ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامه نامه های امام امیر مؤمنان علیه السلام
و من کتاب له علیه السلام
إلی معاویة
از نامههای امام علیه السلام است
به معاویه(1)
در مصادر نهج البلاغه سند خاصی برای این نامه نقل نشده است جز اینکه مطالبی ابن ابی الحدید در شرح خود در مقدمه این نامه و در پایان آن آورده و تصریح کرده است که آنچه را سید رضی آورده بخشی از نامه علی علیه السلام است که به طور کامل به وسیله ابوالحسن علی بن محمد المدائنی نقل شده است و این نشان می دهد که منبعی غیر از نهج البلاغه در اختیار ابن ابی الحدید بوده که بقیه نامه را نیز از آن نقل کرده است.
(علی بن محمد مدائنی از مورخان قرن سوم هجری است که وفات او را سنه ۲۲۵ نوشته اند و در بعضی از عبارات آمده: طبری و بلاذری در کتاب های تاریخی خود از کتاب او استفاه کرده اند و گفته می شود نام کتابش فتوحات الاسلام بوده است. (طبق نقل ریحانة الادب بنابر نقل دائرة المعارف دهخدا، ماده مدائنی)
این نامه (طبق آنچه مرحوم سیّد رضی آورده است) از سه بخش تشکیل میشود.
بخش اوّل معاویه را اندرز میدهد؛اندرزی آمیخته با سرزنش که از گمراه
1) ١. سند نامه:
کردن مردم بپرهیزد و آنها را به عصر جاهلیّت باز نگرداند و در عاقبت این کار بیندیشد.
در بخش دوم از کسانی سخن میگوید که اطراف او را گرفتهاند و گمراهانی که به قهقرا برگشتهاند و بر حسب و نسب و تفاخرات قومی اعتماد و از او پیروی میکنند؛ولی جمعی از اهل بصیرت پس از آنکه از برنامههای مرموز و فاسد او آگاه شدند دست از همکاری برداشته و به او پشت کردند و به خدا روی آوردند.
در پایان این بخش از نامه،امام علیه السلام معاویه را به تقوای الهی و پرهیز از پیروی شیطان دعوت میکند و به او یادآور میشود که دنیا به هر حال پایان میگیرد و آخرت نزدیک است مراقب آن باش.
بخش سوم،دعوت معاویه به تقوا و هشدار به اوست که خود را از دام شیطان برهاند و توجّه به نزدیک بودن پایان عمر خویش داشته باشد.
وَ أَرْدَیْتَ جِیلاً مِنَ النَّاسِ کَثِیراً؛خَدَعْتَهُمْ بِغَیِّکَ،وَ أَلْقَیْتَهُمْ فِی مَوْجِ بَحْرِکَ، تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ،وَتَتَلَاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ،فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ،وَنَکَصُوا عَلَی أَعْقَابِهِمْ،وَ تَوَلَّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ،وَ عَوَّلُوا عَلَی أَحْسَابِهِمْ،إِلَّا مَنْ فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ،فَإِنَّهُمْ فَارَقُوکَ بَعْدَ مَعْرِفَتِکَ،وَ هَرَبُوا إِلَی اللّهِ مِنْ مُوَازَرَتِکَ،إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَی الصَّعْبِ،وَ عَدَلْتَ بِهِمْ عَنِ الْقَصْدِ.فَاتَّقِ اللّهَ یَا مُعَاوِیَةُ فِی نَفْسِکَ،وَ جَاذِبِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ،فَإِنَّ الدُّنْیَا مُنْقَطِعَةٌ عَنْکَ،وَ الْآخِرَةَ قَرِیبَةٌ مِنْکَ،وَ السَّلَامُ.
ترجمه
(ای معاویه) گروه بسیاری از مردم را به هلاکت افکندی و با گمراهی خویش آنها را فریفتی و در امواج دریای (فتنه و فسادِ) خود انداختی به گونهای که تاریکیها آنها را فرا گرفت و امواج شبهات آنان را به تلاطم افکند،این سبب شد که آنها از حق باز گردند و به دوران گذشته (جاهلیّت) روی آورند و به حق پشت کنند و (همچون عرب جاهلی) به حسب و نسب و تفاخرات قومی تکیه نمایند.
مگر گروهی از روشنضمیران و اهل بصیرت که از این راه بازگشتند،زیرا آنها بعد از آنکه تو را شناختند از تو جدا شدند و از همکاری با تو به سوی خدا شتافتند،چون تو آنها را به کاری دشوار (که همان نبرد با حق بود) واداشته بودی و از راه راست منحرف ساخته بودی.
ای معاویه! تقوای الهی را درباره خود پیشه کن (و از خداوند بترس) و زمام خود را از دست شیطان باز گیر که دنیا به زودی از تو قطع خواهد شد و آخرت به تو نزدیک است،و السلام.
خود و مردم را به هلاکت نیفکن!
آنچه را مرحوم سیّد رضی در اینجا آورده بخشی از نامهای است که امام علیه السلام به معاویه مینویسد و در آغاز آن-طبق نقل مورخ معروف مدائنی-او را نصیحت میکند که فریب دنیای زودگذر را نخورد،تقوا را پیشه کند و بداند خداوند در کمینگاه ظالمان است،دنیا به زودی به او پشت میکند و وضع فعلی او مایه حسرتش خواهد شد،مراقب باشد که در سنین بالای عمر است و به پایان زندگیش نزدیک میشود.کاری کند که وبال او در قیامت نشود.
آنگاه به سراغ این مطلب میرود که او افزون بر گمراه کردن خویش، مسئولیت گمراهی گروهی را نیز بر دوش میکشد.همانگونه که سیّد رضی آورده،حضرت در ابتدا میفرماید:«(ای معاویه) گروه بسیاری از مردم را به هلاکت افکندی و با گمراهی خویش آنها را فریفتی و در امواج دریای (فتنه و فسادِ) خود انداختی به گونهای که تاریکیها آنها را فرا گرفت و امواج شبهات آنان را به تلاطم افکند»؛ (وَأَرْدَیْتَ(1)جِیلاً(2)مِنَ النَّاسِ کَثِیراً؛خَدَعْتَهُمْ بِغَیِّکَ، وَأَلْقَیْتَهُمْ فِی مَوْجِ بَحْرِکَ،تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ،وَتَتَلَاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ).
اشاره به اینکه او گناه گروه عظیمی را که فریب داده بر دوش میکشد و باید در قیامت پاسخگوی آن باشد.
تعبیر به«مَوْجِ بحر»تعبیر لطیفی است که حوادث بحرانی معمولاً به آن تشبیه میشود؛حوادثی که مقاومت در مقابل آن بسیار سخت و سنگین است،زیرا امواج کوهپیکر دریا انسانها را همچون پر کاه با خود میبرد و گاه به زیر آب میکشد و همه جا در نظرشان تاریک و ظلمانی میشود.
تعبیر به«ظُلُمات و شُبُهات»اشاره به کارهایی همچون مطرح کردن قتل عثمان و دفاع از او و برافراشتن پیراهن خونینی به نام پیراهن عثمان و شورانیدن مردم با این شگرد و فریب،بر ضد خلیفه و جانشین به حق پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله امیر مؤمنان علی علیه السلام است.کار این شبهه افکنی به جایی رسید که مردم سالیان دراز امیر مؤمنان علی علیه السلام را (العیاذ باللّه) لعنت میکردند و بر فراز منابر سب و دشنام میدادند.چه ظلمتی از این فراگیرتر و چه شبههای از این وحشتناکتر.
آنگاه امام علیه السلام به نتیجه این خدعهها،نیرنگها و شبهه افکنیها اشاره کرده میافزاید:«این سبب شد که آنها از حق باز گردند و به دوران گذشته (جاهلیّت) روی آورند به حق پشت کنند و (همچون عرب جاهلی) به حسب و نسب و تفاخرات قومی تکیه نمایند»؛ (فَجَازُوا(1)عَنْ وِجْهَتِهِمْ،وَنَکَصُوا(2)عَلَی أَعْقَابِهِمْ، تَوَلَّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ،وَعَوَّلُوا(3)عَلَی أَحْسَابِهِمْ(4)).
میدانیم معاویه خود از بازماندگان عصر جاهلیّت است؛پدرش ابوسفیان دشمن شماره یک اسلام و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و اکثر فتنهها و جنگها را بر ضد اسلام رهبری میکرد؛ابوسفیان ایمان آوردنش ظاهری بود و انتظار روزی را میکشید که بنیامیّه حکومت اسلامی را قبضه کنند و بر جای پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله تکیه زنند و با نقشههای خود مردم را به ارزشهای عصر جاهلیّت بازگردانند.
تاریخ میگوید آنان تا حد زیادی به این امر موفق شدند و اگر جریان عاشورا و کربلا و بیداری مسلمانان در سایه این حوادث نبود و حکومت آنان بیش از هشتاد سال ادامه یافته بود معلوم نبود چه بر سر اسلام میآمد.
1) «جازوا» از ریشه «جواز» به معنای عبور و عدول کردن گرفته شده است.
2) «نکصوا» از ریشه «نکوص» به معنای بازگشت و رجوع است.
3) «عولوا» از ریشه تعویل به معنای اعتماد کردن است.
4) «حساب» جمع «حسب» بر وزن «نسب » گاه به معنای فضایل و افتخارات پدران و نیاکان می آید و گاه به معنای صفات برجسته ای آمده که در خود انسان است مانند شجاعت و سخاوت و علم و معرفت
سپس امام علیه السلام گروهی را استثنا کرده و شرافت و قداست آنها را تأیید میکند؛ گروهی که ظاهرسازی معاویه و سخنان شیطنتآمیز او آنها را فریب داده بود؛اما هنگامی که از نزدیک،اعمال او را دیدند به حقیقت امر آگاه شدند و به او پشت کردند و به علی علیه السلام و یارانش پیوستند.میفرماید:«مگر گروهی از روشنضمیران و اهل بصیرت که از این راه بازگشتند،چون آنها بعد از آنکه تو را شناختند از تو جدا شدند و از همکاری با تو به سوی خدا شتافتند،چون تو آنها را به کاری دشوار (که همان نبرد با حق بود) واداشته بودی و از راه راست منحرف ساخته بودی»؛ (إِلَّا مَنْ فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ،فَإِنَّهُمْ فَارَقُوکَ بَعْدَ مَعْرِفَتِکَ، وَهَرَبُوا إِلَی اللّهِ مِنْ مُوَازَرَتِکَ(1)،إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَی الصَّعْبِ،وَعَدَلْتَ بِهِمْ عَنِ الْقَصْدِ).
واژه«إلّا»در آغاز این کلام،استثنای از«جیل»است که در آغاز نامه آمده و اشاره به فریب خوردگانی است که بر اثر القای شبهه؛مانند شبهه قتل عثمان و خونخواهی او یا شبهات دیگری از این قبیل،به معاویه پیوسته بودند؛ولی اعمال او را که از نزدیک دیدند و اطرافیانش را که از فاسدان و مفسدان و بازماندگان عصر جاهلیّت یا فرزندان آنها بودند،مشاهده کردند به زودی به اشتباه خود پی بردند و از او جدا شدند.این جمعیّت هرچند در مقابل گروهی که به او گرویده بودند عددشان بسیار کمتر بود؛اما مقام والایشان ایجاب میکند که امام علیه السلام از آنها به عنوان اهل بصیرت یاد کند و حق آنان را ادا نماید.
مرحوم محقق تستری در شرح نهجالبلاغه خود ذیل خطبه 55 نام گروهی از این اهل بصیرت را که در جنگ صفین به امام علیه السلام پیوستند ذکر کرده از جمله میگوید:عمو زاده عمرو عاص و خواهر زاده شرحبیل و عبداللّه بن عمر عنسی
1) «موازرة» از ریشه «وزر» به معنای بارهای سنگین است و وزیر را بدین جهت وزیر میگویند که بار مسئولیت سنگینی به دوش می کشد و موازرة نیز به معنای معاونت آمده، زیرا هر کسی به هنگام معاونت بخشی از بار دیگری را بر دوش میکشد.
و همچنین جماعتی از قاریان قرآن به آن حضرت پیوستند.(1)
آنگاه امام علیه السلام در بخش سوم این نامه معاویه را به تقوا توصیه میکند و میفرماید:«ای معاویه! تقوای الهی را درباره خود پیشه کن (و از خداوند بترس) و زمام خود را از دست شیطان باز گیر که دنیا به زودی از تو قطع خواهد شد و آخرت به تو نزدیک است والسلام»؛ (فَاتَّقِ اللّهَ یَا مُعَاوِیَةُ فِی نَفْسِکَ، وَجَاذِبِ(2)الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ(3)،فَإِنَّ الدُّنْیَا مُنْقَطِعَةٌ عَنْکَ،وَالْآخِرَةَ قَرِیبَةٌ مِنْکَ، وَ السَّلَامُ).
گرچه معاویه بعد از شهادت امام علیه السلام بیست سال زنده بود؛ولی با توجّه به عمر شصت سالهاش در آن زمان که مخاطب به این خطاب شد قسمت عمده عمر خویش را سپری کرده بود و همه انسانها در این سن و سال باید به فکر پایان عمر خویش باشند.
جمله «جَاذِبِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ» نشان میدهد که معاویه زمام خویش را به شیطان سپرده بود.امام علیه السلام به او توصیه میکند که زمامش را از دست او بگیرد، چرا که به پایان عمر نزدیک میشود و مهمترین چیز برای انسان حسن عاقبت است که با آن میتواند مشکلات خود را حل کند.
عجب این است که این گونه جباران در آستانه مرگ گاه-همانند فرعون در میان امواج نیل-بیدار میشوند در حالی که زمان برای جبران خطاها باقی نمانده و افسوسها بیفایده است و ای بسا اگر باز گردند،باز همان برنامههای پیشین را دنبال میکنند و به تعبیر قرآن مجید: «وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ».(4)
ابن کثیر در البدایة والنهایة میگوید:«هنگامی که بیماری معاویه شدت یافت و از بهبودی خود مأیوس شد و خود را در آستانه مرگ دید این اشعار را میخواند:
لَعَمْری لَقَدْ عَمَّرْتُ فِی الدَّهْرِ بُرْهَةً
وَ دانَتْ لِی الدُّنْیا بِوَقْعِ الْبَواتِرِ
وَ أُعْطِیتُ حُمُر الْمالِ وَ الْحُکْمِ وَ النُّهی
وَ لی سُلِمَتْ کُلُّ الْمُلُوکَ الْجَبابِرِ
فَأَضْحَی الَّذی قَدْ کانَ مِمّا یَسُرُّنی
کَحُکْمِ مَضی فِی الْمُزْمَناتِ الْغَوابِرِ
فَیا لَیْتَنی لَمْ أعْنِ فِی الْمُلْکِ ساعةً
وَلَمْ أَسَعْ فِی لَذاتِ عیشِ نواضِرِ
وَ کُنْتُ کَذی طِمْرَیْنِ عاشَ بِبُلْغَةٍ
فَلَمْ یَکُ حَتّی زارَ ضیقَ الْمَقابِرِ
«به جانم قسم مدت زمانی در جهان زندگی نکردم-و دنیا به وسیله شمشیرهای برنده در برابر من تسلیم شد.
و اموال گران قیمت و حکومت و تدبیر به دست من آمد-و تمام پادشاهان ظالم در برابر من تسلیم شدند.
آنچه مایه شادی و سرور من است از حوادثی که بر من گذشت این است که شبیه همان چیزی است که بر پیشینیان گذشت.
ای کاش حتی یک ساعت حکومت نمیکردم و در لذات زندگی مرفهین فرو نمیرفتم.
و ای کاش همچون کسی بودم که در تمام عمر خود به دو جامه کهنه قناعت میکرد و این وضع همچنان ادامه مییافت تا زمانی که در گور تنگ جای گیرد».(1)
بعید نیست«ذی طِمْرَین»؛صاحب دو جامه کهنه،اشاره به مولا امیر مؤمنان علی علیه السلام باشد که معاویه تأسف میخورد ای کاش مسیر زندگی آن حضرت را انتخاب کرده بود.
1) البدایة والنهایة، ج ۸، ص ۱۵۰.
زیرا این تعبیر در کلام خود مولا در نامه 45 آمده است که میفرماید:
«الا وَإنَّ امامَکُمْ قَدِ اکْتَفی مِنْ دُنْیاهُ بِطِمْرَیْهِ».
ولی افسوس که اینگونه بیداریها کاذب است و اگر طوفان مشکلات فرو نشیند و به حال اوّل بازگردند همان برنامهها تکرار میشود.
نامههای پی در پی!
از شرحی که ابن ابی الحدید بر این نامه نگاشته استفاده میشود که این نامهنگاری در میان امیر مؤمنان علی علیه السلام و معاویه در این مرحله چند بار تکرار شد و مجموعاً پنج نامه از سوی امیر مؤمنان علیه السلام و چهار نامه از سوی معاویه فرستاده شد و در هر نامه جرأت و جسارت بیشتری میکرد.شگفت اینکه مانند یکی از اولیای الهی مخلص و مرتبط با پروردگار سخن میگفت و گذشته و حال خود را فراموش میکرد و تعبیرات بسیار زشتی را در نامههایش به کار میبرد.
شایان توجّه است که ابن ابی الحدید پس از نقل این نامهها سخنی دارد که خلاصهاش چنین است:«از عجایب روزگار که هر زمان مطلب عجیب تازهای را آشکار میسازد این است که کار علی علیه السلام به جایی برسد که معاویه همطراز و همردیف او شود و پیوسته به او نامهنگاری کند و هر سخنی امام علیه السلام به او میگوید،او همان سخن و خشنتر از آن را تکرار نماید.
ای کاش پیغمبر صلی الله علیه و آله شاهد و ناظر بود تا ببیند اسلامی که این همه زحمت برای آن کشید و خون جگر خورد و جنگهایی را برای آن تحمل نمود تا ارکانش محکم شد و جهان را فرا گرفت در چنگال دشمنانش قرار گرفته است، همان دشمنانی که او را تکذیب کردند و از وطنش آواره ساختند و صورتش را خونآلود نمودند و عمویش حمزه و بعضی دیگر از خاندانش را کشتند.
گویی نتیجه آن این بود که این دشمنان به حکومت برسند همانگونه که ابوسفیان در عصر حکومت عثمان هنگامی که از کنار قبر حمزه گذشت لگدی به آن زد و گفت:ای ابو عماره (ابو عماره کنیه حمزه بود) آن چیزی که ما با شمشیر برای آن جنگیدیم (برخیز و ببین) که امروز به دست بچههای ما افتاده و با آن بازی میکنند و کار به معاویه رسیده که بر علی فخر میفروشد همچون همردیفان که در برابر هم قرار میگیرند».
سپس ابن ابی الحدید به این اشعار معروف برای اظهار ناراحتی شدید خود تمسک میجوید.
إذا عَیَّرَ الطَّائی بِالْبُخْلِ مادِرٌ
وَقَرَّعَ قُسّاً بِالْفَهاهَةِ باقِلٌ
وَقالَ السُّها لِلشَّمْسِ أَنْتَ خَفیةٌ
وَقالَ الدُّجی یا صُبْحَ لَوْنُکَ حائِلٌ
وَفاخَرْتَ الْأرْضُ السَّماءَ سَفاهَةً
وَکاثَرْتِ الشُّهُبِ الْحِصی وَالْجَنادِلٌ
فَیا مَوْتُ زُرْ إنَّ الْحَیاةَ ذَمیمَةٌ
وَیا نَفْسُ جِدی إنَّ دَهْرَکَ هازِلٌ
«هنگامی که مادِر (بخیل معروف عرب) حاتم طایی را سرزنش به بخل کند و باقِل (مرد نادان که قادر به سخن گفتن نبود) قُسّ بن ساعده (سخنور معروف عرب) را به لکنت زبان متهم سازد.
و سها (ستاره بسیار کوچکی است در آسمان) به خورشید بگوید:چقدر کم فروغی و تاریکی شب به صبح روشن بگوید چقدر تاریکی.
و زمین از روی سفاهت بر آسمان فخر بفروشد و سنگها و ریگهای بیابان خود را بیشتر و برتر از شهابهای آسمانی بدانند.
(آری آن زمان که چنین اموری رخ دهد) ای مرگ به سراغ من بیا که زندگی نکوهیده است-و ای روح از تن بیرون آی که زمانه سخنان هزل میگوید».(1)
1) البدایة والنهایة، ج ۸، ص ۱۵۰.
ومن کتاب له علیه السلام
إلی قُثَمِ بْنِ الْعَبّاسِ وَهُوَ عامِلُهُ عَلی مَکَّةَ
از نامههای امام علیه السلام است
که به قثم بن عباس فرماندار و نماینده آن حضرت در شهر مکّه نگاشت(1)
در مصادر نهج البلاغه چنین آمده است که ابن ابی الحدید و این میثم در شرح خود بر نهج البلاغه درباره شأن ورود این نامه چنین نوشتند: معاویه گروهی از شامیان را به طور پنهانی در موسم حج به مکه فرستاد تا مردم را به اطاعت خود و تمرد از فرمان امیر مؤمنان دعوت کنند و این شبهه را در اذهان تقویت نمایند که علی علیه السلام یا قاتل عثمان است و یا در آن موقع که می بایست عثمان را یاری کند از یاریش خودداری کرد و در هر دو صورت صلاحیت برای امامت ندارد و نیز درباره معاویه و بذل و بخشش و سخاوت او به پندار خود تبلیغ نمایند. هنگامی که این خبر به امام علی رسید این نامه را نوشت و به نماینده خود «قثم بن عباس» هشدار دارد که مراقب این توطئه باشد.
سپس نویسنده مصادر چنین نتیجه گیری می کند که بیان مطلب فوق نشان می دهد ابن ابی الحدید و ابن میثم به منبع دیگری غیر از نهج البلاغه دست یافته بودند. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۱۹)؛ ولی بعید نیست که آنها این سخن را از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفی متوفای ۳۱۴ گرفته باشند که همین سخن را در زمینه همین نامه آورده است (الفتوح، ج ۴، ص ۲۲۰-۲۲۲)
قابل توجه اینکه سند دیگری برای این نامه در کتاب الغارات پیدا شد کتابی که در قرن سوم سال ها پیش از تولد سید رضی نوشته شده است که تفاوتهایی با آنچه سید رضی آورده دارد ولی اساس هر دو نامه یکی است (الغارات، ج ۲، ص ۵۰۹)
این نامه از دو بخش تشکیل یافته است:بخش اوّل هشداری است که امام علیه السلام به قثم بن عباس فرماندار مکّه میدهد که گروهی از کوردلان و دین به
1) ١. سند نامه:
دنیافروشان از سوی معاویه مأموریت یافتهاند که در موسم حج اوضاع را به نفع معاویه و به زیان امام علیه السلام دگرگون سازند و امام علیه السلام تعبیرات جالبی درباره مأموران معاویه فرموده که نظایر آن نیز در هر عصر و زمان مخصوصاً زمان ما یافت میشود.
در بخش دوم به او دستور میدهد که در برابر این توطئه خطرناک کاملاً هوشیار باشد و کاری نکند که بعداً بخواهد از آن عذرخواهی نماید.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ عَیْنِی-بِالْمَغْرِبِ-کَتَبَ إِلَیَّ یُعْلِمُنِی أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَی الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ الْعُمْیِ الْقُلُوبِ،الصُّمِّ الْأَسْمَاعِ،الْکُمْهِ الْأَبْصَارِ،الَّذِینَ یَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ،وَیُطِیعُونَ الْمَخْلُوقَ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ، وَیَحْتَلِبُونَ الدُّنْیَا دَرَّهَا بِالدِّینِ،وَیَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِینَ؛ وَلَنْ یَفُوزَ بِالْخَیْرِ إِلَّا عَامِلُهُ،وَلَا یُجْزَی جَزَاءَ الشَّرِّ إِلَّا فَاعِلُهُ فَأَقِمْ عَلَی مَا فِی یَدَیْکَ قِیَامَ الْحَازِمِ الصَّلِیبِ،وَالنَّاصِحِ اللَّبِیبِ،التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ،الْمُطِیعِ لِإِمَامِهِ.وَإِیَّاکَ وَمَا یُعْتَذَرُ مِنْهُ،وَلَا تَکُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطِراً،وَلَا عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلاً،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) مأمور اطلاعاتی من در شام برایم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهی از مردم شام به سوی موسم حج گسیل شدهاند؛گروهی کوردل،ناشنوا و نابینا! آنها کسانی هستند که حق را با باطل مشتبه میسازند و از مخلوق در مسیر معصیت خالق اطاعت میکنند و با دینفروشی به متاع دنیا میرسند و آخرت را که در انتظار نیکان و پاکان است به دنیا میفروشند،در حالی که هیچ کس جز انجام دهنده کار نیک به پاداش آن نمیرسد و کسی جز فاعل شر،کیفر آن را نمیبیند.حال که چنین است برای حفظ آنچه در دست داری قیام کن قیام شخصی دوراندیش و محکم و نیرومند،قیام شخصی خیر خواه و عاقل که از زمامدار خویش پیروی میکند و مطیعِ فرمان امام خویش است.(مراقب باش) از انجام عملی که ناگزیر شوی در برابر آن عذرخواهی کنی بپرهیز و هرگز
به هنگام اقبال نعمت مغرور و سرمست مباش و نه در شداید و مشکلات سست و ترسو.و السلام.
با دقت مراقب اوضاع مکّه باش!
همان گونه که قبلا اشاره کردیم این نامه زمانی برای قثم بن العباس فرستاده شد.بعضی از عوامل اطلاعاتی امام علیه السلام از مکّه به آن حضرت خبر دادند که معاویه گروهی از اهل شام را برای پخش شایعات دروغین و سمپاشی بر ضد امیر مؤمنان علی علیه السلام در ایام حج به مکّه فرستاده است.از عبارات ابن اعثم کوفی در الفتوح استفاده میشود که او سه هزار نفر از لشکر خود را با تجهیزات لازم به صورت پنهانی به مکّه فرستاده بود شاید برای اینکه اگر فرصتی به دست آید دست به شورش بزنند و با طرفداران علی علیه السلام درگیر شوند و فضای حرم امن خدا را نا امن کنند.
به هر حال امام علیه السلام در آغاز این نامه چنین میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) مأمور اطلاعاتی من در شام برایم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهی از مردم شام به سوی موسم حج گسیل داشته شدهاند»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ عَیْنِی(1)- بِالْمَغْرِبِ(2)-کَتَبَ إِلَیَّ یُعْلِمُنِی أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَی الْمَوْسِمِ(3)أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ).
آنگاه صفات آنها را در سه جمله و اعمال آنها را در چهار جمله خلاصه
1) «عین». می دانیم «عین» در لغت به معنای چشم است ولی از آنجا که مأموران اطلاعاتی حکومت به منزله چشم برای رییس حکومت هستند از آنها تعبیر به عین می شود.
2) «مغرب» در اینجا به معنای شام است، زیرا در شمال غربی عراق قرار دارد.
3) «الموسم» از ریشه «وسم» بر وزن «رسم» در اصل به معنای نشانه گذاردن است. سپس به محل اجتماع یا زمان اجتماع به جهت اینکه نشانه بر آن گذارده می شود اطلاق شده و در میان مسلمین مخصوصأ فقها موسم به معنای ایام حج است.
میکند و میگوید:«گروهی کوردل،ناشنوا و نابینا»؛ (الْعُمْیِ(1)الْقُلُوبِ،الصُّمِّ(2)الْأَسْمَاعِ،الْکُمْهِ(3)الْأَبْصَارِ).
این سخن در واقع برگرفته از آیه شریفه قرآن است: ««وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ» ؛به یقین گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم.آنها دلها (عقلها)یی دارند که با آن (اندیشه نمیکنند) و نمیفهمند و چشمانی که با آن نمیبینند و گوشهایی که با آن نمیشنوند.آنها همچون چهار پایانند،بلکه گمراهتر اینان همان غافلانند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمیگیرند)».(4)
همان گونه که در تفسیر آیه شریفه نیز آمده است طرق معرفت انسان سه چیز است:عقل،که با آن میاندیشد،چشم،که حوادث مختلف را با آن میبیند و تجربه میآموزد و گوش،که علوم نقلی را با آن میشنود.کسانی که این سه را از دست دهند تمام راههای معرفت بر آنان بسته میشود.
آری معاویه این دوزخیان از خدا بیخبر و کوردلان چشم و گوش بسته را به این منظور انتخاب کرده بود که هرچه او میخواهد،بگویند و از هیچ گناهی ابا نداشته باشند.
سپس درباره اعمال آنها میافزاید:«آنها کسانی هستند که حق را با باطل مشتبه میسازند و مخلوق را در مسیر معصیت خالق اطاعت میکنند و با دینفروشی به متاع دنیا میرسند و آخرت را که در انتظار نیکان و پاکان است به دنیا
میفروشند»؛ (الَّذِینَ یَلْبِسُونَ(1)الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ،وَ یُطِیعُونَ الْمَخْلُوقَ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ،وَ یَحْتَلِبُونَ(2)الدُّنْیَا دَرَّهَا(3)بِالدِّینِ،وَ یَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِینَ).
بدیهی است کسانی که کوردل و چشم و گوش بستهاند از این امور امتناعی ندارند؛برای اغفال مردم حق و باطل را به هم میآمیزند و برای جلب رضایت مخلوق و به دست آوردن جوایز او فرمان خدا را زیر پا میگذارند و برای به دست آوردن متاع دنیا سرمایه دینی خود را از دست میدهند و آنها کسانی هستند که چشم بصیرتشان به قدری ضعیف است که تنها دنیایی را که پیش پای آنهاست و زودگذر است میبینند و جهان آخرت را با آنهمه نعمتها و مواهب معنوی و مادی که اندکی دور دستتر است نمیبینند.به همین دلیل آن را ناچیز میشمرند و به آسانی به دنیا میفروشند.
بدیهی است معاویه هرگز از کسانی که مختصر ایمان و سابقهای در اسلام داشتند برای این کارها انتخاب نمیکرد.دقیقا جستجو میکرد افرادی را پیدا کند که نه دینی داشته باشند نه ایمانی،نه عقلی و نه وجدانی.بندگان و غلامانی باشند جان و دل بر کف و چشم بر امر و گوش بر فرمان؛و این است راه و رسم همه حاکمان جور و دغلکار.
آنگاه امام علیه السلام به این حقیقت اشاره میکند که هرکس کار نیک و بدی کند پاداش و کیفر آن را خواهد دید میفرماید:«در حالی که هیچ کس جز انجام دهنده کار نیک به پاداش آن نمیرسد و کسی جز فاعل شر،کیفر آن را نمیبیند»؛ (وَ لَنْ یَفُوزَ بِالْخَیْرِ إِلَّا عَامِلُهُ،وَ لَا یُجْزَی جَزَاءَ الشَّرِّ إِلَّا فَاعِلُهُ).
این نکته برگرفته از آیات شریفه قرآن است که میفرماید: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ
ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ».(1)
اشاره به اینکه این افراد که برای ایجاد مفسده و اختلاف در میان مسلمانان به تلاش و کوشش بر میخیزند و همچنین فرمانده اصلی آنها هیچ کدام سودی نخواهند برد و شر و فساد دامن آنها را نیز خواهد گرفت.
سپس قثم بن عباس را مخاطب ساخته میفرماید:«حال که چنین است برای حفظ آنچه در دست داری قیام کن،قیام شخصی دور اندیش و محکم و نیرومند، قیام شخصی خیر خواه و عاقل که از سلطان خویش پیروی میکند و مطیعِ فرمان امام خویش است»؛ (فَأَقِمْ عَلَی مَا فِی یَدَیْکَ قِیَامَ الْحَازِمِ الصَّلِیبِ(2)،وَ النَّاصِحِ اللَّبِیبِ(3)،التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ،الْمُطِیعِ لِإِمَامِهِ).
بدین وسیله امام علیه السلام اراده او را تقویت میکند و برای انجام وظیفه در مقابل توطئه معاویه و خراب کاران شام آماده میسازد و در ضمن بر نظارت خود نسبت به اعمال وی تأکید میورزد.
امام علیه السلام در این بیان کوتاه و پر معنا شرایط فرمانداری موفق را بیان کرده است:
دوراندیش بودن،محکم در برابر حوادث ایستادن،خیرخواه مردم و پیشوا و امام بودن،و چشم و گوش بر امر و فرمان داشتن.به یقین اگر این شرایط در هر مدیر و فرماندهای جمع شود در کار خود موفق خواهد بود و توطئههای دشمن را در هم خواهد شکست.
آنگاه در پایان این نامه هشدار دیگری به او میدهد و میفرماید:«از انجام عملی که ناگزیر شوی در برابر آن عذرخواهی کنی بپرهیز.و هرگز به هنگام اقبال نعمت مغرور وسرمست مباش و نه در شداید و مشکلات سست وترسو.والسلام»؛
(وَ إِیَّاکَ وَ مَا یُعْتَذَرُ مِنْهُ،وَ لَا تَکُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطِراً(1)،وَ لَا عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلاً(2)، وَ السَّلَامُ).
ضربالمثل معروفی در میان توده مردم هست که میگویند:«عذرخواهی روی انسان را سفید نمیکند»درست است که انسان در مقابل خطاهای خود باید معذرت بطلبد؛ولی باید توجّه داشت که این معذرتخواهی هرگز انسان را به جایگاه اولی باز نمیگرداند،پس چه بهتر که مراقب باشد کاری نکند که مجبور به عذرخواهی شود.همچنین باید چنان پر ظرفیت و خویشتندار و مسلط بر نفس باشد که اقبال و ادبار نعمتها در او اثر نگذارد.نه همچون افراد کمظرفیت که با اندک پیروزی چنان خوشحال میشوند که در پوست خود نمیگنجند و در مقابل اندک شکست چنان پریشان میشوند که دست و پای خود را گم میکنند.
هر گاه در این چند خط نامه مختصر و فشرده امام علیه السلام دقت کنیم میبینیم همه چیز در آن هست و این نشانه روشنی از فصاحت و بلاغت فوقالعاده امام علیه السلام و آگاهی او بر همه مسائل سیاسی و اجتماعی و اخلاقی است.
قثم بن عباس کیست؟
«قثم»در اصل«قاثم»بوده به معنای شخص سخاوتمند و پربخشش (سپس الف آن افتاده است).این اسم برای قثم بن العباس اسمی با مسمّا بوده،زیرا او را صاحب بخشش و سخاوتمند شمردهاند.او پسر عموی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیر مؤمنان علی علیه السلام و فرزندزاده عبدالمطلب و مادرش ام الفضل لبابه دختر حارث از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و نوشتهاند مادرش پس از خدیجه علیها السلام اوّلین
زنی بود که اسلام آورد.در کتب رجال و تاریخ او را مردی با فضیلت و قوی شمردهاند.در زمان حکومت امیر مؤمنان علی علیه السلام مدتی والی مدینه و سپس والی مکّه شد و در این سِمت تا زمان شهادت امیر مؤمنان علیه السلام باقی ماند و در سال 38 هجری به عنوان امیرالحاج از سوی آن حضرت انتخاب شد.میگویند هنگامی که امیر مؤمنان علیه السلام در محراب عبادت در خون خود غلطید،قثم در مسجد کوفه حاضر بود و هنگامی که ابن ملجم در حال فرار بود او را دستگیر کرد.
در ایام معاویه به موجب دوستی که با سعید بن عثمان،والی خراسان داشت به خراسان رفت و در جنگی که در سمرقند واقع شد حضور داشت و در آنجا به شهادت رسید.(1)
1) مکاتیب الائمة، استیعاب، اسد الغابة و لغت نامه دهخدا.
و من کتاب له علیه السلام
إلی مُحَمّدِ بْنِ أبی بَکْرٍ لَمَّا بَلَغَهُ تَوَجُّدُهُ مِنْ عَزْلِهِ بِالْأشْتَرِ عَنْ مِصْرَ،ثُمَّ
تُوفی الأشترُ فی تَوَجُّهِهِ إِلی هُناکَ قَبْلَ وُصُولِهِ إِلَیْها.
از نامههای امام علیه السلام است
که به محمد بن ابیبکر هنگامی که به سبب عزلش از فرمانداری مصر و قرار دادن مالک اشتر به جای او ناراحت شده بود،برای او نگاشت هرچند سرانجام اشتر در بین راه پیش از رسیدن به حکومت مصر
(بر اثر سم معاویه) دیده از جهان فرو بست(1)
این نامه را قبل از مرحوم سید رضی، ابوالحسن مدائنی (ظاهرا در کتاب فتوحات الاسلام و ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات و طبری در تاریخ خود در حوادث سنہ ۳۸ و بلاذری در شرح حال علی علیه السلام در کتاب انساب الاشراف نقل کرده اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۲۲)
میدانیم معاویه بعد از داستان حکمین اصرار داشت مناطقی که زیر سیطره حکومت امیر مؤمنان علی علیه السلام است را نا امن کند و پیوسته به مرزهای عراق
1) ١. سند نامه:
حمله میکرد و از سویی دیگر به عمرو بن عاص به سبب خوش خدمتیهایش قول داده بود که اگر زمام تمام حکومت اسلامی به دست او افتد مصر را در اختیار عمرو بگذارد و برای رسیدن به این هدف آن دو هر کاری را که میتوانستند انجام میدادند.
امام علیه السلام احساس کرد محمد بن ابیبکر که والی آن حضرت بر مصر بود گر چه مرد امینی است ولی فردی از او قویتر و با تجربهتر لازم است تا در برابر توطئههای معاویه بایستد،لذا مالک اشتر را برای این امر برگزید و عهدنامه معروف خود را برای او نوشت.
هنگامی که معاویه باخبر شد مالک به سوی مصر میرود نگران گشت و توطئهای چید تا مالک را قبل از رسیدن به مصر از میان بردارد.به یکی از جاسوسان خود که از علاقهمندان به آل عمرو بود مأموریت داد،به هر صورتی که ممکن است مالک را مسموم سازد.او نزد مالک آمد و خود را از علاقهمندان و دوستان صمیمی اهل بیت و شیعیان علی علیه السلام قلمداد کرد و از فضایل آن حضرت و بنی هاشم مطالب زیادی گفت تا آنجا که مالک باور کرد او واقعاً از دوستان اهلبیت است در این هنگام غذای مسمومی را به عنوان هدیه برای مالک برد (و معروف این است که عسلی را با سم مهلکی آغشته کرد) هنگامی که مالک از آن تناول نمود شدیدا مسموم شد و پیش از رسیدن به مصر در همان جا که منطقه قُلزُم بود به شهادت رسید.
هنگامی که داستان نصب مالک به عنوان والی مصر به جای محمد بن ابیبکر به گوش محمد رسید ناراحت شد.امام علیه السلام نامه فوق را به او نوشت و از او رفع نگرانی کرد و او را در پست خود ابقا فرمود.(1)
بنابراین محتوای نامه رفع نگرانی محمد بن ابیبکر از جانشین کردن مالک
1) برگرفته شده از مصادر نهج البلاغه و کتب دیگر.
اشتر و اطمینان دادن به اوست که هرگز امام علیه السلام از فعالیتهای او ناراضی نبوده، بلکه هدفی داشته است که بر او هم پوشیده نیست و نیز در این نامه اراده او را تقویت میکند و بر ایستادگی در مقابل دشمن و نگهداری حکومت مصر او را تشجیع مینماید و توصیه میکند که بر خدا توکل کن و محکم در برابر دشمنان بایست.
أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ بَلَغَنِی مَوْجِدَتُکَ مِنْ تَسْرِیحِ الْأَشْتَرِ إِلَی عَمَلِکَ،وَإِنِّی لَمْ أَفْعَلْ ذَلِکَ اسْتِبْطَاءً لَکَ فِی الْجَهْدَ،وَلَا ازْدِیَاداً لَکَ فِی الْجِدِّ،وَلَوْ نَزَعْتُ مَا تَحْتَ یَدِکَ مِنْ سُلْطَانِکَ،لَوَلَّیْتُکَ مَا هُوَ أَیْسَرُ عَلَیْکَ مَئُونَةً وَأَعْجَبُ إِلَیْکَ وِلَایَةً.إِنَّ الرَّجُلَ الَّذِی کُنْتُ وَلَّیْتُهُ أَمْرَ مِصْرَ کَانَ رَجُلاً لَنَا نَاصِحاً،وَعَلَی عَدُوِّنَا شَدِیداً نَاقِماً، فَرَحِمَهُ اللّهُ! فَلَقَدِ اسْتَکْمَلَ أَیَّامَهُ،وَلَاقَی حِمَامَهُ،وَنَحْنُ عَنْهُ رَاضُونَ؛أَوْلَاهُ اللّهُ رِضْوَانَهُ،وَضَاعَفَ الثَّوَابَ لَهُ فَأَصْحِرْ لِعَدُوِّکَ وَامْضِ عَلَی بَصِیرَتِکَ،وَشَمِّرْ لِحَرْبِ مَنْ حَارَبَکَ،وَادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ،وَأَکْثِرِ الاِسْتِعَانَةَ بِاللّهِ یَکْفِکَ مَا أَهَمَّکَ وَیُعِنْکَ عَلَی مَا یُنْزِلُ بِکَ،إِنْ شَاءَ اللّهُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) به من خبر رسیده که از فرستادن«اشتر»به سوی منطقهای که تحت ولایت توست ناراحت شدهای؛ولی (بدان) من این کار را نه به این جهت انجام دادم که تو در تلاش و کوشش خود کندی کردهای و نه برای اینکه جدیت بیشتری به خرج دهی (بلکه این کار مصالح دیگری داشته است) و اگر من آنچه را در اختیار تو قرار داده بودم میگرفتم تو را والی و حاکم جای دیگری قرار میدادم که هزینه (و نگهداری) آن برای تو آسانتر و حکومت آن برایت مطلوبتر و جالبتر باشد.آن مردی که من او را والی مصر کرده بودم مردی بود که نسبت به ما خیرخواه و در برابر دشمنان ما سرسخت و انتقامگیر بود،خدایش رحمت کند عمر خود را به پایان برد و مرگ را ملاقات کرد در حالی که ما از او راضی و خشنود بودیم خداوند نیز نعمت رضایت و بهشت خویش را
بر او ببخشد و پاداشش را مضاعف کند.(اما اکنون که مالک به شهادت رسیده و تو را از همه بهتر برای این منصب میشناسم محکم در جایگاه خود بایست و) برای پیکار با دشمنت بیرون آی و با بصیرت و فهم خود (در مبارزه با او) حرکت کن و برای جنگ با کسی که میخواهد با تو بجنگد دامن همت به کمر زن (و شجاعانه با او بجنگ) و همه را به سوی راه پروردگارت دعوت کن و از او بسیار یاری طلب که مشکلات تو را حل خواهد کرد و در شدایدی که بر تو نازل میشود یاریت خواهد نمود،ان شاء اللّه.
دلداری به محمد بن ابیبکر
امام علیه السلام در این نامه کوتاه به چند نکته مهم اشاره میکند نخست میفرماید:
«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) به من خبر رسیده که از فرستادن اشتر به سوی منطقهای که تحت ولایت توست ناراحت شدهای؛ولی (بدان) من این کار را نه به این جهت انجام دادم که تو در تلاش و کوشش خود کندی کردهای و نه برای اینکه جدیت بیشتری به خرج دهی (بلکه این کار مصالح دیگری داشته است)»؛ (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِی مَوْجِدَتُکَ(1)مِنْ تَسْرِیحِ(2)الْأَشْتَرِ إِلَی عَمَلِکَ(3)،وَ إِنِّی لَمْ أَفْعَلْ ذَلِکَ اسْتِبْطَاءً(4)لَکَ فِی الْجَهْدَ،وَ لَا ازْدِیَاداً لَکَ فِی الْجِدِّ).
به این ترتیب امام علیه السلام به محمد بن ابیبکر آرامش خاطر میدهد که از کارنامه او راضی است و این تغییر و تحول هرگز به سبب نارضایتی از او نبوده است.
1) «مؤجدة » به معنای خشم و ناراحتی است.
2) «تسریح» به معنای فرستادن کسی دنبال کاری است و به معنای هر گونه رها سازی نیز آمده است، از این رو به طلاق دادن همسر تسریح اطلاق شده است.
3) «عمل» در اینجا به معنای فرمانداری است، لذا فرماندار را عامل » می گفتند و در نامه گذشته در عنوان نامه چنین خواندیم که قثم بن العباس» عامل علی علا در مکه بود.
4) «استبطاء» به معنای کند یافتن دیگری است از ریشه «بطء بر وزن کفر» به معنای کندی آمده است.
سپس برای آرامش بیشتر خاطر او و رفع هرگونه نگرانی میافزاید:«و اگر من آنچه را در اختیار تو قرار داده بودم میگرفتم تو را والی و حاکم جای دیگری قرار میدادم که هزینه (و نگهداری) آن برای تو آسانتر و حکومت آن برایت مطلوبتر و جالبتر باشد»؛ (وَ لَوْ نَزَعْتُ مَا تَحْتَ یَدِکَ مِنْ سُلْطَانِکَ،لَوَلَّیْتُکَ مَا هُوَ أَیْسَرُ عَلَیْکَ مَئُونَةً،وَ أَعْجَبُ إِلَیْکَ وِلَایَةً).
در واقع امام علیه السلام با گفتن این دو نکته که از یک سو از فعالیتهای او راضی است و از سوی دیگر اگر این پست را از او میگرفت پست مناسبتری در اختیار او قرار میداد به طور کامل نگرانیهای او را برطرف ساخت.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه نوشتهاند منظور امام علیه السلام از این جمله که محل راحتتر و بهتری را در اختیار تو میگذاردم،حکومت خراسان یا فارس یا یمن بوده،زیرا در آن زمان همه مناطق اسلامی جز شام تحت فرمان امام علیه السلام بود.(1)
آنگاه امام علیه السلام دلیل انتخاب اشتر را به عنوان والی مصر ذکر میکند تا هم رفع شبهه از محمد بن ابیبکر شود و هم به او توجّه دهد که پارهای از نقاط ضعف خویش را اصلاح کند و به نقاط قوت مبدل سازد میفرماید:«آن مردی که من او را والی مصر کرده بودم مردی بود که نسبت به ما خیرخواه و در برابر دشمنان ما سرسخت و انتقامگیر بود،خدایش رحمت کند عمر خود را به پایان برد و مرگ را ملاقات کرد در حالی که ما از او راضی و خشنود بودیم خداوند نیز نعمت رضایت و بهشت خویش را بر او ببخشد و پاداشش را مضاعف کند»؛ (إِنَّ الرَّجُلَ الَّذِی کُنْتُ وَلَّیْتُهُ أَمْرَ مِصْرَ کَانَ رَجُلاً لَنَا نَاصِحاً،وَعَلَی عَدُوِّنَا شَدِیداً نَاقِماً(2)،فَرَحِمَهُ اللّهُ! فَلَقَدِ اسْتَکْمَلَ أَیَّامَهُ،وَ لَاقَی حِمَامَهُ(3)،وَ نَحْنُ عَنْهُ
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۴۴
2) «ناقم» در اصل به معنای انکار کننده و ایراد گیرنده است و اگر از طریق عمل باشد به معنای انتقام گیرنده است از ریشه «نقم» بر وزن «قلم» گرفته شده است.
3) حمام» به معنای مرگ از ریشه «حم» بر وزن «غم» به معنای مقدر ساختن گرفته شده و از آنجا که مرگ با تقدیر الهی صورت می گیرد به آن حمام یعنی آنچه مقدر شده گفته میشود.
رَاضُونَ؛أَوْلَاهُ(1)اللّهُ رِضْوَانَهُ،وَ ضَاعَفَ الثَّوَابَ لَهُ).
به راستی مالک اشتر چنین بود.رشادتهای او در صفین و دفاعهای جانانهاش در مواقف مختلف و وفاداریش نسبت به امام علیه السلام در تمام حوادث تلخی که در عصر آن حضرت واقع شد گواه زندهای بر این گفتار مولاست.او همان کسی بود که لشکر معاویه را در صفین تا سرحد شکست کامل پیش برد؛ ولی نقشه شوم بالا بردن قرآنها بر سر نیزه از رسیدن به پایان کار در لحظات آخرین مانع شد.
ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه خود هنگامی که به جمله «فَرَحِمَهُ اللّهُ» میرسد میگوید:«من شک ندارم که اشتر با این دعای امام علیه السلام مشمول رحمت و غفران الهی است و خدا او را به بهشت برین وارد میکند و به عقیده من فرقی میان این دعای امیر مؤمنان علیه السلام و دعای رسول اللّه صلی الله علیه و آله نیست.خوشا به حال کسی که از علی علیه السلام چنین لطف و رحمت و یا حتی بخشی از آن را به دست آورد».
(وَ یا طُوبی لِمَنْ حَصَلَ لَهُ مِنْ عَلیٍّ علیه السلام بَعْضُ هذا).(2)
ای کاش ما هم مشمول عنایت و گوشه چشمی از محبتش میشدیم.
امام علیه السلام در نامههای متعدّدی از نهجالبلاغه مالک اشتر را به عنوان شخصیّتی ممتاز و والا مقام ستوده است که نشان میدهد او نزد امام علیه السلام بسیار والا مقام و مورد علاقه و احترام بود و ما در شرح نامه سیزدهم بخشی از فضایل کمنظیر یا بینظیر مالک را آوردیم و در ذیل همین نامه و نامههای آینده نیز به تناسب،به مطالب دیگری اشاره خواهیم کرد.
آنگاه امام علیه السلام به نکته سومی پرداخته میفرماید:«(اما اکنون که مالک به
شهادت رسیده و تو را از همه بهتر برای این منصب میشناسم محکم در جایگاه خود بایست و) برای پیکار با دشمنت بیرون آی و با بصیرت و فهم خود (در مبارزه با او) حرکت کن و برای جنگ با کسی که میخواهد با تو بجنگد دامن همت به کمر زن (و شجاعانه با او بجنگ)»؛ (فَأَصْحِرْ(1)لِعَدُوِّکَ،وَ امْضِ عَلَی بَصِیرَتِکَ،وَ شَمِّرْ(2)لِحَرْبِ مَنْ حَارَبَکَ).
تعبیر به«أَصْحِرْ؛به صحرا بیرون آی»اشاره به نکتهای است که امام علیه السلام در خطبه جهاد بر آن تأکید فرموده آنجا که میفرماید:
«وَ قُلْتُ لَکُمُ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ یَغْزُوکُمْ فَوَاللّهِ مَا غُزِیَ قَوْمٌ قَطُّ فِی عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا؛ من به شما (بارها) گفتم با آنها بجنگید پیش از آنکه آنها به سراغ شما بیایند به خدا سوگند هر گروهی در خانه خود مورد تهاجم واقع شود و با دشمن بجنگد ذلیل میشود».
جمله «وَ امْضِ عَلَی بَصِیرَتِکَ» دستور به هشیاری کامل در برابر توطئهها و نقشههای دشمن است که با دقت آنها را پیگیری کرده و خنثی کند.
جمله «وَ شَمِّرْ لِحَرْبِ مَنْ حَارَبَکَ» از یک رو اشاره به این دارد که تو آغاز گر جنگ نباش و از سوی دیگر هرگاه دشمن جنگ را بخواهد آغاز کند تو کاملاً برای در هم کوبیدن او آماده باشد و این آمادگی را دائماً حفظ کن.
این سه دستور امام علیه السلام نه تنها برای محمد بن ابیبکر بلکه برای همه مسلمانان در هر زمان و هر مکان است و اگر به آن عمل کنند به یقین پیروز خواهند شد.
سپس در پایان نامه او را به خداوندی توجّه میدهد که کلید همه مشکلات در دست قدرت اوست و جز به یاری او کاری نمیتوان انجام داد میفرماید:«به سوی راه پروردگارت همگان را دعوت کن و از او بسیار یاری طلب که مشکلات تو را حل خواهد کرد و در شدایدی که بر تو نازل میشود یاریت
خواهد نمود،انشاء اللّه»؛ (وَ ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ،وَ أَکْثِرِ الاِسْتِعَانَةَ بِاللّهِ یَکْفِکَ مَا أَهَمَّکَ وَ یُعِنْکَ عَلَی مَا یُنْزِلُ(1)بِکَ،إِنْ شَاءَ اللّهُ).
به یقین این اعتقاد و این توجّه به ذات پاک پروردگار نه تنها اثر معنوی فوق العادهای خواهد داشت،بلکه از نظر ظاهر نیز روحیه را تقویت میکند و سبب پایمردی و استقامت بیشتر میشود و این همان چیزی است که سبب پیروزی لشکر مسلمانان در مقابل دشمنان در عصر پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله شد در حالی که از نظر عِدّه و عُدّه کمتر از دشمنان بودند.
محمد بن ابیبکر کیست؟
محمد بن ابیبکر همانگونه که از نامش پیداست فرزند خلیفه اوّل بود و از کسانی است که با داشتن چنین پدری سخت به علی بن ابیطالب علیه السلام عشق میورزید و آماده هرگونه فداکاری بود.امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز نسبت به او اعتماد کامل داشت و به همین دلیل سرانجام او را برای حکومت مصر انتخاب فرمود و در همان جا به دست عمال معاویه به شهادت رسید و شهادتش سخت بر امام علیه السلام گران آمد.
شرح حال او را ذیل خطبه 68 در جلد سوم همین کتاب آوردهایم.(2)
1) جمله ینزل» (به صورت فعل مضارع از باب افعال) که فاعلش خداوند باشد در اینجا مناسب نیست به همین دلیل در بسیاری از نسخ نهج البلاغه «نزل» (به صورت فعل ماضی بدون اسناد به خداوند) آمده است و بعضی از کسانی که آن را به صورت فعل مضارع آورده اند از ثلاثی مجرد یعنی ینزل با فتح یاء آورده اند نه از باب افعال و با ضم یاء
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج ۳، ص ۱۳۰.
و من کتاب له علیه السلام
إلی عَبْدِاللّهِ بْنِ الْعَبّاسِ،بَعْدَ مَقْتَلِ مُحَمّدِ بْنِ أبی بَکْرٍ
از نامههای امام علیه السلام است
که بعد از شهادت محمد بن ابیبکر به عبداللّه بن عباس نگاشت(1)
از جمله کسانی که قبل از مرحوم سید رضی می زیسته اند و متن این نامه را با تفاوت مختصری در کتابشان ذکر کرده اند طبری است که این نامه را در حوادث سال ۳۸ آورده و همچنین ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات نقل کرده است (به نقل از مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۲۶)
امام علیه السلام در این نامه کوتاه به سه نکته اشاره میکند:
اوّل آنکه شهادت محمد بن ابیبکر را در مصر به دست عمال معاویه به اطلاع ابن عباس میرساند و از محمد به عنوان فرزندی خیرخواه و شجاع و مدافع حق یاد میکند.
در بخش دوم به این نکته اشاره میکند که امام علیه السلام پیشبینی چنین مطلبی را میکرد و لذا مردم کوفه و عراق را به یاری محمد فرا خواند و آشکار و نهان به
1) ١. سند نامه:
آنها دستور داد که هرچه زودتر به یاریش بشتابند؛ولی متأسفانه افراد سست عنصر و مدعیان دروغین گوش ندادند و این مصیبت بزرگ واقع شد که سرزمین مصر از دست رفت و محمد شهید شد.
در بخش سوم امام علیه السلام دعا میکند دعایی سوزناک که حاکی از اندوه شدید و قلب مجروح آن حضرت است.دعا میکند که خدا او را از دست این مردم سست عنصر و ضعیف الایمان و وظیفهنشناس رهایی بخشد و قسم یاد میکند که اگر برای عشق به شهادت نبود من دوست نداشتم حتی یک روز با این مردم باشم.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ،وَمُحَمَّدُ بْنُ أَبِیبَکْرٍ-رَحِمَهُ اللّهُ-قَدِ اسْتُشْهِدَ،فَعِنْدَ اللّهِ نَحْتَسِبُهُ وَلَداً نَاصِحاً،وَعَامِلاً کَادِحاً،وَسَیْفاً قَاطِعاً، وَرُکْناً دَافِعاً.وَقَدْ کُنْتُ حَثَثْتُ النَّاسَ عَلَی لَحَاقِهِ،وَأَمَرْتُهُمْ بِغِیَاثِهِ قَبْلَ الْوَقْعَةِ،وَدَعَوْتُهُمْ سِرّاً جَهْراً،وَعَوْداً وَبَدْءاً،فَمِنْهُمُ الْآتِی کَارِهاً،وَمِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ کَاذِباً،وَمِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلاً.أَسْأَلُ اللّهَ تَعَالَی أَنْ یَجْعَلَ لِی مِنْهُمْ فَرَجاً عَاجِلاً؛فَوَ اللّهِ لَوْ لَاطَمَعِی عِنْدَ لِقَائِی عَدُوِّی فِی الشَّهَادَةِ،وَتَوْطِینِی نَفْسِی عَلَی الْمَنِیَّةِ،لَأَحْبَبْتُ أَلَّا أَلْقَی مَعَ هَؤُلَاءِ یَوْماً وَاحِداً،وَلَا أَلْتَقِیَ بِهِمْ أَبَداً.
ترجمه
اما بعد (از ثنای و حمد الهی) مصر (با نهایت تأسف به دست دشمن) افتاد و محمد بن ابیبکر که رحمت خدا بر او باد به شهادت رسید ما این مصیبت را به حساب خداوند میگذاریم و اجر آن را از او مسئلت داریم.او فرزندی خیرخواه و کارگزاری تلاشگر و کوشا و شمشیری برنده و قاطع و ستونی حافظ و مدافع بود.من مردم را به ملحق شدن به او و کمک کردنش قبل از این حادثه (بارها) امر کردم و تشویق و تحریص نمودم و در آشکار و پنهان و از آغاز تا پایان آنها را برای حرکت به سوی او (به سوی سرزمین مصر) فرا خواندم ولی (با نهایت تأسف) گروهی با کراهت آمدند و گروه دیگری به دروغ به بیماری و بهانههای دیگر متوسل شدند و جمع دیگری آشکارا از قیام برای جهاد سر باز زدند و دست از یاریش کشیدند.از خدا تقاضا میکنم که برای نجات من از میان اینگونه افراد به زودی گشایشی قرار دهد (و مرا از آنها برهاند.) به خدا سوگند
اگر علاقه من به هنگام پیکار با دشمن به شهادت نبود و خود را برای مرگ در راه خدا آماده نساخته بودم،دوست داشتم حتی یک روز با این مردم روبهرو نشوم و هرگز آنها را ملاقات نکنم.
گله شدید از مردم سست عنصر
همان گونه که در عنوان نامه آمد،مخاطب امام علیه السلام در این نامه عبداللّه بن عباس است که در آن زمان والی امام علیه السلام بر بصره بود.امام علیه السلام در آغاز این نامه خبر اشغال مصر به وسیله لشکر معاویه و شهادت محمد بن ابیبکر را به او میدهد و میفرماید:«اما بعد (از ثنا و حمد الهی) مصر (با نهایت تأسف به دست دشمن) افتاد و محمد بن ابیبکر که رحمت خدا بر او باد به شهادت رسید! ما این مصیبت را به حساب خداوند میگذاریم و اجر آن را از او مسئلت داریم»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ،وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ-رَحِمَهُ اللّهُ-قَدِ اسْتُشْهِدَ،فَعِنْدَ اللّهِ نَحْتَسِبُهُ(1)).
آنگاه میافزاید:«او فرزندی خیرخواه و کارگزاری تلاشگر و کوشا و شمشیری برنده و قاطع و ستونی حافظ و مدافع بود»؛ (وَلَداً(2)نَاصِحاً وَ عَامِلاً کَادِحاً(3)،وَ سَیْفاً قَاطِعاً،وَ رُکْناً دَافِعاً).
1) «نحتسب» از ریشه «احتساب» و «حسبة» به معنای اجرگرفته شده است، بنابراین احتساب» به معنای طلب اجر است، هرچند احتساب در اصل به معنای این است که کاری را به حساب خدا بگذارند و معنای التزامی آن، از خدا پاداش طلبیدن است (برای آگاهی بیشتر به کتاب مقاییس اللغة و لسان العرب مراجعه کنید).
2) بعضی منصوب بودن «ولد» را به عنوان عطف بیان و بعضی به عنوان بدل از ضمیر مفعولی نحتسبه» گرفته اند ولی مفعول دوم نحتسب نمی تواند باشد، زیرا معنای جمله عوض میشود.
3) «کادح» به معنای تلاشگر و سخت کوش است از ریشه «کذح» بر وزن «مدح» به معنای سخت کوشیدن گرفته شده
این اوصاف چهار گانه شخصیت محمد بن ابیبکر را کاملاً روشن میسازد و ابعاد مختلف فضایل او را تشریح میکند.نخست اشاره به خیرخواهی و به منزله فرزند بودن او میکند.محمد نه تنها فرزند روحانی امام علیه السلام بود بلکه با توجّه به اینکه مادرش اسما بعد از فوت ابو بکر با علی علیه السلام ازدواج کرد و محمد در دامان آن حضرت پرورش یافت به منزله فرزند آن حضرت محسوب میشد.(1)
آنگاه به عامل کادح بودن او اشاره میکند که در منصب فرمانداری سختکوش و پرتدبیر و آگاه بود.سپس به موقعیت او در برابر دشمنان میپردازد و از او به عنوان سیف قاطع و شمشیر برنده یاد میکند،پس از آن به حالت دفاعی و بازدارندگی او در برابر هجمات دشمن یا حوادث ناراحت کننده اشاره و او را به ستون نیرومندی تشبیه میکند که بنا را از فرو ریختن نگه میدارد و آفات را از آن دور میسازد.
آنگاه برای اینکه هیچ کس توهم نکند امام علیه السلام در حفظ محمد کوتاهی کرده میفرماید:«من مردم را به ملحق شدن به او و کمک کردنش قبل از این حادثه (بارها) امر کردم و تشویق و تحریص نمودم و در آشکار و پنهان و از آغاز تا پایان آنها را برای حرکت به سوی او (به سوی سرزمین مصر) فرا خواندم؛ولی (با نهایت تأسف) گروهی با کراهت آمدند و گروه دیگری به دروغ به بیماری و بهانههای دیگر متوسل شدند و جمعی دیگری آشکارا از قیام برای جهاد سر
1) مادرش اسما بنت عمیس خواهر میمونه همسر پیغمبر الله ، از زنانی بود که همراه شوهرش جعفر بن ابی طالب به حبشه مهاجرت کرد و در آنجا خداوند سه فرزند به او داد: محمد، عبدالله و عون. آنگاه به اتفاق همسر و فرزندانش به هنگام فتح خیبر به مدینه مهاجرت کرد. هنگامی که جعفر در روز جنگ موته شربت شهادت نوشید ابو بکر او را به همسری خود در آورد و محمد بن ابی بکر نتیجه آن ازدواج بود و هنگامی که ابوبکر از دنیا رفت چون اسما زنی صالح و دوستدار اهل بیت بود علی علی با او ازدواج کرد و فرزندی به نام یحیی از وی متولد شد (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۴۲).
باز زدند و دست از یاریش کشیدند»؛ (وَ قَدْ کُنْتُ حَثَثْتُ(1)النَّاسَ عَلَی لَحَاقِهِ، وَ أَمَرْتُهُمْ بِغِیَاثِهِ قَبْلَ الْوَقْعَةِ(2)،وَ دَعَوْتُهُمْ سِرّاً وَ جَهْراً،وَ عَوْداً وَ بَدْءاً(3)،فَمِنْهُمُ الْآتِی کَارِهاً،وَ مِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ(4)کَاذِباً،وَ مِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلاً(5)).
طبری در تاریخ خود در حوادث سنه 38 نقل میکند که امام علیه السلام در این هنگام مردم کوفه را دعوت به اجتماع کرد فرمود:فریاد محمد بن ابیبکر و برادرانتان در مصر را میشنوید؟ ابن النابغة (عمرو عاص) دشمن خدا و دوست دشمن خدا با لشکری به سوی آنها حرکت کرده است.نکند گمراهان در خواستهای باطل خود و مسیر طاغوت از شما در برابر حق خود راسختر و اتحادشان محکمتر باشد.عجله کنید و با دوستان خود مواسات نمایید و آنها را یاری کنید ای بندگان خدا مصر از شام بزرگتر و خیر و برکتش بیشتر است نکند آنها بر مصر غلبه کنند.بودن مصر در دست شما عزت و آبروی شماست و سبب خواری دشمنتان.همگی فردا به منطقه جرعه-قریهای میان حیره و کوفه - حرکت کنید و در آنجا اجتماع نمایید و من در آنجا به شما ملحق میشوم.
سپس طبری اضافه میکند:فردا صبحگاهان امام علیه السلام به آن منطقه رفت و تا ظهر توقف نمود حتی یک نفر دعوت امام علیه السلام را اجابت نکرد.هنگام غروب به سراغ سران قبایل و اشراف مردم فرستاد.آنها به قصد فرمانداری آمدند در حالی که امام علیه السلام بسیار اندوهگین بود.سپس امام علیه السلام آنها را مخاطب ساخته و خطبهای بسیار داغ و سوزان و کوبنده و بیدارگر برای آنها خواند (که بخش مهمی از این
1) «حثثت» از ریشه «حث» به معنای برانگیختن است.
2) «الوقعة» به معنای حادثه و گاه به معنای وقوع جنگ و نبرد می آید و در اینجا به معنای دوم است.
3) «عود» و «بدها» در بعضی از کتب لغت به معنای اولا و آخرا آمده و در بعضی به معنای تکرار کردن چیزی است و هر دو معنا در اینجا محتمل است.
4) «المعتل» به معنای بیمار و گاه به معنای کسی است که عذر و بهانه می آورد و خود را معذور میشمرد.
5) «خاذل» به معنای کسی است که دست از کمک و یاری بر میدارد و نتیجه اش خوار شدن طرف مقابل است.
خطبه در خطبه 180 در جلد ششم با همین شأن ورود،گذشت).
طبری در بخش دیگری از کلام خود این سخن را از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل میکند که بعد از شهادت محمد بن ابیبکر آنها را شدیدا سرزنش کرد و فرمود:
من شما را به یاری برادرانتان در مصر از پنجاه و چند شب قبل از این فراخواندم؛ ولی شما همگی کوتاهی کردید و هیچ تصمیمی برای جهاد با دشمن و به دست آوردن پاداش الهی نگرفتید.(1)
این گروههای سهگانهای را که امام علیه السلام از آنها نام میبرد منحصر به عصر آن حضرت نبود،بلکه افراد سست و بی اراده در هر عصر و زمان در یکی از این گروههای سهگانه جای میگیرند.آنهایی که خود را در فشار میبینند در صحنه حاضر میشوند در حالی که خوشایندشان نیست و به همین دلیل کاری از دستشان ساخته نخواهد بود.گروه دیگری به بهانهها و عذرهای مختلف چنگ میزنند تا خود را از حضور در صحنه مبارزه دور دارند.گروه دیگری که این ملاحظات را کنار میگذارند با صراحت مخالفت میکنند.وای به حال جامعهای که اکثریت آنها از این سه گروه باشند که رهبران و پیشوایان هر قدر مدیریت و کارآیی و قدرت داشته باشند با نداشتن اعوان و انصار شجاع و مخلص،از کار باز میمانند.
دقت در آیات قرآن نشان میدهد که در عصر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز این سه گروه بودند؛هرچند گروه مخلص بر آنها فزونی داشتند.
قرآن مجید درباره گروه اوّل در آن عصر و زمان میگوید: ««یُجادِلُونَکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَیَّنَ کَأَنَّما یُساقُونَ إِلَی الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ» ؛آنها پس از روشن شدن حق باز با تو مجادله میکردند (و چنان ترس و وحشت آنها را فرا گرفته بود،که) گویی به سوی مرگ رانده میشوند و آن را با چشم خود مینگرند».(2)
درباره گروه دوم در داستان جنگ احزاب میفرماید: ««وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّ فِراراً» ؛و گروهی از آنها از پیامبر اجازه (بازگشت) میخواستند و میگفتند:خانههای ما بیحفاظ است در حالی که بی حفاظ نبود آنها فقط میخواستند (از جنگ) فرار کنند».(1)
درباره گروه سوم میفرماید: ««فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَ کَرِهُوا أَنْ یُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ» ؛تخلف کنندگان (از جنگ تبوک) از مخالفت با پیامبر خدا و کناره گیری از جهاد خوشحال شدند؛و خوش نداشتند که با مال و جان خود در راه خدا جهاد کنند».(2)
آنگاه امام علیه السلام برای خود دعایی از سوز دل میکند و عرضه میدارد:«از خدا تقاضا میکنم که برای نجات من از میان اینگونه افراد به زودی گشایشی قرار دهد (و مرا از آنها برهاند)»؛ (أَسْأَلُ اللّهَ تَعَالَی أَنْ یَجْعَلَ لِی مِنْهُمْ فَرَجاً عَاجِلاً).
در تأکید این خواسته خود میفرماید:«به خدا سوگند اگر علاقه من به هنگام پیکار با دشمن به شهادت نبود و خود را برای مرگ در راه خدا آماده نساخته بودم،دوست داشتم حتی یک روز با این مردم روبهرو نشوم و هرگز آنها را ملاقات نکنم»؛ (فَوَ اللّهِ لَوْ لَاطَمَعِی عِنْدَ لِقَائِی عَدُوِّی فِی الشَّهَادَةِ،وَ تَوْطِینِی(3)نَفْسِی عَلَی الْمَنِیَّةِ،لَأَحْبَبْتُ أَلَّا أَلْقَی مَعَ هَؤُلاءِ یَوْماً وَاحِداً وَ لَا أَلْتَقِیَ بِهِمْ أَبَداً).
نامردمی آن مردمان به جایی رسیده بود که امام علیه السلام با آن صبر و حوصلهای که بیست و پنج سال در گوشه خانه ماند همچون کسی که استخوان در گلویش باشد و خاشاک در چشمش و همه را تحمل کرد؛ولی طیّ این مدت به قدری در فشار
قرار گرفت که آرزو داشت حتی یک روز با چنان مردمی روبهرو نشود و آنچه او را بر ماندن در میان آنها تشویق میکرد عشق به شهادت در راه خدا بود.
شبیه همین سخن را امام علیه السلام در خطبه 119 بیان کرده آنجا که میفرماید:
«وَ اللّهِ لَوْ لَا رَجَائِی الشَّهَادَةَ عِنْدَ لِقَائِی الْعَدُوَّ وَ لَوْ قَدْ حُمَّ لِی لِقَاؤُهُ لَقَرَّبْتُ رِکَابِی ثُمَّ شَخَصْتُ عَنْکُمْ فَلَا أَطْلُبُکُمْ مَا اخْتَلَفَ جَنُوبٌ وَ شَمَالٌ؛ به خدا سوگند اگر امیدم به شهادت هنگام برخورد با دشمن نبود-اگر چنین توفیقی نصیبم شود-مرکب خویش را آماده میکردم و از شما دور میشدم و تا نسیم از شمال و جنوب میوزد هرگز به سراغ شما نمیآمدم».
فصاحت فوق العاده این نامه
این نامه یکی از فصیحترین و بلیغترین نامههای امیر مؤمنان علی علیه السلام است که در عباراتی کوتاه و بسیار زیبا حق مطلب را به طور کامل ادا کرده است.
ابن ابی الحدید در شرح این نامه،تحت تأثیر فوق العاده فصاحت و بلاغت آن واقع شده و چنین میگوید:«نگاه کن ببین این مرد بزرگوار چگونه فصاحت را در این نامه رهبری میکند،زمام آن را در اختیار گرفته و به هر سو میبرد.این الفاظی که همه به صورت حالت نصب پشت سر یکدیگر در میآید بسیار لطیف و روان و خالی از هر گونه تکلف تا آخر نامه ادامه پیدا میکند.در حالی که فصیحان هنگامی که شروع به نوشتن نامه یا خطبهای میکنند،جملهها و کلمات قرینه یکدیگر را گاه به صورت مرفوع و گاه مجرور و گاه منصوب میآوردند و اگر بخواهند همه را با یک اعراب (منصوب یا مرفوع یا مجرور) بیاورند گرفتار انواع تکلفات میشوند و همین امر یکی از چهرههای اعجاز در قرآن مجید است که عبدالقاهر جرجانی به آن اشاره کرده آنجا که میگوید:«به سوره نساء و بعد از
آن به سوره مائده نگاه کن.فواصل غالب آیات در اوّلی همه جا منصوب است و در دومی اصلاً منصوبی وجود ندارد و به گونهای است که اگر این دو سوره را به هم بیامیزند هرگز آمیخته نمیشوند و آثار ترکیب ناموزون در آن نمایان است...».سبحان اللّه چه کسی به این بزرگوار این همه امتیازات روحی و صفات شریفه بخشیده است؟ او در ابتدا نوجوانی بود از اهل مکّه که هرگز با حکما و دانشمندان معاشرت نداشت.در عین حال در اسرار حکمت و دقایق حِکَم الهیه از افلاطون و ارسطو پیشی گرفت.با دانشمندان و علمای اخلاق و آداب هرگز معاشر نبود با این حال بر سقراط هم در این امر مقدم شد.او هرگز در میان شجاعان پرورش نیافته بود،زیرا اهل مکّه اهل تجارت بودند نه اهل پیکار و جنگ؛ولی از هر انسانی در روی زمین شجاعتر بود.کسی به«خَلَف الاحمر»(1)گفت:آیا عنبسه و بسطام (از دلیران معروف عرب) شجاعترند یا علی بن ابیطالب؟ در پاسخ گفت:عنبسه و بسطام را با افراد بشر مقایسه میکنند نه با کسی که برتر و بالاتر از آن است.بار دیگر سؤال کردند:به هر حال نتیجه را بگو.
گفت:به خدا سوگند اگر علی در صورت این دو فریاد میکشید آنها قالب ته میکردند پیش از آنکه به آنها حمله کند.
از نظر فصاحت هم که بنگریم علی علیه السلام فصیحتر از سحبان و قُسّ (فصحای معروف عرب) بود در حالی که قریش فصیحترین قبایل عرب نبود،بلکه گفتهاند قبیله جُرهم فصیحترین قبیله عرب بوده است.
از نظر زهد،علی علیه السلام زاهدترین و عفیفترین مردم دنیا بود.با اینکه قریش مردمی حریص و دوستدار دنیا بودهاند و اینها تعجب نیست در مورد کسی که محمد صلی الله علیه و آله مربی و پرورش دهنده او بوده و عنایت الهیه شامل حال او بود.(2)
و من کتاب له علیه السلام
إلی أخیهِ عَقیلِ بن أبی طالب،فی ذِکْر جَیْشٍ أنْفَذَه إلی بَعْضِ الْأَعْداءِ
وَهُوَ جَوابُ کِتابٍ کَتَبَهُ إلیْهِ عَقیلُ
از نامههای امام علیه السلام است
که آن را به عنوان پاسخ به برادرش عقیل بن ابیطالب درباره لشکری که به سوی بعضی از دشمنان گسیل داشته،نوشته است(1)
در مصادر نهج البلاغه آمده است که این نامه را قبل از مرحوم سید رضی، ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات و ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی و ابن قتیبہ دینوری در کتاب الامامة والسیاسة أورده اند.
مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۳۲). شرح بیشتری در باره سند این نامه را که مرتبط با خطبه بیست و نهم امیر مؤمنان علی علیه السلام است در جلد دوم همین کتاب (پیام امام امیرالمؤمنین علی ) ص ۲۰۳ آوردیم.
ماجرای این نامه چنین است که بعد از داستان حکمین،چون معاویه شنید علی علیه السلام بار دیگر آماده پیکار با او میشود،در وحشت فرو رفت و برای تضعیف اراده مردم کوفه و عراق دست به برنامههای ایذایی زد از جمله ضحاک بن قیس
1) 1.سند نامه:
را با سه هزار نفر لشکر به عراق فرستاد و گفت:هر کجا میرسید طرفداران علی را به قتل برسانید و اموالشان را غارت کنید و هرگز در یک جا نمانید؛شب در یک جا و روز در جای دیگر و از مقابله با لشکر علی بپرهیزید.ضحاک که مرد مغروری بود خود را به نزدیکی کوفه رسانید.امام علیه السلام سپاه بزرگی به فرماندهی حجر بن عدی فراهم کرد و او و لشکریانش را در هم کوبید.عدهای کشته شدند و بقیه از تاریکی شب استفاده کرده و فرار را بر قرار ترجیح دادند.
ماجرای حمله ضحاک اجمالا به عقیل که در مکّه بود رسید.سخت نگران شد و در این هنگام نامهای به برادرش امیر مؤمنان علی علیه السلام نوشت که خلاصه نامهاش چنین بود:خداوند تو را از هرگونه ناراحتی حفظ کند و از بلیات نگه دارد.من برای عمره به مکّه آمدم.عبداللّه بن سعد (برادر رضاعی عثمان بن عفان) را در مسیر دیدم که با چهل نفر از جوانان از فرزندان طلقا آمده بود.در چهرههای آنها آثار ناراحتی دیدم.گفتم:ای فرزندان دشمنان پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله به کجا میروید؟ میخواهید به دشمنان اسلام ملحق شوید شما از قدیم الایام دشمن ما بودهاید آیا میخواهید نور الهی را خاموش کنید؟ سپس هنگامی که به مکّه آمدم دیدم مردم درباره حمله ضحاک بن قیس به اطراف کوفه و غارتگریهای او سخن میگویند.اف بر این دنیا که مرد پستی همچون ضحاک را در برابر تو جسور ساخته؛مردی که کمترین ارزشی ندارد و من چنین پنداشتم که شیعیان و دوستانت دست از یاریت برداشتهاند.برادر! دستورت را برای من بنویس ما میخواهیم تا زندهایم با تو باشیم و با تو بمیریم.به خدا قسم دوست ندارم لحظهای بعد از تو زنده بمانم.به خداوند عز و جل سوگند که زندگی بعد از تو ناگوار است.
امام علیه السلام در پاسخ او نامه مورد بحث را نوشت و به او اطمینان داد که لشکریان ضحاک متلاشی شدهاند و بعد از دادن تلفاتی فرار کردند و عقیل خوشحال شد.
جالب توجّه است نویسنده مصادر نهجالبلاغه پس از ذکر این نامه (نامه عقیل) مینویسد:با توجّه به اینکه حمله ضحاک در اواخر عمر علی علیه السلام واقع شده و عقیل چنین نامهای حاکی از محبّت شدید و تسلیم فرمان علی علیه السلام به برادرش نوشته،پس آنچه بعضی میگویند که عقیل سرانجام برادرش امیر مؤمنان علیه السلام را رها کرد و به معاویه پیوست،دروغی بیش نیست.
این نامه به چند نکته اشاره دارد:
1.حمله جمعی از طرفداران معاویه به اطراف کوفه و برخورد شدید سپاهیان امام علیه السلام با او که منجر به شکست سخت آنها شد.
2.شکایت امام علیه السلام از قریش و اینکه آنها همانگونه که بر ضد رسول خدا صلی الله علیه و آله با یکدیگر متحد شدند،بر ضد امام علیه السلام نیز متّفق گشتند.
3.نظر امام علیه السلام در مورد کسانی که بیعت با آن حضرت را شکستند و به دشمن پیوستند و اینکه پیکار با آنها لازم است تا به سوی حق بازگردند.
4.یادآوری این نکته که اقبال و ادبار افراد در روح او اثر نمیگذارد و همچنان محکم و استوار در مقابل دشمن ایستاده و خم به ابرو نمیآورد.
فَسَرَّحْتُ إِلَیْهِ جَیْشاً کَثِیفاً مِنَ الْمُسْلِمِینَ،فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِکَ شَمَّرَ هَارِباً، نَکَصَ نَادِماً،فَلَحِقُوهُ بِبَعْضِ الطَّرِیقِ،وَقَدْ طَفَّلَتِ الشَّمْسُ لِلْإِیَابِ،فَاقْتَتَلُوا شَیْئاً کَلَا وَلَا،فَمَا کَانَ إِلَّا کَمَوْقِفِ سَاعَةٍ حَتَّی نَجَا جَرِیضاً بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ،لَمْ یَبْقَ مِنْهُ غَیْرُ الرَّمَقِ،فَلَأْیاً بِلأْیٍ مَا نَجَا.فَدَعْ عَنْکَ قُرَیْشاً وَتَرْکَاضَهُمْ فِی الضَّلَالِ،وَتَجْوَالَهُمْ فِی الشِّقَاقِ،وَجِمَاحَهُمْ فِی التِّیهِ،فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَی حَرْبِی کَإِجْمَاعِهِمْ عَلَی حَرْبِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَبْلِی،فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی،فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِی،وَسَلَبُونِی سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّی.
ترجمه
(در مورد ضحاک فرمانده لشکر معاویه توضیح خواسته بودی) من سپاهی انبوه از مسلمانان را به سوی او گسیل داشتم.هنگامی که این خبر به او رسید دامن فرار به کمر زد و با ندامت و پشیمانی عقبنشینی کرد؛ولی سپاهیان من در بعضی از جادهها به او رسیدند و این هنگامی بود که خورشید نزدیک به غروب بود.مدت کوتاهی این دو لشکر با هم جنگیدند و این کار به سرعت انجام شد؛ درست به اندازه توقف ساعتی (و ضحاک و لشکرش درمانده و پراکنده شدند) و در حالی که مرگ به سختی گلویش را میفشرد نیمه جانی از معرکه به در برد و از او جز رمقی باقی نمانده بود و سرانجام با سختی و مشقت شدید از مهلکه رهایی یافت.
(اما آنچه درباره مخالفتهای قریش با من گفتهای) قریش را با آن همه تلاشی که در گمراهی و جولانی که در دشمنی و اختلاف و سرگردانی در بیابان
ضلالت داشتند،رها کن.آنها با یکدیگر در نبرد با من همدست شدند همانگونه که پیش از من در مبارزه با رسول خدا صلی الله علیه و آله متحد گشته بودند.خدا قریش را به کیفر اعمالشان برساند آنها پیوند خویشاوندی را با من بریدند و خلافت فرزند مادرم (پیامبر صلی الله علیه و آله) را از من سلب کردند.
داستان ضحاک بن قیس
همان گونه که قبلاً گفته شد،این نامه پاسخی است از امام علیه السلام به برادرش عقیل درباره داستان حمله ضحاک بن قیس به اطراف کوفه و شکست سخت و عقبنشینی او،بنابراین ضمیر در«الیه»به ضحاک باز میگردد،هرچند بعضی از شارحان،این داستان را مربوط به«بُسر بن ارطاة»و حمله او به یمن دانستهاند و عجیب تر اینکه بعضی ضمیر را به معاویه باز گرداندهاند در حالی که هیچ یک از این دو صحیح نیست.
به هر حال امام علیه السلام در آغاز نامه که سیّد رضی آن را برای اختصار حذف کرده (مطابق آنچه در کتاب تمام نهجالبلاغه آمده و مصادر نهجالبلاغه نیز نقل کرده است) پس از حمد و ثنای الهی و دعای خیر برای عقیل اعلام میکند که نامه او به وسیله عبداللّه بن عبید ازدی به او رسیده و نگرانی او را از ماجرای حمله ضحاک به اطراف کوفه درک نموده است.
آنگاه برای رفع نگرانی برادر ماجرای لشکرکشی معاویه را به وسیله ضحاک چنین شرح میدهد و میفرماید:«من سپاهی انبوه از مسلمانان را به سوی او (ضحاک فرمانده لشکر معاویه) گسیل داشتم.هنگامی که این خبر به او رسید دامن فرار به کمر زد و با ندامت و پشیمانی عقبنشینی کرد؛ولی سپاه من در بعضی از جادهها به او رسید و این هنگامی بود که خورشید نزدیک به غروب
بود»؛ (فَسَرَّحْتُ(1)إِلَیْهِ جَیْشاً کَثِیفاً(2)مِنَ الْمُسْلِمِینَ،فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِکَ شَمَّرَ هَارِباً، وَ نَکَصَ(3)نَادِماً،فَلَحِقُوهُ بِبَعْضِ الطَّرِیقِ،وَ قَدْ طَفَّلَتِ الشَّمْسُ لِلْإِیَابِ).
«کثیف»به معنای انبوه و پر جمعیّت است و مطابق بعضی از روایات،عدد لشکر امام علیه السلام در اینجا چهار هزار نفر بود از افراد تازه نفس و آماده که همچون عقاب بر سر دشمن وارد شدند و به همین دلیل ضحاک و لشکرش فرار را بر قرار ترجیح دادند و از حمله خود به اطراف کوفه پشیمان گشتند؛ولی لشکر امام علیه السلام به تعقیب آنها پرداخت و نزدیک غروب به آنها رسید که شرح ماجرا در جملههای بعد از همین نامه خواهد آمد.
تعبیر به «مِنَ الْمُسْلمین» اشعار به این دارد که لشکر مخالف و فرمانده اصلی آنها در شام از مسلمانان نبودند.
تعبیر به «شمّر هارباً» در واقع سخریهای است نسبت به ضحاک،زیرا«شمّر» معمولاً به معنای دامن همت به کمر زدن برای انجام کار مهمی است،نه برای فرار که ضحاک آن را انتخاب کرده بود.
جمله «قد طفّلت الشمس» -با توجّه به اینکه طفول به معنای نزدیک شدن است-اشاره به این است که دو لشکر هنگامی به هم رسیدند که خورشید نزدیک غروب بود و تعبیر به«ایاب»کنایه از این است که خورشید صبحگاهان گویا از مقر خود به سوی ما میآید و عصرگاهان به مقرش باز میگردد و این تعبیر لطیفی است برای غروب آفتاب.
آنگاه در ادامه این سخن میفرماید:«مدت کوتاهی این دو لشکر با هم
1) «سحت» از ریشه «تسریح»، همان گونه که در شرح نامه ۳۴ گفتیم به معنای فرستادن کسی دنبال کاری است و به معنای هر گونه رها ساختن نیز آمده است.
2) «کثیف» به معنای انبوه از ریشه «کثافت» گرفته شده و در عربی به معنای آلودگی نیامده، بلکه این واژه در فارسی به معنای آلودگی است.
3) «نکص» از ریشه «نکص» بر وزن «مکث» و نکوص به معنای بازگشت و عقب نشینی است.
جنگیدند و این کار به سرعت انجام شد؛درست به اندازه توقف ساعتی (و ضحاک و لشکرش درمانده و پراکنده شدند) و در حالی که مرگ به سختی گلویش را میفشرد نیمه جانی از معرکه به در برد و از او جز رمقی باقی نمانده بود و با سختی و مشقت شدید از مهلکه رهایی یافت»؛ (فَاقْتَتَلُوا شَیْئاً کَلَا وَ لَا،فَمَا کَانَ إِلَّا کَمَوْقِفِ سَاعَةٍ حَتَّی نَجَا جَرِیضاً(1)بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ(2)،وَ لَمْ یَبْقَ مِنْهُ غَیْرُ الرَّمَقِ،فَلَأْیاً بِلأْیٍ مَا نَجَا).
فراموش نباید کرد که این ماجرا در خطبه 29 نیز به آن اشاره شده و آن خطبه و این نامه با یکدیگر هماهنگ است.
تعبیر به«کَلَا وَ لَا»به معنای این است که این کار به سرعت انجام گرفت هماهنگ تلفظ کردن«لا و لا»و در بعضی از تعبیرات در کلمات عرب«لا و ذا» گفته میشود و هر دو اشاره به همان کوتاهی زمان است که در فارسی به جای آن میگوییم:مانند یک چشم بر هم زدن.
تعبیر به «بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ» -با توجّه به اینکه مُخنّق به معنای گلوگاه است که اگر آن را فشار دهند انسان خفه میشود-اشاره به این است که لشکریان امام علیه السلام ضحاک را تا پای مرگ پیش بردند به گونهای که جز رمقی از او باقی نمانده بود.این تعبیر هم در عربی معمول است و هم در فارسی که وقتی شخصی را تحت فشار شدید قرار میدهند میگویند:گلویش را فشرد.
قابل توجّه است که ابراهیم ثقفی در کتاب الغارات ماجرایی را نقل میکند که تفسیری است بر جمله امام علیه السلام: «وَ لَمْ یَبْقَ مِنْهُ غَیْرُ الرَّمَقِ؛ جز رمقی از ضحاک باقی نمانده بود»میگوید:هنگامی که ضحاک از دست فرمانده لشکر علی علیه السلام «حجر بن عدی»فرار کرد شدیدا تشنه شد،زیرا شتر حامل آب را گم کرد.در این
حال لحظهای خواب خفیفی بر او عارض شد و به همین جهت از جاده منحرف گردید.هنگامی که بیدار گشت تنها چند نفر از لشکرش با او بودند و هیچ کس آب به همراه نداشت.بعضی از آنها را فرستاد تا آب پیدا کنند ولی پیدا نشد.
ناگهان مردی پیدا شد به او گفت ای بنده خدا تشنهام مرا سیراب کن.گفت:به خدا سوگند نمیدهم تا قیمت آن را بپردازی.گفت:قیمت آن چیست؟ گفت:
قیمتش دین توست.سپس داستان را ادامه میدهد تا اینکه سرانجام به جمعیتی رسیدند که در آنجا آب بود و سیراب شدند.(1)
تعبیر به «لَأْیاً بِلأْیٍ» با توجّه به اینکه لأی به معنای شدت است مفهومش این است که ضحاک و باقیمانده لشکرش با شدتی بعد از شدت،از آن مهلکه نجات یافتند.
سپس امام علیه السلام اشاره به بخش دیگری از نامه برادرش عقیل میکند که نوشته بود:عبداللّه بن سعد (برادر رضاعی عثمان بن عفان) را در مسیر دیدم که با چهل نفر از جوانان قریش به سوی مقصد نامعلومی میروند از آنها پرسیدم به کجا میروید ای فرزندان دشمنان پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله آیا میخواهید به معاویه ملحق شوید.امام علیه السلام میفرماید:«(اما آنچه درباره مخالفتهای قریش با من گفتهای) قریش را با آن همه تلاشی که در گمراهی و جولانی که در دشمنی و اختلاف و سرگردانی در بیابان ضلالت داشتند،رها کن.آنها با یکدیگر در نبرد با من همدست شدند همانگونه که پیش از من در مبارزه با رسول خدا صلی الله علیه و آله متحد گشته بودند»؛ (فَدَعْ عَنْکَ قُرَیْشاً وَ تَرْکَاضَهُمْ(2)فِی الضَّلَالِ،تَجْوَالَهُمْ(3)فِی الشِّقَاقِ(4)،
وَ جِمَاحَهُمْ(1)فِی التِّیهِ،فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَی حَرْبِی کَإِجْمَاعِهِمْ عَلَی حَرْبِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَبْلِی).
سپس میافزاید:«خدا قریش را به کیفر اعمالشان برساند آنها پیوند خویشاوندی را با من بریدند و خلافت فرزند مادرم (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) را از من سلب کردند»؛ (فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی! فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِی،وَ سَلَبُونِی سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّی).
جمله «فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی» با توجّه به اینکه«جوازی»جمع جازیة به معنای جزا و مکافات عمل است،مفهومش این است که مکافات اعمال قریش دامان آنها را بگیرد و گرفتار عواقب سوء اعمال خویش بشوند و این در واقع نفرینی است برای آنها که نه حق خویشاوندی را رعایت کردند و نه اجازه دادند امام علیه السلام به خلافتی که خدا برای او مقرر داشته بود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر آن تأکید فرموده بود و ضامن سعادت دین و دنیای مسلمانان بود برسد.
آری آنها در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله سرسختترین دشمنان آن حضرت بودند و آتش تمام جنگهای ضد اسلام به وسیله قریش و رؤسای آنها برافروخته شد و آخرین گروهی بودند که در برابر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تسلیم شدند و به او ایمان آوردند،در حالی که ایمان بسیاری از آنها صوری بود نه واقعی.
بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله با خلیفه و جانشین او امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز همان رفتار را کردند،بلکه بر اثر انگیزه انتقامجویی شدت عمل بیشتری به خرج دادند.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که روزی به علی علیه السلام خطاب کرد در حالی که گریان بود و اشک میریخت و فرمود:
«ضَغَائِنُ فِی صُدُورِ أَقْوَامٍ لَا یُبْدُونَهَا لَکَ إِلَّا مِنْ بَعْدِی؛ برای این گریه میکنم که کینههایی در سینههای گروهی
1) «جماح» به معنای سرکشی کردن است و جموح» بر وزن «قبول» در اصل به معنای حیوان چموش است سپس به انسان های سرکش و حتی حوادث و برنامه هایی که در اختیار انسان نیست اطلاق شده است.
وجود دارد و امروز قادر بر اظهار آن نیستند؛ولی بعد از من در برابر تو اظهار خواهند کرد».(1)
در ذیل خطبه 172 در جلد ششم همین کتاب (پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام) در شرح شکایتی که امام علیه السلام از قریش به پیشگاه خدا میکند گفتار مبسوطتری درباره دشمنیهای قریش نسسبت به آن حضرت دادهایم.
تعبیر به «ابْنِ أُمِّی» درباره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یا به جهت آن است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام هر دو از فرزندان فاطمه مخزومی دختر عمرو بن عمران مادر عبداللّه (پدر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله) و مادر ابوطالب (پدر گرامی امیر مؤمنان علیه السلام) بودند و یا به سبب اینکه فاطمه بنت اسد مادر امیر مؤمنان علیه السلام در آن زمان که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در کفالت ابیطالب بود همچون مادر به تربیت او میپرداخت،لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره او فرمود:
«فاطِمَةُ أُمّی بَعْدَ أُمّی؛ فاطمه بنت اسد بعد از مادرم (آمنه) مادرم بود».
1) مجمع الزوائد هیثمی، ج ۹، ص ۱۱۸ وکنزالعمال، ج ۱۳، ص ۱۷۶، ح ۳۶۵۲۳.
وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْیِی فِی الْقِتَالِ،فَإِنَّ رَأْیِی قِتَالُ الْمُحِلِّینَ حَتَّی أَلْقَی اللّهَ؛لَایَزِیدُنِی کَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِی عِزَّةً،وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّی وَحْشَةً،وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِیکَ-وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ-مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً،وَ لَا مُقِرّاً لِلضَّیْمِ وَاهِناً، وَ لَا سَلِسَ الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ،وَ لَا وَطِیءَ الظَّهْرِ لِلرَّاکِبِ الْمُتَقَعِّدِ،وَ لَکِنَّهُ کَمَا قَالَ أَخُو بَنِی سَلِیمٍ:
فَإِنْ تَسْأَلِینِی کَیْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِی
صَبُورٌ عَلَی رَیْبِ الزَّمَانِ صَلِیبُ
یَعِزُّ عَلَیَّ أَنْ تُرَی بِی کَآبَةٌ
فَیَشْمَتَ عَادٍ أَوْ یُسَاءَ حَبِیبُ
ترجمه
و اما آنچه درباره جنگ از من پرسیدهای و رأیم را خواستهای،عقیده من این است،با کسانی که پیمان شکنی (و نقض بیعت) و پیکار با ما را حلال میشمرند مبارزه کنم تا آنگاه که خدا را ملاقات نمایم (و چشم از جهان بپوشم) (در این راه) نه کثرت جمعیّت مردم در اطرافم بر عزت و قدرت من میافزاید و نه پراکندگی آنها از اطراف من موجب وحشتم میشود.(برادر!) هرگز گمان مبر که فرزند پدرت-هرچند مردم او را رها کنند-از در تضرع و خشوع (در برابر دشمن) درآید،یا در برابر ظلم و ستم سستی به خرج دهد،یا زمام خویش را به دست هر کس بسپارد،و یا به این و آن سواری دهد؛ولی وضع من همانگونه است که شاعر بنی سلیم گفته است:
هرگاه از من بپرسی چگونهای؟ میگویم:در برابر مشکلات زمان صبور و بااستقامتم!
بر من سخت است که غم و اندوه در چهرهام دیده شود که موجب شماتت دشمن یا ناراحتی دوست گردد».
دست از مبارزه با خائنان بر نمیدارم
سخن امام علیه السلام در این بخش از نامه،ناظر به مطلبی است که عقیل در پایان نامه خود که سابقاً گذشت آورده بود که:«فرزند مادرم! نظر خود را درباره جنگ با مخالفان صریحا اظهار کن.اگر میخواهی تا پای مرگ بجنگی من و فرزندانم با تو هستیم و من هرگز دوست ندارم لحظهای بعد از تو زنده بمانم»،امام علیه السلام میفرماید:«و اما آنچه درباره جنگ از من پرسیدهای و رأیم را خواستهای،عقیده من این است،با کسانی که پیمانشکنی (و نقض بیعت) و پیکار با ما را حلال میشمرند بجنگم تا آنگاه که خدا را ملاقات کنم (و چشم از جهان بپوشم)»؛ (وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْیِی فِی الْقِتَالِ،فَإِنَّ رَأْیِی قِتَالُ الْمُحِلِّینَ حَتَّی أَلْقَی اللّهَ).
تعبیر به«مُحِلِّینَ»یا اشاره به کسانی است که بیعت او را شکستند و در بصره پرچم جنگ جمل را برافراشتند و کسانی که بعدا به آنها پیوستند(1)و یا اشاره به ستمگران شام است که جنگ با او را در صفین حلال شمردند و بعد از واقعه صفین نیز همان راه نادرست شیطانی را ادامه دادند.ظاهر این است که هر دو گروه را شامل میشود.
آنگاه امام علیه السلام برای اینکه اراده قاطع خود را در این مبارزه پیگیر به برادرش نشان دهد و به او اطمینان بخشد که مخالفت گروه زیادی از این پیمانشکنان تأثیری در اراده او ندارد میفرماید:«(در این راه) نه کثرت جمعیّت مردم در اطرافم بر عزت و قدرت من میافزاید و نه پراکندگی آنها از اطراف من موجب
1) در صحاح اللغة آمده است که محل به کسی می گویند که پیمان خود را شکسته و از آن خارج شده است.
وحشتم میشود»؛ (لَا یَزِیدُنِی کَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِی عِزَّةً،وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّی وَحْشَةً).
شعاری است آمیخته با شعور و معرفت بسیار و برگرفته از آیات شریفه قرآن:
«أَ لَیْسَ اللّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ»(1)و یا «فَلا تَخْشَوُا النّاسَ وَ اخْشَوْنِ»(2)و امثال آن و نشان میدهد که اولیای الهی و مردان بزرگ الهی با تکیه بر پروردگار هرگز از انبوه مخالفان وحشت نمیکردند و از کثرت موافقان مغرور نمیشدند.اگر همه مسلمانان این سخن بزرگ امام علیه السلام را شعار خویش سازند به یقین در برابر هجمه سیاسی و نظامی و فرهنگی غرب،حالت انفعالی به خود راه نمیدهند و سرانجام در تمام این جبههها پیروز خواهند شد.
سپس امام علیه السلام در گفتاری پر معنا و کوبنده،برادرش را خطاب کرده میفرماید:
«(برادر) هرگز گمان مبر که فرزند پدرت-هرچند مردم او را رها کنند-از در تضرع و خشوع (در برابر دشمن) در آید یا در برابر ظلم و ستم سستی به خرج دهد یا زمام خویش را به دست هر کس بسپارد و یا به این و آن سواری دهد»؛ (وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِیکَ-وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ-مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً،وَ لَا مُقِرّاً لِلضَّیْمِ(3)وَاهِناً،وَ لَا سَلِسَ(4)الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ،وَ لَا وَطِیءَ(5)الظَّهْرِ لِلرَّاکِبِ الْمُتَقَعِّدِ).
این عبارت چهارگانه که امام علیه السلام بیان فرموده مراحل مختلف تسلیم در مقابل دشمن را بیان میدارد که هر یک از دیگری بدتر است؛نخست اینکه در برابر دشمن به تضرع و خشوع و تقاضا بنشیند و دیگر اینکه از قدرت دشمن بهراسد و سستی کند و تسلیم شود و سوم اینکه افزون بر تسلیم،زمام خود را به دست او بسپارد که تا هر جا خاطر خواه اوست ببرد و سرانجام اینکه پشت خود را خم
کند و در مسیر خواستههای دشمن به او سواری دهد.
چه تعبیرات دقیق و زیبا و گویایی که از نهایت فصاحت و بلاغت کلام امام علیه السلام حکایت دارد و حضرت تسلیم در برابر دشمن را در تمام اشکالش ترسیم کرده و از خود نفی میکند.
تعبیر به«مُتَقَعِّدِ»که در بعضی از نسخ «مقتعد» آمده،به معنای کسی است که جایی را محل نشستن خود انتخاب کرده و اشاره به سواری است که بر مرکب خود نشسته و تنها در مسیر از آن استفاده نمیکند،بلکه در تمام حاجات خود از آن بهره میگیرد؛گاه میایستد و با کسی سخن میگوید،گاه همانطور که سوار است چیزی میخرد و گاه چیزی به دیگری تحویل میدهد.خلاصه بر مرکب نشسته و بیخیال از سنگینی وزنش بر دوش مرکب همه کارهای خود را سواره انجام میدهد.
امام علیه السلام در پایان این نامه برای تأکید بیشتر بر عزم راسخ و اراده آهنین خود در برابر دشمن به شعر شاعری از طایفه بنی سلیم متمثل میشود و میفرماید:«ولی وضع من همانگونه است که شاعر بنی سلیم گفته است:
هرگاه از من بپرسی چگونهای میگویم:در برابر مشکلات زمان صبور و بااستقامتم.
بر من سخت است که غم و اندوه در چهرهام دیده شود که موجب شماتت دشمن یا ناراحتی دوست گردد»؛ (وَ لَکِنَّهُ کَمَا قَالَ أَخُو بَنِی سَلِیمٍ:
فَإِنْ تَسْأَلِینِی کَیْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِی
صَبُورٌ عَلَی رَیْبِ(1)الزَّمَانِ صَلِیبُ(2)
یَعِزُّ عَلَیَّ أَنْ تُرَی بِی کَآبَةٌ(3)
یکی از شعرای فارسی زبان دو شعر بالا را به این صورت سروده است:
الا ای آنکه میپرسی ز حالم
صبورم من به سختیهای عالم
نخواهم غم ببینی در رخ من
که گردد دوست غمگین،شاد دشمن
در اینکه این شعر از کیست اختلاف نظر است؛ابن ابی الحدید در شرح خود میگوید آن را به عباس بن مرداس سلمی نسبت دادهاند؛ولی اظهار میدارد که من آن را در دیوان او ندیدم.
مرحوم تستری در شرح نهجالبلاغه خود میگوید:این دو بیت از صخر عمرو سلمی است و جریان چنین بود که بعضی از دشمنانش با نیزه به پهلوی او زدند.
او یک سال در بستر خوابیده بود و محل زخم عفونت کرده بود و به صورت لخته بزرگی روی زخم آشکار شده بود آن را با کاردی بریدند شاید بهبودی یابد.
شنید خواهرش درباره صبر او سخن میگوید او در پاسخ خواهرش این دو بیت و اشعار دیگری را سرود.(1)
1) شرح نهج البلاغه علامه تستری، ج ۷، ص ۵۰۲.
و من کتاب له علیه السلام
إِلی مُعاوِیَةِ
از نامههای امام علیه السلام است
که در پاسخ معاویه نگاشته(1)
این نامه آغازی دارد که مرحوم سید رضی آن را حذف کرده و طبق روش گزینشی خود تنها ذیل نامه را آورده است. مرحوم ابن میثم و ابن ابی الحدید هر دو صدر نامه را که بعدا به آن اشاره خواهد شد در شرح نهج البلاغه خود آورده اند و این نشان می دهد که آنها به مدرکی غیر از نهج البلاغه دست یافته بودند که صدر نامه را در بر داشته است ( مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۳۲).
این نامه همان گونه که ذیلاً در بحث سند نامه آمده آغازی دارد که سیّد رضی از آن صرف نظر کرده است.برای فهم تمام نامه لازم است آغاز آن را نیز در اینجا بیاوریم و قبل از آن به این نکته نیز باید توجّه داشت که این یک نامه ابتدایی از امام علیه السلام به معاویه نبود،بلکه پاسخی بود به نامهای که معاویه خدمت آن حضرت فرستاد.گرچه متن نامه معاویه در دست نیست و هیچ یک از شارحان نهج البلاغه
1) ١. سند نامه:
نیز آن را ذکر نکردند ولی از پاسخ امام علیه السلام فی الجمله معلوم میشود که معاویه به سه نکته در نامه خود اشاره کرده:نخست اینکه برای حقانیّت خود به اینکه از طرف عُمر به این مقام منصوب شده استناد جسته است و دیگر اینکه به امام علیه السلام پیشنهاد کرده شام و مصر را در اختیار او بگذارد و اجازه دهد بعد از امام علیه السلام سرپرستی تمام حکومت اسلامی را به دست بگیرد و دیگر اینکه در مورد قتل عثمان،امام علیه السلام را متهم ساخته و داعیه خونخواهی قتل او و انتقام از قاتلان را دارد.
امام علیه السلام در پاسخ او چنین مینویسد:
«أَمّا بَعْدُ،فَإِنَّ الدُّنْیَا حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ ذَاتُ زینَةٍ وَ بَهْجَةٍ،لَمْ یَصْبُ إِلَیْهَا أَحَدٌ إِلّا شَغَلَتْهُ بِزینَتِهَا عَمّا هُوَ أَنْفَعُ لَهُ مِنْهَا وَ بِالآخِرَةِ أُمِرْنَا،وَ عَلَیْهَا حُثِثْنَا فَدَعْ،یَا مُعَاوِیَةُ،مَا یَفْنی، اعْمَلْ لِمَا یَبْقی،وَ احْذَرِ الْمَوْتَ الَّذی إِلَیْهِ مَصیرُکَ،وَ الْحِسَابَ الَّذی إِلَیْهِ عَاقِبَتُکَ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّهَ-تَعَالی-إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً حَالَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ مَا یَکْرَهُ،وَوَفَّقَهُ لِطَاعَتِهِ، وَ إِذَا أَرَادَ اللّهُ بِعَبْدٍ سُوءاً أَغْرَاهُ بِالدُّنْیَا،وَ أَنْسَاهُ الآخِرَةَ،وَ بَسَطَ لَهُ أَمَلَهُ،وَ عَاقَّهُ عَمّا فیهِ صَلَاحُهُ وَ قَدْ وَصَلَنی کِتَابُکَ،فَوَجَدْتُکَ تَرْمی غَیْرَ غَرَضِکَ،وَ تَنْشُدُ غَیْرَ ضَالَّتِکَ، وَ تَخْبِطُ فی عَمَایَةٍ،وَ تَتیهُ فی ضَلَالَةٍ،وَ تَعْتَصِمُ بِغَیْرِ حُجَّةٍ،وَ تَلُوذُ بِأَضْعَفِ شُبْهَةٍ فَأَمّا سُؤَالُکَ إِلَیَّ الْمُتَارَکَةَ وَ الإِقْرَارَ لَکَ عَلَی الشّامِ،فَلَوْ کُنْتُ فَاعِلاً ذَلِکَ الْیَوْمَ لَفَعَلْتُهُ أَمْسِ وَ أَمّا قَوْلُکَ:إِنَّ عُمَرَ وَلّاکَهَا،فَقَدْ عَزَلَ مَنْ کَانَ وَلّاهُ صَاحِبُهُ،وَعَزَلَ عُثْمَانُ مَنْ کَانَ عُمَرُ وَلّاهُ وَ لَمْ یُنْصَبْ لِلنّاسِ إِمَامٌ إِلّا لِیَری مِنْ صَالِحِ الأُمَّةِ مَا قَدْ کَانَ ظَهَرَ لِمَنْ کَانَ قَبْلَهُ،أَوْ خَفِیَ عَنْهُمْ عَیْبُهُ،وَ الأَمْرُ یَحْدُثُ بَعْدَهُ الأَمْرُ،وَ لِکُلِّ وَالٍ رَأْیٌ وَ اجْتِهَادٌ؛
اما بعد (از حمد و ثنای الهی بدان) دنیا ظاهراً شیرین و سرسبز و زیبا و بهجتانگیز است.هرکس به آن برسد او را مشغول زرق و برق خود میسازد و از آنچه برای او سودمندتر است باز میدارد،در حالی که ما مأمور به آخرت هستیم و بر آن تشویق و ترغیب شدهایم.ای معاویه آنچه را فانی میشود رها کن
و برای آنچه باقی و پایدار است عمل نما و از مرگی که پایان کار تو و حسابی که سرانجام توست بپرهیز و بدان خداوند متعال هرگاه خیر بندهای را بخواهد میان او و آنچه خداوند آن را ناپسند میشمارد مانع میشود و او را برای اطاعت خود موفق میدارد و هنگامی که برای بندهای بد بخواهد،او را به دنیا تشویق میکند و آخرت را از خاطر او میبرد،آرزویش را دور و دراز میکند و از آنچه صلاح اوست او را باز میدارد.
