ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامه نامه های امام امیر مؤمنان علیه السلام 53
ملاحظه
عهدنامه مالک اشتر-شرح فرمان مبارک امیرمؤمنان علی علیه السلام به مالک اشتر-نامه تاریخی آن حضرت است که ما آن را به سی بخش تقسیم نمودهایم.نیمی از آن (بخش 1-15) در جلد پیشین (جلد 10) مورد بررسی و تفسیر قرار گرفت و به علت طولانی بودن آن نیم باقی مانده (16-30) در آغاز این جلد (جلد 11) قرار گرفته است.
ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً،وَلَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَأَثَرَةً، فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَالْخِیَانَةِ.وَتَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَالْحَیَاءِ، مِنْ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ،وَالْقَدَمِ فِی الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ،فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلَاقاً وَأَصَحُّ أَعْرَاضاً،وَأَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً،وَأَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً.ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ الْأَرْزَاقَ،فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ،وَغِنًی لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ،وَحُجَّةٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ.ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ،وَابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ،فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ،وَالرِّفْقِ بِالرَّعِیَّةِ.
وَتَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ؛فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَی خِیَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ،اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً،فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ، وَأَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ،ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ،وَوَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَةِ، وَقَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ.
ترجمه
سپس در امور مربوط به کارگزارانت دقت کن و آنها را با آزمون و امتحان و نه از روی«تمایلات شخصی»و«استبداد و خودرأیی»به کار گیر،زیرا این دو کانونی از شعب ظلم و خیانتاند،از میان آنها افرادی را برگزین که دارای تجربه و پاکی روح باشند از خانوادههای صالح و پیشگام و باسابقه در اسلام،زیرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنان پاکتر و توجّه آنها به موارد طمع کمتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند.آنگاه روزی آنها را فراوان کن (و حقوق کافی به
آنها بده) زیرا این کار سبب تقویت آنها در اصلاح خویشتن میشود و ایشان را از خیانت در اموالی که زیر نظرشان است بینیاز میسازد و اضافه بر این حجتی در برابر آنهاست اگر از دستورات تو سرپیچی کنند یا در امانت تو خیانت ورزند.
سپس با فرستادن مأموران مخفیِ راستگو و وفادار کارهای آنان را تحت نظر بگیر،زیرا بازرسی مداومِ پنهانی سبب تشویق آنها به امانتداری و مدارا کردن به زیردستان و مراقبت از معاونان میشود.
و هرگاه یکی از آنها (از کارگزاران تو) دست به سوی خیانت دراز کند و مأموران مخفیات متفقاً نزد تو بر ضد او گزارش دهند به همین مقدار به عنوان گواه و شاهد قناعت کن و مجازاتِبدنی را در حق او روا دار و به مقداری که در کار خود خیانت کرده کیفر ده سپس (از نظر روانی نیز او را مجازات کن و) وی را در مقام خواری بنشان و داغ خیانت را بر او نه و قلاده اتهام تهمت را به گردنش بیفکن (و او را چنان معرفی کن که عبرت دیگران گردد).
مراقبت دقیق از کارگزاران
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به مطلب مهم دیگری؛یعنی بیان صفات کارگزاران حکومت میپردازد و میفرماید:«سپس در امور مربوط به کارگزارنت دقت کن و آنها را با آزمون و امتحان و نه از روی«تمایلات شخصی»و«استبداد و خودرأیی»به کار گیر زیرا این دو کانونی از شعب ظلم و خیانتاند»؛ (ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً،وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً (1)وَ أَثَرَةً (2)،فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ
1) 1) .«مُحاباة»به معنای تمایلات شخصی و بخشیدن چیزی به کسی به موجب رابطه خاص است.از ریشه«حَبْو»بر وزن«حمد»به معنای بخشیدن و عطا کردن گرفته شده است
2) 2) .«أثَرَة»به معنای استبداد و خودرأیی در کارها و بدون مشورت عمل کردن از ریشه«أَثَر»بر وزن«خبر»به معنای تأثیرگذاری یا مقدم داشتن خویشتن بر دیگری گرفته شده است
شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِیَانَةِ) .
شک نیست که زمامداران بدون همکاری کارگزارانشان نمیتوانند کاری انجام دهند.چنانچه این کارگزاران افرادی صالح و سالم باشند،امور مملکت بر محور صحیح میچرخد وگرنه در همه جا فساد و ظلم و جور آشکار میگردد.
امام در اینجا معیار انتخاب آنها را آزمایش و امتحان قرار داده و مالک اشتر را به شدت از اینکه معیار رابطهها-و نه ضابطهها-حاکم گردد و بدون مشورت آنها گزینش شوند برحذر میدارد و تصریح میکند که انتخاب بدون مشورت و یا با تمایلات شخصی مجموعهای از شاخههای جور و خیانت را بهوجود میآورد. (1)
این گفتار امام در واقع اشاره به اوضاع نابسامان جامعه اسلامی در زمان خلیفه سوم دارد که گروهی از بنیامیّه را به سبب رابطه خویشاوندی و بدون هیچگونه مشورت (یا مشورت با امثال مروان که او هم از بنیامیّه بود) برای پستهای حساس کشور اسلام برگزید و آنها هم مصداق بارز «جِماعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الخِیَانَةِ» بودند؛تا توانستند ظلم و ستم کردند و اموال بیتالمال را به غارت بردند به گونهای که همه مسلمانان ناراحت شدند و شورش عظیمی بر ضد آنها و بر ضد خلیفه برپا شد.
آنگاه امام اوصاف آنها را در سه جمله کوتاه و پرمعنا بیان میدارد و میفرماید:«و از میان آنها افرادی را برگزین که دارای تجربه و پاکی روح باشند از خانوادههای صالح و پیشگام و باسابقه در اسلام»؛ (وَ تَوَخَّ (2)مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ
1) 1) .ضمیر«إنَّهما»که تثنیه است به مُحاباة و اثَرَة باز میگردد و اشاره به کسانی است که بر اساس این دو معیار نادرست برگزیده میشوند،هرچند در بعضی از نسخ بهجای آن«إنّهم»به صورت ضمیر جمع که ناظر به برگزیده شدگان است آمده.ولی نسخه تحف العقول که بهجای ضمیر تثنیه اسم ظاهر بهکار برده و گفته است:«فَإنَّ الْمُحاباةَ وَالْأَثَرَةَ جِماعٌ»گواه بر صحت نسخه اوّل است
2) 2) .«تَوَخَّ»به معنای جستجو کردن و برگزیدن است.از ریشه«وخْی»بر وزن«وحی»به معنای قصد کردنو آهنگ چیزی نمودن گرفته شده است
وَ الْحَیَاءِ،مِنْ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ،وَ الْقَدَمِ (1)فِی الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ) .
وصف اوّل یعنی باتجربه بودن در کاری که برای آن انتخاب میشود تأثیر غیر قابل انکاری دارد و همه کسانی که میخواهند شخصی را برای کار مهمی انتخاب کنند بر آن تأکید دارند که باید در آن امر صاحب تجربه باشد.
و«الْحَیاء»که به معنای انقباض نفس در مقابل معصیت است در واقع اشاره به نوعی از وصف عدالت است،زیرا عدالت به معنای مصطلح که حالت خداترسی درونی و پرهیز از گناه است،تقریبا با حیا به معنای وسیع کلمه یکسان خواهد بود.
اما وصف سوم؛یعنی از خانوادههای صالح و پیشگام در اسلام بودن اشاره به همان معنای وراثت است،زیرا خانوادههای اصیل افزون بر اینکه صفات ذاتی خود را به فرزندان خویش منتقل میکنند به امر تربیت آنها نیز همت میگمارند و غالباً فرزندان صالح و سالمی را تقدیم جامعه میکنند.
آنگاه امام علیه السلام به ذکر دلیل برای انتخاب افرادی که واجد این صفاتاند پرداخته میفرماید:«زیرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنان پاکتر و توجّه آنها به موارد طمع کمتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند»؛ (فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً،وَ أَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً (2)،وَ أَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً) .
با توجّه به اینکه ضمیر«انهم»به کسانی که دارای مجموعه این صفات اند باز میگردد،آثاری که امام برای آنها بر شمرده هر یک نتیجه یکی از این اوصاف است.پاکی اخلاق،و قداست خانوادگی مربوط به اهل بیوتان صالحه است
1) 1) .«قَدَم»در اینگونه موارد به معنای سابقه میآید و«صاحب قدم»یعنی کسی که دارای حسن سابقه است
2) 2) .در بسیاری از نسخ بهجای«إشراق»که به معنای نورافشانی است«اشراف»که به معنای نظر کردن از محل بالا به چیزی است آمده از جمله در نسخه تحف العقول و شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید و تمام نهجالبلاغه و این نسخه مناسبتر است.شاهد دیگر اینکه در بخش قبل که امام صفات قضات را بیان میفرمود تعبیر به«لا تَشْرفُ نَفْسُه عَلَی الطَّمَع»آمده است
و بیاعتنایی به موارد طمع نتیجه حیاست و بیناتر بودن در عواقب امور از اهل تجربه بودن سرچشمه میگیرد.به این ترتیب مجموعه این علل چهارگانه نتیجه مجموع آن صفات سه گانه است.
آنگاه امام علیه السلام دستور دیگری درباره کارگزاران حکومت میدهد و مسئولیت زمامدار را بعد از انتخاب آنها با اوصافی که در عبارات قبل آمد چنین بیان میدارد:میفرماید:«آنگاه روزی آنها را فراوان کن (و حقوق کافی به آنها بده) زیرا این کار سبب تقویت آنها در اصلاح خویشتن میشود و ایشان را از خیانت در اموالی که زیر نظرشان است بینیاز میسازد و اضافه بر این حجتی در برابر آنهاست اگر از دستورات تو سرپیچی کنند یا در امانت تو خیانت ورزند»؛ (ثُمَّ أَسْبِغْ (1)عَلَیْهِمُ الْأَرْزَاقَ،فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ،وَ غِنًی لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ،وَ حُجَّةٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا (2)أَمَانَتَکَ) .
جالب اینکه امام این فرمان را هم در مورد قضات بیان فرموده و هم فرماندهان لشکر و هم کارگزاران کشور اسلام.دستور میدهد آنها را سیر کن، چرا که شکم گرسنه به اصطلاح ایمان ندارد.شایان دقت است که امام سه دلیل برای این مطلب ذکر فرموده است:
دلیل اوّل اصلاح خویشتن است،زیرا انسان نیازمند نمیتواند به اصلاح اخلاق خود بپردازد و غالباً حالت پرخاشگری در برابر ارباب رجوع پیدا میکند؛ولی اگر زندگی او در حد معقول اداره شود آرامش لازم را مییابد.
در داستان ورود سفیان ثوری (متصوّف معروف) بر امام صادق علیه السلام میخوانیم که امام از جمله مسائلی که در نفی کارهای سفیان بیان داشت چنین فرمود: «ثُمَّ
مَنْ قَدْ عَلِمْتُمْ بَعْدَهُ فِی فَضْلِهِ وَ زُهْدِهِ سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمَا فَأَمَّا سَلْمَانُ فَکَانَ إِذَا أَخَذَ عَطَاهُ رَفَعَ مِنْهُ قُوتَهُ لِسَنَتِهِ حَتَّی یَحْضُرَ عَطَاؤُهُ مِنْ قَابِلٍ فَقِیلَ لَهُ یَا أَبَا عَبْدِ اللّهِ أَنْتَ فِی زُهْدِکَ تَصْنَعُ هَذَا وَ أَنْتَ لَا تَدْرِی لَعَلَّکَ تَمُوتُ الْیَوْمَ أَوْ غَداً فَکَانَ جَوَابَهُ أَنْ قَالَ مَا لَکُمْ لَا تَرْجُونَ لِیَ الْبَقَاءَ کَمَا خِفْتُمْ عَلَیَّ الْفَنَاءَ أَ مَا عَلِمْتُمْ یَا جَهَلَةُ أَنَّ النَّفْسَ قَدْ تَلْتَاثُ عَلَی صَاحِبِهَا إِذَا لَمْ یَکُنْ لَهَا مِنَ الْعَیْشِ مَا یَعْتَمِدُ عَلَیْهِ فَإِذَا هِیَ أَحْرَزَتْ مَعِیشَتَهَا اطْمَأَنَّت؛ سپس بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله از فضل و زهد سلمان و ابوذر (رضی اللّه عنهما) شنیدهاید؛اما سلمان هنگامی که سهمیه خود را از بیتالمال میگرفت قوت سال خود را (به صورت زاهدانه) از آن برمیداشت تا سال دیگر فرا رسد.کسی به او گفت ای سلمان تو با اینکه زاهدی چنین میکنی با اینکه نمیدانی شاید مرگ تو امروز یا فردا فرا رسد؟ جواب سلمان این بود:چرا همان گونه که درباره مرگ من میترسید درباره بقای من امیدوار نیستید؟ آیا شما جاهلان نمیدانید که نفس آدمی گاه بر صاحبش میپیچد (و او را در فشار قرار میدهد) هرگاه وسیله زندگی قابل اعتمادی نداشته باشد؛اما هنگامی که معیشت خود را فراهم ساخت آرامش پیدا میکند؟». (1)
سلمان در واقع این سخن را از کلام پیغمبر گرفته بود که میفرمود: «إِنَّ النَّفْسَ إِذَا أَحْرَزَتْ قُوتَهَا اسْتَقَرَّتْ؛ نفس آدمی هنگامی که قوت خود را بهدست آورد آرامش مییابد». (2)
دلیل دوم اینکه شخص هنگامی که مستغنی شد کمتر گِرد خیانت میگردد و در حفظ آنچه به او سپردهاند امانت را رعایت میکند.
دلیل سوم اینکه اگر در امانت خیانتی کنند یا بر خلاف فرمان رفتار نمایند مجرم بودن آنها به آسانی اثبات میشود،زیرا مستغنی بودند و حتی دلیل ظاهری
بر خیانت در دست نداشتند.
آنگاه امام دستور دیگری درباره کارگزاران میدهد و آن دستور نظارت بر اعمال آنها به وسیله بازرسان و مأموران مخفی است میفرماید:«سپس با فرستادن مأموران مخفی راستگو و وفادار کارهای آنان را تحت نظر بگیر،زیرا بازرسی مداومِ پنهانی سبب تشویق آنها به امانتداری و مدارا کردن به زیردستان میشود»؛ (ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ،وَ ابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ،فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ (1)لَهُمْ عَلَی اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ،وَالرِّفْقِ بِالرَّعِیَّةِ) .
امام علیه السلام در جملههای بالا بر این امر تأکید میورزد که باید مأموران مخفی را از میان افراد راستگو و درستکار و وفادار انتخاب کنی.در ضمن فلسفه این کار را نیز بیان میفرماید و آن اینکه چون کارگزاران احساس کنند مأموران پنهانی اعمالشان را به زمامدار گزارش میدهند از یک سو به کارهای نیک تشویق میشوند و از سوی دیگر لازمه آن این است که خود را از خیانت و بدرفتاری به مردم برکنار میدارند.
آنگاه امام بعد از آن جمله کوتاهی بیان کرده میفرماید:«مراقبت از معاونان میشود»؛ (وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ)
این جمله ممکن است دنباله جملههای پیشین باشد و به صورت«و تَحَفُّظٍ» خوانده شود و ناظر به این معنا باشد که وجود مأموران مخفی سبب میشود کارگزاران افزون بر حفظ امانت و خوشرفتاری با رعیت مراقب اعوان و یاران و معاونان و زیردستان خویش باشند و از افراد خائن و بد رفتار بپرهیزند، بنابراین تفسیر جملههای بعد ادامه بحثهای گذشته درباره کارگزاران خواهد بود و ارتباط و پیوند میان جملههای قبل و بعد کاملاً محفوظ خواهد ماند؛ولی
1) 1) .«حَدْوَة»به معنای تشویق کردن و تحریک نمودن کسی است و در اصل از ریشه«حُداء»به معنای حرکت دادن سریعِ شتران با آواز مخصوصی گرفته شده است
کمتر کسی از مفسّران و شارحان نهجالبلاغه به سراغ چنین تفسیری رفته است.
تفسیر دیگر این است که «تَحَفَّظْ مِنَ الْأعْوان» دستور جدیدی باشد و معنای آن این است:«از معاونان خود بپرهیز و برحذر باش»،به این صورت که بحثِ عمال با جمله پیشین پایان گرفته و امام به معاونان زمامدار پرداخته باشد و جملههای بعد که سخن از خیانت و مجازات خائنان میکند ناظر به معاونان باشد.
این تفسیر از جهاتی بعید به نظر میرسد،زیرا طبق معمول،امام هر گروه جدیدی را ذکر میکند مطلب را با«ثم»شروع کرده نخست صفات و شرایط آنها را بیان میدارد و سپس به رسیدگی به حال آنان توصیه میکند و سرانجام دستورات انضباطی را در مورد آنان صادر میفرماید در حالی که در اینجا هیچ یک از این امور مراعات نشده است؛نه با«ثم»تجدید مطلع شده و نه صفات اعوان و معاونان که مهمترین نزدیکان زمامدارانند بیان گردیده و نه درباره حقوق آنها توصیه شده،بلکه حضرت مستقیماً به سراغ مجازات خیانتکاران رفته است.در ضمن بحث گذشته که درباره مأموران مخفی است ناتمام میماند،چرا که سخن از نتیجه کار مأموران مخفی و مجازات متخلفان به میان نیامده است.
این احتمال نیز داده شده که «تَحَفَّظْ مِنَ الْأعْوان» جمله معترضهای باشد؛ یعنی از معاونان خود برحذر باش.جمله بعد نیز ادامه بحث درباره کارگزاران باشد.
با توجّه به آنچه گفتیم روشن میشود که تفسیر اوّل از همه مناسبتر است، هرچند کمتر کسی به آن پرداخته است.
آنگاه امام بعد از دستوراتی که جنبه تبشیر و تشویق داشت از انذار و تحذیر سخن میگوید و میفرماید:«و هر گاه یکی از آنها (از کارگزاران تو) دست
به سوی خیانت دراز کند و مأموران مخفیات متفقاً نزد تو بر ضد او گزارش دهند به همین مقدار به عنوان گواه و شاهد قناعت کن و مجازاتِ بدنی را در حق او روا دار و به مقداری که در کار خود خیانت کرده کیفر ده سپس (از نظر روانی نیز او را مجازات کن و) وی را در مقام خواری بنشان و داغ خیانت را بر او نه و قلاده ننگ اتهام را به گردنش بیفکن (و او را چنان معرفی کن که عبرت دیگران گردد)»؛ (فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَی خِیَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ، اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ،وَ أَخَذْتَهُ (1)بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ،وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَةِ،وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ) .
امام علیه السلام در این حکم بر چند موضوع تأکید ورزیده است.
یکم.برای اثبات مجرم بودن تنها به اخبار یک نفر از مأموران مخفی قناعت نکند،بلکه باید تمام آنها بر خیانت یک فرد اجماع داشته باشند،از این رو در بعضی از نامههایی که گذشت مشاهده میکنیم که امام میگوید:مأمور پنهانی من چنین گزارشی داده اگر چنین باشد چنان خواهد بود و اگر...معلوم میشود امام در مسائل مهم تنها به اخبار یک نفر قناعت نمیکرد (خواه مربوط به موضوعات باشد یا احکام و این همان چیزی است که در علم اصول نیز بر آن تأکید کردهایم).
دوم.بعد از اجماع آنها تردید به خود راه ندهد و بدون ملاحظه مقام و موقعیت افراد،کیفر لازم را برای آنها مقرّر دارد.
سوم.این کیفر باید جنبه جسمی و روحی هر دو داشته باشد و بهگونهای باشد که درس عبرت برای همگان گردد،زیرا کیفرهای مجرمان به دو منظور انجام
1) 1) .«أخَذْتَ»در اصل از ریشه«أخذ»به معنای گرفتن است؛ولی بسیار میشود که به معنای مجازات کردنبهکار رود،زیرا هنگام مجازات نخست مجرم را دستگیر و سپس مجازات میکنند.در قرآن مجید نیز کراراً این معنا بهکار رفته است؛مانند:«أخَذْناهُمْ بِالعَذابِ»(مؤمنون،آیه 76)
میشود:نخست بازداشتن مجرم از جرم در آینده و دیگر بازداشتن افرادی که احتمال آلودگی آنها میرود.
چهارم.باید مجازات به اندازه جرم باشد نه بیشتر و جمله «أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ» اشاره به این معنا دارد.
درباره عیون و مأموران مخفی و اطلاعاتی در بخش ششم همین عهدنامه مطالب لازم بیان شد.
وَتَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ،فَإِنَّ فِی صَلَاحِهِ وَصَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ،وَلَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ،لِأَنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَی الْخَرَاجِ وَأَهْلِهِ.وَلْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ،لِأَنَّ ذَلِکَ لَایُدْرَکُ إِلَّا بِالْعِمَارَةِ؛وَمَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلَادَ،وَأَهْلَکَ الْعِبَادَ،وَلَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِیلاً.فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً،أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ،أَوْ إِحَالَةَ أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ،أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ، خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ؛وَلَا یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَةَ عَنْهُمْ،فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَةِ بِلَادِکَ،وَتَزْیِینِ وِلَایَتِکَ،مَعَ اسْتِجْلَابِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ،وَتَبَجُّحِکَ بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِیهِمْ، مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ،بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ لَهُمْ،وَالثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ وَرِفْقِکَ بِهِمْ،فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ؛فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ، وَإِنَّمَا یُؤْتَی خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا،وَإِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاةِ عَلَی الْجَمْعِ،وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ،وَقِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.
ترجمه
مسأله خراج و مالیات را دقیقا زیر نظر بگیر،بهگونهای که صلاح خراجدهندگان باشد،زیرا بهبودی و صلاحِ وضع خراج و بهبودی و صلاح حال خراجگزاران سبب بهبودی حال دیگران (و سایر قشرهای جامعه اسلامی) میشود و هرگز دیگران به صلاح نمیرسند مگر اینکه خراجگزاران به صلاح
برسند،زیرا تمام مردم وابسته به خراج و خراج گزاران هستند و باید توجّه تو در عمران و آبادی زمین بیش از توجهت به جمعآوری خراج باشد،چون خراج جز با آبادانی بهدست نمیآید و آن کس که بخواهد خراج را بدون عمران و آبادانی طلب کند شهرها را ویران و بندگان خدا را هلاک نموده و پایههای حکومتش متزلزل خواهد شد،به گونهای که بیش از مدت کمی دوام نخواهد داشت، بنابراین اگر رعایا از سنگینی خراج و یا آفت زدگی یا خشک شدن آب چشمهها یا کمیِ باران و یا دگرگونی زمین بر اثر آب گرفتگی (و فساد بذرها) یا تشنگی شدید زراعت (و به دنبال آن کمبود محصول) به تو شکایت کنند،خراج آنها را به مقداری که امید داری کار آنها را اصلاح کند و بهبود بخشد،تخفیف ده.
هرگز تخفیف هزینههایی که به آنها میدهی بر تو گران نیاید،زیرا آن ذخیرهای خواهد بود که از طریق عمران کشورت به تو باز میگردانند و حکومت تو را زینت میبخشند و اضافه بر آن از تو به نیکی یاد میکنند و به سبب گسترش عدالت از سوی تو در میان آنها (و رضایت آنان از حکومتت) از آنان خرسند خواهی شد.این در حالی است که میتوانی با تقویت آنها از طریق ذخیرهای که نزدشان نهادهای آنان را آسوده خاطر سازی و به جهت عدالت و مهربانی که آنها را به آن عادت دادهای نسبت به آنان مطمئن باشی.
و بسیار میشود که در آینده برای تو گرفتاریهایی پیش میآید که اگر در دفع آن گرفتاریها بر این رعایا تکیه کنی آنها با طیب خاطر آن را پذیرا میشوند (و در حل مشکل به تو یاری میدهند) زیرا عمران و آبادی،هر چه بر آن نِهی تحمل میکند.ویرانی زمین تنها به علت فقر صاحبان آن حاصل میشود و فقر آنها تنها به سبب توجّه زمامداران به جمع مال و زراندوزی و بدگمانی به بقای حکومتشان و کم عبرت گرفتن (از سرنوشت زمامدارانِ پیشین) خواهد بود.
طرق صحیح اخذ مالیات اسلامی
امام علیه السلام بعد از بیان شرایط و وظایف فرماندهان لشکر و قضات و کارگزاران حکومت اسلامی از مسأله خراج و مالیات سخن میراند و دستورات مهمی به مالک اشتر در این باره میدهد،میفرماید:«مسأله خراج و مالیات را دقیقا زیر نظر بگیر،بهگونهای که صلاح خراجدهندگان باشد،زیرا بهبودی و صلاحِ وضع خراج و بهبودی و صلاح حال خراجگزاران سبب بهبودی حال دیگران (و سایر قشرهای جامعه اسلامی) میشود و هرگز دیگران به صلاح نمیرسند مگر اینکه خراجگزاران به صلاح برسند»؛ (وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ،فَإِنَّ فِی صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ،وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ) .
خراج،مطابق آنچه در بسیاری از روایات مربوط به اراضی خراجیه (1)آمده، مالالاجاره زمینهای متعلق به عموم مسلمانان است که در جنگها نصیب آنان شده است.جملههای بعد که امام در آن توصیه به عمران و آبادی اراضی خراجیه میکند نیز شاهد بر این معناست؛ولی از یک نظر سایر مالیاتهای اسلامی را اعم از خمس و زکات و جزیه و مالیاتی که حکومت اسلامی طبق ضرورت بر درآمدها میبندد نیز شامل میشود (البته از باب ملاک و تنقیح مناط).
بدیهی است همه بخشهای حکومت اسلامی اعم از دستگاه قضایی،ارتش و سپاه،کارمندان و کارگزاران و جز آن نیاز به منابع مالی دارند و اگر اختلالی در امور مالی حکومت رخ دهد آثار آن در همه بخشها آشکار میشود،لذا امام علیه السلام به دنبال گفته بالا در جملهای کوتاه و پر معنا به این موضوع اشاره کرده میفرماید:«زیرا تمام مردم وابسته به خراج و خراج گزاران هستند»؛ (لِأَنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَی الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ) .
1) 1) .رجوع شود به وسائلالشیعة،ج 13،ص 214،باب 15 و 18 از ابواب«احکام المزارعة»
آنگاه امام دستور دیگری که جنبه اصولی و اساسی در امر خراج دارد به مالک میدهد و میفرماید:«باید توجّه تو در عمران و آبادی زمین بیش از توجهت به جمعآوری خراج باشد»؛ (وَ لْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ) .
این دستور در واقع به این اشاره دارد که باید به منابع اصلی درآمد بازگشت کرد و آنها را حفظ نمود تا درآمدها ثابت و برقرار بماند و هر قدر منابع تقویت شود درآمدها افزون خواهد شد.
لذا امام علیه السلام در ادامه این بحث به عنوان ذکر دلیل میفرماید:«چون خراج جز با آبادانی بهدست نمیآید و آن کس که بخواهد خراج را بدون عمران و آبادانی طلب کند شهرها را ویران و بندگان خدا را هلاک نموده و پایههای حکومتش متزلزل خواهد شد به گونهای که بیش از مدت کمی دوام نخواهد داشت»؛ (لِأَنَّ ذَلِکَ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلَادَ،وَ أَهْلَکَ الْعِبَادَ،وَ لَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِیلاً) .
در واقع امام برای حکومتی که در بند عمران و آبادی نیست و تنها به فکر جمعآوری خراج است سه نتیجه شوم ذکر میفرماید:«نخست ویران شدن این زمینها،زیرا عمران و آبادی جز با حمایت حکومت اسلامی میسر نمیشود.در طول تاریخ نیز دیده شده است در مناطقی که حکومتها خراج سنگینی بر اراضی میبستند و به آبادی زمین نمیاندیشیدند،کشاورزان زمینها را رها کرده و برای در امان ماندن از شر جمع آورندگان خراج به نقاط دیگر فرار میکردند.
دیگر اینکه مردم به هلاکت سوق داده میشوند،زیرا فقر دامان آنها را میگیرد و یکی از عوامل مهم هلاکت به معنای واقعی یا به معنای اجتماعی؛یعنی از دست دادن روحیهها همان فقر است.
سومین نتیجه نیز از همین جا حاصل میشود،زیرا فقر عمومی سبب عدم
همکاری تودههای مردم بلکه شورش آنها بر ضد حکومت میگردد آن هم حکومتی که دستش خالی است و در آمدی ندارد.چنین حکومتی چند صباحی بیشتر نمیتواند خود را نگه دارد.
آنگاه امام علیه السلام به نکته مهم دیگری میپردازد و آن گرفتاریهای مختلفی است که ممکن است برای کشاورزان اراضی خراجیه پیدا شود و نتوانند مال الخراج معین را بپردازند و باید مشمول تخفیف والی گردند.جالب اینکه امام روی عوامل مختلف انگشت میگذارد و آنها را یک یک برمیشمارد.
میفرماید:«بنابراین اگر رعایا از سنگینی خراج و یا آفت زدگی یا خشک شدن آب چشمهها یا کمیِ باران و یا دگرگونی زمین بر اثر آب گرفتگی (و فساد بذرها) یا تشنگی شدید زراعت (و به دنبال آن کمبود محصول) به تو شکایت کنند،خراج آنها را به مقداری که امید داری کار آنها را اصلاح کند و بهبود بخشد، تخفیف ده»؛ (فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً (1)،أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ (2)،أَوْ إِحَالَةَ (3)أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا (4)غَرَقٌ،أَوْ أَجْحَفَ (5)بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ) .
در اینجا امام اسباب شکایت کشاورزان را در شش چیز خلاصه کرده است:
نخست.همه چیز زمین و زراعت رو به راه است ولی مال الاجاره و خراجی که بر آن بسته شده سنگین و غیر عادلانه است.
دوم.آفتی به زراعت برسد؛از آفات زمینی و آسمانی و سبب کمبود یا نابودی
1) 1) .«عِلّة»در اصل به معنای بیماری است و در اینجا به معنای آفاتی است که به گیاهان و درختان میرسد
2) 2) .«بالّة»به معنای تر کننده از ریشه«بلّ»بر وزن«حل»به معنای مرطوب شدن گرفته شده و«بالّة»در اینجا اشاره به باران و رطوبتهای زمینی است که گیاهان را پرورش میدهد
3) 3) .«احالَة»در اصل به معنای تغییر یافتن است و در اینجا که اضافه به ارض (زمین) شده است اشاره به دگرگونی زمین بر اثر آبگرفتگی است که موجب گندیدن بذر گیاه و ثمر ندادن میشود
4) 4) .«إغْتَمَر»از ریشه«اغتمار»به معنای آب گرفتگی است
5) 5) .«أجْحَفَ»از ریشه«اجحاف»در اصل به معنای کندن پوست چیزی است.سپس به معنای به مشقتانداختن و بی اثر ساختن و خراب کردن آمده است
محصول شود.
سوم.زراعتهایی که با آب نهرها و قناتها سیراب میشود بر اثر عوامل مختلف،آب نهر و قنات قطع شود و محصولی بهدست نیاید و یا به اندازه مورد انتظار نباشد.
چهارم.در زمینهایی که دیمی است و با آب باران سیراب میشود،بر اثر خشکسالی و کمبود نزولات آسمانی گرفتار کمبود محصول شود.
پنجم.بر اثر سیلابها و آب گرفتگی زمینهای زراعی همه یا قسمتی از محصول از میان برود یا فاسد گردد.
ششم.آب به اندازه کافی به زراعت نرسد.
تفاوت عامل ششم و سوم روشن است؛در عامل سوم سخن از قطع کامل آب بود؛ولی در مورد ششم سخن از کمبود آب است.
بههرحال در تمام این صورتها والی باید توان کشاورزان را در نظر بگیرد و خراج هر کدام را به اندازهای که گرفتار ضرر و زیان شدهاند تخفیف دهد و یا حتی اگر به هیچ وجه توان ندارند به کلی از خراج معاف کند.
در دنیای امروز نیز حکومتهایی که مدیر و مدبر هستند تمام این امور را در نظر میگیرند و مالیاتها را به همان نسبت تخفیف میدهند.حتی گاهی چیزی به عنوان کمک به مالیاتدهندگانی که گرفتار زیان شدهاند میپردازند.
آنگاه امام علیه السلام به مالک اطمینان میدهد که تصور نکند تخفیفهایی که برای رعیت در اینگونه موارد قائل میشود به زیان او تمام میگردد،بلکه این به تمام معنا سودآور و از جنبههای مادی و معنوی سرشار از فایده است.میفرماید:
«هرگز تخفیف هزینههایی که به آنها میدهی بر تو گران نیاید،زیرا آن ذخیرهای خواهد بود که از طریق عمران کشورت به تو باز میگردانند و حکومت تو را زینت میبخشند و اضافه بر آن از تو به نیکی یاد میکنند و به سبب گسترش
عدالت از سوی تو در میان آنها (و رضایت آنان از حکومتت) از آنان خرسند خواهی شد»؛ (وَ لَا یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَؤُونَةَ عَنْهُمْ،فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَةِ بِلَادِکَ،وَ تَزْیِینِ وِلَایَتِکَ،مَعَ اسْتِجْلَابِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ،وَ تَبَجُّحِکَ (1)بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِیهِمْ) .
امام علیه السلام در اینجا چهار نتیجه قابل توجّه برای تخفیف خراج در موارد بحرانی بیان میفرماید.
نخست اینکه:این تخفیفها از بین نمیرود،بلکه سبب عمران و آبادی زمینها میشود و در آینده،بهتر و بیشتر از آن بهرهمند خواهی شد.
دوم.سبب آبرومندی و زینت حکومت میگردد،زیرا مردم احساس میکنند والی علاقهمند به آنهاست و در مشکلات با آنان همدرد است.
سوم.هرجا مینشینند تعریف و تمجید میکنند و پایههای حکومت از این طریق محکم میشود.
چهارم.خود والی نیز از رفتار خود به جهت گسترش عدالت شاد و مسرور میشود و روحیه تازهای برای ادامه حکومتش مییابد.
از این تعبیرات استفاده میشود که حکومت در این گونه حوادثِ سخت نه تنها باید خراج و مالیات را تخفیف دهد،بلکه در صورت لزوم باید به آنها کمک نیز بکند و یقین داشته باشد این کمکها باز میگردد.
شاهد این سخن جملهای است که در روایت تحف العقول اضافه بر آنچه گفته شده آمده (و مرحوم سیّد رضی به هنگام گزینش آن را حذف کرده است) و آن جمله این است: «وَإِنْ سَأَلُوا مَعُونَةً عَلَی إِصْلَاحِ مَا یَقْدِرُونَ عَلَیْهِ بِأَمْوَالِهِمْ فَاکْفِهِمْ مَؤُونَتَه؛ هرگاه آنها کمکی از تو خواستند برای اصلاح کردن چیزی که با اموال خود قادر بر آن نیستند به آنها کمک کن». (2)
سپس امام علیه السلام در تأکید این معنا میفرماید:«این در حالی است که میتوانی با تقویت آنها از طریق ذخیرهای که نزدشان نهادهای آنان را آسوده خاطر سازی و به جهت عدالت و مهربانی که آنها را به آن عادت دادهای نسبت به آنان مطمئن باشی»؛ (مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ،بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ (1)لَهُمْ،وَ الثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ وَ رِفْقِکَ بِهِمْ) .
اشاره به اینکه حمایت از رعایا مخصوصاً در سختیها و مشکلاتِ طاقتفرسا از یک سو سبب راحتی و آسایش خاطر آنها میشود و از سوی دیگر سبب اعتماد تو بر آنها که آن نیز خود مایه آرامش خاطر توست.
از مجموع این سخنان استفاده میشود که حکومت زمانی سامان مییابد که تکیهگاهش تودههای مردم آن کشور باشد در غیر این صورت همیشه تنشها و ناآرامی و شورش در گوشهای از کشور حکمفرما خواهد بود؛شورشهایی که سرکوب کردن آن نفرت بیشتری برای حکومت به بار میآورد و اگر مانند بعضی از حکومتهای زمان ما تکیهگاه حکومتهای بیگانه باشد،مصیبت آن افزون خواهد شد،زیرا بیگانگان هرگز بدون منافع مهمی،از حکومت دیگری حمایت نخواهند کرد و نتیجه آن مستعمره شدن کشور اسلامی به وسیله بیگانگان از اسلام خواهد بود.
سپس امام علیه السلام به نتیجه این گونه ارفاقها در حق رعیت پرداخته میفرماید:
«بسیار میشود در آینده برای تو گرفتاریهایی پیش میآید که اگر در دفع آنها بر این رعایا تکیه کنی با طیب خاطر آن را پذیرا میشوند (و در حل مشکل به تو یاری میدهند)»؛ (فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ) .
1) 1) .«إجْمام»به معنای صراحت بخشیدن از ریشه«جموم»که به معنای اجتماع کردن است گرفته شده و ازآنجا که انسان به هنگام استراحت خاطری جمع دارد این واژه به آن اطلاق شده است
بدیهی است محبّت،ایجاد محبّت میکند و کمک به افراد وجدان آنها را بیدار میسازد و خود را مدیون محبّت کننده میبینند،بنابراین هرگاه مشکلی برای محبّت کننده پیش آید آنها با رضایت خاطر به کمک میشتابند و این بهترین سرمایه زمامداران برای اداره کشور و بقای حکومت است.
آنگاه امام در جملهای کوتاه و پر معنا میفرماید:«زیرا عمران و آبادی،هر چه بر آن نِهی تحمل میکند»؛ (فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ) .
اشاره به اینکه اساس کار و آنچه حرف اوّل را میزند عمران و آبادی است؛ اگر زمینهای کشاورزی و سایر منابع درآمد مردمِ یک کشور آباد گردد و بنیه اقتصادی همه قوی شود هر مشکلی پیش آید قابل حل است.
آنگاه امام در پایان این سخن به نکته دیگری که عامل اصلی ویرانی کشورهاست اشاره کرده میفرماید:«ویرانی زمین تنها به علت فقر صاحبان آن حاصل میشود و فقر آنها تنها به سبب توجّه زمامداران به جمع مال و زراندوزی و بدگمانی به بقای حکومتشان و کم عبرت گرفتن (از سرنوشت زمامدارانِ پیشین) خواهد بود»؛ (وَ إِنَّمَا یُؤْتَی خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ (1)أَهْلِهَا،وَ إِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاةِ عَلَی الْجَمْعِ،وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ،وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ) .
مسائل اجتماعی و حوادثی که در کشورها میگذرد همواره علت و معلول یکدیگرند؛هنگامی که زمامداران بر اثر بیکفایتی یا ظلم بر مردم از آینده خود ناامید شوند و از تجارب پیشینیان در زمینه زمامداریِ صحیح بهره نگیرند دستپاچه میشوند و به جمع مال میپردازند؛گاه آن را در نقاط دور و نزدیک پنهان میسازند و گاه به بستگان خود منتقل میکنند و گاه به کشورهای خارج اگر محل مورد اطمینانی داشته باشند انتقال میدهند و همین امر باعث ویرانی زمینها و منابع اقتصادی و فقر عمومی میشود و ارکان حکومت را متزلزل
1) 1) .«إعْواز»به معنای کمبود و فقر است
میسازد.تجربه نشان داده است که اینگونه افراد کمتر میتوانند از اموالی که گرد آوردهاند بهره بگیرند.نمونههای آن را حتی در عصر خود درباره شاهان گذشته دیده و شنیدهایم.
این نکته نیز شایان توجّه است که بسیاری از برنامههای عمرانی زمان میطلبد و هرگاه زمامداران امید به بقای خود نداشته باشند زیر بار چنین برنامههایی نمیروند و طبعاً برنامههای عمرانی تعطیل میشود و فقر دامان تودههای مردم را میگیرد.
نیز اگر زمامداران دفتر تاریخ را دربرابر خود بگشایند و هر روز صفحهای از آن را بنگرند به زودی به اشتباهات خویش پیمیبرند؛ولی غرور یا غفلت مانع از این کار میشود.
شگفت اینکه بعضی از شارحان نهجالبلاغه احتمال دادهاند جمله (وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ) به این معناست که آنها مرگ را فرموش میکنند و گمان میکنند سالیان دراز زندهاند در حالی که این عبارت هرگز تاب چنین تفسیری را ندارد، زیرا سوء ظن را در واقع به معنای حسن ظن تفسیر کردهاند.
ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَی أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ،وَ اخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ وَ أَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْکَرَامَةُ،فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلَافٍ لَکَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ وَ لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ،وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَی الصَّوَابِ عَنْکَ،فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَ یُعْطِی مِنْکَ،وَ لَا یُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ،وَ لَا یَعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَیْکَ،وَ لَا یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ،فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ.ثُمَّ لَا یَکُنِ اخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَی فِرَاسَتِکَ وَ اسْتِنَامَتِکَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ،فَإِنَّ الرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ،وَ لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِیحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَیْءٌ.وَ لَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ،فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّةِ أَثَراً، وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً،فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ.
وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ،لَا یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَ لَا یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا،وَ مَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْبٍ فَتَغَابَیْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَه.
ترجمه
سپس در وضع دبیران و منشیانت دقت کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپار.نامههای سرّی خود را که در بر دارنده نقشهها و اسرار مخفی است،در اختیار کسی قرار ده که بیش از همه دارای فضایل اخلاقی باشد.از کسانی باشد که مقام و موقعیت،او را مست و مغرور نسازد تا جرأت کند در حضور بزرگان و سران مردم با تو مخالفت و گستاخی ورزد.کسی که در رساندن نامههای
کارگزارانت به تو و گرفتن پاسخهای صحیح آن،از تو غافل نشود،خواه از اموری باشد که برای تو دریافت میدارد یا از سوی تو میبخشد.کسی باشد که هرگاه قراردادی برای تو ببندد سست نبندد و هرگاه قراردادی بر ضد تو بسته شد،از یافتن راه حل آن عاجز نماند.کسی که از ارزش و قدر خویش در امور مختلف بیخبر نباشد،زیرا آن کس که به قدر و منزلت خویش جاهل است نسبت به قدر و منزلت دیگران جاهلتر خواهد بود.
سپس در انتخاب این منشیان هرگز به فراست و هوشیاری خود،و اعتماد شخصی و حسن ظن خویش قناعت مکن،زیرا افراد (فرصتطلب) برای جلب توجّه زمامداران به ظاهرسازی و خوش خدمتی میپردازند در حالی که در ماورای این ظاهرِ جالب هیچگونه خیرخواهی و امانت داری وجود ندارد.
آنها را از طریق مقاماتی که برای حاکمان صالح پیش از تو داشتهاند بیازمای و بر کسانی اعتماد کن که در میان مردم بهترین آثار نیک را گذاردهاند و در امانتداری معروفترند.اگر چنین کنی این دلیل بر خیرخواهی و اطاعت تو از پروردگار است،همچنین اطاعت از کسی که ولایت را از طرف او پذیرفتهای (یعنی امام و پیشوای تو).
برای هر بخشی از کارهایت رئیس و سرپرستی از میان آنها انتخاب کن؛کسی که کار مهم او را مغلوب و درمانده نسازد و کثرت کارها پریشانش نکند و (باید بدانی) هر عیبی در منشیان مخصوص تو یافت شود که تو از آن بیخبر بمانی مسئول آن خواهی بود.
منشیان و کارگزاران
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه درباره منشیان مخصوص و حافظان
قراردادها و نامههای سرّی و محرمانه دستورات مهمی صادر میکند.میفرماید:
«سپس در وضع دبیران و منشیانت دقت کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپار»؛ (ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَی أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ) .
تعبیر به«خیرهم»تعبیر جامعی است که تمام اوصاف برجسته را که لازمه چنین مقام حساسی است شامل میشود.
آنگاه امام در ادامه این سخن به شرایط کسانی میپردازد که نامههای سرّی و محرمانه و قراردادهای حساس را در اختیار دارند.میفرماید:«نامههای سرّی خود را که در بر دارنده نقشهها و اسرار مخفی است،در اختیار کسی قرار ده که بیش از همه دارای فضایل اخلاقی باشد»؛ (وَ اخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ (1)وَ أَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ) .
آنگاه امام این فضایل مهم اخلاقی را که باید دبیرانِ مخصوص،واجد آن باشند در پنج چیز خلاصه میکند.
نخست میفرماید:«از کسانی باشد که مقام و موقعیت،او را مست و مغرور نسازد تا جرأت کند در حضور بزرگان و سران مردم با تو مخالفت و گستاخی ورزد»؛ (مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ (2)الْکَرَامَةُ،فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلَافٍ لَکَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ) .
بسیار شده که افراد کمظرفیت هنگامی که مقام والا و ویژهای پیدا میکنند چنان مغرور میشوند که حتی به کسی که این مقام را به آنها سپرده گستاخی میکنند گویا زمام اختیار او را نیز به دست خود میدانند و کراراً دیده شده است که همین مسئله قاتل جان آنها شده و مقام بالاتر نه فقط او را برکنار ساخته،بلکه به مجازات سختی گرفتار نموده است.
در دومین وصف میفرماید:«کسی که در رساندن نامههای کارگزارانت به تو و گرفتن پاسخهای صحیح آن،از تو،غافل نشود.خواه از اموری باشد که برای تو دریافت میدارد یا از سوی تو میبخشد»؛ (وَ لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ،وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَی الصَّوَابِ عَنْکَ،فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَ یُعْطِی مِنْکَ) .
اشاره به اینکه این دبیران و منشیان واسطه در میان زمامدار و کارگزاران او هستند؛دستوراتِ مهم و فرمانهای لازم را باید برسانند و تقاضاهای کارگزاران را نیز منتقل نمایند.لحظهای غفلت ممکن است سبب نابسامانیهای زیادی گردد.به همین دلیل باید این افراد کاملاً هوشیار و بیدار باشند نه غافل و بیخبر.
در سومین وصف میافزاید:«کسی باشد که هرگاه قراردادی برای تو ببندد سست نبندد»؛ (وَ لَا یُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ) .
زیرا قراردادها در صورتی ارزش دارد که محکم و غیر قابل تردید و خالی از هرگونه ضعف،سستی و ابهام باشد مبادا طرف قرارداد از نقاط ضعف استفاده کند و هر زمان موافق میل خود نبیند به فسخ قرارداد اقدام کند.
آنچه در این وصف آمد مربوط به عقد قراردادهاست.در وصف چهارم درباره فسخ قراردادها سخن میگوید و میفرماید:«و هرگاه قراردادی بر ضد تو بسته شده از یافتن راه حلّ آن عاجز نماند»؛ (وَ لَا یَعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَیْکَ) .
نه اینکه ظلم و ستم کند و پایبند به قرارداد نباشد،بلکه پیشبینیهای لازم را در قرارداد اعمال کند که به هنگام بروز پارهای از مشکلات بتواند راه چاره را بیابد.
در پنجمین و آخرین وصف میفرماید:«کسی که از ارزش و قدر خویش در امور مختلف بیخبر نباشد،زیرا آن کس که به قدر و منزلت خویش جاهل است
نسبت به قدر و منزلت دیگران جاهلتر خواهد بود»؛ (وَ لَا یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ،فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ) .
اشاره به اینکه دبیران و منشیان مخصوص باید هم موقعیت خود را به خوبی بفهمند و هم موقعیت مخاطبان را تا بتوانند با هرکس موافق موقعیتش مکاتبه کنند و نیز توان خویش را در کارها بدانند تا بتوانند توان دیگران را هم درک کنند و با حکم و درایت با مردم رفتار نمایند.
از آنچه در بالا درباره صفات دبیران ذکر شد به خوبی استفاده میشود که امام علیه السلام بر خلاف آنچه در دنیای امروز و دیروز معمول بوده است همه جا بر ضوابط و ارزشها و شایستگیها تکیه میکند،نه بر مسائل عاطفی و روابط و دوستیها.بسیار دیدهایم افرادی که به قدرت میرسند دوستان و بستگان و خویشاوندان خود را در گرد خود مهرهچینی میکنند بی آنکه ارزش و قدرت آنها را برای کارهای بزرگ حساب کرده باشند و به عکس افراد لایق و باارزش و قدرتمند را که با آنها رابطه عاطفی خاصی ندارند کنار میزنند.
آنگاه امام بعد از ذکر صفات لازم برای انتخاب دبیران و منشیان مخصوص به طرز تشخیص این صفات و تحقق آنها در افراد میپردازد و راه شناسایی افراد را با این صفات به مالک نشان میدهد.
میفرماید:«سپس در انتخاب این منشیان هرگز به فراست و هوشیاری خود،و اعتماد شخصی و حسن ظن خویش قناعت مکن،زیرا افراد (فرصتطلب) برای جلب توجّه زمامداران به ظاهرسازی و خوش خدمتی میپردازند در حالی که در ماورای این ظاهرِ جالب هیچگونه خیرخواهی و امانت داری وجود ندارد»؛ (ثُمَّ لَا یَکُنِ اخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَی فِرَاسَتِکَ (1)
1) 1) .«فِراسَة»به معنای درک درون افراد با ظن صائب است.به بیان دیگر هوشیاری و مهارت در شناخت باطنو ظاهر امور.این واژه در اصل به معنای صید کردن است و به همین مناسبت در مسائل مربوط به هوشیاری نیز بهکار رفته است
وَ اسْتِنَامَتِکَ (1)وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ،فَإِنَّ الرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ (2)وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ،وَ لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِیحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَیْءٌ) .
این یک واقعیت مهم است،کسانی که در پی احراز مقامات بالا هستند سعی میکنند خود را در نظر زمامداران افرادی امین،پرکار،هوشیار و فعال نشان بدهند تا از این طریق توجّه آنها را به خود جلب کنند و چون بر مرکب مراد سوار شدند دست به سوء استفاده و خیانت بزنند.به همین دلیل نباید به ظاهر سخنان و اعمالی را که در آغاز کار انجام میدهند دلخوش کرد.همچنین حسن ظن و اعتماد شخصی و اعتقاد به هشیاری خویشتن را در اینگونه موارد باید کنار گذاشت و برای حسن انتخاب کارگزاران و معاونان و منشیان و مانند آنها به سراغ معیارهای دیگری رفت؛معیارهایی که کاملاً قابل اعتماد و کمتر خطاپذیر است؛ همان معیارهایی که امام در جملههای بعد به آن اشاره فرموده است.
میفرماید:«آنها را از طریق مقاماتی که برای حاکمان صالح پیش از تو داشتهاند بیازمای»؛ (وَ لَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ) .
این مسأله معیار بسیار اطمینانبخشی است،هرگاه دیدی فلان شخص سالها با حکومتهای صالح همکاری داشته و مورد قبول آنها بوده میتوان فهمید که او شخص لایق و درستکاری است؛ولی اگر در پرونده زندگی او همکاری با ناصالحان و قبول پستهایی از سوی زمامداران سوء وجود داشته باشد باید از او صرف نظر کرد.
1) 1) .«استِنامَة»به معنای آرامش و اعتماد و اطمینان است.از ریشه«نوم»به معنای خواب گرفته شده،زیراانسان در حالت خواب به آرامش دست مییابد
2) 2) .«تَصَنُّعْ»به معنای ظاهرسازی و تلاش برای خوب نشان دادن شخص یا چیزی است.از ریشه«صنع»و«صنعت»گرفته شده و هنگامی که به باب تفعل میرود به معنای تکلف برای ساختن چیزی است
امام علیه السلام در بخشهای پیشین همین عهدنامه درباره وزیران به همین نکته اشاره کرد و فرمود: «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً؛ بدترین وزرای تو کسانی هستند که وزیر زمامداران شرور قبل از تو بودهاند».
کوتاه سخن اینکه اشخاص را از سوابق آنها باید شناخت و به ظواهر فعلی آنها که گاه برای فریفتن زمامدران و جلب توجّه آنهاست قناعت نکرد.
سپس به معیار دومی برای این انتخاب اشاره کرده میفرماید:«و بر کسانی اعتماد کن که در میان مردم بهترین آثار نیک را گذاردهاند و در امانت داری معروفترند»؛ (فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّةِ أَثَراً،وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً) .
به یقین قضاوت تودههای مردم درباره اشخاص یکی از بهترین طرق شناسایی آنهاست.
در فرمایشهای امام،اوایل همین عهدنامه این جمله را داشتیم: «إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ؛ برای تشخیص افراد صالح از آنچه خداوند بر زبان بندگانش (و تودههای مردم) جاری میسازد میتوان بهره گرفت».
سپس امام در پایان این سخن میفرماید:«اگر چنین کنی این دلیل بر خیرخواهی و اطاعت تو از پروردگار است،همچنین اطاعت از کسی که ولایت را از طرف او پذیرفتهای (یعنی امام و پیشوای تو)»؛ (فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ) .
این احتمال نیز در جمله «لِمَنْ وُلیّتَ أمرَه» هست که منظور از آن مردم باشند؛ یعنی دقت در انتخاب منشیان مخصوص،نشانه خیرخواهی در پیشگاه خدا و خیرخواهی در مورد مردمی است که بخشی از حکومت بر آنها را برعهده گرفتهای.یعنی اگر در انتخاب منشیان مخصوص دقتهای لازم را از طرقی که برای تو شرح دادم بهکار گیری و آنها را بر اساس حسن ظن و هوشیاری شخصی
خود انتخاب نکنی این دلیل بر آن است که حق این امانت الهی (زمامداری) و خیرخواهی رعایا را انجام دادهای.
سپس امام علیه السلام در پایان این فقره از عهدنامه به دو موضوع مهم دیگر درباره منشیان مخصوص و دبیران اشاره میکند که نخستین آنها درباره لزوم تقسیم کار در میان آنهاست.میفرماید:«برای هر بخشی از کارهایت رئیس و سرپرستی از میان آنها انتخاب کن؛کسی که کار مهم او را مغلوب و درمانده نسازد و کثرت کارها پریشانش نکند»؛ (وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ،لَا یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَ لَا یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا) .
اشاره به اینکه تقسیم کار باید به صورتی انجام گیرد که مسئولیت هر یک از آنان روشن شود؛مثلاً بخشی از نامهها مربوط به پیمانهای صلح،قراردادها اعم از قراردادهای مربوط به خارج و قراردادهای داخلی درباره زمینهای کشاورزی و مانند آن است که باید مسئول معینی داشته باشد.بخش دیگری نامههای محرمانه است که احتیاج به مدیریت خاصی دارد و بخشی مربوط به نامههای فرمانداران و استانداران و امثال آنها و قسمتی مربوط به تظلمهای مردم مظلوم و ستمدیده است.هر یک از اینها باید مسئول خاصی داشته باشد؛مسئولانی که دارای این دو صفت باشند؛نه از کارهای بزرگ بهراسند و نه کثرت کار آنها را پریشان و درمانده کند.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه این دستور را تنها ناظر به دبیران و منشیان مخصوص ندانستهاند،بلکه به تمام کارهای مملکتی اشاره میدانند.مفهوم آن این است که بخشی از کارها باید به دست وزیری سپرده شود و وزارتخانه او ناظر به امور معینی باشد بیآنکه تداخلی در کارها رخ دهد و یا کاری بدون سرپرست و مسئول باقی بماند. (1)
1) 1) .شرح نهجالبلاغه علّامه خویی،ج 4،ص 92
ولی دستور بعد که مربوط به کتّاب است با توجّه به اینکه پیش از این نیز در این فراز از عهدنامه سخن از کتّاب در میان بوده قرینه میشود که این جمله نیز ناظر به کاتبان باشد،هرچند ملاکِ آن دیگران را شامل شود.
بعضی معتقدند تقسیم کار حکومت به این صورت که امیرمؤمنان علی علیه السلام در این عهدنامه به آن اشاره کرده از اموری است که در قرنهای اخیر پیدا شده و در گذشته به این صورت وجود نداشت؛ولی همانگونه که ملاحظه میکنید امام آنچه را در این زمینه لازم بوده با ظرافت خاصی بیان فرموده است.
در دومین دستور به این نکته اشاره میفرماید که تعیین مسئول برای هر کار، سلب مسئولیت از تو نمیکند؛تو نیز با آنها مسئولیت مشترک داری.میفرماید:
«و (باید بدانی) هر عیبی در منشیان مخصوص تو یافت شود که تو از آن بیخبر بمانی مسئول خواهی بود»؛ (وَ مَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْبٍ فَتَغَابَیْتَ (1)عَنْهُ أُلْزِمْتَه) .
این همان چیزی است که از آن به مسئولیت مشترک تعبیر میشود و اشاره به آن است که تعیین مسئول برای هر کار سلب مسئولیت از مقامی بالاتر نمیکند، چرا که او باید در عین تقسیم کار و مدیریتها،بر وضع مدیران خود نظارت مستمر داشته باشد همانگونه که در دنیای امروز نیز چنین است که اگر مدیری در فلان وزارتخانه دست به کار خلافی زد وزیر را احضار میکنند و از او بازخواست مینمایند و به این ترتیب درباره کارهای مهم نظارت مضاعف صورت میگیرد و سبب استحکام برنامههای اجرایی حکومت خواهد شد.
1) 1) .«تَغابَیْتَ»از ریشه«تَغابی»همانگونه که پیش از این هم اشاره شد به معنای تغافل از ریشه«غَباوة»بهمعنای جهل و بیخبری گرفته شده است گویا کسی که خود را به فراموشی و تغافل میزند درباره آن امر جاهل و بیخبر است
ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ،وَ أَوْصِ بِهِمْ خَیْراً:الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ،وَ الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ،فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ،وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَ جُلَّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَ الْمَطَارِحِ،فِی بَرِّکَ وَ بَحْرِکَ،وَ سَهْلِکَ وَ جَبَلِکَ،وَ حَیْثُ لَا یَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا،وَ لَا یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا،فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ، وَ صُلْحٌ لَا تُخْشَی غَائِلَتُهُ.وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلَادِکَ.
وَ اعْلَمْ-مَعَ ذَلِکَ-أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً فَاحِشاً،وَ شُحّاً قَبِیحاً،وَ احْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ،وَ تَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ،وَ ذَلِکَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ،وَ عَیْبٌ عَلَی الْوُلَاةِ، فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِکَارِ،فَإِنَّ رَسُولَ اللّهِ-صلی اللّه علیه و آله و سلم-مَنَعَ مِنْهُ.
وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً:بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ.فَمَنْ قَارَفَ حُکْرَةً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ،وَ عَاقِبْهُ فِی غَیْرِ إِسْرَافٍ.
ترجمه
سپس درباره تجار و صاحبان صنایع نخست به خودت توصیه کن (که مراقب حفظ و تقویت آنان باشی) و نیز دیگران را به خیر و نیکی با آنان سفارش نما.
(در این توصیه) بین بازرگانانی که در مراکز تجاری اقامت دارند و یا آنها که سیار و در گردشاند و نیز صنعتگران و کارگرانی که با نیروی جسمانی خود به کار میپردازند،تفاوت مگذار،زیرا آنها منابع اصلی منفعت (مردم) و اسباب آسایش (جامعه) هستند و مالالتجارههای مفید را از سرزمینهای بعید و دور دست،از صحرا و دریا و سرزمینهای هموار و ناهموارِ محل حکومت تو و از مناطقی که
عموم مردم با آن سر و کاری ندارند و (حتی) جرأت رفتن به آن را نیز در خود نمیبینند،گردآوری میکنند،زیرا آنها (بازرگانان،پیشهوران و صنعتگران) مردم سالمی هستند که بیمی از ضرر آنها نمیرود و صلحدوستانی که خوف خیانت و نیرنگ آنها نیست.کارهای آنها را پیگیری کن و سامان ده چه آنها که در حضور تو (و مرکز فرمانداریت) زندگی میکنند و چه آنها که در گوشه و کنار کشورت هستند.
و بدان! با تمام آنچه گفتم در میان آنها جمع کثیری هستند به شدت تنگ نظر و بخیلِ زشت کار و احتکار کننده مواد مورد نیاز مردم و اجحاف کننده در تعیین قیمتها و اینها موجب زیان برای توده مردم و عیب و ننگ بر زمامدارانند.
از احتکار (به شدت) جلوگیری کن،چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن منع فرمود و باید معاملات با شرایط آسان صورت گیرد:با موازین عدل و نرخهایی که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار،و هر گاه کسی بعد از نهی تو از احتکار،دست به چنین کاری زند او را کیفر ده؛ولی (هرگز) در مجازات زیادهروی نکن.
تجارت و صنعت را اینگونه سامان ده
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه خود به گروه ششم از گروههای اجتماعی پرداخته و در این زمینه سفارشهای مهمی به مالک اشتر دارد.
نخست میفرماید:«سپس درباره تجار و صاحبان صنایع نخست به خودت توصیه کن (که مراقب حفظ و تقویت آنان باشی) و نیز دیگران را به خیر و نیکی
با آنان سفارش نما»؛ (ثُمَّ اسْتَوْصِ (1)بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ،وَ أَوْصِ بِهِمْ خَیْراً) .
براین پایه زمامدار،نخست باید خودش نسبت به این گروه اجتماعیِ فعال، حساس باشد و سپس اهمّیّت آنها را به دیگران گوشزد نماید.
این احتمال نیز در جمله«استوص»هست که هر گاه دیگران نسبت به این گروه سفارشهای مثبتی کنند،سفارش آنان را بپذیر و جامه عمل به آن بپوشان.
آنگاه امام به گروههای مختلف تجار و صاحبان صنایع اشاره کرده میفرماید:
«(در این توصیه) بین بازرگانانی که در مراکز تجاری اقامت دارند و یا آنها که سیار و در گردشاند و نیز صنعتگران و کارگرانی که با نیروی جسمانی خود به کار میپردازند،تفاوت مگذار»؛ (الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ (2)بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ (3)بِبَدَنِهِ) .
روشن است که تجار دو گروهاند؛گروهی مرکز ثابت دارند و عدهای دائماً اموال تجارتی را از نقطهای به نقطه دیگر و از آن نقطه به نقطه ثالثی میبرند و مواد مورد نیاز مردم را به آنها میرسانند.سرمایه اصلی صنعتگران نیروی بدنی آنهاست که با آن برای رفع نیازهای مردم تلاش و کوشش میکنند.
سپس امام علیه السلام به فلسفه تجارت و آثار مثبت آن-در برابر کسانی که تجار را سربار جامعه میدانند-پرداخته میفرماید:«زیرا آنها منابع اصلی منفعت (مردم) و اسباب آسایش (جامعه) هستند و مال التجارههای مفید را از سرزمینهای بعید و دور دست،از صحرا و دریا و سرزمینهای هموار و ناهموارِ محل حکومت تو و از مناطقی که عموم مردم با آن سر و کاری ندارند و (حتی) جرأت رفتن به آن
1) 1) .«استوص»از ریشه«وصیت»به معنای پذیرش وصیت آمده است و به تعبیر دیگر خویشتن را سفارش به چیزی کردن در مقابل«أوص»که به معنای سفارش به دیگران است
2) 2) .«المضطرب»در اینجا به معنای تاجر سیار است که از نقطهای به نقطه دیگر برای فروش اموال خودمسافرت میکند.از ریشه«ضرب فی الارض»که یکی از معانی آن سیر کردن در زمین است گرفته شده
3) 3) .«المترفق ببدنه»در اینجا به معنای کارگر و کسانی است که با نیروی جسمانی خود به تولید مشغولند.از ریشه«رفق»بر وزن«وفق»به معنای مدارا و همراهی کردن گرفته شده است
را نیز در خود نمیبینند،گردآوری میکنند»؛ (فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ،وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ (1)،وَ جُلَّابُهَا (2)مِنَ الْمَبَاعِدِ (3)وَ الْمَطَارِحِ (4)،فِی بَرِّکَ وَ بَحْرِکَ،وَ سَهْلِکَ وَ جَبَلِکَ، وَ حَیْثُ لَا یَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا،وَ لَا یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا) .
امام علیه السلام سپس با دو جمله اهمّیّت موقعیت بازرگانان با ایمان را بیان کرده میفرماید:«زیرا آنها (بازرگانان،پیشهوران و صنعتگران) مردم سالمی هستند که بیمی از ضرر آنها نمیرود و صلحدوستانی که خوف خیانت و نیرنگ آنها نیست»؛ (فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ (5)،وَ صُلْحٌ لَا تُخْشَی غَائِلَتُهُ (6)) .
بر خلاف آنچه بعضی میپندارند،تجار سربار جامعه اقتصادی و واسطه ناسالم نیستند (مشروط به اینکه به وظایف صنفی خود درست عمل کنند) و فلسفه آن را چنان که گفتیم امیرمؤمنان علی علیه السلام در عبارات بالا شرح داده است.
میدانیم هر منطقهای در روی زمین،تولیدهای کشاورزی و صنعتی خاص خود را دارد و اگر این تولیدات به مناطق دیگر منتقل نشود هم آنها گرفتار خسارت فوقالعاده میشوند و هم مناطق دیگر محروم میمانند و اگر نقل و انتقال تجاری صورت نگیرد یک منطقه ممکن است نسبت به چیزی گرفتار قحطی و منطقه دیگر دچار فزونی بی حد و حساب شود.بازرگانان نقش تعدیل اقتصادی را در کشورهای جهان و در شهرهای مختلف یک کشور دارند و آنها که
1) 1) .«المرافق»به معنای وسایل آسایش است
2) 2) .«جلاب»جمع جالب به معنای وارد کننده و گردآوری نماینده است
3) 3) .«المباعد»جمع«مبعد»به معنای نقطه دور دست است
4) 4) .«المطارح»جمع«مطرح»به معنای نقطه دور دست است
5) 5) .«بائقة»به معنای ستم کردن و ایجاد حادثه وحشتناک است از ریشه«بوؤق»بر وزن«حقوق»به معنای فاسد شدن و هلاک گشتن است
6) 6) .«غائلة»به معنای شر از ریشه«غول»بر وزن«قول»است که در اصل به معنای فسادی است که بهطور پنهانی در چیزی نفوذ میکند،لذا به قتلهای مخفی و ترور«غیله»گفته میشود
برای این کار به نقاط دور و نزدیک میروند گاه حتی جان خود را نیز به خطر میافکنند.
درست است که آنها دنبال منافع خویشاند؛ولی در کنار تأمین منافع شخصی یک منفعت بزرگ اجتماعی برای مردم یک کشور یا کشورهای مختلف جهان دارند.آنها به مجرد اینکه احساس کنند فلان جنس در فلان منطقه نسبت به منطقه دیگر ارزانتر است به سوی آن منطقه هجوم میآورند و اجناس اضافی آن منطقه را به منطقهای که آن جنس کمیاب است میبرند تا سودی عایدشان شود؛ ولی این سود انگیزهای برای بهرهمندی هر دو نقطه میگردد.
آنگاه امام علیه السلام دستور دیگری به مالک درباره بازرگانان و صنعتگران داده میفرماید:«کارهای آنها را پیگیری کن و سامان ده چه آنها که در حضور تو (و مرکز فرمانداریت) زندگی میکنند و چه آنها که در گوشه و کنار کشورت هستند»؛ (وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلَادِکَ) .
درست است که حکومت نباید امر تجارت و صنعت را بهدست گیرد،بلکه بهترین راه آن است که آن را به بخش خصوصی واگذار کند؛ولی با این حال نباید جهات حمایتی و هدایتی را از آنها دریغ دارد،زیرا غالباً بدون حمایت و هدایت حکومت به مشکلات زیادی برخورد میکنند که دامنه آن عموم مردم را دربر میگیرد.به همین دلیل اقتصاددانهای آگاه در دنیای امروز به همین امر توصیه میکنند که دولت بیآنکه خود تاجر و صنعتگر باشد باید از آنها حمایت کند و در موارد لازم نظارت و هدایت آنها را نیز به عهده بگیرد و این کار نقش مهمی در موفقیت تجارت و صنعت خواهد داشت.
ولی گاه میشود که تجار از مسیر سالم خود منحرف شده برای دستیابی به سود بیشتر بازار سیاه ایجاد میکنند یا به سراغ احتکار میروند یا با ایجاد واسطههای غیر ضروری عملاً نرخ کالاها را بالا میبرند یا برای اهداف سیاسی،
کشوری را در محاصره اقتصادی و به صورت ابزاری برای دست سیاستمداران قرار میدهند و گاه بالعکس سیاستمداران به صورت ابزاری در دست آنها عمل میکنند.آن گونه که در دنیای امروز بسیار دیده میشود.
به همین دلیل امیرمؤمنان علیه السلام در ذیل این جملات به آنها هشدار داده و خطاب به مالک میفرماید:«بدان با تمام آنچه گفتم در میان آنها جمع کثیری هستند بهشدّت تنگ نظر و بخیلِ زشت کار و احتکار کننده مواد مورد نیاز مردم و اجحاف کننده در تعیین قیمتها و اینها موجب زیان برای توده مردم و عیب و ننگ بر زمامدارانند»؛ (وَ اعْلَمْ-مَعَ ذَلِکَ-أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً (1)فَاحِشاً،وَ شُحّاً (2)قَبِیحاً،وَ احْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ،وَ تَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ (3)،وَ ذَلِکَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَیْبٌ عَلَی الْوُلَاةِ) .
امام در این تعابیر کوتاه و پرمعنا چهار نقطه ضعف مهم را که ممکن است دامنگیر تجار و صنعتگران شود بر میشمارد:
یکم:تنگ نظری فاحش،اشاره به آنها که انحصار طلبند و تنها به منافع خود میاندیشند و حاضر نیستند دیگری در تجارت و صنعت پرورش پیدا کند.
دوم:بخل قبیح،اشاره به کسانی که حاضر نیستند چیزی از درآمد خود را در کارهای خیر و به نفع محرومان جامعه مصرف کنند.
سوم:احتکار که سبب میشود اجناس را هنگام فراوانی ارزان بخرند و برای روز کمیابی انبار کنند تا بسیار گران بفروشند.
چهارم:تحکم بر قیمتگذاریها بدون توجّه به منافع مردم و قدرت خرید
آنها،به این ترتیب که از طرق مختلف برای ایجاد بازار سیاه و بالا بردن نرخها به صورت کاذب تلاش کنند و گاه دست به دست یکدگر بدهند تا قیمتها را به طور مصنوعی بالا نگه دارند.
این چهار عیب بزرگ است که در دنیای دیروز به صورت کمرنگ و در دنیای امروز به صورت پررنگ در امر تجارت و صنعت خودنمایی میکند.
در ضمن امام علیه السلام تأکید میکند که اگر اینگونه مسائل در امور اقتصادی راه یابد دو مشکل بزرگ پیدا میشود:
1.اینکه تودههای مردم در تنگنای اقتصادی قرار میگیرند و سبب نارضایتی آنها از حکومت میشود همان چیزی که ممکن است به شورشهای خطرناک بینجامد.
2.اینکه لکه ننگی بر دامان حکومت مینشیند و دلیل بر بیکفایتی و عدم مدیریت او خواهد بود،زیرا حل مشکلات اقتصادی از مهمترین یا مهمترین وظیفه حکومت است.اگر در این قسمت وا بماند کارهای دیگر او مردم را راضی نخواهد ساخت.
امام علیه السلام در ادامه این سخن چند دستور درباره مسائل اقتصادی میدهد و از احتکار شروع میکند میفرماید:«از احتکار (به شدت) جلوگیری کن،چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن منع فرمود»؛ (فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِکَارِ،فَإِنَّ رَسُولَ اللّهِ-صلی اللّه علیه و آله و سلم-مَنَعَ مِنْهُ) .
احتکار به معنای گردآوری احتیاجات مردم و ذخیره کردن و به انتظار گرانی نشستن و منافع کلان بردن است و در اصل از ریشه حَکْر (بر وزن مکر) به معنای ظلم و ستم و بدرفتاری گرفته شده و از آنجایی که احتکار طعام از روشنترین مصداقهای ظلم و بدرفتاری است این واژه بر آن اطلاق شده است.
در فقه اسلام بحث مشروحی درباره احتکار آمده و همه فقهای اسلام آن را
حرام شمردهاند و روایات بسیاری در این زمینه وارد شده از جمله در حدیثی که در کتب اهل سنّت و امامیه وارد شده از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الْمُحْتَکِرُ مَلْعُون؛ محتکر رانده درگاه خداست». (1)
در حدیث دیگری از امام امیر المؤمنین در غررالحکم آمده است: «الْمُحْتَکِرُ الْبَخِیلُ جَامِعٌ لِمَنْ لَا یَشْکُرُهُ وَ قَادِمٌ عَلَی مَنْ لَا یَعْذِرُهُ؛ محتکر بخیل ثروتی جمع میکند برای وارثانی که هرگز از او راضی نخواهند شد و بر خدایی (در محشر) وارد میشود که او را معذور نخواهد داشت». (2)
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «یَقُومُ الْمُحْتَکِرُ مَکْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ یا کافِرُ تَبَوَّأ مَقْعَدَکَ مِنَ النّارِ؛ شخص محتکر در روز قیامت در حالی محشور میشود که در پیشانی او نوشته شده است:ای کافر جایگاه خودت را در آتش دوزخ انتخاب کن». (3)
در اینکه احتکار مخصوص مواد غذایی است یا همه احتیاجات مردم را شامل میشود،حکومت اسلامی با محتکر چگونه برخورد کند و اموال احتکار شده را با چه شرایطی در اختیار تودههای مردم نیازمند گذارد گفتوگوهای زیادی در فقه شده است که اینجا محل شرح آن نیست.همین قدر باید دانست که احتکار از بدترین مفاسد اقتصادی است که اسلام از آن به شدت نهی کرده و همانگونه که در ادامه همین عهدنامه میآید برای محتکران مجازات قائل شده است.
دومین دستوری را که امام به مالک اشتر در زمینه مسائل اقتصادی میدهد این است که میفرماید:«باید معاملات با شرایط آسان صورت گیرد:با موازین عدل و نرخهایی که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار»؛ (وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً
سَمْحاً (1):بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ (2)لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ (3)) .
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و پر معنا نخست دستور کلی میدهد که معاملات با شرایط آسان باید انجام گیرد،آنگاه آن را به شکل مشروحتر در دو جمله بیان میفرماید:نخست اینکه میزانهای سنجش باید عادلانه باشد؛کم فروشی و تقلّب در کار نباشد و دیگر اینکه قیمتها باید متعادل گردد و معنای تعادل در قیمتها آن است که هم از تولید کننده حمایت کنند و هم از مصرف کننده،زیرا هرگاه تنها به نفع مصرف کننده باشد و تولید کنندگان زیان ببینند دست از تولید میکشند و این خود مایه گرانی و کمبود اجناس میشود و اگر تنها جانب تولیدکننده در نظر گرفته شود و با منافع زیاد اجناس خود را عرضه کنند مصرفکنندگان به زحمت میافتند.
بسیاری از فقیهان و دانشمندان از این جمله امام علیه السلام استفاده کردند که حکومت اسلامی حق قیمتگذاری را در مواردی که لازم میبیند دارد و اگر نرخهایی برای مواد غذایی و غیر آن تعیین کند همه مردم باید آن را معتبر بشمارند و تخلّف از آن ممنوع است.
البته در روایاتی از قیمتگذاری نهی شده و قیمتها بر اساس عرضه و تقاضا گذارده شده،از جمله در حدیثی میخوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از کنار جمعی از محتکران عبور میکرد.دستور داد انبارهای آنها را بگشایند و اجناسشان را در بازار عرضه کنند.کسی به حضرت عرض کرد:چه خوب است قیمت آن را نیز تعیین کنید.پیغمبر خشمگین شد فرمود: «أَنَا أُقَوِّمُ عَلَیْهِمْ؟ إِنَّمَا السِّعْرُ إِلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَرْفَعُهُ إِذَا شَاءَ وَ یَخْفِضُهُ إِذَا شَاءَ؛ آیا من قیمت را تعیین کنم؟ قیمت به دست
خداست هر زمان بخواهد آن را بالا میبرد و هر زمان بخواهد پایین میآورد». (1)
این جمله اشاره لطیفی است به همان مسأله عرضه و تقاضا که بهطور طبیعی قیمتها را تعیین میکند؛یعنی اساس در نرخگذاری همان عرضه و تقاضاست؛ ولی در موارد خاصی حکومت اسلامی میتواند دخالت کند و قیمتها را تحت کنترل درآورد.
حضرت در پایان این بخش میفرماید:«هر گاه کسی بعد از نهی تو از احتکار دست به چنین کاری زند او را کیفر ده؛ولی هرگز در مجازات زیاده روی نکن»؛ (فَمَنْ قَارَفَ (2)حُکْرَةً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ (3)،وَ عَاقِبْهُ فِی غَیْرِ إِسْرَافٍ) .
اگر چه«قارف»از ریشه«مقارفه»به معنای اکتساب و بهدست آوردن چیزی بهکار میرود؛ولی با توجّه به اینکه از ریشه قَرْف (بر وزن حرف) به معنای کندن پوست از درخت و مانند آن است ممکن است در اینجا اشاره به این نکته باشد که محتکران در واقع با عملشان پوست نیازمندان و فقرا را میکنند و به همین دلیل مستحق مجازات اند.
تعبیر به«نکّل»؛(مجازات کن) از ماده«تنکیل»و از ریشه نَکْل (بر وزن أکل) به معنای لجام حیوان گرفته شده نشان میدهد که منظور از این مجازات همان مجازات بازدارنده است که از آن تعبیر به تعزیر میشود.هدف انتقامجویی نیست بلکه هدف آن است که محتکر را از تکرار عمل بازدارند و دیگران هم عبرت گیرند و به سراغ احتکار نروند.
به هر حال تصریح به مجازات محتکر دلیل روشنی است که احتکار از گناهان کبیره است،زیرا تعزیر تنها در گناهان کبیره آمده است.
تعبیر به «فِی غَیْرِ إِسْرَافٍ» اشاره به مطلبی در باب تعزیرات در فقه است که تعزیر باید متناسب با گناه مجرم باشد و اینکه گفتهاند به اختیار حاکم شرع است منظور اختیار در انتخاب مجازات مناسب گناه است.
در نسخه تحف العقول و تمام نهجالبلاغه که گزینش مرحوم سیّد رضی در آن نیست،جمله اضافهای دیده میشود که امام علیه السلام در ذیل آن فرمودهاند: «فَإنَّ رَسُولَ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ فَعَل ذلِکَ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز درباره محتکر اقدام به مجازات فرمود».
احتکار در شریعت اسلامی
حرام بودن احتکار در میان علمای اهل سنّت مورد اتفاق و اجماع است، همانگونه که در کتاب الموسوعة الفقهیة الکویتیة (1)آمده است؛ولی در ظاهر چنین به نظر میرسد که فقهای امامیه در آن اختلاف نظر دارند؛گروهی آن را مکروه میدانند و گروهی حرام و بعضی معتقدند که دارای احکام خمسه است (2)ولی با دقت در ادله این اقوال روشن میشود که نزاع لفظی است همانگونه که صاحب جواهر در پایان این بحث آورده است،زیرا آنکس که قائل به حرمت است منظورش احتکاری است که سبب ضرر و زیان توده مردم مسلمان میشود همانگونه که در کلام امیرمؤمنان در همین فصل از عهدنامه آمده بود: «وَذلِکَ بابُ مُضَرَّةٍ لِلْعامَّةِ» و همانگونه که در ذیل همین فصل اشاره به مجازات محتکران شده بود.
آنها که مانند مرحوم محقق در شرایع و جمعی دیگر احتکار را مکروه
دانستهاند ناظر به ذخیره کردن اجناسی هستند که در شرایط خاص سبب ضرر و زیانی به مردم نمیشود،بلکه قیمتها کمی ترقی میکند.
از جمله شواهدی که نشان میدهد احتکار به معنای بالا حرام است اینکه فقها اتفاق نظر دارند امام المسلمین (حکومت اسلامی) حق دارد محتکر را به فروش مجبور کند که اگر احتکار مکروه باشد اجبار بر بیع معنا ندارد.این اجبار نشان میدهد احتکارِ حرام ناظر به مواردی است که اگر محتکر مجبور به فروش نشود مردم در تنگنای شدید برای بهدست آوردن نیازهایشان گرفتار میشوند
جالب اینکه مرحوم شیخ در مبسوط (بنا به نقل شهید ثانی در کتاب مسالک ) در کتاب الاطعمة میگوید:«هرگاه صاحب طعام (در موارد اضطرار مردم) از بذل طعام خودداری کند مگر به زیادتر از قیمت اگر شخص مضطر قادر باشد با او میجنگد اگر مضطر کشته شود مظلوم است و دیه او باید پرداخت شود و اگر مالک طعام کشته شود خون او هدر است و اگر قادر به جنگیدن با او نباشد یا قادر باشد و نخواهد کار به خونریزی برسد میتواند از طریق حیله با او وارد شود و طعام را به قیمتی که او میگوید (هرچند بسیار زیاد) بدون قصد جدی خریداری کند ولی بعداً تنها قیمة المثل را بپردازد». (1)
1) 1) .مسالک،ج 12،ص 121
ثُمَّ اللّهَ اللّهَ فِی الطَّبَقَةِ السُّفْلَی مِنَ الَّذِینَ لَاحِیلَةَ لَهُمْ،مِنَ الْمَسَاکِینِ وَالْمُحْتَاجِینَ وَأَهْلِ الْبُؤْسَی وَالزَّمْنَی،فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَمُعْتَرّاً، وَاحْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ،وَاجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ، وَقِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِی الْإِسْلَامِ فِی کُلِّ بَلَدٍ،فَإِنَّ لِلْأَقْصَی مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَی،وَکُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ؛وَلَا یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ،فَإِنَّکَ لَاتُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ التَّافِهَ لِإِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ.فَلَا تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ،وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ،وَتَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لَایَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ،وَتَحْقِرُهُ الرِّجَالُ؛فَفَرِّغْ لِأُولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْیَةِ وَالتَّوَاضُعِ،فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ،ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَی اللّهِ یَوْمَ تَلْقَاهُ،فَإِنَّ هَؤُلَاءِ مِنْ بَیْنِ الرَّعِیَّةِ أَحْوَجُ إِلَی الْإِنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ.وَکُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَی اللّهِ فِی تَأْدِیَةِ حَقِّهِ إِلَیْهِ.
وَتَعَهَّدْ أَهْلَ الْیُتْمِ وَذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِّ مِمَّنْ لَاحِیلَةَ لَهُ وَلَا یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ،وَذَلِکَ عَلَی الْوُلَاةِ ثَقِیلٌ،وَالْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ؛وَقَدْ یُخَفِّفُهُ اللّهُ عَلَی أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ،وَوَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللّهِ لَهُمْ.
ترجمه
سپس (امام علیه السلام فرمود:) خدا را خدا را (در نظر داشته باش) درباره طبقه پایین اجتماع؛همانها که راه چارهای (حتی برای معیشت ساده) ندارند.آنها مستمندان و نیازمندان و تهدستان و از کار افتادگان هستند و (بدان) در این طبقه گروهی قانعاند (و به آنچه به آنها بدهند اکتفا میکنند) و گروهی دیگر کسانی هستند که سؤال میکنند (و در برابر کمکهایی که به آنها میشود گاه اعتراض دارند) آنچه را خداوند درباره حق خود نسبت به آنها به تو دستور داده است
حفظ کن؛بخشی از بیتالمال مسلمین و قسمتی از غلات خالصهجات اسلامی را در هر شهر (و آبادی) به آنها اختصاص ده،زیرا آنها که دورند به مقدار کسانی که نزدیکاند سهم دارند و تو مأموری که حق همه آنها را رعایت کنی.هرگز غرور و سرمستی زمامداری،تو را به خود مشغول نسازد (و از رسیدگی به کار آنها باز ندارد) زیرا هرگز به بهانه کارهای فراوان و مهمی که انجام میدهی از ترک خدمات کوچک معذور نیستی.نباید همّ خود را از آنها برگیری و روی از آنان برگردانی (و بیاعتنایی کنی) و نسبت به کارهای کسانی که دسترسی به تو ندارند و مردم به دیده تحقیر به آنها مینگرند،(حتی) رجال حکومت نیز آنها را کوچک میشمرند (با دقت) بررسی کن و برای این کار،فرد (یا افراد) مورد اطمینانی را که خداترس و متواضع باشند برگزین تا وضع آنها را به تو گزارش دهند.سپس با این گروه آنگونه رفتار کن که به هنگام ملاقات پروردگار (در روز قیامت) عذرت پذیرفته باشد چرا که از میان رعایا،این گروه از همه به احقاق حق نیازمندترند و باید در ادای حق هر فردی از آنان در پیشگاه خدا عذر و دلیل داشته باشی به گونهای که حتی حق یک فرد هم ضایع نشود.
به کار یتیمان و پیرانِ از کار افتاده که هیچ راه چارهای ندارند و نمیتوانند دست نیاز خود را به سوی مردم دراز کنند رسیدگی کن،گرچه انجام این امور (درباره قشر محروم و نیازمند) بر زمامداران سنگین است،ولی ادای حق تمامش سنگین است و گاه خداوند تحمل حق را بر اقوامی سبک میسازد؛اقوامی که طالب عاقبت نیکاند و خویش را به استقامت و شکیبایی عادت داده و به صدق وعدههای الهی اطمینان دارند.
بسیار مراقب قشر محروم باش
آنگاه امام علیه السلام به سراغ آسیبپذیرترین قشر جامعه میرود و درباره آنها تأکید
زیادی دارد که در بخشهای گذشته تا این حد نبود.به همین دلیل آن را با«اللّه اللّه»آغاز میکند میفرماید:«سپس خدا را خدا را (در نظر داشته باش) درباره طبقه پایین اجتماع؛همانها که راه چارهای (حتی برای معیشت ساده) ندارند»؛ (ثُمَّ اللّهَ اللّهَ فِی الطَّبَقَةِ السُّفْلَی مِنَ الَّذِینَ لَا حِیلَةَ لَهُمْ)
سپس امام آنها را به شکل مشروحتر-به عنوان ذکر تفصیل بعد از اجمال - بیان کرده میفرماید:«آنها مستمندان و نیازمندان و تهدستان و از کار افتادگان هستند»؛ (مِنَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُحْتَاجِینَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَی (1)وَ الزَّمْنَی (2)) .
گروه اوّل؛یعنی مساکین کسانی هستند که از شدت فقر گویی به زمین چسبیدهاند و توان برخاستن ندارند و گروه دوم؛یعنی محتاجان،نیازمندانی که در حد مسکین نیستند؛ولی از نظر زندگی و معیشت گرفتارند و گروه سوم یعنی اهل بؤس به فقیرانی گفته میشود که فقرشان از همه بیشتر است؛همانگونه که در حدیثی در اصول کافی از امام صادق علیه السلام آمده است که در تفسیر بائس میفرماید او از همه فقیرتر و تنگدستتر است: «وَ الْبَائِسُ أَجْهَدُهُم» (3)و گروه چهارم«زَمْنَی»به کسانی گفته میشود که بر اثر بیماری از کار افتادهاند و به این ترتیب امام تمام افرادی را که گرفتار فقر و تنگدستی هستند با توجّه به سلسله مراتب آنها مورد توجّه دقیق قرار داده است.گویا امام با این تقسیم بندی میخواهد اولویتها را برای مالک در مورد کمک کردن به نیازمندان گوشزد کند تا آنها که بیشتر با فقر دست به گریبانند بیشتر مورد توجّه واقع شوند.
سپس امام به تقسیم دیگری درباره این قشر جامعه پرداخته میفرماید:
«و (بدان) در این طبقه گروهی قانعاند (و به آنچه به آنها بدهند اکتفا میکنند) و گروهی دیگر کسانی هستند که سؤال میکنند (و در برابر کمکهایی که به آنها میشود گاه اعتراض دارند)»؛ (فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً) .
بعضی نیز«قانع»را به معنای فقیرانی تفسیر کردهاند که زبان سؤال دارند و در مقابل آنها«مُعْتَرّ»است که بدون سؤال حال خود را نشان میدهند و با زبان حال تقاضای کمک میکنند.
امام با این تعبیر میخواهد به مالک گوشزد کند که مبادا از ناسپاسی و اعتراض نیازمندان ناراحت شود زیرا طبیعی است شخص نیازمند گاه از کوره بیرون میرود و عقدهها و ناراحتیهای خود را حتی در برابر فردی که به او نیکی کرده آشکار میسازد.
در ادامه سخن تأکید کرده و میفرماید:«آنچه را خداوند درباره حق خود نسبت به آنها به تو دستور داده است حفظ کن»؛ (وَ احْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ) .
اشاره به اینکه خداوند تأکیدهای فراوانی درباره آنها کرده و این حق پروردگار است که باید آن را با دقت رعایت کند.آنگاه امام بعد از این تأکیدات چند دستور درباره رعایت حقوق این قشر محرومِ جامعه اسلامی میدهد.
نخست میفرماید:«بخشی از بیتالمال مسلمین و قسمتی از غلات خالصهجات اسلامی را در هر شهر (و آبادی) به آنها اختصاص ده،زیرا آنها که دورند به مقدار کسانی که نزدیکاند سهم دارند و تو مأموری که حق همه آنها را رعایت کنی»؛ (وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ،وَ قِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِی (1)
1) 1) .«صَوافِی»جمع«صافیه»به معنای زمینهایی است که به عنوان غنیمت به دست مسلمانان افتاده یا ازطریق دیگری در اختیار حکومت اسلامی قرار گرفته است.این زمینها که عمدتاً همان زمینهای خراجی است،درآمدش به همه مسلمانان تعلق دارد.و تعبیر به«صافِیة»برای آن است که آن را جزء خالصهجات حکومت میدانستند که اشخاص حق خاصی در آن نداشتند
الْإِسْلَامِ فِی کُلِّ بَلَدٍ،فَإِنَّ لِلْأَقْصَی مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَی،وَ کُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ) .
امام علیه السلام در اینجا به دو نکته اشاره میکند:
نخست اینکه بخشی از بیتالمال و بخشی از درآمد اراضی خراجیه (زمینهایی که در فتوحات اسلامی به دست لشکر اسلام افتاده) باید به مساکین و نیازمندان و از کار افتادگان اختصاص یابد.گرچه در دنیای امروز در بودجه کشورهای مختلف چنین پیشبینیهایی شده است؛ولی به گفته مرحوم مَغنیّه در شرح نهجالبلاغه،در هزار و سیصد سال قبل دولتی را سراغ نداریم که مقید باشد سهمی از خزانه دولت را به نیازمندان و محرومان اختصاص دهد و این یکی از نشانههای عظمت اسلام است. (1)
دیگر اینکه بر خلاف آنچه در مورد بخشی از بیتالمال معمول بوده که میان حاضران تقسیم میشده،امام علیه السلام تأکید میفرماید که بخش مربوط به محرومان همه نیازمندان را شامل میشود چه آنها که در مرکز حکومت اسلامی میزیستند و چه آنها که در دورترین نقاط زندگی میکردند،زیرا اراضی خراجیه تقریبا در تمام مناطق بود و میبایست از درآمد آن،بخشی صرف رفع نیازمندی این نیازمندان شود و به این ترتیب باید تمام مسلمانان نیازمند در سراسر کشور اسلامی زیر پوشش این کمک بیتالمال باشند.
جمله «لِلْأَقْصَی مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَی» اشاره به این است که حاکم اسلامی مجاز نیست برای حاضران در مرکز حکومت امتیازی نسبت به افراد دور دست قائل شود.
این نکته شایان دقت است که«صَوافی»جمع«صافیة»به معنای اراضی اختصاصی است و هنگامی که اضافه به اسلام شود تمام زمینهای«مفتوح عَنْوَة» و به تعبیر دیگر زمینهای خراجیه را شامل میگردد و از اینجا روشن میشود که
1) 1) .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 100
آنچه ابن ابیالحدید در تفسیر این واژه گفته که منظور از«صوافی»خالصهجاتی بوده که مخصوص پیغمبر اکرم بوده و آنرا به معنای اراضی«غیر مفتوح عنوة» تفسیر کرده صحیح نیست (1)،زیرا در اینجا سخن از«صَوافی الإسلام»است نه «صوافی رسول اللّه»بهعلاوه زمینهای غیر خراجی نیز اختصاص به پیغمبر اکرم نداشت،بلکه برای آن مصارفی بود که در آیه هفتم سوره«حشر»آمده و از آن جمله یتیمان و مساکین و ابن سبیل نیز هست.و ابن ابیالحدید این آیه را رها کرده و به سراغ آیه خمس رفته است که ارتباطی به بحث ما ندارد،زیرا غنایم جنگی شامل زمینهای فتح شده نمیشود.
حضرت در سومین دستور میفرماید:«هرگز غرور و سرمستی زمامداری،تو را به خود مشغول نسازد (و از رسیدگی به کار آنها باز ندارد) زیرا هرگز به بهانه کارهای فراوان و مهمی که انجام میدهی از ترک خدمات کوچک معذور نیستی»؛ (وَ لَا یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ (2)،فَإِنَّکَ لَا تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ التَّافِهَ (3)لِإِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ) .
امام علیه السلام در اینجا نخست به مالک اشتر هشدار میدهد که گاه میشود سرمستی مقام و غرور حاصل از آن انسان را به خود مشغول میدارد به گونهای که وظایف خود را فراموش میکند و نیز هشدار میدهد مبادا گمان کنی که اگر به امور مهم نیازمندان رسیدگی کردی در ترک امور غیر مهم معذور هستی.چنین نیست؛ بلکه همه امور آنها باید مورد نظر باشد از کوچک تا بزرگ و ای بسا تضییع کار کوچکی سبب مصائب بزرگی شود و یا لا اقل مایه شکستن قلب آنها گردد.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده که مفهوم کلام امام این است که اشتغال به کارهای مهم کشور اسلام نمیتواند عذری برای ترک رسیدگی به کارهای فقرا و حاجتمندان شود؛ولی این تفسیر با توجّه به جمله «بِتَضْییعکَ التّافِهِ» بعید به نظر میرسد،زیرا امام هرگز رسیدگی به حال نیازمندان را«تافِه»؛ (کوچک و بیارزش) نمیشمرد.
آنگاه در چهارمین و پنجمین دستور میفرماید:«نباید همّ خود را از آنها برگیری و روی از آنان برگردانی (و بیاعتنایی کنی)»؛ (فَلَا تُشْخِصْ (1)هَمَّکَ عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ (2)خَدَّکَ لَهُمْ) .
به این ترتیب امام علیه السلام نخست دستور میدهد که بخش مهمّی از همّ و غمّ او متوجه حال نیازمندان باشد و سپس دستور میدهد که با برخورد خوب و چهره گشاده با آنان روبهرو گردد،درخواستهای آنها را بشنود و به آن ترتیب اثر دهد.
در ششمین دستور به مطلب مهم دیگری اشاره کرده میفرماید:«نسبت به کارهای کسانی که دسترسی به تو ندارند و مردم به دیده تحقیر به آنها مینگرند، (حتی) رجال حکومت نیز آنها را کوچک میشمرند (با دقت) بررسی کن و برای این کار،فرد (یا افراد) مورد اطمینانی را که خداترس و متواضع باشند برگزین تا وضع آنها را به تو گزارش دهند»؛ (وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لَا یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ (3)الْعُیُونُ،وَ تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ،فَفَرِّغْ (4)لِأُولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْیَةِ وَ التَّوَاضُعِ،
1) 1) .«لاتُشْخِصْ»از ریشه«اشْخاص»در اصل به معنای تیر زدن در نقطه بالاتر از هدف است و سپس به خارجساختن و بیرون کردن اطلاق شده،بنابراین جمله«فَلا تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ»مفهومش این است که فکر خود را از گروه نیازمند بیرون مبر
2) 2) .«تُصَعِّر»از ریشه«صَعْر»در اصل یکنوع بیماری است که به شتر دست میدهد و گردن خود را کج میکند و جمله«وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ»یعنی با بیاعتنایی از ایشان روی مگردان
3) 3) .«تَقْتَحِمُ»از ریشه«اقْتِحام»در اصل به معنای داخل شدن در کار شدید و پر زحمت است و جمله«تَقْتَحِمُهُالْعُیُونُ»مفهومش این است که از بس کوچک هستند چشمها به زحمت آنها را مینگرند
4) 4) .«فَرِّغ»از ریشه«فَراغ»بر وزن«بلاغ»در اصل به معنای خالی شدن ظرف و مانند آن است و هنگامی که به باب تفعیل برود به معنای خالی کردن میآید.سپس این واژه در مورد کسی که فکر خود را از همه چیز خالی میکند و تنها به یک موضوع میاندیشد استعمال شده است
فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ) .
جمله «مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ» اشاره به کسانی است که توده مردم به آنان چندان اعتنایی ندارند و آنها را کوچک میشمارند.
جمله «تَحْقِرُهُ الرِّجالُ» اشاره به این است که مردان حکومت نیز آنها را در خور اعتنا نمیدانند.
تعبیر به «فَرِّغْ» اشاره به این است که کسی را که برای شناسایی این افراد انتخاب میکنی باید تمام هم و غمش همین کار باشد نه اینکه در کنار کارهای دیگر به این کار هم رسیدگی کند.
در ضمن امام علیه السلام برای مأموران بازرسیِ حال نیازمندان و شناسایی آنها سه وصف ذکر فرموده است:مورد اعتماد و اطمینان باشند،خدا ترس و متواضع باشند.
امام علیه السلام در توصیه هفتم میفرماید:«سپس با این گروه آنگونه رفتار کن که به هنگام ملاقات پروردگار (در روز قیامت) عذرت پذیرفته باشد،چرا که از میان رعایا،این گروه از همه به احقاق حق نیازمندترند»؛ (ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَی اللّهِ یَوْمَ تَلْقَاهُ،فَإِنَّ هَؤُلَاءِ مِنْ بَیْنِ الرَّعِیَّةِ أَحْوَجُ إِلَی الْإِنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ) .
به این ترتیب امام علیه السلام مالک اشتر را از مسئولیت عظیمی که روز قیامت در پیشگاه پروردگار نسبت به ادای حقوق این گروه دارد هشدار میدهد و علت این هشدار و سنگینی این مسئولیت را چنین میداند که آنها از همه نیازمندتر به احقاق حقند،زیرا اولاً آنها قشر محروم جامعه هستند وثانیاً قدرت دفاع از خویشتن ندارند و حتی بسیاری از آنان راه دادگاه و محکمه قضا را بلد نیستند و قاضی را نمیشناسند و اگر زمامدار مراقب حقوق آنان نباشد ضایع خواهند شد.
از آنجا که ممکن است کسی فکر کند من حق اکثریت آنها را ادا کردهام و عدم رسیدگی به جمع اندکی از آنان مشکل ایجاد نمیکند،امام هشدار میدهد که باید به حق فرد فرد آنها رسیدگی کنی.میفرماید:«باید در ادای حق هر فردی از آنان در پیشگاه خدا عذر و دلیل داشته باشی به گونهای که حتی حق یک فرد هم ضایع نشود»؛ (وَ کُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَی اللّهِ فِی تَأْدِیَةِ حَقِّهِ إِلَیْهِ) .
