ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
دومین بخش مهم نهجالبلاغه نامههای امام علیه السلام به دوستان،دشمنان،امرا، فرماندهان و بعضی از فرزندان خویش است که در آن،مسائل بسیار پرارزشی درباره خودسازی،تقوا،آیین کشورداری،نصیحت دشمنان و باز نمودن راه برگشت برای آنان و مسائل مهم دیگری از این قبیل بحث شده است.
محتوای این نامهها به اندازهای زنده است که گویی امروز از امام علیه السلام صادر شده و برای مخاطبان زمان ماست.
این نامهها که میتواند به عنوان درس برای قشرهای مختلف مردم مورد استفاده قرار گیرد،از ذخایر مهم اسلام و زندگی امیر مؤمنان علی علیه السلام است و ای کاش همه سیاستمداران جهان بدان توجّه قرار میکردند و از آن برای اصلاح وضع جهان بهره میگرفتند.ترجمه فرمان مالک اشتر (دستور العملی که امام علی علیه السلام به مالک اشتر هنگام اعزام او جهت استانداری مصر فرستاد که در نامه 53 در نهج البلاغه آمده است) به بعضی از زبانهای خارجی،و انتشار آن در سازمان ملل به عنوان یک سند،نمایندگان کشورها را به اعجاب و تحسین وا داشته است و آن را مورد مطالعه قرار دادهاند؛که این نمونه خود قابل تأمل میباشد.
امثال نامه مذکور در بین 79 نامهای که در این بخش آمده کم نیست،گر چه هر کدام هدف خاصی را دنبال میکند.
نامه امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام درباره مسائل عرفانی و اخلاقی و خودسازی،نامه معروف امام علیه السلام به«عثمان بن حنیف»که به عنوان اعتراض از شرکت او در یک میهمانی اشرافی مرقوم گردیده،نامه معروف امام علیه السلام به شریح قاضی،نامه امام علیه السلام به«حارث همدانی»،نامهای که به اهل مصر همراه مالک اشتر فرستاد و نامههای متعدّدی که به معاویة بن ابیسفیان نوشت و او را از عواقب شوم کارهایش با خبر ساخت،همه از نامههایی است که در نوع خود کم نظیر است.
این بخش شامل نامههای برگزیده امیر مؤمنان علی علیه السلام به دشمنان و مخالفان و امرای بلاد است و در این قسمت برگزیدههایی از عهدنامهها و وصایایش به یاران و اصحاب و خاندانش نیز آمده است.
و من کتاب له علیه السلام
إلی أهل الکوفة،عند مسیره من المدینة إلی البصرة
از نامههای امام علیه السلام است
که برای اهل کوفه به هنگام حرکت از مدینه به سوی بصره نگاشته. (1)
در واقع هدف از نوشتن این نامه سه چیز بوده است:نخست اینکه امام علیه السلام روشن کند که طلحه و زبیر و عایشه که قتل عثمان را بهانهای برای شورش بر ضد
1) 1) .سند نامه: مطابق نقل ابن ابی الحدید در روایات آمده است:هنگامی که علی علیه السلام از مدینه به سوی بصره حرکت کرد، در مسیر خود به سرزمین ربذه رسید.از آنجا«محمد بن جعفر بن ابیطالب»را که مادرش اسماء بنت عمیس بود به همراهی«محمد بن ابیبکر»با این نامه به سوی کوفه فرستاد.در ذیل این نامه مطابق نقل ابن ابی الحدید اضافاتی آمده که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته شده است. «ابن قتیبه»در الامامة و السیاسة نیز این نامه را با اضافاتی آورده است و مرحوم شیخ مفید در کتاب الجمل که قبل از سید رضی تألیف یافته،این نامه را ذکر کرده ولی میگوید:امام علیه السلام آن را بوسیله امام حسن علیه السلام و عمار یاسر به سوی مردم کوفه فرستاد. مرحوم شیخ طوسی نیز در امالی آن را با تفاوتهایی آورده است و روشن است که سید رضی تمام نامه را نقل نکرده بلکه گزیدهای از آن را ذکر نموده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 194)
امام علیه السلام و به راه انداختن مقدمات جنگ جمل به همدستی عایشه به راه انداختند خودشان در قتل او شریک بودند در حالی که امام علیه السلام تا آنجا که ممکن بود از وی دفاع کرد.
دیگر اینکه همه مردم از روی میل و اراده خود و بدون هیچگونه جبر و فشار با امام علیه السلام بیعت کردند و خلافت او را بر جامعه اسلامی پذیرا شدند.
سوم اینکه با توجّه به فتنهای که طلحه و زبیر و عایشه به راه انداختند،بر همه اهل کوفه لازم است که برای یاری امام علیه السلام و خاموش کردن آتش فتنه به لشکر آن حضرت ملحق شوند.
مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَهْلِ الْکُوفَةِ،جَبْهَةِ الْأَنْصَارِ وَسَنَامِ الْعَرَبِ.أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی أُخْبِرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّی یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ.إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ،فَکُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ،وَأُقِلُّ عِتَابَهُ، وَ کَانَ طَلْحَةُ وَالزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفُ،وَأَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِیفُ.
وَکَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِیهِ فَلْتَةُ غَضَبٍ،فَأُتِیحَ لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ،وَبَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَلَا مُجْبَرِینَ،بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ.
این نامهای است که از بنده خدا علی امیرمؤمنان علیه السلام به سوی اهل کوفه گروه یاران شرافتمند و بلند پایگان عرب نگاشته شده است:
من از جریان کار«عثمان»شما را آگاه میسازم،آن چنان که شنیدن آن همچون دیدنش باشد؛مردم به او عیب گرفتند و بر او طعنه زدند من در این میان یکی از مهاجران بودم که برای جلب رضایت عثمان (از طریق رضایت مردم و تغییر روشهای نادرستش) نهایت کوشش را به خرج دادم و کمتر او را سرزنش کردم (مبادا مردم تحریک به قتل او شوند) ولی طلحه و زبیر (خشونت در برابر او را به آخرین حد رساندند به گونهای که) آسانترین فشاری که بر او وارد میکردند مانند تند راندن شتر بود و نرمترین«حُدیها»،سخترین آن بود (آوازی که شتر را به شتاب وا میدارد و خسته میکند) و از سوی عایشه نیز خشمی ناگهانی بود (که مردم را سخت بر ضد عثمان شوراند) و به دنبال آن گروهی به تنگ آمدند و بر ضد او شوریدند و او را کشتند (سپس) مردم بدون اکراه و اجبار بلکه با رغبت و اختیار با من بیعت نمودند.
حقیقت ماجرای قتل عثمان
امام علیه السلام در آغاز این نامه مطابق آنچه معمول آن زمان بوده نویسنده نامه و مخاطبان آن را معرفی میکند و میفرماید:
«این نامهای است که از بنده خدا علی امیر مؤمنان به سوی اهل کوفه گروه یاران شرافتنمد و بلندپایگان عرب نگاشته شده است»؛ (مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَهْلِ الْکُوفَةِ،جَبْهَةِ (1)الْأَنْصَارِ وَسَنَامِ الْعَرَبِ) .
روشن است که مراد از انصار در اینجا،انصار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مدینه که معمولاً در مقابل مهاجران قرار داده میشوند نیست چون در کوفه جبهه انصاری نبود بلکه انصار در اینجا به معنای یاران امام علیه السلام است و تعبیر به«جبهه»اشاره به شرافتمندی آنهاست چرا که پیشانی از شریفترین اعضای انسان است.
«سنام»گر چه در اصل به معنای کوهان شتر است ولی سپس بر چیز برجسته و هر شخص بلندپایه اطلاق شده است.
آن گاه امام علیه السلام چنین میفرماید:«اما بعد (پس از حمد و ثنای الهی) من از جریان کار عثمان شما را آگاه میسازم،آنچنان که شنیدنش همچون دیدنش باشد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی أُخْبِرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّی یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ).
چرا امام علیه السلام در این نامه قبل از هر چیز به سراغ ریشههای حادثه قتل عثمان میرود؟ برای اینکه این نامه در آستانه جنگ جمل برای مردم کوفه نوشته شد و میدانیم بهانه شورشیان جمل (طلحه،زبیر،عایشه و پیروانشان) مسأله خونخواهی عثمان بود و هر گاه امام علیه السلام این مسأله را کاملا روشن میساخت، مردم کوفه با درایت بیشتری به امام علیه السلام میپیوستند.
1) 1) .«جبهة»در اصل به معنای پیشانی است و از آنجا که پیشانی عضو شریف و آشکار بدن است به جمعیّت نیرومندی که اقدام برای جلب خیر یا دفع شر کنند و همچنین به رییس یک جمعیّت نیز اطلاق شده است.
سپس افزود:«مردم بر او عیبها گرفتند و طعنه زدند»؛ (إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ).
تقریباً همه مورخان اسلام و عموم محققان نوشتهاند که ایراد مردم بر عثمان عمدتا دو چیز بود:تقسیم ناعادلانه بیت المال و بخشش بی حساب به اطرافیان و خویشاوندان خود و دیگر سپردن پستهای کلیدی حکومت اسلامی به افراد ناصالح از میان خویشاوندان و پیروانش.
آنگاه امام علیه السلام میفرماید:«من در این میان یکی از مهاجران بودم که برای جلب رضایت عثمان (از طریق رضایت مردم از او و تغییر روشهای نادرستش) نهایت کوشش را به خرج دادم و کمتر او را سرزنش کردم (مبادا مردم تحریک به قتل او شوند) ولی طلحه و زبیر (خشونت در برابر او را به آخرین حد رساندند به گونهای که) آسانترین فشاری که بر او وارد میکردند مانند تند راندن شتر بود و نرمترین حُدیها،سخترین آن بود (آوازی که شتر را به شتاب وا میدارد و خسته میکند) و از سوی عایشه نیز خشمی ناگهانی بود (که مردم را سخت بر ضد عثمان شوراند) و به دنبال آن گروهی به تنگ آمدند و بر ضدّ او شوریدند و او را کشتند»؛ (فَکُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ (1)،وَأُقِلُّ عِتَابَهُ،وَکَانَ طَلْحَةُ وَالزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفُ (2)،وَأَرْفَقُ حِدَائِهِمَا (3)الْعَنِیفُ (4).وَ کَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِیهِ فَلْتَةُ (5)غَضَبٍ،فَأُتِیحَ (6)لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ).
1) 1) .«استعتاب»از ماده«عتبی»به معنای سرزنش کردن گرفته شده و به این مفهوم است که از دیگری میخواهیم ما را آنقدر سرزنش کند که راضی شود و سپس به معنای رضایت طلبیدن به کار رفته است.
2) 2) .«وجیف»از ماده«وجف»بر وزن«وقف»به معنای اضطراب گرفته شده و از آنجایی که به هنگام سرعت سیر،اضطراب در سیر کننده پیدا میشود،این واژه به معنای سرعت نیز بکار رفته است.
3) 3) .«حِداء»و همچنین«حُداء»بر وزن«دعا»به معنای آواز خواندن برای شتر به منظور سرعت بیشتر است. سپس به معنای هر گونه برانگیختن و تحریک برای انجام کاری استعمال شده است.
4) 4) .«عنیف»از ماده«عنف»به معنای خشونت و شدت عمل گرفته شده.
5) 5) .«فلتة»به معنای کاری است که بدون مطالعه و ناگهانی انجام میشود و«فلتات اللسان»سخنانی است که از انسان بیمطالعه و از روی غفلت صادر میگردد.
6) 6) .«اتیح»از ریشه«تیح»بر وزن«شیء»به معنای آماده شدن برای انجام کاری است و جمله«فاتیح له قوم»به این معناست که گروهی برای کشتن عثمان آماده شدند.
این احتمال نیز در تفسیر«اکثر استعتابه»داده شده که من از عثمان پیوسته میخواستم که رضایت مردم را جلب کند. (1)
آن گاه میفرماید:«مردم بدون اکراه و اجبار بلکه با رغبت و اختیار با من بیعت نمودند»؛ (وَبَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَلَا مُجْبَرِینَ،بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ).
در واقع امام علیه السلام در این بیان کوتاه و پر معنا به سه نکته اشاره میفرماید تا مردم بتوانند به خوبی درباره شورشیان جمل قضاوت کنند.
1.او از مدافعان عثمان بود و میخواست او را به راه راست بر گرداند و آتش فتنه را خاموش کند.
2.طلحه و زبیر از عاملان اصلی فتنه بودند.گر چه شورش جنبه عمومی و مردمی داشت ولی آنان نیز بر این آتش میدمیدند و بر آن هیزم میریختند و همچنین عایشه نیز با جمله کوتاهی که در مسجد پیغمبر در حضور مهاجران و انصار به عثمان گفت،در حالی که کفش و پیراهن پیغمبر را در دست گرفته بود، صدا زد:ای عثمان هنوز کفش و پیراهن پیغمبر کهنه نشده که تو دین و سنّتش را دگرگون ساختی.
3.بیعتی که با من شد (بر خلاف بیعت با خلیفه اوّل،دوم و سوم) بیعتی عام و همگانی بود و هیچ کس با فشار و اکراه با من بیعت نکرد.
به این ترتیب امام علیه السلام حقیقت را روشن ساخت تا مردم بدانند او بر حق و شورشیان جمل بر باطلاند.
درباره ماجرای عثمان و اشتباهات بزرگ او در امر حکومت اسلامی که منجر
1) 1) .در این صورت ضمیر«استعتابه»ضمیر فاعلی است و مفعول آن محذوف است یعنی«استعتابه من الناس» در صورتی که در تفسیر اوّل ضمیر مفعولی است که تناسب بیشتری با جمله بعد دارد.
به شورش مردم بر ضد وی و منتهی به قتل او شد و نیز درباره پیمان شکنی طلحه و زبیر و قیام آنها بر ضد امیر مؤمنان علی علیه السلام و همچنین داستان بیعت عمومی مردم با امیر مؤمنان علیه السلام در بخشهای پیشین به قدر کافی بحث کردهایم. (1)
داستان نوشتن نامه از سوی امام علیه السلام به مردم کوفه داستان پر پیچ و خمی است؛ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه خود اشاره فشردهای به آن دارد و خلاصه آن را در زیر مطالعه میکنید:
او از محمد بن اسحاق نقل میکند که امام علیه السلام محمد بن جعفر و محمد بن ابیبکر را به کوفه فرستاد تا مردم را برای کمک به علی علیه السلام آماده کنند.جمعی نزد ابو موسی اشعری که فرماندار کوفه بود و پس از قتل عثمان،امام علیه السلام او را ابقا نموده بود،رفتند و نظر وی را برای یاری به امام علیه السلام جویا شدند.
ابوموسی (که مرد خبیثی بود خباثت خود را در اینجا آشکار ساخت و) گفت:
اگر راه آخرت را میپویید در خانه بنشینید و اگر طالب دنیا هستید با این دو نفر حرکت کنید لذا مردم از همراهی با فرستادگان امام علیه السلام خودداری کردند.
فرستادگان امام علیه السلام نزد ابوموسی رفته و به او اعتراض کردند ولی ابوموسی (با نهایت تعجب) به آنها پاسخ داد:بیعت عثمان هنوز به گردن من و شما باقی است؛اگر قرار باشد مبارزه کنیم باید از قاتلین عثمان شروع کنیم.
1) 1) .داستان قتل عثمان و جنگ جمل و ریشهها و عوامل و پیامدهای آن،داستان بسیار پرماجرا و طولانی است که ما در مجلدات سابق این مجموعه،به بخشهای مهمی از آن اشاره کردیم و اکنون فهرستی از آن را برای خوانندگان بر میشماریم تا با مراجعه به آن نسبت به تمام جوانب داستان آشنا شوند: 1.علل شورش مسلمین بر ضد عثمان،ج 1،ص 371 تا 376. 2.ماجرای جنگ جمل،ج 1،ص 389 تا 391. 3.قتل عثمان و عدم دخالت امیر مؤمنان در آن و نقش طلحه و زبیر در تحریک مردم،ج 2،ص 30. 4.تحلیل دیگری درباره قتل عثمان،ج 2،ص 232 تا 241. 5.نقش طلحه و زبیر در ماجرای جنگ جمل،ج 2،ص 251. 6.کارهایی که از عثمان سر زد و سبب خشم مردم شد،ج 2،ص 488. 7.بحث دیگری درباره نقش طلحه در تحریک مردم به قتل عثمان،ج 6،ص 527.
فرستادگان امام علیه السلام نزد آن حضرت باز گشتند و جریان را گزارش دادند.
امام علیه السلام نامهای به ابوموسی نوشت،ولی ابوموسی فرستاده امام علیه السلام را تهدید به قتل کرد.
امام علیه السلام نامه دیگری به ابوموسی نوشت و به همراه عبداللّه بن عباس و محمد بن ابیبکر برای او فرستاد و او را از مقام خود برکنار کرد.
باز هم ابوموسی به مخالفت خود ادامه داد.
سرانجام امام علیه السلام مالک اشتر را برای خاتمه دادن به قائله ابوموسی و بسیج مردم برای جهاد با آتش افروزان جنگ جمل به کوفه فرستاد.
مالک اشتر وارد کوفه شد و در مسجد اعظم خطابهای خواند و مردم را دعوت کرد تا با او به قصر دار الاماره بروند و در حالی وارد قصر شدند که امام حسن علیه السلام و عمار یاسر با ابو موسی مشغول جر و بحث بودند.اشتر فریادی بر سر ابو موسی کشید و گفت: «اخرج من قصرنا لا ام لک اخرج اللّه نفسک فواللّه انک لمن المنافقین قدیماً ؛از دارالاماره بیرون شو ای ناپاک خداوند مرگت دهد به خدا سوگند تو از قدیم از منافقان بودی».
ابو موسی که خود را کاملا در ضعف دید یک شب از اشتر مهلت خواست.او به وی مهلت داد به شرط اینکه در دار الاماره نماند.پس از این ماجرا بیش از دوازده هزار نفر از کوفه برای یاری امام علیه السلام به سوی بصره شتافتند. (1)
میدانیم غالب اهل سنّت قائل به تنزیه صحابه هستند یعنی همه آنها را بدون استثنا افرادی پاک،با ایمان،عادل و قابل اعتماد میشمرند.
بعضی به قدری در این امر راه اغراق و مبالغه را پوییدهاند که حتی مخالفان
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 14،ص 8-21.
یک نفر از صحابه را زندیق و کافر میدانند.از جمله ابن حجر عسقلانی در کتاب «الاصابة»از ابو زرعة رازی نقل میکند که او میگوید:هر گاه کسی را دیدید که به یکی از اصحاب پیغمبر خرده میگیرد بدانید که او زندیق است (دلیل او قابل توجّه است)،زیرا رسول خدا حق است و قرآن حق است و آنچه او آورده حق است و تمام اینها را صحابه برای ما آوردهاند و مخالفان میخواهند شهود ما را از اعتبار بیاندازند تا کتاب و سنّت از دست برود. (1)
آنها هنگامی که در برابر حوادث مسلم تاریخی قرار میگیرند که مثلاً طلحه و زبیر و حتی عایشه آتش جنگی را در برابر خلیفه مسلمین برافروختند که تودههای مردم و مهاجر و انصار با او بیعت کرده بودند و در آن جنگ بیش از ده هزار و به قولی هفده هزار نفر کشته شدند،حیران و سرگردان میشوند که در جواب چه بگویند و نیز هنگامی که میبینند معاویه بر ضد خلیفه مسلمین امام علی بن ابیطالب علیه السلام بر میخیزد و جنگ صفین را به راه میاندازد و دهها هزار نفر از مسلمین و حتی افرادی از صحابه مانند عمار یاسر به دست پیروان معاویه کشته میشوند،در تنگنای عجیبی قرار میگیرند.
آنها نه این حقایق مسلم تاریخی را میتوانند انکار کنند و نه حاضرند دست از تنزیه صحابه بردارند.در اینجا متوسل به منطق عجیبی میشوند.
گاه میگویند ما نباید درباره صحابه صحبت کنیم «تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ ...» (2)و به این ترتیب درهای فهم و درک را بر خود میبندند.آیا هیچ فرد خردمندی میتواند چشم خود را بر حقایق تاریخی که بیانگر بسیاری از مسائل مورد نیاز امروز ماست فرو بندد.
گاه میگویند صحابه همه مجتهد بودند و هر یک به اجتهاد خود عمل کردند؛
علی علیه السلام به اجتهاد خود عمل کرد و طلحه و زبیر و عایشه و معاویه نیز به اجتهاد خود عمل کردند و همه در پیشگاه خدا معذورند.
اینها فراموش کردند که اجتهاد مربوط به مسائل نظری و مورد شک و تردید است و مسائل بدیهی و مسلم،جای اجتهاد ندارد آیا کسی میتواند با اجتهاد خود روز را شب و شب را روز کند؟ مسأله جنگ جمل یا صفین که اساس آن قیام بر ضد حکومت اسلامی و مورد قبول مسلمانان بود و ریختن خونهای آنان بر اثر جاه طلبی و هوا و هوسها چیزی نیست که حرام بودن آن جای شک و تردید باشد تا کسی بخواهد در آن اجتهاد کند و اگر در اجتهاد خود خطا کرد معذور و مغفور باشد.
چرا این برادران حاضر نیستند دست از تعصب بردارند و اعتراف کنند صحابه پیغمبر مانند سایر گروههای مردم دارای خوب و بد و صالح و ناصالحاند؟
قرآن مجید در سوره بقره،توبه،احزاب و منافقین بحثهای زیادی درباره منافقان و نکوهش آنان دارد.این منافقان چه کسانی بودند؟ همان کسانی بودند که تعریف صحابه بر آنان کاملا تطبیق میکند.چرا انسان شعری بگوید که در قافیهاش بماند؟
آیا بهتر این نیست که بگوییم گروهی در زمان پیغمبر ناصالح بودند و گروهی صالح و صالحان نیز دو دسته شدند گروهی بعد از پیغمبر اکرم،پاکی و قداست خود را حفظ کردند و گروهی بر اثر جاه طلبی از صراط مستقیم منحرف شدند و مصائبی برای جهان اسلام بار آورند،آری آنها نتوانستند از عهده امتحان الهی پس از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برآیند.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان. (1)
1) 1) .در ذیل خطبه سوم،ج 1،ص 376 به بعد و ج 4،ص 320 ذیل خطبه 97،و ج 5،ص 518 ذیل خطبه 135،توضیحات دیگری درباره تنزیه صحابه آمده است و نیز در کتاب شیعه پاسخ میگوید به طور مستوفی در این باره بحث شده است.
وَاعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا،وَ جَاشَتْ جَیْشَ الْمِرْجَلِ،وَقَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَی الْقُطْبِ،فَأَسْرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُمْ،وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ،إِنْ شَاءَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ.
بدانید سرای هجرت (مدینه) اهل خود را از جا کند و بیرون راند و آنها هم از آن فاصله گرفتند و (مدینه) همچون دیگی بر آتش در حال غلیان است،فتنه بپا خواسته و بر محور خود در گردش است حال که چنین است به سوی امیر و فرمانده خود بشتابید و به جهد با دشمنان خویش به خواست خداوند بزرگ، مبادرت ورزید.
امام علیه السلام در این بخش از خطبه به دنبال معرفی ماهیت شورشیان بصره و آتش افروزان جنگ جمل است و میخواهد اهل کوفه را برای مبارزه با آنها بسیج کند تا به یاری امام علیه السلام بشتابند و آتش فتنه را خاموش کنند لذا برای ایجاد انگیزه در آنها میفرماید:«بدانید سرای هجرت (مدینه) اهل خود را از جا کند و بیرون راند و آنها هم از آن فاصله گرفتند و (مدینه) همچون دیگی بر آتش در حال غلیان است،فتنه بپا خواسته و بر محور خود در گردش است»؛ (وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا،وَ جَاشَتْ (1)جَیْشَ الْمِرْجَلِ (2)،وَ قَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَی
الْقُطْبِ). (1)
اشاره به اینکه شما چرا خاموش نشستهاید در حالی که پایتخت اسلام،مدینه، یکپارچه جنب و جوش و شورش است و مؤمنان مدینه با من برای خاموش کردن آتش فتنه شورشیان در بصره یکپارچه حرکت کردهاند.
حضرت به دنبال آن میافزاید:«حال که چنین است به سوی امیر و فرمانده خود بشتابید و به جهاد با دشمنان خویش به خواست خداوند بزرگ،مبادرت ورزید»؛ (فَأَسْرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُمْ،وَبَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ،إِنْ شَاءَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ).
همان طور که در بالا گفته شد منظور از«دار الهجرة»مدینه است که به این نام معروف بود و بزرگترین هجرت در تاریخ اسلام،هجرت مسلمانان مکّه و شخص پیامبر به مدینه بود و اینکه بعضی احتمال دادهاند که منظور از آن کوفه باشد یا کل بلاد اسلام احتمال بسیار بعیدی است.
تشبیه مدینه به دیگی که روی آتش گذارده شده و در حال غلیان است به خاطر حوادثی است که در اواخر زندگی عثمان پس از قتل او واقع شد.
و تعبیر به بپا خاستن فتنه و گردش بر محورش،اشاره به فتنه طلحه و زبیر و عایشه است که با طرحی از پیش تعیین شده برای کنار زدن علی علیه السلام از مرکز خلافت و یا لا اقل تجزیه کشور اسلام به گونهای که حجاز و مدینه در دست علی علیه السلام باشد و عراق و کوفه و بصره در دست طلحه و زبیر و عایشه و شام در دست معاویه باشد.این فتنه عظیمی بود که علی علیه السلام نسبت به آن هشدار داد.
این نامه کوتاه و پر معنا تأثیر خود را در مردم کوفه گذاشت و بیش از دوازده هزار نفر بسیج شدند و در بصره به امام علیه السلام پیوستند و نقش مؤثّری در پیروزی بر منافقان و پیمان شکنان در جنگ جمل داشتند.
1) 1) .«قطب»در اصل به معنای میلهای است که در وسط سنگ زیرین آسیاب قرار دارد و سنگ رویین به دور آن میچرخد؛سپس به هر چیزی که نقش محوری دارد قطب اطلاق شده است.
جالب این است که در تاریخ طبری آمده است که یکی از راویان خبر به نام ابوالطفیل میگوید:قبل از پیوستن لشکر کوفه به ما علی علیه السلام فرمود:دوازده هزار نفر به اضافه یک نفر از کوفه به یاری شما میشتابند و میگوید من از این خبر دقیق در تعجب فرو رفتم و با خود گفتم باید آنها را به دقت بشمارم بر سر راه لشکر به مکان مرتفعی نشستم و آنها را به دقت شماره کردم و همانگونه که علی علیه السلام گفته بود آنها دوازده هزار و یک نفر بودند نه کمتر و نه بیشتر. (1)
سرنوشت شورشیان جمل
هر مورخ محقّق،بلکه هر انسان آگاهی که تاریخچه جنگ جمل را مطالعه کند میداند که علی علیه السلام گذشته از آنکه به وسیله پیغمبر اکرم منسوب به خلافت بود، تودههای عظیم مردم با او بیعت کردند و رسماً به عنوان خلیفه مسلمین با پایگاهی مردمی قویتر از خلفای پیشین،زمام امور را به دست گرفتند؛ولی دلباختگان ثروت و مقام بر او شوریدند و خونهای زیادی در این راه ریخته شد به یقین همه آنها گناهکار و متمرد بودند و هیچ عذری از آنها پذیرفته نیست.
ولی جالب است که ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه خود سخنی در این زمینه دارد که خلاصهاش چنین است؛او میگوید:متکلمان و ارباب علم عقائد درباره شورشیان جمل و سرنوشت کسانی که در آن واقعه حاضر شدند اختلاف کردند،امامیّه معتقدند تمامی اصحاب جمل اعم از رؤسا و پیروان کافر شدند (چون بر امام وقت و بر ضد حکومت اسلامی خروج کردند) درحالی که گروهی از اهل سنّت میگویند:اینها مجتهد بودند و اجتهادشان آنان را به این راه کشاند، بنابراین گناهی نداشتند.ما نه آنها را خطاکار میدانیم و نه علی علیه السلام و اصحابش را.
1) 1) .تاریخ طبری،ج ص 3،513.
گروه سومی میگویند:اصحاب جمل خطاکار بودند؛ولی خطای آنها بخشوده است؛مانند خطای مجتهد در مسائل فرعیّه و این عقیده اکثر اشاعره است.
سپس میافزاید اصحاب ما (معتزله که ابن ابی الحدید از آنها بود) میگویند:
تمام آنها گمراه بودند مگر کسانی که بعداً توبه کردند؛آنها میگویند:عایشه از کسانی بود که توبه کرد و همچنین طلحه و زبیر،اما عایشه در روز جمل اعتراف به خطا کرد و از علی علیه السلام تقاضای عفو نمود و روایات متواتره درباره اظهار پشیمانی او به دست ما رسیده است.او میگفت:ای کاش من ده پسر از پیغمبر آورده بودم و همه آنها در حیات من میمردند و بر آنها اشک میریختم؛ولی روز جمل به وجود نیامده بود و گاه میگفت:ای کاش قبل از روز جمل مرده بودم و نیز روایت شده که هر زمان به یاد روز جمل میافتاد آنقدر اشک میریخت که مقنعهای که بر سر داشت تر میشد.طلحه و زبیر نیز از کار خود توبه کردند. (1)
ولی این سؤال را از ابن ابی الحدید و امثال او داریم که اگر کسی دست به کاری زد که خونهای گروهی از مسلمین ریخته شود آیا در برابر چنین حق الناس عظیمی،اظهار ندامت و پشیمانی و اشک ریختن کفایت میکند یا باید حق الناسها را جبران کرد؟
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 14،ص 24
و من کتاب له علیه السلام
إلیهم،بعد فتح البصرة
از نامههای امام علیه السلام است
که بعد از فتح بصره به اهل کوفه نوشت (1)
همان گونه که در بحث سند نامه آمده،این نامه بخش کوتاهی از نامه مفصلتری است که امام علیه السلام بعد از پایان جنگ جمل برای مردم کوفه نوشت و
1) 1) .سند نامه: آنچه مرحوم سید رضی در اینجا آورده قسمتی از نامه نسبتاً طولانی است که امام علیه السلام بعد از فتح بصره به مردم کوفه نوشته و اوّل نامه چنین است:«من عبداللّه علی بن ابیطالب الی قرظة بن کعب (که یکی از سرشناسان صحابه پیغمبر بود و به کوفه فرستاده شده بود) و من قِبَله من المسلمین سلام علیکم فانی احمد الیکم اللّه الذی لا اله الا هو... این نامه را عبیداللّه بن ابی رافع کاتب آن حضرت در سال 36 هجری نوشت و آن را شیخ مفید در کتاب النصرة از کتاب جمل واقدی نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 195) در کتاب تمام نهجالبلاغه،ص 788 آمده است که امام علیه السلام بعد از فتح بصره این نامه را بوسیله«زَحر بن قیس جعفی»به سوی اهل کوفه فرستاد و اوّل نامه چنین است:«من عبداللّه علی بن ابیطالب امیر المؤمنین الی اهل الکوفه...».
محتوای آن قدردانی از زحمات آنان نسبت به اسلام و اهل بیت پیغمبر اکرم است؛زیرا دعوت امام علیه السلام را پذیرفته بودند و در جنگ با شورشیان و طغیانگران جمل پایمردی به خرج داده بودند.
وَ جَزَاکُمُ اللّهُ مِنْ أَهْلِ مِصْرٍ عَنْ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ أَحْسَنَ مَا یَجْزِی الْعَامِلِینَ بِطَاعَتِهِ،وَ الشَّاکِرِینَ لِنِعْمَتِهِ،فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ،وَ دُعِیتُمْ فَأَجَبْتُمْ.
خداوند به شما اهل این شهر (کوفه) از سوی اهل بیت پیامبرتان پاداش دهد، بهترین پاداشی که به فرمان بران خود و سپاسگزاران نعمتهایش عطا میکند،زیرا شما فرمان مرا شنیدید و اطاعت کردید،دعوت شدید و اجابت نمودید.
رضایت امام علیه السلام از مردم کوفه
امام علیه السلام در این نامه خطاب به اهل کوفه برای آنها دعا میکند و از خدمات و زحمات آنها سپاسگزاری مینماید و آنها را به چند وصف مهم توصیف میکند و میفرماید:«خداوند به شما اهل این شهر (کوفه) از سوی اهل بیت پیامبرتان پاداش دهد،بهترین پاداشی که به فرمانبران خود و سپاسگزاران نعمتهایش عطا میکند،زیرا شما فرمان مرا شنیدید و اطاعت کردید،دعوت شدید و اجابت نمودید»؛ (وَ جَزَاکُمُ اللّهُ مِنْ أَهْلِ مِصْرٍ عَنْ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ أَحْسَنَ مَا یَجْزِی الْعَامِلِینَ بِطَاعَتِهِ،وَ الشَّاکِرِینَ لِنِعْمَتِهِ،فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ،وَ دُعِیتُمْ فَأَجَبْتُمْ).
روشن است که مخاطب در این نامه اهل کوفه هستند همانطور که مرحوم سید رضی در عنوان خطبه نگاشته و شواهد نیز نشان میدهد؛زیرا اهل بصره غالباً به لشکر طلحه و زبیر پیوستند و در خطبههای دیگر نهجالبلاغه نکوهش
شدهاند (1)و این اهل کوفه بودهاند که دعوت امام علیه السلام را اجابت کردند و سر بر فرمانش نهادند و شایسته تشکر بودند.
اضافه بر این در بحث نکتهها مجموع نامه را از بعضی منابع دیگر نقل خواهیم کرد که به روشنی نشان میدهد که مخاطبان اهل کوفه بودند.
تعبیر به (عن اهل بیت نبیکم) اشاره به این است که قیام شما مردم نه تنها حمایت از اسلام و قرآن بود بلکه حمایت از اهل بیت نیز محسوب میشد و این ثواب مضاعفی برای شما میآورد.
امام علیه السلام در این نامه اوصاف پنجگانهای برای مردم کوفه بیان کرده که شایستگی آنها را برای این دعا نشان میدهد:نخست عمل به طاعت الهی،دوم ادای شکر نعمتهای او،سوم گوش فرا دادن به فرمان،چهارم اطاعت فرمان امام علیه السلام و پنجم اجابت دعوت او که در واقع تعبیرات مختلفی از یک حقیقت است.
متن کامل نامه امام علیه السلام به اهل کوفه
مرحوم سید رضی مطابق روش گزینشی که از آن پیروی میکند،بخش بسیار کوتاهی از نامه امام علیه السلام را آورده است در حالی که این نامه بسیار پرمحتواست و سزاوار بود تمام آن در اینجا ذکر میشد،زیرا در مجموع نامه هم فنون بلاغت، رعایت شده هم نکتههای سرنوشت ساز برای مسلمانان وجود دارد.
مرحوم مجلسی در بحارالانوار متن نامه را از کتاب«الکافیة فی ابطال توبة الخاطئة»(نوشته شیخ مفید) از ابو مخنف چنین نقل میکند:امام علیه السلام نامهای نوشت و با عمر بن سلمه به سوی مردم کوفه فرستاد،هنگامی که گروهی از مردم کوفه
1) 1) .خطبه 13 و 14.
باخبر شدند،صدا را به تکبیر بلند کردند،صدا در کوفه پیچید و همه آگاه شدند و به سوی مسجد روان گشتند و منادی نیز مردم را به اجتماع در مسجد دعوت کرد.همه مردم کوفه که مشتاق شنیدن نامه امام علیه السلام بودند در مسجد جمع شدند و عمر بن سلمه نامه را به این شرح قرائت کرد:
« بسم اللّه الرحمن الرحیم از سوی بنده خدا امیر مؤمنان به قرظة بن کعب (فرماندار کوفه) و کسانی که نزد او از مسلمانان هستند.درود خدا بر شما،من خداوند یکتا را سپاس میگویم.
اما بعد:ما گروه پیمان شکنان بیعت و جدا شوندگان از جماعت و شورشیان از امّت را ملاقات کردیم،با منطق و استدلال با آنها سخن گفتیم؛ولی نتیجهای نگرفتیم و سرانجام خداوند ما را بر آنها پیروز کرد.طلحه و زبیر کشته شدند و این در حالی بود که قبلاً با آنها اتمام حجت کردم و نصیحت و اندرز دادم و جمعی از صالحان امّت را گواه گرفتم.آنها از راهنمایان اطاعت نکردند و ناصحان را اجابت ننمودند.گروهی از شورشیان به عایشه پناه بردند و در اطراف او از اهل بصره گروه زیادی کشته شدند.خداوند بر صورت بقیه کوبید و فرار کردند.و همان گونه که ناقه صالح از کوه به در آمد و سرانجام مایه عذاب قوم ثمود شد،شتر عایشه نیز نسبت به اهل این شهر (بصره) بدبختی فراوان به بار آورد علاوه بر اینکه گناه بزرگی در معصیت پروردگار و پیامبرش مرتکب شدند و مایه شکاف در صفوف مسلمین و ریختن خونهای مؤمنان بدون هیچ دلیل و عذر و حجت آشکار گردیدند.
هنگامی که خداوند آنها را شکست داد و فرار کردند،دستور دادم فراریان را دنبال نکنند و مجروحان را به قتل نرسانند،وارد خانهها نشوند و پردهای را کنار نزنند مگر با اجازه قبلی من و همه مردم بصره را امان دادم.
گروهی از مردان صالح ما شربت شهادت نوشیدند.خداوند بر حسنات آنها
بیفزاید و درجاتشان را بالا برد و ثواب صادقان و صابران بر آنها عنایت فرماید.
خداوند به شما اهل این شهر (کوفه) از سوی اهل بیت پیامبرتان پاداش دهد، بهترین پاداشی که به مطیعان فرمان خود و سپاسگزاران نعمتهایش عطا میکند، زیرا شما فرمان مرا شنیدید و اطاعت کردید،دعوت شدید و اجابت نمودید.
شما برادران بسیار خوب و یاوران بر حق بودید درود بر شما و رحمت خدا و برکاتش». (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 35،ص 252،روایت198.
و من کتاب له علیه السلام
لشریح بن الحارث قاضیه
وَ رُوِیَ أَنَّ شُرَیْحَ بْنَ الْحَارِثِ قَاضِیَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام،اشْتَرَی عَلَی عَهْدِهِ دَاراً بِثَمَانِینَ دِینَاراً،فَبَلَغَهُ ذَلِکَ،فَاسْتَدْعَی شُرَیْحاً،وَ قَالَ لَهُ:
از نامههای امام علیه السلام است
که به شریح بن حارث،قاضی آن حضرت (در کوفه) نوشته شده است. (1)
روایت شده است که شریح بن حارث،قاضی امیر المؤمنین علیه السلام در دوران حکومت امام علیه السلام خانهای به هشتاد دینار خریداری کرد،این مطلب به آن حضرت رسید امام علیه السلام شریح را فرا خواند و به او چنین فرمود:
این نامه که در نوع خود بینظیر است،برخورد امام علیه السلام را با یکی از قضات
1) 1) .سند نامه: ماجرای این نامه را مرحوم صدوق در امالی (قبل از نهجالبلاغه) نقل کرده است که با آنچه در نهجالبلاغه آمده تفاوت اندکی دارد.افرادی بعد از سید رضی رحمه الله این نامه را آوردهاند،با تفاوتهای قابل ملاحظهای که نشان میدهد آن را از منبع دیگری قبل از نهجالبلاغه گرفتهاند از جمله سبط بن جوزی است که در تذکرة الخواص آنرا آورده و همچنین قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و شیخ بهایی در کتاب اربعین (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 199)
معروف خود به هنگام خریداری کردن یک خانه نسبتاً گران قیمت بیان میکند و محتوای آن این است که بعد از نکوهش شریح به علت خریداری این خانه، چیزی به نام سند برای او تنظیم میکند؛اما نه سندی مانند اسناد معمولی خانهها، بلکه سندی بسیار عبرت انگیز و آموزنده که ناپایداری دنیا و بیاعتباری آن را کاملا برملا میسازد و نشان میدهد چه اندازه مردم گرفتار غفلت و غرورند و از واقعیات دنیا دورند و به تعبیر امام علیه السلام،اگر شریح این سند اخلاقی را قبلا مشاهده میکرد از خرید آن خانه صرف نظر مینمود.
اما چرا امام علیه السلام چنین برخوردی با شریح کرد؟ آیا به راستی آن را از اموال حرام و رشوه خریداری کرده بود؟ بعید به نظر میرسد که امام علیه السلام چنین فرصتی را به قاضی کوفه داده باشد یا اینکه میخواهد بفرماید:کسی که قاضی بر جان و مال و ناموس مردم است باید ساده زیستی را پیشه کند و الگوی مردم در این قسمت باشد.
بَلَغَنِی أَنَّکَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِینَ دِینَاراً،وَ کَتَبْتَ لَهَا کِتَاباً،وَ أَشْهَدْتَ فِیهِ شُهُوداً.
فَقَالَ لَهُ شُرَیْحٌ:قَدْ کَانَ ذَلِکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ.قَالَ:فَنَظَرَ إِلَیْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ:
یَا شُرَیْحُ،أَمَا إِنَّهُ سَیَأْتِیکَ مَنْ لَا یَنْظُرُ فِی کِتَابِکَ،وَ لَا یَسْأَلُکَ عَنْ بَیِّنَتِکَ، حَتَّی یُخْرِجَکَ مِنْهَا شَاخِصاً،وَ یُسْلِمَکَ إِلَی قَبْرِکَ خَالِصاً.فَانْظُرْ یَا شُرَیْحُ لَا تَکُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَیْرِ مَالِکَ،أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَیْرِ حَلَالِکَ! فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْیَا وَ دَارَ الْآخِرَةِ! أَمَا إِنَّکَ لَوْ کُنْتَ أَتَیْتَنِی عِنْدَ شِرَائِکَ مَا اشْتَرَیْتَ لَکَتَبْتُ لَکَ کِتَاباً عَلَی هَذِهِ النُّسْخَةِ،فَلَمْ تَرْغَبْ فِی شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ.
(ای شریح!)به من خبر رسیده که خانهای به قیمت هشتاد دینار خریدهای و برای آن قباله و سندی نوشتهای و بر آن گواهانی گرفتهای!شریح عرض کرد:
آری چنین بوده است ای امیر مؤمنان.راوی این روایت میگوید:امام علیه السلام نگاهی خشمآلود به او کرد سپس چنین فرمود:«ای شریح!»بدان به زودی کسی به سراغت میآید که نه به قبالهات نگاه میکند و نه از شهودت میپرسد،تا تو را از آن خانه آشکارا خارج سازد و تنها به قبرت تحویل دهد.حال ای شریح!نگاه کن،نکند این خانه را از غیر مال خود خریده باشی یا بهای آن را از غیر مال حلال پرداخته باشی که هم دنیا را از دست دادهای و هم آخرت را،بدان اگر هنگام
خرید این خانه نزد من آمده بودی سندی را بدین گونه برای تو مینوشتم که دیگر در خریدن این خانه حتی به بهای یک درهم یا بیشتر رغبت نکنی.(متن سند در بخش بعد آمده است)
این خانه را از کجا آوردهای؟!
امام علیه السلام بعد از آنکه شریح را احضار کرد به او چنین فرمود:«به من خبر رسیده که خانهای به قیمت هشتاد دینار خریدهای و برای آن قباله و سندی نوشتهای و بر آن گواهانی گرفتهای»؛ (بَلَغَنِی أَنَّکَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِینَ دِینَاراً،وَ کَتَبْتَ لَهَا کِتَاباً، أَشْهَدْتَ فِیهِ شُهُوداً).
«شریح عرض کرد:آری چنین بوده است ای امیر مؤمنان»؛ (فَقَالَ لَهُ شُرَیْحٌ:قَدْ کَانَ ذَلِکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ).
«راوی این روایت میگوید:امام علیه السلام نگاهی خشمآلود به او کرد سپس چنین فرمود»؛ (قَالَ:فَنَظَرَ إِلَیْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ).
«ای شریح بدان بزودی کسی به سراغت میآید که نه به قبالهات نگاه میکند و نه از شهودت میپرسد تا تو را از آن خانه آشکارا خارج کند و تنها به قبرت تحویل دهد»؛ (یَا شُرَیْحُ،أَمَا إِنَّهُ سَیَأْتِیکَ مَنْ لَا یَنْظُرُ فِی کِتَابِکَ،وَ لَا یَسْأَلُکَ عَنْ بَیِّنَتِکَ،حَتَّی یُخْرِجَکَ مِنْهَا شَاخِصاً،وَ یُسْلِمَکَ إِلَی قَبْرِکَ خَالِصاً).
امام علیه السلام در حقیقت میفرماید:هرچند تو با قباله و سند این ملک را برای خود تثبیت کردهای تا کسی مزاحم تو نشود؛ولی هنگامی که فرشته مرگ به سراغ تو میآید اعتنایی به اسناد تو نمیکند و تو را گرفته و از آن بیرون میفرستد،چرا که اسناد و بینات به درد زندگی در دنیا میخورد نه آن زمان که انسان راهی سرای آخرت بشود.
تعبیر به«شاخص»از ماده شخوص به معنای مسافرت گرفته شده و مفهوم جمله این است:تو را به صورت مسافری به عالم دیگر میفرستند.
بعضی نیز احتمال دادهاند که«شاخص»به معنای چیزی است که آشکارا دیده میشود و انسان هنگامی که از دنیا میرود روی دستها و شانهها به صورت آشکار به سوی قبرش برده میشود و نیز این احتمال داده شده که یکی از معانی شخوص خیره شدن چشم است و اشاره به این است که بسیاری هنگام مردن چشمهای آنها باز و بیحرکت میماند گویی به نقطهای خیره شدهاند؛ولی معنای اوّل از همه مناسبتر است.جمله «وَ یُسْلِمَکَ إِلَی قَبْرِکَ خَالِصاً» اشاره به این است که انسان چیزی از اموال دنیا جز کفن با خود به گور نمیبرد.
البته اینها همه در صورتی است که خانه را از مال حلال و طیب و طاهر خریده باشد و اگر از مال حرام یا مشکوک باشد،مصیبت بزرگتر است،لذا امام علیه السلام در ادامه این سخن به این نکته اشاره کرده میفرماید:«ای شریح نگاه کن نکند این خانه را از غیر مال خود خریده باشی یا بهای آن را از غیر مال حلال پرداخته باشی که هم دنیا را از دست دادهای و هم آخرت را»؛ (فَانْظُرْ یَا شُرَیْحُ لَا تَکُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَیْرِ مَالِکَ (1)،أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَیْرِ حَلَالِکَ! فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْیَا وَ دَارَ الْآخِرَةِ).
در تفاوت میان جمله «مِنْ غَیْرِ مَالِکَ» و جمله «مِنْ غَیْرِ حَلَالِکَ» با اینکه ظاهراً مضمون یکی است،ممکن است گفته شود:اولی اشاره به چیزی است که ظاهراً جزء اموال شخص نیست مثلاً شریح خانهای را که خریده قیمت آن را از بیتالمال بردارد و بپردازد،چیزی که ظاهراً و واقعاً مال او نیست؛اما «مِنْ غَیْرِ حَلَالِکَ» اشاره به اموالی است که ظاهراً مال اوست و در اختیار اوست؛ولی از طریق
1) 1) .در بعضی از نسخ«من غیر مالکها»آمده که اشاره به همان غصبی بودن است؛ولی با توجّه به جمله«من غیر حلالک»به نظر میرسد که کاف در«غیر مالک»خطاب باشد.
رشوه و غیر آن بدست آمده که حلال نیست.
جمله« قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْیَا »ممکن است اشاره به این باشد که مال حرام آثار وضعیه نامطلوبی دارد و باعث بدبختی انسان میشود همان گونه که در کلمات قصار حضرت آمده است که«الحجر الغصب فی الدار رهن علی خرابها؛یک سنگ غصبی در ساخت خانه گروگان ویرانی آن است» (1)و یا اشاره به آن است که اگر از چنین اموال حرامی خانه خریده باشی ممکن است به زودی رسوا شوی و خسران دنیا علاوه بر آخرت دامان تو را بگیرد.
آن گاه امیر مؤمنان او را به نکته اصلی نامه توجّه میدهد میفرماید:
«آگاه باش اگر هنگام خرید این خانه نزد من آمده بودی سندی را بدین گونه برای تو مینوشتم که دیگر در خریدن این خانه حتی به بهای یک درهم یا بیشتر رغبت نکنی»؛ (أَمَا إِنَّکَ لَوْ کُنْتَ أَتَیْتَنِی عِنْدَ شِرَائِکَ مَا اشْتَرَیْتَ لَکَتَبْتُ لَکَ کِتَاباً عَلَی هَذِهِ النُّسْخَةِ،فَلَمْ تَرْغَبْ فِی شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ).
جمله (بدرهم فما فوق) ممکن است به این معنا باشد که به یک درهم یا بالاتر از آن در قلّت همان گونه که در تفسیر این آیه شریفه آمده است:« إِنَّ اللّهَ لا یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها» ؛خداوند از اینکه به (موجودات ظاهراً کوچکی مانند) پشه و حتی کمتر از آن مثال بزند باکی ندارد». (2)
وَالنُّسْخَةُ هَذِهِ:
«هَذَا مَا اشْتَرَی عَبْدٌ ذَلِیلٌ،مِنْ مَیِّتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِیلِ،اشْتَرَی مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ،مِنْ جَانِبِ الْفَانِینَ،وَ خِطَّةِ الْهَالِکِینَ.وَتَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ:الْحَدُّ الْأَوَّلُ یَنْتَهِی إِلَی دَوَاعِی الْآفَاتِ،وَ الْحَدُّ الثَّانِی یَنْتَهِی إِلَی دَوَاعِی الْمُصِیبَاتِ،وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ یَنْتَهِی إِلَی الْهَوَی الْمُرْدِی،وَالْحَدُّ الرَّابِعُ یَنْتَهِی إِلَی الشَّیْطَانِ الْمُغْوِی،وَ فِیهِ یُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ.اشْتَرَی هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالْأَمَلِ،مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالْأَجَلِ،هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ، وَ الدُّخُولِ فِی ذُلِّ الطَّلَبِ وَ الضَّرَاعَةِ،فَمَا أَدْرَکَ هَذَا الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَی مِنْهُ مِنْ دَرَکٍ فَعَلَی مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوکِ،وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ،وَ مُزِیلِ مُلْکِ الْفَرَاعِنَةِ،مِثْلِ کِسْرَی وَ قَیْصَرَ،وَ تُبَّعٍ وَ حِمْیَرَ،وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَی الْمَالِ فَأَکْثَرَ،وَ مَنْ بَنَی وَ شَیَّدَ،وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ،وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ،وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ، إِشْخَاصُهُمْ جَمِیعاً إِلَی مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَابِ،وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ:إِذَا وَقَعَ الْأَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ«وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ»شَهِدَ عَلَی ذَلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَی وَسَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْیَا».
نسخه قباله این است:
این ملکی است که بندهای ذلیل از کسی که به اجبار در آستانه کوچ کردن (از این دنیا) است،خریداری کرده خانهای از خانههای سرای فریب و غرور،در محله فانی شوندگان،و در کوی هالکان،حدود چهارگانه این خانه چنین است:
حد اوّل به«اسباب آفات و بلاها»میخورد و حد دوم به«عوامل مصائب»و حد سوم به«هوا و هوسهای مهلک»و حد چهارم به«شیطان گمراه کننده»منتهی میشود و درب خانه از همین جا باز میگردد! این خانه رافریب خورده آرزوها از کسی که در سرآمد معین (و کوتاهی) از این جهان بیرون رانده میشود،به مبلغ خروج از عزت قناعت،و دخول در ذلت حرص و دنیا پرستی و خواری، خریداری نموده است؛هر گونه عیب و نقص و کشف و خلافی که در این معامله واقع شود و خسارتی به مشتری برسد بر عهده بیماری بخش اجسام پادشاهان و گیرنده جان جباران و زایل کننده سلطنت فراعنه همچون کسری،قیصر،تبّع و حمیر است.همچنین آنها که اموالی را گردآوری کردند و بر آن افزودند و بنا کردند و محکم ساختند،آراستند و زینت نمودند،اندوختند و نگهداری کردند و به گمان خود برای فرزندان باقی گذاردند،اینها همان کسانی هستند که همگی به پای حساب و محل ثواب و عقاب رانده میشوند؛در آن هنگام که فرمان داوری الهی صادر میشود و بیهودهکاران در آنجا زیان میبینند،و شاهد این سند عقل است آن گاه که از تحت تأثیر هوا و هوس خارج شود و از علایق دنیا به سلامت بگذرد.
قبالهای بینظیر
به دنبال آنچه در بخش نخست این نامه آمد،طبق بعضی از روایات شریح آن سند را از امام علیه السلام درخواست کرد و امام علیه السلام به او این گونه فرمود:«نسخه قباله این است:این ملکی است که بندهای ذلیل از کسی که به اجبار در آستانه کوچ کردن (از این دنیا) است،خریداری کرده خانهای از خانههای سرای فریب و غرور در محله فانی شوندگان و در کوی هالکان»؛ (هَذَا مَا اشْتَرَی عَبْدٌ ذَلِیلٌ،مِنْ مَیِّتٍ قَدْ
أُزْعِجَ (1)لِلرَّحِیلِ،اشْتَرَی مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ،مِنْ جَانِبِ الْفَانِینَ،وَ خِطَّةِ (2)الْهَالِکِینَ).
قابل توجّه اینکه برای تنظیم اسناد،معمولاً جهات زیر رعایت میشود:
1.نام فروشنده و خریدار.
2.آدرس و نشانی ملک مورد معامله.
3.حدود چهارگانه و در وردی آن.
4.قیمت و بها.
5.تعیین مسئول در برابر کشف فساد.
6.گواهان.
امام علیه السلام در این قبالهای که برای شریح نوشته است نخست به اوصاف خریدار و فروشنده وسپس به نشانی و محل ملک اشاره فرمود که در جملههای بالا گذشت.
آنگاه به قسمت سوم؛یعنی تعیین حدود چهارگانه آن پرداخته و میفرماید:
«این خانه چهار حد دارد:«حد اوّل به اسباب آفات و بلاها،و حد دوم به عوامل مصائب،و حد سوم به هوا و هوسهای مهلک و حد چهارم به شیطان گمراه کننده منتهی میشود و درب خانه از همین جا گشوده خواهد شد»؛ (وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ:الْحَدُّ الْأَوَّلُ یَنْتَهِی إِلَی دَوَاعِی (3)الْآفَاتِ،وَ الْحَدُّ الثَّانِی یَنْتَهِی إِلَی دَوَاعِی الْمُصِیبَاتِ،وَالْحَدُّ الثَّالِثُ یَنْتَهِی إِلَی الْهَوَی الْمُرْدِی،وَالْحَدُّ الرَّابِعُ یَنْتَهِی إِلَی الشَّیْطَانِ الْمُغْوِی (4)،وَ فِیهِ یُشْرَعُ (5)بَابُ هَذِهِ الدَّارِ).
1) 1) .«ازعج»از«ازعاج»به معنای راندن و از جا کندن گرفته شده است.
2) 2) .«خطّه»در اصل به معنی زمینی است که انسان آن را انتخاب کرده و آن را علامت گذاری و خط کشی نموده است،از ریشه«خط»گرفته شده سپس به معنای منطقه و ناحیه و کوی به کار رفته است و در جمله بالا همین معنای اخیر اراده شده است.
3) 3) .«داوعی»جمع«داعیة»به معنای سبب است.
4) 4) .«المغوی»اسم فاعل از«اغواء»به معنای گمراه کننده است.
5) 5) .«یشرع»از ریشه«اشراع»در اینگونه موارد به معنای گشودن است.
انسان در دنیا در محاصره چهار عامل خطرناک است؛یکی از آنها انواع آفتهایی مانند سیلها و زلزلهها و بیماریها و جنگهاست که از بیرون به انسان تحمیلمیشود و دیگر مصائبی است که از داخل به آن گرفتار میگردد؛مانند از دست دادن اعضای مختلف بدن یا بستگان و نزدیکان،و از سوی سوم و چهارم هوا و هوس سرکش که از درون بر انسان فشار میآورد و شیطانی که از برون انسان را وسوسه میکند.
این چهار عامل در همه جا انسانها را احاطه کرده و ممکن است انسان با تهذیب نفس،هوا و هوس را و با ایستادگی در برابر وسوسههای شیطان،او را مهار کند و از این دو عامل هلاکت برهد؛ولی آفتها و مصیبتها برای همه کس و در هر زمان و مکان غیر قابل اجتناب است؛لذا امام علیه السلام در جای دیگر دنیا را سرایی میداند که در لابهلای بلاها و آفتها پیچیده شده است: (دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة). (1)
تعبیر به«دَوَاعِی»در مورد آفتها و مصیبتها اشاره به اسباب آن است که زندگی انسانها را احاطه کرده است.
و تعبیر به«الْهَوَی الْمُرْدِی»اشاره به هوا و هوسی است که انسان را به هلاکت مادی و معنوی میکشاند،زیرا«رداء»به معنای هلاکت یا هوا و هوسی است که انسان را به سقوط میکشاند،در نتیجه هوای نفس باعث سقوط از مقام والای انسانیّت و سقوط در درون جهنم است.
جمله« وَ فِیهِ یُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ »اشاره به این است که راه نفوذ در این خانه خطرناک،شیطان است؛هرچند بقیه عوامل هر کدام در جای خود مشکلآفرین است.
امام علیه السلام در ادامه به بیان بخش چهارم این قباله پرداخته و بهای این ملک را این گونه بیان میفرماید:«این خانه را فریب خورده آرزوها از کسی که در سرآمد
1) 1) .نهج البلاغه،خطبه 226.
معینی از این جهان بیرون رانده میشود به مبلغ خروج از عزت قناعت و دخول در ذلت حرص و دنیا پرستی و خواری خریداری کرده است»؛ (اشْتَرَی هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالْأَمَلِ،مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالْأَجَلِ،هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ، وَالدُّخُولِ فِی ذُلِّ الطَّلَبِ وَالضَّرَاعَةِ). (1)
تعبیرهای امام علیه السلام و تجانسها و تضادهایی که در این جملهها به کار رفته قابل توجّه است:«خروج»و«دخول»،«عزت»و«ذلت»،«قناعت»و«حرص».
در جملههای بالا نیز«آفتها»و«مصیبتها»و«مردی»و«مغوی»نیز نمونهای از جناس مطلوب است.
سپس امام علیه السلام به سراغ پنجمین نکته مربوط به قبالهها و اسناد مالکیت میرود و آن تعیین مسئول در مقابل کشف فساد و خسارتهای ناشی از آن است؛ میفرماید:«هر گونه عیب و نقص و کشف و خلافی که در این معامله واقع شود و خسارتی که به مشتری برسد به عهده بیماری بخش اجسام پادشاهان و گیرنده جان جباران و زایل کننده سلطنت فراعنه همچون کسری،قیصر،تبّع و حمیر است و همچنین آنها که مال را گردآوری کردند و بر آن افزودند و بنا کردند و محکم ساختند،آراستند و زینت نمودند،اندوختند و نگهداری کردند و به گمان خود برای فرزندان باقی گذاردند»؛ (فَمَا أَدْرَکَ هَذَا الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَی مِنْهُ مِنْ دَرَکٍ فَعَلَی مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوکِ،وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ،وَ مُزِیلِ مُلْکِ الْفَرَاعِنَةِ، مِثْلِ کِسْرَی وَ قَیْصَرَ،وَ تُبَّعٍ وَ حِمْیَرَ،وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَی الْمَالِ فَأَکْثَرَ،وَ مَنْ بَنَی وَ شَیَّدَ،زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ،وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ،وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ ).
جان کلام امام علیه السلام این است که اگر در معاملهای کشف فساد شود و عیب و نقصی داشته باشد باید مسئولیت آن بر عهده کسی باشد و همچنین اگر معلوم
1) 1) .«ضراعة»به معنای ذلت است (هم معنای مصدری دارد و هم معنای اسم مصدری)این واژه به معنای فروتنی کردن نیز آمده است.
شود متاع،غصبی و مستحقا للغیر است باید بر طبق قراردادی که در معامله نوشته شده عمل شود.امام علیه السلام در اینجا میفرماید:برای جبران این نقایص باید به سراغ عزرائیل و ملک الموت رفت همان کسی که جان پادشاهان را گرفت و حکومت آنها را بر باد داد.همان کسی که کسریها،قیصرها،تبّعها و حمیرها را به زیر خاک پنهان ساخت و کسانی را که تمام همتشان جمع مال و ساختن قصرهای مرتفع و محکم و گرد آوری ضیاء و عقار بود محکوم به فنا نمود.
«مبلبل»از ریشه«بلبلة»بر وزن«مزرعة»معانی متعدّدی دارد گاه به معنای تشویش و اضطراب گاه به معنای پراکنده ساختن و گاه به معنای فاسد کردن آمده است و در اینجا مناسب همان معنای فاسد و بیمار نمودن است که به دنبال آن سلب نفوس و در تعقیب آن زوال ملک در عبارت بالا آمده است.
در ضمن باید توجّه داشت واژه کسری که در اصل خسرو بوده،مفهوم عامی دارد مثل واژه شاه و همچنین واژه قیصر برای پادشاهان روم،تبّع برای پادشاهان یمن و حمیر (نیز برای گروهی از پادشاهان یمن بود) که همه به معنای پادشاه است؛گر چه در هر کشوری تعبیر خاصی داشته است.
جمله« مَنْ بَنَی وَ شَیَّدَ »با توجّه به اینکه تشیید هم به معنای محکم ساختن و هم مرتفع نمودن آمده،در اینجا قابلیت هر دو معنا را دارد و حتی جمع میان آن دو مشکل نیست؛یعنی کسانی که بناهای مرتفع و محکم ساختند.
جملههای« زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ »هر کدام اشاره به نوعی زینت است.«زخرف» اشاره به تزیین بنای ساختمان و«نجد»اشاره به تزیین وسایل از قبیل فرش، پشتیها و پردهها و مانند آن است.
جمله«اعتقد»به معنای محکم کاری و نگهداری کردن از طریق تنظیم اسناد و مانند آن است که دنیا پرستان با وسواس زیاد سعی دارند ذخیرههای اموال خود را با اسناد محکم از تسلط دیگران بر آن حفظ کنند و به گمان خود برای
فرزندانشان به یادگار بگذارند.
سپس امام علیه السلام در ادامه این قباله میفرماید:«اینها همان کسانی هستند که همگی به پای حساب و محل ثواب و عقاب،رانده میشوند در آن هنگام که فرمان داوری الهی صادر میشود و بیهودهکاران در آنجا زیان میبینند»؛ (إِشْخَاصُهُمْ (1)جَمِیعاً إِلَی مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَابِ،وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ:إِذَا وَقَعَ الْأَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ« وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ »). (2)
(اشخاصهم) مطابق تفسیر بالا مبتداست و (الی موقف الارض) به منزله خبر (3)ولی جمعی از مفسران نهجالبلاغه (اشخاص) را مبتدای مؤخر دانستهاند و جمله (فعلی مبلبل اجسام الملوک...) را خبر مقدم،بنابراین مفهوم جمله چنین میشود:
فرشتههای مرگ که اجسام پادشاهان را به لرزه در آوردند و ارواح آنها را قبض کردند و سلطنتشان را به زوال کشیدند بر آنهاست که مسئولان کشف فساد در املاک دنیوی را در قیامت به پای حساب و میزان اعمال بکشانند.
آری تمام قدرتها رو به زوال میرود و تمام ثروتها و املاک به جا میماند و همه انسانها از جام مرگ مینوشند و در قیامت در پای حساب حاضر میشوند.
در پایان این قباله-مانند قبالههای مردم دنیا-امام علیه السلام اشاره به شهود این معامله معنوی میکند و میفرماید:«شاهد این سند عقل است آنگاه که از تحت تأثیر هوا و هوس خارج شود و از علایق دنیا به سلامت بگذرد»؛ (شَهِدَ عَلَی ذَلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَی وَسَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْیَا).
1) 1) .«اشخاص»به معنای احضار کردن،فرستادن و راندن است و در عبارت بالا مناسب،همان معنای اولاست.
2) 2) .غافر،آیه 78.
3) 3) .از جمله قراینی که این نظر را تأیید میکند دو قرینه زیر است: الف)در کتاب دستور معالم الحکم ابن سلامة،ص 137 نامه فوق را تا عبارت«و تبع و حمیر»پایان داده بی آنکه جمله«اشخاصهم...»را آورده باشد در حالی که نامه را ادامه داده است. ب)در کتاب حلیة الالیاء،ج 8،ص 102 جمله اشخاصهم را به این صورت آورده است:(و اشخصهم...) که نشان میدهد جمله مستقلی است جدای از جملههای سابق.
از آنجا که شاهد باید عادل و ثقه باشد،امام علیه السلام میفرماید:عقلی میتواند بر این امر گواهی دهد که از چنگال هوای نفس خارج شده باشد و وابستگیها به دنیای مادی او را از بیان حق خارج نکرده باشد.
به این ترتیب ارکان ششگانه این سند معنوی را به زیباترین وجهی تبیین میکند.
این بیع نامه عجیب و بیسابقه که امام علیه السلام برای یکی از قضات خود نوشته است از جهات مختلفی شایان دقت است.
نخست اینکه هشتاد دینار که مبلغ این خانه بوده در آن زمان بهای سنگینی نبوده؛ولی چون خریدار خانه یکی از قضات است و قاضی همیشه در معرض اتهام و وسوسههای نفسانی است امام علیه السلام این مقدار را نیز برای او نمیپسندد.
از این گذشته میدانیم دوران حکومت امام علیه السلام بعد از دوران پر مخاطره عثمان بود که با ریخت و پاش گسترده بیت المال و روی آوردن گروهی از سرشناسان جامعه اسلامی به زندگی پر زرق و برق صورت گرفت و امام علیه السلام برای متوقف ساختن این جریان خطرناک همواره در خطبهها و نامههای نهجالبلاغه درباره دنیای مادی و زخارف فریبنده آن هشدار میدهد و خود نیز زندگی بسیار زاهدانهای را در حالی که در رأس حکومت اسلامی است پیش گرفته و حتی حاضر نمیشود چیزی-هرچند مختصر-به برادرش عقیل از بیتالمال ببخشد و هنگامی که به او خبر میدهند که فرماندار تو در بصره-عثمان بن حنیف -دعوت یکی از ثروتمندان آن شهر را پذیرفته و بر سر سفره رنگینی نشسته که ثروتمندان در آن دعوت شده بودند و خبری از فقرا در کنار آن نبود، سخت برآشفته میشود و نامه تندی برای او مینویسد.
همه اینها برای آن بوده است که آن فرهنگ نادرست ضد اسلامی را دگرگون سازد و مسلمانان را به فرهنگ عصر پیغمبر اکرم باز گرداند.
به یقین در آن زمان قصرها و خانههای گران قیمت که بسیار از خانه خریداری شده به وسیله شریح پر زرق و برقتر و گرانبهاتر بود،کم نبود.این نامه هشداری به همه محسوب میشد که دست و پای خود را جمع کنند و حال و هوای حکومت امام علیه السلام را دریابند.
به یقین این نامه در همان زمان دست به دست میگشت و بسیاری از مردم از آن باخبر شدند که امام علیه السلام نامهای به این مضمون برای شریح قاضی نوشته است و به دنبال آن عدهای واقعاً متنبه شدند و سبب شد گروهی نیز از ترس اعتراض مردم خود را با آن هماهنگ سازند.
این نامه مخصوص آن عصر و زمان نبود و برای امروز و فردا و فرداها نیز کارساز است و برای همه نسلها در همه عصرها صادق است و مخصوص به گروه خاصی نیست.
ما امروز افرادی را میبینیم که برای بنای یک خانه قصر مانند،چه زحمتهایی میکشند؛مصالح گرانقیمت،تزیینات پرخرج و وسائل غیر ضروری از گوشه و کنار دنیا برای آن فراهم میسازند و گاه یک عمر برای رسیدن به چنین بنایی تلاش میکنند و گاه با پایان آن،عمر آنها هم پایان میگیرد و ناگفته پیداست چنین هزینههای سرسام آوری را نمیتوان از طریق حلال تحصیل کرد.در نتیجه وزر و وبال و گناه بر دوش آنهاست و لذت و نشاط آن را دیگران میبرند.
شریح بن حارث ابو امیة از قبیله«بنیکنده»بود و اینکه بعضی شریح بن هانی
گفتهاند،نادرست است؛در اینکه آیا او از صحابه بود یا نه در میان مورخان گفتگو است.در کتاب اسد الغابة آمده است که او زمان پیغمبر اکرم را درک کرد ولی هرگز حضرت را ملاقات ننمود.بعضی گفتهاند ملاقات نمود و نزد پیامبر آمد و مسلمان شد سپس عرض کرد:ای رسول خدا من خانوادهای پر جمیعت در یمن دارم؛پیامبر فرمود:آنها را نزد من بیاور؛ولی هنگامی که آنها را به مدینه آورد پیغمبر اکرم رحلت فرموده بود.
ابن اثیر در اسدالغابة میگوید:عمر او را قاضی کوفه قرار داد و این منصب تا زمان امیر مؤمنان علی علیه السلام ادامه داشت و حضرت نیز او را به موجب سوابقش در این کار ابقا فرمود؛ولی طبق روایت معتبری که در کتاب وسائل الشیعة آمده به او شرط کرد حکم نهایی را بدون اطّلاع آن حضرت صادر نکند: (لما ولّی امیر المؤمنین شریحا القضاء اشترط علیه ان لا ینفذ القضاء حتی یعرضه علیه). (1)
این منصب حتی تا زمان حجاج ادامه داشت.
جمعی از مورخان او را فرد باهوش و زیرکی دانستهاند؛ولی این دلیل نمیشود که خطاهای مهمی نیز در امر قضا مرتکب نشده باشد که نمونههای آن نیز در کتب حدیث آمده است. (2)
(دمیری) نویسنده کتاب حیاة الحیوان مینویسد:کسی به شعبی (یکی از تابعین) گفت:این ضرب المثلی که معروف شده:«ان شریحاً کان ادهی من الثعلب و احیل؛ شریح از روباه مکارتر است»به چه معناست؛شعبی در جواب گفت:شریح در ایامی که بیماری طاعون به صورت همهگیر (در کوفه) آمده بود،به سوی سرزمین نجف رفت هنگامی که نماز میخواند روباهی میآمد و در مقابل او میایستاد و ادا و اطوار او را در میآورد و مایه هواس پرتی او در نماز میشد
شریح برای گرفتن این روباه تدبیری اندیشید؛پیراهن خود را بر سر چوبی کرد و آستینهایش را مشخص نمود و شبکلاه خود را بر سر آن نهاد روباه آمد در مقابل آن آدمک ایستاد و همان کارها را تکرار کرد.شریح ناگهان از پشت سر آمد و روباه را گرفت،لذا گفته میشود شریح از روباه هم مکارتر است. (1)
ابن خلکان او را از تابعین میشمرد؛هر چند دوران جاهلیّت را درک کرده بود.
وی معتقد است شریح شصت و پنج سال بر مسند قضا نشسته بود و در این مدت تنها سه سال،آن هم در زمان فتنه عبداللّه بن زبیر از قضاوت امتناع ورزید و سرانجام در زمان حجاج استعفای خود را به او داد و دیگر تا آخر عمر قضاوت نکرد.
او کوسه بود و مویی بر صورت نداشت.
در مورد سن او اختلاف است؛بعضی سن او را صد و بیست سال و بعضی صد و ده سال و بعضی کمتر یا بیشتر از آن شمردهاند.
بی شک او سرانجام گرفتار سوء عاقبت شد؛یکی از شواهد آن داستانی است که طبری در تاریخ خود از ابو مخنف نقل کرده است.او میگوید:هنگامی که ابن زیاد هانی بن عروه را دستگیر کرد او فریاد میزد:کجا هستند دینداران و اهل این شهر که مرا در برابر دشمنشان تنها گذاردند.این سخن را میگفت در حالی که خون بر محاسن او جاری بود در این هنگام صدای فریادهایی بر در قصر دار الاماره شنیده شد و معلوم شد به طایفه بنیمذحج خبر دادهاند که بزرگ آنها هانی کشته شده آنها حرکت کردند و قصر را احاطه نمودند عبیداللّه بن زیاد به شریح قاضی گفت:بیا تماشا کن هانی زنده است سپس بیرون رو و به مردم خبر بده که او زنده است و او را دیدهای شریح هم این کار را انجام داد و مردم پراکنده شدند (سپس ابن زیاد) هانی را به قتل رساند. (2)
در واقع شریح که میدانست جان هانی در خطر است چرا یاران و حامیان او را امر به بازگشت کرد و رضایت ابن زیاد را بر رضایت خدا مقدم داشت.
موضعگیریهای نامناسب یا سکوت معنادار در برابر امر شهادت امام حسین علیه السلام و اسارت اسیران در آن زمان که در کوفه بود نیز نشانه دیگری از خباثت و ضعف نفس اوست و اگر او قبیله بنی مذحج را به هنگامی که دار الاماره را در محاصره خود داشتند امر به بازگشت نمیکرد اوضاع کوفه و آینده یاران امام حسین علیه السلام به شکل دیگری رقم میخورد. (1)
از روایتی که ابی مخنف در کتاب مقتل الحسین خود نقل کرده استفاده میشود هنگامی که مختار بر سر کار آمد او را به سبب کوتاهیهایی که در امر یاری یاران امام حسین علیه السلام کرده بود از منصبش عزل کرد. (2)
1) 1) .رجوع کنید به:الاصابة فی معرفة الصحابة،ج 2،ص 70،شرح حال حسین بن علی علیه السلام.
2) 2) .ولی از تواریخ استفاده میشود که در زمان حجاج به کار خود باز گشته بود ولی بعداً استعفای خود را به حجاج ارائه کرد و او هم موافقت نمود.برای توضیح بیشتر به استیعاب،ص 590 و شرح نهجالبلاغه ابی ابیالحدید، ص 28 و 29 مراجعه کنید.
و من کتاب له علیه السلام
إلی بعض أُمراء جیشه
از نامههای امام علیه السلام است
که به بعضی از سران سپاهش نوشته. (1)
محتوای نامه روشن است.امام علیه السلام به یکی از فرماندهان لشکرش دستور میدهد که در مقابل گروهی شورشی ایستادگی کند.نخست آنها را نصیحت کند که به راه راست باز گردند و اگر نپذیرفتند با نیروی نظامی آنها را بر سر جای خود بنشاند.
1) 1) .سند نامه: این نامه بخشی از نامهای است که امام علیه السلام به بعضی از فرماندهان لشکرش نوشته است و«سبط بن الجوزی» در کتاب تذکرة الخواص آن را به صورت گستردهتر و متفاوتی نقل کرده و کاملا روشن است که از جای دیگری غیر از نهجالبلاغه گرفته بخصوص اینکه ابن جوزی در اوّل باب ششم از کتابش میگوید:هر کلامی از علی علیه السلام در این کتاب نقل شده با اسنادی بوده که متصل به امام علیه السلام میشده است.(مصادر نهج البلاغه، ج ص 3،201)
همان گونه که بعدا اشاره خواهیم کرد مخاطب این نامه عثمان بن حنیف فرماندار بصره بود که در عین حال فرماندهی لشکر را نیز بر عهده داشت و لذا مرحوم سیّد رضی عنوان نامه را«الی بعض أمراء جیشه»قرار داده است.