نامه تو به من رسید دیدم به سویی تیر پرتاب میکنی که هدف تو نیست و به دنبال چیزی غیر از گمشده خود میگردی و در مسیر خود با نابینایی و در وادی ضلالت گام برمیداری و بدون دلیل سخن میگویی و به ضعیفترین شبهه چنگ میزنی.
اما اینکه از من خواستهای در برابر متارکه جنگ،حکومت شام (و مصر) را به تو واگذارم اگر من امروز آماده چنین کاری بودم دیروز (که هنوز جنگی در کار نبود) انجام میدادم و اما اینکه گفتهای:عمر تو را به این مقام منصوب کرد (فراموش نکن که) عمر افرادی را که قبل از او ابو بکر به مقاماتی منصوب کرده بود عزل نمود و عثمان نیز کسانی را که عمر نصب کرده بود معزول داشت.
امام علیه السلام و پیشوا برای این نصب شده است که مصالح امّت را در نظر بگیرد خواه برای آن کس که پیش از او بوده آشکار و یا عیب او (والی) پنهان شده باشد و امور یکی پس از دیگری رخ میدهد و هر پیشوایی رأی و اجتهاد خود را دارد، بنابراین منصوب شدن تو از طرف عمر به ولایت شام هیچ امتیازی برای تو ایجاد نمیکند».(1)
آنچه مرحوم سیّد رضی در نهجالبلاغه آورده در دنبال این بخش از نامه است.
1) تمام نهج البلاغه، ص ۸۳۸ و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۵۳.
به هر حال،آن قسمت را که در نهجالبلاغه آمده میتوان به دو بخش تقسیم کرد:
نخست سرزنش معاویه به علت پیروی از هوای نفس و نادیده گرفتن حقایق و پیمانهای الهی.
و دیگر،پاسخ به دفاعهای معاویه از عثمان و مطالبه قاتلان او از امام علیه السلام.
فَسُبْحَانَ اللّهِ! مَا أَشَدَّ لُزُومَکَ لِلْأَهْوَاءَ الْمُبْتَدَعَةِ،وَالْحَیْرَةِ الْمُتَّبَعَةِ،مَعَ تَضْیِیعِ الْحَقَائِقِ وَاطِّرَاحِ الْوَثَائِقِ،الَّتِی هِیَ للّهِِ طِلْبَةٌ،وَعَلَی عِبَادِهِ حُجَّةٌ.
فَأَمَّا إِکْثَارُکَ الْحِجَاجَ عَلَی عُثْمَانَ وَقَتَلَتِهِ،فَإِنَّکَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَیْثُ کَانَ النَّصْرُ لَکَ،وَخَذَلْتَهُ حَیْثُ کَانَ النَّصْرُ لَهُ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
سبحان اللّه! تو چقدر بر هوا و هوسهای بدعتآمیز و سرگردانیهایی که پیوسته از آن پیروی میکنی اصرار داری! این کار توأم با نادیده گرفتن حقایق و دور افکندن پیمانهایی است که خدا آن را طلب کرده و حجت بر بندگان اوست.
اینکه پیوسته به خون عثمان و قاتلان او استدلال میکنی (و گویا خود را ولی دم عثمان و مطالبه کننده خون او میپنداری بسیار شگفتآور است،زیرا) تو آنجا به یاری عثمان برخاستی که در حقیقت یاری خودت بود ولی آنجا که یاری عثمان بود،دست از یاریش برداشتی (و او به آن سرنوشت گرفتار آمد) والسلام.
تو را با خونخواهی عثمان چکار؟
همان گونه که اشاره شد متأسفانه تا آنجا که ما اطّلاع داریم سیره نویسان و مورخان،متن نامه معاویه را نیاوردهاند،هر چند بخشهایی از آن از پاسخ
امام علیه السلام روشن میشود.از این قسمت نامه امام علیه السلام که معاویه را شدیدا به سبب هوا پرستی سرزنش میکند چنین بر میآید که او سخنانی جسورانه و نابخردانه در نامه خود به امام علیه السلام نوشته است،از این رو امام علیه السلام میفرماید:«سبحان اللّه تو چقدر بر هوا و هوسهای بدعتآمیز و سرگردانیهایی که پیوسته از آن پیروی میکنی اصرار داری! این کار توأم با نادیده گرفتن حقایق و دور افکندن پیمانهایی که خدا آن را طلب کرده و حجت بر بندگان اوست»؛ (فَسُبْحَانَ اللّهِ! مَا أَشَدَّ لُزُومَکَ لِلْأَهْوَاءَ الْمُبْتَدَعَةِ،وَ الْحَیْرَةِ الْمُتَّبَعَةِ،مَعَ تَضْیِیعِ الْحَقَائِقِ وَ اطِّرَاحِ(1)الْوَثَائِقِ،الَّتِی هِیَ للّهِِ طِلْبَةٌ،وَ عَلَی عِبَادِهِ حُجَّةٌ).
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و پر معنا عوامل انحراف معاویه را در چهار چیز خلاصه میکند:نخست پیروی از هوا و هوس و دیگر متابعت از عوامل سرگردانی و سوم چشم فرو بستن بر واقعیّتها و چهارم شکستن عهد و پیمانهای الهی است.
روشن است که هر یک از اینها به تنهایی میتواند انسان را به پرتگاه سقوط بکشاند تا چه رسد که همه اینها در کسی جمع باشد.
حقایقی را که امام علیه السلام به آن اشاره کرده و میفرماید معاویه آنها را ضایع نموده،ویژگیهای منحصر به فرد امام علیه السلام در اسلام است که از آغاز بعثت پیغمبر صلی الله علیه و آله تا آخرین ایام انجام گرفت.فراموش کردن سوابق خود معاویه در عصر جاهلیّت و فجایع پدر و مادرش به گونهای است که هیچ عاقلی به خود اجازه نمیدهد ویژگیهای امام علیه السلام را با او مقایسه کند.با این حال وی میخواست جانشین امام گردد و در حیات امام علیه السلام نیز بخش عظیمی از کشور اسلامی در اختیارش باشد.
«وَثائق»(پیمانها) اشاره به پیمانهایی است که از هر آدم با ایمانی گرفته شده
1) «اطراح» از ریشه «طرح» به معنای دور افکندن است.
که در برابر حکم الهی تسلیم باشد و جمله «الّتی هِیَ للّهِِ طِلْبَةٌ» -با توجّه به اینکه «طلبة»به معنای مطلوب است اشاره به این است که خداوند وفای به تمام این پیمانها را از بندگانش مطالبه میکند.
از یک سو هر انسان با ایمانی به متقضای «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ ...»(1)امانت دار الهی است و از سوی دیگر به مقتضای «وَ أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ»(2)اطاعت فرمان خداو پیامبر صلی الله علیه و آله از او خواسته شده و از سوی سوم به مقتضای «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ»(3)ترک عبادت و پیروی شیطان از او طلب شده است.اینها و مانند آن همه پیمانهای الهی هستند و خدا حجت را بر بندگانش به مقتضای آنها تمام کرده است.
آنگاه امام علیه السلام در بخش دوم از این نامه میفرماید:«اینکه تو بسیار به ریخته شدن خون عثمان و قاتلان او استدلال میکنی (و گویا خود را ولی دم عثمان و مطالبه کننده خون او میپنداری بسیار شگفتآور است،زیرا) تو آنجا به یاری عثمان برخاستی که در حقیقت یاری خودت بود؛ولی آنجا که یاری عثمان بود، دست از یاریش برداشتی (و او به آن سرنوشت گرفتار آمد) والسلام»؛ (فَأَمَّا إِکْثَارُکَ الْحِجَاجَ(4)عَلَی عُثْمَانَ وَ قَتَلَتِهِ،فَإِنَّکَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَیْثُ کَانَ النَّصْرُ لَکَ، وَ خَذَلْتَهُ حَیْثُ کَانَ النَّصْرُ لَهُ،وَ السَّلَامُ).
امام علیه السلام چه تعبیر جالبی در اینجا میفرماید،زیرا میدانیم و تاریخ نیز شاهد و گویای این مطلب است که عثمان از معاویه کمک خواست و معاویه لشکری برای کمک به او فرستاد؛اما دستور داد در نزدیکی مدینه اطراق کنند و پیش نروند گویا میخواست عثمان کشته شود و زمینه برای خلافت او فراهم گردد
و بعد هم بگوید من به یاریش شتافتم اما دیر رسیدم.
بلاذری مورخ معروف میگوید:هنگامی که عثمان کسی را به سوی معاویه فرستاد و از او تقاضای کمک کرد معاویه«یزید بن اسد قسری»را با لشکری به سوی او گسیل داشت و به او دستور داد هنگامی که به«ذی خشب»(محلی در نزدیکی مدینه) رسیدی در آنجا بمان و از آنجا حرکت نکن.نگو حاضر چیزی را میبیند که غایب نمیبیند حاضر منم و غایب تویی.یزید در ذی خشب ماند تا عثمان کشته شد.در این هنگام معاویه دستور بازگشت به او داد و او با لشکرش به شام باز گشت.
بلاذری در اینجا میافزاید:منظور معاویه این بود که عثمان کشته شود و او مردم را به سوی خود بخواند.(1)
جالب اینکه مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود بعد از ذکر این قصه میگوید:تمام شواهد از سیره معاویه گواهی میدهد که این روایت عین واقعیّت است؛هنگامی که اوضاع برگشت و معاویه دید خون عثمان بهانه خوبی برای دعوت مردم به سوی خویش است.پیراهن عثمان را علم کرد و گریه دروغین سر داد و احساسات مردم را برانگیخت از همه عجیبتر اینکه هنگامی که امیر مؤمنان علی علیه السلام شهید شد و او بر تخت خلافت اسلامی تکیه کرد نه تنها کاری با قاتلان عثمان نداشت،بلکه آنها را با آغوش باز پذیرفت و به آنها جایزه داد.
برای اطلاع بیشتر از این موضوع کتابی را که عقاد درباره معاویه نوشته باید مطالعه کرد.(2)
نامه معاویه به ابن عباس و پاسخ او به وی
از نکات جالبی که ابن ابی الحدید ذیل نامه مورد بحث آورده است نامهای است که معاویه به ابن عباس به هنگام صلح با امام حسن علیه السلام نوشت و در آن از وی دعوت کرد که با او بیعت کند.از جمله مطالب نامه این بود:«به جانم سوگند اگر تو را به علت قتل عثمان میکشتم،امید داشتم مورد رضای خدا و تصمیمی صحیح و درست باشد،زیرا تو از کسانی بودی که برای قتل او کوشش کردی و او را یاری نکردی و از کسانی که در ریختن خون او شرکت داشتی.من با تو صلح نکردم که صلح مانع از اقدام بر ضد تو باشد و اماننامهای نیز از من نداری».
ولی ابن عباس از این تهدید معاویه نترسید و جواب کوبنده طولانی به او داد که بخشی از آن چنین است:«و اما اینکه گفتهای من از کسانی بودم که کوشش برای قتل عثمان کردم و دست از یاری او کشیدم و با کسانی که خون او را ریختند همکاری کردم (و نیز اضافه کرده بودی) که میان من و تو صلحی نیست که مانع از اقدام بر ضد من گردد،من به خدا سوگند میخورم که تو در انتظار قتل او بودی و دوست داشتی که هلاک شود و با آگاهی از وضع او کسانی را که نزد تو بودند از یاری او باز داشتی.نامه او به تو رسید و فریادش را که استغاثه میکرد و یاری میطلبید شنیدی و تو به او توجّه نکردی تا زمانی که از در عذرخواهی در آمدی در حالی که میدانستی آنها (کسانی که بر ضد او شوریدهاند) رهایش نمیکنند تا کشته شود و آنگونه که تو میخواستی سرانجام کشته شد.سپس دانستی که مردم هرگز ما و تو را یکسان نمیدانند،لذا به سوگ عثمان نشستی و خون او را به گردن ما افکندی و پیوسته میگویی عثمان مظلوم کشته شد.اگر او مظلوم کشته شده است تو از همه ظالمان (در حق او) ظالمتری سپس پیوسته پایین و بالا رفتی و نشست و برخاست نمودی تا جاهلان را اغوا کنی و با کمک سفیهان با
حق ما مبارزه کردی تا به آنچه میخواستی رسیدی و نمیدانم شاید این آزمایشی برای شماست و مایه بهرهگیری تا مدتی معین(جمله اخیر برگرفته از آیه 111 از سوره انبیاست که میفرماید: «وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکُمْ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ» است.(1)
از این نامه معاویه به ابن عباس و همچنین نامه او به امام علیه السلام به خوبی استفاده میشود که او بیشرمانه قتل عثمان را که خودش در آن سهیم بود برای رسیدن به اهدافش به هر کس که مایل بود نسبت میداد تا مردم جاهل را بر ضد او بشوراند و او را در برابر خواستههای خود تسلیم کند در حالی که تمام شواهد تاریخی نشان میدهد که او در باطن خواهان قتل عثمان بود و گامی برای یاری او بر نداشت در حالی که عثمان صریحاً از وی کمک خواسته بود.به تعبیر محمد بن مسلمه انصاری که در پاسخ معاویه نگاشت:تو در حیات عثمان دست از یاریش برداشتی و بعد از مرگش به یاریش برخاستی (وَلَئِنْ کُنْتَ نَصَرْتَ عُثْمْانَ مَیّتاً لَقَدْ خَذَلْتَهُ حَیّاً).(2)
در جلد اوّل همین کتاب (پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام) صفحه 421 و جلد 2، صفحه 480 و جلد 3،صفحه 226 توضیحات قابل توجهی درباره نامه امام علیه السلام به معاویه برای بیعت و اشارهای به علل قتل عثمان آمده است.
و من کتاب له علیه السلام
إلی أهْلِ مِصْرَ لَمّا وَلّی عَلَیْهِمُ الْأَشْتَرَ
از نامههای امام علیه السلام است
به اهل مصر در آن هنگام که مالک اشتر را برای زمامداری آنها برگزید(1)
این نامه را جمعی از مورخان و عالمان که قبل از سید رضی می زیسته اند در کتاب های خود آورده اند؛ از جمله طبری در تاریخ معروف خود در حوادث سال ۳۸ هجری و شیخ مفید در کتاب های اختصاص و امالی و ابن هلال ثقفی در دو مورد از کتاب الغارات در مورد اول از صعصعة بن صوحان و در مورد دوم از مدائنی از یکی از خادمان مالک اشتر نقل کرده که گفته است: هنگامی که مالک اشتر (در اثنای راه مصر به سبب سم معاویه) چشم از جهان فروبست نامه ای را دیدند که بر پای او بسته شده بود که این نامه خطاب به اهل مصر
بود از امیر مؤمنان علی (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۳۶).
میدانیم امام علیه السلام نامهای به دست مالک اشتر داد که برنامه عملی و روش کشورداری را در زمینههای مختلف به او آموخت.این نامه به عهدنامه مالک اشتر معروف شده که نامه 53 از نهجالبلاغه است و خواهد آمد.نامههای دیگری نیز به اهل مصر-در آستانه فرستادن او به عنوان زمامداری مصر-نوشت که یکی از
1) ١. سند نامه:
آنها این نامه و دیگری نامه 62 است.از تمام اینها مقام و شخصیت مالک به عنوان انسانی قوی و با ایمان و مدیر و مدبر و مخلص و شجاع روشن میشود.
نامه مورد بحث در واقع از دو بخش تشکیل شده است:بخش اوّل،مدح و تمجیدی از مردم مصر است که به حمایت از اسلام برخاستند در زمانی که ظلم و فساد صحنه زمین را فرا گرفته بود و حق و عدالت از جامعه بشری رخت بر بسته بود و منکرات و زشتیها جوامع را آلوده ساخته بود.
در بخش دوم به معرفی مالک به عنوان فردی بسیار ممتاز و دارای تمام صفاتی که شایسته یک فرماندار و فرمانده است،میپردازد و تعبیرات بسیار بلندی درباره مالک میفرماید که درباره کمتر کسی دیگر شده و به دنبال آن به مردم مصر فرمان میدهد قدر او را بشناسند و سر بر فرمانش دهند.
مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ،إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ غَضِبُوا للّهِِ حِینَ عُصِیَ فِی أَرْضِهِ،وَذُهِبَ بِحَقِّهِ،فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَی الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ،وَالْمُقِیمِ الظَّاعِنِ،فَلَا مَعْرُوفٌ یُسْتَرَاحُ إِلَیْهِ،وَلَا مُنْکَرٌ یُتَنَاهَی عَنْهُ.
ترجمه
این نامه از بنده خدا علی امیر مؤمنان به سوی مردمی است که برای خدا خشمگین شدند در آن هنگام که در زمینش عصیان شده و حق او از بین رفته بود، در آن هنگام که جور و ستم خیمه خود را بر سر نیکوکار و بدکار و حاضر و مسافر زده بود،زمانی که نه معروف و نیکی وجود داشت که انسان در کنارش احساس آرامش کند و نه از منکر و زشتیها اجتناب میشد (تا مشمول لطف خدا گردد).
مصریان فداکار
امام علیه السلام در آغاز نامه-چنان که اشاره شد-توصیف بلیغی از مردم مصر میکند و میفرماید:«این نامه از بنده خدا علی امیر مؤمنان به سوی مردمی است که برای خدا خشمگین شدند در آن هنگام که در زمینش عصیان شده و حق او از بین رفته بود،در آن هنگام که جور و ستم خیمه خود را بر سر نیکوکار و بدکار و حاضر و مسافر زده بود،زمانی که نه معروف و نیکی وجود داشت که انسان در کنارش احساس آرامش کند و نه از منکر و زشتیها اجتناب میشد (تا مشمول لطف
خدا گردد)»؛ (مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ،إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ غَضِبُوا للّهِِ حِینَ عُصِیَ فِی أَرْضِهِ،وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ،فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ(1)عَلَی الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ،وَ الْمُقِیمِ وَ الظَّاعِنِ(2)،فَلَا مَعْرُوفٌ یُسْتَرَاحُ إِلَیْهِ،وَ لَا مُنْکَرٌ یُتَنَاهَی عَنْهُ).
در اینکه این تعبیرات اشاره به چه زمانی است قاطبه شارحان نهجالبلاغه آن را اشاره به زمانی میدانند که عبداللّه بن ابی سرح جنایتکار معروف،از سوی عثمان به فرمانداری مصر برگزیده شده بود.او هم با جمعی از ظالمان و اوباش به ظلم و ستم بر مردم مصر پرداخت و نسبت به قوانین اسلامی کاملا بیاعتنا بود؛نه امر به معروف را عملا به رسمیت میشناخت نه گامی در راه نهی از منکر برمیداشت.
فراموش نکنیم که عبداللّه بن ابی سرح همان کسی است که در آغاز جزء کاتبان وحی بود؛ولی به علت خیانتش پیغمبر صلی الله علیه و آله بر او غضب کرد و آیهای از قرآن در مذمت او نازل شد.او به مرتدان و مشرکان پیوست و بر ضد اسلام توطئه کرد و به هنگام فتح مکّه یکی از افراد معدودی بود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمان قتل آنها را صادر نمود و چون عبداللّه برادر رضاعی عثمان بود،عثمان او را نزد خود پنهان ساخت.سپس او را نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آورد و برای او امان خواست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله از او روی برگرداند.عثمان سه بار این کار را تکرار کرد.پیامبر صلی الله علیه و آله سرانجام پذیرفت و به او امان داد.هنگامی که عثمان با عبداللّه از نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله بیرون رفت پیغمبر صلی الله علیه و آله به اطرافیان خود فرمود:من بار اوّل و دوم که سکوت کردم برای این بود که یکی از شما برخیزد و گردن این خائن را بزند.مردی از انصار عرض کرد:چه خوب بود اشارهای به من میکردید ای رسول خدا.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:شایسته انبیا نیست که نگاههای پنهانی کنند.(1)
به هر حال مردم مصر بر ضد این مرد جنایتکار شوریدند؛ولی او محکم در جای خود نشسته بود.به همین دلیل جمعیّت دو هزار نفری از مصر حرکت کردند به این قصد که فرمان عزل او را از عثمان بخواهند ولی عثمان نه تنها حاضر نشد که او را معزول دارد؛بلکه نامهای نوشت و با غلام خود برای عبداللّه فرستاد به این مضمون که به او توصیه کرده بود بعضی از سران معترضان را در برابر چشم مردم به دار آویزد و بعضی را شدیدا مجازات کند تا عبرت همگان گردد.معترضانِ مصری نامه را از غلام کشف کردند و فریادشان بلند شد و گفتند باید به مدینه برگردیم و تا عزل عثمان از خلافت دست بر نداریم.
در این هنگام گروههای دیگری از کوفه و بصره به مدینه آمدند آنها نیز شکایتهای مشابه داشتند.اضافه بر اینها بسیاری از مهاجران و انصار معتقد بودند که عثمان با کارهایی که انجام داده لایق خلافت مسلمین نیست و باید از خلافت کنارهگیری کند؛ولی عثمان همچنان مقاومت میکرد.این مقاومت خشم شورشیان را برانگیخت؛خانه او را محاصره کردند و سرانجام به دست ابو حرب غافقیِ مصری و به اعتقاد بعضی به دست افراد دیگری به قتل رسید.(2)این در حالی بود که علی علیه السلام فرزندان خود امام حسن و امام حسین علیهما السلام را به در خانه عثمان فرستاده بود که مانع ورود مردم به داخل خانه شوند،زیرا امام علیه السلام موافق با قتل عثمان نبود،هرچند لازم میدانست که عثمان از خلافت کنارهگیری کند.
ولی آنچه مربوط به نامه مورد بحث است این است که از تعریف و تمجیدی که علی علیه السلام در این نامه از مردم مصر کرده است بعضی اینچنین استنباط کردهاند
که امام علیه السلام موافق قتل عثمان بود.
ابن ابی الحدید در اینجا میگوید:تفسیر این خطبه برای من مشکل است چون اهل مصر بودند که عثمان را کشتند.هنگامی که امیر مؤمنان شهادت میدهد که آنان «غَضِبُوا للّهِِ حِینَ عُصِیَ فی الأرِضه؛ برای خدا خشم گرفتند در آن زمانی که در زمین عصیان او شد»چنین چیزی شهادت قاطعی است بر عصیان عثمان و ارتکاب منکر از ناحیه او و تأیید عملکرد مصریان که بر ضد او شوریدند.
سپس اضافه میکند میتوان گفت:-هرچند این توجیه خالی از اشکال نیست - که اهل مصر از دست فرماندار عثمان ناراضی بودند و اعمال ضد اسلامی او را انکار میکردند و برای عزل او نزد عثمان آمدند و هنگامی که روشن شد نامه فرمان قتل معترضان را مروان نوشته است از او خواستند مروان را به دست آنها بدهد تا تأدیبش کنند؛ولی عثمان از این امر خودداری کرد و شورش بالا گرفت و بسیاری از مردم مدینه نیز به شورشیانِ مصری پیوستند و از عثمان خواستند که عمال ناصالح خود را عزل کند و مروان را به آنها بسپارد و در این هنگام بعضی از غلامان عثمان به مردم تیر اندازی کردند و همین سبب شد که آنها از دیوار خانه عثمان بالا بیایند و او را به قتل برسانند،بنابراین معلوم نیست قاتلان،مصریان بوده باشند و آنچه مصریان انجام دادند در خور ستایش بود و امام علیه السلام آنها را در این نامه میستاید.(1)
بعضی از شارحان نهجالبلاغه این توجیه را پذیرفتهاند.از کلمات آنها بر میآید که آن را خالی از تکلف میدانند؛زیرا از یک طرف قراین تاریخی نشان میدهد که امام علیه السلام هرگز کسی را تشویق به قتل عثمان نکرد،بلکه از آن مانع شد، هرچند اعتراضات شدید به اعمال عثمان و مسلط کردن افراد فاسد بنیامیّه بر جان و مال مسلمین داشت و از سویی دیگر نامه مورد بحث نشان میدهد که قیام
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۵۶.
مردمی اهل مصر را در خور ستایش میشمرد و جمع میان این دو همان است که در توجیه بالا آمد و در سخن امام علیه السلام در این نامه چیزی که دلالت بر مدح قاتلان عثمان کند وجود ندارد.(1)
در ضمن امام علیه السلام ویژگیهای یک جامعه فاسد را در چند جمله کوتاه بیان فرموده و آن جامعهای است که عصیان پروردگار در آن ظاهر شود،خیمه جور و ستم نیکان و بدان را زیر پوشش خود قرار دهد و کسی در شهر و بیابان در امان نباشد،نیکیها برچیده شود و زشتیها گسترش یابد.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم و فی ظلال نهج البلاغه.
أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللّهِ،لَایَنَامُ أَیَّامَ الْخَوْفِ،وَ لَا یَنْکُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ،أَشَدَّ عَلَی الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ،وَ هُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ،فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَقَّ،فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللّهِ،لَا کَلِیلُ الظُّبَةِ،وَ لَا نَابِی الضَّرِیبَةِ:فَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا،وَ إِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تُقِیمُوا فَأَقِیمُوا فَإِنَّهُ لَا یُقْدِمُ وَ لَا یُحْجِمُ وَ لَا یُؤَخِّرُ وَ لَا یُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِی؛وَ قَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلَی نَفْسِی لِنَصِیحَتِهِ لَکُمْ،وَ شِدَّةِ شَکِیمَتِهِ عَلَی عَدُوِّکُمْ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من یکی از بندگان (خاص) از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم.کسی که به هنگام خوف و خطر خواب به چشم راه نمیدهد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن نمیهراسد و به او پشت نمیکند.و در برابر بدکاران از شعله آتش،سوزندهتر است و او«مالک بن حارث»از قبیله مذحج است.
حال که چنین است به سخنش گوش فرا دهید و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است اطاعت کنید.چرا که او شمشیری است از شمشیرهای خدا که نه هرگز به کندی میگراید و نه ضربهاش بیاثر میگردد،بنابراین اگر او فرمان بسیج و حرکت داد حرکت کنید و اگر دستور توقف داد توقف نمایید،زیرا او هیچ اقدام و منعی و هیچ عقبنشینی و پیشروی نمیکند مگر به فرمان من.(و با اینکه وجود مالک برای من بسیار مغتنم است؛ولی) من شما را بر خود مقدم داشتم (که
او را به فرمانداریتان فرستادم)،زیرا او نسبت به شما خیرخواه و نسبت به دشمنانتان بسیار سختگیر است.
فردی بینا و بسیار توانا را به فرمانداری شما منصوب کردم
امام علیه السلام در این بخش عمدتا به معرفی مالک اشتر میپردازد و بعد از معرفی کامل او ضمن بیان شش وصف بسیار ممتاز،مردم مصر را به اطاعت از فرمان او دعوت میکند گویی فرمانی است توأم با استدلال.
نخست میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من یکی از بندگان (خاص) از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللّهِ).
نکره بودن«عبد»در اینجا برای تعظیم است و نشان میدهد که مالک اشتر در مقام عبودیت پروردگار بسیار شایسته بود و امام علیه السلام هم اوّلین و مهمترین افتخار او را همین عبودیت پروردگار میشمرد،همان چیزی که در نمازهای خود در ذکر تشهد قبل از مقام رسالت پیغمبر صلی الله علیه و آله از آن یاد میکنیم:
(أشْهَدُ أنَّ مُحَمّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ). همان حقیقتی که امیرالمؤمنین علی علیه السلام به آن افتخار میکرد و میگفت:
«کَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً».(1)
سپس در توصیف دوم و سوم میفرماید:«کسی که به هنگام خوف و خطر خواب به چشم راه نمیدهد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن نمیهراسد و به او پشت نمیکند»؛ (لَا یَنَامُ أَیَّامَ الْخَوْفِ،وَ لَا یَنْکُلُ(2)عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ
الرَّوْعِ(1)).
این دو وصف در واقع از مهمترین اوصافی است که برای پیروزی بر دشمن لازم است؛آماده باش دائم در زمان خوف حمله دشمن و نهراسیدن از نقشهها، ضربهها و عِدّه و عُدّه اعدا.تاریخ نشان داده است کسانی که در نبرد مغلوب شدهاند غالباً یکی از این دو ویژگی را از دست دادهاند.یا غافلگیر شدهاند یا ترس از دشمن آنها را به ضعف و ذلت و زبونی کشیده است.
آنگاه در چهارمین وصف میفرماید:«او در برابر بدکاران از شعله آتش سوزندهتر است و او مالک بن حارث از قبیله مذحج است»؛ (أَشَدَّ عَلَی الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ،وَ هُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ(2)).
تعبیر به «حَرِیقِ النَّارِ؛ سوزش آتش»در واقع رساترین تعبیری است که برای حملات شدید مالک اطلاق شده،زیرا هیچ چیز همانند آتش نابود نمیکند.آب غرق میکند،سنگ میشکند؛ولی آتش میسوزاند و خاکستر میکند.
مرحوم تستری در شرح نهجالبلاغه خود از کتاب صفین نصر بن مزاحم نقل میکند که در ایام جنگ صفین مردی از اهل شام که قامتی بسیار بلند و بینظیر داشت از صفوف جمعیّت شامیان خارج شد و مبارز طلبید (مطابق سنّت جنگهای تن به تن در آن زمان) هیچ کس از لشکر امیر مؤمنان علیه السلام برای مبارزه با او بیرون نیامد جز مالک اشتر که آمد و با ضربهای او را به خاک افکند و کشت.
یکی از شجاعان لشکر شام گفت:به خدا قسم قاتل تو را خواهم کشت.این سخن را گفت و بر اشتر حمله برد.اشتر او را با ضربهای از پای در آورد و او در پیش روی اسبش افتاد و یارانش با بدن مجروح او را از معرکه بیرون بردند.یکی
از لشکریان شام به نام ابو رفقیه سهمی گفت:این مرد آتش بود؛ولی در برابر طوفان آتش زا مقاومت نکرد.(کانَ هَذا ناراً فَصافَدَتْ أعْصاراً).
سرانجام امام علیه السلام در یک نتیجهگیری از اوصاف گذشته مالک اشتر میفرماید:
«حال که چنین است به سخنش گوش فرا دهید و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است اطاعت کنید»؛ (فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَقَّ).
بدیهی است کسی که بنده مخلص خداست،مراقب دشمن و نقشههای اوست و هرگز از برابر دشمن عقبنشینی نمیکند و همچون آتش یا صاعقهای بر سر او فرود میآید،کسی است که باید به سخنانش گوش فرا داد و اوامر او را اطاعت نمود؛ولی جالب این است که امام علیه السلام میفرماید: «فیما طابَقَ الْحَقَّ؛ در آنجا که مطابق حق باشد»اشاره به اینکه هیچ کس به جز انبیا و اوصیا معصوم نیست،بنابراین اطاعت از اوامر آنها باید محدود به مطابقت با حق باشد.به این ترتیب امام علیه السلام حتی درباره نزدیکترین دوستانش این توصیه را میفرماید،از این رو ابن ابی الحدید در شرح این جمله مینویسد:این نشانه قدرت دینی و صلابت روحی امام علیه السلام است که حتی درباره محبوبترین افراد نزد او مسامحه را روا نمیدارد و این قید را برای اطاعت از فرمان او نیز قایل میشود چرا که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِق».(1)
آنگاه امام علیه السلام به سراغ وصف پنجم درباره مالک میرود و میفرماید:«چرا که او شمشیری است از شمشیرهای خدا که نه هرگز به کندی میگراید و نه ضربهاش بیاثر میگردد»؛ (فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللّهِ،لَا کَلِیلُ(2)الظُّبَةِ(3)،وَ لَا نَابِی(4)
1) کنزالعمال، ج ۵، ص ۷۹۲، ح ۱۴۴۰۱
2) «کلیل» به معنای ضعیف و ناکارآمد و کند از ریشه «کل» بر وزن «حل» گرفته شده است.
3) «الظبة » به معنای تیزی شمشیر و نیزه و خنجر است.
4) «نابی» به معنای شمشیر کندی است که برندگی ندارد و در اصل از «نبوة» بر وزن ضربه» به معنای مرتفع شدن گرفته شده و شمشیر کند چون در محل فرو نمی رود و در بالا می ایستد به آن نابی گفته می شود.
الضَّرِیبَةِ(1)).
تعبیر به «سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللّهِ؛ شمشیری است از شمشیرهای خدا»شمشیری برنده و با کارایی بالا؛بهترین تعبیری است که درباره مرد شجاعی همچون مالک به کار رفته است.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه گفتهاند:سیف اللّه لقب خالد بن ولید بود و در اینکه چه کسی این لقب را بر او نهاد اختلاف کردهاند.بعضی گفتهاند:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این لقب را به او داد؛ولی ابن ابی الحدید تصریح میکند:صحیح این است که این لقب را ابوبکر به او داد به سبب جنگهایی که او با اهل ردّه و مسیلمه کذاب داشت و بر آنها پیروز شد.
ولی میدانیم که خالد بن ولید کارهای زشت فراوانی داشت و هرگز قابل مقایسه با مالک اشتر،آن مرد شجاع راستگوی پاکباز نبود.
قابل توجّه اینکه ابن اثیر میگوید:هنگامی که خالد مالک بن نویره را (بدون دلیل شرعی) به قتل رسانید و همسر او را به عقد خود در آورد عمر خشمگین شد و به خالد گفت:مسلمانی را کشتی سپس بر همسرش پریدی،به خدا سوگند تو را سنگباران میکنم و اصرار کرد که ابو بکر،خالد را به علت کشتن مالک بن نویره قصاص کند؛ولی ابوبکر در پاسخ او گفت:خالد کاری انجام داد و خطا کرد و من شمشیری را که خداوند کشیده در نیام نمیکنم (و همین سبب شد که گروهی او را سیف اللّه بنامند ولی عجب سیفی).(2)
امام علیه السلام باز نتیجهگیری کرده و میفرماید:«بنابراین اگر او فرمان بسیج و حرکت داد حرکت کنید و اگر دستور توقف داد توقف نمایید»؛ (فَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا،وَ إِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تُقِیمُوا فَأَقِیمُوا).
سپس او را با ششمین و آخرین وصف میستاید و میفرماید:«زیرا او هیچ اقدام و منعی و هیچ عقبنشینی و پیشروی نمیکند مگر به فرمان من»؛ (فَإِنَّهُ لَا یُقْدِمُ لَا یُحْجِمُ(1)،وَ لَا یُؤَخِّرُ وَ لَا یُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِی).
بنابراین فرمان او فرمان من و دستور او دستور برگرفته از دستور من است.
به یقین مالک اشتر در جزئیات،آن هم با فاصله زیادی که میان مصر و عراق و کوفه بود از امام علیه السلام دستور نمیگرفت بلکه امام علیه السلام اصول کلی را-همانگونه که از فرمان معروف مالک در نامه 53 بر میآید-به او آموخته بود و فروع را به این اصول باز میگرداند و این اجتهاد به معنای صحیح است«رد الفروع الی الاصول».
این اوصاف ششگانه در هرکس که باشد او را به صورت انسانی کامل که جامع کمالات معنوی و مادیِ درونی و برونی است در میآورد؛انسانی کم نظیر و گاه بینظیر.
لذا امام علیه السلام در آخرین جمله این نامه میفرماید:«(و با اینکه وجود مالک برای من بسیار مغتنم است؛ولی) من شما را بر خود مقدم داشتم (که او را به فرمانداریتان فرستادم)،زیرا او نسبت به شما خیرخواه و نسبت به دشمنانتان بسیار سختگیر است»؛ (وَ قَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلَی نَفْسِی لِنَصِیحَتِهِ لَکُمْ،وَ شِدَّةِ شَکِیمَتِهِ(2)عَلَی عَدُوِّکُمْ).
امام علیه السلام در این جمله تصریح میکند که هرچند وجود مالک در لشکر او و تحت فرماندهی او ضرورت داشته،ولی به جهت اهمّیّت سرزمین مصر که کشوری بزرگ و تاریخی با مردمانی پیشرفته و آگاه است آنها را بر خود مقدم
1) حجم» از ریشه «احجام» و «حجم» بر وزن «رجم» در اصل به معنای بستن دهان حیوان است. سپس به هرگونه منع کردن و باز داشتن و منصرف کردن اطلاق شده است
2) «شکیمة» به معنای لجامی است که در دهان حیوان می گذارند و به وسیله آن او را از حرکت های نامناسب باز می دارند و در جمله بالا اشاره به این است که دشمنان شما را مهار می کند و از حرکت باز میدارد.
میدارد.این از یک سو ارزش وجودی مالک را روشن میسازد و از سوی دیگر ارزش مردم مصر را.
و من کتاب له علیه السلام
إلی عَمْرو بْنِ الْعاص
از نامههای امام علیه السلام است
که به عمرو عاص نگاشته(1)
از کسانی که قبل از سید رضی این نامه را در کتاب خود آورده اند نصر بن مزاحم در کتاب صفین است که با کمی تفاوت نامه را ذکر کرده است. البته این سخن مطابق نقل ابن ابی الحدید است؛ ولی بعضی از محققان که کتاب نصر بن مزاحم را بررسی کرده اند می گویند: نامه به این صورت در نسخه کتاب نصر که در دسترس ماست وجود ندارد. (رجوع شود به شرح نهج البلاغة علامة تستری، ج ۷، ص ۵۱۴ و الغدیر، ج ۲، ص ۱۳۰
علامه امینی اضافه میکند که آنچه امروز از کتاب نصر در دست ماست به نظر می رسد که تنها بخشی از آن باشد و اصل آن بسیار مفصل تر بوده که به هنگام طبع کتاب حذف شده است). از کسانی که بعد از سید رضی آن را در کتاب خود آورده اند، ابن جوزی حنفی در کتاب تذکرة الخواص و طبرسی در احتجاج است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۳۷).
این نامه مملوّ از سرزنشهای شدیدی است که امام علیه السلام نسبت به عمرو بن عاص فرموده و او را به جهت سرسپردگیش در برابر معاویه ملامت میکند و معاویه را با اوصافی که شایسته اوست توصیف مینماید.
1) ١. سند نامه:
بخش دیگری از این نامه تهدیدی است که امام علیه السلام نسبت به او و معاویه دارد و میفرماید:اگر بر شما دو نفر پیروز شوم شما را به مجازاتی که در خور شماست میرسانم و اگر پیروز نشوم مجازات الهی در انتظار شماست.
شایان توجّه است که مطابق آنچه در کتاب تمام نهجالبلاغه آمده،این نامه جملههای کوتاهی در آغاز و جمله کوتاهی در پایان داشته که سیّد رضی آن را نیاورده است.آغاز آن چنین بوده:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمیرِالْمُؤْمِنینَ إِلَی الأَبْتَرِ ابْنِ الأَبْتَرِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ بِنِ وَائِلِ،شَانِئ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ فِی الْجَاهِلِیَّةِالإِسْلَامِ.سَلَامٌ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی».
و آخر نامه چنین است:
«وَاللّهُ حَسْبُکُمَا وَکَفی بِانْتِقَامِهِ انْتِقَاماً،وَبِعِقَابِهِ عِقَاباًالسَّلَامُ لأَهْلِهِ».(1)
1) تمام نهج البلاغه، نامه ۴۶، ص ۸۲۶.
فَإِنَّکَ قَدْ جَعَلْتَ دِینَکَ تَبَعاً لِدُنْیَا امْرِئٍ ظَاهِرٍ غَیُّهُ،مَهْتُوکٍ سِتْرُهُ،یَشِینُ الْکَرِیمَ بِمَجْلِسِهِ،وَیُسَفِّهُ الْحَلِیمَ بِخِلْطَتِهِ،فَاتَّبَعْتَ أَثَرَهُ،وَطَلَبْتَ فَضْلَهُ، اتِّبَاعَ الْکَلْبِ لِلضِّرْغَامِ یَلُوذُ بِمَخَالِبِهِ،وَیَنْتَظِرُ مَا یُلْقَی إِلَیْهِ مِنْ فَضْلِ فَرِیسَتِهِ فَأَذْهَبْتَ دُنْیَاکَ وَآخِرَتَکَ! وَلَوْ بِالْحَقِّ أَخَذْتَ أَدْرَکْتَ مَا طَلَبْتَ.فَإِنْ یُمَکِّنِّی اللّهُ مِنْکَ وَمِنِ ابْنِ أَبِی سُفْیَانَ أَجْزِکُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا،وَإِنْ تُعْجِزَا وَتَبْقَیَا فَمَا أَمَامَکُمَا شَرٌّ لَکُمَا،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
تو (ای عمرو بن عاص) دین خود را تابع کسی قرار دادهای که گمراهیش آشکار و پرده حیایش دریده است و به افراد با شخصیت در مجلسش توهین میکند و عاقل را با معاشرت خود سفیه میسازد.
تو قدم در جای قدمهای او نهادی و بخشش او را خواستار شدی همچون سگی که به دنبال شیر درندهای برود و به چنگال او متوسل شود و منتظر پسماندههای شکار او باشد که به سویش افکنده شود.تو با این کار دنیا و آخرتت را تباه کردی.اگر طرفدار حق بودی،به آنچه میخواستی میرسیدی و اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابوسفیان (معاویه) مسلط سازد،کیفر تمام آنچه را در گذشته انجام دادید به شما خواهم داد و اگر من به شما دست نیابم و (بعد از من) باقی بمانید،آنچه را (از عذاب الهی در آخرت) در پیش دارید برای شما بدتر است.و السلام.
دین خود را به دنیای دیگری فروختی
امام علیه السلام در آغاز نامه سرزنش خود را نسبت به عمرو بن عاص از اینجا آغاز میکند که میفرماید:«تو (ای عمرو بن عاص) دین خود را تابع کسی قرار دادهای که گمراهیش آشکار و پرده حیایش دریده است و به افراد با شخصیت در مجلسش توهین میکند و عاقل را با معاشرت خود سفیه میسازد»؛ (فَإِنَّکَ قَدْ جَعَلْتَ دِینَکَ تَبَعاً لِدُنْیَا امْرِئٍ ظَاهِرٍ غَیُّهُ،مَهْتُوکٍ سِتْرُهُ(1)،یَشِینُ(2)الْکَرِیمَ بِمَجْلِسِهِ، وَ یُسَفِّهُ الْحَلِیمَ(3)بِخِلْطَتِهِ(4)).
بعضی از شارحان نهجالبلاغه جمله «یَشِینُ الْکَرِیمَ بِمَجْلِسِهِ» را اشاره به سب و لعن شدن مولا علی علیه السلام و بنی هاشم در مجلس معاویه دانستهاند که این بزرگواران همواره و طی سالیان دراز در مجلس او و سپس مجالس دیگر مورد هتک و بیاحترامی واقع میشدند؛ولی ظاهراً منحصر به این نیست،بلکه او افزون بر این کار بسیار زشت،پیوسته حاضران را که دارای شخصیت و مقامی نزد علی علیه السلام بودند به باد سخریه میگرفت و با کلمات زشت و رکیک به آنها اهانت میکرد و بسیاری از آنها نیز پاسخ کوبنده به او میدادند بی آنکه به خطرات ناشی از آن اعتنا کنند.روی هم رفته معاویه مردی بدزبان و هتاک بود.
از جمله«جاریة بن قدامة»که مرد با شخصیتی بود-به گفته العقد الفرید - روزی وارد بر معاویه شد.معاویه به او گفت چقدر آدم پستی بودی که تو را جاریه (یکی از معانی جاریه کنیز است) نام نهادند و او در جواب گفت:و تو ای
1) «مهتوب ستره» به معنای انسان بی شرمی است که پرده های حیای او دریده است، از ریشه «هتک» به معنای پاره کردن و دریدن گرفته شده است.
2) «یشین» از ریشه «شین» بر وزن «عین» به معنای زشت ساختن گرفته شده است.
3) «حلیم» در این گونه موارد به معنای عاقل است از ریشه «حلم» بر وزن «نهم» به معنای عقل گرفته شده است.
4) «بخلطته» از ریشه «خلطة» بر وزن «رشته» به معنای معاشرت آمده است.
معاویه نیز چه آدم پستی بودی که نامت را معاویه گذاشتند که یکی از معانی آن سگ ماده است.معاویه گفت:ای بیمادر چرا چنین سخن میگویی؟ جاریه گفت:مادرم مرا برای گرفتن شمشیرهایی زاده است که با آن در برابر تو در میدانهای نبرد حاضر شدیم و آن نیز هم اکنون در دست ماست....(1)
و جمله «یُسَفِّهُ الْحَلِیمَ بِخِلْطَتِهِ» اشاره به این است که آنقدر سخنان بیارزش و ناموزون در مجلس او گفته میشد که آدم عاقل در آن مجلس،سفیه شمرده میشد و این است نتیجه مجلسی که معاویه و هم ردیفان او در آن شرکت دارند.
این اوصاف چهارگانهای که امام علیه السلام برای معاویه بر شمرد،به خوبی میتواند تمام شخصیت او را مجسم کند و نشان دهد چه کسی ادعای خلافت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را داشت.از آن شگفتآورتر حال کسانی است که تاریخ او را خواندهاند و با این حال او را صحابی محترم پیغمبر صلی الله علیه و آله میشمرند و کمترین اهانت به او را جایز نمیدانند.راستی تعصب کورکورانه چه بلاهایی بر سر انسان میآورد.
امام علیه السلام در ادامه خطاب به عمرو عاص میفرماید:«تو قدم در جای قدمهای او گذاشتی و بخشش او را خواستار شدی همچون سگی که به دنبال شیر درندهای برود و به چنگال او متوسل شود و منتظر پسماندههای شکار او باشد که به سویش افکنده شود.تو با این کار دنیا و آخرتت را تباه کردی»؛ (فَاتَّبَعْتَ أَثَرَهُ،وَ طَلَبْتَ فَضْلَهُ،اتِّبَاعَ الْکَلْبِ لِلضِّرْغَامِ(2)یَلُوذُ بِمَخَالِبِهِ(3)،وَ یَنْتَظِرُ مَا یُلْقَی إِلَیْهِ مِنْ فَضْلِ فَرِیسَتِهِ(4)،فَأَذْهَبْتَ دُنْیَاکَ وَ آخِرَتَکَ).
معمولاً در این گونه موارد تشبیه به روباهی میشود که به دنبال شیر درندهای میرود تا از پسمانده شکار او استفاده کند و اینکه امام علیه السلام واژه کلب (سگ) را به
جای ثعلب (روباه) به کار میبرد برای نشان دادن شدت پستی عمرو بن عاص است و میدانیم عمرو عاص خودش کسی نبود که بتواند حکومتی به چنگ آورد ولی با نیرنگهایی که برای پیشرفت کار معاویه به کار بست سرانجام زمامداری مصر را از طرف او در اختیار گرفت.دنیای او تباه شد،چرا که آبرویی برای او باقی نماند و تباهی آخرتش نیاز به بحث ندارد.
در کتاب تاریخ یعقوبی آمده است هنگامی که عمرو بن عاص در آستانه مرگ قرار گرفت،نگاهی به اموال فراوان خود کرد (و از اینکه میخواهد از آنها چشم بپوشد و همه را رها سازد سخت ناراحت بود) گفت:ای کاش به جای این فضولات شتران بود ای کاش سی سال قبل چشم از دنیا فرو بسته بودم.دنیای معاویه را سر و سامان دادم و دین خودم را فاسد کردم.دنیا را مقدم داشتم و آخرت را به فراموشی سپردم.راه راست را رها کردم تا مرگم فرا رسید.میبینم معاویه تمام اموال مرا در اختیار خود میگیرد و با شما (بستگان و نزدیکانم) بد رفتاری خواهد کرد.(1)
سپس امام علیه السلام اضافه میفرماید که:«اگر طرفدار حق بودی،به آنچه میخواستی میرسیدی»؛ (وَ لَوْ بِالْحَقِّ أَخَذْتَ أَدْرَکْتَ مَا طَلَبْتَ).
اشاره به اینکه هم دنیا را داشتی و هم آخرت را چون استعداد کافی برای این کار داشتی؛اما مع الاسف آن را در مسیر باطل به کار بستی.
بسیارند کسانی که میتوانند با هوش و استعداد خود دنیا را از طریق حلال به دست آورند بی آنکه لطمهای به آخرت آنها وارد شود؛ولی راه را اشتباه میروند.
در اینجا سؤالی پیش میآید و آن اینکه آیا واقعاً اگر عمرو بن عاص در برابر حق تسلیم میشد،امام علیه السلام آنچه را او میخواست به او میداد،مثلاً حکومت
1) تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۲. شرح بیشتری درباره حالات عمرو عاص در ذیل خطبه ۸۴ در همین کتاب ج ۳، ص ۴۷۲ آورده ایم.
مصر را در اختیار او میگذاشت در حالی که از سیره امام علیه السلام چنین چیزی استفاده نمیشود.
در پاسخ این سؤال میتوان گفت که اگر او واقعاً راه حق را پیش میگرفت و تقوای الهی داشت،با هوش و ذکاوت خاصی که در او بود چرا امام علیه السلام مقام مهمی را به او ندهد به علاوه منظور از «مَا طَلَبْتَ» تنها حکومت مصر نیست،بلکه داشتن مقام شایستهای است که او را اقناع کند،هر چند مقامی کمتر از حکومت مصر باشد.
در پایان این نامه،امام علیه السلام او و معاویه را تهدید میکند و میفرماید:«و اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابوسفیان (معاویه) مسلط سازد،کیفر همه آنچه را در گذشته انجام دادید به شما خواهم داد و اگر من به شما دست نیابم و (بعد از من) باقی بمانید،آنچه را (از عذاب الهی در آخرت) در پیش دارید برای شما بدتر است.والسلام»؛ (فَإِنْ یُمَکِّنِّی اللّهُ مِنْکَ وَ مِنِ ابْنِ أَبِی سُفْیَانَ أَجْزِکُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا،وَإِنْ تُعْجِزَا تَبْقَیَا فَمَا أَمَامَکُمَا شَرٌّ لَکُمَا،وَ السَّلَامُ).
بعضی از شارحان نهجالبلاغه در اینجا بحثی را عنوان کردهاند که اگر امام علیه السلام بر آنها پیروز میشد آیا آنها را به قتل میرساند یا مشمول عفو میساخت یا مجازاتی در میان این دو.گرچه سخن درباره مسألهای که هرگز روی نداد چندان فایدهای ندارد،ولی به یقین اگر امام علیه السلام از حق خود میگذشت از حق مردم نمیگذشت و نتیجه جنایات آنها را به آنها میداد.شاهد این سخن چیزی است که ذیل این نامه در روایات دیگر آمده است:
«فَإِنْ یُمَکِّنِّی اللّهُ مِنْکَ وَ مِنِ ابْنِ أَبی سُفْیَانَ أَجْزِکُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا وَ أُلْحِقْکُمَا بِمَنْ قَتَلَهُ اللّهُ مِنْ ظَلَمَةِ قُرَیْشٍ عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله؛ اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابوسفیان مسلط سازد شما را به آنچه از پیش انجام دادهاید کیفر میدهم و شما را به ظالمان قریش که خداوند آنها را در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله کشت ملحق میسازم».
دانشمند معروف مصری«محمد عبده»در شرح نهجالبلاغه خود در آغاز این نامه مینویسد:یکی از امور اسف انگیز زمان و در عین حال از شوخیهای دوران این است که عمرو بن عاص همان کسی است که قریش او را به سوی نجاشی پادشاه حبشه فرستادند تا از او بخواهد جعفر بن ابیطالب و مهاجران و گروهی از مهاجران مسلمین را که با او بودند به آنها تحویل دهد تا به مکّه باز گردانند و قریش درباره آنها حکم کند (و مجازات نماید).همین شخص (عمرو بن عاص) کسی است که در صفین به نبرد در برابر علی بن ابیطالب علیه السلام پرداخت؛یعنی با همان روحیهای که با فرزند نخستین ابوطالب (جعفر) مبارزه کرد با همان روحیه با فرزند دوم او (علی علیه السلام) به جنگ پرداخت! این یکی از مسائل اندوهناک اسلامی است که همان اشخاصی که در آغاز ظهور اسلام با آن به مبارزه برخاستند،پس از پیروزی اسلام لباس دین بر تن کردند و باز به مبارزه برخاستند.
این دانشمند مصری سپس اضافه میکند که عمرو عاص به هدفش رسید و سرزمین مصر بهطور خالص در اختیار او قرار گرفت.اکنون بد نیست چهرهای از چهرههای حکومت او در مصر را مشاهده کنیم.
آنگاه از مقریزی مورخ معروف قرن نهم نقل میکند که عمرو عاص بعد از خود هفتاد بهار دینار-هر بهار به اندازه یک پوست گاو بود-به ارث گذاشت.
این است سرنوشت اسلام و مسلمین که هفتاد انبان بزرگ سکه طلا از قوت ملت مظلوم اسلام و ارزاق آنها غارت میشود و یک والی آن را از خود به ارث میگذارد.(1)
1) شرح نهج البلاغة عبده، اول نامه مورد بحث.
نکته جالب دیگر اینکه بنا به نقل ابن ابی الحدید در شرح جمله امام علیه السلام درباره معاویه «ظاهرٍ غیُّه» میگوید:گمراهی و ضلالت او چنان آشکار است که جای تردید در آن نیست اما پردهدری او که در جمله «مَهْتُوکٍ سِتْرُهُ» به آن اشاره شده چنین بود که او قبل از آنکه نام خلافت را بر خود بگذارد بسیار شوخیهای سبک و زشت داشت.در زمان عمر از ترس او کمی خود را جمع و جور کرد؛ ولی در زمان عثمان پردهها را کنار زد و به هر کار قبیحی دست مییازد.
لباسهای ابریشمین میپوشید و از ظرفهای طلا و نقره آب میخورد،بر مرکبهایی که زینهای زینتی طلایین داشت سوار میشد و همانگونه که در کتابهای سیره و تاریخ آمده،در ایام عثمان در شام شراب مینوشید؛ولی بعد از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام و تثبیت موقعیت او بعضی میگویند شراب را تنها در پنهانی مینوشید و بعضی گفتهاند به ملاحظه نام خلافت آن را کنار گذاشت؛ولی شک نیست که او به ساز و طرب و آواز خوانندگان گوش فرا میداد و به آنها جوایزی میبخشید.(1)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۶۱.
و من کتاب له علیه السلام
إلی بَعْضِ عُمّالِهِ
از نامههای امام علیه السلام
به یکی از فرماندارانش(1)
این نامه را نویسنده عقد الفرید (ابن عبد ربه متوفای ۳۲۸) در کتاب خود آورده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۵۵) و شگفت آور اینکه شارح معروف، ابن میثم این نامه را در شرح نهج البلاغه خود نیاورده است.
در اینکه مخاطب در این نامه چه شخصی بوده است بعضی از شارحان زحمت تعیین او را از دوش خود برداشته و به صورت اجمال از آن گذشتهاند؛ ولی آنگونه که از بلاذری در انساب الاشراف و ابن دمشقی در جواهرالمطالب استفاده میشود،مخاطب این نامه عبداللّه بن عباس است که در آن زمان فرماندار بصره بوده است.
توضیح اینکه طبق نقل این دو مورخ،ابوالاسود نامهای به این مضمون به امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت که خداوند تو را والی امین ما و سرپرستی
1) ١. سند نامه:
وظیفهشناس قرار داده و ما تو را آزمودهایم و کاملاً امین و خیرخواه امت یافتهایم که حق آنها را از بیتالمال ادا میکنی و از دنیای آنها چشم میپوشی.تو هرگز چیزی از اموال امت را مصرف نمیکنی و هیچگاه رشوهای را نپذیرفتهای؛ولی عمو زادهات بدون اطلاع تو در اموال بیتالمال تصرّف و آن را حیف و میل میکند و من صحیح ندانستم که این امر را از تو کتمان کنم (و این نامه را به خاطر آن به تو نوشتم).
امام علیه السلام در نامهای در پاسخ به ابوالاسود از خیرخواهی او تشکر کرد و سپس نامه مورد بحث را به ابن عباس نوشت.(1)و در ضمن آن او را سرزنش کرد ولی نه بهطور قطع،بلکه به این عبارت که اگر خبری که به من رسیده صحیح باشد تو از فرمان من سرپیچی کردهای و حق امانت را ادا ننمودهای،همچنین دستور میدهد فوراً حساب بیتالمال را ارسال کند و در پایان نامه نیز به او هشدار میدهد که مراقب باشد که حسابرسی خداوند از حسابرسی خلق برتر است.
ولی بعضی از شارحان نهجالبلاغه در اینکه نامه خطاب به ابن عباس باشد تردید کرده و مقام او را به شهادت تاریخ از این والاتر شمردهاند که مرتکب چنین اعمالی شده باشد.
قابل توجّه اینکه بلاذری بعد از ذکر نامه ابوالاسود و نامه امام به ابن عباس مینویسد:ابن عباس نامهای خدمت امام نوشت و در آن تصریح کرد که خبر مزبور نادرست است (و آنها که چنین خبری دادهاند یا اشتباه کردهاند و یا غرضی داشتهاند).
متن نامه ابن عباس چنین بود:
«أمّا بَعْدُ فَإنّ الّذی بَلَغَکَ عَنّی باطِلٌ وَأنَا لِما تَحْتَ یَدَیّ أحْوطُ وَأضْبَطُ فَلا تُصَدِّقْ عَلَیّ الأظِنّاءَ رَحِمَکَ اللّهُ وَالسّلامُ».
توضیحات بیشتری در این زمینه در ذیل نامه آینده خواهد آمد.
1) انساب الاشراف بلاذری، ص ۱۶۹ و جواهر المطالب ابن دمشقی، ج ۲، ص ۷۹.
أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ،إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّکَ،وَعَصَیْتَ إِمَامَکَ،وَأَخْزَیْتَ أَمَانَتَکَ.بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَیْکَ، وَأَکَلْتَ مَا تَحْتَ یَدَیْکَ،فَارْفَعْ إِلَیَّ حِسَابَکَ،وَاعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی)،کاری از تو به من گزارش داده شده که اگر انجام داده باشی پروردگارت را به خشم آوردهای و پیشوایت را عصیان کردهای و امانت خود را به رسوایی کشیدهای (و خود را به سبب خیانت رسوا و ننگین ساختهای).به من خبر دادهاند که تو زمینهای آباد را ویران کردهای و آنچه از بیتالمال در زیر دست تو بوده است را به خیانت برگرفته و خوردهای،بنابراین حساب خویش را برای من بفرست و بدان که حساب خداوند از حساب مردم (در قیامت) سختتر و برتر است.و السلام.
خشم خدا و عصیان امام
امام علیه السلام در آغاز این نامه کوتاه و تکاندهنده میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی)،کاری از تو به من گزارش داده شده که اگر انجام داده باشی پروردگارت را به خشم آوردهای و پیشوایت را عصیان کردهای و امانت خود را به رسوایی کشیدهای (و خود را به سبب خیانت رسوا و ننگین ساختهای)»؛ (أَمَّا
بَعْدُ،فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ،إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّکَ،وَ عَصَیْتَ إِمَامَکَ، وَ أَخْزَیْتَ(1)أَمَانَتَکَ).
امام علیه السلام در این عبارت،محتاطانه با مخاطب خود (ابن عباس یا دیگری) برخورد میکند و به طور قطع نمیفرماید تو این کارهای خلاف را انجام دادهای بلکه هشدار میدهد که اگر خبری که به من رسیده راست باشد،تو هم در پیشگاه خدا مسئولی و هم در پیشگاه امام خود و هم در برابر مردم به رسوایی کشیده شدهای.
چه تعبیر گویایی که انسان بر اثر انجام کاری خود را در برابر خدا و امام و خلق بیاعتبار کرده باشد.
جمله «أَخْزَیْتَ أَمَانَتَکَ؛ امانت خود را رسوا کردهای»ممکن است اشاره به امانت مقام؛یعنی فرمانداری باشد؛یعنی کار تو مایه رسوایی فرمانداری توست و یا اشاره به امانت و اعتباری است که او نزد مردم داشته؛یعنی خود را در نظر خلق بیاعتبار ساختهای.
آنگاه امام علیه السلام توضیح بیشتری در این زمینه میدهد که در واقع،تفصیل بعد از اجمال و تبیین پس از ابهام است میفرماید:«به من خبر دادهاند که تو زمینهای آباد را ویران کردهای و آنچه از بیتالمال در زیر دست تو بوده است را به خیانت برگرفته و خوردهای»؛ (بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَیْکَ،وَ أَکَلْتَ مَا تَحْتَ یَدَیْکَ).
جمله «جَرَّدْتَ الْأَرْضَ؛ زمین را برهنه ساختهای»ممکن است اشاره به این باشد که محصولات اراضی خراجیه را بر گرفته و برای خود برداشتهای و نیز ممکن است اشاره به این باشد که بر اثر سوء تدبیرت زمینهای زراعی را ویران
1) «آخرت» از ریشه «خزی» بر وزن «حزب» در اصل به معنای شکست روحی (و شرمساری) است که یا از ناحیه خود انسان است و به صورت حیای مفرط آشکار می شود و یا از ناحیه دیگری است که بر انسان تحمیل می گردد. این ماده گاه به معنای افتادن در بلا و گاه به معنای رسوایی و شرمندگی ناشی از آن است.
ساختهای و بعضی احتمال دادهاند که«ارض»در اینجا به معنای زمین بیتالمال است؛یعنی موجودی بیتالمال را برگرفته و آن را خالی کردهای؛ولی احتمال اوّل و دوم قویتر به نظر میرسد.
توجّه داشته باشید که«جَرَّدْتَ»از ریشه تجرید یعنی برهنه کردن گرفته شده و ملخ را از آنرو جراد میگویند که زراعت و برگ درختان را میخورد و زمین و درخت را برهنه میسازد.
حضرت در پایان نامه میفرماید:«بنابراین حساب خویش را برای من بفرست و بدان که حساب خداوند از حساب مردم (در قیامت) سختتر و برتر است.والسّلام»؛ (فَارْفَعْ إِلَیَّ حِسَابَکَ،وَ اعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ وَ السَّلَامُ).
روشن است که در حساب بندگان گاهی اشتباه و خطا و زمانی مخفیکاری رخ میدهد،در حالی که حساب الهی نه خطا و اشتباهی دارد و نه کسی میتواند وضع خود را در برابر آن پنهان کند.همانگونه که قرآن میفرماید: ««یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماواتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّهُ» ؛(لقمان به فرزندش میگوید:) پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد و در دل سنگی یا در (گوشهای از) آسمانها و زمین قرار گیرد خداوند آن را (در قیامت برای حساب) میآورد».(1)
منظور از حساب که امام علیه السلام به آن اشاره کرده،حساب درآمد بیتالمال اعم از زمینهای خراجیه و زکات و غنایم و مانند آن است که فرماندار حضرت موظّف شده هم درآمدها و هم هزینهها را برای امام بنویسد تا روشن شود حیف و میلی در بیتالمال واقع شده یا نه.
1) لقمان، آیه ۱۶.
و من کتاب له علیه السلام
إلی بَعْضِ عُمّالِهِ
از نامههای امام علیه السلام
به یکی از فرماندارانش(1)
بخش هایی از این نامه را ابن قتیبه (متوفای ۲۷۶) در کتاب عیون الاخبار آورده است و بلاذری (متوفای ۲۷۹) در کتاب انساب الاشراف و ابن عبد ربه (متوفای ۳۲۸) در عقد الفرید آورده و اینها همگی قبل از سید رضی می زیسته اند و از کسانی که پس از سید رضی بوده و آن را در کتاب های خود آورده اند، احمد بن محمد بن میدانی در مجمع الامثال و سبط بن جوزی در تذکرة الخواص است.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود می گوید: راویان اتفاق نظر دارند که این نامه از علی عالی است و در اکثر کتب تاریخی آمده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۴).
این نامه همانگونه که در پایان آن در بحث نکات به صورت مشروح خواهد آمد،بنابر معروف به عبد اللّه بن عباس نوشته شده است و امام علیه السلام او را به جهت عدم رعایت موازین صحیح در بیتالمال سرزنش و نکوهش کرده است و همچون پدری دلسوز و با محبّت که فرزندش را در راه خطا میبیند،بر او بانگ
1) ١. سند نامه:
میزند و فریاد میکشد و او را بر مسیر صحیح فرا میخواند،ابن عباس را زیر رگبار سرزنشهای خود گرفته است.
در بخش اوّلِ این نامه،احسان خود را به او یادآور میشود که وی را به عنوان یکی از خواص خود به یکی از مهمترین مقامها؛یعنی فرمانداری بصره منصوب کرده است.
در بخش دوم به بدیهای او نسبت به خود اشاره میکند و وی را به سبب عدم رعایت موازین عدالت در امر بیتالمال نکوهش میکند و به تقوای الهی و باز گرداندن اموال مسلمین فرمان میدهد.
در بخش سوم سوگند میخورد که اگر فرزندانش حسن و حسین علیهما السلام با تمام قرب و منزلتی که نزد او دارند مرتکب چنین کاری شوند ملاحظه آنها را نیز نمیکند.
در چهارمین و آخرین بخش به او هشدار میدهد که زندگی دنیا فانی و ناپایدار است و به زودی از این جهان چشم میپوشد و در پیشگاه عدل الهی حاضر میشود و باید در برابر اعمال خود پاسخگو باشد و از بسیاری از اعمال خود پشیمان میگردد؛اما پشیمانیاش سودی ندارد.
در اینکه مخاطب این نامه واقعا عبد اللّه بن عباس از یاران معروف امام علی علیه السلام و یا برادرش عبیداللّه یا شخص دیگری است اختلاف زیادی در میان مورخان و شارحان نهجالبلاغه و علمای رجال دیده میشود که ما در پایان این نامه به آن اشاره خواهیم کرد و آنچه را نزدیکتر به نظر میرسد بیان میکنیم.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی،وَجَعَلْتُکَ شِعَارِی وَبِطَانَتِی،وَلَمْ یَکُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِی أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَمُوَازَرَتِی وَأَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَیَّ،فَلَمَّا رَأَیْتَ الزَّمَانَ عَلَی ابْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ،وَالْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ،وَأَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِیَتْ،وَهَذِهِ الْأُمَّةَ قَدْ فَنَکَتْ وَشَغَرَتْ،قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِینَ،وَخَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِینَ،وَخُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِینَ،فَلَا ابْنَ عَمِّکَ آسَیْتَ،وَلَا الْأَمَانَةَ أَدَّیْتَ.وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اللّهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ،وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّکَ،وَکَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِیدُ هَذِهِ الْأُمَّةَ عَنْ دُنْیَاهُمْ،وَتَنْوِی غِرَّتَهُمْ عَنْ فَیْئِهِمْ،فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ الشِّدَّةُ فِی خِیَانَةِ الْأُمَّةِ أَسْرَعْتَ الْکَرَّةَ، وَعَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ،وَاخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لِأَرَامِلِهِمْ وَأَیْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذِّئْبِ الْأَزَلِّ دَامِیَةَ الْمِعْزَی الْکَسِیرَةَ،فَحَمَلْتَهُ إِلَی الْحِجَازِ رَحِیبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَیْرَ مُتَأَثِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ،کَأَنَّکَ لَاأَبَا لِغَیْرِکَ حَدَرْتَ إِلَی أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَأُمِّکَ،فَسُبْحَانَ اللّهِ! أَمَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ؟ أَوَمَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ!
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من تو را شریک خویش در امانتم (حکومت و زمامداری) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانیدم و در میان خاندان و خویشاوندانم کسی مطمئنتر از تو برای همکاری،یاری و ادای امانت نسبت به من نبود اما همین که دیدی زمان بر پسر عمویت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ایستاده و به غارتگری دست زده و امانت در میان مردم خوار
و بیمقدار شده و این امت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بیپناه گشته است (در چنین شرایطی تو) به پسر عمویت پشت کردی و با کسانی که از او جدا شدند، همراه گشتی و با آنها که دست از یاریش کشیدند هماهنگ شدی و همراه خائنان،به او خیانت کردی؛نه پسر عمویت را یاری رساندی و نه امانت را ادا نمودی.گویا تو جهاد خود را برای خدا انجام ندادی و گویا حجّت و بیّنهای از سوی پروردگارت نداشتی و گویا تو با این امت برای غصب دنیایشان حیله و نیرنگ بهکار میبردی و مقصودت این بود که آنها را بفریبی و غنایمشان را در اختیار بگیری (و آن نیات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشدید خیانت نسبت به امت را پیدا کردی به سرعت حمله کردی و با عجله بر بیتالمال پریدی و آنچه در قدرت داشتی از اموالشان که برای زنان بیوه و یتیمان آنها نگهداری میشد ربودی.همانند گرگ چالاکی که بزغاله مجروح و استخوان شکستهای را برباید،آنگاه آن را با خاطری آسوده به سوی حجاز حمل کردی بی آنکه در این کار احساس گناه کنی.دشمنت بیپدر باد،گویا میراث پدر و مادرت را برای خانوادهات میبردی.سبحان اللّه آیا به معاد ایمان نداری و از بررسی دقیق حساب روز قیامت نمیترسی؟!
آیا به معاد ایمان نداری که چنین میکنی؟!
امام علیه السلام در آغاز این نامه به محبّتهایی که در حق این فرماندار کرده اشاره میکند و او را به یاد خدماتش به او میاندازد تا از خطایی که مرتکب شده بسیار شرمنده شود.میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من تو را شریک خود در امانتم (حکومت و زمامداری) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانیدم و در میان خاندان و خویشاوندانم کسی مطمئنتر از تو برای همکاری،
یاری و ادای امانت نسبت به من نبود»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی، وَ جَعَلْتُکَ شِعَارِی(1)وَ بِطَانَتِی(2)،وَ لَمْ یَکُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِی أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی(3)وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَیَّ).
امام علیه السلام در این عبارات کوتاه به سه نکته در مورد این فرماندار اشاره میکند.
1.او را در امر زمامداری امت سهیم و شریک کرده و یکی از مهمترین مناصب را در اختیار او گذارده است.
2.او را محرم اسرار خود و بطانه و شعار خویش قرار داده که نشانه نهایت اعتماد و خوشبینی است.
3.از میان تمام خویشاوندان و بستگان،او را از همه مطمئنتر برای همکاری در امر مهم حکومت اسلامی شناخته است،بنابراین شایسته نبود که در برابر این همه محبّت و اعتماد و اطمینان،خلافی از او سر بزند.
آنگاه امام علیه السلام به تخلفات فرماندار خود پرداخته و مطلب را از اینجا شروع میکند و میفرماید:«اما همین که دیدی زمان بر پسر عمویت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ایستاده و به غارتگری دست زده و امانت در میان مردم خوار و بیمقدار شده و این امت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بیپناه گشته است (در چنین شرایطی تو) به پسر عمویت پشت کردی و با کسانی که از او جدا شدند همراه گشتی و با آنها که دست از یاریش کشیدند هماهنگ شدی
1) «شعار» به لباس زیرین گفته میشود که با موی بدن انسان تماس دارد و از این رو به صاحب سر و محرم راز نیز شعار می گویند. در مقابل «دثار» که به معنای لباس رویین است. واژه شعار معنای دیگری هم دارد و آن علامت است و همچنین سخنان و جمله هایی که اهداف قوم و ملتی را نشان میدهد. در نامه بالا همان معنای اول اراده شده است.
2) «بطانة» به معنای لباس زیرین در مقابل «ظهارة» است که به لباس رویین گفته میشود. نیز به افرادی که محرم اسرار هستند بطانة گفته می شود و منظور امام از این واژه معنای اخیر است.
3) «هوارة» به معنای معاونت از ریشه «وزر» به معنای سنگینی گرفته شده است، زیرا کسی که به دیگری کمک می کند بخشی از بار سنگین او را بر دوش می گیرد و وزیر را نیز به همین جهت وزیر میگویند.
و همراه خائنان،به او خیانت کردی؛نه پسر عمویت را یاری رساندی و نه امانت را ادا نمودی»؛ (فَلَمَّا رَأَیْتَ الزَّمَانَ عَلَی ابْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ(1)
مهمیز شیء نوک تیزی است که در کنار چکمه قرار می دادند و سوارکاران برای دواندن اسب از آن استفاده می کردند). گلب در اینجا به معنای شدت یافتن و سخت شدن است.
،وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ، وَ أَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِیَتْ،وَ هَذِهِ الْأُمَّةَ قَدْ فَنَکَتْ(2)وَ شَغَرَتْ(3)،قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ(4)فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِینَ،وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِینَ،وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِینَ،فَلَا ابْنَ عَمِّکَ آسَیْتَ(5)،وَ لَا الْأَمَانَةَ أَدَّیْتَ).جمله «قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ» که معنای تحت اللفظی آن این است:
«سپر را برای پسر عمویت وارونه کردی»کنایه از پشت کردن به کسی است،زیرا مجاهدان در میدان جنگ هنگامی که رو به روی طرف مقابل میایستند روی سپر به طرف آنهاست اما اگر فرار کنند باطن سپرها مقابل آنها خواهد بود به همین جهت به عنوان کنایه،این جمله در پشت کردن به شخص یا چیزی بهکار میرود.
امام علیه السلام در پنج جمله نخستین،وضع زمان را برای او ترسیم میکند:سخت شدن شرایط محیط،جسور شدن دشمن در جنگ،بی اعتباری امانت در میان مردم،تعدی کردن امت از احکام الهی و بی پناه شدن.
سپس امام علیه السلام با چند جمله،مخالفت پسر عمویش را با خود از چند زاویه بررسی میکند:پشت کردن به او،همصدا شدن با مخالفان،دست کشیدن از یاری،همراهی با بیطرفان و خیانت کردن در بیتالمال با خائنان.به این ترتیب تمام اوصاف او را با این تعبیرات گویا و پرمعنا مجسم ساخته و خلاصهاش
1) «گلب» فعل ماضی است، از ریشه «کلب » بر وزن «قلب» در اصل به معنای ضربه زدن بر اسب با مهمیز است.
2) «فنکت» فعل ماضی از ریشه «فنک» بر وزن «زنگ» به معنای تعدی و لجاجت و سرکشی است.
3) «شفت» این واژه فعل ماضی از ریشه «شفر» بر وزن «صبر» به معنای بی پناه و بی دفاع شدن است.
4) «المجن» به معنای سپر است از ریشه «جن» بر وزن «فن» به معنای پوشانیدن گرفته شده، زیرا سپر انسان را در برابر ضربات دشمن می پوشاند.
5) «آیت» از ریشه «مواسات» به معنای همکاری کردن است.
همان است که در دو جمله آخر با فاء تفریع بیان فرموده است:دست برداشتن از یاری و خیانت در امانت.
آنگاه امام علیه السلام از زاویه دیگری به اعمال او نگاه میکند و برای برانگیختن وجدان مذهبی او این جملهها را بیان میدارد و میفرماید:«گویا تو جهاد خود را به خاطر خدا انجام ندادی و گویا حجت و بینهای از سوی پروردگارت نداشتی و گویا تو با این امت برای غصب دنیایشان حیله و نیرنگ به کار میبردی و مقصودت این بود که آنها را بفریبی و غنایمشان را در اختیار بگیری»؛ (وَکَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اللّهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ،وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّکَ،وَ کَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِیدُ هَذِهِ الْأُمَّةَ عَنْ دُنْیَاهُمْ،وَ تَنْوِی غِرَّتَهُمْ(1)عَنْ فَیْئِهِمْ).
امام علیه السلام در این سه جمله،نخست در خلوص نیّت او در امر جهاد تردید میکند و سپس در اینکه اعمالش مستند به دلیل باشد ابراز تردید میفرماید و سرانجام عمل او را شبیه کسی میشمرد که با ظاهر سازی و عوام فریبی میخواهد حقوق مردم را که خدادر بیتالمال قرار داده برباید.
شاید این فرماندار (هر کس که باشد) با شنیدن این جملهها تکانی بخورد و به راه آید و اموال بیتالمال را به جای خود باز گرداند.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن میفرماید:«(و آن نیات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشدید خیانت نسبت به امت را پیدا کردی به سرعت حمله کردی و با عجله بر بیتالمال پریدی و آنچه در قدرت داشتی از اموالشان را که برای زنان بیوه و یتیمان آنها نگهداری میشد ربودی؛همانند گرگ چالاکی که بزغاله مجروح و استخوان شکستهای را برباید،آنگاه آن را با خاطری آسوده به سوی حجاز حمل نمودی بی آنکه در این کار احساس گناه کنی.دشمنت بیپدر باد گویا میراث پدر و مادرت را برای خانوادهات میبردی»؛ (فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ الشِّدَّةُ
1) «غرة» به معنای خدعه کردن و غافل نمودن است.
فِی خِیَانَةِ الْأُمَّةِ أَسْرَعْتَ الْکَرَّةَ(1)،وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ(2)،وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَیْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ(3)الذِّئْبِ الْأَزَلِّ(4)دَامِیَةَ(5)الْمِعْزَی(6)الْکَسِیرَةَ(7)،فَحَمَلْتَهُ إِلَی الْحِجَازِ رَحِیبَ(8)الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَیْرَ مُتَأَثِّمٍ(9)مِنْ أَخْذِهِ،کَأَنَّکَ لَا أَبَا لِغَیْرِکَ حَدَرْتَ (10)إِلَی أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَ أُمِّکَ).
تعبیرات امام علیه السلام بسیار گویا و تشبیه آن حضرت در این زمینه فوقالعاده کوبنده و پر معناست و برای بیان چنین مقصدی جملههایی از این بهتر تصور نمیشود.
تعبیر به «أَسْرَعْتَ الْکَرَّةَ؛ به سرعت حمله نمودی»و «عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ؛ با شتاب بر آن پریدی»و تعبیر به «اخْتَطَفْتَ؛ آنها را ربودی»و تشبیه به گرگ چالاکی که بزغاله مجروح استخوان شکستهای را برباید و تعبیر به «تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَ أُمِّکَ؛ اموال بیتالمال را همچون میراث پدر و مادر شمردی»همه و همه گویای زشتی فوقالعاده اعمال اوست.
جمله «لَا أَبَا لِغَیْرِکَ؛ دشمنت بیپدر باد»نوعی احترام است به آن فرماندار،
1) «کرة» به معنای حمله کردن است.
2) «الوثبة» از ریشه «و ثب» بر وزن وصف» به معنای پیروزی گرفته شده سپس به معنای پریدن و جستن برای گرفتن چیزی نیز آمده است
3) اختطاف» به معنای ربودن چیزی با سرعت است.
4) «الأزل» از ریشه «زلل» به معنای انسان یا حیوانی است که ران های باریکی داشته باشد و با توجه به اینکه چنین کسی با سرعت می تواند راه برود، این واژه به معنای سریع و پرشتاب می آید.
5) «ذامیة» به معنای مجروح و خون آلود است از ریشه «دم» به معنای خون گرفته شده.
6) «المعزی» به معنای بز است.
7) «الکسیرة» به معنای شکسته و استخوان شکسته است و هنگامی که در مورد گوسفند و امثال آن به کار رود به معنای دست و پا شکسته است.
8) «رحیب» به معنای گشاده و وسیع است از ریشه «رحب» بر وزن قفل» که به معنای وسعت یافتن است گرفته شده و رحیب الصدر به کسی گفته می شود که خونسرد، بی تفاوت و دارای سعه صدر باشد.
9) «متأثم» کسی است که احساس گناه می کند.
10) «کزت» از ریشه «در» بر وزن «قدر» به معنای فرود آمدن و پایین رفتن است و از آنجا که پایین رفتن معمولا به سرعت انجام میشود این واژه به معنای سرعت کردن نیز به کار می رود.
زیرا در آنجا که میخواهند تحقیر کنند میگویند: «لا أباً لَکَ» (بیپدر شوی) بنابراین امام علیه السلام در عین سرزنش شدید احترام او را نیز به مقدار لازم حفظ میکند.
تعبیر به «تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَ أُمِّکَ» تعبیر زیبایی است که در اینگونه موارد به کار میرود و کسی که بیمحابا روی مالی افتاده و از آن بهره میگیرد،گفته میشود:
مثل اینکه میراث پدر و مادر را به چنگ آوردی.
امام علیه السلام در پایان این بخش از نامه خود به صورت اظهار تعجب میفرماید:
«سبحان اللّه آیا به معاد ایمان نداری و از بررسی دقیق حساب روز قیامت نمیترسی»؛ (فَسُبْحَانَ اللّهِ! أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ؟ أَ وَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ(1)الْحِسَابِ!).
اشاره به اینکه کسی که ایمان به قیامت دارد و معتقد به این آیه است: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ»(2)نباید اینگونه در اموال بیتالمال تصرف کند.این عمل با آن ایمان سازگار نیست؛یا ایمان ضعیف است یا قیامت به فراموشی سپرده شده است.
أَیُّهَا الْمَعْدُودُ-کَانَ-عِنْدَنَا مِنْ أُولِی الْأَلْبَابِ،کَیْفَ تُسِیغُ شَرَاباً وَطَعَاماً.
وَأَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً وَتَشْرَبُ حَرَاماً،وَتَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَتَنْکِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُجَاهِدِینَ الَّذِینَ أَفَاءَ اللّهُ عَلَیْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ،وَأَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ! فَاتَّقِ اللّهَ وَارْدُدْ إِلَی هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ،فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْکَنَنِی اللّهُ مِنْکَ لَأُعْذِرَنَّ إِلَی اللّهِ فِیکَ، وَلَأَضْرِبَنَّکَ بِسَیْفِی الَّذِی مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا دَخَلَ النَّارَ! وَوَاللّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِی فَعَلْتَ،مَا کَانَتْ لَهُمَا عِنْدِی هَوَادَةٌ،وَلَا ظَفِرَا مِنِّی بِإِرَادَةٍ،حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا،وَأُزِیحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا، وَأُقْسِمُ بِاللّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ مَا یَسُرُّنِی أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلَالٌ لِی،أَتْرُکُهُ مِیرَاثاً لِمَنْ بَعْدِی،فَضَحِّ رُوَیْداً،فَکَأَنَّکَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَی،وَدُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَی، وَعُرِضَتْ عَلَیْکَ أَعْمَالُکَ بِالْمَحَلِّ الَّذِی یُنَادِی الظَّالِمُ فِیهِ بِالْحَسْرَةِ،وَیَتَمَنَّی الْمُضَیِّعُ فِیهِ الرَّجْعَةَ«وَلاتَ حِینَ مَناصٍ».
ترجمه
ای کسی که در گذشته نزد ما از خردمندان بهشمار میآمدی،چگونه آب و غذایی را گوارا مینوشی و میخوری در حالی که میدانی حرام میخوری و حرام مینوشی و چگونه با اموال یتیمان و مساکین و مؤمنان و مجاهدانی که خداوند این اموال را به آنها اختصاص داده و بلاد اسلام را بهوسیله آنان حفظ کرده،کنیزانی را میخری و زنانی را به همسری در میآوری (نمیدانی آمیزش با آن کنیزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست)،اکنون از خدا بترس و اموال این
گروه (محرومان و مجاهدان) را به آنها بازگردان و اگر به این دستور که دادم عمل نکنی و خداوند مرا بر تو مسلّط کند کاری میکنم که عذرم در پیشگاه خدا در باره تو پذیرفته باشد و با این شمشیرم که هیچ کس را با آن نزدم مگر اینکه داخل دوزخ شد ضربهای بر تو وارد میکنم! به خدا سوگند اگر حسن و حسین (فرزندان عزیزم)،کاری همچون تو کرده بودند هیچ گونه مدارا با آنها نمیکردم و اراده مرا (در دفاع از حق بیتالمال) تغییر نمیدادند تا زمانی که حق را از آنها بستانم و باطلی را که از ستمهای آنها به وجود آمده از میان بردارم.به خداوندی که پروردگار جهانیان است سوگند میخورم اگر آنچه را تو از اموال آنها گرفتهای از راه حلال در اختیار من بود هرگز مرا خوشحال نمیساخت که آن را به عنوان میراث برای بازماندگانم بگذارم،بنابراین کمی دست نگه دار (و اندیشه کن) گویی به پایان زندگی رسیدهای و در زیر خاکها دفن شدهای و اعمالت به تو عرضه شده است در جایی که ستمگر فریاد حسرت بر میدارد و آن کس که عمر خود را ضایع ساخته،آرزو میکند که به دنیا بازگردد (و جبران کند)،ولی زمان فرار نیست (و تمام راهها بسته است).
اگر فرزندانم چنین میکردند آنها را نمیبخشیدم
امام علیه السلام در این بخش از نامه در ادامه سرزنشها و اعتراضات شدید،به مخاطب خود میفرماید:«ای کسی که در گذشته نزد ما از خردمندان به شمار میآمدی چگونه آب و غذایی را گوارا مینوشی و میخوری در حالی که میدانی حرام میخوری و حرام مینوشی و چگونه با اموال یتیمان و مساکین و مؤمنان و مجاهدانی که خداوند این اموال را به آنها اختصاص داده و بوسیله آنان بلاد اسلام را حفظ کرده،کنیزانی را میخری و زنانی را به همسری در میآوری
(نمیدانی آمیزش با آن کنیزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست)»؛ (أَیُّهَا الْمَعْدُودُ - کَانَ-عِنْدَنَا مِنْ أُولِی الْأَلْبَابِ،کَیْفَ تُسِیغُ(1)شَرَاباً وَ طَعَاماً.وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً،وَ تَشْرَبُ حَرَاماً،وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْکِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَی وَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُجَاهِدِینَ الَّذِینَ أَفَاءَ(2)اللّهُ عَلَیْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ،وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ!).
تعبیر به «کانَ» که ناظر به زمان گذشته است اشاره به این است که ما تو را قبلاً جزء خردمندان میدانستیم ولی با این اعمالت که از خود نشان دادهای اکنون در زمره آنان نیستی.
جمله «کَیْفَ تُسِیغُ. ..»اشاره به این است که تمام زندگی تو آمیخته با حرام شده و آب و غذایی که از اموال غصب شده بیتالمال بهدست میآوری،نوشیدن و خوردنش بر تو حرام است و همسرانی که از کنیزان با پول حرام خریداری میکنی و مهریّه حرامی که برای زنان آزاد قایل میشوی سبب میشود زندگی خانوادگی تو نیز آلوده به حرام گردد.
جمله «مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ. ..»اشاره به این است که اگر این اموال مال افراد ثروتمندی بود غصب آنها کمتر قبح و زشتی داشت؛ولی غصب اموالی که متعلّق به دو گروه یتیمان و محرومان و مجاهدان و مدافعان اسلام است بسیار قبیحتر و زشتتر است.
سپس امام علیه السلام پس از این سرزنش طولانی چنین نتیجه گرفته و میفرماید:
«اکنون از خدا بترس و اموال این گروه (محرومان و مجاهدان) را به آنها بازگردان»؛ (فَاتَّقِ اللّهَ وَ ارْدُدْ إِلَی هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ).
1) «سیغ» از ریشه «غ» بر وزن «قوم» به معنای گوارا بودن گرفته شده که معمولا در مورد غذا و آب به کار می رود؛ ولی به طور کنایه در امور دیگر نیز استعمال می شود.
2) «أفاء» از ریشه «فی» به معنای بازگشت است گویی اموالی که در دست کفار بوده جنبه غصب داشته و هنگامی که به غنیمت گرفته می شود، به صاحبان اصلی باز می گردد.
آنگاه او را شدیداً تهدید میکند و میفرماید:«و اگر به این دستوری که دادم عمل نکنی و خداوند مرا بر تو مسلّط کند کاری میکنم که عذرم در پیشگاه خدا درباره تو پذیرفته باشد و با این شمشیرم که هیچ کس را با آن نزدم مگر اینکه داخل دوزخ شد ضربهای بر تو وارد میکنم»؛ (فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْکَنَنِی اللّهُ مِنْکَ لَأُعْذِرَنَّ 1إِلَی اللّهِ فِیکَ،وَ لَأَضْرِبَنَّکَ بِسَیْفِی الَّذِی مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا دَخَلَ النَّارَ!).
اشاره به اینکه من جز در راه خدا و در برابر دشمنان او شمشیر نمیکشم و هر کس را که تاکنون با این شمشیر از پای در آوردهام،سرازیر جهنم شده است و به گفته شاعر:
قضا ز قهر خدا چون که گشت آبستن به یک شکم دو پسر زاد ذوالفقار و سقر
در اینجا سؤالی پیش میآید و آن اینکه چرا کسی که از بیتالمال چیزی را ربوده مستحق اعدام باشد در حالی که در حدود اسلامی حداکثر اجرای حدّ سرقت بر وی است.تازه حدّ سرقت هم در اینجا بعید بهنظر میرسد،چون شرط آن سرقت از حرز؛یعنی جایی است که قفل و بند داشته باشد اگر قفل و بندش را بشکنند و چیزی از آن را به سرقت ببرند حدّ سرقت جاری میشود و میدانیم بیتالمال در اختیار این فرماندار بوده نه آنکه در حرز باشد.
در پاسخ این سؤال ممکن است گفته شود:اوّلاً:این سرقت توأم با انکار حرمت آن بوده و وی آن مال را بر خود حلال میدانسته و این نوعی انکار ضروری دین است.
ثانیاً:امام علیه السلام میفرماید:اگر دستور مرا نسبت به بازگرداندن این اموال به بیتالمال عمل نکنی و در برابر من مقاومت نمایی در واقع قیام بر ضد امامت
کردهای و میدانیم قیام بر ضد امام مجوز قتل است.
آنگاه امام علیه السلام برای تأکید بیشتر و جدی بودن این تهدید میافزاید:«به خدا سوگند اگر حسن و حسین (فرزندان عزیزم)،کاری همچون کار تو کرده بودند هیچگونه با آنها مدارا نمیکردم و اراده مرا (در دفاع از حق بیتالمال) تغییر نمیدادند تا زمانی که حق را از آنها بستانم و باطلی را که از ستمهای آنها بهوجود آمده از میان بردارم»؛ (وَ وَ اللّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِی فَعَلْتَ،مَا کَانَتْ لَهُمَا عِنْدِی هَوَادَةٌ(1)،وَ لَا ظَفِرَا مِنِّی بِإِرَادَةٍ،حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا،وَ أُزِیحَ(2)الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا).
بدیهی است که هرگز منظور امام علیه السلام این نیست که امکان دارد امام حسن و امام حسین علیهما السلام دست به غصب اموال بیتالمال بزنند،بلکه منظور بیان مبالغه در مطلب است که هیچ کس در برابر تخلّف از حق و عدالت مصونیت ندارد.
به بیان دیگر قضیّه شرطیّه که از واژه«لو»و مانند آن استفاده میشود به معنای احتمال وقوع شرط نیست،زیرا این تعبیرات حتی در اموری که محال است برای بیان تأکید مطلب گفته میشود همانگونه که در آیه شریفه ««قُلْ إِنْ کانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدِینَ» ؛بگو:اگر برای خدا فرزندی بود،من نخستین پرستش کننده او بودم»(3)این تعبیر تأکیدی است بر نفی گفته نابخردانِ اهل کتاب که برای خداوند فرزندی قایل بودند.
امام علیه السلام،در این سخن خود روشن میسازد که هرگز مسائل عاطفی نمیتواند حاکم بر احکام الهی باشد و روابط بر ضوابط پیشی نمیگیرد همانگونه که قرآن مجید در مسأله اجرای حد میفرماید: ««وَ لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللّهِ» ؛و نباید
رأفت (و محبّت کاذب) نسبت به آن دو شما را از (اجرای) حکم الهی مانع شود»(1)و در مورد اجرای حق میفرماید: ««یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً فَاللّهُ أَوْلی بِهِما» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! همواره و همیشه قیام به عدالت کنید.
برای خدا گواهی دهید،حتی اگر چه به زیان شما،یا پدر و مادر یا نزدیکانتان بوده باشد.(چرا که) اگر او (کسی که گواهی شما به زیان اوست) غنی یا فقیر باشد خداوند سزاوارتر است که از آنان حمایت کند (و لزومی ندارد برای رعایت آنها حق را رها کنید)».(2)
سپس امام علیه السلام برای بیدار ساختن او از طریق دیگری وارد میشود که بسیار موثّق و نافذ است،میفرماید:«به خداوندی که پروردگار جهانیان است سوگند میخورم اگر آنچه را تو از اموال آنها گرفتهای از راه حلال در اختیار من بود هرگز مرا خوشحال نمیساخت که آن را به عنوان میراث برای بازماندگانم بگذارم»؛ (وَ أُقْسِمُ بِاللّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ مَا یَسُرُّنِی أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلَالٌ لِی،أَتْرُکُهُ مِیرَاثاً لِمَنْ بَعْدِی).
اشاره به اینکه این اموال عظیم اگر حلال هم باشد مایه خوشبختی و سعادت انسان نمیشود چه رسد به اینکه حرام باشد،زیرا راهی جز این ندارد که به صورت میراث برای بازماندگانش بگذارد؛حساب و وبالش برای اوست و لذّتش برای دیگران.آیا عاقلانه است که انسان دست به چنین کاری بزند.حال اگر از طریق حرام باشد چه مصیبتی برای صاحب آن خواهد بود.
لذا در حدیثی در کتاب کافی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که این دعا را میفرمود:
«اللَّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ مَنْ أَحَبَّ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ الْعَفَافَ
وَ الْکَفَافَ وَ ارْزُقْ مَنْ أَبْغَضَ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ الْمَالَ وَ الْوَلَدَ؛ خداوندا به محمّد و آل او و کسانی که او و خاندانش را دوست دارند خویشتنداری و به مقدار نیاز عنایت کن و کسانی که محمّد و اهل بیتش را دشمن میدارند مال (فراوان) و فرزندان (بسیار) روزی ده».(1)
سرانجام امام علیه السلام در پایان این نامه اشاره به پایان زندگی و مرگ و حوادث پس از آن میکند تا روح خفته آن فرماندار را بیدار کند و خطری را که در کمین اوست به وی نشان دهد میفرماید:«بنابراین کمی دست نگه دار (و اندیشه کن) گویی به پایان زندگی رسیدهای و در زیر خاکها دفن شدهای و اعمالت به تو عرضه شده است در جایی که ستمگر فریاد حسرت بر میدارد و آن کس که عمر خود را ضایع ساخته،آرزو میکند که به دنیا بازگردد (و جبران کند)؛ولی زمان فرار نیست (و تمام راهها بسته است)»؛ (فَضَحِّ(2)رُوَیْداً،فَکَأَنَّکَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَی(3)، وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَی(4)،وَ عُرِضَتْ عَلَیْکَ أَعْمَالُکَ بِالْمَحَلِّ الَّذِی یُنَادِی الظَّالِمُ فِیهِ بِالْحَسْرَةِ،وَ یَتَمَنَّی الْمُضَیِّعُ فِیهِ الرَّجْعَةَ«وَ لاتَ حِینَ مَناصٍ»(5)).
امام بزرگوار این معلم بیدارگر و پیشوای هوشیار،مخاطب خود را با این جملههای کوبنده از خواب غفلت بیدار میکند.لحظه مرگ و سپس دفن در زیر
1) کافی، ج ۲، ص ۱۴۰، ح ۳. در همان باب روایات دیگری در همین زمینه آمده است.
2) ضح صیغه امر است از ریشه «تضحیة» در اصل به معنای به چرا بردن گوسفندان به هنگام بر آمدن آفتاب است و جمله «فضح رویدا» در جایی گفته می شد که منظور این بود که گوسفندان را آهسته در چراگاه حرکت دهند تا به اندازه کافی سیر شود. سپس این جمله در مواردی که منظور دست نگه داشتن و آرام بودن است به کار رفته است.
3) «مدی» به معنای پایان کار و رسیدن به سنین بالاست.
4) «الرئ» به معنای خاک است.
5) واژه «ت» برای نفی است و در اصل لاء نافیه بوده و تاء تانیث برای تأکید بر آن افزوده شده است. «مناص» از ریشه «نوص» به معنای پناهگاه و فریادرس است می گویند: عرب هنگامی که حادثه سخت و وحشتناکی رخ می داده مخصوصا در جنگ ها این کلمه را تکرار میکرد و می گفت: مناص، مناص؛ یعنی پناهگاه کجاست، پناهگاه کجاست؟ و چون این مفهوم با فرار مقارن است گاهی به معنای محل فرار نیز آمده است، بنابراین جمله «ولات حی مناص» مفهومش این است که راه فرار و نجات و پناهگاهی نیست.
خاکها و به دنبال آن حضور در صحنه قیامت برای حساب و کتاب و سرانجام پشیمانی و تقاضای بازگشت به دنیا را که به هنگام مرگ و در صحنه قیامت دارد به او نشان میدهد و آن را با آیه شریفه ««وَ لاتَ حِینَ مَناصٍ» ؛ولی وقت نجات گذشته بود»(1)مؤکّد میسازد.
ابن عباس کیست؟
بیتردید ابن عباس در میان امت و مذاهب مختلف شیعه و اهل سنّت،اشتهار به نیکی و علم و دانش و هوشیاری و خرد دارد و از او با القابی مانند«حِبْرالأُمة»، «تَرْجُمانُ الْقُرآنِ»و مانند آن یاد میشود.او دوران جوانی خود را در خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گذراند و حامل احادیث مهمی از آن حضرت بود که در کتب معتبر نقل شده است.او مخصوصاً در تفسیر قرآن صاحب نظر بود و از او به عنوان شاگرد علی علیه السلام و محب او یاد شده است.
از این رو هنگامی که دانشمندان و شارحان نهجالبلاغه به این نامه رسیدهاند در اینکه مخاطب آن ابن عباس باشد تردید کردهاند.نامهای که در آن امیرمؤمنان علی علیه السلام شدیدترین سرزنشها را به مخاطب خود نموده و او را به خیانت در اموال بیتالمال و حیف و میل آن و بردن مقدار فراوانی از آن از بصره به حجاز وصف میکند.
به خصوص اگر پاسخهای تند و جسورانهای را که از ابن عباس در پاسخ این نامه نقل شده و در بعضی از کتب تاریخ آمده است در نظر بگیریم مسأله بسیار پیچیدهتر میشود.
از این رو ناقلان این نامه در برابر آن به سه گروه تقسیم شدهاند:
1) ص، آیه ۳.
گروهی میگویند:ابن عباس هرچند مقام والایی داشت و از اصحاب برجسته پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و در سنین جوانی و یا نوجوانی آن حضرت را درک کرده بود ولی به هر حال او معصوم نبود و صدور چنین لغزشی از او دور نیست و مطابق ضربالمثل مشهور«الْجَوادُ قَدْ یَکْبُو؛اسب گرانقیمتِ تندرو گاهی سکندری میخورد و بر زمین میافتد»از غیر معصوم چنین مطلبی بعید نیست.
گروه دیگری اصرار دارند که مخاطب این نامه ممکن است برادر ابن عباس؛ عبیداللّه بن عباس یا شخص دیگری باشد.آنها به یک سلسه قراین تاریخی متوسّل میشوند که نشان میدهد ابن عباس هرگز دست به چنین کاری نزده است.
بالاخره گروه سوم نتوانسته در این مسأله انتخابی کنند و مانند ابن ابیالحدید آن را به ابهام و اجمالش گذاشته و گذشتهاند،آنجا که میگوید:«موضوع این نامه برای من مشکل و پیچیده شده است.اگر بگویم این نقل دروغ است و این کلام را جعل کردهاند و به علی علیه السلام نسبت دادهاند،با راویان احادیث مخالفت کردهام، زیرا آنها معتقدند که این نامه از علی علیه السلام است و در بسیاری از کتب تاریخی نیز نقل شده است و اگر بگویم مخاطب در آن عبداللّه بن عباس است حقایق تاریخی دیگری من را مانع میشود،زیرا میدانم او همواره در کنار امیرمؤمنان علیه السلام و مطیع فرمان او بود و بعد از شهادت آن حضرت نیز وفاداری خود را در طول عمر نسبت به آن حضرت حفظ کرد و اگر مخاطب این نامه را شخص دیگری بدانم،نمیدانم به چه کسی نسبت بدهم،زیرا از متن نامه بر میآید که مخاطب در این نامه یکی از عموزادگان آن حضرت بوده است و به همین دلیل من در اینجا توقف کرده عدم اظهار نظر را ترجیح میدهم».(1)
اما گروه اوّل این سخن را نپسندیدهاند و میخواهند با حفظ جلالتِ مقامِ
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۷۲.
ابنعباس،اسناد این نامه علی علیه السلام نسبت به او را حفظ کنند.
از جمله ابن میثم در شرح نهجالبلاغه خود میگوید:«نباید از ابن عباس چنان کاری را بعید دانست زیرا او معصوم نبود و علی علیه السلام هم کسی نبود که در راه حق از احدی بترسد و حقیقت را کتمان کند،هرچند محبوبترین فرزندان او باشد تا چه رسد به پسر عمویش،بلکه لازم است نسبت به خویشاوندان نزدیک در چنین موردی سختگیرتر باشد.
وانگهی سختگیری امام علیه السلام باعث جدایی ابن عباس از امام نمیشود،چرا که آن حضرت هر یک از یارانش را که مستحق مؤاخذه میدانست،مؤاخذه میکرد؛ بزرگ یا کوچک،نزدیک یا دور و هنگامی که حق اللّه را از او باز پس میگرفت و یا آن شخص خودش از کرده خود پشیمان میشد،به همان حال قبل نسبت به او باز میگشت،بنابراین با محبّت عمیق و پیوند خویشاوندی که میان امام علیه السلام و ابنعباس وجود داشت،درشتی و مؤاخذه شدید علی علیه السلام نسبت به ابن عباس باعث جدایی او نمیشد.
امّا اینکه گفته شود مخاطب برادر ابنعباس؛یعنی عبیداللّه بوده،صحیح نیست،چرا که عبید اللّه کارگزار امام در یمن بود و چنین مطلبی درباره او نقل نشده است».(1)
طرفداران قول دوم از یک سو معتقدند که عظمت مقام ابن عباس با محتوای این نامه هرگز سازگار نیست،زیرا او«حِبْر الأُمّة»و دریای عمیقی از علم و فضل بود و به علی علیه السلام عشق میورزید،و جزء مدافعان درجه اوّل علی علیه السلام بود که عدد آنها در آن زمان طوفانی از انگشتان دست تجاوز نمیکرد و حتی در جنگ صفین هنگامی که مسأله حکمیّت مطرح شد امام علیه السلام او را برای حکمیّت و قرار گرفتن در برابر مرد شیطان صفتی همچون عمرو عاص پیشنهاد فرمود (هرچند گروهی
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج ۵، ص ۹۰.
نادان و ابله با این پیشنهاد مخالفت کردند و مرد ابلهی مثل خودشان-ابو موسی اشعری-را برای این کار معرفی نمودند و بر آن اصرار ورزیدند).آری جلالت مقام ابن عباس با این امور سازگار نیست؛ولی چه کسی مخاطب این نامه بوده است را روشن نساختهاند.
از این گذشته قراین دیگری نیز برای نفی مخاطب بودن ابن عباس در این نامه ارائه کردهاند از جمله اینکه:
1.در امالی مرحوم سید مرتضی آمده است که عمرو بن عبید نزد سلیمان عباسی رفته بود.سلیمان از او پرسید:شنیدهای که علی علیه السلام در شعری درباره ابنعباس گفته است:او در همه چیز برای ما فتوا میدهد ولی اموال ما را یک شبه با خود میبرد؟ عمرو در پاسخ گفت:ممکن نیست علی چنین چیزی را درباره ابن عباس گفته باشد،چرا که او هرگز از علی علیه السلام جدا نشد و تا هنگام شهادت آن حضرت در کنار او بود و حتی در صحنه صلح امام حسن نیز حضور داشت.
2.عمرو بن عبید اضافه کرد چگونه ممکن است آن همه اموال در بیتالمال بصره جمع شود با اینکه علی علیه السلام به آن نیاز داشت و هر هفته بیتالمال را تخلیه میکرد و به نیازمندان میداد و در روز شنبه دستور میداد بیتالمال را آب و جارو کنند.با این حال چگونه ممکن است ابن عباس آن همه اموال را در بیتالمال بصره جمع کند؟ او به یقین با توجّه به نیاز مردم اموال را به کوفه منتقل مینمود.
3.طبری در تاریخ معروف خود در حوادث سنه چهل از ابو عبیده نقل میکند که ابن عباس تا زمان شهادت علی علیه السلام در بصره بود و سپس به کوفه آمد و در مراسم صلح امام حسن با معاویه حضور داشت سپس به بصره برگشت و اساس خود را از آن جمع کرد و مال مختصری از بیتالمال را بر گرفت و گفت:این را به عنوان ارتزاق و حق مستمری خود از بیتالمال بر میگیرم (آنگاه به حجاز رفت).