امام خود بهترین نمونه و برگزیدهترین اسوه و پیشوا در این قسمت بود.تمام عمرش در خدمت محرومان گذشت و هرگز از حال آنها غافل نشد و حتی این صفت را در عصر حیات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز به طور بارز داشت،لذا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حق او فرمود: «یَا عَلِیُّ إِنَّ اللّهَ قَدْ زَیَّنَکَ بِزِینَةٍ لَمْ یُزَیِّنِ الْعِبَادَ بِزِینَةٍ أَحَبَّ إِلَی اللّهِ مِنْهَا زَیَّنَکَ بِالزُّهْدِ فِی الدُّنْیَا وَ جَعَلَکَ لَا تَرْزَأُ مِنْهَا شَیْئاً وَ لَا تَرْزَأُ مِنْکَ شَیْئاً وَ وَهَبَ لَکَ حُبَّ الْمَسَاکِینِ فَجَعَلَکَ تَرْضَی بِهِمْ أَتْبَاعاً وَ یَرْضَوْنَ بِکَ إِمَاما؛ ای علی خداوند تو را به زیوری آراسته است که هیچ یک از بندگانش را به زیوری از این محبوبتر نیاراسته،تو را مزین به زینت زهد (و بیاعتنایی به) دنیا نمود،آن چیزی از تو نمیکاهد و تو نیز چیزی از آن کم نمیکنی و محبّت مساکین را به تو بخشید آنگونه که تو از اینکه آنها پیروان تو باشند خشنودی و آنها نیز از اینکه امام و پیشوای آنها باشی خشنودند». (1)
آن حضرت در هشتمین توصیه درباره این قشر محروم درباره یتیمان و پیران از کار افتاده که از همه کس بیشتر نیازمند حمایتاند،میفرماید:«به کار یتیمان و پیرانِ از کار افتاده که هیچ راه چارهای ندارند و نمیتوانند دست نیاز خود را به سوی مردم دراز کنند رسیدگی کن»؛ (وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْیُتْمِ وَ ذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِّ مِمَّنْ لَا حِیلَةَ لَهُ وَ لَا یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ) .
تعبیر به «ذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِّ» که اشاره به پیران از کار افتاده است میتواند از
1) 1) .بحارالانوار،ج 40،28،ح 55
این جهت باشد که«رقت»گاه به معنای ضعف و ناتوانی آمده؛یعنی آنها بهسبب سن زیادشان ناتوان و افتاده شدهاند و گاه به معنای نازکی آمده،زیرا پوست بدن به هنگام پیری نازک میشود.احتمال سومی نیز داده شده که منظور از«رقت» عواطف رقیق مردم نسبت به آنان به علت شدت کهولت باشد و جمع میان این احتمالات سه گانه نیز بعید به نظر نمیرسد،همانگونه که در آیات قرآن جمع میان تفاسیر مختلف ممکن است.
جمله «لَا یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ» اگر اشاره به یتیمان و پیران هر دو باشد مفهومش این است که آنها حتی توان سؤال را برای رفع حاجاتشان ندارند و اگر تنها وصف پیران باشد اشاره به این است که آنها به واسطه کبر سن سؤال و تقاضا را در شأن خود نمیدانند،همانگونه که در قرآن مجید درباره گروهی از نیازمندان آمده است: ««یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً» ؛افراد ناآگاه هنگامی که به چهره آنها مینگرند گمان میبرند از اغنیا هستند؛ولی تو با دقت در چهره آنان را میشناسی (و آثار فقر را در چهره آنان مینگری) آنها هرگز چیزی با اصرار از مردم نمیطلبند». (1)
آنگاه امام علیه السلام در پایان این بخش با اشاره به تمام دستورات گذشته که درباره اقشار نیازمند جامعه بیان کرد میفرماید:«گرچه انجام این امور (درباره قشر محروم و نیازمند) بر زمامداران سنگین است،ولی ادای حق تمامش سنگین است»؛ (وَ ذَلِکَ عَلَی الْوُلَاةِ ثَقِیلٌ،وَ الْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ) .
این تعبیر که تنها در این مورد آمده شاید اشاره به این باشد که در کار نیازمندان و محرومان دقت زیاد باید کرد و همانگونه که گفته شد،دور و نزدیک را باید در نظر داشت و لحظهای از کار آنها غافل نگشت.این دقت با توجّه به کثرت نیازمندان در جوامع انسانی کار سنگینی است.
1) 1) .بقره،آیه 273
اضافه بر این خدمت کردن به گروههایی که پیش از این اشاره شد به جهت خدماتی که در مقابل انجام میدهند آسانتر است؛اما گروه نیازمندان باید به آنها خدمت شود بیآنکه انتظار خدمتی از سوی آنها باشد و این بر سنگینی کار میافزاید.
افزون بر اینها بسیاری از محرومان بر اثر فشار زندگی عصبانی و ناراحتند و تعبیرات تند و خشن و ناگواری بر زبان میرانند که تحمل آنها کار آسانی نیست.روی این جهات سه گانه امام هشدار میدهد که ادای حق این گروه بر زمامداران کار سنگینی است.
جمله «وَ الْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ» اشاره به این است که ادای حقوق تنها در این مورد سنگین نیست؛در همه جا سنگین است،زیرا غالباً بر خلاف خواسته نفس است و انسانها به طور طبیعی به هنگام مزاحمت حقوق با یکدیگر جانب خویش را ترجیح میدهند.
امام در ادامه این سخن راه آسان شدن این امر سخت و سنگین را در چند جمله کوتاه و پرمعنا بیان میکند.میفرماید:«گاه خداوند تحمل حق را بر اقوامی سبک میسازد؛اقوامی که طالب عاقبت نیک اند و خویش را به استقامت و شکیبایی عادت داده و به صدق وعدههای الهی اطمینان دارند»؛ (وَ قَدْ یُخَفِّفُهُ اللّهُ عَلَی أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللّهِ لَهُمْ) .
جمله «طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ» اشاره به افراد دوراندیش،عاقبتنگر و طالب حسن عاقبت است.قرآن مجید نیز میفرماید: ««وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» ؛عاقبت نیک برای پرهیزکاران است». (1)
جمله «صَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ» اشاره به این است که خود را به استقامت و شکیبایی وادار میکنند تا عادت و حالت آنها شود و جمله «وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللّهِ لَهُمْ» اشاره به ایمان قوی آنها به معاد و وعدههای الهی در حق نیکوکاران است.
1) 1) .قصص،آیه 83
حمایت از نیازمندان در اسلام
همانگونه که در این بخش از عهدنامه امام امیرالمؤمنین علیه السلام به مالک اشتر یا به تعبیر دیگر به همه زمامداران حقجو و حقطلب آمده بود،امام بیشترین تأکید را درباره قشر نیازمند جامعه فرمود و سفارشهایی را که درباره آنها ذکر کرد درباره هیچ یک از گروههایی که دست اندر کار تولید و سوددهی و امنیّت جامعه هستند نفرمود،هرچند به آنها نیز اهمّیّت فراوان داد با اینکه تصور بسیاری بر این است که از کارافتادگان اجتماع و نیازمندان بیدست و پا چون نقشی در تولید و پیشرفت جامعه ندارند نباید اهمیتی داشته باشند.
حتی در دنیای مادی،امروزه گروههایی هستند که معتقدند از بین بردن آنها با یک طریق آسان و بدون درد کار شایستهای است و بحثهای مربوط به «أتانازی»؛(مرگ از روی ترحم) مدافعان سرسختی دارد.
البته تفکرات مادی نتیجهای جز این ندارد،زیرا به عقیده آنها این گروه تنها مصرف کننده و سربار جامعهاند؛ولی از نظر ادیان آسمانی و مخصوصاً اسلام که بر محور مسائل اخلاقی و انسانی دور میزند و پرورش عواطف بشری را در سایه خدمت به این گروه میداند بیشترین تأکید برای رسیدگی به آنها شده است.
در جهان خلقت نیز چنین است:اگر مثلاً عضوی از بدن انسان آسیب ببیند و کارایی خود را موقتاً یا برای همیشه از دست بدهد قلب و سایر اعضا،خدمات به آن را هرگز تعطیل نمیکنند،بلکه گاهی قلب خون بیشتر و غذای فراوانتری به آنجا میفرستد و تا حد ممکن در ترمیم آن میکوشد.
اضافه بر این نباید فراموش کرد که بسیاری از این گروه روزگاری در خدمت جامعه بودهاند و گاه بهترین خدمات را ارائه داده اگر امروز به فراموشی سپرده شوند یا کسی تسریع در مرگ آنان را با قساوت و بیرحمی طالب باشد انگیزه
خدمت در دیگران که پایان کار خود را به این صورت میبینند ضعیف میشود.
افزون بر این نهایت بیانصافی است که در روز توانایی خدمت کنند و در روز ناتوانی محروم گردند و این سخن یادآور حدیث معروفی است که از مولا علی علیه السلام نقل شده و در آن آمده است: «مَرَّ شَیْخٌ مَکْفُوفٌ کَبِیرٌ یَسْأَلُ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مَا هَذَا فَقَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَصْرَانِیٌّ قَالَ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّی إِذَا کَبِرَ وَعَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ أَنْفِقُوا عَلَیْهِ مِنْ بَیْتِ الْمَالِ؛ پیرمرد نابینای ناتوانی در حال عبور بود که از مردم درخواست کمک میکرد.حضرت فرمود:او کیست (که دست به سؤال دراز کرده؟) عرض کردند:مردی است نصرانی.
فرمود:در آن روز که قوی و توانا بود از وجود او استفاده کردید؛اما امروز که پیر و ناتوان شده رهایش ساختید؟ باید از بیتالمال مسلمین او را اداره کنید». (1)
آنچه امام در این بخش از سخنانش فرموده با روایات زیادی که از رسول خدا و سایر معصومان علیهم السلام در زمینه کمک به نیازمندان وارد شده و آن را یکی از بزرگترین حسنات شمردهاند هماهنگ است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «مَنْ سَعَی فِی حَاجَةِ أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ فَکَأَنَّمَا عَبَدَ اللّهَ تِسْعَةَ آلَافِ سَنَةٍ صَائِماً نَهَارَهُ قَائِماً لَیْلَهُ؛ کسی که برای انجام حاجت برادر مسلمانش تلاش و کوشش کند مانند آن است که خدا را نه هزار سال عبادت کرده باشد؛تمام روزها را روزه بگیرد و شب را تا به صبح به عبادت برخیزد». (2)
در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السلام میخوانیم: «إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً فِی الْأَرْضِ یَسْعَوْنَ فِی حَوَائِجِ النَّاسِ هُمُ الآْمِنُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ خداوند بندگانی در زمین دارد که برای رفع نیازهای مردم تلاش میکنند.آنها در روز قیامت در امنیّتاند». (3)
امام صادق علیه السلام نیز میفرماید: «مَنْ سَعَی فِی حَاجَةِ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ طَلَبَ وَجْهِ اللّهِ کَتَبَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ حَسَنَة؛ کسی که برای انجام حاجت برادر مسلمانش کوشش کند و این کار را برای خدا انجام دهد خداوند متعال هزار هزار حسنه به او عطا میکند». (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 71،ص 333،ح 110
وَاجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ،وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ،وَتُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَشُرَطِکَ؛حَتَّی یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ،فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلم یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ،لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَایُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ.ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَالْعِیَّ، وَنَحِّ عَنْهُمُ الضِّیقَ وَالْأَنَفَ یَبْسُطِ اللّهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ،وَیُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ.وَأَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً،وَامْنَعْ فِی إِجْمَالٍ وَإِعْذَارٍ.
ترجمه
برای کسانی که به تو نیاز دارند وقتی مقرر کن که شخصاً (و چهره به چهره) به نیاز آنها رسیدگی کنی و مجلسی عمومی و همگانی برای آنها تشکیل ده (و در آنجا بنشین و مشکلات آنها را حل کن) در آن مجلس برای خدایی که تو را آفریده است تواضع کن و لشکریان و معاونانت اعم از پاسداران و نیروی انتظامی را از آنها دور ساز تا هر کس بخواهد بتواند با صراحت و بدون ترس و لکنت زبان،سخن خود را با تو بگوید زیرا من بارها از رسول خدا صلی الله علیه و آله این سخن را شنیدم که میفرمود:«امتی که در آن حق ضعیف از زورمند با صراحت گرفته نشود هرگز روی قداست و پاکی را نخواهد دید (و آرامش از آنها رخت بر میبندد).سپس خشونت و کندی و ناتوانی آنها را در سخن،تحمل کن و هرگونه محدودیت و تنگخویی و استکبار در برابر آنها را از خود دور ساز (تا بتوانند حرف دل خود را بگویند).خداوند با این کار،رحمت واسعه خود را بر تو
گسترش خواهد داد و ثواب اطاعتش را برای تو قرار میدهد.آنچه میبخشی به گونه ای ببخش که گوارا (و بیمنت باشد) و آنگاه که (به هر علت) از بخشش خودداری میکنی آن را با لطف و معذرتخواهی همراه ساز.
تشکیل مجلس عام برای رسیدگی به کار مردم
امام علیه السلام بعد از شرح کامل طبقات جامعه و دستورات لازم در مورد هر یک و وظایفی را که زمامدار در برابر آنها دارد نکاتی را یادآور میشود که ناظر به همه آنهاست و هر یک به نحوی در آن مشترکاند.نخستین دستور اینکه میفرماید:
«برای کسانی که به تو نیاز دارند وقتی مقرر کن که شخصاً (و چهره به چهره) به نیاز آنها رسیدگی کنی و مجلسی عمومی و همگانی برای آنها تشکیل ده (و در آنجا بنشین و مشکلات آنها را حل کن)»؛ (وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ،وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً) .
بعضی تصور کرده اند که این فصل دنباله فصل سابق و مربوط به محرومان و نیازمندان جامعه است در حالی که چنین نیست و ممکن است کسی کاسب یا تاجر یا کارمند ادارهای باشد و فرد زورمندی حقش را پایمال نموده باشد و نیاز به دادخواهی داشته باشد.
تعبیر به «ذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ» به جای«ذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْهُمْ»نیز دلیل بر عمومیت است و تعبیر به«گرفتن حق ضعیف از قوی»که ذیل این کلام آمده، دلیل دیگری بر عمومیت مفهوم این بخش است.
امام علیه السلام به دنبال این سخن میفرماید:دو نکته دیگر را نیز فراموش نکن:
نخست اینکه«در آن مجلس برای خدایی که تو را آفریده است تواضع کن»؛
(فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ (1)) .
روشن است اگر زمامدار تواضع نکند و با ابهت و کبر و غرور در بالای مجلس بنشیند ضعیفان و نیازمندان جرأت نمیکنند که با صراحت مشکل خود را مطرح کنند.
دیگر اینکه«لشکریان و معاونانت اعم از پاسداران و نیروی انتظامی را از آنها دور ساز تا هر کس بخواهد بتواند با صراحت و بدون ترس و لکنت زبان،سخن خود را با تو بگوید»؛ (وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَ أَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ (2)وَ شُرَطِکَ (3)،حَتَّی یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ (4)) .
بدیهی است اگر مأموران با لباسهای رسمی اطراف مجلس را گرفته باشند چنان رعب و وحشتی به افراد دست میدهد که توان بیان حاجت خود را پیدا نمیکنند.
ممکن است گفته شود که حضور زمامدار بدون اعوان و انصار و پاسدار در چنین مجلسی خطرناک است؛ولی اوّلاً،زمامدارانِ عادل و مردمی،هنگامی که میان مردم میآیند خود مردم محافظ و پاسدار آنها هستند.ثانیاً،ممکن است عدهای با لباسهای عادی و معمولی در لا به لای جمعیت باشند تا اگر شخصی شرور قصد سوئی داشته باشد بتوانند جلوی او را بگیرند.
آنگاه امام علیه السلام برای این دستور مهم و اجتماعی دلیل روشنی از کلام پیامبر
1) 1) .در بعضی از نسخهها«رَفَعَک»(یعنی برتری داد) آمده است که تناسب بیشتری دارد
2) 2) .«أحْراس»جمع«حارس»و«حَرَسیّ»به معنای نگهبان از ماده حراست به معنای نگهبانی گرفته شدهاست
3) 3) .«شُرَط»جمع«شُرطة»به معنای پاسبان (نیروی محافظت شهر) است.ارباب لغت گفتهاند که این واژه از«شَرَط»بر وزن«شرف»به معنای علامت گرفته شده،زیرا این مأموران همیشه علامتهایی بر خود مینهند که شناخته شوند
4) 4) .«مُتَتَعْتِع»به شخصی که دارای لکنت زبان است گفته میشود.از ریشه«تَعْتَعة»به معنای لکنت زبان گرفته شده و در واقع شبیه به اسمای اصوات است
اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند و میفرماید:«زیرا من بارها از رسول خدا-که درود خدا بر ایشان و خاندان پاکش باد-این سخن را شنیدم که میفرمود:«امتی که در آن حق ضعیف از زورمند با صراحت گرفته نشود هرگز روی قداست و پاکی را نخواهد دید (و آرامش از آنها رخت بر میبندد)»؛ (فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلم یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ:لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ) .
منظور از تقدس و پاکیزگی همان پاکیزه شدن از ظلم و جور و جنایت و هرج و مرج است،چرا که اگر ضعیفان جامعه پناهگاهی برای خود پیدا نکنند دست به دست هم میدهند و شورشی به راه میاندازند که کنترل آن بسیار مشکل و گاه غیر ممکن است و تاریخ نشان میدهد که قیام ضعفای جامعه و شورشهای فراگیر از همین جا سرچشمه میگیرد.
بنابراین آنچه امام و همچنین پیامبر اکرم فرمودند افزون بر اینکه دستوری اخلاقی و انسانی و سبب پیشرفت دین و آیین است جنبه سیاسی هم دارد.
در حدیثی ابن مسعود نقل میکند: «أَتَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله رَجُلٌ یُکَلِّمُهُ فَأُرْعِدَ فَقَالَ هَوِّنْ عَلَیْکَ فَلَسْتُ بِمَلِکٍ إِنَّمَا أَنَا ابْنُ امْرَأَةٍ کَانَتْ تَأْکُلُ الْقَدَّ؛ مردی خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و در حالی که با پیامبر صحبت میکرد میلرزید.پیغمبر فرمود کار را بر خود آسان گیر (بیهوده نترس) من شاه نیستم.من فرزند زنی هستم که غذای بسیار سادهای میخورد». (1)
آنگاه امام علیه السلام در دستور دیگری به دنبال دستور بار عام برای همه حاجتمندان میافزاید:«سپس خشونت و کندی و ناتوانی آنها را در سخن، تحمل کن و هرگونه محدودیت و تنگخویی و استکبار در برابر آنها را از خود دور ساز (تا بتوانند حرف دل خود را بگویند) خداوند با این کار،رحمت واسعه
1) 1) .بحارالانوار،ج 16،ص 229
خود را بر تو گسترش خواهد داد و ثواب اطاعتش را برای تو قرار میدهد»؛ (ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ (1)مِنْهُمْ وَ الْعِیَّ (2)،وَ نَحِّ (3)عَنْهُمُ الضِّیقَ وَ الْأَنَفَ (4)یَبْسُطِ اللّهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ،وَ یُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ) .
در نهایت میفرماید:«آنچه میبخشی به گونه ای ببخش که گوارا (و بی منت باشد) و آنگاه که (به هر علت) از بخشش خودداری میکنی آن را با لطف و معذرتخواهی همراه ساز»؛ (وَ أَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً،وَ امْنَعْ فِی إِجْمَالٍ (5)وَ إِعْذَارٍ (6)) .
قرآن مجید نیز در این زمینه دستور صریحی دارد گاه خداوند به پیامبرش خطاب میکند و میفرماید: ««وَ إِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَیْسُوراً» ؛و هر گاه از آنان [مستمندان] روی برتابی و انتظار رحمت (و نعمت) پرودگارت را داشته باشی (تا توانایی یابی و به آنها کمک کنی) با گفتار نرم و آمیخته با لطف با آنان سخن بگو». (7)
و در جای دیگر عموم مردم را مخاطب ساخته میفرماید: ««قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُها أَذیً» ؛گفتار پسندیده (در برابر نیازمندان) و عفو (و گذشت از تندخویی آنها) از صدقهای که آزاری به دنبال آن باشد بهتر است». (8)
امام علیه السلام به این ترتیب تمام ظرافتهای مربوط به چنان مجلسی را بیان فرموده
1) 1) .«خُرْق»به معنای سختگیری در برابر«رفق»که به معنای مدارا کردن است
2) 2) .«عِیّ»(با کسر عین) به معنای کند زبانی است و«عَیّ»بر وزن«حیّ»معنای وصفی دارد؛یعنی کند زبان
3) 3) .«نحّ»فعل امر از باب تفعیل و از ریشه«تنحیه»به معنای دور کردن و زائل کردن گرفته شده است
4) 4) .«الأنَف»یعنی خودداری از کاری بر اثر استکبار و خودبرتربینی است
5) 5) .«اجْمال»به معنای لطف و مدارا کردن است
6) 6) .«اعذار»به معنای معذرت خواهی نمودن است
7) 7) .اسراء،آیه 28
8) 8) .بقره،آیه 263
و نکات روانی لازم را که سبب بهرهگیری بهتر و بیشتر از چنین مجلسی میشود گفته است.
گرچه در دنیای امروز کمتر زمامداری دست به تشکیل چنین مجلسی میزند؛ ولی به یقین ارتباط مستقیم با مردم حاجتمند و به شکل چهره به چهره میتواند حلّال بسیاری از مشکلات باشد و فواید زیر را در بر دارد:
1.مردم میتوانند عقدههای دل خود را در نزد زمامدار بگشایند.
2.این امر پیوند محبّت را میان مردم و زمامدار محکم میکند.
3.کارمندان و دولتمردان از ترس اینکه در چنین مجلسی رازشان فاش شود از ظلم به رعایا و غصب حقوق آنان خودداری خواهند کرد.
ممکن است گفته شود با توجّه به فزونی جمعیت و سرعت و آسانی ارتباطها،هجوم مردم حاجتمند رشته کار را از دست زمامدار خواهد گرفت،چرا که ممکن است در یک کشور در زمان واحد دهها هزار یا صدها هزار از این قبیل افراد باشند ولی راه حل آن با دادن نوبت و در نظر گرفتن اولویت،و بهرهگیری از مشاوران امین قابل حل است.
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لَابُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا:مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا عَنْهُ کُتَّابُکَ،وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ یَوْمَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ.وَ أَمْضِ لِکُلِّ یَوْمٍ عَمَلَهُ،فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْمٍ مَا فِیهِ.وَ اجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ،وَ أَجْزَلَ تِلْکَ الْأَقْسَامِ،وَ إِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیَّةُ،وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیَّةُ.
ترجمه
سپس (آگاه باش) بخشی از کارهای توست که باید شخصاً به آنها بپردازی (و نباید به دیگران واگذار کنی) از جمله،پاسخ گفتن به کارگزاران حکومت است در آنجا که منشیان و دفترداران از پاسخ آن عاجزند و دیگر،برآوردن نیازهای مردم است در همان روز که حاجات و نیازهای آنها به تو گزارش میشود و معاونان تو در پاسخ به آن مشکل دارند.(به هوش باش) کار هر روز را در همان روز انجام بده (و به فردا میفکن) زیرا هر روز کاری مخصوص به خود دارد (و اگر کار روز دیگر بر آن افزوده شود مشکلآفرین خواهد بود).
و باید بهترین اوقات و بهترین بخشهای عمرت را برای خلوت با خدا قرار دهی،هرچند تمام کارهایت برای خداست اگر نیّت خالص داشته باشی و رعیت به سبب آن در سلامت و آرامش زندگی کنند.
کار امروز را به فردا میفکن
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه خود به مالک اشتر چند دستور مهم درباره
تقسیم کارها و تقسیم اوقات روزانه میدهد،نخست میفرماید:«سپس (آگاه باش) بخشی از کارهای توست که باید شخصاً به آنها بپردازی (و نباید به دیگران واگذار کنی) از جمله،پاسخ گفتن به کارگزاران حکومت است در آنجا که منشیان و دفترداران از پاسخ آن عاجزند»؛ (ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لَابُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا:
مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا (1)عَنْهُ کُتَّابُکَ) .
این معنای مدیریت صحیح و اثربخش است که کارهای کلیدی و اموری که از دست دیگران ساخته نیست رسما به دست رئیس حکومت باشد و لحظهای از آن غافل نشود؛اموری که اگر انسجام یابد تمام بخشهای حکومت در مسیر صحیح خود قرار خواهد گرفت.
سپس میافزاید:«و دیگر،برآوردن نیازهای مردم است در همان روز که حاجات و نیازهای آنها به تو گزارش میشود و معاونان تو در پاسخ به آن مشکل دارند»؛ (وَ مِنْهَا إِصْدَارُ (2)حَاجَاتِ النَّاسِ یَوْمَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ (3)بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ) .
آنگاه دستور دیگری میدهد؛دستوری که از نظر مدیریت خرد و کلان فوقالعاده اهمّیّت دارد.میفرماید:«(به هوش باش) کار هر روز را در همان روز انجام بده (و به فردا میفکن) زیرا هر روز کاری مخصوص به خود دارد (و اگر کار روز دیگر بر آن افزوده شود مشکلآفرین خواهد بود)»؛ (وَ أَمْضِ لِکُلِّ یَوْمٍ عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْمٍ مَا فِیهِ) .
این گفته منطقی و روشن است که هر روز مشکلات خاص خود را دارد و اگر کار امروز به فردا افکنده شود مشکلی بر مشکل افزوده میگردد و پاسخگویی به
آن آسان نخواهد بود و ممکن است سبب شود که باز کارهای آن روز به روزهای دیگری موکول شود و سرانجام آنچنان کارهای پیچیده و مختلف روی هم انباشته گردد که مانند بهمنی عظیم بر سر مدیران سقوط کند و آنها را بیچاره سازد.
در سومین دستور میفرماید:«باید بهترین اوقات و بهترین بخشهای عمرت را برای خلوت با خدا قرار دهی،هرچند تمام کارهایت برای خداست اگر نیّت خالص داشته باشی و رعیت به سبب آن در سلامت و آرامش زندگی کنند»؛ (وَ اجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ،وَ أَجْزَلَ (1)تِلْکَ الْأَقْسَامِ، وَ إِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیَّةُ،وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیَّةُ) .
اشاره به اینکه درست است که انسان هر کاری را که با نیّت خالص کند عبادت محسوب میشود حتی غذایی که میخورد اگر به قصد این باشد که برای انجام وظایف الهی نیرو بگیرد عبادت است؛خواب و تفریح نیز اگر برای آماده ساختن جسم و روح جهت خدمت به خلق خدا باشد آن هم عبادت بزرگی است؛ولی با این حال باید بخشی از بهترین اوقات شبانه روز برای راز و نیاز خالصانه به درگاه خدا اختصاص یابد که حاصل زندگی را پربار و پربرکت و پایههای کاخ سعادت انسان را محکم میسازد.
در روایات اسلامی نیز از یک سو این حقیقت آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به ابوذر فرمود: «یَا أَبَا ذَرٍّ لِیَکُنْ لَکَ فِی کُلِّ شَیْءٍ نِیَّةٌ حَتَّی فِی النَّوْمِ وَ الْأَکْلِ؛ باید در هر چیز نیت (و قصد قربت) داشته باشی حتی در غذا خوردن و خوابیدن (تا همه آنها جزء عبادات تو محسوب شود)». (2)
از سوی دیگر در حدیثی که در کتاب شریف کافی آمده است میخوانیم: «کَانَ
عَلِیٌّ علیه السلام إِذَا هَالَهُ شَیْءٌ فَزِعَ إِلَی الصَّلَاةِ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الآْیَةَ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ؛ علی علیه السلام هرگاه مشکل مهمی پیش میآمد به سراغ نماز میرفت (تا مشکل را با قدرت بیشتری حل کند) سپس این آیه شریفه قرآن را تلاوت میفرمود:«از شکیبایی (روزه) و نماز یاری بطلبید». (1)
در آیات 6 و 7 سوره مزمّل میخوانیم: ««إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً* إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلاً» ؛به یقین نماز و عبادت شبانه گامی استوارتر و گفتاری پایدارتر است،زیرا تو در روز تلاش مستمر و طولانی خواهی داشت (و عبادت شبانه به تو نیرو میبخشد)».اشاره به اینکه چون در روز وظایف سنگین بر دوش داری باید روح خود را با عبادت شبانه تقویت کنی و آمادگی لازم برای کارهای بزرگ به دست آوری.
1) 1) .کافی،ج 3،ص 480،ح 1
وَ لْیَکُنْ فِی خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ:إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّةً،فَأَعْطِ اللّهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیْلِکَ وَ نَهَارِکَ،وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَی اللّهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَیْرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ،بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ.وَ إِذَا قُمْتَ فِی صَلَاتِکَ لِلنَّاسِ،فَلَا تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَیِّعاً،فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ.وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله حِینَ وَجَّهَنِی إِلَی الْیَمَنِ کَیْفَ أُصَلِّی بِهِمْ؟ فَقَالَ:صَلِّ بِهِمْ کَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً.
ترجمه
از جمله اموری که باید آن را به جهت خلوص دینت برای خدا انجام دهی اقامه فرائضی است که مخصوص ذات پاک اوست،بنابراین از نیروی بدنی خود را در شب و روز در اختیار فرمان خدا بگذار و آنچه را موجب تقرب تو به خداوند میشود به طور کامل و بینقص به انجام رسان،هرچند موجب خستگی فراوان جسمی تو شود و هنگامی که به نماز جماعت برای مردم میایستی باید نمازت نه (چندان طولانی باشد که) موجب نفرت مردم گردد و نه (چنان سریع که) موجب تضییع واجبات نماز شود،زیرا در میان مردمی (که با تو به نماز میایستند) افراد بیماری هستند یا کسانی که حاجات فوری دارند.من از رسول خدا صلی الله علیه و آله به هنگامی که مرا به سوی یمن فرستاد پرسیدم:چگونه با آنان نماز بخوانم؟ فرمود:با آنها نمازی بخوان که همچون نمازِ ناتوانترین آنها باشد و نسبت به مؤمنان رحیم و مهربان باش.
در همه چیز حتی نماز اعتدال را رعایت کن
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه دو دستور مهم به مالک در مورد عبادات میدهد:
دستور اوّل درباره عبادتهای خصوصی است که انسان تنها با خدا راز و نیاز میکند مخصوصاً در دل شبها و در آن زمان که چشم گروهی در خواب است.
میفرماید:«از جمله اموری که باید آن را به جهت خلوص دینت برای خدا انجام دهی اقامه فرائضی است که مخصوص ذات پاک اوست»؛ (وَ لْیَکُنْ فِی خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ،إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّةً) .
اشاره به اینکه مبادا تصور کنی انجام وظایف زمامداری مخصوصاً خدمت به نیازمندان میتواند مانع از عبادات و اقامه فرائض گردد که هر یک از این دو جای مخصوص خود را دارد و هیچ کدام نمیتواند جانشین دیگری شود.
به دنبال آن تأکید بیشتری کرده میفرماید:«بنابراین از نیروی بدنی خود را در شب و روز در اختیار فرمان خدا بگذار و آنچه را موجب تقرب تو به خداوند میشود به طور کامل و بینقص به انجام رسان،هرچند موجب خستگی فراوان جسمی تو شود»؛ (فَأَعْطِ اللّهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیْلِکَ وَ نَهَارِکَ،وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَی اللّهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَیْرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ) .
بنابراین زمامدار هرچند در تمام اوقات به تدبیر امور کشور مشغول است؛ ولی باید بخشی از اوقات شبانه روز خود را برای راز و نیاز با خدا بگذارد و عبادات را به طور کامل انجام دهد،هر چند جمع میان آن و انجام وظایف زمامداری بر او سنگین باشد چرا که این عبادات و راز نیازها و مناجاتهای با خداست که به او نیرو و توان میبخشد و قصد او را در خدمت خالص میکند.
تعبیر «غَیْرَ مَثْلُومٍ» با توجّه به اینکه«ثُلْمَة»در اصل به معنای شکاف
و شکستگی است در اینجا اشاره به کم نگذاردن از نظر اجزا و شرایط و ترک موانع نماز است،ازاینرو ممکن است جمله «وَ لَا مَنْقُوصٍ» اشاره به کاستیهایی از نظر مستحبات و کمالات عبادت باشد؛یعنی عبادت را به طور کامل انجام ده بهگونهای که نه کمبودی از نظر واجبات داشته باشد و نه مستحبات.
در واقع امام علیه السلام با این بیان به تمام کسانی که در اجتماع شغلهای مهم و پردردسری دارند درسی میدهد که مبادا وجود گرفتاریهای زیاد سبب شود که آنها خود را از عبادات مستحب و نوافل معاف بدانند که این اشتباه بزرگی است و یا اینکه تصور کنند انجام فرائض به طور کامل ممکن است سبب گردد تا در وظایف اجتماعی گرفتار کوتاهیها و خطا و اشتباه شوند.
جالب اینکه در بعضی از نقلها آمده است در زمان مرحوم میرزای قمی اطرافیان سلطان وقت به او نوشتند:اگر سلطان در این فصل گرما بخواهد روزه بگیرد ممکن است در اواخر روز حالت عصبانیت به او دست دهد و حکم خلافی صادر کند؛خون بیگناه یا کمگناهی ریخته شود و افرادی بیش از استحقاقشان مجازات گردند.مرحوم میرزای قمی در پاسخ نوشت:سلطان باید روزه بگیرد و عصبانی هم نشود.
آنگاه به سراغ دومین دستور درباره عبادات جمعی میرود و میفرماید:
«هنگامی که به نماز جماعت برای مردم میایستی باید نمازت نه (چندان طولانی باشد که) موجب نفرت مردم گردد و نه (چنان سریع که) موجب تضییع واجبات نماز شود»؛ (وَ إِذَا قُمْتَ فِی صَلَاتِکَ لِلنَّاسِ،فَلَا تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَیِّعاً) .
آنگاه امام علیه السلام به دو دلیل عقلی و نقلی برای این دستور تمسک میجوید:
نخست میفرماید:«زیرا در میان مردمی (که با تو به نماز میایستند) افراد بیماری هستند یا کسانی که حاجات فوری دارند»؛ (فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ) .
بنابراین عقل ایجاب میکند که امام جماعت وضع آنها را در نظر بگیرد تا نماز جماعت موجب نفرتشان نگردد.
آنگاه به سراغ دلیل نقلی میرود و میفرماید:«من از رسول خدا صلی الله علیه و آله به هنگامی که مرا به سوی یمن فرستاد پرسیدم:چگونه با آنان نماز بخوانم؟ فرمود:
با آنها نمازی بخوان که همچون نمازِ ناتوانترین آنها باشد و نسبت به مؤمنان رحیم و مهربان باش»؛ (وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله حِینَ وَجَّهَنِی إِلَی الْیَمَنِ کَیْفَ أُصَلِّی بِهِمْ فَقَالَ:صَلِّ بِهِمْ کَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً) .
مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعة در ابواب مستحبات نماز جماعت بابی به عنوان«اسْتِحْبابُ تَخْفِیفِ الْإمام صَلاتَهُ»گشوده است و در آن هشت روایت از معصومان علیهم السلام در این زمینه نقل کرده است،از جمله اینکه در روایتی آمده است:«روزی معاذ (بن جبل) در زمان رسول خدا در مسجدی نماز جماعت برگزار میکرد و قرائت نماز را طولانی میخواند.مردی در نماز به او ملحق شد و معاذ سوره طولانی را آغاز کرد.آن مرد برای خود سوره کوتاهی خواند و نماز را تمام کرد و سوار مرکبش شد (و رفت) این جریان به گوش رسول خدا رسید.کسی را نزد معاذ فرستاد و فرمود: «یَا مُعَاذُ إِیَّاکَ أَنْ تَکُونَ فَتَّاناً عَلَیْکَ بِالشَّمْسِ وَ ضُحَاهَا وَ ذَوَاتِهَا؛ ای معاذ فتنه گر مباش (و مردم را از جماعت دور مساز) لازم است سوره«و الشمس و ضحاها»و امثال آن (از سورههای کوتاه) را بخوانی». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «یَنْبَغِی لِلْإِمَامِ أَنْ تَکُونَ صَلَاتُهُ عَلَی صَلَاةِ أَضْعَفِ مَنْ خَلْفَهُ؛ سزاوار است نماز امام همانند نماز ضعیفترین کسی باشد که پشت سر او نماز میخواند». (2)
در حدیث دیگری آمده است: «إِنَّ النَّبِیَّ کَانَ ذَاتَ یَوْمٍ یَؤُمُّ أَصْحَابَهُ فَیَسْمَعُ بُکَاءَ الصَّبِیِّ فَیُخَفِّفُ الصَّلَاةَ؛ پیغمبر اکرم روزی با اصحابش نماز میخواند صدای گریه کودکی را شنید.نماز را تخفیف داد و کوتاه کرد». (1)
در روایت دیگری شبیه آن آمده که اصحاب سؤال کردند چرا نماز را کوتاه فرمودی؟ پیغمبر فرمود: «أَ وَ مَا سَمِعْتُمْ صُرَاخَ الصَّبِیِّ؟؛ آیا صدای گریه کودک را نشنیدید؟». (2)
بدیهی است منظور از تخفیف نماز در این روایات این نیست که واجبات نماز رعایت نگردد.
وَ أَمَّا بَعْدُ فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِیَّتِکَ،فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِیَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ،وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ؛وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ،وَ یَعْظُمُ الصَّغِیرُ،وَ یَقْبُحُ الْحَسَنُ، وَ یَحْسُنُ الْقَبِیحُ وَ یُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ.وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لَا یَعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ،وَ لَیْسَتْ عَلَی الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ،وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ:إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ،فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ،أَوْ فِعْلٍ کَرِیمٍ تُسْدِیهِ! أَوْ مُبْتَلًی بِالْمَنْعِ،فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِنْ بَذْلِکَ! مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیْکَ مِمَّا لَا مَئُونَةَ فِیهِ عَلَیْکَ،مِنْ شَکَاةِ مَظْلِمَةٍ،أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ.
ترجمه
و اما بعد (از این دستور) هیچگاه خود را در زمانی طولانی از رعایا پنهان مدار،زیرا پنهان ماندن زمامداران از چشم رعایا موجب نوعی کماطلاعی نسبت به امور (مردم و کشور) میشود و آنها را از آنچه نسبت به آن پنهان ماندهاند بیخبر میسازد در نتیجه مسائل بزرگ نزد آنان کوچک و امور کوچک در نظر آنها بزرگ میشود،کار خوب،زشت جلوه میکند و کار زشت،خوب؛و حقّ و باطل با یکدیگر آمیخته میشود.(و به یقین تدبیر لازم برای امور کشور در چنین شرایطی امکانپذیر نیست) زیرا والی فقط یک انسان است،اموری را که مردم از او پنهان میدارند نمیداند و حق،همیشه علامتِ مشخصی ندارد
و نمیتوان همیشه«صدق»را در چهرههای مختلف از«کذب»شناخت (وانگهی) تو از دو حال خارج نیستی:یا مردی هستی که آمادگی برای سخاوت و بذل و بخشش در راه حق داری،بنابراین دلیلی ندارد که خود را پنهان داری و از عطا کردن حقِ واجب خودداری کنی،و فعل کریمانهای را که باید انجام دهی ترک نمایی،یا مردی بخیل و تنگ نظر هستی در این صورت (هنگامی که مردم تو را ببینند و این صفت را در تو بشناسند) از بذل و بخشش تو مأیوس میشوند و دست از تو برمیدارند.افزون بر اینها،بسیاری از حوایج مردم نزد تو،هزینهای برای تو ندارد؛مانند شکایت از ستمی یا درخواست انصاف در داد و ستدی.
عیوب پنهان شدن زمامدار از دید مردم
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه خود درباره لزوم رابطه نزدیک میان والی و تودههای مردم سخن میگوید و معایب دور ماندن او از آنها را شرح میدهد و با دلایل مختلف روشن میسازد که نباید والی خود را از مردم پنهان دارد و اگر شرائطی ایجاب کند که از آنها پنهان شود نباید این پنهانی به طول انجامد.
میفرماید:«و اما بعد (از این دستور) هیچگاه خود را در زمانی طولانی از رعایا پنهان مدار،زیرا پنهان ماندن زمامداران از چشم رعایا موجب نوعی کماطلاعی نسبت به امور (مردم و کشور) میشود»؛ (وَ أَمَّا بَعْدُ فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ (1)عَنْ رَعِیَّتِکَ،فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِیَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ،وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ) .
در طول تاریخ بسیار دیده شده که حواشی سلطان و اطرافیان زمامدار او را عملاً در محاصره خود قرار میدهند و تنها اخباری را به او میرسانند که موجب
1) 1) .«احْتِجاب»به معنای خویشتن را پنهان داشتن از ریشه«حَجْب»بر وزن«حجم»به معنای پوشانیدن آمدهاست
خشنودی او یا به نفع حواشی و اطرافیان باشد و به این ترتیب او را از آنچه در کشور میگذرد دور میسازنند و این وضع،بسیار برای اداره یک کشور خطرناک است؛اما هنگامی که او با آحاد مردم در جلساتی تماس داشته باشد واقعیتهای دست اوّل به او منتقل میشود و حتی خیانت اطرافیان و مظالم آنها آشکار میگردد.
یکی از دستورات اسلامی این بوده که زمامداران،امامت جماعت را بر عهده میگرفتند؛یعنی در میان مردم همه روز حاضر میشدند و این کار میتوانست بسیاری از واقعیتها را به آنها منتقل کند؛خواه تلخ باشد یا شیرین.
آنگاه در ادامه این سخن میفرماید:«و آنها را از آنچه نسبت به آن پنهان ماندهاند بیخبر میسازد در نتیجه مسائل بزرگ نزد آنان کوچک و امور کوچک در نظر آنها بزرگ میشود،کار خوب،زشت جلوه میکند و کار زشت،خوب؛ و حق و باطل با یکدیگر آمیخته میشود.(و به یقین تدبیر لازم برای امور کشور در چنین شرایطی امکانپذیر نیست)»؛ (وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ،وَ یَعْظُمُ الصَّغِیرُ،وَ یَقْبُحُ الْحَسَنُ،وَ یَحْسُنُ الْقَبِیحُ وَ یُشَابُ (1)الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ) .
امام علیه السلام به روشنی آثار شوم این دور ماندن از مردم را بیان فرموده و انگشت روی جزئیات گذاشته است،زیرا زمامدار در صورتی میتواند تصمیم صحیح در اداره امور کشور بگیرد که حوادث خوب را از بد و بد را از خوب و حق را از باطل و باطل را از حق بشناسد.بلکه در اندازهگیریهای حوادث نیز به خطا نرود.اگر حادثه کوچکی را بزرگ ببیند و تصمیمات شدید نسبت به آن بگیرد به یقین گرفتار مشکلات میشود و همچنین به عکس اگر حوادث مهم را اطرافیان
1) 1) .«یُشابُ»از ریشه«شَوْب»بر وزن«شوق»به معنای مخلوط کردن و آمیختن است و گاه به معنای آلودهکردنی که منشأ فساد است
و حواشی در نظر او کوچک جلوه دهند ممکن است وقتی خبردار شود که شیرازه کشور از هم گسیخته باشد.
این یکی از دستورات مهم اسلام است و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و حاکم عادلی همچون علی علیه السلام با دقت آن را رعایت میکرده است؛هنگامی که حاکمان جور بنیامیّه و امثال آنها بر سر کار آمدند وضع دگرگون شد و حاجبان درگاه از ارتباط آحاد مردم با آن خلفای جور جلوگیری میکردند.حتی طبق بعضی از تواریخ گاه میشد که ارباب حاجت ماهها بر در کاخ حکومت و حتی گاهی به مدت یک سال رفت و آمد میکردند؛ولی آنها را به درون راه نمیدادند. (1)
به همین دلیل مردم به کلی از آنها جدا شدند و ادامه حکومتشان جز با استبداد و کشتار بیگناهان امکانپذیر نبود.
سپس امام علیه السلام به سه دلیل دیگر برای نهی از پنهان ماندن زمامدار از مردم توسل میجوید که هر یک به تنهایی میتواند برای اثبات این واقعیت کافی باشد.
نخست میفرماید:«زیرا والی فقط یک انسان است که اموری را که مردم از او پنهان میدارند نمیداند و حق،همیشه علامتِ مشخصی ندارد و نمیتوان همیشه«صدق»را در چهرههای مختلف از«کذب»شناخت»؛ (وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لَا یَعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ،وَ لَیْسَتْ عَلَی الْحَقِّ سِمَاتٌ (2)تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکَذِبِ) .
این دلیل بسیار روشنی است که زمامدار«عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ»و حق و باطل نیز همیشه نشاندار نیست،بهترین راه شناخت این است که با واقعیات بدون واسطه تماس داشته باشد تا از آنچه در کشورش میگذرد به طور صحیح با خبر گردد.
ممکن است در اینجا سؤال شود که این سخن با حدیثی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده چگونه سازگار است: «إِنَّ عَلَی کُلِّ حَقٍّ حَقِیقَةً وَ عَلَی کُلِّ صَوَابٍ نُوراً فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ کِتَابَ اللّهِ فَدَعُوهُ؛ بر هر حقی نشانهای از حقیقت است و بر هر سخن راستی نوری است.آنچه (از روایات) موافق کتاب اللّه است آن را بگیرید و آنچه را مخالف آن است رها سازید». (1)
پاسخ آن روشن است،زیرا حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله ناظر به روایات و احکام است که میتوان آنها را با معیار سنجشی همچون قرآن مجید سنجید و حق را از باطل جدا کرد؛اما آنچه در عهدنامه مالک آمده مربوط به موضوعات و مصادیق حق و باطل و راست و دروغ است که غالباً نشانه روشنی ندارد.
آنگاه امام به سراغ دلیل دوم میرود و میفرماید:«وانگهی تو از دو حال خارج نیستی:یا مردی هستی که آمادگی برای سخاوت و بذل و بخشش در راه حق داری،بنابراین دلیلی ندارد که خود را پنهان داری و از عطا کردن حقِ واجب خودداری کنی،و فعل کریمانهای را که باید انجام دهی ترک نمایی،یا مردی بخیل و تنگ نظر هستی در این صورت (هنگامی که مردم تو را ببینند و این صفت را در تو بشناسند) از بذل و بخشش تو مأیوس میشوند و دست از تو برمیدارند»؛ (وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ:إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ،فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ،أَوْ فِعْلٍ کَرِیمٍ تُسْدِیهِ! (2)أَوْ مُبْتَلًی بِالْمَنْعِ،فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِنْ بَذْلِکَ!) .
این یک واقعیت است که مردم اگر درباره کسی گرفتار شک و تردید باشند، پیوسته به او مراجعه میکنند؛اما هنگامی که با او تماس نزدیک داشته باشند اگر
اهل بذل و بخشش است عطای او را میگیرند و به دنبال کار خود میروند و اگر آدمی بخیل است مأیوس میشوند باز هم به سراغ کار خود میروند؛ولی شخصی که خود را پنهان میدارد ممکن است بر در خانه او پیوسته ازدحام باشد.
سپس امام علیه السلام دلیل سوم را بیان میکند و میفرماید:«افزون بر اینها،بسیاری از حوایج مردم نزد تو،هزینهای برای تو ندارد؛مانند شکایت از ستمی یا درخواست انصاف در داد و ستدی»؛ (مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیْکَ مِمَّا لَا مَئُونَةَ فِیهِ عَلَیْکَ،مِنْ شَکَاةِ (1)مَظْلِمَةٍ،أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ) .
اشاره به اینکه تمام مراجعات مردم درخواست مالی نیست بسیاری از آنها درخواست کمک برای حل مشکلات است؛مثلاً ظالمی به کسی ستمی کرده و مظلوم از تو کمک میخواهد یا معاملهای صورت گرفته و یکی از دو طرف معامله به دیگری زور میگوید،یا بدون مجوز شرعی میخواهد معامله را فسخ کند و یا بدهی خود را بدون دلیل نمیپردازد.در تمام اینگونه امور اگر والی در جلساتی با مردم ارتباط مستقیم داشته باشد می تواند از نفوذ و قدرت خود استفاده کند و احقاق حق نماید بی آنکه هزینه مالی برای او داشته باشد.
دیدارهای مستقیم مردمی
تنها در این عهدنامه نیست که امیرالمؤمنین علی علیه السلام به مالک اشتر این توصیه را میکند که سعی کند در ساعات معینی تماس مستقیم با مردم داشته باشد و از مشکلات آنها آگاه گردد و جلوی مظالم را بگیرد،بلکه در روایات دیگری از معصومان علیهم السلام نیز بر این معنا تأکید شده است.
از جمله یکی از یاران خاص امام علی بن موسیالرضا علیه السلام به نام بزنطی
1) 1) .«شَکاة»به معنای شکایت است
میگوید:نامهای از امام را دیدم که به فرزندش امام جواد علیه السلام نوشته است و میفرماید: «یَا أَبَا جَعْفَرٍ بَلَغَنِی أَنَّ الْمَوَالِیَ إِذَا رَکِبْتَ أَخْرَجُوکَ مِنَ الْبَابِ الصَّغِیرِ وَإِنَّمَا ذَلِکَ مِنْ بُخْلٍ بِهِمْ لِئَلَّا یَنَالَ مِنْکَ أَحَدٌ خَیْراً فَأَسْأَلُکَ بِحَقِّی عَلَیْکَ لَایَکُنْ مَدْخَلُکَ وَمَخْرَجُکَ إِلَّا مِنَ الْبَابِ الْکَبِیرِ وَإِذَا رَکِبْتَ فَلْیَکُنْ مَعَکَ ذَهَبٌ وَفِضَّةٌ ثُمَّ لَا یَسْأَلُکَ أَحَدٌ إِلَّا أَعْطَیْتَهُ؛ به من اطلاع دادهاند که خادمان و معاونان تو هنگامی که سوار میشوی تو را از در کوچک بیرون میبرند (تا مردمی که در برابر در بزرگ ایستادهاند با تو ملاقات نکنند) این به جهت بخلی است که آنها دارند و میخواهند خیری از تو به کسی نرسد از تو میخواهم به حقی که بر تو دارم (چنین کاری را ترک کنی و) ورود و خروج تو فقط از باب کبیر باشد (تا بتوانی با مردم تماس داشته باشی و بخشی از مشکلات آنها را حل کنی) افزون بر این هنگامی که سوار میشوی مقداری درهم و دینار با خود داشته باش و هر کس تقاضایی کرد چیزی به او بده». (1)
در حدیث دیگری از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است: «أَیُّمَا وَالٍ احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَنْ حَوَائِجِهِ؛ هر والی که خود را از برآوردن نیاز مردم پنهان دارد خداوند در قیامت از حوائج خود آنها را پنهان میدارد». (2)
البته نمیتوان انکار کرد که زمانها یکسان نیستند مثلاً در زمان ما یکی از مشکلات مهم،مشکلات امنیتی است که در بسیاری از موارد اجازه نمیدهد دولتمردان بدون حاجب و محافظ در میان مردم ظاهر شوند،در حالی که امام در سخنان فوق دستور میداد که تمام حاجبان و پاسداران را از آن مجلس خارج سازند.البته ممکن است نیروهای مخفی تا حدی مشکلات را حل کنند؛ولی گاه به تنهایی کافی نیست.
علاوه بر این فزونی جمعیت در عصر ما و سهولت ارتباطها از اقصا نقاط کشور به مرکز حکومت سبب میشود که اینگونه مجالس شدیداً مورد هجوم واقع شود.البته نباید آن را تعطیل کرد؛ولی باید تدبیرهایی برای حل مشکلاتِ اینگونه ملاقاتها اندیشید.
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود به نکته دیگری نیز در مورد معایب پنهان ماندن والی از مردم اشاره میکند که قابل توجّه است.میگوید:ممکن است بسیاری از صاحبنظران و اهل فضل و شخصیتهای مستقل بخواهند با والی تماس گرفته و نظرات مفید خود را برای حل مشکلات کشور در اختیار او بگذارند.اگر والی خود را از آنها پنهان دارد در واقع آنها را تحقیر کرده و سبب میشود که آنها از وی نفرت پیدا کنند (و این خسارت بزرگی است) و بدون شک بزرگان را تحقیر کردن و مأموران کوچک خود را بزرگ داشتن سبب حقارت والی میشود و گناهی است نابخشودنی،چرا که در واقع کسی را که به تو بدی نکرده مجازات کردهای و آنکس که میخواهد خشنودی تو را به دست آورد به خشم آوردهای آیا چیزی از این قبیحتر و زشتتر هست؟ (1)
1) 1) .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 107
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّةً وَبِطَانَةً،فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَتَطَاوُلٌ،وَقِلَّةُ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ،فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ.وَلَا تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِیَتِکَ وَحَامَّتِکَ قَطِیعَةً،وَلَا یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ،تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ النَّاسِ،فِی شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ،یَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَی غَیْرِهِمْ،فَیَکُونَ مَهْنَأُ ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ،وَعَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی الدُّنْیَا وَالآْخِرَةِ.وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَالْبَعِیدِ،وَکُنْ فِی ذَلِکَ صَابِرا مُحْتَسِباً،وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ،وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ،فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ.وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّةُ بِکَ حَیْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ،وَاعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ،فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ،وَرِفْقاً بِرَعِیَّتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ عَلَی الْحَقِّ.
ترجمه
(اضافه بر این گاه) برای زمامدار،خاصان و صاحبان اسرار (و نزدیکان و اطرافیانی) است که خودخواه و برتری طلب اند و در داد و ستد با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمیکنند.ریشه ستمشان را با قطع وسائل آن بر کن و هرگز به هیچ یک از اطرافیان و هواداران خود زمینی از اراضی مسلمانان را وا مگذار و نباید آنها طمع کنند که قراردادی به سود آنها منعقد سازی که موجب ضرر بر همجواران آن زمین باشد؛خواه در آبیاری یا عمل مشترک دیگر.به گونهای که هزینههای آن را بر دیگران تحمیل کنند و در نتیجه سودش فقط برای آنها باشد و عیب و ننگش در دنیا و آخرت نصیب تو گردد،حق را درباره آنها که
صاحب حق اند رعایت کن؛چه از نزدیکان تو باشد یا غیر آنها و در این باره شکیبا باش و به حساب خدا بگذار (و پاداش آن را از او بخواه) هرچند این کار موجب فشار بر خویشاوندان و یاران نزدیک تو شود،سنگینی این کار را بپذیر، زیرا سرانجامش پسندیده است و هرگاه رعایا نسبت به تو گمان بیعدالتی ببرند عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار و با بیانِ عذر خویش گمان آنها را نسبت به خود (درباره آنچه موجب بدبینی شده) اصلاح کن،زیرا این امر از یک سو موجب تربیت اخلاقی تو میشود و از سوی دیگر ارفاق و ملاطفتی است درباره رعیت و سبب میشود که بیانِ عذر خود،تو را به مقصودت که وادار ساختن آنها به حق است برساند.
از زیادخواهی اطرافیانت بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه چند دستور مهم دیگر به مالک میدهد که همه آنها سرنوشتساز است.
نخست میفرماید:«(اضافه بر این گاه) برای زمامدار،خاصان و صاحبان اسرار (و نزدیکان و اطرافیانی) است که خودخواه و برتری طلبند و در داد و ستد با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمیکنند»؛ (ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّةً وَ بِطَانَةً (1)، فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ (2)وَ تَطَاوُلٌ (3)،وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ) .
1) 1) .«بِطانَة»به معنای لباس زیرین در مقابل«ظهارة»که به لباس رویین گفته میشود،نیز به افرادی که محرماسرار هستند«بطانة»گفته میشود و منظور امام از این واژه معنای اخیر است
2) 2) .«استئثار»به معنای چیزی را به خود اختصاص دادن از ریشه«أثر»در اصل به معنای علامتی بر چیزی گذاردن گرفته شده و از آنجا که وقتی انسان چیزی را به خود اختصاص میدهد گویی اثری بر آن میگذارد این ماده در آن معنا بهکار رفته است
3) 3) .«تَطاول»به معنای برتریجویی از ریشه«طول»به معنای مرتفع شدن گرفته شده است
آنچه امام علیه السلام در اینجا به آن اشاره کرده یک واقعیت تلخ و گسترده تاریخی است که همواره دنیا پرستان و فرصت طلبان خود را به مراکز قدرت نزدیک میکنند و با اظهار اخلاص و فداکاری کامل به آنها تقرب میجویند تا بهوسیله آنها بخشهایی از بیتالمال در اختیار آنان و منسوبانشان قرار بگیرد و بر دوش مردم مظلوم سوار شوند و اموال و منافع آنها را غارت کنند.امام به مالک اشتر هشدار میدهد که مراقب این گروه باشد.
سپس دستور قاطعی در این زمینه صادر کرده در ادامه سخن میفرماید:
«ریشه ستمشان را با قطع وسائل آن بر کن و هرگز به هیچ یک از اطرافیان و هواداران خود زمینی از اراضی مسلمانان را وا مگذار و نباید آنها طمع کنند که قراردادی به سود آنها منعقد سازی که موجب ضرر بر همجواران آن زمین باشد؛ خواه در آبیاری یا عمل مشترک دیگر.به گونهای که هزینههای آن را بر دیگران تحمیل کنند و در نتیجه سودش فقط برای آنها باشد و عیب و ننگش در دنیا و آخرت نصیب تو گردد»؛ (فَاحْسِمْ (1)مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ،وَ لَا تُقْطِعَنَّ (2)لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِیَتِکَ وَ حَامَّتِکَ (3)قَطِیعَةً وَ لَا یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ، تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ النَّاسِ،فِی شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ یَحْمِلُونَ مَؤُونَتَهُ عَلَی غَیْرِهِمْ، فَیَکُونَ مَهْنَأُ (4)ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ،وَ عَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ) .
این تعبیرات با صراحت بیانگر این حقیقت است که شخص والی و زمامدار باید دست رد بر سینه گروه فرصتطلب سودجوی حاشیهنشین بزند و هرگز
1) 1) .«احْسِم»صیغه امر از ریشه«حسم»بر وزن«وصل»به معنای قطع کردن گرفته شده
2) 2) .«لاتقطعنّ»از ریشه«قطع»به معنای جدا کردن گرفته شده و این واژه هنگامی که به باب افعال میرود بهمعنای تخصیص دادن چیزی به کسی مثلاً زمینی را در اختیار کسی قرار دادن میباشد
3) 3) .«حامّة»به معنای نزدیکان و خاصان و خویشاوندان است از ریشه«حمّ»به معنای گرم کردن گرفته شده به مناسبت اینکه علاقه و دوستی آنها گرم و داغ است.به همین دلیل دوست صمیمی را«حمیم»میگویند
4) 4) .«مهنأ»به معنای چیز مرغوب و گواراست
تسلیم خواستههای آنها نشود و زمینهایی را که به مسلمانان تعلق دارد در اختیار آنان نگذارد،زیرا آنها به سبب نفوذی که در مرکز اصلی قدرت دارند سعی میکنند تمام هزینههای این املاک را که قاعدتاً باید در میان همه کسانی که ملک مشترک دارند تقسیم شود به زور بر عهده دیگران بیندازند و منفعت خالص از آنِ آنها باشد؛کاری که ظلم فاحش و خیانت آشکار است.
شایان توجّه است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به فرمان خدا زکات را بر بنی هاشم تحریم کرد مبادا از خویشاوندی آن حضرت استفاده کنند و بخشهای عظیمی از زکات را در اختیار خود بگیرند.حتی در روایت آمده است:«هنگامی که جمعی از بنی هاشم خدمت آن حضرت رسیدند و عرض کردند:اجازه بده جمعآوری زکات حیوانات بر عهده ما باشد.(ما از زکات سهمی نمیخواهیم ولی) سهم «والعاملین علیها»(کسانی که جمعآوری زکات میکنند) را به ما ده و گفتند ما از دیگران به این کار سزاوارتریم.پیغمبر فرمود:زکات (حتی سهم جمعآوری کنندگان آن) بر من و شما حرام است؛ولی به من وعده شفاعت داده شده...آیا فکر میکنید دیگران را (در شفاعت کردن) بر شما مقدم میدارم؟)». (1)
دور نگه داشتن خویشاوندان و اطرافیان از حکومت و دسترسی به بیتالمال، تا مدتی در میان مسلمانان رواج داشت؛ولی هنگامی که زمان عثمان فرا رسید، اوضاع به کلّی دگرگون شد؛بنیامیّه و بنیمروان اطراف او را گرفتند؛هم پستها و مقامها را در میان خود تقسیم کردند هم بیتالمال و اراضی مسلمانان را.نتیجه آن شورش عظیمی بود که بهوجود آمد و خون خلیفه در این راه ریخته شد.
وقتی نوبت به امام امیرمؤمنان علیه السلام رسید اوضاع به کلی تغییر یافت تا آنجا که حتی برادرش عقیل اجازه نیافت سهم مختصری بیشتر از دیگران از بیتالمال داشته باشد وچون حکومت به معاویه و بنیامیّه و پس از آنها به بنیعباس رسید
1) 1) .کافی،ج 4،ص 58،ح 1
غوغایی برپا شد اموال مسلمانان و بیتالمال در میان بستگان و اطرافیان و چاپلوسان تقسیم شد و در عوض،آنها با خشونت تمام از حکومت دفاع کردند و صداها را در سینهها خاموش نمودند و غالب شورشهایی که پیدا شد بر اثر همین مظالم بود.
تنها از عمر بن عبدالعزیز نقل میکنند که وقتی احساس کرد ممکن است این امر سرچشمه شورش عظیمی شود دستور اکید داد تمام این اموال به بیتالمال مسترد گردد و جلوی این امتیازات گرفته شود.
این امر در دنیای امروز نیز کاملاً رواج دارد،اشخاص و گروههای وابسته به حکومت از امتیازهای خاصی برخوردارند.همین امر سبب ناآرامیهای فراوان و شورشهای خطرناک است.
امام علیه السلام در دومین دستور میفرماید:«حق را درباره آنها که صاحب حق اند رعایت کن؛چه از نزدیکان تو باشد یا غیر آنها و در این باره شکیبا باش و به حساب خدا بگذار (و پاداش آن را از او بخواه) هرچند این کار موجب فشار بر خویشاوندان و یاران نزدیک تو شود سنگینی این کار را بپذیر،زیرا سرانجامش پسندیده است»؛ (وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَ الْبَعِیدِ،وَ کُنْ فِی ذَلِکَ صَابِرا مُحْتَسِباً،وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَ خَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ،وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ،فَإِنَّ مَغَبَّةَ (1)ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ) .
این همان چیزی است که امروز از آن به عنوان مقدم داشتن ضابطه بر رابطه تعبیر میشود و کاری است بسیار مشکل که انسان حق را بر پیوندهای خویشاوندی و دوستان نزدیک و همکاران خود مقدم دارد و معاونان خود را در برابر حق به فراموشی بسپرد و اگر خواسته آنها بر خلاف حق است اجرای حق را بر خواسته آنها مقدم بدارد.همان چیزی که نمونه کاملش خود امام علیه السلام است
1) 1) .«مَغَبَّة»به معنای عاقبت و نتیجه چیزی است
و داستان او با برادرش عقیل معروف است.و همچنین نامه ای که برای عثمان بن حنیف نوشت و به علت انحراف کوچک او از مسیر حق،شدیدا وی را سرزنش فرمود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:امیرمؤمنان به عمر بن خطاب چنین فرمود: «ثَلَاثٌ إِنْ حَفِظْتَهُنَّ وَ عَمِلْتَ بِهِنَّ کَفَتْکَ مَا سِوَاهُنَّ وَ إِنْ تَرَکْتَهُنَّ لَمْ یَنْفَعْکَ شَیْءٌ سِوَاهُنَّ؛ سه چیز است اگر آنها را حفظ کنی و به آنها عمل نمایی تو را از غیر آن بینیاز میکند و اگر آنها را ترک گویی چیزی غیر از آن تو را سودی نمیبخشد».
عمر گفت:«وَ مَا هُنَّ یَا أَبَا الْحَسَنِ؛ای ابو الحسن! آن سه چیز چیست؟»
امام فرمود: «إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَی الْقَرِیبِ وَ الْبَعِیدِ وَ الْحُکْمُ بِکِتَابِ اللّهِ فِی الرِّضَا وَ السَّخَطِ وَ الْقَسْمُ بِالْعَدْلِ بَیْنَ الْأَحْمَرِ وَ الْأَسْوَدِ؛ اجرای حد درباره نزدیکان و دوران (به طور یکسان) و حکم بر طبق کتاب خدا در حالت خشنودی و غضب و تقسیم عادلانه در میان سفید و سیاه».
عمر گفت:«لَعَمْرِی لَقَدْ أَوْجَزْتَ وَ أَبْلَغْتَ؛به جانم سوگند که مختصر گفتی و حق مطلب را ادا کردی». (1)
تعبیر امام به «فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ» اشاره به این است که رعایت عدالت و عدم تبعیض در میان نزدیکان و غیر آنها در دنیا عاقبت نیکی دارد،زیرا سبب اطمینان و خشنودی توده مردم و همراهی آنها با حکومت میشود و در آخرت نیز ثواب نیکوکاران و مجاهدان را در بر دارد.
آنگاه امام سومین دستور مهم را صادر میفرماید که بسیاری از مشکلات حکومت را کم میکند.میفرماید:«هرگاه رعایا نسبت به تو گمان بیعدالتی ببرند عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار و با بیانِ عذر خویش گمان آنها را
1) 1) .تهذیب الأحکام،ج 6،ص 227،ح 7
نسبت به خود (درباره آنچه موجب بدبینی شده) اصلاح کن،زیرا این امر از یک سو موجب تربیت اخلاقی تو میشود و از سوی دیگر ارفاق و ملاطفتی است درباره رعیت و سبب میشود که بیانِ عذر خود،تو را به مقصودت که وادار ساختن آنها به حق است برساند»؛ (وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّةُ بِکَ حَیْفاً (1)فَأَصْحِرْ (2)لَهُمْ بِعُذْرِکَ،وَ اعْدِلْ (3)عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ،فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ،وَ رِفْقاً بِرَعِیَّتِکَ،وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ (4)عَلَی الْحَقِّ) .
میدانیم یکی از مشکلات حکومتها این است که بسیاری از مردم از جزئیات مسائلی که در جامعه میگذرد ناآگاه اند و گاه زمامدار عادل دست به اقداماتی برای حل مشکلات و اصلاح امور میزند که دلیلش بر آنها مخفی است.
همین امر موجب بدگمانی مردم میشود و اگر این بدگمانیها روی هم متراکم گردد ممکن است مردم را از حکومت جدا سازد،از این رو هرگاه والی و زمامدار احساس کند سوء ظنی برای مردم درباره مسألهای پیدا شده،باید آشکارا دلیل منطقی کار خود را بیان دارد تا آنها آرامش فکر پیدا کنند و سوء ظنشان برطرف گردد.
یکی از بهترین فرصتها در اسلام برای زمامداران،استفاده کردن از خطبههای نماز جمعه است که قریب و بعید و نزدیکان و غیر آنها در آن جمعاند و او میتواند خود به طور مستقیم یا نائبانش مسائل را بشکافند و دلایل انجام هر کاری را که موجب بدگمانی شده آشکارا بگویند.
1) 1) .«حَیْف»به معنای ظلم و ستم و بیانصافی است و از آنجا که وقتی چیزی بهوسیله ظلم و ستم از دست برودانسان افسوس میخورد،این واژه امروز به معنای افسوس خوردن بهکار میرود
2) 2) .«أصْحِر»فعل امر از ریشه«صحرا»به معنای بیابان گرفته شده و«اصْحار»یعنی به بیابان رفتن.از آنجا که در بیابان همه چیز ظاهر و آشکار میشود،این ماده به معنای آشکار ساختن بهکار رفته و در کلام امام نیز به همین معناست
3) 3) .«اعْدِل»از ریشه«عدول»به معنای برگرداندن گرفته شده است
4) 4) .«تقویم»به معنای صاف و راست کردن و کجیها را از بین بردن است
امروز با توجّه به گستردگی رسانهها،معمولاً با مصاحبه یا دادن بیانیه در این گونه موارد اقدام میکنند؛ولی آنها که عذر موجهی ندارند به زودی رسوا میشوند و پایههای قدرتشان به لرزه در میآید.
این نکته نیز قابل توجّه است که امام علیه السلام برای افشاگری در موارد سوء ظن رعیت دو فایده مهم ذکر فرمود:اوّل:رفع سوء ظن مردم از طریق بیان واقعیتها و شرح امکانات و تنگناها.دوم:ریاضت نفس والی و زمامدار،زیرا او با این عمل،گویی خود را در اختیار مردم گذارده و از اوج قدرت فرود آمده و همچون یک دوست و برادر،با آنها متواضعانه سخن میگوید و این تواضع مایه ریاضت نفس و پرورش روح و اخلاق زمامدار است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز بارها اقدام بر این کار کرده و اسوه عملی برای این دستور بود.از جمله:
1.به هنگام تقسیم غنائم فراوان جنگ حنین،هنگامی که برای رؤسای تازه مسلمان قریش مانند ابوسفیان و بعضی دیگر یکصد شتر سهمیه قرار داد و سهم مهاجران و انصار پیشین را بسیار کم و در حدود چهار شتر مقرر فرمود،گروهی از آنها سخت ناراحت شدند و بعضی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را متهم به عدم رعایت عدالت در تقسیم غنیمت نمودند.در اینجا پیغمبر خدا عذر خود را آشکارا بیان کرد و به آنها گفت:من با این کار محبّت این افراد را نسبت به اسلام جلب کردم تا مسلمان شوند ولی شما را به اسلامتان (که در وجودتان ریشهدار است واگذاردم) آیا دوست ندارید گروهی شتر و گوسفند ببرند ولی شما محبّت و ایمان به رسول اللّه را با خود ببرید؟ (1)
2.نمونه دیگر جریانی است که در صلح حدیبیه اتفاق افتاد.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در این صلح که با مشرکان مکه برقرار کرد اوّلاً حاضر شد بدون انجام اعمال
1) 1) .سیره ابنهشام،ج 2،ص 320 و تاریخ طبری،ج 2،ص 361،حوادث سال هشتم هجرت
عمره-با اینکه خود و یارانش احرام بسته بودند-به مدینه باز گردد و ثانیاً شرطهایی را که به نفع قریش در این صلحنامه آمده بود بپذیرد که این مسأله بر یارانش سنگین بود.
از جمله کسانی که زبان به اعتراض گشودند عمر بود.در روایتی آمده که او گفت:«ما شَکَکْتُ فِی الإسْلامِ قَطُّ کَشَکّی یَوْمَ حُدَیْبِیَّةَ؛هیچگاه در اسلام شکی مانند شک روز حدیبیه نکردم»خدمت پیغمبر آمده عرض کرد:آیا ما مسلمان نیستیم؟ فرمود:هستید.عرض کرد:آیا آنها مشرک نیستند؟ فرمود:هستند.عرض کرد:پس چرا ما این همه خفت و خواری را در دین خود بپذیریم؟ پیامبر یاران خود را مخاطب قرار داد و فرمود:این از ناحیه من نبود؛خدا چنین دستور صلحی را به من داده و احدی نمیتواند امر پروردگار را مخالفت کند و بدانید خدا مرا ضایع نخواهد کرد.(و پیروزیها در پیش است). (1)
3.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که میفرمود:چیزی«از مواد غذایی»خدمت پیغمبر آوردند تا (بر اهل صفه) تقسیم کند؛ولی به اندازهای نبود که به همه برسد،از این رو تنها به جمعی از آنها داد و چون ممکن بود دیگران قلباً ناراحت شوند و معترض باشند،پیامبر در برابر آنها آمد و فرمود:ای اهل صفه مقدار کمی برای ما آورده بودند؛من دیدم به همه نمیرسد.آن را به افرادی که نیاز بیشتری داشتند دادم (و در آینده جبران خواهد شد). (2)
وَ لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ وَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًی فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِکَ،وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ،وَ أَمْناً لِبِلَادِکَ،وَ لَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ،فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ،وَ اتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ.وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً،أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً،فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ،وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَةِ،وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ،فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللّهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً،مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ،وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ،مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ.وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ؛فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ،وَ لَا تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ،وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ،فَإِنَّهُ لَا یَجْتَرِئُ عَلَی اللّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِیٌّ.وَ قَدْ جَعَلَ اللّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ،وَ حَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَی مَنَعَتِهِ،وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَی جِوَارِهِ،فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَ لَا خِدَاعَ فِیهِ،وَ لَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ،وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَی لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَ التَّوْثِقَةِ وَ لَا یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْرٍ،لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللّهِ،إِلَی طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ، فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَی ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ،خَیْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ،وَ أَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللّهِ فِیهِ طِلْبَةٌ،لَا تَسْتَقْبِلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَ لَا آخِرَتَکَ.
ترجمه
هرگز صلحی را که از جانب دشمن پیشنهاد میشود و رضای خدا در آن است رد مکن،چرا که در صلح برای سپاهت آرامش (و سبب تجدید قوا) و برای
خودت مایه راحتی از همّ و غمها و برای کشورت موجب امنیّت است؛اما سخت از دشمنت پس از صلح با او برحذر باش،زیرا دشمن گاه نزدیک میشود که غافلگیر سازد،بنابراین دوراندیشی را بهکار گیر و در این مورد خوشبینی را کنار بگذار.
و اگر پیمانی میان خود و دشمنت بستی یا لباس امان بر او پوشاندی (و او را پناه دادی) به عهدت وفا کن و قرارداد خود را محترم بشمار و جان خویش را در برابر تعهداتت سپر قرار ده،زیرا هیچ یک از فرایض الهی همچون بزرگداشت «وفای به عهد و پیمان»نیست و مردم جهان با تمام اختلافات و تشتت آرایی که دارند نسبت به آن اتفاق نظر دارند.حتی مشرکان زمان جاهلیت-علاوه بر مسلمین-آن را مراعات میکردند،چرا که عواقب دردناک پیمانشکنی را آزموده بودند.
بنابراین هرگز پیمانشکنی نکن و در عهد و پیمان خود خیانت روا مدار و دشمنت را فریب نده،زیرا هیچ کس جز شخص جاهل و شقی (چنین) گستاخی را در برابر خداوند روا نمیدارد.خداوند عهد و پیمانی را که با نام او منعقد میشود به رحمت خود مایه آسایش بندگان و حریم امنی برای آنها قرار داده تا به آن پناه برند و برای انجام کارهای خود در کنار آن بهره بگیرند،لذا نه فساد،نه تدلیس و نه خدعه و نیرنگ در عهد و پیمان روا نیست.
(اضافه بر این) هرگز پیمانی را که در آن تعبیراتی است که جای اشکال (و سوء استفاده دشمن) در آن وجود دارد منعقد مکن (و همانگونه که نباید عبارتی در عهدنامه باشد که دشمن از آن سوء استفاده کند) تو نیز بعد از تأکید و عبارات محکم عهدنامه،تکیه بر بعضی از تعبیرات سست و آسیبپذیر برای شکستن پیمان منما و هیچگاه نباید قرار گرفتن در تنگناها به سبب الزامهای پیمان الهی تو را وادار سازد که برای فسخ آن از طریق ناحق اقدام کنی،زیرا
شکیبایی تو در تنگنای پیمانها که (به لطف خداوند) امید گشایش و پیروزی در پایان آن داری بهتر از پیمانشکنی و خیانتی است که از مجازات آن میترسی.
همان پیمانشکنی که سبب مسئولیت الهی میگردد که نه در دنیا و نه در آخرت نمیتوانی پاسخگوی آن باشی.
احترام به عهد و پیمان از مهمترین واجبات است
امام علیه السلام در این بخش،مسائل مهمی در ارتباط با دشمنان و طرز برخورد با آنها در صلح و جنگ بیان میکند.نخست میفرماید:«هرگز صلحی را که از جانب دشمن پیشنهاد میشود و رضای خدا در آن است رد مکن؛چرا که در صلح برای سپاهت آرامش (و سبب تجدید قوا) و برای خودت مایه راحتی از همّ و غمها و برای کشورت موجب امنیّت است»؛ (وَ لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ وَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًی فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَةً (1)لِجُنُودِکَ،وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ،وَ أَمْناً لِبِلَادِکَ) .
تعبیر به «وَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًی» اشاره به صلح عادلانه است؛صلحی که سبب سرشکستگی ملت اسلام نشود و اجحافی بر دشمن در آن نباشد؛صلحی عادلانه و پرفایده.
این تعبیر ممکن است اشاره به این موضوع نیز باشد که گاه بعضی از افراد پرتوقع و تندرو رضایت به صلح ندهند در حالی که رضای خدا در آن باشد مانند صلح حدیبیه که رضای خداوند و پیامبر اسلام در آن بود؛ولی بعضی از تندروان با آن به مخالفت برخاستند و سرانجام فهمیدند اشتباه از آنان بوده است.
به عکس گاهی افراد طرفدار صلحاند در حالی که خدا از آن راضی نیست مانند آنچه در صفین واقع شد که گروهی فریب خورده و نادان بعد از مشاهده
1) 1) .«دَعْهُ»به معنای سکون و آرامش است و از ریشه«وَدَعَ»بر وزن«منع»گرفته شده است
قرآنها بر سر نیزهها بر صلح با معاویه اصرار داشتند در حالی که این صلح مایه بدبختی مسلمانان شد و اگر جنگ کمی ادامه میداشت کار برای همیشه یکسره میشد.
در عصر ما گاه دولتهای استعماری دم از صلح با ملتها میزنند؛صلحی که به گفته مرحوم مَغنیّه در شرح نهجالبلاغهاش در سه چیز خلاصه میشود:روی کار آمدن حکومتی مزدور؛اقتصادی که مصالح استعمارگران را تأمین کند و تشکیلات اداری و نظامی که تابع اراده آنها باشد.و اظهار میدارند که اگر این سه تأمین بشود هر شرط دیگری را خواهند پذیرفت در حالی که نتیجه آن جز بدبختی و شکست همه جانبه نخواهد بود. (1)
بدیهی است منظور از رضایت خداوند همان تأمین مصالح اسلام و مردم مسلمان است که بهوسیله اندیشمندان و مشاوران آگاه حکومت تضمین میشود.
فواید سه گانهای را که امام در اینجا برای صلح بیان فرموده کاملاً جامع است، زیرا صلح نتیجهای برای لشکر،ثمرهای برای زمامدار و فایدهای برای مردم دارد؛ لشکر آرامش پیدا میکند و میتواند خود را آمادهتر از پیش برای دفع هرگونه حمله دشمن سازد و زمامدار که به هنگام جنگ تمام فکرش متوجه برنامههای آن میشود از این افکار آزار دهنده راحت میگردد و به تمشیت سایر امور میپردازد و مردم هم احساس امنیّت میکنند و به پیشبرد کارهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی میپردازند.
این تعبیرات نشان میدهد که جنگ بلایی بزرگ است و حتی الامکان باید از آن پرهیز کرد مگر آنکه خطری برای کشور اسلام احساس شود که در آنجا باید شجاعانه ایستاد.
1) 1) .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 112
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن به نکته مهم دیگری اشاره کرده میفرماید:
«اما سخت از دشمنت پس از صلح با او برحذر باش،زیرا دشمن گاه نزدیک میشود که غافلگیر سازد،بنابراین دوراندیشی را بهکار گیر و در این مورد خوشبینی را کنار بگذار»؛ (وَ لَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ،فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ،وَ اتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ) .
این یک واقعیت است که پیشنهاد صلح از سوی دشمن همیشه صادقانه نیست و نمیتوان آن را دلیل بر صلحطلبی وی دانست،گرچه باید پیشنهاد صلح شرافتمندانه را پذیرفت؛ولی نباید به آن دل بست و اطمینان نمود.تاریخ گذشته و معاصر نمونههای زیادی از صلح غافلگیرانه را به خاطر دارد.
اینکه امام علیه السلام میفرماید:«حسن ظن و خوشبینی را در اینجا کنار بگذار»با اینکه اصل در اسلام بر خوشبینی است به سبب آن است که طرف مقابل دشمن است نه دوست.
آنگاه امام علیه السلام دستور مهم دیگری را در برابر دشمنان بیان میدارد و با تأکید تمام به آن میپردازد؛تأکیدی که نشانه روح عدالت و جوانمردی و اخلاق انسانی در اسلام است.میفرماید:«اگر پیمانی میان خود و دشمنت بستی یا لباس امان بر او پوشاندی (و او را پناه دادی) به عهدت وفا کن و قرارداد خود را محترم بشمار و جان خویش را در برابر تعهداتت سپر قرار ده»؛ (وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَةً،أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً،فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ،وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ) .
از آنجا که مسأله عهد و پیمانها و پایبندی به آن نقش بسیار مهمی در مسأله صلح در جهان انسانیت دارد،امام با ذکر چند دلیل بر آن تأکید مینهد.میفرماید:
«زیرا هیچ یک از فرایض الهی همچون بزرگداشت«وفای به عهد و پیمان» نیست و مردم جهان با تمام اختلافات و تشتت آرایی که دارند نسبت به آن اتفاق
نظر دارند»؛ (فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللّهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً،مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ،وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ) .
اشاره به اینکه همه مردم جهان در طول تاریخ وفای به عهد و پیمانها را که در میان کشورها و قبائل بسته میشود لازم شمرده و میشمرند و مخالفت با آن را ننگ میدانند،هرچند نمونههایی از پیمانشکنی در گذشته و حال داشتهایم؛ ولی پیمانشکنان هم اصرار داشتهاند کار خود را بهنوعی توجیه کنند که رنگ پیمانشکنی به خود نگیرد تا مورد نکوهش همگان واقع نشوند.
آنگاه به سراغ دلیل دیگری رفته میفرماید:«حتی مشرکان زمان جاهلیت - علاوه بر مسلمین-آن را مراعات میکردند،چرا که عواقب دردناک پیمانشکنی را آزموده بودند»؛ (وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا (1)مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ) .
میدانیم عرب در زمان جاهلیت تقریبا از تمام ارزشهای اخلاقی و انسانی دور افتاده بود؛غارتگری و کشتار را جزء افتخارات خود میشمرد؛ولی با این حال اگر عهد و پیمانی از سوی قبیلهای با قبیله دیگری بسته میشد حتی الامکان آن را محترم میشمرد و پیمانشکنی را گناه بزرگی میدانست.
در اسلام نیز مسأله وفای به عهد در برابر دوست و دشمن یکی از اصول مسلّم است.
در حدیثی میخوانیم شخصی از محضر امام سجاد علیه السلام سؤال کرد و گفت:
«أَخْبِرْنِی بِجَمِیعِ شَرَائِعِ الدِّینِ؛ تمام اصول اساسی دین را برای من بیان فرما».
امام علیه السلام فرمود: «قَوْلُ الْحَقِّ وَالْحُکْمُ بِالْعَدْلِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ؛ سخن حق و حکم به
1) 1) .«اسْتَوْبَلُوا»از ریشه«استیبال»به معنای آزمودن گرفته شده و ریشه اصلی آن«وَبْل»بر وزن«نقل»به معنای بارش شدید باران است و چون چنین بارشی مشکلاتی ایجاد میکند این واژه در مورد ضرر و زیان و امتحانات سخت به کار رفته است
عدالت و وفای به عهد شرایع دین است». (1)
آنگاه امام علیه السلام در ادامه همین سخن،با دو بیان دیگر،شدیداً از پیمانشکنی نهی میکند.نخست میفرماید:«بنابراین هرگز پیمانشکنی نکن و در عهد و پیمان خود خیانت روا مدار و دشمنت را فریب نده،زیرا هیچ کس جز شخص جاهل و شقی (چنین) گستاخی را در برابر خداوند روا نمیدارد»؛ (فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ،وَ لَا تَخِیسَنَّ (2)بِعَهْدِکَ،وَ لَا تَخْتِلَنَّ (3)عَدُوَّکَ،فَإِنَّهُ لَا یَجْتَرِئُ عَلَی اللّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِیٌّ) .
اشاره به اینکه پیمانشکنی و خیانت در عهد و فریب دادن دشمن از این طریق نوعی دشمنی با خداست،زیرا او دستور فراوان بر وفای به عهد و ترک غدر و مکر داده است و مخالفت با آن یا از سر جهل است و یا از روی شقاوت (در فرض آگاهی) از اینجا روشن میشود که اسلام تا چه حد برای وفاداری به عهد و پیمانها اهمّیّت قائل شده و آن را به عنوان یک ارزش انسانی والا واجب و لازم شمرده است.
در تعبیر دوم میفرماید:«خداوند عهد و پیمانی را که با نام او منعقد میشود به رحمت خود مایه آسایش بندگان و حریم امنی برای آنها قرار داده تا به آن پناه برند و برای انجام کارهای خود در کنار آن بهره بگیرند،لذا نه فساد،نه تدلیس و نه خدعه و نیرنگ در عهد و پیمان روا نیست»؛ (وَ قَدْ جَعَلَ اللّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ (4)بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ،وَ حَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَی مَنَعَتِهِ (5)،وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَی جِوَارِهِ،
1) 1) .بحارالانوار،ج 72،ص 26،ح 10
2) 2) .«لاتَخیسَنَّ»از ریشه«خَیْس»بر وزن«خیر»به معنای فاسد شدن و متعفن گردیدن گرفته شده سپس بهمعنای خیانت و نقض عهد بهکار رفته است
3) 3) .«لا تَخْتِلَنَّ»از ریشه«خَتْل»بر وزن«قتل»به معنای خدعه و نیرنگ غافلگیرانه است
4) 4) .«افْضا»از ریشه«افضاء»به معنای توسعه دادن و از ریشه«فضا»گرفته شده و گاه به معنای گستردنو منتشر ساختن نیز بهکار میرود و در جمله بالا همین معنا اراده شده است
5) 5) .«مَنَعَة»به معنای قوت و قدرتی است که انسان را در مقابل دشمن یا حوادث ناگوار حفظ میکند
فَلَا إِدْغَالَ (1)وَ لَا مُدَالَسَةَ (2)وَ لَا خِدَاعَ فِیهِ) .
قابل توجّه اینکه تعبیر به «بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ» که همه بندگان،اعم از مؤمن و کافر و دوست و دشمنِ مسلمانان را شامل میشود به خوبی نشان میدهد که این دستور از دستورات مربوط به حقوق مؤمنان و برادران مسلمان نیست،بلکه جزء حقوق بشر است که صرف نظر از مذهب و عقیده باید اجرا شود و در سایه آن مردم جهان با تمام اختلافاتی که در آن دارند بتوانند در کنار هم در آرامش زندگی کنند.
سپس امام علیه السلام از سومین دستور در زمینه عهد و پیمان با مخالفان سخن میگوید و میفرماید:«(اضافه بر این) هرگز پیمانی را که در آن تعبیراتی است که جای اشکال (و سوء استفاده دشمن) در آن وجود دارد منعقد مکن»؛ (وَ لَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ (3)) .
این نکته مخصوصاً در پیمانهایی که در میان اقوام و ملتها و دولتها بسته میشود،بسیار مهم است که تمام بندهای پیمان باید شفاف و روشن باشد و تعبیرات دو پهلو که امکان سوء استفاده در آن راه یابد وجود نداشته باشد،زیرا بسیار میشود که دشمن با زیرکی خود جملهای مبهم را در عهدنامه میگنجاند و سپس برای طفره رفتن از وفای به عهد از آن بهره میگیرد.
در دنیای امروز این مسأله به دقت دنبال میشود؛مواد عهدنامهها را چندین
1) 1) .«ادْغال»از ریشه«دَغْل»بر وزن«عقل»به معنای داخل شدن در یک مکان به صورت مخفیانه است و از آنجا که فاسدان و مفسدان معمولاً به این صورت وارد میشوند،مفهوم فساد نیز غالباً در آن وجود دارد.و«دَغَل»بر وزن«قَمَر»به معنای فساد و گاه به معنای شخص مفسد میآید و در عبارت بالا نیز معنای فساد مندرج است
2) 2) .«مُدالَسَة»به معنای خدعه و خیانت کردن است و ریشه اصلی آن«دَلَس»بر وزن«قفس»به معنای ظلمت است و سپس به معنای خیانت به کار رفته است
3) 3) .«عِلَل»جمع«علة»به معنای بیماری و فساد است و در عبارت بالا به معنای ابهاماتی است که سرچشمه توجیهات فاسد و مفسد میشود
بار میخوانند و از کارشناسان حقوقی و غیر حقوقی کمک میگیرند مبادا یک بند آن مشکل آفرین باشد.سزاوار است مردم در معاملات شخصی و خصوصی نیز این دستور مولا را که در مورد عهدنامهها بیان فرموده رعایت کنند و خود را از مشکلات احتمالی رهایی بخشند.
حضرت در ادامه سخن در چهارمین دستور میفرماید:«(و همانگونه که نباید عبارتی در عهدنامه باشد که دشمن از آن سوء استفاده کند) تو نیز بعد از تأکید و عبارات محکم عهدنامه،تکیه بر بعضی از تعبیرات سست و آسیبپذیر برای شکستن پیمان منما»؛ (وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَی لَحْنِ قَوْلٍ (1)بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَ التَّوْثِقَةِ)
این دستور امام علیه السلام پایبند بودن اسلام و مسلمانان را به ارزشهای انسانی درباره وفای به عهد آشکارتر میسازد و نشانه روشنی از عدالت اسلام است، زیرا همانگونه که سوء استفاده دشمن را از عبارات عهدنامه نمیپسندند به دوست هم اجازه این کار را نمیدهد.
البته ممکن است امضاکننده پیمان اظهار کند که هدفم غیر از این بوده است که ظاهر عبارت دلالت دارد،یا من به حکم ناچاری توریه کردم ولی میدانیم در تمام پیمانها و حتی اسناد معاملات و وقفنامهها و وصیتنامهها معیار،ظواهر الفاظ است و هیچ کس حق ندارد با هیچ بهانهای از آن فراتر رود.
از این رو امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه هشتم نهجالبلاغه هنگامی که«زبیر»با عذرهای واهی میخواست بیعت خود را با امام بشکند چنین فرمود: «یَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَایَعَ بِیَدِهِ وَلَمْ یُبَایِعْ بِقَلْبِهِ فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَیْعَةِ وَادَّعَی الْوَلِیجَةَ فَلْیَأْتِ عَلَیْهَا بِأَمْرٍ یُعْرَفُ وَإِلَّا فَلْیَدْخُلْ فِیمَا خَرَجَ مِنْهُ؛ او گمان میکند که بیعتش تنها با دست بوده نه با دل پس اقرار به بیعت میکند؛ولی مدعی امری پنهانی است (که نیّتش چیز
1) 1) .«لَحْن قَوْل»به گفته ارباب لغت سخنی است که از قواعد و سنن خود منصرف گردد و نتیجه خلافی از آن گرفته شود
دیگری بوده) بنابراین بر او واجب است دلیل روشنی بر این ادعای خود بیاورد و گرنه باید در آن چیزی که از آن خارج شده بازگردد و به بیعت خود وفادار باشد».
در ادامه برای تأکید بیشتر میافزاید:«هیچگاه نباید قرار گرفتن در تنگناها بهسبب الزامهای پیمان الهی تو را وادار سازد که برای فسخ آن از طریق ناحق اقدام کنی»؛ (وَ لَا یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْرٍ،لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللّهِ،إِلَی طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ) .
ممکن است گاهی عمل به عهدنامهای واقعا مشکل آفرین باشد و مسلمانان را در تنگناها قرار دهد؛ولی تحمل این مشکلات بر شکستن پیمان کاملاً ترجیح دارد.
آنگاه امام علیه السلام به ذکر دلیل آن میپردازد و میفرماید:«زیرا شکیبایی تو در تنگنای پیمانها که (به لطف خداوند) امید گشایش و پیروزی در پایان آن داری بهتر از پیمانشکنی و خیانتی است که از مجازات آن میترسی.همان پیمانشکنی که سبب مسئولیت الهی میگردد که نه در دنیا و نه در آخرت نمیتوانی پاسخگوی آن باشی»؛ (فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَی ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ،خَیْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ،وَ أَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللّهِ فِیهِ طِلْبَةٌ (1)،لَا تَسْتَقْبِلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَ لَا آخِرَتَکَ) .
اشاره به اینکه مشکلات آخرت در برابر مشکلات دنیا قابل مقایسه نیست و خشم پروردگار با هیچ چیز قیاس نمیشود،بنابراین باید تنگناها و مشکلات پیمانی که بسته شده تحمل شود و باید از پیمانشکنی که مجازات الهی را در پی دارد پرهیز کرد که نه تنها مجازات الهی را در پی دارد،بلکه در دنیا نیز اسباب سرشکستگی و بیاعتباری است.
نمونه روشن این مطلب حادثهای است که بعد از عهدنامه صلح حدیبیه اتفاق
1) 1) .«طِلبَة»اسم مصدر و به معنای مطلوب است
افتاد چون یکی از مواد این صلحنامه این بود که اگر کسی از زندانیان مکه به مدینه فرار کند او را باز گردانند و تحویل دهند؛ولی اگر از مسلمانان مدینه کسی به مکه فرار کند تحویل او لازم نباشد که این ماده به هنگام نوشتن عهدنامه مورد ایراد بعضی از مسلمانان واقع شد و پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد:اگر کسی از ما به سوی مکه فرار کند مفهومش این است که مرتد شده و چنین فردی به درد مسلمانان نمیخورد.
به دنبال این موضوع شخصی از زندانیان مکه از قریش به نام«ابو بصیر»فرار کرد و به مدینه آمد.مکیان دو نفر را برای تحویل گرفتن او به مدینه فرستادند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:ای ابو بصیر تو میدانی ما با این جمعیت پیمان بستیم و در دین ما پیمانشکنی جایز نیست ناچاریم تو را به آنها تحویل دهیم؛ولی خداوند گشایش و فرجی برای تو فراهم میآورد.آن دو مأمور،ابو بصیر را تحویل گرفتند و در وسط راه ابو بصیر به یکی از آن دو مأمور گفت:شمشیر تو واقعا برنده است؟ گفت:آری.گفت:ببینم.شمشیرش را به دست او داد او هم وی را کشت (و نفر دوم جرأت حمله به وی را نداشت و فرار کرد) ابو بصیر بعد از این جریان به مدینه بازگشت. (1)
وفای به عهد و پیمان در تعلیمات اسلام
در آیات قرآن و روایات اسلامی در مورد وفای به عهد و پیمان حتی با دشمنان،تأکید بسیار شده است.این تأکیدهای پی در پی درباره وفاداری به پیمانهای میان ملتها و کشورها و طوایف و قبایل،همه از اینجا سرچشمه میگیرد که بدون آن آرامش و امنیتی در جهان پیدا نخواهد شد و اگر کشورها
1) 1) .تاریخ طبری،ج 2،ص 284
و دولتها پایبند به پیمانهای خود نباشند،مردم دنیا در وحشت و ناامنی عجیبی فرو میروند.فراموش نکنیم که اسلام این دستور انسانیِ بسیار مهم را چهارده قرن پیش،داده است؛چیزی که دنیای امروز هنوز در آن گرفتار مشکل است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «ثَلَاثَةٌ لَا عُذْرَ لِأَحَدٍ فِیهَا:أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَی الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ بِرُّ الْوَالِدَیْنِ بَرَّیْنِ کَانَا أَوْ فَاجِرَیْنِ؛ سه چیز است که هیچ کس در مخالفت با آن معذور نیست:ادای امانت خواه متعلق به انسان نیکوکاری باشد یا بدکار و وفای به عهد،خواه در برابر نیکوکاری باشد یا بدکار و نیکی به پدر و مادر خواه نیکوکار باشند یا بدکار». (1)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ یَظْلِمْهُمْ وَحَدَّثَهُمْ فَلَمْ یَکْذِبْهُمْ وَوَعَدَهُمْ فَلَمْ یُخْلِفْهُمْ فَهُوَ مِمَّنْ کَمَلَتْ مُرُوءَتُهُ وَظَهَرَتْ عَدَالَتُهُ وَوَجَبَتْ أُخُوَّتُهُ وَحَرُمَتْ غِیبَتُهُ؛ کسی که با مردم معامله کند و به آنها ستم روا ندارد و با آنان سخن گوید و دروغ نگوید و وعده دهد و مخالفت با وعده خود ننماید از کسانی است که شخصیتش کامل و عدالتش ظاهر و برادری او واجب و غیبتش حرام است». (2)
ولی در دنیای امروز که متأسّفانه پایههای ارزشهای اخلاقی و انسانی سست شده،گاهی مهمترین و مؤکدترین پیمانها را زیر پا میگذارند و با صراحت میگویند:«معیار منافع خصوصی است نه پیمان»و به همین دلیل آرامشی که باید بعد از پیمانهای صلح حاصل شود فراهم نمیگردد.
مرحوم شهید مطهری در کتاب«سیری در سیره نبوی»نکتهای را از نخست وزیر و فرمانده معروف انگلیسی«چرچیل»نقل میکند که در کتاب خود درباه حمله متفقین به ایران چنین میگوید:«اگر چه ما با ایرانیها پیمان بسته بودیم که
در کشور آنها وارد نشویم و طبق قرار داد نباید چنین کاری میکردیم ولی این معیارها؛یعنی پیمان و وفای به پیمان،در مقیاسهای کوچک قابل قبول است؛ هنگامی که دو نفر با یکدیگر قول و قرار میگذارند؛اما در عالم سیاست هنگامی که پای منافع یک ملت در میان است این حرفها دیگر موهوم است.من نمیتوانستم از منافع بریتانیای کبیر به عنوان این که این کار ضد اخلاق است چشم بپوشم که ما با فلان کشور پیمان بستهایم و نقض پیمان بر خلاف اصول انسانیت است.این حرفها اساساً در مقیاسهای کلی و شعاعهای وسیع درست نیست!!». (1)
این در حالی است که قرآن مجید درباره مخالفان اسلام با صراحت میگوید:
««وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ إِلاّ عَلی قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثاقٌ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ» ؛و (تنها) اگر در (حفظ) دین (خود) از شما یاری طلبند بر شماست که آنها را یاری کنید جز بر ضد گروهی که میان شما و آنها،پیمان (ترک مخاصمه) است.و خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست». (2)
به بیان دیگر لزوم دفاع از دوستان در صورتی است که در برابر دشمنان مشترک قرار گیرند؛اما اگر در برابر کفاری که با مسلمانان پیمان بستهاند واقع شوند احترام به پیمان از دفاع از این گروه لازمتر است.
در آیه دیگر میخوانیم: ««وَ إِنْ کانَ مِنْ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثاقٌ فَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلی أَهْلِهِ وَ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ» ؛و اگر از گروهی باشد که میان شما و آنها پیمانی برقرار است،باید خونبهای او را به کسان او بپردازد و یک برده مؤمن (نیز) آزاد کند و آن کس که نمیتواند (برده آزاد کند) باید دو ماه پی در پی روزه بگیرد». (3)خلاصه مضمون آیه این است که اگر خاندان
مقتول از کفاری باشند که با مسلمانان هم پیمانند،در این صورت برای احترام به پیمان باید علاوه بر آزاد کردن یک برده مسلمان خونبهای مقتول را به بازماندگانش بپردازند.
تمامی این دستورات و تأکیدات،نشانه روشنی از لزوم پایبندی مسلمانان به عهد و پیمانهاست که بدون آن،اعتماد از جامعه رخت میبندد.