فَإِنْ عَادُوا إِلَی ظِلِّ الطَّاعَةِ فَذَاکَ الَّذِی نُحِبُّ،وَإِنْ تَوَافَتِ الْأُمُورُ بِالْقَوْمِ إِلَی الشِّقَاقِ وَالْعِصْیَانِ فَانْهَدْ بِمَنْ أَطَاعَکَ إِلَی مَنْ عَصَاکَ،وَاسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَکَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ عَنْکَ،فَإِنَّ الْمُتَکَارِهَ مَغِیبُهُ خَیْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ،وَقُعُودُهُ أَغْنَی مِنْ نُهُوضِهِ.
مخالفان را(کسانی که فرمان تو را در مقابله با لشکریان طلحه و زبیر پذیرا نیستند) نصیحت کن.اگر به سایه اطاعت باز گردند (و تسلیم فرمان تو شوند) این همان چیزی است که ما دوست داریم (و از آنها میخواهیم) و اگر حوادث، آنان را به سوی اختلاف و عصیان کشاند به کمک کسانی که از تو اطاعت میکنند با کسانی که از تو نافرمانی میکنند پیکار کن و با کسانی که مطیعاند از کسانی که سستی میورزند خود را بینیاز ساز؛زیرا سست عنصران و کسانی که از جنگ با دشمن کراهت دارند غیابشان بهتر از حضورشان است و قعود آنها از جنگ،از قیامشان کارسازتر است!
افراد سست را کنار بزن
قبل از ورود در تفسیر این نامه باید به شأن ورود آن توجّه کنیم.جریان آن گونه که مرحوم شیخ مفید در کتاب الجمل نوشته است چنین بود:
«بعد از قتل عثمان و بیعت عامه مردم با امیر مؤمنان علی علیه السلام هنگامی که طلحه و زبیر به اهداف خود که خلافت (یا لا اقل امارت بخشی از جهان اسلام بود)،
نرسیدند،از مدینه به سمت مکّه حرکت کردند و در مکّه عبداللّه بن زبیر را نزد عایشه فرستادند که به او بگوید امیر المؤمنین عثمان مظلوم کشته شد و علی بن ابیطالب امور مردم را قبضه کرد و به وسیله سفیهانی که قتل عثمان را بر عهده گرفتند بر همه چیز غلبه یافت و ما از این میترسیم که مفاسدی از این طریق در جهان اسلام پیدا شود.اگر مصلحت میبینی در سفر به بصره همراه ما باش امید است خداوند بوسیله تو اختلاف این امّت را التیام بخشد و شکاف میان آنها را پر کند و پراکندگی آنها را برطرف سازد و امورشان را بدین طریق اصلاح نماید.
عبداللّه نزد عایشه آمد و پیام را رساند.عایشه در ابتدا امتناع ورزید سپس فردای آن روز موافقت خود را اعلام کرد هنگامی که طلحه و زبیر به اتفاق عایشه و گروه شورشیان به بصره رسیدند عثمان بن حنیف فرماندار امیر مؤمنان علی علیه السلام در بصره نامهای برای آن حضرت نوشت و آن حضرت را در جریان امور گذاشت حضرت نامه مورد بحث را مرقوم داشت و برای عثمان بن حنیف فرستاد و دستور داد به اتفاق گروه وفاداران به امام علیه السلام از اهالی بصره در مقابل مخالفان بایستند». (1)
اکنون به شرح نامه میپردازیم.امام علیه السلام میفرماید:«مخالفان را(کسانی که فرمان تو را در مقابله با لشکریان طلحه و زبیر پذیرا نیستند) نصیحت کن اگر به سایه اطاعت باز گردند (و تسلیم فرمان تو شوند) این همان چیزی است که ما دوست داریم (و از آنها میخواهیم) و اگر حوادث،آنان را به سوی اختلاف و عصیان کشاند با کمک کسانی که از تو اطاعت میکنند با کسانی که نافرمانی تو را میکنند پیکار کن و با کسانی که مطیعاند از کسانی که سستی میورزند خود را بینیاز ساز»؛ (فَإِنْ عَادُوا إِلَی ظِلِّ الطَّاعَةِ فَذَاکَ الَّذِی نُحِبُّ،وَ إِنْ تَوَافَتِ (2)الْأُمُورُ
بِالْقَوْمِ إِلَی الشِّقَاقِ الْعِصْیَانِ فَانْهَدْ (1)بِمَنْ أَطَاعَکَ إِلَی مَنْ عَصَاکَ وَاسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَکَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ (2)عَنْکَ).
تعبیر به«ظِلِّ الطَّاعَةِ»(سایه اطاعت) تعبیر لطیفی است و اشاره به این دارد که عصیان و سرکشی و مخالفت،همچون آفتاب سوزان است و اطاعت و تسلیم در برابر فرماندهان عدل سایه لذت بخشی است که به جامعه آرامش میدهد.
تفاوت شقاق و عصیان در این است که شقاق به معنای جدایی است و عصیان و نافرمانی چیزی فراتر از جدایی است.
آن گاه امام علیه السلام در پایان این نامه اشاره به دلیل دستور خود پرداخته میفرماید:
«زیرا سست عنصران و کسانی که از جنگ با دشمن کراهت دارند غیابشان بهتر از حضورشان است و قعود آنها از جنگ از قیامشان کارسازتر است»؛ (فَإِنَّ الْمُتَکَارِهَ (3)مَغِیبُهُ (4)خَیْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ،وَ قُعُودُهُ أَغْنَی مِنْ نُهُوضِهِ).
این همان چیزی است که قرآن مجید نیز درباره گروهی از منافقان در سوره توبه اشاره کرده است،میفرماید:« «لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ» ؛اگر آنها همراه شما (به سوی میدان جهاد) خارج میشدند جز اضطراب و تردید و فساد،چیزی بر شما نمیافزودند و به سرعت در بین شما به فتنه انگیزی (و ایجاد تفرقه و نفاق) میپرداختند». (5)
1) 1) .«انهد»صیغه امر است از ریشه«نهود»به معنای برآمدن و برخاستن برای انجام کاری است.
2) 2) .«تقاعس»از ریشه«قعس»بر وزن«فحص»و به معنی کندی کردن،شانه خالی کردن و عقب نشینی نمودن از انجام کار یا نبرد است.
3) 3) .«المتکاره»به معنی کسی است که راضی به انجام کاری نیست و از انجام آن خشمگین است و از ریشه کراهت گرفته شده است.
4) 4) .«مغیبه»واژه«مغیب»و«مشهد»که بعد از آن آمده مصدر میمی است و به معنای غیبت و حضور است.
5) 5) .توبه،آیه 47.
از تاریخ طبری و بعضی کتب دیگر و همچنین خطبه 172 که سابقا به طور مشروح درباره آن سخن گفتیم استفاده میشود که بعد از ورود طلحه و زبیر و لشکر آنها به بصره،عثمان بن حنیف طی نامه فوق که از سوی امیر مؤمنان علی علیه السلام به او رسید مأمور شد با آنها به مقابله برخیزد تا امام علیه السلام و لشکریانش وارد شوند؛ ولی مردم بصره به دو گروه تقسیم شدند؛گروهی میگفتند ما باید به یاری نماینده امام علیه السلام برخیزیم و گروه دیگر میگفتند:شورشیان راست میگویند ما باید به حمایت عایشه همسر پیغمبر و همراهانش برخیزیم و این دو گروه با هم به مقابله برخاستند و قابل توجّه اینکه (جاریة بن قدامه) یکی از سران قبایل بصره،در مقابل عایشه آمد و گفت:ای امالمؤمنین به خدا قتل عثمان نزد ما کماهمّیّتتر است از اینکه تو از خانهات بیرون آمدهای و ستر و حرمت پیغمبر را کنار زدهای و بر این شتر ملعون سوار شدهای و خود را در معرض تیر و شمشیر مخالفان قرار دادهای و احترام خود را پایمال ساختهای.اگر به میل خود آمدهای به خانهات برگرد و اگر تو را با اکراه آوردهاند از مردم کمک بخواه تا به خانهات برگردی.
به هر حال طلحه و زبیر و همدستانش در زیر لباس خود زره پوشیدند و هنگام نماز صبح به مسجد آمدند.عثمان بن حنیف بیخبر از این جریان به هنگام نماز به مسجد آمد تا با مردم نماز بخواند.یاران طلحه و زبیر او را عقب کشیدند و زبیر را برای نماز جلو آورند.گروه پاسداران بیت المال که«سبابجة» نامیده میشدند جلو آمدند و زبیر را از مسجد بیرون کردند و عثمان را برای نماز جلو آورند؛ولی یاران زبیر حمله کردند و عثمان بن حنیف و یارانش را عقب راندند.این جنگ و گریز تا نزدیک طلوع آفتاب ادامه یافت.جمعی فریاد کشیدند:ای اصحاب محمد از خدا بترسید آفتاب دارد طلوع میکند نماز چه شد.
سرانجام زبیر غالب شد و نماز را با مردم خواند و بعد از نماز،زبیر با یاران مسلح خود به عثمان بن حنیف و طرفدارانش حمله کردند و او را گرفتند و تا سرحد مرگ زدند و تمام موهای صورت و ابروها و مژههای چشمانش را کندند و سرانجام گروهی را شکنجه کردند و کشتند.
امام علیه السلام در خطبه 172 به این مسأله اشاره کرده میفرماید:«به خدا سوگند اگر آنها تنها یک نفر را بدون گناه میکشتند،خونشان برای من حلال بود تا چه رسد به اینکه گروه عظیمی از مسلمانان را به قتل رساندند».
البته این درگیری غیر از درگیری دیگری است که بر سر امامت نماز بین طلحه و زبیر واقع شده که هرکدام میخواستند امامت جماعت را عهدهدار شوند که عایشه میانجیگری کرد و بنا شد پسر زبیر امامت جماعت را به عهده بگیرد.
طرفداران طلحه و زبیر و عایشه جنایات عجیبی را مرتکب شدند از جمله «سبابجه»که هفتاد نفر و به روایتی چهارصد نفر بودند همه را به دستور عایشه سر بریدند و این اوضاع خونبار همچنان ادامه یافت تا لشکر امام علیه السلام وارد شد و شورشیان جمل را تار و مار کرد و طلحه و زبیر کشته شدند و عایشه را با گروهی تحت الحفظ به مدینه باز گرداندند و آرامش به بصره بازگشت. (1)
امام علیه السلام در این نامه اشاره به نکته مهمی کرده است که سزاوار است مورد توجّه همه مدیران و فرماندهان باشد و آن اینکه هرگز افراد سست اراده و خالی از انگیزه و تصمیم را به حساب نیاورند و آنها را به صورت سیاهی لشکر با خود به صحنه نکشانند،چرا که خطر و ضرر آنها بیش از سود و منفعت آنهاست،عدم حضور
1) 1) .برای شرح بیشتر به تاریخ طبری،ج،3 در باب حوادث سنه 36 و شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 9، ص 305 تا 323 مراجعه شود.
آنها در صحنه مایه آرامش مبارزان است و حضورشان مایه ناراحتی و تنش.
شبیه این معنا همان گونه که اشاره شد در قرآن مجید نیز در داستان جنگ تبوک (و همچنین جنگ احد) آمده است؛در مورد اوّل میفرماید:« لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ ؛اگر آنها همراه شما (به سوی میدان جهاد) خارج میشدند جز اضطراب و تردید و فساد،چیزی بر شما نمیافزودند؛و به سرعت در بین شما به فتنهانگیزی (و ایجاد تفرقه و نفاق) میپرداختند». (1)
و در مورد داستان جنگ احد،در آیه بعد از آن میفرماید:« لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَکَ الْأُمُورَ حَتّی جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللّهِ وَ هُمْ کارِهُونَ »؛آنها پیش از این (نیز) در پی فتنهانگیزی بودند،و کارها را بر تو دگرگون (و آشفته) ساختند؛تا آنکه حق فرا رسید،و فرمان خدا آشکار گشت (و پیروز شدید) در حالی که آنها ناراضی بودند». (2)
کوتاه سخن اینکه آیات فوق،درس بزرگی به همه مسلمانان میدهد که هیچگاه در فکر افزودن سیاهی لشکر و کمیّت و تعداد نباشند،بلکه به این فکر باشند که افراد مخلص و باایمان را انتخاب کنند هرچند نفراتشان ظاهراً کم باشد؛ همانگونه که در آیات مربوط به داستان بنی اسرائیل و طالوت و جالوت نیز آمده است؛« کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ ». (3)
و من کتاب له علیه السلام
إلی أشعث بن قیس عامل أذربیجان
از نامههای امام علیه السلام است
که به اشعث بن قیس فرماندار آذربایجان نوشته است. (1)
این نامه عمدتا اشاره به این نکته دارد که مقامات و منصبها در حکومت اسلامی وسیله آب و نان افراد نیست بلکه امانتهای الهی است که باید به دقت از آن مراقبت کنند.به همین دلیل باید نسبت به مردم استبداد به خرج ندهند و در مورد بیت المال با احتیاط تمام گام بردارند.
1) 1) .سند نامه: از جمله کسانی که این نامه را ذکر کردهاند نصر بن مزاحم در کتاب صفین است که آن را از آغاز کلام امام علیه السلام در این نامه نقل کرده و با توجّه به اینکه نصر بن مزاحم حدود دو قرن جلوتر از سید رضی میزیسته،و علاوه بر آن نامه را به صورت کامل ذکر کرده معلوم است که از منابع دیگری اخذ کرده است. «ابن عبد ربه»نیز نامه را با اضافاتی آورده و ابن قتیبه نیز در الامامة والسیاسة کمی مختصرتر از عبارات نصر بن مزاحم ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 202)
وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَةٌ،وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًی لِمَنْ فَوْقَکَ.لَیْسَ لَکَ أَنْ تَفْتَاتَ فِی رَعِیَّةٍ،وَ لَا تُخَاطِرَ إِلَّا بِوَثِیقَةٍ،وَ فِی یَدَیْکَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّی تُسَلِّمَهُ إِلَیَّ،وَ لَعَلِّی أَلَّا أَکُونَ شَرَّ وُلَاتِکَ لَکَ،وَ السَّلَامُ
این فرمانداری،برای تو وسیله آب و نان نیست؛بلکه امانتی است در گردنت و (بدان)تو از سوی مافوق خود تحت مراقبت هستی.تو حق نداری درباره رعیّت،استبداد به خرج دهی و حق نداری در کارهای مهم و خطیر بدون اطمینان وارد شوی.در دست تو بخشی از اموال خداوند عز و جل میباشد و تو یکی از خزانه داران او هستی،باید آن را حفظ کنی تا به دست من برسانی،امید است من رییس بدی برای تو نباشم و السلام.
مقامات کشور اسلام امانت الهی است
همان گونه که در بالا اشاره شد آنچه مرحوم سید رضی در این نامه آورده است بخشی از نامه مشروحتری است که در کتاب صفین آمده است.از مجموع نامه چنین استفاده میشود که اشعث بن قیس به خاطر سوابق سویی که داشت بعد از روی کار آمدن امام علیه السلام احساس ناامنی در موقعیت خود کرد که امام علیه السلام ممکن است او را از حکومت آذربایجان بردارد و مسأله جنگ جمل و قتل عثمان
را بهانهای برای سرکشی قرار دهد،لذا امام علیه السلام برای پیشگیری از فتنهانگیزی او این نامه را برایش نوشت و در آغاز نامه چنین فرمود:« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمیرِ الْمُؤْمِنینَ إِلَی الأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ أَمّا بَعْدُ،فَلَوْ لَا هَنَاتٌ وَ هَنَاتٌ کُنَّ مِنْکَ لَکُنْتَ الْمُقَدَّمُ فی هذَا الأَمْرِ قَبْلَ النّاسِ وَ لَعَلَّ آخِرَ أَمْرِکَ یَحْمَدُ أَوَّلَهُ،وَ یَحْمِلُ بَعْضُهُ بَعْضاً،إِنِ اتَّقَیْتَ اللّهَ-عَزَّ وَ جَلَّ ؛اگر لغزشهایی چنین و چنان از تو سر نزده بود در این کار (فرمانداری آذربایجان یا بیعت کردن با امام علیه السلام) مقدم بر دیگران بودی و شاید پایان کار تو آغاز آن را جبران کند و بخشی از آن بخش دیگر را بپوشاند اگر تقوای الهی را پیشه کنی».
سپس امام علیه السلام در ادامه این نامه اشاره به قتل عثمان و بیعت مردم با او و شورش طلحه و زبیر و شکستن بیعت آن حضرت نمود و افزود که آنها عایشه را نیز با خود به سوی بصره بردند و من به اتفاق مهاجرین و انصار به سوی آنها رفتم و در میدان نبرد در مقابل هم قرار گرفتیم.من از آنها خواستم که از سرکشی باز گردند و به بیعت خود وفادار باشند و آنچه وظیفه اتمام حجت بود انجام دادم؛ ولی آنها نپذیرفتند جنگ در گرفت و شکست خوردند و گروهی مجروح شدند و گروهی فرار کردند و من دستور دادم مجروحان را نکشند و فراریان را تعقیب نکنند و هر کس سلاح خود را بر زمین بگذارد و به خانه خویش برود و در را به روی خود ببندد در امان خواهد بود. (1)
سپس امام علیه السلام این بخش از نامه را که سید رضی نقل کرده است بیان فرمود.
امام علیه السلام در این بخش از نامه اوّل او را با دو جمله پرمعنا هشدار میدهد و میفرماید:«فرمانداری تو برای تو وسیله آب و نان نیست،بلکه امانتی است در گردنت و تو از سوی ما فوق خود تحت مراقبت هستی»؛ (وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ (2)وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَةٌ،وَأَنْتَ مُسْتَرْعًی لِمَنْ فَوْقَکَ).
تعبیر بالا بیانگر دیدگاه اسلام درباره پستها و منصبهای حکومتی است.از دیدگاه اسلام رییس حکومت،وزرا،استانداران و فرماندهان تنها امانت دارانی هستند که امانت جامعه اسلامی از سوی خداوند به آنها سپرده شده و نباید آن را وسیله برتریجویی و تحصیل منافع شخصی کنند بلکه باید مانند هر امانتدار امین از آن مراقبت به عمل آورده و سالم به دست اهلش بسپارند.
در تفسیر آیه شریفه« إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها » (1)در روایات متعدّدی آمده که این امانت همان ولایت (و حکومت والیان صالح) است. (2)
البته این تفسیر به آن معنا نیست که مفهوم آیه منحصر در امر حکومت و امامت بوده باشد،بلکه یکی از مصادیق بارز و مهم آن است.
سپس امام علیه السلام بعد از این هشدار گویا به بیان سه وظیفه برای اشعث به عنوان یک فرماندار میپردازد،نخست میفرماید:«تو حق نداری درباره رعیّت استبداد به خرج دهی»؛ (لَیْسَ لَکَ أَنْ تَفْتَاتَ (3)فِی رَعِیَّةٍ). (4)
بلکه باید طبق موازین الهی و آنچه در اسلام درباره حقوق مردم پیشبینی شده رفتار کنی نه اینکه آنچه دلخواه توست خودسرانه انجام دهی و با مردم
1) 1) .نساء،آیه 58.
2) 2) .به تفسیر نور الثقلین،ذیل آیه فوق و کافی،ج 1،ص 276 باب ان الامام یعرف الامام الذی یعرف من بعده مراجعه شود.
3) 3) .«تفتات»در اصل از ریشه«فوت»گرفته شده که گاه به معنای از دست رفتن و گاه به معنای سبقت جستن است و طبق معنای دوم هنگامی که به باب افتعال برود به معنای استبداد و خودسری است.گویی بر همه کس در انتخاب مقصودش پیشی میگیرد.این احتمال نیز وجود دارد که از ریشه«فأت»(به همزه) گرفته شده باشد که آن نیز به معنای انفراد و استبداد است.
4) 4) .«رعیة»صفت مشبهه به معنای مراعات شده از ریشه رعی که در اصل به معنای به چرا بردن گوسفندان است که توام با مراعات و نگهداری است،گرفته شده و این تعبیر نشان میدهد که در حکومت اسلامی،دولت باید در خدمت مردم و مراقب و محافظ آنها باشد.حدیث معروف«کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته»نیز اشاره به این معنا دارد که همه مردم باید مراقب یکدگر باشند و در مقابل هم مسئولند.(حدیث مزبور در بحارالانوار و جامع الاخبار و در کتابهای اهل سنّت در صحیح بخاری و مسند احمد و کتب دیگر نقل شده است).
همچون بندگان و بردگان عمل کنی.
حضرت در دستور دوم میفرماید:«تو حق نداری در کارهای مهم و خطیر بدون اطمینان وارد شوی»؛ (وَ لَا تُخَاطِرَ إِلَّا بِوَثِیقَةٍ).
با توجّه به اینکه جمله (و لا تخاطر) از ریشه خطر است و امور مهم را خطیر میگویند به سبب خطرهایی که آن را تهدید میکند،منظور امام علیه السلام این است که در اموری که با سرنوشت مردم سر و کار دارد جز با دقت و تأمل و مشورت کافی و در صورت لزوم گرفتن اذن از امام علیه السلام و پیشوایت اقدام مکن،زیرا برای حفظ امانتهای مهم باید از دست زدن به کارهای خطرناک پرهیز کرد؛بنابراین واژه وثیقه هم تفکر و اندیشه را شامل میشود و هم مشورت و هم اجازه گرفتن از امام علیه السلام در صورت نیاز.
در دستور سوم درباره حفظ اموال بیتالمال میفرماید:«در دست تو بخشی از اموال خداوند عز و جل است و تو یکی از خزانه داران او هستی باید آن را حفظ کنی تا به دست من برسانی»؛ (وَ فِی یَدَیْکَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّی تُسَلِّمَهُ إِلَیَّ).
و در پایان به او اطمینان میدهد که اگر در مسیر صحیح گام بر دارد،امام علیه السلام نسبت به او هیچگونه تعرضی نکند و از این نظر در امنیت باشد،میفرماید:«امید است من رییس بدی برای تو نباشم و السلام»؛ (وَ لَعَلِّی أَلَّا أَکُونَ شَرَّ وُلَاتِکَ لَکَ وَ السَّلَامُ).
البته این تعبیر،تعبیری است بسیار متواضعانه و پدرانه.
جالب این است که امام علیه السلام در این بخش کوتاه از نامه تمام گفتنیها را که باید
برای یک مسئول سیاسی کشور اسلامی بگوید،بیان فرموده؛نخست ماهیت منصب او را بیان داشته تا آگاه باشد او تنها یک امانتدار است نه یک زمامدار خودکامه و مالک الرقاب مردم.
سپس به سراغ نخستین چیزی میرود که دامن زمامداران را میگیرد و آن مسأله استبداد رأی و ترجیح دادن تمایلات شخصی بر منافع مردم است.
مخصوصاً امام علیه السلام از واژه رعیّت در اینجا استفاده میکند که مفهومش کسانی است که باید حال آنها مراعات شود و مصالح آنها را در نظر بگیرند.
سپس به او دستور میدهد که کارهای مهم اجتماعی را همچون کارهای شخصی نشمرد و ابعاد و آثار آن را در جامعه در نظر بگیرد و بدون اطمینان از عواقب آثار آن تصمیم نگیرد.
سرانجام به یکی از مهمترین عوامل فساد حکومتها که مسأله اموال و ذخائر کشور است،اشاره میکند و آنرا به عنوان«مال اللّه»معرفی مینماید؛همان تعبیری که از قرآن مجید گرفته شده که خداوند متعال درباره بردگانی که در مسیر آزادی قرار دارند دستور میدهد سرمایهای در اختیار آنها بگذارند تا بتوانند کسب و کار کرده دین خود را ادا نمایند؛میفرماید: «وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ الَّذِی آتاکُمْ». (1)
سپس او را به عنوان خزانهدار اموال الهی نه صاحب اختیار معرفی کرده دستور میدهد از آن مراقبت نماید تا به دست امام علیه السلام برسد و در میان حق داران تقسیم شود.
در عین حال در پایان نامه به او اطمینان میدهد که اگر از مسیر حق منحرف نشود امام علیه السلام هرگز با او بد رفتاری نخواهد داشت؛ولی در عین حال هشدار دیگری است که اگر اشعث نصایح سه گانه فوق را نپذیرد باید منتظر عواقب سوء کار خود باشد.
1) 1) .نور،آیه 33.
قابل توجّه اینکه نصر بن مزاحم در کتاب صفین مینویسد:«هنگامی که امام علیه السلام این نامه را به اشعث نوشت (او که دارای سوابق سویی بود) به یاران خود گفت:نامه امام علیه السلام من را در وحشت فرو برد،او میخواهد اموال آذربایجان را از من مطالبه کند من ناچارم به سوی معاویه بروم.یارانش به او گفتند اگر بمیری برای تو از این بهتر است.آیا شهر خود و جمعیت خویش را رها میکنی و دنباله رو اهل شام میشوی؟ اشعث به اشتباه خود پی برد و سرانجام نزد امام علیه السلام آمد و در کوفه زندگی کرد». (1)
در ذیل خطبه 19 در جلد اوّل همین مجموعه که امام علیه السلام سخنان تندی در آن خطبه به اشعث بن قیس فرموده بود شرح حال اشعث را نوشتهایم.
نام اصلی او معدی کرب بود و به مناسبت موهای ژولیده و فرفری که داشت او را اشعث مینامیدند؛تا آنجا که اسم اصلی او به فراموشی سپرده شد و این نام بر وی ماند.
او دارای سوابق سوء بسیاری است؛در زمان جاهلیّت مرتکب جنایاتی شد و از سوی قبیله دشمن اسیر گشت و با پرداختن غرامّت سنگینی از سوی قومش آزاد شد.
تاریخ تاریک زندگی او نشان میدهد که او از منافقان بود و در عصر حکومت علی علیه السلام به گفته بعضی از مورخان سرچشمههای اصلی تمام مفاسد جامعه اسلامی بود.او با عمرو عاص در مسأله ایجاد نفاق در صفوف یاران علی علیه السلام در جنگ صفین همکاری کرد.
اشعث بن قیس در زمان عثمان به حکومت آذربایجان منصوب شد و امام علیه السلام
1) 1) .شرح نهجالبلاغه علامه تستری،ج 8،ص 7.
بعد از عثمان طبق روایت بالا میخواست با او مدارا کند مبادا به سوی معاویه و شام بگریزد.
قابل توجّه اینکه ابوبکر برای جلوگیری از خطرات اشعث،خواهر خود ام فروه را به او تزویج کرد و این زن سه پسر آورد که یکی از آنها محمد بود که در کربلا از فرماندهان لشکر ابن زیاد در برابر امام حسین علیه السلام بود.اشعث دختری به نام جعده داشت که همه شنیدهایم امام مجتبی علیه السلام را مسموم ساخت و طبق روایت کافی خود اشعث نیز از کسانی است که در قتل امیر مؤمنان علی علیه السلام شرکت داشت. (1)
این سخن را با حدیثی که درباره اشعث از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است پایان میدهیم امام علیه السلام خطاب به مردم فرمود:«أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ الْأَشْعَثَ لَا یَزِنُ عِنْدَ اللّهِ جَنَاحَ بَعُوضَةٍ وَ إِنَّهُ أَقَلُّ فِی دِینِ اللّهِ مِنْ عَفْطَةِ عَنْز؛ای مردم!اشعث به اندازه پر پشهای در پیشگاه خدا وزن و ارزش ندارد و او در دین خدا از آب بینی بز کمتر است». (2)
لازم به ذکر است که اشعث در زمان عمر والی آذربایجان شد و در زمان عثمان باقی بود و در عصر حکومت علی علیه السلام نیز مدتی ابقا شد.
از فتوح البلدان بلاذری و تاریخ طبری و معجم البلدان حموی اجمالاً استفاده میشود که منطقه آذربایجان در حدود سنه 20 هجری زیر پرچم اسلام قرار گرفت؛ ولی چیزی نگذشت که گروهی بر ضد آن قیام کردند.خلیفه دوم اشعث بن قیس را فرستاد و بار دیگر آنجا را فتح کرد و اشعث بر حکومت آنجا باقی ماند.
محدوده آذربایجان آن روز از امروز گستردهتر بود و علاوه بر تبریز،خوی، سلماس،ارومیه و اردبیل،مناطقی از گیلان و مازندران را نیز شامل میشد و از طرف غرب نیز فراتر از مرزهای کنونی بود.حموی میگوید:«این منطقه خود مملکت عظیمی است،دارای برکات فراوان،خرم و سرسبز،پرآب و دارای چشمههای بسیار».یعقوبی در تاریخ خود مینویسد:معاویه هر سال سی هزار هزار (سی میلیون) درهم از خراج آذربایجان دریافت میداشت و این نشان میدهد که تا چه اندازه آن منطقه گسترده و آباد بوده است. (1)
1) 1) .به کتاب تاریخ یعقوبی،ج 2،ص 233 و تاریخ طبری در حوادث سنه 22 و همچنین معجم البلدان حموی،ج 1،ص 128 و فتوح البلدان بلاذری،ج 2،ص 400 مراجعه شود.
امام علیه السلام طیّ این نامه در واقع در چند چیز با معاویه اتمام حجت میکند:
نخست اینکه مسأله بیعت او همانند بیعت مردم با خلفای پیشین بود (بلکه از جهاتی برتر) بنابراین هیچ کس نمیتواند به مخالفت با آن برخیزد و باید همه با آن هماهنگ باشند.
1) 1) .سند نامه: این نامه بخشی از یک نامه مشروحتر است که امام علیه السلام آن را برای معاویه مرقوم داشت و همراه با«جریر بن عبداللّه البجلی»به سوی معاویه فرستاد و از جمله کسانی که قبل از سید رضی آن را نقل کردهاند نصر بن مزاحم در کتاب صفین،ابن قتیبة در الامامة والسیاسة و ابن عبد ربه در عقد الفرید است.علاوه بر اینها طبری نیز در تاریخ خود این نامه و داستان مشروحی را که درباره این نامه است را در جلد سوم کتاب خود در حوادث سنه 36 آورده است.ابن عساکر نیز در تاریخ مدینه دمشق در شرح حال معاویه آن را نقل کرده است. (مصادر نهجالبلاغه،ج ص 3،209)
دیگر اینکه کسانی که از حوزه بیعت دور بودهاند چون به آنها خبر میرسد که مهاجرین و انصار با کسی بیعت کردهاند،در نتیجه آنها نیز باید بپذیرند، همان گونه که سابقا هم چنین بوده است.
دیگر اینکه اگر کسی بخواهد از این بیعت خارج شود باید او را باز گردانند و اگر سرکشی و مقاومت کند مسلمانان میتوانند با او به جنگ برخیزند.
دیگر اینکه قتل عثمان را بهانهای برای سرپیچی از بیعت قرار دادن بسیار نادرست و بیمعناست،چرا که امام علیه السلام کمترین دخالت در قتل عثمان نداشته است.
و در پایان-مطابق آنچه در کتاب تمام نهجالبلاغه است-از معاویه دعوت میکند که با جریر بن عبداللّه که نماینده آن حضرت بود بیعت کند و آتشها را خاموش سازد.
إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ،فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ،وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ،وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ للّهِِ رِضًا،فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ،فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ،وَ وَلَّاهُ اللّهُ مَا تَوَلَّی.وَ لَعَمْرِی، یَا مُعَاوِیَةُ،لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ، وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّی؛فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ! وَ السَّلَامُ.
(بیعتی که مردم در مدینه با من کردند،برای تو که در شام بودی الزام آور است، زیرا) همان کسانی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط با من بیعت نمودند،بنابراین نه حاضران اختیار فسخ یا مخالفت با آن را دارند و نه کسی که غایب بوده حق رد کردن آن را دارد.شوری تنها از آنِ مهاجران و انصار است،هر گاه همگی کسی را برگزیدند و امامش نامیدند،خداوند از او راضی و خوشنود است؛بنابراین اگر کسی از فرمان آنها با بدگویی یا بدعتی خارج گردد، مسلمانان او را به جای خود باز میگردانند،و اگر امتناع ورزد،با او پیکار میکنند، چرا که از غیر مسیر مؤمنان تبعیت کرده و خدا او را در بیراهه رها میسازد.ای معاویه!به جانم سوگند اگر با نگاه عقل بنگری نه با چشم هوا و هوس،مرا از همه مبرّاتر از خون عثمان مییابی و خواهی دانست من به کلی از آن برکنار بودم مگر اینکه در مقام تهمت برآیی و چنین نسبت ناروایی را به من بدهی.اگر چنین است هر تهمتی میخواهی بزن و السلام.
همان گونه که در بیان سند نامه گفته شد آنچه را مرحوم سید رضی در اینجا آورده،بخشی از یک نامه مفصلتر است که امام علیه السلام بعد از واقعه جمل به همراه جریر بن عبداللّه بجلی که از مشاهیر صحابه بود برای معاویه فرستاد.
در آغاز این نامه که مرحوم سید رضی نقل نکرده ولی در کتاب تمام نهجالبلاغه تحت شماره نامه 29 آمده است،چنین میخوانیم که امام علیه السلام بعد از حمد و ثنای الهی فرمود:«بیعتی که مردم در مدینه با من کردند برای تو که در شام بودی الزامآور است»؛سپس میافزاید:«همان کسانی که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط با من بیعت نمودند،بنابراین نه حاضران اختیار فسخ یا مخالفت با آن را دارند و نه کسی که غایب بوده حق رد کردن آن را دارد»؛ (إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ،فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ،وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ).
قابل توجه اینکه امام علیه السلام در اینجا،نه به مسأله غدیر اشاره میکند،نه به وصیّت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و روایات بسیاری که سند روشنی بر امامت اوست؛زیرا معاویه میتوانست با این کار از کنار آن بگذرد.ولی مسأله خلافت خلفای پیشین چیزی نبود که بتواند آن را انکار کند.در واقع استدلال امام علیه السلام یک استدلال به اصطلاح جدلی است که مسلمات طرف مقابل را میگیرد و با آن بر ضد وی استدلال میکند و در اینجا معاویه که خود را از طرفداران حکومت خلفای پیشین (ابوبکر عمر،عثمان) میدانست،نمیتوانست چگونگی گزینش آنها را برای خلافت انکار کند و این در حالی بود که این گزینش به صورت بسیار کاملتری در مورد حکومت علی علیه السلام واقع شده بود.عموم مهاجران و انصار در مدینه با آن حضرت بیعت کرده بودند و حتی طلحه و زبیر که بعدا به مخالفت برخاستند نیز جزء بیعت کنندگان بودند.سنّت آن زمان بر این بود که اگر
مهاجران و انصار مدینه کسی را انتخاب میکردند غایبان و دور افتادگان آن را به رسمیت میشناختند؛و بنابراین معاویه نمیتوانست با این استدلال امام علیه السلام به مخالفت برخیزد.
از این رو امام علیه السلام در ادامه این سخن میافزاید:«شوری تنها از آن مهاجران و انصار است هر گاه همگی کسی را برگزیدند و امامش نامیدند،خداوند از آن راضی و خوشنود است»؛ (وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ للّهِِ رِضًا).
آن گاه چنین نتیجه گیری میفرماید:«بنابراین اگر کسی از فرمان آنها با بدگویی یا بدعتی خارج گردد،مسلمانان او را به جای خود باز میگردانند و اگر امتناع ورزید،با او پیکار میکنند؛زیرا از غیر مسیر مؤمنان تبعیت کرده و خدا او را در بیراهه رها میسازد»؛ (فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ،فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ،وَ وَلَّاهُ اللّهُ مَا تَوَلَّی).
هرگز نباید از این استدلال که در بالا گفتیم جنبه جدلی و استفاده از مسلمات طرف مقابل دارد،چنین استنباط کرد که امام علیه السلام مسأله امامت منصوص را رها فرموده و امامت را یک مسأله انتخابی میداند نه انتصاب از سوی خدا،آن گونه که بعضی از شارحان نهجالبلاغه از اهل سنّت تصور کردهاند؛بلکه در برابر امثال معاویه راهی جز این گونه استدلال وجود نداشت و نظیر این گونه استدلالها در قرآن مجید نیز در برابر مشرکان دیده میشود.
در بخش دیگر این نامه،امام علیه السلام به سراغ مسأله قتل عثمان میرود که معاویه - مانند طلحه و زبیر-آن را بهانه برای سرکشی در برابر امام علیه السلام قرار داده بود؛ میفرماید:«ای معاویه به جانم سوگند اگر با نگاه عقلت بنگری نه با چشم هوا و هوس مرا از همه مبرّاتر از خون عثمان مییابی و خواهی دانست من به کلّی از آن برکنار بودم مگر اینکه در مقام تهمت برآیی و چنین نسبت ناروایی را به من
بدهی.اگر چنین است هر تهمتی میخواهی بزن والسلام»؛ (وَ لَعَمْرِی،یَا مُعَاوِیَةُ، لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ،وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّی (1)،فَتَجَنَّ (2)مَا بَدَا لَکَ،وَ السَّلَامُ).
از قضایای عجیب تاریخ صدر اسلام این است که گروهی در زمان عثمان به مخالفت شدید با او برخاستند و حتی در قتل او مستقیم یا غیر مستقیم نقش داشتند؛ولی بعد از قتل عثمان ناگهان تغییر مسیر داده و به خونخواهی او برخاستند و بر کشته شدن مظلومانه او اشک تمساح ریختند.اینگونه تغییر مسیرها در دنیای سیاستهای مادی،عجیب نیست؛ولی اینها که دم از اسلام میزدند چگونه این اعمال خود را توجیه میکردند.
ماجرای قتل عثمان از علل شورش بر ضد او گرفته تا حوادثی که در این مورد رخ داد و عثمان را مجبور به توبه و کنارهگیری کردند و اینکه عثمان توبه را پذیرفت اما کنارهگیری را نپذیرفت و دفاعهایی که امیر مؤمنان علی علیه السلام برای حفظ جان او کرد که مبادا دامنه فتنه تمام کشور اسلام را فرا بگیرد و همچنین چگونگی قتل عثمان و حوادث بعد از آن،از مسائل مهمی است که در تاریخ اسلام بحث شده و دقت در آن میتواند مسائل زیادی را روشن سازد.
ما در این باره در بحثهای گذشته از جمله در جلد اوّل،در شرح خطبه شقشقیه (صفحه 371 به بعد) و جلد دوم ذیل خطبه 30 (صفحه 237 تا 241) و همچنین ذیل خطبه 43 (صفحه 488) مطالبی را ذکر کردهایم.
1) 1) .«تتجنی»در اصل از ریشه«جنایت»گرفته شده و هنگامی که به باب تفعل میرود مفهومش این است که کسی میخواهد جنایتی را بر عهده دیگری بگذارد در حالی که او مرتکب آن نشده است و این همان مفهوم تهمت است.
2) 2) .«تجنّ»این واژه فعل امر است از همان ریشه«تجنّی»که قبلاً شرح آن داده شد و مفهوم تمام جمله این است که ای معاویه تو خود میدانی نسبت دادن خون عثمان به من یک تهمت است،حال که میدانی هر چه میخواهی در این زمینه بگو.
چرا استدلال به شورا و بیعت
میدانیم در مسأله امامت و خلافت بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دو نظر در میان مسلمانان هست؛مطابق عقیده شیعه،امامت و خلافت با نص است؛یعنی به وسیله خداوند از طریق پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله،امام علیه السلام و خلیفه بعد از او تعیین شده است.آیاتی از قرآن نیز این نظر را تأیید میکند و احادیثی همچون حدیث غدیر، منزلت و حدیث ثقلین نیز گواه بر آن است.اضافه بر این شیعیان دلیل عقلی نیز بر این مسأله اقامه میکنند که اینجا جای شرح آنها نیست. (1)
ولی اهل تسنن طرفدار شوری هستند و معتقدند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تعیین خلیفه بعد از خود را به امّت واگذار کرده و آنها بر طبق شورای مهاجرین و انصار و بیعت مردم تعیین شدهاند.ابو بکر در سقیفه بنی ساعده،با حضور جمع قلیلی از مهاجرین و انصار انتخاب شد و عمر با نص ابوبکر،و عثمان با چهار رأی از آرای شورای شش نفری عمر انتخاب شد و امیر مؤمنان نیز با بیعت گسترده مهاجرین و انصار و تودههای مردم.
طرفداران شوری هنگامی که به خطبه شقشقیه میرسند که خلافت خلفای سهگانه نخستین را زیر سؤال میبرد،گاه به سند آن اشکال میکنند و گاه به دلالت آن؛اما هنگامی که به نامه ششم (نامه مورد بحث) میرسند با آغوش باز از آن استقبال کرده و آنرا دلیل بر حقانیّت مذهب خود میشمرند درحالی که هم این نامه از علی علیه السلام است و هم آن خطبه.
نکته مهم اینجاست که همیشه باید مخاطبین را در نظر گرفت؛زیرا اعتقادات مخاطب در نحوه بیان مسائل تأثیر دارد.در خطبه شقشقیه مخاطب،عموم مردمند ولی در این نامه مخاطب،معاویه است.
1) 1) .برای اطلاع بیشتر از این ادله قرآنی و روایی و عقلی میتوانید به پیام قرآن،جلد 9 مراجعه فرمایید.
چگونه ممکن است امام علیه السلام در این نامه برای حقانیّت خود در برابر معاویه به نص استدلال کند؛چیزی که او از اساس با آن مخالف بود.باید از دلیلی استفاده کند که او نتواند در برابر آن سخن بگوید و راه انکار بپوید و آن مسأله شوراست.
شورایی که خلفای پیشین بر اساس آن انتخاب شدند؛همان کسانی که معاویه از طرف آنها به خلافت شام نصب شد.
این همان چیزی است که در علم منطق از آن به فن جدل تعبیر میشود و آن اینکه مسلّمات خصم را بگیرند و با آن بر ضد او استدلال کنند هرچند مسلّمات خصم از سوی گوینده پذیرفته نشده باشد.
مثل اینکه ما با تورات و انجیل کنونی در برابر یهود و نصاری استدلال میکنیم و میگوییم مطابق فلان فصل و فلان آیه شما چنین میگویید و بنابراین طبق عقیده خودتان محکوم هستید.فی المثل میگوییم:شما مسیحیان عقیده دارید عیسی را به دار آویختند و کشتند و دفن کردند و بعد از چند روز زنده شد و به آسمان رفت.بر طبق این عقیده باید مسأله رجعت انسان به زندگی در این دنیا را پذیرا شوید،هرچند ما معتقد به کشته شدن حضرت مسیح نیستیم.
در قرآن مجید نیز گونههایی برای این مطلب میتوان پیدا کرد؛از جمله در داستان ابراهیم علیه السلام هنگامی که در برابر ستاره پرستان،ماه پرستان و آفتاب پرستان قرار گرفت با جمله «هذا رَبِّی» یا «هذا رَبِّی هذا أَکْبَرُ» (1)مسلمات آنها را پذیرفت اما هنگامی که همگی افول کردند و افول و غروب آنها دلیل بر حادث بودن آنها بود،آنها را محکوم ساخت.
شگفتآور اینکه ابن ابی الحدید با اینکه در بسیاری از مسائل راه اعتدال را میپوید،هنگامی که به این نامه میرسد میگوید:«بدان که این فصل از کلام امیر المؤمنین با صراحت دلالت بر این دارد که انتخاب شورا راه اثبات خلافت
1) 1) .انعام،آیه و 77 78.
است،همان گونه که متکلمان ما (اهل سنّت)...اما امامیّه این نامه را حمل بر تقیّه میکنند و میگویند:امام علیه السلام نمیتوانست در برابر معاویه واقعیّت را بیان کند و تصریح کند که من از سوی رسول اللّه مبعوث به خلافت شدم. (1)
خطای ابن ابی الحدید از اینجاست که اولاً به مخاطب این نامه یعنی معاویه اصلاً نگاه نکرده و ثانیاً مسأله جدل را با مسأله تقیّه اشتباه نموده است.شیعه نمیگوید امیر مؤمنان در مقابل معاویه تقیّه کرد بلکه میگوید:به چیزی استدلال کرد که او نتواند با آن مخالفت کند یعنی مسلمات نزد او را گرفت و بر ضدش با آن استدلال فرمود.
در نهجالبلاغه کلمات دیگری نیز شبیه نامه بالا دیده میشود که پاسخ همه همان است که گفتیم و نیاز به تکرار ندارد.
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 14،ص 36 و 37.
و من کتاب له علیه السلام
إلیه أیضا
از نامههای امام علیه السلام است
که آن را نیز برای معاویه مرقوم داشته است. (1)
همانگونه که در بیان مدرک نامه گفته شد این نامه پاسخ نامهای است که معاویه برای حضرت در اواخر جنگ صفین نوشت؛نامهای که بسیار جسورانه و بیادبانه بود و به نکات مختلفی در آن اشاره کرده بود که مهمترین آن به رسمیت نشناختن بیعت امام علیه السلام بود به بهانه اینکه اهل شام این بیعت را نپذیرفتند.امام علیه السلام در این نامه در جواب او پاسخ دندانشکنی میدهد. (2)
1) 1) .سند نامه: از جمله کسانی که این نامه را قبل از سید رضی در کتب خود نقل کردهاند ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح و مبرد در کامل و نصر بن مزاحم در کتاب صفین است.آنها نامه فوق را با تفاوت کمی نقل کردهاند و این نامه در واقع نامهای است که امام علیه السلام در پاسخ نامه (زشت و شیطنت آمیز و منافقانه) معاویه در اثنای جنگ صفین، بلکه در اواخر آن جنگ مرقوم داشت.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 211)
2) 2) .نامه معاویه در پایان این بحث خواهد آمد.
أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ أَتَتْنِی مِنْکَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ،وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ،نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِکَ،وَ أَمْضَیْتَهَا بِسُوءِ رَأْیِکَ،وَ کِتَابُ امْرِئٍ لَیْسَ لَهُ بَصَرٌ یَهْدِیهِ،وَ لَا قَائِدٌ یُرْشِدُهُ،قَدْ دَعَاهُ الْهَوَی فَأَجَابَهُ،وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ،فَهَجَرَ لَاغِطاً، وَ ضَلَّ خَابِطاً.
وَ مِنْهُ:لِأَنَّهَا بَیْعَةٌ وَاحِدَةٌ لَا یُثَنَّی فِیهَا النَّظَرُ،وَ لَا یُسْتَأْنَفُ فِیهَا الْخِیَارُ.
الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ،وَ الْمُرَوِّی فِیهَا مُدَاهِنٌ.
اما بعد(از حمد و ثنای الهی) نامهای از سوی تو به من رسید،نامهای با اندرزهای نامربوط و سخنان رنگارنگ که با گمراهی خویش آن را تزیین کرده و با سوء رأیت امضا نموده بودی،این نامه از کسی است که نه چشم بصیرت دارد تا هدایتش کند و نه رهبری آگاه که ارشادش نماید (به همین دلیل) هوا و هوس او را به سوی خود دعوت نموده و او این دعوت را اجابت کرده،گمراهی،رهبر او شده و او از آن پیروی نموده،به همین دلیل بسیار هذیان میگوید و در گمراهی سرگردان است.
بخش دیگری از این نامه:بیعت خلافت یک بار بیشتر نبوده و نیست نه تجدید نظر در آن راه دارد نه اختیار فسخ،بنابراین آن کس که از بیعت خارج شود (بر آرای مهاجران و انصار) طعنه زده و به مخالفت برخاسته (و آن را بیاعتبار شمرده) و آن کس که درباره آن تردید به خود راه دهد منافق است.
موعظه گمراهان
از آنجا که معاویه در نامه خود به اصطلاح امام علیه السلام را موعظه به تقوا و پرهیزکاری کرده و به بعضی از آیات قرآن متوسل شده آیه «وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ» (1)آیهای که هیچ ارتباطی حتی به ادعاهای باطل او نداشته،امام علیه السلام در آغاز این نامه میفرماید:
«اما بعد(از حمد و ثنای الهی) نامهای از سوی تو به من رسید،نامهای با اندرزهای نامربوط و سخنان رنگارنگ که با گمراهی خویش آنرا تزیین کرده و با سوء رأیت امضا نموده بودی»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ أَتَتْنِی مِنْکَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ (2)، وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ (3)،نَمَّقْتَهَا (4)بِضَلَالِکَ،وَ أَمْضَیْتَهَا (5)بِسُوءِ رَأْیِکَ).
تعبیر به (موصله) اشاره به ناهمگون بودن نامه معاویه است که تمسک به بعضی از آیاتی کرده که هیچ ارتباطی به مقصود او نداشته و از یک سو امام علیه السلام را به شقّ عصای مسلمین؛یعنی ایجاد اختلاف متهم میکند در حالی که کلمات او مصداق بارز ایجاد اختلاف است.
و تعبیر به (رسالة محبّرة) (با توجّه به اینکه محبّرة به معنای تزیین شده است) اشاره به این است که معاویه سعی کرده است به هر وسیلهای که ممکن است نامه خود را حق به جانب معرفی کند گاه از روز قیامت و عذاب الهی سخن میگوید،
1) 1) .زمر،آیه 65.
2) 2) .«موصّلة»به معنای امور پراکنده و نامربوطی است که از اینجا و آنجا جمع میکنند،از ریشه وصل به معنای پیوند گرفته شده است.
3) 3) .«محبّرة»به معنای تزیین شده از ریشه«حبر»بر وزن«ابر»به معنای زینت کردن گرفته شده و«حبر»بر وزن «حفظ»به معنای زیبایی است.
4) 4) .«نمّق»از ماده«تنمیق»به معنی تزیین است ولی ثلاثی آن«نمق»بر وزن«نقد»به معنی کتابت آمده است و هنگامی که به باب تفعیل میرود معنای تزیین را میرساند.
5) 5) .«امضیت»از ریشه«امضاء»به معنای ارسال و اجرا و نافذ کردن چیزی است و از آنجا که امضا اسناد و قراردادها نوعی انفاذ آن است،این واژه در آنجا نیز به کار میرود.
گاه مصالح مسلمین را مطرح میکند و گاه آیات قرآن را سپر قرار میدهد.
تعبیر به (نمّقتها بضلالک) اشاره به این است که تعبیرات ظاهراً زیبای نامه شبیه تعبیراتی است که منافقان گمراه هنگام عذرخواهی در مقابل پیغمبر به کار میبردند جمله (امضیتها بسوء رأیک) یا به معنای این است که امضا کردن چنین نامهای جز از انسان کج فکر و نادان صورت نمیگیرد و یا اگر امضا را به معنای ارسال بگیریم،مفهومش این است که فکر نادرست تو به تو اجازه داد که چنین نامه زشت و جسورانهای را برای امام علیه السلام و پیشوای مسلمانان بفرستی.
امام علیه السلام در ادامه سخن،محتوای نامه معاویه و شخصیت او را در عباراتی کوتاه و پر معنا روشن میسازد و میفرماید:«این نامه از کسی است که نه چشم بصیرت دارد تا هدایتش کند و نه رهبری آگاه که ارشادش نماید (به همین دلیل) هوا و هوس او را به سوی خود دعوت نموده و او این دعوت را اجابت کرده و گمراهی،رهبر او شده و او از آن پیروی نموده به همین دلیل بسیار هذیان میگوید و در گمراهی سرگردان است»؛ (وَ کِتَابُ امْرِئٍ لَیْسَ لَهُ بَصَرٌ یَهْدِیهِ،وَ لَا قَائِدٌ یُرْشِدُهُ،قَدْ دَعَاهُ الْهَوَی فَأَجَابَهُ،وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ،فَهَجَرَ (1)لَاغِطاً (2)،وَ ضَلَّ خَابِطاً). (3)
قابل توجّه اینکه امام علیه السلام در این سه جمله از امور دوگانهای استفاده کرده است که به صورت لازم و ملزوم با یکدیگر در ارتباط است؛در جمله اوّل میفرماید:
«نه چشم بصیرت دارد و نه راهنما»در جمله دوم که نتیجه آن است میفرماید:
«به جای چشم بصیرت،هوای نفس او را به سوی خود دعوت میکند و به جای راهنمای آگاه،ضلالت و گمراهی قائد اوست»و در جمله سوم که نتیجه جمله دوم است میفرماید:«او پیوسته هذیان و سخنان بیهوده میگوید و به سبب
راهنمایان گمراه،در گمراهی سرگردان است».و به راستی چنین است،زیرا نور هدایت یا باید از درون بتابد یا از برون بوسیله رهبران الهی.در غیر این صورت تاریکی درون و گمراهی برون که به وسیله مشاوران بیایمان و ناآگاه حاصل میشود،انسان را به سوی پرتگاه میبرد؛نه سخنانش نظم منطقی دارد و نه در اعمالش برنامه عاقلانهای دیده میشود.
سپس امام علیه السلام به پاسخ یکی از اشتباهات بزرگ معاویه که در نامه خود ذکر کرده است میپردازد او در نامه خود چنین نوشته بود که بیعت امام علیه السلام صحیح نبوده زیرا مردم شام آنرا نپذیرفتهاند امام علیه السلام میفرماید:«بیعت خلافت یک بار بیشتر نیست نه تجدید نظر در آن راه دارد نه اختیار فسخ،بنابراین آنکس که از بیعت خارج شود (بر آرای مهاجران و انصار) طعنه زده و به مخالفت برخاسته (و آن را بیاعتبار شمرده) و آن کس که درباره آن تردید به خود راه دهد منافق است»؛ (لِأَنَّهَا بَیْعَةٌ وَاحِدَةٌ لَا یُثَنَّی فِیهَا النَّظَرُ (1)،وَ لَا یُسْتَأْنَفُ فِیهَا الْخِیَارُ.الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ،وَالْمُرَوِّی (2)فِیهَا مُدَاهِنٌ). (3)
در واقع امام علیه السلام به یکی از مسلمات نزد معاویه در مسأله خلافت استدلال میکند؛زیرا او معتقد بود که خلافت خلفای پیشین که بر اساس آرای مهاجرین و انصار بوده رسمیّت داشته است و کسانی که از مدینه دور بودهاند میبایست به آرای مهاجرین و انصار احترام بگذارند و آن را بپذیرند.سنّت خلفای پیشین چنین بوده است.امام علیه السلام میفرماید:چگونه درباره خلفای پیشین رأی مهاجرین و انصار و به اصطلاح اهل حل و عقد را میپذیری؛اما نسبت به بیعت من که
1) 1) .«النظر»در اینجا به معنای تأمل کردن است؛یعنی بیعت بعد از انجامش قابل تأمل و تجدید نظر نیست(این در صورتی است که نظر با (فی) متعدی بشود).
2) 2) .«مروّی»به معنای کسی است که درباره چیزی شک و تردید دارد و فکر و اندیشه میکند؛از ریشه«ترویه» که گاه به معنای سیراب کردن و گاه به معنای مطالعه کردن درباره چیزی آمده است.
3) 3) .«مداهن»به معنای چاپلوس و منافق.
بسیار گستردهتر و وسیعتر از آنان بوده است تردید به خود راه میدهی و عدم تسلیم اهل شام را مطرح میکنی این نشانه یکی از دو چیز است:یا روش پیشینیان خود را باطل میشمری و یا همچون منافقان گاه چیزی را میپذیری و گاه همانند آن را انکار میکنی.
اگر واقعاً برای پذیرش حکومت امام علیه السلام مسلمانان،اتفاق آرای تمام بخشهای کشور اسلام لازم باشد،باید حکومت خلفای پیشین را باطل بدانی و حکومت تو هم که از آنان گرفته شده باطل خواهد بود.
امام علیه السلام در جمله« لِأَنَّهَا بَیْعَةٌ وَاحِدَةٌ ...»به یک واقعیّت مسلّم آن زمان اشاره میکند که بیعت همچون یک بیع لازم بدون هیچ حق خیار بود؛نه تکرار در آن راه مییافته و نه خیار فسخ؛یعنی یک بار و برای همیشه.
نامه معاویه به امیر مؤمنان امام علی علیه السلام
با توجّه به اینکه نامه امام علیه السلام در اینجا ناظر به پاسخ گفتن به نامه معاویه است، ناگزیر باید متن نامه او را که در کتب تاریخ نقل شده است در اینجا بیاوریم، هر چند بسیار جسورانه و بیادبانه است و قبلا از خوانندگان عزیز و مخصوصاً از پیشگاه امیر مؤمنان علی علیه السلام پوزش میطلبیم متن نامه چنین است:
«مِنْ عَبْدِاللّهِ مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ إِلَی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی یَقُولُ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ «وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ» إِنِّی أُحَذِّرُکَ اللّهَ أَنْ تُحْبِطَ عَمَلَکَ وَ سَابِقَتَکَ بِشَقِّ عَصَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ تَفْرِیقِ جَمَاعَتِهَا فَاتَّقِ اللّهَ وَ اذْکُرْ مَوْقِفَ الْقِیَامَةِ وَ اقْلَعْ عَمَّا أَسْرَفْتَ فِیهِ مِنَ الْخَوْضِ فِی دِمَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ یَقُولُ:«لَوْ تَمَالَأَ أَهْلُ صَنْعَاءَ وَ عَدَنٍ عَلَی قَتْلِ رَجُلٍ وَاحِدٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ لَأَکَبَّهُمُ
اللّهُ عَلَی مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ»فَکَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ قَتَلَ أَعْلَامَ الْمُسْلِمِینَ سَادَاتِ الْمُهَاجِرِینَ بَلْهَ مَا طَحَنَتْ رَحَی حَرْبِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرْآنِ وَ ذَوِی الْعِبَادَةِ وَ الْإِیمَانِ مِنْ شَیْخٍ کَبِیرٍ وَ شَابٍّ غَرِیرٍ کُلُّهُمْ بِاللّهِ تَعَالَی مُؤْمِنٌ وَ لَهُ مُخْلِصٌ بِرَسُولِهِ مُقِرٌّ عَارِفٌ فَإِنْ کُنْتَ أَبَا حَسَنٍ إِنَّمَا تُحَارِبُ عَلَی الْإِمْرَةِ وَ الْخِلَافَةِ فَلَعَمْرِی لَوْ صَحَّتْ خِلَافَتُکَ لَکُنْتَ قَرِیباً مِنْ أَنْ تُعْذَرَ فِی حَرْبِ الْمُسْلِمِینَ وَ لَکِنَّهَا ما تَصِحَّ لَکَ أَنَّی بِصِحَّتِهَا وَ أَهْلُ الشَّامِ لَمْ یَدْخُلُوا فِیهَا فَقَدْ وَ اللّهِ أَکَلَتْهُمُ الْحَرْبُ فَلَمْ یَبْقَ مِنْهُمْ إِلَّا کَالثَّمَدِ فِی قَرَارَةِ الْغَدِیرِ وَ اللّهُ الْمُسْتَعَان؛ (1)از سوی عبداللّه معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابیطالب؛اما بعد:خداوند متعال در کتاب محکمش میگوید:«به یقین به تو و پیامبرانی که پیش از تو بودند وحی شده است که اگر مشرک شوی عملت باطل میشود و از زیانکاران خواهی بود»من تو را بر حذر میدارم از اینکه اعمال خود را حبط و نابود کنی و سابقه خود را به سبب ایجاد تفرقه در این امّت بر باد دهی.
از خدا بپرهیز و روز قیامت را به یاد آور و از ریختن خون مسلمین دست بردار.
من از رسول خدا شنیدم که فرمود:اگر تمام اهل صنعا و عدن دست به دست هم دهند و یک نفر از مسلمین را به قتل برسانند خداوند همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد افکند،پس چگونه خواهد بود حال کسی که بزرگان اسلام و سران مهاجرین را به قتل برساند.این آسیاب جنگ را که به راه انداختهای و اهل قرآن و صاحبان عبادت و ایمان را از پیرمرد تا جوانان نوخواسته؛کسانی که همه به خداوند متعال ایمان دارند و مخلصند و نسبت به رسولش اقرار دارند و عارفند،از بین میبرد،رها ساز.اگر تو ای ابوالحسن به خاطر این جنگ میکنی که امیر و خلیفه مسلمین هستی به جانم سوگند اگر خلافت تو صحیح بود ممکن بود این عذر در جنگ با مسلمین از تو پذیرفته شود؛ولی خلافت تو
1) 1) .مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 211 و ابن ابی الحدید نیز این نامه را با کمی تفاوت در ج 14،ص 42 نقل کرده است.
صحیح نیست.چگونه ممکن است صحیح باشد در حالی که اهل شام در آن داخل نشدند و با تو بیعت نکردند.به خدا سوگند جنگ آنها را خورده و چیزی از آنها باقی نمانده جز به مانند ته مانده آبی که در آبگیر باقی میماند.واللّه المستعان».
این نامه که از جهتی موذیانه و از جهتی احمقانه است به خوبی بیانگر سوء رأی معاویه است،زیرا اولا او به آیه حبط اعمال بر اثر شرک توسل میجوید در حالی که مطلقا سخنی از شرک در میان نیامده و شق عصای مسلمین و تفرقه در میان آنها به فرض که صحیح باشد،ربطی به شرک ندارد این همان چیزی است که امام علیه السلام عنوان«موعظه موصله»به آن داده و نوعی پراکندهگویی و سخنان نامربوط شمرده است.
ثانیاً:امام علیه السلام در پاسخ نامه که مرحوم رضی بخشهایی از آن را نیاورده، میفرماید:تو مرا امر به تقوا کردی و من امیدوارم که اهل تقوا باشم و اما به خدا پناه میبرم که از کسانی باشم که وقتی به آنها امر به تقوا میشود تعصب و دنیاپرستی او را به گناه میکشاند (و تو از آنها هستی).
ثالثاً:در پاسخ به مسأله حبط اعمال و سابقه در اسلام میفرماید:من اگر بر او خروج کرده بودم جا داشت مرا بر حذر داری؛ولی من میبینم خداوند متعال میفرماید:« «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ» ؛با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد».تو درست نگاه کن ببین اهل بغی،گروه ماست یا تو؟ به یقین اهل بغی گروهی است که تو در آنی،زیرا بیعت من در مدینه که مهاجران و انصار آن را پذیرفتند،برای تو که در شام بودی الزامآور بود،همان گونه که بیعت عثمان در مدینه برای تو الزام آور شد در حالی که تو از سوی عمر امیر شام بودی و همان گونه که برای برادرت یزید بیعت عمر الزام آور شد در حالی که از سوی ابوبکر امیر شام بود.
سپس امام علیه السلام به پاسخ این نکته میپردازد که چه کسی شق عصای مسلمین کرده است و میفرماید:من باید تو را از این کار نهی کنم،رسول خدا مرا دستور داده است که با اهل بغی پیکار کنم و خطاب به یارانش فرمود:در میان شما کسی است که بر اساس تأویل قرآن پیکار میکند آن گونه که من بر تنزیل قرآن پیکار کردم و در آن هنگام که این سخن را میگفت،پیامبر اشاره به من کرد و من نخستین کسی هستم که فرمان او را اطاعت میکنم.
سپس امام علیه السلام به پاسخ بقیّه نامه میپردازد که مرحوم سیّد رضی در بالا آن را آورد و شرح داده شد.
از آنچه گفته شد صداقت امام علیه السلام و وقاحت و حماقت معاویه کاملاً روشن میشود.
در طول تاریخ افراد طغیانگر نیز به این گونه منطقها متوسل میشدند.قرآن مجید بیان روشنی در داستان موسی و فرعون در این زمینه دارد؛هنگامی که موسی فرعونیان را دعوت به یگانه پرستی و ترک ظلم و ستم کرد،فرعون گفت:
« «إِنِّی أَخافُ أَنْ یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسادَ» ؛زیرا من میترسم که آیین شما را دگرگون سازد،و یا در این زمین فساد برپا کند!». (1)در حالی که مفسد واقعی خود فرعون بود که حتّی کودکان بیگناه را میکشت و شکم زنان باردار را میدرید.
در اینجا با پاسخ یک سؤال بحث را پایان میدهیم و آن اینکه معاویه با آنکه میدانست محتوای نامهاش دروغ است،و اوست که شق عصای مسلمین کرده و اجماع بر بیعت را به هم زده و راه بیتقوایی و سرکشی را پیش گرفته و اگر اعمال صالحی در گذشته داشته با جنگ افروزی خود آنرا بر باد داده،و او و دوستانش در خون عثمان شریک بودهاند نه علی علیه السلام،پس چرا قیافه حق به جانب به خود
1) 1) .غافر،آیه 26.
میگیرد و این همه در نامه خود دروغ مینویسد؟
پاسخ همه این سؤالات این است:معاویه این نامه را در حقیقت برای علی علیه السلام ننوشت،بلکه برای مردم شام و اغفال آنها نوشت او میخواست به آنها بگوید ببینید من چه انسان صلحطلبی هستم و فریاد صلح برآوردهام؛ولی علی گوش به سخنان من نمیدهد و در واقع این کار هم شبیه بلند کردن قرآنها بر سر نیزه بود.
او و یارانش به یقین نمیخواستند قرآن داور باشد،بلکه میخواستند از یکسو مردم شام را فریب دهند و از سوی دیگر در میان لشکر علی علیه السلام ایجاد تفرقه و نفاق کنند.
و من کتاب له علیه السلام
إلی جریر بن عبداللّه البجلی لما أرسله إلی معاویة
از نامههای امام علیه السلام است
که به جریر بن عبداللّه بجلی هنگامی که او را به سوی معاویه (برای اتمام حجّت نهایی)فرستاد نگاشت. (1)
محتوای نامه کاملا روشن است امام علیه السلام میخواهد فرستادهاش جریر،به معاویه اتمام حجت نهایی را بکند که اگر آماده بیعت است بیعت کند؛و اگر آماده بیعت نیست مفهومش این است که قصد جنگ دارد.
1) 1) .سند نامه: از کسانی که قبل از سید رضی این نامه را نقل کردند نصر بن مزاحم در کتاب صفین و ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 211)
أَمَّا بَعْدُ،فَإِذَا أَتَاکَ کِتَابِی فَاحْمِلْ مُعَاوِیَةَ عَلَی الْفَصْلِ،وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ،ثُمَّ خَیِّرْهُ بَیْنَ حَرْبٍ مُجْلِیَةٍ،أَوْ سِلْمٍ مُخْزِیَةٍ،فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَیْهِ،وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَیْعَتَهُ،وَ السَّلَامُ.
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) هنگامی که نامه من به تو رسید معاویه را به حکم نهایی،دعوت کن و برای یک طرفه شدن کار،او را به یک نتیجه جزمی وادار ساز سپس او را میان جنگی آواره کننده یا تسلیمی رسواگر مخیر ساز،اگر جنگ را اختیار کرد به او اعلان جنگ کن و اگر راه صلح و سلامت را پیش گرفت از او بیعت بگیر و السلام.
در مسیر حلّ مشکل از طریق مسالمت آمیز
در تواریخ آمده است هنگامی که امیر مؤمنان علی علیه السلام به جریر مأموریت داد تا نزد معاویه برود و از او بیعت بگیرد،و او پیام امام علیه السلام را به معاویه رساند معاویه پیوسته امروز و فردا میکرد تا جایی که اصحاب امیر مؤمنان او را متهم به همکاری با معاویه کردند و امام علیه السلام درباره او فرمود:آنقدر جریر نزد معاویه درنگ کرده است که یا گنهکار است و یا فریب خورده!
لذا امام علیه السلام نامه مورد بحث را برای جریر مرقوم فرمود تا بیش از این معطل نشود و یکی از دو جواب را از معاویه بگیرد یا بیعت کند یا اعلان جنگ دهد امام علیه السلام در این نامه میفرماید:
«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) هنگامی که نامه من به تو رسید معاویه را به حکم نهایی دعوت کن و برای یک طرفه شدن کار،او را به یک نتیجه جزمی وادار ساز.سپس او را میان جنگی آواره کننده یا تسلیمی رسواگر مخیر ساز اگر جنگ را اختیار کرد به او اعلان جنگ کن و اگر راه صلح و سلامت را پیش گرفت از او بیعت بگیر و السلام»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِذَا أَتَاکَ کِتَابِی فَاحْمِلْ مُعَاوِیَةَ عَلَی الْفَصْلِ (1)، وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ،ثُمَّ خَیِّرْهُ بَیْنَ حَرْبٍ مُجْلِیَةٍ (2)،أَوْ سِلْمٍ مُخْزِیَةٍ (3)،فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ (4)إِلَیْهِ،وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَیْعَتَهُ،وَ السَّلَامُ).
هنگامی که نامه امام علیه السلام در شام به جریر رسید آن را به دست معاویه داد و خود به پا خاست و برای مردم سخن گفت و تذکر داد که همه شما از وضع عثمان آگاهید و تمام بلاد بدون گفتگو با علی بیعت کردهاند؛یعنی با شخصی که اگر مسأله خلافت به اختیار خود ما گذاشته میشد کسی جز او را نمیپذیرفتید.
جریر بن عبداللّه کیست؟
جریر بن عبداللّه از مشاهیر صحابه از قبیله بجیله از قبایل یمن است.بجیله نام
1) 1) .«فصل»در اصل به معنای جدایی است و به حکم قطعی که از قاضی و غیر قاضی صادر میشود،فصل گفته میشود،زیرا میان ارباب دعوا جدایی میافکند و مسائل مشتبه را از هم جدا میسازد.
2) 2) .«مجلیة»از ماده«اجلاء»به معنای اخراج از وطن است و ریشه اصلی آن«جلاء»به معنای آشکار شدن میباشد و به همین مناسبت به خروج از شهر نیز اطلاق شده،گویی شخص در شهر مخفی است و با خروج آشکار میگردد و«جلاء»به معنای صیقل دادن نیز،نوعی آشکار شدن رنگ حقیقی است که در زیر زنگار پوشیده شده بود.
3) 3) .«مخزیة»از ریشه«خزی»است که به باب افعال رفته و«خزی»به معنای رسوایی و ذلت آمده است و شاید ریشه اصل رسوایی باشد که سبب ذلت هم میشود و جمعی از ارباب لغت ریشه اصلی آن را بد حالی حاصل از وقوع در بلا و رسوایی و ذلت دانستهاند.
4) 4) .«فانبذ»از ریشه«نبذ»بر وزن«سبز»در اصل به معنی دور افکندن اشیای بی ارزش است و گاه به معنی اعلام کردن نیز آمده؛گوئی سخنی به سوی طرف افکنده میشود خواه این سخن الغای پیمان باشد یا اعلان جنگ یا چیز دیگر و در جمله بالا به معنی اعلان جنگ است.
زنی بود معروف در آن قبیله که قبیله به نام او نامیده شد و گاهی منسوب به آن قبیله را بجلی میگویند.
جریر در سال دهم هجرت در رأس 150 تن از قبیله بجله نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد.پیغمبر او را احترام کرد و هنگامی که دست خود را برای بیعت گشود فرمود:بیعت به این شرط که به یکتایی خداوند و نبوّت من ایمان داشته باشی نماز را به پا داری و زکات را بپردازی خیر خواه مسلمانان باشی و روزه ماه رمضان را انجام دهی و والی مسلمین را اطاعت کنی.
سپس آن حضرت اوضاع منطقه زندگی او را سؤال کرد جریر عرض کرد:یا رسول اللّه اسلام در آن منطقه ظاهر شده و مردم بتها را شکستند.فرمود:بت «ذوالخلصه»چطور؟ عرض کرد این بت بزرگ به حال خود باقی است.حضرت وی را مأمور به نابود کردن آن ساخت.جریر با 200 تن از قبیله خویش به آنجا شتافت و بعد از چند روز بازگشت و عرض کرد:به خدا سوگند آن را ویران کردم و به پیش چشم عبادت کنندگانش آتش زدم.
جریر همراه قبیله بجیله در فتح قادسیه شرکت داشت و مؤثر بود.بعداً از سوی عثمان به عنوان فرماندار منطقه همدان نصب شد و بعد از قتل عثمان و رسیدن نامه امیر مؤمنان به او،مردم را به امامت حضرت و بیعت با او دعوت کرد و بعد از چندی به کوفه آمد و چون در میان مردم شام شهرتی داشت امام علیه السلام نامه خود را که برای معاویه نوشته بود بدست او داد که به شام برود؛ولی نتوانست نقش خود را به خوبی ایفا کند و به کوفه بازگشت.مردم عراق به او بدبین شدند و او را طرفدار معاویه شمردند.جریر از بدبینی عراقیان دلگیر شد و به جزیره قرقیسا رفت و از کارهای سیاسی و اجتماعی دوری گزید.
و من کتاب له علیه السلام
إلی معاویة
از نامههای امام علیه السلام است
که (آن را نیز)برای معاویه نگاشته. (1)
با توجّه به اینکه این نامه پاسخی است به نامه زشت و جسورانه معاویه به آن حضرت که مشتمل بر انبوهی از اهانتها و شیطنتها بوده است،نگاه نامه بیشتر به پاسخ سخنان شیطنت آمیز معاویه معطوف است.
1) 1) .سند نامه: نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه پس از بیان چگونگی نوشتن این نامه میگوید:این داستان مشهوری است که در کتاب صفین نصر بن مزاحم آمده است و آنچه مرحوم سید رضی در اینجا آورده تنها قسمت پایانی این نامه است.سپس اضافه میکند:این نامه را افراد دیگری نیز در کتابهای خود آوردهاند از جمله: 1.ابن عبد ربه در عقد الفرید. 2.بلاذری در کتاب انساب الاشراف. 3.شیخ مفید در کتاب الفصول المختارة آن مرحوم تنها قطعهای از این نامه را آورده است. 4.خطیب خوارزمی در کتاب المناقب (باید توجّه داشت که سه نفر اوّل پیش از مرحوم سید رضی میزیستهاند).(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 217)
در بخشی از این نامه،امام علیه السلام به این نکته اشاره میفرماید که به هنگام قیام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گروه زیادی از جمله قریش،کمر به قتل او بستند و خداوند او را از چنگال آنان نجات داد و بیش از همه قریش بر ضد او قیام کردند.
در بخش دیگری از این نامه به این نکته اشاره میفرماید که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگها خاندان خود را در خط اوّل قرار میداد و با فداکاری آنان،یارانش را حفظ میکرد.شهادت حمزه و جعفر و افراد دیگری از خاندان بنیهاشم را گواه این میشمرد.این در واقع پاسخی است به ادعای معاویه که افرادی غیر بنیهاشم؛مانند خلیفه اوّل و دوم را دلسوزترین افراد نسبت به اسلام شمرده است.
در بخش سوم،حضرت اظهار شگفتی میکند که چگونه روزگار او را در برابر کسی همچون معاویه قرار داده که نه به اسلام خدمت کرده و نه سابقهای در دین دارد.
و بالاخره در چهارمین بخش نامه از عدم پذیرش درخواست معاویه مبنی بر تحویل دادن قاتلان عثمان سخن میگوید،زیرا اگر بناست قاتلان او محاکمه و مجازات شوند این کار در اختیار رییس حکومت اسلامی است نه یک فرد شورشی.
