؤمنین علیه السلام در قنات عین ابی نیزراست که با کلنگ کاری آب سرشکاف میشد و عرقریزان از قنات بیرون میآمد و همی گفت:
صدقه است بر فقرای مدینه و امر میداد که فوری قرطاس و مداد حاضر میکردند و مینوشت: «هذا ما تصدّق به عبدالله امیرالمؤمنین»(1)
ابصار العین فی انصار الحسین: 97؛ اعیان الشیعة: 450/2؛ موسوعة الامام علی علیه السلام: 380/9.
(الحدیث)از این گونه عنایتها که با دوستان، با مستمندان میکرد.
با اسامة بن زید در موقع مرگ از در غمگساری از او کرد با آن که موقع مرگ دیگر امید تلافی نیست.
همین اسامه در موقع بیماریش امام علیه السلام به عیادت او رفت، اسامه گفت: واغماه! فرمود: غمّ از چه داری؟ گفت: شصت هزار درم وام دارم که از ادای آن عاجزم.
امام علیه السلام فرمود: آن دین بر عهدۀ من.
گفت: آری، ولیکن هراس دارم که پیش از ادای آن من بمیرم؟ امام علیه السلام فرمود: آن جمله قبل از وفات اسامه ادا کردند تا دل آسوده شد و غم از دل او رفت.(2)
عقد الفرید ابن عبد ربه آورده که: امام علیه السلام بیست و پنج حج پیاده بگذاشت و در روز عاشورا که شهادت یافت و سنگدلان کوفه بدن مطهرش را عریان(3)
تنت عریان به هروی خاک افتاد حقیقت هر چه عریانتر چه بهتر
(شاعر آل محمّد پیروی)
بر خاک بیفکندند بر شانه مبارکش نشانهای از برداشتن بار بدیدند؛ از سبب آن بپرسیدند، سجاد علیه السلام گفت: اثر انبانها باشد که در مدینه به دوش مبارکبرگرفته به خانههای ایتام و بیوهزنان میبرد.(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 66/4؛ بحارالانوار: 190/44، باب 26، حدیث 3.
رباب همسر امام در مرثیۀ امام میخواند:
«من للیتامی و من للسّائلین و من یغنی تأوی الیه کلّ مسکین؟»(2)
گوئیا رباب از این حمل طعام با دوش مبارک امام خبر داشت و یادش بود که وقتی امام علیه السلام فقرا و سائلان و مسکینان، پناهندگان را به منزل میآورد صدا میزد ای «رباب» هر چه ذخیره غذا تهیه کردی برای سفرۀ بیرون بفرست.
شیخ حفاظ ابن عساکر در تاریخ کبیر خود مسند آورده که: حسین علیه السلام بر گروهی از مساکین گذر کرد که در صفّه غذا میخوردند، آنها تمنا کردند که فرود آید و با آنها بخورد، فرود آمد و فرمود: خدا متکبران را دوست ندارد و خورد سپس به آنها فرمود: من شما را اجابت کردم شما هم دعوت مرا اجابت کنید! گفتند: بلی، پس به منزل آمد و به «رباب» همسر مکرمش فرمود: ای رباب آنچه تهیه دیدهای و آماده داری بیرون بفرست.(3)
(مناقب گوئیا مورد دیگری را) روایت کرده که: «روزی امام علیه السلام از کوی و برزنی میگذشت.
تنی چند از درویشان دید که نان پاره چند گرد کرده همی خوردند، آنها شرایط ادب به جا آورده امام را دعوت کردند.
امام علیه السلام از کمال تواضع در میان جمع نشسته بسی رأفت نمود و معذرت جسته فرمود، چون دانستهاید که صدقه بر ذریّۀ رسول صلی الله علیه و آله حرام است مرا معذور بخواهید داشت، حالیا از جای برخیزید و به منزل من آئید مساکین امتثال کرده برفتند از کمال جود و افضال بعد از ادای لوازم مهربانی (شاید یعنی با صرف غذا) هر کدام را جامه و درم بخشید و اجازت معاودت فرمود.»(1)
المناقب، ابن شهر آشوب: 66/4؛ بحارالانوار: 191/44، باب 26.
ظاهراً این مورد دیگر بوده و آن دیگر، در آن یک نان آنها صدقه نبوده که امام علیه السلام تناول فرموده و در این دیگر صدقه بوده که نخورده، مکان جلوس آنجا صفه بوده و اینجا در برزنی بوده با سایر فروق دیگر.
شیخ عیاشی از مسعده آورده گوید:
«امام حسین بن علی علیه السلام بر تنی چند از مساکین گذر کرد که کسای خود را بساط کرده و گستردهاند و بر آن چند پاره نانی نهادهاند، صفا کردند و گفتند: یابن رسول الله صلی الله علیه و آله! بیا با ما فرود آی. امام زانو خم کرد و با آنها نشست و تناول کرد با آنها، سپس این آیه را تلاوت کرد که خدا متکبّران را دوست نمیدارد.
سپس فرمود: من شما را اجابت کردم.