إِیَّاکَ وَالدِّمَاءَ وَسَفْکَهَا بِغَیْرِ حِلِّهَا،فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْنَی لِنِقْمَةٍ،وَلَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ،وَلَا أَحْرَی بِزَوَالِ نِعْمَةٍ،وَانْقِطَاعِ مُدَّةٍ،مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا.وَاللّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ،فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ فَلَا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ،فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَیُوهِنُهُ،بَلْ یُزِیلُهُ وَیَنْقُلُهُ.وَلَا عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللّهِ وَلَا عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ،لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ الْبَدَنِ.وَإِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإٍ وَأَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَةِ؛فَإِنَّ فِی الْوَکْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً،فَلَا تَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَةُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
ترجمه
از ریختن خونِ ناحق شدیداً بپرهیز،زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن انتقام الهی و مجازاتِ شدیدتر و سرعتِ زوال نعمت و پایان بخشیدن به حکومتها، همچون ریختن خونِ به ناحق نیست.خداوند سبحان در دادگاه قیامت پیش از هر چیز در میان بندگان خود در مورد خونهایی که ریخته شده دادرسی خواهد کرد،بنابراین حکومت و زمامداری خود را هرگز با ریختن خون حرام تقویت مکن،زیرا این عمل،پایههای حکومت را ضعیف و سست میکند،بلکه بنیاد آن را میکَند یا به دیگران منتقل میسازد و هیچ گونه عذری نزد خداوند و نزد من در قتل عمد پذیرفته نیست،و کیفر آن قصاص است و اگر به قتل خطا مبتلا گشتی و تازیانه یا شمشیر تو و یا (حتی) دستت به ناورا کسی را کیفر داد-چون ممکن است حتی با یک مشت زدن و یا بیشتر،قتل واقع گردد-مبادا غرور
زمامداریات مانع از آن شود که حق اولیای مقتول را بپردازی (و رضایت آنها را جلب کنی).
از ریختن خون بیگناهان بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه مسأله بسیار مهم دیگری را عنوان میکند و آن احترام به خون انسانهاست،حضرت با تعبیرات متعدد و مؤکد مالک اشتر را از این امر به پرهیز وامیدارد.به یقین مالک کسی نبود که خون بیگناهی را بریزد،بلکه منظور از این سخن آن است که به هنگامی که فرمان قتل افراد مهدور الدم را صادر میکند،نهایت دقت را به خرج دهد مبادا بیگناهی به اشتباه کشته شود.
نخست میفرماید:«از ریختن خونِ ناحق شدیداً بپرهیز»؛ (إِیَّاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا (1)بِغَیْرِ حِلِّهَا) .
این جمله در واقع از قبیل توضیح بعد از اجمال است؛نخست میفرماید:از خونها بپرهیز بعد آن را توضیح میدهد که منظور ریختن خون ناحق است.
آنگاه در ادامه سخن پیامدهای شوم و مرگبار این عمل بسیار زشت را بیان میکند و میفرماید:«زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن انتقام الهی و مجازاتِ شدیدتر و سرعتِ زوال نعمت و پایان بخشیدن به حکومتها،همچون ریختن خونِ به ناحق نیست»؛ (فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْنَی لِنِقْمَةٍ،وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ (2)،وَ لَا أَحْرَی
1) 1) .«سَفْک»در اصل به معنای ریختن خون یا ریختن اشک از دیدگان است؛ولی غالباً در همان خونریزی استعمال میشود
2) 2) .«تَبِعَة»در اصل از«تَبَع»به معنای متابعت و پیروی کردن و دنبال چیزی رفتن گرفته شده و سپس بهمجازات و کیفر که به دنبال اعمال انسان دامان او را میگیرد اطلاق شده است و در جمله بالا همین معنا اراده شده است
بِزَوَالِ نِعْمَةٍ،وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ،مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا) .
امام علیه السلام در این عبارت چهار اثر بسیار منفی ریختن خون به ناحق را بیان فرموده:انتقام شدید الهی،مجازات سنگین او،زوال نعمتها از قبیل آرامش، امنیّت،سلامت و سعادت و زوال مُلک و حکومت.
تاریخ هم نشان داده است که چگونه خون به ناحق دامان صاحبش را میگیرد و او را در پرتگاه نیستی میافکند.
سپس پنجمین اثر شوم آن را بیان میفرماید:«خداوند سبحان در دادگاه قیامت پیش از هر چیز در میان بندگان خود در مورد خونهایی که ریخته شده دادرسی خواهد کرد»؛ (وَ اللّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ،فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) .
درست است که حساب در قیامت بسیار سریع انجام میگیرد؛ولی این مانع از آن نمیشود که اعمال بهتر زودتر حسابرسی شود و همچنین اعمال بدتر.
در روایات آمده است نخستین چیزی که از اعمال نیک در قیامت به آن نگاه میشود نماز است «أَوَّلُ مَا یُنْظَرُ فِی عَمَلِ الْعَبْدِ فِی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فِی صَلَاتِهِ» (1)در معاصی بزرگ نیز نخستین چیزی که خدا درباره آن حکم میکند خون به ناحق است.
حضرت در ادامه به چهار پیامد شوم دیگر اشاره میکند و میفرماید:«بنابراین حکومت و زمامداری خود را هرگز با ریختن خون حرام تقویت مکن،زیرا این عمل،پایههای حکومت را ضعیف و سست میکند،بلکه بنیاد آن را میکَند یا به دیگران منتقل میسازد»؛ (فَلَا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ،فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ،بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ) .
تفاوت میان این چهار جمله (یُضْعِفُ،یُوهِنُ،یُزِیلُ و یَنْقُلُ) روشن است زیرا
1) 1) .بحارالانوار،ج 79،ص 227،ح 53
گاه ممکن است چیزی ضعیف شود؛اما پایههای آن سست نگردد و با آن حال مدتها بماند،و گاه ممکن است چیزی ظاهرا ضعیف نشود ولی پایههای آن سست شده باشد و در آینده خطراتی متوجه آن گردد؛مثلاً دولت نیرومندی بر اثر حوادثی لشکرش نصف میشود،این نوعی ضعف است ولی گاه لشکر به همان تعداد،باقی مانده اما پایهها سست است و ممکن است روزی مواجه با خطر شود.
جمله (یُزیلُهُ) اشاره به نابودی مطلق یک حکومت است مانند کشورهایی که بر اثر شکست،مستعمره کشوری دیگر و یا ملحق به آن شده است و جمله (یَنْقُلُهُ) اشاره به این است که حکومت باقی است اما گروهی جانشین گروه دیگری میشود.
آنگاه امام علیه السلام اشاره به پیامد شوم قتل عمد کرده میفرماید:«هیچ گونه عذری نزد خداوند و نزد من در قتل عمد پذیرفته نیست»؛ (وَ لَا عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللّهِ وَ لَا عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ) .
اشاره به اینکه آنچه در بحثهای سابق گذشت ناظر به قتلهایی است که از بیتوجهی صورت میگیرد نه قتل عمد و اما قتل عمد مجازاتش بسیار سنگین است«و کیفر آن قصاص است»؛ (لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ (1)الْبَدَنِ) .
سپس در ادامه میافزاید:«اگر به قتل خطا مبتلا گشتی و تازیانه یا شمشیر تو و یا (حتی) دستت به ناورا کسی را کیفر داد-چون ممکن است حتی با یک مشت زدن و یا بیشتر،قتل واقع گردد-مبادا غرور زمامداریات مانع از آن شود که حق اولیای مقتول را بپردازی (و رضایت آنها را جلب کنی)»؛ (وَ إِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإٍ
1) 1) .«قَوَد»به معنای قصاص است و در اصل از«قَوْد»بر وزن«قول»و«قیادت»گرفته شده که به معنای راه بردن و سوق دادن چیز یا شخصی است.از آنجا که قاتل را به محل قتل میبرند،این واژه به معنای قصاص آمده است
وَ أَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَةِ؛فَإِنَّ فِی الْوَکْزَةِ (1)فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً، فَلَا تَطْمَحَنَّ (2)بِکَ نَخْوَةُ (3)سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ) .
میدانیم مطابق آنچه فقها از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده کردهاند، قتل بر سه نوع است:
یکم:قتل عمد و آن در جایی است که قصدِ جانی،کشتن طرف مقابل باشد و یا اینکه به سراغ کاری برود که غالباً منجر به قتل میشود،هرچند قصد او قتل نباشد مانند ضربه سنگینی بر مغز وارد کردن که غالباً سبب قتل میشود و اگر جانی قصد قتل هم نداشته باشد محکوم به قصاص است.مگر اینکه صاحبان خون و جانی بر دیه توافق کنند.
دوم:قتل شبه عمد است و آن در جایی است که انسان کاری انجام میدهد که غالباً سبب قتل نیست و قصد او هم قتل نیست؛ولی اتفاقاً منجر به مرگ میشود؛ مانند اینکه کسی سوزنی به بدن دیگری وارد میکند و بر اثر آن،به طرف شوک وارد میشود و میمیرد این را شبه عمد میگویند.بسیاری از تصادفهای وسایل نقلیه در جادهها از همین قبیل است و حکم آن تعلق دیه در مال جانی است.
سوم:قتل خطای محض است و آن اینکه انسان،دست به کاری میزند که هیچ ارتباطی به شخص مقتول نداشته؛اما بر اثر عواملی،شخص مقتول هدف واقع میشود و از بین میرود.مثل اینکه شخصی برای شکار کردن تیری به سمت راست رها میکند اما این تیر به سنگیی خورده کمانه میکند و به فردی خورده او را میکشد این را خطای محض میگویند و حکم آن تعلق دیه به عاقله است.
در کتاب حدود و دیات آمده است که اگر مجری حد یا تعزیر در اجرای آن خطا کند و بیش از اندازه اجرا نماید؛خواه موجب مرگ محکوم شود یا نه در هر صورت باید جبران گردد.این مسأله با مسأله دیگری که در آن کتاب مطرح شده که هرگاه حد و تعزیر کاملاً به اندازه و بدون افراط و خطا انجام گیرد ولی سبب مرگ محکوم شود آیا بیتالمال یا مجری حد و تعزیر،ضامن است یا نه؟ ارتباطی ندارد،هرچند در آن مسأله،معروف عدم ضمان است؛اما آن حکم نیز خالی از اشکال نیست و آنچه در بعضی از شروح دیده میشود که این دو مسأله را با هم خلط کردهاند صحیح نیست و کلام امام علیه السلام ارتباطی با مسأله دوم ندارد.
اهمّیّت گناه قتل نفس در اسلام
در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی تعبیراتی درباره ریختن خون بیگناهان آمده که شبیه آن در هیچ موضوع دیگری دیده نمیشود:
از جمله در آیه 32 سوره مائده آمده است: ««مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِیعاً» ؛ به همین جهت بر بنیاسرائیل مقرر داشتیم که هر کس،انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد،چنان است که گویی همه انسانها را کشته است».
در آیه 93 سوره نساء آمده است: ««وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً» ؛هرکس فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند مجازات او دوزخ است در حالی که جاودانه در آن خواهد بود و خداوند بر او غضب میکند و او را از رحمتش دور میسازد و مجازات بزرگی برای او آماده ساخته است».
از تعبیر به«خلود و جاودانگی در آتش»چنین بر میآید که قاتلِ عمد باایمان از دنیا نخواهد رفت،زیرا میدانیم هیچ فرد باایمانی خلود و جاودانگی در آتش ندارد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است: «لَزَوالُ الدّنْیا جَمیعاً أهْوَنُ عَلَی اللّهِ مِنْ دَمٍ سُفِکَ بِغَیْرِ حَقٍّ؛ تمام دنیا ویران شود در پیشگاه خداوند آسانتر از این است که خونی به ناحق ریخته شود». (1)
در حدیث دیگری از امام معصوم علیه السلام میخوانیم: «أُتِیَ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللّهِ قَتِیلٌ فِی مَسْجِدِ جُهَیْنَةَ فَقَامَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَمْشِی حَتَّی انْتَهَی إِلَی مَسْجِدِهِمْ قَالَ وَتَسَامَعَ النَّاسُ فَأَتَوْهُ فَقَالَ علیه السلام مَنْ قَتَلَ ذَا قَالُوا یَا رَسُولَ اللّهِ مَا نَدْرِی فَقَالَ قَتِیلٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ بَیْنَ ظَهْرَانَیِ الْمُسْلِمِینَ لَایُدْرَی مَنْ قَتَلَهُ وَاللّهِ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ لَوْ أَنَّ أَهْلَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ شَرِکُوا فِی دَمِ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وَرَضُوا بِهِ لَأَکَبَّهُمُ اللّهُ عَلَی مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ أَوْ قَالَ عَلَی وُجُوهِهِمْ؛ کسی خدمت رسول خدا رسید و عرض کرد:ای رسول خدا کشتهای در مسجد (قبیله) جُهَیْنه افتاده است.پیامبر برخاست و حرکت کرد تا به مسجد آنها رسید.هنگامی که مردم این سخن را شنیدند در آنجا اجتماع کردند پیامبر فرمود:چه کسی این فرد را کشته است؟ عرض کردند:ای رسول خدا نمیدانیم.عرض کرد:کسی در میان مسلمانان کشته شود و قاتل او معلوم نباشد؟ قسم به خدایی که مرا مبعوث به حق کرده است اگر تمام اهل آسمانها و زمین شریک خون مسلمانی باشند و راضی به آن شوند همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد افکند». (2)
وَإِیَّاکَ وَالْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ،وَالثِّقَةَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا،وَحُبَّ الْإِطْرَاءِ،فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ.
وَإِیَّاکَ وَالْمَنَّ عَلَی رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ،أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ،أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ،فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الْإِحْسَانَ،وَالتَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ،وَالْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللّهِ وَالنَّاسِ.قَالَ اللّهُ تَعَالَی:«کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لَاتَفْعَلُونَ».وَإِیَّاکَ وَالْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا،أَوِ التَّسَقُّطَ فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا،أَوِ اللَّجَاجَةَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ،أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ، فَضَعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ،وَأَوْقِعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ.
ترجمه
از خودپسندی و تکیه بر نقاط قوت خویش و علاقه به مبالغه در ستایش (ستایشگویان) شدیداً بپرهیز،زیرا این صفات از مطمئنترین فرصتهای شیطان است تا کارهای نیک نیکوکاران را محو و نابود کند.
از منّت بر رعیت به هنگام احسان،شدیداً دوری کن و (همچنین) از افزون شمردن کارهایی که انجام دادهای خودداری نما و نیز از اینکه به آنها وعده دهی سپس تخلف کنی برحذر باش،زیرا منّت گذاردن،احسان را باطل میسازد و بزرگ شمردن نعمت نور حق را میبرد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است؛خداوند متعال میفرماید:«نزد خدا بسیار خشمآور است که چیزی را بگویید که انجام نمیدهید»از عجله در کارهایی که وقتش نرسیده است جداً بپرهیز و از کوتاهی در آن کارها که امکانات عمل آن فراهم شده خودداری کن،از
لجاجت در اموری که مبهم و مجهول است بپرهیز و (نیز) از سستی در انجام آن به هنگامی که روشن شود برحذر باش.(آری) هر امری را در جای خویش و هر کاری را به موقع خود انجام ده.
از این صفات زشت بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به چندین مطلب مهم اشاره کرده و مالک را به آن توصیه میکند.
نخست میفرماید:«از خودپسندی و تکیه بر نقاط قوت خویش و علاقه به مبالغه در ستایش (ستایشگویان) شدیداً بپرهیز»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ، وَ الثِّقَةَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا،وَ حُبَّ الْإِطْرَاءِ (1)) .
امام علیه السلام انگشت روی سه نقطه ضعف از نقاط ضعف آدمی به خصوص زمامداران گذارده است:اوّل خودپسندی،دوم اعتماد بر نقاط قوت خویش و سوم علاقه به مدح و ثنای ثناگویان.
گرفتاری انسان در اینگونه موارد از آنجا نشأت میگیرد که حب ذات و علاقه به خویشتن سبب میشود نقاط قوت خود را بزرگ ببیند و بر آنها تکیه کند و دوست دارد او را بستایند،بلکه گاه نقاط ضعف خویش را نقطه قوت میشمرد و ثنای ثناگویان را میطلبد که این خطرناکترین حالات انسان است.
لذا در ادامه سخن به بیان دلیل این نهی شدید پرداخته میفرماید:«زیرا این صفات از مطمئنترین فرصتهای شیطان است تا کارهای نیک نیکوکاران را
1) 1) .«اطْراء»از ریشه«طراوة»به معنای تر و تازه بودن است و هنگامی که به باب افعال میرود معنای ثناخوانی و مدح کردن مییابد.گویی کسی میخواهد با مدح خود،شخصی را تر و تازه نگهدارد.و در بسیاری از موارد به ثنا خوانی بیش از حد و تملق آمیز گفته میشود و در عبارت بالا همین معنا اراده شده
محو و نابود کند»؛ (فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ (1)مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ) .
دلیل آن روشن است،زیرا هنگامی که انسان کارهای خود را بزرگ بیند و طالب ثناخوانی و مداحی شود،قطعا گرفتار ریاکاری خواهد شد و میدانیم ریاکاری اعمال انسان را بر باد میدهد،زیرا خداوند جز عمل خالص را نمیپذیرد.
تعبیر به«فی نَفْسِهِ»در واقع اشاره به شیطان است یعنی شیطان در نظر خود بهترین فرصت را برای نفوذ در انسان و نابود کردن اعمال او همین صفات سه گانه میداند.
در روایات اسلامی نیز از این صفات به شدت نهی شده است؛در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «قَالَ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللّهُ لِجُنُودِهِ إِذَا اسْتَمْکَنْتُ مِنِ ابْنِ آدَمَ فِی ثَلَاثٍ لَمْ أُبَالِ مَا عَمِلَ فَإِنَّهُ غَیْرُ مَقْبُولٍ مِنْهُ إِذَا اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَنَسِیَ ذَنْبَهُ وَدَخَلَهُ الْعُجْبُ؛ ابلیس به لشکریان خود چنین میگوید:اگر من در سه چیز بر انسانها پیروز شوم،کار به اعمال آنها ندارم،زیرا اعمال آنها پذیرفته نیست.(نخست اینکه) عملش را بزرگ بشمرد و (دیگر اینکه) گناهش را فراموش کند و (سوم اینکه) عجب و خودپسندی در او نافذ گردد». (2)
در روایات اسلامی نیز خودپسندی و عُجب،شدیداً نکوهش شده است از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود: «مَنْ أُعْجِبَ بِنَفْسِهِ هَلَکَ وَمَنْ أُعْجِبَ بِرَأْیِهِ هَلَکَ؛ هرکس خود را بزرگ ببیند هلاک (و گمراه) میشود و آن کس که فکر و رأی خود را بزرگ ببیند هلاک و (گمراه) میشود.
در ذیل این حدیث آمده است که عیسی بن مریم میگوید:بیماران را مداوا
کردم و آنها را به اذن خدا شفا بخشیدم؛کور مادرزاد و کسی را که گرفتار برص بود به اذن خدا سالم کردم و حتی مردگان را زنده نمودم؛ولی هرچه در معالجه احمق کوشیدم قادر بر اصلاح او نبودم.عرض کردند:ای روح اللّه،احمق کیست؟ فرمود:آن کسی که خویشتن و رأی خود را بزرگ میشمرد و تمام فضیلت را برای خود میداند و تمام حق را برای خود میخواهد و خود را مدیون هیچ حقی نمیشمرد.و او احمقی است که درمانپذیر نیست». (1)
در حدیث دیگری نیز از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم: «إِنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَآفَةُ الْأَلْبَاب؛ خودپسندی ضد درستکاری و آفت عقل انسانی است». (2)
جالب توجّه اینکه عرب جاهلی با تمام محرومیتهای مختلفی که داشت بسیار خودپسند و خودبزرگبین بود؛در فقر و جهل و ناتوانی و ذلت دست و پا میزد،ولی خود را بزرگترین انسان روی زمین میدانست و حتی هر قبیلهای برای خود چنین حالتی را داشت و حاضر نبودند دختران قبیله را به ازدواج پسران قبیله دیگر در آورند و حتی گاه هدایای یکدیگر را نمیپذیرفتند،چون کسر شأن خود میپنداشتند.این حالت که پیغمبر اکرم در خطبه فتح مکه از آن به «نخوت جاهلیت»یاد کرد بسیار آزار دهنده بود تا زمانی که اسلام آمد و قلم بطلان بر اینگونه افکار شیطانی و بیارزش کشید.
در خطبه فتح مکه میخوانیم که پیغمبر فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللّهَ قَدْ أَذْهَبَ عَنْکُمْ نَخْوَةَ الْجَاهِلِیَّةِ وَتَفَاخُرَهَا بِآبَائِهَا أَلَا إِنَّکُمْ مِنْ آدَمَ وَآدَمُ مِنْ طِین؛ خداوند (در پرتو اسلام) کبر و خودپسندی جاهلیت و افتخار به پدران را از شما دور ساخت.
همه مردم از آدمند (و همه برادر یکدیگر) و آدم از خاک است». (3)
امام علیه السلام در ادامه این سخن از سه صفت نکوهیده به شدت نهی میکند و میفرماید:«از منّت بر رعیت به هنگام احسان،شدیداً دوری کن و (همچنین) از افزون شمردن کارهایی که انجام دادهای خودداری نما و نیز از اینکه به آنها وعده دهی سپس تخلف کنی برحذر باش»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الْمَنَّ عَلَی رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ، أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ،أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ) .
از چیزهایی که-طبق صریح قرآن مجید-کمکهای به مردم را باطل میکند منّت است میفرماید: «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی». 1 بزرگ شمردن و بیش از اندازه نمایش دادن فعل خود نیز از اموری است که ارزش کارهای نیک را در پیشگاه خدا بر باد میدهد،چرا که یکی از مصداقهای واضح دروغ است و دروغ از بزرگترین گناهان محسوب میشود.خلف وعد نیز از اموری است که هم در آیات و هم در روایات اسلامی به طور گسترده از آن نهی شده است.
آنگاه امام علیه السلام به ذکر دلیل برای آنچه بیان کرد پرداخته میفرماید:«زیرا منّت گذاردن،احسان را باطل میسازد و بزرگ شمردن نعمت نور حق را میبرد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است؛خداوند متعال میفرماید:نزد خدا بسیار خشمآور است که چیزی را بگویید که انجام نمیدهید»؛ (فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الْإِحْسَانَ،وَ التَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ،وَ الْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ (1)عِنْدَ اللّهِ وَ النَّاسِ،قَالَ اللّهُ تَعَالَی: «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ») 3.
امام علیه السلام در این عبارت به سه دلیل برای هر سه دستور که در عبارت بالا فرموده است توسل جسته و یا به تعبیر دیگر پیامدهای سوء هر یک از آن رذائل
1) 2) .«مَقْت»در اصل به معنای بغض شدید و خشم به کسی است که کار بدی انجام داده است
اخلاقی را بیان میکند.
منّت گذاردن یعنی خدمت خود را بزرگ شمردن و به رخ طرف کشیدن سبب میشود که احسان هم در پیشگاه پرودگار و هم در نزد مردم،ناچیز یا نابود گردد.
همچنین«تَزیُّد»یعنی واقعیت را بیش از آنچه هست و بر خلاف آنچه هست ارائه کردن،نور حق را میبرد،زیرا مصداق روشن کذب است و میدانیم کذب نور حق را ضایع میکند.
تخلّف از وعدهها افزون بر اینکه موجب خشم و غضب مردم میشود در پیشگاه خداوند نیز همین اثر را دارد،بنابراین حاکمان و زمامداران بلکه تمام مدیران و فرماندهان باید از این سه کار بپرهیزند که محبوبیت آنها را سخت متزلزل میسازد و موقعیت آنها را در میان مردم به خطر میافکند.
در حدیث نیز آمده است: «مَنْ کَثُرَ کَذِبُهُ ذَهَبَ بَهَاؤُهُ؛ کسی که زیاد دروغ بگوید نورانیّت و زیبایی او از بین میرود». (1)
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن از افراط و تفریط در کارها شدیداً برحذر میدارد و روی دو موضوع مخصوصاً انگشت میگذارد،نخست میفرماید:«از عجله در کارهایی که وقتش نرسیده است جداً بپرهیز و از کوتاهی در آن کارها که امکانات عمل آن فراهم شده خودداری کن»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا (2)،أَوِ التَّسَقُّطَ (3)فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا) .
میدانیم هرکاری وقتی دارد و هر برنامهای شرایطی.آنگاه که وقت و شرایط فراهم نباشد شتاب کردن سبب ناکامی است و نیز با فراهم آمدن شرایط باید به سرعت کار را انجام داد،چرا که در صورت کوتاهی کردن فرصت از دست
1) 1) .کافی،ج 2،ص 341،ح 13
2) 2) .«أوان»به معنای زمان و موقع است
3) 3) .«تَسَقُّط»در اصل به معنای تدریجا به سراغ چیزی رفتن است که لازمه آن در بسیاری از موارد سستی و اهمالکاری است که نقطه مقابل در جهت تفریط نسبت به عجله است.در بسیاری از نسخ به جای«تَسَقُّط»«تَساقط»آمده که به معنای تهاون و سستی کردن است
میرود و سبب پشیمانی است.عجله در سوی افراط قرار گرفته و سستی در کار به هنگام فرا رسیدن وقت عمل در مسیر تفریط است.
در مورد موضوع دوم میفرماید:«از لجاجت در اموری که مبهم و مجهول است بپرهیز و (نیز) از سستی در انجام آن به هنگامی که روشن شود برحذر باش»؛ (أَوِ اللَّجَاجَةَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ (1)،أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ (2)) .
میدانیم انسان هنگامی باید به سراغ انجام برنامهای برود که تمام جوانب آن روشن باشد؛ولی افراد لجوج علی رغم ابهامها و ناآشناییها به حقیقت امور با لجاجت به سراغ آن میروند و چون راه ورود و خروج بر آنها تاریک است غالباً گرفتار خطا و ناکامی میشوند.
این در طرف افراط است و در مقابل؛یعنی در طرف تفریط این است که انسان پس از وضوح مطلب گرفتار وسواس شود و در انجام امر کوتاهی کند تا فرصت از دست برود.
در پایان دستوری کلی که شامل همه اینها و غیر اینهاست و در مدیریت بسیار کارساز است بیان کرده میفرماید:«(آری) هر امری را در جای خویش و هر کاری را به موقع خود انجام ده»؛ (فَضَعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ،وَ أَوْقِعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ) .
این همان چیزی است که در تعریف عدالت بیان میشود و به گفته خود امام علیه السلام در نهجالبلاغه: «الْعَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا؛ عدالت،هر چیزی را در جایگاه خودش قرار میدهد». (3)
1) 1) .«تَنَکَّرتْ»از ریشه«تنکّر»به معنای ابهام داشتن و ناآشنا بودن در مقابل واضح و روشن بودن است
2) 2) .«اسْتَوْضَحَت»از ریشه«استیضاح»به معنای توضیح خواستن گرفته شده و معمولاً به صورت متعدی به یک مفعول یا دو مفعول بهکار میرود؛ولی در جمله بالا به معنای فعل لازم به کار رفته؛یعنی«واضح شدن».از آنجا که این معنا در کتب لغت نیامده بعضی آن را به صورت فعل مجهول (استُوضِحَتْ) خواندهاند تا هماهنگ با معنای لغوی گردد
3) 3) .نهجالبلاغه،کلمات قصار،437
علمای اخلاق نیز تمام صفات رذیله را خروج از حد اعتدال و از مصادیق افراط یا تفریط شمردهاند که با آنچه امام در کلمات پیشین فرموده کاملاً مطابقت دارد.
در خطبه پنجم امام نیز آمده بود که فرمود: «وَمُجْتَنِی الثَّمَرَةِ لِغَیْرِ وَقْتِ إِینَاعِهَا کَالزَّارِعِ بِغَیْرِ أَرْضِهِ؛ آنان که میوه را پیش از رسیدن بچینند به کسی میمانند که بذر را در زمین نامناسبی پاشیده (هیچ کدام بهرهای از تلاش خود نمیگیرند)».
امام علیه السلام این سخن را زمانی بیان فرمود که مردم پس از رحلت پیغمبر اکرم و بیعت گروهی با ابوبکر خدمت آن حضرت آمدند و تقاضا کردند با امام به عنوان خلافت بیعت کنند.
در آیات قرآن مجید نیز از عجله و لجاجت نهی شده است در یک جا میفرماید: ««خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِیکُمْ آیاتِی فَلا تَسْتَعْجِلُونِ» ؛(گرچه) انسان از عجله آفریده شده به زودی آیاتم را به شما نشان خواهم داد ولی با عجله چیزی از من نخواهید». (1)
همچنین در جای دیگری از قرآن مجید در مذمت گروهی از کفار میفرماید:
««وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ کَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» ؛اگر به آنان رحم کنیم ناراحتیها (و مشکلات) آنان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمیشوند بلکه) در طغیانشان لجاجت میروزند و سرگردان میمانند». (2)
چگونگی حبط اعمال
حبط به معنای بیاثر شدن و باطل گشتن است و به همین دلیل در بعضی از
آیات قرآن«باطل»بر آن عطف شده است:در آیه 16 سوره هود میخوانیم:
«أُولئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِیها وَ باطِلٌ ما کانُوا یَعْمَلُونَ».
ولی در اصطلاح علمای کلام و عقاید این است که اعمال نیکِ انسان بواسطه گناهانی که انجام میدهد از میان برود.جمعی از بزرگان این علم،حبط و احباط را باطل شمرده و آن را مخالف دلیل عقل و نقل دانستهاند.
دلیل عقلی آنان این است که احباط اعمال موجب ظلم است،زیرا نتیجه آن این است که اگر کسی ثواب کمتری انجام دهد و گناه بیشتری داشته باشد اگر گناهان او تمام اعمال نیک را از بین ببرد،همانند کسی خواهد بود که اصلاً کار نیکی نکرده است و این ستمی در حق اوست.
از دلیل نقلی آیه شریفه سوره زلزال را عنوان کردهاند که میگوید: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» ؛پس هر کس هموزن ذرّهای کار خیر انجام دهد آن را میبیند و هر کس ذرّهای کار بد کرده آن را (نیز) میبیند». (1)
البته آنها یک مورد را استثنا کردهاند و آن جایی است که انسان در آخر عمر بیایمان از دنیا برود که اعمال او در این صورت حبط خواهد شد.
قرآن مجید نیز در آیات زیادی سخن از حبط اعمال به میان آورده؛ولی غالباً در مورد کافران است که در آن اتفاق نظر وجود دارد.
در جواب میتوان گفت:ممکن است این نزاع به نزاعی لفظی باز گردد،زیرا آنچه صحیح نیست این است که به نحو یک قاعدهای کلی بگوییم:همیشه حسنات و سیئات با هم سنجیده میشوند و آن سو که غلبه دارد دیگری را از بین میبرد و به اصطلاح کسر و انکسار حاصل میشود؛ولی به صورت قضیه جزئیه
1) 1) .زلزال،آیه 7 و 8
نه تنها اشکالی ندارد،بلکه دلایل فراوانی برای آن میتوان ارائه کرد؛یعنی همانگونه که در ارتباط با محو شدن سیئات بهوسیله حسنات،قرآن مجید میگوید: «إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ» 1 و یا مسأله شفاعت و عفو الهی سبب نابودی گناهان میشود و اشکالی لازم نمیآید همچنین در مورد محو شدن حسنات بر اثر گناهان نیز این معنا ممکن است.
قرآن مجید درباره از بین رفتن ثواب صدقات بهوسیله منّت و آزار بعدی با صراحت میگوید: ««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدقات خود را با منت گذاردن و آزار باطل نسازید». (1)
در سوره حجرات نیز میفرماید: ««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید و در برابر او بلند سخن مگویید (و او را بلند صدا نزنید) آنگونه که بعضی از شما در برابر بعضی بلند صدا میکنند مبادا اعمال شما نابود گردد در حالی که نمیدانید». (2)
درباره عُجب و خودبزرگبینی بعد از عمل نیز در روایات آمده است: «الْعُجْبُ یَأْکُلُ الْحَسَناتَ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ؛ عجب حسنات انسان را از بین میبرد همانگونه که آتش هیزم را». (3)
در مورد حسد نیز شبیه همین تعبیر آمده است از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «إِیَّاکُمْ وَالْحَسَدَ فَإِنَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الْحَسَنَاتِ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ» . (4)
از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که جسور بودن و بیباکی در برابر گناه نیز از عوامل حبط اعمال است، (1)بنابراین آنچه در کلام امام علیه السلام در این فراز از عهدنامه آمده است که علاقه به ثناگویی و تملق فرصتی برای شیطان است تا نیکی نیکوکاران را محو و نابود سازد،مطلبی است حساب شده و موافق با عقل و نقل و آیات و روایات.در ادامه این سخن نیز امام در مورد منّت میفرماید:از منت بپرهیز که احسان را باطل میسازد.
1) 1) .مستدرک،ج 11،ص 280،ح 16
وَإِیَّاکَ وَالِاسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ،وَالتَّغَابِیَ عَمَّا تُعْنَی بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ،فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ.وَعَمَّا قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَةُ الْأُمُورِ،وَیُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ امْلِکْ حَمِیَّةَ أَنْفِکَ،وَسَوْرَةَ حَدِّکَ،وَسَطْوَةَ یَدِکَ وَغَرْبَ لِسَانِکَ،وَاحْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَةِ،وَتَأْخِیرِ السَّطْوَةِ حَتَّی یَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الِاخْتِیَارَ:وَلَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی تُکْثِرَ هُمُومَکَ بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَی رَبِّکَ.
ترجمه
از امتیاز خواهی برای خود در آنچه مردم در آن مساویاند جدّاً بپرهیز و از غفلت در انجام آنچه مربوط به توست و در برابر چشمان مردم واضح و روشن است برحذر باش،چرا که به هر حال در برابر مردم نسبت به آن مسئولی و بهزودی پرده از کارهایت کنار میرود و انتقام مظلوم از تو گرفته میشود.به هنگام خشم،خویشتندار باش و از تندی و تیزی خود،و قدرت دست، و خشونت زبانت بکاه و برای پرهیز از این امور از انجام کارهای شتابزده و سخنان ناسنجیده و اقدام به مجازات،برحذر باش تا خشم تو فرو نشیند و مالک خویشتن گردی و هرگز در این زمینه حاکم بر خود نخواهی شد مگر اینکه بسیار به یاد قیامت و بازگشت به سوی پرودگارت باشی.
از کارهای شتابزده و سخنان نسنجیده بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به سه موضوع مهم دیگر اشاره کرده و مالک
اشتر را از آن بر حذر میدارد:
نخست میفرماید:«از امتیاز خواهی برای خود در آنچه مردم در آن مساویاند جدّاً بپرهیز»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الِاسْتِئْثَارَ (1)بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ (2)) .
امتیاز خواهی حاکمان و حواشی و اطرافیان و حامیان آنها یکی از آفات مهم حکومتهاست که در اموری که همه مردم باید در آن یکسان باشند،آنها بیش از حق خود سهمخواهی میکنند؛چیزی که افکار عمومی را بر ضد آنها میشوراند.
این همان چیزی است که در زمان ما به عنوان رانتخواری (امتیاز ویژه طلبیدن) مشهور شده است و متأسّفانه در تمام دنیا وجود دارد و عامل مهمی برای جدایی ملتها از دولتهاست.امام مالک اشتر را از این کار به شدت برحذر میدارد، زیرا مردم سخت در این موضوع حساسیت دارند حتی اگر به عنوان نمونه در زمان ما اتومبیل یکی از رؤسا از خیابانی که گذشتن از آن برای دیگران ممنوع است بگذرد در برابر آن عکس العمل نشان میدهند.
در دومین توصیه میفرماید:«و از غفلت در انجام آنچه مربوط به توست و در برابر چشمان مردم واضح و روشن است برحذر باش،چرا که به هر حال در برابر مردم نسبت به آن مسئولی و بهزودی پرده از کارهایت کنار میرود و انتقام مظلوم از تو گرفته میشود»؛ (وَ التَّغَابِیَ (3)عَمَّا تُعْنَی بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ،فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ،وَ عَمَّا قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَةُ الْأُمُورِ،وَ یُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ) .
اشاره به اینکه بسیار میشود که نزدیکان و حامیان زمامدار کارهای خلافی
1) 1) .«الإسْتِئْثار»به معنای چیزی را به خود اختصاص دادن است و از ریشه«اثر»بر وزن«خبر»به معنای علامتی است که از چیزی باقی میماند و گویی شخص انحصار طلب در اشیایی علامت میگذارد که از آنِ من و مخصوصِ من است
2) 2) .«أُسْوة»به معنای حالتی است که از پیروی کردن از دیگری حاصل میشود و چون نتیجه آن مساوات میان دو چیز است،این واژه به معنای مساوی نیز به کار رفته است
3) 3) .«تَغابی»به معنای تغافل و نادیده گرفتن چیزی است و در اصل از ریشه«غَباوة»به معنای ناآگاه بودنگرفته شده است
انجام میدهند و حق مظلومی را پایمال میسازند و حاکمان جور معمولاً آن را نادیده گرفته و از کنار آن به سادگی میگذرند.امام مالک اشتر را از این کار به شدت برحذر میدارد،زیرا هم عواقب شومی در دنیا دارد که همان بدبینی مردم و جدایی آنها از حکومت است و هم در آخرت؛زمانی که پردهها کنار رود و اعمال آشکار شود و خداوندِ عالم به اسرار،حق مظلوم را از ظالم بگیرد.
متأسّفانه در عصر بعضی از خلفا (مانند خلیفه سوم) اموری رخ داد که درست در نقطه مقابل دستورات بالاست دستوراتی که از کتاب و سنّت پیامبر اکرم نشأت نگرفته است:
از جمله به گفته ابن قتیبه مورخ معروف اهل سنّت در کتاب الخلفا :«جمعی از صحابه اجتماع کردند و نامهای به خلیفه سوم عثمان نوشتند و کارهایی را که بر خلاف سنّت انجام داده بود بر او خرده گرفتند....از جمله اینکه بخشهایی از اطراف مدینه را به صورت خالصه در اختیار شخص خودش گرفته بود.یکی از مهاجران گفت:ای عثمان آیا این کار را که کردهای خداوند به تو اجازه داده یا بر خدا افترا میبندی (آللّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّهِ تَفْتَرُونَ)» . (1)
نیز همان مورخ در همان کتاب آورده است که«جمعی از صحابه نامهای نوشتند و بخشی از بدعتهای عثمان را یادآور شدند...از جمله اختصاص دادنِ مقامات حکومت اسلامی به خویشاوندانش از بنیامیّه و افرادی که هرگز محضر رسول خدا را درک نکرده بودند و جوانان بیتجربهای محسوب میشدند در حالی که از وجود مهاجران و انصار برای آن مقامات استفاده نمیکرد و حتی با آنها به مشورت نمینشست و تنها به رأی خود قناعت میکرد و نیز داستان ولید بن عقبه که از طرف عثمان فرماندار کوفه بود و نماز صبح را در حال مستی،چهار رکعت برای مردم خواند سپس گفت اگر بخواهید یک رکعت دیگر نیز اضافه
1) 1) .خلفاء ابن قتیبة،(معروف به الامامة و السیاسة) ج 1،ص 50،چاپ منشورات رضی
میکنم و اجازه نداد حد (شرب خمر) را بر او اجرا کنند. (1)
این است معنای بیاعتنایی به احکام اسلام و بیتفاوت از کنار امور گذشتن که برای همه واضح و آشکار است.
آنگاه امام علیه السلام سومین دستور را بیان میدارد و مالک اشتر را به شدت از هرگونه قضاوت و حرکت به هنگام غضب نهی میکند،میفرماید:«به هنگام خشم،خویشتندار باش و از تندی و تیزی خود،و قدرت دست،و خشونت زبانت بکاه و برای پرهیز از این امور از انجام کارهای شتاب زده و سخنان ناسنجیده و اقدام به مجازات،برحذر باش تا خشم تو فرو نشیند و مالک خویشتن گردی»؛ (امْلِکْ حَمِیَّةَ (2)أَنْفِکَ وَ سَوْرَةَ حَدِّکَ (3)،وَ سَطْوَةَ (4)یَدِکَ وَ غَرْبَ (5)لِسَانِکَ،وَ احْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَةِ (6)،وَ تَأْخِیرِ السَّطْوَةِ حَتَّی یَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الِاخْتِیَارَ) .
به هنگام عصبانیت،انسان گاه باد در دماغ میافکند و نسبت به کارهای انجام شده اظهار تنفر میکند و گاه تندی و تیزی نشان میدهد و گاه دست به مجازات دراز میکند و گاه به دشنام و بد گویی میپردازد.امام علیه السلام مالک اشتر را از این
1) 1) .خلفاء ابن قتیبه،(معروف به الامامة والسیاسة)،ج 1،ص 50
2) 2) .«حمیّة»از ریشه«حَمْی»و«حمو»بر وزن«حمد»به معنای شدت حرارت است.سپس این واژه به معنایخشم و تعصب آمیخته با خشم و نخوت و تکبر به کار رفته است و هنگامی که اضافه به«انف»شود (مانند جمله بالا) به خشم و تکبر اشاره دارد و انتخاب«أنف»(بینی) در اینجا برای آن است که آدمهای متکبر سر خود را بالا میگیرند و در واقع نوک بینیشان به طرف بالا قرار میگیرد
3) 3) .«سَوْرَة»به معنای شدت و«حدّ»به معنای تیزی و برندگی است و هنگامی که این دو به هم اضافه شود شدت برش را میفهماند که به عنوان کنایه از غضب به کار میرود
4) 4) .«سَطْوة»به معنای سلطه،غلبه و قدرت است
5) 5) .«غَرْب»این واژه نیز به معنای تیزی و برندگی است و هنگامی که به لسان اضافه شود اشاره به سخنان تند و خشونتآمیز است.ریشه اصلی آن همان«غروب»است و از آنجا که یک شیء بُرنده مانند شمشیر میشکافد و در هدف خود فرو میرود و پنهان میشود«غرب»بر آن اطلاق شده است
6) 6) .«البادِرَة»به معنای سخن یا کار ناگهانی و نسنجیده است و«کفّ بادِرَة»به معنای خودداری کردن از چنیناعمالی است که به هنگام غضب رخ میدهد
پدیدههای چهارگانه غضب بر حذر داشته و راه جلوگیری از آن را این شمرده است که به هنگام غضب هیچ سخنی نگوید و هیچ اقدامی نکند تا آتش غضب فرو نشیند و به حال عادی باز گردد و زمام اراده خود را که در موقع غضب از دست داده بود در اختیار بگیرد.
سپس در ادامه سخن به این حقیقت اشاره کرده میفرماید:«هرگز در این زمینه حاکم بر خود نخواهی شد مگر اینکه بسیار به یاد قیامت و بازگشت به سوی پرودگارت باشی».
(وَ لَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی تُکْثِرَ هُمُومَکَ (1)بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَی رَبِّکَ) .
آنچه امام علیه السلام در این بخش از سخنانش فرموده اموری سرنوشتساز است که نه تنها در مسأله حکومت که در تمام مدیریتها و در سراسر زندگی انسان پیش میآید.به سراغ امتیازات ویژه رفتن،از خلافکاریهای نزدیکان و اطرافیان چشم پوشیدن و به هنگام خشم و غضب حکمی صادر کردن بلاهای عظیمی است که میتواند حکومتها را متزلزل سازد و شخصیت انسانها را زیر سؤال ببرد و آبروی انسان را در دنیا و آخرت بریزد.
خطرات بزرگ غضب
غضب حالتی است که وقتی به انسان دست میدهد از وضع عادی بیرون میرود و قضاوت عقل،تحتالشعاع این آتش سوزان قرار میگیرد به گونهای که هرگونه تصمیمگیری صحیح در آن لحظه برای او ناممکن است و به همین دلیل از انسان حرکاتی در حالت خشم و غضب سر میزند که غالباً عواقب شوم
1) 1) .«هُموم»جمع«همّ»گاه به معنای اراده و عزم بر چیزی و گاه به معنای دلمشغولی و دغدغه و در عبارت بالا معنای دوم مراد است
و دردناک دارد و گاه کفاره آن را سالیان دراز باید بپردازد.
به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامی شدیداً از غضب و از هرگونه تصمیمگیری به هنگام غضب نهی شده است.
در آیه 37 سوره شوری یکی از ویژگیهای مؤمنان را چشمپوشی به هنگام غضب ذکر کرده و جالب اینکه آن را عطف بر اجتناب از گناهان کبیره نموده است میفرماید: «وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ».
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تُوقَدُ فِی قَلْبِ ابْنِ آدَمَ وَإِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَانْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَدَخَلَ الشَّیْطَانُ فِیهِ؛ این غضب شعله آتشی از سوی شیطان است که در قلب فرزندان آدم زبانه میکشد،از این رو هنگامی که یکی از شما غضب میکند چشمانش سرخ و رگهای گردنش پر خون و شیطان داخل وجودش میشود». (1)
امام صادق علیه السلام در حدیثی دیگر میفرماید: «الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ غضب کلید تمام بدیهاست». (2)
امیرمؤمنان نیز در یک جمله کوتاه میفرماید: «الْغَضَبُ شَرٌّ إِنْ أَطَعْتَهُ دَمَّرَ؛ غضب شر است و اگر از آن پیروی کنی نابودت میکند». (3)
روایات در این زمینه بسیار و مملوّ از تأکیدات فراوان است،لذا با حدیث دیگری این سخن را پایان میدهیم،امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «إِیَّاکَ وَالْغَضَبَ فَأَوَّلُهُ جُنُونٌ وَآخِرُهُ نَدَمٌ؛ از غضب بر حذف باش که آغازش جنون و پایانش پشیمانی است». (4)
به هر حال عقل و درایت ایجاب میکند که انسان در حال خشم و غضب هیچ
تصمیمی نگیرد و بهترین راه برای فرو نشاندن آن این است که یا از محل حادثه دور شود و یا لااقل تغییر حالت دهد؛اگر ایستاده،بنشیند و اگر نشسته است برخیزد و راه رود و آبی بنوشد و با دوستان خود از موضوع دیگری سخن بگوید و همانگونه که حضرت فرموده:مؤثرترین کارها آن است که به یاد معاد و روز قیامت و عواقب اعمال بیفتد.
وَالْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَی لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَةٍ عَادِلَةٍ،أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ،أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِیِّنَا صَلَّی اللّهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ أَوْ فَرِیضَةٍ فِی کِتَابِ اللّهِ، فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا،وَتَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا،وَاسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ،لِکَیْلَا تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَی هَوَاهَا.وَأَنَا أَسْأَلُ اللّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ،وَعَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَی إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَةٍ،أَنْ یُوَفِّقَنِی وَإِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَی الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَإِلَی خَلْقِهِ،مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ،وَجَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلَادِ،وَتَمَامِ النِّعْمَةِ وَتَضْعِیفِ الْکَرَامَةِ،وَأَنْ یَخْتِمَ لِی وَلَکَ بِالسَّعَادَةِ وَالشَّهَادَةِ،إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.وَالسَّلَامُ عَلَی رَسُولِ اللّهِ صَلَّی اللّهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ،وَسَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
بر تو واجب است که همواره به یاد حکومتهای عادلانه پیش از خود باشی و همچنین به سنّتهای خوب یا آثاری که از پیامبر (صلی اللّه علیه وآله وسلم) رسیده یا فریضهای که در کتاب اللّه آمده است توجّه کنی و به آنچه از اعمال ما در حکومت دیدهای اقتدا نمایی و نیز بر تو واجب است که نهایت تلاش خویشتن را در پیروی از آنچه در این عهدنامه به تو توصیه کردهام به کار گیری و من حجت خود را بر تو تمام کردهام تا اگر نفس سرکش،بر تو چیره شود عذری نزد من نداشته باشی.من از خداوند با آن رحمت وسیع و قدرت عظیمی که بر اعطای هر خواستهای دارد مسئلت دارم که من و تو را موفق بدارد تا رضای او را جلب کنیم
از طریق انجام کارهایی که ما را نزد او و خلقش معذور میدارد توأم با مدح و نام نیک در میان بندگان و آثار خوب در تمام شهرها و (نیز تقاضا میکنم که) نعمتش را (بر من و تو) تمامیت بخشد و کرامتش را مضاعف سازد.
و از (خداوند بزرگ مسئلت دارم) که زندگانی من و تو را با سعادت و شهادت پایان بخشد که ما همه به سوی او باز میگردیم و سلام و درود (پروردگار) بر رسول خدا (صلی اللّه علیه وآله وسلم) و دودمان طیب و پاکش باد؛سلامی فراوان و بسیار.والسلام.
حجت را بر تو تمام کردم
امام علیه السلام در این بخش (سیامین و آخرین بخش این عهدنامه) به سه نکته پرداخته است:
نخست میفرماید:«بر تو واجب است که همواره به یاد حکومتهای عادلانه پیش از خود باشی و همچنین به سنّتهای خوب یا آثاری که از پیامبر (صلی اللّه علیه وآله وسلم) رسیده یا فریضهای که در کتاب اللّه آمده است توجّه کنی و به آنچه از اعمال ما در حکومت دیدهای اقتدا نمایی»؛ (وَ الْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَی لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَةٍ عَادِلَةٍ،أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ،أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِیِّنَا صَلَّی اللّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ أَوْ فَرِیضَةٍ فِی کِتَابِ اللّهِ فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا) .
اشاره به اینکه،هرچند عهدنامه من جامع و کامل است اما تنها به آن قناعت مکن؛اگر به مسائلی در قرآن مجید و سیره و سنّت پیغمبر اکرم یا روشهای شایستهای در حکومتهای عدل پیشین (مانند حکومت انبیای سلف) برخورد کردی،آنها را نیز به کار بند.اضافه بر اینها تو روش مرا در حکومت دیدهای و از نزدیک شاهد و ناظر بودهای آنها را نیز به کار بند،هرچند در این عهدنامه
منعکس نشده باشد.
به این ترتیب امام علیه السلام از محدود شدن وظایف مالک اشتر به آنچه در این عهدنامه آمده،در عین جامعیت آن،نهی میکند و ذهن و فکر او را برای پذیرش هر سنّت حسنهای آماده میسازد.
دومین نکتهای را که امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه بر مالک واجب و لازم میشمرد این است:«و نیز بر تو واجب است که نهایت تلاش خویشتن را در پیروی از آنچه در این عهدنامه به تو توصیه کردهام به کار گیری و من حجت خود را بر تو تمام کردهام تا اگر نفس سرکش بر تو چیره شود عذری نزد من نداشته باشی»؛ (وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ،لِکَیْلَا تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَی هَوَاهَا) .
امام علیه السلام در واقع به همه آنچه در این عهدنامه توصیه کرده بار دیگر توجّه میدهد و با اشارهای اجمالی،همه را تأکید میکند و انجام آنها را لازم میشمرد و این از قبیل اجمال پس از تفصیل و تأکید بر تأکید است و در ضمن،بر او اتمام حجت میکند تا در پیشگاه خدا مسئولیتی نداشته باشد.
امام علیه السلام در پایان این عهدنامه از باب حسن ختام نکته سومی را گوشزد میکند و با دعای پرمعنایی عهدنامه را پایان میدهد و میفرماید:«من از خداوند با آن رحمت وسیع و قدرت عظیمی که بر اعطای تمام هر خواستهای دارد مسئلت دارم که من و تو را موفق بدارد تا رضای او را جلب کنیم از طریق انجام کارهایی که ما را نزد او و خلقش معذور میدارد توأم با مدح و نام نیک در میان بندگان و آثار خوب در تمام شهرها و (نیز تقاضا میکنم که) نعمتش را (بر من و تو) تمامیت بخشد و کرامتش را مضاعف سازد»؛ (وَ أَنَا أَسْأَلُ اللّهَ (1)بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ،
1) 1) .مستدرک حاکم،ج 11،ص 13،ح 21. در نسخه تحف العقول پیش از جمله (وَأَنَا أَسْئَلُ اللّهَ) چنین آمده:«فَلَیْسَ یُعْصِمُ مِنَ السُّوءِ وَ لا یُوَفِّقُ لِلْخَیْرِ إلّااللّهَ جَلَّ ثَناؤُهُ وَ قَدْ کانَ مِمّا عَهِدَ إلیَّ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی وِصایَتِهِ تَحْضیضاً عَلَی الصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ ما مَلَکَتْ أیْمانُکُمْ فَبِذلِکَ أخْتِمُ لَکَ ما عَهَدْتُ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ الْعَلِیّ الْعَظیمِ؛هیچ کس از بدیها پیشگیری نمیکند و توفیق انجام دادن خیرات نمیدهد جز خداوند متعال و از جمله اموری که رسول خدا در وصیتش به طور مؤکد به من فرمود اهتمام به نماز و زکات و رعایت حال بندگان بود و من با کلام رسول خدا این عهدنامه را برای تو پایان میدهم و لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم»(تحفالعقول،ص 99)
وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَی إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَةٍ (1)،أَنْ یُوَفِّقَنِی وَ إِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِعَلَی الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَ إِلَی خَلْقِهِ،مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ،وَ جَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلَادِ،وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ تَضْعِیفِ (2)الْکَرَامَةِ).
آنچه در تفسیر عبارت بالا آمد مبنی بر این است که «تَمامِ النِّعْمَةِ» و «تَضْعیفِالْکَرامَةِ» عطف بر «یُوَفِّقَنِی وَ إِیَّاکَ» بوده باشد.این احتمال نیز داده شده که «تَمامِالنِّعْمَةِ» و «تَضْعیفِ الْکَرامَةِ» عطف بر «جَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلَادِ» باشد،بنابراین مفهوم جمله این میشود:«از خداوند میخواهم که مرا توفیق به کارهایی دهد که هم ثنای بندگان را به دنبال داشته باشد و هم آثار نیک در بلاد بگذارد و هم موجب تمام نعمتش بر من شود و هم سبب فزونی کرامتش بر من».
بدیهی است آنچه باید بیش از همه چیز مطلوب انسان مؤمن باشد،جلب رضای خداست و آنچه بیش از هر چیز باید مطلوب زمامداران و حکام باشد افزون بر تحصیل رضای خداوند،تحصیل رضای مخلوق و به دنبال آن نعمتهای دیگری است که امام در جملههای بالا به آن اشاره کرده و آن اینکه انسان کاری کند که بندگان خدا از او به نیکی یاد کنند و غفران و رضای حق را برای او بطلبند و آثار خوبی از خود در همه جا بگذارد که سبب مزید حسنات او
1) 1) .«رَغْبَة»مصدر و به معنای علاقه به چیزی داشتن است و در اینجا اسم مصدر و به معنای اسم مفعول استیعنی خداوند قادر است؛هر امر مطلوب و مرغوبی را در اختیار بندگان بگذارد و در بعضی از نسخهها به جای«رَغْبَة»«رَغیبَة»آمده است که صفت مشبهه است و به معنای مرغوب است
2) 2) .«تَضْعیف»در اینجا به معنای مضاعف ساختن است.این واژه گاه به معنای ضعیف ساختن یا ضعیف شمردن نیز آمده است
پس از وفاتش گردد و بدین ترتیب نعمت خدا بر او کامل شود و کرامت الهی مضاعف گردد.
ممکن است بعضی چنین پندارند که تقاضای حسن ثنای مردم و به نیکی یاد کردن با خلوص نیت سازگار نیست؛حسن ثنای الهی لازم است نه حسن ثنای مردم،ولی پاسخ این اشکال با اشارهای که در بالا آوردیم روشن شد.مؤمنان مخلص حسن ثنای مردم را از این رو میطلبند که سبب دعای آنها برای غفران و پاداش الهی و ترفیع درجه گردد و از این رو ابراهیم خلیل شیخ الانبیاء نیز از جمله تقاضاهایی که از ساحت قدس پروردگار میکند این است که ««وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ» ؛برای من در امتهای آینده نام نیکی قرار ده». (1)
این دعای امام هم درباره خودش و هم مالک اشتر به اجابت رسیده است؛ قرنهاست که فضایل آن حضرت در شرق و غرب عالم بر زبانها جاری است و کتابها از فضایل او پر است و با اینکه بنیامیّه کوشیدند نام و فضایل آن حضرت را از خاطرهها محو کنند و هفتاد سال به دستور آنها بر فراز منابر-نعوذ باللّه-بر آن حضرت لعن نمایند،به لطف پروردگار در هر مجلس و محفلی که از پیشگامان اسلام بحث میشود نام آن حضرت در صدر میدرخشد و کتابها در فضایل آن حضرت نوشته شده و بارگاه نورانیاش در نجف کعبه آمال است.
اضافه بر این در هر قرن شاعران توانا رساترین مدح و ثنا را به زبان عربی و فارسی و زبانهای دیگر درباره آن حضرت سرودهاند.
مالک اشتر نیز نام نیکش در همه جا به موجب فداکاریها و رشادتها و شهامتها و مخصوصاً مخاطب بودن به این عهدنامه بر زبانها جاری است.
رحمت و رضوان خدا بر او باد.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین جملههای این عهدنامه میفرماید:«و از (خداوند
1) 1) .شعراء،آیه 84
بزرگ مسألت دارم) که زندگانی من و تو را با سعادت و شهادت پایان بخشد که ما همه به سوی او باز میگردیم و سلام و درود (پروردگار) بر رسول خدا (صلی اللّه علیه وآله وسلّم) و دودمان طیب و پاکش باد،سلامی فراوان و بسیار والسلام»؛ (وَ أَنْ یَخْتِمَ لِی وَ لَکَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ،إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.وَ السَّلَامُ عَلَی رَسُولِ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ،وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً، وَ السَّلَامُ) .
قابل توجّه است که امام افزون بر طلب سعادت،شهادت را نیز هم برای خویش و هم برای مالک از خدا میطلبد؛دعایی که به زودی به اجابت رسید و امام در محراب عبادتش و مالک در مسیر راه مصر شربت شهادت نوشیدند.
در حدیثی آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دید مردی این چنین دعا میکند:
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ خَیْرَ مَا تُسْأَلُ فَأَعْطِنِی أَفْضَلَ مَا تُعْطِی؛خداوندا بهترین چیزی که از تو درخواست میشود به من بده و برترین چیزی که به بندگانت عطا میکند به من عطا فرما».پیغمبر فرمود: «إِنِ اسْتُجِیبَ لَکَ أُهَرِیقَ دَمُکَ فِی سَبِیلِ اللّهِ؛ اگر دعایت مستجاب شود خون تو در راه خدا ریخته خواهد شد». (1)
اکنون که شرح و تفسیر عهدنامه به پایان رسید میتوان با صراحت گفت:این عهدنامه دستوری است جامع برای کشورداری؛دستوری که با گذشت حدود چهارده قرن کاملاً تازه و راهگشا و زنده و بالنده است و این واقعیتی است که هر انسان منصفی به آن اعتراف دارد.از این گذشته این عهدنامه هم جنبههای مادی و هم جنبههای معنوی را که بر اساس اخلاق انسانی و ارزشهای الهی پیریزی
1) 1) .مستدرک حاکم،ج 11،ص 13،ح 21
شده است تأمین میکند بر خلاف قوانین دنیای امروز که یا سخنی از ارزشهای اخلاقی و انسانی در آن نیست و یا اگر چیزی به نام حقوق بشر در آن باشد،عملاً دستاویز و بهانهای است برای اعمال فشار بر کشورها و قشرهای ضعیف جامعه اسلامی.
عجب اینکه بعضی افراد به اصولی که«حمورابی»برای کشورداری در حدود 18 قرن پیش از میلاد پیشنهاد کرده استناد میجویند و افتخار میکنند و آن را اصولی پیشرفته و انسانی قلمداد مینمایند در حالی که اگر آن اصول را در برابر این عهدنامه بگذاریم کاملاً رنگ میبازد؛ولی چون جنبه اسلامی و مخصوصاً سبقه شیعی دارد تعصبها مانع از آن میشود که آن را در همه جا عرضه کنند و میدانیم اخیرا با تلاش و کوشش بعضی از آگاهان به صورت نامهای سرگشاده در میان اعضای سازمان ملل پخش شد و مورد استقبال قرار گرفت و به عنوان یک سند به ثبت رسید و عجبتر اینکه کسانی که بعد از آن حضرت عهدنامه و دستورالعملی برای حاکمان خود نوشتند،بخشهای مهم آن را از همین عهدنامه مبارک امیرمؤمنان علیه السلام استفاده کردند بیآنکه سخنی از آن بگویند؛یعنی اگر دستورالعمل آنها مقبولیت و درخششی پیدا کرد به واسطه همین بهرهگیری از عهدنامه مولا بود (1)گرچه متأسّفانه تعصبها اجازه نمیدهد این حقیقت آشکار گردد.
1) 1) .طبری نقل میکند که وقتی مأمون،«عبداللّه بن طاهر»را به ولایت بعضی از بخشهای کشور اسلامی گماردپدرش«ذوالیمینین»نامه مفصلی برای او نگاشت و دستورات مشروحی برای اداره منطقه تحت حکومت برای او نوشت که طولی نکشید در میان مردم منتشر شد و از آن استقبال فراوانی کردند هنگامی که این خبر به مأمون رسید دستور داد آن را بیاورند و برای او بخوانند.او بسیار از آن استقبال کرد و گفت:تمام امر دین و دنیا و امور مربوط به سیاست و اصلاح کشور و رعیت در آن جمع است. مرحوم علامه شوشتری بعد از ذکر این داستان میگوید:اگر دقت کنید میبینید اکثر بلکه تمام آن از کلام امیرمؤمنان در عهدنامه مالک اشتر گرفته شده است.(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 8،ص 664)
و من کتاب له علیه السلام
إلی طَلْحَةَ وَالزُّبَیْرِ (مَعَ عِمْرانِ بْنِ الْحَصینِ الْخُزاعی) ذَکَرَهُ أبوجَعْفَرِ
الإسْکافی فی کِتاب الْمَقاماتِ فِی مَناقِبِ أمیرِالْمُؤمِنِینَ علیه السلام
از نامههای امام علیه السلام
برای طلحه و زبیر است که بهوسیله عمران بن حصین خزاعی برای آنها فرستاد.این نامه را ابو جعفر اسکافی در کتاب المقامات فی مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام ذکر کرده است. (1)
این نامه در عین فشردگی به چهار نکته مهم اشاره میکند:
در بخش اوّلِ این نامه،حضرت بر این امر تأکید دارد که من برای بیعت به (2)
1) 1) .سند نامه: مرحوم سیّد رضی در ابتدای این نامه-همانگونه که در بالا آمده-نوشته است که آن را ابوجعفر اسکافی (محمّد بن عبداللّه اسکافی متوفای سنه 240 قمری) در کتاب المقامات فی مناقب امیرالمؤمنین آورده
2) 2) است.اسکافی از معتزله بود و در محله اسکاف بغداد زندگی میکرد و از این رو او را اسکافی گفتهاند.او از معاصران«جاحز»بود و ردّی بر کتاب العثمانیه او نوشته است. معتزله بغداد معتقد بر افضلیت امیرمؤمنان بر تمام صحابه بودهاند و اسکافی نیز پیرو همین عقیده بود.(البته ابوجعفر اسکافی از اهل سنّت بود و غیر از محمد بن احمد بن جنید اسکافی معروف است که از قدمای فقهای شیعه محسوب میشود). صاحب مصادر نهجالبلاغه دو مأخذ دیگر برای این نامه نقل کرده است:نخست تاریخ ابن اعثم کوفی (متوفای 314) است و دیگر کتاب الامامة والسیاسة ابن قتیبه دینوری (متوفای 276) است
سراغ مردم نرفتم و آنها با اصرار و بدون اکراه و اجبار و طمع به سراغ من آمدند و شما هم در بیعت با من هرگز مجبور نبودید.
در بخش دوم طلحه و زبیر را مخاطب ساخته میفرماید:از دو حال خارج نیست؛یا شما با میل و رغبت با من بیعت کردهاید،پس چرا بیعت را شکستید؟ برگردید و توبه کنید و یا بیمیل و رغبت بیعت کردهاید که در این صورت مرتکب تدلیس شدهاید،زیرا در ظاهر ابراز اطاعت نموده و در باطن قصد عصیان داشتهاید.
در بخش سوم میفرماید:شما چنین میپندارید که من قاتل عثمان بودهام و این را بهانه برای نقض بیعت قرار دادهاید.بهترین راه این است که آنهایی که در این میدان بیطرف ماندهاند در میان من و شما حکومت کنند.
در بخش چهارم میفرماید:از این راه که در پیش گرفتهاید برگردید که عذاب الهی را در پی دارد.
أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ عَلِمْتُمَا،وَإِنْ کَتَمْتُمَا،أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّی أَرَادُونِی،وَلَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّی بَایَعُونِی.وَإِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَبَایَعَنِی،وَإِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ،وَلَا لِعَرَضٍ حَاضِرٍ،فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ، فَارْجِعَا وَتُوبَا إِلَی اللّهِ مِنْ قَرِیبٍ؛وَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ،فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَةَ،وَإِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَةَ.وَلَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّةِ وَالْکِتْمَانِ،وَإِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الْأَمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِیهِ،کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ،بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ.وَقَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ،فَبَیْنِی وَبَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَعَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ،ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ،مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَالنَّارُ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) شما میدانید-هر چند کتمان کنید-که من به دنبال مردم نرفتم؛آنها به سراغ من آمدند و من دست بیعت به سوی آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بیعت کردند و شما دو نفر از کسانی بودید که به سراغ من آمدید و با من بیعت کردید.توده مردم به جهت زور و سلطه یا متاع دنیا با من بیعت نکردند.(بنابراین از دو حال خارج نیست) اگر شما از روی میل و رغبت با من بیعت کردهاید (بیعتشکنی شما حرام بوده) باید باز گردید و فوراً در پیشگاه خدا توبه کنید و اگر بیعت شما از روی اکراه و نارضایی بوده راه را برای من نسبت به خود گشودهاید،زیرا ظاهرا اظهار اطاعت کردید و در دل،قصد عصیان
داشتید (زیرا راه منافقان را پیمودید و این حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است).به جان خودم سوگند شما از سایر مهاجران سزاوارتر به تقیه و کتمان عقیده نبودهاید (هیچ کس در آن روز مجبور به چنین چیزی نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بودید) بنابراین هرگاه از آغاز،کنارهگیری از بیعت کرده بودید کار شما آسانتر بود تا اینکه نخست بیعت کنید و بعد (به بهانهای) سر باز زنید.شما چنین پنداشتهاید (و به دروغ تبلیغ کردهاید) که من قاتل عثمانم.بیایید میان من و شما کسانی حکم کنند که اکنون در مدینهاند؛نه به طرفداری من برخاستهاند نه به طرفداری شما،سپس هرکس به اندازه جرمی که در این حادثه داشته محکوم و ملزم شود.
ای دو پیرمرد کهنسال! (که خود را از پیشگامان و شیوخ اسلام میدانید و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقیده خود برگردید (و تجدید بیعت کنید یا لااقل دست از آتشافروزی جنگ بردارید و به کناری روید) زیرا الان مهمترین چیزی که دامان شما را میگیرد سرافکندگی و ننگ و عار است (آن هم به عقیده شما) ولی ادامه این راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ! والسلام».
از این راه پرخطر برگردید
میدانیم پس از قتل عثمان،مردم برای بیعت با امیرمؤمنان علیه السلام هجوم شدیدی آوردند و برای بیعت با آن حضرت بر یکدیگر پیشی میگرفتند.سرشناسان صحابه نیز هماهنگ با مردم با میل و رغبت با آن حضرت بیعت نمودند و طلحه و زبیر نیز به آنها پیوستند.بیعتی که با امیرمؤمنان صورت گرفت جز در زمان پیغمبر سابقه نداشت،و با بیعت سقیفه یا بیعت با عمر بعد از تعیین او از سوی
خلیفه اوّل و یا بیعت با عثمان پس از رأی شورای شش نفری،مطلقاً شباهتی نداشت؛بیعتی بود به تمام معنا مردمی،درست همانند بیعت مردم با رسول خدا.
ولی میدانیم که طلحه و زبیر انتظاراتی داشتند از جمله اینکه فرمانداری بعضی از شهرهای مهم از سوی علی علیه السلام به آنها سپرده شود (1)و چون این انتظار برآورده نشد بیعت خود را شکستند و همسر پیامبر عایشه را تحریک و به عنوان خونخواهی عثمان بر ضد امیرمؤمنان قیام کردند و به شهر بصره که نقطه آسیبپذیرتری بود رفتند و آنجا را تسخیر نمودند و جنگ جمل را به راه انداختند.سرانجام پس از شکست،هر دو کشته شدند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام پیش از جنگ جمل بوسیله این نامه با آنها اتمام حجت میکند و تمام راههای فرار را با منطق نیرومندش بر آنان میبندد.
نخست میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) شما میدانید-هر چند کتمان کنید-که من به دنبال مردم نرفتم؛آنها به سراغ من آمدند و من دست بیعت به سوی آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بیعت کردند و شما دو نفر از کسانی بودید که به سراغ من آمدید و با من بیعت کردید»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ عَلِمْتُمَا،وَ إِنْ کَتَمْتُمَا،أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّی أَرَادُونِی،وَ لَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّی بَایَعُونِی،وَ إِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی) .
اشاره به اینکه شما هیچ بهانهای برای بیعت شکنی ندارید،زیرا بیعت من بر خلاف بیعتهای پیشین به صورت خودجوش مردمی بود بی آنکه من مقدمهچینی برای آن کرده باشم،شما هم در میان توده مردم آمدید و مثل دیگران از روی میل و اراده با من بیعت کردید.
1) 1) .ابن کثیر در البدایة والنهایه میگوید:طلحه و زبیر هنگامی با امام بیعت کردند که از او تقاضای فرمانداریبصره و کوفه را داشتند.امام به آنها فرمود:شما پیش من باشید و در مسائل حکومتی با شما مأنوس باشم بهتر است (البدایة والنهایه،ج 8،ص 226)
سپس امام علیه السلام به دلیل روشنی برای اختیار و آزاد بودن بیعت اشاره کرده میفرماید:«توده مردم به جهت زور و سلطه یا متاع دنیا با من بیعت نکردند»؛ (وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ،وَ لَا لِعَرَضٍ (1)حَاضِرٍ) .
اشاره به اینکه بیعتهای غیر واقعی ممکن است از دو چیز سرچشمه بگیرد:
یکی ظهور سلطه که مردم را مجبور سازند با کسی بیعت کنند.این بیعت قطعاً باطل است و یا اینکه مردم را تطمیع نمایند و آرای آنها را بخرند و آنها برای کسب مال و ثروتی بیعت کنند.این بیعت هم بیعت واقعی نیست و چون میدانید بیعت مردم هیچ کدام از این دو نبوده،دلیلی ندارد که ادعای کراهت کنید و آن را بشکنید.
امام علیه السلام به این ترتیب راههای فرار را به روی آنها میبندد.سپس به دلیل دیگری تمسک میجوید و میفرماید:«بنابراین (از دو حال خارج نیست) اگر شما از روی میل و رغبت با من بیعت کردهاید (بیعتشکنی شما حرام بوده) باید باز گردید و فوراً در پیشگاه خدا توبه کنید و اگر بیعت شما از روی اکراه و نارضایی بوده،راه را برای من نسبت به خود گشودهاید،زیرا ظاهراً اظهار اطاعت کردید و در دل،قصد عصیان داشتید (زیرا راه منافقان را پیمودید و این حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است)»؛ (فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ،فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَی اللّهِ مِنْ قَرِیبٍ،وَ إِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ،فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَةَ،وَ إِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَةَ) .
آنگاه امام علیه السلام سومین استدلال دندان شکن در برابر ادعای کراهت آنها را بیان میفرماید:«به جان خودم سوگند شما از سایر مهاجران سزاوارتر به تقیه و کتمان
1) 1) .«عَرَض»در اصل به معنای چیزی است که ثبات و پایداری ندارد و عارضی و کمدوام است،از این رو به متاع دنیای مادی عرض گفتهاند چون معمولاً ناپایدار است و در جمله بالا به همین معناست و در کتب فقهی«عَرَض»به کالایی گفته میشود که در مقابل درهم و دینار است.در بعضی از کتب لغت مانند لسانالعرب نیز«عَرْض»بر وزن«فرض»به همین معنا اطلاق شده است
عقیده نبودهاید (هیچ کس در آن روز مجبور به چنین چیزی نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بودید) بنابراین هرگاه از آغاز،کنارهگیری از بیعت کرده بودید کار شما آسانتر بود تا اینکه نخست بیعت کنید و بعد (به بهانهای) سر باز زنید»؛ (وَ لَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّةِ وَالْکِتْمَانِ،وَ إِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الْأَمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِیهِ،کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ،بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ) .
اشاره به اینکه اگر ادعا میکنید بیعت شما از روی تقیه و ترس از مخالفت بوده این اشتباه بزرگی است؛زیرا امروز که قدرت در دست من است شما از پیمان شکنی و نقض بیعت ترسی ندارید چگونه ادعا میکنید بیعت شما از روی ترس بوده،در حالی که ترک بیعت بسیار آسانتر از نقض بیعت است آن هم با تفاوت ظروف که در آن روز قدرتی در دست من نبود و امروز قدرت در دست من است.
به این ترتیب امام علیه السلام تمام راههای عذر در پیمانشکنی را به روی آنها بسته و ثابت نموده است که این کار جز از روی هوا و هوس و عشق به مقام و مال و ثروت دنیا نبوده است.
از کسانی تعجب میکنیم که عدالت صحابه را تا آنجا پیش بردهاند که تمام کارهای امثال طلحه و زبیر را صحیح و مطابق حق و عدالت میشمرند در حالی که امام از افضل صحابه بود و آنها را با این دلایل منطقی و عقلانی محکوم میکند.با این حال چگونه میتوان عدالت آنها را مطرح کرد و تمام جنایاتشان را زیر عنوان اجتهاد پوشانید.راستی عجیب و تأسفبار است.
مرحوم علّامه شوشتری از کتاب«خلفای ابن قتیبه»مطلب جالبی در این زمینه نقل کرده است،میگوید:علی علیه السلام در روز جنگ جمل در میان دو صف ایستاده بود.طلحه را مخاطب ساخت و فرمود:مگر با من از روی میل و رغبت بیعت نکردی (چرا بیعت را شکستی؟) طلحه گفت:من در حالی بیعت کردم که شمشیر
بر گردن من بود.امام فرمود:(دروغ میگویی) آیا تو نمیدانی که من احدی را به بیعت اکراه نکردم.اگر بنا بود کسی را اکراه کنم«سعد بن ابی وقاص»و«عبد اللّه بن عمر»و«محمد بن مسلمه»را (که از تو ضعیفتر بودند) به بیعت مجبور میکردم؛آنها با من بیعت نکردند و بیطرف ماندند من هم دست از آنها برداشتم.
در همان کتاب آمده است که عمار،عبداللّه بن عمر و سعد و محمد بن مسلمه را به بیعت با امام دعوت کرد.آنها ابا کردند او این خبر را به امام رسانید.حضرت فرمود:این گروه را رها کن.اما«عبد اللّه بن عمر»مرد ضعیفی است و اهل تصمیم نیست و«سعد بن ابی وقاص»انسان حسودی است و گناه من در مورد«محمد بن مسلمه»این است که در روز خیبر برادرش را کشتم. (1)
امام علیه السلام در بخش آخر این نامه اشاره به مطلب مهمی میکند که دستاویز اصلی طلحه و زبیر در خروج بر ضد امام و روشنکردن آتش جنگ جمل بود و آن اینکه آنها قتل عثمان را که خود از عوامل اصلی آن بودند به امام که دامانش از آن پاک بود نسبت داده و آن را دلیل بر بیعتشکنی خود قرار دادند،میفرماید:«شما چنین پنداشتهاید (و به دروغ تبلیغ کردهاید) که من قاتل عثمانم.بیایید میان من و شما کسانی حکم کنند که هم اکنون در مدینهاند؛نه به طرفداری من برخاستهاند نه به طرفداری شما سپس هرکس به اندازه جرمی که در این حادثه داشته محکوم و ملزم شود»؛ (وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ،فَبَیْنِی وَ بَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ،ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ) .
ماجرای قتل عثمان بهانهای بود برای کسانی که بر ضد امام قیام کردند؛طلحه و زبیر از یک سو و معاویه از سوی دیگر.گرچه حوادث زمان عثمان میرفت که تاریخ اسلام را از نظر بپوشانند ولی در عین حال گویاست و نشان میدهد قاتلان عثمان و معاونان آنها چه کسانی بودند.به یقین طلحه از کسانی بود که آشکارا به
1) 1) .شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ج 9،ص 352
این مسأله دامن میزد و زبیر پنهانی و مخفیانه.و امام علیه السلام فرزندان خود حسن و حسین را فرستاد تا بر در خانه عثمان بایستند و جلوی هجوم مردم را بگیرند شاید با دیدن فرزندان رسول خدا دست بر دارند و حمله نکنند.
امام بارها عثمان را نصیحت کرد و راه صحیح را که عذرخواهی از مردم و کنار زدن اقوام و بستگانش از مناصب مهم حکومت و از غارت بیتالمال بود به وی نشان داد ولی متأسفانه او چنان غرق در خطا شده بود که راه بازگشتی برای خود نمیدید،چون ضعیف بود و قدرت تصمیمگیری در این زمینه نداشت.به همین دلیل،امام افراد بیطرف در مدینه را برای حکمیت پیشنهاد میکند که آنها گواهی دهند سپس حکم کنند چه کسی دستش به خون عثمان آلوده شده بود.
آنگاه امام آن دو را مخاطب ساخته میفرماید:«ای دو پیرمرد کهنسال! (که خود را از پیشگامان و شیوخ اسلام میدانید و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقیده خود برگردید (و تجدید بیعت کنید یا لا اقل دست از آتشافروزی جنگ بردارید و به کناری روید) زیرا الان مهمترین چیزی که دامان شما را میگیرد سرافکندگی و ننگ و عار است (آن هم به عقیده شما) ولی ادامه این راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ والسلام»؛ (فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا،فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ،مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَ السَّلَامُ) .
ابن قتیبه در کتاب الامامة والسیاسة میگوید هنگامی که اهل مصر بر عثمان شوریدند و خانه او را محاصره کردند،طلحه از کسانی بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان میشورانید.حتی میگفت:عثمان به محاصره شما اعتقادی ندارد چون آب و غذا به او میرسد؛نگذارید آب و غذا برای او ببرند. (1)
ابن ابیالحدید نیز درباره زبیر مینویسد:او به مردم میگفت:عثمان را بکشید
1) 1) .الامامة والسیاسة،ج 1،ص 38
چون دین و آیین شما را دگرگون کرده و هنگامی که به او گفتند:چه میگویی در حالی که پسرت بر در خانه عثمان ایستاده،از او دفاع میکند.او گفت:
من ناراحت نمیشوم اگر عثمان را بکشند هرچند قبل از او پسرم هم کشته شود. (1)
امام علیه السلام بارها در خطبهها یا نامههای نهجالبلاغه اشاره به بهانهجویی رسوای طلحه و زبیر در مسأله قتل عثمان میکند و آنها را از شرکای قتل میشمارد؛ چیزی که در تواریخ نیز صریحا آمده است.
قابل توجّه اینکه ابن قتیبه در الامامة والسیاسة نیز چنین آورده:هنگامی که عایشه در بصره خطبه میخواند و آنها را به خونخواهی عثمان تشویق میکرد، مردی از بزرگان بصره برخاست و نامهای نشان داد که طلحه جهت تشویق به قتل عثمان برای او نوشته بود.آن مرد در آن مجلس خطاب به طلحه کرد و گفت:این نامه را قبول داری؟ طلحه گفت:آری.آن مرد گفت:پس چرا دیروز ما را به قتل عثمان تشویق میکردی و امروز به خونخواهی او دعوت میکنی؟ طلحه در پاسخ او (به عذر واهی و مضحکی توسل جست و) گفت:عدهای به ما ایراد کردند که چرا به یاری عمثان نشتافتید ما هم جبران آن را در این دیدیم که به خونخواهی او قیام کنیم. (2)
این جمله نیز از عایشه معروف است که با صراحت دستور قتل عثمان را به مردم داد و گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللّهُ نَعْثَلا؛ نعثل را بکشید خدا نعثل را بکشد». (3)
منظور او از«نعثل»عثمان بود که شباهتی به نعثل یهودی داشت که ریش بلندی داشت.
ادامه نامه امام علیه السلام درباره عایشه است
در کتاب تمام نهجالبلاغه که این نامه را بدون گزینش و بهطور کامل آورده، بخشی در ذیل آن دیده میشود که مربوط به عایشه است،زیرا مخاطب نامه تنها طلحه و زبیر نبودهاند،بلکه عایشه نیز جزء مخاطبین بوده است.امام او را سرزنش میکند که تو چرا بر خلاف حکم اسلام بیرون آمدی و عملا فرماندهی لشکر را به عهده گرفتهای و میان مسلمانان فساد کردهای و گمان میکنی برای اصلاح آمدهای.تو مطالبه خون عثمان میکنی در حالی که میدانیم تو بودی که میگفتی:«نعثل»؛(یعنی عثمان) را بکشید که او کافر شده است ولی با نهایت تعجب الان برگشتهای و مطالبه خون او میکنی! به جان خودم سوگند کسی که تو را تحریک کرده و به این کار واداشته گناهش از گناه قاتلان عثمان بیشتر است! توبه کن و به خانهات باز گرد! (1)
1) 1) .تمام نهجالبلاغه،ص 784
مرحوم سیّد رضی این نامه را طبق معمول به صورت گزینشی از نامه مفصلتری آورده است.از منابع دیگر استفاده میشود که هدف اصلی این نامه تبادل اسرای کوفه و شام بوده است و مطالبی که در آن آمده برای این بوده که معاویه بر سر عقل آید و از کیفرهای الهی بترسد و این پیشنهاد را عملی سازد.
1) 1) .سند نامه: به گفته صاحب مصادر نهجالبلاغه،این نامه در کتاب طراز تألیف امیریحیی علوی با مختصر تفاوتی آمده و قراین نشان میدهد که از نهجالبلاغه نگرفته است.همچنین آمدی در غررالحکم بخشی از آن را با اضافاتی آورده که نشان میدهد او هم از مدرک دیگری گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 424). صاحب کتاب تمام نهجالبلاغه آن را با اضافهای در آغاز و اواسط و اضافهای در پایان،نقل کرده است و تصریح میکند که آن را از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفی (ج 4،ص 225) اخذ کرده که پیش از سیّد رضی میزیسته است (تمام نهجالبلاغه،ص 839)
لذا امام علیه السلام در بخش اوّل این نامه به جایگاه انسان در نظام خلقت اشاره کرده و میفرماید:«ما برای دنیا آفریده نشدیم،بلکه این دنیا جایگاه امتحان همه ماست؛باید به هوش باشیم».
در بخش دیگری از این نامه به نسبت ناروایی که معاویه در مسأله قتل عثمان به امام میداد اشاره شده و آن را نشانه دنیا طلبی معاویه و شکست در آزمون الهی میداند.
امام علیه السلام در بخش سوم پس از سفارش به تقوای الهی و خودداری از اطاعت شیطان به معاویه هشدار میدهد که از کیفر الهی بترسد.
در بخش چهارم که مرحوم سیّد رضی آن را نیاورده است اشاره به مبادله اسرای کوفه و شام فرموده است.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا،وَابْتَلَی فِیهَا أَهْلَهَا، لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً،وَلَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا،وَلَا بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا،وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا،وَقَدِ ابْتَلَانِی اللّهُ بِکَ وَابْتَلَاکَ بِی:فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَی الْآخَرِ،فَعَدَوْتَ عَلَی الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ،فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَلَا لِسَانِی،وَعَصَیْتَهُ أَنْتَ وَأَهْلُ الشَّامِ بِی،وَأَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ،وَقَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ؛فَاتَّقِ اللّهَ فِی نَفْسِکَ،وَنَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ،وَاصْرِفْ إِلَی الآْخِرَةِ وَجْهَکَ،فَهِیَ طَرِیقُنَا وَطَرِیقُکَ.وَاحْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ تَمَسُّ الْأَصْلَ،وَتَقْطَعُ الدَّابِرَ،فَإِنِّی أُولِی لَکَ بِاللّهِ أَلِیَّةً غَیْرَ فَاجِرَةٍ،لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَإِیَّاکَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَاأَزَالُ بِبَاحَتِکَ حَتّی یَحْکُمَ اللّهُ بَیْنَنا وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) خداوند سبحان دنیا را برای جهان بعد از آن (سرای آخرت) قرار داده و اهل آن را در آن مورد آزمایش قرار میدهد تا معلوم شود چه کسی بهتر عمل میکند.ما برای دنیا آفریده نشدهایم و نه به سعی و کوشش برای آن مأموریم،بلکه فقط برای این در دنیا آمدهایم که بهوسیله آن آزمایش شویم.خداوند مرا بهوسیله تو و تو را بهوسیله من در معرض امتحان در آورده و یکی از ما را حجت بر دیگری قرار داده است (من حجت الهی در برابر تو هستم) ولی تو با تفسیر قرآن بر خلاف حق،به دنیا روی آوردی و از من چیزی مطالبه میکنی که هرگز دست و زبانم به آن آلوده نشده است (اشاره به قتل
عثمان است) و تو و اهل شام آن را دستاویز کرده (و به من نسبت دادهاید) تا آنجا که عالمان شما جاهلانتان را به آن تشویق کردند و آنها که دارای منصبی بودند از کار افتادگان شما را.
در درون وجود خود از خدا بترس و تقوای الهی پیشه کن و با شیطان که میکوشد زمام تو را در دست گیرد بستیز (و زمام خود را از چنگ او بیرون آور) توجّه خود را به سوی آخرت معطوف بنما که راه (اصلی) ما و تو همان است و از این بترس که خداوند تو را به زودی به بلایی کوبنده که ریشهات را بزند و دنبالهات را قطع کند گرفتار سازد! من برای تو به خدا سوگند یاد میکنم؛ سوگندی که تخلّف ندارد که اگر مقدرات فراگیر (الهی)،من و تو را بهسوی پیکار با یکدیگر کشاند،آنقدر در برابر تو ایستادگی خواهم کرد تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین حاکمان است (و آینده شومی در انتظار توست)».
فراموش مکن برای چه به دنیا آمدهای
امام علیه السلام در قسمت اوّل این نامه به هدف آفرینش دنیا و آفرینش انسانها در آن اشاره میکند و میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) خداوند سبحان دنیا را برای جهان بعد از آن (سرای آخرت) قرار داده و اهل آن را در آن مورد آزمایش قرار میدهد تا معلوم شود چه کسی بهتر عمل میکند»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا،وَ ابْتَلَی فِیهَا أَهْلَهَا،لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً) .
این تعبیر اشاره به حقیقتی است که بارها در نهجالبلاغه ذکر شده است که دنیا هدف نهایی نیست،بلکه مقدمهای برای آمادگی جهت سرای دیگر است، بنابراین به دنیا به عنوان وسیله باید نگریست نه هدف و مقصد نهایی و به یقین این تفاوت نگرش در تمام اعمال انسان تأثیر میگذارد.
جمله «لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» بر گرفته از آیه 7 سوره کهف است: ««إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» ؛ما آنچه را روی زمین است زینت آن قرار دادیم تا آنها را بیازماییم که کدام یک دارای بهترین عمل هستند»؛ (البته قریب به همین معنا در آیه 7 سوره هود و آیه 2 سوره ملک آمده است).
ناگفته پیداست که آزمایشهای الهی برای کشف مجهولی نیست،زیرا همه چیز مربوط به حال و گذشته و آینده و ظاهر و باطن اشیا و اشخاص در برابر علم بیپایان پروردگار آشکار است،بلکه منظور ظاهر شدن باطن افراد و انجام اعمالی است که معیار ثواب و عقاب است و به تعبیر دیگر صفات درونی،پیش از ظهور و بروز در عمل نمیتواند معیار ثواب و عقاب باشد؛خداوند افراد را امتحان میکند تا آن صفات به مرحله بروز برسد،همانگونه که خود امام در عبارت دیگری از نهجالبلاغه در تفسیر آیه «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ» 1 فرموده است: «وَ مَعْنَی ذَلِکَ أَنَّهُ یَخْتَبِرُهُمْ بِالْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ لِیَتَبَیَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ وَ الرَّاضِیَ بِقِسْمِهِ وَ إِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ لَکِنْ لِتَظْهَرَ الْأَفْعَالُ الَّتِی بِهَا یُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ؛ مفهوم این آیه شریفه آن است که خداوند مردم را بهوسیله اموال و فرزندانشان آزمایش میکند تا آشکار شود چه کسی از روزیاش خشمگین و چه کسی به قسمت الهی راضی است؛هرچند خداوند سبحان از مردم به خودشان آگاهتر است؛اما این برای آن است که افعالی که بهوسیله آن استحقاق ثواب و عقاب را پیدا میکنند ظاهر و آشکار شود». (1)
آنگاه در ادامه این نامه میافزاید:«ما برای دنیا آفریده نشدهایم و نه به سعی و کوشش برای آن مأموریم،بلکه فقط برای این در دنیا آمدهایم که بهوسیله آن آزمایش شویم»؛ (وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا،وَ لَا بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا،وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا
1) 2) .نهجالبلاغه،کلمات قصار،93
لِنُبْتَلَی بِهَا) .
امام علیه السلام در موارد مختلف به این حقیقت اشاره فرموده است که دنیا هرگز نباید هدف نهایی افراد با ایمان باشد،بلکه وسیله و ابزاری است برای رسیدن به آخرت،دانشگاهی است که در آن درس میآموزیم و تجارت خانهای است که در آن برای سرای دیگر تجارت میکنیم.میدان تمرینی است که در آن خود را برای مسابقه در میدان محشر آماده میسازیم،پلی است که باید از آن عبور کنیم و آنجا را برای اقامتگاه خود انتخاب نکنیم.
در اینجا نیز امام همین حقیقت را بار دیگر به معاویه و به تمام کسانی که این نامه به دست آنها میرسد و به ما که مخاطبان غیر مستقیم آن هستیم گوشزد فرموده است.
بسیاری از افراد،این حقیقت را در سخن میگویند؛اما عملاً چنان رفتار میکنند که گویی جز این دنیا چیزی در کار نیست.
آنگاه امام علیه السلام میافزاید:«خداوند مرا بهوسیله تو و تو را بهوسیله من در معرض امتحان در آورده و یکی از ما را حجت بر دیگری قرار داده است (من حجت الهی در برابر تو هستم)»؛ (وَ قَدِ ابْتَلَانِی اللّهُ بِکَ وَ ابْتَلَاکَ بِی،فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَی الْآخَرِ) .
بدیهی است خداوند در این دار امتحان،افراد را بهوسیله یکدیگر آزمایش میکند؛امام علیه السلام را بهوسیله معاویه تا صبر و تحمل و ایستادگی بر اصول اسلام آزمایش کند مبادا به درخواست معاویه؛یعنی حکومت شام برای جلب رضایت او تن در دهد و معاویه نیز بهوسیله امام آزموده میشود که آیا حاضر است چشم از حکومت غاصبانهای بپوشد و دست از تهمت و دروغ قتل عثمان بهوسیله امام بردارد و دست بیعت در دست آن حضرت بگذارد و تسلیم شود؟
ابن ابیالحدید سنّی معتزلی امتحان شدن امام بهوسیله معاویه و بالعکس را به
امتحان آدم بهوسیله ابلیس و امتحان ابلیس بهوسیله آدم تشبیه میکند.
جمله «فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَی الْآخَرِ» اشاره به حجت بودن امام در برابر معاویه است نه اینکه هر کدام حجت بر دیگری باشند،زیرا اگر منظور این بود باید میفرمود:«فَجَعَلَ کُلَّ واحدٍ مِنّا حُجَّةً عَلَی الْآخَرِ»و لذا علّامه مجلسی نیز در بحارالانوار میگوید:منظور از «فَجَعَلَ أَحَدَنَا» خود امام است، (1)بنابراین بعضی از شارحان و مترجمان که این جمله را چنین معنا کردهاند که«هر کدام از ما حجت بر دیگری هستیم»معنای صحیحی به نظر نمیرسد.
آنگاه امام به نکته مهمی اشاره کرده و دنیاپرستی معاویه را با دلیل روشنی آشکار ساخته میفرماید:«ولی تو با تفسیر قرآن بر خلاف حق،به دنیا روی آوردی و از من چیزی مطالبه میکنی که هرگز دست و زبانم به آن آلوده نشده است (اشاره به قتل عثمان است) و تو و اهل شام آن را دستاویز کرده (و به من نسبت دادهاید) تا آنجا که عالمان شما جاهلانتان را به آن تشویق کردند و آنها که دارای منصبی بودند از کار افتادگان شما را»؛ (فَعَدَوْتَ (2)عَلَی الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ (3)یَدِی وَ لَا لِسَانِی،وَ عَصَیْتَهُ (4)أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بِی،وَ أَلَّبَ (5)عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ،وَ قَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ) .
امام علیه السلام در این قسمت به بهانه اصلی معاویه در ترک بیعت و باقی ماندن بر
1) 1) .بحارالانوار،ج 33،ص 117
2) 2) .«عَدَوْتَ»از ریشه«عَدْوَ»بر وزن«عقل»در اصل به معنای گذشتن و جدا شدن است.سپس به معنایدویدن،سرعت گرفتن و تاختن بر چیزی است و در اینجا به معنای تاختن بر دنیاست
3) 3) .«لَمْتَجْنِ»از ریشه«جنایت»گرفته شده و در اینجا به این معناست که دست و زبان من مرتکب چنینکاری نشده است
4) 4) .«عَصَیْتَهُ»در بسیاری از نسخ«عَصَبْتَه»(با باء آمده است) که در این جا به معنای دستآویز قرار دادن است در این صورت معنای جمله روشن خواهد بود؛ولی اگر«عَصَیْتَه»(با یاء) باشد مفهومش این است که تو و اهل شام مرتکب گناه شدهاید و قتل عثمان را به دروغ به من نسبت دادهاید
5) 5) .«ألَبَّ»از ریشه«لَبابة»بر وزن«غرامة»به معنای صاحب عقل شدن است،از این رو عاقل را«لبیب»میگویند؛ولی در اینجا به معنای وادار کردن و تشویق نمودن آمده است
حکومت شام اشاره کرده است و آن قیام برای مطالبه خون عثمان بود که برای رسیدن به مقصود خود دست به تأویل آیات قرآن زدند و گفتند:قرآن میفرماید:
«وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» 1 و در جای دیگر میفرماید: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ» 2 از یک سو خطاب آیه اوّل را عام میگرفتند و از سوی دیگر خطاب آیه دوم را که خاص بود به خودشان تأویل میکردند و خود را ولی خون عثمان میشمردند در حالی که هیچ ارتباطی با آنها نداشت.
بر فرض آنها حق مطالبه خون عثمان را داشتند باید به سراغ قاتلان بروند.این امر چه ربطی به امام علیه السلام داشت که نه تنها هرگز دستش به خون عثمان آلوده نبود بلکه برای جلوگیری از قتل وی اقدامات شایستهای کرد،بنابراین هم صغرا و هم کبرای استدلال آنها شیطنتآمیز بود.
اما صغرا به جهت اینکه نظرشان بر خلاف تمام شاهدان عینی قتل عثمان بود اذعان داشتند که امام کوچکترین دخالتی در آن نداشت و اما کبرا از طریق تأویل شیطنتآمیزی بود که قرآن در بعضی از آیاتش به آن اشاره کرده میفرماید: «فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ». 3
در ضمن جمله «وَ أَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ ...»نشان میدهد که معاویه و همدستان او تبیلغات بسیار گستردهای درباره این دروغ رسوا،یعنی شرکت علی علیه السلام در قتل عثمان در سراسر منطقه شام به راه انداخته بودند تا از این طریق بتوانند همه را بر ضد امیرمؤمنان بسیج کنند و به عنوان انجام وظیفهای مذهبی آنها را به میدان نبرد با علی علیه السلام بکشانند.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن معاویه را به تقوای الهی و پرهیز از پیروی شیطان و فراموش نکردن آخرت توصیه کرده میفرماید:«در درون وجود خود از خدا بترس و تقوای الهی پیشه کن و با شیطان که میکوشد زمام تو را در دست گیرد بستیز (و زمام خود را از چنگ او بیرون آور) توجّه خود را به سوی آخرت معطوف بنما که راه (اصلی) ما و تو همان است»؛ (فَاتَّقِ اللّهَ فِی نَفْسِکَ،وَ نَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ (1)،وَ اصْرِفْ إِلَی الآْخِرَةِ وَجْهَکَ،فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ) .
امام علیه السلام در واقع با این عبارت از یک سو معاویه را به تقوای الهی توصیه میکند و از سوی دیگر از سلطه شیطان،برحذر میدارد و از سوی سوم او را متوجه سرنوشت نهایی و پیمودن راه آخرت میسازد.
آنگاه امام علیه السلام در تأکید این معنا،وی را از عذاب الهی در دنیا میترساند و میفرماید:«و از این بترس که خداوند تو را به زودی به بلایی کوبنده که ریشهات را بزند و دنبالهات را قطع کند گرفتار سازد!»؛ (وَ احْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ (2)تَمَسُّ (3)الْأَصْلَ،وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ (4)) .
این کلام امام اشاره به این است که پیش از آنکه عذاب الهی در قیامت دامن تو را بگیرد در این دنیا دامن تو را خواهد گرفت؛و مجازاتی سخت که هم ریشه خودت را قطع میکند و هم نسلهای آیندهات را بر باد خواهد داد.همانگونه که تاریخ گواهی میدهد که بعد از دوران کوتاهی،حکومت بنیامیّه که غالباً گرفتار مشکلات بود ریشهکن شد و نسل و دودمان آنها بر باد رفت و جهان اسلام از شر
1) 1) .«قِیاد»به معنای افسار است و از ریشه«قیادة»به معنای رهبری کردن گرفته شده است
2) 2) .«قارِعَة»به معنای حادثه یا بلای کوبنده است
3) 3) .«تَمَسُّ»از ریشه«مس»به معنای اصابت کردن است و«تَمَسُّ الأصْلَ»در اینجا کنایه از قطع ریشه است؛ولی تعجب از کسانی است که ریشه«مس»را به معنای قطع میدانند در حالی که«مس»از نظر لغت بهمعنای قطع نیست،بلکه هرگاه مفعول آن«اصل»باشد کنایه از قطع است
4) 4) .«الدّابِرَ»به معنای دنباله است و به نسلهای بعد،«دابر»گفته میشود
آنها راحت شد و امروز چیزی به عنوان دودمان بنیامیّه باقی نمانده،جز قبر متروک مفلوکی از معاویه که در گوشهای از شام باقی مانده و کسی به سراغ آن نمیرود و عبرتی است برای همه انسانها.