شایان ذکر است که نوشتن نامه از سوی معاویه و پاسخ علی علیه السلام داستانی دارد که برای روشن ساختن محتوای نامه امام علیه السلام بسیار مفید است و آن اینکه:ابو مسلم خولانی که در اصل اهل یمن بود زمان جاهلیّت را درک کرده بود؛ولی هرگز پیغمبر اسلام را ندید و عمدتاً در شام زندگی میکرد،با عدهای از مردم شام پیش از آنکه امام علیه السلام به سوی صفین حرکت کند نزد معاویه رفت و از او خواست که با علی علیه السلام که دارای مقام والایی از نظر همنشینی با پیغمبر و قرابت و خویشاوندی با اوست و هجرت و سبقت در اسلام دارد،جنگ نکند و به او گفت تو هرگز چنین موقعیّتی را نداری.
معاویه در پاسخ آنها به این بهانه متوسل شد که علی به قاتلین عثمان پناه داده اگر آنها را تحویل دهد تا قصاص شوند،با او جنگ نخواهد کرد.ابومسلم و همراهانش از معاویه خواستند که همین مطلب را در نامهای برای علی علیه السلام بنویسد.
معاویه نامهای به این مضمون نوشت و به ابومسلم داد تا به امیر مؤمنان برساند.
ابومسلم نامه را خدمت امام علیه السلام آورد و در حضور جمع به آن حضرت داد سپس بپا خاست و طی خطابهای عرض کرد:من دوست ندارم ولایت امور مسلمین به دست غیر تو باشد؛امّا عثمان به ناحق کشته شد.قاتلان او را به دست ما بسپار اگر کسی مخالفت کرد نیروهای ما در اختیار توست.
امام علیه السلام پاسخ داد:فردا بیا جواب نامهات را بگیر.ابومسلم فردا که برای گرفتن جواب نامه آمد دید که مسجد پر از جمعیت است و همه بطور دسته جمعی شعار میدهند:ما همه در قتل عثمان شرکت داشتهایم.
قابل توجّه اینکه اجتماع آن گروه عظیم در مسجد از این جهت بود که احساس کردند شاید امام علیه السلام بخواهد قاتلان عثمان را به معاویه تحویل دهد تا بهانه او بر مخالفت از بین برود،لذا همه آنها و طرفدارانشان در مسجد جمع شدند تا اعلام کنند قاتل عثمان یک یا چند نفر نبوده است؛ولی امام علیه السلام هم هرگز تصمیم نداشت که آن چند نفر را به معاویه بسپارد عملا نیز چنین کاری ممکن نبود.
در این موقع امام علیه السلام پاسخ مکتوب معاویه را به ابومسلم داد تا به شام ببرد؛ ولی ابومسلم با خود میگفت:«الان طاب الضراب؛اکنون برای ما جنگ کردن برای خونخواهی عثمان رواست». (1)
ابومسلم و همراهانش گویا نمیخواستند این حقیقت را درک کنند که اوّلاً قتل عثمان بعد از یک قیام مردمی بر ضدّ او به خاطر کارهای ناروایش بوده نه کار یک یا چند فرد و ثانیاً به فرض که بخواهند قاتلین عثمان را محاکمه و قصاص کنند،
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 15،ص 73 تا 75.
این کار مربوط به یک فرد شورشی؛مانند معاویه نیست باید رییس حکومت اسلامی که از سوی مهاجران و انصار برگزیده شده و مردم با او بیعت کردهاند انجام گیرد.
فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِیِّنَا،وَ اجْتِیَاحَ أَصْلِنَا،وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِیلَ،وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ،وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ،وَ اضْطَرُّونَا إِلَی جَبَلٍ وَعْرٍ، وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ،فَعَزَمَ اللّهُ لَنَا عَلَی الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ،وَ الرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ،مُؤْمِنُنَا یَبْغِی بِذَلِکَ الْأَجْرَ،وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ الْأَصْلِ،وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَیْشٍ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ بِحِلْفٍ یَمْنَعُهُ،أَوْ عَشِیرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ،فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَکَانِ أَمْنٍ.
قبیله ما (قریش) خواستند پیامبرمان را به قتل برسانند (که در رأس آنها ابوسفیان پدر معاویه بود) و ما را ریشهکن کنند،آنها انواع غم و اندوه را به جان ما ریختند و هرچه میتوانستند درباره ما بدی کردند،ما را از زندگی شیرین (خود) باز داشتند و با ترس و وحشت قرین ساختند،و ما را مجبور کردند که به کوهی سنگلاخ و صعب العبور پناه بریم و آتش جنگ را بر ضد ما افروختند.(هنگامی که دشمنان اسلام با تمام قوا بپا خاستند) خداوند اراده نمود که بوسیله ما از شریعتش دفاع کند و با دفاع ما شر آنها را از حریم اسلام باز دارد (در این هنگام جمعیّت ما بنی هاشم به دو گروه تقسیم شده بودند؛گروهی ایمان آورده و گروهی هنوز به صف مؤمنان نپیوسته بودند؛ولی همه از اسلام دفاع میکردند) مؤمنان ما با این کار خواستار ثواب و اجر الهی بودند و کافران ما (که هنوز اسلام را نپذیرفته بودند) به خاطر دفاع از اصل و ریشه خود و خویشاوندی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دفاع میکردند اما سایر افراد قریش (غیر از خاندان ما) که اسلام آوردند
از این ناراحتیها بر کنار بودند یا به این عنوان که با قبایلی پیمان ترک مخاصمه داشتند (و نمیخواستند با آنها بجنگند) و یا عشیره آنها (که ایمان نیاورده بودند) از آنها حمایت میکردند از این رو جان آنها در امان بود.
بنی هاشم نخستین حامیان اسلام
همان گونه که قبلا اشاره شد این نامه پاسخی است به نامه معاویه و از آنجا که معاویه در ابتدای نامه خود دم از اسلام و عظمت پیغمبر اکرم و یاران و انصار او زده و سعی کرده است موقعیّت خلفای سه گانه را بیش از حد بالا ببرد و از طرفی گویا فراموش کرده است که فرزند ابوسفیان،دشمن شماره یک اسلام است که آتش جنگهای مهم ضد اسلام را برافروخت.امام علیه السلام در این بخش از نامه چنین میفرماید:«قبیله ما (قریش) خواستند پیامبرمان را به قتل برسانند (که در رأس آنها ابوسفیان پدر معاویه بود) و ما را ریشهکن کنند.آنها انواع غم و اندوه را به جان ما ریختند و هر چه میتوانستند درباره ما بدی کردند ما را از زندگی خوش و راحت باز داشتند و با ترس و وحشت قرین ساختند و ما را مجبور کردند که به کوهی سنگلاخ و صعب العبور پناه بریم و آتش جنگ را بر ضد ما افروختند»؛ (فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِیِّنَا،وَ اجْتِیَاحَ (1)أَصْلِنَا،وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ (2)وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِیلَ (3)،
1) 1) .«اجتیاح»به معنای هلاک کردن،ریشهکن ساختن و ویران نمودن است از ریشه«جوح»بر وزن«قوم»به همین معنا گرفته شده است.
2) 2) .«هموم»جمع«همّ»به معنای اندوهها،نگرانیها،نقشهها و تصمیمهاست و در اینجا به معنای توطئههایی است که قریش بر ضد پیغمبر کردند و مایه غم و اندوه فراوان شدند.اصل این واژه به معنای قصد کردن است و از آنجا که قصد در بسیاری از موارد توأم با نگرانیها و اندوههاست،به معنای اندوه و نگرانی نیز بکار رفته است.
3) 3) .«الافاعیل»جمع«افعال»و آن جمع«فعل»است و در این گونه موارد به معنای کارهای بزرگ و دسیسههاو توطئههاست.
مَنَعُونَا الْعَذْبَ (1)،وَ أَحْلَسُونَا (2)الْخَوْفَ،وَ اضْطَرُّونَا إِلَی جَبَلٍ وَعْرٍ (3)،وَ أَوْقَدُوا (4)لَنَا نَارَ الْحَرْبِ).
این چند جمله اشاره به بخش عظیمی از تاریخ اسلام و رفتار دشمنان مخصوصاً قبیله قریش است که به اصطلاح قبیله پیغمبر بود.آزارهایی که در مکّه بر پیغمبر و یارانش رساندند،مسخره کردند،سنگباران نمودند،یارانش را شکنجه کردند و سرانجام که از پیشرفت اسلام در قبایل اطراف مکّه به وحشت افتادند،تصمیم جدی گرفتند که مسلمانان را که گروه اندکی بودند در محاصره اجتماعی و اقتصادی قرار دهند،آن عهدنامه معروف را نوشتند که هیچ کس با مسلمانان رفت و آمد نکند،نه چیزی به آنان بفروشند نه بخرند،نه از آنها زن بگیرند نه زن بدهند.پای این عهدنامه را امضا کردند و برای تأکید در داخل خانه کعبه آویزان نمودند.مسلمانان به ناچار به شعب ابیطالب (5)که درّهای سنگلاخ بود پناه بردند و سه سال در محرومیّت شدید،سختترین زندگی را داشتند.در آن حد که صدای کودکان گرسنه آنها در بیرون شعب مخصوصاً در شبها که محیط خاموش بود به خوبی شنیده میشد و سرانجام هنگامی که پیغمبر اکرم به وسیله ابوطالب به آنها خبر داد که تمام عهدنامه جز نام اللّه را موریانه خورده از مشاهده
1) 1) .«العذب»به معنای شیرین و گواراست که گاه جنبه ظاهری دارد و گاه جنبه باطنی و معنوی.
2) 2) .«احلسونا»از ریشه«حلس»بر وزن«حرص»گرفته شده که به معنای پارچه نازکی است که زیر جهاز شتر میگذارند و در واقع به بدن شتر چسبیده است.سپس به هر چیزی که ملازم با دیگری باشد اطلاق شده است؛مثلاً میگویند:فلان کس حلس البیت است؛یعنی از خانه بیرون نمیآید و جمله بالا«احلسونا الخوف»به این معناست که دشمنان ترس و وحشت را دائما بر ما مستولی میساختند.
3) 3) .«وعر»به معنی زمین سنگلاخ و صعب العبور است.
4) 4) .«اوقدوا»از ریشه«ایقاد»به معنای برافروختن آتش و از ریشه«وقود»به معنای شعلهور شدن گرفته شده است.
5) 5) .بر خلاف آنچه بعضی گمان میکنند،شعب ابیطالب،همان مکان قبرستان ابوطالب که الآن نزدیک پل حجون قرار دارد،نیست؛زیرا آنجا فاصله قابل توجهی تا خانه کعبه و مسجد الحرام دارد.شعب ابیطالب درّهای بود در کنار کوه ابوقبیس در نزدیکی خانه کعبه و مسجد الحرام و لذا در تواریخ آمده که صدای گریه کودکان مسلمان از شدت گرسنگی و ناراحتی شبها از داخل شعب به کنار خانه کعبه میرسید.
آن در وحشت فرو رفتند و گروهی طرفدار آزادی مسلمانان شدند و این محاصره شکسته شد.
جمله« وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ »اشاره به زندگی مسلمانان در مدینه است که جنگهای متعدّدی از سوی کفار قریش که باز در رأس آنها ابوسفیان پدر معاویه بود،تحمیل شد جنگهایی که فداکارترین فرد در حمایت از پیغمبر و اسلام در آنها علی علیه السلام بود؛جنگ بدر،احد،احزاب و مانند آن و خاندان معاویه در روشن ساختن آتش این جنگها بزرگترین سهم را داشتند.با این حال او دم از عظمت اسلام و پیغمبر اکرم و یاران و انصار او میزند و آنها را میستاید و علی علیه السلام را به عنوان کسی که بر حسد بود معرفی میکند.
امام علیه السلام در ادامه این سخن برای ابطال ادعای واهی معاویه که خود را در نامهاش مدافع اسلام و مدافع مدافعان اسلام قلمداد کرده،دست او را گرفته به گذشته تاریخ اسلام بر میگرداند میفرماید:«(هنگامی که دشمنان اسلام با تمام قوا بر ضد ما بپا خاستند) خداوند اراده نمود که بوسیله ما از شریعتش دفاع کند و با دفاع ما شر آنها را از حریم اسلام باز دارد (در این هنگام جمعیّت ما بنیهاشم به دو گروه تقسیم شده بودند گروهی ایمان آورده و گروهی هنوز به صف مؤمنان نپیوسته بودند و همه از اسلام دفاع میکردند اما) مؤمنان ما با این کار خواستار ثواب و اجر الهی بودند و کافران ما (آنها که هنوز اسلام را نپذیرفته بودند) به خاطر دفاع از اصل و ریشه خود و خویشاوندی از پیغمبر اکرم دفاع میکردند»؛ (فَعَزَمَ اللّهُ لَنَا عَلَی الذَّبِّ (1)عَنْ حَوْزَتِهِ،وَ الرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ.مُؤْمِنُنَا یَبْغِی بِذَلِکَ الْأَجْرَ،وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ الْأَصْلِ).
جمله« وَ الرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ »کنایه از حفظ حریم اسلام و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است؛زیرا تیراندازان در پشت سنگرها قرار میگیرند تا به دفاع از لشکر و حفظ
1) 1) .«ذب»به معنای دفع کردن و دور ساختن و دفاع نمودن است.
آنها بکوشند.به گفته مرحوم علّامه مجلسی واژه وراء در اینجا ممکن است به معنای جلو و پیشاپیش باشد (زیرا وراء گاه به این معنا آمده) و ممکن است به معنای پشت سر باشد،همان گونه که تیراندازان بر حسب ضرورتهای میدان جنگ گاهی در پیشاپیش لشکر قرار میگرفتند و گاهی در پشت سر به دفاع برمیخواستند.
جمله« وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ الْأَصْلِ »به عقیده جمعی از مفسران نهجالبلاغه اشاره به شخصیتهایی همچون عباس،ابوطالب،حمزه و امثال آنهاست که حتی قبل از آن که اسلام بیاورند،مدافع اسلام و پیغمبر اکرم به خاطر وفاداری به اصول عواطف خویشاوندی بودند.
جالب توجّه اینکه به گفته بعضی از محققان،هنگامی که عدهای ازمسلمانان در شعب ابیطالب در محاصره دشمن بودند،افرادی مانند عباس،عقیل بن ابیطالب و برادرش طالب بن ابیطالب و نوفل بن حارث بن عبدالمطلب و پسرش حارث و برادرش ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب (او غیر از ابوسفیان بن حرب است)با مسلمانان در شعب به سر میبردند در حالی که هنوز اسلام را نپذیرفته بودند. (1)
البته بعضی معتقدند که ابوطالب و حمزه مدتها قبل از اظهار اسلام،مسلمان شده بودند و اسلام خود را به دلایلی پنهان میداشتند.
اینها همه در حالی بود که خاندان معاویه،ابوسفیان و دار و دستهاش در تمام صحنهها بر ضد مسلمانان آشکارا و پنهان توطئه میکردند و معاویه گویا همه این مسائل مسلّم تاریخی را در نامه خود به فراموشی سپرده و دم از حمایتِ اسلام و حامیان آن میزند و افرادی را که از این صحنهها غایب بودند به عنوان مدافعان صف اوّل میشمرد.
1) 1) .منهاج البراعة فی شرح نهجالبلاغه،ج 17،ص 365.
لذا امام علیه السلام میافزاید:«اما سایر افراد قریش (از غیر خاندان ما) که اسلام آوردند از این ناراحتیها بر کنار بودند یا به این عنوان که با قبایلی پیمان ترک مخاصمه داشتند (و نمیخواستند با آنها بجنگند) و یا عشیره آنها (که ایمان نیاورده بودند) از آنها حمایت میکردند از این رو جان آنها در امان بود»؛ (وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَیْشٍ خِلْوٌ (1)مِمَّا نَحْنُ فِیهِ بِحِلْفٍ یَمْنَعُهُ،أَوْ عَشِیرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ،فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَکَانِ أَمْنٍ).
به این ترتیب امام علیه السلام به این نکته مهم اشاره میفرماید که حامیان اصلی اسلام بنیهاشم بودند آنها که ایمان آوردند،و با جان و دل از اسلام و پیامبر دفاع میکردند و آنها که اسلام نیاورده بودند چون برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله عظمت و احترام قائل بودند از او دفاع میکردند؛اما دیگران از قریش از جمله خلفای سه گانه که معاویه در نامهاش بر خدمات و فداکاریهای آنها تکیه کرده هرگز در این صف قرار نداشتند.
البته چنان نبود که معاویه از تاریخ اسلام بیخبر باشد،بلکه برای توجیه افکارش خود را به بیخبری میزد.
1) 1) .«خلو»به معنای خالی بودن و عاری بودن است.
وَ کَانَ رَسُولُ اللّهِ-صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ-إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ،وَ أَحْجَمَ النَّاسُ، قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ فَوَقَی بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ وَ الْأَسِنَّةِ،فَقُتِلَ عُبَیْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ یَوْمَ بَدْرٍ،وَ قُتِلَ حَمْزَةُ یَوْمَ أُحُدٍ،وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ یَوْمَ مُؤْتَةَ،وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَکَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ،وَ لَکِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ، وَ مَنِیَّتَهُ أُجِّلَتْ.فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ! إِذْ صِرْتُ یُقْرَنُ بِی مَنْ لَمْ یَسْعَ بِقَدَمِی،وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ کَسَابِقَتِی الَّتِی لَا یُدْلِی أَحَدٌ بِمِثْلِهَا،إِلَّا أَنْ یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ،وَ لَا أَظُنُّ اللّهَ یَعْرِفُهُ.وَالْحَمْدُ للّهِِ عَلَی کُلِّ حَالٍ.
هر گاه آتش جمع شعلهور میشد و مردم حمله میکردند،رسول خدا صلی الله علیه و آله اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار میداد و بدین وسیله اصحابش را از آتش شمشیرها و نیزهها مصون میداشت،عبیدة بن حارث روز بدر شهید شد،و حمزه در روز احد،و جعفر در موته.کسی را هم سراغ دارم که اگر بخواهم میتوانم نامش را ببرم که دوست داشت همانند آنان شهادت نصیبش شود؛ولی اجل آن گروه (عبیدة بن حارث و حمزه و جعفر) به سر رسیده بود و مرگ او به تأخیر افتاد.
شگفتا از این روزگار که مرا هم سنگ کسانی قرار میدهد که هرگز چون من برای اسلام تلاش نکردهاند و سابقه درخشانی چون من ندارند.همان سوابقی که هیچ کس به مثل آن دسترسی پیدا نکرده است مگر اینکه کسی ادعای فضیلتی برای آنها کند که من آن از آن آگاه نیستم و گمان نمیکنم خدا هم از آن آگاه باشد
(زیرا اصلاً چنین چیزی وجود نداشته تا خدا از آن آگاه باشد) و خدا را در هر حال شکر میگویم.
آنها که اسلام را یاری دادند
امام علیه السلام در این بخش از نامه آنچه را در بخش قبل به اجمال بیان فرموده بود، به تفصیل بیان میفرماید و نشان میدهد چه اشخاصی از بنی هاشم در راه اسلام فداکاری کردند و شربت شهادت نوشیدند،در حالی که کسانی که معاویه به عنوان پیشگامان و فداییان اسلام نام میبرد،هیچ کدام به این مقام نرسیدند؛ میفرماید:«هر گاه آتش جنگ شعلهور میشد و مردم حمله میکردند،رسول خدا اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار میداد و بدین وسیله اصحابش را از آتش شمشیرها و نیزهها مصون میداشت»؛ (وَ کَانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ (1)وَ أَحْجَمَ (2)النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ فَوَقَی بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ الْأَسِنَّةِ). (3)
تعبیر به«احْمَرَّ الْبَأْسُ؛جنگ سرخ میشد»اشاره به شعلهور شدن آتش جنگ است به سبب اینکه جنگ را به آتشی تشبیه میکنند که به هنگام شدت افروختگی کاملاً سرخ میشود و گاه گفته شده که سرخ شدن در اینجا کنایه از خونریزی است که به هنگام شدت جنگ آشکار میگردد.
جملههای مذکور نشان میدهد که بر خلاف روش فرماندهان در دنیای امروز که فرزندان و نزدیکان خود را به عقب جبهه میبرند و بیگانگان را در صفوف
1) 1) .«البأس»در اصل به معنی شدت و قوت و قدرت است و به معنای مشکلات شدید و جنگ نیز آمده است و جمله«لا بأس به»یعنی«مشکلی ندارد»و در جمله بالا«احمر البأس»اشاره به جنگ و شعلهور شدن آن است.
2) 2) .«احجم»از ریشه«حجم»بر وزن«رجم»به معنای بازداشتن از چیزی است و جمله«احجم الناس»به معنای خودداری کردن مردم (از پیشگام شدن) در میدان جنگ است.
3) 3) .«اسنة»جمع«سنان»به معنای سرنیزه و«رُمح»به معنای نیزه است.
مقدم وا میدارند،پیغمبر اکرم عزیزترین بستگان خود را در صف مقدم قرار میداد تا ثابت کند چه اندازه به هدف خود معتقد است و در راه آن فداکاری میکند.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن نام سه نفر از بستگان نزدیک خود را که در سه جنگ مهم از جنگهای اسلامی شربت شهادت نوشیدند را ذکر میکند؛نخستین آنها«عبیدة بن حارث»(پسر عموی پیغمبر که در روز بدر شهید شد) و دوم حمزه عموی پیغمبر که روز احد به شهادت رسید و سومین نفر جعفر بن ابیطالب پسر عموی دیگرش که در روز جنگ موته به افتخار شهادت نایل شد میفرماید:
«عبیدة بن حارث روز بدر شهید شد و حمزه در روز احد و جعفر در موته شهید شد»؛ (فَقُتِلَ عُبَیْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ یَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَةُ یَوْمَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ یَوْمَ مُؤْتَةَ).
بدر نام چاهی است که در میان مکّه و مدینه قرار داشت که به مدینه نزدیکتر بود و به اسم حفر کننده آن چاه نامگذاری شده بود.شهادت عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب که به دست عتبة بن ربیعة از مشرکان واقع شد چنین است:
هنگامی که مسلمانان در جنگ بدر با مشرکان روبهرو شدند مطابق رسم جنگ تن به تن،سه نفر از شجاعان لشکر مشرکان به نامهای عتبه و برادرش شیبة و پسرش ولید به میدان آمدند و مباز طلبیدند.چند نفر از انصار به سوی آنها حرکت کردند تا هر یک در مقابل یکی از آنان قرار گیرد؛ولی مشرکان گفتند ما هماوردهای خود را از مهاجران میخواهیم پیغمبر اکرم به حمزه،عبیدة و امیر مؤمنان علیه السلام روی کرد و فرمود:آماده شوید و به سوی این سه نفر بروید عبیده با عتبة روبهرو شد و حمزه با شیبة و علی علیه السلام با ولید.علی علیه السلام با چند ضربت ولید را از پای در آورد و به قتل رساند و حمزه شیبه را به خاک افکند.
عبیده که سن بیشتری داشت در برابر عتبه قرار گرفت و ضرباتی میان آنها رد و بدل شد و سرانجام عبیده به روی خاک افتاد و نیمه جان بود.او را نزد پیغمبر اکرم بردند هنگامی که به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله رسید عرض کرد:آیا من شهید
نیستم؟ حضرت فرمود:آری تو شهید راه خدا هستی.
اما حمزه بن عبدالمطلب در جنگ احد که بعد از واقعه بدر در سال سوم هجرت واقع شد به وسیله وحشی که اسم با مسمّایی داشت!به شهادت رسید.
سبب این جنگ را چنین نوشتهاند که مشرکان بعد از شکست در جنگ بدر به مکّه برگشتند و با یکدگر (به رهبری ابوسفیان) هم قسم شدند که بخشی از شتران خود را بفروشند و وسائل حمله مجددی را به مسلمانان فراهم کنند در نتیجه سه هزار نفر از داخل و خارج مکّه با دویست اسب و سه هزار شتر و هفتصد زره گردآوری کرده آماده حرکت به سوی مدینه شدند.
داستان این جنگ بسیار مفصل است.همین مقدار میدانیم که بر اثر اشتباه بعضی از مسلمانان و سرپیچی از فرمان پیغمبر صلی الله علیه و آله سرانجام این جنگ به شکست مسلمانان پایان گرفت،دندان و صورت پیغمبر صلی الله علیه و آله بر اثر سنگی که «عتبة بن ابی وقاص»به سوی آن حضرت پرتاب کرد مجروح شد و حمزه مرد «شجاع لشکر اسلام»عموی باوفای پیغمبر اکرم شربت شهادت نوشید؛«هند» همسر ابوسفیان و مادر معاویه که با گروهی از زنان،لشکر دشمن را همراهی میکردند در پایان جنگ به مثله کردن شهدای مسلمان پرداختند،هند گوش و بینی را میبرید و برای خود گردنبند میساخت.جگر حضرت حمزه را از پهلویش بیرون آورد و به دندان گرفت و قصد خوردن آن را داشت؛ولی نتوانست و بیرون افکند و به همین دلیل مسلمانان او را هند جگرخوار و معاویه را پسر هند جگرخوار نامیدند.
اما جعفر بن ابیطالب در غزوه موته به قتل رسید.این جنگ که در سرزمین موته نزدیک شام (مرز شمالی جزیرة العرب) در سال هشتم هجرت واقع شد،از اینجا نشأت گرفت که پیغمبر اکرم،رسولی از سوی خود به نام حارث بن عمیرة به سوی حاکم بُصری فرستاد و او را دعوت به اسلام کرد.هنگامی که او به
سرزمین موته رسید به دستور حاکم بصری به قتل رسید و این بر خلاف سنتی بود که درباره رسولان اقوام به یکدیگر انجام شد،سنتی که تا امروز نیز برقرار است.این مصیبت بر مسلمانان گران آمد و لشکری به فرمان پیغمبر در حدود سه هزار نفر به فرماندهی زید بن حارثه مأمور مقابله با شامیان شدند.
پیغمبر اکرم دستور داده بود که اگر زید شهید شود جعفر پرچم را به دست گیرد و اگر جعفر شهید شود،عبداللّه بن رواحه بعد از او فرمانده لشکر شود و اگر او هم شهید شود مسلمانان یکنفر را از میان خود به فرماندهی قبول کنند.
لشکر حرکت کرد،نخست به محل کشته شدن فرستاده پیغمبر رسیدند و آنها را به سوی اسلام دعوت کردند؛ولی هنگامی که دشمنان آگاه شدند لشکر عظیمی در حدود یکصد هزار نفر فراهم کردند؛اما مسلمانان از انبوه لشکر دشمن که تعداد آنها قابل مقایسه با تعداد لشکر اسلام نبود نهراسیدند و به پیکار برخاستند و همان گونه که پیغمبر اکرم پیشبینی کرده بود،زید بن حارثه،جعفر بن ابیطالب و عبداللّه بن رواحه یکی بعد از دیگری به شهادت رسیدند.دشمن دستهای جعفر را قطع کرد و به همین جهت پیغمبر اکرم بعداً درباره او فرمود:
او با دو بال در فضای بهشت پرواز خواهد کرد.
سرانجام مسلمانان تدبیری اندیشیدند و چنین وانمود کردند که این سه هزار نفر مقدمه لشکر اسلام است و انبوه لشکر به زودی فرا میرسد و همین سبب شد که لشکر دشمن عقبنشینی کند و مسلمانان با تلفات محدودی به مدینه بازگشتند بی آنکه شکستی را تحمّل کرده باشند و در واقع این جنگ بدون پیروزی دشمن تمام شد.
از آنچه در بالا گفته شد به خوبی صدق کلمات امام علیه السلام در نامه مورد بحث روشن میشود که چگونه پیغمبر اکرم همه جا خاندان بنیهاشم را در پیشاپیش صفوف رزمندگان قرار میداد و دیگران-بر خلاف گفته معاویه-در صفوف بعد قرار داشتند.
امام علیه السلام در ادامه این نامه به صورت کنایهای که از تصریح رساتر است اشاره به نفس مبارک خود میکند که او هم مشتاق شهادت در راه اسلام بود؛ولی خدا نخواست و اجلش فرا نرسیده بود میفرماید:«کسی هم بود که اگر بخواهم میتوانم نامش را ببرم که دوست داشت همانند آنان شهادت نصیبش شود ولی اجل آن گروه (عبیدة بن حارث و حمزه و جعفر) به سر رسیده بود و مرگ او به تأخیر افتاد»؛ (وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَکَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ وَ لَکِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ مَنِیَّتَهُ أُجِّلَتْ).
این جمله بر همان چیزی تأکید میکند که بارها از امیر مؤمنان علی علیه السلام شنیده شده بود که میگفت من به شهادت علاقهمندترم از کودک شیرخوار نسبت به پستان مادرش (1)و یا اینکه در پایان جنگ احد امام علیه السلام خدمت پیغمبر آمد و غمگین بود و عرضه داشت:جمعی از مسلمانان (از جمله عمویم حمزه) شهید شدند ولی شهادت نصیب من نشد.پیغمبر فرمود:« یا علی ابشر فان الشهادة من ورائک ؛ای علی بشارت باد بر تو،شهادت در انتظار توست (تو هم شهید راه خدا خواهی شد)». (2)
آن گاه امام بعد از آنکه دلیل برتری و فداکاری خود و خاندانش را بر دیگران روشن ساخت،از گردش روزگار که در واقع به معنای مردم روزگار است اظهار شگفتی میکند که او و خاندانش را با این همه فضیلت در ردیف کسانی قرار میدهد که هرگز چنین سوابقی را نداشتهاند،میفرماید:«شگفتا از این روزگار که مرا هم سنگ کسانی قرار میدهد که چون من برای اسلام تلاش نکردند و سابقه درخشانی چون من ندارند،همان سوابقی که هیچ کس به مثل آن دسترسی پیدا نکرده است»؛ (فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ! إِذْ صِرْتُ یُقْرَنُ بِی مَنْ لَمْ یَسْعَ بِقَدَمِی،وَ لَمْ تَکُنْ
لَهُ کَسَابِقَتِی الَّتِی لَا یُدْلِی (1)أَحَدٌ بِمِثْلِهَا).
بعضی چنین پنداشتهاند که این جمله اشاره به این است که مردم،آن حضرت را با معاویه مقایسه کردهاند در حالی که منظور امام علیه السلام این نیست.نظر امام علیه السلام در واقع به نامه معاویه است که خلفای سه گانه پیشین را در نامهاش مطرح کرده و فضیلت آنان را به رخ امام علیه السلام کشیده است و گر نه معاویه در نامهاش هیچ اشارهای به سوابق خود در اسلام ننموده،زیرا اصولاً سوابقی نداشت و اگر هم داشت، سابقهای جز سوء او و خاندان ابوسفیان دشمن شماره یک اسلام نبود.
به هر حال امام علیه السلام از مردم روزگار و از جمله معاویه ابراز شگفتی میکند که چگونه او را با خلفای پیشین مقایسه میکنند.این سخن در واقع هماهنگ با چیزی است که در خطبه شقشقیه آمده است که میفرماید:« مَتَی اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّی صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَی هَذِهِ النَّظَائِر ؛چه زمانی در مورد مقایسه من با خلیفه اوّل و برتری من بر او شک و تردید واقع شد تا بخواهند مرا قرین این اشخاص (اعضای شورای معروف عمر برای خلافت بعد از او) قرار دهند».
گویا کسانی که سخن مولا را در اینجا ناظر به مقایسه با معاویه دانستهاند تحت تأثیر جمله دیگری از کلام حضرت در جای دیگر واقع شدهاند.
ولی اگر به این نکته دقت شود که نامه امام علیه السلام در پاسخ به نامه معاویه است و در نامه معاویه سخن از برتری خلفای پیشین بوده است،روشن میشود که منظور امام علیه السلام همان است که ما در بالا گفتیم.
سپس در ادامه همین سخن امام علیه السلام با کنایهای رساتر از تصریح چنین میفرماید:
«مگر اینکه کسی ادعای فضایلی برای آنها کند که من از آن فضایل آگاه نیستم و
1) 1) .«لا یدلی»از ریشه«ادلاء»به معنای ابراز داشتن و اعلان کردن است.گفته میشود:«ادلی برأیه»یعنی رأی خود را ابراز داشت.این واژه در اصل از ماده«دلو»گرفته شده و هنگامی که به باب افعال میرود به معنای افکندن و فرستادن دلو به چاه برای کشیدن آب است.سپس به هر گونه ابراز نظر کردن اطلاق شده است.
گمان نمیکنم خدا هم از آن آگاه باشد(زیرا اصلاً چنین چیزی وجود نداشته تا خدا از آن آگاه باشد)»؛ (إِلَّا أَنْ یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ،وَ لَا أَظُنُّ اللّهَ یَعْرِفُهُ).
این شبیه همان چیزی است که در آیه شریفه 18 سوره یونس آمده است که میفرماید:«آنها غیر از خدا چیزهایی را میپرستند که نه به آنها زیانی میرساند و نه سودی میبخشد و میگویند اینها شفیعان ما نزد خدا هستند».آن گاه اضافه میکند:« «قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللّهَ بِما لا یَعْلَمُ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ» ؛بگو آیا خدا را به چیزی خبر میدهید که در آسمانها و زمین سراغ ندارد».
آن گاه در پایان این فراز از نامه بعد از روشن شدن سوابق اهل بیت و مخالفان، خدا را شکر و سپاس میگوید و میفرماید:«و خدا را در هر حال شکر میگویم»؛ (وَ الْحَمْدُ للّهِِ عَلَی کُلِّ حَالٍ).
جمله« فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ »به این معنا نیست که امام علیه السلام روزگار را سرنوشتساز میداند و برای آن نقشی در حوادث میشمرد آن چنان که شاید دهریون اعتقاد داشتند،بلکه منظور از دهر (روزگار) در اینجا همان مردم زمانه است که مقام آن حضرت را نشناختند و او را با کسانی قرین ساختند و مقایسه کردند که هرگز گامی همچون گام امام علیه السلام در راه اسلام برنداشته بودند،بنابراین گله از مردم روزگار است هر چند ظاهراً از خود روزگار است.
به عبارت دیگر خوبی و بدی روزگار به وسیله خوبی و بدی مردم آن زمان مشخص میشود و به گفته شاعر:
یعیب الناس کلهم زمانا و ما لزماننا عیبا سوانا
نعیب زماننا و العیب فینا و لو نطق الزمان بنا هجانا
همه مردم بر زمان عیب مینهند در حالی که زمان ما عیبی جز خود ما ندارد.
ما بر زمان عیب میگیریم در حالی که عیب در ماست و اگر زمان زبان برآورد ما را هجو خواهد کرد.
جمله« مَنْ لَمْ یَسْعَ بِقَدَمِی »مفهومش این است که گامی همچون گام من بر نداشته و کنایه از این است که دیگران هرگز خدماتی را که من به اسلام کردم نکردند.
وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَیْکَ،فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الْأَمْرِ،فَلَمْ أَرَهُ یَسَعُنِی دَفْعُهُمْ إِلَیْکَ وَ لَا إِلَی غَیْرِکَ،وَ لَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَیِّکَ وَ شِقَاقِکَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یَطْلُبُونَکَ،لَا یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِی بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ،وَ لَا جَبَلٍ وَ لَا سَهْلٍ،إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ،وَ زَوْرٌ لَایَسُرُّکَ لُقْیَانُهُ،وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ.
اما آنچه از من خواستهای که قاتلان عثمان را به تو بسپارم،من در این امر اندیشیدم و صلاح نمیدانم که آنان را به تو یا به دیگری تسلیم کنم (زیرا ارتباطی به تو ندارد نه ولیّ دم آنها هستی نه حاکم اسلام).به جانم سوگند اگر دست از گمراهی و نفاق افکنی بر نداری،به زودی کسانی را که تو از قاتلان عثمان میشمری خواهی شناخت که در تعقیب تو بر میآیند و به تو زحمت نمیدهند که برای دسترسی به آنان در صحرا و دریا و کوه و دشت به جستجوی آنها برخیزی؛ولی بدان که تعقیب آنها نسبت به تو چیزی است که یافتنش برای تو ناراحت کننده و دیداری است که ملاقاتش هرگز تو را خوشحال نخواهد ساخت و سلام بر آنان که اهل آنند.
تو را با قاتلان عثمان چکار؟!
میدانیم معاویه در کتاب خود از امام علیه السلام درخواست کرده بود که قاتلان عثمان را به وی تحویل دهد،درخواستی بیمعنا و دور از منطق؛زیرا اگر باید
کسی به خاطر کشتن انسان بیگناهی قصاص شود این کار بر عهده امام مسلمین و خلیفه آنهاست و با موافقت ارباب دم-نه فردی شورشی که ولی دم او نیست- آن هم در صورتی که ثابت شود که مقتول بیگناه بوده و قاتلان گنهکار؛لذا امام علیه السلام در برابر این درخواست معاویه میفرماید:«اما آنچه از من خواستهای که قاتلان عثمان را به تو بسپارم،من در این امر اندیشیدم و صلاح نمیدانم که آنان را به تو یا به دیگری تسلیم کنم (زیرا ارتباطی به تو ندارد نه ولیّ دم آنها هستی نه حاکم اسلام)»؛ (وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَیْکَ،فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الْأَمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ یَسَعُنِی (1)دَفْعُهُمْ إِلَیْکَ وَ لَا إِلَی غَیْرِکَ).
به یقین مسأله خونخواهی عثمان بهانهای بیش نبود،بهانهای برای بیعت نکردن و شورش بر امام مسلمانان.این مسأله از نظر تاریخی به قدری روشن است که در میان مردم به صورت ضرب المثلی در آمده هنگامی که میخواهند بگویند فلان کس بهانهجویی میکند و فلان موضوع را بهانه مخالفت خود قرار داده میگویند:«او فلان مطلب را پیراهن عثمان کرده».به یقین اگر علی علیه السلام افرادی را به او تحویل میداد معاویه قناعت نمیکرد و باز افراد دیگری را میطلبید و همچنان بهانهجویی را ادامه میداد تا پایههای حکومت خود را در شام محکم کند و این نهایت ناجوانمردی در برابر امام مسلمین بود.
از اینکه بگذریم دلایل بسیاری در دست است که معاویه حق نداشت چنین تقاضایی کند و امام علیه السلام هرگز نمیبایست به چنین تقاضایی اعتنا کند.از این گذشته هرگز این کار عملی نبود،زیرا شورش مسلمانان بر ضد عثمان شورشی عام بود.شاهد این سخن داستانی است که شارح بحرانی در شرح نهجالبلاغه خود آورده است،او میگوید:
«ابو هریرة و ابو درداء نزد معاویه آمدند و گفتند:چرا با علی جنگ میکنی؟
1) 1) .«یسعنی»از ریشه«وُسع»به معنای ممکن بودن و امکانپذیر بودن و در توان بودن است.
حال آنکه او به دلیل فضیلت و سابقهای که در اسلام دارد به امر حکومت از تو سزاوارتر است.معاویه در پاسخ گفت:من هرگز ادعا ندارم که از او برترم؛من برای آن میجنگم که قاتلان عثمان را به من تسلیم کند.آن دو نفر (که هر دو از افراد ساده ذهن بودند،بیآنکه از او سؤال کنند تو چه کارهای که قاتلان عثمان را به تو تسلیم کند؟ رییس حکومتی یا ولیّ دم)،از نزد او خارج شده و به خدمت علی علیه السلام آمدند و عرض کردند:معاویه معتقد است که قاتلان عثمان نزد تو و در میان لشکریان توست آنها را به او تحویل بده و بعد از آن اگر با تو جنگ کرد میدانیم او ستمکار است.
امام علیه السلام فرمود:روز قتل عثمان حاضر نبودم تا قاتلانش را بشناسم اگر شما آنها را میشناسید به من معرفی کنید.
آنها گفتند:به ما چنین رسیده است که محمد بن ابیبکر،عمار یاسر،مالک اشتر،عدی بن حاتم،عمرو بن حمق و فلان و فلان از جمله کسانی بودند که بر عثمان داخل شدند.
امام علیه السلام فرمود:اگر چنین است بروید و دستگیرشان کنید.
این دو نفر سادهلوح نزد آن بزرگواران رفتند و اظهار داشتند شما از قاتلان عثمان هستید و امیر المؤمنین دستور دستگیری شما را داده است.
در این هنگام فریاد آنها بلند شد و بیش از ده هزار تن از میان لشکر علی علیه السلام برخاستند در حالی که شمشیر خود را کشیده در دست داشتند و میگفتند ما همه او را کشتهایم.
ابو هریره و ابو درداء از این جریان مبهوت و حیران شدند و نزد معاویه باز گشتند در حالی که میگفتند:این کار سرانجام و پایانی نخواهد داشت و داستان را برای معاویه نقل کردند. (1)
1) 1) .ترجمه شرح نهجالبلاغه ابن میثم،ج 4،ص 628،ذیل نامه فوق.شبیه همین روایت را با مختصر تفاوتی ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح،ج 3،ص 61 نقل کرده است و مشابه آنرا در بالا از ابومسلم خولانی نقل کردیم.
آیا وقتی قاتلان عثمان و مدافعان آنها به این کثرت باشند امام میتواند همه یا یکی از آنها را تسلیم معاویه کند به فرض که معاویه ولی دم عثمان باشد و خونخواهی در دست او قرار گیرد.
از آنجا که معاویه در پایان نامهاش امام را تهدید به جنگ کرده بود،برای اینکه این تهدید بیپاسخ نماند امام علیه السلام نیز در پایان نامه خود او را با جملههای کوبندهای که آمیخته با انواع فصاحت و بلاغت است تهدید میکند و میفرماید:
«به جانم سوگند اگر دست از گمراهی و نفاق افکنی بر نداری،به زودی کسانی را که تو از قاتلان عثمان میشمری خواهی شناخت که در تعقیب تو بر میآیند و به تو زحمت نمیدهند که برای دسترسی به آنان در صحرا و دریا و کوه و دشت به جستجوی آنها برخیزی؛ولی بدان تعقیب آنها نسبت به تو چیزی است که یافتنش برای تو ناراحت کننده و دیداری است که ملاقاتش هرگز تو را خوشحال نخواهد ساخت و سلام بر آنان که اهل آنند»؛ (وَ لَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَیِّکَ (1)شِقَاقِکَ (2)لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یَطْلُبُونَکَ،لَا یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِی بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ،لَا جَبَلٍ وَ لَا سَهْلٍ،إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ،وَ زَوْرٌ (3)لَا یَسُرُّکَ لُقْیَانُهُ (4)،وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ).
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به معاویه یادآور میشود که قاتلان عثمان آنچنان که تو فکر میکنی (به فرض که در لشکر من باشند) یکی دو تا نیستند بلکه گروه عظیمی هستند که به زودی به سراغ تو میآیند لازم نیست زحمت جستجوی آنها را بر خود هموار کنی.آری در آینده نزدیک تو را ملاقات خواهند
1) 1) .«غیّ»و«غوایة»به معنای گمراهی و گمراه شدن و بیراهه رفتن است.
2) 2) .«شقاق»به معنای تفرقه و نفاق و ناسازگاری است و در اصل به معنای شکاف و جدایی میان دو چیز است.
3) 3) .«زَور»گاه معنای مصدری دارد؛یعنی دیدار کردن و ملاقات نمودن و گاه به معنای زائر است و در جمله بالا مناسب همان معنای مصدری است.
4) 4) .«لقیان»و«لقاء»مصدر است به معنای ملاقات نمودن.
کرد اما ملاقاتی ناخوشایند،آمیخته با ضربات شمشیر و نیزه و این بهانه احمقانه را از دست تو خواهند گرفت.
به راستی هم چنین شد و اگر سادهلوحی جمعی از فریب خوردگان توطئه عمرو عاص به هنگام بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها نبود کار معاویه و حکومتش در شام یکسره شده بود.
باز هم درباره قتل عثمان
گرچه درباره قتل عثمان و قاتلان او و عواملی که سبب شورش مسلمانان بر ضد او شد بارها در این کتاب بحث کردهایم،باز هم لازم است به نکته دیگری به صورت فشرده اشاره کنیم.
در میان یاران علی علیه السلام از میان کسانی که پیغمبر شهادت به بهشتی بودنشان داده بود، افرادی بودند که عقیده داشتند عثمان بدلیل بدعتهایش مستحق قتل است.
نصر بن مزاحم در کتاب خود (صفین) نقل میکند:عمار در یکی از روزهای جنگ صفین در میان دوستان خود ایستاد و گفت:ای بندگان خدا با من بیایید تا نزد مردمی برویم که از شخص ستمکاری خونخواهی میکنند و جمعی از نیکان مخالف ظلم و ستم و آمرین به نیکی و احسان او را کشتهاند.این مردم اگر دنیایشان آباد باشد باکی ندارند،هر چند دین اسلام را در حال نابودی ببینند اگر به ما بگویند چرا عثمان را کشتید خواهیم گفت:بدلیل بدعتهایی بود که ایجاد کرد هر چند آنها خواهند گفت:هیچ بدعتی ایجاد نکرده است.البته آنها حق دارند منکر شوند،زیرا عثمان بیتالمال را در اختیار آنها گذاشته بود،میخوردند و میچریدند و اگر کوهها بر سرشان فرود میآمد باکی نداشتند. (1)
1) 1) .صفین،ص 319.
هنگامی که مرد بزرگواری مانند عمار که به یقین از بهشتیان بود،اقرار به شرکت در قتل عثمان میکند و دلیل آن را بدعتهای خطرناک او میداند،روشن است که امام اجازه نمیدهد اینگونه افراد از مهاجران و انصار و تابعان به دست معاویه داده شود تا آنها را به قتل برساند.
ریشههای قیام مسلمانان علیه عثمان را در پنج امر میتوان جستجو کرد:
1.تعطیل شدن حدود و موازین الهی در دوران خلیفه سوم.
2.تقسیم بیتالمال در میان بنیامیّه.
3.مسلط ساختن بنیامیّه بر مراکز حساس اسلامی.
4.ضرب و جرح یاران پیامبر صلی الله علیه و آله همچون عبداللّه بن مسعود و عمار یاسر.
5.تبعید شخصیتهایی مانند ابوذر،مالک اشتر،صعصعة بن صوحان و برادرش و عمرو بن حِمَق خُزاعی.
موج مخالفت با عثمان و اعتراض بر او چندان شدید و گسترده بود که حتی افرادی همچون عبدالرحمن بن عوف که پیروزی عثمان در شورای شش نفره عمر،مرهون ابتکار و خدعه او بود،علیه وی به اعتراض برخاستند.عبدالرحمن به همین جهت تا پایان عمرش با خلیفه سخن نگفت و حتی وقتی عثمان در دوران بیماری او برای عیادتش آمده بود از خلیفه روی برگردانید و حاضر به سخن گفتن با وی نشد. (1)
در این میان عایشه همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیش از دیگران اعمال عثمان را تخطئه میکرد و حتی پس از ضرب عمار یاسر که به دستور عثمان صورت گرفت،عایشه جامه و کفش پیامبر صلی الله علیه و آله را بیرون آورد و گفت:مردم! هنوز لباس و کفش پیامبر صلی الله علیه و آله فرسوده نشده است اما شما سنّت او را فراموش کردهاید.
1) 1) .انساب الاشراف بلاذری،ج 5،ص 57؛تاریخ طبری،ج 5،ص 113؛العقد الفرید،ج 2،ص 258 و و 261 272.
این جمله عایشه معروف است که در مورد عثمان میگفت:«اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللّهُ نَعْثَلاً؛این پیر کفتار را بکشید که خدا او را بکشد». (1)
همچنین از زمره مخالفان عثمان باید از طلحه و زبیر نام برد که بیش از همه از او انتقاد میکردند و جای بسی شگفتی است که بعدها آن دو به همراهی عایشه برای خونخواهی عثمان،بر ضد خلیفه بر حق رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام که خود با او بیعت کرده بودند،جنگ جمل را به راه انداختند.
به هر حال تعداد کسانی که با گفتار خود بر ضد عثمان شوریدند و مقدمات قتل او را فراهم ساختند بیش از آن است که در اینجا نام برده شوند.
عوامل پنجگانه بالا سبب شد که از مراکز اسلامی مهم آن روز؛مانند کوفه، بصره و مصر افراد زیادی از مردم به عنوان آمر به معروف و ناهی از منکر رهسپار مدینه شوند و با دیگر همفکران خود چارهای برای توبه و بازگشت خلیفه به اسلام واقعی یا کنارهگیری او از خلافت بیندیشند.آنان خانه خلیفه را محاصره کرده و ضمن نامهای خواستار توبه او شدند.
عثمان که از عمق اعتراض آگاه نبود کوشید تا با واسطه قرار دادن افراد بدنامی همچون مغیرة بن شعبة و عمرو عاص غائله را پایان دهد؛ولی مردم آنها را نپذیرفته و بر ضد آنان شعار دادند.
پس از این بود که عثمان چند بار دست به دامان امیر المؤمنین علیه السلام شد و حضرت نیز هر بار با تدابیر حکیمانه خویش اوضاع را آرام میکرد؛ولی متأسفانه عثمان که فاقد اراده قوی بود و به شدت تحت تأثیر اشخاص فاسدی همچون مروان بن حکم قرار گرفته بود و در هر کاری با آنان مشورت میکرد،عملاً به تلاشهای امیر المؤمنین علیه السلام وقعی ننهاد.
1) 1) .النهایة ابن اثیر الجزری،ج 5،ص 80 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 2،ص 77 و ج 6،ص 215.
در نهایت بار دیگر معترضان خانه خلیفه را محاصره کردند و این بار از ورود آب به آنجا به شدت جلوگیری نمودند.در این میان امیرمؤمنان علیه السلام به درخواست خلیفه و با کمک بنیهاشم مشک پر از آب روانه خانه عثمان کرد و در این جریان برخی از بنیهاشم به دلیل درگیری با محاصره کنندگان مجروح شدند.
عثمان در ایام محاصره نامهای برای معاویه نوشت و از او درخواست کمک کرد؛ولی معاویه به نامه عثمان ترتیب اثر نداد و گفت که با یاران پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت نمیکند.
هدف محاصرهکنندگان خانه خلیفه قتل او نبود بلکه میخواستند با جلوگیری از ورود آذوقه به آنجا،عثمان و دستیاران او را تسلیم خواستههای خویش کنند ولی سوء تدبیر مروان بن حکم که یک نفر از شورشیان را کشت، سبب شد که هجوم به داخل خانه آغاز گردد.
شدت هجوم به گونهای بود که بنیامیّه که محافظان جان خلیفه و کارگزاران خلافت بودند،پا به فرار نهادند و ام حبیبه همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دختر ابوسفیان (که خود از بنیامیّه بود) آنان را در خانه خود مخفی کرد.سه نفر از طرفداران خلیفه که فرصت فرار نیافته بودند در درگیری با مهاجران کشته شدند و سرانجام عثمان نیز به دست آنان به قتل رسید.در این میان اشخاصی همچون محمد بن ابیبکر و کنانة بن بُشر تحبیبی و سودان بن حمران مرادی و عمرو بن حِمَق خُزاعی و عمیر بن صابی نقش مهمتری داشتند. (1)
1) 1) .تاریخ طبری،ج 5،ص 118 به بعد و کامل ابن اثیر،ج 3،ص 70 به بعد.برای تحقیق بیشتر مراجعه شود به کتاب فروغ ولایت از استاد جعفر سبحانی،ص 327-335 و شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 2، ص 129 تا 158،ذیل خطبه 30.
و من کتاب له علیه السلام
إلیه أیضا
از نامههای امام علیه السلام است
که آن را نیز به معاویه نوشته است. (1)
این نامه در حقیقت از چهار بخش تشکیل یافته است:در بخش اوّل امام علیه السلام معاویه را نصیحت میکند و نسبت به سرنوشتش در قیامت و عواقب کارهایش هشدار میدهد،هر چند او را اسیر شیطان میداند و امید چندانی به هدایت او ندارد.
در بخش دوم این نکته را به معاویه گوشزد میکند که چگونه میخواهد
1) 1) .سند نامه: این نامه را نصر بن مزاحم که قبل از سید رضی میزیسته،در کتاب صفین آورده و بعد از سید رضی ابن عساکر در تاریخ دمشق در شرح حال معاویه آن را نقل کرده البته آنچه را مرحوم سید رضی آورده تمام نامه نیست و نامه آغازی دارد که در مصادر نهجالبلاغه آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 220) نامه مزبور ذیلی هم دارد که در کتاب تمام نهجالبلاغه آمده است.
زمامداری امّت اسلامی را بر عهده بگیرد در حالی که نه سابقه درخشانی در اسلام دارد و نه از خانواده شریف و با تقوایی است.
در بخش سوم این نکته را گوشزد میفرماید که چرا دعوت به جنگ کردهای مردم را رها کن و تنها به میدان بیا و با من نبرد تن به تن کن تا تکلیف مسلمانان روشن گردد و گذشته تاریخ اسلام را که طعم شمشیر را بر جد و برادر و داییات نشاندم به یاد تو آورد.
و بالاخره در بخش چهارم بهانه خونخواهی عثمان را مطرح میفرماید و میگوید:تو به خوبی میدانی چه کسی قاتل عثمان بوده است چرا به سراغ او نمیروی؟و در پایان میفرماید:میبینم که در میدان جنگ،ضجه و ناله لشکرت بلند میشود و شکست بعد از شکست دامنت را میگیرد و سرانجام به کتاب خدا پناه میبری در حالی که به آن ایمان نداری.
وَ کَیْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلَابِیبُ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِینَتِهَا،وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا.دَعَتْکَ فَأَجَبْتَهَا،وَ قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا،وَ أَمَرَتْکَ فَأَطَعْتَهَا.وَ إِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَی مَا لَا یُنْجِیکَ مِنْهُ مِجَنٌّ،فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ،وَ خُذْ أُهْبَةَ الْحِسَابِ،وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ،وَ لَا تُمَکِّنِ الْغُوَاةَ مِنْ سَمْعِکَ،وَ إِلَّا تَفْعَلْ أُعْلِمْکَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِکَ،فَإِنَّکَ مُتْرَفٌ قَدْ أَخَذَ الشَّیْطَانُ مِنْکَ مَأْخَذَهُ،وَ بَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ،وَجَرَی مِنْکَ مَجْرَی الرُّوحِ وَ الدَّمِ.
چه خواهی کرد آنگاه که لباسهای (پر زرق و برق) این دنیا را که در آن فرو رفتهای از تنت برگیرند،دنیایی که با زینتهایش خود را جلوه داده و با لذتهایش (تو را) فریب داده است؟!
این دنیا تو را فرا خواند و اجابتش نمودی و زمامت را به دست گرفت و به دنبالش رفتی،فرمانت داد اطاعتش کردی.(ولی بدان) این دنیای فریبنده به زودی تو را وارد میدان نبردی میکند که هیچ سپری در آنجا تو را نجات نخواهد داد حال که چنین است از این امر (حکومت) کناره گیر و آماده حساب الهی شو و دامن را در برابر حوادثی که بر تو نازل میشود در هم پیچ و به حاشیه نشینان فرومایه گوش فرا نده.هر گاه به این دستور و رهنمود عمل نکنی به تو اعلام میکنم که خود را در غفلت فرو بردهای،زیرا فزونی نعمت تو را به طغیان وا داشته (به همین دلیل) شیطان بر تو مسلط شده و به آرزوی خود درباره تو رسیده و همچون روح و خون در سراسر وجودت جریان یافته است.
نگاهی به آینده تاریک
همان گونه که در بالا گفتیم این نامه آغازی دارد که مرحوم سید رضی آن را در نهجالبلاغه نیاورده است.امام علیه السلام در آغاز این نامه بعد از حمد و ثنای الهی و اشاره به زودگذر بودن دنیا و زندگی آن،خطاب به معاویه میفرماید:ای معاویه تو ادعای چیزی میکنی که اهلش نیستی؛نه در گذشته و نه در حال.نه دلیل بر مدعای خود (لیاقت حکومت بر مسلمانان) داری و نه شاهدی از قرآن مجید و نه سخنی از پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله.آن گاه دست او را گرفته و به عواقب زندگی دنیا برده و وقوف او را در قیامت در پیشگاه خدا در نظرش مجسم میکند شاید از خطاهای خود باز گردد و در صراط مستقیم گام نهد؛میفرماید:«چه خواهی کرد آنگاه که لباسهای (پر زرق و برق) این دنیا را که در آن فرو رفتهای از تنت برگیرند،دنیایی که با زینتهایش خود را جلوه داده و با لذتهایش (تو را) فریب داده است»؛ (وَ کَیْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلَابِیبُ (1)مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ (2)بِزِینَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا).
سپس میافزاید:«این دنیا تو را فرا خواند و اجابتش نمودی و زمامت را به دست گرفت و به دنبالش رفتی،فرمانت داد اطاعتش کردی»؛ (دَعَتْکَ فَأَجَبْتَهَا، قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا،وَ أَمَرَتْکَ فَأَطَعْتَهَا).
امام علیه السلام در این عبارات تشبیهات جالبی برای دنیا فرموده،زرق و برق دنیا را به لباسهای رنگارنگی تشبیه کرده که در تن میپوشند و یا چادری که به سر میکشند.زینتهای دنیا را فریبنده و لذتهایش را مایه جلب و جذب به سوی
آن شمرده.هوسبازان و کسانی که از ماهیّت دنیا بیخبرند به زودی به سوی آن جلب میشوند و برای اینکه بتوانند به این زینتها و لذات ادامه دهند سر بر فرمان دنیا مینهند و اوامرش را اطاعت میکنند.
آن گاه امام علیه السلام به عاقبت این ماجرا اشاره کرده میفرماید:«این دنیای فریبنده به زودی تو را وارد میدان نبردی میکند که هیچ سپری در آنجا تو را نجات نخواهد داد حال که چنین است از این امر (حکومت) کناره گیر و آماده حساب الهی شو و دامن را در برابر حوادثی که بر تو نازل میشود در هم پیچ و به حاشیه نشینان فرومایه گوش فرا نده»؛ (وَ إِنَّهُ یُوشِکُ (1)أَنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَی مَا لَا یُنْجِیکَ مِنْهُ مِجَنٌّ (2)،فَاقْعَسْ (3)عَنْ هَذَا الْأَمْرِ،وَ خُذْ أُهْبَةَ (4)الْحِسَابِ،وَ شَمِّرْ (5)لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ،وَ لَا تُمَکِّنِ الْغُوَاةَ (6)مِنْ سَمْعِکَ).
امام علیه السلام در این عبارات،هم ریشه انحرافات را برای معاویه بازگو میکند و هم راه درمان این درد را نشان میدهد؛میفرماید:بهترین راه این است که از حکومت شام کنار بروی و آماده حساب الهی شوی.
جمله« شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ »یا اشاره به حوادث دردناکی است که در همین دنیا دامان معاویه و طرفدارانش را میگرفت و یا اشاره به حوادث روز قیامت است
1) 1) .«یوشک»از ماده«وشک»بر وزن«اشک»به معنای تند رفتن گرفته شده،بنابراین«یوشک»مفهومش این است که به زودی فلان امر تحقق مییابد (و صحیح آن«یوشِک»با کسر شین است و گاه با فتح شین گفته میشود).
2) 2) .«مجنّ»به معنای سپر است.
3) 3) .«اقعس»صیغه امر است از ریشه«قعس»بر وزن«نفس»در اصل به معنای برآمدن سینه به طرف جلو و فرو رفتن پشت است.سپس به معنای عقب نشینی کردن از کاری آمده است و در عبارت بالا به همین معناست؛ یعنی:ای معاویه از امر خلافت عقبنشینی کن.
4) 4) .«اهبة»به معنای وسائل انجام کاری است.
5) 5) .«شمّر»از ریشه«تشمیر»و از ریشه«شمر»بر وزن«تمر»به معنای جمع کردن،برچیدن و آماده شدن آمده است و معادل آن در فارسی دامن همت به کمر زدن است.
6) 6) .«غواة»جمع«غاوی»به معنای گمراه است.
(احتمال دوم مناسبتر به نظر میرسد) و در هر حال چون این حوادث قطعی الوقوع بوده به صورت فعل ماضی بیان شده است.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن معاویه به یک سلسله امور معنوی تهدید میکند میفرماید:«و اگر به این دستور و رهنمود عمل نکنی به تو اعلام میکنم که خود را در غفلت فرو بردهای،زیرا فزونی نعمت تو را به طغیان وا داشته (به همین دلیل) شیطان بر تو مسلط شده و به آرزوی خود درباره تو رسیده است و همچون روح و خون در سراسر وجودت جریان یافته»؛ (وَ إِلَّا تَفْعَلْ أُعْلِمْکَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِکَ،فَإِنَّکَ مُتْرَفٌ (1)قَدْ أَخَذَ الشَّیْطَانُ مِنْکَ مَأْخَذَهُ،وَ بَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ،جَرَی مِنْکَ مَجْرَی الرُّوحِ وَالدَّمِ).
بعضی جمله« إِلَّا تَفْعَلْ ...»را اشاره به این دانستهاند که امام علیه السلام او را تهدید به جنگ میکند و منظور از اعلام،اعلام عملی است در حالی که هیچ یک از تعبیرات جملههای قبل و بعد از آن چنین مفهومی ندارد،بلکه مجموعهای است از اندرزهای بیدارگر.
این نکته جالب است که معاویه در نامهاش امام علیه السلام را تهدید به جنگ نموده؛ ولی امام علیه السلام او را تهدید به سلطه شیطان بر او میکند و او را اندرز میدهد.
1) 1) .«مترف»به معنای کسی است که دارای نعمت بسیار است و از آنجا که غالباً سبب طغیان میشود،مترف به معنای متنعّمان طاغی و گردنکش بکار میرود.
وَ مَتَی کُنْتُمْ یَا مُعَاوِیَةُ سَاسَةَ الرَّعِیَّةِ،وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ؟ بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ، وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ،وَ نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ.وَ أُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فِی غِرَّةِ الْأُمْنِیِّةِ،مُخْتَلِفَ الْعَلَانِیَةِ وَ السَّرِیرَةِ.
ای معاویه!چه زمانی شما حاکمان و مدبران رعیّت و والیان امر امّت اسلامی بودهاید آن هم بدون پیشی گرفتن در اسلام و شرافت والای معنوی؛پناه به خدا میبریم از اینکه ریشههای شقاوت گذشته آثار پایدار بگذارد و تو را بر حذر میدارم از اینکه در طریق غفلت ناشی از آمال و آرزوهای دراز همچنان به راه خود ادامه دهی.تو را بر حذر میدارم از اینکه آشکار و نهانت یکسان نباشد (در ظاهر دم از اسلام بزنی ولی در باطن در افکار جاهلیّت غوطهور باشی).
از غفلت بر حذر باش
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود به عدم صلاحیّت معاویه و بنیامیّه برای حکومت بر امّت اسلام،هر چند بر بخشی از کشور اسلام باشد اشاره میکند،زیرا میداند مسأله خونخواهی عثمان و امثال آن بهانهای بیش نیست؛هدف اصلی آن است که خود را بر مردم شام به عنوان یک حاکم اسلامی تحمیل کند؛میفرماید:
«ای معاویه چه زمانی شما حاکمان و مدبران رعیّت و والیان امر امّت اسلامی بودهاید آنهم بدون سبقت در اسلام و شرافت والای معنوی»؛ (وَ مَتَی کُنْتُمْ یَا
مُعَاوِیَةُ سَاسَةَ الرَّعِیَّةِ،وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ؟ بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ،وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ). (1)
درست است که خاندان بنیامیّه و اجداد آنها زمانی حکمران بودند ولی این مربوط به زمان جاهلیّت و کفر و شرک است و تعبیر به« وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ »نشان میدهد که منظور امام علیه السلام،عصر ظهور اسلام است؛زیرا میدانیم که به هنگام ظهور اسلام خاندان بنی امیّه و در رأس آنها ابوسفیان در جبهه مخالف اسلام کار میکردند و مدافع مشرکان و کفار بودند.
تعبیر به« سَاسَةَ الرَّعِیَّةِ »و« وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ »ممکن است از قبیل عطف تفسیری باشد و هر دو اشاره به همان حکومت اسلامی داشته باشد؛ولی این احتمال نیز وجود دارد که«سَاسَةَ الرَّعِیَّةِ»مربوط به دوران قبل از اسلام و تعبیر به«وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ»مربوط به ظهور بعد از اسلام باشد،زیرا قبل از اسلام بنیامیّه تنها زعیم قبیله خود بودند؛ولی رعیّت به معنای وسیع کلمه و به تعبیر دیگر«مردم مکّه» تحت زعامت عبدالمطلب و بعد از او ابوطالب قرار داشتند.
امام علیه السلام در تعبیر خود به« بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ ...»به این واقعیّت اشاره میکند که حکومت و زمامداری بر امّت اسلامی نیاز به شرایطی دارد از جمله پیشگام بودن در اسلام و شرافت والای نسب در حالی که معاویه فرزند ابوسفیانی است که تا آخرین لحظهها در برابر پیغمبر اکرم مقاومت کرد و داستان آلودگیهای مادر معاویه معروف است.
آن گاه امام علیه السلام در ضمن سه جمله به او هشدار میدهد؛نخست میفرماید:
«پناه به خدا میبریم از اینکه ریشههای شقاوت پیشین آثار پایدار بگذارد»؛ (وَ نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ).
این جمله احتمالا اشاره به آن است که معاویه به خاطر وراثت نامناسبی که از پدر و مادر (ابوسفیان و هند جگرخوار) داشت و سالیان دراز با پیغمبر اسلام
1) 1) .«باسق»به معنای بلند و مرتفع از ریشه«بسوق»بر وزن«طلوع»گرفته شده.
همراه پدرش مبارزه کرد،زمینههای شقاوت و انحراف در او آماده بود و جز با خودسازی و تلاش فراوان رهایی از آن ممکن نبود.
و در دومین جمله میافزاید:«و تو را بر حذر میدارم از اینکه در طریق غفلت ناشی از آمال و آرزوهای دراز همچنان به راه خود ادامه دهی»؛ (وَ أُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فِی غِرَّةِ (1)الْأُمْنِیِّةِ). (2)
این جمله نظر به همان چیزی دارد که بارها در روایات اسلامی به آن اشاره شده که آرزوهای دور و دراز،انسان را از خدا و روز جزا و حتی موقعیت خویش در دنیا غافل میسازد (و اما طول الامل فینسی الاخرة). (3)
و در سومین جمله میفرماید:«تو را بر حذر میدارم از اینکه آشکار و نهانت یکسان نباشد (در ظاهر دم از اسلام بزنی ولی در باطن در راه شرک و افکار جاهلیّت گام برداری)»؛ (مُخْتَلِفَ الْعَلَانِیَةِ وَ السَّرِیرَةِ).
این جمله اشاره به نفاق معاویه است که در ظاهر به عنوان خونخواهی عثمان و دفاع از مقام خلافت برخاسته بود ولی در باطن هدفی جز حکومت بر شام نداشت و میدانیم که حالت نفاق و دوگانگی ظاهر و باطن و گفتار و رفتار از شرک هم خطرناکتر است،زیرا مسلمانان تکلیف خود را با مشرکان و دشمنان اسلام میدانند در حالی که ممکن است منافقان را به خاطر پوششی که از اسلام در ظاهر دارند نشناسند و از پشت به آنها خنجر بزنند.
1) 1) .«غرّة»به معنای غفلت،بیخبری و غرور است.
2) 2) .«الامنیّة»به معنای آرزو است و ریشه اصلی آن«منی»بر وزن«رمی»به معنای تقدیر و فرض است و اینکه به آرزوها تمنی و امنیة گفته میشود به این دلیل است که انسان مطالبی را در عالم خیال خود برای آینده فرض و تقدیر میکند و به آن دل میبندد.واژه امنیة غالبا در مواردی به کار میرود که آرزوهای دست نیافتنی در میان است.
3) 3) .کافی،ج 2،ص 335،ح 3.
وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَی الْحَرْبِ،فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ،وَ أَعْفِ الْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْقِتَالِ،لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَی قَلْبِهِ وَالْمُغَطَّی عَلَی بَصَرِهِ! فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَ أَخِیکَ وَ خَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ،وَ ذَلِکَ السَّیْفُ مَعِی،وَ بِذَلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَی عَدُوِّی،مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً.وَ إِنِّی لَعَلَی الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ،وَ دَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ.
تو مرا به جنگ دعوت کردی (اگر راست میگویی) مردم را کنار بگذار و خودت تنها به میدان بیا و هر دو لشکر را از جنگ معاف کن تا بدانی چه کسی گناهان بر قلبش زنگار نهاده و چه کسی پرده بر دیده او افتاده است؟! من ابوالحسن هستم،قاتل جد و برادر و دایی تو در روز بدر،و بر مغز آنها کوبیدم و همان شمشیر اکنون با من است و با همان قلب (و همان جرأت و شهامت) با دشمنم روبهرو میشوم من نه بدعتی در دین گذاشتهام نه پیامبر جدیدی انتخاب کردهام من بر همان طریقی هستم که شما پس از آنکه با اکراه آنرا پذیرفتید با میل خود ترکش کردید!
همواره بر طبق هدایت گام برمیدارم
امام علیه السلام در این بخش از نامه به پاسخ بخش دیگری از نامه معاویه میپردازد؛ معاویه با کلمات زننده و جسورانه و بیادبانه امام علیه السلام را تهدید به جنگ میکند و
حضرت را به عنوان کسی که بر چشمش پرده افکنده شده و قلبش زنگار گرفته نام میبرد.راستی عجیب است کسی که از بازماندگان عصر جاهلیّت و فرزند سرسختترین دشمنان اسلام است به کسی که تمام وجودش از کودکی تا پایان عمر در خدمت اسلام بوده و شجاعترین مرد عرب شمرده میشود این گونه جسورانه سخن بگوید.
به هر حال میفرماید:«تو مرا به جنگ دعوت کردی (اگر راست میگویی) مردم را کنار بگذار و خودت تنها به میدان بیا و هر دو لشکر را از جنگ معاف کن تا بدانی چه کسی گناهان بر قلبش زنگار نهاده و چه کسی پرده بر دیده او افتاده است»؛ (وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَی الْحَرْبِ،فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَیَّ،وَ أَعْفِ الْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْقِتَالِ،لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَی قَلْبِهِ،وَالْمُغَطَّی عَلَی بَصَرِهِ).
امام علیه السلام بیآنکه معاویه را صریحاً به تعبیراتی که خودش داشته خطاب نماید، پاسخ دندان شکنی به معاویه میدهد که اگر در تهدید به جنگ صادق است،به جای اینکه خونهای مسلمین از دو طرف ریخته شود تک و تنها به میدان بیاید و در برابر امام علیه السلام قرار گیرد و به یقین معاویه پاسخی برای این پیشنهاد نداشت، زیرا هرگز خود را مرد چنین میدانی نمیدانست.
مرحوم مغنیه از کتاب الامامة و السیاسه نکته جالبی در اینجا نقل کرده که هنگامی که این پیام به معاویه رسید عمرو بن عاص به معاویه گفت:آیا تو میترسی به میدان علی بروی؟ و اللّه من میروم،هر چند هزار بار کشته شوم؛لذا در ایام صفین عمرو بن عاص در برابر علی علیه السلام به میدان آمد و امام علیه السلام نیزهای بر او زد و او به زمین افتاد در اینجا عمرو برای نجات خود چارهای جز این ندید که لباس خود را بالا بزند و عورتش را آشکار سازد،چرا که میدانست امام علیه السلام حیا میکند و باز میگردد و از کشته شدن نجات مییابد.
به همین دلیل بعد از آن معاویه به عمرو بن عاص میگفت:دو چیز تو را از
مرگ نجات داد:اوّل عورتت و دوم حیای علی بن ابیطالب.
سپس امام علیه السلام در تأیید این سخن میفرماید:«من ابوالحسن هستم،قاتل جد و برادر و دایی تو در روز بدر،و بر مغز آنها کوبیدم و همان شمشیر اکنون با من است و با همان قلب (و همان جرأت و شهامت) با دشمنم روبرو میشوم»؛ (فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَ أَخِیکَ وَ خَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ،وَ ذَلِکَ السَّیْفُ مَعِی، وَ بِذَلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَی عَدُوِّی).
میدانیم که«عتبة بن ربیعة»پدر هند که مادر معاویه بود روز جنگ بدر در برابر«عبیدة بن حارث»(پسر عموی علی علیه السلام) قرار گرفت،امام علیه السلام به کمک عبیده شتافت و او را به قتل رساند،برادر معاویه به نام«شیبة بن ابوسفیان»در برابر حمزه قرار گرفت و امام علیه السلام به کمک حمزه او را به خاک افکند و دایی معاویه که«ولید بن عتبه»نام داشت به تنهایی در برابر امام علیه السلام قرار گرفت و امام علیه السلام او را بر خاک افکند.
با توجّه به اینکه«شدخ»به معنای شکستن چیز تو خالی است،این تعبیر امام علیه السلام بیانگر این حقیقت است که جد و برادر و دایی معاویه که در روز جنگ بدر کشته شدند جمجمههایی تو خالی داشتند که خالی از مغز متفکّر بود.
در حالی که معاویه در نامهاش الفاظ تند و داغ ولی تو خالی بکار میبرد، علی علیه السلام تعبیراتی ملایمتر و آمیخته با قوت و قدرت واقعی ذکر میکند.معاویه دعوت به جنگ گروهها میکند،علی علیه السلام او را دعوت به جنگ تن به تن؛یعنی معاویه را فرا می خواند.
معاویه بیآنکه ادعای خود را با یک مدرک تاریخی تأیید کند،سخن میگوید و علی علیه السلام دست او را گرفته به سوابق تاریخی روشن و آشکار از جنگ بدر میبرد و به او گوشزد میکند که من همان علی بن ابی طالبم و شمشیرم همان شمشیر و قلب نیرومندم همان قلب است و شجاعتم همان شجاعت.
آنگاه به نکته دیگری اشاره میکند و آن ثبات و بقا در مسیر معنوی اسلام است میفرماید:«من نه بدعتی در دین گذاشتهام نه پیامبر جدیدی انتخاب کردهام من بر همان طریقی هستم که شما پس از آنکه با اکراه آنرا پذیرفتید با میل خود ترکش کردید»؛ (مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً،وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً.وَ إِنِّی لَعَلَی الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ،وَ دَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ).
اشاره به اینکه ابوسفیان و دار و دستهاش روز فتح مکّه با اکراه اسلام را ظاهراً پذیرفتند و قراین تاریخی نشان میدهد که اعتقاد راستین به اسلام نداشت و لذا بعد از آنکه بنیامیّه حکومت را در زمان خلیفه سوم به دست گرفتند،بسیاری از اصول اسلام و سنّت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را زیر پا گذاردند و بیت المال مسلمین را غارت کردند و نیازمندان را که مالک اصلی آن بودند محروم ساختند.
