ghaemiyeh.com
سرشناسه:کمرهای، خلیل، ۱۲۷۸ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پدیدآور:عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/ تالیف خلیل کمرهای.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:8ج.
شابک:دوره 978-964-2939-76-3 : ؛ ۵۰۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-2939-77-0 ؛ ج.۲ : 978-964-2939-78-7 ؛ ج.۳ : 978-964-2939-79-4 ؛ ج.۴ : 978-964-2939-80-0 ؛ ج.۵ : 978-964-2939-81-7 ؛ ج.۶ : 978-964-2939-82-4 ؛ ج.۷ : 978-964-2939-83-1 ؛ ج.۸ 978-964-2939-87-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۸ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- فلسفه
موضوع:عاشورا
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ک۸۴ع۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۶۷۳۴۴
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
تالیف خلیل کمرهای.
سرشناسه: کمرهای، خلیل 1278-1363.
عنوان و نام پدیدآور: عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/تالیف خلیل کمرهای.
ویرایش و تحقیق: محسن فیضپور، 1353.
مشخصات نشر: قم دارالعرفان، 1389.
مشخصات ظاهری: 7 ج.
شابک: 500000 ریال دوره: 3-76-2939-964-978؛ ج. 7:2-78-2939-964-978
وضعیت فهرستنویسی: فیپا
موضوع: حسین بت علی علیه السلام، امام سوم، 4-61 ق.
موضوع: واقعه کربلا، 61 ق.
موضوع: واقعه کربلا، 61 ق. -- فلسفه
موضوع: عاشورا.
ردهبندی کنگره: 1389 9 ع ک/ 41/5 BP
ردهبندی دیویی: 297/9534
کتابشناسی ملی: 2167334
اهدای کتاب
هدیه به تمام ناطقان صادق اللهجه و مبلغان صحیح العمل که با تجزیه و تحلیل افکار، عقاید، گفتار و رفتار شهدا برای بیداری و هوشیاری جامعۀ جهانی میکوشند.
هدیه به آنان که مردم را با نور مشعل شهدا به سوی ولایت اهل بیت علیهم السلام و از آنجا به آمال اهل بیت علیهم السلام به سرمنزل مقصود و مقصد اعلی هدایت میکنند.
العبد حاج میرزا خلیل کمرهای عفی عنه
(ما - 1) انس بن حرث 22
شیوۀ کارزار 24
پیام من ای رهگذر! 26
(مب - 2) حبیب بن مظاهر 43
حبیب در کوفه پایتخت دولت علی علیه السلام 44
حبیب از آتیه درخشان باخبر است 44
حبیب و سخنرانی وی برابر مسلم بن عقیل 46
کارگری حبیب در کوفه و در پیچ و خم راه کربلا 46
دیر آمده، ولی به دوندگی تلافی میکند 47
تأثیر سخن و حرکت بنیاسد 49
حبیب به هر راهی تلاش میزند، اکنون به راهنمائی دیگرش بنگرید 50
حبیب چرا این همه تلاش میزند؟ 51
حبیب و سخنرانی برابر سپاه و دفاع 52
حبیب خندان و گریان است! 53
حبیب در جبهۀ جنگ و حمایت از سخنرانی امام علیه السلام 54
حبیب در سپاه امام علیه السلام خداوند پرچمی است 54
حبیب هنگامی که بالای نعش مسلم بن عوسجه میآید افسرده است 55
حبیب در سر نماز جنگ میکند تا کشته شود 56
حسین علیه السلام در اندوه آن سرور و دشمن به دور آن سر 57
پیامی از کوی حبیب 60
(مج - 3) مسلم بن عوسجه سعدی اسدی 73
مسلم و مراسلۀ با حسین علیه السلام 74
از حرص خدمت، اجنبی را پذیرفت 75
جهاندار با فقد نمونۀ شر گرفتار خطر است 76
بیچارگی و پنهانی 77
شب عاشورا، سخنرانی مسلم و نباختن بخت 77
نص سخنانش یا پرتوی از آن شب 83
خندق آتش و مسلم و شمر و امام علیه السلام 88
شتاب امروز برای تلافی عقب افتادگی دیروز 89
مسلم را میان غبار بجوئید، به پارۀ اخگری برمیخورید که بر او خاکستر و غبار نیست 90
اگر بخواهی مرا زنده کنی جلوی او بمیر 94
برای ما جان میدهد دشمن به شادی ما به شیون 94
پیامی از ثابتات الهیه 96
(مد - 4) جبلَّة بن علی شیبانی 117
سابقهاش 117
پیامی 118
(مه - 5) زیاد بن عُریب، ابوعمره همدانی صائدی 121
به کربلا آمد 122
شیوۀ کارزار 122
پیامی به شنوندگان 123
(مو - 6) حنظلة بن اسعد شبامی 127
حنظله در کربلا 128
سخنان آتشین او 129
حنظله دلسوزیش برای امام علیه السلام و بیپرواییش از دشمن، سخت در امام علیه السلام تأثیر میکند 130
پیامی از پروانهای 132
(مز - 7) حبشی بن قیس بن سلمه، نهمی همدانی 153
کی به کربلا آمد؟ 154
پیامی به نیکنامی 154
(مح - 8) عمار بن ابی سلامه، دالانی همدانی 155
عمار در کاخ ابد و پیام به معماران دیگر 157
(ن - 9) سیف بن حرث بن سریع بن جابر همدانی جابری 159
(نا - 10) مالک بن عبد الله بن سریع بن جابر همدانی جابری 159
دو قطرۀ اشک پر بها 160
پیام دو تن جوانمرد 162
(لب - 11) شبیب مولای حرث بن سریع همدانی جابری 167
پیامی از گمنامی 168
(نج - 12) سُوار بن منعم 173
پیام یک تن اسیر 174
(ند - 13) عمرو بن عبد الله جندعی 183
سه تن از اصحاب حسین علیه السلام در آخرین مرحله 184
پیام یک تن عقب افتاده از کاروان 186
(نو - 14) عمرو بن قرظه انصاری خزرجی 193
پیامی از این سالار گرامی 199
(نو - 15) نعیم بن عجلان انصاری خزرجی 214
نعیم از کوفه میآید 220
پیامی به ارباب نعمت 220
(نح - 16) بشر بن عمرو حضرمی 231
این مرد نازنین که پیک برایش آمده، بُشر است 233
بشر در عین گذشت از پسر، در راه خدا به فرزند اظهار دلبستگی مینماید 233
حسین علیه السلام در نوازش یک تن از یاران 236
نص جوابش به امام علیه السلام با بشارتی از کوی شهیدان 241
امام علیه السلام محمد بن بشر را به سراغ اسیری در ری و مازندران با پنج طاقه بُرد یمنی روانه میکند 247
اما خود بشر تا کی با امام علیه السلام هست؟ 248
پیامی از کوی بشر یا نوید و بشارت 248
(نط - 17) عبد الله بن عروة بن حراق غفاری 257
(س - 18) عبد الرحمن بن عروة بن حراق غفاری 257
با امام علیه السلام برادری میکنند و به کربلا میآیند 258
شیوۀ کارزار 258
امام علیه السلام و استقبال از تقاضای برادرانه 260
یک تنند یا دو؟ 260
شیوۀ کارزار 260
پیام دو تن به یک زبان 262
(سا - 19) عبد الله عمیر کلبی 273
شیوه کارزار 275
جنگ دیگرش 277
بهترین تاکتیک یا شیوه کارزار 289
کشته او در غبار دیگری پوشیده شد، زن او رفت که غبار از خونش پاک کند، خود در خون غلطید 289
باید بیگناهش کشت 293
پیامی از رزم دو تن مرد و زن یا مختصری از سوره احسن القصص 295
(س - 20) سالم بن عمرو 313
پیامی از ارکان تنومند 314
(سأ - 22) قاسط بن عبد الله بن زهیر بن حرث تغلبی 327
(سب - 23) کردوس بن زهیر بن حرث تغلبی 327
(سج - 24) مقسط بن زهیر بن حرث تغلبی 327
پیامی در استحکام اخوت 329
(سد - 25) کنانة بن عتیق تغلبی 343
پیامی به قهرمانان شجاعت 344
(سه - 26) امیه بن سعد طائی 347
کی به کربلا آمد؟ 347
پیامی از مبدأ به معاد 348
(سو - 27) حجاج بن بدر سعدی 352
صورت آن نامه 359
(سز - 28) قعنب بن عمر نمری 361
پیامی از مهبط ملک یا آیین سخن و سخنوری 361
بسم الله الرحمن الرحیم
أثْنِی عَلیَ اللهِ أحْسَنَ الثَّنآءِ وَ أحْمَدَهُ عَلیَ السَّرآءِ وَ الضَّرّآءِ ألّلهُمَّ إنّی أحْمَدُک عَلی أن أکرَمْتَنا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمتَنا الْقُرآن وفقَّهْتَنا فی الدِّین وَ جَعَلْتَ لَنا أسْماعاً و أبْصاراً وَ أفئِدَةً فَاجْعَلْنا مِنَ الشّاکرینَ...
أمَّا بَعْد فَإنّی لا أعْلَمُ أصْحاباً أوْفی و لاخَیراً مِنْ أصْحابی و لا أهْلَ بَیت أبَرَّ وَ لا أوْصَلَ و لا أفْضَلَ مِنْ أهلِ بَیْتی فَجَزاکمُ الله عَنّی أفْضَلَ الْجَزاء.(1)
(قطعهای از خطبۀ شب عاشورا) «یا پرتوی از أشعۀ «حسین شهید» ارواحنا فداه»
1) (1) بحارالأنوار: 392/44، باب 37
سالار شهیدان شب عاشورا که در آخرین فصل زندگانی گذرا (دنیا) است در انجمن شهدا چه خوش فرمود: خطابۀ خود را در انجمن یاران به لطف شروع کرد؟! گویی برای افتتاح فصل اوّل از زندگانی ابدی و به شکرانه آن به یاران نیز کلید سعادتی میدهد، مردان حقیقت را همه وقت مقالید فوز در دست است، خود به آن سرخوشند، اگر چه در لجه خون غرق باشند؛ بنگرید برای ابراز آخرین تصمیم خود در آن پیش آمد تاریک از چه مطلع پرشکوهی به سخن شروع میکند!
خدا را به نیکوترین ثنا، هماره ثنا خوانم و او را در برابر پیشآمدهای خوش و ناخوش همیشه میستایم.
ایزدا! تو را در برابر اینکه به نبوت، ما را گرامی داشتهای، و قرآن را به ما تعلیم دادهای و به رموز آیین ما را آشنا کردهای میستایم.
مهیمنا! در برابر اینکه برای ما گوش شنوا و چشم بینا و دل دانا قرار دادهای تو را حمد میکنم، ای ولی نعمت ما! پس لطف خود را اتمام نما و ما را در برابر این دولتهای به نهایت سرشار، از شکرگزاران قرار بده.
اما بعد، یاران من! من اصحابی را از اصحاب گزیده خود به وفاداری و نیکی کاملتر نمیدانم؛ خاندان من!! خانوادهای را نیکوکارتر و یگانهتر و برتر از خاندان خودم سراغ ندارم.
خدایم شما یاران گزیده و خاندان یگانه را به نیکوترین پاداش خیر از جانب من جزایتان دهد.
وَ مِمّا شَجانی انَّنی کنْتُ نائِماً اعَلِّلُ مِنْ بَرْدٍ بِطَیبِ التَّنَسُّم
الی انْ دَعَتْ وَ رَقاءُ مِنْ فَوقِ ایکةٍ تَفَرَّدَ مَبْکاها بّحُسْنِ التَّرَنُّم
فَلَوْ قَبلَ مَبْکاها بَکیتُ صُبابَةً بِسُعْدی شَفَیتُ النَّفْس قَبْلَ التَّنَدُّم
وَلکنْ بَکتْ قَبْلی فَهَیجْ لِی الْبُکاءَ بَکیتُ وَ قُلْتُ الْفَضْلُ لِلْمُتَقَدِّمُ(1)
کبوتر طوق دار (حماسۀ مطوّقه) تا توانست از شاخساران نالید که بیدار باشید و هشیار - سپس خود در چنبر دام و تله آمد که از نزدیک به همقطاران راه خلاص بیاموزد؛ به کبوتران در میان تله درس اجتماع و تعاون آموخت باشد که به یک پرش دام و میخهای آن را از زمین برکنند.
افسوس که ما بعد از نالیدن و به خون غلطیدن به هوش آمدیم، اکنون صیاد ستمگر هر چه بخواهد با ما میکند.
1) (1) الوافی بالوفیات: 351/19.
إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدیً وَ رَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً... وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ فَأْوُوا إِلَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرفَقاً1
در بخش سومین به سوی نیکوترین سرمنزلها میرویم به سرمنزل جوانمردانی میرویم که از راه نزدیک بدین کوی آمدند، از کوفه و پیرامون آن شهرستان به کربلا آمدند و وقتی رسیدند که امام علیه السلام مهمان گرامیشان به دیار آنها وارد شده بود.
مسافت راهشان بیش از دوازده فرسنگ راه نبود، ولی این راه کوتاه و نزدیک، در نظر دوراندیش بسی دراز است از پیچ و خم حب خانمان و مال و منال و از چین و شکن رُعب و هراس دشمن بد کنش، گذر کردند که در حقیقت از تپه و ماهور هامون و نشیب و فراز بیابان کارش درازتر و مسافتش پر اندازهتر است. و آنان که از بصره آمدند علاوه بر این گردنههای حیات و حب مال و منال - و سنگلاخ رعب و هراس - تشنگی و خستگی دوری راه بین بصره و کربلا را هم داشتند که صد فرسنگ و بیش است.
رجالی از دوران گذشته به نام (اصحاب کهف) تنها چند مرحله از مراحل
بیشمار راه پرخار این جوانمردان را رفتند که از نباهت(1)شروع شد و به اعتزال و کنارهگیری و پناهندگی به کهف و کوهستان ختم گردید ادیان آسمانی به قدردانی آنان زبان گشودهاند و امم، مسلمین، نصارای تواریخ دنیا دیده به سوی آنان دوختند و به سراغ آنان و به هوای کوهستانشان رفتند، از اینها گذشته خدای قرآن در این مصحف ابد (قرآن) به صورت تعظیم و تقدیر آنان را یاد فرمود و تلاوت قرآن را بر مسلمین الزام کرد که زبان خدا هیچ زمانی از یاد آنان خاموش نباشد، اگر در یک امت خاموش باشد در امت دیگر نباشد و اعتزال و قیام آن را به نام فتوت و جوانمردی یاد فرموده و قبول کرد.
حق سبحانه حق آنها را ادا کرد؛ زیرا کنارهگیری آنان در دورۀ سختی رعب انجام گرفت. آنان ترس و لرزان سخنی از مقصد خود میگفتند، پنهانی از شهر بیرون میآمدند و به کوهستان میرفتند. کار آنان به نهایت بزرگ بود ولی تنها در حدود دائرۀ جنگ صامت یعنی جهاد با نفس بود، با رعب دشمن و حب دوست مبارزهها کردند تا آن کار انجام گرفت، این بادیه بسی سهمگین است ولی شهیدان این کوی، این مرحلۀ پر طول و عرض را توأم کردند به مرحلۀ پر جزر و مدّی از جنگ و رزم و آتش که بین کوفه تا دامنۀ دشت کربلا دریای متلاطمش میغرّید و میخروشید.
در این بخش عدّهای را میبینید که در این دریای پرطوفان شناوری میکردند.
آن عدهای که بعد از ورود امام علیه السلام به کربلا تا عصر عاشورا آمدند سه
1) (1) نباهت: آگاهی، هوشیاری، زیرکی.
طبقهاند:
نخست آنان که: مستقیماً از کوفه به کوی شهیدان روان شدند.
دیگر: آنان که از لشکر عمر سعد تا پیش از جنگ به امام علیه السلام ملحق شدند.
سومین: آنان که از بامداد عاشورا تا عصر عاشورا آمدند.
اسامی طبقه نخستین:
1 - انس بن حرث کاهلی اسدی
2 - حبیب بن مظاهر اسدی
3 - مسلم بن عوسجه سعدی اسدی
4 - جبلة بن علی شیبانی
5 - زیاد بن عریب حنظلی
6 - حنظلة بن اسعد شبامی
7 - حبشی بن قیس نهمی
8 - عمار دالانی
9 - سیف بن حرث بن سریع
10 - مالک بن عبد الله بن سریع
11 - شیب مولی حرث
12 - سُوار بن منعم بن حارث
13 - عمرو بن عبد الله همدانی
14 - عمرو بن قرظه انصاری
15 - نعیم بن عجلان
16 - بشر بن عمرو
17 - عبد الله بن عروه و برادرش
18 - عبد الرحمن بن عروه
19 - عبد الله بن عمیر کلبی
20 - سالم بن عمرو
21 - جابر بن حجاج
22 - قاسط بن زهیرو برادرش
23 - کردوس بن زهیر و برادرش
24 - مقسط بن زهیر
25 - کنانة بن عتیق
26 - امیة بن سعد طائی
27 - حجاج بن بدر سعدی
28 - قعنب بن عمرو نمری
یا سعدُ دَعْ عنک دعوی الحُبّ ناحیة و خلَّنی و سؤال الارسم الدَّثر
سل کربلاکم حَوْت منهم هلال دُجَی کاَّنها فلک للانجم الزَّهر
لله من فی فیا فی کربلاء ثووا و عندهم علم ما یجری من القدر
قد غَیرَ الطَّعن منهم کلَّ جارحةٍ سوَی المکارم فی امن من الغیر
جار الزَّمانُ علیهم غیر مُکترث و ای حُرّ علیه الدَّهر لم یجر
اما تری الدَّهر قد دارت دوائره علی الکرام فلمتُبْقَ و لمتذر (اذْری)(1)
1) (1) دیوان الازری الکبیر: 296.
اسدیها
(1) وی انس بن حرث بن نبیه بن کاهلی بن عمرو بن صعب بن اسد بن خزیمه - اسدی کاهلی است.
انس صحابی ارجمند بلند پایهای است. از کسانی است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را دیده و از او حدیث شنیده، از جمله آنچه از پیغمبر صلی الله علیه و آله شنیده و آن را همی حدیث کرده، همین است که جمّ غفیر و گروه انبوهی از عامه(2)
1) (1) نام وی را در پارهای کتب به تصحیف مالک بن انس نوشتهاند، علامه در خلاصه گوید: انس بن حرث بن نبیه کاهلی با حسین بن علی علیه السلام در کربلا کشته شد.ابوعلی در رجال خود گوید: انس بن حرث کاهلی روز طف به همراه حسین علیه السلام کشته شد.عسقلانی در اصابه گوید: انس بن حرث... اسدی کاهلی شمارۀ او در کوفیین است. (صحابه به واسطۀ جهاد اسلامی و نشر دین متفرق شده و به نواحی مختلف پراکنده شده بودند. بنابراین هر کدام به همان ناحیه معروفند که آنجا اقامت گزیدند.) یعنی از صحابۀ کوفه نشین است، ابن عساکر در تاریخ کبیر خود گوید انس بن حرث بن نبیه کاهلی، صحابی بزرگی بود از کسانی است که پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده و حدیث از او شنیده، عبد الرحمن سلمی او را در عدد اصحاب (صفه) شمرده و روایت از او کرده، - جزری در (اسدالغابه) گوید: حرث بن نبیه پدر انس از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز از اصحاب (صفه) است.
2) (2) عسقلانی در اصابه گوید: سعید بن عبدالملک حرانی از عطاء بن مسلم او از اشعث بن سحیم او از پدرش او از انس بن حرث بازگو کرده که گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود: اِنَّ ابْنی هذا (یعنی الحسین علیه السلام) یُقْتَلُ بِاَرْضٍ یُقالُ لَها کربلاءُ فَمَنْ شَهِدَ ذلِک مِنْکمْ فَلْیَنْصُرْهُ. یحیی بن سعید شامی حاتمی که از مشایخ علامه است در کتاب (درّ النظیم) از اشعث بن عثمان -
و خاصه(1)از او روایت کردهاند که او گفت:
خودم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود: در حالتی که حسین بن علی علیه السلام در کنارش نشسته بود، که این پسر من به سرزمینی از زمینهای عراق کشته میشود، هان! هر کس در آن موقع حضور داشته باشد یاریش کند.(2)
این امر را جزری در (اسد الغابه) و ابن حجر در (اصابه) و دیگران ذکر کردهاند.(3)
وی هنگامی که حسین علیه السلام را در عراق دید، آمد، حاضر قضیه شد، او را یاری کرد و به همراهش کشته شد.
اهمیت قضیۀ این صحابی کبیر (انس) بنا به گفتۀ جزری و ارباب سیر، در آن است که وی مقارن فرود آمدن حسین علیه السلام به کربلا وارد شد و در میان آنان که
1) (1) جعفر بن نما در (مثیر) از اشعث بن ابی سحیم او از پدرش او از انس بن حرث روایت میکند که گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم میگفت: اِنَّ ابْنی هذا (و اشارَ الی الحسین) یُقْتَلُ بِاَرْضِ العَراقِ فَمَنْ ادْرَکه منکم فَلْیَنْصُرْهُ. و در ذیل هر سه روایت ذکر شده که انس بنابراین حاضر شد و بهمراه حسین علیه السلام در کربلا کشته شد.
2) (2) مثیرالاحزان: 17، مولد الحسین؛ بحارالأنوار: 247/44، باب 3.
3) (3) اسدالغابة: 131/1 و 349؛ الإصابة: 271/1.
سعادت آنان را فرا گرفته، شبانه با حضرت وی ملاقات کرد.
آری، رهروان کوی حقیقت هنگام و نابهنگام ندارند، همین که سراغی از مقصد گرفتند چون اختران شبگرد رو به کوی مقصود روانند. رسول خدا صلی الله علیه و آله شهیدان این کوی را، شبروان یا ستارگان آسمان دانست که فرمود:
وَ هُوَ یَومَئِذٍ فی عُصْبَةٍ کاَنَّهُم نُجُومُ السَّماءِ)(1)در اعمال حج رمزی از این رشادت هست: حاجیان در اعمال خود موظفند که از عرفات به مشعر، شب هنگام پیش از خواندن نماز مغرب کوچ کنند تا بیاموزند که برای همیشه فاصلهای نباید بین معرفت که وقوف عرفات رمزی از آن است با حرکت باشد، حتی شب تار و حتی فریضۀ نماز.
ابومخنف و اهل سیر روایت کردهاند که: «در هنگامۀ عاشورا وقتی که نوبت کارزار به این صحابی کبیر (انس) رسید از حضرت اباعبد الله برای جنگ اجازه خواست، امام اذنش داد، با آنکه این بزرگوار پیری کهن سال بود و با پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ اولین و در جنگ آخرین او (بدر و حنین) حاضر بود، به مبارزه بیرون آمد. برای کهنسالی ابروان خود را با دستمالی که خواست به پیشانی میبست و از جلوی دیدگان برمیافراشت و میان کمر را با عمامهای میبست و در همین حال حسین علیه السلام به او نگاه میکرد و گریه میکرد.
1) (1) کامل الزیارات: 68، باب 22؛ بحارالأنوار: 264/44، باب 31، حدیث 22.
اوخ؛ از این نگاه، حبذا از این اشک
عشق را طی لسانی است که صد ساله سخن یار با یار یک چشم زدن میگوید
و با گریه میفرمود: خدای از تو و سعی و کوشش تو تشکر کند ای پیر بزرگ.»(1)
پس به مبارزه بیرون آمد و به لشگر حمله میبرد و میگفت:
1 - قدعلَمْت مالکها والدودان والخندفُیون و قیس عَیلان
2 - بانَّ قومی آفةُ الاقران لَدَی الوغی و سادةُ الفُرْسان(2)
ترجمه:
1 - قبائل عرب از کاهل و دودان(3)و خندف و قیس عیلان همگی آگاهند و میدانند که مردان قبیلۀ من در آن هنگام نبرد آفت همسران و سران سوارانند و همی جنگ میکرد و حمله پشت حمله میبرد، با شیر اوژنی(4)هیجده تن پیاده افکند، گذشته از زخمیها.
و به گفتۀ مناقب، چهارده تن مرد کشت بعد شهید شد، در قائمیات آمده:
1) (1) شکر الله لک، او سعیک یا شیخ. «اعیان الشیعه: 500/3؛ ابصار العین: 99-100»
2) (2) بحارالأنوار: 24/45، بقیة الباب 37؛ العوالم: 268؛ اعیان الشیعه: 500/3.
3) (3) کاهل و دودان که در شعر مذکور است هر دو تیرهای هستند از اسد بن خزیمه و دودان با دال مهمله مضمومه و واو، و نیز دال مهمله و الف و نون.
4) (4) اوژن: اسم در ترکیب به معنی (اوژننده) به معنی افکننده و اندازه آید: خنجر اوژن، شیر اوژن.
السَّلامُ عَلی انَسِ بنِ کاهِلِ الأسَدَی، و دربارۀ وی و حبیب بن مظهر اسدی کمیت بن زید اسدی که هر سه افتخار قبیله بنی اسد بودند گفته:
سوی عُصْبة فیها حبیبٌ معفَّرٌ قضی نحبه و الکاهلی مرمَّلٌ(1)
ترجمه:
گذشته از غیرتمندانی فداکار که در میان آنان حبیب محبوب به خاک آلوده مرگ را گذراند و کاهلی به خون خود غلطان افتاده است.
شاید شهیدی را که (شرح دیوان ابی فراس) به نام جابر بن عروه غفاری ذکر کرده؛ همین شخص شریف باشد؛ زیرا او میگوید: سپس جابر بن عروه غفاری به مبارزه آمد. وی شیخی کبیر و با رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ بدر و احد حاضر بوده، با عمامهای کمرش را همی بست و با دستمالی ابروان خود را به پیشانی میبست تا از جلوی دیدگان بلند شود. در همین حال امام علیه السلام به او نظاره میکرد و میگفت: «خدایت تشکر از این کوشش کند تا پایان».
انس و مانندگان وی از شهیدان کهنسال از حضور خود به کربلا در آن میدان خون با فرسودگی پیری نظر مخصوصی داشتند؛ نظر داشتند که نه به زور بازو (تنها) بلکه به اهمیت مقام خود و اعتبار شخصی خویش از حق یاری نموده باشند.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 100؛ اعیان الشیعه: 500/3.
این پیران سالخورده که به واسطۀ فزونی سن از نیرو ناتوان و فرسوده شده بودند، در جامعۀ اسلامی آن روز به واسطۀ عنوان (صحابگی) بسی اهمیت داشتند، عموماً به نسبت طول عمر و پیری صحابه، بر اهمیت و اعتبار آنان هر چه پیش میرفت میافزود. اینان که باقی ماندگان حوزۀ نبوت بودند پیامی از این فداکاری خویش به خداوندان نفوذ کلمت و اولیای امر امت میدهند که هان! آگاهید بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله هر چه زمان میگذشت بر اعتبار صحابه میافزود و تا آخر سدۀ اول که به نسبت مرور زمان از عده باقیماندگان صحابه به تدریج کاسته شده بود، بر اهمیت آنان در جامعۀ اسلامی به طور روز افزون اضافه شده بود. به اندازهای که در هر دهه بلکه هر سال، عده رفتگان صحابه و عدۀ باقیماندگان آنان به حساب بود و نام آنها از زن و مرد در خاطرها سپرده میشد و عدّۀ هر صقع(1)و هر ناحیه بلکه هر شخصی در هر شهری مشخص و معلوم بود و آخرین شخصی از آنان که در شهری میمرد، فوت او را از حوادث آن سال میشمردند و آخر اضافی و آخر مطلق را تعیین نمودند که فلان آخرین صحابی بود که در مصر یا افریقیه یا شام یا عراق از دنیا گذشت و بدین سان
1) (1) صقع: ناحیه، کرانه، گوشۀ زمین.
گویند: (بَهْمَان) آخرین صحابی به قول مطلق بود که بعد از او روی زمین از صحابی خالی شد، این ضبط دقیق نشان اهمیت آنان است و بعدها نیز در دورۀ تابعین بیش از این برقدر صحابه و اهمیت صحابکی افزوده شده به اندازهای که در مقام ضبط نام آنان برآمده و برای آن طبقاتی قائل شدند، مثل اینکه آنان را که به علاوه از درک صحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله رسوم آیین، از او فرا گرفته و در جنگهایش حاضر بوده طبقهای گرفتند و آن را که فقط رسوم آیین یاد گرفته و در جنگهایش حاضر نبوده طبقۀ دیگر و آنان را که در جنگها حاضر ولی حدیثی نیاموخته طبقهای شمردند و گذشته از این طبقات آنان که در صغر سن پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده و سن آنان برای درک حدیث یا اقدام به جهاد سازگار نبوده طبقه جداگانهای شمردند، اشخاص صحابه را معلوم کردند که در چه طبقهای واقع بودند، این ضبط و رسیدگی شاهد اهمیت شأن آنان نزد جامعۀ اسلامی میبود و اهمیت پیغمبر صلی الله علیه و آله که به خاطر مسلمین همی افزده میشد اهمیت آنان را افزوده میکرد، اطفالی که در جنگها حاضر بودند همچون فضیل بن خدیج، و سمرة بن جندب؛ در جنگ احد و قضیۀ کشتی گرفتنشان در سان سپاه و دیگر اطفال به نام و نشان مضبوط بود و برای هرکدام از طبقات در کتابهای مربوط به این فن ترجمۀ
جداگانه و تاریخچۀ مخصوصی و برای خدمات او و اقدامات نیکش یادداشتی مضبوط میبود، برای احادیث و امتیازات وی در کتاب طبقات باب مخصوص و در دیوان دولتی اسلامی عنوان خاصی میبود که از روی آن امتیاز، رواتب و مقرری سالیانه برای خود و وُرّاثش مرتب بود.
در دیوان خلیفه دوم مهاجرین و انصار که دارای سابقههای پیشتری بودند به اندازۀ بیشتری موظف بودند، اصولاً رواتب از آنجا شروع شد، گواه اعتبار صحابه همین بس که در احصائیه عدد صحابه سخنها راندند و از هشت تا دوازده هزار عدد را رساندند.
صدوق در خصال خود به حدیثی از امام جعفر صادق علیه السلام دوازده هزار دانسته و شهید در درایه به یکصد هزار و اندی گفته و محمد بن سعد تلمیذ واقدی معاصر مأمون از علمای سدۀ دوم کتاب طبقات را برای ضبط صحابه و طبقات آنان و تابعین و حالات آنان ساخته، عزالدین جزری کتاب معظم خود (اسدالغابه) را در تاریخچۀ صحابه نگاشت و همچنین ابن عقده.
ابن عبدالبرّ اندلسی کتابی به نام استیعاب در احوال اصحاب به جا گذاشت.
ابن حجر عسقلانی کتاب «اصابه» را به نام نامی صحابه اختصاص داد، این مقدار تألیف در این موضوع
کاشف از اهمیت شأن صحابگی است که در جامعۀ اسلامی پیش آمده بود؛ شنیدهاید هر گاه در شهری یک تن از آنان داد میکشید که ای مردم! من صحابی رسول خدایم، مردم به سوی او میشتافتند و برای اخذ حدیث و آموختن رسوم آیین، پیرامون وی را میگرفتند، این صحابه اسناد معتبر دین پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و خود آگاهید که در آن روزگاران پرچم نام دین از همه پرچمها برتر بود، مسلمانان شنیده بودند که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده: اصحاب من همچون ستارگانند، شما به هر کدام اقتدا کنید هدایت یافتهاید، از اینجا اصل اقتدا و تقلید تأسیس شد و به صورت مراجعات روحانیت پیش آمد، مراجعات به صحابه، پایه مقام روحانیت کنونی بوده که به مرور زمان به صورت کنونی، مراجعه به مراجع تقلید در آمده، منظور از این توضیح فهمیدن پایه اعتبار و اهمیتی است که در آن روزگاران صحابه داشتهاند و صحابگی داشت، هر لشگری که چند تن از صحابه در میان آنان به غزوهای میرفتند مانند چراغ درخشان، در انظار دوست و دشمن نمایان بود. جنگجویان همی از همدیگر سراغ میگرفتند که در این سپاه چند تن از صحابه هستند، اعتماد و پشت گرمی لشگر به آنان، به درجهای بود که هر گاه دو لشگر از مسلمین با یکدیگر برابر میشدند اعتبار از آن لشگری بود که
عدد صحابه در آن زیادتر بود و آنکه از عدهای صحابه به همراهش برخاسته بودند، وزن او افزون و دعوت او بر حق شمرده میشد، انس و مانندگان او تا سال 61 هجری شش دهه از عقود سدۀ اول را گذرانیده و از دورۀ نبوت بسی دورتر رفته و بیش از پیش بر اعتبارشان در نظر مسلمین افزوده شده بود و از آمدن انس آن صحابی کبیر و حبیب و مسلم بن عوسجه و عبد الرحمن بن عبد ربه و... به کوی شهیدان همی اهمیت بر اهمیت حسین علیه السلام میافزود، گرچه حسین علیه السلام خود میزان حق بود و وزن حقیقی سپاهش به خود او بود، ولی به ملاحظۀ آنکه او را رقیب میشمردند و به ملاحظۀ نظری که جامعۀ آن روز به اصحاب محمد صلی الله علیه و آله داشتند، به آمدن آنان اهمیت و اعتبارش میافزود؛ هر چه بر عدۀ حسین علیه السلام از صحابه میافزود به ویژه صحابیان عراق مانند انس، حبیب، مسلم بر معنویت نهضت حسین علیه السلام افزوده میشد و اقدام او بیشتر به حق معرفی میشد و دعوت او قویتر میگشت، در سپاه دشمن هیچ از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود، ولی در عده اندک حسین علیه السلام چندین صحابی کبار بودند؛ مانند عبد الرحمن بن عبد ربه که از حجاز به همراه آمده بود و صحابیان عراق که همی بار سفر بسته و زی حسین علیه السلام راه میپیمودند و پیاده یا سواره شبانه به کوی فداکاری
میپوئیدند و در اولین زمان امکان بهنگام و ناهنگام با شتاب خود را به آستان وی میرساندند، شگفتا! با این اعتبارات مذهبی و سندهای کیش و آیین، دشمن موقعیت او را ملاحظه نکرد، این بزرگان تا آخرین نفس خود کوشیدند که به طرز اقدام خویشتن و فداکردن تعین و شخصیت خویش، آن هم با وضع شتاب زدگی که کاشف از اهمیت قضیه است هر چه بیشتر اهمیت امر حسین علیه السلام را بفهمانند، خود را موظف میدیدند که برای آگهی دادن به خطورات موقع، به محض ورود حسین علیه السلام به خاک عراق بیایند و هماندم که پای او به خاک عراق آشنا شد، هروله کنان خود را به سرزمین قدمگاه او برسانند، پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ آنها فرموده بود: اصحاب من ستارگانند، آنان اخترانی فروزان بودند که به هر خاکی وارد میشدند معلوم میشد آن عرصه مورد نظر خدا است، اینان به آمدن با شتاب آن هم با تعین مقام، آن هم با فرسودگی پیری اهمیت مقدم حسین را آگهی میدادند آشکارا داد میزدند که اهمیت موقع است که پیران سالخوردۀ متعین را با فرسودگی به میدان آورده وگرنه پیران به واسطۀ عمر از هوا و هوس و هیاهو و شور سر و جوش جوانی افتادهاند و شور سر آنان به متانت و پختگی تبدیل شده، پیران کهن سال متشخص که به تعین مقام محفوفند، همواره در خانه آرمیدهاند،
از خانه بیرون نمیآیند مگر در مواقع استثنائی، چنانکه در هند علمای متعین قدم بر زمین نمینهند، اینگونه شخصیتها تا اهمیت و خطورات امر، سترگ نباشد به دشت پرغوغا نمیآیند تا چه رسد به آنکه به دشت کربلا آیند و برای رفتن به آن دشت خونین منتظر اولین فرصت باشند و برای ملاقات کاروان سالار شهیدان نگذارند شب تار به روز بکشد، معلوم است اهمیت دادن اینگونه پیران پخته از خطورات امر است، نه از شور سر و جوش جوانی و شتاب زدگی، اینان با وجود پختگی مخصوص به پیران سالخورده از شتاب خود چنان اشعار میداشتند که تعجیل واجب و توقف حرام است.
یک ساعت توقف در این کار برابر یک ساعت مرگ است. این شعار، شعار حق مطلق است که حمایت کشان آن پای هیچگونه مانع نباید بایستند و نمیایستند شب تار برای داخل شدن در سان و رساندن خود به موقع سان راه را میپیمایند که در اولین ساعت صبح (سپیده) و اولین بامداد زندگانی به اعلان شعار آن به پا برخیزند وظائف دیگر را تأخیر میاندازند؛ توقف در راه آن را هم عنان با مرگ میدانند.
رهروان کعبه را دیدهاند که برای رساندن خویش به مشعر که محل اعلان شعار حق شناسی است، حرکت از عرفات را به عذر شب تأخیر نمیاندازند که شب
بگذرد تا کاروان راه افتد، خیر! هر مقصدی که به سان کعبه حق مطلق شناخته شود، باید برای تسریع در آن خواب را ازچشم قدغن کرد، موانع طبیعی را مانع ندانست، ولی چون در دنیا هیچ یک از امور، چه راست آن و چه دروغین، حق مطلق نیست از این جهت سکون بر انسان حرام نشده و خواب و راحت و توقف تجویز شده؛ زیرا امور به صلاح و فساد آمیخته یا صلاح و فساد اضافی و نسبی است و اگر از امور اختیاری و اغراض زندگانی چیزی به سان کعبۀ حق مطلق باشد و حق مطلق شناخته شود آن را نیز مانند کعبه و به حکم مشعر باید گرفت و به شتاب شعار آن را اعلان کرد و در جرگۀ حمایتکشان آن، خود را از سان گذراند؛ موانع طبیعی و وظائف مقرره دیگر را دیگر مانع از تسریع در آن ندانست در آنجا هم توقف یک ساعت، برابر یک ساعت مرگ است، انسان هر گاه از زندگانی متعارف که اموری است مختلط و اضافی منتقل شود به تجدید حیات که به نام (حج) حق مطلق را خواهان باشد، باید توقف را اگر چه به خواب باشد نبیند؛ آگاهید که حاجیان مسافت بین عرفات و مشعر را باید شبانه طی کنند و برای ادای وظیفه مشعر که بالحقیقه یک نوع سان دادن است خود را شبانه به مشعر رسانده باشد: مشعر مکان شعار است، و شعار الهی که لباس احرام است به منزلۀ سایر
شعارها و همچون نشانهای عموم دول، لباس نظام خداوندی است، نظامیان بعد از پوشیدن لباس نظام باید عموماً سان بدهند و خود را با لباس از سان بگذرانند یعنی با لباس خود را معرفی کنند و برای هر سان موقع مخصوصی است.
برای سپاهیان خدا که حمایت کنان خانه خدایند موقع این سان سپیدۀ صبح مشعر است که مکان آن عرصۀ شعار و زمان آن هنگام سان عمومی زندهها است، حاجیان از عرفات تا این عرصه برای سان و نمایش شعار خویش باید این مسافت طولانی (دو فرسخ) را شب هنگام آمده باشند، باید برای درک سپیدۀ صبح مشعر بعد از ختم روز عرفات بیتوقف حرکت نموده باشند، گویی توقف آنان به اندازهای ممنوع است که هر آن آن، یک آن مرگ است که باید از آن گریزان بود، موانع طبیعی را هر چه باشد مانع ندانست؛ حتی هنگامۀ شب را که مانع طبیعی هر حرکتی است برای رهسپاران کوی کعبه مانع نشمرد، بلکه موانع دیگر مانند وظائف وقت را همچون نماز مغرب مانع از تسریع آن ندانست.
نماز را که اهم فرائض است میباید عقب انداخت و کوچک کرد و گویی سرّ حیات و ممات در این جنبش و آرامش است و چنانکه کاروان حیات آنی وقفه در راه خود ندارد، در این راه نیز آنی نیز اگر چه
برای نماز باشد نیست، باید برای موقع سان عمومی زندگان که مطلع آن سپیدۀ صبح است، خود را به لباس سان معرفی نمود و چنان شتاب کرد که جهانیان در متحرک وقفه نبینند و جز جنبش احساس نکنند، باید با کاروان وجود هم نوا گفت:
موجیم که آسودگی ما عدم ما است ما زنده به آنیم که آرام نگیریم(1)
توقف هر چه بوده فقط در بقعۀ عرفان برای احراز حقیقت و اطمینان به اهمیت آن جایز بوده، یا بگو لازم، ولی بعد از عرفان کعبه و سمت آن برای حرکت به سوی آن تسریع لازم است که در سپیدۀ نخستین از عمر نوین در عرصۀ سان با لباس خدمتگزاری حاضر بود؛ باید بین عرفان و اقدام پیوند داد و ختم روز عرفان و وقفۀ آن را متصل کرد به آغاز حرکت و چیزی را نگذاشت فاصله شود.
میدانید که حج مشق اعمال عمرانه است بهترین مصرف حقیقی آن، همین مورد بود که این صحابی عالی قدر کرد، این مهین صحابی که مرجع روحانی آیین بود برای آنکه به کردار خود پیامی به مقامهای ارجمند مراجع تقلید دهد و روحانیان را به وظیفۀ آنی آنان بیاگاهاند، با پیری و فرسودگی و تعین به پای
1) (1) کلیم کاشانی.
خود آمد و برای آنکه به وجوب تسریع در اینگونه وظیفه اشعاری داشته باشد که به پایۀ قضایای حیاتی بدان اهمیت دهند و اعتنا فرمایند، همانگاه که پای حسین علیه السلام به خاک عراق آشنا شد خود را رسانید تا بگوید ای زعمای ارجمند آیین، هر جا پیامبری قدم نهاده یا از خون شهید قطرهای در آن چکیده که به نام آن مسجدی ساختهاند حق مطلق بدانید و خود را به آن برسانید و شبانه این راه را بپیمائید و تعین و اعتبار را صرف آن کنید، یک روز را در سال برای تشریف مساجد تعیین نمائید و تعظیم مخصوصی برای آن قائل شوید، اشخاص روحانی محبوب شخصاً با تعین خود کوچکی کنند و در آن روز به جاروب کشی مساجد اقدام فرمایند، تا مردم به مأمن اخلاقی خود که مسجد است رو آرند و از فساد اخلاق که خطر حیاتی دارد ملت اسلام را برهانند.
و بدانید که: برای حیات شما و حیات معنوی ملت این قضیه حق مطلق است و بدانید که: تعظیم شعائر بیصرف کردن تعین از اشخاص محبوب روحانی صورت پذیر نخواهد بود و برای این کار اکتفا کردن به پیش نماز هر مسجدی کافی نیست، باید بزرگترین اشخاص به آخرین درجه تواضع خود مردم را دعوت کند، و همچون رسول خدا صلی الله علیه و آله که خود شخصاً برای بنیان مسجد از کوه سنگ میکشید، امروز عظمای
عصر گرد و غبار مسجد را به چشم بکشند تا سعد معاذ و رؤسای قبائل اوس و خزرج نیز بکنند، اینجا جایگاه حق مطلق و آرامگاه قطرهای از خون شهیدان است؛ جای شبهه نیست که مسجد مأمن اخلاقی و وادی ایمن عمومی است و احترام و بهای اخلاق را متخصصان آن میدانند، چنانکه مثل است: احترام امام زاده را متولی باید بدارد، اگر چه حسین علیه السلام در عصر ما نیست، خون او در جایگاه هر مسجدی است. مساجد کانون حق مطلق و جایگاه قطرههای خون شهیدان است. معلوم است تا خونی ریخته نشده، حقی شناخته نشده و مسجدی ساخته نگردیده است.
و نیز در مساجد، قرآنهایی اوراق شده ریخته و انباشته شده در صورتی که پای هر حرفی از آن خون چندین شهید ریخته شده و چنانکه در آن زمان به اقدام اصحاب محمد صلی الله علیه و آله از قرآن تعظیم حقیقی شد، باید در این زمان به احترام مراجع تقلید بشود.
باید چنان قرآن را احترام کرد که مردم به آموختن آن از نو شروع کنند، در قرطبه شصت هزار زن حافظ قرآن بود، البته در دامن این زنان جوانان و مردان قرآنی به عمل میآمد که کارگزاران جهان میشدند و نیز از اقسام حق مطلق بیمارداری است، در بیمارستانها برای پارهای خدمات به وجود روحانیان نیازمندند، تسلیتهای آیین برای تخفیف درد بیماران
کمک کار است و پارهای از حوائج مریضها از قبیل پیام به کسان و ارسال نامه به دوستانشان از عهدۀ روحانیان برمیآید.
اینها همه حق مطلق است و شعائر دیگری نیز از قبیل اینها میتوان جست که مانند قضایای حیاتی حائز اهمیت باشند:
نقطه عیش نمودم به تو هان سهو مکن ورنه چون بنگری از دائره بیرون باشی(1)
انس در پیام خود گوید: ای زعمای عصر؛ اسرار کار مرا در نظر آرید و فریضۀ مشعر را اعتنا فرمائید (چنانکه در کتاب اسرار حج به آن اشاره شده و پیشنهادهائی در آخر آن کتاب برای تعظیم شعائر نامبری شده) و برای تعین خویش مصرفی بهتری از این آیا هست؟ که روزی را در سالی از باب تشریف به جاروب کشی مساجد (مأمنهای اخلاقی و وادیهای ایمن عمومی) اختصاص دهید.
انس پیام میدهد که از ما پیران کهن سال جهاد با بازو ساخته نیست، ولی جهاد دیگری برمیآید، حفظ اهمیت مسجد که مرکز پخش امواج آواز خدا است به نفوذ کلمه نیازمند است مگر از باب تشریف روزی را نامزد کنید و در تمام حوزههای اسلامی اشخاص
1) (1) حافظ شیرازی.
درجه اول به مباشرت، جاروب دست گیرید و برای تأمین اخلاق و تعمیر کانون آن و مرکزیت دادن آیین و انجمنهای آن به این کار ساده از عموم دعوت به خیر نمائید، باشد که خون شهیدان را حفظ نموده باشید، حفظ خون شهیدان از همان اغراض صحیحی است که امل و آرزوی خیرخواهان و کعبۀ پویندگان است.
انس بن حرث و سایر صحابۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله که جذر مجذور شمایند با پیری و فرسودگی و سالخوردگی به سوی آن شبانه آن هم با شتاب میآمدند و دستمال برای بلند کردن ابروان از روی دیدگان به پیشانی میبستند، شما نیز ای آموختگان پیامبر صلی الله علیه و آله ابروان خود را از جلو دیده گاهی عقب زنید تا مفسدان اخلاق را ببینید، تمام نیکانی که در پیرامون شمایند، نیکانند ولی ابروان شمایند و اگر از بدکاران هم باشند تا نزد شما آیند موقتا شبلی و بایزید شوند؛ شما هم موقتاً مسیح وش(1)به محلۀ بدنامان مانند کمرکچی و زن نامی آنچنان که طبیب گاهی به سراغ بیمار میرود بروید و بدانید با پیچیدگی به این ابروان
1) (1) در مجمع البحرین در کلمۀ (ومس) گوید: خرج عیسی علیه السلام مِنْ بَیتِ مُومِسَةٍ فَقیلَ لَهُ ما انْتَ وَ هذا فقال علیه السلام الطَّبیِبَ قَدْ یأتی المَرْضی. «شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 183/7»
و حجابهای تعین فسادهای اخلاقی توده و کانونهای آتشین آن را نمیتوانید ببینید و از انجمنهای اخلاقی شکن و آیین ویران کن نخواهید خبر داشت؛ پس چگونه ممکن است به درمان آنها بکوشید یا در فکر آن باشید، همیشه فکر زادۀ دیدنیها است؛ این شهیدان سالخورده رشیدانه همچون جوانان برمیخاستند و با عمامه کمر میبستند و با شور و نوا رجز میخواندند و حسین شهید؛ کاروان سالار رهروان این کوی به آنان نظر داشت، از آنان تشکر مینمود و بر آنان دعا میکرد (ای دعایش پشتیبان شما) بدانید:
بَرِ شهیدان کوی عشقش به سرخ روئی علم نگردد کسی که هر دم به ناله نی چون بهر قد کمر نبندد.
اگر احترام خون شهید حق مطلق نباشد و پرستاری بیمارها و جمعآوری مصحفها، و... حق مطلق نباشد پس حق مطلق کجا و کدام است؟ و از آن بگذریم چه چیزی شایستۀ احترام است.
انس بن حرث همان صحابی نورانی گویی برای پیغام برفراز بلندی برآمده و از جانب مهین مربی خود (محمد) به این پیام ندا میدهد که هان! من شبانه آمدم، هان! من در اول ازمنۀ امکان آمدم، هان! من از جانب محمد صلی الله علیه و آله سفارشی داشتم که: هر کس توانست خون حسین علیه السلام را احترام کند؛ و اینک من در خاک کربلا خفتهام که پیام دهم ای رهگذر از ما
به محمدیهای هم کیش ما بگو ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به دودمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
در این مکتب شما هم حقائق بیاموزید و پیش ادیب عشق، عشق و شور بیاندوزید تا شما زعمای عصر زعماءی دهر شوید و پس از مرگتان بسان انس و دیگر شهیدان جای پای شما را مسجد بسازند و برای هم آهنگی با پیامبر علیه السلام و شنیدن رازهای درون نهاد مقدسش رابطۀ فیمابین را حفظ فرمائید و دریچههای آن را هیچگاه مسدود مکنید و با او در این مزرعه کار بکنید.
ملت اسلام ضیعتی است مبارک کشت و درختش ز مؤمن است و مسلمان
برزگری کن دراینزمین و مترس ایچ(1)از شغب و گفتگو و غلغل خصمان
گرش بورزی به جای هیزم و گندم عود قماری بری و لؤلؤ عمان
ور متغافل شوی ز کشت ببرند بیخ درختان و ساق کشتت کرمان(2)
وکم ذا؟ و این اولئک و الله الاقَلُّون عددا و الاعظمون قدرا یحفظ اللهُ بهم حُجَجَهَ وَ بیَّناته حتّی یودعوها نظرَاَئهُم وَ یزرعوها فی قلوب اشباهِهُمْ هَجَمَ بِهِم العلْم علی حقیقة البصیرة و باشروا رَوْح الیقین و اسْتلانوا ما اسْتَوْعَرَهُ المترفون و انسُوْا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلَّقةٌ بالمُحَلّ الاعلی.(1)
(2) وی ابوالقاسم حبیب بن مظهر بن رئاب بن اشتر بن جخوان بن فقعس بن طریف بن عمرو بن قیس بن حرث بن ثعلبه بن دودان بن اسد بن خزیمه اسدی فقعسی است. (پدر به پدر نامی است.)
حبیب صحابی است پیغمبر صلی الله علیه و آله را درک کرده، ابن کلبی او را ذکر کرده و
1) (1) نهج البلاغه: حکمت 147؛ بحارالأنوار: 75/75، باب 16، حدیث 46.
2) (2) علامه در خلاصه و ابوعلی در رجال خود گویند: (تعبیر از علامه است که مناسبتر و زیباتر است) وی حبیب بن مظهر، بضم میم و فتح ظاء مشاله با تشدید هاء و راء آخر به وزن معظم و محمد و مظاهر نیز گفته شده، مشکور است با حسین علیه السلام در کربلا کشته شد.
پسر عموی ربیعة بن خوط بن رئاب ابا ثور است که شاعر هنرور و سوار نامی است.(1)
اهل سیر گفتهاند: حبیب در کوفه نزول کرده منزل گزید. «جزء رزمجویان و مجاهدین اسلام است که در سر حد عجم به کوفه که لشکرگاه شرقی عرب وارد شدند و برای جهاد و آمادگی در راه آن آنجا را منزل گزیدند.»
حبیب با امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگهایش عموماً همراه بود از مخصوصان علی علیه السلام و از حاملان علوم وی بود.
«کشی» از فضیل بن زبیر(2)روایت میکند که: میثم تمار بر اسب خود سوار بود
1) (1) عسقلانی در اصابه و عزالدین جزری در اسد الغابه بعد از ذکر نسب حبیب گویند: (تعبیر از عسقلانی است) وی از صحابه است برای او ادراک پیامبر صلی الله علیه و آله دست داده، عمر کرد تا با حسین علیه السلام روز طف کشته شد با پسر عمش ربیعة بن خوط بن رئاب ابا ثور که شاعر و سوار نامی است.(اینکه گوید خوط شهید شد، از شگفتیها است که اصابه از ابن کلبی ذکر کرده) و نیز از مرزبانی نقل شده که: ربیعة بن خوط بن رئاب حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله را درک کرد و در روز (ذیقار) نیز حاضر بود سپس در کوفه منزل گرفت، در آنجا همی بود تا حسین علیه السلام از مکه به عراق آمد و در کربلا پیاده شد، ربیعة بن خوط از کوفه بیرون آمد و به همراه پسر عمش حبیب نزد امام علیه السلام آمدند و حبیب با او میبود تا روز عاشورا با کشتگان دیگر از یاران حسین که در حملۀ اول شهید شدند، جلوی روی امام علیه السلام به خاک افتاد.
2) (2) در رجال کشی از جبرئیل بن احمد روایت میکند: وی از محمد بن عبد بن مهران و وی از احمد بن نظر و وی از عبد الله بن یزید اسدی و وی از فضیل بن زبیر بازگو میکند.
و میگذشت از پیشگاه مجلس بنیاسد عبور نمود، حبیب بن مظاهر هم سواره رو به او جلو میآمد تا نزدیک مجلس بنیاسد به همدیگر برخوردند و با یکدیگر به گفتگو پرداختند تا سر و گردن دو اسب از هم درگذشت، سپس حبیب گفت: «پیش آمد میثم را باز گفت»
درست گویا میبینم بزرگمردی که موی جلوی سرش ریخته، قدری شکمش پیش آمده است و در نزدیکی دار الرزق خربزه میفروشد، میبینمش که در راه محبت خاندان پیغمبرش صلی الله علیه و آله به دار آویخته شده و شکمش را بر فراز چوبۀ دار شکافتهاند.
میثم در برابر گفت: من هم مردی را میشناسم سرخ پوست برای وی دو گیسوان است «ضفیرتان» برای یاری دختر پیامبرش نهضت نموده کشته میشود و سرش در کوفه جولان داده خواهد شد. سپس از یکدیگر جدا شدند، اهل مجلس گفتند: دروغگوتر از این دو تن ندیدهایم.
راوی گوید: هنوز مجلس متفرق نشده بود که رُشید هجری بدان سو آمده و مطالبۀ آن دو را کرد، گفتند: از هم جدا شدند و ما شنیدیم چنان و چنین گفتند، رشید گفت: خدا میثم را رحمت کند که فراموش کرده که آن کس که سرش را میآورد در عطای وی صد درهم افزوده خواهد شد.
سپس وی هم از آن کوی گذر کرد مردم گفتند: این به خدا سوگند دروغگوترشان بود، راوی گوید: روزها و شبها نگذشت که میثم را دیدیم بر در سرای عمرو بن حریث به دار آویخته و سر حبیب هم به کوفه آمد، به همراه
حسین علیه السلام کشته شده بود و دیدیم تمام آنچه را که گفته بودند.(1)
اهل سیر ذکر کردهاند: «حبیب از کسانی بود که با حسین علیه السلام مکاتبه و مراسله داشت.
گفتهاند: هنگامی که مسلم بن عقیل وارد کوفه شد و در خانۀ مختار منزل گرفت، جماعت شیعه بنای آمد و رفت نزد او گذاشتند در میان آنها گروهی از خطبا به سخن برخاستند، نخست عابس شاکری بر همه مقدم شد و آن خطبۀ آتشین شورانگیز را که در ترجمهاش گذشت خواند، پس از او حبیب برپا ایستاده رو به عابس کرد و گفت:
خدا تو را رحمت کند که آنچه به عهدۀ خود داشتی با گفتاری بسی مختصر انجام دادی، من هم به خدایی که جز او خدا نیست بر آن سرم که تو هستی، استوارم بر آنچه تو استوار هستی.»(2)
گفتهاند: حبیب بن مظهر و مسلم بن عوسجه در کوفه برای حسین علیه السلام همی بیعت میگرفتند تا زمانی که عبید الله زیاد داخل کوفه شد و اهل کوفه مسلم را
واگذاشتند و یاوران او فرار کردند، عشائر و قبیله؛ آن دو تن را پنهان کردند و از بیرون آمدنشان جلوگیری نمودند تا وقتی که حسین علیه السلام به کربلا وارد شد. حبیب و مسلم از کوفه رو به سوی وی بیرون آمدند اما در پنهانی شبانه راه میآمدند و روز را در جائی پنهان میشدند تا به او رسیدند.
گویند در شب هفتم یا هشتم محرم رسیدند.
در صف رندان نشاط پیش و پسی نیست پیشتر آن کو به صدق بیشتر آمد(1)
محمد بن ابی طالب روایت میکند: «حبیب وقتی به حسین علیه السلام رسید و اندکی یاوران و فراوانی جمعیت دشمن جنگجویش را دید به حسین علیه السلام عرض کرد: در این نزدیکی قبیلهای از بنیاسد هستند، اگر اذن بدهی من به سراغ آنها میروم و آنها را به یاری تو دعوت میکنم، بلکه خدا آنها را هدایت کند و به واسطۀ آنها این پیشآمد را از تو بگرداند.
امام علیه السلام اذنش داد، حبیب به سوی آنها رفت تا آنها را دیدار کرد، پس در مجلس آنها نشست و آنها را موعظه کرد و در سخنان خود گفت: ای بنیاسد! من به سراغ شما آمدهام و نیکوترین چیزی را که رائد هر قوم برای قوم خود میآورد آوردهام.
این حسین علیه السلام است، فرزند امیرالمؤمنین پسر فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله، با
1) (1) نشاط اصفهانی.
یک عده اندکی از مؤمنان غیرتمند با تعصب، پشت منزل شما یا در وسط شما یا بین انبوه شما پیاده شده است و اعدا و دشمنانش در پیرامون او میچرخند که او را بکشند، من آمدهام پیش شما که او را از شرّ اشرار نگهدارید.
دربارۀ او حرمت پیغمبر خدا را حفظ کنید؛ زیرا به خدا سوگند! اگر از او نصرت و یاری کنید، قطعاً خدا شرف دنیا و آخرت به شما عطا میکند؛ من شما را به خصوص به این سرفرازی و مکرمت از آن رو گرامی داشتم و از آن رو تخصیص دادم که تیره و تبار من هستید، پسران پدر من هستید، و از جهت خویشاوندی نزدیکترین مردم به من هستید.»(1)
امروز باید ار کرمی میکند سحاب فردا که تشنه مرده بود لای گور بخیز(2)
1) (1) فقال فی کلامه: یا بنیاسد! قد جِئْتَکمْ بخیر ما اتی به رائد قَوْمَه هذا الحسین بن علی امیرالمؤمنین علیه السلام و این فاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه و آله قد نَزَلَ بین ظَهْرانیکم فی عصابة من المؤمنین و قد اطافت به اعدائه لیقتلوه فاتیتکم لتمنعوه و تحفظوا حرمة رسول الله فیه، فوالله لئن نَصَرْتُموه لیُعطینَّکم الله شرف الدُّنیا و الآخرة و قد خصَّصْتُکمْ بهذه المکرمة لانکم قومی و بنو ابی، و اقرَبْ الناس منّی رحماً. فقام عبد الله بن بشیر الاسدی و قال: شَکرَ الله سعیک یا اباالقاسم. فوالله لجئتنا بمَکرُمَة یستأثر بها المرء الاحبَّ و الاحب، امّا انا فاوَّلُ من اجاب و اجاب جماعة بنحو جوابه فنهدوا مَعَ حبیب. «ابصار العین فی انصار الحسین: 102؛ اعیان الشیعه: 554/4»
2) (2) سعدی شیرازی.
«عبد الله بن بشیر اسدی پس از این نطق به پا برخاست و گفت: ای حبیب! خدمت تو و سعی و کوشش تو را خدا توفیق شکرگزاری دهد که به خدا سوگند! برای ما کرامتی آوردهای که مرد، عزیزان خود را برای رساندن به آن برمیگزیند و با أحبّ فالاحبّ و به عزیز و عزیزترش آن را تخصیص میدهد، اما من اولین کسی هستم که میپذیرم.
گروهی مثل جواب او را پاسخ گفتند و به همراه وی برخاستند ولیکن مردی از خود آنها، خود را بیرون کشیده ابن سعد را خبردار کرد، او هم ارزق را (شبامی است از بنی شبام) به سرکردگی پانصد سوار فرستاد و شبانه در عرض راه به آنان رسیده از آنان ممانعت نمود، آنها دست برنداشتند، پس با آنان به جنگ پرداختند. وقتی که دانستند طاقت آن حمله را ندارند به ناچار در همان تاریکی شب مراجعت کردند و از منزلگاه خویشتن به دفاع پرداختند.»(1)
1) (1) تا بدانی که کار حبیب بیاثر نماند، بنگر که بعد از فاصلهای این ندا صدائی باز آورد. ارشاد گوید: وقتی پسر سعد با سرها و اسیرها از کربلا کوچ کرد و آن بدنهای پاک را واگذاشت. قومی از بنی اسد که در غاضریه منزل گزیده بودند، آهنگ دفن آنان را کرده به سوی حسین علیه السلام و یارانش آمدند، نماز بر آنان خواندند و آنان را دفن کردند، ابونعیم در کتاب (حلیة الاولیاء) گوید: بنی اسد حبیب را نزد سر مقدس حسین علیه السلام همانجا که آرامگاه کنونی وی است دفن کردند، به شأن او را بسی اعتنا کردند؛ زیرا وی از تیره خودشان و رئیس ایشان میبود.آری نیکبختا! هیچ دعوتی بیاثر نیست، دیر یا زود اثر آن به صاحبش برمیگردد و اگر تو در زندگی اثر آن را نبینی بعد از رفتن تو او به سان زادۀ صالح به جای تو خواهد آمد و همچنین کار بد تو.فعل تو که زاید از جان و تنتهمچو فرزندت بگیرد دامنت «مولوی»
حبیب برگشت، به خدمت امام علیه السلام پیش آمد را خبر آورد. حسین علیه السلام فرمود: وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ و لا حول و لا قوة الا بالله(1)(2)
طبری ذکر کرده که: «ابن سعد وقتی در کربلا پیاده شد و کثیر بن عبد الله شعبی آن مردک بیباک را به رسالت پیش امام علیه السلام فرستاد و ابوثمامه او را شناخته و برگردانید.
قرّة بن قیس حنظلی را بعد از او فرستاد، وقتی امام علیه السلام وی را دید که میآید، فرمود: آیا این مرد را میشناسید؟
حبیب گفت: آری! این شخص مردی است تمیمی، حنظله مادرش از قبیلۀ ما است، پسر خواهر ما است، من او را پیشتر از این به حسن عقیده میشناختم، اینطورش نمیدیدم که به این مشهد حاضر شود. میگوید: پس آمد و بر حضرت علیه السلام او سلام کرد و رسالت عمر را ابلاغ نمود، حسین علیه السلام وی را پاسخ داد که اهل شهر شما به من نوشته، بعد حبیب به او گفت:(3)ای قرّه! خدایت
رحمت کند کجا مراجعت میکنی؟ پیش قوم ظالمین؟ این مرد را یاری کن که به پدران او خدا ما را و تو را به کرامت رسانیده، تأیید کرد.
نقطه عیش نمودم به تو هان سهو مکن ورنه چون بنگری از دائره بیرون باشی(1)
قرّه گفت: پیش صاحبم مراجعت میکنم که جوابش را ابلاغ نمایم، بعد در این باب فکری میکنم.»(2)
من میگویم: قره یک وقت نگریست که از دائرۀ شهیدان بیرون بود و به نعش آن کشتگان نظاره میکرد، عصر عاشورا یا روز یازدهم محرم کبوتران حرم را دید که بالای آن پیکرهای پاک به آهنگ پرشوری نغمه میسرایند و زینب در آن میان میگوید: یا جدّاه صلّی علیک ملیک السَّماء.(3)
قضیه جگر خراش زنان اسیر بالای نعش شهیدان از این قره بن قیس مذکور است.
شیخ کشی میگوید: «حبیب از آن هفتاد تن مردانی بود که حسین علیه السلام را یاری کردند، با آنکه به کوه کوه آهن برخوردند و به استقبال سرنیزهها و شمشیرها به
سینه و صورت رفتند و بر آنان پیشنهاد امان و مال و منال میشد، زیر بار نمیرفتند و میگفتند: عذری برای ما نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله نیست، اگر حسین علیه السلام او کشته شود و هنوز از ما مژگانی به هم بخورد؛ تا در پیرامون وی تمام کشته شدند.»(1)
طبری ذکر کرده: «عصر نهم وقتی لشکر پیش آمده و به صدد جنگ با حسین علیه السلام از جا جنبش کردند و عباس به امام علیه السلام گفت: ای برادر! دشمن خود را رساند.
امام علیه السلام فرمود: برو نزدشان بپرس چه تازگی پیش آمده؟ عباس علیه السلام سوار شد و در این هنگام جماعتی از اصحاب هم که حبیب و زُهیر در میانشان بودند به دنبال وی سوار شدند و جلو آمدند.
عباس از لشگر پرسید: گفتند: امر امیر آمده یا تسلیم به حکم او یا جنگ.
عباس علیه السلام فرمود: عجله مکنید تا خبر را به ابوعبد الله علیه السلام برسانم بعد شما را دیدار کنم، پس به سوی حسین علیه السلام برگشت، همراهان برابر اردوی دشمن ایستادند، حبیب به زهیر گفت: با این مردم سخنی بگو اگر مایل باشی، و اگر هم صلاح بدانی من بگویم؟ زهیر فرمود: تو سخن را آغاز کردهای پس خودت نیز به انجام رسان تو بگو، پس حبیب رو به آن مردم کرده گفت:
معاشر الناس! یعنی ای گروه معاشرت کرده! به وظیفه آشنا، هان، واقعاً به خدا
1) (1) رجال الکشی: 79؛ بحارالأنوار: 93/45، بقیة الباب 37، حدیث 33.