آنچه امام علیه السلام در اینجا فرموده شبیه چیزی است که در قرآن مجید درباره اقوام ستمگر پیشین آمده که میفرماید: ««فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» ؛و (به این ترتیب)،ریشه گروهی که ستم کرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است». (1)
و از آنجا که امام برای باز داشتن معاویه از تمام وسیلهها استفاده میکند،در پایان او را به جنگ کوبندهای تهدید کرده میفرماید:«من برای تو به خدا سوگند یاد میکنم؛سوگندی که تخلّف ندارد که اگر مقدرات فراگیر،(الهی) من و تو را به سوی پیکار با یکدیگر کشاند،آنقدر در برابر تو ایستادگی خواهم کرد تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین حاکمان است (و بدان آینده شومی در انتظار توست)»؛ (فَإِنِّی أُولِی (2)لَکَ بِاللّهِ أَلِیَّةً (3)غَیْرَ فَاجِرَةٍ،لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَ إِیَّاکَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَا أَزَالُ بِبَاحَتِکَ (4)حَتّی یَحْکُمَ اللّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ) .
معاویه و یارانش قدرت امام را در جنگها به خاطر داشتند و جدی بودن تهدیدها و قسمهایش را میدانستند،لذا این تهدید به یقین میتوانست عاملی بازدارنده،لا اقل در مرحلهای از زمان باشد.
به هر حال از آنجا که معاویه عنصری پیچیده و دارای حالات و افکار مختلفی
1) 1) .انعام،آیه 45
2) 2) .«أُولِی»از ریشه«ایلاء»به معنای قسم خوردن است و در اصل«إئلاء»با دو همزه بوده که همزه دومتبدیل به یاء شده است.«أولِی»متکلم وحده است یعنی سوگند میخورم
3) 3) .«ألِیَّة»اسم مصدر و به معنای سوگند است
4) 4) .«باحَة»از ریشه«بَوْح»بر وزن«قوم»به معنای ظهور و آشکار شدن است و از آنجا که فضاهای وسیع مانند فضای حیاط خانه و یا میدانهای مختلف،محلی است که افراد در آن ظاهر و آشکار میشوند،«باحة»به معنای میدان و فضای باز بهکار رفته است
بود،امام علیه السلام برای رام کردن او در این نامه از تمام طرق ممکن استفاده فرموده تا در فکر او تأثیر بگذارد.در تواریخ آمده است که معاویه بعد از این نامه حاضر به مبادله اسیران عراقی و شامی با یکدیگر شد،زیرا امام چنان که قبلا هم اشاره شد در ذیل این نامه به مسأله مبادله اسیران پرداخته است.
تعبیر به «جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ» از قبیل اضافه صفت به موصوف است و معنای آن «مقدرات فراگیر و جامع است»زیرا بعضی از مقدرات جنبه شخصی دارد؛ولی بعضی جنبه فراگیر و امام علیه السلام در اینجا به مقدرات فراگیر که دو گروه را در برابر هم قرار میدهد اشاره فرموده است.
جمله «حَتّی یَحْکُمَ اللّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ» برگرفته از آیه 87 سوره اعراف است که در آن گفتوگوی شعیب با قوم سرکش خود آمده است.
و من کتاب له علیه السلام
وَصّی بِها شُرَیْحَ بْنَ هانِئ لَمّا جَعَلَهُ عَلی مُقَدَّمَتِهِ إِلَی الشّامِ
(1) از نامههای امام علیه السلام
به شریح بن هانی است در آن زمان که وی را به عنوان فرماندهی مقدمه لشکر به سوی شام فرستاد. (2)
همانگونه که در طلیعه نامه نمایان است امام این نامه را به دست شریح بن هانی یکی از دوستان مخلصش داد،در آن هنگام که به فرماندهی مقدمه لشکر
1) 1) .باید توجّه داشت که«شریح بن هانی»غیر از«شریح بن حارث»است که قاضی در کوفه بوده؛«شریح بن هانی»از مخلصان امیرمؤمنان علی علیه السلام بود و در بسیاری از جنگهای اسلامی شرکت و دارای عمر طولانی حدود 120 سال بود و برای نبرد به سجستان (سیستان) اعزام شد و در آنجا شربت شهادت نوشید؛ولی«شریح بن حارث»از سوی عمر به عنوان قضاوت کوفه منصوب شد و با اینکه چندان صلاحیت این کار را نداشت،امیرمؤمنان علی علیه السلام برای جلوگیری از تنش در کوفه او را عزل نکرد؛ولی دائماً بر آرایی که میداد نظارت داشت
2) 2) .سند نامه: این نامه را پیش از سیّد رضی«نصر بن مزاحم»در کتاب صفین با اندک تفاوتی نقل کرده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 436)
بهسوی شام اعزام شد.
امام علیه السلام در این نامه او را به تقوای الهی به طور مؤکد سفارش میکند و از غلبه هوا و هوس بر حذر میدارد و نسبت به فریبکاری دنیا و سرکشیهای نفس هشدار میدهد و با تعبیرات مختلفی بر آن تأکید میورزد و شاید این به علت آن است که یکی از شیطنتهای معروف معاویه این بود که سران سپاه و اصحاب و یاران علی علیه السلام را با اموال هنگفت و مقامهای مختلف میفریفت و به گفته بعضی،در این زمینه شگردهایی داشت که حتی شیطان به گرد او نمیرسید و یا به سبب این بود که اختلافی میان او و فرمانده دیگری به نام«زیاد بن نضر» احساس میشد و امام برای رفع این اختلاف این نصایح را بیان فرمود.
بههرحال از آنچه در تحف العقول و کتاب تمام نهجالبلاغه و مأخذ اصلی این نامه یعنی کتاب صفین نصر بن مزاحم آمده است بر میآید معلوم میشود آنچه مرحوم سیّد رضی در اینجا آورده بخش کوچکی از نامه مفصلی است که امام خطاب به دو نفر از فرماندهان خویش به نام زیاد بن نضر و شریح بن هانی نوشته و یا حضوراً توصیه کرده است.
اتَّقِ اللّهَ فِی کُلِّ صَبَاحٍ وَمَسَاءٍ،وَخَفْ عَلَی نَفْسِکَ الدُّنْیَا الْغَرُورَ،وَلَا تَأْمَنْهَا عَلَی حَالٍ،وَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَکَ عَنْ کَثِیرٍ مِمَّا تُحِبُّ،مَخَافَةَ مَکْرُوهٍ؛ سَمَتْ بِکَ الْأَهْوَاءُ إِلَی کَثِیرٍ مِنَ الضَّرَرِ فَکُنْ لِنَفْسِکَ مَانِعاً رَادِعاً،وَلِنَزْوَتِکَ عِنْدَ الْحَفِیظَةِ وَاقِماً قَامِعاً.
ترجمه
در هر صبح و شام تقوای الهی را پیشه کن.از دنیای فریبنده بر خویشتن خائف باش و در هیچ حال از آن ایمن مشو.بدان که اگر خویشتن را از بسیاری از اموری که آن را دوست میداری به علت ترس از ناراحتیهای ناشی از آن باز نداری،هوا و هوسها تو را به سوی زیانهای فراوانی خواهد کشاند،بنابراین در مقابل نفس سرکش،مانع و رادع و به هنگام خشم و غضب بر نفس خویش مسلّط و غالب باش و ریشههای هوا و هوس را قطع کن.
بر نفس خود مسلط باش
امام علیه السلام در این عبارات کوتاه و بسیار پرمعنا به«شریح بن هانی»چهار اندرز مهم میدهد:نخست میفرماید:«در هر صبح و شام تقوای الهی را پیشه کن»؛ (اتَّقِ اللّهَ فِی کُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ) .
تقوا همان چیزی است که طلیعه همه نصایح و در برگیرنده کلیّه فضایل و بازدارنده از تمام رذایل است.به همین دلیل بسیاری از نامهها و خطبهها با یاد
کردی از تقوا شروع میشود.
در دومین اندرز میفرماید:«از دنیای فریبنده بر خویشتن خائف باش و در هیچ حال از آن ایمن مشو»؛ (وَ خَفْ عَلَی نَفْسِکَ الدُّنْیَا الْغَرُورَ،وَ لَا تَأْمَنْهَا عَلَی حَالٍ) .
این اندرز نیز در بسیاری از نامهها و خطبهها آمده است،زیرا طبق آن حدیث معروف،سرچشمه تمام گناهان حبّ دنیاست: «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» (1)و اگر انسان لحظهای غافل بماند ممکن است زرق و برق دنیا چنان او را بفریبد که بازگشت از آن مشکل باشد.
در سومین نصیحت میفرماید:«بدان که اگر خویشتن را از بسیاری از اموری که آن را دوست میداری به علت ترس از ناراحتیهای ناشی از آن باز نداری، هوا و هوسها تو را به سوی زیانهای فراوانی خواهد کشاند»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّکَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَکَ عَنْ کَثِیرٍ مِمَّا تُحِبُّ،مَخَافَةَ مَکْرُوهٍ؛سَمَتْ (2)بِکَ الْأَهْوَاءُ إِلَی کَثِیرٍ مِنَ الضَّرَرِ) .
اشاره به اینکه بسیاری از خواستههای نفس،خواستههای زیانبار است که انسان به هنگام اشتیاق به آن،زیانها را نمیبیند و لذا امام به او هشدار میدهد که در عاقبت خواستههای نفس همیشه اندیشه کند مبادا گرفتار زیانهای فراوان آن شود.
مال و مقام و لذات مادی و امثال آن داخل در این بخش از خواستههاست و اگر این خواستهها تحت قیادت عقل قرار نگیرد ضررهایش جبرانناپذیر است.
در چهارمین توصیه برای نتیجهگیری میفرماید:«بنابراین در مقابل نفس سرکش،مانع و رادع و به هنگام خشم و غضب بر نفس خویش مسلّط و غالب باش و ریشههای هوا و هوس را قطع کن»؛ (فَکُنْ لِنَفْسِکَ مَانِعاً رَادِعاً،وَ لِنَزْوَتِکَ (1)عِنْدَ الْحَفِیظَةِ (2)وَاقِماً (3)قَامِعاً (4)) .
1) 1) .«نَزْوَة»از ریشه«نزو»بر وزن«نذر»به معنای پریدن بر چیزی است و به کارهای ناگهانی اطلاق میشود
2) 2) .«الحَفیظَةِ»به معنای غضب است از ریشه«حفظ»به معنای نگهداری و حراست گرفته شده،به این دلیل که انسان را به نگهداری چیزی (خواه به حق یا ناحق) وادار میکند
3) 3) .«واقِم»از ریشه«وَقْم»بر وزن«وقف»به معنای وادار کردن کسی بر کاری و غلبه نمودن است
4) 4) .«قامِع»از ریشه«قمع»بر وزن«جمع»به معنای سرکوب کردن گرفته شده است
و من کتاب له علیه السلام
إلی أَهْلِ الْکُوفَةِ عِنْدَ مَسیرِهِ مِنَ الْمَدینَةِ إلَی الْبَصْرَةِ
از نامههای امام علیه السلام
به اهل کوفه است که هنگام حرکت از مدینه بهسوی بصره برای آنان فرستاد. (1)
از تاریخ طبری به خوبی استفاده میشود هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام تصمیم بر پیکار با جمعیت ناکثین و آتش افروزان جنگ جمل گرفت،ابو موسی اشعری با نهایت شیطنت،مشغول کارشکنی در کوفه شد.از جمله اینکه مردم را جمع کرد و چنین گفت:ای مردم! این جریان،فتنه کوری است که اگر انسان در
1) 1) .سند نامه: از کسانی که این نامه را پیش از مرحوم سیّد رضی نقل کردهاند،ابومخنف (متوفای 175) است و در تاریخ طبری نیز در حوادث سنه 36 با شرح مبسوطی در مورد شأن ورود این نامه آمده است. از روایت طبری بهدست میآید که محتوای این نامه به صورت شفاهی به وسیله امام حسن مجتبی علیه السلام از جانب امیرمؤمنان علیه السلام به اهل کوفه ابلاغ شد (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 437)
آن خواب باشد بهتر از بیدار بودن است و بیدار بودن (در حالی که در بستر دراز کشیده) بهتر از نشستن و نشستن بهتر از ایستادن و ایستادن بهتر از سوار شدن است.شمشیرهای خود را در غلاف کنید و نوک نیزهها را بشکنید و زهِ کمان را قطع کنید،مظلومان را پناه دهید تا زمانی که کار سامان یابد و فتنه خاموش گردد.
به همین دلیل امام علیه السلام نامه فوق را با امام حسن علیه السلام و عمار یاسر به کوفه فرستاد تا جلوی فتنه ابو موسی را بگیرند و مردم را برای کمک به امام به سوی بصره بسیج کنند. (1)
این تعبیر نشان میدهد که هدف امام در این نامه این است که مردم کوفه را که بر اثر سمپاشیهای زشت ابو موسی اشعری احیانا در حال تردید به سر میبردند،وادار به حرکت کند،زیرا محتوای نامه این است که امام میفرماید:از دو حال خارج نیست یا میخواهیم ستمگری را از پای در آوریم یا خود ستم کنیم؛در هر دو صورت وظیفه شما حرکت کردن به سوی ماست که اگر میخواهیم دست ستمگر را کوتاه کنیم ما را یاری نمایید و اگر میخواهیم دست به ستم دراز کنیم ما را از آن باز دارید.
1) 1) .تاریخ طبری،ج 3،ص 497
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی خَرَجْتُ مِنْ حَیِّی هَذَا:إِمَّا ظَالِماً وَإِمَّا مَظْلُوماً؛وَإِمَّا بَاغِیاً وَإِمَّا مَبْغِیّاً عَلَیْهِ.وَإِنِّی أُذَکِّرُ اللّهَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی هَذَا لَمَّا نَفَرَ إِلَیَّ،فَإِنْ کُنْتُ مُحْسِناً أَعَانَنِی،وَإِنْ کُنْتُ مُسِیئاً اسْتَعْتَبَنِی.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من از طایفه و قبیلهام (اهل مدینه) خارج شدم (و به سوی بصره آمدم) در صورتی که از دو حال بیرون نیست؛یا ستمکارم یا مظلوم،یا متجاوزم،یا بر من تجاوز رفته است (به همین دلیل) به خاطر خدا به تمام کسانی که نامهام به آنها میرسد تأکید میکنم (کاری انجام ندهند) جز اینکه به سوی من حرکت کنند تا اگر نیکوکارم یاریام دهند و اگر گناهکارم مرا مورد عتاب قرار دهند (و از من بخواهند تا از این راه باز گردم).
به یاری من بشتابید
همان گونه که در بالا آمد،امام علیه السلام در واقع با این نامه میخواهد به اهل کوفه در برابر وسوسههای ابو موسی اشعری اتمام حجت کند و تمام راههای عذر را در برابر عدم شرکت در میدان جمل به روی آنها ببندد.نخست میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من از طایفه و قبیلهام (اهل مدینه) خارج شدم (و به سوی بصره آمدم) در صورتی که از دو حال بیرون نیست؛یا ستمکارم یا مظلوم،یا متجاوزم،یا بر من تجاوز رفته است (به همین دلیل) به خاطر خدا به تمام کسانی
که نامهام به آنها میرسد تأکید میکنم (کاری انجام ندهند) جز اینکه به سوی من حرکت کنند تا اگر نیکوکارم یاریام دهند و اگر گناهکارم مرا مورد عتاب قرار دهند (و از من بخواهند تا از این راه باز گردم)»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی خَرَجْتُ مِنْ حَیِّی (1)هَذَا:إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً؛وَ إِمَّا بَاغِیاً وَ إِمَّا مَبْغِیّاً عَلَیْهِ.وَ إِنِّی أُذَکِّرُ اللّهَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی هَذَا لَمَّا (2)نَفَرَ إِلَیَّ،فَإِنْ کُنْتُ مُحْسِناً أَعَانَنِی،وَ إِنْ کُنْتُ مُسِیئاً اسْتَعْتَبَنِی (3)) .
بدیهی است امام علیه السلام افزون بر دارا بودن مقام عصمت خود را در این قضیه کاملاً محق میدانسته است،چرا که قاطبه مسلمین جز گروه بسیار اندکی با او بیعت کرده بودند و طلحه و زبیر هم جزء بیعت کنندگان بودند و سپس بیعت را شکسته و آتش نفاق را روشن ساخته بودند،بنابراین امام به هر دلیل صاحب حق بود و مظلوم،نه ظالم و ستمگر و آنچه در تعبیر بالا آمد فقط برای این است که هرگونه وسوسه شیطانی را از آنها بزداید.درست همانند چیزی که در قرآن مجید از زبان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در برابر مشرکان آمده است که میفرماید: ««وَ إِنّا أَوْ إِیّاکُمْ لَعَلی هُدیً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» ؛و ما یا شما در (طریق) هدایت یا در گمراهی آشکار هستیم». (4)
به همین دلیل ابن ابی الحدید در شرح این نامه میگوید:امام برای جلب توجّه مردم کوفه (که در حیرت و سرگردانی وسوسههای ابو موسی به سر میبردند) چه تقسیم زیبایی کرده است و نهایت تواضع و حزم نفس را به خرج
1) 1) .«حَیّ»به معنای قوم و قبیله و بخش و ناحیه آمده است و در جمله بالا هر دو معنا ممکن است
2) 2) .«لمّا»در اینجا به معنای«إلّا»است.در کتاب مغنی اللبیب یکی از معانی«لمّا»را«الا»شمرده که بعد از آن گاه فعل ماضی به معنای مضارع میآید (مانند محل بحث) و در واقع جمله،تقدیری دارد و تقدیر چنین است:«أنْ یَتْرُکَ کلّ شَیْء إلّانَفَر إلیّ»
3) 3) .«اسْتِعْتاب»از ریشه«عُتْبی»بر وزن«صغری»به معنای سرزنش کردن گرفته شده و«اسْتِعْتاب»بدین مفهوم است که از دیگری میخواهیم ما را آنقدر سرزنش کند که راضی شود و سپس به معنای رضایت طلبیدن به کار رفته است
4) 4) .سبأ،آیه 24
داده و نخست تعبیر به ظالم و بعد تعبیر به مظلوم نموده و آنچه را دشمنش طالب آن بوده در اختیارش گذاشته است. (1)
امام علیه السلام با این سخن اثبات میکند که سکوت و کناره گیری از این جریان در هر حال گناه است،زیرا یا ترک یاری مظلوم است و یا عدم مقابله با ظالم.
این سخن یادآور حدیثی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
«أُنْصُرْ أخاکَ ظالِماً أوْ مَظْلُوماً قیلَ یا رَسُولَ اللّهِ هذا نَنْصُرهُ مَظْلُوماً فَکَیْفَ نَنْصُرُهُ ظالِماً قالَ:تَمْنَعَهُ مِنَ الظُّلْمِ؛ برادر دینیات را یاری کن خواه ظالم باشد یا مظلوم.
اصحاب عرضه داشتند:اگر مظلوم باشد باید یاریاش کنیم ولی اگر ظالم باشد چگونه؟ فرمود:او را از ظلم و ستم باز میدارید (این است یاری او)». (2)
و من کتاب له علیه السلام
کَتَبَهُ إلی أَهْلِ الْأمْصارِ یَقُصُّ فیهِ ما جَری بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَهْلِ صِفینَ
از نامههای امام علیه السلام
به اهالی (تمام) شهرهاست که آنچه را میان آن حضرت و اهل صفین واقع شده در آن،بیان کرده است. (1)
امام علیه السلام در این نامه به چند نکته اشاره میفرماید که در واقع عصاره تمام مسائل مربوط به حادثه صفین است:
نخست اینکه آغاز کار با اهل شام این بود که در ظاهر،همه در اصول اسلام متحد بودیم و تنها اختلاف در مسأله خون عثمان بود که ما به هیچ وجه در آن
1) 1) .سند نامه: در مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 440،مدرک دیگری جز نهجالبلاغه برای این نامه نیافته و قول داده است که اگر پیدا کند در آخر کتاب بنویسد.در آنجا نیز چیزی در این باره دیده نمیشود جز اینکه وعده میدهد اگر موارد بسیار کمی را که موفق به یافتن مصادر دیگری در مورد آن نشده در آینده بیابد بر کتاب خود بیفزاید
دخالت نداشتیم و به آنها پیشنهاد کردیم بیایید آتش جنگ را خاموش کنید و حق را به حقدار برسانید؛ولی آنها جز برای جنگ آماده نبودند.
در قسمت دیگر این نامه میافزاید:هنگامی که آثار شکست در جنگ در آنها ظاهر شد تسلیم خواسته ما شدند.ما هم آنان را پذیرفتیم تا حجت حق بر آنها آشکار شود.
حضرت در بخش آخر میفرماید:اما در این هنگام گروهی عملاً قبول کردند و گروهی (همچون خوارج) به لجاجت خود ادامه دادند.
وَکَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَیْنَا وَالْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ،وَالظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ، وَنَبِیَّنَا وَاحِدٌ،وَدَعْوَتَنَا فِی الْإِسْلَامِ وَاحِدَةٌ،وَلَا نَسْتَزِیدُهُمْ فِی الْإِیمَانِ بِاللّهِ وَالتَّصْدِیقِ بِرَسُولِهِ وَلَا یَسْتَزِیدُونَنَا:الْأَمْرُ وَاحِدٌ إِلَّا مَا اخْتَلَفْنَا فِیهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ،وَنَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ فَقُلْنَا تَعَالَوْا نُدَاوِمَا لَایُدْرَکُ الْیَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ، وَتَسْکِینِ الْعَامَّةِ،حَتَّی یَشْتَدَّ الْأَمْرُ وَیَسْتَجْمِعَ،فَنَقْوَی عَلَی وَضْعِ الْحَقِّ مَوَاضِعَهُ،فَقَالُوا:بَلْ نُدَاوِیهِ بِالْمُکَابَرَةِ فَأَبَوْا حَتَّی جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَرَکَدَتْ، وَوَقَدَتْ نِیرَانُهَا وَحَمِشَتْ.فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا وَإِیَّاهُمْ،وَوَضَعَتْ مَخَالِبَهَا فِینَا وَفِیهِمْ،أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِکَ إِلَی الَّذِی دَعَوْنَاهُمْ إِلَیْهِ،فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَی مَا دَعَوْا، وَسَارَعْنَاهُمْ إِلَی مَا طَلَبُوا،حَتَّی اسْتَبَانَتْ عَلَیْهِمُ الْحُجَّةُ،وَانْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ فَمَنْ تَمَّ عَلَی ذَلِکَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِی أَنْقَذَهُ اللّهُ مِنَ الْهَلَکَةِ،وَمَنْ لَجَّ وَتَمَادَی فَهُو الرَّاکِسُ الَّذِی رَانَ اللّهُ عَلَی قَلْبِهِ،وَصَارَتْ دَائِرَةُ السَّوْءِ عَلَی رَأْسِهِ.
ترجمه
آغاز کار این بود که ما با اهل شام روبهرو شدیم و ظاهر (آنها) چنین بود که پروردگار ما یکی،پیامبر ما یکی و دعوت ما به اسلام،یکی است.ما چیزی بیش از این (ظاهر حال) در ایمان به خدا و تصدیق به پیامبر از آنها نمیخواستیم و آنها هم چیزی بیشتر،از ما تقاضا نداشتند و در همه چیز (ظاهرا) یکسان بودیم تنها اختلاف ما درباره خون عثمان بود در حالی که از آن بریء بودیم (و دست ما هرگز به آن آلوده نشده بود) ما به آنها گفتیم:بیایید امروز به فرو نشاندن آتش فتنه
و جنگ و آرام ساختن مردم مشکل را درمان کنیم به چیزی که ممکن است بعد از این به دست نیاید،تا امر خلافت محکم و جمعیت مسلمانان متحد گردند و قدرت پیدا کنیم حق را در جای خود قرار دهیم (و مجرم را به کیفر رسانیم).
آنها گفتند:ما میخواهیم این درد را با دشمنی و جنگ درمان کنیم،آری آنها (از پیشنهاد من درباره اقدام مسالمتآمیز) سر باز زدند تا جنگ بالهای خود را گشود و استقرار یافت،شعلههایش بالا گرفت و شدید شد.هنگامی که جنگ، دندانش را در بدن ما و آنها فرو برد و چنگالهایش را در وجود ما و آنها وارد کرد،به آنچه ما آنها را به سوی آن دعوت کرده بودیم پاسخ مثبت دادند (که جنگ را رها کنیم و به گفتوگو بنشینیم) ما نیز درخواست آنها را پذیرفتیم و به سوی آنچه از ما طلب کردند شتافتیم (این وضع ادامه داشت) تا اینکه حجت بر آنها روشن شد و عذرشان (برای جنگ که همان مطالبه خون عثمان بود) قطع گردید (و پایان یافت).
کسانی که پایبند به این حقایق بودند خداوند آنها را از هلاکت نجات داد و کسانی که لجاجت و پافشاری کردند پیمانشکنانی بودند که خدا پرده بر قلبشان افکنده بود و حوادث ناگوار بر سر آنها سایه انداخت.
ماجرای صفین در چند جمله
همان گونه که از عنوان نامه پیداست هدف امام علیه السلام این بوده که مسأله جنگ صفین و اهداف آتش افروزان و نتایج آن را در بیانی فشرده و کوتاه ذکر کند.
از این رو در آغاز میفرماید:«آغاز کار این بود که ما با اهل شام روبهرو شدیم و ظاهر (آنها) چنین بود که پروردگار ما یکی،پیامبر ما یکی و دعوت ما به اسلام، یکی است»؛ (وَ کَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَیْنَا وَ الْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ،وَ الظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا
وَاحِدٌ،وَ نَبِیَّنَا وَاحِدٌ،وَ دَعْوَتَنَا فِی الْإِسْلَامِ وَاحِدَةٌ) .
تعبیر به«ظاهر»اشاره لطیفی به این معناست که بسیاری از گردانندگان این صحنه و سردمداران آن اعتقادی به خدا و اسلام و نبوت پیغمبر نداشتند؛ولی امام به ظاهر حال آنها در اینجا قناعت میکند در حالی که در بعضی موارد دیگر که شرایط اقتضا میکرده با صراحت در این باره سخن گفته است؛همانگونه که در ذیل نامه 16 حضرت میفرماید: «فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ؛ سوگند به آن کسی که دانه را (در زیر خاک) شکافته و انسان را آفریده دشمنان ما اسلام را نپذیرفته بودند،بلکه ظاهراً اظهار اسلام میکردند و کفر را در سینه پنهان میداشتند،لذا هنگامی که یاورانی بر ضد اسلام یافتند نشانههای کفر خود را آشکار ساختند».
سپس در ادامه سخن میافزاید:«ما چیزی بیش از این (ظاهر حال) در ایمان به خدا و تصدیق به پیامبر از آنها نمیخواستیم و آنها هم چیزی بیشتر،از ما تقاضا نداشتند و در همه چیز (ظاهرا) یکسان بودیم تنها اختلاف ما درباره خون عثمان بود در حالی که از آن بریء بودیم (و دست ما هرگز به آن آلوده نشده بود)»؛ (وَ لَا نَسْتَزِیدُهُمْ فِی الْإِیمَانِ بِاللّهِ وَ التَّصْدِیقِ بِرَسُولِهِ وَ لَا یَسْتَزِیدُونَنَا:الْأَمْرُ وَاحِدٌ إِلَّا مَا اخْتَلَفْنَا فِیهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ،وَ نَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ) .
به این ترتیب امام میخواهد تنها نقطه اختلاف را که انگیزه اصلی جنگ بود روشن سازد تا مقدمهای برای گفتارش در بحث بعد باشد.
آنگاه در ادامه سخن میفرماید:«ما به آنها گفتیم:بیایید امروز به فرو نشاندن آتش فتنه و جنگ و آرام ساختن مردم مشکل را درمان کنیم به چیزی که ممکن است پس از این به دست نیاید،تا امر خلافت محکم و جمعیت مسلمانان متحد گردند و قدرت پیدا کنیم حق را در جای خود قرار دهیم (و مجرم را به کیفر
رسانیم)»؛ (فَقُلْنَا:تَعَالَوْا نُدَاوِ مَا لَا یُدْرَکُ الْیَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ (1)،وَ تَسْکِینِ الْعَامَّةِ حَتَّی یَشْتَدَّ الْأَمْرُ وَ یَسْتَجْمِعَ،فَنَقْوَی عَلَی وَضْعِ الْحَقِّ مَوَاضِعَهُ) .این یک سخن کلامی بسیار منطقی و منصفانه است و مضمون آن این است که به هنگام اختلاف و درگیری مسلمانان با یکدیگر،احقاق حقوق ناممکن است.شما (معاویه و شامیان) از یکسو بیعت مرا نپذیرفتید و شکاف در صفوف مسلمانان ایجاد کردید،از سوی دیگر از من میخواهید قاتلان عثمان را مجازات کنم.اگر حکومت من را میپذیرید چرا در آن داخل نمیشوید و اگر قبول ندارید چگونه چنین کاری را از من انتظار دارید؟
اضافه بر این،مسألهای مثل مجازات قاتلان عثمان که در واقع طیف وسیع و گستردهای بودند در صورتی امکان پذیر است که حکومت اسلامی کاملاً مقتدر و نیرومند باشد و این کار در حالی که در برابر ما اسلحه کشیدهاید و آماده پیکار هستید امکان ندارد.
مسأله شورش بر ضد عثمان و قتل او بر خلاف آنچه بعضی میپندارند مسألهای بسیار ریشهدار بود و جمعی از صحابه و گروههای محروم اجتماع با تمام قدرت در آن شرکت داشتند.
شاهد این سخن مطلبی است که«دینوری»در اخبارالطوال نقل کرده است که معاویه نامهای شیطنت آمیز برای تشویق مردم به جنگ صفین نوشت و آن را با ابومسلم خولانی که به اصطلاح از عابدان اهل شام بود به امام فرستاد.مضمون نامه این بود که اگر قاتلان عثمان را به ما بسپاری و آنها را به قتل برسانیم حتماً با تو بیعت میکنیم در غیر این صورت نزد ما چیزی جز شمشیر نخواهی داشت و به خدا سوگند قاتلان عثمان را در دریا و صحرا تعقیب میکنیم تا آنها را به قتل
1) 1) .«نائِرَة»از ریشه«نور»بر وزن«فور»به معنای کینه و عداوت است و گاه به شعلهای که ناشی از کینهو عداوت است نیز اطلاق میشود
برسانیم یا خودمان در این راه کشته شویم.
هنگامی که ابومسلم این نامه را به امام رساند امام به مسجد آمد در حالی که مردم خبردار شده و حدود ده هزار نفر مسلح اجتماع کرده بودند و همه فریاد میزدند:«کُلُّنا قَتَلَةُ عُثْمانٍ؛همه ما قاتلان عثمانیم» (1)و به همین دلیل امام علیه السلام در خطبه 168 در پاسخ جمعی از صحابه که از او خواستند تکلیف قاتلان عثمان را روشن سازد فرمود: «یَا إِخْوَتَاهُ! إِنِّی لَسْتُ أَجْهَلُ مَا تَعْلَمُونَ،وَ لکِنْ کَیْفَ لِی بِقُوَّةٍ وَ الْقَوْمُ الْمُجْلِبُونَ عَلَی حَدِّ شَوْکَتِهِمْ،یَمْلِکُونَنَا وَ لَا نَمْلِکُهُمْ؛ برادران من! از آنچه شما میدانید من بیاطلاع نیستم؛ولی چگونه میتوانم (در شرایط فعلی) قدرت بر این کار را (مجازات قاتلان عثمان) به دست آورم؟ آنان (کسانی که بر عثمان شوریدند) همچنان بر قدرت و شوکت خویش باقیاند و (در حال حاضر) بر ما مسلّطاند و ما بر آنها سلطهای نداریم».
از اینجا روشن میشود که معاویه با اطلاع از این امور میخواست مسأله بیعت کردن را به امر محال موکول کند؛امری که ظاهرش عوام فریبانه و باطنش نافرمانی شیطنت آمیز بود.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن پاسخ آنها را به این دعوت مسالمت آمیز و عاقلانه و منصفانه چنین بیان میفرماید:«آنها گفتند:ما میخواهیم این درد را با دشمنی و جنگ درمان کنیم،آری آنها (از پیشنهاد من درباره اقدام مسالمتآمیز) سر باز زدند تا جنگ بالهای خود را گشود و استقرار یافت،شعلههایش بالا گرفت و شدید شد»؛ (فَقَالُوا:بَلْ نُدَاوِیهِ بِالْمُکَابَرَةِ (2)فَأَبَوْا حَتَّی جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَ رَکَدَتْ،وَ وَقَدَتْ نِیرَانُهَا وَ حَمِشَتْ (3)).
آری نتیجه این لجاجت و پافشاری بر مخالفت،روشن شدن آتش جنگ بیسابقهای در اسلام بود که خون دهها هزار نفر از مسلمانان در آن ریخته شد و در واقع فدای هوسهای معاویه و یارانش شدند.
آنگاه امام در ادامه این سخن میفرماید:«هنگامی که جنگ،دندانش را در بدن ما و آنها فرو برد و چنگالهایش را در وجود ما و آنها وارد کرد،به آنچه ما آنها را بهسوی آن دعوت کرده بودیم پاسخ مثبت دادند (که جنگ را رها کنیم و به گفتوگو بنشینیم) ما نیز درخواست آنها را پذیرفتیم و به سوی آنچه از ما طلب کردند شتافتیم»؛ (فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا (1)وَ إِیَّاهُمْ،وَ وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا (2)فِینَا وَ فِیهِمْ،أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِکَ إِلَی الَّذِی دَعَوْنَاهُمْ إِلَیْهِ،فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَی مَا دَعَوْا،وَ سَارَعْنَاهُمْ إِلَی مَا طَلَبُوا) .
این سخن اشاره به زمانی است که آنها از جنگ خسته شدند و فریبهای معاویه برای آنها آشکار شد و قرآنها را بر سر نیزهها کردند و از ما خواستند دست از جنگ برداریم و به حکم قرآن روی آوریم.
سپس میافزاید:«(این وضع ادامه داشت) تا اینکه حجت بر آنها روشن شد و عذرشان (برای جنگ که همان مطالبه خون عثمان بود) قطع گردید (و پایان یافت)»؛ (حَتَّی اسْتَبَانَتْ عَلَیْهِمُ الْحُجَّةُ،وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ) .
نکته مهم این است که معاویه و اطرافیان و حامیانش برای حفظ منافع نامشروع خود در شام تبلیغات زیادی بر ضد علی علیه السلام و یارانش انجام داده بودند که آنها اهل نماز نیستند و برای قرآن احترامی نمیبینند و قاتلان اصلی عثمان را در میان خود حفظ کردهاند و هدفشان پایمال کردن خون عثمان است.باطل
بودن این تبلیغات دروغین،در میدان جنگ صفین تدریجاً آشکار شد؛جنگی که حدود هیجده ماه به طول انجامید.در این مدت سخنان زیادی میان آنها رد و بدل شد و شامیان اعمال یاران علی علیه السلام را میدیدند که اهل نماز و راز و نیاز شبانه با خدا هستند؛آب را معاویه بر روی لشکر علی بسته بود؛ولی به هنگام سلطه آن حضرت و یارانش بر آب مقابله به مثل نکردند و آب را بهروی آنها گشودند،کسی از آنها نسبت به قتل عثمان اظهار شادی نمیکرد و مخصوصاً وقتی قتل عمار یاسر به دست لشکریان معاویه انجام شد و پیغمبر در حدیث معروف خود فرموده بود:«ای عمار تو را گروهی ظالم و طغیانگر میکشند»این نیز سندی برای حقانیت امیرمؤمنان و یارانش محسوب میشد.حلقه آخر این ماجرا این بود که وقتی شامیان ناتوان شدند و فریاد بر آوردند که بر زن و فرزند ما رحم کنید و دست از جنگ بردارید و داوری قرآن را بپذیرید،علی و یارانش آن را پذیرفتند و به این ترتیب حجت بر آنها تمام شد و در پیشگاه خدا عذری نداشتند.
امام علیه السلام در ادامه میفرماید:«کسانی که پایبند به این حقایق بودند خداوند آنها را از هلاکت نجات داد و کسانی که لجاجت و پافشاری کردند پیمانشکنانی بودند که خدا پرده بر قلبشان افکنده بود و حوادث ناگوار بر سر آنها سایه انداخت»؛ (فَمَنْ تَمَّ عَلَی ذَلِکَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِی أَنْقَذَهُ اللّهُ مِنَ الْهَلَکَةِ،وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَی (1)فَهُو الرَّاکِسُ (2)الَّذِی رَانَ (3)اللّهُ عَلَی قَلْبِهِ،وَ صَارَتْ دَائِرَةُ السَّوْءِ عَلَی رَأْسِهِ) .
1) 1) .«تَمادی»از مصدر«تَمادِی»به معنای اصرار و پافشاری در ادامه کاری است
2) 2) .«الرّاکِس»به معنای کسی است که در امری واژگون شده است از ریشه«رَکْس»بر وزن«عکس»به معنای وارونه کردن چیزی و آن را با سر بر زمین گذاردن،گرفته شده و به فرد پیمانشکن که کار خود را وارونه انجام میدهد نیز اطلاق میشود
3) 3) .«رانَ»از ریشه«رَین»بر وزن«عین»در اصل به معنای زنگاری است که روی اشیای قیمتی مینشیند و به افرادی که زنگار معصیت یا کفر بر قلبشان مینشیند نیز اطلاق میشود
گر چه بعضی از شارحان نهجالبلاغه این چند جمله را اشاره به خوارج نهروان میدانند که پس از روبهرو شدن با سپاه امام و شنیدن اندرزهای آن حضرت، گروه زیادی از آنها متنبّه شدند و از راه ضلالت باز گشتند و به لشکر امام پیوستند و گروهی بر لجاجت خود باقی ماندند و در آن میدان به هلاکت رسیدند؛ولی با توجّه به آغاز این نامه که صریحاً از اهل شام و داستان صفین سخن میگوید و عنوانی که سیّد رضی نیز برای آن انتخاب کرده،این احتمال بسیار بعید به نظر میرسد و به هیچ وجه پذیرفتنی نیست و بعید نمیدانیم که این تعبیرات اشاره به این باشد که گروهی از لشکر شام بعد از آشکار شدن دورغهای معاویه و طرفداران او درباره علی علیه السلام و سپاه آن حضرت،از معاویه بریدند و به لشکر امام پیوستند،هرچند گروه بیشتری لجاجت کردند و بر انحرافات خود پافشاری کردند.
شاهد این سخن مطلبی است که در شرح خطبه 55 از شرح نهجالبلاغه مرحوم علّامه شوشتری نقل کردهایم که فهرستی از نام کسانی را که در جنگ صفین به امام پیوستند ارائه میدهد و از جماعتی از قاریان قرآن و افراد سرشناسی که از معاویه بریدند و به سوی امام آمدند سخن میگوید. (1)
به این ترتیب امام علیه السلام با این نامه کوتاه و در عین حال بسیار گویا حقایق مربوط به جنگ صفین را برای تمام کسانی که در بلاد مختلف اسلام میزیستند بیان فرمود و با آنها اتمام حجت کرد و در واقع جلوی سم پاشی اطرافیان معاویه و طرفداران او را گرفت.
این نکته نیز شایان ذکر است که علّامه شوشتری به دلایل ناموجهی در اصل صدور این نامه از امام تردید کرده است؛دلایل ضعیفی که پاسخ آن روشن است
1) 1) .برای توضیح بیشتر به جلد دوم شرح نهج البلاغه ما (پیام امام) صفحه 623 در شرح خطبه 55 مراجعه فرمایید و همچنین ذیل نامه 32 در جلد نهم از همین کتاب
در حالی که فصاحت و بلاغت حاکم بر این نامه تفاوتی با سایر نامهها ندارد و بسیار جالب و حسابشده است و ما متأسفیم که این محقق بزرگوار گاه گرفتار چنین لغزشهایی میشود.
و من کتاب له علیه السلام
إلَی الأسْوَدِ بْنِ قُطْبَةَ صاحِبُ جُندِ حُلْوانَ
از نامههای امام علیه السلام
به اسود بن قطبه رئیس سپاه حلوان (از ایالات فارس) است. (1)
این نامه در عین فشردگی و کوتاهی،مجموعهای است از اندرزهای پر اهمّیّت.
نخست امام علیه السلام فرمانده لشکر«حُلوان»را از پیروی هوای نفس که در اشکال مختلف ظاهر میشود برحذر میدارد و آنرا مانعی بر سر راه اقامه عدالت میشمرد.
1) 1) .سند نامه: تنها کسی که صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه این نامه را از او با اختلاف مختصری نقل کرده،سیّد ابییحیی علوی در کتاب الطراز است که در مصادر تصریح کرده است اختلاف میان نسخه او و نهجالبلاغه بسیار کم است و موارد آن را ذکر نموده و آن را دلیل بر این میداند که از منبعی غیر از نهجالبلاغه استفاده کرده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 440) ولی با توجّه به اینکه سیّد علوی بعد از مرحوم سیّد رضی میزیسته (متوفای 749) و اختلاف مزبور بسیار ناچیز و شبیه اختلاف نسخههاست نمیتوان آن را دلیل بر آنچه صاحب مصادر گفته است گرفت
در بخش دیگر او را به وضع دنیای زودگذر آشنا میسازد و ساعات بیکاری دنیا را موجب حسرت و پشیمانی در قیامت ذکر میکند و در بخش سوم او را به رعایت حقوق رعایا و زیردستان توصیه مینماید و تحمل مشکلات را در این راه در برابر منافعی که از آن عائد میشود ناچیز میشمرد.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الْوَالِیَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ الْعَدْلِ،فَلْیَکُنْ أَمْرُالنَّاسِ عِنْدَکَ فِی الْحَقِّ سَوَاءً؛فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ،فَاجْتَنِبْ مَا تُنْکِرُ أَمْثَالَهُ،وَابْتَذِلْ نَفْسَکَ فِیمَا افْتَرَضَ اللّهُ عَلَیْکَ،رَاجِیاً ثَوَابَهُ،وَمُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ.وَاعْلَمْ أَنَّ الدُّنْیَا دَارُ بَلِیَّةٍ لَمْ یَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِیهَا قَطُّ سَاعَةً إِلَّا کَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَیْهِ حَسْرَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ،وَأَنَّهُ لَنْ یُغْنِیَکَ عَنِ الْحَقِّ شَیْءٌ أَبَداً؛وَمِنَ الْحَقِّ عَلَیْکَ حِفْظُ نَفْسِکَ،وَالِاحْتِسَابُ عَلَی الرَّعِیَّةِ بِجُهْدِکَ،فَإِنَّ الَّذِی یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْ ذَلِکَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِی یَصِلُ بِکَ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما پس (از حمد و ثنای الهی) زمامدار،هرگاه دنبال هوا و هوسهای گوناگون خویش باشد در بسیاری از موارد او را از عدالت باز میدارد،بنابراین باید امور مردم از نظر حقوق آنها نزد تو یکسان باشد (همه را به یک چشم بنگری و یکسان درباره آنها حکم کنی) چرا که هیچگاه جور و ستم (هر چند منافع فراوان مادّی در برداشته باشد) جایگزین عدالت نخواهد شد و نفس خویش را در راه انجام آنچه خدا بر تو واجب کرده است به امید ثوابش و ترس از کیفرش تسلیم و خاضع کن.
بدان که دنیا سرای آزمایش است.هر کس ساعتی در این دنیا بیکار بماند (و عمل نیکی برای آخرت انجام ندهد) این ساعتِ فراغت و بیکاری موجب حسرت (و ندامت) او در قیامت خواهد شد و بدان هیچ چیز تو را هرگز از حق بی نیاز نمیسازد.از جمله حقوق (واجب) این است که خویشتن را (در برابر
هوای نفس و انحراف از فرمان خدا) حفظ کنی و برای رسیدن به پاداش الهی با تمام توان در خدمت به رعیت بکوشی.آنچه در این راه از منافع (معنوی) عاید تو میشود از مشکلات و ناراحتیهایی که دامنگیر تو میگردد (به مراتب) بیشتر است.والسلام.
باید به همه با یک چشم نگاه کنی
مخاطب در این نامه«اسود بن قطبه»است.در اینکه او جزء صحابه پیامبر بوده یا تابعین و کسانی که پس از پیامبر آمدهاند گفتوگوست.در مجموع،وی فرد شناخته شدهای در کتب رجال نیست؛ولی از اینکه مقام والایی در عصر امیرمؤمنان علی علیه السلام داشته معلوم میشود مسلمان با شخصیتی بوده است.
«حلوان»؛(بر وزن سبحان) یکی از مناطق غربی ایران و نزدیک به مرزهای عراق بوده است و تعبیر به«صاحب جند»(فرمانده لشکر) با توجّه به اینکه امام علیه السلام در نامهاش درباره والی سخن میگوید نشان میدهد که تنها مسئولیت فرماندهی منهای فرمانداری را نداشته بلکه هم والی آن منطقه بوده و هم فرمانده لشکر.
امام علیه السلام در بخش اوّل این نامه چهار سفارش مهم به«اسود»میکند،نخست بهسراغ مهمترین چیزی میرود که مانع سعادت انسانهاست؛یعنی هوای نفس و«اسود»را از آن برحذر میدارد و میفرماید:«اما پس (از حمد و ثنای الهی) زمامدار،هرگاه دنبال هوا و هوسهای گوناگون خویش باشد در بسیاری از موارد او را از عدالت باز میدارد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الْوَالِیَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ الْعَدْلِ) .
تعبیر به «اخْتَلَفَ هَوَاهُ» ممکن است اشاره به هوا و هوسهای گوناگون باشد؛
مانند علاقه به مال و ثروت،جاه و مقام،شهوت جنسی و صفاتی همچون انتقامجویی و حسد که هر یک میتواند مانعی بر سر راه اجرای عدل گردد در حالی که اگر انسان به دنبال فرمان خدا باشد تنها یک هدف بیشتر نخواهد داشت و آن رضای خداست.
این احتمال نیز وجود دارد که اختلاف به معنای پی در پی قرار گرفتن باشد؛ مانند تعبیر به «اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ» در قرآن مجید،به این ترتیب که انسان، امروز به اقتضای سن یا شرایط محیط،دنبال شهوت باشد و فردا در شرایطی قرار گیرد که به دنبال مال و ثروت و یا مقام و منصب برود و تمام اینها موانعی است بر سر راه اجرای عدالت.
در دومین دستور میفرماید:«بنابراین باید امور مردم از نظر حقوق آنها نزد تو یکسان باشد (همه را به یک چشم بنگری و یکسان درباره آنها حکم کنی) چرا که هیچگاه جور و ستم (هر چند منافع فراوان مادی در برداشته باشد) جایگزین عدالت نخواهد شد»؛ (فَلْیَکُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَکَ فِی الْحَقِّ سَوَاءً،فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ،فَاجْتَنِبْ مَا تُنْکِرُ أَمْثَالَهُ) .
یعنی نه تنها مردم را با یک چشم نگاه کن،بلکه خود را با دیگران نیز یکسان بشمار و این دستوری است که در روایات متعدد به آن اشاره و بر آن تأکید شده است.در حدیث معروفی میخوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عازم یکی از غزوات بود.
مرد عربی از راه رسید و رکاب مرکب را گرفت و حضرت را متوقف ساخت و عرض کرد:«یَا رَسُولَ اللّهِ عَلِّمْنِی عَمَلاً أَدْخُلُ بِهِ الْجَنَّةَ؛ای رسول خدا عملی به من یاد ده که به وسیله آن وارد بهشت شوم (و این در خواست مهم و بزرگی بود)»پیامبر اکرم فرمود: «مَا أَحْبَبْتَ أَنْ یَأْتِیَهُ النَّاسُ إِلَیْکَ فَأْتِهِ إِلَیْهِمْ وَمَا کَرِهْتَ أَنْ یَأْتِیَهُ النَّاسُ إِلَیْکَ فَلَا تَأْتِهِ إِلَیْهِمْ؛ آنچه را دوست داری مردم درباره تو انجام دهند همان را درباره آنها انجام ده و آنچه را دوست نداری مردم درباره تو انجام دهند
درباره آنها انجام نده»این سخن را گفت سپس فرمود: «خَلِّ سَبِیلَ الرَّاحِلَةِ؛ دست از مرکب بردار و آن را به حال خود واگذار (اشاره به اینکه تمام درخواست تو در این جمله است و بس)». (1)
سپس در چهارمین اندرز میفرماید:«نفس خویش را در راه انجام آنچه خدا بر تو واجب کرده است به امید ثوابش و ترس از کیفرش تسلیم و خاضع کن»؛ (وَ ابْتَذِلْ (2)نَفْسَکَ فِیمَا افْتَرَضَ اللّهُ عَلَیْکَ،رَاجِیاً ثَوَابَهُ،وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ) .
اشاره به اینکه اگر میخواهی از پاداشهای الهی در دنیا و آخرت بهرهمند شوی و از کیفرهایش در دو سرا در امان باشی،در انجام واجباتی که بر تو به عنوان یک والی است کاملاً کوشا باش و غرور مقام،تو را از تسلیم و تواضع باز ندارد.
آنگاه در بخش دوم این نامه او را به چهار امر دیگر توصیه میکند و از باب مقدّمه میفرماید:«بدان که دنیا سرای آزمایش است»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْیَا دَارُ بَلِیَّةٍ) .
این حقیقت در آیات متعددی از قرآن و روایات بسیاری با ذکر مثالهای مختلف بیان شده است تا کسی اشتباه نکند که این دنیا هدف نهایی و سرای عیش و عشرت است و همگان بدانند مزرعهای است برای کشت آخرت و گذرگاهی برای رفتن به سوی آن و میدان تمرینی برای مسابقاتی که در پیش روی است و بازار تجارتی است برای اندوختن جهت سرای آخرت که اعمال خود و رفتار خود را بر اساس آن تنظیم و اصلاح کند.
سپس در اوّلین نصیحت،به او هشدار میدهد که«هر کس ساعتی در این دنیا بیکار بماند (و عمل نیکی برای آخرت انجام ندهد) این ساعتِ فراغت و بیکاری
موجب حسرت (و ندامت) او در قیامت خواهد شد»؛ (لَمْ یَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِیهَا قَطُّ سَاعَةً إِلَّا کَانَتْ فَرْغَتُهُ (1)عَلَیْهِ حَسْرَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ) .
بر این پایه انسان میفهمد ساعات و دقایق در دنیا چه اندازه قابل بهرهگیری بود.اگر خدا را یاد میکرد،استغفاری بر زبانش جاری میشد،کمکی به دردمندی مینمود آثار عظیمش را در آن روز میدید.به همین دلیل یکی از نامهای روز قیامت«یوم الحسرة»است و قرآن مجید در آیات مختلف به این معنا اشاره کرده است از جمله در آیه 39 سوره مریم میفرماید: ««وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا یُؤْمِنُونَ» ؛آنان را از روی حسرت (روز رستاخیز که برای همه مایه تأسف است) بترسان در آن هنگام که همه چیز پایان مییابد و آنها در غفلتاند و ایمان نمیآوردند».
در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «إنَّ اللّهَ یُبْغِضُ الصَّحِیحَ الْفارِغَ لا فی شُغْلِ الدُّنْیا وَلا فی شُغْلِ الْآخِرَةِ؛ خداوند انسان سالمی که نه کاری برای دنیا و نه عملی برای آخرت انجام میدهد را مبغوض میدارد». (2)
سپس در دومین موعظه میفرماید:«و بدان هیچ چیز تو را هرگز از حق بینیاز نمیسازد»؛ (وَ أَنَّهُ لَنْ یُغْنِیَکَ عَنِ الْحَقِّ شَیْءٌ أَبَداً) .
اشاره به اینکه همه کارهایت باید بر محور حق بگردد که پیروزی در دنیا و نجات در آخرت در پرتوی طرفداری از حق حاصل میشود.حتی اگر حق به زیان انسان باشد،نفع نهایی او در آن است که از آن حق پیروی کند؛باطل،سرابی بیش نیست و یا همچون حبابی است بر روی آب و کفهایی که جوش و خروشی دارند و سپس نابود میشوند.
سپس در بیان سومین و چهارمین اندرز،انگشت روی دو مصداق از مصادیق
حق گذارده و او را به حفظ آنها توصیه کرده،میفرماید:«از جمله حقوق (واجب) این است که خویشتن را (در برابر هوای نفس و انحراف از فرمان خدا) حفظ کنی و برای رسیدن به پاداش الهی با تمام توان در خدمت به رعیت بکوشی»؛ (وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَیْکَ حِفْظُ نَفْسِکَ،وَ الِاحْتِسَابُ (1)عَلَی الرَّعِیَّةِ بِجُهْدِکَ) .
سپس به ذکر دلیلی برای این موضوع پرداخته میفرماید:«آنچه در این راه از منافع (معنوی) عاید تو میشود از مشکلات و ناراحتیهایی که دامنگیر تو میگردد (به مراتب) بیشتر است.والسلام»؛ (فَإِنَّ الَّذِی یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْ ذَلِکَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِی یَصِلُ بِکَ،وَ السَّلَامُ) .
مفسّران نهجالبلاغه در تفسیر جمله اخیر دو نظر متفاوت دادهاند:یکی همانگونه که در بالا گفته شد منظور امام این است:زحماتی را که در راه خدمت به مردم منطقهات متحمل میشوی،در مقابل پاداشهای پروردگار بسیار ناچیز است.
دوم اینکه آنچه از پاداشهای الهی (در دنیا و آخرت) به تو میرسد از خدماتی که به مردم میکنی برتر و بالاتر است.
ولی با توجّه به جمله«یَصِلُ بِکَ؛به تو میرسد»که اشاره به حوادث و مشکلاتی است که دامنگیر انسان میشود،تفسیر اوّل صحیحتر به نظر میرسد.
در هر حال،امام این نامه را با اجرای عدل و خدمت به مردم آغاز کرده و با خدمت به مردم پایان میدهد و این دلیل روشنی است بر اینکه حکومتهای اسلامی باید صد در صد مردمی باشند و منافع تودههای رعیت را بعد از جلب رضای الهی از هر چیز برتر بشمرند.
1) 1) .«الاحتساب»به معنای طلب پاداش از خداوند در مقابل انجام کاری است و بعضی«احتساب»را در اینجابه معنای مراقبت نسبت به رعیت دانستهاند
و من کتاب له علیه السلام
إلَی الْعُمّالِ الَّذینَ یَطَأُ الْجَیشُ عَمَلَهُمْ
از نامههای امام علیه السلام
به فرماندهان شهرهایی است که لشکر از آن عبور میکند. (1)
این نامه در واقع خطاب به فرمانداران و مأموران جمع آوری زکات در شهرهای مختلفی است که لشکریان به هنگام اعزام به میدان نبرد از آنجا عبور میکردند.در گذشته چنین بود که لشکر به هنگام عبور از شهرها و آبادیهای مختلف به خود اجازه میداد هرچه از مواد غذایی و اموال مردم مورد علاقه آنهاست برگیرند و این امر سبب میشد که مشکل بزرگی در مناطقی که لشکر از
1) 1) .سند نامه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که این نامه را نصر بن مزاحم (که پیش از سیّد رضی میزیسته است) در کتاب صفین با تفاوتهایی آورده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 442)،ولی با مراجعه به آنچه نصر در صفین آورده بعید به نظر میرسد که این دو یک نامه باشد،زیرا تفاوت بسیار زیاد است و به دو نامه شبیهتر است
آن عبور میکرد به وجود آید.
امام علیه السلام در این نامه به والیان این مناطق و همچنین جمع آوری کنندگان زکات توصیه میکند که به مقدار نیاز مواد غذایی در اختیار آنها بگذارند و به لشکر نیز توصیه میکند که از مزاحمت مردم جز در موارد ضرورت خودداری کنند و به مردم محل نیز سفارش میفرماید که از درگیری با لشکریان در این امور بپرهیزند و اگر کسانی تخلّف کردند شکایت آنها را به امام برسانند.
روشن است این توصیه جامع الاطراف اگر عمل میشد امنیّت را به همراه داشت و مشکلی برای بلادی که لشکر از آن میگذشت فراهم نمیگشت.
مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مَنْ مَرَّ بِهِ الْجَیْشُ مِنْ جُبَاةِ الْخَرَاجِ وَعُمَّالِ الْبِلَادِ.أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی قَدْ سَیَّرْتُ جُنُوداً هِیَ مَارَّةٌ بِکُمْ إِنْ شَاءَ اللّهُ،وَقَدْ أَوْصَیْتُهُمْ بِمَا یَجِبُ لِلَّهِ عَلَیْهِمْ مِنْ کَفِّ الْأَذَی،وَصَرْفِ الشَّذَی،وَأَنَا أَبْرَأُ إِلَیْکُمْ وَإِلَی ذِمَّتِکُمْ مِنْ مَعَرَّةِ الْجَیْشِ،إِلَّا مِنْ جَوْعَةِ الْمُضْطَرِّ،لَایَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَی شِبَعِهِ فَنَکِّلُوا مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَیْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ،وَکُفُّوا أَیْدِیَ سُفَهَائِکُمْ عَنْ مُضَارَّتِهِمْ،وَالتَّعَرُّضِ لَهُمْ فِیمَا اسْتَثْنَیْنَاهُ مِنْهُمْ.وَأَنَا بَیْنَ أَظْهُرِ الْجَیْشِ فَارْفَعُوا إِلَیَّ مَظَالِمَکُمْ،وَمَا عَرَاکُمْ مِمَّا یَغْلِبُکُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ،وَمَا لَاتُطِیقُونَ دَفْعَهُ إِلَّا بِاللّهِ وَبِی،فَأَنَا أُغَیِّرُهُ بِمَعُونَةِ اللّهِ،إِنْ شَاءَ اللّهُ.
ترجمه
فرمانی است از سوی بنده خدا علی امیرمؤمنان به مأموران جمع خراج و حاکمان بلاد که سپاه از منطقه آنها میگذرد.
اما بعد از حمد و ثنای الهی من سپاهیانی را (برای مبارزه با دشمنان) بسیج کردم که به خواست خدا از سرزمین شما میگذرند و به آنها سفارشهای لازم را کردهام که از آزار مردم و ایجاد ناراحتی برای آنها بپرهیزند و من بدین وسیله در برابر شما و کسانی (از یهود و نصاری) که در پناه شما هستند از مشکلاتی که سپاهیان به وجود میآورند از خود رفع مسئولیت میکنم و بیزاری میجویم (و تأکید میکنم که آنها حق ندارند زیانی به کسی برسانند) جز اینکه آنها سخت گرسنه شوند و راهی برای سیر کردن خود نیابند (که در این صورت میتوانند به مقدار نیازشان از اموال شما بهره برگیرند) بنابراین هرگاه کسی از آنان
(لشکریان) چیزی را به ظلم از مردم بگیرد او را از این کار باز دارید و همچنین از زیان رساندن بیخردان به سپاهیان و تعرض به ایشان در مواردی که برای آنها استثنا کردهایم بگیرید (در مواردی که نیاز شدید دارند و مردم موظفند نیاز آنها را برطرف سازند) و من خود پشت سر سپاه (یا در میان سپاه) در حرکتم؛شکایات خود را پیش من آورید و آنجا که ستمی از سوی سپاه به شما میرسد و در آنچه شما جز به کمک خدا و من قادر بر دفع آن نیستید به من مراجعه کنید که من به یاری خداوند آن را تغییر میدهم إن شاء اللّه.
نباید سپاهیان به مردم مسیر زیان برسانند
همان گونه که در بالا اشاره شد در زمانهای گذشته با توجّه به طول مسافرتها،لشکریانی که به میدان نبرد اعزام میشدند گاه هفتهها در راه بودند و نمیتوانستند تمام نیازها و ما یحتاج خود را همراه ببرند و معمول بود نیازهای غذایی و غیر آن را از اهل هر محل تأمین میکردند که گاه حد اعتدال و نیاز را رعایت نکرده و دست به ظلم و تعدی بر کسانی که در مسیر راه آنها بودند میزدند و این سبب نارضایتی شدید مردم و کینه آنها نسبت به لشکریان میشد و در موقع حساس حمایت خود را از آنها دریغ میداشتند.
امام علیه السلام در این نامه کوتاه و پر معنا که مخاطبش حاکمان و مأموران جمع زکات و خراج هستند دستورات لازم را در این زمینه صادر میکند.
نخست میفرماید:«فرمانی است از سوی بنده خدا علی امیرمؤمنان به مأموران جمع خراج و حاکمان بلاد که سپاه از منطقه آنها میگذرد.
اما پس از حمد و ثنای الهی،من سپاهیانی را (برای مبارزه با دشمنان) بسیج کردم که به خواست خدا از سرزمین شما میگذرند و به آنها سفارشهای لازم را
کردهام که از آزار مردم و ایجاد ناراحتی برای آنها بپرهیزند»؛ (مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مَنْ مَرَّ بِهِ الْجَیْشُ مِنْ جُبَاةِ الْخَرَاجِ وَ عُمَّالِ الْبِلَادِ،أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی قَدْ سَیَّرْتُ جُنُوداً هِیَ مَارَّةٌ بِکُمْ إِنْ شَاءَ اللّهُ،وَ قَدْ أَوْصَیْتُهُمْ بِمَا یَجِبُ لِلَّهِ عَلَیْهِمْ مِنْ کَفِّ الْأَذَی،وَ صَرْفِ الشَّذَی (1)) .
به این ترتیب وظیفه سپاهیان را معین میفرماید که از آزار مردم بپرهیزند و دست به ظلم و ستم بر مردمی که در مسیر راه قرار دارند دراز نکنند و آن را به عنوان واجبی الهی ذکر میفرماید.
سپس در تأکید این معنا میافزاید:«و من بدین وسیله در برابر شما و کسانی (از یهود و نصاری) که در پناه شما هستند از مشکلاتی که سپاهیان به وجود میآورند از خود رفع مسئولیت میکنموبیزاری میجویم (وتأکید میکنم که آنهاحق ندارند زیانی به کسی برسانند)»؛ (وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَیْکُمْ وَ إِلَی ذِمَّتِکُمْ مِنْ مَعَرَّةِ (2)الْجَیْشِ) .
آنگاه امام تنها استثنایی را که به این حکم میخورد بیان میدارد و میفرماید:
«جز اینکه آنها سخت گرسنه شوند و راهی برای سیر کردن خود نیابند (که در این صورت میتوانند به مقدار نیازشان از اموال شما بهره برگیرند)»؛ (إِلَّا مِنْ جَوْعَةِ الْمُضْطَرِّ،لَا یَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَی شِبَعِهِ) .
به این ترتیب امام نخست سخن از سفارش اکید به لشکر در میان آورده که هیچ گونه مزاحمتی به مردمی که در مسیر قرار دارند نداشته باشند و ابراز بیزاری و تنفر از کسانی که از این فرمان تخلّف میکنند فرموده سپس وظیفه مردمی را که در مسیر قرار دارند نیز مشخص کرده و آن اینکه اگر لشکر نیاز به چیزی در حد اضطرار داشت از آنها دریغ نکنند،زیرا آنها در خدمت مردمند و نمیتوانند تمام
ما یحتاج خویش را در سفرهای طولانی با خود ببرند.
سپس امام علیه السلام برای جلوگیری از هر گونه درگیری در میان مردم مخصوصاً جوانان ناآگاه و لشکر،دو دستور به حاکمان و مأموران جمع آوری زکات این مناطق میدهد،میفرماید:«بنابراین هرگاه کسی از آنان (لشکریان) چیزی را به ظلم از مردم بگیرد او را از این کار باز دارید و همچنین از زیان رساندن بیخردان به سپاهیان و تعرض به ایشان در مواردی که برای آنها استثنا کردهایم بگیرید (در مواردی که نیاز شدید دارند و مردم موظفند نیاز آنها را برطرف سازند)»؛ (فَنَکِّلُوا (1)مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَیْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ،وَ کُفُّوا أَیْدِیَ سُفَهَائِکُمْ عَنْ مُضَارَّتِهِمْ،وَ التَّعَرُّضِ لَهُمْ فِیمَا اسْتَثْنَیْنَاهُ مِنْهُمْ) .
روشن است در این گونه موارد ممکن است تخلّفاتی از طرفین صورت گیرد؛ گاه بعضی از سپاهیان بعضی از اموال مردم یا اشیای گران قیمت را به ظلم از آنها بگیرند و گاه ممکن است افراد نادان حتی از دادن مواد غذایی ضروری به آنها خودداری کرده و درگیر شوند.هر یک از این دو عمل ممکن است اسباب شورش در محل گردد.امام به حاکمان هر محل دستور میدهد از این دو کار جلوگیری کنند.
از آنجا که ممکن است ستمهایی واقع شود و حاکمان نتوانند از آن پیشگیری کنند برای اینکه منجر به شورش و درگیری میان سپاه و مردم نشود،در ادامه این سخن میافزاید:«و من خود پشت سر سپاه (یا در میان سپاه) در حرکتم؛ شکایات خود را پیش من آورید و آنجا که ستمی از سوی سپاه به شما میرسد و در آنچه شما جز به کمک خدا و من قادر بر دفع آن نیستید به من مراجعه کنید
1) 1) .«نَکِّلوا»از ریشه«تنکیل»به معنای مجازات کردن و گاه به معنای منع نمودن آمده است.از آنجا کهمجازات سبب منع از انجام کاری میشود ممکن است هر دو به یک معنا باز گردد و در اصل از ریشه«نَکْل»بر وزن«اکل»به معنای لجام حیوان گرفته شده و ارتباطش با معانی بالا روشن است.به هر حال در جمله بالا مناسب همان معنای منع کردن است
که من به یاری خداوند آن را تغییر میدهم انشاءاللّه»؛ (وَ أَنَا بَیْنَ أَظْهُرِ (1)الْجَیْشِ فَارْفَعُوا إِلَیَّ مَظَالِمَکُمْ،وَ مَا عَرَاکُمْ (2)مِمَّا یَغْلِبُکُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ،وَ مَا لَا تُطِیقُونَ دَفْعَهُ إِلَّا بِاللّهِ وَ بِی،فَأَنَا أُغَیِّرُهُ بِمَعُونَةِ اللّهِ،إِنْ شَاءَ اللّهُ) .
اشاره به اینکه کشور اسلام سرپرست دارد و ظالمان نمیتوانند به ظلم خود ادامه دهند؛اگر شکایتی دارید نباید خودتان وارد عمل شوید که منجر به هرج و مرج میشود،بلکه شکایات را نزد من آورید تا با داوری عادلانه حق را به حقدار برسانم و ظالم را کیفر دهم و مظلوم را رهایی بخشم.
این نامه کوتاه و پر معنا گواه بر نهایت تدبیر امام برای حفظ نظم و آرامش و احقاق حقوق مردم و جلوگیری از ظلم و ستم و هرگونه هرج و مرج در کشور اسلامی است که اگر به محتوایش عمل شود مزاحمتها و ضایعات در این گونه موارد به حد اقل خواهد رسید.به عکس بسیاری از حکّام جور که برای جلب خاطر سپاهیان جور،آنها را آزاد میگذاشتند که هر گونه ظلم و ستمی بر مردمی که در مسیر راه بودند روا دارند و گاه اموال گرانبهای آنها را به زور بگیرند و همین امر سبب شود افراد بیشتری از ارباب طمع در لشکر آنها شرکت کنند.
شایان توجّه است حکام محلی میتوانند مشکلاتی را که برای آحاد مردم محل پیدا میشود با داوری صحیح برطرف سازند؛ولی اگر مشکلاتی میان سپاه و مردم پیدا شود و آنها بخواهند در مقابل لشکر بایستند باز هم منشأ هرج و مرج و درگیری میشود،لذا امام دستور میدهد که حاکمان محل و مأموران جمع آوری زکات در این امور دخالت نکنند و شکایات را نزد امام ببرند که حکم قاطع و فصلالخطاب را داراست.
چگونگی استفاده سپاهیان از اموال مردم
میدانیم در اسلام هر گونه تصرف در اموال دیگران بدون رضایت آنها جایز نیست و موجب ضمان و مسئولیت دنیوی و اخروی است.حال این سؤال پیش میآید چگونه در سابق اجازه داده میشد سپاهیان از اموال مردمی که در مسیر راهشان به سوی میدان نبرد قرار داشتند بدون رضایت آنها استفاده کنند.
پاسخ این سؤال روشن است،زیرا اولاً در گذشته وسایل نقلیه بسیار سطحی و ابتدایی بود و فاصله مبدا حرکت سپاه تا میدان نبرد و دفاع از مرزهای اسلام گاه بسیار زیاد بود و امکان جابهجایی آن همه مواد غذایی و سایر وسایل مورد نیاز سپاهیان برای یک مدت طولانی با آن وسایل ابتدایی امکانپذیر نبود.ثانیاً سپاه به عنوان دفاع از کشور اسلام و برای حفظ امنیّت مردم آماده جانفشانی بودند، بنابراین هزینه آنها طبعا بر دوش مردم بود و آنها حق داشتند ضروریات خود را از مردم بگیرند و آنها موظف بودند که راضی باشند حتی اگر راضی نبودند سپاهیان میتوانستند حق خود را از اموال آنها بردارند.
ولی امروز که فاصلهها به سبب وسایل نقلیه سریع السیر کوتاه شده و امکان حمل نیازها با وسایل امروز بدون زحمت زیادی فراهم گشته و تمام ارتشها مأموران تدارکاتی منظم و با تجربهای دارند،نیازی به چنین چیزی احساس نمیشود و حکم حرمت غصب همچنان به قوت خود باقی است.
ولی امکان دارد که لشکریان اسلام برای حمله به دشمن از اراضی آباد مردم بگذرند و خساراتی به این اراضی وارد شود و روشن است که این امر اگر ضروری باشد باز حکم همان نیازهای زمان سابق را پیدا میکند.البته چنانچه بیتالمال توان جبران خسارتها را داشته باشد باید پس از پایان جنگ به جبران آنها بپردازد.
و من کتاب له علیه السلام
إلی کُمَیْلِ بْنِ زِیادِ النَّخَعی وَ هُوَ عامِلُهُ عَلی هِیتٍ،یُنْکِرُ عَلَیْهِ تَرْکَهُ دَفْعَ
مَنْ یَجْتازُ بِهِ مِنْ جِیْشِ الْعَدُوِّ طالِباً الْغارَةَ
از نامههای امام علیه السلام
به کمیل بن زیاد نخعی فرماندار منطقه«هیت»(از آبادیهای کشور عراق) است امام علیه السلام او را در این نامه سرزنش میکند که چرا از لشکریان دشمن که از آن منطقه برای غارت عبور کردهاند جلوگیری نکرده است. (1)
این نامه همان گونه که از عنوانش پیداست نامه عتاب آمیزی است که امام علیه السلام به کمیل بن زیاد که فرماندار منطقه آبادی در اطراف بغداد و در نزدیکی شهر انبار بود مرقوم داشت،زیرا او مرتکب یک خطای نظامی شده بود و مناطق حساس
1) 1) .سند نامه: به گفته مصادر نهجالبلاغه این نامه را بلاذری (از علمای اهل سنّت متوفای 279) در کتاب انساب الاشراف به صورت مختصرتری از آنچه مرحوم سیّد رضی آورده؛نقل کرده است
تحت نفوذ خود را رها کرده و به سراغ مناطق دیگری رفته بود و همین امر سبب شد که غارتگران لشکر شام و معاویه ضربه سنگینی بر مردم منطقه وارد سازند.
ماجرا به گونهای که«ابن اثیر»مورخ معروف در کتاب«کامل»نوشته است چنین بود:
در سال 39 هجرت،معاویه،سفیان بن عوف را با شش هزار مرد جنگی به مرزهای عراق فرستاد و دستور داد به سراغ منطقه«هیت»بیاید و آنجا را از مناطق دیگر جدا سازد سپس به سراغ شهر«انبار»و بعد«مدائن»برود و ضرباتی بر مردم آنجا وارد سازد (و گروهی از اهل آنجا را به قتل برساند و خونهای بیگناهان را بریزد) سفیان هنگامی که به«هیت»آمد کسی را ندید که از آنجا دفاع کند.به«انبار»آمد که در آنجا یکی از پادگانهای علی علیه السلام برای حفظ مرزها مستقر بود و پانصد نفر از آن نگهداری میکردند در حالی که بیشتر آن جمعیت پراکنده شده بودند و سبب پراکندگی آنها این بود که به«کمیل بن زیاد»خبر رسید گروهی از اهل«قرقیسا»؛(یکی از شهرهای شام نزدیک مرزهای عراق که مرکز تجاری مهمی میان عراق و شام محسوب میشد) میخواهند به«هیت»حمله کنند او بدون کسب اجازه از امیرمؤمنان علی علیه السلام به سوی«قرقیسا»رفت و«هیت» را خالی گذارد و همراهان سفیان آمدند و جنایات زیادی در آنجا مرتکب شدند؛ اموال زیادی را از انبار غارت کردند و به سوی معاویه برگشتند.
به محض اینکه این خبر به علی علیه السلام رسید،گروهی از سپاهیان خود را به تعقیب آنها فرستاد؛ولی آنها منطقه را ترک کرده بودند. (1)
امام علیه السلام کمیل را سرزنش کرد و نامه مورد بحث را برای وی مرقوم داشت.
1) 1) .کامل ابن اثیر،ج 3،ص 376،حوادث سال 39 هجری
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ تَضْیِیعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّیَ،وَتَکَلُّفَهُ مَا کُفِیَ،لَعَجْزٌ حَاضِرٌ،وَرَأْیٌ مُتَبَّرٌ.وَإِنَّ تَعَاطِیَکَ الْغَارَةَ عَلَی أَهْلِ قِرْقِیسِیَا،وَتَعْطِیلَکَ مَسَالِحَکَ الَّتِی وَلَّیْنَاکَ لَیْسَ بِهَا مَنْ یَمْنَعُهَا،وَلَا یَرُدُّ الْجَیْشَ عَنْهَا لَرَأْیٌ شَعَاعٌ.فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِکَ عَلَی أَوْلِیَائِکَ،غَیْرَ شَدِیدِ الْمَنْکِبِ،وَلَا مَهِیبِ الْجَانِبِ،وَلَا سَادٍّ ثُغْرَةً،وَلَا کَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْکَةً،وَلَا مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ،وَلَا مُجْزٍ عَنْ أَمِیرِهِ.
ترجمه
اما (بعد از حمد و ثنای الهی) تضییع انسان چیزی را که بر عهده او واگذار شده و اصرار بر انجام آنچه وظیفه او نیست یک ناتوانی آشکار و فکر باطل و هلاک کننده است.مشغول شدن تو به حمله به اهل قرقیسیا و رها ساختن پادگان هایی که حفظش را بر عهده تو واگذار کردهایم-در حالی که هیچ کس از آن دفاع نمیکرد و لشکر دشمن را از آن دور نمیساخت-یک فکر نادرست و پراکنده و بیهوده است.(بدان) تو در حقیقت پلی شدهای برای دشمنانی که میخواستند بر دوستانت حمله کنند.تو نه بازوی توانایی نشان دادی و نه هیبت و ابّهتی در دل دشمن ایجاد کردی؛نه مرزی را حفظ نمودی و نه شوکت دشمنی را در هم شکستی؛نه اهل شهر و دیارت را حمایت کردی و نه امیر و پیشوایت را (از دخالت مستقیم در منطقه) بینیاز ساختی.
یکی از کارهای زشت و وحشتناک معاویه این بود که برای تضعیف روحیه مردم عراق گروهی از سپاهیان غارتگر خود را میفرستاد تا در مرزهای عراق نفوذ کنند و گروهی از مردم بیگناه را در آبادیها و شهرکهای نزدیک به مرز به قتل برسانند و اموالشان را غارت کنند و این کار را به طور مکرر انجام میداد.از جمله این موارد،حمله سپاه او به شهر«هیت»محل فرمانداری«کمیل بن زیاد» بود.
ماجرا از این قرار بود که کمیل به گمان خود،برای مقابله به مثل کردن،سپاهی را که در اختیار داشته بهسوی«قرقیسیا»که از شهرهای مرزی شام بود فرستاد و محل فرماندهی خود را که«هیت»و اطراف آن بود خالی کرد.معاویه با خبر شد و گروهی از لشکر خود را به آنجا فرستاد و منشأ مفاسدی شد.
امام علیه السلام در این نامه کوتاه کمیل بن زیاد را مورد عتاب و سرزنش قرار داد که چرا مرتکب این کار خلاف شده و محلی را که باید از آن پاسداری کند رها کرده و محلی را که مربوط به او نیست بدون کسب اجازه از امام مورد حمله قرار داده است و نکاتی را به او گوشزد میکند که میتواند سرمشقی برای همه سربازان و افسران اسلام باشد.
در آغاز نامه می فرماید:«اما (بعد از حمد و ثنای الهی) تضییع انسان چیزی را که بر عهده او واگذار شده و اصرار بر انجام آنچه وظیفه او نیست یک ناتوانی آشکار و فکر باطل و هلاک کننده است»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ تَضْیِیعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّیَ، وَ تَکَلُّفَهُ مَا کُفِیَ،لَعَجْزٌ حَاضِرٌ،وَ رَأْیٌ مُتَبَّرٌ (1)) .
منظور از«ما وُلِّیَ»منطقه«هیت»و منظور از«ما کُفِیَ»«قرقیسیا»و امثال آن
1) 1) .«مُتَبّر»اسم مفعول،از ریشه«تَبار»بر وزن«قرار»به معنای هلاکت گرفته شده،سپس به هر چیز بیهوده و بیاثر اطلاق شده است
است.این کار درست به این میماند که سیلابی حرکت کرده،انسان خانه خود را که در معرض سیلاب است رها کند و در فکر این باشد که سیلاب را به خانه دشمن هدایت نماید.
حضرت در ادامه می افزاید:«مشغول شدن تو به حمله به اهل قرقیسیا و رها ساختن پادگان هایی که حفظش را بر عهده تو واگذار کردهایم-در حالی که هیچ کس از آن دفاع نمیکرد و لشکر دشمن را از آن دور نمیساخت-یک فکر نادرست و پراکنده و بیهوده است»؛ (وَ إِنَّ تَعَاطِیَکَ (1)الْغَارَةَ عَلَی أَهْلِ قِرْقِیسِیَا، وَ تَعْطِیلَکَ مَسَالِحَکَ (2)الَّتِی وَلَّیْنَاکَ لَیْسَ بِهَا مَنْ یَمْنَعُهَا،وَ لَا یَرُدُّ الْجَیْشَ عَنْهَا لَرَأْیٌ شَعَاعٌ (3)) .
سپس امام در ادامه این سخن مفاسد کاری را که او انجام داده برایش بر میشمارد و مشکلات حاصل شده را با شش جمله بیان میکند:
نخست میفرماید:«بدان تو در حقیقت پلی شدهای برای دشمنانی که میخواستند بر دوستانت حمله کنند»؛ (فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِکَ عَلَی أَوْلِیَائِکَ) .
تعبیر به«جسر»؛(پل) اشاره به این است که تو زمینه نفوذ آنها را در منطقه تحت فرمانت بدون توجّه و بر اثر اشتباه در محاسبه فراهم ساختی؛منطقه را خالی کردی و به سراغ جای دیگری رفتی که از حوزه مأموریت تو خارج بود.
سپس میفرماید:«تو نه بازوی توانایی نشان دادی و نه هیبت و ابّهتی در دل دشمن ایجاد کردی؛نه مرزی را حفظ نمودی و نه شوکت دشمن را در هم شکستی؛نه اهل شهر و دیارت را حمایت کردی و نه امیر و پیشوایت را (از
1) 1) .«تَعاطِی»به معنای سرگرم شدن و مشغول به کاری شدن و یا به سراغ کار مهم و خطرناک و پرزحمتیرفتن است،کاری که در مقابل آن عطا و مزدی قرار داده شده است
2) 2) .«مَسالِح»جمع«مَسْلَحة»بر وزن«مقبرة»به محل تجمع نیروها و پادگان نظامی اطلاق میشود
3) 3) .«شَعاع»به معنای شیء پراکنده و متفرق است و«رأی شعاع»یعنی فکر باطل و بیهوده
دخالت مستقیم در منطقه) بینیاز ساختی»؛ (غَیْرَ شَدِیدِ الْمَنْکِبِ (1)،وَ لَا مَهِیبِ الْجَانِبِ،وَ لَا سَادٍّ ثُغْرَةً (2)،وَ لَا کَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْکَةً،وَ لَا مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ،وَ لَا مُجْزٍ عَنْ أَمِیرِهِ) .
بعید به نظر نمیرسد که ماجرای کار«کمیل بن زیاد»در این حادثه،از جانب عوامل نفوذی معاویه در تشکیلات او صورت گرفته باشد؛بدین نحو که او را تشویق کردند که برای ایجاد وحشت در دل شامیان و حامیان معاویه به قرقیسیا حمله کند و در نتیجه منطقه تحت فرمان او خالی بماند و داستان را به معاویه خبر دهند تا به آنجا لشکرکشی کند و بیگناهان را کشته و اموالی را غارت نماید، منطقه را ناامن و مردم را وحشتزده سازد.
امام علیه السلام در واقع با این چند جمله میخواهد صفات لازم را برای یک حکمران و فرمانده خوب بیان کند و بگوید:وی باید در برابر دشمنان بازویی توانا داشته باشد و هیبتش در دل دشمن وحشت ایجاد کند؛از مرزها به خوبی دفاع کرده،شوکت دشمن را در هم بشکند و منطقه تحت نظارت خود را کاملاً حفاظت کند و به گونهای عمل نماید که امیر و زمامدار خود را مجبور به دخالت مستقیم در منطقه ننماید و اضافه بر اینها از کارهایی که به طور مستقیم و یا غیر مستقیم به سود دشمن است و او را در شیطنت خود یاری میکند جدّاً بپرهیزد.
البته کمیل همواره چنین ضعفی از خود نشان نمیداد و گرنه امام هرگز او را برای چنین منصبی انتخاب نمیکرد،بلکه در این واقعه یا بر اثر اشتباه در محاسبه و یا بهواسطه عوامل نفوذی،گرفتار چنین خطایی شد.سایر مقاطع زندگی این مرد بزرگ مخصوصاً شجاعت و استواری و صلابتی که در برابر حجاج خونخوار نشان داد و بعداً به آن اشاره خواهیم کرد شاهد این مدعاست.از اینجا روشن
میشود که شارحانی که جملههای فوق را به صورت یک حالت و عادت مستمر برای کمیل تفسیر کردهاند راه صحیحی نپیمودهاند.
کمیل بن زیاد کیست؟
کمیل بن زیاد نخعی از یاران نزدیک امیرمؤمنان علی علیه السلام است و دعای بسیار پر محتوایی که امیرمؤمنان در اختیار او گذارد تا بهوسیله او به شیعیانیش برسد دلالت بر فضل او دارد.
افزون بر این مطابق نامه محل بحث،امام او را نماینده خود برای حکمرانی در منطقه«هیت»؛(منطقهای در شمال بغداد) برگزید و اختیار جان و مال مردم در آن نقطه حساس را به دست وی سپرد.
سخنانی نیز،امام علیه السلام در ضمن کلمات قصار (کلمه 147) خطاب به او فرمود که مطالب بسیار بالا و عمیقی دارد و حاکی از عنایت خاص امام به اوست، بهویژه اینکه برای بیان اینگونه سخنان اسرارگونه او را با خود به بیرون شهر برد سپس آهی کشید و خطاب به او فرمود: «یَا کُمَیْلُ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ» .
از سویی دیگر مطابق نقل تنقیح المقال امیرمؤمنان علی علیه السلام روزی به کاتب خود ابن ابیرافع فرمود:ده نفر از افراد مورد وثوق من را حاضر کن.ابن ابی رافع عرض کرد:ای امیرمؤمنان نام آنها را ببر.امام نام جمعی را برد که یکی از آنها کمیل بن زیاد بود.
بنابراین وثاقت کمیل چیزی نیست که مخفی باشد،هرچند معالاسف به گفته تنقیح المقال بعضی از بزرگان همچون مرحوم مجلسی در آن تردید کردهاند.(این در حالی است که خود مجلسی روایت مربوط به احضار ده نفر از ثقات را در آغاز جلد سیام بحارالانوار نقل کرده است).
نامه عتابآمیز فوق که از اشتباه کمیل در یک مقطع از مدیریتش در سرزمین «هیت»حکایت میکند از مقام و شخصیت او نمیکاهد،زیرا افراد غیر معصوم پیوسته در معرض پارهای از اشتباهات هستند.
مرحوم دیلمی نیز در کتاب ارشاد داستانی نقل میکند که آن نیز حاکی از جلالت مقام کمیل است،میگوید:امیرمؤمنان شبی از مسجد کوفه خارج شده بهسوی خانه خود میرفت،کمیل بن زیاد از شیعیان خوب و دوستان آن حضرت با او بود.... (1)
شیخ مفید در کتاب اختصاص میگوید او از پیشگامان مقرب نزد امیرمؤمنان علی علیه السلام بود. (2)
کوتاه سخن اینکه قراین و شواهد فراوانی بر جلالت مقام کمیل داریم که کیفیت شهادتش نیز یکی از آن شواهد مهم است.
مرحوم مفید در ارشاد میگوید:هنگامی که حجاج زمامدار (کوفه) شد به سراغ کمیل بن زیاد فرستاد و او فرار کرد.حجاج حقوق اقوام و بستگان او را از بیتالمال قطع کرد.هنگامی که خبر به کمیل رسید گفت:من پیرمردی هستم که عمرم رو به پایان است سزاوار نیست اقوام و بستگان من از حقشان محروم شوند.از مخفیگاه بیرون آمد و نزد حجاج حاضر شد.حجاج گفت:من دوست داشتم که تو را پیدا کنم (چه بهتر که خودت آمدی)...میدانم که تو جزو قاتلان عثمان بودی.دستور داد گردنش را زدند.در این حدیث آمده است که امیرمؤمنان علی علیه السلام پیش از این به او خبر داده بود که به دست حجاج شهید میشود. (3)
و من کتاب له علیه السلام
إلی أهْلِ مِصْرَ مَعَ مالِکِ الْأشْتَرِ لَمّا وَلّاهُ إمارَتَها
از نامههای امام علیه السلام است
که همراه مالک اشتر برای اهل مصر فرستاد در آن زمان که استانداری آنجا را به او واگذار کرد. (1)
1) 1) .سند نامه: نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه در اینجا میگوید:در شرح خطبه 26 نوشتیم که جماعتی از یاران امیرمؤمنان علی علیه السلام از آن حضرت درخواست کردند عقیده خود را درباره خلفای پیشین بیان فرماید و این در زمانی بود که عمرو بن عاص«مصر»را در اختیار گرفته بود و (نماینده امیرمؤمنان علی علیه السلام) محمد بن ابیبکر را به قتل رساند.امام فرمود:آیا اکنون جای اینگونه سؤالات است در حالی که مصر را گرفتهاند و شیعیان مرا کشتهاند؟ سپس فرمود:من نامهای به شما میدهم که پاسخ سؤالات شما را در آن نوشتهام و از شما میخواهم حقی را که از من ضایع کردهاید حفظ کنید.سپس نامهای به آنها داد که اکثر آنچه مرحوم سیّد رضی در نامه مورد بحث آورده در آن نامه است و ما در آنجا مصادر نامه را ذکر کردهایم،بنابراین آنچه در عنوان نامه مورد بحث دیده میشود که امام آن را به اهل مصر همراه با مالک اشتر فرستاد یا به این معناست که نخست مخاطب نامه اهل مصر بودهاند سپس اهل عراق سؤال کردهاند و امام نامه را بر آنها نیز خوانده و حوادثی را که بعداً بوجود آمده بود بر آن افزود و یا اینکه اشتباهی از مرحوم سید رضی رحمه الله رُخ داده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 448). ولی به نظر میرسد که امام دو نامه مرقوم داشته بود یکی برای اهل عراق و دیگری برای اهل مصر که در بخشی از مطالب با هم مشابه بودند و بعید به نظر میرسد که سیّد رضی در اینجا به این روشنی اشتباهی کرده باشد. اما اینکه چگونه این نامه که همراه مالک اشتر فرستاده شد به دست ما و دیگران رسیده؟ یا به سبب آن است که در اشیایی که همراه مالک بوده پس از شهادت او یافتهاند و یا نسخه دیگری از آن نزد امام بوده و بعد از آن حضرت در اختیار اصحاب و یارانش قرار گرفته است. نویسنده مصادر در ذیل خطبه 26 که در بالا به آن اشاره شد تصریح میکند که این خطبه را جماعتی از کسانی که پیش از مرحوم سید رضی میزیستند با مقداری اضافات یا کاستیهایی نقل کردهاند از جمله:ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات و ابن قتیبه در کتاب الامامة والسیاسة و طبری در کتاب المسترشد و کلینی در الرسائل (بنا به نقل سیّد بن طاووس در کشفالمحجه) و عجب اینکه غالبشان آن را به صورت خطبه ذکر کردهاند در حالی که در محل بحث به صورت نامه آمده است و این خود نشان میدهد که این دو از یکدیگر جدا بوده است،هرچند مضامین آنها تا حد قابل ملاحظهای مشابه یکدیگر است
امام علیه السلام در این نامه بعد از حمد و ثنای الهی و شهادت به نبوّت پیامبر اسلام به عنوان یک پیامبر جهانی و جاودانی به چند نکته اشاره میفرماید:
1.مسأله اختلافی که بعد از پیغمبر اکرم در امر خلافت واقع شد و اینکه حضرت هرگز باور نمیکرد مسلمانان به سراغ کسی جز او بروند،چرا که تنها او از تمام شایستگیهای خلافت برخوردار بود.
2.در بخش دیگری از این نامه به بیم از خطراتی که بعد از انحراف خلافت از مسیر اصلی وجود داشت اشاره کرده میفرماید:چون دیدم اصل اسلام و دین محمد در خطر است پایمال کردن حقم را تحمل کردم و به یاری اسلام برخاستم و به پیشرفت کار مسلمانان کمک کردم.
3.در بخش دیگری به وضع دشمنان خود (معاویه و اطرافیانش) اشاره کرده، میگوید:آنها گروهی از فاجران و سفیهان را جمع کردهاند و به ظلم و ستم و فسق و گناه پرداختهاند.اگر تمام روی زمین هم از آنها پر شود من با آنها مبارزه خواهم کرد و بیم نخواهم داشت.
4.در بخش آخر این نامه برای تشجیع و ترغیب اصحاب و یارانش به جهاد، به این نکته اشاره میفرماید که دشمن شهرهای شما را یکی پس از دیگری میگیرد؛برخیزید و با او مبارزه کنید.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً-صلّی اللّه علیه و آله و سلم-نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ،وَ مُهَیْمِناً عَلَی الْمُرْسَلِینَ.فَلَمَّا مَضَی علیه السلام تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَمِنْ بَعْدِهِ.فَوَ اللّهِ مَا کَانَ یُلْقَی فِی رُوعِی وَ لَا یَخْطُرُ بِبَالِی،أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ صلی الله علیه و آله عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ،وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ! فَمَارَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ النَّاسِ عَلَی فُلَانٍ یُبَایِعُونَهُ،فَأَمْسَکْتُ یَدِی حَتَّی رَأَیْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یَدْعُونَ إِلَی مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّدٍ-صلی اللّه علیه و آله و سلم-فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَی فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً،تَکُونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ الَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلَائِلَ،یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ،کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ،أَوْ کَمَا یَتَقَشَّعُ السَّحَابُ؛ فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الْأَحْدَاثِ حَتَّی زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ،وَ اطْمَأَنَّ الدِّینُ وَ تَنَهْنَهَ.
ترجمه
اما بعد از حمد و ثنای الهی،خداوند سبحان محمد-صلیاللّه علیه وآله وسلم - را فرستاد تا بیمدهنده جهانیان و شاهد و حافظ (آیین) انبیا (ی پیشین) باشد؛ ولی هنگامی که آن حضرت که درود بر او باد از جهان رفت مسلمانان درباره خلافت و امارت پس از او به تنازع برخاستند.به خدا سوگند هرگز فکر نمیکردم و به خاطرم خطور نمیکرد که عرب بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله این امر خلافت را از اهل بیت او منحرف سازند (و در جای دیگر قرار دهند و نیز بهخصوص) باور نمیکردم آنها پس از آن حضرت آن را از من دور سازند.تنها چیزی که مرا ناراحت کرد هجوم مردم بر فلان شخص بود که با او بیعت میکردند (اشاره به
بیعت با ابو بکر بعد از ماجرای سقیفه است) من دست نگه داشتم (و گوشهگیری را برگزیدم) تا اینکه دیدم گروهی از اسلام بازگشته و مرتد شدهاند و مردم را به نابود کردن دین محمد-صلی اللّه علیه وآله وسلم-دعوت میکنند.(اینجا بود که) ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم شاهد شکافی در اسلام یا نابودی آن باشم که مصیبتش برای من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر باشد؛حکومتی که متاع و بهره دوران کوتاه زندگی دنیاست و آنچه از آن بوده است (به زودی) زوال میپذیرد همانگونه که سراب زائل میگردد و یا همچون ابرهایی است که (در مدت کوتاهی) پراکنده میشوند.از این رو من برای دفع این حوادث به پا خاستم و حاکمان وقت (را در برابر توطئه دشمنان) یاری کردم تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین از تزلزل باز ایستاد و استوار ماند.
امام علیه السلام این نامه را همچون بسیاری از نامهها بعد از حمد و ثنای الهی با نبوّت پیغمبر اسلام و اوصاف برجسته او شروع میکند و میفرماید:«اما بعد از حمد و ثنای الهی،خداوند سبحان محمد-صلی اللّه علیه وآله وسلم-را فرستاد تا بیمدهنده جهانیان و شاهد و حافظ (آیین) انبیا (ی پیشین) باشد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ،وَ مُهَیْمِناً (1)عَلَی الْمُرْسَلِینَ) .
1) 1) .«مُهَیْمِن»درباره ریشه این واژه در میان ارباب لغت دو قول وجود دارد:بعضی آن را از ریشه«هیمن»میدانند که به معنای مراقبت و حفظ و نگاهداری است و بعضی آن را از ریشه«ایمان»میدانند که همزه آن تبدیل به هاء شده سپس الف آن حذف گردیده و در این صورت«هیمن»به معنای آرام بخشیدن است،بنابراین طبق تفسیر اوّل«مُهَیْمِن»به کسی گفته میشود که بر چیزی مسلّط است و از آن مراقبت و نگاهداری مینماید و به معنای دوم به کسی گفته میشود که سبب آرامش اشخاص یا اشیایی میگردد و مناسب در اینجا همان معنای اوّل است
تعبیر به «نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ» دلیل روشنی بر جهانی بودن اسلام دارد و حتی اطلاق این کلام به جاودانه بودن این آیین نیز اشاره میکند و تعبیر به «مُهَیْمِناً عَلَی الْمُرْسَلِینَ» نشان میدهد که پیغمبر اسلام به تمام آیینهای آسمانی پیش از خود ایمان داشت و در حفظ ارزشهای والای آنها میکوشید،زیرا واژه«مُهَیْمِناً»هم به معنای حافظ و نگاهبان آمده و هم به معنای شاهد و گواه.
امام علیه السلام ضمناً به این نکته توجّه میدهد که مسلمانان باید اختلافات خویش را کنار بگذارند تا بتوانند به جهانی بودن اسلام عملاً جامه عمل بپوشانند.
سپس به دنبال این سخن میفرماید:«ولی هنگامی که آن حضرت که درود بر او باد از جهان رفت مسلمانان درباره خلافت و امارت پس از او به تنازع برخاستند»؛ (فَلَمَّا مَضَی علیه السلام تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ) .
اشاره به منازعه و درگیریهایی است که در سقیفه میان مهاجران و انصار رخ داد که نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشد،هرچند بعضی از مهاجران حاضر در سقیفه با تدبیری که عمر اندیشید بر مخالفان خود پیروز شدند.
آنگاه امام در ادامه سخن به سراغ نکته اصلی این نامه میرود و میفرماید:«به خدا سوگند هرگز فکر نمیکردم و به خاطرم خطور نمیکرد که عرب بعد از پیامبر-که درود خدا بر ایشان و خاندان پاکش باد-این امر خلافت را از اهلبیت او منحرف سازند (و در جای دیگر قرار دهند و نیز به خصوص) باور نمیکردم آنها پس از آن حضرت آن را از من دور سازند»؛ (فَوَ اللّهِ مَا کَانَ یُلْقَی فِی رُوعِی (1)وَ لَا یَخْطُرُ بِبَالِی،أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ-صلی اللّه علیه و آله و سلم - عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ،وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ) .
اشاره به اینکه از همه لایقتر برای جانشینی پیغمبر،اهلبیت او به طور عام
1) 1) .«رُوع»به معنای قلب،جان،عقل و فکر است از ریشه«رَوْع»بر وزن«نوع»به معنای فزع و اضطرابگرفته شده که کانون آن قلب آدمی است
بودند که به اهداف و نیّات و نظرات وی از همه آشناتر بودند و در میان اهلبیت علیهم السلام به طور خاص کسی از من لایقتر برای این مقام نبود.
جالب اینکه ابن ابیالحدید معتقد است این سخن دلیل بر عدم وجود نص درباره امر ولایت و خلافت بوده در حالی که میتوان با این عبارت عکس آنچه را او گفته،نتیجه گرفت،زیرا نصوص متعددی درباره اهل بیت (مانند حدیث ثقلین و...) و نصوص فراوانی درباره شخص علی علیه السلام (مانند حدیث غدیر، منزلت،یوم الدار و...) چنان بود که غالباً آن را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیده بودند و اضافه بر آن،لیاقتهای معنوی و جسمانی علی علیه السلام را نیز میدانستند،بنابراین امام توجّه میدهد که با آن همه نصوص و لیاقتها چگونه امر خلافت را از مسیر اصلیاش تغییر داده و به غیر اهلش سپردهاند!
سپس میافزاید:«تنها چیزی که مرا ناراحت کرد هجوم مردم بر فلان شخص بود که با او بیعت میکردند (اشاره به بیعت با ابو بکر بعد از ماجرای سقیفه است) من دست نگه داشتم (و گوشهگیری را برگزیدم) تا اینکه دیدم گروهی از اسلام، بازگشته و مرتد شدهاند و مردم را به نابود کردن دین محمد صلی الله علیه و آله دعوت میکنند»؛ (فَمَا رَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ (1)النَّاسِ عَلَی فُلَانٍ یُبَایِعُونَهُ،فَأَمْسَکْتُ یَدِی حَتَّی رَأَیْتُ رَاجِعَةَ (2)النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یَدْعُونَ إِلَی مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله) .
اشاره به اینکه هنگامی که دیدم مردم در مسأله خلافت راه خلافی را بر اثر تبلیغات این و آن انتخاب کردهاند چارهای جز سکوت و کنارهگیری ندیدم؛اما ناگهان دیدم اوضاع دگرگون شد و دشمنان اسلام به پا خاستند و اگر سکوت کنم
1) 1) .«انْثیال»به معنای هجوم آوردن و حرکت ناگهانی به سوی چیز یا شخصی است از ریشه«ثَوْل»بر وزن«قول»گرفته شده است
2) 2) .«راجِعَة»به معنای بازگشت کننده و تأنیث آن به سبب تقدیر لفظ«طائفة»است.در تقدیر چنین بوده:«طائفةً راجِعةً مِنَ النّاسِ»و اشاره به گروه منافقان است که در آغاز،ایمان به پیغمبر اسلام آورده بودند و بعد از رحلت پیغمبر از اسلام برگشتند
و به یاری مسلمانان وفادار برنخیزم خطر جدی است.