از آنچه در بالا گفته شد معلوم گردید که منظور امام علیه السلام از اینکه میفرماید:
«شما اسلام را با میل خود ترک کردید»،مربوط به بعد از پذیرش اسلام است؛ یعنی نخست با اکراه آن را پذیرفتید سپس پس از آنکه قدرت پیدا کردید سنتهای پیغمبر را یکی پس از دیگری شکستید.شاهد این سخن آنکه امام علیه السلام میگوید:«من هرگز دینم را تغییر ندادم و سنّت را نشکستم»،بنابراین آنچه جمعی از شارحین نهجالبلاغه گفتند که جمله« تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ »راجع به عدم پذیرش اسلام قبل از فتح مکّه است با توجّه به سخنی که امام علیه السلام درباره خود میگوید تفسیر صحیحی به نظر نمیرسد.به خصوص که واژه ترک در جایی گفته میشود که انسان قبلاً چیزی را پذیرفته باشد یا به مکانی رفته باشد و یا آن را رها سازد.
از نکات جالبی که درباره میزان شجاعت معاویه و عمرو عاص در تواریخ
آمده این است که واقدی مورخ معروف-طبق آنچه ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه خود آورده،مینویسد:- بعد از آنکه علی علیه السلام شهید شد و معاویه بر عریکه قدرت نشست،روزی به عمرو عاص گفت:ای ابا عبد اللّه (کنیه عمرو عاص ابا عبد اللّه بود) هر زمان که تو را میبینم خندهام میگیرد.عمرو گفت:برای چه؟ گفت:من به یاد روزی میافتم که علی در صفین به تو حمله کرد و تو از وحشت برای اینکه از مرگ حتمی نجات یابی عورت خود را آشکار ساختی (و علی حیا کرد و تو نجات یافتی) عمرو گفت:من هم از دیدن تو بیشتر خندهام میگیرد،زیرا به یاد آن روز میافتم که علی فریاد زد و تو را به میدان دعوت کرد ناگهان نفس در سینهات پیچید و زبان در دهانت قفل شد و آب دهانت در گلویت گیر کرد و لرزه بر اندامت افتاد و چیز دیگری از تو سر زد که نمیخواهم بگویم.معاویه گفت چگونه ممکن است چنین چیزی شده باشد در حالی که دو قبیله عک و اشعریون از من حمایت میکردند؟ عمرو گفت:تو خود میدانی که آنچه را گفتم واقع شد در حالی که آن دو قبیله هم اطراف تو را گرفته بودند حال فکر کن اگر به میدان میآمدی چه بر سرت میآمد معاویه که پاسخی برای این سخن نداشت گفت:ای ابا عبد اللّه شوخی را رها کن و سخنان جدی بگو،ترس و فرار از علی بر هیچ کس عیب نیست؛ (ان الجبن و الفرار من علی لا عار علی احد فیهما). (1)
1) 1) .از نکات جالب تاریخ اینکه شبیه این داستان درباره بسر بن ارطاة که او را یکی از شجاعان عرب میدانستند واقع شد.ابن عبد البر در کتاب استیعاب (ج 1،ص 164) آورده است که بسر با معاویه در صفین حضور داشت.معاویه بسر را تشجیع به جنگ با امیر مؤمنان کرد و به او گفت:«من شنیدهام تو آرزو داری با او روبهرو شوی اگر بر او پیروز شوی دنیا و آخرت در اختیار توست»و پیوسته او را تشجیع میکرد و به او وعده میداد تا اینکه بسر چشمش به امیر مؤمنان افتاد که در میدان جنگ بود.بسر به سوی امام علیه السلام آمد و با امام درگیر شد.حضرت با ضربهای او را بر زمین افکند او نیز متوسل به همان چیزی شد که عمرو عاص متوسل شده بود؛ یعنی پیراهن خود را بالا زد و عورت خود را نمایان ساخت.امام از او چشم پوشید همان گونه که از عمرو عاص چشم پوشیده بود.(شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 6،ص 316 و 317)
ابن ابی الحدید میگوید:از استادم نقیب پرسیدم آیا معاویه در جنگ بدر همراه مشرکان حاضر بود؟ گفت:آری سه نفر از اولاد ابوسفیان حنظله،عمرو و معاویه در این جنگ حضور داشتند یکی از آنها (حنظله) کشته شد و دیگری (عمرو) اسیر گشت و معاویه فرار کرد و پیاده به سوی مکّه به راه افتاد هنگامی که به مکّه رسید هر دو پای او ورم کرده بود و دو ماه معالجه کرد تا بهبودی یافت.
سپس استاد او میافزاید:هیچ یک از مورخان در این مسأله تردید ندارند که حنظله به دست علی علیه السلام کشته شد و برادرش عمرو اسیر گشت.علاوه بر این غیر از معاویه کسی در جنگ بدر فرار کرد،که از همه اینها شجاعتر بود و آن عمرو بن عبدود،یکه تاز میدان بود.او در جنگ بدر حضور داشت و با پای پیاده فرار کرد و هنگامی که به مکّه رسید بیمار بود و بعد از بهبودی در جنگ خندق شرکت کرد و به دست علی علیه السلام کشته شد و آنچه از دست امام علیه السلام روز بدر رفته بود روز خندق جبران شد.
سپس میافزاید:مردی از اعمش سؤال کرد:آیا معاویه از بدریون بود؟ گفت:
آری معاویه در جنگ بدر حضور داشت؛ولی در لشکر دشمن.
امام علیه السلام نیز در یکی از نامههای خود به داستان فرار معاویه اشاره میفرماید و میگوید:من چیزی را به خاطر تو میآورم که حتماً فراموش نکردهای،در آن روز که برادرت حنظله کشته شد و برادر دیگرت را اسیر کردم و به سراغ تو آمدم فرار کردی و اگر نه این بود که من فرار کنندگان را تعقیب نمیکنم،تو سومین آنها بودی. (1)
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص 84-85.
وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ.وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَیْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاکَ إِنْ کُنْتَ طَالِباً،فَکَأَنِّی قَدْ رَأَیْتُکَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْکَ ضَجِیجَ الْجِمَالِ بِالْأَثْقَالِ،وَ کَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدْعُونِی جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ،وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ،وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ،إِلَی کِتَابِ اللّهِ،وَ هِیَ کَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ،أَوْ مُبَایِعَةٌ حَائِدَةٌ.
تو گمان کردی برای انتقام خون عثمان آمدهای،درحالی که خوب میدانی خون او کجا (و به دست چه کسی) ریخته شد و اگر به راستی طالب خون او هستی،از همان جا که میدانی آنرا طلب کن،گویا تو را میبینم که از رویارویی در جنگ ضجه و ناله میکنی همچون شتران سنگین بار و گویا تو را مشاهده میکنم که با جمعیت خود بر اثر ضربات پی در پی و فرمان حتمی شکست و کشتگانی که پشت سر هم روی زمین میافتند،ناله و فریاد بر آوردهای و مرا به کتاب خدا دعوت میکنی و این در حالی است که جمعیت تو به آن کافر و منکرند یا بیعت خود را شکستهاند.
آیندهه شوم و تاریک دشمن !
در آخرین بخش این نامه امام علیه السلام باز به از داستان قتل عثمان سخن میگوید که معاویه آن را بهانهای برای تمرّد و مخالفت خود قرار داده بود و خونخواهی
عثمان را بهانه کرده بود میفرماید:«تو گمان کردی برای انتقام خون عثمان آمدهای درحالی که خوب میدانی خون او کجا (و به دست چه کسی) ریخته شد و اگر به راستی طالب خون او هستی،از همان جا که میدانی آن را طلب کن»؛ (وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ جِئْتَ ثَائِراً (1)بِدَمِ عُثْمَانَ.وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَیْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاکَ إِنْ کُنْتَ طَالِباً).
اشاره به اینکه اگر شرکای خون عثمان را میخواهی دوستان تو طلحه و زبیر بودند و اگر به دنبال کسانی هستی که او را تنها گذاشتند و فریاد استغاثه او را پاسخ ندادند،خودت بودی که عثمان به تو نوشت و از تو تقاضای کمک کرد؛ولی تو هیچ گامی برای او بر نداشتی،بنابراین تو در خونخواهی عثمان صادق نیستی و اگر صادق بودی مسیری غیر از این داشتی.
سپس امام علیه السلام آینده جمعیت معاویه و جنگ او را با یارانش چنین پیشگویی میکند،میفرماید:«گویا تو را میبینم که از رویارویی در جنگ ضجه و ناله میکنی همچون شتران سنگین بار»؛ (فَکَأَنِّی قَدْ رَأَیْتُکَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْکَ (2)ضَجِیجَ الْجِمَالِ (3)بِالْأَثْقَالِ).
همان گونه که میدانیم این پیشگویی در جنگ صفین واقع شد و هنگامی که لشکر امام علیه السلام عرصه را بر لشکر معاویه تنگ کرده بودند و مالک اشتر به سراپرده معاویه نزدیک میشد و چیزی نمانده بود او را به قتل برساند،فریاد و ناله معاویه و همراهانش بلند شد.
و در پیشگویی دوم میفرماید:«و گویا تو را مشاهده میکنم که با جمعیت خود بر اثر ضربات پی در پی و فرمان حتمی شکست و کشتگانی که پشت سر هم
1) 1) .«ثائر»به معنای خونخواه از ریشه«ثئر»بر وزن«سرد»به معنای خونخواهی گرفته شده و اینکه دربارهبعضی از معصومین علیهم السلام گفته میشود:«یا ثار اللّه»یعنی ای کسی که خونخواهش خداست نه یک فرد و یک قبیله.
2) 2) .«عضّ»از ریشه«عضّ»به معنای دندان گرفتن گرفته شده است.
3) 3) .«جمال»جمع«جمل»به معنای شتر است؛مانند«جبال»که جمع«جبل»است.
روی زمین میافتند،ناله و فریاد بر آوردهای و مرا به کتاب خدا دعوت میکنی و این در حالی است که جمعیت تو به آن کافر و منکرند یا بیعت خود را شکستهاند»؛ (وَ کَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدْعُونِی جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ،وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ،وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ،إِلَی کِتَابِ اللّهِ،وَ هِیَ کَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ،أَوْ مُبَایِعَةٌ حَائِدَةٌ). (1)
این پیشگویی نیز کاملا به وقوع پیوست و هنگامی که لشکر شام زیر ضربات یاران علی علیه السلام توان خود را از دست داده بودند و پی در پی روی خاک میافتادند، گروهی به همراهی عمرو عاص قرآنها را بر سر نیزه کردند و گفتند:ما تسلیم کتاب اللّه هستیم و هر چه بگوید سر بر فرمانش مینهیم.این در حالی بود که گروهی از شامیان در حقیقت کافر و منکر کتاب اللّه بودند؛زیرا با امام علیه السلام به حق بیعت نکرده بودند و گروه دیگری در میان آنها از بیعت کنندگان با امام علیه السلام بودند که بر خلاف تمام اصول شناخته شده اسلامی و رسم دیرینهای که در میان عرب بود بیعت خود را شکستند و به معاویه و دشمنان امام علیه السلام پیوستند.
البته ممکن است کسانی ایراد کنند که این تعبیر امام علیه السلام راه سوء استفاده را به دشمن برای استفاده ناصواب از قرآن مجید به هنگام نزدیک شدن به شکست نهایی نشان داد؛ولی این سخن صحیح نیست،زیرا امام علیه السلام تنها اشاره مجمل و کمرنگی به این جریان میکند که برای معاویه و یارانش در آن زمان مفهوم نبود، زیرا تنها سخن از دعوت به کتاب اللّه به میان آورده،هر چند امروز برای ما که از ماجرای تاریخی آن آگاهیم،این اشاره اشاره گویایی است.
پیش بینیهایی که انجام شد
پیشگوییهایی که امام علیه السلام در این نامه کرده و برای معاویه نوشته است دقیقا
1) 1) .«حائدة»به معنای مایل شونده از طریق مستقیم از ریشه«حید»بر وزن«صید»به معنای میل به یک طرف. این واژه به معنای بیعت شکن نیز بکار میرود.
صورت گرفت،زیرا صبح روز سهشنبه دهم ماه صفر سال 37 هجری پس از نماز صبح دو لشکر به سختی با یکدگر نبرد کردند.لشکر شام سخت وامانده شد و لشکر امام علیه السلام که با سخنان گرم و آتشین مالک اشتر پیش میرفت،چیزی نمانده بود که لشکر شام را به کلی متلاشی کند و معاویه را به قتل برسانند یا اسیر کنند.
عمار بن ربیعه میگوید:اشتر در میان یارانش ایستاد و گفت:«تمام خاندانم به فدایتان باد آنچنان به شدت حمله کنید که خدا را از خود خوشنود سازید و آیین حق را عزت بخشید به من نگاه کنید به هر سو حمله کردم حمله کنید».
اشتر چنان غرق در جنگ شده بود که کلاهش را از سر برداشت و بر قربوس زین (قسمت برجسته جلوی زین)گذارد و فریاد میزد:مؤمنان استقامت کنید.
ابن ابی الحدید در اینجا میگوید:آفرین به مادری که او را زاد اگر کسی سوگند یاد کند که بعد از علی علیه السلام در میان عرب و عجم کسی شجاعتر از اشتر نبوده، خلافی نگفته است.
سرانجام مالک اشتر و همراهانش لشکر شام را در هم پیچیدند،پرچمداران آنها را کشتند و تا لشکرگاه آنان پیش تاختند.این جنگ تا شب هم ادامه یافت که آن شب به نام«لیلة الهریر» (1)معروف شد.
در این هنگام اشتر فرمانده میمنه لشکر بود و ابن عباس فرمانده میسره و علی علیه السلام در قلب سپاه و نشانههای پیروزی و پیشرفت کاملا آشکار شد.
این جریان را به معاویه گزارش دادند و او عمرو عاص را طلبید و گفت امشب شبی است که تا فردا کار ما یکسره خواهد شد فکری کن و نقشهای طرح نما.
عمرو گفت مردان تو توان مردان علی علیه السلام را ندارند به علاوه تو مثل علی علیه السلام نیستی هدف او شهادت در راه خداست و هدف تو دنیا،از همه گذشته عراقیان از
1) 1) .«هریر»در لغت به معنای زوزه کشیدن سگ به هنگان ناراحتی است و این اشاره به ناله و فریاد شامیان در آن شب دارد.
پیروزی تو وحشت دارند،زیرا میدانند تو به آنها ستم میکنی ولی شامیان از پیروزی علی علیه السلام ترسی ندارند،زیرا میدانند او مردی با محبّت است و به کسی ظلم و ستم نخواهد کرد.تنها راهی که به نظر من میرسد این است که لشکر تو به هنگام صبح قرآنها را بر نیزه کنند و بگویند ما به حکومت قرآن راضی هستیم، این کار میان لشکر علی علیه السلام اختلاف خواهد افکند و جنگ سرنوشت دیگری پیدا میکند.و چنین شد که شرح آن را در گذشته بیان کردیم. (1)
1) 1) .به شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 2،ص 205-256 مراجعه شود.
و من وصیة له علیه السلام
وصّی بها جیشا بعثه إلی العدو
از وصایا و سفارشهای امام علیه السلام است
به سپاهی که آنها را به سوی دشمن فرستاد (1)
همان گونه که در شرح سند نامه ذکر شده است،این نامه بخشی از نامهای است که امام علیه السلام برای دو نفر از فرماندهان لشکر هنگام حرکت به سوی صفین مرقوم داشت و گفته شده که امام علیه السلام،مالک اشتر را امیر بر هر دو فرمانده قرار داد.
1) 1) .سند نامه: این نامه را پیش از سید رضی،نصر بن مزاحم که حدود 200 سال قبل از سید رضی میزیسته،در کتاب صفین آورده و حسن بن شعبه حرّانی در تحف العقول و دینوری در کتاب الاخبار الطوال نقل کردهاند.ابن میثم بحرانی که از شارحان نهجالبلاغه است این نامه را با اضافات قابل توجهی آورده که نشان میدهد از منبعی غیر از نهجالبلاغه آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 224) نویسنده مصادر تصریح میکند که این نامه بخشی از نامه مفصلتری است که امام علیه السلام آن را به زیاد بن نضر حارثی و شریح بن هانی که فرمانده دو لشکر از لشکریان امام علیه السلام بودند نگاشت.در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این نامه تحت شماره 1 از نامه امیر مؤمنان علی علیه السلام در ص 945 آمده است.
امام علیه السلام در این نامه تمام امور مهمّی را که مربوط به روشهای لشکرکشی و موضعگیری در برابر دشمن است و چگونگی استفاده از فرصتها و پرهیز از کمین دشمن و چگونگی حمایت از لشکر در شبها به هنگام استراحت و مسائل دقیق دیگری از این قبیل را بیان فرموده است.به راستی دقت نظر امام علیه السلام به قدری عمیق است که برنامه تنظیمی حضرتش در هر عصر و زمان برای لشکریان اسلام قابل استفاده است.
فَإِذَا نَزَلْتُمْ بِعَدُوٍّ أَوْ نَزَلَ بِکُمْ،فَلْیَکُنْ مُعَسْکَرُکُمْ فِی قُبُلِ الْأَشْرَافِ،أَوْ سِفَاحِ الْجِبَالِ،أَوْ أَثْنَاءِ الْأَنْهَارِ،کَیْمَا یَکُونَ لَکُمْ رِدْءاً،وَ دُونَکُمْ مَرَدّاً.وَ لْتَکُنْ مُقَاتَلَتُکُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ أَوِ اثْنَیْنِ،وَ اجْعَلُوا لَکُمْ رُقَبَاءَ فِی صَیَاصِی الْجِبَالِ، وَ مَنَاکِبِ الْهِضَابِ،لِئَلَّا یَأْتِیَکُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَکَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنٍ.وَ اعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُیُونُهُمْ،وَ عُیُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلَائِعُهُمْ.وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّفَرُّقَ:فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِیعاً وَ إِذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِیعاً،وَ إِذَا غَشِیَکُمُ اللَّیْلُ فَاجْعَلُوا الرِّمَاحَ کِفَّةً،وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً.
هنگامی که به دشمن رسیدید یا دشمن به سراغ شما آمد،لشکرگاه خود را در جلوی تپهها یا دامنه کوهها یا کنار نهرها قرار دهید تا سبب حفاظت و ایمنی شما گردد و بهتر بتوانید از پیش رو به دفاع بپردازید و باید همواره پیکار شما با دشمن از یک سو یا دو سو باشد (نه بیشتر زیرا تعدّد جهات باعث تجزیه لشکر و تشتت قوا و آسیب پذیری آن میشود) مراقبان و دیدبانهایی بر قلّه کوهها و روی تپّهها و بلندیها قرار دهید مبادا دشمن از جایی که محل خطر یا مورد اطمینان شماست ناگهان به شما حمله کند و بدانید مقدّمه لشکر چشمهای لشکرند،و چشمهای مقدّمه،پیشگامان و نیروی اطلاعاتی لشکرند.
از پراکندگی و تفرقه سخت بپرهیزید؛بنابراین هنگامی که توقف کردید و پیاده شدید،همه با هم پیاده شوید و هر گاه کوچ کردید همه با هم کوچ کنید و هنگامی که پردههای تاریکی شب شما را پوشاند،نیزهداران را با نیزه به صورت
دایرهای در اطراف لشکر قرار دهید (و لشکر در وسط آن استراحت کند) ولی خوابتان باید بسیار سبک و کوتاه باشد همچون شخصی که آب را جرعه جرعه مینوشد و یا مضمضه میکند.
آرایش صحیح لشکر
امام علیه السلام در این نامه و دستور العمل هفت فرمان مهمّ جنگی را برای آرایش صحیح لشکر و پیروزی بر دشمن بیان فرموده که دقت نظر آن حضرت را در مسائل مربوط به فرماندهی لشکر نشان میدهد.
نخست میفرماید:«هنگامی که به دشمن رسیدید یا او به سراغ شما آمد، لشکرگاه خود را در جلو تپهها یا دامنه کوهها یا کنار نهرها قرار دهید تا سبب حفاظت و ایمنی شما گردد و بهتر بتوانید از پیش رو به دفاع بپردازید»؛ (فَإِذَا نَزَلْتُمْ بِعَدُوٍّ أَوْ نَزَلَ بِکُمْ فَلْیَکُنْ مُعَسْکَرُکُمْ فِی قُبُلِ الْأَشْرَافِ (1)،أَوْ سِفَاحِ (2)الْجِبَالِ،أَوْ أَثْنَاءِ (3)الْأَنْهَارِ،کَیْمَا یَکُونَ لَکُمْ رِدْءاً (4)،وَ دُونَکُمْ مَرَدّاً). (5)
امام علیه السلام هدف از این دستور را بیان فرموده،زیرا هنگامی که لشکر در کنار بلندیها یا دامنه کوه یا کنار نهر باشد،این احتمال که دشمن لشکر را دور بزند و از عقب حمله کند و یا لشکر را به محاصره در آورد بسیار ضعیف خواهد بود.
1) 1) .«اشراف»جمع«شرف»بر وزن«هدف»به معنای مکان مرتفع است و تعبیر به«قبل الاشراف»یعنی در جلوی بلندیها.
2) 2) .«سفاح»در اصل به معنای ریزش آب است سپس به دامنه کوه«سفاح»گفته شده،زیرا آب از آن فرو میریزد این واژه به عنوان کنایه در مورد زنا نیز بکار رفته است.
3) 3) .«اثناء»جمع«ثنی»بر وزن«صنف»به معنای پیچ و خم است این واژه«اثناء»نیز به معنای وسط چیزی به کار میرود.
4) 4) .«ردء»به معنای یار و یاور است.
5) 5) .«مردّ»گاه به معنای مانع و گاه به معنای محل بازگشت به کار میرود و در جمله بالا-همانگونه که گفتیم - هر دو معنا قابل قبول است.
امام علیه السلام در بیان دلیل این دستور به دو نکته اشاره میکند؛نخست اینکه این گونه موضعگیری به شما کمک میکند و دیگر اینکه مانع حمله دشمن است.
مفهوم جمله دوم روشن است،زیرا دشمن در چنین شرایطی نمیتواند از پشت سر حمله کند و مفهوم جمله اوّل ممکن است این باشد که اگر لشکرگاه در دامنه شیبداری باشد،حرکت به سوی دشمن آسانتر است و حرکت دشمن به سوی لشکر اسلام سختتر،البته این سخن تنها در مورد دامنه کوهها و تپهها صادق است.
این احتمال نیز در معنای«مردّ»وجود دارد که منظور از«مردّ»محل بازگشت بوده باشد یعنی هر گاه گروهی از شما بخواهند ساعتی عقب نشینی کرده و استراحت کنند و آماده حمله مجدّد شوند،دامنه کوهها و مانند آن محل بازگشت خوبی برای آنان خواهد بود.
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که چنین موضعی فایده سومی نیز دارد و آن اینکه افراد بزدل و ترسو از لشکر خودی کمتر میتوانند فرار کنند، زیرا پشت سر مانعی وجود دارد.
سپس امام علیه السلام به دستور دوم اشاره کرده میفرماید:«و باید همواره پیکار شما با دشمن از یک سو یا دو سو باشد (نه بیشتر،زیرا تعدّد جهات باعث تجزیه لشکر و تشتّت قوا و آسیب پذیری آن میشود)»؛ (وَ لْتَکُنْ مُقَاتَلَتُکُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ أَوِ اثْنَیْنِ).
به همین دلیل یکی از دامهای دشمنان در گذشته و امروز این بوده که برای در هم شکستن مخالفین خود جبهههای متعدّدی در جنگهای نظامی یا سیاسی بگشایند تا نیروی مخالف را تجزیه و متشتّت کنند.ممکن است منظور از دو جبهه،دو جبهه مختلف مثلاً شرقی و غربی نباشد،بلکه دو جبهه باشد که به اصطلاح امروز به صورت دایره و گازانبری پیش میرود و نتیجهاش ممکن است به محاصره کامل دشمن بینجامد.
آن گاه در سومین دستور میفرماید:«مراقبان و دیدبانهایی بر قلّه کوهها و روی تپهها و بلندیها قرار دهید مبادا دشمن از جایی که محل خطر یا مورد اطمینان شماست ناگهان به شما حمله کند»؛ (وَ اجْعَلُوا لَکُمْ رُقَبَاءَ فِی صَیَاصِی (1)الْجِبَالِ،وَ مَنَاکِبِ (2)الْهِضَابِ،لِئَلَّا یَأْتِیَکُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَکَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنٍ).
امام علیه السلام در این دستور دو نقطه حساس را مورد توجّه قرار داده است؛یکی قلّه کوهها و دیگر فراز تپهها و بلندیها،چرا که اشراف بر تمام اطراف دارند و قرار دادن دیدهبان در آنجا جلوی حملههای غافلگیرانه را میگیرد.
تعبیر به« مَکَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنٍ »ناظر به این است که حمله غافلیگرانه دشمن ممکن است از محلی باشد که انتظار آن نمیرود یا محلی که انتظار آن میرود، بنابراین باید دیدهبانها تمام این نقاط را زیر نظر داشته باشند.
در چهارمین دستور اشاره به یکی از تقسیمات مهم لشکر کرده میفرماید:«و بدانید مقدمه لشکر چشمهای لشکرند،و چشمهای مقدّمه،پیشگامان و نیروی اطلاعاتی لشکرند»؛ (وَ اعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُیُونُهُمْ،وَ عُیُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلَائِعُهُمْ).
در گذشته چنین معمول بود که هرگز انبوه لشکر همه با هم حرکت نمیکردند بلکه گروهی از زبدهها را به عنوان مقدمه به فاصلهای جلوتر میفرستادند و در میان این گروه افراد زبدهتری بودند که پیشاهنگان و طلایهداران بودند که در واقع به عنوان نیروهای اطلاعاتی زبردست لشکر عمل میکردند و به محض آگاهی از وضع دشمن،فرمانده اصلی لشکر را با خبر میساختند تا بتوانند موضعگیری صحیحی داشته باشند.
1) 1) .«صیاصی»جمع«صیصیة»یا«صیصه»در اصل به معنی شانهای است که بافنده تار و پود پارچه خود را با آن نظم میبخشد و یا شاخکی که در پای بعضی از پرندگان است سپس به قلعههای محکم که بر فراز کوهها ساخته میشود و نیز به قله کوهها اطلاق شده است و در عبارت بالا معنی اخیر اراده شده است.
2) 2) .«مناکب»جمع«منکب»بر وزن«مغرب»به معنای شانه و دوش است و با توجّه به اینکه هضاب جمع هضبة (بر وزن حمزة) به معنای کوههای پهن نسبتا مسطح است،«مناکب هضاب»به معنای قسمتهای بالای این گونه کوههاست که شانه کوه محسوب میشود.
در دستور پنجم آنها را به شدت از تفرقه بر حذر میدارد میفرماید:«از پراکندگی و تفرقه سخت بپرهیزید،بنابراین هنگامی که توقف کردید و پیاده شدید،همه با هم پیاده شوید و هر گاه کوچ کردید همه با هم کوچ کنید»؛ (وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّفَرُّقَ:فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِیعاً،وَ إِذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِیعاً).
با توجّه به اینکه امام علیه السلام این دستورات را به«زیاد بن نضر حارثی»و«شریح بن هانی»که سرکرده مقدمه لشکر بودند بیان میکند منظور این است که مقدمه لشکر به صورت پراکنده عمل نکنند و همه با هم باشند تا ضعف و فتور به آنها دست ندهد.
حضرت در ششمین دستور شیوه آسایش شبانه لشکر را بیان کرده و میفرماید:«و هنگامی که پردههای تاریکی شب شما را پوشاند،نیزهداران را با نیزه به صورت دایرهای در اطراف لشکر قرار دهید (و لشکر در وسط آن استراحت کند)»؛ (وَ إِذَا غَشِیَکُمُ اللَّیْلُ فَاجْعَلُوا الرِّمَاحَ کِفَّةً). (1)
این همان چیزی است که در دنیای امروز نیز چه در میدان جنگ و چه در غیر آن افرادی را میگمارند که به اصطلاح کشیک دهند و از لشکر یا اماکن حساس در داخل شهرها و پادگانها مراقبت به عمل آورند و به محض اینکه احساس خطری کنند،زنگهای بیدار باش را به صدا در بیاورند و امروز به عنوان نیروی حفاظت از آن یاد میشود.
در هفتمین و آخرین دستور به بدنه لشکر نیز توصیه میکند که هنگام استراحت شبانه به سراغ خواب عمیق نروند همانند کسانی که آسوده در خانههایشان در بستر میخوابند.میفرماید:«ولی خوابتان باید بسیار سبک و کوتاه باشد همچون شخصی که آب را جرعه جرعه مینوشد و یا مضمضه
1) 1) .«کفة»جمع«کفاف»به معنای شیئی مدوّر است و کفّه ترازو را به همین مناسبت کفّه میگویند که به صورت دایره میباشد.
میکند»؛ (وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً).
درست شبیه کسی که در انتظار مسافر یا میهمان یا فرد عزیز دیگری است که شب وارد میشود اندکی میخوابد و بیدار میشود سپس میخوابد و باز بیدار میشود.لشکر اسلام در مقابل دشمن باید این گونه استراحت کنند مبادا دشمن با شبیخون ضایعات فراوانی به بار آورد.این معنا تشبیه به جرعه جرعه نوشیدن یا مضمضه آب در دهان است.
البته این نکات دقیق هفتگانه در بیان امام علیه السلام،دستوراتی درباره مقدمات لشکر و مسیر راه است؛امّا تاکتیکهای مربوط به میدان جنگ را در بعضی از خطبههای گذشته بیان فرموده است.(به خطبه 11 در جلد اوّل صفحه 487 و خطبه 66 در جلد سوم صفحه 91 به بعد و خطبه 124 جلد پنجم صفحه 258 به بعد مراجعه شود).
و من وصیة له علیه السلام
وصی بها معقل بن قیس الریاحی حین أنفذه إلی الشام
فی ثلاثة آلاف مقدمة له
از وصایای و سفارش های امام علیه السلام است
که معقل بن قیس ریاحی،در آن هنگام که او را با سه هزار نفر به عنوان مقدمه لشکر خویش به سوی شام فرستاد. (1)
این نامه همانند سایر نامههایی که امام علیه السلام به فرماندهان سپاهش مینویسد با
1) 1) .سند نامه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است که در نبرد امام علیه السلام با شامیان هنگامی که به مدائن رسید،معقل بن قیس ریاحی را با سه هزار نفر به عنوان مقدمه لشکر به سوی شام فرستاد و به او سفارشهایی فرمود که شریف رضی بخشی از آن را برگزیده است.بخش دیگری از این وصیّت را نیز نصر بن مزاحم در کتاب صفین آورده است و بدونشک مصدری که شریف رضی از آن نقل نموده غیر از کتاب صفین نصر است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 226) سپس میافزاید:مرحوم ابن میثم نیز در شرح خود بر نهجالبلاغه اضافهای را بر آنچه سید رضی آورده است نقل میکند که نشان میدهد از منبع دیگری اخذ کرده است.(شرح نهج البلاغه ابن میثم،ج 4، ص 380) و شگفتا اینکه در کتاب تمام نهجالبلاغه چیزی اضافه بر آنچه سید رضی آورده است جز یکی دو کلمه در پایان آن دیده نمیشود.(تمام نهجالبلاغه ص،744)
توصیه به تقوا و پرهیزکاری شروع میشود؛همان تقوایی که خمیر مایه هر گونه سعادت است.آن گاه دستوراتی در مورد بسیج نیروها و چگونگی حرکت به سوی دشمن و نخستین برخورد با آنها بیان میفرماید.
امام علیه السلام در این نامه مرتب تأکید میکند که آغازگر جنگ نباشید و چنان به دشمن نزدیک نشوید که احساس آمادگی جنگ کند و آنقدر دور نایستید که حمل بر ضعف و ترس نماید.لشگر را خسته نکنید.در مسیر راه،آغاز شب استراحت و سحرگاهان حرکت کنید و در وسط روز که هوا گرم است اطراق کنید و...وصایای دیگری که همه از روح بلند امام علیه السلام و صلحطلبی آن حضرت و رعایت اخلاق اسلامی حتی در مقابل دشمن حکایت میکند.
اتَّقِ اللّهَ الَّذِی لَا بُدَّ لَکَ مِنْ لِقَائِهِ،وَ لَا مُنْتَهَی لَکَ دُونَهُ.وَ لَا تُقَاتِلَنَّ إِلَّا مَنْ قَاتَلَکَ.وَ سِرِ الْبَرْدَیْنِ،وَ غَوِّرْ بِالنَّاسِ،وَ رَفِّهْ فِی السَّیْرِ،وَ لَا تَسِرْ أَوَّلَ اللَّیْلِ، فَإِنَّ اللّهَ جَعَلَهُ سَکَناً،وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لَا ظَعْناً،فَأَرِحْ فِیهِ بَدَنَکَ،وَ رَوِّحْ ظَهْرَکَ.فَإِذَا وَقَفْتَ حِینَ یَنْبَطِحُ السَّحَرُ،أَوْ حِینَ یَنْفَجِرُ الْفَجْرُ،فَسِرْ عَلَی بَرَکَةِ اللّهِ.فَإِذَا لَقِیتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِکَ وَسَطاً،وَ لَا تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ یُرِیدُ أَنْ یُنْشِبَ الْحَرْبَ.وَ لَا تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ یَهَابُ الْبَأْسَ،حَتَّی یَأْتِیَکَ أَمْرِی، وَ لَا یَحْمِلَنَّکُمْ شَنَآنُهُمْ عَلَی قِتَالِهِمْ،قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ إِلَیْهِمْ.
تقوای الهی را پیشه کن،همان خدایی که سرانجام باید به لقای او برسی و عاقبتی جز حضور در پیشگاهش نداری،جز با کسی که با تو بجنگد پیکار مکن، صبح و عصر که هوا خنک است،لشکر را به حرکت درآور و به هنگام گرمی روز به آنها استراحت ده و در پیمودن راه آرامش و رفاه لشکر را در نظر بگیر،در ابتدای شب حرکت مکن چرا که خداوند شب را وسیله آرامش قرار داده و آن را برای توقف تعیین نموده نه کوچ کردن؛بنابراین شب هنگام بدنت را آرام ساز و مرکبها را نیز آسوده بگذار و پس از توقف به هنگام سحرگاه یا وقتی که سپیده میدمد به یاری خدا حرکت نما و هنگامی که دشمن را ملاقات کردی،در وسط یاران و قلب سپاهت قرار گیر،نه آنقدر به دشمن نزدیک شو مانند کسی که میخواهد آتش جنگ را برافروزد و نه آنقدر دوری کن،همانند کسی که از جنگ میترسد (این گونه باش) تا فرمان من به تو برسد،مبادا عداوت شخصی شما با دشمن سبب شود که پیش از دعوت آنها به صلح و اتمام حجت جنگ را آغاز کنید.
دستورات لازم برای حرکت به سوی میدان نبرد
امام علیه السلام در آغاز این نامه فرمانده لشکر (معقل بن قیس) را به تقوای الهی سفارش میکند و میفرماید:«تقوای خداوند را پیشه کن؛همان خدایی که سرانجام باید به لقای او برسی و عاقبتی جز حضور در پیشگاهش نداری»؛ (اتَّقِ اللّهَ الَّذِی لَا بُدَّ لَکَ مِنْ لِقَائِهِ،وَ لَا مُنْتَهَی لَکَ دُونَهُ).
این تعبیرات در حقیقت برگرفته از قرآن مجید است آنجا که میفرماید: «وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاقُوهُ» (1)و در جای دیگر میفرماید: «وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی». (2)
آری هر که باشی و به هرجا برسی عاقبت باید به لقای اللّه بشتابی و در محضر عدلش حضور یابی و حساب اعمال خود را پس دهی.
اگر امام علیه السلام نامه خود را با توصیه به تقوا و یادآوری معاد آغاز میکند،به جهت آثار مختلف آن است،زیرا از یک سو سبب میشود که دستورهای دنبال آن را مو به مو اجرا کند و از سوی دیگر چون برنامه لشکر،برنامه جهاد فی سبیل اللّه و سیر الی اللّه است،به آنها روحیه میدهد و آمادگی آنان را برای پیکار با دشمن بیشتر میکند.
آن گاه امام علیه السلام به ده دستور جنگی در مورد اعزام نیروها به میدان نبرد و چگونگی مقابله با دشمن،اشاره میفرماید که در واقع همه جنبه مقدماتی و آمادگی دارد؛نخست میفرماید:«جز با کسی که با تو بجنگد پیکار مکن»؛ (وَ لَا تُقَاتِلَنَّ إِلَّا مَنْ قَاتَلَکَ).
این دستور نخستین،بیانگر روح مسالمتجوی انسان است که نمیخواهد آغازگر جنگ،مسلمانان باشند و تا دشمن شروع نکند،آنها اقدام به جنگ نکنند.
قرآن مجید میفرماید:« وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» ؛و اگر تمایل به صلح نشان دهند،تو نیز از در صلح درآی؛و بر خدا توکل کن،که او شنوا و داناست». (1)
سپس در دومین،سومین و چهارمین دستور میافزاید:«صبح و عصر که هوا خنک است،لشکر را به حرکت درآور و به هنگام گرمی روز به آنها استراحت ده و در پیمودن راه آرامش و رفاه لشکر را در نظر بگیر»؛ (وَ سِرِ الْبَرْدَیْنِ (2)،وَ غَوِّرْ (3)بِالنَّاسِ،رَفِّهْ (4)فِی السَّیْرِ).
بدیهی است هر گاه لشکر عجولانه و با شتاب به سوی میدان حرکت کند و ملاحظه سرما و گرما و استراحت را ننماید،هنگامی که وارد میدان میشود خسته و ناتوان است و پیکار با دشمن برای او بسیار دشوار.
آن گاه در پنجمین و ششمین دستور میفرماید:«در ابتدای شب حرکت مکن چرا که خداوند شب را وسیله آرامش قرار داده و آنرا برای توقّف تعیین نموده نه کوچ کردن،بنابراین شب هنگام بدنت را آرام ساز و مرکبها را نیز آسوده بگذار و پس از توقف به هنگام سحر یا وقتی که سپیده میدمد به یاری خدا حرکت نما»؛( وَ لَا تَسِرْ أَوَّلَ اللَّیْلِ،فَإِنَّ اللّهَ جَعَلَهُ سَکَناً،وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لَا ظَعْناً،فَأَرِحْ فِیهِ بَدَنَکَ،رَوِّحْ ظَهْرَکَ.فَإِذَا وَقَفْتَ حِینَ یَنْبَطِحُ (5)السَّحَرُ،أَوْ حِینَ یَنْفَجِرُ الْفَجْرُ،فَسِرْ
1) 1) .انفال،آیه 61.
2) 2) .«بردین»تثنیه«برد»به معنای سرماست و اشاره به صبح و عصر است که هوا نسبتاً خنکتر است.
3) 3) .«غوّر»از ماده«غور»بر وزن«قول»در منابع لغت دو معنا برای آن ذکر شده است:نخست خوابیدن در نیمه روز که گاه از آن تعبیر به قیلوله میشود و دوم فرو رفتن در باطن و عمق چیزی است و در جمله بالا معنای اوّل اراده شده است و گاه این واژه به معنای حمله و غارت کردن نیز بکار رفته است.
4) 4) .«رفّه»از ریشه«ترفیه»و از ریشه«رفوه»به معنای آسایش و راحت بودن زندگی گرفته شده و رفاه نیز به عنوان یکی از مصدرهای این واژه ذکر شده است.
5) 5) .«ینبطح»از ریشه«بطح»بر وزن«فتح»به معنای گستردن است و جمله«ینبطح السحر»به معنایگسترش سحرگاهان و آشکار شدن نشانههای آن است.این واژه گاه به معنای دراز کشیدن در روی زمین نیز آمده است.
عَلَی بَرَکَةِ اللّهِ).
این سخن اشاره به همان چیزی است که بارها در قرآن مجید آمده است که شب را خداوند مایه آرامش قرار داده:« فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً »؛ خداوند شکافنده صبح است و شب را مایه آرامش قرار داده است». (1)همین مضمون در سوره یونس،آیه 67،قصص،آیه 73،غافر،آیه 61 و در آیات دیگر نیز آمده است.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه قرآن شب را وسیله آسایش و آرامش قرار داده در حالی که امام علیه السلام سخن از آغاز شب میگوید و سحر را استثنا میکند.
پاسخ این سؤال با توجّه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه منظور از شب تمام شب است به استثنای سحر که مقدار کمی از آخر شب است.از دستوراتی که درباره نماز شب داده شده به خوبی استفاده میشود که آخر شب مستثناست، لحظه بیداری و هشیاری و حرکت و جدیّت و استغفار و توبه است همان گونه که در آیه قرآن آمده است:« وَ الْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحارِ ». (2)
از اینکه امام علیه السلام روی اوّل شب تکیه میکند به نظر میرسد علت آن است که بسیاری عادت دارند کاری را که از عصر شروع کردهاند تا مدتی از شب ادامه دهند،امام علیه السلام میفرماید:شب که آغاز شد توقف کنید و به نماز بایستید و سپس استراحت کنید.
جمله« رَوِّحْ ظَهْرَکَ »به عقیده بعضی از مفسران اشاره به استراحت دادن مرکبهای سواری مانند اسب است و بعضی آن را اشاره به شتران بارکش میدانند که نیازهای لشکر را با خود به سوی میدان جنگ میبرد و مانعی ندارد که هر دو در این جمله مراد باشد.
باید توجّه داشت که یکی از معانی«ظهر»که در کتب لغت آمده حیواناتی است که بار بر دوش آنها مینهند و یا سوار بر آنها میشوند و اینکه بعضی از مفسران نهجالبلاغه معنای«ظهر»را محدود به شتران بارکش یا محدود به اسبهای سواری کردهاند،درست به نظر نمیرسد.
آن گاه در هفتمین،هشتمین و نهمین دستور میفرماید:«و هنگامی که دشمن را ملاقات کردی در وسط یاران و قلب سپاهت قرار گیر نه آنقدر به دشمن نزدیک شو مانند کسی که میخواهد آتش جنگ را بر افروزد و نه آنقدر دوری کن همانند کسی که از جنگ میترسد (این گونه باش) تا فرمان من به تو برسد»؛ (فَإِذَا لَقِیتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِکَ وَسَطاً،وَ لَا تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ یُرِیدُ أَنْ یُنْشِبَ (1)الْحَرْبَ.وَ لَا تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ یَهَابُ الْبَأْسَ،حَتَّی یَأْتِیَکَ أَمْرِی).
قرار گرفتن فرمانده لشکر در وسط آنها از یک سو مایه قوت قلب لشکر است و از سوی دیگر آسانتر میتواند فرمانش به تمام لشکر برساند.
در دهمین و آخرین دستور میفرماید:«مبادا عداوت شخصی شما با دشمن سبب شود که پیش از دعوت آنها به صلح و اتمام حجت با آنها پیکار کنید»؛ (وَ لَا یَحْمِلَنَّکُمْ شَنَآنُهُمْ (2)عَلَی قِتَالِهِمْ،قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ (3)إِلَیْهِمْ ).
معقل بن قیس کیست؟
بعضی از مورّخان گفتهاند که او از مردان شجاع کوفه بود و فرماندهی بعضی
1) 1) .«ینشب»از ریشه«نشوب»بر وزن«سجود»به معنای درگیر شدن و دخالت کردن در چیزی و گاه به معنای شعلهور شدن جنگ است و انشاب که از باب افعال است به معنای فرو بردن چنگ در گریبان کسی است و گاه به معنای برافروختن آتش جنگ میآید.
2) 2) .«شنآن»مصدر است به معنای خصومت و دشمنی داشتن.
3) 3) .«اعذار»به معنای اتمام حجت کردن و راه عذر را بر دیگری بستن است.
از لشکرها را در زمان عمر بن خطاب به عهده داشت و او از شیعیان امیر مؤمنان علی علیه السلام بود و حضرت او را به فرماندهی بعضی از سپاهیانش انتخاب میکرد و در روز جنگ جمل یکی از امیران لشکر بود.در ایمان و اخلاص او نسبت به امیر مؤمنان علی علیه السلام همین بس که قبل از جنگ صفین هنگامی که لشکر در نُخَیله (منزلگاهی نزدیک کوفه) اجتماع کرده بودند،امام علیه السلام خطبهای درباره جهاد در برابر شورشیان شام ایراد فرمود،معقل عرض کرد:« و اللّه یا امیرالمؤمنین لا یتخلف عنک الا ظنین و لا یتربص بک الا منافق ؛به خدا سوگند ای امیر مؤمنان هیچ کس در این سفر از تو جدا نمیشود مگر فرد متهم و مورد سوء ظن و تردید نمیکند درباره تو مگر منافق».
در بعضی از روایات آمده است که در یکی از معرکهها،مستورد که یکی از خوارج بود با معقل روبهرو شد.او نیزهای بدست داشت و معقل شمشیری،او نیزهاش را در بدن معقل فرو کرد و معقل محکم با شمشیرش بر او کوفت و هر دو جان سپردند معقل به شهادت رسید و مستورد به جهنم. (1)
1) 1) .مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 225؛شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 3،ص 202؛تاریخ الامم و الملوک للطبری،ج 4،ص 144.
و من کتاب له علیه السلام
إلی أمیرین من أمراء جیشه
از نامههای امام علیه السلام است
که به دو نفر از سران سپاهش نگاشته. (1)
این نامه در واقع بیانگر دو چیز است؛نخست دستوری است به آن دو فرمانده لشکر که از مالک اشتر پیروی کنند و زیر نظر او قرار گیرند و دیگر اینکه اوصافی از مالک اشتر را بیان کرده که شایستگی او را برای هر فرماندهی نشان میدهد.
1) 1) .سند نامه: این نامه در تاریخ طبری (ج 3،ص 564) و در کتاب صفین نصر بن مزاحم ص 153 آمده است. مصادر نهجالبلاغه نیز به این دو که قبل از مرحوم سید رضی میزیستند نیز اشاره کرده است و در تاریخ طبری چنین آمده که امام علیه السلام این نامه را برای زیاد بن نضر و شریح بن هانی که دو فرمانده مقدمه سپاه امیر مؤمنان علی علیه السلام به سوی صفین بودند،نگاشته است.هنگامی که آنها به نیروهای معاویه نزدیک شدند با یکی از فرماندهان لشکر او که نامش ابو الاعور سلمی بود برخورد کردند و او را به اطاعت از امیر مؤمنان علیه السلام دعوت نمودند ولی او نپذیرفت جریان را بوسیله نامهای به امام علیه السلام گزارش کردند امام علیه السلام مالک اشتر را به عنوان فرمانده همراه با این نامه نزد آنان فرستاد.
وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَیْکُمَا وَ عَلَی مَنْ فِی حَیِّزِکُمَا مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ،فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِیعَا،وَ اجْعَلَاهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً،فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا یُخَافُ وَهْنُهُ وَ لَا سَقْطَتُهُ وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَیْهِ أَحْزَمُ،وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَی مَا الْبُطْ ءُ عَنْهُ أَمْثَلُ.
من مالک بن حارث اشتر را بر شما و بر آنان که تحت فرمان شما هستند،امیر ساختم؛گوش به فرمانش دهید و از او اطاعت کنید.او را زره و سپر محکم خویش سازید،زیرا او کسی است که سستی در او راه ندارد و لغزش پیدا نمیکند،در جایی که سرعت لازم است کندی نخواهد کرد و در آنجا که کندی و آرامش لازم است سرعت و شتاب به خرج نمیدهد.
مالک فرماندهی لایق
امام علیه السلام در این نامه که به زیاد بن نضر و شریح بن هانی نوشته است نخست به مأموریت مهم مالک اشتر اشاره کرده و میفرماید:«من مالک بن حارث اشتر را بر شما و بر آنان که تحت فرمان شما هستند،امیر ساختم گوش به فرمانش دهید و از او اطاعت کنید»؛ (وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَیْکُمَا وَ عَلَی مَنْ فِی حَیِّزِکُمَا (1)مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ،فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِیعَا).
سپس میافزاید:«او را زره و سپر محکم خویش سازید،زیرا او کسی است که
1) 1) .«حیّز»به معنای مکان،حوزه و ناحیه است و از ریشه«حیازة»به معنای تملک کردن و در اختیار گرفتن است.
بیم سستی در او راه ندارد و لغزش پیدا نمیکند.در جایی که سرعت لازم است کندی نخواهد کرد و در آنجا که کندی و آرامش لازم است سرعت و شتاب به خرج نمیدهد»؛ (وَ اجْعَلَاهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً (1)،فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَایُخَافُ وَهْنُهُ وَ لَا سَقْطَتُهُ (2)وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَیْهِ أَحْزَمُ (3)،وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَی مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ). (4)
از تعبیر امام علیه السلام استفاده میشود که فرمانده لشکر باید کاملاً از نفرات خود حفاظت کند همچون زره و سپر برای افراد،آن گونه برنامهریزی کند که ضایعات به حدّاقل برسد و کشته و مجروح کمتر باشد.
نکته دیگری که امام علیه السلام در این چند جمله بیان فرموده ویژگیهای چهار گانهای است که برای اشتر برشمرده که اگر در فرماندهای جمع شود،آن فرمانده از هر نظر لایق و شایسته است.
1.اینکه سستی به خرج ندهد و در برابر فشارهای دشمن و سنگینی برنامههای جنگی مانند کوه استوار باشد.
2.در محاسبات خود کمتر دچار اشتباه شود،موقعیت نیروهای خودی و دشمن را به طور کامل ارزیابی کند و مطابق آن برنامهریزی نماید.
3.در میدان جنگ مسائلی پیش میآید که دقیقهها و ثانیهها در آن سرنوشتساز است و باید با سرعت هر چه تمامتر عمل کرد.فرمانده لایق باید این دقیقهها و ثانیهها را بشناسد و بر طبق آن موضعگیری کند.
4.به هنگام مبارزه لحظاتی پیش میآید که در آن خونسردی و ترک شتاب لازم است؛مثلاً در جایی که دشمن تدریجاً به دام میافتد،اگر کار عجولانهای شود از دام بیرون خواهد رفت.در این گونه موارد باید خونسرد بود.
به یقین فرماندهی که این چهار وصف در او باشد فرمانده بسیار با ارزشی است و این همان چیزی است که در مالک اشتر به اضافه صفات دیگر جمع بود.
درباره مالک اشتر و شرح حال او به خواست خدا در ذیل بحث از نامه 53 عهدنامه معروف مالک اشتر سخن خواهیم گفت.در اینجا تنها اشارهای به بعضی از ویژگیهای او میشود.
ابن ابی الحدید در پایان همین نامه تحت عنوان«نبذ من الاقوال الحکیمة» سخنانی درباره مسائل مربوط به مدیریت و تدبیر امر جامعه بیان کرده و از افراد مختلفی سخنان کوتاهی در این زمینه بیان میکند سپس در پایان آن میگوید:
امیر مؤمنان علیه السلام همه آنچه را این گروه بیان کردند در یک جمله خلاصه کرده و درباره مالک اشتر بیان فرموده،آنجا که میگوید:« لا یخاف...وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَیْهِ أَحْزَمُ،وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَی مَا الْبُطْ ءُ عَنْهُ أَمْثَلُ ؛در آنجا که سرعت لازم است کندی نمیکند و در آنجا که کندی و خونسردی سزاوارتر است شتاب نمیکند».
در ذیل همین نامه میگوید:ارباب حدیث روایتی نقل کردهاند که دلالت بر فضیلت مهمی درباره اشتر میکند و گواهی قاطع پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را نسبت به ایمان او نشان میدهد و آن اینکه هنگامی که ابوذر در ربذه در آستانه مرگ قرار گرفت (و همسرش بسیار بیتابی میکرد که بعد از مرگ وی چگونه وسائل غسل و کفن و دفن او را فراهم کند در حالی که در آن بیابان تنهاست) به همسرش گفت:بیتابی نکن که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود:یکی از شما در بیابانی از دنیا خواهید رفت و گروهی از مؤمنان بر جنازه او حاضر میشوند و یقین دارم
آن فرد منم،بنابراین مراقب و منتظر باش که مؤمنانی از راه میرسند و امر کفن و دفن مرا بر عهده خواهند گرفت.
آن گاه از ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب نقل میکند،آن گروه که بعد از مرگ ابوذر ناگهان حاضر شدند،جماعتی بودند از جمله«حجر بن عدی»و«مالک اشتر»و این همان حجر بن عدی است که معاویه او را شهید کرد و از بزرگان و شخصیتهای شیعه بود.
همسر ابوذر میگوید:هنگامی که ابوذر از دنیا رفت ناگهان گروهی از سواران را دیدم که همچون عقاب به سرعت در کنار جنازه او حاضر شدند رو به من کردند گفتند:ای زن چه مشکلی داری؟ گفتم:مردی از مسلمانان از دنیا رفته او را کفن کنید.سؤال کردند:او کیست؟ گفتم:ابوذر گفتند:همان یار رسول خدا صلی الله علیه و آله ؟ گفتم:آری،گفتند:پدران و مادران ما به فدای او.سپس با سرعت مراسم کفن و دفن او را انجام دادند. (1)
این حدیث هم دلیل روشنی بر عظمت ابوذر است و هم مالک اشتر.شرح بیشتر را درباره این شخصیت والا مقام و بینظیر اسلامی که از وفادارترین دوستان امیر مؤمنان علیه السلام بود،امام علیه السلام در چهار موضع دیگر نهجالبلاغه بیان فرموده است؛از جمله در نامه 34 و 38 و کلمات قصار شماره 443 و ذیل نامه 53 (فرمان مالک اشتر) که شرح آن را به خواست خدا خواهیم آورد.
همان گونه که در بالا گفتیم امام علیه السلام این نامه کوتاه و پرمعنا را برای دو نفر از فرماندهان لشکری که به سوی میدان صفین فرستاده بود مرقوم داشت.
در مورد نفر اوّل یعنی شریح بن هانی،ابن عبد البر در استیعاب میگوید:او
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص 100 (با تلخیص).
از کسانی بود که جاهلیّت و اسلام را درک کرد و از صحابه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله محسوب میشود و از بزرگان اصحاب علی علیه السلام و یاران نزدیک او بود که در تمام میدانهای نبرد با آن حضرت همراهی میکرد. (1)
ذهبی در تاریخ خود آورده است که او در سال 78 در عصر حجاج شهید شد در حالی که یکصد و بیست سال از عمر او گذشته بود و از قاسم بن مخیمرة نقل میکند که میگوید،من در طائفه بنی حارث مردی برتر از شریح بن هانی ندیدم. (2)
اما در مورد زیاد بن نضر که دومین فرمانده این سپاه بود مرحوم محقق نمازی شاهرودی در مستدرک علم رجال الحدیث مینویسد:او از ارکان اصحاب امیر مؤمنان علی علیه السلام بود و حضرت او را امیر طائفه مذحج و اشعریین قرار داده بود و امام علیه السلام او را با شریح بن هانی همراه دوازده هزار نفر به عنوان مقدمه لشکر به سوی صفین فرستاد و از تاریخ طبری نقل میکند که امام علیه السلام به مالک اشتر دستور داد زیاد بن نضر را فرمانده میمنه لشکر و شریح بن هانی را فرمانده میسره لشکرش قرار بدهد و از جمله مأموریتهای او این بود که علی علیه السلام او را همراه عبداللّه بن عباس برای گفتگوی با خوارج فرستاد و در پایان میافزاید:از مجموع این امور استفاده میشود که او مردی عالم و با کمال و صاحب ایمان و عدالت بود. (3)
و من وصیة له علیه السلام
لعسکره قبل لقاء العدو بصفین
از سفارشهای امام علیه السلام است
به لشکرش پیش از روبهرو شدن با دشمن در صفین. (1)
این نامه نیز مانند نامههای سابق مشتمل بر یک سلسله دستورات اخلاقی و انسانی درباره نبرد با دشمن است دستوراتی که بیانگر روح عطوفت و رأفت
1) 1) .سند نامه: نویسنده کتاب مصادر تصریح میکند که این وصیّت و سفارش به طور متواتر از امام علیه السلام نقل شده است امام علیه السلام بارها همین سخنان را به عنوان توصیه و سفارش به اصحاب و یارانش مینمود.گروهی از کسانی که قبل از سید رضی بودهاند آنرا در کتابهای خود نقل کردهاند از جمله طبری است که در کتاب تاریخ معروف خود در حوادث سال 37 از عبد الرحمن بن جندب از پدرش نقل میکند که علی علیه السلام در هر میدان نبردی که با دشمن روبهرو میشدیم همین سفارشها را به ما میفرمود و نیز نصر بن مزاحم در کتاب صفین خود همین مضمون را نقل کرده است،مرحوم کلینی نیز در کتاب فروع کافی در کتاب جهاد آن را از همان راوی (عبدالرحمن بن جندب از پدرش) آورده است همچنین مسعودی در مروج الذهب و ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح؛و بعد میافزاید با توجّه به این همه از راویان قبل از سید رضی نیازی نمیبینیم که نام کسانی را که بعد از سید رضی این نامه را از امام علیه السلام نقل کردهاند بیاوریم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 217)
اسلامی است و نشان میدهد مسائل اخلاقی در هیچ جا حتی در میدان جنگ نباید فراموش شود.دستوراتی که دنیای امروز بعد از گذشت 14 قرن هنوز در ابتدای راه آن است و تنها بخشی از آن را توصیه میکند،توصیهای که هرگز با عمل همراه نبوده است.
مخصوصاً امام علیه السلام در این وصیّت درباره زنان سفارش زیادی میکند که کمترین آزاری به آنها نرسانند حتی اگر آنها دشنام عرضی به شما بدهند و رؤسای شما را سب و لعنت کنند.امام علیه السلام در این وصایای خود نخستین چیزی را که بر آن تاکید میکند این است که یارانش آغازگر جنگ نباشند،سفارشی که همه جا به یارانش میکرد.
لَا تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّی یَبْدَءُوکُمْ،فَإِنَّکُمْ بِحَمْدِ اللّهِ عَلَی حُجَّةٍ،وَ تَرْکُکُمْ إِیَّاهُمْ حَتَّی یَبْدَؤُوکُمْ حُجَّةٌ أُخْرَی لَکُمْ عَلَیْهِمْ.فَإِذَا کَانَتِ الْهَزِیمَةُ بِإِذْنِ اللّهِ فَلَا تَقْتُلُوا مُدْبِراً،وَ لَا تُصِیبُوا مُعْوِراً،وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ،وَ لَا تَهِیجُوا النِّسَاءَ بِأَذًی، وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَکُمْ،وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَکُمْ،فَإِنَّهُنَّ ضَعِیفَاتُ الْقُوَی وَ الْأَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ؛إِنْ کُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْکَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِکَاتٌ؛وَ إِنْ کَانَ الرَّجُلُ لَیَتَنَاوَلُ الْمَرْأَةَ فِی الْجَاهِلِیَّةِ بِالْفَهْرِ أَوِ الْهِرَاوَةِ فَیُعَیَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِنْ بَعْدِهِ.
با آنها نجنگید تا آنها جنگ را آغاز کنند،زیرا به حمد خدا شما دارای حجت و دلیل هستید (شما پیرو امام علیه السلام و پیشوایی میباشید که خدا و خلق بر آن اتفاق دارند)،بنابراین اگر آنها آغازگر جنگ باشند،حجت و دلیل دیگری برای شما بر ضد آنهاست و هنگامی که به اذن خدا دشمن شکست خورد فراریان را نکشید،و بر ناتوانها ضربهای وارد نکنید،و مجروحان را به قتل نرسانید،زنان را با اذیت و آزار به هیجان نیاورید،هر چند آنها به شما دشنام دهند و به سرانتان بدگویی کنند،زیرا آنها از نظر قوا ناتوان و از نظر روحیّه و عقل و خرد ضعیفاند و در آن زمان که زنان مشرکان (در عصر پیامبر) به ما بدگویی میکردند و دشنام میدادند (از سوی آن حضرت) دستور داده میشد که از آزار و اذیت آنها خودداری کنیم، حتی در زمان جاهلیّت اگر مردی دست به روی زنی بلند میکرد و سنگی به سوی او پرتاب مینمود و یا او را با چوب میزد،همین امر باعث ننگ او و فرزندانش میشد!
بخش دیگری از آداب اخلاقی در جنگ
در اینکه مخاطبان این نامه جنگجویان جمل هستند یا صفین در میان مورخان و شارحان نهجالبلاغه گفتگوست.مرحوم علّامه مجلسی در بحارالانوار (1)این توصیه را مربوط به جنگ جمل میداند،هر چند در جای دیگر نیز برای صفین نقل کرده است.مسعودی در مروج الذهب نیز آن را مربوط به جنگ جمل میداند.
ابن میثم این مشکل را در شرح نهجالبلاغه خود حل کرده و میگوید:«این سفارشی بود که امام علیه السلام برای تمام صحنههای جنگ بیان میفرمود و همه جا بر آن تکیه میکرد»و قبل از ابن میثم نصر بن مزاحم در کتاب صفین و طبری در تاریخ خود نیز آن را نقل کردهاند و با توجّه به اینکه محتوا یک دستور عام است این سخن بعید به نظر نمیرسد.
به هر حال امام علیه السلام در این سفارش بر پنج نکته تأکید فرموده است:
نخست میفرماید:«با آنها نجنگید تا آنها جنگ را آغاز کنند،زیرا بحمد اللّه شما دارای حجت و دلیل هستید (شما پیرو امام علیه السلام و پیشوایی هستید که خدا و خلق بر آن اتفاق دارند) بنابراین اگر آنها آغازگر جنگ باشند حجت و دلیل دیگری برای شما بر ضد آنهاست»؛ (لَا تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّی یَبْدَءُوکُمْ،فَإِنَّکُمْ بِحَمْدِ اللّهِ عَلَی حُجَّةٍ،وَ تَرْکُکُمْ إِیَّاهُمْ حَتَّی یَبْدَؤُوکُمْ حُجَّةٌ أُخْرَی لَکُمْ عَلَیْهِمْ).
این دستوری است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز به سپاهیان اسلام میداد و نتیجهاش همان است که امام علیه السلام در این گفتار بیان فرموده است که سپاه اسلام دارای دو دلیل روشن بر ضد دشمن میشوند؛نخست اینکه پیروی آنها از پیغبر اکرم صلی الله علیه و آله یا امام علیه السلام بر اساس موازین صحیح و منطقی بوده است.دیگر اینکه وقتی آنها
1) 1) .بحارالانوار،ج 32،ص 313.
جنگ را آغاز کنند عملا دلیل دیگری بر ضد خود اقامه کردهاند،زیرا سبب کشتن افراد بیگناه و کوشیدن در ایجاد فساد بر روی زمین و مصداق محارب خدا و رسول میشوند،زیرا هر کس اسلحه به روی مردم بیگناه کشد محارب است.
بنابراین مشمول آیه شریفه «إِنَّما جَزاءُ الَّذِینَ یُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً ...» (1)میشوند.
افزون بر این آنها مصداق آیه شریفه« «فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ» ؛هر کس به شما حمله کرد همانند حمله وی بر او حمله کنید». (2)
سپس امام علیه السلام به بیان سه دستور مهم دیگر میپردازد و میفرماید:«و هنگامی که به اذن خدا دشمن شکست خورد،فراریان را نکشید و بر ناتوانها ضربهای وارد نکنید و مجروحان را به قتل نرسانید»؛ (فَإِذَا کَانَتِ الْهَزِیمَةُ بِإِذْنِ اللّهِ فَلَا تَقْتُلُوا مُدْبِراً،وَ لَا تُصِیبُوا مُعْوِراً (3)،وَ لَا تُجْهِزُوا (4)عَلَی جَرِیحٍ).
این سه دستور کاملا جنبه اخلاقی دارد زیرا هدف در هم شکستن حرکت دشمن است نه انتقامجویی.کسی که صحنه نبرد را ترک کرده و فرار میکند کشتن آن مفهومی ندارد همچنین آن کس که ناتوان و آسیب پذیر شده،وارد کردن ضربت بر او با اصول جوانمردی سازگار نیست؛مانند کسی که سلاح خود را از دست داده و یا از جنگیدن باز مانده و ناتوان شده و دیگر خطری از ناحیه او
1) 1) .مائده،آیه 33.
2) 2) .بقره،آیه 194.
3) 3) .«معور»در اصل از ریشه«عار»و«عور»بر وزن«غور»به معنای عیب گرفته شده است.سپس به معنای نقاط آسیب پذیر به کار رفته و معور به کسی گفته میشود که توانایی دفاع از خود را ندارد و در برابر حمله مخالفین آسیبپذیر است و عضو جنسی را از این جهت عورت گفتهاند که آشکار ساختن آن مایه عیب و عار است.
4) 4) .«لا تجهزوا»از ریشه«اجهاز»به معنای تسریع در قتل مجروحان و پایان دادن به عمر آنهاست،شبیه چیزی که امروز به عنوان زدن تیر خلاص گفته میشود.
احساس نمیشود؛همچنین مجروحانی که بر خاک افتادهاند و توان جنگیدن در آنها باقی نمانده،با اصول انسانی سازگار نیست.
علّامه تستری در شرح نهجالبلاغه خود در اینجا سؤالی مطرح کرده و آن اینکه از بعضی روایات (مانند روایتی که مرحوم کلینی در جلد پنجم کافی نقل کرده) استفاده میشود که امام علیه السلام چنین دستوری را در جنگ جمل داد و در جنگ صفین عکس آن را فرمود و اجازه داد فراریان و مجروحان را بکشند.
ولی در روایت دیگری پاسخ این سؤال آمده است؛امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لَیْسَ لِأَهْلِ الْعَدْلِ أَنْ یَتْبَعُوا مُدْبِراً وَ لَا یَقْتُلُوا أَسِیراً وَ لَا یُجْهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ هَذَا إِذَا لَمْ یَبْقَ مِنْ أَهْلِ الْبَغْیِ أَحَدٌ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ فِئَةٌ یَرْجِعُونَ إِلَیْهَا فَإِذَا کَانَ لَهُمْ فِئَةٌ یَرْجِعُونَ إِلَیْهَا فَإِنَّ أَسِیرَهُمْ یُقْتَلُ وَ مُدْبِرَهُمْ یُتْبَعُ وَ جَرِیحَهُمْ یُجْهَزُ عَلَیْهِ ؛طرفداران عدالت، حق ندارند فراریان را دنبال کنند و اسیری را به قتل برسانند و مجروحی را بکشند و این در صورتی است که از لشکر دشمن کسی که جنگ را ادامه دهد باقی نمانده باشد،اما اگر هنوز گروهی دارند جنگ را ادامه میدهند (و از ناحیه آنها احساس خطر میشود) اسیرانشان به قتل میرسند و فراریان را دنبال میکنند و مجروحان را میکشند». (1)
کوتاه سخن اینکه رعایت آن اصول انسانی مربوط به جایی است که لشکر دشمن متلاشی شده و احتمال بازگشت و حمله مجدد در کار نیست و میدانیم که در جنگ بصره لشکر دشمن به طور کامل متلاشی شد.
آن گاه امام علیه السلام در پنجمین دستور میفرماید:«زنان را با اذیت و آزار به هیجان نیاورید،هر چند آنها به شما دشنام دهند و به سرانتان بدگویی کنند»؛ (وَ لَا تَهِیجُوا النِّسَاءَ بِأَذًی،وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَکُمْ،وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَکُمْ).
آن گاه امام علیه السلام به بیان دلیل این دستور پرداخته میفرماید:«زیرا آنها از نظر قوا
1) 1) .کافی،ج 5،ص 33،ح 2.
ناتوان و از نظر روحیّه و عقل و خرد ضعیفاند»؛ (فَإِنَّهُنَّ ضَعِیفَاتُ الْقُوَی وَ الْأَنْفُسِ وَالْعُقُولِ).
از آنجا که زنان توان نبرد ندارند،کینه خود را با دشنام دادن ابراز میکنند و از آنجا که روح و خردشان ضعیف است،انتقامجویی را در بدگویی و بدزبانی نشان میدهند؛به همین دلیل افراد آگاه و بیدار نباید در برابر بدزبانی آنها واکنش نشان دهند.بگذارند عقده دل را با این سب و دشنامها وا کنند و آرام بگیرند و به یقین اگر در برابر این سخنان زشت عکس العملی نشان داده شود،هیجان آنها بیشتر میشود و چه بسا سر از کفرگویی در آورند.
آن گاه امام علیه السلام اشاره به سیره و سنّت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در برابر زنان مشرک میکند و میفرماید:«و در آن زمان که زنان مشرکان (در عصر پیامبر) به ما بدگویی میکردند و دشنام میدادند (از سوی آن حضرت) دستور داده میشد که از آزار و اذیت خودداری کنیم»؛ (إِنْ کُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْکَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِکَاتٌ).
آن گاه امام علیه السلام به نکته سومی در این باره اشاره کرده میفرماید:«حتی در زمان جاهلیّت اگر مردی دست به روی زنی بلند میکرد و سنگی به سوی او پرتاب مینمود و یا او را با چوب میزد،همین امر باعث ننگ او و فرزندانش میشد»؛ (وَ إِنْ کَانَ الرَّجُلُ لَیَتَنَاوَلُ الْمَرْأَةَ فِی الْجَاهِلِیَّةِ بِالْفَهْرِ (1)أَوِ الْهِرَاوَةِ (2)فَیُعَیَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ (3)مِنْ بَعْدِهِ).
هر گاه مردم عصر جاهلیّت چنین باشند و هرگاه مسلمانان در برابر مشرکان مأمور به خویشتنداری شوند،در عصر ظهور اسلام و در برابر زنان مسلمان ناآگاه،به طریق اولی باید خویشتنداری نشان دهند.
امام علیه السلام که این دستور را درباره زنان به لشکریان خود میداد،خودش در عمل به آن پیشگام بود.ر تاریخ جنگ جمل آمده است هنگامی که علی علیه السلام و لشکریانش پیروز شدند،از یکی از کوچههای بصره عبور میکرد همسر عبداللّه بن خلف (یکی از سرشناسان بصره) که بر در خانه خود ایستاده بود،رو به امام علیه السلام کرد و گفت: «یا قاتل الاحبة لا مرحبا بک ایتم اللّه منک ولدک کما ایتمت بنی عبداللّه بن خلف ؛ای قاتل دوستان!خوش نیامدی خدا فرزندانت را یتیم کند همان گونه که فرزندان عبداللّه بن خلف را یتیم کردی»امام علیه السلام هیچ پاسخی به او نداد ولی ایستاد و اشاره به گوشهای از خانه آن زن کرد آن زن این اشاره پرمعنا را فهمید و ساکت شد و به خانه برگشت.او میدانست که آن زن،عبداللّه بن زبیر و مروان بن حکم را در خانه خود پنهان کرده است و امام علیه السلام هم به همان نقطه خانه که آنها پنهان بودند اشاره کرد؛یعنی اگر بخواهم این دو را بیرون میکشم و به سزای اعمالشان میرسانم ولی امام علیه السلام با حلم و کرمی که داشت از این کار صرفنظر فرمود. (1)
در چندین مورد از خطبهها و نامهها و کلمات قصار نهجالبلاغه نکوهشی از زنان دیده میشود و بعضی از ناآگاهان آن را به عنوان زن ستیزی تفسیر میکنند در حالی که قراینی همراه این بیانات امام علیه السلام است که نشان میدهد نظر امام علیه السلام به گروه خاصی است.
مثلاً بعضی از این عبارات بعد از جنگ جمل که یکی از آتشافروزانش یکی از همسران مشهور رسول خدا صلی الله علیه و آله بود،وارد شده که نشان میدهد هدف امام علیه السلام
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص 105.
نکوهش از چنین زنانی است که مسیر صحیح را رها کرده و آلت دست فرصت طلبان سیاسی مانند طلحه و زبیر میشوند،کاری که منجر به ریخته شدنخون هزاران نفر از مسلمانان شد و امام علیه السلام در پایان جنگ،آن زن را به احترام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با نهایت احترام همراه برادرش و گروهی از محافظان به مدینه بازگرداند.
در نامه مورد بحث نیز از زنانی نکوهش شده که زبان آنها آلوده به دشنام و بدگویی و سخنان زشت و خشن میشود.امام علیه السلام آنها را ضعیف العقل و ناتوان میشمرد.
بنابراین اگر قراین حالیه و مقالیه را در همه جا در نظر بگیریم پاسخ این گونه ایرادات روشن میشود.
و لذا در حدیثی در اصول کافی از امام باقر علیه السلام آمده است که بعد از اشاره به عیب و نقصان گروهی از زنان در پایان میفرماید:«إِلَّا الْمُسْلِمَاتُ مِنْهُنَّ؛غیر از زنان مسلمان». (1)
و در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:«الاِمْرَأَةُ الصَّالِحَةُ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ رَجُلٍ غَیْرِ صَالِح؛یک زن صالحه برتر است از یک هزار مرد ناصالح». (2)
در حدیث مفصلی از امام صادق علیه السلام که در کتاب کافی آمده نیز تقسیمبندی روشنی درباره زنان دیده میشود که امام علیه السلام گروهی از آنان را مایه سعادت مردان میداند و گروهی را اسباب غبن میشمارد؛(فَمَنْ یَظْفَرْ بِصَالِحِهِنَّ یَسْعَدْ وَ مَنْ یُغْبَنْ فَلَیْسَ لَهُ انْتِقَام). (3)
روایات سهگانه بالا و همچنین روایات دیگری که در همان باب از کافی (باب اصناف النساء) آمده قرینه روشنی است بر تفسیری که درباره سخنان علی علیه السلام در نهجالبلاغه آوردیم.
آنچه در نامه بالا و بعضی از نامههای گذشته و آینده آمده است،بیانگر روش اسلام در میدان نبرد و در برابر دشمنان است.روشی که تمام موازین صحیح نبرد را آمیخته با مسائل اخلاقی نشان میدهد.بر خلاف روش دنیای مادی و روش دشمنان امام علیه السلام که هیچ قید و شرطی را در میدان جنگ پذیرا نبودند.ناجوانمردانهترین کارها اگر به اهداف آنها کمک میکرد،مجاز بود؛و بهترین دستورهای انسانی و اخلاقی اگر در مسیر منافع آنها نبود،ممنوع شمرده میشد.این تفاوت را به خوبی میتوان در طرز رفتار امام علیه السلام و طرز رفتار معاویه مشاهده کرد.
بعضی از تحلیلگران پیشین و امروز که افکارشان تحت تأثیر مکتبهای مادی بوده و هست همین تفاوت را دلیل بر برتری سیاستهای معاویه بر سیاست امام علیه السلام میگیرند.