پس شما هم مرا اجابت کنید، گفتند: آری، ای ابن رسول خدا صلی الله علیه و آله پس با او برخاستند و آمدند تا به منزل امام علیه السلام پس امام علیه السلام جاریه را فرمود که: ای جاریه بیرون بفرست آنچه را تهیه دیدهای.»(2)(الحدیث)
در اینجا هم غذا صدقه نبوده که امام تناول فرموده و در منزل هم به جاریه امر فرموده نه به رباب.
خبر دارید که این گونه تواضع مقرون به جود را با طبقۀ محروم بیشتر از اینان هم انجام میداد؛ با غلامی که با سگ غذا میخورد شنیدهاید که در راه نجات او چه کارها کرد؟ تا آن غلام را از چنگال یهودی آزاد کرد.(1)
ویکتور هوگو(2)ژال واژان را فرض کرده که در لانۀ سگ رفت و او را
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 75/4؛ بحارالانوار: 194/44، باب 26، حدیث 7.
2) (2) ویکتور هوگو: در کتاب بینوایان - شخصی را ژال واژان فرض کرده که در زمستانی از گرسنگی نانی را از ویترین دکان نانوائی اختلاس کرد، و به زندان افتاد، زندان پنج ساله او را با اشرار زندان آشنا کرد و خواست فرار کند، زندانش مزید شد پانزده سال شد، ورقه زرد به او دادند او را رها کردند، کس در شهر او را به واسطۀ ورقه خطریش راه نداد، تا شب رسید به باغهای اطراف شهر رفت، سر در دخمهای کشید، تولههای سگ به جان او افتادند و سگ هم رسید از عقب او را گرفت، به شهر برگشت در درِ خانه یک تن روحانی حاجب بود، او را به درون طلبید با لفظ احترام که نشنیده بود، شب از خلوتخانه روحانی برخاست، شمعدان نقره را برداشت و از صحن آمد بیرون و فرار کرد، پلیس او را گرفت و شمعدان نقره را برگه دزدی او ساخت او را برگردانید پیش کشیش روحانی، کشیش گفت: ندزدیده از خود او بوده، او را آزاد کرد و شمعدان جفت آن را هم به او داد و گفت: برو رحم کن به خود، همین کلمه او را منقلب کرد، از اخیار شد، دارای
راه نبود تا کشیش روحانی او را نجات داد مقایسه کنند.
قمقام از ابن شهر آشوب در مناقب خود نقل کرده: این غلام را که با سگ غذا خورد و امام حسین او را آزاد کرد که امام علیه السلام فرموده: چون این حدیث مرا استوار افتاد که خاتم النبیین صلی الله علیه و آله فرموده:
«افضل الاعمال بعد الصلوة ادخال السرور فی قلب المؤمن بما لا اثم فیه»(1)یعنی:
افضل اعمال پس از نماز، داخل کردن سرور در قلب مؤمن است.
با خدمتی که وسیلۀ گناهی در آن نباشد.
امام گوید: بنابراین حساب غلامی را دیدم که با سگی طعام همی خورد، بدو عتاب کردم، سبب پرسیدم؟
گفت: یا ابن رسول الله صلی الله علیه و آله بسی اندوهگینام و من شادی خویش به شادی او همی جویم، و سبب آن این است که مالک من جحود میباشد.
یعنی کسی که صاحبش جحود باشد وضع او معلوم است، سگ از او شادتر است.
و باز گفت از خدا میخواهم که مرا از او رهایی بخشد.
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 75/4؛ بحارالانوار: 194/44، باب 26، حدیث 7.
امام علیه السلام که این بشنید به خانه رفت و دویست دینار زر با خویش برگرفته به خانۀ جحود رفت و زر به بهای غلام برشمرد - یهودی از دیدن مکرمت و بزرگواری امام تحت تأثیر رفت گفت: امّا غلام پای مزد حضرت تو به تو بخشیدم - و باغ خویش را هم بدو بخشیدم و این «زر» نیز پیشکش و نثار مقدم تو کردم.
امام علیه السلام فرمود: من به تو به عنوان هبه تقدیم میکنم، یهود گفت: من این زر پذیرفتم و غلام را دادم.
امام علیه السلام فرمود: من نیز غلام را آزاد کردم و این مال بدو واگذاشتم.
زن یهود گفت: من به خدا و رسول گرویده اسلام آوردم و شوهر را از کابین خود به حل کردم.
یهود گفت: من نیز ایمان آوردم و این خانه را به زن واگذاردم.
از این قضیه، سرسری مگذرید؛ رهبر ما حسین علیه السلام با جلال و شوکت و موقعیت نبوت و روحانیت که از مراجع روحانی مذهبی امروز بسیار شکوهمندتر است برای استنقاذ و آرزوی مردی از طبقه محروم که عقدهها در دل او است عقده تا به حدّی که شاید آن قدر پست شده که هیچ کس تن نمیدهد که با او همغذا شود، او با سگ هم غذا میشود.
امام برای استنقاذ چنین فرد محروم به خانۀ یهودی میرود، البته با مشت پر از «زر» و البته به خانۀ یهودی با مشت پر از زر رفت؛ زیرا یهودی زر میپرستد، اما وقتی میبیند حسین علیه السلام که در نقطه ذروه و اوج عظمت اسلام است آن هم در روزگاری که اسلام فاتح جهان است مشت «زر» خود را با شوکت خود در کف
اخلاص نهاده و بری استنقاذ یک نفر غمین غمگین از طبقه محروم آمده؛ اول زر میشمارد، یهود به هوش میآید که همۀ عالم فدای مقدم چنین بزرگی کوچکنما که برای فرد غمین غمگین بهتر از طبیب بر سر مریض میرود، اگر عیسی مسیح برای استنقاذ زن مومسهای(1)
مومسه: فاحشه، روسپی، زن بدکار.