سوگند! بد مردمی هستند، فردا پیش خدا مردمی که بر خدا وارد شوند و کشته باشند ذریۀ پیامبر و عترتش و خانوادهاش و عباد و زهاد اهل این شهر را که از سحرگاهان همی به اجتهاد و کوشش برپا میایستند و خدا را بسیار ذکر میگویند.»(1)
سخن که بدینجا رسید عزرة بن قیس «یکی از سران دشمن است» گفت: ای حبیب! تو تا میتوانی تزکیۀ نفس و خودستائی میکنی لیکن زهیر جوابی داد که در ترجمۀ زهیر در جلد اول گذشت.
شیخ کشی از کتاب مفاخره بصره و کوفه ذکر کرده که: حبیب بن مظاهر اسدی خندان بیرون آمد؛ همی میخندید، بریر بن خضیر سیدالقرّاء به او گفت: ای برادر! این ساعت ساعت خنده نیست، گفت: پس چه موقعی از این موقع برای شادمانی سزاوارتر است؟ به خدا سوگند! این پیشآمد چیزی نیست مگر اینکه این از خدا بیخبرها با شمشیرهای خود بر ما بتازند و ما با حورالعین دست به گردن کنیم.(2)
1) (1) فقال معاشر القوم، انَّه و الله لبئس الْقوم عند الله غَدَاً قوم یقدمون علی الله و قد قتلوا ذریَّة نبیَّه، و عترته و اهل بیته و عُبّادَ اهل هذا المصر المُجْتهدین بالاسحار و الذّاکرین الله کثیراً. «ابصار العین فی انصار الحسین: 103؛ تاریخ الطبری: 316/4»
2) (2) رجال الکشی: 79؛ بحار الأنوار: 93/45، بقیة الباب 37، حدیث 33.
ابومخنف گوید: «هنگامی که حسین علیه السلام در بامداد عاشورا موعظه میکرد و به کار نابخردانۀ ایشان اشاره میفرمود؛ و در آن جمله فرمود: «نسب مرا در نظر بگیرید و بعد بنگرید که آیا کشتن من به صلاح شما است.»
شمر سخن وی را قطع کرده گفت: پسر ذی الجوشن از خدا پرستی برکنار است، اگر بفهمد که تو چه میگویی...
حبیب گفت: اما من گواهی میدهم که تو هفتاد مرتبه از خداپرستی برکناری و راستی نمیفهمی که او چه میگوید؛ خدا دل تو را مهر نهاده.»(1)
سپس امام علیه السلام به سر سخن برگشت تا پایان.
طبری و دیگران همی گفتهاند: «حبیب در سپاه حسین علیه السلام سردار ستون چپ بود و زهیر سردار ستون راست، و گفتهاند: حبیب زود از جا بلند میشد برای جنگ و دعوت مبارز را آسان و سبک میپذیرفت.
سالم غلام زیاد ویسار غلام عبید الله در آغاز جنگ مبارز طلب کردند و یسار با «سرپرباد» پیشاپیش سالم میآمد گفتند: باید حبیب یا زهیر یا بُریر بیاید، حبیب و بریر به تندی و به سبکی به جانب او بلند شدند ولی امام علیه السلام آن دو تن را
1) (1) فقال حبیب: اشهد انَّک تعبدَ الله علی سبعین حرفاً و انَّک لا تدری ما یقول طبع الله علی قلبک. «ابصار العین فی انصار الحسین: 104؛ الإرشاد، شیخ مفید: 98/2؛ تاریخ الطبری: 323/4»
نشانید، عبد الله بن عمیر بلند شد، امام علیه السلام اذنش داد.
گفتهاند: وقتی مسلم بن عوسجه به زمین افتاد امام علیه السلام پیاده به بالین سرش آمد و حبیب به همراهش بود.
حبیب به آن افتادۀ نیم رمق گفت: ای مسلم! بر من سخت است به خاک افتادنت، لیکن مژدهات با به بهشت.
مسلم با صدای ضعیف ناتوانی گفت: خدا تو را مژده به خیر بدهد.
باز حبیب گفت: اگر من علم نداشتم که به دنبالت هستم و همین ساعت خود را به تو میرسانم، خیلی دوست داشتم وصیت کنی و هر چه اندیشناک آنی به من بگویی تا من دربارۀ آن حفظ حرمت تو را بکنم که تو ازجهت چه از جهت دین و چه از جهت خویشاوندی لایق آنی.
مسلم گفت: بلی، با این وصف باز وصیت دارم، وصیت میکنم به این شخص حاضر (و با دو دست اشاره به حسین علیه السلام کرد) خدایت رحمت کند، میخواهم که جلوی او بمیری.
حبیب گفت: خواهم کرد، قسم به خانۀ خدا و پروردگار کعبه.»(1)
1) (1) فقال حبیب: عزَّ علیَّ مصرعُک، یا مسلم ابشر بالجنّة فقال له مسلم قولا ضعیفا: بشَّرک الله بخیر، فقال حبیب: لو لا انی اعلم فی اثرک لاحق بک من ساعتی هذه: لاَحْبَبْتُ ان توصی الیَّ بکلّ ما اهمَّک، حتی احفظک فی کلّ ذلک بما انت له اهل من القرابة و الدّین فقال: بلی، أوما بیده الی الحسین و قال اوصیک أن تقتل دونه، فقال أفعل و رب الکعبة. «ابصارالعین فی انصار الحسین: 104؛ اللهوف: 162؛ الإرشاد، شیخ مفید: 103/2؛ تاریخ الطبری: 331/4»
گفتهاند: آن هنگامی که حسین علیه السلام از آنان برای ادای نماز مهلت طلبید.
حصین بن تمیم به حضرت او علیه السلام جواب گفت که این نماز از تو قبول نمیشود.
حبیب در پاسخ آن بیادبی گفت: آیا نماز از آل پیامبر خدا صلی الله علیه و آله (به گمان تو) قبول نمیشود و از تو قبول میشود؟ ای شراب خوار یا ای خر یا ای مکار! حصین بن تمیم برآشفت و حمله کرد، حبیب هم به او حمله نمود، ضربت شمشیر حبیب به رخسار اسب حصین آمد، اسب او را از جا کند از اسب افتاد، همراهانش او را برداشتند و از چنگال حبیب او را بیرون برده نجاتش دادند و حبیب بنا کرد به حمله آوردن که او را از دست آنان برباید، حمله میبرد و میگفت:
اقسم لو کنّا لکم اعداداً او شطرکم ولّیتَمْ اکتادا
یا شرَّ قوم حسباً و اداً(1)
ترجمه قسم میخورم که اگر با عدۀ شما یک میزان بودیم یا به قدر یک حصۀ هم از شما بودیم شما روگردان بودید و میان دو شانۀ خویش را جلوی شمشیر میدادید، ای قومی که نام و نیروتان شرارت است؛ سپس نیز با آن مردم به پیکار و نبرد پرداخت و به حمله شروع کرده شمشیر میزد و میگفت:
1 - انا حبیب و ابی مظهَّرٌ فارسُ هیجاء و حرب تُسْعَرْ
2 - انتم اعَدُّ عدَّةُ و اکثَر و نحن او فی منکم و اصْبَرُ
1) (1) بحار الأنوار: 26/45؛ باب 37؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 105.
3 - و نحن اعلی حجة واظهر حقاً واتقی منکم و اعْذَرُ(1)
ترجمه:
1 - منم حبیب و پدرم مُظهّر، سوار میدان پر شورش و جنگ پرآتش.
2 - شما به شماره بیشترید لیکن ما باوفاتریم و از شما بردبارتریم.
3 - ما دارای حجت برتر و نمایانتریم، از شما با تقواتر و معذورتریم.
این رجز را همی میخواند و از دستش صدای چکاچک شمشیر و از حنجرهاش نعرۀ دلاوری طنین انداز میبود تا کشتار فراوانی از آن مردم کرد، لیکن بدیل بن صریم عقفانی تمیمی حمله به او کرده، شمشیری به سرش فرود آورد و دیگری از بنی تمیم به او حمله آورد با سر نیزه از کارش انداخت؛ حبیب افتاد، رفت که باز بلند شود، حصین بن تمیم تلافی کرد شمشیر به تارک سرش زد که باز افتاد و آن مرد تمیمی از اسب به زیر آمد، خود را بر سرش رساند و به شتاب سرش را از تن جدا کرد.
ابومخنف روایت کرده: «حبیب که کشته شد، حسین علیه السلام سخت تکان خورد و گفت:(2)نزد خدا احتساب میکنم خود و حامیان اصحابم را «از قرار این اظهار
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 105.
2) (2) عندالله احتسب نفسی و حماة اصحابی و وجد فی المقاتل انه علیه السلام ایضاً قال الله درّک یا حبیب لقد کنت فاضلا تختم القرآن فی لیلة واحدة، یعنی خدای راست که بر تو همی رحمت پیاپی فرستد همانا فاضل بودی یک شبه قرآن را ختم مینمودی. «ابصار العین فی انصار الحسین: 106؛ تاریخ الطبری: 336/4؛ بحار الأنوار: 27/45»
به رفتن وی خود را نیز رفته دانست و تسلیت از دست رفتهها را به خود تذکر داد که جان خود و یاران با حمیت را که پشت و پناه سپاهند به پیشگاه خدا تقدیم و در حساب میکنم، از این سخن عظمت پیشامد و خطورات موقع را احساس توان کرد، به هر حال دو شمشیر دار با یک نیزهدار حبیب را افکندند ولی سر او باز بلند شد، قاتل سر را برید.»
حصین بن تمیم به او گفت: چون من هم در کشتنش با تو شرکت داشتهام، پس سر را به من بده که به یال اسبم آویزان کنم که مردم آن را ببینند و بدانند که من شریک تو بودهام، بعد از من بگیر و تو نزد عبید الله ببر؛ من نیاز به جایزه ندارم و هر چه در برابر کشتن وی به تو میدهد من به آن نظری ندارم.
آن مرد قبول نکرد کشمکش پیش آمد.
آن سری که دشمن به کشته او مینازد، البته درست به فقد او خود را رفته میداند.
بنازم سر این سروران که کشتهشان هم باعث سربلندی است، بهتر ز کدوئی نباشد آن سر، که او فضل و هنر را مقر نباشد.
قبیلۀ هر دو میان افتادند و به مطابق تقاضای «حصین» اصلاحشان دادند، بنابراین سر حبیب را به حصین رد کرد و او آن سر مکرم را با گیسوانش به گردن اسب خود معلق کرد «گفتیم که این سر دو ضفیره (طرّه گیسوان) داشت» در میان لشگر گرداند و سپس او را پس داد، قاتل آن را گرفت او نیز با دو گیسویش به یال اسب خود آویزان کرد و به کوفه آورد.
با آنکه در کوفه به هر تار مویش دلی آویزان بود.
هنگامی که رو به قصر دارالامارة آن را برای عبید الله میآورد، پسر حبیب (قاسم) که آن روز سنش نزدیک به بلوغ بود چشمش به سر پدر افتاد، او نیز به همراه سوار به راه افتاد.
هر گاه داخل قصر میشد او هم داخل میشد و هر گاه بیرون میآمد از او جدا نمیشد، تا سوار به او شک برده گفت: پسرک چه کار داری که به دنبال من همی میآیی؟
گفت: نه چیزی نیست! گفت: آری، مرا خبر ده، گفت: راستش این است که این سر، سر پدر من است.
من نه به اختیار خود، میروم از قفای وی آن دو کمند عنبرین، میکشدم کشانکشان(1)
آیا به منش میدهی تا دفنش کنم؟ گفت: امیر رضایت نمیدهد که دفن شود و من هم امید دارم که امیر جایزۀ خوبی برای کشتن وی به من بدهد.
قاسم گفت: لیکن خدا بر این، جز بدترین پاداشها به تو نمیدهد. هان! به خدا قسم، بهتر از خودت را کشتهای و به گریه افتاد، سپس از او جدا شد.
بخواهمت که ببینم کدام جرئت و یاری روم که بی تو نشینم کدام صبر و تحمل
قاسم درنگ کرد تا بالغ شد، برای خود کاری پیش نگرفت و در پی اندیشهای نبود، مگر در خیال قاتل پدر که بلکه به غافلگیری او را دریابد و به خون پدر
1) (1) شیخ کمال خجندی.
بکشد، تا زمان حکومت مصعب بن زبیر، در روزگاری که وی با عبدالمک مروان و سپاه شام در باجمیراء(1)میجنگید، قاسم داخل لشکر مصعب شد، ناگاه قاتل پدر را در سراپردهای دید، او را دنبال کرد و آمد و رفت نمود، مترصد غفلتی از او بود، تا وقتی که او به خواب نصف النهار رفته بود بر او داخل شد و به شمشیر او را زد و ریز ریزش کرد، بدنش سرد شد.»(2)
از زبان حبیب خبری از غیب شنیدید و نیز از او دوندگی و فداکاری بس عجیبی دیدید و ملاحظه کردید که این صحابی ارجمند برای یاری حق بسیار دوندگی کرد، در شهرستان کوفه و در آن پهن دشت با وقار مخصوص به هر برزن رفت و به هر کوچه دوید.
آیا کدام یک از این دو عجیبتر و رشیدتر است؟ غیب دانی، یا فداکاری؟
و آیا بین این دو ارتباطی وجود دارد یا نه؟ خبر دادن از غیب و آگهی از آینده بسی مشکل است، از مدعیان بیحقیقت که بگذرد به مصداق راستین آگاه از غیب، کم برمیخورید از جوکیان هند و ریاضت کشان سخنانی شنیدهاید، ولی هیچکدام از آینده به طور
صریح نخواهند گفت، وگرنه آتیۀ آشفتۀ خود را میدیدند، مدعی بیحقیقت به اندازهای در هر برزن فراوان بوده که سبب شده عدهای اصلاً منکر آگهی از غیب شدهاند؛ ولی تو هلّا که منکر نشوی، اگر چه به طور کلی نباشد که مختص به ذات اقدس الهی است که شعاع روان آدمیت هنگام تجرّد از آلایش و فراغت از غوغای خودپرستی کارها میکند و از خدا مددها میگیرد، مردمانِ راست روش خوابهای راست راجع به آینده بسی میبینند.
انسان به شرط آنکه شیوهاش در بیداری صدق مطلق شد خواب وی صدق مطلق خواهد بود.
به پیشبینی فکری بنگرید تا به وجود اشعۀ غیب نما در روان آدمیت اطمینان یابید؛ پیش بینی فکری که در بیداری و به طور متعارف خدای کمابیش به همه کس از آن بهرهای داده، یک نوع پرتوی از اشعه غیب نما است نه تنها رشید هجری بلکه همه کس مییابد که: سر یک تن فداکار را مانند حبیب دشمن زیاد ارزش میدهد. و نه تنها میثم، بلکه هر کس از اوضاع آشفتۀ عراق آگاه میبود و از فشار کارگران بنیامیه و گرفتاری شیعۀ حق در ایام معاویه و جهانداری پسر زیاد و خود زیاد و از نهضت و عزیمت مردان با عزم و طرفداران حق و شدت فداکاری ایشان اطلاع میداشت و از ارادۀ تزلزل ناپذیر خصیصین پیروان
خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله گمان برمیبود به پیشبینی تا حدی و به مددهای انوار الهی تا آخرین حد آگاه میشد که آتیۀ همقطاران میثم و حبیب به گردن زدن و شکم پاره شدن و سر به هدیه بردن خواهد کشید. و گذشته از پیشبینی روان، هر کس گرفتار انقلاب و آشفتگی شد یا بتابید همم اولیای خدا روح او از تن و عادات و مأنوسات آن رخ برتافت، آیندگان به او نیم رخ مینمایند، کشتی نشینان که دچار طوفان و از جهت کشتی خود گرفتار انقلاب فکری باشند، مقدرات آتیه خود را در بیداری تا حدی و در هنگام خلسه و خواب تا حد بیشتری خواهند دید، به ویژه اگر خطری در پیش رو مقدر شده باشد و نیز انقلابات جنگی را در خواب یا خلسه مینمایانند و پایان جنگ را خواه فیروزی باشد خواه شکست، به واسطۀ مزعجات به رؤسا خبر میدهند، گویی مزعجاتی میرسد و در پی آن پیام آورانی خبر آینده را میآورند.
و نیز سفرهای مهمی که وضع خانواده یا مسافر را به هم میزند پیش از وقوع، روان را اشعۀ تازهای میدهد که سفر و آتیۀ مسافر یا دیگران را مینمایاند.
کشتی شیعه در بیست سال حکومت معاویه در تلاطم بود و اگر گاه گاهی نبود یا در ظاهر هویدا نبود، در فکر زعما و پیشگاه خیال آنان همواره میبود و
رؤسای شیعه مانند حبیب از آن تشویش و انقلاب بهرۀ کاملی داشتند و به پیشبینی هم شده، میتوانستند همه چیز را ببینند. نهایت آنکه در پیشبینی فکری پرتو روان از مبادی کون و علل حوادث و ارتباطات سلسله علل و معلول به آثار به طور مبهم و سربسته فقط راه میدهد و نام و نشان حوادث را آشکار نمینماید، ولی هر گاه مدد غیبی به اشعّۀ فکر کمک کرد و انوار الهی به این ناحیه تأیید نام و نشان را نیز به طور روشن خواهد گفت، مسیح گفت: وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ1
فیض روح القدس اگر باز مدد فرماید، دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد.
آری، مشکلات انسان فقط در آلودگیهای خود اوست و هر چه اشکال هست در تحصیل تجرد و بیآلایشی است، منظور از تجرد در اینجا، آن نیست که فلاسفه دربارۀ ذات نفس ناطقه گویند، بلکه تجرد همت و پاکی اراده است که از رأی (خودگزینی) به کنار رود تا محرم خدا شود، آنچه انسان خود پنداشته و به آن همت گذاشته پردۀ او است. معلم دوم (فارابی) گفته: تو در پردهای هستی از پوشش خود تا چه رسد به
انانیت.
حبیب میگوید: تو در پرده هستی از آنچه در همّ آن هستی، حبیب میگوید: راه این تجرد محضاً فداکاری است و منظور از فداکاری احترام ارادۀ خدا است که نیاز به از خود گذشتن دارد، اندک آن اندک و زیاد آن زیاد.
از صدق فداکاری چیزها برخاسته میشود که اهل جهان از آن بیخبرند، خدای در هر کس روّیۀ تضحیه و روح فداکاری ببیند، راههائی پیاپی بر او باز میکند و ارادۀ خود را در هر پیشآمد بر او روشن میدارد. تو آگاهی که از ارادۀ او تا ذات مقدس او فاصلۀ زیاد نیست و به ملازمهای که بین اراده و ذات اقدس است، از نعمت قرب پر بهجت او را خرسند میدارد و به وظائف پیش پایش میآگاهاند، راه خدا ارادۀ او است که در تمام اقطار جهان پخش است و در تمام حالات انسان و برای هر پیشآمد یا به نفی یا به اثبات پیش پای رهروان است، چنانکه ذات اقدس او محیط است، ارادۀ او که کرسی فرمانفرمائی است در همه جا با هر وضع و به هر حال هست و از هر وضع که شخص انسان گرفتار آن است و ارادۀ وی با آن امر اصطکاک دارد، این راه آغاز میشود و مستقیماً از همان وضع و همان شخص به جوار خدا میرسد، انسان با هر وضعی روبرو است، از همانجا مستقیماً راهی از نو به خدا
شروع میشود، چون هر امری و اصطکاک با آن به نحوی برخورد با ارادۀ خدا دارد و به نفی آن یا اثبات آن اراده خدا احترام و احراز میشود و احترام ارادۀ خدا راه مستقیم به سوی خدا است و پوئیدن راه خدا که آثار قرب به خدا و آگهی از غیب را دارد همانا به اصرار در فداکاری و به رام کردن عضلات برای تمکن از اجرای منویات الهی و به مبارزه کردن به امیول و عواطف است که برای هم آهنگی با مقصد خدایی رام و رایگان باشند و بگذارند دولت خدایی تخت و بارگاهی در حوزۀ آنها (بهر حالند) بزند؛ رفتار و سلوک شخص هر گاه چنین شد که با هر چه پیش آمد و با کاری که روبرو است میکوشد که محبوب خدا را انتخاب کند، خداپرستی از او و حکومت از دولت خدایی در او آغاز و از این احترام ارادۀ خدا که یک نوع از خودگذشتگی و فداکاری است، این راه باز شده و همی رو به تکمیل میرود، تا به جائی که رابطۀ خود را با خدا در تمام عمر (از جوانی تا پیری به هر دیار و شهرستان و دهکده و بیابان، و با هر گونه وضعی که روبرو میشود) یکسان نگه میدارد و مرکز وجود او پایتخت مستحکمی از خدا میشود که در این سر حد به ثابتات الهی نزدیک، احترام ارادۀ یزدان همیشه روبروی انسان میچرخد، چه آنکه در هر حال ارادهای هست و احترام آن نیاز
به خودگذشتی دارد؛ وگرنه هر گاه کسی تمنا کند که کاش گوشۀ عزلتی فراهم میشد که به عبادت خدا بپردازد، یا انتظار بدارد که بعد از تأمین آتیه و فراغت مطلق راه خدا را پیش بگیرد، از راه خدا آنقدر دور است، که از فداکاری دور است آن تمنا ضد فداکاری است و این راه، راه راست به خدا نیست، راهی است بعد از طی راه خود پرستی، شگفتا! که انسان به اندازهای در اشتباه است که راه خدا را در کوچهای میجوید، پس از کوچه خودپرستی. دریغا! از این گمراهی، مثلاً راه او را در امکنۀ دوردستی میداند که اینک فراهم نیست، برای آنکه راه خودپرستی و نفع خود را ابتدا تأمین کند، راه خدا را به گوشۀ عزلت موقوف میدارد و برای آنکه به خود پرستی او لطمهای نخورد کار خدایی را به جائی حواله میکند که قابل وصول نیست، به تمنای فراغت مطلق است یا به تمنای گذشتهها، مثلاً میگوید: اگر صفین بود و امام علیه السلام حاضر بود من در رکاب او جان فشانی میکردم با آنکه مبارزه کردن با دشمن کهنۀ پوسیده، راه به خدا نیست، چون اصطکاک با منافع و مزاحمت با اراده ندارد و چیزی که اصطکاک به فداکاری نکند راه خدا نیست؛ و همچنین اگر کسی عبادت را برای امید به تأمین آتیه و به قصد حفظ آسایش نفسی کند و استخدام عالی برای دانی نماید به کوچۀ خودپرستی
نزدیکتر است تا خداپرستی:
خود بین خدای بیند اگر بیند اعمی سهیل را و ثریا را(1)
انسان تا روی به خویش است، به صورت جهنم افتاده برای آنکه از خودپرستی جز دود و خاکستر برنخواهد خواست و اگر از خود روگرداند و یکسره به ارادۀ خدا و احترام آن پردازد، چه فرق میکند فداکاری در زمان پیش یا روزگار کنونی و چه تفاوت میکند که به نماز بایستد یا به جهاد بپردازد، هر کدام را با خودگذشتی بکند، راه خداپرستی رفته است، معیار فداکاری است و معیار فداکاری احترام ارادۀ او است، این مقصد گاهی به ذکر است و گاهی به اغماض از کارها، گاهی به کشتن و گاهی به خود کشته شدن گاهی به اقدام و کار است و گاهی به ترک و کنار، بالاخره به هر چه مبارزهای بین میل خود و ارادۀ خدا تشکیل دهد، از آنجا راه راست به خدا را باید سراغ گرفت و این مطلب برای هر کس به وضعی خواهد بود، یعنی به حسب پیشآمد او خواهد بود و باقی امکنه و ازمنه و سایر افعال و احوال، اگر راه خدا معرفی شده برای او بالقوه است.
1) (1) صفا اصفهانی.
«اِنَّ الرّاحِلَ الَیک قَریبُ المَسافَةِ الاّ انْ یَحْجَبَهُمُ الامالُ دُونَک»؛(1)
راهرو خدا آن کسی است که در ناحیۀ دل یک نقطه را همیشه روشن بدارد، یعنی در هر پیشآمدی که با آن روبرو شده در حول و حوش ارادۀ خدا و در راه حفظ آن زد و خورد کند؛ به احترام عقیدۀ توحید با تمام نیرو به روشن داشتن ناحیۀ دل برای پایبندی به یاد خدا و حاکم کردن آن بکوشد، به یگانه شناسی استمرار دهد و تکیه گاهی همیشگی برای خود داشته باشد که ضامن ابقای رابطۀ وی با خدای متعال باشد و به واسطۀ آن داخلۀ نفس او ایمن از غوغا و شورش باشد (این پایه را ایمان مینامیم)، چنانکه هر ملکۀ نفسانی ضامن بقای خود و ضامن بقای فعالیت و استمرار عمل خویش است و بسان غریزه قوۀ تولید مثل برای موقع و غیر موقع به همراه خود دارد و بسان خاصیت جسم زنده در رفو کردن زخم خود، نیروی جبران هر نقصی که در فعالیت او رخ دهد دارد، ایمان هم بقای خود را ضامن و فعالیت خود را برای موقع سازگار و ناسازگار باقی میدارد، وی از جسم زنده (در مرمت کردن ناتوانی خویش) قویتر است، جسم
1) (1) إقبال الأعمال: 67.
زنده به خاصیت خود بدل ما به تحلل میگردد و زخم خود را به تراوش مخصوص رفو میکند و به واسطۀ نیروی حیاتی همی به زیست خویشتن مایه و مدد میرساند، جان پاک هم به پرتو نور توحید و بیدار داشتن اندیشۀ روشن. پیاپی به حفظ این یک نقطه؛ مایه و مدد میدهد و در اثر روشن نگهداشتن آن همیشه آتش جنگهای امیول و رغبتهای غیر فاضله را مینشاند و در مملکت داخلی تاج و تخت را تسلیم پیوستگان خدا میدارد و فرمانهای خدا را بر عواطف و به دنبال عواطف بر عضلات اجراء میکند، و کم کم عواطف و عضلات و اعضا به اجرای منوّیات الهی رام و رایگان و آزمون خواهند بود، بعد از تأمین داخل به خارج نیز نور پاشی میکند و برای تیرگیهای تودۀ اینگونه مردان به منزلۀ چراغ خدایی خواهند بود که از تیرگیهای ملوک الطوائفی و طوفان هرج و مرج آنها را یعنی تودۀ امت خود را میرهانند، در این موقع خدا برای رهبری توده مدد میکند و نور ثابتی این مردان پابرجا را با ثابتات الهیه پیوند میدهد، مملکت داخلی نفسانی، آنان را از تیرگی ملوک الطوایفی حفظ، و به تبع محیط پیروان را هم (کم یا زیاد) از طوفان و گرد و باد حفظ میکند و امواج انوار فعال او با طوفان انحرافهای توده مبارزه میکند، خدای آنان آنها را خلیفۀ خود معرفی
میکند و نام و نشان کوی خود را به اشاره و دلالت آنها مرهون میداند، گویی شعاع نور خدا در آنجا منزل گزیده و روابط را روشن و راه را نزدیک کرده، اینان چراغ نورانی یک ملت خواهند بود و در میان جامعۀ خود به مبارزاتی که میکنند دمادم نور خدا را فروزانتر میکنند و در شهرستان خویش احساسات اهالی را برای حمایت حریم ارادۀ یزدان بیدار میدارند، وجود اینان در میان توده به منزلۀ نبض حیات است که به فاصلههائی پیاپی غفلت را به ذکر تبدیل مینمایند.
حبیب به شورشیان پیام میدهد که خودسری مکنید و هر چه میکنید به برانداختن این زمره زندهدلان اصرار مورزید. اینانند که خدا را یعنی خیر مطلق و احترام ارادۀ وی را به یاد جامعۀ خود همیآورند و مانند چراغ فروزان نوبه به نوبه درخشندگی خود و محیط خود را تجدید میکنند و تا آنان زندهاند در شبستان آن شهرستان ستارگان چشمک میزنند.
حبیب میگوید: به احترام آنان بکوشید که انوار ثابتی از این ثابتات الهیه تا جهان بالا شما را رهبری میکند، اینان به اطمینان و ثبات خویشتن لنگر قرارند برای مدینه فاضله، از اضطراب روح اجتماع (به واسطۀ تعدی فقر و غنی و طبقات ثروتمند و کارگر) همی جلوگیری میکنند، و به نور خود تاریکی هر طوفان
انقلاب خیز را به روشنی تبدیل مینمایند.
حبیب آن چراغ شب افروز شهرستان مرکزی آن عصر، گویی با پرچمی که سالار محبوبش به دستش داده پیامی برای توده میدهد که: هان! مبارزه با اولیای دین در هر شهرستانی به ویرانی آن شهرستان میکشد و به تخلف از ارادۀ خدا میانجامد به خود سری و قلق و وحشت منتهی میشود و حرمت و حریمی منظور نخواهد ماند و بالاخره به ویرانی خواهد انجامید و پیامی هم برای روشنی بخشان هر کوی میدهد که هان ای روشنان! شما برای روشن نگهداشتن خاطره خدایی بکوشید و بیش از مردم و پیش از مردم برای تنظیم طبقات در تحت حکومت الهی یعنی تقدم افاضل که محبوب نخستین خداست دوندگی کنید که دوندگی در آن خداپرستی است، فداکاری در آن پای ارادۀ خداست به تو ای روشن دهندۀ هر شهر و دهکده میسپارم که به هر دوندگی اقدام کردهای بر آن اصرار بورز که محبوب و معظم شوی و پرچم حبیب را برافراشته داری، حبیبا! به محبوبیت شهر خویشتن بکوش، مدینه پر از انبوه خلائق است در پیکر بزرگ آن، هوشی گذارده شده است، اشخاص نورانی هوش این تنند، باید آنان به محبوبیت شهرستان خویش و آرایش جمال و زیبایی معنوی آن نظر داشته باشند؛ زیرا همیشه هوش تن را آرایش میهد و
مشاطگی میکند، پایان پیام را به پایان پیام راز کمیل به پایان میرسانیم. ای کمیل! ای رازدار من! سخن آخر را بشنو و برگرد:
«اولئک خلفاء الله فی ارضه و الدعاة الی دینه؛ آه آه شوقاً الی رؤیتهم»(1)
1) (1) نهج البلاغه: حکمت 147.
چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذر و دست یار من گیر
دراین گفتن جهان بر وی برآشفت شنیدندش که جان میداد و میگفت
حدیث عشق از آن بطال مینوش که درسختی کند یاریفراموش
چنین کردند یاران زندگانی ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشقبازی چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل در او بند دگرچشم از همه عالم فروبند
اگر مجنون و لیلی زنده گشتی حدیث عشق از این دفتر نوشتی(1)
مسلم رادمردی بود از اشراف، سردار، اهل عبادت، پارسا، محمد بن سعد در طبقات گوید: مسلم صحابی بود، پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را دیدار کرده، شعبی از او روایت دارد؛ وی سوار نامی بیمانند و شجاع بود. این نامآور در مغازی و فتوحات اسلامی برای خود ذکر و نامی دارد، دربارۀ وی گفتاری از شبث بن ربعی خواهد آمد.
اهل سیر گفتهاند: «وی از کسانی است که از کوفه برای حسین علیه السلام مراسله فرستاد و با امام علیه السلام وفا کرد و او هم از کسانی است که برای حضرت وی هنگامی که مسلم بن عقیل به کوفه آمد بیعت میگرفت، یک بیرق در فرمان او بود.»(1)
گفتهاند: هنگامی که عبید الله داخل کوفه شد و مسلم بن عقیل ورود او را شنید به جنگ او برخواست، و برای هر یک از چهار دستۀ کوفه، یک نفر سردار (فرمانده) معین کرد و برای سرداران خود بیرقهایی معین نمود:
1 - مسلم بن عوسجه را امیر رُبع مذحج و اسد کرد.
2 - ابوثمامه را بر رُبع تمیم و همدان
3 - عبد الله بن عمر بن عزیز(2)را بر ربع کنده و ربیعه
4 - عباس بن جعده جدلی(1)را بر اهل مدینه فرمانده کرد.
این چهار تن سالار را هر کدام فرمانده یک بیرق کرد.
همه با سپاهیان خود از جا کندند و به سوی عبید الله پیش آمدند، تا او را در قصر دارالاماره محاصره کردند، تا اینکه ابن زیاد مردم را وادار کرد که مسلم بن عقیل را تنها گذاشته، پراکنده شوند.
میگوید: «مسلم بن عقیل از خانۀ مختار که در آن پیاده شده بود، بیرون آمد و رفت به منزل هانی که شریک بن اعور(2)در آنجا نزول کرده بود (و تفصیل آن خواهد آمد)؛ عبید الله زیاد در صدد برآمد که جایگاه و موضع مسلم را بداند، معقل غلامش را برای این کار گمارد و سه هزار درهم به او داد که به وسیلۀ آن
1) (1) وی به گفتۀ ابوجعفر، هنگام خذلان مسلم بن عقیل گرفتار محمد بن اشعث شد، او به ابن زیادش تسلیم کرد، وی هم زندانیش نمود و چون مسلم شهید شد او را احضار کرد و گردن زد.
2) (2) مهمان پسر زیاد بود در بصره، از خراسان معزول شده و نزد او وارد شده بود، از بصره به همراه او به کوفه آمد و در بین راه بیمار شد و چون شیعه بود و مایل بود که حسین علیه السلام زودتر به کوفه برسد، بیماری خود را سخت وانمود میکرد که بلکه عبید الله به هوای وی بماند، ولی عبید الله بر سر او نایستاد و پیش آمد، وی از عقب آمد، ولی به منزل هانی وارد شد، به آن بیماری مرد. (وی غیر حارث اعور است که حار همدان من یمت دربارۀ او آمده است.)
راهی به مسلم بن عقیل بیابد، غلام قبول کرده و داخل مسجد جامع شد، نزد مسلم بن عوسجه آمد، وی را دید که در پهلوی ستونی نماز میخواند، منتظر او ماند تا از کار نماز فارغ شد، سپس نزد مسلم آمد، سلام کرد و گفت: ای بندۀ گزیده، من مردی هستم از اهل شام، غلام ذی الکلاع، راستش این است که: خدا بر من منت نهاده به محبت اهل بیت و محبت هر که به آنها محبت دارد، از این رو سه هزار درهم دارم و خیال دارم آن را برسانم به دست مردی از آنان که به کوفه آمده و برای پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله بیعت میگیرد، بر آن سرم که او را ملاقات کنم ولی کسی مرا به او راهنمائی نکرد، قدری پیش در مسجد نشسته بودم از چند نفر شنیدم که تو را نشان دادند و گفتند: این مرد کسی است که وی را علم و آگاهی به اهل بیت هست، بنابراین من نزد تو آمدم که این مال را از من تحویل بگیری و مرا راهنمائی کنی بر سالار و صاحب خود که با او بیعت کنم، اگر هم بخواهی پیش از ملاقات او از من بیعت بگیر.»(1)
مسلم بن عوسجه به او گفت: حمد خدا را که مرا ملاقات کردی، من از این جهت مسرورم که تو به آنچه آرزو داری نائل خواهی شد و اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله را خدا به تو یاری خواهد داد، ولی خرّم نیستم که تو مرا به این کار شناختی، با این وضع که هنوز این کار نموّی به سزا نکرده، از بیم این خدا نشناس و سطوت او هراسانم.
1) (1) بحار الأنوار: 342/44، باب 37؛ الإرشاد، شیخ مفید: 43/2؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 108.
پس در همانجا از او بیعت گرفت و او را پیش از آنکه از آنجا بیرون برود قسمهای سخت داد که صمیمیت به خرج بدهد و کتمان کند. او هم وعدههای رضایت بخش داد آنقدر که او را راضی کرد، بعد مسلم به او گفت: تو چند روزی نزد من آمد و رفت کن تا برایت اجازه بخواهم، بنابراین او پیش مسلم آمد و شد میکرد تا اذن گرفت و نزد مسلم بن عقیل داخل شد و عبید الله زیاد را بر مکان او راهنمایی کرد. (این پیشآمد بعد از مردن شریک بود)
رفتم که خار از پا کشم، محمل نهان شد از نظر یک لحظه غافل گشتم و صد ساله راهم دور شد
گفتهاند: «مسلم بن عوسجه بعد از آنکه مسلم بن عقیل و هانی بن عروه دستگیر شده و کشته گشتند بیچاره شد، و مدتی پنهان گشت، سپس با زن و بچهاش به سوی حسین علیه السلام فرار کرد و در کربلا به کوی او رسید و جان را فدیۀ او کرد.»(1)
ابومخنف از ضحاک بن عبد الله بن قیس همدانی بازگو میکند که: «شب عاشورا حسین علیه السلام خطبهای برای یاران خویش خطابه کرد و در آن خطابۀ طوفان زا فرمود:
«این مردم فقط در جستجوی منند، اگر مرا بیابند از جستجوی دیگران دست
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 109.
برمیدارند؛ و این شب است که شما را فرو گرفته، کار مرکب زیر پا میکند، انسان را تا سپیده دم به جائی میرساند بنابراین شما بروید و سپس گفت: هر مردی از شما دست یک مرد از اهل بیتم را بگیرد.»(1)
سخنی است شگفت، موقعی است عجیب، انجمنی است از راد مردان جهان، مردانی که هر چه کار سخت میشود آنان سختتر میشوند، هر چه روزگار تیره میشود آنان درخشندهتر میشوند و با این درخشندگی جواب به امام علیه السلام میدهند، فروغ پاسخ ایشان نه تنها تیرگی را در شب عاشورا برداشت، بلکه آن شب را برای همیشه روشن ساخت.
مردان یگانه، در اشتداد کار رو به یگانگی میروند و در تیرگی آن فروزانتر میشوند، خورد و کلان آن انجمن از این خطبۀ امام علیه السلام جوش در سینهشان لبریز و حرارت آنان بیشتر شد، و مسلم به اندازهای فروزان گردید که روشنی وی به همراهانش میتابید و حرارت او بر هر سنگ و کلوخی میدمید، مسلم بن عوسجه در ادای پاسخ پس از اهل بیت بر همه پیشی گرفت. و شاید مقدم داشتن اهل بیت از راه تأدب بوده، یا حرارت آنها آنها را بیتاب داشته مقدم کرده بود، وگرنه بر آنان نیز پیشی میگرفت، به هر حال مسلم با بیتابی چنانکه مینماید بر همه پیشی گرفت و اصحاب همگی به مسلم حق تقدم میدادند که از او به واسطۀ پیری و کارآگهی او وظیفۀ خود را بیاموزند.
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 108-109؛ اللهوف: 55؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 31؛ الأمالی، شیخ صدوق: 220.
جملگی شاید انتظار، بلکه تمنا داشتند که اینگونه پیران صحابه و سران اسلام برای اینگونه مواقع پیش افتند و به آنها آنچه باید بیاموزند. چون جهان اسلام هر چیز را از صحابۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله آموخته بود، ولی مسلم بیتابی از آن میکند که میبیند جای درنگ نیست، چه که میبیند دعوت او، همراهان او، امام علیه السلام را به کوفه آورده و اصرار آنان امام علیه السلام را گرفتار و فرزند پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را به این روز رسانیده، اینک مبادا سستی در جواب و خونسردی اندکی همراهان را سست کند و مبادا مانند قضیۀ مسلم بن عقیل بشود که پس از جوششهای زیاد به پیرامونش، مردم کوفه تنهایش گذاشتند، تا وی رفت و همراهان زنده ماندند. ماندهاند اما با یک جهان افسردگی و پژمردگی، زندهاند اما با کمال آزرم و یک دنیا شرمندگی، زمانه فرصت نداد که عذر این زنده ماندن را از مسلم شهید بخواهند.
ما عذر آنکه بیتو چرا زنده ماندهایم خواهیم از تو خواست اگر مرگ امان دهد
مسلم خواست به علاوه از ادای حق خود به هم نوایان سخنی بیاموزد، راه باز کند، مسلم در بین راه نبوده که انجمن ذی حسم را ببیند و بنگرد که یاران در پاسخ امام علیه السلام چه کردند و چه گفتند، ولی باز حق دارد که از قضیۀ کوفه هراسان باشد. مسلم به مانند زهیر ناطق نخستین در انجمن پیش مراعات آداب انجمن را نکرد، زهیر که در انجمن پیش از کربلا پیشرو کاروان شهیدان شد، از همراهان اجازۀ پیش آهنگی در جواب گرفت و مسلم نگرفت، گویا مسلم حق داشت، بیهرملاحظه
پیشی گرفت، چون دیر رسیده بود و این هنگام کارد به استخوان رسیده بود. مسلم در کربلا هنگامی که کار بالا گرفته بود آمد، وقتی آمد که مهین سالار محبوبش را گرفتار خطر دید. در این بحران میخواست دست و پا بزند، مبادا یاران برگردند، بود که به ماندن آنان خطر برگردد و اگر نگردد، وی و آنان نیز با محبوب معظمشان بروند و گرفتار خطر زنده ماندن بییار نشوند.
مسلم همیشه میخواست که عذر زنده ماندن یاران پس از مسلم بن عقیل را از امام علیه السلام بخواهد، ولی زمانه کج رفتار به این اندازه هم فرصت نداد که در این باره خاطر امام علیه السلام را از دلتنگی بیرون آورد، ولی از آن بابت همی در جوش و خروش میبود و هنوز آن نگذشته اینکه به گوش خود از امام علیه السلام این سخن غمانگیز آتش خیز را (با هر چه شدت) میشنود، البته با آن دل پرجوش و آتش خاموشی ناپذیر بر این بیتابی ملامت ندارد، گذشته از آنکه آن انجمن پیشین انجمنی بود با آرامش و سخنرانی امام علیه السلام در آنجا شبیه به رأی خواستن و به رأی گرفتن بود، ولی در اینجا آتشی دیگر شعله زد. از آغاز در این انجمن طوفانزا از گریبان سخن؛ شرارۀ حماسه و شعلۀ غیرت سر زد، از دنبالۀ سخن امام علیه السلام و از جواب برادران و جوانانش پیاپی آتش بر آتش افزود و به علاوه، از همان ساعت عصر و هنگامۀ پسین و پیشنهاد دشمن و شتاب و خیرگی او در عصر که به تاخت و تاز پرداخت؛ یاران خود به جوش آمده بودند، میخواستند با یک اشارۀ امام علیه السلام صد خون بریزند. اکنون حرارت این خطبه بر آن افزود و بر آن آتش دامنی زده شد، مسلم بیقرار
گشته طومار آداب را در هم پیچید، یا رسم ادب را برای فرصت دیگر گذاشت؛ یا بگو ادب این انجمن همین بود «الصبر محمود الا عنک» و با کمال انکار به طور استفهام گفت: آقا تو میگویی ما برویم، مگر از آتش ما خبر نداری؟
ای جان خردمندان گوی خم چوگانت بیرون نرود گویی کافتاد به میدانت
خواهم که شوم خاک کوی تو که تا روزی برخیزم و بنشینم چون گرد به دامانت(1)
مسلم؛ در این انجمن، نخستین گوینده بعد از اهل بیت است، از جوش و خروش سنگها را به فغان میآورد.
این مهین مربی سخنور میگوید: اگر دشمن از هر سو درآید، ما نیز از هر اسلحه استفاده میکنیم، این مهین جنگآور در سخن خود رسم ارادت را میآموزد که میگوید: دشمن اگر دور ما را دائره وار بگیرد ما از او سینه و دل میشکافیم، اگر اسلحۀ جگر شکاف نباشد سنگ خارا هست؛ اگر چنین نکنیم در انجمن آزادگان چه عذری داریم؟؛ هیچ کاری ما را پریشان و پراکنده نمیکند مگر آن وقت که به آرزو برسیم و جلوی پای تو بمیریم، تا آزادگان که به کوی تو آیند از ما نیز گرد و غباری ببینند، تو میگویی برویم؟ چگونه برویم؟
مسلم میگوید: ای پرتو نور خدا! آتش و حرارت ما به اندازهای است
1) (1) سعدی شیرازی.
که سنگ را از هامون به جای اسلحه به کار میبرد، ما از اسلحه بینیازیم؛ ما از آتش تو چنانیم که فردا در میدان جنگ سنگ از دست ما به فغان خواهد آمد و حال رقت آور تو چنان است که ما را چنین برافروخته کجا برویم؟ و این آتش دل را جز به جان دشمن به کجا خاموش کنیم؟
جان در تب و دل در تف از آتش هجرانت دامن مزن آتش را دست من و دامانت
پروانه به وصل شمع میسوزد و میسازد میسوزم و میسازم من با غم حرمانت
این آتش در نهاد هر کس میبود به شتابش وامیداشت و هر کس کار آگاه میبود از این شتاب و از آن جواب که خواهد آمد میفهمید که: مسلم شتاب دیگری هم برای فردا در نظر دارد؛ این پیشروی، پیشروی دیگری فردا به دنبال میآورد؛ پیداست که این گوینده در پوست خویشتن نمیگنجد و شتابش او را نخستین شکار دشمن خواهد کرد، فردا که چنگال دشمن به او و چنگال او به دشمن بند شود، خود را به آخرین تلاش و اولین سر نیزه راحت میکند، نظیر این پیشروی را در تاریخ توّابین در انجمن خونخواهان امام علیه السلام که سلیمان بن صرد سردارشان سخنرانی میکرد، از یک تن فداکار غیور میبینید، سلیمان در سخنرانی خود گفت: هان! ای حضرات بنیاسرائیل برای توبه مأمور شدند که: به دست خود، خود را بکشند، خویشاوندان شمشیر کشیدند و مجرمان به اختیار خود گردن نهادند تا دوازده هزار تن از آنان کشته شد و توبه
آنان پذیرفته گشت، هلّا! اگر شما برای توبه به خودکشی مأمور میشدید چکار میکردید؟
خالد بن سعد بن نفیل که خود و برادرش دو تن از سران خونخواهان امام علیه السلام هستند گفت: این توبهای بود که خدای برای امم دیگری قرار داد، به خدا اگر توبۀ ما هم این بود، من اولین کسی بودم که خودکشی میکردم، ولی اینک مالم را در این راه دادم تا گاه جنگ فرار رسد.
سلیمان به همنشینان خود آهسته گفت: «هان! بدانید این برادر گرامی در هنگام جنگ فردا اولین شکار دشمن است.»
باری شتابزدگی مسلم بن عوسجه را خدا دوست میداشت، یاران هم، آن را سخن خود از حنجرۀ مسلم میدانستند، اینک نص سخنانش را میآوریم تا ببینید این سالار سخن با آن همه آتش، طبق آرزوی آن انجمن سخن میگوید و چنانکه مقتضی آن عرصه است دم از مهر و بهادری میزند.
راوی گوید: «کسان امام علیه السلام آنچه باید به پاسخ امام علیه السلام بگویند گفتند؛ عباس سر سخن را برداشت، و بعد از کسان خانوادگی مسلم بن عوسجه بلند شد، سرپا ایستاد و گفت: آیا ما دست از تو برمیداریم و در این وقت که این دشمن هنگفت به این وضع به تو احاطه کرده، یعنی مانند نگین انگشتر تو را فرا گرفته، پیرامون تو را رها میکنیم. با آنکه نزد خدا عذری برای ادای حق تو فراهم نکردهایم.
هان! به خدا از این سرزمین نمیروم تا سر نیزهام را در سینۀ دشمن بشکنم و به شمشیر خود تا قبضۀ آن در دستم است دل دشمن را بشکافم و از تو مفارقت
نمیکنم؛ و اگر سلاح جنگی به همراهم نباشد که با آن بجنگم آنها را با سنگ میزنم و پروانهوار جلوی تو را دارم تا به همراه تو و پیش پای تو بمیرم.»(1)
و بعد از مسلم اصحاب و یاران به روش او سخن راندند:
به این سخن گرانمایه بنگرید، ببینید آیا مهر است و دلداری یا جنگ است و بهادری؟
مسلم بن عوسجه به استادی در سخن؛ شیوه کارزار، فردا را در ضمن اظهار فدویت به فداکاران نمایش میدهد. در ضمن اظهار مهر اشعار میدارد که باید فردا از هر اسلحهای استفاده کرد، باید منتظر اسلحه نبود، میگوید، شیوۀ کارزار فردا این است که: باید هر چه را دم دست است اسلحه نمود و از آن برای دفاع استفاده نمود، رضا و خرسندی خدا را وگرنه عذر صحیحی را نزدش تأمین کرد. باید از جوش و خروش شما همقطاران سنگها به فقان آیند، به همراهان آگهی میدهد که باید به هر قوه و نیرو و به هر اسلحه و به هر پاره سنگ دسترس شد، او را سپر حفظ وجود اقدس سالار خود قرار داد، باید پروانهوار دور امام علیه السلام گشت، مسلم در سخن خویش از سنگ و کلوخ سخن راند که اگر
1) (1) ثُمَّ قام مسلم بن عوسجه، فقال: انَحْنُ نخلّی عنک، و لم نَعْذر الی الله فی اداء حقّک ام و الله لااَبْرَحُ حتی اکسر فی صدورهم رُمْحی واضربَهم بسیفی ما ثبت قائمة بیَدی و لا افارقُک وَ لو لم یکن معی سلاحٌ اقاتلُهُم به لقذفتهم بالحجارة دونک حتّی اموت معک و فی اللهوف، انَحْنُ نخلّی عنک و نَنْصرفُ و قد احاط بک هذا العدوّ لا یرانی الله ابداً و انا افعل ذلک. «تاریخ الطبری: 318/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 109؛ اللهوف: 92؛ الإرشاد، شیخ مفید: 92/2»
اسلحه نباشد سنگ و کلوخ هست، در این سخن نظر او به خدمتگزاری بود ولی در ضمن هم فهمیده شد که مرد جنگجو از هر گونه اسلحه در موقع خود استفاده میکند و هر وقت از حماسه یکپارچه آتش شد، سنگ و کلوخ را نیز استعمال میکند، و این در وقتی است که شعلۀ غیرت او به هر چه میرسد آن را وسیله دفاع قرار میدهد و در این موقع همه چیز به دست او آلت و ابزار دفاع میشود.
زهی سخنور که در مقام ابراز مهر و دوستی شیوۀ بهادری را میآموزد و در عین آنکه از جنگجویی و رزمآوری سخن میراند، دلبستگی پروانه را که بیپروا میچرخد و از حریم دلدار بسی دور نمیرود، مشق میکند، مهر و کینی است به هم آمیخته، معلوم نشد که مهرش بیشتر است یا قهرش، و این سخن را باید در باب تشبیب و تغزل ذکر کرد یا در باب حماسه.
من اینقدر میدانم که مهر اگر مهر حقیقی باشد که از دل باشد نه از طراوات، زبان شاعرانه با قهر و کین توأم است؛ ماکیان در حفظ جوجگان خود مهر و عاطفۀ حقیقی دارد نه شاعرانه، از بال و پر خود برای دفاع اسلحه میسازد، منقار خود را به جای گرز به کار میبرد؛ آواز خود را درشت میکند و به جای نعره به کار میبرد، از کاکل گردن یال و کوپالی نمایش میدهد، بال و پر خود را افراشته میدارد و خود با یک نوع شیر اوژنی میفهماند که اطفال وی در پناه شیری هستند.
مسلم شبیه این وضعیت را نشان میدهد، به همراهان آن انجمن و به امام علیه السلام و سالار خود عرضه میدارد که ما هر چند ضعیف و اندکیم؛
از آن پرندۀ ضعیف ناتوانتر نیستیم، چون مهر ما صادق است، پروانهوار در پیرامون تو میچرخیم و بیپروا بر دشمن میتازیم، مسلم قدرت ارادت را نشان میدهد و معلوم میکند این معنویت هر جا بار اندازد پرندۀ ضعیف را شیر اوژن میکند و پیر را حرارت جوانی میدهد و عدۀ اندک را دلاور میکند و انجمن آنان را منور میسازد، چنانکه به اشعۀ خود تیرگی اوضاع و تاریکی شب را روشن میدارند، چنان سرگرم دلدادگی خویششان میسازد که هموم دیگر جهان را فراموش میکنند، ولی در عین حال با این دلدادگی و سرگرمی همه به همدیگر سبک دفاع فردا را با طرز حملۀ به بدخواه میآموزند.
این سخن تا این زمان به همکیشان و محرمان حرارت میدهد و سنگدلان را به وادی ارادت نزدیک میکند، در تابلوهای جنگی باید وضعیت او را برابر دیدگان مدافعان میهن اسلام و نظامیان غیور نهاد و باید آن پاره سنگهایی را که مسلم اشاره داشت، بالای آرامگاهش نصب کرد و بر آن این پیام را از کوی شهیدان نگاشت که: ای رهگذر از ما به محمدیهای همکیش ما بگو، ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به دودمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
ای که بر آرامگاه «مسلم» میگذری بایست و بگو: ای مسلم، درود و تحیت بر روان پر شورت که از شتاب به موقع و تهییج به فداکاری، حرارت جوانی به تن پیر میدهد، حبذا گفتارت، آزادگان و آنان که خود در بدن دارند و از اخلاص دل، نهادی آکنده دارند، و بر این صدقت آفرین و درود سرشار دارند، که جنگ فردا را نمایش میدهد و از
روزنۀ سخن، سخنور به خون آغشتهای را پیش از هر کس در بامداد فردا مینمایاند.
در زیارت قائمیه(1)بر این قیام و بر این سخن و بر پایان فداکاری وی که راه پرسنگلاخ را رفت و رأی خود را تبدیل نداد، درود و تحیت فرستاده است.
گوید: درود بر مسلم بن عوسجه اسدی باد که به حسین علیه السلام در موقعی که اذنش به انصراف داد گفت: «آیا ما از تو کناره بگیریم از ادای حق تو نزد خدا چه عذری آوریم؟ نه به خدا تا در سینۀ دشمن این نیزهام را بشکنم و به شمشیرم تا ریز ریز شود، بر سر و مغز دشمن بزنم، مفارقت از تو نکنم و اگر به همراهم اسلحهای نباشد که با آنان نبرد کنم به سنگشان میزنم و از تو جدا نمیشوم تا با تو بمیرم.»
بر روانت درود باد که تو اولین کسی بودی که جان دادی و خود را به
1) (1) السَّلام علی مسلم بن عوسجة الاسدی القائل للحسین و قد اذن له فی الانصراف: انحن نخلّی عنک؟ و بمَ نَعْتذر عندالله من اداء حقّک لا و الله حتی اکسّر فی صدورهم رُمْحی هذا و اضربهم بسَیْفی ما ثبت قائمه فی یدی و لا افارقُک و لو لم یکن معی سلاح اقاتلُهم به لقذفتهم بالحجارة و لم افارقک حتی اموت معک، و کنت اول من شری نفسه و اول شهید (من شهداء الله) شهد الله و قضی نحبه ففزت و رب الکعبة شکر الله استقدامَک و مواساتک امامک اذ مشی الیک و انت صریعٌ فقال: رحمک الله یا مسلم! و قرء علیه السلام فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً. «إقبال الأعمال: 575؛ المزار: 491»
خدا فروختی، نخستین شهیدی بودی که خدایش گواه بود، مرگ را به قیافۀ پیش بازی و نوبۀ خطر خود را بسان پرداختن دین گذراندی تا کامیاب شدی، (به پروردگار کعبه سوگند) خدایت به شکرانۀ پیش روی و جان نثاری به امام علیه السلام بنوازد که تو به خاک افتاده بودی و امامت پیاده به سرت آمد و به امضای وفاداریت از قرآن آیۀ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ1 را خواند و اشعار فرمود: تو را که نوبۀ خود را گذراندی و ما را که در انتظاریم و خواهیم گذراند، خدا به پایداری در نظر آورده و ستوده که فرموده گذشته و آیندهشان جام پر از زهر را خوردند و سخن خود را تبدیل نکردند.
مفید گوید: «بامداد عاشورا هنگامی که در خندق نیها را آتش زدند (خندق پشت خیمهها بوده) شمر سواره به تاخت گذر کرد و داد زد که ای حسین! شتاب کردی به آتش پیش از روز قیامت؟
امام علیه السلام در جواب فرمود: ای زادۀ بُز چران، تو شایستهتری که آن آتش، در تو بگیرد!
مسلم بن عوسجه در صدد برآمد که با تیرش بزند، لیکن امام علیه السلام او را از این اقدام منع کرد.
مسلم عرض کرد: این فاسق از دشمنان خدا است و از عظمای جبّاران
است،
خدا ساخته که اکنون دست به او میرسد.
باز امام علیه السلام فرمود: تیر میانداز که من خوش ندارم و رو گردانم از آن که ابتدا شروع به جنگ کنم.»(1)
ابومخنف گوید: «بعد از جنگهای مختصر تن به تن، آتش جنگ درگرفت، ستون راست سپاه پسر سعد به فرماندهی عمرو بن حجاج حمله کرد «عمرو بن حجاج سردار ستون راست بود» (جنگ در جانب فرات واقع شد) و هر دو لشگر ساعتی در اضطراب بودند.
مسلم بن عوسجه در این جبهه بود «گفتهاند: وی در میسره بود و زهیر فرمانده میسره بود، گر چه خالی از اشتباه نیست» و چنان به سختی میجنگید که مانند آن شنیده نشده بود، مسلم جنگ کرد و همگی کوشیدند؛ آری، اگر چابکی نمیکردند و تلاش بیش از جان نمیزدند، آن حملۀ قوی را نمیتوانستند عقب بزنند؛ و زدند، آری، عقب زدند اما تلف پرخسارتی دادند که مسلم بن عوسجه باشد.
مسلم در آن هنگامه جنگ میکرد و رجز میخواند و با بهادری تیغ کشیده به دست راستش بالا و زیر میرفت.
1 - ان تسئلوا عنّی فانّی ذو لبد و انَّ بیتی فی ذُری بنیاسد
1) (1) تاریخ الطبری: 322/4؛ الإرشاد، شیخ مفید: 96/2؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 109.
2 - فمن بغانی حائدٌ عن الرّشد و کافرٌ بدین جبّار صَمَد(1)
1 - اگر از من بپرسید نه من مسلمم، بلکه مسلم شیر اوژنم، شیری جنگجویم، خانوادهام در طبقۀ اعلی بنیاسد (یعنی پسران شیر) میباشد.
2 - آن کس که ستمگر من است، از راه رُشد بر کنار است و به آیین خدای جبار، کافر است.
پشت هم شمشیر میزد تا مسلم بن عبد الله ضبابی و عبد الرحمن بن ابی خشکاره بجلی هر دو عنان اسب به سوی او برتافتند و بر او تاختند، در کشتنش شرکت کردند و او اولین شهید از لشکر حسین علیه السلام است.
لشکر را از سنگرهای خود عقب زدند، اما برای سختی کارزار غبار عظیمی پیدا شد، وقتی غبار از هم بازگشت، ناگهان همه دیدند که مسلم بن عوسجه افتاده است.
سر در رهت نهادهام ای یار پاگذار از پا درآمدم ز غم ای دوست دستگیر
حسین علیه السلام با پای پیاده بلافاصله بالای سرش روان شد، روبروی مسلم رسید، در مسلم نیمجانی دید، فرمود: به رحمت خدا اندر باشی ای مسلم، (ای همقطار ما، نیکو آیهای دربارۀ تو به زبان امام علیه السلام آمده است) امام علیه السلام این آیه را خواند و
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 251/3؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 110.
سپس به او نزدیک شد:
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً
ترجمه:
یک عده وظیفۀ سنگین خود را انجام دادند و یک عده (که مائیم) انتظار دارند که هر دوگانه رأی خود را تبدیل ندادند.»(1)
قد غیرَ الطَّعْنُ منهم کلَّ جارحة الا المَکارم فی امن من الغَیر(2)
«حبیب هم خود را نزدیکش رسانده و گفت: ای مسلم! بسی سنگین است بر من به خاک و خون افتادنت؛ مژدگانیت به بهشت باد.
مسلم در بستر خون خوابیده به صدای ضعیف و نحیف جواب داد (متشکرم) خدا به تو بشارت خیر دهاد.(3)
حبیب باز گفت: اگر اینطور نبود که: من میدانم که من هم به دنبال تو همین ساعت میآیم و از عقب خود را به تو میرسانم، دوست داشتم که به من وصیت کنی دربارۀ هر کاری که در اندیشۀ آنی «یعنی در دل به فکر آنی» تا من به انجام آن پاس خاطر تو را داشته باشم؛ زیرا به واسطۀ خویشاوندی و به واسطۀ دینداری، اهلیت آن داری که پاس خاطر تو را داشته باشند ولیکن بقای من اندک است و
معلوم نیست.»(1)
«مسلم با نیم رمق که داشت مطلب بسی مهمی را از تذکر نام وصیت یادآور شد که از بس اهمیتش میگذاشت احتیاط را لازم دید که به خود و به هر نیمرمقی هم آن را سفارش کند. گفت: با این وصف باز وصیتی دارم،(2)جای حیرت است که چه کاری آنقدر اهمیت دارد؟ که پیری زیر شمشیر از یاد آن بیرون نمیرود و به بازماندگان آنی خود، آن را وصیت میکند و با دو دست آن را دارد و چون دست خود را از آن کوتاه میبیند به آن اشاره میکند و برای اینکه مبادا به دلالت اشاره سهلانگاری شود به هر دو دست اشاره میدارد؛ حبیبا! به اینگونه مقصد مهم باید اهمیت داد که مهم یک تن شهید صادقی است آن هم در دم آخر، باید دو چشم به اشاره او دوخت و دو گوش به لب او داشت و چون او افتاده و آوای او جوهر ندارد، باید سرتا پا گوش و هوش بود که مبادا از دست در رود، ببین مسلم از ترس آنکه مبادا از دست در رود، دو دستی آن را ارائه میدهد؛ این فرصت تنگ است و عرصه عرصۀ جنگ است، پیر راه از گردنۀ بین دو جهان گذشته در سر پیچ است و اکنون از نظر غائب میشود، هان نیم قدم به آن سو گذاشته و در این سوی گردنه بیش از نیم نفسی از او نمیرسد و این نیم نفس را برای ادای پیامی مهم بدینجا مانده و برای آن پیام مهم است که نیمرخ را از جهان
بالا به جهان شما دارد، هر گاه مطمئن شد که این سخن به شما رسیده، خواهد یکسره رخت بربست و بدرود جهان گفت.»
مسلم به نیمرمق گفت: با این وصف باز هم وصیت دارم؛ این شخص را (و دو دستی به سوی حسین علیه السلام اشاره کرد) که بالای سرم ایستاده به تو سفارش میکنم (خدایت رحمت کند) سفارش دارم که پیش او بمیری.
حبیب گفت: میکنم به خانۀ خدا و خدای خانه سوگند.
چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی در افتادند با هم
چو ملّاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر(1)
راوی گفت: «مسلم بن عوسجه برابر روی همه جان داد، صیحه کنیزش بلند شد که: «واسیداه، یابن عوسجتاه» ای آقای من، ای آقازادۀ من؛ در اثر آن شیون، لشگر عمر سعد به یکدیگر بشارت میدادند که: «مژده باد مسلم بن عوسجه کشته شد.»(2)
«شَبَث بن ربعی» به آنان گفت: خدا مرگتان بدهد، مادرتان به شیون شما بنشیند، خویشتن را به دست خودتان میکشید و خود را ذلیل دیگران میکنید.
آیا خرّمید که مانند مسلم بن عوسجه کشته شود؟ هلا بدانید به حق آن کسی که من به او اسلام آوردهام، برای مسلم میان مسلمین موقفهای بسی گرامی من
دیدهام.