در اینجا بد نیست به سخنی از جاحظ در این زمینه گوش فرا دهیم او میگوید:بعضی از کسانیکه خود را عاقل و دانا و فهیم میدانند و در واقع عوام هستند و خود را از خواص میپندارند،گمان میکنند که معاویه بهتر از علی علیه السلام فکر میکرد و در مسائل سیاسی دقیقتر میاندیشید در حالی که مطلب چنین نیست،زیرا علی علیه السلام در جنگهایش کاری جز آنچه موافق کتاب و سنّت بود انجام نمیداد در حالی که معاویه بر خلاف کتاب و سنّت عمل میکرد و هر گونه نیرنگی را اعم از حلال و حرام به کار میبرد و در جنگهایش مطابق سیره پادشاهان ظالم غیر مسلمان عمل میکرد.علی علیه السلام دستور میداد که آغازگر جنگ نباشید،فراریان را تعقیب نکنید،مجروحان را به قتل نرسانید،درهای بسته را نگشایید و خودش این برنامه را در تمام جنگها به کار میبرد در حالی که جنگجویانی (همچون لشکر معاویه) به هیچ قید و شرط اخلاقی مقید نبودند،اگر دشمن در خواب بود به او حمله میکردند و از سوزاندن و غرق کردن دشمن پروا نداشتند هنگامی که
گروهی از عوام خدعه و نیرنگهای معاویه را دیدند و نتایج آن را بررسی کردند در حالی که علی علیه السلام مرتکب هیچ یک از آنها نشد به واسطه کوتاهی عقل و قلت علم و دانش تصور کردند این دلیل بر برتری سیاست معاویه بر سیاست علی علیه السلام است. (1)
نکته مهمّی که نباید از آن غفلت کرد این است که علی علیه السلام-و تمام مردان الهی - مهمترین هدفشان حفظ ارزشها بود و حتی آن را بر پیروزی در میدان جنگ ترجیح میدادند؛زیرا پیروزی موقتی بود و حفظ ارزشها ماندگار است و اگر با این دید به برنامههای انبیا و اولیا نگاه کنیم پاسخ بسیاری از سؤالات روشن میشود.
بعضی سؤال میکنند چرا هنگامی که عمرو عاص و بصر بن ارطاة در زیر شمشیر علی علیه السلام قرار گرفته بود،حضرت به زندگانی این دو موجود کثیف و خونخوار پایان نداد،زیرا آنها پیراهن خود را بالا زده بودند و عورت خود را نمایان ساخته بودند.پاسخش این است که امام علیه السلام حفظ ارزشها را بر این امور مقدم میداشت و این یک مکتب عالی الهی و انسانی است که ممکن است بسیاری آن را برنتابند.
در دنیای امروز سخن از حفظ ارزشها در میدان جنگ،زیاد به میان میآید؛ ولی بسیاری از سلاحها جزء سلاحهای ممنوعه شمرده میشود و دستوراتی درباره عدم حمله به غیر نظامیان و رفتار انسانی با اسیران داده شده است؛ولی همان گونه که بارها و بارها در تاریخ معاصر دیدهایم،به هنگام عمل هیچ یک از آنها به رسمیّت شناخته نمیشود.با سلاحهای کشتار جمعی مانند بمب اتم و سلاحهای شیمیایی گروه زیادی از انسانها را میکشند و غیر نظامیان را به خاک و خون میکشند واسیران جنگی را زیر بدترین شکنجهها قرار میدهند و میتوان
1) 1) .شرح نهجالبلاغه علّامه تستری،ج 13،ص 514.
گفت اعمال اینها از اعمال کسانی که دم از ارزشها نمیزدند و مرتکب انواع خلافها میشدند بدتر است،زیرا در سخن؛از ارزشها حمایت کردن و در عمل مخالفت نمودن چیزی جز نفاق نیست و کسانی که چنین عمل میکنند جزء منافقانند.
و من دعاء له علیه السلام
کان یقول إذا لقی العدو محاربا
از دعاهای امام علیه السلام است.
که همواره به هنگام روبهرو شدن با دشمن در میدان جنگ میخواند. (1)
امام علیه السلام در این دعا ناراحتی خود را از بروز و ظهور جنگ،آشکار میسازد و از کثرت اعدا و پراکندگی مسلمانان در نبودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به خدا شکایت
1) 1) .سند دعاء: این دعا را قبل از مرحوم سید رضی،جمع دیگر از معاریف در کتابهای خود نقل کردهاند از جمله نصر بن مزاحم در کتاب صفین آن را با چهار سند از امام علیه السلام نقل کرده است که اضافات قابل ملاحظهای بر آنچه مرحوم سید رضی آورده است دارد. مرحوم شیخ مفید نیز آن را در کتاب النصرة ذکر کرده و میفرماید:امام علیه السلام این دعا را روز جنگ جمل میخواند. در کتاب صفین عبد العزیز بن یحیی الجلّودی نیز مطابق نقل مرحوم علّامه مجلسی آمده است.(و سید بن طاووس آن را در محج الدعوات ذکر کرده است).و در روایات بالا گاه اشاره به جنگ جمل و گاه اشاره به جنگ صفین و یوم الهریر شده است و از بعضی استفاده میشود که امام علیه السلام هر زمان به سوی میدان جنگ حرکت میکرد این دعا را قرائت میفرمود.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 220)
میبرد وسرانجام از خداوند صلح و عدالت و پایان گرفتن جنگ را طلب میکند.
اینها همه نشان میدهد که اسلام هرگز طرفدار جنگ نیست و جنگ همواره امری تحمیلی محسوب میشود،زیرا آثار زیانبار جنگها گاهی در نسلهای متوالی ادامه دارد؛مخصوصا در جنگهای امروز که آثار تخریبی ان بسیار بیش از گذشته است.
مثلا سالیان درازی است که آتش جنگهای جهانی خاموش شده؛ولی هنوز معلولان فراوان آن در گوشه و کنار جهان به چشم میخورند.
اللَّهُمَّ إِلَیْکَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ،وَ مُدَّتِ الْأَعْنَاقُ،وَ شَخَصَتِ الْأَبْصَارُ،وَ نُقِلَتِ الْأَقْدَامُ،وَ أُنْضِیَتِ الْأَبْدَانُ.اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَکْنُونُ الشَّنَآنِ،وَ جَاشَتْ مَرَاجِلُ الْأَضْغَانِ.اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ غَیْبَةَ نَبِیِّنَا،وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنَا،وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا «رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنا وَبَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ،وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفاتِحِینَ».
خداوندا! قلبها به تو پیوسته،گردنها به سوی تو کشیده شده،چشمها به جانب تو خیره گشته،قدمها در راه تو جابجا شده و بدنها فرسوده گردیده است.
خداوندا!کینه نهانی این گروه آشکار شده و دیگهای دشمنی و عداوت در سینه آنان به جوش آمده است،خداوندا!شکایت خود را به سوی تو میآوریم که پیامبرمان از میان ما رفته،دشمنان ما فراوان گشته و خواستهها و اهدافمان مختلف و متشتت شده است.
پروردگارا! میان ما و قوم ما به حق داوری کن (و درهای پیروزی،صلح و عدالت را به روی ما بگشا) که تو بهترین داوری کنندگانی.
دعای جامعی برای میدان نبرد
همان گونه که در بالا اشاره شد حضرت هر زمان که در میدان جنگ در برابر دشمن قرار میگرفت،این دعا را میخواند.این نشان میدهد که امام علیه السلام همواره
یارانش را به این نکته توجّه میداد که این جنگ برای برتریجویی و غلبه بر دشمن به منظور رسیدن به مال و مقام نیست،بلکه جهادی است که از مهمترین عبادتها محسوب میشود و باید به نام خدا و به یاد خدا در این میدان گام نهاد و پیروزی خود را از او خواست،با نیّتی خالص گام برداشت و با قلبی مملوّ از عشقِ خدا بر دشمنان حق حمله آورد.
نخست عرضه میدارد:«خداوندا! قلبها به تو پیوسته،گردنها به سوی تو کشیده شده،چشمها به جانب تو خیره گشته،قدمها در راه تو جابجا شده و بدنها فرسوده گردیده است»؛ (اللَّهُمَّ إِلَیْکَ أَفْضَتِ (1)الْقُلُوبُ وَ مُدَّتِ الْأَعْنَاقُ وَ شَخَصَتِ (2)الْأَبْصَارُ وَ نُقِلَتِ الْأَقْدَامُ وَ أُنْضِیَتِ (3)الْأَبْدَانُ).
اشاره به اینکه هدف نهایی تویی و هر گامی که بر میداریم برای تو و به سوی توست.
آری مجاهدان اسلام در تمام برنامههایی که دارند هدفشان خداست،لذا قرآن مجید میفرماید:
« «ما کانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَ لا یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ لا یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الْکُفّارَ وَ لا یَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ* وَ لا یُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً وَ لا یَقْطَعُونَ وادِیاً إِلاّ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» ؛سزاوار نیست که اهل مدینه و کسانی از اعراب بادیهنشین که اطراف آنها هستند،از پیامبر خدا جدا
1) 1) .«افضت»از ریشه«افضاء»و«فضا»گرفته شده و به معنای وصول به چیزی است،گویی در فضاء او وارد شده است.
2) 2) .«شخصت»از ریشه«شخوص»به معنی خیره شدن چشم است به چیزی به گونهای که پلک را باز و بسته نکند.
3) 3) .«انضیت»از ریشه«انضاء»به معنای لاغر و نحیف کردن بدن انسان یا حیوان است و به معنای فرسوده و رنجور ساختن نیز آمده است.
شوند؛و برای حفظ جان خویش،از جان او چشم بپوشند؛زیرا هیچگونه تشنگی و خستگی و گرسنگی در راه خدا به آنها نمیرسد و هیچ گامی که موجب خشم کافران میشود بر نمیدارند،و ضربهای از دشمن نمیخورند مگر اینکه به خاطر آن عمل صالحی برای آنها نوشته میشود؛زیرا خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند و هیچ مال کوچک یا بزرگی را (در این راه) صرف نمیکنند و هیچ سرزمینی را (به سوی میدان جهاد یا در بازگشت) نمیپیمایند جز اینکه برای آنها نوشته میشود؛تا خداوند آن را به عنوان بهترین اعمالشان،پاداش دهد». (1)
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن به انگیزه دشمنان برای جنگ با او اشاره میکند تا سربازانش به حقیقت امر آشنا گردند؛عرضه میدارد:«خداوندا کینه نهانی این گروه آشکار شده و دیگهای دشمنی و عداوت در سینه آنان به جوش آمده است»؛ (اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَکْنُونُ الشَّنَآنِ،وَ جَاشَتْ (2)مَرَاجِلُ (3)الْأَضْغَانِ). (4)
اشاره به اینکه اینها همان کینههای عصر جاهلیّت و زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که در زمان پیروزی آن حضرت همه را مخفی داشتند و به ظاهر مسلمان شدند ولی کینه و عداوت را در دل پنهان میکردند و این منافقان بعد از زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله زمینه را برای آشکار ساختن آن کینهها مناسب دیدند.
چه کسی انکار میکند که معاویه،فرزند دشمن شماره یک پیغمبر صلی الله علیه و آله ابوسفیان و هند معروف به جگرخوار است و همدستان او گروهی از منافقان و دشمنان اسلام در عصر ظهور اسلام و یا فرزندان آنها بودند و احقاد بدریّه و حنینیّه و غیر آن را در برابر امام علیه السلام بروز دادند.
این درسی است برای اصحاب و یارانش تا بدانند با که میجنگند و برای چه جهاد میکنند.
آن گاه در پایان این دعا بار دیگر دست توسّل را به دامان لطف پروردگار زده، با تعبیری که از صفای دل و نورانیّت باطن و محبّت به همه کس حتی به دشمن حکایت میکند عرضه میدارد:«خداوندا !شکایت خود را به سوی تو میآوریم که پیامبرمان از میان ما رفته،دشمنان ما فراوان گشته و خواستهها و اهدافمان مختلف و متشتّت شده است.پروردگارا !میان ما و قوم ما به حق داوری کن (و درهای پیروزی،صلح و عدالت را به روی ما بگشا) که تو بهترین داوری کنندگانی»؛ (اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ غَیْبَةَ نَبِیِّنَا،وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنَا،وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا «رَبَّنَا افْتَحْ 1بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفاتِحِینَ» ). (1)
این تعبیرات بیانگر نهایت لطف و محبّت امام علیه السلام حتی نسبت به دشمنان فریب خورده و گمراه اوست تعبیر به«قَوْمِنا»و تعبیر به (داوری کن) به جای (پیروز نما) و تعبیراتی که با صیغه جمع بیان شده« غَیْبَةَ نَبِیِّنَا،وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا » همه نشان میدهد که هدف نهایی امام علیه السلام آن است که آنها به سوی حق باز گردند و با سایر مسلمانان دست به دست هم دهند و در برابر دشمنان بایستند.
1) 2) .اعراف،آیه 89.
و کان یقول له علیه السلام
لأصحابه عند الحرب
از سخنان امام علیه السلام است
که به هنگام جنگ به یارانش توصیه میفرمود. (1)
این نامه-یا صحیحتر این کلام-از سخنان امام علیه السلام است که در میدان جنگ به عنوان تعلیم فنون و رموز نبرد با دشمن برای یارانش بیان میفرمود.در وصایا و سفارشهایی که گذشت،آداب حرکت به سوی میدان جنگ و چگونگی موضعگیری در مقابل دشمن بیان شده بود.امام علیه السلام در این کلام فنون جنگ را به
1) 1) .سند نامه: این سخن در حقیقت بخشی از کلامی است که امام علیه السلام به یارانش در روزی از ایام صفین بیان فرمود و از کلام ابن ابی الحدید چنین استفاده میشود که این کلام،ادامه خطبه 62 (طبق شمارهبندی نهجالبلاغه صبحی صالح خطبه 64) است.به هر حال از جمله کسانی که قبل از سید رضی بخشی از آن را نقل کردهاند مرحوم کلینی در کتاب کافی در کتاب الجهاد است که چند جملهای از آن را آورده و نصر بن مزاحم نیز در کتاب صفین خود قسمتی از آن را ذکر کرده است.شگفت آنکه در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز تنها بخشی از این کلام آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 232)
یارانش میآموزد و در بخش آخر این کلام در واقع به سؤالی که بعضی از یارانش صریحاً مطرح میکردند یا در دل داشتند پاسخ میگوید که اگر ما با معاویه و یاران و انصارش میجنگیم،جنگ با مسلمانان محسوب نمیشود.اگر بنیامیّه و در رأس آنها ابوسفیان اظهار اسلام کردند در واقع تظاهری به اسلام بیش نبود، لذا هنگامی که اعوان و یارانی برای اظهار کفر یافتند آن را ظاهر ساختند.
لَا تَشْتَدَّنَّ عَلَیْکُمْ فَرَّةٌ بَعْدَهَا کَرَّةٌ،وَ لَا جَوْلَةٌ بَعْدَهَا حَمْلَةٌ،وَ أَعْطُوا السُّیُوفَ حُقُوقَهَا،وَ وَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا وَ اذْمُرُوا أَنْفُسَکُمْ عَلَی الطَّعْنِ الدَّعْسِیِّ،وَ الضَّرْبِ الطِّلَحْفِیِّ،وَ أَمِیتُوا الْأَصْوَاتَ،فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ.فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ،وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ،مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا،وَ أَسَرُّوا الْکُفْرَ،فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ.
از فرار و عقب نشینیهایی که بعد از آن حمله تازهای به دشمن است نگران نباشید و همچنین از جولانی که بعد از آن،حمله صورت میگیرد ناراحت نشوید.حق شمشیرها را ادا کنید و جای در غلطیدن دشمن را مهیّا سازید.خود را برای زدن سختترین نیزه و شدیدترین ضربه شمشیر بر پیکر دشمن به هیجان در آورید،صداها را خاموش کنید که در بیرون راندن سستی بسیار مؤثّر است.
سوگند به آنکس که دانه را شکافته و انسانها را آفریده دشمنان ما،اسلام را هرگز نپذیرفتند،بلکه در ظاهر تسلیم شدند و کفر را در درون پنهان داشتند و هنگامی که یاورانی بر ضد اسلام یافتند،آنچه را پنهان کرده بودند آشکار ساختند.
تقویت عزم و اراده لشکر
امام علیه السلام در این گفتار پر مغز و پر محتوای خود شش دستور مهم جنگی را در عباراتی کوتاه بیان میکند.
در دستور اوّل و دوم چنین میفرماید:«از فرار و عقب نشینیهایی که پس از آن حمله تازهای به دشمن است نگران نباشید و همچنین از جولانی که بعد از آن حمله صورت میگیرد ناراحت نشوید»؛ (لَا تَشْتَدَّنَّ عَلَیْکُمْ فَرَّةٌ (1)بَعْدَهَا کَرَّةٌ (2)،وَ لَا جَوْلَةٌ (3)بَعْدَهَا حَمْلَةٌ).
منظور از جمله اوّل این است که گاه شرایط ایجاب میکند که جنگجویان به طور موقّت فرار کنند تا دشمن به دنبال آنها بشتابد،ناگهان برگردند و او را غافلگیر ساخته با یک حمله شدید در هم بشکنند.در واقع نوعی عقبنشینیِ تاکتیکی است که در جنگها معمول است و گاه مخالفت با آن برای لشکر گران تمام میشود،لذا امام علیه السلام میفرماید:از چنین فرار و عقبنشینی نگران نباشید.در جمله دوم اشاره به جولان به این سمت و آن سمت قبل از حمله است،زیرا گاه میشود که سرباز شجاع برای حمله به دشمن محل خود را در میدان تغییر میدهد و جابهجا میکند تا نقطهای را که از آن نقطه بهتر میتواند حمله کند به دست آورد و یا دشمن را خسته کند؛بنابراین نه فراری که بعد از آن،حمله مجدّدی است ایرادی دارد و نه جولانهایی که بعد از آن حملات شروع میشود.
به تعبیر دیگر بعضی از افراد مغرور تصوّر میکنند که فرار به هر صورت که باشد ننگ است و همچنین معطل کردن دشمن در میدان با جولانهای مکرّر؛ در حالی که هیچ یک عیب نیست،بلکه نوعی روش مبارزه و در بسیاری از موارد عامل پیروزی است.
آن گاه در سومین و چهارمین دستور میفرماید:«حق شمشیرها را ادا کنید و
1) 1) .«فرة»به معنای یک بار فرار کردن است.
2) 2) .«کرّة»به معنای یک بار بازگشت و حمله بر دشمن است و علی علیه السلام را از این رو کرّار گفتهاند که پیوسته به دشمن باز میگشت و حمله خود را تکرار میکرد.
3) 3) .«جولة»به معنای جولان دادن و به این طرف و آن طرف حرکت کردن است.(این واژه هم معنای مصدری دارد و هم اسم مصدری).بعضی نیز«جوله»را به معنای فرار کوتاه مدت ذکر کردهاند؛ولی با توجّه به کلام امیر مؤمنان در بالا این معنا بعید به نظر میرسد.
جای در غلطیدن دشمن را مهیا سازید»؛ (وَ أَعْطُوا السُّیُوفَ حُقُوقَهَا،وَ وَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا). (1)
شمشیر مهمترین ابزار مبارزه و جنگ در آن زمان بود.هنگامی که شمشیرزن در برابر دشمن قرار میگیرد باید از این وسیله جنگی حداکثر استفاده را بنماید و ادای حقش همین است.
جمله« وَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ ...»اشاره به این است که ضربات خود را چنان محکم بر دشمن وارد سازید که با همان ضربات نخستین بر خاک بیفتد؛گویی جایگایشان را از پیش برای فرو غلطیدن و به خاک افتادن فراهم ساختهاید.
بعضی نیز احتمال دادهاند که اشاره به لشکر خودی است یعنی در عین اینکه هدفتان پیروزی بر دشمن است آماده شهادت در راه خدا نیز باشید و پهلوهای خود را برای قرار گرفتن بر خاک آماده سازید.
ولی با توجّه به جمله قبل و جمله بعد از آن،این معنا بعید به نظر میرسد، زیرا هر دو دعوت به ضربات کاری بر دشمن است.
حضرت در پنجمین و ششمین دستور که در واقع ادامه همان بحث ضربات کاری بر دشمن است میفرماید:«خود را برای زدن سختترین نیزه و شدیدترین ضربه شمشیر بر پیکر دشمن به هیجان در آورید»؛ (وَ اذْمُرُوا (2)أَنْفُسَکُمْ عَلَی الطَّعْنِ (3)الدَّعْسِیِّ (4)،وَالضَّرْبِ الطِّلَحْفِیِّ). (5)
1) 1) .«مصارع»جمع«مصرع»به معنای محلی است که کسی بر زمین میافتد.
2) 2) .«اذمروا»امر است از ریشه«ذمر»بر وزن«امر»به معنای تهییج کردن و برانگیختن است.
3) 3) .«الطعن»به معنی فرو کردن نیزه در بدن دشمن است.این واژه به صورت کنایی به معنی عیبجویی نیز به کار میرود.
4) 4) .«دعسیّ»از ریشه«دعس»بر وزن«درس»به معنای پر کردن و گاه به معنای اثر گذاشتن آمده است.این واژه در جایی که نیزهای بر بدن دشمن فرو کنند و گویی جوف او را پر میکند و بر بدن او اثر میگذارد به کار رفته است.
5) 5) .«طلحف»به معنای شدید است.
در واقع امام علیه السلام جنگجویان را به استفاده کردن از تمام وسائل جنگی آن زمان ترغیب میکند آن هم استفاده در حد اعلی؛نیزه را چنان بر پیکر دشمن وارد کنند که در اندامش فرو رود و او را به خاک افکند و شمشیر را چنان بر بدن او وارد سازند که او را به خاک افکند و برای انجام این کار باید خود را تهییج کنند و هیجان لازم را در درون خویش به یاری خدا به وجود آورند،زیرا پیروزی از آن گروهی است که سختتر میجنگند و سلاح خود را بر پیکر دشمن محکمتر میکوبند.
در هفتمین و آخرین دستور میفرماید:«صداها را خاموش کنید که در بیرون راندن سستی بسیار مؤثر است»؛ (وَ أَمِیتُوا الْأَصْوَاتَ،فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ).
آنها که در جنگ داد و فریاد میکنند از یک سو ممکن است نشانه ترس و وحشت در نظر دشمن باشد و سبب شود که روحیّه دشمن بالا رود و از سوی دیگر به همان اندازه که نیروی جسمی و فکری صرف در فریادها میشود از نیروی مبارزه با دشمن میکاهد به همین دلیل امام علیه السلام دستور میدهد که نیروی خود را صرف داد و فریاد نکنند و توجّه خود را به طور کامل معطوف به مبارزه با دشمن نمایند.
البته این کار منافات با تکبیرهایی که به هنگام پیروزی گفته میشود ندارد حتی آن تکبیرها هم باید محدود و حساب شده باشد و زیادهروی در آن بر خلاف این دستور است.
به همین دلیل در داستان جنگ بدر میخوانیم:هنگامی که مشرکان چشمشان به لشکر پیغمبر اسلام افتاد که با تعداد کم در مقابل آنها حاضر شده بودند تصور کردند که گروهی از مسلمانان در پشت تلها کمین کردهاند تا در فرصت مناسب بیرون آیند و حمله کنند،لذا عمر بن وهب را با جماعتی برای تحقیق درباره این مطلب در اطراف میدان فرستادند.عمر بن وهب گرداگرد لشکر اسلام را
جستجو کرد سپس بازگشت و به سران مشرکان گفت:آنها هیچ کمین و مددکاری غیر خودشان ندارند؛ولی من گمان میکنم شترهای بارکش یثرب مرگ را برای شما با خود به ارمغان آوردهاند.سپس افزود:« أَمَا تَرَوْنَهُمْ خُرْسٌ لَا یَتَکَلَّمُونَ یَتَلَمَّظُونَ تَلَمُّظَ الْأَفَاعِی مَا لَهُمْ مَلْجَأٌ إِلَّا سُیُوفَهُمْ وَ مَا أَرَاهُمْ یُوَلُّونَ حَتَّی یُقْتَلُوا وَ لَا یُقْتَلُونَ حَتَّی یَقْتُلُوا بِعَدَدِهِمْ فَارْتَئُوا رَأْیَکُم ؛آیا نمیبینید آنها خاموشند و سخن نمیگویند گویی زبان خود را همچون زبان مار افعی در اطراف دهان میگردانند آنها هیچ پناهگاهی جز شمشیرهایشان ندارند و هرگز فرار نخواهند کرد تا کشته شوند و کشته نمیشوند تا از ما به تعداد خودشان به قتل برسانند مطلب چنین است حال هر تصمیمی میخواهید بگیرید». (1)
سپس امام علیه السلام در پایان این گفتار نکته دیگری بیان میکند و در واقع پاسخی است به سؤال مقدّر یا سؤال مذکور در کلمات یارانش که معاویه و یارانش ظاهراً مسلمانند چگونه ما با مسلمانان بجنگیم؟ امام علیه السلام میفرماید:«سوگند به آن کس که دانه را شکافته و انسانها را آفریده دشمنان ما اسلام را هرگز نپذیرفتند،بلکه در ظاهر تسلیم شدند و کفر را در درون پنهان داشتند و هنگامی که یاورانی بر ضد اسلام یافتند،آنچه را پنهان کرده بودند آشکار کردند»؛ (فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ،وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ (2)،مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا،وَ أَسَرُّوا الْکُفْرَ،فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ).
اینکه امام علیه السلام در سوگند خود و بیان صفات خداوند،روی شکافتن دانهها در زیر خاک و آفرینش انسان تکیه میکند به دلیل آن است که از عجیبترین و شگفتانگیزترین افعال خداوند همین است؛هستهها هنگامی که با پوستهای بسیار محکم در زیر خاک قرار میگیرند و رطوبت کافی به آنها میرسد،جنب و
جوشی در درون هسته آغاز میگردد و نطفه زنده شروع به نمو میکند و ساقه لطیفی از آن آشکار میگردد.همین ساقه لطیف هنگامی که جا را بر خود تنگ میبیند هسته را میشکافد و سر بیرون میکشد و از مادر خود جدا میگردد و راه نمو را پیش میگیرد تا زمانی که به صورت درخت برومندی در آید.همچنین هنگامی که نطفه انسان در رحم مادر قرار میگیرد،روز به روز آفرینش جدیدی میبیند و شکل تازهای به خود میگیرد و با یک سلسله تحولات پیچیده و بسیار دقیق و ظریف و در عین حال سریع،مبدل به انسان کاملی میشود و هنگامی که رحم مادر را برای ادامه رشد و نمو کافی نمیبیند تصمیم بر خروج میگیرد و با هیجان و تب و تاب شدید مادر،قدم به عرصه دنیا میگذارد.
مطالعه درباره تولد گیاهان و انسانها به راستی انسان را به عظمت بیپایان خدا آشنا میسازد و به همین دلیل گاه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام به هنگام سوگند،خدا را با این اوصاف یاد میکردند و نباید فراموش کرد که این در زمانی بود که علم گیاهشناسی و جنین شناسی هرگز متولد نشده بود.
در آخرین جمله گفتار بالا امام علیه السلام تصریح میکند که مخالفانش (معاویه و یارانش) هرگز اسلام را با دل و جان نپذیرفته بودند،بلکه به حکم اجبار به آن تن در دادند و هنگامی که یارانی پیدا کردند کفر درون را آشکار ساختند.
ممکن است این سخن بر بعضی از ناآگاهان از برادران اهل سنّت گران آید، ولی مطالعه کتب صحاح و سایر منابع معروف اهل سنّت نشان میدهد که واقعیّتی آشکار است؛ما در اینجا بخشی از روایاتی را که در منابع معروف آنان آمده درباره عقاید و اعمال معاویه بیان میکنیم بی آنکه چیزی بر آن بیافزاییم و
داوری را بر عهده خوانندگان میگذاریم.
1.در صحیح مسلم آمده است که عبد الرحمان بن عبد رب الکعبه میگوید:
وارد مسجد الحرام شدم دیدم عبداللّه بن عمرو عاص در سایه کعبه نشسته و مردم گرد او جمع شدهاند به او گفتم:پسر عمویت معاویه دستور میدهد که ما اموالمان را در میان خود به باطل بخوریم و مسلمانان را به قتل برسانیم در حالی که خداوند میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ ...»و میفرماید: «وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ...» (1)عبداللّه ساکت شد سپس گفت:در اطاعت خدا از او اطاعت کن و در معصیت خدا با او مخالفت نما. (2)
2.در تاریخ طبری آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ابوسفیان را مشاهده کرد که سوار بر الاغی میآید،معاویه افسار آن را به دست دارد و یزید (برادر معاویه) از پشت سر آن را میراند (و در روایتی عتبة برادر معاویه زمام آن را در دست داشت و معاویه از پشت سر آن را میراند) رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را دید و فرمود:
« لعن اللّه القائد والراکب و السائق ؛خدا لعنت کند سوار و زمامدار و کسی که آن را از پشت سر میراند». (3)
3.و در تاریخ طبری نیز آمده است که روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله اشاره به نقطهای از اطراف خود کرد و فرمود:از این سو مردی از امّت من میآید که بر غیر دین من محشور خواهد شد.ناگهان معاویه پیدا شد. (4)
4.ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه از کتاب اخبار الملوک چنین نقل میکند:
روزی معاویه شنید مؤذن میگوید:« اشهد ان لا اله الا اللّه »معاویه سه بار آن را تکرار کرد؛ولی هنگامی که مؤذن گفت:« اشهد أنّ محمداً رسول اللّه »معاویه گفت:
عجب ای فرزند عبداللّه (منظورش پیغمبر اسلام بود) تو همت بلندی داشتی راضی نشدی جز اینکه اسم خودت را در کنار اسم خدا قرار دهی و شهادت به نبوّت را تکرار نکرد. (1)
5.احمد بن حنبل در کتاب مسند خود از عبداللّه بن بریده نقل میکند که میگوید:من و پدرم وارد بر معاویه شدیم ما را بر فرشی (که در کنار او بود) نشاند سپس غذایی آوردند و خوردیم.سپس شراب آوردند معاویه از آن نوشید و به دست پدرم داد،پدرم گفت:از آن روزی که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را حرام کرده هرگز از آن ننوشیدهام. (2)
6.ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه خود میگوید:« قد طعن کثیر من اصحابنا فی دین معاویه و لم یقتصروا علی تفسیقه و قالوا عنه:انه کان ملحدا لا یعتقد النبوة و نقلوا عنه فی فلتات کلامه و سقطات الفاظه ما یدل علی ذلک ؛اصحاب ما (منظور ابن ابی الحدید گروه معتزله از اهل سنّت است) معاویه را فقط فاسق نمیدانند، بلکه اعتقادات او را نیز مخدوش میشمارند و گفتهاند او ملحد بود و اعتقادی به نبوّت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نداشت و سخنانی که گاه از زبان او میپرید و دلالت بر این معنا داشت را نقل کردهاند». (3)
7.مشکلات ایمان و عمل معاویه به اندازهای بود که حسن بصری مطابق آنچه ابن عبد ربه در عقد الفرید آورده است میگوید:به خدا سوگند اگر عمرو بن عاص با معاویه بیعت نکرده بود امر حکومت برای او استقرار نمییافت.معاویه به عمرو گفت:با من بیعت کن عمرو گفت:برای چه؟ برای آخرت؟ و اللّه آخرتی با تو نیست یا برای دنیا؟ به خدا سوگند دنیا نیز با تو نخواهد بود مگر اینکه من با تو شرکت کنم! معاویه گفت:تو شریک من در دنیا باش عمرو گفت:بنویس برای
من حکومت مصر و اطراف آن را.معاویه نوشت:سپس میافزاید:عتبة بن ابوسفیان وارد بر معاویه شد در حالی که با عمرو بن عاص درباره مصر سخن میگفت و عمرو به او گفت:من دینم را در مقابل حکومت مصر به تو میفروشم عتبه گفت:این مرد دینش را ثمن و بهای معامله قرار داد. (1)
8.ابن اثیر نیز در کامل التواریخ از حسن بصری نقل میکند که میگوید:چهار چیز در معاویه بود که حتی اگر تنها یکی از آنها را داشت موجب هلاکت (اخروی) وی میشد:نخست اینکه امر حکومت را با شمشیر به دست گرفت در حالی که بقایای صحابه و صاحبان فضیلت که از او برتر بودند وجود داشتند.دوم اینکه فرزند شراب خوارش را که لباس ابریشمین میپوشید و طنبور میزد، خلیفه بعد از خود کرد.سوم اینکه ادعا کرد زیاد برادر من است در حالی که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده بود:فرزند به پدر رسمیش ملحق میشود و نصیب فرد زناکار سنگ است.چهارم اینکه حجر بن عدی (آن مرد پاک ایمان) را به قتل رساند. (2)
9.مطابق آنچه بیهقی در کتاب«محاسن و مساوی»آورده است،یک نفر مرد شامی از ابن عباس سؤال کرد ناکثین (پیمان شکنانی که پیامبر صلی الله علیه و آله از آنان خبر داده بود) چه کسانی بودند؟ ابن عباس گفت:کسانی که با علی علیه السلام در مدینه بیعت کردند سپس بیعت خود را شکستند و در بصره در جنگ جمل در برابر او حضور پیدا کردند و منظور از«قاسطین»معاویه و اصحاب اوست و«مارقین»اشاره به اهل نهروان است. (3)
10.این قسمت را با سخن عجیبی که در مروج الذهب مسعودی و در موفقیّات زبیر بن بکار و در شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید آمده است پایان
میدهیم (توجّه داشته باشید که در میان این سه نفر کسی وجود دارد مانند زبیر بن بکار که نه تنها تمایلی به اعتقادات شیعه نداشت بلکه با آنها مخالف بود).
مطرّف فرزند مغیرة بن شعبه میگوید:همراه پدرم بر معاویه وارد شدم پدرم کراراً به سراغ او میرفت و با او به گفتگو میپرداخت سپس به منزل باز میگشت و از عقل و هوش و کیاست معاویه سخن میگفت ولی شبی از نزد او به منزل باز گشت بسیار ناراحت بود و غذا و شام نخورد من دیدم او بسیار غمگین است کمی مهلت دادم و دانستم که حادثهای پیش آمده است،گفتم:چرا تو را امشب غمگین میبینم؟ گفت:فرزندم من از نزد کافرترین و خبیثترین مردم میآیم.
گفتم:چه کسی؟ گفت:من با او (معاویه) خلوت کرده بودم و به او گفتم:ای امیر مؤمنان سنّی از تو گذشته اگر راه عدالت پیش گیری و کارهای خیر انجام دهی بهتر است و اگر برادرانت از بنیهاشم را در نظر بگیری و صله رحم بجا بیاوری بسیار مناسب است،زیرا آنها امروز هیچ خطری برای تو ندارند و این کار سبب میشود که نیک نامی و ثواب آن برای تو بماند.
معاویه گفت:هیهات هیهات کدام نام نیک،اخو تیم (ابوبکر که از قبیله تیم بود) به حکومت رسید و عدالت کرد،هنگامی که از دنیا رفت فراموش شد فقط کسی میگوید:ابوبکر چنین و چنان.سپس اخو عدی (عمر که از قبیله عدی بود) به حکومت رسید،ده سال تلاش و کوشش کرد و هنگامی که از دنیا رفت نام او هم فراموش شد جز اینکه بعضی میگویند عمر چنین و چنان کرد؛ولی ابن ابی کبشه (لقبی که مشرکان به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میدهند) همه روز پنج بار (بر فراز منارهها) فریاد میزنند:(اشهد ان محمداً رسول اللّه) با این حال چه نام نیکی و چه عملی از من باقی میماند؟ ای بیپدر«لَا وَ اللّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْنا؛به خدا سوگند باید کاری کرد که این نام دفن شود و یا اینکه باید کاری کرد که بنیهاشم برای همیشه
دفن و فراموش شوند». (1)
بار دیگر تکرار میکنیم که هیچ یک از نکات دهگانه بالا از ما نیست،ما عین عبارات دانشمندان اهل سنّت را درباره معاویه آوردیم بیآنکه چیزی به آن بیافزاییم.
با اینکه عمرو عاص صد در صد پشتیبان معاویه بود و اگر نقشههای شیطانی او نبود به یقین معاویه در کار خود پیروز نمیشد؛ولی با این حال از او صریح اللهجهتر بود و در موارد لزوم با صراحت از برتری فوقالعاده علی علیه السلام نسبت به او و همچنین از لشکر شجاع آن حضرت سخن میگفت.
نصر بن مزاحم در کتاب صفین خود اشعار عجیبی از عمرو عاص نقل میکند که معاویه را در آن شدیداً تحقیر میکند از جمله درباره لشکریان علی علیه السلام چنین میگوید:
فَإِنْ وَرَدَتْ فَأَوَّلُهَا وُرُوداً فَإِنْ سَدَّتْ فَلَیْسَ بِذِی صُدُود
«هر گاه سواران لشکر علی علیه السلام وارد معرکه شوند،پیشگامند و اگر جلو لشکر دشمن خود را بگیرند،کسی قادر بر جلوگیری از آنها نیست».
سپس میافزاید:
وَ مَا هِیَ مِنْ أَبِی حَسَنٍ بِنُکْرٍ وَ لا هُوَ مِنْ مَسَائِکَ بِالْبَعِیدِ
«فضایل علی علیه السلام ناشناخته نیست و نقطه ضعفهای تو دور از نظر نیست».
آن گاه اشاره به درخواست معاویه از امیر مؤمنان علی علیه السلام نسبت به حکومت شام کرده میگوید:
1) 1) .الموفقیات،ص 576،چاپ وزارت اوقاف،بغداد،سال 1392؛مروج الذهب،،ج 2،ص 429،چاپ بیروت، سال 1982؛شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 5،ص 129.
وَ قُلْتَ لَهُ مُقَالَةَ مُسْتَکِینٍ ضَعِیفِ الْرُکْنِ مُنْقَطِعِ الْوَرِیدِ
دَعن لی الشَّامَ حَسْبُکَ یَا ابْنَ هِنْدٍ مِنَ السَّوْآةِ وَ الرَّأْیِ الزَّهِیدِ
وَ لَوْ أَعْطَاکَهَا مَا ازْدَدْتَ عِزّاً وَ لا لَکَ لَو أَجابَکَ مِنْ مَزِیدٍ
«تو همچون فقیر مستمند ناتوان درماندهای از علی علیه السلام تقاضا کردی که شام را به تو واگذارد.همان نقطه ضعفها و تدبیر نادرستت برای تو کافی است.
و اگر حکومت شام را به تو وا گذارد چیزی عزیز نخواهی شد و اگر تقاضای تو را اجابت کند فزونی نخواهی یافت».
هنگامی که اشعار عمرو بن عاص به گوش معاویه رسید او را فرا خواند گفت:
از تو تعجب میکنم،تو فکر و تدبیر مرا نکوهش میکنی و علی علیه السلام را بزرگ میشمری در حالی که علی علیه السلام تو را رسوا ساخت.عمرو در پاسخ گفت:اما تحقیر فکر و رأی تو از من صادر شد؛ولی بزرگ شمردن علی علیه السلام چیزی نیست که بر تو مخفی باشد تو از آن نسبت به من آگاهتری با این تفاوت که تو آن را مخفی میداری و من آشکار میسازم.و اما رسوا شدن من به دست علی علیه السلام،او کسی نیست که اگر انسانی با او ملاقات کند رسوا شود. (1)
1) 1) .صفین،ص 472.
و من کتاب له علیه السلام
إلی معاویة جوابا عن کتاب منه إلیه
از نامههای امام علیه السلام است
که در پاسخ به نامه معاویه نگاشته. (1)
به گفته نصر بن مزاحم در کتاب صفین،روزی امام علیه السلام فرمود:فردا صبح شخصاً پا به میدان میگذارم و با این گروه میجنگم.این سخن در میان لشکر شام منتشر شد و آنها در وحشت عمیقی فرو رفتند.
در این هنگام معاویه نامهای برای امیر مؤمنان علی علیه السلام نوشت که خلاصه
1) 1) .سند نامه: نویسنده مصادر نهجالبلاغه میگوید:این نامه را جمعی از مؤلفان قبل از سید رضی در کتابهای خود آوردهاند؛مانند:نصر بن مزاحم در کتاب صفین،بیهقی در المحاسن و المساوی،ابن قتیبة در الامامة و السیاسة،مسعودی در مروج الذهب و ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح و طبق گفته نصر بن مزاحم امام علیه السلام این نامه را دو یا سه روز قبل از لیلة الهریر نگاشت (لیلة الهریر شبی در اواخر جنگ صفین که آتش جنگ بر خلاف معمول خاموش نشد و تا صبح دو لشکر با هم جنگیدند و آثار شکست در لشکر معاویه ظاهر شد). (مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 234)
مضمونش چنین است:«من گمان میکنم اگر میدانستی کار جنگ به اینجا میرسد اقدام بر جنگ نمیکردی و از گذشته پشیمان میشدی من از تو درخواست کردهام که حکومت شام را به من واگذاری به این شرط که مستقل باشم نه با تو بیعت کنم و نه از تو اطاعت.این را نپذیرفتی و الآن من شام را در اختیار دارم و باز همان خواسته را از تو میکنم.ما همه از فرزندان عبد مناف هستیم،همواره عزیز و آزاد بودهایم.
هنگامی که این نامه به امام علیه السلام رسید فرمود:راستی وضع معاویه و نامهاش هر دو عجیب است؛سپس کاتب خود عبیداللّه بن ابیرافع را فرا خواند و دستور داد نامه مورد بحث را برای معاویه بنویسند و به سخنان ناروای او پاسخ گویند. (1)
البته مرحوم سید رضی آنگونه که دأب و عادت اوست،بخشی از نامه را که در آغاز آن بوده است ذکر نکرده ولی قسمت مهم و عمده نامه را آوره است. (2)
وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ الشَّامَ فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لِأُعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْسِ.وَ أَمَّا قَوْلُکَ:إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِیَتْ،أَلَا وَ مَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَی الْجَنَّةِ،وَ مَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَی النَّارِ.وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَی عَلَی الشَّکِّ مِنِّی عَلَی الْیَقِینِ،وَ لَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَی الدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَی الْآخِرَةِ،وَ أَمَّا قَوْلُکَ:إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ،فَکَذَلِکَ نَحْنُ،وَلَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّةُ کَهَاشِمٍ،وَ لَا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ،وَ لَا أَبُو سُفْیَانَ کَأَبِیطَالِبٍ،وَ لَا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ،وَ لَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ،وَ لَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ،وَ لَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ.وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی فِی نَارِ جَهَنَّمَ.
و اما اینکه از من خواستهای شام را به تو واگذارم (و در برابر آن نه بیعت کنی و نه اطاعت،بلکه فعال ما یشاء باشی بدان) من چیزی را که دیروز از تو منع کردم امروز به تو نخواهم بخشید و اما اینکه گفتهای جنگ (صفین) همه عرب را جز اندکی در کام خود فرو برده،آگاه باش آنکس که بر حق بوده (و در راه خدا شهید شده) جایگاهش بهشت است و آنکس که به راه باطل کشته شده در آتش است و اما اینکه ادعا کردهای ما در جنگ و نفرات (از تمام جهات) یکسان هستیم،چنین نیست؛زیرا تو در شک (به مبانی اسلام) از من در یقین و ایمان (به آنها) فراتر نیستی؛و اهل شام بر دنیا از اهل عراق به آخرت حریصتر نیستند؛اما اینکه گفتهای ما همه فرزندان عبد مناف هستیم (بنابراین همه در شرافت و استحقاق
حکومت و پیشوایی مردم یکسانیم) من هم قبول دارم (که همه از نسل عبد مناف هستیم ولی امیّه هرگز همانند هاشم و حرب همچون عبدالمطلب و ابوسفیان چون ابوطالب نبودند و نیز هرگز مهاجران چون اسیران آزاد شده نیستند و نه فرزندان صحیح النسب همانند منسوبان مشکوک.آن کسی که طرفدار حق است هرگز چون کسی نیست که طرفدار باطل است و نه انسان با ایمان همچون فرد مفسد؛چه بد هستند نسلی که از نسل پیشین خود پیروی میکنند که در آتش دوزخ سرنگون شدهاند (و به آنها افتخار دارند).
بدهکارانی در چهره طلبکار
همان گونه که قبلا گفتیم،این نامه پاسخی است به نامهای که معاویه خدمت آن حضرت نوشته و سخنانی طلبکارانه در آن آورده است.معاویه قاعدتا دستور میداد اینگونه نامهها را بر فراز منابر یا در برابر لشکر بخوانند تا خود را از گناه بزرگی که مرتکب شده تبرئه نماید و نیز قاعدتا این نامه به دست یاران امام علیه السلام نیز افتاده است و امکان داشته افراد ظاهربین تحت تأثیر آن واقع شوند؛ بنابراین چارهای نبوده جز اینکه امام علیه السلام انگشت مبارک بر فقرات مختلف این نامه بگذارد و جواب قاطع به آن بدهد.
به همین دلیل میبینیم که امام علیه السلام به چهار نکته اساسی در برابر چهار ادعای معاویه اشاره نموده و این چنین پاسخ میدهد.
نخست میفرماید:«و اما اینکه از من خواستهای شام را به تو واگذارم (و در برابر آن نه بیعت کنی و نه اطاعت،بلکه فعال ما یشاء باشی بدان) من چیزی را که دیروز از تو منع کردم امروز به تو نخواهم بخشید»؛( وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ الشَّامَ فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لِأُعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْسِ).
زیرا آن منع بسبب حکم الهی بوده که امارت هیچ بخشی از حکومت اسلامی را نباید به ظالمان و مفسدان داد و این حکم همچنان به قوت خود باقی است؛ این مسأله امری سیاسی و گذرا نبوده که با تغییر شرایط سیاسی عوض شود.
این سخن در واقع پاسخی است به کسانی که میگویند آیا بهتر نبود امام علیه السلام به طور موقّت شام را به معاویه واگذار میکرد و بعد از استقرار حکومت خود از او پس میگرفت.
آنها که چنین میگویند،به این نکته توجّه ندارند که اگر امام علیه السلام حکومت شام (و طبق بعضی از نقلها حکومت مصر،چون آن را نیز تقاضا داشت) به معاویه واگذار میکرد و پایههای حکومتش تقویت میشد،تکان دادن او از جایش امکان نداشت در حالی که ما میبینیم امام علیه السلام با لشکریانش در صفین او را تا آستانه شکست قطعی و دفع شر او از کشور اسلام پیش برد و اگر ناآگاهی و خباثت بعضی از کسانی که ظاهراً در لشکر امام علیه السلام بودند نبود،کار یکسره میشد.
سپس به پاسخ دومین بخش از نامه او پرداخته میفرماید:«و اما اینکه گفتهای جنگ (صفین) همه عرب را جز اندکی در کام خود فرو برده،آگاه باش آن کس که بر حق بوده (و در راه خدا شهید شده) جایگاهش بهشت است و آن کس که به راه باطل کشته شده در آتش است»؛ (وَ أَمَّا قَوْلُکَ:إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ الْعَرَبَ (1)إِلَّا حُشَاشَاتِ (2)أَنْفُسٍ بَقِیَتْ،أَلَا وَ مَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَی الْجَنَّةِ،وَ مَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَی النَّارِ).
سپس به پاسخ سومین بخش از نامه او که گفته بود من با تو از نظر جنگ و لشکر یکسان هستیم (هر دو برای یک هدف میجنگیم و یک چیز میطلبیم) پرداخته و میفرماید:«و اما اینکه ادعا کردهای ما در جنگ و نفرات (از تمام
جهات) یکسان هستیم،چنین نیست،زیرا تو در شک (به مبانی اسلام) از من در یقین و ایمان (به آنها) فراتر نیستی و اهل شام بر دنیا از اهل عراق به آخرت حریصتر نخواهند بود»؛ (وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْبِ وَالرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَی (1)عَلَی الشَّکِّ مِنِّی عَلَی الْیَقِینِ،وَ لَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَی الدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَی الْآخِرَةِ).
اشاره به اینکه دو تفاوت در میان یاران من و طرفداران توست:اینها همراه امام عادلی میجنگند که به وظیفه خود یقین دارد و آنها را در راه روشنی سیر میدهد در حالی که تو هدف روشنی نداری جز اینکه به مال و مقامی برسی.
دیگر اینکه همراهان تو گروهی دنیاپرستند که با وعدههای مادی،سران آنها را به میدان کشیدهای و قدم به میدانی گذاردهاند که شاید غنایمی نصیبشان شود در حالی که فرماندهان لشکر من نه وعده جایزهای به آنها داده شده و نه حتی فکر آن را میکنند.
به تعبیر دیگر تو هرگز یقین به استحقاق خلافت بر مردم نداری در حالی که من یقین دارم و طرفداران تو برای دنیا میجنگند در حالی که پیروان من هدفشان خداست و برای اقامه حکومت الهی نبرد میکنند؛به این دو دلیل ما در کار خود کوشاتر و مصممتریم در حالی که تو و پیروانت چنین نیستید.در نتیجه هرگز یکسان نخواهیم بود و پیروزی نهایی از آن ماست و همانگونه که امام علیه السلام پیشبینی کرده بود،سربازانش به مرز پیروزی رسیدند؛افسوس که گروهی ناآگاه به همراهی جمعی از منافقان نتیجه نهایی را عقیم گذاشتند.
آن گاه امام علیه السلام به چهارمین ادعای معاویه پرداخته و به آن پاسخ میگوید، و میفرماید:«اما اینکه گفتهای ما همه فرزندان عبد مناف هستیم (بنابراین همه در شرافت و استحقاق حکومت و پیشوایی مردم یکسانیم) من هم قبول دارم (که
1) 1) .«امضی»به معنای نافذتر و مؤثرتر در اقدام و عمل از«مضیّ»به معنای عبور و گذرکردن گرفته شدهاست.
همه از نسل عبد مناف هستیم»؛ (وَ أَمَّا قَوْلُکَ:إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ،فَکَذَلِکَ نَحْنُ).
آن گاه امام علیه السلام به تفاوتهایی که میان او و معاویه وجود داشته پرداخته و آن را در پنج قسمت بیان میدارد.
نخست اشاره به شرافت نسبی میکند و میفرماید:«ولی امیّه هرگز همانند هاشم و حرب همچون عبدالمطلب و ابوسفیان چون ابوطالب نبودند»؛ (وَ لَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّةُ کَهَاشِمٍ،وَ لَا حَرْبٌ کَعَبْدِالْمُطَّلِبِ،وَ لَا أَبُوسُفْیَانَ کَأَبِیطَالِبٍ).
اشاره به اینکه جد اعلای تو امیّه و جدّ ادنای تو حرب و پدرت ابوسفیان بود که همگی در میان عرب به شرارت و پستی معروف بودند در حالی که جدّ اعلای من،هاشم و جدّ ادنای من عبدالمطلب و پدرم ابوطالب است که همه از سادات عرب و سخاوتمندان و پاکان و نیکان بودند؛چگونه میتوان آنها را با یکدیگر یکسان دانست.
آن گاه به تفاوت دوم و سوم اشاره کرده میفرماید:«و نیز هرگز مهاجران چون اسیران آزاد شده نیستند و نه فرزندان صحیح النسب همانند منسوبان مشکوک»؛ (وَ لَا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ (1)،وَ لَا الصَّرِیحُ (2)کَاللَّصِیقِ). (3)
اشاره به اینکه من از نخستین مهاجران از مکّه به مدینهام که همواره در خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بودم ولی تو و پدرت ابوسفیان همچنان در شرک و کفر در مکّه ماندید تا روزی که مکّه به وسیله لشکر اسلام فتح شد و پیامبر صلی الله علیه و آله حکم آزادی تو و سایر اسیران را با گفتن:«اذهبوا انتم الطلقاء»صادر فرمود.
از سوی دیگر نسب ما روشن است ولی درباره نسب تو بسیار گفتگوست؛ گروهی تو را فرزند ابوسفیان نمیدانند،بلکه فرزند نامشروع مسافر بن ابی عمرو
که از بردگان ابوسفیان بود میشناسند البته این سخن منافات با آنچه امام علیه السلام درباره پدر معاویه یعنی ابوسفیان فرموده است ندارد،زیرا آن جمله بر حسب ظاهر بیان شده و این جمله اشاره به این است که اگر در نسب تو دقت شود جای گفتگو وجود دارد.
گرچه ابن ابی الحدید این تفسیر را برای جمله اخیر با اعتقاد خود هماهنگ ندانسته و به سراغ تفسیر دیگری میرود و میگوید:منظور از صریح،کسی است که با اعتقاد راسخ اسلام را پذیرفته و لصیق،آن کسی است که از ترس شمشیر و یا به انگیزه علاقه به دنیا،اسلام را پذیرا شده است. (1)
گر چه این تفسیر خلاف ظاهر عبارت است ولی به فرض اینکه چنین باشد باز در این میان اعتراف به تفاوت آشکاری بین امام علیه السلام و معاویه خواهد بود.
آن گاه امام علیه السلام به ذکر تفاوتها در صفات و افعال دینی و انسانی پرداخته میفرماید:«آن کسی که طرفدار حق است هرگز چون کسی نیست که طرفدار باطل است و نه انسان با ایمان همچون فرد مفسد»؛ (وَ لَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ،وَ لَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ). (2)
اشاره به اینکه نه تنها نسب ما بنیهاشم با نسب بنیامیّه قابل قیاس نیست، صفات و اعمال ما نیز قابل مقایسه نیست ما همواره در راه حق گام برداشتیم و دودمان بنیامیّه بر طریق باطل؛ما خالصانه به اسلام و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ایمان آوردیم ولی شما منافقانه اظهار ایمان کردید (و مدارک آن در تاریخ اسلام ثبت است).
امام علیه السلام در پایان این فقره میفرماید:«چه بد هستند نسلی که از نسل پیشین خود پیروی میکنند که در آتش دوزخ سرنگون شدهاند»؛ (وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ
یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی (1)فِی نَارِ جَهَنَّمَ).
قابل توجّه اینکه امام علیه السلام معاویه را تنها به انحراف اسلاف و جد و پدرش نکوهش نمیکند،بلکه تکیه سخن امام علیه السلام بر این است که این فرزند همان راه پدران را که اهل دوزخند پیروی میکند.
1) 1) .«هوی»از ریشه«هوی»به ضم ها و تشدید یا در اصل به معنای سقوط کردن از بلندی است و چون نتیجه آن هلاکت است،گاهی به هلاکت نیز اطلاق میشود.
وَ فِی أَیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ،وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِیلَ.
وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللّهُ الْعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفْوَاجاً،وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّةُ طَوْعاً وَ کَرْهاً، کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الدِّینِ:إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً،عَلَی حِینَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ،وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ.فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّیْطَانِ فِیکَ نَصِیباً،وَ لَا عَلَی نَفْسِکَ سَبِیلاً،وَ السَّلَامُ.
(علاوه بر اینها) فضل و برتری نبوّت در اختیار ماست که با آن عزیزان (گردنکش و ظالم) را ذلیل،و ذلیلان (محروم و پاکباز) را عزیز و بلند مرتبه ساختیم و هنگامی که خداوند عرب را دسته دسته در دین خود داخل ساخت و این امّت از روی میل و رغبت یا (منافقان از روی)ترس و وحشت در برابر اسلام تسلیم شدند،شما از گروهی بودید که وارد اسلام شدید یا به انگیزه رغبت (در دنیا و نیل به مقام و منصب) و یا از روی ترس (از مجازات به سبب جنایات سابقتان) این در حالی بود که پیشگامان به جهت سبقتشان،رستگار شدند و مهاجران نخستین به فضل و برتری خویش نایل شدند بنابراین،شیطان را از خود بهرهمند مساز و راه او را در وجود خویش باز مگذار و السلام.
نبوت افتخار برتر
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود اشاره به بخشی از نامه معاویه میکند که
گفته بود«لبعضنا فضل علی بعض؛ما هیچ کدام بر دیگری فضیلتی نداریم و به فرض که فضیلت مختصری هم باشد نه عزیز را ذلیل میکند و نه ذلیل را عزیز»و پاسخ کوبندهای به او میدهد و میفرماید:«(علاوه بر اینها) فضل و برتری نبوّت در اختیار ماست که با آن عزیزان (گردنکش و ظالم) را ذلیل و ذلیلان (محروم و پاکباز) را عزیز و بلند مرتبه ساختیم»؛ (وَ فِی أَیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ،وَ نَعَشْنَا (1)بِهَا الذَّلِیلَ).
اشاره به اینکه اسلام آمد،ابوسفیانها و ابوجهلها و امثال آنان را که سالیان دراز بر مردم حکومت ظالمانه داشتند خوار کرد و سلمانها و مقدادها و عمار یاسرها و بلالها را که غالبا برده و اسیر و ذلیل بودند،بر اوج عزت نشاند با این حال چگونه میگویی نبوّت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اثر گذار در این زمینه نبود.
آن گاه امام علیه السلام دست معاویه را گرفته و به عصر پیامبر صلی الله علیه و آله میبرد و چگونگی پذیرش اسلام را از ناحیه او و خاندانش نشان میدهد و میفرماید:«و هنگامی که خداوند عرب را دسته دسته در دین خود داخل ساخت و این امّت از روی میل و رغبت یا (منافقان از روی)ترس و وحشت در برابر اسلام تسلیم شدند،شما از گروهی بودید که وارد اسلام شدید یا به انگیزه رغبت (در دنیا و نیل به مقام و منصب) و یا از روی ترس (از مجازات به سبب جنایات سابقتان)»؛ (وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللّهُ الْعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفْوَاجاً،وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّةُ طَوْعاً وَ کَرْهاً،کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الدِّینِ:إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً).
اشاره به جریان فتح مکّه،همان گونه که قرآن مجید میگوید: «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ* وَ رَأَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّهِ أَفْواجاً* فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ
1) 1) .«نعشنا»از ریشة«نعش»به معنای بالا بردن است و نعش میت رای به این سبب نعش می گویند که دارای ارتفاعی است یا اینکه به روی دستها بلند می شود،در جملة بالا منظور این است که افراد ذلیل اما باایمان و پاک دل در سایة اسلام به عزت رسیدند.
إِنَّهُ کانَ تَوّاباً» (1)در آن روز افراد بیغرض صفحه دل را از لوث عشق به بتها پاک کردند و مخلصانه وارد اسلام شدند؛ولی مشرکان متعصّب و شیطان صفتانی که سالها با اسلام در حال جنگ بودند به ظاهر و از روی ناچاری تسلیم شدند.
ابوسفیان دشمن شماره یک اسلام و پدر معاویه از کسانی بود که در آن روز ظاهراً مسلمان شد و خانواده و بستگان او نیز به پیروی او اظهار اسلام کردند.
از همان روز نقشهها عوض شد و دشمنان اسلام به این فکر افتادند که از طریق نفوذ در صفوف مسلمانان،روزی به حکومت رسند و بر جای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تکیه زنند.تعبیر به«رغبة»در جمله بالا اشاره به همین معناست و این رغبت هیچ منافاتی با رهبت ندارد؛یعنی پذیرش اسلام از ناحیه آنها آمیزهای از ترس و امید رسیدن به مقام در آینده بود.
آیا چنین اسلامی را میتوان با اسلام امیر مؤمنان علی علیه السلام که در آغاز بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در برابر آن همه دشمنان و در زمان تنهایی پیامبر اکرم صورت گرفت،یکسان دانست؟
به همین دلیل امام علیه السلام در ادامه این سخن میفرماید:«این در حالی بود که پیشگامان به جهت سبقتشان،رستگار شدند و مهاجران نخستین به فضل و برتری خویش نایل آمدند»؛ (عَلَی حِینَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ،وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ).
این سخن به چند گروه بودن مسلمانان که در قرآن مجید نیز آمده اشاره دارد در آنجا که میفرماید: «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» (2)گروهی از پیشگامان در اسلام بودند که امام علیه السلام در این میان پیشگام پیشگامان بود و گروه دیگری اسلام را پذیرفتند و
اقدام به هجرت از مکّه به مدینه کردند.گروه سومی از پاکان در مدینه به آنها پیوستند و انصار و یاران پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و گروه چهارمی که نسل بعدی آنها را تشکیل میدادند با میل و رغبت به آنها ملحق شدند؛ولی جایگاه معاویه در میان کدام یک از این چهار گروه بود؟ باید گفت هیچ کدام و عجب اینکه با این شرایط،خود را با امام علیه السلام و بنی هاشم مقایسه میکند و خویش را در اسلام همردیف علی علیه السلام میشمرد! و تاریخ اسلام از این شگفتیها بسیار دارد.
در پایان امام علیه السلام به او هشدار میدهد و میفرماید:«بنابراین،شیطان را از خود بهرهمند مساز و راه او را در وجود خویش باز مگذار و السلام»؛ (فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّیْطَانِ فِیکَ نَصِیباً،وَ لَا عَلَی نَفْسِکَ سَبِیلاً،وَ السَّلَامُ).
اشاره به اینکه با این سخنان،خود را فریب میدهی و با این مقایسههای نابهجا،شیطان را بر خود مسلط میسازی و در نتیجه موقعیت خویش را فراموش میکنی و میخواهی بر جای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تکیه زنی کاری که دنیا و آخرت تو را تباه خواهد کرد.
پیروان رسول خدا
پیروان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را با استفاده از آیه شریفه 100 از سوره برائت میتوان به چند گروه تقسیم میکنند:
نخست:گروه سابقین؛یعنی پیشگامان اسلام و کسانی که در روزهای تنهایی پیغمبر صلی الله علیه و آله ایمان آوردند و دست بیعت به او دادند که از میان زنان،نخستین فرد، خدیجه کبری و از میان مردان علی علیه السلام بود.سپس افراد دیگری به آنها پیوستند.
سابقین افتخار بزرگی دارند،چرا که در آن شرایط جان خود را در طبق اخلاص گذارده تقدیم به اسلام و پیغمبر صلی الله علیه و آله کردند.
گروه دوم مهاجرانند که البته سابقین نیز جزء آنها بودند و آنها کسانی هستند که در مکّه به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ایمان آوردند و چون کار بر مسلمین در مکّه تنگ شد و جان پیغمبر صلی الله علیه و آله در خطر قرار گرفت به دنبال هجرت پیغمبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کردند؛یعنی از تمام زندگی و خانه و کاشانه خود چشم پوشیدند و به همراه خانواده به مدینه آمدند در حالی که نه در آنجا خانهای داشتند نه وسیلهای برای امرار معاش و تا سالیان دراز با مشکلات دست و پنچه نرم میکردند و سرانجام خداوند گشایشی برایشان فراهم کرد.
البته گروه دیگری نیز بودند که قبل از هجرت مسلمین از مکّه به مدینه برای نجات از شر اشرار قریش و مشرکان به حبشه هجرت کردند و بعد از مدتی که اسلام در مدینه استقرار یافت از حبشه به مدینه آمدند.
گروه سوم انصارند که اهل مدینه بودند،اسلام آورند و مهاجران را با آغوش باز پذیرفتند و با اینکه غالبا زندگی سختی داشتند،با مهاجران مواسات کردند و آنچه را داشتند در واقع با آنان تقسیم نمودند.
البته در میان انصار هم سابقین و غیر سابقین وجود دارند که قرآن هم به آنها اشاره کرده: «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ» (1)یعنی آنها که در پیوستن به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مدینه پیشگام شدند و یا آنها که قبلاً به مکّه آمده بودند و در محل«عقبه»(در نزدیکی مکّه) با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیعت کردند.گروه مهاجران و انصار و سابقان را مجموعاً صحابه مینامند.
گروه چهارم کسانی هستند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را مشاهده نکردند و در واقع نسلی بعد از مهاجران و انصار بودند،این نسل دوم را تابعین میگویند که پیروی از مهاجران و انصار کردند و در قرآن به عنوان «وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» (2)و به
عنوان «وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمّا یَلْحَقُوا بِهِمْ» (1)و نیز به عنوان «وَ الَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ» (2)در قرآن مجید آمده است این گروه همان گونه که اشاره شد زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را درک نکردند و یا آن حضرت را ندیدند؛ولی صحابه را دیدند و درک کردند.
گروه پنجم تابعین تابعیناند؛آنها کسانی بودند که صحابه را نیز درک نکرده و ندیدند؛بلکه در واقع شاگرد تابعین هستند.
البته در اینکه این گروههای پنجگانه همه آنها افراد نیکی بودند و یا اگر در آغاز جزء نیکان بودند،در ادامه زندگی بر همان مسیر باقی ماندند یا نه سخن بسیار است که در بحث تنزیه صحابه آورده شده است. (3)
1) 1) .جمعه،آیه 3.
2) 2) .حشر،آیه 10.
3) 3) .درباره تنزیه صحابه میتوانید به تفسیر نمونه،ذیل آیه 100 سوره توبه تحت عنوان«آیا همه صحابه افراد صالحی بودند؟»بحث کافی شده است و همچنین در ذیل خطبه شقشقیه،خطبه سوم،ج 1،ص 376 تحت عنوان«آیا همه صحابه راه پیامبر را پیمودند؟»و نیز در همین جلد از شرح نهجالبلاغه،ذیل نامه اوّل بحثهایی آوردهایم.برای شرح بیشتر میتوانید به کتاب شیعه پاسخ میگوید در بحث تنزیه صحابه مراجعه کنید.
و من کتاب له علیه السلام
إلی عبداللّه بن عباس و هو عامله علی البصرة
از نامههای امام علیه السلام است
که به عبداللّه بن عباس در آن زمان که از طرف امام علیه السلام فرماندار بصره بود، نگاشته شد. (1)
مرحوم ابن میثم در مقدمه شرح این نامه مینویسد که ابن عباس بعد از آنکه از طرف امیر مؤمنان علی علیه السلام والی بصره شد نسبت به بنی تمیم راه خشونت را پیش گرفت؛زیرا عداوت آنها را در روز جمل نسبت به امام علیه السلام و لشکر امام علیه السلام به خاطر داشت.آنها از پیروان طلحه و زبیر و عایشه در آن روز بودند و ابن
1) 1) .سند نامه: نویسنده مصادر نهجالبلاغه درباره این نامه میگوید:ابن میثم در شرح نهجالبلاغه خود آن را نقل کرده؛ولی سیاق کلامش به خوبی نشان میدهد که این نامه را از غیر نهجالبلاغه در اختیار داشته است و همچنین ابو هلال عسکری در کتاب صناعتین و باقلانی در اعجاز القرآن و سید امیر یحیی علوی در کتاب الطراز بخشی از این نامه را نقل نموده و با توجّه به تفاوتهای موجود روشن میشود که منبعی غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 241)
عباس به آنها حمله کرد و آنان را دور راند و آنها را پیروان شتر و یاران عسکر - نام شتر عایشه عسکر بود-و حزب شیطان مینامید.این کار بر گروهی از شیعیان امام علیه السلام از بنیتمیم سخت آمد که از جمله آنها جاریة بن قدامه بود.او نامهای خدمت امام علیه السلام نوشت و از ابن عباس شکایت کرد و همین امر سبب شد که امام علیه السلام نامه مورد بحث را برای ابن عباس بنویسد.
در این نامه به چند امر اشاره میکند.
نخست اینکه بنی تمیم طایفهای هستند که مردان شجاع بزرگی دارند و حتی در زمان جاهلیّت و پس از آن در عصر اسلام کسی در دلیری بر آنان پیشی نمیگرفت.دیگر اینکه با ما خویشاوندی دارند و دستور صله رحم ایجاب میکند ما با آنها نیکی کنیم.
سرانجام امام علیه السلام به این نکته اشاره میکند که آنچه از خیر و شر بر زبان و دست تو جاری شود نتیجه نیک و بد آن دامان مرا نیز میگیرد،بنابراین نسبت به بنی تمیم خوشرفتار باش.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِیسَ،وَ مَغْرِسُ الْفِتَنِ،فَحَادِثْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِمْ،وَ احْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ،وَ قَدْ بَلَغَنِی تَنَمُّرُکَ لِبَنِی تَمِیمٍ، وَ غِلْظَتُک عَلَیْهِمْ،وَ إِنَّ بَنِی تَمِیمٍ لَمْ یَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلَّا طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ،وَ إِنَّهُمْ لَمْ یُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِی جَاهِلِیَّةٍ وَ لَا إِسْلَامٍ،وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً،وَ قَرَابَةً خَاصَّةً،نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَی صِلَتِهَا وَ مَأْزُورُونَ عَلَی قَطِیعَتِهَا،فَارْبَعْ أَبَا الْعَبَّاسِ،رَحِمَکَ اللّهُ،فِیمَا جَرَی عَلَی لِسَانِکَ وَ یَدِکَ مِنْ خَیْرٍ وَ شَرٍّ! فَإِنَّا شَرِیکَانِ فِی ذَلِکَ،وَ کُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّی بِکَ،وَ لَا یَفِیلَنَّ رَأْیِی فِیکَ،وَ السَّلَامُ.
بدان بصره محل هبوط ابلیس و کشتزار فتنههاست،به همین دلیل با اهل آن به نیکی رفتار کن و گره ترس و وحشت را از دلهای آنها بگشا (تا آتش فتنه خاموش شود و آنها احساس امنیت کنند) بدرفتاری تو با طائفه بنیتمیم و خشونت تو به آنها را به من گزارش دادهاند (ولی بدان آنها فضایلی دارند از جمله اینکه) طائفه بنی تمیم کسانی هستند که هر گاه رییس نیرومندی از آنها غایب گردد (و از دنیا برود) مرد نیرومند دیگری در میان آنها ظاهر میشود،نه در عصر جاهلیّت و نه در عصر اسلام کسی در نبرد بر آنان پیشی نمیگرفت (علاوه بر این) آنها با ما پیوند خویشاوندی نزدیک و قرابت خاص دارند که ما نزد خداوند به وسیله صله رحم نسبت به آنها مأجور خواهیم بود و با قطع آن مؤاخذه خواهیم شد،بنابراین ای ابو العباس،خدا تو را رحمت کند خویشتندار باش و مدارا کن در آنچه بر زبان و دست تو از خیر و شر جاری میشود،چرا که هر دو
در این امور شریک هستیم و سعی کن که حسن ظن من به تو پایدار بماند و نظرم درباره (شایستگیهای تو برای امر حکومت) دگرگون نشود و السلام.
آتش فتنه را با مدارا خاموش کن
هنگامی که طلحه و زبیر به اتفاق عایشه با گروهی از ماجراجویان فاسد وارد بصره شدند و در آنجا پرچم مخالفت بر ضد امیر مؤمنان علی علیه السلام را برافراشتند، بصریان از آنان استقبال کرده و لشکر عظیمی را برای جنگ با امیر مؤمنان علیه السلام برپا کردند.فتنه عظیمی را برپا نمودند و سرانجام شکست خوردند و متلاشی شدند و شاید انتظار داشتند که امام علیه السلام بعد از پیروزیش دستور قتل گروهی از آنان را صادر کند؛ولی امام علیه السلام با آنها از در محبّت وارد شد همان کاری که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از فتح مکّه کرد و همین باعث شد که آرامش کامل به بصره باز گردد.
امام علیه السلام در آغاز این نامه که به فرماندار بصره،ابن عباس،نگاشته است به همین معنا اشاره کرده و میفرماید:«بدان بصره محل نزول ابلیس و کشتزار فتنههاست.به همین دلیل با اهل آن به نیکی رفتار کن و گره ترس و وحشت را از دلهای آنها بگشا (تا آتش فتنه خاموش شود و آنها شرمنده گردند و احساس امنیت کنند)»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِیسَ،وَ مَغْرِسُ (1)الْفِتَنِ،فَحَادِثْ (2)أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِمْ،وَ احْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ).
اینکه میفرماید:بصره مهبط و جایگاه فرود ابلیس و محل رویش فتنههاست، اشاره به این است که آنجا اقوام گوناگونی زندگی میکنند که هم نسبت به یکدگر مشکل دارند و هم نسبت به بیرون این سرزمین و شاید به همین دلیل،
طلحه و زبیر و عایشه آنجا را برای فتنهانگیزی بر ضد امام امیر مؤمنان علیه السلام انتخاب کردند به خصوص اینکه آنجا مهمترین بندر عراق است و بنادر معمولاً مرکز رفت و آمد اقوام مختلفاند.به همین دلیل افکار التقاطی و نفوذی و مفاسد اخلاقی در این گونه بندرگاهها بیشتر است مگر اینکه اهالی آن تحت آموزش مستمر اخلاقی قرار گیرند.بعضی نیز معتقدند؛هنگامی که ابلیس به زمین فرود آمد،بصره را جایگاه نخستین خود انتخاب کرد؛ولی دلیلی برای این مطلب اقامه نکردهاند.
مهم این است که امام علیه السلام به ابن عباس دستور میدهد:بهترین راه برای آرام کردن این شهر آن است که به مضمون آیه شریفه «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ* وَ ما یُلَقّاها إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ» (1)عمل کند؛یعنی بدیهایی را که آنها در جنگ جمل داشتند با نیکی پاسخ گوید تا آنان شرمنده احسان او گردند و دست از هر گونه مخالفت بردارند به علاوه بخشی از مخالفت آنها ممکن است به علت ترس از انتقام و مکافات عمل باشد هنگامی که با آنها به نیکی رفتار شود آتش این خوف و ترس فرو مینشیند و آرامش جای آن را میگیرد.
امام علیه السلام به این معنا در کلمات قصار اشاره فرموده و به صورت اصل کلی میفرماید:
« عاتب اخاک بالاحسان الیه و اردد شره بالانعام علیه ؛برادرت را به هنگام خطا کردن با نیکی سرزنش کن و شر او را از طریق بخشش از خودت دور ساز». (2)
سپس امام علیه السلام بعد از ذکر این مقدّمه وارد اصل مقصود میشود و میفرماید:
«بد رفتاری تو با طایفه بنیتمیم و خشونت تو به آنها را به من گزارش دادهاند»؛ ( وَ قَدْ بَلَغَنِی تَنَمُّرُکَ (3)لِبَنِی تَمِیمٍ،وَ غِلْظَتُک عَلَیْهِمْ).
آن گاه امام علیه السلام صفاتی برای طایفه بنیتمیم ذکر میکند که دلیل بر شایستگی آنها برای عفو و گذشت و نیکی کردن است.
در نخستین صفت میفرماید:«طایفه بنیتمیم کسانی هستند که هر گاه رییس نیرومندی از آنها غایب گردد (و از دنیا برود) مرد نیرومند دیگری در میان آنها ظاهر میشود»؛ (وَ إِنَّ بَنِی تَمِیمٍ لَمْ یَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلَّا طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ).
تعبیر به نجم (ستاره) اشاره به این است که آنها همیشه دارای شخصیتهای برجستهای بودند که اگر یکی از آنها از بین میرفته،دیگری جای او را میگرفته و به سبب همین،مردان مدیر و مدبّر همیشه در میان قبایل عرب درخشیدهاند.
در دومین وصف آنها به شجاعتشان اشاره کرده و میفرماید:«و نه در عصر جاهلیّت و نه در عصر اسلام کسی در نبرد بر آنان پیشی نمیگرفت»؛ (وَ إِنَّهُمْ لَمْ یُسْبَقُوا بِوَغْمٍ (1)فِی جَاهِلِیَّةٍ وَ لَا إِسْلَامٍ).