به مهمانی رفت و عذرش این بود که طبیب گاهی به بالین بیمارها میرود.(2)امّا حسین مسیح اسلام دعوت به مهمانی هم نداشت و مشت «زر» همراه برگرفته به خانۀ یهودی رفته تا غلامی را از طبقه محروم از غم برهاند.(3)
بپرسید مگر این غلام محروم شیر مادر او را خورده بود که در فکر غم او باشد، به غمگساری او برخیزد؟ و از دیدن ناراحتی او ناراحت باشد؟ و چنین در صدد برآمده که خود آمده یا مگر با او همشیر بوده که در صدد چنین برآمده.
فرد عادی را کافی بود که برای او و دربارۀ او کلمهای با دیگری به اهتمام بگوید، مگر آن که او فرد عادی نبوده یا غم او عادی نبوده، عقده بوده که با چنین قدم و اقدام باید به داد او برسند و حسین قدم او و نفس و اقدام او از مریض محموم تب را میبرد تا چه رسد به آن که تصمیم بگیرد و خود شخص شخیص پیاده یا سواره به خانه غیر اهل مذهب برود، آن هم یهودی، آن هم با آن همه
سابقۀ دشمنی یهود با اسلام، آن هم با مشت پر از طلا، چیزی که یهودی را منقلب کرد، یهودی فهمید که امام برای استفاده نیامده برای استنقاذ آمده، تا شخص غمین غمگین را غمگساری کند و فردی را از طبقه محروم در طبقۀ محترم وارد سازد و او را برافرازد، از سرافکندگی به سرافرازی آورد تا دیگر غمگین ننشیند و نخواهد غم خود را با سگ و هم غذا شدن با سگ جبران نماید.
ویکتورهوگو کتاب بینوایان را گویی از این سوژه برگرفته، اما با این تفاوت که ژالواژان او با سرمایۀ دو شمعدان نقره آزاد شد.
ژالواژان ویکتورهوگو دارای کارخانهای شد، اما کارخانجات صنعتی آن طراوت باغستان را ندارد، باغستان اصولاً طراوت زمین را دارد و هم نگاه به آسمان را دارد که باران بگیرد پس خدا را دارد و آسمان را دارد و زمین پربرکت را هم دارد.
ولی ژالواژان امام حسین از مقدم امام علیه السلام باغستانی با آزادی خویشتن با سرمایه نقد دویست دینار که در کشت مولّد ثروت بکار برد، یافت.
همچنین غمگساری اسامة بن زید که از فشار غم و اندوه دیون خود مینالید، آن هم در دم مردن او که امیدی به تلافی او نیست.
و همچنین در سفره گستردن برای جمع درویشان از طبقات محروم که حتی همسر محترم خود بانو «رباب» را به خدمتگزاری سفره چیدن آنان وا دارد، او را صدا بزند که برای درویشان و مسکینان هر چه تهیه دارد به سفره خارج بفرستد، آن بانو که امام علیه السلام دربارۀ او میسرود:
لعمروک انّنی لاحبّ داراً یکون بها السّکینة و الرّباب
اجبهما و ابذل جلّ مالی و لیس لعاتب عندی عتاب(1)
الوافی الوفیات: 53/14؛ اعیان الشیعه: 621/1.
به خدمت این گونه بینوایان قیام میکرد و منظور از این غمگساریها و حل عقدهها، فسحت بر بندگان خدا در زمین و رضای خدا در آسمان بود و هنوز خطر این عقدهها در طبقۀ محروم برای یهود رباخوار و دول سرمایهدار آشکار نشده بود که بگویند (یا صعالیک العالم اتحدوا)(2)
یا بگویند:
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا فرصت نیاورد که جهان پربلا کند
اینها احسانهایی است که اسلام و ادیان الهی به ارمغان آورده تا جنگ از بین برخیزد.
اینک آن کس که برای رهبری جهان قد راست میکند اکنون در گهواره کودکی است در خانۀ وحی، در بیوتات زوجات طاهرات پیغمبر صلی الله علیه و آله، او را هالهای از وحی هر جا میچرخد احاطه میکند، اما با رنگ خون - راستی وحی و خبر از غیب آینده چقدر خوبست و فرحافزا است و چقدر بد است و غمافزا است و گردش این کودک در حجرات طاهرات زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله برای پیغمبر صلی الله علیه و آله، چقدر مسرت بار است، اما در عین حال چقدر مصیبت بار است.
اگر بیخبری ما از آینده تبدیل شود به اطلاع و خبر آینده، آسودگی از ما
میرود، مثنوی به صورتی آن را مجسم کرده که زننده و گزنده است.
اما نویسندهای از بیگانگان از اهل ذوق به صورت زیبایی آن را مجسم کرده.