من در روز سَلق آذربایجان(1)در آن جبهۀ جنگ با کفار دیدم که این مرد
1) (1) سلق به وزن شفق هر دشت پهن و زمین باز و بیابان پهناور است. آذربایجان ناحیۀ معروفی است، (به سال 20 هجری) حذیقة بن یمان آن را فتح نمود و به گفتۀ پارهای تاریخ نگاران بعد از فتح نهاوند بود.احمد بن داود دینوری در کتاب اخبار الطوال و یاقوت حموی در معجم البلدان خود گویند: با حذیفه بسیاری از سپاه کوفه همراه بود که از جمله مسلم بن عوسجه و از جمله شبث بن ربعی بودند، چون جبهۀ جنگجویان کوفه در سر حد (ری و آذربایجان) بود، ده هزار جنگجو از اهل کوفه در این دو سر حد میبود، شش هزار در سر حد آذربایجان و چهار هزار در سر حد ری.کوفه در آن روزگاران چهل هزار جنگجو داشت، در هر سال ده هزار از آنان بدین میدانها گمارده میشدند که بنابراین هر مردی در چهار سال یک دفعه نوبت به او میرسید.طبری و دینوری گویند: این ناحیه در آغاز در روزگار خلیفۀ دوم فتح شد، خلیفه، مغیرة بن شعبه ثقفی را والی کوفه کرد و فرستاد و به همراه وی خطی برای حذیفه بن یمان به نام والیگری آذربایجان روانه داشت، حذیفه در نهاوند بود که این خط به او رسید، با سپاه انبوهی از آنجا به سمت آذربایجان روانه شد تا به اردبیل رسید که در آن روزگار شهرستان مرکزی آذربایجان بود، و مرزبان آنجا برای جنگ با مسلمین جنگجویان را از اهل باجروان، میمند، ندّ، سرواو، شیز، میانج و دیگر بلاد جمعآوری کرده با مسلمین چند روز به سختی جنگید، سپس مرزبان با حذیفه به مبلغ 8000/000 (هشت میلیون) وزن درهم برای جمیع آذربایجان صلح کرد، به شرط آنکه حذیفه احدی از آنان را نکشد و اسیر نکند و هیچ آتشکده (خانۀ آتش) را ویران ننماید و به کردهای بلاد شیجان، سیلان و میان دووان تعرضی نکند و اهل شیز (در قدیم شهرستانی بود در آذربایجان در جنوب شرقی دریاچه ارومیه) را به خصوص از جنشها (جای نزدیک، مکان جنبش یا آرزو) و از اظهار آنچه در آن مواقع اظهار میدارند ممانعت نکند.حذیفه بعد از آن با اهل موقان و گیلان جنگ کرد و به آنها تلفات وارد آوردند و با آنها نیز به -
بهادر شش تن کافر ماجراجو را پیش از آنکه سوارهای مسلمین تمامی سر صف آمده باشند کشته بود، آیا مانند اوئی از شما کشته میشود و شما خوشحالی میکنید؟»(1)
کمیت بن زید اسدی دربارۀ مسلم گوید: «و انَّ اباحجلٍ قتیلٌ مُجحل»(2)
مسلم بن عوسجه که در گرداب دریای اعظم با یار خود غرق بود و به ملاح میگفت: (مرا بگذار و دست
یار من گیر) همی گوید: در جهان پر حوادث که به امواج متلاطمی گرفتاریم؛ در سر دو راهۀ حیرت انگیزی هستیم، یک راه به دولت خدا است و دیگری به وادی فنا. دو راه شگفتانگیز برای این دو سفر بزرگ در پیش است، تو راه مرا بگیر و بیا، این دو راه یکی خطیر و دیگری خطری است، این دو راه غیر از جادههای کوتاهی است که برای مقصدهای کوچک دیدهاید، از این دو یکی سفری است به سوی خدا و به سوی خیر مطلق که باید با پا و سر آن را رفت و به تمام عمر مبارک آن را پیمود و به شوق بیمنتهی آن را جست، اشتیاق بیپایانی جز اشتیاقهای موقتی که برای کمالات محدود اندوختهاید، لازم است و آن دیگر نقطۀ مقابل آن است که باید از آن گریزان بود، امواج فنای آن هر ناحیۀ انسان را بگیرد میبرد، ما در دریای پرطوفانی از امواج غرایز و اشواق و موانع هستیم؛ اطواری برای رهرو عمر در پیش است، در هر طوری به چیزی رغبت دارد، چه که برای کمالی رغبتی گمارده شده و به غریزه یا اراده اشتیاقی در کار است و آن اشتیاق را چه موقت و چه دائم جاده برای رهرو آن کمال قرار دادهاند، برای کمالات ثابتتر چون اولاد، علم، اخلاق، آوازه، نام، اشتیاقی فزونتر و جنبشی پایه دارتر و برای تحریک جویندهاش، مأموران بیشتری قرار دادهاند؛ و برای کمالات مطلق و
ثابتات الهیات اشتیاقی بینهایت از دل و جنبشی عمرانه از انسان باید؛ وگرنه هر یک از آن امواج کشتی ما را به طرف دیگر میبرد، مسلم به عملیات مستمر انقطاع ناپذیر خود پیام میدهد که برای پیوستن به این ساحل نجات که قرارگاه ثبات و دولت ثابتات است و برای فرار از تلاطم حادثههای طوفان خیز باید یکپارچۀ جنبش بود و یک قطعه حرکت و یک جهان هشیاری و یک دنیا بیداری، مسیح علیه السلام در درسی به حواریین میفرمود: زندگی در شهرستان به مانند اسفنج است گناهان را میمکد و به درون میآورد.
حواریین پرسیدند: پس در شهر چگونه باید زندگانی کرد؟ فرمود: مانند سپاهی دلیر که بر در قلعهای به پاسبانی آن قلعه کمر بسته و دشمن از هر سو پیرامون قلعه را دارد؛ جویای رخنهای به درون است و از داخلۀ آن دژ و دژنشینان نیز اطمینانی نیست که هر دم شورش میکنند و با دشمن بیرونی همدست میشوند، یا ناخدایی که دریا از بیرون و کشتی نشینان از داخل، در صدد کشتی ویند؛ این ناخدا و این پاسبان باید خواب نداشته باشند؛ یک چشم به بیرون و یک چشم به درون داشته، یک گوش به صداهای شورشیان داخلی و دیگری به هیاهوی غوغائیان خارجی داشته باشد، این سپاهی اگر از آشوب کلی و جزئی به کلی آسوده و مطمئن شود، برای او جایز است که بر تخت
بنشیند و به راحت در دژ، خداوندگاری کند و اگر آشوب، رخنه در دژ کرد، نه دژ باقی میماند نه او، او خود به حالت حاضر بین این فنا و آن بقا است، حالت حاضر او حالت بیداری و هوشیاری و پاسداری است و حفظ حالت حاضر برای او لازم که یک قدم فرار از ویرانی است، و فاتحیت در هر مبارزهای با داخلیان و خارجیان نیز واجب که یک قدم به سوی استقرار است.
او اگر یک قدم بیجا بگذارد فتنهای تحریک میشود و برای خاموش کردن آن فتنه، صد قدم از ایمنی دور میگردد و اگر یک قدم دیر بجنبد صد رخنه رخ میدهد.
هر زمانی صد بصر میبایدت هر بصر را صد نظر میبایدت(1)
مسلم در دم آخر و در هر نفس، سفارش به آن دارد که یک لحظه نباید پاسبان غافل بنشیند، پاسبانی است و هوشیاری پاسبانی است و بیداری.
مسلم میگوید: به پیری بنگرید که میان خون تپیده با صدای ضعیف، دمی را که در حال احتضار فرصت دارد صرف پاس آن میکند، آن پیر با نیمرمق در میان گرد و غبار با حرارتی تمام به دو دست اشاره میدارد
1) (1) عطار نیشابوری.
و دیگران را به تکلیف هدایت میکند، آخرین حد هوشیاری پاسبان را نشان میدهد و آخرین حرارت خود را صرف تأمین روابط خود با این دولت الهی میکند.
مسلم میگوید: سرباز مدینه فاضله و شهرستان معدلت و فضیلت باید دل پرشورش نگذارد، قلبش در دم مردن از ضربان بیافتد، چنانکه گویی قلب او بعد از مردن همی میزند و حرارت میدهد و خدا مردمان خاص را به زیارت او امر میکند که بلکه به جوش آیند و خاموشان بلکه به خروش آیند.
مسلم میگوید: به آرامگاه سرباز گمنام از آن میروند که از حرارت وی و ضربان قلب او حرارتی بگیرند،(1)حبیب بر سر کشتۀ او میآید که پیام او را بشنود و به جهان بگوید: که هله ای فداکاران بدانید که سلطان جهان هم به دیدن اینگونه سرباز پرجوش میآید، و حسین علیه السلام سلطان دو دنیا را اگر فرصت دهند در آرامگاه مسلم بن عوسجه میایستد، و از این پایداری او انگشت به دندان گرفته، گویی جهان را برای شرکت در حیرت میطلبد و از آمدن بر سرش گویی به آرامگاهش اشاره میکند که باید جهانیان به اینجا
1) (1) من شنیدهام که در آرامگاه سرباز گمنام رمزی از این معنی هست، در نقطۀ قلبش چراغی به فواصل نبض و قرعات قلب چشمک میزند.
بیایند و از قلب پرنور و دل پرجوش این سرباز که در این آرامگاه خفته است. وسایل استقرار پرچم خود و روابط حسنه با پایتخت خدایی را بنگرند، هشدار که دشمن و دوست، زن و مرد بر سر کشتۀ او میآیند.
شبث بن ربعی میگوید: به ملتی باید گریست که از چنین سربازان فداکار محروم میشود.
کنیز مسلم بن عوسجه در صحرای پر از جمعیت و هامون پر از غوغا صدا کشیده و آه و فغانش با سکوت امام علیه السلام به امضا رسید که زنان قبیله باید نام اینچنین زنده دلان را زنده کنند.
زنان ایران از این رو هنوز برای این شهیدان خویش نوحه میسرایند، بود که ما در همگی، یعنی میهن اسلام چنین فرزندانی بیارند، بانوان کوفه در انجمنهای سوگواری به یاد این فداکاران میگریستند که در خاطر پسرهای خویشتن نام آنان را جایگیر کنند و از خاطرات انباشتهشان لبریز نمایند که در نسل و در عمل تراوش کند.
مسلم میگوید: قربانگاه من زیارتگاه امام جهان حسین علیه السلام بود، گویا امام علیه السلام به سراغ دل پرجوش من آمده بود که مانند جرقۀ آتش میدرخشید.
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند که آتشی که نمیرد درون سینة ماست
گویی قرعات قلب من به حروف نور بر جبهه همی
نوشت که فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً و این نوشته را امام علیه السلام میخواند و ترجمه میکرد؛ امام علیه السلام به نبض من نظر داشت و هر دم میگفت: به جای «زوّاران» همواره رحمت یزدان به زیارتگاه تو بیاید.
مسلم میگوید: این همه احترام از برکت کوی حق و کوشش من بود، من میگویم: آری، از عظمت دولت است که نشانۀ سربازان آن محترم است، ولی کوی حق بر عدهای گُم است، این دولت مجللترین دولتها است، ولی کوشش جویندهاش پرپیچ و خم است، برای خدمتگزاران آن مجللترین بهجتها است؛ ولی طرز خدمتگزاری به آن ناپیدا است؛ هر چه کارگزاران آن به خدمت بیشتر میکوشند، به شکوه آنان افزوده است، ولی نااهلی اهل سلوک برای مردم شکوکی بیش نیافزوده، هر افت و خیزی در این راه در آغوش کامیابی است، ولی کسانی به راه دانی برخاستند که بهرۀ پویندگان ناکامی درآمد، ولی به هر حال برابر بها و ارجمندی آن هر اندازه پوئیدن و پائیدن کم است.
مسلم برای جهاد از عربستان به کوفه و از کوفه به آذربایجان و از آنجا باز به شهرستان کوفه و انجمنهای آن و از آنجا به کربلا و بیابان در تکاپو بود، گاهی شب هنگام و گاهی روز رهسپار آن
میبود، به سر میدوید، به زبان دعوت و تبلیغ برای آن مینمود، دم احتضار را به سفارش و تأکید آن را میگذراند و برای آنکه ضعف صوت و نارسایی آواز خود را جبران کند، به دو دست به سمت آن اشاره میکرد و نشانی راه آن و کوی آن را میداد، دیگران نشانههای دیگری از این کوی دادهاند، ولی این نشانی که مسلم داده از نشانههای آنها با کوی حق دمسازتر و سازگارتر است، دیگران نشانی کوی حق را هزاران گفتهاند و نامها برای آن نهادهاند و کتابهای خود را به نام «سفر از خلق به حق» و به نام «در خود فرو رفتن» و به نام «محو تعین و رفع حجب» آغاز کردهاند.
(چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند)
اما مسلم، شهید نخستین، پیشرو کاروان شهیدان نشانی حقیقی را به یک جمله گفت. اما آن یک جمله را با آه پرشور در بستر خون در دم احتضار با توجه کاملی گفت: از بس توجه به راهنمایی این کوی و نشانههای آن داشت، اشاره دست را به آواز بیرمق خود هم ضمیمه کرد و دو دستی نشانی آن کوی را نمایاند که مبادا سهل انگاری شود و برای اینکه هر چه بیشتر آن را هویداتر نموده باشد گفت: (فداکاری است) و راست گفت و رفت.
هیاهوی میدان و گرد و غبارش در آن روز نگذاشت این کلمۀ درخشان، روشنی خود را نشان دهد و
چنانکه هست بتابد، ولی این قدر فهمیده شد که این کلمه و معنی آن از مجهود عمرانۀ یک تن شهید رشید آگهی میدهد که برای آن به خون آغشته و پای آن افتاده است.
مسلم بن عوسجه از جوانی تا پیری این راه را رفته و به صورت جنگ در جهاد آذربایجان و به صورت دعوت در انجمن شهرستان کوفه و به تکاپو در راه کربلا و در دشت خون و به اشاره و دلالت در میان بستر خون و به راهنمایی با دست و بازو همی در تکاپو بوده، ولی البته راه و رسم منزلها را نیکوتر از اهل «دیر و کنشت» میداند.
این مرد خدا یکپارچۀ اشتیاق و جنبش و یک عمر در تلاش و کوشش بوده و سرتا پا هوشیاری و بیداری بود.
بنابراین نشانۀ این کوی را از عارف گوشهنشین بهتر میداند و نیکوتر ارائه میدهد.
سقراط و مسلم، این دو خردمند نورانی یا دو تن پیر فداکار، گویی با شبح نورانی هر دو «سر دو راهۀ» حیرت انگیز خطرخیزی برای همیشه ایستادهاند و همی گویند: یک قدم از این کوتاه آمدن روان نیست و یک قدم به سوی خلاف جایز نه.
این سقراط است که کوشش میکند تا دست جوانها را بگیرد و از راه پرپیچ و خم خلاف آنها را رو به راه توحید و معدلت بیاورد؛ کاسۀ زهر به دست گرفته و
همی اشاره میکند که غفلت نکنید، با بیباکی مخصوصی از جان میگذرد و در راه حقیقت جانفشانی میکند و در عین حال از پرت شدن به پرتگاه خلاف حقیقت هراسان است، این مسلم بن عوسجه که از کوشش و تلاش بعد از تمام شدن اسلحه به سنگ و کلوخ دست میزند و با زن و بچه میآید، و آنچه را خود نتوانسته انجام دهد در دم احتضار به دیگران سفارش و وصیت میکند.
این دو تن پیر خرد با قیافۀ جد و شبح نورانی برای همیشه در سر دو راهۀ خطر خیز حیرتانگیز ایستادهاند و به آیندگان که از دنبال همی رسند میگویند:
این راه، راه قرب به آستانۀ دولت خدا و بهرهمندی از خیر مطلق است و آن راه، راه دوری از خیر و سفر به دیار پراکندگی و رو به گمگشتگی است، این دو راه را به نشان بشناسید، چنانکه دو تن هر گاه در فصل گرما به دو جهت مخالف حرکت کنند؛ یکی به طرف کوهپایه و دیگری رو به کویر، بعد از جدا شدن از نقطۀ وسط هر چه دورتر میشوند، آثار پیش رو را بیشتر میبینند و نشانههای سمت سمت مقصد را نیکوتر مییابند. بهرهمندتر و یا آسیب رسیدهتر خواهند بود، آثاری از نسیم و هوای لطیف همی میوزد که از آن کوی خبر میآورد یا گرما و کثافت
به استقبال میآید که همی خفقان میآورد، نزدیک شدن به هر منطقهای آثار آن منطقه را کمابیش به انسان میرساند.
بنابراین حمای ذو الجلال و پیشگاه دولت (عزیز حمید) با رهروان کویش آیا چه میکند؟ معلوم است او از آن بهجتهای پرشکوه که دارد به استقبال میفرستد، بهجتهایی که از آن کوی خبر میدهد، فراخور حرم اوست.
(ذات مقدس او مجللترین بهجت مندان است) و نفحات بهجتهای او نسیمهای جوار دربار الهی است، منطقهای که حیات آن موت ندارد، عزت آن خواری، بقای آن فنا، علم آن جهل ندارد و یکسره حیات اندر حیات است، میباید آثار بهجت همچون نسیم از آن بوزد و از وزیدن آن فرح زاید و انبساط رخ دهد و قدرت فزاید و از کوهپایه کم اثرتر نباشد، بنابراین به این میزان باید سنجش کرد و نشانیهایی را که مسلم بن عوسجه شهید نخستین از این راه میدهد با نشانیهایی که اهل «دیر و خانقاه» میدهند، مقایسه کرده دید که آثار هدایت در کدام بیشتر است.
این شهید از راه فداکاری رفته و به راهروان آینده نیز توصیه نموده که از این راه برای آزمایش بیایید.
اینک در انجمنی که هستی به یک تن از همنشینان خود هر که باشد نظر افکن و یک قدم به فداکاری به
سوی او نزدیکتر شو و در راه او نفعی را اراده کن، بلافاصله در این اولین قدم رو به فداکاری به نشانهای کعبۀ کوی، باری برمیخوری و فوری از نفس خود احساس مسرتی میکنی و برای آنکه خیر خلق را خواستهای؛ چون افاده غیر از جنس کمالات الهی است، خود را به افق اعلی نزدیکتر میبینی و در اثر این کمال خدایی، سایۀ ثابتی از خیر برای خود مینگری او را ساختۀ خود میدانی و (ساخته هر کس به طور ثبات از خود اوست)، آن بیگانه اکنون برادری است که در محبت تو تابع عرضی و غرضی نیست، معین نوائب تو و یار و غمگسارت خواهد بود و به هر حال تا آن خیال در اندیشهات هست، گویی نسیم مسرت بخشی از آن انگیخته میشود و دماغ تو از آن (یعنی از خود تو) در عطر آغشته است و به واسطۀ حسن قیافۀ خودت و اقبال و خیال پاکت، از او نیز به حسن قیافهای برمیخوری و پیش از انجام دادن نیت از «وجنات» او سرور و بهجتی به استقبال ارادۀ شریفه تو میشتابد، گویی او ناگفته عزم تو را که از جنس حب و شناسائی است و از کوی باری است شناخته، او و هر کس آشنای با خدا است و آشنا آشنا را میشناسد، کوی باری خیلی آشناتر از کویهای دیگر است با هر کس، این اولین قدم در این راه و برترین آثار و اولین بهرمندی و کامیابی است.
من از همنشینی به واسطۀ پرگویی که در عین بیسوادی داشت، خسته و فراری بودم، روزی دنبال کارش فرستاده بودم، نیت خیری دربارۀ او کردم، دیدم حالت قلبی من فوری دگرگون گشت و از انزجار و ملامت به انس و مودت تبدیل شده، میدیدم تا شاهد آن خیال جلوی چشم من آمد و رفت میکند، خستگی بر من رخ نمیدهد، آیا این نیک بینی و حب از کجا آمده؟ پر واضح است که از کوی باری آمده است! و لذا در سایۀ آن سیادت بر نفس خویش و اطمینان به برادر، راه خدا و احراز معاون برای موقعی که نیاز به تفانی یاران هست، هر کدام به نوبۀ خود خواهد آمد، اثری از کوی باری آمده و همۀ این فرشتگان سعادت را به همراه آورده که هر کدام یک ناحیه را معمور میدارند، تا دولتی شبیه دولت خدایی تشکیل یا روابطی با او بدهند، دولت خدا طبعاً به بقا نوید میدهد، چون بقا خاصۀ ذات اقدس او و دولت او است.
در همین قدم بایستیم و بنگریم، آن کس که به راه خلاف رفته چه احساس کرده؛ به قاعده تقابل میباید از سمت مقابل تهدید به فنا، به دست آورده باشد.
او را فرض کن یک قدم از وسط دورتر رفته و به اهمال امر خلق یا به حسادت گرفتار است؛ اگر به اهمال امر خلق اندر است و به نظر محبت به آنها
نمینگرد، به سوء تحمل گرفتار خواهد بود و از آن به زود رنجی و خستگی و تضجر از مردم وارد و در دنبال آن به ناراحتی همیشگی و قلق دائمی گرفتار است و اگر راه حسادت رفته باشد، در قدم اول افواج اندوه به مانند راهزنان یغماگری که وارد راه شده یا قبائل وحشی تاراجگر که به شهر ریخته، از آتش اندوه و غصه و احتراق و سوزش دود و خاکستری برپا خواهد ساخت و هر چه پیش میرود پیاپی تفرقه و تباغض و رقابت و قطع رحم خواهد وارد شد، برای ویران کردن کشور دزدان و بیگانگان فوج فوج با هر بیدادگری و هر شدتی پیاده خواهند شد و از تارج و یغما فروگذار نخواهند کرد و برای آنکه دستشان به ویرانی باز و در کار خود آزاد باشند، پاسبان الهی را که بسان سپاهی در کشور زیست میکنند مجبور به جلای وطن میکنند.
آن خیرخواهی مانند سفارت، دو دولت را به هم ارتباط داده، نسیمی از «نجد» آورد که به هر سو وزید وجدی افزود، نشاط و حرکتی داد، به عزت و ارجمندی نوید داد و به ثبات و بقا پیوند نمود و در این ارتباط با دولت ثابتات، فرشتگان نیکبختی به استقبال همی آمدند و تاجور آن فضیلت را به الهیاتی آشنا کردند که همگی زندگی ده، بقا بخش، عمران آموز بوده و از نقشۀ دولت خدایی او را آگاه نموده،
روحیۀ او را فراخور آن «دولت ابد مدت» ساختند، از تصرف هر کدام عمرانی نو و تجدید حیاتی میشد که بالحقیقه تجدید آشنایی با خدا بود.
آن چنگ زدن به دامان ثابتات جهان سبب تأمین بقا شد، ولی آن خودخواهی در مقابل راهی باز کرد و انسان را از طریقی پرسنگلاخ برد که به مثابۀ تپه و ماهور پشت همش اندوهها و تهمتها است و در پی آنها فساد، خیانت، کشتار، خواری، یکی پس از دیگری مانند گردنههای پشت هم، نمایان میشود و همیشه مقصد که راحتی نفس و خودخواهی باشد دور، و فقط از پشت چندین تپه و ماهور نادیدنی رخ مینماید.
این راه خلاف بسی سحرآسا و سرابوار است، به طلسمی ماند که به عمر هیچ سفری با مسافت اندکش طی نخواهد شد، همانا چنانکه راه خیر مطلق تمام شدنی نیست، سفر تشنه در بیابان سراب نیز غیر منقطع است، هر چه مسافر در امتداد مسافت پیش رود مسافت به حال خود باقی است، چون به همان نسبت که او پیش میرود مقصد عقب میرود، پس مسافر هر چه رفته از امتداد فاصلۀ فیمابین هیچ نکاسته، گویی راهرو یک قدم از مبدأ دورتر نرفته و در این جادۀ طلسم آسا هیچ به غایت نزدیکتر نگردیده، چون فاصلهای که در این راه فریبنده بین راهرو و مقصد است، تابع امتداد خط شعاعی بینش با نقطۀ انعکاس
(واتاب است) تابع منظر و موقع دیدگان ناظر است و از آثار چشم انداز شخص است و این چشمانداز به انتقال مسافر جای خود را تغییر میدهد، یعنی هر چه مسافر پیش آید نقطۀ مقصد عقب میرود و در پیش و پس رفتن همیشه موازنه خویش را به یک نسبت محفوظ میدارد؛ بنابراین از زیر قوس قزح نمیتوان گذشت و به سراب نمیتوان رسید؛ زیرا تا شرایط منظر و ناظر در آن مسافت هست، فاصله هم در بین هست و وقتی فاصله از بین میرود که شرائط برداشته شود، ولی در این صورت مقصد هم از نظر پنهان شده است، این مقصد طلسم آسا را در عوالم محسوس گویی رمزی قرار دادهاند از سرگشتگی که در خودپرستی و در کینه توزی و کفرورزی است که هر چه سرمایه در این سه مقصد صرف شود، صد در صد از دست دادن مایه است، بدون بهرهگیری و بدون وصول به مقصد.
مسلم در رجزش میخواند:
فمن بَغانی حائدٌ عن الرَّشد و کافرٌ بدین جبار صمَد(1)
پیام میداد: ارمغان آن راه که من رفتم عزت و نوازش
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 110.
بود و درد سر این راه خواری و آتش؛ و هر قدم رو به هر یک از این دو ناحیه از کانون اصلی آثاری است که راهرو را فرا میگرفت، آنکه کانون اصلی آن دولت علیای اله بود، راه آن نوید ثبات همی آورد که خاصه دولت الهی است و اطمینان به بقا میداد و استقرار نظم پایتخت دل و استحکام رشتۀ برادری و نیروی تعاون همراه داشت و در هر یک از این ثابتات ابدی وصول پیاپی میرسد، چه خدا و پرتو نور او قدم به قدم به استقبال هر راهروی در هر جا هست میرسد.
چنانکه در راه خلاف، تجزیه داخلی و منازعۀ وجدان با میل کارگر، و تفکیک آن به آن که پیاپی میرسند، مانع از رسیدن به آرزوی خود بین و راحت نفس او خواهند بود، بنگرید او به خدا همیشه میرسد و این به خود هرگز نمیرسد. نعمت نظم پایتخت دل هر گاه به حدی رسید که اعضا در پای دوستی و دشمنی ایستاد و عواطف و غرایز با اراده همنفسی کرد، دولت ثابتی دست خواهد داد که فرشتگان همی بر آن فرود آیند: إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ1 ؛ فرشتگان همی گویند:
دولت شما از تجزیۀ داخلی ایمن و از تفکیک دمادم و از منازعۀ اعمال با وجدان و وجدان با اعمال آسوده است، و خدا همی خواهد که وجود شما را به منزلۀ (باغ نمونه) قرار دهد و از وجود شما رشتههای برادری با هم آهنگان پیوسته بدارد که حوزهای از نمودۀ شما برای جهان و جهانیان در دسترس باشد، تا از روی آن در پیکر امت که بسی بزرگ است دولت ثابت و الهی برقرار کنند که از انحلال و هبوط ایمن و آسوده باشد، و (به عکس) در خودپرستی همه ویرانی و انحلال است و ارتباط با خدا مقطوع و فصل مشترک این دو راه همان مفصل «خودخواهی و فداکاری» است؛ یعنی خلق را به سود خود خواستن، یا برای همنفسی با امام علیه السلام کاروان سالار فداکاران و خیرخواهان خیر خلق را برگزیدن.
شهید نخستین با نیم نفس در دم احتضار توصیه به همین معنی داشت که: ای همقطاران! من از جهان یک کلمه فهمیدم و در دم آخر آن را به شما میگویم، ساعتی که جان بین لب و گلو است، ساعت توبه از بیهودگیها، ساعت صدق و راستی، ساعت بازیافت از کار ثواب.
در چنین ساعتی من به تمام جد به شما میگویم: در راه خیر خلایق فداکاری کنید که دولت خیر مطلق و پرتو نور اعظم شما را فرا گیرد و به کاروان سالار
خیرخواهان امام علیه السلام مدد دهید که ستون خیمۀ بارگاه عدل برپا شود و شما را به واسطۀ این دولت ثابت به جهان بالا و جوار خدا منتقل کنند و دولت شما هیچگاه هبوط نکند، بلکه همی رو به علو و برتری رود.
من میگویم: با تصدیق به اینکه مسلم بن عوسجه در مکتب نیکبختی از امام علیه السلام تصدیق گرفت و امام علیه السلام به تلاوت آیۀ مبارکۀ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً1 در بدرقۀ او امضا کرد که با شهیدان گذشته همچون حمزه و جعفر طیار و... شهیدان آینده همچون خودش علیه السلام همقطار است و تصدیق کرد که آنچه در او بود ثابت میبود و چون از جهان تغیر بیرون رفته و به گفتۀ سقراط به جهان لایتغیر وارد شده بود، امام علیه السلام عدم تبدیل او را به پایه اعلا امضا نمود.
قد غَیرَ الطَّعن منهم کلَّ جارحةٍ إلّا المکارم فی امِنِ من الغَیر(1)
و حق داد که در ثابتات غیر قابل زوال و فنا، نام او را وارد کنند، ولی با این حال به واسطۀ فقد نمونۀ شر و بیاطلاعی از لوازم جهانداری از دشمن بدخواه و جاسوس او غفلت نمود (او همه کس را چون خود عادل
1) (2) دیوان الازری الکبیر: 301.
میدانست) و در آن موقع آشفته به جاسوسی و اهمیت آن اعتنایی ننمود، از این جهت سبب برهم خوردن نقشۀ مسلم بن عقیل و مافوق او شد و خود و مافوق را گرفتار هبوط کرد، آری هبوط انسان از دو راه است(1)یکی از بدی حال خود شخص که این پاکان از آن برکنارند، دیگری بدی اوضاع محیط، به ویژه اگر توأم شود با نقصان جهات اجتماعی و غفلت از آن، نگهدران آیین که جهانداران حقیقیاند، باید از جهات هبوط فردی و هبوط اجتماعی هر دو آگاه باشند، تا حوزۀ ایمان را بتوانند نگهداری نمایند.
زعمای دین در این زمان از مسلم بن عوسجه این پیام را در مینیوشند که همچنان که از اسباب هبوط فردی و گناهان ارادی باید انسان برحذر باشد.
همچنان به تلافی جهات اجتماعی نیز باید بکوشد وگرنه حوزۀ آیین متلاشی خواهد بود و یک تن مؤمن آن قدر قوی نیست که بتواند با نیروی عوامل محیط که دائم التأثیرند برابری کند.
مکن تغافل از این بیشتر که میترسم گمان کنند که این بنده بیخداوند است
1) (1) در قرآن مجید سورۀ 2 هبوط آدم ابوالبشر را دو مرتبه امر نموده، شاید به همین جهت باشد.
دعائه فی مکارم الاخلاق
اللهم صل علی محمَّد و آل محمَّد و مَتعنی بهُدَی صالح لا اسْتَبْدل به و طریقة حقّ لا ازیغُ عنها و نیَّة رشد لا اشک فیها و عمَّرنی ما کان عُمْری بِذْلَةَ فی طاعتِک فاذا کان عُمْری مرتعاً للشَّیْطان فَاَقْبضنی الیک قَبْل ان یسبقَ مَقْتُک الیَّ او یستحکم غضبک علیَّ.(1)
(2) جبله شجاعی بود از اهل کوفه
در صفین حضور داشته؛ طبرانی و ابونعیم و دیگران از (مطین) به سند خود به «عبید الله بن ابی رافع» (وی کاتب امیرالمؤمنین علیه السلام بود) ذکر کردهاند که جبلة بن علی شیبانی، از جمله کسانی است که به همراه امیرالمؤمنین علیه السلام در صفین حضور
داشت.
جملۀ ارباب سیر و تراجم گویند: «جبلة بن علی از شجاعان کوفه بود، نخست به همراه مسلم بن عقیل قیام کرد؛ تا وقتی که مسلم دست تنها مانده کشته شد، به ناچار گریخت و نزد قبیلۀ خویش پنهان شد.
سپس هنگامی که حسین علیه السلام به کربلا آمد، وی در ایام آرامش دو لشکر (هُدنه) به سوی حسین علیه السلام آمد و به حضرت او پیوست.
حدائق الوردیه(1)گوید: در هنگامۀ طف وقتی که آتش جنگ فروزان شد جبلۀ بن علی برابر روی امام علیه السلام به جنگ پیش رفت و به مبارزه پیکار کرد تا کشته شد.
ساروی گوید: از کشتگان وقعۀ طف در حملۀ اولی، جبلة بن علی شیبانی است.»(2)
اگر به یادگار این شهید جز شهادت چیزی دست نیامده نه نطقی، نه اقدام برجستهای.
معلوم است از جلالت قدرش نمیکاهد، قدر او و گروه دیگر که نطقی ابراز نداشتهاند و در حملۀ اولی پیش جنگ بودهاند، در این است که: مانند عضو بدن
بودند که برای اعضای دیگر به فداکاری اقدام میکند و «منتی» بر آنها اظهار نمیدارد، مانند دست که هنگام خطر جلوی چشم میآید و منتی بر او نمیگذارد، و پا که برای چشم میرود و رنج میکشد ولی ابرازی جز به همان عمل نمیکند.
بیرون آمدن از کوفه در آن بُحران رشادتی بوده است و آمدن آن راه از جهت خطر و رنج کم اشکال نبوده، تنها همان محافظت عقیده کردن و در برابر رأی عموم و هیاهوی عوامل خود را نباختن نهایت رشادت است و به علاوه فداکاری آخرین سنگر است در دولت فضیلت و حقیقت. «کلُّ الصَید فی جُوْف الفراء»
اللهمَّ انصُرْ جُیُوش المسلمین و سرایاهم و مرابطیهم حیث کانوا من مشارق الارض و مغاربها انَّک علی کلُّ شیء قدیر.(1)
«خطبۀ جمعه امیرالمؤمنین علیه السلام»
(2) ابوعمره از صحابۀ ادراکی، شجاع، پارسا، معروف به عبادت بود، عُریب پدرش صحابی بوده است، جملهای از صاحبان طبقات و تراجم مانند جزری در اسدالغابه و ابن حجر در اصابه و ابن عبدالبرّ در استیعاب او را ذکر کردهاند.
و این پسر ابوعمره به واسطۀ صغر سن از زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله جز از دیدن رسول خدا صلی الله علیه و آله بهرهاش نبود.
صاحب اصابه گوید: «ابوعمره در روز طفّ حاضر بود و به همراه حسین علیه السلام کشته شد.»(1)
شیخ ابن نما گوید: «مهران کاهلی مولای آل کاهل میگوید: من در کربلا شاهد و حاضر و ناظر بودم و در آن جنگ و قتال هنگامی که کرّ و فرّ سخت بود، مردی را جنگجو دیدم که هر چه تمامتر به سختی نبرد میکرد؛ بر هیچ قومی حمله نمیبرد مگر آنکه آنها را از هم میپاشید و بعد پیش حسین علیه السلام برمیگشت و به حضرت او میگفت:
ابشر هدایت الرّشد یابن احمدا فی جَنَّة الفردوس تعلوا صعداً
یعنی دلتنگ مباش ای پسر پیغمبر، مژدگانی بده ای فرزند احمد، رهنمون رُشد باشی که هر چه این راه را پیش میروی به بهشت فردوس برین بالا میروی.
من میگویم گویا به این اظهار احساسات امام علیه السلام را دلداری میداد.
من از آنها پرسیدم: که این مرد رزمی کیست؟
گفتند: ابوعمره حنظلی است و گفتهاند: خثعمی، لیکن عامر بن نهشل از بنی تیم اللات بن ثعلبه در بین راه در اثنای آن کرّ و فرّ خود را به او رسانید و او را شهید کرد و سرش را از تن جدا نمود.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 134؛ الاصابة: 115/5؛ تاج العروس: 73/5.
راوی گفت: ابوعمره مرد شبزندهدار و نمازگزاری بود.»(1)
پیام این شهید از گوش و دیده به دل دشمن وارد شده، از زبان او سرزده به شنونده میرسد و به شنونده میگوید: که هر اثر از تو بروز کند، جهان ضامن حفظ آن است.
لوح خاطر دشمن و دوست، متون کتب و تواریخ، دل رنجدیدگان و رنجبران، همگی بایگانی اعمال مایند، اگر کوه صدای تو را بشنود پس میدهد؛ اگر دل سخت دشمن از دیده بنگرد که تو به درماندهای دلداری میدهی یا از ستم رسیدۀ دشمن را دفع میکنی، خواهند خبر تو را به جهان رسانید.
علی علیه السلام گویی این دفتر بایگانی را میدید که باز شده و رقیبهایش که از پس او به دنیا آمدهاند سخت آنها را تحت دقت گذاردهاند که موضع مؤاخذهای بر او بگیرند و به مسئولیتی بر علی راه یابند، آنان از مطالعۀ هر رقمی قیافۀ مخصوصی به خود میدهند، و علی علیه السلام از قیافۀ آنان متأثر میشود، در دنبال سخنان خود به عقیل، میگوید:
«به خدا سوگند! اگر روز رستاخیزی نبود و مکافات
1) (1) مثیر الاحزان: 42؛ بحار الأنوار: 30/45؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 135.
خدایی از امم ساقط میشد و مردگان در خوابگاه خود با استخوانهای پوسیده به حال خویش واگذار میشدند، باز من شرمم میآمد از رقیبهایی که بعد در کنار من مینگرند و در دفتر افتضاحاتی که نسخه از روی نسخه نوشته خواهد شد رسیدگی خواهند کرد و در موقع کشف لغزشی از من؛ به نگاه خشمآلود به سوی من نظر خواهند انداخت، بنابراین صبر میکنم بر این روزگار که با پیچ و خمش همواره در گذر است، چنان که شب با خوابهای آشفتهاش میگذرد و در سپیدۀ صبح همه صورتهای موذیهاش از خاطر خواب آلود انسان میگریزد با آنکه چقدر فرق است بین آن کسی که در بهشت خود خیمه زده و غرق نعمت است و گناه.
کاری که در جهنم صیحه و فریاد دارد، تا آنجا که میفرماید: مگر نفوس حتی در برابر وزن یک دانه خردل مسئول نیستند؛ تا آنجا که میفرماید: بار خدایا! من از آن گریزانم (یعنی از رشوه) همچنان که کرۀ اسب از داغ میگریزد من به او سُهی را نشان میدهم او به من ماه را نشان میدهد (یعنی من که ریزترین ستارهای را که به چشم دیده میشود میبینم و مینمایانم و دفتر بایگانی اعمال را مو به مو مینگرم، لاجرم از قرص ماه غافل نیستم.) من که از یک تار کرک که از کره شتر فرو افتاده امتناع میورزم، آیا
شتری را که در خوابگاه خویش بسته است ببلعم؟ آیا کژدمهایی را که به جنب و جوش افتادهاند از آشیانهشان التقاط کرده برگیرم؟ و مارهای کشنده را در خوابگاه خود ببندم؟؟!!»(1)
1) (1) و الله لو سقطت المکافات عن الامم و ترکت فی مضاجعها بالیات فی الرَّمَم لاَسْتَحْیَیْتُ من مَقْتِ رقیبٍ یکشف عن فاضحاتٍ من الاوزار تُنْسَخُ؛ فَصْبراً علی دنیا تَمُرُّ بأوانها کلیلةٍ باحلامها تنسلخ کم بین نفسٍ فی خِیامِها ناعِمةَ و بین اثیمٍ فی جهیمٍ یَصْطَرِخُ الی... الَیْسَت النفوس عن مثقال حبَّة من خردل مسئولة، الی... اللهمَّ انّی نَفَرْتُ عنها نفار الْمُهْرَة من کیَها، اریه السُّهی ویرینی القمر؟ امتنعُ من وَبْرة من قلوصها ساقطة؟ و ابْتلغُ ابلاً فی مبرکها رابطة؟ ادَبیبَ الْعقارب من وکرها الْتَقِطُ ام قواتل الرُّقش فی مبیتی ارْتَبِطُ؟؟ «الامالی، شیخ صدوق: 422»
سید اهل نشاط و مراقبت (ابن طاووس) چه میگوید؟
و لولا امْتَثال امرُ السنَّةِ و الکتاب فی لَبس شعار الجَزَع و المُصاب لاَجْل ما طُمِسْ مَنْ اعلم الهدایة و اسِّسْ من ارکانِ الغوایة و تأسُّفاً علی ما فاتنا من السَّعادة و تلهُّفا علی امثال تلک الشَّهادة و الاّ لکنّا قد لَبِسْنا لِتلْک النَّعمة الکبری اثواب المسرَّة و البشری.(1)
«دیباچة لهوف ابن طاووس»
1) (1) اللهوف: 4، المقدمة.
2) (2) محقق استرآبادی در رجال خود گوید: حنظلة بن اسعد شبامی از اصحاب حسین بن علی علیه السلام است، با او در کربلا کشته شد.شهاب الدین عبد الله بن یاقوت حموی بغدادی در کتاب خود از ابن کلبی ذکر کرده گوید: وی حنظلة بن اسعد بن جشم بن عبد الله بن راشد بن جشم بن حیزون بن نوف ابن همدان، همدانی شبامی است، بنوشبام تیرهای از همدانند، و شبام نام کویی است که حنظله در آن سکنی گزیده، به همراه حسین علیه السلام در طف کشته شد، و شبام به کسر شین در اصل چوبی است که به دهان بزغاله مینهند که شیر نخورد، در کوفه طایفهای از شبام هست.
این مرد بزرگ، از وجوه شیعه، خداوند زبان، صاحب فصاحت، دارای شجاعت، معلم قرائت بود.
برای او پسری است به نام علی که در تاریخ و تاریخنگاری نامی دارد.
ابومخنف گوید: «همین که حسین علیه السلام وارد اطراف فرات شده و در کربلا پیاده گردید، حنظلة بن اسعد آمد و به شرف خدمت امام علیه السلام رسید.
این مرد ستوده از بس شایسته و لایق بود، امام علیه السلام او را برای پیغام و رسالت و برای مکاتبات فیمابین در آن چند روز آرامش (هُدنه) پیش عمر سعد میفرستاد.(1)
هنگامی که روز عاشورا کار بالا گرفت و از اثر جنگهای خونین گویند: بیش از دو تن از یاران امام علیه السلام زنده نبودند «سوید بن عمرو خثعمی، و بشر بن عمرو حضرمی» و لشکر دشمن نزدیک خیمهگاه رسیده بود و جنگ در پیرامون خرگاه امام علیه السلام بود، حنظله بعد از جنگهای خونین تمام روز در پیش روی امام علیه السلام ایستاد که از تیر و سر نیزه و شمشیر دشمن، امام علیه السلام را حفظ کند و در آن غوغای مرگبار داد میزد و به سخنان مؤمن آل فرعون لشگر را تذکر میداد و آن سخنان پیامبرانه را در آن هنگامۀ آتشین بر زبان میراند، چونان پیامبری به خون آغشته، انذارات خیرخواهانه را به آواز رسا ادای و تبلیغ میکرد.
رو به لشگر روان شده پیش روی امام علیه السلام قدم پیش گذاشت و لشگر را صدا زد:
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 152-153؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 130.
ابومخنف گوید: حنظله هنگامی جلوی امام علیه السلام برای اذن رفت که دو تن برادران جابری به نام: سیف و مالک، با امام علیه السلام وداع میکردند و به حال امام علیه السلام گریان بودند.
ارشاد مفید گوید: شوذب و عابس بعد از حنظله شهید شدند.»
حنظله جلوی امام علیه السلام آمده اذن از او خواست و رو به لشگر رفته فریاد کرد:
«ای مردم من! من ترس دارم بر شما مانند روزهای تلخ حزبهای «بد» را، مانند اسلوب قوم نوح، عاد، ثمود، و دستههایی که بعد از آنان بودند.
خدا چنان نیست که به بندگان ظلم روا دارد.
این جهان کو هست و فعل ما ندا سوی ما آید همی از ما صدا
ای مردم من! من به علاوه از این روزهای تلخ بر شما از عذاب رستاخیز ترس دارم، آن روز «بد» که از عهدۀ عذاب برنیایید و از سختی عذاب رو به گریز دارید و گریزگاهی برای شما نیست که شما را از دست خدا نگهدارد!
هر کس گمراهی او را خدای امضا کند برای او راهنمایی نیست.
ای مردم من! مکشید حسین علیه السلام را که خدا شما را به عذابی دردناک نابود خواهد کرد، البته دست خالی خواهد بود و کامیاب نخواهد شد آن کس که در پی دروغ برود و آن را بسازد و تعقیب کند.»(1)
1) (1) یا قوم؛ انّی اخاف علیکم مثل یَوْمِ الاحزاب مثلِ دَأب قوم نوحٍ و عادٍ و ثمودٍ و الَّذین من بعدهم و ما الله یرید ظلما للعباد، یا قومِ انّی اخافُ علیکم عذاب یوم التَّناد یوم تُوَلُّوْنَ -
حنظله پروانه بود و از دشمنش پروا نبود، حنظله چون بیپروا رو به سرنیزه میرفت کشته شدنی بود، ولی از بس در بند امام علیه السلام بود، سخن از کشته شدن امام علیه السلام میگفت نه از کشته شدن خود، امام علیه السلام آن پروانه را نواخت که آن کس که در دم کشته شدن، از کشته شدن خود نالان نباشد و از یاد کشته شدن من در فغان باشد، کشتن او کشتن من است، حرمت او حرمت من است، قصد جان او قصد جان من است.
امام علیه السلام در پیرامون دفاع او سخنان شگفتانگیزی فرمود:
امام علیه السلام آن پروانه را نواخت، و به سخنش جواب گفت، تو گویی امام علیه السلام ناظر به حال او بود و با صد افسوس دریغ میخورد که چرا اینچنین جوانمردان خونشان به زمین بریزد.
امام علیه السلام فرمود: «ای پسر اسعد! خدایت رحمت کند، اینان همان هنگام مستوجب عذاب شدند که دعوت تو را نپذیرفتند، همین که حق را نپذیرفتند و از جا برخاستند که خون تو و همراهان تو را مباح شمرند، همانگاه مستوجب عذاب شدند، تا چه رسد به کنون که برادران صالح تو را کشتهاند.»(1)
1) (1) فقال له الحسین علیه السلام یابن اسعد: رحمک الله انَّهم قد اسْتَوْجَبوا وَ العذاب حین ردُّوْا -
حنظله دریافت که امام علیه السلام تا چه پایه نظر به یاران خود دارد، فهمید که آنان در نظر امام علیه السلام آنقدر محترمند که بیحرمتی به آنان گناه کبیره و قاصد سوء به آنان مجرم است. فهمید که بعد از کشته شدن یاران صرف نظر کردن دشمن از کشتن امام علیه السلام به حال آن دورافتادگان ثمری ندارد و خون یاران امام علیه السلام خون امام علیه السلام است.
حنظله گفت: راست گفتی، ای پسر پیامبر صلی الله علیه و آله فدایت گردم، تو آگاهتری و به این مقام ارجمند شایستهتری «یعنی قاصد سوء به تو مستوجب عذاب باشد.»
بنابراین آیا به سوی خدا نرویم؟ و خود را به برادران صالح خود نرسانیم؟
امام علیه السلام فرمود: آری، به سوی نشأهای که از دنیا و آنچه در او است نیکتر و بهتر و به ملک بیزوال و پادشاهی فناناپذیری که کهنگی و فرسودگی در آن نیست.
حنظله گفت: پس السلام علیک یا اباعبد الله، صلی الله علیک و علی اهل بیتک.
خدای بر تو و خاندانت صلوات و درود آورد و بین ما و تو را در بهشتش شناسایی دهد و ما را با هم گرد آورد.
حسین علیه السلام فرمود: آمین، آمین.»(1)
1) (1) قال: صَدَقْت یابن رسول الله! جُعِلْتُ فداک، انت اعلم و احقٌّ بذلک افلا نروح الی ربِّنا و نلحَقْ باخوانِنا الصّالحین... قال علیه السلام بلی رح الی ما هو خیر من الدنیا و ما فیها و الی -
«سپس حنظله با شمشیر کشیده رو به آن مردم قدم پیش گذاشت و تیغ بر آنان آخت، میزد و میشکافت و پیش میآمد، تا به دور او پیچیدند و او را در حومۀ حرب «حوزۀ جنگ» کشتند.
ارشاد گوید: سپس حنظلة بن اسعد شبامی پیش روی حسین پیش رفت و داد زد: ای اهل کوفه! ای مردم من! مکشید حسین را که خدا شما را به عذابی نابود خواهد کرد، و ناکام خواهد شد آنکه دروغی را تعقیب نماید؛ سپس جنگ کرد تا کشته شد.»(1)(رضوان الله علیه)
وحدت مرام اگر منتهی شود به از خودگذشتگی، به اتحادی از روان و نام و نشان نوید میدهد که در دنیا و عقبی یک سرانجام و فرجام خواهد داشت و در معاد به میعادی وعده میدهد که در بزم انس تختها برابر هم بزنند و در فراز آنها برابر هم بنشینند.
قرآن مجید از تکرار عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ خودداری نفرموده، آری از وحدت مرام کارها خواهد
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 131؛ الإرشاد، شیخ مفید: 105/2؛ اللهوف: 164؛ تاریخ الطبری: 329/3؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 72/4.
برخاست. وحدت مرام که در این عدۀ نجبا جلوهگر شد، حنظله را با امام علیه السلام و امام علیه السلام را با وی اتحاد شگفتانگیزی داد که دیوانگان آن را دستاویز کردند و گفتند: حسین علیه السلام در کربلا کشته نگشته و شبه او به حنظلة بن اسعد افتاد که به جای امام علیه السلام کشته شد و خودش مانند مسیح به آسمان بر شد.(1)گرچه
1) (1) بحارالأنوار، از عیون الأخبار، از تمیم قرشی از پدرش از احمد بن علی انصاری از هروی روایت میکند که به امام رضا علیه السلام گفتم: در سواد کوفه مردمانی هستند که معتقدند برای پیغمبر صلی الله علیه و آله در نماز سهوی پیش نیامده، جواب داد.... گفتم: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان آن گروهی هستند که معتقدند حسین علیه السلام شهید نگشته و شبه او به حنظلة بن اسعد شبامی افتاده و خود امام علیه السلام به آسمان برده شده، چنانکه عیسی بن مریم به آسمان بر شد و به این آیه احتجاج میکنند: لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً جواب داد: که دروغ گفتند؛ غضب و لعنت خدا بر آنان باد؛ کافر شدند که پیغمبر صلی الله علیه و آله را در اخباری که داد که حسین علیه السلام کشته میشود تکذیب کردند، به خدا سوگند، حسین علیه السلام کشته گشت و آن کس که از حسین علیه السلام بهتر بود نیز کشته گشت، یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام و امام حسن علیه السلام. «عیون اخبار الرضا علیه السلام: 204/2؛ بحار الأنوار: 272/44، باب 33، حدیث 4»و نیز از احتجاج، از اسحاق بن یعقوب روایت میکند: که توقیعی به خط مولایمان (صاحب الزمان) به دست محمد بن عثمان عمروی;، رسید که در ضمن آن نوشته بود: امام کسی که عقیدهاش این باشد که حسین علیه السلام شهید نگشته، پس کفر است و تکذیب و گمراهی. «الاحتجاج: 469/2-470»و نیز از (علل الشرایع) از عبد الله بن فضل هاشمی روایت میکند که: به امام جعفر صادق علیه السلام -
غُلاة این نتیجه را به غلط گرفتند ولیکن اتحادی از وحدت مرام برمیخیزد. شگفتانگیز بعضی راه مبالغه در آن پیمودهاند و گفتهاند:
متحد جانهای شیران خدا است همچو آن یک نور خورشید سماء
صد بود نسبت به صحن خانهها چون نماند خانهها را قاعده
مؤمنان باشند و نفس واحده(1)
اما خالی از اغراق و مبالغه، مشاهده شد که تیغ جهان جنبید که حنظله را از امام علیه السلام یا امام علیه السلام را از وی
1) (1) کشکول شیخ بهایی.
جدا کند و نشد، و بالاخره هر دو در یک کوی خوابیدند و مردم به یک نام و نشان به سراغ آنان میروند و در جهان آینده که از خواب گران این جهان برخیزیم خواهیم دید در بهشتی که از دنیا و آنچه در آن است نیکوتر است، هم بزمند و در پادشاهی بیزوال که هیچ کهنگی و فرسودگی در آن نیست، بر تختهای برابر هم مینشینند و چنانکه حنظله در پایان تمنا داشت، پیوستگی آنان در بهشت افزونتر از این جهان باشد. من مطمئنم دعائی که آمین امام علیه السلام پشتیبانش باشد به هدف نزدیک است، حنظله از وداع مجبور بود؛ ولی چون نمیتوانست دیده از رخسار امام علیه السلام برگیرد با دل پر سوز ملاقات در میعادگاه، دیگری را تمنا میداشت، امام علیه السلام هم با دل پرمهر به دعایش آمین میگفت. و لامحاله جائی که جنگ و کین این جهان نتوانست آنان را از هم جدا کند، تنعم آن جهان نیز نخواهد کرد و وقتی که در سختی، همدیگر را فراموش نمیکردند البته در خوش هم نخواهند کرد؛ آگاهید که خوشی بیشتر موجب جوشش است؛ گر چه آن مهر فروزان خوش و ناخوشی نمیفهمد، رشته آشنائی حنظله را با امام علیه السلام هیچ جهانی نمیتواند برید.
ز راه نسبت هر روح با روح دری از آشنایی هست مفتوح
میان آن دل کاین در اندر بود باز بود در راه دائم قاصد راز
اگر عالم همه گردند همدست گمان آن مبر کاین در توان بست(1)
انس حنظله و سایر شهیدان کوی حسین علیه السلام در آن جهان و نورستان جنان بسی برتر از تصور ماها است، همیشه نتیجه از مقدمات کاملتر است، میوه نیشکر از خود نیشکر شیرینتر است، چنانکه میوۀ حنظل نیز از حنظل تلختر است، معاد پایان حرکات است و راه این پایان خطری ندارد (ره عشقبازان خطری ندارد) به شرط آنکه با وجود وحدت مرام، هدف، مقصد الهی و حقیقت اساسی باشد، وحدت مرام این عدۀ نجبا و از خودگذشتگی حقیقیشان در راه یک مقصد خدایی به روی خلق دری از حقیقت باز کرده به شعرا و ترانه شمع و پروانهشان آبرو داد و به گفتار حکما دربارۀ معاد نفوس اعتبار بخشود.
به روی خلق دری از سعادت باز میکند که از فداکاری در پیشگاه اولیاء و فرمانبری از عظما و زعما به آنان و جهان آنان میپیوندند.
حکما گویند: نفس از مجاورت با بدن و ارتباط شدید با آن خود را عین بدن میداند و همت میگمارد که
1) (1) وحشی بافقی.
فنای او را فنای خود بداند و شدیداً از آن جلوگیری کند و همواره این حالت برای نفوس از مجاورت و ارتباط شدید رخ میدهد؛ از مجاورت با اندوهگین خود را اندوهگین و از ارتباط با شادمان خود را شادمان میبیند.
پس در جهان در موقع معاد روحانی نفوس که ارتباطشان با جهان نور شدیدتر است و انوار قواهر اعلین و ادنین از هر ناحیه به آنها محیط خواهد بود و آنها خود را در میان آن نورستان پربهجت و فعالیت مییابند و با آن انوار قاهره دست به گردن و هم آغوشاند، این حالت اتحاد شدیدتر است، و آنچه در آنان هست نفوس آنان را در خود میبینند و به آن مبتهج و خرمند.
آیا نفس انسان از فناء در آنها چه بقائی احراز؟ و از سریرهای فعالیت آنان چه سریرهای متقابلی در برابر خواهد زد؟ خدا آگاه است، از پرتو اشعّۀ آن جهان نورستان که همی از شش جهت مترامی و پیاپی الی غیرالنهایه میرسد و در نفس، جهانهایی، و جهانهایی میآورد آیا چه بهجت و سرور میزاید، خدا دانا است.
در هندسه گویند: دو آینه متقابل صور خود را در یکدیگر مکرر در مکرر میاندازند، نورستان عقول به آیینۀ خانهای ماند که آیینههای بیشمار در آن
و همگی متقابل و در هر یک از آنان به تجلیات بیشمار از همه میآید و از آن یک در همه، فرقی که با عکس آیینه دارند آن است که اشعه آیینه زنده نیستند، ولی تجلیات آن محیط همگی زندهاند، همچنین از تفانی در جنب عقول صاعده در قوس صعوده، اتحادی رخ میدهد که آنچه در آنان هست انسان در خود میبیند، از جوار قهرمانان انسان در خود قدرتی باور میکند، از یادآوری شجاعان و خواندن شاهنامه از القائات هر روش، از همنشینی با هر هنروری، انسان در خود توانایی مخصوص آنان را کمابیش اگر چه آنی باشد میبیند از مطالعه هر ادبی و هر رفتار پسندیده یا گفتار موزون یا نقش ارژنگی نفس بهره کافی میگیرد، چنانچه از دیدن هر رنگی تا چند ثانیه آن رنگ در شبکیه چشم خواهد بود، به طوری که هر گاه چشم را به هم گذاری باز آن صفحۀ رنگین را در جلوی دیده خود مینگری، همچنین دیده بصیرت که به رخ امام علیه السلام یا به رخسار انوار نبوت یا به جبهۀ عقول فعاله گشوده شود تا اندازهای محو آنان خواهد شد و آنچه در آنان هست چه انوار و برکات و چه زحمت و صدمات را در خود خواهد یافت و سپس در معاد که هنگام دولت آنان است در مقام فعالیت، خود را هم سنگ آنان خواهد دید. شطحیات عرفا و زیادروی در ادعا، از اثر
این حالت نفس است.
این تفانی نفوس و عملیات عشق در هر جهانی نامی و نمایشی دارد گاهی «حسّ تقلید است و گاهی فرمان بری عظما و گاهی ارادت عشق نما و با این نمایشها خود سرّی است پنهان، و رازی است از خدای جهان در روح و روان انسان».
گویی خدا خواسته که از دلدادگی به مظاهر زیبای طبیعت و از حسّ تقلید و از فرمانبری از قهرمانان انسان را به محاسن اساسی بکشاند و میخواهد وی از راه ظواهر کون رخنه به سرّ اصلی وجود نماید و با افلاک انوار خرد که محور گردش جهانند آشنا شود و به عبودیت حق از سایههای موقت نیمرخ که آغاز در منظر است رو بتابد و توجه به هدف اساسی وجود نماید و به تکرار عبادت بهره از دولت الهی یاید.
آن حالت شیوائی نفس شالودهای است که خدا برای این مقصد بلند پایه ریخته و حسّ تقلید امری است اساسی به شرط اینکه این موهبت به سمت هدف اساسی و مقصد ایجاد متوجه شود و نیز زعما این موهبت را در نفرات به راه تربیت بگمارند و تعیین هدف را به خدا وابگذارند.
پیام حنظله به زعما این است که: وحدت مرام در نفوس کارها میکند و راه عشق و تفانی که از وحدت مرام شروع میشود به ارادت و اتحاد روان میانجامد،
ولی چون این موهبت در اتباع شالودهای است که خدا برای مقصدی بلند پایه در زمینۀ نفوس ریخته، از این موهبت نباید سوء استفاده کرد و در این امور اساسی نباید راه را به غلط رفت و این حالت شیوایی نفس و موهبت اتْباع را نباید صرف خودپرستی خویش نمود و این زمینۀ حاصلخیز را صرف بیهوده کرد؛ بلکه باید حسّ تقلید را صرف رشد الهی افراد کرد، این حس خداداد را راهی از روان آنان به خود و اخلاص به حقیقت ابدیه را، راهی از خود به خدا دانست تا بضاعت نفوس در راه تربیت خود آنها صرف شده و تعیین هدف از خدا شده باشد.
اما حقیقت حسین علیه السلام به شیوۀ شیوای اتحاد و وحدت نفرات خود را مینواخت و از آن فروگذار نمیکرد، ولی در عین حال خدا را برای آنان و برای خود هدف قرار میداد و یک مقصد برتر را هدف یگانه میشمرد، نخست برای تفادی و نوازش نفرات نقشۀ کامل و صحیحی به دست داد، و دیگر برای چشم پوشیدن از خود و دیگران در جستن راه هدف؛ هدف اساسی ایجاد را تعیین فرمود، اما نخست بنگرید که: در سرگذشت فداکاری این شهید و در شدت کارزار امام علیه السلام چه وحدت و اتحادی را مراعات میفرمود و به همان گرمی که در موقع خوشی دم از اتحاد میزد در این موقع ناخوش نیز آنان را به وحدت مینواخت،
پیش از این روز سخت در دو مورد، یکی در نامهای و دیگر در خطبهای، با دوستانش به این نوای وحدت آنان را صدا زده فرا خواند:
اما آن نامه: هنگامی که به کربلا پیاده شد به دوستان در کوفه، از قبیل: حبیب و سلیمان بن صرد و مسیب و عبد الله وال نامهای نگاشت(1)یک قطعه از آن این است: که من آمدهام شما هم بیایید...
نفسی مع انفسکم و اهلی مع اهلیکم(2)
یعنی اینک که کار بدین منوال است، بیایید که در خوشی و ناخوشی با یکدیگر باشیم، اگر زنده ماندیم با هم؛ و اگر کشته گشتیم نیز با هم باشیم، من حاضرم که زن و بچهام که عزیزترین خانوادۀ نبوت است، با زن و بچه همگی در ناگواریها شریک باشند و بالحقیقه یکی باشیم و عین این مضمون را در موقع دیگر به طور خطابه به جمعیت دیگرشان خطابه کرد.
در منزل (بیضه) چند منزل پیش از پیاده شدن به کربلا برای لشکر «حرّ و همراهان خود» خطبهای خواند و در آن خطبه رو به اهل کوفه کرد که ای اهل کوفه!
هان، به شما میگویم: شما نوشتید و من آمدم، اینک اگر بر سر سخن خویشتن هستید که من هم به راه شما مضایقه از هیچ چیز خود ندارم.
نفسی مع انفسکم و اهلی مع اهلیکم
در هر پیش آمد، جان من با جان شما، خود من با خود شما و کسان من با کسان شما همدوش خواهند بود.
در غوغای جنگ هم امام علیه السلام آن اتحاد را فراموش نفرمود و به حنظله فرمود: ای پسر اسعد! نه سخن من، سخن تو را رد کردند؛ گوئیا به حنظله این پیام را میفرمود که به جهان برسد و حنظله آن پیام را در مینیوشید که به جهانیان برساند.
بنگرید: آن آتش حرب جهنمی نتوانست از اتحاد اینان بکاهد، گوته نویسنده نامی آلمان در کتاب (فوست) رمزی از این سرگذشت را بیان کرده است.
حنظله با محبوبش از میان آتش داد میزد: که ساکنان این کوی را اگر شمشیر عالم از جا بجنبد رشتۀ محبت نگسلد، تیغهای برانی که از بامداد تا کنون در کار بوده نتوانسته است رشتۀ محبت آنان را قطع کند یا از اتحاد آنان بکاهد، در آن موقف سهمگین و وضع آشفته این هر دو تن بیش از اندازه به یکدیگر نظر دارند.
آن یک تن به محافظت سالار خود با کمال بیپروایی از سر نیزه و تیغ تیز که به او متوجه است به آن دگر
متوجه است و پروانهوار به دور او میچرخد، رو به دشمن میدود و دستها را از یکدیگر باز میکند که تیرها او را بگیرند و به حسین علیه السلام نرسند و همی داد میزند که: مرا بکشید و به او علیه السلام صدمه رسانید، این پروانه گویی از سوختن بال و پر خویش هیچ پروا ندارد.
امام علیه السلام از روی وحدت و یگانگی در آن هنگامه دعوت خود را از او میدانست و آمد و رفتی را که او برای اصلاح فیمابین نزد دشمن کرده بود، از خویشتن میدانست و سخن امام علیه السلام را که به سفارت برده بود به زبان همنفسی از خود او میشمرد، چنانکه فرمود: ای پسر اسعد! همانگاه که بدخواه، دعوت تو را نپذیرفت مستوجب آتش شد تا چه رسد به کنون که برادرانت را کشتهاند.
حنظله به محافظت وجود اقدس امام علیه السلام تلاش چنان میکرد، و امام علیه السلام به محافظت احترام حنظله میفرمود: دعوت تو.
تو خود آگاهی که تکیه این سخن به نکتههای معنوی است تا نظر مهری به طرف نباشد و وحدت مرام و ناموس تکافل کاملاً منظور نباشد و گوینده و شنونده را اتحادی نداده باشد سخن را به این طراوت نمیگویند.
طراوت سخن از طراوت روح است، اگر طراوت روح
و روان و نشاط و وجدان به زبان مدد نمیکرد، آن هنگامۀ پرسوز، میدانی برای زبان آوری نمیگذاشت به ویژه با این آهنگ و با این دم.
شعرا از شمع و پروانه سخنها راندهاند، قصه شمع و پروانه ترانۀ آنها است، اما در موقع سوز و گداز خود سخن را فراموش میکنند، شعرا از مصالح سخن کاخها میسازند، اما هر گاه در را بزنی خودشان را در آن کاخ نمیجویی، و به هر حال قواعد بلاغت و استاد مجازی به پایه معنویت این مهر و عطوفت نمیرسد.
این سخن از این سخنور در این هنگامه به شعرا پیام است که چسان سخن بسرایید شعرا سخنی بگویند که در آن حقیقت و معنویت کم از سخن نباشد، و به زعما پیامی است که در راه وحدت بکوشند ولی به قصد هدف حقیقت.
باید سخن، و معنی آن و مرام و مرمی آن، همه فدای حقیقت علیا باشد، باید از سخن به معنی و از معنی به مرام و از مرام به هدف و از هدف به سوی هدف اصلی و حقیقت الهی نظر داشت، پله به پله قدم برداشت و به دنبال امام علیه السلام رفت.
چنانکه کشتی نشینان دیده را به ناخدا و ناخدا را دیده به قطبنما و قطبنما را توجه به سمت است، خلایق و امام و مرام، همگی به سمت هدف اساسی باشد؛ باید از حسین علیه السلام کاروان سالار شهیدان و
سفینه نجات ناخدایی آموخت، و آنچه او علیه السلام در آستانۀ بارگاه خداوند جهان گفت، همواره در نظر داشت.
در عرفات، در روز عرفه در آستان حقیقت آنچه خود شناخته بود و جهان باید بشناسد اعتراف میفرماید نخست از ابتدای سیر قافلۀ وجود تا نوبت خود و از گذرگاههای خویش از بندرها و از پاسبانیهای ناپیدا تا آخرین سرحد اقلیم وجود که آمده بود گزارش داده میگوید:
ابتَدَأتَنی بنعمتک قبل ان اکون شیئاً مذکوراً، خَلَقْتَنی من التُّراب ثمَّ اسْکنتنی الاصلاب امْناً لریب المنون و اخْتَلاف الدُّهور و السّنین...
فاَبْتَدَعْتَ خلقی من مَنیّ یُمْنی و اسْکنتْنی فی ظُلمات ثَلاث بین لحم و دم و جلد، لم تشهدنی خلقی و لم تجعل لی شیئاً من امری ثُمَّ اخْرَجْتَنی للَّذی سَبَقَ لی من الهدی الی الدُّنیا تامّا سویّا و حَفَظْتَنی فی المهد طفلا صبیّاً و رَزَقْتَنی من الغذاء لَبَناً مریّا و عَطَفْتَ علیَّ قلوب الحواضن و کفَّلتنی الاُمّهات و کلأتنی من طوارق الجانّ و سلَّمتنی من الزیّادة و النُّقصان حتّی اذا استَهْلَلْتُ ناطقاً بالکلام و اتْممت علیَّ سوابغ الانْعام و ربّیْتنی زائداً فی کل
عام حتّی اذَا إکتَمَلْتَ فَطرتی و اعْتَدَلْتَ مرَّتی اوْجَبْتَ عَلَیَّ حجَّتَک بان الْهَمْتَنی معرفتک و روَّعْتَنی بعجائب حکمتک و ایْقَظْتَنی لما ذَرَأتَ فی سمائک و ارضک من بدایع خلقک و نَبَّهْتَنی لشکرک و ذکرک و اوْجَبْتَ علیَّ طاعتک و عبادتک و فَهَّمْتَنی ماجائت به رُسُلُک و یَسَّرْتَ لی تقبل مرضاتک...