4.مرحوم تستری در شرح نهجالبلاغه خود نقل میکند که در هنگام شهادت علی علیه السلام ابن عباس در بصره بود و (فورا) به کوفه آمد و به امام حسن علیه السلام ملحق شد و آن روز که امام حسن در صبح شهادت پدر خطبه میخواند،ابن عباس برخاست و مردم را به بیعت با آن حضرت دعوت نمود.مردم نیز اجابت کردند.(1)
5.بر فرض که این داستان مربوط به ابن عباس باشد؛ولی در بعضی از روایات آمده است که اولاً اموال مزبور اموال کمی بوده،و ثانیاً هنگامی که امام علیه السلام به ابن عباس تذکر داد او هم بلا فاصله اموال را باز گرداند و عذرخواهی کرد و امام علیه السلام عذرش را پذیرفت،همانگونه که مرحوم تستری از یعقوبی نقل میکند که ابن عباس مقداری از بیتالمال را تصرف کرده بود و هنگامی که امیرمؤمنان علیه السلام دستور بازگرداندن آن را داد،آن اموال را بازگرداند.سپس مانند آن را از سبط بن جوزی نقل میکند که در پایانش آمده است:ابن عباس از کار خود پشیمان شد و خدمت امام علیه السلام عذرخواهی کرد و امام علیه السلام عذر او را پذیرفت.(2)
نتیجه اینکه با این روایات مختلف و گاه ضد و نقیض چگونه میتوان باور کرد که مرد بزرگ و با شخصیّتی همچون ابن عباس که حبر امّت و دانشمند و فقیه معروف اسلام بود،چنین کاری را در آن مقیاس که مخالفان به او نسبت دادهاند مرتکب شده باشد.
آیا این احتمال وجود ندارد که عمال بنی امیّه و جیره خواران معاویه که در برابر اموال کبیر و گاه صغیر احادیثی به نفع آنها وضع میکردند و حتی به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت میدادند چنین مطالبی را درباره ابن عباس جعل کرده باشند به خصوص آنکه در روایات آمده است معاویه بعد از نمازهای خود علی علیه السلام و امام
حسن و امام حسین علیهما السلام و ابن عباس و مالک اشتر و قیس بن عباده را لعن میکرد.(1)
مؤلف بزرگوار معجم رجال الحدیث بعد از نقل این ماجراها میگوید:از مجموع آنچه درباره ابن عباس گفته شده استفاده میشود که او مردی جلیل القدر و مدافع امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهما السلام بود همانگونه که علّامه حلّی و ابن داود در کتب رجال خود آوردهاند.و مرحوم محدّث قمی از شهید ثانی نقل میکند که پس از ذکر چند حدیث در مذمت ابن عباس میگوید:تمام این احادیث ضعیف است.
به گفته مرحوم صاحب معالم در کتاب تحقیق طاووسی -بعد از ذکر محبّت و اخلاص ابن عباس نسبت به امیرمؤمنان علیه السلام و یاری و دفاع از آن حضرت که جای شک و تردیدی در آن نیست-چه جای تعجب که افرادی بر او حسد بورزند و اینگونه نسبتهای ناروا را به او بدهند.
به همین دلیل غالب علمای رجال از شیعه و اهل سنّت،احادیث ابن عباس را به عنوان احادیث صحیح و معتبر میپذیرند و به این گونه شبهات درباره او اعتنایی نمیکنند.
بنابراین باید پذیرفت که مخاطب در این نامه شخصی غیر از ابن عباس بوده هر چند ما به طور دقیق او را نشناسیم و تعبیر به ابن عم (مانند تعبیر به برادر و اخ در موارد دیگر) ممکن است کنایه از نزدیکی و مصاحبت بوده باشد و به همین جهت مرحوم سیّد رضی با اینکه در بسیاری از موارد نام مخاطبان نامه را میبرد در اینجا نامی از ابن عباس نبرده و تنها به جمله«الی بعض عماله»قناعت کرده است.
این سخن را با حدیثی که مرحوم علّامه مجلسی در بحارالانوار در تاریخ
1) مجمع رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۲۳۸، به نقل از طبری
امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است پایان میدهیم در این حدیث آمده است که مردی از اهل طائف به هنگامی که ابن عباس بیمار بود؛(همان بیماری که در آن دنیا را وداع گفت) نزد او آمد و لحظهای نشست.ابن عباس بیهوش شد.او را به صحن خانه آوردند.به هوش آمد.گفت:خلیل و یار من رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره من خبر داد که در دوران عمرم دو بار هجرت خواهم کرد؛هجرتی با رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتم و هجرتی با علی علیه السلام و نیز به من خبر داد که من در پایان عمر نابینا خواهم شد (و چنین شد)...و نیز به من دستور داد که از پنج گروه بیزار باشم:از ناکثین (پیمانشکنان) همانها که در جنگ جمل حاضر شدند و از قاسطین (ظالمان و ستمگران شام) که در جنگ صفین حاضر شدند و از خوارج که در میدان نهروان حضور یافتند و از«قَدَریّه»آنهایی که شبیه نصارا در دینشان بودند و گفتند:هیچ چیزی مقدر نشده (و همه چیز را خدا به ما تفویض کرده است) و از «مرجئه»آنها که شبیه یهود در دینشان شدند.گفتند:خدا آگاهتر است (که گناهکاران نیز اهل بهشتند) سپس گفت:
«أللّهُمَّ إنّی أحیی عَلی ما حَیَّ عَلَیْهِ عَلِیُّ بْنُ أبیطالِبٍ وأمُوتُ عَلی ما ماتَ عَلَیْهِ عَلیُّ بنُ أبیطالِبٍ؛ خداوندا من بر آنچه علی علیه السلام بر آن زنده بود زندهام و بر آنچه او بدرود حیات گفت میمیرم»این سخن را گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.(1)
توجّه داشته باشید که قبر ابن عباس در طائف است و مسجد با شکوهی هم به نام او در کنار مقبرهاش ساختهاند.
1) بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۱۵۲، ح ۲۰.
و من کتاب له علیه السلام
إلی عُمَرِ بْنِ أبی سَلَمَةِ المَخْزُومی وَ کانَ عامِلُه عَلَی الْبَحْرَیْنِ فَعَزَلَهُ
وَ اسْتَعْمَلَ نُعْمانَ بْنِ عَجْلانِ الزُّرَقی مَکانَه
از نامههای امام علیه السلام
به عمر بن ابی سلمه مخزومی فرماندار آن حضرت بر بحرین است که او را برکنار کرد و نعمان بن عجلان زُرَقی را به جای او منصوب فرمود.(1)
در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است: از کسانی که قبل از سید رضی این نامه را نقل کرده اند: ابن واضح یعقوبی متوفای ۲۸۴) در کتاب تاریخ خود و بلاذری (متوفای ۲۷۹) در کتاب انساب الاشراف است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۶).
امام علیه السلام در این نامه عمر بن ابی سلمه (فرزند ام سلمه همسر پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله) و ابوسلمه که از طرف آن حضرت فرماندار بحرین بود را مخاطب قرار داده و از خدمات او تشکر میکند و او را از آن منصب فرا میخواند تا در جنگ صفین همراه امام علیه السلام باشد و نعمان بن عجلان را که از بزرگان قبیله
1) ١. سند نامه:
بنی عجلان بود به جای او میگمارد.
امام علیه السلام برای اینکه خاطر ابن ابی سلمه از این جابجایی مکدر نباشد،از زحمات او قدردانی کرده و با تعبیراتی محبّت آمیز مثل اینکه«دوست دارم تو در جهاد با دشمن و برای برپا داشتن ستون دین همراه من باشی»او را مخاطب قرار میدهد.
امام علیه السلام با این طرز برخورد خود نسبت به فرمانداری که او را عزل کرده و دیگری را به جای او نشانده راه و رسم دلجویی را نسبت به چنین اشخاصی به ما میآموزد.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی قَدْ وَلَّیْتُ النُّعْمَانَ بْنَ عَجْلَانَ الزُّرَقِیَّ عَلَی الْبَحْرَیْنِ، وَنَزَعْتُ یَدَکَ بِلَا ذَمٍّ لَکَ،وَلَا تَثْرِیبٍ عَلَیْکَ؛فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَایَةَ،وَأَدَّیْتَ الْأَمَانَةَ،فَأَقْبِلْ غَیْرَ ظَنِینٍ،وَلَا مَلُومٍ،وَلَا مُتَّهَمٍ،وَلَا مَأْثُومٍ،فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِیرَإِلَی ظَلَمَةِ أَهْلِ الشَّامِ،وَأَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی،فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَی جِهَادِ الْعَدُوِّ،وَإِقَامَةِ عَمُودِ الدِّینِ،إِنْ شَاءَ اللّهُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من نعمان بن عجلان زُرَقی را به فرمانداری بحرین منصوب کردم و تو را از آنجا برگرفتم بی آنکه تو را مذمت کنم و یا ملامتی بر تو باشد،چرا که تو زمامداری و مأموریت خود را به نیکویی انجام دادی و حق امانت را ادا نمودی،بنابراین به سوی ما بیا بی آنکه مورد سوء ظن یا ملامت باشی و نه متهم و نه گناهکار.من تصمیم گرفتم به سوی ستمگران اهل شام (و برای مبارزه با معاویه و هوادارانش) حرکت کنم و دوست دارم تو با من باشی،زیرا تو از کسانی هستی که من در جهاد با دشمن و برپا داشتن ستون دین از آنها استعانت میجویم.ان شاء اللّه.
آفرین،مأموریت خود را خوب انجام دادی
امام علیه السلام این نامه را چنین آغاز میکند:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) من نعمان بن عجلان زُرَقی را به فرمانداری بحرین منصوب کردم و تو را از آنجا
برگرفتم»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی قَدْ وَلَّیْتُ النُّعْمَانَ بْنَ عَجْلَانَ،الزُّرَقِیَّ عَلَی الْبَحْرَیْنِ، وَ نَزَعْتُ یَدَکَ).
ولی از آنجا که عمر بن ابی سلمه،مرد پاکنهاد و مخلص و مدیر و مدبر بود و ممکن بود این تغییر مأموریت خاطر او را مکدر کند،امام علیه السلام با هشت جمله کوتاه و پرمعنا به او اطمینان داد که مطلقا خطایی از او سر نزده و نگرانی درباره او وجود نداشته است.
فرمود:«بی آنکه تو را مذمت کنم و یا ملامتی بر تو باشد،چرا که تو زمامداری و مأموریت خود را به نیکویی انجام دادی و حق امانت را ادا نمودی،بنابراین به سوی ما بیا بی آنکه مورد سوء ظن یا ملامت باشی و نه متهم و نه گناهکار»؛ (بِلَا ذَمٍّ لَکَ،وَ لَا تَثْرِیبٍ(1)عَلَیْکَ،فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَایَةَ،وَ أَدَّیْتَ الْأَمَانَةَ فَأَقْبِلْ غَیْرَ ظَنِینٍ(2)، وَ لَا مَلُومٍ،وَ لَا مُتَّهَمٍ،وَ لَا مَأْثُومٍ(3)).
امام در این تعبیرات کاملاً به او اطمینان میدهد که این تغییر مأموریت نه تنها بهعلت کوتاهی او در انجام وظیفه نبوده،بلکه به سبب این بوده است که میخواهد ماموریت مهمتری را بر دوش او بگذارد.
سپس به شرح این مأموریت پرداخته میفرماید:«من تصمیم گرفتم به سوی ستمگران اهل شام (و برای مبارزه با معاویه و هوادارانش) حرکت کنم و دوست دارم تو با من باشی،زیرا تو از کسانی هستی که من در جهاد با دشمن و برپا
1) «تثریب» از ریشه «ثوب » بر وزن «سرو» در اصل به پوسته نازکی از پیه میگویند که گاهی روی معده و روده ها را می پوشاند و هنگامی که به باب تفعیل میرود (تثریب) به معنای کنار زدن آن پوسته است سپس به معنای سرزنش و توبیخ و ملامت به کار رفته، گویی با این کار پردۂ گناه از چهره طرف کنار زده می شود.
2) «ظنین» به معنای متهم است از ریشه «ظنة» به معنای تهمت گرفته شده. فرق آن با متهم که در عبارت آمده، ممکن است این باشد که سوء ظن به متهم از ظنین بیشتر است و در جایی گفته میشود که قراینی بر اتهام کسی وجود داشته باشد.
3) «ما ثوم» به معنای کسی است که گناهی برای او ذکر می کنند؛ ولی «آثم» به معنای شخص گنهکار است و هر دو از ریشه «اثم» بر وزن «اسم» به معنای گناه گرفته شده اند.
داشتن ستون دین از آنها استعانت میجویم.إنشاءاللّه»؛ (فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِیرَ إِلَی ظَلَمَةِ أَهْلِ الشَّامِ،وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی،فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ(1)بِهِ عَلَی جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَ إِقَامَةِ عَمُودِ الدِّینِ،إِنْ شَاءَ اللّهُ).
سوابق زندگی عمر بن ابی سلمه و وفاداری او نسبت به امام علیه السلام در تمام حالات-چنانکه در شرح حال او در بحث نکات خواهد آمد-نیز گواه بر این معناست.
جمله «أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی» به معنای شهادت در رکاب حضرت نیست، بلکه به معنای حضور با آن حضرت است.
جمله «مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ. ..»نشان میدهد که عمر بن ابی سلمه مردی شجاع باکفایت و کاملاً وفادار به امام علیه السلام بود و تعبیر به «جِهَادِ الْعَدُوِّ،وَ إِقَامَةِ عَمُودِ الدِّینِ» نشان میدهد که عمر بن ابی سلمه مقام بسیار والا و موقعیّت فوقالعادهای داشت تا آنجا که برای اقامه ستون دین،امام علیه السلام از او یاری میطلبد.
آشنایی با عمر بن ابیسلمه مخزومی و نعمان بن عجلان
همانگونه که در عنوان و متن نامه فوق آمده است،عمر بن ابی سلمه به عنوان فرماندار پیشین و نعمان بن عجلان به عنوان جانشین او معرفی شده است و لازم است به وضع حالات هر دو آشنا شویم.
عمر بن ابی سلمه،مادرش ام سلمه همسر معروف پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است که این فرزند از شوهر پیشین خود نصیبش شد.وی در سال دوم هجرت در حبشه بهدنیا آمد،زیرا پدرش ابو سلمه از مهاجران حبشه بود و پس از عمری نسبتاً طولانی در سنه 83 هجری در زمان خلافت عبد الملک دیده از جهان فرو
1) «اَستَظهِرُ» از ریشه «اِستِظهار» به معنای یاری طلبیدن از کسی و پشت گرمی به او داشتن است.
بست،او احادیثی را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت میکند.(1)
عمر بن ابیسلمه در جنگ جمل در خدمت علی علیه السلام بود،مادرش او را تشویق به این کار کرد و نامهای برای امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت و به دست او داد که در آن نامه آمده است:اگر جهاد از زنان برداشته نشده بود من میآمدم و در پیش روی تو با دشمنانت میجنگیدم؛ولی فرزندم را به جای خودم فرستادم.
سپس امیرمؤمنان علی علیه السلام او را به عنوان فرماندار و نماینده خود به حکومت بحرین و فارس مأموریت داد.برای افتخار او همین بس که در آغوش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرورش یافت و در خدمت علی علیه السلام بود.(2)
در بعضی از روایات آمده است که عمر بن ابی سلمه از کسانی است که روایت مربوط به امامت ائمه اثنی عشر را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است.(3)
امّا نعمان بن عجلان از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و از بزرگان انصار بود و سخنگو و شاعر آنها محسوب میشد.از جمله اشعار او،شعر بلندی است که در روز سقیفه سرود و بعد از آنکه یاری انصار را در میدانهای مختلف نسبت به اسلام و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برشمرد،اشعارش را با این دو بیت در حمایت از علی علیه السلام پایان داد: وَ کانَ هَوانا فی عَلیّ وَ إنَّهُ لَأَهْلٌ لَها مِنْ حَیْثُ تَدْری وَ لا تَدْری
وَصیُّ النَّبیِّ الْمُصْطَفی وَ ابْنُ عَمِّهِ وَقاتِلُ فُرْسانِ الضَّلالَةِ وَ الْکُفْرِ
«ما علی را میخواستیم و او شایسته خلافت بود ای عمر از آنجا که اطّلاع نداشتی.
او وصی پیغمبر برگزیده خداست و پسر عم اوست،او با سواران ضلالت و کفر پیکار کرد و آنها را از میان برد».
به موجب همین سوابق،علی علیه السلام حکومت بحرین را بعد از عمر بن ابیسلمه به او سپرد و بیتالمال را بهدست او داد (امّا متأسفانه از آنجا که اموال کلان همیشه وسوسهانگیز و مفسدهآفرین است) او به هر یک از افراد قوم و قبیله خود که به بحرین میآمدند مبلغ قابل ملاحظهای از بیتالمال را میبخشید.این خبر به امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید نامهای به او نوشت و ملامتش کرد و از او حساب و کتاب بیتالمال را مطالبه نمود؛ولی نعمان چون نمیتوانست حساب صحیحی ارائه دهد،باقیمانده اموال بیتالمال را برداشته به شام گریخت و به معاویه ملحق شد.(1)
1) مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۴۵ و ۳۴۶.
و من کتاب له علیه السلام
إلی مَصْقَلَةِ بْنِ هُبَیْرَةِ الشَیْبانی وَ هُوَ عامِلُهُ عَلی أَرْدِشیرخُرّة
از نامههای امام علیه السلام
به مصقلة بن هبیره شیبانی فرماندار اردشیرخرّه (بخش مهمی از فارس) است.(1)
این نامه قبل از سید رضی در کتاب انساب الاشراف بلاذری و همچنین در تاریخ ابن واضح (یعقوبی) با تفاوت مختصری ذکر شده و در ذیل خطبه ۴۴ (جلد اول همین کتاب سرگذشت دیگری از مصقله آمده است.
این نامه نیز بیشباهت به نامه 41 نیست و عصاره آن ملامت و سرزنش شدید امام علیه السلام نسبت به فرماندار دیگری به نام مصقلة بن هبیره شیبانی است،زیرا به خدمت امام علیه السلام گزارش داده بودند که او اموال بیتالمال را بیحساب و کتاب به قوم و قبیله خود میدهد.امام علیه السلام او را سخت بر این کار ملامت میکند و نصیحت میفرماید که آخرت خود را به دنیا و دین خود را به دینار نفروشد؛
1) ١. سند نامه:
ولی بهطور قطع او را متهم نمیکند و میفرماید:اگر خبری که به من رسیده راست باشد تو کار بسیار بدی کردهای.
بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَکَ،وَعَصَیْتَ إِمَامَکَ:أَنَّکَ تَقْسِمُ فَیْءَ الْمُسْلِمِینَ الَّذِی حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ وَخُیُولُهُمْ،وَأُرِیقَتْ عَلَیْهِ دِمَاؤُهُمْ،فِیمَنِ اعْتَامَکَ مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِکَ،فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ،وَبَرَأَ النَّسَمَةَ، لَئِنْ کَانَ ذَلِکَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ لَکَ عَلَیَّ هَوَاناً،وَلَتَخِفَّنَّ عِنْدِی مِیزَاناً،فَلَا تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّکَ،وَلَا تُصْلِحْ دُنْیَاکَ بِمَحْقِ دِینِکَ،فَتَکُونَ مِنَ الْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً.أَلَا وَإِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَکَ وَقِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ فِی قِسْمَةِ هَذَا الْفَیْءِ سَوَاءٌ:یَرِدُونَ عِنْدِی عَلَیْهِ،وَیَصْدُرُونَ عَنْهُ.
ترجمه
گزارشی از تو به من رسیده است که اگر درست باشد و این کار را انجام داده باشی،پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصیان کردهای.به من گزارش دادهاند،تو غنایم مسلمانان را که با نیزهها و اسبهایشان (در جنگ با دشمن) به دست آمده و خونهایشان در این راه ریخته شده در میان گروهی از بادیهنشینان قبیلهات که تو را به ریاست خود برگزیدهاند تقسیم میکنی.سوگند به کسی که دانه را (در زیر خاک) شکافت و روح انسانی را آفرید،اگر گزارشی که به من رسیده درست باشد،تو در نزد من منزلت پستی خواهی داشت و ارزش و مقدارت در پیشگاه من سبک خواهد شد،بنابراین حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیایت را با نابودی دینت سامان مده که اگر چنین کنی از زیانکارترین افراد خواهی بود.آگاه باش! حق مسلمانانی که نزد تو هستند با آنهایی که نزد منند در تقسیم بیتالمال یکسان است.و ورود وخروج همگی بر آن باید به نظر من باشد.
همه مسلمین در بیتالمال یکسانند
همان گونه که از عنوان نامه و همچنین از خطبه 44 استفاده میشود مصقلة بن هبیره شیبانی یکی از کارگزاران و فرمانداران امام علیه السلام بر بخش مهمی از فارس به نام اردشیرخُرّه بود که شامل چندین شهر و آبادی میشد.به گفته ابن ابیالحدید او از نوادههای نزار بن معد بن عدنان بود.(1)
وی داستانی در مورد اسیران بنی ناجیه دارد که در خطبه 44 گذشت.
بنیناجیه گروهی از نصارا بودند که مسلمان شده و جمعی هم بر آیین خود باقی مانده بودند و یا از اسلام باز گشته بودند.بعد از شکست خوردن اصحاب جمل در بصره تمام مردم آن منطقه با علی علیه السلام بیعت کردند به جز بنی ناجیه که بر علیه امام علیه السلام لشکرکشی کردند؛امام علیه السلام معقل بن قیس را فرستاد و او آنها را شکست داد و گروهی را به اسارت در آورد.هنگامی که این اسیران را به سوی کوفه میبردند،چون به منطقه اردشیر خُرّه رسیدند که در آنجا مصقله به عنوان فرماندار امام علیه السلام حکومت میکرد.وی آنها را که پانصد نفر بودند از معقل در برابر پرداخت غرامتی معادل پانصد هزار درهم گرفت و آزاد کرد او این اموال را از بیتالمال پرداخت به این نیت که بعداً آن را به بیتالمال برگرداند؛ولی در این کار تعلّل میورزید.او پس از مدّتی خدمت امام علیه السلام به کوفه آمده مبلغی را پرداخت و انتظار داشت امام علیه السلام بقیه را به او ببخشد؛ولی حضرت موافقت نکرد، زیرا ممکن بود بدعتی شود و بخششهای عثمان را از حقوق بیتالمال در اذهان تداعی کند.سرانجام چون از عدالت امام علیه السلام بیمناک بود فرار کرد و به معاویه پیوست.
به هر حال نامه مورد بحث نیز نشان میدهد که او عملاً پیرو مکتب عثمان بود
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۱۲۷.
و قبل از داستان اسیران بنیناجیه نیز اموال بیتالمال را در میان بستگانش تقسیم میکرد و هنگامی که این خبر به امام علیه السلام رسید،امام علیه السلام نامه مورد بحث را برای وی نوشت.
این نامه به سه نکته پر اهمّیّت اشاره میکند:نخست میفرماید:«گزارشی از تو به من رسیده است که اگر درست باشد و این کار را انجام داده باشی، پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصیان کردهای»؛ (بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَکَ،وَ عَصَیْتَ إِمَامَکَ).
این تعبیر که به طور سربسته بیان شده،نشان میدهد که امام علیه السلام خبری را که به او رسیده بود صد در صد تصدیق نفرمود و جانب احتیاط را رعایت کرد که مبادا شخص بیگناهی متهم گردد.
آنگاه خبرِ رسیده را به طور واضح و مشروح بیان کرده،میفرماید:«به من گزارش دادهاند،تو غنایم مسلمانان را که با نیزهها و اسبهایشان (در جنگ با دشمن) به دست آمده و خونهایشان در این راه ریخته شده در میان گروهی از بادیهنشینان قبیلهات که تو را به ریاست خود برگزیدهاند تقسیم میکنی»؛ (أَنَّکَ تَقْسِمُ فَیْءَ الْمُسْلِمِینَ الَّذِی حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ،وَ خُیُولُهُمْ وَ أُرِیقَتْ عَلَیْهِ دِمَاؤُهُمْ،فِیمَنِ اعْتَامَکَ(1)مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِکَ).
به یقین اگر مصقله چنین کاری را انجام داده باشد بسیار کار خلافی مرتکب شده،زیرا دستآورد خون مجاهدان و شهیدان را برای ریاست خود بر قومش هزینه کرده است.
سپس در بخش دوم این نامه میفرماید:«سوگند به کسی که دانه را (در زیر
1) «اغتام» از ریشه «اعتیام» و از ریشه «عیم» بر وزن «عیب» در اصل به معنای تشنگی و علاقه به شیر است و از آنجا که انسان هنگامی که علاقه شدید به چیزی پیدا کرد، تلاش میکند نوع خوب آن را به دست آورد، واژه عیمة» (به کسر میم) به معنای هر چیز خوب و برگزیده ای آمده است، بنابراین جمله «إعثامک» یعنی تو را برگزیده اند.
خاک) شکافت و روح انسانی را آفرید،اگر گزارشی که به من رسیده درست باشد،تو در نزد من منزلت پستی خواهی داشت و ارزش و مقدارت در پیشگاه من سبک خواهد شد»؛ (فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ،وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ(1)،لَئِنْ کَانَ ذَلِکَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ لَکَ عَلَیَّ هَوَاناً،وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِی مِیزَاناً).
باز امام علیه السلام در این جمله قضاوت محتاطانهای درباره او میکند که مبادا گزارشگران اشتباهی کرده باشند و آبروی انسان با ایمانی بیجهت بریزد و میفرماید:اگر گزارش صحیح باشد در نظر من بیارزش و بیمقدار خواهی شد.
امام علیه السلام در اینجا او را تهدید به مجازات خشنی نمیکند و لیکن به توبیخ معنوی میپردازد که از مجازات خشونت آمیز ظاهری دردناکتر است.
در ادامه سخن،امام علیه السلام او را نصیحت میکند؛نصیحتی پر معنا و آشکار.
میفرماید:«بنابراین حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیایت را با نابودی دینت سامان مده که اگر چنین کنی از زیانکارترین افراد خواهی بود»؛ (فَلَا تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّکَ،وَ لَا تُصْلِحْ دُنْیَاکَ بِمَحْقِ(2)دِینِکَ،فَتَکُونَ مِنَ الْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً).
بدیهی است هیچ انسان عاقل و با ایمانی نباید حق خویشاوندان را بر حق خداوند مقدم دارد و با معصیت پروردگار،آنها را نوازش دهد و هیچ فرد خردمندی نباید سرمایه دین را که سبب نجات آخرت است با متاع ناپایدار و بیمقدار دنیا معاوضه کند.تعبیر به«اخسرین؛زیانکارترین»اشاره به همین است که انسان پرارزشترین کالا را به کمارزشترین متاع بفروشد.
از آنجا که مصقله شاید گمان میکرد با دادن بخشی از بیتالمال به بستگانش
وظیفه صله رحم را انجام میدهد،امام علیه السلام تعبیر به «أَخْسَرِینَ أَعْمَالاً» را برای او انتخاب کرد که گویا اشاره است به آیه ««قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً* اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» ؛بگو:آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین افراد به جهت عمل چه کسانی هستند،همان کسانی که سعی و تلاششان در زندگی دنیا گُم (و نابود) شده؛در حالی که،میپندارند کار نیک انجام میدهند».(1)
آنگاه امام علیه السلام در بخش پایانی این نامه به نکته مهمی از دستورات اسلام درباره حقوق مسلمانان در بیتالمال اشاره کرده میفرماید:«آگاه باش! حق مسلمانانی که نزد تو هستند با آنهایی که نزد منند در تقسیم بیتالمال یکسان است و ورود و خروج همگی بر آن،باید به نظر من باشد»؛ (أَلَا وَ إِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَکَ وَ قِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ فِی قِسْمَةِ هَذَا الْفَیْءِ سَوَاءٌ:یَرِدُونَ عِنْدِی عَلَیْهِ،وَ یَصْدُرُونَ عَنْهُ).
جمله «یَرِدُونَ عِنْدِی عَلَیْهِ،وَ یَصْدُرُونَ عَنْهُ» با توجّه به اینکه تعبیر به«ورود» و«صدور»در اصل مربوط به ورود تشنگان به آبشخور و بر گرفتن آب و بیرون رفتن از آن است،اشاره به این نکته است که بیتالمال همچون نهر عظیمی است که خداوند آن را جاری ساخته و همگان در آن یکسانند.هر کسی از طریق آبشخور به این نهر میرسد و بهره خود را بر میگیرد و از آن خارج میشود.
تعبیر به«عِنْدِی؛نزد من»مفهومش این نیست که باید تمام اموال بیتالمال را نزد امام علیه السلام بیاورند و مردم از راههای دور و نزدیک برخیزند و به مرکز حکومت امام علیه السلام بیایند و سهم خود را بگیرند و بازگردند،بلکه منظور این است که این کار با نظر من و طبق برنامه من باید انجام گیرد،نه اینکه نمایندگانم خودسرانه هرگونه که مایل باشند بیتالمال را تقسیم کنند.
1) .کهف، آیه ۱۰۳ و ۱۰۴.
و در هر حال این جمله اشاره به این دارد که بیتالمال باید مانند عصر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در میان مسلمانان به صورت یکسان تقسیم شود و همچون عصر عمر که عرب را بر عجم و اشراف و صحابه را بر دیگران ترجیح میداد یا همانند عصر عثمان که بیتالمال را در میان خویشاوندانش از بنیامیّه تقسیم میکرد به صورت تبعیضآمیز تقسیم نگردد و اشکال کار همین بود که او تحت تأثیر عصر عثمان،برای خویشاوندان خود امتیازاتی قائل شد.
این نکته شایان توجّه است که اموال بیتالمال در اینجا اشاره به زکات و مانند آن نیست که اختصاص به گروههای هشتگانه دارد نه همه،بلکه اشاره به خراجهایی است که از سرزمینهایی فتح شده میگرفتند به این صورت که بر تمام زمینهای آنها به نسبت عادلانهای خراج و مالیات میبستند و همه مسلمانان در آن یکسان بودند،زیرا با نیروی عموم فتح شده بود و فرقی میان غنی و فقیر و عرب و عجم در آن نبود به خلاف زکات که مخصوص نیازمندان و مستمندان و گروههای معین دیگر بود و از آنجا که بیشترین رقمی که در بیتالمال وارد میشد اموال خراجی بود از آن تعبیر به اموال بیتالمال میشد.
البته مناطق مختلف از نظر میزان خراج و مالیات اسلامی یکسان نبودند؛در بعضی از مناطق زمینهای کشاورزی و باغات فراوان بود و در بعضی از مناطق کمتر و ناچیز و چنان نبود که خراج هر منطقه را همانجا مصرف کنند.
از این رو امام علیه السلام میفرماید:به فرض که خراج آن منطقه را میان همه مردم تقسیم کرده باشی باز هم کار درستی انجام ندادهای،زیرا خراج متعلّق به همه مسلمین است چه آنها که نزد تواند و چه آنها که نزد ما هستند.همه باید از این چشمه زلال بهرهمند شوند.
پاسخ مصقله به امام علیه السلام
در بعضی از روایات آمده است که مصقله بعد از دریافت نامه امام علیه السلام پاسخی برای آن حضرت نوشت و خود را تبرئه کرد.پاسخ او چنین بود:
«نامه امیرمؤمنان علیه السلام به من رسید لازم است تحقیق فرمایند اگر آنچه گزارش شده است حق است،مرا مجازات کنند و سپس معزول دارند و تمام بردگان من آزاد شوند و گناهان ربیعه و مُضَر بر من باشد اگر دینار و درهمی و یا کمتر از آن را از زمانی که فرمانداری این منطقه به من واگذار شد تا زمانی که نامه امیرمؤمنان علیه السلام به من رسید،خیانت کرده باشم و شما میدانید که اگر مرا از این سِمت عزل فرمایید،برای من آسانتر از این است که متهم شوم».
هنگامی که این نامه به دست امام علیه السلام رسید فرمود:فکر میکنم او راست میگوید (و گزارشگران خطا کردهاند).(1)
ولی از بعضی روایات استفاده میشود که پس از شهادت امیرمؤمنان علی علیه السلام، معاویه مصقله را برای فرمانداری طبرستان (مازندران فعلی) انتخاب کرد؛ولی پیش از آنکه آنجا را در اختیار بگیرد کشته شد و هرگز از آن سفر باز نگشت و داستان او به صورت ضرب المثل درآمد.هرگاه کسی نمیخواست کاری را انجام دهد میگفت:بگذار تا مصقله از طبرستان برگردد.(2)
در ذیل خطبه 44 بحثهای مفصّلی درباره مصقله نوشتهایم.
و من کتاب له علیه السلام
إلی زَیادِ ابْنِ أَبیهِ وَقَدْ بَلَغَهُ أنَّ مُعاوِیَةَ کَتَبَ إلَیْهِ
یُریدُ خَدیعَتَهُ بِاسْتِلْحاقِهِ
از نامههای امام علیه السلام
به زیاد بن ابیه است در هنگامی که به آن حضرت گزارش رسید معاویه میخواهد با ملحق ساختن زیاد به فرزندان ابوسفیان،وی را بفریبد.(1)
این نامه را قبل از سید رضی، مدائنی (در کتاب فتوح الاسلام آورده و قابل توجه است که روایت مدائنی با آنچه سید رضی نقل کرده است تفاوت هایی دارد و نشان میدهد که سید رضی این روایت را از مدائنی نگرفته بلکه از جای دیگری به دست آورده است. بعد از مرحوم سید رضی، ابن اثیر در کتاب کامل در حوادث سنه ۴۴ و در اسد الغابة و ابن عبدالبر در استیعاب در شرح حال زیاد آورده اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۵۲).
سرچشمه این نامه آن است که امام علیه السلام با خبر میشود که معاویه نامهای به زیاد بن ابیه نوشته است که او را برادر واقعی خود بداند به این ترتیب که زیاد را فرزند نامشروع ابوسفیان معرفی کند که از زن بدکاری متولد شده،و از این طریق او را
1) 1.سند نامه:
بفریبد و در چنگال خویش برای رسیدن به اهدافش قرار دهد.
امام علیه السلام به زیاد که در آن زمان از سوی آن حضرت به فرمانداری فارس منصوب شده بود هشدار داد که این برنامه شیطانی است که از سوی معاویه طراحی شده مبادا تو را بفریبد؛هر فرزندی تعلق به پدر و مادری دارد که در آن خانه متولّد شده است حتی نسبت نامشروع به ادعای شخصی مثل ابوسفیان که زیاد از نطفه اوست ثابت نمیشود.هنگامی که نامه به زیاد رسید سخن امام علیه السلام را پذیرفت و آرام گرفت هرچند بعد از شهادت امام علیه السلام معاویه با همین نیرنگ به اضافه تهدید او را به سوی خود فرا خواند و زیاد به او پیوست.
از تواریخ استفاده میشود که مادر زیاد،کنیز یکی از اطبای معروف عرب به نام«حارث بن کلده»بود که با بردهای به نام«عبید»ازدواج کرد و زیاد به حسب ظاهر نتیجه آن ازدواج بود لذا او را زیاد بن عبید میگفتند؛ولی چون پدرش غلام و برده ناشناختهای بود بعضی ترجیح دادند که به او زیاد بن ابیه بگویند و ظاهرا خود او هم از این امر ابا نداشت؛امّا بعدها که معاویه او را برادر خود خواند به او زیاد بن ابی سفیان گفتند! و بهراستی انسان از این وقاحت در حیرت فرو میرود که شخصی دعوای خلافت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله داشته باشد و با این صراحت کسی را به عنوان برادر ولد الزنای خود بخواند.شگفتی دیگر آن است که محیط چقدر آلوده بوده که زیاد بن ابیه این ماجرا را پذیرا شد.
وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ،وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ،فَاحْذَرْهُ، فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ:یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ،وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ،لِیَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ،وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ.وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ،وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ:لَا یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ،وَ لَا یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ،وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ، وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ.
فَلَمَّا قَرَأَ زِیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ:شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ،وَ لَمْ تَزَلْ فِی نَفْسِهِ حَتَّی ادَّعَاهُ مُعَاوِیَةُ.
قال الرضی،قوله علیه السلام:«الواغِل»هُوَ الَّذی یَهْجُمُ عَلَی الشُّرْبِ لِیَشْرِبَ مَعَهُمْ، وَلَیْسَ مِنْهُمْ،فَلا یَزالُ مُدَفِّعاً مُحاجِزاً.و«النَّوْطُ الْمُذَبْذَبِ»:هُوَ ما یُناطُ بِرَحْلِ الرّاکِبِ مِنْ قُعْبٍ أوْ قَدَحٍ أوْ ما أشْبَهَ ذلِکَ،فَهُوَ أَبَداً یَتَقَلْقَلُ إذا حَثَّ ظَهْرَهُ وَاسْتَعْجَلَ سَیرُهُ.
ترجمه
اطّلاع یافتم که معاویه نامهای برای تو نوشته تا عقلت را بفریبد (و گمراه سازد) و عزم و تصمیمت را (در پایمردی بر وظیفهای که بر عهده گرفتهای) سست کند و در هم بشکند.از او بر حذر باش که او به یقین شیطان است! او از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ انسان میآید تا او را در حال غفلت تسلیم خود سازد و درک و شعورش را غافلگیرانه بدزدد.(آری) در زمان عمر بن خطاب ابو سفیان سخنی بدون اندیشه از پیش خود و با تحریکی از تحریکات
شیطان گفت (ولی این سخن کاملاً بی پایه بود) که نه با آن،نسب ثابت میشود و نه استحقاق میراث را همراه دارد و کسی که به چنین سخن واهی و بیاساس تمسک جوید همچون بیگانهای است که در جمع مردم وارد شود و بخواهد از آبشخورگاه آنها آب بنوشد که همه او را کنار میزنند و همانند ظرفی است که در کنار مرکب میآویزند که به هنگام راه رفتن پیوسته تکان میخورد و به این طرف و آن طرف میرود.
هنگامی که زیاد این نامه را مطالعه کرد گفت:به پروردگار کعبه سوگند که امام علیه السلام با این نامهاش آنچه را من در دل داشتم (که من از نطفه ابوسفیان نیستم) گواهی داد.و این مطلب همچنان در دل او بود (تا زمانی که معاویه بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام بیاندازه زیاد را وسوسه کرد تا سخن او در وی مؤثّر افتاد و) او را به خود ملحق ساخت.
مرحوم سیّد رضی به تفسیر چند لغت از لغات پیچیده ذیل این نامه پرداخته میگوید:«واغل»(از ریشه وَغْل بر وزن فصل) به معنای کسی است که برای نوشیدن آب از آبشخور دیگران،هجوم میآورد در حالی که از آنان نیست و پیوسته آنها وی را عقب میرانند و منع میکنند؛و «النَّوْطُ الْمُذَبْذَبِ» ظرف یا قدح یا مانند آن است که در کنار مرکب میآویزند و دائماً از این طرف و آن طرف میافتد و هرگاه مرکب پشتش را حرکت دهد یا برای راه رفتن عجله کند، میلرزد.(اشاره به اینکه اینگونه الحاق نسبهای مشکوک هرگز پایدار نیست و پیوسته متزلزل است).
مراقب باش عقل تو را نفریبند!
مطابق آنچه در کتاب تمام نهجالبلاغه آمده،امام علیه السلام در آغاز این نامه زیاد بن
ابیه را مخاطب قرار داده و او را تشویق به صبر و استقامت در مقابل وسوسههای این و آن میکند.سپس میفرماید:«اطّلاع یافتم که معاویه نامهای برای تو نوشته تا عقلت را بفریبد (و گمراه سازد) و عزم و تصمیمت را (در پایمردی بر وظیفهای که بر عهده گرفتهای) سست کند و در هم بشکند.از او بر حذر باش که او به یقین شیطان است!»؛ (وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزِلُّ(1)لُبَّکَ(2)، وَ یَسْتَفِلُّ(3)غَرْبَکَ(4)،فَاحْذَرْهُ،فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ).
از این تعبیر و تعبیرات دیگری که در نامههای پیشین گذشت به خوبی استفاده میشود که مأموران اطّلاعاتی امام علیه السلام در تمام جوانب کشور اسلامی حضور داشتند و حتّی نامهای خصوصی را که برای بعضی از فرمانداران از سوی دشمن میرسید به امام علیه السلام اطّلاع میدادند تا بهموقع جلوی خطر گرفته شود.
امام علیه السلام در آغاز این نامه به زیاد بن ابیه هشدار میدهد که معاویه شیطان است مراقب او باش.
سپس در توضیح آن میافزاید:«او از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ انسان میآید تا او را در حال غفلت تسلیم خود سازد و درک و شعورش را غافلگیرانه بدزدد»؛ (یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ،وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ، لِیَقْتَحِمَ(5)غَفْلَتَهُ،وَ یَسْتَلِبَ(6)غِرَّتَهُ(7)).
سخن امام علیه السلام در اینجا برگرفته از آیه شریفه 17 سوره اعراف است که از قول
1) «یتز» از ریشه «زلل» بر وزن «قمر» به معنای خطا گرفته شده و ایستزل» یعنی می خواهد به خطا بیفکند.
2) «لب» در اصل به معنای مغز هر چیزی است و به عقل «لب» گفته میشود.
3) «یتفل» از ریشه «فلل» بر وزن «قمر» به معنای کند کردن و شکستن چیزی است.
4) «وب» به معنای نشاط و هیجان و تصمیم است.
5) «لِیَقْتَحِمَ» از ریشه «اقتحام» به معنای وارد شدن به زور در چیزی است.
6) «یَسْتَلِبَ» از ریشه «استلابة» به معنای ربودن و غارت و سرقت کردن گرفته شده و ریشه اصلی آن «لب» است.
7) «غِرَّتَهُ» به معنای غفلت و سهل انگاری است.
شیطان نقل میکند: ««ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ» ؛سپس از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آنها،به سراغشان میروم؛و بیشتر آنها را شکرگزار نخواهی یافت».
منظور این است که شیطان برای فریفتن انسانها از هر وسیلهای استفاده میکند؛گاه از طریق تطمیع و زمانی تهدید،گاهی شهوات و هوا و هوس نفسانی و هنگامی از طریق آمال و آرزوها و پست و مقام و هدف.در همه اینها یک چیز مدّ نظر است و آن گمراه ساختن انسان و کشاندن او به ورطه هلاکت.
شیطانِ شام نیز از همین روشها استفاده میکند و سعی دارد هر کسی را از طریقی بفریبد و به سوی خود جلب کند و از وجودش در مسیر شهوات خود بهره بگیرد.
از یکی از عرفا سخنی نقل شده که میگوید:در هر صبحگاهان شیطان از چهار سو به سراغ من میآید گاه از پیش رو میآید و میگوید:(اگر گناه میکنی) نترس خدا غفور و رحیم است من در برابر او این آیه را میخوانم که خدا میگوید: ««وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی» ؛و من هر که را توبه کند،و ایمان آورد،و عمل صالح انجام دهد،سپس هدایت شود،میآمرزم»(1)و گاه از پشت سر من ظاهر میشود (و مرا دعوت به زیاده طلبی در دنیا میکند) و از ضایع شدن زندگی فرزندانم در آینده مرا میترساند من در برابر او این آیه را یادآور میشوم: ««وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها» ؛هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خداست»(2)و گاه از طرف راست من میآید و میگوید:کاری کن که ثناخوانها و مداحان تو فراوان باشند.من در برابر او این
آیه را یادآور میشوم: ««وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» ؛و سرانجام (نیک) برای پرهیزکاران است»(1)و گاه از سمت چپ میآید و مرا به شهوات دعوت میکند.من در برابر او این آیه را میخوانم: ««وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ» ؛(خداوند درباه کافران سرکش و مغروری که گرفتار عذاب در دنیا میشوند میفرماید:) و (سرانجام) میان آنها و خواستههایشان جدایی افکنده شد».(2).(3)
برای این چهار جهت که شیطان از سوی آن میآید روایتی ذکر شده که خلاصه آن چنین است:«شیطان از پیش رو میآید یعنی مسائل مربوط به آخرت را که در پیش دارد در نظر انسان سست میکند و از پشت سر میآید و او را به جمع اموال از هر طریق بی آنکه حقوق شرعی آن را بپردازد و باقی گذاردن برای فرزندان و بازماندگان خود فرا میخواند و از طرف راست میآید و امور معنوی را بهوسیله شبهات و شک و تردید در نظر او ضایع میکند و از طرف چپ میآید و شهوات را در نظر او زینت میدهد».(4)
آری وسوسههای شیاطین جنّ و انس که از هر دری برای گمراه ساختن انسانها وارد میشوند،اینگونه است.
در اینجا یک سؤال باقی میماند و آن اینکه چرا از جهت فوق و تحت (بالا و پایین) سخنی به میان نیامده بعضی گفتهاند برای آن است که جهت بالا جهت رحمت است،زیرا پیوسته رحمت الهی از آن سو نازل میشود و جهت پایین مایه وحشت است که اگر کسی از زیر زمین سر بر آورد و انسان را به کاری دعوت کند از او میترسد و نمیپذیرد.
این احتمال نیز وجود دارد که شیاطین به شکل معمولی انسانها به سراغ او
میآیند و میدانیم کسی از جهت فوق یا تحت به سراغ کسی نمیآید بلکه از یکی از چهار جهت است.
آنگاه امام علیه السلام سخن معاویه را در مورد ملحق ساختن زیاد بن ابیه به خودش (به عنوان برادر حرامزاده) با دلیلی منطقی ابطال میکند و میفرماید:«(آری) در زمان عمر بن خطاب ابو سفیان سخنی بدون اندیشه از پیش خود و با تحریکی از تحریکات شیطان گفت (ولی این سخن کاملاً بی پایه بود) که نه با آن،نسب ثابت میشود و نه استحقاق میراث را همراه دارد»؛ (وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ(1)مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ،وَ نَزْغَةٌ(2)مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ:لَایَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ،وَ لَا یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ).
تعبیر امام علیه السلام به صادر شدن«فَلْتَة؛سخن بیپایه و بدون اندیشه»از سوی ابوسفیان اشاره به چیزی است که ابن ابیالحدید در شرح خود از کتاب استیعاب ابن عبدالبر آورده است که عمر،زیاد را برای اصلاح بعضی از مفاسد که در یمن واقع شده بود فرستاد.هنگامی که زیاد باز گشت خطبهای نزد عمر (و جمعی از حاضران) خواند که همانند آن شنیده نشده بود این در حالی بود که علی علیه السلام و عمرو بن عاص و ابوسفیان حاضر بودند.عمرو بن عاص گفت:آفرین بر این جوان! اگر از قریش بود بر عرب حکومت میکرد! ناگهان ابوسفیان گفت:او از قریش است و من میشناسم کسی را که نطفه او را در رحم مادرش نهاد.علی علیه السلام فرمود:او چه کسی بوده؟ ابوسفیان گفت:من بودم.علی علیه السلام فرمود:خاموش باش ابوسفیان! و در روایت دیگری آمده است:فرمود:خاموش ابوسفیان اگر عمر بشنود سریعاً تو را مجازات خواهد کرد.
1) فلتة» از ریشه «فلت» بر وزن «ثبت» در اصل به معنای از دست در رفتن چیزی است، لذا به سخنانی که بدون مطالعه از دهان انسان می پرد و همچنین حوادث ناگهانی و بدون تأمل «فلتة» گفته میشود.
2) «نزغة» از ریشه «نزغ» بر وزن نظم» به معنای وارد شدن در کاری است به قصد افساد و به هم انداختن مردم و «نزغات شیطان» به وسوسه های او گفته میشود که افراد را به جان هم می اندازد.
در روایت سومی آمده است که عمرو بن عاص به او گفت:اگر میدانی زیاد فرزند توست چرا او را به خود ملحق نمیکنی؟ گفت:از این جمعیت میترسم که پوست از سر من بکنند.(1)
روشن است که ابوسفیان هرگز نمیتوانست به سبب عمل منافی عفتی که با مادر زیاد داشت ثابت کند که حتماً نطفهای که منعقد شده از ناحیه اوست،تنها به ظن و گمان تکیه کرد و با وقاحت و بیشرمی در حضور علی علیه السلام و بعضی دیگر چنین سخنی را بر زبان راند و به همین دلیل،امام علیه السلام در نامه بالا به زیاد یادآور میشود که اینگونه ادعاهای شیطانی در اسلام معیار اثبات نسبت نیست و به همین دلیل تو هرگز نمیتوانی از ابوسفیان ارث ببری زیرا فرزند نامشروع از پدر و مادر خود ارث نمیبرد (و تاکنون هم ادعای میراثی نداشتهای) بنابراین تسلیم وسوسههای شیطانی معاویه نشو!
حضرت در پایان میفرماید:«و کسی که به چنین سخن واهی و بیاساس تمسّک جوید همچون بیگانهای است که در جمع مردم وارد شود و بخواهد از آبشخورگاه آنها آب بنوشد که همه او را کنار میزنند و همانند ظرفی است که در کنار مرکب میآویزند که به هنگام راه رفتن پیوسته تکان میخورد و به این طرف و آن طرف میرود»؛ (وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ(2)،وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ).
به تعبیر دیگر اگر معاویه از این طریق بخواهد تو را برادر خود بخواند و تو هم بپذیری،هرگز نه فرزند ابوسفیان خواهی بود و نه برادر معاویه،بلکه لکه ننگی بر تو نیز خواهد نشست که تو زنا زادهای و حتی از آن خاندان بیگانهای؛نه ارث میبری و نه برادر مشروع محسوب میشوی،هرچند برادری معاویه با آن اعمال زشتش نیز برای تو افتخار نیست.
این نامه به قدری در زیاد مؤثر افتاد که مطابق آنچه مرحوم سیّد رضی در ذیل این نامه آورده است:«هنگامی که زیاد این نامه را مطالعه کرد گفت:به پروردگار کعبه سوگند که امام علیه السلام با این نامهاش آنچه را من در دل داشتم (که من از نطفه ابوسفیان نیستم) گواهی داد.و این مطلب همچنان در دل او بود (تا زمانی که معاویه بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام بیاندازه زیاد را وسوسه کرد تا سخن او در وی مؤثّر افتاد و) او را به خود ملحق ساخت»؛ (فَلَمَّا قَرَأَ زِیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ:شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ،وَ لَمْ تَزَلْ فِی نَفْسِهِ حَتَّی ادَّعَاهُ مُعَاوِیَةُ).
معاویه بعد از آن زیاد را در فرمانداری بخشی از فارس ابقا کرد و سپس او را به عراق آورد و بخش مهمی از عراق را به او سپرد و این لکه ننگ بر دامان زیاد به موجب حبّ جاه و مقام نشست و عاقبتش به شر گرایید.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله ذکر شده که منظور زیاد این باشد که ابوسفیان به یقین شهادت به مطلب بالا داده که من از نطفه او هستم و این معنا همچنان در دل او بود تا زمانی که معاویه وی را به خود ملحق ساخت.
مرحوم سیّد رضی در اینجا به تفسیر چند لغت از لغات پیچیده ذیل این نامه پرداخته میگوید:«واغِل»(از ریشه وغل بر وزن فصل) به معنای کسی است که برای نوشیدن آب از آبشخور دیگران،هجوم میآورد در حالی که از آنان نیست و پیوسته آنها وی را عقب میرانند و منع میکنند؛ و «النَّوْطُ الْمُذَبْذَبِ» ظرف یا قدح یا مانند آن است که در کنار مرکب میآویزند و دائماً از این طرف و آن طرف میافتد و هرگاه مرکب پشتش را حرکت دهد یا برای راه رفتن عجله کند، میلرزد.(اشاره به اینکه اینگونه الحاق نسبهای مشکوک هرگز پایدار نیست و پیوسته متزلزل است)»؛ (قال الرضی،قوله علیه السلام:«الواغِل»هُوَ الَّذی یَهْجُمُ عَلَی الشُّرْبِ لِیَشْرِبَ مَعَهُمْ،وَ لَیْسَ مِنْهُمْ،فَلا یَزالُ مُدَفِّعاً مُحاجِزاً.و«النَّوْطُ الْمُذَبْذَبِ»:
هُوَ ما یُناطُ بِرَحْلِ الرّاکِبِ مِنْ قُعْبٍ أوْ قَدَحٍ أوْ ما أشْبَهَ ذلِکَ،فَهُوَ أَبَداً یَتَقَلْقَلُ إذا حَثَّ ظَهْرَهُ وَ اسْتَعْجَلَ سَیْرَهُ).
داستان پیچیده نسب«زیاد»
در اینجا سخن بسیار است به حدّی که بعضی از شارحان نهجالبلاغه در این باره دهها صفحه نوشتهاند و ما تنها به چند مسأله اشاره میکنیم:
1.آیا زیاد فرزند نامشروع بود؟
از نامه بالا استفاده میشود که امام علیه السلام ادّعای ابوسفیان و همچنین معاویه را در اینکه زیاد،فرزند نامشروع ابوسفیان بوده نفی میکند و میفرماید:این ادعایی شیطانی است و از نظر ظاهر شرع هر فرزندی ملحق به پدر و مادری است که با هم ازدواج کردهاند و فرزند در آن خانه زاده شده است.
افزون بر این میدانیم امام علیه السلام،زیاد را به فرمانداری فارس منصوب کرد و این منصب مفهومش اجازه امامت جمعه و جماعت بود.چگونه ممکن است امام علیه السلام کسی را که ولد الزناست به چنین مقامی بگمارد در حالی که میدانیم یکی از شرایط امامت جمعه و جماعت طیب مولد است.
از سویی دیگر،در تواریخ کربلا و عاشورا آمده است که حضرت سیدالشهدا فرمود:
«أَلَا وَإِنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیَّ قَدْ تَرَکَنِی بَیْنَ السِّلَّةِ وَالذِّلَّةِ...هَیْهَاتَ مِنِّی الذِّلَّة؛ آگاه باشید ناپاک زاده فرزند ناپاک زاده مرا در میان دو چیز مخیّر ساخته.یا تن به شمشیر بدهم یا تسلیم ذلّت شوم و تن به بیعت با او دهم و محال است که تسلیم ذلت شوم».(1)
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸۳.
در اینکه«دعیّ»از نظر لغت به چه معناست،بعضی آن را به معنای فرزند نامشروع تفسیر کردهاند در حالی که در متون لغت مفهوم عامی دارد؛هم به پسرخوانده گفته میشود و هم به کسی که در نسبش متّهم است.در لسانالعرب آمده است:«دعی به معنای پسرخوانده است و همچنین فرزندی که به پدر دیگری نسبت داده میشود».قرآن مجید نیز میگوید: ««وَ ما جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ» ؛و خداوند پسرخواندههای شما را پسر (واقعی) شما قرار نداده است (و احکام او را ندارد)»،(1)بنابراین ممکن است امام علیه السلام بخواهد بگوید زیاد در خانوادهای پست و بیارزش همچون بردگان متولّد شده که برای کسب موقعیت، او را به غیر پدرش نسبت دادند.
این احتمال نیز وجود دارد که امام امیرالمؤمنین علیه السلام حکم ظاهری را بیان میکند که
«الْوَلَدُ لِلْفِرَاش»؛ ولی امام حسین علیه السلام واقع مطلب را میفرماید که او در واقع فرزند نامشروع بوده است.
امّا در مورد ابن زیاد مسأله روشنتر است که او فرزند نامشروع بوده و مادرش مرجانه به فجور مشهور بوده است.به همین دلیل مطابق آنچه در تواریخ کربلا آمده،حضرت زینب علیها السلام هنگامی که میخواست او را سرزنش کند با تعبیر«یابن مرجانة»او را مخاطب ساخت.
این احتمال نیز هست که مراد از«الدعیَّ بْنَ الدَّعیّ»یزید و پدرش معاویه باشند و این جمله به نسب آلوده و متهم آنها اشاره کند.
2.پدر و مادر زیاد
معروف این است که پدر زیاد بردهای بود به نام عبید که با سمیّه کنیز«حارث
1) احزاب، آیه ۴.
بن کلده»که از اطبای مشهور عرب بود،ازدواج کرد و زیاد در خانه او متولّد شد، هرچند ابوسفیان و پس از او معاویه سعی داشتند وی را فرزند نامشروع ابوسفیان بدانند؛و اینکه بعضی گفتهاند سمیه از ذوات الاعلام (زنان آلوده به فحشا که آشکارا خود را به این امر معرفی میکردند) بود،بعید به نظر میرسد، زیرا کنیزِ طبیب معروفی مثل حارث بن کلده قاعدتاً نمیتواند از ذوات الاعلام باشد.
البته در تواریخ آمده است که ابوسفیان در سفری که به طایف رفته بود از شخصی به نام ابو مریم که مرد بسیار آلودهای بود زن آلودهای را درخواست کرد و ابو مریم به سمیّه مادر زیاد،را پیشنهاد نمود،او گفت:بگذار شب همسرم عبید که از بیابان برگشته به خواب برود و من خواهم آمد و بعد نزد ابوسفیان رفت و با او آمیزش داشت و شاید اینکه ابوسفیان میگوید زیاد فرزند من است از همین واقعه سرچشمه میگیرد.
3.داستان استلحاق
داستان ملحق ساختن معاویه زیاد را به خاندان ابوسفیان و عنوان برادری دادن به او از عجایب تاریخ اسلام است.شیخ محمد عبده؛استاد معروف مصری در شرح نهج البلاغه خود چنین میگوید:قصه زیاد بن ابیه قصه شگفتآوری است که انسان را به تأمل وا میدارد،زیرا معاویه او را به ابو سفیان نسبت داد تا برادرش باشد او مدعی بود که ابوسفیان با مادرش سمیّه که زوجه مرد دیگری بود (به صورت نامشروع) همبستر شد و زیاد از این آمیزش متولّد گشت.
آنگاه میافزاید:از این شگفتآورتر این است که ادعای این برادری (نامشروع) در مجلسی علنی و رسمی (در شام) در حضور جمعیّت واقع شد؛ زیاد از این مسأله شرمنده نگشت،چرا که غنایم این برادری را با نکوهشهای مردم سنجید و برادری (نامشروع) خلیفه را بر سلامت و صحت نسب خود
ترجیح داد.آری اینگونه است در طریق سلطه و مقام که این مرد متکبّر از اینکه عِرض و نسب او مخدوش شود،در برابر منفعتی که به دست میآورد شرمنده نباشد!(1)
ما میافزاییم از اینها شگفتآورتر اینکه محیط اسلامی ایجاد شده توسط پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله،بیش از حدود نیم قرن از آن نگذشته بود،بر اثر عوامل بنی امیه چنان آلوده شد که خلیفه جرأت میکند در ملأ عام چنین امر منکری را تثبیت کند.وای به حال مسلمانان اگر در چنگال چنین حکومتهای جاهل آلودهای گرفتار شوند.
به هر حال داستان از این قرار بود که به گفته مدائنی در کتاب فتوح الاسلام هنگامی که معاویه میخواست زیاد را جزء خاندان خود کند وی را که به شام آمده بود پس از جمع کردن مردم بالای منبر برد و پیش روی خود بر پلّه پایینتر نشاند.سپس حمد و ثنای الهی به جا آورد و گفت:ای مردم من از نسب زیاد در خاندانم آگاهم.هر کسی میتواند به این امر گواهی دهد برخیزد.گروهی از مردم برخاستند و شهادت دادند که او فرزند ابوسفیان است و آنها اعتراف ابوسفیان را به این امر پیش از مرگش شنیدهاند.در اینجا ابو مریم سلولی که در جاهلیّت شراب فروش بود برخاست و گفت:ای امیرمؤمنان در طایف بودیم که ابوسفیان به آنجا نزد من آمد مقداری گوشت و شراب و غذا خرید.هنگامی که آن را تناول کرد گفت:ای ابو مریم زن بدکارهای را برای من پیدا کن.من به سراغ سمیّه رفتم و به او گفتم:تو ابوسفیان را میشناسی بذل و بخشش فراوانی دارد و از من زن آلودهای را خواسته.تو آمادگی داری؟ سمیّه گفت:آری.الان همسرم با گوسفندان باز میگردد.هنگامی که غذا خورد و سر خود را بر بالش گذاشت خواهم آمد.من به سراغ ابوسفیان رفته ماجرا را به او گفتم.چیزی نگذشت که
1) شرح نهج البلاغة عبده، ذیل نامه ۴۴، ص ۴۵۸.
سمیّه آمد و وارد بر او شد و تا صبح نزد او بود.هنگامی که سمیّه بازگشت من به ابوسفیان گفتم چگونه بود؟ گفت:خوب بود...این سخن به زیاد گران آمد و از بالای منبر گفت:ای ابو مریم به مادر مردم دشنام مده که به مادرت دشنام خواهند داد.در این هنگام که سخن معاویه و گواهیطلبی او به پایان رسید زیاد برخاست مردم را خاموش کرد و حمد و ثنای الهی به جای آورد سپس گفت:ای مردم! معاویه و شهود آنچه را شنیدید گفتند و من نمیدانم کدام حق بود و کدام باطل.
لابد معاویه و شهود آگاهترند به آنچه گفتند و بدانید عبید (پدرش) پدر نیکی بود امّا والی (ظاهراً اشاره به معاویه است) شخص صاحب نعمتی است.این سخن را گفت و از منبر پایین آمد.(1)
4.نگاهی به زندگی زیاد بن ابیه
همانگونه که قبلاً اشاره شد او در اصل زیاد بن عبید بود.پدرش برده و چوپان و مادرش سمیّه کنیز حارث بن کلده،طبیب معروف عرب بود.گاهی او را به عنوان زیاد بن ابیه و گاه زیاد بن امه میگفتند،زیرا پدرش برده بود و هیچ موقعیّت اجتماعی نداشت و بعد از آنکه معاویه او را به خود ملحق ساخت به او زیاد بن ابیسفیان میگفتند.از نوجوانی فردی هوشیار و سخنرانی بلیغ بود.تولد او را در طائف در سال فتح مکّه و بعضی در سال هجرت و برخی در روز بدر گفتهاند؛ولی او هیچگاه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را ندید و با امیرمؤمنان علی علیه السلام در تمام جنگهای دوران آن حضرت و با امام حسن علیه السلام تا زمان صلح با معاویه همراه بود،بعدها معاویه او را فریب داد و به سوی خود برد.او در کوفه در ماه رمضان سنه 53 در سن 56 سالگی از دنیا رفت (و بعضی سن او را به گونه دیگری ذکر کردهاند).
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۸۷.
دوران زندگی او از دو دوران کاملاً متفاوت تشکیل میشود.دوران نخست که در مسیر حق بود،مردی قابل اعتماد و مدیر و مدبّر و به همین دلیل علی علیه السلام او را به فرمانداری فارس منصوب کرد.او منطقه را به خوبی اداره نمود و خراج را به خوبی جمعآوری کرد و برای امیرمؤمنان علی علیه السلام فرستاد.این جریان به گوش معاویه رسید و سخت ناراحت شد.نامهای به او نوشت که مضمونش این بود:
اگر نبود که قلعههای مستحکمی داری و شبها همچون پرندگان به آشیانه خزیده به آن پناه میبری و چنانچه انتظاری که خدا میداند من درباره تو دارم نبود،مانند سلیمان میگفتم: ««فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ» ؛بهسوی آنان بازگرد (و اعلام کن) با لشکریانی به سراغ آنان میآییم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند؛و آنان را از آن (سرزمین) با ذلّت و حقارت بیرون میرانیم»(1)و در ذیل آن شعری نوشت که اشاره به مشکوک بودن نسب زیاد داشت.
هنگامی که این نامه به زیاد رسید برخاست و در میان مردم خطبهای خواند و گفت:عجیب است فرزند هند جگرخوار و سرچشمه نفاق (معاویه) مرا تهدید میکند در حالی که میان من و او پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله و همسر سیده نساء عالمین و پدر سبطین (امام حسن و امام حسین علیهما السلام) و صاحب ولایت و منزلت و اخوت رسول خداست با صد هزار لشکر از مهاجرین و انصار و تابعین.به خدا سوگند اگر این جمعیّت (طرفداران معاویه) قصد سوئی کنند،مرا مرد شجاع شمشیرزنی خواهند یافت (که آنها را در هم میکوبد).
سپس نامهای به امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت و نامه معاویه را با نامه خود برای آن حضرت فرستاد.امام علیه السلام در پاسخ او چنین نوشت:«اما بعد از حمد و ثنای الهی من تو را والی آن سرزمین کردم و شایسته این مقام میدیدم.آری ابوسفیان
1) نمل، آیه ۳۷.
در ایام عمر سخن بیپایه و مایهای گفت که نشانه گمراهی و دروغ بود (و ادعا کرد که تو فرزند نامشروع او هستی) چیزی که نه استحقاق میراث میآورد و نه نسب محسوب میشود.بدان معاویه مانند شیطان رجیم است که از هر سو به سراغ انسان میآید.از پیش رو و از پشت سر،از طرف راست و از طرف چپ، از او برحذر باش،از او برحذر باش،باز از او برحذر باش».
اما دوران دوم کاملاً با دوران پیش متفاوت و یکصد و هشتاد درجه با آن فرق دارد.زمانی که معاویه او را به وسیله مغیرة بن شعبه فریب داد و از نقطه ضعف او که حبّ جاه و مقام بود سوء استفاده کرد.وی پس از داستان صلح امام حسن علیه السلام او را بهسوی خود برد و برادر خویش و (فرزند نامشروع ابوسفیان) معرفی کرد و حکومت فارس را همچنان به او سپرد و پس از آن مقام برتری به او داد و حکومت کوفه و عراق را به او بخشید.او هم برای تثبیت حکومت خود و مبارزه با قیامهای مردمی بر ضد معاویه و طرفداران او شروع به کشتار بیگناهان کرد.مخصوصاً شیعیان را هر کجا میشناخت به قتل میرساند و جنایات بیشماری مرتکب شد که روی او را در تاریخ اسلام کاملاً سیاه کرد،از جمله«حجر بن عدی»آن مرد شجاع و باایمان را که از شیعیان خالص علی علیه السلام بود و همه جا به نیکی و پاکی شهرت داشت و از صحابه معروف پیامبر صلی الله علیه و آله محسوب میشد با جمعی از یارانش دستگیر کرد و به سوی شام فرستاد و معاویه هم آنها را در سرزمین مرج عذراء به قتل رسانید و به این ترتیب ورق سیاه دیگری بر اوراق تاریک پایان زندگی خود افزود.کار به جایی رسید که حسن بصری که رابطه چندان خوبی با علی علیه السلام نداشت درباره او چنین گفت:معاویه سه کار کرد که اگر تنها یکی از آنها را انجام داده بود برای هلاکت او کافی بود:
نخست حکمرانی بر این ملت بهوسیله گروهی از سفیهان و ناآگاهان.دوم ملحق ساختن زیاد به خود،در حالی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده بود فرزند به شوهر
تعلق دارد و سهم مرد زناکار سنگ است و دیگر کشتن حجر بن عدی.وای بر او از سوی حجر و یاران حجر.(1)
ما هم میگوییم:پناه بر خدا از سوء عاقبت و گرفتار شدن انسان در چنگال شیاطین جن و انس و جان دادن در حال کفر و ضلالت و جنایت.
1) آنچه در بالا آمد برگرفته از کتاب استیعاب، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، تنقیح المقال علامه مامقانی و شرح نهج البلاغة علامة تستری است.
و من کتاب له علیه السلام
إلیْ عُثْمانِ بْنِ حُنَیْفِ الأنْصاری-وَ کانَ عامِلُهُ عَلَی الْبَصْرَةِ وَ قَدْ بَلَغَهُ
أنَّهُ دُعی إلی وَلیمَةِ قَوْمٍ مِنْ أهْلِها،فَمَضی إلیْها-قَوْلُهُ
از نامههای امام علیه السلام
به عثمان بن حنیف انصاری،فرماندار بصره،است،بعد از آنکه خبر به آن حضرت رسید که به میهمانی جمعی (از مرفهین) اهل بصره دعوت شده و او هم در آن میهمانی شرکت کرده است.(1)
نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه تصریح می کند که بخشی از این نامه را پیش از مرحوم سید رضی، صدوق در کتاب امالی خود آورده است. شایان توجه است که ابن ابی الحدید در شرح این نامه در چند مورد می گوید:
در روایت دیگری چنین و چنان آمده که نشان میدهد منبع دیگری در اختیار داشته و این عبارات متفاوت را از آنجا نقل می کرده است. حتی در یک مورد تعبیر می کند که گروهی فلان عبارت این جمله را چنین نقل کرده اند که تعبیر به گروهی قابل تأمل است. اضافه بر اینها بخش هایی از این نامه، بعد از سید رضی در کتاب های متعددی مانند خرائج قطب راوندی و روضة الواعظین فتال نیشابوری و المناقب ابن شهر آشوب و ربیع الابرار زمخشری با تفاوت هایی نقل شده است. این تفاوت ها نشان میدهد که آنها نیز منابع دیگری در اختیار داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۳)
این نامه را «بری» (متوفای قرن ۷) نیز در کتاب الجوهرة فی نسب الامام علی، ص ۸۱، با اضافاتی آورده است.
این نامه از نامههای بسیار مهم نهجالبلاغه است که درسهای فراوانی به همه پویندگان راه حق و مخصوصاً زمامداران و مسئولان کشورهای اسلامی میدهد
1) ١. سند نامه:
و شامل چند بخش است:
1.ابتدا امام علیه السلام به مخاطب خود که عثمان بن حنیف؛فرماندار بصره است خبر میدهد که گزارش شرکت او در میهمانی یکی از اشراف بصره به او رسیده است.در ضیافتی که فقط ثروتمندان حضور داشتند و سفرهای پرنعمت و رنگارنگ بوده است،حضرت او را به جهت شرکت در چنین ضیافتی سرزنش میفرماید.
2.در بخش دوم به او یادآور میشود که هر کس باید در زندگی،پیشوا و رهبری داشته باشد.آنگاه زندگی خودش را به عنوان پیشوا و رهبر برای او شرح میدهد که چگونه به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده و ثروتی نیز برای خود نیندوخته است؛ولی تأکید میفرماید:من انتظار ندارم که همچون من زندگی کنی.انتظار من این است که سادهزیستی و تقوا و پرهیزکاری را فراموش نکنی.
3.در بخش دیگری از این نامه به داستان فدک اشاره میفرماید و میگوید:
تنها چیزی که از ثروت دنیا در دست ما بود،فدک بود که آن را هم حسودان و دشمنان اهلبیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از دست ما گرفتند؛هر چند من نیازی به فدک و غیر فدک ندارم.پایان زندگی همگی ما مرگ و سرانجام خانه ما گوری تنگ و تاریک است.
4.در بخش دیگری به این نکته مهم اشاره میکند که سادهزیستی من از آنرو
نیست که امکان برخورداری از مواهب مادی دنیا را ندارم،بلکه به آن دلیل است که وظیفه خطیر رهبری مردم را بر عهده دارم و این موقعیت ایجاب میکند که در سختیها و تلخیهای زندگی با ضعیفترین مردم شریک باشم؛شبانگاه سیر نخوابم در حالی که در گوشه و کنار کشور اسلام گرسنهای سر به بالین بگذارد.
5.در بخش دیگری پاسخ به این سؤال میدهد که ممکن است بعضی بگویند اگر علی بن ابی طالب چنین غذای سادهای داشته باشد باید چنان ضعیف باشد که نتواند در میدان جنگ آن شجاعتها و رشادتها را نشان دهد؛ولی آگاه باشید درختان بیابانی که از آب و غذای کمتری استفاده میکنند چوبهای محکمتری دارند.
6.در آخرین بخش این نامه (که مرحوم سید رضی بعد از حذفِ بعضی از قسمتها به نقل آن پرداخته است)؛امام علیه السلام دنیا را مخاطب قرار داده و آن را به شدت از خود میراند و از زرق و برق دنیا اعلام بیزاری میکند.آنگاه پس از ستایش کسانی که مسئولیتهای واجب خود را در پیشگاه الهی انجام داده و به عبادت و شبزندهداری میپردازند بار دیگر عثمان بن حنیف را مخاطب قرار داده و او را به تقوای الهی و سادهزیستی فرا میخواند تا از آتش دوزخ رهایی یابد.
أَمَّا بَعْدُ،یَا ابْنَ حُنَیْفٍ:فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاکَ إِلَی مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ،وَتُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ! وَمَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَی طَعَامِ قَوْمٍ،عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ،وَغَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ.فَانْظُرْ إِلَی مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ،وَمَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) ای پسر حنیف! به من گزارش دادهاند که مردی از جوانان (ثروتمند و اشرافی) اهل بصره تو را به سفره رنگین میهمانی خود فراخوانده و تو نیز (دعوتش را پذیرفتهای و) به سرعت به سوی آن شتافتهای در حالی که غذاهای رنگارنگ و ظرفهای بزرگ طعام یکی از پس از دیگری پیش روی تو (به وسیله خادمانش) قرار داده میشد.من گمان نمیکردم تو دعوت جمعیتی را قبول کنی که نیازمندشان (از نشستن بر سر آن سفره) ممنوع باشد و (تنها) ثروتمندشان دعوت شود.به آنچه در دهان میگذاری و میخوری بنگر، آنچه حلال بودنش برای تو مشکوک باشد از دهان فرو افکن و آنچه را به پاکی و حلال بودنش یقین داری تناول کن.
دعوت نماینده امام به میهمانی پر زرق و برق!
امام علیه السلام در بخش اوّل این نامه عثمان بن حنیف انصاری را که از اصحاب با فضیلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و از سوی امیرمؤمنان علی علیه السلام به فرمانداری بصره
انتخاب شده بود مخاطب ساخته و در تعبیراتی سرزنشآلود میفرماید:«اما پس (از حمد و ثنای الهی) ای پسر حنیف! به من گزارش دادهاند که مردی از جوانان (ثروتمند و اشرافی) اهل بصره تو را به سفره رنگین میهمانی خود فراخوانده و تو نیز (دعوتش را پذیرفتهای و) به سرعت به سوی آن شتافتهای در حالی که غذاهای رنگارنگ و ظرفهای بزرگ طعام یکی از پس از دیگری پیش روی تو (به وسیله خادمانش) قرار داده میشد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،یَا ابْنَ حُنَیْفٍ:فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاکَ إِلَی مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا تُسْتَطَابُ لَکَ(1)الْأَلْوَانُ،وَ تُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ!).
«فِتْیَة»جمع فتی در اصل به معنای جوان نوخواسته و شاداب است و گاهی به افراد صاحب سن و سالی که دارای زندگی پرنشاطی هستند نیز اطلاق میشود و در اینجا به معنای اشراف است.
«مَأْدُبَة»از ریشه«ادب»به معنای دعوتهای رسمی و قابل توجّه است که در آن آداب رعایت میشود.
«جِفَان»جمع جَفْنة (بر وزن وزنه) به معنای ظرفهای بزرگ غذاخوری است.این تعبیر نشان میدهد که مجلس مورد نظر در این نامه مجلس گستردهای بوده که گروهی از اشراف در آن دعوت داشتند و انواع غذاها بر سر سفره آماده بوده است.
آنگاه امام علیه السلام میافزاید:«من گمان نمیکردم تو دعوت جمعیتی را قبول کنی که نیازمندشان (از نشستن بر سر آن سفره) ممنوع باشد و (تنها) ثروتمندشان دعوت شود»؛ (وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَی طَعَامِ قَوْمٍ،عَائِلُهُمْ(2)مَجْفُوٌّ(3)،وَ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ).
امام علیه السلام عیب بزرگ این سفره را انحصاری بودن آن برای اغنیا ذکر کرده است.اگر غذاهای رنگارنگ منحصر به آنها نبود و گرسنگان و نیازمندان هم از آن بهره میگرفتند،اشکال بسیار کمتری داشت،بنابراین پرزرق و برق بودن و استفاده از انواع غذاهای گوناگون از یکسو و محروم بودن مستمندان از سوی دیگر ایراد مهم آن سفره بوده است که اگر والی بودن عثمان بن حنیف را بر آن بیفزاییم اشکال آن بیشتر میگردد.
از ادامه بحث استفاده میشود که این سفره ایراد چهارمی هم داشته و آن وجود اموال مشتبه به حرام در آن بوده است،زیرا در ادامه میفرماید:«به آنچه در دهان میگذاری و میخوری بنگر،آنچه حلال بودنش برای تو مشکوک باشد از دهان فرو افکن و آنچه را به پاکی و حلال بودنش یقین داری تناول کن»؛ (فَانْظُرْ إِلَی مَا تَقْضَمُهُ(1)مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ(2)،وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ).
این نکته قابل توجّه است که امام علیه السلام به قدری مراقب کارگزاران خود بوده و در حرکات و رفتار آنها دقت میکرده که کوچکترین نقطه ضعفی نداشته باشند تا جایی که حتی شرکت در یک مهمانی نامناسب را بر آنها خرده میگرفته و با نامه بلندبالایی مملوّ از نصایح مختلف به آنها هشدار میداده و نصیحت میفرموده است.کاری که شاید در هیچ جای دنیا معمول نبوده و نیست.
در میان نامههای امام علیه السلام به کارگزاران خود این قبیل نامهها کم نیست و همگی نشان میدهد که امام علیه السلام نهایت تدبیر را در امر کشورداری رعایت میکرده است.
نکته دیگر اینکه نظر مبارک امام علیه السلام این است که حاکمان و مقامات برجسته
حکومت اسلامی همیشه در کنار مردم و تودههای مستضعف باشند و به مرفهان بیدرد که توقعشان از همه بیشتر و یاریشان به هنگام یاری دادن از همه کمتر است،هرگز اهمّیّتی ندهند.تجربه نشان داده که در مواقع بحرانی تنها گروه اوّل مدافعان سرسخت و ایثارگران بیمنّتند.
عثمان بن حنیف کیست؟
در کتاب الاعلام زرکلی آمده است که عثمان بن حنیف از صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله بود،در غزوه احد و پس از آن شرکت داشت و در عصر خلیفه دوم به موجب تقوا و پاکدامنی خاصی که داشت مأمور اندازهگیری سرزمینهای خراجی عراق و سپس والی بصره شد.هنگامی که فتنه جمل رخ داد انصار عایشه به او پیشنهاد کردند که همراه آنها بر ضد علی علیه السلام بجنگد (در حالی که او والی بصره بود).او از این کار خودداری کرد.طرفداران عایشه تمام موی سر و صورت و ابروهای او را کندند و با همان حال نزد عایشه بردند.او گفت:رهایش کنید.عثمان بن حنیف خدمت علی علیه السلام آمد و در جنگ جمل همراه آن حضرت بود.سپس ساکن کوفه شد و در دوران خلافت معاویه چشم از جهان فرو بست.(1)بعضی نیز گفتهاند که در زمان خلافت معاویه در مدینه از دنیا رفت.
جالب اینکه در کتاب استیعاب ابن عبد البر آمده است:هنگامی که عراق فتح شد،خلیفه دوم با یارانش مشورت کرد چه کسی مصلحت است به عراق برود و والی آنجا باشد؟ همگی بالاتفاق گفتند:عثمان بن حنیف مناسب است و افزودند که او میتواند بیش از این را هم اداره کند،زیرا بصیرت و عقل و معرفت و تجربه فراوانی دارد.(2)
در کتاب مستدرکات علم رجال الحدیث آمده است که او و برادرش،سهل بن حنیف در زمره دوازده نفری بودند که به ابو بکر ایراد کردند و اعمال او را زیر سؤال بردند.سپس میافزاید:عثمان و برادرش سهل جزء مأموران خاص علی علیه السلام (شرطة الخمیس) بودند که امام علیه السلام بهشت را برای آنان تضمین کرد.(1)
در اسد الغابه آمده است که عثمان بن حنیف میگوید:در محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودم،مرد نابینایی خدمتش آمد عرض کرد دعا کن خدا چشم من را به من باز گرداند.فرمود:چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و بگو:
«اللّهُمّ إنّی أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَیْکَ بِمُحَمَّدٍ نَبِیِّکَ نَبِیِّ الرَّحْمَةِ یا مُحَمَّدُ إنّی تَوَجَّهْتُ بِکَ إلی رَبّی فی حاجَتی هذِهِ لِتَقْضِیَ لی اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فیّ؛ خداوندا من از تو تقاضا میکنم و به محمد پیامبرت،پیامبر رحمت متوسل میشوم.ای محمد من در حاجتی که به سوی پروردگارم دارم به تو متوسّل میشوم که این حاجتم را بر آوری خداوندا او را شفیع من قرار بده.بعد از این دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند».(2)
این سخن را با سخنی از امام علی بن موسی الرضا (طبق نقل رجال مامقانی) پایان میدهیم.امام علیه السلام فرمود:عثمان بن حنیف از کسانی بود که بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام وفادار ماند و هیچگونه تغییری به مسائل خود نداد.(3)
1) مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۱۳
2) اسدالغابة، ج ۳، شرح حال عثمان بن حنیف، شماره ۳۵۷۱. شبیه همین معنا در مسند احمد، ج ۴، ص ۱۳۸ و مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۵۱۹ آمده است. حاکم بعد از نقل این حدیث می گوید: این حدیث صحیح السندی است، هرچند بخاری و مسلم آن را نقل نکرده اند ای کاش مخالفان نادان توشل، حداقل به مبانی روایی خود مراجعه می کردند تا بدانند چه اندازه در اشتباهند).
3) رجال مامقانی، شرح حال عثمان بن حنیف.
أَلَا وَإِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً،یَقْتَدِی بِهِ وَیَسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛أَلَا وَإِنَّ إِمَامَکُمْ قَدِ اکْتَفَی مِنْ دُنْیَاهُ بِطِمْرَیْهِ،وَمِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ،أَلَا وَإِنَّکُمْ لَاتَقْدِرُونَ عَلَی ذَلِکَ،وَلَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَاجْتِهَادٍ،وَعِفَّةٍ وَسَدَادٍ.فَوَ اللّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً،وَلَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً،وَلَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً،وَلَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً،وَلَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ،وَلَهِیَ فِی عَیْنِی أَوْهَی وَأَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ.
ترجمه
آگاه باش! هر مأمومی امام و پیشوایی دارد که باید به او اقتدا کند و از نور دانش او بهره گیرد.(تو باید به امام و پیشوای خود نگاه کنی) بدان امام شما از دنیایش به دو جامه کهنه و از غذاهایش به دو قرص نان قناعت کرده است.آگاه باش که شما نمیتوانید این چنین باشید،و این زندگی را تحمّل کنید (من شما را از آن معاف میکنم) ولی مرا با پرهیزگاری و تلاش (برای پاک زیستن) و عفت و پیمودن راهِ درست یاری دهید.به خدا سوگند! من هرگز از ثروتهای دنیای شما چیزی از طلا و نقره نیندوختهام و از غنایم و ثروتهای آن مالی ذخیره نکردهام و برای این لباس کهنهام بدلی مهیا نساختهام و از اراضی این دنیا حتی یک وجب به ملک خود در نیاوردهام و از خوراک آن جز به مقدار قوت ناچیز چهارپای مجروحی در اختیار نگرفتهام.این دنیا در چشم من بیارزشتر و خوارتر از شیره تلخ درخت بلوط است!
هرگز چیزی از دنیا نیندوختم
امام علیه السلام برای بیدار ساختن عثمان بن حنیف و امثال او در این بخش از نامه خود به چند نکته مهم اشاره میکند.نخست میفرماید:«آگاه باش! هر مأمومی امام و پیشوایی دارد که باید به او اقتدا کند و از نور دانش او بهره گیرد»؛ (أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً،یَقْتَدِی بِهِ وَ یَسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ).
اشاره به اینکه انسان در این مسیر پر پیچ و خم زندگی مادّی و معنوی نمیتواند یله و رها باشد،بلکه یا باید خودش با تمام شرایط لازم پیشوای خلق باشد یا از پیشوای شایستهای پیروی کند و گر نه در این بیابان هولناک زندگی به بیراهه خواهد افتاد و سرگردان میشود.
آنگاه میافزاید:«(تو باید به امام و پیشوای خود نگاه کنی) بدان امام شما از دنیایش به دو جامه کهنه و از غذاهایش به دو قرص نان قناعت کرده است»؛ (أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَکُمْ قَدِ اکْتَفَی مِنْ دُنْیَاهُ بِطِمْرَیْهِ(1)،وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ(2)).
معروف این است که آن دو جامه از کرباس و آن دو قرص نان از جوی (سبوس ناگرفته بود) که خوارک روزانه آن حضرت را تشکیل میداد یکی را ظهر و دیگری را شام میل میکرد.این در واقع اقتدا به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که پیشوای امام علیه السلام محسوب میشد،همانطور که در حدیث آمده است:
«إنَّ رَسُولَ اللّه مَا اتَّخَذَ قَمیصَین وَلَا إِزَارَیْن وَلَا زَوْجَیْنِ مِنَ النِّعَالِ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هرگز دو پیراهن و دو زیرجامه و دو جفت کفش برای خود تهیّه نکرد (بلکه همیشه برای
1) «طمر» به معنای جامه کهنه است و در اصل از ریشه «طر» بر وزن «امر» گرفته شده که به معنای پوشاندن است در اینجا امام علی آن را به صورت تثنیه آورده تا یکی اشاره به پیراهن و دیگری به زیرجامه باشد.
2) قرص» در اصل به معنای هر شیء گرد و مدوری است و لذا در مورد خورشید و ماه به کار می رود و نان های گرد و مدور را نیز به همین جهت قرص نان می گویند و تثنیة آن در عبارت امام علی اشاره به خوراک یک روز است، زیرا بسیاری از مردم در آن زمان فقط دو بار در شبانه روز غذا می خوردند.
خود یک دست از آنها را داشت)».(1)
برخلاف دنیاپرستان و اشراف،که گاه دهها نوع لباس یا کفش دارند،و حتی بعضی مقیدند یک دست لباس را تنها چند روز بپوشند سپس آن را کنار بگذارند و گاه در هنگام نقل و انتقالِ منازلشان،صندوقها و چمدانهای زیادی لباسهای آنها را جابهجا میکند.اما سفرههای رنگینِ آنها خود داستان دیگری دارد.
آنگاه از آن جهت که امام علیه السلام میداند کمتر کسی پیدا میشود که بتواند به چنین زندگی تن در دهد بهخصوص کسانی که مانند فرمانداران و صاحبمنصبان،امکانات فراونی در اختیار دارند به این نکته میپردازد که:«آگاه باش که شما نمیتوانید این چنین باشید،و این زندگی را تحمّل کنید (من شما را از آن معاف میکنم) ولی مرا با پرهیزکاری و تلاش (برای پاک زیستن) و عفت و پیمودن راهِ درست یاری دهید»؛ (أَلَا وَ إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَی ذَلِکَ،وَ لَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ،وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ).
اشاره به اینکه شما از آن زندگی سختگیرانه و زاهدانه شدید معاف هستید؛ ولی چهار چیز را فراموش نکنید که با انجام آنها در واقع به من کمک کنید تا حکومت اسلامی را در این کشور پهناور اسلام سامان بخشم.
نخست توصیه به«ورع»میکند که در واقع به معنای تقوای در سرحد عالی است.سپس به«اجتهاد»یعنی تلاش و کوشش در راه حفظ عدالت و حمایت از محرومان و سوم«عفت»که به معنای خویشتنداری در برابر شهوات مختلف است و چهارم«سداد»که انتخاب راه صحیح و مستقیم و پرهیز از بیراهههاست.
به یقین اگر مسئولان کشور اسلامی این چهار صفت را در خود جمع کنند و زندگی آنها همچون زندگی مردم متوسط باشد و نه بیشتر،همه چیز رو به راه میشود و تودههای مردم از حکومت راضی خواهند شد.
1) فی ظلال نهج البلاغه، ج ۴، ص ۱۶.
سپس اشاره به نکته سومی میکند تا درس عبرتی برای همه کارگزاران حکومت او باشد میفرماید:«به خدا سوگند! من هرگز از ثروتهای دنیای شما چیزی از طلا و نقره نیندوختهام و از غنایم و ثروتهای آن مالی ذخیره نکردهام و برای این لباس کهنهام بدلی مهیا نساختهام و از اراضی این دنیا حتی یک وجب به ملک خود در نیاوردهام و از خوراک آن جز به مقدار قوت ناچیز چهارپای مجروحی در اختیار نگرفتهام»؛ (فَوَ اللّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً(1)،وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً(2)،وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً،وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً،وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ).
اشاره به اینکه چنان نیست که مانند بعضی از دنیا پرستان کج اندیش نخورم و نپوشم،بلکه ابلهانه ذخیره کنم؛ظاهر و باطن من یکی است نه در ظاهر مالی دارم و نه در باطن،نه ریاکارم و نه ظاهرساز.
شایان توجّه است که امام علیه السلام امکانات دنیای مادی را در چهار چیز خلاصه فرموده:یکی طلا و نقره که به صورت درهم و دینار ذخیره میکردند و با آن دل خوش بودند.دیگر اموال مختلفی که سرمایه آنها محسوب میشد؛مانند اسبها و شتران و وسایل پر زرق و برق منزل و فرشها و فراشها.سوم لباسهای رنگارنگ و چهارم زمینهای زراعتی و باغها و خانهها و قصرها.امام علیه السلام میفرماید:به سراغ هیچیک از اینها نرفتم (در حالی که توان آن را داشتم).
تعبیر اخیر امام علیه السلام که از نهایت تواضع و زهد آن حضرت خبر میدهد برای آن است که مخاطب یا مخاطبانش این مسأله مهم را جدی بگیرند و آلوده زندگیهای پرزرق و برق اشرافی گناهآلود نشوند و با نیازمندان و مستمندان محروم مواسات کنند.
«أَتَانٍ دَبِرَةٍ» به چهارپایی گفته میشود که از کثرت کار و زحمت کشیدن پشت او مجروح شده و به همین دلیل نسبت به تغذیه بیمیل است (توجّه داشته باشید که در بعضی از نسخههای نهجالبلاغه این جمله و جمله بعد نیامده است و جمعی از شارحان نیز به تفسیر آن نپرداختهاند).
در پایان این بخش،امام علیه السلام برای اینکه بیارزش بودن دنیا در نظرش را کاملاً برای همگان مجسم کند تعبیر پرمعنایی دارد میفرماید:«این دنیا در چشم من بیارزشتر و خوارتر از شیره تلخ درخت بلوط است!»؛ (وَ لَهِیَ فِی عَیْنِی أَوْهَی وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ(1)مَقِرَةٍ(2)).
توضیح اینکه درخت بلوط انواع و اقسامی دارد؛یکی از آنها دارای میوه تلخی است که در فارسی به آن«مازو»میگویند که هم تلخ است و هم گَس و به دلیل گس بودن در دباغی برای محکم ساختن چرم از آن استفاده میکنند.
بدیهی است خوردن چنین دانهای بسیار ناگوار و تنفر آمیز است و هر کس در دهان بگذارد فوراً آن را بیرون میافکند.این تشبیه یکی از رساترین تشبیهات نهجالبلاغه درباره دنیاست که امام علیه السلام باطن و حقیقت آن را در قالب این مثال مجسم ساخته است و قریب به آن در عبارات دیگر نهجالبلاغه خواهد آمد.
بَلَی! کَانَتْ فِی أَیْدِینَا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ،فَشَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ،وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ،وَ نِعْمَ الْحَکَمُ اللّهُ.وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَکٍ وَ غَیْرِ فَدَکٍ.وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا،وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا،وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا،وَ أَوْسَعَتْ یَدَا حَافِرِهَا،لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ،وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکِمُ؛وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَی لِتَأْتِیَ آمِنَةً یَوْمَ الْخَوْفِ الْأَکْبَرِ،وَ تَثْبُتَ عَلَی جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ.وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ إِلَی مُصَفَّی هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ،وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ.وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ،وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَةِ-وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیَمَامَةِ مَنْ لَاطَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ،وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ-أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَی،وَ أَکْبَادٌ حَرَّی،أَوْ أَکُونَ کَمَا قَالَ الْقَائِلُ:
وَ حَسْبُکَ دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَةٍ وَحَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَی الْقِدِّ
أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ:هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ،وَ لَا أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ،أَوْ أَکُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیْشِ!.
ترجمه
آری از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده تنها«فدک»در دست ما بود که آن هم گروهی بر آن بخل و حسد ورزیدند و گروه دیگری سخاوتمندانه آن را رها کردند و بهترین حاکم و داور (در این داستان اندوهبار) خداست.مرا با فدک و غیر فدک چکار؟ در حالی که جایگاه فردای هر کس قبر است؛قبری که در
تاریکیش،آثار او محو و اخبارش ناپدید میشود حفرهای است که هرچند بر وسعت آن افزوده شود و دست حفر کننده آن را وسعت بخشد،سرانجام سنگ و کلوخ آن را پر میکند و خاکهای انباشته تمام روزنههای آن را مسدود میسازد.جز این نیست که من نفس (سرکش) خود را با تقوا ریاضت میدهم و رام میسازم تا در آن روز ترسناکِ عظیم،با امنیّت وارد (صحنه قیامت) شود و در کنار لغزشگاهها ثابت قدم باشد.(فکر نکنید من قادر به تحصیل لذتهای دنیا نیستم.به خدا سوگند) اگر میخواستم میتوانستم از عسل مصفا و مغز گندم و بافتههای ابریشم برای خود (بهترین) غذا و لباس را تهیّه کنم؛اما هیهات که هوای نفس بر من چیره شود و حرص و طمع مرا وادار به انتخاب طعامهای لذیذ نماید در حالی که شاید در سرزمین حجاز یا یمامه (از مناطق شرقی عربستان) کسی باشد که حتی امید برای بهدست آوردن یک قرص نان نداشته و هرگز شکمی سیر به خود ندیده باشد.آیا من با شکمی سیر بخوابم در حالی که در اطراف من شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه باشند و یا چنان باشم که آن شاعر گفته است:
این درد تو را بس که با شکم سیر بخوابی در حالی که در اطراف تو شکمهای گرسنهای است که آرزوی قطعه پوستی برای خوردن دارد!
آیا من به همین قناعت کنم که گفته شود من امیر مؤمنانم؛اما خود را با آنها در سختیهای روزگار شرکت نکنم و اسوه و مقتدایشان در ناگواریهای زندگی نباشم؟
چگونه ممکن است امیر مؤمنان باشم و در سختیها با آنها شریک نباشم؟
امام علیه السلام در این بخش از نامه با توجّه به آنچه در بخش گذشته آمد که فرمود:
من یک وجب از زمینهای این دنیا را به تملک خود در نیاوردهام،داستان غمانگیز فدک را به عنوان یک استثنا بیان میکند که هم تأکیدی باشد بر بیاعتنایی او بر دنیا و هم اشارهای بر مظالم و ستمهای مخالفانش.میفرماید:«آری از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده تنها«فدک»در دست ما بود که آن هم گروهی بر آن بخل و حسد ورزیدند و گروه دیگری سخاوتمندانه آن را رها کردند و بهترین حاکم و داور (در این داستان اندوهبار) خداست»؛ (بَلَی! کَانَتْ فِی أَیْدِینَا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ،فَشَحَّتْ(1)عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ،وَ سَخَتْ(2)عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ، وَ نِعْمَ الْحَکَمُ اللّهُ).
میدانیم فدک که در نزدیکی قلعههای خیبر قرار داشت پس از فتح خیبر اهالی آن نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و با آن حضرت صلح کردند و نصف قریه فدک را بدون جنگ و درگیری به آن حضرت واگذار کردند و آن حضرت نیز در حیات خود آن را به دختر گرامیش فاطمه زهرا علیها السلام بخشید و چون ممکن بود درآمد فدک وسیلهای برای پیشرفت امیرمؤمنان علی علیه السلام در امر خلافت شود،رقیبان بعد از رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به سرعت آن را از دست فاطمه علیها السلام در آوردند و کارکنان آن حضرت را از آن بخش از آبادی خارج ساختند و به هیچ قیمت حاضر به باز پس گردانیدن آن نشدند که شرح آن در پایان این نامه به خواست خدا خواهد آمد.
منظور از جمله «کَانَتْ فِی أَیْدِینَا» مدت چهار سالی است که از فتح خیبر تا رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ادامه داشت.
جمله «فَشَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ» اشاره به غاصبان حکومت است که آنها نسبت به مالکیّت فدک بخل ورزیدند و از آن بیم داشتند که اگر در دست
بنیهاشم باشد ممکن است پایههای حکومت آنها را سست کند.
جمله «سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ» اشاره به بنی هاشم است که وقتی دیدند مخالفان اصرار بر غصب فدک دارند ادامه مطالبه آن را رها ساختند و به این وسیله بیاعتنایی خود را نسبت به آن نشان دادند.
جمله «نِعْمَ الْحَکَمُ اللّهُ» جملهای است بسیار پر معنا و اشاره به ماجراهای دردناکی است که در ماجرای فدک واقع شد و امام علیه السلام آن را به داوری الهی در روز قیامت میسپارد.جالب است بدانیم از امام علیه السلام نقل نشده است که در دوران حکومتش که توان باز پس گرداندن فدک را داشت به سراغ آن رفته باشد.
آنگاه امام علیه السلام برای اینکه کسی تصور نکند دلبستگی خاصی به مسأله فدک دارد میفرماید:«مرا با فدک و غیر فدک چکار؟ در حالی که جایگاه فردای هر کس قبر است؛قبری که در تاریکیش،آثار او محو و اخبارش ناپدید میشود»؛ (وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَکٍ وَ غَیْرِ فَدَکٍ.وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا(1)فِی غَدٍ جَدَثٌ(2)تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا،وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا).
سپس به توضیح بیشتری درباره قبر که پایان زندگی انسان به آنجا منته میشود پرداخته میفرماید:«حفرهای است که هرچند بر وسعت آن افزوده شود و دست حفر کننده آن را وسعت بخشد،سرانجام سنگ و کلوخ آن را پر میکند و خاکهای انباشته تمام روزنههای آن را مسدود میسازد»؛ (وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ یَدَا حَافِرِهَا،لَأَضْغَطَهَا(3)الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ(4)،وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکِمُ).
اشاره به اینکه قبر را معمولاً به صورت حفره کوچکی میسازند که تنها جسم انسان در آن جای میگیرد حتی گاهی به زحمت بدن میت را در آن وارد میکنند و به فرض که حفر کننده قبر خودش یا با سفارش بازماندگان،قبر را به طور وسیع حفر کند باز سودی ندارد،زیرا ناچار باید آن را با سنگ و کلوخ پر کنند و تمام روزنههای آن را بپوشانند.انسانی که سرنوشتش چنین است دلبستگیش به مال دنیا و باغها و زینتهای زراعتی و قصرها چه مفهومی دارد؟
اگر در روایات آمده است که به هنگام غم و اندوه به زیارت اهل قبور بروید تا غم و اندوهتان برطرف شود،ممکن است ناظر به همین مطلب باشد که غم و اندوهها معمولاً برای مال و مقام دنیاست.هنگامی که انسان آخرین منزل خود را در آنجا میبیند و متوجه میشود روزی با همه این مال و مقام باید خداحافظی کند و تنها با چند قطعه کفن،رخت از این دنیا بربندد اندوهش زایل میگردد.
مرحوم محقّق تستری در اینجا داستانی از مرحوم سید نعمت اللّه جزایری نقل میکند که ممکن است جنبه تمثیل داشته باشد میگوید:دو نفر بر سر مالکیّت خانهای باهم نزاع داشتند که ناگهان خشتی از یکی از دیوارهایش فرو افتاد و زبان گشود و گفت:مرا که میبینید در اصل پادشاهی از پادشاهان زمین بودم،هزار سال حکومت کردم هنگامی که خاک شدم هزار سال بر من گذشت که خشت زنی خاک مرا گرفت و تبدیل به خشت کرد و هزار سال بر من گذشت سپس مرا در این بنا مدتی پیش از این به کار بردند با این حال چرا شما درباره این خانه به نزاع برخاستهاید.فکر نمیکنید آینده خود شما چگونه خواهد بود؟(1)
آنگاه امام علیه السلام به بیان درسی پر فایده برای طی کردن مسیر الی اللّه و نجات یومالمعاد میپردازد و میفرماید:«جز این نیست که من نفس (سرکش) خود را با
1) شرح نهج البلاغه مرحوم تستری، ج ۵، ص ۳۴۰.
تقوا ریاضت میدهم و رام میسازم تا در آن روز ترسناکِ عظیم،با امنیّت وارد (صحنه قیامت) شود و در کنار لغزشگاهها ثابت قدم باشد»؛ (وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَی لِتَأْتِیَ آمِنَةً یَوْمَ الْخَوْفِ الْأَکْبَرِ،وَ تَثْبُتَ عَلَی جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ(1)).
حقیقت ریاضت رام ساختن است که گاه در مورد حیوانات چموش به کار میرود و گاه در مورد نفس سرکش و امروز این واژه به معنای ورزش به کار میرود.جالب اینکه امام علیه السلام با آن مقامِ با عظمت و تصفیه روح و نفس و پیمودن تمام مدارج سیر الی اللّه و رسیدن به مقامی که جز خدا نبیند،باز میفرماید:من نفس خویش را ریاضت میدهم تا به دو نکته اشاره کند:نخست اینکه هرقدر انسان به خودسازی و ریاضت نفس بپردازد نباید از اینکه این اژدهای خفته زمانی بیدار شود و خطری ایجاد کند،ایمن باشد و دیگر اینکه وقتی امام با این مقامات چنین سخنانی را میگوید دیگران حساب کار خویش را بکنند و هرگز از خطرات نفس سرکش غافل نشوند.
این نکته نیز شایان دقت است که امام علیه السلام هدف از ریاضت نفس را به وسیله تقوا،امنیّت روز قیامت و روز خوف اکبر،و نجات از لغزشها بر لب پرتگاه دوزخ میشمارد.اشاره به اینکه این امنیّت جز در سایه ریاضت نفس حاصل نخواهد شد و در روایات اسلامی آمده است که جهاد اکبر همین است؛جهادی که از پیکار با دشمنان سرسخت و خطرناک نیز مشکلتر است.
این سخن در واقع برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید: ««الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» ؛(آری،) آنها که ایمان آوردند، و ایمان خود را با هیچ ستم (و شرک) نیالودند،ایمنی تنها ویژه آنهاست؛و آنها هدایت یافتگانند».(2)
تعبیر به«مَزْلَق»ممکن است اشاره به پل صراط باشد،زیرا از آیات و روایات استفاده میشود که صراط پلی است بر روی دوزخ و عبور از آن بسیار سخت و سنگین است و ناصالحان در همان جا میلغزند و در دوزخ سقوط میکنند.
قرآن مجید میگوید: ««وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا* ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا» ؛و همه شما (بیاستثنا) وارد جهنم میشوید؛این امر،نزد پروردگارت حتمی و پایان یافته است؛سپس کسانی که تقوا پیشه کردهاند را (از آن) رهایی میبخشیم؛و ستمکاران را-در حالی به زانو درآمدهاند-در آن رها میسازیم».(1)
از آنجا که ریاضت نفس دو گونه است گاه از غم بی آلتی و عدم دسترسی به مواهب دنیاست و گاه بر اثر ایمان و اراده و تصمیم به تهذیب نفس در عین قدرت بر تمام این مواهب است،لذا در ادامه سخن برای اینکه کسی تصوّر نکند ریاضت نفس امام علیه السلام از قسم اوّل است میفرماید:«(فکر نکنید من قادر به تحصیل لذتهای دنیا نیستم.به خدا سوگند) اگر میخواستم میتوانستم از عسل مصفا و مغز گندم و بافتههای ابریشم برای خود (بهترین) غذا و لباس را تهیّه کنم اما هیهات که هوای نفس بر من چیره شود و حرص و طمع مرا وادار به انتخاب طعامهای لذیذ نماید در حالی که شاید در سرزمین حجاز یا یمامه (از مناطق شرقی عربستان) کسی باشد که حتی امید برای بهدست آوردن یک قرص نان نداشته و هرگز شکمی سیر به خود ندیده باشد»؛ (وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ إِلَی مُصَفَّی هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ(2)،وَ نَسَائِجِ(3)هَذَا الْقَزِّ(4).وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ،وَ یَقُودَنِی جَشَعِی(5)إِلَی تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَةِ-وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوِ الْیَمَامَةِ مَنْ
لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ،وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ -).
همانگونه که اشاره شده،امام علیه السلام در اینجا به وظیفه سنگین زمامداران و حاکمان کشورهای اسلامی اشاره میکند که آنها نباید به سراغ غذاهای لذیذ و لباسهای فاخر بروند در حالی که میدانند یا احتمال میدهند در گوشه و کنار، افرادی گرسنه و برهنه هستند.
آنگاه امام علیه السلام اشاره به جنبههای عاطفی این مسأله میکند که در واقع چهره سومی از این موضوع است.میفرماید:«آیا من با شکمی سیر بخوابم در حالی که در اطراف من شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه باشد و یا چنان باشم که آن شاعر گفته است:
این درد تو را بس که با شکم سیر بخوابی در حالی که در اطراف تو شکمهای گرسنهای است که آرزوی قطعه پوستی برای خوردن دارد!»؛ (أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً(1)وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَی(2)،وَ أَکْبَادٌ حَرَّی(3)،أَوْ أَکُونَ کَمَا قَالَ الْقَائِلُ:
وَ حَسْبُکَ دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَةٍ(4)وَ حَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ(5)إِلَی الْقِدِّ!(6)).
جمله «وَ حَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَی الْقِدِّ» را بیشتر شارحان نهجالبلاغه همانگونه که در بالا آمده تفسیر کرده و گفتهاند در سالهای قحطی گاه وضع گرسنگان به جایی میرسید که پوستهای دباغی نشده حیوانات را نیز میخوردند و این
1) مبطان» به معنای کسی است که شکمش پر از غذا باشد از ریشه «بطن» به معنای شکم گرفته شده این واژه صیغة مبالغه است.
2) «غرثی» به معنای گرسنه است (صیغه مفرد مؤنث و صفت برای بطون).
3) «ری» به معنای شخص تشنه است از ریشه «حرارت» گرفته شده است.
4) «بطنة» پرخوری (از ریشه «بطن» به معنای شکم گرفته شده است).
5) «جن» از ریشه «نین» به معنای تمایل و عطف توجه به چیزی است.
6) قد» به معنای پوست یا پوسته ای است شبیه مشک که در آن چیزی می ریزند و گاه به قطعات گوشت خشکیده ای که در آن می ریزند نیز «قد» گفته شده است. این شعر به حاتم طایی سخاوتمند معروف عرب نسبت داده شده است (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸۸).
جمله اشاره به همان است.بعضی گفتهاند معنای «تَحِنُّ إِلَی الْقِدِّ» اشاره به ضربالمثل معروفی است که مردم میگویند فلان کس از گرسنگی پوست شکمش به پشتش چسبیده بود (قِدّ به معنای پوست و«تَحِنُّ»به معنای مایل شدن تفسیر شده) بعضی نیز«قد»را به معنای گوشتهای قطعه قطعهای تفسیر کردهاند که گاهی عربها در برابر آفتاب سوزان خشک و آن را برای روز مبادا ذخیره میکردند؛ولی تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
در هر صورت ممکن است تفسیرها جنبه واقعی و یا مبالغه داشته باشد.