گوید: شاهزادهای بر اریکه تخت خود تکیه زده بود فکر آیندۀ خود و کشور را میکرد، به سقف نگاه میکرد و در برابر چشمش گردونهای را دید که آرام آرام میگردد و نقش وجود او را در اطوار کودکی و جوانی و ازدواج نشان میدهد خیلی خوشحال شد که از آیندهاش آگاه میشود، بعد فهمید که قرقره نزدیک دستش هست که میتواند آن را تند بگرداند، آن نقشها زود به زود از نظر بگذرد، به شوق تمام قرقره را تند چرخاند دید نقشهایی پدید آمد که او ولیعهد شده و بر تخت نشسته و تاجگذاری کرده خوشحال شد، ولی دید همین که تند میگردد، موی سفید بر سر و صورتش پدید آمد، افسرده شد، خواست گردونه با تأنی بگردد ولی نشد، کم کم پیر خمیده شد.
استن(1)
استن: پایه، ستون، رکن.
این عالم ای جان غفلت است هوشیاری این جهان را آفت استاکنون از عقیقۀ نوزاد پیغمبر صلی الله علیه و آله به بقیه جریان روز هفتمین نوزاد برگردید، نوزاد را بازبین کنید اما عقیقه؛ ظاهر آن خونریزی بود، دیدید که باطن آن رحمت الهی است و رحمت انسانی آن یک جزء از صد جزء رحمت اله است که 99 جزء آن را ذات اقدس ربوبی با خلق دارد و یک جزء آن بین خلق پخش
1) (1)
است(1)
روضة الواعظین: 502/2.
و پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله مأمور رسالت رحمة للعالمین است و در رسالت خود به یاد همه اهل عالم است.علائلی بعد از عقیقه و اطعام به مستمندان و کاشتن بذر رحمت با رمز غیرگرائی و پرکردن شکاف و خلأ طبقه محروم و اتحاد مقدس و ذوب شدن «من» در «ما» باز از اسمگذاری سخن میگوید.
1) (1)
(علائلی) پیغمبر صلی الله علیه و آله پس از عقیقه تشریف فرما شد و مشرف بر جمعیت و محفل شد که به تهنیت آمده بودند تا با جمعیتی که غرق در سرورند، در روشنی محفل شرکت فرماید.
فرمود: پسرم را به من ارائه بدهید، اسم او را چه نامیدهاید.
علی علیه السلام گفت: به نام «حرب» او را نامیدهایم، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: بلکه او «حسین» است.
مردم به گوش یکدیگر آهسته میکشیدند که او را «حسین» نامید.
و این نوزاد عزیز چنین هم هست، در شمایل خود و در نفس خود نیکو است و بسی نیکو است.
عمران بن سلیمان(1)
اخبار الدول از طبقات محمد ابن سعد از عمران بن سلیمان.
گفت: آری، او چنین است، حسین است و نیکو است ولکن در تصغیر لفظی آن معنی تکبیر و تفخیم مراد است.و اگر تصغیر برای تفخیم باشد به جا است.
1) (1)
گویندهای به او گفت: گویا پیغمبر صلی الله علیه و آله اسم «حرب» را کراهت دارد.
عمران گفت: بلی، جنگ و حرب در طبیعت انسان بر خلاف اصل است، بیرون از نظام و منحرف از نظام آفرینش است، شذوذ است یعنی و استثنائی است و هر چه خلاف اصل است عدول به آن نمیتوان کرد مگر با دلیل، جنگ آسیب انسان است در موقع واژگونی این آسیب رخ میدهد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله نصیر انسان و انسانیت است، او افراد انسان را چنان منقلب میکند که نصیر انسان و یاور انسان باشند.
البته کراهت دارد هر آنچه از طبیعت خارج باشد و از شذوذ و از حرب باشد اگر چه اسم آن هم، و هر چه با حرب رابطه داشته باشد.
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده که انسان را بر قاعده و پایه احسان بارآورد.
آن مرد گفت: پس الان جنگ ما و حرب ما چیست؟
عمران گفت: حرب و جنگ یک نوع تجاوز و عدوانی است یا از روی تجاوز و عدوان برمیخیزد که از طمع و سرکشی بر نظام و ظلم و زیر گرفتن و پامال کردن حق دیگران است که بالحقیقه ارتجاعی است.(1)
تاریخ مدینة دمشق: 171/13.
و برگشت به حیوانیت درنده و گزنده است که برای باز بودن میدان وجود خویشتن برای غیر خود تنگ نظر است از این جهت تن درمیدهد به عدوان و تجاوز و به ستیزه و کشمکش بر سر بقای با دیگران و آسودگان.
و اما ما که مبارزه میکنیم مبارزه با این عدوان و تجاوز میکنیم تا انسانیت
1) (1)
را از دری و آلودگی این درندگی ستمگرانه نجات دهیم و خلاصی بخشیم.
پس ما مبارزه برای تنازع در بقا نداریم، بلکه برای تعمیم آزادی و حرّیت و آزاد زیستن مبارزه داریم و این جنگ و حرب نیست بلکه مبارزه به ضدّ حرب است.
بیشک مبارزۀ در راه حقوق انسان و برای جهت خاطر حقوق انسان احسان است، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله احسان برای بشر است.