ثُمَّ اذ خَلَقْتَنی من حُرّ الثَّری لم تَرْضَ لی بنعمة دون اخْری و رزَقْتَنی من انواع المعاش و صُنُوف الریّاش...
حتّی اذا اتْمَمْتَ علیَّ جمیع النّعم و صَرَفْتَ عنّی کلَّ النّقم، زلَلْتَنی الی ما یُقَرِّبنی الیک و وفَّقْتَنی لما یُزْلِفُنی لدیک... ثُمَّ ما صرفت و دَرَأتَ عنّی، اللهمَّ من الضُّر و الضَّرّاء اکثَرُ ممّا ظَهَرَ لی من العافیة و السَّرّاء...(1)
بعد از این مراحل برای گواهی از موهبتهای حاضره در روح و پیکر تا حدی بنیان روح و بدن انسان را تشریح میکند و در روان از معنویات، ایمان را گواه آورده عزیمت تصمیم، توحید صریح، نهاد پر اسرار را
1) (1) البلد الامین: 251 (دعای عرفه)؛ الاقبال: 339.
متذکر میشود و به ودایع پیکر میپردازد و از رشتههای مجرای نور دیدگان که در هر ثانیه امواج آن هزاران هزار است شروع میفرماید و سر رشته را میکشد و گواههای خود را پیاپی میآورد، از قبیل رشتههای مجرای نور دیدن، خطوط چین و شکن صفحۀ پیشانی، شکافهای راهروهای نفس که (180 ملیون حجره و راه و دهلیز ریه باشد) نرمههای لولههای دماغ، پیچ و واپیچ سوراخهای گوش، محتویات درون دهان و دو لب که دو لنگه در بچه آن است، حرکات تلفظات و ایجاد صوت، پیوندگاه فک اعلی و اسفل، رستگاه دندان و خود دندانها، گذرگاه سهل آب و نان؛ بار سنگین مغز و سریر آن، رسایی طنابهای گردن که از تن بیرون آمده، مشتملات صندوقچۀ سینه؛ طنابهای چپ و راست رگهای قلب، آویختگی پردۀ دل، پارههای حواشی جگر که کارخانههای گوناگون در آن هست، اندوختههای زیرین استخوان سینه، جایگاه مفصل و بند و پیوند اندامها، اعضای کار و فرمان قبض و بسط، انگشتان و سرانگشتان و سیمهای دائم کار آن، گوشت و ماهیچهها، خون و دوران، مو، بشره، عصب و جهازات آن، قلمهها استخوانها، مغز استخوان، لولۀ عروق، جمیع جوارح، نسوج و نمو دمادم در روزگار شیر خوارگی سنگینی بدن که زمین بار آن را میکشد،
خواب رفتن، از خواب بیدار شدن، آرامش، حرکات خم شدن و سر به زمین نهادن را یکان یکان بر مذکورات پیش میافزاید؛ بعد اقرار میدارد که:
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن با همه کروبیان عالم بالا(1)
و سپس به تمنا و دعا میپردازد و سرانجامی را که لایق این تهیه و پیش اندوختگی تمنا میکند.
شما خوانندگان گرامی تا دعای عرفه را پیش رو نگذارید به هدف سخن آشنا نمیشوید.
نزدیک به هدف:
الهی انَّ اختلاف تدبیرک و سُرْعَة طواء مقادیرک مَنَعا عِبادک العارفین بِک عَنِ السُّکون الی عطآء و الیأسِ منک فی بلآء... الهی ما اقْرَبَک منّی و ما ابْعَدَنی منک و ما أرأفَک بی فما الَّذی یحجُبُنی عنک... الهی عَلمْتُ باختلاف الآثار و تَنَقُّلات الأطوار انَّ مُرادَک منّی ان تَتَعَرَّفَ الی فی کلِّ شَئٍ حتّی لا اجهَلَک فی شئٍ... الهی انَّک تَعْلَمُ انّی و ان لم تَدُم الطاعة منّی فعلا جزماً فقد دامت مَحَبَّةً و عَزْماً... الهی تَرَدُّدی فی الآثار یوجِبُ بُعْدَ
1) (1) سعدی شیرازی.
الْمَزار... الهی امَرْتَ بالرُّجوع الی الآثار فَارْجِعنی الَیْک بِکسْوَة الانوار و هِدایة الاِسْتِبْصار حتّی ارْجَع الَیْک مِنها کما دَخَلْتُ الَیْک منها مصونَ السِّرِ عَنِ النَّظَر الیها و مرفوع الهمَّة عن الاعتماد علیها... الهی هذا ذُلّی ظاهرٌ بَیْنَ یَدَیْک، مِنْک اطْلُبُ الْوُصُولَ الیک و بِک اسْتَدِلُّ علیک فَاهْدِنی بنورِک الیک وَ اقِمْنی بصدقِ الْعُبُودیَّة بین یدیک، الهی علِّمْنی مِن علمک الْمَخْزُونَ وَ صُنِّی بِسِتْرِک الْمَصون؛ الهی حقّقی بحقائِقِ اهْلِ القُرْب وَ اسْلُک بی مسلَک اهْلَ الْجَذْب الهی اغْنِنِی بتدبیرک عن تدبیری و باختیارک عن اختیاری و اوْقِفْنی عن مراکز اضطراری... الهی انَّ القضاء و القَدَرِ یُمَنِّینی و انَّ الْهوی بوثائق الشَّهْوَه اسَرِنی، فَکنْ انت النَّصیر لی حتّی تَنْصُرَنی و تُبَصّرَنی و اغْنِنِی بفضلک حتّی اسْتَغْنِیَ بِک عن طلبی، انت الَّذی اشْرَقْتَ الانْوار فی قلوبِ اولیائک حتّی عَرَفوک وَ وَحَّدُوک وَ انت الَّذی ازَلْتَ الاَغیار عن قلوب احِبّائک حتّی لم یُحبُّوا سِواک وَ لم یلجَئوا الی غَیْرِک؛ انت المونِسُ لهم حیثُ اوْحَشَتْهُمُ الْعَوالِمُ و انت الَّذی هَدَیْتَهُمْ حَیثُ اسْتَبانت لَهُمُ الْمَعالمُ... ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَک وَ مَا الَّذی فَقَدَ مَنْ وَجَدَک
لَقد خاب من رَضِیَ دونک بَدَلاً و لقد خَسِرَ مَنْ بَغَی عَنْک مُتَحَوِّلاَ کیف یَرْجی سِواک و انت ما قَطَعْتَ الاِحسان... یا من اذاقَ احِبّائَهُ حَلاوة الْمُوانَسَةِ فَقاموا بین یدیه مُتَمَلِّقین و یا مَن البسَ اولِیائَهَ مَلابسَ هَیبته فقاموا بین یدیه مستغفرین؛ الهی اطْلُبْنی برَحْمتک حتّی اصِلَ الیک و اجْذُبْنی بِمَنِّک حتّی اقْبِلَ الیک... الهی انَّ رَجائی لا یَنْقَطِعُ عنک و انْ عَصَیْتُک کما انَّ خوفی لایُزایِلُنی و انْ اطَعْتُک فَقد دَفَعْتَنِی الْعَوالِمُ الیک... تَعَرَّفْتَ لِکلِّ شَئٍ فما جَهْلِک شئٌ و انت تَعَرَّفْتَ الَیَّ فی کلِّ شَئٍ فَرَأیْتُک ظاهراً فی کلِّ شَئٍ... یا من استوی برحمانیَّته فَصارَ الْعَرشُ غَیباً فی ذاتِه، مَحَقْتَ الآثار بالآثار و مَحَوْتَ الاَغْیار بمُحْیطاتِ افلاک الانوار.(1)
آن حالت شیوای نفس از یک طرف، و این اسناد معتبره از طرف دیگر، گواهی میدهد که هر زخمی که به تن امام علیه السلام میرسیده به بدن حنظله وارد میشده و به عکس هم، هر زخمی که به آنان میرسیده به امام علیه السلام هم میرسیده، به عدد شهیدان کویش که کشته شدند حسین علیه السلام کشته شد.
دیوانگان و بیگانگان که به غلو رفتند، مطلب را واژگون دیدند و نتیجۀ اتحاد را اینطور تصور کردند که حسین علیه السلام کشته نشد، با آنکه نتیجه اتحاد آن است که هر شخص از شهدا به عدد همگی کشته شده باشد.
1) (1) الاقبال: 349 (دعای عرفه).
انگشت به لب گرفت انگشت کاتش چهوجیه و منچنین زشت
خندید و جواب دادش آتش آورد ورا به رقص و رامش
خواهی بشوی اگر چه من نور نزدیک به من شو و ز خود دور
انگشت ز لب بدیده آورد پس مغبچهاش(1)به معبد آورد
«سید علیرضا ریحان (آیینة دانشوران)»
(2) سلمه جدّ این شهید صحابی است، شرف صحابگی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را داشت، جماعتی از اهل طبقات او را ذکر کردهاند و گفتهاند که: در صفین با امیرالمؤمنین علیه السلام بود(3)و قیس پدرش تنها رؤیت پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده
1) (1) مغبچه: بچه آتش پوست؛ پسرکی که در میکدهها خدمت کند.
2) (2) بنونهم بطنی، یعنی تیرهای از همدانند.
3) (3) ابن حجر عسقلانی در اصابه گوید: وی حبشه بن قیس بن سلمة بن طریف بن ابان بن سلمة بن حارثة بن نهم همدانی نهمی است و هم او گوید: جدش صحابی است و به همراه امیرالمؤمنین علیه السلام در صفین حضور داشته است.
و خود این شهید از کسانی است که در قضیۀ طفّ بوده است.
وی جزء کسانی است که در ایام صلح موقت و آرامش به کربلا آمدند،
ابن حجر گفته: و به همراه حسین علیه السلام کشته شد و گوید: وی بعد از آمدن به کربلا و ضمیمه شدن به اردوی حسین علیه السلام ملازم امام علیه السلام بود تا هنگامۀ روز عاشورا شد و آتش جنگ درگرفت، حبشی برابر روی حسین علیه السلام پیش رفت و به جهاد پرداخت و در حملۀ اولی که عدهای از یاران کشته شده بودند شهید شد.(1)
این شهید جز یک کلمه پیام ندارد و آن کلمه کلمۀ (اطاعت) است که به جای هر عمل دیگر، ضامن سعادت است. میتوان برای نیل به هر مقامی به همین کلمه یگانه اکتفا کرد:
«انَّ الله خلق الجنّة لمن اطاعه و لو کان عبداً حبشیاً»(2)
امام سجاد علیه السلام
وانّی لِمَنْ قومٌ لا تاخُذُهُمْ فی الله لومةُ لائِم سیماهم سیما الصّدّیقین و کلامهم کلامُ الابرار عُمّارُ اللّیل و مَنار النَّهار، مُتَمَسّکون بحبل القرآن یُحْیون سَنَنَ الله و سُنَنَ رَسوله لایستکبرون و لایَعْلون و لایَغْلون و لایفسدون، قلوبُهُمُ فی الجَنان و اجسادُهُمْ فی العمل.(1)
(2) پدر ابوسلامه صحابی است.
1) (1) نهج البلاغه: خطبه 234 (قاصعة).
2) (2) در قائمیات سلامی دارد، ولی در لفظ عمار نسخه بدل ابوعمار است، عسقلانی در اصابه گوید: وی عمارة بن ابی سلامة بن عبد الله بن عمران بن رأس بن دالانی همدانی دالانی است، بنی دالان تیرهای از همدانند.از رجال ابوعلی نقل کردهاند که گوید: عمارة بن ابی سلامة دالانی همدانی از اصحاب حسین علیه السلام است. با او در کربلا کشته شد، ولی در نسخهای که در دسترس مؤلف است کسی به این عنوان نیست و شاید عمرو بن ابی سلمه بن ام سلمه ربیب رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد که از صحابه است، یا عمرو بن ثمامه باشد که به نشانه (جخ) گوید (سین).
ابن کلبی و عسقلانی گفتهاند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده و این هر دو با طبری گفتهاند که: نیز از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است، به همراه او علیه السلام در جنگهای سهگانهاش «جمل، صفین، نهروان» حضور داشتند.
و دربارۀ عماره بن ابی سلامه دالانی، کامل ابن اثیر گوید: وی از خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام و از مجاهدان پیش روی او علیه السلام در حروب سهگانهاش بوده است.
هم او بود که در جنگ جمل هنگامی که علی علیه السلام رو به بصره میرفت از حضرت او علیه السلام پرسشی کرد.
هنگامی که بسیج جنگ شد و امیرالمؤمنین علیه السلام از ذیقار به سوی بصره حرکت کرد وی پرسید: که یا امیرالمؤمنین! وقتی بر اینان وارد شوی «یعنی بر طلحه و زبیر و عایشه» چه خواهی ساخت؟
علی علیه السلام فرمود: آنها را دعوت میکنم به خدا و به طاعت او، اگر نپذیرفتند با آنان جنگ میکنم.
وی گفت: پس در این صورت آنها هرگز غلبه نخواهند کرد و بر داعی حق چیره نخواهند شد، این را در جملۀ سخنان خود گفت.
در اصابه ابن حجر گوید: عمارة بن ابی سلامه دالانی در طفّ به نزد حسین علیه السلام آمد و نبرد کرد تا پیش رویش کشته شد، ابن کلبی همینطور ذکر کرده است.
حمید بن احمد در حدایق از ساروی گوید: عمارة بن ابی سلامه دالانی در
حمله اول که جمعی از اصحاب حسین علیه السلام کشته شدند، شهید شد.»(1)
عمار از مبانی جنگ جمل و مشاهدۀ پایۀ کارهای علی علیه السلام دریافت که در دنیا کاخ فناناپذیری هم هست، بنایی که معمارش طراز حق را همواره در نظر داشته باشد ویرانی ندارد، دیواری که مایل نباشد نمیافتد. هر چه از مائل به عمودی برود و طراز گیری وی به دقت بشود استحکام آن بیشتر و دوام آن زیادتر خواهد بود، تا جایی که اگر عدل از هر جهت در آن ملاحظه شود مثلاً در زمین غصب هم نباشد که دلی از آن مایل شود و به خرابی آن مائل گردد بقای ابدی آن امید میرود؛ اگر فنایی رخ میدهد به واسطۀ انحراف خود بنا است یا تمایلاتی که از باد و باران و رخنه جانوران و امثال آنان پیش میآید، عمارتی که از ویرانی به کلی برکنار و همواره سلامت است «حق است و دعوت به حق» که هرگز باد و بارش و عوامل تعریه رخنه به آن نمیکنند و مرور زمان و تغییر اوضاع به ویرانی آن نمیکوشند.
جزای حسن عمل بین که روزگار هنوز خراب مینکند بارگاه کسری را
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 133-134؛ الاصابة: 107/5.
عمار فهمید که معمار میتواند سلامت عمارت را تضمین کند به شرط آنکه: آنچه دیگران برای مرمت مایه میگذارند و برای جبران ریزش و تلافی ویرانی به کار میبرند از آغاز صرف استقامت بنا کنند.
موسی علیه السلام برای فرعون ضامن شباب ابدی و حیات ابدی و صحت ابدی و شاهی ابدی شد، و لذا عمار تمام کشش و کوشش خود را در اینجا یعنی در استقامت مبنا صرف کرد، با علی علیه السلام این سخن را گفت و با حسین ابن علی علیه السلام در تکمیل آن به عمل پرداخت، وی آن بقایی را که میجست در کوی حق یافت،
جائی که خورده بود میآنجا نهاد سر
ما الحُبُّ الاّ لِلْحَبیبِ الاَوَّلِ الاَوَّلُ(1)
1) (1) اعیان الشیعه: 167/4؛ بلاغات النساء: 119.
فَاِنْ کانَ لابُدَّ لِلْعَصَبة فَلیَکنْ تَعَصُّبُکمْ لِمَکارم الخصال و مَحامِدِ الاَفْعال وَ محاسِنِ الاُمُور الَّتی تَفاضَلْتَ فیهَا الْمُجَداءُ وَ النُّجداءِ مِن بُیوتاتِ الْعَزَب و یَعاسیب الْقَبائل بِالاخلاقِ الرَّغیبة و الاحلامِ الْعَظیمة و الاخطارِ الجلیلة و الآثارِ المحمودةَ فَتَعَصَّبُوا لِخلالِ الحمد مِن الحفظ لِلجوارِ وَ الوفاءِ بالذَّمام و الطّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ المعصیة للکبْر و الآخذ بالافضلِ و الکفِّ عَنِ البَغْیِ وَ الاعظامِ للقتلِ و الانصافِ لِلْخَلْق و اجتنابِ الفِساد فی الارض.(1)
دو تن برادر
و برادرش
این دو تن از طرف مادر برادر بودند و از یک پستان شیر خوردهاند، ولی از
1) (1) نهج البلاغه: 234 (قاصعة).
طرف پدر پسر عمو بودند، این دو تن در موقع آمدن، شبیب مولای خویش را نیز با خود آوردند، همگی در کربلا پیاده شده و منضم به خیل فداکاران حسین علیه السلام گردیدند.
گفتهاند: «وقتی که حسین علیه السلام را در روز عاشورا با آن حال دیدند، هر دو تن گریهکنان پیش آمدند و اجازه جنگ خواستند.
این وقتی بوده که لشگر دشمن به خرگاه امام علیه السلام رسیده بودند، امام علیه السلام آستانۀ ابدیت را برای آنان تفسیری میکند که گوئیا شب زفافی است با صبح پادشاهی.
امام علیه السلام به آنها فرمود: ای پسران برادرانم! گریۀ شما برای چه؟ به حق خدا، من امید دارم که شما پس از یک ساعت دیگر چشم روشن باشید.
«هر چه خواهد دلت همان بینی»
گفتند: خدایمان به قربانت کند، نه (به حق خدا) نه بر جان خود گریه داریم ولیکن بر تو میگرییم، میبینیم که دشمن تو را فرا گرفته و ما به بیشتر از جان دسترس نداریم که از تو دفاع کنیم.
اشک را به بدرقۀ جان نثار کردند تا آگهی دهند که در این کوی هر چه بیفشانی کم است و نیز اطلاع دهند بذل خون دل در این راه اندک است، پس اشک را در این کوی بریز و سخن را نیز به عذرخواهی روانه کن که عذر قصور را بخواهد.
امام علیه السلام فرمود: ای فرزندان برادرانم! از خدای میخواهم که به این دلسوزی
شما برای من و مواسات شما با من به نیکوترین جزایی که به پرهیزکاران میدهد پاداشتان دهد.»(1)
برای این خدمت فوق العاده امام علیه السلام دست به دعا است که خدا نعمتی فوق قرة العین بدهد، قرة العین را در آغاز امام علیه السلام خود اطمینان داد، ولی دید پیش این خدمت و این حُسن نیت آن کم است، چه این نیت از وادی دل است که جهان غیرمحدودی است پس نیکوترین جزا برای آنان از خدا خواست.
ابومخنف گوید: «این دو قرّة العین را در این حیص و بیص بودند که شهید دیگری «حنظلة بن اسعد شبامی» پیش رفت و موعظه کرد و جنگ نمود و کشته گشت «چنانکه گذشت»
پس از او این دو تن رو به لشگر رفتند لیکن به شتاب مخصوصی هر کدام در آن صدد بودند که از آن دگر پیش بیافتد، میرفتند و میدویدند و برگشته نگاهی به سوی امام علیه السلام میکردند و به وداع میگفتند:
«السَّلام علیک یابن رسول الله»
1) (1) جاء الفتیان الجابریان و هما یبکیان فقال لهما الحسین علیه السلام ای بنی اخویّ: ما یُبْکیکما؟ فَوَ الله انّی لاَرْجو انْ تکونا بعد ساعةٍ قریریَ العِین، فقالا: لا، والله ما علی انفسنا نبکی ولکی نبکی علیک نراک قد احیط بک و لا نقدر علی ان نمنعک باکثر من انفسنا، فقال الحسین علیه السلام: جزا کما الله یا ابنی اخویّ عن وَجْدِکما من ذلک و مواساتکما ایّای احسن جزاء المتَّقین. «معالم الفتن: 291/2؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 132، مقتل الحسین، ابومخنف: 151، تاریخ الطبری: 337/4»
و حضرت او علیه السلام جواب میداد که:
«و علیکمَا السَّلام و رحمة الله و بَرَکاته».
بعد هر دو به جنگ و نبرد پرداختند، پشت به پشت هم داده یکدیگر را
حمایت میکردند و به گوش خود فغان و شیون و صدای گریه زنان و اطفال اهل حرم را میشنیدند؛ زیرا لشگر دشمن نزدیک مخیم رسیده بودند؛ پیکار کردند تا هر دو کشته شدند، در قائمیات هر دو تن سلامی دارند.»(1)
من از مسابقه این دو تن جوانمرد پشتیبانی یافتهام که به فلسفه ملولان حمله آرم، دیدید که امام علیه السلام این دو تن گریان را دو قرة العین خواند و قریر العین دید، یعنی به مرگ چشمشان به چیزهای دیگری دیدنی روشن خواهد شد.
و امام دیگری علیه السلام(2)به بالین بیماری از دوستان رفت و به او دلداری داد که: آیا کسی دیدهاید که پیراهن چرکین را از او بکنند و پیرهن نوینی به او بپوشانند و او دلتنگ شود، مرگ جز این نیست که تن فرسوده را که پیراهن کهنه است از انسان میگیرد و تن نوینی به آن میدهد. ما امتحان کردهایم جایی که از دل پرشور و عاطفه بجوشد و از عشق به فضیلت چشم اشک
بریزد تلخی مرگ در خلال آن جوش و خروش و در میان آن فغان و اشک ناپیدا و گم خواهد شد، به یاد فضیلت و به سوز دل هراس مرگ را از دل میتوان بیرون کرد.
خیام ندانسته که قیافۀ مرگ در حوزۀ عقل و در منطقه اراده، بد و عبوس نیست و صورت عکس نمیاندازد و اگر هم در آن دو قطر عکس بیاندازد عکس بد نمیاندازد و فقط در محوطۀ عواطف خودپرستی آن هم گاهی که خیال به انگیزش بپردازد به تمام چهره یا نیمرخ این بدقیافه (مرگ) عکسی میاندازد، برای آنکه او عکس بد نیندازد و رخسار مهیب عبوس او در انسان نیافتد، باید کوشید که اشتباه نکرد، مرگ از دریچۀ اشتباه رخنه میکند و از اشتباه سوء استفاده کرده در حوزۀ گمان و خیال تصورش تمرکز میکند و به عواطف فرمان میدهد که همگی پیرامون او برانگیزند و در اطاق سیماب وشی عکس خود را همی مهیبتر و رخسار خویش را همی هولناکتر نشان میدهد و انسان به اشتباه دیگری به علاج او از راه تغافل میکوشد، میخواهد به وسیله میخوارگی چشم و دیده به هم نهد که بیهوش باشد بلکه منظره آن اطاق پر دود را نبیند.
خیام (منظور رباعیات است) عمر خود را به این دو اشتباه سراسر تیره کرد.
با آنکه علاج افسردگی این است که: یا شور دل را به سوی فضیلت افزاید یا اندیشۀ فضیلت را راه دهد که در دل که (مرکز عواطف است) راه یابد و آنقدر انگیزش از عواطف کند که جائی و محلی برای خیال مرگ نباشد، بالحقیقه مرگ از راه افسردگی و یک نوع بیکاری و یک اندازه بیشوری فرصت پیدا میکند که خیال بد سهمگین خود را در فکر خیام وارد میکند و بعد ریشۀ خود را از تکرار اندیشه همی مستحکمتر میکند، تا جائی که جایگیر همه چیز دیگر میشود و روی زیبای زندگی و این جهان و آن جهان را تیره میکند، به جان عزیز سوگند! اگر خیام گرفتار آفات بیکاری و کابوس این خیال نمیشد، فراخنای جهان بر او تنگ نمینمود و اگر محیط برای فضلای خیام منش کاری تهیه میکرد و آنان را از چُرت بیکاری بیرون میآورد، هیچ گاه نوبت ناله و فغان از ترس مرگ نمیداشتند (باز سوگند) که برای فضلا، بعد از دور فکر باید کار تهیه کرد و آنها را به نشاط کار از افسردگی بیرون آورد، زیرا در منطقه کار صورت مرگ نیست یا اگر هست خوش نما است و نیز در (منطقۀ فکر) صورت مرگ بدنما نیست و باز در حدود مملکت اراده طعم او تلخ نیست، فقط جایی که کار واگذار به عواطف باشد و سلطنت در حوزۀ آن، مفوّض به خیال باشد، و فکر و اراده از کار
معزول باشد هر چه بخواهی اندیشۀ مرگ به سراغ انسان میآید و هر چه اصرار بورزی که رخسار مرگ را عبوس نبینی باز خواهی دید، هر چه بخواهی به دفاع از او اصرار کنی، رخسار او عبوستر و قیافه بدش جاگیرتر میشود.
شور اهل عرفان نیکو علاجی برای تعدیل افسردگی و ملولی فلسفه میبود، اگر خود گرفتار زیاد روی نمیشد و دستاویز جُهال و طبقۀ ضد علم نمیگردید.
پیام این دو جوانمرد این است که دفتری از کار ما و رفتار و کردار ما تهیه کنید که در آن دفتر و به وسیلۀ آن به جای گوشۀ عزلت خیام، میدان نبرد ما را ببینید و در اثنای جنگ نوای سالار کاروان را برای سرگرمی بشنوید و در آینه اشک رخسار فردوس و تاجوران آن را بنگرید و در میان گرد و غبار، بزم انس و غمخواری بچینید و دفتر ملولان را در هم نوردید.
ملولان همه رفتند دَرِ خانه ببندید بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید
به معراج برآیید چو از آل رسولید رخ ماه ببوسید چه بر بام بلندید
تن تازه بپوشید چه این کهنه فکندید(1)
من از کار این پاکان و دفتر این رادمردان برای جوانان
1) (1) مولوی.
بسی سرخوشم که یاد دفتر ملولان خیام نما را از بین میبرد و به جای میخوارگی و شراب که آنان به علاج غصههای مرگ میکوشند و مینوشند، شربت نشاط جوانمردی را بنوشند و سخن خود را با موسیقی وقار و کار درنیوشند و به دنبال شهیدان این کوی بروند.
نونهالان بدانند که ما برای سرفرازی دنیا بسی کار و اندکی عمر داریم و بعد از آن از سرفرازی دنیا تا همسری با شهدا و علما و انبیا علیهم السلام، بیشتر از آن کار و کمتر از آن فرصت داریم.
کارلیل میگوید:
وَ لَیْسَ مَنْ امْنیَّة احْقَر الادَمیّین انْ یَأکلَ الْحلوی حتّی انَّ الْجُنْدیَّ الْجِلْفَ الَّذی یَبِیْعُ یَمینَهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ یَقول (و حقِّ شَرَفی)
فَلْیَعْمَد ایُّکمْ الی ابْلِدَ انسانٍ فَلْیُریه سَبیلَ الْمَکرُماتِ فَاذا یَتَأجُّحَ قلبُهُ ناراً.
و انَّ الله سبحانه قد امتنّ علی جماعة هذه الاُمَّة فیما عَقَدَ بَیْنَهُمْ من حبل هذِه الاُلْفَةِ الَّتی یَنْتَقِلون فی ظلّها و یأوون الی کنفها بنعمةٍ لایعرف احدٌ من المخلوقین لها قیمةً لانّها ارحجُ مِن کلِّ ثَمَنٍ وَ اجَلُّ من کلّ خَطَرٍ.(1)
(2) شبیب بهادری است شجاع، به همراه پسران سریع (سیف و مالک) به کربلا آمد.
به گفته ابن کلبی، شبیب بن عبد الله صحابی بود، شرف صحابگی و صحبت رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده بود و به همراه علی بن ابی طالب علیه السلام تمام جنگها
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 234 (قاصعه).
2) (2) محقق استرآبادی در رجال خود گوید: شبیب بن عبد الله مولی حرث بن سریع همدانی جابری از اصحاب حسین علیه السلام است با او در کربلا کشته شد.عسقلانی در اصابه گوید: وی شبیب بن عبد الله بن شکل بن حیّ بن جدیه (به فتح جیم و سکون دال و یاء تحتانیه است) مولای حرث بن سریع همدانی جابری، و بنوجابر تیرهای از همدانند.
را که او علیه السلام حضور داشته بود، شمارۀ او در کوفیین است.
ابن شهر آشوب گوید: «شبیب بن عبد الله در حمله اول که جملهای از اصحاب حسین علیه السلام کشته شدند پیش از ظهر روز عاشورا شهید شد.»(1)
شبیب در پیام خود گوید: بهرهبرداری نه تنها از ثروت مادی خیزد و فوز و کامیابی نه مخصوص رجال فوقالعاده است، ثروتهای اخلاقی هم بهرهها به انسان میدهد، ثروتهایی که از راه اخلاق، وفا، صفا، اخلاص، صمیمیت، تحمل برای پسر آدم در دسترس است برای کمال او کافی است و قیام به وظیفه نیز برای فوز و کامیابی وافی است. شباب و جوانی سرمایهای است، صحت و تندرستی ثروتی است، امنیت و آسایش دارایی است، بهرهگیری از آنها به وسیلۀ اخلاق و تحمل وظیفه برای هر انسان مقدر و مواریث آنان که افعال حکیمانه و عوائد خداپسندانه باشد ثابتتر است از مواریث شهرت و نامی که از عقل فوقالعاده و عبقریت برمیخیزد؛ انسان اگر چه مولی و بنده باشد و به برجستگی نامآوران نرسیده باشد، هر گاه تمتع از موهبتهای خدادادش برای
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 77/4-78؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 133؛ مستدرکات علم رجال الحدیث: 199/4.
خودش باشد و بهرهبرداری از مسامع و ابصار و قوایش به خودش برگردد کامیاب خواهد بود؛ زیرا هر کس را خدایش به قدر کفایت از موهبتهائی که برای حیات و سعادت ضرورت دارد دارنده کرده، بیسعادتی اکثر از آن برمیخیزد که جهازات مسامع و مناظر و قوا از انسان است، ولی این قوا استخدام دیگران میشود و بهرهبرداری از آنها نصیب دیگران میگردد.
در دعای همیشگی رسول الله صلی الله علیه و آله است که:
اللهمَّ متِعنا باسماعِنا و ابْصارِنا و قوَّتِنا ما احْیَیْتَنا(1)
هر کس با هر درجه از قوا که باشد دو چیز را باید در نظر بگیرد، یکی وظیفه که تحمل کند، دیگری مقصد که هدف بلندی داشته باشد؛ زیرا هر کس با هر وضعی که روبرو است و در هر محیطی که هست تکلیفی دارد و لازم نیست که او خود از ابتدا نامی باشد یا فوقالعادگی داشته باشد؛ بلکه لازم نیست که کار در ردیف کارهای خارق العاده باشد، همین که در کارهای پیشرو از تحمل وظیفه نگریخت و کارهای پیش پارا با دلگرمی و امانت به پایان رسانید از کرامت اخلاقی بهرهمند میگردد و به برکت آن به
1) (1) إقبال الأعمال: 699.
بالاترین مقام خود را میرساند.
میدانید که برای سواد اعظم مردم کارهای معمولی بسیار است، ولی موقع برای کارهای نمایان کمتر اتفاق میافتد که فوقالعادگی داشته باشد.
واضح است که در میدان حیات؛ جلو برای همه باز نیست که فوقالعادگی نشان دهند و از این جهت است که عظما اندکند، ولی همه میتوانند خود را به کرامت اخلاقی برسانند و از آنجا به بالاترین مقام برآیند.
هر مردی قادر بر آن هست که نهایت جدیت را در راه اداء کردن ذمّۀ خود بذل کند.
هر مردی قادر است که به سعی خود به قدر استطاعت حیات خود را سودمند و سودبخش بگرداند.
هر مردی قادر است که راست و درست و امین و مخلص باشد، حتی در کارهای بسی کوچک، خلاصه قادر است قیام کند به واجباتی که خدا برای او اختیار کرده و در ضمن قیام به واجب اگر چه در کارهای عادی رائج و معمولی باشد، هم حیات سعادتآمیز و اخلاق فاضله تأمین و هم آمادگی برای کارهای نمایان مهیا میشود، آماده میشود برای عظمت، آماده میشود برای پذیرایی موقعهای فوقالعاده، میدانید ثروت اتفاقی نادراً اتفاق میافتد، نباید کسی به انتظار آن اتفاق بماند بلکه باید راههای متعارف که صد در صد
خلائق از آنها میروند و میرسند رفت و راه متعارف آن اکتساب است و تدریج افزایش بر افزایش، همچنین عظمت از مهیایی و آمادگی که آن هم به تدریج و از انجام وظایف عادی حاصل میشود فراهم میگردد.
همان باهت و بیداری که برای کارهای عادی و مقتضیات زندگانی و لوازم حیات معمولی مساعد است، برای وظیفهای که آدمی در اعظم مواقف به گردن میگیرد نیز معاون است، چیزی که هست مواقف عُظمی نادر است ولی اعمال عادی همیشگی است و انسان را در احاطه خود دارد، من سفارش به دوستان نمیکنم که کارهای فوقالعاده بکنید، سفارش میکنم که کارهای دم دست را نیکو انجام دهید که شما را برای مواقع خطیر؛ بزرگ کردهاند، و اگر موقع خطیر پیش نیاید برای زندگی عادی و محیط آن شما را مطاع میگرداند.
شبیب از میان کوفه یعنی هیجده هزار شیعه و بالغ بر چهل هزار صنادید کوفه برخاسته و آنها را به ننگ و پستی خود گذاشته آمده و در کوی شهیدان آرمیده که ما را بیاگاهاند که یک تن مولا چه راهی باید برود که برتر از صنادید آید.
فارْعَوا عبادَ اللهِ ما برعایتِه یَفوزُ فائِزُکمْ و باضاعَتِه یَخْسَرُ مُبْطَلِکمْ و بادِرُوا آجالَکم وَ کان قَد نَزَلَ بِکمُ الْمَخُوفُ فَلا رَجْعَةً تُنالُونَ وَ لا عَثْرَةً تُقالُون (الی) الْزِمُوا الاَرْض و اصْبِرُوا عَلَی البلاء (الی) فَاِنَّهُ مَنْ ماتَ مِنْکمْ عَلی فِراشِه وَ هُوَ عَلی مَعرِفَةِ حَقِّ ربِّه وَ حَقَّ رَسوله وَ اهل بَیْتِهِ ماتَ شَهیداً و وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی الله وَ اسْتَوْجَبَ ثَوابَ مَا نَوی مِنْ صالِح عَمَلِه وقامَت النّیَّة مقامَ اصْلاتِه لِسَیْفِه.(1)
سوار از اشخاصی است که در ایام (هدنه) صلح موقت و آرامش دو لشگر، از کوفه به سوی حسین علیه السلام آمد و با او باقی ماند تا هنگامۀ عاشورا پیش آمد، هنگامی که آتش جنگ در گرفت، در حمله اولی نبرد و پیکار کرد تا زخمدار شد و به خاک افتاد.(2)
در حدائق میگوید: «سوار جنگ کرد تا وقتی که به خاک افتاد او را اسیر آوردند نزد عمر سعد، عمر خواست او را بکشد قبیلهاش و پسر عموهایش دربارۀ او شفاعت کردند، بنابراین نزد آنها زخمدار و مجروح میبود تا در سر شش ماه وفات کرد.»(1)
ولیکن بعضی از مورّخان روایت کردهاند که: همین طور که اسیر شد، اسیر ماند تا وفات کرد و شفاعت خویشانش تنها راجع به نکشتن بود.
قائمیات نیز به این معنی گواه میدهد؛ زیرا که در این زیارت آمده:
«السلامُ عَلَی الْجَرِیْحِ المأسُوْرِ سُوار بن ابی عُمَیْر النُهَمی».(2)
ترجمه:
سلام و درود بر روان پاک زخمی اسیر (سوار بن ابی عمیر) باد، چنانکه مینگرید، او را به اسیری نام برده و جهت اسیری او را در نظر گرفته است.
پیام او این است که پراکندگی اوضاع نگذاشت که من در آرامگاه شهیدان بخوابم ولی شما مرا از نظر دور مدارید که پراکندگی در مکان و زمان تغییر حقیقت
نمیدهد.
در کلام حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه اشاره به این است که: زخمی بستری که زخم از کربلا برداشته است آرامگاه او در کربلا است.
گو اینکه اکنون در خانۀ دشمن در زندان باشد ما به مبدأش مینگریم، هر کس بر سر هر مبدأ کشته شد آرامگاه او همانجا است.
آن خلیفهزادگان مقبلش زاده از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هری یا از ریاند بیمزاج آب و گِل نسل ویاند(1)
جایگاه رجال در نظر من آرا و اهوای آنان است، نه منزل و مأوای آنان، انسان در منزلگاه رأی خود منزل دارد و در محلۀ رأی و مکان رأی رفت و آمد میکند با آنکه سوای آن محله هزاران کوی دیگر هست که میتواند انسان را جا بدهد، ولی چون رأی در آن سو نیست، انسان هم در آن سو نیست؛ رأی انسان به سوی مشرق باشد انسان بدان سو میرود، اگر به سوی مغرب باشد بدان سو میرود و به همراه خود تمام محمولات سبک و سنگین را بدان سو میکشد، رأی انسان را هر جا جستی، انسان را در آنجا جستهای؛ هر گاه او به
1) (1) مثنوی مولوی.
سوی خدا و رو به بالا باشد تمام ملابس و مساکن با پاکی مخصوص رو به ارتفاع به سوی بالا پیش میرود، و مطاعم و مشارب طعم طهارت و تعالی میچشند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود
: «اَبِیْتُ عِنْدَ رَبّی یُطْعِمُنی و یَسْقینی»(1)یعنی من شب را پیش پروردگارم تا صبح بودم به من میخورانید و میآشامانید.
رسول الله صلی الله علیه و آله تعیین نفرمود که در کجا بوده که یک شب پیش پروردگار به سر برده و پروردگار خود ساقی بوده و سفره میگسترانیده، ولی آنقدر معلوم است که نور رأی هر گاه ربوبی باشد و در آستان پروردگار بود، همه مدارک را آن سو فرا میکشد و مشاعر را جملگی به بالا میبرد و گذشته از مشاعر پرتوی به جهازات بدن و پآیینتر از آن به لباس و مسکن و خوردنیها و آشامیدنیها میافکند و آنها را نیز به بالا فرا میبرد.
این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بُخل و حسد وان خورد زاید همه نور احد
هر دو نی خوردند از یک آب خور این یکی خالی و آن پر از شکر
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 214/1.
هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زآن نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب آن یکی سرگین شد و آن مشک ناب(1)
آرامگاه سوار اسیر که معلوم نیست که در کجای کوفه است، به ما میگوید: قبر من با آنکه از شهیدان این کوی برکنار است مورد سلام حضرت حجت علیه السلام است، تا بدانید که: برای شما ممکن است بدون آنکه به آسمان بروید و به معراج درآیید، بلکه در خانه خویشتن باشید و با پروردگار باشید، او ساقی باشد و سفره بگستراند، به انوار قلوب آداب آسمانی را فرود آورد و سفره بچیند و به وسیلۀ خیال پاک و از مجرای طهارت لقمه، غذا را از حالی به حالی و از جهانی به جهانی بگرداند، چنانکه خیال پاک لقمه را در بیرون از حالی به حالی میگرداند همچنان در داخل بدن درست او را از جهانی به جهانی میگرداند.
هر خیالی تو گویی به سرپنجۀ خود گریبان، یک جزو از ماده را میگیرد و آن را زیر و بالا میکند.
خیال وادارت میکند که دست به سوی رفّ دراز کنی که ظرفی را از بالای آن برگیری، هر گاه قامت رسا نیست، نگاهی به اطراف خانه در پیرامون خود
1) (1) مثنوی مولوی.
میکنی، هر چه را بتوان زیر پا گذاشت زیر پا میگذاری و گاهی برای زیر پا چندین چیز را روی هم میچینی تا به بالا برآیی، در این کار تو مختصر بالا رفتهای امام به دنبال خیال و به تبع تو سایر چیزهای پراکنده جای خود را عوض کرده و به ترتیبی روی یکدیگر چیده شده تا نردبان تو گشته است، پس هویدا است که خیال به سرپنجۀ خود از نهانخانۀ غیب دستی زی بدن و به سوی بیرون دارد و با انگشتان نادیدنیش همگی را منقلب میکند، در انسان ربانی همتی در تارک سر و رأی و علم و نظری در روح و روان است که به بالا همی نظر دارد و مادامی که او رو به بالا میرود و به آن صدد کار میکند، مدیران داخلی و سران لشگر آن اسپهبد و جهازات و سایر ظروف هم رو به این سمتند، تا او به کار باقی است آنها نیز باقیاند. هر گاه او بایستد آنان نیز از آن سوی میایستند.
در زیارت شهیدان این کوی آمده
:السلام علیکم ایها الربانیون، آنان در آستانۀ ربوبیتند، در آن آستانی هستند که رأی خود را آنجا فرستادند.
من در محاکمۀ بین قدیسین و این کلمۀ لاهوتی آنان که اصل آدم از جهان بالا است از بهشت فرود آمده و هوای آنجا را همی دارد، با مادیین و کلمۀ هبوط آمیز
شبلی شمیل که ما انسان را و اصل آن را در زمین جستجو کردیم و یافتیم و آنان در آسمان جستجو کردند و نیافتند.
تأملها کردم دیدم کلمۀ الهیین رمزی است اسرار آمیز که تصدیق به ظاهرش باید از راه مبادی مقدسۀ دین باشد و سخن مادیین به افکار پست نزدیک است که گویند انسان از موادی است ملاس و اقلیم و اطوار تغذیه و تعلیم و جملۀ مؤثرات محیط بر مشاعر او اثری میگذارند که روحیۀ او را میسازند، گویی انسان به گردبادی ماند که از تفاعل مجموع به دست آمده نه روحی است که دارای هویت مستقل باشد، بالاخره در محاکمه بین آن دو نزدیک بود عاجز شوم، تا راهی برای فصل قضا از اینجا یافتم که انسان را نباید در آسمان جست و نباید در زمین؛ بلکه باید در کوی آرا جستجو کرد و یافت.
ممکن است مدفن تنی در دیاری برتر از زمین باشد یعنی در آستان عرش باشد، آیا عرش پروردگار کجا است در درون هر هستهای عرش از پروردگار هست، در تشکیل هر خانوادهای و در عقد هر زن و شوهری عرشی از پروردگار هست، در اساس تشکیل هر مجتمع عدالتی عرشی از خدای هست، فرشتگان در پیرامون آن عرش طواف میکنند و برای انجام فرامین
غیبی آمادهاند، مادامی که آن عرش نلرزد، آنها پرچم دولت را فرو میآورند و در آن دیار میدارند، پس اگر فرشتگان توانستند در افق عقیده تختی زدند و از افق عقیده به افق افکار و آرا و از آنجا به افق اراده پرچم الهی را فرود آورند و باز توانستند از افق اراده هم فروتر آوردند و در اقلیم ماده هم تخت خدایی را زدند، آن تن آرامگاهش در ظلّ عرش الهی است و برتر از این، اگر تربیت طفل در گهواره نبوت شد که به عکس فلسفه ایمان را از طبیعت به سوی قلب میبرد و مقررات الهی از آغاز داخل در بنیۀ اعصاب او شد و ایمان مخالط با خون و گوشت و پوست او گردید، بدن او حیاً و میتاً در آستانۀ عرش آرامگاهی دارد.
سالار شهیدان این کوی را برای محافظت بر مقررات حق و عدل تن لگد کوب شد، پس شگفتی نیست اگر محرمان راز خبر دادند که بدنش بعد از کشته شدن به آستانۀ عرش رفت، یعنی در جلباب نور پوشیده و به هوای تبعیت روح و روان از وضع تکوین منقلب گردید ولیکن بعد از نوازش دربار به حال طبیعت برگشت که به هم زبانی خاکیان نزدیک باشد و در سر راه هر رهگذری باشد و به او پیغامی به اهل آیین دهد که:
ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو: ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به دودمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
آخرین شهید در قائمیات ونمایشی از صفات و روحی همگی
السَّلامُ عَلَی الْجَریحِ الْمُرْتَثِّ مَعَهُ عَمْرِو بن عبد اللهِ الْجَنْدَعی السَّلامُ عَلَیْکمْ یا خیر انْصارٍ السَّلام علیکم بِما صَبَرْتُمْ فنِعْمُ عُقْبی الدّار بَوَّاُکم الله مُبَوَّءَ الاَبْرار اشْهَدُ لَقَدْ کشَفَ اللهُ لَکمُ الْغِطآء وَ مَهَّدَ لَکمُ الْوَطآءَ وَ اجْزَلَ لَکمُ الْعَطاءَ و کنْتُمْ عَنِ الْحَقّ غیر بطاءِ و انتم لنا فَرَطٌ وَ نحنُ لَکم خُلَطاءُ فی دار البقآء و السَّلام علیکم و رَحْمَةُ الله وَ بَرَکاته.(1)«اقبال ابن طاووس»
(2) عمرو بن عبد الله جندعی از اشخاصی است که از کوفه به سوی حسین علیه السلام
آمد، در ایام صلح و آرامش موقت (مهادنه) با کسانی که در طفّ فرات به امام علیه السلام پیوستند به حضرت او علیه السلام پیوست و با او بود تا هنگامۀ روز عاشورا.(1)
حدائق الوردیه از ضحاک بن عمرو بن قیس بن عبد الله مستوفی روایت کرده(2)
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 136.
2) (2) ضحاک یکی از منابع موثق قضایای تاریخی کربلا است، نیکو میدانم ترجمۀ او را در اینجا ذکر کنم که برای فهم استواری عهد، صراحت لهجه، جرأت و جسارت نمونهای است و نیز برای اطمینان به وثاقت تاریخ کربلا لازم است؛ (علمای سیر) از جمله طبری از ابومخنف و از عبد الله بن عاصم روایت کرده گوید: ضحاک بن قیس همدانی مشرقی با مالک بن نسر ارحبی در قصر بنیمقاتل در ایام (هدنه) نزد حسین علیه السلام آمدند به قصد آنکه سلامی بدهند، حسین علیه السلام آنان را به یاری خود دعوت فرمود، مالک بن نسر به اظهار اینکه وامدار و صاحب عیال است اعتذار خواست، ولی ضحاک وی علیه السلام را اجابت کرد اما به این شرط که: اگر دید نصرت او برای امام علیه السلام فائدهای ندارد از بیعت امام علیه السلام آزاد باشد؛ حسین علیه السلام هم رضایت داد، ضحاک میگوید: روز عاشورا هنگامی که اصحاب امام علیه السلام همگی به خاک خوابیدند و با او غیر سوید و بشر حضرمی باقی نمانده بود، نزد امام علیه السلام آمدم و گفتم: یابن رسول الله! فدایت گردم، تو خود آگاهی که بین من و تو شرط و قرار چه بود؟ فرمود: بلی راست میگوئی؛ اما نجات برای تو چگونه تواند بود؟ اگر بر آن توانایی داری از بیعت من به حلّی.ضحاک میگوید: آمدم به سراغ اسبم، من وقتی که دیدم اسبهای یاران ما همگی از پا درآمده و در میآید، اسبم را آوردم و در فسطاطی که از یاران میان خیمههای مسکونی (بیوتات) بود داخل کردم.گوید: عدد بیوتات یکصد و سی و شش تا بود، هفتاد تای از آن، از حسین علیه السلام بود و باقی مال اصحابش، اسب را پنهان کردم و برگشتم پای پیاده به همراه امام علیه السلام کارزار کردم و آن روز در جلوی حضرت او علیه السلام دو مرد کشتم و دست مرد دیگری را قطع کردم، حسین علیه السلام چندین بار -
که: «عمرو جندعی در ایام هدنه از کوفه به سوی حسین علیه السلام آمد و در روز عاشورا آخرین کسی که از اصحاب امام علیه السلام با او باقی بود، سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی و بشیر بن عمرو حضرمی و عمرو بن عبد الله جندعی بود.»(1)
عمرو بن عبد الله به همراه امام علیه السلام جنگ کرد تا هنگامی که لشگر دشمن به خیمهگاه احاطه کردند، عمرو برای کارزار پیش رفت، دلیرانه نبرد میکرد تا غرق جراحت شد با تن پر از زخم به خاک افتاد، ضربتی به سرش آمده بود که کارش را ساخت، از آن ضربت مدهوش به زمین افتاد(2)لیکن خویشان و بنی اعمام او، او را به دوش گرفتند و از میدان بیرون بردند، گفتهاند: و ارْتُثَّ بالجراحات.
در حدائق گوید: وی تا یکسال نزد خویشانش در بستر افتاده بیمار بود تا در سر سال وفات کرد.
عمرو جندعی آخرین شهیدی بود که از یاران در دم آخر به همراه امام علیه السلام بود، عمرو شهید کوشید که پیش از اهل بیت و پیش از امام علیه السلام کشته شود و بدان کوی آمده بود که با حسین علیه السلام باشد و با هم بروند، ولی بخت همراهی نکرد و کاروان به عقب افتاد، تن مرتث(3)او را به کوفه بردند، اما باکی نیست چون به
تن زخمدار مدهوش باز از عقب آنان رفت، نالان به آنها رسید، دست تقدیر او را به یک سال عقب انداخت که در این یک سال از اثر ناله، کاروانی دیگر از پی شهیدان روانه کند و خود بعد یک سال به کاروان نیکبختان بپیوندد.
آری، به هر نالهای که از بستر بیماری وی برمیخواست دلی از آل همدان جریحهدار میگشت، از هر زخمی که دهان میگشود خاطراتی بر قلبهای جریحهدار وارد میشد، تجدید غم به دنبال میآورد و حس انتقام را تحریک میکرد، تحریکات در آل همدان و نخع و کهلان به اندازهای مؤثر شده بود که بعد از رفتن یزید و اضطراب محور خلافت و انقلاب عراقین که در کوفه انجمن شورائی برای انتخاب حاکم موقت برپا گردید، از انتخاب عمر سعد زمزمهای شد زنان آل همدان که سوگوار کربلا بودند، هنگامی که این خبر را شنیدند به مسجد جامع ریختند و شیون کنان پیرامون منبر را گرفتند، همی مویه میکردند که پسر سعد را همین بس نبود که پسر پیغمبر ما را کشته که اکنون باید امیر ما هم بشود، مردان آل همدان هم به تعصب زنان و بانوان خود شورش کرده با شمشیر کشیده به مسجد ریختند و پیرامون بانوان را گرفتند و سوگند ادا کردند که تا زندهاند نگذارند قاتل پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله قدم بر فراز منبر بنهد، از اجتماع زن و
مرد آن روز هنگامهای شد مردم به یاد شهدا سخت بگریستند، معلوم است بیماری که یک سال تمام در میان قبیلهای بنالد و جان بدهد خواهد توانست قبیله را به دنبال نالۀ خود ببرد و به سوی هدف خود بکشاند.
پیام این کوی این است که ارادۀ ثابت با تن رنجور از یک تن فداکار تن را افتان و خیزان و بعد از آن قبیله را به دنبال خود و به سمت مقصد میکشد و در محل خدمت خود، فعالیتی بروز میدهد.
دو تن برادر از جنگ احد زخم برداشته بودند، یکیشان با تن زخمدار در بستر خوابیده بود، خبر شدند که رسول خدا صلی الله علیه و آله مأمور جنگ دیگری به نام (حمراء الاسد) گردیده و با تن زخمدار برای جنگ رفته و به همراه خود جز زخمیهای احد، از یاران نبرده، آن یکی که حالش بهتر بود آمد به بالین برادر بستری که برخیز، به دنبال پیغمبر صلی الله علیه و آله برویم، او از زخم و ناتوانی خود شکایت کرد، وی گفت: برخیز در گردنههای بین راه من تو را به دوش میبرم، برخواستند و دومی در پیچ و خم گردنههای راه، یک گردنه را به پای خود میآمد و گردنۀ دیگر را اولی به دوشش میگرفت تا بعد از یک فرسخ خود را به اردوی پیغمبر صلی الله علیه و آله رساندند.
پیام کوی این شهید میگوید: مردان قبیلهام تن مرا از
کربلا بردند که آنان مرا به خود ملحق کنند، ولی من با تن رنجور و اندوه بیپایان به دنبال ارادۀ خود به کوی شهیدان رفتم و بالاخره آنان را هم به دنبال به کوی شهیدان بردم، آری آن ارادهای که گریبان مرا در آغاز از دست علائق خویش و بیگانه و دلسوزی خویشان و نکوهش بد کنشان باز گرفت و به حدی در راه وفا پافشاری کرد که خویشان غمخوار نتوانستند جز تنی را از من از میدان کربلا به در ببرند، آن هم در موقعی که من مدهوش بودم میتواند در موقع رنجوری هم کار خود را انجام دهد و قبیلهای را تحریک کند.
خوانندۀ این کتاب حدس میزند که خویشانی که تن از دست رفته و از کار افتادۀ این شهید را از غوغا به در بردهاند، قبلاً برای بازداشتن او از این مقصد بسی به او پیچیده و به نام خیراندیشی پاپیچ راه او شدهاند و نتوانستهاند او را از راه باز دارند، در میدان کربلا هم از دور مواظب او بوده و به هوای او میکوشیدهاند تا همین که مدهوش شده توانستهاند او را به دوش بیرون بردهاند، من مستبعد میدانم که بیسابقه و اتفاقاً به او برخورده باشند و او را مدهوش یافته به درش برده باشند، این مقدمۀ فرضیه نیروی شوق را به گوش رهگذر میکشد که شوقی که با هزاران پاپیچ از کار باز نماند و ارادهای که راهی را پیش گیرد و از آن راه
نتوان برگرداند و جز در موقع بیهوشی غمخواران نتوانند تنش را از دست او بگیرند و از سمت هدف بگردانند، به کوی او باید گذر کرد که نسیمی از این کوی به هر کس بخورد او را به نیکبختان ملحق خواهد کرد.
فصل آخر کتاب شهیدان را این شهید در کوفه آن هم در بستر بیماری تشکیل داد، یعنی همین که بستر او را از خانهها برچیدند، دنبالۀ قافلۀ شهیدان تمام شد و چون با وجود فاصلۀ مدت یک سال و فاصلۀ مسافت کوفه و کربلا باز او را در قائمیات در سیاهۀ شهیدان کوی حسین علیه السلام ریز داده از اینجا معلوم میشود به روی ما کتاب سعادت همچنان باز است و تازه ما در فاتحۀ فصل تازهای هستیم یعنی هر چه عقب باشیم باز هر گاه آثاری از آن کوی به همراه داشته باشیم با آنان هستیم؛ خاتمۀ فصل کتاب آنان از نو فاتحۀ فصل نخستین سعادت است و تن (مرتث) او این سروش را میرساند.
قاموس گوید: (ارتث) از معرکه بدن رثیث یعنی زخمدار پر جراحت او را با نیمرمقی به در بردند، بنگرید با اینکه او را بردند و با آنکه معنی کلمۀ (ارتثاث) این است، باز در زیارت قائمیه او را خطاب میکند که (معه) یعنی هر زخمی دهان میگشود، وردش این بود که با حسین علیه السلام و به همراه او علیه السلام
بود و خود او میگوید: گر چه مرا به کوفه باز آوردند و از همراهان آن کوی جدا کردند، ولی باز در کوی شهیدانم گویی قبر من در کوفه نیست در جائی است که دل من است، در آنجا است که از آنجا این زخمهای گلگون را آوردهام، هر زخمی اثری است که از کوی شهیدان به همراه دارم، ارمغانی که از کوی شهیدان آوردهام با خود و به همراه خود خواهم برد، این شهید را با تن خسته زنده بردند و ضحاک بن قیس هم زنده از کربلا رفت؛ او زبان نداشت که حال خود را بگوید، ولی ضحاک زبانی داشت که شرح ماجرای خود و سایر شهدا را میداد، این شهید صریع مدهوش بود، نه زبانی که محافل را پر کند و نه زمانی که از گزارش شرح حال متون تواریخ را فقط بسترش به ترجمۀ حالش برخاست (گرسنه را ناله بیش باشدش تأثیر)
تأثیر نالۀ او بیش از این است که از یاد برود، پس حاشا که از یاد اولیای خدا برود، آن کس که از یاد میرود که خود برود، ضحاک خود رفت؛ نامش از نامۀ شهیدان و یادش از خاطر قائم به خونخواهی آنان نیز رفت، او هر چند خودش خبر خود را میداد فراموش بود، ولی این شهید که بستر و خاک گزارش او را ترجمه میکرد در یادها هست و پیامش به وسیلۀ زیارت قائمیه به همۀ دوستان میرسد، پیام او
این است که هر کس خود نرفت و گر چه تن او را به زور برده باشند باز در کوی شهیدان است و هر که به دنبال آید نام او در نامۀ نیکبختان و خاتمۀ نامها است.
فَلَقَدْ کنّا مَعَ رَسولِ الله صلی الله علیه و آله و انَّ الْقَتْلَ لَیُدُورُ عَلَی الآباء و الابنآء و الاخوان و الْقِرابات فَلا نَزْدادُ علی کلِّ مصیبةٍ و شدَّةِ الاّ ایماناً و مُضیّا عَلَی الحَقّ و تسلیما للاَمْر وَ صبراً علی مُضَضَ الجراح.(1)
(2) عمرو شخصیتش بزرگ و شخصش نامی بود، پدرش قرظه بن کعب، ملک ری را به سال (34 ه) بنا به قولی به همراه ابوموسی فتح کرد.
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 121.
2) (2) قرظة بن کعب بن عمر بن عائذ بن زید بن منات بن مالک بن ثعلبه بن کعب بن خزرج انصاری، ابن کلبی و دیگری چنین ضبط کردهاند.ولی عسقلانی در اصابه و جزری در اسدالغابه و ابن عبدالبر در استیعاب گویند: وی عمرو بن قرظة بن کعب بن ثعلبة بن عمرو بن کعب بن اطنانه؛ انصاری خزرجی است، قرظه با حرکات ثلاث در قاف و راء و ظاء معجمه.
قرظه از صحابۀ روات است(1)و از اصحاب امیرالمؤمنین است که با او از مدینه هجرت کرده؛ در کوفه منزل گزید و به همراه علی علیه السلام در جنگهایش جهاد کرد(2)امیرالمؤمنین علیه السلام او را در عین التمر(3)به جمع خراج منصوب کرد، نیز از طرف حضرت او علیه السلام والی ایالت فارس بود(4)، در سنۀ پنجاه و یک وفات کرد،(5)اولین کسی است که در کوفه دربارۀ او نوحه گری شد، اولاد بسیاری به جا گذاشت که مشهورترین آنان این عمرو (شهید) است و دیگر علی (شقی).(6)
1) (1) بخاری گوید: وی از صحابۀ روات بود، برای وی شرف صحابگی بود. «التاریخ الکبیر، بخاری: 193/7»
2) (2) کشی در رجال خود در احوال قرظه گوید: روزی که علی علیه السلام به سمت صفین حرکت کرد پرچم انصار را به قرظة بن کعب بن ثعلبه انصاری صحابی داد.
3) (3) عین التمر شهرستانی است در مغرب فرات، دارای قراء و مزارعی زیاد در زمانی که سپاهی از معاویه به سرکردگی نعمان بن بشیر بر آنجا تاخت، قرظه مأمور خراج آنجا بود؛ ابن ابی الحدید در ذیل خطبۀ 41 این قضیه را ذکر کرده است.
4) (4) محمد بن سعد در طبقات گوید: قرظه در جنگ احد و جنگهای بعد از آن با پیغمبر صلی الله علیه و آله حاضر بوده و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود و در کوفه فرود آمد.«طبقات: 17/6»در اصابه از بغوی بازگو کرده گوید: قرظه در کوفه مسکن گزید و خانه بنا کرد، ابو عمرو کنیه داشت، با علی علیه السلام در جنگهای سهگانهاش حاضر بود، علی علیه السلام او را والی فارس کرد، نصر بن مزاحم منقری گوید: در صفین از امرای علی علیه السلام بود.«الاصابة: 329/5»
5) (5) صحیح مسلم از طریق علی بن ربیعه روایت کرده که، اولین کسی که در کوفه بر او نوحهگری شد، قرظة بن کعب بود، قرظه اولادی به جا گذاشت که مشهورترین آنان همان عمرو است و علی.
6) (6) ابصار العین فی انصار الحسین: 155.
عمرو بن قرظه در ایام مهادنه که هنوز کار ستیزه بالا نگرفته بود پیش از
جلوگیری آب(1)از کوفه آمده خود را به حضرت اباعبد الله علیه السلام رسانید، نمایندۀ امام علیه السلام بود، در مذاکراتش با عمر سعد از لیاقت و شایستگی چنان بود که حضرت او علیه السلام، او را از طرف خود برای مکالماتی که ردّ و بدل میشد نزد عمر سعد میفرستاد، پیش از آمدن شمر ذی الجوشن میرفت و جواب میآورد تا به واسطۀ وصول شمر آمد و رفت بین آنها قطع شد.
طبری از طریق ابوجناب از هانی بن ثبیت حضرمی که خود در کربلا حاضر بوده بازگو کرده گوید:
«حسین علیه السلام عمرو بن قرظه را پیش عمر سعد مبعوث کرد که امشب مرا بین دو لشگر ملاقات کن، عمر سعد با بیست سوار آمد و امام علیه السلام هم تقریباً با بیست سوار بود، وقتی ملاقات کردند، حضرت علیه السلام امر به اصحابش داد کناره گرفتند، عمر هم به همراهان خویش چنین امر را کرد.
میگوید: ما چنان کنار کشیدیم که نه سخن آنان را شنیدیم و نه همهمۀ آنان را. آنها گفتگو کردند، طول دادند به اندازهای که پارهای از شب رفت، سپس هر دو با همراهان خود به لشگرگاه خویش بازگشتند، مردم روی اندیشۀ خود گفتند که حسین علیه السلام به عمر سعد گفت: بیا با من نزد یزید برویم و هر دو لشگر را به حال خود واگذاریم. عمر سعد گفت: در این صورت خانۀ من ویران خواهد شد، فرمود: من برایت میسازم، گفت: مزرعهام گرفته خواهد شد. فرمود: در این
1) (1) حدائق گوید: روز ششم محرم رسید.
صورت من بهتر از آن از مالم که به حجاز است به تو خواهم داد، عمر سعد باز قیافهای به کراهت نشان داد.»(1)
گوید: مرد این شایعات را بیآنکه سخنان آنان را شنیده باشند، یا علم و اطلاعی از آن یافته باشند بازگو میکردند و شیوع میدادند، عمرو بن قرظه میبود تا روز دهم محرم پیش آمد و آن رستاخیز برپا شد، از امام علیه السلام برای جنگ استیذان کرد، بعد به مبارزه بیرون شد از لشگرگاه خود بیرون آمد و رجز میخواند:
1 - قد علمت کتائب الانصار انی ساحمی حوزة الذمار
2 - فعل غلام غیر نکس، شار دون حسین مهجتی و داری(2)
چون والی زادۀ فارس بود، جملۀ لشگر به شخصیت او معترف و از او و پدرش والی ایالت فارس اطلاع داشتند، همین بس که کوفه در ماتم پدر او یکپارچه شیون شده بود و چون در خاطر داشت که در رفت و آمدها و مذاکرات خلوتی عمر سعد گفت: ابن زیاد خانهام را خراب کند از این جهت در رجزش نام از خانه برد و از (مهجة) و خون دل سخن گفت، و چون از دودمان انصار بود و انصار متعهد شده بودند که پیغمبر صلی الله علیه و آله و آل او را به ایواء و منعه و نصرت نگهداری کنند و این عهده را به مرحلۀ عمل هم آوردند، وی نامی از انصار و کتیبههای حمایت کش و متعهد آنان برد و گوش جهانیان را پر از این صدا کرد.
ترجمه:
1 - کتیبههای افواج انصار از اوس و خزرج میدانند و آگاهند که من حمایت کش حوزۀ تعهد خویشم (چنانکه معمول انصار در نگهداری پیغمبر صلی الله علیه و آله بود.)
2 - مانند رفتار یک تن جوان رشید واژگون نشده، برای نگهداری حسین علیه السلام و در راه حسین علیه السلام خانهام را میفروشم و خون حجرۀ قلبم را بذل میکنم.
شیخ ابن نما میگوید: در این رجز که گفت: (دون حسین مهجتی و داری) گوشه به پسر سعد ناجوانمرد زد؛ زیرا آن هنگام که حسین علیه السلام به او تکلیف کرد که برگرد، به همراه من باش، گفت: از خانهام ترس دارم، فرمود: من به جای مالت از مال حجازم به تو عوض میدهم، باز او کراهت ابراز داشت.
بعد از این رجز به جنگ پرداخت، یک ساعت جنگ کرد، پس برگشت ایستاد جلوی روی حسین علیه السلام که او را از دشمن حفظ کند.
ابن طاووس گوید: در آغاز کارزار در ادای خدمت به پادشاه آسمان مبالغه کرد و بین سداد و جهاد جمع کرد، سپس برگشت پیش روی امام علیه السلام.
ابن نما گوید: «همی تیرها را که میآمد به پیشانی و به سینه میگرفت، از این رو نگذاشت که صدمه یا خدشهای به حسین علیه السلام وارد شود، تا آخر که جراحت زیاد دید و بدنش سوراخ سوراخ شد، نگاهی به روی امام علیه السلام کرد.
آوخ از این نگاه و زهی جوانمردی و وفا
و گفت:(1)ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله! آیا وفا کردم؟
امام علیه السلام فرمود: آری، تو پیش از من به سوی بهشت میروی، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله را سلام برسان!!
یعنی چون به بهشت پیش از من داخل میشوی پیغمبر صلی الله علیه و آله را پیش از من دیدار میکنی.