به گفته شاعر فارسی زبان که آن را در داستان یک قحطسالی شدید در دمشق سروده است:
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بی نوایان رخم زرد کرد
که مرد ار چه بر ساحل است ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق
نخواهد که بیند خردمند ریش
نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش
آنگاه امام علیه السلام برای توضیح و تفسیر بیشتر بیان دیگری دارند و میفرماید:
«آیا من به همین قناعت کنم که گفته شود من امیر مؤمنانم؛امّا با آنها در سختیهای روزگار شرکت نکنم و اسوه و مقتدایشان در ناگواریهای زندگی نباشم»؛ (أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ:هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ،وَ لَا أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ،أَوْ أَکُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ(1)الْعَیْشِ!).
امام علیه السلام در مجموع برای ساده زیستی خود سه حکمت ذکر فرموده است:
نخست به یاد حساب و کتاب روز قیامت بودن و در نتیجه زاهدانه زیستن و دیگر مسئولیّت زمامداری و اینکه در زمانی که وضع مادّی مردم خوب نیست، پیشوای جمعیت برای مواسات با آنها سادهترین زندگی را انتخاب کند تا لااقل تقویت روانی برای محرومان باشد و بگویند اگر لباس ما مثلاً کرباس است،شبیه
1) جُشُوبَةِ به معنای خشونت و ناگواری است.
لباس مولایمان است و اگر غذای ما بسیار ساده از نان جوین است،سفره ما شبیه سفره مولای ماست.همین امر به آنها آرامش خاطر دهد و در ضمن پیشوا را به فکر حل مشکلات آنها بیندازد.سوم اینکه با قطع نظر از مسائل مربوط به روز رستاخیز و مسئولیت پیشوایان الهی مسائل عاطفی به انسان اجازه نمیدهد که سفرهای از غذاهای رنگین برای خود بچیند در حالی که در همسایگی آنها گرسنگانی هستند که نان شب را هم ندارند.
در اینجا سؤالی است که چرا این روش امام امیر المؤمنین علی علیه السلام را در بعضی از امامان دیگر و در اعصار بعد نمیبینیم.سرچشمه این تفاوت کجاست؟ پاسخ مشروح این سؤال به خواست خدا در بحث نکات خواهد آمد.
داستان غمانگیز فدک
فدک نام دهکدهای در حوالی شرق خیبر که فاصله آن تا خیبر کمتر از هشت فرسخ و تا مدینه بیست و چند فرسخ بود.فدک در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آباد، دارای چشمهای پرآب و نخلستان و مزرعه و قلعه یکی از منزلگاههای مسافران شام به مدینه بهشمار میآمد و همین امر موجب رونق اقتصادی آن شده بود.
طبری در تاریخ خود مینویسد:یهودیان فدک قصد داشتند یهودِ خیبر را در نبرد با مسلمانان یاری دهند.پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از این تصمیم با خبر شد،ازاینرو علی علیه السلام را با یکصد نفر بهسوی آنان گسیل داشت تا از وضع آنها آگاهی کامل پیدا کند.
فدکیان که در این ماجرا مقصر شناخته شده بودند با ترس و وحشت منتظر نتیجه جنگ خیبر بودند.هنگامی که خبر پیروزی سپاه اسلام را شنیدند وحشت بیشتری بر آنان مستولی شد و تصمیم گرفتند بدون جنگ و خونریزی تسلیم
شوند،لذا نمایندهای نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرستادند و اظهار داشتند با ما نیز مانند اهل خیبر رفتار کنید و با گرفتن نصف املاک فدک صلح کنید.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز پذیرفت،به این ترتیب فدک بدون جنگ و خونریزی در اختیار پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت.(1)
در شواهد التنزیل حسکانی آمده است که ابن عباس میگوید:هنگامی که آیه «وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ»(2)نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را به فاطمه علیها السلام داد.(3)
شوکانی هم در تفسیرش شبیه همین معنا را نقل کرده است.(4)
فدک بعد از این ماجرا در اختیار کارگزاران حضرت فاطمه علیها السلام قرار گرفت، بنابراین به فرض که فدک جنبه بخشش داشته باشد،مسأله قبض و تحویل آن به حضرت فاطمه علیها السلام حاصل شده است و جمله «بَلَی کَانَتْ فِی أَیْدِینَا فَدَکٌ» که در نامه فوق آمده بود نیز شاهد بر این معناست.همانگونه که جمله«إنّ أبابَکْرَ انْتَزَعَ مِنْ فاطِمَةَ فَدَکاً؛ابو بکر فدک را از فاطمه گرفت»که در کتاب تاریخ المدینة المنورة(5)آمده است شاهد دیگری بر این مدعاست.
عجب اینکه پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله خلیفه اوّل بیهیچ مقدمهای فدک را از تصرف آن حضرت خارج ساخت و در اختیار خود گرفت که امیرمؤمنان و فاطمه زهرا علیها السلام به این عمل شدیداً اعتراض کردند؛ولی ابوبکر در پاسخ گفت:
چه کسی گواهی میدهد که فدک مال فاطمه است؟
علی علیه السلام در پاسخ گفت:اگر من مدعی مالی باشم که در تصرف مسلمانی
1) تاریخ طبری، ج ۳، ص ۱۵۴.
2) این آیه ۲۶ از سوره اسراء است که به تصریح علمای اهل سنت مدنی است، هرچند آیه «فات ذا القربی حقه» (روم، آیه ۳۸) به عقیده جمعی مکی است. بعضی بدون توجه به تفاوت این دو آیه، مکی بودن آیه دوم را بهانه برای نفی جریان فدک دانسته اند.
3) شواهد التنزیل، ص ۱۶۸.
4) تفسیر فتح القدیر، ج ۳، ص ۲۲۴
5) ج ۱، ص ۱۹۹.
است تو از متصرف گواه میخواهی یا از من که مدعی هستم؟ خلیفه گفت:از تو که مدعی هستی شاهد میطلبم.علی علیه السلام گفت:مدتهاست که فدک در تصرف فاطمه است و در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله مالک آن شده چرا از او بینه میخواهی؟ ابوبکر ساکت شد.(1)
عمر که در مجلس حضور داشت و میدید سکوت ابوبکر ممکن است به ضرر آنان تمام شود گفت:«یَا عَلِیُّ دَعْنَا مِنْ کَلَامِکَ،فَإِنَّا لَانَقْوَی عَلَی حُجَّتِکَ،فَإِنْ أَتَیْتَ بِشُهُودٍ عُدُولٍ،وَإِلَّا فَهُوَ فَیْءٌ لِلْمُسْلِمِینَ،لَاحَقَّ لَکَ وَلَا لِفَاطِمَةَ فِیه؛ای علی این سخنانت را واگذار ما در برابر استدلال تو توان پاسخگویی نداریم اگر شاهدان عدلی بر مالکیّت فاطمه آوردی،تحویل میدهیم و الّا فدک تعلق به همه مسلمانان دارد،نه تو در آن حق داری نه فاطمه».(2)
این ماجرا طولانی است و تمام شواهد نشان میدهد که حاکمان آن روز تصمیم داشتند این منبع اقتصادی را از خاندان امیرمؤمنان علی علیه السلام بگیرند مبادا مایه قدرت آنها شود.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَمَّا وُلِّیَ أَبُو بَکْرِ بْنُ أَبِی قُحَافَةَ قَالَ لَهُ عُمَرُ إِنَّ النَّاسَ عَبِیدُ هَذِهِ الدُّنْیَا لَایُرِیدُونَ غَیْرَهَا،فَامْنَعْ عَنْ عَلِیٍّ وَأَهْلِ بَیْتِهِ الْخُمُسَ،وَالْفَیْءَ،وَفَدَکاً،فَإِنَّ شِیعَتَهُ إِذَا عَلِمُوا ذَلِکَ تَرَکُوا عَلِیّاً وَأَقْبَلُوا إِلَیْکَ؛ هنگامی که ابوبکر به خلافت رسید عمر به او گفت:مردم بنده دنیا هستند و غیر از آن را نمیخواهند،بنابراین خمس و فیء و فدک را از علی و اهلبیتش باز گیر،زیرا پیروانش هنگامی که این امر را ببینند او را رها کرده به سوی تو میآیند».(3)
به هر حال حکومت وقت به بهانه اینکه دلیلی بر مالکیّت فاطمه نسبت به
فدک در دست نیست و اگر باشد تنها از طریق ارث است در حالی که پیغمبر فرموده:
«نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ لَا نُوَرِّثُ وَ مَا تَرَکْنَاهُ صَدَقَةٌ؛ ما جمعیت پیامبران ارثی از خود به یادگار نمیگذاریم و اگر چیزی از ما بماند صدقه محسوب میشود».
آن را از دست فاطمه علیها السلام در آورند.
در حالی که این حدیث به این صورت مجعول است و صحیح آن همان است که در احادیث اهل سنّت و اهلبیت آمده:
«أَنَّ الْأَنْبِیَاءَ لَمْ یُورِثُوا دِینَاراً وَ لَا دِرْهَماً وَ إِنَّمَا وَرَّثُوا العِلْمَ فَمَنْ أَخَذَ بِهِ اخَذَ بِحَظِّهِ؛ پیامبران درهم و دیناری از خود به یادگار نگذاشتند،بلکه علومی به یادگار گذاشتند هرکس چیزی از آن را بگیرد سهم وافری از میراث انبیا برده است»(1)کنایه از اینکه اموالی که از انبیا باقی میماند در برابر میراث علمی آنها چیز قابل توجهی نیست.
به هر حال برای ممنوع ساختن اهل بیت از امکانات مالی،فدک را گاه به بهانه این حدیث مجعول و گاه به بهانه اینکه فاطمه علیها السلام شاهد کافی برای مالکیّت خود ندارد از آن حضرت گرفتند.این در حالی بود که زنان پیامبر صلی الله علیه و آله را از سهم الارث خود نسبت به آنچه از پیغمبر صلی الله علیه و آله باقی مانده بود منع نکردند و در حدیث معروفی در صحیح بخاری و غیر آن آمده است:«هنگامی که ابوبکر از دادن حق فاطمه زهرا خودداری کرد،آن حضرت بر او غضبناک شد و تا زنده بود با وی سخن نگفت».(2)با اینکه آنها از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیده بودند که میفرمود:
«فاطِمَةُ بَضْعةٌ مِنّی فَمَنْ أغْضَبَها أغْضَبَنی؛ فاطمه پاره تن من است هرکس او را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است».(3)
در حدیث دیگری از آن حضرت نقل شده است که به فاطمه علیها السلام فرمود:
«إنّ
اللّهَ یَغْضِبُ لِغَضَبَکِ وَیَرْضی لِرِضاکَ؛ ای فاطمه! خداوند از خشم تو خشمگین میشود و از خشنودیت خشنود میگردد».(1)
اما سرنوشت فدک در دوران حکومت امیرمؤمنان علی علیه السلام همانگونه که در متن نامه مورد بحث آمده است علی علیه السلام در این دوران از فدک به طور کامل چشم پوشید و درصدد باز پس گرفتن آن از غاصبان بر نیامد.البته این کار نه از روی خشنودی،بلکه به دلیل بیرغبتی از دنیا و اعراض از آنچه دشمن بر آن اصرار داشت بود و جمله «نِعْمَ الْحَکَمُ اللّهُ» که در متن نامه آمده به خوبی بر این معنا دلالت میکند.
در تواریخ آمده است که عثمان در عصر خلافت خود فدک را به مروان بن حکم بخشید و بعضی معتقدند بعد از او همچنان در دست فرزندان مروان بود تا زمان عمر بن عبد العزیز خلیفه اموی رسید که درباره اهلبیت پیغمبر صلی الله علیه و آله روش ملایمتری داشت او به فرماندار خود در مدینه«عمر بن حزم»نوشت:فدک را به فرزندان فاطمه باز گردان.فرماندار مدینه در پاسخ او نوشت:فرزندان فاطمه بسیارند و با طوایف زیادی ازدواج کردهاند.به کدام گروه باز گردانیم؟ عمر بن عبدالعزیز خشمگین شد نامه تندی به این مضمون در پاسخ او نگاشت:من هر زمان دستوری به تو بدهم که مثلاً گوسفندی را ذبح کن تو فوراً جواب میدهی آیا با شاخ باشد یا بیشاخ و اگر بنویسم گاوی را ذبح کن سؤال میکنی رنگ آن چگونه باشد (و دائماً بهانههای بنیاسرائیلی میگیری) هنگامی که این نامه به تو میرسد فوراً فدک را به فرزندان فاطمه از علی باز گردان.(2)
ولی دیری نپایید که یزید بن عبدالملک خلیفه اموی مجدّداً فدک را غصب کرد.سرانجام بنیامیّه منقرض شدند و بنیعباس روی کار آمدند.ابوالعباس
سفاح خلیفه عباسی آن را به عبداللّه بن حسن بن علی به عنوان نماینده بنیفاطمه بازگرداند؛ولی بعد از او ابوجعفر عباسی آن را از بنی حسن گرفت.مهدی عباسی آن را بازگرداند،ولی موسی الهادی خلیفه دیگر عباسی بار دیگر آن را غصب کرد و هارون الرشید نیز همین برنامه را ادامه داد.(1)
حائری قزوینی نویسنده کتاب فدک مینویسد:مأمون به استناد روایت ابوسعید خدری که پیامبر فدک را به فاطمه بخشید،دستور داد فدک را به فرزندان فاطمه بازگردانند؛اما بعد از او متوکّل عباسی به سبب کینه شدیدی که از اهلبیت در دل داشت بار دیگر فدک را باز پس گرفت.(2)
به این ترتیب فدک تبدیل به یک امر سیاسی شده بود که هر کس بر سر کار میآمد طبق نقشههای سیاسی خود تصمیمی درباره آن میگرفت.(3)
فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ،کَالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ،هَمُّهَا عَلَفُهَا؛أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا،تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا،وَتَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا،أَوْ أُتْرَکَ سُدًی أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً،أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ،أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَةِ! وَکَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ یَقُولُ:«إِذَا کَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ،فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ،وَمُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ».أَلَا وَإِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیَّةَ أَصْلَبُ عُوداً، وَالرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً،وَالنَّابِتَاتِ الْعِذْیَةَ أَقْوَی وَقُوداً وَأَبْطَأُ خُمُوداً.
وَأَنَا مِنْ رَسُولِ اللّهِ کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ،وَالذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ.وَاللّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَی قِتَالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَا،وَلَوْ أَمْکَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیْهَا.وَسَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ، وَالْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ،حَتَّی تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَیْنِ حَبِّ الْحَصِیدِ.
ترجمه
(سپس امام فرمود:) من آفریده نشدهام که غذاهای پاکیزه (و رنگارنگ) مرا به خود مشغول دارد همچون حیوان پرواری که تمام همّش علف اوست و یا چون حیوان رها شده (در بیابان و مرتع) که کارش جستجو کردن علف و پر کردن شکم از آن است و از سرنوشتی که در انتظار اوست بیخبر است.(من آفریده نشدهام) که بیهوده رها شوم یا تنها برای بازی و سرگرمی واگذارده شده باشم یا سررشتهدار ریسمان گمراهی گردم و یا در طریق سرگردانی قدم بگذارم.
گویا میبینم گویندهای از شما چنین میگوید:هرگاه این (دو قرص نان) تنها خوراک فرزند ابوطالب باشد،باید ضعف و ناتوانیِ جسمی او را از پیکار با
همآوردان و مبارزه با شجاعان باز داشته باشد.ولی آگاه باشید! درخت بیابانی (که آب و غذای کمتری به آن میرسد) چوبش محکمتر است اما درختان سرسبز (که همواره در کنار آب قرار دارند) پوستشان نازکتر (و کمدوامتر)اند و گیاهان و بوتههایی که جز با آب باران سیراب نمیشوند چوبشان قویتر و آتششان شعلهورتر و پردوامتر است.(بهعلاوه این جای تعجب نیست که من در عین سادگیِ غذا،شجاع باشم،چرا که) من نسبت به پیامبر همچون نوری هستم که از نور دیگری گرفته شده باشد و همچون ذراع نسبت به بازو.(و به حول و قوه الهی چنان شجاعم که) به خدا سوگند اگر همه عرب برای نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند،من از میدان مبارزه با آنها روی بر نمیگردانم (و در برابر آنها میایستم تا پیروز شوم یا شربت شهادت بنوشم) و اگر فرصت دست دهد که بر گردن گردنکشان عرب مسلّط شوم،به سرعت به سوی آنها (برای پیکار) خواهم شتافت و به زودی تلاش میکنم که زمین را از این شخص معکوس و جسم واژگونه (معاویه) پاک سازم تا خاک و سنگریزه از میان دانههای درو شده خارج شود (و جامعه اسلامی پاک و خالص گردد).
من همچون بهیمه پرواری نیستم!
امام علیه السلام در این بخش از سخنانش به چهار نکته مهم اشاره میفرماید.نخست به هدفش از این زهد گسترده و فراگیر اشاره کرده میفرماید:«من آفریده نشدهام که غذاهای پاکیزه (و رنگارنگ) مرا به خود مشغول دارد،همچون حیوان پرواری که تمام همّش علف اوست و یا چون حیوان رها شده (در بیابان و مرتع) که کارش جستجو کردن علف و پر کردن شکم از آن است و از سرنوشتی که در انتظار اوست بیخبر است»؛ (فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ،کَالْبَهِیمَةِ
الْمَرْبُوطَةِ(1)،هَمُّهَا عَلَفُهَا،أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا(2)،تَکْتَرِشُ(3)مِنْ أَعْلَافِهَا،وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا).
به راستی گروهی در این جهان همانند چهارپایانند؛جمعی مرفه و ثروتمند بیخبر و بیدرد همچون حیوانات پرواریند که غذای فراوان در اطراف آنها ریخته شده است و گروهی کمدرآمد امّا کاملاً دنیاطلب همچون حیواناتی که در چراگاه در جستجوی علف هستند و به یقین هر دو مذمومند؛هرچند یکی از دیگری نکوهیدهتر است و عجب اینکه هیچ یک از این دو گروه حیوانات از سرنوشت خود آگاهی ندارند که فردا یا ذبح میشوند و از گوشتشان استفاده میشود یا برای بارکشی از آنها بهره میگیرند.
سپس در دومین نکته میفرماید:«(من آفریده نشدهام) که بیهوده رها شوم یا تنها برای بازی و سرگرمی واگذارده شده باشم یا سررشتهدار ریسمان گمراهی گردم و یا در طریق سرگردانی قدم بگذارم»؛ (أَوْ أُتْرَکَ سُدًی(4)أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً،أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ،أَوْ أَعْتَسِفَ(5)طَرِیقَ الْمَتَاهَةِ! (6)).
امام علیه السلام در این قسمت از سخنان خود پنج موضوع را در مورد هدف آفرینش انسان نفی میکند:نخست اینکه همچون حیوانات پرواری یا بیابانی باشد که فقط به خورد و خوراک بپردازد و دیگر اینکه هیچ هدفی از آفرینش او در کار
1) «المربوطة» در اینجا به معنای حیوانی است که برای پروار می بندند.
2) «تقمم» به معنای برگرفتن تمام آنچه در سفره و خوردن آن است و در اصل از ریشه «قم» بر وزن «غم» به معنای رفت و رو کردن خانه و همچنین برچیدن گیاهان به طور کامل به وسیله لبهای حیوان گرفته شده است.
3) «تکترش» در اصل از ریشه «گرش» بر وزن «کرج» و از ریشه «گرش» بر وزن «جهش» به معنای معده حیوانات گرفته شده، بنابراین «اکتراش» به معنای پر کردن معده است.
4) «سدی» به معنای باطل و بیهوده است.
5) «أعتسف» از ریشه «اعتساف» به معنای انجام کاری بدون فکر و هدایت و اراده است و به معنای انحراف از جاده نیز آمده است.
6) «المتاهة» اسم مکان است از ریشه «تیه» به معنای سرگردانی و ضلالت گرفته شده است.
نباشد و به حال خود رها شود و سوم اینکه هدف،بازی و سرگرمی باشد و چهارم اینکه عامل ضلالت و گمراهی دیگران شود و پنجم اینکه خودش در وادی سرگردانی گام بگذارد.هنگامی که این امور نفی شد،نتیجه گرفته میشود که انسان برای هدفی عالی آفریده شده که آن چیزی جز قرب به خدا و تکامل فضایل انسانی نیست و به یقین اگر آفرینش این عالم و این همه نعمتها و مواهب الهی هدفی جز این داشته باشد لغو و بر خلاف حکمت است و خداوند حکیم هرگز این اهداف بیارزش و باطل را که با حکمت او سازگار نیست مورد توجّه قرار نمیدهد.
این سخنان مولا در واقع برگرفته از آیات قرآن مجید است آنجا که میفرماید:
««أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً* أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی* ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی* فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی» ؛آیا انسان گمان میکند بیهدف رها میشود*آیا او نطفهای از منی که در رحم ریخته میشود نبود؟!سپس به صورت خون بسته درآمد،و خداوند او را آفرید و موزون ساختو از آن،دو زوجِ مرد و زن آفرید».(1)
بدیهی است خدایی که این مراحل خلقت را با این همه شگفتیها برای انسان قرار داده هدفی بزرگ از آن داشته است.
در جای دیگر میفرماید: ««أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ» ؛آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدهایم،و به سوی ما باز گردانده نمیشوید».(2)
سپس امام علیه السلام به بیان نکته سوم در ارتباط با سخنان سابقش میپردازد و به اصطلاح به اشکال مقدّری پاسخ میگوید و میفرماید:«گویا میبینم گویندهای از
شما چنین میگوید:هرگاه این (دو قرص نان) تنها خوراک فرزند ابوطالب باشد، باید ضعف و ناتوانیِ جسمی او را از پیکار با همآوردان و مبارزه با شجاعان باز داشته باشد»؛ (وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ یَقُولُ:«إِذَا کَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِیطَالِبٍ،فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ،وَ مُنَازَلَةِ(1)الشُّجْعَانِ»).
این یک ذهنیت همگانی است که مردم در میان نیروی جسمانی و غذاهای چرب و شیرین رابطهای قائل هستند،بنابراین اگر کسی تنها به نان جو و مانند آن قناعت کند باید ضعف،وجود او را فرا گیرد و نتواند در میدان نبرد هنرنمایی کند.
امام علیه السلام با ذکر دو مثال پاسخ زیبا و گویایی به این اشکال میدهد و میفرماید:
«ولی آگاه باشید! درخت بیابانی (که آب و غذای کمتری به آن میرسد) چوبش قویتر است اما درختان سرسبز (که همواره در کنار آب قرار دارند) پوستشان نازکتر (و کمدوامتر)اند و گیاهان و بوتههایی که جز با آب باران سیراب نمیشوند چوبشان قویتر و آتششان شعلهورتر و پردوامتر است»؛ (أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیَّةَ أَصْلَبُ عُوداً،وَ الرَّوَاتِعَ(2)الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً،وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیَةَ(3)أَقْوَی وَقُوداً(4)وَ أَبْطَأُ خُمُوداً(5)).
«شجره»اشاره به درختان و«نابتات»اشاره به بوتههاست؛هر دو اگر در بیابانهای خشک و کمآب پرورش پیدا کنند بسیار مقاومند در حالی که هر یک از آنها اگر بر لب نهرها بروید و دائما از آب کافی برخوردار باشد بسیار کمدوامتر
1) «منازلة» به معنای پیکار و جنگ است. از ریشه «نزول» آمده که شخص جنگجو در برابر حریف خود نزول و پیکار میکند.
2) «الرواتع» جمع «راتع» در اینجا به معنای درخت شاداب و خرم است، از ریشه «رتع» بر وزن «نفع» به معنای چریدن در مرتع است.
3) «العذیة» به سرزمینی میگویند که دور از آب باشد و جز از آب باران سیراب نگردد.
4) «وقود» به معنای هیزم است.
5) «محمود» به معنای خاموش شدن آتش است سپس به هرگونه فروکش کردن فعالیتی اطلاق شده است.
است.به همین دلیل افرادی که در ناز و نعمت پرورش پیدا میکنند سست و ناتوانند و افرادی که در لابهلای مشکلات بزرگ میشوند قوی و نیرومندند. ناز پروده نعمت نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد
به همین دلیل امروز برای بالا بردن سطح قدرت سربازان،آنها را به تمرینهای شاقّ و مشکل فرا میخوانند تا کاملاً در لابهلای سختیها پرورش یابند.یکی از فلسفههای روزه ماه مبارک رمضان نیز همین است که روح و جسم انسان را با تحمّل مشکلات روزه تقویت میکند.
البته این بدان معنا نیست که انسان غذای کافی به بدن خود نرساند و همچون مرتاضان به بادامی قناعت کند،بلکه منظور این است که در لابهلای عیش و نوش و بر سر سفرههای رنگین پرورش نیابد.
آنگاه امام علیه السلام در تأیید سخنان گذشته میفرماید:«(بهعلاوه جای تعجب نیست که من در عین سادگیِ غذا،شجاع باشم،چرا که) من نسبت به پیامبر همچون نوری هستم که از نور دیگری گرفته شده باشد و همچون ذراع نسبت به بازو»؛ (وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللّهِ کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ،وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ).
او همواره ساده میزیست ولی در نهایت شجاعت بود و در میدان نبرد از همه نزدیکتر به دشمن قرار داشت و در روز احد که دیگران فرار کردند او هرگز فرار نکرد من هم پیرو همان مکتب و ذراع همان بازو هستم.
همانگونه که در کلمات قصار نهجالبلاغه فرمود:
«کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَی الْعَدُوِّ مِنْهُ؛ هنگامی که آتش جنگ شعلهور میشد ما به رسول خدا پناه میبردیم و هیچ یک از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود».(1)
شاهد گویای این گفتار امام علیه السلام آیه مباهله است که امیرمؤمنان علی علیه السلام را به
1) نهج البلاغه، کلمات قصار ۹، از کلمات غریب حضرت
منزله نفس پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میشمرد و روایاتی است که از خود رسول خدا نقل شده است آنجا که طبق نقل گنجی شافعی؛یکی از اصحاب از پیغمبر اکرم سؤال کرد:در میان تمام صحابه چه کسی نزد شما محبوبتر است فرمود:علی بن ابیطالب.عرض کرد چرا؟ فرمود:
«لِأَنَّه خُلِقْتُ أَنَا وَعَلِیٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ؛ زیرا من و علی از نور واحدی آفریده شدهایم»و در همان کتاب از معجم طبرانی نقل میکند که پیغمبر فرمود:
«إِنَّ اللّهَ خَلَقَ الْأَنْبِیَاءَ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّی وَخَلَقنی وَعَلِیّاً مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ؛ خداوند پیامبران را از شجرههای متعدّدی آفرید؛ولی من و علی را از شجره واحدی خلق کرد»(1)
داستان فرستادن سوره برائت با ابو بکر برای قرائت بر حاضران مکّه در موسم حج و سپس گرفتن آن از ابو بکر و دادن به علی علیه السلام در کتب تاریخ،معروف است.هنگامی که ابوبکر خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله برگشت و عرض کرد:پدر و مادرم به فدایت باد آیا چیزی درباره من نازل شده که آیات برائت را از من گرفتید؟ فرمود:
نه
«وَلَکِن لَا یُبَلِّغْ عَنِّی إِلَّا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّی؛ ولی باید پیام مرا خودم یا کسی که از من است برساند».(2)
این روایت در مسند احمد حنبل به صورت گویاتری نقل شده که پیغمبر صلی الله علیه و آله در جواب ابوبکر فرمود:جبرئیل نزد من آمده و گفته است:
«لَن یُؤَدِّیَ عَنْکَ إِلَّا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْکَ؛ پیام سوره برائت را تنها خودت یا کسی که از توست باید به مردم برساند».(3)
تعبیر به «کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ» اشاره به این است که نور ایمان و قوّت و قدرت من از نور ایمان و قدرت پیغمبر صلی الله علیه و آله گرفته شده و تعبیر به «وَالذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ» اشاره به این است که هر گاه بازو محکم باشد ذراع نیز محکم خواهد بود.
سپس برای تأکید بر شجاعت خود میفرماید:«(و به حول و قوّه الهی چنان شجاعم که) به خدا سوگند اگر همه عرب برای نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند،من از میدان مبارزه با آنها روی بر نمیگردانم (و در برابر آنها میایستم تا پیروز شوم یا شربت شهادت بنوشم)»؛ (وَ اللّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَی قِتَالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَا).
مانند این سخن از کسی شنیده نشده است و به یقین علی علیه السلام مرد مبالغه نیست و آنچه میگوید عین واقعیّت است.در میدانهای نبرد هم این حقیقت را اثبات کرده است؛از میدان بدر گرفته تا احد و خندق و غزوات دیگر.علی بن ابیطالب کسی بود که هرگز پشت به دشمن نکرد و از فزونی لشکر دشمن نترسید تا آنجا که«کَرَّارٌ غَیْرُ فَرَّارٍ»لقب گرفت.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این سخن را در داستان فتح خیبر بعد از آنکه دیگران رفتند و کاری برای فتح قلعههای خیبر انجام ندادند فرمود:
«لَأُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ کَرَّارٌ غَیْرُ فَرَّارٍ لَا یَرْجِعُ حَتَّی یَفْتَحَ اللّهُ عَلَی یَدَیْهِ؛ فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و پیامبرش او را دوست دارند پیوسته به دشمن حمله میکند و هرگز فرار نخواهد کرد و خداوند به دست او این قلعهها را فتح میکند».(1)
آنگاه امام علیه السلام در آخرین و چهارمین نکته این بخش از نامه میفرماید:«و اگر فرصت دست دهد که بر گردن گردنکشان عرب مسلّط شوم،به سرعت بهسوی آنها (برای پیکار) خواهم شتافت و به زودی تلاش میکنم که زمین را از این شخص معکوس و جسم واژگونه (معاویه) پاک سازم تا خاک و سنگریزه از میان دانههای درو شده خارج شود (و جامعه اسلامی پاک و خالص گردد)»؛ (وَ لَوْ أَمْکَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیْهَا.وَسَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا
1) بحارالانوار، ج ۳۱ ص ۲۵۹؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۵۶.
الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ،وَ الْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ(1)،حَتَّی تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ(2)مِنْ بَیْنِ حَبِّ الْحَصِیدِ(3)).
تعبیر به «أُطَهِّرَ الْأَرْضَ» اشاره روشنی به این حقیقت است که وجود امثال معاویه بر روی زمین صحنه آن را آلوده میسازد و تا از میان نروند پاک نمیشود.
و تعبیر به «الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ» اشاره به این است که افکارش واژگونه است؛ حق در نظر او باطل و باطل در نظر او حق است.
و تعبیر به «الْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ» اشاره به این است که نه تنها افکار او وارونه است،بلکه از نظر ظاهر نیز انسانی کجاندیش و بدرفتار و واژگونه محسوب میشود.
تعبیر به «حَتَّی تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ. ..»اشاره به این است که هنگامی که محصول را از زمینهای زراعتی بر میدارند،غالباً دانههای باارزش با سنگ و کلوخ و شن آمیخته میشود و کشاورزان آنها را از میان دانهها خارج میسازند تا قابل استفاده شود.من هم باید این افراد بیارزش و کجاندیش را از میان مسلمانان بردارم تا اسلام و مسلمانان خالص شوند.
بعضی سؤال میکنند که آیا این سخن مولا با اقتدا به پیغمبر«رَحْمَةٌ لِلْعالَمینَ» سازگار است؟
در پاسخ میگوییم:آری.رحمت در جای خود لازم است و شدت و غضب در جای خود؛اگر به جای رحمت شدت نشان داده شود اشتباه است و اگر در جای شدت رحمت به کار گرفته شود خطاست.زندگانی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز شاهد و گواه این معناست.در احد به آن جمعیت گمراه دعا میکند و میگوید:
«خداوندا هدایتشان کن که نمیدانند»ولی در داستان یهود پیمانشکن و سنگدل بنی قریضه در برابر آنها شدّت عمل به خرج میدهد.
در حقیقت حضرت این حقیقت روشن را از قرآن مجید آموخته است که در یکجا میفرماید: ««یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ» ؛ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت بگیر!».(1)و در جای دیگر میفرماید:
««فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ» ؛به سبب رحمت الهی،در برابر مؤمنان،نرم و مهربان شدی!».(2)
وَمِنْ هَذَا الْکِتَابِ وَهُوَ آخِرُهُ:
إِلَیْکِ عَنِّی یَا دُنْیَا فَحَبْلُکِ عَلَی غَارِبِکِ،قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِکِ،وَأَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِکِ،وَاجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِکِ.أَیْنَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِکِ! أَیْنَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِکِ،فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ، وَمَضَامِینُ اللُّحُودِ! وَاللّهِ لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً،وَقَالَباً حِسِّیّاً،لَأَقَمْتُ عَلَیْکِ حُدُودَ اللّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِیِّ،وَأُمَمٍ أَلْقَیْتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی،وَمُلُوکٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَی التَّلَفِ،وَأَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ،إِذْ لَاوِرْدَ وَلَا صَدَرَ! هَیْهَاتَ! مَنْ وَطِئَ دَحْضَکِ زَلِقَ،وَمَنْ رَکِبَ لُجَجَکِ غَرِقَ،وَمَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِکِ وُفِّقَ، وَالسَّالِمُ مِنْکِ لَایُبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ،وَالدُّنْیَا عِنْدَهُ کَیَوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ.
اعْزُبِی عَنِّی! فَوَ اللّهِ لَاأَذِلُّ لَکِ فَتَسْتَذِلِّینِی،وَلَا أَسْلَسُ لَکِ فَتَقُودِینِی.
ترجمه
بخش دیگری از این نامه که قسمت پایانی نامه است:
ای دنیا! از من دور شو،افسارت را بر گردنت انداختم (و تو را رها ساختم) من از چنگال تو رهایی یافتهام و از دامت رستهام و از لغزشگاههایت دوری گزیدهام.کجایند آن اقوام پیشین که تو آنها را با بازیچههایت فریب دادی؟ کجایند امتهایی که با زینتهایت آنها را فریفتی؟ (آری) آنها گروگانهای قبورند و درون لحدها پنهان.(ای دنیا) به خدا سوگند اگر تو شخصی قابل رؤیت و جسمی محسوس بودی حدود الهی را بر تو جاری میساختم در مورد بندگانی که آنها را با آرزوها فریفتی و امتهایی که به هلاکت افکندی و سلاطینی که آنها
را تسلیم مرگ کردی و در آبشخور بلا وارد ساختی؛در آنجا که نه راه ورودی بود و نه راه خروج.
هیهات! هر کس در لغزشگاههایت گام بگذارد میلغزد (و سقوط میکند) و کسی که بر امواج دریای تو سوار گردد غرق میشود (اما) کسی که از دامهای تو کنار رود موفق و پیروز میگردد و آن کس که از دست تو سالم بماند از اینکه معیشت بر او تنگ شود نگران نخواهد شد (چرا که) دنیا در نظرش همچون روزی است که زوال و پایانش فرا رسیده.(ای دنیا) از من دور شو به خدا سوگند من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار و ذلیل سازی و زمام اختیارم را به دست تو نخواهم سپرد که به هر جا خواهی ببری.
ای دنیا از من دور شو!
بخش دیگری از این نامه که قسمت پایانی آن است.(و ما آن را بر سه بخش تقسیم کردیم).
(وَ مِنْ هَذَا الْکِتَابِ وَ هُوَ آخِرُهُ).
امام علیه السلام در این بخش از نامه برای اینکه مخاطبش عثمان بن حنیف و همه مخاطبانش در سراسر جهان و در طول تاریخ گرفتار وسوسههای زرق و برق دنیا و مقامات و لذاتش نشوند،در تعبیری زیبا و فصیح و بلیغ،دنیا را مخاطب خود قرار داده و با او سخن میگوید و میفرماید:«ای دنیا! از من دور شو، افسارت را بر گردنت انداختم (و تو را رها ساختم) من از چنگال تو رهایی یافتهام و از دامت رستهام و از لغزشگاههایت دوری گزیدهام»؛ (إِلَیْکِ عَنِّی(1)یَا دُنْیَا
1) «إلیک عنی» جمله ای است که ظاهرا از دو جار و مجرور تشکیل شده در حالی که «إلیک» اسم فعل و به معنای «أبعد» یعنی دور شو است. این احتمال نیز هست که جمله ای دارای فعل مقدری که همان «ارجع» و «ابعد» است باشد یعنی «ارجع إلیک وأبعد عنی» از من دور شو و به سوی خود برگرد».
فَحَبْلُکِ عَلَی غَارِبِکِ(1)قَدِ انْسَلَلْتُ(2)مِنْ مَخَالِبِکِ(3)،وَ أَفْلَتُّ(4)مِنْ حَبَائِلِکِ(5)،وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِکِ(6)).
امام علیه السلام در این عبارات کوتاه،دنیا را به چهار چیز تشبیه کرده،نخست به شتری که ممکن است پرشیر،جالب و جذاب باشد؛ولی هنگامی که صاحبش میخواهد از آن صرف نظر کند و در چراگاه رهایش سازد،افسار او را بر پشت یا گردنش میافکند،او هم خود را آزاد میبیند از صاحبش دور میشود و در چراگاه به حال خود مشغول میگردد.
در تشبیه دوم او را به درندهای تشبیه میکند که میخواهد با چنگالهای خطرناکش صید خود را گرفته و پاره کند،میفرماید:من خود را از چنگال چنین حیوان درندهای رها ساختم و دستش به من نخواهد رسید.
در تشبیه سوم به صیّادی تشبیه میکند که دامهای خود را برای گرفتار ساختن صید گسترده است میفرماید:من این دامها را شناختهام و از آنها رستهام و هرگز گرفتار آنها نیستم.
در تشبیه چهارم به پرتگاهی تشبیه میکند که لغزشگاههای فراوان دارد؛ لغزشهای شهوات،مال و مقام،زن و فرزند و زرق و برقها،میفرماید:من از آن لغزشگاهها دوری جستهام و به این ترتیب نه در دام و نه در چنگال و نه در پرتگاههای او افتادهام.
1) «غارب» به معنای محلی است که میان پشت و گردن شتر واقع است و به معنای گردن و آخرین نقطه پشت نیز آمده است.
2) «انسللت» از ریشه «سل» بر وزن «حل» به معنای کشیدن و خارج شدن به آرامی گرفته شده است.
3) «مخالب» جمع «مخلب» بر وزن «منبر» به چنگال پرندگان و درندگان گفته میشود.
4) «أفلت» از ریشه «فلت» بر وزن «برف» به معنای رهایی یافتن است.
5) «حبائل» جمع «حبالة» به معنای دام است.
6) «مداحض» جمع «محض» بر وزن «مرکز» به معنای لغزشگاه است.
آنگاه در ادامه سخن باز دنیا را مخاطب ساخته میفرماید:«کجایند آن اقوام پیشین که تو آنها را با بازیچههایت فریب دادی؟ کجایند امتهایی که با زینتهایت آنها را فریفتی؟ (آری) آنها گروگانهای قبورند و درون لحدها پنهان»؛ (أَیْنَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِکِ(1)! أَیْنَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِکِ! فَهَا هُمْ رَهَائِنُ(2)الْقُبُورِ،وَ مَضَامِینُ(3)اللُّحُودِ(4)!).
این سخن برگرفته از آیات متعدّد قرآن است که به اقوام پیشین اشاره میکند؛ اقوامی که در گذشته صاحب قدرت بودند و دارای جاه و جلال و مکنت؛ولی همگی بر اثر عصیان و گناه گرفتار عذاب الهی شدند و در زیر خاکها مدفون گشتند به گونهای که کمترین صدایی از آنها شنیده نمیشود.در آیه 98 سوره مریم میخوانیم: ««وَ کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً» ؛چه بسیار اقوام (بیایمان و گنهکاری) را که پیش از آنان هلاک کردم؛آیا (اثری) از هیچیک از آنها احساس میکنی؟ یا کمترین صدایی از آنها میشنوی».
در آیه 128 سوره طه میخوانیم: ««أَ فَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَساکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِأُولِی النُّهی» ؛آیا برای هدایت آنها کافی نیست که بسیاری از اقوام پیشین را (که طغیان و فساد کردند) هلاک نمودیم،در حالی که اینها در مسکنهای (ویران شده) آنان راه میروند؟! به یقین در این امر، نشانههای روشنی برای خردمندان است».
مرحوم علّامه شوشتری در اینجا داستان عبرتانگیزی از امالی مرحوم صدوق نقل کرده که خلاصهاش این است:ذوالقرنین از کنار قبرستانی
1) «مداعب» جمع «مدعبه» بر وزن «مکتبة» به معنای مزاح و شوخی است.
2) «رهائن» جمع رهینه به معنای گروگان است.
3) «مضامین» جمع «مضمون» در اصل به معنای جنینی است که در شکم مادر است. سپس به هر چیزی که در لا به لای چیز دیگری قرار گرفته اطلاق شده است.
4) «اللحود» جمع «لحد» بر وزن «مهد» به معنای شکافی است که در طرف پایین قبر ایجاد میکنند و میت را در آن قرار میدهند.
میگذشت.پیرمردی را دید که در آنجا نشسته و چند جمجمه را از قبرها بیرون آورده و مرتباً آنها را وارسی میکند.ذوالقرنین تعجّب کرد،ایستاد و گفت:ای پیرمرد برای چه این جمجمهها را وارسی میکنی؟ گفت:میخواهم جمجمه افراد صاحب مقام را از غیر صاحب مقام و غنی را از فقیر بشناسم؛ولی مدتهاست که بررسی میکنم اما تاکنون نشناختهام.ذوالقرنین احساس کرد نظرش به اوست و میگوید:فردا که به زیر خاک رویم همه یکسانیم.(1)
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن با تعبیر حکیمانه و تکان دهندهای دنیا را مخاطب ساخته میفرماید:«(ای دنیا) به خدا سوگند اگر تو شخصی قابل رؤیت و جسمی محسوس بودی حدود الهی را بر تو جاری میساختم در مورد بندگانی که آنها را با آرزوها فریفتی و امتهایی که به هلاکت افکندی و سلاطینی که آنها را تسلیم مرگ کردی و در آبشخور بلا وارد ساختی؛در آنجا که نه راه ورودی بود و نه راه خروج»؛ (وَ اللّهِ لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً،وَ قَالَباً حِسِّیّاً،لَأَقَمْتُ عَلَیْکِ حُدُودَ اللّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِیِّ،وَ أُمَمٍ أَلْقَیْتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی(2)،وَ مُلُوکٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَی التَّلَفِ،وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ،إِذْ لَا وِرْدَ(3)وَ لَا صَدَرَ(4)).
به یقین دنیا به معنای مجموعه مواهب مادّی است که نه قلب و اندیشهای دارد و نه اراده و اختیاری،بلکه وسایلی است که میتوان از آن برای نیل به سعادت بهرهگیری کرد و یا برای غرق شدن در شقاوت به آن روی آورد.به علاوه چیزی نیست که بتوان حد الهی را بر او جاری کرد؛ولی هدف مولا کنایهای لطیف و تشبیهی ظریف است برای بیدار ساختن مغروران گم کرده راه
1) شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، ج ۶، ص ۳۹۰؛ بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۱۷۵.
2) «المهاوی» جمع «مهوی» و «مهواة» به معنای دره است و به هر جای خطرناکی که انسان را در معرض هلاکت قرار میدهد اطلاق می شود.
3) «ورد» در اصل به معنای وارد شدن برکنار آب نهر است سپس به هرگونه ورود اطلاق شده است.
4) در نقطه مقابل «ورد» یعنی خارج شدن از کنار آب است سپس به هر نوع خروج اطلاق شده است.
و غافلان سر تا پا اشتباه تا بیدار شوند و به خود آیند و از سرگذشت پیشینیان عبرت گیرند و آینده خود را در آیینه تاریخ گذشته بخوانند.
این سخن در واقع برگرفته از قرآن مجید است که همین مطلب را به صورت دیگری دنبال میکند.و بارها در خطابهای خود همگان را به بررسی تاریخ اقوام پیشین که بر اثر غرور و غفلت گرفتار انواع بلاها شدند و خود و ثروتشان در زیر خاکها مدفون گشتند فرا میخواند.در کلام خداوند میخوانیم: ««لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ» ؛راستی در سرگذشت آنها عبرتی برای صاحبان اندیشه بود».(1)
در جای دیگر میفرماید: ««کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ* وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ * وَ نَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ* کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ* فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ» ؛چه بسیار باغها و چشمهها که به جای گذاشتندو کشتزارها و قصرهای پر ارزشو نعمتهای فراوان دیگر که در آن غرق شادمانی بودند!اینچنین بود (ماجرای آنان!) و ما این (نعمتها) را میراث برای اقوام دیگری قرار دادیمنه آسمان و زمین،بر آنان گریست و نه به آنها مهلتی داده شد».(2)
آنگاه در ادامه همین سخن با چند تشبیه دیگر حال کسانی را که فریفته دنیا شدند و آنها را که از دام آن جستند و از زرق و برق آن رستند بیان میدارد میفرماید:«هیهات! هر کس در لغزشگاههایت گام بگذارد میلغزد (و سقوط میکند) و کسی که بر امواج دریای تو سوار گردد غرق میشود (اما) کسی که از دامهای تو کنار رود موفق و پیروز میگردد و آن کس که از دست تو سالم بماند از اینکه معیشت بر او تنگ شود نگران نخواهد شد (چرا که) دنیا در نظرش
همچون روزی است که زوال یافته و پایانش فرا رسیده»؛ (هَیْهَاتَ! مَنْ وَطِئَ دَحْضَکِ(1)زَلِقَ(2)،وَ مَنْ رَکِبَ لُجَجَکِ(3)غَرِقَ،وَ مَنِ ازْوَرَّ(4)عَنْ حَبَائِلِکِ وُفِّقَ،وَ السَّالِمُمِنْکِ لَا یُبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ(5)
شده است.
،وَ الدُّنْیَا عِنْدَهُ کَیَوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ).امام علیه السلام در این بخش از کلام نورانیش مواهب مادّی دنیا را به سه چیز تشبیه میکند،نخست لغزشگاههایی که هر زمان احتمال سقوط در آن دور از انتظار نیست،مقامهای دنیا،ثروتها و شهواتش همواره چنین است.اگر انسان کمی غفلت کند از حلال به حرام میغلطد و در چنگال هوا و هوس اسیر میشود.
دیگر اینکه دنیا را به دریای مواج خطرناکی تشبیه کرده که عبور از آن بسیار مشکل است و بسیار میشود که امواج هوا و هوسها به قدری شدید و سنگین است که افراد را با خود میبرد و غرق میکند.
در تشبیه سوم زرق و برق و زخارف دنیا را به دامهایی تشبیه میکند که اگر کسی بتواند خود را از آن برکنار دارد توفیق سعادت و قرب خدا رفیق او خواهد شد و همین اندازه که از آن به سلامت بگذرد برای او بزرگترین افتخار و پیروزی است،هرچند از نظر زندگی در سختی باشد.
سپس،دنیا را به روزی که در آستانه پایان گرفتن است و به اصطلاح همچون آفتاب لب بام است تشبیه فرموده،چرا که به قدری با سرعت میگذرد که به گفته شاعر:
طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است
1) دحض» به معنای لغزشگاه است.
2) «زلق» از ماده «زلق» بر وزن «دلق» به معنای لغزیدن است.
3) «لجج» جمع «لجه» بر وزن «حجه» به معنای بخش های عظیم و متلاطم دریاست.
4) «ازور» از ریشه «ازورار» به معنای کنار رفتن و انحراف از چیزی است و از ریشه زیارت گرفته شده است.
5) «مناخ» در اصل به معنای محلی است که شتر در آنجا بر زمین می خوابد. سپس به هر محل استقرار اطلاق
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است میخوانیم که فرمود:
«اصْبِرُوا عَلَی طَاعَةِ اللّهِ وَ تَصَبَّرُوا عَنْ مَعْصِیَةِ اللّهِ فَإِنَّمَا الدُّنْیَا سَاعَةٌ فَمَا مَضَی فَلَیْسَ تَجِدُ لَهُ سُرُوراً وَلَا حُزْناً وَمَا لَمْ یَأْتِ فَلَیْسَ تَعْرِفُهُ فَاصْبِرْ عَلَی تِلْکَ السَّاعَةِ الَّتِی أَنْتَ فِیهَا فَکَأَنَّکَ قَدِ اغْتَبَطْتَ؛ بر اطاعت خداوند شکیبا باشید و از معصیت او خودداری کنید،زیرا دنیا ساعتی بیش نیست.آنچه گذشته نه سروری دارد و نه غمی (چرا که از دسترس انسان خارج شده است) و آنچه نیامده نمیدانی چگونه است،بنابراین ساعتی را که در آن هستی مراقب باش تا به سادگی از دست ندهی و از آن استفاده کنی به گونهای که مردم بعد از مرگت غبطه تو را بخورند».(1)
آنگاه در پایان این بخش از نامه دنیا را مخاطب ساخته میفرماید:«(ای دنیا) از من دور شو به خدا سوگند من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار و ذلیل سازی و زمام اختیارم را به دست تو نخواهم سپرد که به هر جا خواهی ببری»؛ (اعْزُبِی(2)عَنِّی! فَوَاللّهِ لَا أَذِلُّ لَکِ فَتَسْتَذِلِّینِی،وَ لَا أَسْلَسُ(3)لَکِ فَتَقُودِینِی).
تا کنون دیده نشده است که دنیا را به این گونه خطابها مخاطب سازد و او را به محاکمهای شدید فرا خواند و سرانجام این چنین محکومش کند و خویش را از دام او رهایی بخشد.
آری تنها کسی میتواند اینگونه دنیا را به محاکمه کشد و با این خطابهای کوبنده مخاطب سازد که دامن از دنیا برچیده باشد و در عین دسترسی به تمام راههای دنیا دست رد بر سینه او بزند و به هیچ قیمتی حاضر به تسلیم در برابر آن نباشد.
در ضمن این سخن پاسخی است به آنها که میگویند دنیا ما را بر چنین و چنان کاری مجبور ساخت.امام علیه السلام میفرماید:تا انسان تسلیم دنیا نشود او خوار و ذلیلش نمیکند و تا زمام اختیار خود را به دنیا نسپارد او را به سوی پرتگاههای گناه نمیکشاند.درست است که دنیا با زرق و برقش به انسان چشمک میزند و او را فرا میخواند؛ولی هرگز کسی را مجبور به پیروی و تسلیم در برابر خود نمیکند درست شبیه آنچه قرآن مجید درباره شیطان میگوید: ««وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلا تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ» ؛و هنگامی که کار (در صحنه قیامت) تمام میشود شیطان میگوید:خداوند به شما وعده حق داد؛و من به شما وعده (باطل) دادم، و تخلّف کردم.من بر شما تسلّطی نداشتم،جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید،بنابراین من را سرزنش نکنید؛و خود را سرزنش کنید».(1)
طلاق دادن دنیا
آنچه امام علیه السلام در این بخش از نامه خود درباره محاکمه دنیا بیان فرموده که ای دنیا اگر شخصی دیدنی و قالبی حسی داشتی،حدود خدا را در مورد کسانی که آنها را فریفتی بر تو جاری میساختم،ما را به یاد حدیث پر معنای دیگری میاندازد که از امام علیه السلام نقل شده و نشان میدهد که در عالم مکاشفه دنیا به صورت زن زیبایی از زیبارویان معروف عرب در مقابل آن حضرت ظاهر شد در حالی که آن حضرت بیل به دست داشته و در نخلستان مشغول کار بوده است.
امام علیه السلام میگوید:این زن بسیار زیبا رو به من کرد و گفت:ای پسر ابوطالب آیا
1) ابراهیم، آیه ۲۲
حاضری با من ازدواج کنی که تو را از این بیلی که در دست داری بینیاز کنم و خزاین زمین را به تو نشان دهم و تا زندهای حاکم بر جهان باشی و فرزندان تو هم بعد از تو چنین باشند؟ امام علیه السلام فرمود:تو کیستی که من از خانوادهات تو را خواستگاری کنم؟ گفت:من دنیا هستم.گفتم:برگرد همسری جز من برگزین.
سپس همان بیل را به دست گرفتم و این اشعار را انشا کردم:
«لَقَدْ خَابَ مَنْ غَرَّتْهُ دُنْیَا دَنِیَّةٌ وَ مَا هِیَ إِنْ غَرَّتْ قُرُوناً بِنَائِلٍ
أَتَتْنَا عَلَی زِیِّ الْعَزِیزِ بُثَیْنَةَ وَ زِینَتُهَا فِی مِثْلِ تِلْکَ الشَّمَائِلِ
فَقُلْتُ لَهَا غُرِّی سِوَایَ فَإِنَّنِی عَزُوفٌ عَنِ الدُّنْیَا وَلَسْتُ بِجَاهِلٍ
وَ مَا أَنَا وَ الدُّنْیَا فَإِنَّ مُحَمَّداً أَحَلَّ صَرِیعاً بَیْنَ تِلْکَ الْجَنَادِلِ
وَ هَبْهَا أَتَتْنِی بِالْکُنُوزِ وَ دُرِّهَا وَ أَمْوَالِ قَارُونَ وَ مُلْکِ القَبَائِلِ
أَ لَیْسَ جَمِیعاً لِلْفَنَاءِ مَصِیرُهَا وَ یَطْلُبُ مِنْ خُزَّانِهَا بِالطَّوَائِلِ
فَغُرِّی سِوَایَ إِنَّنِی غَیْرُ رَاغِبٍ بِمَا فِیکِ مِنْ مُلْکٍ وَ عِزٍّ وَ نَائِلٍ
فَقَدْ قَنِعَتْ نَفْسِی بِمَا قَدْ رُزِقْتُهُ فَشَأْنَکِ یَا دُنْیَا وَ أَهْلَ الْغَوَائِلِ
فَإِنِّی أَخَافُ اللّهَ یَوْمَ لِقَائِهِ وَ أَخْشَی عَذَاباً دَائِماً غَیْرَ زَائِلٍ
آن کس که دنیای پست او را فریب دهد گرفتار خسران شود و اگر قرنها انسان را فریب دهد به نتیجه نخواهد رسید.
دنیا به صورت بثَیْنة (دختر زیباروی عرب) به سوی من آمد و خود را با زینتهای فراوان آراسته بود.
به او گفتم:به سراغ دیگری برو چرا که من از دنیا چشم پوشیدم و نادان نیستم.
مرا با دنیا چکار در حالی که محمّد (پیامبر بزرگ ما) سرانجام در میان سنگها و خاکها مدفون شد.
به فرض که دنیا گنجها و جواهرات و اموال قارون و حکومت قبایل را برای
من بیاورد.
آیا همه اینها سرانجام فانی نمیشود سپس از خازنان آنها حسابرسی نمیکنند؟
آری دیگری را فریب ده که من به تو علاقهای ندارم.نه به حکومتت و نه به عزّتت و نه به مواهبت.
نفس من به آنچه به او روزی داده شده قانع است،پس ای دنیا به سراغ کسانی رو که حاضرند این بدبختیها را بپذیرند.
من از لقای پروردگار در روز قیامت بیمناکم و از عذاب دایم و غیر زایل او ترسانم».(1)
1) بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۳۶۳
وَ ایْمُ اللّهِ-یَمِیناً أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَةِ اللّهِ-لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَی الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیْهِ مَطْعُوماً وَتَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَلَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کَعَیْنِ مَاءٍ،نَضَبَ مَعِینُهَا،مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا.أَتَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْیِهَا فَتَبْرُکَ؟ وَتَشْبَعُ الرَّبِیضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ؟ وَیَأْکُلُ عَلِیٌّ مِنْ زَادِهِ فَیَهْجَعَ! قَرَّتْ إِذاً عَیْنُهُ إِذَا اقْتَدَی بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِیمَةِ الْهَامِلَةِ،وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِیَّةِ!
ترجمه
به خدا سوگند-سوگندی که تنها مشیت خدا را از آن استثنا میکنم-آنچنان نفس خویش را به ریاضت وا میدارم که هرگاه به یک قرص نان دست یابد به آن دلخوش شود و به نمک به عنوان خورش قناعت کند و آنقدر از چشمهایم اشک میریزم که (سرانجام) همچون چشمهای شود که تمام آب خود را بیرون ریخته باشد.آیا همانگونه که گوسفندان در بیابان،شکم را از علفها پر میکنند و میخوابند یا گلههایی که در آغلها هستند از علف سیر میشوند و استراحت میکنند،علی هم باید از زاد و توشه خود سیر شود و به استراحت پردازد؟ در این صورت چشمش روشن باد که پس از سالها عمر به چهارپایان رها شده بیشبان و گوسفندانی که آنها را به بیابان برای چرا میبرند اقتدا کرده است.
آیا فقط خوردن و خوابیدن؟
امام علیه السلام در این بخش از نامه مبارکش در تعقیب بحثهای گذشته درباره
بیاعتنایی به دنیا و زرق و برق آن میفرماید:«به خدا سوگند-سوگندی که تنها مشیت خدا را از آن استثنا میکنم-آنچنان نفس خویش را به ریاضت وا میدارم که هرگاه به یک قرص نان دست یابد به آن دلخوش شود و به نمک به عنوان خورش قناعت کند و آنقدر از چشمهایم اشک میریزم که (سرانجام) همچون چشمهای شود که تمام آب خود را بیرون ریخته باشد»؛ (وَ ایْمُ اللّهِ(1)-یَمِیناً أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَةِ اللّهِ-لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَةً(2)تَهِشُّ(3)مَعَهَا إِلَی الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیْهِ مَطْعُوماً،وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً(4)،وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی(5)کَعَیْنِ مَاءٍ،نَضَبَ(6)مَعِینُهَا(7)، مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا).
امام علیه السلام در اینجا در مرحله اوّل سوگند یاد میکند تا جدّی بودن این مطلب را کاملاً آشکار سازد.و در مرحله دوم انشاءاللّه میگوید تا ادب خود را در پیشگاه خدا ظاهر سازد همانگونه که مولایش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به این امر مأمور بود؛آنجا که خداوند به او دستور میدهد: ««وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً* إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ» ؛و هرگز در مورد کاری نگو:من فردا آن را انجام میدهم؛مگر اینکه (بگویی
1) «أیم الله » به معنای «به خدا سوگند» است و گفته شده که در اصل از «أیمن» جمع یمین به معنای قسم گرفته شده و الف آن الف وصل است که گاه مفتوح و گاه مکسور خوانده می شود سپس نون را حذف کرده اند و «ایم الله» شده است و گاه یاء را نیز حذف میکنند و «ام الله» می گویند و به هر حال با توجه به اینکه ریشه اصلی آن جمع است، دلالت بر قسم مؤکد دارد.
2) «ریاضة» در اصل به معنای رام کردن با تربیت است و به همین جهت به ورزش های جسمانی و پرورش های روحانی از طرق مختلف اطلاق می شود و اگر به باغ روضه گفته میشود از این روست که زمین را با برنامه منظمی پرورش داده اند و خرم و سرسبز ساخته اند.
3) «تهش» از ریشه «هشاشه» بر وزن «حواله» گرفته شده که به معنای خوشحالی و تبسم کردن است.
4) «مادوما» از ریشه «إدام» به معنای نان خورش (چیزی که با نان می خورند) گرفته شده، بنابراین مأدوم چیزی است که آن را به صورت نان خورش در آورده باشند.
5) «مقلة» به تمام کره چشم اطلاق می شود و گاه به مردمک چشم نیز گفته میشود.
6) «نضب» از ریشه «نضوب» در اصل به معنای فرو رفتن آب در زمین و خشکیدن چاه یا چشمه است و این واژه گاه در مورد چشم نیز به کار می رود هنگامی که اشک آن تمام شود.
7) «معین» از ریشه «معن» بر وزن «طعن» به معنای جاری شدن آب است و «ماء معین» به آب جاری گفته می شود سپس در مورد جریان اشک از چشم ها به کار رفته است.
اگر) خدا بخواهد».(1)
در مرحله سوم سخن از ریاضت بسیار شدید و مهمّی در میان میآورد که حاکی از اراده نیرومند مولا و سلطه عجیب او بر نفس خویش است.چه ریاضتی از این بالاتر که انسان آنقدر گرسنگی را بر خود تحمیل کند که اگر روزی به قرص نان و کمی نمک برسد نفس او شاد گردد که نان و خورش خوبی پیدا کرده است.
در مرحله چهارم از سوز و گداز خویش از خوف خدا و عشق به ذات پاکش خبر میدهد که آنقدر میگرید که اشکی در چشم باقی نمیماند.به یقین این کارِ هرکس نیست و خود آن حضرت در جای دیگری از همین نامه به این حقیقت اشاره فرموده که من میدانم شماها به اینگونه ریاضتها توانایی ندارید؛ولی سعی کنید ورع و تقوا و درستکاری را هرگز فراموش نکنید.
در اینجا این سؤال پیش میآید که این همه گریه که امام علیه السلام به آن اشاره فرموده است برای چیست؟ به یقین این گریه هم گریه شوق است و هم گریه خوف؛شوق به عالم اعلا و ملکوت آسمانها و قرب پروردگار و عشق به صفات جمال و کمالش و خوف از محروم گشتن از آن نعمتهای بینظیر و مواهب بیمانند است.
مردان خدا همیشه در میان این خوف و رجا و این گریه شوق و گریه ترس به سر میبردند،چه رسد به امام علیه السلام که پیشوا و مقتدای همه آنان است.
آنگاه در جمله بعد با ادبیاتی دیگر و تشبیهاتی صریحتر میفرماید:«آیا همانگونه که گوسفندان در بیابان،شکم را از علفها پر میکنند و میخوابند یا گلههایی که در آغلها هستند از علف سیر میشوند و استراحت میکنند،علی هم باید از زاد و توشه خود سیر شود و به استراحت پردازد؟ در این صورت
1) کهف، آیه ۲۳ و ۲۴.
چشمش روشن باد که پس از سالها عمر به چهارپایان رها شده بیشبان و گوسفندانی که آنها را به بیابان برای چرا میبرند اقتدا کرده است»؛ (أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ(1)مِنْ رِعْیِهَا(2)فَتَبْرُکَ(3)؟ وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَةُ(4)مِنْ عُشْبِهَا(5)فَتَرْبِضَ؟ وَ یَأْکُلُ عَلِیٌّ مِنْ زَادِهِ فَیَهْجَعَ(6)! قَرَّتْ إِذاً عَیْنُهُ إِذَا اقْتَدَی بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِیمَةِ الْهَامِلَةِ(7)، وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِیَّةِ (8)!).
هرچند امام علیه السلام در این عبارات از خودش سخن میگوید؛ولی در واقع درسی است که به دنیاپرستان میدهد آنهایی که جز عیش و نوش هدفی ندارند و شبیه به گوسفندان و چهارپایانی هستند که کار آنها خوردن و خوابیدن است و چقدر برای انسان ننگ است که از اوج عظمت انسانیّت فرود آید و همطراز حیوانات رها شده در بیابان باشد.و به گفته شاعر:
خواب و خورت ز مرحله عشق دور کرد آنگه رسی به دوست که بی خواب و خور شوی
1) «السائمه» به معنای حیوانی است که آن را برای چرا در بیابان رها می کنند از ریشه «سوم» بر وزن «قوم» به معنای رها کردن حیوان در بیابان برای چریدن است.
2) «رعیها» به معنای علف هایی است که حیوان آن را به هنگام چرا می خورد از ریشه «رعی» بر وزن «وحی» به معنای چریدن گرفته شده.
3) «تبرک» از ریشه «بروک» به معنای آرام گرفتن به روی زمین است.
4) «الربیضة» به معنای گله گوسفندان و مانند آن است که به همراه شبان ها به آغل خود می آیند از ریشه «ربض» و «ربوض» بر وزن «قبض» و «قبوض» به معنای جمع کردن دست و پا و به زمین نشستن حیوانات است.
5) «عشب» به معنای گیاهان تر است در مقابل حشیش که به گیاهان خشک گفته می شود.
6) «یهجع» از ریشه «هجوع» بر وزن «رکوع» به معنای خواب سبک است.
7) «الهاملة» به معنای حیوان رها شده است از ریشه «همل» بر وزن «حمل» به معنای رها کردن حیوان بدون چوپان است.
8) «المرعیة» اسم مفعول است از ریشه «رعی» بر وزن «سعی» به معنای حیوانی است که آن را به چرا برده اند.
ریاضتهای مشروع و نامشروع
از زمانهای گذشته مسأله ریاضت در دو شاخه ریاضت جسم و نفس در میان انسانها وجود داشته است.ریاضت جسمانی که همان ورزشها باشد سابقه بسیار طولانی دارد و حتی مسابقات جهانی از یونان قدیم گرفته تا مناطق دیگر چهره بارزی از آن محسوب میشود ریاضت نفس نیز که از طریق ترک مشتهیات نفسانی حاصل میگردد و روح انسان را تقویت میکند،سابقه طولانی دارد که مرتاضان هندی به آن معروفند و حقیقت آن این است که انسان با ترک خواستههای نفس میتواند به نیروی عظیمی برسد که گاه توان کارهای خارق العادهای پیدا میکند.
البته ریاضتهای نفسانی نیز به دو هدف انجام میشده:اهداف مادّی و اهداف معنوی.اهداف مادّی انجام پارهای از کارهای خارق العاده بوده تا از این طریق به منافعی برسند یا اسم و آوازهای پیدا کنند؛ولی هدف معنوی آن همان قرب به خداوند و پاک ساختن روح از رذایل اخلاقی و حاکمیّت بر شهوات و ترک منکرات است.
آنچه امام علیه السلام در این نامه با جمله «إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَی لِتَأْتِیَ آمِنَةً یَوْمَ الْخَوْفِ الْأَکْبَرِ» و جمله «لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَی الْقُرْصِ» بیان فرموده به قسم دوم از ریاضت معنوی اشاره دارد.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل خطبه 220 (خطبه 214 در شرح ابن ابی الحدید) بحث مشروحی درباره ریاضت نفس و اقسام آن بیان کرده و درباره تأثیر گرسنگی در صفای نفس سخن گفته است.سپس کلماتی از فلاسفه و حکما درباره مکاشفاتی که از ریاضت حاصل میشود بیان نموده و از اشعار شعرا نیز در این زمینه شواهدی آورده است.
در احادیث مختلفی از امیرمؤمنان علی علیه السلام به همین مسأله اشاره شده،از جمله در حدیثی در غررالحکم آمده است:
«مَنِ اسْتَدامَ رِیاضَةَ نَفْسِهِ انْتَفَعَ؛ کسی که پیوسته نفس خویش را ریاضت دهد (از اشراقات الهیه) بهرهمند خواهد شد».(1)و در حدیث دیگری در همان کتاب میفرماید:
«الشریعة ریاضة النفس؛ شریعت اسلام ریاضت نفس است».(2)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که یکی از وصیّتهای خضر نبی به حضرت موسی علیهما السلام این بود:
«رَضِّ نَفْسَکَ عَلَی الصَّبْرِ تَخْلُص مِنَ الْإثْمِ؛ نفس خویش را با شکیبایی ریاضت ده تا از گناه نجات یابی».(3)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«جَوِّعُوا بُطُونَکُمْ وَأظْمَئُوا أکْبادَکُمْ وأعِرُوا أجْسادَکُمْ وَطَهِّرُوا قُلُوبَکُمْ عَساکُمْ أَنْ تُجاوِزُوا الْمَلَأَ الأَعْلی؛ شکمهای خود را گرسنگی دهید و جگرهای خود را تشنگی و بدنها را (از لباسهای پر زرق و برق) برهنه کنید و دلهایتان را پاک سازید تا از فرشتگان فراتر روید».(4)
ولی گاه گروهی به عنوان ریاضت نفس،راه افراط و خطا را پیموده،مرتکب ریاضتهای بسیار شاق و گاه خطرناک و نامشروع شدهاند که نمونههای آن در احیاء العلوم غزالی و سایر کتب صوفیه فراوان دیده میشود.
از جمله نقل است که«شبلی»سردابهای داشت که در آنجا میرفت و یک بغل چوب با خود میبرد و هرگاه غفلتی به دل او در میآمد،خویشتن را بدان چوبها میزد و گاه بود که همه چوبها میشکست.او دست و پای خود را بر دیوار میکوبید.(5)
در حالات«شیخ ابو سعید»از صوفیان معروف آمده است که در جوانی شبها پس از آنکه اهل خانه به خواب میرفتند آهسته برمیخاست و به مسجد میآمد.در گوشه مسجد چاه آبی بود.طنابی را به وسط چوبی بسته و سر دیگر طناب را به پای خود میبست سپس چوب را روی دهانه چاه میگذاشت و خود را تا نزدیکی طلوع صبح در چاه معلق میساخت و قرآن میخواند.(1)
درباره«ابوبکر شبلی»آمده است:در آغازی که مشغول به ریاضت شد سالهای دراز،شبها نمک در چشم میپاشید تا به خواب نرود.(2)و امثال این کارها که در آثار صوفیه فراوان است.
اینگونه ریاضتهای خطرناک و آنچه مایه رسوایی و آبروریزی است از نظر اسلام نامشروع است و باید به شدت از آن پرهیز کرد.در میان مرتاضان هند و بعضی از صوفیه،این گونه ریاضتهای نامشروع دیده میشود که اسلام با آن موافق نیست.بهترین ریاضت،پرهیز از هرگونه گناه و سپس بعضی از مشتهیات نفسانی از مباحات است که در زندگانی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام و اصحاب و یاران آنها دیده میشود که گاه لباس خشن میپوشیدند و به غذاهای بسیار ساده قناعت میکردند،مقدار قابل ملاحظهای از شب را بیدار میماندند و به عبادت پرودگار میپرداختند و این ریاضتها نوری بر نورانیّت آنها میافزود.
در خطبه 209 نهجالبلاغه داستان افراط و تفریط دو برادر به نام علاء بن زیاد و عاصم بن زیاد را خواندیم که یکی بسیار زندگی مرفهی داشت و دیگری به کلی دست از کار کشیده و در گوشهای از خانه مشغول عبادت بود و امام علیه السلام به
هر دو ایراد فرمود.شرح این مطلب را در جلد هشتم همین کتاب،صفحه 125 به بعد مطالعه فرمایید.
کوتاه سخن اینکه مسأله ریاضت شرعیّه هم در نهجالبلاغه و هم در روایات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهلبیت علیهم السلام فراوان آمده است و به یقین آثار مثبتی در روحانیّت و نورانیّت دارد؛ولی چنان نیست که به همه توصیه شده باشد.به همین دلیل در آیاتی از قرآن مجید و روایات متعدّدی دیده میشود که به عموم، اجازه داده شده از لذّات حلال بهرهمند گردند و ضمن بهرهگیری از این نعمتها خدا را سپاس گویند: ««یا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّی بِما تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ» ؛ای پیامبران! از غذاهای پاکیزه بخورید و عمل صالح انجام دهید، که من به آنچه انجام میدهید دانا هستم».(1)
1) مؤمنون، آیه ۵۱.
طُوبَی لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَی رَبِّهَا فَرْضَهَا،وَعَرَکَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا،وَهَجَرَتْ فِی اللَّیْلِ غُمْضَهَا،حَتَّی إِذَا غَلَبَ الْکَرَی عَلَیْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا،وَتَوَسَّدَتْ کَفَّهَا، فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ،وَتَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ، وَهَمْهَمَتْ بِذِکْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ،وَتَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ، «أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».فَاتَّقِ اللّهَ یَا ابْنَ حُنَیْفٍ، وَلْتَکْفُفْ أَقْرَاصُکَ،لِیَکُونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُکَ.
ترجمه
خوشا به حال آن کس که وظیفه واجب خود را در برابر پروردگارش انجام داده و مشکلات را با تحمل از میان برداشته و خواب را در (بخشی از) شب کنار گذارده و آنگاه که بر او غلبه کند،روی زمین دراز کشد و کف دست را بالش خود کند (و مختصری استراحت نماید).(این انسان) در زمره گروهی باشد که (این اوصاف را دارند:) خوف معاد خواب را از چشمهایشان ربوده و پهلوهایشان برای استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته و همواره لبهایشان آهسته به ذکر پروردگارشان مشغول است،بر اثر استغفارهای طولانی گناهانشان از میان رفته است.«آنها حزب خدا هستند،آگاه باشید که حزب اللّه رستگارانند»،بنابراین ای پسر حنیف از خدا بترس و باید همان قرصهای نان تو،تو را از غیر آن (و شرکت در میهمانیهای اشرافی) باز دارد تا سبب خلاصی تو از آتش دوزخ گردد.
ای فرماندار! از شرکت در میهمانیهای اشرافی بپرهیز!
امام علیه السلام در هفتمین و آخرین بخش از این نامه پر معنا توصیف بلیغی درباره انسانهای کامل و به تعبیر دیگر«حزب اللّه»دارد،حضرت سه عمل و چهار صفت را برای آنها بیان میکند و میفرماید:«خوشا به حال آن کس که وظیفه واجب خود را در برابر پروردگارش انجام داده و مشکلات را با تحمل از میان برداشته و خواب را در (بخشی از) شب کنار گذارده و آنگاه که بر او غلبه کند روی زمین دراز کشد و کف دست را بالش خود کند (و مختصری استراحت نماید)»؛ (طُوبَی(1)لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَی رَبِّهَا فَرْضَهَا،وَ عَرَکَتْ(2)بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا(3)وَ هَجَرَتْ فِی اللَّیْلِ غُمْضَهَا(4)،حَتَّی إِذَا غَلَبَ الْکَرَی(5)عَلَیْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ(6)کَفَّهَا).
اشاره به اینکه کسانی محبوب درگاه پروردگار هستند که به هنگام روز به انجام فرایض و تکالیف فردی و اجتماعی میپردازند و به هنگام شب با خدای خود خلوت میکنند و به در خانه او میروند و به راز و نیاز و مناجات میپردازند و هنگامی که خواب بر آنها غلبه میکند به استراحت مختصری قناعت میکنند آن هم نه در رختخوابهای گران قیمت و بر بالشهای نرم،بلکه بر زمین دراز میکشند و دست را بالش خود قرار میدهند.
1) «طوبی» مؤنث «اطیب» است و مفهوم گسترده ای دارد که پاکیزه ترین و بهترین همه نیکی ها را شامل می شود و در این گونه موارد شبیه دعاست که برای افرادی گفته میشود.
2) «عرکت» از ریشه «عرک» بر وزن «ارک» در اصل به معنای مالش دادن است سپس به تأثیرگذاری بر هر چیزی که در نتیجه نابود شود و از بین رود اطلاق شده است.
3) «بوس» به معنای هرگونه ناراحتی در مقابل نعمت و راحتی است.
4) «غمض» این واژه از «غموض» گرفته شده که به معنای چشم پوشی و دیده بر هم نهادن و مخفی شدن است سپس به حالت خواب که انسان در آن حالت دیده بر هم می نهد اطلاق شده و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
5) «کری» به معنای خواب و خوابیدن است
6) «توسد» از ریشه «وسادة» به معنای بالش گرفته شده است.
اشاره به اینکه عابد کسی نیست که شب و روز در گوشهای مشغول عبادت باشد.عابد کسی است که به هنگام روز به ادای فرایض فردی و اجتماعی میپردازد و شب هنگام به در خانه خدا میرود همانگونه که در حدیثی از امام سجاد علیه السلام آمده است که:
«مَنْ عَمِلَ بِمَا افْتَرَضَ اللّهُ عَلَیْهِ فَهُوَ مِنْ أَعْبَدِ النَّاسِ؛ کسی که عمل به واجبات الهی کند عابدترین مردم است».(1)
همین معنا به صورت جامعتری در کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«یَا عَلِیُّ ثَلَاثٌ مَنْ لَقِیَ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ بِهِنَّ فَهُوَ مِنْ أَفْضَلِ النَّاسِ مَنْ أَتَی اللّهَ بِمَا افْتَرَضَ عَلَیْهِ فَهُوَ مِنْ أَعْبَدِ النَّاسِ وَمَنْ وَرِعَ عَنْ مَحَارِمِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَهُوَ مِنْ أَوْرَعِ النَّاسِ وَمَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ اللّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَی النَّاسِ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:یا علی کسی که خدا را در قیامت ملاقات کند در حالی که این سه کار را انجام داده باشد با فضیلتترین مردم است:کسی که در صحنه محشر وارد شود در حالی که واجبات خود را انجام داده باشد عابدترین مردم است و کسی که از محرمات الهی بپرهیزد با تقواترین مردم است و کسی که به آنچه خدا به او داده است قانع باشد توانگرترین مردم است».(2)
جمله «افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کَفَّهَا» اشاره به نهایت قناعت آنهاست که آنها انتظار ندارند در بسترهای نرم و راحت آسوده بخوابند؛به علاوه چنین بسترهایی کمتر به انسان اجازه میدهد که سحرگاهان از خواب برخیزد و رو به درگاه خدا آورد.
آنگاه در ادامه این سخن میافزاید:«(این انسان) در زمره گروهی باشد که (این اوصاف را دارند:) خوف معاد خواب را از چشمهایشان ربوده و پهلوهایشان برای استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته و همواره لبهایشان
آهسته به ذکر پروردگارشان مشغول است،بر اثر استغفارهای طولانی گناهانشان از میان رفته است»؛ (فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ(1)عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ،وَ تَجَافَتْ(2)عَنْ مَضَاجِعِهِمْ(3)جُنُوبُهُمْ،وَ هَمْهَمَتْ(4)بِذِکْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ،وَ تَقَشَّعَتْ(5)بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ).
این تعبیرات در واقع برگرفته از قرآن مجید است آنجاکه در اوصاف مؤمنان واقعی میفرماید: ««تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ» ؛پهلوهایشان از بسترها دور میشود (و شبانگاه به پا میخیزند و رو به درگاه خدا میآورند) و پروردگار خود را با بیم و امید میخوانند و از آنچه به آنان روزی دادهایم انفاق میکنند».(6)
در جای دیگر میفرماید: ««کانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ ما یَهْجَعُونَ* وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ» ؛آنها کمی از شب را میخوابیدند*و در سحرگاهان استغفار میکردند».(7)
در ادامه این سخن با استفاده از آیهای از قرآن مجید این افراد را به عنوان حزب اللّه معرفی کرده میفرماید:«آنها«حزب اللّه»اند؛بدانید«حزب اللّه»پیروزان و رستگارانند»؛ «أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».(8)
سرانجام،امام علیه السلام نامه پربار و آموزنده خود را با این جمله که خطاب به
1) «أسهر» از ریشه «سهر» بر وزن «سفر» به معنای بیدار ماندن است.
2) «تجافت» از ریشه «تجافی» به معنای دوری گزیدن گرفته شده و ریشه اصلی آن «جفاء» به معنای دوری کردن است.
3) «مضاجع» جمع «مضجع» به معنای خوابگاه است
4) «همهت» از ریشه «همهمة» به معنای سخن گفتن آهسته است.
5) «تقشعت» از ریشه «تقشع» بر وزن «توقع» به معنای از میان رفتن و پراکنده شدن است از ریشه «قشع » بر وزن «مشق» به معنای برطرف ساختن گرفته شده است.
6) سجده، آیه ۱۶.
7) ذاریات، آیه ۱۷ و ۱۸.
8) مجادله، آیه ۲۲
عثمان بن حنیف و هدف همه انسانهای طالب سعادت است پایان داده میفرماید:«بنابراین ای پسر حنیف از خدا بترس و باید همان قرصهای نان تو، تو را از غیر آن (و شرکت در میهمانیهای اشرافی) باز دارد تا سبب خلاصی تو از آتش دوزخ گردد»؛ (فَاتَّقِ اللّهَ یَا ابْنَ حُنَیْفٍ،وَ لْتَکْفُفْ(1)أَقْرَاصُکَ،لِیَکُونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُکَ).
زیرا آلوده آن گونه میهمانیها و سفرهها شدن که گرسنگان هرگز به آن راه ندارند و مدعوین آن تنها اشراف و ثروتمندانند و غالباً آلوده به مال حرام،تو را از یاد خدا و قیامت و از یاد محرومان دور میسازد و بار سنگین گناه را بر دوش تو مینهد و سبب گرفتاری تو در قیامت میشود.
در تاریخ مروج الذهب آمده است که روزی«شریک بن عبد اللّه»بر«مهدی عباسی»وارد شد.مهدی به او گفت:باید یکی از سه کار را بپذیری! شریک سؤال کرد:آن سه کار چیست؟ گفت:یا باید منصب قضاوت را از طرف من بپذیری یا به فرزندانم تعلیم دهی و حدیث بیاموزی و یا لا اقل یک وعده غذا مهمان من باشی.شریک فکری کرد و گفت:از همه سادهتر یک وعده میهمان بودن است.
مهدی عباسی او را نزد خود نگه داشت و به آشپز خود دستور داد که انواعی از غذاهای لذیذ مغز که با شکر مخصوص و عسل تهیّه میشد برای او فراهم سازد.
هنگامی که شریک آن غذای چرب و شیرین را خورد سرآشپز خلیفه گفت این پیرمرد بعد از این غذا روی سعادت نخواهد دید.فضل بن ربیع (وزیر مهدی) گفت:اتفاقاً همینگونه شد؛شریک بعد از این داستان،هم تعلیم اولاد خلیفه را به عهده گرفت و هم منصب قضا را پذیرفت و جالب اینکه روزی شریک با مسئول پرداخت امور مالی گفتوگو کرد و از کمبود حقوق خود شکایت داشت.مسئول
1) «ولتکفف» از ریشه «کف» به معنای بازداشتن گرفته شده؛ ولی در بسیاری از نسخ نهج البلاغه و شروح آن «ولتکفک» از ریشه «کفایت» آمده است؛ یعنی قرص های نان تو برای تو کافی باشد و به سراغ سفره های رنگین نروی.
امور مالی گفت:مگر خیال میکنی به ما مال التجارهای فروختی که این گونه طلبکاری میکنی؟ شریک گفت:آری به خدا سوگند از مال التجاره گرانبهاتر به شما فروختم من دینم را به شما فروختم.(1)
آری ممکن است لقمه چرب و لذیذ حرام،آثار عجیبی در انسان بگذارد.اگر شریک عاقلانه با این مسأله برخورد میکرد و تنها تعلیم فرزندان خلیفه را بر عهده میگرفت،ای بسا ممکن بود آنها را به حقیقت اسلام آشنا سازد و از ظلم و ستم آنها در آینده بکاهد.
با مطالعه دقیق این نامه پرسش پیش میآید که آیا استفاده کردن از سفرههای رنگین و نعمتهای گوناگون الهی از دیدگاه اسلام ممنوع است یا مجاز و آیا میان زهد اسلامی و بهرهگیری از مواهب پروردگار تضادی وجود دارد؟ سخن در این زمینه بسیار است.فشرده و عصاره آن را میتوان چنین بیان کرد:
روایات زیادی داریم که تشویق به زهد میکند و میگوید:
«الزَّهادَةُ فِی الدُّنْیا لَیْسَتْ بِتَحْریمِ الْحَلالِ وَلا إزالَةِ الْمالِ وَلکِنَّ الزَّهادَةَ فِی الدُّنْیا أنْ لا تَکُونَ بِما فی یَدَیْکَ أوْثَقُ مِمَّا فِی یَدِ اللّهِ؛ زهد در دنیا به این نیست که حلال را بر خود حرام کنی و اموال خویش را ضایع گردانی؛ولی زهد در دنیا این است که به آنچه داری بیش از آنچه نزد خداست دلبسته نباشی».(2)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده است:
«الزَّهَادَةُ قِصَرُ الْأَمَلِ
وَالشُّکْرُ عِنْدَ النِّعَمِ وَالتَّوَرُّعُ عِنْدَ الْمَحَارِم؛ زهد،کوتاه کردن دامنه آرزوها و شکر هنگام برخورداری از نعمتها و پرهیزکاری در برابر حرامهاست».(1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ لَایُحَاسِبُ اللّهُ عَلَیْهَا الْمُؤْمِنَ طَعَامٌ یَأْکُلُهُ وَثَوْبٌ یَلْبَسُهُ وَزَوْجَةٌ صَالِحَةٌ تُعَاوِنُهُ وَتُحْصِنُ فَرْجَهُ؛ سه چیز است که خداوند روز قیامت مؤمن را بر آن محاسبه نمیکند:غذایی که آن را میخورد و لباسی که میپوشد و همسر صالحی که او را کمک میکند و از آلودگی به گناه حفظ مینماید».(2)
از این روایت معلوم میشود که استفاده از این مواهب منافاتی با زهد ندارد و همچنین آیات و روایات دیگر که ذکر همه آنها در خور کتابی مستقل است.
اما در برابر اینها،در روایاتی میخوانیم که توصیه به ترک لذات دنیا شده و ترک استفاده مشروع از مواهب گسترده الهی نیز نیکو شمرده شده است.از جمله:
در حدیث معروفی میخوانیم که علی علیه السلام در شب شهادت خود بعد از آنکه به نان و نمک افطار کرد و از آنچه غیر از آن در سفره بود صرف نظر فرمود، خطاب به دخترش چنین گفت:
«یَا بُنَیَّة مَا مِنْ رَجُلٍ طَابَ مَطْعَمُهُ وَمَشْرَبُهُ وَمَلْبَسُهُ إِلَّا طَالَ وُقُوفُهُ بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ دخترم هیچکس نیست که از طعام خوب و نوشیدنی گوارا و لباس نیکو استفاده کند مگر اینکه روز قیامت در پیشگاه خداوند عزّوجلّ مدت زیادی برای حساب باید بایستد».(3)
در حدیث دیگری که در کنز العمال از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده،آمده
است:
«فِی حَلالِها حِسابٌ وفِی حَرامِها عِقابٌ،فَدَعِ الْحَلالَ لِطُولِ الْحِسابِ وَ دَعِ الْحَرامَ لِطُولِ الْعَذابِ؛ در حلال دنیا حساب و در حرامش عقاب است،بنابراین از پارهای از حلالها به موجب طول حساب صرف نظر کنید و از حرام به سبب طول عذاب چشم بپوشید».(1)
به نظر میرسد جمع میان این آیات و روایات به یکی از طرق زیر است:
1.استفاده از مواهب الهی حکمی است عام و روی آوردن به زهد حکمی است برای خواص.
2.روایات زهد برای این است که روی آیات و روایات بهرهگیری از نعمتهای مادّی تأثیر بگذارد و از افراط و فرو رفتن در آن بکاهد؛مبادا مردم غرق در لذات شوند و راه افراط را بپویند.
3.پیشوایان دین و اسوهها و قدوهها باید زندگی خود را همچون زندگی ضعفای امّت قرار دهند تا سختی معیشت،زیاد آنها را آزار ندهد.
4.پوییدن راه زهد آرامش روحی به همه حتی غیر پیشوایان میدهد،چرا که غرق ناز و نعمت بودن در حالی که دیگران در زحمتند روح را آزار میدهد و از نظر عاطفی ناپسند است.
5.با توجّه به اینکه حلال حساب دارد،گروهی زندگی ساده را بر زندگی مرفه ترجیح میدهند تا طول وقوف در عرصه قیامت برای حساب نداشته باشند.
درباره حقیقت زهد و جمع میان این دستور اسلامی و برخورداری از مواهب الهی که در آیات و روایات به آن اشاره شده است،در ذیل خطبه 81،جلد سوم همین کتاب نیز بحثهایی آمده است.همچنین میتوانید به کتاب دائرة المعارف فقه مقارن ،جلد دوم،«بحث زهد و شکوفایی اقتصادی»مراجعه کنید.
6.افزون بر همه گرایش به زهد و چشمپوشی از پارهای لذات مادّی یکی از
1) کنزالعمال، ح ۸۵۶۶.
عوامل پرورش روح و تزکیه نفوس است،همانگونه که در بحث ریاضت نفس در شرح همین نامه آمده است.
آنچه امام علیه السلام در پایان این نامه درباره حزب اللّه بیان فرموده برگرفته از آیات قرآن مجید است.
این تعبیر در دو آیه از قرآن مجید آمده نخست در آیه 56 سوره مائده است که میفرماید: ««وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» ؛ و کسانی که ولایت خدا و پیامبر او و افراد با ایمان(1)را بپذیرند (پیروزند؛) زیرا حزب خدا (گروه خداپرستان) پیروزند».
در این آیه پذیرش ولایت الهی و اولیای الهی از اوصاف حزب اللّه شمرده شده است.
در آیه 22 سوره مجادله نیز میفرماید: ««لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و پیامبرش دوستی کنند،هرچند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خود آنها را تأیید فرموده،و آنها را در باغهایی بهشتی وارد میکند که نهرها از پای درختانش جاری است.جاودانه در آن میمانند؛خدا
1) مؤمنان در اینجا به قرینه آیه قبل اشاره به امیرمؤمنان علی علیه السلام است که آیه ولایت و بخشیدن خاتم در حال رکوع در شأن آن حضرت نازل شده است.
از آنها خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند؛آنها«حزب اللّه»اند؛بدانید «حزب اللّه»پیروزان و رستگارانند».
در آیه نخست همانگونه که اشاره شد حزب اللّه به عنوان ولایت پذیری خدا و اولیای الهی وصف شدهاند و در این آیه با وصف«بَغْض فی اللّه»و عداوت با دشمنان حق معرفی شدهاند.از مجموع این دو آیه،مسأله«حُبّ فی اللّه»و«بُغْض فی اللّه»به عنوان اوصاف آنها استفاده میشود.آنچه امام علیه السلام در این نامه آورده که حزب اللّه را به عنوان سحرخیزان و شب زندهداران و عابدان و زاهدان معرفی کرده در واقع با آنچه در قرآن آمده است لازم و ملزوم یکدیگرند.
و من کتاب له علیه السلام
إلی بَعْضِ عُمّالِهِ
از نامههای امام علیه السلام
خطاب به بعضی از فرماندارانش است(1)
در اینکه مخاطب این نامه کیست بسیاری از شارحان به اجمال از آن گذشته اند؛ ولی صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه مخاطب را مالک اشتر می داند و در کتاب تمام نهج البلاغه نیز همین گونه ذکر شده است. صاحب مصادر می افزاید: هنگامی که علی علی از صفین بازگشت مالک را به منطقه حکومتش به «جزیره» (طبق گفته معجم البلدان، مناطقی از عراق است که در میان دو رود دجله و فرات واقع شده است) فرستاد و هنگامی که مسأله حکمت پایان یافت و اوضاع مصر دگرگون شد علی علیه السلام به مالک اشتر دستور داد که به
جای محمد بن ابی بکر به مصر رود و این نامه را برای او نوشت و فرمود: این کار تنها از تو ساخته است و عهدنامه معروفش را که در پنجاه و سومین نامه خواهد آمد به او داد.
از کسانی که این نامه را پیش از سید رضی نقل کرده اند: ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات، بلاذری در انساب الاشراف و طبری در تاریخ خود در حوادث سال ۳۸ است و از کسانی که بعد از سید رضی به آن اشاره کرده اند ابن اثیر در کتاب کامل خود است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۶).
این نامه در واقع دستور العملی است به یکی از کارگزاران حکومت آن
1) 1.سند نامه:
حضرت که در جملههای کوتاه و پر معنا او را مخاطب ساخته و آماده انجام وظیفه میکند.این نامه از سه بخش تشکیل شده است:
امام علیه السلام در بخش اوّل به مقام والا و شخصیّت برجسته کارگزارِ خود اشاره میکند تا او را برای پذیرش این مأموریت مهم آماده کند.
در بخش دوم به فروتنی در برابر رعیّت و خوشرویی و ملایمت با مردم و مدارا و سعه صدر توصیه میکند.
در بخش سوم عدالت و مساوات در میان مردم را حتی در اشاره و نگاه و تحیّت و تعارفات معمولی به او گوشزد میفرماید مبادا زورمندان،طمع در تبعیض کنند و ضعیفان از عدالت مأیوس شوند.
از جمله کسانی که مخاطب در این نامه را مالک اشتر ذکر کردهاند مرحوم شیخ مفید در امالی صفحه 79 و طبری مورخ معروف در تاریخ خود جلد 4، صفحه 71 در حوادث سال 38 است.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَی إِقَامَةِ الدِّینِ،وَأَقْمَعُ بِهِ نَخْوَةَ الْأَثِیمِ، وَأَسُدُّ بِهِ لَهَاةَ الثَّغْرِ الْمَخُوفِ.فَاسْتَعِنْ بِاللّهِ عَلَی مَا أَهَمَّکَ،وَاخْلِطِ الشِّدَّةَ بِضِغْثٍ مِنَ اللِّینِ،وَارْفُقْ مَا کَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ،وَاعْتَزِمْ بِالشِّدَّةِ حِینَ لَاتُغْنِی عَنْکَ إِلَّا الشِّدَّةُ،وَاخْفِضْ لِلرَّعِیَّةِ جَنَاحَکَ،وَابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ،وَأَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ،وَآسِ بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ وَالْإِشَارَةِ وَالتَّحِیَّةِ،حَتَّی لَایَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ،وَلَا یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) به یقین تو از کسانی هستی که من برای برپا داشتن دین از آنها کمک میگیرم و سرکشی و تکبر گنهکاران را بهوسیله آنان درهم میشکنم و گلوگاههای خطرناک را به کمک آنها حفظ میکنم،بنابراین از خداوند در اموری که برای تو مهم است یاری بجوی.سختگیری و شدت عمل را با نرمش در آمیز.مادام که مدارا کردن بهتر است مدارا کن؛اما در آنجا که جز شدت عمل تو را بینیاز نمیکند تصمیم به شدت بگیر.پر و بالت را برای مردم بگستران (و تواضع کن) و با چهره گشاده با آنان روبهرو شو و در برابر آنان نرمخو و ملایم باش و مساوات را در میان آنها حتی در مشاهده و نگاهکردن با گوشه چشم و اشاره کردن و تحیت و تعارفات رعایت کن تا زورمندان در نقض عدالت به نفع خودشان طمع نورزند و ضعیفان از عدالت تو مأیوس نشوند.
و السلام.
با مردم مدارا کن!
همان گونه که در ذکر سند نامه اشاره شد،مخاطب در این نامه ظاهرا مالک اشتر است و تعبیرات امام علیه السلام در مقام ستودن او نیز تناسب با شخصیتی همچون مالک دارد،هرچند بسیاری از شارحان نهجالبلاغه ذکری از مخاطب این نامه نکرده و به اجمال از آن گذشتهاند.
امام علیه السلام در بخش اوّل این نامه اوصاف برجستهای برای این کارگزار ذکر میکند تا او را به اعتماد به نفس و قوت و قدرت در برابر مشکلات تشویق نماید.میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) به یقین تو از کسانی هستی که من برای برپا داشتن دین از آنها کمک میگیرم و سرکشی و تکبر گنهکاران را بهوسیله آنان درهم میشکنم و گلوگاههای خطرناک را به کمک آنها حفظ میکنم»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ(1)بِهِ عَلَی إِقَامَةِ الدِّینِ،وَ أَقْمَعُ(2)بِهِ نَخْوَةَ(3)الْأَثِیمِ،وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاةَ(4)الثَّغْرِ(5)الْمَخُوفِ).
این تعبیرات نشان میدهد که امام علیه السلام گروهی از افراد شجاع و دلیر و صاحب معرفت را انتخاب کرده بود که در این امور سه گانه یعنی اقامه ارکان دین،درهم کوبیدن سرکشان تبهکار و حفظ مرزهای خطرناک از آنان کمک میگرفته و مخاطب این نامه یعنی مالک اشتر یکی از آنها بوده است.
گویا امام علیه السلام میخواهد بفرماید:اگر مأموریتی را که به تو برای تدبیر امور
1) «أستظهر» از ریشه «استظهار» به معنای کمک گرفتن و یاری طلبیدن است.
2) «أقمع» از ریشه «قمع» بر وزن «قرض» به معنای منصرف ساختن کسی از مقصود خویش، مقهور کردن و درهم شکستن و به تسلیم واداشتن است و «مقمعة» به معنای گرز و عمود آهنینی است که بر سر افراد متمرد میکوبند و آنها را از کارشان باز می دارند.
3) «نخوة» به معنای تکبر و خودبرتربینی است.
4) «لهاة» به معنای زبان کوچک است. سپس به هرگونه گلوگاهی اطلاق شده است؛ مانند جمله بالا
5) «الثغر» به معنای مرز و در اصل به معنای هرگونه شکاف آمده است.
مصر و اقامه احکام دینی در آنجا و جلوگیری از ظالمان و سرکشان و حفظ ثغور آنجا در برابر تهدیدهای لشکر شام و طرفداران معاویه سپردهام به موجب شایستگیهایی است که در این امور از تو سراغ دارم و به راستی مالک اشتر همینگونه بود که امام علیه السلام او را در این جملههای کوتاه و پرمعنا ستوده است.
حوادثی که در زندگی مالک اشتر واقع شد و در تواریخ آمده است گواه زنده این معناست.
از جمله زمانی که علی علیه السلام میخواست با شورشیان جمل بجنگد عمار یاسر را به کوفه فرستاد تا مردم را برای پیوستن به لشکر علی علیه السلام بسیج کند.راوی میگوید:من در مسجد کوفه بودم.عمار مردم را بسیج میکرد و میگفت بروید ولی ابوموسی اشعری روی منبر ایستاده بود و میگفت نروید (و مردم سرگردان بودند) ناگهان غلامان ابو موسی دوان دوان به سراغ او آمدند و گفتند:مالک اشتر وارد قصر شد و ما را زد و بیرون کرد.ابو موسی که نام اشتر را شنید از منبر فرود آمد و به سرعت بهسوی قصر دارالاماره رفت و وارد قصر شد.اشتر به سراغ او آمد و گفت:بیرون آی خدا جانت را بیرون آورد.تو از کسانی هستی که از قدیم جزو منافقان بودی.ابوموسی تقاضا کرد و گفت:امشب را به من مهلت بده.مالک گفت:تا اوّل شب مهلت داری؛ولی شب در آنجا نمان.مردم ریختند و میخواستند اموال ابوموسی را غارت کنند اشتر آنها را نهی کرد.(1)
نیز در تاریخ آمده است:هنگامی که علی علیه السلام در مسیر خود به سوی میدان صفین به سرزمین رقّه رسید و میبایست آن حضرت و اصحابش از روی نهر عبور کنند.مردم آنجا (که گویا علاقه خاصّی به معاویه داشتند) حاضر نشدند که پلی برای حضرت و لشکریانش بسازند.حضرت تصمیم گرفت از روی پل
1) تاریخ طبری، ج ۳، ص ۵۰۱، حوادث سال ۳۶.
مَنبِج(1)(که نسبتاً دوردست بود) عبور کند.اشتر به مردم آنجا گفت:به خدا سوگند اگر امیرمؤمنان از روی این پل بگذرد و شما پل خوبی در اینجا برای او نسازید شمشیر را در میان شما میکشم مردانتان را میکشم و زمینتان را ویران میسازم و اموالتان را میگیرم.آنها به یکدیگر نگاه کردند و گفتند:این اشتر است به این قسم وفا خواهد کرد.برخیزید و پلی بسازید.پل ساخته شد.تمام لشکر عبور کردند و اشتر آخرین کسی بود که از آنجا عبور کرد.
به هر حال امام علیه السلام به دنبال این سخن،دستورات مهمی را به مالک در زمینه رفتار با مردم میدهد نخست میفرماید:«بنابراین از خداوند در اموری که برای تو مهم است یاری بجوی»؛ (فَاسْتَعِنْ بِاللّهِ عَلَی مَا أَهَمَّکَ).
اشاره به اینکه خمیرمایه همه موفقیّتها تکیه بر ذات پاک خدا و یاری جستن از اوست.
در دستور دوم میفرماید:«سختگیری و شدت عمل را با نرمش در آمیز»؛ (وَ اخْلِطِ الشِّدَّةَ بِضِغْثٍ(2)مِنَ اللِّینِ).
اشاره به اینکه کشورداری و اصولا هیچ برنامه اجتماعی و شخصی را نمیتوان با شدت عمل و عُنف به سامان رسانید،بلکه باید نرمش و شدت با هم آمیخته شود که اگر تنها برنامههای شدید و سختگیرانه باشد موجب تنفر و گاه کینه و عداوت میگردد و کار به جایی نمیرسد و اگر تمام،نرمش و ملایمت باشد بسیاری از افراد کار خود را جدّی نمیگیرند و موجب سستی و فشَل میشود.این همان چیزی است که در برنامه انبیا تحت عنوان«مُبَشِّراً وَ نَذیراً» آمده است و خداوند عالم در عین اینکه در جای عفو و رحمت ارحم الراحمین
است،به هنگام مجازات اشد المعاقبین است.
در دستور سوم برای اینکه معلوم شود اصل،رِفق است یا شدّت میفرماید:
«مادام که مدارا کردن بهتر است مدارا کن؛اما در آنجا که جز شدت عمل تو را بینیاز نمیکند تصمیم به شدّت بگیر»؛ (وَ ارْفُقْ مَا کَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ،وَ اعْتَزِمْ بِالشِّدَّةِ حِینَ لَا تُغْنِی عَنْکَ إِلَّا الشِّدَّةُ).
به این ترتیب اصل و اساس در مناسبات میان حاکمیّت و مردم،بلکه در تمام مدیریتها رفق و مداراست؛ولی اگر کسانی از مدارا کردن مدیر خواستند سوء استفاده کنند،جز برخورد شدید چیز دیگری کارساز نیست.
در روایتی معتبر میخوانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنَّ الرِّفْقَ لَمْ یُوضَعْ عَلَی شَیْءٍ إِلَّا زَانَهُ وَ لَا نُزِعَ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا شَانَهُ؛ رفق و مدارا بر هیچچیز گذارده نمیشود مگر اینکه آن را زینت میبخشد و از چیزی برگرفته نمیشود مگر اینکه آن را زشت و بدنما میکند».(1)چو پرخاش بینی تحمل بیار
امروز هم مشاهده میکنیم که بهترین راه برای مبارزه با مفاسد اجتماعی و امر به معروف و نهی از منکر استفاده از برخوردهای محبّتآمیز و منطق توأم با ادب و مداراست که اکثریت افراد از این طریق رام میشوند؛ولی گروه اندکی هستند که جز با شدت عمل دست از اعمال خلاف برنمیدارند.
در چهارمین،پنجمین و ششمین دستور میفرماید:«پر و بالت را برای مردم بگستران (و تواضع کن) و با چهره گشاده با آنان روبهرو شو و در برابر آنان نرمخو و ملایم باش»؛ (وَ اخْفِضْ لِلرَّعِیَّةِ جَنَاحَکَ،وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ،وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ).
1) کافی، ج ۲، ص ۱۱۹، ح ۶.
این تعبیرات در واقع برگرفته از آیات شریفه قرآن است؛در یک جا خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: ««وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ» ؛و پر و بال (عطوفت) خود را برای مؤمنین فرود آر».(1)
و در جای دیگر میفرماید: ««فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ» ؛به سبب رحمت الهی،در برابر مؤمنان،نرم و مهربان شدی».(2)
در هفتمین و آخرین توصیه میفرماید:«و مساوات را در میان آنها حتی در مشاهده و نگاهکردن با گوشه چشم و اشاره کردن و تحیّت و تعارفات رعایت کن تا زورمندان در نقض عدالت به نفع خودشان طمع نورزند و ضعیفان از عدالت تو مأیوس نشوند.والسّلام»؛ (وَ آسِ(3)بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ التَّحِیَّةِ،حَتَّی لَا یَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ(4)،وَ لَا یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ، وَ السَّلَامُ).
این دستور که هم در مورد زمامداران و مدیران جامعه آمده و هم در کتاب القضاء در وظایف قضات دیده میشود دستوری است شاید منحصراً در اسلام که قاضی یا فرماندار و زمامدار به هنگامی که ارباب رجوع نزد او میآیند،همه را با یک چشم بنگرد؛اگر احترام میکند و برمیخیزد،برای همه برخیزد اگر تحیّت میگوید و پاسخ سلام را به نحو اکمل ادا میکند،با همه چنین باشد و حتی نباید به بعضی با تمام چشم نگاه کند و بعضی دیگر با گوشه چشم.این امر سبب میشود که همه حساب خود را بکنند و بدانند جایی که در این امور ساده مساوات و عدالت رعایت میگردد نباید انتظار داشت در امور مهم تبعیض واقع شود.
و من کتاب له علیه السلام
لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ علیهما السلام لَمّا ضَرَبَهُ ابْنُ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اللّهُ
از وصایای امام علیه السلام
به امام حسن و امام حسین علیهما السلام است،هنگامی که ابن ملجم-که لعنت خدا بر او باد-به آن حضرت ضربه زد.(1)
این وصیت نامه را گروه زیادی پیش از سید رضی از آن حضرت نقل کرده اند؛ از جمله ابومخنف لوط بن یحیی مطابق نقل مقاتل الطالبین) و ابو حاتم سجستانی در کتاب المعمرون و طبری در تاریخ معروف خود در حوادث سال ۴۰ و کلینی در کتاب کافی و مسعودی در مروج الذهب و شیخ صدوق در من لا یحضره الفقیه و جمعی دیگر (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۹-۳۸۱).
این نامه که در حقیقت یکی از وصایای جامع و پرمحتوای امام علیه السلام هنگامی است که در بستر شهادت افتاده بود،خطاب به فرزندانش حسن و حسین علیهما السلام، بلکه همه شیعیان،حاوی چند بخش مهم است:
در بخش اوّل امام علیه السلام آنها را توصیه به تقوا و بیاعتنایی به زرق و برق دنیا
1) ١. سند نامه:
و طرفداری از حق و حمایت از مظلوم در برابر ظالم میکند.
در بخش دوم-که در آن صریحاً میگوید:مخاطب من تمام فرزندان و خانواده و همه کسانی است که این نامه من تا دامنه قیامت به آنها میرسد-بار دیگر توصیه به تقوا و سپس دعوت به نظم در همه کار و اصلاح در میان مردم و اهمّیّت آن دارد.
در بخش سوم انگشت روی چند مسأله بسیار مهم گذارده و دعوت به کفالت ایتام و حفظ حقوق همسایگان و عمل به قرآن و اهتمام به امر نماز و حج و جهاد با مال و جان و زبان و ارتباط با یکدیگر و ترک جداییها و امر به معروف و نهی از منکر دارد.
در آخرین بخش فرزندان عبدالمطلب را مورد خطاب قرار داده و تأکید میکند که بعد از شهادت من خون مسلمانان را نریزید و به بهانه این شهادت از این و آن انتقام نگیرید.تنها قاتل من مسئول است و او باید کشته شود و سپس توصیه میکند که پس از کشتن وی بدن او را مثله نکنید و به خاک بسپارید.