لذا در ادامه سخن میافزاید:«(اینجا بود که) ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم شاهد شکافی در اسلام یا نابودی آن باشم که مصیبتش برای من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر باشد؛حکومتی که متاع و بهره دوران کوتاه زندگی دنیاست و آنچه از آن بوده است (به زودی) زوال میپذیرد همانگونه که سراب زائل میگردد و یا همچون ابرهایی است که (در مدت کوتاهی) پراکنده میشود»؛ (فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَی فِیهِ ثَلْماً (1)أَوْ هَدْماً،تَکُونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ الَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلَائِلَ،یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ،کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ،أَوْ کَمَا یَتَقَشَّعُ (2)السَّحَابُ) .
این سخن اشاره به قیام«اصحاب ردّه»است و به گفته مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه،خلاصه ماجرا چنین بود که شخصی به نام طلیحه در زمان حیات پیغمبر ادعای نبوّت کرد پیامبر ضرار بن الاوس را (با گروهی از مسلمانان) به نبرد با او فرستاد.او فرار کرد و وضعش به ضعف گرایید؛ولی بعد از رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به سبب کثرت مرتدین،نیرومند شد و تصمیم گرفت با کمک آنها مدینه را اشغال کند.ابن اثیر در حوادث سنه یازده هجری مینویسد:جمعیت عرب مرتد شدند و سرزمین حجاز بعد از وفات رسول اللّه یکپارچه آتش شد و هر قبیلهای به طور عموم و یا جمعی از آنها راه ارتداد پیش گرفتند مگر قبیله «قریش»و«ثقیف»و جریان مسیلمه و طلیحه شدّت یافت.
آنگاه مغنیه میافزاید:هنگامی که مسلمانان از نیّت طلیحه و قصد اشغال مدینه به وسیله او آگاه شده همگی دست به دست هم دادند تا با او بجنگند و امام امیرمؤمنان علیه السلام نیز از گوشه عزلت بیرون آمد و در محلی نزدیک به مدینه در برابر آنها موضع گرفت و دیگران به امام پیوستند و به او اقتدا کردند.طلیحه شبانه به مدینه حمله کرد و مسلمانان در کمین او بودند؛لشکر او را از هم متلاشی ساختند و گروهی را کشتند و به هیچ یک از مسلمانان آسیب نرسید.طلیحه فرار کرد و یارانش بعد از یقین به کذب او پراکنده شدند و او به نواحی شام رفت و اظهار توبه و اسلام کرد تا از قتل در امان باشد.هنگامی که ابوبکر از دنیا رفت به مدینه آمد و با عمر بیعت نمود. (1)
این ماجرا را طبری در تاریخ خود به طور مشروح در حوادث پس از رحلت پیغمبر اکرم در حوادث سال یازدهم آورده است.
امام باقر علیه السلام در حدیث پرمعنایی میفرماید: «إِنَّ النَّاسَ لَمَّا صَنَعُوا مَا صَنَعُوا إِذْ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ لَمْ یَمْنَعْ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مِنْ أَنْ یَدْعُوَ إِلَی نَفْسِهِ إِلَّا نَظَراً لِلنَّاسِ وَ تَخَوُّفاً عَلَیْهِمْ أَنْ یَرْتَدُّوا عَنِ الْإِسْلَامِ فَیَعْبُدُوا الْأَوْثَانَ وَ لَا یَشْهَدُوا أَنْ لَاإِلَهَ إِلَّا اللّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ کَانَ الْأَحَبَّ إِلَیْهِ أَنْ یُقِرَّهُمْ عَلَی مَا صَنَعُوا مِنْ أَنْ یَرْتَدُّوا عَنْ جَمِیعِ الْإِسْلَام؛ اگر امیرمؤمنان سکوت فرمود و مردم را به سوی خویش دعوت نکرد تنها به این سبب بود که ملاحظه حال مردم را فرمود که مبادا از اسلام مرتدّ بشوند و به سوی بت پرستی روی آورند و شهادت به وحدانیت خداوند و نبوّت پیغمبر اسلام را ترک گویند و آن حضرت مصلحت در این دید که آنها را بر انحرافی که در امر خلافت داشتند رها سازد مبادا تمام اسلام را ترک گویند». (2)
تعبیر امام از مسأله حکومت و ولایت به«سراب»و یا«ابرهایی که به سرعت متلاشی میشوند»تشبیهات جالبی است که از ناپایداری زندگی دنیا و مقامها و مواهب آن پرده بر میدارد.سراب،نه فقط به هنگامی که انسان به سراغش میرود به زودی از دیدگان محو میشود،بلکه اساساً امری خیالی و توهمی است که از خطای باصره پیدا میشود.همچنین ابرهایی که رگبار میزنند و به سرعت عبور میکنند گرچه موقتاً سایهای آرامبخش و آبی که مایه حیات است با خود دارند؛ولی دوران عمرشان کوتاه و بسیار زودگذر است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه امام ولایت و خلافت را به عنوان متاع زودگذر دنیا و حقی شخصی که از آن حضرت غصب شده میداند با اینکه جانشینی پیامبر و به تعبیر دیگر امامت مقام والای روحانی است که به عنوان مسئولیت و وظیفهای الهی بر دوش امام افکنده میشود،همچون نبوّت برای پیامبر اسلام،بنابراین صبغه دنیایی ندارد که زودگذر و زوالپذیر باشد.
شبیه این تعبیر در موارد دیگری از نهجالبلاغه دیده میشود و ممکن است برای خوانندگان ایجاد توهم کند که امام علیه السلام به خلافت همچون مقامی شخصی و دنیایی مینگریست؟ پاسخ این سؤال آن است که امام از دیدگاه مدعیان خلافت سخن میگوید.بدون شک آنها برای کسب مقام و برتری جویی به سراغ آن رفتند و درک نمیکردند که این مقامی شخصی و دنیوی نیست.افزون بر این دریغ داشتن این مقام از امام علیه السلام هم غصب حقوق مردم و سبب محرومیتشان از این موهبت الهی بود و هم اهانتی به ارزشهای وجودی امام محسوب میشد.
سرانجام حضرت در پایان این بخش از نامه میفرماید:«از این رو من برای
دفع این حوادث به پا خاستم و حاکمان وقت (را در برابر توطئه دشمنان) یاری کردم تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین از تزلزل باز ایستاد و استوار ماند»؛ (فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الْأَحْدَاثِ حَتَّی زَاحَ (1)الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ (2)،وَ اطْمَأَنَّ الدِّینُ وَ تَنَهْنَهَ (3)) .
1) 1) .«زاحَ»از ریشه«زَواح»بر وزن«زوال»به معنای زایل شدن و دور گشتن است.این واژه گاهی به صورتاجوف یائی نیز آمده است
2) 2) .«زَهَقَ»از ریشه«زهوق»بر وزن«حقوق»به معنای از بین رفتن و نابود شدن گرفته شده و در مورد چیزی گفته میشود که به طور کامل محو و نابود گردد
3) 3) .«تَنَهْنَهَ»از ریشه«نهنهه»بر وزن«همهمه»به معنای باز داشتن و جلوگیری کردن و گاه به معنای ثابت و استوار ماندن به کار میرود و در جمله بالا به همین معناست
وَ مِنْهُ:إِنِّی وَ اللّهِ لَوْ لَقِیتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلَاعُ الْأَرْضِ کُلِّهَا مَا بَالَیْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ،وَ إِنِّی مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ وَ الْهُدَی الَّذِی أَنَا عَلَیْهِ لَعَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ نَفْسِی وَ یَقِینٍ مِنْ رَبِّی.وَ إِنِّی إِلَی لِقَاءِ اللّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ؛وَ لَکِنَّنِی آسَی أَنْ یَلِیَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا، فَیَتَّخِذُوا مَالَ اللّهِ دُوَلاً،وَ عِبَادَهُ خَوَلاً وَ الصَّالِحِینَ حَرْباً،وَ الْفَاسِقِینَ حِزْباً، فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِی قَدْ شَرِبَ فِیکُمُ الْحَرَامَ،وَ جُلِدَ حَدّاً فِی الْإِسْلَامِ،وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ یُسْلِمْ حَتَّی رُضِخَتْ لَهُ عَلَی الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ.فَلَوْ لَا ذَلِکَ مَا أَکْثَرْتُ تَأْلِیبَکُمْ وَ تَأْنِیبَکُمْ،وَ جَمْعَکُمْ وَ تَحْرِیضَکُمْ،وَ لَتَرَکْتُکُمْ إِذْ أَبَیْتُمْ وَ وَنَیْتُمْ.أَ لَا تَرَوْنَ إِلَی أَطْرَافِکُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ وَ إِلَی أَمْصَارِکُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ إِلَی مَمَالِکِکُمْ تُزْوَی،وَ إِلَی بِلَادِکُمْ تُغْزَی! انْفِرُوا رَحِمَکُمُ اللّهُ إِلَی قِتَالِ عَدُوِّکُمْ،وَ لَا تَثَّاقَلُوا إِلَی الْأَرْضِ فَتُقِرُّوا بِالْخَسْفِ،وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ،وَ یَکُونَ نَصِیبُکُمُ الْأَخَسَّ،وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ،وَ مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ،وَ السَّلَامُ.
ترجمه
بخش دیگری از این نامه:به خدا سوگند من اگر تنها با آنها (دشمنان) روبهرو شوم در حالی که تمام روی زمین را پر کرده باشند،باکی ندارم و وحشت به خود راه نمیدهم و من از آن گمراهی که آنها در آن هستند و هدایتی که من بر آنم کاملاً آگاهم و به پروردگارم یقین دارم (و به همین دلیل در مبارزه با آن گمراهان کمترین تردید به خود راه نمیدهم).من مشتاق (شهادت و) لقای پروردگارم و به پاداش نیکش منتظر و امیدوارم؛ولی (میکوشم زنده بمانم و بر آنها پیروز شوم،
زیرا) از این اندوهگینم که حکومت این دولت به دست سفیهان و بیخردان و فاجران و نابکاران بیفتد و در نتیجه بیتالمال را به غارت ببرند و بندگان خدا را برده و اسیر خویش سازند،با صالحان نبرد کنند و فاسقان را همدست و حزب خود سازند،زیرا در این گروه فردی است که مرتکب شرب خمر شده بود و حد اسلام بر او جاری شد و برخی از آنها اسلام را نپذیرفتند تا عطاهایی برای آنها تعیین شد.اگر برای این جهات نبود تا این اندازه شما را بر قیام در برابر آنها تشویق نمیکردم و به سستی در کار سرزنش و توبیخ نمینمودم و در گردآوری و تحریک شما نمیکوشیدم،بلکه اگر سستی و فتوری از خود نشان میدادید رهایتان میساختم.آیا نمیبینید مناطق اطراف شما گرفته شده و شهرهایتان تحت تسلط دشمن قرار گرفته و کشورهای شما (یکی بعد از دیگری) تسخیر میشود و شهرهایتان به میدان جنگ دشمن مبدل گشته؟ خداوند شما را رحمت کند.برای نبرد با دشمن خود کوچ کنید و زمینگیر نشوید (و سستی و تنبلی به خود راه ندهید) که زیردست خواهید شد و تن به ذلت و خواری خواهید داد و بهره زندگی شما از همه پستتر خواهد بود (آری) آنکه مرد جنگ است همیشه بیدار است و کسی که به خواب رود (و از دشمن غافل شود باید بداند) دشمن او در خواب نخواهد بود و از او غافل نخواهد شد.و السلام.
امام علیه السلام در این بخش از نامه به نکته مهمی اشاره میکند که هرگز در برابر دشمنان او که دشمنان اسلام و قرآنند سکوت نخواهد کرد و به مبارزه آنها برمیخیزد،هرچند تنها باشد و آنها تمام زمین را پر کنند.میفرماید:«به خدا سوگند من اگر تنها با آنها (دشمنان) روبهرو شوم در حالی که تمام روی زمین را پر کرده باشند،باکی ندارم و وحشت به خود راه نمیدهم»؛ (إِنِّی وَ اللّهِ لَوْ لَقِیتُهُمْ
وَاحِداً وَ هُمْ طِلَاعُ (1)الْأَرْضِ کُلِّهَا مَا بَالَیْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ) .
این نهایت شجاعت و ایمان امام را به هدف و مقصودش نشان میدهد همانگونه که در نامه«عثمان بن حنیف»نیز گذشت که میفرماید: «وَ اللّهُ لَوْ تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلی قِتالی لَما وَلَّیْتُ عَنْها؛ به خدا سوگند اگر تمام عرب به پیکار من برخیزند من پشت به میدان نبرد نخواهم کرد».
سپس دو دلیل برای این مطلب بیان میکند،در دلیل اوّل میفرماید:«من از آن گمراهی که آنها در آن هستند و هدایتی که من بر آنم کاملاً آگاهم و به پروردگارم یقین دارم (و به همین دلیل در مبارزه با آن گمراهان کمترین تردید به خود راه نمیدهم)»؛ (وَ إِنِّی مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ وَ الْهُدَی الَّذِی أَنَا عَلَیْهِ لَعَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ نَفْسِی وَ یَقِینٍ مِنْ رَبِّی) .
سپس دلیل دوم را بیان میدارد و میفرماید:«من مشتاق (شهادت و) لقای پروردگارم و به پاداش نیکش منتظر و امیدوارم»؛ (وَ إِنِّی إِلَی لِقَاءِ اللّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ) .
بنابراین عشق به شهادت و ثوابهای عظیمی که خداوند نصیب شهیدان راهش میکند مرا بر این میدارد که از کثرت دشمن و تنهایی خودم کمترین وحشتی نداشته باشم.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه سخن میافزاید:«ولی (میکوشم زنده بمانم و بر آنها پیروز شوم،زیرا) از این اندوهگینم که حکومت این دولت به دست سفیهان و بیخردان و فاجران و نابکاران بیفتد و در نتیجه بیتالمال را به غارت ببرند و بندگان خدا را برده و اسیر خویش سازند،با صالحان نبرد کنند و فاسقان را همدست و حزب خود سازند»؛ (وَ لَکِنَّنِی آسَی (2)أَنْ
یَلِیَ (1)أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا،فَیَتَّخِذُوا مَالَ اللّهِ دُوَلاً (2)،وَ عِبَادَهُ خَوَلاً (3)وَ الصَّالِحِینَ حَرْباً (4)،وَ الْفَاسِقِینَ حِزْباً) .
به تعبیر دیگر،امام علیه السلام گرچه عاشق شهادت بوده ولی حتیالامکان نمیخواسته شهید شود،بلکه زنده بماند و جلوی سیطره نااهلان را بر حکومت اسلامی بگیرد.
«فُجّار»؛(فاجران) اشاره به معاویه و همدستان اوست و«سفهاء»اشاره به لشکریان ناآگاهی است که دنبال اهداف او حرکت میکردند.
جمله «یَتَّخِذُوا مَالَ اللّهِ دُوَلاً،وَ عِبَادَهُ خَوَلاً» اشاره به انجام کارهایی شبیه دوران خلافت عثمان است که بیتالمال به دست گروهی از اقوام و خویشان او افتاد و دست به دست میگردید و افراد ناصالح را به فرمانداری بلاد منصوب کرده بود که مردم را به زنجیر کشیده بودند،با اصحاب صالح پیغمبر نبرد میکردند و فاسقان را جزء حزب خود قرار داده بودند.
امام علیه السلام در ادامه این سخن انگشت روی نقطه ضعف روشن آنها گذارده میفرماید:«زیرا در این گروه فردی است که مرتکب شرب خمر شده بود و حد اسلام بر او جاری شد»؛ (فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِی قَدْ شَرِبَ فِیکُمُ الْحَرَامَ،وَ جُلِدَ حَدّاً فِی الْإِسْلَامِ) .
اشاره به«ولید بن عقبه»است که در زمان عثمان والی کوفه بود و شرب خمر
1) 1) .«یَلِیَ»یعنی حکومت را بر عهده بگیرد از ریشه«ولایت»به معنای سرپرستی کردن و حکومت کردن گرفتهشده است
2) 2) .«دُوَل»به چیزهایی گفته میشود که دست به دست میگردد،جمع«دَولة»و مال را از این جهت دولت میگویند که دست به دست میشود و همچنین حکومتها را که دست به دست میشوند دولت میگویند.(دُولة به ضم دال نیز همین معنا را دارد بعضی معتقد به تفاوتهایی بین«دَولة»و«دُولة»هستند)
3) 3) .«خَوَل»به معنای برده و خدمتگذار است.این واژه هم بر مفرد اطلاق میشود و هم بر جمع از ریشه«خَوْل»بر وزن«حول»که به معنای سرکشی و مراقبت مداوم از چیزی است گرفته شده و چون بردگان و خدمتگذاران،از امور صاحبان خود سرکشی و مراقبت میکنند این واژه بر آنها اطلاق شده است
4) 4) .«حَرْب»به معنای جنگ و نیز به معنای دشمن آمده است و در جمله بالا معنای دوم مناسب است
کرد و مست ولا یعقل به گونهای که نماز صبح را به جای دو رکعت چهار رکعت خواند و سپس رو به جمعیت کرد و گفت:اگر بخواهید باز هم بیشتر بخوانم.
شاهدان و گواهان نزد عثمان آمدند و بر شرب خمر او گواهی دادند و علی علیه السلام حد را بر او جاری کرد. (1)
آنگاه امام علیه السلام به مورد دیگری از خلافکاریهای آنها اشاره کرده میفرماید:
«و برخی از آنها اسلام را نپذیرفتند تا عطاهایی برای آنها تعیین شد»؛ (وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ یُسْلِمْ حَتَّی رُضِخَتْ لَهُ عَلَی الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ (2)) .
به گفته ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه خود این جمله اشاره به ابوسفیان و معاویه و برادر او و جمعی دیگر است که تا کمکهای مالی به آنها نشد در برابر اسلام سر فرود نیاوردند. (3)
آنگاه امام در پایان این سخن میافزاید:«اگر برای این جهات نبود تا این اندازه شما را بر قیام در برابر آنها تشویق نمیکردم و به سستی در کار سرزنش و توبیخ نمینمودم و در گردآوری و تحریک شما نمیکوشیدم،بلکه اگر سستی و فتوری از خود نشان میدادید رهایتان میساختم»؛ (فَلَوْ لَا ذَلِکَ مَا أَکْثَرْتُ تَأْلِیبَکُمْ (4)وَ تَأْنِیبَکُمْ (5)،وَ جَمْعَکُمْ وَ تَحْرِیضَکُمْ،وَ لَتَرَکْتُکُمْ إِذْ أَبَیْتُمْ وَ وَنَیْتُمْ (6)) .
اشاره به اینکه تمام این جوش و خروش من برای مبارزه با دشمنان به سبب خطر مهمی است که از بازماندگان دوران جاهلیت نسبت به اسلام میبینم و بیم
1) 1) .برای توضیح بیشتر به کتابهای معروفی همچون استیعاب ابن عبد ربه و اسدالغابه در شرح حال«ولید بن عقبة»مراجعه شود
2) 2) .«رضائخ»جمع«رضیخة»بر وزن«غریبه»به معنای عطایی است که به کسی میدهند و گاه به معنای عطای قلیل و کم آمده است
3) 3) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 17،ص 226
4) 4) .«تَألیب»به معنای جمعکردن و گردآوردن و تشویق به اجتماع نمودن است
5) 5) .«تَأنیب»به معنای توبیخ شدید است
6) 6) .«وَنَیْتُم»از ریشه«ونی»به معنای سستی کردن و به ضعف گراییدن گرفته شده است
دارم آنها بر مردم مسلط شوند و مردم را به دوران کفر باز گردانند.
مقصود از جمله «وَ لَتَرَکْتُکُمْ إِذْ أَبَیْتُمْ وَ وَنَیْتُمْ» این است که اگر از تأثیر سخنم در شما مأیوس شوم شما را رها خواهم ساخت.
سپس در پایان این نامه امام علیه السلام برای تشویق آنها بر جهاد با دشمن و تحریک حمیت و غیرت دینی آنها تعبیرات تکان دهندهای دارد و میفرماید:«آیا نمیبینید مناطق اطراف شما گرفته شده و شهرهایتان تحت تسلط دشمن قرار گرفته و کشورهای شما (یکی بعد از دیگری) تسخیر میشود و شهرهایتان به میدان جنگ دشمن مبدل گشته»؛ (أَ لَا تَرَوْنَ إِلَی أَطْرَافِکُمْ (1)قَدِ انْتَقَصَتْ (2)وَ إِلَی أَمْصَارِکُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ إِلَی مَمَالِکِکُمْ تُزْوَی (3)،وَ إِلَی بِلَادِکُمْ تُغْزَی!) .
اشاره به اینکه کدام مسلمان است که این حوادث دردناک را بشنود یا ببیند و ساکت بنشیند و تماشا کند و کدام انسان شرافتمند و با غیرت است که به دشمن خود اجازه دهد اینگونه در منطقه او به ویرانگری و غارتگری بپردازد؛نه غیرت اسلامی اجازه میدهد و نه شرافت انسانی که افراد در چنین ماجرایی سکوت کنند و تن به ذلت دهند.
حضرت به دنبال آن میفرماید:«خداوند شما را رحمت کند.برای نبرد با دشمن خود کوچ کنید و زمینگیر نشوید (و سستی و تنبلی به خود راه ندهید) که زیردست خواهید شد و تن به ذلت و خواری خواهید داد و بهره زندگی شما از همه پستتر خواهد بود (آری) آنکه مرد جنگ است همیشه بیدار است و کسی که به خواب رود (و از دشمن غافل شود باید بداند) دشمن او در خواب نخواهد بود و از او غافل نخواهد شد.و السلام»؛ (انْفِرُوا رَحِمَکُمُ اللّهُ إِلَی قِتَالِ عَدُوِّکُمْ،وَ لَا
تَثَّاقَلُوا (1)إِلَی الْأَرْضِ فَتُقِرُّوا (2)بِالْخَسْفِ (3)،وَ تَبُوءُوا (4)بِالذُّلِّ،وَ یَکُونَ نَصِیبُکُمُ الْأَخَسَّ،وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ (5)،وَ مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ،وَ السَّلَامُ) .
اینها همه اشاره به واقعیتی است که در آیات قرآن و روایات اسلامی درباره جهاد به آن اشاره شده است:عزت،سعادت و حیات جاویدان در جهاد و شهادت پر افتخار،و ذلت،خواری و روسیاهی در دنیا و آخرت در ترک جهاد با دشمن.
هوشیاری در مقابل دشمن
جمله «وَلَا تَثَّاقَلُوا» در واقع بر گرفته از آیه 38 سوره توبه است که میفرماید:
««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ اثّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاّ قَلِیلٌ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا هنگامی که به شما گفته میشود:در راه خدا (بهسوی میدان جهاد) حرکت کنید بر زمین سنگینی میکنید (و سستی به خرج میدهید؟!) آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شدهاید؟! با آنکه متاع زندگی دنیا در برابر آخرت جز اندکی نیست».
1) 1) .«لا تَثّاقَلُوا»از ریشه«ثِقْل»به معنای سنگینی گرفته شده و در موردی به کار میرود که انسان تمایل بهماندن در جایی داشته باشد و حاضر به حرکت نباشد.(و در اینجا منظور باز ایستادن از حرکت به سوی میدان جهاد است)
2) 2) .«تُقِرُّوا»از ریشه«تقریر»به معنای ثابت نگه داشتن چیزی در مکانی است و جمله«فَتُقِرُّوا بِالخَسْفِ»اشاره به این است که خودتان را خوار خواهید کرد
3) 3) .«الْخَسْف»در اصل به معنای پنهان شدن و مخفی گشتن است سپس به معنای ذلت که انسان را از دیدهها پنهان میدارد اطلاق شده است
4) 4) .«تَبُوء»از ریشه«بَواء»بر وزن«دواء»به معنای بازگشت کردن و منزل گرفتن است و در اینجا به معنای بازگشت به ذلت آمده است
5) 5) .«الأرِقْ»به معنای بیدار است از ریشه«أَرَق»بر وزن«عرب»به معنای بیدار ماندن گرفته شده است
جمله «إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ» شبیه دستوری است که در قرآن مجید در مورد جنگجویان آمده است که حتی به هنگام نماز در کنار میدان جنگ دستور میدهد هوشیاری خود را با همراه داشتن اسلحه در حال نماز حفظ کنند؛میفرماید:
««وَ لْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِکُمْ وَ أَمْتِعَتِکُمْ فَیَمِیلُونَ عَلَیْکُمْ مَیْلَةً واحِدَةً» ؛آنها باید وسایل دفاعی و سلاحهایشان را (در حال نماز با خود) برگیرند؛(زیرا) کافران آرزو دارند که شما از سلاحها و وسایل خود غافل شوید تا یکباره به شما هجوم آورند». (1)
اینها همه نشان میدهد که مسلمانان در هر زمان و مکان و در هر شرایطی که باشند هوشیاری خود را در مقابل دشمن حفظ کنند و این کلام مولا را که میتواند شعاری برای همیشه باشد فراموش نکنند که فرمود: «وَ مَنْ نامَ لَمْ یُنَمْ عَنْه؛ آن کس که در خواب فرو رود باید بداند که دشمن در خواب نیست و از او غافل نخواهد شد».
اهمّیّت این دستور در عصر و زمان ما از هر عصر و زمانی بیشتر است،زیرا دشمن تهاجم را در جهات مختلف شروع کرده است؛نه تنها در جهات نظامی، بلکه در جهات فرهنگی از طریق شبههافکنی و ایجاد تزلزل در مبانی اعتقادی و از طریق نشر فساد و ایجاد آلودگیهای اخلاقی با تمام قدرت به میدان وارد شده حتی عوامل زیادی را در داخل مسلمانان با هزینههای سنگین انتخاب کرده است.باید بدانیم که در برابر لحظهای غفلت از این برنامههای تخریبی هزینههای گزافی باید پرداخت.
از جمله شگردهای دشمن،ایجاد فرقههای انحرافی است؛آنها میدانند که در جوامع مذهبی به خصوص بعد از آشکار شدن بیمحتوایی مکتبهای مادی، علاقه عمیقی به مذهب بهوجود آمده است.آنها یک سلسله فرقههای دروغین
1) 1) .نساء،آیه 102
عرفانی ساختهاند که هم اختلاف و تفرقه ایجاد کنند و هم انسانهای با ایمان را از اصول صحیح مذهب دور سازند و به عوامل تخدیر تبدیل کنند.
به گفته بعضی از آگاهان در این چهل سال اخیر در عصر ما دو هزار فرقه عرفان انحرافی در آمریکا و دو هزار فرقه دیگر در اروپا به وجود آمده است و عجیب اینکه کمتر قدر مشترکی با هم دارند و به یقین عامل اصلی پیدایش آنها جهانخواران اند که میخواهند مذاهب آسمانی را که مانعی در برابر منافع نامشروعشان است از راه خود بردارند.
بسیاری از این فرقهها به شرق اسلامی منتقل شده و فرقههای دیگری نیز بر آن افزودهاند. (1)
1) 1) .برای توضیح بیشتر به کتاب«جریانشناسی انتقادی عرفانهای نوظهور»چاپ دفتر تبلیغات اسلامی مراجعه شود
و من کتاب له علیه السلام
إلی أبی مُوسَی الأَشْعَری وَهُوَ عامِلُهُ عَلَی الْکُوفَةِ وَقَدْ بَلَغَهُ عَنْهُ تَثْبیطُهُ
النّاسِ عَنِ الخُرُوجِ إلَیْهِ لَمّا نَدَبَهُمْ لِحَرْبِ أصْحابِ الْجَمَلِ
(1).(2) از نامههای امام علیه السلام است که
به ابوموسی اشعری فرماندار آن حضرت در کوفه نگاشت هنگامی که به آن حضرت خبر رسید که ابو موسی اهل کوفه را از حرکت برای همراهی آن حضرت در جنگ جمل (به سوی بصره) باز داشته است. (3)
ماجرای نامه چنین است که وقتی امام امیر المؤمنین علیه السلام با لشکر خود به سوی
1) 1) .«تَثْبیط»به معنای متوقف ساختن و از کار باز داشتن است
2) 2) .«نَدَبَ»از ریشه«نَدْب»به معنای فراخواندن و دعوت کردن برای انجام کاری است
3) 3) .سند نامه: نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه در ذیل این نامه دسترسی به منبعی برای این نامه جز نهجالبلاغه نیافته است تنها اظهار امیدواری می کند که در مطالعات بعدیاش شاید بتواند به منابع دیگری دست یابد و آن را در اینجا ثبت نماید.نویسنده مزبور تنها به شرح فشردهای از زندگی ابوموسی اشعری که نامش«عبداللّه بن قیس»بود قناعت کرده است که ما در پایان تفسیر این نامه اشاره خواهیم کرد
بصره آمد و آتش جنگی را که طلحه و زبیر و عایشه برافروخته بودند خاموش کند دو نفر از یاران خود به نام محمد بن جعفر و محمد بن ابی بکر را برای بسیج مردم کوفه فرستاد.گروهی از مردم کوفه بعد از شنیدن پیام علی علیه السلام شبانه به سراغ ابوموسی اشعری رفتند تا با او در این زمینه مشورت کنند که آیا همراه این دو نفر به سوی علی علیه السلام حرکت کنند یا نه.ابو موسی (با لحن شیطنتآمیزی) گفت:اگر راه آخرت را میخواهید در خانههای خود بنشینید و تکان نخورید و اگر راه دنیا را میخواهید همراه این دو نفر حرکت کنید و به این ترتیب مانع از خروج اهل کوفه شد.این سخن به نمایندگان علی علیه السلام رسید.آنها شدیدا به ابو موسی اعتراض کردند.او در پاسخ گفت:بیعت عثمان بر گردن علی و بر گردن من و گردنهای شماست. (1)
این مرد لجوج و بیخرد فراموش کرده بود که بیعت اگر بیعت راستین هم باشد با مرگ از بین میرود وگرنه همه آنها باید به بیعت خلیفه اوّل وفادار باشند و با کس دیگری بیعت نکنند،زیرا بیعت با دو نفر به عنوان رئیس جمعیت معنا ندارد.
در نقل دیگری آمده هنگامی که خبر حرکت امام علیه السلام به بصره برای خاموش کردن آتش فتنه رسید،ابو موسی به مردم کوفه گفت:علی امام هدایت است و بیعت او صحیح است؛ولی جایز نیست همراه او در مقابل اهل قبله (اشاره به لشکر جمل است) پیکار کرد. (2)
در عبارت دیگر نیز از او نقل شده که به مردم کوفه گفت:مردم! یاران محمد و اصحاب او،نسبت به مسائل از دیگران آشناترند و این فتنهای که برپا شده انسان خواب در آن بهتر از بیدار و بیدار نشسته بهتر از ایستاده است...بنابراین
شمشیرها را در غلاف کنید و وارد این معرکه نشوید (او با این شیطنت میخواست امام را در حکومت و خلافتش به ضعف بکشاند،زیرا از پرونده تاریک خود باخبر بود). (1)
بههرحال هنگامی که سخنان نابخردانه ابوموسی به علی علیه السلام رسید،امام نامه فوق را برای او نوشت.
خلاصه نامه توبیخ شدید ابوموسی و دعوت به حرکت کردن با مردم کوفه بهسوی امام و عزل او از فرمانداری کوفه در صورت عدم شرکت و نکوهش او به سبب موضعگیریهای نابخردانه اوست.
1) 1) .تاریخ طبری،ج 4،ص 482
مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی عَبْدِ اللّهِ بْنِ قَیْسٍ.أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ قَوْلٌ هُوَ لَکَ وَعَلَیْکَ فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِی عَلَیْکَ فَارْفَعْ ذَیْلَکَ،وَاشْدُدْ مِئْزَرَکَ، وَاخْرُجْ مِنْ جُحْرِکَ،وَانْدُبْ مَنْ مَعَکَ،فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذْ،وَإِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ وَایْمُ اللّهِ لَتُؤْتَیَنَّ مِنْ حَیْثُ أَنْتَ،وَلَا تُتْرَکُ حَتَّی یُخْلَطَ زُبْدُکَ بِخَاثِرِکَ،وَذَائِبُکَ بِجَامِدِکَ وَحَتَّی تُعْجَلَ عَنْ قِعْدَتِکَ،وَتَحْذَرَ مِنْ أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِنْ خَلْفِکَ،وَمَا هِیَ بِالْهُوَیْنَی الَّتِی تَرْجُو،وَلَکِنَّهَا الدَّاهِیَةُ الْکُبْرَی،یُرْکَبُ جَمَلُهَا،وَیُذَلَّلُّ صَعْبُهَا،وَیُسَهَّلُ جَبَلُهَا،فَاعْقِلْ عَقْلَکَ،وَامْلِکْ أَمْرَکَ،وَخُذْ نَصِیبَکَ وَحَظَّکَ.فَإِنْ کَرِهْتَ فَتَنَحَّ إِلَی غَیْرِ رَحْبٍ وَلَا فِی نَجَاةٍ،فَبِالْحَرِیِّ لَتُکْفَیَنَّ وَأَنْتَ نَائِمٌ،حَتَّی لَا یُقَالَ أَیْنَ فُلَانٌ؟ وَاللّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ،وَمَا أُبَالِی مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ، وَالسَّلَامُ.
ترجمه
این نامهای است از بنده خدا امیرمؤمنان به عبداللّه بن قیس (ابو موسی اشعری) اما بعد (از حمد و ثنای الهی) سخنی از تو به من گزارش داده شده که هم به سود توست و هم به زیان تو.هنگامی که فرستاده من بر تو وارد شد دامن بر کمر زن و کمربندت را محکم ببند و از لانهات بیرون آی و از کسانی که با تو هستند (برای شرکت در میدان جهاد و مبارزه با شورشیان بصره) دعوت کن؛اگر حق را یافتی و تصمیم خود را گرفتی آنها را (با خود به سوی ما) بیاور و هرگاه سستی را پیشه کردی از مقام خود کنار برو.به خدا سوگند! (در صورت تخلف از این دستور) هرجا باشی به سراغ تو خواهند آمد و تو را رها نخواهند ساخت
تا گوشت و استخوانت و تر و خشکت به هم درآمیزد و حتی نتوانی بر زمین بنشینی و (تو را چنان محاصره میکنند که) از پیش رویت همانگونه خواهی ترسید که از پشت سرت.این فتنه (فتنه جمل) به آن آسانی که تو فکر میکنی نیست،بلکه حادثه بزرگی است که باید بر مرکبش سوار شد و سختیهایش را هموار کرد و کوه مشکلاتش را صاف نمود.اندیشه خود را به کار گیر و مالک کار خود باش و بهره و نصیبت را دریاب (و در میدان جهاد اسلامی با ما همراه باش) ولی اگر این کار برای تو خوشایند نیست (و لجوجانه بر فکر خود اصرار داری، از فرمانداری کوفه) کنار برو (و بدان) نه گشایشی برای تو خواهد بود و نه نجاتی (نه راه رستگاری در دنیا و نه رستگاری در آخرت) اگر تو در خواب فرو روی سزاست که دیگران انجام وظیفه کنند و آنچنان به دست فراموشی سپرده شوی که نگویند فلانی کجاست.به خدا سوگند این راه (که ما میرویم) راه حقی است که به دست مرد حق انجام میگیرد و من باکی ندارم که خدانشناسان (همچون تو) چه کار میکنند.و السلام.
امام علیه السلام نخست میفرماید:«این نامهای است از بنده خدا امیرمؤمنان به عبد اللّه بن قیس (ابوموسی اشعری) اما بعد (از حمد و ثنای الهی) سخنی از تو به من گزارش داده شده که هم به سود توست و هم به زیان تو»؛ (مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی عَبْدِ اللّهِ بْنِ قَیْسٍ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ قَوْلٌ هُوَ لَکَ وَ عَلَیْکَ) .
این تعبیر امام ظاهراً اشاره به همان مطلبی است که در بالا آمد که ابو موسی به مردم کوفه گفت:یاران پیامبر از شما به مسائل آشناترند.این از یک نظر به نفع خود او بود.ولی از نظر دیگر به زیان او،زیرا مصاحبت و همنشینی علی علیه السلام از همه اصحاب بیشتر و عمیقتر بود؛از روز آغاز بعثت پیغمبر اسلام تا لحظات
وفات و دفنش در کنار حضرت بود.
احتمال دیگری نیز دارد که اشاره به سخن دیگر ابوموسی باشد که گفته بود:
«علی امام هدایت و بیعتش صحیح است ولی نباید با اهل قبله جنگید»زیرا اگر قبول دارد علی امام هدایت و بیعتش صحیح است باید هر چه فرمان میدهد اجرا گردد و به فرمان او آتش فتنه را فرو نشاند زیرا قرآن دستور میدهد که در برابر فتنهانگیزان باید جهاد کرد.
در ادامه امام علیه السلام این دستور مؤکد را به ابو موسی اشعری میدهد و میفرماید:
«هنگامی که فرستاده من بر تو وارد شد دامن بر کمر زن و کمربندت را محکم ببند و از لانهات بیرون آی و از کسانی که با تو هستند (برای شرکت در میدان جهاد و مبارزه با شورشیان بصره) دعوت کن؛اگر حق را یافتی و تصمیم خود را گرفتی آنها را (با خود به سوی ما) بیاور و هرگاه سستی را پیشه کردی از مقام خود کنار برو»؛ (فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِی عَلَیْکَ فَارْفَعْ ذَیْلَکَ (1)،وَ اشْدُدْ مِئْزَرَکَ (2)،وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِکَ، وَ انْدُبْ مَنْ مَعَکَ،فَإِنْ حَقَّقْتَ (3)فَانْفُذْ (4)،وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ (5)فَابْعُدْ) .
تعبیر به«حُجر»؛(لانه و سوراخ) کنایه از این که تو همچون شیری نیستی که در بیشهها زندگی کند،بلکه همچون روباهی که در سوراخ و لانه خود میخزد.
این سخن در ضمن حکم عزل مشروط ابو موسی را در بر دارد و در تواریخ آمده است کسی که این نامه را برای ابو موسی برد«قرظة بن کعب انصاری»بود. (6)
1) 1) .«ذَیْل»به معنای دامان و دامنه است
2) 2) .«مِئْزَر»در اصل به معنای لنگ یا چیزی است که بر کمر میبندند و به معنای شلوار نیز آمده است و«اشدد مئزرک؛کمرت را محکم ببند»کنایه از تصمیم جدی بر کاری گرفتن است
3) 3) .«حَقَّقَ»از ریشه«تحقیق»به معنای اثبات کردن و تصدیق نمودن چیزی است
4) 4) .«انفُذْ»از ریشه«نفوذ»به معنای خارج شدن از چیزی و به سوی دیگری رفتن است و کنایه از انجام وظیفه نیز آمده است
5) 5) .«تَفَشَّلْتَ»از ریشه«فَشَل»بر وزن«عمل»به معنای سستی کردن و تأخیر انداختن و ترسیدن در انجام کاری است
6) 6) .مروج الذهب بنا به نقل شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 10،ص 74
سپس امام علیه السلام سوگند میخورد و با کلماتی شدید او را تهدید میکند و میفرماید:«به خدا سوگند! (در صورت تخلف از این دستور) هرجا باشی به سراغ تو خواهند آمد و تو را رها نخواهند ساخت تا گوشت و استخوانت و تر و خشکت به هم درآمیزد و حتی نتوانی بر زمین بنشینی و (تو را چنان محاصره میکنند که) از پیش رویت همانگونه خواهی ترسید که از پشت سرت»؛ (وَ ایْمُ اللّهِ لَتُؤْتَیَنَّ مِنْ حَیْثُ أَنْتَ،وَ لَا تُتْرَکُ حَتَّی یُخْلَطَ زُبْدُکَ (1)بِخَاثِرِکَ (2)،وَ ذَائِبُکَ بِجَامِدِکَ وَ حَتَّی تُعْجَلَ عَنْ قِعْدَتِکَ (3)وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِنْ خَلْفِکَ) .
این تعبیرات که از فصاحت و بلاغت خاصی برخوردار و دقیقاً مطابق مقتضای حال است مشتمل بر کنایاتی«ابْلَغُ مِنَ التَّصْریح»میباشد.
معنای تحت اللفظی «حَتَّی یُخْلَطَ زُبْدُکَ بِخَاثِرِکَ» این است که کَره تو با دوغ تو مخلوط شود.میدانیم هنگامی که ماست را کاملاً میزنند کره روی آن جمع میشود و بقیه که دوغ است در زیر قرار میگیرد.حال اگر آن را گرم و داغ کنند دوباره چربی کره با دوغ مخلوط میگردد و این تعبیر کنایه از فشار شدیدی است که بر شخصی وارد کنند که همه چیز او در هم آمیزد.
تعبیر به «ذَائِبُکَ بِجَامِدِکَ؛ تر و خشکت به هم درآمیزد»نیز کنایهای شبیه آن است و جمله «حَتَّی تُعْجَلَ عَنْ قِعْدَتِکَ» گاه نیز اینگونه تفسیر شده که حتی به تو اجازه نمیدهند که بر زمین بنشینی و تو را از قصر فرمانداری بیرون میاندازند و گاه گفته شده که معنای آن این است که در بازنشستگی و برکناریت تعجیل خواهد شد.
1) 1) .«زُبْد»به معنای چیزی است که روی آب یا روی شیر جمع میشود و به سرشیر،خامه و کره نیز اطلاقمیگردد
2) 2) .«خاثِر»از ریشه«خَثْر»بر وزن«عصر»به معنای غلیظ شدن گرفته شده و به دوغ غلیظ که به هنگام زدن ماست برای کره گرفته در مشک باقی میماند«خاثِر»میگویند و تعبیر بالا که امام میفرماید:«زُبْد و خاثِر تو به هم آمیخته میشود»کنایه از این است که تمام زندگی تو به هم میریزد
3) 3) .«قِعْدَة»به معنای حالت نشستن و یا جای نشستن است
جمله «تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِنْ خَلْفِکَ» اشاره به این است که تو را محاصره خواهند کرد که راه پس و پیش نداشته باشی.
ولی ابوموسی که لجوج و منافق بود دست از کار خود برنمیداشت و همچنان به جلوگیری مردم از قیام برای جهاد در رکاب علی علیه السلام و خاموش کردن آتش فتنه شورشیان در بصره ادامه میداد،از این رو در تاریخ آمده است که مالک اشتر خدمت امیرمؤمنان عرض کرد:اگر مصلحت بدانید مأموریت رفتن به کوفه را به من عطا کنید که مردم شهر با من آشنا هستند و از من اطاعت خواهند کرد و امید دارم اگر وارد شهر شوم احدی با من مخالفت نکند.(و آنها که پیش از من به کوفه رفتند نتوانستند از عهده ابو موسی برآیند).
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:به آنها ملحق شو.مالک اشتر وارد کوفه شد در حالی که مردم در مسجد بزرگ کوفه اجتماع کرده بودند (و ابو موسی به تبلیغ بر ضد جهاد دعوت میکرد).
مالک اشتر از کنار هر قبیلهای از قبائل کوفه که میگذشت و جماعتی را در آنجا گرد هم میدید صدا میزد:«با من به سوی قصر دار الاماره بیایید»تا با جماعتی به قصر رسید و به زور وارد قصر شد و این در حالی بود که ابو موسی در مسجد در خطابه خود میگفت:ای مردم! این فتنه کور و کری است که هر کس در آن در خواب باشد بهتر از این است که نشسته باشد و نشسته بهتر از ایستاده و ایستاده بهتر از راه رونده و راه رونده بهتر از دونده و دونده بهتر از سواره است.
(یعنی هر چه کمتر در آن دخالت کنید بهتر است)...ما یاران محمد فتنهها را بهتر میشناسیم؛آنها به هنگامی که روی می آوردند ناشناسند و هنگامی که پشت میکنند ضعفشان آشکار میشود.این در حالی بود که عمار و امام حسن پیوسته به او میگفتند:از فرمانداری شهر ما دور شو و از منبر ما کنار رو! (ولی او دستبردار نبود) ناگهان غلامانش سراسیمه از قصر دار الاماره وارد مسجد
شدند و جریان ورود اشتر به قصر را به او خبر دارند و گفتند:او ما را زد و از قصر بیرون کرد.ابوموسی وحشتزده از منبر پایین آمد،داخل قصر شد و اشتر به او فریاد زد:«أُخْرُجْ مِنْ قَصْرِنا لا أُمَّ لَکَ أَخْرَجَ اللّهُ نَفْسَکَ فَوَاللّهِ إنَّک لَمِنَ الْمُنافِقِینَ قَدیماً؛ای بیمادر از قصر ما بیرون شو! خدا جانت را بیرون آورد به خدا تو از قدیم از منافقان بودی!» (1)ابو موسی ترسید و گفت:یک امشب را به من مهلت بده! اشتر گفت:مانعی ندارد؛ولی تنها حق داری وسایل خود را با خود ببری و نمیتوانی امشب را در قصر بخوابی.مردم نیز وارد قصر شدند که وسایل ابوموسی را غارت کنند.مالک اشتر آنها را از قصر خارج کرد وگفت:من ابوموسی را از قصر بیرون کردم (نیاز به دخالت شما ندارم) مردم از او دست برداشتند. (2)
سپس امام علیه السلام در ادامه این نامه میفرماید:«این فتنه (فتنه جمل) به آن آسانی که تو فکر میکنی نیست،بلکه حادثه بزرگی است که باید بر مرکبش سوار شد و سختیهایش را هموار کرد و کوه مشکلاتش را صاف نمود»؛ (وَ مَا هِیَ بِالْهُوَیْنَی (3)الَّتِی تَرْجُو،وَ لَکِنَّهَا الدَّاهِیَةُ (4)الْکُبْرَی،یُرْکَبُ جَمَلُهَا،وَ یُذَلَّلُّ صَعْبُهَا وَ یُسَهَّلُ جَبَلُهَا) .
اشاره به اینکه اگر جلوگیری کردن از مردم برای شرکت به جهاد با شورشیان بصره به گمان این است که مسأله مهمی نیست و به زودی حل میشود اشتباه بزرگی کرده؛باید با قوت و قدرت آتش این فتنه را خاموش کرد و ناهمواریها را هموار ساخت و این کار نیاز به عزم عمومی مردم و شرکت همگانی در جهاد
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 14،ص 21
2) 2) .تاریخ طبری،ج 3،ص 501،حوادث سال 36
3) 3) .«الهُوَیْنَی»مصغر«هَوْنی»بر وزن«مولی»و آن هم مؤنث«أهْون»و«اهْون»به معنای سستتر و آسانترو آرامتر است،بنابراین«هوینی»به معنای چیز کوچک و ساده و آسان است
4) 4) .«الدّاهِیَة»به معنای حادثه عظیم و مصیبت سخت است.از ریشه«دَهْو»بر وزن«محو»به معنای کسی را به مصیبتی گرفتار ساختن گرفته شده است
دارد.(بنابراین مرجع ضمیر«هی»فتنه جمل است).
ولی بعضی از شارحان مرجع این ضمیر را فتنه ابو موسی دانستهاند که مردم را از جهاد با شورشیان باز میداشت.امام میفرماید:این فتنه سادهای نیست آنگونه که تو خیال میکنی؛ما به هر قیمتی که باشد آتش این فتنه را خاموش خواهیم کرد و مردم را برای جهاد بسیج میکنیم.
این احتمال نیز داده شده که ضمیر به حکومت بنیامیّه باز گردد،زیرا قراین نشان میدهد که ابو موسی میخواست دنبال کار عثمان را بگیرد و حکومت را به بنیامیّه باز گرداند.امام به او هشدار میدهد که این کار خطرناکی است و گمان نکن به این آسانی به آن هدف زشت و کثیف خود خواهی رسید.
ولی تفسیری را که برگزیدیم از اینها مناسبتر و با مجموعه کلمات امام سازگارتر است.
سپس امام علیه السلام به او اندرز میدهد که یکی از دو راه را انتخاب کند،میفرماید:
«اندیشه خود را به کار گیر و مالک کار خود باش و بهره و نصیبت را دریاب (و در میدان جهاد اسلامی با ما همراه باش) ولی اگر این کار برای تو خوشایند نیست (و لجوجانه بر فکر خود اصرار داری،از فرمانداری کوفه) کنار برو (و بدان) نه گشایشی برای تو خواهد بود و نه نجاتی (نه راه رستگاری در دنیا و نه رستگاری در آخرت)»؛ (فَاعْقِلْ (1)عَقْلَکَ،وَ امْلِکْ أَمْرَکَ،وَ خُذْ نَصِیبَکَ وَ حَظَّکَ.فَإِنْ کَرِهْتَ فَتَنَحَّ (2)إِلَی غَیْرِ رَحْبٍ (3)وَ لَا فِی نَجَاةٍ) .
اشاره به اینکه گمان نکن اگر از شرکت در جهاد با شورشیان خودداری کنی
1) 1) .«اعْقِل»از ریشه«عقل»در اصل به معنای زدن پایبند به شتر است که زانوی او را میبندد و قادر به حرکتنیست و عقال،طناب مخصوصی است که زانوی شتر را با آن میبندند.و جمله«اعقل عقلک»مفهومش این است که عقل خود را مهار کن و در مسیر صحیح قرار بده و اندیشه خود را به کار گیر
2) 2) .«تَنَحَّ»از ریشه«تَنَحیّ»به معنای کنارهگیری کردن و دور شدن و دست کشیدن از کاری گرفته شده و ماده اصلی آن«نحو»به معنای قصد کردن است
3) 3) .«رحب»به معنای وسیع بودن و گستردگی و گشایش است
راه سلامت را در پیش گرفتهای و آسوده خواهی زیست.به عکس مردم بر تو تنگ خواهند گرفت و رسوای خاص و عام خواهی شد.
آنگاه برای اینکه ابوموسی گمان نکند نقش او در حکومت اسلامی بسیار مهم است و اگر او کنار برود همه چیز به هم میریزد،امام به او گوشزد کرد که تو از اینها کوچکتری،میفرماید:«اگر تو در خواب فرو روی سزاست که دیگران انجام وظیفه کنند و آنچنان به دست فراموشی سپرده شوی که نگویند فلانی کجاست»؛ (فَبِالْحَرِیِّ (1)لَتُکْفَیَنَّ وَ أَنْتَ نَائِمٌ،حَتَّی لَا یُقَالَ:أَیْنَ فُلَانٌ) .
این سخن شبیه چیزی است که در قرآن مجید آمده است: ««وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ» ؛هرگاه (از فرمان خدا) سرپیچی کنید خداوند گروه دیگری را به جای شما میآورد که مانند شما نخواهند بود». (2)
در پایان نامه امام علیه السلام برای تأکید به آنچه در این نامه بیان فرموده میگوید:«به خدا سوگند این راه (که ما میرویم) راه حقی است که به دست مرد حق انجام میگیرد و من باکی ندارم که خدا نشناسان (همچون تو) چه کار میکنند.
والسلام»؛ (وَ اللّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ،وَ مَا أُبَالِی مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ،وَ السَّلَامُ) .
اشاره به اینکه ما در مسیر و هدف خود کمترین تردیدی نداریم باید برویم و این آتش فتنه را خاموش کنیم،خواه ملحدان و منافقان ظاهر مسلمان با ما همراهی کنند یا نکنند؛خدا یار و یاور ماست و روسیاهی برای آن گروه منافق است.
ابن ابی الحدید در ذیل جمله بالا «وَ اللّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ» میگوید:گویا اشاره به حدیث معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که فرمود: «أللّهُمّ أدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ ما
دارَ؛ خدایا حق را با او همراه کن هر گونه که حرکت کند» (1)(این حدیث نشان میدهد که امیرمؤمنان علی علیه السلام همیشه با حق بود و حق با او بود و او محور گردش حق محسوب میشد.
جالب اینکه ابو موسی بعد از داستان حکمین و رسوایی که به بار آورد در جامعه اسلامی منفور شد و چنان به فراموشی سپرده شد که مورخان درباره محل قبر و تاریخ وفات او اختلاف زیادی دارند. (2)
شناسایی بیشتر ابوموسی
ابوموسی اشعری شخص عجیبی بود؛ظاهرالصلاح ولی در باطن مرموز، آشکارا زاهد و بیاعتنا به دنیا و در باطن طالب و راغب.
مورخ مشهور،ابن اثیر،در کتاب کامل در حوادث سال بیست و نه هجری چنین نقل میکند که در این سال عثمان ابوموسی اشعری را از فرمانداری بصره عزل کرد و سبب عزلش این بود که اهالی منطقه ایزج و جمعی از اکراد در سال سوم خلافت عثمان از اسلام خارج شده،و به کفر پیوستند،ابوموسی فرمان داد که مردم آماده جهاد شوند و از جمله درباره جهاد با پای پیاده سخنان بلیغی گفت تا آنجا که بعضی از صاحبان مرکب،مرکب خود را رها کردند و آماده شدند با پای پیاده به میدان جهاد بروند؛ولی گروه دیگری گفتند ما عجله نمیکنیم ببینیم ابوموسی خود،چه میکند اگر عملش با سخنش هماهنگ بود ما هم همانند او رفتار میکنیم.هنگامی که ابوموسی از قصر دارالاماره خارج شد اموال خود را نیز بر روی چهل استر با خود آورد.جمعی آمدند عنان مرکب او را گرفتند و گفتند
بعضی از این مرکبهای اضافی را در اختیار ما بگذار و تو هم پیاده به میدان جهاد بیا همانگونه که ما را توصیه کردی.او با شلاق به مردم زد و گفت:دست از مرکب من بردارید و به راه خود ادامه داد.جمعی نیز نزد عثمان آمدند (و ماجرا را شرح دادند) و از او برکناری ابوموسی را درخواست کردند.او هم پذیرفت و ابوموسی را عزل کرد. (1)
1) 1) .کامل ابن اثیر،ج 3،ص 99
و من کتاب له علیه السلام
إلی مُعاوِیَةَ جَواباً
نامهای از امام علیه السلام است
که در پاسخ نامهای از معاویه نگاشته است. (1)
همانگونه که در بالا اشاره شد،این نامه پاسخ نامه شیطنتآمیزی است که معاویه برای امام نوشته است و دوازدهمین نامهای است که تا کنون در نهجالبلاغه به آن اشاره شده و با توجّه به سه نامه دیگری که بعدا خواهد آمد مجموع نامههای امام به معاویه در نهجالبلاغه به پانزده نامه میرسد.
1) 1) .سند نامه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه اسناد دیگری برای این نامه (غیر از نهجالبلاغه) ذکر شده است از جمله اینکه ابن ابیالحدید نامه معاویه به امام که نامه امام پاسخ به آن است را در شرح این نامه آورده است و دلیل آن است که او نامه معاویه و پاسخ امام علیه السلام را در مصدر دیگری غیر از نهجالبلاغه یافته است.و نیز ابن قتیبه (متوفای 276) که پیش از سیّد رضی میزیسته در کتاب الامامة والسیاسة این نامه را به صورت مختصرتری آورده است.بعد از سیّد رضی نیز آن را«طبرسی»در احتجاج (و دیگران در کتابهای خود) ذکر کردهاند (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 456)
به هر حال بخشهای مختلف این نامه ناظر به ادعاهای واهی و بیاساس معاویه است از جمله:
1.معاویه در نامه خود میگوید ما فرزندان عبد مناف قرنها در صلح و صفا با هم میزیستیم تا اینکه کارهای شما میان ما تفرقه ایجاد کرد.امام علیه السلام به او پاسخ میگوید که آنچه میان ما جدایی افکنده اسلام ما و بقای شما بر کفر و نفاق است.
2.معاویه در نامه خود به کشته شدن طلحه و زبیر و تبعید عایشه از بصره به مدینه اشاره میکند.امام علیه السلام در پاسخ او تنها به این قناعت میکند که این ماجرا ارتباطی با تو ندارد اشاره به اینکه من حاکم مسلمانانم و برای اداره حکومت اسلامی و رفع نابسامانی،من باید تصمیم بگیرم.
3.معاویه در بخش دیگری از نامهاش امام را تهدید به جنگ میکند و امام برمیآشوبد و میفرماید:به جای اینکه تو به سوی من آیی من به سوی تو میآیم گویا شجاعتهای بینظیر مرا در میدانهای جنگهای اسلامی و ضرباتی که بر برادر و جد و دایی تو وارد ساختم فراموش کردی.
4.در پایان نامه به مطالبی که معاویه درباره قتله قاتلان عثمان آورده اشاره میکند و به او میفرماید:تو باید نخست بیعت من را بپذیری بعد درباره قتله عثمان از من درخواست کنی تا من درباره آنان تصمیم بگیرم.
کوتاه سخن اینکه نامه در عین فشردگی به نکات تاریخی مهمی اشاره دارد که حقانیت امام و بطلان سخنان معاویه را به وضوح ثابت میکند.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَأَنْتُمْ عَلَی مَا ذَکَرْتَ مِنَ الْأُلْفَةِ وَالْجَمَاعَةِ،فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَکَفَرْتُمْ،وَالْیَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَفُتِنْتُمْ،وَمَا أَسْلَمَ مُسْلِمُکُمْ إِلَّا کَرْهاً،وَبَعْدَ أَنْ کَانَ أَنْفُ الْإِسْلَامِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله حِزْباً.
وَذَکَرْتَ أَنِّی قَتَلْتُ طَلْحَةَ وَالزُّبَیْرَ،وَشَرَّدْتُ بِعَائِشَةَ،وَنَزَلْتُ بَیْنَ الْمِصْرَیْنِ! وَذَلِکَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلَا عَلَیْکَ،وَلَا الْعُذْرُ فِیهِ إِلَیْکَ.وَذَکَرْتَ أَنَّکَ زَائِرِی فِی الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ،وَقَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ یَوْمَ أُسِرَ أَخُوکَ فَإِنْ کَانَ فِیهِ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ،فَإِنِّی إِنْ أَزُرْکَ فَذَلِکَ جَدِیرٌ أَنْ یَکُونَ اللّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِی إِلَیْکَ لِلنِّقْمَةِ مِنْکَ! وَإِنْ تَزُرْنِی فَکَمَا قَالَ أَخُو بَنِی أَسَدٍ:
مُسْتَقْبِلِینَ رِیَاحَ الصَّیْفِ تَضْرِبُهُمْ بِحَاصِبٍ بَیْنَ أَغْوَارٍ وَجُلْمُودِ
وَعِنْدِی السَّیْفُ الَّذِی أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّکَ وَخَالِکَ وَأَخِیکَ فِی مَقَامٍ وَاحِدٍ.
ترجمه
اما بعد از حمد و ثنای الهی همانگونه که گفتهای ما و شما با هم الفت و اجتماع داشتیم؛ولی در گذشته آنچه میان ما و شما جدایی افکند این بود که ما ایمان (به خدا و پیغمبرش) آوردیم و شما بر کفر خود باقی ماندید و امروز هم ما در راه راست گام بر میداریم و شما منحرف شدهاید آنها که از گروه شما مسلمان شدند از روی میل نبود،بلکه در حالی بود که همه بزرگان عرب در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله تسلیم شدند و به حزب او درآمدند و نیز گفتهای که من طلحه و زبیر را کشتهام و عایشه را آواره نمودهام و در میان کوفه و بصره اقامت گزیدهام (و دارالهجرة؛یعنی مدینه پیغمبر را رها نمودم) ولی این امری است که تو در آن
حاضر نبودهای و مربوط به تو نیست و لزومی ندارد عذر آن را از تو بخواهم (به علاوه تو خود پاسخ اینها را به خوبی میدانی) و نیز گفتهای که با گروهی از مهاجران و انصار به مقابله من خواهی شتافت (کدام مهاجر و انصار) هجرت از آن روزی که برادرت (یزید بن ابی سفیان در روز فتح مکه) اسیر شد پایان یافت.
با این حال اگر در این رویارویی و ملاقات شتاب داری (کمی) دست نگه دار، زیرا اگر من به دیدار تو آیم سزاوارتر است،چرا که خداوند مرا به سوی تو فرستاده تا از تو انتقام بگیرم و اگر تو به دیدار من آیی (با نیروی عظیم کوبندهای روبرو خواهی شد و) چنان است که شاعر بنی اسد گفته:
«آنها به استقبال تندباد تابستانی میشتابند که آنان را در میان سراشیبیها و تخته سنگها با سنگریزههایش در هم میکوبد».
و (بدان) همان شمشیری که با آن بر پیکر جد و دایی و برادرت در یک میدان نبرد (در میان جنگ بدر) زدم هنوز نزد من است.
با توجّه به اینکه تمام بخشهای این نامه ناظر به پاسخگویی از سخنان واهی معاویه در نامهای است که به سوی امام نگاشت لازم است قبلا خلاصهای از متن نامه معاویه را در اینجا بیاوریم سپس به شرح نامه جوابیه امام علیه السلام بپردازیم.اینک خلاصه نامه معاویه:
او در نامه خود نخست میگوید:ما بنی عبد مناف همه از سرچشمه واحدی سیراب میشدیم؛هیچ کدام بر دیگری برتری نداشت و متحد و متفق بودیم و این امر همچنان ادامه پیدا کرد تا زمانی که تو نسبت به پسر عمویت (اشاره به عثمان است) حسد ورزیدی تا اینکه او به قتل رسید بی آنکه دفاعی از وی کنی، بلکه بر خلاف او اقدام کردی و بعد از وی مردم را به سوی خود فرا خواندی
سپس دو نفر از شیوخ مسلمانان«طلحه»و«زبیر»را به قتل رساندی در حالی که آنها (به زعم تو) جزء عشره مبشره بودند (ده نفری که بشارت بهشت به آنها داده شده بود) به علاوه امالمؤمنین عایشه را با خواری تبعید کردی.
سپس دارالهجره (مدینه پیغمبر) را که بهترین جایگاه بود رها ساختی و از حرمین شریفین دور شدی و به زندگی در کوفه راضی گشتی و پیش از این نیز بر دو خلیفه پیغمبر عیب میگرفتی و حاضر نبودی با آنها بیعت کنی و حکومت امروز تو مشکلی از مسلمانان را حل نمیکند و من تصمیم دارم با جمعی از مهاجران و انصار با شمشیرهای کشیده بهسوی تو آیم.قاتلان عثمان را به من بسپار و خود را رهایی بخش. (1)
این نامه که مملوّ از تعبیرات زشت و دشنامها و توهینهای بیشرمانهای است که ما از ذکر آن خودداری کردهایم و مملوّ از دروغها و تهمتهای نارواست سبب شد که امام نامه مورد بحث را در پاسخ او مرقوم دارد و به دروغها و تهمتهای معاویه پاسخ گوید که در شرح نامه یکی بعد از دیگری خواهد آمد.
امام علیه السلام در آغاز میفرماید:«اما بعد از حمد و ثنای الهی همانگونه که گفتهای ما و شما با هم الفت و اجتماع داشتیم؛ولی در گذشته آنچه میان ما و شما جدایی افکند این بود که ما ایمان (به خدا و پیغمبرش) آوردیم و شما بر کفر خود باقی ماندید و امروز هم ما در راه راست گام بر میداریم و شما منحرف شدهاید»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَی مَا ذَکَرْتَ مِنَ الْأُلْفَةِ وَ الْجَمَاعَةِ،فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ کَفَرْتُمْ،وَ الْیَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ (2)) .
آنگاه امام علیه السلام میافزاید:«آنها که از گروه شما مسلمان شدند از روی میل نبود
بلکه در حالی بود که همه بزرگان عرب در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله تسلیم شدند و به حزب او درآمدند»؛ (وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُکُمْ إِلَّا کَرْهاً،وَ بَعْدَ أَنْ کَانَ أَنْفُ (1)الْإِسْلَامِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله حِزْباً) .
هر کس کمترین آشنایی با تاریخ اسلام داشته باشد آنچه را امام در این چند جمله فرموده است تصدیق میکند،زیرا همه مورخان نوشتهاند:بنیامیّه به رهبری ابوسفیان در میدانهای نبرد اسلامی در برابر پیغمبر اکرم قرار داشتند و از هیچ کارشکنی بر ضد آن حضرت خودداری نکردند و اسلام آنها تنها در زمان فتح مکه که رسول خدا با لشکر عظیمی برای فتح مکه آمد و مکیان همه تسلیم شدند صورت گرفت و به گفته«محمد عبده»در شرح نهجالبلاغه اش،ابوسفیان تنها یک شب پیش از فتح مکه آن هم از ترس قتل و خوف از لشکر پیغمبر که بیش از ده هزار نفر بودند (ظاهراً) ایمان آورد در حالی که اشراف عرب قبل از آن اسلام را پذیرا شده بودند. (2)
راستی شگفتآور است که معاویه برای تحمیق جمعی از شامیان سادهلوح آن زمان،یک چنین حقیقت مسلم تاریخی را انکار میکند و به مغالطه میپردازد.
عجیب اینکه-هرچند از یک نظر عجیب نیست-سخن معاویه در برابر امام دقیقاً همان چیزی است که ابو جهل در برابر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گفت؛او میگفت:
قریش همه با هم متحد بودند تا اینکه محمد آمد و میان آنها تفرقه افکند. (3)
1) 1) .«أنْفُ»همانطور که در شرح این کلام آمده است در اصل به معنای بینی است؛ولی در ادبیات عرب گاهکنایه از آغاز چیزی و گاه کنایه از افراد و اشخاص برجسته است،از این رو شارحان نهجالبلاغه هر کدام یکی از این دو معنا را انتخاب کردهاند ولی با توجّه به کلمه«کله»معنای دوم مناسبتر است؛یعنی برجستگان عرب همگی اسلام را پذیرفتند.البته اگر نسخه«حَرْبا»به جای«حِزْبا»پذیرفته شود معنای جمله چنین خواهد بود:«شما بنیامیّه اسلام را بعد از آن پذیرفتید که در تمام سالهای آغازین اسلام با پیغمبر اسلام میجنگیدید»
2) 2) .شرح نهجالبلاغه محمد عبده،ذیل نامه مورد بحث
3) 3) .شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری،ج 4،ص 252
تعبیر به«کَرْهاً»؛(پذیرش اسلام آنها از روی اکراه بود) اشاره به این است که ابوسفیان در فتح مکه ظاهراً ایمان آورد؛ولی در دل ایمانی نداشت.شاهد این مدعا این است که عباس عموی پیغمبر در حالی که سوار بر مرکب رسول خدا بود در اطراف مکه به دنبال کسی میگشت که نزد قریش بفرستد تا آنها را به عذرخواهی نزد پیغمبر اکرم فرا خواند و فتح مکه بدون خونریزی پایان گیرد.
ناگهان ابوسفیان را دید.به او گفت پشت سر من سوار شو تا تو را نزد پیامبر خدا ببرم و امان نامه از آن حضرت برای تو بگیرم.هنگامی که ابوسفیان نزد پیامبر آمد آن حضرت اسلام را بر او عرضه داشت او قبول نکرد.عمر گفت:یا رسول اللّه اجازه بده گردنش را بزنم و عباس به دلیل خویشاوندی که با او داشت مانع شد عرض کرد:یا رسول اللّه او فردا اسلام میآورد و فردا او را نزد پیغمبر اکرم آورد.
پیامبر بار دیگر اسلام را بر او عرضه کرد.ابوسفیان باز هم خودداری کرد.عباس آهسته زیر گوش او گفت:ای ابوسفیان هر چند به دل نمیگویی؛اما به زبان گواهی ده که خداوند یگانه است و محمد رسول خداست که اگر نگویی جانت (به علت جنایتهایی که از پیش مرتکب شدهای) در خطر است.ابوسفیان از روی اکراه و ترس شهادتین را بر زبان جاری کرد.این در حالی بود که ده هزار نفر لشکر اسلام گرداگرد آن حضرت را گرفته بودند و تعبیر به«حزباً»اشاره به همین است. (1)
تعبیر به« اَنْفُ الإسْلامِ ؛بینی اسلام»کنایه از ایمان آوردن اشراف عرب به پیغمبر اکرم است زیرا این واژه در ادبیات عرب گاه در این گونه موارد به کار میرود.
به این ترتیب،امام پاسخ کوبندهای به بخش اوّل نامه معاویه داده است.
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن میثم،ذیل نامه مورد بحث.طبری نیز در تاریخ خود (ج 2،ص 331) نیز اشارهای به این معنا دارد
آنگاه تهمت دیگری را که معاویه در نامه خود آورده یاد میکند و میفرماید:
«و نیز گفتهای که من طلحه و زبیر را کشتهام و عایشه را آواره نمودهام و در میان کوفه و بصره اقامت گزیدهام (و دارالهجرة؛یعنی مدینه پیغمبر را رها نمودم) ولی این امری است که تو در آن حاضر نبودهای و مربوط به تو نیست و لزومی ندارد عذر آن را از تو بخواهم (به علاوه تو خود پاسخ اینها را به خوبی میدانی)»؛ (وَ ذَکَرْتَ أَنِّی قَتَلْتُ طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرَ،وَ شَرَّدْتُ (1)بِعَائِشَةَ،وَ نَزَلْتُ بَیْنَ الْمِصْرَیْنِ (2)! وَ ذَلِکَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلَا عَلَیْکَ،وَ لَا الْعُذْرُ فِیهِ إِلَیْکَ) .
همه میدانیم عامل قتل طلحه و زبیر در واقع خودشان بودند که نخست با امام بیعت کردند و بعد بر او شوریدند و آتش جنگ جمل را برافروختند و نیز همه میدانیم عایشه با پای خود و با میل خود شورشیان بصره را همراهی کرد و امیرمؤمنان علی علیه السلام نهایت جوانمردی را به خرج داد و با احترام کامل برای احترام به پیغمبر خدا او را به مدینه بازگرداند و به یقین معاویه تمام اینها را میدانسته؛ولی هدفش فتنهانگیزی در میان شامیان بوده است و قاعدتاً دستور میداد نامهاش را بر فراز تمام منابر شام بخوانند و شامیان ناآگاه زمان را بر ضد علی علیه السلام بشورانند و اگر امام علیه السلام جواب مشروحی به معاویه نداد به سبب این بود که توضیح واضح محسوب میشد از این رو با بی اعتنایی به او فرمود:اینها به تو مربوط نیست.
ابن ابیالحدید در اینجا تعبیرات جالبی دارد که شایسته ذکر است،میگوید:
جواب مشروح به معاویه در اینجا این است که طلحه و زبیر خودشان سبب قتل خود شدند به سبب سرکشی و فتنهانگیزی و شکستن بیعت؛اگر آنها در مسیر
صحیح قرار میگرفتند سالم میماندند و هر کس به حق کشته شود خونش هدر است.
سپس میافزاید:اما اینکه آنها از شیوخ اسلام بودند جای شک نیست ولی گاهی عیب،دامان شخص بزرگ را هم میگیرد و اصحاب ما معتقدند که آنها توبه کردند و با حال ندامت از آنچه در جنگ جمل انجام دادند از دنیا رفتند و ما نیز چنین میگوییم،بنابراین آنها بر اساس توبه اهل بهشتند و اگر توبه نکرده بودند، بیچاره بودند زیرا خداوند با کسی در مورد اطاعت و تقوا دوستی خاصی ندارد؛ اما اینکه آنها جزء عشره مبشره بودند و وعده بهشت به آنها داده شده بود این وعده مشروط بود؛مشروط به حسن عاقبت و اگر ثابت شود که آنها توبه کردند وعده مزبور محقق است (ولی ابن ابی الحدید روشن نساخته که آیا میشود انسان سبب ریختن خون هفده هزار نفر شود و سپس با یک استغفار،خداوند گناهان او را ببخشد؟!).
سپس میافزاید:اما در مورد عایشه امام علیه السلام او را تبعید نکرد،بلکه او خودش را به این سرنوشت گرفتار نمود،زیرا اگر در منزلش نشسته بود (آنگونه که قرآن دستور داده است) در میان اعراب و کوفیان خوار و بیمقدار نمیشد.اضافه بر این،امیرمؤمنان علی علیه السلام بعد از جنگ او را گرامی داشت و کاملاً احترام کرد و اگر عایشه چنین رفتاری را با عمر کرده بود و مرتکب اختلافافکنی و فتنهانگیزی شده بود و عمر به او دست مییافت او را میکشت و قطعه قطعه میکرد؛ولی علی علیه السلام دارای حلم و بزرگواری خاصی بود. (1)
شایان توجّه اینکه«احمد زکی صفوة»بنا به نقل«سید عبد الزهراء خطیب» (صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه) میگوید:عایشه خودش خود را آواره کرد؛ بهسوی بصره به عنوان خونخواهی عثمان آمد و آن مشکلات را برای خود فراهم
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 17،ص 254
ساخت؛ولی علی علیه السلام هنگامی که طرفداران عایشه متلاشی شدند به برادر عایشه محمد بن ابی بکر گفت:خیمهای بزن و با دقت خواهرت را در آنجا وارسی کن ببین کاملاً سالم است و جراحتی به او نرسیده.محمد چنین کرد و گواهی داد:
عایشه مشکلی ندارد.سپس امام علیه السلام دستور داد او را با احترام تمام به مدینه باز گردانند و آنچه از مرکب و زاد و توشه لازم بود با او بفرستند و چهل نفر از زنان شناخته شده بصره را دستور داد که او را تا مدینه همراهی کنند. (1)
به عقیده ما این محبّت و احترامی که حضرت نسبت به عایشه در برابر آن همه خلافکاری انجام داد کافی بود که عایشه تا آخر عمر خود را مدیون امام بداند؛ ولی تاریخ میگوید:او حقشناسی نکرد و همچنان به مخالفتش ادامه داد.
از جمله ایرادهایی که معاویه در نامه خود به آن حضرت گرفته بود این بود که چرا مدینه،شهر پیامبر را رها کردهای و به کوفه و بصره آمدی؛جایی با آن عظمت را رها کردن و به چنین مکانی منتقل شدن کار درستی نیست.
به یقین نیت معاویه این بود که علی علیه السلام در مدینه بماند و به علت بُعد طریق، او بر تمام شام و عراق مسلط گردد و آمدن امام به کوفه نقشههای شوم او را بر هم زد.
شاهد این سخن آنکه معاویه قبلا به«زبیر»نوشته بود که من در شام برای تو بیعت گرفتم و بعد از تو برای«طلحه»؛به سراغ عراق بروید و آنجا را تصرف کنید در این صورت تمام عراق و شام در اختیار شماست. (2)
معاویه به آنچه در این زمینه گفته بود بسنده نکرد،بلکه تعبیر زشتی را در اینجا بهکار برد و گفت:«در حدیث پیغمبر آمده است:هر کس از مدینه خارج
شود خبیث و آلوده است»غافل از اینکه این حدیث قبل از هر کس خود معاویه را شامل میشود و همچنین طلحه،زبیر و عایشه را که معاویه نسبت به آنها عشق میورزید.اضافه بر این بعضی از بزرگان و صالحان اصحاب پیغمبر همچون ابوذر،سلمان و ابن مسعود و غیر آنها از مدینه خارج شدند و در شهرهای دور و نزدیک چشم از جهان فرو بستند.
درست است که مجاورت با قبر رسول اللّه دارای برکاتی است؛اما وظیفه امام این است که برای خاموش کردن آتش فتنه گاهی از مجاورت آن قبر نورانی چشم بپوشد و به مناطقی که بهتر میتوان آتش فتنه را خاموش کرد قدم بگذارد.
ولی امام علیه السلام در پاسخ معاویه تنها به این نکته قناعت فرمود که این امر ارتباطی به تو ندارد،زیرا مسأله واضحتر از آن بود که نیاز به شرح و تفصیل داشته باشد.
تعبیر امام به «ذَلِکَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلَا عَلَیْکَ؛ این امری است که تو از آن غایب بودی و چیزی بر تو نیست»کنایه از این است که ربطی به تو ندارد که گاه در فارسی در تعبیرات عامیانه میگوییم:«فضولی موقوف».
سپس امام علیه السلام از تهدید معاویه که تهدیدی توأم با مغالطه و سفسطه بود پاسخ میدهد و میفرماید:«و نیز گفتهای که با گروهی از مهاجران و انصار به مقابله من خواهی شتافت (کدام مهاجر و انصار) هجرت از آن روزی که برادرت (یزید بن ابیسفیان در روز فتح مکه) اسیر شد پایان یافت»؛ (وَ ذَکَرْتَ أَنَّکَ زَائِرِی فِی الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،وَ قَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ یَوْمَ أُسِرَ أَخُوکَ) .
میدانیم اطرافیان معاویه و یاران نزدیک او و حتی خود او جمعی از بازماندگان دوران جاهلیت عرب بودند،همانهایی که تا روز فتح مکه مقاومت نمودند،هنگامی که همه مقاومتها در هم شکست اظهار ایمان کردند و پیغمبر اکرم فرمان آزادی آنها را صادر فرمود و به همین جهت«طُلَقاء»نامیده شدند.
از سویی دیگر میدانیم مهاجران افرادی بودند که پیش از فتح مکه ایمان
آوردند و به پیغمبر اکرم در مدینه ملحق شدند و انصار کسانی بودند که از آنها حمایت کردند،ولی هنگامی که مکه فتح شد و آن منطقه از حجاز یکپارچه در اختیار پیغمبر قرار گرفت دیگر هجرت مفهومی نداشت،از این رو پیغمبر اکرم فرمود: «لَا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ» . (1)
جالب اینکه در روز فتح مکه برادر معاویه به نام«یزید بن ابوسفیان» و جماعتی در گوشهای از مکه تصمیم بر مقاومت در برابر لشکر اسلام گرفتند.
پیامبر گروهی را فرستاد و آنها را در هم شکست و برادر معاویه اسیر شد.خود معاویه نیز جزء طُلَقا بود.
افزون بر این ابوسفیان نیز در روز فتح مکه همانند اسیری همراه عباس عموی پیغمبر به خدمت حضرت رسید و اسلام را ظاهرا پذیرفت و پیامبر او را عملا آزاد ساخت.این موضوع با نسخه دیگری که از نهجالبلاغه در دست است که به جای«أخُوکَ»واژه«أبُوکَ»آمده سازگار است. (2)
به هر حال نه معاویه و نه پدر و برادرش جزء مهاجران بودند و نه اطرافیان او بلکه آنها بقایای دوران کفر و بتپرستی محسوب میشدند این در حالی بود که گرداگرد علی علیه السلام گروه عظیمی از مهاجران و انصار مشاهده میشدند.
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود مینویسد که در اطراف معاویه کسی از مهاجران نبود و از انصار فقط دو نفر بودند که طمع در دنیا،آنها را به پیروی از معاویه کشانده بود در حالی که همراه امام علیه السلام نهصد نفر از انصار و هشتصد نفر از مهاجران بودند؛لشکر معاویه را بنیامیّه و گروهی از منافقانی که همراه ابوسفیان با رسول خدا جنگیدند تشکیل میداد (ولی اصحاب علی علیه السلام مجاهدان راستین
اسلام بودند) و این جای تعجب نیست،زیرا علی علیه السلام ادامه وجود مبارک پیغمبر اکرم بود در حالی که معاویه ادامه پدرش ابوسفیان (دشمن شماره یک اسلام) بود. (1)
امام علیه السلام در ادامه این سخن میفرماید:«با این حال اگر در این رویارویی و ملاقات شتاب داری (کمی) دست نگه دار،زیرا اگر من به دیدار تو آیم سزاوارتر است،چرا که خداوند مرا به سوی تو فرستاده تا از تو انتقام بگیرم و اگر تو به دیدار من آیی (با نیروی عظیم کوبندهای روبهرو خواهی شد و) چنان است که شاعر بنی اسد گفته:
آنها به استقبال تندباد تابستانی میشتابند که آنان را در میان سراشیبیها و تخته سنگها با سنگریزههایش در هم میکوبد.
و (بدان) همان شمشیری که با آن بر پیکر جد و دایی و برادرت در یک میدان نبرد (در میان جنگ بدر) زدم هنوز نزد من است»؛ (فَإِنْ کَانَ فِیهِ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ (2)، فَإِنِّی إِنْ أَزُرْکَ فَذَلِکَ جَدِیرٌ أَنْ یَکُونَ اللّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِی إِلَیْکَ لِلنِّقْمَةِ مِنْکَ! وَإِنْ تَزُرْنِی فَکَمَا قَالَ أَخُو بَنِی أَسَدٍ:
مُسْتَقْبِلِینَ رِیَاحَ الصَّیْفِ تَضْرِبُهُمْ بِحَاصِبٍ (3)بَیْنَ أَغْوَارٍ (4)وَ جُلْمُودِ (5)
وَ عِنْدِی السَّیْفُ الَّذِی أَعْضَضْتُهُ (6)بِجَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أَخِیکَ فِی مَقَامٍ وَاحِد) .
1) 1) .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 161
2) 2) .«اسْتَرْفِه»از ریشه«رفاهیة»به معنای زندگی آرام و راحتبخش است،بنابراین جمله«اسْتَرْفِه»مفهومشاین است که آسوده باش
3) 3) .«حاصِب»به معنای طوفان و بادی است که سنگریزهها را به حرکت در میآورد و پشت سر هم بر جایی میکوبد و در اصل از«حصباء»به معنای سنگریزه گرفته شده است
4) 4) .«أغْوار»جمع«غور»بر وزن«فور»به معنای سراشیبی و قعر چیزی است
5) 5) .«جُلْمُود»به معنای تخته سنگ است
6) 6) .«أعْضَضْتُ»از ریشه«اعضاض»و«عضّ»به معنای گزیدن گرفته شده و«اعضاض»به معنای چیزی را به گزیدن وادار کردن است و در اینجا اشاره به ضربات شمشیر است
اشاره به اینکه دست از تهدیدهای توخالی بر دار؛تو که علی را در میدان جنگها دیدهای؛تنها در یک میدان جنگ بدر سه نفر از نزدیکان تو که در صفوف مشرکان و دشمنان اسلام بودند با ضربات او بر خاک افتادند؛جدت «قطبة بن ربیعه»،دائیت«ولید بن عتبه»و برادرت«حنظلة بن ابی سفیان».چنین مرد جنگی را نمیتوان با این گونه تهدیدها به وحشت انداخت و امام عملا شجاعت خود و یارانش را در میدان صفین-افزون بر میدان جمل و نهروان-به شامیان نشان داد که اگر حیله عمرو عاص و سادهلوحی جمعی از مردم فریب خورده کوفه نبود جنگ به طور کامل به نفع امام پایان یافته بود.
وَ إِنَّکَ وَ اللّهِ مَا عَلِمْتُ الْأَغْلَفُ الْقَلْبِ،الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ؛وَ الْأَوْلَی أَنْ یُقَالَ لَکَ:
إِنَّکَ رَقِیتَ سُلَّماً أَطْلَعَکَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَیْکَ لَالَکَ،لِأَنَّکَ نَشَدْتَ غَیْرَ ضَالَّتِکَ، وَ رَعَیْتَ غَیْرَ سَائِمَتِکَ،وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لَا فِی مَعْدِنِهِ،فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَکَ مِنْ فِعْلِکَ!! وَ قَرِیبٌ مَا أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ وَ أَخْوَالٍ! حَمَلَتْهُمُ الشَّقَاوَةُ، وَ تَمَنِّی الْبَاطِلِ،عَلَی الْجُحُودِ بِمُحَمَّدٍ صلی اللّه علیه و آله و سلم فَصُرِعُوا مَصَارِعَهُمْ حَیْثُ عَلِمْتَ،لَمْ یَدْفَعُوا عَظِیماً،وَ لَمْ یَمْنَعُوا حَرِیماً،بِوَقْعِ سُیُوفٍ مَا خَلَا مِنْهَا الْوَغَی،وَ لَمْ تُمَاشِهَا الْهُوَیْنَی وَ قَدْ أَکْثَرْتَ فِی قَتَلَةِ عُثْمَانَ،فَادْخُلْ فِیمَا دَخَلَ فِیهِ النَّاسُ،ثُمَّ حَاکِمِ الْقَوْمَ إِلَیَّ،أَحْمِلْکَ وَ إِیَّاهُمْ عَلَی کِتَابِ اللّهِ تَعَالَی؛وَ أَمَّا تِلْکَ الَّتِی تُرِیدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ الصَّبِیِّ عَنِ اللَّبَنِ فِی أَوَّلِ الْفِصَالِ، وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ.
ترجمه
به خدا سوگند میدانم تو مردی پوشیده دل و ناقص العقل هستی و سزاوار است درباره تو گفته شود که از نردبانی بالا رفتهای که تو را به پرتگاه خطرناکی کشانده و به زیان توست نه به سود،تو زیرا تو به دنبال غیر گمشده خود هستی و گوسفندان دیگری را میچرانی و مقامی را میطلبی که نه سزاوار آن هستی و نه در معدن و کانون آن قرار داری.چقدر گفتار و کردارت از هم دور است! و چقدر تو با عموها و داییهای (بتپرستت) شباهت نزدیک داری همانها که شقاوت و تمنای باطل وادارشان ساخت که (آیین) محمد صلی الله علیه و آله را انکار کنند و همان گونه که میدانی (با او ستیزه کردهاند تا) به خاک و خون غلطیدند و در برابر
شمشیرهایی که میدان نبرد هرگز از آن خالی نبوده و سستی در آن راه نمییافته نتوانستند در مقابل بلای بزرگ از خود دفاع کنند و یا از حریم خود حمایت نمایند.تو درباره قاتلان عثمان زیاد سخن گفتی بیا نخست همچون سایر مردم با من بیعت کن سپس درباره آنها (قاتلان عثمان) نزد من طرح شکایت نما تا من بر طبق کتاب اللّه میان تو و آنها داوری کنم؛اما آنچه را تو میخواهی همچون خدعه و فریب دادن طفلی است که در آغاز از شیر باز گرفتن است.سلام و درود بر آنها که لیاقت آن را دارند.
امام علیه السلام در این بخش از نامه روی سخن را به معاویه کرده و او را زیر رگبار شدیدترین ملامتها و سرزنشها گرفته است.میفرماید:«به خدا سوگند میدانم تو مردی پوشیده دل و ناقص العقل هستی»؛ (وَ إِنَّکَ وَ اللّهِ مَا عَلِمْتُ الْأَغْلَفُ (1)الْقَلْبِ،الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ) .
تعبیر به «الْأَغْلَفُ الْقَلْبِ» به این معناست که قلب تو در غلاف قرار گرفته و چیزی به آن منتقل نمیشود و درک نمیکند.همانگونه که در قرآن مجید از زبان بعضی از کفار یهود آمده است که به عنوان استهزا میگفتند ««قُلُوبُنا غُلْفٌ» ؛ یعنی ما چیزی از سخنان تو سر در نمیآوریم». (2)
تعبیر به «الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ» اشاره به کم عقلی معاویه است،زیرا«مقارب»به معنای چیزی است که حد وسط میان خوب و بد و به بیان دیگر دارای کمبود باشد؛یعنی عقل تو کمبودی دارد و ناقص است که این گونه سخنان دور از منطق را بر زبان یا قلم جاری میسازی.
آنگاه میافزاید:«سزاوار است درباره تو گفته شود که از نردبانی بالا رفتهای که تو را به پرتگاه خطرناکی کشانده و به زیان توست نه به سود تو،زیرا تو به دنبال غیر گمشده خود هستی و گوسفندان دیگری را میچرانی و مقامی را میطلبی که نه سزاوار آن هستی و نه در معدن و کانون آن قرار داری»؛ (وَ الْأَوْلَی أَنْ یُقَالَ لَکَ:إِنَّکَ رَقِیتَ سُلَّماً أَطْلَعَکَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَیْکَ لَا لَکَ،لِأَنَّکَ نَشَدْتَ (1)غَیْرَ ضَالَّتِکَ (2)،وَ رَعَیْتَ غَیْرَ سَائِمَتِکَ (3)،وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لَا فِی مَعْدِنِهِ) .
میدانیم معاویه همانطور که خودش نیز صریحاً پس از شهادت امام و سلطه بر عراق گفت علاقه شدیدی به حکومت و مقام داشت و حاضر بود همه چیز را فدای آن کند و حتی خونهای بیگناهان را برای رسیدن به این هدف نامشروع بریزد؛او با صراحت میگفت:«ما قاتَلْتُکُمْ عَلَی الصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ الْحَجِّ وَ إنّما قاتَلْتُکُمْ لأتَأَمَّرَ عَلَیْکُمْ عَلی رِقابِکُمْ؛من با شما پیکار نکردم که نماز بخوانید و زکات بدهید و حج به جا آورید من برای این پیکار کردم که بر شما حکومت کنم و بر گردن شما سوار شوم». (4)در حالی که هیچگونه صلاحیت و شایستگی برای خلافت پیغمبر نداشت؛از این رو امام علیه السلام نخست با این دو تشبیه (غیر گمشده خود را میطلبی و گوسفندان دیگران را میچرانی) و سپس با تصریح به او گوشزد میفرماید که تو نه اهلیت برای این کار داری و نه در معدن نبوّت پرورش یافتهای.اشاره به اینکه حکومت پیامبر حکومتی ظاهری چون پادشاهان دنیا نیست،بلکه حکومتی روحانی و معنوی است که تنها شایسته کسانی است که در
1) 1) .«نَشَدْتَ»از ریشه«نَشْد»بر وزن«نشر»به معنای یاد آوردن و نیز طلب کردن شیء گمشده است
2) 2) .«ضالَّة»به معنای گمشده است
3) 3) .«سائِمَة»به معنای چهارپایی است که در بیابان میچرد
4) 4) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 16،ص 14.این سخن معاویه را تنها ابن ابیالحدید نقل نکرده بلکهعده زیادی از مورخان و محدثان اهل سنّت در کتابهای خود آوردهاند از جمله:ابنکثیر در البدایة والنهایه،ج 8،ص 140 و ابن عساکر در تاریخ دمشق،ج 59،ص 151 و ذهبی در سیر اعلام النبلاء،ج 3،ص 146 و جمعی دیگر
آن معدن پرورش یافته و علم و تقوای لازم را از آنجا کسب کردهاند.
آنگاه امام در ادامه این سخن خطاب به معاویه میفرماید:«چقدر گفتار و کردارت از هم دور است!»؛ (فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَکَ مِنْ فِعْلِکَ!!) .
اشاره به اینکه تو از یک سو ادعای خونخواهی عثمان میکنی و از سوی دیگر بر امام و پیشوای خود که قاطبه مردم با او بیعت کردهاند به مبارزه برمیخیزی در حالی که مشروعیت ظاهری امام و پیشوای تو از مشروعیت ظاهری خلافت عثمان بسیار روشنتر است.معلوم نیست تو با خلیفه مسلمانان موافقی یا مخالف.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که منظور از تضاد قول و فعل معاویه این است که از یک سو میخواهد حمایت از خلیفه (عثمان) کند و خود را جانشین او بداند و از سوی دیگر آشکارا اعمالی بر خلاف شرع انجام میدهد مانند پوشیدن لباس ابریشمی و نوشیدن شراب و ریختن خون بیگناهان.
سپس میفرماید:«چقدر تو با عموها و داییهای (بتپرستت) شباهت نزدیک داری همانها که شقاوت و تمنای باطل وادارشان ساخت که (آیین) محمد صلی الله علیه و آله را انکار کنند و همانگونه که میدانی (با او ستیزه کردهاند تا) به خاک و خون غلطیدند و در برابر شمشیرهایی که میدان نبرد هرگز از آن خالی نبوده و سستی در آن راه نمییافته است نتوانستند در مقابل بلای بزرگ از خود دفاع کنند و یا از حریم خود حمایت نمایند»؛ (وَ قَرِیبٌ مَا أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ وَ أَخْوَالٍ! حَمَلَتْهُمُ الشَّقَاوَةُ،وَ تَمَنِّی الْبَاطِلِ،عَلَی الْجُحُودِ بِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَصُرِعُوا مَصَارِعَهُمْ (1)حَیْثُ عَلِمْتَ،لَمْ یَدْفَعُوا عَظِیماً،وَ لَمْ یَمْنَعُوا حَرِیماً،بِوَقْعِ سُیُوفٍ مَا خَلَا مِنْهَا الْوَغَی (2)،
1) 1) .«مَصارِع»از ریشه«صَرْع»بر وزن«فرع»به معنای به زمین افکندن است و«مَصارِعْ»جمع«مَصْرَع»بهمحلی که شخصی بر زمین میافتد و یا به قتلگاه شهیدان گفته میشود
2) 2) .«الوَغی»به معنای سر و صدایی است که از جنگجویان در میدان جنگ ظاهر میشود و به صدای گروهزنبوران نیز«وَغی»گفته میشود و گاه به صورت کنایه از جنگ یا میدان نبرد استعمال میگردد و در عبارت بالا همین معنا اراده شده است
وَ لَمْ تُمَاشِهَا (1)الْهُوَیْنَی (2)) .
منظور از«اعمام»؛(عموها و عمهها) به گفته بعضی همسر ابولهب«امجمیل» و منظور از«اخوال»؛(داییها)«ولید بن عتبه»است؛ولی با توجّه به اینکه«اعمام» غالباً جمع عمو است و اطلاق آن به عنوان تغلیب بر عمهها کم است و«اخوال» نیز جمع است و بعید به نظر میرسد که بر یک نفر اطلاق شود به علاوه«ام جمیل»به قتل نرسید،از این رو بعضی از محققان گفتهاند:منظور در اینجا عموها و داییهای پدر و مادر معاویه است،بلکه گاه به تمام نزدیکان پدر و مادر اعمام و اخوال میگویند که آنها متعدد بودهاند. (3)
در واقع امام میخواهد قداست خیالی معاویه را در هم بشکند و بر ادعای او در طرفداری از اسلام و خلفا خط بطلان کشد و به او نشان دهد که تو باقی مانده دشمنان قسم خورده اسلام هستی و گواهش اینکه بسیاری از خویشاندان پدری و مادری تو در صف دشمنان اسلام بودند و در میدانهای جنگ به دست مسلمانان کشته شدند.
سپس امام علیه السلام در بخش آخر این نامه به پاسخ یکی دیگر از سخنان معاویه پرداخته میفرماید:«تو درباره قاتلان عثمان زیاد سخن گفتی بیا نخست همچون سایر مردم با من بیعت کن سپس درباره آنها (قاتلان عثمان) نزد من طرح شکایت نما تا من بر طبق کتاب اللّه میان تو و آنها داوری کنم»؛ (وَ قَدْ أَکْثَرْتَ فِی قَتَلَةِ عُثْمَانَ،فَادْخُلْ فِیمَا دَخَلَ فِیهِ النَّاسُ،ثُمَّ حَاکِمِ الْقَوْمَ إِلَیَّ،أَحْمِلْکَ وَ إِیَّاهُمْ عَلَی کِتَابِ اللّهِ تَعَالَی) .
این پاسخی منطقی و روشن است که امام در مقابل بهانه قتل عثمان به معاویه
1) 1) .«لَمْ تُماشِها»از ریشه«مماشاة»گرفته شده که به معنای با چیزی همراهی کردن است.و جمله«لَمْ تُماشِها الْهُوَیْنی»یعنی سستی با آن (شمشیرها) مماشات نمیکند و سازگار نیست
2) 2) .«الْهُوَیْنی»همانگونه که در نامه قبل آمده به معنای چیز کوچک،ساده و آسان است
3) 3) .شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ج 4،ص 268
فرموده،زیرا اولاً مسأله قصاص باید در حضور حاکم شرع و بعد از طرح دعوا و اثبات آن باشد؛کسی که هنوز حکومت اسلامی را به رسمیت نشناخته چگونه میتواند چنین تقاضایی کند.
ثانیاً حاکم اسلامی نمیتواند پیش از محاکمه عادلانه قاتلان،کسی را به دست صاحبان خون بسپارد،بلکه باید قاتلان حقیقی دقیقا شناخته شوند سپس به قصاص اقدام گردد.
ثالثاً معاویه از صاحبان خون حساب نمیشود،بلکه این فرزندان مقتول هستند که در درجه اوّل باید خونخواهی کنند.
رابعاً از همه اینها گذشته قاتلان حقیقی که مورد قصاص واقع میشوند کسانی هستند که مباشر قتل بودهاند نه آنهایی که راه را برای قاتلان گشودهاند یا آنها را تشویق نمودهاند و میدانیم مباشران قتل عثمان در همان روز در خانه عثمان کشته شدند (1)و کسان دیگری که به نحوی معاونت کردند و راه را برای قتل عثمان گشودند قصاص نمیشوند.
خامساً کسی که به اوضاع آن زمان آشنا بوده میدانسته که در آن شرایط قصاص قاتلان عثمان (به فرض که قاتلانی جز آنها که کشته شدهاند داشته است) غیر ممکن بوده،زیرا طرفداران قتل عثمان-همانگونه که امام در خطبه 168 بیان فرموده-گروه عظیمی بودند که کسی نمیتوانست با آنها مقابله کند و چنانکه در ذیل نامه 58 از اخبار الطوال دینوری نقل کردهایم گروهی در حدود ده هزار نفر در حضور امام در مسجد در حالی که همه مسلح بودند فریاد میزدند همه ما قاتلان عثمان هستیم (2).
ولی معاویه میخواست با این بهانه از یک سو مردم شام را بر ضد علی علیه السلام
بشوراند و از سوی دیگری ادعا کند که جمعی از دوستان و اطرافیان امیرمؤمنان علی علیه السلام به نحوی راضی و دخیل در این قتل بودهاند و همه آنها باید کشته شوند در حالی که ادعای معاویه از نظر حقوق اسلامی و قوانین بشری از جهات مختلف مخدوش و بیاعتبار بود و به یقین خود او هم به این نکته توجّه داشت؛ ولی چون فکر میکرد بهانه خوبی به دست آورده پیوسته آن را تکرار میکرد.
به همین دلیل امام علیه السلام در آخرین جمله میفرماید:«اما آنچه را تو میخواهی همچون خدعه و فریب دادن طفلی است که در آغاز از شیر باز گرفتن است»؛ (وَ أَمَّا تِلْکَ الَّتِی تُرِیدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ الصَّبِیِّ عَنِ اللَّبَنِ فِی أَوَّلِ الْفِصَالِ (1)) .
اشاره به اینکه ادعای تو در طلب قاتلان عثمان نیرنگی بیارزش است که هر کس اندک فکری داشته باشد میداند که فریبی کودکانه و بیپایه و اساس است.
آنگاه با این جمله نامه را پایان میدهد:«سلام و درود بر آنها که لیاقت آن را دارند»؛ (وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ) .
کنایه از آن که تو با این اعمال و گفتار و رفتارت اهل این که سلام الهی شامل حالت شود نیستی.
آیا باز هم میگویید همه صحابه اهل بهشتند؟
در کتاب صفین نصر بن مزاحم که پیش از سیّد رضی میزیسته ذیل این نامه مطالب دیگری نیز آمده است که حاصلش این است: «وَ لَعَمْرِی لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ قُرَیْشٍ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ اعْلَمْ أَنَّکَ مِنَ الطُّلَقَاءِ الَّذِینَ لَا تَحِلُّ لَهُمُ الْخِلَافَةُ وَ لَا تُعْرَضُ فِیهِمُ الشُّورَی وَ قَدْ أَرْسَلْتُ إِلَیْکَ وَ إِلَی مَنْ قِبَلَکَ جَرِیرَ بْنَ
1) 1) .«فِصال»به معنای از شیر باز گرفتن از ریشه«فصل»به معنای جدایی است
عَبْدِ اللّهِ وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الْإِیمَانِ وَ الْهِجْرَةِ فَبَایِعْ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللّهِ؛ (ای معاویه) به جان خودم سوگند هر گاه به عقل خود بنگری و هوا و هوس را کنار بگذاری مرا پاکترین فرد قریش از خون عثمان مییابی (که هیچگونه دخالتی در آن نداشتهام) و بدان تو از طلقا (کفار آزادشده روز فتح مکه) هستی که خلافت برای آنها جایز نیست و شوری نیز شامل حال آنها نمیشود.من جریر بن عبداللّه را که مردی است اهل ایمان و از مهاجران است به سوی تو فرستادم و او نماینده من است که از تو بیعت بگیرد.با او بیعت کن و لا قوة الا باللّه».