و آگاهی بده که من حتماً به دنبال تو میآیم.»(2)
«سپس عمرو بن قرظه به رو بر زمین افتاد (رضوان الله علیه) اما علی برادرش به همراه عمر سعد بود و کار نابهنجاری کرد.
محتمل است دست سیاست او را به این کار وادار کرده باشد؛ زیرا میدان داری آن انصاری زاده باوفای پر از تهییج بود و به یادآوری دوران پیغمبر صلی الله علیه و آله و اقدامات انصار تحریکات بیاندازه داشت، بنابراین بازیگران آن روز برای شکستن تأثیرات او؛ این برادر را به نقیض کارهای او وادار کردند و تذکر به لشکر دادند که مقتضیات آن اقدامات گذشته و مبادی و اصول دیگری الآن به کار آمده است.
علی شقی وقتی که برادرش «عمرو» شهید شد، از وسط صف خود را بیرون کشید و میان میدان رسید، آشکارا داد زد: ای حسین، ای کذاب بن کذاب! برادرم
را گول زدی و به کشتن دادی؟
حضرت او علیه السلام در جواب فرمود: من برادرت را گول نزدم، لیکن خدا او را هدایت کرد و تو را گمراه!
علی گفت: خدا مرا بکشد، اگر تو را نکشم مگر پیش از آن بمیرم.
پس به سوی حضرت علیه السلام حمله کرد، نافع بن هلال جلو آمده با سر نیزه او را به زمین انداخت، همراهان او به نافع حمله کردند و علی را از آن ورطه به در بردند؛ بعد مداوا شد و بهبودی یافت.»(1)
شیخ سماوی به شگفت است که در کتب حضرات برای علی ترجمه و روایت و مدح دیده میشود، ولی برای عمرو شهید نامی نیست.(2)
من گمان دارم که برادران (جماعت) ما نه از بدخواهی چنین کرده باشند، بلکه یافتهاند که دست سیاست، علی را به آن کار ناهنجار وادار کرده بود؛ یا علی بعد از قضیۀ کربلا توبه کرده و به حسن ظاهر و صلاح خود کوشیده و به هر حال:
ولِکلِّ غُرَّةِ مَعْشِر من قومه دَعِرٌ یهَجِّنُ رأیه و یعِیبُ
این صحابیزادۀ گرامی، پیام خود را ذکری و یاد مدینه در دوران طلائیش در 60 سال پیش قرار داد و از دورهای که مهاجر و انصار در مدینه یثرب مدینۀ
نوینی تشکیل دادند یادآوری کرده پیامی داد و از معاهدهای که در آغاز، انصار یعنی هفتاد و سه تن مرد و دو تن زن، نمایندگان مدینه در مکه با پیغمبر صلی الله علیه و آله کردند و برای ترویج آیین، پیغمبر صلی الله علیه و آله را با تعهداتی از مکه به مدینه آوردند و به تعهدات خود عمل کردند، تا مثل اعلی برای جهان و سرمشق برای آیندگان گذاردند، آوائی در گوش اسلامیان فرو خواند.
و از نغمه اتحادی که در شعب مکه بین عنصر وحی و الهام (محمد صلی الله علیه و آله) و بین مردان اولی اسلام برخواست، صفیری زد؛ در نیم شبی پیغمبر اقدس صلی الله علیه و آله خون خود را با آنها روی هم ریخت و یک خون در تن همگی جریان یافت و کلمۀ متحدۀ (الدم الدم الهدم الهدم) بر زبان نبی صلی الله علیه و آله وحی آسا گذشت.(1)
1) (1) هفتاد و سه مرد و دو زن از انصار در موسم حج از یثرب به مکه آمدند، در خفیه و پنهان از قریش در عقبۀ منی شبانه گرد آمدند، بعد از انتظار کمی محبوبشان محمد پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به همراه عباس عمویش وارد شد، در این وقت که وحی مکه با نیروی مدینه یکی میشد و رجال آن به صدد انعقاد بیعت عقبه بودند، علی علیه السلام و حمزه در دهنه عقبه کشیک میدادند، عباس به سخن آمد که ای مردمان یثرب! بدانید محمد پسر برادر من صلی الله علیه و آله در میان بنیهاشم، قبیله خود از هر جهت محفوظ است. اگر شما نتوانید از عهدۀ نگهداری او برآیید از این کار بگذرید، اسعد بن زراره گفت: یا رسول الله! به دست دراز کن و از ما بیعت بگیر، عباس گفت: ای مردم! شما به کار بزرگی اقدام میکنید باید خود را آماده کنید که با عرب و عجم و روم و فرس بجنگید، اسعد بن زراره باز گفت: یا -
اکنون گویی همان صدای محمد صلی الله علیه و آله و آهنگ صوت در 72 تن پیش قدمان تأسیس اسلام با نوای این شهید جوان به هم آمیخته است و میگوید: در سرزمین کربلا در این هامون خشک هم میتوان مدینه را ساخت، مدینه اولین مهبط فردوس آسمانی شد که واحد نخستین برای شهرستانهای بیشمار اسلامی باشد و از روی او همه جا مجتمع بسازند. خدای قرآن نقشۀ مدینه را برداشت و در قرآن که سجل ابد است گذاشت و آب و گل مدینه را تحت نظر قرار داد و چنانکه متخصصان فنی شیمیائی به مواد و مصالح رسیدگی میکنند و آنچه را در ساختمان بناهائی محکم به کار میرود، سخت در تحت دقت میگذارند، خدای آگاه خصائص حوزۀ اولیه مدینه و
روحیۀ آنان را بازرسی فرموده، نتیجه بازرسی را بیرون نویس کرده و هفت رقم امتیازات آنان بوده که سه آن را در یک ستون و چهار دیگر را در ستون دیگر درج فرموده و بدین قرار تمام شرائط تشکیل مدینه فاضله را تقریر فرمود.
شخصیتهایی را با سه گونه خصائص از بیرون به مدینه آورد و شخصیتهای ممتازی را نیز از مدینه که دارای چهار گونۀ خصائص دیگر بود برگزید و از این فعل و انفعال، برای تکوین مولود جدیدی که روان زیست کردن به آخرین درجۀ فعالیت در آن بود اتحاد و یگانگی پدید آورد، تا آن مولود رشید به دنیا آمد و نامش را اسلام گذاردند.
پیام این جوانمرد شهید این است که: ای مردان رشید آیندۀ اسلام، آن خصائص را که بین شهرستان شما با فردوس اعلی رابطهاش محفوظ باشد از دست ندهید، این خصائص بود که آن تشکیلات داده شد و خصائص امم دیگر محکوم به تبعیت آنان گردید و آداب و رسوم نژادهای دیگر هضم در آن شد.(1)
1) (1) در سورۀ حشر که خدا خار و خسک را از ساحت مدینه پاک کرد و یهودیها را از پیرامون حوزۀ مدینه تبعید نمود، چون املاک آنها را واگذار به عناصر پاک قابل زیست میفرماید: به تشریح مبانی معنوی خود مدینه میپردازد که معلوم باشد آنان استحقاق بقا دارند و املاک دیگران باید تملیک آنان شود، به ویژه املاک یهود که پیکرشان مواد صالح بقا را به کلی فاقد است و -
ای آیندگان! شما مهاجر و انصار را به آن خصائصی که خدا پسندیده بشناسید، خصائص مهاجرین و رجالی که از بیرون به مدینه آورد از این قرار بود:
1 - نخست تن به مهاجرت دادند در راه مبدأ مقدس صرف نظر کلی از یار و دیار کردند، از خانه و لانه برای خاطر مبدأ خود که آیین باشد گذشتند.(1)
2 - با آن حال چشم از مال مردم بسته بودند و در پی جویایی رزق از خدا و به جستجوی راه رضوان ملک اکبر بودند.(2)
3 - به یاری خدا برخاسته و به نصرت رسول خدا صلی الله علیه و آله کمر بسته بودند، امتیازات رجال مدینه که به استقبال این مردان بغل گشودند از این قرار بود.(3)
4 - نخست خانه را آب و جاروب کردند و ایمان دل مهیا کردند که دو خانه پیشاپیش برای پذیرایی واردان
این آیین مهیا باشد.(1)
5 - دیگر محبت میورزیدند با این واردان مهاجرین و آنان که به سوی اینان میآیند.(2)
6 - و بینظر شدند مطلقاً به آنچه خدا به واردان بدهد و خود را بیحاجت از آن دیدند.(3)
7 - لقمه را از دهان خود میگرفتند در حال تنگدستی و به هم کیشان میخوراندند و آنان را بر خویشتن مقدم میداشتند.(4)
عمرو بن قرظه روح مدینه در پیکرش بود و خون آن رجال در عروقش میگشت، نبضش به همان آرزو و آمال میزد و خاطرات آن دورۀ طلائی در پیش نظرش جلوهگری میکرد و تحریک مینمود که در این کوی باید مدینه را مجدداً ساخت و از هفتاد و دو تن شهیدان این کوی، هشتاد نفر مؤسسان اول را مکرر کرده، دعوت آنان را باز آغاز کرد؛ خلاصه آنکه: مدینه را با همان معنویت باید مکرر نمود، چه آنکه مصالح و مواد مدینه در هر جا به دست آید، در آنجا
میتوان مدینهای ساخت گرچه در بیرون منطقه حجاز باشد، عمران جهان و اصلاح انسان موقوف به آن است که خلق در مدینهای گرد آیند که از مصالح مدینه رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را ساختمان کرده باشند، آگاهید که مصالح بنیان هر شهر یعنی مایۀ تشکیلات و اجتماعات و طرز حکومت آن، رجال آن است که نه خشت و گل؛ بلکه رجال هم نیست؛ زیرا رجال به گذشتنیاند، مردان مدینه رسول صلی الله علیه و آله بر اسبان خود نشستند و رفتند، اما تشکیلات و نظاماتی که از مصالح اخلاق و بنیان روحیۀ آنان بر پا بود ثابت و پایدار میبود و قابل تکرار و تجدد بود و به قدری قابلیت تکرار داشت که در هر اقلیمی از آن عناصر میشود مدینهای از نو ساخت.
خدای قرآن در نقشهبرداری مدینه پیغمبر صلی الله علیه و آله به حقائق اخلاقی مردان آن پرداخت، نه به نام اشخاص که رمزی باشد از اینکه مدینه قرآن مدرسه سیاری است و مؤسسۀ قابل تکرار؛ در هر سرزمین این مصالح به دست آمد مدینه را در آنجا بسازید، خدای مهربان برای سرّ بزرگی، مدینه را در زمان خلافت علی علیه السلام به کوفه منتقل کرد(1)و بعد از بیست سال از آنجا به
1) (1) هنگامی که علی علیه السلام با نهصد تن از مهاجر و انصار از مدینه به سمت بصره حرکت میکرد میفرمود: قد قلعت دار الهجرة باهلها.
کربلا نقل داد. از منطقهای به منطقه دیگرش آورد و از نامی به نام دیگرش تحویل داد و از میان شهر به بیابان تجدیدش کرد و نام آن را (کوی شهیدان) گذاشت و بشر را به دورش گرد آورد تا او را از جمود و تصلب برهاند و برای تطور هوشیارش دارد؛ زیرا در نردبان ارتقا باید به همان نسبت که ثبات و دلبستگی به وضعی دارند صلاحیت انتقال و تطور هم داشته باشند و موازنه بین ثبات و تطور محفوظ باشد؛ هر گاه موازنه محفوظ نباشد بشر یا به ثبات میکوشد و تقلید و جمود و تصلب پیاپی هر کدام بعد از دیگری بر او زور آور میشود و مانند گچی که به کار برود و هوا بخورد، حالت تحجر به خود میگیرد و از مماشات با سیر اطوار طبیعت عاجز میشود و از ادامۀ زندگی محروم میگردد.(1)
و یا به تطوّر عجله میکند و قبل از نضج به سراسیمگی وضع خود را به هم میزند و خود را به نشیب و فراز میاندازد، تا سر و دستش بشکند و مغزش از هم بپاشد؛ بنابراین برای حفظ مسلمین از این دو خطر بزرگ شصت سال بعد از دوران مدینه در
1) (1) گویند: از ملا نصرالدین پرسیدند: چندم ماه است؟ گفت: پنجم، بعد از یک هفته دیگر باز از او پرسیدند: اینک چندم ماه است؟ گفت: پنجم است، گفتند: ملا تو هفته پیش گفتی پنجم، گفت: مرد باید حرفش یکی باشد، مردی که به یک هفته سخنش بگردد مرد نیست.
بیابانی همان حوزه را باز تشکیل داده و پایان فتح و ظفر، او را تبدیل کرد به شهید شدن تا مسلمین بیاموزند که با حفظ کلیات اساسی و مطالب جوهری، مدینه به کربلا منتقل میشود.
هلا ای آیندگان! شما هم در زمان خود آن را به جای دیگر انتقال دهید و نظر شما محدود به یک طرز و یک محل نباشد و دیده به یک مکان و یک رنگ مدوزید و تاریخ عقب سر را بنگرید بلکه از تاریخ، دیدهای به جلو باز کنید و به مدینۀ تکرار پذیر رفت و آمد کنید.
علی علیه السلام میفرمود:
«دارالهجرة قد قلعت باهلها»(1)مدینه دار هجرت با اهلش به همراه من از جا کنده شد، میخواست مدینه را در کوفه تجدید نماید ولی مسلمین به ثبات بیش از آنقدر که لازم است گرفتار بودند و نسبت تطورشان موازنه به اثباتشان نداشت، از این جهت در اواخر عمر خود مشهود او شد که سپاه او در کوفه نتوانستند محاکاتی از حوزۀ مدینه بنمایند تا در خطابهای که آنها را تهییج میکرد که از مثل اعلی نباید عقب بمانید، صریحاً جواب منفی شنید و غلبۀ تحجر بر تطور آشکارا شد و حقاً برای قائدی
1) (1) نهج البلاغه: نامه 1؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 151/3.
همچون امیرالمؤمنین علیه السلام آن جواب ناشایسته بود.
در آن خطابه میفرمود:
نص خطابه:
در مدینه آن روزی که با رسول الله صلی الله علیه و آله معاهده بستند که او را با کسانی از مهاجرین که به همراه او هستند از شمشیر دنیا نگهدارند تا رسالت خدا را تبلیغ کند، بیش از دو قبیله نبود که زاد و بومشان قدمت نداشت، و شمارهشان از سایر عرب افزون نبود (اوس و خزرج)؛ هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و آل او را مأوی دادند و خدا و دین خدا را نصرت کردند و پیمان با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بستند بر یاری او یکدل شدند به مشکلاتی برخوردند که کس ندیده، نخست عرب به تمامه به یک کمان تیر به سوی آنها گشاد، دیگر آنکه قبایل یهود بر علیه آنان هم سوگند شدند و دیگر قبائل، قبیله پس از قبیله، آنان را به غزوه گرفتند، آنان نیز همین که کار را چنین دیدند در برابر هر یک از این مشکلات تصمیماتی گرفتند.
نخست از برای دین تجرد کردند:
از همه چیز بیرون آمدند و از کارهای دیگر دست کشیدند.
دیگر آنکه: مابین خود و عرب هر رشته داشتند و بین خود و یهود هر پیمان بسته بودند بریدند و برابر اهل نجد و یمامه و اهل مکه و تهامه و اهل کوهستان و
جلگه پرچم دین را برافراشتند.
دیگر آنکه: در زیر پلاس زد و خورد همی صبر ورزیدند تا عرب برای محمد صلی الله علیه و آله سر فرود آورد و محمد صلی الله علیه و آله پیش از آنکه دیده از این جهان بربندد چشمش روش نشد و قرة العین خود را در آن دید.
اینک شما یاران من در این شهر و شمارتان در میان مردم دیگر، به نسبت بیش از آن دو قبیله است در میان عرب آن روز.
در این اثنا، مردی ناهنجار، دراز قد، گندم گون بلند شد و گفت: نه تو مثل محمد صلی الله علیه و آله و نه ما مثل آنانیم که ذکر کردی؛ ما را تکلیف بیش از طاقت تحمیل مکن.
فرمود: ای مرد درست استماع کن تا بتوانی درست جواب بدهی، خدایتان مرگ بدهد که جز اندوه بر اندوه نمیافزایید، آیا منظور من این بود که من مثل محمد صلی الله علیه و آله یا شما مثل انصار اوئید؟ من مثلی زدم و امیدوار بودم که تأسی به آنان کنید.
بنگرید: بشر به واسطۀ عدم موازنه بین ثبات و تطور و اصرار بر ثبات و تقلید تحجر آسا، چون معتقد است قائد به پایۀ محمد صلی الله علیه و آله نیست، با آنکه مثل علی علیه السلام توانا است از وظیفه و رشد کوتاه میآید و خود را هم معذور میداند، گاهی مسلمین داد میزدند که (یا اهل
الاسلام قد غیرت سنة عمر)(1)بلکه در همین خطبه مردی از آن مفاوضه متأسف شد، به اظهار اسف برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام چقدر ما محتاج به اصحاب نهروان بودیم اگر زنده بودند.
از این سخن انجمن مسجد از هر ناحیه به سخن آمد، پس مردی برخاست و به آواز بلند داد زد که: اثر فقد (اشتر مالک) امروز بر مردم عراق آشکارا شد. اگر اشتر زنده بود هر کس میدانست چه بگوید، با او سخن کم بود. علی علیه السلام به خشم آمده فرود آمد و فرمود: ای مردم! آیا حق من بر شما بیشتر است یا حق اشتر؟ آیا اشتر حقی جز حق برادری بر شما داشت؟ با آنکه من حق امیری بر شما دارم.
بنگرید: مردم همیشه به عقب نگاه میکنند و به عذر نبودن اشخاص پیش و به صرف عدم مطابقۀ وضع حاضر با اوضاع گذشته از حرکت باز میمانند.
این شهید میگوید: رشید آن مردی است که با دوری صدها فرسخ از مدینه و مرور دهها سال از آن دوره و برکنار بودن از آن رجال و تنها بودن خود را تنها نبیند و هم آهنگان خود را برای تجدید مدینۀ پرشکوهی مجللتر از آن مدینه در هامون کربلا علم سازد و
1) (1) الکافی: 59/8، خطبۀ امیرالمؤمنین: حدیث 21.
گوید:
ای رهگذر از ما به محمدیهای همکیش ما بگو: ما در این خاک خفتهایم که به قران و به دودمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
فاطمة بنت الرسول صلی الله علیه و آله تخاطب معشر الفتیة واعضاد الملة و حضنة الاسلام و تعلل تهاونهم بحقها فتقول علیها السلام
اَلا قَدْ اری انْ قد اخْلَدْتُمْ الَی الْخَفْض و ابْعَدْتُمْ من هُوَ احَقُّ بِالْبَسْطِ و الْقَبْضِ وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَة و نَجَوْتُمْ مِنَ الضَّیْقِ بالسَّعَةِ فَمَجَجْتُمْ ما وَعَیْتُمْ وَ دَسَعْتُمُ الَّذی تَسَوَّغْتُمْ - وَ قبل ذا - ایْهَاً بنی قَیْلَة ءَاُهْضَمُ تُراثَ ابی وَ انْتُم بمرائی منّی و مسمع و منتدی و مجمع تلبسکم الدعوة و تشملکم الجندة و انتم ذوو العدد و العدة و الاداة و القوَّه و عنْدَکمُ السَّلاح و الجُنَّة و انْتُمْ مَوْصُوفُونَ بِالکفاحِ مَعْرُوفُونَ بالخیرِ وَ الصَّلاحِ و النُّخْبَةُ الَّتی انتخبت و الخیرة الَّتی اختیرت، قاتلتم العرب و تحمّلتم الکدّ و التَّعب و ناطَحْتُمُ الاُمم و کافحتم البهم، فلا نبرح او تبرحون، نأمرکم فتأتمرون حتّی اذا دارت بنا رحی الاسلام و درّ حلب الایام و خضعت نعرة الشرک و سکنت فورة الافک و خمدت نیران الکفر و هدأت دعوة الهرج و استوسق نظام
الدین فانی حرتم بعد البیان.(1)
(2) نعیم و نعمان و نضر، سه برادر از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بودند، برای ایشان در صفین مواقفی گزیده میبود که سبب آوازه و نام بود.
ایشان شجاع و شاعر بودند، نعیم از شهدای این کوی است و نعمان و نضر هم از گزیدگانند.(3)
نصر بن مزاحم منقری کوفی در کتاب صفین گوید: نصر بن عجلان انصاری علی علیه السلام را در صفین به ابیاتی مدح کرده، گوید:
1 - قَدْکنْتُ عَنْ صفَّین فیما قد خَلا و جُنود صفَّین لَعَمْری غافلاً
2 - قَدْ کنْتُ حَقّاً لا احاذرُ فتنةً و لَقَدْ اکونُ بذاک حقّاً جاهلاً
3 - فَرَاَیت فی جُمْهور ذلک مُعْظَماً وَ لَقَیتُ من لَهَوات(4)ذاک عیاطلاً(5)
4 - کیفَ التّفرُّق و الوصی امامنا لا کیف الاّ حیرةً و تخاذلاً
5 - لا تَغتبنَّ عقولکم لا خیر فی من لم یکن عند البلابل(6)عاقلاً
1) (1) الاحتجاج: 103/1-104؛ بحار الأنوار: 228/29-229.
2) (2) عسقلانی در اصابه گوید: وی نعیم بن عجلان بن نعمان بن عامر بن زریق انصاری زرقی خزرجی است.
3) (3) ابصار العین فی انصار الحسین: 158.
4) (4) جمع لهاة - گلوگاه و زبان کوچک.
5) (5) عیطل - گردن دراز که با حسن اندام توأم باشد و نیز هر چه گردن آن دراز افتد.
6) (6) بلبله - اختلاط الاسنة و تفریق الآراء.
6 - وذروا معاویة الغوی وتابعوا دین الوصی تصادقوه عاجلاً(1)
ترجمه:
1 - من در گذشته (به حیاتم سوگند) به صفین و سپاه صفین و پیشآمد این قضیه گماندار نبودم.
2 - من حقاً از فتنهای هراس نداشتم و میتوان به من حق داد که بیگمان و غافل از فتنه باشم.
3 - لیکن در انبوه این فتن چیزهای بزرگی دیدم و از گلوگاه اژدهای فتنه به گردن بلند طویل برخوردم.
4 - تفرقه چه جا داشت و چگونه آمد؟ با آنکه وصی جلوی دیده ما است، سؤال و جوابی ندارد، منشأی برای آن، جز حیرت و واگذاری حق نیست.
5 - زنهار مبادا خرد از مغز شما روی نهفته دارد که خیری در آن کس نیست که هنگام به هم ریختن سرنیزهها و تفرقه آرا، خردمند نباشد.
6 - و معاویه را که گمراه و گم رأی است واگذارید و به پیروی آیین وصی بیایید که همین زودیها صدق آن را خواهید یافت.
و اما نعمان بن عجلان برادر نعیم و نضر، ارباب سیر گویند: لسان انصار بود، شاعرشان شمرده میشد، گویندۀ اشعار زیر، اوست که به خدمات انصار و فداکاریشان افتخار میکند و به جدیت خود و قبیلهاش قریش را تهدید میکند:
1) (1) وقعة صفین: 365؛ اعیان الشیعه: 221/10.
1 - فَقُلْ لِقُرَیش نحنُ اصحاب مکة و یوْمَ حُنَینٍ وَ الْفَوارِسُ فی بَدْرٍ
2 - نَصَرْنا و آوَینا النبی وَ لم نَخَفْ صُرُوف اللّیالی و الْعَظیمَ منَ الاَمْر
3 - وقُلْنا لقومٍ هاجَرُوا مرحباً بِکمْ وَ اهْلاً و سَهْلاً قد امِنْتُمْ مِنَ الْفَقْر
4 - نقاسمُکمْ اموالَنا و دِیارنا کقِسْمَةِ ایسار الْجُزُورِ عَلی الشَّطْر(1)
ظاهراً مقصود او از قریش که مخاطب کرده و تهدید نموده معاویه و حزب اموی است که علی علیه السلام همیشه از او و از آنان به نام قریش شکایت میکرده و مستبعد است که مقصود کفار قریش باشد، چه آنکه در تهدیدات خود به جنگ (حنین) اشاره میکند و معلوم است که از جنگ حنین به بعد تا زمان معاویه، با قریش بوده، پیش از جنگ حنین بود، و از اینکه وی (خوله دختر ابن قیس) را که زوجۀ حضرت حمزه سیدالشهداء علیه السلام باشد بعد از کشته شدن حمزه تزویج کرده، تأیید میشود که وی در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده و صحابی میباشد و از مباهاتش به آنکه ما اصحاب مکهایم؛ معلوم میشود که شخصاً در بیعت عقبه بوده و این افتخارات روی اتحاد و یگانگی قومیت است و از
1) (1) الاستیعاب: 1501/4؛ اسدالغابة: 26/5؛ الاصابة: 351/6؛ معجم رجال الحدیث: 182/20.
اینکه وی جزو گواههای امیرالمؤمنین علیه السلام بود در قضیه رحبۀ کوفه، محقق میشود که صحابی است به جلد اول رجوع شود.
اما راجع به نعیم برادر شهیدش، درست در دست نیست که صحابی رسول خدا علیه السلام بوده یا نه، ولی خون انصار در تن و خوی آنان در نهاد او بوده که به حمایت ذمه و تعهدات آنان برآمد، در کوی شهیدان آرمید.
ترجمه:
1 - به قریش بگو: ما همان اصحاب مکهایم که بیعت و وحدت اسلامی را در مکه علی رغم شما بر پا داشتیم، ما اصحاب روز جنگ (حنین) و سواران روز «بدر» یم.
2 - پیامبر را نصرت کرده و مأوا دادیم و خوفی از گردش اختر شبگرد و پیشآمدهای بزرگ ننمودیم.
3 - در پذیرایی مهاجرین بغل گشودیم و آنها را با آغوش باز وارد کردیم و با روی گشاده خوش آمد گفتیم و از فقر تأمین به آنها دادیم.
4 - اموال و خانهمان را بسان شتر قربانی که پاره پاره میشود به قسمت میان نهادیم و پیش کش کردیم.
البته اینگونه حماسه سرایی، افکار معاویه را پریشان میکرد، چه آنکه تجدید یادی از خاطرات دوران کفر او مینمود و نیز یاران علی علیه السلام را به جانفشانی عهد رسول الله صلی الله علیه و آله تذکر میداد و تثبیت میکرد.
ابن سکن و ابن منده از طریق یزید بن هارون از عیسی بن میمون، از محمد بن کعب، از نعمان بن عجلان انصاری این حدیث را روایت کردهاند که: «رسول
الله صلی الله علیه و آله بر من داخل شد در حالی که من تن داشتم، فرمود: حال خود را چگونه و خود را به چه حال میبینی ای نعمان؟ گوید: عرض کردم: مییابم که تب میکنم! فرمود:
الّلهُمَّ شفاءً عاجلاً؛ بار خدایا! شفای عاجلی.»(1)
مبرّد در کامل ذکر کرده که: «علی بن ابی طالب علیه السلام نعمان را بر بحرین به حکومت برگماشت او شروع به بخشش و ریزش کرد، هر کس از بنی زُریق نزدش میآمد به او عطا میداد.»(2)
نصر بن مزاحم منقری کوفی در کتاب خود گوید: نعمان بن عجلان انصاری برای هنگامۀ صفین شعری گفت به جنگجوئی خود در راه علی علیه السلام و بیباکی در راه حق تذکری داد، گفت:
1 - سائل بصفین عنّا عنْدَ وَقَعْتَنا و کیفَ کنّا غَداةَ الْمَجْد نبتدرُ
2 - واسئل غداة لقینَا الاُزُدَ قاطَبةً یوم البُصَیرة لَمّا استجمَعَتْ مُضَرٌ
3 - لَوْلا الالهُ و عفوٌ مِنْ ابی حَسَنٍ عَنهم و ما زالَ عنهُ الْعَفْوُ ینْتَظرُ
4 - لَوْلا الالهُ و قوم قد عرفتهم فیهم عفافٌ و ما یأتی بِهِ الْقَدَرُ
5 - لَمّا تداعَتْ لهم بالْمِصْرِ داعیةٌ اِلاَّ الکلابُ و الاَّ الشّاةُ و الْحُمْرُ
6 - کمْ مُقْعِص قَد تَرَکناهُ بمقفرةٍ تَعْوِی السِّباعُ لدیه و هُوَ مُنْعَفرٌ
7 - ما انْ تَراهُ وَ لایبْکی علانیةً اِلیالقیمة حتی تُنْفَخِ الصُّوَرُ(1)
ترجمه:
1 - راجع به ما از یکدیگر پرسش کن، از روز صفین، از هنگامۀ کارزار ما که چسان؟ برای بامدادان مجد شتابان و پیش قدم بودیم؟
2 - و پرسش کن از روز جمل از بامدادی که با قبیلۀ ازد قاطبة روبرو شدیم، در هنگامۀ هولناک بصره، در آن روز تیره که مضر خود را جمعآوری کرده بود.
3 - اگر به ملاحظۀ خدا و عفو ابوالحسن علیه السلام نبود که همیشه عفو از او انتظار میرود.
4 - اگر ملاحظۀ خدا و ملاحظۀ قومی که عفت در آنان است و میشناسی و پیشآمد مقدرات نبود.
5 - در آن شهر (یعنی بصره) صاحب نفسی که بانگی بردارد به غیر از سگها و گوسفندها و گاو و خرها باقی نمیماند.
6 - بسیار اجل رسیده از آنان که دربیابان خشک او را گذاشتیم و درندگان در پیرامون وی به عوعوند و او به خون و خاک آلوده، تو او را نمیبینی.
7 - و بر او گریه و مویه به آشکارا نمیشود، تا روز قیامت تا نفخ صور بدمد...
باری نعمان و نضر گزیدگانی بودند در خلافت حسن بن علی علیه السلام مردند و برادر گزیدهشان (نعیم) برای کار پربهایی باقی ماند.
1) (1) وقعة صفین: 380.
«نعیم در کوفه ماند تا هنگامی که حسین علیه السلام به سمت عراق حرکت کرد وی از کوفه به سوی او بیرون آمد و از یاران جان نثار او گردید و بود تا وقتی که روز عاشورا پیش آمد، به قتال پیش رفت و کارزار کرد تا در حمله اولی کشته شد، وی با جماعتی از گزیدگان در این حمله که یک ساعت قبل از ظهر بوده است شهید گشت.»(1)(رضوان الله علیه)
(آن همه گفتار بود و این همه کردار)
این کوی به ارباب نعمت پیام میدهد که کردار مشکلتر از گفتار است، گرچه گفتار سنجیده هم از اقسام کار است و ادامۀ هر یک از آن دو مشکلتر از خود او است، اما صبر تلخ است ولی میوۀ شیرین دارد.
فعالیت در کردار و گفتار، درختی است بارور که نعمت از شاخههای آن فرو میریزد، ولی کسی از دولت آن همیشه برخوردار است که نعمت، او را سست نکند؛ زیرا نعمت بعد از تولد از فعالیت، عوارضی از قبیل رخاوت، آسایش و علل دیگر به همراه دارد که مضاد با فعالیتند.
مسلمین صدر اول از اثر فعالیت توانستند بساط نعمت
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 158.
را بگسترانند، ولی گرفتار عوارض نعمت شدند و نتوانستند از آن بهره برگیرند جز عده معدودی، ناموس منظمی است که از عصبیت فعالیت و از فعالیت دولت زاید، و از دولت تنعم و از تنعم آسایش و از آسایش رخاوت عزیمت و از رخاوت عزائم ضعف اراده و از ضعف اراده انحطاط و از انحطاط فنا خیزد.
گویی حیای اجتماعی و ادبی هم مانند حیات طبیعی دور جوانی و دور پیری به دنبال هم دارد که حلقات آن سلسلهوار به هم پیوستهاند و قوس نزول آن دست به کمر قوس صعود زده و در پی آن میآید، همه دانستهاند که متنعمان دول، چه اسلامی و چه قبل از اسلام، ساسانیها، رومانیها، بنیاسرائیل و در دول اسلامی خلافت اموی، عباسی، فاطمی، شرقی، غربی، از مرتفعترین قلههای مکنت سرازیر شدند و از آسایش بیکران رو به انحطاط نهادند؛ همان اممی که به واسطۀ عصبیت نژادی یا قبیلگی یا وطنی فعالیتهایی معجزآسا میداشتند و کوه را از جا میکندند، زوال آنها علتی جز عوارض نعمت نداشت، اتصال و تعاقب این حلقهها چنان پیوسته است که فریبندۀ فکر است، نظام فکر را به هم میزند، حتی نظامی گوید:
ز هر جا آتش آنجا دود خیزد زیان آنجا است کانجا سود خیزد
جهان چون گربه ماند بیکم و بیش که خود زاید، خورد خود، زادة خویش
ولی این حیرت از آنجا است که به گیتی نیک ننگریستهاند، باید گیتی را به نظر الهیین نگریست و باید دانست که فعالیت دو چیز به همراه خود میآورد، یکی در نهاد و نهان و دیگری در بیرون و آشکار و عیان و آن امر نهانی را به شیوۀ همه امور قیم و نگهبان بضاعت بیرون میکند نخست، اثر در نهاد میکند و سجیه را در آن جهان نهان تولید میکند و به همراه آن تأثیری دیگر در بیرون میکند که نعمت را بر و ثمر میدهد، این دو (یعنی سجیه در درون و نعمت در بیرون) زادۀ فعالیتند، ولی یکی را که پر بهاتر است در نهاد پنهان میکند که دسترس دزد و غارتگر نباشد و دیگری را که نعمت است در بیرون میچیند و چون همیشه صورت تابع معنی و پیکر قائم به روان است، بقای نعمت و تأمین آتیۀ آن را به سجیه حواله میکند و اگر در تولد این دو مولود قابله بداند و آگاه باشد که سجیه را قیم وش(1)و نیکو عمل آورد، چنانکه از عهده قیمومت برآید، او خود همواره و برای همیشه از عوارض سوء، نعمت جلوگیری میکند و سایۀ آسا نعمت را در زیر بال
1) (1) قیم وش: مانند قیم و متوالی امر.
خود میآورد و تا نعمت در سایۀ سجیه و بسان زادۀ او باشد، شخص حکمفرما بر محیط بیرون است و دولت محکوم شخصیت، و در تصرف او است؛ ولی هر گاه سجیه نباشد یا صالح برای قیمومت نباشد شخصیت حکمفرما بر مال و ثروت نیست، بلکه محیطی که او را در برگرفته بر او حکمفرما است و او در تصرف محیط خواهد بود و از تصرفات محیط نعمت، اندک اندک خلل در بنیان فعالیت رخ میدهد و قوه فعاله را چه آیین باشد و چه عصبیت از پا در میآورد.
نیروی دین مصطفی صلی الله علیه و آله و فعالیت انصار او، تا هنگامی بود که به نعمت و عوارض آن برنخورده بود. این نیرو بسیار قوی و شدید بود، از تحمل هیچ زحمتی خسته نمیشد. کارهای محیر العقول کرد، در ظرف مدت کم، جزیرۀ پهناور عربستان را از عناصر فاسده به کلی پاک کرد، با قبائل بیحدمر، عرب قتال کرد، با امم ناهنجار زیر و درشت شاخ به شاخ زد، با دیوهای هولناک و اژدرهای دمان سرپنجه زد تحمل هر گونه رنج و تعب کرد و کرد، مصطفی صلی الله علیه و آله پیاپی فرمان میداد و آنها همی اجرا میکردند، دست برنداشتند تا آسیای اسلام به چرخیدن افتاد، پستان روزگار به شیر آمد؛ عربدۀ شرک آرام گرفت. دیگ بیحقیقتان از جوش افتاد، آتش کفر در آتشکدهها خاموش شد. دعوت هرج و مرج ساکن گردید. روی تلی از خاکستر
فردوسی از بهشت برین به نام (مدنیت اسلام) فرود آمد، نظام عادلانهای که فلاسفه در خواب نمیدید پابرجا شد؛ این همه از اثر فعالیت قوۀ پرشکوهش بود، قوهای که آتش آتشکده و باد دماغ عرب، هوای جهانداری جهانداران؛ خاک وطن کشورداران، دیو و دد و زبر و درشت آن را از کار نیانداخت و با او مقاومت نتوانست تا آن قوه، آثار حیاتی گرانبهایی از خود در مدت کمی به خلایق داد هنگامی که به نعمت و حکومت رسید، عوارض نعمت او را در میان گرفت. به آسایش تن داد، آفتابش کم نور شد، نورش کم حرارت، شروع به ارتداد کرد، حیرت زده شد، دیگر نتوانست لقمه را فرود ببرد و آنچه خوشگوارش بود نتوانست گوارا بنوشد.
فاطمۀ زهرا، دختر نبوت، مادر حکمت علیها السلام انصار را به این درس حکمت اعلی و انحطاط اجتماعی تذکر داد و آنها را از دور انحطاط بیم داد که فرمود:
«اَلا قَدْ اری انْ قد اخْلَدْتُمْ الَی الْخَفْض و ابْعَدْتُمْ من هُوَ احَقُّ بِالْبَسْطِ و الْقَبْضِ وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَة و نَجَوْتُمْ مِنَ الضَّیْقِ بالسَّعَةِ فَمَجَجْتُمْ ما وَعَیْتُمْ وَ دَسَعْتُمُ الَّذی تَسَوَّغْتُمْ»(1)
1) (1) بحار الأنوار: 296/29؛ الاحتجاج: 104/1.
پیغمبر که به هر دو مولود نظر داشت و به ترتیب سجیه و روحیه بیشتر از تنظیم دولت و تقسیم نعمت میکوشید، همیشه به صحابه خود میفرمود: من از چیزی که بر شما ترس دارم همان دنیای پر زر و زیوری است که در اثر فتوحات، درش به روی شما گشاده میشود.
صدق گفت و تیر هم به نشان خورد؛ سجیه مسلمین نُضج(1)نگرفته بود که بتواند نعمت را برای خود نگه دارد، نعمت فتوحات از اندازه بیرون شد و آسایش زور آور گشت و مملکت پر عوائد؛ مسلمین را از پا تا سینه به خود فرود برد، همم و فعالیت صدر اول از صدر فرود آمد، زمام شخصیت را به دست مؤثرات محیط سپرد، آن قوۀ مهیب تناور را از کار انداخت، جز تربیت شدگان مصطفی صلی الله علیه و آله صاحبان سجایای علیا مانند نعیم و برادرانش نتوانستد تا آخرین نفس با دودمان مصطفی صلی الله علیه و آله همآهنگ باشند و از دولت آیین با حسین علیه السلام خاتمۀ اصحاب کساء بهرهمند گردند و برای حفظ قرآن با اهل ارتداد افتان و خیزان این گونه مبارزه کنند.
متنعمان زیادند، ولی دارندگان نعمت کم و اندکند. نعیم شهید این کوی در پیام خود به ارباب نعمت گوید
1) (1) نضج: پختگی و رسیدگی، پختن و رسیدن و قابل خوردن شدن میوه یا غیره.
که: پایبندی برای نعمت خود بجوئید، آن را پابند بزنید، از امتحاناتی که جهانیان تا کنون دادهاند، به دست آمده: آن کسی متنعم است که سجایای صالحهاش همیشه به یک حال قیمومت میکند و از نهانخانۀ دل امور بیرون را موزون میدارد و نعمت و ملک را در تصرف خود همی دارد، نه خود را به تصرف آنها، نعمت و بقای آن سایه آسا به دنبال سجیه اوست و تا سجیه ثابت و ابدی نباشد، نعمت ابدی نخواهد بود؛ زیرا هر چیز سایه سجیه و زادۀ او باشد باقی است وگرنه زائل، از این جهت در آیۀ اَلرَّحْمنِ الرَّحِیمِ رحمت به صیغۀ رحیم تکرار شده تا اشعار داشته باشد که لطف بیچون به حکم اینکه صادر از سجیه است، بیچند و چون است و چون بنیان آن، سجیۀ الهیه است پس بیزوال است.(1)
بنگر که: از لطف بیچونش برای فعالیت که به منزلۀ مادر است دو گونه و دو رشته موالید مقرر کرده، یعنی همدوش نعمت که از او میزاید و در برون است بسان توأمان سجیه هم از این مادر یعنی فعالیت
1) (1) گفتهاند: صفت مشبهه دلالت بر ثبات میکند و وزن کریم، حلیم، رحیم، نعیم، اوزان صفات سجایا است، بعضی نکته تکرار را تعدد رحمت رحمانی و رحمت رحیمی میدانند و بعضی گفتهاند: برای اشعار به وصول رحمت است به متعلقات که از کلمۀ (کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً) استفاده میشود، ولی نکته اصلی همین است که ما گفتیم.
میزاید و در درون است که نگهبان نعما بیرون باشد.
نگهبان همیشه باید در سنگری پنهان و محفوظ باشد اگر در تربیت موالید ما توانا باشیم خدا رشتۀ دولت را نخواهد برید، حقیقت چنان نیست که ظاهر فریبندۀ حیات ادبی گوید:
جهان چون گربه ماند بیکم و بیش که خود زاید، خورد خود، زادۀ خویش
بلکه در حیات ادبی چنانکه از فعالیت نعمت زاید سجیه هم میزاید، از این مادر که کار و کردار و جدیت و اقدام باشد دو مولود میزاید که یکی از آنها نعمت است، هر گاه قابلهای در کار نباشد یا توجه او تنها به نعمت (که یکی از توأمین است) معطوف شود آن مولود دیگر که عادت، سجیه باشد از بیتوجهی میمیرد یا از کار میماند. دیدهاید از دو دست هر کدام را از کار عاطل بگذارند لاغر و ترسو میشود و بیکاره بار میآید، به لطف ایزد بنگر مولود فناپذیر را توأم میفرماید به مولودی دیگر فناناپذیر تا اگر هر دو شیر خوردند و بر پا شدند آن یک نگه دارند، این یک باشد اگر آسایش از افنای امم کوتاه نیامده، لطف او هم از نوازش زندگان کوتاه نیامده که در تولید و توالد زمام امر فناپذیرها را به دست معنویات فناناپذیر داده:
خبر شنیدم که لطف ایزد به روی جوینده در نبندد
دری که بگشود بر اهل عرفان زروی حکمت دیگر نبندد
روی کاروان حیات رو به فنا نیست.
اشتباه است که در حیات طبیعی هم دور جوانی و دور پیری را منتهی به نابود شدن میپندارند و فنا و مرگ را نهایت و پایان مسیر قافله زندگی میدانند؛ زیرا بعد از مرور عمر طبیعی روانی و جانی مجهز و صالح بقا یافتهایم که هر یک از ادوار عمر یک ناحیهای او را ساخته است، از دور بلوغ استقامت عضلات زائیده، ولی عرفان پروردگار هم زائیده از دور کهولت نیز چنانچه ازدواج پیش آمده تجسم محبت هم پیش آمده، با هر یک از این امور طبیعی هر یک از آن امور الهی هم به دست آمده و بعد از این دو دور در دورۀ اواخر کهولت هم تلاش معاش اولاد آمده و هم قوت اراده و استحکام اندیشه و رأی و در پایان عمر که شهوت از کار افتاده، محبت آلوده، به شهوت جنسی تبدیل شده، به محبت بیآلایش اولاد، در این وقت که در بیرون، آثاری برای جهان به یادگار میگذارد، آثار فناناپذیری هم به همراه خود میبرد، عرفانی آمیخته به محبت و محبتی همدوش اراده و عزیمت و خالی از هر گونه غبار و کدورت، خلاصه آنکه: حیات طبیعی و حیات ادبی هر دو رو به فنا
نیستند، نهایت آنکه بقای موالید فناپذیر را خدا به موالید ثابتات محول فرموده، گویی لطف او عهدهدار بوده که هر چه را داد، سبب بقای او را هم بدهد و خواسته است در سایۀ انعام بیزوال او ما نعیم و متنعم باشیم به شرط آنکه مانند خاندان نعیم شهید و نعمان حکومت بحرین و ادوار انقلابی اسلامی، نتواند عوائد روحی ما را خلل رساند.
خاندان (عجلان) انصاری به سجیه ثابتی بهرهمند بودند که دورههای پرامتحان عهد رسول الله صلی الله علیه و آله و دورههای پرفتنه ارتداد و دورهای جمل و صفین آنها را از کار نیانداخت و به واسطۀ حکومت خانوادۀ خود در بحرین و حکومت معاویه از روحیۀ خود نکاستند و به زبان و قدم همعنان با علی علیه السلام و فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله سبط شهید گواهی و فدایی دادند، آخرین نفرشان با آخرین کسی از هداة و دعاة همنفسی کرد باید به این خانواده و به این تربیت و اقدام، درود و تحیت فرستاد، در زیارت قائمیه آمده:
السلام علی نعیم بن العجلان الأنصاری،(1)نعیم در نعیم بهشت آرمیده و از کوی کربلا به ارباب نعمت همی گوید:
1) (1) إقبال الأعمال: 78/3؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 338.
ای رهگذر از ما به دیگران بگوئید: ما در این تربت خوابیدیم که به قرآن و به دودمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
به پیکی که در کربلا به کوی بشر میآید بگوئید:
با خبر بهتری بازگردد.
ما مسّه الخطب الا مس مختبر فما رأی منه الا اشرف الخبر
و واحد العصر اذ نابته نائبة من النوائب کانت عبرة العبر
این الاولی؟ کان اشراق الزمان بهم اشراق ناحیة الآکام بالزهر(1)
(2) بشر، پایدار، با بصیرت، باوفا، یگانه؛ از حضرموت یمن است، عداد او در کنده
است، تابعی است، برای وی اولاد زیادی بوده که در مغازی و فتوحات اسلام معروفند.(1)
بشر به کربلا میآید، ولی پیکی در پی او به کوی او میآید و با خبری باز میگردد که از جهان فضیلت بشارتی به جهانیان برساند.
حدائق گوید: بشر از آنان است که در ایام صلح موقت، آرامش (مهادنه) به سوی حسین علیه السلام آمدند بشر بود و عظمت بر عظمت میافزود، تا هنگامۀ عاشورا پیش آمد و کشته شد.(2)
شب عاشورا برای بشر در آن هنگامۀ تاریک و تیره روزگار تیرگی دیگری آورد و گویی جهان میکوشید که بر تیرگی اوضاع بیفزاید، ولی شعاع دیگری در کار بود که پرتو بر پرتو میافزاد و شخصیت بشر را به تابش خود نمایانتر میکرد.
ارشاد و دیگران در تعقیب مذاکرات شب عاشورا گویند: «در این وقت پیکی از کوفه رسید و داخل اردوی حسین علیه السلام شد، آمد پیش مردی از اصحاب حسین علیه السلام و گفت: از فلان پسرت خبر رسیده که سپاه دیلم او را اسیر کردهاند، بیا به همراه من برگرد، تا در تهیه کردن فدیه برای او سعی کنیم.
گفت: که چه؟ یعنی پسرم را از بند رها کنم که بعد چه کنم؟
زنده ماندن خود و اجتماع اولاد برای آن است که همچو روزی بر پسر
پیغمبر صلی الله علیه و آله نبینم یا برای خود ببینم.
نه نه، بگذار او باشد، یعنی او در سر حد از دست برود و در اسیری بمیرد و من در اینجا کشته شود، هم او و هم خودم را در حساب خدا میگذاریم!»(1)
سید داودی گوید: وقتی شب عاشورا رسید، حسین علیه السلام اصحاب خود را جمع کرد و در انجمن آنان به سخن ایستاد، ثنای خدا را نمود، پس رو به یاران کرد و فرمود: اما بعد: من اصحابی را شایستهتر از شما نمیدانم، تا اینجا که راوی گوید: به بشر بن عمرو حضرمی در این حال که از سوز محترق بود؛ گویندهای گفت که: پسرت «عمر» در ثغور ری اسیر شده است.
بشر گفت: «نزد خدا او را و نفس خویش را احتساب میکنم که هر دو صرف راه خدا شدیم، من دوست نداشتم که او اسیر باشد و من بعد از او باقی بمانم.»(2)
(یعنی خوش پیش آمده که اسیری او با مردن من نزدیک است، و من نمیمانم
1) (1) فقال له: انَّ خبر ابنک (فلان) وافی انَّ الدَّیلم اسروه فتنصرف معی حتی نسعی فی فدائه فقال: حتی اصنع ماذا؟ عندالله احتسبه و نفسی. «مقاتل الطالبین: 78؛ اللهوف: 57»
2) (2) عندالله احتسبه و نفسی ما کنت احب ان یوسر و انا ابقی بعده. «ابصار العین فی انصار الحسین: 174؛ العوالم: 244؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 488»
که داغ و فراق او را ببینم).
کاش این سخن پر سوز و گداز به گوش حسین علیه السلام غمخوار دلسوختگان نرسیده بود، ولی چه باید کرد؟ راز محبت پوشیده نخواهد ماند، سوز فراق فرزند که از کوفه به دامنۀ دشت کربلا رسید، به سمع مبارک امام علیه السلام هم میرسید، این حسینی است که ناظر حال دلسوختگان بود، سوز قلب مادر و کسان این فرزند اسیر را احساس میفرمود، متوجه بود که خاندان بشر در کوفه از این خبر ناگوار به چه آشفتگی گرفتار شدهاند.
حسین علیه السلام از مکه برای فریاد رسی دوستانش حرکت کرده، رنج و شکنج آنها او را بیقرار داشته که به کوفه آمده، حسین علیه السلام یکپارچه عاطفه است. هنگام پیاده شدن به کربلا به شیعیان کوفهاش نوشت شما بیایید که من هم آمدهام:
نفسی مع انفسکم اهلی مع اهلیکم(1)
این حسین، حسین مجد و بزرگواری است که بخششهای دیگران و بیگانگان را (اگر میپذیرفت) برمیداشت و به سراغ بیوه زنان جنگ صفین میرفت، امام مجد علیه السلام میبیند که بشر به هوای او آمده، البته از عواطف او بدرقه میکند بلکه برای بدرقۀ عواطف خاندان بشر و زن او که مادر این فرزند باشد بیتاب است.
1) (1) تاریخ الطبری: 305/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 86؛ تحف العقول: 505، پاورقی؛ معالم المدرستین: 72؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 438.
همه کس از این قضیه در مییابد که گرفتاری هر یک از برجستگان شهدا از جهت تعلقات زن و فرزند چقدر بوده، بنگرید زن و کسان بشر که از خود او گذشتهاند و گذاشتهاند، به کربلا آمده متوجه خبرهای سر حد «ری» بودهاند و دیده به دنبال فرزند عزیز خود داشتهاند و به محض اینکه خبر «بد» به ایشان رسیده، پیکی تهیه کرده و به دنبال «پدر» روانه کردهاند که او را باز آرند به گمان من این پیک از کسان خود بشر و از قبیله خود یا زنش بوده که علاقهمند به استخلاص (عمرو) آن فرزند اسیر شده بود.
به هر حال این خبر از چیزهای دیگر و ناملائمهای پر خطر خبر میداد و این پیک که از اسیری یک تن خبر میداد، بالحقیقه از اسیران محبتی خبر میداد که در کنج کوفه به انتظار شهیدان کوی حسین علیه السلام که سفر کردگان آنان بودهاند نشسته بودند و برای پارههای جگرهاشان، دیده خونین به راه کربلا داشتند. واضح است، پسر حبیب بن مظاهر که در هنگام آوردن سرها و اسیرها به کوفه دنبال سر قاتل میرفت، از آغاز دیده به دنبال پدر میداشته؛ زنان آل همدان همگی در کنج خانه در کوفه نشسته و چشم به راه شهدای آل همدان، مانند عابس، بریر، حنظله و... دوخته بودند و به نظر من قلب حساس امام علیه السلام از همۀ آنان آگاه و از عواطف و جوش خاطرشان در تأثر بود و بر تأثرات و آتش دل و آه درونش هر یک کوهی از اندوه میافزود، به خصوص چنین پیکی که از شتاب اینکه شبانه آمده بود، در کربلا دل پاکان آن شب آب شده، روی هم ریخته و از اتصال قطرههای آن دریای پرموجی از عواطف در جوش
بود و فردا از خون آنان که روی هم میریخت دریای خروشانی پدید میآمد، موجی به این شور و نوا که نالهاش از ناف کوفه به سوی بشر میآمده و به سمع امام میرسیده نبود؛ اگر چه امام علیه السلام در طوفانی بود که نباید علی القاعده به ناحیۀ دیگران بنگرد ولی امام است، با هر دلی هست بنگرید چه توجهی به سوی بشر و خاندان کوفهاش میکند.
ارشاد گوید: آن گفتار به سمع امام علیه السلام رسید به او فرمود: تو برگرد و برو، از جهت بیعت من آسوده خاطر باش؛ از گردنت بیعت برداشتم و من به قدر فدیۀ پسرت برای رهایی و آزادی او به تو میبخشم.
سید گوید: حسین علیه السلام به او فرمود: خدایت رحمت فرستد، تو از بیعت من آزادی، پس برو و برای رهایی پسرت بکوش.(1)
بشر جواب امام علیه السلام را باید چه بگوید؟ باید جوابی بگوید که بتوان آن را در هر مجمعی گفت: بتوان صدای آن را در مجلسی بلند کرد، بشر اکنون در برابر امام علیه السلام و روبرو با امام است، سخنی که با دیگران توان گفت غیر از سخنی است که با شاهان توان گفت، معلوم است با هر کسی سخنی باید، انسان غیر از آن سخنان که با کسان دارد سخنی با
1) (1) )فقال له الحسین صلی الله علیه و آله: انصرف و انت فی حل من بیعتی و انا اعطیک فداء ابنک. فسمع الحسین صلی الله علیه و آله مقالته فقال: رحمک الله انت فی حل من بیعتی فاذهب واعمل فی فکاک ابنک. «اللهوف: 57؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 156، پاورقی؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 174»
محرمان دارد و غیر از سخنی که با محرمان دارد سخنی با یار مهربان دارد، از اینها گذشته غیر از سخنانی که با دیگران دارد سخنی با خویشتن دارد که کسی جز خودش محرم آن نیست.
جوابی که اکنون بشر باید بدهد از مشکلترین پاسخها است، برابر با کسی است که شاهان لایق روبرو شدن با او نیستند، باید جواب شاهانه داد و در عین حال از حدود صدق بیرون نرفت، چون روبرو با کسی است که آگاه از حال او و مطلع از سوز درون اوست، روبرو با کسی است که علاوه بر مکرمتهای بیاندازهاش، تازه مکرمتی ابراز کرده که دریا از روی آن خجل است.
امام علیه السلام در این گوشه صحرای هول خیز، هر گوشۀ دامنش به دست دشمنی است و هر گوشۀ دلش گرفتار دلبندی است و معهذا از بزرگواری در فکر اوست که طفل او را آزاد کند و دل زن و فرزند او را شاد نماید و در پذیرایی مهمانش و بالحقیقه میزبانش حاضر است آنچه از حجاز آورده بدهد و در راه آزاد کردن اسیری؛ هم نوائی با مادر فراق دیدهاش بکند و به همقدمی با پدر پیرش گامی بردارد، در عین آنکه زن و فرزند خودش گرفتار صحرایی هولناک و دشمنی خونریز است.
امام علیه السلام اصرار داد برای استخلاص نوباوگان اسلام که در سرحدات و ثغور برای جهاد به جنگ رفته و به چنگ دشمن افتادهاند کس بفرستد و فرستاده گسیل دارد در صورتی که نوباوگان خاندان خودش در ناف بلاد دشمن گرفتارند، گرفتار چنگال بیرحمترین مردمند، این بزرگواری حسین علیه السلام به پایهای است که چیزی با آن برابری نمیکند، جوابی که
لایق این مکرمت باشد و برابری با این نوازش بکند، کو و کجا؟ اگر از گویندهای سراغ آن را دارید با مژدگانی خبر بدهید بشارت آن را بیاورید.
انصاف را جز از کوی این شهید که اکنون با حسین علیه السلام روبرو است نتوان آن را یافت، فقط از کوی بشر بشارت آن میرسد و سر آنکه بشر توانست جواب لایقی داد، آن بود که بشر در صندوق سینهاش دل داشت؟ نفاقی به سراغ او نیامده بود تا او را تجزیه نموده باشد و ارادهاش از همآهنگی با دل جدا شده باشد، یا دست و زبانش جز پیغام دل را بدهد، گمان مکن که هر کسی دل دارد، آن کسان که سیاستمدارند و راه نفاق را رفتهاند، اگر دست میان پوست آنان ببری دل آنها را کوچکترین اعضای آنان مییابی، همه چیز در میان پوست آنان هست و دل نیست.
بشر خوب تشخیص داد که در این هنگامۀ باریک باید دل را گرفت و روی دست گذاشت که گواه سخن با زبان همعنان باشد، باید پاسخ را به دل واگذار کرد که او را با جوشش عاطفهاش میتوان نزد هر صاحبدلی نهاد برای برابر با امام علیه السلام، در این هنگام به ساخت و ساز زبان، نتوان جوابی شایسته پرداخت، آنچه سخن سازان (شعرا) گویند، گر چه مؤدبانه باشد، شاید نتوان برابر امام علیه السلام گذاشت، سخن سازان دل ندارند و سخن این مقام را باید دل بگوید اما دل پر سوز، دیگران از شهدا خطابی را از امام علیه السلام عموماً شنیدند، سخن امام علیه السلام به اشخاص آنان شخص به شخص نبود، ولی بشر اکنون شخصاً با امام روبرو است. بشر هم اگر دل پراخلاص اختیار از دستش نگرفته بود از جواب برازنده
بیچاره میماند؛ ولی خوشبختانه اختیار را به دل واگذار کرد چه که از او مطمئن بود که انباشته از ارادت است، جواب را به او واگذار کرد که او آنچه صریح منویات او است آزادانه بیرون بریزد.
الهی سینهای ده آتشافروز در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست(1)
و انصاف را، سخنی از محبت و عاطفه گفت که نشان دار بود، خودش داد میزد که سخن اهل دل است، سخن کسی است که از عشق پاک در نالش و در سوزش است و فراق یار از همه چیز بر او سنگین است؛ سخن دل بیتاب است که اختیار از صاحب میگیرد و از کوی یار، به هیچ بهانه نمیرود که مبادا دچار سراغ گرفتن خبر یار از رهروان راه بشود، تصور میکند که اگر از کوی دوست جدا بشود آنقدر دل تاب ندارد که سر راه بنشیند و از رهگذر پیاده یا شتر سوار که از سمت کربلا میآید، سراغ خبر کاروان دوست را بگیرد دل از اینقدر ناتوان است تا چه رسد به آنکه خبر ناگوار تلخی بشنود، خصوص آنکه از صد نفر رهگذر یک نفرش ممکن است آگاه باشد و از صد نفر آگاه، یک تن از سپاه باشد و از هزاران نفر یک تن است که خیرخواه و راستگو باشد.
بشر میگوید: اگر من از این کوی بروم و سر راه بنشینم و قانع باشم که
1) (1) وحشی بافقی.
از رهگذران آینده و رونده خبر بگیرم در سرتاسر بلاد، کی و کجا؟ به دوستی دست مییابم که خیرخواه باشد و دل پرسوز مرا بداند و دوست صمیمی شما باشد که از روی دلسوزی خبرهای نیک و بد را بدهد، اگر بروم باید صدها دشمن را پذیرایی کنم که بلکه دوستی در آن میان بیابم.
راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت(1)
بشر امیدوار نیست که کسی مانند خودش بشارت از کوی حقیقت بدهد، بشر برای این بیتابی دل، در آستین گواه صادقی داشت، از او تقاضا مینمود که تو برخیز و گواهی بده، گواه او همان کس بود که از او استفهام میکرد، بشر از امام علیه السلام، خود استفهام میکرد؛ از خود او پرسید که آیا من میتوانم بروم؟ خود تو بگو: که دل تو حال دل مرا بهتر از همه کس میداند، آنچه من بخواهم از دل خود اظهار دارم از دل تو میپرسم، از دل پرمهری که به فکر فرزند و زن و زن و فرزند من است.
ز راه نسبت هر روح با روح دری از آشنایی هست مفتوح
اگر عالم همه گردند همدست گمان آن مبر کاین در توان بست
میان آن دو دل کاین در بود باز بود در راه دائم قاصد راز(2)
بشر گفت: هیهات که من از تو مفارقت کنم؛ از تو مفارقت کنم و بعد خبر تو را از شتر سواران و قافلههایی که عبور میکنند بگیرم؛ این به خدا هرگز شدنی نیست، و از آن گذشته از تو جدا نخواهم شد.(1)
سید در لهوف جواب را به طوری ذکر کرده که پرسوزتر است، و در آن جواب گویی بشر در پاسخ از عقل و خرد هم استمداد کرده، با روی باز گفت:
در این صورت درندگان صحرا مرا زنده زنده بخورند اگر من از تو مفارقت بکنم و سپس از آیندگان و روندگان و شترسواران و قافلههایی که عبور میکنند خبر از تو بگیرم، و تو را با این یاران اندک دستخوش بیکس بگذارم (یعنی که بیکسی هر چه خواهد بر سر تو آرد) این نخواهد شد هرگز، یا اباعبد الله.(2)
بنگرید: درختم سخن خود گفت یا اباعبد الله، گویی التماس میکند که یا اباعبد الله به فریادم برس، مرا از این لیاقت میانداز که از کوی شهیدان تو ساقط گردم، بگذار مفتخر باشم که بشارت وفا؛ فداکاری، غیرت، خرد را به همکیشان محبوبم برسانم.
آن جنجگویی که از میدان پرافتخاری چنین سر بپیچد، لایق او همین است که درندگان او را بخورند که نه ثوابی در ریختن خون او باشد و
نه انتقامی در پس داشته باشد، نه تنی یا خونی از او به زمین در جا بماند که کسان او بر سر قبرش آیند یا سراغ از قطعات تنش بگیرند - حاشا - خوردۀ درندگان از همه کس ناچیزتر میشود، چه که درندگان از پوست او هم نمیگذرند، خون او را از روی زمین با زبان پاک میکنند که نشانۀ معصومی درندۀ خورنده باشد و معلوم کند که او بیگناه است، چه که خونی هم از کشتهاش به زمین نمانده که سراغ قاتل را توان گرفت، مأکول هر چه باشد آکل چون کار خود را به حکم فطرت انجام میدهد بیگناه است و شاهد آنکه به حکم فطرت انجام میدهد آنکه از مأکول خود چیزی باقی نمیگذارد، خونی که خونبها برای او نباشد، بس بیارزش است و قابل قیام برای انتقام هم نیست، بیاحترامی که درنده به تن و لاشه مأکول خود میکند و آن را برای دریدن به خاک میکشد لایق او است، انسان زنده خدایش قهرمان زمین آفریده و جهازات خداوندگاری برّ و بحر را به او داده، از توانایی خداداد در آن منطقه که وی پا میگذارد درندگان فرار میکنند و جنگلها از بین برداشته میشود، بلکه انسان، اسب تازی میکند و به شکار شیر و ببر و پلنگ میرود که از دورادور بوی انسان و نشانۀ خداوندگار خاک و جهان هویدا باشد، این چنین نایب خداوندگار را اگر خدای ببیند که نتواند درندگان را از دور پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله براند و از نمایندگان خدا نتواند دفاع کند، اگر او را به دست ننگ بدهد و به گرگ و پلنگ بسپارد که بیرحمانه با سرپنجۀ تیز درندۀ خود او را بدرانند، به عدالت خیانت نکرده آری، میدانهای پرخون قبائلی عرب، که عادت عرب را
به جنگ و رزم عهدهدار بوده در ننگ خواهد رفت، اگر بشنود تعلیم شدگان او را گرگ خورده، جنگجویی که عرب بود میکوشید که هر روزی اولاد خود را برای افتخار تازهای آماده کند و چه افتخاری برای بشر بهتر از این مهیا میشد که به شهیدان «احد و بدر» و به رزمجویان «یرموک و قادسیه» مباهات کند و بگوید که ما با عدّۀ اندک که وضع تجهیزمان به اسلوب تجهیزات جنگی نبود، جنگ سختی کردیم و در صحرای بیآبی از مهمان خویش چنان پذیرایی کردیم که برای افتخار باید نمایندگانی به بازرسی از جهان آیند که هر ناحیۀ این هنگامۀ پرغوغا را در تحت دقت بنهند و خبرش را تنظیم نمایند و در مدرسههای آموزش و پرورش در دسترس دانشآموزان بگذارند.
ما به کربلا آمدهایم که آن لقب افتخاری را از علی علیه السلام بگیریم که در صفین به «ابی ایوب» داد، آن شعری را که علی علیه السلام دربارۀ ضرب دست او گفت ما با نوک قلم شمشیر بر فراز دانشگاه جنگ بنگاریم:
وَ عَلَّمنا الضَّربَ آبائُنا وَ نَحنُ نُعَلِّمُ ایضاً بنینا(1)
گوئی بشر میگوید: ما پدران، پسر را میخواهیم که مشق جنگش بیاموزیم تا برای اینگونه افتخارات و اینگونه روزهای پر افتخار به میدانش بفرستیم. ما خود پسران چنین پدران بودهایم. اگر پسر من اسیر است دلخوشم که به نام سر حد داری بلاد اسلام گرفتار شده، ما و مادر آن فرزند به او از این جهت علاقهمندیم که جنگجوی سر حد آیین
1) (1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 214/5؛ اعیان الشیعه: 489/1.
است و نگهدار مرز دین.