و آخرین احسانهای او عظیمترین آنها بود و آن همان حسین بود، حسین یعنی احسان عظیم، تصغیر برای تفخیم و تعظیم است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله احسان بر بشر را از تمام وجوه آن و تمام راههای آن و جمیع اقطار آن از مبدأهای اساسی اسلام قرار داد که بلکه آتش حرب و جنگ را در سلم، هرگاه نظام آن ظالمانه باشد و در زد و خورد و صراع هر گاه تجاوزکارانه باشد خاموش سازد.
و تا بلکه گرگهای بشر را به گرگها بسپارد تا روپوش را از آنها برگیرد تا بلکه انسان سالم بماند.
و به این حساب میتوان گفت:
پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله اولین کس و پیشقدمترین شخص است که رسالت او مخالف با جنگ است و مخالفت با جنگ دارد و با آن جنگیده تا آن را بردارد و آن را قانونی ندانسته و لغو کرده و احترام و حرمت انسان را؛ آری، انسان را هر که باشد و هر کجا باشد اعلان فرموده و در عین حال که همین پیغمبر صلی الله علیه و آله صفحات تاریخ را از شرافت جهاد و نُبل جهاد پر کرده و سیراب کرده.
و جهاد کلمۀ مقدسی است، غیر از جنگ است و جنگ نیست.
دعوتی است به سوی اسلام و شناختن حق مطلق که اگر پذیرفتند برادر خواهند بود آن چه به سود مسلمین است به سود آنها است و آن چه به زیان آنها است به زیان مسلمین خواهد بود و اگر اسلام را نپذیرفتند، پس با دادن جزیه مسلمین مسئول حفاظت آنها هستند و اگر نه، پس جنگ است تا خدا حکم کند،
علائلی: و در نامگذاری نوزاد به نام «حسین» (که شعبهای از عظیم احسان خدا است).
این نامگذاری «حسین» از پس نام «حرب و جنگ» اعلانی است به این که طبیعت جنگ، حرکت به سوی آن نباید و جنبشی بدان نشاید، مگر فقط از راه احسان و در راه احسان.
علائلی در تسمیه همین قدر سخن گفته و گذشته؛ تحکیم رأی او در قسمتی و نقد رأی او در قسمتی دیگر، آن در تعلیقههائی گوشزد میشود.
تعلیقه اولی این که فرمود: پیغمبر صلی الله علیه و آله اولین شخص است که احسان به انسان را مبدأ قرار داد.
زهی حقشناسی دربارۀ جنگهای پیغمبر صلی الله علیه و آله ولی جنگهای پیغمبر صلی الله علیه و آله را تجزیه و تحلیل نکرده که با مشرکان مکه چگونه بود؟ و بعد جنگهایی که به نام جهاد در دعوت اهل جهان شد آن چگونه بوده؟
اما با قریش مکه در مجمع دوستان که دادستان هم(1)
دادستان دکتر مجتهدی تبریزی.
حضور داشت جنگهای1) (1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله مطرح شد شخصی اعتراض کرد که: پیغمبر صلی الله علیه و آله در جنگهای اولیه اسلام، او جنگ را با اهل مکه ابتدا کرد که کاروانهای تجارتی قریش مکه را متعرض شد.
دادستان جواب داد که: قوانین جنگی از قوانین حال صلح و سلم تفاوت دارد در حال جنگ کشتیهای یکدیگر را غرق میکنند، به محاصره اقتصادی اقدام میکنند انبارهای خواربار و ذخایر یکدیگر را نابود میکنند.
و قریش از آن وقت که پیغمبر صلی الله علیه و آله را از شهر و دیار وطن مکه اخراج کردند و مسلحانه به خانۀ او حمله کردند که او را بکشند، اعلان جنگ را داده بودند و در تعقیب پیغمبر صلی الله علیه و آله بالمباشرة و مستقیم یا غیر مستقیم با رشوه دادن صد شتر برای کسی که سر پیغمبر صلی الله علیه و آله را بیاورد تا آخرین نفس پیش رفتند، پس جنگ را آنان شروع کرده بودند آنها با پیغمبر صلی الله علیه و آله و پیغمبر با آنها از آن روز به بعد در حال جنگ بودند پس تعرض به کاروان تجارتی آنها حملۀ ابتدایی نبود.
رئیس دانشگاه عالیه لبنان «مارون بیگ عبود» نیکو میگوید: که ای پیغمبر! ابتدا که از کوه حرا فرود آمدی، شمشیر در دست نیامدی، قلم و تعلیم علم را آوردی که احسان وخیر بود، ولی آنان در مقابل، شمشیر و نیزه آوردند و تو را اخراج بلد کردند و تو باز به آنها همین که از تعدی و تجاوز دست بر داشتند، لطفها کردی به آنها همه چیز دادی و اگر آنها علم و قلم را قدر میدانستند و از گلوی آنها وحی گوارا پائین میرفت تو نرم میآمدی.
حتی به طوری که مثل برهای بودی نرم و بیآزار، تو آدمکش و خونریز نبودی و خونی را جز در راه حق و به امر خدای عادل دیان نریختی، تو اگر در قومی قیام کرده بودی که عقول آنها علم و قلم و وحی را گوارا هضم میکردند جنگی نداشتی و اگر باز آنها در پی آزارت برنمیآمدند، تو دست به نیزه نمیبردی و نیزه و شمشیر به کار نمیبردی آنها به تو سخت گرفتند و بیرونت کردند از خانه و شهر مکه که حرم امن باید باشد؛ باز همین که آرام شدند عفو و گذشت کردی و آنها را به گناهانشان نگرفتی و به جود خود آنها را غرقه عوائد و احسان کردی.