أُوصِیکُمَا بِتَقْوَی اللّهِ،وَأَلَّا تَبْغِیَا الدُّنْیَا وَإِنْ بَغَتْکُمَا،وَلَا تَأْسَفَا عَلَی شَیْءٍ مِنْهَا زُوِیَ عَنْکُمَا،وَقُولَا بِالْحَقِّ وَاعْمَلَا لِلْأَجْرِ،وَکُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً.
ترجمه
من شما را به تقوا و پرهیزکاری (و ترس از مخالفت پروردگار) توصیه میکنم و سفارش میکنم و در پی زرق و برق دنیا نباشید،هرچند دنیا به سراغ شما بیاید و بر آنچه از دنیا از دست میدهید تأسف نخورید.سخن حق بگویید و برای اجر و پاداش الهی (نه برای چشمداشت از مردم) کار کنید،همواره دشمن (سرسختِ) ظالم و یار و مددکار مظلوم باشید.
یار مظلوم و دشمن ظالم باشید
این دومین وصیّتِ امام علیه السلام است که در بستر شهادت خود بیان فرموده (وصیّتِ پرمعنای دیگری هم از آن حضرت در نامه 23 گذشت).
همانگونه که اشاره شد امام علیه السلام این سخنان را در بستر شهادت به عنوان وصیت بیان فرمود و میدانیم انسان در چنین حالتی سعی دارد خواستههای مهم خود را در عباراتی کوتاه بیان کند.وصیت امام علیه السلام به چگونگی تقسیم اموال و ثروت او نیست،چون مال و ثروتی از خود به یادگار نگذاشت.و اگر مقداری مال داشت آنها را به صورت موقوفه در آورده بود.وصیت او درباره ارزشهای
اسلامی و فضایل انسانی و برنامههای واجب دینی است.
گرچه مخاطب در این بخش از وصیت تنها دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام هستند؛ولی به قرینه بخش دوم این وصیتنامه،دیگران نیز به این خطاب مهم مخاطباند.
به هر حال امام علیه السلام در بخش اوّل این وصیت فرزندانش را به هفت موضوع مهم سفارش میکند:
نخست میفرماید:«من شما را به تقوا و پرهیزکاری (و ترس از مخالفت پروردگار) توصیه میکنم»؛ (أُوصِیکُمَا بِتَقْوَی اللّهِ).
آری همان گونه که بارها گفتهایم تقوا یعنی احساس مسئولیت درونی در برابر فرمانهای الهی که خمیرمایه تمام برنامههای انبیا و اولیاست و بدون آن،کسی از وسوسههای شیطان و هوای نفس رهایی نمییابد.کلید در بهشت تقواست و مرکب راهوار برای قرب الی اللّه پرهیزکاری است.
حضرت در دومین و سومین توصیه میفرماید:«و سفارش میکنم در پی زرق و برق دنیا نباشید،هرچند دنیا به سراغ شما بیاید و بر آنچه از دنیا از دست میدهید تأسف نخورید»؛ (وَ أَلَّا تَبْغِیَا(1)الدُّنْیَا وَ إِنْ بَغَتْکُمَا،وَ لَا تَأْسَفَا عَلَی شَیْءٍ مِنْهَا زُوِیَ(2)عَنْکُمَا).
البته دنیا بخشهایی دارد:بخشی برای زندگی انسان ضروری است.بخش دیگری رفاه معقولانه است؛ولی بخشی بالاتر از اینها برای هواپرستی و تفاخر و مانند آن است.به یقین امام علیه السلام از بخش اوّل و دوم نهی نمیکند.منظور امام علیه السلام بخش سوم است.همانگونه که قرآن مجید میگوید: وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ
اَلْغُرُورِ ؛و زندگی دنیا جز متاع و سرمایه فریب نیست»(1)به یقین دنبال این بخش از دنیا رفتن انسان را از خدا و آخرت دور میسازد و آلوده انواع گناهان میکند.
اینکه میفرماید:به آنچه از دست رفت تأسف نخورید،دلیل روشنی دارد، زیرا تأسف بر از دست رفتهها چیزی را به انسان باز نمیگرداند و انسان را از فعالیّتهای مثبت برای حفظ آنچه در دست دارد باز میدارد.
این سخن در واقع برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید:« لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ »؛(بدانید آنچه از سوی خداوند مقدّر شده است به شما میرسد) این برای آن است که جهت آنچه از دست دادهاید تأسف نخورید و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید».(2)
در حدیث پرمعنایی میخوانیم مردی با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نماز خواند هنگامی که نماز تمام شد و آن مرد برگشت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به او اشاره کرد و فرمود:این مرد از اهل بهشت است.عبد اللّه بن عمرو که از اصحاب حاضر در جلسه بود گفت:من به دنبال آن مرد رفتم و به او گفتم:عموجان میهمان میخواهی؟ گفت:
آری.دیدم خیمهای و گوسفندی و نخلی برای امرار معاش دارد.هنگام عصر از خیمهاش بیرون آمد گوسفند را دوشید و مقداری رطب از نخل چید و پیش روی من گذاشت.با یکدیگر غذا خوردیم او خوابید و من بیدار ماندم.او صبح افطار کرد و من روزه (مستحبی) گرفتم و این کار سه شبانه روز ادامه یافت.(من چیز مهمی در زندگی او ندیدم) به او گفتم:رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره تو فرمود:تو اهل بهشت هستی! بگو ببینم کار مهم تو چیست؟ گفت:نزد همان کسی که این خبر را به تو داده است برو تا راز این مطلب را برای تو بگشاید.من خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم و جریان را از آن حضرت سؤال کردم،رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:نزد
خودش بازگرد و به او بگو تا خودش سرّ این مطلب را بگوید.نزد او آمدم و گفتم:رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داده است خودت به من خبر دهی.گفت:اکنون مانعی ندارد میگویم.(بدان) اگر تمام دنیا مال من باشد و از من بگیرند غمگین نمیشوم و اگر تمام دنیا را به من بدهند شادی نمیکنم و شب هنگام که میخوابم در دل من کینه و حسدی نسبت به هیچ کس نیست.عبد اللّه گفت:ولی به خدا سوگند من چنین نیستم همه شب عبادت میکنم و روزها غالباً روزه دارم؛اما اگر از مال دنیا گوسفندی به من داده شود شاد میشوم و اگر از من گرفته شود غمگین میگردم و خداوند تو را برتری آشکاری بر ما داده است.(1)
آری طبیعت دنیا چنین است که روزی به دست میآید و روزی از دست میرود نه اقبال آن قابل اطمینان است و نه ادبار آن.
در حدیثی میخوانیم:ابن عباس میگوید:بعد از کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله از کلام هیچ کس به اندازه نامهای که امام علی بن ابیطالب علیه السلام نوشت بهره نگرفتم ایشان در نامهای به من نوشت:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْمَرْءَ یَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیُدْرِکَهُ وَ یَسُرُّهُ دَرْکُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ فَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِکَ وَ لْیَکُنْ أَسَفُکَ عَلَی مَا فَاتَکَ مِنْهَا وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْیَاکَ فَلَا تَکُن بِهِ فَرِحاً وَ مَا فَاتَکَ مِنْها فَلَا تَأْسَ عَلَیْهِ حُزْناً وَ لْیَکُنْ هَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ السَّلَامُ؛ اما بعد (از حمد و ثنای الهی) انسان گاهی به سبب از دست رفتن چیزی ناراحت میشود در حالی که (بر حسب تقدیر الهی و عالم اسباب) امکان وصول به آن وجود نداشته است و شادمان میشود از چیزی که هرگز از دست رفتنی نبوده است،بنابراین شادی تو باید به چیزی باشد که از آخرتت به دست آوردی و تاسف تو بر چیزی باشد که از آخرت از دست میدهی.والسلام».(2)
در چهارمین و پنجمین توصیه میفرماید:«سخن حق بگویید و برای اجر و پاداش الهی (نه برای چشمداشت از مردم) کار کنید»؛ (وَ قُولَا بِالْحَقِّ،وَ اعْمَلَا لِلْأَجْرِ).
طرفداری از حق همان چیزی است که در آیات متعدّدی از قرآن به آن تصریح شده و حتی در سوره«عصر»بر توصیه کردن یکدیگر به بیان حق تکیه شده است:« وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ ».
قابل توجّه اینکه حق معنای بسیار وسیعی دارد که هر واقعیّت اعتقادی، اخلاقی و حکمی را شامل میشود و از سویی حق خدا بر خلق و حق مردم بر یکدیگر و حق متقابل حکومت و مردم و حق انسان بر خویشتن را نیز در بر میگیرد.
اما عمل برای اجر و پاداش الهی همان خلوص نیّت است که انسان چشم طمع از خلق برگیرد و دیده به پاداش الهی بدوزد و هر عملی را خالص برای او انجام دهد.
سپس در ششمین و هفتمین توصیه به مسأله بسیار مهمی اشاره کرده میفرماید:«و همواره دشمن (سرسختِ) ظالم و یار و مددکار مظلوم باشید»؛ (وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً).
این توصیه در واقع تأکیدی است بر طرفداری از حق که در جملههای پیشین آمد.چه حقی از این بالاتر که انسان مظلوم را در برابر ظالم یاری دهد تا مظلوم به حقش برسد و ظالم از ظلمش دست بر دارد و جالب اینکه ظالم و مظلوم در این دو جمله،مطلق است و تنها مسلمانان را شامل نمیشود و به این ترتیب هر مظلومی در جهان باید زیر چتر حمایت مسلمانان قرار گیرد و از ظلم هر ظالم و ستمگری باید پیشگیری شود و اگر مدعیان حقوق بشر تنها به این دو دستور عمل میکردند به راستی دنیا گلستان بود.این در حالی است که میبینیم آنها
هر جا منافع نامشروعشان اقتضا کند در کنار ظالم میایستند و بر ضد مظلوم میجنگند،هرچند در شعارها مدعی حمایت از مظلوماند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ أَصْبَحَ لَا یَهُمُّ بِظُلْمِ أَحَدٍ غَفَرَ اللّهُ مَا اجْتَرَمَ؛ کسی که صبح کند در حالی که نخواهد به احدی ظلم و ستم کند خدا همه گناهان او را میبخشد».(1)
در واقع اکثر گناهان را میتوان نوعی از انواع ظلم شمرد و کسی که ظلم را در تمام اشکالش ترک کند از گناهان رهایی مییابد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«وَ مَنْ أَخَذَ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ کَانَ مَعِی فِی الْجَنَّةِ مُصَاحِبا؛ کسی که حق مظلوم را از ظالم بستاند در بهشت با من همنشین خواهد بود».(2)
در حدیثی از امام امیر المؤمنین علیه السلام در غررالحکم میخوانیم:
«أحْسَنُ العَدْلِ نُصْرَةُ المَظْلُومِ؛ برترین عدالت یاری مظلومان است».(3)
حتی امام زین العابدین علیه السلام در دعای 38 صحیفه سجادیه به پیشگاه خداوند (به عنوان یک سرمشق عمومی) عرضه میدارد:
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعْتَذِرُ إِلَیْکَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرَتِی فَلَمْ أَنْصُرْه؛ خداوندا من پوزش میطلبم درباره مظلومی که در حضور من مورد ستم قرار گرفت و من یاریش نکردم».
أُوصِیکُمَا،وَ جَمِیعَ وَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی(1)،بِتَقْوَی اللّهِ،وَنَظْمِ أَمْرِکُمْ،وَ صَلَاحِ ذَاتِ(2)بَیْنِکُمْ،فَإِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکُمَا صلی الله علیه و آله یَقُولُ:«صَلَاحُ ذَاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ».
ترجمه
من شما و تمام فرزندان و خاندانم و کسانی را که این وصیتنامهام به آنها میرسد به تقوای الهی و نظم در کارهای خود و اصلاح ذات البین توصیه میکنم، زیرا من از جدّ شما صلی الله علیه و آله شنیدم که میگفت:«اصلاح میان مردم از تمام نمازها و روزهها برتر است».
برترین اصلاح ذاتالبین است
امام علیه السلام در این بخش از وصیتنامه مخاطبان خود را گسترش داده و افزون بر فرزندانش امام حسن و امام حسین علیهما السلام،جمیع فرزندان و خانواده و خویشاوندان و تمام کسانی را که تا دامنه قیامت این وصیتنامه به دست ایشان میرسد،مخاطب قرار داده میفرماید:«من شما و تمام فرزندان و خاندانم
1) در روایتی طبق آنچه نویسنده مصادر نهج البلاغه آورده، آمده است: هنگامی که طبیب معروف کوفه بعد از معاینه به امام علی عرض کرد که من از حیات شما مأیوسم، امام علی دستور داد دوات و قلمی آوردند و این وصیت نامه را نوشت. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۹)
2) «ذات» در اصل به معنای خلقت و بنیه و اساس چیزی است، گرچه در اصطلاح فلاسفه به عین و حقیقت اشیا اطلاق می شود، بنابراین اصلاح یا صلاح ذات البین اشاره به برطرف ساختن کدورت ها و کینه ها از ریشه و اساس است
و کسانی را که این وصیتنامهام به آنها میرسد،به تقوای الهی و نظم در کارهای خود و اصلاح ذاتالبین توصیه میکنم،زیرا من از جد شما صلی الله علیه و آله شنیدم که میگفت:اصلاح میان مردم از تمام نمازها و روزهها برتر است»؛ (أُوصِیکُمَا، وَ جَمِیعَ وَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی،بِتَقْوَی اللّهِ،وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ،وَ صَلَاحِ ذَاتِ بَیْنِکُمْ،فَإِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکُمَا صلی الله علیه و آله یَقُولُ:«صَلَاحُ ذَاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ»).
در این بخش از نامه،امام علیه السلام به سه امر مهم سفارش فرموده است:نخست بار دیگر بر تقوای الهی و پرهیزکاری تأکید نموده که راه نجات،همیشه از آن میگذرد و تنها زاد و توشه انسان در سفر آخرت و معیار شخصیت هر کس و کرامت او در پیشگاه خدا به مقتضای «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» است.
در دومین سفارش به نظم کارها به صورت کلی و گسترده اشاره کرده که شامل نظم و امنیّت اجتماعی،اقتصادی،سیاسی و نظم در عبادات و امور مربوط به خانواده و تعلیم و تربیت میشود.میدانیم بقای عالم هستی در سایه نظمی است که خدا برای آن مقرّر کرده است.اگر در کرات و افلاک نظمی نبود به زودی از هم متلاشی میشد و اگر دستگاههای مختلف بدن انسان بر اساس نظم خاص خود حرکت نکنند انسان به زودی بیمار میشود و چشم از دنیا فرو میبندد.هر جامعهای که فاقد نظم لازم شود منقرض میگردد و هر انسانی راه بینظمی را پیش گیرد هرگز به جایی نمیرسد،هرچند دارای استعداد فراوان و امکانات زیاد باشد.
به عنوان نمونه در درون خون انسان بیش از بیست نوع فلز و شبه فلز به نسبت خاصی به هم آمیخته شده و هر کدام مأموریت خود را انجام میدهند.اگر این ترکیب کمی به هم بخورد بیماریها شروع میشود و به همین دلیل تمام پزشکان برای پیبردن به ریشههای اصلی بیماری،خون را در آزمایشگاه تجزیه
میکنند تا ببینند در کدامین قسمت نظم به هم خورده است.
در مسائل فلکی گاه میبینیم منجمان خسوف کامل را در فلان ساعت و فلان دقیقه و در فلان نقطه روی زمین از مدتها قبل پیشبینی میکنند و گروه عظیمی در آن لحظه و در همان نقطه برای رصد کردن خورشید در حال کسوف جمع میشوند.اگر نظم دقیق حاکم نبود چگونه این پیشبینی ممکن بود.آنها میگویند حتی برای هزاران سال بعد هم میتوانیم پدیدههای فلکی را پیشبینی کنیم.
حال اگر انسان بخواهد در روابط اجتماعی راه بینظمی را پیش گیرد،به یقین وصلهای ناهمرنگ در جهان هستی خواهد بود و چنین امر استثنایی و ناهماهنگ با آفرینش محکوم بر فناست.
اما صلاح ذاتالبین که امام علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل فرموده که از نماز و روزه هم بالاتر است دلیل روشنی دارد،زیرا اگر مسأله اصلاح در میان دوستان و رفع کدورتها و زدودن دشمنیها و تبدیل آن به صمیمیت و دوستی نباشد منجر به تشتت و تزلزل میان آنها میشود و به تعبیر قرآن به فشل و سستی میانجامد.
به همین دلیل اصلاح ذات البین از برترین عبادتها شمرده شده حتی در روایتی به منزله«جهاد فی سبیل اللّه»عنوان گردیده که
«جَعَلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله اجْرَ المُصْلح بَیْنَ النّاسِ کَاَجْرِ المُجاهِدِ عِنْدَ النّاسِ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پاداش کسی را که در میان مردم صلح و صفا برقرار سازد،همچون کسی که در راه خدا جهاد میکند،قرار داد».(1)
بی شک جهاد موجب عزّت اسلام است و کسی که میان مردم تفاهم ایجاد میکند و جامعه اسلامی را به وحدت و اتّحاد سوق میدهد کار او هم موجب
1) تفسیر ثعلبی، ج ۹، ص ۸۰.
عزت اسلام و مسلمانان است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«صَدَقَةٌ یُحِبُّهَا اللّهُ إِصْلَاحُ بَیْنِ النَّاسِ إِذَا تَفَاسَدُوا وَ تَقَارُبُ بَیْنِهِمْ إِذَا تَبَاعَدُوا؛ بخششی را که خداوند دوست دارد همان اصلاح میان مردم است هنگامی که میان آنها فسادی شود و نزدیک ساختن آنها به یکدیگر است به هنگامی که از هم دور شوند».(1)
این حدیث از امام صادق علیه السلام معروف است که به مفضل (یکی از یاران امام) دستور داده بود:
«إِذَا رَأَیْتَ بَیْنَ اثْنَیْنِ مِنْ شِیعَتِنَا مُنَازَعَةً فَافْتَدِهَا مِنْ مَالِی؛ هنگامی که بین دو نفر از پیروان ما مشاجرهای ببینی (که مربوط به امور مالی باشد) از مال من بپرداز (و آنها را با هم صلح ده)،لذا در روایتی میخوانیم که روزی دو نفر از شیعیان با هم اختلافی داشتند مفضل آنها را به منزل خود دعوت و چهارصد درهم به مدعی پرداخت کرد و نزاع را خاتمه داد سپس به آنها گفت:بدانید این از مال من نبود.از مال امام صادق علیه السلام بود که برای حل اینگونه مشکلات در اختیار من گذارده است.(2)
با حدیث دیگری از احادیث فراوانی که در این زمینه وارد شده این بحث را پایان میدهیم:رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«ألا أُخْبِرُکُمْ بِأفْضَلٍ مِنْ دَرَجَةِ الصِّیامِ وَ الصَّلاةِ وَ الصَّدَقَةِ؟ إصْلاحُ ذاتِ الْبَیْنِ فَإنَّ فَسادَ ذاتِ الْبَیْنِ هِیَ الْحالِقَةُ؛ آیا به شما خبر بدهم به چیزی که از درجه روزه و نماز و صدقه (و زکات) بالاتر است؟ آن اصلاح ذاتالبین است،زیرا فساد و اختلاف در میان مردم نابوده کننده است».(3)
مرحوم علّامه مجلسی پس از نقل روایت نبوی که در کلام امام علیه السلام به آن اشاره شده،از امالی شیخ طوسی نقل میکند که پس از ذکر این روایت مینویسد:
«منظور از«عامَّة الصلاة وَ الصیام»در اینجا نمازها و روزههای مستحب و مندوب است»(1)گویا این توضیح شیخ طوسی به قرینه روایت معتبری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که فرمود:«هیچ کس بعد از انجام واجبات،عملی بهتر از اصلاح در میان مردم انجام نداده است».(2)
اللّهَ اللّهَ فِی الْأَیْتَامِ،فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ،وَ لَا یَضِیعُوا بِحَضْرَتِکُمْ.وَ اللّهَ اللّهَ فِی جِیرَانِکُمْ،فَإِنَّهُمْ وَصِیَّةُ نَبِیِّکُمْ.مَا زَالَ یُوصِی بِهِمْ حَتَّی ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ وَ اللّهَ اللّهَ فِی الْقُرْآنِ،لَایَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ.وَ اللّهَ اللّهَ فِی الصَّلَاةِ،فَإِنَّهَا عَمُودُ دِینِکُمْ.وَ اللّهَ اللّهَ فِی بَیْتِ رَبِّکُمْ،لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِیتُمْ،فَإِنَّهُإِنْ تُرِکَ لَمْ تُنَاظَرُوا.وَ اللّهَ اللّهَ فِی الْجِهَادِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ أَلْسِنَتِکُمْ فِیسَبِیلِ اللّهِ.وَ عَلَیْکُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ،وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ.لَا تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَیُوَلَّی عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ،ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا یُسْتَجَابُ لَکُمْ.
ترجمه
خدا را خدا را،که یتیمان را رعایت کنید،نکند آنها گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند و در حضور شما ضایع شوند.خدا را خدا را،که در مورد همسایگان خود خوشرفتاری کنید،چرا که آنان مورد توصیه پیامبر شما هستند و او همواره نسبت به همسایگان سفارش میفرمود تا آنجا که ما گمان بردیم به زودی آنها را در ارث شریک خواهد کرد.خدا را خدا را،که عمل به احکام قرآن را فراموش ننمایید،نکند دیگران در عمل به آن بر شما پیشی گیرند.خدا را خدا را،که نماز را برپا دارید،چرا که ستون دین شماست.خدا را خدا را،که خانه پروردگارتان را به فراموشی نسپارید و تا زنده هستید آن را خالی نگذارید،که اگر زیارت خانه خدا ترک شود به شما مهلت داده نخواهد شد (و بلای الهی نازل میگردد).خدا را خدا را،که در جهاد با مال و جان و زبان خویش در راه خداوند کوتاهی نکنید،
(و از هر سه وسیله در این راه بهره گیرید) و بر شما لازم است پیوندهای دوستی و محبّت و بذل و بخشش را فراموش نکنید و بر حذر باشید از اینکه به یکدیگر پشت کنید و رابطه خود را با هم قطع نمایید.امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اشرار بر شما مسلّط خواهند شد،سپس هر چه دعا کنید مستجاب نمیگردد.
وصایای مهم امام علیه السلام در بستر شهادت
امام علیه السلام در این بخش از نامه،ده توصیه مهم درباره مسائل اجتماعی و عبادی و اخلاقی میفرماید و در شش مورد،آن را با جمله«اللّه اللّه»که دلیل بر نهایت تأکید است آغاز میکند:نخست از یتیمان شروع کرده میفرماید:«خدا را خدا را، که یتیمان رعایت کنید،نکند آنها گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند و در حضور شما ضایع شوند»؛ (اللّهَ اللّهَ فِی الْأَیْتَامِ،فَلَا تُغِبُّوا(1)أَفْوَاهَهُمْ،وَ لَا یَضِیعُوا بِحَضْرَتِکُمْ).
درباره اهتمام به امر یتیمان در قرآن مجید و روایات،تأکیدهای فراوانی شده است که حکایت از سیطره روح انسان دوستی و حمایت از ضعیفان در احکام اسلامی میکند.
در آیه 9 سوره نساء میخوانیم:« «وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اللّهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً» ؛کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند (از ستم دیگران) به آنان میترسند باید (از ستم درباره
1) «تغبوا» از ریشه «غب» بر وزن «حد» به معنای عاقبت گرفته شده و این ماده گاهی بر کارها و اموری که یک در میان انجام می شود اطلاق می گردد مانند روایت معروفی که از پیغمبر اکرم نقل شده که به بعضی از یارانش فرمود: «زر غبا تزدد حبا» همه روز به دیدن من نیا، بلکه یک روز در میان باشد تا محبت شدیدتر شود» (مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۳۷۴، ح ۱۲۲۱۰).
یتیمان مردم) بترسند و از (مخالفتِ فرمان) خدا بپرهیزند و سخن استوار بگویند (و با یتیمان مردم آن گونه که لازمه محبّت است سخن بگویند)».
در آیه بعد میفرماید:« «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً» ؛کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم میخورند (در حقیقت) تنها آتش میخورند و بهزودی در شعلههای آتش (دوزخ) میسوزند».
در حدیث معروفی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:
«مَنْ مَسَحَ عَلی رَأْسِ یَتیمٍ کانَ لَهُ بِکُلِّ شَعْرَةٍ تَمُرّ عَلی یَدِهِ نُورٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ؛ هرکس برای نوازش،دست بر سر یتیمی کشد به تعداد موهایی که دست او از آن میگذرد در روز قیامت نور (و حسنهای) خواهد داشت».(1)
آری! روح یتیمان تشنه محبّت است و کاری که محبّت و نوازش با آنها میکند هیچ اکرام و احترامی نمیکند.
در حدیث مشهور دیگری از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
«إنّ الْیَتیمَ إذا بَکی اهْتَزَّ لِبُکائِهِ عَرْشُ الرَّحْمنِ؛ هنگامی که یتیم گریه میکند عرش خدا به سبب آن به لرزه درمیآید».(2)
در ذیل این حدیث آمده است که خداوند به فرشتگانش میفرماید:«ای فرشتگان من چه کسی این یتیم را به گریه درآورد؟ فرشتگان عرض میکنند:
خدایا تو آگاهتری.خداوند میفرماید:ای ملائکه من شما را گواه میگیرم هرکس گریه او را خاموش و قلبش را خشنود کند من در قیامت او را خشنود خواهم کرد».
در کتاب کافی آمده است که روزی مقدار فراوانی عسل و انجیر از سرزمین
هَمدان و حُلوان(1)خدمت امیرمؤمنان علی علیه السلام آوردهاند.امام علیه السلام به کسانی که از وضع مردم باخبر بودند دستور داد جمعی از یتیمان را حاضر کنند و دستور داد مشکهای عسل بیاورند و از آن تناول کنند.سپس امام علیه السلام آن عسلها را در میان مردم تقسیم کرد (و خود امام علیه السلام با انگشت مبارکش عسل در دهان یتیمان میگذاشت) به حضرت عرض کردند:چرا اجازه نمیدهید خودشان عسل را بخورند؟ امام علیه السلام فرمود:
«إِنَّ الْإِمَامَ أَبُو الْیَتَامَی وَ إِنَّمَا أَلْعَقْتُهُمْ هَذَا بِرِعَایَةِ الآْبَاءِ؛ امام پدر یتیمان است.من عسل در دهان آنها گذاردم تا همچون پدران با آنها رفتار شود».(2)
جالب اینکه ابوالطفیل (صحابی معروف که از یاران خوب علی علیه السلام بود) میگوید:علی علیه السلام را دیدم که یتیمان را دعوت میکرد و با دست خود به یتیمان عسل میخورانید.یکی از یاران آن حضرت گفت:ای کاش من هم یتیم بودم.(3)
سپس امام علیه السلام در دومین توصیه مؤکّد خود از حق همسایگان سخن میگوید و میفرماید:«خدا را خدا را،که در مورد همسایگان خود خوشرفتاری کنید، چرا که آنان مورد توصیه پیامبر شما هستند و او همواره نسبت به همسایگان سفارش میفرمود تا آنجا که ما گمان بردیم به زودی آنها را در ارث شریک خواهد کرد»؛ (وَ اللّهَ اللّهَ فِی جِیرَانِکُمْ،فَإِنَّهُمْ وَصِیَّةُ نَبِیِّکُمْ.مَا زَالَ یُوصِی بِهِمْ حَتَّی ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ(4)).
تعبیر به «إِنَّهُمْ وَصِیَّةُ نَبِیِّکُمْ؛ آنها وصیت پیامبر شما هستند»یا از باب حذف مضاف است و در اصل اینگونه بوده است «فَإِنَّها مَحَلُّ وصِیَّةِ نَبِیِّکُمْ؛ آنها مورد
وصیت پیامبر شما هستند»و یا از باب تأکید است که آنها عین وصیتند؛مانند «زید عدل»که میگوییم فلان کس عین عدالت است.
تعبیر به«ظنّ»در جمله «حَتَّی ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ؛ تا آنجا که ما گمان بردیم آنها را به زودی در ارث شریک میکند»یا برای تأکید بر تکرار سفارش پیامبر به همسایگان است و یا به معنای حقیقی آن است که به راستی ما گمان بردیم آنقدر مقام همسایه والاست که ممکن است شبیه خویشاوندان در ارث سهیم باشد.
به هر حال همسایگان در اسلام احترام خاصی دارند بر عکس آنچه امروز در دنیای مادی میبینیم که گاه دو نفر بیست سال همسایه یکدیگرند و کاملاً از یکدیگر بیخبرند.
فلسفه احترام به همسایه در اسلام روشن است،زیرا اسلام دینی است کاملاً اجتماعی؛اجتماع خانواده،اجتماع خویشاوندان،اجتماع همسایگان،اجتماع اهلیک شهر و اجتماع یک ملت و هر کدام در اسلام جایگاه مخصوصی دارند و اگر واقعاً همسایگان در فکر یکدیگر باشند و غمها و شادیها را میان خود تقسیم کنند،زندگی بسیار گواراتر خواهد شد و رنجها و دردها و مشکلات،هیچ کس را از پا در نمیآورد.امروز این همسایه مشکل دارد و بقیه برای حل مشکل به یاری او برمیخیزند،فردا که نوبت همسایه دیگر میشود نیز به همین ترتیب.
در حدیث پرمعنایی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«هَلْ تَدْرُونَ مَا حَقُّ الْجَارِ مَا تَدْرُونَ مِنْ حَقِّ الْجَارِ إِلَّا قَلِیلاً أَلَا لَا یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ مَنْ لَا یَأْمَنُ جَارُهُ بَوَائِقَهُ فَإِذَا اسْتَقْرَضَهُ أَنْ یُقْرِضَهُ وَ إِذَا أَصَابَهُ خَیْرٌ هَنَّأَهُ وَ إِذَا أَصَابَهُ شَرٌّ عَزَّاهُ لَا یَسْتَطِیلُ عَلَیْهِ فِی الْبِنَاءِ یَحْجُبُ عَنْهُ الرِّیحَ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ إِذَا اشْتَرَی فَاکِهَةً فَلْیُهْدِ لَهُ فَإِنْ لَمْ یُهْدِ لَهُ فَلْیُدْخِلْهَا سِرّاً وَ لَا یُعْطِی صِبْیَانَهُ مِنْهَا شَیْئاً یُغَایِظُونَ صِبْیَانَهُ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله الْجِیرَانُ ثَلَاثَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ لَهُ ثَلَاثَةُ حُقُوقٍ حَقُّ الْإِسْلَامِ وَ حَقُّ الْجِوَارِ وَ حَقُّ الْقَرَابَةِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَهُ حَقَّانِ حَقُّ الْإِسْلَامِ وَ حَقُّ الْجِوَارِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَهُ حَقٌّ وَاحِدٌ الْکَافِرُ
لَهُ حَقُّ الْجِوَارِ؛ آیا میدانید حق همسایه چیست؟ (میدانم که) حق همسایه را جز به مقدار کم نمیدانید.آگاه باشید کسی که همسایگانش از مزاحمت و آزار او در امان نباشند ایمان به خدا و روز قیامت نیاورده است.باید هنگامی که از او وام میخواهد به او وام دهد و اگر خیر و خوبی به او برسد تبریک بگوید و اگر مصیبتی به او رسد تسلیت بگوید و خانه خود را در کنار او آنقدر بلند نکند که مانع جریان هوا شود مگر به اجازه او و هنگامی که میوهای میخرد،هدیهای از آن برای او بفرستد و اگر هدیهای نمیفرستد به صورت پنهان میوه را وارد منزل کند و آشکارا چیزی از آن را به دست کودکان خود ندهد که مایه ناراحتی کودکان همسایه شود.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:همسایگان سه دستهاند بعضی دارای سه حق هستند:حق اسلام و حق همسایگی و حق خویشاوندی و بعضی از آنها دو حق دارند:حق اسلام و حق همسایگی و بعضی تنها یک حق دارند (آری) کافر نیز حق همسایگی دارد».(1)
قرآن مجید نیز در آیه 36 سوره نساء بعد از تأکید بر والدین،خویشاوندان، یتیمان و مستمندان بر مسأله احسان به همسایگان دور و نزدیک تحت عنوان «وَ الْجارِ ذِی الْقُرْبی وَ الْجارِ الْجُنُبِ» تأکید میکند.
جالب اینکه در حدیثی از پیغمبر اکرم و امیرمؤمنان و امام باقر علیهم السلام آمده است که حد همسایه چهل منزل از چهار طرف است.(2)
گفتنی است منظور از این روایت این نیست که چهل منزل از چهار طرف با خط مستقیم که مجموعاً 160 منزل شود و منازل لابهلای آن،هر چند نزدیک باشد همسایه محسوب نشوند،بلکه منظور این است که دایرهای به شعاع چهل
منزل از هر طرف همگی همسایه میشوند و میدانیم سطح دایره را با ضرب کردن مجذور شعاع در عدد 3/14 به دست میآورند که در اینجا با یک محاسبه ساده،مجموع حدود پنج هزار خانه میشود که همه با توجّه به روایت فوق همسایهاند.حدود یک شهر بیست هزار نفری.
این سخن را با ذکر داستانی تاریخی پایان میدهیم:ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود نقل میکند که شخصی به نام ابو جهم خانه خود را به صد هزار درهم فروخت.هنگامی که مشتری مبلغ را حاضر ساخت به مشتری گفت:این قیمت خانه من است.قیمت همسایه خوب من را هم بده گفت:کدام همسایه؟ تا کنون شنیدهای که کسی قیمت همسایه را نیز بگیرد؟ ابو جهم گفت:خانهام را به من باز گردان و پولت را بگیر.من همسایگی کسی را که همیشه در فکر من است به این آسانی رها نمیکنم.هر گاه خانهنشین شوم احوال من را میپرسد و اگر او را ببینم اظهار محبّت میکند و اگر به سفر بروم مراقب خانه من است و اگر نزد او بروم مرا به خود نزدیک میسازد و اگر حاجتی بخواهم اجابت میکند و اگر از او چیزی نخواهم (و نیاز داشته باشم) او اقدام میکند و اگر مصیبتی به من برسد تسلیت میگوید.این سخن به آن مرد ثروتمند همسایه رسید.صد هزار درهم برای او فرستاد گفت:این قیمت خانه توست بگیر و خانهات را هم نگه دار.(1)
در سومین توصیه امام علیه السلام سخن از قرآن به میان میآورد و میفرماید:«خدا را خدا را،که عمل به احکام قرآن را فراموش ننمایید،نکند دیگران در عمل به آن بر شما پیشی گیرند»؛ (وَ اللّهَ اللّهَ فِی الْقُرْآنِ،لَا یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ).
این سخن اشاره به آن است که نکند شما تنها به تلاوت قرآن و قرائت و تجوید آن قناعت کنید و محتوای آن را به فراموشی بسپارید در حالی که بیگانگانِ از اسلام به محتوای آن عمل کنند.مثلاً آنها در ارائه اجناس خود به
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۷، ص ۹.
بازار،صدق و امانت را رعایت کنند؛ولی شما چنین نباشید و یا آنها به پیمانهای خود عمل کنند و شما راه پیمانشکنی پیش گیرید.آنها در تحصیل علوم مختلف و نظم و انضباط بکوشند و شما بیاعتنا باشید و عقب بمانید.همانگونه که امروز متأسفانه در بعضی از جوامع انسانی مشاهده میکنیم که حتی اجناس تولید شده در کشور خود را با مارکهای بیگانگان به بازار میفرستند و این بدان مفهوم است که مردم به اجناس کشورهای خارجی اعتماد دارند؛ولی به اجناس خودشان اعتماد ندارند.آنها پیوسته برای پیشرفتهای علمی نهایت تلاش و کوشش را دارند در حالی که جمع کثیری از مسلمانان در زمانی که آنها نهضت علمی داشتند گویا در خواب فرو رفته بودند.این امری است بسیار دردناک.
در حدیثی آمده است که زیاد بن لبید نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود،حضرت مطلبی فرمود سپس اضافه کرد:این موضوع هنگامی رخ میدهد که علم از میان شما برچیده میشود.زیاد میگوید:گفتیم چگونه علم برچیده میشود در حالی که ما قرآن میخوانیم و فرزندان و فرزندان فرزندان ما تا روز قیامت قاری قرآن خواهند بود.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:وای بر تو زیاد.من تو را از افراد با فضیلت مدینه میدانستم (این چه سخنی است که میگویی؟) آیا یهود و نصارا تورات و انجیل را نمیخوانند در حالی که عمل به چیزی از دستورات آن نمیکنند.
(بترسید از اینکه شما هم به همین سرنوشت گرفتار شوید).(1)
درباره اهمّیّت قرآن در خود قرآن و در روایات اسلامی تعبیرات بسیار مهمی وارد شده که فوق تصوّر است و در خطبههای نهجالبلاغه نیز سخنان بسیار بلند و پرمعنایی آمده است که در بحثهای پیشین گذشت؛ولی اینجا تنها به ذکر بخشی از خطبه 182 که در جلد هفتم از آن بحث کردیم بسنده میکنیم و آن اینکه امام امیرالمؤمنین علیه السلام برای از دست رفتن برادران راستینش تأسف میخورد
1) بهج الصباغه، ج ۱۱، ص ۸۰.
و آنها را اینگونه میستاید:
«أَوِّهِ عَلَی إِخْوَانِیَ الَّذِینَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْیَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ؛ آه کجا رفتند برادران من آنها که قرآن را تلاوت میکردند و استوار میساختند.در فرایض قرآن تدبّر میکردند و آن رابرپا میکردند.سنّت را زنده نگه میداشتند و بدعت را میمیراندند.هنگامی که به سوی جهاد دعوت میشدند اجابت میکردند و به رهبر خویش اطمینان داشتند و از او پیروی میکردند».(1)
آنگاه امام علیه السلام در چهارمین توصیه خود به سراغ نماز میرود و برای اهمّیّت آن چنین توصیه میکند:«خدا را خدا را،که نماز را برپا دارید،چرا که ستون دین شماست»؛
(وَ اللّهَ اللّهَ فِی الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِینِکُمْ).
تعبیر«ستون دین»بهطور گسترده در روایات معصومان علیهم السلام آمده است از جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«إِنَّ عَمُودَ الدِّینِ الصَّلَاةُ وَ هِیَ أَوَّلُ مَا یُنْظَرُ فِیهِ مِنْ عَمَلِ ابْنِ آدَمَ فَإِنْ صَحَّتْ نُظِرَ فِی عَمَلِهِ وَ إِنْ لَمْ تَصِحَّ لَمْ یُنْظَرْ فِی بَقِیَّةِ عَمَلِهِ؛ نماز ستون دین است و آن نخستین چیزی از اعمال انسان است که (در قیامت) به آن نظر میشود.اگر نماز صحیح بود به سایر اعمال (خوب او) رسیدگی میشود و اگر صحیح نبود به سایر اعمال او توجّه نخواهد شد».(2)
امام باقر علیه السلام این سخن را به صورت گستردهتری بیان فرمود:
«الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّینِ مَثَلُهَا کَمَثَلِ عَمُودِ الْفُسْطَاطِ إِذَا ثَبَتَ الْعَمُودُ ثَبَتَتِ الْأَوْتَادُ وَ الْأَطْنَابُ وَ إِذَا مَالَ الْعَمُودُ وَ انْکَسَرَ لَمْ یَثْبُتْ وَتِدٌ وَ لَا طُنُبٌ؛ نماز ستون دین است مانند ستون خیمه؛ هنگامی که ستون خیمه ثابت و برقرار باشد طنابها و میخها کارآیی دارند و اگر ستون خیمه کج شود یا بشکند از میخها و طنابها کاری ساخته نیست».(3)
دلیل آن این است که نماز،انسان را پیوسته به یاد خدا میاندازد و روح تقوا را در انسان زنده میکند،لذا او را از فحشا،منکرات و ترک طاعات باز میدارد و به این ترتیب خیمه دین برپا میماند؛اما ترک نماز،انسان را به خدافراموشی میکشاند و آن کس که خدا را فراموش کند آلوده هر کار خلافی میشود.
آنگاه امام علیه السلام در پنجمین توصیه خود درباره زیارت خانه خدا میفرماید:
«خدا را خدا را،که خانه پروردگارتان را به فراموشی نسپارید و تا زنده هستید آن را خالی نگذارید،که اگر زیارت خانه خدا ترک شود به شما مهلت داده نخواهد شد (و بلای الهی نازل میگردد)»؛ (وَ اللّهَ اللّهَ فِی بَیْتِ رَبِّکُمْ،لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِیتُمْ،فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُنَاظَرُوا).
بعضی از شارحان نهجالبلاغه
«لَمْ تُنَاظَرُوا» را اشاره به دور ماندن از نگاه لطف الهی به جهت بیاعتنایی به خانهاش یا دور ماندن از نگاه آمیخته با عظمت مردم به سبب ترک وحدت صفوف و ضعف مسلمانان دانستهاند در حالی که ظاهر این است که منظور از تناظر در اینجا مهلت دادن است.اشاره به اینکه مهلت الهی برداشته میشود و عذاب نازل میگردد.(1)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«لَا یَزَالُ الدِّینُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْکَعْبَةُ؛ این دین برپاست تا آن زمانی که کعبه برپا باشد».(2)
روایات درباره اهمّیّت حج و زیارت خانه خدا به حدّی زیاد است که از حوصله این بحث مختصر بیرون است و با ذکر یکی از آنها این بحث را خاتمه میدهیم:
1) مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۵۱ و جمعی از مترجمان نهج البلاغه جمله بالا را به همان معنا که گفتیم تفسیر کرده اند. در مجمع البحرین نیز همین معنا ذکر شده. جمعی دیگر از بزرگان مانند مرحوم فیض در وافی و محقق سبزواری در ذخیرة المعاد و سید احمد عاملی در مناهج الأخیار فی شرح الاستبصار نیز «لم تناظروا» را به معنای «لم تمهلوا» تفسیر کرده اند.
2) کافی، ج ۴، ص ۲۷۱
یکی از یاران امام صادق علیه السلام میگوید:به آن حضرت عرض کردم کسی با من درباره زیارت خانه خدا مشورت کرد در حالی که (از نظر مالی یا جسمی) ضعیفالحال بود من به او گفتم:حج بجا نیاور! امام علیه السلام به من فرمود:
«مَا أَخْلَقَکَ(1)أَنْ تَمْرَضَ سَنَةً قَالَ فَمَرِضْتُ سَنَةً؛ چقدر سزاوار است که (به موجب گفتن این سخن نادرست) یکسال بیمار شوی (و همینگونه شد) من یکسال بیمار شدم».(2)
این جمله نیز از یکی از سیاستمداران انگلیسی به نام گلادستون معروف است که میگوید:مادام که مسلمانان قرآن میخوانند و طواف خانه خدا میکنند و نام محمّد را هر صبح و شام بر مأذنهها بر زبان میرانند،نصرانیّت در خطر بزرگی است بر شما باد که قرآن را بسوزانید و کعبه را ویران کنید و نام محمّد را از اذان محو سازید.
سپس در ششمین توصیه مهم خود میفرماید:«خدا را خدا را که در جهاد با مال و جان و زبان خویش در راه خداوند کوتاهی نکنید (و از هر سه وسیله در این راه بهره گیرید)»؛ (وَ اللّهَ اللّهَ فِی الْجِهَادِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ أَلْسِنَتِکُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ).
منظور از جهاد با انفس همان حضور در میدانهای جنگ برای حفظ اسلام و کشورهای اسلامی در مقابل دشمنان است و جهاد به اموال کمکهای مالی است که برای بسیج لشکر اسلام در زمانهای گذشته میشد و امروز هم تمام کمکهایی که در مسائل مختلف فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی برای حفظ اسلام و مسلمانان میشود مشمول آن است.جهاد به زبان نیز همان دفاعهای منطقی و تبلیغات مستمر برای پیشرفت اسلام است و امروز استفاده از تمام رسانههای ارتباط جمعی را در بر میگیرد.
جهاد قانونی عمومی در عالم آفرینش است،زیرا تمام موجودات زنده اعم از گیاهان،انواع حیوانات و جانداران بهوسیله جهاد،موانع را از سر راه خود برمیدارند تا بتوانند به حیات مطلوب ادامه دهند.
در خلقت این جهان هر موجودی معمولاً آفتی دارد که اگر با آن آفت مبارزه نکند نابود میشود و یا از پیشرفت باز میماند.
ریشههای درختان برای بهدست آوردن آب و غذا در اعماق زمین دائما در حرکتند و هرگاه به مانعی مانند سنگی برسند یا آن را در هم میشکنند و یا آن را دور زده به پیشروی خود ادامه میدهند و گاه میبینیم ریشههای لطیف گیاهان مانند متههای فولادی موانع را سوراخ میکنند.
راه دور نرویم بدن ما در تمام طول شبانهروز در حال جهاد است،زیرا میکروبها از چهار طریق؛آب،هوا،غذا و پوست بدن (آنجایی که خراشی بردارد) هجوم میآورند اگر نیروی دفاعی تن و گلبولهای سفید خون با آنها به پیکار برنخیزند ممکن است در یک روز انواع بیماریها دامن ما را بگیرد اما این جهاد خاموش و پر دامنه است که سلامتی ما را حفظ میکند.
جوامعی که جهاد را ترک کنند نیز در مدت کوتاهی یا نابود میشوند و یا به ضعف و ذلت کشیده خواهند شد.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ تَرَکَ الْجِهَادَ أَلْبَسَهُ اللّهُ ذُلًّا وَفَقْراً فِی مَعِیشَتِهِ وَمَحْقاً فِی دِینِهِ؛ آنها که جهاد را ترک گویند خداوند لباس ذلت بر اندامشان میپوشاند و فقر و احتیاج بر زندگی آنها حاکم میشود و دینشان را بهتدریج از بین میبرد»سپس میافزاید:
«إِنَّ اللّهَ أَعَزَّ أُمَّتِی بِسَنَابِکِ خَیْلِهَا وَمَرَاکِزِ رِمَاحِهَا؛ خداوند امت مرا بهوسیله سم ستورانش (که به سوی میدان جهاد پیش میروند) و بهوسیله پیکان نیزههایش (در برابر دشمن) عزت میبخشد».(1)
1) تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۱۲۳، ح ۸.
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«وَ اللّهِ مَا صَلَحَتْ دُنْیَا وَ لَا دِینٌ إِلَّا بِهِ (بالجهاد)؛ به خدا سوگند هیچ دنیا و دینی جز با جهاد اصلاح نشد».(1)
درباره اهمّیّت جهاد در بحثهای پیشین از جمله ذیل خطبه 27 در جلد دوم در همین کتاب بحثهای فراوانی داشتهایم.
سپس در ادامه سخن به چهار امر مهم دیگر توصیه میکند نخست در بیان امر اوّل و دوم میفرماید:«و بر شما لازم است پیوندهای دوستی و محبّت و بذل و بخشش را فراموش نکنید»؛ (وَ عَلَیْکُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ).
آنگاه در سومین و چهارمین توصیه میافزاید:«و بر حذر باشید از اینکه به یکدیگر پشت کنید و رابطه خود را با هم قطع نمایید»؛ (وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ).
«تواصل»از ریشه«وصل»،هرگونه ارتباط و پیوند معنوی و مادی و عقلانی و عاطفی را شامل میشود و«تباذل»از ریشه بذل از قبیل ذکر خاص بعد از عام است،زیرا یکی از طرق پیوند افراد جامعه با یکدیگر بذل کمکهای مادی به افرادی است که به هر دلیل نیازمند شدهاند.
«تدابر»از ریشه«دبر»(بر وزن عبد) به معنای پشت کردن به هم و قهر کردن و دشمنی با یکدیگر نمودن و«تقاطع»به معنای هرگونه قطع رابطه است.و این دو واژه به عکس دو واژه اوّل از قبیل ذکر خاص بعد از عام است،زیرا تدابر به معنای جدایی کامل است و تقاطع هر نوع قطع پیوند را شامل میشود.
مسأله پیوندهای دوستی و محبّت که گاه با زبان و از طریق ملاقات و امثال آن انجام میشود در اسلام بسیار مهم است همانگونه که بی محبتیها و جداییها و قطع پیوندها منفور است.احادیث بسیاری در نکوهش هجران و جدایی در منابع معتبر روایی ما آمده که گاه پشت انسان را میلرزاند.
1) کافی، ج ۵، ص۸، ح ۱۱.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است میخوانیم:
«أَیُّمَا مُسْلِمَیْنِ تَهَاجَرَا فَمَکَثَا ثَلَاثاً لَا یَصْطَلِحَانِ إِلَّا کَانَا خَارِجَیْنِ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُمَا وَلَایَةٌ فَأَیُّهُمَا سَبَقَ إِلَی کَلَامِ أَخِیهِ کَانَ السَّابِقَ إِلَی الْجَنَّةِ یَوْمَ الْحِسَاب؛ هرگاه دو مسلمان از هم قهر کنند و سه روز بگذرد و آشتی نکنند اگر در آن حال از دنیا بروند خارج از اسلام خواهند بود و ولایت و پیوند اخوت اسلامی در میان آنها قطع میشود و به هنگام آشتی کردن هر کدام پیشی گیرد او در قیامت برای رفتن به بهشت پیشی خواهد گرفت».(1)
در همان کتاب از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَا یَزَالُ إِبْلِیسُ فَرِحاً مَا اهْتَجَرَ الْمُسْلِمَانِ فَإِذَا الْتَقَیَا اصْطَکَّتْ رُکْبَتَاهُ وَ تَخَلَّعَتْ أَوْصَالُهُ وَ نَادَی یَا وَیْلَهُ مَا لَقِیَ مِنَ الثُّبُورُ؛ هنگامی که دو مسلمان از هم قهر کنند ابلیس پیوسته شادی میکند؛ولی هنگامی که با هم آشتی کنند زانوهای خود را به هم میکوبد و پیوندهای جسمی او (گویا) از هم جدا میشود و فریاد میزند:وای بر من از این مصیبتی که دامنم را گرفت».(2)
حتی در آنجا نیز که کسی خودش را مظلوم و طرف مقابل را ظالم بداند باید برای برقراری آشتی و از میان رفتن مظالم تلاش کند،چنانکه در حدیث دیگری در کتاب کافی آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود:
«لَا یَفْتَرِقُ رَجُلَانِ عَلَی الْهِجْرَانِ إِلَّا اسْتَوْجَبَ أَحَدُهُمَا الْبَرَاءَةَ وَاللَّعْنَةَ وَرُبَّمَا اسْتَحَقَّ ذَلِکَ کِلَاهُمَا فَقَالَ لَهُ مُعَتِّبٌ جَعَلَنِیَ اللّهُ فِدَاکَ هَذَا الظَّالِمُ فَمَا بَالُ الْمَظْلُومِ قَالَ لِأَنَّهُ لَایَدْعُو أَخَاهُ إِلَی صِلَتِه؛ هر گاه دو نفر با هم قهر کنند یکی از آن دو مستحق لعن است و ای بسا هر دو مستحق باشند،راوی از امام علیه السلام سؤال میکند:فدایت شوم ظالم باید مستحق لعن باشد مظلوم چرا؟ فرمود:به سبب آن است که برادرش را به آشتی (معقولانه) دعوت
نمیکند».(1)
اشاره به اینکه باید به صورت منطقی و مسالمتآمیز مشکل خود را با یکدیگر حل کنند.
سرانجام امام علیه السلام در نهمین و دهمین وصیّت پر بار خود میفرماید:«امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اشرار بر شما مسلّط خواهند شد سپس هر چه دعا کنید مستجاب نمیگردد»؛ (لَا تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَیُوَلَّی عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ،ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا یُسْتَجَابُ لَکُمْ).
آیا در میان حاکمیت اشرار و ترک امر به معروف و نهی از منکر تنها یک رابطه معنوی و مجازات الهی است و یا رابطه ظاهری هم وجود دارد؟
به نظر میرسد که پیوند اینها با یکدیگر به صورت منطقی قابل اثبات است، چرا که یکی از مصادیق مهم امر به معروف و نهی از منکر اقدام به این دو در برابر حاکمان وقت است که اگر خلافی مرتکب شوند عامّه مردم به آنها تذکّر دهند و اگر معروفی را ترک کنند از آنها مطالبه نمایند.اگر این دو ترک شود و حاکمان هیچگونه مانع و اعتراضی در برابر خود نبینند جسور میشوند و اشرار بر جامعه اسلامی مسلّط میگردند.
امّا چرا دعاها برای رفع شر حاکمان شرور مستجاب نمیشود؟ برای اینکه در روایات اسلامی آمده آنجا که مصیبت بهواسطه سوء اختیار خود انسان و کوتاهی او باشد،دعا برای رفع آن مستجاب نمیگردد و به آنها گفته میشود:این نتیجه اعمال خود شماست چرا چنین کردید که به چنان عاقبت بدی گرفتار شوید؟
جالب این است که از امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام نقل شده حتی اگر نیکان هم در چنین شرایطی دعا کنند دعای آنها مستجاب نخواهد شد: (فَیَدْعُو خِیَارُکُمْ فَلَا یُسْتَجَابُ لَهُمْ).(2)
اهمّیّت امر به معروف و نهی از منکر
درباره اهمّیّت امر به معروف و نهی از منکر بحثهای گستردهای در آیات قرآن مجید و روایات وارد شده است که در اینجا تنها به دو روایت قناعت میکنیم:
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الْأَنْبِیَاءِ وَ مِنْهَاجُ الصُّلَحَاءِ فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ وَ تَأْمَنُ الْمَذَاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَکَاسِبُ وَ تُرَدُّ الْمَظَالِمُ وَ تُعْمَرُ الْأَرْضُ وَ یُنْتَصَفُ مِنَ الْأَعْدَاءِ وَ یَسْتَقِیمُ الْأَمْر؛ امر به معروف و نهی از منکر راه انبیا و طریقه صالحان است فریضه بزرگی است که با آن سایر فرایض برپا میگردد جادّهها امن و امان و کسبها حلال میشود،حقوق غصب شده به صاحبانش بازگردانده شده و زمینها آباد میگردد و از دشمنان انتقام گرفته خواهد شد و تمام امور سامان مییابد».(1)
در ذیل همین حدیث آمده است که خداوند عزّوجل به شعیب پیامبر صلی الله علیه و آله وحی فرستاد که من صد هزار نفر از قوم تو را کیفر خواهم داد؛چهل هزار نفر از اشرار و شصت هزار نفر از اخیار! شعیب عرضه داشت:پروردگارا اشرار به جای خود،اخیار چرا؟ خداوند عزّوجل به او وحی فرستاد:
«دَاهَنُوا أَهْلَ الْمَعَاصِی وَ لَمْ یَغْضَبُوا لِغَضَبِی؛ با گنهکاران راه سازش و بیتفاوتی پیش گرفتند و هرگز به جهت خشم من خشمگین نشدند».(2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ خَلْقَانِ مِنْ خَلْقِ اللّهِ فَمَنْ نَصَرَهُمَا أَعَزَّهُ اللّهُ وَ مَنْ خَذَلَهُمَا خَذَلَهُ اللّهُ؛ امر به معروف و نهی از منکر دو مخلوق (برجسته) از مخلوقان خدایند هرکس این دو
را یاری کند خدا به او عزّت میبخشد و هرکس دست از یاری این دو بردارد خدا او را مخذول میکند».(1)
تعبیر به مخلوق در واقع نوعی تشبیه است.این احتمال نیز وجود دارد که خُلق به معنای خصلت باشد،ولی به قرینه ذیل حدیث این احتمال بعید به نظر میرسد.
در هر حال مسأله امر به معروف و نهی از منکر از اموری است که هم خداوند متعال بهوسیله انبیا و اولیایش آن را انجام میدهد و هم انبیای الهی و اوصیای آنها و هم تمام مردم به آن مأمورند.
در پایان این بخش از وصیتنامه باید با صراحت اعتراف کرد که دستورات دهگانه فوق چنانچه در زندگی مسلمانان پیاده شود هم دنیای آنها تأمین میگردد و با عزّت و قدرت و سربلندی خواهند زیست و هم آخرت آنها قرین سعادت و خوشبختی خواهد بود و از شخصیتی مانند امیرمؤمنان علیه السلام جز این انتظار نمیرود که در بستر شهادتش برنامه سعادت دنیا و آخرت را در وصیتنامه کوتاهش بیان فرماید.
1) کافی، ج ۵، ص ۵۹، ح ۱۱.
ثُمَّ قَالَ:
یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ،لَاأُلْفِیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ خَوْضاً، تَقُولُونَ:«قُتِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ».أَلَا لَاتَقْتُلُنَّ بِی إِلَّا قَاتِلِی.انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْضَرْبَتِهِ هَذِهِ،فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ،وَلَا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ،فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ:«إِیَّاکُمْ وَالْمُثْلَةَ وَلَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ».
ترجمه
سپس (امام علیه السلام) فرمود:
ای فرزندان عبدالمطلب! نکند بعد از شهادتم (به بهانه قتل من) در خون مسلمانان فرو روید و بگویید:امیرمؤمنان کشته شد.آگاه باشید جز قاتل من را بهسبب قتل من نکشید.(درست) بنگرید هرگاه من از این ضربت از دنیا چشم پوشیدم،او را تنها یک ضربت بزنید تا یک ضربت در برابر یک ضربت باشد.
و او را مثله نکنید (گوش و بینی و اعضای او را جدا نسازید) که من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:«از مثله کردن بپرهیزید،هرچند نسبت به سگ گزنده باشد!».
سفارش اکید امام علیه السلام درباره قاتلش!
امام علیه السلام در بخش آخر این نامه،روی سخن را به خویشاوندان خود از فرزندان عبدالمطلب کرده سه دستور مهم درباره سرنوشت قاتل خود به آنها
میدهد که نشانه عظمت فوقالعاده امام و سعه صدر آن حضرت است.
نخست میفرماید:«ای فرزندان عبدالمطلب! نکند بعد از شهادتم (به بهانه قتل من) در خون مسلمانان فرو روید و بگویید:امیرمؤمنان کشته شد.آگاه باشید جز قاتل من را بهسبب قتل من نکشید»؛ (ثُمَّ قَالَ:یَا بَنِی عَبْدِالْمُطَّلِبِ،لَا أُلْفِیَنَّکُمْ(1)تَخُوضُونَ(2)دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ خَوْضاً،تَقُولُونَ:«قُتِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ».أَلَا لَا تَقْتُلُنَّ بِی إِلَّا قَاتِلِی).
این قضیه در طول تاریخ بسیار اتفاق افتاده است که وقتی شخص بزرگی یا پادشاه و سلطانی کشته میشود گروهی از روی تعصب به کشتار وسیعی دست میزنند و گروه دیگری نیز فرصت را غنیمت شمرده و به تسویه حسابهای شخصی میپردازند و مخالفان خود را به این بهانه به قتل میرسانند.همانگونه که در تاریخ وارد شده است به بهانه قتل عمر به دست ابولؤلؤ،بازماندگان و دوستان او جمعی را به قتل رساندند.همچنین هنگامی که مصعب،برادر عبید اللّه بن زیاد را کشت،عبیداللّه نذر کرد یکصد نفر از قریش را به قتل برساند.
هشتاد نفر را به قتل رساند سپس با خبر شد که مصعب کشته شده و سر او را برای عبد الملک بردهاند.در این هنگام آرام گرفت؛(3)ولی امام علیه السلام با پیشبینی حکیمانهاش جلو این کار را گرفت به همین دلیل بعد از شهادت آن حضرت تسویه حسابهای شخصی به نام مبارک آن حضرت صورت نگرفت و ناامنیهایی که در اینگونه موارد پیش میآید،پیش نیامد.
آنگاه در ادامه این سخن امام علیه السلام دستور دوم خود را صادر کرده میفرماید:
1) «الفینکم» از ریشه «لفو» بر وزن «لهو» در اصل به معنای جدا ساختن مانند جدا کردن گوشت از استخوان است و الفاء به معنای یافتن ناگهانی است.
2) «تخوضون» از ریشه «خوض» در اصل به معنای فرو رفتن در آب است سپس به ورود عمیق در هر چیزی حتی در مباحث علمی اطلاق شده است.
3) رجوع شود به شرح نهج البلاغه علامه تستری، ج ۱۱، ص ۸۷
«(درست) بنگرید هرگاه من از این ضربت از دنیا چشم پوشیدم،او را تنها یک ضربت بزنید تا یک ضربت در برابر یک ضربت باشد»؛ (انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ،فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ).
جالب این است که امام علیه السلام عدالت را درباره قاتل خودش حتی در کیفیت قصاص توصیه میکند.مبادا ناراحتیهای شدید شیعیانش سبب شود او را به طرز غیر عادلانهای قصاص کنند.
حتی درنامه 23 خواندیم که امام علیه السلام میفرماید:
«إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَةٌ وَ هُوَ لَکُمْ حَسَنَةٌ فَاعْفُوا أَ لَا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ؛ اگر زنده بمانم،ولیّ خون خویشم (و میتوانم قصاص یا عفو کنم) و اگر از دنیا چشم بپوشم فنا (در دنیا) میعاد و قرارگاه من است و اگر عفو کنم،عفو برای من موجب قرب به خداست و برای شما (در صورتی که از میان شما بروم) حسنه و نیکی در نزد خداوند است،بنابراین عفو کنید آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد».
از این عبارت استشمام میشود که امام علیه السلام حتی مایل بود قاتلش عفو شود؛ ولی به یقین شرایط آن محیط هرگز آماده پذیرش این عفو نبود و لذا امام علیه السلام در اینجا به حدّاقل امر قصاص توصیه میفرماید.
قابل توجّه اینکه در تاریخ طبری و همچنین در کامل ابن اثیر آمده است که قاتل علی علیه السلام،عبدالرحمان بن ملجم پیش از آنکه مولا به شهادت برسد گفت:
من چهل روز شمشیر خود را تیز کردم و از خدا خواستم که بدترین خلقش با آن به قتل برسد.امام علیه السلام فرمود:(درست گفتی) تو را که بدترین خلق خدا هستی با شمشیر خودت قصاص خواهند کرد».(1)
سپس امام علیه السلام در سومین و آخرین توصیه خود میفرماید:«و او را مثله نکنید
1) تاریخ طبری، ج ۴، ص ۱۱۱؛ کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۹۰.
(گوش و بینی و اعضای او را جدا نسازید) که من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود:از مثله کردن بپرهیزید،هرچند نسبت به سگ گزنده باشد!»؛ (وَ لَا تُمَثِّلُوا(1)بِالرَّجُلِ،فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ:«إِیَّاکُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ(2)»).
مثله کردن به عنوان انتقامی غیر انسانی در جاهلیت عرب معمول بود و به همین دلیل اعراب جاهلی هنگامی که در جنگ احد حمزه عموی پیامبر را شهید کردند گوش و بینی آن بزرگوار را بریدند و به این هم قناعت نکردند،بلکه پهلوی او را شکافته جگر او را بیرون کشیدند.معروف است که پیامبر پس از مشاهده این منظره فرمود:اگر خداوند مرا بر قریش پیروز کند با سی نفر (یا هفتاد نفر) از آنها همین گونه رفتار میکنم.اینجا بود که آیه شریفه نازل شد: ««وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرِینَ» ؛وهرگاه خواستید مجازات کنید،تنها همانگونه که به شما تعدّی شده کیفر دهید؛و اگر شکیبایی کنید،این کار برای شکیبایان بهتر است».(3)در این هنگام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله عرضه داشت خداوندا صبر میکنم صبر میکنم (و انتقام نمیگیرم)».(4)
میدانیم پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از فتح مکّه کاملاً قدرت داشت که به شدیدترین وجهی از آن جنایتکاران انتقام بگیرد؛ولی همه را مشمول عفو و رحمت گسترده خود قرار داد.
اضافه بر این در حدیثی از یکی از صحابه آمده است که میگوید:
«مَا خَطَبَنَا
1) «تمثلوا» از ریشه «مثل» بر وزن «اصل» به معنای بریدن و جدا کردن اعضای بدن کسی و عقوبت نمودن آمده است.
2) «عقور» به معنای درنده و گزنده، صیغه مبالغه از ریشه «عقر» بر وزن «عقد» به معنای مجروح ساختن و زخمی نمودن است. این واژه غالبا در مورد سگ به کار می رود ولی گاه به حیوانات دیگر نیز اطلاق می شود.
3) نحل، آیه ۱۲۶.
4) تفسیر نمونه، ج ۱۱، ذیل آیه ۱۲۶ سوره نحل.
رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله خُطْبَةً أَبَداً إِلَّا أَمَرَنَا فِیهَا بِالصَّدَقَةِ وَ نَهَانَا عَنِ الْمُثْلَة؛ رسول خدا هرگز خطبهای برای ما (در مسیر میدان جهاد) ایراد نفرمود مگر اینکه در آن به صدقه دستور داد و از مثله کردن نهی نمود».(1)
1) بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۲۱۶، ح ۴.
و من کتاب له علیه السلام
إلی مُعاوِیَةَ
از نامههای امام علیه السلام
به معاویه است.(1)
این نامه در کتاب صفین نصر بن مزاحم و همچنین کتاب صفین ابن دیزیل که هر دو پیش از مرحوم سید رضی میزیستند آمده است. همچنین در کتاب الفتوح احمد بن اعثم کوفی که او نیز قبل از سید رضی می زیسته مشروح تر از آنچه سید رضی آورده ذکر شده است که نشان میدهد از منبع دیگری آن را گرفته است ( مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۸۳ و ۳۸۴).
نخست لازم است به شأن ورود نامه اشاره کنیم و آن اینکه نویسنده مصادر نهجالبلاغه آورده است که در یکی از روزهای جنگ صفین که کار جنگ بسیار پیچیده شده بود علی علیه السلام عمامه رسول خدا را بر سر پیچید و گفت:ای مردم هرکس امروز میخواهد با خدا معامله کند آماده شود.ده هزار نفر یا بیشتر آماده جنگ در رکاب آن حضرت شدند و آن حضرت بعد از خواندن اشعاری حماسی
1) 1.سند نامه:
بر لشکر شام حمله کرد.همراهان امام علیه السلام نیز یکباره حملهور شدند و تمام صفوف شامیان را در هم شکستند.هنگامی که معاویه این وضع را دید پا در رکاب کرد و آماده فرار شد؛ولی عمرو بن عاص توصیه کرد که قرآنها را بر سر نیزهها بلند کنند و لشکریان علی علیه السلام را به گردن نهادن در برابر حکم قرآن دعوت نمایند و همین امر سبب شد که در لشکر عراق اختلاف بیفتد.در این هنگام معاویه نامهای به علی علیه السلام نوشت که خلاصهاش چنین است:کار جنگ طولانی شده هر کدام از ما خود را بر حق میداند.گروه زیادی در این میان کشته شدند و من میترسم آینده بدتر باشد و ما در آینده در پیشگاه خدا مسئول خواهیم بود.
من تو را به چیزی دعوت میکنم که صلاح امت و باعث حفظ خونها و دفع فتنه و دشمنی است و آن اینکه دو نفر حَکَم که مورد رضایت ما باشند یکی از یاران من و دیگری از یاران تو در میان ما مطابق فرمان خدا حکم کند.از خدا بپرهیز و به حکم قرآن راضی باش.والسلام».
امام علیه السلام در پاسخ،نامه مورد بحث را نوشته است که مشتمل بر نصایح مستدلی به معاویه و هشدار به اوست درباره عاقبت شوم اعمالش که مایه ندامت و خسران و پشیمانی است همان عاقبتی که برای هر کس که در برابر دعوت شیطان تسلیم شود و زمام خود را به او بسپارد مسلّم است.
در بخش دیگری از این نامه،امام علیه السلام اعلام میدارد که مسأله حکَمیّت قرآن را پذیرفته است نه بهعلّت دعوت معاویه،بلکه به منظور عظمت و حرمت قرآن.
وَإِنَّ الْبَغْیَ وَالزُّورَ یُوتِغَانِ الْمَرْءَ فِی دِینِهِ وَدُنْیَاهُ،وَیُبْدِیَانِ خَلَلَهُ عِنْدَ مَنْ یَعِیبُهُ،وَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّکَ غَیْرُ مُدْرِکٍ مَا قُضِیَ فَوَاتُهُ،وَقَدْ رَامَ أَقْوَامٌ أَمْراً بِغَیْرِ الْحَقِّ فَتَأَلَّوْا عَلَی اللّهِ فَأَکْذَبَهُمْ،فَاحْذَرْ یَوْماً یَغْتَبِطُ فِیهِ مَنْ أَحْمَدَ عَاقِبَةَ عَمَلِهِ، وَیَنْدَمُ مَنْ أَمْکَنَ الشَّیْطَانَ مِنْ قِیَادِهِ فَلَمْ یُجَاذِبْهُ.وَقَدْ دَعَوْتَنَا إِلَی حُکْمِ الْقُرْآنِ وَلَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ،وَلَسْنَا إِیَّاکَ أَجَبْنَا،وَلَکِنَّا أَجَبْنَا الْقُرْآنَ فِی حُکْمِهِ، وَالسَّلَامُ.
ترجمه
(بدانید) ظلم و ستم و سخنان باطل و بر خلاف حق انسان را در دین و دنیایش به هلاکت میافکند و عیوب او را نزد عیبجویان آشکار میسازد.
من میدانم که آنچه (از سوی خداوند) فوت آن مقدّر شده به دست نخواهی آورد.گروهی (پیش از تو) در مطالبه امر (خلافت) به ناحق برخاستند و با هم به خدا سوگند یاد کردند ولی خداوند آنها را تکذیب کرد (چرا که هرگز به اهدافشان نرسیدند).از آن روزی برحذر باش که افرادی که کارهای پسندیده انجام دادهاند،شادند و کسانی که زمام خویش را به دست شیطان سپردند و آن را باز پس نگرفتهاند،سخت پشیمانند.تو ما را به حکمیت قرآن دعوت کردی در حالی که خود اهل قرآن نیستی.(ما گرچه حکمیّت قرآن را پذیرفتیم) ولی مقصود ما پاسخ به تو نبود بلکه به قرآن پاسخ دادیم و حکمش را گردن نهادیم و السّلام.
نصیحت جامع به معاویه
امام علیه السلام در این نامه کوتاه و پر معنا چند نکته مهم را به معاویه یادآور میشود که اگر پند امام علیه السلام را به گوش جان شنیده بود و به کار بسته بود آن همه فساد در جهان اسلام پیدا نمیشد و شجره شوم بنیامیّه در سرزمین مقدّس اسلام رشد و نمو نمیکرد.
نخست به صورت اندرزی کلّی میفرماید:«(بدانید) به یقین ظلم و ستم و سخنان باطل و بر خلاف حق انسان را در دین و دنیایش به هلاکت میافکند و عیوب او را نزد عیبجویان آشکار میسازد»؛ (وَ إِنَّ الْبَغْیَ وَ الزُّورَ(1)یُوتِغَانِ(2)الْمَرْءَ فِی دِینِهِ وَ دُنْیَاهُ،وَ یُبْدِیَانِ خَلَلَهُ عِنْدَ مَنْ یَعِیبُهُ).
آری هیچ چیز بدتر از ظلم و گفتار باطل نیست،زیرا انسان را فریب داده و به وادیهای خطرناکی میکشاند که هیچگونه راه بازگشتی از آن ندارد و دین و دنیایش را بر باد میدهد و در افکار عموم مردم فردی فاسد و مفسد معرفی خواهد شد.
در دومین نکته میفرماید:«من میدانم که آنچه (از سوی خداوند) فوت آن مقدّر شده به دست نخواهی آورد»؛ (وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّکَ غَیْرُ مُدْرِکٍ مَا قُضِیَ فَوَاتُهُ).
بسیاری از شارحان نهجالبلاغه،این جمله را اشاره به خونخواهی دروغین عثمان از سوی معاویه میدانند،زیرا آنها که دستشان به خون عثمان آغشته بود و یا با سکوت و ترک یاری او شریک در قتل او بودند،برای پیشرفت کار خود
1) «الزور» زور بر وزن «کور» در اصل از ریشه «ترور» بر وزن «نور» به معنای قسمت بالای سینه گرفته شده سپس به هر چیزی که از حد وسط منحرف گردد اطلاق شده و از آنجا که سخنان باطل از حق منحرف گشته به آن زور گفته می شود. شهادت زور نیز به معنای شهادت دروغ و باطل است.
2) «یوتغان» از ریشه «وتغ» بر وزن «وجب» به معنای هلاک شدن و فاسد گشتن و هنگامی که به باب افعال برود به معنای هلاک کردن و فاسد نمودن است.
و تحمیق عوام،مطالبه خون عثمان را عنوان کردند و از امام خواستند که قاتلان عثمان را به آنها بسپارد تا قصاص کنند؛ولی امام علیه السلام میفرماید:با این کار هرگز به مقصود خود نخواهی رسید و تو و همدستانت که شریک قتل عثمان بودهاید هرگز نمیتوانید خون او را مطالبه کنید و قاتلان را به قصاص برسانید.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از جمله «مَا قُضِیَ فَوَاتُهُ» حکومت شام باشد که معاویه آن را از امام علیه السلام درخواست کرده بود.امام علیه السلام میفرماید:من هرگز تو را به چنین حکومتی منصوب نخواهم کرد.گواه بر این احتمال مطلبی است که در نامه 17 گذشت.
احتمال دیگری نیز از سوی بعضی از شارحان در اینجا داده شده و آن اینکه امام علیه السلام میفرماید:تو هرگز به دنیایی که میخواهی نخواهی رسید و چند روز حکومت با تمام حوادث و مشکلاتش امری است زود گذر و بیهوده و مرگبار.
شاهد این تفسیر جملهای است که در بعضی از نقلهای این نامه پیش از این جمله آمده است که میفرماید:
«فَاحْذَرِ الدُّنْیَا فَإِنَّهُ لَا فَرَحَ فِی شَیْءٍ وَصَلْتَ إِلَیْهِ مِنْهَا وَ لَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّکَ غَیْرُ مُدْرِکٍ مَا قُضِیَ فَوَاتُه؛ از دنیا بپرهیز،زیرا آنچه از زرق و برق دنیا نصیب تو میشود شادی آفرین نیست و من میدانم تو به آنچه فرمان الهی بر از دست رفتن آن صادر شده نخواهی رسید».(1)
سپس امام علیه السلام در سومین نکته از نامه خود به معاویه هشدار میدهد تا از خواب غفلت بیدار گردد،میفرماید:«گروهی (پیش از تو) در مطالبه امر (خلافت) به ناحق برخاستند و با هم به خدا سوگند یاد کردند؛ولی خداوند آنها را تکذیب کرد (چرا که هرگز به اهدافشان نرسیدند)»؛ (وَ قَدْ رَامَ أَقْوَامٌ أَمْراً بِغَیْرِ الْحَقِّ فَتَأَلَّوْا(2)عَلَی اللّهِ فَأَکْذَبَهُمْ).
1) ر.ک: بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۵۳۷.
2) «تالوا» از ریشه «الیة» بر وزن «عطیة» به معنای سوگند یاد کردن، گرفته شده و هنگامی که به باب تفعل برود (مانند واژه مورد بحث) به معنای هم قسم شدن می آید. در بعضی از نسخ نهج البلاغه به جای این واژه تأولوا آمده که در اینجا به معنای تفسیر به رأی است؛ یعنی گروهی برای رسیدن به اهداف خود آیاتی از قرآن را بر طبق میل و هوای نفس خویش تأویل کردند.
شارحان نهجالبلاغه غالباً این جمله را اشاره به طلحه و زبیر و پیروانشان که برای رسیدن به خلافت آتش جنگ جمل را روشن کردند میدانند.آنها همپیمان شده بودند که از پای ننشینند تا حکومت بصره را به دست آورند و در صورت توانایی گسترش دهند؛ولی همگی ناکام و سردمداران کشته شدند و بقیه شکست سختی خوردند و عایشه که از رهبران اصلی این جنگ بود مورد عفو امام علیه السلام واقع شد و شرمسار به مدینه بازگشت و به این ترتیب جمله «فَأَکْذَبَهُمْ؛ خداوند آنها را تکذیب کرد و دروغشان را ظاهر ساخت»انجام گرفت.
آنگاه امام علیه السلام در چهارمین نکته خود به معاویه هشدار میدهد که به یاد روز قیامت باشد و از عواقب کار خویش در آن روز نگران گردد،میفرماید:«از آن روزی برحذر باش که افرادی که کارهای پسندیده انجام دادهاند،شادند و کسانی که زمام خویش را به دست شیطان سپردند و آن را باز پس نگرفتهاند سخت پشیمانند»؛ (فَاحْذَرْ یَوْماً یَغْتَبِطُ(1)فِیهِ مَنْ أَحْمَدَ(2)عَاقِبَةَ عَمَلِهِ،وَ یَنْدَمُ مَنْ أَمْکَنَ(3)الشَّیْطَانَ مِنْ قِیَادِهِ(4)فَلَمْ یُجَاذِبْهُ).
آری در آن روز نیکان شاد و مسرورند و در عین حال تأسف میخورند که چرا بیشتر و بهتر عمل نکردند و بَدان بهسبب سیئات اعمال و کیفرهایی که با چشم میبینند سخت نادم میشوند.
قرآن مجید روز قیامت را«یَوْمُ الْحَسْرَة»شمرده است آنجا که میفرماید:
1) «یغتبط» از ریشه «غبطه» به معنای شادی و سرور است و گاه به معنای حسد نیز به کار رفته (اما نه حسد به معنای آرزوی سلب نعمت از دیگری، بلکه به معنای رسیدن به نعمت هایی است که نصیب دیگران شده).
2) «أحمد» از ریشه «حمد» در اینجا به معنای شایسته ستایش یافتن است.
3) «أمکن» از ریشه «امکان» در اینجا به معنای آسان کردن و وسایل کاری را فراهم نمودن است که نتیجه آن سلطه بر چیز یا شخصی می شود.
4) «قیاد» به معنای افسار است و از ریشه «قیادة» به معنای رهبری کردن گرفته شده است.
««وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا یُؤْمِنُونَ» ؛آنها را از روز حسرت (روز رستاخیز) بترسان،در آن هنگام که همه چیز پایان مییابد (بهشتیان به سوی بهشت و دوزخیان به سوی دوزخ میروند) ولی (امروز) آنها در غفلتند و ایمان نمیآورند».(1)
در آیه 54 سوره یونس میخوانیم: ««وَ لَوْ أَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِی الْأَرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ» ؛اگر آنها و هر کس ستم (بر خویشتن و دیگران) کرده تمامی آنچه را روی زمین است در اختیار داشته باشد (همه را برای نجات خویش) فدیه میدهد.و هنگامی که عذاب را ببینند (سخت پشیمان میشوند اما) پشیمانی خود را کتمان میکنند (مبادا رسواتر شوند) و در میان آنها به عدالت داوری میشود،و ستمی بر آنها نخواهد شد».
در بعضی از نسخ نهجالبلاغه«یَغْتَبَطُ»به صورت صیغه مجهول آمده و مفهومش این است:آنها که کار نیک کردهاند مورد غبطه واقع میشوند و این تعبیر با مفهوم غبطه سازگارتر است.
سپس امام علیه السلام در آخرین نکته پس از اندرزهای تکاندهنده پیشین به سراغ هدف اصلی نامه میرود و میفرماید:«تو ما را به حکمیّت قرآن دعوت کردی در حالی که خود اهل قرآن نیستی.(ما گرچه حکمیّت قرآن را پذیرفتیم) ولی مقصود ما پاسخ به تو نبود،بلکه به قرآن پاسخ دادیم و حکمش را گردن نهادیم والسّلام»؛ (وَ قَدْ دَعَوْتَنَا إِلَی حُکْمِ الْقُرْآنِ وَ لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ،وَ لَسْنَا إِیَّاکَ أَجَبْنَا،وَ لَکِنَّا أَجَبْنَا الْقُرْآنَ فِی حُکْمِهِ،وَ السَّلَامُ).
به یقین معاویه اهل قرآن نبود و قراین تاریخی نشان میدهد ایمان درستی به آن نداشت،بلکه قرآن را ابزاری برای رهایی از شکست قطعی و رسیدن به
1) مریم، آیه ۳۹.
اهداف خود قرار داده بود.
در کتاب صفین آمده است:هنگامی که لشکر شام قرآنها را بر سر نیزهها بلند کردند،امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:
«عِبادَ اللّهِ إنّی أَحَقُّ مَنْ أجابَ إلی کِتابِ اللّهِ وَ لکنَّ مُعاوِیَةَ وَ عَمْرَو بْنَ الْعاصِ وَ ابْنَ أبی مُعیطٍ وَ حَبیبَ بْنَ مُسْلِمَةٍ وَ ابْنَ أَبی سَرْحٍ لَیْسُوا بِأَصْحابِ دِینٍ وَ لا قُرآنٍ إنّی أعْرَفُ بِهِمْ مِنْکُمْ صَحِبْتَهُمْ أطْفالاً وَ صَحِبْتُهُمْ رِجالاً فَکانُوا شَرَّ أطْفالٍ وَ شَرَّ رِجالٍ؛ ای مردم من سزاوارترین کسی هستم که به دعوت قرآن پاسخ میگویم و لیکن معاویه و عمرو بن عاص و ابن ابی معیط و حبیب بن مسلمه و ابن ابی سرح نه دین دارند و نه اهل قرآنند من آنها را بهتر از شما میشناسم.از کوچکی با آنها بودم و در بزرگسالی نیز با آنها سر و کار داشتم آنها بدترین کودکان و بدترین مردان بودند».(1)
از این عبارت معلوم میشود که امام علیه السلام به این حکمیت ساختگی و دروغین قرآن هرگز راضی نبود؛ولی جمعی از یاران ناآگاه،آن را بر امام تحمیل نمودند و هنگامی که عاقبت سوء آن را مشاهده کردند پشیمان شدند و عجب اینکه بر قبول حکمیت از سوی امام معترض شدند.
1) صفین، ص ۴۸۹
و من کتاب له علیه السلام
إلی مُعاوِیَةَ أیْضاً
نامه دیگری از امام علیه السلام
به معاویه است.(1)
این نامه را ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح و دینوری (متوفای ۲۸۲) در الاخبار الطوال و نصر بن مزاحم درکتاب صفین که همگی قبل از سید رضی می زیسته اند در کتاب های خود آورده اند و جمعی از مورخان و شارحان نهج البلاغه، مخاطب این نامه را عمرو بن عاص دانسته اند (برای توضیح بیشتر به مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۸۴ مراجعه شود).
همانگونه که در بحث سند نامه اشاره شد مخاطب این نامه به عقیده بسیاری از مورخان و شارحان عمرو بن عاص است.دینوری در کتاب الاخبار الطوال به این معنا تصریح کرده و نصر بن مزاحم در کتاب صفین علاوه بر این معنا بخشی از نامه را که مرحوم سیّد رضی به هنگام گزینش حذف کرده ذکر میکند که در آن بخش امام علیه السلام صریحاً به عمرو بنعاص هشدار میدهد که از معاویه پیروی نکند.
1) 1.سند نامه:
بههرحال مخاطب در این نامه هر که باشد امام علیه السلام او را با تعبیرات دلنشین و بیدار کننده خود اندرز میدهد که فریب دنیا را نخورد؛دنیایی که هرگز دنیاپرستان به آنچه از آن دارند راضی نمیشوند و پیوسته برای رسیدن بیشتر به آن حرص میزنند و در ضمن او را به عبرت گرفتن از تاریخ گذشتگان توصیه میکند.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَةٌ عَنْ غَیْرِهَا،وَلَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا،وَلَهَجاً بِهَا،وَلَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا،وَمِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ،وَنَقْضُ مَا أَبْرَمَ! وَلَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَی حَفِظْتَ مَا بَقِیَ،وَالسَّلَامُ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی بدان) دنیا انسان را به خود مشغول و از غیر خود بیگانه میسازد.دنیا پرست به چیزی از دنیا نمیرسد جز آنکه دری از حرص را به رویش میگشاید و آتش عشق او را به دنیا تندتر میکند در حالی که دنیاپرست هرگز به آنچه دارد در برابر آنچه به آن نرسیده قانع نیست (و دائماً در آتش حرص میسوزد) و به دنبال آن جدایی از اموالی است که گردآوری کرده و واتابیدن آنچه را تابیده است.اگر از آنچه (در داستان پیشینیان و در گذشته عمر خودت) وجود داشته است عبرت گیری آنچه را باقی است حفظ خواهی کرد و السّلام.
حرص در دنیا انسان را به جایی نمیرساند
امام علیه السلام در این نامه بعد از حمد و ثنای الهی مخاطب خود را (خواه معاویه باشد یا عمرو بن عاص) به امور مهمّی توصیه میکند.
نخست میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی بدان) دنیا انسان را به خود
مشغول و از غیر خود بیگانه میسازد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَةٌ عَنْ غَیْرِهَا).
زیرا کار دنیا آنقدر پیچیده و متنوع و گوناگون و پر دردسر است که اگر انسان به سراغ آن برود تمام وقت انسان را به خود مشغول میسازد تا آنجا که حتی از رسیدگی به سلامت خود و استراحت و رسیدن به همسر و فرزندان و دوستان و بستگان و از آن فراتر رسیدن به انجام فرایض الهی باز میدارد و کار آنها به جایی میرسد که اگر اهل نماز باشند حتی نماز را در آخر وقت در حالی که در تمام رکعات فکرشان در مسائل دنیایی است با عجله تمام بجا میآورند و گاه صبح هنگامی از خانه بیرون میدوند که فرزندان آنها در خوابند و شب هنگامی باز میگردند که باز آنها در خوابند و این طبیعت دنیاپرستی است.
در دومین نکته به مسأله خطرناک حرص دنیاپرستان پرداخته میفرماید:
«دنیاپرست به چیزی از دنیا نمیرسد جز آنکه دری از حرص را به رویش میگشاید و آتش عشق او را به دنیا تندتر میکند در حالی که دنیاپرست هرگز به آنچه دارد در برابر آنچه به آن نرسیده قانع نیست (و دائماً در آتش حرص میسوزد)»؛ (وَ لَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا،وَ لَهَجاً(1)بِهَا، وَ لَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا).
در بعضی از روایات،دنیا به آب شور دریا تشبیه شده که شخص تشنه هر قدر از آن بنوشد تشنهتر میگردد.امام کاظم علیه السلام میفرماید:
«مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ مَاءِ الْبَحْرِ کُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّی یَقْتُلَهُ؛ دنیا همانند آب دریاست که هر قدر تشنه از آن مینوشد تشنهتر میشود و سرانجام او را به قتل میرساند».(2)
همان ضربالمثلی که در فارسی معروف است که میگویند:بیشداران بیشخواهانند.
قرآن مجید این مسأله را ضمن داستان گویایی بیان فرموده آنجا که میگوید دو برادر به عنوان مخاصمه نزد حضرت داود پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند یکی از آنها گفت:
««إِنَّ هذا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَکْفِلْنِیها وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ» ؛این برادر من است؛او نود و نه میش دارد و من (تنها) یک میش دارم؛ اما او اصرار میکند که:این را نیز به من واگذار؛و در سخن بر من غلبه کرده است».(1)
حضرت داود علیه السلام در میان آنها قضاوت کرد و گفت:به یقین او با درخواست میش تو برای افزودن آن به میشهایش،بر تو ستم کرده و بسیاری از شریکان (و دوستان) به یکدیگر ستم میکنند مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند؛ولی عدّه آنان کم است.(2)
این داستان نشان میدهد که دنیاپرستان آنقدر گرفتار حرص میشوند که حتی به کمترین چیزی درباره برادر خود نیز راضی نیستند و به گفته شاعر:
هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر
در حدیث معروف قدسی نیز آمده است:
«لَوْ کانَ لاِبْنِ آدَمَ وادِیانِ مِنْ ذَهَبٍ لَابْتَغی إلَیْهِما ثالِثاً وَ لا یَمْلَأُ جَوْفَ ابْنَ آدَمَ إلَّا التُّرابُ؛ هرگاه فرزند آدم دو دره پر از طلا داشته باشد خواهان دره دیگری است و چشم آدم را جز خاک (به هنگامی که بمیرد و دفن شود) پر نمیکند».(3)
و به گفته شاعر:
گفت چشمِ تنگِ دنیادوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
حرص در واقع نوعی جنون است،چرا که بسیاری از حریصان برای یک
زندگی مرفه همه چیز دارند به گونهای که میتوانند تا آخر به راحتی زندگی کنند؛ اما جنون حرص آنها را راحت نمیگذارد و پیوسته آنها را به تلاش و زحمتهای طاقتفرسا وا میدارد آنگونه که گاه اگر همه کره زمین را به آنها بدهند آرزو دارند به آسمانها دست بیندازند و کره ماه را نیز در اختیار خود بگیرند.
لذا در دعای بعضی از معصومان علیهم السلام آمده است:
«أَعُوذُ بِکَ یَا رَبِّ مِنْ نَفْسٍ لَا تَشْبَعُ وَ مِنْ قَلْبٍ لَا یَخْشَعُ وَ مِنْ دُعَاءٍ لَا یُسْمَع؛ پروردگارا به تو پناه میبرم از نفسی که هرگز سیر نمیشود و قلبی که خشوع در آن نیست و از دعایی که مستجاب نمیشود».(1)در واقع حرص منشأ اصلی همه این مشکلات و عواقب دردناک است.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم فرمود:
«مَا فَتَحَ اللّهُ عَلَی عَبْدٍ بَاباً مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا إِلَّا فَتَحَ اللّهُ عَلَیْهِ مِنَ الْحِرْصِ مِثْلَهُ؛ خداوند هیچ دری از دنیا به روی کسی نمیگشاید جز اینکه دری از حرص نیز به روی او گشوده میشود».(2)
حضرت در سومین نکته میفرماید:«و به دنبال آن جدایی از اموالی است که گردآوری کرده و واتابیدن آنچه را تابیده است»؛ (وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ، وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ!(3)).
آری چیزی نمیگذرد که انسان باید بعد از آن همه تلاش و زحمت با تمام اموال نفیس خود وداع گوید و از آن همه تنها یک کفن سهم اوست که با خود به گور میبرد.
قرآن مجید درباره کاخهای فرعونیان و باغها و مزارع آبادشان میفرماید:
««کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ* وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ* وَ نَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ* کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ» ؛چه بسیار باغها و چشمهها که به جا گذاشتند* و کشتزارها و قصرهای پر ارزش*و نعمتهای فراوان دیگر که در آن غرق شادمانی بودند!*اینچنین بود (ماجرای آنان) و ما این (نعمتها) را میراث برای اقوام دیگری قرار دادیم».(1)
به دنبال این سخن،امام علیه السلام در چهارمین نکته میفرماید:«اگر از آنچه (در داستان پیشینیان و در گذشته عمر خودت) وجود داشته است عبرت گیری آنچه را باقی است حفظ خواهی کرد و السّلام»؛ (وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَی حَفِظْتَ مَا بَقِیَ، وَ السَّلَامُ).
اعتبار و عبرتاندوزی از سرنوشت پیشینیان از مسائل مهمّی است که مورد تأکید فراوان قرآن مجید و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه دین علیهم السلام است.
قرآن میفرماید: ««أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ» ؛آیا آنان در زمین سیر نکردند (تا آثار خاموش و بسیار عبرتآموز اقوام پیشین را ببینند) تا دلهایی داشته باشند که (حقیقت را) با آن درک کنند؛و گوشهای شنوایی که با آن (ندای حق را) بشنوند؟! زیرا (بسیار میشود که) چشمهای ظاهر نابینا نمیشود بلکه دلهایی که در سینههاست (بر اثر غفلت و دنیاپرستی) کور میگردد».(2)
اساساً بخش مهمی از آیات قرآن که بازگو کننده تاریخ اقوام پیشین است ناظر به همین مسأله است،زیرا هیچ درسی آموزندهتر از درسهای برگرفته از تاریخ
بشر نیست؛ولی همان گونه که بسیاری از مردم به گفته قرآن از کنار آیات پروردگار در پهنه هستی بیتفاوت میگذرند،از کنار آثار بازمانده پیشینیان نیز بیاحساس عبور میکنند و امروز که گردشگری گسترش پیدا کرده،غالباً به عنوان آثار هنری و تاریخی به آنها مینگرند و صاحبان این آثار پیوسته به آن افتخار میکنند بیآنکه سرنوشت آینده خود را در این آثار مطالعه کنند.
و من کتاب له علیه السلام
إلی أُمَرائِهِ عَلَی الْجَیْشِ
از نامههای امام علیه السلام
به سران سپاهش میباشد.(1)
این نامه را پیش از مرحوم سید رضی نصر بن مزاحم در کتاب صفین (با کمی تفاوت) آورده است و بعد از سید رضی مرحوم شیخ طوسی در امالی نیز با کمی اختلاف ذکر کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۸۷) و نیز از کسانی که قبل از سید رضی این نامه را ذکر کرده اند ابوجعفر اسکافی (متوفای ۲۲۰) است که در کتاب المعیار والموازنة، ص ۱۰۳ آن را ذکر کرده است.
این نامه عمدتاً از سه بخش تشکیل شده است.
بخش اوّل از حقّ خداوند بر زمامداران سخن میگوید که نباید قدرت،آنها را از تودههای مردم غافل و دور سازد،بلکه هرچه توانایی بیشتری پیدا میکنند به مردم نزدیکتر میشوند.
در بخش دوم خطاب به فرماندهان لشکر کرده و میگوید:من باید شما را
1) ١. سند نامه:
محرم اسرار خود بدانم و همه چیز را-جز اسرار محرمانه جنگی-برای شما بازگو کنم و در اموری که حکم مسلم الهی در آن نیست با شما مشورت نمایم و حقتان را به طور کامل بپردازم و در برابر،شما هم باید در برابر فرمان من که به نفع جامعه اسلامی است کاملاً مطیع و خاضع باشید و از هر گونه فداکاری دریغ ندارید.
در بخش سوم سخن از کسانی میگوید که راه مخالف در پیش گیرند و از اطاعت فرمان پیشوایشان سرپیچی کنند.حضرت آنها را به مجازات (سخت) تهدید میکند.
مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ حَقّاً عَلَی الْوَالِی أَلَّا یُغَیِّرَهُ عَلَی رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ،وَلَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ،وَأَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ،وَعَطْفاً عَلَی إِخْوَانِهِ.
ترجمه
(این نامه) از سوی بنده خدا علی بن ابی طالب امیرمؤمنان به پاسداران مرزها (ی کشور اسلام) نگاشته شده است.اما بعد (از حمد و ثنای الهی) حقی که بر والی و زمامدار ثابت است این است که فضل و برتریهایی که به او رسیده و قدرتی که به او داده شده،سبب تغییر حال او درباره رعیّت نگردد،بلکه باید نعمتهایی که خدا به او ارزانی داشته سبب نزدیکی بیشتر به بندگان خدا و مهربانی به برادرانش گردد.
مقام شما را از مردم دور نکند!
امام علیه السلام در بخش اوّل این نامه از سران لشکر به عنوان «أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ؛ محافظان مرزها»یاد کرده میفرماید:«(این نامه) از سوی بنده خدا علی بن ابیطالب امیرمؤمنان به پاسداران مرزها (ی کشور اسلام) نگاشته شده است»؛ (مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ).
مسالح جمع مسلحة به معنای مرز است و مرزها معمولاً مناطقی هستند که در
اطراف کشور قرار دارند و ممکن است دشمن از آنجا نفوذ یا حمله کند و به همین دلیل همیشه حکومتها بخش مهمی از نیروهای مسلحشان را در این مناطق میگمارند تا از حملات غافلگیرانه دشمنان آسوده خاطر باشند.این تعبیر نشان میدهد که توجّه به مرزها از مهمترین وظایف نیروهای مسلح و ارتش اسلام است.
آنگاه امام علیه السلام از خودش شروع میکند و حقوق مردم را بر والی به طور کلی بیان میدارد و در بخش آینده انگشت روی موارد خاص گذارده به عنوان شرح این مجمل آنها را یکی پس از دیگری ذکر میکند.
به هر حال امام علیه السلام در این بخش از نامهاش به دو نکته مهم اشاره میفرماید:
نخست میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) حقی که بر والی و زمامدار ثابت است این است که فضل و برتریهایی که به او رسیده و قدرتی که به او داده شده سبب تغییر حال او درباره رعیّت نگردد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ حَقّاً عَلَی الْوَالِی أَلَّا یُغَیِّرَهُ عَلَی رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ،وَ لَا طَوْلٌ(1)
این واژه گاه به خصوص توانایی های مالی یا به هرگونه قدرت نیز اطلاق می شود و «اولو الطول» به معنای قدرتمندان است.
خُصَّ بِهِ).اشاره به اینکه والی و زمامدار باید چنان باشد که رسیدن به قدرت،او را دگرگون نسازد،دست و پای خود را گم نکند و گرفتار عُجب،خودبینی و خودپسندی و در نتیجه استبداد نشود همان چیزی که غالباً در زمامداران مادّی دیده میشود که پیش از رسیدن به قدرت سخنان زیبایی در مورد مردمی بودن و مردمی زیستن دارند؛اما هنگامی که بر اوضاع مسلط شدند همه را فراموش کرده و استبداد را پیشه خود میسازند و تنها اولیای الهی و کسانی که در خط پیروی آنها هستند از این خطر در امان میمانند.
1) «طول» بر وزن «قول» به معنای نعمت است و از ریشه «طول» بر وزن «نور» گرفته شده که امتداد چیزی را بیان میکند و از آنجا که نعمت ها، امتداد وجود بخشنده نعمت است، این واژه بر آن اطلاق شده است.
در دومین نکته میافزاید:«بلکه باید نعمتهایی را که خدا به او ارزانی داشته سبب نزدیکی بیشتر به بندگان خدا و مهربانی به برادرانش گردد»؛ (وَ أَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اللّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ،وَ عَطْفاً عَلَی إِخْوَانِهِ).
اشاره به اینکه نه تنها قدرت نباید او را از مردم دور کند و به استبداد بکشاند، بلکه به عکس باید هرچه نعمت خدا به او بیشتر میشود به مردم نزدیکتر گردد و درباره کسانی که امام از آنها به برادر تعبیر کرده محبّت بیشتر داشته باشد،زیرا شکر این نعمت جز از این طریق نخواهد بود.
به این ترتیب،امام علیه السلام نخست به مخاطبانش اجازه میدهد که ادای حق خود را از امام مطالبه کنند.سپس در بخش آینده این نامه به بیان حق خودش بر آنها میپردازد.
در غررالحکم از حضرت نقل شده است که میفرماید:
«إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیْکُمْ نِعْمَةً مِنَ اللّهِ عَلَیْکُمْ فَاغْتَنِمُوها وَ لا تَمَلُّوها فَتَتَحَوَّلَ نَقِماً؛ نیاز مردم به شما نعمتی است از سوی خدا برای شما.این نعمت را غنیمت بشمارید و هرگز از آن ملول نشوید که به نقمت و عذاب تبدیل خواهد شد».(1)
1) غررالحکم، ص ۴۴۸، ح ۱۰۳۰۱.
أَلَا وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَکُمْ سِرّاً إِلَّا فِی حَرْبٍ،وَ لَا أَطْوِیَ دُونَکُمْ أَمْراً إِلَّا فِی حُکْمٍ،وَ لَا أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ،وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ،وَ أَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَةُ،وَ لِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَةُ؛وَ أَلَّا تَنْکُصُوا عَنْ دَعْوَةٍ،وَ لَا تُفَرِّطُوا فِی صَلَاحٍ،وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ إِلَی الْحَقِّ،فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَی ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ مِنْکُمْ،ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ،وَ لَا یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَةً، فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ،وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اللّهُ بِهِ أَمْرَکُمْ.
وَ السَّلَامُ.
ترجمه
آگاه باشید حق شما بر من این است که جز اسرار جنگی چیزی را بر شما پنهان ندارم و هیچ کاری را بدون مشورت با شما-جز در مقام قضاوت و بیان حکم الهی-انجام ندهم.من موظّفم هیچ حقی را از شما به تأخیر نیندازم و پیش از رسیدن به مقطع نهایی آن را قطع نکنم و (نیز از حقوق شما بر من این است که) همه شما در حق،نزد من یکسان باشید (و تفاوتی میان شریف و وضیع قائل نشوم).هنگامی که من این وظایف را انجام دادم،نعمت خدا «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ»(1)بر شما مسلّم (و کامل) خواهد شد و من بر شما (نخستین) حقی که دارم اطاعت است و اینکه از دعوت من (برای جهاد و غیر آن) سرپیچی نکنید و در آنچه من دستور میدهم و به صلاح و مصلحت همگی است سستی
1) مائده، آیه ۳.
و تفریط روا مدارید و باید در میان امواج مشکلها برای حق و بهسوی حق فرو روید.اگر این وظایف را نسبت به من انجام ندهید آن کس که راه کج میرود از همه نزد من خوارتر است.سپس او را به سختی کیفر میدهم و راه فراری نزد من نخواهد داشت،بنابراین باید حقوق خود را از امرای خود بگیرید و حقوق آنها را که با آن خداوند کار شما را اصلاح میکند به آنها بپردازید.والسّلام.
حقوق امام و حقوق فرماندهان
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود آنچه را به صورت کلی و سربسته در بخش قبل بدان اشاره فرموده به طور مشروح بیان میکند.
نخست به حقوقی که مردم بر او دارند اشاره کرده و روی پنج حق انگشت میگذارد.
در اوّلین حق میفرماید:«آگاه باشید حق شما بر من این است که جز اسرار جنگی چیزی را از شما پنهان ندارم»؛ (أَلَا وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلَّا أَحْتَجِزَ(1)دُونَکُمْ سِرّاً إِلَّا فِی حَرْبٍ).
به یقین پنهان داشتن اسرار از یاران و دوستان،نوعی ابراز بیاعتمادی به آنهاست و در بسیاری از موارد سبب بدبینی یا تفسیرهای گوناگون برای یک واقعه میشود؛اما هنگامی که رئیس جمعیّت بهطور کامل خبررسانی کند، پیوندهای عاطفی محکمتر و سوء ظن و بدبینی کمتر خواهد شد،هر چند مواردی هست که چارهای جز کتمان اسرار آن نیست؛مانند مسائل جنگی،زیرا اگر دشمن از برنامهریزی جنگ باخبر شود خود را در مقابل آن مقاوم میسازد
1) «احتجز» از ریشه «حجز» بر وزن «عجز» و معنای اصلی آن منع کردن و فاصله افکندن است. سپس به پنهان داشتن و مستور نمودن که مانع از مشاهده یا اطلاع بر چیزی است اطلاق شده است.
و پیش از موعد آن را خنثی میکند به همین دلیل در طول تاریخ همواره فرماندهان بزرگ برنامههای جنگی خود را تا آخرین لحظه پنهان میداشتند تا بتوانند ضربات قاطع بر دشمن وارد کنند.
در تاریخ جنگهای پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز این اصل به خوبی مشاهده میشود و به گفته مورخ معروف طبری کمتر موردی بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله از مدینه برای جنگی حرکت کند و مقصد نهایی را برای یارانش بیان فرماید.(1)
حتی گاه که پیغمبر صلی الله علیه و آله خودش به سوی میدان حرکت نمیکرد و گروهی را مأمور برنامه خاصی مینمود نامه سربستهای به فرمانده آنها میداد و میگفت:به سوی فلان محل حرکت کنید و به فلان جا که رسیدید نامه را بگشایید و هر چه در آن بود عمل کنید.(2)به یقین اگر از آغاز مقصد خود را بیان میکرد در تمام مدینه پخش میشد و جاسوسان آن را به سرعت به دشمن منتقل میکردند و آنها نیز کاملاً آماده میشدند و چه بسا سرنوشت جنگ تغییر پیدا میکرد.
سپس به دومین حق آنها اشاره کرده میفرماید:«و هیچ کاری را بدون مشورت با شما-جز در مقام قضاوت و بیان حکم الهی-انجام ندهم»؛ (وَ لَا أَطْوِیَ(3)دُونَکُمْ أَمْراً إِلَّا فِی حُکْمٍ).
این همان اصل مشورت است که در قرآن مجید و روایات اسلامی به صورت گسترده آمده است و در دنیای امروز بهظاهر بسیار بر آن تأکید میشود،هرچند در عمل طور دیگری است.مشورت با اصحاب و یاران و پیروان به آنها شخصیت میدهد و احساس مسئولیت میکنند و پیوندهای عاطفی و محبّت را
محکم میسازد.افزون بر این در غیر معصومان سبب میشود خطاها به حدّاقل برسد.
اما در قضاوت به هنگام صدور حکم،قاضی باید قاطعانه برخورد کند و در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«إِذَا کَانَ الْحَاکِمُ یَقُولُ لِمَنْ عَنْ یَمِینِهِ وَلِمَنْ عَنْ یَسَارِهِ مَا تَرَی مَا تَقُولُ فَعَلَی ذَلِکَ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلَائِکَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ أَلَّا یَقُومُ مِنْ مَجْلِسِهِ وَ تُجْلِسُهُمْ مَکَانَهُ؛ هنگامی که قاضی در مقام صدور حکم (نه در بررسی مقدمات) به نفر سمت راست یا سمت چپ خود بگوید:به عقیده شما من باید چه حکمی صادر کنم،لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد! چنین کسی (که توان صدور حکم نهایی را ندارد) باید از جای خود برخیزد و آنها را بر جای خود بنشاند».(1)
اضافه بر این اگر قاضی آنچه را در نظر دارد که به آن حکم کند قبلا فاش نماید ممکن است عوامل مختلف برای تغییر یا تضعیف رأی او تلاش کنند و او در فشار و محذور برای تغییر حکم قرار گیرد.
سپس به سومین و چهارمین حق اشاره میکند و میفرماید:«من موظّفم هیچ حقی را از شما به تأخیر نیندازم و پیش از رسیدن به مقطع نهایی آن را قطع نکنم»؛ (وَ لَا أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ،وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ).
تفاوت این دو حق را میتوان در ضمن مثالی بیان کرد و آن اینکه اگر بناست کسی یک ماه معین در جایی اسکان داده شود،آن ماه را تأخیر نیندازد و دیگر اینکه پیش از اینکه ماه به سر برسد آن را قطع نکند و نتیجه هر دو این میشود که حقوق را بی کم و کاست و بدون افزایش بیدلیل بپردازد.
در پنجمین و آخرین حق میفرماید:«(و نیز از حقوق شما بر من این است که) همه شما درحق،نزد من یکسان باشید (وتفاوتی میان شریف ووضیع قائل نشوم)»؛
1) کافی، ج ۷، ص ۴۱۴، ح ۶.
(وَ أَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی الْحَقِّ سَوَاءً).