ما معتقدیم که بایدش از حبس رها کرد که از وجود او سر حدی مأمون باشد، تو که خود هستۀ مرکزی آیینی، پس چگونه دست از تو بداریم و به سراغ سرحدی برویم، ارادۀ ما چنین سست نیست که دنبال محبت هر چه باشد برویم، گر چه محبت من به فرزندم آن بود که به عرض رسیده که من گفتهام: «دوست نداشتم او اسیر شود و من زنده بمانم.» ولی ما فرزندانی را که به این محبت بزرگ کردهایم و مادران آنان در اسیری آنان چنان بیتابند که به دشت کربلا کسی به سراغ من میفرستند، محضاً برای بزرگی و بزرگ منشی آنان، آنان را دوست داریم و کجا آن بزرگواری و این بزرگواری؟ اگر ما در تشخیص بیبصیرت بودیم یا از اراده ضعیف بودیم یا از عهد سست پیمان بودیم، هرگز به اینجا نمیآمدیم، کسانی که از کوفه آن شهر پرمحاصره و مخاطره توانستهاند خود را به این کوی تو آورند؛ سلاسل محبت را بگسلیدهاند تا توانستهاند بیایند، اگر از این دشت باز گردم و نور بصیرت خود را کور کنم، یا به ارادۀ خود فتور آرم یا از افتخار و زمینۀ آن دور مانم؛ بایدم درندگان بخورند که چیزی ارزش ندارم، اباعبد الله مرا به این پستی مخواه، مرا از این کوی مردان؛ بگذار خبر مرا هم برای اهل و عیالم ببرند که این خبر خسارت آنها را تلافی کند و مرهمی به زخم درون آنان بنهد، گویی این پیک که اکنون به صحرای مرگ ما آمده فرشتهای است که خدای برای امتحان ما فرستاده و برای آنکه دل ما را بسوزاند باشد که بوی دل سوختۀ ما که خدا را خشنود میدارد بیشتر برخیزد، در
این هنگامه پیغامی آورده که از آهن داغ سوزندهتر است، گویی مردمان کوفه به ما رشک میبرند که در کوی توایم، از این جهت به جای نوازش به سوزش ما میافزایند، ولی هر چه میخواهند بکنند.(1)
ای فرشته نوازش اگر میخواهی بدانی که از دل سوختۀ ما چه بوی عطری برمیخیزد آتش را بیشتر کن و داغ را بیشتر بر آتش بنه.
(تا بر آتش ننهی، بوی نیاید ز عبیر)
از سخنان عطرآمیز و مشکبیز بشر، امام علیه السلام بشارتهایی شنید، از درون مردان کوی خود خبرهایی دید که قابل نشر به جهان است، حیف دید که چنین مردانی از کوی او بروند، باید اینان به دور او باشند و به همراه او به خاک روند که هر کس به سراغ حسین علیه السلام آید، مشامش از عطر و عبیر این مردان راه معطر شود.
دید اینان لایقند که پیرامون امام علیه السلام بخوابند، دید دوست دارد که برای
1) (1) در زیارت قائمیه به این پاسخ بشر نظر انداخته و دیده که دماغ را معطر میکند، درود و تحیت بر سخنرانیش فرموده، گوید: السلام علی بشر بن عمرو الخضرمی شکر الله قولک للحسین 7 و قد اذن لک فی الانصراف، اکلتنی اذن السباع حیّاً ان فارقتک و اسئل عنک الرکبان و اخذ لک مع قلة الاعوان لا یکون هذا ابداً. «إقبال الأعمال: 77/3؛ المزار: 493»من برای بدرقه، تقدیری نیکوتر از این شعر نمیدانم:و اذا اراد الله نشر فضیلةطویت اتاح لها لسان حسودلو لا اشتعال النار فیما جاورتما کان یعرف طیب عرف العود «اعیان الشیعه: 415/4؛ الکنی و الألقاب: 411/1؛ کشف الخفاء: 360/1»
همیشه خود در وسط آنان باشد و آنان برای هموار به پیرامون او باشند که حلقۀ اهل صفا دائرهای تمام باشد.
امام علیه السلام بنابراین او را اجازه ماندن داد، ولی از یاد اهل و عیال او که پیکی فرستادهاند بیرون نرفت و از یاد فرزند اسیرش که اسیر زندان سرحدات است، فارغ ننشست، خواست برای نوازش اهل و عیال او از خود چیزی فرستاده باشد، ولی پارچهای باشد که رشتۀ محبت را محکمتر کند و آنها برای فرزند اسیرشان در زندان بفرستند و او را شاد خاطر کنند، پارچههای بُردی که در ظاهر او را از زندان دشمن و از خطر مرگ برهاند و در حقیقت از مرگ ابد رهایی بخشد و حیات ابد بدهد و از یاد خود و شهیدان در خاطر عاطر؛ آن اسیر انگیزش محبتی باشد؛ در زندان به او خبر دهند که امام علیه السلام برای رهائی تو چند پارچه قیمتی فرستاده اما در وقتی فرستاده که امید زندگی فردا را به خود نداشته، در وقتی فرستاده که ابرهای تیره و تاری، او و عزیزان او را فراگرفته و تهدید به خطر میکردند، در وقتی که شبانه با پدرت (بشر) روبرو بود و گفتگو از تو میکرد و هر دو به فکر تو بودند، او و پدر با وفایت بیش از امشب و فردا تا عصری زنده نیستند، عزیزا! اگر پارچههایی که به تو میرسد ارزش حقیقی آن را بدانی که در بازار معرفت چه قیمتی دارد به هیچ بها، آن را از دست نخواهی داد، اگر اسرار این پارچهها را به حروفی مینوشتند، تو از خواندن چند سطر آن در زندان به حال آنها منقلب میشدی، خصوص سطری که پدرت نوشته:
فرزند نامی من، من از محبت تو کسری نداشتم، به اندازهای دل من از
محبت تو انباشته بود که زندگی را بعد از اسیری تو آنی نمیخواستم، ولی دلم پایبند مهمان عزیز بود و مغناطیس محبت او توأم شده بود به حالت مظلومیت رقت آوری، خاندان او به وضع اسف آوری گرفتار بودند، فرزند من! اگر من به سراغ تو میآمدم و به خذلان او حاضر میشدم، تو خود مرا ملامت میکردی که چرا چنان عزیزی را با چنان عزیزان دستخوش بیکسی گذاشتی که بیکسی هر چه بخواهد به سر او و عزیزانش بیاورد. باری عزیزا! اگر بدانی که این پارچهها در سرّ سرّ چه محبتی را در بردارند، زندان بر تو گوارا و فراخ خواهد بود، عزیزا! زندان آن نیست که تو در آنی، این است که به این دشت پنهاور من برای بیگناهان معصوم میبینم. عزیزا! این پارچهها را امام علیه السلام در ذیل امضای سخنان من میفرستد.
در خاتمه برادرت را محمد اکنون از کربلا میفرستیم، او پیغام ما را و تفصیل ماجرا را به تو خواهد گفت...!
سید گوید: امام علیه السلام به بشر فرمود: پس این پارچههای یمنی را از من به پسرت (محمد) بده. گوید: این پسر به همراهش بود که مگر دربارۀ فکاک برادرش، یا فدیۀ برادرش کمکی باشد. و امام علیه السلام پنج پارچه داد که قیمت آن
هزار دینار میشد.(1)
ساروی ذکر کرده که در حمله اولی کشته شد.(2)
ولی طبری از عبد الله عاصم از ضحاک بن عبد الله حدیث کرده، گوید: «وقتی دیدم اصحاب حسین علیه السلام همگی به خاک افتادهاند و دشمن به خود و اهل بیتش راه یافته و با او به غیر از سوید بن عمرو بن ابی المطاع و بشیر ابن عمرو حضرمی باقی نمانده نزد امام علیه السلام آمدم و عذر خواستم و فرار کردم.
گوید: بشر هم برای جنگ پیش رفت و شهید شد.»(3)(رضوان الله علیه)
آرامگاه شهیدان را باید زیارت کرد که از آتش سوزان انقلاب و جنگ نیک بیرون آمدهاند و هر ناحیه و هر عضو از اعضای آنان سوخته شده ولی بر نواحی عظمتخیز و فضیلتزا خاکستری هم ننشسته، بلکه درخشندهترش نموده است، عظمت مرد از سه ناحیه است که عظمت را در خود برای خود و فضیلت را در زیارتگاه خود برای زائران تأمین میدارد:
1 - ناحیۀ عواطف، 2 - ناحیۀ بصیرت، 3 - ناحیۀ اراده.
هر یک از این نواحی جهانی است که در گوشهای از وجود یک تن مرد با عظمت گرد آمده، عاطفه با جهان خود از دل، و بصیرت با جهان مخصوص از مغز، اراده با جهان خاص به خود از روحیه طلوع مینماید.
این شهید که به زیارتگاه اوئیم، دل داشت و دل او یک عالم محبت بود، دیدید که حب فرزندش به پایهای بود که گفت: دوست نداشتم فرزندم اسیر شود و من باقی بمانم. و دیدید که در هنگام پاسخ به امام علیه السلام و عذر از نرفتن از کوی شهیدان میگفت: من از تحمل دور شدن و خبر گرفتن از آینده و رونده عاجزم و این مطلب بالنسبه به حال من تصور شدنی نیست.
(این سخنان از دل و جوشش عواطف برمیخیزد.)
باز بنگرید: این شهید که در آرامگاه اوییم، بصیرت نافذهاش به اندازهای کارگر بود که دور شدن از میدان پرافتخار را سقوط خود میدانست و برکنار شدن از کوی شهیدان را مساوق بیارزشی میشمرد و باز به ارادۀ خلل ناپذیرش بنگرید که به دور افتادگان از کوی شهیدان اگر چه برای حفظ جان یا نجات عزیزان باشد به طور خشم نظر میافکند و حکم مبرم صادر میکند که باید او را به درندگان خورانید، ابرام
حکم از شؤون اراده و قوه غضب است که منزع شجاعت و عهدهدار ابرام حکم و انجاز فرمان است و در هنگام توافق بین محبت و حکمت و هم آهنگی آنان، اراده قوّۀ منفّذۀ هر دو است، ولی در هنگام معارضه حکمت با محبت این قوه منفذه طرفدار تنفیذ حکمت است و تعادل و همآهنگی این سه گونه قوا که بنیۀ مردان یگانه را تشکیل میدهد، نغمۀ موزونی از روح و روان به همراه دارد که آن را نغمۀ (عدالت) مینامند و نقص در هر یک از این جهات مانند نقص در خلقت اعضا است، روح کامل باید محبتش جهانی باشد. دلی که علیل نباشد هواخواه هر موضوع جمیل زیبایی است. مشاعر حساس طفل انسان به همدستی هم، موضوعات جمیله را تفحص میکنند و صورت میگیرند و از برابر دل، سان داده به انگیزش دل میکوشند، تا دل را هواخواه هر نیک و زیبا کنند و در این هنگام برای اینکه ظاهر فریبندۀ موضوعات انسان را به اشتباه نیاندازد، بصیرت به قضاوت بر میخیزد و اراده نیز پهلو به پهلوی او برای اجرای قضا و حکم مبرم او همعنان میشود، در داخله انسان هر یک از این سه، جهانی جداگانه دارند که انگیزش جهان آن و اسباب توسعه و ازدیاد آن زیاد و موانع و علل آن هم یک دنیا است، معلوم است دنیا که هر روز خود را تجدید میکند و در فصول و مفاصل خود
جهانهای نوینی ابراز میدارد، از تمام اطوار خود نمونه میفرستد که انگیزش محبت کند و انسان را صاحبدل کند که خیر و زیبا را بپسندد و بطلبد، دنیا خود را نزدیک میآورد، احتیاجات هم انسان را حرکت میدهد و پیش میبرد، تا از مقابلۀ تابلوهای زیبای عالم و آثار آن در مشاعر حساس انسان، عواطف او را تحریک و محبت او را برانگیزانند و جرم تن انسان را تبدیل کنند به اشعه گرم محبت و انس که اوائل راه بهشت و مقدمه تحول وجود جرمانی او است به عوالم لطیف روحانی؛ و چون در این اقتصاد باید حداکثر سود را از سرمایه گرفت در این مرحله نباید کوتاه آمد؛ زیرا هر گاه تولید کم شود و در هواخواهی تمام زیباهای جمیل کوتاهی آید، عیش او ناقص و بهشت او مکدر است و از آن طرف اگر محبت او صرف زیباییهای فریبنده شود یا زیباییهای موقت را اشتباه کند، به خیر دائم یا دنبال خیر دائم نرود، باز فقری آمیخته به حسرت و آتش و نکبت و وبال خواهد داشت و بالحقیقه تولیدی است با نبودن مصرف که نتیجۀ آن ضایع شدن سرمایه و کساد و فساد آن به صرف در زیادروی شهوت است؛ بنابراین بصیرت و خرد را بر آن گماشتهاند که زیبا و جمیل را بازرسی کند و هر چه را خیر دید برگزیند وگرنه نه؛ و بصیرت را دارای یک جهان هوش فرمود که اقسام
خیر را از یکدیگر جدا کند و آنچه هم در ذات خود هم برای نتایج خیر است با آنچه در ذرات خیر است و در نتائج نه و آنچه برای نتائج خیر است و در ذات خویشتن نه، هر کدام را به اندازه شایستهاش محبت دهد و اگر بصیرت کم آید و برابری نکند با انگیزههای محبت، محبت تبدیل میشود به شهوت و افراط آن عقوبت افزا میشود، پس برابر یک جهان مهر و یک جهان عقل باید که با یکدیگر تکافو کنند و در پهلوی این دو، جهان اراده را گذاشتهاند که باید او هم در تنفیذ حکم توانا و در خوش و ناخوش و در رغبت و نفرت همواره حکم بصیرت را پیش ببرد و اگر اراده نقصانی داشته باشد و از برابری با آن دو کارگر کوتاه آید، تلف بیشتری و خسارت افزونتری وارد میآورد و خیانت به عقیده و نفاق و تجزیۀ داخل پیش میآید و حرمان و اندوه و اسف و دود و آه بیپایان برمیخیزد؛ شیعیان کوفه بصیرت داشتند، اما از جهت فتور اراده دچار شرمندگی چارهناپذیری شدند.
پیامبران که میزان خلق و خُلق و روح و روان او تمایلات و حرکاتند، چون در هر سه جهان تکمیلند، وجود آنان موزون و نغمۀ عدالت از بنیان آنان متوازن است، پیغمبر اسلام که میزان الاعمال انسان است، اولاد را بسی دوست میداشت، در محبت آن بیتاب
بود.
برای خنداندن اطفال خود را مهیا میکرد و میفرمود:
«من لا یرحم لا یرحم».(1)
برای فرزندانش حسین و ابراهیم میخندید و میگرئید و در فوت ابراهیم میفرمود:
«یحزن القلب و تدمع العین و لانقول ما یسخط الرب.»(2)
دختر زید بن حارثه را مینواخت و به یاد پدرش اشک میریخت، زنها را دوست میداشت، میفرمود:
«قال احسنکم خلقاً و الینکم کنفاً و ابرکم بقرابته» (3)و محبت بیحد او چون به هماهنگی بصیرت و تکافوی اراده موزون بود، محبوب بود و از نزدیک شدن به او و حب پاک او و به بصیرت و همچنین به ارادۀ او، بهجت بیننده میافزود.
همچنین شهیدان این کوی از محبت کسری نداشتند، بلکه در درجه آخر و به شدت محبت آراسته بودند و چون توافق و هماهنگی بین محبتشان با اراده و بصیرتشان صورت وجود داشت، زنده و مردهشان
معطر بود، این کشتگانند که از کشتهشان بوی خون و از سوختهشان بوی دود نیاید؛ به رهگذر کویشان عطر میدهند و آهسته به گوش او میدمند که:
«کنْ کالصَّنَدلِ یُتعطّرُ مِنْهُ حَتّی الفاسُ».
بشر پیکی باز گرداند و از کربلا و کوی یاران بالحقیقه پیامی به جهان فرستاد که در هر رهگذر و به هر کس بگوید: برو مثل صندل باش که هر چه از تو بسابند عطر تو بیشتر و بوی مشک از تو بلندتر گردد، از تعادل اراده و محبت و وحدت آن دودم آتش برگردد و هر چه فشار امتحان شدیدتر و تراکم داغ و فراق و سوز و احتراق زورآور شود، عبقۀ همتت عبیر آسا، پاشیدهتر گردد.
بشر در شب تیرۀ عاشورا بلاها از اطراف خود به سراغش میآمدند، یا پیکی از خود میفرستادند، ولی هر کدام دامن خود را از خبر خوش پر کرده و به بشارت به سوی جهانیان و زندانیان برمیگشتند و در فردای عاشورا، آن روز خونین هر چه روز برمیآمد و کار رزم و آتش بالا میگرفت از پایداری خود معنویت خود را آشکاراتر و نهاد پاک خویش را هویداتر میکرد و بر جهان ارادت و محبت توسعه میداد تا پایان کارزار که اشعه جان و روانش چشم دوربین آفتاب را پر کرد و فرا گرفت، آفتاب که تنش را میسوزانید بوی عطر ایمان و مردانگی وی را به
همراه اشعه خود به اطراف جهان پراکنده میکرد و برای هر کس که نصیبش نبوده که خود به آرامگاه وی به زیارت آید آفتاب عهدهدار بود که به منطقۀ تابش خویش، خود حامل پیام باشد، هر یک از اشعه آفتاب یک مخبری شد که در منطقۀ حکومتش خبر او و سخن وی را برساند و بگوید: هله، عشاق فضیلت بدانند که بُشر تنها از شخص خود دلی پر عاطفه داشت، که چون دل طفل ساده و بصیرتی نافذ داشت، که چون فیلسوف عاقل و ارادۀ قوی ثابتی داشتکه چون اراده سلحشور از خطر بیباک بود و از توافق این سه ناحیه نغمۀ روان او موزون و آهنگ مرام او متوازن.
بُشر در این کوی ماند که این پیامها را به جهان بدهد و بگوید: آن کس که بتواند از توازن قوا خبری به جهانیان برساند، چرا از این کوی بگریزد و خود را از سقوط به حدی رساند که از یک خط سیر محدودی به یک سمت رود که خیر کاروان شهیدان را از آینده و رونده بگیرد.
بَینا یری الانسان فیها مخبرا حتی یری خَبَرٌ منَ الاَخْبار
الْعَیشُ نَوْمٌ وَ الْمَنیة یقْظَةٌ وَ الْمَرْءُ بَینَهُمَا خیالٌ ساری
وَلَدُ المعزی بعضه فاذا مضی بَعْضُ الْفَتی فَالْکلُّ فی الآثار(1)
1) (1) نهج السعادة: 72/4؛ الکنی و الالقاب: 48/1-49.
در حمراء الاسد دو تن از پیروان پیامبر صلی الله علیه و آله
از زخمهای احد افتان و خیزان به اردو میرسند.
اِنَّ رَجُلاً مِنْ اصْحابِ النَّبیّ مِنْ بَنی عَبْد الاَشْهِلَ کان شَهِدَ احُداً قال: شَهِدْتُ انَا وَ اخٌ لی فَرَجَعنا جَریحَیْن، فَلَمّا اذّنَ مُؤَذِّنُ رسول الله صلی الله علیه و آله بِالْخُرُوجِ فی طَلَبِ الْعَدُوِّ قُلْنا: لاتَفُوْتَنا غَزْوَةٌ مَعَ رسول الله صلی الله علیه و آله والله ما لَنا دابَّةٌ نَرْکبُها وَ ما منا الاّ جَریحٌ ثَقیلٌ فَخَرَجْنا مَعَ رسول الله صلی الله علیه و آله وکنْتُ ایْسَر جُرْحاً مِنْ اخی فَکنْتُ اذا غُلِبَ حَمَلْتُهُ عَقَبَةً وَ مَشی عَقَبةً حتّی بَلَغْنا مَعَ رَسول الله صلی الله علیه و آله حَمْراءَ الاَسَدْ.(1)
و برادرش
عبد الله و عبد الرحمن غفاری دو برادرند؛ این دو برادر از اشراف کوفه، از شجاعان آنان، و از صاحبان موالاتند.
حدائق الوردیه در ترجمۀ این دو تن پس از معرّفی ایشان گوید: جدشان (حُرّاق) از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام است، از کسانی است که به همراه حضرت او علیه السلام در جنگهای سهگانهاش جهاد کرد.
سماوی در ابصار میگوید: عبد الله و عبدالرّحمن به طفّ فرات خدمت امام علیه السلام آمدند.(1)
طبری گوید: «اصحاب حسین علیه السلام وقتی که دیدند دشمن بر آنان چیره شده و قادر نیستند جان او و جان خود را از آن حمله محفوظ نگهدارند، به رغبت بیاندازه به (تنافُس) بدانسان که خریداران بسر چیز نفیس بریزند، میکوشیدند که جلوی رویش کشته شوند، عبد الله و عبد الرحمن پسران عروه غفاری، این دو برادر رزمآور از این رو پیش آمدند و عرض کردند: یا اباعبد الله! علیک السلام، دشمن کار را از دست ما گرفت، نزدیک به تو شد، ما دوست داریم که پیش روی تو کشته شده باشیم و تا زندهایم این حمله را از تو ممانعت و جلوگیری کنیم و
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 175.
دفاع کنیم.»(1)
یا در قلب بودهاند یا در این هنگام وضع تشکیلات لشکری امام علیه السلام به هم خورده بود و ظاهراً بعد از حبیب وضع صف و میمنه و میسره به هم خورده بوده و تمام پیرامون امام علیه السلام بودهاند و نظرشان به حفظ وجود اقدس او بوده، با یک دیده به او مینگریسته و با دیدۀ دیگری به دشمن، و همه یک دست بودهاند که سنگری برای بنیۀ مقدس امام علیه السلام در پیش دشمن و در جلوی شمشیر و سر نیزه بسازند و کوشش آنان این بود که این نفس آخر را به یاد محافظت و حمایت باشند و اینک که چاره از دست رفته، اقلاً کشتهشان پیش روی امام علیه السلام به خاک بیافتد، تنشان در جلوی نظر امام علیه السلام از حس و حرکت و از جنبش و نبض بماند، تا از خود مطمئن باشند که کوتاهی نکردهاند و گواهی و امضا از نمایندۀ خدا (عین الله الناظره) بر اختتام فصل اخلاص خود داشته باشند و در عین حال از کشتۀ خویش مانعی پیش پای دشمن و از تن خود در جلوی سم اسب او سنگری وگرنه سنگی فراهم نموده باشند و اگر این هم به دست نیامد، تا زندهاند به فراخور حال بیچارگی دفاع از امام علیه السلام ستمدیده کردهاند. انصاف را اقدام رشیدانهای چنان، که از نیتی چنین برخیزد زخم درون سینه حسین علیه السلام را مرهم میگذارد و به یاد تحسین و تقدیر میاندازد
1) (1) فقالا: یا اباعبد الله! علیک السلام حازنا العدو الیک فاحببنا ان نقتل بین یدیک، نمنعک و ندفع عنک. «تاریخ الطبری: 337/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 151»
که به برادری و اخوت، آن دو تن را بپذیرد و پهلوی خود بخواند و از وجود آن دو با خود سه برادر تشکیل دهد؛ والحق آن عشق ورزی با آن لطافت و رقت مهمان نوازش را میخواست که امام علیه السلام فرمود.
حسین علیه السلام فرمود: «ترحیب میگویم، به آغوش باز میپذیرم، پس هر دو تن نزدیک من بایستید، هر دو تن آمدند نزدیک امام علیه السلام ایستادند و به جنگ پرداختند.(1)
یک روح نظامی از دو حنجره، نعرۀ کارزار میکشید، یک روان از دو زبان رجز میخواند؛ یک روحیه و یک خوی از دو دست و شمشیر دلاوری میکرد.
یک تن رجز میخواند و میجنگید، آن دگر تتمۀ رجز را میخواند و میگفتند.
یکی میگفت:
1 - قَدْ عَلِمَتْ حَقَّاً بَنُو غِفارٍ (دیگری میگفت) و خَنْدَفُ بَعْدَ بَنی نَزارٍ
2 - لَنَضْرِبنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارٍ (دیگری میگفت) بِکلِّ عَضْبٍ صارمٍ بَتّارٍ
1) (1) فقال الامام صلی الله علیه و آله: مرحباً بِکما ادْنُوا منّی فَدَنوا منْهُ فجعلا یُقتلان قریباً منه.
3 - یا قَوْمِ ذُوْ ذُوْا عن بَنی الاَطْهار (دیگری میگفت) بِالْمُشْرفی وَ الْقَنَا الخطّار»
(1) ترجمه:
1 - بنی غِفار درست شناخته و دانستهاند و قبیلۀ خندف و پس از آن «بنی نزار» همآگاهند.
2 - الحق ما، بزه کاران را با دم تیغ و شمشیر برّان میزنیم.
3 - ای مردان کاری، دشمن را از پیرامون اولاد اطهار دور کنید با سر نیزۀ لرزان و شمشیر برّان.
پس مستمراً جنگ کردند تا هر دو تن کشته شدند.
از عوالم ذکر شده که گوید: سپس عبد الله و عبد الرحمن دو تن غفاری نزد او علیه السلام آمدند و گفتند: ای اباعبد الله (السلام علیک) ما آمدهایم که پیش روی تو کشته شویم و از تو دفاع کنیم.
امام علیه السلام گفت: مرحبا به شما، با من نزدیک باشید، آنها نزدیک آمدند، گوید: و گریه میکردند.
سپس دنبال ذکر گریه قضایای فتیان جابریان را به نام این دو تن غفاری ذکر کرده، و ظاهراً اشتباهی برای عوالم رخ داده و منشأ اشتباه تشابه قضایای این قربانیان حق است.
طبری پس از ترجمۀ غفاریها گوید: «و جاء الفتیان الجابریان»
ساروی گفته: عبد الله در حمله اولی و عبد الرحمن به مبارزه شهید شد.
1) (1) تاریخ الطبری: 337/4؛ معالم المدرستین: 115.
دیگران گفتهاند: هر دو تن به مبارزه کشته شدند، ظاهراً ارجوزه هم همین است.(1)
از اموری که در جهان امروز به پایۀ مسائل ریاضی ثابت و محقق است و بدون استدلال معلوم همه است، حاجت به تعاون و همدستی است.
این قدر مسلم است، ولی تا چه اندازه و به چه معنی؟ همنفسی این دو تن شهید در تمام مراحل حتی در سخن و حماسه حدی را معلوم میدارد که آن را سر حد حقیقی برای تحدید تعاون باید دانست و گذارد.
این دو تن میگویند: به این اندازه تعاون لازم است که حتی سخن و قصیدهای که از یک تن شروع میشود، دیگری باید آن را تمام کند و به نظر تتمم و به منظور تعاون، عمل نافع خود را به جا آورد و به قدر وسعت دائرۀ عمل، دائرۀ نظر هم وسعت داشته باشد، به قدری که عمل سرایت دارد و برکت میرساند نظر و اندیشه هم بزرگ باشد و خود را در تتمیم کار مردم سامان خویش به منزلۀ آنان و نایب آنان داند؛ کار کار آنان باشد که از بنیۀ من و تو و انسان دیگری صادر شده است.
دیگران به صور گوناگون این حقیقت عالی را تصور
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 176؛ تاریخ الطبری: 337/4؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 273.
کردهاند، حکما کنجکاوی را عمیقتر کرده گفتهاند: در پیراهن امکان جز ازدواج و ترکیب نیست، چنانکه هستههای دو لپه به هم لحیم و در آغوش همدیگر درآمده و در یک قشر جا گرفته و یک پیراهن پوشیدهاند، همچنین هر ممکن زوج ترکیبی است و نکاحی در جمیع ذراری ساری است، از ادبا یک تن به شاگردان خود املا میکرد که: کوری شلی را دید که به واسطۀ فقدان پای از پا درآمده و در گرداب فاقه مستغرق گشته، بدو گفت: مرا چشم نیست و تو را پای نه و بدین واسطه هر دو از کسب و کار محرومیم، چه شود که از در مهر درآیی و پا بر دوش من نهی؟
یکی چشم و آن دیگری پا شویم به هر جا که باید بدانجا شویم
یک آئیم ما هر دو تن ز آن سپس به هر کار ما را بود دست رس
حکیمانه گفت و پذیرفت لنگ رهیدند آن هر دو از قید ننگ
به گیتی اگر بنگری فی المثل همه خلق در حکم کورند و شل
«اَینَ الإنسانُ» گوید: در دماغ افراد انسان همه گونه معدنی است، اما به اندازهای که فراخور حاجت مجتمع انسانی باشد اندازهگیری شده، دماغ صنعت و
کار را آفریدگار افزون و از دماغ فکر و علم خلق فرموده، چون نیاز مجتمع به فزونی آن و کمی این حکم میکرد، یک مفکر میتواند چنین کارگر را به کار وا دارد.
معدن طلا کم است و از آهن زیاد و به پایۀ کمی و زیادی آن دو، ضرورات حیاتی بیشتر به آهن است و کمتر به طلا نیاز به آهن فزون از حساب است، موارد برخورد به آتش، موارد خاک ورزی، کشاورزی، کارخانجات ابزار آنها آهن است، ابزار کتابت، دوخت و دوز آهن است، اسلحۀ جنگ؛ ابزار درویدن و صدها موارد دیگر از آهن است.
آهن که معدن آن زیاد و خودش در دسترس است، برای همۀ این موارد ضرور است و طلا که اندک است حاجت به آن نیز به همین قیاس در کارگاه آفرینش اندک است، کم و زیادی هر فلز را بسته به ازدیاد حاجت به آن و به مصرف آن قرار داده و آنچه مصرف آن کم است افزایش موالید آن عبث است.
بنابراین باید دماغ افراد را به طور آزاد در دسترس تربیت گذاشت و هر چه را به سرشت و طبع خود خواهانند در آنان تکمیل نمود که آنچه را طبیعت زیاد و کم بار آورد به همان نسبت برای صلاح و اصلاح حال بشر لازم است؛ مثلاً پیغمبر برای بشر یکی کافی است؛ باید همان اندازه که نیاز طبیعت
است اسلحه ساخت و پرداخت و کم و زیادی گرچه در بازار معمول موجب عزت بعضی و منشأ أرج و بهای آن است ولی در نظر لزوم و در تشکیل و تألیف جامعۀ موزون متناسب، به یک نسق ضرورند و چنانکه یک تن در سرتاپای خود مستغرق عوائد مجموع است، دستهای دور دست در پی هم درآمده، قماشها را وصله به وصله و پارچه به پارچه از دست خیاط و سوزنی و چرخ ساز و چرخ کار گذرانده، و هر دستی به نوبۀ خود از جاهای بسی دور دراز شده، تا به قامت یک تن او جامه آراسته و همچنین در تهیۀ مسکن و مأوا و میوه و غذا و تجهیز و وسایل علم و آگاهی همی کوشیدهاند، تا همه چیز را در دسترس همگی گذاشتهاند و یک تن بالحقیقه با دست رنج یکصد هزاران میزید و صدها دیگران شانه و زانو زیر بار او نگاه داشته و زیر دست او را گرفتهاند، تا چند گامی رو به سرمنزل مقصود پیش رفته، خلاصه آنکه همه با او متحد شدهاند که او توانسته بهرهمند از کار همگی شود او هم باید همت نموده با آنان متحد شود که بتوانند کار خود را تمام نمایند و منظور از اتحاد آن نیست که همگی یک فلز باشند و یک کار پیش گیرند؛ زیرا فلز قشونی و دل آهنین او برای جنگ سازگار و فلز قلب مادر برای پرورش طفل ضرور و این هر دو غیر از فلز مفکر عالمند و اینها مجموعاً غیر
از فلز کشاورزی و درزی است، بلکه وحدت مطلوبه، عبارت از تشریک مساعی است، کاری را برگزیند که آنچه را مجتمع از نقصان آن لنگ است تلافی نماید و به منظور نفع مجتمع بکوشد، در این صورت هر چه عمل بیشتر در پیکر کلان مجتمع؛ مفید باشد و از دائره کوچک به دائره بزرگ و از بزرگ به بزرگتر در مجتمع انسانی پیش رود آن کار بزرگتر و صاحب آن معظمتر است. تا کار به جایی برسد که از نتیجۀ کار او عموم بشر بهرهمند باشد و در عین حال نیتی فراخور آن عمل مفید در نهاد داشته و تا آنجا که عمل و اثرش رسیده، نیت و همت او نیز رسیده باشد.
بیبهرگی انسان غالب از قصور است، نه قصور عمل همه کس، کار میکند ولی همه کس به منظور این تبادل کار نمیکند وگرنه اغلب اعمال هر کس به سود دیگران است، و خود عمل و معظم آثار آن عائد دیگران و صرف راه آنان میشود، اغلب خود مردم به بیشتر از نیم اعمال خود بهرهمند نیستند و نیم باقی خواهی نخواهی از دست آنان بیرون و صرف دیگران است.
بنایان، جز اندکی دست مزد از کار ساختمانها که هزاران کس از آنها متمتع است؛ بهرهمند نمیگردند، ولی اثر کار آنها عائد خلقی بیشمار از جهانیان میشود، خود در هنگام کار، گویی از انتفاع دیگران و
دیگران در غفلتند و به منظور خیراندیشی آنان کار را نمیپردازند و چنانکه برکت کار توسعه دارد نظرشان توسعه ندارد ممکن است کار (فورد) به محیط جهان برسد، ولی همت نه، این اثر جهان گیر از (فورد) هر گاه با غفلت از اثر نیک و بدش باشد یا از غفلت گذشته به صدد خالی کردن جیب و دامن و غارت مال دیگران باشد یا اندیشۀ خیر باشد، ولی اندیشهاش رسا نباشد یا به اندازۀ نفوذ اثر رسا نباشد از ثواب نفع خلق و خیررسانی به آنان دور و شخص عامل از عظمت شخصیت مهجور خواهد بود. باید به همراه اثر جلیل اندیشۀ جلیل جمیلی در نهاد روان باشد و پشتیبان یک اثر با عظمت باید منویات تابندهای باشد با عظمتی بیشتر، شاید عمدۀ تفاوت انبیا علیهم السلام با سایر خلق همین نکته اساسی باشد وگرنه در مدت عمر و در جوارح کارگر و در اوقات موزوعۀ بر خواب و خوراک، ارقام دو دسته فرق زیادی نمیکند و با این حال عظمت آنان قابل قیاس با عظمت دیگران نیست. منشأ آن عظمت غیر محدود به ناچار توسعۀ خیر اندیشی آنان است که از وسعت، جهانی را فرا میگیرد و به جهانیان میرسد و گرچه عمل نرسد و در اینجا است که همت دیگران از همت آنان کوتاه میآید اگر چه عمرشان کوتاهتر نیست و آنان که با انبیا همقدمی کردند و به مقصد انبیا و به منظور آنان که نجات
خلق و خلاص اهل عالم و تثبیت قوانین فطرت باشد قدم برداشتند و نیت خیرشان تابع نیت انبیا و به همان صدد و به همان سمت متوجه است، از این نیت حسنه و سعۀ صدر به جهان بزرگی وارد هستند، به ویژه اگر مانند آنان متحد به اخلاق شده و به نظر اتحاد، تتمیم کار آنان را بخواهند، اگر چه به عمل ضعیف باشد در جنگ احد انصار همه زخمی و مجروح برگشته بودند، دو تن برادر که عبد الله بن سهل و رافع بن سهل از بنی عبد الاشهل باشند زخمهای گران از جنگ داشتند، عصر جمعه از جنگ احد برگشته بودند، بامداد شنبه مجدداً فرمان بسیج برای جنگ (حمراء الاسد) به نام تعقیب از سپاه قریش آمد، رافع که جراحتش افزون بود به برادر گفت: «(به خدا سوگند)
اِنْ تَرَکنا غَزاةً مَعَ رَسُولِ الله صلی الله علیه و آله لغبن وَ اللهِ ما عِنْدِنا دابَّةٌ نَرکبُها وَ لانَدری کیفَ نَصْنَعُ؟»(1)عبد الله گفت: برخیز که از این نعمت بزرگ بیبهره نمانیم. هر دو به راه افتادند، قدری رفتند، رافع از خود رفت و از پا درآمد نشست، عبد الله او را به دوش گرفت و بدین سان به آستان رسول الله صلی الله علیه و آله رسیدند، و در صف مجاهدان قرار گرفتند.
1) (1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 56/15.
تمام اهمیت تعاون، از نظر داشتن به اتحاد است و اتحاد موقوف به نظر داشتن به تتمیم وجود و حظوظ آفریدگان است، اگر چه عمل اندک باشد، در نهجالبلاغه در حقوق والی به رعیت و حقوق رعیت به والی میفرماید:
«وَ لَیْسَ امْرُءٌ وَ انْ عَظُمَتْ فی الحَقّ مَنزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَتْ فی الدّینِ فَضیلَتُهُ بِفَوقٍ انْ یُعانَ عَلی ما حَمَله الله مِن حَقِّهِ و لا امرءٌ وَ انْ صَغَّرْتُه النُّفُوسُ وَ اقْتَحَمهُ العُیُونُ بِدُونِ انْ یُعینَ عَلی ذلِک اویُعانَ علیه.»(1)
اگر کار خود را تتمیم کار دیگران و به منظور تتمیم عمل آنان قرار دهد هر چه باشد بزرگ است؛ و اگر بزرگ هم نباشد کار بزرگ و اثر بزرگ تولید میکند، به تألیفی که آفریدگار در ترکیب نر و ماده و در طبیعت آنان به کار برده بنگر که: هر کدام بعد از ازدواج و در هنگام عمل اتحاد، چون تتمیم تقاضای دیگری را میدارد، مولود جدید بشر را پدید میآورند.
پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله که در بنیان کاخ تربیت اخلاقی آخرین خشت و خشت آخرین میبود، کار خود را متمم کار پیامبران پیشین میدانست، چون به نظر اتحاد به آنان مینگریست، از این جهت بزرگ جهان
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 207.
بود، چه مانع دارد که در جامعۀ اسلامیان برای نیابت از (اولوالامر) هیئتی مرکب از متخصصان در هر جهت تشکیل دهند و همه به یکدیگر به نظر تتمیم و اتحاد نظر کنند.
عالم مجتهد، با دکتر طب، با عالم اقتصاد؛ با عالم به علم اجتماع، با زعیم سیاسی مجمعی داشته باشند.
و هیچ کدام خود و جامعه را مستغنی از دیگری ندانند و به آرای متبادل وظیفه یومیه مسلمین را که رساله عملیه باشد بنویسند و کار (وضع رساله را) تنها به عهده مجتهد آیین نگذارند که از جهت اسلوب یا ازجهت انشاء یا از جهت ترجمه یا از توجه به موضوعات مورد حاجت و غفلت از ابتلائات، نقصی در رساله رخ دهد و باب اعتراض شروع شود اینان به او کمک کنند و او هم اینان را بپذیرد.
این دو تن شهید همین که در برادری و برابری کار را به آخرین حد رساندند، هر دو تن به سوی سومین خود که اشرف خلائق بود رفتند. امام علیه السلام آنان را پذیرفت، نزدیک خود طلبید، به حمایت خود پسندید، خود را سوم آنان قرار داد؛ این کار معقول محبوب، پیامی به اولیای امور میدهد که به جهان بزرگتری وارد شوید و تتمیم عمل همکاران را بخواهید، نه امتیاز و تفوق خود را، گذشتگان هر چه کوتاه بودهاند در پلکان ارتقا، اولین پله بوده، کار از آنان شروع شده
و بالا آمده، (شک نخستین، پایۀ فکر بوده) آنها بیشتر از این نتوانستند برآیند، تو بر آنان رحم آر و در فکر یا در عمل که برتر از آنان آمدهای خود را جزء متم آنان و آنان را جزء یا جذر متمم خویشتن گیر؛ زیرا بالحقیقه هم همین است، هر چه باشد تو نیم قصیده آنان را تمام میکنی، پس مغفرت برای آنها بطلب، غفاریان راه مغفرت را رفتند که به تمام معنی برادری کردند و با امام خلق علیه السلام در نیت خیر برای نجات خلق (از آینده و حاضر) همدردی و برابری کردند و با یکدیگر در پیمودن راه پرپیچ و خم این وادی به مانند ستاره دو پیکر در یک پیراهن و یک نام، تمام بام گردون را طی کردند و در ابراز منویات به یک کلام سخن پرداختند.
اُسْدٌ و لیس لها الاّ الوغی اجَمٌ و لا مَخالیبُ غیر البیض و السَّمَر
صالوا و لولا قضاءُ الله یمسکهم لم یترُکُوا من بنی سُفْیان من اثر
مااَوْ مَضَتْ فی الْوَغی منهم بروق ظبی الاّ وَفاض سحابُ الهام بالمَطَر
یسْطُوْ بمثل هلال کُلّ بدر دُجی فی جُنْحِ لیلٍ من الهَیجاء معتکرٍ(1)
(2) ابصار سماوی گوید: عبد الله عمیر بطلی است، شجاع، از اشراف.
طبری، از ابومخنف او از ابوجناب حدیث کرده گوید: «از قبیله ما مردی بود
به نام عبد الله عمیر در کوفه نزول کرده بود، نزد (بئر الجعد) از همدان خانه برای خویشتن اتخاذ فرموده، در آن خانه با زوجهاش (امّ وهب) دختر (عبد) که از قبیله (بنی النمربن قاسط) است، منزل گزیده بود.»(1)
ابومخنف گوید: «این مرد بهادر سپاه کوفه را در نخیله دید سان میدهند که به جانب حسین علیه السلام بتازند، از آنها و کار آنها سؤال کرد، به او گفته شد که میخواهند بر حسین، فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بتازند او با خود گفت(2): به خدای عمری بود که من بر جهاد اهل شرک حریص بودم و امیدوارم که جهاد با این مردم حق کش که میخواهند با پسر دختر پیامبرشان صلی الله علیه و آله بجنگند، ثوابش نزد خدا کمتر نباشد از ثوابی که خدا در جهاد مشرکان به من میدهد.
گوید: پس نزد زنش داخل شد و به او آنچه شنیده بود خبر داد و او را به آنچه اراده داشت آگهی داد.
زن به او گفت(3): زهی بخت، خوش به نشان زدهای، خدایت تو را به اینگونه کارهای رشیدانه برساند، این کار را بکن و مرا نیز به همراهت ببر، میگوید: این زن را شبانه برداشت و بیرون آمد و خود را به حسین علیه السلام رسانید و به پای
حضرت او علیه السلام ایستادگی کرد تا کشته شد.»(1)
ابومخنف گوید: «روز عاشورا عمر سعد نزدیک آمد و خود، جنگ را افتتاح کرد، خودش تیر انداخت و مردم از پس او تیر انداختند، پس از تیرباران یسار غلام زیاد و سالم غلام عبید الله به میدان آمدند. مبارز خواستند و گفتند: کیست به مبارزه آید؟ کسی از شما به نبرد بیاید حبیب و بریر از جا پریدند، لیکن حضرت علیه السلام فرمودشان شما بنشینید. عبد الله بن عمیر سرپا بلند شد و گفت(2): ابا عبد الله! مشمول رحمت خدا باشی، اذن به من رسیده که به سوی آنها بیرون آیم.
امام علیه السلام دید او مردی است بلندبالا، گندم گون، بازوها سطبر و محکم، بین دو شانهاش فراخ باز.
فرمود: من گمان میبرم قتّال اقران باشد(3)(یعنی کشنده سرکشان) بیرون برو، اگر میخواهی، پس یک تنه بیرون آمد، برابر آن دو ایستاد، آنها گفتند: تو کیستی؟ نسبت خود را با آنها گفت: آنها گفتند: نمیشناسیمت، باید زهیربن قیس
1) (1) معالم المدرستین: 103/3؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 123؛ تاریخ الطبری: 326/4.
2) (2) فقال: ابا عبد الله رحمک الله ائذن لی فلأخرج الیهما، فرأی حسین 7 رجلا آدم طویلا، شدیدالساعدین، بعید ما بین المنکبین، فقال حسین 7 انی لا حسبه للاقران قتالا اخرج ان شئت.
3) (3) موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 524؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 180.
یا حبیب بن مظاهر یا بریربن خضیر برای ما بیرون بیایند. (یسار(1)در این حال در جلوی سالم بود و خود را پیش میانداخت، مهیای زد و خورد بود) عبد الله به یسار نهیب زد که زنا زاده آیا از چون توئی رواست که از مبارزه کسی سر باز زند، مگر جز این هست که هرکس از آحاد مردم به مبارزه تو بیرون بیاید از تو بهتر است.(2)
سپس با شمشیر به او حمله کرد، زدش تا ریزریز شد، هنگامی که عبد الله خود را مشغول یسار کرده و همی شمشیرش میزد، ناگهان سالم از عقب سر «یسار» رسید حمله کرد؛ اصحاب ابوعبد الله بانک زدند که هشدار که آن غلام دیگر خود را رساند، لیکن آن نامور به خطر او اعتنا نکرد تا فرا رسید، آن غلام به پیشدستی ضربتی انداخت؛ عبد الله دست چپ را جلوی شمشیر گرفت، شمشیر فرود آمد و انگشتهای او را پراند، عبد الله بعد از این ضربتی که خورد به سوی او برگشت و شمشیر به او زد تا او را نیز کشت و پس رو به حسین علیه السلام برگشت با سرافرازی رجز میخواند و اظهار احساسات میکرد و از اینکه هر دو را جمعاً کشته، به امام علیه السلام و به بانوی خود (امّ وهب) دلداری میداد، میخواند:
1 - انْ تُنْکِرونی فَاَنَا بن کلبٍ حَسْبی بَیتی فیعُلَیمٍ حَسْبی
2 - انّی امرءٌ ذو مرّةٍ وَ عَصْبٍ و لستُ بالخَوّارِ عِنْدَ الْحَرْب
3 - انی زَعیمٌ لَکَ امَّ وَهَبٍ بالطَّعْنِ فیهم مُقْدِماً والضَّرَبِ
فعْلَ غُلامٍ مُؤمنٍ بالرَّب»(1)
ترجمه:
1 - اگر اصرار دارید که مرا نشناسید من بزرگزادهام، خود آن خانواده بزرگم (عُلیم) برای خانوادگیم بس است.
2 - من خود به خویشتن مردیم، توانا به مقصود صاحب غیرت، خداوند نیرو؛ و در هنگامه رزم پر بیصدا نیستم.
3 - ای بانویم (امّ وهب) من سالار توام، آنطور که بخواهی عهدهدار نیزه در تن این بدخواهانم با پیشروی و شمشیر زدن چونان رفتار یک تن پسر که مؤمن به پروردگار است.
ابو مخنف میگوید: «امّ وهب (زنش) عمود خیمه ای را برگرفت رو به شوهرش میآمد و میگفت: پدر و مادرم به فدایت! جنگ کن، پیش روی ذریه پاک سرشت محمد صلی الله علیه و آله، آن غیرتمند آمد رو به جانب زن که او را پیش زنان به خیمه زنها برگرداند؛ لیکن آن زن پرشفقت دامنش را گرفته و لباسش را میکشاند و میگفت: هرگز تو را رها نمیکنم، مگر اینکه همراه تو بمیرم.»(2)
1) (1) الإرشاد، شیخ مفید: 101/2؛ تاریخ الطبری: 326/4-327؛ مثیر الاحزان: 42.
2) (2) اقبلت نحو زوجها تَقُوْلُ له، فداک ابی و امّی قاتل دون الطَّیّبین ذُرّیَّة مُحَمَّدصلی الله علیه و آله... فَاخَذَتْ تجاذبْ ثوبه ثمَّ قالت انّی لن ادَعَک دون ان اموت معک. «العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 260؛ بحار الأنوار: 17/45؛ تاریخ الطبری: 327/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 65/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 180؛ اللهوف: 63»
بنگرید: جمال مردانگی هرگاه به وفا جلوهگر شد و روان مردان به استقامت و حمایت جلوهگری کرد، چه ها میکند؟ زن پردگی را از پرده بیرون میکشد، زنان نجیب به علاوه از سراپرده شرافت قومیت در پرده دیگریند از عفاف و هرچه قدر حب بر آنها زور آور شود مقدورشان نیست که با محبوب در میان میدان دست به دامن شوند مگر اینکه آفریدگار، محبت و انس و عاطفه را در درون و جمال طلعت را با لوازم آن در بیرون در جنس زنان از آن رو قرار داده که پله اولین تکوّن باشد و تکوین اجتماع را از محبت شروع فرموده باشد و سپس جمال برتری را به نام فضیلت حمایت و غیرت و حس تقدم و شرف در مظهر باشکوهی قرار داده و آن را مرد آفریده و آن را پله دومین ارتقای بشر به عالم بالا کرده، البته برای انتقال نسل بشر از وادی عدم به جهان جنبش، در آغاز منشأ لازم است که لایق تهیه و تکوین باشد و محبت اصل جنبشها است، از این جهت پایه تکوین و پله اولین را از این مظهر زیبا شروع کرده و ظواهر آن را گیرنده قرار داده که مردان را با همه جلال و شکوه فرود آورد تا در کار ایجاد رخنهای رخ ندهد و برای صعود بشر به پله دومین بعد از دور تولید و توالد، مردان و زنان را شیفته مظهر باشکوه فضیلت و ظواهر آن قرار داده که بشر بعد از
انگیزش تکوین وقفه نکند، زهی حکمت که مرد و زن را که دو مظهر ممتازند پهلوی هم آفریده و هر مظهری را بسان چشمهای پر ریزش از معنویات قرار داده که از اتصال به هم دریایی از عواطف انس و محبت که با غیرت و شرافت و حمایت آمیخته، تشکیل میدهند که گوهر تکوین و سپس بقا را بیرون میدهد، امواج این دریا که بیچند و بیچون است، از نظر ایزد و از حساب و نظم بیرون نیست.
قطرهای کز جویباری میرود از پی انجام کاری میرود(1)
امواج این دو دریای (پر جذر و مد) باید به نسبت معینی از اکثریت و اقلیت اختلاط یابد، باید در آغاز، به حد اکثریت از حب جمال و اقلیت از حب فضایل، و در پایان به عکس؛ این یعنی به حد اکثریت از فضایل و اقلیت از حب جمال باشد و به علاوه از آنکه در دوران عمر نسبت مخصوص منظور است، در سرشت بنیه زن و مرد هم هر دو گونه عنصر به نسبت مخصوصی هست، در بنیه زنان از عنصر عاطفه به حد اکثریت و عنصر پاسبانی و غیرت و حمایت به حد اقلیت و در مردان به عکس این است؛ مردان و زنان باید با نظم فطرت با یکدیگر آمیزش کنند و از آمیزش تشویشآمیز این دو دریای متلاطم برحذر باشند و از افراط و تفریط جنون آمیزی که گاهی جهانیان گرفتار جنون مردانگی شده و به خواری زنان میکوشیدند و گاهی گرفتار جنون عشق شده، از فضایل بلکه از هستی ساقط میشدند برهند؛ و کشتی خود را از گرداب خطر
1) (1) پروین اعتصامی
خیز بگذرانند، باید مطابق نظم فطرت گاهی دریای محبت امواج خود را چیره سازد که مردان را فرا گیرد و گاهی دریای فضیلت به جزر و مد خود بیافزاید و از امواج خروشان خود مرد و زن را از سرگرمی هوسهای دوره جوانی بترساند و برهاند و زنان را به دنبال فضیلت و به جهان مردان وارد نماید و به فضایل علیا بکشاند و از عواطف نفسانی سفلی به جهان مکرمت و بقا برساند؛ زیرا آن عواطف سفلی برای التیام و وحدت و سپس انگیزش و تکوین لازم بود، ولی برای احراز بقا، باید در طبقه علیا درآیند و چون بقا پس از تکوین است، وسایل آن نیز پس از آن به دست میآید و هنگامی که دور آن سپری شود دوران این میرسد، فعالیت وسایل هرکدام و اسباب آن در موقع هنگام به جا و ضرور و در نابهنگام بیهوده است؛ آفریدگار به هر کدام در موقع خود اعتنا فرموده و به پله فرودین که مرحله اول حیات و مملو است از عشق و عواطف چنان نظر فرموده که به پله زیرین؛ زیرا نسبت قیمومت و قیومیت حضرتش به همه آفریدگان و همه مراتب یکسان است، گرچه بین مراتب هریک خود با دیگری تفاوت است، از این جهت مردان را که شاهان فضیلتند مجبور میکند که با جهانداریشان در جهان غیرمحدود عظمت و در ممالک پهناور فضیلت خود، سر فرود آرند و به جاذبه محبت جنسی به سمت زنان روند تا در ساختمان پله فرودین رخنهای رخ ندهد که بر زبر آن پله برترین بنا شود، رجال را اگرچه از انبیا باشند در تحت تأثیر قوه مجهولی گذارده که آنها را از مرتفعترین قله افکار عالیه خواهی نخواهی در تحت فرمان جهازات خودکار فرود
آورد، و مجذوب جهان محبت و انس و ظاهره عشق شوند و به میل دل فرود آیند. آری، فرود آیند که ثانیاً بالا روند یعنی در ظاهر، فرزندان ناتوان را از خاک برگیرند و در باطن به پدری و فرزند داری برسند در ظاهر از بستر عدم مولداتی را به پا دارند و در حقیقت خود خداوندگاری آموزند، هم در ظاهر جهان به عده جهانیان بیافزایند و هم در باطن خود، به کیفیت جهانیانی آشنا شوند و در عین انجذاب آنان، جنس زنان را هم پهلو به پهلوی مردان قرار داده که مقاصد آنان را به واسطه نمونهای که در خود از فضایل علیا دارند دریابند؛ زیرا به نسبت معین (چند درصد) از عنصر مردانگی در آب و گل زنان آمیخته هر دو را از یک گل سرشتهاند و لذا از زنان هم در مواقعی در صف فضیلت علیا قرار میگیرند و هنگامی که از تکوین اولاد که دور نخستین خدمتگزاری آنان است گذشتتند؛ در پله برتر از آن بر میآیند و هنگامی که مردان خود را به جلوه جمال معنوی و حمایت حرم و حریم و غیرت و نگهداری از ناتوان دیدند، آنان نیز به افق همت وارد میشوند و به پا میایستند که استوانه خیمه عظمت را بر سر طبقات انام باز دارند و اولاد بشر را در سطح بام فضیلت نگه دارند و سایبانی برای بلا دیدگان و بیماران فضیلت بزنند و این هنگام وقتی خواهد بود که جمال روان در جلوهگری بر جمال انس چیره آید که زنان نیز در چشمه خورشید فضیلت بنگرند و در آن خیره شوند و خود و جهان خود را فراموش کنند گویندهای گوید: اگر خدا مقرر کرده بود که زنان سرپرست مردان و تاج سر و نقطه هدف باشند گل آنها را از مغز دماغ بر میداشت و
اگر درباره آنها اراده کرده بود که بنده مردان باشند، گل آنان را از خاک قدم آنها برمیداشت و چون نظر داشت که هم رأی و همراه و جفت و همشأنشان آنها باشند، گل آنها را از پهلوی مرد گرفت.
من میگویم: هر دو را پهلوی هم داشته و باز داشته و سرشان را رو به آسمان برافراشته که هردو با هم تعاون کنند، ولی هدف را بالاتر از یکدیگر بنگرند در دوران ازدواج و امتزاج، تعاون نمایند که از عهده برآیند و در آن کار قوی باشند و هنگام ازدواج و بعد از آن تا مدت اندکی از کوچه جاذبه جنسی از مرحله محبت جسمی بگذرند و وارد مرحله حس تعاون شوند، گویی عشق و شهوت جنسی دهلیزی است برای ساحت تعاون و لذا زن و شوهر بعد از سالیان اول ازدواج که برای جمال سر فرود میآوردهاند، نظرشان از جمال یکدیگر منصرف به اخلاق و سلوک میشود و ملامح جمال، چیز عادی خواهد درآمد و از دوران تولید برای خود و اولاد بهره عمدهای تحصیل میکنند، یعنی برای آنها تکوین حیات و برای خود تکوین و تکمیل روحیه خداوندگاری، و بعد از این دور تولید هر دو سر به بالا دارند و به سمت بالا متوجهاند، طبیعت، آنها را چنان که باید به ترتیب بالا برده، نخست در تعمیر پله اولین و سپس به مرمت پله دومین و در پایان، آنها را به افق اعلی سوق داده و اگر روش زن و مرد و آمیزش آنان از این حدود بگذرد و غیر از این باشد، خود، طبیعت را از مجرای صحیح فطرت منحرف کردهاند و محیط و تلقینات سوء به انحراف آنها مدد کرده، نوازندگان بیش از اندازه آنها را سرگرم نموده و شعرا که از خطر تلقین سوء و تأثیر عقیده
کج باکی ندارند و از زیادهروی در اغراق باز نمیایستند، نوای عشق زنان را بر همت بلند مردان ترجیح دادهاند، گفتهاند:
به هوای مصر یوسف کف پای بر وطن زد دم واپسین زلیخا به همین ترانه تن زد
که به جذبه محبتپسر از پدر بریدم(1)
شاعر آتش را تندتر کرده گوید:
حبّذا جاذبه عشق زلیخا که نهشت پسر از چَه به دعای پدر آید بیرون
با آنکه زلیخا در پی یوسف میرفت، این گوینده همت یوسف و نزاهت و عفت او را با بلندی کاخ فضیلت چیزی نشمارده و اهمیت آن را در تربیت از نظر فرو هشته و آن هم زلیخا را در دور نخستین دیده نه در دور آخر، با آنکه بلقیس به آستان بوسی سلیمان میآمد، گوینده انحراف خود و دیگران را سپر کرده گوید:
ای سلیمان نگران باش که بلقیس آمد
آری، ما قبول داریم که در افراد به طور ندرت عشق جنونی رخ داده و آنها از شدت استغراق در حب کارشان به جنون کشیده، ولی حتماً این شاهکاریهای عشق در افراد غیر منظم بوده با افسانه آنها ساخته، گویندگان بینظم میبوده.
قیس عامری و مانندگان او بسان شش انگشت خارج از نظم و بیقاعده از
1) (1) سیدای نسفی.
دست طبیعت جسته و از فلتههای طبیعت بوده و همچنین بیاعتنایی به زن که از روی جنون مردانگی برای بعضی مردها رخ داده، از بینظمی رجالی بوده؛ همچون ابومسلم خراسانی که میگفت: نزدیکی به زن جنونی است و مرا جنون یک بار در عمر کافی است.
گویند «بانوی» به یکی از «صدور» پیام فرستاد که اگر از فکرهای سیاسی قدری بکاهی، من به همسری با تو حاضرم او در جواب گفت: من از بس در افکار سیاسی غوطهورم عنین شدهام، بعضی از اهل تجرید زن نمیگیرند و پاره از حکما نیز به واسطه انحراف اصلا نگرفتند، ولی راه حکیمانه همان راهی است که طبیعت میرود، راه حکیمانه همانست که انبیا رفتهاند، کم شنیدهاید که پیامبری زن نگرفته باشد (مگر عیسی علیه السلام) و هیچ نشده که در راه عشق آن، خود را باخته باشد، راه صحیح آمیزش و زبان راستین فطرت همان منطق و لهجهای است که از این بانو در کوی شهیدان میان میدان گویا شد، این بانو به گفتار و کردارش، اسرار و اطوار منظم طبیعت را با نظم حقیقی خود ترجمه کرد و میل به علو فضیلت را سر آرزوها دانست و چنانکه در هر بدن سر آشکار است او این آرزو را آشکارا گفت و به سربلندی ادا کرد، ولی محبت به شوهر را در میان سخن و محاذی به امکان دل جا داد، چه دل در میان هرتن است، لذا مطلب دل را در پرتو انوار آن گنجانید و به روشنایی آن در نظر آورد، چه که عواطف دل باید در تحت انوار فکر و مغز منظم باشد، دل را در میان میدید، آن هم به رنگ و رویی آمیخته از دو گونه عاطفه، نخست عاطفه شریف ملکوتی به ملکات شوهر و
دیگری بشری به شوهر، آری، دو محبت به او میدید. یکی عاطفه علیا به آنکه اینک در گریبان او مردانگی بسی جمیلی به تازگی دیده است و تا کنون شوهرش را به این جلوه نیکو ندیده بود، اینک که دید از وفا و حمایت حریم برای کشتن دشمن و بریدن دست خیانت کاری که بخواهد به سراپرده محبوبش دراز شود، انگشتان خود را به بریدن میدهد و با خون هر سر انگشت طومار وفا را امضا میکند و تعهد خود را به سر انگشتان خود اعتبار میدهد، شوهر را بزرگتر از آنکه میدیده دید؛ از بس بیتاب جمال همت و مردانگی او گردید، خواست با او هم آهنگی کند و به او بپیوندد، لذا او هم عمود خیمه برگرفت و پس از این عاطفه علیا از عاطفه زناشوئی و اتحاد آغاز و انجام دم زد.
به شوهر میگفت: من باید با تو بمیرم. در این گفتارش عاطفه زناشوئی به طور نیمرخ جلوه میکرد و این راز را مانند آن دو آشکارا به میان نمینهاد میگفت: باید با هم باشیم ولی از راه مرگ؛ رمز از اینکه اتحاد زناشوئی مطلوبی است پآیینتر از آن دو و باید در پرتو آن دو باشد و پوشیدهتر به میان آید.
قامت انسانرا خدای بدین سان آفریده که مغز را بر سر نهاده و دل را در میان و جهاز تناسل را در پایان، تا رمزی باشد از آن که کار آن مقصد نهایی ایجاد نیست و نباید مقصد نهایی شما هم باشد، بلکه دل نیز با آنکه پای او در میان است، در وسط و میان است نه آنکه مقصد همان است؛ ببینید این بانوی با عفت، همسری را به چه صورت و از روی چه حقیقت و حکمت میدید میگفت: ارزش تو اکنون بیشتر بر من معلوم
شد، اکنون که جمال حقیقت و حمایت تو را دیدم و دیدم تو همان آرزوهای «بلند منی» که تا حال به صورت شوهری، تو را میدیدم و اکنون از این زد و خورد، آرزوهای زناشویی از من فراموش گردید، آرزوهایی دیگر از قبیل حمیت، حمایت، خداوندگاری در دل نهفته بود، چون تو را در زد و خورد دید در من بیدار شد و سر برداشت و میبینم در این آرمانها نیز من ناقصم و تو کاملی؛ تو نماینده آمال منی و ممثل آیین وفا و ملجأ غیرت و دین و محبوب فریقین هستی، پس ملامتی ندارم که خواهان باشم که در جهان جاوید هم زیر سایه تو باشم، باید دست تو را ببوسم که برای تعبیر از آمال من آشکارا به میدان آمدی، و سجل حال نیکبختی را با نوک شمشیر به خون تسجیل کردی و برای من نگاشتی که چه بایدم کرد و برای تفسیر مبهمات راه سلوک با سر انگشتان افتادهات اشاره کردی که بیا، من هم آمدهام، آمدهام که با هم برویم و به آیندگان نشان دهیم که هان! ما زنان و مردان به منظور این نهایت به دنیا آمدهایم، شما آیندگان مرام مرد و زن را در افق دیگری بنگرید، کوی شهیدان دریچهای است رو به جهان جاوید، این کوی مینمایاند که مرد و زن به سمت فضیلت میروند، ذرات موالید بدان سوی رهسپارند، همه نظر دارند که از جمال و انس و محبت توشه برگیرند و در سایه عظمت و فضیلت زیست نموده و در جهانی بهتر از این جهان ایست کنند و هر زنده دستش از این مقصد کوتاه شود، باید لرزان و هراسان دست به دامان کسان شود.
این بانو، شوهر را نزدیک شهادت و مشرف به رفتن دید دست به دامن
او شد، باشد که به دامن بقا دستی برساند و حاضر شد به قدری که لایق حب حیات جاوید است التماس کند، که مرا نیز آمال است:
1 - نخست آنکه از مقصد باز مگرد و سر از راه فداکاری برمتاب.
2 - دیگر آنکه من با بازوی ناتوان، زیر بازوی تو را میگیرم و به همراه تو نبرد میکنم.
3 - دیگر آنکه به امید آن شرکت میکنم که مرا همراه ببری.
شگفتا! از حب فضیلت که امروز چهها بکند.
حب فضیلت است که آن ملکه عفت را به میدان میآورد.
آوخ، از این حب که آن بانوی بلند همت را با سر تکبر به التماس وا میدارد که من نه تنها از مبدأ حرکت به سوی این کوی با تو بوده و به این هوا آمدهام، از آغاز خدمت به خانه تو هم آهنگ تو بودم، تو مرا زن و زن را به صورتی جدا از خود میدیدی، نی نی زنان نیز در سرّ سرّ از سرشت میدانند از این جهت پسر میزایند، پسران راز دل مادرانند و معلوم میکنند که زیر پرده جمال، جلالی است و در تن هر زن از انسان، روانی است.
افسوس زبانی نیست که از امواج عواطف و احساسات مشاعر درون ما زنان حکایتی کند، همچنانکه نقاشی نیست که جمال مردانگی شوهر را که اینک من مینگرم بنگرد و از آن نقاشی بردارد.
آری، جز صفحه میدان و آفتابی شدن آن پردگی، زبانی به ترجمه این داستان پرشور در کار نبود، زبان خودش که توأم با عفت مخصوصی به دنیا آمده بود، برای ترجمه و تعبیر کافی نبود، بلکه میکوشید که در
عین ابرازش پنهان کند و آنچه آفتابی شده نهفته دارد، ولی چه کند که اختیار از دست رفته بود و به میدان آمده بود؛ آن میدانش به جای صد زبان برای ترجمه میکوشید و گرچه خود در برابر خلق به پوشیدن.
ز دل مهر رخ تو رفتنی نی غم عشقت به هر کس گفتنی نی
ولیکن سوزش مهر و محبت میان مردمان بنهفتنی نی
طبری گوید: «زن چنین میگفت و مرد برای برگرداندنش چنان، دست چپش از مفصل انگشتان قطع شده بود و دست راستش از خون به قائمه شمشیر چسبیده بود،(1)به واسطه بیدستی از عهده برنمیآمد که آن بانو را برگرداند تا خود امام علیه السلام آن زن را صدا زده و فرمود: برگرد ای بانو، پاداش خیر باد شما خانواده را از جانب اهل بیت، ای بانو خدایت رحمت کناد، برگرد پیش زنان با آنها بنشین؛ نبرد به عهده زنها نیست.»(2)
ابصار گوید: «امام علیه السلام خود به سراغ او آمد و فرمود: آن زن آشفته به خیمه زنان دیگر برگشت.»(3)
1) (1) و انَّ یمینه سدکت علی السَّیف.