ولی وقتی صاحب دعوت و مصلح روبرو با مردمی چنین شد که برای اموال و
انفس و اعراض و حرم و حریم حتی در مکه بلد الامین امنیت نمیگذارند چه باید کرد؟
جز آن که باید دست به شمشیر کرد، امنیت در سایه شمشیراست اگر کس آرزوی امنیت داشته باشد و خیال امنیت بر سر بپروراند. باید به شمشیر تیز خود را از تجاوز و تعدی نگهدارد، ای محمّد! دست توانای تو را خدا شمشیر امان و امنیت سرشت در دم تیز آن مرگ تبهکار نوشت.
عدل قائمه این شمشیر است و دم تیز آن سورههای قرآن هدایت خیز تو است که از قدرت بیان، سحر از آنها فرو میریزد.
اگر کتاب تو نبود ما معجزهای به چشم خود ندیده بودیم و در عصر خود معجزهای مشاهده نکرده بودیم.
آن هم با چنین امت روئین بنیان که صفوف آنان قابل رخنه نیست، این امت مولود آن کتاب و متولد از آن کتاب شد.
و از صحرای خود هدایت و عمران را به قدر کفایت گسترده و به همه اقطار جهان حمل کرد.
خبر ولادت حسین علیه السلام از خانۀ مادرش فاطمه زهرا علیها السلام پیش از خانههای زوجات طاهرات
(صحابی کبیر مقداد بن اسود کندی)(1)
الخصال: 254/1، حدیث 127.
از فاطمه مادرش علیها السلام اسرار حمل حسین علیه السلام را میپرسد.و فاطمه اسرار حمل را با عنایت و اصرار صحابی کبیر مقداد بن اسود کندی، یار وفادار اهل بیت بیان میکند و تعجب مکنید؛ زیرا مقداد از خصصین به اهل بیت، است در صحیفۀ صدقات فاطمه و موقوفات حوایط سبعه وی از شهود است، در دفن زهرا هم از شش نفر محارم راز است،(2)از ارکان اربعه است، اسرار این حمل از دایره قابلگان به دائره بیرون و خواص میرسد و از آنجا به دایره وسیعتر تا به دائره کوه و دشت میرسد.
بحارالأنوار با اسناد از صلت بن منذر از مقداد بن اسود کندی در حدیثی مفصل که در آن ضمن، مقداد عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله چنان مینماید که حسین علیه السلام به سال بزرگتر از حسن است؟
یعنی به این که حسن علیه السلام بزرگتر است معلوم میشود به حسب جثّه امام حسین علیه السلام رشدش زیاد بوده و درشتتر به نظر میآمده.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: حسین علیه السلام در قلوب مؤمنان مقام معرفتی نهانی دارد، از مادرش بپرس.
مقداد گوید: همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله حسنین را از خواب برانگیخت و در آغوش خود حمل کرد و به درون برد.
من به در خانۀ فاطمه علیها السلام آمدم و بر در خانه ایستادم، حمامه بر در سرای آمد و مرا ندا داد: ای برادر کندی!
من تعجب کردم گفتم: کِه تو را آگاه کرد که من بر در ایستادهام.
گفت: بانوی من، مرا آگهی داد که مرد قبیله کنده برای خبری خوش بر درآمده، سؤال میکند از مقام قرة العین من.
معلوم میشود پیغمبر صلی الله علیه و آله در لحظه پیش به فاطمه اعلام کرده بوده که مقداد میآید تا از حسین علیه السلام، از تو خبر بگیرد تو باید اسرار حمل حسین علیه السلام را به او بگویی.
و به این قرار پیغمبر صلی الله علیه و آله اصرار و عنایت داشته که خبر این اسرار را مردان معتمد امین هم خبردار باشند تا نقل و اشاعۀ آنها از زبان معتمدان رجال باشند.