هنگامی که معاویه این نامه را خواند،جریر بن عبداللّه برخاست،حمد و ثنای الهی را به جا آورد و خطاب به مردم گفت:جریان کار عثمان آنها را که حاضر و ناظر بودند خسته و ناتوان ساخته (که چرا و چه کسی او را به قتل رسانده است) پس چگونه کسانی که در آنجا حضور نداشتهاند میخواهند در این رابطه قضاوت کنند؟ مردم با علی علیه السلام با رضایت کامل و بدون درگیری و اجبار بیعت کردند و طلحه و زبیر نیز در صف بیعتکنندگان بودند.سپس بیآنکه حادثهای رخ داده باشد بیعت خود را شکستند.بدانید این دین تاب تحمل فتنهها را ندارد و عرب در شرایطی هستند که طاقت شمشیر ندارند.دیروز در بصره آن حادثه خونین واقع شد مبادا مانند آن (دوباره) واقع شود.(بدانید) عامه مردم با علی علیه السلام بیعت کردند و ما اگر اختیار امورمان به دستمان باشد جز او را برای این کار انتخاب نخواهیم کرد و هر کس مخالفت کرده درخور سرزنش است،بنابراین ای معاویه تو هم راهی را که مردم پیمودهاند بپیما.
سپس رو به معاویه کرد و به او گفت:میگویی عثمان تو را بر این مقام (حکومت شام) انتخاب کرده و معزول نساخته اگر این سخن درست باشد هر کسی مقامی را که در دست دارد برای خود حفظ میکند و حاکمان آینده اختیاری نخواهند داشت؛ولی بدان این مقامها چنان است که هر کدام روی کار میآید
گذشته را نسخ میکند.
معاویه در پاسخ گفت:تو منتظر باش و من هم در انتظارم.
سپس در اینجا نقشهای شیطانی طرح کرد و گفت:بروید مردم را از هر سو فرا خوانید.هنگامی که گروه عظیمی از مردم جمع شدند بر فراز منبر رفت و بعد از سخنان طولانی گفت:ای مردم شما میدانید من نماینده عمر بن خطاب و نماینده عثمان بن عفان در منطقه شما هستم و من هیچ مشکلی برای هیچ یک از شما فراهم نکردهام من صاحب خون عثمانم.او مظلوم کشته شد و خداوند میگوید:کسی که مظلوم کشته شود ولیش حق دارد خونخواهی کند...و من دوست دارم شما آنچه در دل دارید درباره قتل عثمان بگویید.
شامیان (ناآگاه و بیخبر) همگی برخاستند و گفتند:ما هم طالب خون عثمانیم و در همانجا با معاویه برای خونخواهی عثمان بیعت کردند و به او اطمینان دادند که جان و مال خود را در این راه بدهند. (1)
به راستی شیطنت عجیبی است؛همه میدانند اولا:هنگامی که حاکم قبلی از دنیا رفت اختیار تمام زمامداران به دست حاکم بعد است و در هیچ نقطهای از دنیا کسی به این منطق معاویه متوسل نمیشود که مثلاً وزیری بگوید:مرا دولت پیشین به وزارت انتخاب کرده و همچنان وزیرم و از جای خود تکان نمیخورم؛ همه بر او میخندند.
ثانیاً عثمان نزدیکانی داشت که ولی دم او بودند و نوبت به معاویه نمیرسید.
ثالثاً از همه جالبتر اینکه چون معاویه زمام حکومت را به دست گرفت به سراغ احدی از کسانی که در قتل عثمان شرکت داشتند نرفت و نشان داد که تمام آنها بهانه برای رسیدن به حکومت بود.
1) 1) .بحارالانوار،ج 32،ص 368،روایت 341 به نقل از واقعه صفین،ص 29
عجیب این است که با این همه رسوایی باز هم گروهی میگویند معاویه از صحابه بود و صحابه عادل،پاک و پاکیزه،بدون عیب و با تقوا هستند.
همانطور که در سند نامه ذکر کردهایم،امام این نامه را در جواب نامه دیگری از معاویه نگاشته است.کلام امام علیه السلام در این نامه به سه محور اساسی تقسیم میشود:
در بخش اوّل امام معاویه را پند داده به او میگوید:وقت آن رسیده است که به راه راست برگردد و دست از خدعه و نیرنگ و شبهه افکنی در برابر حق و حقیقت بر دارد.
1) 1) .سند نامه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه سند دیگری غیر از نهجالبلاغه برای این نامه ذکر نشده است جز اینکه از قرائن کلمات ابن ابیالحدید استفاده میکند منبع دیگری در دسترس او بوده که هم نامه معاویه به امام را در آن دیده و هم پاسخ امام را (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 460)
در بخش دوم به محتوای نامهای که او به حضرت نوشته اشاره میکند و بیان میدارد که آن نامه آکنده از افسانههایی بود که از دانش و بردباری در آن اثری یافت نمیشد.امام به او میگوید که با نوشتن این نامه به هدفی که انتظار آن را دارد نمیرسد و اگر هم اکنون به فکر چاره نباشد درهای نجات بر روی او بسته خواهد شد و راه چاره ای برای او باقی نخواهد ماند.
در بخش سوم میفرماید:این فکر را از سر خود بیرون کن که بتوانی والی و حاکم بر مسلمانان باشی و یا من بخشی از کشور اسلام (شام و مصر) را به تو واگذار کنم و پیش از آنکه لشکر حق بر تو پیروز شوند و راه های چاره به رویت بسته شود چارهای بیندیش و به راه حق باز گرد.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِیَانِ الْأُمُورِ،فَقَدْ سَلَکْتَ مَدَارِجَ أَسْلَافِکَ بِادِّعَائِکَ الْأَبَاطِیلَ،وَاقْتِحَامِکَ غُرُورَ الْمَیْنِ وَالْأَکَاذِیبِ، وَبِانْتِحَالِکَ مَا قَدْ عَلَا عَنْکَ،وَابْتِزَازِکَ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ دُونَکَ،فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ، وَجُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَدَمِکَ؛مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُکَ،وَمُلِئَ بِهِ صَدْرُکَ،فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ الْمُبِینُ،وَبَعْدَ الْبَیَانِ إِلَّا اللَّبْسُ؟ فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَاشْتِمَالَهَا عَلَی لُبْسَتِهَا،فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلَابِیبَهَا وَأَغْشَتِ الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا.
ترجمه
اما بعد از حمد و ثنای الهی زمان آن فرا رسیده است که تو از مشاهده حقایقِ روشن با چشم بینا بهرهمند گردی (و ادعاهای باطل خود را کنار بگذاری) ولی (معالاسف) تو همان مسیر گذشتگان خود را با ادعاهای باطل و ورود در دروغ و فریبافکنی و اکاذیب میپیمایی و آنچه بالاتر از شأن توست به خود نسبت میدهی و به آنچه بدان نباید برسی (و شایسته آن نیستی) دست میافکنی.همه این کارها برای فرار از حق و انکار چیزی بود که پذیرش آن از گوشت و خونت برای تو لازمتر بود و نیز برای این بود که از چیزی که گوش تو شنیده و سینهات از آن پر شده فرار کنی.آیا پس از روشن شدن حق چیزی جز گمراهی آشکار وجود دارد و آیا بعد از بیان واضح چیزی جز مغلطهکاری و شبههافکنی تصور میشود؟ بنابراین از اشتباهکاری و غلطهایی که در آن است بپرهیز،زیرا از دیرزمانی فتنه پردههای سیاه خود را گسترده و ظلمتش بر دیدههایی پرده افکنده است.
همان گونه که از عنوان نامه پیداست امام علیه السلام این نامه را در جواب نامهای نوشته است که از سوی معاویه به آن حضرت بعد از جنگ نهروان و کشتن خوارج خدمت آن حضرت فرستاده شد.
به گفته ابن ابیالحدید امام علیه السلام در این نامه تلویحا اشاره به حدیث معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میکند که به آن حضرت فرمود: «أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاکِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ؛ من مأمور شدم به پیکار با پیمان شکنان و ظالمان و از دین خارج شدگان». (1)و در بیان دیگری آمده است: «أَمَرَ رَسُولُ اللّهِ عَلِیّ بن ابی طالب بِقِتَالِ النَّاکِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِین» . (2)
بنابراین معاویه که از این حدیث باخبر بود با دیدن جنگهای جمل و نهروان میبایست از خواب غفلت بیدار میشد،چرا که سخن پیامبر درباره علی علیه السلام و جنگهای او کاملاً به وقوع پیوسته بود و از این رو امام نامه را چنین آغاز میکند،میفرماید:«اما بعد از حمد و ثنای الهی زمان آن فرا رسیده است که تو از مشاهده حقایقِ روشن با چشم بینا بهرهمند گردی (و ادعاهای باطل خود را کنار بگذاری)»؛ (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ (3)لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ (4)الْبَاصِرِ (5)مِنْ عِیَانِ الْأُمُورِ،فَقَدْ سَلَکْتَ مَدَارِجَ (6)أَسْلَافِکَ بِادِّعَائِکَ الْأَبَاطِیلَ) .
منظور از «مَدَارِجَ أَسْلَاف» همان برنامههای ابوسفیان در مقابله با پیغمبر اسلام
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 17،ص 24 (این حدیث در لسان العرب نیز در ریشه«قسط»نقلشده است)
2) 2) .مستدرک الصحیحین،ج 3،ص 139
3) 3) .«آنَ»فعل ماضی است از ریشه«أیْن»بر وزن«عین»به معنای نزدیک شده و وقتش فرا رسیده است
4) 4) .«اللّمْح»در اصل به معنای درخشیدن برق است سپس به معنای نگاه کردن سریع آمده است
5) 5) .«الباصِر»به معنای نگاه دقیق است و این دو واژه«لمح»و«باصر»هنگامی که با هم به کار میرود مفهومش این است که با یک نگاه دقیق و سریع چیزی را نگریستن
6) 6) .«مَدارج»جمع«مَدْرَجه»به معنای گذرگاه است
و مسلمین و برافروختن آتشهای جنگهای متعدد بر ضد مسلمانان است و همچنین جد مادری معاویه«عتبة بن ربیعه»و داییاش«ولید بن عتبه»است که همه از سران کفر،شرک،بتپرستی و نفاق بودهاند.
«ولی (مع الاسف) تو همان مسیر گذشتگان خود را با ادعاهای باطل و ورود در دروغ و فریبافکنی و اکاذیب میپیمایی و آنچه بالاتر از شأن توست به خود نسبت میدهی و به آنچه بدان نباید برسی (و شایسته آن نیستی) دست میافکنی»؛ (وَ اقْتِحَامِکَ (1)غُرُورَ الْمَیْنِ (2)وَ الْأَکَاذِیبِ،وَ بِانْتِحَالِکَ (3)مَا قَدْ عَلَا عَنْکَ، وَ ابْتِزَازِکَ (4)لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ (5)دُونَکَ) .
منظور از ادعای باطل همان ادعای خلافت است که معاویه در شام برای خود بیعت گرفت و منظور از ورود در دروغ،فریبافکنی و اکاذیب،ادعای خونخواهی عثمان و مظلوم بودن طلحه و زبیر و عایشه است و منظور از نسبت دادن چیزی که در شأن او نیست به خود و دست انداختن به آنچه حق او نیست همان حکومت مصر و شام است که انتظار داشت امام آن دو را به او واگذار کند و آن را شرط بیعت قرار داده بود.و جمله «وَابْتِزَازِکَ ...»به گفته بعضی از شارحان
1) 1) .«اقتحام»به معنای ورود در چیزی بدون مطالعه است و بعضی به معنای ورود در چیزی با قدرت و شدتگرفتهاند و بعضی آن را به معنای ورود در کارهای سخت و خوفناک تفسیر کردهاند (تفسیر اوّل از معجم الوسیط و تفسیر دوم از مجمع البحرین و تفسیر سوم از مفردات راغب است و تمام این تفسیرها در عبارت بالا میتواند جمع باشد)
2) 2) .«المَیْن»در بسیاری از کتب لغت به معنای دروغ ذکر شده،بنابراین«اکاذیب»(جمع اکذوبه) تأکیدی بر آن است و بعضی گفتهاند:«مَیْن»غالباً با«کذب»ذکر میشود و استعمال آن به تنهایی کمتر است.این احتمال نیز وجود دارد که«مین»اشاره به اصل دروغ باشد و«اکاذیب»اشاره به انواع دروغ
3) 3) .«انْتِحال»به معنای ادعا کردن چیزی است که تعلق به گوینده ندارد و گاه به معنای اعتقاد به چیزی داشتن و آن را به عنوان مذهب خود پذیرفتن آمده است و در جمله بالا به همین معنا به کار رفته است
4) 4) .«ابْتِزاز»در اصل به معنای ربودن یا دزدیدن آمده است و ضربالمثلی در عرب است که میگوید:«من عزّ بزّ»یعنی کسی که غلبه کند اشیا را از دیگران میرباید
5) 5) .«اختُزِنَ»یعنی ذخیره شده است و«اخْتُزِنَ دُونَک»یعنی برای دیگری ذخیره شده است از ریشه«خَزَنَ»به معنای چیزی را در جایی ذخیره کردن
نهجالبلاغه میتواند اشاره به بیعتی باشد که معاویه برای خود برای خلافت از اهل شام گرفت. (1)
طبری در کتاب خود در حوادث سال 60 هجری نقل میکند که معاویه از اهل شام در این سال در ماه ذی القعده بعد از پایان کار حکَمین به عنوان خلافت پیامبر بیعت گرفت در حالی که قبلاً برای مطالبه خون عثمان از آنها بیعت گرفته بود. (2)
این احتمال نیز داده شده که منظور امام بیعت گرفتن معاویه نسبت به مطالبه خون عثمان باشد،زیرا این کار در حد او نیست؛این گونه خونها را صاحبان خون (در درجه اوّل فرزندان) از امام مسلمانان مطالبه میکنند؛معاویه نه از اولیای دم بود و نه امام المسلمین و در واقع همانطور که امام میفرماید همه اینها برای فرار از پذیرش حق؛یعنی بیعت با امیرمؤمنان علی علیه السلام بود.
این تعبیراتِ گویا و حسابشده پرده را از روی مغالطهکاریهای معاویه در نامهاش برمیدارد و هدف نهایی او را که رسیدن به حکومت به ناحق مصر و شام یا حکومت بر قاطبه مسلمانان است برمیدارد.امام نیّات فاسد واقعی او را آشکار میسازد،هر چند بر خردمندان نه در آن زمان و نه در این زمان مخفی و پنهان نبوده و نیست.
آنگاه امام دلیل این ادعای باطل را چنین بیان میکند و میفرماید:«همه این کارها برای فرار از حق و انکار چیزی بود که پذیرش آن از گوشت و خونت برای تو لازمتر بود و نیز برای این بود که از چیزی که گوش تو شنیده و سینهات از آن پر شده فرار کنی»؛ (فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ،وَجُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَکَ مِنْ لَحْمِکَ وَدَمِکَ، مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُکَ وَمُلِئَ بِهِ صَدْرُکَ) .
منظور از فرار از حق و انکار چیزی که از گوشت و خون برای معاویه لازمتر بوده است همان بیعت عمومی مهاجران و انصار و تودههای مردم با علی علیه السلام بود به اضافه مطالبی که معاویه با گوش خود درباره آن حضرت از پیغمبر شنیده بود، زیرا او در ماجرای غدیر حضور داشت و نص بر امامت علی را از پیغمبر شنید و نیز در غزوه تبوک حاضر بود و حدیث معروف نبوی «أنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی؛ تو نسبت به من همچون هارون برادر موسی نسبت به موسی هستی» و سخنان دیگری درباره علی علیه السلام را که پیغمبر اکرم با آن،او را در همه جا ستوده بود شنیده بود یا با چشم خود صحنهها را دیده بود.
بدیهی است شنیدن بیعت عمومی مسلمانان با علی و آن سخنان بسیار روشن از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این فریضه قطعی را برای معاویه فراهم ساخته بود که در نخستین فرصت با امام بیعت کند و در برابر او تسلیم شود؛ولی معاویه دروغهایی به هم بافت و بر خلاف خواسته مسلمانان قیام کرد و از مردم شام برای خود بیعت گرفت (1)و سنگ زیربنای تفرقه و جدایی در میان مسلمانان را که مایه جنگهای داخلی شد نهاد.
آنگاه امام با صراحت به او میگوید:«آیا بعد از روشن شدن حق چیزی جز گمراهی آشکار وجود دارد و آیا بعد از بیان واضح چیزی جز مغلطهکاری و شبههافکنی تصور میشود؟»؛ (فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ الْمُبِینُ،وَ بَعْدَ الْبَیَانِ إِلَّا اللَّبْسُ؟ (2)) .
چه گمراهی از این آشکارتر که بیعت عام مسلمانان را نادیده بگیرد و کسی که تا آخرین لحظه پیروزی اسلام خودش و خاندانش در صفوف کفر و دشمنان
بوده بخواهد بر جای پیغمبر اکرم تکیه زند و لباس خلافت او را در تن بپوشد.
به گفته ابن ابیالحدید اگر ما سخنان شیعه را درباره نصب علی علیه السلام به خلافت در غدیر خم را قبول نکنیم-که نمیکنیم-پیامبر سخنان فراوانی در هزار مورد درباره علی بیان فرمود که مقدم بودن او را بر سایرین روشن میسازد؛از جمله اینکه فرمود: «حَرْبُکَ حَرْبی؛ جنگ با تو جنگ با من است»و فرمود: «أنا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتَ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتَ أللّهُمَّ عادِ مَنْ عاداهُ وَ والِ مَنْ والاهُ؛ من با کسی که با تو سر جنگ داشته باشد سر جنگ دارم و با هرکس صلح کنی صلح میکنم خداوندا! آن کس که او را دوست دارد دوست بدار و آن کس که او را دشمن دارد دشمن بدار» (1)آیا همه این امور را نادیده گرفتن و به فراموشی سپردن چیزی جز ضلال مبین است؟!
جمله امام «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ ...»برگرفته از تعبیر قرآن مجید است که در سوره یونس بعد از بیان نعمتهای واضح خداوند میفرماید: «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ». 2
در ذیل نامه 16 (جلد نهم همین کتاب) این جمله را از حسن بصری نقل کردیم که میگفت:چهار چیز در معاویه بود که حتی اگر تنها یکی از آنها را داشت،موجب هلاکت (اخروی) وی میشد:نخست اینکه امر حکومت را با شمشیر به دست گرفت در حالی که بقایای صحابه و صاحبان فضیلت که از او برتر بودند وجود داشتند.دوم اینکه فرزند شراب خوارش را که لباس ابریشمین میپوشید و طنبور میزد،خلیفه بعد از خود کرد.سوم اینکه ادعا کرد زیاد برادر من است در حالی که پیغمبر فرموده بود:فرزند به پدر رسمیش ملحق میشود و نصیب فرد زناکار سنگ است.چهارم اینکه حجر بن عدی (آن مرد پاک ایمان)
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 24
را به قتل رساند. (1)
آنگاه امام علیه السلام برای تأکید و توضیح بیشتری درباره آنچه پیش از این بیان کرده است میفرماید:«بنابراین از اشتباهکاری و غلطهایی که در آن است بپرهیز،زیرا از دیر زمانی فتنه پردههای سیاه خود را گسترده و ظلمتش بر دیدههایی پرده افکنده است»؛ (فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَ اشْتِمَالَهَا عَلَی لُبْسَتِهَا،فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا (2)أَغْدَفَتْ (3)جَلَابِیبَهَا (4)وَ أَغْشَتِ (5)الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا) .
تعبیر به«شبهه»ممکن است اشاره به اشتباه افکنی معاویه در مورد خون عثمان باشد که آن را به علی علیه السلام بدون هیچ دلیلی نسبت میداد و جمله «اشْتِمَالَهَا عَلَی لُبْسَتِهَا» نیز میتواند اشاره به همین موضوع باشد که معاویه این شبهه افکنی را گسترش داد تا در تمام شام شایع شد.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از جمله مزبور این است که از شبهه بپرهیز و همچنین از آثار ناشی از شبهه و یا اینکه از شبهه بپرهیز و از اینکه آن را همچون لباسی در بر کنی و همه جا از بهانه خونخواهی عثمان برای پیشبرد اهداف نامشروعت بهرهگیری. (6)
منظور از«فتنه»همان اختلاف و شکافی است که معاویه در جهان اسلام
1) 1) .کامل التواریخ،ج 3،ص 487
2) 2) .«طالَما»یعنی در زمانی طولانی این کار تحقق یافته است (توجّه داشته باشید که«طال»فعل است و بهگفته شارح کافیه«ما»ممکن است زائده و یا کافّه باشد)
3) 3) . «أغْدَفَتْ» به معنای فرو افکندن و رها ساختن است.این واژه در مورد فرو افکندن پرده یا نقاب بر صورت نیز به کار میرود
4) 4) .«جَلابیب»جمع«جِلباب»بر وزن«مفتاح»(به کسر جیم و فتح آن به معنای چادر و پارچهای است که تمام بدن را میپوشاند و به پیراهن بلند و گشاد نیز اطلاق شده است)
5) 5) .«أَغْشَت»از ریشه«غَشَیان»بر وزن«غلیان»در اصل به معنای پوشاندن و احاطه کردن است و در جمله بالا به همان معنای پوشاندن آمده است
6) 6) .در صورت اوّل و دوم فاعل«اشتمال»ضمیر«ها»است که اشتمال اضافه به آن شده است و در احتمال سوم فاعل«اشتمال»معاویه است و ضمیر«ها»که به شبهه برمیگردد مفعول آن است
افکنده بود؛نخست از شامیان برای خونخواهی عثمان بیعت گرفت و مدتی بعد،برای خلافت و آنها را از خلیفه به حق مسلمانان جدا ساخت.در مسأله خلافت بدعتی که سابقه نداشت ایجاد کرد و به دنبال او سایر بنیامیّه همان طریقه نادرست وی را در پیش گرفتند و خلفا را یکی بعد از دیگری به زور تعیین کردند و بر مسلمانان تحمیل نمودند که اوّلین پایه شوم آن بیعت گرفتن برای فرزندش یزید بود.
وَ قَدْ أَتَانِی کِتَابٌ مِنْکَ ذُو أَفَانِینَ مِنَ الْقَوْلِ ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ، وَ أَسَاطِیرَ لَمْ یَحُکْهَا مِنْکَ عِلْمٌ وَ لَا حِلْمٌ،أَصْبَحْتَ مِنْهَا کَالْخَائِضِ فِی الدَّهَاسِ، وَ الْخَابِطِ فِی الدِّیمَاسِ،وَ تَرَقَّیْتَ إِلَی مَرْقَبَةٍ بَعِیدَةِ الْمَرَامِ،نَازِحَةِ الْأَعْلَامِ، تَقْصُرُ دُونَهَا الْأَنُوقُ وَ یُحَاذَی بِهَا الْعَیُّوقُ.وَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ تَلِیَ لِلْمُسْلِمِینَ بَعْدِی صَدْراً أَوْ وِرْداً،أَوْ أُجْرِیَ لَکَ عَلَی أَحَدٍ مِنْهُمْ عَقْداً أَوْ عَهْداً!! فَمِنَ الآْنَ فَتَدَارَکْ نَفْسَکَ،وَ انْظُرْ لَهَا،فَإِنَّکَ إِنْ فَرَّطْتَ حَتَّی یَنْهَدَ إِلَیْکَ عِبَادُ اللّهِ أُرْتِجَتْ عَلَیْکَ الْأُمُورُ،وَ مُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْکَ الْیَوْمَ مَقْبُولٌ،وَ السَّلَامُ.
نامهای از تو به من رسید که پر بود از یک سلسله پشت هم اندازی و سخنان بی محتوا و در آن از صلح و سلامت خبری نبود.در اساطیر و سخنان افسانهگونهات هیچ اثری از دانش و عقل به چشم نمیخورد.تو همچون کسی هستی که در زمینی سست و صعبالعبور فرو رفته و یا همچون کسی که در دخمههای تاریک زیر زمینی راه خود را گم کرده است و میخواهی به نقطهای برسی که (از مرتبهات بسیار برتر و) رسیدن به آن (برای تو) دشوار و نشانههایش ناپیداست؛مقامی که عقابان بلندپرواز را یارای صعود به آن نیست و همطراز ستاره عیوق (از ستارگان دوردست آسمان) است.پناه به خدا میبرم از اینکه که تو بعد از من سرپرست و پیشوای مسلمانان گردی و امور آنها را سامان دهی و یا اینکه من در این باره برای تو نسبت به (سرپرستی) یک تن از آنان قرارداد و عهدی امضا کنم.از هم اکنون تا دیر نشده خود را دریاب و برای خویشتن
چاره اندیش،زیرا اگر کوتاهی کنی تا زمانی که بندگان خدا (و لشکریان حق) به سوی تو به پا خیزند درهای چاره به رویت بسته خواهد شد و چیزی که امروز از تو قبول میشود آنروز مقبول نخواهد بود.و السلام.
امام علیه السلام در این بخش از نامه نخست به سراغ ظاهر نامه و سپس به محتوای آن میپردازد،زیرا معاویه در نامه خود الفاظی در کنار هم گذاشته بود که خود را فصیح و بلیغ نشان دهد و به پندارش با کلمات امام رقابت کند امام میفرماید:
«نامهای از تو به من رسید که پر بود از یک سلسله پشت هم اندازی و سخنان بیمحتوا و در آن از صلح و سلامت خبری نبود.در اساطیر و سخنان افسانهگونهات هیچ اثری از دانش و عقل به چشم نمیخورد»؛ (وَ قَدْ أَتَانِی کِتَابٌ مِنْکَ ذُو أَفَانِینَ مِنَ الْقَوْلِ ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ (1)،وَ أَسَاطِیرَ (2)لَمْ یَحُکْهَا (3)مِنْکَ عِلْمٌ وَ لَا حِلْمٌ) .
«الأفانین»جمع«أفْنان»و آن جمع«فِنَن»به معنای اسلوب است؛یعنی نامه تو از اسلوبهای مختلف و ناهمگونی تشکیل شده بود.
جمله «ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ» اشاره به این است که هیچ اثری از خیرخواهی
1) 1) .برای«سِلم»چند معنا ذکر شده است:سلامت،صلح و اسلام و در اینجا مناسب همان معنای اوّل و دوماست؛یعنی نامه تو نه نشانهای از صلحطلبی داشت و نه سلامت روح و فکر
2) 2) .«اساطیر»جمع«اسطوره»به حکایات و داستانهای خلافی و دروغین گفته میشود که در قرآن مجید از زبان کفار تکرار شده و همیشه آن را با اوّلین توصیف میکردند تا بگویند دعوت انبیا خرافاتی است که تازگی هم ندارد؛ولی این واژه مفهوم عامی دارد که اشاره به مطالب سست و بیهوده و بیارزش است و در کلام امام نیز همین معنا اراده شده و بعضی گفتهاند:«اساطیر»جمع جمع است؛یعنی«اساطیر»جمع«اسطار»و«اسطار»جمع«سطر»است و«سطر»در اصل به معنای«صف»آمده است و چون«اساطیر»خرافاتی است که پشت هم میاندازند این واژه بر آن اطلاق شده است
3) 3) .«یَحُکْها»از ریشه«حیاکة»به معنای بافتن است و در جمله بالا اشاره به این است که معاویه در نامه خود مطالب بی اساس و دور از منطقی را به هم بافته بود
و سلامت در آن وجود نداشت.بعضی از شارحان نیز«سلم»را در اینجا به معنای اسلام دانستهاند؛یعنی نشانههای اسلام در نامه تو دیده نمیشد.
تعبیر به «أَسَاطِیرَ لَمْ یَحُکْهَا ...»اشاره به این است که الفاظ و جملههایی که در نامهات به هم بافته بودی از علم و عقل نشأت نگرفته بود،بلکه مجموعهای از شیطنتها را در الفاظی ناموزون ریخته بودی که نشانه جهل و بیخبری نویسندهاش بود.
آنگاه امام به محتوای نامه میپردازد که هدف اصلی معاویه از آن تکیه زدن بر تخت قدرت و خلافت مسلمانان و حد اقل آن حکومت بر شام و مصر دو بخش عظیم و بسیار مهم از کشور اسلامی بود میفرماید:«تو همچون کسی هستی که در زمینی سست و صعبالعبور فرو رفته و یا همچون کسی که در دخمههای تاریک زیرزمینی راه خود را گم کرده است ومیخواهی به نقطهای برسی که (از مرتبهات بسیار برتر و) رسیدن (به آن) دشوار و نشانههایش ناپیداست؛مقامی که عقابان بلندپرواز را یارای صعود به آن نیست وهمطراز ستاره عیوق (از ستارگان دوردست آسمان) است»؛ (أَصْبَحْتَ مِنْهَا کَالْخَائِضِ (1)فِی الدَّهَاسِ (2)وَ الْخَابِطِ (3)فِی الدِّیمَاسِ (4)وَ تَرَقَّیْتَ إِلَی مَرْقَبَةٍ (5)بَعِیدَةِ الْمَرَامِ،نَازِحَةِ (6)الْأَعْلَامِ،تَقْصُرُ دُونَهَا الْأَنُوقُ (7)وَ یُحَاذَی
1) 1) .«الخائِض»به معنای فرو رفته از ریشه«خَوْض»بر وزن«حوض»در اصل به معنای وارد شدن تدریجیدر آب است،ولی بعداً به هرگونه ورود در چیزی و یا حتی شروع به چیزی اطلاق شده است
2) 2) .«الدِّهاس»به معنای زمین بسیار سستی است که پای انسان در آن فرو میرود و عبور از آن بسیار مشکل است
3) 3) .«الخابِط»به معنای گمکرده راه و یا کسی که کورکورانه و بدون اطلاع کاری را انجام میدهد
4) 4) .«الدِّیماس»به معنای محل تاریک و یا دخمههای زیر زمینی است
5) 5) .«مَرْقَبَة»به معنای محل بلند و به محل دیدهبانی و رصدخانه نیز اطلاق میشود
6) 6) .«نازِحَة»به معنای دور و دوردست و همچنین دور کننده است از ریشه«نَزْح»بر وزن«فتح»به معنای دور شدن و دور کردن است و به همین جهت این واژه بر کشیدن آب از چاه نیز اطلاق میشود و به آن«نَزْح بئر»میگویند،بنابراین«نازِحَة الأعلام»یعنی چیزی که نشانههای آن دور است
7) 7) .«الأنُوق»به معنای عقاب است و گاه به سیمرغ که پرندهای افسانهای است نیز اطلاق میشود و از آنجایی که اهمّیّت فوقالعادهای برای تخم خود قائل است بر بالای قلههای کوهها رفته و در آنجا تخمگذاری میکند
بِهَا الْعَیُّوقُ (1)) .
امام با تشبیهات زیبا و مثالهای گویا این نکته را به معاویه گوشزد میکند که مقام خلافت مسلمانان هرگز به او نمیرسد و هیچگاه شایستگی آن را ندارد؛ تقوایی در سرحد عصمت میخواهد که ذرهای از آن در وجود معاویه نبود و علم و دانشی فوقالعاده میطلبد که در معاویه عُشری از اعشار آن وجود نداشت و زیرا او مجموعهای بود از مکر و خدعه و بیتقوایی؛گاه او را به کسی تشبیه میکند که میخواهد از شنزاری عبور کند و پاهایش تا زانو در آن فرو رفته و گاه به کسی که مسیر خود را از دخمههای زیرزمینی انتخاب کرده و گاه به پرنده ناتوان و شکستهبالی که میخواهد خود را به جایگاه عقاب بر فراز کوهها برساند و یا به اوج آسمانها در کنار ستاره عیّوق قرار گیرد و با این همه ضعف و ناتوانی این همه بلندپروازی راستی عجیب است؛گاه حکومت مصر و شام را میخواهد و گاه جانشینی علی بن ابی طالب را.
سپس امام علیه السلام در برابر تقاضاهای معاویه در امر حکومت دست رد بر سینه این نامحرم زده و به صورت قاطعانه میفرماید:«پناه به خدا میبرم از اینکه که تو پس از من سرپرست و پیشوای مسلمانان گردی و امور آنها را سامان دهی و یا اینکه من در این باره برای تو نسبت به (سرپرستی) یک تن از آنان قرارداد و عهدی امضا کنم»؛ (وَ حَاشَ لِلَّهِ (2)أَنْ تَلِیَ لِلْمُسْلِمِینَ بَعْدِی صَدْراً أَوْ وِرْداً (3)،أَوْ أُجْرِیَ لَکَ عَلَی أَحَدٍ مِنْهُمْ عَقْداً أَوْ عَهْداً!!) .
به این ترتیب امام معاویه را از اینکه امتیاز حکومت شام و مصر به او داده شود
1) 1) .«العَیُّوق»ستاره معروفی است که بسیار دوردست به نظر میرسد و در کنار کهکشان یا ستاره ثریا دیده میشود و ضربالمثل است در دوری
2) 2) .«حاش للّه»در اصل«حاشی للّه»بوده و«حاشی»به معنای«کنارگیری کرد»است.این جمله به معنایمبادا،خدا نکند،به خدا پناه میبرم،به کار میرود
3) 3) .«صَدْراً أوْ وِرْداً»ورد به معنای وارد شدن بر آبگاه و صدر به معنای خارج شدن از آن است و تعبیر به«صدراً أو ورداً»به معنای دخالت کردن و سرپرستی نمودن امور است
و یا بعد از امام به خلافت مسلمانان منصوب گردد برای همیشه مأیوس میسازد.
نصر بن مزاحم در صفین مینویسد هنگامی که نماینده علی بن ابیطالب «جریر بن عبد اللّه»به شام نزد معاویه رفت تا برای آن حضرت بیعت بگیرد، معاویه به منزل جریر آمد گفت:من فکری کردهام.جریر گفت:بگو ببینم.گفت:
به علی بنویس که حکومت شام و مصر را در اختیار من بگذارد و هنگامی که وفات او فرا رسد بیعت هیچ کس را بعد از خودش بر گردن من ننهد.در این صورت من تسلیم او میشوم و مینویسم که خلافت حق اوست.جریر گفت:
آنچه میخواهی بنویس من هم مینویسم.معاویه این مطلب را خدمت علی علیه السلام نوشت (و با نامه جریر به خدمت علی علیه السلام فرستادند) امام در پاسخ به جریر مرقوم داشت که پیش از این«مغیرة بن شعبه»نیز چنین پیشنهادی را به من کرده بود که حکومت شام را به معاویه دهم.این در هنگامی بود که من در مدینه بودم من خودداری کردم و امیدوارم که خداوند هرگز مرا چنان نبیند که گمراهان را یاور خود انتخاب کرده باشم. (1)
آنگاه امام علیه السلام در سخن نهایی خود به معاویه هشدار میدهد میفرماید:«از هم اکنون تا دیر نشده خود را دریاب و برای خویشتن چارهاندیش،زیرا اگر کوتاهی کنی تا زمانی که بندگان خدا (و لشکریان حق) به سوی تو به پا خیزند درهای چاره به رویت بسته خواهد شد و چیزی که امروز از تو قبول میشود آن روز مقبول نخواهد بود.و السلام»؛ (فَمِنَ الآْنَ فَتَدَارَکْ نَفْسَکَ،وَ انْظُرْ لَهَا،فَإِنَّکَ إِنْ فَرَّطْتَ حَتَّی یَنْهَدَ (2)إِلَیْکَ عِبَادُ اللّهِ أُرْتِجَتْ (3)عَلَیْکَ الْأُمُورُ،وَ مُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْکَ الْیَوْمَ مَقْبُولٌ،وَ السَّلَامُ) .
امام این نصیحت مشفقانه را به معاویه میکند که تا دیر نشده از خواب غفلت
بیدار گردد و در برابر حق تسلیم شود و بیعت امام را بپذیرد که در این صورت ممکن است گناهان گذشته او مورد عفو قرار گیرد؛ولی اگر این فرصت بگذرد و از آن استفاده نکند و لشکر اسلام بر او چیره شوند دیگر پشیمانی و ندامت سودی نخواهد داشت و توبه از اعمال گذشته از او پذیرفته نخواهد شد و به راستی اگر وسوسههای«عمرو بن عاص»در میان گروهی از افراد جاهل و نادان از لشکر کوفه تأثیر نکرده بود تشکیلات معاویه به کلی در هم کوبیده میشد و آنچه را امام در ذیل این نامه آورده است تحقق مییافت.
قابل توجّه اینکه امام نامه را با سلام پایان میدهد تا نصیحت خیرخواهانه آخر نامه در معاویه مؤثر واقع شود؛ولی از آنجا که معاویه باد غرور در سر داشت و عطش مقام و حکمرانی همه وجودش را پر کرده بود به علاوه کینههای پیشین مربوط به کشته شدن بستگان نزدیکش در جنگهای اسلامی به دست توانای علی علیه السلام را فراموش نکرده بود،این نامه در دل او اثر نکرد و همچنان به راه نادرست خود ادامه داد.
و من کتاب له علیه السلام
إلی عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْعَبّاسِ وَ قَدْ تَقَدَّمَ ذِکْرُهُ بِخِلافِ هذهِ الرِّوایَةِ
از نامههای امام علیه السلام است
که به عبد اللّه بن عباس نگاشته و این نامه قبلاً به صورت دیگری
(نامه 22) آمده است. (1)
این نامه گرچه خطاب به ابن عباس است ولی به یقین همه انسانها مخاطب واقعی آن میباشند و حاصل نامه این است که نباید به امور مادی دلبستگی
1) 1) .سند نامه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است که این نامه در کتاب صفة الصفة (از ابوالفرج ابن جوزی) و تاریخ دمشق (از ابن عساکر متوفای 571) آمده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 461) و از آنجا که این نامه از نظر محتوا شباهت زیادی با نامه 22 دارد،هرچند الفاظش متفاوت است،مدارکی را که برای آن نامه ذکر کردهاند برای این نامه نیز قابل استفاده است.صاحب مصادر در نامه 22 میگوید:نامه مذکور را به صورت گسترده و متواتر کسانی که پیش از سیّد رضی و بعد از او میزیستند در کتابهای خود آوردهاند.از جمله کسانی که پیش از سیّد رضی میزیستند:نصر بن مزاحم در کتاب صفین،مرحوم کلینی در روضة الکافی،بلاذری در انساب الاشراف و یعقوبی در کتاب تاریخاند و بعد از مرحوم سیّد رضی گروه دیگری نیز این نامه را نقل کردهاند (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 234)
داشت نه از روی آوردنش شادمانی کرد و نه از دست رفتنش غمگین بود،چرا که همگی گذراست.آنچه باید به آن دل بست کارهای خیری است که انسان میتواند انجام دهد و پیش از خود به عالم برزخ و قیامت بفرستد و آنچه باید درباره آن متأسف شد چیزهایی است که انسان میتوانسته انجام دهد ولی از دستش رفته است.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الْمَرْءَ لَیَفْرَحُ بِالشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ،وَیَحْزَنُ عَلَی الشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَکُنْ لِیُصِیبَهُ،فَلَا یَکُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِی نَفْسِکَ مِنْ دُنْیَاکَ بُلُوغُ لَذَّةٍ أَوْ شِفَاءُ غَیْظٍ،وَلَکِنْ إِطْفَاءُ بَاطِلٍ أَوْ إِحْیَاءُ حَقٍّ.وَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا قَدَّمْتَ،وَأَسَفُکَ عَلَی مَا خَلَّفْتَ،وَهَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) (بسیار میشود که) انسان از یافتن چیزی خشنود میگردد که هرگز از دست او نمیرفت (و به عکس) از فوت چیزی اندوهناک میگردد که هرگز نصیب او نمیشد،بنابراین نباید بهترین و برترین چیز نزد تو رسیدن به لذات دنیا یا فرو نشاندن خشم (از طریق انتقام از دشمن) باشد،بلکه خاموش کردن آتش باطل و یا زنده کردن حق باید مورد علاقه تو باشد.
آنچه باید مایه سرور و خوشحالی تو گردد چیزی است که از پیش (برای روز قیامت) فرستادهای و آنچه باید مایه تأسف تو گردد چیزی است که به جای میگذاری (و میروی و از آن برای ذخیره یوم المعاد استفاده نمیکنی و در یک کلام) تمام همّ تو باید متوجه جهان پس از مرگ باشد.
چه چیز باید مورد علاقه تو باشد؟
امام علیه السلام در آغاز این نامه میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) (بسیار
میشود که) انسان از یافتن چیزی خشنود میگردد که هرگز از دست او نمیرفت (و به عکس) از فوت چیزی اندوهناک میگردد که هرگز نصیب او نمیشد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الْمَرْءَ لَیَفْرَحُ بِالشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ،وَ یَحْزَنُ عَلَی الشَّیْءِ الَّذِی لَمْ یَکُنْ لِیُصِیبَهُ) .
اشاره به اینکه از نظر مقدرات الهی و یا به بیانی دیگر از نظر عالم اسباب،گاه مواهبی نصیب انسان میشود که تلاش و کوششی برای آن نکرده و از نظر ظاهر به طور حتم به او میرسید در این گونه موارد شادمانی چندان مفهومی ندارد و به عکس از نظر مقدرات و عالم اسباب اموری است که انسان هرچه تلاش کند به آن نخواهد رسید و به تعبیر دیگر قسمت او نیست گاه در اینجا غمگین میشود در حالی که تأسف خوردن بر این گونه امور منطقی نیست و همانند آن است که انسان تأسف بخورد چرا بال و پر ندارد که بر فراز آسمانها پرواز کند.
به یقین توجّه به این دو نکته انسان را از دلبستگیهای فوقالعاده مادی رها میسازد،زیرا نسبت به تمام نعمتهای مادی که در اختیار اوست یا آنچه از دست او رفته همین احتمال هست،همان چیزی که در قرآن مجید آمده است:
««لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ» ؛این به جهت آن است که برای آنچه از دست دادهاید تأسف نخورید،و به آنچه به شما داده شده دلبسته و شادمان نباشید». (1)
سپس امام علیه السلام نتیجهگیری کرده میفرماید:«بنابراین نباید بهترین و برترین چیز نزد تو رسیدن به لذات دنیا یا فرو نشاندن خشم (از طریق انتقام از دشمن) باشد،بلکه خاموش کردن آتش باطل،یا زنده کردن حق باید مورد علاقه تو باشد»؛ (فَلَا یَکُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِی نَفْسِکَ مِنْ دُنْیَاکَ بُلُوغُ لَذَّةٍ أَوْ شِفَاءُ غَیْظٍ،وَ لَکِنْ إِطْفَاءُ بَاطِلٍ أَوْ إِحْیَاءُ حَقٍّ) .
1) 1) .حدید،آیه 23
امام علیه السلام مواهب مادی را در این عبارت در دو چیز خلاصه کرده یکی رسیدن به لذات دنیوی؛لذت مال و فرزند و همسر و سفرههای رنگین و مانند آن از اموری که همه در گذر است و دائماً متزلزل و دیگر انتقام گرفتن از مخالفان و دشمنان که ظاهرا مایه آرامش او میشود در حالی که اگر بر نفس خویش مسلّط باشد آرامشی که در سایه عفو و گذشت حاصل میگردد به مراتب از آرامش حاصله از انتقام،برتر است و در مقابل،دو چیز را از مهمترین اعمال صالح و ذخایر یومالمعاد میشمرد:فرونشاندن آتش باطل و احیای حق،و از آنجا که حق و باطل مفهوم بسیار وسیع و گستردهای دارد،بیشتر مسائل اجتماعی و فردی را شامل میشود.
حضرت در پایان نامه میافزاید:«آنچه باید مایه سرور و خوشحالی تو گردد چیزی است که از پیش (برای روز قیامت) فرستادهای و آنچه باید مایه تأسف تو گردد چیزی است که بهجای میگذاری (و میروی و از آن برای ذخیره یومالمعاد استفاده نمیکنی و در یک کلام) تمام همّ تو باید متوجه جهان پس از مرگ باشد»؛ (وَ لْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا قَدَّمْتَ،وَ أَسَفُکَ عَلَی مَا خَلَّفْتَ (1)،وَ هَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ) .
دلیل آن هم روشن است،زیرا آنچه پایدار و باقی و جاودانی است و همیشه با انسان خواهد بود کارهای نیکی است که برای روز جزا ذخیره کرده است.باید به دست آوردن آن مایه شادی و از دست دادن آن مایه غم و اندوه باشد.
از ابن عباس نقل شده که میگوید بعد از کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از هیچ کلامی به اندازه این کلام سود نبردم«مَا انْتَفَعْتُ بِکَلامٍ بَعْدَ کَلامِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ،کَانْتِفاعی بِهذا الْکَلامِ». (2)
و من کتاب له علیه السلام
إلی قُثَمِ بْنِ الْعَبّاسِ وَهُوَ عامِلُهُ عَلی مَکَّةَ
(1) از نامههای امام علیه السلام
به قثم بن العباس فرماندار مکه است. (2)
این نامه در واقع از سه بخش تشکیل شده است:بخش اوّل دستوراتی است
1) 1) .«قُثَم»در اصل«قاثم»بوده به معنای شخص سخاوتمند و پربخشش (سپس الف آن افتاده و فتحه تبدیل به ضم شده است).او فرزند«عباس»و برادر«عبیداللّه»و«عبداللّه بن عباس»و طبق بعضی از روایات برادر رضاعی امام حسین علیه السلام است.از افتخارات او این بود که آخرین کسی است که وارد قبر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از رحلت آن حضرت شد و تبرّک جست و طبق روایتی«مغیرة بن شعبة»برای اینکه این افتخار را به دست آورد هنگامی که افراد یکی پس از دیگری از قبر پیغمبر خارج شدند انگشتر خود را در قبر انداخت تا آخرین نفری باشد که وارد قبر میشود؛ولی«قثم»متوجه شد و وارد قبر شد و انگشتر مغیره را به او داد و او آخرین کسی بود که با جسد پاک پیغمبر وداع کرد.(قاموس الرجال،ج 8،ص 515 به نقل از انساب الاشراف).شرح حال او را در جلد نهم ذیل نامه 33 نوشتهایم
2) 2) .سند نامه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه تنها سند دیگری که برای این نامه ذکر شده همان چیزی است که قطب راوندی در کتاب فقه القرآن آورده است گرچه مرحوم راوندی (متوفای 573) بعد از مرحوم رضی میزیسته؛ولی عبارات او در کتاب فقه القرآن تفاوتهایی با آنچه در نهجالبلاغه آمده است دارد که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 462)
که امام به«قثم بن العباس»والی مکه میدهد که با مردم به خوبی رفتار کند و آموزشهای لازم را به آنها بدهد و احکام الهی را برای آنها روشن سازد.
در بخش دوم دستوراتی درباره اموال بیتالمال میدهد که بخشی از آن را به نیازمندان و ارباب حاجت اختصاص دهد و مازاد را برای امام ارسال دارد تا در مصارف شرعیه هزینه کند.
در بخش سوم دستور خاصی به ساکنان مکه و مالکان خانههای این شهر میدهد و میفرماید:به آنها دستور بده از کسانی که در خانههای آنها (در ایام حج و زیارت خانه خدا) ساکن میشوند اجرتی نگیرند و رایگان در اختیار آنها بگذارند.در این مورد به آیهای از قرآن مجید نیز استناد فرموده است.
أَمَّا بَعْدُ،فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ،وَذَکِّرْهُمْ بِأَیّامِ اللّهِ،وَاجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَیْنِ، فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِیَ،وَعَلِّمِ الْجَاهِلَ،وَذَاکِرِ الْعَالِمَ.وَلَا یَکُنْ لَکَ إِلَی النَّاسِ سَفِیرٌ إِلَّا لِسَانُکَ،وَلَا حَاجِبٌ إِلَّا وَجْهُکَ.وَلَا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِکَ بِهَا،فَإِنَّهَا إِنْ ذِیدَتْ عَنْ أَبْوَابِکَ فِی أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِیمَا بَعْدُ عَلَی قَضَائِهَا.وَانْظُرْ إِلَی مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ مِنْ مَالِ اللّهِ فَاصْرِفْهُ إِلَی مَنْ قِبَلَکَ مِنْ ذَوِی الْعِیَالِ وَالْمَجَاعَةِ، مُصِیباً بِهِ مَوَاضِعَ الْفَاقَةِ وَالْخَلَّاتِ،وَمَا فَضَلَ عَنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ إِلَیْنَا لِنَقْسِمَهُ فِیمَنْ قِبَلَنَا.وَمُرْ أَهْلَ مَکَّةَ أَلَّا یَأْخُذُوا مِنْ سَاکِنٍ أَجْراً،فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ:
«سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَالْبادِ»فَالْعَاکِفُ:الْمُقِیمُ بِهِ،وَالْبَادِی:الَّذِی یَحُجُّ إِلَیْهِ مِنْ غَیْرِ أَهْلِهِ.وَفَّقَنَا اللّهُ وَإِیَّاکُمْ لِمَحَابِّهِ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) مراسم حج (و زیارت خانه خدا را به نحو احسن) برای مردم برپا دار.ایام اللّه و روزهای الهی را به آنها یادآور شو.صبح و عصر برای رسیدگی به امور مردم جلوس کن،حکم الهی را برای کسانی که پرسش دینی دارند بیان کن،جاهلان را تعلیم ده و با دانشمندان مذاکره نما و نباید در میان تو و مردم واسطه و سفیری جز زبانت و حاجب و دربانی جز چهرهات باشد.افرادی را که به تو حاجت دارند از ملاقات با خویش محروم مساز،چرا که اگر آنها در ابتدا از در خانهات رانده شوند بعداً برای حل مشکلاتشان تو را نخواهند ستود و درباره اموالی که نزد تو از مال اللّه جمع شده دقت کن و آن را به مصرف عیالمندان و گرسنگانی که نزد تو هستند برسان آنگونه که دقیقاً به دست
فقرا و نیامندان برسد و ما زاد آن را نزد ما بفرست تا میان نیازمندانی که در اینجا هستند تقسیم کنیم.
به مردم مکه دستور ده تا از کسانی که در این شهر مسکن میگزینند اجاره بها نگیرند،زیرا خداوند سبحان میفرماید:«و در این سرزمین«عاکف»و«بادی» یکسانند؛منظور از«عاکف»کسی است که در آن سرزمین اقامت دارد و منظور از «بادی»کسی است که از غیر اهل مکه برای حج به مکه میآید.خداوند ما و شما را توفیق انجام اعمالی دهد که موجب رضا و محبّت اوست و السلام.
ضرورت رسیدگی به نیازمندان و امور مربوط به حج
گر چه مخاطب در این نامه«قثم بن عباس»فرماندار مکه است (1)ولی دستورات جامعی در آن داده شده که قسمت عمده آن شامل حال همه مدیران در سطوح مختلف اجتماعی میشود و سزاوار است همه گوش جان به آن بسپارند و آنها را به کار بندند.
در بخش اوّل این نامه چند دستور مهم به او میدهد.نخست میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) مراسم حج (و زیارت خانه خدا را به نحو احسن) برای مردم برپا دار»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ) .
میدانیم مراسم حج اگر با مدیریت صحیح انجام شود هم بجا آورندگان حج خاطره خوبی از این عبادت پرفیض میبرند و هم آثار و برکاتی برای همه مسلمانان دارد،زیرا این برنامه همانگونه که در روایات فلسفه احکام آمده است، برای تقویت پایههای آیین اسلام است: «وَالْحَجَّ تَقْوِیَةً لِلدِّینِ» . (2)
دومین دستوری که امام به او میدهد این است که میفرماید:«ایام اللّه و روزهای الهی را به آنها یادآور شو»؛ (وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّامِ اللّهِ) .
این تعبیر برگرفته از آیهای است که در سوره ابراهیم آیه 5 آمده است که خداوند خطاب به موسی میفرماید:بنیاسرائیل را به یاد«ایام اللّه»بینداز.
مفسّران برای«ایام اللّه»تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند از جمله اینکه:منظور از آن روزهای درخشان و پرباری است که در تاریخ امتها به وجود آمده و نعمتهای الهی شامل حال امتها شده و یادآوری آن روح تازهای به انسانها میدهد و انگیزه حرکت جدید میشود.بعضی نیز گفتهاند:منظور روزهای سختی است که بر بعضی از امتها گذشته و گرفتار عذاب شدید الهی شدهاند و یادآوری آن مایه بیداری و بازگشت به سوی حق است.
این احتمال نیز هست که واژه«ایام اللّه»همه این ایام را شامل شود،همانگونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «أَیَّامُ اللّهِ نَعْمَاؤُهُ وَ بَلَاؤُهُ وَ مَثُلَاتُهُ سُبْحَانَه؛ ایام اللّه روزهای نعمت خداوند و آزمایشهای او بهوسیله بلاهاست». (1)
به یقین یادآوری این روزها تأثیر فراوانی در تربیت نفوس و تهذیب ارواح و هدایت مردم به صراط مستقیم دارد.
سومین دستوری را که آن حضرت به«قثم بن عباس»میدهد این است که میفرماید:«صبح و عصر برای رسیدگی به امور مردم جلوس کن،حکم الهی را برای کسانی که پرسش دینی دارند بیان کن،جاهلان را تعلیم ده و با دانشمندان مذاکره نما»؛ (وَ اجْلِسْ لَهُمُالْعَصْرَیْنِ (2)،فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِیَ،وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ،وَ ذَاکِرِ الْعَالِمَ) .
اشاره به اینکه نباید در قصر فرمانداری بروی و درها را به روی خود ببندی و از مردم بیگانه شوی؛تو باید صبح و عصر با مردم در تماس باشی و سه مشکل
را حل کنی:نخست به سؤالات دینی پاسخ دهی.دوم جاهلان را علم بیاموزی و دیگر اینکه با عالمان و دانشمندان به گفتوگو بنشینی و مسائل پیچیده دینی را به کمک آنها حل کنی و برای انجام امور مهم منطقه حکومت خود از آنان مشورت بطلبی.
این دستور امام نشان میدهد که«قثم بن عباس»مردی دانشمند و صاحب نظر در مسائل دینی بوده که هم به سؤالات دینی مردم پاسخ میگفته و هم مجلس درس برای جاهلان تشکیل میداده است و نیز نشان میدهد که در محیط فرمانداری او عالمان دیگری هم بودهاند که امام تشکیل مجالس مشورتی را با آنان لازم میشمرد.
آنگاه در دستور چهارمی میفرماید:«نباید در میان تو و مردم واسطه و سفیری جز زبانت و حاجب و دربانی جز چهرهات باشد»؛ (وَ لَا یَکُنْ لَکَ إِلَی النَّاسِ سَفِیرٌ إِلَّا لِسَانُکَ،وَ لَا حَاجِبٌ إِلَّا وَجْهُکَ) .
این سخن تأکید بیشتری است بر آنچه در دستور پیش است و اشاره به این حقیقت که حل مشکلات مردم و اداره امور کشور با پیام و پیغام میسر نمیشود، بلکه رئیس حکومت باید با مردم در تماس مستقیم باشد و حضورا مشکلات را دریابد و به حل آنها بپردازد.
در دستور پنجم که باز هم تأکید بیشتری بر دستورات پیشین است میفرماید:
«افرادی را که به تو حاجت دارند از ملاقات با خویش محروم مساز،چرا که اگر آنها در ابتدا از در خانهات رانده شوند بعداً برای حل مشکلاتشان تو را نخواهند ستود»؛ (وَ لَا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِکَ بِهَا،فَإِنَّهَا إِنْ ذِیدَتْ (1)عَنْ أَبْوَابِکَ فِی أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِیمَا بَعْدُ عَلَی قَضَائِهَا) .
این همان چیزی است که روانشناسان امروز بعد از مطالعات خود به آن
1) 1) .«ذِیدَت»از ریشه«ذود»بر وزن«ذوب»به معنای منع کردن گرفته شده است
رسیدهاند که ملاقات چهره به چهره تأثیر فوقالعادهای در جذب افراد و فرونشاندن آتش خشم آنها و برآوردن حاجاتشان دارد.
شبیه همین معنا در نامه مالک اشتر (نامه 53) آمده است آنجا که میفرماید:
«وَ أَمَّا بَعْدُ فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِیَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ؛ و اما بعد هیچ گاه خود را در زمانی طولانی از رعایا پنهان مدار زیرا پنهان ماندن زمامداران از چشم رعایا موجب نوعی محدودیت و کماطلاعی نسبت به امور (کشور) میشود».
آنگاه امام در ششمین دستور میفرماید:«درباره اموالی که نزد تو از مالاللّه جمع شده دقت کن و آن را به مصرف عیالمندان و گرسنگانی که نزد تو هستند برسان آنگونه که دقیقا به دست فقرا و نیازمندان برسد و ما زاد آن را نزد ما بفرست تا میان نیازمندانی که در اینجا هستند تقسیم کنیم»؛ (وَ انْظُرْ إِلَی مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ مِنْ مَالِ اللّهِ فَاصْرِفْهُ إِلَی مَنْ قِبَلَکَ مِنْ ذَوِی الْعِیَالِ وَ الْمَجَاعَةِ،مُصِیباً بِهِ مَوَاضِعَ الْفَاقَةِ وَ الْخَلَّاتِ (1)،وَ مَا فَضَلَ عَنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ إِلَیْنَا لِنَقْسِمَهُ فِیمَنْ قِبَلَنَا) .
این تعبیر نشان میدهد که اموال خراجیه و زکات که از یک محل گردآوری میشود باید بخش مهمی از آن صرف نیازمندان محل گردد و آنچه اضافه میماند به مرکز حکومت ارسال تا در نیازمندیهای آن مرکز صرف شود.
البتّه ممکن است سؤال شود که پس چگونه در حالات پیامبراکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «کَانَ رَسُولُ اللّهِ یَقْسِمُ صَدَقَةَ أَهْلِ الْبَوَادِی فِی أَهْلِ الْبَوَادِی وَصَدَقَةَ أَهْلِ الْحَضَرِ فِی أَهْلِ الْحَضَرِ؛ رسول خدا زکات بادیه نشینان را در میان محرومان آنها تقسیم میکرد و زکات شهرنشینان را در میان محرومان آنها». (2)یعنی به جای
دیگر منتقل نمیکردند؟
جوابش این است که صدقه در این روایت به معنای زکات است در حالی که در محل بحث،بخش مهمی از اموال بیتالمال را مالالخراج تشکیل میدهد و آن تعلق به همه مسلمانان دارد،بنابراین نظر امام در این نامه تنها به زکات نیست و تعبیر به «مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ مِنْ مالِ اللّهِ» شامل همه اینها میشود و لذا بخشی از آن را باید در محل و بخشی را در مرکز حکومت صرف کرد.
تفاوت«ذَوِی الْعِیَالِ»با«الْمَجَاعَةِ»این است که در دومی تنها به گرسنگان اشاره میکند؛خواه عیالاتی داشته باشند یا نه و عنوان اوّل اشاره به کسانی است که افرادی تحت تکفل دارند و برای غذا یا مسکن و نظیر آن نیازمندند.
تفاوت«مَوَاضِعَ الْفَاقَةِ»و«الْخَلَّاتِ؛مواضع الخلات»این است که«فاقه»فقر شدیدتری را بیان میکند.اشاره به اینکه تمام اصناف فقرا و نیازمندان را باید در نظر بگیرند و هر کدام را به تناسب حاجاتشان بهرهای از مال اللّه بدهند.
سرانجام در هفتمین و آخرین دستور میفرماید:«به مردم مکه دستور ده تا از کسانی که در این شهر مسکن میگزینند اجاره بها نگیرند،زیرا خداوند سبحان میفرماید:«و در این سرزمین«عاکف»و«بادی»یکسانند»؛ (وَ مُرْ أَهْلَ مَکَّةَ أَلَّا یَأْخُذُوا مِنْ سَاکِنٍ أَجْراً،فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ: «سَواءً الْعاکِفُ 1فِیهِ وَ الْبادِ 2» ).
آنگاه به تفسیر واژه«العاکف»و«الباد»میپردازد و میفرماید:«منظور از «عاکف»کسی است که در آن سرزمین اقامت دارد و منظور از«بادی»کسی است که از غیر اهل مکه برای حج به مکّه میآید»؛ (فَالْعَاکِفُ:الْمُقِیمُ بِهِ،وَالْبَادِی:الَّذِی
یَحُجُّ إِلَیْهِ مِنْ غَیْرِ أَهْلِهِ) .
آنگاه امام نامه خود را به عنوان حسن ختام با دعای جامع و کوتاهی پایان میدهد و میفرماید:«خداوند ما و شما را توفیق انجام اعمالی دهد که موجب رضا و محبّت اوست والسلام»؛ (وَفَّقَنَا اللّهُ وَ إِیَّاکُمْ لِمَحَابِّهِ (1)وَ السَّلَامُ) .
آیا استفاده از خانههای مکه برای همه مباح است؟
ظاهر عبارت امام در این نامه در بدو نظر این است که اهل مکه حق ندارند از زوار بیت اللّه که از خارج این شهر میآیند مال الاجارهای در برابر سکونت در خانههای مکه دریافت کنند.در اینکه آیا این حکم به عنوان حرمت است یا کراهت در میان فقهای شیعه و اهل سنّت اختلاف نظر وجود دارد.
بعضی از فقهای اهل سنّت؛مانند«مالک»و«ابو حنیفه»این امر را جایز ندانستهاند،ولی«شافعی»قائل به جواز است و از«احمد حنبل»نیز دو روایت نقل شده است که گفتهاند صحیحتر همان روایت منع است.
در میان فقهای شیعه نیز نظریه واحدی نیست،هرچند مشهور جواز است ولی از«شیخ طوسی»عدم جواز به طور مطلق نقل شده است و بزرگان متأخرین نیز قائل به جوازند.صاحب جواهر نیز جواز را ترجیح میدهد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «کَانَتْ مَکَّةُ لَیْسَ عَلَی شَیْءٍ مِنْهَا بَابٌ وَکَانَ أَوَّلُ مَنْ عَلَّقَ عَلَی بَابِهِ الْمِصْرَاعَیْنِ مُعَاوِیَةَ بْنَ أَبِی سُفْیَانَ وَلَیْسَ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ أَنْ یَمْنَعَ الْحَاجَّ شَیْئاً مِنَ الدُّورِ وَمَنَازِلِهَا؛ در آغاز خانههای مکه در نداشت نخستین کسی که برای خانه خود در مکه در گذاشت معاویه بود و سزاوار نیست
1) 1) .«مَحابّ»اکثر ارباب لغت آن را جمع محبّت میدانند و بعضی جمع«محبوب»،این احتمال نیز هست که جمع«محب»یعنی حب و محبوبیت باشد البته چندان تفاوتی در معنا ایجاد نمیکند
هیچ کس حجاج را از خانهها و منازل مکه منع کند». (1)
تعبیر به«سزاوار نیست»نیز دلیل بر کراهت است؛اما کلام امام گرچه ظاهراً دلالت بر حرمت اخذ مالالاجاره میکند؛ولی به گفته مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود استدلال به آیه شریفه «سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ» جلوی این ظهور را میگیرد،زیرا این جمله که در آیه 25 سوره حج آمده وصف برای مسجد الحرام است و مفهومش این است که همه مسلمانان چه کسانی که از خارج مکه میآیند و چه اهل مکه در استفاده از مسجد الحرام یکسانند و کار به خانههای مکه ندارد،بنابراین مسجدالحرام چیزی است و خانههای مکّه که موضوع سخن ماست چیز دیگری است و رابطهای بین این دو از نظر حکم و موضوع نیست جز رابطه جوار و همسایه بودن،و این رابطه تناسب با استحباب دارد نه وجوب،یعنی ظهور کلام را از معنای حقیقی که الزام است به معنای مجازی که استحباب است منصرف میکند. (2)
به هر حال از مجموع روایات و ادلهای که در این مسأله وجود دارد همان کراهت استفاده میشود و شاید سیره مسلمانان نیز این معنا را تأیید کند. (3)
و من کتاب له علیه السلام
إلی سَلْمانِ الْفارسِی قَبْلَ أیّامِ خِلافَتِهِ
از نامههای امام علیه السلام
به سلمان فارسی پیش از ایام خلافتش. (1)
همانگونه که در بالا آمد این نامه را امام علیه السلام پیش از دوران خلاف برای سلمان فارسی نگاشته است و طی آن به ناپایداری دنیا و ترک اعتماد بر آن تأکید فرموده؛ دنیا را به مار خوش خط و خالی تشبیه فرموده که ظاهری فریبنده و باطنی کشنده دارد و مخصوصاً روی ناپایداری نعمتها و لذات دنیا تأکید فرموده است.
1) 1) .سند نامه: بخش اوّل این نامه را مرحوم کلینی پیش از شریف رضی در جلد دوم اصول کافی آورده است ولی اشارهای به اینکه نامهای بوده که به«سلمان فارسی»نگاشته شده نکرده است و همچنین شیخ مفید آن را در ارشاد و قاضی قضایی در دستور معالم الحکم و مرحوم شیخ ورام در تنبیه الخواطر آوردهاند با تفاوتهایی که نشان میدهد از مصدری غیر از نهجالبلاغه گرفتهاند.در ضمن مرحوم سید رضی قسمت اوّل این نامه را در کلمات قصار شماره 119 ذکر کرده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 452)
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْیَا مَثَلُ الْحَیَّةِ:لَیِّنٌ مَسُّهَا،قَاتِلٌ سَمُّهَا؛فَأَعْرِضْ عَمَّا یُعْجِبُکَ فِیهَا،لِقِلَّةِ مَا یَصْحَبُکَ مِنْهَا؛وَضَعْ عَنْکَ هُمُومَهَا،لِمَا أَیْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا،وَتَصَرُّفِ حَالَاتِهَا؛وَکُنْ آنَسَ مَا تَکُونُ بِهَا،أَحْذَرَ مَا تَکُونُ مِنْهَا؛فَإِنَّ صَاحِبَهَا کُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِیهَا إِلَی سُرُورٍ أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَی مَحْذُورٍ،أَوْ إِلَی إِینَاسٍ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَی إِیحَاشٍ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی بدان ای سلمان) دنیا فقط به«مار»شبیه است که به هنگام لمس کردن،نرم به نظر میرسد؛ولی در باطنش سمی کشنده است، بنابراین از هر چیزِ دنیا که توجّه تو را به خود جلب کند صرف نظر کن (خواه مال باشد یا مقام و یا لذات هوسآلود) زیرا جز مدت کمی در کنار تو نخواهد بود، غم و غصه دنیا را از خود کنار بده،زیرا که به فراق و جدایی و دگرگونی حالات آن یقین داری و در آن زمان که به آن بیش از هر وقت دل بستهای و انس گرفتهای،بیشتر از آن بر حذر باش،زیرا دوست دنیا هر زمان به امری شادی آفرین دل بستگی پیدا کند او را به طرف مشکل و ناراحتی میراند و هر زمان به آن انس میگیرد او را از آن حالت جدا ساخته در وحشت فرو میبرد.و السلام.
دنیا چون مار خوش خط و خال است
گر چه بسیاری از مفسّران محتوای این نامه را روشن دانسته و از شرح و بسط
آن صرف نظر کردهاند ولی نکاتی دارد که لازم است به آن توجّه شود.
امام علیه السلام نخست در آغاز این نامه تشبیه گویایی برای دنیا ذکر کرده و میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی بدان ای سلمان) دنیا فقط به«مار»شبیه است که به هنگام لمس کردن،نرم به نظر میرسد؛ولی در باطنش سمی کشنده است»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْیَا مَثَلُ الْحَیَّةِ:لَیِّنٌ مَسُّهَا،قَاتِلٌ سَمُّهَا (1)) .
این دوگانگی ظاهر و باطن به صورتهای مختلفی در کلمات امام آمده است در اینجا نرم بودن ظاهر و قاتل بودن سم درونی ذکر شده و در جایی دیگر تشبیه به زن زیبایی شده که شوهرانش را یکی بعد از دیگری به قتل میرساند (2)و گاه تشبیه به آبگاهی شده که آبش گوارا؛ولی مسیر ورود در کنار آب خطرناک و هلاکتبار است. (3)تمام این تشبیهات اشاره به یک مطلب است و آن اینکه دنیا ظاهری جالب و دلپذیر؛اما باطنی آلوده و خطرناک دارد.
سپس امام علیه السلام به دنبال این تشبیه گویا و بیدار کننده چند دستور به سلمان فارسی رحمه الله میدهد:
نخست میفرماید:«بنابراین از هر چیزِ دنیا که توجّه تو را به خود جلب کند صرف نظر کن (خواه مال باشد یا مقام و یا لذات هوسآلود)»؛ (فَأَعْرِضْ عَمَّا یُعْجِبُکَ فِیهَا) .
آنگاه دلیلی برای آن ذکر میکند و میفرماید:«زیرا جز مدت کمی در کنار تو نخواهد بود»؛ (لِقِلَّةِ مَا یَصْحَبُکَ مِنْهَا) .
اشاره به اینکه عمر دنیا کوتاه است و انسان عاقل به آن دل نمیبندد.
1) 1) .«سُمّ»به هر ماده کشنده میگویند (این واژه با ضم،فتح و کسر سین خوانده میشود و جمع آن«سموم»است)
2) 2) .(ألا وَإنّ الدُّنْیا دارُ غَرّارَةٍ خَدّاعَةٍ تَنْکِحُ فی کُلِّ یَوْمٍ بَعْلاً وَتَقْتُلُ فی کُلِّ لَیْلَةٍ أهْلاً)،(نهجالسعاده،ج 3،ص 174)
3) 3) .(فَإِنَّ الدُّنْیَا رَنِقٌ مَشْرَبُهَا رَدِغٌ مَشْرَعُهَا)،(نهجالبلاغه،خطبه 83)
بعضی از شارحان،تفسیر دیگری برای این جمله کرده و گفتهاند:منظور این است چیزی که از متاع دنیا با خود میبری بسیار کم است (و فراتر از کفن نیست) (1)ولی جمله بعد نشان میدهد که تفسیر اوّل مناسبتر است.
در دستور دوم میافزاید:«غم و غصه دنیا را از خود کنار بده،زیرا که به فراق و جدایی و دگرگونی حالات آن یقین داری»؛ (وَ ضَعْ عَنْکَ هُمُومَهَا،لِمَا أَیْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا،وَ تَصَرُّفِ حَالَاتِهَا) .
بدیهی است انسان به چیزی دل میبندد که مدتی طولانی با او باشد و دگرگون نشود مثلاً خانهای که امروز در اختیار من است و فردا در اختیار دیگری و هر روز ساکنی دارد چیزی نیست که انسان به آن دلبستگی پیدا کند.
جمله «تَصَرُّفِ حَالَاتِهَا» اشاره به این است که دنیا افزون بر اینکه عمرش کوتاه است در همان مدتی که با ماست یکنواخت نیست و پیوسته در حال دگرگونی است.فی المثل هرکسی چند روزه ممکن است زمامدار شود ولی در همان چند روز نیز آرامشی در آن نیست و هر روز حادثهای و مشکلی دارد.
در دستور سوم میفرماید:«در آن زمان که به آن بیش از هر وقت دل بستهای و انس گرفتهای،بیشتر از آن بر حذر باش،زیرا دوست دنیا هر زمان به امری شادی آفرین دل بستگی پیدا کند او را به طرف مشکل و ناراحتی میراند و هر زمان به آن انس میگیرد او را از آن حالت جدا ساخته در وحشت فرو میبرد.
و السلام»؛ (وَ کُنْ آنَسَ مَا تَکُونُ بِهَا،أَحْذَرَ مَا تَکُونُ مِنْهَا؛فَإِنَّ صَاحِبَهَا کُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِیهَا إِلَی سُرُورٍ أَشْخَصَتْهُ (2)عَنْهُ إِلَی مَحْذُورٍ،أَوْ إِلَی إِینَاسٍ (3)أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَی إِیحَاشٍ (4)! وَ السَّلَامُ) .
اشاره به یکی از شگفتیهای دنیا که بسیاری از اموری که بیشتر برای انسان اطمینانآفرین است متزلزلتر است و یا بسیاری از کسانی که به آنها بیشتر اعتماد میکند از آنها ضربه سنگینتری میخورد و اینها نشان میدهد که هیچ چیز دنیا قابل اعتماد نیست و عاقل نباید به آن دل خوش کند.تاریخ دنیا نیز گواه صدقی بر این حقیقت است؛بسیار اتفاق افتاده که محکمترین حکومتها یکشبه دگرگون شده و قویترین زمامداران یکروزه جای خود را به دیگری دادهاند.
شاعر شیرینزبان معاصر در این باره زیبا سروده است:
ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را!
بشکاف خاک را و ببین آنگه بیمهری زمانه رسوا را
این دشت خوابگاه شهیدان است فرصت شمار وقت تماشا را
از عمرِ رفته نیز شماری کن مشمار جَدْی و عقرب و جوزا را
این جویبار خرد که میبینی از جای کنده صخره صمّا را
آموزگار خلق شدیم امّا نشناختیم خود الف و با را
بت ساختیم در دل و خندیدیم بر کیش بد برهمن و بودا را
در دام روزگار ز یکدیگر نتوان شناخت پشّه و عنقا را
ای باغبان سپاه خزان آمد بس دیر کِشتیم این گُل رعنا را (1)
سلمان فارسی به یقین یکی از بزرگان صحابه پیغمبر بود و در روایتی از آن حضرت میخوانیم که فرمود: «أَمَرَنِی رَبِّی بِحُبِّ أَرْبَعَةٍ وَأَخْبَرَنِی أَنَّهُ یُحِبُّهُمْ عَلِیٌّ وَأَبُوذَرٍّ وَالْمِقْدَادُ وَسَلْمَانُ؛ خداوند مرا به محبّت چهار نفر دستور داده است و به
1) 1) .دیوان پروین اعتصامی
من خبر داده که او آنها را دوست دارد و آنها علی و سلمان و ابوذر و مقداد هستند». (1)
درباره عظمت مقام سلمان و شرح حال او کتابها و مقالات متعددی نوشته شده است و مورخان قدیم و جدید او را به عظمت ستودهاند؛از جمله صاحب کتاب استیعاب از عایشه نقل میکند که پیغمبر اکرم شب هنگام با سلمان مجلسی داشت و گاه به قدری طولانی میشد که خواب بر ما چیره میشد.در این مجلس چه مسائلی میان رسول خدا و سلمان رد و بدل میشد تنها خدا و رسولش میدانند.
در حالات او نوشتهاند که هر چند در اصل از نسل شاهان قدیم ایران بود؛ولی تنها خود را به اسلام و به رسول خدا منتسب میدانست و میگفت:خداوند بهوسیله محمد مرا آزاد کرد و بهوسیله او مقامم را بالا برد و بوسیله او بینیازم ساخت.درود بر محمد و آل محمد؛حسب و نسب من همین است و بس.پیامبر هم با جمله «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ» این سخن او را تأیید فرمود و لذا به او سلمان محمدی گفتند.
نیز در حالات او آمده که هر سال سهم او از بیتالمال پنج هزار درهم بود؛ ولی همه آن را در راه خدا انفاق میکرد و از دسترنج خود زندگی بسیار سادهای را که داشت اداره مینمود و میگفت:من دوست ندارم که از غیر دسترنج خود استفاده کنم،چرا که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمود: «ما أکَلَ أحَدُکُمْ طَعاماً قَطُّ خَیْراً مِنْ عَمَلِ یَدِهِ؛ هیچ کس از شما طعامی را بهتر از آنچه از دسترنجش به دست آمده هرگز نخورده است». (2)
البته در روایتی در کافی آمده است که او به اندازه نیاز سال خود از آن بر
میداشت (و بقیه را انفاق میکرد) این دو حدیث با هم منافاتی ندارد ممکن است حدیث اوّل مربوط به زمانی باشد که سلمان تاب و توان کار کردن را داشته و حدیث دوم مربوط به هنگامی که بر اثر کهولت توانایی خود را از دست داده بود.
مرحوم علّامه مجلسی در شأن ورود حدیث «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ» مطلبی نقل میکند که روزی سلمان فارسی وارد مجلس رسول خدا شد.حاضران او را گرامی داشتند و به احترام سن و سال و ارتباط زیاد وی با پیغمبر اکرم او را احترام کردند و به صدر مجلس هدایت نمودند.ناگهان«عمر»وارد شد نگاهی به او کرد و گفت:این مرد عجمی که در میان عربها در بالا نشسته است کیست؟ پیغمبر اکرم (ناراحت شد و) به منبر رفت و خطبهای خواند و فرمود:همه انسانها از زمان خلقت آدم تا امروز؛مانند دندانههای شانه برابرند «لا فَضْلَ لِلْعَربیِّ عَلَی الْعَجَمی وَلا لِلْأحْمَرِ عَلَی الْأسْوَدِ إلّابِالتَّقْوی؛ عرب بر عجم و سفید پوست بر سیاهپوست برتری ندارد جز با تقوا»سپس افزود: «سَلْمَانُ بَحْرٌ لَایُنْزَفُ وَکَنْزٌ لَا یَنْفَدُ سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ سَلْسَلٌ یَمْنَحُ الْحِکْمَةَ وَیُؤْتِی الْبُرْهَانَ؛ سلمان دریای عمیقی است که آبش تمام نمیشود و گنجی است که پایان نمیگیرد سلمان از ما اهل بیت است سلمان آبشاری است که پیوسته علم و دانش و برهان از او فرو میریزد». (1)
از بعضی روایات نیز استفاده میشود سلمان از کسانی بود که بعد از رحلت پیغمبر اکرم آماده برای حمایت از خلافت علی علیه السلام شد؛ولی چون او و یارانش در اقلیت واقع شدند سکوت اختیار کردند. (2)
روایات فراوان دیگری در فضیلت سلمان نقل شده که از نهایت عظمت مقام
او پرده بر میدارد از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود: «لَوْ کانَ الدِّینُ فی الثُّریّا لَنا لَهُ سَلْمانُ؛ اگر دین در اوج آسمان باشد سلمان به او میرسد». (1)
در حدیثی از امیرمؤمنان نقل شده است که فرمود: «سَلْمانُ الْفارْسی کَلُقْمانِ الْحَکیمِ؛ سلمان فارسی همچون لقمان حکیم است». (2)
او در عصر خلیفه دوم پیشنهاد حکومت مدائن را که در واقع اشراف بر تمام ایران داشت به ملاحظاتی که روشن است پذیرفت و در سال 35 یا 36 هجری اواخر خلافت عثمان (و طبق روایتی در اواخر خلافت عمر) دیده از جهان فرو بست و در همان جا به خاک سپرده شد و قبر او هم اکنون زیارتگاهی در نزدیکی مدائن است.
از بعضی روایات نیز استفاده میشود که امیرمؤمنان علی علیه السلام با طی الارض از مدینه به مدائن آمد و سلمان فارسی را غسل داد و کفن کرد و نماز بر او خواند و به خاک سپرد. (3)
از آنجا که سرگرمیهای دنیا و لذائذ مادی و مظاهر فریبنده آن غالباً انسانها را از درک باطن آن-با اینکه چندان پوشیده نیست-غافل میسازد برای هشدار به افراد غافل و بیخبر و حتی به مؤمنان آگاه مثلهای مختلفی در قرآن مجید و روایات اسلامی بیان شده که هر یک از دیگری گویاتر و بیدار کنندهتر است از جمله:
1.دنیا به آب بارانی تشبیه شده است که از آسمان نازل میشود،انبوه گیاهان را پرورش میدهد و آثار حیات در همه چیز ظاهر میشود؛اما بعد از چند ماه فصل خزان فرا میرسد؛گیاهان زرد و خشکیده،برگهای درختان پژمرده و همراه تندباد به هر سو پراکنده میشوند و آثار حیات برچیده میشود. «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً». 1
2.دنیا همچون آبگاهی تیره و کدر است و یا همچون چشمهای گلآلود، آزمایشگاهی است هلاک کننده و نوری است که به زودی غروب میکند و سایهای که از بین میرود و تکیهگاهی که رو به خرابی است: (فَإِنَّ الدُّنْیَا رَنِقٌ مَشْرَبُهَا رَدِغٌ مَشْرَعُهَا یُونِقُ مَنْظَرُهَا وَیُوبِقُ مَخْبَرُهَا غُرُورٌ حَائِلٌ وَضَوْءٌ آفِلٌ وَظِلٌّ زَائِلٌ وَسِنَادٌ مَائِل) . (1)
3.دنیا همچون سایه ابرهاست که هرگز پایدار نیست و همچون صحنههای دلانگیز خوابهاست...و مانند عسلی است که مشوب به سم کشنده است: «إنَّ الدُّنْیا ظِلُّ الْغَمامِ وَحُلُمُ الْمَنامِ...وَالْعَسَلُ الْمَشُوبُ بِالسَّمِّ سَلّابَةُ النِّعَمِ أکّالَةُ الأُمَمِ جَلاّبَةُ النِّقَمِ» . (2)
4.دنیا همانند کمانی است که تیر در چله آن گذارده شده و اهل خود را نشانهگیری کرده؛کمانی که تیرش هرگز خطا نمیرود و زخم و جراحتش مداوا نمیشود: «أَنَّ الدَّهْرَ مُوتِرٌ قَوْسَهُ لَاتُخْطِئُ سِهَامُهُ وَلَا تُؤْسَی جِرَاحُهُ» . (3)
5.دنیا همچون سایه انسان است (که در مقابل او بر زمین گسترده است) هرچه به دنبالش بدود دور میشود و اگر بایستد میایستد و پایدار میگردد: «مَثَلُ
الدُّنْیا کَظِلِّکَ إنْ وَقَفْتَ وَقَفَ وَإنْ طَلَبْتَهُ بَعُدَ» . (1)
6.دنیای فریبنده فریبکار همچون زن زیبایی است که هر روز شوهری برمیگزیند و هر شب او را به قتل میرساند: «الا وَإنَّ الدُّنْیا دارُ غَرَّارَةٍ خَدّاعَةٍ تَقْتُلُ فی کُلِّ یَومٍ بَعْلاً وَتَقْتُلُ فی کُلِّ لَیْلَةٍ أهْلاً» . (2)
7.دنیا همچون مرکب سریع السیری است که اهلش بر آن سوار شده آنها را با خود میبرد در حالی که در خوابند: (أَهْلُ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ یُسَارُ بِهِمْ وَهُمْ نِیَامٌ) . (3)
8.دنیا همچون لباسی است که از اوّل تا به آخر آن شکافته شده فقط نخی از آن باقی مانده که هر زمان احتمال دارد آن نخ پاره شود و لباس فرو افتد: «هذِهِ الدُّنْیا مِثْلُ ثَوْبٍ شُقَّ مِنْ أَوَّلِهِ إلی آخِرِهِ فَیَبْقی مُتَعَلِّقاً بِخَیْطٍ فی آخِرِهِ یُوشَکُ ذلِکَ الْخَیْطُ أنْ یَنْقَطِعَ» . (4)
9.دنیا همچون آب شور دریا است که هر قدر انسان از آن بیشتر بنوشد عطشش فزونتر میشود و سرانجام او را خواهد کشت: «مَثَلُ الدُّنْیَا مَثَلُ مَاءِ الْبَحْرِ کُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّی یَقْتُلَهُ» . (5)
10.دنیا همچون پل و گذرگاهی است که باید از آن عبور کرد نه اینکه ایستاد و به تعمیر آن پرداخت: «قَالَ الْمَسِیحُ لِلْحَوَارِیِّینَ إِنَّمَا الدُّنْیَا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوهَا وَلَا تَعْمُرُوهَا» . (6)
11.عمر دنیا در برابر آخرت به قدری کوتاه است که همانند این است که انگشت در دریایی فرو کنی و بعد بیرون آوری آنچه بر انگشت میماند در برابر آن دریا چقدر است؟! «قال رسول اللّه:مَا الدُّنْیَا فِی الآْخِرَةِ إِلَّا مِثْلُ مَا یَجْعَلُ أَحَدُکُمْ
إِصْبَعَهُ فِی الْیَمِّ فَلْیَنْظُرْ بِمَ یَرْجِعُ» . (1)
12.دنیا همچون سم کشنده است و افرادی که آن را نمیشناسند میخورند و هلاک میشوند: «إِنَّمَا الدُّنْیَا کَالسَّمِّ یَأْکُلُهُ مَنْ لَا یَعْرِفُهُ» . (2)
13.دنیا همانند دام است که افراد ناآگاه در آن میافتند و گرفتار میشوند: «إنَّما الدُّنْیا شَرَکٌ وَقَعَ فیهِ مَنْ لا یَعْرِفُهُ» . (3)
14.دنیا همچون جیفهای است که گروهی به آن روی آوردند و با خوردن آن رسوا گشته و در دوستی آن توافق کردهاند: «أَقْبَلُوا عَلَی جِیفَةٍ قَدِ افْتَضَحُوا بِأَکْلِهَا وَ اصْطَلَحُوا عَلَی حُبِّهَا» . (4)
15.مثل دنیا مثل سواری است که برای استراحت و خواب قیلوله در سایه درختی در تابستانی داغ پیاده میشود و بعد از ساعتی استراحت آن را ترک میگوید و میرود: «إِنَّمَا مَثَلِی وَمَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ رَاکِبٍ مَرَّ لِلْقَیْلُولَةِ فِی ظِلِّ شَجَرَةٍ فِی یَوْمِ صَیْفٍ ثُمَّ رَاحَ وَتَرَکَهَا» . (5)
16.دنیا سرای عبور است نه دار اقامت: «الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لَادَارُ مَقَر» . (6)
17.دنیا دریای عمیقی است که گروه زیادی در آن غرق و هلاک میشوند: «إِنَّ الدُّنْیَا بَحْرٌ عَمِیقٌ قَدْ غَرِقَ فِیهَا عَالَمٌ کَثِیرٌ» . (7)
18.دنیا همانند مار خوش خط و خالی است که ظاهرش نرم است و در باطنش سم کشنده است که در آغاز نامه مورد بحث آمده بود.
و من کتاب له علیه السلام
إلَی الْحارِثِ الْهَمْدانی
از نامههای امام علیه السلام
که به حارث همدانی است. (1)
همانگونه که ابن میثم بحرانی رحمه الله اشاره کرده این نامه مجموعهای است از نصایح و اندرزها و اوامر و نواهی و دستوراتی برای بهتر زیستن در جهات
1) 1) .سند نامه: مرحوم خطیب نویسنده کتاب مصادر از دو قرینه استنباط میکند که این نامه در کتابهای دیگری جز نهجالبلاغه (هر چند بعد از سیّد رضی) بوده است. نخست اینکه مرحوم بحرانی در شرح نهجالبلاغه بعد از ذکر این نامه میگوید:آنچه را مرحوم سیّد رضی آورده بخشی از نامهای طولانی است که به حارث همدانی نوشته و مجموعهای از اوامر و نواهی و تعلیم مکارم اخلاق و محاسن آداب است. دوم اینکه مرحوم آمدی (متوفای 550) بخشهایی از این نامه را در چند مورد از کتاب غررالحکم آورده و با توجّه به تفاوتهایی که نقل آمدی با نقل نهجالبلاغه دارد چنین استنباط میشود که او هم دسترسی به منبع دیگری داشته است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 467)
معنوی و دنیایی و در واقع یک دوره علم اخلاق به صورت فشرده است که عمل به آن به یقین مایه سعادت دنیا و آخرت هر انسانی است.
مخاطب امام علیه السلام در این نامه«حارث همدانی» (1)است ولی در واقع همه شیعیان بلکه همه مسلمانان مقصودند.سی و سه دستور به حارث میدهد؛در عباراتی کوتاه و پر معنا که هر کدام میتواند موضوع بحث مشروحی باشد.
1) 1) .او از طایفه«بنی همدان»و از یاران فداکار علی علیه السلام و یکی از فقهای شیعه است که در پایان نامه شرح حالاو خواهد آمد
وَتَمَسَّکْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَاسْتَنْصِحْهُ،وَأَحِلَّ حَلَالَهُ،وَحَرِّمْ حَرَامَهُ،وَصَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ،وَاعْتَبِرْ بِمَا مَضَی مِنَ الدُّنْیَا لِمَا بَقِیَ مِنْهَا،فَإِنَّ بَعْضَهَا یُشْبِهُ بَعْضاً،وَآخِرَهَا لَاحِقٌ بِأَوَّلِهَا! وَکُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ.وَعَظِّمِ اسْمَ اللّهِ أَنْ تَذْکُرَهُ إِلَّا عَلَی حَقٍّ،وَأَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَمَا بَعْدَ الْمَوْتِ،وَلَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِیقٍ.وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ یَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَیُکْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِینَ.وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ یُعْمَلُ بِهِ فِی السِّرِّ،وَیُسْتَحَی مِنْهُ فِی الْعَلَانِیَةِ، وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ أَوِ اعْتَذَرَ مِنْهُ.وَلَا تَجْعَلْ عِرْضَکَ غَرَضاً لِنِبَالِ الْقَوْلِ،وَلَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِکُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ،فَکَفَی بِذَلِکَ کَذِباً.وَلَا تَرُدَّ عَلَی النَّاسِ کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بِهِ،فَکَفَی بِذَلِکَ جَهْلاً.وَاکْظِمِ الْغَیْظَ،وَتَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ،وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ،وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ،تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ، وَاسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللّهُ عَلَیْکَ،وَلَا تُضَیِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللّهِ عِنْدَکَ، وَلْیُرَ عَلَیْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللّهُ بِهِ عَلَیْکَ.
ترجمه
به ریسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه،حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام و آنچه را از حقایق زندگی پیشینیان در قرآن آمده باور کن.از حوادث گذشته دنیا برای باقی مانده و آینده عبرتگیر،چرا که بعضی از آن شبیه بعضی دیگر است و پایانش به آغازش باز میگردد و تمام آن متغیر و ناپایدار است.نام خدا را بزرگ بشمار و جز به حق از او نام مبر (و هرگز به نام او به دروغ سوگند مخور).بسیار به یاد مرگ و عالم پس از مرگ باش و هرگز آرزوی مرگ
مکن مگر با شرطی مطمئن و استوار (که از اعمال خود مطمئن باشی) از هر عملی که صاحبش آن را (فقط) برای خود میپسندد و برای عموم مسلمانان نمیپسندد برحذر باش و (نیز) از هر کاری که در نهان انجام میشود و در ظاهر شرمآور است حذر کن و نیز از اعمالی که اگر از صاحبش پرسش شود آن را انکار میکند یا از آن پوزش میطلبد بپرهیز.
(هرگز) عِرض و آبروی خود را هدف تیرهای سخنان مردم قرار مده و تمام آنچه را (از این و آن) میشنوی برای مردم بازگو مکن،زیرا این کار برای آلودگی تو به دروغ کافی است و (نیز) تمام آنچه را مردم برای تو نقل میکنند تکذیب مکن،زیرا این کار برای نادانی تو کفایت میکند.خشمت را فرو بر و به هنگام قدرت (بر انتقام) گذشت کن و در موقع غضب،بردباری نما و آنگاه که حکومت در دست توست عفو و مدارا کن تا عاقبت نیک برای تو باشد و هر نعمتی را که خداوند به تو داده است به طور صحیح از آن بهره برداری کن و هیچ نعمتی از نعمتهای خداوند را ضایع و تباه مساز و باید اثر نعمتهایی را که خداوند به تو داده است در تو دیده شود.
یک رشته اندرزهای مهم
امام علیه السلام-همانگونه که در بالا آمد-مجموعهای از نصایح و اندرزهای ارزشمند را گردآوری کرده و برای حارث همدانی که از اصحاب خاص امام و از فقها و دانشمندان امت بود ارسال فرموده تا همگان از آن بهره گیرند.
نخست پیش از هر چیز دیگر توصیه اکید نسبت به قرآن مجید کرده میفرماید:«به ریسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه،حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام و آنچه را از حقایق زندگی پیشینیان در قرآن آمده باور
کن»؛ (وَ تَمَسَّکْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ اسْتَنْصِحْهُ،وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ،وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ،وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ) .
در واقع امام علیه السلام نخست توصیهای کلی درباره تمسک به قرآن فرموده و سپس آن را با سه جمله شرح میدهد:اوّل اینکه گوش جان به نصایح قرآن بسپارد و اندرزهایش را استخراج کرده به آن عمل نماید.دوم اینکه حلال و حرامش را به رسمیت بشناسد؛یعنی به آن عمل کند و هرگز از آن منحرف نشود.سوم اینکه آنچه در قرآن درباره اقوام پیشین آمده از عوامل پیروزی و شکست و مجازاتهای الهی نسبت به اقوام سرکش و گنهکار را مورد توجّه قرار دهد و از آنها عبرت بگیرد،زیرا هدف قرآن تاریخنویسی یا داستانسرایی نبوده،بلکه این بوده که آینده مسلمانان را در آیینه تاریخ گذشتگان به آنان نشان دهد همانگونه که قرآن مجید میفرماید: ««لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدِیثاً یُفْتَری» ؛بهراستی در سرگذشت آنها عبرتی برای صاحبان اندیشه بود اینها داستان دروغین نبود». (1)
جمله «وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ» در واقع اشاره به تصدیق عملی است یعنی حقایقی که از احوال گذشتگان و سرنوشت اقوام پیشین به دست میآید را مورد توجّه قرار ده و از آن درس بیاموز و عمل خود را با آن هماهنگ ساز.
در دومین دستور به سراغ وضع دنیا میرود و میفرماید:«از حوادث گذشته برای باقیمانده وآینده عبرتگیر،چراکه بعضیازآن شبیه بعضی دیگراست وپایانش به آغازش باز میگردد و تمام آن متغیر و ناپایدار است»؛ (وَ اعْتَبِرْ بِمَا مَضَی مِنَ الدُّنْیَا لِمَا بَقِیَ مِنْهَا،فَإِنَّ بَعْضَهَا یُشْبِهُ بَعْضاً،وَ آخِرَهَا لَاحِقٌ بِأَوَّلِهَا،وَ کُلُّهَا حَائِلٌ (2)
مُفَارِقٌ (1)) .
این سخن اشاره به این واقعیت است که حوادث تاریخی و آنچه در دنیا میگذرد گرچه ظاهرا حوادث جدیدی است؛اما هرگاه نیک در آن بیندیشیم میبینیم نوعی تکرار است و به تعبیر معروف«تاریخ تکرار میشود»و اصولی که بر آن حاکم است یکسان است،همانگونه که امام در خطبه 157 میفرماید: «إِنَّ الدَّهْرَ یَجْرِی بِالْبَاقِینَ کَجَرْیِهِ بِالْمَاضِینَ؛ دنیا بر کسانی که امروز باقی ماندهاند همان گونه جریان دارد که بر گذشتگان جریان داشت».
امام علیه السلام در یکی دیگر از خطبههای نورانی خود که مرحوم علّامه مجلسی آن را از امالی صدوق نقل کرده است،میفرماید: «الْمَاضِی لِلْمُقِیمِ عِبْرَةٌ وَ الْمَیِّتُ لِلْحَیِّ عِظَةٌ وَ لَیْسَ لِأَمْسِ مَضَی عَوْدَةٌ وَ لَا الْمَرْءُ مِنْ غَدٍ عَلَی ثِقَةٍ؛ گذشته عبرتی است برای امروز و مردگان پند و اندرزی برای زندگانند روزی که گذشت هرگز باز نمیگردد و به فردا نیز اطمینانی نیست». (2)
تفاوت این جمله با جمله قبل «وَ صَدِّقْ ...»در این است که امام در جملههای سابق اشاره به احوال اقوام پیشین و سرنوشت تاریخی آنها میکند؛ولی در این جمله اشاره به حوادث روزگار مینماید؛مواردی چون آفات،بلاها،کامیابیها و ناکامیها،مرگ و میر دوستان و عزیزان و بیمهری زمانه رسوا.
مفهوم مجموع این کلمات آن است که اگر انسان اصول کلیدی زندگی بشر و حوادث جهان را با مطالعه در تواریخ پیشین دریابد میتواند حوادث امروز و آینده خود را به طور اجمال کشف کند و در برابر آنها موضع مناسبی بگیرد.
تعبیر به«حائِل»درباره حوادث دنیا اشاره به زوال آنهاست و تعبیر به«مفارق» اشاره به جدایی آنهاست یعنی ممکن است زائل نشود و از بین نرود ولی از ما
جدا گردد و دور شود.
سپس در سومین دستور میفرماید:«نام خدا را بزرگ بشمار و جز به حق از او نام مبر (و هرگز به نام او به دروغ سوگند مخور)»؛ (وَ عَظِّمِ اسْمَ اللّهِ أَنْ تَذْکُرَهُ إِلَّا عَلَی حَقٍّ) ،همانگونه که در قرآن مجید آمده است: ««وَ لا تَجْعَلُوا اللّهَ عُرْضَةً لِأَیْمانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ النّاسِ» ؛خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید؛و برای اینکه نیکی کنید،و تقوا پیشه سازید،و در میان مردم اصلاح کنید (با سوگند خود به خداوند مانعتراشی نکنید». (1)
اشاره به اینکه بعضی برای ترک نیکی به مردم و اصلاح در میان آنها سوگند یاد میکردند و آن را مانع از کار خیر میپنداشتند و در واقع قسمی به ناحق میخوردند که قرآن آنها را از آن باز داشته است.سخن امام در اینجا نیز ناظر به آن و امثال آن است.
آنگاه در چهارمین و پنجمین اندرز میفرماید:«بسیار به یاد مرگ و عالم پس از مرگ باش و هرگز آرزوی مرگ مکن مگر با شرطی مطمئن و استوار (از اعمال خود مطمئن باشی)»؛ (وَ أَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ،وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِیقٍ (2)) .
یاد مرگ و زندگی پس از آن انسان را از هواپرستی و حرص بر اموال دنیا و آلودگی به انواع گناهان باز میدارد و به او هشدار میدهد که آماده سفر آخرت باشد و زاد و توشه لازم را برای آن سفر پرخطر فراهم سازد.
جمله «وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ ...»اوّلاً،اشاره به این است که انسان نباید بدون اطمینان به ایمان و اعمال صالح آرزوی مرگ کند و ثانیاً،چون هیچ اطمینانی برای هیچکس جز معصومان به چنین شرطی نیست پیوسته از آرزوی مرگ خودداری کند.
قرآن مجید نیز گواه این معناست آنجا که درباره یهود میفرماید: ««قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ» ؛بگو اگر (آنچنان که مدعی هستید) سرای دیگر در نزد خدا مخصوص شماست نه سایر مردم پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید*ولی آنها،هرگز به موجب اعمال بدی که پیش از خود فرستادهاند هرگز آزروی مرگ نخواهند کرد و خداوند از ستمکاران آگاه است». (1)
امام در ششمین،هفتمین و هشتمین اندرز مهم خود او را از سه چیز برحذر میدارد؛نخست میفرماید:«از هر عملی که صاحبش آن را (فقط) برای خود میپسندد و برای عموم مسلمانان نمیپسندد برحذر باش و (نیز) از هر کاری که در نهان انجام میشود و در ظاهر شرمآور است حذر کن و نیز از اعمالی که اگر از صاحبش پرسش شود آن را انکار میکند یا از آن پوزش میطلبد بپرهیز»؛ (وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ یَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَ یُکْرَهُ (2)لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِینَ.وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ یُعْمَلُ بِهِ فِی السِّرِّ،وَ یُسْتَحَی مِنْهُ فِی الْعَلَانِیَةِ،وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ أَوِ اعْتَذَرَ مِنْهُ) .