البته منظور این است که افراد در شرایط مساوی باید بدون در نظر گرفتن موقعیّت اجتماعیشان یکسان باشند بنابراین مفهوم این سخن این نیست که اگر شرایط یکسان نیست باز هم حقوق یکسانی برای آنان در نظر گرفته شود مانند اینکه مثلاً یکی فرمانده لشکر است و دیگری فردی عادی،یکی فرماندار یک منطقه است و دیگری نگهبان عمارت فرمانداری و دیگری به عنوان مثال نگهبان یک عمارت دولتی و یا اینکه یکی طبیب است و دیگری پرستار،یکی کارهای بسیار سنگین را در روزهای متوالی به عهده گرفته و دیگری کاری سبک در مدتی کوتاه.به یقین آنها یکسان نیستند ولی اگر دو نفر کاری یکسان داشتند حق آنها یکسان پرداخته خواهد شد،هرچند یکی از فامیلهای سرشناس باشد و دیگری فردی عادی و گمنام.
آنگاه امام بعد از ذکر این حقوق پنجگانه که مردم بر پیشوایشان دارند به بیان حقوق خود بر امت میپردازد و به چهار حق اشاره میکند:
نخست میفرماید:«هنگامی که من این وظایف را انجام دادم،نعمت خدا «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ»(1)بر شما مسلم (و کامل) خواهد شد و من بر شما (نخستین) حقی که دارم اطاعت است»؛ (فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ النِّعْمَةُ، وَ لِی عَلَیْکُمُ الطَّاعَةُ).
باید گوش به فرمان من باشید،فرمانی که ضامن سعادت شما در دنیا و آخرت و حافظ مصالح فرد و جامعه شماست.
آنگاه در دستور دوم میفرماید:«و اینکه از دعوت من (برای جهاد و غیر آن) سرپیچی نکنید»؛
(وَ أَلَّا تَنْکُصُوا(2)عَنْ دَعْوَةٍ).
بنابراین دستور دوم نسبت به دستور اوّل از قبیل ذکر خاص بعد از عام است، زیرا مخاطب در نامه فرماندهان لشکرند که باید در همه چیز مطیع فرمان امام باشند مخصوصاً در دعوت به جهاد.
آنگاه به سومین حق اشاره کرده میفرماید:«و در آنچه من دستور میدهم و به صلاح و مصلحت همگی است سستی و تفریط روا مدارید»؛ (وَ لَا تُفَرِّطُوا فِی صَلَاحٍ).
بسیارند کسانی که به ظاهر در مسیر اطاعتند و دعوت پیشوایشان را لبیک میگویند؛ولی بر اثر سستی و کاهلی نتیجه مطلوبی عایدشان نمیشود.امام علیه السلام آن را به عنوان حقّی مستقل شمرده تا همگان بدانند اطاعت دعوت چیزی است و جدی بودن چیز دیگر.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه،این جمله را اشاره به مسأله جهاد میدانند که امام علیه السلام فرماندهان لشکر را موظّف میکند هر زمان فرصتی برای دفع دشمن فراهم گردد آن را غنیمت بشمرند و سستی و کوتاهی نکنند.
سرانجام در بیان چهارمین و آخرین حق مردم بر پیشوایانشان میفرماید:
«و باید در میان امواج مشکلها و شداید برای حق و به سوی حق فرو روید»؛ (وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ(1)إِلَی الْحَقِّ).
اشاره به اینکه در مقام دفاع از کشور اسلام فداکاری لازم است،فداکاری تا سرحد جان و این یکی از حقوق زمامدار بر فرماندهان لشکر و فرد فرد آنهاست.
تاریخ اسلام پر است از جلوههای ایثار و فداکاری و خوض غمرات برای رسیدن به حق.برای نمونه:
تاریخ طبری در حوادث سنه 37 آورده است:در میدان جنگ صفین عمّار
1) «غمرات» جمع «غمرة» بر وزن «ضربة» در اصل از غمر به معنای از بین بردن اثر چیزی گرفته شده سپس به آب زیادی که تمام چهره چیزی را می پوشاند و پیش می رود، غمرة و غامر گفته شده و در عبارت بالا به معنای امواج شداید و مشکلات است.
بیرون آمد و در برابر مردم قرار گرفت و عرضه داشت:خداوندا تو میدانی اگر من بدانم که رضای تو در این است که خودم را در دریا پرتاب کنم چنین میکنم و من به خوبی میدانم که امروز هیچ عملی تو را از پیکار با این فاسقان خشنودتر نمیسازد و اگر میدانستم عملی تو را خشنودتر از این میسازد انجام میدادم.(1)
در سیره ابن هشام آمده است هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باخبر شد لشکر قریش به سوی بدر حرکت کرده پیامبر با مردم مشورت کرد و جریان قریش را به آنها گفت (نظر حضرت این بود که میزان آمادگی یاران خود را بیازماید) مقداد برخاست و گفت:ای رسول خدا! به همان راهی که خداوند به تو نشان داده برو ما با تو هستیم به خدا سوگند ما مثل بنیاسرائیل نیستیم که به موسی گفتند:تو به اتفاق پروردگارت برو و با دشمنان مبارزه کن ما در اینجا نشستهایم.من میگویم:
تو با پروردگارت با آنها پیکار کنید و ما هم با شما هستیم.به خدایی که تو را به حق مبعوث ساخته اگر ما را به دورترین نقطه جزیره ببری با تو خواهیم بود تا به مقصد برسی.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای او دعا کرد سپس فرمود:ای مردم باز هم به من مشورت دهید.نظر آن حضرت طایفه انصار بود و آنها جمعیت قابل ملاحظهای بودند.سعد بن معاذ برخاست و عرض کرد:ای رسول خدا! مثل اینکه نظرت بهسوی ما طایفه انصار است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:آری.عرض کرد:ما به تو ایمان آوردهایم و گواهی دادهایم آنچه را آوردی حق است و با تو عهد و پیمان بستهایم.
به هر سویی میخواهی برو ما با تو هستیم.به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده اگر ما را به کنار این دریا ببری (اشاره به دریای سرخ است که در حاشیه غربی جزیره عربستان قرار دارد) و تو وارد این دریا شوی ما هم با تو وارد خواهیم شد و یک نفر تخلّف نخواهد کرد.(2)
امام علیه السلام در سومین بخش از کلام خود متخلّفان را تهدید میکند تا بشارت و انذار را به هم بیامیزد و میفرماید:«اگر این وظایف را نسبت به من انجام ندهید آن کس که راه کج میرود از همه نزد من خوارتر است.سپس او را به سختی کیفر میدهم و راه فراری نزد من نخواهد داشت»؛ (فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَی ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ(1)مِنْکُمْ،ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ،وَ لَا یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَةً).
در واقع امام علیه السلام در اینجا برای متخلفان دو کیفر قائل شده است:کیفر معنوی و کیفر ظاهری.کیفر معنوی آن است که قدر و مقام آنها نزد امام علیه السلام بسیار پایین خواهد آمد؛پائینتر از هرکس و کیفر ظاهری مجازاتهای جسمانی است که امام علیه السلام برای آنها در نظر گرفته است.به یقین اگر بشارت و انذار در مدیریتها مخصوصاً مدیریت جنگ و دفاع آمیخته نشود کارآیی خود را از دست خواهد داد.
آنگاه امام علیه السلام در پایان اشاره کوتاه و پرمعنایی به آنچه در بالا بیان فرمود کرده میافزاید:«بنابراین باید حقوق خود را از امرای خود بگیرید و حقوق آنها را که با آن خداوند کار شما را اصلاح میکند به آنها بپردازید.والسّلام»؛ (فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ،وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اللّهُ بِهِ أَمْرَکُمْ.وَ السَّلَامُ).
جمله «فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ» اشاره به حقوق پنجگانهای است که در آغاز امام علیه السلام بیان فرمود و به آنها حق میدهد که این حقوق را از پیشوایشان مطالبه کنند و جمله «أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ. ..»اشاره به حقوق چهارگانهای است که امام علیه السلام از آنها مطالبه میکند؛حقوقی که آن هم به نفع آنها و برای اصلاح امور آنهاست.
1) «اعوج» از ریشه «عوج» بر وزن «حرج» به معنای کج شدن گرفته شده و «عوج» بر وزن «سپر» معنای اسم مصدری دارد و هرگونه کجی را شامل میشود و گاه به معنای انحرافات معنوی و عملی به کار می رود. در عبارت بالا همین معنا مراد است.
امام علیه السلام در اینجا واژه«امُرَاء»را به صورت جمع آورده که اشاره به خودش و زمامدارانی است که بعد از او به حق بر مردم حکومت میکنند،نه اینکه منظور فرماندهان لشکر باشد،زیرا آنها خودشان مخاطب این کلاماند.
و من کتاب له علیه السلام
إلی عُمّالِهِ عَلَی الْخِراجِ
از نامههای امام علیه السلام
به کارگزاران خراج و بیتالمال است.(1)
آنچه را مرحوم سید رضی از این نامه ذکر کرده در کتاب صفین نصر بن مزاحم که پیش از سید رضی میزیسته است به صورت دو نامه و در دو جا از این کتاب آمده است با تفاوت مختصری با آنچه سید رضی آورده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۸۹) ابوجعفر اسکافی که قبل از سید رضی می زیسته نیز در کتابش به نام المعیار والموازنة، ص ۱۲۲ نامهای ذکر کرده که بخش هایی از آن با نامه مورد بحث شباهت
دارد؛ ولی احتمال دارد نامه دیگری باشد. در کتاب تمام نهج البلاغه ص ۷۷۶ نیز نامهای شبیه نامه ابوجعفر اسکافی آمده است.
امام علیه السلام در این نامه به چند نکته مهم اشاره میفرماید:در بخش اوّل سخن از ثواب زحماتی است که گردآوری کنندگان خراج در این راه متحمّل میشوند که امام علیه السلام به عنوان ذخیره یوم المعاد از آن یاد میکند.
در بخش دوم این نامه درباره رعایت عدالت و محبّت به مردم هنگام گرفتن
1) ١. سند نامه:
خراج سفارش اکید میکند و از هرگونه اجحاف و تعدّی و زیان رساندن به آنها نهی میفرمایدو حتی در مورد غیر مسلمانانی که کمک به دشمن نکنند نیز همین توصیه را دارد.
در بخش آخر آنها را به شکرگزاری از نعمتهای پروردگار و یاری دین و آیینش با تمام قوّت و قدرت فرا میخواند.
مِنْ عَبْدِ اللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَصْحَابِ الْخَرَاجِ:
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ مَنْ لَمْ یَحْذَرْ مَا هُوَ صَائِرٌ إِلَیْهِ لَمْ یُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا یُحْرِزُهَا.
وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا کُلِّفْتُمْ بِهِ یَسِیرٌ،وَأَنَّ ثَوَابَهُ کَثِیرٌ،وَلَوْ لَمْ یَکُنْ فِیمَا نَهَی اللّهُ عَنْهُ مِنَ الْبَغْیِ وَالْعُدْوَانِ عِقَابٌ یُخَافُ لَکَانَ فِی ثَوَابِ اجْتِنَابِهِ مَا لَاعُذْرَ فِی تَرْکِ طَلَبِهِ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) کسی که از آنچه سرانجام بهسوی آن میرود (مرگ و قیامت) بر حذر نباشد چیزی از پیش برای خود که او را (از بلای آن روز) مصون دارد نمیفرستد.بدانید آنچه به آن مکلّف شدهاید کم است امّا ثوابش بسیار.اگر ظلم و تعدّی،که خدا از آن نهی کرده عقاب و کیفر ترسآوری نداشت،باز برای درک ثوابِ اجتنابِ از آن،عذری برای ترکش باقی نمیماند.
از ظلم و ستم به مردم بپرهیزید!
منظور از اصحاب خراج مأموران جمعآوری خراج اراضی مفتوح العنوة است.توضیح:هنگامی که مسلمانان بر دشمنان خود پیروز میشدند زمینهای آنها عملاً به ملک مسلمین در میآمد؛ولی غالباً آن را در اختیار خودشان میگذاشتند و هر سال مبلغی یا مقداری از محصول آن اراضی به عنوان مالالاجاره (یا مالیات) از آنها گرفته میشد که مبلغ زیاد و سنگینی نبود.این
مسأله از عصر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با فتح خیبر آغاز شد و سپس در فتوحات دیگر اسلامی جریان یافت و قسمت عمده بیتالمال در آن زمانها از همین خراج تأمین میشد که مبلغ قابل توجهی بود و تعلق به همه مسلمانان داشت.البته مأموران دیگری بودند که زکات را از مسلمانان جمعآوری میکردند و صرف نیازهای ارتش اسلام و قضات و فقرا و نیازمندان میشد.
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود بر چند امر تأکید میکند.
نخست هشدار میدهد که زندگی خود را در جهان دیگر فراموش نکنید وگرنه برای آن آمادگی پیدا نخواهید کرد میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) کسی که از آنچه سرانجام به سوی آن میرود (مرگ و قیامت) بر حذر نباشد چیزی از پیش برای خود که او را (از بلای آن روز) مصون دارد نمیفرستد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ مَنْ لَمْ یَحْذَرْ مَا هُوَ صَائِرٌ إِلَیْهِ لَمْ یُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا یُحْرِزُهَا).
اینکه در روایات میخوانیم هوشیارترین مردم کسی است که بیش از همه به فکر مرگ باشد:
«یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَکْیَسَکُمْ أَکْثَرُکُمْ ذِکْراً لِلْمَوْت»(1)برای این است که تا انسان در فکر سفر آخرت نباشد وسایل این سفر پرخطر را فراهم نخواهد کرد و دست خالی با دنیا وداع میکند.
آنگاه در دومین نکته خطاب به کارگزاران خراج میفرماید:«بدانید آنچه به آن مکلّف شدهاید کم است امّا ثوابش بسیار»؛ (وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَا کُلِّفْتُمْ بِهِ یَسِیرٌ وَ أَنَّ ثَوَابَهُ کَثِیرٌ).
آیا منظور امام علیه السلام از این عبارت کوششهای مربوط به جمعآوری خراج است یا تمام تکالیفی که انسانها دارند؟ هر دو معنا محتمل است.با توجّه به اینکه جمله پیشین عام بود و همه اعمال را شامل میشد،احتمال دوم مناسبتر به نظر میرسد و در واقع اشاره به آیات شریفه «وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ
1) بحارالانوار، ج ۷۴، ص۱۷۸.
حَرَجٍ»(1)و «یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ»(2)است.
آری خداوند جواد و کریم در مقابل اعمال کوچک ما ثوابهای بزرگی قرار داده است.
در سومین نکته به مطلبی درباره ترک ظلم اشاره میکند و میفرماید:«اگر ظلم و تعدّی،که خدا از آن نهی کرده عقاب و کیفر ترسآوری نداشت باز برای درک ثوابِ اجتنابِ از آن،عذری برای ترکش باقی نمیماند»؛ (وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِیمَا نَهَی اللّهُ عَنْهُ مِنَ الْبَغْیِ وَ الْعُدْوَانِ عِقَابٌ یُخَافُ لَکَانَ فِی ثَوَابِ اجْتِنَابِهِ مَا لَاعُذْرَ فِی تَرْکِ طَلَبِهِ).
اشاره به اینکه ظلم و ستم بیشک کیفر شدیدی دارد؛ولی در ترک آن ثوابِ فوقالعادهای است،بنابراین نه به جهت کیفرش،بلکه به موجب ثواب ترکش، اگر انسان آن را ترک گوید بسیار بجاست.
امام علیه السلام در کلمات قصار خود نیز شبیه همین معنا را با تعبیر وسیعتر و جالب دیگری بیان کرده میفرماید:
«لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللّهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَلَّا یُعْصَی شُکْراً لِنِعَمِهِ؛ اگر خداوند تهدید به عذاب در برابر عصیانش نکرده بود باز هم واجب بود به پاس نعمتهایش نافرمانی نشود».(3)
خراج چیست؟
واژه«خراج»و«خرج»در اصل از خروج گرفته شده و به معنای چیزی است که از مال انسان یا از زمین زراعتی بهدست میآید.بعضی واژه خراج را به معنای
مالالاجاره زمین دانستهاند و راغب در کتاب مفردات خود میگوید:خراج غالباً به مالیاتی که بر زمینِ باغ و زراعت وضع میشود،اطلاق میگردد و به هر حال در اصطلاح فقها به معنای مالیاتی است که بر زمینهای خراجیه؛یعنی زمینهایی که با جنگ از کفّار گرفته شده بود قرار میدادند و گاه به مالیات زمینهای آبادی اطلاق میشد که جزو انفال بود.بخش اوّل تعلّق به همه مسلمانان داشت و بخش دوم به حاکم اسلامی.
در بعضی از کتب اهل سنّت آمده است که خراج در اصطلاح فقها دو معنا دارد:معنای عام و معنای خاص.خراج به معنای عام تمام اموالی است که دولت متولی جمعآوری و صرف آن در مصارف معیّن است (تمام اقسام مالیاتها) و اما معنای خاص،آن مالی است که حکومت اسلامی بر اراضی خراجیه قرار میدهد(1)و گاه به مالیاتی که به نام جزیه از غیر مسلمانان گرفته میشد نیز اطلاق شده است.
در مورد مصرف خراج فقهای ما گفتهاند که باید صرف مصالح عامه مسلمین گردد؛مانند بنای پلها،حفظ امنیّت جادهها،کمک به نیازمندان،حقوق سربازان، جنگجویان،قضات و فرمانداران و سایر نیازهای حکومتی.(2)
البته بسیار میشد که بخش مهمی از خراج میان همه مسلمانانی که در دسترس بودند بهطور مساوی در حکومتهای عدل (مانند حکومت امیرمؤمنان علی علیه السلام) و بهصورت غیر مساوی (مانند حکومت خلفا) تقسیم میشد.
دلیل تساوی بر تقسیم،آن است که اراضی خراجیه که خراج از آن جمعآوری میشود ملک عموم مسلمانان است و همه بهطور مساوی در آن سهیم هستند.در ضمن منظور از تساوی،عدم فرق میان افراد به حسب شخصیت اجتماعیشان
است که فلان کس شیخ قبیله است و فلان شخص آدم سرشناسی است و دیگری کارگر ساده؛ولی بر حسب مسئولیتها مانند قضاوت و فرمانداری و فرماندهی لشکر و امثال آن به یقین تفاوت گذارده میشد.
فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِکُمْ،وَاصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ،فَإِنَّکُمْ خُزَّانُ الرَّعِیَّةِ، وَوُکَلَاءُ الْأُمَّةِ،وَسُفَرَاءُ الْأَئِمَّةِ وَلَا تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ،وَلَا تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ،وَلَا تَبِیعُنَّ لِلنَّاسِ فِی الْخَرَاجِ کِسْوَةَ شِتَاءٍ وَلَا صَیْفٍ،وَلَا دَابَّةً یَعْتَمِلُونَ عَلَیْهَا،وَلَا عَبْداً،وَلَا تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَکَانِ دِرْهَمٍ وَلَا تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ،مُصَلٍّ وَلَا مُعَاهَدٍ،إِلَّا أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلَاحاً یُعْدَی بِهِ عَلَی أَهْلِ الْإِسْلَامِ،فَإِنَّهُ لَایَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ أَنْ یَدَعَ ذَلِکَ فِی أَیْدِی أَعْدَاءِ الْإِسْلَامِ، فَیَکُونَ شَوْکَةً عَلَیْهِ.وَلَا تَدَّخِرُوا أَنْفُسَکُمْ نَصِیحَةً،وَلَا الْجُنْدَ حُسْنَ سِیرَةٍ، وَلَا الرَّعِیَّةَ مَعُونَةً،وَلَا دِینَ اللّهِ قُوَّةً،وَأَبْلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ مَا اسْتَوْجَبَ عَلَیْکُمْ، فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اصْطَنَعَ عِنْدَنَا وَعِنْدَکُمْ أَنْ نَشْکُرَهُ بِجُهْدِنَا،وَأَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا،وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ.
ترجمه
(امام فرمود:) حال که چنین است انصاف را از سوی خود نسبت به مردم رعایت کنید و در برابر نیازمندیهایشان (که پاسخ گفتن به آن مشکلاتی دارد) صبر و شکیبایی به خرج دهید،زیرا شما خزانهداران رعیّت و وکلای امّت و سفیران ائمه و پیشوایان هستید.هیچ کس را به سبب عرض حاجتش شرمنده نسازید و کسی را از خواسته (مشروعش) باز مدارید و هرگز برای گرفتن خراج از بدهکار،لباس تابستانی یا زمستانی و یا مرکبی که با آن به کارهایشان میرسند و یا بردهای را (که از کمک او برای زندگی بهره میگیرند) به فروش نرسانید.
کسی را برای گرفتن درهمی تازیانه نزنید.هرگز به مال احدی از مردم،چه
مسلمان باشد و چه غیر مسلمانی که در پناه اسلام است،دست نزنید (و آن را به تملک بیتالمال در نیاورید) مگر اینکه اسب یا سلاحی باشد که برای تجاوز به مسلمانان بهکار گرفته میشود (در این صورت میتوانید آن وسایل را مصادره کنید) زیرا برای مسلمان سزاوار نیست که چنین وسایلی را در دست دشمنان اسلام باقی بگذارد تا سبب نیرومندی آنها بر ضد مسلمانان گردد.هرگز از نصیحت و اندرز به خویشتن (و به یکدیگر) و از خوشرفتاری با سپاهیان و کمک به رعیّت و تقویت دین خدا خودداری مکنید.در راه خدا آنچه را بر شما واجب است انجام دهید،زیرا خداوندِ سبحان،از ما و شما خواسته است که با تمام توان شکر او را بجا بیاوریم و آیین او را تا آنجا که قدرت داریم یاری کنیم و هیچ قدرتی (برای انجام این امور) جز به کمک خداوند بزرگ نیست.
در گرفتن خراج انصاف را رعایت کنید
امام علیه السلام پس از بیان یک سلسله کلیات در بخش پیشین این نامه،در این بخش انگشت روی جزئیات مسائل گذارده و اوامر و نواهی خاصی برای کارگزاران خراج صادر میفرماید.
در آغاز چنین میگوید:«حال که چنین است انصاف را از سوی خود نسبت به مردم رعایت کنید و در برابر نیازمندیهایشان (که پاسخ گفتن به آن مشکلاتی دارد) صبر و شکیبایی به خرج دهید،زیرا شما خزانهداران رعیّت و وکلای امّت و سفیران ائمه و پیشوایان هستید»؛ (فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِکُمْ،وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ،فَإِنَّکُمْ خُزَّانُ الرَّعِیَّةِ،وَ وُکَلَاءُ الْأُمَّةِ،وَ سُفَرَاءُ الْأَئِمَّةِ).
منظور از انصاف از سوی خود-همانگونه که در روایات وارد شده است - این است که آنچه برای خود میپسندند برای آنها بپسندند و آنچه برای خویش
ناخوش میدارند برای آنها ناخوش دارند.یا به تعبیر دیگر همانگونه که حق خود را از آنها میگیرند،حقوق آنها را نیز به آنها بپردازند.
در حدیثی میخوانیم مردی اعرابی خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد در حالی که پیامبر سوار بر مرکب به سوی یکی از غزوات در حرکت بود.آن مرد عرب رکاب پیغمبر را گرفت و عرض کرد:«یَا رَسُولَ اللّهِ عَلِّمْنِی عَمَلاً أَدْخُلُ بِهِ الْجَنَّةَ؛ای رسول خدا! عملی به من یاد ده که اگر انجام دهم داخل بهشت شوم».پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«مَا أَحْبَبْتَ أَنْ یَأْتِیَهُ النَّاسُ إِلَیْکَ فَأْتِهِ إِلَیْهِمْ وَمَا کَرِهْتَ أَنْ یَأْتِیَهُ النَّاسُ إِلَیْکَ فَلَا تَأْتِهِ إِلَیْهِمْ؛ آنچه دوست داری مردم برای تو انجام دهند برای آنان انجام ده و آنچه دوست نداری که مردم درباره تو انجام دهند درباره آنها انجام نده».این را فرمود و اضافه کرد:
«خَلِّ سَبِیلَ الرَّاحِلَةِ؛ دست از مرکب بردار و آن را به حال خود واگذار»(یعنی تمام خواسته تو در این دو جمله بود).(1)
امام علیه السلام در جملههای بالا سه منصب برای عاملان خراج بیان فرمود که اشاره به سه مسئولیت مهم آنهاست.
نخست خازن رعیّت،به معنای حافظ اموال آنها بودن تا در مصارفش صرف شود.دیگر اینکه آنها وکیلان امّتند که مفهومش آن است که حقوق مردم را از کسانی که حق بر ذمه آنهاست بهطور کامل دریافت میدارند.سوم اینکه آنها سفیران امامان هستند که باید با همان اخلاق و روش پیشوایان بزرگ با مردم رفتار کنند،بنابراین هم اخذ حقوق میکنند و هم حفظ آن و هم با اخلاق حسنه با آنان رفتار میکنند.
آنگاه امام علیه السلام آنها را از شش چیز نهی میکند.در نخستین نهی میفرماید:«هیچ کس را بهسبب عرض حاجتش شرمنده نسازید»؛ (وَ لَا تُحْشِمُوا(2)أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ).
1) کافی، ج ۲، ص ۱۴۶، ح ۱۰.
2) «تحشموا» از ریشه «احشام» و «حشم» بر وزن «کرم» به معنای خجل ساختن کسی گرفته شده و هنگامی که به باب افعال برود نیز همان معنا را می بخشد. گاه نیز به معنای خشمگین ساختن آمده است و در جمله بالا همان معنای اول مناسب تر است و «حشمت» بر وزن «حکمت» به معنای حیا و شرمندگی است و گاه به معنای شایستگی نیز آمده است.
یعنی چنان با مردم رفتار کنید که از عرض حاجت خود شرمنده نشوند.مثلاً اگر بعضی گوسفندان آنها مورد علاقه آنهاست یا بعضی از بخشهای زراعت مورد توجّه آنهاست،چنان با آنها رفتار کنید که بتوانند مقصود خود را اظهار دارند و خراج و زکات را از بخش دیگر مطالبه کنید.
حضرت در دومین نهی خود میفرماید:«و کسی را از خواسته (مشروعش) باز مدارید»؛ (وَ لَا تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ).
اشاره به اینکه اگر آنها در نحوه تقسیم اموال و اخذ خراج خواستههای مشروعی داشته باشند آنها را رعایت کنید.
در سومین نهی،آنها را از گرفتن وسایل ضروری زندگی (و به اصطلاح مستثنیات دین) باز میدارد و میفرماید:«و هرگز برای گرفتن خراج از بدهکار، لباس تابستانی یا زمستانی و یا مرکبی که با آن به کارهایشان میرسند و یا بردهای را (که از کمک او برای زندگی بهره میگیرند) به فروش نرسانید»؛ (وَ لَا تَبِیعُنَّ لِلنَّاسِ فِی الْخَرَاجِ کِسْوَةَ شِتَاءٍ وَ لَا صَیْفٍ،وَ لَا دَابَّةً یَعْتَمِلُونَ عَلَیْهَا وَ لَا عَبْداً).
این دستور یکی از احکام کاملاً انسانی اسلام است که اجازه نمیدهد حتی از بدهکاران،ضروریات زندگی آنها را برای ادای دین بستانند،بلکه اگر مال دیگری دارد از آن باید بهره گرفت و اگر ندارد باید به او مهلت داد تا زمانی که قدرت بر ادای دین خود پیدا کند.
در چهارمین نهی میفرماید:«کسی را برای گرفتن درهمی تازیانه نزنید»؛ (وَ لَا تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَکَانِ دِرْهَمٍ).
به بیان دیگر به هنگام اخذ حق بیتالمال هر گونه خشونتی ممنوع است
و تجربه نشان داده که خشونتها نتیجه منفی در ادای دیون دارد و به عکس محبّت و ملاطفت،درآمد بیتالمال را فزونتر میسازد.
تعبیر به«درهم»ممکن است اشاره به اموال کم باشد؛یعنی در جزئیات به مردم سختگیری نکنید.بعضی از شارحان احتمال دادهاند که درهم در اینجا به معنای جنس مال است یعنی برای اخذ اموال مردم را در فشار قرار ندهید.
امام علیه السلام در پنجمین نهی میفرماید:«هرگز به مال احدی از مردم چه مسلمان باشد و چه غیر مسلمانی که در پناه اسلام است،دست نزنید (و آن را به تملک بیتالمال در نیاورید) مگر اینکه اسب یا سلاحی باشد که برای تجاوز به مسلمانان بهکار گرفته میشود (در این صورت میتوانید آن وسایل را مصادره کنید) زیرا برای مسلمان سزاوار نیست که چنین وسایلی را در دست دشمنان اسلام باقی بگذارد تا سبب نیرومندی آنها بر ضد مسلمانان گردد»؛ (وَ لَا تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ،مُصَلٍّ وَ لَا مُعَاهَدٍ(1)
در اینجا منظور همان معنای اول است.
،إِلَّا أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلَاحاً یُعْدَی بِهِ عَلَی أَهْلِ الْإِسْلَامِ،فَإِنَّهُ لَا یَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ أَنْ یَدَعَ ذَلِکَ فِی أَیْدِی أَعْدَاءِ الْإِسْلَامِ،فَیَکُونَ شَوْکَةً عَلَیْهِ).این جمله اشاره به منافقان و افراد نفوذی است که مرکب سواری و سلاحی دارند و آن را در اختیار دشمنان اسلام قرار میدهند در این موارد میتوان این وسایل را از آنان گرفت بی آنکه قیمت آنها پرداخته شود،چرا که پرداخت قیمت باز هم آنها را بر تجدید همان برنامه قوّت و قدرت میدهد.در واقع این دستور نوعی مصادره مشروع است که امام علیه السلام درباره افراد استثنایی اجازه داده است؛ ولی اموال سایر مسلمانان و غیر مسلمانانی که اهل ذمه هستند باید محترم شمرده شود.
1) «معاهد» دو معنا دارد: اهل ذمه و اقلیت های مذهبی که در داخل کشورهای اسلامی به طور مسالمت آمیز با مسلمانان زندگی می کنند، و کفاری که در خارج کشورهای اسلامی هستند و با مسلمانان عهد و پیمان دارند.
درست است که این موضوع ارتباطی به مسأله خراج ندارد ولی در واقع یک وظیفه اضافی است که گاهی عاملان خراج با آن مواجه میشوند و باید انجام دهند.
در فقه اسلامی در باب مکاسب محرّمه بحثی درباره حرمت کمک به ظالمان و نیز بحثی درباره عدم جواز فروش اسلحه به دشمنان اسلام آمده است که با دلایل عام و خاص از این مسأله نهی شده و مفهوم این آیات و روایات این است که اگر سلاح یا مرکبی در دست کسی ببینیم که در آینده نزدیک به دشمنان اسلام سپرده میشود و بر ضد مسلمانان از آن کمک میگیرند باید جلوی آن را گرفت و این همان چیزی است که امام علیه السلام در این دستور بیان فرموده است و به بیان دیگر این کار نوعی نهی از منکر عملی است.
سرانجام در ششمین نهی میفرماید:«هرگز از نصیحت و اندرز به خویشتن (و به یکدیگر) و از خوشرفتاری با سپاهیان و کمک به رعیّت و تقویت دین خدا خودداری مکنید»؛ (وَ لَا تَدَّخِرُوا(1)أَنْفُسَکُمْ نَصِیحَةً،وَ لَا الْجُنْدَ حُسْنَ سِیرَةٍ وَ لَا الرَّعِیَّةَ مَعُونَةً،وَ لَا دِینَ اللّهِ قُوَّةً)(2)
در اینجا امام علیه السلام در یک جمله بهصورت نهی آنها را به چهار امر دستور میدهد.نصیحت و خیرخواهی به یکدیگر،خوشرفتاری با سپاه اسلام، کوشش در راه کمک به رعایا و تلاش در طریق تقویت دین مبین اسلام.با توجّه به اینکه مخاطب در این جمله کارگزاران خراجند روشن میشود که آنها در مسیر انجام مأموریت خود باید مراقب تکالیف دیگری که بر عهده دارند نیز باشند.
1) «تدخروا» از ریشه «ذخیره» گرفته شده که وقتی به باب افتعال می رود ذال آن تبدیل به دال شده و تاء باب افتعال نیز تبدیل به دال شده و در هم ادغام می گردد، بنابراین «لا تدخروا» به معنای ذخیره نکنید است و در اینجا مفهوم دریغ مدارید دارد.
2) در بعضی از روایات، این جمله و ما بعد آن در نامه ای که خطاب به سران لشکر است آمده است (به کتاب صفین نصر بن مزاحم ص ۱۲۵ مراجعه شود و تعبیر به جند (لشکر) تناسب با همین نقل دارد.
بعضی از شارحان در جمله «لَا تَدَّخِرُوا أَنْفُسَکُمْ نَصِیحَةً» انفس را به معنای خویشتن و بعضی به معنای یکدیگر تفسیر کردهاند و معنای دوم مناسبتر بهنظر میرسد.
به یقین اگر کارگزاران خراج این وظایف چهارگانه را انجام دهند یعنی هم یکدیگر را به وظیفه شناسی توصیه کنند و هم برخورد آنها با لشکر اسلام و با رعایا خوب باشد و هم تمام نیّتشان بر تقویت دین خدا استوار گردد،جامعه اسلامی شاهد پیشرفتهای مهمی خواهد بود.
آنگاه امام علیه السلام در پایان این نامه آخرین دستور خویش را به این صورت بیان میکند و میفرماید:«در راه خدا آنچه را بر شما واجب است انجام دهید،زیرا خداوندِ سبحان،از ما و شما خواسته است با تمام توان شکر او را بجا بیاوریم و آیین او را تا آنجا که در قدرت داریم یاری کنیم و هیچ قدرتی (برای انجام این امور) جز به کمک خداوند بزرگ نیست»؛ (وَ أَبْلُوا(1)فِی سَبِیلِ اللّهِ مَا اسْتَوْجَبَ عَلَیْکُمْ،فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اصْطَنَعَ(2)عِنْدَنَا وَ عِنْدَکُمْ أَنْ نَشْکُرَهُ بِجُهْدِنَا،وَ أَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا،وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ).
اشاره به اینکه برای موفقیّت در انجام همه این دستورات تکیه بر خدا کنید و از ذات پاکش یاری بطلبید.
تعبیر به«فان اللّه»؛(با فاء تفریع) اشاره به این است که انجام این امور همه نوعی شکر نعمتهای خداست و ما در برابر الطاف پروردگار مدیون هستیم که این وظایف را انجام دهیم.
1) «ابلوا» (از باب افعال) به معنای تلاش و کوشش کردن برای انجام چیزی است و گاه به معنای امتحان کردن یا فرسوده ساختن نیز آمده است و در اینجا معنای اول اراده شده است.
2) «اصطنع» از ریشه «اصطناع» به معنای طلب کردن و خواستن چیزی است و گاه به معنای ساختن و پرورش دادن آمده و در اینجا همان معنای اول منظور است.
و من کتاب له علیه السلام
إلی أمَراءِ الْبِلاد فی مَعْنَی الصَّلاةِ
از نامهها امام علیه السلام
به فرمانداران شهرها درباره معنای نماز (و بخشی از احکام آن) است.(1)
در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است که این نامه را ابو منصور ثعالبی که از معاصران مرحوم سید رضی است در باب سوم از کتابش به نام الاعجاز والایجاز آورده است با تفاوت قابل ملاحظه ای که صاحب مصادر تفاوت ها را ذکر کرده و در مجموع نتیجه میگیرد که ثعالبی (قطعا این نامه را از نهج البلاغه سید رضی نگرفته است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۹۰).
چنانکه در عنوان نامه آمده است،مخاطب آن امیران بلادند،زیرا آنها ناظر به امور دینی و هم دنیوی مردم بودند،افزون بر اینکه امامت جمعه و جماعت را نیز بر عهده داشتند.محتوای نامه در واقع بیانگر دو چیز است:یکی اوقات دقیق نمازهای پنجگانه که هر کدام را باید در چه وقتی ادا کرد و دیگر اینکه امام جماعت باید ضعیفترین مأمومین را در نظر بگیرد ومتناسب با توان او نماز بخواند.
1) ١. سند نامه:
أَمَّا بَعْدُ،فَصَلُّوا بِالنَّاسِ الظُّهْرَ حَتَّی تَفِیءَ الشَّمْسُ مِنْ مَرْبِضِ الْعَنْزِ، وَصَلُّوا بِهِمُ الْعَصْرَ وَالشَّمْسُ بَیْضَاءُ حَیَّةٌ فِی عُضْوٍ مِنَ النَّهَارِ حِینَ یُسَارُ فِیهَا فَرْسَخَانِ،وَصَلُّوا بِهِمُ الْمَغْرِبَ حِینَ یُفْطِرُ الصَّائِمُ،وَیَدْفَعُ الْحَاجُّ إِلَی مِنًی،وَصَلُّوا بِهِمُ الْعِشَاءَ حِینَ یَتَوَارَی الشَّفَقُ إِلَی ثُلُثِ اللَّیْلِ،وَصَلُّوا بِهِمُ الْغَدَاةَ وَالرَّجُلُ یَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ،وَصَلُّوا بِهِمْ صَلَاةَ أَضْعَفِهِمْ وَلَا تَکُونُوا فَتَّانِینَ.
ترجمه
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) نماز ظهر را هنگامی با مردم بخوانید (که خورشید از دایره نصف النهار گذشته باشد) تا زمانی که خورشید به اندازه خوابگاه یک بز از آن دور شده باشد،و نماز عصر را هنگامی برای آنها بجای آورید که خورشید هنوز در بخشی از روز روشن و زنده است (یعنی هنوز به زردی نگراییده) بهگونهای که میتوان تا غروب آفتاب دو فرسخ راه را طی کرد و نماز مغرب را برای آنها هنگامی بخوانید که روزه دار افطار میکند و حاجی از عرفات (به سوی مشعر و سپس از آنجا) به سوی منی حرکت میکند و نماز عشا را از وقتی که شفق پنهان میگردد تا ثلث شب با آنان (مردم) بجا آورید و نماز صبح را هنگامی با آنها بخوانید که انسان میتواند صورت رفیقش را ببیند و او را بشناسد و باید آنگونه با آنها نماز بخوانید که ضعیفترین مأمومین میتوانند بخوانند و هرگز فتنهگر نباشید.(که با طول دادن نماز و دعاهای آن گروهی را بفریبید و گروه دیگری را به زحمت بیفکنید).
آداب و اوقات نماز
همان گونه که در بالا اشاره شد،امام علیه السلام در این نامه که مخاطب آن امیران بلادند همان امیرانی که امام جمعه و جماعت نیز بودند،اوقات نماز را برای آنها شرح میدهد.
ابتدا از نماز ظهر شروع میکند و میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) نماز ظهر را هنگامی با مردم بخوانید (که خورشید از دایره نصف النهار گذشته باشد) تا زمانی که خورشید به اندازه خوابگاه یک بز از آن دور شده باشد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَصَلُّوا بِالنَّاسِ الظُّهْرَ حَتَّی تَفِیءَ(1)الشَّمْسُ مِنْ مَرْبِضِ(2)الْعَنْزِ(3)).
هر گاه«حتی»را اشاره به پایان وقت فضیلت ظهر بدانیم آنگونه که ظاهر تعبیر به«حتی»است مفهومش این است که امام علیه السلام تنها پایان وقت فضیلت ظهر را بیان فرموده که در بعضی از روایات به اندازه ذراع تعیین شده و ذراع با محلی که یک بز هنگام خوابیدن روی زمین اشغال میکند (البته از عرض نه از طول) چندان تفاوتی ندارد و اگر«حتی»را به معنای حین(4)که ظاهر در آغاز وقت فضیلت است تفسیر کنیم مفهومش این میشود که از اوّل زوال تا هنگامی که سایه شاخص (سایهای که از لحظه زوال ظهر حاصل میشود) به اندازه یک ذراع شود نماز ظهر را میتوان تأخیر انداخت یا برای خواندن نافله یا برای اجتماع مردم جهت نماز جماعت.
1) «تَفِیء» از ریشه «فیء» به معنای بازگشت گرفته شده است.
2) «مَرْبِضِ» از ریشه «ربض» بر وزن «نبض» به معنای به سینه نشستن حیوان است و از آنجا که حیوانات این کار را غالبا در آغل می کنند، مربض به معنای آغل و محل استراحت گوسفند و بز آمده است.
3) «عنز» به معنای بز ماده است و معز به معنای هرگونه بز و گاه به معنای حیوانی است که دارای مو (نه پشم) و دم کوتاه است.
4) در بعضی از نسخه های نهج البلاغه به جای «حتی حین آمده است. مانند کتاب اختیار مصباح السالکین، ص ۵۳۹ و کتاب حدائق الحقائق، ج ۲، ص ۵۱۷.
البته ابتدای وقت نماز ظهر منهای این امور همان است که قرآن مجید با صراحت بیان کرده: ««أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» ؛نماز را از زوال خورشید (هنگام ظهر) بجای آور».(1)
سپس امام علیه السلام به بیان آخر وقت فضیلت نماز عصر میپردازد و میفرماید:
«و نماز عصر را هنگامی برای آنها بجای آورید که خورشید هنوز در بخشی از روز روشن و زنده است (یعنی هنوز به زردی نگراییده) بگونهای که میتوان تا غروب آفتاب دو فرسخ راه را طی کرد»؛ (وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعَصْرَ وَ الشَّمْسُ بَیْضَاءُ حَیَّةٌ فِی عُضْوٍ مِنَ النَّهَارِ حِینَ یُسَارُ فِیهَا فَرْسَخَانِ).
در مورد وقت نماز عصر میان فقهای اهل سنّت اختلاف بسیار است که در کتب فقهی آمده؛ولی معروف میان علمای شیعه این است که آغاز وقت فضیلت نماز ظهر ابتدای زوال خورشید از دایره نصف النهار است (البته پس از مقدار وقت لازم برای خواندن نافله ظهر) و پایان آن زمانی است که سایه شاخص (سایهای که بعد از زوال اضافه میشود) به اندازه خود شاخص شود سپس وقت فضیلت برای نماز عصر شروع میشود و تا زمانی که سایه شاخص به دو برابر خود برسد ادامه دارد.(البته بلندی و کوتاهی شاخصها در این مسأله تفاوتی ندارد).
آنچه امام علیه السلام در جمله بالا بیان فرموده اشاره به پایان وقت فضیلت نماز عصر است و آنچه در میان فقهای ما معروف است چندان تفاوتی با آن ندارد.
در مرحله سوم اشاره به وقت نماز مغرب کرده میفرماید:«و نماز مغرب را برای آنها هنگامی بخوانید که روزه دار افطار میکند و حاجی از عرفات (به سوی مشعر و سپس از آنجا) به سوی منی حرکت میکند»؛ (وَ صَلُّوا بِهِمُ الْمَغْرِبَ حِینَ یُفْطِرُ الصَّائِمُ،وَ یَدْفَعُ الْحَاجُّ إِلَی مِنًی).
1) اسراء، آیه ۷۸.
از آنجا که افطار روزه دار و حرکت حجاج از عرفات در نظر عامه مردم روشن بود که با غروب آفتاب این حرکت شروع میشده،امام علیه السلام همان را مقیاس قرار داده است.
تأخیر انداختن نماز مغرب و افطار تا زمانی که حمره مشرقیه از بالای سر بگذرد در واقع نوعی احتیاط است و وقت،همان غروب آفتاب است.(البته به اعتقاد ما و جمعی از فقهای اهلبیت).
اینجا امام علیه السلام در واقع به آنچه میان توده مسلمانان معروف و مشهور بوده که روزه دار چه زمانی افطار میکند و حاجیان کی از عرفات کوچ میکنند اکتفا فرموده است.
در مرحله چهارم اشاره به وقت عشا کرده میفرماید:«و نماز عشا را از وقتی که شفق پنهان میگردد تا ثلث شب با آنان (مردم) بجا آورید»؛ (وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعِشَاءَ حِینَ یَتَوَارَی الشَّفَقُ إِلَی ثُلُثِ اللَّیْلِ).
باید دید که منظور از شفق در اینجا حمره مغربیه (شعاع سرخ رنگی که در طرف مغرب بعد از پنهان شدن خورشید پیدا میشود) است و یا سفیدی شفافی که پس از پنهان شدن آن شعاع سرخ رنگ تا مدتی باقی مانده است.هر دو احتمال در تفسیر کلام امام علیه السلام هست،زیرا شفق به هر دو گفته میشود؛ولی در میان علمای شیعه معنای اوّل مشهورتر است و امروزه در میان اهل سنّت،معنای دوم غالباً ملاک عمل است،هرچند فقهای چهارگانه آنها با هم کاملاً اختلاف دارند.
در مرحله آخر و پنجم اشاره به آغاز وقت نماز صبح کرده میفرماید:«و نماز صبح را هنگامی با آنها بخوانید که انسان میتواند صورت رفیقش را ببیند و او را بشناسد»؛ (وَ صَلُّوا بِهِمُ الْغَدَاةَ وَ الرَّجُلُ یَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ).
البته آنچه از آیات قرآن مجید استفاده میشود و مشهور و معروف در میان
فقهاست این است که آغاز نماز صبح زمانی است که صبح صادق یعنی سپیده گسترده در کنار افق طلوع میکند.در این مسأله میان مسلمانان اتفاق نظر وجود دارد؛ولی از آنجا که در درون شهرها برخاستن و به بیرون شهر و یا پشت بام رفتن و نگاه به بیرون نمودن کار آسانی نیست،امام علیه السلام معیار آسانتری بیان فرموده و آن اینکه هوا کمی روشن شود به اندازهای که انسان شخصی را که در کنارش نشسته ببیند و بشناسد.بهعلاوه برای حضور مردم در جماعت مقدار زمان بیشتری لازم است که با آنچه امام علیه السلام فرموده کاملاً تطبیق میکند.
در پایان این دستور العمل میفرماید:«و باید آنگونه با آنها نماز بخوانید که ضعیفترین مأمومین میتوانند بخوانند و هرگز فتنهگر نباشید (که با طول دادن نماز و دعاهای آن گروهی را بفریبید و گروه دیگری را به زحمت بیفکنید)»؛ (وَ صَلُّوا بِهِمْ صَلَاةَ أَضْعَفِهِمْ وَ لَا تَکُونُوا فَتَّانِینَ).
اهمّیّت این موضوع تا آن حد است که در حدیثی امیرمؤمنان علی علیه السلام میگوید:«آخرین توصیهای که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به من فرمود این بود:
«إِذَا صَلَّیْتَ فَصَلِّ صَلَاةَ أَضْعَفِ مَنْ خَلْفَکَ؛ هنگامی که نماز میخوانی همچون ضعیفترین کسانی که پشت سر تو هستند نماز بخوان».(1)
هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مرا (برای نشر اسلام) به یمن فرستاد سؤال کردم چگونه با آنها نماز بخوانم به من فرمود:
«صَلِّ بِهِمْ کَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَکُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیما».(2)
همین معنا در نامه بعد که عهدنامه مالک اشتر است نیز آمده که علی علیه السلام به مالک نیز همینگونه توصیه کرد.
«فتّان»از ریشه فتنه در اصل به معنای قرار دادن طلا در کوره است تا
ناخالصیهای آن گرفته و خالص از ناخالص شناخته شود.به همین مناسبت در معانی مختلفی بهکار میرود از جمله آزمایش،فریب دادن،بلا و عذاب و شکنجه نمودن و ناراحت ساختن و در عبارت امام علیه السلام معنای اخیر مناسبتر است و معنای فریب دادن نیز بعید نیست و جمع میان هر دو نیز ممکن است.
البته مفهوم این سخن این نیست که آنچنان نماز را سریع بخوانند که به ارکان نماز و واجبات آن صدمه بزند و یا بر اثر سرعت و شتاب،ضعیفان نتوانند خود را به رکوع و سجود و قیام و قعود نماز برسانند که در روایات به آن هم اشاره شده از جمله در عهد نامه مالک اشتر آمده است که قبل از این دستور فرمود:
«فَلَا تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَیِّعاً؛ نه آنگونه نماز را طولانی کن که مایه فرار مردم شود و نه آنطور سریع بخوان که باعث ضایع شدن نماز گردد».آری در هر چیز رعایت اعتدال لازم است.
این نکته نیز قابل توجّه است که این دستور گرچه در مورد خصوص نماز وارد شده؛ولی میتوان مفهوم آن را به سایر عبادات،بلکه تمام برنامههای اجتماعی گسترش داد که باید برنامههای اسلامی در تمام زمینههای عبادی، اجتماعی،سیاسی و اخلاقی آنگونه پیاده شود که نه بار مردم را سنگین کند و مایه فرار آنها از دین شود و نه آنچنان باشد که بر اثر شتابزدگی بیمحتوا گردد.
همچنین شایسته است خطبای محترم ائمه جمعه و همچنین گردانندگان مجالس دعا و توسل و عزاداری این اصل را بهکار بندند؛نه چنان خطبهها و منابر و ادعیه و عزاداریها با سرعت انجام گیرد که روح آن گرفته شود و نه آنچنان با تأخیر که باعث خستگی و بیزاری گردد.
انجام نمازهای پنجگانه در سه وقت
میدانیم در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و همچنین در اعصار معصومان علیهم السلام نمازها
غالباً بهصورت جداگانه و در پنج وقت فضیلت انجام میشده و امروز هم اگر در پنج وقت بخوانیم بهتر است؛ولی با این حال پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در سفرها و در مواقع گرمای شدید و سرمای شدید و باران اجازه جمع میان نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را بی آنکه عذر خاصی در میان باشد (مانند گرمای شدید و سرمای شدید و باران) میداد.افزون بر این بارها در زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد که بدون هیچ عذری جمع میان دو نماز کرد و فرمود:میخواهم رخصتی برای امت من باشد تا اگر مایل به جمع باشند بتوانند از این رخصت استفاده کنند.
ولی متأسفانه جمع عظیمی از اهل سنّت اصرار دارند که نمازها همچنان جدا خوانده شود و این مسأله مشکلات زیادی مخصوصاً در عصر ما ایجاد کرده است.زیرا زندگی مردم دگرگون شده،وضع بسیاری از کارگران در کارخانهها و کارمندان در ادارات مخصوصاً محصلان و دانشجویان در کلاس درس به گونهای است که نمیتوانند به آسانی نمازها را در پنج وقت بجا آورند و همین امر سبب شده که بسیاری از آنها نماز را ترک کنند.
به یقین اسلام دین رحمت است و به مقتضای حدیث معروف نبوی:
«بُعِثْتُ إلَی الشَّریعَةِ السَّمْحَةِ السَّهْلَةِ؛ من به شریعت سهل و آسانی مبعوث شدم»برای این اشخاص راه حلی باز گذارده است تا نه گرفتار ترک نماز شوند و نه گرفتار دشواری و مشقت فراوان.
تعجب این است که در منابع معروف اهل سنّت مانند صحیح مسلم ، صحیح بخاری ، سنن ترمذی ، موطأ مالک ، مسند احمد ، سنن نسائی ، مصنف عبدالرزاق و کتب دیگر که همه از منابع مشهور و شناخته شده آنهاست حدود سی روایت درباره جمع میان نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشا بدون سفر و مطر (باران) و خوف ضرر نقل شده که این برادران همه آنها را نادیده گرفته و کار را بر خود
و مخصوصاً بر جوانان بسیار سخت و مشکل کردهاند.
این روایات عمدتا به پنج راوی معروف بر میگردد:
1.ابن عباس
2.جابر بن عبداللّه انصاری
3.ابوایوب انصاری
4.عبداللّه بن عمر
5.ابو هریره
که ذیلاً به بخشی از آن اشاره میشود.
1.سعید بن جبیر از ابن عباس نقل میکند که
«صَلّی رَسُولُ اللّهِ الظُّهْرَ وَ الْعَصْرَ جَمیعاً بِالْمَدینَةِ فِی غَیْرِ خَوْفٍ وَ لا سَفَرٍ؛ رسول خدا نماز ظهر و عصر را در مدینه با هم بجا آورد در حالی که نه ترسی (از دشمن) در کار بود و نه سفری»ابو زبیر میگوید:از سعید بن جبیر پرسیدم:چرا پیامبر این کار را کرد؟ سعید گفت:من نیز همین سؤال را از ابن عباس پرسیدم در جواب من گفت:
«ارادَ انْ لا یَحْرِجَ أحَداً مِنْ أُمَّتِهِ؛ پیغمبر میخواست هیچ کس از امتش به زحمت نیفتد».(1)
2.جابر بن زید میگوید:ابن عباس گفت:
«صلّی النَّبیَّ سَبْعاً جَمیعاً وَ ثَمانِیاً جَمِیعاً؛ پیغمبر اکرم هفت رکعت با هم (اشاره به جمع میان نماز مغرب و عشاست) و هشت رکعت با هم (اشاره به جمع میان نماز ظهر و عصر است) بجا آورد».(2)
3.در مصنف عبد الرزاق آمده است که عبد اللّه بن عمر میگوید:
«جَمَعَ رَسُولُ اللّهِ مُقیماً غَیرَ مُسافِرٍ بَیْنَ الظُّهْرِ وَالعَصْرِ وَالْمَغْرِبِ فَقالَ رَجُلٌ لِابْنِ عُمَرَ:لِمَ تَرَی النبیُ فِعْلَ ذلِکَ؟ قالَ:لأنْ لا یَحرِجَ أُمَّتَهُ إنْ جَمَعَ رَجُلٌ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حالی که
مسافر نبود ظهر و عصر را با هم خواند و همچنین مغرب (و عشا را) کسی از ابن عمر پرسید:فکر میکنی چرا پیامبر این کار را کرد؟ در پاسخ گفت:برای اینکه اگر کسی از امت میان این دو جمع کند به زحمت نیفتد (و مورد ایراد واقع نشود)».(1)
4.عبداللّه مسعود نقل میکند:
«جَمَعَ رَسُولُ اللّهِ بَینَ الأولی وَالْعَصْرِ وَالْمَغْرِبِ وَالْعِشاءِ فَقیلَ لَهُ صلی الله علیه و آله فَقالَ:صَنَعْتُهُ لِأنْ لا تَکُونَ أمَّتی فِی حَرَجٍ؛ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میان نماز ظهر و عصر و نیز مغرب و عشا را جمع کرد کسی از علت آن از حضرت سؤال کرد فرمود:من این کار را کردم که امّت من در زحمت نباشد».(2)
5.ابو هریره نیز میگوید:
«جَمَعَ رَسُولُ اللّهِ بَیْنَ الصَّلاتَیْنِ فِی الْمَدینَةِ مِنْ غَیْرِ خَوْفٍ؛ رسول خدا در مدینه میان دو نماز بدون ترس (از دشمن) جمع کرد».(3)
البته همانگونه که گفتیم روایات،بیش از اینهاست و عصاره همه این است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در بعضی از مواضع نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشا را با هم میخواند در حالی که مشکل خاصی مانند باران یا سفر یا ترس از دشمن وجود نداشت و هدف آن حضرت توسعه بر امت و رفع عسر و حرج بود.آیا با این حال سزاوار است بعضی اشکالتراشی کنند و بگویند اینها مربوط به موارد اضطراری بوده است؟ چرا چشم خود را به روی حقایق ببنیدیم و پیشداوریهای خود را بر گفتار صریح رسول خدا صلی الله علیه و آله مقدم بشمریم و کار را بر امّت مشکل کنیم؟ آنجا که خدا و رسولش بخشیدهاند چرا متعصبان امّت نمیبخشند؟ چرا نمیخواهند جوانان مسلمان در هر حال و در همه جا در داخل کشورهای اسلامی و خارج آن در دانشگاهها و ادارات و کارخانهها و بازارها به مهمترین وظیفه اسلامی؛یعنی نمازهای یومیّه عمل کنند؟
ما عقیده داریم اسلام برای هر زمان و هر مکان تا پایان دنیاست.به یقین پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با نظر وسیعش همه مسلمانان جهان را در تمام اعصار و قرون میدیده و میدانسته است که اگر همه را مقید به نماز در پنج وقت معین کنند کار بر امّت مشکل میشود و گروهی تارک الصلاة خواهند شد،لذا از طرف خداوند مأموریت پیدا کرد بر امّت خود منّت نهد و کار را وسعت بخشد.
قابل توجّه اینکه فخر رازی در تفسیر آیه «أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلی غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُوداً»(1)با صراحت میگوید:آنچه در این آیه آمده است برای نماز سه وقت بیان کرده:وقت زوال،وقت اوّل مغرب و وقت فجر و این اقتضا میکند که زوال وقت ظهر و عصر باشد،بنابراین وقت مشترک بین دو نماز میشود و اوّل مغرب وقت نماز مغرب و عشا باشد و وقت مشترک بین این دو نماز گردد و لازمه آن جواز جمع میان ظهر و عصر و میان مغرب و عشاست.
فخر رازی تفسیر آیه را به خوبی بیان میکند؛ولی بعد میگوید:چون دلیل داریم جمع میان دو نماز بدون عذر و بدون سفر جایز نیست،بنابراین آیه را محدود به حال عذر میکنیم.(2)این را میگویند اجتهاد در مقابل نص.
البته همانگونه که در آغاز این بحث گفتیم رعایت وقت فضیلت و جدا ساختن نمازها در این اوقات سنّت است و اولی،هرچند جمع میان این دو نیز رخصت است و به همین دلیل امام علیه السلام اوقات نمازهای پنجگانه را بهصورت جداگانه از یکدیگر بیان فرموده است.
و من کتاب له علیه السلام
کَتَبَهُ لِلْأشْتَرِ النَّخَعی لَمّا وَلّاهُ عَلی مِصْرَ وَأعمالِها حینَ اضْطَرَبَ أمْرُ
أمیرِها مُحَمَّدُ بنُ أبی بَکْرٍ وَهُوَ أطْوَلُ عَهْدٍ کَتَبَهُ وأجْمَعُهُ لِلْمَحاسِنِ
از نامههای امام علیه السلام
برای مالک اشتر نخعی است هنگامی که او را فرماندار مصر و بخشهای مختلف آن قرار داد و این در زمانی بود که وضع زمامدار مصر،محمّدبنابیبکر متزلزل شده بود.این فرمان (فرمان معروف مالک اشتر) طولانیترین و جامعترین فرمانی است که امام علیه السلام مرقوم داشته است.(1)
این عهدنامه مشهور تر و معروف تر از آن است که نیاز به ذکر سندی داشته باشد هر چند آن را در کتب زیادی که قبل از سید رضی و بعد از او نگاشته اند ذکر کرده اند و در واقع شهرت آن بالاتر از آن است که نیاز به شرح مدارک داشته باشد.
ولی نویسنده مصادر نهج البلاغه تصریح می کند که قبل از سید رضی جمعی از بزرگان مانند: حسن بن علی بن شعبه توفای 332 در تحف العقول و قاضی نعمان مصری متوفای 367 در کتاب دعائم الاسلام و بعد از سید رضی نجاشی رجالی معروف در کتاب فهرست در شرح حال اصبغ بن نباته آن را آورده و همچنین شیخ طوسی در کتاب فهرست و نویری در نهایه العرب با اختلاف و ابن عساکر متوفای 571 در تاریخ مدینه دمشق بخش هایی از آن را ذکر کرده است.
شایان ذکر است که شرح های بسیار زیادی بر این عهدنامه نوشته شده از جمله :
1.آداب الملوک نظام العلماء 2.اساس السیاسه از واعظ معروف شیخ محمد کجوری ملقب به سلطان المتکلمین 3.التحفه السلیمانیه از سید ماجد بحرانی متوفای بعد از 1097. 4.الراعی و الرعیه نوشته استاد توفیق الفکیکی ۵. السیاسة العلویة نوشته عبدالواحد آل مظفر ۶. شرح عهد امیرالمؤمنین از محمد باقر بن صالح قزوینی ۷. شرح عهد امیرالمؤمنین از علامہ مجلسی متوفای ۱۱۱۱. ۸. شرح عهد امیرالمؤمنین از میرزا حسن بن سید علی قزوینی متوفای ۹۱۳۵۸. شرح عهد امیرالمؤمنین از میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی ۱۰. شرح عهد امیرالمؤمنین از شیخ هادی بن محمد حسین القائینی ۱۱. شرح الفاضل ۱۲. فرمان مبارک از جواد ۱۳. نصایح الملوک از مولی ابی الحسن العاملی ۱۴. مقتبس السیاسة وسیاج الرئاسة ۱۵. القانون الأکبر فی شرح عهد الامام للاشتر از سید مهدی السویج ۱۶. مع الامام علی فی عهده لمالک الأشتر از علامه الشیخ محمد باقر الناصری (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۲۶) و شروح فراوان دیگر که در عصر ما نیز ادامه دارد و به طوری که در اخبار آمده این عهدنامه به زبان های مختلف ترجمه شده و در سازمان ملل متحد به عنوان یک سند در میان نمایندگان کشورهای جهان نشر شده است.
1) 1.سند عهدنامه:
پنجاه نکته مهم در یک فرمان
برای پی بردن به اهمّیّت این عهدنامه-پیش از آنکه محتوای آن در یک نگاه بررسی شود-توجّه به نکات زیر لازم است:
این نامه طولانیترین و پرمحتواترین نامههای نهجالبلاغه است که آیین کشورداری را از تمام جهات بررسی کرده و اصولی پایدار که هرگز کهنه نمیشود در آن ترسیم شده است.
1.قابل توجّه اینکه ابن ابیالحدید در ذیل خطبه کوتاه 68 (در شرح خود خطبه 67) از ابراهیم ثقفی نویسنده الغارات نامهای نسبتاً مفصل و طولانی نقل میکند که علی علیه السلام بهعنوان برنامهای اخلاقی جهت تهذیب نفوس و پرورش روح و تقوا برای محمد بن ابی بکر نوشته است و در ذیل آن از همان مورخ (صاحب الغارات) نقل میکند که محمّدبنابیبکر این نامه را در مصر پیوسته با خود داشت و در آن نگاه میکرد و به آداب آن متأدّب میشد.هنگامی که عمرو عاص بر او مسلط شد و او را شهید کرد تمام نامههای محمّد را گرفت و برای معاویه فرستاد.معاویه در این نامه پیوسته نگاه میکرد و شگفتزده میشد.
سپس میگوید:ولید بن عقبه (برادر مادری عثمان همان کسی که قرآن،در آیه «ان جاءکم فاسق..».او را فاسق نامیده است) در آنجا نزد معاویه حاضر بود.
هنگامی که شگفتی او را از این نامه ملاحظه کرد به معاویه گفت دستور ده تا این احادیث را بسوزانند.معاویه گفت:چقدر اشتباه میکنی.ولید گفت:آیا این صحیح است که مردم بدانند احادیث ابو تراب (علی بن ابی طالب) نزد توست و از آن درس میآموزی؟ معاویه گفت:وای بر تو به من میگویی علم و دانشی مثل این را بسوزانم به خدا سوگند مطالب علمی جامعتر و استوارتر از این تا کنون نشنیدهام.
این عهدنامه سرانجام در خزائن بنیامیّه باقی ماند ولی هیچ کس آن را افشا نمیکرد تا زمانی که عمربنعبدالعزیز به حکومت رسید و آن را منتشر ساخت و جامعه اسلامی از آن بهرهمند شدند.(1)
گفتنی است که ابن ابیالحدید پس از ذکر این سخن از نویسنده الغارات میگوید:سزوارتر این است که بگوییم نامهای که معاویه پیوسته به آن نگاه میکرد و تعجّب مینمود و بر طبق آن حکم میکرد همان عهدنامهای است که علی علیه السلام به مالک اشتر نوشته بود،زیرا مردم آداب و قضایا و احکام و سیاست را از آن آموختند (ولی نامه محمد بن ابی بکر تنها متضمّن بحثهایی اخلاقی بود) و باید گفت این عهدنامه هنگامی که معاویه مالک اشتر را مسموم ساخت و پیش از رسیدن به مصر شهید شد بهوسیله ایادی او به معاویه منتقل گشت.وی پیوسته در آن مینگریست و شگفت زده میشد و مثل چنین عهدنامهای است که باید در خزائن سلاطین نگاهداری شود.
به این ترتیب ابن ابیالحدید بر این اعتقاد است که آن نامه تاریخی فوقالعاده که معاویه پیوسته از آن بهره میگرفت ولی افشا نمیکرد و سرانجام بهوسیله عمربنعبدالعزیز کشف و افشا شد همین عهدنامه مالک بوده است.
ما هم نظریه ابن ابیالحدید را کاملاً تأیید میکنیم،زیرا قراین و شواهد
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۶، ص ۷۲.
مختلف بر آن گواهی میدهد.
2.نویسنده معروف مسیحی جورج جرداق در کتاب خود به نام الامام علی صوت العدالة الانسانیة مینویسد:بسیار مشکل است که انسان اختلافی در میان این عهدنامه و اعلامیّه جهانی حقوق بشر بیابد،بلکه تمام نکات اساسی موجود در این اعلامیه در عهدنامه امام علیه السلام دیده میشود.اضافه بر این در عهدنامه امام چیزی است که در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیست و آن عواطف عمیق انسانی است که بر تمام این نامه سایه افکنده است.(1)
باید توجّه داشت که اعلامیه جهانی حقوق بشر بیش از هزار و سیصد سال بعد از این عهدنامه،آن هم به کمک گروهی از متفکران از سراسر جهان تدوین شده ولی در عین حال هنوز نقایصی دارد و نقیصه مهم آن خالی بودن از مسائل معنوی و ارزشهای والای انسانی است.
3.برای پی بردن به اهمّیّت این نامه لازم است اشارهای به موقعیّت محل مأموریت مالک اشتر؛یعنی سرزمین مصر داشته باشیم.
مورخان تقریباً اتفاق دارند که خاستگاه تمدن بشری،منطقه مشرقزمین و از جمله سرزمین مصر بوده است که در چندین هزار سال قبل،پیش از آنکه دیگر نقاط وارد تمدن شوند آنها پایههای تمدن بشری را گذاردند تا آنجا که«ویل دورانت»این منطقه را گهواره تمدن بشری نام میگذارد و در واقع چنین است و به همین دلیل پیامبران بزرگ الهی که پایهگذاران تمدن مادی و معنوی بودهاند نیز همگی از این منطقه برخاستند سپس پیام دعوت آنها به دیگر نقاط عالم منتقل شد.
مورخ مزبور در جلد اوّل تاریخ تمدّن معروف خود دهها صفحه درباره تمدن مصر باستان سخن میگوید.آثار مهمی که از آن زمان باقی مانده و هزاران سال
1) مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۲۵
است علی رغم دگرگونیهای اعصار و قرون همچنان پابرجاست نیز نشانه دیگری از این تمدن کهن است.
مصر یکی از کانونهای مهم علم و دانش بشری بود و مخصوصاً شهر اسکندریه بر اساس مدارک تاریخی یکی از مهمترینِ آنها بهشمار میرفت.مردم مصر نه تنها علوم یونانیان را اقتباس کردند،بلکه خود علوم فراوان دیگری بر آن افزودند.در واقع مصر در حکومت اسلامی استان محسوب نمیشد،بلکه کشوری بزرگ و پهناور با مردمی هوشیار و تمدنی آشکار بود.
مصر در سال 19 هجری در زمان خلافت خلیفه دوم بهوسیله لشکر اسلام فتح شد و از آن زمان مصریان زیر پرچم اسلام قرار گرفتند و به سرعت-مانند ایرانیان-این آیین جدید را که دارای فرهنگ قوی و نشانههای حقانیّت روشن بود پذیرا شدند؛اما متأسفانه بعضی حاکمان ظالم از طرف خلفا به زمامداری مصر برگزیده شدند.از جمله در زمان عثمان،عبداللّه بن ابیسرح(1)زمامدار مصر بود که ظلم و ستم او بر مردم مصر سبب شورش آنها گشت و چنان که میدانیم دامنه این شورش به مدینه کشیده شد و خطای بزرگ خلیفه سوم به این شورش دامن زد،آنجا که فرمان عزل عبد اللّه را نوشت و به دست شورشیان داد تا به مصر برگردند و همراه آن نامه دیگری با شخص دیگر برای عبد اللّه فرستاد که هنگامی که شورشیان به مصر بازگشتند همه آنها را گردن بزند.این نامه بهدست آنها افتاد و از وسط راه بازگشتند و غائله قتل عثمان فراهم شد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام برای جبران خطاهای گذشته نخست محمّد بن ابیبکر را برای حکومت مصر فرستاد و چون در عمل ثابت شد که او توان کشیدن این بار سنگین را ندارد،امام علیه السلام شخص توانا و قدرتمندی همچون مالک را برای این
1) درباره پیشینه عبد الله ابی سرح - برادر رضاعی عثمان - در اسلام، شرحی در ذیل نامه ۳۸ در جلد نهم همین کتاب نوشته ایم.
مأموریت برگزید و با همین نامه مورد بحث او را برای سامان بخشیدن به اوضاع این کشور پهناور به سوی مصر فرستاد و افسوس که جنایت معاویه نگذاشت این برنامه به انجام رسد و مردم مصر نفس راحتی بکشند.
به هر حال این عهدنامه در یک نگاه اجمالی از بخشهای متعدّدی تشکیل شده است که ممکن است آن را از یک نظر به پنجاه بخش تقسیم کرد.
1.در بخش اوّل امام علیه السلام هدف اصلی اعزام مالک را به مصر در چهار چیز خلاصه کرده است:رسیدگی کامل به جمعآوری خراج و پیکار با دشمنان این سرزمین و اصلاح اهل آن و عمران و آبادی این سرزمین.
2.تأکید بر رعایت تقوا پیش از هر چیز و اهمّیّت نقش آن در زندگی انسان.
3.مبارزه با هوای نفس.
4.توجّه دادن مالک به موقعیّت محلّ مأموریت او.
5.توصیه به ذخیره عمل صالح و اجتناب از بخل.
6.تلاش و کوشش برای جلب رضایت رعایا و تودههای ملّت.
7.نهی از سرکشی در برابر فرمانهای الهی.
8.راه مبارزه با کبر و غرور ناشی از مقام.
9.رعایت عدل و انصاف در هر حال و پرهیز از هرگونه ظلم و ستم که سبب تغییر نعمتها میشود.
10.باید محبوبترین امور آن شمرده شود که جلب رضایت عامه مردم کند نه خواص.
11.برحذر بودن از وسوسههای عیبجویان و سخنچینان و تلاش در عیبپوشی مردم.
12.لزوم مشورت در کارها و برحذر بودن از مشورت با افراد بخیل و ترسو
و دنیاپرست.
13.کنار گذاردن سردمداران حکومتهای ستمگر پیشین و به عکس ارتباط داشتن با اهل ورع و صداقت و ایمان.
14.تشویق نیکوکاران و سرزنش و کیفر بدکاران.
15.جلب حسن ظن مردم از طریق احسان و نیکی و سبک کردن بار هزینهها.
16.احترام به آداب و رسوم نیک پیشین.
17.تداوم نشست و مشورت با علما و خردمندان.
18.تقسیم رعایا به گروههای مختلف و رسیدگی به هر کدام طبق نیازها و موقعیّتها.
19.نهایت تأکید بر رعایت حال قشر محروم.
20.ویژگیهای فرماندهان نظامی و افسران لشکر.
21.توجّه خاص به سوابق اشخاص و خاندانهای خوشنام و صالح.
22.ویژگیهای فرماندهان ارشد.
23.تأکید بر اصل عدالت که مایه روشنی چشم زمامداران است.
24.ستایش از کارهای خوب نیکوکاران تا انگیزهای برای همگان در کار نیک گردد.
25.سنجش ارزش کار هرکس بدون توجّه به موقعیّت اجتماعی او.
26.مراجعه به کتاب و سنّت در حل مشکلات و استنباط احکام.
27.شرایط قضات و صفات لازم در آنها.
28.زیر نظر داشتن احکام قضایی قضات و تأمین کامل هزینههای زندگی آنها برای جلوگیری از ابتلا به رشوهخواری.
29.بیان معیار در انتخاب فرمانداران بلاد و پرداختن حقوق کافی به آنان و گماردن عیون (مأموران اطّلاعاتی) بر کارهای آنها.
30.سامان بخشیدن به وضع خراج و مالیات و توجّه به عمران و آبادی بیش از توجّه به جمعآوری خراج.
31.ویژگیهای مربوط به دبیران و مسئولان اسناد و منشیان خاص و تقسیم کار در میان آنها بهطور دقیق.
32.رسیدگی کامل به وضع تجار و صنعتگران و آنهایی که برای نقل و انتقال یا تولید نیازمندیهای مردم صادقانه خدمت میکنند و نظارت دقیق بر معاملات، نرخ اجناس و مبارزه با احتکار.
33.باز هم تأکید بیشتر به قشر محروم و کم درآمد جامعه،و لزوم رسیدگی مداوم و خبر گرفتن از وضع آنها.
34.لزوم رسیدگی به وضع ایتام و کهنسالان.
35.تعیین وقت مشخصی برای ملاقات عمومی و اجازه دادن تماس مردم بهطور مستقیم با زمامدارشان.
36.تعیین وقت خاصّ دیگری برای کارگزاران جهت حلّ مشکلات خاص آنها.
37.تنظیم برنامه دقیق برای کارهای مختلف روزها.
38.اهتمام به اقامه فرایض و اهمّیّت دادن به نماز جماعت و چگونگی برگزاری آن و تعیین وقت فراغتی برای ارتباط با پروردگار عالم.
39.فاصله نگرفتن از مردم برای مدّت طولانی.
40.چگونگی برخورد با همکاران خاص و صاحبان اسرار کشور.
41.رعایت دقیق حقوق همه اعم از افراد نزدیک و دور.
42.اعلام عذر موجه در برابر کمبودها و مشکلات و سوء ظنها.
43.پذیرش دعوت دشمنان به صلح در عین رعایت هوشیاری در برابر آنان و احترام به قراردادهایی که با آنها برقرار میشود.
44.پرهیز شدید از خونریزی غیر مجاز.
45.پرهیز از هرگونه عُجب و خودبینی و خودپسندی.
46.بر حذر بودن از منت گذاشتن بر رعایا.
47.اجتناب از شتابزدگی و عجله در کارها.
48.پرهیز از رانت خواری و گرفتن حق اختصاصی در مشترکات.
49.توجّه به سیره رسول خدا و انبیای الهی در تمام امور مربوط به زمامداری.
50.سرانجام دعا برای خود و مالک و درخواست رحمت و توفیق از پروردگار و سعادت شهادت.
این عهدنامه را از زاویهای دیگر میتوان در ده محور خلاصه کرد:1.اهمّیّت ماموریتی که بر عهده مالک گذارده شده بود.2.تذکرات اخلاقی فوقالعاده که در روش حکومت بسیار تاثیر گذار است.3.تقسیم رعایا و قشرهای مختلف مردم به چندین بخش از نیروهای نظامی گرفته تا ماموران جمع مالیات و کارگزاران حکومت و قضات و تجار و صاحبان صنایع و تعیین وظایف و ویژگیهای مربوط به آنها.4.اهتمام فوقالعاده به طبقات محروم.5.لزوم تعیین وقتی برای ملاقات عمومی مردم و به اصطلاح دیدار چهره به چهره با ارباب حاجات.
6.انتخاب مشاوران قوی و خردمند.7.جلوگیری از هرگونه رانتخواری و امتیاز طلبی.8.اهتمام به امر صلحِ آمیخته با هوشیاری در برابر دشمنان و پرهیز از هرگونه خونریزی بی دلیل.9.اهتمام به امر برگزاری فرایض دینی برای عموم مردم.10.دعا برای موفقیت جهت انجام این مسئولیتها و کمک طلبیدن از ذات پاک پروردگار.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ.هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ،مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ،حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ:جِبَایَةَ خَرَاجِهَا،وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا،وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا،وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا،أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللّهِ،وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ، وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ:مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ،الَّتِی لَا یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا،وَ لَا یَشْقَی إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا،وَ أَنْ یَنْصُرَ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ؛فَإِنَّهُ،جَلَّ اسْمُهُ،قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ،وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ.وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ،وَ یَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ،فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ،إِلَّا مَا رَحِمَ اللّهُ.
ترجمه
به نام خداوند بخشنده مهربان،این دستوری است که بنده خدا علی امیرمؤمنان به مالک بن حارث اشتر در فرمانی که برای او صادر کرده بیان نموده، در آن هنگام که زمامداری مصر را به او سپرد تا حقوق بیتالمال در آن سرزمین را جمعآوری کند و با دشمنان آنجا پیکار نماید،به اصلاح اهل آن همت گمارد و به عمران و آبادی شهرها و روستاهای آن بپردازد.
او را به تقوای الهی فرمان میدهد و به ایثار و مقدّم داشتن اطاعت خدا و پیروی از آنچه در کتاب او (قرآن مجید) به آن امر فرموده اعم از فرایض (واجبات) و سنن (مستحبات) دستور میدهد،همان دستوراتی که هیچ کس جز با متابعت آنها روی سعادت نمیبیند و جز با انکار و ضایع ساختن آن در مسیر شقاوت و بدبختی واقع نمیشود.
او را مأمور میکند که (آیین) خدا را با قلب و دست و زبان یاری کند،چرا که خداوند متعال یاری کسی که او را یاری کند و عزّت کسی که او را عزیز دارد بر عهده گرفته است و (نیز) به او فرمان میدهد هوای نفس خویش را در برابر شهوات بشکند و به هنگام سرکشینفس،آن را باز دارد،زیرا نفس همواره انسان را به بدیها امر میکند مگر آنچه را خداوند رحم کند.
نخستین توصیه،تقوا و مبارزه با هوای نفس است
امام علیه السلام در بخشِ آغازین این نامه،از نام خداوند رحمان و رحیم کمک میطلبد سپس میفرماید:«این دستوری است که بنده خدا علی امیرمؤمنان به مالک بن حارث اشتر در فرمانی که برای او صادر کرده بیان نموده،در آن هنگام که زمامداری مصر را به او سپرد تا حقوق بیتالمال در آن سرزمین را جمعآوری کند و با دشمنان آنجا پیکار نماید،به اصلاح اهل آن همت گمارد و به عمران و آبادی شهرها و روستاهای آن بپردازد»؛ (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ.هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ،مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ،حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ.جِبَایَةَ(1)خَرَاجِهَا،وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا،وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا،وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا).
در این فرمان امام علیه السلام نخست خود را بنده خدا میشمارد.سپس امیرمؤمنان، تا روشن سازد که زمامداری مؤمنان نیز در سایه عبودیت پروردگار است نه برای خودکامگی.آنگاه اهداف چهارگانهای برای این مأموریت بیان میکند:
نخست به امور اقتصادی و مالی اشاره کرده که از آن تعبیر به خراج شده است.
درست که خراج به معنای مالیات سرزمینهایی است که در جنگها به دست
1) «جبایة» جمع آوری زکات و اموال بیت المال و مانند آن است و در اصل از ریشه «جباوة» بر وزن «عداوة» به معنای جمع آوری کردن گرفته شده است.
مسلمانان فتح میشد؛ولی در اینجا مفهوم گستردهتری دارد و تمام امور مالی مربوط به دولت اسلامی را فرا میگیرد؛اعم از خراج و زکات و جزیه و خمس و امثال آن.
سپس به مسأله نیروی نظامی و دفاعی کشور اسلام و آمادگی آنها برای دفع هجمات دشمن اشاره میکند،زیرا تا امر آنها سامان نپذیرد امنیّت در داخل حاصل نمیشود و مردم با فکر آسوده به دنبال کارهای خود نمیروند.
در سومین هدف به اصلاح امور اجتماعی و فرهنگی اشاره میکند از جمله ایجاد انگیزه برای کارهای خیر و از بین بردن سرچشمههای مفاسد اخلاقی و برقرار ساختن امنیّت شغلی و تأمین حقوق همگان و نظام بخشیدن به امور قضایی،گرچه بعضی چنین تصور کردهاند که جمله «اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا» تنها به سامان بخشیدن امور مادی مردم اشاره میکند؛ولی بعید است که نظر امام علیه السلام تنها این باشد،بلکه اصلاح تمام امور معنوی و مادی را دربر میگیرد.
بعضی از تعبیرات امام علیه السلام در همین نامه نشان میدهد که نظر آن حضرت در اینجا گسترده است و همه مسائل اخلاقی را نیز شامل میشود؛مانند جمله
«ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ الْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًی لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ».
در چهارمین هدف،سخن از عمران و آبادی بلاد به میان میآورد که شامل سامان بخشیدن به همه امور کشاورزی،صنعتی و تجارت و بازرگانی میشود.
گرچه در این نامه تنها به مسأله صنعت و تجارت و کسب و کار اشاره شده و سخنی از کشاورزی به میان نیامده است؛ولی با توجّه به اینکه مصر یک کشور کشاورزی بوده و مردم به این امر اهتمام فراوان داشتند گویا امام علیه السلام نیاز به ذکر آن ندیده است و اشاره به کمبودهای صنعتی و تجاری فرموده است و به هنگامی که سخن از گرفتن خراج میکند به مالک دستور میدهد در عین گرفتن خراج،
مراقب عمران و آبادی اراضی باشد و از سختگیریهایی که سبب کمبود محصولات کشاورزی میشود بپرهیزد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن چهار دستور اخلاقی مهم به مالک دارد که در واقع پایههای اصلی معنوی حکومت او را تشکیل میدهد.
نخست میفرماید:«او را به تقوای الهی فرمان میدهد»؛ (أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللّهِ).
خطبهها و نامهها و کلمات قصار نهجالبلاغه پر است از توصیه به تقوا،همان چیزی که خمیرمایه سعادت انسان در دنیا و آخرت است.تقوا به معنای احساس مسئولیت درونی و پرهیز از هرگونه گناه و امر خلاف و تعدی و اجحاف است و به سخن دیگر،حالت بازدارنده معنوی است که سبب میشود انسان از مسیر حق هرگز منحرف نگردد و البته هرقدر مسئولیت انسان سنگینتر باشد تقوای بیشتری را میطلبد.
در دومین دستور میفرماید:«و او را به ایثار و مقدّم داشتن اطاعت خدا و پیروی از آنچه در کتاب او (قرآن مجید) به آن امر فرموده اعم از فرایض (واجبات) و سنن (مستحبات) دستور میدهد،همان دستوراتی که هیچ کس جز با متابعت آنها روی سعادت نمیبیند و جز با انکار و ضایع ساختن آن در مسیر شقاوت و بدبختی واقع نمیشود»؛ (وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ،وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ:مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ،الَّتِی لَا یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا،وَ لَا یَشْقَی إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا).
«فرایض»و«سنن»را معمولاً به واجبات و مستحبات تفسیر میکنند و گاه گفته میشود:«فرایض»واجباتی است که در کتاب اللّه آمده و«سنن»احکام و واجباتی که در کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ذکر شده است.در این صورت جمله «مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ» شامل امر به اطاعت پیغمبر صلی الله علیه و آله در بیان احکام نیز میشود.
در تفسیر این دو واژه این احتمال نیز هست که«فرایض»اشاره به واجبات
پراهمّیّت و«سنن»اشاره به واجباتی باشد که در درجه پس از آن قرار دارد.
از تعبیر به «وَ لَا یَشْقَی إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا» معلوم میشود که راه سعادت دنیا وآخرت منحصر در همین راه است و طرق دیگر سبب گمراهی است.البته این تعبیر ادراکات عقلی و هدایتهای آن را نفی نمیکند،زیرا از جمله اموری که در کتاب اللّه بر آن تاکید شده پیروی از عقل و خرد است که دهها آیه از قرآن مجید بر آن تأکید کرده است.
در سومین دستور میافزاید:«او را مأمور میکند که (آیین) خدا را با قلب و دست و زبان یاری کند،چرا که خداوند متعال یاری کسی که او را یاری کند و عزت کسی که او را عزیز دارد بر عهده گرفته است»؛ (وَ أَنْ یَنْصُرَ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ؛فَإِنَّهُ،جَلَّ اسْمُهُ،قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ،وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ).
تعبیر به یاری کردن خداوند به قلب و ید و لسان به گفته بعضی از شارحان؛ قلب اشاره به اعتقادات،و ید اشاره به جهاد با دشمن،و لسان اشاره به امر به معروف و نهی از منکر است؛ولی بعضی معتقدند قلب تنها اشاره به اعتقادات نیست،بلکه بیزاری درونی از زشتیها و عشق و علاقه به اعمال نیک نیز جزء آن است و همچنین ید تنها اشاره به جهاد با دشمن نیست،بلکه امر به معروف و نهی از منکر را در آنجا که احتیاج به اقدامات عملی دارد و طبعاً وظیفه حکومت اسلامی است،نیز شامل میشود و لسان هرگونه آموزش و تعلیم و تربیت صحیح اضافه بر امر به معروف و نهی از منکر را فرا میگیرد.
تعبیر به «قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ» اشاره به آیات شریفهای از قرآن است که ناظر به این معناست از جمله در سوره محمّد آیه 7: «إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ».
در چهارمین دستور میفرماید:«و (نیز) به او فرمان میدهد که هوای نفس
خویش را در برابر شهوات بشکند و به هنگام سرکشینفس،آن را باز دارد،زیرا نفس همواره انسان را به بدیها امر میکند مگر آنچه را خداوند رحم کند»؛ (وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ،وَ یَزَعَهَا(1)عِنْدَ الْجَمَحَاتِ(2)،فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ،إِلَّا مَا رَحِمَ اللّهُ).
به راستی این چهار دستور اخلاقی برنامه کامل سعادت برای همه انسانهاست.اگر روح تقوا و حالت باز دارندگی نفس در انسان زنده شود و به دنبال آن انسان راه اطاعت الهی و پیروی از دستورات کتاب و سنّت را پیش گیرد و به مبارزه با مفاسد و زشتیها و توطئههای دشمنان با قلب و دست و زبان برخیزد و بت هوای نفس را بشکند،چنین انسانی،انسانی کامل است و در واقع مخاطب به خطاب «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»(3)خواهد بود.
جمله «إِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» اقتباس از آیه شریفه «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبِّی»(4)است.(خواه این جمله از زبان یوسف باشد یا از زبان همسر عزیز مصر در هر صورت قرآن بر آن صحه نهاده است).
گرچه بسیاری از پرهیزگاران از وسوسههای شیطان میترسند؛ولی هوای نفس و وسوسههای شهوانی از آن بسیار خطرناکتر است و شاید به همین دلیل امام علیه السلام مالک اشتر را بیشتر به این مسأله توجّه میدهد.
درست است که مؤمنان والا مقام و اولیای الهی از مرحله نفس امّاره به نفس لوّامه و از آنجا به نفس مطمئنه میرسند؛ولی این بدان معنا نیست که نفس اماره مرده باشد و نباید به خطرات او اندیشید.
میدانیم بزرگان علما و مفسران با الهام از آیات قرآن مراحل سهگانهای برای نفس قائل شدهاند:نفس امّاره،نفس لوّامه و نفس مطمئنه.
نفس امّاره را اشاره به هوا و هوسهای سرکش میدانند که پیوسته انسان را به بدیها امر میکند و نفس لوامه را به حالت ندامت حاصل از گناه بر اثر پرورش روح تقوا اشاره میدانند و نفس مطمئنه به مرحله تکامل روح انسان گفته میشود که به مرحلهای میرسد که هوا و هوسهای نفسانی بهطور کامل تحت کنترل قرار میگیرند و سرکشی آنها ناممکن میشود.
امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام در مناجات دوم از مناجاتهای پانزدهگانه معروف،نفس امّاره را به روشنی ترسیم کرده و از آن (به عنوان سرمشق دادن به عموم مردم) به پیشگاه خدا اینگونه شکایت میکند:
«إِلَهِی إِلَیْکَ أَشْکُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَإِلَی الْخَطِیئَةِ مُبَادِرَةً وَبِمَعَاصِیکَ مُولَعَةً وَبِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُکُ بِی مَسَالِکَ الْمَهَالِکِ وَتَجْعَلُنِی عِنْدَکَ أَهْوَنَ هَالِکٍ کَثِیرَةَ الْعِلَلِ طَوِیلَةَ الْأَمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَإِنْ مَسَّهَا الْخَیْرُ تَمْنَعُ مَیَّالَةً إِلَی اللَّعْبِ وَاللَّهْوِ مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَالسَّهْوِ تُسْرِعُ بِی إِلَی الْحَوْبَةِ وَتُسَوِّفُنِی بِالتَّوْبَة؛ خدایا من به سوی تو شکایت میکنم از نفسی که مرا همواره به بدی وا میدارد و به سوی گناه با سرعت میفرستد و به نافرمانیهایت حریص است و به موجبات خشمت دست میآلاید،مرا به راههایی که منجر به هلاکت میشود میکشاند و به صورت پستترین هلاک شدگان در میآورد.بیماریهایش بسیار و آرزوهایش دراز است.اگر ناراحتی به او رسد بیتاب میشود (و فریاد میکشد) و اگر خیری نصیبش گردد بخل میورزد.به بازیها و سرگرمیهای بیهوده بسیار تمایل دارد و مملوّ از غفلت و سهو است.مرا به سرعت به سوی گناه میبرد و نسبت به توبه
امروز و فردا میکند».
آری این است چهره اصلی نفس اماره.
از روایات به خوبی استفاده میشود که نفس امّاره گناه را در نزد انسان زیبا جلوه میدهد و خوبیها را زشت مینمایاند.هنگامی که انسان مرتکب آن شد و به عواقب آن گرفتار گشت،آنگاه پردهها کنار میرود و راه بازگشتی هم باقی نمیماند.
امام امیرمؤمنان (طبق نقل غررالحکم ) در کلام کوتاهی میفرماید:
«النَّفْسُ الأَمّارَةُ الْمُسَوِّلَةُ تَتَمَلَّقُ تَمَلُّقَ الْمُنافِقِ وَ تَتَصَنَّعُ بِشَیْمَةِ الصِّدیقِ الْمُوافِقِ حَتّی إذا خَدَعَتْ وَ تَمَکَّنَتْ تَسَلَّطَتْ تَسَلُّطَ الْعَدوِّ وَ تَحَکَّمَتْ تَحَکُّمَ الْعُتُوِّ فَأوْرَدَتْ مَوارِدَ السَّوْءِ؛ نفس اماره فریبکار همچون منافقان به انسان تملّق میگوید و در چهره دوستِ موافقی بروز میکند تا زمانی که انسان را فریب دهد و بر او همچون دشمن خطرناکی مسلط گردد و بر او حاکم شود و او را به انواع گناهان بکشاند».(1)
به همین دلیل دستور دادهاند کاملاً مراقب نفس خویش باشید مبادا گرفتار فریبکاریهای این فریبکارِ خطرناک شوید.امیرمؤمنان علی علیه السلام در سخن دیگری مطابق نقل غررالحکم میفرماید:
«إنَّ هذَه النَّفْسِ لَأمّارَةٌ بِالسُّوءِ فَمَنْ أهْمَلَها جَمَحَتْ بِهِ إلَی الْمَآثِمِ؛ این نفس پیوسته انسان را به بدیها دعوت میکند کسی که آن را نادیده بگیرد او را به انواع گناهان میکشاند».(2)
نفس اماره در واقع مهمترین ابزار شیطان است و اگر انسان از شر آن رهایی یابد از شر شیطان هم رهایی خواهد یافت.
مصر یکی از قدیمیترین کانونهای تمدن بشری است و جزء گهوارههای
تمدن محسوب میشود.آثار تاریخی مهمی که در آن سرزمین قرار دارد و حتی با وسایل امروز ایجاد آنها بسیار مشکل مینماید،گویای این حقیقت است که سرزمین مصر از قدیمالایّام جزو پیشرفتهترین کشورهای جهان بوده است.
اسناد و مدارک تاریخی نشان میدهد مصر حتی ده قرن پیش از میلاد مسیح، کشوری بالنده و پیشرفته بوده است؛مدارس بزرگ،کتابخانهها و مراکز تحقیقاتی در مصر وجود داشته و تمدن مصر و یونان در قدیم به هم گره خورده و دانشهای این دو سرزمین با یکدیگر مبادله شده است.
از نعمتهای بزرگی که خداوند به این کشور باستانی داده رود عظیم نیل است که آن را کشوری آباد و پربار ساخته که اگر این رود عظیم را از آن کشور بگیرند بخشهای عظیمی از آن به صورت بیابانی لم یزرع در خواهد آمد.
این کشور در سال بیستم هجرت در عصر خلیفه دوم به تصرف مسلمانان در آمد و از شگفتیهای تاریخ اینکه عمر مانع از دخول لشکر اسلام به مصر بود؛ ولی عمرو بن عاص لشکری فراهم کرد و خودسرانه به سوی مصر حرکت نمود.
این خبر به عمر رسید.او از این میترسید که اگر لشکر اسلام وارد شود رومیان و مصریان دست به دست هم دهند و آنها را در هم بکوبند،لذا نامهای نوشته و بهوسیله«عقبة بن عامر»به سوی او فرستاد.عقبه هنگامی به عمرو بن عاص رسید که وی نزدیک مصر بود.او وقت ملاقات به عقبه نداد و نامه را دریافت نکرد تا وارد یکی از شهرهای ساحلی مصر شد.آنگاه به عقبه گفت:نامه را بیاور.او نامه را به دست عمرو داد.عمر نوشته بود اگر داخل مصر نشدهای فوراً برگرد.عمرو به سربازانش گفت:آیا اینجا که ما هستیم مصر است یا بیرون مصر؟ گفتند:داخل مصر شدهایم.گفت:دستور خلیفه این بوده است که اگر داخل مصر نشدهایم برگردیم،بنابراین این شرط حاصل نشده است و باید به پیشروی ادامه دهیم؛ولی عمرو عاص در فتح مصر با مشکل روبهرو شد و از ترس شکست
نامهای برای عمر نوشت و تقاضای کمک کرد.خلیفه دوم چند نفر از مردان دلاور اسلام را با دوازده هزار نفر به یاری او فرستاد سرانجام مصر فتح شد و مصریان با اشتیاق اسلام را پذیرفتند و بسیاری از علمای اسلام در فنون مختلف پرورش یافته این سرزمین بودهاند و مدارس اسلامی یکی پس از دیگری باشکوه تمام در این کشور سر برافراشتند.
از امتیازات مصر این است که محبّان اهل بیت و عاشقان مکتب علوی در آنجا فراوانند و حتی اهل سنّت مصر به آنها عشق میورزند و زیارت«رأس الحسین» و بارگاه و مدفن منسوب به حضرت زینب در آنجا زیارتگاه عمومی مردم آن سرزمین است.
اگر دست سیاست بگذارد آنها میتوانند وسیله خوبی برای ایجاد وحدت مذاهب اسلامی باشند؛فتوای معروف«شیخ شلتوت»که پیروی از فقه امامیّه را همردیف پیروی از مذاهب چهارگانه اهل سنّت قرار داده گواه بر این مدعاست.
به هر حال به سبب اهمّیّتی که این سرزمین داشت،امیرالمؤمنین علی علیه السلام قویترین و آگاهترین یاران خود را که مالک اشتر بود برای زمامداری آنجا برگزید و عهدنامه مورد بحث را که شامل دقیقترین دستورات کشورداری است نوشت و در اختیار او قرار داد.
ثُمَّ اعْلَمْ یَا مَالِکُ أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَی بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ،مِنْ عَدْلٍ وَجَوْرٍ،وَأَنَّ النَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَکَ،وَیَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ،وَإِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ،فَلْیَکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ،فَامْلِکْ هَوَاکَ،وَشُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لَایَحِلُّ لَکَ،فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ.وَأَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِیَّةِ، وَالْمَحَبَّةَ لَهُمْ،وَاللُّطْفَ بِهِمْ،وَلَا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ:إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ،وَإِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ،یَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ،وَتَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ،وَیُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَالْخَطَإِ،فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَصَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَتَرْضَی أَنْ یُعْطِیَکَ اللّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَصَفْحِهِ،فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ،وَوَالِی الْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ،وَاللّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاکَ! وَقَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ،وَابْتَلَاکَ بِهِمْ.
ترجمه
ای مالک! بدان من تو را به سوی بلادی فرستادم که پیش از تو دولتهای عادل و ستمگری بر آن حکومت داشتند و مردم به کارهای تو همان گونه نظر میکنند که تو در امور زمامداران پیش از خود نظر میکردی،و همان را درباره تو خواهند گفت که تو درباره آنها میگفتی و (بدان) افراد صالح را به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاری میسازد میتوان شناخت،بنابراین باید محبوبترین ذخایر نزد تو ذخیره عمل صالح باشد.زمام هوا و هوس خود را در دست گیر
و نسبت به آنچه بر تو حلال نیست بخیل باش،زیرا بخل به خویشتن،راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه است به تو نشان میدهد و قلب خویش را کانون رحمت و محبّت و لطف به رعیت قرار ده و در مورد آنان همچون درندهای مباش که خوردنشان را غنیمت شماری،زیرا آنها دو گروهند یا برادر دینی تواند و یا انسانهایی که در آفرینش شبیه تو هستند (در هر حال باید حقوق آنها را محترم بشماری و بدان) از مردم لغزشها و خطاهایی سر میزند و مشکلاتی به آنها دست میدهد (که آنها را از انجام وظیفه باز میدارد) و بهدست آنان از روی عمد یا خطا،کارهای (خلافی) ظاهر میشود (در اینگونه موارد) از عفو و گذشت خود آنقدر به آنها عطا کن که دوست داری و خوشنود میشوی خداوند از عفوش به تو عطا کند،زیرا تو فوق آنها هستی و پیشوایت فوق توست و خداوند فوق کسی است که تو را زمامدار آنها قرار داده و تدبیر امور آنها را از تو خواسته و به وسیله آنان تو را آزمایش میکند.
حقوق همه شهروندان را محترم بشمار
امام علیه السلام به دنبال وصایای پر معنا و جامعی که بهطور کلی در بخش نخستین این عهدنامه بیان فرمود،روی سخن را به مالک کرده و انگشت روی نقاط خاص میگذارد.نخست میفرماید:«ای مالک! بدان من تو را به سوی بلادی فرستادم که پیش از تو دولتهای عادل و ستمگری بر آن حکومت داشتند و مردم به کارهای تو همان گونه نظر میکنند که تو در امور زمامداران پیش از خود نظر میکردی و همان را درباره تو خواهند گفت که تو درباره آنها میگفتی»؛ (ثُمَّ اعْلَمْ یَا مَالِکُ،أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَی بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ،مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ،وَ أَنَّ النَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَکَ،وَ یَقُولُونَ
فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ).
سپس میافزاید:«و (بدان) افراد صالح را به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاری میسازد میتوان شناخت»؛ (وَ إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ).
امام علیه السلام در این بخش از سخنان خود از باب مقدّمه به وضع کشور مصر-که به یقین منحصر به آن کشور نیست-اشاره میکند که پیش از تو حکومتهای عدل و جوری داشت؛حکومت عدل؛مانند حکومت دوران حضرت یوسف بر مصر بود و حکومت جور حکومت بسیاری از فراعنه از جمله فرعون معاصر حضرت موسی بن عمران بود.
سپس به این مطلب مهم اشاره میفرماید:که معیار سنجش حکومتها از نظر عدل و جور،افکار عمومی توده مردم است،همان چیزی که امروز در تمام دنیا از آن سخن گفته میشود،هرچند در عمل غالباً به فراموشی سپرده خواهد شد ولی در آن روز که امام علیه السلام این سخن را بیان فرمود کمتر کسی اعتقاد به چنین سخنی داشت و تصور مردم بر این بود که حکومت بدون استبداد امکانپذیر نیست و استبداد همواره آمیخته با ظلم و ستم است.
در بعضی از تعبیرات دانشمندان آمده است:«ألْسِنَةُ الْخَلْقِ أقْلامُ الْحَقِّ»یا «ألْسِنَةُ الرَّعِیَةِ أقْلامُ الْحَقِّ إلَی الْمُلُوکِ»که مفهوم هر دو یکی است و آن اینکه زبان تودههای مردم قلم حق است که نامههای خود را با آن برای زمامداران مینویسد یا خداوند بدین وسیله با آنها مکاتبه میکند و در هر حال هدف این است که قضاوت عمومی و هوش جمعی معیار بسیار خوبی برای سنجش ارزش حکومتهاست.
البته گاه میشود که حکومتها از طریق تبلیغات دروغین و ریاکاری افکار مردم را میدزدند یا آنها را شستشوی مغزی میدهند.در این گونه موارد قضاوت
عمومی بیمار میشود و اثر مطلوب خود را از دست میدهد.
به هر حال شایسته است زمامداران کنونی مسلمانان جمله «إنَّما یُسْتَدلُ عَلَی الصّالِحینَ بِما یُجْرِی اللّهُ لَهُمْ عَلی ألْسُنِ عِبادِهِ» را با آب زر بنویسند و در برابر دیدگان خود نصب کنند و همه روزه آن را بخوانند و به دل بسپارند و برای رسیدن به این مطلب باید متملّقان را از اطراف خود دور سازند و تنها به گواهی اطرافیان قناعت نکنند،بلکه از طریق تماس مستقیم با مردم قضاوت افکار عمومی را دریابند.
در تواریخ آمده است بعضی از زمامداران پیشین که مایل بودند عدالت را اجرا کنند،گاه شبانه لباس مبدل میپوشیدند و تنها در محلات مختلف شهر مخصوصاً مناطق محروم گردش میکردند و اوضاع را دقیقا با حذف تماس واسطهها بررسی مینمودند.
آنگاه امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه،شش دستور مهم به مالک میدهد:
در آغاز میفرماید:«بنابراین باید محبوبترین ذخایر نزد تو ذخیره عمل صالح باشد»؛ (فَلْیَکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ).
قرآن مجید میفرماید: «فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً» ؛پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد،باید کاری شایسته انجام دهد».(1)
در جای دیگر میفرماید: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ» ؛ سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند و عمل صالح را بالا میبرد (و قبول میکند و پاداش شایسته میدهد).(2)
به تفسیر دیگر عمل صالح سخنان پاکیزه را بالا میبرد و اعتقادات را راسخ میسازد.
در سوره عصر میخوانیم: ««إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ* إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» ؛که انسانها همه در زیانند؛مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند،و یکدیگر را به (ادای) حق سفارش کرده و یکدیگر را به استقامت و شکیبایی توصیه نمودهاند».(1)
در دومین و سومین دستور میفرماید:«زمام هوا و هوس خود را در دست گیر و نسبت به آنچه بر تو حلال نیست بخیل باش،زیرا بخل به خویشتن،راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه است به تو نشان میدهد»؛ (فَامْلِکْ هَوَاکَ، وَ شُحَّ(2)بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یَحِلُّ لَکَ،فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ).
مالکیّت هوای نفس که امام علیه السلام بر آن تأکید فرموده،آن است که به هنگام هیجان شهوات،انسان بتواند خود را کنترل کند و به عکس اگر هوای نفس،مالک فکر و عقل و نیروی انسان شود او را به هر پرتگاهی میکشاند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم
«احْذَرُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَکُمْ فَلَیْسَ شَیْءٌ أَعْدَی لِلرِّجَالِ مِنِ اتِّبَاعِ أَهْوَائِهِمْ وَ حَصَائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ؛ از هوای نفس بترسید همانگونه که از دشمنان بیم دارید،چرا که چیزی دشمنتر از پیروی هوای نفس و آنچه«بیحساب»بر زبان انسان جاری میشود نیست».(3)
در حدیث دیگری در غررالحکم از امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمده است:
«أمْلِکُوا أنْفُسَکُمْ بِدَوامِ جِهادِها؛ از طریق جهاد مداوم در برابر خواستههای نفس
1) عصر، آیه ۳ و ۴
2) «شح» در اصل به معنای بخل توأم با حرص است که به صورت عادت درآید و این هر دو از رذایل مهم اخلاقی است بعضی از مفسران قرآن گفته اند «ش » از بخل شدیدتر است. استفاده از این واژه در کلام امام علی اشاره به این است که شدیدا از آنچه بر تو حرام است بپرهیز و خویشتن را از آن باز دار همچون بخیلی که مردم را از اموال و ثروت خود باز می دارد.
3) اصول کافی، ج ۲، ص ۳۳۵، ح ۱.
مالک نفس خویش شوید»(1)
بخل به خویشتن در برابر آنچه حرام است مفهومی جز این ندارد که انسان همچون بخیل که حاضر نیست درهم و دیناری از اموال خود را به کسی بدهد در برابر محرمات ایستادگی کند.نتیجه این کار آن است که راه انصاف را در همه حال میپوید؛خواه در اموری که مورد علاقه اوست یا اموری که مورد علاقه او نیست.
سپس امام علیه السلام در چهارمین دستور به مسأله بسیار مهمی اشاره میکند که از سماحت و عظمت قوانین اسلامی پرده برمیدارد و چیزی را که در آن روز در دنیا مطرح نبود عنوان میکند و میفرماید:«و قلب خویش را کانون رحمت و محبّت و لطف به رعیّت قرار ده»؛ (وَ أَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِیَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ).
میدانیم«اشعر»از ریشه«شعار»است و شعار در اصل به لباس زیرین انسان گفته میشود که با تن او مستقیماً در تماس است.انتخاب این تعبیر از سوی امام علیه السلام اشاره به این است که باید قلب تو مستقیماً با رحمت و محبّت و لطف نسبت به رعایا در تماس باشد.
ممکن است تفاوت رحمت و محبّت و لطف در این باشد که رحمت مرتبه نخستین دوستی و خوشرفتاری است و محبّت درجه بالاتر و لطف آخرین درجه است.نیز شاید تفاوت این مراتب نسبت به موقعیت رعایا باشد؛بعضی استحقاق رحمت دارند و بعضی که سودمندتر و مفیدترند شایسته محبّت و آنهایی که خدمت و تلاششان از همه بیشتر است سزاوار لطفاند.
در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لَا تَصْلُحُ الْإِمَامَةُ إِلَّا لِرَجُلٍ فِیهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ؛ پیشوایی و زمامداری شایسته کسی است که این سه صفت را داشته
1) غررالحکم، ح ۴۸۹۸
باشد».نخستین صفت ورع و تقوایی است که مانع گناه شود و دومین صفت حلم و بردباری که مانع غضب گردد سپس حضرت سومین صفت را چنین بیان میکند:
«وَحُسْنُ الْوِلَایَةِ عَلَی مَنْ یَلِی حَتَّی یَکُونَ لَهُمْ کَالْوَالِدِ الرَّحِیمِ؛ چنان نسبت به رعایا نیکی کند که همچون پدری مهربان باشد».(1)
در ششمین دستور که در واقع تأکیدی است بر آنچه در دستور چهارم بیان شد میفرماید:«و در مورد آنان همچون درندهای مباش که خوردنشان را غنیمت شماری،زیرا آنها دو گروهند یا برادر دینی تواند و یا انسانهایی که در آفرینش شبیه تو هستند (در هر حال باید حقوق آنها را محترم بشماری)»؛ (وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً(2)تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ،فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ:إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ،وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ).