مقداد میگوید:(1)
محمد بن اسماعیل البرمکی عن الحسین بن احسن عن یحیی بن عبدالحمید عن شریک بن حماد عن ابی ثوبان الاسدی و کان من اصحاب ابی جعفر عن الصلت بن منذر عن المقداد بن الاسود الکندی، ان النبی صلی الله علیه و آله خرج فی طلب الحسن و الحسین - الی ان قال - و جلس النبی صلی الله علیه و آله بینهما (و هما نائمان) فبدء بالحسین فوضع رأسه علی فخذه الایمن ثم وضع رأس الحسین، علی فخذه الایسر، ثم جعل یرخی لسانه فی فم الحسین فانتبه الحسین فقال یا ابه ثم عاد فی نومه فانتبه الحسین ا کبر؟! فقال النبی صلی الله علیه و آله ان للحسین فی بواطن المؤمنین معرفة مکتومة، سل امه عنه، فلما انتبها حملها علی منکبیه ثم اتیت فاطمة، فوقفت بالباب فاتت حمامة و قالت: یا اخا کنده! قلت من اعلمک انی بالباب؟ فقالت: اخبرتنی سیدتی أنّ بالباب رجلا من کنده، من اطیبها اخبارا یسألنی عن موضع قرة عینی فکبر ذلک عندی، فولیتها ظهری کما کنت افعل حین ادخل علی رسول الله صلی الله علیه و آله فی منزل ام سلمة فقلت لفاطمة علیها السلام ما منزلة الحسین علیه السلام قالت: انه لما ولدت الحسن امرنی ابی ان لا البس ثوبا اجد فیه اللذة حتی افطمه فاتانی ابی زائراً فنظر الی الحسن علیه السلام و هو یمص الثدی (النواة) فقال: فطته؟ قلت: نعم، قال: اذا احب علی علیه السلام الاشتمال فلا تمنعیه فانی اری فی مقدم وجهک ضوءاً و نوراً و ذلک انک ستلدین حجة لهذا الخلق فلما تم شهر من حملی وجدت فی سخنة؟ فقلت لابی ذلک: فدعا بکوز من مآء فتکلم علیه و تفل علیه و قال صلی الله علیه و آله اشربی فشربت فطرد الله عنی ما کنت اجد و صرت فی الاربعین من الایام فوجدت دبیبا فی ظهری کدبیب النمل فی بین الجلدة و الثوب فلم ازل علی ذلک حتی تم الشهر الثانی، فوجدت الاضطراب و الحرکة فوالله لقد تحرک و انا بعید عن المطعم و المشرب فعصمنی الله کاننی شربت لبنا حتی تمت الثلاثة اشهر و انا اجد الزیادة و الخیر فی منزلی فلما صرت فی الاربعة أنس الله به وحشتی و لزمت المسجد لا أبرح منه الا لحاجة تظهر لی فکنت فی الزیادة و
من این تشریف و کرامت را بزرگ شمردم، پس بدانسان که1) (1)
مرا معمول بودگاهی که در خانه ام سلمه حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله شرفیاب میشدم، روی خویش را به صحرا گرداندم و سؤال خود را مطرح کردم.
و از فاطمه علیها السلام پرسیدم که منزلت حسین علیه السلام چیست؟! فاطمه فرمود: آن گاه که حسین فرزندم متولد شد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله برای من دستورهایی فرمود درباره حمل و جلوگیری حمل تا غذا
خور شدن طفل حاضر (امام حسن) که اگر پیش از تمام شدن شیر دو ساله فرزند دیگری خدا داد، این طفل و آن طفل و مادر رنج نکشند.
این روزها به نام تنظیم خانواده جلوگیری از اولاد را حتم میدانند اما در اسلام از عزل پرسیدند پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: جایز است چون از هر آبی انسان نمیشود - در موقع تقسیم غنائم حنین این مذاکره شد.(1)
افق وحی: 53.
تا یک موقع پدر به دیدار من آمد و حسن علیه السلام را نگریست که پستان را میمکد، یا رطبی در دهان دارد و هستۀ آن را میمکد. پرسید مگر از شیر او را باز گرفتهای؟ گفتم: آری.
فرمود: من در چهرۀ تو و پیشانی تو ضیا و نوری مشاهده میکنم، عنقریب فرزندی میآوری که برای خلائق حجّت باشد.
آن گاه فاطمه علیها السلام برای «مقداد» ابتدا به ذکر کیفیت حمل حسین پرداخت و فرمود:
چون یک ماه از حمل سپری شد در خود گرمی و حرارتی گزنده و داغ احساس کردم که ناراحت شدم، برای پدرم جریان را گفتم: کوزۀ آبی طلب کرد کلمهای چند بر آن گفت و آب دهان مبارک در آن افکند.
و فرمود: شربتی از آن نوشیدم خداوند مرا از گزند آن رنج آسوده فرمود.
سپس همین که به چهل روز رسیدم احساس میکردم در پشت خودم مثل آن که مورچگانی بین پوست و جامهام درآیند و روندند.
1) (1)
جنین در شکم، ذرات غذائی خود را از بدن مادر میگیرد هر چه از املاح و خون و ترکیبات دیگر که لازم دارد بدون ترحّم از بدن مادر میکشد و هر جا این جذب و انجذاب به رشتۀ عصب حسّ برمیخورد، مادر احساس لطیفی از این جذب و انجذاب ذرات میکند و رشتههای عصب در طرف پوست بدنند، اعضا و جهازات درونی عصب، احساس کم دارند یا ندارند.
میفرماید: این وضع ناآرام جای پای نرم مورچگان ادامه داشت تا پایان ماه دوم همین که دومین ماه تمام شد اضطراب تلاطم و حرکت در جنین پدید آمد.
در کودکان معمولی در ماه چهارم که به آخر میرسد کودک به حرکت میآید، ولی این حمل در آخر ماه دوم به حرکت آمده که دو ماه آن به قدر چهار ماه دیگران رشد داشته.
فاطمه میگوید: به خدا سوگند که او حرکت کرد و من از غذا و خوراک افتادم، ولی از حفظ خدا چنان به نظرم میآمد که:
تازه لیوان شیر آشامیدهام تا ماه سوم هم سپری شد، در این وقت آثار خیر و برکت در منزل ما افزون شد.