با توجّه به اینکه«وغم»در لغت هم به معنای جنگ تفسیر شده و هم به معنای حقد و حسد،این احتمال در تفسیر جمله بالا داده شده است که آنها جمعیتّی انتقامجوی کینهتوزند و اگر کسی مزاحم آنان شود سخت در مقابل او میایستند و فتنه برپا میکنند؛ولی با توجّه به اینکه امام علیه السلام در این چند جمله در مقام مدح آنهاست این تفسیر به نظر درست نمیرسد.
در سومین و آخرین وصف میفرماید:«(اضافه بر اینها) آنها با ما پیوند خویشاوندی نزدیک و قرابت خاص دارند که ما نزد خداوند بوسیله صله رحم نسبت به آنها مأجور خواهیم بود و با قطع آن مؤاخذه خواهیم شد»؛ (وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً (2)،وَ قَرَابَةً خَاصَّةً،نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَی صِلَتِهَا،وَ مَأْزُورُونَ (3)عَلَی قَطِیعَتِهَا).
مفسران نهجالبلاغه دلیل این خویشاوندی را این میدانند که بنی تمیم و بنی هاشم
به واسطه جد اعلای آنها که الیاس بن مضَر بود (مطابق این بیان هاشم با سیزده واسطه به الیاس میرسد) همچنین بنی تمیم نیز با واسطههای زیادی به او میرسند؛ولی از آنجا که مسأله رحم در اسلام بسیار اهمیّت دارد امام علیه السلام حتی با این مقدار واسطه باز هم آنها را رحم قریب شمرده است.علاوه بر این،بعضی گفتهاند که در میان هاشم و تمیم از طریق دامادی و ازدواج دو فامیل با یکدگر رابطهای برقرار بود.و بعضی نیز گفتهاند که یکی از همسران علی علیه السلام به نام لیلا بنت مسعود حنظلیه از بنی تمیم بود؛ولی با توجّه به اینکه ارتباط سببی به عنوان رحم شناخته نمیشود؛بلکه باید رابطه نسبی باشد،این دو تفسیر بعید به نظر میرسد.
ابن ابی الحدید و بعضی دیگر فضایل دیگری برای طائفه بنیتمیم نیز برشمردهاند که از مجموع آنها استفاده میشود که این طایفه به راستی طایفهای ممتاز بودهاند.
در ضمن از کلام امام علیه السلام این نکته استفاده میشود که مسأله صله رحم در اسلام بسیار گسترده است که حتی با فاصله زیاد در اجداد باز هم مشمول این حکم اسلامی است که امام علیه السلام میفرماید:اگر آن را مراعات نکنی در پیشگاه خدا مسئول هستی و مراعات آن مایه خیر و برکت است.
در پایان این نامه،امام علیه السلام به ابن عباس دستور مدارا کردن و خویشتنداری در برابر مخالفان به طور کلی و بنیتمیم به طور خاص میدهد و میفرماید:
«بنابراین ای ابوالعباس،خدا تو را رحمت کند خویشتندار باش و مدارا کن در آنچه بر زبان و دست تو از خیر و شر جاری میشود زیرا هر دو در این امور شریک هستیم و سعی کن که حسن ظن من نسبت به تو پایدار بماند و نظرم درباره (شایستگیهای تو برای امر حکومت) دگرگون نشود؛و السلام»؛ (فَارْبَعْ (1)
1) 1) .«اربع»از ماده«ربوع»به معنای مدارا کردن و خویشتنداری نمودن است.
أَبَا الْعَبَّاسِ،رَحِمَکَ اللّهُ،فِیمَا جَرَی عَلَی لِسَانِکَ وَ یَدِکَ مِنْ خَیْرٍ وَ شَرٍّ! فَإِنَّا شَرِیکَانِ فِی ذَلِکَ،وَ کُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّی بِکَ،وَ لَا یَفِیلَنَّ (1)رَأْیِی فِیکَ،وَ السَّلَامُ).
منظور از خیر و شر،سود و زیان است؛یعنی کارهایی که ممکن است منشأ ظلم و یا زیانی شود و شر به معنای ظلم و ستم نیست؛زیرا ابن عباس کسی نبود که بر کسانی ظلم کند.
قابل توجّه اینکه امام علیه السلام در دستوری که درباره مدارا کردن با مخالفان میدهد به این نکته اشاره میفرماید که تو نماینده منی و هر کاری از تو سر زند،هم به حساب تو مینویسند و هم به حساب من،بنابراین باید کاملاً مراقب باشی.این سخن مانند آن است که به علمای دین گفته میشود مراقب کار خود باشید زیرا کارهایی که شما انجام میدهید هم به حساب خودتان مینویسند و هم به حساب اسلام.
امام علیه السلام در آن جمله آخر هشداری به ابن عباس نیز میدهد که اگر خویشتنداری و مدارا را پیشه نکند ممکن است نظر امام علیه السلام درباره او تغییر کند و این تأکید دیگری است بر دستوری که حضرت بیان فرمود.
در عبارت بالا امام علیه السلام ابن عباس را به عنوان«ابوالعباس»خطاب میکند و کنیه اوست و در عرب معمول است که هنگامی که میخواهند به کسی احترام بگذارند نام اصلی او را نمیبرند بلکه او را به کنیه صدا میزنند یا به لقب و در اینجا امام علیه السلام احترام عبداللّه بن عباس را کاملا حفظ فرموده و او را به کنیهاش صدا زده است.
ویژگیهای اهل بصره
در خطبههای متعدّدی از نهجالبلاغه از جمله،خطبه 13 و 14 مذمتهای
1) 1) .«یفیل»از ریشه«فیل»بر وزن«میل»به معنای نادرست یا ضعیف بودن است.
شدیدی از اهل بصره شده و همان گونه که در نامه بالا نیز ملاحظه کردید، امیر مؤمنان علی علیه السلام بصره را مهبط شیطان و محل ورود ابلیس و پایگاه فتنهها میشمرد ولی به قرینه بعضی از روایات که مدح فراوانی از اهل بصره اعم از زنان،مردان،کودکان و بزرگانشده،استفاده میشود که امام علیه السلام مقطع خاصی از زمان را در نظر داشته است؛همان زمانی که آتش جنگ جمل را برافروختند و از سرکشان و پیمان شکنانی همچون طلحه و زبیر حمایت کردند و گروه زیادی از مسلمان را به کشتن دادند.
بنابراین نکوهشهای مزبور دلیل بر آن نیست که هر کس در آن شهر وارد شود و یا افراد بومی آن شهر همیشه و در طول تاریخ صفات نکوهیدهای دارند و اهل صلاح و سعادت نیستند.به خصوص اینکه در میان آنها دانشمندان،علما، قاریان و موالیان اهل بیت فراوان بوده و هستند.
برای توضیح بیشتر به جلد اوّل،ذیل خطبه 13 مراجعه فرمایید.
و من کتاب له علیه السلام
الی بعض عماله
از نامههای امام علیه السلام است
که به بعضی از فرماندهانش نگاشته (1)
مخاطب این نامه آن گونه که از تاریخ یعقوبی و تاریخ بلاذری استفاده میشود عمر بن ابو سلمه (مسلمه) ارحبی است که به گفته بعضی حاکم بر فارس و بحرین بود (2)که نسبت به بعضی از گروههایی که تحت حاکمیّت او قرار داشتند و از طایفه مجوس بودند،خشونت به کار برده بود و آنها شکایت نامهای خدمت امام علیه السلام فرستادند.امام علیه السلام ناراحت شد و نامه مورد بحث را برای او مرقوم داشت
1) 1) .سند نامه: این نامه در کتابهایی قبل از سید رضی نیز آمده است از جمله در انساب الاشراف بلاذری (متوفای 279) و ابن واضح (معروف به یعقوبی متوفای 284) در تاریخ خود با تفاوتهایی و اضافاتی نسبت به آنچه در نهجالبلاغه آمده آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 242)
2) 2) .شرح نهجالبلاغه ابن میثم،ذیل نامه فوق.
و او را دعوت به رعایت اعتدال و ترک خشونت فرمود.
جالب اینکه توصیه امام علیه السلام در این نامه درباره غیر مسلمین است،آنهایی که به عنوان«اهل ذمّه»در داخل کشور اسلام زندگی مسالمت آمیز داشتند و باید مورد رأفت و محبّت اسلامی قرار گیرند و جان و مال و عرض آنها محفوظ باشد،امام هیچ گونه خشونت را در حقّ آنها نمیپذیرد.
ولی از آنجا که نزدیکی بیش از حدّ به آنها ممکن بود سبب مشکلات دیگری شود امام علیه السلام دستور رعایت اعتدال را به این فرماندار میدهد.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ دَهَاقِینَ أَهْلِ بَلَدِکَ شَکَوْا مِنْکَ غِلْظَةً وَ قَسْوَةً،وَ احْتِقَاراً وَ جَفْوَةً،وَ نَظَرْتُ فَلَمْ أَرَهُمْ أَهْلاً لِأَنْ یُدْنَوْا لِشِرْکِهِمْ،وَ لَا أَنْ یُقْصَوْا وَ یُجْفَوْا لِعَهْدِهِمْ،فَالْبَسْ لَهُمْ جِلْبَاباً مِنَ اللِّینِ تَشُوبُهُ بِطَرَفٍ مِنَ الشِّدَّةِ،وَ دَاوِلْ لَهُمْ بَیْنَ الْقَسْوَةِ وَ الرَّأْفَةِ،وَ امْزُجْ لَهُمْ بَیْنَ التَّقْرِیبِ وَ الْإِدْنَاءِ،وَ الْإِبْعَادِ وَ الْإِقْصَاءِ.
إِنْ شَاءَ اللّهُ.
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) گروهی از زعما و کدخدایان اهل شهر تو از خشونت و قساوت و تحقیر و بد رفتاری تو شکایت کردند و من درباره آنها اندیشیدم،نه آنان را شایسته نزدیک شدن (بیش از حد) یافتم،زیرا مشرکند و نه سزاوار دوری و بدرفتاری؛چرا که با آنان پیمان بستهایم (و اهل ذمّه هستند) بنابراین لباسی از نرمش همراه کمی شدت و خشونت برای آنان بر خود بپوشان و با رفتاری میان شدت و نرمش با آنها معامله کن و نزدیک ساختن و تقریب را با دور نمودن و ابعاد آنها با هم بیامیز؛إنشاء اللّه.
شمول رأفت اسلامی نسبت به همه شهروندان
همان گونه که در بالا گفته شد،مخاطب این نامه فرماندار فارس و بحرین بود که نسبت به گروهی از مجوس که در آنجا میزیستند با خشونت رفتار میکرد و آنها چون معتقد به عدالت و خلق نیکوی امام علیه السلام بودند به امام علیه السلام شکایت
کردند،امام علیه السلام این نامه را که در عین کوتاهی،بسیار پر محتواست و میتواند برنامهای برای همه زمامداران باشد برای او مرقوم داشت.فرمود:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) گروهی از زعما و کدخدایان اهل شهر تو از خشونت و قساوت و تحقیر و بد رفتاری تو شکایت کردند و من درباره آنها اندیشیدم،نه آنان را شایسته نزدیک شدن (بیش از حد) یافتم،زیرا مشرکند و نه سزاوار دوری و بد رفتاری،چرا که با آنان پیمان بستهایم (و اهل ذمّه هستند)»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ دَهَاقِینَ (1)أَهْلِ بَلَدِکَ شَکَوْا مِنْکَ غِلْظَةً وَ قَسْوَةً،وَ احْتِقَاراً وَ جَفْوَةً،وَ نَظَرْتُ فَلَمْ أَرَهُمْ أَهْلاً لِأَنْ یُدْنَوْا لِشِرْکِهِمْ،وَ لَا أَنْ یُقْصَوْا وَ یُجْفَوْا لِعَهْدِهِمْ).
امام علیه السلام در تعبیرات خود روی چهار نقطه از اعمال ناروای آن فرماندار انگشت نهاده؛نخست خشونت و دیگر قساوت و بیرحمی و سوم تحقیر کردن آنها و چهارم بد رفتاری نسبت به آنهاست؛گر چه این چهار مفهوم با هم نزدیکند ولی تفاوتهای دقیقی با هم دارند.لذا امام علیه السلام به تمام آنها اشاره کرده و به دنبال آن نظر مبارک خود را چنین اعلام میکند که از یک سو باید توجّه داشت آنها مشرکند،زیرا مجوس به عنوان دوگانه پرست و ثنوی شناخته میشود،چون معتقد به دو مبدأ خیر و شر و یزدان و اهریمن بودهاند،هر چند زرتشتیهای امروز مدعی هستند که ما موحّدیم نه مشرک،امّا منابع دینی آنها غیر از این را میگوید.به هر حال امام علیه السلام با ملاحظه تفاوت اعتقادی،نزدیک شدن بیش از حد به آنها را نهی میکند و در عین حال این نکته را یادآور میشود که آنها تحت پیمان ذمّه هستند؛یعنی با مسلمانان همزیستی مسالمت آمیز دارند آنها متعهدند که به اسلام احترام بگذارند و حکومت اسلامی نیز متعهد است که از جان و ناموس آنها دفاع کند و نسبت به آنان خوشرفتاری نماید،بنابراین به خاطر این
1) 1) .«دهاقین»جمع«دهقان»از ریشه فارسی«دهگان»یا«دهبان»گرفته شده که به معنای بزرگ ده،رییس، کدخدا و زعیم به کار میرود و گاه به هر کشاورزی نیز اطلاق میشود؛ولی در عبارت بالا معنای اوّل مناسبتر است،زیرا شکایت را رؤسا و بزرگان محل مینویسند.
پیمان ذمّه،جفا کردن و بدرفتاری در حق آنها جایز نیست.
آن گاه امام علیه السلام مطلب را روشنتر ساخته و چنین میفرماید:«بنابراین لباسی از نرمش همراه کمی شدت و خشونت برای آنان بر خود بپوشان و با رفتاری میان شدت و نرمش با آنها معامله کن و نزدیک ساختن و تقریب را با دور نمودن و ابعاد آنها با هم بیامیز؛انشاء اللّه»؛ (فَالْبَسْ لَهُمْ جِلْبَاباً (1)مِنَ اللِّینِ تَشُوبُهُ بِطَرَفٍ مِنَ الشِّدَّةِ،وَ دَاوِلْ (2)لَهُمْ بَیْنَ الْقَسْوَةِ وَ الرَّأْفَةِ،وَ امْزُجْ لَهُمْ بَیْنَ التَّقْرِیبِ وَ الْإِدْنَاءِ،وَ الْإِبْعَادِ الْإِقْصَاءِ.إِنْ شَاءَ اللّهُ).
بدیهی است اینگونه رفتار با افرادی که مسلمان نیستند ولی در سایه حکومت اسلامی باید زندگی سالمی داشته باشند،بهترین رفتار است؛از یک سو به آنان آرامش میدهد و هر گونه فکر طغیان و سرکشی را از وجودشان بر میچیند و از سویی دیگر رفتار حکومت اسلامی را حمل بر ضعف و ناتوانی که ممکن است آن هم سرچشمه طغیان گردد نخواهند کرد.این بهترین طریق رفتار با این اقلیتهاست.
بدیهی است آنچه امام علیه السلام در این نامه بیان فرموده منحصر به اشخاص و یا زمان و مکان معینی نیست بلکه برنامه حساب شدهای است که در همه جا کارآیی دارد.بلکه میتوان گفت حکومت نسبت به افراد خودی نیز باید همین گونه معامله کند.اگر زیاد در مقابل آنها نرمش نشان دهد،ممکن است حمل بر ضعف او کنند و گروهی جرأت بر قانون شکنی پیدا نمایند و اگر قوانین را با خشونت و
1) 1) .«جلباب»به کسر و فتح جیم هر دو قرائت میشود و برای آن معانی مختلفی ذکر شده گاه به معنای چادر «ملحفه»و گاه به معنای روسری«مقنعه»و گاه به معنای پیراهن بلند و گشاد معنا شده و در نامه مورد بحث جنبه کنایی دارد و منظور از آن پوشش معنوی است که مدیر و فرمانده گروه بر خود میپوشد که امام علیه السلام میفرماید ترکیبی از نرمش و شدت باشد.
2) 2) .«داول»صیغه امر است از«مداوله»به معنای گردانیدن و گردش دادن و چیزی را به جای دیگری نشاندن و یا شخصی را به جای شخص دیگری قرار دادن و در نامه بالا منظور این است که گاه با محبّت با آنها رفتار کن و گاه با کمی خشونت.
شدت اجرا کند،سبب رمیدن مردم و از دست دادن عشق و علاقه آنها نسبت به حکومت خواهد شد.به هر حال اعتدال در میان نرمش و خشونت،یکی از اصول ثابت مدیریت و فرماندهی در تمام سطوح است.
حتی در مورد خداوند و سیاست الهی نسبت به بندگان همین اصل رعایت شده و آنها را بین خوف و رجا نگه میدارد،قرآن مجید میفرماید:
« «نَبِّئْ عِبادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ وَ أَنَّ عَذابِی هُوَ الْعَذابُ الْأَلِیمُ» ؛ای پیامبر! بندگانم را آگاه کن که آمرزنده مهربان منم*و (اینکه) عذاب من همان عذاب دردناک است». (1)
و در دعای معروف افتتاح میخوانیم:« وَأَیْقَنْتُ أَنَّکَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ فِی مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِینَ فِی مَوْضِعِ النَّکَالِ وَ النَّقِمَة ؛یقین دارم تو در جای رحمت،ارحم الراحمینی و در جای کیفر،اشد المعاقبین هستی».
بعضی از مفسران نهجالبلاغه در اینجا سؤالی مطرح کردهاند و آن اینکه امام علیه السلام چگونه دستور میدهد که غیر مسلمانان را زیاد به خود نزدیک نکن در حالی که قرآن با صراحت میگوید:آنهایی که از درِ جنگ با شما در نیامدند و شما را از سرزمین خود آواره نساختند (و هیچ گونه عداوت و دشمنی با شما نداشتند) خداوند از نیکی با آنها و اجرای عدالت در حقشان نهی نمیکند «لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ». (2)
ولی پاسخ این ایراد روشن است و آن اینکه امام علیه السلام نمیفرماید به آنها نیکی نکن، بلکه میفرماید اعتدال را رعایت کن؛نه بیش از حد نزدیک شوند که جرأت بر مخالفت پیدا کنند و نه دور شوند که سبب رنجش و طغیانشان گردد.
اسلام و اهل ذمه
رابطه اسلام و مسلمین را با غیر مسلمانان میتوان در چهار صورت خلاصه کرد
1.اهل ذمه:آنها صاحبان کتب آسمانی هستند که در داخل کشورهای اسلامی به صورت اقلیتی مذهبی زندگی میکنند هر گاه آنها تظاهر بر خلاف قوانین اسلام نکنند و به مسلمین احترام بگذارند مسلمانان نیز موظّفند آنها را محترم بشمارند.
حکومت اسلامی نیز موظف است جان و مال و ناموس آنها را حفظ کند.ذمه به معنای پیمان است در واقع آنها پیمان همزیستی مسالمت آمیز با مسلمین دارند که یکی از شرایطش پرداختن مالیات کوچک و مختصری است به نام«جزیه» که در برابر این وجه مختصر؛حکومت اسلامی خدمات مهمی را در مورد آنها متعهد است و همان گونه که در نامه بالا دیدیم،امیر مؤمنان علی علیه السلام نامه اعتراض آمیزی به فرماندارش در مناطقی که اهل ذمه بودند مینویسد و او را دعوت به خوشرفتاری با آنها میکند.
احکام اهل ذمه در کتب فقهی در ذیل کتاب جهاد به صورت گسترده آمده است.
2.کفار حربی:آنها همان گونه که از نامشان پیداست کسانی هستند که در حال جنگ با مسلمانانند و به همین دلیل نه تنها احترامی ندارند بلکه مسلمانان مأمور به جهاد در مقابل آنان هستند.
احکام کفار حربی نیز در فقه اسلام در کتاب الجهاد به طور مشروح آمده است.
3.کفار معاهد:آنهایی هستند که در داخل کشورهای اسلامی زندگی نمیکنند ولی روابطی با مسلمانان از نظر تجاری،سیاسی و امثال آن دارند و حقوق یکدیگر را محترم میشمارند.مصداق بارز آن زمان ماست؛تمام کشورهایی که
رابطه سیاسی با مسلمانان دارند و مبادله سفیر،کاردار و امثال آن در کشور یکدیگر انجام میدهند.آنها نیز در هر کجا باشند چه به داخل کشورهای اسلامی سفر کنند چه در خارج تماس داشته باشند،همه چیزشان محترم است.
احکام این گروه نیز در همان کتاب جهاد و در کتب تفسیر،در تفسیر سوره برائت آمده است.
4.کفار مهادن:آنهایی هستند که در بیرون کشورهای اسلامی زندگی میکنند و معاهده و رابطه خاص سیاسی با مسلمانان ندارند ولی در حال جنگ و پیکار و مبارزه و مخالفت نیز نیستند.اسلام درباره آنها نیز دستور به خوشرفتاری و مسالمت داده از جمله در آیه 8 سوره ممتحنه درباره آنها فرموده است که نهی نمیکند خداوند از نیکی کردن و رفتار عادلانه با کسانی که با شما در حال جنگ نیستند و شما را از خانه و کاشانه خود بیرون نراندند.
و من کتاب له علیه السلام
إلی زیاد ابن أبیه و هو خلیفة عامله عبداللّه بن عباس علی البصرة،
و عبداللّه عامل أمیر المؤمنین علیه السلام یومئذ علیها و علی کور الأهواز و فارس
و کرمان و غیرها:
از نامههای امام علیه السلام است
که به زیاد بن ابیه جانشین فرماندار حضرت عبداللّه بن عباس در بصره نوشته است و عبداللّه بن عباس در آن زمان فرمانداری بصره،اهواز،فارس، کرمان و دیگر نواحی آنجا را از طرف امام علیه السلام عهدهدار بود. (1)
از این نامه مخصوصاً با توجّه به صدر آن،که در تاریخ یعقوبی آمده،استفاده میشود که«زیاد»قصد خیانت در بیت المال و طفره رفتن از پرداختن تمام خراج
1) 1) .سند نامه: این نامه قبل از مرحوم سید رضی،در کتاب انساب الاشراف بلاذری و در تاریخ یعقوبی (با تفاوتهایی) آمده است.و در مصادر نهجالبلاغه به کتاب اوّل اشاره شده و سپس افزوده است که این نامه را بیهقی در المحاسن و المساوی نیز نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،صفحه 232)
را داشت.امام علیه السلام از طریق بعضی از عیون خود از این امر آگاه شد و این نامه شدید اللحن را برای او نوشت که خراج را باید به طور کامل به بیت المال بپردازد و نزد امام علیه السلام بفرستد و امام علیه السلام او را تهدید کرد که اگر از این کار خودداری نماید او را شدیداً مجازات خواهد کرد.
از این نامه و مانند آن روشن میشود که امام علیه السلام عمال و مراقبینی بر تمام مسئولان حکومتی گماشته بود که مسائل مهم را مرتبا گزارش میدادند،و اگر مسئولی پا از مأموریت خود فراتر مینهاد امام علیه السلام به او هشدار میداد.
وَ إِنِّی أُقْسِمُ بِاللّهِ قَسَماً صَادِقاً،لَئِنْ بَلَغَنِی أَنَّکَ خُنْتَ مِنْ فَیْءِ الْمُسْلِمِینَ شَیْئاً صَغِیراً أَوْ کَبِیراً لَأَشُدَّنَّ عَلَیْکَ شَدَّةً تَدَعُکَ قَلِیلَ الْوَفْرِ،ثَقِیلَ الظَّهْرِ، ضَئِیلَ الْأَمْرِ،وَ السَّلَامُ.
صادقانه به خداوند سوگند یاد میکنم اگر به من گزارش رسد که از بیت المال مسلمین چیزی کم یا زیاد،به خیانت برداشتهای آنچنان بر تو سخت میگیرم که در زندگی تو را کمبهره،سنگینبار و حقیر و ذلیل سازد؛والسلام.
هشدار شدید به متخلّفان
از تاریخ یعقوبی استفاده میشود که امام علیه السلام در آغاز این نامه چنین مرقوم داشت:« ان رسولی اخبرنی بعجب زعم انک قلت له فیما بینک و بینه:ان الاکراد هاجت بک فکسرت علیک کسیرا من الخراج و قلت له:لا تعلم بذلک امیر المؤمنین ؛ فرستاده من چیز تعجب آوری را به من خبر داد او میگوید:تو این سخن را به عنوان یک راز به او گفتهای که کردهای منطقه سرکشی کردند و از پرداختن بسیاری از خراج خودداری ورزیدند و گفتهای:این سخن را به امیر مؤمنان علیه السلام نگو (شاید به گمان اینکه امام علیه السلام از مقدار خراج که قرارداد شده دقیقا خبر نداشته باشد و هر چه برای او بفرستند میپذیرد)».
از این قسمت نامه به خوبی استفاده میشود که زیاد برای تقلیل خراج توطئه
کرده بود و به عنوان اینکه اکراد از پرداختن خراج به طور کامل خودداری کردند میخواست بخشی از خراج را به نفع خود بردارد و برای بیت المال نفرستد.
امام علیه السلام از توطئه او آگاه شد و این نامه شدید اللحن را برای او فرستاد و فرمود:
«صادقانه به خداوند سوگند یاد میکنم اگر به من گزارش رسد که از بیت المال مسلمین چیزی کم یا زیاد به خیانت برداشتهای آنچنان بر تو سخت میگیرم که در زندگی تو را کمبهره،سنگینبار و حقیر و ذلیل سازد.والسلام»؛ (وَ إِنِّی أُقْسِمُ بِاللّهِ قَسَماً صَادِقاً،لَئِنْ بَلَغَنِی أَنَّکَ خُنْتَ مِنْ فَیْءِ الْمُسْلِمِینَ شَیْئاً صَغِیراً أَوْ کَبِیراً، لَأَشُدَّنَّ عَلَیْکَ شَدَّةً تَدَعُکَ قَلِیلَ الْوَفْرِ،ثَقِیلَ الظَّهْرِ ضَئِیلَ الْأَمْرِ،وَ السَّلَامُ).
تعبیر امام علیه السلام به اینکه قسمی را یاد میکند که قسم صدق است مفهومش این نیست که ممکن است که قسم غیر صادقانهای از امام علیه السلام صادر شود،بلکه نوعی تأکید بر جدی بودن این قسم است.
نکته دیگر این است که امام علیه السلام به او صریحا نفرمود تو خیانت کردهای،بلکه سخن را به نحو مشروط بیان کرد که«اگر به من برسد که مرتکب چنین خیانتی شدهای»زیرا در این گونه موارد اگر پرده را از روی کار شخص متخلف کنار بزنند او جسورتر میشود.فصاحت و بلاغت ایجاب میکند که پرده را کمی کنار بزنند و مطلب را به صورت مشروط بیان کنند تا او جسور نشود و قصد فرار از منطقه و با خود بردن اموال را نکند.
این نکته نیز حایز اهمیت است که امام علیه السلام میفرماید،چنان بر تو سخت میگیرم که سه بلا بر سر تو بیاید نخست اینکه در زندگی کم بهره شوی،آبرویت بریزد و کاری به تو نسپارند.
دوم اینکه تو سنگین بار گردی که ممکن است منظور سنگین بار شدن در دنیا باشد؛یعنی مسئولیت خیانت بر دوش او قرار گیرد و به دنبال آن مجازات شود و یا بر اثر بینوایی پشتش برای اداره زندگی شخصی خود سنگین گردد.بعضی از
شارحان نیز احتمال دادهاند که منظور سنگینی پشت از نظر مسئولیت اخروی است همان گونه که در آیه شریفه آمده است:« «وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ وَ لَیُسْئَلُنَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَمّا کانُوا یَفْتَرُونَ» ؛آنها بار سنگین (گناهان) خویش را بر دوش میکشند،و (همچنین) بارهای سنگین دیگری را اضافه بر بارهای سنگین خود؛و روز قیامت به یقین از دروغهایی که به خدا میبستند سؤال خواهند شد». (1)
ولی این احتمال بعید به نظر میرسد،زیرا امام علیه السلام میفرماید:من کاری میکنم که این عواقب سهگانه را برای تو به بار آورد و میدانیم مسئولیت روز قیامت بر اثر خیانت قطعی خواهد بود و نیازی به سختگیری امام علیه السلام بر او نیست.
جمله« ضَئِیلَ الْأَمْرِ »با توجّه به اینکه«ضَئِیل»به معنای حقیر،ضعیف و کوچک است مفهومش این است که اگر خیانت کنی و مردم تو را به خیانت بشناسند،در آینده در میان مردم حقیر،ضعیف و سر به زیر خواهی بود.
اصولاً خیانت مخصوصاً خیانت در اموال به ویژه خیانت در بیت المال مایه رسوایی شدید در دنیا و آخرت است و این منحصر به زیاد نبود که در صورت خیانت سرنوشتهای سه گانهای را که امام علیه السلام در نامه بالا نوشته است پیدا کند، بلکه این سرنوشتها در انتظار تمام خائنان مخصوصاً خائنان به بیت المال است.
پشت آنها از بار گناه و مسئولیت و مجازات سنگین میشود،بهره آنها کم و شخصیت آنها حقیر و بیمقدار خواهد شد.
چرا زیاد به این منصب گماشته شد
درباره تاریخچه زندگی«زیاد»سؤالات زیادی مطرح است نخست اینکه چرا
1) 1) .عنکبوت،آیه 13.
او را زید بن ابیه (زیاد فرزند پدرش) میگویند که حکایت از نامشروع بودن نطفه او دارد و دیگر اینکه چرا امیر مؤمنان علی علیه السلام در دوران حکومت خود چنان منصبی به او داد و یا لا اقل عبداللّه بن عباس که به یقین شناختی از او داشت او را به چنین مقامی نصب کرد و سرانجام اینکه پایان کار او به کجا کشید و دودمانش چه نقش تخریبی در تاریخ اسلام داشتند.
پاسخ این سؤالات را به خواست خدا در ذیل نامه 44 که تناسب بیشتری با این مطالب دارد بیان خواهیم کرد.
و من کتاب له علیه السلام
إلی زیاد أیضا
از نامههای امام علیه السلام است
که آن را نیز برای زیاد نوشته است. (1)
از صدر این نامه که در انساب الاشراف بلاذری آمده،استفاده میشود که افرادی به امام علیه السلام خبر داده بودند که زیاد مرتکب کارهای خلافی میشود از جمله اینکه سفره رنگین با چند نوع غذا ترتیب میدهد و در برخورد با افراد،
1) 1) .سند نامه: این نامه را بلاذری در انساب الاشراف آورده است و در واقع آنچه مرحوم سید رضی در اینجا ذکر کرده بخشی از نامه مفصلی است که امام علیه السلام برای زیاد فرستاد.در مصادر نهجالبلاغه نیز تنها از همین منبع ذکر شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 233) ابن ابی الحدید نیز در شرح نهجالبلاغه خود در ذیل نامه 44 آنچه را بلاذری در انساب الاشراف آورده،با تفاوتهای قابل ملاحظهای ذکر کرده و چون این تفاوتها نسبتاً زیاد است حمل بر اختلاف نسخ بعید به نظر میرسد شاید ابن ابی الحدید منبع دیگری در اختیار داشته است که این نامه را با آن شرح و تفصیل از آن نقل نموده است.
متکبرانه برخورد میکند.امام علیه السلام در این نامه او را از اسراف،تکبر و دنیاپرستی بر حذر میدارد و به او تأکید میفرماید که به فکر آخرتش باشد.
فَدَعِ الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً،وَ اذْکُرْ فِی الْیَوْمِ غَداً،وَ أَمْسِکْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِکَ،وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِیَوْمِ حَاجَتِکَ.أَ تَرْجُو أَنْ یُعْطِیَکَ اللّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِینَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَکَبِّرِینَ! وَ تَطْمَعُ-وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فِی النَّعِیمِ؛ تَمْنَعُهُ الضَّعِیفَ وَ الْأَرْمَلَةَ-أَنْ یُوجِبَ لَکَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِینَ؟ وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِیٌّ بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَی مَا قَدَّمَ،وَ السَّلَامُ.
(ای زیاد) اسراف را کنار بگذار و میانهروی را پیشه کن و از امروز به فکر فردا باش و از اموال دنیا به مقدار ضرورت برای خود نگاه دار و اضافه بر آن را برای روز نیازت از پیش بفرست،آیا تو امید داری که خداوند پاداش متواضعان را به تو دهد در حالی که نزد او از متکبران باشی؟ تو طمع داری که ثواب انفاق کنندگان را خداوند برای تو قرار دهد در صورتی که در زندگی پر نعمت و ناز قرار داری و مستمندان و بیوه زنان را از آن باز میداری و (بدان) انسان تنها به آنچه از پیش فرستاده جزا داده میشود و بر آنچه قبلا برای خود ذخیره کرده وارد میگردد؛و السلام.
امام علیه السلام باز هم«زیاد»را اندرز میدهد
همان گونه که قبلا اشاره شد این نامه مقدّمهای دارد که با توجّه به آن،تفسیر آنچه را مرحوم سید رضی آورده میتوان دریافت.در مقدمه این نامه چنین آمده
که سعد (فرستاده امیر مؤمنان علی علیه السلام) گفته است که تو به او دشنام دادهای و تهدید کردهای و بر اثر کبر و غرور اجازه ملاقات به او ندادهای.چه چیز تو را به این تکبر فرا خوانده در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:بزرگی شایسته ذات پاک خداست و هر کس در این امر با خدا به منازعه برخیزد خدا او را در هم میشکند؟ (اضافه بر این) سعد به من خبر داده که تو انواع مختلف غذاها را در روز واحد بر سر سفره خود حاضر میکنی و همه روز بدن خود را با روغن مخصوص چرب میکنی (که در واقع نوعی وسیله آرایش آن روز بود). (1)
سپس امام علیه السلام به او دستور صدقه در راه خدا و کمک به ضعفا و فقرا میدهد و همچنین به او میفرماید:سخنان تو سخنان نیکان است اما عملت عمل خاطیان و گنهکاران.اگر واقعاً چنین باشد به خود ستم کردی و اعمالت را بر باد دادی.... (2)
با توجّه به آنچه در بالا آمد به سراغ تفسیر نامه مطابق آنچه مرحوم سید رضی آورده است میرویم.امام علیه السلام نخست چهار دستور ضمن عباراتی کوتاه و پر معنا به زیاد میدهد ابتدا میفرماید:«(ای زیاد) اسراف را کنار بگذار و میانهروی را پیشه نما»؛ (فَدَعِ الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً).
اشاره به سفرههای رنگین زیاد و تجمّلپرستی اوست که این کار برای همه مسلمانان نکوهیده است مخصوصاً برای حاکمان و منصوبین از طرف آنها.
البته اسراف منحصر به زیاده روی در غذا و امثال آن نیست،بلکه زیادهروی در همه چیز در اسلام نکوهش شده است حتی در عبادات که گاهی سبب خستگی و بیمیلی نسبت به اطاعت و عبادت میشود.
1) 1) .درباره استفاده از انواع روغنها (و کرمها) برای نرم کردن موها و صورت و بدن و آنچه در آن زمان معمول بوده و آنچه مستحب و مکروه است،مرحوم صاحب وسائل در وسائل الشیعه در جلد اوّل که از باب 102 آداب الحمام شروع میشود،روایات فراوانی ذکر کرده است و از تعبیر امام علیه السلام در عبارت بالا بر میآید که زیادهروی در این کار برنامه افراد ثروتمند و متنعم بوده است.
2) 2) .این مضمون را بلاذری در انساب الاشراف و ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه خود (ج 16،ص 196) آوردهاند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:«وَ إِنَّ الْقَصْدَ أَمْرٌ یُحِبُّهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنَّ السَّرَفَ أَمْرٌ یُبْغِضُهُ اللّهُ حَتَّی طَرْحَکَ النَّوَاةَ فَإِنَّهَا تَصْلُحُ لِلشَّیْءِ وَ حَتَّی صَبَّکَ فَضْلَ شَرَابِکَ؛ میانهروی چیزی است که خداوند متعال آن را دوست دارد و خداوند اسراف را مبغوض میشمرد حتی دور انداختن یک هسته خرما،زیرا به درد چیزی میخورد و حتی ریختن اضافه آب که در ظرف آبخوری باقی میماند». (1)
آن گاه امام علیه السلام در دومین توصیه به او میفرماید:«و از امروز به فکر فردا باش»؛ (وَ اذْکُرْ فِی الْیَوْمِ غَداً).
این همان چیزی است که قرآن مجید بارها بر آن تکیه کرده است گاه میفرماید:« «وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ» ؛هر کار خیری را برای خودتان از پیش میفرستید آن را نزد خدا (در سرای دیگر) خواهید یافت». (2)
گاه میفرماید:« «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید،تقوای الهی پیشه کنید و هر کس باید بنگرد تا برای فردایش چه چیز از پیش فرستاده؛و تقوای الهی داشته باشید که خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است». (3)
پیداست هر گاه انسان توجّه داشته باشد که امروز را فردایی است،فردایی جاودان که نیاز او به اموال و ثروتهای دنیا در آن روز بسیار بیشتر است،به یقین به جای عیاشی و خوشگذرانی به کارهای خیر روی میآورد و بیش از حد نیاز خود را در این دنیا برای آن روز ذخیره میکند.
حضرت در سومین و چهارمین توصیه میفرماید:«و از اموال دنیا به مقدار ضرورت برای خود نگاه دار و اضافه بر آن را برای روز نیازت از پیش بفرست»؛
(وَ أَمْسِکْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِکَ وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِیَوْمِ حَاجَتِکَ).
در واقع آنچه را امام علیه السلام در جمله« وَ اذْکُرْ فِی الْیَوْمِ غَداً »با اشاره فرموده در دو جمله اخیر به تفصیل بیان داشته و به یاد فردا بودن را در این عبارت تفسیر میکند و آن نگاه داشتن مال به اندازه نیاز و از پیش فرستادن برای روز حاجت به خصوص اینکه انسان میداند مال و ثروت هر چه باشد در این دنیا فانی میشود و اگر فانی نشود به هنگام مرگ از انسان جدا میگردد و کمترین چیزی از آن را نمیتواند با خود ببرد حتی بعضی از اقوام گذشته که بسیاری از اموال نفیس سلاطین و ثروتمندان را همراه آنها دفن میکردند،در واقع گنجی میساختند برای نسلهای بعد و کمترین چیزی از آن عاید آنها نشد.
شبیه همین معنا با تعبیر جالب و پر معنای دیگری در وصیّتنامه معروف آن حضرت به امام حسن علیه السلام (نامه 31) آمده است آنجا که میفرماید:« فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ،فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالاً عَلَیْکَ،وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ،فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ ؛بیش از تاب و تحمل خود بار (ثروت و اموال) را بر دوش مگیر که سنگینی آن بر تو وبال خواهد بود و هر گاه نیازمندی را یافتی که میتواند زاد و توشه تو را تا قیامت بر دوش گیرد و فردا که به آن نیازمند شوی به تو باز گرداند این را غنیمت شمار و این زاد و توشه را بر دوش او بگذار».
آنچه در چهار صفت بالا آمد در واقع اشاره به همان چیزی است که بعضی از آگاهان،به امام علیه السلام درباره اسراف کاری زیاد و خیانتش نسبت به بیت المال خبر داده بودند.
سپس امام علیه السلام به یکی دیگر از نقاط ضعف او که همان تکبر در برابر ارباب رجوع و مستضعفان است،اشاره کرده و میفرماید:«آیا تو امید داری که خداوند پاداش متواضعان را به تو دهد در حالی که نزد او از متکبران باشی؟»؛ (أَ تَرْجُو أَنْ یُعْطِیَکَ اللّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِینَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَکَبِّرِینَ!).
به یقین کسی که امید به پاداش گروهی از مؤمنان دارد باید همانند آنها عمل کند و تناقض در رفتار و خواست درونی خود نداشته باشد.این درست به آن میماند که شخص کشاورزی امید به برداشت محصول فراوان از زمین زراعتی خود داشته باشد در حالی که نه بذری افشانده و نه آبیاری کرده است.
امام علیه السلام در واقع روی نقطه بسیار حساسی در اینجا انگشت گذارده است که به تعبیر خود آن حضرت در حدیثی که در غرر الحکم از وی نقل شده:«احذر الکبر فانه رأس الطغیان و معصیة الرحمن؛از کبر بپرهیز،زیرا سرچشمه طغیانها و معاصی الهی است»اشاره دارد. (1)
به تعبیر دیگر از همان حضرت:«أَقْبَحُ الْخُلُقِ التَّکَبُّرُ؛زشتترین اخلاق تکبر است». (2)
در تعبیر دیگری از امام باقر و امام صادق علیهما السلام میخوانیم:«لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ مَنْ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ کِبْر؛کسی که در قلبش به اندازه دانه خردلی از کبر باشد،هرگز داخل در بهشت نخواهد شد». (3)
آن گاه امام علیه السلام بار دیگر به مسأله انفاق در راه خدا بر میگردد و میفرماید:«تو طمع داری که ثواب انفاق کنندگان را خداوند برای تو قرار دهد در صورتی که در زندگی پر نعمت و ناز قرار داری و مستمندان و بیوه زنان را از آن باز میداری»؛ (وَتَ طْمَعُ-وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغٌ (4)فِی النَّعِیمِ،تَمْنَعُهُ الضَّعِیفَ وَ الْأَرْمَلَةَ (5)-أَنْ یُوجِبَ لَکَ
1) 1) .غررالحکم،ح 2609.
2) 2) .همان مدرک،ح 2898.
3) 3) .اصول کافی،ج 2،ص 310.
4) 4) .«متمرّغ»به معنای کسی است که در خاک میغلطد از ریشه«تمرّغ»به معنای در خاک غلط زدن گرفته شده است.
5) 5) .«ارملة»به زنی گفته میشود که شوهرش از دنیا رفته است (بیوه زن) و«ارمل»به مردی گفته میشود که زوجهاش از دنیا رفته است این واژه گاهی به معنای از دست دادن زاد و توشه نیز به کار میرود و در اصل از ریشه«رمل»به معنای شن گرفته شده گویی این گونه افراد از شدت ناتوانی،فقر و نیاز به زمین میچسبند. واژه«ارامل»به مساکین نیز اطلاق میشود.
ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِینَ؟).
این حالت مخصوص به زیاد نبود و نیست،بسیارند کسانی که به هنگام دعا از خدا تقاضای پاداشهای بسیاری میکنند؛ولی در عمل چیزی که سبب آن باشد انجام نمیدهند و در واقع این تقاضا و دعا نوعی نفاق و دوگانگی خواستهها و اعمال است که برای رسیدن به سعادت باید از وجود انسان ریشهکن شود آنچه را میخواهد،هماهنگ با آن عمل کند،هرچند از خدا بیش از آن را طلب نماید.
آن گاه امام علیه السلام نامه را با بیان قاعدهای کلی که شامل تمام توصیههای گذشته و فراتر از آن میشود،به پایان میبرد و میفرماید:«و (بدان) انسان تنها به آنچه از پیش فرستاده جزا داده میشود و بر آنچه قبلا برای خود ذخیره کرده وارد میگردد و السلام»؛ (وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِیٌّ بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَی مَا قَدَّمَ،وَ السَّلَامُ).
آنچه از تعلیمات قرآن مجید استفاده میشود این است که اساس کار در قیامت بر رابطه میان اعمال و پاداشها و کیفرهاست یا مشاهده اعمال و نتیجه آنها میباشد؛ «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» (1)در حالی که بسیاری از مردم اساس را شفاعت و عفو الهی و مانند آن میدانند و به همین دلیل چندان به اعمال خود توجّه ندارند و همین طرز فکر گاهی آنها را در ترک واجبات و ارتکاب محرّمات سهلانگار میکند.به یقین شفاعت حق است، عفو الهی یک واقعیّت است؛ولی اینها اساس نجات در روز قیامت نیست.آن روز«یوم الدین»است یوم جزا و گرفتن نتیجه اعمال.
امام علیه السلام نیز در نامه بالا به این مسأله تأکید فرموده و میگوید:تنها انسان به
1) 1) .زلزال،آیه 7 و 8.
اموری جزا داده میشود که از پیش فرستاده و بر اموری وارد میگردد که قبلا ذخیره نموده است.
اگر اساس را بر این بگذاریم،به یقین اعمال ما بسیار پاکتر خواهد شد.
درباره زیاد و فرزندش عبیداللّه و زشتیهای اعمال و عقاید آنها سخن بسیار است که بخش قابل ملاحظهای از آن در ذیل نامه 44 به خواست خدا خواهد آمد ولی در اینجا سزاوار است اشاره کوتاهی با ذکر کلامی از ابن ابی الحدید به این مسأله داشته باشیم:
«خداوند روی زیاد را سیاه کند که آن همه محبّت و احسان علی علیه السلام را با اعمال زشت و جنایات در مورد شیعیان و دوستان علی علیه السلام و اسراف در لعن آن حضرت تلافی کرد،او در برابر معاویه در نکوهش از اعمال امیر مؤمنان علی علیه السلام به قدری زیادهروی کرد که معاویه انتظار آن را نداشت؛ولی او برای خوشآیند معاویه این کار را نکرد،بلکه با طبع کثیف و قلب پر از عناد خود این کار را انجام میداد و خدا میخواست که او را رسوا کند و او را به مادرش باز گرداند تا از نسب او خبر دهد! آری! از کوزه همان برون تراود که در اوست.و بعد از او فرزندش (عبیداللّه) آمد و اعمال زشت پدر را (نسبت به شیعیان و خاندان آن حضرت) آن گونه که میدانیم به نهایت رساند». (1)
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص 139،ذیل نامه21.
و من کتاب له علیه السلام
إلی عبداللّه بن العباس رحمه اللّه تعالی،
و کان عبد اللّه یقول:«ما انتفعت بکلام بعد کلام رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،کانتفاعی بهذا الکلام!»
از نامههای امام علیه السلام است
که به عبداللّه بن عباس رحمة اللّه علیه مرقوم داشته و عبداللّه همواره میگفت:پس از سخنان پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله از هیچ سخنی به اندازه این سخن سود نبردم. (1)
هدف اصلی این نامه آن است که امام علیه السلام مخاطب خود،ابن عباس و به یک معنا تمام رهروان راه حق را به این نکته مهم توجّه دهد که سرور و شادی انسان
1) 1) .سند نامه: به گفته نویسنده مصادر نهجالبلاغه،این نامه از روایات متواتری است که گروه زیادی قبل از سید رضی و بعد از او در کتابهای خود آوردهاند.از جمله کسانی را که قبل از سید رضی نام میبرد:نصر بن مزاحم در کتاب صفین،مرحوم کلینی در روضة الکافی،بلاذری در انساب الاشراف و یعقوبی در کتاب تاریخش و بعد از مرحوم سید رضی گروه دیگری را نیز نام میبرد و از مجموع این نقلها استفاده میشود که نامه،نامه بسیار مشهور و معروفی بوده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 234)
نباید نسبت به مواهب مادی دنیا که در دسترس او قرار میگیرد باشد،و غم و اندوه او نباید مربوط به مواهبی که از دست میرود بوده باشد،بلکه سرور و شادی باید فقط برای نیل به مواهب معنوی و اخروی،و تأسف و اندوه به جهت از دست رفتن آنها باشد.
روح این نامه همان چیزی است که در قرآن مجید در سوره حدید آمده است:
« لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ »؛این به جهت آن است که برای آنچه از دست دادهاید تأسف نخورید،و به آنچه به شما داده شده است دلبسته و شادمان نباشید». (1)
اگر این دستور را انسان در زندگی به کار بندد هرگز دگرگونیهای روزگار و طوفانهای زندگی او را تکان نخواهد داد.
1) 1) .حدید،آیه 23.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ یَسُرُّهُ دَرْکُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ،وَ یَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیُدْرِکَهُ،فَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِکَ،وَ لْیَکُنْ أَسَفُکَ عَلَی مَا فَاتَکَ مِنْهَا،وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْیَاکَ فَلَا تُکْثِرْ بِهِ فَرَحاً،وَ مَا فَاتَکَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَیْهِ جَزَعاً،وَ لْیَکُنْ هَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ.
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) انسان گاه مسرور میشود به خاطر رسیدن به چیزی که هرگز از دستش نمیرفت! و ناراحت میشود به سبب از دست دادن چیزی که هرگز به او نمیرسید،حال که چنین است شادی و سرور تو باید به خاطر چیزی باشد که در مسیر آخرت به دست آوردهای و تأسف و اندوهت به سبب امور معنوی و اخروی باشد که از دست دادهای.
بنابراین به خاطر آنچه از دنیا به دست آوردهای زیاد خوشحال نباش و آنچه را از دنیا از دست دادهای بر آن تأسف نخور و جزع نکن؛تمام همّت خود را به آنچه بعد از مرگ و پایان زندگی است متوجه ساز.
خوشحالی و تأسف بیجا
در این نامه،امام علیه السلام نخست به دو نکته مهم و سرنوشتساز که در سراسر زندگی انسان تأثیر گذار است اشاره کرده و میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) انسان گاه مسرور میشود به سبب رسیدن به چیزی که هرگز از دستش
نمیرفت! و ناراحت میشود به سبب از دست دادن چیزی که هرگز به او نمیرسید»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ یَسُرُّهُ دَرَکُ (1)مَا لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ وَیَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیُدْرِکَهُ).
مواهب دنیا بر دو گونه است؛بخشی از آن با سعی و کوشش به دست میآید و با سستی و تنبلی از دست میرود.بخشی دیگر چنان است که بدون سعی و کوشش در اختیار او قرار میگیرد و قسمتی چنان است که به هر حال از دست میرود،هر چند نهایت سعی و تلاش را بنماید.
بخش اوّل محدوده اختیارات انسان است و آیه شریفه «وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی» (2)اشاره به آن دارد؛ولی بخش دوم محدوده قضا و قدر حتمی است که از تحت اختیار انسان بیرون است.
امام علیه السلام در حقیقت به این نکته اشاره میکند که بسیاری از چیزهایی که مایه مسرت انسان است از بخش دوم است.به هر حال اموری بوده که طبق قضا و قدر الهی در اختیار او قرار میگرفته،بنابراین مسرور شدن به سبب آن بیهوده است؛مثل اینکه کسی به سبب طلوع آفتاب مسرور شود و در نقطه مقابل اموری است که با هیچ سعی و کوششی به دست نمیآید و اگر کسی به خاطر از دست رفتن آن غمگین شود،بیهوده غمگین شده؛مثل اینکه برای غروب آفتاب غمگین گردد که چرا آفتاب چهره خود را پنهان کرد.
مواهب مادّی اعم از اموال،ثروتها،مقامات و پیروزیها و همچنین شکستها،ناکامیها و از دست رفتن امکانات،در بسیاری از مواقع از همین قبیل است؛نه آمدنش اختیاری بوده و نه از دست رفتنش،نه آمدنش باید مایه سرور باشد و نه از دست رفتنش مایه تأسف.
هنگامی که ما از این دیدگاه به حوادث زندگی خود نگاه کنیم و پیروزیها و شکستها را از این منظر ببینیم،نه پیروزیها موجب شادی و ذوقزدگی میشود و نه شکستها مایه اندوه و غم.
آن گاه امام علیه السلام چنین ادامه میدهد:«حال که چنین است شادی و سرور تو باید به خاطر چیزی باشد که در مسیر آخرت به دست آوردهای و تأسف و اندوهت به سبب امور معنوی و اخروی باشد که از دست دادهای»؛( فَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِکَ،وَ لْیَکُنْ أَسَفُکَ عَلَی مَا فَاتَکَ مِنْهَا).
دلیل آن هم روشن است مواهب مادی چه اختیاری و چه غیر اختیاری به سرعت رو به فنا میرود و حتی در زمان وجودش قابل اعتماد نیست و دائما در معرض آفتها و آسیبهاست و محرومیّتهای مادی نیز زودگذر و پایانپذیر است؛آنچه همیشه باقی میماند،مواهب اخروی است و آنچه برای از دست رفتنش باید تأسف خورد،همین مواهب جاودانی است.
امام علیه السلام در پایان در یک نتیجهگیری شفاف و روشن میفرماید:«بنابراین آنچه از دنیا به دست آوردهای زیاد به آن خوشحال نباش و آنچه را از دنیا از دست دادهای بر آن تأسف نخور و جزع نکن؛تمام همّت خود را برای آنچه بعد از مرگ و پایان زندگی است قرار ده»؛ (وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْیَاکَ فَلَا تُکْثِرْ بِهِ فَرَحاً،وَ مَا فَاتَکَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَیْهِ جَزَعاً،وَ لْیَکُنْ هَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ).
در پایان این نامه لازم است توجّه کنیم که مواهب دنیا بر دو قسم است و مواهب آخرت یک نوع بیش نیست،مواهب دنیا گاه با تلاش و کوشش به دست میآید و گاه بدون تلاش و کوشش،و به تعبیر بعضی:«گر نستانی به ستم میدهند»و از آنجا که انسان در بسیاری از مواردی که به نعمتی میرسد یا از نعمتی محروم میشود،نمیداند دقیقا از کدام قسم است به همین دلیل امام علیه السلام میفرماید:به آنچه میرسی زیاد مسرور و شادمان مباش چه بسا از آن نوع
مواهبی بوده که هرگز از دست نمیرفت،همچنین از آنچه محروم میشوی نگران نباش چه بسا چیزی بوده که هرگز به دست نمیآمده است؛ولی تمام همّت خود را برای آخرت بگمار که آن را جز با سعی و تلاش و کوشش به کسی نمیدهند.همانگونه که امام علیه السلام در جای دیگر از نهجالبلاغه میفرماید:« لَا تَکُنْ مِمَّنْ یَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَیْرِ عَمَل ؛از کسانی مباش که امید نجات درآخرت دارد و عمل صالحی انجام نمیدهد». (1)
در تعبیر امام علیه السلام در نامه بالا آمده بود که باید شادی تو برای اموری باشد که از آخرت بدست آوردهای در حالی که میدانیم آخرت در آینده به دست میآید نه در دنیا.
ولی باید توجّه داشت که اولاً بسیاری از امور معنوی است که انسان در دنیا به دست میآورد و نوعی امور اخروی محسوب میشود؛مانند موفقیّت در سیر و سلوک الی اللّه.ثانیاً این جمله ناظر به اسباب نائل شدن به مواهب اخروی است؛ کسی که دارای اعمال صالح و صفات پسندیده در این دنیاست میتوان گفت که به مواهب اخروی نائل شده است؛زیرا اسبابش را از امروز فراهم ساخته است و به تعبیر دیگر نائل شدن به اسباب،نوعی نیل به مسببات است.
در بحث جبر و اختیار ثابت شده است که طبق دلایل عقلی و آیات فراوان در قرآن مجید و روایات اهل بیت علیهم السلام انسان در اعمال خود فاعل مختار است و
1) 1) .نهج البلاغه کلمات قصار 105.
محال است انسان مجبور بر گناه باشد و خداوند عادل او را مجازات کند و ممکن نیست مجبور بر اعمال صالح باشد و خداوند پاداشی به عنوان استحقاق به او بدهد؛ولی بیشک در زندگی انسان اموری وجود دارد که از اختیار او بیرون است و خداوند هرگز نه او را مجازات میکند و نه پاداشی میدهد؛مثل اینکه انسان در چه زمان و چه مکان و از کدام پدر و مادر و با چه خصوصیات جسمانی متولد شود.این امور ممکن است در چگونگی اعمال انسان اثر بگذارد ولی تأثیر قطعی و غیر قابل اجتناب نمیگذارد و به تعبیر دیگر این امور ممکن است زمینههایی برای اعمال صالح و غیر صالح فراهم سازد؛اما حرف آخر را اراده انسان میزند که تصمیم میگیرد کاری را انجام دهد یا ندهد.
البته آنها که زمینههای مساعدتری برای اعمال صالح دارند نسبت به آنها که از زمینههای نامساعدتری برخوردارند پاداش کمتری دارند و به عکس آنها که زمینههای مساعدتری برای گناه دارند و آن را ترک میکنند پاداش بیشتری از کسانی که زمینههای نامساعدتری دارند،خواهند داشت که با ذکر دو مثال میتوان آن را روشن ساخت؛بسیاری از مردم به مسجد میروند ولی همسایه مسجد با کسی که در یک کیلومتری آن قرار دارد یکسان نیست.
مسلمانان روزه میگیرند ولی پاداش کسی که مزاج قوی و نیرومندی دارد با کسی که مزاج ضعیفی دارد نمیتواند یکسان باشد.شرح این مطلب در کتب مختلف آمده است.
و من کلام له علیه السلام
قاله قبل موته علی سبیل الوصیة لما ضربه ابن ملجم لعنه اللّه
از سخنان امام علیه السلام است
که پس از ضربت ابن ملجم ملعون و قبل از شهادتش به عنوان وصیّت بیان فرمود. (1)
این وصیّتنامه در عین اختصار از چهار بخش تشکیل شده است.
در بخش اوّل،امام علیه السلام توصیه به تمسک به دو رکن مهم اسلام:توحید و نبوّت کرده و میفرماید:هیچگونه شرک به زندگی خود راه ندهید و سنّت پیغمبر
1) 1) .سند این کلام: این وصیّت را مرحوم کلینی در کتاب کافی با تفاوتهایی ذکر کرده و میگوید:هنگامی که امیر مؤمنان علی علیه السلام ضربت خورد،گروهی از عیادت کنندگان اطراف بستر او را گرفته بودند.کسی عرض کرد:ای امیر مؤمنان،وصیتی فرما:امام علیه السلام فرمود:متکایی برای من بیاورید تا بر آن تکیه کنم سپس بیان نسبتاً مشهوری فرمود که آنچه مرحوم سیّد رضی آورده است بخشی از آن است. بخشی از این کلام را مسعودی در مروج الذهب و نیز در کتاب اثبات الوصیة و ابن عساکر در تاریخ خود در حوادث مربوط به شهادت آن حضرت آورده است.
اکرم صلی الله علیه و آله را ضایع مکنید.
در بخش دوم،از دوران زندگانی خود سخن میگوید و آن را به سه مرحله تقسیم میکند که هر یک در مقایسه با دیگری درس عبرتی است برای مخاطب و میفرماید:روزی که سالم بودم و روزی که در بسترم و روزی که از میان شما میروم سه روز عبرتانگیز است.
در بخش سوم،امام علیه السلام طرز رفتار با قاتلش را که آمیخته با نهایت محبّت و عطوفت است،بیان میکند که اگر زنده بماند،او را عفو خواهد کرد و اگر از بستر شهادت برنخیزد،گر چه اولیای دم میتوانند قصاص کنند،باز هم توصیه به عفو میفرماید.
و در بخش چهارم چگونگی برخورد خود را با مرگ شرح میدهد و میفرماید:
من هرگز مرگ (شهادت) را ناخوش نداشتم و همچون تشنهای که به سرچشمه میرسد از ورود به آن شادم.
وَصِیَّتِی لَکُمْ:أَنْ لَا تُشْرِکُوا بِاللّهِ شَیْئاً؛وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله فَلَا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ.
أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ،وَ أَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ،وَ خَلَاکُمْ ذَمٌّ! أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُکُمْ،وَالْیَوْمَ عِبْرَةٌ لَکُمْ،وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ.إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی، وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی،وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَةٌ،وَ هُوَ لَکُمْ حَسَنَةٌ، فَاعْفُوا:«أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ»وَ اللّهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ، وَ لَا طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ؛وَ مَا کُنْتُ إِلَّا کَقَارِبٍ وَرَدَ،وَ طَالِبٍ وَجَدَ؛«وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ».
وصیّت من به شما این است که چیزی را همتای خدا قرار ندهید،و سنّت محمد صلی الله علیه و آله را ضایع نکنید این دو ستون استوار را برپا دارید و این دو چراغ پر فروغ را روشن نگه دارید و دیگر نکوهشی بر شما نیست.
من دیروز یار و همنشین شما بودم و امروز (که در بستر شهادت افتادهام) عبرتی برای شما هستم و فردا از شما جدا خواهم شد (و دنیا را وداع میگویم).
اگر زنده بمانم،ولیّ خون خویشم (و میتوانم قصاص یا عفو کنم) و اگر از دنیا چشم بپوشم فنا (در دنیا) میعاد و قرارگاه من است و اگر عفو کنم،عفو برای من موجب قرب به خداست و برای شما حسنه و نیکی در نزد خداست؛بنابراین عفو کنید«آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد».
به خدا سوگند چیزی از نشانههای مرگ به طور ناگهانی به من روی نیاورده که من از آن ناخشنود باشم و طلایهای از آن آشکار نشده که من آن را زشت بشمارم.
من نسبت به مرگ همچون کسی هستم که شب هنگام در جستجوی آب باشد و ناگهان در میان (یأس و)تاریکیها به آب برسد و یا همچون کسی که گمشده (نفیس) خود را ناگهان پیدا کند (چرا که من به این واقعیّت معتقدم) که«آنچه نزد خدا (در سرای دیگر) است برای نیکان بهتر است».
چند وصیت پر ارزش
همان گونه که در بالا اشاره شد آنچه مرحوم سید رضی در اینجا آورده است، بخشی از سخن مشروحتری است که امام علیه السلام در آخرین ساعات عمرش به عنوان سرمایهای گرانبها برای همه امّت اسلامی به یادگار گذاشت.در بخش اوّل این وصیّت چنین میفرماید:«وصیّت من به شما این است که چیزی را همتای خدا قرار ندهید و سنّت محمد صلی الله علیه و آله را ضایع نکنید،این دو ستون استوار را برپا دارید و این دو چراغ را روشن نگه دارید و دیگر نکوهشی بر شما نیست»؛ (وَصِیَّتِی لَکُمْ أَنْ لَا تُشْرِکُوا بِاللّهِ شَیْئاً؛وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله فَلَا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ.أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ،وَ أَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ،وَ خَلَاکُمْ ذَمٌّ!).
با توجّه به اینکه امام علیه السلام تأکید بر این دارد که مطلقا چیزی را همتای خدا قرار ندهید،تمام شاخههای شرک را بدین وسیله نفی میکند؛اعم از شرک در ذات و صفات و افعال،شرک در عبادت و غیر آن و اگر توحیدی خالص از انواع شرک باشد تمام روح و جان انسان را روشن میکند و از او وجودی ملکوتی و به تمام معنا روحانی میسازد.
حضرت در دومین تأکیدی که بر عدم تضییع سنّت پیغمبر دارد،عمل به تمامی آن را لازم میشمرد به عکس کسانی که در آن زمان و هر زمان اهل تبعیضاند و در واقع خود را فریب میدهند،نمیخواهد به سراغ جهاد واجب و
امر به معروف و نهی از منکر بروند،به نماز شب و نوافل روی میآورند.حاضر نیستند از محرمات چشم بپوشند و فقط به عزاداری شهیدان بسنده میکنند.
جالب توجّه اینکه امام علیه السلام این دو اصل اساسی را گاه به ستونهای خیمه تشبیه کرده و گاه به دو چراغ نورانی؛خیمههای کوچک معمولاً یک ستون دارد ولی خیمههای بزرگ و تشکیلاتی دارای دو ستون معمولاً در کنار هر ستونی چراغی آویزان است و یا به گفته بعضی نور از آن ستونها برمیخیزد.به هر حال خیمه دین بدون این دو اصل برپا نمیشود و فضای آن بدون این چراغها ظلمانی و کاملا تاریک است.
و اما جمله« خَلَاکُمْ ذَمٌّ »همان گونه که در شرح خطبه 149 در جلد پنجم نوشتهایم،در میان اعراب به صورت ضرب المثل در آمده و مفهومش این است که ملامت و نکوهش و مذمتی بر شما نیست،چرا که وظیفه خود را انجام دادهاید؛یعنی شما آنچه را که گفتم انجام دهید دیگر هیچ مشکلی ندارید؛اما اینکه نخستین کسی که این جمله را به کار برد چه کسی بود،شرح آن را در همان جلد نوشتهایم.
سپس امام علیه السلام در بخش دوم این خطبه در عباراتی بسیار کوتاه و پر معنا، زندگی خود را درس عبرت بزرگی دانسته و برای یارانش بیان میکند و میگوید:
«من دیروز یار و همنشین شما بودم و امروز (که در بستر شهادت افتادهام) عبرتی برای شما هستم و فردا از شما جدا خواهم شد (و دنیا را وداع میگویم)»؛ (أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُکُمْ،وَ الْیَوْمَ عِبْرَةٌ لَکُمْ،وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ).
یعنی من که فاتح خیبر و احزاب و بدرم و دیروز به صورت انسانی نیرومند در میان شما بودم،با گذشت یک روز دگرگون شدم و اکنون با فرق شکافته از بیداد ابن ملجم در بستر شهادت هستم و همین فرق شکافته من به شما درس بیوفایی دنیا میدهد و فردا که جای خالی مرا ببینید،احساس میکنید که دنیا تا
چه اندازه بیاعتبار است؛به همین سادگی مردی شجاع و قهرمانی بیبدیل از دنیا چشم میپوشد و در برابر حوادث تسلیم میگردد.
در تاریخ بشر،شبیه این حادثه کم نیست که افراد یا گروهها و کشورهای نیرومندی با گذشت زمان کوتاهی به کلی دگرگون شدند و از نسیمی دفتر ایام برای آنها به هم خورد و به گفته شاعر:
شبانگه به دل قصد تاراج داشت سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری نه نادر به جا ماند و نی نادری
آری نادر شاه در اوج عظمت در حالی که قصد حمله به بعضی از کشورها را داشت،شب در بستر خوابیده بود،آشپز او که از عصبانیّت نادر نسبت به بعضی از مواد غذایی ترسیده بود با کارد سر او را برید و صبحگاهان همه چیز تمام شد.
از همه روشنتر،سرگذشت اقوام پیشین است که به طور مکرّر در قرآن مجید آمده است.فرعونها،نمرودها و قوم عاد و ثمود که در عین عظمت و قدرت با مشیت و اراده الهی در چند لحظه به علت اعمالشان مورد غضب الهی قرار گرفتند یا در میان امواج دفن شدند،یا صیحه آسمانی و یا زلزلهای ویرانگر آنها را در هم کوبید.
این مسأله منحصر به بدان عالم نیست،نیکان و بدان همه مشمول بیاعتباری دنیا هستند.
آن گاه امام علیه السلام در سومین بخش در ارتباط با قاتل خود سخن میگوید و با پیامی کریمانه و بسیار محبّت آمیز به فرزندان و یاران خود درباره او توصیه میکند و میفرماید:«اگر زنده بمانم،ولیّ خون خویشم (و میتوانم قصاص یا عفو کنم) و اگر از دنیا چشم بپوشم فنا (در دنیا) میعاد و قرارگاه من است و اگر عفو کنم،عفو برای من موجب قرب به خدا و برای شما (در صورتی که از میان شما بروم) حسنه و نیکی در نزد خداست؛بنابراین عفو کنید.آیا دوست ندارید
خدا شما را بیامرزد»؛ (إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی،وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِیعَادِی،وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِی قُرْبَةٌ،وَ هُوَ لَکُمْ حَسَنَةٌ،فَاعْفُوا «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ» ). (1)
آنچه امام علیه السلام در جمله اخیر فرمود،برگرفته از آیه شریفه سوره نور است که در ذیل آیات«افک»آمده است،هنگامی که گروهی از منافقان به همسر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تهمت زدند و قرآن مجید او را به کلی تبرئه کرد و از تهمتها مبرّا نمود.
بعضی از ثروتمندان اصحاب قسم یاد کردند که بعد از این حادثه از کمک مادی به افرادی که دامن به این شایعه دروغین زده بودند خودداری کنند آیه شریفه نازل و به آنها دستور گذشت داد و در ذیل آن فرمود:«آیا دوست ندارید خداوند شما را بیامرزد»یعنی همان گونه که انتظار عفو الهی دارید دیگران هم انتظار عفو از شما را در برابر کارهای خلافی که انجام دادهاند دارند.
به یقین قصاص در اسلام اصلی است که به گفته قرآن،مایه حیات جامعه در گروی آن است؛ولی در عین حال ترک قصاص و عفو کردن درباره کسانی که شایسته عفوند،فضیلتی است بسیار بزرگ و مقامی است والا.
سرانجام در چهارمین و آخرین بخش از این وصیّت،موضع خود را در برابر مرگ و شهادت بیان میکند؛همان چیزی که در موارد دیگری از نهجالبلاغه نیز منعکس است و آن اینکه من نه تنها از مرگ نمیترسم،بلکه عاشق بیقرار مرگی هستم که در راه خدا و برای خدا باشد.میفرماید:«به خدا سوگند چیزی از نشانههای مرگ به طور ناگهانی به من روی نیاورده که من از آن ناخشنود باشم و طلایهای از آن آشکار نشده که من آن را زشت بشمارم من نسبت به مرگ همچون کسی هستم که شب هنگام در جستجوی آب باشد و ناگهان در میان تاریکیها به آن برسد و یا همچون کسی که گمشده (بسیار نفیس) خود را ناگهان پیدا کند (چرا که من به این واقعیّت معتقدم) که آنچه نزد خداست (در سرای
1) 1) .نور،آیه 22.
دیگر) برای نیکان بهتر است»؛ (وَ اللّهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ،وَ لَا طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ،وَمَا کُنْتُ إِلَّا کَقَارِبٍ وَرَدَ،وَ طَالِبٍ وَجَدَ؛ «وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ» ).
جمله اخیر برگرفته از آیه شریفه 198 سوره آل عمران است.در آغاز آیه،از پاداش پرهیزکاران سخن میگوید و سرانجام با جمله مزبور آیه را پایان میدهد.
آنچه در بخش اخیر این وصیّتنامه آمده همان است که امیر مؤمنان علی علیه السلام بارها در نهجالبلاغه و غیر آن بیان فرموده.امام علیه السلام جای خود دارد،مؤمنان عادی هم هرگز از مرگ نمیترسند مخصوصاً اگر مرگ آمیخته با شهادت در راه خدا باشد.کسانی از مرگ میترسند که یا ایمان به زندگی پس از مرگ ندارند و مرگ را فنا و نابودی همه چیز میپندارند و از آن وحشت میکنند یا اینکه ایمان به زندگی پس از مرگ دارند ولی پرونده اعمالشان به گونهای سیاه و تاریک است که میدانند مرگ برای آنان آغاز ناراحتی و عذاب است؛اما آنها که هم ایمان به آخرت دارند و هم پرونده اعمالشان پاک و نورانی است،دلیلی ندارد که از مرگ بترسند،بلکه به بیان امام علیه السلام در خطبه 5 نهجالبلاغه علاقه آنها به مرگ از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادر هم بیشتر است (و اللّه لابن ابیطالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه).
بی جهت نیست که طبق روایت مشهور هنگامی که عبد الرحمن ملجم مرادی فرق نازنین امام علیه السلام را در محراب عبادت شکافت،امام علیه السلام فرمود:«فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَة؛به پروردگار کعبه رستگار شدم».
با توجّه به اینکه«قارب»طبق آنچه در لسان العرب و بعضی از کتب آمده است به معنای کسی است که شبانه به دنبال آب میرود و یا کسی که فاصله میان او و سرچشمه آب یک شب راه است،استفاده میشود که جمله« کقارب ورد و طالب وجد »اشاره به این است که من مرگ و شهادت را همچون تشنه کامی که زودتر از آنچه فکر میکرد به سرچشمه آب رسید،به دست آوردم و گمشده خود
را که سالها در انتظارش بودم یافتم.
چقدر تفاوت است میان این سخن و سخن زورمندان از خدا بیخبر که وقتی در چنگال مرگ گرفتار میشوند،میلرزند و فریاد میکشند و ذلیلانه تقاضای بازگشت به دنیا میکنند.
مرحوم سید رضی در پایان این نامه میگوید:« قال السید الشریف رحمة اللّه علیه:أقول:و قد مضی بعض هذا الکلام فیما تقدم من الخطب،إلا أن فیه هاهنا زیادة أوجبت تکریره ؛بخشی از این سخن در گذشته در ضمن خطبههای پیشین (خطبه 149) گذشت ولی به جهت اضافهای که در اینجا بود آن را تکرار نمودیم».
همان گونه که در بالا اشاره شد حکم قصاص در اسلام برای حفظ جامعه انسانی از شر اشرار تشریع شده است و همان گونه که قرآن کریم میفرماید:
«وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ» (1)و آنها که در زمان ما با حکم قصاص مخالفت میکنند،در واقع ترحم بر پلنگ تیز دندان دارند و به بیگناهان جامعه که گرفتار این گرگصفتان میشوند،اهمّیّتی نمیدهند.همواره افراد شروری پیدا میشوند که اگر احساس امنیت از قصاص کنند،کسی نمیتواند جلودار آنها باشد.یکی از عوامل افزایش قتل نفس در بعضی از جوامع همان الغای حکم حکیمانه قصاص است.
ولی اسلام برای اینکه جلو خشونتها را تا حد ممکن بگیرد و کسانی را که بر اثر هیجانهای آنی یا فریب خوردن،دست به قتل نفس زدهاند از نظر دور ندارد، در کنار حکم قصاص،حکم عفو را قرار داده است و اولیای خدا همواره این
1) 1) .بقره،آیه 179.
گزینه را انتخاب میکردند و به همین دلیل امام علیه السلام در وصیّت بالا فرزندان و یاران نزدیک خود را توصیه به عفو قاتل میکند آن هم قاتلی همچون ابن ملجم.
در اینجا این سؤال پیش میآید که با این توصیه امام علیه السلام چرا فرزندان گرامی آن حضرت قصاص را ترجیح دادند؟ پاسخ این سؤال با توجّه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه احساسات مردم در برابر این جنایت به قدری شدید بود که عفو ابن ملجم سبب ناآرامی جامعه آن روز میشد و عاشقان امام علیه السلام قدرت تحمل چنین عفوی را نداشتند.به علاوه اگر ابن ملجم را زندانی میکردند،جمعیت هجوم بر زندان میبردند و اگر آزادش میگذاشتند او را قطعه قطعه میکردند پس بهتر این بود که با قصاص آرامش به جامعه باز گردد.
اساس اسلام همان است که امام علیه السلام در این وصیّت نامه پر نور و پر محتوا بیان فرمود:توحید و حفظ سنّت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله توحید در همه ابعاد،به ویژه توحید در عبودیّت و افعال و خدا را سرچشمه تمام خیرات و برکات دانستن و تنها دست به دامان کبریایی او دراز کردن؛خداوندی که شفاعت شفیعان نیز به اذن او انجام میگیرد و روزی همه بندگان به دست اوست.مرگ و حیات از ناحیه او و عزت و ذلت به فرمان اوست.
حفظ سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله به آن است که نه تنها در سخن،بلکه در عمل پیاده شود.با نهایت تأسف گروهی تنها به نام اسلام قناعت کرده و سنّت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به کلی فراموش کردهاند.