بیشک پایه حکومت صحیح،مقتدر و عادلانه،بر قلوب و دلهای مردم است نه بر شمشیرها و نیزهها.آنها که بر دلها حکومت دارند کشورشان امن و امان است و آنها که بر شمشیر تکیه میکنند دائما در خطرند.
امام علیه السلام برای اینکه مالک را به حکومت بر دلها تشویق کند دستور رحمت و محبّت و لطف را درباره رعایا صادر میکند.سپس به بیان نقطه مقابل آن میپردازد و آن اینکه حاکم همچون حیوان درندهای باشد که خوردن حق رعایا را غنیمت بشمارد آنگاه بهترین دلیل را برای دستور خود بر میگزیند و آن اینکه رعایا در حکومت اسلامی از دو حالت خارج نیستند:اکثریت مسلمانند و میدانیم اسلام هر مسلمانی را برادر مسلمان میداند و یا اقلیتی هستند که با مسلمین زندگی مسالمتآمیز دارند و آنها انسانند و انسان نسبت به انسان باید نهایت محبّت را داشته باشد.
این گفتار در واقع خط بطلانی است بر تبلیغات مسموم دشمنان اسلام که میگویند:مسلمانان حق حیات برای غیر خود قائل نیستند و معتقدند همه را باید از دم شمشیر گذراند و یا اینکه اسلام اصرار دارد دیگران را به اجبار وارد این دین کند.آری این گفتار نشان میدهد تمام انسانها و پیروان همه مذاهب میتوانند با مسلمانان زندگی مسالمت آمیز داشته باشند و در داخل کشورهای اسلامی در سایه قوانین اسلام،جان و مال و ناموس و آبرویشان محفوظ باشد.بر خلاف آنچه در دنیای امروز دیده میشود که حتی اختلاف رنگِ پوست در داخل کشور ظاهرا پیشرفتهای مانند آمریکا مایه تبعیضهای وحشتناکی است و بر خلاف نمایشهای سیاسی در این زمینه سفیدپوستان آنجا غالباً از سیاهپوستان متنفرند،مراکز اجتماعی آنها از هم جداست و در بسیاری از مسائل اجتماعی حاضر به همکاری با یکدیگر نیستند.
آنگاه امام علیه السلام در پنجمین دستور که از مهمترین دستورات مدیریت و مردمداری است،میفرماید:«(و بدان) از مردم لغزشها و خطاها سر میزند و مشکلاتی به آنها دست میدهد (که آنها را از انجام وظیفه باز میدارد) و بهدست آنان از روی عمد یا خطا،کارهای (خلافی) ظاهر میشود (در اینگونه موارد) از عفو و گذشت خود آنقدر به آنها عطا کن که دوست داری و خوشنود میشوی خداوند از عفوش به تو عطا کند»؛ (یَفْرُطُ(1)مِنْهُمُ الزَّلَلُ(2)،وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ،وَ یُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ،فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَی أَنْ یُعْطِیَکَ اللّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ).
بدیهی است هیچ انسانی (جز معصومان علیهم السلام) نیست که خطایی از او سر نزند.
کوچک و بزرگ،دانشمند و جاهل هر یک به تناسب حال خود گرفتار لغزشهایی میشوند و هیچ کس نمیتواند دعوی بیگناهی کند حتی در حالات بعضی از انبیای الهی گاهی ترک اولی دیده میشود که اگر چه گناه نیست اما شایسته مقام آنها نیز نیست و به گفته شاعر:
آنجا که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی؟!
همچنین گاه انسان بر اثر ناراحتیهایی جسمانی و روحانی،شکست در زندگی،از دست رفتن عزیزان و امثال اینها حالت عادی خود را از دست میدهد و در این حال گرفتار لغزشهایی میشود.
امام علیه السلام به مالک اشتر که میخواهد بر گروهی عظیم از مردم یعنی ساکنان مصر حکومت کند عفو از خطاها را (تا آنجا که میسر است و راه دارد) دستور میدهد و برای اینکه انگیزه این کار در وجود او تقویت شود وی را به خطاهایش در پیشگاه پروردگار توجّه داده،میفرماید:آیا مایل نیستی خدا از خطاهای تو بگذرد،پس تو هم از خطاهای رعایای خود بگذر و بر آنان سخت نگیر.البته تا جایی که عفو و بخشش موجب بینظمی و تضییع حقوق مظلومان نگردد.
هنگامی که داستان افک به وسیله منافقان در میان مسلمانان منتشر شد و گروهی از آنان همسر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را متهم به انحراف از جادّه عفّت کردند، عدهای از مؤمنان نیز آگاهانه یا ناآگاهانه در مسیر این شایعهسازی قرار گرفتند.
آیاتی از قرآن نازل شد و شدیداً با این کار برخورد کرد،آن چنان که بعضی از مسلمانان تصمیم گرفتند رابطه خود را با شایعهپراکنان به طور کلی قطع کنند و آنها را از کمکهای مادّی خود محروم سازند.آیه نازل شد: ««وَ لا یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبی وَ الْمَساکِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» ؛آنها که از میان شما دارای برتری (مالی) و وسعت زندگی هستند نباید سوگند یاد کنند که از
انفاق کردن به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا (که گرفتار محرومیّت هستند) دریغ نمایند،آنها باید عفو کنند و چشم بپوشند،آیا دوست ندارید خداوند شما را بیامرزد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است (شما هم بخشنده و مهربان باشید).(1)
فرق میان عفو و صفح،این است که عفو کردن به معنای صرف نظر نمودن از کیفر خطاست؛ولی صفح (در اینگونه موارد) آن است که به کلی خطا را از ذهن خود بشوید و به فراموشی بسپارد.
جمله «یُؤْتَی عَلَی أَیْدِیهِمْ» به این معنا نیست که باید دست خطاکاران را گرفت و هدایت کرد،آنگونه که بعضی از شارحان گفتهاند،بلکه به این معناست که کارهای خطا بر دست آنها جاری میشود.
آنگاه برای توضیح و تأکید بیشتر میفرماید:«زیرا تو فوق آنها هستی و پیشوایت فوق توست و خداوند فوق کسی است که تو را زمامدار آنها قرار داده و تدبیر امور آنها را از تو خواسته و به وسیله آنان تو را آزمایش میکند»؛ (فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ،وَ وَالِی الْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ،وَ اللّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاکَ! وَ قَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ، وَ ابْتَلَاکَ بِهِمْ).
امام علیه السلام این نکته را یادآور میشود که هر کس بر گروهی حکومت میکند در حدّ خود تحت حکومت دیگری قرار دارد؛اگر تو بر مصر حکومت خواهی کرد توجّه داشته باش من هم حاکم بر تو و مراقب اعمالت هستم و اگر من بر تو حکومت میکنم باید مراقب باشم که خداوند حاکم بر ماست و به یقین توجّه به این امر سبب میشود که انسان تا میتواند از عفو و گذشت و محبّت بهره گیرد تا بتواند در انتظار عفو حاکم بر خود و بالاتر از آن در انتظار عفو الهی باشد.
1) نور، آیه ۲۲.
وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ،لِحَرْبِ اللّهِ فَإِنَّهُ لَایَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ،وَ لَا غِنَی بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ.وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَی عَفْوٍ،وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ،وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَی بَادِرَةٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً،وَ لَا تَقُولَنَّ:إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ،فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ،وَ مَنْهَکَةٌ لِلدِّینِ،وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیَرِ.وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَةً أَوْ مَخِیلَةً،فَانْظُرْ إِلَی عِظَمِ مُلْکِ اللّهِ فَوْقَکَ،وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَی مَا لَا تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ،فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ،وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ،وَ یَفِیءُ إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ! إِیَّاکَ وَ مُسَامَاةَ اللّهِ فِی عَظَمَتِهِ، وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ،فَإِنَّ اللّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ،وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ.
ترجمه
هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار نده،زیرا تاب کیفر او را نداری و از عفو و رحمت او بینیاز نیستی و هرگز از عفو و بخششی که نمودهای پشیمان نباش و از کیفری که دادهای به خود مبال و شادی نکن.هرگز به هنگامی که خشمگین میشوی و راه چارهای برای آن مییابی به انجام اقدام خشن شتاب مکن (و تصمیم ناگهانی مگیر) هرگز مگو من امیرم؛امر میکنم و از من اطاعت میشود که این،موجب دخول فساد در دل تو و ضعف و خرابی دین و نزدیک شدن دگرگونیها (در قدرت تو) است و هرگاه بر اثر قدرتی که در اختیار داری کبر و غرور یا عُجب در تو پدید آید،به عظمت قدرت خداوند که فوق توست و بر اموری نسبت به تو قادر است که تو درباره خویشتن قدرت آن را نداری نظر بیافکن،زیرا این نگاه تو را از آن سرکشی پایین میآورد و از شدّت و تندی تو
میکاهد و آنچه از نیروی عقلت از دست رفته به تو باز میگرداند.از دعوی همتایی با خداوند در عظمتش برحذر باش و از تشبه به او در جبروتش خود را برکنار دار،زیرا خداوند هر جباری را ذلیل و هر فرد خودپسند متکبّری را خوار میدارد.
هرگز مغرور مباش!
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به هفت توصیه مهم دیگر میپردازد.
نخست میفرماید:«هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار نده،زیرا تاب کیفر او را نداری و از عفو و رحمت او بینیاز نیستی»؛ (وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ،لِحَرْبِ اللّهِ فَإِنَّهُ لَا یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ،وَ لَا غِنَی بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ).
منظور از جنگ با خدا-آنگونه که بسیاری از شارحان نهجالبلاغه استنباط کردهاند-همان ظلم و ستم بر بندگانش و تضییع حقوق آنهاست نه هرگونه معصیت و گناه.درست است که همه گناهان زشت و ناپسندند؛ولی تعبیر به «حرب اللّه»چیزی بیشتر از آن را میطلبد.
شاهد این سخن حدیثی است که امام صادق علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«لَقَدْ أَسْرَی رَبِّی بِی فَأَوْحَی إِلَیَّ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ مَا أَوْحَی وَ شَافَهَنِی إِلَی أَنْ قَالَ لِی یَا مُحَمَّدُ مَنْ أَذَلَّ لِی وَلِیّاً فَقَدْ أَرْصَدَنِی بِالْمُحَارَبَةِ وَ مَنْ حَارَبَنِی حَارَبْتُهُ؛ هنگامی که پروردگارم مرا به معراج برد از پشت حجابهای (معنوی) به من آنچه را که میبایست وحی کرد و در حضور نیز (آنچه باید بگوید) فرمود(1)تا
1) مشابه این تعبیر در قرآن مجید آمده است: «وما کان لیبشر أن یکلمه الله إلأ وحیا أو من ورای حجاب او یرسل رسولا (شوری، آیه ۵۱) پیام الهی گاه مستقیما بر قلب پیغمبر نازل میشد و گاه همچون صدایی که موسی در کوه طور شنید و گاه از طریق فرستادن فرشته وحی که در روایات بالا تنها به قسمت اول و دوم اشاره شده است.
آنجا که به من گفت:ای محمد کسی که ولیّ مرا خوار و ذلیل دارد در مقام جنگ با من بر آمده است و کسی که با من به محاربه برخیزد با او محاربه میکنم (و او را در هم میشکنم)».(1)
امام علیه السلام دلیل عدم جنگ با خدا را در این عبارت دو چیز گرفته است یکی نیاز به عفو و رحمت خدا و دیگری پرهیز از عقوبت و عذاب الهی.
در دومین و سومین توصیه میفرماید:«و هرگز از عفو و بخششی که نمودهای پشیمان نباش و از کیفری که دادهای به خود مبال و شادی نکن»؛ (وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَی عَفْوٍ،وَ لَا تَبْجَحَنَّ(2)بِعُقُوبَةٍ).
این سخن اشاره به این است که تا میتوانی جانب عفو را بگیر و کمتر مجازات کن،زیرا اگر اثر کیفر در کوتاه مدّت باشد اثر عفو در دراز مدّت خواهد بود.
البته این حکمی است که در مورد غالب مردم صادق است؛ولی در برابر اقلیتی که عفو در آنها نتیجه معکوس دارد و بر ترس و ضعف عفو کننده حمل میشود،باید شدّت عمل به خرج داد.
در چهارمین توصیه میافزاید:«هرگز به هنگامی که خشمگین میشوی و راه چارهای برای آن مییابی به انجام اقدام خشن شتاب مکن (و تصمیم ناگهانی مگیر)»؛ (وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَی بَادِرَةٍ(3)وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً(4)).
1) کافی، ج ۲، ص ۳۵۳، ح ۱۰,
2) «تبجح» از ریشه «بجح» بر وزن «وجب» به معنای شادی کردن و افتخار نمودن است.
3) «بادرة» حرکات و افعال شتاب زده ای است که از انسان به هنگام خشم و غضب سر میزند. از ریشه «بدور» بر وزن «صدور» به معنای سرعت کردن گرفته شده است.
4) «مندوحة» به معنای وسعت و راه چاره است از ریشه «ح» بر وزن «مدح» به معنای وسعت بخشیدن گرفته شده. این واژه ممکن است اسم مفعول باشد به معنای جایی که آن را وسیع ساخته اند یا اسم مکان به معنای مکان وسیع و گسترده.
به یقین هنگامی که انسان از خشم برافروخته میشود اعتدال فکری خود را از دست میدهد و بارها آزمودهایم که هر تصمیمی در آن حال گرفتیم بعداً ثابت شده که خطا بوده است.حتی عاقلترین اشخاص به هنگام خشم و غضب ممکن است به صورت نادانترین افراد در آیند.و این تعبیری که در میان عوام معروف است که میگویند:هنگامی که عصبانی شدم خون چشمانم را گرفت و چیزی را ندیدم و مرتکب فلان کار شدم در واقع اشاره به همین حالت است.
لذا در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الْغَضَبُ یُرْدِی صاحِبَهُ وَیُبْدی مَعایِبَهُ؛ غضب صاحبش را به هلاکت میافکند و عیوبش را آشکار میسازد».(1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«بِئْسَ الْقَرِینُ الْغَضَبُ یُبْدِی الْمَعَائِبَ وَیُدْنِی الشَّرَّ وَیُبَاعِدُ الْخَیْرَ؛ غضب بد همنشینی است عیوب انسان را آشکار میسازد شر را نزدیک و خیر را دور میکند».(2)
این نکته هنگامی روشنتر میشود که گاه افرادی یک طرفه میآیند و نزد امرا سخنی میگویند.اگر آنها در همان حال تصمیم بگیرند پشیمان خواهند شد.باید حوصله کنند و سخنان طرف مقابل را هم بشنوند و چه بسا پس از تحقیق،مطلب دگرگون شود.
بنابراین باید مطابق ضرب المثل معروف عمل کرد:به هنگام غضب نه تصمیم نه کیفر و نه دستور.
در پنجمین توصیه او را از مسأله غرور و خودکامگی شدیداً نهی میکند، و میفرماید:«و هرگز مگو من امیرم؛امر میکنم و از من اطاعت میشود که این موجب دخول فساد در دل و ضعف و خرابی دین و نزدیک شدن دگرگونیها
(در قدرت تو) است»؛ (وَ لَا تَقُولَنَّ:إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ،فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ(1)فِی الْقَلْبِ،وَ مَنْهَکَةٌ(2)لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیَرِ(3)).
بیشک یکی از آفات خطرناک حکومت و زمامداری،غرور و خودبزرگبینی و استبداد است و همانگونه که امام علیه السلام فرموده سه پیامد خطرناک دارد.نخست اینکه فکر انسان را فاسد میکند و حقایق را آنگونه که هست نمیبیند و تصمیمات نابخردانه و غیر عادلانه میگیرد.دیگر اینکه انسان را گرفتار انواع معاصی و گناهان و ظلم و ستم میسازد و دین او را تضعیف میکند.سوم اینکه چنین حالتی سبب تغییرات و دگرگونیها در رابطه حکومت با مردم میشود.
بسیاری از شورشهای عمومی در طول تاریخ از همین جا سرچشمه گرفته است.
به عکس اگر زمامدار متواضع باشد و باد غرور از سر بیرون کند،هم درست میاندیشد،هم آلوده گناه و ضعف دین نمیشود،و هم رابطه صمیمانه با مردم خواهد داشت،همان رابطهای که پایههای حکومت را قدرت میبخشد.
امام علیه السلام در کلمات قصارش در غررالحکم تعبیرات تکان دهندهای درباره سرنوشت شوم مغروران بیان کرده است.در جایی میفرماید:
«طُوبی لِمَنْ لَمْ تَقْتُلُهُ قاتِلاتُ الْغُرورِ؛ خوشا بهحال کسی که عوامل نابود کننده غرور وی را به قتل نرسانده است».(4)در جای دیگر میفرماید:
«سُکْرُ الْغَفْلَةِ وَالْغُرُورِ أبْعَدُ إفاقَةً مِنْ سُکْرِ الْخُمُورِ؛ انسان از مستی غفلت و غرور بسیار دیرتر از مستی شراب
1) «إدغال» از ریشه «دغل» بر وزن «عقل» به معنای داخل شدن در جایی به صورت مخفیانه است. از آنجا که فاسدان و مفسدان معمولا به این صورت وارد می شوند، مفهوم فساد نیز غالبا در آن وجود دارد. و «دل» بر وزن «قمر» به معنای فساد و گاه به معنای شخص مفسد می آید و در عبارت بالا نیز معنای فساد مندرج است.
2) «منهکة» از ریشه «نهک» بر وزن «مدح» به معنای خسته کردن و ضعیف نمودن گرفته شده و منهکة به ضعف و ناتوانی یا اسباب ضعف و ناتوانی اطلاق می شود.
3) «غیر» به معنای حوادث دگرگون کننده است، جمع «غیرة» بر وزن «غیبة»
4) غررالحکم، ح ۷۱۷۵
هوشیار میشود».(1)
آری مستی شراب ممکن است یک روز یا یک شب باشد؛اما مستی غرور شاید پنجاه سال ادامه پیدا کند.
امام علیه السلام در اواخر خطبه دوم نهجالبلاغه با اشاره به جمعی از منافقان و گروههایی که بر ضد حضرتش قیام کرده بودند میفرماید:
«زَرَعُوا الْفُجُورَ وَ سَقَوْهُ الْغُرُورَ وَ حَصَدُوا الثُّبُور؛ آنها بذر فجور پاشیدند و با آب غرور آن را آبیاری کردند و سرانجام بدبختی و هلاکت را درو نمودند».
از آنجا که کار طبیبان آگاه تنها تشخیص و درمان درد نیست،بلکه ارائه طرق درمان نیز از ارکان اصلی برنامه آنهاست،امام علیه السلام این طبیب الهی در ادامه این عهدنامه پس از ذکر آفات غرور به راه درمان آن اشاره کرده میفرماید:«هرگاه بر اثر قدرتی که در اختیار داری کبر و غرور یا عُجب در تو پدید آید،به عظمت قدرت خداوند که فوق توست و بر اموری نسبت به تو قادر است که تو درباره خویشتن قدرت آن را نداری نظر بیافکن،زیرا این نگاه تو را از آن سرکشی پایین میآورد و از شدّت و تندی تو میکاهد و آنچه از نیروی عقلت از دست رفته به تو باز میگرداند»؛ (وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَةً(2)أَوْ مَخِیلَةً(3)،فَانْظُرْ إِلَی عِظَمِ مُلْکِ اللّهِ فَوْقَکَ،وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَی مَا لَا تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ،فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ(4)إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ(5)وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ(6)وَ یَفِیءُ إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ(7)عَنْکَ
1) غررالحکم، ح ۵۷۵۰.
2) «ابهة» به معنای عظمت و گاه به معنای کبر و غرور آمده و در جمله بالا همین معنا مراد است.
3) «مخیلة» به معنای عجب و خودپسندی است.
4) «یطامن» از ریشه «طمأنة» بر وزن «گردنه» به معنای فرو نشاندن و آرام کردن و پایین آوردن گرفته شده است.
5) «طماح» به معنای سرکشی است.
6) «غرب» به معنای شدت و تندی است.
7) «عزب» به معنای غایب شدن است.
مِنْ عَقْلِکَ).
امام علیه السلام در عبارات بسیار پر معنای خود،نگاه به عظمت ملک خداوند و قدرت وسیع او را،سرچشمه سه اثر برای مغروران به قدرت میشمارد:آنها را از مرکب غرور پیاده میکند،از شدّت عمل آنها میکاهد و عقل از دست رفته به سبب غفلت ناشی از غرور را به آنها باز میگرداند.
آری قویترین انسانها در برابر بسیاری از حوادث که به امر خدا انجام میگیرد همچون پر کاهی در برابر طوفان عظیمی هستند.بسیار شنیدهایم که حاکمان زورگو با یک ایست مختصر قلبی همه چیزشان پایان گرفته است و میدانیم این عارضه بر اثر گرفتن مویرگهای قلب بهوسیله قطعه کوچکی از خون لخته شده است.یا از طریق سرطان که چیزی جز طغیان یک سلول ضعیف نیست یا بهواسطه یک میکروب یا ویروسی که با چشم دیده نمیشود از پای در آمدهاند.گاه زلزلهای تمام قصرهای آنها را ویران کرده و تندبادی همه چیز را در هم کوبیده و سیلابی همه را با خود برده است.اینها همه اشارات کوچکی است از قدرت بیپایان پروردگار.اگر انسان به این امور بیندیشد،در هر مقامی باشد گرفتار غرور نمیشود.
تاریخ،حکومتی بالاتر از حکومت سلیمان به خاطر ندارد.قرآن میگوید هنگامی که زمان مرگ سلیمان نبی فرا رسید اجل به او مهلت نداد که از حالت ایستاده بر زمین بنشیند،بلکه در همان حال که بر عصایش تکیه کرده بود با تمام آنچه در اختیار داشت وداع گفت و هیچ کس از مرگش باخبر نشد مگر آن زمان که موریانه عصایش را جوید و تعادل او بر هم خورد و بر زمین افتاد.
امام علیه السلام در هفتمین توصیه در تأکید بر مطالبی که در بالا آمد برای فرو نشاندن غرور مغروران و کبر متکبّران از طریق تهدید به کیفر الهی وارد میشود و میفرماید:«از دعوی همتایی با خداوند در عظمتش برحذر باش و از تشبه به
او در جبروتش خود را برکنار دار،زیرا خداوند هر جباری را ذلیل و هر فرد خودپسند متکبّری را خوار میدارد»؛ (إِیَّاکَ وَ مُسَامَاةَ(1)اللّهِ فِی عَظَمَتِهِ،وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ،فَإِنَّ اللّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ،وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ(2)).
در واقع کسانی که از باد کبر و غرور سرمستند عملاً دعوی همتایی با خدا را دارند در حالی که ذرّه ناچیزی دربرابر اقیانوس عظمت او هستند.کیفر اینگونه بلندپروازیِ بیمعنا همان است که خداوند آنها را به ذلت و خواری بکشاند و اگر متکبّران و مغروران توجّه به پایان کار خویش کنند از مرکب غرور و کبر پایین خواهند آمد.
در این زمینه احادیث پرمعنایی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سایر امامان معصوم علیهم السلام نقل شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که از آن حضرت درباره
«أَدْنَی الْإِلْحَادِ»؛ (نخستین مرحله کفر) سؤال شد.امام علیه السلام فرمود:
«إِنَّ الْکِبْرَ أَدْنَاهُ؛ تکبّر مرحله نخست آن است».(3)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«الْکِبْرُ رِدَاءُ اللّهِ فَمَنْ نَازَعَ اللّهَ شَیْئاً مِنْ ذَلِکَ أَکَبَّهُ اللّهُ فِی النَّارِ؛ بزرگی،ردایی است که تنها بر قامت کبریایی خداوند موزون است کسی که با خداوند در این امر به منازعه برخیزد (و خود را بزرگ ببیند) خداوند او را به صورت در آتش دوزخ میافکند».(4)
البته تمام اینها به علت آثار بسیار منفی فردی و اجتماعی است که دامان شخص مغرور و متکبّر را میگیرد.در روایات متعدّدی وارد شده است که کبر
سبب میشود که انسان حق را نادیده بگیرد و طرفداران حق را سرزنش کند و حقوق مردم را پایمال سازد.(1)
این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،که فرمود:
«الْکِبْرُ أَنْ تَتْرُکَ الْحَقَّ وَ تَتَجَاوَزَهُ إِلَی غَیْرِهِ وَ تَنْظُرَ إِلَی النَّاسِ وَ لَا تَرَی أَنَّ أَحَداً عِرْضُهُ کَعِرْضِکَ وَ لَا دَمُهُ کَدَمِکَ؛ کبر آن است که حق را ترک گویی و به سراغ باطل روی و به مردم نگاه کنی و آبروی هیچ کس را همچون آبروی خود و خون هیچ کس را دارای ارزش خون خود ندانی».(2)
أَنْصِفِ اللّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ،وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ،وَ مَنْ لَکَ فِیهِ هَوًی مِنْ رَعِیَّتِکَ،فَإِنَّکَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ! وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللّهِ کَانَ اللّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ،وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ،وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّی یَنْزِعَ أَوْ یَتُوبَ.
وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْیِیرِ نِعْمَةِ اللّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ، فَإِنَّ اللّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ.
ترجمه
انصاف در برابر خداوند و مردم را نسبت به خویشتن و خاندان خود و کسانی که از رعایا مورد علاقه تواند رعایت کن،زیرا اگر چنین نکنی (و انصاف را رعایت ننمایی) ستم خواهی کرد و کسی که به بندگان خدا ستم کند خداوند پیش از بندگانش دشمن او خواهد بود و کسی که خداوند دشمن او باشد عذرش را نمیپذیرد و در مقام نبرد با خداست تا زمانی که دست از ستم بردارد و توبه کند.
(بدان) هیچ چیز در تغییر نعمتهای خداوند و تعجیل انتقام و کیفر او از اصرار بر ظلم و ستم سریعتر نیست،زیرا خداوند دعای مظلومان را (بر ضد تو) میشنود و در کمین ستمکاران است.
از نفرین مظلومان بترس!
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه،مالک را با تعبیرات محکم و حساب شدهای دعوت به عدالت و رفع هرگونه تبعیض میکند.میفرماید:«انصاف در
برابر خداوند و مردم را نسبت به خویشتن و خاندان خود و کسانی که از رعایا مورد علاقه تواند رعایت کن»؛ (أَنْصِفِ اللّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ،وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ،وَ مَنْ لَکَ فِیهِ هَوًی(1)مِنْ رَعِیَّتِکَ).
البته منظور از انصاف در برابر خداوند اطاعت از اوامر و نواهی اوست و انصاف در برابر مردم ترک هرگونه تبعیض و تمایل به افراد مورد نظر است؛ همان چیزی که غالب زمامداران در گذشته و حال گرفتار آن بوده و هستند که وقتی به قدرت میرسند برای دوستان و بستگان و افراد مورد علاقه خود امتیازاتی قائل میشوند که هرگز آن به دیگران نمیدهند.این تبعیض سرچشمه انواع انحرافات و نابسامانیهای حکومتهاست.
باید توجّه داشت که«انصاف»از ریشه«نصف»گرفته شده که به نیمه هر چیزی اطلاق میشود و از آن جایی که عدالت سبب میشود انسان حقوق اجتماعی را در میان خود و دیگران عادلانه تقسیم کند،از این جهت به آن انصاف گفتهاند.در بیان دیگر انصاف آن است که انسان هرچه برای خود و دوستان و نزدیکان خود میخواهد برای دیگران هم بخواهد و آنچه درباره خود و افراد مورد علاقهاش روا نمیدارد درباره دیگران نیز روا ندارد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«سَیِّدُ الْأَعْمَالِ ثَلَاثَةٌ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی لَاتَرْضَی بِشَیْءٍ إِلَّا رَضِیتَ لَهُمْ مِثْلَهُ» برترین اعمال سه چیز است و امام علیه السلام اوّلین آن را رعایت انصاف درباره مردم شمرد و در تفسیر آن میفرماید:باید به گونهای باشد که هرچه را برای خود میخواهی مانند آن را برای دیگران هم بخواهی».(2)
اما انصاف در مورد خداوند این است که انسان حدّاقل مواهب الهی را عادلانه
تقسیم کند؛نیمی را در راه رضای خدا بدهد و نیمی را برای خویشتن نگه دارد.
وقت و فکر و امکانات دیگر خود را نیز به همین گونه تقسیم کند تا دستکم انصاف را رعایت کرده باشد،هرچند به مقام والای ایثار نرسیده باشد.
البته این کار،کار آسانی نیست،زیرا همیشه انسان مایل است کفه خویشتن و نزدیکان خود را سنگینتر از کفه دیگران کند،لذا در خبری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از یاران خود فرمود:«آیا میخواهی سختترین چیزی را که خداوند بر مردم واجب کرده است برای تو بازگو کنم؟ آنگاه امام علیه السلام سه چیز را بر شمرد و آن سه چیز این بود:
«إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ وَ مُوَاسَاتُکَ أَخَاکَ وَ ذِکْرُ اللّهِ فِی کُلِّ مَوْطِن؛ رعایت انصاف درباره مردم نسبت به خویشتن و مواسات با برادران دینی داشتن و در هر حال به یاد خدا بودن».(1)
تفاوت در میان انصاف و مواسات ظاهراً از این جهت است که انصاف در مورد حقوق و مواسات درباره تمام مواهب زندگی است.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن دلیلی برای گفتار خود ذکر میکند که در واقع،مُرکب از صغرا و کبرا و نتیجه است.میفرماید:«زیرا اگر چنین نکنی (و انصاف را رعایت ننمایی) ستم خواهی کرد و کسی که به بندگان خدا ستم کند خداوند پیش از بندگانش دشمن او خواهد بود و کسی که خداوند دشمن او باشد عذرش را نمیپذیرد و در مقام نبرد با خداست تا زمانی که دست از ستم بردارد و توبه کند»؛ (فَإِنَّکَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ! وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللّهِ کَانَ اللّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللّهُ أَدْحَضَ(2)حُجَّتَهُ،وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّی یَنْزِعَ(3)أَوْ یَتُوبَ).
1) کافی، ج ۲، ص ۱۴۵، ح ۸.
2) «ادحض» از ریشه «دحض» بر وزن «محض» به معنای باطل شدن است و هنگامی که به باب افعال می رود به معنای ابطال نمودن است. باطل کردن حجت در اینجا به معنای عدم پذیرش عذر است.
3) «ینزع» از ریشه «نزع» بر وزن «نظم» به معنای برکندن و جدا کردن و رها نمودن است. باید توجه داشت که در جمله بالا تناسب ایجاب می کند که «او» به معنای واو باشد. در بعضی از نسخ نهج البلاغه به جای «او» واو نوشته شده است.
روشن است ترک انصاف و روی آوردن به انواع تبعیضها ظلم فاحش و آشکار است و میدانیم خداوند عادل و حکیم دشمن ظالمان و یار مظلومان است.گفتنی است امام علیه السلام بر این معنا تأکید میکند که خداوند به دشمنی و مخاصمت هرکس اقدام کند هیچ عذر و بهانهای را از او نمیپذیرد و تعبیر به «أَدْحَضَ حُجَّتَهُ» اشاره به همین معناست.ممکن است در گناهان دیگر اعذار غیر موجهی به لطف خدا و از طریق غفاریت او پذیرفته شود؛ولی در مورد ظلم و ستم هیچ عذری پذیرفته نیست و تنها راه نجات از خصومت پروردگار و عقوبت او این است که دست از ظلم بکشد و از گذشته توبه کند و حقوق از دست رفته را به صاحبانش باز گرداند و جبران نماید.
امام علیه السلام در ادامه این سخن کیفر شدید ظالمان را که در نوع خود بینظیر است شرح میدهد.میفرماید:«(بدان) هیچ چیز در تغییر نعمتهای خداوند و تعجیل انتقام و کیفر او از اصرار بر ظلم و ستم سریعتر نیست،زیرا خداوند دعای مظلومان را (بر ضد تو) میشنود و در کمین ستمکاران است»؛ (وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْیِیرِ نِعْمَةِ اللّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ،فَإِنَّ اللّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ(1)،وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ).
این جمله هشدار کوبندهای به ظالمان است که بدانند مجازات کیفر آنها تنها حواله به قیامت نمیشود،بلکه در این جهان نیز گرفتار کیفر اعمال خود خواهند شد.آن هم نه در دراز مدت،بلکه در کوتاه مدت.آری آنچه با سرعت باعث تغییر نعمتها میشود و عذاب الهی را فرا میخواند اقامه بر ظلم و اصرار بر ستم است.
1) «المضطهدین» جمع «مضطهد» به معنای مظلوم و ستم دیده است و از ریشه ضهد» بر وزن «مهدی» به معنای ظلم گرفته شده است.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که فرمود:«هیچ کس بر دیگری ستم نمیکند مگر اینکه خداوند به سبب آن او را کیفر میدهد؛کیفری در جانش یا در مالش».(1)
در کلمات قصار امام علیه السلام در غررالحکم نیز آمده است:
«مَنْ عَمِلَ بِالْجَوْرِ عَجَّلَ اللّهُ هُلْکَه؛ کسی که ستم کند خداوند در هلاکت او تسریع میکند».(2)
همچنین در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که خداوند به یکی از انبیا که در کشور یکی از ستمکاران زندگی میکرد،وحی فرستاد که به سراغ این مرد جبار برو و به او بگو:
«إِنَّنِی لَمْ أَسْتَعْمِلْکَ عَلَی سَفْکِ الدِّمَاءِ وَ اتِّخَاذِ الْأَمْوَالِ وَ إِنَّمَا اسْتَعْمَلْتُکَ لِتَکُفَّ عَنِّی أَصْوَاتَ الْمَظْلُومِینَ فَإِنِّی لَمْ أَدَعْ ظُلَامَتَهُمْ وَ إِنْ کَانُوا کُفَّاراً؛ من این مقام را به تو ندادم که خون بیگناهان را بریزی و اموال مردم را بگیری بلکه این مقام را بدین جهت به تو دادم که صدای ناله مظلومان را بدرگاه من فروبنشانی،زیرا من از ستمی که بر آنها رفته صرف نظر نمیکنم،هرچند کافر باشند».(3)
ابن عباس که بسیاری از علوم خود را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام گرفته است میگوید:«من از قرآن مجید بهخوبی استفاده کردم که ظلم و ستم خانهها را ویران میکند».سپس به این آیه اشاره کرد: ««فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَةً بِما ظَلَمُوا» ؛این خانههای آنهاست که بسبب ظلم و ستمشان خالی (و ویران) مانده است».(4)
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أسْرَعُ الْخَیْرُ ثَواباً الْبِرُّ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ أسْرَعُ الشَّرُّ عُقُوبَةً الْبَغْیُ وَ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ؛ از کارهای خیر چیزی که از همه زودتر
پاداشش به انسان میرسد نیکوکاری و صله رحم است و از کارهای شر چیزی که کیفرش زودتر از همه به انسان میرسد ظلم و قطع رحم است».(1)
1) سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۴۰۸.
وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ،وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ،وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَی الرَّعِیَّةِ،فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ یُجْحِفُ بِرِضَی الْخَاصَّةِ،وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَی الْعَامَّةِ.وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّةِ أَثْقَلَ عَلَی الْوَالِی مَؤُونَةً فِی الرَّخَاءِ،وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی الْبَلَاءِ،وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ،وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ،وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ،وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ،وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ.وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ،وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ، وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ،الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ،فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ،وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ.
ترجمه
باید محبوبترین کارها نزد تو اموری باشد که در جهت رعایت حق از همه کاملتر و از نظر عدالت شاملتر و از نظر رضایت عمومی مردم جامعتر باشد، زیرا خشم توده مردم خشنودی خواص (اقلیت پرتوقع) را بیاثر میسازد؛اما ناخشنودی خاصان با رضایت عامه مردم بخشوده و جبرانپذیر است.
و (بدان که) هیچ کس از رعایا از نظر هزینههای زندگی در حالت آرامش و صلح،بر والی سنگینتر و به هنگام بروز مشکلات،کمیاریتر از خواص (از خود راضی و پر توقع) نیست.آنها در برابر انصاف (و رعایت حقوق مساوی بین شهروندان) از همه ناخشنودترند و به هنگام درخواست (چیزی از حکومت) از همه اصرار کنندهتر و در برابر عطا و بخشش کمسپاسترند و به هنگام منع (از خواستههایشان) دیرتر پذیرای عذر میشوند و به هنگام رویارویی با مشکلاتِ روزگار صبر و استقامت آنها از همه کمتر است و (بدان)
ستون دین و شکل دهنده جمعیت مسلمانان و نیروی دفاعی در برابر دشمنان، تنها توده ملت هستند،بنابراین گوش بهسوی آنها فرا ده و توجّه به آنها داشته باش.
همواره با توده مردم باش
امام علیه السلام در این فقره به نکته مهمی میپردازد که در حیات امروز بشر و شکلگیری حکومتها،اثرش از هر زمان آشکارتر است.میفرماید:«باید محبوبترین کارها نزد تو اموری باشد که در جهت رعایت حق از همه کاملتر و از نظر عدالت شاملتر و از نظر رضایت عمومی مردم جامعتر باشد»؛ (وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا(1)فِی الْحَقِّ،وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ،وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَی الرَّعِیَّةِ).
بدیهی است قوانین و مقرراتی که دارای این سه ویژگی باشند:هم از نظر حفظ حقوق،جامعتر و هم از نظر رعایت عدالت شاملتر و هم رضایت تودههای مردم را بهتر جلب کند،مورد رضای خدا و خلق است و هنگامی که خداوند از حکومتی راضی و خلق خدا از آن خشنود باشند،دوام و بقای آن تضمین شده است.
از آنجا که مفهوم این سخن آن است که مهم رضای اکثریت قاطع مردم است نه اقلیتی ثروتمند و خودخواه که همواره در حاشیه حکومتها زندگی میکنند.
در ادامه این سخن میفرماید:«زیرا خشم توده مردم خشنودی خواص (اقلیت پرتوقع) را بیاثر میسازد اما ناخشنودی خاصان با رضایت عامه مردم
1) «أوسط» از ریشه «وسط» به معنای میان چیزی گرفته شده؛ ولی در این گونه موارد مفهوم «بهترین» میدهد زیرا چیزی که در حد وسط و اعتدال است بهتر و کامل تر است. قرآن مجید در سوره قلم آیه ۲۸ می فرماید: «وقال أوسطهم ألم أقل لکم لولا تسبحون»؛ آنکه از همه عاقل تر بود گفت: آیا من به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمیگویید» و در لسان العرب آمده است: «أوسط الشئء أفضل الشیء وخیاره»
بخشوده و جبرانپذیر است»؛ (فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ یُجْحِفُ(1)بِرِضَی الْخَاصَّةِ،وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَی الْعَامَّةِ).
آنچه در جملههای کوتاه بالا آمد در واقع زیربنای حکومتهای پایدار را تشکیل میدهد.افراد یک جامعه همیشه بر دو گروه تقسیم میشوند:اقلیت ثروتمندی که معمولاً اطراف زمامداران را میگیرند و با چاپلوسی و تملق و اظهار اخلاص و فداکاری در فکر تأمین منافع خویشند و در برابر آنها اکثریت مردم که چرخهای زندگی اجتماعی با دست و بازوی آنها در حرکت است،بیش از همه زحمت میکشند و بیش از همه به کشورشان علاقهمندند.اگر گروه اوّل از حکومتی ناراضی شوند ولی گروه دوم راضی و خشنود باشند هیچ مشکلی بهوجود نمیآید؛مشکلات جامعه با دست تودههای مردم حل میشود و داد فریاد آن اقلیت تغییری در مسیر کارها ایجاد نمیکند؛ولی اگر رضایت این گروه اقلیت به بهای خشم تودههای مردم جلب گردد آن هنگام است که پایههای حکومت به لرزه در میآید و به گفته شاعر:
نفسها ناله شد در سینه آهسته آهسته فزون تر گر شود این نالهها فریاد میگردد
چنانچه نارضایتیها ادامه پیدا کند منته به قیام و انقلابها خواهد شد.
زندگی پیغمبر اسلام و علی علیه السلام بهترین نمونه برای این مسأله است.سعی داشتند همواره جانب تودههای محروم و متوسط جامعه را بگیرند و به مخالفت خواص که منافع خود را در خطر میدیدند اعتنا نکنند.
این همان چیزی است که امروز به دموکراسی مردمی یا دموکراسی دینی یا مردمسالاری دینی از آن یاد میشود،هرچند گاهی تنها به الفاظ قناعت میکنند
1) «یجحف» از ماده «اجحاف» و ریشه «جحف» بر وزن «جهل» در اصل به معنای کندن پوست چیزی است سپس به معنای به مشقت انداختن و بی اثر ساختن و خراب کردن آمده است.
و به واقعیات توجه ندارند.و در واقع مفهومی قدیمی است که در قالب الفاظ جدید ریخته شده است.
البته امروزه نوعی شیطنت بسیار مرموزی از سوی این گروه خاص بهکار گرفته میشود که با سلطه بر رسانههای جمعی سعی میکنند افکار عمومی را فریب و به اصطلاح شستشوی مغزی بدهند به گونهای که تصور شود خواستههای آنها همان است که تودههای مردم میخواهند،هرچند با کمی دقت میتوان به شگرد آنها پی برد.
گاه به شیوه دیگری متوسل میشوند و آن اینکه وسایل هوسرانی و لذات بیقید و شرط جسمانی را در اختیار تودههای مردم قرار میدهند و آنها را بدین وسیله سرگرم میسازند تا از آنچه در جامعه میگذرد بیخبر بمانند.اگر آگاهانِ باهدف و مؤمن،آنها را هوشیار سازند تا در این دامها نیفتند به یقین قیامی خواهند کرد که تومار زندگی این زالو صفتان را در هم بپیچد.
از آنجا که این مسأله دارای اهمّیّت زیادی است،امام علیه السلام در ادامه این سخن به شرح بیشتری پرداخته و انگشت روی جزئیات مسأله میگذارد و صفات آن گروه از خواص و همچنین ویژگیهای تودههای زحمتکش جامعه را به تفصیل برمیشمارد.نخست به سراغ صفات نکوهیده خواص از خود راضی میرود و هفت ویژگی برای آنها ذکر میکند.
در اوّلین و دومین صفت میفرماید:«و (بدان که) هیچ کس از رعایا از نظر هزینههای زندگی در حالت آرامش و صلح،بر والی سنگینتر و به هنگام بروز مشکلات،کمیاریتر از خواص (از خود راضی و پر توقع) نیست»؛ (وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّةِ أَثْقَلَ عَلَی الْوَالِی مَؤُونَةً فِی الرَّخَاءِ،وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی الْبَلَاءِ).
آنها از والی توقعات بسیار و خواستههای بیشمار دارند و کیسههایی برای منافع خود دوختهاند که به این آسانی پر نمیشود و به عکس به هنگام بروز
مشکلات خود را کنار میکشند و چنین میپندارند که حفظ کشور و ایثار و فداکاری در راه آن بر عهده تودههای مردم است؛آنها قشر ممتازی هستند که فقط باید نظارت کنند و نظر دهند.
در سومین صفت میفرماید:«آنها در برابر انصاف (و رعایت حقوق مساوی بین شهروندان) از همه ناخشنودترند»؛ (وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ) ،زیرا خود را قشر ممتازی میدانند که نباید با دیگران در هیچ برنامهای در یک صف قرار گیرند.
در چهارمین وصف میافزاید:«و به هنگام درخواست (چیزی از حکومت) از همه اصرار کنندهترند»؛ (وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ(1)) ،زیرا خود را طلبکار میدانند و اضافه بر این به زمامداران نزدیکند و میتوانند خواسته خود را مکرر در مکرر عنوان کنند.به خلاف تودههای مردم که خواستههای خود را با اصرار بسیار کمتری همراه میسازند و اصولا دسترسی چندانی به حاکمان ندارند.
در پنجمین و ششمین وصف میفرماید:«و در برابر عطا و بخشش کمسپاسترند و به هنگام منع (از خواستههایشان) دیرتر پذیرای عذر میشوند»؛ (وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ،وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ) ،چرا که عطا و بخشش را خدمتی از ناحیه حاکم نمیبینند،بلکه ادای دین میشمرند و در برابر ادای دین نیازی به سپاسگزاری نمیبینند.آنها غالباً چنین میپندارند که اگر حمایت و نظارتشان بر امر حکومت نباشد،حکومت نمیتواند به حیات خود ادامه دهد، بنابراین آنها حق حیات بر حکومت دارند و هرچه به آنها داده شود کم است.
نیز به همین دلیل اگر خواستههای آنها تأمین نشود کمتر حاضرند عذری را بپذیرند و تمام عذرها را در این زمینه ناموجه میبینند و گاه عذر بدتر از گناه.
در هفتمین و آخرین ویژگی میفرماید:«و به هنگام رویارویی با مشکلاتِ
1) «إلحاف» از ریشه «لحف» بر وزن «حرف» در اصل به معنای پوشاندن و ملافه کشیدن آمده سپس به معنای اصرار و پافشاری در چیزی به کار رفته است؛ گویا به قدری اصرار می کند که تمام وجود طرف را می پوشاند.
روزگار صبر و استقامت آنها از همه کمتر است»؛ (وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ(1)الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ) ،زیرا آنها در ناز و نعمت پرورش یافته و کمتر با مشکلات روبهرو بوده و هرگز ورزیده و آبدیده نشدهاند بر عکس تودههای زحمتکش جامعه که در لابهلای مشکلات پرورش مییابند و در کوره حوادث قرار میگیرند و همچون فولادی آبدیده محکم میشوند.
به راستی ترسیمی از این بهتر و گویاتر و شفافتر درباره این گروهِ اندک از خود راضی و خودبرتربین پیدا نمیشود و میدانیم تمام این صفات ناشی از توهماتی است که درباره امتیازات ذاتی خود و نیاز حکومت به آنها و برتری بر تودههای مردم دارند.این اوهام و خیالات،آنها را به این مسیرهای نادرست میکشاند.
اما ویژگیهای تودههای زحمتکش جامعه و به تعبیر امام علیه السلام عامه در سه چیز خلاصه شده است؛میفرماید:«و (بدان) ستون دین و شکل دهنده جمعیت مسلمانان و نیروی دفاعی در برابر دشمنان،تنها توده ملت هستند،بنابراین گوش بهسوی آنها فرا ده و توجّه به آنها داشته باش»؛ (وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ،وَ جِمَاعُ(2)الْمُسْلِمِینَ،وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ،الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ،فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ(3)لَهُمْ،وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ).
چه تعبیرات زنده و پرمعنایی.به یقین اگر حمایت عامه مردم نباشد اصول و فروع دین به فراموشی سپرده میشود و جامعه مسلمانان از هم گسسته میگردد و در برابر هجوم دشمنان،مدافعی نخواهد بود.به همین دلیل،حکومت
1) «ملمات» از ریشه «لم» بر وزن «غم» به معنای جمع کردن گرفته شده سپس واژه ملمات به حوادث شدید و ناراحت کننده اطلاق شده گویی این گونه حوادث تمام فکر انسان را جمع کرده و متوجه به خود می سازد.
2) «جماع» در اصل مصدر است و در این گونه موارد به معنای وصفی به کار می رود یعنی جامع بودن و جمع کردن.
3) «صغو» به معنای گرایش به چیزی داشتن است. «صغو» به فتح و کسر صاد به گفته جمعی از محققان به یک معنا آمده است.
باید به اقلیت پرادعای بیاثر بیاعتنا باشد و تمام توجّه خود را به کسانی معطوف دارد که شکوفایی و پیشرفت و بقای دین و دنیا از آنهاست.
از مجموع عبارات امام علیه السلام در این فراز از عهدنامه استفاده میشود که تودههای زحمتکش مردم ده ویژگی دارند که سه ویژگی آن در ذیل گفته شده و هفت وصف دیگر با اشاره به هنگام بیان صفات نکوهیده خواص از خودراضی بیان شده و آن به شرح زیر است:
1.هزینه آنها به هنگام آرامش،بر والی سبک است.
2.یاری و کمک آنها در مشکلات بسیار زیاد است.
3.از انصاف و رعایت حقوق یکسان خشنودند.
4.به هنگام تقاضای چیزی از حوائج خود زیاد اصرار نمیورزند.
5.هنگامی که چیزی به آنها هدیه شود شکرگزارند.
6.اگر مانعی برای پذیرفتن خواستههای آنها در کار باشد،عذرپذیرند.
7.در برابر مشکلات روزگار شکیبایی و استقامت فراوان دارند.
تعبیر به «جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ» اشاره به این است که تودههای زحمتکش مردم رکن اصلی جامعه اسلامیاند و این همانچیزی است که در روایات دیگر به عنوان«سواد اعظم»از آن تعبیر شده است.به بیان دیگر اگر نفرات جامعه را از هم جدا حساب کنیم جامعه مفهوم نخواهد داشت؛ولی اگر آنها را با پیوند با یکدیگر در نظر بگیریم-همانند ساختمانی که مصالح کوچک آن با ملاط محکمی به هم پیوسته است-جامعه مفهوم اصلی را پیدا میکند و این امر تنها بهوسیله همین تودههای زحمتکش جامعه حاصل میشود.
جمله «فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ،وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ» در واقع برگرفته از قرآن مجید است آنجا که خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: ««وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ
مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» ؛با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر می خوانند و تنها رضای او را میطلبند؛و هرگز برای زیورهای دنیا چشمان خود را از آنها برمگیر و از کسانی که قلبشان را از یادمان غافل ساختیم و از هوای نفس پیروی کردند و کارشان افراطی است،اطاعت مکن».(1)
نه تنها پیغمبر اکرم مامور بود این گروه را تکیه گاه خود قرار دهد،بلکه تمام انبیای پیشین نیز چنین بودند.قرآن مجید درباره نوح پیغمبر میگوید:«هنگامی که جوانان پاکدل به نوح ایمان آوردند و اطراف او را گرفتند،گروهی از ثروتمندان خودخواه به نوح ایراد کردند که اگر میخواهی ما به تو ایمان آوریم باید این گروه را از دور خود دورساز و نوح مأمور شد به آنها چنین پاسخ گوید:
««وَ ما أَنَا بِطارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لکِنِّی أَراکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ* وَ یا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ» ؛و من کسانی را که ایمان آوردهاند (بهخاطر شما) از خود طرد نمیکنم،زیرا آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند کرد (اگر آنها را از خود برانم،در دادگاه قیامت خصم من خواهند بود؛) ولی شما را گروهی میبینم که جهالت به خرج میدهید ای قوم من! چه کسی مرا در برابر (مجازات) خدا یاری میدهد اگر آنها را طرد کنم؟! آیا متذکر نمیشوید».(2)
انواع حکومتها
بعضی از دانشمندان حکومت را در طول تاریخ بشر به چهار قسم تقسیم کردهاند:
1.حکومت استبدادی و آن حکومتی است که یک فرد بر جامعه مسلط میشود و بدون هیچ قانونی اراده خود را بر آنها در هر چیز تحمیل میکند (مانند حکومت رؤسای قبایل در تاریخهای دور گذشته).
2.حکومت پادشاهی که در آن نیز حاکم فرد واحدی است؛ولی قانون و نظامی برای خود مقرر داشته است.
3.حکومت اشراف (آریستوکراسی) و آن حکومتی است که در آن گروهی از اشراف بر جامعه حکومت میکنند.
4.حکومت دموکراسی که ملت حاکم واقعی جامعه است و به همین دلیل از طریق انتخابات نمایندگان خود را برای مسائل قانونی و اجرایی و قضایی برمیگزیند که گاه انتخابات بیواسطه است و گاه با واسطه.
البته حکومت الهی؛یعنی حکومت انبیا و امامان معصوم نیز جایگاه ویژه خود را دارد.آنان از طرف خداوند منصوب به این حکومتند و تمام خیر بندگان خدا را طالبند،هر چند آنها هم برای پیشرفت کار خود و جلب حمایت تودههای مردم در بسیاری از مواقع از بیعتشان بهره میگرفتند و با آن رسمیت بیشتری به حکومت خود میبخشیدند.این معنا در حکومت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام به خوبی دیده میشود.
وَلْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ،وَأَشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ،أَطْلَبُهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ؛فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیُوباً،الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا،فَلَا تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ،وَاللّهُ یَحْکُمُ عَلَی مَا غَابَ عَنْکَ،فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ.أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْدٍ،وَاقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ،وَتَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لَایَضِحُ لَکَ،وَلَا تَعْجَلَنَّ إِلَی تَصْدِیقِ سَاعٍ فَإِنَّ السَّاعِیَ غَاشٌّ،وَإِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ.
ترجمه
باید دورترین رعایا نسبت به تو و مبغوضترین آنها در نزد تو کسانی باشند که بیشتر در جستجوی عیوب مردمند،زیرا در (غالب) مردم عیوبی وجود دارد (که از نظرها پنهان است و) والی از همه سزاوارتر است که آنها را بپوشاند، بنابراین لازم است عیوبی را که بر تو پنهان است آشکار نسازی.وظیفه تو تنها این است که آنچه را بر تو ظاهر گشته اصلاح کنی و آنچه از تو مخفی مانده خدا درباره آن داوری میکند.تا آنجا که در توان داری عیبپوشی کن تا خدا عیوب تو را که دوست داری از رعیتت پنهان باشد،بپوشاند.عقده آنها را که کینه دارند (با برخورد خوب و محبّتآمیز) بگشا و اسباب عداوت و دشمنی را درباره خود قطع نما.از آنچه برای تو روشن نیست تغافل کن و در تصدیق سخنچینان شتاب مکن،زیرا سخنچین خیانتپیشه است،هرچند در لباس ناصحان ظاهر شود.
عیبپوش باش
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه عمدتا درباره عیبپوشی والی نسبت به رعیت سخن میگوید و تأکید میورزد که وظیفه او تنها مبارزه با عیوب ظاهر است و باید از تجسس و پرداختن عیوب باطن و از کسانی که او را تشویق به این کار میکنند بپرهیزد.میفرماید:«باید دورترین رعایا به تو و مبغوضترین آنها در نزد تو کسانی باشند که بیشتر در جستجوی عیوب مردمند»؛ (وَ لْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ وَ أَشْنَأَهُمْ(1)عِنْدَکَ،أَطْلَبُهُمْ لِمَعَایِبِ النَّاسِ).
معمولاً در اطراف زمامداران گروهی از عیبجویان حاضر میشوند و برای تقرب به والی و زمامدار عیوب و خیانتهای این و آن را شرح میدهند آبروی افراد را میبرند و ذهن والی را به آنها مشوب میکنند و او را گرفتار سوء ظن نسبت به هرکس میسازند.امام علیه السلام میفرماید:باید این گروه را از خود دور کنی که مایه نابسامانی حکومتند؛از یک سو ایجاد اختلاف در میان مردم میکنند و از سویی دیگر رابطه زمامداران را با تودههای ملت سست میسازند و از سوی سوم بذر بدبینی و سوء ظن را در همه جا میپاشند.
آری باید چنان باشد که هیچ کس تصور نکند با عیبجویی از این و آن به والی تقرب پیدا میکند.
سپس امام برای تأکید و تأیید این سخن به استدلال پرداخته میافزاید:«زیرا در (غالب) مردم عیوبی وجود دارد (که از نظرها پنهان است و) والی از همه سزاوارتر است که آنها را بپوشاند،بنابراین لازم است عیوبی را که بر تو پنهان است آشکار نسازی»؛ (فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیُوباً،الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا،فَلَا تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا).
1) «اشناهم» از ریشه «شنا» بر وزن «شمع» به معنای کینه و عداوت گرفته شده است.
در ادامه میافزاید:«وظیفه تو تنها این است که آنچه را بر تو ظاهر گشته اصلاح کنی و آنچه از تو مخفی مانده است خدا درباره آن داوری میکند»؛ (فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ وَ اللّهُ یَحْکُمُ عَلَی مَا غَابَ عَنْکَ).
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است:
«لَا یُبْلِغْنِی أَحَدٌ مِنْکُمْ عَنْ أَصْحَابِی شَیْئاً فَإِنِّی أُحِبُّ أَنْ أَخْرُجَ إِلَیْکُمْ وَ أَنَا سَلِیمُ الصَّدْرِ؛ هیچ یک از شما عیوب (پنهانی) یاران مرا برای من نقل نکند،زیرا من دوست دارم به همه شما خوشبین باشم».(1)
آنچه امام علیه السلام در این بخش از سخنان خود بیان فرموده اشاره به این حقیقت دارد که بالاخره غالب مردم دارای نقاط ضعفی هستند که بر دیگران پوشیده است.اگر این نقاط ضعف آشکار گردد هم مردم به یکدیگر بدبین میشوند و هم والی به آنها بدبین میگردد و این بدبینی که در حدیث پیامبر نیز به آن اشاره شد، رشته اتحاد آنها را پاره میکند و امکان همکاری صمیمانه آنها را به یکدیگر و همه را با والی سلب مینماید.به همین دلیل قرآن مجید صریحا از تجسس و تفحص از عیوب پنهانی نهی کرده و میفرماید: «وَ لا تَجَسَّسُوا».(2)
وظیفه والی آن است که اگر کسی پردهدری کند و آشکارا دست به کارهای خلاف زند و عیوب خویش را جسورانه ظاهر نماید به اصلاح آن از طرق مسالمتآمیز بپردازد و اگر از این راه موفق نشد شدت عمل به خرج دهد و حدود الهی را که در حکم جراحی لازم برای پیکر اجتماع است،اجرا کند.
سپس امام علیه السلام برای تکمیل این سخن از راه دیگری وارد میشود و میفرماید:«تا آنجا که در توان داری عیبپوشی کن تا خدا عیوب تو را که دوست داری از رعیتت پنهان باشد بپوشاند»؛ (فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ).
اشاره به اینکه درباره دیگران عیبپوش باش تا خدا عیوب تو را مستور دارد.
این پاداش الهی در دنیاست.در آخرت نیز پاداشی مهمتر و عالیتر در انتظار عیبپوشان است.
در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ سَتَرَ أَخاهُ فی فاحِشَةٍ رَآها عَلَیْهِ سَتَرَهُ اللّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ؛ کسی که کار بدی از برادر مسلمانش ببیند و آن را مستور دارد خداوند عیب او را در دنیا و آخرت مستور خواهد داشت».(1)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«کَانَ بِالْمَدِینَةِ أَقْوَامٌ لَهُمْ عُیُوبٌ فَسَکَتُوا عَنْ عُیُوبِ النَّاسِ فَأَسْکَتَ اللّهُ عَنْ عُیُوبِهِمُ النَّاسَ فَمَاتُوا وَ لَا عُیُوبَ لَهُمْ عِنْدَ النَّاس؛ در مدینه گروههایی بودند که عیوبی داشتند ولی عیوب دیگران را پوشاندند خداوند هم عیوب آنها را از مردم پوشاند،لذا هنگامی که از دنیا رفتند مردم هیچ عیبی بر آنها نمیگرفتند».(2)
سپس امام علیه السلام در ادامه چهار دستور دیگر در این بخش از عهدنامه به مالک اشتر میدهد.نخست میفرماید:«عقده آنها را که کینه دارند (با برخورد خوب و محبّتآمیز) بگشا»؛ (أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْدٍ(3)).
روشن است که عوامل مختلفی ممکن است مردم را درباره والی کینهتوز کند.
والی باید بیدار و هشیار باشد و این کینهها را که در سینهها نهفته است با رفتار نیک و بزرگوارانه بر طرف سازد و عقدهگشایی کند.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده که کینههای درون خود را نسبت به مردم رها کند و اگر کسی کار خلافی کرد به دل نگیرد و فراموش کند.از قدیم گفتهاند کارهای خوبی را که مردم درباره شما میکنند فراموش نکنید و بهموقع
جبران نمایید و کارهای بد آنها را به فراموشی بسپارید و در مقام انتقام برنیایید؛ ولی معنای اوّل مناسبتر است.
در دستور دوم میافزاید:«و اسباب عداوت و دشمنی را درباره خود قطع کن»؛ (وَ اقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ(1)) ،زیرا میدانیم عداوتها معمولاً بیسبب نیست؛یا نتیجه بدرفتاری است یا تضییع حقوق،یا خودبزرگبینی و امثال آن.
هنگامی که این اسباب قطع گردد دشمنیها به دوستی مبدل میشود.
در سومین دستور میفرماید:«از آنچه برای تو روشن نیست تغافل کن»؛ (وَ تَغَابَ(2)عَنْ کُلِّ مَا لَا یَضِحُ(3)لَکَ).
اشاره به اینکه اصرار بر جستجوگری در کار مردم نداشته باش و در جزئیات خود را به فراموشکاری و تغافل بزن،زیرا پرداختن به جزئیات،انسان را از پرداختن به امور کلی و مهم بازمیدارد و به اختلافات و کینهها و عداوتها دامن میزند.
در چهارمین و آخرین دستور میفرماید:«و در تصدیق سخنچینان شتاب مکن زیرا سخنچین خیانتپیشه است،هرچند در لباس ناصحان ظاهر شود»؛ (وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَی تَصْدِیقِ سَاعٍ(4)فَإِنَّ السَّاعِیَ غَاشٌّ(5)،وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ).
میدانیم سخنچین کسی است که با خبر رسانی درست و نادرست در میان
1) «وتر» بر وزن «فکر» و «وتر» بر وزن «سطر» هر دو به معنای مفرد و تنها بودن است. از آنجا که هرگاه کسی کشته شود بازماندگان او تنها می مانند و طبعا کینه او را به دل میگیرند این واژه به معنای کینه و عداوت نیز به کار می رود و در جمله بالا همین معنا مراد است.
2) «تغاب» فعل امر است از ریشه «تغابی» به معنای تغافل از ماده «غباوة» به معنای جهل و بی خبری گرفته شده گویی کسی که خود را به فراموشی و تغافل می زند از آن امر جاهل و بی خبر است.
3) «یضح» از ریشه «وضوح» به معنای روشن شدن چیزی است.
4) «ساع» از ریشه «سعی» در اصل به معنای هرگونه تلاش و کوشش است؛ ولی در این گونه موارد به کسی گفته می شود که سعی در سخن چینی و عیب جویی افراد دارد.
5) «غاش» به معنای خائن و بدخواه است از ریشه «غش» به معنای خیانت و بدخواهی گرفته شده است.
افراد آنها را به جان هم میاندازد و بذر عداوت را در سرزمین سینهها میپاشد.از قدیم گفتهاند:
میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزمکش است.
به عکس،اسلام اجازه میدهد برای صلح دادن افراد حتی دروغ بر زبان جاری کنند و به تعبیر دیگر آب بر آن آتش بریزند نه آنکه هیزمی بر آن بیافزایند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أَ لَا أُنَبِّئُکُمْ بِشِرَارِکُمْ قَالُوا بَلَی یَا رَسُولَ اللّهِ قَالَ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَةِ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ الْبَاغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَایِبَ؛ آیا به شما شرورترین مردم را معرفی کنم؟ عرض کردند آری یا رسول اللّه فرمود:
آنها سخنچینانی هستند که در میان دوستان جدایی میافکنند و پاکان را متهم به عیوب میسازند».(1)
موارد عیبپوشی و موارد اطلاعرسانی
با مطالعه آنچه امام علیه السلام در این بخش در مورد عیبپوشی والیان و طرد عیبجویان و سخنچینان بیان فرموده،این سؤال مطرح میشود که چرا پیغمبر اکرم و شخص امام امیرالمؤمنین عیون و خبرچینانی داشتند که در اقصا نقاط بلاد اسلام خبرهای آشکار و پنهانی امرا و کارگزاران و والیان را به آنها میرساندند آیا این کار بر خلاف عیبپوشی نیست؟
اضافه بر این در دستورات اسلام آمده است که اگر کسی با شما درباره شخصی مشورت کند چنانچه عیوبی پنهانی از او سراغ دارید برای او بازگو کنید و آن را از مسأله غیبت مستثنا دانستهاند.
پاسخ این سؤال چندان پوشیده نیست،زیرا سخن از عیبپوشی درباره
1) کافی، ج ۲، ص ۳۶۹، ح ۱.
عیوب خصوصی و شخصی است که در سرنوشت جامعه تأثیر ندارد یا تأثیر بسیار کمی دارد؛ولی هنگامی که پای مصالح جامعه و نظام کشور اسلام به میان میآید و سخن از توطئهها و افشای آنها در میان باشد،حکم دیگری دارد.به یقین باید تحقیق و تجسس کرد و خبررسانی داشت مبادا به سبب آن ضرر و زیان گستردهای دامان گروهی را بگیرد و گاه خونهایی ریخته شود و اموال و اعراضی بر باد رود.اینجا جای عیبپوشی و ستّاریت نیست.
همچنین هرگاه مسلمانی میخواهد به کاری اقدام کند خواه مربوط به ازدواج باشد یا شراکت در امر تجارت،یا انتخاب شخصی برای کارمندی و معاونت و در این باره از شخص مطلعی تحقیق کند و به مشورت با او بنشیند،پنهان کردن اموری که تأثیر در آن امر دارد نوعی خیانت است و شخصی که طرف مشورت واقع میشود حق ندارد در این امر با کتمان عیوب خیانت کند.
به این ترتیب حد فاصل میان عیبپوشی و خبررسانی در امور اجتماعی و در مقام مشورت روشن میشود.
وَلَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ،وَیَعِدُکَ الْفَقْرَ،وَلَا جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ الْأُمُورِ،وَلَا حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ،فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّی یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللّهِ.
ترجمه
هرگز بخیل را در مشورت خود دخالت مده،زیرا تو را از احسان و نیکی کردن منصرف میسازد و از ته دستی و فقر میترساند و نیز با شخص ترسو مشورت مکن که روحیه تو را در انجام امور تضعیف میکند و از مشورت با افراد حریص برحذر باش که حرص ورزیدن را از طریق ستمگری در نظرت زینت میدهند.زیرا«بخل»و«ترس»و«حرص»،تمایلات گوناگونی هستند که جامع آنها«سوء ظن»به خداوند است.
از اینگونه مشاوران بپرهیز!
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به مسأله مشاوران والی و صفات و ویژگیهای آنها میپردازد و جالب اینکه از اصل لزوم مشورت سخن نمیگوید،زیرا آن را امر مسلّمی فرض کرده که هر والی و زمامدار باید مشاورانی برای مسائل مختلف سیاسی و اقتصادی و نظامی داشته باشد تا با استفاده از افکار آنها بهترین راه را برای پیشبرد این امور برگزیند و از استبداد به رأی و تکیه بر افکار فردی بپرهیزد و مصالح رعایا تا آنجا که ممکن است رعایت شود.
امام علیه السلام مالک اشتر را از مشورت با سه گروه به شدّت برحذر میدارد و آثار سوء مشورت با آنها را در عباراتی کوتاه و پرمعنا بیان میدارد.میفرماید:«هرگز بخیل را در مشورت خود دخالت مده،زیرا تو را از احسان و نیکی کردن منصرف میسازد و از ته دستی و فقر میترساند و نیز با شخص ترسو مشورت مکن که روحیه تو را در انجام امور تضعیف میکند و از مشورت با افراد حریص برحذر باش که حرص ورزیدن را از طریق ستمگری در نظرت زینت میدهند»؛ (وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ،وَ یَعِدُکَ الْفَقْرَ،وَ لَا جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ الْأُمُورِ،وَ لَا حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ(1)بِالْجَوْرِ).
امام علیه السلام در واقع او را به سه اصل توصیه میکند:سخاوت،شجاعت و قناعت و توکل.روشن است که مشورت با فرد بخیل جلوی سخاوت را میگیرد و با شخص ترسو پایههای شجاعت را سست میکند و با حریص قناعت را متزلزل میسازد که لازمه آن ستم کردن بر رعایاست.
از سوی دیگر،در برابر امور رفاهی رعایا بخیلان مانع میشوند و در امور نظامی و نبرد با دشمنان ترسوها سنگ میاندازند و در امور اقتصادی حریصان سدّ راهند،بنابراین مشاوران والی باید از میان کسانی انتخاب شوند که در شئون مختلف کشور او را یاری دهند و اراده و تصمیم وی را تقویت کنند و از اموری که مصالح مردم را برباد میدهد برحذر دارند.
آنگاه امام در پایان این بحث به ریشههای این سه صفت زشت وناپسند پرداخته و همه آنها را به یک اصل باز میگرداند.میفرماید:«زیرا«بخل»و«ترس» و«حرص»،تمایلات گوناگونی هستند که جامع آنها«سوء»ظن به خداوند است»؛ (فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ(2)شَتَّی یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللّهِ).
امام علیه السلام در این جمله در واقع به روانکاوی عمیقی دست زده،میفرماید:
بخیلان اگر بخل میورزند برای آن است که به فضل و مواهب الهی سوء ظن دارند و چنین میپندارند که اگر امروز بخشش کنند فردا فقیر میشوند و در میمانند و ترسوها به وعده الهی در مورد نصرت یاران حق بدگمانند و چنین میپندارند که اگر عقبنشینی نکنند ممکن است تنها بمانند و نابود شوند و حریصان اگر حرص را پیشهکردهاند به سبب آن است که توکل بر خدا ندارند و در واقع به قدرت خدا سوء ظن دارند.
آیات قرآن مجید نیز گواه بر این معانی است،در یک جا میفرماید: ««الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً» ؛شیطان شما را (هنگام انفاق) وعده فقر و ته دستی میدهد و به زشتیها امر میکند،ولی خداوند وعده آمرزش و فزونی به شما میدهد».(1)
در جای دیگر میفرماید: ««وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» ؛هرگز سست نشوید! و غمگین نگردید؛و شما برترید اگر ایمان داشته باشید».(2)
همچنین در جای دیگری میفرماید: ««وَ أَنْفِقُوا خَیْراً لِأَنْفُسِکُمْ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛و انفاق کنید که برای شما بهتر است؛و کسانی که از بخل و حرص خویشتن مصون بمانند رستگارانند».(3)
آنچه از کلام امام در این بخش عهدنامه آمده،شبیه چیزی است که در کلام پیغمبر اکرم هنگام توصیه به علی علیه السلام وارد شده است.در حدیثی از عللالشرایع
میخوانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:
«یَا عَلِیُّ لَا تُشَاوِرْ جَبَاناً فَإِنَّهُ یُضَیِّقُ عَلَیْکَ الْمَخْرَجَ وَ لَا تُشَاوِرِ الْبَخِیلَ فَإِنَّهُ یَقْصُرُ بِکَ عَنْ غَایَتِکَ وَ لَا تُشَاوِرْ حَرِیصاً فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ شَرَّهَا وَ اعْلَمْ یَا عَلِیُّ أَنَّ الْجُبْنَ وَ الْبُخْلَ وَ الْحِرْصَ غَرِیزَةٌ وَاحِدَةٌ یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ؛ ای علی با ترسو مشورت نکن که راههای خروج از مشکلات را بر تو میبندد و با بخیل مشورت مکن که تو را از رسیدن به هدف باز میدارد و با حریص مشورت ننما،زیرا در میان دو چیز آنچه بدتر است برای تو زینت میبخشد و بدان ای علی که جبن و بخل و حرص به یک ریشه باز میگردند و جامع آنها سوء ظن است».(1)
اهمّیّت مشورت در زندگی انسانها
موضوع مشورت از مهمترین مسائل اجتماعی است و دلیل آن کاملاً روشن است،زیرا از یک سو مشکلات اجتماعی و حتی شخصی،غالباً دارای پیچیدگیهایی است و از سویی دیگر هر سری را فکری و هر کسی را رأی و هوشی است که اگر همگی تا آنجا که ممکن است برای حل مشکل دعوت شوند راه حلهای روشنی به دست میآید.
از این رو در غررالحکم از امام علیه السلام نقل شده که فرمود:
«حَقٌّ عَلَی الْعاقِلِ أنْ یُضِیفَ إلی رَأیِهِ رَأْیَ الْعُقَلاءِ وَیَضُمَّ إلی عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ؛ سزاوار است انسان خردمند رأی عاقلان دیگر را به رأی خود اضافه کند و علوم دانشمندان را به علم خود ضمیمه نماید».(2)
بدیهی است هر قدر کار مهمتر باشد اهمّیّت مشورت بیشتر میشود و تجربه نشان داده کسانی که کارهای مهم خویش را با مشورت و صلاحاندیشی خردمندان انجام میدهند کمتر گرفتار لغزش میشوند و برعکس مستبدان به رأی که خود را از افکار دیگران بینیاز میبینند غالباً گرفتار اشتباهات پر هزینه و یا خطرناک میگردد.ولذا در کلمات نورانی و گهربار امام علیه السلام میخوانیم:
«مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ وَمَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا؛ کسی که استبداد به رأی پیشه کند هلاک میشود و کسی که با مردان صاحبنظر به مشورت بنشیند شریک عقلهای آنها خواهد بود».(1)
در حدیثی از امام حسن مجتبی علیه السلام آمده است:
«مَا تَشَاوَرَ قَوْمٌ إِلَّا هُدُوا إِلَی رُشْدِهِمْ؛ هیچ گروهی مشورت نمیکنند مگر اینکه به خیر و صلاح خود میرسند».(2)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام این جمله حکمتآمیز از تورات نقل شده است:
«مَنْ لَمْ یَسْتَشِرْ یَنْدَم؛ کسی که مشورت نکند پشیمان میشود».(3)
تفاوت نمیکند که انسان با عاقلان بالاتر از خود مشورت کند یا زیردست، چنانکه از امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام نقل شده هنگامی که نام پدرش موسی بن جعفر را نزد او بردند فرمود:عقلها با عقل او برابری نداشتند؛ولی با این حال گاه با غلامان سیاه مشورت میکرد.به آن حضرت عرض کردند:با چنین شخصی مشورت میکنی! فرمود:
«إِنَّ اللّهَ تَبَارَکَ وَتَعالی رُبَّمَا فَتَحَ عَلَی لِسَانِه؛ ای بسا خداوند متعال کلید حل مشکل را بر زبان او قرار دهد».(4)
جالب اینکه در مورد فلسفههای مشورت افزون بر آنچه گذشت آمده است:
اینکه دستور به مشورت تأکید شده برای این است که معمولاً طرف مشورت فکر خالصی درباره آن موضوع دارد در حالی که مشورت کننده (چون منافعش مطرح است) فکر او مشوب به هوا و هوس است:
(إنّما حُضَّ عَلَی الْمُشاوَرَةِ لِأنَّ رَأْیَ الْمُشیرِ صِرْفٌ وَرَأْیُ الْمُسْتَشیرِ مَشُوبٌ بِالْهَوی).(1)
البته همانگونه که در عبارت عهدنامه امام آمده است،با هر کس نمیتوان و نباید مشورت کرد؛طرف مشورت باید فردی عاقل،با ایمان،و خیرخواه بوده باشد،لذا در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:مشورت باید با معیارهایش صورت بگیرد و گرنه ضررش بیشتر از سود آن است.سپس امام چهار معیار برای مشورت ذکر میکند:
1.طرف مشورت فرد عاقلی باشد.
2.آزاداندیش و متدین باشد.
3.دوست مهربان باشد.
4.او را از اسرار درونت آگاه سازی (تا شرایط تو را بداند و مشورت صحیح بدهد) سپس آن را مکتوم دارد.
در پایان حدیث میفرماید:هرگاه این شرایط جمع شود مشورت کامل میگردد و خیرخواهی به حد کمال میرسد.(2)
در دنیای امروز مسأله مشورت و شورا بسیار گستردهتر از گذشته است و گاه انسان گمان میکند که با گسترش مشورت،دنیا رو به صلاح خواهد رفت حال آنکه متأسّفانه این شوراها و مجالس مشورتی غالباً رنگ سیاسی به خود گرفته و در مسیر منافع افراد یا گروههای خاصی است و در حقیقت آن خلوص و قداست مشورت را از دست داده است.نشانه روشن آن اینکه بسیاری از افراد
یا گروهها تلاش میکنند با صرف هزینههای سنگین به عنوان نماینده برای این گونه جلسات انتخاب شوند؛کاری که آشکارا میگوید هدف تأمین مصالح تودههای مردم نیست،بلکه بذری میپاشند تا بیشتر از آن به نفع خود درو کنند.
سخن درباره مشورت بسیار است هدف تنها اشاره کوتاهی در این باره بود و این بحث را با تأکید بر این نکته که طرف مشورت همواره مسئولیت سنگینی دارد با ذکر حدیثی پایان میدهیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوید:
«مَنِ اسْتَشَارَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَلَمْ یَمْحَضْهُ النَّصِیحَةَ سَلَبَهُ اللّهُ لُبَّهُ؛ کسی که برادر مؤمنش از او مشورت بخواهد و او در مقام مشورت خالصانه خیرخواهی نکند خدا عقل او را از وی خواهد گرفت».(1)
1) بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۰۴، ح ۳۶.
إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً،وَمَنْ شَرِکَهُمْ فِی الآْثَامِ فَلَا یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً،فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ،وَإِخْوَانُ الظَّلَمَةِ،وَأَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَاذِهِمْ،وَلَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَأَوْزَارِهِمْ وَآثَامِهِمْ،مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَی ظُلْمِهِ،وَلَا آثِماً عَلَی إِثْمِهِ أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَؤُونَةً،وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً،وَأَحْنَی عَلَیْکَ عَطْفاً،وَأَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً، فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَحَفَلَاتِکَ،ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللّهُ لِأَوْلِیَائِهِ،وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَ.وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ؛ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلَّا یُطْرُوکَ وَلَا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ،فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ،وَتُدْنِی مِنَ الْعِزَّةِ.
ترجمه
بدترین وزرای تو کسی است که پیش از تو وزیر«زمامداران شرور»بوده و در گناهان آنها شرکت داشته است.چنین کسی هرگز نباید محرم اسرار تو باشد.آنها معاون گنهکاران و برادران ستمکارانند.این در حالی است که تو میتوانی جانشینان خوبی بهجای آنان انتخاب کنی،از کسانی که از نظر فکر و نفوذ اجتماعی کمتر از آنها نیستند؛ولی بار سنگین اعمال خلاف،گناهان و معاصی آنها را بر دوش ندارند؛از کسانی که هرگز ستمگری را در ستمش یاری نکرده و گناهکاری را در گناهش معاونت ننمودهاند.هزینه این افراد بر تو سبکتر و همکاری و یاریشان بهتر و محبتشان با تو بیشتر و انس و الفتشان با غیر تو
(و بیگانگان) کمتر است،بنابراین آنها را از خواص خود در خلوتها و رازدار خویش در محافل خصوصی قرار بده.سپس (از میان آنها) افرادی را مقدم دار که در گفتن حقایق تلخ برای تو از همه صریحاللهجهتر باشند و در مساعدت و همراهی با تو در اموری که خداوند برای اولیایش دوست نمیدارد کمتر کمک کنند؛خواه موافق میل تو باشد یا نه.
به اهل ورع و صدق و راستی بپیوند سپس آنها را طوری تربیت کن که از تو ستایش بیجا نکنند (و از تملق و چاپلوسی بپرهیزند و نیز) تو را به اعمال نادرستی که انجام ندادهای تمجید ننمایند،زیرا مدح و ستایش فراوان،عُجب و خودپسندی بهبار میآورد و انسان را به کبر و غرور نزدیک میسازد.
وزرای خوب و بد
امام علیه السلام بعد از بیان صفات مشاوران در بخش گذشته،در این بخش به سراغ صفات و ویژگیهای وزیران و همکاران در حکومت میرود.نخست افرادی را که صفات منفی دارند معرفی میکند و بعد واجدان صفات نیک و سپس توصیههای لازمی را که باید نسبت به آنها ایفا بشود شرح میدهد.میفرماید:
«بدترین وزرای تو کسی است که پیش از تو وزیر«زمامداران شرور»بوده و در گناهان آنها شرکت داشته است چنین کسی هرگز نباید محرم اسرار تو باشد»؛ (إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً،وَ مَنْ شَرِکَهُمْ فِی الآْثَامِ فَلَا یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً(1)).
امام علیه السلام در اینجا به مسأله حسن سابقه و سوء سابقه اشاره میکند و بررسی
1) «بطانة» در اصل به معنای زیرین است (مقابل «ظهارة» که لباس رویین است) سپس این واژه به معنای محرم اسرار به کار رفته است.
سوابق اشخاص را در انتخاب آنها برای کارهای مهم لازم میشمرد.این همان چیزی است که در دنیای امروز به صورت برگ اوّل پرونده کارگزاران و کارمندان در آمده است.
سپس امام علیه السلام دلیل آن را بهطور شفاف بیان میکند و میفرماید:«آنها معاون گنهکاران و برادران ستمکارانند»؛ (فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ(1)،وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَةِ).
بعضی کسانی که سالها با افراد ظالم و ستمپیشه همکاری داشتهاند صفات زشت و نکوهیده به صورت حالت و عادت و سجیه آنها درآمده و به فرض اظهار توبه کنند باز هم قابل اعتماد نیستند بهویژه آنکه انسانهای لایق و بدون سوء سابقه در جامعه وجود دارند،لذا در ادامه سخن میافزاید:«این در حالی است که تو میتوانی جانشینان خوبی بهجای آنان انتخاب کنی،از کسانی که از نظر فکر و نفوذ اجتماعی کمتر از آنها نیستند؛ولی بار سنگین اعمال خلاف، گناهان و معاصی آنها را بر دوش ندارند؛از کسانی که هرگز ستمگری را در ستمش یاری نکرده و گناهکاری را در گناهش معاونت ننمودهاند»؛ (وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ،وَ لَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ(2)وَ أَوْزَارِهِمْ(3)وَ آثَامِهِمْ،مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَی ظُلْمِهِ،وَ لَا آثِماً عَلَی إِثْمِهِ).
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود حتی کسانی که یک نقطه سیاه در پرونده پیشین آنها هست نباید برای کارهای مهم،وزارت و امثال آن برگزیده شوند،بلکه لازم است حسن سابقه آنها بر همگان روشن باشد.
در پایان این سخن چنین نتیجه میگیرد و میفرماید:«هزینه این افراد بر تو
1) «الأثمة» جمع «آثم» به معنای گنهکار است.
2) «آصار» جمع «إصر» بر وزن «مصر» در اصل به معنای نگهداری و محبوس ساختن است سپس به کارهای سنگین که انسان را از فعالیت باز می دارد اطلاق شده است و همچنین به گناهانی که بر دوش انسان سنگینی می کند و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
3) «أوزار» جمع «وزر» بر وزن «مصر» در اصل به معنای بار سنگین است و به گناهان بزرگ که مسئولیتش بر دوش انسان سنگینی میکند اطلاق شده و بعضی گفته اند: وزرگناهان سنگین تر از اصر است.
سبکتر و همکاری و یاریشان بهتر و محبّتشان با تو بیشتر و انس و الفتشان با غیر تو (و بیگانگان) کمتر است،بنابراین آنها را از خواص خود در خلوتها و رازدار خویش در محافل خصوصی قرار بده»؛ (أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَؤُونَةً وَ أَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً،وَ أَحْنَی(1)عَلَیْکَ عَطْفاً،وَ أَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً(2)فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَ حَفَلَاتِکَ(3)).
امام علیه السلام در این عبارات کوتاه و پر معنا چهار نقطه قوت برای افرادی که دارای سوء سابقه نیستند ذکر میکند:
1.آنها هزینه کمتری بر والی دارند،زیرا قبلاً منافع نامشروعی از حاکمان ظلم به آنها نرسیده تا پرتوقع باشند.
2.یاری آنها بهتر و بیشتر است،چرا که نیّاتشان خالص است و کمکهایشان مخلصانه.
3.آنها محبّتشان بیشتر است،زیرا اتحاد فکر و سلیقه و هماهنگی در صفات و نیّات سبب جوشش محبّت آنها میگردد و به حکم: ذره ذره کاندر این ارض و سماست جنس خود را همچو کاه و کهرباست
تجاذب بسیاری میان تو و آنهاست.
4.اینها با بیگانگان سر و سرّی ندارند.تنها تو را میبینند و تو را میخواهند.
این نکته نیز واضح است که یاران ظالمان پیشین نه تنها معاونان خوبی برای والی نخواهند بود،بلکه چون مردم از سوابق سوء آنها آگاهند با آنها همکاری نمیکنند و اعتمادشان به والی و زمامدار نیز کم میشود.
1) «احنی» در اصل به معنای عطف توجه به شخص یا چیزی داشتن است و «عطف» به معنای محبت کردن آمده است.
2) «الف» به معنای الفت داشتن و انس گرفتن است
3) «حفلات» جمع «حفل» بر وزن «هفت» در اصل به معنای محلی است که آب در آن جمع می شود سپس به هر محل اجتماع بزرگ و مجلسی اطلاق شده است و به مجلس نیز محفل گفته میشود.
ابن ابیالحدید پس از نقل این روایت معروف:
«یُنادی یَوْمَ الْقِیامَةِ أیْنَ مَنْ بَرِئَ لَهُمْ-اَیْ لِلظّالِمینَ-قَلَماً؛ روز قیامت منادی فریاد میزند:کجا هستند کسانی که قلمی را تراشیدند و به دست ظالمان دادند (تا حکم ظلمی بنویسند،بیایند و کیفر اعمالشان را ببینند)».داستانی را نقل میکند که مردی را نزد ولید بن عبد الملک آوردند.ولید از او پرسید:درباره حجاج چه میگویی؟ گفت:من چه درباره او بگویم.او گناهی از گناهان تو و شعلهای از آتشت بود.خدا هم تو را لعنت کند و هم حجاج را با تو.و شروع کرد به دشنام دادن به هر دو.ولید به عمر بن عبدالعزیز (عموزاده ولید) که در کنارش بود نگاهی کرد و گفت:درباره این شخص چه میگویی؟ عمر بن عبد العزیز گفت:چه میخواهی بگویم؟ این مردی است که به همه شما دشنام میدهد.یا همانند او دشنامی بده یا او را عفو کن.ولید خشمگین شد و به او گفت:من تو را فقط یک آدم خارجی و بیگانه میدانم.عمر گفت:من هم تنها تو را مجنون فکر میکنم.برخاست و خشمگین بیرون رفت.
خالد بن ریان که رئیس شرطه (نیروی انتظامی) ولید بود برخاست و همراه او رفت و به عمر بن عبدالعزیز گفت:چرا به امیرمؤمنان! (منظور ولید است) چنین گفتی؟ من دستم را به قبضه شمشیر برده بودم منتظر بودم کی به من دستور میدهد گردن تو را بزنم.عمر بن عبد العزیر گفت:اگر چنین دستوری به تو داده بود انجام میدادی؟ خالد گفت:آری.(این ماجرا گذشت) هنگامی که عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید خالد آمد بالای سر عمر (به عنوان محافظ) ایستاد در حالی که شمشیر بر کمر داشت.عمر نگاهی به او کرد و گفت:شمشیرت را بر زمین بگذار تو باید مطیع ما باشی در هر چه دستور میدهیم و در برابر او کاتب و نویسنده سابق ولید بود.به او گفت:تو هم قلمت را بر زمین بگذار،زیرا گاه با آن ضرر میزدی و گاه منفعت میرساندی.بعد عرضه داشت:خداوندا من این
هر دو را بر زمین گذاشتم تو هرگز آنها را بالا مبر.راوی میگوید:به خدا سوگند این هر دو پست و خوار بودند تا مردند.(1)
آنگاه امام علیه السلام بعد از ذکر مسأله حسن سابقه وزرا و کارگزاران به رتبهبندی میان آنها پرداخته و صفاتی را برای برترینها میشمرد.
نخست میفرماید:«سپس (از میان آنها) افرادی را مقدم دار که در گفتن حقایق تلخ برای تو از همه صریحاللهجهتر باشند»؛ (ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ).
در وصف دوم میافزاید:«و در مساعدت و همراهی با تو در اموری که خداوند برای اولیایش دوست نمیدارد کمتر کمک کنند خواه موافق میل تو باشد یا نه»؛ (وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللّهُ لِأَوْلِیَائِهِ،وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَ).
اشاره به اینکه اگر راه خطا رفتی آنها دست از یاری تو بردارند تا هوشیار شوی و به راه ثواب برگردی.به بیان دیگر دارای استقلال فکر و شخصیت باشند.در حق،تو را یاری کنند و در باطل از یاری تو باز ایستند.
در سومین و چهارمین وصف میفرماید:«به اهل ورع و صدق و راستی بپیوند»؛ (وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ).
«ورع»به معنای تقوا در حد بالا و«صدق»همان راستگویی در مشورتها و خبرهای گوارا و ناگوار است.
تعبیر به«مُرِّ الْحَقِّ»در عبارت بالا اشاره به این است که بیان حق گاهی شیرین است و در بسیاری از اوقات تلخ؛ولی به منزله داروی شفابخشی است که گر چه موقتاً کام انسان را تلخ میسازد ولی بیماریهای جانکاه را از انسان دور میکند و این یکی از آزمایشهای خواص و اطرافیان زمامداران است که آنها جرأت
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۷، ص ۴۳.
و جسارت را داشته باشند کام حاکم را با گفتن حقایق تلخ اما مفید و سودمند تلخ کنند و از خشم او نهراسند.
همچنین در آنجا که حاکم راه خطا میرود آزمون دیگری برای اطرافیان اوست که شجاع باشند و او را یاری نکنند و از راه خطا باز گردانند نه اینکه چشم و گوش بسته به دنبال آنها حرکت کرده و رضای او را بر رضای خدا و خلق مقدم دارند.
امام علیه السلام در پایان این بخش دستوری درباره وزرا و اطرافیان صادر میکند و میفرماید:«سپس آنها را طوری تربیت کن که از تو ستایش بیجا نکنند (و از تملق و چاپلوسی بپرهیزند و نیز) تو را به اعمال نادرستی که انجام ندادهای تمجید ننمایند،زیرا مدح و ستایش فراوان،عُجب و خودپسندی بهبار میآورد و انسان را به کبر و غرور نزدیک میسازد»؛ (ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلَّا یُطْرُوکَ وَ لَا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ،فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ(1)،وَ تُدْنِی مِنَ الْعِزَّةِ(2)).
با توجّه به اینکه«رُضْهُمْ»از ریشه«ریاضت»است که در اینجا به معنای تمرین دادن و تربیت کردن آمده و«یُطْرُوکَ»از ریشه«اطراء»به معنای مدح و ستایش فراوان است و«یَبْجَحُوکَ»از ریشه«بَجَح»(بر وزن فرح) و به معنای شادمانی است،هدف امام این است که در برابر مداحی اطرافیان روی خوش نشان ندهد و اظهار خوشحالی نکند؛خواه در مورد انجام کارهای نیک باشد یا ترک کارهای بد چرا که تکرار این عمل از سوی اطرافیان تدریجاً در دل زمامدار اثر میگذارد و او را مغرور و ازخودراضی میکند و به یقین غرور سرچشمه انحرافات بسیاری است.
در حدیثی آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:درباره من مدح بیجا نکنید
آنگونه که نصارا درباره حضرت مسیح کردهاند (و او را خدا خواندند) من فقط بندهای از بندگان خدا هستم؛ولی بگویید بنده خدا و فرستاده او.(1)
در روایت معروفی میخوانیم:
«احْثُوا فِی وُجُوهِ الْمَدَّاحِینَ التُّرَاب؛ به صورت ستایشگران تملقگو خاک بپاشید».(2)
در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام که در غررالحکم آمده میخوانیم:
«إیّاکَ أنْ تُثْنِیَ عَلی أَحَدٍ بِما لَیْسَ فیهِ فَإنَّ فِعْلَهُ یُصَدِّقُ عَنْ وَصْفِهِ وَ یُکَذِّبُکَ؛ بپرهیز از اینکه ستایشی در حق کسی کنی به چیزی که در او نیست زیرا اعمال او وصف واقعی او را آشکار میسازد و تو را تکذیب میکند».(3)
البته این کار آسانی نیست که اطرافیان و حواشی قدرتها بدون ترس و واهمه و چشمداشت پاداش واقعیتها را برملا کنند؛نه از زور بترسند و نه زر انتظار داشته باشند و این در شأن موحدان راستین است.
به گفته آن سخنور معروف:نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بُوَد که بیم سر ندارد یا امید زر.
موحد چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس بر این است بنیاد توحید و بس(4)
البته این سخن توصیه اکیدی به همه متصدیان مراکز قدرت دارد که یاران و مشاوران خود را به گفتن حق عادت بدهند و آماده پذیرش حقایق تلخ باشند.(5)
وَ لَا یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ،فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ،وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَی الْإِسَاءَةِ! وَ أَلْزِمْ کُلّاً مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ.وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ بِأَدْعَی إِلَی حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ،وَ تَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ،وَ تَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَی مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ.فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِیلاً.وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُکَ عِنْدَهُ،وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُکَ عِنْدَهُ.وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ،وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ، وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّةُ.وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَیْءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ،فَیَکُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا،وَ الْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا.وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ،وَ مُنَاقَشَةَ الْحُکَمَاءِ،فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلَادِکَ، وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ.
ترجمه
هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت یکسان باشند،زیرا این کار سبب میشود نیکوکاران به نیکیها بیرغبت شوند و بدکاران به اعمال بد تشویق گردند؛بنابراین هر یک از اینها را مطابق آنچه برای خود خواستهاند پاداش ده.
بدان هیچ وسیلهای برای جلب اعتماد والی به (وفاداریِ) رعیت بهتر از احسان به آنها و سبککردن هزینهها بر آنان و عدم اجبارشان به کاری که وظیفه ندارند نیست،بنابراین در این راه آنقدر بکوش تا به وفاداری رعایا درباره خود
خوشبین شوی،زیرا این خوشبینی،خستگی و رنج فراوانی را از تو دور میسازد و سزاوارترین کسی که میتواند مورد حسن ظن تو قرار گیرد آن کس است که تو بهتر به او خدمت کردهای و (بهعکس) آن کس که مورد بدرفتاری تو واقع شده است سزاوارترین کسی است که باید به او بدبین باشی.
هرگز سنّت مفید و پسندیدهای را که پیشگامان این امت به آن عمل کردهاند و ملت اسلام با آن الفت گرفته و امور رعیت بهوسیله آن اصلاح شده مشکن و هرگز سنّت و روشی را که به چیزی از سنّتهای (حسنه) گذشته زیان وارد میسازد ایجاد مکن که اجر آن سنّتها برای کسی خواهد بود که آن را برقرار کرده و گناهش بر توست که چیزی از آن را نقض کردهای،با دانشمندان،زیاد به گفتوگو بنشین و با اندیشمندان نیز بسیار به بحث پرداز (و این گفتوگوها و بحثها باید) درباره اموری (باشد) که بهوسیله آن،امور بلاد تو اصلاح میشود و آنچه را پیش از تو باعث پیشرفت کار مردم بوده است برپا میدارد.
سنتهای حسنه را احیا کن
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به چند امر مهم دیگر توصیه میکند.
نخست درباره پاداش نیکوکاران و کیفر بدکاران تأکید میورزد و میفرماید:
«هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت یکسان باشند،زیرا این کار سبب میشود نیکوکاران به نیکیها بیرغبت و بدکاران به اعمال بد تشویق گردند، بنابراین هر یک از اینها را مطابق آنچه برای خود خواستهاند پاداش ده»؛ (وَ لَا یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِیءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ،فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ،وَ تَدْرِیباً(1)لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَی الْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ کُلّاً مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ).
1) «تدریب» به معنای عادت دادن کسی به چیزی است و در اینجا می تواند معنای تشویق را داشته باشد در مقابل «تزهید» که در اینجا به معنای دلسرد ساختن است..
آنچه امام علیه السلام در این دستور بیان کرده یکی از اصول مهم مدیریت است؛از مدیریت خداوند وپیامبران بر جهان انسانیت گرفته تا مدیریت یک پدر در خانواده.
قرآن مجید پیامبر را به بشارت و انذار دستور میدهد و او را«مبشر»و«نذیر» مینامد.خداوند وعده بهشت را به صالحان و دوزخ را به بدکاران داده است.
این اصل در تمام اقوام با تمام اختلافاتی که در عقاید و فرهنگ و حکومت دارند تحت عنوان تشویق و تنبیه،ساری و جاری است.دلیل آن روشن است، زیرا ادامه نیکوکاری انگیزه میخواهد و بازایستادن از کار خلاف نیز انگیزهای میطلبد.ممکن است انگیزههای معنوی و اعتقادات دینی آثار مطلوبی از خود در این زمینه به یادگار بگذارند؛ولی این انگیزهها در همه نیست بهعلاوه اگر مسأله پاداش و کیفر نباشد آن انگیزهها نیز سست میشود.
جمله «وَ أَلْزِمْ کُلّاً. ..»اشاره لطیفی به این نکته است که وقتی آنها چیزی را برای خود بپسندند دلیل ندارد حاکم آن را به آنان ندهد.نیکوکار پاداش را برای خود پسندیده و بدکار کیفر را،بنابراین خواسته خودش را باید به او داد.
از این بالاتر،پاداش نیکوکار انگیزهای برای ترک عمل بدکار و کیفر بدکار انگیزهای برای ادامه کار نیکوکار میشود همانگونه که امام در عبارت زیبای دیگری در نهجالبلاغه فرموده:
«ازْجُرِ الْمُسِیءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ؛ بدکار را بهواسطه پاداش نیکوکاران مجازات کنید».(1)
اشاره به اینکه وقتی بدکار خود را از پاداشهای مادی و معنوی نیکوکاران محروم میبیند تنبیه میشود و بر سر عقل میآید و چه بسا از کار خود توبه کند و باز ایستد.
آنگاه امام در دومین دستور،بهترین وسیله جلب حسن ظن و محبّت رعایا را برای او تبیین میکند و میفرماید:«بدان هیچ وسیلهای برای جلب اعتماد والی به
1) نهج البلاغه، کلمات قصار ۱۷۷.
(وفاداریِ) رعیت بهتر از احسان به آنها و سبککردن هزینهها بر آنان و عدم اجبارشان به کاری که وظیفه ندارند نیست»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ بِأَدْعَی إِلَی حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ،وَ تَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ،وَ تَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَی مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ).
تعبیر به «مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ» با توجّه به اینکه«قِبَل»گاه به معنای«نزد»و گاه به معنای«قدرت»میآید،میتوان جمله را چنین معنا کرد:چیزی که نزد آنها (و بر عهده آنها) نیست یا چیزی که در طاقت و توان آنها نیست.(1)
این حقیقتی است که تجربه بارها نشان داده است که اگر والی به فکر رعایا باشد و زمامداران هزینهها را بر آنان سبک کنند و اموری را که از وظایف آنها نیست یا قدرت بر آن ندارند از آنها نخواهند رابطه عاطفی قوی و محکمی در میان آنها برقرار خواهد شد؛رابطهای که حمایت آنها را به زمامدار در حوادث مشکل و پیچیده تأمین میکند.
این نکته نیز حائز اهمّیّت است که امام سخن از عوامل حسن ظن زمامدار به رعایا به میان آورده،نه حسن ظن رعایا به زمامدار در حالی که تصور بر این است که در اینگونه موارد تعبیر اوّلی مناسبتر است؛ولی منظور امام این است که آنقدر زمامدار به رعایا خوبی کند که به وفاداری آنها به خود مطمئن گردد.
به همین دلیل امام در ادامه این سخن میفرماید:«بنابراین در این راه آنقدر بکوش تا به وفاداری رعایا به خود خوشبین شوی،زیرا این خوشبینی، خستگی و رنج فراوانی را از تو دور میسازد»؛ (فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً(2)طَوِیلاً).
1) هرچند بعضی معتقدند «قبل» اگر اضافه به ضمیر شود حتما به معنای نزد است و اگر جدا استعمال شود به معنای قدرت و توان است
2) «تب» به معنای رنج و تعب است از ریشه نصب بر وزن «نصر» به معنای ثابت قرار دادن گرفته شده؛ مثلا هنگامی که نیزه را بر زمین می کوبند و جای آن را محکم میسازند، نصب گفته میشود و از آنجا که رنج و تعب انسان را از کار متوقف می سازد، این واژه بر آن اطلاق شده است و دشمنان اهل بیت را از این جهت ناصبی می گویند که گویی پرچم عداوت برافراشته اند.
روشن است هر گاه زمامدار به رعیت خود سوء ظن داشته باشد،هر زمان احتمال میدهد شورشی بر ضد او برپا شود و یا به او خیانت کنند یا توطئهای در برابر او بچینند و این بهطور دائم فکر او را ناراحت خواهد ساخت؛اما هنگامی که از وفاداری آنها مطمئن باشد،با آرامش خاطر میتواند به نظم امور و عمران و آبادی و دفع شر دشمنان بپردازد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن همین توصیه را به تعبیر زیبای دیگری بیان میدارد و میفرماید:«و سزاوارترین کسی که میتواند مورد حسن ظن تو قرار گیرد آن کس است که تو بهتر به او خدمت کردهای و (بهعکس) آن کس که مورد بدرفتاری تو واقع شده است سزاوارترین کسی است که باید به او بدبین باشی»؛ (وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُکَ(1)عِنْدَهُ،وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُکَ عِنْدَهُ).
اشاره به اینکه همانگونه که نیکی کردن سبب حسن ظن است هر قدر بیشتر نیکی کنی،حسن ظن بیشتری فراهم میشود و همانگونه که بدی کردن سبب سوء ظن میشود هرقدر بدی بیشتر باشد،سوء ظن هم بیشتر است.
در کتاب عیون الاخبار ابن قتیبة آمده است که ابن عباس میگفت:به هرکس نیکی کردم فضای میان من و او روشن شد و به هر کس بدی کردم فضای میان من و او تاریک گشت.(2)
در ضمن میتوان از این سخن نتیجه گرفت که اگر کسانی به هر دلیل مورد
1) «بلاء» معنای اصلی آن آزمایش کردن است که گاه به وسیله نعمتها و گاه به وسیله مصائب صورت می گیرد و به همین جهت بلاء گاه به معنای نعمت و گاه به معنای مصیبت آمده است و در جمله بالا به هر دو معنا - به عنوان حسن بلاء و سوء بلاء - استعمال شده است (این واژه از ریشه «بلی بلو» است).
2) ابن قتیبة، ج ۱، ص ۶۴، طبق نقل شرح نهج البلاغه شوشتری، ج ۸، ص ۵۱۹.
مجازات و مؤاخذه قرار گرفتند،زمامدار و والی باید از آنها برحذر باشد و از حسن ظن به آنها بپرهیزد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه سخن به نکته مهم دیگری میپردازد و مالک اشتر را از شکستن سنّتهای صالح برحذر میدارد.میفرماید:«هرگز سنّت مفید و پسندیدهای را که پیشگامان این امت به آن عمل کردهاند و ملت اسلام با آن الفت گرفته و امور رعیت بهوسیله آن اصلاح شده مشکن»؛ (وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ(1)هَذِهِ الْأُمَّةِ،وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ،وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّةُ).
سنّت در دو معنا بهکار میرود:گاه به معنای عادات و روشهایی است که از گذشتگان و پیشینیان به یادگار مانده و آن بر دو قسم است:حسنه و سیئه.
همانگونه که در روایت معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً عَمِلَ بِها مَنْ بَعْدَهُ کانَ لَهُ أجْرُهُ وَ مِثْلُ أُجُورِهِمْ مِنْ غَیْرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَیْءٌ وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَیِّئَةً فَعَمِلَ بِها بَعْدَهُ کانَ عَلَیْهِ وِزْرُهُ وَ مِثْلُ أوْزارِهِمْ مِنْ غَیْرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أوْزارِهِمْ شَیْءٌ؛ کسی که سنّت نیکی را پایهگذاری کند و بعد از وی به آن عمل شود پاداش آن و پاداش کسانی که به آن عمل کردهاند برای او خواهد بود بیآنکه چیزی از پاداش آنها کم شود و کسی که سنّت بدی را پایهگذاری کند و بعد از او به آن عمل شود گناه آن و همانند گناه کسانی که به آن عمل کردهاند خواهد بود بیآنکه از گناهان آنها چیزی کاسته شود».(2)
معنای دوم سنّت این است که به معنای سخن پیامبر اکرم و فعل و تقریر اوست و کلام امام علیه السلام در اینجا ناظر به معنای اوّل است.(به قرینه جمله: وَلا
تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ ...) مثلاً شخصی یا گروهی هفتهای از سال را به عنوان هفته نیکوکاری یا اکرام یتیمان یا پاکسازی مساجد یا کاشتن انواع درختان قرار میدهند بیآنکه آن را به شرع نسبت دهند.این سنّت صالح باقی میماند و افرادی به آن عمل میکنند و در پرتو آن کارهای نیکی صورت میگیرد.امام علیه السلام به مالک اشتر دستور میدهد هرگز این گونه سنّتها را نشکند و بگذارد مردم به آن عمل کنند و از برکاتش بهرهمند شوند.
البته اگر سنّتهای فاسد و مفسدی باشد؛مانند آنچه در زمان جاهلیت از انتقامجوییها و زنده بهگور کردن دختران و امثال آن وجود داشت،باید با این گونه سنّتهای خرافی و غلط و غیر انسانی مبارزه کرد.
تاریخ اسلام نیز نشان میدهد که پیغمبر اکرم سنّتهای صالح پیشین را هرگز نشکست،بلکه آنها را تأیید فرمود.مانند سنّتهایی که از عبدالمطلب به یادگار مانده بود؛ولی با سنّتهای زشت و خرافی سخت مبارزه کرد.
سپس امام علیه السلام همین مطلب را به صورت دیگری بیان میکند و میفرماید:
«و هرگز سنّت و روشی را که به چیزی از سنّتهای (حسنه) گذشته زیان وارد میسازد ایجاد مکن که اجر آن سنّتها برای کسی خواهد بود که آن را برقرار کرده و گناهش بر توست که چیزی از آن را نقض کردهای»؛ (وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَیْءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ،فَیَکُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا،وَ الْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا).
در واقع امام میفرماید:سنّتهای صالح پیشین را نه مستقیما بشکن و نه مزاحمتی برای آنها ایجاد کن که آن را بشکند،بلکه باید در حفظ آن سنّتها بکوشی تا مردم به سبب پیروی از آن بهرهمند گردند.
درباره اهمّیّت سنّتهای حسنه و فرق آن با بدعتها و همچنین سنّتهای سیئه و آثار آن در جوامع انسانی،در پایان همین بحث سخن خواهیم گفت.
سپس امام علیه السلام در آخرین توصیه در این بخش از عهدنامه به مالک دستور میدهد همواره در کنار علما و حکما باشد،میفرماید:«و با دانشمندان،زیاد به گفتوگو بنشین و با اندیشمندان نیز بسیار به بحث پرداز (و این گفتوگوها و بحثها باید) درباره اموری (باشد) که بهوسیله آن،امور بلاد تو اصلاح میشود و آنچه را پیش از تو باعث پیشرفت کار مردم بوده است برپا میدارد»؛ (وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ،وَ مُنَاقَشَةَ(1)الْحُکَمَاءِ،فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلَادِکَ،وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ).