همین که به ماه چهارم وارد شدم، خدا مرا انسی به آن داد که وحشت از من رفت و به مسجد و عبادت بیحد مائل شدم، ملازم مسجد شدم و از مصلای خود مگر برای کارهای لازم و ضروری که رخ میداد جدا نمیشدم.
در این ماه هر روز در ظاهر و باطن افزونی از طرفی، ولی سبکی از طرفی دیگر احساس میکردم و میافزودم تا ماه پنجم هم به پایان رسید.
همین که ماه ششم شد در شبهای تاریک باریک «ظلمات» محتاج به چراغ نبودم، فروغ روشنی او از هر سو مرا از چراغ بینیاز میکرد و شروع شد اندک اندک هر گاه در خلوتخانۀ مصلا بودم، نغمۀ تسبیح و تقدیس را در باطن خود میشنیدم.
علم امروز اثبات کرده که در زندگان تا زندهاند شعاع نور مرموزی در سر انگشتان و در مداری که خون میچرخد با چشم مسلح دیده میشود و به محض آن که شخص مُرد دیگر نیست و این نور در اشخاص به تفاوت میباشد اما در پیغمبران و امامان زیاد است که نمیگذارد بدن پیغمبر سایه بیندازد و اما حسین را در شبهای ظلمانی در اطاق تاریک به واسطه نور پیشانی و گلوگاه میدیدند «طاووس یمانی تابعی کبیر»(1)
بحارالانوار: 187/44، باب 25، معجزاته علیه السلام.
و اما نغمه تسبیح طبق آیۀ مبارکه وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (2)
به زبان تکوین است در شعور مادرش تبدیل میشود به زبان او که عربی است.
همین که(3)نه روز بر آن افزود، احساس کردم نیرومند شدم، نیرو بر نیرو
افزودم من این را برای ام سلمه بازگو کردم، خدا به برکت نفس او مرا قویدل کرد، همین که ده روز تمام شد چشم من به خواب رفت در منام فرشتهای را دیدم که به سوی من آمد و با اجناح و بال، خود را بر پشت من مسح کرد، پس برخاستم و وضو گرفتم و دو رکعت نمازگزاردم، سپس خواب بر من غلبه کرد و در خواب فرشتهای نزد من آمد با روپوش سفید که بر او بود، نشست بالای سر من و در چهرۀ من دمید و در قفای من هم نیز دمید، من از هراس از خواب جستم، به پا شدم و وضو گرفتم و چهار رکعت نماز خواندم.
این مسح بال برای آسان شدن وضع حمل است، مسح بال عزرائیل برای آمادگی انتقال از نشأه رحم به نشاۀ دنیا است و دمیدن میکائیل برای اشتهای قوا است و از جبرئیل حفظ و دعا است.
سپس باز خواب بر من غلبه کرد، این نوبه هم در خواب دیدم که فرشتهای نزد من آمد و مرا برنشاند و افسون بر من خواند و مرا به خدا و پناه خدا سپرد، همین که صبح کردم و آن روز پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله در نوبت امّ سلمه بود. پس با لباس حمامه (کنیز آنها بوده شاید مادر بلال باشد) رفتم نزد امّ سلمه پیغمبر صلی الله علیه و آله نگاهی به چهرۀ من کرد.
دیدم آثار مسرت و شادی در قیافه و چهرۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله پدید شد، اندوه و وحشت از من رفت.
و من با روی باز حکایت خواب خودم را برای پیغمبر صلی الله علیه و آله بازگو کردم پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
تو را بشارت ای فاطمه! آن شخص روحانی نخستین که در خواب با لباس سفید
آمد آن حبیب من عزرائیل که موکل بر انتقال از عالمی به عالمی است و شروع انتقالات از ارحام خواهد بود.
و آن شخص روحانی دوم حبیب من میکائیل است که معیار غذاها را و آمادگی برای اشتهای به غذا به طفل میدهد، آیا او در تو دمید؟
گفتم: آری. پس گریست و مرا در بغل گرفت و نوازش کرد و فرمود:
امّا آن شخص سوم روحانی او حبیب من جبرائیل است که به امر خدا خدمت فرزندان تو را عهدهدار است.(1)
بحارالانوار: 271/43-273، باب 12، حدیث 39؛ الخرائج و الجرائح: 841/2-845.
«پایان»
1) (1)
جبرئیل خدمات حفاظت علمی آنها را عهدهدار است چنان که پیغمبران با خدمات علمی بشر را تکمیل میکنند و امرای عادل با تدبیر خود کشور خود را؛ همچنان شما هم باید با امامت خود از طریق رهبری خدمت به خلق جهان بکنید.
پس اینجا اشتباه نشود خادم کوچکتر از مخدوم نیست، انبیا خدمتگزاران عقل بشرند و امرای عادل خدمتگزاران اجتماع بشرند.
بار الها تو را شکر که ما را به خدمتگزاری امت اسلام مفتخر نمودی.
خدمت ما در این جا برای این جلد به پایان رسید، به یاری خدا در جلد بعد کودک در حجرات زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله در گردش است.
به تاریخ 25 محرم الحرام 1395 - طهران 1353/11/18 ش
ربنا اتمم لنا نورنا