امام علیه السلام نخست به همان چیزی اشاره فرموده که در بعضی از آیات قرآن و در روایات به طور گسترده آمده است که انسان آنچه را برای خود میپسندد برای دیگران هم بخواهد و آنچه را برای خود نمیپسندد برای دیگران نخواهد و به این ترتیب میان سود و زیان خود و دیگران فرقی نگذارد.
قرآن مجید از زبان حضرت شعیب میفرماید: ««وَ ما أُرِیدُ أَنْ أُخالِفَکُمْ إِلی ما
أَنْهاکُمْ عَنْهُ» ؛من هرگز نمیخواهم چیزی که شما را از آن باز میدارم خودم مرتکب شوم». (1)
در آغاز سوره مطففین میفرماید: ««وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ* اَلَّذِینَ إِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ* وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ» ؛وای بر کمفروشان آنان که وقتی برای خود چیزی از مردم با پیمانه میگیرند (حق خود را) بهطور کامل دریافت میدارند؛ولی هنگامی که برای دیگران پیمانه یا وزن میکنند کم میگذارند». (2)
حضرت در توصیه دوم او را به هماهنگی ظاهر و باطن امر میکند و از اعمالی که مخفیانه انجام میدهد که اگر آشکار شود خجل میشود برحذر میدارد.
عجیب است که انسان از مردم کوچه و بازار خجالت بکشد؛ولی از خدایی که «عالم الخفیة و الاسرار»است شرم نداشته باشد و این نشانه ضعف ایمان است و عدم توجّه به این حقیقت است که همه جای عالم محضر خداست.
در توصیه سوم او را از اعمال خلافی پرهیز میدهد که نشانهاش این است که اگر از او سؤال کنند که تو چنین عملی را انجام دادی اگر بتواند آن را انکار میکند و اگر نتواند به عذرخواهی میپردازد.
به یقین هرکس از این سه کار بپرهیزد خوشبخت و سعادتمند و اهل نجات است؛ولی متأسّفانه رهروان این راه زیاد نیستند.
آنگاه در نهمین،دهمین و یازدهمین توصیه،حارث همدانی را از سه چیز نهی میکند:نخست میفرماید:«(هرگز) عِرض و آبروی خود را هدف تیرهای سخنان مردم قرار مده»؛ (وَ لَا تَجْعَلْ عِرْضَکَ (3)غَرَضاً (4)لِنِبَالِ (5)الْقَوْلِ) .
1) 1) .هود،آیه 88
2) 2) .مطففین،آیه 1-3
3) 3) .«عِرْض»به معنای آبرو،حیثیت،شخصیت،ناموس و شرف آمده است.شاید به این اعتبار که اینها اموری است که عارض میگردد و ممکن است در معرض زوال قرار گیرد
4) 4) .«غَرَض»به معنای هدفی است که به سوی آن تیر انداخته میشود
5) 5) .«نِبال»جمع«نبل»بر وزن«طبل»به معنای تیر است
سپس میافزاید:«و تمام آنچه را (از این و آن) میشنوی برای مردم بازگو مکن،زیرا این کار برای آلودگی تو به دروغ کافی است»؛ (وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِکُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ،فَکَفَی بِذَلِکَ کَذِباً) .
در خطبه 141 خواندیم که امام علیه السلام میفرماید: «أَمَا إِنَّهُ لَیْسَ بَیْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ إِلَّا أَرْبَعُ أَصَابِعَ؛ بدانید میان حق و باطل تنها به اندازه چهار انگشت فاصله است».
کسی از آن حضرت پرسید:معنای این سخن چیست؟ آن حضرت چهار انگشت خود را جمع کرد و در میان چشم و گوشش گذاشت سپس فرمود: «الْبَاطِلُ أَنْ تَقُولَ سَمِعْتُ وَالْحَقُّ أَنْ تَقُولَ رَأَیْتُ؛ باطل آن است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم».
این سخن به قدری مشهور است که به شکل ضرب المثلی در آمده و در فارسی هم گفته میشود میان حق و باطل چهار انگشت است.
سرانجام میفرماید:«و (نیز) تمام آنچه را مردم برای تو نقل میکنند تکذیب مکن،زیرا این کار برای نادانی تو کفایت میکند»؛ (وَ لَا تَرُدَّ عَلَی النَّاسِ کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بِهِ،فَکَفَی بِذَلِکَ جَهْلاً) .
امام علیه السلام در نخستین مرحله بر این معنا تأکید دارد که انسان خود را از مواضع تهمت دور سازد و از اعمال و رفتار و گفتاری که موجب سوء ظن مردم میشود و آنها را به غیبت و تهمت وا میدارد بپرهیزد.
در حدیث معروفی که در سنن ابو داود از امام سجاد علیه السلام نقل شده میخوانیم:
صفیه (همسر پیامبر) میگوید:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مسجد معتکف بود.من شب هنگام به زیارت آن حضرت رفتم.مدتی با او سخن گفتم سپس برخاستم که بازگردم او نیز با من آمد.در این هنگام دو نفر از مردان انصار از کنار ما عبور کردند.هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را دیدند بر سرعت خود افزودند.پیغمبر فرمود:آرامتر بروید این زن،صفیه (همسر من) است.آن دو نفر گفتند:سبحان
اللّه ای رسول خدا (این چه سخنی است که میفرمایید مگر ما درباره تو شک کردیم؟) پیغمبر فرمود:شیطان همچون خون در عروق انسان جریان دارد.من ترسیدم که گمان بدی در شما ایجاد شود». (1)
وقتی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با آن قداستی که داشت و حسن ظنی که همه مردم به او داشتند این چنین رفتار کند تکلیف دیگران روشن است.
این نکته نیز شایان دقت است که جمله «وَ لا تُحَدِّثِ ...»و جمله «لا تَرُدَّ ...»در واقع ناظر به نهی از افراط و تفریط است؛از یک سو انسان نباید آنقدر خوشباور باشد که هرچیزی را که میشنود بپذیرد و همه جا نقل کند و از سوی دیگر نباید آنقدر دیرباور و دارای سوء ظن باشد که هرچه را میشنود در آن تردید کند که اوّلی سبب اشاعه کذب و دومی نشانه جهل است.
سپس امام،چهار اندرز دیگر میدهد که شامل اندرزهای دوازدهم تا پانزدهم است،میفرماید:«خشمت را فرو بر و به هنگام قدرت (بر انتقام) گذشت کن و در موقع غضب،بردباری نما و آنگاه که حکومت در دست توست عفو و مدارا کن تا عاقبت نیک برای تو باشد»؛ (وَ اکْظِمِ (2)الْغَیْظَ،وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ،وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ،وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ،تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ) .
این چهار دستور که قریبالمعنی هستند با دقت با یکدیگر تفاوت دارند؛ «کظم غیظ»مربوط به آنجاست که خشم وجود انسان را پر کرده گویا میخواهد از درون او خارج شود و او گلوی خود را میفشارد تا خشمش بیرون نریزد.
«وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ» اشاره به آنجایی است که انسان بر دشمنش پیروز شده و میتواند انتقام بگیرد؛امام دستور میدهد انتقام جو مباش.
جمله «وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ» مربوط به جایی است که عوامل غضب فراهم شده ولی حلم و بردباری سبب میشود که انسان در مقابل کار خلاف،مرتکب خلافی نشود.
جمله «وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ» اشاره به کسانی است که به حکومت میرسند و بسیار میشود که در این هنگام افراد به تصفیه حسابهای خود با مخالفان میپردازند؛امام علیه السلام میفرماید:هرگز چنین کاری را نکن.
جمله «تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ؛ عاقبت نیک در انتظار توست»ممکن است به هر چهار جمله قبل برگردد.
این دستورات افزون بر اینکه در آیات قرآن و روایات اسلامی به صورت گسترده وارد شده،از اموری است که عقل و خرد به آن حکم میکند.زیرا اگر مردم پاسخ بدی را به بدی بدهند و به هنگام غضب طغیان کنند عکس العملها پشت سر هم رخ میدهد و خشونتها شدت پیدا میکند و عداوتها ریشهدار میشود و گاه به خونریزی گسترده میانجامد و امنیّت از همه گرفته میشود؛اما با حلم و بردباری و عفو و مدارا و کظم غیظ،مفاسد و خشونتها و عداوتها در همان محل دفن میگردد و آرامش و امنیّت و محبّت و دوستی جای آن را میگیرد.
تاریخ زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام گواه زندهای بر این است؛ هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مکه را فتح کرد میتوانست از تمام جنایتکاران جنگی که در طول هشت سال به او آزار رسانده بودند و از کسانی که در سیزدهسال که در مکه بود انواع مشکلات و اهانتها و آزارها را برای آن حضرت فراهم کرده بودند انتقام بگیرد؛ولی چنین نکرد و فرمان عفو عمومی صادر نمود و امنیّت و محبّت جای ناامنی و عداوت را گرفت.
امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز با جنایتکاران جنگ جمل همین معامله را روا داشت
و بعد از پیروزی همه را عفو کرد در حالی که میدانست گروهی از آنها آرام نخواهند نشست.
مرحوم مفید در کتاب ارشاد چنین نقل میکند که مردی از خویشاوندانِ امام سجاد علیه السلام (بر اثر کینهای که داشت) نزد آن حضرت آمد و به آن حضرت ناسزا گفت و (در حضور جمع) دشنام داد.هنگامی که آن مرد به سراغ کار خود رفت امام به ما حاضران فرمود:شنیدید این مرد چه گفت؟ دوست دارم همراه من بیایید نزد او برویم تا ببینید چگونه به او پاسخ خواهم داد.عرض کردیم:آمادهایم در حالی که دوست داشتیم امام پاسخ تندی به او بدهد و ما هم از امام تبعیت کنیم.هنگامی که امام کفش خود را برداشت و به راه افتاد این آیه را تلاوت میکرد: «وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» 1 فهمیدیم که نمیخواهد سخن تندی بگوید.هنگامی که به در خانه آن شخص رسید فرمود:
بگویید علی بن الحسین است.آن مرد بیرون آمد در حالی که آماده بود که از سوی آن حضرت و همراهانش در برابر سخنانی که گفته رفتار سویی ببیند؛ولی امام به او روی کرد و گفت:برادر تو به مجلس ما آمدی و چنین و چنان گفتی اگر آنچه را گفتهای در من بوده من از خدا طلب آمرزش میکنم و اگر در من نبوده از خدا میخواهم که او تو را ببخشد.آن مرد پیشانی آن حضرت را بوسید و گفت:
آنچه را گفتم در تو نبود،بلکه در من بود (و به این ترتیب غائله مهمی فرو نشست). (1)
آنگاه امام در شانزدهمین و هفدهمین و هجدهمین اندرز خود میفرماید:
«هر نعمتی را که خداوند به تو داده است به طور صحیح از آن بهره برداری کن و هیچ نعمتی از نعمتهای خداوند را ضایع و تباه مساز و باید اثر نعمتهایی را
1) 2) .ارشاد،ج 2،ص 145
که خداوند به تو داده است در تو دیده شود»؛ (وَ اسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللّهُ عَلَیْکَ،وَ لَا تُضَیِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللّهِ عِنْدَکَ،وَ لْیُرَ عَلَیْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللّهُ بِهِ عَلَیْکَ) .
این سه اندرز مربوط به نعمتها و مواهب الهی است؛نخست دستور میدهد که از آن خوب بهرهبرداری شود و اینکه هر نعمتی در جای مناسب ثبت گردد؛ شکر آن قولاً و عملاً بجا آورده شود و بندگان نیازمند خدا از آن بهرهمند گردند، زیرا عدم بهره برداری صحیح،موجب زوال نعمت است،همانگونه که قرآن می فرماید: «إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ». 1
اندرز دوم نقطه مقابل آن است و آن اینکه به عنوان تأکید او را از ضایع کردن نعمتها و مصادیق آن؛مانند ناشکری،اسراف و تبذیر،بخل و تنگ نظری برحذر میدارد.
در سومین دستور میفرماید:آثار نعمت خداوند باید بر تو ظاهر باشد که این خود نوعی سپاسگزاری است؛نه مانند ثروتمندانی که لباس کهنه میپوشند و همه جا اظهار فقر میکنند مبادا کسی از آنها چیزی بخواهد.
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِینَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ،فَإِنَّکَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَیْرٍ یَبْقَ لَکَ ذُخْرُهُ،وَ مَا تُؤَخِّرْهُ یَکُنْ لِغَیْرِکَ خَیْرُهُ.وَ احْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ یَفِیلُ رَأْیُهُ،وَ یُنْکَرُ عَمَلُهُ،فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ.وَ اسْکُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ،وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَ الْجَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْأَعْوَانِ عَلَی طَاعَةِ اللّهِ.وَ اقْصُرْ رَأْیَکَ عَلَی مَا یَعْنِیکَ.وَ إِیَّاکَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ،فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّیْطَانِ،وَ مَعَارِیضُ الْفِتَنِ،وَ أَکْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَی مَنْ فُضِّلْتَ عَلَیْهِ، فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّکْرِ،وَ لَا تُسَافِرْ فِی یَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّی تَشْهَدَ الصَّلَاةَ إِلَّا فَاصِلاً فِی سَبِیلِ اللّهِ،أَوْ فِی أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ.وَ أَطِعِ اللّهَ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ،فَإِنَّ طَاعَةَ اللّهِ فَاضِلَةٌ عَلَی مَا سِوَاهَا.وَ خَادِعْ نَفْسَکَ فِی الْعِبَادَةِ،وَ ارْفُقْ بِهَا،وَ لَا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا،إِلَّا مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَةِ،فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا.وَ إِیَّاکَ أَنْ یَنْزِلَ بِکَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّکَ فِی طَلَبِ الدُّنْیَا.وَ إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ،فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ، وَ وَقِّرِ اللّهَ،وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ.وَ احْذَرِ الْغَضَبَ،فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِیمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِیسَ، وَ السَّلَامُ.
بدان برترین مؤمنان کسانی هستند که خود و خانواده و اموالشان را تقدیم (به پروردگار و جلب رضای او) میکنند (آنها از همه در این راه پیشگامترند) هرچه از کارهای خیر را از پیش بفرستی برای تو ذخیره خواهد شد و آنچه (از مال و ثروت) باقی بگذاری خیرش برای دیگران خواهد بود (و حسابش بر تو) از
همنشینی با کسی که فکرش ضعیف و عملش زشت است بپرهیز،زیرا معیار سنجش شخصیت هر کس،یارانش هستند.در شهرهای بزرگ مسکن گزین، زیرا آنجا مرکز اجتماع مسلمانان است و از اماکن غفلتزا و خشونت و جاهایی که یاران مطیع خدا در آن کم اند بپرهیز و فکرت را به چیزی مشغول دار که به تو مربوط است.از نشستن در دکههای بازارها اجتناب کن چون آنجا محل حضور شیطان و معرض فتنههاست.بیشتر به افراد پایینتر از خود نگاه کن،زیرا این کار درهای شکر را بر روی تو میگشاید.
روز جمعه پیش از آنکه در نماز جمعه حاضر شوی مسافرت مکن مگر برای جهاد در راه خدا یا در کاری که به راستی معذور هستی.در تمام کارهایت فرمان خدا را اطاعت کن،زیرا اطاعت خداوند بر سایر امور برتری دارد و در انجام عبادت،نفس خود را بفریب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خویشتن را بر آن مجبور نساز،بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و با نشاط بجا آوری.مگر فرایضی که بر تو مقرر شده است که در هر حال باید آنها را به جا آوری و در موقعش مراقب آن باشی و بترس از آنکه مرگ در حالی که تو در حال فرار از خدا و در طلب دنیایی،گریبانت را بگیرد.از همنشینی با گنهکاران بپرهیز که بدی به بدی ملحق میشود (و معاشرت با آلودگان انسان را آلوده میسازد) خدا را بزرگ دار و محترم بشمار،و دوستانش را دوست دار،از خشم و غضب بپرهیز که آن لشکری بزرگ از لشکریان شیطان است.والسلام.
راه رستگاری
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود به«حارث همدانی»و در نوزدهمین اندرز به او از فداکاریهایی که ذخیره یوم المعاد میشود سخن میگوید و میفرماید:
«بدان برترین مؤمنان کسانی هستند که خود و خانواده و اموالشان را تقدیم (به پروردگار و جلب رضای او) میکنند (آنها از همه در این راه پیشگامترند)»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِینَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً (1)مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ) .
منظور از این تقدیم تنها جهاد در راه خدا با جان و مال و اهل نیست،بلکه هرگونه خدمتی که انسان بتواند به آیین حق و بندگان خدا کند و از جان و مال و خانواده خویش مایه بگذارد را نیز شامل میشود؛مانند اصلاح ذاتالبین، شفاعت در نزد ظالمان،پرستاری بیماران و دردمندان،تعلیم و تربیت مردم، صرف نظر کردن از خواستههای نفس و مانند آنها.
آنگاه امام علیه السلام دلیل روشنی برای این سخن آورده میفرماید:«هرچه از کارهای خیر را از پیش بفرستی برای تو ذخیره خواهد شد و آنچه (از مال و ثروت) باقی بگذاری خیرش برای دیگران خواهد بود (و حسابش بر تو)»؛ (فَإِنَّکَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَیْرٍ یَبْقَ لَکَ ذُخْرُهُ،وَ مَا تُؤَخِّرْهُ یَکُنْ لِغَیْرِکَ خَیْرُهُ) .
پس عاقل کسی است که از مواهب و سرمایههای خدادادی به نفع خود و برای سعادت جاویدان خویش بهره گیرد نه کسی که برای دیگران ذخیره میکند که گاه کمترین چیزی از آن را برای او خیرات نخواهند کرد.
این همان چیزی است که قرآن مجید میفرماید: ««وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَیْراً وَ أَعْظَمَ أَجْراً» ؛و (بدانید) آنچه از کارهای نیک برای خود از پیش میفرستید آن را نزد خدا به بهترین وجه و بزرگترین پاداش خواهید یافت». (2)
نیز در جای دیگر میفرماید: ««ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ» ؛آنچه نزد شماست از بین میرود و آنچه نزد خداست باقی میماند». (3)
آنگاه امام در بیستمین اندرز به مسأله مهم دیگری اشاره کرده میفرماید:«از همنشینی با کسی که فکرش ضعیف و عملش زشت است بپرهیز،زیرا معیار سنجش شخصیت هر کس،یارانش هستند»؛ (وَ احْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ یَفِیلُ (1)رَأْیُهُ وَ یُنْکَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ (2)بِصَاحِبِهِ) .
این نکته واقعیتی است که قرآن در مسأله ازدواج با صراحت به آن اشاره کرده میفرماید: «الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمّا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ» 3 و در روایات اسلامی نیز کراراً به آن اشاره شده است:
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «ألْمَرْءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ فَلْیَنْظُرْ أَحَدُکُمْ مَنْ یُخَالِلُ؛ انسان بر دین دوست خویش است،بنابراین هر یک از شما ببیند با چه کسی دوستی میکند». (3)
در حدیث دیگری از حضرت سلیمان علیه السلام نقل شده است: «لَا تَحْکُمُوا عَلَی رَجُلٍ بِشَیْءٍ حَتَّی تَنْظُرُوا إِلَی مَنْ یُصَاحِبُ فَإِنَّمَا یُعْرَفُ الرَّجُلُ بِأَشْکَالِهِ وَأَقْرَانِهِ وَیُنْسَبُ إِلَی أَصْحَابِهِ وَأَخْدَانِهِ؛ درباره هیچ کس حکمی نکنید تا زمانی که به دوستانش نگاه کنید،زیرا هرکس بهوسیله همانند و دوستانش شناخته میشود». (4)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «لَا تَصْحَبُوا أَهْلَ الْبِدَعِ وَ لَا تُجَالِسُوهُمْ فَتَصِیرُوا عِنْدَ النَّاسِ کَوَاحِدٍ مِنْهُمْ؛ با بدعتگذاران دوستی و همنشینی نداشته باشید که در نظر مردم همچون یکی از آنان خواهید شد». (5)
در وصیت امام به فرزندش امام حسن نیز پیش از این خواندیم که امام به او توصیه میکند: «قَارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ،وَبَایِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ؛ به نیکوکاران و اهل خیر نزدیک شو تا از آنها شوی و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردی».
شاعر عرب نیز در شعر خود زیبا سروده است:
عَنِ الْمَرءِ لا تَسْئَلْ وَ سَلْ عَنْ قَرینِهِ فَکُلُّ قَرینٍ بِالْمُقارِنِ یَقْتَدی
مطابق آن را شاعر فارسی زبان نیز آورده است:
تو اوّل بگو با کیان زیستی پس آن گَه بگویم که تو کیستی
دلیل همه اینها یک چیز است و آن اینکه مجانست جاذبهای دارد که افراد را به هم نزدیک میکند و مجالست سبب انتقال صفات افراد به یکدیگر میشود.
سپس در بیست و یکمین توصیه،یکی از مسائل مهم اجتماعی را عنوان میکند و میفرماید:«در شهرهای بزرگ مسکن گزین زیرا آنجا مرکز اجتماع مسلمانان است»؛ (وَ اسْکُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ (1)الْمُسْلِمِینَ) .
شک نیست که زیستن در شهرهای بزرگ،روح و فکر انسان را گسترش میدهد،زیرا افکار بلند و کارهای عظیم و مراکز علمی و دانش و کتابخانههای بزرگ و حتی تجارتخانههای گسترده و کارخانههای عظیم در این شهرها و اطراف آنهاست و این سبب نمو فکر و رشد استعداد انسانها میشود.به عکس،زندگی در دهات و روستاها هرچند از جهاتی آرامبخشتر و سالمتر است؛ولی جلوی نموّ و رشد و پرورش انسان را میگیرد.
از آنجا که در شهرهای بزرگ ممکن است مراکز فساد و افراد آلوده و ناباب باشند،امام در ادامه این سخن در اندرز بیست و دوم خود میفرماید:«از اماکن غفلتزا و خشونت و جاهایی که یاران مطیع خدا در آن کم اند بپرهیز»؛ (وَ احْذَرْ
1) 1) .«جِماع»در اینگونه موارد به معنای وصفی بهکار میرود و به معنای محل اجتماع است
مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَ الْجَفَاءِ (1)وَ قِلَّةَ الْأَعْوَانِ عَلَی طَاعَةِ اللّهِ) .
بنابراین،توصیه به سکونت در شهرهای بزرگ به این معنا نیست که انسان در مراکز آلوده آن سکونت یا رفت و آمد کند،بلکه با نیکان و پاکان و علما و دانشمندان و اهل خیر که در این شهرها فراوانند همنشین باشد.
بعضی از شارحان جمله «وَ احْذَر ...»را اشاره به روستاها و مناطق کم جمعیت و کوچک دانستند؛یعنی در نقطه مقابل شهرهای بزرگ؛در حالی که ظاهر عبارت امام چنین نیست،بلکه همانگونه است که در بالا ذکر کردیم.
سپس در بیست و سومین دستور میفرماید:«فکرت را به چیزی مشغول دار که به تو مربوط است»؛ (وَ اقْصُرْ رَأْیَکَ عَلَی مَا یَعْنِیکَ (2)) .
بعضی از افراد-به اصطلاح ما-آدمهای فضولی هستند و در همه چیز دخالت میکنند و این دو زیان مهم دارد:اوّل اینکه آنها را از امور لازمی که مربوط به آنان است غافل میکند.دیگر اینکه مخالفتها و عداوتهایی را از کسانی که در امور مربوط به آنها دخالت شده بر میانگیزد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام مردی را مشاهده کرد که سخنان اضافی و غیر مربوطِ به خود،میگفت امام فرمود:«تو با سخنانت (که به وسیله فرشتگانی که مأمور تو هستند) نامهای برای پرودگارت مینویسی از آنچه به تو مربوط است سخن بگو و آنچه را به تو مربوط نیست و به کارت نمیآید رها کن»؛ (مَرَّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ بِرَجُلٍ یَتَکَلَّمُ بِفُضُولِ الْکَلَامِ فَوَقَفَ عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ یَا هَذَا إِنَّکَ تُمْلِی عَلَی حَافِظَیْکَ کِتَاباً إِلَی رَبِّکَ فَتَکَلَّمْ بِمَا یَعْنِیکَ وَدَعْ مَا لَایَعْنِیکَ» . (3)
1) 1) .«الجَفاء»مصدر و در اصل به معنای دور شدن است.سپس به معنای خشونت آمده است و با مفهوم«جفا»که در فارسی امروز است و نقطه مقابل وفا به حساب میآید متفاوت است
2) 2) .«یَعْنیکَ»از ریشه«عَنی»و«عِنایة»به معنای قصد چیزی کردن است و«ما یَعْنیکَ»(چیزی که تو را قصد میکند) اشاره به اموری است که مربوط به انسان است در مقابل«ما لا یَعْنی»که مربوط به انسان نیست
3) 3) .بحارالانوار،ج 68،ص 276،ح 4
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مِنْ حُسْنِ إِسْلَامِ الْمَرْءِ تَرْکُهُ مَا لَا یَعْنِیهِ؛ از نشانههای اسلام صحیح و خوب یک انسان این است که آنچه را به او ربطی ندارد رها سازد». (1)
در بیست و چهارمین دستور میفرماید:«از نشستن در دکههای بازارها اجتناب کن،چون آنجا محل حضور شیطان و تیرهای خطرناک فتنههاست»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ مَقَاعِدَ (2)الْأَسْوَاقِ،فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّیْطَانِ،وَ مَعَارِیضُ (3)الْفِتَنِ) .
در زمانهای گذشته در بازارها دکههایی بود که هدف اصلی از آن نشستن کسانی بود که اهل آن بازار نبودند و میخواستند معاملهای صورت دهند یا واسطهگری کنند؛ولی در بسیار از اوقات افراد فاسد،مفسد،چشمچران و بد اخلاق در آنجا حضور مییافتند و آن را به صورت مرکز فسادی در درون بازار در میآوردند.به همین دلیل امام آنجا را محل حضور شیطان و ظهور فتنهها میشمرد.
اصولاً بازارها در عین اینکه میتواند مرکز فعالیت سالم تجاری باشد،محل لغزش و گناه است،زیرا ممکن است در آن معاملات حرام و آمیخته با ربا،تقلب، دروغ و قسمهای ناروا صورت گیرد و حدّاقل این است که انسان را در مادیات فرو میبرد و از خدا غافل میسازد به همین دلیل در روایات اسلامی کراراً نسبت به بازارها هشدار داده شده است.
1) 1) .بحارالانوار،ج 1،ص 216،ح 28
2) 2) .«مَقاعِد»جمع«مقعد»به معنای محل جلوس است و در اینجا به معنای دکههایی است که در بعضی بازارها بوده و افراد متعدد روی آن مینشستند
3) 3) .«مَعاریض»جمع«مِعراض»بر وزن«مِفتاح»به معنای تیرهایی است که با کمان پرتاب میکردند؛ولی در آخر آن پَر نبود و وسط آن ضخیمتر از دو طرف بود و به همین دلیل نوک آن اصابت نمیکرد بلکه از عرض اصابت میکرد و محل مورد حمله را میکوبید.توضیح اینکه اگر میخواستند کسی را با تیر،هدف هلاکت قرار دهند از تیرهایی که آخر آن پر داشت و از نوک اصابت میکرد استفاده میکردند و اگر میخواستند کسی را بکوبند و از کار بیندازند بی آنکه بدنش مجروح شود از«معراض»استفاده میکردند.امام در این عبارت اشاره به این نکته دارد که تیرهای فتنهها از دکههای بازارها به سوی افراد پرتاب میشود
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «السُّوقُ دارُ سَهْوٍ وَ غَفْلَةٍ فَمَنْ سَبَّحَ فیها تَسْبیحَةً کَتَبَ اللّهُ لَهُ بِها ألْفَ ألْفَ حَسَنَةٍ؛ بازار محل سهو و غفلت است کسی که آنجا به یاد خدا باشد و تسبیحی بگوید خداوند هزار هزار حسنه برای او خواهد نوشت». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم«... وَ شَرَّ بِقَاعِ الْأَرْضِ الْأَسْوَاقُ وَ هُوَ مَیْدَانُ إِبْلِیسَ یَغْدُو بِرَایَتِهِ وَ یَضَعُ کُرْسِیَّهُ وَ یَبُثُّ ذُرِّیَّتَهُ؛ بدترین میدان روی زمین بازارهاست که میدان ابلیس است.صبحگاهان پرچم خود را در بازار میآورد و کرسی خود را در آنجا مینهد و فرزندانش را در تمام بازار متفرق میسازد (تا مردم را فریب دهند و به معاملات ناروا بپردازند)». (2)
البته این احادیث بدان معنا نیست که در بازار افراد با ایمان و متعهد و مقید به حلال و حرام وجود ندارد،زیرا قشر مهمی از بازاریان،افرادی متعهداند،بلکه هشداری است به اینکه در بازار لغزشگاهها فراوان است؛لغزشگاههایی که در جاهای دیگر کمتر یافت میشود،بنابراین همه مسلمانان باید مراقب آن باشند.
اضافه بر این در اطراف بازار نیز گاه مراکزی برای افراد بیبند و بار و آلوده دیده میشود که مشکلات را افزون میکند.
آنگاه امام در بیست و پنجمین اندرز او را به نکته مهم دیگری توجّه میدهد، میفرماید:«بیشتر به افراد پایینتر از خود نگاه کن،زیرا این کار درهای شکر را بر روی تو میگشاید»؛ (وَ أَکْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَی مَنْ فُضِّلْتَ عَلَیْهِ،فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّکْرِ) .
بدیهی است هنگامی که انسان به زیردست خود نگاه کند و فزونی نعمتهای الهی را بر خود بنگرد،از فضل و رحمت الهی بیشتر خشنود میشود و زبانش به
شکر پروردگار گشوده خواهد شد و عملش نیز نشانی از شکر دارد؛اما هر گاه به برتر از خود نگاه کند ممکن است خود را از محرومان جامعه تصور کند،هرچند امکانات زیادی داشته باشد و این امر سبب میشود در دل به خداوند معترض گردد،وسوسههای شیطان شروع و درهای ناسپاسی به رویش باز شود.
شبیه همین سخن از رسول خدا صلی الله علیه و آله در وصایایش به ابوذر غفاری رحمه الله دیده میشود که فرمود: «انْظُرْ إِلَی مَنْ هُوَ تَحْتَکَ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَی مَنْ هُوَ فَوْقَکَ فَإِنَّهُ أَجْدَرُ أَنْ لَا تَزْدَرِی نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکَ؛ به زیر دستانت نگاه کن و به بالا دستان منگر که این سبب میشود به نعمتهای پروردگار اعتراض نکنی». (1)
متأسّفانه غالب مردم دیدشان بر خلاف این دستور است؛پیوسته به بالا دستان نگاه میکنند و زبان به اعتراض میگشایند و شکر پروردگار را فراموش میکنند؛ نه تنها وظیفه خود را در مقابل خداوند انجام نمیدهند،بلکه این امر سبب سلب آسایش و آرامش از آنها میشود و هر قدر امکانات بیشتری پیدا کنند باز هم از زندگی خود راضی نیستند و خود را خوشبخت نمیدانند و این بلای بزرگی است.
البته اگر این کار در مورد مسائل معنوی صورت گیرد بسیار خوب است؛مثلاً انسان هرچه عبادت انجام میدهد خود را با کسانی مقایسه کند که از او عابدتر و زاهدترند و عمل خود را ناچیز ببیند نه اینکه به افرادی نگاه کند که رابطه آنها با خدا بسیار ضعیف است و خود را خوشبخت ببیند و از عمل ناچیز خود اظهار رضایت کند.
سپس در بیست و ششمین توصیه خود میفرماید:«روز جمعه پیش از آنکه در نماز جمعه حاضر شوی مسافرت مکن مگر برای جهاد در راه خدا یا در کاری که به راستی معذور هستی»؛ (وَ لَا تُسَافِرْ فِی یَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّی تَشْهَدَ الصَّلَاةَ إِلَّا
1) 1) .بحارالانوار،ج 74،ص 74،ح 1
فَاصِلاً (1)فِی سَبِیلِ اللّهِ،أَوْ فِی أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ) .
نماز جمعه از مهمترین عبادات اسلامی است و اقامه منظم و مرتب آن سبب بیداری و آگاهی مسلمانان و اتحاد و فشردگی صفوف آنها میشود،مشروط به اینکه خطبای جمعه حق دو خطبه را ادا کنند و مسائل ضروری معنوی و مادی مردم را برای آنها تشریح نمایند.
البته نماز جمعه به صورتی که پیروان مکتب اهل بیت آن را به جا میآورند یعنی در هر شهر فقط یک نماز جمعه باشد نه آن گونه که بعضی از برادران اهل سنّت انجام میدهند که در هر مسجدی آن را برپا میدارند و گاه در یک شهر ممکن است نماز جمعههای متعدد برقرار شود که در نتیجه چندان تفاوتی با نمازهای روزانه معمولی نخواهد داشت.(هرچند جمعی از فقهای آنها مانند فقهای شیعه اجازه نمیدهند که در یک شهر بیش از یک نماز جمعه خوانده شود و یا تنها در صورتی که نیاز و حاجتی باشد و یا شهر بزرگ باشد نماز جمعههای متعدد برقرار میکنند). (2)
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مَنْ أَتَی الْجُمُعَةَ إِیمَاناً وَ احْتِسَاباً اسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ؛ کسی که از روی ایمان و برای خدا در نماز جمعه شرکت جوید (گناهانش بخشوده میشود و) برنامه عملش را از نو آغاز خواهد کرد». (3)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که شخصی خدمت رسول خدا آمد و عرض کرد:یا رسول اللّه بارها آماده حج شدهام اما توفیق نیافتم فرمود:
«عَلَیْکَ بِالْجُمُعَةِ فَإِنَّهَا حَجُّ الْمَسَاکِینَ؛ به سراغ نماز جمعه برو که حج مستمندان است». (4)اشاره به اینکه برکات حج در نماز جمعه وجود دارد.
توجّه به این نکته لازم است که نهی از مسافرت که در کلام امام آمده نهی تحریمی است،بنابراین زمانی که نماز جمعه واجب تعیینی باشد مسافرت حرام است مگر اینکه نماز جمعه را بخواند جز در مواردی که عذری شرعی باشد.
مرحوم صاحب جواهر بعد از اشاره به این مسأله میگوید:اختلافی در این مسأله نیافتهایم که بعد از زوال خورشید،سفر کردن قبل از ادای نماز جمعه حرام است.
تنها از«قطب راوندی»کراهت نقل شده که ممکن است او هم منظورش از این تعبیر حرمت باشد. (1)
سپس در بیست و هفتمین توصیه میفرماید:«در تمام کارهایت فرمان خدا را اطاعت کن،زیرا اطاعت خداوند بر سایر امور برتری دارد»؛ (وَ أَطِعِ اللّهَ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ،فَإِنَّ طَاعَةَ اللّهِ فَاضِلَةٌ عَلَی مَا سِوَاهَا) .
این دستور جامعی است که همه مسائل زندگی انسان را فرا میگیرد و دلیلی که امام برای آن ذکر کرده دلیل بسیار روشنی است،زیرا وظیفه اصلی ما اطاعت خداوند است و تمام اطاعتهای دیگر مانند اطاعت از پیامبر و اولواالامر و در مواردی اطاعت والدین،همه به اطاعت خداوند باز میگردد و اینکه امام میفرماید:«از هر چیزی برتر است»برای این است که سبب سعادت انسان در دنیا و آخرت و سامان یافتن تمام امور زندگی میگردد.
امام علیه السلام در بیست و هشتمین و بیست و نهمین توصیه عبادات واجب و مستحب را عنوان میکند و دستور دقیقی میدهد،میفرماید:«در انجام عبادت، نفس خود را بفریب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خویشتن را بر آن مجبور نساز،بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و با نشاط بجا آوری»؛ (وَ خَادِعْ نَفْسَکَ فِی الْعِبَادَةِ،وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لَا تَقْهَرْهَا،وَ خُذْ عَفْوَهَا (2)وَ نَشَاطَهَا).
منظور از فریفتن نفس در عبادات (مستحبی) فریب به معنای دروغ و خلاف واقع نیست،بلکه به معنای تشویق کردن خویش نسبت به آن عبادات است؛مثلاً به خود بگوید:انجام این عبادت مایه سلامتی و وسعت رزق و حسن عاقبت و دفع کید دشمنان میشود و به این ترتیب خویشتن را به عباداتی همچون تهجد و نماز شب یا روزههای مستحبی و امثال آن وادار سازد.
جمله «وَ ارْفُقْ بِهَا ...»اشاره به این است که نباید در عبادات مستحب انسان به خود فشار آورد مبادا از آن دلزده شود،بلکه باید در اوقات فراغت و حالت نشاط به سراغ آن برود تا همیشه آتش عشق و علاقه به عبادات مستحب در او فروزان باشد.در روایات اسلامی نیز به این معنا ترغیب شده است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در کافی میخوانیم: «إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَتَنَفَّلُوا وَ إِذَا أَدْبَرَتْ فَعَلَیْکُمْ بِالْفَرِیضَةِ؛ برای قلب انسان اقبال و ادبار (رویکرد و رویگردانی) است هنگامی که اقبال کند به سراغ نوافل (نیز) بروید و به هنگام ادبار به واجبات قناعت کنید». (1)
در روایات متعدد دیگری نیز وارد شده که نه خود و نه دیگران را بر اعمال مستحب اجبار و اکراه ننمایید،بلکه بگذارید از روی میل و شوق آن را انجام دهند تا همیشه نسبت به عبادت علاقهمند و پر نشاط باشید.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن واجبات را استثنا کرده میفرماید:«مگر فرایضی که بر تو مقرر شده است که در هر حال باید آنها را بجا آوری و در موقعش مراقب آن باشی»؛ (إِلَّا مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَةِ فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا (2)عِنْدَ مَحَلِّهَا) .
این سخن برای این است که مبادا بعضی از گفتار بالا سوء استفاده کنند و به
بهانه اینکه مثلاً حوصله و نشاط لازم برای ادای نماز واجب روزانه را ندارند آن را ترک کنند.
حضرت در سیامین توصیه به نکته سرنوشتسازی اشاره کرده میفرماید:
«بترس از آنکه مرگ در حالی که تو در حال فرار از خدا و در طلب دنیایی گریبانت را بگیرد»؛ (وَ إِیَّاکَ أَنْ یَنْزِلَ بِکَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّکَ فِی طَلَبِ الدُّنْیَا) .
«آبق»به معنای برده گریزپاست و امام علیه السلام در اینجا اسیران دنیا را به بردگان گریزپایی تشبیه کرده که از مولای خود؛یعنی ذات پاک پروردگار گریخته و اسیر دنیا گشتهاند و از آنجا که مرگ خبر نمیکند و انسان حال خود را در یک ساعت بعد بلکه یک لحظه بعد نمیداند باید از این موضوع برحذر باشد.در حالی که بهترین حالات انسان به هنگام وداع با این دنیا آن است که در حال اطاعت پروردگار و در مسیر رضای او باشد.
آنگاه در سی و یکمین اندرز به مسأله دوستان و مصاحبان انسان اشاره کرده میفرماید:«از همنشینی با گنهکاران بپرهیز که بدی به بدی ملحق میشود (و معاشرت با آلودگان انسان را آلوده میسازد)»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ،فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ) .
این حقیقت را هم تجربه ثابت کرده و هم دلیل عقل که انسان از همنشین خود تأثیر میپذیرد و بر اساس«محاکات»صفات و رفتار او را تکرار میکند.در روانشناسی امروز این مطلب تا آن اندازه پیش رفته است که بعضی معتقدند دوستانی که معاشرت تنگاتنگ با هم دارند از نظر قیافه نیز تدریجاً با یکدیگر شباهت پیدا میکنند.
بعضی از شارحان ملحق شدن شر به شر را در اینجا به این معنا دانستهاند که اگر عذابی از سوی خدا نازل شود افرادی را که در یک مجلس جمعاند فرا میگیرد و افراد غیر فاسق بر اثر معاشرت با فاسقان به سرنوشت آنها گرفتار
میشوند،روایاتی نیز در این باره وارد شده است. (1)
به هر حال مضمون کلام امام،در روایات بسیاری از همان حضرت و سایر معصومان علیهم السلام نقل شده است؛از جمله در کلمات قصار غرر الحکم آمده است:
«لا یَصْحَبُ الْأبْرارُ إلّا نُظَرائَهُمْ وَ لا یُوادِّ الْأشْرارُ إلّا أشْباهَهُمْ؛ نیکان با افرادی همانند خود مصاحبت میکنند و بدان با کسانی همچون خود طرح دوستی میریزند». (2)
در حدیث معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الْمَرْءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ وَ قَرِینِهِ؛ انسان دین دوست و همنشنیش را پذیرا میشود». (3)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام آمده است: «فَسَادُ الْأَخْلَاقِ بِمُعَاشَرَةِ السُّفَهَاءِ وَ صَلَاحُ الْأَخْلَاقِ بِمُنَافَسَةِ الْعُقَلَاء؛ فساد اخلاق به سبب معاشرت با سفیهان حاصل میشود و اصلاح اخلاق از طریق همنشینی با عقلا». (4)
در قرآن مجید نیز آمده است که در روز قیامت بعضی از دوزخیان فریاد حسرت برمیآورند که چرا با فلان فرد آلوده و بیایمان دوست شدند: «یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً* لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی». 5
سپس در سی و دومین و سی و سومین اندرز میافزاید:«خدا را بزرگ دار و محترم بشمار،و دوستانش را دوست دار»؛ (وَ وَقِّرِ (5)اللّهَ،وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ) .
منظور از بزرگ داشتن خداوند این است که هم در سخن گفتن درباره پروردگار رعایت ادب کند و هم در عمل او را همه جا حاضر و ناظر بداند
و قدمی بر خلاف رضای او بر ندارد.
قرآن مجید از زبان نوح پیغمبر به عنوان اعتراضی شدید به قوم کافرش،چنین نقل میکند: «ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقاراً» ؛چرا شما برای خدا عظمت قائل نیستید؟!». (1)
جمله «أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ» همان چیزی است که به طور گسترده در آیات و روایات به عنوان«حب فی اللّه»و«بغض للّه»و«حب اولیاء اللّه»و«بغض اعداء اللّه»آمده است.
قرآن مجید میگوید: «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و پیامبرش دوستی کنند،هر چند پدران یا پسران یا برادران یا خویشاوندان باشند آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تأییده فرموده و آنها را در باغهایی بهشتی وارد میکند که نهرها از پای درختانش جاری است جاودانه در آن میمانند؛خدا از آنها خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند آنها حزب اللّه اند بدانید حزب اللّه پیروزان و رستگارانند». (2)
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود: «لا یَکْمَلُ إیمانُ امْرَءٍ حَتّی یُحِبَّ من أحَبَّ اللّهَ وَیُبْغِضَ مَنْ أبْغَضَ اللّهَ؛ ایمان کسی کامل نمیشود مگر تا زمانی که دوست بدارد آنکه را خدا دوست میدارد و دشمن دارد آنکه را
خدا دشمن میدارد». (1)
آنگاه امام علیه السلام در آخرین و سی و چهارمین توصیه مهم میفرماید:«از خشم و غضب بپرهیز که آن لشکری بزرگ از لشکریان شیطان است.والسلام»؛ (وَ احْذَرِ الْغَضَبَ،فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِیمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِیسَ،وَ السَّلَامُ).
تعبیر به«لشکر»آن هم با وصف«عظیم»نشان میدهد که غضب یک عامل معمولی در وجود انسان نیست،بلکه به منزله عوامل متعدد و فوقالعاده مؤثری است و به راستی چنین است؛هنگامی که انسان خشمگین میشود درهای قلب خود را به روی لشکر شیطان میگشاید و آنها وارد روح او میشوند و در این حال روح و جان انسان به منزله کشور اشغال شدهای از سوی دشمن است که هر طرف آثار ویرانی در آن نمایان است.به هنگام غضب نیز مهار عقل برداشته میشود و انسان دست به کارهایی میزند که هرگز در حال عادی دست نمیزد و عیوب پنهانیاش در لحظات غضب کاملاً آشکار میگردد.
از این رو در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: «مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ سَتَرَ اللّهُ عَوْرَتَهُ؛ کسی که از خشم و غضب خود جلوگیری کند،خداوند عیوبش را میپوشاند». (2)
ویرانگریهای غضب به حدی زیاد است که گاه انسان در آن حال عملی را انجام میدهد که گاه تا آخر عمر به سبب آن نادم و پشیمان است و گاه به خود لعن و نفرین میکند که چرا چنین کرد.
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تُوقَدُ فِی قَلْبِ ابْنِ آدَمَ وَ إِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَ انْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَ دَخَلَ الشَّیْطَانُ فِیهِ فَإِذَا خَافَ أَحَدُکُمْ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِهِ فَلْیَلْزَمِ الْأَرْضَ فَإِنَّ
رِجْزَ الشَّیْطَانِ لَیَذْهَبُ عَنْهُ عِنْدَ ذَلِکَ؛ این غضب قطعه آتش سوزانی از سوی شیطان است که در قلب فرزندان آدم برافروخته میشود و (از این رو) هنگامی که یکی از شما خشمگین میشود چشمانش سرخ شده و رگهای گردنش پرخون میشود و شیطان در وجود او داخل میگردد.هنگامی که یکی از شما از چنین حالتی بر خویش بترسد (هر گاه ایستاده است) بنشیند در این حالت پلیدی شیطان از او میرود». (1)
و گاه عاقلترین افراد در حال غضب کارهایی انجام میدهند که جاهلترین افراد انجام نمیدهند،لذا در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «الْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَکِیمِ وَ مَنْ لَمْ یَمْلِکْ غَضَبَهُ لَمْ یَمْلِکْ عَقْلَهُ؛ غضب،عقلِ خردمند را از کار میاندازد و کسی که بر غضب خویش مسلّط نباشد مالک عقل خود نخواهد بود». (2)
حارث هَمْدانی کیست؟
حارث بن عبداللّه از طایفه«بنی همدان»است که قبیلهای معروف در یمن بودند و از شیعیان امام علیه السلام محسوب میشدند و«حارث»یکی از بافضیلتترین آنهاست.دانشمند معروف علم رجال«ابن داود»در مورد او میگوید:«انَّهُ کَانَ أفْقَهُ النَّاسَ؛او در زمان خود از فقیهترین مردم بود».
طبری درباره وی میگوید:«حارث از باسابقهترین یاران علی علیه السلام و مردی آگاه در فقه و علم حساب بود»و شعبی از فقهای تابعین از اهل سنّت میگوید:«من احکام ارث و محاسبه آن را از او آموختم». (3)
در حدیثی میخوانیم که«اصبغ بن نباته»می گوید من خدمت امیرمؤمنان علی علیه السلام بودم که«حارث هَمْدانی»با چند نفر از شیعیان وارد شد.«حارث»نزد آن حضرت مقام و منزلت خاصی داشت و در آن هنگام بیمار بود.امام پرسید:
حالت چطور است؟ عرض کرد:روزگار،من را پیر ساخته است (و بیمارم) و اختلاف یاران تو در جلوی درب منزل بر ناراحتیام افزوده است.
امام علیه السلام پرسید:در چه چیزی اختلاف دارند؟ عرض کرد:درباره شما و آن سه نفر که پیش از شما عهدهدار خلافت بودند.گروهی درباره شما غلوّ میکردند، گروهی تفریط،گروهی حد وسط بودند و گروهی هم در تردید و حیرت باقی مانده بودند.
امام علیه السلام فرمود:همین (ناراحت بودن) تو را کفایت میکند (و مایه نجات توست) و بدان بهترین شیعیان من گروه حد وسط اند؛غالیان باید به سوی آنها بازگردند و عقب ماندگان به آنها برسند.
آنگاه امام بعد از سخنان دیگری فرمود:ای حارث! تو را بشارت میدهم که هنگام مرگ،در کنار صراط،در کنار حوض کوثر و به هنگام تقسیم مرا خواهی شناخت.حارث پرسید:منظور از تقسیم چیست؟ فرمود:منظور این است که من جهنم را به درستی تقسیم میکنم و به آتش میگویم این دوست من است رهایش کن و این دشمن من است او را بگیر.(این چیزی است که خداوند در اختیار من گذاشته است).
سپس امام بشارتهای دیگری به حارث داد و او آنچنان شاد شد که از جا برخاست در حالی که عبایش به زمین میکشید گفت:بعد از این من ناراحت نیستم که مرگ به سراغ من بیاید یا من به سراغ آن بروم. (1)
همچنین در حدیث دیگری آمده است که حارث میگوید:روزی نزدیک
1) 1) .بحارالانوار،ج 6،ص 178 و 179
ظهر خدمت امام رسیدم فرمود:برای چه اکنون آمدی؟ گفتم:و اللّه محبّت تو مرا به اینجا آورد.فرمود:اگر راست میگویی مرا در سه جا خواهی دید:هنگامی که جان به گلویت میرسد و در نزد صراط و در کنار حوض کوثر. (1)
سیّد حمیری؛شاعر معروف،در شعر خود به این ماجرا اشاره میکند:
یا حارُ هَمْدانٍ مَنْ یَمُتْ یَرَنی مِنْ مُؤْمِنٍ أوْ مُنافِقٍ قُبُلاً (2)
«ای حارث همْدان هرکسی میمیرد مرا در برابر خود میبیند؛خواه مؤمن باشد یا منافق،مؤمن شاد میشود و منافق بر ناراحتیاش افزوده میگردد».
در بعضی از کتب آمده که شیخ بهایی گفته است من از نوادگان حارث همدانی هستم. (3)
حارث در سال 65 هجری یعنی چهار سال بعد از واقعه کربلا چشم از جهان فرو بست و اگر در واقعه کربلا حضور نداشت به این دلیل بود که مدتها بیمار و بستری بود و ظاهراً سن زیادی داشت،زیرا در روایات بالا خواندیم که خدمت امام امیرالمؤمنین عرض کرد:پیرم در حالی که این سخن در سال 40 هجری یا پیش از آن بوده است.
در کتاب الفتوح ابن اعثم از ابن عباس چنین روایت شده که هنگامی که علی علیه السلام از صفین باز گشت و جنگ نهروان با خوارج نیز پایان گرفت،حارث همدانی خدمت آن حضرت رسید.امام فرمود:ای حارث! از دیشب بسیار غمگین و اندوهناکم.حارث عرض کرد:یا امیرالمؤمنین چرا؟ آیا از جنگ با اهل شام و بصره و نهروان پشیمانی؟ فرمود:وای بر تو ای حارث! نه من از این جهت خوشحالم.چیزی که مرا غمگین ساخته این است که در خواب سرزمین کربلا را
دیدم و مشاهده کردم فرزندم حسین علیه السلام در حالی که سرش را بریده بودند بر روی زمین افتاده و درختان را دیدم در آنجا فرو ریخته بودند و آسمان شکافته بود و بارها بر زمین افتاده بود و شنیدم منادی از آسمان و زمین ندا میدهد:ای قاتلان حسین! ما را به وحشت انداختید خدا شما را به وحشت بیندازد و بکشد.
در این هنگام من بیدار شدم و از آنچه در خواب دیدم نگرانم.حارث عرض کرد:ای امیرمؤمنان! حتماً خیری در انتظار توست.علی علیه السلام فرمود:هیهات هیهات.این امری است که حتمی است و حبیبم محمد صلی الله علیه و آله نیز به من خبر داده که یزید فرزندم را به قتل میرساند.خدا عذابش را در آتش دوزخ زیاد کند. (1)
1) 1) .الفتوح،ج 2،ص 553
و من کتاب له علیه السلام
إلی سَهْلِ بْنِ حُنَیْفِ الْأنْصارِی وَهُوَ عامِلُهُ عَلی الْمَدینَةِ فی مَعْنای قَوْمٍ مِنْ أهْلِها لَحِقُوا بِمُعاوِیَةَ
(1) از نامههای امام علیه السلام
به سهل بن حنیف فرماندار مدینه درباره گروهی است از مردم آنجا که به معاویه پیوسته بودند. (2)
همانگونه که در عنوان نامه آمده است،گروهی از اهل مدینه در زمانی که «سهل بن حنیف انصاری»از سوی امیرمؤمنان علی علیه السلام فرماندار آنجا بود برای مال و منافع دنیا به معاویه در شام پیوسته بودند و ظاهرا«سهل بن حنیف»نگران
1) 1) .«معنای»معادل این واژه در اینجا تعبیر«درباره»یا«در رابطه»میباشد
2) 2) .سند نامه: این نامه را پیش از سیّد رضی،بلاذری (متوفای 279) در کتاب انساب الاشراف در شرح حال امیرمؤمنان علی علیه السلام آورده است و یعقوبی (متوفای 284) نیز بخشی از آن را در تاریخ خود نقل کرده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 496)
شده بود.امام برای رفع نگرانی او این نامه را به او نوشت و به او یادآور شد که از فرار آن گروه ناراحت نباشد،زیرا برای گمراهی آنان همین بس که از هدایت و حق به گمراهی و کوری پناه بردند.امام آنها را دنیاپرستانی معرفی میکند که برای رسیدن به لذات دنیا،به معاویه پیوستند در حالی که مرکز عدل را میشناختند.آنگاه امام اظهار امیدواری میکند که خداوند به لطفش مشکلات را حل فرماید.
أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رِجَالاً مِمَّنْ قِبَلَکَ یَتَسَلَّلُونَ إِلَی مُعَاوِیَةَ،فَلَا تَأْسَفْ عَلَی مَا یَفُوتُکَ مِنْ عَدَدِهِمْ،وَیَذْهَبُ عَنْکَ مِنْ مَدَدِهِمْ،فَکَفَی لَهُمْ غَیّاً،وَلَکَ مِنْهُمْ شَافِیاً،فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَی وَالْحَقِّ،وَإِیضَاعُهُمْ إِلَی الْعَمَی وَالْجَهْلِ؛وَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْیَا مُقْبِلُونَ عَلَیْهَا،وَمُهْطِعُونَ إِلَیْهَا،وَقَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَرَأَوْهُ،وَسَمِعُوهُ وَوَعَوْهُ،وَعَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِی الْحَقِّ أُسْوَةٌ،فَهَرَبُوا إِلَی الْأَثَرَةِ،فَبُعْداً لَهُمْ وَسُحْقاً!! إِنَّهُمْ وَاللّهِ لَمْ یَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ،وَلَمْ یَلْحَقُوا بِعَدْلٍ،وَإِنَّا لَنَطْمَعُ فِی هَذَا الْأَمْرِ أَنْ یُذَلِّلَ اللّهُ لَنَا صَعْبَهُ،وَیُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ،إِنْشَاءَاللّهُ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) به من خبر رسیده که افرادی از قلمرو تو مخفیانه به معاویه میپیوندند؛هرگز از این تعداد که از دست دادهای و از کمک آنان بیبهره شدهای تأسف مخور.این گمراهی برای آنان بس و برای آرامش خاطر تو کافی است که آنها از هدایت و حق به سوی کوردلی و جهل شتافتهاند، از این رو (غم مخور زیرا) آنها فقط اهل دنیا هستند و به آن روی آوردهاند و با سرعت به سوی آن میشتابند در حالی که عدالت را به خوبی شناخته و دیده بودند و گزارش آن را شنیده و به خاطر سپرده بودند و میدانستند که همه مردم نزد ما حقوق برابر دارند،پس آنها از این«برابری»بهسوی«تبعیضهای ناروا» گریختند.خداوند آنها را از رحمت خود دور سازد و هلاک کند؛به خدا سوگند آنها از ستم نگریختند و به عدل نپیوستند و ما امیدواریم که در این راه،خداوند مشکلات را بر ما آسان سازد و سختیها را بر ما هموار کند،إنشاءاللّه و السلام.
فراریان دنیاپرست
از پارهای از جملههای اضافی که در کتاب تمام نهجالبلاغه ذیل این نامه آمده استفاده میشود که این نامه امام علیه السلام در واقع پاسخی بود به نامهای که«سهل بن حنیف»خدمت امام نوشته بود و از گروهی از مردم مدینه که به شام فرار کرده بودند شکایت کرده بود.امام در پاسخش او را دلداری داده نخست میفرماید:
«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) به من خبر رسیده که افرادی از قلمرو تو مخفیانه به معاویه میپیوندند؛هرگز از این تعداد که از دست دادهای و از کمک آنان بیبهره شدهای تأسف مخور»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رِجَالاً مِمَّنْ قِبَلَکَ (1)یَتَسَلَّلُونَ (2)إِلَی مُعَاوِیَةَ،فَلَا تَأْسَفْ عَلَی مَا یَفُوتُکَ مِنْ عَدَدِهِمْ،وَ یَذْهَبُ عَنْکَ مِنْ مَدَدِهِمْ) .
آنگاه امام برای اینکه روشن سازد اینگونه افراد کسانی نیستند که بتوان از آنان در مشکلات یاری جست و بر آنان اعتماد کرد و از دست رفتن آنها هرگز مایه تأسّف نیست میافزاید:«این گمراهی برای آنان بس و برای آرامش خاطر تو کافی است،که آنها از هدایت و حق به سوی کوردلی و جهل شتافتهاند»؛ (فَکَفَی لَهُمْ غَیّاً،وَ لَکَ مِنْهُمْ شَافِیاً،فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَی وَ الْحَقِّ،وَ إِیضَاعُهُمْ (3)إِلَی الْعَمَی وَ الْجَهْلِ) .
اشاره به اینکه آنها افراد بیشخصیت،کوردل و فاسد و مفسدی بودند که اگر در کنار تو میماندند نه تنها به حل مشکلات کمک نمیکردند،بلکه چه بسا مایه
1) 1) .«قِبَل»معانی متعددی دارد؛به معنای نزد،حضور و همچنین به معنای توانایی آمده و در اینجا معنای اوّلاراده شده است
2) 2) .«یَتَسَلَّلُونَ»از ریشه«تسلّل»به معنای خارج شدن مخفیانه است و از ریشه«سلّ»به معنای برکندن و جداساختن گرفته شده است
3) 3) .«ایضاع»به معنای سرعت کردن در انجام کاری است.این واژه به معنای فاسد کردن هم آمده است و دراینجا همان معنای اوّل یعنی سرعت اراده شده است
فساد در منطقه حکومت تو میشدند.
این دلداری شبیه مطلبی است که قرآن مجید نسبت به کارشکنی منافقان برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان میکند: ««لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ» ؛اگر آنها همراه شما (به سوی میدان جهاد) خارج میشدند جز اضطراب و تردید و فساد چیزی بر شما نمیافزودند و به سرعت در بین شما به فتنهانگیزی میپرداختند». (1)
جمله «وَ لَکَ مِنْهُمْ شَافِیاً» را جمعی از شارحان نهجالبلاغه به این معنا دانستهاند که امام میفرماید:برای آرامش خاطر تو و شفای درونت همین بس که بدانی آنها از هدایت به ضلالت فرار میکنند؛ولی بعضی دیگر معتقدند این جمله اشاره به این دارد که این گونه افراد همچون جرثومههای بیماری هستند؛ چه بهتر که فرار کنند و پیکر جامعه از این بیماری وجود آنها شفا یابد و اگر امام میفرماید:«برای تو اسباب شفاست»برای آن است که رئیس حکومت نماینده تمام مردمی است که تحت فرمان او هستند.
البته جمع میان هر دو معنا به اعتقاد ما که استعمال لفظ را در اکثر از یک معنا جایز میدانیم رواست.
آنگاه امام در توضیح بیشتری میفرماید:«(غم مخور زیرا) آنها فقط اهل دنیا هستند و به آن روی آوردهاند و با سرعت به سوی آن میشتابند در حالی که عدالت را به خوبی شناخته و دیده بودند و گزارش آن را شنیده و به خاطر سپرده بودند و میدانستند که همه مردم نزد ما حقوق برابر دارند،پس آنها از این«برابری» بهسوی«تبعیضهای ناروا»گریختند.خداوند آنها را از رحمت خود دور سازد و هلاک کند»؛ (وَ إِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْیَا مُقْبِلُونَ عَلَیْهَا،وَ مُهْطِعُونَ (2)إِلَیْهَا،وَ قَدْ عَرَفُوا
الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ،وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ،وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِی الْحَقِّ أُسْوَةٌ (1)،فَهَرَبُوا إِلَی الْأَثَرَةِ (2)،فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً (3)) .
بدیهی است هیچ کس برای حق و هدایت و درک حقیقت اسلام به سوی معاویه نمیرفت؛آنها میدانستند او در تقسیم بیتالمال هرگز رعایت مساوات را در میان آحاد مردم نمیکند،بلکه گروهی را که برای او کار میکنند و سنگ او را به سینه میزنند بر دیگران مقدم میدارد.به این ترتیب اگر نزد امام بمانند سهم کمی به آنها میرسد و اگر نزد معاویه بروند صاحب آلاف و الوف میشوند.
مشکل دیگر آنها این بود که آنها جاهلانی نبودند که از حق و عدالت بیخبر باشند همه آنها عدالت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را یا دیده و یا شنیده بودند و با این علم و آگاهی به سوی باطل رفتند و از حق چشم پوشیدند،بنابراین هرگز فرار آنها نباید اسباب تأسف باشد و چه بسا ماندن آنها سبب فساد در جامعه اسلامی میشد و چه بهتر که به مقتضای «الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ» آنها به شام رفتند.
آنگاه امام علیه السلام در پایان این نامه باز بر این حقیقت تأکید میکند که آنها از باطل به سوی حق و از ظلم به سوی عدالت نگریختند.میفرماید:«به خدا سوگند آنها از ستم نگریختند و به عدل نپیوستند و ما امیدواریم که در این راه،خداوند مشکلات را بر ما آسان سازد و سختیها را بر ما هموار کند،إنشاءاللّه و السلام»؛ (إِنَّهُمْ وَ اللّهِ لَمْ یَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ،وَ لَمْ یَلْحَقُوا بِعَدْلٍ،وَ إِنَّا لَنَطْمَعُ فِی هَذَا الْأَمْرِ أَنْ یُذَلِّلَ اللّهُ لَنَا صَعْبَهُ،وَ یُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ (4)،إِنْ شَاءَ اللّهُ،وَ السَّلَامُ) .
1) 1) «أسوة»در اینجا به معنای مساوی است
2) 2) «الأثرة»به معنای برتری دادن شخص یا چیزی بر دیگری است.گاه در مورد تبعیضات ناروا به کار می رود
3) 3) «سحق»در اصل به معنای ساییدن و نرم کردن است سپس به معنای دورماندن و یا دور ماندن از رحمت خدا آمده است
4) 4) .«حَزْن»بر وزن«متن»به معنای چیز ناهموار است و عرب بخشهایی از زمین را که ناهموار است«حَزْن»مینامد و غم و اندوه را از این جهت«حُزن»بر وزن«مزد»میگویند که نوعی خشونت و ناهمواری در روح انسان است
به این ترتیب امام تحلیل روشنی از فرار این گروه دنیاپرست و بیایمان ارائه کرده و اگر از این نظر مشکلاتی برای بعضی از سادهدلان روی داده و تزلزلی در آنان به وجود آورده است حل آن را از خداوند بزرگ میطلبد.
در عظمت سهل بن حنیف همین بس که از یاران خاص رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علی علیه السلام بود.به گفته ابن عبدالبر در استیعاب او از کسانی بود که در جنگ بدر و تمام غزوات اسلامی با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شرکت جست و از معدود اشخاصی بود که روز احد فرار نکرد و با پیغمبر تا سر حد مرگ بیعت نمود.
هنگامی که مردم مدینه با علی علیه السلام بیعت کردند و امام میخواست برای خاموش کردن آتش فتنه شورشیان جمل به بصره بیاید،سهل را به عنوان فرماندار مدینه انتخاب فرمود.او مدتها در مدینه بود سپس در جنگ صفین به خدمت علی علیه السلام آمد و بعد از صفین امام او را والی فارس کرد و سرانجام در سال سی و هشت هجری در کوفه بدرود حیات گفت و امام بر او نماز خواند و در نماز او شش تکبیر گفت. (1)
در روایتی که قاموس الرجال (شرح حال سهل بن حنیف) آن را از کافی نقل کرده آمده است که امام پنج تکبیر بر او گفت و باز هم نماز را تا پنج مرتبه تکرار کرد و در هر مرحله پنج تکبیر میگفت.
در کلمات قصار نهجالبلاغه میخوانیم:هنگامی که سهل بن حنیف انصاری در بازگشت از صفین بدرود حیات گفت امام سخت ناراحت شد و فرمود: «لَوْ
1) 1) .استیعاب،ج 2،ص 662 و 663
أحَبَّنی جَبَلٌ لَتَهافَتَ؛ حتی اگر کوهی مرا دوست بدارد از هم میشکافد و فرو میریزد». (1)
همچنین در خبری آمده است که سهل از دوازده نفری بود که بر بیعت ابوبکر ایراد کردند (2)و جزء شرطة الخمیس و محافظان خاص امیرمؤمنان علی علیه السلام بود (3)و در کتاب مستدرکات علم الرجال آمده است که امیرمؤمنان علی علیه السلام بهشت را برای سهل تضمین فرمود. (4)
نیز در روایتی آمده است هنگامی که علی علیه السلام زمام خلافت را به دست گرفت، سهل بن حنیف را به عنوان والی شام به سوی آنجا فرستاد و این نشان میدهد که فوقالعاده مورد علاقه و اعتماد امام بود،هرچند طرفداران معاویه جلوی او را گرفتند و اجازه ندادند وارد شام شود و او برگشت. (5)
از نکات جالبی که در منابع تاریخی درباره سهل آمده است این است که امیرمؤمنان علی علیه السلام هنگام هجرت از مکه به مدینه چون به قبا آمد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله ملحق شد،به مهمانی خانوادهای رفت که سرپرست خود را از دست داده بودند.امام علیه السلام ملاحظه کرد زن آن خانه نصف شب به در خانه میرود و کسی میآید و چیزی به او میدهد.حضرت سؤال کرد:چه چیز از او میگیری؟ گفت:او«سهل بن حنیف»است که هر روز مخفیانه میرود قسمتی از بتهای قبیله خود را میشکند و شکستههای آن را برای من میآورد و میگوید:اینها را
1) 1) .نهجالبلاغه،کلمات قصار،111
2) 2) .این دوازده نفر طبق روایت خصال عبارتند از:«خَالِدُ بْنِ سَعِیدِ بْنِ عَاصِ»،«مِقْدَادُ بْنُ أَسْوَدِ»،«أُبَیُّ بْنُ کَعْبٍ»،«عَمَّارُ بْنُ یَاسِرٍ»،«أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِیُّ»،«سَلْمَانُ الْفَارِسِیُّ»،«عَبْدُ اللّهِ بْنُ مَسْعُودٍ»،«بُرَیْدَةُ الْأَسْلَمِیُّ»،«خُزَیْمَةُ بْنُ ثَابِتٍ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ»،«سَهْلُ بْنُ حُنَیْفٍ»،«أَبُو أَیُّوبَ أَنْصَارِیُّ»وَ«أَبُو هَیْثَمِ بْنُ تیِّهَانِ»(بحارالانوار،ج 28،ص 208،ح 7»
3) 3) .قاموس الرجال،ج 5،ص 354
4) 4) .مستدرکات علم رجال الحدیث،ج 5،ص 213
5) 5) .شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ج 6،ص 457
به صورت هیزم بسوزان و استفاده کن.هنگامی که امیرمؤمنان این مطلب را درباره«سهل بن حنیف»شنید احترام خاصی برای او قائل شد. (1)و این نشان میدهد که«سهل بن حنیف»از همان ابتدا مخالف با بتپرستی و موافق توحید بود.
از کتب تاریخی و روایات به خوبی استفاده میشود که گروهی از یاران علی علیه السلام را صحابه مهاجر و انصار تشکیل میدادند و همانها بودند که حضور چشمگیری در میدان جمل،نهروان و صفین داشتند و اطرافیان و نزدیکان به معاویه غالباً طلقا (مشرکانی که در فتح مکه به فرمان پیغمبر از مجازات آزاد شدند و اسلام را ظاهرا پذیرفتند) و فرزندان طلقا و در مجموع بازماندگان دوران جاهلیت بودند،کسانی که برای او فعالیت گستردهای داشتند و به فریب مردم شام مشغول بودند.
اما در این میان عده کمی از صحابه که دنیای معاویه و بذل و بخششهای بیحساب او از اموال بیتالمال قلب و روح آنها را تسخیر کرده بود نه تنها از مدینه که از کوفه و حتی در ایام جمل و صفین به او پیوستند.از جمله آنها«نعمان بن بشیر انصاری»است که دینش را به هر شیطانی که به او مال هنگفتی میداد میفروخت.او از مقربین درگاه عثمان بود و هنگامی که عثمان کشته شد پیراهن او و انگشتان قطع شده همسرش«نائله»را به شام برد و به معاویه فروخت، معاویه نیز آنها را در مسجد آویخت تا مردم شام را بر ضد علی علیه السلام بشوراند.
هنگامی که معاویه بر اوضاع مسلّط شد«نعمان»را پاداش داد و وی را امیر کوفه کرد.پس از معاویه نیز از طرف یزید امیر بود؛اما با ورود مسلم بن عقیل به کوفه،
1) 1) .رجوع کنید به:بحارالانوار،ج 19،ص 79
یزید نعمان را عزل کرد و«عبید اللّه بن زیاد»را که مرد سفاک و خونریزی بود به جای او برگزید. (1)
همین نویسنده در جای دیگر از کتاب خود مینویسد:در میدان صفین دو هزار و هشتصد نفر از صحابه همراه امام علیه السلام بودند که در میان آنها هشتاد و هفت نفر از بدریین و نهصد نفر از کسانی بودند که بیعت رضوان را درک کرده بودند. (2)
مرحوم محقق شوشتری در شرح نهجالبلاغه خود بعضی از کسانی را که در ماجرای صفین از لشکر امام جدا شدند و به معاویه پیوستند نام برده است.از جمله:«بشر بن عصمة المزنی»و«قیس بن قرة التمیمی»و«ذو نواس عبدی» و«قیس بن زید کندی». (3)
همین نویسنده در جای دیگر نامهای را از عقیل به علی علیه السلام نقل میکند که میگوید:من از مدینه برای عمره به سوی مکه میرفتم.«عبداللّه بن ابیسرح»را با حدود چهل جوان از فرزندان طلقا دیدم که از قیافه آنها آثار شوم میبارید.به آنها گفتم:به سوی معاویه میروید؟ (آنها سکوت کردند و پاسخی نگفتند و به راه خود ادامه دادند). (4)از پاسخی که امام به برادرش عقیل میدهد نیز استفاده میشود که آنها از همان دشمنان قسم خورده اسلام بودند که فقط در ظاهر اسلام را پذیرفته بودند. (5)
1) 1) .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 1،ص 247.در تاریخ طبری (ج 3،ص 561) نیز بخشی از ماجرای نعمان بن بشیر آمده است
2) 2) .تاریخ طبری،ج 3،ص 36
3) 3) .شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ج 10،ص 273.بخشی از این افراد را طبری در تاریخ خود و قسمتی را هم نصر بن مزاحم در کتاب صفین آورده است
4) 4) .شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ص 607.این ماجرا را ابن ابی الحدید در شرح خود ج 2،ص 118آورده است
5) 5) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 2،ص 119
و من کتاب له علیه السلام
إلَی الْمُنْذِرِ بْنِ الْجارُودِ الْعَبْدی،وَخانَ فی بَعْضِ ما وَلاّهُ مِنْ أعْمالِهِ
از نامههای امام علیه السلام
به منذر بن جارود عبدی است که در حوزه فرمانداری خود در بعضی از امور خیانت کرده بود. (1)
این نامه زمانی به«منذر بن جارود»نوشته شد که والی اصطخر (از نواحی فارس) بود و اخباری از سوء استفاده وی از اموال حکومت به امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید.امام با تمجید از پدرش«جارود عبدی»این فرزند را سرزنش کرد و فرمود:درستی و پاکی پدرت سبب خوشبینی من به تو شد و گمانم بود که تو
1) 1) .سند نامه: این نامه را نیز مانند نامه سابق دو نفر از مورخانی که قبل مرحوم سیّد رضی میزیستند در کتاب خود نقل کردهاند:اوّل یعقوبی در تاریخ خود و دوم بلاذری در انساب الاشراف و قابل توجّه اینکه جملههایی که مرحوم سیّد رضی در پایان این نامه به صورت جداگانه آورده است (نه به صورت نامه) در همان دو کتاب نیز دیده میشود (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 472)
پیرو او هستی؛ولی معلوم شد تابع هوای نفس شدهای و آخرت خود را به دنیا فروختهای.آنگاه در تعبیری شگفتانگیز میفرماید:اگر اقوالی که درباره تو به من رسیده صحیح باشد،شتر خانواده و بند کفشت از تو باارزشتر است.در پایان نامه فرمان عزل او را صادر کرده و میفرماید:هنگامی که نامه من به تو رسید به سوی ما بازگرد.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِیکَ غَرَّنِی مِنْکَ،وَظَنَنْتُ أَنَّکَ تَتَّبِعُ هَدْیَهُ،وَتَسْلُکُ سَبِیلَهُ،فَإِذَا أَنْتَ فِیمَا رُقِّیَ إِلَیَّ عَنْکَ لَاتَدَعُ لِهَوَاکَ انْقِیَاداً،وَلَا تُبْقِی لآِخِرَتِکَ عَتَاداً.تَعْمُرُ دُنْیَاکَ بِخَرَابِ آخِرَتِکَ،وَتَصِلُ عَشِیرَتَکَ بِقَطِیعَةِ دِینِکَ.وَلَئِنْ کَانَ مَا بَلَغَنِی عَنْکَ حَقّاً،لَجَمَلُ أَهْلِکَ وَشِسْعُ نَعْلِکَ خَیْرٌ مِنْکَ،وَمَنْ کَانَ بِصِفَتِکَ فَلَیْسَ بِأَهْلٍ أَنْ یُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ،أَوْ یُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ،أَوْ یُعْلَی لَهُ قَدْرٌ،أَوْ یُشْرَکَ فِی أَمَانَةٍ،أَوْ یُؤْمَنَ عَلَی جِبَایَةٍ،فَأَقْبِلْ إِلَیَّ حِینَ یَصِلُ إِلَیْکَ کِتَابِی هَذَا، إِنْشَاءَاللّهُ.
قالَ الرَّضی:وَالْمُنْذِرُ بْنُ الْجارُود هذا هُوَ الَّذی قالَ فیهِ أمیرُالمؤمنین علیه السلام:إنّهُ لَنظّارٌ فی عِطْفَیْهِ،مُخْتالٌ فی بُرْدَیْهِ،تَفّالٌ فی شِراکَیْهِ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) شایستگی پدرت،مرا درباره تو گرفتارِ خوشبینی ساخت و گمان کردم تو هم پیرو هدایت و سیره او هستی و راه و رسم او را دنبال میکنی.ناگهان به من گزارش داده شد که تو در پیروی از هوای نفست چیزی فروگذار نمیکنی و برای سرای دیگرت ذخیرهای باقی نمیگذاری،با ویرانی آخرتت دنیایت را آباد میسازی و به بهای قطع رابطه با دینت با خویشاوندانت پیوند برقرار میسازی (و به گمان خود صله رحم میکنی) اگر آنچه از تو به من رسیده است درست باشد شتر (بارکش) خانوادهات و بند کفشت از تو بهتر است و کسی که دارای صفات تو باشد نه شایستگی این را دارد که حفظ مرزی را به او بسپارند و نه کار مهمی به وسیله او اجرا شود،نه قدر
او را بالا ببرند،نه در حفظ امانت شریکش سازند و نه در جمعآوری حقوق بیتالمال به او اعتماد کنند.به محض رسیدن این نامه به سوی من حرکت کن! إنْشاءَاللّه.
مرحوم سید رضی میگوید:منذر بن جارود همان کسی است که امیرمؤمنان علی علیه السلام دربارهاش فرمود:او آدم متکبری است؛پیوسته (از روی تکبر) به این طرف و آن طرف قامت خود مینگرد و در لباس گرانقیمتی که پوشیده همچون متکبران گام بر میدارد و مراقب است حتی بر کفشش گرد و غبار ننشیند!
تو شایسته این مقام نیستی
همان گونه که در بالا آمد«منذر بن جارود عبدی»از طرف امام علیه السلام به فرمانداری بعضی از مناطق ایران منصوب شده بود و دلیل انتخاب او افزون بر حسن ظاهر،سابقه بسیار خوب پدرش«جارود عبدی»بود که از افراد بسیار با استقامت و مدافع اسلام در عصر پیغمبر و اعصار بعد بود؛ولی«منذر»مانند بسیاری از افراد که وقتی به مقامی میرسند خود را گم میکنند،از مسیر حق خارج شد و به هوا و هوس پرداخت و از موقعیت خود غافل شد و اموال بیتالمال را بیحساب و کتاب خرج میکرد.هنگامی که این خبر به امام علیه السلام رسید،نامه شدید اللحن مورد بحث را برای او فرستاد و او را به شدت توبیخ کرد و از مقامش عزل نمود.
امام علیه السلام در آغاز نامه چنین میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) شایستگی پدرت،مرا درباره تو گرفتارِ خوشبینی ساخت و گمان کردم تو هم پیرو هدایت و سیره او هستی و راه و رسم او را دنبال میکنی»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ
صَلَاحَ أَبِیکَ غَرَّنِی مِنْکَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّکَ تَتَّبِعُ هَدْیَهُ (1)،وَ تَسْلُکُ سَبِیلَهُ) .
به یقین امام علیه السلام در امور مربوط به زندگی مأمور به ظاهر است و بر طبق آن عمل میکند و به هنگام انتخاب«منذر»برای این مقام،قراین خلافی وجود نداشت؛هم او ظاهرالصلاح بود و بدون سوء سابقه و هم جزو خانوادهای معروف به صلاح و درستکاری و این مقدار برای انتخاب او کافی بود؛ولی همانگونه که گفته شد افرادی هستند که در حال عادی ظاهرا صالح و درستکارند؛اما هنگامی که به مال و مقامی برسند خود را گم میکنند و گاه مسیر زندگیشان به طور کامل دگرگون میشود و«منذر»از این افراد بود.
سپس امام در ادامه این سخن میفرماید:«ناگهان به من گزارش داده شد که تو در پیروی از هوای نفست چیزی فروگذار نمیکنی و برای سرای دیگرت ذخیرهای باقی نمیگذاری،با ویرانی آخرتت دنیایت را آباد میسازی و به بهای قطع رابطه با دینت با خویشاوندانت پیوند برقرار میسازی (و به گمان خود صله رحم میکنی)»؛ (فَإِذَا أَنْتَ فِیمَا رُقِّیَ (2)إِلَیَّ عَنْکَ لَا تَدَعُ لِهَوَاکَ انْقِیَاداً،وَ لَا تُبْقِی لآِخِرَتِکَ عَتَاداً (3).تَعْمُرُ دُنْیَاکَ بِخَرَابِ آخِرَتِکَ،وَ تَصِلُ عَشِیرَتَکَ بِقَطِیعَةِ دِینِکَ) .
امام علیه السلام در این عبارات کوتاه و پر معنا به منذر میفهماند که تو مرتکب چهار کار بسیار زشت شدهای:از یک طرف پیروی بی قید و شرط از هوا و هوس به گونهای که در حالاتش آمده است او در آن ایام خوشگذرانی را به حد اعلا رسانده بود؛پیوسته مشغول گردش و تفریح و صید لهوی و بازی با سگها و کارهایی از این قبیل بود (4)و دیگر اینکه از دنیا که مزرعه آخرت است بهرهای
برای خود ذخیره نمیکنی و سوم اینکه نه تنها از این دنیا چیزی برای آخرت نمیاندوزی،بلکه آخرت خود را به بهای آباد ساختن دنیا ویران میسازی و چهارم اینکه اموال بیتالمال را در بین خویشاوندان خود تقسیم میکنی و پیوند با خویشاوندان را به بهای قطع رابطه با دینت دنبال میکنی.
آنگاه امام علیه السلام او را به طور مشروط به علت اعمالش شدیداً تحقیر میکند و میفرماید:«اگر آنچه از تو به من رسیده است درست باشد شتر (بارکش) خانوادهات و بند کفشت از تو بهتر است»؛ (وَ لَئِنْ کَانَ مَا بَلَغَنِی عَنْکَ حَقّاً،لَجَمَلُ أَهْلِکَ وَ شِسْعُ (1)نَعْلِکَ خَیْرٌ مِنْکَ) .
این دو تعبیر نهایت حقارت«منذر»را به سبب خیانتش اثبات میکند.
در بعضی از نقلها آمده است که تشبیه به«شتر اهل»از اینجا ناشی شد که پدر خانوادهای از دنیا رفت و شتری از خود به یادگار گذاشت.خانواده او هر کدام افسار شتر را گرفته و از آن برای بار کشیدن و مانند آن استفاده میکردند.این شتر بینوا هر روز دست کسی بود و این ضرب المثلی است برای ذلت.تعبیر به «شِسْعُ نَعْل؛ بند کفش»نیز مثالی است برای نهایت خواری و حقارت.این تعبیرها از آنجا ناشی شد که به امام خبر رسید او چهارصد هزار درهم از بیتالمال را اختلاس کرده (2)و-همانگونه که گذشت-مشغول عیاشی و سگبازی و مانند آن است،در حالی که خود را نماینده امام معصوم و خلیفه بر حق مسلمانان میداند.
سپس امام در ادامه این سخن لیاقت و اهلیت او را برای پنج موضوع مهم نفی میکند و میفرماید:«کسی که دارای صفات تو باشد نه شایستگی این را دارد که
حفظ مرزی را به او بسپارند و نه کار مهمی به وسیله او اجرا شود،نه قدر او را بالا ببرند،نه در حفظ امانت شریکش سازند و نه در جمعآوری حقوق بیتالمال به او اعتماد کنند»؛ (وَ مَنْ کَانَ بِصِفَتِکَ فَلَیْسَ بِأَهْلٍ أَنْ یُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ (1)،أَوْ یُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ،أَوْ یُعْلَی لَهُ قَدْرٌ،أَوْ یُشْرَکَ فِی أَمَانَةٍ،أَوْ یُؤْمَنَ عَلَی جِبَایَةٍ (2)) .
این امور پنجگانه از وظایف مهم والیان و فرمانداران مناطق مختلف اسلام است:حفظ کردن مرزها،انجام کارهای مهم،سپاس از کارهای مهم او،سپردن امانات و جمعآوری اموال بیتالمال.کسی که خائن و عیاش و هواپرست باشد شایسته هیچ یک از این امور نیست و هرگز نمیتوان بر او اعتماد کرد.
امام علیه السلام در پایان،دستور عزل او را صادر کرده میفرماید:«به محض رسیدن این نامه به سوی من حرکت کن! إنشاءاللّه»؛ (فَأَقْبِلْ إِلَیَّ حِینَ یَصِلُ إِلَیْکَ کِتَابِی هَذَا،إِنْ شَاءَ اللّهُ) .
تعبیر به «حِینَ یَصِلُ إِلَیْکَ کِتَابِی هَذَا» تأکید بر فوریت عزل او و کنارهگیریاش از این مقام والاست.
مرحوم سیّد رضی در پایان این جمله را نیز اضافه میکند و میگوید:
«منذر بن جارود همان کسی است که امیرمؤمنان علی علیه السلام دربارهاش فرمود:او آدم متکبری است؛پیوسته (از روی تکبر) به این طرف و آن طرف قامت خود مینگرد و در لباس گرانقیمتی که پوشیده همچون متکبران گام بر میدارد و مراقب است حتی بر کفشش گرد و غبار ننشیند!»؛ (قالَ الرَّضی:وَ الْمُنْذِرُ بْنُ الْجارُود هذا هُوَ الَّذی قالَ فیهِ أمیرُالمؤمنین علیه السلام:إنّهُ لَنظّارٌ فی عِطْفَیْهِ (3)،
1) 1) .«الثغر»در اینجا به معنای مرز و در اصل به معنای هرگونه شکاف است
2) 2) .«جِبایة»به مانند جمعآوری زکات و اموال بیتالمال و مانند آن است و در اصل از«جِباوة»بر وزن«عداوة»به معنای جمعآوری کردن گرفته شده است.در بعضی از نسخ نهجالبلاغه به جای«جِبایة»«خیانة»آمده که معنای درستی برای آن تصور نمیشود
3) 3) .«عِطْفَیْهِ»تثنیه«عِطف»بر وزن«کبر»به معنای پهلو و جانب است و کسی که پیوسته به این طرف و آنطرف خود نگاه میکند معمولاً از خودراضی و متکبر است
مُخْتالٌ (1)فی بُرْدَیْهِ (2)،تَفّالٌ (3)فی شِراکَیْهِ (4)) .
بدیهی است این سخن را امام بعد از این ماجرا درباره منذر فرموده و اگر قبل از آن چنین صفاتی از او دیده میشد حضرت او را برای این مقام مهم انتخاب نمیکرد.
این سه جمله که امام درباره او فرموده دلیل بر نهایت عجب،خودبینی و خودبرتر بینی اوست و چون در خانوادهای اشرافی پرورش یافته بود این حالت را از آنها به ارث برده بود.
مرحوم علّامه شوشتری در شرح نهجالبلاغهاش از تاریخ یعقوبی (5)در مورد شأن ورود این جمله نقل میکند که این سخن را امیرمؤمنان بعد از آن فرمود که به دیدن«صعصعه»؛(یکی از دوستان خاص آن حضرت) رفته بود در ضمن سخنان مختلفی که بین امام علیه السلام و«صعصعه»رد و بدل شد«صعصعه»گفت:دختر جارود (برادر منذر) همه روز نزد من میآید و برای اینکه برادرش را زندانی کردهای اشک میریزد.اگر مصلحت بدانی آزادش کن من بدهی او را (از باب اختلاس بیتالمال) تعهد میکنم.امام فرمود:چگونه تو او را تضمین میکنی در حالی که او منکر سرقت از بیتالمال است.قسم بخورد (که اختلاس نکرده است) تا ما او را آزاد کنیم.«صعصعه»گفت:سوگند میخورد.امام فرمود:من
1) 1) .«مُخْتال»به معنای متکبر مغرور است از ریشه«خُیَلاء»بر وزن«جهلاء»به معنای تخیلاتی است که انسان بر اثر آن خود را بزرگ میبیند و ریشه آن از خیال گرفته شده و اشاره به کسی است که با خیالات خودبرتربین میشود
2) 2) .«بردیه»تثنیه«برد»بر وزن«ظلم»که اضافه به ضمیر شده و به معنای لباس زیبا و خط دار است
3) 3) .«تفّال»کسی که بسیار آب دهن میاندازد از ریشه«تفل»بر وزن«عمل»گرفته شده.در بعضی از کتب لغت آمده است که«تفل»بر وزن«طفل»به فوت کردنی که آمیخته با کمی از بزاق باشد اطلاق میشود بنابراین جمله«تفال فی شراکیه»به معنای کسی است که کفش خود را فوت میکند یا با آب دهان تمیز میکند تا غباری بر آن نباشد
4) 4) .«شراکیه»تثنیه«شراک»به معنای بند کفش است
5) 5) .تاریخ یعقوبی،ج 2،ص 204
هم گمان میکنم (به دروغ) سوگند یاد کند.آنگاه امام این جمله را درباره او فرمود. (1)
«مُنذر بن جارود عبدی»کیست؟
«جارود»پدر«منذر»همانگونه که امام در نامه مورد بحث به آن اشاره فرموده مردی شایسته و صالح بود.او که قبلاً از آیین مسیح پیروی میکرد در سال نهم یا دهم هجری با گروهی از طایفه«عبد قیس»خدمت پیغمبر رسید و اسلام را به طور کامل پذیرفت و سپس در بصره ساکن شد و در یکی از جنگهای اسلامی که در ناحیه فارس صورت گرفت در سال بیست و یک هجری شرکت کرد و به افتخار شهادت نائل گردید.
«جارود»در میان قبیلهاش مورد احترام خاصی بود و هنگامی که پیغمبر اکرم از دنیا رحلت فرمود و گروهی از اعراب مرتد شدند،او برای قبیله خود سخنرانی کرد و گفت:«اگر محمّد از دنیا رفته است خدایش نمرده در دین خود محکم باشید و اگر در این فتنهای که بر پا شده به کسانی صدمهای برسد من دو برابر آن را تضمین میکنم».به همین دلیل از طایفه«عبد قیس»کسی مخالفت نکرد.
از عجایب اینکه از عمر نقل شده درباره«جارود»میگفت:اگر از پیغمبر نشنیده بودم که میفرمود:خلافت در قریش خواهد بود من«جارود»را برای خلافت پیغمبر برمیگزیدم؛ولی با این حال روزی عمر نشسته بود و تازیانهای در دست داشت و مردم در اطرف او بودند.ناگهان«جارود»وارد شد.کسی با صدای بلند گفت:این بزرگ طایفه«ربیعه»است.عمر و اطرافیانش و«جارود» این سخن را شنیدند و هنگامی که«جارود»به عمر نزدیک شد تازیانه را حواله او
1) 1) .شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ج 8،ص 108
کرد.«جارود»گفت:چرا چنین میکنی؟ گفت:شنیدی آنچه را درباره تو گفتهاند؟ گفت:آری شنیدم.گفت:ترسیدم در میان جمعیتی بنشینند و بگویند امیر تویی لذا خواستم ابهت تو را بشکنم.
اما فرزندش«منذر»که در زمان حیات پیامبر متولد شد در جنگ جمل در لشکر علی علیه السلام شرکت داشت و ظاهراً مرد صالحی بود و به دلیل صالح بودن پدرش امام او را فرماندار«اصطخر»؛(یکی از نواحی فارس) نمود؛ولی متأسفانه به دلیل حب جاه و مقام و عشق به مال و ثروت و لذات دنیا آلوده انواع انحرافات شد و همانگونه که اشاره شد امام او را عزل کرد.
این مرد مسیر نادرست خود را ادامه داد تا آنجا که بعدها از طرف یزید بن معاویه فرماندار یکی از مناطق اسلامی شد.
از کارهای بسیار زشت او این بود که در میان نامههای امام حسین علیه السلام به اهل کوفه نوشت،نامهای نیز به«منذر»نوشت و بهوسیله شخصی به نام«سلیمان» برای او فرستاد و او را به یاری خود دعوت کرد اما«منذر»نه تنها پاسخ مثبت نداد،بلکه نامه امام را به«عبیداللّه»داد و فرستاده امام را تسلیم چوبه دار نمود،در حالی که رسولان و نامهآوران در هر قوم و ملتی در امانند و این نخستین رسولی بود که در اسلام به دار آویخته شد.
هرچند بعضی خواستهاند این عمل را بدینگونه توجیه کنند که«منذر»خیال میکرد این رسول را«ابن زیاد»فرستاده تا از عقاید او در مورد همکاری با امام حسین علیه السلام آگاه شود در حالی که این توجیه بسیار نادرستی است،زیرا او میتوانست نامه را به رسول برگرداند و با تندی با او سخن بگوید تا اگر آن شخص فرستاده ابنزیاد هم باشد،این برخورد را به اطلاع امیر خود برساند.
لزومی نداشت او را دستگیر کند و همراه نامه تحویل ابن زیاد و سپس تحویل چوبه دار دهد،زیرا«ابن زیاد»با خبر شد که او از سوی امام است.
یکی دیگر از بدبختیهای«منذر»این بود که در همان ایام دختر خود را به همسری«ابنزیاد»درآورد. (1)
بههر حال،منذر با آن سابقه پدرش و همراهی نخستین خود با امام امیرالمؤمنین علیه السلام به علت پیروی از هوای نفس و کبر و غرور،عاقبت خود را تباه کرد.
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 55 تا 57؛مصادر نهجالبلاغه،ج 3 ص 470.شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ج 8 ص 109
و من کتاب له علیه السلام
إلی عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْعَبّاسِ
(1) از نامههای امام علیه السلام
به عبداللّه بن عباس است. (2)
این نامه که دقیقاً معلوم نیست امام در چه شرایطی آن را برای (عبداللّه بن عباس) مرقوم داشت،حاوی نصایح مهمی است و در مجموع هدف آن بازداشتن مخاطب آن که در واقع همه انسانها هستند از حرص و آز و دنیاپرستی
1) 1) .عبداللّه بن عباس،عموزاده پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علی علیه السلام،از دانشمندان بزرگ امت و از علاقهمندان به امام است.شرح حال او را به طور مبسوط ذیل نامه 41 آوردهایم
2) 2) .سند نامه: به گفته صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه در ذیل کلمات قصار 396 این کلام را صاحب کتاب تحف العقول (حسن بن علی بن شعبه که کمی پیش از سیّد رضی میزیسته) با تفاوتی آورده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 284) و جمله«الدهر یومان...»به صورت ضربالمثلی در میان ادبای عرب در آمده است. در کتاب تمام نهجالبلاغه این نامه با اضافاتی آمده است که بخشی از این اضافات در کتاب نثر الدرّ محقق آبی و بخش دیگری از آن در کتاب اسعاف الراغبین که در حاشیه کتاب نورالابصار شبلنجی آمده،چاپ شده است (تمام نهجالبلاغه،ص 771)
است و نیز پیام آن تسلیم مقدرات بودن و بیتابی و جزع و فزع نکردن در برابر حوادث ناخواسته و بیرون از قدرت ماست.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّکَ لَسْتَ بِسَابِقٍ أَجَلَکَ،وَلَا مَرْزُوقٍ مَا لَیْسَ لَکَ؛وَاعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ یَوْمَانِ:یَوْمٌ لَکَ وَیَوْمٌ عَلَیْکَ،وَأَنَّ الدُّنْیَا دَارُ دُوَلٍ،فَمَا کَانَ مِنْهَا لَکَ أَتَاکَ عَلَی ضَعْفِکَ،وَمَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی بدان) تو هرگز بر اجل و سرآمدت پیشی نمیگیری (و نیز) آنچه قسمت تو نیست روزی تو نخواهد شد.بدان دنیا دو روز است:روزی به سود توست و روزی به زیان تو.این دنیا سرای متغیر و متحولی است (و هر روز به دست گروهی میافتد) آنچه از مواهب دنیا،قسمت توست به سراغ تو میآید،هرچند ضعیف باشی و آنچه بر زیان توست گریبانت را خواهد گرفت (هرچند قوی باشی) و نمیتوانی با قدرتت آن را از خود دور سازی.
ابنعباس! غمگین مباش
به نظر میرسد حادثه ناگواری برای«عبد اللّه بن عباس»روی داده بوده و یا انتظار مهمی داشته و برآورده نشده و از این جهت غمگین بوده است؛امام علیه السلام این نامه را برای دلداری او و توجّه دادنش به طبیعت زندگی دنیا و مقدرات الهی مینگارد تا آرامش پیدا کند.
امام علیه السلام در این نامه کوتاه به پنج نکته مهم اشاره میکند:
نخست میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی بدان) تو هرگز بر اجل
و سرآمدت پیشی نمیگیری»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّکَ لَسْتَ بِسَابِقٍ أَجَلَکَ) .
اشاره به اینکه تا اجل قطعی انسان فرا نرسد،حوادث خطرناک نمیتواند او را در کام خود فرو برد و هنگامی که فرا رسد تأخیر در آن ممکن نیست.همانگونه که قرآن فرموده است: ««ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما یَسْتَأْخِرُونَ» ؛هیچ گروهی از اجل خود پیشی نمیگیرد و از آن عقب نخواهد افتاد». (1)
البته این اشاره به اجل حتمی است و به آن معنا نیست که انسان در مقابل اجل معلق بیپروایی به خرج دهد و خود را گرفتار کند و بیدلیل در کام خطر فرو رود.
در دومین نکته میفرماید:«(و نیز) آنچه قسمت تو نیست روزی تو نخواهد شد»؛ (وَ لَا مَرْزُوقٍ مَا لَیْسَ لَکَ) .
اشاره به اینکه اگر انتظار نعمتی داشتی و به سبب عوامل ناخواسته از آن محروم شدی نگران نباش،چون روزی تو نبوده است و حتی با تلاش و کوشش هم به آن نمیرسیدی،هرچند گمان میکردی امکان وصول به آن وجود دارد.
این سخن تسلی خاطری است برای تمام کسانی که گرفتار محرومیتهایی ناخواسته در زندگی میشوند و چه بسا صفحه زندگی آنها را تیره و تار میسازد.
اگر به این نکته توجّه داشته باشند که چنین چیزی هرگز برای آنها مقرر نشده بوده و امکان دسترسی به آن حاصل نبوده،نگرانی آنها برطرف میشود،هرچند این سخن به آن معنا نیست که انسان سعی و تلاش و مدیریت و تدبیر را برای رسیدن به نعمتهای بیشتر فراموش کند.
قرآن مجید میفرماید: «أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا» ؛آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند؟! ما معیشت آنها را در زندگی دنیا در میان آنها تقسیم کردیم». (2)
در سومین اندرز به نکته مهمتری اشاره میکند و میفرماید:«بدان دنیا دو روز است:روزی به سود توست و روزی به زیان تو»؛ (وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ یَوْمَانِ:یَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ) .
سراسر تاریخ بشر گواه این معناست که غالب انسانها بهخصوص شخصیتها و صاحبان مقامات برجسته دورانهای مختلفی در زندگی داشتهاند؛ گاهی در اوج قدرت بودند و گاه در نهایت ضعف و ناتوانی.به هنگامی که در اوج قدرت بودند هرگز باور نمیکردند روزی گرفتار چنان زندگی نکبتباری شوند و گاه که ضعیف و ناتوان بودند به فکرشان خطور نمیکرد که روزی بر اوج قدرت بنشینند.
توجّه به این حقیقت سبب میشود که انسان از حوادث روزگار و فراز و نشیب آن هرگز نگران نشود و کاسه صبرش لبریز نگردد و زمام اختیار از دست ندهد و بداند که هیچ یک از حوادث روزگار پایدار نیست.
این جمله به قدری در کلمات دانشمندان و ادبا مشهور شده که به صورت ضربالمثلی در آمده است.
شاعر فارسی زبان میگوید:
روزگار است آن که گه عزت دهد گه خوار دارد چرخ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد
شاعر بلندآوازه دیگر میگوید:
چرخ گردون گر دو روزی بر مراد تو نگشت دائماً یکسان نماند حال گردون غم مخور
ابویعقوب خریمی در این زمینه اشعاری دارد که مطلعش این است:
هَلِ الدَّهْرُ إلّا صَرْفُه وَ نَوائِبُهُ وَ سَرّاءُ عَیْشٍ زائِلٍ وَ مَصائِبُهُ
یَقُولُ الْفَتی ثَمَّرْتُ مالی وَ إنَّما لِوارِثِهِ ما ثَمَّرَ الْمالَ کاسِبُهُ
یُحاسِبُ فِیهِ نَفْسَهُ فی حَیاتِهِ وَ یَتْرُکُهُ نَهْباً لِمَنْ لا یُحاسِبُهُ
آیا دوران زندگی جز تغییرات و حوادث ناگوار و شادیهای زوالپذیر و مصیبتها چیز دیگری هست؟
جوان میگوید:اموالم را به ثمر رساندم در حالی که آنچه را به ثمر رسانده برای وارث مینهد.