در واقع امام در این قسمت از وصایای خود به مالک توصیه میکند همواره سطح آموزش خود را در احکام و موضوعات بالا ببرد،با علما و دانشمندان پیوسته به گفتوگو بنشیند تا به احکام الهی و اصول کشورداری آشناتر گردد و با اندیشمندان پیوسته بحث کند تا از تجارب آنها در تشخیص موضوعات مهم بهره گیرد و هنگامی که آگاهی زمامدار نسبت به این دو بخش افزایش پیدا کند، امر بلاد اصلاح میشود و سنّتهای حسنه پیشین همچنان باقی و برقرار میماند.
مرحوم کلینی در جلد اوّل اصول کافی بابی به عنوان«بابُ مُجالَسَةِ الْعُلَماءِ وَ صُحْبَتِهِمْ»آورده و از جمله روایات باب این است:
امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرمود:
«لَمَجْلِسٌ أَجْلِسُهُ إِلَی مَنْ أَثِقُ بِهِ أَوْثَقُ فِی نَفْسِی مِنْ عَمَلِ سَنَةٍ؛ مجلسی که در آن در کنار شخص مورد اطمینانی بنشینیم (و از او علم و دانشی فرا گیرم) در دل من اطمینان بخشتر از آن است که یک سال اعمال صالح انجام دهم».(2)
در حدیث دیگری از لقمان نقل میکند که به فرزندش نصیحت کرد:«فرزندم
مجالس را با دقت انتخاب کن.هرگاه دیدی گروهی به یاد خداوند بزرگ مشغولند با آنها همنشین شو؛اگر عالم باشی علمت در آنجا تو را سود میبخشد و اگر جاهل باشی به تو تعلیم میدهند و ای بسا خداوند رحمت خود را بر آنها نازل کند و تو را همراه آنان مشمول نعمت سازد و هرگاه جمعی را دیدی که به یاد خدا نیستند با آنها مجالست مکن،زیرا اگر عالم باشی علمت در آنجا به تو سودی نمیبخشد و اگر جاهل باشی بر جهلت میافزایند و چه بسا خداوند عقوبتی بر آنان نازل کند و تو را با آنها همراه سازد.(1)
امام زین العابدین علیه السلام در دعای معروف ابوحمزه ثمالی هنگامی که عوامل سلب توفیق را بر میشمرد میفرماید:
«أَوْ لَعَلَّکَ فَقَدْتَنِی مِنْ مَجَالِسِ الْعُلَمَاءِ فَخَذَلْتَنِی؛ شاید تو مرا در مجالس علما نیافتی و دست از یاری من برداشتهای».
از جمله برکات همنشینی و گفتوگو با دانشمندان این است که انسان علوم و دانش خود را از یاد نمیبرد و اگر چیزی نمیداند به او میآموزند همانگونه که امیرمؤمنان علیه السلام در یکی دیگر از سخنانش میفرماید:
«مَنْ أکْثَرَ مُدارَسَةَ الْعِلْمِ لَمْ یَنْسَ ما عَلِمَ وَاسْتَفْادَ ما لَمْ یَعْلَمْ».(2)
سرچشمه پیدایش سنّتها
واژه سنّت در اصل از ماده سنّ (بر وزن فن) به معنای جاری ساختن آب بر صورت گرفته شده و سپس به هر امری که سریان و جریان پیدا کند سنّت اطلاق شده است و به تمام عادات و آداب خوب یا بدی که از سوی شخص یا گروهی در جامعه به جریان میافتد سنّت گفته میشود و به همین دلیل آن را به سنّتهای
حسنه و سیئه تقسیم کردهاند؛مثلاً قرار دادن برنامه مستمر هر سالهای جهت نوازش یتیمان یا ایجاد صلح در میان افرادی که با هم اختلاف دارند سنّت حسنه محسوب میشود و برنامههایی مانند زنده بهگور کردن دختران و یا در عصر ما استفاده از مواد محترقه و منفجره در چهارشنبه آخر سال سنّت سیئه است.
در روایات اسلامی بحثهای فراوانی درباره کسانی که سنّت حسنه یا سنّت سیئه میگذارند آمده است که نمونه آن را در بحثهای گذشته مطالعه کردید.
مخصوصاً در این روایات تأکید شده کسی که سنّت حسنهای بگذارد به تعداد کسانی که به آن عمل میکنند اجر و پاداش برای سنّت گذار از سوی خداوند داده خواهد شد بی آنکه از ثواب آنها چیزی کاسته شود و آنها که سنّت سیئه میگذارند به تعداد کسانی که به آن عمل میکنند وزر و گناه در نامه اعمال آنها نوشته میشود بی آنکه چیزی از گناهان آنها کم شود و این در واقع از مسأله تسبیب و تعاون بر خیر و شر سرچشمه میگیرد،زیرا میدانیم گاه انسان عملی را بالمباشره انجام میدهد و گاه بالتسبیب و ایجاد سنّت خوب و بد نوعی تسبیب است.
البته مسأله سنّتهای اجتماعی ارتباطی به بدعت گذاشتن ندارد آنگونه که بعضی از وهابیون کوتهفکر میپندارند،زیرا بدعت چیزی است که به شارع مقدس و قرآن و سنّت پیغمبر نسبت داده شود و جزء آن نباشد؛ولی سنّتها نوعی بدعتهای عرفی و اجتماعی است که بدون اسناد به شرع مقدس گذارده میشود که اگر در مسیر اهداف شرع باشد (مانند نوازش یتیمان و کمک به محرومان) سنّت حسنه محسوب میشود و مطلوب است و اگر بر ضد آن باشد (مانند زنده بهگور کردن دختران که از سنّتهای جاهلی بود) سنّت سیئه و نامطلوب است.
از اینجا روشن میشود اینکه وهابیهای متعصب با اموری مانند جشن میلاد
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله یا برگزاری مراسم تعزیه برای اموات و گذشتگان مخالفت میکنند از سوء فهم آنهاست که سنّت را با بدعت اشتباه میگیرند در حالی که روایات مربوط به سنّت حسنه و سیئه را خودشان در کتابها آوردهاند.(1)
1) سنن بیهقی، ج ۴، ص ۱۷۶ و مسند احمد، ج ۴، ص ۳۶۲.
وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیَّةَ طَبَقَاتٌ لَایَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ،وَلَا غِنَی بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللّهِ،وَمِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ،وَمِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَمِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَالرِّفْقِ،وَمِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیَةِ وَالْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُسْلِمَةِ النَّاسِ،وَمِنْهَا التُّجَّارُ وَأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَمِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ ذَوِی الْحَاجَةِ وَالْمَسْکَنَةِ،وَکُلٌّ قَدْ سَمَّی اللّهُ لَهُ سَهْمَهُ،وَوَضَعَ عَلَی حَدِّهِ فَرِیضَةً فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.
ترجمه
(ای مالک) بدان مردم یک کشور از گروههای متعددی تشکیل یافتهاند که هر یک جز بهوسیله دیگری اصلاح و تکمیل نمیشود و هیچ کدام از دیگری بینیاز نیست.
گروهی لشگریان خداوند هستند (که امنیّت و نظم جامعه را تأمین و از آسیب دشمنان حفظ میکنند).
گروه دیگری نویسندگان عمومی و خصوصی هستند (که برنامه آنها نگه داشتن حسابهای مالی دولت،تنظیم بودجه،ثبت اسناد و تعلیم و تربیت مردم است).
جمع دیگری قضات عدل و دادگسترند (که به فصل خصومت و احقاق حقوق میپردازند).
عده دیگری عاملان انصاف و مدارا (و کارگزاران حکومت) هستند.
و قشری دیگر اهل جزیه و خراج از غیر مسلمانان هستند که در پناه حکومت
اسلامی زندگی میکنند (و در برابر حفظ جان و مالشان به حکومت اسلامی مالیاتی میپردازند).
و گروهی از مسلمانان (زمینهای خراجی را کشاورزی میکنند و خراج آن را میپردازند).
جمع دیگری تاجران و صنعتگراناند.
گروه دیگر طبقه پایین اجتماع از نیازمندان و محرومان (و از کارافتادگان و پیران ناتوان و کهنسال هستند که قادر بر انجام هیچ کاری نیستند).خداوند برای هرکدام از این گروهها سهمی مقرر داشته و در کتاب خود یا سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله وظیفه جداگانهای تعیین کرده که به صورت عهدی از سوی او در نزد ما محفوظ است.
اقشار مختلف اجتماعی
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه خود به یکی از مهمترین بحثهای سیاسی و اجتماعی میپردازد و مردمی را که در یک جامعه زندگی میکنند به هفت طبقه یا هفت قشر و جمعیت و گروه تقسیم میفرماید.پیش از ذکر این اقسام شایسته است به این نکته که بعضی از شارحان نهجالبلاغه به آن اشاره کردهاند اشاره شود که انسان بهطور طبیعی اجتماعی آفریده شده (مدنی بالطبع) زیرا از یکسو نیازهای بشر بهقدری متنوع و زیاد است که هیچ کس به تنهایی نمیتواند از عهده تأمین آنها برآید.افزون بر این هیچ انسانی قانع به زندگی یکنواخت نیست،بلکه جامعه بشری دائما به سوی تحول و تکامل پیش میرود و این پیشرفت،تنوع نیازهای او را افزونتر میکند و برای حل مشکلات هیچ راه عاقلانهای وجود ندارد جز اینکه هر گروه به تأمین بخشی از این نیازها بپردازند
و نتیجه کار خود را با دیگران معاوضه کنند تا همگان از زحمات همه بهرهمند شوند؛گروهی مأمور حفظ نظم باشند،عدهای به کشاورزی و دامداری برای تأمین مواد غذایی بپردازند،جمعیّتی به تعلیم و تربیت فرزندان و قشری به صنایع مختلف روی آورند،جمعی طبیب شوند و به درمان بیماران بپردازند و گروهی قاضی باشند و فصل خصومات کنند و...
امروز کار به جایی رسیده است که گاه در یک بخش از تأمین نیازهای بشر مثلاً بهداشت و درمان،صدها یا هزاران شاخههای تخصصی پیدا شده و هر گروه در یک رشته فعالیت میکنند.
بر این اساس امام علیه السلام جامعه را به هفت طبقه که در واقع هفت عمود خیمه زندگانی اجتماعی بشر است تقسیم فرموده،هرچند طبقات دیگری نیز میتوان پیدا کرد؛ولی عمده و اساس همین هفت قشر هستند.
میفرماید:«(ای مالک) بدان مردم یک کشور از گروههای متعددی تشکیل یافتهاند که هر یک جز بهوسیله دیگری اصلاح و تکمیل نمیشود و هیچ کدام از دیگری بینیاز نیست.
گروهی لشکریان خداوند هستند (که امنیّت و نظم جامعه را تأمین و از آسیب دشمنان حفظ میکنند).
گروه دیگری نویسندگان عمومی و خصوصی هستند (که برنامه آنها نگه داشتن حسابهای مالی دولت،تنظیم بودجه،ثبت اسناد و تعلیم و تربیت مردم است).
جمع دیگری قضات عدل و دادگسترند (که به فصل خصومت و احقاق حقوق میپردازند).
عدّه دیگری عاملان انصاف و مدارا (و کارگزاران حکومت) هستند.
و قشری دیگر اهل جزیه و خراج از غیر مسلمانان هستند که در پناه حکومت
اسلامی زندگی میکنند (و در برابر حفظ جان و مالشان به حکومت اسلامی مالیاتی میپردازند).
و گروهی از مسلمانان (زمینهای خراجی را کشاورزی میکنند و خراج آن را میپردازند).
جمع دیگری تاجران و صنعتگراناند.
و گروه دیگر طبقه پایین اجتماع از نیازمندان و محرومان (و از کار افتادگان و پیران ناتوان و کهنسال هستند که قادر بر انجام هیچ کاری نیستند)»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیَّةَ طَبَقَاتٌ لَا یَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ،وَ لَا غِنَی بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللّهِ، وَ مِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَ مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ، وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیَةِ وَ الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التُّجَّارُ وَ أَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ ذَوِی الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ).
آنگاه امام اشارهای اجمالی به وظایف و حقوق آنها کرده و به دنبال آن به شرح مبسوطی درباره ویژگیها و صفات و وظایف و حقوق هر یک از این طبقات میپردازد.
در اشاره اجمالی میفرماید:«و خداوند برای هرکدام از این گروهها سهمی مقرر داشته و در کتاب خود یا سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله وظیفه جداگانهای تعیین کرده که به صورت عهدی از سوی او در نزد ما محفوظ است»؛ (وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّی اللّهُ لَهُ سَهْمَهُ،وَ وَضَعَ عَلَی حَدِّهِ فَرِیضَةً فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً).
روشن است منظور از جنود اللّه سربازانی هستند که از مرزهای کشور اسلام در مقابل هجوم بیگانگان نگهداری میکنند.
اما گروه دوم که امام از آنها به کتاب عامه و خاصه یاد کرده است.کتاب خاصه نویسندگانی هستند که از خاصان والی و زمامدارند و صاحب اسرار و امضا کننده
قراردادهای مهم و پیمانهای صلح و مانند آن و کتاب عامه تمام کارمندانی را شامل میشود که حساب و کتاب درآمدها و هزینههای دولت را در دست دارند، بدهیها را میپردازند،مطالبات را جمعآوری میکنند و ممکن است در عصر ما شامل مراکز آموزش و پرورش نوجوانان و جوانان را نیز شامل شود.
اما قضات عدل تمام دستگاه دادگستری اسلام را فرا میگیرد که در رأس آن قضاتاند.
عمال انصاف و رفق،اشاره به فرمانداران و بخشدارانی است که برای اداره شهرها و بخشهای مختلف کشور اسلام تعیین میشوند و اضافه آن به انصاف و رفق اشاره به این است که باید از میان کسانی انتخاب شوند که واجد این دو صفت برجستهاند؛هم اهل انصاف باشند و حق را به حقدار برسانند و هم با مردم با محبّت و رفق و مدارا رفتار کنند.
اما اهل جزیه و خراج اشاره به دو گروه از شهروندان کشور اسلام است؛اهل جزیه غیر مسلمانانِ اهل کتاباند که در پناه حکومت اسلامی زندگی میکنند و هر ساله مالیات سرانهای که غالباً مبلغ اندکی است میپردازند و حکومت اسلام مدافع حقوق آنها و حافظ جان و مال و ناموس آنهاست.
گروه دوم کشاورزانی هستند که اراضی متعلق به جامعه اسلامی را (به نام اراضی خراجیه) در اختیار دارند و کشاورزی و باغداری میکنند و هر سال مبلغی به عنوان خراج که در واقع مال الاجاره آن اراضی است میپردازند.
اما تجار و اهل صناعات که به عنوان قشر مهم دیگری از آنها یاد شده قسمت مهمی از جامعه اسلامی را در آن روز و مخصوصاً امروز تشکیل میدهند که امام در ادامه این عهدنامه توصیههای متعددی درباره آنها دارد.
آخرین گروه که به عنوان طبقه پایین از آنها یاد شده افراد پیر و ناتوان و از کار افتاده و نیازمندند که امام در ادامه این عهدنامه درباره رسیدگی به وضع آنان
بسیار تأکید فرموده و از هیچ گروهی از گروههای هفتگانه به آن صورت یاد نکرده است.
لایههای اجتماع
گاه از آن به طبقات تعبیر میشود،«طبقه»در لغت به معانی زیادی آمده که قریبالافقاند؛مانند گروه،جمعیت،حال،مرتبه،نسل،صنف و لایههای زمین یا طبقات عمارت و در اینجا به معنای گروه اجتماعی است؛ولی این واژه در عصر ما بیشتر اشاره به گروههایی دارد که یکی برتر از دیگری است و لذا زندگی طبقاتی اشاره به زندگی است که اجتماع را گروهی ثروتمند و گروهی کمدرآمد تشکیل دهند.به همین جهت مفهومی منفی را تداعی میکند که البته در اصل معنای لغوی نیست و کلام امام نیز اشارهای به آن ندارد.
این واژه از ریشه طَبَق به معنای مساوات میان دو چیز گرفته شده و مطابقت و تطابق نیز به همین معنا بهکار میرود.
ممکن است کسانی تصور کنند که گروههای دیگری نیز در جامعه بشری وجود دارند که تحت هیچ یک از عناوین هفتگانه قرار نمیگیرند از جمله کارگران،مأموران اطلاعاتی،عاملان حسبه،کسانی که بر امور اخلاقی جامعه و انجام وظیفه کاسبان و پیشهوران نظارت دارند،مأموران امر به معروف و نهی از منکر و امثال آنها.
اما با دقت میتوان هر یک از اینها را زیر مجموعه گروههای هفتگانه فوق شمرد؛مثلاً عاملان حسبه زیر مجموعه گروه قضات و کارگران تحت عنوان «اهْلُالصَّناعات»و کسبه و پیشه وران تحت عنوان تجار و مأموران اطلاعاتی تحت عنوان«عُمّالُ الإنْصافِ وَ الرِّفْق»قرار میگیرند.
فَالْجُنُودُ،بِإِذْنِ اللّهِ،حُصُونُ الرَّعِیَّةِ،وَ زَیْنُ الْوُلَاةِ،وَ عِزُّ الدِّینِ،وَسُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّةُ إِلَّا بِهِمْ.ثُمَّ لَاقِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا یُخْرِجُ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ،وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ.ثُمَّ لَا قِوَامَ لِهَذَیْنِ الصِّنْفَیْنِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْکُتَّابِ،لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ،وَ یَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَ یُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا.وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلَّا بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ،فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ،وَ یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ مَا لَا یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ.ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ الَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ.وَ فِی اللّهِ لِکُلٍّ سَعَةٌ،وَ لِکُلٍّ عَلَی الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ،وَ لَیْسَ یَخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللّهُ مِنْ ذَلِکَ إِلَّا بِالِاهْتِمَامِ وَ الِاسْتِعَانَةِ بِاللّهِ،وَ تَوْطِینِ نَفْسِهِ عَلَی لُزُومِ الْحَقِّ،وَ الصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ.
ترجمه
اما سپاهیان-به اذن پرودگار-دژها و پناهگاههای رعیت و زینت زمامداران و عزت دین و راههای امنیّت اند و قوام رعیت جز بهوسیله آنها ممکن نیست.
سپس استواری و قوام سپاهیان جز بهوسیله خراج امکانپذیر نیست،همان چیزی که برای جهاد با دشمن بهوسیله آن تقویت میشوند و برای اصلاح خود به آن تکیه میکنند و با آن نیازمندیهای خویش را برطرف میسازند.این دو گروه (سپاهیان و خراجگزاران) جز با گروه سومی از قضات و کارگزاران دولت
و منشیها و حسابداران،قوام و استواری نمیپذیرند،زیرا آنها قراردادها را استحکام میبخشند و مالیاتها را جمعآوری میکنند و در ضبطِ امور خصوصی و عمومی مورد اعتماد و اطمینان هستند.
همه این گروهها نیز بدون تجار و پیشهوران و صنعتگران سامان نمییابند (زیرا) آنها (تجار و صنعتگران) وسائل زندگی ایشان (گروههای دیگر) را جمعآوری کرده و در بازارها عرضه میکنند و (گروهی از آنان) وسایل و ابزاری را با دست خود میسازند که دیگران قادر به آن نیستند.سپس قشر پایین،نیازمندان و از کار افتادگان هستند که لازم است به آنها مساعدت و کمک شود.
خداوند در آفرینش خود برای هر یک از این طبقات،وسعتی قرار داده همچنین هر یک بر والی به مقدار اصلاح کارشان حقی دارند.هرگز والی از عهده ادای آنچه خداوند او را به آن ملزم ساخته بر نمیآید جز با اهتمام و کوشش و یاری جستن از خداوند و آماده ساختن خویش بر ملازمت حق و شکیبایی و استقامت در برابر آن،خواه اموری باشد که بر او سبک باشد یا سنگین.
پیوند گروههای اجتماعی
امام علیه السلام در بخش گذشته این عهدنامه اشارهای اجمالی،جامع و جالب به هفت گروه عمده اجتماعی نموده است.سپس از اینجا به بعد به شرح وظایف مسئولیتها و ویژگیهای هر یک میپردازد و از آنجا که نیروی نظامی و انتظامی مهمترین رکن جامعه است از آن شروع میکند.
میفرماید:«اما سپاهیان-به اذن پرودگار-دژها و پناهگاههای رعیت و زینت زمامداران و عزت دین و راههای امنیّتاند و قوام رعیت جز بهوسیله آنها ممکن
نیست»؛ (فَالْجُنُودُ،بِإِذْنِ اللّهِ،حُصُونُ الرَّعِیَّةِ،وَ زَیْنُ الْوُلَاةِ،وَ عِزُّ(1)الدِّینِ،وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّةُ إِلَّا بِهِمْ).
امام علیه السلام در این چند جمله کوتاه،پنج اثر مثبت و نتیجه پربار برای وجود لشکریان مؤمن بیان میفرماید.
نخست اینکه آنها دژهای رعیت اند.اشاره به اینکه برای محفوظ ماندن از آسیب دشمنان و خطرات آنها پناهگاهی لازم است و آن پناهگاه لشکریان مقتدرند،زیرا هرگونه ضعف و فتور در آنها سبب طمع دشمنان میشود و انواع مشکلات را برای جامعه مسلمین پدید میآورد.در گذشته تاریخ نظر به اینکه سلاحها بسیار ساده و ابتدایی بود،وجود دژهای محکم میتوانست جلوی بسیاری از آسیبها را بگیرد،هرچند امروز با وجود هواپیماهای جنگی و موشکها و توپهای دوربرد،دژها کارآیی چندانی ندارند.
در جمله دوم آن را زینت زمامداران میشمرد،زیرا زمامداری در نظر مردم محترم است که صاحب قدرت و نفوذ باشد و قدرت و نفوذ در درجه اوّل از طریق لشکری نیرومند و سر بر فرمان حاصل میشود.
جمله سوم که لشکر نیرومند را سبب عزت و قدرت دین میشمرد،اشاره روشنی به این حقیقت دارد که امور معنوی مردم نیز بدون وجود ارتشی نیرومند سامان نمیپذیرد؛بخش مهمی از امر به معروف و نهی از منکر،احقاق حقوق و اجرای حدود و بسط و گسترش عدل و داد نیاز به قدرت و نیرو دارد،آن هم وابسته به لشکری نیرومند است.
1) «عز» واژه «عزیز» که از «عزت» گرفته شده در لغت به معنای هر چیزی است که رسیدن به آن سخت است از این رو به زمینی که عبور از آن به سختی ایجاد می شود عزاز (بر وزن نماز) نامیده میشود و نیز هر چیزی که بر اثر کمیابی دسترسی به آن مشکل باشد به آن عزیز می گویند همچنین افراد قوی و نیرومند که غلبه بر آنها مشکل است یا غیر ممکن، عزیز نامیده میشوند و لذا واژه عزت هم به معنای قدرت و هم به معنای کمیابی و هم به معنای گرانبها بودن به کار می رود. و در جمله پیشین کلمه عز به معنای قدرت است.
چهارمین جمله که در آن سخن از طرق امنیّت بهوسیله لشکریان نیرومند به میان آمده اشاره به این است که یک لشکر قوی نه تنها دشمنان خارج را به عنوان «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ»(1)میترساند،بلکه دشمنان داخل نیز از او میترسند.یا به این دلیل که جنود در اینجا اعم از نیروی نظامی و انتظامی است و یا اینکه در موارد فوقالعاده که نیروی انتظامی از عهده تأمین امنیّت بر نیاید معمولاً نیروی نظامی را در داخل کشور بسیج میکنند و امنیّت را بهوسیله آنها برقرار میسازند.
جمله پنجم که میفرماید:قوام رعیت جز بهوسیله آنها امکان پذیر نیست، ممکن است به منزله نتیجه گیری از چهار جمله قبل باشد.این احتمال نیز هست که جمله مستقلی باشد و آن اینکه در بسیاری از مواقع ارتشها به یاری مردم میشتابند؛در زلزلهها،سیلابها و حوادث تلخِ غیر مترقبه،دولت ناچار است نیروی نظامی را به کمک مردم بفرستد.
آنگاه امام ارتباط این گروه اجتماعی را با گروههای دیگر به ترتیب بیان میکند و در رابطه سپاهیان و عاملان خراج میفرماید:«سپس استواری و قوام سپاهیان جز بهوسیله خراج امکانپذیر نیست،همان چیزی که برای جهاد با دشمن بهوسیله آن تقویت میشوند و برای اصلاح خود به آن تکیه میکنند و با آن نیازمندیهای خویش را برطرف میسازند»؛ (ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا یُخْرِجُ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ،وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ).
از تاریخ اسلام استفاده میشود که در عصر رسول خدا سپاه و لشکر به شکل یک قشر ممتاز و جداگانه وجود نداشت،بلکه به هنگام نیاز برای مقابله با دشمن،پیر و جوان،کوچک و بزرگ که قدرت داشتند سلاح بردارند اسلحه بر
1) انفال، آیه ۶۰.
میداشتند و همراه پیامبر به سوی میدان نبرد میشتافتند.غالباً سلاح را خود تهیه میکردند و مرکب سواری نیز از خودشان بود.البته قبل از حرکت به سوی میدان، پیامبر دستور میداد آذوقه لشکر را از طریق زکات و تبرعاتی که افراد داشتند تهیه کنند.
ولی در زمانهای بعد که حکومت اسلام گسترش یافت و چارهای جز مقابله با لشکریان سازمان یافته دشمنان نداشتند،مسلمانان ناچار شدند به سپاه اسلام سازمان دهند و پادگانهایی برای آنها فراهم سازند.(1)
اصولاً شهر کوفه به عنوان«کوفة الجند»شمرده میشد که خود یک پادگان بزرگ بود.
البته در مواقع حساس افراد عادی نیز به سپاهیان میپیوستند و به عنوان جهاد فی سبیل اللّه که وظیفه همه افراد قادر بر جهاد است در کنار سپاهیان میایستادند.
به هر حال یک چنین گروهی که خود را آماده فداکاری برای حفظ حوزه اسلام کرده است باید از نظر معیشت فارغالبال باشد،لذا در اسلام،مالیات خاصی به نام خراج و همچنین سهمی از زکات به عنوان فی سبیل اللّه برای آنها قرار داده شده است.
جملههای سه گانهای که در سخن امام آمده میتواند اشاره به نیازهای مختلف سپاهیان باشد جمله «الَّذِینَ یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ» اشاره به نیازهای مربوط به میدان جنگ از قبیل سلاح و مرکب است.
جمله «وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ» اشاره به تأمین ضروریات زندگی است.
جمله «وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ» میتواند اشاره به امور رفاهی آنها باشد.
بعضی از شارحان این جمله را چنین تفسیر کردهاند:سپاهیان درآمدی داشته
1) درباره معنای خراج و مورد آن بحث مشروحی ذیل نامه ۵۱ ذکر کرده ایم.
باشند که تمام نیازهای آنها را برطرف سازد.
آنگاه امام ارتباط این دو گروه را با گروه سوم و چهارم و پنجم یعنی قضات و کارگزاران و حسابداران بیان میکند میفرماید:«این دو گروه (سپاهیان و خراجگزاران) جز با گروه سومی از قضات و کارگزاران دولت و منشیها و حسابداران،قوام و استواری نمیپذیرند،زیرا آنها قراردادها را استحکام میبخشند و مالیاتها را جمعآوری میکنند و در ضبطِ امور خصوصی و عمومی مورد اعتماد و اطمینان هستند»؛ (ثُمَّ لَا قِوَامَ لِهَذَیْنِ الصِّنْفَیْنِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْکُتَّابِ،لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ(1)،وَ یَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَ یُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا).
در واقع امام در این عبارت نورانی خود سه گروه از گروههای اجتماعی را در یک صنف ادغام کرده و به عنوان صنف سوم در مقابل دو صنف پیشین؛یعنی سپاهیان و جمعآوری کنندگان خراج قرار داده و برای هر کدام از این سه گروه یک اثر مهم اجتماعی ذکر کرده است.
در مورد قضات میفرماید:آنها قراردادها را استحکام میبخشند،زیرا اگر نظارت آنها نباشد ممکن است بسیاری از مردم از تعهدات خود سرباز زنند؛ولی وجود محاکم عدل سبب میشود تخلّف نکنند،زیرا از طرف محاکم تحت تعقیب قرار میگیرند و گرفتار مجازات میشوند.
برای عمّال؛یعنی کارگزاران و فرمانداران و بخشداران مسأله نظارت بر جمع منافع را ذکر فرموده.درست است که مأموران گردآوری مالیات و خراج به دنبال جمع آن هستند؛ولی ناظر بر اعمال آنها عاملان یعنی فرمانداران و بخشدارانند.
1) «معاقد» جمع «معقد» بر وزن «مسجد» در اصل به معنای محل گره زدن است سپس به هر معامله و قراردادی به مناسبت اینکه گرهی در میان طرفین ایجاد میکند اطلاق شده است و ریشه اصلی آن «عقد» به معنای گره زدن است.
فایده وجودی کتاب را این شمرده که آنها در ضبط امور عام و خاص و درآمدها و هزینههای کشور اسلام مورد اطمینانند.هنگامی که این سه گروه دست به دست هم دهند امر خراج و مالیات اصلاح میشود و با اصلاح آن امر سپاه سامان میپذیرد.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه چنین تصور کردهاند که این سه گروه یک گروهاند و خلاصه در قضات و کارکنان آنها میشوند و آنچه در جملههای سهگانه آمده به قضات باز میگردد در حالی که به یقین آنها سه گروه اجتماعی هستند که قبلا هم امام به آنها اشاره فرموده و در اینجا نیز برای هر یک وظیفه و برنامهای ذکر کرده است؛ولی به یقین هر سه با هم ارتباط نزدیک و تنگاتنگ دارند و به همین دلیل به عنوان صنف ثالث ذکر شدهاند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که قبلاً امام به دو صنف اشاره کرد و مسأله گردآوری خراج را به عنوان صنف دوم بیان فرمود چگونه در اینجا عمّال باز یکی از سه گروه صنف سوم را تشکیل میدهند؟
پاسخ این سؤال آن است که در صدر کلام امام سخن از سپاه بود و کشاورزانی که زمینهای خراجیه را آباد میکنند و خراج آن را میپردازند؛ولی در اینجا سخن از کارگزاران دولت؛یعنی فرمانداران و بخشدارانی است که بر امر جمعآوری خراج نظارت دارند و مأموران آنها متصدی جمع آن هستند.
توجّه داشته باشید عمّال جمع عامل بارها در کلمات امام به استاندار،فرماندار و بخشدار اطلاق شده است و ناظر به «عامِلینَ عَلَیْها»؛ (مأموران جمعآوری زکات) که در قرآن مجید در مورد زکات آمده نیست.
تعبیر به «خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا» اشاره به این است که کار این نویسندگان گاه ثبت و ضبط مسائل سری و ما فوق و گاه مربوط به ثبت هزینهها و درآمدهای معمولی است.آنها وظیفه دارند هم اسناد طبقهبندی شده را حفظ کنند و هم
درآمدها و هزینههای جاری را.
آنگاه امام علیه السلام پیوند گروه دیگری را با اصناف گذشته بیان کرده میفرماید:
«همه این گروهها نیز بدون تجار و پیشهوران و صنعتگران سامان نمییابند (زیرا) آنها (تجار و صنعتگران) وسایل زندگی ایشان (گروههای پیشین) را جمعآوری کرده و در بازارها عرضه میکنند و (گروهی از آنان) وسایل و ابزاری را با دست خود میسازند که دیگران قادر به آن نیستند»؛ (وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلَّا بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ،فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ(1)،وَ یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ(2)بِأَیْدِیهِمْ مَا لَا یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ).
روشن است که جمله «فِیمَا یَجْتَمِعُونَ. ..»و «یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ» اشاره به تجار و پیشهوران است که کار آنان جمعآوری مواد مورد نیاز مردم از مناطق دور و نزدیک و عرضه کردن آنها در بازارها و گذاشتن آنها در اختیار مصرف کنندگان است؛ولی جمله «وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ. ..»اشاره به صنعتگران است که آنها با تلاش و رنج و زحمت وسایل مورد نیاز مردم را با دستهای خود-البته طبق شرایط آن زمان-ساخته و پرداخته و در اختیار نیازمندان میگذارند.
ممکن است بعضی چنین پندارند که تجار نقش مهمی در زندگی انسانها ندارند؛نه کار تولیدی انجام میدهند و نه زراعت و دامداری و صنعت.چگونه امام آنها را از ارکان جامعه شمرده است؟ ولی اگر تاجر،انسانی وظیفهشناس باشد به یقین کارهای مهمی را انجام میدهد،زیرا از یک سو در هر منطقهای از
1) «مرافق» جمع «مرفق» بر وزن «مسجد» و همچنین جمع «مرفق» بر وزن «محور» به معنای اموری است که انسان از آنها منتفع و بهره مند میشود.
2) «الترفق» به معنای بهره مند شدن و استفاده کردن است و جمله (ما لایبلغه رفق غیرهم) اشاره به این است که خداوند استعدادها و موقعیت های اجتماعی را مختلف آفریده است؛ چه بسیار کارهایی که از فردی ساخته است و از فردی دیگر ساخته نیست و نتیجه زندگی اجتماعی همین است که هر کس بر طبق استعداد و توان خود به کاری مشغول می شود و دیگران از آن بهره مند می گردند و در برابر به او بهره می دهند.
جهان چیزهایی است که در مناطق دیگر یافت نمیشود.اگر همه مردم روی زمین بخواهند از همه برکات الهی استفاده کنند باید گروهی انتقال این مواد مورد نیاز را از نقطهای به نقطه دیگر به عهده بگیرند و این گروه همان تجارند.از سویی دیگر حتی در موادی که در یک شهر و یک استان تولید میشود، تولیدکنندگان غالباً توانایی ندارند آنچه را تولید کردهاند شخصاً به بازار بیاورند و خردهفروشی کنند و به اصطلاح از تولید به مصرف برسانند،بلکه ناچارند محصولات خود را یکجا به کسی که سرمایه کافی دارد بفروشند و آن شخص به پیشهوران جزء بدهد و پیشهوران به طور خردهفروشی به مردم عرضه دارند
از سوی سوم بسیاری از تولیدات کشاورزی و دامی و صنعتی است که ممکن است در محل تولید قابل جذب نباشد و باید آنها را جمعآوری کرده در بازارهای دنیا عرضه کنند،لذا گروهی باید کار صادرات را به عهده بگیرند و این گروه همان تجارند به خصوص در محصولاتی که حفظ و ذخیره و نگهداری آنها احتیاج به انبارهای مجهز دارد که از عهده تولید کنندگان خارج است.تجار در این سه امر نقش مهمی دارند؛یعنی معمولاً این دو واسطه (تجار و پیشهوران) برای گردش صحیح اموال و محصولات مختلف ضرورت دارد.حال اگر وسائط متعدد شود و هر گروهی بخواهند بدون انجام کاری مثبت بهره بگیرند و بر بهای اجناس بیفزایند و یا تجار اجناسی را که خریداری کردهاند احتکار کنند یا دست به دست هم بدهند و بازار سیاه با قیمتهای کاذب تشکیل دهند،انحراف محسوب میشود و ارتباطی به اصل مسأله تجارت ندارد.
به همین دلیل در تمام دولتها وزارتخانهای به عنوان وزارت بازرگانی و مانند آن برای نظارت بر امر تجارت و حتی کمک به تجار و دادن سرمایههای لازم به آنها برای انجام صادرات و واردات وجود دارد که در واقع کار صنعتگران، کشاورزان و دامداران را تکمیل میکنند.
آنگاه امام از قشر پایین اجتماع یاد کرده،میفرماید:«سپس قشر پایین، نیازمندان و از کار افتادگان هستند که لازم است به آنها مساعدت و کمک شود»؛ (ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ الَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ(1)وَ مَعُونَتُهُمْ).
بدیهی است در هر جامعهای افرادی هستند که بر اثر پیری،بیماری،نقص عضو،حوادث گوناگون،عقب افتادگی ذهنی و مانند آن نمیتوانند تولید کننده باشند و تنها مصرف کنندهاند.بسیاری از این گروه به هنگام جوانی و سلامت جسم و روح از تولید کنندگان عمده بودند؛ولی بر اثر گذشت زمان به چنین وضعی گرفتار شدند.نه عقل اجازه میدهد نه وجدان میپذیرد که اینها از حمایتهای اجتماعی حذف شوند به همین دلیل در تمام دنیا برای این گروه حسابی باز میکنند و بخشی از درآمدهای حکومت صرف نگهداری و پذیرایی از آنها میشود و در اجتماع نیز مراکزی به حمایت از آنها تشکیل میگردد.در اسلام درباره رسیدگی به این گروه توصیه اکید شده و سهم عمدهای از خمس و زکات به آنها تعلق دارد.
افزون بر این چنانچه این گروه نادیده گرفته شوند مشکلات مهمی برای اقشار دیگر جامعه فراهم میشود.از یک سو ممکن است آنها برای تأمین زندگی خود دست به کارهای خلاف یا جنایتها و عقدهگشاییها بزنند،یا اقشار دیگر از کار خود دلسرد شوند و فکر کنند اگر روزی مانند این گروه شوند به چه مصائبی گرفتار خواهند شد؛اما هنگامی که میببینند بر فرض از کارافتادگی حکومت و جامعه از آنها حمایت میکنند به آینده خود نگران نخواهند شد.
تعبیر به اهل حاجت و مسکنت اشاره به دو گروه است:اهل حاجت کسانی هستند که فعالیتی دارند؛اما درآمدشان کفاف نمیدهد و مسکنت اشاره به از کارافتادگان و زمینگیران است که مطلقا نمیتوانند درآمدی داشته باشند.
1) «رفد» به معنای عطا و بخشش و کمک کردن است.
آنگاه امام علیه السلام بعد از ذکر ارتباط این طبقات اجتماعی با یکدیگر اشاره به نکته مهمی میکند و میفرماید:«خداوند در آفرینش خود برای هر یک از این طبقات، وسعتی قرار داده همچنین هر یک بر والی به مقدار اصلاح کارشان حقی دارند»؛ (وَ فِی اللّهِ لِکُلٍّ سَعَةٌ،وَ لِکُلٍّ عَلَی الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ).
اشاره به اینکه تمام این طبقات برای رسیدن به خواستههای خود از دو سرچشمه کمک میگیرند:نخست سرچشمه آفرینش است که خداوند مواهب و نعمتها و امکاناتی در این عالم آفریده که هر کدام از این گروهها میتوانند با تلاش و کوشش و برنامهریزی از آن بهرهمند شوند،این بر حسب جهان تکوین، و اما از نظر جهان تشریع،حکومت اسلامی وظیفه دارد که به همه آنها کمک کند تا به مقاصد خویش برسند،زیرا حکومت هم دارای قدرت مالی است و هم قدرت اجرایی و میتواند از این دو قدرت برای کمک به همه طبقات اجتماعی بهره بگیرد.
سپس در ادامه این سخن درباره این مطلب سخن میگوید که والی چگونه میتواند وظیفه خود را در این راه به خوبی انجام دهد میفرماید:«هرگز والی از عهده ادای آنچه خداوند او را به آن ملزم ساخته بر نمیآید جز با اهتمام و کوشش و یاری جستن از خداوند و آماده ساختن خویش بر ملازمت حق و شکیبایی و استقامت در برابر آن،خواه اموری باشد که بر او سبک باشد یا سنگین»؛ (وَ لَیْسَ یَخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللّهُ مِنْ ذَلِکَ إِلَّا بِالِاهْتِمَامِ وَ الِاسْتِعَانَةِ بِاللّهِ،وَ تَوْطِینِ(1)نَفْسِهِ عَلَی لُزُومِ الْحَقِّ،وَ الصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ).
در واقع امام علیه السلام سه شرط برای موفقیت والی در انجام وظیفه در برابر
1) «توطین» به معنای وادار ساختن بر چیزی است و «توطین نفس» یعنی خویشتن را به کاری وادار کردن. در اصل از ماده وطن گرفته شده گویی انسان آن کار را وطن خویش قرار می دهد و در آن توقف می کند. این واژه گاه به معنای عادت دادن نیز آمده است.
گروههای اجتماعی ذکر فرموده است:شرط اوّل تلاش و کوشش در این راه، شرط دوم یاری جستن از خدا و شرط سوم آماده بودن برای تحمل مشکلاتی که در این راه هست.به یقین هرگاه والی بر خداوند تکیه کند و مخلصانه بکوشد و از مشکلات در طریق انجام وظیفه نهراسد موفق و پیروز خواهد شد.
فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِکَ،وَ أَنْقَاهُمْ جَیْباً،وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً،مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ،وَ یَسْتَرِیحُ إِلَی الْعُذْرِ، وَ یَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ،وَ یَنْبُو عَلَی الْأَقْوِیَاءِ،وَ مِمَّنْ لَا یُثِیرُهُ الْعُنْفُ،وَ لَا یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ.ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ،وَ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ،ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ،وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ؛فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْکَرَمِ،وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ.ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا،وَ لَا یَتَفَاقَمَنَّ فِی نَفْسِکَ شَیْءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ،وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ؛فَإِنَّهُ دَاعِیَةٌ لَهُمْ إِلَی بَذْلِ النَّصِیحَةِ لَکَ،وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِکَ.وَ لَا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَی جَسِیمِهَا،فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ،وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لَایَسْتَغْنُونَ عَنْهُ.
ترجمه
فرمانده سپاهت را کسی قرار ده که در نزد تو به خدا و پیامبر و امامت از همه خیرخواهتر و از همه پاکدلتر و عاقلتر باشد،از کسانی که دیر خشم میگیرد و زود عذر میپذیرد.کسی باشد که نسبت به ضعفا رئوف و مهربان و در برابر زورمندان پرقدرت باشد،کسی که مشکلات،او را از جا به در نمیبرد و ضعف، او را به زانو در نمیآورد.سپس به سراغ کسانی برو که دارای شخصیت و اصالتِ خانوادگی از خاندانهای صالح و خوش سابقه و دارای برازندگی و شجاعت و سخاوت و کرم باشند،زیرا آنها کانون کرامت و شاخههای نیکی و شایستگی هستند.سپس کارها (و مشکلات و نیازهای) آنها را بررسی کن آنگونه که پدر
و مادر از فرزندشان تفقد میکنند.هرگز نباید چیزی که آنها را به وسیله آن تقویت کردهای در نظر تو بزرگ آید و نیز نباید لطف و محبتی را که درباره آنها ابراز میداری،هرچند کوچک باشد حقیر بشمری.این امر آنها را به خیرخواهی و حسن ظن نسبت به تو وادار میکند (و پیوندهای عاطفی را محکم میسازد).
هرگز تفقد و تلاش برای اصلاح امور کوچکِ آنها را به سبب تکیه کردن بر اصلاح امور کلی آنها رها مساز؛زیرا رفع نیازهای کوچک برای خود جایگاهی دارد که از آن بهرهمند میشوند همانگونه که رفع نیازهای مهم موقعیتی دارد که از آن بینیاز نخواهند بود.
شرایط فرمانده لشکر
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به تفصیل از شرایط فرماندهان لشکر سخن میگوید که از قبیل ذکر تفصیل بعد از اجمال است و در مجموع برای فرماندهان لشکر چهارده وصف ذکر میکند.میفرماید:«فرمانده سپاهت را کسی قرار ده که در نزد تو به خدا و پیامبر و امامت از همه خیرخواهتر و از همه پاکدلتر و عاقلتر باشد»؛ (فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِکَ، وَ أَنْقَاهُمْ جَیْباً(1)،وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً).
این اوصاف سهگانه سبب میشود اوّلاً فرمانده لشکر تنها به فکر پیشرفت آیین حق و عظمت پیامبر اکرم و پیروزی امام باشد.ثانیاً خالصانه و مخلصانه در این راه بکوشد و ثالثا با بردباری و عقل و درایتِ کافی امور لشکر را سامان بخشد.
1) «جیب» در اصل به معنای یقه پیراهن و گریبان است و از آنجایی که این قسمت از پیراهن با سینه مجاورت دارد و سینه نیز با قلب مجاور است این واژه گاه بر سینه و گاه بر قلب نیز اطلاق می گردد.
واژه«حلم»در اینجا ممکن است به معنای عقل(1)و شاید به معنای خویشتنداری و بردباری باشد.جملههای بعد از آن معنای دوم را تقویت میکند.
آنگاه امام بعد از ذکر این سه وصف به دو وصف دیگر اشاره میکند که در واقع تفصیلی است برای وصف اخیر.میفرماید:«(فرمانده لشکر تو باید) از کسانی باشد که دیر خشم میگیرد و زود عذر میپذیرد»؛ (مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ،وَ یَسْتَرِیحُ إِلَی الْعُذْرِ).
بدیهی است منظور سهلانگاری و عذرپذیری در برابر مسائل مهم و سرنوشتساز نیست منظور خطاهای جزئی است که ممکن است از همه کس سر بزند.فرمانده لشکر باید در برابر این امور خونسرد و عذرپذیر باشد.
حضرت در ادامه این سخن به چهار وصف دیگر اشاره کرده میفرماید:
«کسی باشد که نسبت به ضعفا رئوف و مهربان و در برابر زورمندان پرقدرت باشد،کسی که مشکلات،او را از جا به در نمیبرد و ضعف،او را به زانو در نمیآورد»؛ (وَ یَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ،وَ یَنْبُو(2)عَلَی الْأَقْوِیَاءِ،وَ مِمَّنْ لَا یُثِیرُهُ(3)الْعُنْفُ،وَ لَا یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ).
این اوصاف از آن کسانی است که با شخصیت،شجاع و پراستقامت باشند؛ چنین افرادی در برابر افراد ضعیف مهربانند.آنها را در زیر چتر حمایت خود میگیرند و مورد محبّت قرار میدهند و به عکس در برابر زورمندان با قدرت میایستند و هرگز سر خود را در مقابل آنها خم نمیکنند.مشکلات را با عقل و تدبیر و قدرت حل میکنند و در برابر هیچ کس و هیچ کاری ضعف نشان نمیدهند.
1) قرآن مجید درباره کافران می گوید: «أم تأمرهم أحلامهم بهذا أم هم قوم طاغون» (طور، آیه ۳۲)
2) «ینبو» از ریشه «نبو» بر وزن «نذر» در اصل به معنای اثر نگذاشتن شمشیر و تیر و امثال آن است سپس به معنای موافق نبودن و تسلیم نشدن به کار رفته و در عبارت بالا همین معنا اراده شده است.
3) «لایثیره» از ریشه «اثاره» به معنای برانگیختن و یا برانگیزاندن آمده است.
آنگاه بعد از بیان این اوصاف نهگانه،امام علیه السلام به هشت وصف دیگر و صفات برجسته یک فرمانده لایق اشاره کرده میفرماید:«سپس به سراغ کسانی برو که دارای شخصیت و اصالتِ خانوادگی از خاندانهای صالح و خوش سابقه و دارای برازندگی و شجاعت و سخاوت و کرم باشند»؛ (ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ،وَ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ،وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ،ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ،وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ).
«مُرُوءَاتِ»جمع«مروت»از ریشه«مَرء»گرفته شده که معمولاً به معنای شخصیت استعمال میشود.
«أَحْسَابِ»جمع«حَسَب»اشاره به اصالت نژاد و جنبههای مثبت وراثت دارد مثل اینکه میگوییم:فلان کس از طایفه بنیهاشم و سادات صاحب احترام است.
«أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ»اشاره به خاندانهایی است که پاکدامن و صالح العمل هستند.
و«السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ»ناظر به خانوادههایی است که نه تنها امروز بلکه در گذشته به سبب اعمال خوبشان نام نیکی از خود به یادگار گذاردهاند.
«النَّجْدَةِ»که در اصل به معنای ارتفاع میآید در اینجا به معنای رفیع بودن مقام و روح بزرگ و جایگاه اجتماعی والاست.
«الشَّجَاعَةِ»که به معنای دلاوری است معنای روشنی دارد.
«السَّخَاءِ»همان مفهوم سخاوت را میرساند.
و«السَّمَاحَةِ»به معنای سعه صدر و بزرگواری است.
بنابراین هر یک از این هشت واژه معانی متفاوتی دارد که به یکی از فضایل و صفات برجسته انسان اشاره دارد،هرچند بعضی از مفسّران نهجالبلاغه تعدادیاز آنها را مترادف شمردهاند؛مانند«نجده»و«سخاوت»و همچنین «سخاء»و«سماحت»و یا«احساب»و«اهل البیوتات الصالحة».
تعبیر به«ألْصِقْ»که مفهومش امر به چسبیدن است،به داشتن روابط نزدیک و تنگاتنگ اشاره دارد؛یعنی با گروههایی که چنین ویژگیهایی دارند جهت انتخاب فرماندهان لشکر ارتباط بر قرار کن.
بیشک آنها که دارای این صفاتند قابل اعتمادتر و کارآیی بیشتر و قرین فتح و پیروزیاند.
نژاد،وراثت،حسن سابقه و اعمالی که نشانه بزرگواری و شجاعت و سخاوت و جوانمردی است همگی میتواند دلیلی بر شخصیت والای صاحب آن باشد و در واقع امام در اینجا به نوعی روانکاوی و روانشناسی دست زده تا مالک بتواند بهترین را برای فرماندهی لشکر برگزیند.
از این رو امام در ادامه این سخن میفرماید:«زیرا آنها کانون کرامت و شاخههای نیکی و شایستگی هستند»؛ (فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ(1)مِنَ الْکَرَمِ،وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ).
تعبیر به«عُرْف»به همه انواع نیکیها اشاره دارد.این واژه از ماده عرفان و معرفت گرفته شده و به معنای معروف و شناخته شده میآید.از آنجا که نیکیها و خوبیها برای روح و عقل انسان اموری شناخته شده هستند از آن تعبیر به عرف یا معروف میشود و به عکس زشتیها و بدیها که با روح پاک انسان سنخیت ندارند اموری ناشناخته و منکر محسوب میشوند.امام علیه السلام در این عبارت میفرماید:کسانی که واجد آن صفات هشتگانه باشند،کانونی از شخصیت و کرم و شعبههایی از صفات برجسته انسانی هستند.
آنگاه امام بعد از ذکر این اوصاف مهم و برجسته،برای فرماندهان لشکر چهار دستور درباره طرز رفتار با آنان صادر میکند.نخست میفرماید:«سپس
1) «جماع» همان گونه که قبلا گفتیم در اصل مصدر است و در این گونه موارد به معنای وصفی به کار میرود یعنی جامع بودن و جمع کردن.
کارها (و مشکلات و نیازهای) آنها را بررسی کن آنگونه که پدر و مادر از فرزندشان تفقد میکنند»؛ (ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا).
به این ترتیب فرمانده لشکر نسبت به فرماندهان جزء بلکه نسبت به همه لشکر باید همچون پدر و مادر دلسوز،پر محبّت و جستجوگر درباره نیازهایشان باشد و پیوند عاطفی محکمی با آنها برقرار سازد که سبب وفاداری آنها به فرمانده و پایداری آنان در میدان جنگ شود.
در دستور دوم میافزاید:«هرگز نباید چیزی که آنها را به وسیله آن تقویت کردهای در نظر تو بزرگ آید»؛ (وَ لَا یَتَفَاقَمَنَّ(1)فِی نَفْسِکَ شَیْءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ).
اشاره به اینکه هر اندازه خدمات تو بزرگ باشد باز هم آن را کوچک بشمر و در فکر بهتر از آن باش.
در دستور سوم میفرماید:«و نیز نباید لطف و محبّتی را که درباره آنها ابراز میداری،هرچند کوچک باشد حقیر بشمری»؛ (وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ (2)
«تعاهدوا نعالکم عند ابواب مساجدکم» (بحارالانوار، ج ۸۰، ص ۳۶۷). در عبارت بالا نیز همین معنا اراده شده است؛ یعنی رسیدگی به امر لشکر.
بِهِ وَ إِنْ قَلَّ).آنگاه امام علیه السلام دلیلی برای این گفتار خود (رسیدگی به امور کلی و جزئی فرماندهان لشکر و سپاه) ذکر کرده و میفرماید:«این امر آنها را به خیرخواهی و حسن ظن به تو وادار میکند (و پیوندهای عاطفی را محکم میسازد)»؛ (فَإِنَّهُ دَاعِیَةٌ لَهُمْ إِلَی بَذْلِ النَّصِیحَةِ لَکَ،وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِکَ).
در چهارمین دستور میفرماید:«هرگز تفقد و تلاش برای اصلاح امور کوچکِ
1) «لا یتفاقمن» از ریشه «تفاقم» به معنای بزرگ و خطیر بودن است و از ماده «فقم» بر وزن «فهم» که به همین معنا آمده است.
2) «تعاهدتهم» از ریشه «تعاهد» و از ماده «عهد» گاه به معنای پیمان بستن و گاه به معنای سرپرستی و رسیدگی نمودن است و اینکه در بعضی روایات وارد شده به هنگام ورود در مسجد «تعاهد نعلین» کنید اشاره به همین معنای وارسی کردن جهت آلوده نبودن است (در حدیثی از پیغمبر اکرم عایونه می خوانیم:
آنها را به سبب تکیه کردن بر اصلاح امور کلی آنها رها مساز،زیرا رفع نیازهای کوچک برای خود جایگاهی دارد که از آن بهرهمند میشوند همانگونه که رفع نیازهای مهم موقعیتی دارد که از آن بینیاز نخواهند بود»؛ (وَ لَا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالاً عَلَی جَسِیمِهَا،فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ،وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لَایَسْتَغْنُونَ عَنْهُ).
این نکته کاملاً شایان دقت است که فرماندهان،بلکه تمام مدیران جامعه نباید از امور کوچک و بزرگ غافل شوند یا اینکه تنها به امور سرنوشتساز و نیازهای مهم و برجسته جامعه بپردازند،بلکه هر کدام را در جایگاه خود ببینند،زیرا گاه میشود فراموش کردن امور فرعی به همان اندازه آسیب میرساند که فراموش کردن امور کلی سبب میشود.
نکته جالب دیگر اینکه در تمام بحثهای گذشته،امام بهجای پرداختن به اهمّیّت آموزشهای نظامی و مسائل مربوط به سلاح،به امور معنوی و جنبههای روحی فرماندهان سپاه میپردازد،چون آنچه سبب پیروزی است این امور است، هرچند امور دیگر نیز جایگاه خود را دارد.
در دنیای امروز کمتر دیده میشود که برای انتخاب فرماندهان و مدیران جامعه به سراغ ویژگیهای خانوادگی و صفات معنوی و سخاوت و پاکدامنی و تقوای آنها بروند.به همین دلیل بسیار دیده شده که خیانتهای بزرگ از سوی همین مدیران صورت میگیرد.
وَ لْیَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ،وَ أَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ،بِمَا یَسَعُهُمْ وَ یَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ،حَتَّی یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ؛فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ، وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَیْنِ الْوُلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلَادِ،وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِیَّةِ.
و إِنَّهُ لَاتَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ،وَ لَا تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلَّا بِحِیطَتِهِمْ عَلَی وُلَاةِ الْأُمُورِ،وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ،وَ تَرْک اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ،فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ،وَ وَاصِلْ فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ،وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَی ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ؛فَإِنَّ کَثْرَةَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ،وَ تُحَرِّضُ النَّاکِلَ،إِنْ شَاءَ اللّهُ.ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَی،وَ لَا تَضُمَّنَّ بَلَاءَ امْرِئٍ إِلَی غَیْرِهِ،وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَةِ بَلَائِهِ،وَ لَا یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ صَغِیراً،وَ لَا ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ عَظِیماً.
ترجمه
برترین فرماندهان لشکر نزد تو باید کسانی باشند که در کمک به سپاهیان بیش از همه مواسات کنند و از امکانات خود بیشتر به آنان کمک نمایند،به اندازهای که هم نفرات سربازان و هم کسانی که تحت تکفّل آنها هستند به خوبی اداره شوند؛به گونهای که همه آنها به یک چیز بیندیشند و آن جهاد با دشمن است،زیرا محبّت و مهربانی تو به آنان قلبهایشان را به تو متوجه میسازد.
(بدان) برترین چیزی که موجب روشنایی چشم زمامداران میشود برقراری
عدالت در همه بلاد و آشکار شدن علاقه و محبّت رعایا به آنهاست و محبّت و علاقه رعایا نسبت به آنها جز با پاکی دلهایشان (و بر طرف شدن هرگونه سوء ظن به زمامداران) آشکار نمیشود و خیرخواهی آنها در صورتی کاملاً مفید واقع میشود که با میل خود گرداگرد زمامداران جمع شوند و حکومتِ آنها بر ایشان سنگین نباشد و انتظارِ پایان گرفتن مدت حکومتشان را نکشند،بنابراین میدان آرزوها را (برای زندگی) در برابر سپاهت وسعت بخش (و نیازهای آنها را از این نظر تأمین کن) پیوسته آنها را تشویق نما و پیاپی کارهای مهمی را که افرادی از آنها انجام دادهاند برشمار،زیرا یادآوریِ کارهای نیکِ آنها افراد شجاعشان را به فعالیتِ بیشتر وامیدارد و کمکاران را به کار تشویق میکند.انشاءاللّه.
سپس باید ارزش زحمات هر یک را به دقت بشناسی و هرگز کار خوب کسی را به دیگری نسبت ندهی و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه هست به حساب نیاوری.مبادا شخصیت کسی موجب این شود که کار کوچکش را بزرگ بشماری و یا کوچکی مقام کسی سبب گردد که خدمت پر ارجش را ناچیز به حساب آوری.
برترین فرماندهان لشکر
امام علیه السلام در این بخش از عهدنامه به دنبال توصیههایی که برای انتخاب فرماندهانِ لشکر در بخش سابق نموده بود،به سراغ اهتمام به امر سپاه و لشکر میرود و به مالک توصیه میکند فرماندهانی انتخاب کن که به امور لشکر بهتر رسیدگی کنند.میفرماید:«برترین فرماندهان لشکر نزد تو باید کسانی باشند که در کمک به سپاهیان بیش از همه مواسات کنند و از امکانات خود بیشتر به آنان کمک نمایند،به اندازهای که هم نفرات سربازان و هم کسانی که تحت تکفّل آنها
هستند به خوبی اداره شوند؛به گونهای که همه آنها به یک چیز بیندیشند و آن جهاد با دشمن است»؛ (وَ لْیَکُنْ آثَرُ(1)رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ، وَ أَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ(2)،بِمَا یَسَعُهُمْ وَ یَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ(3)أَهْلِیهِمْ،حَتَّی یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ).
در دنیای امروز رابطه میان فرماندهان لشکر و افراد یگانها روابطی خشک و به اصطلاح«نظامی»است نه عاطفی؛روابطی که غالباً بر محور جریمه و مجازات و بازداشت و تهدید دور میزند در حالی که امام،چهارده قرن پیش تأکید فرموده که روابط باید عاطفی باشد و باید فرماندهان مشکلاتِ افراد سپاه و حتی مشکلات خانوادههای آنها را در نظر بگیرند و به اندازه کافی زندگی آنها را تأمین کنند تا هنگامی که به میدان جهاد گام مینهند تنها به فکر نبرد با دشمن باشند نه غیر آن.بدیهی است چنین لشکری به پیروزی نزدیکتر است.
هرگاه نفرات لشکر یک چشم به سوی میدان دوخته باشند و با چشم دیگر به پشت سر به خانواده و فرزند خویش نگاه کنند و نگران آنها باشند اراده و عزمشان برای جنگیدن با دشمن سست میشود.
جالب اینکه امام علیه السلام در زندگی شخصی خود حدّاکثر زهد را رعایت میکند و حتی به فرمانداران و فرماندهان نیز این توصیه را دارد که شرح آن در نامه امام به عثمان بن حنیف گذشت؛ولی به گروههایی که تحت کفالت او هستند توصیه گشایش زندگی در حد معقول دارد.
آنگاه امام علیه السلام در مقام بیان علت برای این دستور بر آمده میفرماید:«زیرا
1) «آثر» در اینجا صیغه افعل تفضیل است و به معنای برترین آمده، از ریشه «ایثار» به معنای برتری دادن دیگری است.
2) «جدة» به معنای توانایی مالی است. این واژه مصدر و از ریشه «وجود» گرفته شده است.
3) «خلوف» جمع «خلف» به معنای بازماندگانی است که انسان به هنگام سفر از خود در وطن میگذارد و معمولا به زنان و فرزندان کوچک و افراد ناتوان اطلاق می شود.
محبّت و مهربانی تو به آنان قلبهایشان را به تو متوجه میسازد»؛ (فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ).
با توجّه به اینکه بر حسب ظاهرِ عبارت ضمیر در«عَلَیْهِم»و«قُلُوبَهُم»به افراد سپاه بر میگردد مفهوم کلام چنین میشود:هنگامی که تو از طریق فرماندهان لشکر به لشکر محبّت کنی،لشکریان از صمیم دل تو را دوست میدارند و وفادار خواهند بود.(1)
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به نکته مهمی اشاره میکند که سبب بقای دولتها،حکومتها و مدیریتهاست.میفرماید:«(بدان) برترین چیزی که موجب روشنایی چشم زمامداران میشود برقراری عدالت در همه بلاد و آشکار شدن علاقه و محبّت رعایا به آنهاست»؛ (وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَیْنِ الْوُلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلَادِ،وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِیَّةِ).
اشاره به اینکه گسترش عدل و داد سبب پیوند عاطفی میان مردم و زمامداران میشود که بهترین وسیله برای حفظ حکومت است.
سپس به عوامل ظهور مودّت و محبّت مردم اشاره کرده میفرماید:«محبّت و علاقه رعایا به آنها جز با پاکی دلهایشان (و برطرف شدن هرگونه سوء ظن به زمامداران) آشکار نمیشود»؛ (و إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ).
سلامتِ صدور اشاره به خوشبینی و نفی هر گونه کینه و عداوت است.
بدیهی است که اگر رعایا به اعمال زمامداران خوشبین باشند و هیچگونه کینه
1) با توجه به اینکه سخن از رابطه عاطفی فرماندهان لشکر با لشکر بود نه از رابطه مالک و افراد لشکر، لذا در مرجع ضمایر بالا نوعی ناهماهنگی به نظر می رسد؛ ولی اگر به این واقعیت توجه کنیم که مرحوم سید رضی جمله هایی را در این وسط حذف کرده همان جمله هایی که در کتاب تحف العقول و کتاب تمام نهج البلاغه آمده است، آنگاه معلوم می شود امام قبل از این جمله سفارشی به مالک درباره اهتمام به امور فرماندهان میکند و می گوید: «ثم واتر إعلامهم ذات نفسک فی إیثارهم والتکرمة لهم، والارصاد بالتوسعة وحقق ذلک بحسن الفعال والأثر والعطف فإن عطفک علیهم». به همین جهت روشن می شود که ضمیرهای جمع به فرماندهان بر می گردد و سخن از رابطه آنها با مالک است (دقت کنید).
و عداوتی از آنان به دل نگیرند محبّت و وفاداری آنان به حکومت آشکار میگردد.
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که بسیاری از مردم به حکم اجبار و خوف و ترس،ممکن است ثناخوان زمامداران باشند در حالی که سلامتِ صدور ندارند.مودت واقعی زمانی ظاهر و آشکار میشود که دلهای آنها به زمامداران علاقهمند باشد.
در ادامه میافزاید:«خیرخواهی آنها در صورتی کاملاً مفید واقع میشود که با میل خود گرداگرد زمامداران جمع شوند و حکومتِ آنها بر ایشان سنگین نباشد و انتظارِ پایان گرفتن مدت حکومتشان را نکشند»؛ (وَ لَا تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلَّا بِحِیطَتِهِمْ عَلَی وُلَاةِ الْأُمُورِ،وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ(1)دُوَلِهِمْ،وَ تَرْک اسْتِبْطَاءِ(2)انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ).
جالب اینکه امام برای دوام و بقای حکومتها روی مسأله قدرت ظاهری و تسلط لشکر و نیروی انتظامی و اطلاعاتی بر مردم تکیه نمیکند،بلکه تمام تکیهاش بر دلهای مردم و جنبههای عاطفی آنان است و راه جلب محبّت آنان را نیز به خوبی نشان میهد.در حالی که در گذشته و حتی دنیای امروز بسیاری از حکومتها بقای خود را در گروی سلطه ظاهری بر مردم میشمرند و غالباً دیدهایم مردم ناراضی با فراهم آمدن فرصت بر ضد آنها قیام کردهاند و طومار قدرتشان را در هم پیچیدهاند.
در شرح نهجالبلاغه مرحوم علّامه شوشتری آمده است که«زهری»میگوید:
«روزی وارد بر عمر بن عبد العزیز شدم در همان اثنا که من نزد او بودم نامهای از یکی از فرماندارانش به او رسید که مضمونش این بود که شهر او نیاز به تعمیر و مرمت دارد.من به او گفتم:اتفاقاً یکی از فرمانداران علی علیه السلام شبیه این نامه را به
آن حضرت نوشته بود و امام در پاسخ او نوشت:
«أمّا بَعْدُ،فَحَصِّنْها بِالْعَدْلِ وَ نَقِّ طُرُقَها مِنَ الْجَوْرِ؛ بعد از حمد و ثنای الهی شهر خود را با عدالت محکم کن و جادههایش را از ظلم و جور پاک گردان»با شنیدن این سخن،عمر بن عبدالعزیز همان را در پاسخ فرماندارش نوشت.(1)
سپس امام علیه السلام در مورد تشویقهای مادی میفرماید:«بنابراین میدان آرزوها را (برای زندگی) در برابر سپاهت وسعت بخش (و نیازهای آنها را از این نظر تأمین کن)»؛ (فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ(2)).
آمال (آرزوها) مفهوم وسیعی دارد که شامل تمام نیازهای ضروری و رفاهی میشود.بدیهی است اگر فرماندهان لشکر و سپاهیان فکرشان از ناحیه تأمین زندگی راحت نباشد کارآیی آنها در میدان نبرد کم میشود.
امام علیه السلام در ادامه این سخن به تشویقهای روانی پرداخته میفرماید:«پیوسته آنها را تشویق نما و پیاپی کارهای مهمی را که افرادی از آنها انجام دادهاند برشمار،زیرا یادآوریِ کارهای نیکِ آنها افراد شجاعشان را به فعالیتِ بیشتر وامیدارد و کمکاران را به کار تشویق میکند.ان شاء اللّه»؛ (وَ وَاصِلْ فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ،وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَی ذَوُو الْبَلَاءِ(3)مِنْهُمْ فَإِنَّ کَثْرَةَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ
1) شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج ۸، ص۵۳۸. این داستان در تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۳۰۶ آمده است.
2) گاه تصور می شود که ضمیر «آمالهم» و ضمیرهای جمع که بعد از آن آمده باید به رعایا برگردد، زیرا قبلا ضمایر مشابهی بوده که تمام به آنها بازگشت میکرده؛ ولی قراین موجود در عبارت (مانند واژه شجاع وناکل) نشان میدهد که این جمله ها بازگشتی است به مسائل مربوط به فرماندهان اضافه بر این مرحوم سید رضی به هنگام گزینش جمله ها، جمله ای در این وسط بوده که آن را محذوف داشته در حالی که این جمله بیانگر بازگشت این توصیه ها به فرماندهان لشکر است. در تحف العقول بعد از ذکر جمله «انقطاع متهم» آمده است: ثم لا تکلن جودک إلی مغتم وعته بتهم». (تحف العقول، ص ۸۹)
3) «بلاء» معنای اصلی آن آزمایش کردن است که گاه به وسیله نعمت ها و گاه مصائب صورت می گیرد و به همین جهت بلاء گاه به معنای نعمت و گاه به معنای مصیبت آمده است. در عبارت بالا اشاره به کارهای قهرمانانه ای است که از لشکر صادر می شود (این واژه از ریشه «بلئ یبلو» است و واژة أبلی که در عبارات بالاست نیز از همین ماده گرفته شده است).
تَهُزُّ(1)الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ(2)النَّاکِلَ(3)إِنْ شَاءَ اللّهُ).
به یقین مسأله تشویق افراد لایق و پرکار همیشه برای پیشرفت کارهای اجتماعی مؤثر بوده و هست و مخصوصاً در دنیای امروز بسیار به آن اهمّیّت داده میشود.انتخاب استاد نمونه،صنعتگر نمونه،کشاورز نمونه و فرماندهان نمونه و دادن لوح سپاس و جایزههای بزرگ و عنوان کردن نام آنها در رسانهها در همین راستا صورت میگیرد.
شایان توجّه اینکه این تشویقها-چنانکه امام در گفتار بالا اشاره فرموده-اثر مضاعف دارد؛از یکسو افراد لایق را به کار وامیدارد و از سوی دیگر افراد سست و کمکار که خود را در آن میان سر شکسته میبینند به فکر تغییر مسیر میاندازد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن-یعنی مسأله تشویقها-به توضیح بیشتری در این زمینه پرداخته میفرماید:«سپس باید ارزش زحمات هر یک را به دقت بشناسی و هرگز کار خوب کسی را به دیگری نسبت ندهی و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه هست به حساب نیاوری»؛ (ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَی،وَ لَا تَضُمَّنَّ(4)بَلَاءَ امْرِئٍ إِلَی غَیْرِهِ،وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَةِ بَلَائِهِ)
امام در این سه جمله که هر یک به نکته خاصی اشاره دارد و در عین حال مکمّل یکدیگر است تأکید میکند که مالک کاملاً مراقب باشد و ارزش زحمات
1) «تهز» از ریشه «هز» بر وزن «حظ» به معنای جنبش دادن و تحریک شدید است.
2) «تحرض » از ریشه «تحریض» به معنای برانگیزاندن و ترغیب کردن بر چیزی است
3) «الناکل» به معنای انسان کم کار یا ترسو و عقب نشینی کننده است، از ریشه «نکول» به معنای ترسیدن و عقب نشینی کردن گرفته شده است.
4) «لاتضمن» از ریشه «تضمن» بر وزن «تعهد» به معنای در بر داشتن و شامل شدن چیزی است و در جمله بالا به این اشاره دارد که نقاط قوت کسی را برای دیگری قرار نده و ضمیمه دیگری مساز.
نفرات زیر دست را بشناسد و اگر کسی انجام دهنده اصلی کار مهمی بوده آن را به حسابِ او بگذارند بهعلاوه نه تنها خادم اصلی را بشناسند،بلکه دقیقاً میزان خدمت او نیز ارزیابی شود.
آنگاه دو دستور دیگر در تکمیل این دستورات بیان میکند و میفرماید:
«مبادا شخصیت کسی موجب این شود که کار کوچکش را بزرگ بشماری و یا کوچکی مقام کسی سبب گردد که خدمت پر ارجش را ناچیز بهحساب آوری»؛ (وَ لَا یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ صَغِیراً وَ لَا ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ عَظِیماً).
به تعبیر دیگر نخست به عمل نگاه کن سپس به شخص عامل.به عکس آنچه در میان اکثر مردم معمول است که نخست به عمل کننده نگاه میکنند آنگاه به عمل و همین امر سبب میشود در ارزیابی اعمال اشخاص گرفتار اشتباه و خطا شوند.
شایان توجّه است که امام در مجموع این بخش از عهدنامه خود نخست از صفات برجستهای که در فرماندهان لشکر است دم میزند و بعد توصیههای لازم درباره افراد لشکر دارد و به دنبال آن سخن از عموم رعایا به میان آورده و در پایان بار دیگر از مسائل مربوط به تشویق فرماندهان لشکر سخن میراند و توصیههای مؤکدی به آن دارد.
بنابراین چنین به نظر میرسد که امام در لابهلای بحثهای مربوط به فرماندهان و لشکریان به صورت جمله معترضه از تمام تودههای مردم و خیرخواهی برای آنان سخن گفته است.
وَ ارْدُدْ إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ،وَ یَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ الْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اللّهُ تَعَالَی لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ:«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ»فَالرَّدُّ إِلَی اللّهِ الْأَخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ،وَ الرَّدُّ إِلَی الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَةِ.
ترجمه
امور مهمی که بر تو،سنگین میشود و در کارهای مختلف،مشتبه و پیچیده میگردد به خدا و پیامبر بازگردان (و از گفته آنها برای کشف احکام کمک بگیر).
خداوند متعال به گروهی که دوست دارد آنها را ارشاد و راهنمایی کند چنین فرموده:ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر (خدا) و پیشوایان (معصوم) خود را و اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خدا و رسولش ارجاع دهید (و از آنها داوری بطلبید).باز گرداندن به خدا به معنای تمسک جستن به قرآن کریم و گرفتن دستور از آیات محکمات آن است و بازگرداندن به پیامبر همان تمسک به سنّت قطعی و مورد اتفاق آن حضرت است که اختلافی در آن نیست.
راه حلّ مشکلات
امام علیه السلام در این بخش از نامه به تبیین وظیفه مالک در مسائل مربوط به احکام
شرع و به اصطلاح شبهات حکمیه میپردازد و راه کشف احکام الهی را در مسائل مربوط به لشکر،جنگ و صلح و سایر مسائل مرتبط به حکومت به او نشان میدهد و به اصطلاح او را به اجتهاد در احکام الهی با استفاده از منابع فرا میخواند،زیرا حضرت چنین آمادگی را در او میدید.میفرماید:«امور مهمی که بر تو،سنگین میشود و در کارهای مختلف،مشتبه و پیچیده میگردد به خدا و پیامبر بازگردان (و از گفته آنها برای کشف احکام کمک بگیر)»؛ (وَ ارْدُدْ إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ،وَ یَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ الْأُمُورِ).
آنگاه به آیه شریفه استناد میکند و میفرماید:«خداوند متعال به گروهی که دوست دارد آنها را ارشاد و راهنمایی کند چنین فرموده:ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر (خدا) و پیشوایان (معصوم) خود را و اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خدا و رسولش ارجاع دهید (و از آنها داوری بطلبید)»؛ (فَقَدْ قَالَ اللّهُ تَعَالَی لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ»(1)).
سپس میافزاید:«باز گرداندن به خدا به معنای تمسک جستن به قرآن کریم و گرفتن دستور از آیات محکمات آن است و بازگرداندن به پیامبر همان تمسک به سنّت قطعی و مورد اتفاق آن حضرت است که اختلافی در آن نیست»؛ (فَالرَّدُّ إِلَی اللّهِ الْأَخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ،وَ الرَّدُّ إِلَی الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَةِ).
تعبیر به «ما یُضْلِعُکَ» با توجّه به اینکه«ضَلْع»؛(بر وزن منع) در اصل به معنای بار سنگینی است که گاه انسان را به اینسو و آنسو مایل میکند،اشاره به این است که هر حکم مشکل و پیچیدهای پیش آمد باید از طریق مراجعه به کتاب و سنّت حل شود.
1) نساء، آیه ۵۹
تعبیر به«خُطُوب»جمع«خطب»(بر وزن ختم) به معنای کار مهم است،در برابر امور که به هر نوع کاری گفته میشود.اشاره به اینکه هم در امور مهمه و هم در امور عادی هر کجا حکمش مشکل شد از نصوص کتاب و سنّت یا از عمومات و اطلاقات کمک بگیر.
تعبیر به «أُولِی الأَمْر» به معنای صاحبان اختیار اشاره به پیشوایان معصوم است که در آن زمان مصداقش خود امام بود.
تعبیر به «مُحْکَمُ کِتابِهِ» اشاره به محکمات آیات است که در مفهوم و تفسیر آن شک و تردیدی نیست.
تعبیر به«سنّت جامعه غیر مفرّقه»اشاره به احادیث و سیره نبوی است که مورد قبول مسلمانان و مشهور در میان آنهاست و اخذ به آن سبب هیچگونه اختلاف و تفرقهای نمیشود.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا امام علیه السلام از دلیل عقل و اجماع که دو دلیل قطعی از ادله چهارگانه فقه است سخنی به میان نیاورده است؟
پاسخ آن روشن است،زیرا کتاب و سنّت هم حجیت دلیل عقل را صریحاً بیان کرده و هم حجیت اجماع را؛خواه اجماع را یک دلیل مستقل بدانیم و یا آن را به سنّت و کلام معصوم بازگردانیم.
اولو الامر کیانند؟
درباره تفسیر اولوا الامر در میان مفسّران اختلاف نظر است.مفسّران اهل سنّت غالباً مقصود از آن را زمامداران و حاکمان وقت میدانند و عجب اینکه استثنایی هم برای آن قائل نشدهاند! نتیجه این تفسیر آن است که مسلمانان وظیفه دارند از هر شکل حکومتی پیروی کنند حتی اگر حکومت مغولها باشد.
ولی بعضی از مفسّران اخیر که روشنبینی بیشتری دارند مانند نویسندگان تفسیر«المنار»و«فی ظلال»اولوا الامر را به معنای نمایندگان مردم و علما و صاحبمنصبانی میدانند که دارای نقشی در زندگی مردم هستند ولی آن را مشروط به این میکنند که بر خلاف مقررات اسلام نبوده باشد.
این در حالی است که بعضی دیگر اولوا الامر را به دانشمندانی که زمامدار معنوی هستند منحصر میکنند و بعضی تنها خلفای چهارگانه را اولوا الامر میشمرند که لازمه آن این میشود در ازمنه دیگر اولیالامری وجود نخواهد داشت.
بعضی دیگر صحابه را نیز جزء اولیالامر میشمرند که همان اشکال و ایراد به آن وارد است.
ولی مفسّران شیعه اتفاق نظر دارند که اولیالامر تنها امامان معصومند که پیشوای مردم از سوی خدا در تمام امور مادی و معنوی هستند.دلیل آن هم روشن است و آن اینکه وجوب اطاعت از اولوا الامر که در آیه شریفه آمده مطلق است.بدیهی است اطاعت مطلق از کسی که ممکن است گرفتار گناه یا خطا بشود معنا ندارد.بهخصوص اینکه اولو الامر بدون فاصله عطف بر رسول شده و«اطیعوا»که پیش از آن آمده به طور یکسان پیغمبر اکرم و اولیالامر را شامل میشود.
شایان توجّه است که بعضی از مفسّران اهل سنّت در اینجا انصاف داده و به این حقیقت اعتراف کردهاند؛فخر رازی در تفسیر خود ذیل این آیه میگوید:
«کسی که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتماً باید معصوم باشد،زیرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامی که مرتکب خطایی میشود چنانچه پیروی از او لازم باشد با هیچ منطقی سازگار نیست.این خود نوعی تضاد در حکم الهی ایجاد میکند،زیرا از یکسو میگوید این کار ممنوع
است و از سوی دیگر دستور به پیروی از اولیالامر خطا کار میدهد و میگوید لازم است و این در واقع سبب اجتماع امر و نهی در موضوع واحد میشود».
سپس نتیجه میگیرد که اولیالامر در آیه فوق به یقین ناظر به معصومین باشد.
منتها از آنجا که فخر رازی معصوم بودن امامان اهلبیت علیهم السلام را نپذیرفته میگوید:
«مجموع امت اگر بر چیزی اتفاق کنند معصومند.و به این ترتیب اولیالامر مجموعه امت میشوند».(1)نتیجه اینکه اولیالامر به معنای اجماع است!
ولی فخر رازی از این نکته غافل شده است که قرآن میگوید مسائلی که بر شما پیچیده میشود از طریق اطاعت اولیالامر حل کنید واضح است که مسائل مورد اتفاق و اجماع،محدود و معدود است و نمیتوان مشکلات را از طریق بهدست آوردن اتفاق همه امت حل کرد.بهعلاوه از آیه استفاده میشود که مسلمانان باید به حکومت اولیالامر تن در دهند و حکومت مجموعه امت به اتفاق امکان پذیر نیست حتی اگر از طریق انتخابات نمایندگان آنها برای این امر برگزیده شوند کمتر ممکن است مردم در انتخاب نماینده به اتفاق آرا و بدون کمترین مخالفت اقدام کنند و به این ترتیب اطاعت از اولیالامر به عنوان حاکمان اسلامی باطل میشود.
تنها سؤال مهمی که میماند این است که اولیالامر به معنای امام معصوم،در زمان پیغمبر وجود نداشته،چگونه قرآن به اطاعت آنها امر فرموده است؟
پاسخ این سؤال روشن است،زیرا مخاطبان آیه تنها کسانی نیستند که در زمان پیغمبر و عصر نزول آیه میزیستند،بلکه آیه ناظر به همه زمانهاست،لذا اهل سنّت نیز زمامداران و حاکمان هر زمان را مشمول آن دانستهاند و حتی فخر رازی که اولوا الامر را به معنای اجماع مسلمانان میگیرد،او هم اجماع در هر عصر و زمان را معیار قرار میدهد.
1) تفسیر فخر رازی، ج ۱۰، ص ۱۴۴، چاپ مصر، سنة ۱۳۵۷.
بایسته است بدانیم در منابع اسلامی اعم از شیعه و اهل سنّت روایات متعددی وارد شده که اولوا الامر در آن به علی بن ابیطالب (به عنوان یک مصداق کامل) تفسیر شده است.(1)
1) برای اطلاع بیشتر از این احادیث به احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۲۵ و تفسیر نمونه، ج ۳، ذیل آیه ۵۹ سوره نساء مراجعه شود.
ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ،مِمَّنْ لَاتَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ،وَلَا تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ،وَلَا یَتَمَادَی فِی الزَّلَّةِ،وَلَا یَحْصَرُ مِنَ الْفَیْءِ إِلَی الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ،وَلَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَی طَمَعٍ،وَلَا یَکْتَفِی بِأَدْنَی فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ؛وَأَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ،وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ،وَأَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ،وَأَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکَشُّفِ الْأُمُورِ،وَأَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ،مِمَّنْ لَا یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ.وَلَا یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَأُولَئِکَ قَلِیلٌ،ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ، وَافْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ،وَتَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ.وَأَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیْکَ مَا لَایَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ،لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ.فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً،فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ،یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی،وَتُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا.
ترجمه
سپس از میان رعایای خود برترین فرد را نزد خود برای قضاوت در میان مردم برگزین.کسی که امور مختلف وی را در تنگنا قرار ندهد و برخورد مخالفان و خصوم با یکدیگر او را به خشم و لجاجت وا ندارد،در لغزش و اشتباهاتش پافشاری نکند و هنگامی که خطایش بر او روشن شود بازگشت به سوی حق بر او مشکل نباشد و نفس او به طمع تمایل نداشته باشد،در فهم مطالب به اندک تحقیق اکتفا نکند و تا پایان پیش رود و در شبهات از همه محتاطتر باشد،در تمسک به حجت و دلیل از همه بیشتر پافشاری کند و با مراجعه مکرر اطراف دعوا کمتر خسته شود،در کشف حقیقت امور شکیباتر و به هنگام آشکار شدن حق در انشای حکم از همه قاطعتر باشد.از کسانی که
ستایش فراوان،او را مغرور نسازد (و فریب ندهد) و مدح و ثنای بسیار او را به ثنا خوان و مدح کننده متمایل نکند،البته اینگونه افراد کماند.
سپس با جدیت هرچه بیشتر داوریهای او را بررسی کن و در بذل حقوق به او سفره سخاوتت را بگستران آنچنان که نیازش را از بین ببرد و حاجتی به مردم پیدا نکند (مبادا خدای نکرده آلوده به رشوهخواری گردد) و از نظر منزلت آنقدر مقامش را نزد خود بالا ببر که احدی از یاران نزدیک تو نسبت به نفوذ در او طمع نکند و به این طریق از توطئه و زیان رساندن اینگونه افراد در نزد تو در امان باشد سپس در آنچه گفتم با دقت بنگر (و همه این دستورات را به طور دقیق اجرا کن) زیرا این دین اسیر دست اشرار بود با هوا و هوس درباره آن عمل میشد و بهوسیله آن دنیا را طلب میکردند (از یک سو هواپرستی و از سوی دیگر دنیاپرستی همه ارکان دین را متزلزل ساخته بود).
قضات باید واجد این دوازده صفت باشند
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود به مالک اشتر بحث مهمی درباره قضات بیان داشته و آن را از بحثهای دیگر مستقل کرده تا اشارهای به استقلال قضایی باشد که در دنیای امروز به آن اهمّیّت زیادی میدهند و قوه قضائیه را قوه مستقلی در برابر قوه اجرایی (دولت) و قوه قانونگذاری میشناسند.اضافه بر این ذکر ویژگیهای قضات بعد از ویژگیهای فرماندهان لشکر این پیام را دارد که لشکر، کشوراسلام را در مقابلاجانب حفظ میکند وقوه قضائیه در مقابل نزاعهای داخلی، و به بیان دیگر یکی ضامن امنیتی برونی است و دیگری ضامن امنیتی درونی.
نخست میفرماید:«سپس از میان رعایای خود برترین فرد را نزد خود برای قضاوت در میان مردم برگزین»؛ (ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِینَفْسِکَ).
این تعبیر میرساند که در مورد قضات حتماً باید به سراغ برترینها رفت، چرا که مسأله قضاوت امری بسیار سنگین،حساس و سرنوشتساز است که تنها برترینها میتوانند آن را سر و سامان بخشند.
تعبیر به«اخْتَرْ»نشان میدهد که قضات با آرای مردم-آنگونه که در بعضی کشورهای امروز رایج است-انتخاب نمیشوند،بلکه زمامدار و رهبر آنها را مستقیماً یا بهوسیله افراد مورد اعتماد خود برمیگزیند،زیرا مسأله صلاحیت قضایی چیزی نیست که مردم بتوانند درباره آن داوری کنند و رأی بدهند.
آنگاه دوازده صفت برای آنها برمیشمارد که در واقع از قبیل تفصیل پس از اجمال است و نشان میدهد برترینها چه کسانیاند:
1.میفرماید:«کسی که امور مختلف وی را در تنگنا قرار ندهد»؛ (مِمَّنْ لَا تَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ).
اشاره به اینکه آگاهی آنها درباره مسائل مختلف و قوانین اسلام و شناخت موضوعات در حدی باشد که هر مسأله پیچیدهای پیش آید راه حل آن را بدانند و در تنگنا قرار نگیرند.به سخن دیگر هم به احکام شرع واقف باشد و هم در تشخیص موضوع آگاه تا بتواند رد فروع به اصول و استخراج فروع از اصول کند و این وصف تنها در مجتهدان مبرّز وجود دارد.
2.در بیان دومین وصف میفرماید:«و برخورد مخالفان و خصوم با یکدیگر او را به خشم و لجاجت وا ندارد»؛ (وَ لَا تُمَحِّکُهُ(1)الْخُصُومُ).
یعنی آنچنان سعه صدری داشته باشد که اگر گاهی طرفین دعوا در محضر او به نزاع و جنجال برخیزند از کوره در نرود و حکم عادلانه الهی را درباره آنها هرچند جسور و بیادب باشند صادر کند.
3.امام در سومین وصف قضات لایق و کارآمد میفرماید:«کسی که در لغزش
1) تمحکمه از ریشه «محک» بر وزن «مکر» به معنای پرخاشگری و لجاجت گرفته شده است.
و اشتباهاتش پافشاری نکند»؛ (وَ لَا یَتَمَادَی(1)فِی الزَّلَّةِ).
به یقین افراد لجوج هنگامی که مرتکب خطایی شوند و متوجه گردند،به آسانی حاضر نیستند مسیر خود را تغییر داده و به سوی راه راست و صراط مستقیم باز گردند و همین سبب میشود داوریهای آنها ظالمانه و غیر واقعی باشد آن هم ظلمی از روی عمد که غیر قابل بخشش است.
قرآن مجید درباره گروهی از کافران میفرماید: ««وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ کَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» ؛اگر به آنان رحم کنیم و ناراحتیها (و مشکلات) آنان را برطرف سازیم (نه تنها بیدار نمیشوند بلکه) در طغیانشان لجاجت میروزند و سرگردان میشوند».(2)
بسیار میشود که لجاجت در فکر انسان چنان اثر میگذارد که باطل را حق میبیند و حق را باطل.امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«اللِّجاجُ یُفْسِدُ الرَّأْیَ؛ لجاجت فکر انسان را خراب میکند».(3)در جای دیگر میفرماید:
«اللِّجاجُ أکْثَرُ الْأشْیاءِ مَضَرَّةً فِی الْعاجِلِ وَ الْآجِلِ؛ لجاجت زیانبارترین امور در دنیا و آخرت است».(4)
4.در چهارمین وصف میفرماید:«و هنگامی که خطایش بر او روشن شود بازگشت بهسوی حق براومشکلنباشد»؛ (وَ لَا یَحْصَرُ(5)مِنَ الْفَیْءِ إِلَیالْحَقِّ إِذَاعَرَفَهُ).
این وصف در واقع چهره دیگری از عدم لجاجت است و یا به تعبیری دیگر نتیجه آن است.انسانی که لجوج نباشد هنگامی که حق برای او روشن شود به راحتی به سوی حق باز میگردد و تمام آثار خطای خود را اصلاح میکند.به
1) «یتمادی» از ریشه «تمادی» و از ماده «مدی» بر وزن «دوا» به معنای استمرار و ادامه و اصرار در انجام چیزی است.
2) مؤمنون، آیه ۷۵.
3) غررالحکم، ص ۶۵، ح ۸۵۳.
4) غررالحکم، ص ۴۶۳، ح ۱۰۶۴۰.
5) «لا یحصر» از ریشه «حصر» بر وزن «نصر» به معنای به تنگنا افتادن است و بسیار می شود که آن را در فروماندن به هنگام سخن گفتن اطلاق می کنند و در عبارت بالا هر دو معنا ممکن است.
سخن دیگر کسی که شجاعت پذیرش خطا و اصلاح اشتباه خود را داشته باشد و این گونه شجاعت از مهمترین شاخههای این فضیلت انسانی است.
5.«کسی که نفس او به طمع تمایل نداشته باشد»؛ (وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَی طَمَعٍ).
بدیهی است اگر قاضی طمعکار باشد،حتی گرفتار کمترین طمع شود به آسانی میتوان او را با پیشنهاد رشوه فریب داد و از داوری به حق باز داشت.
در حدیثی از مولا امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«رَأْسُ الْوَرَعِ تَرْکُ الطَّمَعِ؛ اساس تقوا ترک گفتن طمع است».(1)
در کلمات قصار مولا نیز میخوانیم که میفرماید:
«أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ؛ بیشترین قربانگاه عقلها در زیر برق طمعهاست».(2)
به دیگر سخن با توجّه به اینکه اشراف به معنای نظر کردن به چیزی از طرف بالا است این تعبیر امام اشاره به این دارد که انسان طمعکار از اوج فضیلت به حضیض رذیلت سقوط میکند.
6.«کسی که در فهم مطالب به اندک تحقیق اکتفا نکند و تا پایان پیش رود»؛ (وَ لَا یَکْتَفِی بِأَدْنَی فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ).
اشاره به این که قاضی باید در فهم مسائل چنان با حوصله باشد که تمام جوانب مسأله را خواه در شبهات حکمیه باشد یا شبهات موضوعیه و شرایط متخاصمین که نزد او به داوریها حضور مییابند بررسی نماید آنگاه حکم صادر کند.
7.«کسی که در شبهات از همه محتاطتر باشد»؛ (وَ أَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ).
میدانیم-همانگونه که در حدیث معروف نبوی وارد شده-امور بر سه گونه است:قسمتی حق بودن آن آشکار و قسمت دیگری باطل بودن آن آشکار است
ولی بخش سوم شبهات است؛یعنی اموری که پی بردن به واقعیت آن آسان نیست.در این گونه موارد دستور داده شده که جانب احتیاط را بگیرید و آنکس که در وادی شبهات گام مینهد سرانجام در محرمات میلغزد و فرو میرود و هر کس شبهات را ترک کند،محرمات واقعی را بهتر ترک میکند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«حَلَالٌ بَیِّنٌ وَ حَرَامٌ بَیِّنٌ وَ شُبُهَاتٌ بَیْنَ ذَلِکَ فَمَنْ تَرَکَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَکَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ هَلَکَ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُ».(1)
مفهوم این سخن آن نیست که قاضی از حکم کردن باز ایستد،زیرا وظیفه او به هر حال فصل خصومت و فیصله دادن نزاع است،بلکه منظور آن است که توقف کند و تمام جوانب را بررسی نماید و ظلمت شبهات را با نور علم برطرف سازد و گاه طرفین نزاع را به مصالحه که مواقف احتیاط است دعوت نماید.
8.«کسی که در تمسک به حجت و دلیل از همه بیشتر پافشاری کند»؛ (وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ).
مهمترین برنامه قاضی بررسی ادله طرفین دعواست؛دلایل قوی و قابل قبول و نیز خودداری کردن از پذیرش دلایل ضعیف و آسیبپذیر.
این احتمال نیز هست که منظور از این جمله آن باشد که قاضی باید بیش از هر کس در جستجوی دلیل باشد به این معنا که گاه در مسأله مورد دعوا ظاهراً هیچ دلیلی نیست که حق را روشن سازد؛ولی قاضی میتواند با جستجوگری در گوشه و کنار حادثه،دلایل روشنی برای کشف حق از باطل پیدا کند همانگونه که در بسیاری از قضاوتهای امیرمؤمنان علی علیه السلام وارد شده است که حضرت با استفاده از جنبههای روانی یا مجرم را به اقرار وادار میکرد و یا قراینی برای علم
1) .کافی، ج ۱، ص ۶۸، ح ۱.
قاضی فراهم میساخت؛مثلاً در داستان اختلاف دو زن بر سر یک کودک و پافشاری هر دو بر ادعای خود که قاعدتاً قاضی در اینجا باید به حکم قرعه دعوا را فیصله دهد،امام جستجوی دلیلی کرد و آن اینکه دستور داد شمشیری بیاورند و فرمود من کودک را دو شقه میکنم و هر شقهای را به یکی از شما دو نفر میدهم.مادر واقعی فریاد برآورد که من از حق خود گذشتم کودک را به نفر دیگر بدهید و امام علیه السلام با این دلیل مدعی راستین را از دروغین روشن ساخت و در قضایای آن حضرت از این نمونه بسیار است.(1)
9.«کسی که با مراجعه مکرر اطراف دعوا کمتر خسته شود»؛ (وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً(2)بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ).
بسیار میشود که ارباب دعوا هر کدام دلایلی برای خود دست و پا میکنند و پی در پی برای قاضی مزاحمت فراهم میسازند.قاضی اگر کمحوصله باشد آنها را طرد میکند و چه بسا دلایل واقعی با این کار مکتوم میماند؛ولی اگر پرحوصله باشد و ناراحت نشود حق بهتر به حقدار میرسد.
قاضی باید به طرفین دعوا به مقدار کافی مجال دهد تا آنچه در توان دارند برای اثبات ادعای خود عرضه کنند.
10.«کسی که در کشف حقیقت امور شکیباتر باشد»؛ (وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکَشُّفِ الْأُمُورِ).
به یقین اگر قاضی عجول و شتابزده باشد حقیقت امر مخصوصاً در دعاوی پیچیده برای او روشن نمیشود؛اما اگر صبور و شکیبا باشد و در صادر کردن حکم نهایی شتاب نکند بهتر میتواند حق را به حقدار واقعی برساند.
1) وسائل الشیعة، ج ۱۸ ص ۲۱۲ ح ۱۱ و بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۲۵۲، ح ۲۶. برای آگاهی بیشتر به وسائل الشیعة، ج ۱۸، کتاب القضاء باب ۲۱ مراجعه شود.
2) «تبرم» از ریشه «برم» بر وزن «نرم» در اصل به معنای تابیدن ریسمان و طناب و امثال آن است و سپس بر هر چیز خسته کننده ای اطلاق شده و در جمله بالا به معنای ناراحتی شدید و خستگی است.
معنای این سخن آن نیست که مانند زمان ما رسیدگی به پروندهها را هر روز به بهانهای به تأخیر بیندازند و گاهی فیصله یک نزاع سالها به تأخیر بیفتد.
مخصوصاً اگر پای وکلای پشت هم انداز در میان باشد که گاه با یک بهانه کوچک رسیدگی به پروندهای را چند ماه به عقب میاندازند.
11.«کسی که به هنگام آشکار شدن حق در انشای حکم از همه قاطعتر باشد»؛ (وَ أَصْرَمَهُمْ(1)عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ).
اشاره به اینکه محتاط بودن قاضی و شکیبا بودن در برابر طرفین دعوا و جستجوی حدّاکثری ادله به این معنا نیست که در مقام انشای حکم گرفتار وسواس شود و با روشن شدن حق در انشای حکم امروز و فردا کند،بلکه باید مانند شمشیری برنده نزاع را با انشای حکم قاطع پایان دهد و به پیامدها و آثار متعاقب آن نیندیشد،چرا که معمولاً انشای حکم به نفع یکی از دو طرف دعوا موجب ناراحتی طرف مقابل و حامیان و دوستان و گاه طایفه و قبیله او میشود و این لازمه طبعیت قضاوت است و آن کس که در این امور میاندیشد و میخواهد احتیاط کند نباید بر مسند قضا بنشیند.
12.امام علیه السلام در آخرین وصف از اوصاف قاضی شایسته و لایق میفرماید:
«از کسانی که ستایش فراوان،او را مغرور نسازد (و فریب ندهد) و مدح و ثنای بسیار او را به ثنا خوان و مدح کننده متمایل نکند»؛ (مِمَّنْ لَا یَزْدَهِیهِ(2)إِطْرَاءٌ(3)وَ لَا یَسْتَمِیلُهُ(4)إِغْرَاءٌ(5)).
1) «اصرم» از ریشه «صرم» بر وزن «سرد» به معنای بریدن و قطع کردن گرفته شده که گاه به معنای برش معنوی و قاطعیت نیز به کار می رود.
2) «یزدهیه» از ریشه «ازدهاء » به معنای عجب و خودبینی و خودپسندی است.
3) «إطراء» به معنای ثناخوانی و تمجید و مدح فراوان است.
4) «یستمیله» از ریشه «استمالة» به معنای متمایل ساختن به سوی خویش است.
5) «إغراء» در اصل به معنای چسبانیدن چیزی به چیز دیگر است. سپس به معنای تشویق و تحریک برای انجام کاری به کار رفته است و در جمله بالا معنای تشویق فراوان دارد
ناگفته پیداست که افراد خودخواه و خودپسند هنگامی که از سوی کسانی تمجید و ستایش شوند ممکن است از مسیر حق باز گردند و روی حب ذات به ثناخوان علاقهمند گردند و به سبب همین علاقه حکم را ظالمانه به نفع او صادر کنند.امام تأکید میکند که این قبیل افراد لایق مقام قضاوت میان مسلمانان نیستند،هرچند صفات دیگر در آنها موجود باشد.
آنگاه امام به دنبال ذکر این صفات دوازدهگانه که هر یک از دیگری برتر و مهمتر است به قضاتی میپردازد که هنگام روبهرو شدن به پیچیدهترین پروندهها بتوانند با کمال هوشیاری و شجاعت حق را از باطل تشخیص دهند و بر طبق آن حکم کنند،هرچند صاحب حق ضعیفترین فرد جامعه و مخالف آن قویترین افراد باشند و همانگونه که امام در پایان این اوصاف میفرماید:
«و البته این گونه افراد کماند»؛ (وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ).
ولی مهم این است که با صبر و حوصله و بررسی همه جانبه باید این قلیل را از میان نخبگان یافت و بر کرسی قضاوت در میان مسلمانان نشاند.
سپس امام علیه السلام به دنبال بیان اوصاف به ذکر وظایف زمامدار در برابر چنین قضاتی میپردازد و سه دستور بسیار مهم درباره آنها صادر میکند.
نخست میفرماید:«سپس با جدیت هرچه بیشتر داوریهای او را بررسی کن»؛ (ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ(1)قَضَائِهِ).
اشاره به اینکه،هرچند واجدان این صفات مورد اعتمادند با این حال چون مسأله قضاوت بسیار مهم است و ممکن است گاه گرفتار اشتباه و خطا یا انحراف شوند،بازرسهایی بفرست تا احکام قضایی آنها را بررسی کنند و یا خودت از نزدیک پارهای از قضاوتهای آنها را بررسی کن که این کار قاضی را در طرفداری از عدالت تقویت میکند.
البته این سخن بدان معنا نیست که در نظام قضایی اسلام مسأله تجدید نظر
1) «تعاهد» به معنای بررسی کردن است و معنای آن به طور مشروح تر در چند صفحه قبل آمد.
وجود دارد،بلکه به این معناست که اگر خطای مسلمی دیده شد حکم،ابطال گردد و دادرسی از سر گرفته شود.
در دستور دوم میفرماید:«در بذل حقوق به او سفره سخاوتت را بگستران آنچنان که نیازش را از میان ببرد و حاجتی به مردم پیدا نکند (مبادا خدای نکرده آلوده به رشوهخواری گردد)»؛ (وَ افْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ،وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ).
اشاره به اینکه یکی از عوامل فساد دستگاه قضایی کم بودن حقوق قضات و کارمندان دستگاه قضاوت است.باید برای آنها حقوق بالایی در نظر گرفت تا از زندگی آبرومند معقولی بهرهمند باشند و کمتر فکر قبول رشوه را در سر بپرورانند.میگویند:امروز در بعضی از کشورها برای حقوق،چک سفید به دست قضات میدهند تا هرچه نیاز دارند در آن بنویسند.
این سخن خواه راست باشد یا مبالغه و دروغ از این حقیقت خبر میدهد که قاضی باید به اندازه کافی برای یک زندگی مناسب از بیتالمال بهرهمند گردد.
شایان توجّه اینکه امام علیه السلام در مورد مسأله تأمین زندگی هم درباره قضات حساسیت نشان داده و هم درباره فرماندهان لشکر که در بخش پیشین گذشت.
درست است که باید زندگی همه کارگزاران و حتی فرد فرد کارمندان قضایی و سربازان لشکر اسلام تأمین باشد؛ولی تأکید بر این دو قسمت نشان میدهد که باید برای حفظ حدود و ثغور کشور و حقوق مردم توجّه ویژهای اعمال شود.
آنگاه در سومین دستور میفرماید:«از نظر منزلت آنقدر مقامش را نزد خود بالا ببر که احدی از یاران نزدیک تو نسبت به نفوذ در او طمع نکند و به این طریق از توطئه و زیان رساندن اینگونه افراد نزد تو در امان باشد»؛ (وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیْکَ مَا لَا یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ(1)الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ).
1) «اغتیال» در اصل به معنای غافلگیر کردن و زیان رساندن است و گاه به معنای کشتن غافلگیرانه آمده و در عبارت بالا همان معنای اول اراده شده است.
این نکته مهمی است که قاضی برای آزادی در انشای حکم حق باید هیچ گونه فشار اجتماعی و گروهی روی او نباشد و این در صورتی ممکن است که از همه به زمامدار نزدیکتر باشد،زیرا اگر افرادی به او نزدیکتر از قاضی باشند هرگز احساس امنیّت نخواهد کرد چون ممکن است برای قرب سلطان،نزد او بروند و برای قاضی سعایت کنند و بیم این کار قاضی را مجبور کند تا طبق خواستههای آنها حکم صادر کند.به تعبیر دیگر قضات باید از هر نظر مصون باشند تا استقلال قضایی را از دست ندهند.
به دنبال این دستورات سهگانه،امام علیه السلام به عنوان تأکید میفرماید:«سپس در آنچه گفتم با دقت بنگر (و همه این دستورات را به طور دقیق اجرا کن)»؛ (فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً).
تعبیر به«ذلِکَ»ممکن است اشاره به دستور اخیر باشد یا هر سه دستور و یا حتی صفات دوازدهگانه قاضی را نیز فرا بگیرد،به این معنا که هم در گزینش قضات دقت کافی به خرج دهد و هم در بازرسی از کار قضات و رفع نیازها و تأمین آزادی قضایی.
امام علیه السلام در پایان این بخش به سراغ ذکر دلیلی بر تأکیداتی که قبلاً فرموده میرود و میفرماید:«زیرا این دین اسیر دست اشرار بود،با هوا و هوس درباره آن عمل میشد و بهوسیله آن دنیا را طلب میکردند (از یک سو هواپرستی و از سوی دیگر دنیاپرستی همه ارکان دین را متزلزل ساخته بود)»؛ (فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ،یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی،وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا).
روشن است که این سخن به زمان عثمان اشاره میکند که گروهی از افراد فاسد و مفسد از بنیامیّه و بنیمروان قدرت را بهدست گرفتند،اموال بیتالمال را به غارت میبردند و آنچه برای آنها مهم نبود حفظ اسلام و نگهداری از این آیین نوپا بود.
در اینکه در عصر عثمان فساد گستردهای بر جامعه اسلامی حاکم بود هیچ تاریخنویسی تردید ندارد منتها بعضی از علمای اهل سنّت برای اینکه موقعیت
عثمان را حفظ کنند میگویند:او مرد ضعیفی بود که نتوانست بر این گروه اشرار چیره شود به گونهای که زمام اختیار را از دست او ربودند،بنابراین او معذور بود.
حال تا چه اندازه میتوان چنین عذری را پذیرفت ناگفته پیداست.
در خطبه شقشقیه نیز به این موضوع اشاره شده است آنجا که میفرماید:
«وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِیع؛ و بستگان پدرش (اشاره به بنیامیّه است) به همکاری او (عثمان) برخاستند و همچون شتر گرسنهای که در بهار به علفزار بیفتد و با ولع عجیبی گیاهان را ببلعد به خوردن اموال خدا (بیتالمال) مشغول شدند».
ملاحظه: عهدنامه تاریخی مالک اشتر را به سی بخش تقسیم کردیم که 15 بخش آن در جلد دهم و 15 بخش دیگر برای حفظ تعادل در صفحات در جلد یازدهم خواهد آمد.
در اینجا لازم میدانیم از دوست عزیزمان مرحوم حجة الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد جعفر امامی(رضی اللّه عنه) که تا این اواخر با ما بود و سپس دعوت حق را لبیک گفت و به رحمت الهی پیوست یاد کنیم و همچنین از دوست دیگرمان مرحوم حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ ابراهیم بهادری که مدتی پیش از ما جدا شد و به رحمت خدا پیوست نیز بار دیگر یاد نماییم.این دو بزرگوار بسیار مخلص،با تقوا،مؤمن،سختکوش و محقق و دانشمند بودند و خاطره آنها هرگز برای ما فراموش شدنی نیست.خداوندا! آنها را غریق رحمت واسعه خویش بفرما.
خداوند بزرگ را بر این نعمت و موهبت عظمی شکر و سپاس میگوییم که توفیق را در ادامه کار شرح جامع نهجالبلاغه رفیق راه ساخت و به یُمن عنایات خاصّ مولیالموحدین-علیه آلاف التحیة والثناء-جلد دهم پایان یافت و به زودی جلد یازدهم که پایان بخش نامههای آن حضرت است در اختیار علاقهمندان قرار خواهد گرفت.
پایان جلد دهم
رجب المرجب 1429 مطابق تیر 1387