2) (2) فناداها الحسین علیه السلام فقالَ: جُزیتم من اهل خیراً ارْجَعی رحمک الله الی النِّسآء فَاجْلسی مَعَهُنَّ، فانَّه لیس علی النّسآء قتالٌ فانصرفت الیهنّ. «تاریخ الطبری: 327/4؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 260؛ اللهوف: 63»
3) (3) ابصار العین فی انصار الحسین: 180.
امام علیه السلام نوازش فرمود، او هم ادب کرد، اما از عمرش یک ساعت بیشتر نمانده بود، و هرکس بالاخره به آرزوی خود میرسد.
ابوجعفر طبری گوید: «عمروبن حجاج زبیدی که فرمانده بر ستون راست بود حمله کرد، یاران امام علیه السلام در برابر آنها ایستادگی کردند، با آن حمله سر جای خود ماندند و بر فراز زانو نشستند و نیزهها را جلوی آنها سر دادند، لذا سواران دشمن نتوانستند جلو بیایند، بلکه یاران امام علیه السلام آنها را تعقیب نمودند ولی مسلمبن عوسجه را تلف دادند.
بعد لشکر ستون چپ به سرداری شمربن ذی الجوشن حمله برده و باز یاران امام علیه السلام سر جای خود و سنگر خود ماندند و با سرنیزه آنها و حمله آنها را عقب زدند، این شهید بیانگشت، در این موقع به سختی جنگ میکرد در میسره بود، این شیر اوژن به کردار مانند شیر میجنگید و به علاوه از آن کشتار آغاز جنگ از لشکر دشمن مردانی را کشت، لیکن در آخر. هانیبن ثبیت حضرمی و بکیربن حی تمیمی (از تیم الله بن ثعلبه) به او حمله برده، او را کشتند.»(1)
طبری گوید: «پس لشکر کوفه از همه سو حمله کردند، لشکر راست به سرکردگی عمروبن حجاج، لشگر چپ به سرکردگی شمر، سواره به سرکردگی
1) (1) معالم المدرستین: 106/3؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 138.
عزره بن قیس، پیاده به سرکردگی حصین بن تمیم، تمام لشگر پیرامون اصحاب را گرفتند، اصحاب نیز همگی به دفاع پرداختند؛ سخت کارزار کردند و رزمی کردند بسیار هولناک و سخت، ولی بیشترشان به زمین افتادند، قلت و اندکی بر آنان هویدا شد، وقتی غوغا فرو نشست و گرد و غبار شکافت، زن عبد الله را دیدند که به سر نعش شوهرش میرفت.
گویا آن زن بعد از داغ شوهر در پی فرصت بوده و جنگهای پیاپی و منظرههای خونین هم بر آتش او افزوده در این شورش که کسی مواظب او نبوده، مجالی پیدا کرده و میان گرد و غبار خود را به بالین شوهر رسانیده است.
زن او رفت که غبار و خون از روی شوهر بزداید، خود در خون رفت باری آن بانو هنگامی که به کشته رسید، پهلوی سرش نشست خاک و خون را از صورت آن کشته پاک میکرد و میگفت: بهشت بر تو گوارا باد؛ از آن خدا که به بهشت روزیت کرد من نیز مسئلت میکنم که مرا هم صحبتت کند.»(1)
عجیب نغمهای است، خوش آهنگی، صدای شیون نوای زمزمه، حال رقت آور، آهنگ مظلومیت او از آینده تازهای به او خبر میداد، حب
1) (1) و خرجت امرأة الکلبی تمشی الی زوجها حتی جلست عند راسه تمسح عنه التراب و تقول: هنیئاً لک الجنه - قالوا - و تقول ایضاً - اسئل الله الذی رزقک الجنة ان یصحبنی معک. «تاریخ الطبری: 333/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 69/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 141؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 181»
ذات و لذات فراموش او شده، غریزه حب حیات او تبدیل گردیده، خون به سر متوجه شده، آشیانه دل ویران شده و غرایز یک به یک، یکی پس از دیگری از آشیان پریده احساس به خطر، بیم از دشمن به خاطر راه ندارد و به عکس دل، سر از شور سروری و همسری پر است، افکار علیا به امواج خود نزدیک است از سر لبریز شود و تا دیک جمجمه سر شکاف نشود معلوم نمیشود در تن زن چه خونی است، خون مردان است که در زیر پرده جنسیت پوشیده است و به نام زن او را نامیده و کم و کوچکش میبینند، با آنکه هرگاه مردان در آتش میسوزند، زنان بیپروا رو به آتش میروند و به دنبال مردان، گیسوان خود را میسوزانند و اگر جاذبه عواطف سفلی آنها را به کنار بکشد، باز تجدید همت نموده و با گیسوان سوخته در دل آتش میروند.
گویی کتاب عذرای قریش پایان سوختن «اسماء را» در سر نعش محمدبن ابی بکر شهید، از این بانو آموخته یا از آن حقیقت ثابت نموده که گفتیم: مردان در آغاز به سوی زنان میروند ولی در انجام زنان به سوی آنان و به سمت هدفشان میدوند و به کلی از جهان خود میگذرند و دل و امیال دل، فراموششان میشود با سر پرشوری بر میخیزند که با مردان همسری کنند، اولاد خود را به نکوهش و سرزنش تحریک میکنند که مردانه به کار بپردازند و سر فرازی تهیه کنند، خود به سر کوی شهیدان میروند و غبطه به مردان میخورند.
این بانوی بال و پر سوخته را بنگر که بعد از نشستن غبار که دید نفرات اردوی خودشان خستهاند و برگشته به فکر نگهداری سنگر خویشتناند
و مزاحم با او نیستند، با بال و پر سوخته دو مرتبه خود را درون آتش انداخت و سمندر وار این (مرغ ققنس) مینالید که اگر تو رفتی و دستم از دامن تو کوتاه شده، پس از (خدا) میخواهم که همیشه دامنش در دست است و چون رشته لطفش پیوسته است، میتواند بین هر دو گسسته را هم پیوست دهد، اگرچه بین آن دو جهانی فاصله باشد؛ لطف ایزد بر در است اگر ببیند که کس او را میخواند و افتادهای به فریاد خواهی او نظر دارد، از در بسته به در میآید، من اینک که میبینم عمر تو سر آمده و از وفای تو چیزی کم نیامده، از لطف بیچون میخواهم که فاصله را بین من و تو کم کند، و مرا به جهان تو برساند، خدای یزدان شور سر مرا میداند من هم بر درش مینشینم تا کامم را روا کند.
در محل ریزش خون شهید، دری از لطف ایزد باز است که از آن در، خواستاران را محروم برنمیگردانند، جایی که یک قطره خون شهید چنین است، من که بر بالین سرت هزاران قطره خون میبینم، به جای سرت که پیش پای سالار ما انداختند، خونها روی هم میجوشد و از پایین پایت که بریدند تا از رفتار باز ماند، دری به بهشت باز است و از انگشتان خونین و زخمهای تن نازنینت دلجوییهایی خدای ودود دارد، پس خدایم مرا که دیگر دل ماندن در دنیا را ندارم و سر همسری تو را دارم، به تو خواهد رسانید.
سری دارم ز سودای تو پرشور دلی در سینهام چون مرده در گور
همی خواهم به بالینت نشینم که باشم تا قیامت با تو محشور
شمر به غلامش «رستم» گفت: برو و سر این زن را به عمودی بزن.
میخواست مردم بفهمند باکی به این منظرههای دلگداز نیست، اقدام شمر و غلامش باعث بیاعتنایی و بیباکی لشکر میشد؛ چنانکه صدای شیون، نوای زمزمه، حال رقت آور، آهنگ مظلومیت او باعث انقلاب دلها و هیجان هر سنگدل میگشت.
غلام آمد و عمودی به سر زن زد که فرق سر را شکافت و مغزش را پریشان کرد، در آن جایگاه مرد.(1)
سر آن بانوی نجیب هم لایق سربلندی بود.
سماواتی گوید: سه سر از اصحاب در قضیه (طف) پرتاب شد، پیش پای حسین علیه السلام:
1 - سر عبد الله بن عمیر که به جانب حسین علیه السلام پرتاب شد و مادرش او را برگرفت.
2 - سر عمر بن جناده.
3 - سر عابس شاکری.(2)
باز میگوید: اعضای سه تن از عزیزان حسین علیه السلام و انصار او در حال کشته شدن قطعه قطعه شد:
1 - عباس بن علی علیه السلام که دست راستش قطع شد، بعد دست چپش، بعد سرش.
2 - علی بن الحسین علیه السلام که سر مبارکش شکافت، بعد با شمشیرها او را پاره پاره کردند.
3 - عبد الله بن عمیر که دستش در منازله «یسار و سالم» افتاد، بعد ساق پایش و بعد هم سرش بریده شد، به جانب حسین علیه السلام پرتاب گشت.(1)
باز گوید: به همراه حسین علیه السلام در روز طفّ یک زن کشته شد و آن بانو امّ وهب نمری قاسطی زوجه عبد الله عمیر بود، برای آن که بر سر نعش شوهرش ایستاد، شوهر او کشته افتاده بود، آن بانو گفت: مسئلت دارم از آن خدایی که بهشت را روزی تو کرد که مرا هم صحبتت کند، رستم غلام شمر او را کشت.(2)
باز گوید: روز طف از خیمهگاه حسین علیه السلام پنج زن نمایان شدند، یکی جاریه مسلم بن عوسجه بود که هنگامیکه مسلم به زمین افتاد، آن جاریه آمد و صیحه میزد که ای آقای، ای آقازادهام.
دوم: مادر این شهید (عبد الله) که به همراه پسرش بیرون آمد و او را تشجیع میکرد و بعد از کشته شدن عبد الله نیز آمد که سوگواری کند و هم به جنگ بپردازد.
سوم: ام وهب زن عبد الله بن عمیر بود، بیرون آمد که به همراهش جنگ کند و بعد از کشته شدن شوهرش نیز آمد و کشته گشت.
چهارم: مادر عمر بن جناده که بعد از کشته شدن زادهاش آمد که جنگ کند.
پنجم: زینب کبری که بعد از کشته شدن علیبن الحسین علیه السلام آمد، در حالی که صیحه و فریاد میکشید که (یا حبیبا یابن اخا) آمد، تا خود را روی نعشش انداخت و امام علیه السلام آمد و بازش گرداند.(1)
و باز سماوی گوید: زنهای انصار حسین علیه السلام غیر از بانوان فاطمی نژاد و زنان آل ابوطالب علیه السلام در کوفه ماندند؛ زیرا که هنگام رسیدن به کوفه خویشاوندان آنان درباره آنان از هر قبیله نزد ابن زیاد شفاعت کردند و آنها را از میان اسیران جدا کردند و بانوان آل ابی طالب علیه السلام و خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله تا شام رفتند.(2)
عشق و عفت هرگاه با یکدیگر جمع شوند بهای آدم را به پایه حقیقی بالا میبرند و زن و مرد را هر دو در کوی شهیدان میخوابانند:
«مَنْ عَشَقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ مات شهیداً.»(3)
به امضای پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله است که در هر تنی این دو خصلت با هم اجتماع داشته باشند و شخص عمری با
آنها بگذراند تا بمیرد شهید مرده است، ولی اشکالی که هست در دو جا است، یکی در طرز اجتماع و تصویر چگونگی این گردآوری است و دیگری در عملی کردن آن است گویند: زنجیر و سلسله نمیتوانند جلوی عشق را نگه دارند، عشق آدمی سوز دل و شور سر به همراه دارد، سوز درون با پردهداری و ضبط نفس نمیسازد، تمام محاسن محبوب از مشاعر بیننده به داخل سر میکشند و تمام مشاعر برای تحریک اشتیاق همدستی میکنند و اشتیاق هم دل را به جنبش وادار مینماید، دل آدمی از این رو پر بها است که اشتیاق او را حرکت میدهد و اشتیاقهای او آمیخته به سوز درون است.
دل عاشق مثال چوب تر بی سری سوجه سری خونابه ریجه(1)
دل بیحال باید زیر پرتو عفت و در حدود انسانیت بماند و هیچ جوششی از آن بیاجازۀ سلطان فضیلت از سرحد خویش پای بیرون ننهد، این است که در تصویر آن اشکال و در تحصیل آن اشکال بیشتری است؛ راه تصویر و تحصیل آن را این شهید و بانویش آسان نشان دادند و گفتند: بهترین تصویر آن این است که مرد سپهبد فضیلت و آفریننده عفت و عبد الله مطلق باشد و
1) (1) باباطاهر همدانی.
زن دل خود را به او بدهد، به این نضد و ترتیب اتحادی تصور میشود که مانند اتحاد شیمیاوی مولد کمال ثالثی میشود، این تطریز ایجاب میکند که هر سافل رو به عالی برود و هر عالی پرتو به سافل بیافکند، این طرح ریزی مطابق قوانین فطرت و ایجاد است، دو عنصر آب تا یکی نشوند، تولید طبیعت ثالثی نمیشود، کمال منظور از خلقت انسان که ولید وجود و مولود تحولات انسان است و همچنین اولاد، از پرده اتحاد زن و مرد بیرون آیند، بهترین طراحی در اعمال صناعی همان است که مطابق نقشه ایجاد و فطرت باشد، طراحی صحیح، راه عمل را سهل و عملی شدن آن را آسان مینماید، تصویر صحیح تحصیل صحیح را به همراه میدارد، خدایی که عمر و عمران داده، برای مولدات و مولدات عمران نیز راه تصویر صحیح و تحصیل صحیح باز گذاشته است.
گوئی عبد الله، زاده عمیر، با شوهر ام وهب سه «اسمند» که خدای برای حل رمزی به کوی شهیدان فرستاده، آری، حل رمزی بس مشکل، رمزی که هنوز بین دو جنس مشابه متشابه است.
حکمای قدیم و فلاسفه جدید برای حل عقده (زن در جامعه) در کشاکشند، آری، خدای این عقده را خواسته، طبیعت زن را از مرد آفریده و اعجازی در آفرینش و زندگی و زندگانی و معیشت آنان فرموده:
که یکی را دو کرده و دو تن را باز یکی کرده که رو به هدف و سرمنزل مقصودشان که بیرون از هر دو و برتر از هردو باشد با تعاون بروند، از اتحاد اثنین و آمیزش آنان گره در کار افتاده که چگونه با هم بروند و رو به هم نروند؛ حقاً تلک معجزه المعجزات چسان و چگونه خود را در دیگری نبازند و در عین حال، یک آیند و به هم بگرایند و رو به هدف آرند به قول گویندهای:
هرچه کرد آن دو زلف فره کرد کارم اندر گره در گره کرد
الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها(1)
برای باز کردن این گره بهترین وسیله، همان نوامیس خلقت است، در نوامیس خلقت باید عشق در میان باشد اما فقط در میان باشد نه آنکه سر بکشد و سر در آرد بلکه باید سرّی باشد و در زیر سر باشد، سر عضو بالای تن است، محصولش رأی نیک و همت زیبا است، پس باید از گریبان انسان تنها رأی نیک سر بکشد و به نظر آید و در منظر انسان نخست صورت و سر جلوهگری نماید که مرکز فکر و عقل و اراده است و سپس آنچه زیر سردارد رخ بنماید و به وسیله
1) (1) حافظ شیرازی.
انس؛ اشتیاقهای دل که سرّ دل است، از میان پردهای پس از سر و صورت نمایان گردد تصویر اجتماع عشق و عفت به آن است که زن و مرد هر دو وجهه همت و اختیار حیات را به همت مردانه واگذار کنند که آنها به حسب ساختمان برای میل به علو بهتر مهیایند، یعنی به واسطه خلو از شهوت جنسی و مشاغل آن، اگرچه گاه به گاه باشد، صعود برای آنها آسانتر است، آنان به واسطه خلو گاه به گاه از ثقل امیال و عملیات تناسلی و تعطیل طبیعی جهازات تناسلیشان، فکرشان بیشتر مصروف جهان همت خواهد بود و به نسبت کمتر مصروف عالم شهوت یعنی تناسبی را که باید بین قسمتهای حیاتی باشد بهتر میتوانند منظور دارند چه این تناسب برای مردم روشن نیست، ولی شما آگاهید که اعضای رئیسه در بدن سهاند که برای حفظ حیات زنده در کارند که قلب و دماغ و کبد باشد یعنی جهاز حیات و جهاز فکر و جهاز غذایند، این سه جهاز به ضمیمه چهارم، جهاز تناسل عهدهدار حفظ شخص و حفظ نوع هستند، و البته اجتماع چهاردسته کارگر فعال با چهار دستگاه جهازات باید با تناسب مخصوص و تألیف موزونی باشد و اجمالا از این وضع به طور روشن به دست میآید که: فکر زن و مرد و کوشش آنان باید سه ربع صرف آن سه قسمت و یک ربع صرف این قسمت باشد، یعنی پای عشق جنسی
به نسبت (4 و 1) در کار است، زن نمیتواند این نسبت را محفوظ بدارد؛ زیرا خدا او را چنان آفریده که همیشه آماده است برای عمل تلقیح، کار آمدی او را برای تناسل به حسب امیال قلبی او موکول نکرده و عمل تولید و پیشرفت آن را موکول به دو اراده نفرموده که توافق آن دو پیشرفت را دچار زحمت کند و با این حال قلب او را نیز بیشتر از مرد مملو از آمال جنسی و امیال نفسانی فرموده که کار تناسل و جنبه تجاذب تناسلی به مرکز ثقلی وابسته باشد، پس کار نسبتگیری و میزان سنجی را به عهده او نگذارده، بلکه او را با فعالیت مخصوصش در کار تولید گمارده و برای آنکه خللی در تولید که کار بغرنج پرزحمتی است رخ ندهد، او را به مانند جهازات خود کار بیاختیار به عمل خود نموده، پس گناهی بر او نیست اگر نظم و تعدیل که کار خدایی است از او نیاید، ولی برای جبران این ثقل و تعدیل تمایلات او به جهان پآیین، مردان را طوری آفریده که وجهه همتشان به اداره محیط متوجه است؛ یعنی از ثقل تسافد(1)نهاد آنها را گاه گاهی خالی نموده و آنان را چنان آفریده که گاهی کار تناسل، از آنان برآید و گاهی برنیاید و چنانکه جهاز عضو او را
1) (1) تسافد: برجهیدن ددان به روی یکدیگر.
گاهی خالی از عمل نموده، میول او را نیز به مطابقت آن بین بین قرار داده که در هنگام خلو از کار تناسلی، از فکر آن نیز فارغ باشد و یک دل و یک جهت به سمت محیط فضایل، یعنی رو به بالا حرکت نماید و بتواند از نقطه مرکز خودپرستی و خودبینی برهد و به محیط اوسع برسد که هر حق و هر عدل و هر نظم را خواستار باشد حتی نظم و تألیف این چهار قوّه فعال و الفت شیماوی آنها را که موجب الفت زن و مرد باشد و بالحقیقه خدا را که عبارت اخری این محیط است بخواهد؛ زیرا کلمه خدا تعبیر جامعی است از هر حق و هر عدل و هر نظم، و مرد که به همت والای خود خویشتن را در آن فانی کرد، یا در راه جستجوی آن نفسانی نمود «بنده مطلق» و «عبد الله» (به تمام معنی کلمه) خواهد بود و چون از این معانی (عبد الله مطلق) نظم و عمران برمیآید؛ خداوند سبحان قیمومت زن را به مردان داده و فرمود: اَلرِّجالُ قَوّامُونَ1. و پیامبر صلی الله علیه و آله رمزی از این حقیقت بیان کرد: که اگر سجده برای غیرخدا جایز بود، زنان را امر میدادیم که به مردان سجده کنند.
زنی که موهبت نظم و تألیف را خدا به او نموده
باشد، اراده و کوشش خود را به شوهر خود هبه مینماید و بالحقیقه: خود موهبتی برای شوهر خواهد بود، و اگر زن از خود، دل و اراده و کوشش را به شوی ببخشاید، او و شوهر او، هر دو به موهبتهای اساسی ایجاد میرسند، زن در تولد ثانوی انسان مؤثر، بلکه مادر محسوب است.
ام وهب رمزی بود از این روش، چه که در آغاز به شوهر خود، حق داد که رو به کوی شهیدان کند، و خود را به دنبال اراده او خواست که گفت: مرا نیز به همراه خود ببر.
«اِفْعَلْ وَ اخْرجْنی مَعَکْ» از خانه به این هوا آمد و از خیمه نیز به میدان رفت که ای یوسف من! راه همان است که رفتی بنازم شوهر گرامی، بکوش، در پای پاکی و پاکان جان فشانی کن که مردی است و جانفشانی، زندگی است و پاکی «قاتلَ دُوْن الطّیبین ذُرّیۀ مُحَمَّد صلی الله علیه و آله» کسی که در راه پاک سرشتان قربانی نشود گوهر سرشت او کی به پاکان میپیوندد و در میان گفت: من نیز میآیم مرا نیز به این سر منزل مقصود باید ببری. و در پایان هم بر سر نعش او نشست و غبار از بدن او میزدود و بالحقیقه: مانند آن گوهر؛ بیغبار هم باید بر سر او ماند و ماند تا جان فشاند حیاً و میتاً، زیر بال او نهان شد، در افتتاح سخن و
اختتام حسن، پایان را به فعالیت شوهر خواست، انصاف را راه حل آن عقده، مشکل همان بود که او رفت و حقاً انجام آن تصویر به تأثیر و فعالیت مردان بسته است، یعنی نهفتن عشق در پرده عفاف باید از تأثیر مردانگی مردان باشد، باید نیروی نظم و اعتدال آنان از عهده خداوندگاری برآید و حفظ نسبت 4 و 1 یک در چهار را خود بکنند و عملاً به زیردستان هم بیاموزند و نصیب هر ربع یک انسان را استیفا نموده، زنان را نیز سرگرم آن کنند که به همکاری با همدیگر یک ربع فکر و کوشش را در پای همت بلند و فکر رسا صرف نمایند که توجه به خدا باشد و محصول جهاز فکری یعنی دماغ است و یک ربع را صرف آسایش حیاتی و ترویج خاطر و رفع خستگی نمایند که کمکی به تجدید حیات شود و بر محصول جهاز حیاتی که قلب است بیافزاید - و یک ربع را صرف تأمین معیشت نمایند که کار عضو رئیسی دیگر یعنی (کبد) که جهاز غذا است لنگ نماند، همین که همه جهازات و اعضای رئیسه به کار خود پرداخته و اوقات را مستغرق نمودند، ربع مخصوص به جهاز تناسلی که عضو دیگر رئیسی است و فعال در بقای نوع است، در زیر پرده نظم خواهد درآمد که ظل خداوند جهان است و پنهان و مستور خواهد زیست و این نقشه متین که مطابق با ریاست اعضا و کلیات
جهازات است، نیز مطابق درجات قامت انسان است، زیرا اعضای رئیسه سهگانه در قامت تن فوق عضو تناسلی آفریده شده، کبد و قلب بر زبر جهاز تناسلی است تا چه رسد به مغز که فوق همه است و این نضد و ترتیب حکایت میکند از اسرار طبیعت و نظم و ترتیب اطوار خلقت و نیز جهاز تناسلی را که در دنباله همه نهاده پوشیده و مستورش داشته و به علاوه در آغاز عمر و در ثلث آخر عمر از این جهاز، کار نخواسته، با آنکه آن جهازات دیگر شدیداً مشغول کارند، در آغاز عمر جهاز تغذیه و جهاز حیات به شدت و جهاز فکر به کندی و به نسبت کمتر - و در خاتمه عمر این دو به کندی و ضعف و آن یک به شدت و در وسط عمر یعنی در بین اول و آخر جهاز تناسلی در کار است - آن هم، با اشتغال رقیبان و همسایگان به طوری که کارخانه آن سه آنی از کار خود تعطیل ندارند، ولی جهاز تناسلی در همان اثنا نیز گاهی از کار باز میماند به خصوص در مرد که ابزار او (یاسیف) نیست که بتوان همیشه به یک نسق از او کار کشید، پس از این نقشههایی که طبیعت به دست داده و فطرت و حکم داوری ربوبیت را در منظر نهاده، باید اطمینان کرد که این تقسیم مرضی خدا و حکم محکم جهان الوهیت است و برای اجرای این حکم مردی محکم و عزمی مستحکم باید تا
خداوندگاری کند، یعنی تابع نظم مطلق باشد که صورت رأی خدا است و با عزم و همت خود را به خدا بپیوندد و از خدا جدا نشود. واضح است نظام مطلق عرش خدا است. خدا در آنجا است، نه تنها دماغ به فکر خدا است، هرگاه جهاز غذا هم در تحت نظم به کار خود بپردازد شخص در عبادت خدا است «الکادُّ علی عیاله کالمُجاهد فی سبیل الله»(1)این سخنان همه منطقی است، ولی مردی گو که منطق خود را گم نکند، به هیچ بیم و هراس خدا را از دست ندهد، اگر سپاه انبوهی را دید که بر علیه (قائم بر حق) سان میدهد، هراس او را نگیرد و خود را نبازد.
(عبد الله ابو وهب) در پشت کوفه سپاهی را دید که سان میدهند و در صدد جنگ با حسین علیه السلام اند، نه از کثرت آنها ترسید و نه از مهابت و شوکت آنها هراسید، از آرزوی خود که جهاد با مشرکان باشد یاد آورد،(2)و پرده مغالطه او را در اشتباه نیانداخت که اینان مسلمند و غیر از آرزوی منند، بلکه با رشادت فکر از استنباط عاجز نشد و از مقاومت با نفس، وا مانده نگردید و نفس نتوانست به گوش او بگوید در
این هنگام در ترک نصرت امام علیه السلام مجرم معلوم نیست، گناهی است که مجرم شناخته نمیشود، تو که اکنون بازپرس بالای سر نداری و صد عذر میتوانی بیاری، از قبیل خبر نداشتم، نشنیدم، از نصرت مأیوس بودم.
او به خانه آمد و محبت خاندان و سامان با وجود این که بسیار نیرومند است نتوانست او را از اسب همت پایین آرد یا مجذوب کند و در فکر و اراده او رخنه اندازد؛ به لهجه نرم ولی با نیروی قوی خلل ناپذیر اراده حتمی خود را به بانوی خویش اطلاع داد؛ و هنگامی که زن از او تقاضا کرد که او را به همراه ببرد، از بار سنگین حمل عیال در میدان پرجنجال شانه خالی نکرد، اراده چنانش به بالا میکشید که هر ثقل دیگر را نیز به همراه خود صعود میداد، سپس در آغاز جنگ که هنوز سرها گرم نشده و خونها از زد و خورد به جوش نیامده و دستها با بیباکی از آستین بیرون نشده بود، او قد علم کرد رشیدانه به پا خاست، حسین علیه السلام مرد رشیدی دید و انصافاً چنانکه به چشم حسین علیه السلام رشید آمد، رشید بود، نه بزم او را زمین گیر میکرد و نه رزم؛ بلند قامت، بلند همت بود، در پیش قدمی احتیاج به سابقه تحریکات نداشت، آگاهید آنکه دیگر آن را سرگرم کند و خود در سرگرمی به دیگری نیاز نداشته باشد، خود پیش افتد، و نیازی به
پیش افتادگی دیگران نداشته باشد، دارای حس شریفی است که منبع احساسات گرامی دیگری است، این حس مانع از سرافکندگی است، این حس از گریبان هرکس سر بکشد خویش و تبار و زعیم و قائد را نیز سربلند میکند، بلکه اهل ملت و کیش و جماعت حزب و هم لباس را از سرافکندگی بیرون میآورد.
حسین علیه السلام چون خداوند این حس است، از برخاستن او مجدداً به نگاه خریدار نگاهی به او فرمود، به رشادت جسمش نگریست، دید با رشادت حسش مطابقه میکند. به جاذبه سنخیت که بین او و خود دید حبذا گفت، فرمود:
«اَحسَبَهُ لِلاَقرانِ قتّالاً»(1)یعنی کشنده همسران است، این همت والا بر هر رقیبی و هر دشمنی تفوق میجوید و جز به آستان حقیقت سر فرود نمیآورد، پس ما را سرافکنده نمیگذارد همچنان که نگذاشت، دیدگان به دنبال این سرند، دو لشگر را توجه به سمت او معطوف باید، آسان چون برافراشتهتر از هر خیمهای است، همگی چشم به او دوختهاند، بانویش که صد احسنت در دل به او گفته، دیده به راه او دارد که به چه حالت از میدان بر میگردد، برگشت و به افتخار آنکه کاری را خاتمه
1) (1) معالم المدرستین: 103؛ موسوعة کلمات الامام الحسین: 524.
داده به بانو دلداری میداد که من زعیم توام، یعنی آن زعیمی که در تحت سرپرستی او، نوامیس خدا نظم را ادامه میدهند و به فعالیت آنها نسب تألیفی بین عناصر اجتماعی و کیان امت استوار گردیده، موزون میشود، نسبی که مؤدی به وحدت میشود و از وحدت و اتحاد موالید مبارکی پدید میگردد، تولد ثانوی انسان در جهان فضیلت به دست میآید، آن دو پیکر بهشتی یعنی زن و مرد را چون دو عنصر مختلف آب الفتی میدهد که مولد موجود دیگری از بین دو گردد و تولید دو مولود جدید شود که یکی علوی روحانی و دیگری اولاد جسدانی است، یکی همان هدف وجود کائن بشری است که «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» است و دیگری اولاد که وسیله تجدید بقا است، همه وقت ولید تازه از اتحاد پدید آید، اگر الفت صحیح مقدور و مقدر شود اتحاد حتمی است و از اتحاد ولید و زاده جدید پدید آید، هرچه به دست نیامده از عدم قدرت بر تألیف صحیح است، پیش از آنکه زن از مرد پدید آید او یگانه بوده، باید انجام همچون آغاز به مبدأ خود معاد کنند و یکی گردند تا تکوین میسر گردد.
زهی قدرت که خدا به مردان داده که زعامت کنند و سرپرست خاندانها باشند و نظم خدایی و نسب تألیفی
اعضای رئیسه را موزون بسازند و از حفظ آن نظام والا عشق را در پرده عفت بدارند، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که مترجم رموز فطرت است فرمود: هرگاه بخواهید زنان شما در عفت باشند، مردان شما باید عفت بورزند.
قرآن در سوره عشق و عفت (احسن القصص) سوره یوسف، یوسف را به همت عفت و مردانگی نام برده است که تمام قوا را از مراکز اعضای رئیسه برانگیخته و آنها را به بدرقه قوه رئیسه ذکاء و هوش و به مشایعت مرکز این قوه که مغز دماغ باشد واداشته است، و آن هم همه قوای را به دنبال انداخته و به درگاه خدا بالا برده، خدا به او میبالد که در مجلس بزم، زلیخا را به دنبال خود کشانیده و به وادی فضیلت و آشنائی با خدا رسانیده است، یوسف را که از فکر غرایز جنسی خالی بوده به نیکنامی پیش داشته و زلیخا را بدون آنکه نامی از او ببرد به دنبال او دوانیده، گویی (قرآن) که کتاب اصول فضیلت است، دستور میدهد که: در مثل قرآن که دفتر آگاهی است، سخن از فضایل دیگر است و بهرهای از سخن بیش از این نصیب (عشق و عفت) نیست.
این یوسف فضیلت و شهامت که در میدان رزم بانوی مکرمت را به دنبال آورده در زیارت قائمیه سلامی
دارد: (السلام علی عبد الله بن عمیر الکلبی)(1)و بانویش که صد مانند زلیخا مات اوست نام ندارد با آنکه او به دنبال خیال شوهر آمده و به فکر مکرمت که تاج سر است، با تاج سر خود یعنی شوهر خود به کوی شهیدان آمده، خود آن بانو هم چیزی نمیخواست مگر آنکه زیر سایه شوهر باشد و فدیه او شود بنگرید، نام این بانو را در زیارت نامها پنهان کردهاند که در کوی شهیدان جز ذکر مردانگی نباشد و جز نمایش مردان نامی برده نشود.
ملتی را که سعی و کوشش بیش از آن نیست (4 و 1) یک در چهار متوجه عشق و امیال جنسی باشد، باید سفله و منحط شمرد؛ امتی که مدفن افکارشان یعنی کتابخانههایشان که ترجمان احساسات آنها است و مظهر فکر آنها و عکاسخانه دماغ و مغز است، پر از افسانه عشقورزی باشد و سخنسرایان آنان (شعراء) کوشیده باشند، به دیوان لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و مانند آنان عشق را از پرده عفت بیرون آرند و به فطرت طبیعت ننگرند که عشق را در پرده عفت پیچیده است، باید کورشان انگاشت و به گورشان کرد و بر لوحه قبرشان جز یک کلمه (موت) ننگاشت.
1) (1) إقبال الأعمال: 78/3؛ المزار: 493.
آیا به طبیعت نمینگرند که در هنگام تولد مولود جدید، نخست سر جنین را نمایان میکند و در خاتمه عمر در هنگام پیری که دور پختگی است آب و رنگ، جمال و زیبائی را از گونه و رخسار زن و مرد هر دو باز میگیرد که به فراخور تبدلات دور جوانی، حب جمال هم به حب خیر تبدل یابد و رخسار پیر آگهی دهد که خاتمه کار بشر نمایشی است از تحول میل به جمال، به رشد و نیکی و انتقال آن به رغبت بر خیر و در میدان عمر بین فاتحه و خاتمه که میدان جهاد است، جهاد از دوش زنان برداشته شده است که زن زیر پرده فکر و غیرت و اراده مردان زیست کند و حب جنسی در افتتاح و در وسط و در اختتام، زیر انوار فکر و نظام عادلانهاش پوشیده باشد.
دوستان! نهفته و نگفته نماند که من از شعرهای شرم آور شاعر زبان فارسی خود(1)و از لوحه سر قبرش همیشه در خجلتی بودم و هروقت او را در پهلوی نویسنده عربی(2)میگذاردم که در کتاب افسانههای خود خصوص افسانه حجاج بن یوسف که یکی از حلقات اوست، با نزاکت مخصوصی عشق (جمیل و بثینه) را نمایش داده، غرق عرق میشدم تا این دوره
که بانوئی از ایرانیان دیوان حکمتی برای پسران ادب آورد و رقم نفی و محو بر مردان جلف و گویندگان بینظم کشید از خجلت بیرون آمدم، این بانو در دیوان خود یک سر مو از نزاکت پا بیرون ننهاده و به عکس شعرائی که با نوک زبان و نیش قلم میکوشند که پرده از عشق برگیرند و از پرده عفت بیرونش آرند، این بانو تسجیل کرده است که آنان را که در نمایشگاهی پایینتر از حدود مردانگیاند، در گودال مردگان بیاندازید و بر لوح قبرشان هیچ کلمهای جز کلمه (موت) منویسید. آرامگاه آنان کوی شهیدان نیست که ساکنان آن سروش پیامبری صلی الله علیه و آله را به سان هاتفی برای همیشه بسرایند و به سان بزم (قرآن) که برای یوسف و زلیخا رخ داد و رزم میدان که برای عبد الله و ام وهب پیش آمد به آیندگان بیاموزد که وقت هنر و سرفرازی است، غافل منشین؛ نه وقت بازی است. و بگوید: ای رهگذر از ما به محمدیهای همکیش ما بگو که ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به دودمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
ز نیرو بود مرد را راستی ز سستی کژی زاید و کاستی
انّ الله تَبارک و تعالی ایّد المؤمن بروح مِنْهُ تحضره فی کُلّ وَقْتٍ یُحسنُ فیه و یتَّقی و تغیب عنه فی کُلّ وقتٍ یُذْنب فیه و یعتدی، فَهِیَ مَعَه تَهْتَزُّ سُرُوراً عندَ احْسانه و تَسیخُ فی الثَّری عِنْدَ أسائته، فتعاهدوا عباد الله نَعَمه باصلاح انفسکم تزدادوا یقیناً و تربحوا نفیساً ثمیناً - رَحِمَ الله امرؤاً هَمَّ بخیرٍ فعلمه اوْ هَمَّ بشرٍّ فارتدَعَ عنه، ثُمَّ قال علیه السلام نحن نؤیِّد الرّوح بالطّاعة لله و العمل له.(1)
«موسی بن جعفر علیه السلام در ذیل آیه وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ2 در شرح حزب خدا»
«سالم» در زیارت قائمیه ذکری و سلامی دارد(1)مولای بنی المدینه است که بطنی از قبیلۀ کلب باشد کوفی و از شیعه است.(2)
اهل سیر گویند: «سالم، سوار نامداری بود در آغاز به همراه مسلم بن عقیل برخاست و هنگامی که مردم مسلم را تنها گذاشتند؛ کثیربن شهاب تمیمی سالم را با جماعتی دیگر از شیعه دستگیر کرد و میخواست که وی را با همراهانش به عبید الله زیاد تسلیم کند، او از چنگ آنان گریخت و نزد قبیله خود پنهان شد تا در ایام مهادنه (صلح موقت) شنید که امام علیه السلام به کربلا پیاده شد، از کوفه به سوی حسین علیه السلام بیرون آمد و منضم به اصحاب او از کلبیین شد.
حدائق الوردیه میگوید: و همواره با حضرت او علیه السلام میبود تا کشته شد، ساروی گوید: در حمله اولی با دیگر از اصحاب که کشته شدند شهید گشت.»(3)
برای او در زیارت قائمیه ذکر و نام و سلام هست.(4)
زنجیر و زندان دشمن برای همت شخصی که ارکان خودش در داخله تندرست و سالم باشد، تأثیری ندارد
و اگر داشته باشد به اندازهای نیست که او را درمانده کند، او مانند مردمانی نیست که اگر پایش به سنگی برخورد برگردد، یا اگر خون از انگشتش آمد از ضعف به زمین بنشیند، یا اگر جسمی دید ارادهاش متزلزل شود، یا اگر خطری از او گذشت و لطمهای یا طپانچهای خورد یا نهیبی به او رسید نیرویش برود و دو مرتبه باز برنخیزد، آنکه ارکانش سالم باشد، از اینگونه تحمیلات، اعضایش خسته و وامانده نمیگردد و از زیر صدمه و فشار و از زیر بار آن مجدداً برمیخیزد و بالاخره نجات مییابد ولی کسانی که به واسطه ضعف نسل یا علل اعتیادات سوء به سست نهادی و یا استرخای عصب گرفتارند، زود اراده را از دست میدهند و آنکه به اعتیادات مضر عضلات او تاب تحمل حوادث گیتی ندارد، در راه فرو میماند و چون هیچ راهی خالی از حوادث نیست، همه کس در بند حوادث میافتد، ولی نجات از آن برای کسی تصور میشود که بندی بر اعصاب و عضلاتش از داخل نباشد، ولی کسی که به واسطه اعتیادات مضر اعصاب و عضلاتش خسته است و خود به خود در بند است و غیر از سلسله حوادث بیرون، زنجیرهای نادیدنی دیگری قبلا از سست نهادی یا ناتوانی روان یا بیماری و نقاهت ایمان یا خستگی و نقاهت ابدان به دست و پای او است، به محض آنکه به حوادث برخورد کند،
کند و بندش سنگین میشود، سنگین است و سنگینتر میشود و بالاخره نجات او از قید حوادث دور است.
هر تن از گرفتاران به اعتیادات مضر مانند این شهید رشید (سالم) گرفتار حبس عبید الله میشد توانایی تجدید عزیمت برای او بعد از حبس نمیماند، بلکه بعد از غوغای کوفه و قضیه زد و خوردهای هولناکی که بین یاران مسلمبن عقیل و سیاه ابن زیاد رخ داد، همین که از معرکه میجست دیگر از نفس میافتاد و به گوشهای میخزید و دلش مانند گنجشک میتپید و از ناتوانی و خستگی عصب دیگر، هوس بیرون آمدن از خلوتخانه نمیکرد، البته معلولان از اینگونه رشادتها عقب ماندهاند، ولی عقب ماندگی منحصر به معلولان نبوده و نیست.
بسیاری از مردمان کوفه زنجیر و زندان ندیدند و اگر هم دیدند بیرون آمدند، ولی تجدید عزیمت نکردند و گرفتار فتور عزیمت بودند و با آنکه اعتیاد سوئی نداشتند به سست نهادی در کند و زنجیر بودند، از اینجا استنباط میشود که ارکان دیگری برای انسان هست که آن هم گاهی گرفتار اختلال میشود و روحی که باید جنبش و تحریک بدهد علاوه بر روح تن است، گاهی او به ضعف و استرخای مخاوف و هراس مبتلا میگردد و به واسطه ترس و بیم رخنه میبیند و نیروی مقاومت و قوه استقامت از او میرود،
خصوص اگر وسایل تحمس و تحمیس یعنی وسایل جوش و خروش و غیرت و غلبه نداشته و یا بعلاوه از نداشتن این وسایل به واسطه موسیقی و اعتیاد به نغمه طبل و طنبور، به آفت سست نهادی که موسیقی نواز به آن مبتلا است گرفتار باشد که در موقع هر عمل ضروری به محض آنکه صدایی بشنود قوت استقامت اراده و برخاستن برای رفع حاجت از او سلب است و خوی سست نهادی و ضعف اراده و از دست دادن خود برای هر آوازی به او زور آور است چنانکه در هنگام مسموم شدن بدن به زغال یا الکل یا اعتیاد به افیون یا شیره، روح بدن از نگهداشتن خویش و حفظ نسوج تن عاجز است و از جذب غذا و نضج - و توزیع آن در مانده است و به تصلب شریان و فشار دم مبتلا است، همچنین مبتلایان به موسیقی و چیزهای دیگری که مانند آن تحمس و جوش و خروش را زائل میکنند، از حفظ اراده عاجزند و روح قوه را فاقدند، اختلال «روح قوه» غیر از اختلال «روح تن» است و علل این اختلال هم غیر از علل آن اختلال است، خود «روح قوه» هم غیر از روح تن است و غیر از این دو روح، سه روح دیگر در کار است که از اجتماع آنها در شخص ارکان تنومند این گونه اشخاص سالم از عهده هر افت و خیز برمیآیند و بالحقیقه: ارکان تنومند که پیام میدهند پس از هر افتادن باز برخیزید، عبارت از
این پنج روحند که اگر سالم باشند و اختلالی در آنها نباشد از افتادن و سقوط درمانده نمیشوند و باز برمیخیزند و میکوشند تا بالاخره یا فاتح شوند یا در کوی شهیدان بیارامند و این پنج روح از این قرارند:
1 - روح تن - که نضج و توزیع غذا را به عهده دارد و نشاط اعضا را به وسیله جذب غذا میدارد.
2 - روح شهوت که اشتها و مبدأ ادراکی تخیلی را برای غذاهای ملائم و مناسب تحریک میکند و در مریض بستری که سدّهای(1)در مجاری غذا دارد این اشتها اختلال مییابد، گاهی بیمار چندین روز در بستر خوابیده و به اشتها نمیآید و ادراک میل نمیکند، همچنین عنین دغدغه و میل شهوت جنسی نمیکند و این روح اشتها، غیر از روح تن است که او تنها مانند گیاهان غذا را جذب میکند اما احساس به اشتها ندارد و این روح احساس به اشتها میکند.
3 - روح قوت است که مقاومت میدهد و وا میدارد به چیرگی بر دشمن، وسایل تکوین آن غیر از وسایل تکوین اشتها است، وسایل تکوین آن، تحمیسات و تشجیعاتی است که غیرت را فزاید و علل اختلال آن هم غیر از علل اختلال آن دو است، موسیقی شدید که انسان را بیاراده میکند، خمولها و انظلامها و
1) (1) سدّه: چیزی که در روده گیر کند و مانع خروج مدفوعات شود.
محیطهای بیشور و تربیتهای اغراق آمیز تصوف، راجع به بیارادگی و نفس کشی فلجهائی در این روح میآورند که از مقاومت او میکاهند به حدی که مقدور او نیست که در هیچ میدان جنگی برای دفاع از حرم و حریم قیام کند.
4 - روح ایمان، که تحریکات این محرکات سابق الذکر را متوجه به سمت مقصد معینی مینماید و تولید آن از مبادی عبرت و فکرت است، تحولات بزرگ جهان که قادر بر تحول فکر باشد، گویندگان توانا که منطقشان برای استبصار کافی باشد.
معجزات انبیا علیهم السلام و کرامات اولیا که در منظر باشند و سنگهای حوادث که انسان را به غیب ملجأ کند، همه اینها مبدأ زایش و افزایش روح ایمان است و این روح به منزله مهندس برق و مهندس بخار است که بخارهای پراکنده را نمیگذارد باد به هر طرف ببرد، آنها را در لولههای مخصوصی میدواند و میل آنها را متوجه به سمت مقصد معین میکند و خود مهندسی است که از قلب به بدرقه آنها در اعصاب میرود که به راه مخصوصشان ببرد و تحریکات آنها را در تحت نظر خود میگیرد، روح قوه و مقاومتهای او را و همچنین روح شهوت و تمایلات او را به نظامات خود محدود میکند، هرجا باید حرکت روح قوه را تند کند و صرف آتش خشم کند و شور بدهد، به منزله
مهندس برق همان جا را نقطه فروزان میکند وگرنه، نه.
و این روح هرگاه اختلالی یافت و از جهت نقص گویندگان، آسیب به استبصار و به او رسید، یا مبادی اعتبار و فکرت کم شد، یا بیننده حوادث انقلاب آمیزی از جهان ندید که به گرداننده نهانی متوجه شود، یا سرگرمی او به دنیا و افتتان او به مردم و خلل مجامع تثبت و استبصار مانع افروختن این روح مکرم شد، تحریکات محرکات سابق بینظم میشود، و به علاوه به واسطه هر دم رائی به تقلید مردم دل میدهد.
قالُوا یا مُوسَی اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ1
اگر صحیح و سالم باشد و ارکان زیردستان او نیز صحیح و سالم باشند، فتور و خستگیها را از خود میزداید و همت میکند که بعد از افتادن باز برخیزد و به راه مقصود برود و اگر اشتباهاً راه مقصود را از دست داد و به نام گناه فلج و اختلاجی به او رسید باز برمیگردد، در موقع ارتکاب گناه برق او از جریان میافتد، ولی بعد به حال خود برمیگردد و به مانند سکتهای که به سیم برق بر بخورد و باز به حال خود برگردد، او نیز گرفتار اینطور حوادث میشود.
امام صادق علیه السلام فرمود: زناکار که در کار زنا است، روح ایمان با او نیست،(1)اما تا او در روی سینه زن هست، ولی بعد برمیگردد.
5 - روح قدس است - که از مبدأهای مخصوصی تابش مییابد و به واسطه علل و عوارض مخصوصی غروب مینماید، از عمق وجودی انواری در گریبان انسان سر میکشد، گاهی در سیم عصب این پنج نور میدمد. نخست روی سطح عصب را روح بدن میپوشد و روی آن را روح شهوت میگیرد و روی آن را روح قوت و روی آن را روح ایمان و روی آن را روح قدس، این روح قدس از میان محیط نیکان و نیکی که اطراف انسان را فرا گرفته باشد، به سان برق به داخل اعصاب انسان میجهد و گاهی بیشتر از آن قدری است که اعصاب به خود گرفتهاند، گویی زیاد میآید و در رخسار اهل ایمان از بشاشت، به طور خفیف نمایان میشود و گاهی به طور آشکارا از چشمان یا از پیشانی یا از مواضع وضو میتابد و این روح که بر زبر یا زیر چهار نور دیگر طلوع میکند و به نام «روح قدس» است، از دمیدن خود آن «چهار» را تأیید میکند که تحریک میپذیرند و هر زنجیری را پاره میکنند به این معنی که از لغزشهایی که روح ایمان
1) (1) الخصال: 608/2.
را از کار میانداخت جلوگیری میکند و روح ایمان را مجبور میکند به بودن و فعالیت و پیاپی تحریک میکند و تحریکات خود را شدیدتر میسازد تا در مثل میدان (بدر) کار را به آخر میرساند و در «احد» میافتد و برمیخیزد و بعد از هفده مرتبه افتادن و برخاستن باز نمیگریزد و در جنگ احزاب واحد پیشقدم میشود و از جنگ (حنین) رخ نمیتابد و به مانند شهیدان این کوی خصوص سالم و همراهانش بعد از چندین وهله خطر در کوفه از قبیل حبس و دستگیری باز به کار برمیخیزد، یعنی سراپا سالم است، نه به روح ایمان او فتوری رخ داده، نه به روح قوّۀ او و نه به روح بدن او.
روح قدس به مانند برقی که از میان هوا و ابر به زمین و اعماق آن میجهد و زمین به وسیله درختان و سر نیزها و جنگلها و میلههای برقگیر و قامت انسان و نوک گوش اسبها و... و دائماً از هوا آن را میگیرد و میبلعد و فرو میکشد، همچنین از کارهای نیک و از محیط نیکان که نیکی در آن دست به دست داده، مغز و اعصاب انسان برای تأیید روح ایمان، نوری را فرا میکشد که او را هرچه بخواهی مقدس و پاک از آلایشها میدارد.
یک تن از اصحاب امام صادق علیه السلام به او عرض کرد: ما در مجلس شما که هستیم، به روح دیگر و نشاط
دیگری هستیم و وقتی بیرون میرویم آن حال و نشاط از ما زائل میشود.
فرمود: اگر به آن حال ادامه میدادید به آسمان طیران میکردید.(1)
گاهی کارهای نیک انسان زیاد است و نیکان در محیط انسان زیادند، در اینصورت این روح مقدس و نور متلألئی افزون از اعصاب نیکوکار میآید و به بیرون متوجه میشود و حال برق خفیفی را دارد که گاهی از زمین زیاد میآید و در هوای نمناک بارش زده که قوّۀ تولید برقش زیاد است، بر نوک شاخسارها به طور خفیف نمایان میشود و گاهی هم بر سر «نیزهها» و گاهی بر سر گوشهای «اسبان» و گاهی در «پر کاهی» که بر زمین نمناک است، از هر دو گوشه یا یک گوشهاش بیرون میتابد و به منزله چراغ بسیار کوچکی روشنی میدهد، این نقطههای روشن از برقی که زمین بلعیده افزون بوده و هرگاه زمین خشک شود آن نیز به زمین فرو میرود، روح قدس هم هرگاه پیرامون انسان، نیکی و نیکوکاری کم شود به زمین فرو میرود.
سالم شهید این کوی به محیط ما که مردمانش از همه این پنج روح عاری شدهاند، میگوید: شما تا به پایه من
1) (1) الکافی: 423/2، باب فی تنقل احوال القلب، حدیث 1.
به تجدید عزیمت قادر نباشید ارکان شما تنومند نیست، در محیط ناسالمی که به جای مؤیدات غیبی و به عوض آن که روحی به تأیید روح و نوری بالای نوری آمده باشد، بیماری بالای بیماری آمده و هوای مسمومی به میان هوای مسمومی داخل گردیده و برای هریک از این انوار مانع از جریان پدید آمدهاند، روح قدس به واسطۀ نبودن نیکهایی تحریکزا - و روح ایمان به واسطۀ نقص گویندگان و خلل مجامع تثبت و استبصار و روح قوت به واسطه نداشتن وسایل تحمیس و زوال آنها و روح شهوت و روح بدن به واسطه اعتیادهای سوء و مسموم شدن به الکل و اعتیاد به افیون و شیره همه بدرود کرده و به عمق زمین، یا عمق عالم وجود که معدن و مخزن آنها است فرو رفتهاند و سست نهادی و ضعف بدن را فرو گرفته و بند و پابندهای ناپیدا به جای زنجیر و سلسله از داخل به دست و پای آنان زده شده، مردم چنین محیط مگر درس حال ما را بخوانند و معیار یک تن سالم و ارکان نیرومند را بفهمند و پایه فعالیت آن را بنگرند، تا بلکه از خواب گران برخیزند، پیام این تن سالم پر جنب و جوش را در نیوشید و برای سلامت از بیماریها و آفتهای روح و تن رسیدگی کنید که در صد چند از شما به اختلال جهازات بدنی گرفتارید و صد چند به اختلال قوای محرکه روح قوه - و صدچند
به اختلال روح ایمان و صد چند به فقد روح قدس -
مسیح علیه السلام در شهری آگهی داد که بامدادان از آنجا کوچ میکند، مردم بیماران خود را صبحگاهان بیاورند تا به دم مسیحائی خویش آنها را شفا دهد و برای آنها از خدا شفا طلبد، بامدادان که به سرکشی بیماران آمد، آنها را ده تن یافت، به طور تعجب گفت: آیا تمام این بیماران این قریه فقط همین ده تناند؟ گفتند: آری، فرمود: کاش به قدر این ده تن تندرست در آنان بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام از فراق برادر گذشتهاش در ناله است و برادرانی را به برادری تربیت میکند.
کانَ لیْ فیما مَضی اخٌ فی الله و کان یُعظِمه فی عَیْنی صِغَرُ الدُّنیا فِی عَیْنه... و کان ضعیفاً مستضعفاً فَاِنْ جاء الجِدُّ فَهُوَ لَیث غادٍ و صِلّ وادٍ... و کان لا یَلْوم احَداً علی ما یَجِدُ الْعُذْرَ فی مِثْلِهِ حَتّی یَسمَعَ اعْتِذارَهُ... و کان اذا بَدَهَه امْرانِ نَظَرَ ایَّهُما اقرَبُ الَی الهوی فَیُخالِفُه فَعَلَیکُم بِهذِهِ الخَلائِقُ فَالزِمُوها و تَنافَسوا فیها.(1)
سه تن برادر تغلبی
این سه برادر فرزندان عبد الله بن زهیر بن حرث تغلبی؛ هرسه تن از اصحاب
1) (1) نهج البلاغه: حکمت 289.
امیرالمؤمنین علیه السلام اند(1). از آنانند که پیشروی او در جنگهای سهگانهاش که خود حضور داشته جهاد کرده بودند، پس از علی علیه السلام با حسن علیه السلام مصاحبت کردند و بعد در کوفه باقی ماندند، در جنگها ذکر و نام و آوازه دارند به خصوص در صفین، وقتی که حسین علیه السلام وارد کربلا شد، این سه برادر از کوفه به سوی امام علیه السلام بیرون شده و در شب هنگام (گویند: شب عاشورا) به او علیه السلام رسیدند. در پیشگاه حضرت او علیه السلام شبی را صبح کردند و همین که بامداد شد و جنگ به شدت برپا گشت، برابر دیدگان او جهاد و کوشش کردند تا در حمله اولی با دیگر از اصحاب شهید شدند.(2)
ساروی گوید: قاسطبن زهیر تغلبی و کردوسبن زهیر برادرش هر دو پیش روی حسین علیه السلام کشته شدند.(3)
شاید معنی اینکه گویند: پیش روی امام علیه السلام کشته شدند، آن است که در قلب
1) (1) ابوعلی در رجال خود گوید: قاسط بن عبد الله بن زهیر بن حرث تغلبی از اصحاب امیرالمؤمنین است - محقق استرآبادی در رجال خود گوید: کردوس بن عبد الله بن زهیر تغلبی از اصحاب علی بن ابی طالب علیه السلام است. نصربن مزاحم منقری کوفی در کتاب صفین گوید: علی علیه السلام هنگامی که برای قبائل پرچم بست و به اشخاص متعین از هر قبیله داد، همان ها را رئیس و فرمانده آنان قرار داد، بر قریش و اسد و کنانه عبد الله بن عباس را قرار داد و بر کنده حجربن عدی کندی را و بر قبیلۀ بکر بصره حصین بن منذر را و بر تمیم بصره احنف بن قیس و قاسط بن عبد الله بن زهیر بن حرث تغلبی را و بر حنظلۀ بصره، اعین بن ضبیع و کردوس بن عبد الله بن زهیر تغلبی را مقرر فرمود.
2) (2) ابصار العین فی انصار الحسین: 200؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 267/4.
3) (3) ابصار العین فی انصار الحسین: 200؛ معجم رجال الحدیث: 9/15.
سپاه بودهاند.
این سه تن شهید برای برادری جامعه اسلامی به هشیاران همی گویند: بر برادری و اخوت فطری، اخوت و برادری تربیتی را بیافزائید تا از عهده اینگونه وفا برآئید و در هنگام سخت هم به سان زمان سهل، با یکدیگر توأم باشید و هیچ حد از شدت، شما را از همدیگر نبرد، پا به پای همدیگر تا آخرین مراحل بپائید، اگر تربیت به استحکام روابط برادری نکوشد برادری فطری کافی نیست که تا آخرین مراحل همنفسی و همدستی را تکافل نماید.
گرچه برادری فطری نیکو پیوندی است، ولی جدائی دو پسر آدم ابوالبشر(1)از همدیگر و عقب ماندن یکی از آنان از وادی فضایل و از برادر دیگر به حدی که فقد تکیهگاه معنوی او را به ضعف و بیتابی وا داشت و دیگری به واسطه اتکای به حقیقت و فضیلت، به شجاعت و بردباری گرائید؛ آن یک به خشونت و درندگی افتاد و آن دگر به حلم و مروّت سر بر افراخت و در پایان آن یک گناه قتل عالمی به گردن گرفت و دیگری شهید راه خدا شد، گواهی میدهد
1) (1) سورۀ مائده (5):28.
که تا پیوند طبیعی منضم به پیوند تربیتی نشود، وحدت آمال و وفای از آنها انتظار نمیرود.
امیرالمؤمنین علیه السلام در تربیت برادری این سه تن، بهترین راه را به زعما آموخت، نیکویی راه و روش تربیت از نتیجه مکشوف میگردد. برادری این سه تن و هم قدمی آنان تا نفس آخرین به وفا هویدا میکرد که به واسطه حوادث از همدیگر جدا نمیشدند و چونان سه شاخهای که از یک اصل و تنه روئیده باشند، باد هرکدام را تکان میداد دیگری هم تکان میخورد و اگر میتوانست صدمه باد و طوفان را هم به تن خود میخرید که صدمه برادر دیگرش را تخفیف دهد و آسیب را از مهین سالار و بالحقیقه از برادر بزرگترشان بگرداند، همچون برادری دو تن مؤسس اسلام اخ الرسول علیه السلام با خود رسول صلی الله علیه و آله که میفرمود:
«اَنَا مِنْ رَسُول الله کالصّنو من الصنو(1)و الذراع من العضد» (2)، و اینگونه برادری از هر نعمتی ارجمندتر است.
نهجالبلاغه گوید
: «و ان اللهُ سُبْحانه قد امتنّ علی جماعة هذه الاُمَّة فیما عَقَدَ بینهم من حَبْل هذه
الاُلْفَةِ الَّتی ینتقلون فی ظِلِّها و یأوُون الی کنفها بِنِعْمَة لا یَعْرِفْ احَدٌ من المخلوقینَ لَها قیمةً لاَنَّها ارْجَحُ مِنْ کُلِّ ثَمَنٍ وَ اجَلُّ مِنْ کُلِّ خَطَرٍ»(1)در قیمت و بهای آن هرچه میخواهی بگو - ولی سخن در پیدایش و تکوین آن است و اینقدر معلوم است که مبدأ تکوین آن باید یکی و یگانه باشد و فرق اسلامی که وحدت مبدأ خود را از دست دادهاند به این دولت عظمی دست ندارند، بلکه فرق هر مذهب مانند شیعه با تنوعات اصنافی و مسلکی و تربیتی که مبدأ تکوین روحیه آنان متفرق است از این وحدت آمال برکنارند، باید کتابی که فکر میدهد یکی باشد و آن مبدأ فکری که ایمان به آنها تلقین میکند به امید دیگری در مؤسس توأم باشد، یعنی با عاطفه و رحمت مزدوج باشد تا هر توجه که از مبدأ فاعلی زائیده شود در رحم عواطف و رحمت؛ پروریده گردد و روشنائی عرفان با مولدات مهر و نوازش، روحیهای به جمعیت بدهد که عواطف را با معرفت در نهاد سرشت مستحکم گردد و همواره توأم باشند و پرچم وفا را برپا دارند، به این سه تن بنگرید: گویی پرچم را از دست امیرالمؤمنین علیه السلام در صفین گرفته و تاکنون آن
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 234 (قاصعة)، لوم العصاة.
را نگهداری میکنند.
باید برای اینگونه برداری مبدأ تولید روحیه، مانند بذور دو لپه باشد که تعاضدی بین روشنائی فکر با نوازش داشته باشد، آن هم نوازشی که با ریزش فکر توأم باشد و این مبدأ تولید دوگانه الفتی و اتحادی نظیر الفت شیماوی با هم داشته تا اخوتی بدهند که در هرجهانی ثابت باشد، از این سه تن برادر وفایی دیده شد که گویی هریک با دو دیگر و آن دو هم نیز با آن یک و با حسین علیه السلام و هر 4 تن با علی علیه السلام متحدند و در زندگی و مرگ یگانهاند، پرچمی را که از دوران سپری شده داشته تا کنون نگه داشتهاند.
این اندازه وفا از آن است که فکری که به آنان داده شده در آنان با عواطف توأم شده و در روحیه آنان وحدت آمال ایجاد کرده است، تا فکر با عواطف آمیختگی نداشته باشد، اینگونه تخم وفا از مزرع وجود سبز نمیشود، استحکام ترکیب بین فکر و عواطف در آنان چنان قوت داشت که تابیده آنها را حوادث واتاب نمیکرد و تا وحدت آمال در روحیه آنان به تابیدگی خود هست آنان نیز با هم هستند، مبدأ ایجاد این اتحاد بین فکر و تمایل که چنین الفت به آنها داده و آن دو را به هم آویخته و آمیخته داشته فکر تنها نیست؛ فلاسفه که فکر به جهان میدادند کمتر توانستند کسی را با خود برادر نمایند، ناطقان
زبردست در انجمنهای دینی با آنکه هر فکر رشیدی به خلائق میدادند از ایجاد اخوت عاجز بودند - در فلاسفه، و علمای مراجع آیین، و مشایخ طریقت و مجامع مدرسان، و انجمنهای ناطقان بنگرید: هرکدام بین این دو امر روحانی در خود بیشتر ازدواج داده یعنی هم فکر میداده و هم به ملاطفت راه دلها را به همدیگر باز میکردهاند، وحدت آمال بین مستفیدان و اقتران بین اراده و فکر خلائق بیشتر پدید آوردهاند، ولی ناطقان انجمنها که فکر میدادند ولی بذل و ایثار را با هوشیاری همدوش نمیکردند، از زعامت و همدستی و فداکاری خلائق بیبهره بودند و بعضی انجمنها بذل و ایثار داشت، ولی چون فکر و روشنایی به مردم نمیداد چندقدمی بیش پیش نمیرفت، جمعیت به ساخت و ساز و به صرف صیغه اخوت هم آهنگ نمیگردند، به محض مواضعه و قرارداد اخوت موجود نمیشود، باید به علاوه از وضع و مواضعه «فکری» به جمعیت داده شود که پای آن قدم بردارند و آن را هدف سازند و بین مبدأ تا هدف هم روشن باشد و برای آنکه جمعیت تا هدف بروند و از راه نایستند باید هم ایمان در آنان تکوین شود و هم تعاون، ایمان از توأم بودن گفتار با کردار در مؤسس و از توافق و ازدواج فکر با عمل تکوین میگردد، اما تعاون که ایمان اجتماعی است به محض این تضمین نمیشود
اخوتی که هرکدام از طرفداران یک مرام و آحاد نسبت به دیگران به سان دو شق مغز در «بدن» هر نیمه به تکمیل کار آن دگر برخیزد و از تعاضد آنها یک بدن فراهم آمده هر کار را انجام داده تکمیل کند، به ایمان فردی و مبدأ آن تکوین نخواهد شد، مبدأ ایمان فردی که اجتماع «فکر و عمل» در مؤسس باشد، در فعالیت کار شگرفی انجام میدهد و در مشاعر دیگران تصرف کرده و فکر آنها را با رأی و و رأی را با اراده و اراده را با عواطف ازدواج میدهد و در نتیجه برای همیشه ایمان تولید میکند، ولی کار تکوین اخوت بالاتر و مشکلتر از این است و به منشأ برتر از ازدواج گفتار و کردار نیاز دارد، در پیدایش اخوت اسلام که بنگرید میبینید: سبب ایجاد آن ازدواج دو امر معنوی بود که هرکدام معاضد آن دگر بوده و هیچکدام بدون آن دگر کارگر نبود، یکی قرآن که از بالا نور میداد و دیگری مهر و ملاطفت بود که هرکدام را به دل دیگر راه میداد، تابش پیاپی که از پرتوهای فروغ قرآن مجید میرسید، به آنها روشنایی فکر میداد و آغوش بازی که انصار اهل مدینه نسبت به پیغمبر و واردین و مهاجرین داشتند به آنها دلگرمی میداد، بین مهاجر و انصار برای ایجاد اخوت التزام سه شرط بود: ایواء و منعه - و ایراث.
یک تن از انصار که گویا سعدبن ربیع باشد بعد از
التزام مأوی دادن و حمایت کشیدن و شریک میراث نمودن، دست برادر جدیدش عبد الرحمن بن عوف را گرفته، برد، انبارهای خرما و سایر دارایی خود را به او ارائه داده گفت: در نظر دارم برای تو تنصیف کنم حتی آنکه از «دو زن» یکی را طلاق گویم تا تو در حباله نکاح درآوری.
بلی شرط برادری همین است، گرچه او نپذیرفت و گفت: خدا برکت درمال و عیال به تو بدهد، فقط سرمایهای به قرض به من بده، ولی آغوش باز او و این دو نیروی معنوی که در مؤسس و مؤسسان اسلام بود، در تکوین اخوت چه کرد، و چه وحدت آمالی داد؟
اخوت اسلامی نوزادی بود: پدرش نور، مادرش رحمت، پیغمبر صلی الله علیه و آله که میفرمود:
«المؤمنون اخوه ابوهم النور، و امهم الرحمة»؛ نظرش به همین بود که مبدأ تکوین روحیهشان مانند بذر دو لپه بین روشنائی فکر و نوازش و ریزش تعاضدی داشت.