گروه دیگری با انواع تفسیر به رأیها و توجیهها و به اصطلاح قرائتهای جدید و نو آنچه را میخواستند بر سنّت تحمیل کرده و هوای نفس خود را جانشین سنّت کردهاند تا آنجا که امام علیه السلام در وصیّت دیگری که در همان بستر
شهادت فرموده است میگوید:نکند دور افتادگان از قرآن به قرآن عمل کنند و شما تربیت شدگان در سایه قرآن آن را به فراموشی سپارید.دیگران امانت و صداقت از خود نشان دهند و شما خیانت و کذب.دیگران در دنیای خود متّحد باشند و شما در دین خود مختلف و پراکنده؛« وَاللّهَ اللّهَ فِی الْقُرْآنِ،لَایَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ ». (1)
از این بیم داریم،آن روز که« لا یبقی من الاسلام الا اسمه و لا یبقی من القرآن الا رسمه »نزدیک باشد.
1) 1) .نامه47.
و من وصیة له علیه السلام
بما یعمل فی أمواله،کتبها بعد منصرفه من صفین:
از وصایا و سفارشهای امام علیه السلام است
که درباره اموال (و موقوفاتش) بعد از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است. (1)
قسمت عمده این وصیّتنامه همانگونه که از لحن آن پیداست در واقع وقفنامه است نه وصیّتنامه.تنها بخش کوچکی مربوط به وصیّت میشود و
1) 1) .سند وصیّتنامه: بر حسب آنچه در مصادر نهجالبلاغه آمده این وصیّت را مرحوم کلینی پیش از شریف رضی در کتاب فروع کافی،ج 7،ص 49 از عبدالرحمن بن حجاج نقل کرده (ولی آنچه در کافی موجود است با آنچه در نهجالبلاغه آمده تفاوت بسیار دارد) و شیخ طوسی رحمه الله بعد از شریف رضی در کتاب تهذیب آن را آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 254) از کتاب تمام نهجالبلاغه چنین استفاده میشود که وصیّتنامه،بسیار مفصلتر از آنچه سید رضی آورده است بوده و در واقع آنچه در نهجالبلاغه آمده گوشهای از آن وصیّتنامه است ولی گوشهای گویا و پرمعنا. (برای آگاهی بیشتر به کتاب تمام نهجالبلاغه،ص 988 مراجعه شود).
حاصل آن بیان متولی وقف یعنی فرزندان رشید امیر مؤمنان علیه السلام امام حسن علیه السلام و بعد از او امام حسین علیه السلام و مصارف موقوفه و چگونگی تقسیم آن و نیز نحوه اداره نخلستانهاست.از مجموع این وصیّتنامه استفاده میشود که امام نخلستانهای متعدّدی در مناطق مختلف داشته که یا از سهمیه غنایم جنگی به دست آمده بود و یا با تلاش و کار و کوشش خود آن حضرت که همه آنها را وقف خاص و در مواردی وقف عام نمود تا استفاده آن فراگیر باشد.
تنها در بخش اخیر وصیّتنامه اشارهای به کنیزان شده که چگونه راه آزادی به روی آنها گشوده شود.
در ضمن از کلام سیّد رضی در ذیل نامه استفاده میشود که آنچه را مرحوم سیّد نسبت به آن اهتمام میورزیده بخشهایی است که از نظر فصاحت و بلاغت برجستگی خاصی داشته است.
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُاللّهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ،ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللّهِ،لِیُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّةَ،وَ یُعْطِیَهُ بِهِ الْأَمَنَةَ.مِنْهَا:فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ،وَ یُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ،فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَیْنٌ حَیٌّ،قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ،وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ.وَ إِنَّ لِابْنَیْ فَاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِیٍّ مِثْلَ الَّذِی لِبَنِی عَلِیٍّ،وَ إِنِّی إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَی ابْنَیْ فَاطِمَةَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللّهِ،وَ قُرْبَةً إِلَی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،وَ تَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ، وَ تَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ.وَ یَشْتَرِطُ عَلَی الَّذِی یَجْعَلُهُ إِلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَی أُصُولِهِ،وَ یُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِیَ لَهُ،وَ أَلَّا یَبِیعَ مِنْ أَوْلَادِ نَخِیلِ هَذِهِ الْقُرَی وَدِیَّةً حَتَّی تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً.وَ مَنْ کَانَ مِنْ إِمَائِی-اللاتِی أَطُوفُ عَلَیْهِنَّ-لَهَا وَلَدٌ،أَوْ هِیَ حَامِلٌ،فَتُمْسَکُ عَلَی وَلَدِهَا وَ هِیَ مِنْ حَظِّهِ،فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِیَ حَیَّةٌ فَهِیَ عَتِیقَةٌ،قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ،وَ حَرَّرَهَا الْعِتْقُ.
این دستوری است که بنده خدا علی بن ابیطالب امیر مؤمنان در مورد اموالش (موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خوشنودی خداوند است تا از این طریق او را وارد بهشت کند و امنیت و آرامش سرای دیگر را به او عطا فرماید.سرپرستی این موقوفه بر عهده حسن بن علی است که به طور شایسته (دور از اسراف و تبذیر) از درآمد آن مصرف کند و بخش دیگری از آن را (در راه خدا) انفاق نماید و اگر برای«حسن»حادثهای رخ دهد،و (برادرش) حسین زنده باشد سرپرستی آن را بعد از وی به عهده میگیرد و همان کاری را که حسن
انجام میداد،برادرش انجام میدهد.پسران فاطمه همان مقدار از این موقوفه سهم دارند که پسران علی (از غیر فاطمه علیها السلام) سهم دارند و من سرپرستی آن را به پسران فاطمه واگذاردم فقط به برای خدا و به جهت تقرب به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و تکریم احترام او و گرامیداشت پیوند خویشاوندیش
(بنده خدا علی بن ابیطالب) با کسی که این اموال در دست اوست شرط میکند که اصل این اموال را حفظ کند و تنها از میوه و درآمدش در راهی که به او دستور داده شده و راهنمایی گردیده انفاق نماید و (شرط نمود که) چیزی از اولاد نخلهای این آبادیها را نفروشد تا همه این سرزمین زیر پوشش نخل قرار گیرد (و یکپارچه آباد شود) و هر کدام از کنیزانم که با آنها آمیزش داشتهام صاحب فرزند یا باردار است،از سهم ارث فرزندش آزاد میشود و اگر فرزندش بمیرد و او زنده باشد،او نیز آزاد است و بند بردگی از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق میشود.
دستور حساب شدهای برای سرپرستی موقوفه
همان گونه که قبلا نیز اشاره شد این وصیّتنامه عمدتا وقفنامه است و لذا ارکان وقف از جمله واقف،موقوف علیهم،متولی و...در آن یکی پس از دیگری بازگو شده است.
نخست سخن از واقف و هدف اصلی او به میان آمده است،میفرماید:«این دستوری است که بنده خدا علی بن ابیطالب امیر مؤمنان در مورد اموالش (و موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خوشنودی خداوند است تا از این طریق او را وارد بهشت کند و امنیت و آرامش سرای دیگر را به او عطا فرماید»؛ (هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُاللّهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ،ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللّهِ،لِیُولِجَهُ بِهِ
الْجَنَّةَ،وَ یُعْطِیَهُ بِهِ الْأَمَنَةَ).
از این عبارت به خوبی استفاده میشود که یکی از شرایط وقف که قصد قربت است در این وقفنامه مورد توجّه قرار گرفته است و بلا فاصله بعد از ذکر نام واقف به آن اشاره شده است.
تعبیر امیر مؤمنین علیه السلام بعد از ذکر نام مبارک خود برای این است که نشان دهد این وقفنامه در ایام حکومتش تحریر یافته هر چند آن حضرت بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله همیشه به عنوان امیر مؤمنان-از سوی آگاهان-شناخته میشد.
سپس امام علیه السلام در بخش دیگری از این وصیّتنامه (وقفنامه) که مرحوم سید رضی آن را با تعبیر به«منها»جدا ساخته است چهار نکته را بیان میکند:در بیان شخص متولی و حق التولیه و مصارف وقف و کسانی که بعد از وفات یا شهادت متولی اوّل،قائم مقام او میشوند میفرماید:«سرپرستی این موقوفه بر عهده حسن بن علی است که به طور شایسته (دور از اسراف و تبذیر) از درآمد آن مصرف کند و بخش دیگری از آن را (در راه خدا) انفاق نماید و اگر برای حسن حادثهای رخ دهد،و (برادرش) حسین زنده باشد سرپرستی آن را بعد از وی به عهده میگیرد و همان کاری را که حسن انجام میداد،برادرش انجام میدهد»؛ (مِنْهَا:فَإِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ،وَ یُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَیْنٌ حَیٌّ،قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ).
جمله« یَأْکُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ ؛از آن به طور شایسته مصرف میکند»ممکن است اشاره به حق التولیه باشد و ممکن است اشاره به استفاده از موقوفه به عنوان موقوف علیهم؛ولی احتمال اوّل با توجّه به جملههایی که در آینده میآید شایستهتر است.
از جمله« وَ یُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ »به خوبی استفاده میشود که این موقوفه هم جنبه وقف خاص داشته و هم وقف عام؛بخشی از آن تعلق به فرزندان آن
حضرت داشته و بخشی دیگر به همه نیازمندان و مؤمنان.
جمله« وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ »اگر ضمیر«مصدره»به موقوفه برگردد،مفهومش این است که امام حسین علیه السلام نیز همان گونه که امام حسن علیه السلام درباره درآمد موقوفه عمل میکرد،عمل کند و اگر ضمیر به امام حسن علیه السلام برگردد مفهومش این است که همان روش امام حسن علیه السلام را دنبال کند،گر چه نتیجه هر دو یکی است؛ولی از نظر تفسیر عبارت،با هم متفاوتند و در هر حال احتمال اوّل قویتر به نظر میرسد. (1)
آن گاه امام علیه السلام به سراغ شرح بیشتری برای موقوف علیهم میرود و میفرماید:
«پسران فاطمه علیها السلام همان مقدار از این موقوفه سهم دارند که پسران علی (از غیر فاطمه علیها السلام) سهم دارند»؛ (وَ إِنَّ لِابْنَیْ فَاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِیٍّ مِثْلَ الَّذِی لِبَنِی عَلِیٍّ).
این جمله دو تفسیر دارد:نخست همان که در بالا اشاره شد که استفاده امام حسن و امام حسین علیهما السلام از حق التولیه،مانع استفاده آنها از درآمد آن موقوفه به عنوان موقوف علیهم نیست.آنها هم متولی هستند و هم در زمره موقوف علیهم.
تفسیر دوم اینکه امتیازی در استفاده از این موقوفه میان هیچ یک از فرزندان علی علیه السلام نیست؛چه آنها که از نسل فاطمه علیها السلام هستند و چه آنها که از همسران دیگر امیر مؤمنان علیه السلام.
امام علیه السلام در این جمله نمیفرماید:«فرزندان من از نسل فاطمه»بلکه میگوید فرزندان فاطمه علیها السلام و این برای نهایت احترام به مقام شامخ آن حضرت است.
امام علیه السلام در ادامه،به بیان این نکته میپردازد که چرا تولیت را به فرزندان فاطمه علیها السلام سپرده است نه سایر فرزندانش؛میفرماید:«و من سرپرستیآن را به
1) 1) .عبارتی که در روایت کافی به جای این روایت آمده،نشان میدهد که تفسیر دوم مناسبتر است زیرا در عبارت کافی چنین آمده:«و ان حدث بحسن حدث و حسین حی...و ان حسینا یفعل فیه مثل الذی امرت به حسناً»که مفهومش این است که امام حسین علیه السلام همان برنامهای را در مورد موقوفه اجرا میکند که امام حسن علیه السلام دستور اجرای آن را داشت.(کافی،ج 7،ص 50)
پسران فاطمه واگذاردم فقط برای خدا و به جهت تقرب به رسول اللّه صلی الله علیه و آله و تکریم احترام او و گرامیداشت پیوند خویشاوندیش»؛ (وَ إِنِّی إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَی ابْنَیْ فَاطِمَةَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللّهِ،وَ قُرْبَةً إِلَی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،وَ تَکْرِیماً لِحُرْمَتِهِ، وَ تَشْرِیفاً لِوُصْلَتِهِ).
در واقع امام علیه السلام چهار دلیل بر این انتخاب بیان فرموده که همه با هم مرتبط است:جلب خشنودی خدا،تقرب به رسول اللّه صلی الله علیه و آله،اکرام و احترام او و بزرگداشت پیوند خویشاوندیش.
به گفته ابن ابی الحدید هنگامی که کارها بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به نزدیکترین افراد شایسته او سپرده شود،پذیرش آن از سوی مردم بهتر خواهد بود،زیرا آنها بهتر از هر کس دیگر از آیین پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باخبرند و بهتر از هرکس میتوانند آن را پاسداری نمایند.
ابن ابی الحدید در شرح این سخن میگوید:«در این تعبیر امام علیه السلام رمز و اشاره و انتقادی است به کسانی که امر (خلافت) را از اهل بیت رسول اللّه علیهم السلام برگرداندند.در حالی که مناسب تر و اولی این بود که ریاست را بعد از او به خاندان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برای تقرب به رسول اللّه صلی الله علیه و آله بسپارند و اجانب را در این کار مقدم ندارند،زیرا هیبت نبوّت و رسالت در صورتی که سلطان حاکم در خلق از بیت نبوّت بود بیشتر میشد تا اینکه حکومت به دست کسانی باشد که از نسب صاحب دعوت دور باشند». (1)
در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا امام علیه السلام متولیان بعد از امام حسن و امام حسین علیهما السلام را معین نفرموده است.
پاسخ سؤال این است که امام علیه السلام بیان فرموده و در روایاتی که تمام این وصیّتنامه در آن آمده است به طور مشروح دیده میشود ولی مرحوم سید رضی که برنامه
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج ص 15،149.
گزینشی در نقل کلمات آن حضرت داشته آن قسمت را حذف کرده است به طور خلاصه امام علیه السلام بعد از امام حسن و امام حسین علیهما السلام نخست تولیت را به سایر فرزندانش و اگر در میانفرد مناسبی نبود به مردان دیگری از آل ابیطالب که مورد قبول بوده باشند منتقل میکند و در صورتی که در میان آنها هم فرد مورد قبولی برای این کار نبود به سراغ فردی از بنیهاشم میرود. (1)
در آخرین بخش از این وقفنامه،امام علیه السلام از چگونگی نگهداری و رسیدگی به این موقوفات سخن میگوید و دو دستور مهم در این زمینه صادر میکند؛نخست میفرماید:«(بنده خدا علی بن ابیطالب) با کسی که این اموال در دست اوست شرط میکند که اصل این اموال را حفظ نماید و تنها از میوه و درآمدش در راهی که به او دستور داده شده و راهنمایی گردیده انفاق کند»؛ (وَ یَشْتَرِطُ عَلَی الَّذِی یَجْعَلُهُ إِلَیْهِ أَنْ یَتْرُکَ الْمَالَ عَلَی أُصُولِهِ،وَ یُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَیْثُ أُمِرَ بِهِ وَهُدِیَ لَهُ).
آنچه را امام علیه السلام در اینجا بیان فرموده قاعدهای کلی در تمام موقوفههاست که باید اصل آن مال سالم بماند و تنها درآمدش در موارد وقف صرف شود.حتی این تعبیر گاه به هنگام اجرای صیغه عقد وقف،گفته میشود که« ان لا یباع و لا یوهب »یا در تعریف وقف میگویند:« الوقف حبس العین و تسبیل الثمرة » ولی امام علیه السلام به عنوان تأکید آن را بیان فرموده مبادا کسانی از موقوف علیهم به این فکر باشند که بخشی از نخلستان را بفروشند و از ثمن آن استفاده کنند.
در دومین دستور میفرماید:«و (شرط نمود که) چیزی از اولاد نخلهای این آبادیها را نفروشد تا همه این سرزمین زیر پوشش نخل قرار گیرد (و یک پارچه آباد شود)»؛ (وَ أَلَّا یَبِیعَ مِنْ أَوْلَادِ نَخِیلِ هَذِهِ الْقُرَی وَدِیَّةً حَتَّی تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً).
«ودیه»به معنای نهال کوچکی است که از کنار نخل بیرون میآید و تدریجاً ریشه میدواند و قویتر میشود تا زمانی که جدا کردن آن میسر باشد آن گاه آن را
1) 1) .برای اطلاع بیشتر به فروع کافی،ج 7،ص 50 مراجعه فرمایید.
جدا کرده و در جای مناسبی غرس میکنند و تعبیر به«أَوْلَادِ نَخِیلِ»به همین مناسبت است و این کار دو فایده دارد:نخست اینکه فضاهای خالی نخلستان بدین وسیله پر میشود و به گفته امام علیه السلام« تُشْکِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً ».
این جمله همان گونه که مرحوم سید رضی در پایان وصیّتنامه آن را توضیح داده مفهومش این است که آنقدر از نهالهای جدید نخل استفاده شود و نخلستان پر درخت شود که برای بیننده تشخیص آن مشکل گردد که آیا این همان نخلستان سابق است.
به هر حال تأکید امام علیه السلام بر گسترش عمران و آبادی این موقوفات،قابل توجّه است به خصوص اینکه گفته میشود اگر نهالهای کنار نخل را به زودی قطع کنند و برای فروش آماده کنند گاهی به خود نخل آسیب میرساند،بنابراین لازم است آن را تا زمان معینی حفظ کنند و بعد طبق دستور امام علیه السلام و مطابق مفاد وقفنامه آن را در همان نخلستان و در همان سرزمینی که پرورش یافته و از همه جا برای رشد و نمو آن مساعدتر است بنشانند.
این دستور نه تنها برای موقوفات امام علیه السلام که برای تمام موقوفات قابل توجّه است،هر چند متأسفانه متولیان سودجو گاه برعکس آن عمل کرده و نخلستان را در معرض آفات قرار میدهند،چرا که اگر نخلستان پر نخل نباشد سرما و گرما زودتر به آن آسیب میرساند؛اما هنگامی که تمام زمین نخلستان پر از نخل شود، آفات و آسیبهای آن کمتر خواهد بود.
این سخن بدان معنا نیست که فاصلههای معقول در میان درختان نادیده گرفته شود که آن هم سبب تضعیف باغ میشود.
در ضمن به این نکته باید توجّه کرد که بچههای نخل ممکن است جزء منافع محسوب شوند و حرمت بیع وقف شامل آن نگردد؛ولی با این حال امام علیه السلام میفرماید تا زمانی که خود نخلستان آن را نیاز دارد به خارج از نخلستان نفروشند.
امام علیه السلام در پایان این وصیّتنامه و بعد از بیان مسائل مربوط به موقوفات به مسائل مربوط به همسران کنیز خود پرداخته و وضع آنها را روشن میسازد، به گونهای که بعد از او همه آزاد شوند؛میفرماید:«و هر کدام از کنیزانم که با آنها آمیزش داشتهام صاحب فرزند یا باردار است،از سهم ارث فرزندش آزاد میشود و اگر فرزندش بمیرد و او زنده باشد،او نیز آزاد است و بند بردگی از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق میشود»؛ (وَ مَنْ کَانَ مِنْ إِمَائِی - اللَّاتِی أَطُوفُ عَلَیْهِنَّ (1)-لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِیَ حَامِلٌ،فَتُمْسَکُ عَلَی وَلَدِهَا وَ هِیَ مِنْ حَظِّهِ، فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِیَ حَیَّةٌ فَهِیَ عَتِیقَةٌ،قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ،وَ حَرَّرَهَا الْعِتْقُ).
در آن زمان امام علیه السلام چندین کنیز که در حکم همسران آن حضرت بودند در اختیار داشت و فرزندان متعدّدی از آنها متولد شدند و شاید هدف امام علیه السلام از تکثیر اولاد این بود که آل علی و بنی هاشم فزونی یابند و خطراتی که از سوی دشمنان آنها را تهدید میکرد سبب انقراض این نسل شریف نگردد.
به هر حال امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه تکلیف کنیزانی را که فرزندی داشتند یا باردار بودند معین نموده و طبق قاعده فقهی معروف که مورد اتفاق همه فقهاست،اینگونه کنیزان از سهم الارث فرزندشان آزاد میشوند و یا به تعبیر دیگر جزء سهم الارث فرزند قرار میگیرند و بلافاصله آزادی شامل حال آنها میشود،زیرا هیچ کس نمیتواند مالک پدر و مادر خود شود.
ولی درباره کنیزانی که صاحب فرزند نبودند،در این عبارت حکمی ذکر نشده و در روایات دیگری که از این وصیّتنامه در کتاب کافی و جز آن به گونه مشروحتری آمده،تکلیف آنها نیز مشخص شده است که امام علیه السلام دستور آزادی
1) 1) .تعبیر به«اطوف علیهن»تعبیر کنایی زیبایی است برای آمیزش جنسی،زیرا از طواف یک نوع گردش فهمیده میشود که هنگامی که با«علی»همراه باشد همان گردش دورانی است به خصوص اینکه طبق گفته لسان العرب این تعبیر معمولا در حرکت شبانه به کار میرود و اگر مربوط به روز باشد باید با قرینهای همراه گردد.
همه آنها را دادهاند ولی مرحوم سید رضی به خاطر تلخیص و گزینش،تنها به این بخش قناعت کرده است.
این نشان میدهد که تا چه حد امام علیه السلام به آزادی بردگان و کنیزان اهمیّت میداده و در طول تاریخ زندگی پر برکتش نیز-طبق بعضی از روایات-هزار برده از دسترنج خود خرید و آزاد کرد (أَنَّهُ علیه السلام أَعْتَقَ أَلْفَ نَسَمَةٍ مِنْ کَدِّ یَدِه). (1)
مسأله برنامه تدریجی اسلام برای آزادی بردگان در اسلام،مسألهای است بسیار دامنه دار که نشان میدهد اسلام اصل را بر آزادی انسانها گذاشته حتی در آن جامعهای که تار و پودش با مسأله بردگی پیوند داشت؛ولی برای رسیدن به این هدف برنامه مفصل و دراز مدتی چیده بود،زیرا اعلام آزادی فوری همه آنها تنشهای زیادی ایجاد میکرد و حتی سبب بیچارگی و نابودی بسیاری از بردگان میشد. (2)
جمله« فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا »اشاره به این نکته است که تصور نشود که اگر کنیزی باردار یا صاحب فرزند بود و فرزندش بعد از مرگ مولی از دنیا رفت،آن کنیز به حالت بردگی بازگشت میکند؛امام علیه السلام میفرماید:بردگی از او برداشته شده و آزادی به سراغ او آمده است؛یعنی دیگر او قابل بازگشت نیست».
مرحوم سیّد رضی در پایان این وصیّتنامه میگوید:« قال الشریف:قوله علیه السلام فی هذه الوصیة:«و ألا یبیع من نخلها ودیة»،الودیة:الفسیلة،و جمعها ودیّ.
و قوله علیه السلام:حتّی تشکل أرضها غراسا»هو من أفصح الکلام،والمراد به أن الأرض یکثر فیها غراس النخل حتی یراها الناظر علی غیر تلک الصفة التی عرفها بها فیشکل علیه أمرها و یحسبها غیرها ».تعبیر امام علیه السلام به«ودیه»به معنای نهال نخل است که جمع آن«ودی»(بر وزن علی) است.
و جمله دیگر حضرت که میفرماید:« حتی تشکل أرضها غراسا »از فصیحترین سخنان است و مفهوم آن این است که آنقدر درختان و نهالهای خرما زیاد شود و صحنه نخلستان را بپوشاند به گونهای که هر کس آن را قبلا دیده باشد تشخیص آن بر او مشکل شود و گمان کند به سرزمین دیگری گام نهاده است».
درباره این وصیّتنامه چند سؤال مطرح است:
1.از تعبیر وصیّتنامه استفاده میشود که امام علیه السلام اموال قابل ملاحظهای داشته است که آنها را در حیات خود وقف نموده است،با توجّه به زهد فوق العاده آن حضرت،این اموال از کجا بدست آمده بود؟
همان گونه که در بالا نیز به طور اشاره بیان کردیم،امام علیه السلام سه منبع درآمد داشت؛ یکی منبع سهم غنایم که عاید همه سربازان اسلام میشد و گاه مبلغ قابل توجّهی را تشکیل میداد.دوم اینکه خراج اراضی خراجیه که تعلق به عموم مسلمانان داشت، نه خصوص جنگجویان و مقدار آن بعد از فتوحات اسلامی بسیار زیاد بود، سهمی از آن نیز به امام علیه السلام تقدیم میشد.سوم اینکه امام علیه السلام سالیان دراز به غرس اشجار و تربیت نخلستان پرداخت و باغهای متعدّدی ایجاد کرد سپس آنها را به صورت وقف خاص و عام در آورد،بخشی را برای فرزندان خود و آل ابیطالب و بنی هاشم و بخشی را به عنوان انفاق فی سبیل اللّه قرار داد و اگر مالی از آن حضرت به ارث باقی ماند،مقدار کمی بود.
در روایات نیز آمده است که برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز اموال و باغاتی بود که خلفا به بهانه اینکه پیغمبران چیزی از خود به ارث نمیگذارند تمام آنها را جزء بیتالمال کردند.
ابن عبد ربه در استیعاب میگوید:«قتل علی و لا مال احتجبه و لا دنیا اصابها؛ علی علیه السلام به شهادت رسید در حالی که نه مالی اندوخته بود و نه مواهب دنیوی برای خود فراهم ساخته بود». (1)
ابن ابی الحدید نیز از بعضی خردهگیران نقل میکند که بر امیر مؤمنان علی علیه السلام خرده گرفتهاند و گفتهاند:ابو بکر از دنیا رفت و دینار و درهمی از خود به یادگار نگذاشت؛ولی هنگامی که علی علیه السلام چشم از دنیا پوشید،نخلستانهای بسیاری از خود به یادگار گذاشت.سپس در پاسخ آن مینویسد:همه میدانند که علی علیه السلام چشمههای متعدّدی با زحمت خود در شهر مدینه،ینبع و سویعه احداث کرد و به وسیله آن زمینهای مواتی را آباد نمود.سپس همه آنها را از ملک خود خارج ساخت و وقف مسلمین کردو از دنیا نرفت در حالی که چیزی از آنها در ملکش باشد.
آن حضرت چیزی از مال،کم یا زیاد برای فرزندانش به ارث نگذاشت مگر چند غلام و کنیز (که دستور آزادی آنها را داده بود) و هفتصد درهم از سهم او از بیت المال که برای به دست آوردن خادمی برای خانوادهاش ذخیره کرده بود. (2)
2.سؤال دیگر اینکه چگونه امام علیه السلام میفرماید:حسن را متولی وقف ساختم و اگر حسن چشم از جهان بپوشد و حسین زنده باشد،او جانشین برادر خود خواهد شد.مگر امام علیه السلام از طریق علم غیب نمیدانست که شهادت امام حسین علیهما السلام سالها بعد از شهادت امام حسن علیه السلام خواهد بود؟
پاسخ این سؤال و سؤالات فراوان دیگری از این قبیل یک جمله است و آن اینکه امامان در کارهای عادی خود تکیه بر علم عادی داشتند که از مجاری معمولی حاصل میشود،نه علم غیب؛همان گونه که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در مسائل مربوط به زندگی خود و یارانش تکیه بر علم حاصله از مجاری عادی داشت و از علم غیب جز در موارد استثنایی استفاده نمیفرمود.
اهتمام امیر مؤمنان علی علیه السلام به امر وقف و پیشگام بودن در این کار خیر به خوبی نشان میدهد که این مسأله ارزش فوق العادهای در اسلام دارد.
گر چه وقف را اسلام ابداع نکرد و قبل از اسلام نیز در مذاهب دیگر اوقاف بسیاری وجود داشت ولی اسلام اهمیّت خاصی برای آن قائل شد و تحت عنوان صدقات جاریه بر آن تأکید کرد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که از کنار باغستانی عبور میکرد، مردی را دید که مشغول غرس درختی است.پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود:میخواهی غرسی بهتر از این را به تو یادآوری کنم؟ سپس اذکار مهمی را به او تعلیم فرمود.
آن مرد عرض کرد:ای رسول خدا من تو را گواه میگیرم که تمام این باغ را بر فقهای مسلمین از اهل صفه وقف کردم.در اینجا این آیات شریفه نازل شد:
«فَأَمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی* وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی* فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری (1)» (2)به این ترتیب، وقف به عنوان یک سنّت حسنه اسلامی مورد تأیید قرار گرفت.
در بعضی از روایات از جابر ابن عبداللّه نقل شده که تمام صحابه که اموالی داشتند،وقفی از خود به یادگار گذاشتند.
در امالی شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:«خَیْرُ مَا یُخَلِّفُهُ الرَّجُلُ بَعْدَهُ ثَلَاثَةٌ وَلَدٌ بَارٌّ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ سُنَّةُ خَیْرٍ یُقْتَدَی بِهِ فِیهَا وَ صَدَقَةٌ تَجْرِی مِنْ بَعْدِهِ؛بهترین چیزی که انسان بعد از خود به یادگار میگذارد سه چیز است:
فرزند نیکوکاری که برای انسان استغفار کند و سنّت نیکی که مردم در آن به او اقتدا نمایند و صدقهای که بعد از او جریان داشته باشد». (3)
احادیث در این زمینه فراوان است و باید توجّه داشت که یکی از طرق پیشگیری از تکاثر و ثروتاندوزی،گسترش دادن سنّت وقف است که اموال را از چنگ افراد معدود بیرون میآورد و منافع آن را در اختیار نیازمندان قرار میدهد.
و من وصیة له علیه السلام
کان یکتبها لمن یستعمله علی الصدقات
قال الشریف:و إنما ذکرنا هنا جملا لیعلم بها أنه علیه السلام کان یقیم عماد الحق،و یشرع أمثلة العدل،فی صغیر الأمور و کبیرها و دقیقها و جلیلها.
از وصایای امام علیه السلام است
که آن را برای مأموران جمعآوری زکات مرقوم میداشت.
مرحوم شریف رضی میگوید:ما بخشی از این نامه را در اینجا آوردیم تا معلوم گردد،امام علیه السلام همواره ارکان حق را به پا میداشت و فرمان به عدل میداد؛در کارهای کوچک و بزرگ؛پر ارزش یا کم ارزش. (1)
1) 1) .سند نامه: این نامه را مرحوم کلینی در باب«ادب المصّدّق»از کتاب الزکاة در کتاب کافی به سند معتبر نقل کرده است و شیخ الطائفة شیخ طوسی نیز در باب«الزیادات فی الزکاة»آن را با همان سند از کلینی آورده است.نویسنده کتاب الغارات (ابراهیم ثقفی) نیز آن را به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده است.صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه میگوید:این وصیّتنامه در میان علما و دانشمندان قبل از سید رضی معروف بوده است و از جمله کسانی که وی به آن اشاره میکند مرحوم شیخ مفید در مقنعه است.سپس اضافه میکند:(کسانی بعد از سید رضی مانند) ابن ادریس در سرائر آن را از مقنعه نقل کرده و زمخشری نیز در ربیع الابرار آن را با تفاوتهای مختصری ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 257)
این وصیّتنامه که امام علیه السلام همواره به دست عاملان جمع آوری زکات میداد، مشتمل بر نکات بسیار دقیق و ظریف و حساب شدهای است که ادب اسلامی و نهایت رعایت عدالت را درباره همه مسلمین و از آن فراتر حتّی درباره حیوانات نشان میدهد.
در بخش اوّل این نامه،به مأموران جمعآوری زکات توصیه میکند که با قصد قربت و نیّت خالصانه و تقوای الهی حرکت کنند و هرگز به تهدید و تخویف متوسّل نشوند و بیش از حق الهی را از کسی نگیرند.
در بخش دوم به نکات ظریف و دقیقی در مورد نخستین برخورد با مردمی که زکات در اموال آنهاست،اشاره میکند که آمیخته با نهایت لطف و محبّت و ادب است.
در بخش سوم چگونگی جدا کردن حق اللّه از اموال مردم از طریق قرعه را شرح میدهد تا هیچ گونه اجحافی به کسی در این قسمت نشود.
در بخش چهارم دستورات متعدّدی میدهد درباره خوش رفتاری با چهارپایانی که به عنوان زکات گرفته میشوند که برتر و بالاتر از حقوقی است که مدعیان حمایت حیوانات اظهار میکنند.
مرحوم کلینی بعد از آنکه این نامه را از امام صادق علیه السلام از علی علیه السلام نقل میکند میافزاید:امام صادق علیه السلام در اینجا گریست و به راوی که برید بن معاویه است فرمود:ای برید به خدا سوگند که همه حرمتها (بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله) بر باد رفت و عمل به کتاب اللّه و سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله به فراموشی سپرده شد و بعد از شهادت امیر مؤمنان صلی الله علیه و آله،هیچ حقی در میان مردم برپا داشته نشد.
جالب اینکه نویسنده مصادر بعد از ذکر این بخش از کلام امام صادق علیه السلام میگوید:به خداوند متعال سوگند یاد میکنم که پیش از اینکه به روایت مرحوم
کلینی در کافی راجع به گریه امام صادق علیه السلام هنگام ذکر این روایت،دست یابم بارها به هنگام مطالعه این نامه گریه کردم و اشک ریختم. (1)
1) 1) .مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 258.
انْطَلِقْ عَلَی تَقْوَی اللّهِ وَحْدَهُ لَاشَرِیکَ لَهُ،وَ لَا تُرَوِّعَنَّ مُسْلِماً وَ لَا تَجْتَازَنَّ عَلَیْهِ کَارِهاً،وَ لَا تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَکْثَرَ مِنْ حَقِّ اللّهِ فِی مَالِهِ،فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَی الْحَیِّ فَاَنْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْیَاتَهُمْ،ثُمَّ امْضِ إِلَیْهِمْ بِالسَّکِینَةِ وَ الْوَقَارِ؛ حَتَّی تَقُومَ بَیْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ،وَ لَا تُخْدِجْ بِالتَّحِیَّةِ لَهُمْ،ثُمَّ تَقُولَ:عِبَادَ اللّهِ، أَرْسَلَنِی إِلَیْکُمْ وَلِیُّ اللّهِ وَ خَلِیفَتُهُ،لآِخُذَ مِنْکُمْ حَقَّ اللّهِ فِی أَمْوَالِکُمْ،فَهَلْ للّهِِ فِی أَمْوَالِکُمْ مِنْ حَقٍّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَی وَلِیِّهِ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ:لَا،فَلَا تُرَاجِعْهُ،وَ إِنْ أَنْعَمَ لَکَ مُنْعِمٌ فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخِیفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ أَوْ تُرْهِقَهُ فَخُذْ مَا أَعْطَاکَ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ.
(تو ای مأمور جمع آوری زکات)با تقوا و احساس مسئولیت در برابر خداوند یکتا و بیهمتا حرکت کن و در مسیر خود هیچ مسلمانی را مترسان و از سرزمین او در حالی که از تو ناخشنود باشد،نگذر و بیش از حق خداوند در اموالش را از وی نگیر.
هنگامی که وارد آبادی قبیله شدی در کنار سرچشمه یا چاه آب فرود آی، بی آنکه داخل خانههای آنها شوی سپس با آرامش و وقار به سوی آنان برو تا در میان آنها قرار گیری به آنها سلام کن و از اظهار محبّت و تحیّت چیزی فروگذار ننما و بعد از سلام و تحیّت به آنها میگویی:ای بندگان خدا! ولیّ خدا و خلیفهاش مرا به سوی شما فرستاده تا حق خدا را که در اموالتان است از شما بگیرم،آیا در اموال شما حقی برای خدا وجود دارد که به ولیّش بدهید،اگر کسی
(از آنها) گفت:نه (چیزی به اموالم تعلق نمیگیرد) دیگر به او مراجعه نکن و اگر کسی گفت:آری،همراهش برو بی آنکه او را بترسانی یا تهدید کنی یا بر او سختگیری نمایی یا کار او را مشکل سازی.
اعتماد به مردم در گردآوری مالیات اسلامی
امام علیه السلام در این نامه نخست دستوری کلی و جامع در عبارات کوتاهی به گردآورندگان زکات میدهد.سپس وارد جزئیات میشود که این خود یکی از روشهای پسندیده فصاحت و بلاغت است،میفرماید:«با تقوا و احساس مسئولیت در برابر خداوند یکتا و بیهمتا حرکت کن و در مسیر خود هیچ مسلمانی را نترسان و از سرزمین او در حالی که از تو ناخشنود باشد،نگذر و بیش از حق خداوند در اموالش را از وی نگیر»؛ (انْطَلِقْ عَلَی تَقْوَی اللّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ،وَ لَا تُرَوِّعَنَّ (1)مُسْلِماً وَ لَا تَجْتَازَنَّ (2)عَلَیْهِ کَارِهاً،وَ لَا تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَکْثَرَ مِنْ حَقِّ اللّهِ فِی مَالِهِ).
امام علیه السلام در این عبارت،افزون بر دستور به تقوا سه مطلب مهم را یادآور میشود؛نخست اینکه:مأمور جمعآوری زکات نباید مردم را بترساند و با خشونت رفتار کند،زیرا در گذشته مأموران اخذ مالیات هنگامی که وارد منطقهای میشدند،مردم از ترس اینکه مبالغ سنگینی از آنها بخواهند که در طاقت آنها نباشد،در وحشت فرو میرفتند؛ولی هنگامی که بنا بر ارفاق باشد،نه تنها نمیترسند بلکه از آنها استقبال میکنند.
در دستور دوم میفرماید:نه تنها نباید آنها را بترسانی،بلکه نباید از حضور تو ناخشنود باشند تو را مأمور از طرف امیری بخشنده و مهربان،جواد و کریم بدانند و حضورت را گرامی دارند.
در جمله سوم پیش از آنکه بفرماید حق خدا را به طور کامل بگیر،میفرماید:
بیش از حق خداوند از آنها نگیر و این تأکید بر نهایت تقوا و پرهیز از گرفتن بیدلیل اموال مردم است.
آن گاه امام علیه السلام بعد از این دستور کلی وارد جزئیات میشود و تمام مسیر گردآوری کنندگان زکات و کیفیت برخورد آنها را با مردمی که حقوق الهی در اموالشان است به طرز جالبی شرح میدهد و میفرماید:«و هنگامی که وارد آبادی قبیله شدی در کنار سرچشمه یا چاه آب فرود آی بی آنکه داخل خانههای آنها شوی»؛ (فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَی الْحَیِّ (1)فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْیَاتَهُمْ).
اشاره به اینکه نباید خود را بر مردم تحمیل کنی،چرا که ممکن است وضع مساعدی نداشته باشند که از میهمان پذیرایی کنند درحالی که طبیعت آنها پذیرایی از میهمان است و یا اینکه نخواهند از نزدیک از وضع مالی آنها با خبر شوی و یا اینکه اگر وارد بر شخصی شوی دیگران ناراحت شوند که چرا نماینده امام علیه السلام به نزد آنها نیامده و یا صاحب خانه توقع امتیازی داشته باشد.بر اساس این جهات امام علیه السلام دستور میدهد در کنار چشمه یا چاه آب وارد شود و انتخاب چشمه یا چاه آب برای این است که عبور همه به آنجا میافتد و در واقع مرکزی است که برای همه آشناست و ظاهراً مأمور جمعآوری صدقه به تنهایی این راه را طی نمیکرد بلکه نفراتی را به عنوان کمک با خود میبرد و خیمه و خرگاهی به همراه داشتند که آن را در کنار چشمه یا چاه آب برپا میکردند و در آنجا ساکن میشدند.
1) 1) .«حیّ»گاه به معنای موجود زنده میآید و گاه به معنای قبیله چرا که مجموع قبیله به منزله انسان واحد زندهای شمرده میشود و در استعمالات امروز به معنای منطقه مسکونی نیز بکار میرود.
آن گاه میافزاید:«سپس با آرامش و وقار به سوی آنان برو تا در میان آنها قرارگیری به آنها سلام کن و از اظهار محبّت و تحیّت چیزی فروگذار منما»؛ (ثُمَّ امْضِ إِلَیْهِمْ بِالسَّکِینَةِ وَ الْوَقَارِ؛حَتَّی تَقُومَ بَیْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ،وَ لَا تُخْدِجْ بِالتَّحِیَّةِ لَهُمْ).
به یقین،با آرامش و وقار به سوی آنها رفتن و سلام و تحیّت کامل داشتن سبب آرامش آنان میگردد و مردم از آمدن چنین مأمورانی وحشت و ناراحتی به خود راه نمیدهند.
این دستورات برای خنثی کردن ذهنیتی است که در گذشته در زمان پادشاهان و امرای ظالم معمول بوده که مأموران خشن را برای گرفتن مالیات و خراج میگماردند که مردم وجود آنها را شبیه بلاهای آسمانی تصور میکردند.
با توجّه به اینکه«لَا تُخْدِجْ»از ریشه«خداج»(بر وزن علاج) در اصل به معنای جنینی است که ناقص یا قبل از موعد متولد میشود و سپس به هر امر ناقصی گفته شده،استفاده میشود که امام علیه السلام تأکید دارد که نماینده او در تحیت و خوشآمد گفتن هیچ کوتاهی نکند و مانند بسیاری از مأموران و نمایندگان حکومتها که از موضع برتر با مردم سخن میگویند و حتی از پاسخ سلام هم ابا دارند،با آنان رفتار نکند و به تعبیری دیگر برخورد او با توده مردم،برخورد دو دوست پر محبّت با یکدگر باشد.
آن گاه امام علیه السلام انگشت روی جزئیات مربوط به طرز مطالبه زکات گذارده و آن را به صورت جالبی شرح میدهد.
نخست اینکه میفرماید:«و بعد از سلام و تحیت به آنها میگویی:ای بندگان خدا! ولیّ خدا و خلیفهاش مرا به سوی شما فرستاده تا حق خدا را که در اموالتان است از شما بگیرم آیا در اموال شما حقی برای خدا وجود دارد که به ولیّش بدهید»؛ (ثُمَّ تَقُولَ:عِبَادَ اللّهِ،أَرْسَلَنِی إِلَیْکُمْ وَلِیُّ اللّهِ وَ خَلِیفَتُهُ،لآِخُذَ مِنْکُمْ حَقَّ اللّهِ فِی أَمْوَالِکُمْ،فَهَلْ للّهِِ فِی أَمْوَالِکُمْ مِنْ حَقٍّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَی وَلِیِّهِ).
این نکته قابل توجّه است که در این عبارت روی سه چیز تکیه شده:یکی اینکه مردم بندگان خدا هستند.دوم اینکه جمعآوری کننده زکات فرستاده ولیّ اللّه و خلیفة اللّه است.سوم اینکه آنچه را میخواهد بگیرد حق اللّه است که در اموال آنها وجود دارد.
این تعبیرات قلب هر شنوندهای را نرم میکند و او را برای ادای زکات آماده میسازد و تأثیر روانی آن تا حدی است که با عشق و علاقه و شوق زکات را تحویل میدهد.پیش خود فکر میکند که نماینده ولیّ اللّه آمده و مرا به عنوان بنده خدا معرفی کرده و از من چیزی جز حق خدا نمیخواهد.
جمله« فَهَلْ للّهِِ فِی أَمْوَالِکُمْ »به اضافه جملههایی که بعد از آن میآید به یکی از مترقیترین روشهای اخذ مالیات که گاه در بعضی از مناطق،در دنیای امروز روی آن تکه میشود اشاره دارد و آن اعتماد کردن بر خود مردم است؛یعنی آنها را امین و راستگو و درستکار شناختن و از خودشان درباره زکات اموالشان توضیح خواستن.تجربه نشان داده است که این گونه اعتماد سازی اثر مهمی دارد.بر عکس اگر مردم را دروغگو و خائن فرض کنند و برخورد یک طلبکار با یک بدهکار مرموز و نادرست با آنها داشته باشند،سبب میشود که آنها اموال خود را مخفی سازند و تا آنجا که ممکن است از پرداختن مالیات اسلامی فرار کنند و به تعبیر امروز برای خودشان دو دفتر درست کنند:دفتری برای حساب و کتاب واقعی اموال و دفتری هم برای مأموران مالیات.
این نکته نیز قابل توجّه است که در عصر ما و در کشور ما در سالهای اخیر این روش از سوی مأموران جمعآوری مالیات آزمایش شد و نتیجه آن افزایش حجم مالیات بر درآمدها بود.
در روش سنتی ما در مسأله خمس نیز دقیقا مطلب همین گونه است که مردم باایمان با انگیزههای الهی به سراغ علمای دینی میروند و اموال خود را دقیقاً
صورتبرداری کرده به آنها ارائه میدهند تا خمس آنها را تعیین کنند بدون آنکه اجبار و فشاری در کار باشد.
البته آنچه گفته شد اصلی عمومی درباره همه کسانی است که اموالشان مشمول حکم زکات است ولی ممکن است در این میان استثنائاتی نیز وجود داشته باشد که بعضی از زورمندان در برابر حکومت اسلامی بایستند و آشکارا نسبت به پرداختن زکات مخالفت کنند.در این گونه موارد حکومت با آنها برخورد کند و حق اللّه را به زور از آنها بستاند تا سبب جرأت بعضی دیگر نشود ولی همان گونه که گفتیم این یک استثناست.
امام علیه السلام در ادامه این سخن میفرماید:«اگر کسی (از آنها) گفت:نه (چیزی به اموالم تعلق نمیگیرد) دیگر به او مراجعه نکن و اگر کسی گفت:آری،همراهش برو بی آنکه او را بترسانی یا تهدید کنی یا بر او سختگیری نمایی یا کار او را مشکل سازی»؛ (فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ:لَا،فَلَا تُرَاجِعْهُ،وَ إِنْ أَنْعَمَ (1)لَکَ مُنْعِمٌ فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ تُخِیفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ (2)أَوْ تُرْهِقَهُ). (3)
جالب اینکه امام علیه السلام نهایت لطف و محبّت را درباره کسی که اظهار میدارد، زکاتی در اموال او وجود دارد به خرج داده و در چهار جمله بسیار کوتاه،چهار دستور به مأمور گردآوری زکات میدهد:نخست اینکه نباید او را بترساند که مثلاً اگر زکاتت را به طور کامل ندهی مجازات خواهی شد و دیگر اینکه با تهدید چیزی از او نگیرد و سوم اینکه در گرفتن زکات سختگیری ننماید و چهارم
1) 1) .«انعم»از ریشه«انعام»گاه به معنای بخشیدن نعمتی است و گاه به معنای گفتن نعم (آری).در جملهبالا معنای اخیر اراده شده است به قرینه جمله ما قبل«فان قال قائل لا».
2) 2) .«تعسف»از ریشه«عسف»بر وزن«کسب»در اصل به معنای بیراهه رفتن است سپس به ظلم و ستم که آن نیز مصداق بیراهه رفتن است اطلاق شده است.
3) 3) .«ترهق»از ریشه«ارهاق»از ریشه«رهق»بر وزن«شفق»که در اصل به معنای پوشاندن یا پوشاندن چیزی با قهر و غلبه است و در بسیاری از موارد معنای سختگیری را میدهد.در جمله بالا همین معنا اراده شده است.
اینکه مشکلاتی برای او فراهم نسازد؛یعنی درست مانند یک شریک مهربان و بزرگوار و با گذشت با او رفتار کند.حال که او اعتراف به وجود حق اللّه در اموالش کرده،این حقشناسیش را محترم بشمار و ادب و انسانیّت را با ادب و انسانیّت پاسخ بگو.
آداب گردآوری زکات و حقوق بیت المال
آنچه در توصیه بالا آمده گوشهای از دستورات اسلام در مورد وظایف جمعآوری کنندگان زکات و اموال بیت المال و چگونگی برخورد با صاحبان اموال است.
قرآن مجید به عنوان پایه گذار این مطلب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور میدهد که از اموال آنها زکات بگیر،زکاتی که آنها را پاک و پاکیزه میکند و سپس دستور میدهد که بعد از گرفتن زکات به آنها درود بفرست و برای آنها دعا کن که مایه آرامش آنهاست؛ «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ» . (1)
و در این زمینه در منابع حدیث نیز روایات متعدّدی وارد شده که جزئیات بیشتری را بیان میدارد؛مرحوم علّامه مجلسی در جلد 93 در باب 9 تحت عنوان «ادب المصدق»احادیث متعدّدی در ده صفحه (صفحه 80 تا 90) ذکر میکند.
از جمله در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل میکند که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:«أَنَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله نَهَی أَنْ یُحْلَفَ النَّاسُ عَلَی صَدَقَاتِهِمْ وَ قَالَ هُمْ فِیهَا مَأْمُونُونَ یَعْنِی أَنَّهُ مَنْ أَنْکَرَ أَنْ یَکُونَ لَهُ مَالٌ تَجِبُ فِیهِ زَکَاةٌ وَ لَمْ یُوجَدْ ظَاهِراً عِنْدَهُ لَمْ یُسْتَحْلَف؛رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:مردم را نسبت به زکاتی که بر عهده دارند
1) 1) .توبه،آیه 104.
قسم ندهید،هرچه میگویند بپذیرید،زیرا آنها مورد اعتمادند و اگر کسی انکار کرد که مال واجب الزکاتی دارد و یقین به کذب او نبود،باید پذیرفت». (1)
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام نقل میکند که به یکی از یارانش هنگامی که او را برای گردآوری زکات مأمور ساخت،دستورهای مفصلی داد از جمله اینکه:«أَنْ یَتَلَقَّاهُمْ بِبَسْطِ الْوَجْهِ وَ لِینِ الْجَانِبِ وَ أَمَرَهُ أَنْ یَلْزَمَ التَّوَاضُعَ وَ یَجْتَنِبَ التَّکَبُّر؛با چهره گشاده و نرمش و تواضع با مردم برخورد کند و از تکبر بپرهیزد». (2)
و در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که میفرمود:«وَ إِذَا کَانَ الْجَدْبُ أُخِّرُوا حَتَّی یُخْصِبُوا؛در خشکسالی گرفتن زکات را به تأخیر بیاندازید تا خشکسالی برطرف شود». (3)
مرحوم شیخ حر عاملی نیز در کتاب وسائل الشیعه جلد 6 در کتاب الزکاة باب 14 احادیث متعدّدی در این زمینه آورده است و مجموع این احادیث نشان میدهد که اسلام از بکار گرفتن هر گونه خشونت به هنگام جمعآوری مالیات اسلامی نهی کرده و نهایت ارفاق را نسبت به مشمولین زکات لازم میشمرد و به تعبیر دیگر پرداخت زکات را تبدیل به یک مسألهای انسانی و اخلاقی کرده که افراد با ایمان در آن پیشگام میشوند و از برکات معنوی و مادی آن بهره میگیرند نه به صورت گرفتن بدهیها از یک بدهکار نافرمان و متخلف.
البته ممکن است این گونه برخورد محبّتآمیز ضایعاتی داشته باشد و بعضی افراد از آن سوء استفاه کنند و حقوق مالی خود را نپردازند؛ولی تجربه نشان داده که برکات مادی و معنوی آن بیشتر از ضایعات آن است به خصوص که میدانیم
پرداختن زکات و مانند آن در اسلام نوعی عبادت است و در عبادت قصد قربت لازم است و این قصد هنگامی حاصل میشود که انسان با میل و اختیار و علاقه خود به سراغ آن برود.
مرحوم کلینی در جلد سوم کافی نیز در بابی که تحت عنوان«ادب المصدق» ذکر کرده،هشت روایت در این زمینه آورده است که رحمت،رأفت و ادب اسلامی را در آن مثال میزند؛از جمله اینکه هنگامی که امیر مؤمنان علی علیه السلام فردی از طایفه بنی ثقیف را به عنوان فرماندار برای بخشی از آبادیهای اطراف کوفه انتخاب کرد،در حضور مردم به او دستور داد در جمعآوری خراج،کوتاهی نکن و حتی یک درهم از آن را ترک ننما.سپس به او فرمود:هنگامی که خواستی به منطقه مأموریت خود بروی نزد من آی.آن شخص میگوید:هنگامی که نزد حضرت رفتم فرمود:آنچه را درباره خراج به تو گفتم برای حفظ ظاهر بود ولی اکنون به تو میگویم:«ایاک ان تضرب مسلما او یهودیا او نصرانیا فی درهم خراج او تبیع دابة عمل فی درهم فانما امرنا ان نأخذ منهم العفو؛مبادا مسلمان یا یهودی یا نصرانی را به خاطر یک درهم خراج مضروب سازی یا چهارپایان مورد نیاز آنها را از آنها بگیری،زیرا به ما دستور داده شده است که (خراج و زکات را) از اضافات بگیریم». (1)
1) 1) .کافی،ج 3،ص 540،ح 8.
فَخُذْ مَا أَعْطَاکَ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ،فَإِنْ کَانَ لَهُ مَاشِیَةٌ أَوْ إِبِلٌ فَلَا تَدْخُلْهَا إِلَّا بِإِذْنِهِ،فَإِنَّ أَکْثَرَهَا لَهُ،فَإِذَا أَتَیْتَهَا فَلَا تَدْخُلْ عَلَیْهَا دُخُولَ مُتَسَلِّطٍ عَلَیْهِ وَ لَا عَنِیفٍ بِهِ.وَ لَا تُنَفِّرَنَّ بَهِیمَةً وَ لَا تُفْزِعَنَّهَا،وَ لَا تَسُوأَنَّ صَاحِبَهَا فِیهَا،وَ اصْدَعِ الْمَالَ صَدْعَیْنِ ثُمَّ خَیِّرْهُ،فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ.ثُمَّ اصْدَعِ الْبَاقِیَ صَدْعَیْنِ،ثُمَّ خَیِّرْهُ،فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ.فَلَا تَزَالُ کَذَلِکَ حَتَّی یَبْقَی مَا فِیهِ وَفَاءٌ لِحَقِّ اللّهِ فِی مَالِهِ؛فَاقْبِضْ حَقَّ اللّهِ مِنْهُ.فَإِنِ اسْتَقَالَکَ فَأَقِلْهُ، ثُمَّ اخْلِطْهُمَا ثُمَّ اصْنَعْ مِثْلَ الَّذِی صَنَعْتَ أَوَّلاً حَتَّی تَأْخُذَ حَقَّ اللّهِ فِی مَالِهِ.وَ لَا تَأْخُذَنَّ عَوْداً وَ لَا هَرِمَةً وَ لَا مَکْسُورَةً وَ لَا مَهْلُوسَةً،وَ لَا ذَاتَ عَوَارٍ،وَ لَا تَأْمَنَنَّ عَلَیْهَا إِلَّا مَنْ تَثِقُ بِدِینِهِ،رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِینَ حَتَّی یُوَصِّلَهُ إِلَی وَلِیِّهِمْ فَیَقْسِمَهُ بَیْنَهُمْ،وَ لَا تُوَکِّلْ بِهَا إِلَّا نَاصِحاً شَفِیقاً وَ أَمِیناً حَفِیظاً،غَیْرَ مُعْنِفٍ وَ لَا مُجْحِفٍ،وَ لَا مُلْغِبٍ وَ لَا مُتْعِبٍ.
آنچه را از زکات طلا و نقره (یا قیمت زکات غلات) میدهد بپذیر (و با او گفتگو درباره کم و زیاد آن نکن،او به تو اعتماد کرده تو هم به او اعتماد کن) و اگر گوسفند و گاو و شتری دارد بدون اذن او داخل نشو،زیرا بیشتر آنها از آن اوست.آن گاه که داخل شدی همچون شخص مسلط و سختگیر نسبت به او رفتار نکن،چهارپایی را فرار نده و ناراحت نساز و صاحبش را درباره آن ناراحت نکن (به هنگام گرفتن حق بیت المال) حیوانات را به دو بخش تقسیم کن سپس صاحب مال را مخیر نما که یک قسمت را انتخاب کند و بعد از
انتخاب،متعرض آنچه او انتخاب کرده نشو؛سپس باقیمانده را نیز به دو بخش تقسیم کن و باز او را مخیر نما (تا یکی را انتخاب کند) و هر گاه یکی را انتخاب کرد در این انتخاب متعرض آنچه او انتخاب کرده نشو و همچنان این تقسیم را ادامه میدهی (و صاحب مال را مخیر میسازی تا یکی را انتخاب کرده کنار بگذارد) تا آنجا که باقیمانده به اندازه (زکات و) حق خداوند در مال او باشد، آن گاه حق خدا را از او بگیر و اگر صاحب مال پشیمان شد و از تو تقاضا کرد که تقسیم را تجدید کنی،تقاضای او را بپذیر و آن دو دسته را با هم بار دیگر مخلوط کن سپس همان گونه که در بار اوّل انجام دادی،تقسیم را تکرار کن تا حق خدا را از مال او دریافت داری،ولی هرگز حیوان مسن و فرتوت و دست و پا شکسته و بیمار و معیوب را به عنوان زکات نپذیر.
نهایت احترام به خواستههای زکات دهندگان
آن گاه میافزاید:«اگر زکات،زکات طلا و نقره (درهم و دینار و یا قیمت زکات غلات بود) هرچه میدهد بپذیر (و با او گفتگو درباره کم و زیاد آن نکن،او به تو اعتماد کرده تو هم به او اعتماد کن)»؛ (فَخُذْ مَا أَعْطَاکَ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ).
«و اگر گوسفند و گاو و شتری دارد بدون اذن او داخل نشو،زیرا بیشتر آنها از آن اوست»؛ (فَإِنْ کَانَ لَهُ مَاشِیَةٌ (1)أَوْ إِبِلٌ فَلَا تَدْخُلْهَا إِلَّا بِإِذْنِهِ فَإِنَّ أَکْثَرَهَا لَهُ).
سپس میافزاید:«آن گاه که داخل شدی همچون شخص مسلط و سختگیر نسبت به او رفتار نکن،چهارپایی را فرار مده و ناراحت نساز و صاحبش را درباره آن ناراحت نکن»؛ (فَإِذَا أَتَیْتَهَا فَلَا تَدْخُلْ عَلَیْهَا دُخُولَ مُتَسَلِّطٍ عَلَیْهِ وَ لَا
1) 1) .«ماشیة»در اصل به معنای راه رونده از ریشه«مشی»است.سپس به چهارپایان اعم از شتر،گاو و گوسفند اطلاق میشود؛اما غالباً به گوسفندان گفته میشود و جمع آن مواشی است و در عبارت بالا منظور گاو و گوسفند است به قرینه ذکر ابل (شتر) بعد از آن.
عَنِیفٍ (1)بِهِ،وَ لَا تُنَفِّرَنَّ بَهِیمَةً وَ لَا تُفْزِعَنَّهَا (2)،وَ لَا تَسُوأَنَّ صَاحِبَهَا فِیهَا).
منظور از این جمله آن است که احترام مالکان اموال را در مورد اموالشان حفظ کن،سرزده وارد آغل گوسفندان یا شتران نشو و به صورت افراد طلبکار و زورگو چیزی را مطالبه نکن حتی نسبت به چهارپایان نیز مدارا نما؛حرکت یا صدایی که باعث وحشت آنها شود انجام مده،چرا که هم این حیوانات و هم صاحب آنها ممکن است ناراحت شوند.و این نهایت محبّت و ادبی است که امام علیه السلام به آن توصیه میکند که حتی حقوق حیوانات هم به هنگام جمعآوری زکات رعایت بشود،چه رسد به حقوق و احترام انسانها.
آن گاه برای اینکه تقسیم عادلانه باشد و در انتخاب گوسفند یا شتر زکات نگرانی برای صاحبان اموال پیدا نشود و در انتخاب،اجحاف و ظلمی بر مالک و بیت المال حاصل نگردد،دستور به قرعه کشی میدهد و هنگام قرعهکشی انتخاب را به به صاحب مال وا میگذارد و میفرماید:«(به هنگام گرفتن حق بیت المال) حیوانات را به دو بخش تقسیم کن سپس صاحب مال را مخیر کن که یک قسمت را برگزیند و بعد از انتخاب،متعرض آنچه او انتخاب کرده نشو.
سپس باقیمانده را نیز به دو بخش تقسیم کن و باز او را مخیر نما (تا یکی را انتخاب کند) و هر گاه یکی را برگزید در این انتخاب متعرض آنچه برگزیده نشو و همچنان این تقسیم را ادامه میدهی (و صاحب مال را مخیر میسازی یکی را انتخاب کرده کنار بگذارد) تا آنجا که باقیمانده به اندازه (زکات و) حق خداوند در مال او باشد آن گاه حق خدا را از او بگیر»؛ (وَ اصْدَعِ (3)الْمَالَ صَدْعَیْنِ ثُمَّ
1) 1) .«عنیف»به معنای خشن و سختگیر است از ریشه«عنف»بر وزن«قفل»گرفته شده است.
2) 2) .«لا تفزعنّ»از ریشه«فزع»به معنای ترسیدن و به وحشت افتادن گرفته شده و هنگامی که به باب افعال برود به معنای ترساندن و به وحشت انداختن است.
3) 3) .«اصدع»از ریشه«صدع»(بر وزن«صبر») به معنای شکافتن و جدا ساختن گرفته شده و این واژه (صدع)به صورت اسم مصدری و به معنای بخش جدا شده از چیزی آمده است.
خَیِّرْهُ،فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ.ثُمَّ اصْدَعِ الْبَاقِیَ صَدْعَیْنِ،ثُمَّ خَیِّرْهُ،فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ.فَلَا تَزَالُ کَذَلِکَ حَتَّی یَبْقَی مَا فِیهِ وَفَاءٌ لِحَقِّ اللّهِ فِی مَالِهِ؛فَاقْبِضْ حَقَّ اللّهِ مِنْهُ).
آن گاه امام علیه السلام میافزاید:«و اگر صاحب مال پشیمان شد و از تو تقاضا کرد که تقسیم را تجدید کنی،تقاضای او را بپذیر و آن دو دسته را با هم بار دیگر مخلوط کن سپس همان گونه که در بار اوّل انجام دادی،تقسیم را تکرار کن تا حق خدا را در مال او دریافت داری»؛ (فَإِنِ اسْتَقَالَکَ (1)فَأَقِلْهُ،ثُمَّ اخْلِطْهُمَا ثُمَّ اصْنَعْ مِثْلَ الَّذِی صَنَعْتَ أَوَّلاً حَتَّی تَأْخُذَ حَقَّ اللّهِ فِی مَالِهِ).
در اینجا دو نکته حائز اهمیت است:نخست اینکه مفهوم جملههای بالا این نیست که به هنگام تقسیم کردن خوبها را در یک بخش قرار بدهند و متوسطها را در بخش دیگر آن گاه مالک را مخیر سازند که یکی از آن دو بخش را انتخاب کند زیرا اولا معمولاً گوسفندان یا شتران در شرایط عادی مخلوط هستند و به هنگام تقسیم،طبعا بخشی از خوب در یک طرف و بخشی در طرف دیگر قرار میگیرد.ثانیا:این کار نوعی قرعهکشی است و در مفهوم قرعهکشی این جمله نهفته است که باید تقسیمی نسبتاً عادلانه صورت گیرد و بعد یکی از دو بخش را بوسیله قرعه یا بوسیله انتخاب شخصی جدا کنند.
نکته دیگر اینکه میدانیم که در زکات شتر،سن و سال آنها در مقدار زکات تأثیر دارد و مثل زکات گوسفند نیست،بنابراین یا باید مسأله سن و سال در این تقسیم کردن رعایت گردد و یا بگوییم که این نوع تقسیم ناظر به مسأله زکات گوسفند و گاو است.
1) 1) .«استقال»از ریشه«استقالة»به معنای طلب فسخ کردن و به هم زدن قراردادی یا توافقی است و ریشهاصلی آن قیلولة است که معنای خواب نیمروز یا استراحت در نیمروز است.از آنجا که هنگامی که انسان از قراردادی پشیمان میشود اگر آن را به هم زنند و فسخ کنند مایه راحتی او میگردد،اقاله به آن اطلاق شده و مطالبه آن استقاله است.
در ضمن از مجموع این کلام،این مطلب استفاده میشود که در پرداخت زکات هم میتوان قیمت را محاسبه کرد (به قرینه تعبیر به ذهب و فضه که در آغاز این کلام آمد) زیرا سخن تنها از زکات درهم و دینار نیست،بلکه منظور مطلق زکات است) و هم میتوان از عین مالی که زکات به آن تعلق گرفته پرداخت.
این نکته قابل توجّه است که در روایات اسلامی و کلمات فقهاحیوانات ممتاز؛مانند گوسفند پرواری و شترهای پرارزش و حیوان باردار و حیوانات نر که برای بارور ساختن حیوانات ماده از آنها استفاده میشود،استثنا شدهاند؛یعنی مأمور جمعآوری زکات برای جلب محبّت صاحبان این اموال،نخبهها را به خودشان واگذار میکند تا زکات را با طیب خاطر بپردازند. (1)
آن گاه امام علیه السلام دستور میدهد که پنج نوع از حیواناتی که به نحوی ناقص و کمارزش هستند به عنوان زکات انتخاب نشود؛میفرماید:«هرگز حیوان مسن و فرتوت و دست و پا شکسته و بیمار و معیوب را به عنوان زکات نپذیر»؛ (وَ لَا تَأْخُذَنَّ عَوْداً وَ لَا هَرِمَةً وَ لَا مَکْسُورَةً وَ لَا مَهْلُوسَةً (2)،وَ لَا ذَاتَ عَوَارٍ). (3)
با توجّه به اینکه«عود»و«هرم»هر دو به معنای حیوان پیر است،به نظر میرسد که«عود»حیوانی است که سنّی از آن گذشته و«هرم»به معنی پیر و فرتوت است یعنی چیزی فراتر از حیوان مسن.
«مهلوسه»گاه به معنای حیوان بیمار مسلول و گاه به معنای هر گونه حیوان
1) 1) .به جواهر الکلام،ج 15،ص 160 مراجعه شود.
2) 2) .«مهلوسة»از ریشه«هلاس»بر وزن«غبار»و«هلس»بر وزن«درس»به معنای بیماری سل است،بنابراین «مهلوس»همان حیوان مبتلا به این بیماری است ولی گاه این واژه به معنای هر گونه بیماری به کار میرود. بعضی از ارباب لغت نیز هلاس را به معنای بیماریهایی که سبب لاغری میشود گرفتهاند و از آنجایی که بیماری سل شخص مبتلا را کاملا لاغر میکند،در مورد این بیماری به کار رفته است.
3) 3) .«عوار»از ریشه«عار»و«عور»بر وزن«غور»گرفته شده و به معنای عیب است و از آنجا که آشکار ساختن آلت جنسی مایه عیب است به آن«عورة»اطلاق شده است این واژه در مورد خانه بیحفاظ و لباس معیوب نیز به کار میرود.
بیمار تفسیر شده است و مناسب معنای دوم است و حیوان«ذات عوار»به معنای حیوانی است که عیب و نقصی دارد؛مثلاً فاقد چشم یا گوش یا مانند آن است.
شایان ذکر است که فقها گفتهاند،منظور از این دستور آن است که اگر تمام نصاب سالم بوده باشد نمیتواند حیوان ناسالمی را از جایی دیگر بیاورد و به عنوان زکات بپردازد؛ولی اگر تمام نصاب حیوان بیمار و معیوب است،مانعی ندارد زکات را از همان بپردازد و نیز اگر قسمتی معیوب و قسمتی سالم است، زکات به نسبت از سالم و معیوب گرفته میشود و این نشانه رعایت عدالت اسلامی در مسائل مربوط به بحث زکات است. (1)
گفتنی است که اسلام از یک سو دستور میدهد که حیوانات معیوب،پیر و فرتوت و بیمار را به عنوان زکات نپذیرید،زیرا ارزش زکات را به عنوان یک عبادت پایین میآورد و به مقتضای آیه« لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ »؛ هرگز به حقیقت نیکوکاری و قرب الی اللّه نمیرسید مگر اینکه از آنچه دوست دارید در راه خدا انفاق کنید» (2)و از سویی دیگر دستور میدهد که اموال نخبه و گران قیمت را در اختیار صاحب قیمت بگذارید و به عنوان زکات نگیرید،زیرا بسیاری از مردم از این کار ناراحت میشوند و به مصداق« إِنْ یَسْئَلْکُمُوها فَیُحْفِکُمْ تَبْخَلُوا وَ یُخْرِجْ أَضْغانَکُمْ »؛چرا که هر گاه اموال شما را طلب کند و بر آن تأکید نماید،بخل میورزید؛و کینه و خشم شما را آشکار میسازد». (3)و به این ترتیب تعادل را در مسأله ادای زکات کاملا رعایت کرده است.
وَ لَا تَأْمَنَنَّ عَلَیْهَا إِلَّا مَنْ تَثِقُ بِدِینِهِ،رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِینَ حَتَّی یُوَصِّلَهُ إِلَی وَلِیِّهِمْ فَیَقْسِمَهُ بَیْنَهُمْ،وَ لَا تُوَکِّلْ بِهَا إِلَّا نَاصِحاً شَفِیقاً وَ أَمِیناً حَفِیظاً،غَیْرَ مُعْنِفٍ وَ لَا مُجْحِفٍ،وَ لَا مُلْغِبٍ وَ لاَ مُتْعِبٍ.ثُمَّ احْدُرْ إِلَیْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ نُصَیِّرْهُ حَیْثُ أَمَرَ اللّهُ بِهِ،فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِینُکَ فَأَوْعِزْ إِلَیْهِ أَلَّا یَحُولَ بَیْنَ نَاقَةٍ بَیْنَ فَصِیلِهَا،وَ لَا یَمْصُرَ لَبَنَهَا فَیَضُرَّ ذَلِکَ بِوَلَدِهَا؛وَ لَا یَجْهَدَنَّهَا رُکُوباً؛وَ لْیَعْدِلْ بَیْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِی ذَلِکَ وَ بَیْنَهَا،وَ لْیُرَفِّهْ عَلَی اللَّاغِبِ،وَ لْیَسْتَأْنِ بِالنَّقِبِ الظَّالِعِ،وَ لْیُورِدْهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدُرِ،وَ لَا یَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الْأَرْضِ إِلَی جَوَادِّ الطُّرُقِ،وَ لْیُرَوِّحْهَا فِی السَّاعَاتِ،وَ لْیُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ وَ الْأَعْشَابِ،حَتَّی تَأْتِیَنَا بِإِذْنِ اللّهِ بُدَّناً مُنْقِیَاتٍ،غَیْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ لَا مَجْهُودَاتٍ،لِنَقْسِمَهَا عَلَی کِتَابِ اللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله فَإِنَّ ذَلِکَ أَعْظَمُ لِأَجْرِکَ،وَ أَقْرَبُ لِرُشْدِکَ،إِنْ شَاءَ اللّهُ.
آنها(حیوانات زکات) را به غیر از کسی که به دینش اطمینان داری و نسبت به اموال مسلمین دلسوزتر است مسپار تا آن را (سالم) به ولی مسلمین برساند و او در میان مسلمانان تقسیم کند.تنها کسانی را مأمور این کار کن که خیرخواه و مهربان و امین و حافظ باشند،سختگیر و اجحافگر نباشند،حیوانات را خسته نکنند و به زحمت نیندازند،سپس آنچه را نزد تو جمع شده فورا به سوی ما روانه کن تا آن را در مصارفی که خداوند امر فرموده صرف کنیم و هنگامی که امین تو آنها را در اختیار گرفت به او سفارش کن که میان شتر ماده و نوزادش جدایی نیفکند و شیر آن را چنان ندوشد که به بچهاش زیان وارد شود و در سوار
شدن بر شتران،آنها را به زحمت نیفکند و عدالت را در این امر در میان آنها رعایت کند (گاه بر این سوار شود و گاه بر دیگری) و نیز حال شترِ خسته و یا زخمی را که سواری دادن برایش مشکل است رعایت کند و با حیوانی که سم او ساییده یا لنگ شده مدارا نماید.
امین تو باید هنگامی که در اثنای راه به غدیرهای آب میرسد،آنها را سیراب کند و از کنارههای جاده علفدار به درون جادههای خشک و بیگیاه منحرف نسازد و ساعاتی به آن حیوانات استراحت دهد و چون به آب و علفزار میرسد به آنها مهلت دهد (تا به اندازه کافی آب بنوشند و از علفها تغذیه کنند) تا هنگامی که نزد ما میآیند به اذن خدا فربه و سرحال باشند نه خسته و کوفته و هدف نهایی این است که آنها را مطابق دستور خداوند و سنّت پیغمبرش صلی الله علیه و آله (در میان نیازمندان) تقسیم کنیم (بیآنکه منافع شخصی در آن وجود داشته باشد) (و بدان)عمل به این برنامه پاداش تو را بیشتر و هدایت تو را افزونتر خواهد کرد؛ ان شاء اللّه.
رأفت اسلامی حتی درباره حیوانات
در بخش گذشته،امام علیه السلام دستورات لازم درباره چگونگی اخذ زکات از کسانی که زکات بر آنها واجب است را بیان فرمود.در این بخش از نامه،سخن درباره چگونگی حفظ این اموال و طرز رفتار با حیواناتی که به عنوان زکات پرداخته شدهاند.
نخست امام علیه السلام صفات کسانی را که مأمور انتقال زکات به سوی بیتالمال میشوند،بیان میکند و چندین ویژگی برای آنها برمیشمرد.در نخستین و دومین صفت میفرماید:«آنها را به غیر از کسی که به دینش اطمینان داری
و نسبت به اموال مسلمین دلسوز است،مسپار تا آن را (سالم) به ولی مسلمین برساند و در میان مسلمانان تقسیم کند»؛ (وَ لَا تَأْمَنَنَّ عَلَیْهَا إِلَّا مَنْ تَثِقُ بِدِینِهِ، رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِینَ حَتَّی یُوَصِّلَهُ إِلَی وَلِیِّهِمْ فَیَقْسِمَهُ بَیْنَهُمْ).
بنابراین مهمترین شرط،در این گونه مسائل امانت و وثاقت و شرط دوم رفق، مدارا و دلسوزی است و اگر این دو شرط در متصدیان بیت المال و خزانه داران کشورهای اسلامی رعایت شود به یقین مشکلی در امور مالی پیدا نخواهد شد؛ نه خیانتی رخ میدهد و نه حیف و میل و افراط و تفریطی.
سپس در ادامه این سخن،هشت وصف دیگر برای مأموران انتقال این اموال و چوپانها بیان کرده و میفرماید:«تنها کسانی را مأمور این کار کن که خیرخواه و مهربان و امین و حافظ باشند،سختگیر و اجحافگر نباشند،حیوانات را خسته نکنند و به زحمت نیندازند»؛ (وَ لَا تُوَکِّلْ بِهَا إِلَّا نَاصِحاً شَفِیقاً وَ أَمِیناً حَفِیظاً،غَیْرَ مُعْنِفٍ (1)وَ لَا مُجْحِفٍ (2)،وَ لَا مُلْغِبٍ (3)وَ لَا مُتْعِبٍ). (4)
به یقین این اوصاف هشتگانه ارتباط نزدیک با یکدگر دارند؛چوپانی که ناصح و شفیق است مسلما حیوانات را خسته نمیکند و تند نمیراند،زیرا هم حیوانات به زحمت میافتند که بر خلاف عدل اسلامی است و هم وزن آنها کم میشود و یا بیمار میگردند که به زیان مصرف کنندگان است.