خودش با دقت در حیات خود اموالش را محاسبه میکند؛ولی آن را به صورت اشیای غارتشدهای برای کسانی میگذارد که حساب و کتابی در آن ندارند. (1)
سپس در چهارمین نکته برای تأکید بر نکته قبل میفرماید:«این دنیا سرای متغیر و متحولی است (و هر روز به دست گروهی میافتد)»؛ (وَ أَنَّ الدُّنْیَا دَارُ دُوَلٍ (2)) .
همانگونه که قرآن مجید میفرماید: ««وَ تِلْکَ الْأَیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ» ؛و ما این روزها (ی پیروزی و شکست) را در میان مردم میگردانیم (و این طبیعت زندگی دنیاست)». (3)
تاریخ جهان و حتی تاریخ معاصر و آنچه با چشم خود در زندگی کوتاهمان دیدهایم گواه این معناست؛پیرمردهایی را سراغ داریم که گاه چندین شاه، نخست وزیر و رئیس جمهور را در عمر خود دیدهاند که یکی پس از دیگری بر اریکه قدرت تکیه زدهاند.
آنگاه در پنجمین و آخرین اندرز میفرماید:«آنچه از مواهب دنیا،قسمت توست به سراغ تو میآید،هرچند ضعیف باشی و آنچه بر زیان توست گریبانت
را خواهد گرفت (هرچند قوی باشی) و نمیتوانی با قدرتت آن را از خود دور سازی»؛ (فَمَا کَانَ مِنْهَا لَکَ أَتَاکَ عَلَی ضَعْفِکَ،وَ مَا کَانَ مِنْهَا عَلَیْکَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِکَ) .
این سخن در واقع برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید: «وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلاّ هُوَ وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» ؛و اگر خداوند (برای امتحان و مانند آن) زیانی به تو رساند،هیچ کس جز او نمیتواند آن را برطرف کند،و اگر اراده خیری برای تو کند هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد،آن را به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند و او آمرزنده و مهربان است». (1)
اشتباه نشود.همه این تعبیرات برای این است که از حرص و آزمندی انسان پیشگیری کند و در محرومیتها به او دلداری دهد،زیرا بخش مهمی از زندگی انسان در مسیر حرص و آز صرف میشود و بخش دیگری صرف تأسف بر پارهای از محرومیتها میگردد.این نصایح عامل بازدارندهای در برابر این حالات است.
امام علیه السلام در موارد دیگری نیز همین معنا را به صورتهای مختلفی بیان فرموده از جمله در کلمات قصار حضرت در نهجالبلاغه آمده است: «الرِّزْقُ رِزْقَانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ فَإِنْ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ؛ روزی دو گونه است:روزی که تو به سراغ آن میروی و روزی که آن به سوی تو میآید حتی اگر به سوی او نروی به سراغ تو خواهد آمد». (2)
شاعر عرب در این باره میگوید:
لِکُلِّ امْرِئٍ رِزْقٌ وَ لِلرِّزْقِ جالِبٌ وَ لَیْسَ یَفُوتُ الْمَرءَ ما خَطَّ کاتِبُهُ (3)
هر انسانی روزی دارد و هر روزی روزیرسان و آنچه را دست تقدیر برای انسان نوشته است از بین نخواهد رفت و به او خواهد رسید.
این در حالی است که در آیات و روایات دیگر به تلاش و کوشش معتدل و عاقلانه برای تأمین نیازمندیهای زندگی دعوت شده است تا افراد به امید اینکه روزی مقدر شده و تقسیم دقیقی برای آن است تن به بیکاری و وادادگی ندهند و دست از تلاش و کوشش باز ندارند،سربار جامعه نشوند و جامعه را به رکود و عقبافتادگی نکشانند.
قرآن مجید میفرماید: «وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی» ؛اینکه برای انسان چیزی جز (حاصل) سعی و کوشش او نیست». (1)
در روایت معروفی نیز آمده است:«از کسانی که دعایشان مستجاب نمیشود کسی است که سالم و قادر باشد،در خانه بنشیند و عرضه دارد خدایا به من روزی ده.به او گفته میشود:مگر به تو دستور تلاش معاش داده نشد؛ «ثَلَاثَةٌ تُرَدُّ عَلَیْهِمْ دَعَوْتُهُمْ...وَ رَجُلٌ جَلَسَ فِی بَیْتِهِ وَ قَالَ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی فَیُقَالُ لَهُ أَ لَمْ أَجْعَلْ لَکَ السَّبِیلَ إِلَی طَلَبِ الرِّزْقِ» . (2)
امام علیه السلام در این نامه پس از نامههای مکرری که در پاسخ به نامههای معاویه نوشته است و تأثیری در او نگذاشته اظهار نگرانی میکند.آنگاه او را به کسی تشبیه میفرماید که در خواب سنگینی فرو رفته و رؤیاهای کاذب میبیند سپس امام به او هشدار میدهد که شیطان به تو اجازه نمیدهد به کارهای خیر بپردازی یا به اندرزهای من گوش فرا دهی.
1) 1) .سند نامه: تنها منبعی که در کتاب مصادر نهجالبلاغه این نامه را از آن نقل کرده کتاب الطراز امیریحیی علوی است که گرچه بعد از سیّد رضی میزیسته ولی تفاوت در بعضی از تعبیرات نشان میدهد که وی آن را از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 463)
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی عَلَی التَّرَدُّدِ فِی جَوَابِکَ،وَالِاسْتِمَاعِ إِلَی کِتَابِکَ،لَمُوَهِّنٌ رَأْیِی، وَمُخَطِّئٌ فِرَاسَتِی.وَإِنَّکَ إِذْ تُحَاوِلُنِی الْأُمُورَ وَتُرَاجِعُنِی السُّطُورَ، کَالْمُسْتَثْقِلِ النَّائِمِ تَکْذِبُهُ أَحْلَامُهُ،وَالْمُتَحَیِّرِ الْقَائِمِ یَبْهَظُهُ مَقَامُهُ،لَایَدْرِی أَ لَهُ مَا یَأْتِی أَمْ عَلَیْهِ،وَلَسْتَ بِهِ،غَیْرَ أَنَّهُ بِکَ شَبِیهٌ.وَأُقْسِمُ بِاللّهِ إِنَّهُ لَوْ لَابَعْضُ الِاسْتِبْقَاءِ،لَوَصَلَتْ إِلَیْکَ مِنِّی قَوَارِعُ،تَقْرَعُ الْعَظْمَ وَتَهْلِسُ اللَّحْمَ! وَاعْلَمْ أَنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ثَبَّطَکَ عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِکَ،وَتَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِیحَتِکَ، وَالسَّلَامُ لِأَهْلِهِ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من در اینکه مکرر به پاسخ نامههای تو پرداخته و گوش به آن فرا دادهام خود را سرزنش میکنم و هوشیاری خود را تخطئه مینمایم (چرا که سخنانم همچون میخ آهنینی است که در سنگ فرو نمیرود و یا همچون خطاب به دیوارها و اشیای بیجان و بیروح است).در آن هنگام که تو از من خواستههایی (مانند حکومت شام یا حکم ولایت عهدی) داری و پیوسته نامهنگاری میکنی به کسی میمانی که به خواب سنگینی فرو رفته و رؤیاهای (آشفته) میبیند که به او دروغ میگوید و یا همچون شخص سرگردانی که ایستاده است و ایستادنش او را به مشقت افکنده (زیرا نمیداند به کدام راه برود) و نمیداند که آینده به سود اوست یا به زیانش.گرچه تو آن شخص نیستی (که چنین خواب آشفتهای دیده باشد و سرگردان شده) بلکه او شبیه به توست! به خدا سوگند اگر نبود علاقه به باقیماندن (مؤمنان پاکدل و آثار
اسلام و نتیجه زحمات پیغمبر اکرم) ضربههای کوبندهای از من به تو میرسید که استخوانت را خُرد و گوشت تو را آب میکرد و بدان که شیطان از اینکه به کارهای خوب بپردازی تو را باز داشته و به تو اجازه نمیدهد به اندرزهایی که به سود توست گوش فرا دهی و سلام بر آنها که شایسته سلامند.
خواب آشفته میبینی!
این سیزدهمین نامهای است که در نهجالبلاغه از امام به معاویه نقل شده است و به اضافه نامه 75 که بعدا خواهد آمد مجموعا چهارده نامه میشود.تعبیرات این نامه نشان میدهد که از آخرین نامههای امام به اوست میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من در اینکه مکرر به پاسخ نامههای تو پرداخته و گوش به آن فرا دادهام خود را سرزنش میکنم و هوشیاری خود را تخطئه مینمایم (چرا که سخنانم همچون میخ آهنینی است که در سنگ فرو نمیرود و یا همچون خطاب به دیوارها و اشیای بیجان و بیروح است)»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی عَلَی التَّرَدُّدِ (1)فِی جَوَابِکَ،وَ الِاسْتِمَاعِ إِلَی کِتَابِکَ،لَمُوَهِّنٌ (2)رَأْیِی،وَ مُخَطِّئٌ فِرَاسَتِی) .
این جمله شبیه تعبیری است که قرآن مجید درباره نصایح پیغمبر به مشرکان بیان کرده میفرماید: ««إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ» ؛ مسلماً تو نمیتوانی صدای خود را به گوش مردگان برسانی و نه سخنت را به گوش کران که روی برگردانند و دور شوند!». (3)
طبیعی است هنگامی که انگیزههای شیطانی و هوا و هوس وجود انسان را پر
کند روح او در برابر سخنان حقطلبان غیر قابل نفوذ میشود و چیزی از سخنان آنها در او اثر نمیگذارد
آنگاه امام علیه السلام پاسخ کوبندهای به درخواستهای معاویه درباره سپردن حکومت شام به او یا نوشتن فرمان ولایت عهدی برای وی میدهد و او را با دو تشبیه از این درخواستهای نامعقول مأیوس میسازد میفرماید:«در آن هنگام که تو از من خواستههایی (مانند حکومت شام یا حکم ولایت عهدی) داری و پیوسته نامهنگاری میکنی به کسی میمانی که به خواب سنگینی فرو رفته و رؤیاهای (آشفته) میبیند که به او دروغ میگوید و یا همچون شخص سرگردانی که ایستاده است و ایستادنش او را به مشقت افکنده (زیرا نمیداند به کدام راه برود) و نمیداند که آینده به سود اوست یا به زیانش»؛ (وَ إِنَّکَ إِذْ تُحَاوِلُنِی (1)الْأُمُورَ وَ تُرَاجِعُنِی السُّطُورَ (2)،کَالْمُسْتَثْقِلِ النَّائِمِ تَکْذِبُهُ أَحْلَامُهُ،وَ الْمُتَحَیِّرِ الْقَائِمِ یَبْهَظُهُ (3)مَقَامُهُ،لَا یَدْرِی أَ لَهُ مَا یَأْتِی أَمْ عَلَیْهِ) .
امام در تشبیه اوّل به او میفهماند که آنچه تو از من میخواهی خواب و خیالی بیش نیست؛خوابی پریشان و دروغین.مگر ممکن است زمام مسلمین به کسی سپرده شود که نه تقوایی دارد و نه عدالتی،نه سابقهای در اسلام و نه درایتی.
در تشبیه دوم او را به فرد گمکردهراه تشبیه فرموده که سرگردان ایستاده؛نه توان اقامت در جایش را دارد و نه قدرت بر تصمیمگیری جهت حرکت به سوی مقصدی.اضافه بر این از آینده نیز نگران و بیمناک است و از سرنوشتی که در انتظار اوست بیخبر.
1) 1) .«تُحاوِلُنی»از ریشه«مُحاولة»به معنای طلب کردن چیزی یا طلب کردن توأم با«حیله»آمده است و درعبارت بالا معنای دوم مناسبتر است
2) 2) .«السُّطُور»جمع«سَطْر»به معنای سطرهای نامه است و در اینجا«با»در تقدیر است؛یعنی با سطور نامه خود پیوسته به من مراجعه میکنی و مطالبه مقامات داری
3) 3) .«یَبْهَظُهُ»از ریشه«بَهْظ»بر وزن«محض»به معنای سنگین کردن و فشار آوردن است
امام علیه السلام در پایان این تشبیهات میفرماید:«گرچه تو آن شخص نیستی (که چنین خواب آشفتهای دیده باشد و سرگردان شده) بلکه او شبیه به توست!»؛ (وَ لَسْتَ بِهِ،غَیْرَ أَنَّهُ بِکَ شَبِیهٌ) .
این تعبیر لطیفی است که امام بیان فرموده؛به جای اینکه بگوید تو شبیه چنین شخصی هستی میفرماید:او شبیه به توست.اشاره به اینکه تو در این گمراهی و سرگردانی و خیالات خام اصل و اساس محسوب میشوی و گمراهان شبیه تواند.
راستی عجیب است که شخصی مانند معاویه انتظار خلافت و جانشینی پیغمبر را داشته باشد؛او تعلق به گروهی دارد که پیامبر تا آخر عمرش با آنها مبارزه کرد و از آخرین کسانی بود که ظاهرا ایمان آورد.آیا کسانی که تا آخرین نفس در صف دشمنان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بودهاند سزاوار است بعد از پیروزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و تحکیم پایههای حکومت اسلامی بخواهند بر جای او بنشینند و به نام او حکومت کنند؟ کدام عاقل چنین چیزی را میپسندد؟ ولی با نهایت تأسف در صدر اسلام و بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و شهادت علی علیه السلام چنین امری رخ داد و این نبود مگر به خاطر سستی و ناآگاهی جمعی از مسلمین آن زمان.
به گفته ابن ابیالحدید آیا تعجبآور نیست کسی که از طلقا و آزاد شدگان در فتح مکه است و اگر ایمان آورده باشد در آخرین خط قرار دارد،هرگاه در مجلسی وارد شود که بزرگان مهاجران و انصار در آنجا حضور داشته باشند بخواهد همه را عقب بزند و در بالای مجلس-بالاتر از همه-بنشیند؟ (1)
سپس در بخش دیگری امام او را شدیدا تهدید میکند و میفرماید:«به خدا سوگند اگر نبود علاقه به باقیماندن (مؤمنان پاکدل و آثار اسلام و نتیجه زحمات پیغمبر اکرم) ضربههای کوبندهای از من به تو میرسید که استخوانت را خُرد
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 64
و گوشت تو را آب میکرد»؛ (وَ أُقْسِمُ بِاللّهِ إِنَّهُ لَوْ لَا بَعْضُ الِاسْتِبْقَاءِ (1)،لَوَصَلَتْ إِلَیْکَ مِنِّی قَوَارِعُ (2)،تَقْرَعُ الْعَظْمَ وَ تَهْلِسُ (3)اللَّحْمَ) .
اشاره به اینکه اگر از جنگ با تو چشم میپوشم و فعلاً مدارا میکنم نه برای آن است که عِدّه و عُدّه کافی ندارم،بلکه به علت آن است که بیم دارم در این درگیری مؤمنان باارزشی از میان بروند و اعتقاد مردم متزلزل شود و زحمات پیغمبر صلی الله علیه و آله کمرنگ گردد.منظور از جمله «لَوْ لَا بَعْضُ الِاسْتِبْقَاءِ» همین است.
بعضی دیگر از شارحان نهجالبلاغه مانند ابن ابی الحدید برای این جمله احتمال دیگری ذکر کردهاند و آن اینکه منظور از این ضربات کوبنده که استخوان را خُرد و گوشت را آب میکند سخنانی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره فجایع بنیامیّه و رسواییهای آنان است که اگر امام فاش میکرد آنها را در هم میکوبید.
سپس میافزاید:امامیه معتقدند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله امور مربوط به زنانش را بعد از رحلت خود به دست علی علیه السلام سپرد و به او اجازه داد که هر کدام از آنان که (مسیر خلافی را پیمودند و) آن حضرت مصلحت دید،ارتباط آنان را با پیغمبر اکرم قطع کند.از جمله میتوانست ارتباط«ام حبیبه»؛(همسر پیغمبر و خواهر معاویه) را از پیغمبر قطع کند و از حالت ام المؤمنین خارج شود و ازدواج با او برای مردان امت جایز باشد و این را مجازاتی برای معاویه برادرش و مجازاتی برای خودش (ام حبیبه) قرار دهد،زیرا«ام حبیبه»همانند برادرش معاویه بغض علی را در دل داشت و اگر علی علیه السلام این کار را میکرد معاویه را در انظار عموم در هم میکوبید.
1) 1) .«اسْتِبقاء»به معنای باقی گذاشتن چیزی است و گاه به معنای رحم کردن نیز آمده است
2) 2) .«قَوارِع»جمع«قارعة»به معنای حادثه سخت و کوبنده است،از ریشه«قرع»به معنای کوبنده گرفته شده است
3) 3) .«تَهْلِسُ»از ریشه«هَلْس»بر وزن«درس»به معنای بیماری سل است،بعضی از ارباب لغت نیز«هلاس»را به معنای بیماریهایی که سبب لاغری میشود گرفتهاند و از آنجایی که بیماری سل شخص مبتلا را کاملاً لاغر میکند،در مورد این بیماری به کار رفته است
سپس ابن ابیالحدید میافزاید:امامیه از روات خود نیز نقل کردهاند که علی علیه السلام عایشه را نیز به چنین چیزی تهدید کرد؛ولی ما چنین اخباری را نمیپذیریم و کلام علی علیه السلام در نامه مورد بحث را طور دیگری تفسیر میکنیم و میگوییم:گروه کثیری از صحابه با علی علیه السلام بودند که پیغمبر اکرم معاویه را حتی بعد از آنی که اسلام را پذیرفت لعن کرد و میفرمود او منافق کافر و اهل دوزخ است و اخبار در این زمینه مشهور است. (1)امام میتوانست خط و گواهی این گروه از صحابه را در این باره به شام بفرستد و به گوش شامیان برساند؛ولی این کار را به مصلحت (امت) ندانست و اگر این کار را میکرد معاویه را در هم میکوبید. (2)
علّامه شوشتری بعد از نقل این کلام شدیداً به ابن ابیالحدید اعتراض میکند که هیچ یک از امامیه معتقد نیست که علی علیه السلام قادر بود رابطه ام حبیبه یا عایشه را از پیغمبر چنان قطع کند که نکاح آنها برای مردان امت جایز باشد،بلکه تنها احترام امّالمؤمنین بودن و رابطه معنوی آنها را از پیغمبر می توانست قطع کند و این مطلب چیزی نیست که تنها علمای امامیه به آن قائل باشند؛بلکه بعضی از علمای اهل سنّت مطابق نقل ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح (3)نیز چنین روایتی را نقل کردهاند که پیغمبر این اجازه را به علی علیه السلام داده بود. (4)
ولی همان گونه که در بالا آمد تفسیر مناسب برای کلام امام در این نامه همان تفسیر اوّل است.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین جملههای خود در این نامه صریحاً به معاویه
میفرماید:«بدان که شیطان از اینکه به کارهای خوب بپردازی تو را باز داشته و به تو اجازه نمیدهد به اندرزهایی که به سود توست گوش فرا دهی و سلام بر آنها که شایسته سلامند»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ثَبَّطَکَ (1)عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِکَ، وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِیحَتِکَ،وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ) .
جای تردید نیست که گویندهای همچون علی بن ابی طالب و سخنانی همچون خطبهها و نامههای او میتواند بیشترین تأثیر را در مخاطبان بگذارد؛ ولی هنگامی که محل قابل نباشد چه سود.آیا گلها در شورهزار میرویند و آیا میخ آهنین در سنگ فرو میرود؟
به یقین سخنانی مؤثرتر از سخنان پیامبر اسلام یافت نمیشود؛ولی خداوند در قرآن صراحتا در آیه فوق میگوید: ««وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» ؛برای آنان یکسان است،انذارشان کنی یا نکنی،ایمان نمیآورند». (2)
پیشگوییهای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره معاویه
متأسّفانه بعضی از برادران اهل سنّت به علت عدم آگاهی یا عدم دسترسی به منابع خودشان هنوز معاویه را جزء صحابه و قابل دفاع میدانند در حالی که اگر آثار علمای خود را بررسی کنند به اشتباه بودن فکر پی میبرند.ما در اینجا عین عبارت ابن عساکر را که از او به«الإمامُ الْحافِظُ المَوَرِّخ»تعبیر میکنند و از علمای معروف قرن ششم است از کتاب تاریخ دمشق و بدون کم و کاست نقل میکنیم:
1.او از ابوسعید نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إذا رَأَیْتُمْ مُعاوِیَةَ عَلی مِنْبَری فَاقْتُلُوهُ؛ هنگامی که معاویه را بر منبر من ببینید او را به قتل برسانید».
2.در حدیث دیگری از وی نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «إذا رَأَیْتُمْ مُعاوِیَةَ عَلی مِنْبَری فَارْجُمُوهُ؛ هنگامی که معاویه را بر منبر ببینید او را سنگسار کنید».
3.همین حدیث را از عبد اللّه با تعبیر «فَاقْتُلُوهُ» نقل میکند. (1)
4.رجالی معروف اهلسنّت«عبداللّه بن عدی»در کتاب کامل بعد از ذکر این احادیث و تضعیف اسناد بعضی از آنها به این حدیث اهمّیّت میدهد که ابوسعید از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمود: «إذا رَأَیْتُمْ مُعاوِیَةَ عَلی هذِهِ الْأعْواِد فَاقْتُلُوهُ؛ هنگامی که معاویه را بر این چوبها (اشاره به منبر است) دیدید او را به قتل برسانید».هنگامی که ابو سعید این حدیث را نقل کرد زمانی بود که معاویه (در عصر عمر) بر منبر خطبهای میخواند.مردی از انصار برخواست و شمشیر خود را کشید که به او حمله کند.ابو سعید گفت:چه میکنی؟ گفت:این روایت را من از پیغمبر شنیدم.ابوسعید گفت:من هم شنیدهام ولی دوست نداریم در عصر خلافت عمر بدون اجازه او شمشیر بر کسی بکشیم.قبول کردند که در این باره نامهای به عمر بنویسند اما پیش از آنکه جواب نامه بیاید خبر مرگ عمر آمد. (2)
طبری این روایات را در تاریخ خود به طور گسترده ضمن نامه معتضد عباسی آورده است. (3)
5.طبری در جلد یازدهم تاریخ خود نقل میکند که پیغمبر اکرم روزی ابوسفیان را دید که سوار بر الاغی است و معاویه زمام آن را گرفته و یزید فرزندش آن حیوان را از پشت سر میراند.پیغمبر فرمود: «لَعَنَ اللّهُ الْقائِدَ وَالرّاکِبَ وَالسّائِقَ؛ خداوند آن کس که زمام را به دست گرفته و آن کس که سوار است و آن کس که از پشت سر حیوان را میراند همه را لعن کند». (4)
6.مورخ معروف،ابناثیر در کتاب اسدالغابة فی معرفة الصحابة نقل میکند که پغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی فرمود:خلافت هرگز به طلقا و فرزندان آنها و کسانی که در سال فتح مکه ایمان آوردند نمیرسد.بعد اضافه میکند که این حدیث را هر سه نفر (ابن منده،ابونعیم و ابن عبدالبرّ) نقل کردهاند. (1)
خلاصه از روایاتی که در نکوهش معاویه در کتب مختلف نقل شده و آنچه در تواریخ اسلامی اعم از شیعه و سنی درباره آن آمده که بخشی از آن را ذیل نامه 16 در جلد نهم آوردیم،روشن میشود که هیچ انسان محقق و حتی افراد عادی نمیتوانند در انحراف و فساد اعمال او تردید کنند مگر آنکه مانند بعضی از متعصبین،شدیدالتعصب باشند که چشم بر تمام واقعیتها میبندند و این جمله را تکرار میکنند:که او از صحابه است و همه صحابه دارای قداستاند!!
1) 1) .اسدالغابه،ج 4،ص 387.(شرح حال معاویة بن صخر)
و من کتاب له علیه السلام
کَتَبَهُ بَیْنَ رَبیعَةَ وَ الْیَمَنِ وَ نُقِلَ مِنْ خَطِّ هِشام بْنِ الْکَلْبی
از عهدنامههای امام علیه السلام
برای قبیله ربیعه و یمن میباشد که از خط هشام بن کلبی نقل شده است. (1)
همانگونه قبلا اشاره شد این کلام،متن پیماننامهای است که حضرت علی علیه السلام برای اهل یمن و طایفه ربیعه نگاشته و مفاد آن این است که آنها باید
1) 1) .سند نامه: همانگونه که در عنوان آمده این قسمت از نامه امام نیست،بلکه متن پیمانی است که حضرت برای دو قبیله از قبایل عرب نگاشته است.صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه در ذیل آن چنین مینویسد که سید رضی مشکل بحث و گفتوگو درباره مصدر اصلی این پیماننامه را برای ما حل کرده،زیرا با صراحت میگوید:آن را از خط«هشام بن کلبی»نقل کرده است. نویسنده مزبور در پاورقی کتابش«هشام بن کلبی»را چنین معرفی میکند که نام او«هشام بن محمد»است و از عالمان به تاریخ عرب و اخبار و نسبهای آنهاست.او یکی از کسانی است که سخنان و خطبههای امیرمؤمنان علی علیه السلام را پیش از سیّد رضی گردآوری کرده بود و در سنه 205 یا 206 چشم از جهان فرو بسته است (در واقع او از معاصران امام علی بن موسیالرضا علیه السلام بوده است)،(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 465)
دعوت قرآن را بپذیرند و هرکس آنها را به سوی قرآن فرا خواند اجابت کنند و همه با هم در برابر مخالفان متحد باشند و یکدیگر را یاری دهند و با هیچ عذر و بهانهای این پیمان را نشکنند.منظور از اهل یمن همان طایفه قحطان بودند که در آنجا میزیستند و ربیعه از طایفه عدنان بودند.
ابن ابیالحدید در اینجا سخنی دارد که شایان دقت است.او می گوید در حدیثی وارد شده است: «کُلُّ حِلفٍ کانَ فِی الْجاهِلِیَّةِ فَلا یَزیدُهُ الإسْلامُ إلّاشِدَّةً وَلا حِلْفَ فِی الْإسلام؛ هر پیمانی که در جاهلیت بسته شد (و هدف والایی را در بر داشت) در اسلام به قوت خود باقی،بلکه قویتر خواهد بود؛ولی در اسلام پیمانی وجود ندارد».
مطابق این سخن پیماننامه مورد بحث زیر سؤال میرود؛ولی ابن ابیالحدید در اینجا میافزاید:«کار امیرمؤمنان علی علیه السلام بر این خبر واحد ترجیح دارد و باید از آن پیروی نمود.به خصوص اینکه عرب بعد از اسلام بارها پیمانهایی برقرار ساخت که در کتب تاریخ شرح آن آمده است». (1)
افزون بر این،حدیث مزبور با فعل پیغمبر اکرم نیز سازگار نیست،زیرا همه میدانیم که پیامبر در حدیبیه پیمانی با مشرکان برقرار ساخت و شاید به همین دلیل است که بعضی میگویند حدیث مزبور بعد از جریان فتح مکه بوده است.به هر حال این حدیث قابل اعتماد به نظر نمیرسد،زیرا در تاریخ تمام امتها و ملتها حوادثی پیش میآید که آنها را ناگزیر به پیمان بستن با مخالفان خود میکند.
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 67
هَذَا مَا اجْتَمَعَ عَلَیْهِ أَهْلُ الْیَمَنِ حَاضِرُهَا وَبَادِیهَا،وَرَبِیعَةُ حَاضِرُهَا وَبَادِیهَا،أَنَّهُمْ عَلَی کِتَابِ اللّهِ یَدْعُونَ إِلَیْهِ،وَیَأْمُرُونَ بِهِ،وَیُجِیبُونَ مَنْ دَعَا إِلَیْهِ وَأَمَرَ بِهِ،لَایَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً،وَلَا یَرْضَوْنَ بِهِ بَدَلاً،وَأَنَّهُمْ یَدٌ وَاحِدَةٌ عَلَی مَنْ خَالَفَ ذَلِکَ وَتَرَکَهُ،أَنْصَارٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ.دَعْوَتُهُمْ وَاحِدَةٌ،لَایَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ لِمَعْتَبَةِ عَاتِبٍ،وَلَا لِغَضَبِ غَاضِبٍ،وَلَا لِاسْتِذْلَالِ قَوْمٍ قَوْماً،وَلَا لِمَسَبَّةِ قَوْمٍ قَوْماً! عَلَی ذَلِکَ شَاهِدُهُمْ وَغَائِبُهُمْ،وَسَفِیهُهُمْ وَعَالِمُهُمْ، وَحَلِیمُهُمْ وَجَاهِلُهُمْ.ثُمَّ إِنَّ عَلَیْهِمْ بِذَلِکَ عَهْدَ اللّهِ وَمِیثَاقَهُ إِنَّ عَهْدَ اللّهِ کَانَ مَسْئُولاً.وَکَتَبَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ.
ترجمه
این پیمانی است که اهل یمن؛شهرنشینها و بیاباننشینهایش و (قبیله) ربیعه اعم از شهرنشین و بیابانگرد بر آن اتفاق کردند که به آنچه در قرآن است پایبند باشند و به سوی آن دعوت کنند و به آن امر نمایند و هرکس آنها را به قرآن فرا خواند و امر کند دعوت او را اجابت نمایند.آن را به هیچ بهایی نفروشند و چیزی را به جای آن نپذیرند.
آنها باید در برابر کسی که با این پیمان مخالفت کند متحد باشند و او را ترک گویند و (نیز) یکدیگر را یاری کنند (همچنین) همه یک صدا باشند و (در نهایت) هرگز پیمان خود را به سبب سرزنش سرزنشکنندهای و یا خشم کسی و یا خوار کردن و دشنام دادن به یکدیگر نشکنند.بر این عهد و پیمان،حاضران و غائبان،کمخردان و عالمان،عاقلان و جاهلان همه متحد خواهند بود.آنها با
این پیمان در برابر پیمان الهی و میثاق او مسئولاند (همانگونه که قرآن مجید میگوید:)«پیمان الهی مورد بازخواست قرار خواهد گرفت».این عهدنامه را علی بن ابی طالب نوشته است.
پیمانی با دو قبیله بزرگ
این پیماننامه که امام علیه السلام در میان این دو قبیله بزرگ از مسلمانان برقرار ساخته به یقین برای پایان دادن به اختلافاتی بوده که در میان آنها وجود داشته است؛ ولی مفسّران نهجالبلاغه درباره اینکه که این اختلاف از کجا سرچشمه گرفته ساکتاند.تنها مرحوم مغنیه در فی ظلال نوشته است که بین این دو قبیله در زمان جاهلیت دشمنیها و جنگهایی بود که اسلام به آنها پایان داد و تألیف قلوب کرد و امام با این پیماننامه بر آن تأکید نهاد. (1)ولی بعید به نظر نمیرسد که پس از اسلام نیز درگیریهایی داشتهاند تا نیاز به نوشتن چنین پیمانی باشد.
به هر حال امام علیه السلام در آغاز این عهدنامه میفرماید:«این پیمانی است که اهل یمن؛شهرنشینها و بیاباننشینهایش و (قبیله) ربیعه اعم از شهرنشین و بیابانگرد بر آن اتفاق کردند که به آنچه در قرآن است پایبند باشند و بهسوی آن دعوت کنند و به آن امر نمایند و هرکس آنها را به قرآن فرا خواند و امر کند دعوت او را اجابت نمایند.آن را به هیچ بهایی نفروشند و چیزی را به جای آن نپذیرند»؛ (هَذَا مَا اجْتَمَعَ عَلَیْهِ أَهْلُ الْیَمَنِ (2)حَاضِرُهَا (3)
1) 1) .فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 196
2) 2) .«یمن»سرزمینی است در جنوب جزیرة العرب که محل ظهور یکی از تمدنهای بسیار کهن است.این واژهبه تمام فرزندان«قحطان»که چند قبیله را تشکیل میدهند نیز اطلاق میشود و عبارت بالا بیشتر ناظر به معنای دوم است،زیرا در مقابل قبیله«ربیعه»قرار گرفته است
3) 3) .«حاضر»به افراد شهرنشین گفته میشود که در شهر حضور دارند
وَ بَادِیهَا (1)،وَ رَبِیعَةُ (2)حَاضِرُهَا وَ بَادِیهَا،أَنَّهُمْ عَلَی کِتَابِ اللّهِ یَدْعُونَ إِلَیْهِ،وَ یَأْمُرُونَ بِهِ، وَ یُجِیبُونَ مَنْ دَعَا إِلَیْهِ وَ أَمَرَ بِهِ،لَا یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً،وَ لَا یَرْضَوْنَ بِهِ بَدَلاً)
در واقع امام علیه السلام زیربنای این عهدنامه و عامل اصلی وحدت و اتحاد را قرآن مجید شمرده است؛چیزی که هیچ مسلمانی در آن بحث و اختلاف و گفتوگو ندارد.
ولی نه تنها با خواندن الفاظ قرآن،بلکه پذیرش دعوت قرآن و گردن نهادن به اوامر آن و ترجیح ندادن چیزی بر آن را پذیرا باشند.
به تعبیر دیگر امام علیه السلام درباره این حلقه اتصال مسلمانان؛یعنی قرآن مجید بر پنج مطلب تأکید میکند:نخست اینکه همگان را به سوی قرآن فرا بخوانیم و دیگر اینکه به عمل کردن به قرآن امر نماییم و از سوی سوم اگر کسی ما را به قرآن و عمل به آن فرا خواند پذیرا شویم و چهارم اینکه اگر منافع شخصی ما با قرآن هماهنگ نبود قرآن را فدای منافع شخصی خود نکنیم و پنجم اینکه هیچ چیز را جانشین قرآن ندانیم.
جمله «لَا یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً» معنای ظاهری آن این است که بهایی با قرآن نخرند در حالی که منظور این است که قرآن را به بهایی نفروشند.این تعبیر و این جابجایی بین ثمن و مثمن در کلمات عرب دیده شده و در قرآن مجید نیز وارد شده است آنجا که میفرماید: ««وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلاً» ؛آیات مرا به بهای ناچیزی نفروشید». (3)که مفهوم اصلیاش این است که آیات مرا به بهای اندکی نخرید.
آنگاه امام بعد از دعوت به قرآن به عنوان عامل اصلی وحدت بر چهار امر تأکید مینهد و میفرماید:«آنها باید در برابر کسی که با این پیمان مخالفت کند متّحد باشند و او را ترک گویند و (نیز) یکدیگر را یاری کنند (همچنین) همه یک صدا باشند و (در نهایت) هرگز پیمان خود را به سبب سرزنش سرزنشکنندهای و یا خشم کسی و یا خوار کردن و دشنام دادن به یکدیگر نشکنند»؛ (وَ أَنَّهُمْ یَدٌ وَاحِدَةٌ عَلَی مَنْ خَالَفَ ذَلِکَ وَ تَرَکَهُ،أَنْصَارٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ:دَعْوَتُهُمْ وَاحِدَةٌ،لَا یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ لِمَعْتَبَةِ (1)عَاتِبٍ،وَ لَا لِغَضَبِ غَاضِبٍ،وَ لَا لِاسْتِذْلَالِ قَوْمٍ قَوْماً،وَ لَا لِمَسَبَّةِ (2)قَوْمٍ قَوْماً عَلَی ذَلِکَ) .
تمام این چهار دستور برگرفته از قرآن مجید است:
در یکجا میفرماید: ««وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» ؛همگی به ریسمان خدا [ قرآن و هرگونه وسیله وحدت الهی] چنگ زنید،و پراکنده نشوید». (3)
در جای دیگر میفرماید: ««تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی» ؛(همواره) در راه نیکی و پرهیزگاری به یکدیگر کمک کنید». (4)
همچنین میفرماید: ««إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ» ؛کسانی که ایمان آوردند و هجرت نمودند و با مال و جان خود در راه خدا جهاد کردند و کسانی که (به مؤمنان مهاجر) پناه دادند و یاری نمودند،آنها پشتیبان یکدیگرند». (5)
نیز میفرماید: ««وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها» ؛ و هنگامی که با خدا عهد بستید به عهد او وفا کنید،و سوگندها را بعد از محکم ساختن نشکنید». (6)
در ضمن امام علیه السلام انگیزههای نقض عهد را در چهار چیز خلاصه فرموده است:سرزنش سرزنشکنندگان،خشم افرادی که در برابر این پیمانِ وحدت خشمگین هستند و طرفدار اختلاف و جنگاند و یا خشمی که در میان دوستان واقع میشود که هیچ یک از این امور،نباید منشأ بر هم زدن پیمان شود و یا اگر گروهی گروه دیگر را خوار بشمرند نباید منشأ پیمان شکنی گردد و نیز اگر به سبب مسایلی شخصی،گروهی به گروه دیگر دشنام دادند این گونه امور نباید به حریم پیمان وارد شود و به آن لطمهای بزند.
سپس امام علیه السلام بر این نکته تأکید میورزد که این پیمان برای همه حجت و واجبالاجراست میفرماید:«بر این عهد و پیمان،حاضران و غائبان، کمخردان و عالمان،عاقلان و جاهلان همه متحد خواهند بود»؛ (شَاهِدُهُمْ وَ غَائِبُهُمْ،وَ سَفِیهُهُمْ وَ عَالِمُهُمْ،وَ حَلِیمُهُمْ (1)وَ جَاهِلُهُمْ) .
اشاره به اینکه وقتی نخبگان و افراد سرشناس دو طایفه آمدند و بر مطلبی توافق کردند و عهدنامهای نوشتند این عهدنامه برای همه لازم العمل است.
همانگونه که در تمام دنیا و در میان تمام اقوام عهد و پیمانها به همین صورت منعقد میشود؛چنان نیست که همه افراد حاضر شوند و پای آن را امضا کنند.
آنگاه امام علیه السلام در پایان این عهدنامه میفرماید:«آنها با این پیمان در برابر پیمان الهی و میثاق او مسئولاند (همانگونه که قرآن مجید میگوید:) پیمان الهی مورد بازخواست قرار خواهد گرفت»؛ (ثُمَّ إِنَّ عَلَیْهِمْ بِذَلِکَ عَهْدَ اللّهِ وَ مِیثَاقَهُ إِنَّ عَهْدَ اللّهِ کَانَ مَسْئُولاً) .
اشاره به اینکه گرچه این پیمان میان دو قبیله«ربیعه»و«یمن»منعقد شده؛ولی در واقع نوعی پیمان الهی است،زیرا آنها در پیشگاه خدا متعهد شدهاند که این
1) 1) .«حلیم»به معنای عاقل،از ریشه«حُلم»بر وزن«ظلم»و«حُلُم»بر وزن«نهم»به معنای عقل گرفته شده است
پیمان را نشکنند و به آن وفادار باشند.
جمله «إنّ عهداللّه کان مسئولاً» برگرفته از آیه 15 سوره احزاب است آنجا که میفرماید: «وَ لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لا یُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ کانَ عَهْدُ اللّهِ مَسْؤُلاً» ؛ با اینکه آنان قبل از این با خدا عهد کرده بودند که پشت به دشمن نکنند،و عهد الهی مورد سؤال قرار خواهد گرفت (و در برابر آن مسئولاند)». (1)
سپس امام علیه السلام در پایان این عهدنامه برای تأکید و تحکیم پایههای آن میفرماید:«این عهدنامه را علی بن ابی طالب نوشته است»؛ (وَ کَتَبَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ)
پیمان در میان دو قبیله یا دو گروه اجتماعی یا دو کشور هنگامی پذیرفتنی است که از سوی همه آحاد آن دو گروه پذیرفته شود.از آنجا که حضور همه آنها به هنگام انعقاد پیمان عادتاً غیر ممکن است باید نمایندگانشان این کار را به عهده گیرند.
امروزه نمایندگانی که از طریق انتخابات برای اینگونه مسئولیتها انتخاب شدهاند عهدهدار عقد پیمان میشوند و حضور آنها به منزله حضور جمیع افرادی است که در طرف پیمان هستند؛ولی در گذشته که چنین انتخاباتی نبود رؤسای قبایل و سرشناسها و افراد برجسته و معتبر آنها که به صورت یک نوع انتخاب طبیعی در میان آن گروه ظاهر شده بودند عهدهدار عقد پیمان میشدند و به همین دلیل امام علیه السلام در آغاز این پیماننامه میفرماید:«این پیمان مورد قبول تمام اهل
1) 1) .مسئولیت عهد بر عهده انسان است و اینکه در آیه آمده است عهد مسئول است به تقدیر«عنه»است:(مسؤول عنه)
یمن و ربیعه است حاضران آنها و عاقل و جاهل را فرا میگیرد»و به این ترتیب یک نوع پیمان الهی و مردمی محسوب میشود و در واقع نوعی مردم سالاری دینی است.
شایان توجّه است که همیشه در میان اقوام و قبایل مختلف تنشهایی وجود دارد که از تخلّفات کوچک و بیمهریها و گاه درگیری بعضی از افراد و حتی گاهی سوء ظنها ناشی میشود.اگر بنا باشد این امور پیمانها را متزلزل سازد هیچ پیمانی دوام پیدا نخواهد کرد.
امام علیه السلام با تدبیر والایی که دارد،در این عهدنامه مخصوصاً به این مسأله توجّه داده است که سرزنشها و خشمها و سخنان ناروا هرگز نباید سبب سست شدن پیمانها گردد و اگر همه مردم به این نکته توجّه داشته باشند و در برابر این مسائل جزئی که همیشه وجود داشته و خواهد داشت خویشتن داری و تحمل کنند پیمانها به این آسانی شکسته نخواهد شد.
برای اطلاع بیشتر به نکتهای که ذیل بخش بیست و ششم از نامه مالک اشتر تحت عنوان وفای به عهد و پیمان نوشتهایم مراجعه شود.
و من کتاب له علیه السلام
إلی مُعاوِیَةَ فی أَوَّلِ ما بُویِعَ لَهُ ذَکَرَهُ الْواقِدی فی کِتابِ«الْجَمَل»
از نامههای امام علیه السلام
است که در آغاز بیعت مردم با آن حضرت برای معاویه نگاشت.این نامه را واقدی در کتاب«الجمل»آورده است. (1)
با توجّه به اینکه این نامه در آغاز خلافت ظاهری امیرمؤمنان علی علیه السلام و بیعت مردم با آن حضرت نوشته شده هدف از آن این بوده است که از معاویه هرچه
1) 1) .سند نامه: همانگونه که در عنوان آمده است مرحوم سیّد رضی این نامه را از کتاب الجمل واقدی (محمد بن عمر بن واقد المدائنی متوفای 207) گرفته است.قابل توجّه اینکه«واقدی»از کسانی است که خطبههای امیرمؤمنان علی علیه السلام و سخنان آن حضرت را گردآوری کرده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 477).به گفته«ابن ندیم»واقدی شیعه بود،هرچند در برابر مخالفان متعصب تقیه میکرد.از او نقل شده است که علی علیه السلام از معجزات رسول خداست،همچون عصا برای موسی و زنده کردن مردگان برای عیسی بن مریم.او اهل مدینه بود سپس به بغداد منتقل شد و در عصر مأمون به منصب قضاوت رسید.او اطلاعات وسیعی از تاریخ اسلام و همچنین حدیث و فقه و احکام و اخبار داشت (مصادر نهجالبلاغه،ج 1،ص 57)
زودتر بیعت گرفته شود،زیرا اگر کار به درازا کشد مشکلات مهمتری در پیش خواهد بود.
مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِیسُفْیَانَ:أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِی فِیکُمْ،وَإِعْرَاضِی عَنْکُمْ،حَتَّی کَانَ مَا لَابُدَّ مِنْهُ وَلَا دَفْعَ لَهُ؛ وَالْحَدِیثُ طَوِیلٌ،وَالْکَلَامُ کَثِیرٌ،وَقَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ،وَأَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ.فَبَایِعْ مَنْ قِبَلَکَ،وَأَقْبِلْ إِلَیَّ فِی وَفْدٍ مِنْ أَصْحَابِکَ.وَالسَّلَامُ.
ترجمه
این نامهای است از سوی بنده خدا علی امیرمؤمنان به معاویه فرزند ابوسفیان.
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) (ای معاویه) از اتمام حجتم درباره شما و اعراضم از شما به خوبی آگاهی داری تا آنجا که آن حادثهای که چارهای از آن نبود واقع شد و راهی برای دفع آن نبود (اشاره به ماجرای قتل عثمان است).این داستان، طولانی است و سخن در اینجا فراوان است.گذشته گذشته است و آینده روی آورده (بنابراین سخن درباره اینگونه مسائل را بگذار) اکنون تو مأموری از تمام کسانی که نزد تو هستند برای من بیعت بگیری (1)و با گروهی از یارانت (برای بیعت مستقیم با من) به سوی من بیا و السلام.
این نامه پانزدهمین و آخرین نامهای است که در نهجالبلاغه خطاب به معاویه
1) 1) .این نکته قابل توجّه است که بیعت در لغت عرب امری طرفینی است؛همان گونه که بیعت کردن از سویمردم با پیغمبر اکرم در قرآن مطرح شده،بیعت کردن از سوی پیغمبر نیز مطرح است؛یعنی هم به بیعت و هم به قبول بیعت هر دو بیعت کردن اطلاق شده است.این معنا در آیه 12 سوره ممتحنه در مورد بیعت زنان با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به خوبی منعکس است
آمده است و هدف از آن دعوت معاویه در اوّلین فرصت به قبول بیعت با امام بوده است.
در آغاز میفرماید:«این نامهای است از سوی بنده خدا علی امیرمؤمنان به معاویه فرزند ابوسفیان»؛ (مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ) .
سپس میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) (ای معاویه) از اتمام حجتم درباره شما و اعراضم از شما به خوبی آگاهی داری تا آنجا که آن حادثهای که چارهای از آن نبود واقع شد و راهی برای دفع آن نبود (اشاره به ماجرای قتل عثمان است)»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِی (1)فِیکُمْ،وَ إِعْرَاضِی عَنْکُمْ،حَتَّی کَانَ مَا لَا بُدَّ مِنْهُ وَ لَا دَفْعَ لَهُ) .
امام علیه السلام در این بخش از نامه بهطور سربسته به مسائل مربوط به قتل عثمان اشاره میکند و تمام بنیامیّه و خاندان عثمان را مخاطب قرار میدهد و میفرماید:من تا آنجا که میتوانستم تلاش و کوشش کردم چنین حادثهای رخ ندهد،اشتباهات عثمان را به او یادآوری کردم و کرارا به او هشدار دادم و هنگامی که نپذیرفت و من مأیوس شدم او را رها ساختم؛نتیجه اعمالش دامان او را گرفت و شورش بر ضدش چنان شدید بود که راهی برای جلوگیری از آن پیدا نمیشد،بنابراین من وظیفه خود را به طور کامل انجام دادم که این حادثه واقع نشود ولی چه سود که عثمان و اطرافیانش با من همکاری نکردند.
این سخن به اصطلاح از قبیل دفع دَخْل است،چون امام علیه السلام پیشبینی میکرد که معاویه به بهانه خون عثمان از پذیرفتن بیعت صرفنظر کند.با این سخن به بهانههای او پایان داد،هرچند معاویه بعداً از طریق دیگری وارد شد؛بیآنکه ابتدا امام را در خون عثمان متهم کند قاتلان عثمان را از امام مطالبه کرد و آن را
1) 1) .«إعذار»به معنای اتمام حجت است
بهانهای برای سر باز زدن از بیعت قرار داد.
سپس میافزاید:«این داستان،طولانی است و سخن در اینجا فراوان است.
گذشته گذشته است و آینده روی آورده (بنابراین سخن درباره اینگونه مسائل را بگذار) اکنون تو مأموری از تمام کسانی که نزد تو هستند برای من بیعت بگیری و با گروهی از یارانت (برای بیعت مستقیم با من) به سوی من بیا.والسلام»؛ (وَ الْحَدِیثُ طَوِیلٌ،وَ الْکَلَامُ کَثِیرٌ،وَ قَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ،وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ.فَبَایِعْ مَنْ قِبَلَکَ، وَ أَقْبِلْ إِلَیَّ فِی وَفْدٍ (1)مِنْ أَصْحَابِکَ.وَ السَّلَامُ) .
اشاره به اینکه فعلا مشکل مهم مسلمانان مسأله بیعت و تحکیم پایههای حکومت اسلامی است؛مسائل فرعی را باید برای وقت دیگر گذارد.باید با یارانت بهطور دسته جمعی به صفوف مسلمانان بپیوندی که همه (جز اندکی) با من بیعت کردند.
جمله «أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ» شبیه چیزی است که ما میگوییم:گذشتهها گذشته و باز نمیگردد؛آنچه مهم است مسائل امروز و آینده است که باید برای آن فکری کرد.
جمله «فَبَایِعْ مَنْ قِبَلَکَ» اشاره به این است که تو از طرف من با یارانت بیعت کن.
1) 1) .«وفد»به معنای گروه است
و من کتاب له علیه السلام
لِعَبْدِ اللّهِ بْنِ الْعَبّاسِ عِنْدَ اسْتِخْلافهِ ِإیاهُ عَلَی الْبَصْرَةِ
از توصیههای امام علیه السلام
به عبد اللّه بن عباس است هنگامی که وی را به فرمانداری بصره منصوب کرد. (1)
از کتاب الامامة و السیاسة استفاده می شود که امام علیه السلام این سخن را به عبد اللّه بن عباس پس از پایان جنگ جمل و تسخیر بصره در حالی که ابن عباس
1) 1) .سند این توصیه: به گفته نویسنده مصادر نهجالبلاغه این نامه را پیش از مرحوم سیّد رضی،ابن قتیبه دینوری در کتاب الامامة والسیاسة و مرحوم شیخ مفید در کتاب الجمل آوردهاند و بعد از سیّد رضی سیّد امیر یحیی علوی در کتاب الطراز با تفاوتهای متعددی آورده که نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 478).مطابق آنچه در کتاب تمام نهجالبلاغه آمده:آغاز این نامه چنین بوده است:«یَا ابْنَ عَبّاسٍ أُوصیکَ بِتَقْوَی اللّهِ-عَزَّ وَجَلَّ-وَالْعَدْلِ عَلی مَنْ وَلّاکَ اللّهُ أَمْرَهُ».و در آخر آن،این جمله آمده است:«وَاذْکُرِ اللّهَ کَثیراً،وَلَا تَکُنْ مِنَ الْغَافِلینَ».و با تفاوتهای دیگر که آن را از الامامة والسیاسة نقل کرده است (تمام نهجالبلاغه،ص 743)
را به فرمانداری آن شهر انتخاب کرده بود به او فرمود و در مجموع به او مدارای با مردم و خویشتنداری در برابر ناملایمات و توجّه به خدا در هر حال را درس میدهد.
سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِکَ وَمَجْلِسِکَ وَحُکْمِکَ،وَإِیَّاکَ وَالْغَضَبَ فَإِنَّهُ طَیْرَةٌ مِنَ الشَّیْطَانِ.وَاعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَکَ مِنَ اللّهِ یُبَاعِدُکَ مِنَ النَّارِ،وَمَا بَاعَدَکَ مِنَ اللّهِ یُقَرِّبُکَ مِنَ النَّارِ.
ترجمه
با چهرهای باز با مردم روبهرو شو،و مجلست برای خاص و عام گشاده دار و در حکم و داوری همه را یکسان بنگر.از خشم و غضب (به شدت) برحذر باش،چرا که یکی از سبکمغزیهای شیطانی است و بدان آنچه تو را به خدا نزدیک میسازد از آتش جهنم دور میکند و آنچه تو را از خدا دور میسازد به آتش دوزخ نزدیک میسازد.
همه را با یک چشم بنگر
با توجّه به اینکه این نامه پس از پایان جنگ جمل و منصوب شدن ابن عباس به فرمانداری بصره از سوی امام صادر شده و فضا فضای عصبانیت و خشم و انتقام بوده است،امام با این توصیههای دقیق و حسابشده میخواهد آرامش را به شهر و منطقه باز گرداند و از خشونتهای احتمالی آینده جلوگیری کند.در اینجا سه اندرز مهم به ابن عباس میدهد.
نخست میفرماید:«با چهرهای باز با مردم روبهرو شو،و مجلست برای خاص و عام گشاده دار و در حکم و داوری همه را یکسان بنگر»؛ (سَعِ النَّاسَ
بِوَجْهِکَ وَ مَجْلِسِکَ وَ حُکْمِکَ) .
گشادهرویی و اظهار محبّت به همه مردم رمز پیشرفت و موفقیت و سبب خاموش شدن آتش فتنههاست.همانگونه که در حدیث معروفی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود: «إنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النّاسَ بِأمْوالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِأخْلاقِکُمْ؛ شما هرگز نمیتوانید با اموال خود همه مردم را راضی کنید (زیرا اموال شما محدود و خواستههای مردم نامحدود است) بنابراین آنهارا با اخلاق نیک و گشادهرویی (که سرمایهای فنا ناپذیر است) از خود راضی کنید». (1)
توسعه مجلس نیز اشاره به این است که نباید درِ خانه یا محل حکومتت تنها به روی گروه خاصی گشوده باشد،بلکه باید همه مردم به ویژه مظلومان به آن راه پیدا کنند و سفره دل خود را پیش تو بگشایند.
این سخن شبیه همان دستوری است که امام علیه السلام به مالک اشتر داد و فرمود:
«برای کسانی که به تو نیاز دارند وقتی مقرر کن که شخصا به نیاز آنها رسیدگی کنی و یک مجلس عمومی و همگانی برای آنها تشکیل ده (و در آنجا بنشین و مشکلات آنها را حل کن)»؛ (وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً) .
اما در مورد توسعه حکم که امام در عبارت بالا به آن اشاره فرموده منظور آن است که هرگز نباید داوری و قضاوت تو به نفع گروه خاصی باشد،بلکه همه قشرها باید از حکم عادلانه برخوردار باشند.
سپس به دنبال این دستور،اندرز دیگری میدهد و میفرماید:«از خشم و غضب (به شدت) برحذر باش،چرا که یکی از سبکمغزیهای شیطانی است»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ طَیْرَةٌ (2)مِنَ الشَّیْطَانِ) .
روشن است که صاحبان مصادر امور در جامعه با صحنههای مختلف روبهرو میشوند و گاه ارباب حاجت و مظلومان با خشونت با آنها برخورد میکنند و حتی گاهی با اهانت.فرمانداران و مدیران حکومت باید خویشتندار باشند و در برابر این خشونتها هرگز خشمگین نشوند،زیرا خشم و غضب آنها را از مسیر حق و عدالت بیرون میکند و ممکن است در این حالت کاری از انسان سر زند که سالها مایه پشیمانی باشد.
از این رو در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «الْغَضَبُ یُفْسِدُ الْإِیمَانَ کَمَا یُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ؛ غضب ایمان را فاسد میکند همانگونه که سرکه آثار عسل را از بین میبرد». (1)
امام باقر علیه السلام میفرماید: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تُوقَدُ فِی قَلْبِ ابْنِ آدَمَ وَ إِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَ انْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَ دَخَلَ الشَّیْطَانُ فِیهِ؛ این غضب شعله آتشی از سوی شیطان است که در قلب فرزندان آدم زبانه میکشد، از این رو هنگامی که یکی از شما غضب میکند چشمانش سرخ و رگهای گردنش پر خون میشود و شیطان داخل وجودش میگردد». (2)
امیرمؤمنان علی علیه السلام در نامهای که به حارث هَمْدانی نوشت فرمود: «وَاحْذَرِ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِیمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِیسَ؛ از غضب بپرهیز که لشکر عظیمی از لشکریان ابلیس است».
در غرر الحکم نیز از آن حضرت آمده است: «إِیَّاکَ وَ الْغَضَبَ فَأَوَّلُهُ جُنُونٌ وَ آخِرُهُ نَدَمٌ؛ از خشم بپرهیز که اوّلش دیوانگی و آخرش پشیمانی است». (3)
آنگاه در سومین و آخرین اندرز میفرماید:«بدان آنچه تو را به خدا نزدیک میسازد از آتش جهنم دور میکند و آنچه تو را از خدا دور میسازد به آتش دوزخ نزدیک میسازد»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَکَ مِنَ اللّهِ یُبَاعِدُکَ مِنَ النَّارِ،وَ مَا بَاعَدَکَ مِنَ اللّهِ یُقَرِّبُکَ مِنَ النَّارِ) .
تعبیری است بسیار جامع و جالب؛تمام اموری که انسان را به خدا نزدیک میکند اعم از معارف،گفتار و رفتار و خواستهها و تلاشها و کوششها به یقین وی را از دوزخ دور میسازد و به عکس،اعمال و رفتار و کردار و نیاتی که انسان را از خدا دور میکند او را به سوی جهنم میبرد.آنها که از عذاب الهی و کیفرهای شدید او در جهنم بیمناکند باید این سخن را همیشه آویزه گوش خود سازند.به بیان دیگر تمام دعوت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در این دو جمله خلاصه میشود:آنچه انسان را به خدا نزدیک میکند به آن فرمان داده است،و آنچه او را از خدا دور میسازد از آن نهی کرده است،لذا در خطبه مشهور حجة الوداع فرمود: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ وَ اللّهِ مَا مِنْ شَیْءٍ یُقَرِّبُکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ یُبَاعِدُکُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُکُمْ بِهِ وَ مَا مِنْ شَیْءٍ یُقَرِّبُکُمْ مِنَ النَّارِ وَ یُبَاعِدُکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَّا وَ قَدْ نَهَیْتُکُمْ عَنْهُ» . (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 74،ح 2
و من کتاب له علیه السلام
لِعَبْدِاللّهِ بْنِ الْعَبّاسِ لَمّا بَعَثَهُ لِلْاِحْتِجاجِ عَلَی الْخَوارِجِ
از توصیههای امام علیه السلام
به عبد اللّه بن عباس است هنگامی که وی را برای گفتوگو نزد خوارج فرستاد. (1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام در این توصیه که خطاب به ابن عباس بیان فرموده در آن زمان که او را برای سخن گفتن با خوارج فرستاد روش استدلال در برابر آنان را به او یاد میدهد و میفرماید:به آیات متشابه قرآن که ممکن است تفاسیر مختلفی برای آن داشته باشند احتجاج نکند،بلکه با سنّت که بسیار شفاف و روشن است
1) 1) .سند توصیه: نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه میگوید:این کلام از علی علیه السلام مشهور است؛ابن اثیر در کتاب نهایه به مناسبت واژه«حمّال»آن را با تفاوتی آورده است و زمخشری نیز در ربیعالابرار آن را با اختلاف دیگری ذکر کرده و همه اینها نشان میدهد که آنان منابع دیگری جز نهجالبلاغه در دست داشتهاند (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 467)
با آنها استدلال کند.
میدانیم خوارج آیه شریفه «إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ» 1 را بهانه کرده بودند و میگفتند حکمیت که علی علیه السلام در مقابل شامیان آن را پذیرفته بر خلاف این آیه است،زیرا این آیه حکمیت را فقط برای خدا میداند.در حالی که میدانیم آیه ناظر به این معنا نیست و حاکمیت خداوند را در احکام کلّی بیان میکند نه موارد جزئی و شخصی و تطبیق آن کلیات بر موارد شخصی باید به وسیله حکمین انجام گیرد؛ ولی آنها بر پندار باطل خود اصرار داشتند اما اگر ابن عباس مثلاً به حدیث معروف «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَارَ» (1)یا حدیث «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» (2)که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به طور مسلم نقل شده استدلال کند،دیگر آنها نمیتوانند پاسخی به آن بگویند.
لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ،فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ،تَقُولُ وَیَقُولُونَ،وَلَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ،فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً.
ترجمه
با آیات قرآن با آنها بحث و محاجّه نکن،زیرا (بعضی از آیات) قرآن تاب معانی مختلف و امکان تفسیرهای گوناگون دارد تو چیزی میگویی و آنها چیز دیگر (و سخن به جایی نمیرسد) ولی با سنّت صریح (پیامبر) با آنها گفتوگو و محاجه کن که راه فراری از آن نخواهند یافت (و ناچار به تسلیم در برابر آن هستند).
در برابر خوارج با سنت پیامبر استدلال کن
از تواریخ به خوبی استفاده میشود علی علیه السلام هرگز مایل نبود خوارج به قتل برسند،بلکه حد اکثر کوشش را برای هدایت آنان اعمال کرد،زیرا آنها با معاویه و یارانش تفاوت روشنی داشتند؛آنها عمدا و از روی هوای نفس به دنبال باطل بودند و به آن رسیدند؛ولی خوارج به دنبال حق میرفتند و بر اثر نادانی و تعصب گرفتار باطل شدند،از این رو هم خود امام با آنها صحبت کرد و هم ابن عباس را برای سخن گفتن با ایشان فرستاد و میدانیم سخنان امام تأثیر زیادی گذاشت و اکثریت آنها از راه باطل برگشتند و اقلیتی ماندند و به مبارزه برخاستند و از بین رفتند.
امام در آغاز این سخن میفرماید:«با آیات قرآن با آنها بحث و محاجّه نکن،
زیرا (بعضی از آیات) قرآن تاب معانی مختلف و امکان تفسیرهای گوناگون دارد تو چیزی میگویی و آنها چیز دیگر (و سخن به جایی نمیرسد)»؛ (لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ،فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ (1)ذُو وُجُوهٍ،تَقُولُ وَ یَقُولُونَ)
این یک واقعیت است که بعضی آیات قرآن متشابهاند که آنها را میتوان بر معانی مختلف و گاه متضاد حمل کرد در حالی که آیات محکمات و غیر متشابه را میتوان تفسیر کرد؛ولی افرادی که دنبال اغراض خاصی هستند بدون مراجعه به آیات محکمات،آیات متشابه را بر اهداف انحرافی خود تطبیق میکنند؛مثلاً قرآن مجید در آیه 22 و 23 سوره قیامت میفرماید: ««وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ» ؛(آری) در آن روز صورتهایی شاداب و مسروراند و به (الطاف) پروردگارشان مینگرند»گروهی این آیه را چنین تفسیر کردهاند که روز قیامت خدا را با چشم سر میتوان دید در حالی که قرآن در آیه محکمش میگوید: «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ» ؛چشمها او را نمیبینند». (2)و در داستان موسی پس از آن که عرضه داشت: «رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ» ؛پروردگارا! خودت را به من نشان ده تا تو را ببنیم»فرمود: «لَنْ تَرانِی» ؛هرگز مرا نخواهی دید». (3)
بدون شک قرآن به لسان عربی مبین نازل شده ولی از آنجا که آیات قرآن جنبه عمومیت و کلیت دارد و غالباً دست روی مصادیق نگذاشته افراد مغرض که اهداف خاصی دارند با استفاده از روش تفسیر به رأی آن را بر مقاصد خود حمل میکنند و سبب گمراهی خود و دیگران میشوند؛ولی سنّت پیغمبر در بسیاری از موارد انگشت روی مصداقها گذارده؛مصداقهایی که حتی افراد لجوج و بهانهجو نمیتوانند بر آن خرده بگیرند که نمونه آن را در پایان همین
وصیتنامه ملاحظه خواهیم کرد.
لذا امام علیه السلام در ادامه این سخن میفرماید:«ولی با سنّت صریح (پیامبر) با آنها گفتوگو و محاجه کن که راه فراری از آن نخواهند یافت (و ناچار به تسلیم در برابر آن هستند)»؛ (وَ لَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ،فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً (1)) .
شاهد این سخن داستانی است که طبری (نویسنده کتاب المسترشد) از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است و عصارهاش چنین است:هنگامی که امام ابن عباس را برای گفتوگو با خوارج فرستاد آنها گفتند:ما چند ایراد به علی علیه السلام داریم:
1.هنگامی که در صلحنامه حکمین عنوان امیر المؤمنین را برای او نوشتند و عمرو عاص اعتراض نمود آن را محو کرد.
2.به حکمین گفت:نگاه کنید اگر معاویه از من سزاوارتر به خلافت است او را تثبیت کنید.
3.او خودش در قضاوت از همه آگاهتر بود،چرا کار را به دست حکمین سپرد؟
4.اصولاً چرا حکمیت را در دین خدا پذیرفت؛حاکم فقط خداست.
5.چرا سلاحها و حیوانات آنها را روز جنگ بصره در میان ما تقسیم کرد ولی زنان و فرزندان آنها را به عنوان برده تقسیم نکرد؟
6.او از سوی پیغمبر وصی بود چرا مقام خود را ضایع کرد و مردم را دعوت به سوی خود ننمود؟
ابن عباس خدمت امیرمؤمنان آمد و سخنان آنها را بازگو کرد.
امام فرمود:تو به آنها بگو آیا راضی به خدا و رسول خدا هستید یا نه؟ آنها
1) 1) .«مَحِیص»به معنای راه فرار از ریشه«حیص»بر وزن«حیف»در اصل به معنای بازگشت و عدول از چیزی است و«محیص»اسم مکان به معنای مکان فرار یا پناهگاه است
میگویند:آری.سپس تمام ایرادهای آنها را به این طریق پاسخ بگو:
اما اینکه من اجازه دادم عنوان امیرمؤمنان را حذف کنند این در واقع اقتدا به پیغمبر اکرم بود که در روز حدیبیه در صلحنامهای که با مشرکان داشتیم من نوشتم: «هذا ما صالَحَ بِهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ» نماینده مشرکان ایراد کرد ما او را رسول خدا نمیدانیم حذف کن پیغمبر صلی الله علیه و آله به من امر فرمود چنین کن و این عنوان محو شد و به من فرمود:ای علی تو هم گرفتار شبیه همین موضوع خواهی شد.این پاسخ برای خوارج مطرح شد و آنها پذیرفتند.
اما اینکه گفتید:من در خودم شک کردم چون به حکمین گفتم:آن کس را که شما صالحتر میدانید تثبیت کنید،این شبیه چیزی است که قرآن مجید به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داده که بگوید: ««إِنّا أَوْ إِیّاکُمْ لَعَلی هُدیً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» ؛و ما یا شما بر (طریق) هدایت یا در گمراهی آشکاری هستیم». (1)در حالی که به یقین پیغمبر بر حق بود.خوارج این را شنیدند و پذیرفتند.
اینکه گفتید:من با اینکه در داوری از همه برترم چرا داوری حکمین را پذیرفتم،این همانند کار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که درباره یهود بنیقریظه حکمیت را به سعد بن معاذ داد در حالی که خودش در داوری از همه برتر بود و قرآن میگوید: ««لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» ؛به یقین برای شما در زندگی پیامبر خدا سرمشق نیکویی بود». (2)من به آن حضرت تأسی کردم.هنگامی که خوارج این را شنیدند پذیرفتند.
اما اینکه میگویید:چرا سلاحها و حیوانات دشمن را پس از پیروزی در جنگ جمل تقسیم کردم اما زنان و فرزندانشان را برده شما نساختم،من خواستم منّتی بر اهل بصره بگذارم همان کاری که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با اهل مکه کرد.به
علاوه کدام یک از شما حاضر بودید عایشه را جزء سهم خود بپذیرید و کنیز خود بدانید؟ هنگامی که خوارج این را شنیدند پذیرفتند.
سپس در آخرین اشکال فرمود:اینکه به من ایراد میکنید من وصی منصوب پیغمبر صلی الله علیه و آله بودم چرا مردم را بهسوی خود دعوت نکردم دلیلش این بود که شما مرا نپذیرفتید و دیگری را بر من مقدم داشتید شما مقام وصی بودن مرا ضایع کردید نه من؛امام و وصی همچون پیغمبران نیست که دعوت به خویش کند او بعد از تعیین پیغمبر بینیاز از دعوت به خویشتن است او در واقع همچون کعبه است که مردم باید به سراغ او بروند نه آنکه کعبه به سوی آنها بیاید.
هنگامی که خوارج این پاسخ را شنیدند آن را نیز پذیرفتند و به همین دلیل چهار هزار نفر از آنها بازگشتند (و طبق روایتی دوازده هزار نفر بودند که هشت هزار نفر از آنها بازگشتند و اقلیت چهارهزار نفری باقی ماندند که سپاه علی علیه السلام آنها را درهم کوبیدند). (1)
چرا استدلال به سنّت؟
اینکه امام علیه السلام در این نامه به ابن عباس میفرماید:«هنگامی که میخواهی با خوارج سخن بگویی با سنّت به آنها جواب ده نه با آیات قرآن،زیرا قرآن ذو وجوه (دارای تفسیرهای گوناگون) است»ممکن است اشاره به دو مطلب باشد:
1.قرآن محکمات و متشابهات دارد؛یعنی آیاتی کاملاً روشن و آیاتی که ممکن است معانی مختلف برای آن ذکر شود.هرگاه این آیات در کنار هم چیده شود عربی مبین است و مفاهیمی کاملاً روشن دارد؛مثلاً آیه ««إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ»؛
1) 1) .شرح نهجالبلاغه علّامه شوشتری،ج 10،ص 423،این حدیث با تفاوتهایی در تاریخ یعقوبی،ج 2،ص 192 آمده است
حکم تنها از آنِ خداست» (1)هنگامی که در کنار آیه شریفه «فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها» 2 گذارده شود معلوم میشود که معنای حاکمیت و داوریِ خدا این است که هرکس میخواهد حکمیت کند باید طبق قرآن و فرمان خدا باشد و لازم نیست خداوند درباره هر قضیه شخصیهای آیهای نازل کند.
ولی بیماردلان و کسانی که به تعبیر قرآن «الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ» 3 میباشند متشابهات را میگیرند و محکمات را رها میکنند و آیات قرآن را مطابق میل و خواسته نادرست خود تفسیر مینمایند.به همین دلیل امام علیه السلام به ابن عبّاس میفرماید:«برای رهایی از بحثهای منافقان و کوردلان به سراغ قرآن نرود،زیرا بحثهای دامنهدارِ محکم و متشابه پیش میآید و آنها که فقط به دنبال متشابهات اند به خواسته خود میرسند».
2.قرآن چون به منزله قانون اساسی اسلام است طبعا مسائل را غالباً به صورت کلی بیان میکند و تطبیق کلیات بر مصداقها گاه بر اثر لجاجت و یا کجفهمی مورد سوء استفاده قرار میگیرد در حالی که سنّت در بسیاری از موارد به صورت فعل شخصی پیامبر است و هیچ جای انکار و گفتوگو در آن نیست مثل اینکه در داستان«بنیقریظه»پیامبر داوری را به«سعد بن معاذ»داد! این خود جواب دندانشکنی برای خوارج است که میگفتند:داوری مخصوص خداست.
آری بخش مهمی از سنّت پیامبر افعال اوست که در موارد خاصی از آن حضرت سر میزد در حالی که قرآن تنها سخنان خداست و این سخنان هرچند برای حقجویان ابهامی ندارد ولی برای افراد مغرض و لجوج قابل سوء استفاده است.
1) 1) .یوسف،آیه 40
و من کتاب له علیه السلام
إلی أبی مُوسَی الْأشْعَری جَواباً فی أمْرِ الْحَکَمَیْنِ،ذَکَرَهُ سَعیدُ بْنُ یَحْیَی
الأُمَوی فی کِتابِ«المَغازی»
از نامههای امام علیه السلام
به ابوموسی اشعری در پاسخ سؤال او درباره حکمین است.
این نامه را«سعید بن یحیی اموی»در کتاب«المغازی»آورده است. (1)
این نامه همانگونه که بعدا اشاره خواهد شد پاسخی است به نامه ابو موسی اشعری که امام پیش از انجام حکمیت به او نوشته و اندرزهایی به او داده است تا از طریق حق منحرف نشود و آنچه رضای خداست در نظر بگیرد،به شایعات گوش فرا ندهد و تهدید یا تطمیع معاویه در او اثر نگذارد و حق را بگوید
1) 1) .سند نامه: همانگونه که در عنوان نامه آمد سعید بن یحیی اموی که از علمای قرن سوم هجری بوده،آن را در کتاب معروف خود به نام المغازی آورده است و در کتاب مصادر نهجالبلاغه سند دیگری برای آن ذکر نشده است
و روشن است با قطع نظر از نصوص پیغمبر اکرم درباره علی علیه السلام،بیعت عمومی مردم مخصوصاً اصحاب پیغمبر با امام علیه السلام حق برای کسی مکتوم نبوده و در داستان حکمیت میبایست این واقعیت حتی برای مثل ابو موسی مکتوم نمانده باشد،هر چند وی در دام عمروعاص گرفتار شد و با بغض و کینهای که به علی علیه السلام داشت،نتوانست از حق دفاع کند.
فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَیَّرَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ عَنْ کَثِیرٍ مِنْ حَظِّهِمْ،فَمَالُوا مَعَ الدُّنْیَا، وَ نَطَقُوا بِالْهَوَی.وَ إِنِّی نَزَلْتُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْزِلاً مُعْجِباً،اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ،وَ أَنَا أُدَاوِی مِنْهُمْ قَرْحاً أَخَافُ أَنْ یَکُونَ عَلَقاً.وَ لَیْسَ رَجُلٌ فَاعْلَمْ أَحْرَصَ عَلَی جَمَاعَةِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلی اللّه علیه و آله و سلم وَأُلْفَتِهَا مِنِّی،أَبْتَغِی بِذَلِکَ حُسْنَ الثَّوَابِ،وَکَرَمَ الْمَآبِ.وَسَأَفِی بِالَّذِی وَأَیْتُ عَلَی نَفْسِی،وَإِنْ تَغَیَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِی عَلَیْهِ،فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِیَ مِنَ الْعَقْلِ،وَالتَّجْرِبَةِ،وَإِنِّی لَأَعْبَدُ أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ،وَأَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللّهُ.فَدَعْ مَا لَاتَعْرِفُ،فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ إِلَیْکَ بِأَقَاوِیلِ السُّوءِ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
(آگاه باش) گروه زیادی از مردم از بسیاری از بهرههای خود (که بر اثر اعمال صالح در آخرت نصیب آنها میگردد) باز ماندهاند؛به دنیا روی آورده و با هوای نفس سخن گفتهاند و این کار مرا به تعجب وا داشت که اقوامی خودپسند در آن گرد آمدند (چگونه ممکن است افرادی که دم از ایمان و اسلام میزنند اینگونه به دنبال هوا و هوس حرکت کنند) من میخواهم زخم درون آنها را مداوا کنم، زیرا میترسم مزمن و غیر قابل علاج گردد (ولی مع الأسف آنها از معالجه میگریزند) بدان هیچ کس بر اتحاد و الفت امت محمّد صلی الله علیه و آله از من حریصتر و کوشاتر نیست.در این کار پاداش نیک و سرانجام شایسته را از خدا میطلبم.
من به آنچه با خود تعهد کردهام وفادارم (و اگر بر طبق کتاب و سنّت داوری کنی
از تو پشتیبانی خواهم کرد) و اگر تو از آن شایستگی که به هنگام رفتن از نزد من داشتی تغییر پیدا کنی (و بر خلاف حق و عدالت و کتاب و سنّت حکم نمایی راه شقاوت پوییدهای) زیرا شقی و بدبخت کسی است که از عقل و تجربهای که نصیب او شده محروم بماند و من از اینکه کسی سخن بیهوده بگوید متنفر و از اینکه کاری را که خدا اصلاح کرده بر هم زنم بیزارم (من خواهان وحدت امت اسلام و خاموشی آتش فتنهام) آنچه را نمیدانی رها کن (و به شایعات و سخنان اشرار گوش فرا مده) زیرا مردم شرور سخنان نادرستی را به تو میگویند (تا تو را از راه حق منحرف سازند).و السلام.
از راه حق منحرف مشو و آتش فتنه را خاموش کن
این نامه خالی از ابهاماتی نیست و متأسّفانه شارحان نهجالبلاغه برای کشف این ابهامات و حل آنها گام مؤثری بر نداشتهاند.در کتب تاریخ نیز متن نامه ابو موسی اشعری نیامده تا معلوم شود او از امام چه میخواسته و اشارات نامه امام به چه اموری است؛ولی از آنجا که غالباً از جوابها میتوان اجمالا به اصل نامه پی برد چنین به نظر میرسد که ابو موسی قبل از شروع به کار حَکَمین و بعد از انتخاب شدن به این عنوان،نامهای به امام نوشته و از سرنوشت خود نگران بوده که ممکن است دوستان امام برای او مزاحمتهایی ایجاد کنند؛امام هم در این نامه او را نصیحت میکند که به دنیاپرستی روی نیاورد،وعدههای معاویه در دل او اثر نگذارد و از سوی دیگر به او تأمین میبخشد که اجازه نمیدهد او را اذیت کنند.
این خلاصه چیزی است که در جهت رفع ابهام از این نامه میتوان ذکر کرد.
به هر حال امام علیه السلام در آغاز به فضای موجود آن زمان اشارهای کرده و در واقع
به ابوموسی هشدار میدهد که:«(آگاه باش) گروه زیادی از مردم از بسیاری از بهرههای خود (که بر اثر اعمال صالح در آخرت نصیب آنها میگردد) باز ماندهاند؛به دنیا روی آورده و با هوای نفس سخن گفتهاند و این کار مرا به تعجب وا داشت که اقوامی خودپسند در آن گرد آمدند (چگونه ممکن است افرادی که دم از ایمان و اسلام میزنند اینگونه به دنبال هوا و هوس حرکت کنند)»؛ (فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَیَّرَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ عَنْ کَثِیرٍ مِنْ حَظِّهِمْ فَمَالُوا مَعَ الدُّنْیَا،وَ نَطَقُوا بِالْهَوَی،وَ إِنِّی نَزَلْتُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْزِلاً مُعْجِباً،اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ) .
گویا این سخن اشاره به افرادی است که معاویه آنها را با مبالغ کم یا کلان خریداری کرد به گونهای که دست از دامن امام کشیدند و به باطل پیوستند و دین خود را به دنیا فروختند در حالی که ظاهرا در صف مؤمنان راستین بودند و امام از این موضوع سخت در شگفتی فرو میرود.
سپس در ادامه این سخن میافزاید:«من میخواهم زخم درون آنها را مداوا کنم،زیرا میترسم مزمن و غیر قابل علاج گردد (ولی مع الأسف آنها از معالجه میگریزند)»؛ (وَ أَنَا أُدَاوِی مِنْهُمْ قَرْحاً (1)أَخَافُ أَنْ یَکُونَ عَلَقاً (2)) .
اشاره به اینکه زخمها را باید در اوّلین فرصت درمان نمود که اگر به تأخیر بیفتد زخم عمیق و عمیقتر و عفونی میشود و قشری از خون و جراحت آن را میپوشاند و علاج آن بسیار مشکل میشود.منظور از این سخن این است که مردم مسلمان در عهد خلیفه سوم گرفتار انحرافات سختی شدند؛تبعیضهای ناروا،بیعدالتیها،حکومت ناصالحان و انواع ظلم و بیعدالتی؛من تصمیم
1) 1) .«قَرْح»بر وزن«فرد»زخمی است که از خارج بر بدن وارد میشود و«قُرْح»بر وزن«قفل»زخم چرکینی است که به صورت دمل از داخل بدن حادث میشود؛ولی ممکن است منظور حضرت در عبارت فوق هر دو معنا باشد
2) 2) .«عَلَق»به معنای خون غلیظ بسته شده است که هر گاه روی زخم ظاهر شود زیر آن به عفونت میکشد و مداوای زخم مشکل میشود و از این رو امروز سعی دارند که زخم را مرتباً شستشو دهند تا چنین قشری روی آن پیدا نشود
گرفتم که هرچه زودتر به این امور پایان دهم؛اما چه سود که هواپرستیها و تمایل به دنیا اجازه نمیدهد.
سپس امام علیه السلام به سراغ این مطلب میرود که او از همه بیشتر پافشاری به اتحاد و اتفاق مسلمانان دارد و هرگز راضی به این شکافها نیست میفرماید:«بدان هیچ کس بر اتحاد و الفت امت محمد صلی الله علیه و آله از من حریصتر و کوشاتر نیست»؛ (وَ لَیْسَ رَجُلٌ فَاعْلَمْ أَحْرَصَ عَلَی جَمَاعَةِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلی اللّه علیه و آله و سلم وَ أُلْفَتِهَا مِنِّی) .
من اگر تن به جنگ صفین دادم برای این بود که عامل تفرقه را از میان ببرم و اگر حکمیت را به اکراه پذیرفتم باز برای این بود که شاید راهی به وحدت باز شود این در حالی است که دیگران به سوی تفرقه گام بر میدارند و میخواهند بخشهایی از کشور اسلام را جدا ساخته و حکومتی خودکامه برای خود در آن تشکیل دهند.
آنگاه میفرماید:«در این کار پاداش نیک و سرانجام شایسته را از خدا میطلبم»؛ (أَبْتَغِی بِذَلِکَ حُسْنَ الثَّوَابِ،وَ کَرَمَ الْمَآبِ) .
اشاره به اینکه اگر تلاش و کوشش برای وحدت و الفت امت میکنم یا در اصلاح مفاسد آنها میکوشم نه برای این است که بر آنان حکومت کنم،بلکه برای طلب رضای پروردگار است.
سپس امام علیه السلام میافزاید:«من به آنچه با خود تعهد کردهام وفادارم (و اگر بر طبق کتاب و سنّت داوری کنی از تو پشتیبانی خواهم کرد)» (وَ سَأَفِی بِالَّذِی وَأَیْتُ (1)عَلَی نَفْسِی) .
در اینکه امام چه عهدی با او کرده بوده است که در اینجا به آن اشاره میفرماید احتمالات مختلفی وجود دارد:نخست اینکه به او فرموده بود:اگر
1) 1) .«وَأَیْتُ»از ریشه«وأی»بر وزن«رأی»به معنای وعده دادن است
حکمیت تو بر اساس قرآن و سنّت باشد من به آن پایبندم.به یقین اگر میخواستند بر اساس قرآن و سنّت پیغمبر داوری کنند حق با علی بن ابیطالب بود،چرا که امت اسلام با آن حضرت بیعت کرده بود و معاویه در حکم باغی بود و قرآن با صراحت میگوید:اگر کسی در برابر حکومت حق اسلامی سر به شورش بر دارد و راه بغی پیش گیرد باید او را بر سر جایش نشاند،هرچند راهی جز جنگ نداشته باشد: ««فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ» ؛و اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کند با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا بازگردد». (1)
همچنین سنّت پیغمبر که فرموده بود: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَارَ» (2)و همچنین جمله «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاه» که در داستان غدیر همه آن را نقل کردهاند دلیل روشنی بر حقانیت آن حضرت بود،هرچند ابو موسی اشعری احمقتر از آن بود که این حقایق را دریابد و حکمی بر خلاف قرآن و سنّت ارائه کرد.
«دینوری»در کتاب اخبار الطوال آورده است که در پیماننامه تحکیم حکمین این عبارت آمده بود که عهد و پیمان الهی و پیمان رسول خدا از عمرو بن عاص و ابوموسی اشعری گرفته شده که قرآن را امام و پیشوای خود قرار دهند و از آن به سوی غیر آن نروند و آنچه را در قرآن نیابند به سنّت جامعه رسول صلی الله علیه و آله مراجعه کنند و عمدا گامی بر خلاف آن بر ندارند و با شبهات داوری نکنند.
احتمال دیگر اینکه علی علیه السلام به او وعده داده بود که در برابر حکمش هرچه باشد اجازه ندهد مردم متعرض او شوند و آسیبی به او برسانند،هرچند از راه حق منحرف شده باشد و این احتمال با جمله «وَ إِنْ تَغَیَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِی
عَلَیْهِ» مناسبتر است.
احتمال سوم اینکه جمله «وَ إِنْ تَغَیَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِی عَلَیْهِ» به صورت قضیه شرطیه باشد و جمله «فانّ الشقیّ ...»جانشین جزای آن.در این صورت معنا چنین میشود:«و اگر تو از آن شایستگی که به هنگام رفتن از نزد من داشتی تغییر پیدا کنی (و بر خلاف حق و عدالت و کتاب و سنّت حکم نمایی راه شقاوت پوییدهای) زیرا شقی و بدبخت کسی است که از عقل و تجربهای که نصیب او شده محروم بماند»؛ (وَ إِنْ تَغَیَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِی عَلَیْهِ،فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِیَ مِنَ الْعَقْلِ،وَ التَّجْرِبَةِ) .
مطابق این معنا جمله «وَ سَأَفِی بِالَّذِی وَأَیْتُ عَلَی نَفْسِی؛ من به وعدهای که دادهام عمل میکنم»از جملههای بعد جدا میشود و امام هم چیزی وعده نداده بود جز اینکه اگر حکمین بر وفق کتاب و سنّت حکم کنند در برابر آن تسلیم خواهد بود.
تعبیر به «صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِی عَلَیْهِ» ممکن است اشاره به این باشد که ابو موسی در خدمت حضرت قول داده بود از قرآن و سنّت در حکمیت خود منحرف نشود ولی همانگونه که میدانیم منحرف شد و در وادی شقاوت پای نهاد.
آنگاه امام در پایان این نامه دو نکته را به ابوموسی اشعری گوشزد میکند:
نخست میفرماید:«من از اینکه کسی سخن بیهوده بگوید متنفر و از اینکه کاری را که خدا اصلاح کرده بر هم زنم بیزارم»؛ (وَ إِنِّی لَأَعْبَدُ (1)أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ،وَ أَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللّهُ) .
اشاره به اینکه اگر تو راه صحیح را بر طبق کتاب و سنّت در مسأله حکمیت
1) 1) .«أَعْبَد»از ریشه«عبد»بر وزن«أبد»به معنای تنفر،بیزاری و غضب نسبت به چیزی است.این واژه ریشهدیگری دارد که همان عبادت به معنای بندگی و تسلیم و خضوع است و در جمله بالا معنای اوّل اراده شده است
بپیمایی و سخن به حق بگویی و راه اصلاح را پیش گیری من از آن دفاع میکنم؛ مراقب باش باطل نگویی و امر مسلمین را به فساد نکشانی.
نکته دیگر اینکه میفرماید:«(من خواهان وحدت امت اسلام و خاموشی آتش فتنهام) آنچه را نمیدانی رها کن (و به شایعات و سخنان اشرار گوش فرا مده) زیرا مردم شرور سخنان نادرستی را به تو میگویند (تا تو را از راه حق منحرف سازند).والسلام»؛ (فَدَعْ مَا لَا تَعْرِفُ،فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ (1)إِلَیْکَ بِأَقَاوِیلِ (2)السُّوءِ،وَ السَّلَامُ) .
این مسأله مهمی است که در هر جامعهای ممکن است دو عامل سبب فساد گردد:نخست شایعات بی اساس است که گاه عمدا از سوی مغرضان شایعهافکن برای برهم زدن نظم جامعه و گلآلود کردن آب منتشر میشود و گاه بر اثر اشتباهات و مبالغهها و کاهی را کوهی کردن به خصوص اینکه بسیاری از مردم همواره انتظار دارند خبر تازهای بشنوند و عدهای لذت میبرند از اینکه مسائل عجیب و غریب برای دیگران بازگو کنند و همین امر باعث پخش شایعات زیانبار میشود.
دیگر اینکه اشرار با دروغ،تهمت و سخنچینی سعی میکنند ذهن کسانی را که در جامعه در مصدر کاری هستند مشوش سازند و آنها را به مردم یا افراد خاصی بدبین کنند و از این ایجاد بدبینی و سوء ظن و اختلاف بهره گیرند؛
شاعر عرب در این زمینه میگوید:
إنْ یَسْمَعُوا الْخَیْرَ یُخْفُوهُ وَ إنْ سَمِعُوا شَرّاً أذاعُوا وَ إنْ لَمْ یَسْمَعُوا کَذِبُوا
این (بد سیرتان) هرگاه سخن خوبی درباره کسی بشنوند پنهان میکنند و اگرسخن بدی بشنوند منتشر میسازند و اگر مطلقا سخنی نشنوند دروغ میبافند.
شاعر دیگری میگوید:
إنْ یَسْمَعُوا ریبَةً طارُوا بِها فَرَحاً وَ إنْ ذُکِرْتُ بِخَیْرٍ عِنْدَهُمْ دَفَنُوا
هرگاه سخن مفسدهانگیزی بشنوند از خوشحالی پرواز میکنند و اگر مطلب خوبی از من نزد آنها گفته شود آن را همانجا دفن میکنند.
این بلایی است که در طول تاریخ بوده و هماکنون نیز به شدت ادامه دارد و بخش مهمی از نابسامانی جوامع مسلمانان از آن سرچشمه میگیرد.امام درباره تمام اینها به ابو موسی هشدار میدهد،هرچند او نادانتر از این بود که این نصایح نجاتبخش را پذیرا شود.
ابوموسی اشعری کیست؟
نام او عبداللّه بن قیس بود.به گفته بعضی از مورخان در مکه ایمان آورد و همراه با مهاجران به حبشه رفت و در جنگ خیبر به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ملحق شد.
به همین دلیل جزء صحابه محسوب میشود.در زمان خلیفه دوم به فرمانداری بصره منصوب گردید و در سال سوم خلافت عثمان طبق نوشته ابن اثیر در کامل عزل شد.علّت عزلش این بود که مردم را به جهاد جمعی از شورشیان فراخواند و خودش برخلاف آن رفتار نمود به طوری که مردم ریختند و اموالش را غارت کردند این خبر به عثمان رسید و او را عزل کرد (1)بعد از مدتی مردم کوفه از فرمانداری«سعید بن عاص»سرباز زدند و از عثمان خواستند ابوموسی را فرماندار آنجا کند و او پذیرفت و در دوران خلافت علی علیه السلام حضرت او را بر
1) 1) .کامل ابن اثیر،ج 3،ص 99.شرح این ماجرا را ذیل نامه 63 نوشتهایم
فرمانداری کوفه باقی گذاشت اما هنگامی که امام برای سرکوب شورشیان بصره به سوی بصره آمد و از مردم کوفه خواست به آن حضرت بپیوندند.ابوموسی مانع شد و گفت در جای خود بنشینید و حرکت نکنید.مالک اشتر به کوفه آمد و او را از فرمانداری عزل کرد و مردم کوفه را برای پیکار با شورشیان بصره (جنگ جمل) بسیج نمود. (1)او مردی متظاهر به آداب اسلامی و مقدسنما بود.
به یقین او بعد از این ماجرا کینه امیرمؤمنان علی علیه السلام و یارانش را به دل گرفت و منتظر فرصتی بود تا انتقام بگیرد.تا آنجا که بعد از جنگ صفین مسأله حکمین پیش آمد و با اینکه امام با انتخاب او به عنوان حکمیت از سوی مردم عراق سخت مخالف بود،اصرار گروهی از سادهلوحان یا عوامل مرموز معاویه و یا منافقان سبب شد امام با انتخاب او موافقت کند.او بهترین فرصت را برای انتقامجویی به دست آورد و بر خلاف آنچه معروف است که عمرو عاص در ماجرای حکمیت وی را اغفال کرد و فریب داد و به همین دلیل ضربالمثل در بلاهت و کودنی شد بعید به نظر نمیرسد که این کار توطئه مشترکی از سوی ابوموسی و عمرو عاص باشد.او مطمئن بود در حکومت علی راه به جایی نمیبرد ولی در حکومت معاویه راه پیشرفت و ترقی مادی به رویش باز است.
به همین دلیل روایات شدیدی در مذمت او وارد شده که نشان میدهد مرد بسیار خبیث و جنایتکاری بود.
از جمله ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه خود نقل میکند که علی علیه السلام بعد از نماز صبح و مغرب گروهی را لعنت میکرد از جمله آنها ابوموسی اشعری بود. (2)
مرحوم صدوق در کتاب خصال از ابوذر نقل میکند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
بدترین اوّلین و آخرین دوازده کس بودند:شش نفر از پیشینیان و شش نفر از
آخرین و عبداللّه بن قیس (ابوموسی اشعری) را از این شش نفر شمرد و او را به سامری این امت وصف کرد.
این تشبیه نشان میدهد که او مرد مرموز و خطرناک و فریبکاری بوده است.
در روایت دیگری از امام علی بن موسیالرضا علیهما السلام میخوانیم که بیزاری جستن از ابوموسی اشعری از اسلام خالص است و او از سگهای دوزخ است. (1)
روایات متعدد دیگری نیز در مذمت شدید او وارد شده است و به گفته مرحوم آیة اللّه خویی در کتاب معجم رجالالحدیث خبث طینت و عداوت او نسبت به امیرمؤمنان واضحتر از آن است که بر کسی مخفی بماند و در رسوایی او همین بس که امیرمؤمنان را در ماجرای حکمیت (به پندار خودش) از خلافت عزل کرد. (2)
عجیبتر اینکه او خود با علی علیه السلام بیعت کرده بود و میدانست عامه مسلمانان با آن حضرت بیعت کردند و اینکه هر کس بر خلاف آن حضرت قیام کند گمراه است با این حال به علت عناد و دشمنی و دنیاپرستی و هوای نفس همه این معلومات خود را رها ساخت و حکم به خلع آن حضرت از خلافت نمود در حالی که عمرو عاص وفاداری خود را به معاویه نشان داد و رأی به تثبیت او در خلافت داد.
از قرائنی که گواهی میدهد کار ابو موسی در مسأله حکمین توطئه بوده داستانی است که طبری در تاریخ خود نقل میکند.او در حوادث سنه 60 هجری مینویسد ابو موسی اشعری بر معاویه وارد شد در حالی که جبه سیاهی بر تن کرده بود بر معاویه سلام کرد و گفت:«السَّلامُ عَلَیْکَ یا أمینَ اللّهِ»معاویه سلام او را جواب گفت وقتی که از نزد معاویه بیرون آمد معاویه گفت:این پیرمرد نزد من
آمده بود که فرمانداری یکی از ولایات را به او بسپارم ولی به خدا سوگند این کار را نخواهم کرد (زیرا میدانست او در میان مردم منفور است). (1)
1) 1) .تاریخ طبری،ج 4،ص 245 و کامل ابن اثیر،ج 4،ص 12
و من کتاب له علیه السلام
لَمّا اسْتُخْلِفَ إلی أُمَراءِ الأَجْنادِ
از نامههای امام علیه السلام
به فرماندهان لشکر است،در آن هنگام که زمام خلافت را به دست گرفت. (1)
امام در این نامه بسیار کوتاه و پرمعنا به عوامل هلاکت گروههایی از اقوام پیشین اشاره میکند و عامل آن را دو چیز میشمرد:باز داشتن مردم از حق و تشویق آنها به باطل.
1) 1) .سند نامه: صاحب کتاب مصادر تنها مدرکی که برای این نامه جز نهجالبلاغه ذکر کرده همان است که ابن عبدالبر (از معاصران مرحوم سیّد رضی) در کتاب بهجة المجالس با کمی تفاوت آورده است (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،چاپ چهارم)
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ، وَأَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) امتهایی که پیش از شما بودند تنها دو چیز مایه هلاکت و بدبختی آنها شد:نخست اینکه آنها مردم را از حقشان باز داشتند، ازاینرو ناچار شدند حق خود را (از طریق رشوه) بهدست آورند نند و دیگر اینکه مردم را به باطل سوق دادند و آنان نیز از آن پیروی کردند.
دو عامل بدبختی
امام در این نامه کوتاه و پر معنا به فرماندهان لشکرش هشدار میدهد و عوامل زوال امتهای پیشین را برای آنها در دو چیز خلاصه میکند و میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) امتهایی که پیش از شما بودند تنها دو چیز مایه هلاکت و بدبختی آنها شد:نخست اینکه آنها مردم را از حقشان بازداشتند، ازاینرو ناچار شدند حق خود را (از طریق رشوه) به دست آورند و دیگر اینکه مردم را به باطل سوق دادند و آنان نیز از آن پیروی کردند»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ،وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ) .
اشاره به اینکه هنگامی که امیران بلاد و فرماندهان حاضر نشوند حق مردم از طریق صحیح به آنها برسد،مردم برای رسیدن به حق خود از طرق فاسد وارد
میشوند.در این صورت بازار رشوهخواری داغ میگردد و فساد و بیاعتمادی و ظلم همه جا را فرا میگیرد و امتها در سراشیبی سقوط وارد میشوند.
دیگر اینکه چون امرا و زمامداران برای رسیدن به اهدافشان از طریق باطل و نادرست وارد شوند مردم نیز به حکم«النّاسُ عَلی دینِ مُلُوکِهِمْ»به آنان اقتدا کرده و در مسائل مربوط به رابطه آنها با حکومت و رابطه خودشان با یکدگر بهسوی باطل میروند و تمام روابط اجتماعی به خود شکل باطل میگیرد و از آنجا که باطل بیراهه است و انسان را به پرتگاه سوق میدهد،جامعه رو به فنا میرود.
اما اگر زمامداران حق را به حقدار،خواه قوی باشد یا ضعیف برسانند و برای رسیدن به اهدافشان راه صحیح پیش گیرند نه رشوهخواری و فساد،جامعه را فرا میگیرد و نه رابطههای مردم با حکومت و با خودشان در مسیر باطل میافتد.
جامعه نیز امن و امان میشود و در مسیر پیشرفت و ترقی قرار خواهد گرفت.
نمونه این مطلب را نه تنها در زندگانی پیشینیان همچون فراعنه و نمرودیان مشاهده میکنیم که در عصر خود نیز همین مطلب را با چشم در روابط میان کشورها ملاحظه میکنیم. (1)
اکنون که شرح و تفسیر بخش نامههای امام امیرمؤمنان علی علیه السلام پایان میگیرد
1) 1) .مطابق تفسیری که در بالا آمد ضمیر جمع«اشْتَرُوهُ»و«اقْتَدَوْهُ»به امتها و مردم باز میگردد (الناس) هرچند بعضی از شارحان احتمال دیگری نیز دادهاند که این دو ضمیر به امرا و زمامداران بر گردد ولی بسیار بعید است و در این صورت«اشْتَروْهُ»به معنای«باعُوا»است شبیه آنچه در قرآن درباره برادران یوسف آمده است: «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ »(یوسف،آیه 20)
با تمام وجود خدا را شکر میگوییم که توفیق الهی را شامل حال مجموعه ما کرد و توانستیم این دیْن را تا بدینجا ادا کنیم.امیدواریم برای همه علاقهمندان به اسلام و مکتب اهلبیت علیهم السلام مفید و سودمند باشد و خوانندگان عزیز چه ما باشیم یا نباشیم از ما یاد و در حق ما دعا کنند.
بارالها این خدمت ناچیز را از ما بپذیر و ذخیره روز معاد قرار ده و توفیق عمل به این دستورات گرانبها و برنامههای حیاتبخش مولا امیرمؤمنان علی علیه السلام را به ما و دیگران مرحمت فرما «إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ بِالْإِجَابَةِ جَدِیر» و در اینجا در پیشگاهت سر به سجده شکر میگذاریم.(همه برادران در اینجا سجده شکر بجا آوردند).
پایان جلد یازدهم
ربیع الأوّل 1430 مطابق اسفند 1387