شخص مؤسس و تشکیلدهنده جماعت باید برای تولید این روحیه در خود یک چنین مزدوج نهفته داشته باشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام از آن به کوی شهیدان ارمغان میفرستاد که در هنگام دولت خویش از تعاضد این دو سرّ روحانی و از تربیتی که در تحت نظر خودش
انجام میگرفت مقصد مشترکی ایجاد میکرد و از معارف بیپایان خود که نهجالبلاغه، اندکی از آن است به یاران فکر میداد و در عین حال در صفین و جمل نیز به یاران پرچم میداد و نوازش مینمود و مهر و عطوفت میرساند تا مانند کردوسبن زهیر را با خود و اولاد اطهار، وحدت آمال میداد و برادر جانی میکرد و مانند قاسطبن زهیر را به برادری پایدار برپا میداشت.
از عرفان - این مبدأ فاعلی - آنان را به عقیده نورانی آشنا کرده، در خاطر آنان توجه زائیده و سپس آن خاطره را در دامن دایه عواطف و رحمت پروریده تا چنین روح مکرم به بار آورده که پیش از حسین علیه السلام در کوی شهیدان خوابید، از عواطف ابوالائمه امیرالمؤمنین علیه السلام که به آنها پرچم داد غافل مباشید، و از وفای آنان (وفای آن خصلت تابان و زاده فضیلت و پرورده رحمت) فراموش ننمایید که گویی پرچم را تا این موقع بعد از 20 سال نگهداری نموده است، در آرامگاه آنان که بروید و خون آنان را تجزیه کنید در آن خون، یک روحیهای مییابید که اثر ثابت وراثتی عواطف و معرفت، تار و پود آن است از عواطف و معرفت، به وراثت خویی در این سه تن دارد، خفتگان آن آرامگاه آگهی از ازدواج دو خصلت برجسته در مؤسس میدهند و ما را از تعاون آن دو معنویت، خبر
میکنند و میگویند: این مهر و وفا از آن روشنایی عرفان و نوازش به ارث در ما مانده که توانستیم در روز سختی نیز برادری خود را محفوظ داریم.
ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو ما در این خاک خفتیم که به قرآن و به خاندان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم، منشأ فتوحات اسلام نیز همین بود، از جانب سرسلسله دو مبدأ یعنی القاء معارف با نوازش توأم بود که یاران اسلام وفا را که نمایش امتزاج و اتحاد فکر با دل بود در جهان نمایش دادند، این کوی که نوازش و معارف علی علیه السلام را توأمان با هم داشته، سه برادر را در آرامگاه شهیدان با هم آورده، به مفکران پیام میدهد که سر پیش نرفتن افکار شما آن است که فکر را تنها و تنها به جمعیت میدهید، با آنکه باید نوازش و بذل هم در کار باشد تا فکر دماغ را روشن دارد و در معاضدت آن مهر نیز دل را از آنان هماهنگ فکر کند، باید این دو قوه در شما مقترن و مزدوج باشد تا به مانند دو عنصر آب با الفت شیماوی یا دو سیم مثبت و منفی برق، معجزهآسا سریعاً در دیگران دل و فکر با هم قرین کردند و در نتیجه به وحدت آمال، مردم همه با یکدیگر و با شما یکی گردند، به خدمتگزاران نیز پیام میدهد که تنها بذل خدمت، بدون توجه دادن افکار مانند راهرو بیچشم است، بنگرید: خدمتگزاری
برای همه از دست بشر فعالتر نیست، به همه خدمت میکند و در همه نعمتها و مولّدات دستی در کار دارد، ولی چون مردم در غفلتند و او زبانی ندارد که مردم را توجه به خدمات خود دهد، مردم نعمت را از او به دست میآورند، ولی او را میبُرند - به وسیله او از مزارع زراعت برمیدارند و از معادن، فلزات و ابزار میگیرند و از کارخانهها ملابس میپوشند - و از آب و گل بنا مینهند و در سایه آن مینشینند و از پشت گوسفند و کرک شتر فرش و قالی میگیرند، مواد اولیه را از او میگیرند و سپس به کمک او به صناعات آنها را ساخته و آماده میکنند و هرکدامرا برای یک گونه کارگشائی میگیرند، ولی در مکافات او اهمال مینمایند و به جای محبوبیت مطلق، این خدمتگزار مطلق را بیرمق میخواهند - به هرکس در هر گوشهای بنگرید میبینید دست یک ربع از بشر به همدستی برخاسته تا جامه به تن او آراسته و دست یک ربع دیگر تا غذا به گلوی او رسانده و دست ربعی دیگر تا مسکن و مأوا به او داده و دست ربعی دیگر تا به تربیت او کوشیده و فکر به او بخشیده، بنابراین او میباید محبوبتر از بشر نداشته باشد، مگر آفریننده او لیکن شما به سرمایهداران بنگرید که نظری که به مال و میراث دارند به یتیم و به مسکین، خلاصه به جنس انسان ندارند، یتیم و مسکین را که دو فرد
انسانند و مزایای انسانیت را عریان از نعمت مولدات دارند، قرآن مجید(1)برابر مال و میراث و محبوبیت آن قرار داده که آشکارا شود، نظر انسان ساقط است که بذر زنده را در پهلوی اثاث و متاع بیجان و مرده میگذارد آن را به زمین مینهد و این را برمیگزیند و خدا در آیه(2)دلیلی برای بیقیمتی انسان ذکر میکند که معیار سنجش گرامی بودن و خوار بودن خود را وضع امور نفسانی خود نمیداند، بلکه گرامی بودن و خواری در نزد پروردگار را به رفاهیت و افزایش نعمت میسنجد، در صورتیکه بیقیمتی او از همین است که نظر او ارج ندارد، باری زبان حال این سه برادر شهید میگوید که: از دائره المعارف علی علیه السلام و زبان گویای او ما همفکر با حسین علیه السلام شدیم و هم قدم او به کوی شهیدان آمدیم و اگر اهل جهان چنانکه خدمتشان به همدگر میرسد فکرشان نیز به این معنی میرسید و این فکر رسا در همه ایجاد میگردید، همگی برادر میشدند، یعنی اگر ارتفاع فکر همه، در این سطح مشترک میآمد که میفهمیدند قیمت و بهای انسان به تنهایی افزون از بهای مال و اندوخته است همگی قدر همدگر را میدانستند و
اخوت اسلامی به دائره اخوت بشری تبدیل مییافت و ظلم از بین میرفت.
حکیمی، کودکانی را دید که در کویی خاکبازی میکنند گفت: اینان حکمای آینده و فلاسفه و مهندسان و مفکران شمایند که حالا با خاکبازی میکنند.
دکتری از ابرار، اطفال راهی را برگرفته بود و بزرگ نموده، به جای ثروت و مال به آنان انس میورزید و میگفت: از کجا یک تن از اینان مثل نادرشاه نگردد، او نیز در طفولیت چنین مولودی بوده، یعنی مولود طبیعی او به اقتران تعاون، توانایی آن دارد که ارشد موجودات گردد؛ اقترانهای برکتزا گواهی میدهد که سرّی ربوبی در تعاون هست، از قبیل اقتران تربیت صحیح با طبیعت فطرت هر امر فطری به انضمام تربیت صحیح، رشید میشود، حتی برادری فطری که آن نیز با اخوت تربیتی راه صحیح میرود، مرد و زن به ازدواج تشکیل خاندان میدهند، واحد نخستین حیاتی، با تکرر، به شکل حیات علیا میرسد، بذر دو لپه به تعاون نهال از خود بیرون میدهند، دو شق مغز سر و دو نیم تن به اتحاد یک بدن را تشکیل داده و کارها را صورت صحیح میدهند، توجه دادن فکرها به هدف و بذل و ایثار به ازدواج هم، مولود جدیدی
آن هم مزدوج از فکر مغز و جان دل در دیگران میپرورانند که برادرانه یک مسلک را میپیمایند؛ میتوان کلیه مقاصد قرآن را در دو کلمه مختصر کرد - یکی توجه به هدف وجود (توحید) که فکری است و اعتقادی، دویم: بذل و ایثار و انتظامات اقتصادی که بالحقیقه تضییع نکردن حقوق انسانیت دیگران است، یا بهتر بگوییم انسانیت را در حد خود دوست داشتن و ارج و بها دادن به آن بیش از مولدات دست او؛ که مایه برادری است و منشأ حب مبدأ ایجاد اوهم هست؛ موهبتها را خدا از مزارع و ملابس و مساکن و نقود به وسیله سرپنجه دست به انسان میدهد، تا انسان بداند که موهبت عظمی به او، همان دست بشر است و سایر موهبتهای خدایی پس از موهبت دست و به وسیله او به همه میرسد، خدا خواسته انسان را به محبوبیت بشر هوشیار کند که نعمتهای دیگر، مواد اولیه، مصنوعات قیمتی، امتعه ضروری را از مخازن غیب با واسطه دست بشر بیرون نهاده، شهدای راه انسانیت در آستان این مقصد الهی رفتند که محبوبند و با این فکر مقدس و راز تعاون همآواز بوده و به جهانیان میگویند که: اگر به این سرّ ربوبی آشنا شوید و اخوت اسلامی را درک کنید مولودهای بس مبارکی از تعاون و اخوت خواهید دید.
روش دولت علی علیه السلام که منازعه با بنیامیه داشت یکی از جهات آن همین بود که علی علیه السلام قدر و بهای آدم، عجم، عرب، موالی را برتر از مال داشت، دست بشر را احترام میکرد، لذا به او اعتراض میکردند.
کلمات قصار
اِفْعَلُوا الْخَیْر ولا تُحَقِّروا منه شیئاً فَاِنَّ صَغیره کبیرٌ وَ قَلیْلَهُ کَثیرٌ وَلا یَقُولَنَّ احَدَکُمْ انَّ احَدَاً اولی بِفِعْلِ الْخَیْرِ مِنّی فَیَکُوْنُ والله کَذلکَ انَّ لِلْخَیْر وَالشَّرِّ اهْلاً فَمْهما تَرَکْتُمُوه منْهُما کفا کُمُوْهُ اهله.(1)
(2) کنانه از ابطال کوفه و از عباد و قرّای آن شهر بود.
در طف در (ایام مهادنه) به سوی حسین علیه السلام آمد و جلوی روی امام علیه السلام جهاد کرده، شهید گشت.
1) (1) نهج البلاغه: حکمت 422.
2) (2) ابوعلی در رجال خود گوید: کنانة بن عتیق تغلبی از اصحاب حسینبن علی علیه السلام است، (جخ) با او در کربلا کشته شد - عسقلانی در اصابه گید: وی کنانة بن عتیق بن معاویه بن صامت بن قیس تغلبی کوفی - او و پدرش عتیق (با تاء منقوط وقاف) «فارس رسول خدا صلی الله علیه و آله» در احد حضور داشتند - ابن منده او را در تاریخ خود ذکر کرده علامه در رجال خود گوید: کنانة بن عتیق بن معاویه بن صامت فارس رسول خدا صلی الله علیه و آله.
حدائق از احمدبن محمد سروری گوید: کنانة بن عتیق در حمله اولی با شهدای حمله اولی کشته شد.(1)
مناقب گوید: از کشتگان حمله اولی کنانة بن عتیق بود.(2)
دیگران گفتهاند: بین حمله اولی و ظهر شهید شد، در زیارت قائمیه نامی و سلامی دارد.(3)
کوی این شهید که خود از ابطال کوفه و پدرش فارس رسول خدا صلی الله علیه و آله بود به مردان با شهامت گوید: شجاعت که یکی از عناصر اساسی روح و روان است، باید به پایه تیر ترکشی باشد برای نبوت، چنان تمحض به اجرای فرمان حکمت داشته، تخصص به او یابد که مانند این ابطال پدر فارس رسول خدا صلی الله علیه و آله یابد - و پسر از قربانیانی باشد که سالار شهیدان حسین علیه السلام از بقایای دولت علی علیه السلام در کنانه داشته و در کویش مانند ستاره درخشیدن گرفتند - اینان گویند هرگاه قهرمانان شجاعت در فرمان فضیلت بوده و به سان تیر برای حکمت و هدایت در ترکش ذخیره باشند، از
تأثیر غرایز پست خود آزادند و سبب عتق و آزادی کلی میشوند وگرنه وبال بزرگی برای جامعه خواهند بود.
در جنگهای پرغوغای داخله نفس و در جنگهای جهان خارج هرگاه قوای حماسه به طور کلی همآهنگ با انوار هدایت شده این کار مشکل میسور گردد، بسیاری از مشکلات میسر خواهد گشت، چه قوای عقلی تقویت گشته فاتح شوند و چه شکست خورده کشته گردند، راه حقیقت متمیز و طریق نجات روشن است، چه در هنگام منازعه که شهوت با فرهنگ خرد دمساز نیاید و عقل از مشتهیاتی که تنها شهوتخواهان آنها است کنار بکشد، شجاعت در نفس و قهرمانان شجاعت در خارج به نام غیرت برخاسته و به حمایت خرد و آیین در پهلوی آنها و حزب آنها قرار میگیرند و برای اینکه مثل آیین عدالت باشند و به تنظیم مدینه فاضله بپردازند و به ارتش دستور وظیفه دهند، در کوی آنان به خاک میخوابند که به امت عادل محمدی بگویند: ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو: ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به دودمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
کلمات قصار
ما کان الله لیفتح علی عبدٍ باب الشُّکر و یغلق عنه باب الزیادة و لا لیفتح علی عَبْد باب الدُّعاء و یغلق عنه بابَ الاِجابَة و لا لیفتح لِعَبْد بابَ التّوبة و یغلق عنه باب المغفرة.(1)
(2) امیة بن سعد، سواری نامی، شجاع؛ از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ تابعی است؛ در کوفه نزول کرده؛ برای وی در مغازی و حروب به خصوص در روز صفین نامی هست.
هنگامیکه قدوم حسین علیه السلام را به کربلا شنید، در ایام مهادنه با کسان دیگری که به کوی شهیدان آمدند؛ از کوفه خارج شده به سوی امام علیه السلام آمد، گویند: در
شب هشتم از محرم رسید؛ ملازم امام علیه السلام بود تا روز عاشورا، هنگامی که آتش جنگ برافروخت در جلوی روی امام علیه السلام به جنگ پیشرفت تا کشته شد.
حدائق گوید: در حمله اولی در اول جنگ با کسانی دیگر از اصحاب حسین علیه السلام شهید گشت.(1)
نیکبختان این کوی که زادگان سعادت بودند غالباً در ابتدا تربیت را از دولت علی علیه السلام گرفته بودند که در آخر در تربت شهیدان آرمیدند،
شود بلبل نخست از بوی گل مست ز گل دیدن به گل چیدن برد دست
مدار ستارگان را بنگرید که در آن مدار مطلع و مغیب آنها که دو نقطه اول و آخرند، محاذی یکدگرند، مدارات آفتاب که (360) اند (90) در شمال خط استوا و (90) در جنوب است همه جا؛ چه در آفاق مستقیمه و چه در آفاق مایله و چه در آفاق حمائلی بُعد و انحراف هر مدار در آغاز و انجام در مشرق و مغرب مساوی است، اگر مداری اصلا بعد سمت ندارد در هیچکدام یک از مشرق و مغرب یعنی مبدأ و منتهی ندارد و اگر در جنوب معدل النهار یا در شمال آن بعد داشته باشد در مطلع و مغیب به یک
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 198؛ الحدائق الوردیة: 122؛ اعیان الشیعه: 498/3.
اندازه بعد سمت دارد - خلاصه آنکه ستاره از هر نقطه افق که طلوع میکند برابر همان نقطه از مغرب را در نظر گرفته، در همانجا غروب میکند، این ستارگان کوی حسین علیه السلام که غروبگاهی چنین بافر و بهی گرفتند، مبدأ حرکت را از دولت علی علیه السلام ابوالائمه گرفتند و به مانند نظامیان که در یک خط میروند و به سوی هدف میدوند، اینان از انسان اعلی راه و روش آموختند، اختروار در آسمانی به محاذات آسمان بالا برآمدند و بر فراز قبه فلک همت رفتند تا در رکاب سبط والا به زمین فرود آمدند، ولی چنانکه ستارگان به نظر میآید به زمین فرو میروند با آنکه به زمین نمیروند و بلندی و ارتفاع آنها از زمین در موقع سقوط و موضع آن عیناً به قدر بلندی و ارتفاع در سایر بقاع است، اینان هم فقط برای اینکه دم نظر ما باشند در زمین کربلا فرود آمدند وگرنه مدفن آنان در جهان ماوراء است، با امام علیه السلام در یکجا غروب کردند که در افق دیگر با هم طلوع نمایند آری، در جهانی دیگر زیبا طلوع کرده میدرخشند، مقدرات آخر هرکس، غالباً همان است که از آن شروع میکند، معاد و مبدأ هرکار بلکه هرکس یکی است، آن کس طبیب میشود که در مدرسه طب وارد شده باشد، گزاف در کار عالم نیست. در جهان، نظامی متبع است که سعادت پایان، زاده مقدمات متناسب آن
است، آیا هیچ شاگرد بنایی از گریبان طب و شیمی سر درآورده؟ هیچ یک از تربیتشدگان معاویه کار بزرگی در اسلام کردهاند؟
از این پیام متین، از این زاده سعادت (امیه) تو سررشته سعادت را بجو، و این رشته را محکم بگیر، پایه کار خود را محکم بردار، خاتمه نیک را به خدا واگذار. با سهلانگاری در مبدأ، انتظار خاتمه نیک از غفلت است. متصور نیست که ستارهای از مدار جنوبی معدل برآید و در نقطه شمالی معدل فرود آید، یا راهروی به سمت ترکستان به راه افتد و در کعبه پیاده شود، آن را که در قمارخانه رود چارهای نیست جز آنکه لیلاج(1)شود.
یکی میل است با هر ذره رقاص کشد هر ذره را تا مقصد خاص
غرض کاین میل چون گردد قوی پی شود عشق و در آید در رگ و پی(2)
شود بلبل نخست از بوی گل مست ز گل دیدن به گل چیدن برد دست
مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ1
قال علیه السلام یعنی مِمَّنْ تَرْضَوْنَ دینَه وَ امانَته و صلاحَه و عفَّتَه و تَیُقَّظه فیما یشهدُ بِه، و تحصیلَه و تمییزَه، فما کلّ صالحٍ مُمَیّز و لامحصّل و لا کلّ محصّل مُمَیّزٍ، صالح و انَّ مِنْ عِبادِ الله لَمَنْ هُوَ اهلٌ لصالحه و عفَّته لو شهد لم یُقْبل شهادتُه لقلّة تمیّزه فاذا کان صالحاً عفیفاً ممیزاً محصّلاً مجانباً للمعصیة و الهوی و المیل و التّحاملُ فذلِکَ الرُّجل الفاضل، فبِه فَتمسّکُوا و بِهُداهُ فاقتدوا و ان انقطع عنکم المطر فاستمطروا به و ان امتنع نباتٌ فاستخرِجوا به النّبات و ان تعذّر علیکم الرزق فَاسْتَدِرُّوا به الرّزق، فان ذلک ممن لایخیّب طلبه ولا ترُدُّ مسئلته.(1)
«امام رضا علیه السلام»
1) (2) تفسیر الامام العسکری: 673، حدیث 375؛ وسائل الشیعه: 399/27، باب 41، حدیث 34054.
(1) حجاج بصراوی، و از بنی سعد تمیم بود.
بنیسعد آنانند که در پاسخ یزید بن مسعود نهشلی که به یاری حسین علیه السلام دعوتشان نمود، استمهال و تعلل کردند.
حجاج از بصره به سوی حسین علیه السلام روانه شد و نامهای را که یزیدبن مسعود نهشلی(2)به پاسخ امام علیه السلام نگاشته بود آورد، با امام علیه السلام باقی ماند و جلوی روی او علیه السلام کشته شد.(3)
1) (1) در زیارت قائمیه، وی را حجاج بن زید سعدی دانسته؛ فرماید:«السلام علی الحجاج بن زید السعدی» عسقلانی در اصابه گوید: وی حجاج بن زید بن جبلة بن مرداس بن بون بن عبد قیس بن مسلمه بن عامربن عبید سعدی بصراوی است. تمیمی و یکی از صحابه است، والدش زیدبن جبله از اشراف اسلام است، ابوالفرج اصفهانی از علاءبن فضل بازگو کرده که عمرو بن اهیم بر احنف بن قیس و حجاجبن زید و حارثبن بدر گذر کرده سلام کرد، جواب گفتند: متفکرانه ایستاد، گفتند: چیست؟ گفت: در روی زمین نجیبتر از پدران شما نبود، چگونه امثال شما را از مادرانتان به جا گذاردند؟ آنها خندیدند. ابن عساکر در تاریخ خود ذکر کرده که وی بر معاویه ورود نمود، گفتار زیادی بین آنها جاری شد که از آن معلوم میشود که وی در صفین با علیبن ابی طالب علیه السلام حضور داشته.
2) (2) این نامه نامهای است عجیب، نمونهای است از ادب عربی غیر مخضرمی، بلکه شاهکاری ادبی است از صدر اول - به نظر من آنچه در این کتاب از شهدا نطقی یا مقالی یا خطبهای یا نامهای ضبط شده، تمام سند پربهائیست برای عربیت و خصوص این نامه و نیز خطابهای که مقدمةً از این شیعه رشید میبینید سند اخلاص و شهامت و منطق آدمیت و روش انسانیت و اسلامیت او است.
3) (3) ابصار العین فی انصار الحسین: 212.
طبری از صقعب بن زهیر از ابی عثمان نهدی بازگو کرده که حسین علیه السلام نامهای با (سلیمانبن رزین) به یک نسخه برای رؤسای اخماس بصره و برای اشراف آن نگاشت.
(ابن طاووس) سید داودی نیز این نامه را تأیید میکند(1)و میگوید: امام علیه السلام
نامهای به بصره به منذر بن جارود عبدی؛ و یزیدبن مسعود نهشلی؛ و احنف بن قیس، و دیگر از رؤسای اخماس بصره و اشراف آن نگاشت، احنف جوابی به امام علیه السلام نوشت و به صبر و امید اشاره کرده بود، اما منذر فرستاده حضرت او را پیش عبد الله برد و او وی را کشت، اما یزید بن مسعود
به کار پرداخت و به زبان و منطق که چون بال فرشته است و مثل اثیر مرکب نور است قبائلی را از خود و جهانی را در آینده مهبط ملائک کرد.
یزید بن مسعود اقوام خود را از بنی تمیم؛ بنی حنظله؛ بنی سعد؛ بنی عامر را جمعآوری کرد.
در میان ایشان به خطابه ایستاد، شما در این ترجمه خطابه شگفتی که جامع جمیع شرایط خطابه است، از تنفیر و تحبیب و شورا میبینید، از حسن مطلع و حسن اختتام آن غافل مباشید، از یک تن عرب اسلامی که خون زنده اسلام در تن و منطق زندۀ ادب در زبان دارد، منتظر سخن و سخنرانی باشید.
1) (1) العوالم، الامام الحسین: 187؛ مثیر الاحزان: 17.
گفت:(1)ای بنی تمیم! آیا مقام مرا در میان خویشتن و شأن مرا با خودتان چسان
1) (1) فَخَطَبَهُمْ فقال: یا بنی تمیم! کَیْفَ تَرَوْنَ موضعی فیکم، و حَسَبی منکم، فقالوا: بخٍ بخٍ: انْتَ وَاللهِ فِقرَةُ الظَّهر، و رَأسُ الْفَخْر، حَلَلْتَ فِی الشَّرَفَ وسطاً، و تَقَدَّمْتَ فیه فَرَطاً، قال: فانّی قَدْجَمَعْتُکُمْ لِاَمْرٍ اریدُ انْ اشاوِرَکُمْ فیه؛ و اسْتَعینُ بِکم علیه. فقالوا: انّا و الله نمنُحک النَّصیحة، و نَجْهدُ لَک الرَّای، فَقُلْ حتّی نَسْمَعَ، فقال: انَّ معاویةَ قَدْ ماتَ: فَاَهْوِنْ به والله هالکاً و مفقوداً، الا و انَّه قد انکسر بابُ الْجُور وَالاِثْم، وَ تَضَعْضَعَتْ ارکانُ الظُّلم و قَدْ کان احْدَثَ بَیْعَةً؟ عَقَدَ بهَا امراً ظَنّ انَّه قَدْ احکمه، و هیهات الَّذی اراد؛ اجْتَهَدَ وَالله فَفَشَلَ و شاوَرَ فَخَذَلَ: وَ قد قام یزید شارِبُ الخُمور و رَأسُ الْفُجُور یَدَّعِی الخَلافةَ علی المسلمین و یَتَأمَّرُ عَلیهم بِغَیْرِ رَضیِّ منهم، مع قِصَر حِلْمٍ؛ وَ قِلَّةِ عِلْمٍ، لا یعرف من الحقّ مَوْطِیَ قَدَمَیْه، فَاُقْسِمُ بالله قسماً مَبْرُوْراً لجهاده علی الدّین افضل من جهادِ الْمُشرکین، و هذا الحسین بن علیّ امیرالمؤمنین، و ابن رسولالله صلی الله علیه و آله، ذو الشَّرَفِ الاَصیلِ، وَ الرَّأیِ الاَثیلِ، له فضلٌ لا یُوْصَفُ، و عِلْمٌ لایُنْزَفُ هُوَ اوْلی بِهذا الاَمْرِ، لسابقته وَ سنّه، و قِدمه و قرابته، یعطِف علی الصَّغیر و یَحْنُوْ عَلی الکبیر فَاَکْرِمْ بِه راعِیَ رَعیَّةٍ، و امامَ قوم، و حَبَبَتْ للهِ به الحجَّةُ، و بلغت به الموعِظَةُ، فلا تعشوا عن نورِ الحق، ولا تسکعُّوْا فی وَهْدِ الباطِل، فقد کان صخرُ بن قیس (یعنی الاحنف) انخزل بکم یوم الجمل فاغسلوا بخروجکم الی ابن رسولالله صلی الله علیه و آله و نصرته، والله لا یُقَصّرْ احَدٌ عن نصرته الاّ اورثه اللهُ الذُّلَ فی وُلِده وَ القلَّة فی عشیرته، و ها اناذا، قد لَبِسْتُ لِلْحَرْبِ لامَتَها وَ ادَّرَعْتَ لَها بدِرْعِها، من لم یُقْتَل یَمُتْ و من یَهْرِبْ لمَ یَفُتْ، فَاَحْسِنُوْا رَحمِکم الله رَدَّ الجَواب، فقالَتْ بنوحنظلة: یا اباخالد! نحن نِبْلُ کنانتک و فُرْسانُ عَشیرتِک، ان رَمَیْتَ بنا اصَبْتَ و ان غزوتَ بنا فَتَحْتَ، لا تخوضُ واللهِ غمرةً الاّ خُضْناها و لا تلقی والله شِدَّةً الاّ لَقَبْناها، نَنْصُرُک باَسْیافِنا وَ نقیک بِاَبْدانِنا اذا شِئْتَ.و قالت بنوسعد، اباخالدٍ انَّ ابْغَضْ الاشیاء الینا خلافُک، وَالخُرُوجُ مِنْ رَایکَ و قد کان -
میبینید؟
گفتند: به، به، زهی بر تو که تو (به خدا) مهره پشتی و بر سر تاج افتخاری، به شرافت در میان ما نقطه مرکزی، در قبیله سالار و پیشقدمی، تو نماینده آمال مائی.
گفت: پس بنا بر این راستش این است، من شما را برای امری بزرگ جمعآوری کردهام، میخواهم با شما مشورت کنم و از شما در آن کار یاری و مدد بجویم، گفتند: ما از صمیمیت خودداری نمیکنیم بگو تا بشنویم. گفت: آگاهید که معاویه مرد. ابن فقید هلاکت رسیده را (به خدا) باید بسیار خوار و بیارج - شمرد - هین دروازه جور و گناه ویران شده شکست برداشت و ارکان ظلم و ستونهای ستم متزلزل و لرزان شد.
آن مردک، راستی را: بیعت نوظهوری احداث کرد، امری را به واسطه آن بدعت تازه به عهده مردم نهاد، کاری را به هم بست و به گمان خود آن را استوار و محکم کرد، هیهات، این که او اراده کرده شدنی نیست، کوشش کرد (به خدا) لیکن به آرزو نرسید، آن کار را به صورت شورا و صوابدید نمایش داد، در عین
آنکه باعث خذلان شد؛ این یزید است؛ شرابخوار میگسار مست، سردسته گناهها، که به جور ادعای خلافت بر مسلمانان میکند، میخواهد بر آنان بیرضایت آنها فرمانروایی کند، با آن حوصله کوتاه، با آن علم اندک آنقدر در شناسایی حق کور است که از حق جای پای آن را هم نمیداند، از این رو من قسم میخورم به خدا قسمی مبرور (یعنی راست) که جهاد با او در راه دین افضل است از جهاد با مشرکان،
افسری کان نه دین نهد بر سر خواهش افسر شمار خواه افسار
بر خود آن را که پادشاهی نیست بر گیاهیش تو پادشا مشمار
ای هواهای تو خدا انگیز وی خدایان تو خدا آزار(1)
و اینک حسین علیه السلام است فرزند علی امیرالمؤمنین؛ پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله دارای شرفی اصیل؛ رأئی استوار؛ او را فضلی عظیم است که به توصیف نمیگنجد، و علمی شگرف است که تک آن در نمیآید، او به این امر (یعنی خلافت) اولی است از جهت سن و سابقه و دنیا دیدگی، و خویشاوندی که در او جمع است، بر کوچک دلسوز و بر بزرگ مهربان است.
بنابراین گرامی داریدش که نیکو چوپانی است برای رعیت، وی آن پیشوای قوم است که حجه خدا به وجود او تمام و لازم، و موعظه به او رسا خواهد بود؛ پس از نور حق کوری تا کی؟ و درنگ در گودال باطل تا چند؟ دیگر از نور حق کور ممانید و افتان و خیزان در گودال باطل سرگردان مگردید، صخربن قیس
1) (1) سنایی غزنوی.
(احنف) در روز جمل، به واسطه تثاقل و عقب کشیدن و آن روش بیشور، شرف و سربلندی شما را از بین برد؛ بیایید به وسیله رفتن به سوی پسر پیامبرتان صلی الله علیه و آله و نصرت او، آن لکه ننگ را از دامن خود بشویید - به حق خدا؛ احدی از نصرت او کوتاهی نمیکند، مگر آنکه خدا در اولاد و ذریه او ذلت و خواری به میراث خواهد گذاشت و در عشیره و قبیلهاش قلت خواهد داد؛ هان! این منم که برای جنگ آمادهام، اسلحه آن را پوشیده و زره در بر کردهام، هرکس کشته شود میمیرد و هرکس بگریزد جان در نمیبرد، اینک جواب مرا درست بدهید خدای رحمتتان کناد.
پاسخهای نیکو و مؤدبی از قبیله به رئیس میرسد.
بنوحنظله به سخن آمده گفتند: ای اباخالد! ما تیر ترکش توایم و سواران عشیره تو، اگر ما را به هدفی روانه کنی نشان را خواهی زد و اگر به اتفاق ما به جنگ بپردازی فتح خواهی کرد، تو در هر ورطه فرو روی ما هم در آن ورطه خوض میکنیم و هر سختی را که تو رو به رو شوی، ما هم رو به رو میشویم، ما شمشیرها به نصرتت میکشیم؛ و با بدنهایمان از خطرها حفظت میکنیم.
بنوسعد جوابی آمیخته به تعلل میگویند:
بنوسعد پس از آنها به سخن آمده گفتند: ای اباخالد! مبغوضترین کارها نزد ما مخالفت ورزیدن با تو و بیرون رفتن از رأی تو است و صخرابن قیس (یعنی احنف) هم که ما را به ترک قتال امر داد، در آخرهم فرمان او را محمود و ستوده دیدیم و عزت ما، در ما باقی ماند، پس ما را مهلت بده که مراجعه به مشورت کنیم و بعد رأی خود را نزد تو آوریم.
بنوعامر پاسخ مساعد میدهند:
سپس بنوعامر تکلم کردند و گفتند: ای ابوخالد! ما نوادههای پدرت و هم قسم و هم پیمانهای خودت هستیم، البته خوشنود نخواهیم زیست، اگر تو در غضب باشی و به وطن نمیمانیم اگر تو کوچ کنی، ما را بخوان تا اجابت کنیم؛ فرمان بده تا اطاعت نماییم؛ امر واگذار به تو است هرگاه بخواهی امر کن.
در نسخهای هست: امر از تو، اطاعت از ما.
بعد از این جوابها خطیب والا (یزید بن مسعود) نگاهی به بنی سعد کرده گفت: ای بنی سعد! اگر این کار را بکنید (یعنی کنارهگیری)؛ دیگر هرگز خدا شمشیر از جانتان برنخواهد داشت و همیشه تیغ خودتان در میانتان خواهد بود.(1)
پس از آن، نامهای برای حسین علیه السلام نگاشت،
بال دیگری از ملک قلم است، در سخن و خطابه و در قلم و نامه به ویژه در این خطابه گذشته و نامهای که اینک از نظر میگذرد، رموزی از مقصد ملائک هست.
بعضی از ارباب مقاتل گویند: این مراسله را به همراه حجاج بن بدر سعدی به کوی حسین علیه السلام فرستاد.
این نامه که در پاسخ امام نوشته، در عین حال که اختصار و بلاغتی سرشار دارد، نمونه خوبی است از ادب آن.
1) (1) اللهوف: 26-28؛ موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 384-385؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 212.
(1) اما بعد: نامه تو به من رسید، آن امری که به من پیشنهاد فرموده و مرا به آن خواندهای فهمیدم، آن امر بالحقیقه بخت و دولتی است که من برای خود به چنگ آرم و کامیابی از نصیبی است که به وسیله نصرت و یاری تو بدان برسم؛ روی زمین را خدا از عاملی برای خیر و دلیلی کافی برای نجات خالی نمیگذارد، و شما حجت خدایید بر خلقش و امانت اویید در زمینش؛ آن شاخسارید که از درخت زیتونه احمدیه برآمده، او اصل و تنه و شما شاخه آنید، پس به فال نیک و بخت همایون وارد شو به کار که من بنی تمیم را برای تو رام کرده و آنها را برای طاعت تو آماده کردهام، چنانکه همگی از پی یکدیگر؛ در فرمان؛ شتابان ترند از شترانی که چهار روز تشنگی کشیده، برای روز پنجم رو به آب میآورند.
بنی سعد را هم برای تو رام کرده و شست و شویی از زنگار دل آنها کردم، به آبی چون باران تند که از ابر بهاری بریزد در حینی که برق از آن ابر، رخ، به
1) (1) و کتب الی الحسین علیه السلام مع الحَجّاج زید السَّعدی (بسم الله الرَّحمن الرَّحیم) اما بعد: فقد وَصَلَ الیَّ کتابُک، و فَهِمْتُ ما نَدَبْتَنی الَیْه و دَعْوتنی له مِنَ الاَخْذ بِحَظّی مِنْ طاعَتِک وَ الْفَوْزِ بِنَصیْبی مِنْ نُصْرَتِکَ وَ انَّ الله لَمْ یُخْلِ الاَرْض قطُّ مِنْ عامل عَلَیْها بخیرٍ او دلیل علی سبیل نجاةٍ وَ انتُمْ حُجَّة الله علی خَلْقه وَ وَدیعَتُهُ فی ارضه، تَفَرَّعْتُمْ من زَیْتُوْنَةٍ احْمَدیَّةٍ هُوَ اصْلُها وَ انْتُمْ فَرْعُها فَاقدم سَعِدْتَ بِاسْعَدٍ طائرٍ فَقَدْ ذَلَّلْتُ لَکَ اعْناقَ بَنی تمیمٍ وَ ترکْتُهُمْ اشَدَّ تَتابعاً فی طاعَتِکَ مِنَ الاِبِلِ الظماء لورود الماء یوم خمسها و قَدْ ذَلَّلْتُ لَکَ بَنی سَعْدٍ وَ غَسَلْتُ دَرَن قُلُوبِها (و فی نسخة دَرَنَ صُدُورِها) بماء سَحابَةِ مُزْنٍ حینَ اسْتَهَلَّ بَرْقُها فَلَمِعَ.
خنده نماید و پس از آن بدرخشد.
این نامه را به همراه حجاج ارسال داشت و حجاج خود برای روانه شدن به آن راه با (قعنب عمر نمری) مهیا و آماده بود و در این هنگام جماعتی از عبدیین روانه کوی حسین علیه السلام شده بودند و در طف به پیشگاه امام علیه السلام رسیدند.(1)
ذخیره گوید: آنان هفت تن بودند که در کربلا نزد امام علیه السلام آمدند.
سید گوید: وقتیکه امام علیه السلام نامه را قرائت کرد؛ فرمود: «ما لَکَ» زهی به همت تو؛ خدا تو را از هر هراس ایمن کند و عزتت بدهد و در روز عطش اکبر سیرابت کند.(2)
حجاج به همراه حسین علیه السلام باقی ماند تا جلوی روی امام علیه السلام کشته شد.
حدائق گوید: بعد از ظهر به مبارزه شهید شد - دیگران گفتهاند: در حمله اولی پیش از ظهر کشته گشت.(3)
1) (1) اللهوف: 28-29؛ مثیر الاحزان: 18؛ بحار الأنوار: 339/44؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 188؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 213.
2) (2) فَلَمّا قَرَءَ الحُسَیْن علیه السلام الکِتابَ قال: مالَکَ آمَنَکَ الله مِنَ الْخَوف و اعَزَّکَ وَ ارْواکَ یَوْمِ الْعَطَشِ الاَکْبَرْ. «حیاة الامام الحسین علیه السلام: 327/2»
3) (3) ابصار العین فی انصار الحسین: 214؛ الحدائق الوردیة: 122.
قعنب از رجال و بصراوی است؛ در زیارت قائمیه با سلام نام برده شده.(1)
حدائق گوید: قعنب مردی از شیعیان بصره بود، همین که حجاج بن بدر تمیمی سعدی نامه مسعود بن عمرو نهشلی را برای حسین علیه السلام آورد، قعنب به همراه او نزد حسین علیه السلام آمد و تا روز طف نزد امام علیه السلام باقی ماند، هنگامی که آتش جنگ در گرفت پیش روی امام علیه السلام پیش رفته، نبرد کرد تا در حمله اولی با دیگر شهیدان کشته گشت.(2)
به همراه این دو تن شهید نامهای به کوی شهیدان آمد که به حسین علیه السلام در بحبوحه آزردگی نشاطی داد، و در ترجمهشان خطابهای گوشزد شد که هواخواهی از دولت عدالت و نسیم تخلص از نکبات ستم از آن بر
میخاست و هر انسان را به مردانگی و برازندگی آشنا مینمود.
از سخن، این نوع آثار حمیده برمیخیزد و با آنکه لطف سخن بیش از لطافت حریر و پرنیان است خود در تأثیر، مرد آفرین است، با آنکه تار و پود او را باد از لطافت میبرد، باز شدتی و قوتی به مردان میدهد که کوهها را از جا میکنند، سخن در هودج خود که از نسج نسیم و جنس امواج است، موجوداتی نهفته دارد که فاعل و کارگر بلکه فعال و کارآفرینند این موجوداتی که نهفته در سخنند تا از صماخ(1)گوش عبور ننمودهاند، خود را در حریر نسیم چنان پیچیده دارند که ضعیف و ناتوان به نظر میآیند، بلکه هیچ به نظر نمیآیند، اما بعد از عبور از این معبر اسرارآمیز (صماخ گوش) در مشاعر انسان پخش میشوند و در هر دژی از این مملکت بیدر، غوغا و هیاهوئی به پا میکنند و روح که افسرده در بن تن افتاده و خمود، به گوشهای آرمیده خود را با قوا و غرایز (با عجله هرچه تمامتر) برای استقبال تازهواردها آماده میکند و بعد از (برخورد و اندکی زد و خورد و تأمل نهایی) هردو سپاه تسلیم یک حکم میشوند و افراد خود را سان داده برای قیام به هرکاری برمیخیزند.
1) (1) صماخ گوش: داخل گوش.
این خطابه که ترجمه شد شاید در حرکت دادن این دو تن شهید رشید (صاحبان ترجمه) بیتأثیر نبوده، زهی قوت نیروی تبلیغات که از تأثیر خود دو تن یا هفت تن را به میدان کربلا میفرستد، وصفی بر صفوف شهیدان میافزاید، دو تن را بر میانگیزاند که از انبوه دشمنان نمیهراسند و از راه دوربین بصره و کربلا (116 فرسخ) و فشار زور جباران که دارها در بصره و کوفه بر سر پا نمودهاند بیم ندارند و باشد که این خطابه و تبلیغ از کوی کربلا به سوی جهان و جهانیان برود و این نامه با خون شهیدان به دست آیندگان افتد و کارها بکند، عجب مدارید که این خطیب مبلغ در سخنرانی خود زبان از فرشته آموخته باشد و شهیدان در کار خود مؤید به ملک باشند - کار و کرداری که از استقامت برخیزد و میل قرب به خدا را بیافزاید از فرود آمدن ملک به سر منزل آگهی میدهد.
إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا1 و سخن و گفتاری که قلوب را با خدا رایگان کند هم دم و هم نوا با ملائکه است.
زندگی سخن با زندگی ملک همسان است، سخن به مشرق و مغرب میرود بیآنکه پایش فرسوده شود، در عین آنکه در یک ناحیه لباس سفر را که نسج نسیم است از تن خود کنده و در مشاعر لباس نور به تن پوشیده، در ناحیه دیگری در سفر است و به شتاب باد از اقلیمی به اقلیم دیگر رهسپار است. مرور زمان و گذشت دوران او را پیر و کهنه نمیکند، برای دوران آینده به همان طراوت جوانی زیست میکند. این سخن که از دهان یک تن از یاران حسین علیه السلام به یاری حق برخاست مانند شهدا نیست که کشته شود، زندهای است که هیچگاه خونش ریخته نمیشود، عمرش محدود نیست، این خطابه به گوش هوش احرار میگوید: صدور احرار مدفن اسرار نیست، خلوتخانهای است زنده برای فرشتۀ مهوشی، غوغا طلبی شورانگیزی که قرار نخواهد گرفت در آن جایگاه از جا برمیخیزد و بر از پردازی اسرار و رموز عدالت و ولایت الهی را با اهل دل میگوید و شوری بر میانگیزد از شور دل افواجی را هواخواه عدالت مطلق و هوادار کشتگان راه عدالت مینماید.
سخن از هر دری در میآید، به هر خانهای که بخواهد وارد میشود، درب آهنین و سنگین به روی او نمیایستد، هرجا خاطر زندهای او را متوجه شود او بار میاندازد، در طرفه العین به نواحی مختلف پخش
میشود و همیشه با دلهای زنده و زندهدلان دست در آغوش است و از خاطرهای زنده دیدن میکند و آنها را مشتاق خود مینماید، خاطرهای پاک پای او را بوسه میزنند، تا قدم بر صحنه مملکت دل مینهد، ساکنان کوی دل زمام امور را به دست او میدهند و او هم تا همه را نورانی و ملکوتی نکند و لباس انتظام و نور شوق ندهد و به فعالیت وا ندارد از خانه دل بیرون نمیآید، این سخن که از صحنه کربلا از کوی شهیدان به جهان پخش میشود با آیندگان و نوزادان انسان توجه دارد، همینکه آنها به بلوغ رسیدند و سخن توانست در آنها راه یابد برای سعادت آنان دست به کار میزند، مانند فرشتگانی که منتظرند رخنهای در خاک یابند تا او را حیات دهند؛ این حریرپوش در هر تن خاکی راه یابد از هودج حریر برآمده لباس نور میپوشد و به تنویر او میکوشد، چنان که نور به تمام جهات متقابله در پرواز است، هودج نشینان این سخن در شعور ارباب شعور به شش جهت روشنایی میدهند و به هر سو پر و بال میگشایند و غرایز و مشاعر نارسا را زیر بال خود میگیرند.
این سخن پروین نه از روی هواست هرکجا نوری است آن نور خداست
ملک اگر بخواهد وسیلهای را در زمین استخدام کند بهتر از سخن نیست؛ زیرا که تناسب راکب و مرکوب
شرط راه مقصود است؛ اگر ملک مقصودی در زمین داشته و نظری به جهانیان و نفوس ناطقه انسان دارد باید از سخن که سیار، تندپای، متنفذی است نگذرد، باید به رشتههای او درآید و خطوط ارتباطیه او را تا آخرین عمقی که از دلها در نفوذ خود دارد تحت نظر قرار داده تصرف نماید و بالاخره اگر بخواهد فعال در مجامع باشد باید المام و اعتنای به مجاری مخابرات نفس ناطقه بکند و از این مجاری امور که خدا در دسترس نفس ناطقه گذاشته به سهل و آسانی استفاده کند و تا هرجا رشته فعل دولت نفس کشیده شده، برای فعالیت خود مورد استفاده قرار دهد و نفس ناطقه را که بندری است معمور بین جهان آلهیت و جهان محسوس، فکرش به طرف بالا، نطقش به طرف زیر پخش است؛ فرودگاه خود قرار داده با فکرش از یک طرف و با نطقش از طرف دیگر مساعدت کند تا آنها را به هرجا که به تنهایی نمیتوانند برسند برساند و مرمت راههای توجه عقل او را خود به عهده بگیرد و عقل نظری او هرچه را توانست از صورت نظم کون دریابد یا عقل عملی نتوانست نظم وجود را در عمل محاکات کند او دستگیری نموده او را توانا کند و هرچه را نطق نتواند ابلاغ نماید به او بیاموزد و اگر او خود توانا است، او را مبلغ خود شمرده و نظر به نطق او داشته باشد.
این دو تن شهید، در ترجمه خود آن خطابه و به همراه خود آن نامه را آوردند که بگویند: اگر هودجی برای فرشته سعادت باشد همانا سخن است و اگر محملی بتواند این فرشته نیک پی را از بالا، سرمنزلی فرود آرد همان قلم است، تبلیغات قلم و سخن فرشته وش بر انسان وارد میشوند، هرگاه انشای نامهای یا القای مقالهای مبدأ تشکیل دولت اعلی آلهی گردید، نشانههای نزول ملک و نمونههای عنایت عقل فعال را میباید از آن دو جست؛ چنانکه قلههای کوهساران مرتفع، مطرح اشعه نور خورشید است. نفس ناطقه که عقل بالقوه است مهبط اول و اولین مهبط اشعه عقل فعال است، فرشتگان نطق ناطقان را استخدام مینمایند و آن را وسیله عبور قرار میدهند که از جهان نهان به در آیند و به مشاعر و مسامع نو آموزان سرکشیده، بال و پر بگشایند و به اهتراز امواج عرفان، سخن تقدیس بیاموزند و روابط حسنه «باخیر اعظم» تعلیم کنند، هر هودجی از سخن بر انسان وارد گردید و آرای خدا پسندی در مسامع و مشاعر و جهان فکر به رهروان فکر داد، حتماً آن هودج محمل ملائکه بوده، نهایت آنکه آنها در جمل و عبارات به لباس سفر بودهاند و از این رو به نظر کوچک میآمدهاند، ولی هنگامیکه در داخله انسان وارد شدند و محیط را محیط مشاعر دیدند، چنانکه ماهی در آب
حیات را از سر میگیرد؛ آنان نیز لباس سفر را از تن بیرون کرده و شعور محیط را متناسب با فعالیت خود دیده، برای زندگی دادن به اهل منزل به کار پرداخته همگی را حرکت میدهند، جای پای ملک باید سبزه و زنده شود و به عکس دیگران که بر سر هرچیز پا نهند آن را خسته و فرسوده میکنند، نور به جای پای خود توانایی و نشاط و خرمی میدهد و آن را از جا برمیانگیزد یا بر سر هرچیز نهاد او سنگینی را احساس نمیکند - قرآن مجید که ظاهرش پردهای از سخن است چون محمل ملک بوده، به جهان این همه سبزی و خرمی داده است.
از این مقالهای که در بصره برای یاری امام علیه السلام در انجمن اسلامی خوانده شد مگذرید و از آن نامهای که به کربلا آمد غافل مباشید که به نظر من در آن میان، زبان ملک در کار است - از جملات آغازش من منطق ملائکه را میشنوم، یعنی جملاتی که فرمان زهوق(1)به باطل داد و بافتههای معاویه را وانمود و معلوم کرد که بافته مرد باطل هرچند قهرمان هم باشد باطل است، عقد و بیعت معاویه و پیمان نوظهورش نوزادی بود که تا زاد گودال قبرش نیز در همان حال کنده شد، ولیعهدی یزید با خودش رفتنی
1) (1) زهوق: نابودن شدن، هلاک شدن.
است، و رأیی که در مؤسس چنین سست باشد پایمال شدنی است، حکومت تحمیلی بر خاطرهای مسلمین چونان لباس بزرگها بر تن کودک است؛ که موقتاً کودکی هوس میکند، ولی عدم تناسب و گشادگی آستین و تنه، او را ناراحت و مجبور به خلع میکند، عدم تناسب آن رأی هم با آرای عمومی اسلامی و افکاری که هنوز نضج خود را از دست ندادهاند سبب طبیعی است که پایدار نماند.
و باز آن جملهای که منافیات مقام را برای گزیدۀ او گوشزد کرد پر از حکمت است؛ گفت: کوتاهی حلم؛ اندک بودن علم، بیخبری از حق و حقوق رعیت که هریک جدا جدا منافی مقامند؛ در یزید و به علاوه میگساری و فجور که طغیان شهوات است و حقوق رعیت را پایمال میکند، همینکه در یک تن باشند باید دست او را بست که تعدی او اسباب زحمت خلائق است، به جای شرائط انتخاب والی و ممیزات شخص اول، این همه منافیات در یک تن یزید که سردسته فجور است گردآمده؛ هشدارید که از این جملات پرمعنی خطبای آلهی بر میخیزند که کم از ملائکه نیستند، سنائی گوید:
ای هواهای تو خدا انگیز وی خدایان تو خدا آزار
من نشانههای پای جبرائیل را در جمله دیگرش مینگرم که گفت: ما به شخصیتی عظیم و مقدس
دسترس داریم (حسین ابن علی علیه السلام) که سراپا بزرگواری و مجد و یک دنیا پختگی و رأی و یک جهان سابقه نیک و امتحان است، مجتمعی است از شرائط رعیت پروری، بر بزرگها با عطوفت؛ به کوچکها نوازش کن؛ چوپانی خلائق کمتر از چوپانی گوسفندان نیست، پیشوای قومی که آیین اسلام، دینشان باشد باید مثل حسین باشد که بسی بیش از مقاصد قومیت را بداند باید حجت خدا به او تمام و سخن و مرامش رسا؛ او یک سر به مقصد عالی بلند ایجاد متوجه باشد.
ابن عباس میگوید: در مکه دست جبرائیل در دست حسین علیه السلام بود و همیگفت:
«هَلُّمُوا الی بیعِ الله»(1)
واضح است پرچم هر حقی، امام عادل است. برای نظامات الهی اگر دولتی است پرچم آن را جبرائیل میداند و نشان میدهد و بشر را میآگاهاند.
در سخن این سخنور کسری نمانده بود، به جز آنکه در راه این حقائق راهنه و در پای این نظامنامه جامعه بشری، مردانگی و ایستادگی بشود و برای حفظ پرچم حق تا پای مرگ بر سر آن بایستند، از جملات اواخر مقالهاش دم اسرافیلی و نشانههای حیات ابدی نمودار
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 52/4، بحار الأنوار: 185/44، باب 25.
بود؛ حیات اراده را نفخ کرد و گفت: هان! هرکس کشته نشود میمیرد، عمری که چنین است پس چرا پای این مقصد سامی به پایان نرسد، کسی که مقصدش سامی و عالی و آلهی نباشد یا پای آن جانفشانی نکند جانش با خواری قرین است.
بعد از این تحریکات شدید آن شدید القوی (یزیدبن مسعود نهشلی) خود را برافراشت و گفت: من که شاخص این دعوتم، خود لباس جنگ به تن کرده و زره پوشیدهام، و از شما منتظر جواب مردانهام.
آیا در این پایان و حسن اختتام که جهاد را پیشنهاد نموده و از خطر کشتهشدن نترسید، اسرافیل با نیمرخ جلوهگر نشده که به حیات دیگر تسلیت و اطمینان و امیدواری و افراد را بر نشاط و جنبش و وقار افراشته دارد.
در هر سرمنزلی یا میان هر خانوادهای که این فرماندهان خیر و صلاح وارد گردند چه از آسمان فرود آیند و چه از هودج سخن به در آیند، مردم را از شبکوری و بینوری نجات میدهند و از گودال باطل بیرون میآورند، نقصان مردم غالباً به سبب یکی از این دو آفت است یا بینوری و بیبصری که از تشخیص نظامات الهی در جامعه بشری کورند، یا گرفتاری به گودال باطل که از جهت خوی گرفتن به آن. توانایی بیرون آمدن از آن را ندارند، جبران این دو آسیب
منوط است به فعالیت جبرائیل که چراغ علم و اسرافیل که سلطان حیات و حرکت است و این هر دو فعالیت در این مقاله پرشور و خطابه این سخنور بود، چه بهتر آنکه نامهای از او به کربلا آید که این سخنان از کوی شهیدان که محل نشر انوار است(1)به جهات جهان پخش شود و به دست هر زندهدلی برسد، باشد که اسلامیان مراوده با عقل فعال را از سر گیرند، عقل فعال یا ملک از همین گونه سخنان در دل وارد میشود، مهبط اولین برای طبقۀ علیای ملائک همانا خود نفس ناطقه است و در رتبۀ ثانی که از آن کانون فروتر آمده به جهان و جهانیان بخش میشود و چنانکه فرودگاه خود آن جانان، جان انسان است که الطف از پرنیان است، بال آنان هم از جنس شعاع حماسه و موج اینگونه هیجان است.
محمل و محمل نشین هر دو از لطافت چنانند که به حس در نمیآیند و در عین حال، به نهایت؛ در جهان فعالند؛ لطافت حریر را به این میسنجد که آن را بین دو انگشت فشار میدهند، لطافت ابر و بخار به
1) (1) چنانکه بؤره عدسه که آن را حفرة النار گویند، مجتمع خطوط اشعه است، برای صوت هم مجتمعی است و چنانکه هر اثری که در نور گذرندۀ از عدسه هست؛ مجتمع آن در (بؤره عدسه) بیش از آن هست؛ همچنین در مجتمع صوت هم که غلظه خیز است هر خبری هست، و به این منظور است که حقایق را باید در کوی شهیدان جست.
اندازهای است که برای سنجش نتوان آن را بین دو انگشت نهاده فشار داد، بلکه باید آن را با دو چشم سنجید و لطافت نور که بیش از آن است به محاصرۀ دیدگان هم سنجیدنی نیست، لطافت جان انسان از اینها بالاتر و لطافت فرشتگان از همه برتر است و از این جهت است که از نظر پنهانند.
تفاوت در مراتب لطافت همدوش با تفاوت در فعالیت است، هر آنچه لطیفتر باشد فعالتر خواهد بود و آنکه از نظر پنهان است فعالیت او بیشتر است به اندازهای که آنچه در سنجش لطافت چنان است که محصور در محوطۀ ما نیست و منفعل از ما نیست، ما به اندازۀ تأثر خویشتن از او، فعالیت و لطافت او را میزانگیری میکنیم، گرماسنج میزانی است که او از گرما متأثر میشود، بخار در دیگ فعالیتی میکند و به وسیلۀ آن تحریکاتی در کارخانجات و چرخهای سنگین وزن آنها میآورد که میچرخند. ما قوۀ او را از تأثیر اینها میسنجیم. نور و حرارت که بامدادان به همراه خورشید سر از مشرق برمیکشند دو جنس لطیفند که جهان را در تمام اقطار شرق و غرب و بالا و زیر به حرکت در میآورند، منظومۀ شمسی را اداره میکنند. خورشید (عروس جهان) که با چادر آتشین سر از مشرق درمیآورد نخست پرتو میافکند، اقطار هوا را میشکافد و فرود میآید، هر ناحیۀ از هوا را
که رخنه نمود سبکتر و لطیفتر از هوای مجاور مینماید و در اثر آن به تحریکات شروع میکند، آنچه را خفیف و سبک وزن نمود فرمان حرکت میدهد. آنها طبق فرمان او به بالا میجهند، هوای اطراف برای جای گیری آنها میشتابند و از نتیجۀ آن بادها وزیدن میگیرد، کشتیها، دریاها، بخارها، گازها، نباتات به حرکت برمیآیند، حرارت لطیف و نور و طیف تا هر جا از طبقات مواج هوا و مسالک و جلگهها و اقیانوسهای ژرف و دریاها بروند فعالیت میکنند، کانون جهان بشریت دل بیآرام انسان است که باید عشق و شور و حرارت و نور بدهد، باید در پرده از پردگیان مهوشی سخن فرا بگیرد که آن را به جهانیان برساند، ملک که پنهان از نظر است، لطیفتر از نسیم رهگذر است، سبک خرامتر از نسیمی است که بر چمن میگذرد. سنگینی پا ندارد و جای پای او را کسی احساس نمیکند، تا انسان رفته خبر شود که رهروی با موج سخن هست و به پیجویی او برخاسته، او به آرامی در میان نسیم از پردۀ سخن بیرون آمده از گوش به هوش سرمیکشد؛ گاهی دل هشیار نمیبیند، ولی در هر سرمنزلی که دل هشیاری سراغ دارد فرود میآید و به هر جا فرود آمد در مشاعر و مسامع اهل آن منزل تأثیر نیکی میکند، آن فرستاده خدایی در بن گوش هوش برای تنفیر از باطل و تحبیب حق به سخن
ایستاده به معرفی قیام میکند، هر چه ملک بیشتر پرتو به نفوس زمینی بدهد تنفر از باطل مستحکمتر و هر چه عقل فعال عنایت را بیشتر نماید، نفس به دولت مُثلی شیفتهتر میگردد.
مبدأ دولت الهی (مدینه فاضله) همین است که ملک آمد و رفت را مکرر کند تا آشنایی و شناسایی زیادتر شده در ساحت دل از آب و گل خود شخصی ملکوتی نورانی فعال برپا دارد که برای همیشه نمایندۀ ملک باشد. برابر همۀ مزاحمات ایستادگی کند، از بنیان کوهها بلکه از بنیان جهان نیز استوارتر باشد و همواره در برابر باطل عرض اندام کند تا از نفوذ او جلوگیری نماید. این ملکه ملکوتی همان نهفتهای است که خود را در لباس حریری (نسج نسیم) پیچیده بود و تا در نهانخانه دل درنیامده بود کارکنان خود را مستور داشته بود. اگر این اشخاص ملکوتی در هودج سخن نهفته نبودند، پس چگونه بارز گردیدند؟ و اگر این نهفتهها از فرشتۀ سعادت زبان نیاموختهاند پس چسان این ملکوتیت را انجام میدهند؟ گویند ملک جز بر پیامبران صلی الله علیه و آله نازل نمیشود با آنکه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«لابن آدم لُمَّتان لُمَّة الملک و لمة من الشیطان»(1)
نفس ناطقه بین جهان الهیت و جهان محسوس بندرگاهی است معمور که در آن و به خصوص در مورد خطبا و مبلغان ملائکه آهسته و آرام المامی یعنی اعتنایی میکنند که از اثر آن تحریکات شروع میشود و نفس ناطقه سرشار به کار میپردازد، فکر را به تکاپو در تحت سرپرستی عقل نظری به اطراف وجود میجهاند و پس از درک صورت نظامنامۀ الهی در کون مجدداً به کار پرداخته، در تحت سرپرستی عقل عملی به تشکیل دولت الهی میپردازد، به نطق میایستد که در جامعۀ بشری هم فراخور ارادۀ الهی نظامنامهای تنظیم نماید، پس کارهای پر بها میکند، نطقهای آتشین مینماید، معرفی از حق میکند، تحبیب وجهه او را انجام میدهد، این کارها بسی پربها است. ادراک صورت خیر اعظم که به فکر و عقل نظری نموده و تشبه به او که در فکر و عقل عملی میکند و نطقهایی که برای دیگران این راه را آسان میکند، همۀ اینها مجاری کار ملکند. دست جبرائیل در میان دست حسین علیه السلام بود که میگفت:
1) (1) بحار الأنوار: 389/70، باب 145، و در روایت دیگر به این مضمون در الکافی: 330/2، باب القسوة، حدیث 2؛ بحار الأنوار: 39/67، باب 44 آمده است.
«هَلُمُّوا الی بیعة الله»؛ حسین علیه السلام به همان تحریکات به بصره نامه نگاشت که یزید بن مسعود را به آن سخن پر حرارت وا داشت.
آن نامه بال ملک بود یا نسیمی از بال ملک که به کوی شهیدان وزید، به جهتی برای خسته دلان آورد، صورت انسان را که محل پخش افکار و انوار است نباید از میدان جولان ملک به کنار انگاشت و نطق را در (حد انسان) تأویل به فکر کرد، گویند معنی «الانسان حیوان ناطق» آن است که مفکر است. آری، نفس ناطقه را، فکر، خود نخستین فرودگاه فرشتگان بالا است، اما صوت انسان وسیلۀ پخش فکر است و مجاری آن که امواج را پخش میکند راه و رشتۀ نفوذ ملک است، ملک محملها از انشا، سخن میگیرد و هودجها، از بال و پر قلم میسازد که گفتۀ خدا را به جهان و جهانیان میفرستد و در طرفة العین به چپ و راست و جنوب و شمال، آنها را میرساند.
طفلی پرسید که ملک موت وقتی که در مشرق هست آیا در عین حال در مغرب هم هست؟ چسان یک تن در دو مکان تواند بود؟ پرتو آفتاب در میان حجره تابیده بود گفتم: فکر تو خود آیتی است روشن، ولی به مَثَل، چنانکه آفتاب در حجرۀ ما تابیده و در عین حال در تمام حجرات شهر و تمام سکنۀ روی زمین بلکه
در عوالم دیگر نیز هست، با آنکه قرص آفتاب در مرکز واحد است، همچنان ملک موت و نیز ملک حیات؛ افکار شما آیندگان هم اگر از روی سجایای صالحه برخیزد، برای پرتو ملائکه آسمان با افکار ناطقان کربلا همعنان است، چه آنکه صحنۀ تابش انوار آن مهوشان، جان و روان هر انسان است، هر نطقی، هر نامهای از شما به مقصد خیر جهان باشد، ملائک اطراف آن را میگیرند (دست خداوندگار باغ دراز است) تا هر جا زندگی و هوش ساری است از زیر ثری تا ثریا، از عمق ارحام تا روی زمین تا تک دریای ژرف، املاک کارفرمای حیات و رزق و علم یعنی اسرافیل و میکائیل و جبرائیل همگی پرتو میافکنند، با آنکه پرتو آنها لطیفتر از نسیم و حریر است و با آنکه خود در جهان خود استوارند، با بال و پری نازکتر از بال و پر پرندگان و برتر از نسیم هوا و موج نور میتوانند در میان سخنان ما باشند و چنانکه از ظواهر هر هودجی میتوان فهمید که هودج نشینان آن، از چه طبقهاند، از درباریانند یا از دیگران، از ظواهر قرآن هم مثلاً توان فهمید که در هودج این سخن کیانند.
تو از این دو تن شهید که با نامهای به کوی شهیدان آمدند و هودجی از پرنیان سخن برای تبلیغ همیشگی در آنجا فرود آوردند که با خوابیدن خویشتن، آن
پردگیان هیچگاه از تبلیغات باز نمیمانند و از کار نمیافتند و اقدام آنان مستمر و برقرار است، به گوش خود بشنو و به هوش درنیوش که میگویند: جانا تو هم برخیز و سخنی بگو و بخواب که سخن تو با نامۀ ما هر چند ما و تو خفته باشیم، بیدار و در کار خواهد بود.
گاهی مردی از گریبان تن بیرون میدهند که سلحشور و جنگی است برای دفاع، شمشیر به دست او میدهند و گاهی ملکی برمیانگیزند که به داد تیره بختان میرسد، قرآن مجید که در دستها و زبانها میچرخد کارهایی دارد که کامها را شیرین میکند؛ و هر بامداد مانند مهوش، هر هفت جلوه خود را مینمایاند.
حریفی نغمۀ او را دید گفت:
اِنَّ لَهُ لَحَلاوَةً وَ انَّ عَلَیْهِ لَطَلاوَةً وَ انَّ اعْلاهُ لَمُثْمرٌ وَ انَّ اسْفَلَهُ لَمُعْذِقٌ و انَّهُ یَعْلُوْ وَ لا یُعلی عَلَیه.(1)
باز گفت:
ما هذا قَوْلُ الْبَشَرُ، انْ هذا الاّ سِحْرٌ یُؤْثَرُ.
ترجمه:
برای وی وه چه حلاوتی است؟ و بر او چه آب و رنگی است؟ باغستانهای او در پایین، نهرها جاری دارد و بر شاخ، میوهها، یعنی باغها، کاخها، دولتها،
1) (1) بحار الأنوار: 168/18، باب 1؛ اعلام الوری: 42.
خواهد داد که اسفل و اعلی آن همدگر را نگهدار است، همیشه برتری جوید و هیچ چیز بر او برتر نشود.
این گفتار بشر نیست، سحری است که داستان شود به زبانها و زمانها و انجمنها روایت شود و زبان زد گردد.
از الف تا یا است در قوة مداد کاتبی کو تا نویسد صاد و ضاد
سیف و سکین و سنان و سلسله خفته در آهن چون در هامون گنه
«پایان جلد دوم»
آرزومندانی که تمنای تشریک مساعی با شهیدان این کوی دارند و آن را جزو آرزوهای ایمانی خود میدانند، سعی در مقصد مشترک را از این کتاب و از پیام خفتگان آن کوی بیاموزند.
«یا لَیْتَنا کنّا مَعَکمْ فَنَفُوْزَ فَوزَاً عَظیْماً»