قابل توجّه اینکه این دستورات را امام علیه السلام هنگامی بیان فرمود که نه از حقوق حیوانات سخنی در میان دانشمندان جهان مطرح بود و نه از حقوق بشر؛ولی
1) 1) .«معنف»از ریشه«عنف»بر زون«قفل»به معنای گرفتن چیزی با شدت و قساوت است.
2) 2) .«مجحف»از ریشه«اجحاف»از ریشه«جحف»بر وزن«حرف»به معنای اصرار بر ضرر زدن به کسی است.
3) 3) .«ملغب»از ریشه«لغوب»به معنای خسته شدن و خستگی گرفته شده و هنگامی که به باب افعال میرود به معنای خسته کردن است.
4) 4) .«متعب»این واژه که از ریشه«تعب»به معنای خستگی گرفته شده،هنگامی که باب افعال برود مفهوم آن خسته کردن است،با«ملغب»قریب المعناست؛ولی بعضی گفتهاند:«لغوب»به معنای تعب و زحمت روحی است در حالی که تعب رنج جسمانی را نیز شامل میشود.
اسلام به عنوان آئینی مملوّ از برنامههای اخلاقی،حرمت حیوانات و حقوق آنها را نیز فراموش نکرده و مشمول محبّت و رأفت قرار داده است (توضیح بیشتری در این زمینه در بحث نکات خواهد آمد).
آن گاه در دستور دیگری میفرماید:«سپس آنچه نزد تو جمع شده فوراً به سوی ما روانه کن تا آن را در مصارفی که خداوند امر فرموده صرف کنیم»؛ (ثُمَّ احْدُرْ (1)إِلَیْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ نُصَیِّرْهُ حَیْثُ أَمَرَ اللّهُ بِهِ).
این دستور به دو دلیل داده شده است:نخست اینکه ممکن است نیازمندانی به صورت فوق العاده در انتظار کمکهای بیت المال باشند که اگر حق آنها زودتر برسد،مشکلاتشان حل خواهد شد و دیگر اینکه تأخیر در رساندن این اموال، معرض آفات است و برای نجات از آن آفات باید تعجیل کرد و اموال زکات را به ولی امر مسلمین رسانید.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه از این جمله احکام فقهی متعدّدی استفاده کردهاند:نخست اینکه نقل زکات از شهری به شهر دیگر جایز است و دیگر اینکه مأموران جمعآوری زکات حق ندارند خودسرانه آنها را تقسیم کنند و سوم اینکه زکات باید به دست ولی امر مسلمین برسد و زیر نظر او تقسیم گردد.
بدیهی است این دستور مربوط به مناطق نزدیک به مرکز حکومت امام علیه السلام است و اما مناطق دور دست که انتقال مال زکات به غیر صورت نقدی عملاً امکان پذیر نیست حکم دیگری دارد؛یعنی نمایندگان امام علیه السلام میتوانند آن را در مرکز نمایندگی خود جمعآوری و تقسیم کنند.
آن گاه امام علیه السلام درباره کیفیت نقل حیوانات زکَوی به نماینده خود دستورات
1) 1) .«احدر»از ریشه«حدر»بر وزن«حرف»به معنای به سرعت حرکت کردن و نیز به معنای پایین آوردن چیزی از بلندی است و در اینجا معنای اوّل مراد است؛یعنی حیوانات زکات را که جمعآوری کردی به سرعت نزد ما بیاور تا به اهلش برسانیم.
ده گانه دقیق و ظریفی میدهد و میفرماید:«هنگامی که امین تو آنها را در اختیار گرفت به او سفارش کن که میان شتر ماده و نوزادش جدایی نیفکند و شیر آن را چنان ندوشد که به بچهاش زیان وارد شود و در سوار شدن بر شتران،آنها را به زحمت نیفکند و عدالت را در این امر در میان آنها رعایت کند (گاه بر این سوار شود و گاه بر دیگری) و نیز حال شترِ خسته و یا زخمی را که سواری دادن برایش مشکل است رعایت کند و با حیوانی که سم او ساییده یا لنگ شده مدارا نماید»؛ (فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِینُکَ فَأَوْعِزْ (1)إِلَیْهِ أَلَّا یَحُولَ بَیْنَ نَاقَةٍ وَ بَیْنَ فَصِیلِهَا (2)،وَ لَا یَمْصُرَ (3)لَبَنَهَا فَیَضُرَّ ذَلِکَ بِوَلَدِهَا؛وَ لَا یَجْهَدَنَّهَا رُکُوباً،وَ لْیَعْدِلْ بَیْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِی ذَلِکَ وَ بَیْنَهَا،وَ لْیُرَفِّهْ عَلَی اللَّاغِبِ،وَ لْیَسْتَأْنِ (4)بِالنَّقِبِ (5)وَ الظَّالِعِ). (6)
آنچه در بالا آمد شش قسمت از دستوراتی است که امام علیه السلام برای مراعات حال حیوانات زکوی بیان فرموده که هم جمع انسانی و اخلاقی دارد و نشان میدهد که اسلام حتی مراعات حال حیوانات را نیز لازم میشمرد؛حیواناتی که زبان برای گفتن ندارند و قادر بر دفاع از خویشتن نیستند.
آن گاه در ادامه این سخن چند دستور دیگر میدهد و میفرماید:«امین تو باید هنگامی که در اثنای راه به غدیرهای آب میرسد،آنها را سیراب کند و از کنارههای جاده علفدار به درون جادههای خشک و بیگیاه منحرف نسازد
1) 1) .«اوعز»از ریشه«وعز»بر وزن«وعظ»به معنای پیشنهاد کردن و سفارش نمودن کاری به دیگری است.
2) 2) .«فصیل»به معنای بچه شتری است که از شیر باز گرفته شده و از ریشه«فصل»به معنای جدایی است؛ولی با توجّه به اینکه امام علیه السلام بعد از این جمله دستور میدهد که تمام شیر ناقه را ندوشند تا بچه او هم بهرهای داشته باشد،استفاده میشود که منظور از فصیل در اینجا بچه شتری است که در آستانه از شیر باز گرفتن است و هنوز از شیر باز گرفته نشده (به تعبیر ادبا مجازِ به علاقه اول و مشارفت است).
3) 3) .«لا یمصر»از ریشه«مصر»بر وزن«نصر»به معنای دوشیدن شیر به طور کامل است.
4) 4) .«یستأن»از ریشه«أنی»بر وزن«امر»به معنای مهلت دادن گرفته شده و هنگامی که به باب استفعال برود، به معنای انتظار کشیدن و مدارا کردن است.
5) 5) .«نقب»به معنای شتری است که کف پای او ساییده شده (و به زحمت راه میرود).
6) 6) .«ظالع»از ریشه«ظلع»بر وزن«زرع»به معنای لنگیدن گرفته شده است.
و ساعاتی به آن حیوانات استراحت دهد و آن گاه که به آب و علفزار میرسد به آنها مهلت دهد (تا به اندازه کافی آب بنوشند و از علفها تغذیه کنند) تا هنگامی که نزد ما میآیند به اذن خدا فربه و سرحال باشند نه خسته و کوفته»؛ (وَ لْیُورِدْهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدُرِ (1)،وَ لَا یَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الْأَرْضِ إِلَی جَوَادِّ (2)الطُّرُقِ،وَ لْیُرَوِّحْهَا فِی السَّاعَاتِ وَ لْیُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ (3)وَ الْأَعْشَابِ (4)،حَتَّی تَأْتِیَنَا بِإِذْنِ اللّهِ بُدَّناً (5)مُنْقِیَاتٍ (6)، غَیْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ لَا مَجْهُودَاتٍ).
در این چهار دستور اخیر امام علیه السلام،بیشتر به آب و علف این حیوانات نظر دارد.هدف آن است که اینها تشنگی نکشند،گرسنه نشوند،در مسیر راه به اندازه کافی آب بنوشند و در کنار جادهها که غالبا علف وجود دارد،از آن استفاده کنند.
این دستورات افزون بر اینکه جنبه اخلاقی و انسانی دارد،به نفع بیت المال و نیازمندانی است که از حقوق بیتالمال بهره میگیرند؛لذا درآخر این عبارات فرمود:
باید چنان کنند که این حیوانات سالم و سرحال و چاق و فربه به نزد ما آیند.
در پایان این نامه،به هدف نهایی اشاره کرده و میفرماید:«هدف این است که آنها را مطابق دستور خداوند و سنّت پیغمبرش صلی الله علیه و آله (در میان نیازمندان) تقسیم کنیم (بی آنکه منافع شخصی در آن وجود داشته باشد)»؛ (لِنَقْسِمَهَا عَلَی کِتَابِ اللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله).
آن گاه اضافه میکند:«عمل به این برنامه پاداش تو را بیشتر و هدایت تو را افزونتر خواهد کرد إن شاءاللّه»؛ (فَإِنَّ ذَلِکَ أَعْظَمُ لِأَجْرِکَ،وَ أَقْرَبُ لِرُشْدِکَ،إِنْ شَاءَ اللّهُ).
1) 1) .«غدر»جمع«غدیر»به معنای برکه آب است.
2) 2) .«جوادّ»جمع«جاده»به معنای راه وسیع است.
3) 3) .«نطاف»جمع«نطفه»به معنای آب زلال است.
4) 4) .«الاعشاب»جمع«عشب»بر وزن«قفل»به معنای گیاهان سبز است.
5) 5) .«بدّن»جمع«بادن»به معنای حیوان چاق و فربه است.
6) 6) .«منقیات»جمع«منقیة»به معنی حیوانی است که چربی فراوان داشته باشد.
امام علیه السلام در این نامه نورانی سه بار بر این مطلب تأکید فرموده که اموال زکات بعد از جمعآوری باید در میان نیازمندان تقسیم شود.حضرت تعبیر به« مال المسلمین »کرده؛در یک جا میفرماید:« فیقسمه بینهم »و در جای دیگر میفرماید:« نصیره حیث امر اللّه »و در پایان نامه نیز میفرماید:« نقسمها علی کتاب اللّه و سنة نبیه ».این تکرار،هر چند به گفته ابن ابی الحدید در ابتدا مخالف بلاغت به نظر میرسد،ولی با توجّه به اینکه خاطرات زمان عثمان که بیتالمال در میان افراد خاصی تقسیم میشد و نیازمندان محروم میماندند و همان سبب فتنه و آشوب بر علیه او شد،در نظرها باقی مانده بود،امام علیه السلام برای اطمینان بخشیدن به مردم در یک نامه سه بار این نکته را تکرار میکند که هدف ما این است که مال مسلمین را در میان آنها تقسیم کنیم و نیازمندان را به حقوقشان برسانیم.
مردم جهان از قدیم الایام به طور سنتی برای حیواناتی که از آنها استفاده میکردند،احترام قائل بودند و اصولی را درباره آنها رعایت میکردند و در بعضی از موارد به صورت افراطی در میآمد و شکل پرستش به خود میگرفت همان گونه که امروز در میان جمعی از هندوها نیز دیده میشود تا اینکه در این اواخر به مدافعان از حیوانات شکل جمیعیت دادند و اصول و مقرراتی قائل شدند و اگر کسانی از آن تخلف کنند مورد اعتراض قرار میگیرند،هر چند این موضوع مانند سایر موضوعاتی که مربوط به حقوق بشر یا حمایت زندانیان و کودکان و امثال آنهاست در بسیاری از موارد رنگ سیاسی به خود گرفته و تبدیل به چماقی برای کوبیدن بر سر مخالفان شده است؛گاه هزاران انسان بیگناه را
میکشند و در سال میلیادرها دلار سلاحهای کشتار جمعی صادر میکنند و صدای کسی بلند نمیشود؛اما یک یا چند حیوان اگر مورد آزار قرار گیرند فریادشان بلند میشود.
ولی اسلام حد اعتدال را از آغاز در این مسأله رعایت کرده و سفارشهای اکید و دقیق و ظریفی درباره حیوانات نموده که هر انسان منصفی را به تحسین وا میدارد.
در کتب روایی ما،روایات زیادی در این باره وارد شده است؛از جمله در ابواب مربوط به حج به تناسب استفاده از حیوانات به عنوان مرکب در مسیر حج، ابوابی تحت عنوان«ابواب احکام الدواب فی السفر و غیره»دیده میشود.
مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعه در جلد هشتم تحت همین عنوان روایات فراوانی در بیش از پنجاه باب ذکر کرده است که ذیلا بعضی از روایات آن را که در باب اوّل ذکر کرده از نظر میگذرانیم.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«لِلدَّابَّةِ عَلَی صَاحِبِهَا خِصَالٌ یَبْدَأُ بِعَلَفِهَا إِذَا نَزَلَ وَ یَعْرِضُ عَلَیْهَا الْمَاءَ إِذَا مَرَّ بِهِ وَ لَا یَضْرِبُ وَجْهَهَا فَإِنَّهَا تُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّهَا وَ لَا یَقِفُ عَلَی ظَهْرِهَا إِلَّا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لَا یُحَمِّلُهَا فَوْقَ طَاقَتِهَا وَ لَا یُکَلِّفُهَا مِنَ الْمَشْیِ إِلَّا مَا تُطِیقُ؛برای چهارپایان بر صاحبان آنها حقوق (ششگانه) است نخست اینکه هنگامی که به منزل رسید و پیاده شد اوّل آذوقه آنها را آماده کند (چرا که این حیوان از صاحبش خستهتر است به علاوه زبان تقاضا ندارد) و هر زمان که از کنار آب بگذرد،آب را بر او عرضه کند (تا اگر تشنه باشد بنوشد) و هرگز به صورتش تازیانه نزند چرا که او تسبیح و حمد خدا میگوید و هرگز بر پشت آن هنگام توقف ننشیند مگر در هنگام جنگ (اشاره به اینکه هنگامی که سواران به هم میرسند،یا از کنار فرد پیادهای عبور میکنند و برای احوالپرسی و مطالب دیگر توقف مینمایند باید از مرکب پیاده شوند،حرفهایشان که تمام شد سوار شوند و به راه خود ادامه دهند، زیرا این زحمت را به حیوان دادن که در حال توقف سوار آن باشند و پیاده
نشوند،زحمتی است بدون دلیل؛ولی در میدان جنگ چنین نیست (زیرا پیاده شدن از مرکب به هر حال خطرناک است) و بیش از طاقتش چیزی بر آن بار نکند و بیش از تواناییش آن را راه نبرد». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام شبیه همین معنا تحت عنوان«لِلدَّابَّةِ عَلَی صَاحِبِهَا سِتِّةُ حُقوق؛برای چهارپایان بر صاحبان آنها شش حق است»نقل شده و در روایت دیگری هفت حق ذکر شده است.
تعبیرات ظریفی در این روایت آمده که اسلام کوچکترین مسائل را درباره این موضوع از نظر دور نداشته و انسانیترین دستورات را در این باره داده است.
بسیارند کسانی که هنگامی که مرکب آنها کم و زیادی میکند با شلاق به جان آن میافتند و گاه عصبانیّت خود را در موضوعات دیگر،بر سر حیوان خالی میکنند؛ ولی اسلام تأکید میکند که بیدلیل مرکب را آزار ندهند.در حدیث میخوانیم که امام سجاد زین العابدین علیه السلام چهل بار از مدینه به مکّه برای زیارت خانه خدا از شتری استفاده کرد و در تمام این مدت حتی یک تازیانه به آن شتر نزد. (2)
در حدیث معروفی که در منابع شیعه و اهل سنّت آمده است میخوانیم:
«خداوند زنی را به خاطر گربهای وارد دوزخ ساخت چرا که آن را بسته بود نه رهایش میکرد که خودش غذا پیدا کند و نه غذایی به او میداد». (3)
حتی از بعضی روایات استفاده میشود که نباید فحش و ناسزا به حیوانات داد. (4)این تعبیر نشان میدهد که حیوانات هم برای خود فهم و شعوری دارند و از فحش و ناسزا متأثر میشوند.به علاوه هنگامی که زبان انسان آلوده شد،تدریجاً برای او یک عادت میشود و در مورد انسانها نیز آن را به کار میبرد.
و من عهد له علیه السلام
إلی بعض عماله و قد بعثه علی الصدقة
از نامههای امام علیه السلام است
که برای بعضی از مأموران گردآوری زکات مرقوم داشته است. (1)
امام علیه السلام در این نامه،قبل از هر چیز،مخنف بن سلیم را از نفاق و دوگانگی ظاهر و باطن بر حذر میدارد و از بدرفتاری با مردم و خود برتربینی و بیاعتنایی به آنها نهی میکند و در بخش دیگری تأکید میکند که تو به عنوان عامل جمعآوری زکات حقی در آن داری که ما به تو میپردازیم؛ولی بقیّه آن متعلق به نیازمندان امّت است که باید به آنها برسد.
1) 1) .سند نامه: مطابق آنچه قاضی نعمان مصری (متوفای 363) در کتاب دعائم الاسلام آورده،امام علیه السلام این نامه را برای «مخنف بن سلَیم الازدی»که از فرمانداران آن حضرت بود،نوشت و آنچه قاضی نعمان در کتاب مزبور آورده فشردهتر از چیزی است که مرحوم سید رضی در نهجالبلاغه آورده است و مرحوم حاجی نوری در کتاب مستدرکالوسائل در کتاب زکات باب 12 حدیث 3 آن را ذکر کرده نویسنده مصادر نهجالبلاغه نیز مدرک دیگری از کسانی که قبل از سید رضی میزیستند غیر از آنچه در بالا آمد نقل نکرده است.
حضرت در پایان نامه،او را از هر گونه خیانت در این امانت بر حذر میدارد و خیانت به امّت و امام امّت را بدترین خیانت میشمرد.
أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللّهِ فِی سَرَائِرِ أَمْرِهِ وَ خَفِیَّاتِ عَمَلِهِ،حَیْثُ لَا شَهِیدَ غَیْرُهُ،وَ لَا وَکِیلَ دُونَهُ.وَ أَمَرَهُ أَلَّا یَعْمَلَ بِشَیْءٍ مِنْ طَاعَةِ اللّهِ فِیمَا ظَهَرَ فَیُخَالِفَ إِلَی غَیْرِهِ فِیمَا أَسَرَّ،وَ مَنْ لَمْ یَخْتَلِفْ سِرُّهُ وَ عَلَانِیَتُهُ،وَ فِعْلُهُ وَ مَقَالَتُهُ،فَقَدْ أَدَّی الْأَمَانَةَ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ وَ أَمَرَهُ أَلَّا یَجْبَهَهُمْ وَ لَا یَعْضَهَهُمْ،وَ لَا یَرْغَبَ عَنْهُمْ تَفَضُّلاً بِالْإِمَارَةِ عَلَیْهِمْ،فَإِنَّهُمُ الْإِخْوَانُ فِی الدِّینِ،وَ الْأَعْوَانُ عَلَی اسْتِخْرَاجِ الْحُقُوقِ.
او را به تقوای الهی در امور پنهانی و اعمال مخفی خود دستور میدهد در آنجا که هیچ کس جز خدا شاهد و گواه نیست،و نه احدی غیر از او ناظر و حافظ اعمال.
به او دستور داده،هر عملی را از اطاعتهای خدا که آشکارا انجام میدهد در پنهانی خلاف آن را انجام ندهد،آن کس که پنهان و آشکارش،عمل و سخنش بر خلاف یکدیگر نباشد امانت الهی را ادا کرده و بندگی خالصانه را بجا آورده است.با مردم برخورد بد نداشته باش (و با چهره عبوس با آنها روبهرو نشو) و به آنها بهتان نزن (که مقدار زکاتشان بیش از آن بوده است که آنها اظهار داشتهاند) و نسبت به آنها به جهت اینکه رییس بر آنان هستی،بیاعتنایی نکن،چه اینکه آنها برادران دینی تو هستند و یاوران در استخراج حقوق و جمعآوری زکات.
برخورد خوب با مؤدیان مالیاتی اسلامی
امام علیه السلام در بخش اوّل این نامه سه دستور به کارگزار خود میدهد و هر کدام از
این دستورات با جمله«امره»آغاز میشود.
نخست دستور به تقوای الهی در نهان و آشکار میدهد و میفرماید:«او را به تقوای الهی در امور پنهانی و اعمال مخفی خود دستور میدهد در آنجا که هیچ کس جز خدا شاهد و گواه نیست و نه احدی غیر از او ناظر و حافظ اعمال»؛ (أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللّهِ فِی سَرَائِرِ أَمْرِهِ وَ خَفِیَّاتِ عَمَلِهِ،حَیْثُ لَاشَهِیدَ غَیْرُهُ،وَ لَا وَکِیلَ دُونَهُ).
شایان توجّه است که امام علیه السلام در این جمله بر یکی از مهمترین مصادیق تقوا انگشت میگذارد؛یعنی تقوا در امور پنهانی،اعم از نیّت درون و اعمال برون که هیچ کس جز خدا شاهد و گواه آن نیست و این مهمترین چیزی است که جز از طریق ایمان به خدا و اعتقاد به حضور او در همه جا و در هر زمان،حاصل نمیشود.مشکلاتی که در جوامع انسانی پیش میآید و آسیبهایی که به مردم میرسد غالبا مربوط به همین قسمت است؛تصمیماتی به تنهایی گرفته میشود و کارهایی دور از چشم مردم انجام میگیرد و در آن منافع عموم فدای منافع نامشروع اشخاص میگردد.
جمله« حَیْثُ لَاشَهِیدَ غَیْرُهُ،وَ لَا وَکِیلَ دُونَهُ »به یقین ناظر به افراد عادی است که در خلوت حضور ندارند؛ولی فرشتگانی که مأمور ثبت اعمال انسانند،در هر مکان و هر زمان با او هستند و مراقب اعمال اویند،و از همه بالاتر ذات پاک پروردگار همه جا حضور دارد و چیزی از بندگان بر او مخفی نیست.
سپس به او فرمان دوم را میدهد و میفرماید:«به او امر کرده که هیچ عملی را از اطاعتهای خدا آشکارا انجام ندهد که در پنهانی خلاف آن را انجام میدهد»؛ (وَ أَمَرَهُ أَلَّا یَعْمَلَ بِشَیْءٍ مِنْ طَاعَةِ اللّهِ فِیمَا ظَهَرَ فَیُخَالِفَ إِلَی غَیْرِهِ فِیمَا أَسَرَّ).
یعنی باید ظاهر و باطن خود را یکی کرد،زیرا اختلاف ظاهر و باطن و خلوت و جلوت مصداق آشکار نفاق است و مسلمان از نفاق بیگانه است.
سپس امام علیه السلام تعبیری دارد که در واقع به منزله دلیل برای دستور گذشته است، میفرماید:«آن کس که پنهان و آشکارش،عمل و سخنش بر خلاف یکدیگر نباشد امانت الهی را ادا کرده و بندگی خالصانه را انجام داده است»؛ (وَ مَنْ لَمْ یَخْتَلِفْ سِرُّهُ وَ عَلَانِیَتُهُ،وَ فِعْلُهُ وَ مَقَالَتُهُ،فَقَدْ أَدَّی الْأَمَانَةَ،وَ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ).
مفهوم این سخن آن است که آنهایی که پنهان و آشکارشان متفاوت است و گفتارشان با رفتارشان هماهنگ نیست،خائن و غیر مخلصاند و به واقع چنین است.چه خیانتی از این بدتر که انسان اعمال نیک ریاکارانه در برابر مردم انجام دهد و آن گاه که به خلوت میرود کار دیگر کند؛یا با زبانش وعدههای نیکی دهد و پاکی و تقوا را بستاید؛ولی عملش بر ضد آن باشد و مایه بیاعتمادی و سلب عقیده مردم گردد.این کارها از هر کس که باشد نازیباست و از دولتمردان اسلام نازیباتر.
امام علیه السلام در این فرمایش خود در مسأله اخلاص و امانت،روی دو چیز انگشت گذاشتهاند:یکی هماهنگی خلوت و جلوت و دیگری هماهنگی گفتار و کردار و در واقع اخلاص بر همین دو رکن استوار است و ریاکاران هر دو یا یکی از آن دو را از دست میدهند.
البته رعایت این اصل بیش از هر کس در مسئولین اموال بیت المال اهمیت دارد که باید حفیظ و امین باشند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:« من خالفت سریرته علانیته فهو منافق کائنا من کان و حیث کان و فی ای ارض کان و علی ای رتبة کان ؛کسی که باطنش با ظاهرش مخالف باشد او منافق است هر کس باشد و در هر جا که باشد و در هر سرزمین و در هر رتبه و مقامی که باشد». (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 69،ص 207.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام از لقمان حکیم آمده است:«لِلْمُنَافِقِ ثَلَاثَ عَلَامَاتٍ یُخَالِفُ لِسَانُهُ قَلْبَهُ وَ قَلْبُهُ فِعْلَهُ وَ عَلَانِیَتُهُ سَرِیرَتَه؛منافق سه نشانه دارد:زبانش با قلبش مخالف است و قلبش با عملش و آشکارش با نهانش». (1)
آن گاه امام علیه السلام در سومین امرش سه دستور به نماینده خود میدهد و میفرماید:«با مردم برخورد بد نداشته باش (و با چهره عبوس با آنها روبهرو نشو) و به آنها بهتان نزن (که مقدار زکاتشان بیش از آن بوده است که آنها اظهار داشتهاند) و نسبت به آنها به خاطر اینکه رییس بر آنان هستی،بیاعتنایی نکن چه اینکه آنها برادران دینی تو هستند و یاوران در استخراج حقوق و جمعآوری زکات»؛ (وَ أَمَرَهُ أَلَّا یَجْبَهَهُمْ وَ لَا یَعْضَهَهُمْ،وَ لَا یَرْغَبَ عَنْهُمْ تَفَضُّلاً بِالْإِمَارَةِ عَلَیْهِمْ، فَإِنَّهُمُ الْإِخْوَانُ فِی الدِّینِ،وَ الْأَعْوَانُ عَلَی اسْتِخْرَاجِ الْحُقُوقِ).
اینها نکات روانی بسیار مهم در مسأله جمعآوری حقوق بیتالمال و به یک معنا در تمام امور مربوط به مدیریت است؛برخورد خوب با مردم،اعتماد بر آنها و عدم برتریجویی،اموری هستند که مردم را برای ادای حقوق و انجام وظایف خود تشویق میکنند و سبب میشوند بدون نیاز به بازرس و مأموران غلاظ و شداد و پرونده و دادگاه به وظایف خود در برابر حکومت یا کسی که مدیر بر آنهاست عمل نمایند.تجربیات عصر ما نیز صدق این گفتار و صحت این بیان را روشن ساخته است.
درست است که امکان دارد بعضی از این مسأله سوء استفاده کنند و حقوق بیتالمال را نپردازند؛ولی به یقین ضایعات این گونه رفتار بسیار کمتر از بیاعتنایی و برخورد خشن نسبت به آنهاست.
1) 1) .بحارالانوار،ج 69،ص 206،ح 7.
وَ إِنَّ لَکَ فِی هَذِهِ الصَّدَقَةِ نَصِیباً مَفْرُوضاً،وَ حَقّاً مَعْلُوماً،وَ شُرَکَاءَ أَهْلَ مَسْکَنَةٍ،وَ ضُعَفَاءَ ذَوِی فَاقَةٍ،وَ إِنَّا مُوَفُّوکَ حَقَّکَ،فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ،وَ إِلَّا تَفْعَلْ فَإِنَّکَ مِنْ أَکْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً یَوْمَ الْقِیَامَةِ،وَ بُؤْسَی لِمَنْ-خَصْمُهُ عِنْدَ اللّهِ - الْفُقَرَاءُ وَ الْمَسَاکِینُ وَ السَّائِلُونَ وَ الْمَدْفُوعُونَ وَ الْغَارِمُونِ وَ ابْنُ السَّبِیلِ! وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ وَ رَتَعَ فِی الْخِیَانَةِ وَ لَمْ یُنَزِّهَ نَفْسَهُ وَ دِینَهُ عَنْهَا،فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْیَ فِی الدُّنْیَا،وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَی! وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَةِ خِیَانَةُ الْأُمَّةِ،وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ،وَ السَّلَامُ.
(بدان) برای تو در این زکات نصیب مشخص و حق معینی است و شریکانی از مستمندان و بینوایان داری،به یقین ما حق تو را به طور کامل خواهیم داد تو هم باید حق آنها را به طور کامل بپردازی.اگر چنین نکنی از کسانی خواهی بود که در قیامت بیش از همه دشمن و شاکی دارند،بدا به حال کسی که در پیشگاه خداوند، فقرا و مساکین و سائلان و کسانی که از حقشان محروم شدهاند و بدهکاران ورشکسته و در راه ماندگان (همگی) خصم و شاکی او باشند (این گونه افراد، خائنان به بیتالمالاند) و آن کس که امانت را سبک بشمرد و در وادی خیانت گام بگذارد و خویشتن و دینش را از آن پاک نسازد درهای ذلت و رسوایی را در دنیا به روی خود گشوده و در سرای آخرت خوارتر و رسواتر خواهد بود.(و بدان) به یقین بزرگترین خیانت،خیانت به امّت است و رسواترین غش و تقلّب،غش و تقلّب نسبت به پیشوایان اسلام است و السلام.
کاری کن که نیازمندان در قیامت شاکی تو نباشند
امام علیه السلام به نکته مهمی اشاره میکند که میتواند به منزله دلیل برای گفتار سابقش باشد و آن اینکه کارگزار امام علیه السلام،نباید این حقیقت را فراموش کند که او تنها به عنوان عامل جمعآوری زکات،حقّ معینی دارد و گروههای دیگر از مستحقین زکات با او شریکاند و اگر رعایت حق آنها را نکند سرنوشتش در قیامت بسیار شوم و تاریک خواهد بود،میفرماید:«(بدان) برای تو در این زکات نصیب مشخص و حق معینی است و شریکانی از مستمندان و بینوایان داری،به یقین ما حق تو را به طور کامل خواهیم داد تو هم باید حق آنها را به طور کامل بپردازی»؛ (وَ إِنَّ لَکَ فِی هَذِهِ الصَّدَقَةِ نَصِیباً مَفْرُوضاً،وَ حَقّاً مَعْلُوماً،وَ شُرَکَاءَ أَهْلَ مَسْکَنَةٍ،وَ ضُعَفَاءَ ذَوِی فَاقَةٍ،وَ إِنَّا مُوَفُّوکَ حَقَّکَ،فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ).
اشاره به اینکه مبادا در مورد زکات که طبق صریح آیه قرآن مجید مال مشترکی است در میان هشت گروه،معامله مال اختصاصی و شخصی کنی.
آن گاه به آثار زیانبار تخلف از این دستور اشاره کرده و میفرماید:«اگر چنین نکنی از کسانی خواهی بود که در قیامت بیش از همه دشمن و شاکی دارند»؛ (وَ إِلَّا تَفْعَلْ فَإِنَّکَ مِنْ أَکْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً یَوْمَ الْقِیَامَةِ).
اشاره به اینکه در دادگاه عدل الهی گاه انسان یک یا چند مخالف دارد،شاید بتواند به نحوی رضایت آنها را جلب کند و گاه هزاران هزار شاکی دارد که جلب رضایت همه آنها غیر ممکن است و کسانی که در زکات و اموال بیت المال خیانت کنند از این گروهاند.
حضرت در ادامه میفرماید:«بدا به حال کسی که در پیشگاه خداوند،فقرا و مساکین و سائلان و کسانی که از حقشان محروم شدهاند و بدهکاران ورشکسته
و در راه ماندگان (همگی) خصم و شاکی او باشند»؛ (وَ بُؤْسَی (1)لِمَنْ-خَصْمُهُ عِنْدَ اللّهِ-الْفُقَرَاءُ وَ الْمَسَاکِینُ وَ السَّائِلُونَ وَ الْمَدْفُوعُونَ (2)،وَ الْغَارِمُونَ وَ ابْنُ السَّبِیلِ).
واژههای«فقراء»،«مساکین»،«سائلون»و«مدفوعون»همه اشاره به گروه نیازمندانند؛با این تفاوت که بسیاری از مفسران قرآن مجید معتقدند که مسکین از فقیر بیچارهتر است گویی شدت فقر او به حدی است که او را زمینگیر کرده است (زیرا«مسکین»از ماده«سکون»است).آنها باید کاملا مورد توجّه باشند و ای بسا به سبب شرم و حیا مطلقا از کسی و حتی از بیت المال درخواست نکنند در حالی که«سائلون»شرم و حیا را کنار گذاشته و از باب ناچار درخواست کمک میکنند و«مدفوعون»کسانی هستند که ممکن است بالقوه غنی و بینیاز باشند؛ یعنی اموال قابل ملاحظهای دارند؛اما اموالشان را غاصبان گرفته و آنها را از حقشان محروم ساختهاند و فعلا فقیر و نیازمندند.
«غارمون»به معنای بدهکارانی است که از پرداخت بدهی خود عاجز شدهاند یا بدون تقصیر ورشکست گردیدهاند.
بعضی از مفسران نهجالبلاغه،«مدفوعون»را معادل«فی سبیل اللّه»که در مصارف زکات آمده دانستهاند به اعتبار اینکه آنها را به وسیله زکات به کارهای الهی وادار میکنند و«سائلون»را معادل فی الرقاب (بردگانی که در رنج و زحمتند) دانستهاند به اعتبار اینکه تقاضای آزادی از بردگی را دارند.
به این ترتیب از مصارف هشت گانه زکات شش مصرف در اینجا ذکر شده و یک مصرف که«عاملون علیها»(کسانی که فعالیتی برای جمعآوری زکات میکنند) هستند،قبلا امام علیه السلام به آن اشاره کرده و باقی میماند هشتمین مصرف که مؤلفة قلوبهم باشد که در عبارت امام علیه السلام نیامده شاید به این دلیل که در آن
محیط محل ابتلا نبوده است.به علاوه به گفته مرحوم علامه مجلسی،امام علیه السلام در این بیان خود در صدد ذکر همه مصارف هشتگانه نبوده است تا بخواهیم با تکلفاتی همه آنها را در کلام امام علیه السلام درج کنیم.
آن گاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به استدلال محکمی پرداخته و بدی حال خیانتکاران نسبت به بیت المال را اینگونه شرح داده و میفرماید:«(این گونه افراد، خائنان به بیت المالاند) و آن کس که امانت را سبک بشمرد و در وادی خیانت گام بگذارد و خویشتن و دینش را از آن پاک نسازد درهای ذلت و رسوایی را در دنیا به روی خود گشوده و در سرای آخرت خوارتر و رسواتر خواهد بود»؛ (وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ،وَ رَتَعَ (1)فِی الْخِیَانَةِ،وَ لَمْ یُنَزِّهَ نَفْسَهُ وَ دِینَهُ عَنْهَا،فَقَدْ أَحَلَّ (2)بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَالْخِزْیَ فِی الدُّنْیَا،وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَی).
اما ذلت و رسوایی در دنیا به سبب آن است که خیانتهای گسترده معمولاً پنهان نمیماند و دیر یا زود فاش میشود و صاحب آن رسوا میگردد و مردم با چشم حقارت به او نگاه میکنند و در آخرت که نامههای افراد به دستشان داده میشود،و«یوم البروز»و روز آشکار شدن اعمال پنهانی است،پرونده آنها در برابر اهل محشر گشوده میشود و ذلت و رسوایی بزرگ در آنجاست.
شایان توجّه اینکه امام علیه السلام تنها تعبیر به خیانت در امانت نمیکند،بلکه سبک شمردن امانت را هم به عنوان«استهان بالامانة»عیب بزرگی میشمرد و این به خاطر اهمیت فوق العاده امانت است.
آن گاه امام علیه السلام در پایان این نامه به نکته دیگری اشاره میفرماید که خیانت گاه
1) 1) .«رتع»از ریشه«رتع»بر وزن«فتح»به معنای خوردن و نوشیدن فراوان مخصوصاً در فصل بهار و در روستاهاست ولی به معنای وسیع کلمه به هر گونه خوردن و نوشیدن اطلاق میشود و حتی به چریدن حیوانات در صحراها نیز گفته میشود و مرتع را به همین جهت مرتع گفتهاند.
2) 2) .«احل»از ریشه«حلول»به معنای وارد شدن است و هنگامی که به باب افعال برود به معنای وارد ساختن است .
درباره یک شخص است و گاه درباره یک امّت و به یقین خیانت درباره یک امّت بسیار زشتتر است و خطرناکتر است.میفرماید:«(و بدان) به یقین بزرگترین خیانت،خیانت به امّت است و رسواترین غش و تقلب،غش و تقلب به پیشوایان اسلام است و السلام»؛ (وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَةِ خِیَانَةُ الْأُمَّةِ،وَ أَفْظَعَ (1)الْغِشِّ (2)غِشُّ الْأَئِمَّةِ،وَ السَّلَامُ).
دلیل آن روشن است،زیرا اگر انسان به یک یا چند نفر خیانت کند ممکن است روزی پشیمان شود و آنها را پیدا کند و به نحوی رضایتشان را جلب نماید، ولی اگر خیانت به امتی صورت گیرد،جبران کردن آن بسیار مشکل و گاه محال است.به علاوه خیانت به امّت،خیانت به امام امّت نیز خواهد بود و جلب رضای او نیز بسیار مشکل است.
امام علیه السلام در این عبارت از دو عنوان استفاده فرمودهاند:یکی مسأله خیانت و دیگری غش (تقلب) و این بدان جهت است که بسیاری از خیانت کاران از پنهانکاری و غش برای کار خود استفاده میکنند که در واقع مرتکب دو خلاف میشوند یکی غش و دیگری خیانت از طریق غش،از این رو امام علیه السلام به هر دو عنوان اشاره فرموده است.علت اینکه غش را در برابر امامان و پیشوایان علیهم السلام ذکر کرده،آن است که خائنان،از امام علیه السلام و پیشوایان علیهم السلام در هراسند به همین دلیل خیانت خود را از طریق غش و پنهانکاری اعمال میکنند.
در قرآن مجید در آیه 60 سوره توبه هشت مصرف برای زکات ذکر نموده
است؛آنجا که میفرماید:« إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ فَرِیضَةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ »و تمام این مصارف هشتگانه را در سه اصل کلی میتوان خلاصه کرد.
نخست نیازمندانند که شامل فقرا و مساکین و بردگانی که در زحمتند و بدهکاران و ورشکستگان بدون تقصیر و آنها که در راه ماندهاند.این پنج گروه هر یک به نحوی نیازمندند؛بعضی برای گذران روزانه خود،غذا،لباس و مسکن بعضی برای بدهکاری و بعضی به سبب واماندن در راه و از دست دادن اندوختههای خود برای سفر (هرچند در وطن خود بینیاز و غنی باشند) و بعضی برای نجات از بردگی.
گروه دوم کسانی هستند که برای جمعآوری زکات و حفظ آن و رساندن آن به بیت المال زحمت میکشند که باید اجرة المثل کار آنها داده شود.
گروه سوم مصالح عامه مسلمین است؛هزینههای جهاد،بنای مساجد، تأسیس مدارس،وسائل تبلیغ و آنهایی که مسلمان نیستند؛ولی برای تألیف قلوب و جلب محبّت،از زکات کمکهایی به آنها داده میشود.
این گروههای سهگانه که به صورت هشت مصرف در قرآن مجید ذکر شدهاند در واقع در برگیرنده تمام نیازهای جامعه اسلامی هستند و اگر زکات (و همچنین خمس) به طور دقیق پرداخته شود،قسمت عمده مشکلات مالی حل خواهد شد.همان گونه که در روایات آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود:«لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً...وَ إِنَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَ لَا احْتَاجُوا وَ لَا جَاعُوا وَ لَا عَرُوا إِلَّا بِذُنُوبِ الْأَغْنِیَاء؛اگر همه مردم زکات اموال خود را بپردازند،مسلمانی فقیر و نیازمند باقی نخواهد ماند...و مردم فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نمیشوند مگر به سبب گناه ثروتمندان». (1)
1) 1) .وسائلالشیعه،ج 6،ص 4،باب 1،ح 6،از ابواب زکات.
امانت و درستکاری و در کنارش صدق و راستگویی دو اصل بسیار مهم از آموزههای دینی است که نه تنها در قرآن مجید و روایات اسلامی بازتاب بسیار وسیعی دارد،بلکه جزء اساسیترین تعلیمات همه انبیا بوده است.در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:«إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً إِلَّا بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَی الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ؛خداوند متعال هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر اینکه راستگویی و ادای امانت،جزء برنامههای اصلی او بود،خواه امانت مربوط به نیکوکار یا بدکار باشد». (1)
این دو به اندازهای اهمیت دارند که به عنوان نشانههای اصلی ایمان و تقوا شمرده شدهاند،همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:«لَا تَنْظُرُوا إِلَی کَثْرَةِ صَلَاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ وَ کَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْرُوفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیْلِ وَ لَکِنِ انْظُرُوا إِلَی صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ؛نگاه به فزونی نماز و روزه مردم و کثرت حج و انفاق و کمکهای آنها و سر و صدایشان در عبادات شبانه نکنید،بلکه به راستگویی و ادای امانت آنها نگاه کنید (تا به ایمان و تقوای آنها پی ببرید)». (2)
در حدیث مشابهی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:«لَا تَغْتَرُّوا بِصَلَاتِهِمْ وَ لَا بِصِیَامِهِمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَّمَا لَهِجَ بِالصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ حَتَّی لَوْ تَرَکَهُ اسْتَوْحَشَ وَ لَکِنِ اخْتَبِرُوهُمْ عِنْدَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ؛فریب نماز و روزه بعضیها را نخورید زیرا ممکن است بعضی چنان شیفته نماز و روزه باشند که اگر آن را ترک کنند به وحشت میافتند،لیکن آنها را به راستگویی و ادای امانت بیازمایید». (3)نیز تعبیرات تکان دهنده دیگری که در روایات دیگر آمده است.
دلیل این همه تأکیدات نیز روشن است،زیرا مهمترین سرمایه جامعه اسلامی اعتماد متقابل به یکدگر است که اگر اعتماد و اطمینان نباشد،رشتههای همکاری از هم میگسلد و سرمایه بزرگ یعنی اعتماد و اطمینان در صورتی حفظ میشود که اصل صداقت و امانت بر جامعه حاکم باشد،زیرا با خیانت و دروغ کاخ با شکوه اعتماد فرو میریزد و جامعه انسانی به صورت بیابان وحشتناکی در میآید که پناهگاهی در آن نیست.
و از همه خیانتها مهمتر- همان گونه که امام علیه السلام در این نامه اشاره فرموده- خیانت به امّت و خیانت به بیتالمال و حکومت اسلامی است که آثار زیانبار آن بسیار گستردهتر از خیانتهای فردی است.
و من عهد له علیه السلام
إلی محمد بن أبی بکر-رضی اللّه عنه-حین قلده مصر
از نامههای علی علیه السلام است
که به محمد بن ابیبکر رضی اللّه عنه هنگامی که او را به فرمانداری مصر منسوب کرد،نگاشت. (1)
در کتاب الغارات آمده است که امام علیه السلام هنگامی که این نامه را برای محمد بن ابیبکر رحمه الله نوشت او پیوسته در آن نگاه میکرد و از دستورات و آدابش بهره میگرفت.بعد از مدتی که عمرو بن عاص در مصر بر او غلبه کرد و او را کشت،
1) 1) .سند نامه: به گفته مصادر نهجالبلاغه این فرمان را قبل از مرحوم سید رضی نویسنده کتاب الغارات ابراهیم بن هلال ثقفی و نویسنده کتاب تحف العقول ابن شعبه حرانی در کتابهای خود نقل کردهاند و بعد از سید رضی شیخ طوسی در امالی و طبری در بشارة المصطفی و گروه دیگری آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 265) از کتاب الغارات و کتاب تمام نهجالبلاغه و غیر آن استفاده میشود که عهدنامه بسیار گستردهتر از آنچه سید رضی آورده است بوده و مرحوم سید رضی بخشی از آن را به صورت فشرده نقل کرده است.
تمام نامههای او را جمعآوری کرد و به سوی معاویه فرستاد.معاویه در این عهدنامه نگاه میکرد و در شگفتی فرو میرفت.ولید بن عقبه که نزد معاویه بود و شگفتی معاویه را از مطالعه این عهدنامه دید به او گفت:دستور بده این نامهها را بسوزانند! معاویه گفت:چقدر اشتباه میکنی.ولید گفت:آیا صحیح این است که مردم بدانند احادیث ابو تراب (علی بن ابیطالب) نزد توست و از آن درس میآموزی؟ معاویه گفت:وای بر تو به من میگویی علم و دانشی مثل این را بسوزانم به خدا سوگند مطالب علمی جامعتر و استوارتر از این تا کنون نشنیدم.
ولید گفت:اگر این گونه علم و داوری او را میستایی پس چرا با او پیکار میکنی؟ گفت:اگر نبود که ابو تراب عثمان را به قتل رساند سپس میخواست بر ما حکومت کند،ما از او درس فرا میگرفتیم.سپس کمی مکث کرد و نگاه به کسانی که اطراف او نشسته بودند نمود و گفت:ما نمیگوییم اینها از نامههای علی بن ابیطالب و از سخنان اوست بلکه میگوییم:از نامههای ابوبکر است و نزد فرزندش محمد بوده و ما آنها را مطالعه میکنیم و از آن بهره میگیریم.
این نامهها همچنان در خزاین بنیامیّه وجود داشت تا زمانی که عمر بن عبد العزیز به حکومت رسید و او آشکارا بیان کرد که اینها از احادیث علی بن ابیطالب است.
الغارات سپس میافزاید:هنگامی که خبر شهادت محمد بن ابیبکر و افتادن این نامه (مانند سایر نامههای او) به دست معاویه به آن حضرت رسید،سخت متأثر و ناراحت شد (که چرا چنین گوهر گرانبهایی به دست نااهل افتاده است). (1)
به هر حال این عهدنامه مطابق آنچه مرحوم سید رضی آورده،شامل چند بخش است:نخست امام علیه السلام دستوراتی درباره طرز برخورد با مردم و رعایت
1) 1) .الغارات،ص 251؛این سخن را ابن ابیالحدید به طور فشرده،در شرح نهج البلاغه خود (ج 6،ص 79) و صاحب کتاب تمام نهجالبلاغه،در ص 903،بعد از ذکر تمام نامه آوردهاند.
تواضع و عدالت و نشان دادن قدرت در برابر زورمندان و محبّت در برابر ضعیفان میدهد.
در بخش دوم در یک بحث کلی و جامع،یکی از صفات متقین را در طرز برخورد آنها با دنیا و مواهب مادی در عباراتی جامع،گویا و پرمعنا شرح میدهد که چگونه آنها توانستهاند از نعمتهای الهی در دنیا بهرهمند شوند بیآنکه گرفتار دنیاپرستی گردند.
امام علیه السلام در بخش سوم،اشارهای به پایان زندگی و مرگ میکند و تعبیراتی دارد که دقت در آن هر انسانی را از خواب غفلت بیدار میسازد.
امام علیه السلام در بخش چهارم،متوجه محمد بن ابیبکر شده و اهمّیّت مأموریتی را که به او واگذار کرده (حکومت مصر) به او گوشزد میکند و دستوراتی در این زمینه به او میدهد.
در بخش پنجم و آخرین بخش،باز امام علیه السلام از یک تحلیل کلی درباره تفاوتهای پیشوایان هدایت و پیشوایان ضلالت سخن میگوید و به خطرات منافقین در جامعه اسلامی اشاره میفرماید.
ولی با توجّه به اینکه عهدنامه بسیار گستردهتر از آن است که مرحوم سید رضی آورده،بخشهای مهم و متعدّد دیگری نیز در این عهدنامه که همه آن در کتاب الغارات و تمام نهجالبلاغه و مانند آن آمده است،دیده میشود.
فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَکَ،وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ،وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ،وَ آسِ بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ،حَتَّی لَا یَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ لَهُمْ،وَ لَا یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ،فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی یُسَائِلُکُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِیرَةِ مِنْ أَعْمَالِکُمْ وَ الْکَبِیرَةِ،وَ الظَّاهِرَةِ وَ الْمَسْتُورَةِ،فَإِنْ یُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ،وَ إِنْ یَعْفُ فَهُوَ أَکْرَمُ.
بالهای محبّت و حمایتت را برای آنها بگستران و در برابر همه متواضع باش، چهره خویش را برای آنها گشاده دار (و نسبت به همه خوب برخورد کن) مساوات را در میان آنها حتی در نگاهها و مشاهده با گوشه چشم رعایت نما،تا بزرگان و زورمندان کشور در نقض عدالت به نفع آنها طمع نورزند و ضعفا از عدالت تو مأیوس نشوند؛زیرا خداوند از شما بندگان در مورد اعمال کوچک و بزرگ و آشکار و پنهان،بازخواست خواهد کرد،اگر کیفرتان کند شما استحقاق بیشتر از آن را دارید و اگر عفوتان نماید او به مقتضای کرمش عمل کرده است.
برخورد خوب با همه
همان گونه که در بالا اشاره شد،نخستین بخش این نامه ناظر به یک سلسله از دستورات اخلاقی است که محمد بن ابیبکر مأمور میشود آنها را در برابر مردم انجام دهد و در واقع همه مسلمانان در برابر یکدیگر باید چنین باشند،و آن
چهار دستور است:
نخست رعایت محبّت درباره همه مردم است؛میفرماید:«بالهای محبّت و حمایتت را با تواضع برای آنها بگستران»؛ (فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَکَ).
این تعبیر در واقع برگرفته از قرآن مجید است که در برخورد با مؤمنان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:« وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ؛و پر و بال (عطوفت) خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی میکنند فرود آر» (1)که تعبیری کنایی است و از طرز رفتار مرغ با جوجههای خود گرفته شده است هنگامی که جوجهها نزد مادرشان میآیند،مادر بالهای خود را میگستراند و آنها را در زیر بال و پر خود میگیرد که هم اظهار محبّت نسبت به آنهاست و هم حمایت.
در دومین دستور میفرماید:«و در برابر همه متواضع باش»؛ (وَ أَلِنْ (2)لَهُمْ جَانِبَکَ).
این تعبیر نیز برگرفته از قرآن مجید است،آنجا که میفرماید:« فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ ؛به سبب رحمت الهی،در برابر مؤمنان نرم و مهربان شدی». (3)
در سومین دستور میفرماید:«چهره خویش را برای آنها گشاده دار (و نسبت به همه خوب برخورد کن)»؛ (وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ).
مبادا با قیافه عبوس و تندخویی با کسی برخورد کنی که این کار باعث پراکندگی مردم از اطراف توست،همان گونه که قرآن مجید به پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله دستور میدهد و میگوید:« وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» ؛و اگر خشن و سنگدل بودی،از اطراف تو،پراکنده میشدند». (4)
چهارمین دستور ناظر به عدالت در همه زمینهها حتی در جزئیات است؛ میفرماید:«مساوات را در میان آنها حتی در نگاهها و مشاهده با گوشه چشم رعایت کن تا بزرگان و زورمندان کشور در نقض عدالت به نفع آنها طمع نورزند و ضعفا از عدالت تو مأیوس نشوند»؛ (وَ آسِ (1)بَیْنَهُمْ فِی اللَّحْظَةِ (2)وَ النَّظْرَةِ،حَتَّی لَا یَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ (3)لَهُمْ (4)وَ لَا یَیْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ). (5)
اشاره به اینکه اگر فردی ثروتمند و زورمند با فردی ضعیف و مستمند در برابر تو جهت داوری یا غیر آن حضور مییابند آنقدر عدالت را در میان آنها رعایت کن که اگر چند ثانیه به این نگاه میکنی به همان اندازه به دیگری نگاه کن نه اینکه تمام توجّه خود را به آن فرد ثروتمند اختصاص دهی و فقیر و ضعیف را نادیده بگیری.هر گاه حتی در این جزئیات رعایت عدالت کنی،هرگز در امور مهمتر انتظار تبعیض و ظلم و جور و طرفداری از گروه خاصی،از تو نخواهند داشت.
این همان دستوری است که در برنامههای قضایی اسلام در مورد عدالت قاضی وارد شده که باید آن دو نفر که برای دادخواهی نزد قاضی حاضر میشوند کاملا به صورت یکسان با آنها رفتار شود.اگر بخواهند بنشینند،هر دو بنشینند و اگر بناست بایستند،هر دو بایستند،اگر قاضی به یکی سلام کند و تحیّت میگوید
1) 1) .«آس»از ریشه«مواساة»به معنای برابر ساختن با یکدیگر گرفته شده است.
2) 2) .«لحظة»نگاه کردن با گوشه چشم است به خلاف«نظرة»که نگاه کردن با تمام چشم است و عبارت بالا اشاره به این است که نه تنها در نگاه مستقیم و با تمام چشم،بلکه نگاه کردن با گوشه چشم هم باید نسبت به آنها یکسان باشد.
3) 3) .«حیف»به معنای انحراف از حق و ظلم و جور است خواه در قضاوت و داوری باشد یا در امور دیگر.
4) 4) .ضمیر در«لهم»به«عظماء»برمیگردد و معنای جمله این است که زورمندان طمع نکنند که به نفع آنها ظلم و ستمی بر دیگران روا داری و این احتمال که ضمیر به«رعیّت»برگردد بسیار بعید است،زیرا«لام»باید به معنای«علی»استعمال شود به علاوه کلمه«رعیّت»و«ضعفاء»در جملههای قبل نیامده است تا ضمیر به آن برگردد و اگر در آغاز نامه بوده فاصله زیادی میشود.
5) 5) .ضمیر«علیهم»به«ضعفا»بر میگردد و«علی»در اینجا به معنای لام است؛یعنی ضعفا از عدالت در حقشان مأیوس نشوند.در بعضی از نسخ به جای«علی»«ب»آمده است که مناسبتر به نظر میرسد.
به دیگری نیز سلام و تحیّت کند.اگر لحظاتی به یکی نگاه میکند به همان اندازه به دیگری نگاه کند.اصرار اسلام به رعایت این گونه دستورات برای پیشگیری از ظلم و ستمهای فراتر است و ما تصور نمیکنیم در هیچ یک از قوانین قضایی و حکومتی دنیا یک چنین دقتهایی در مورد رعایت اصل عدالت شده باشد.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی آورده است از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«مَنِ ابْتُلِیَ بِالْقَضَاءِ فَلْیُوَاسِ بَیْنَهُمْ فِی الْإِشَارَةِ وَ فِی النَّظَرِ وَ فِی الْمَجْلِسِ؛کسی که عهدهدار قضاوت در میان مردم شد،باید در میان آنها در اشاره و در نگاه و در مجلس،مساوات برقرار سازد (و یکی را بر دیگری در هیچ چیز برتری ندهد)». (1)
شبیه همین معنا در نامه 46 که برای بعضی از کارگزاران امام علیه السلام نوشته شده آمده است.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن دلیلی برای این دستور بیان کرده،میفرماید:
«زیرا خداوند از شما بندگان در مورد اعمال کوچک و بزرگ و آشکار و پنهان، بازخواست خواهد کرد،اگر کیفرتان کند شما استحقاق بیشتر از آن را دارید و اگر عفوتان نماید او کریمتر است»؛( فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی یُسَائِلُکُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِیرَةِ مِنْ أَعْمَالِکُمْ وَ الْکَبِیرَةِ،وَ الظَّاهِرَةِ وَ الْمَسْتُورَةِ،فَإِنْ یُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ،وَ إِنْ یَعْفُ فَهُوَ أَکْرَمُ).
1) 1) .کافی،ج 7،ص 413،ح 3.
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللّهِ أَنَّ الْمُتَّقِینَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْیَا وَ آجِلِ الْآخِرَةِ،فَشَارَکُوا أَهْلَ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ،وَ لَمْ یُشَارِکُوا أَهْلَ الدُّنْیَا فِی آخِرَتِهِمْ؛سَکَنُوا الدُّنْیَا بِأَفْضَلِ مَا سُکِنَتْ،وَ أَکَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُکِلَتْ،فَحَظُوا مِنَ الدُّنْیَا بِمَا حَظِیَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ،وَ أَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَکَبِّرُونَ؛ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ؛وَ الْمَتْجَرِ الرَّابِحِ أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ،وَ تَیَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِیرَانُ اللّهِ غَداً فِی آخِرَتِهِمْ.لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ،وَ لَا یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّةٍ.
بدانید ای بندگان خدا که پرهیزکاران هم از دنیای زودگذر بهره گرفتند و هم از سرای آخرت،با اهل دنیا در دنیایشان شرکت جستند در حالی که با اهل دنیا در آخرت (تاریک) آنها شرکت نکردند آنها در دنیا بهترین مسکن (مسکنهای ساده و دور از تکلف و زرق و برق) را برگزیدند و بهترین خوراکها (خوراک ساده و حلال و مورد نیاز) را تناول کردند و همان لذتی را که متنعمان از دنیا بردند،نصیبشان شد و آنچه را جباران مستکبر از آن بهره گرفتند،بهره آنان گشت (زیرا زندگی ساده اینها لذتبخشتر از زندگی پر زرق و برق آنان بود) سپس آنها (پرهیزکاران) از این جهان با زاد و توشه کافی و تجارتی پر سود،به سوی سفر آخرت رفتند.از لذت زهد در دنیا بهرهمند شدند و یقین کردند که در آخرت همسایگان خدایند،در سرایی که هر چه تقاضا کنند اجابت میشود و هیچ گونه لذتی از آنها دریغ نخواهد شد.
ساده زیستها هم دنیا را دارند و هم آخرت را
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود بحث جامعی درباره صفات پرهیزکاران و افتخارات و امتیازات آنها دارد تا درسی برای محمد بن ابیبکر و سایر مردم مصر باشد.
نخست میفرماید:«بدانید ای بندگان خدا که پرهیزکاران هم از دنیای زودگذر بهره گرفتند و هم از سرای آخرت،با اهل دنیا در دنیایشان شرکت جستند در حالی که با اهل دنیا در آخرت (تاریک) آنها شرکت نکردند»؛ (وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللّهِ أَنَّ الْمُتَّقِینَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْیَا وَ آجِلِ الْآخِرَةِ،فَشَارَکُوا أَهْلَ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ،وَ لَمْ یُشَارِکُوا (1)أَهْلَ الدُّنْیَا فِی آخِرَتِهِمْ).
آن گاه امام علیه السلام به شرح این معنا پرداخته و میفرماید:«آنها در دنیا بهترین مسکن (مسکنهای ساده و دور از تکلف و زرق و برق) را برگزیدند و بهترین خوراکها (خوراک ساده و حلال و مورد نیاز) را تناول کردند و همان لذتی را که متنعمان از دنیا بردند،نصیبشان شد و آنچه را جباران مستکبر از آن بهره گرفتند، بهره آنان گشت (زندگی ساده آنها لذتبخشتر از زندگی پر زرق و برق جباران بود)»؛ (سَکَنُوا الدُّنْیَا بِأَفْضَلِ مَا سُکِنَتْ،وَ أَکَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُکِلَتْ،فَحَظُوا مِنَ الدُّنْیَا بِمَا حَظِیَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ (2)،وَ أَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَکَبِّرُونَ).
مفهوم این سخن آن نیست که پرهیزکاران زهد پیشه،مانند اهل دنیا سفرههای رنگین و کاخهای زیبا و لباسهای زربفت برای خود تهیّه میبینند بلکه منظور
1) 1) .ضمیر در«لم یشارکوا»به متقین و پرهیزکاران بر میگردد و مفهومش این است که پرهیزکاران در آخرتِ پر از عذاب دنیاپرستان شرکت ندارند؛ولی در چندین نسخ و نیز نسخه تصحیح شده نهجالبلاغه«لم یشارکهم»آمده که بسیار مناسبتر است و مفهومش این است که اهل دنیا در آخرت پرهیزکاران شرکت ندارند در حالی که اهل دنیا در دنیای آنها به صورت معقول شریکند.
2) 2) .«مترف»همان گونه که در شرح نامه 10 گفتیم به معنای ثروتمندان مغرور و گردنکش است.
این است که آنها از آن زندگی ساده خود به همان اندازه لذت میبرند که متنعمان، لذت میبرند؛زیرا از یک سو به اندازه نیاز تهیه میکنند و انسان نیازمند هنگامی که به مقصود خود برسد بسیار لذت میبرد همچون انسان گرسنهای که به غذای سادهای دست یابد و از سوی دیگر چون میدانند حلال است و رضای خدا در آن است و عقاب اخروی ندارد،با روحی آرام و فکری راحت و قلبی مطمئن از این مواهب ساده بهره میگیرند.
بسیارند کسانی که در یک خانه ساده و کوچک با وسایلی محدود و غذا و لباسی کمارزش زندگی میکنند؛ولی بر اثر روحیات عالی،از زندگی خود کاملا راضی هستند و آرامش بینظیری احساس میکنند و خود را بسیار خوشبخت میبینند در حالی که اکثر ثروتمندان که در کاخهای مجلل و با بهترین وسایل زندگی و سفرههای بسیار رنگین روزگار میگذرانند،گرفتار پریشانی خاطر، اضطراب و گاه افسردگی و بیماری روانی هستند.تجربه این موضوع واقعیّت گفتار مولا علی علیه السلام را در جملههای بالا کاملا روشن میسازد.
اضافه بر اینها،پرهیزکاران چون زندگی کاملا سادهای دارند به هنگام ترک دنیا حسرتی بر دل آنها نمیماند؛ولی جباران متکبّر و مترَف با آن زندگی زیبا و پر زرق و برق به هنگام جدایی از دنیا بالاترین حسرت را دارند به خصوص اینکه اگر اعتقادی به آخرت داشته باشند میدانند وزر و وبال این همه ثروتها به گردن آنها خواهد بود.
این بدر میرود از باغ به صد حسرت و داغ وان چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
آن گاه امام علیه السلام در ادامه این سخن میفرماید:«سپس آنها (پرهیزکاران) از این جهان با زاد و توشه کافی و تجارتی پر سود،به سوی سفر آخرت رفتند.از لذت زهد در دنیا بهرهمند شدند و یقین کردند که در آخرت همسایگان خدایند در
سرایی که هرچه تقاضا کنند اجابت میشود و هیچ گونه لذتی از آنها دریغ نخواهد شد»؛ (ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ (1)،وَالْمَتْجَرِ الرَّابِحِ أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْیَا فِی دُنْیَاهُمْ،وَ تَیَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِیرَانُ اللّهِ (2)غَداً فِی آخِرَتِهِمْ،لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ،وَ لَا یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّةٍ).
جمله« لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ »اشاره به آیه شریفه« لَهُمْ فِیها فاکِهَةٌ وَ لَهُمْ ما یَدَّعُونَ» ؛برای آنها در بهشت میوه بسیار لذّتبخشی است،و هر چه بخواهند در اختیارشان خواهد بود» (3)و جمله« وَ لَا یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّةٍ »اشاره است به آیه شریفه« وَ لَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیها ما تَدَّعُونَ» ؛و برای شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است و هر چه طلب کنید به شما داده میشود». (4)
بعضی از شارحان و مترجمان نهجالبلاغه جمله« لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَ لَا یَنْقُصُ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنْ لَذَّةٍ »را ناظر به حال متقیان در دنیا دانستهاند که دعاهای آنها بر اثر ایمان و حسن یقین و عمل مستجاب میشود و هیچ یک از لذات دنیا از آنها دریغ نخواهد شد؛ولی این تفسیر صحیح به نظر نمیرسد،زیرا این جمله دنبال جملهای است که درباره آخرت سخن میگوید و آنچه درباره حال متقیان در دنیا بود در جملههای قبل آمده است و همان گونه که در بالا گفتیم این دو جمله اشاره به آیاتی از قرآن مجید است که ذکر شد.
1) 1) .«المبلّغ»در اینجا به معنای زاد و توشهای است که انسان را به مقصد میرساند از ریشه«بلوغ»به معنای رسیدن گرفته شده.
2) 2) .«جیران اللّه»به معنای همسایگان خدا،معنای کنایی دارد،زیرا مسلم است خداوند خانهای ندارد تا همسایهای داشته باشد و اشاره به مقام قرب معنوی با پروردگار است.
3) 3) .یس،آیه 57.
4) 4) .فصلت آیه،31.
فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللّهِ الْمَوْتَ وَ قُرْبَهُ،وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ،فَإِنَّهُ یَأْتِی بِأَمْرٍ عَظِیمٍ، خَطْبٍ جَلِیلٍ،بِخَیْرٍ لَا یَکُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً أَوْ شَرٍّ لَا یَکُونُ مَعَهُ خَیْرٌ أَبَداً فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَی الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا! وَ مَنْ أَقْرَبُ إِلَی النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا! وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ،إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَکُمْ،وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ،وَ هُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِیکُمْ؛وَ الدُّنْیَا تُطْوَی مِنْ خَلْفِکُمْ.فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِیدٌ،وَحَرُّهَا شَدِیدٌ،وَ عَذَابُهَا جَدِیدٌ.دَارٌ لَیْسَ فِیهَا رَحْمَةٌ،وَ لَا تُسْمَعُ فِیهَا دَعْوَةٌ وَ لَا تُفَرَّجُ فِیهَا کُرْبَةٌ وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ یَشْتَدَّ خَوْفُکُمْ مِنَ اللّهِ،وَ أَنْ یَحْسُنَ ظَنُّکُمْ بِهِ،فَاجْمَعُوا بَیْنَهُمَا،فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا یَکُونُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ عَلَی قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ،وَإِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً للّهِِ.
ای بندگان خدا! از مرگ و نزدیک بودنش بر حذر باشید و آمادگیهای لازم را برای آن فراهم سازید،زیرا امری عظیم و حادثهای پر اهمّیّت را به همراه میآورد (و آن اینکه) یا خیری به همراه دارد که هرگز شری در آن نیست و یا شری که هیچ گاه نیکی با آن نخواهد بود،پس چه کسی از عمل کننده برای بهشت،به بهشت نزدیکتر است و کدام فرد از عمل کننده برای آتش،به آتش و عذاب نزدیکتر میباشد.شما راندهها و تعقیبشدگان مرگ هستید (و سرانجام صید میشوید) اگر بایستید شما را دستگیر خواهد کرد و اگر فرار کنید به شما خواهد رسید و مرگ از سایه شما با شما همراهتر است؛مرگ با موی پیشانی شما گره خورده و دنیا در پشت سر شما به سرعت در هم پیچیده میشود (و پایان عمر دور
نیست) بر حذر باشید از آتشی که عمقش زیاد،حرارتش شدید و عذابش پیوسته تجدید میشود،آنجا محلی است که در آن رحمت وجود ندارد و هیچ سخنی (و درخواستی) از کسی شنیده نمیشود و غم و اندوه هرگز برطرف نمیگردد،اگر میتوانید خوفتان از خداوند شدید باشد و در عین حال (بسیار) به خدا حسن ظن داشته باشید (چنین کنید و) میان این دو جمع نمایید،زیرا حسن ظن بنده (خاص خدا) به پروردگار خویش به اندازه خوفش از اوست و آنها که بیش از همه به خدا حسن ظن دارند کسانی هستند که بیش از همه از (عذاب او) ترسانند (و خوف و رجای آنها کاملا یکسان است).
هشدارهای پی در پی
امام علیه السلام در این بخش از نامه بار دیگر به سراغ یک مطلب کلی و عام میرود که هم شامل مخاطبش محمد بن ابیبکر میشود و هم ناظر به همه مردم است در آغاز نامه که مرحوم سید رضی آن را نقل نکرده نیز آمده است که امام علیه السلام به محمد بن ابیبکر دستور داد که این نامه را برای همگان بخواند«ای بندگان خدا از مرگ و نزدیک بودنش بر حذر باشید و آمادگیهای لازم را برای آن فراهم سازید،زیرا امری عظیم و حادثهای پر اهمیت را به همراه میآورد (و آن اینکه) یا خیری به همراه دارد که هرگز شری در آن نیست و یا شری که هیچ گاه نیکی با آن نخواهد بود»؛ (فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللّهِ الْمَوْتَ وَ قُرْبَهُ،وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ،فَإِنَّهُ یَأْتِی بِأَمْرٍ عَظِیمٍ،وَ خَطْبٍ (1)جَلِیلٍ،بِخَیْرٍ لَا یَکُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً،أَوْ شَرٍّ لَا یَکُونُ مَعَهُ خَیْرٌ أَبَداً).
بارها گفتهاند و گفتهایم که اگر در هر چیز تردید باشد،در مرگ و پایان زندگی برای همه انسانها بدون استثنا شک و تردیدی نیست و با توجّه به اینکه مرگ را
1) 1) .«خطب»به معنای کار و حادثه مهم است ولی غالباً در حوادث ناخوشایند به کار میرود.
آغاز حرکت به سوی آخرت میدانیم باید برای این سفر دور و دراز آماده شد و آنچه برای پیمودن سالم این راه لازم است فراهم کرد.
امام علیه السلام مرگ را از این نظر پر اهمّیّت و عظیم میشمرد که سرنوشت ساز است و انسان را به سوی یکی از دو سرنوشت میبرد یا کانونی پر از خیر و سعادت و آرامش و سلامت که همان بهشت جاویدان خداست و یا کانونی پر از شر و بدبختی و عذاب است که هرگز نجاتی از آن امکان ندارد و چون انسان نمیداند جزء کدام یک از این دو گروه است باید شدیدا بر حذر باشد.
درباره تفاوت میان«امرٍ عظیمٍ»و«خَطبٍ جَلیلٍ»در حالی که هر دو قریب المعنا هستند؛شارحان نهج البلاغه تا آنجا که میدانیم سخنی در این باره نگفتهاند؛ولی ممکن است«امر عظیم»اشاره به انتقال از این دنیا باشد؛انتقالی که بازگشتی در آن نیست و«خطب جلیل»اشاره به محاسبه اعمال و جزای بر آنها باشد.این احتمال نیز وجود دارد که«امر عظیم»اشاره به جمله«خیر لا یکون معه شر أبدا»و خطب جلیلی که مفهوم آن مصیبت سخت است اشاره به جمله«شر لا یکون معه خیر أبدا»باشد.
اینجا این سؤال پیش میآید که امام علیه السلام در این عبارت مردم را فقط به دو گروه تقسیم کرده است:گروهی که کاملاً سعادتمندند و در کانونی از خیر و برکتاند و هیچ گونه شر و بدی در آن راه ندارد و گروهی به عکس که غرق شرور و بدبختیها هستند و هیچ خیری عاید آنها نمیشود؛در حالی که میدانیم گروه سومی نیز وجود دارند که مطابق تعبیر قرآن مجید:« خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اللّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» ؛کسانی که کار خوب و بد را به هم آمیختهاند؛امید میرود که خداوند توبه آنها را بپذیرد؛به یقین خداوند آمرزنده و مهربان است». (1)
1) 1) .توبه،آیه 102.
شارحان نهجالبلاغه در برابر این سؤال پاسخهای مختلفی گفتهاند که گاه بسیار آمیخته با تکلف است.روشنترین پاسخ این است که امام علیه السلام در اینجا ناظر به افراد شاخصی است که در مسیر اطاعت یا عصیان گام بر میدارند و ناظر به همه افراد نیست؛به تعبیر دیگر،این حصر اضافی است نسبت به مؤمنان کامل الایمان و سردمداران کفر و ظلم،نه حصر حقیقی نسبت به همه.
در قرآن مجید نیز تعبیراتی همچون تعبیرات امام علیه السلام دیده میشود؛مثلاً در سوره هود میخوانیم:« فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ* فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فِیها زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ* خالِدِینَ فِیها... * وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدِینَ فِیها ؛گروهی از آنها بدبخت و گروهی سعادتمندند اما کسانی که بدبخت شدند،در آتشاند و برای آنان در آنجا نالههای دردناک و نعرههای طولانی است*...،جاودانه در آن خواهند ماند...*اما کسانی که سعادتمند شدند تا آسمانها و زمین برپاست، جاودانه در بهشت خواهند ماند». (1)
در حدیثی از امام جواد علیه السلام از پدرانش نقل شده که فرمود:به امیر مؤمنان عرض کردند:مرگ را برای ما توصیف کن فرمود:از شخص آگاهی سؤال کردید:
«هُوَ أَحَدُ ثَلَاثَةِ أُمُورٍ یَرِدُ عَلَیْهِ إِمَّا بِشَارَةٌ بِنَعِیمِ الْأَبَدِ وَ إِمَّا بِشَارَةٌ بِعَذَابِ الْأَبَدِ وَ إِمَّا تَحْزِینٌ وَ تَهْوِیلٌ وَ أَمْرُهُ مُبْهَمٌ لَا تَدْرِی مِنْ أَیِّ الْفِرَقِ هُوَ فَأَمَّا وَلِیُّنَا الْمُطِیعُ لِأَمْرِنَا فَهُوَ الْمُبَشَّرُ بِنَعِیمِ الْأَبَد؛یکی از سه حالت به هنگام مرگ بر انسان وارد میشود یا بشارت به نعمتهای جاودانی یا بشارت به عذاب جاودانی و یا حالت اندوه و ترس و سرنوشت مبهم که نمیداند سرانجام به کدام گروه ملحق خواهد شد اما دوستان ما که مطیع اوامر ما باشند (جزء گروه اوّلند و) بشارت به نعمتهای جاودانی داده خواهند شد». (2)
در اواخر این روایت نیز آمده که بعضی از گروه سوم مدتی در دوزخ میمانند؛ سپس شفاعت اهل بیت شامل حال آنها میشود و گروهی بعد از مدتی طولانی مشمول شفاعت میشوند.
از اینجا روشن میشود آنچه ابن ابی الحدید از عبارات امام علیه السلام در اینجا به نفع مذهب خود استفاده کرده که«هر کس وارد دوزخ شد تا ابد در آن میماند (و گنهکاران با کافران یکسانند و راه خروجی از عذاب الهی برای آنها نیست)،زیرا اگر راه نجاتی وجود داشت میبایست بفرماید:مرگ گاهی آغازگر شرّی است که به دنبالش ممکن است خیر باشد و چنین نفرموده است.» (1)این سخن نادرست است و با سایر کلمات امام علیه السلام و آیات متعدّدی از قرآن مجید ناسازگار میباشد؛ بلکه منظور امام در اینجا بیان حال دو گروه مؤمنان خالص و کافران است.اما کسانی که به تعبیر آیه شریفه 102 سوره توبه:« خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً ؛ اعمال نیک را با اعمال بد آمیختهاند»؛به یقین مورد توجّه امام علیه السلام در این عبارت نبوده است.
آن گاه امام علیه السلام شرط ورد در بهشت و سبب ورود در دوزخ را در دو جمله کوتاه بیان فرموده و میفرماید:«پس چه کسی از عمل کننده برای بهشت،به بهشت نزدیکتر است و کدام فرد از عمل کننده برای آتش،به آتش و عذاب نزدیکتر؟»؛ (فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَی الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا،وَ مَنْ أَقْرَبُ إِلَی النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا).
اشاره به اینکه اساس کار بر اعمال انسانها گذارده شده است نه تمنیات و آرزوها؛این اعمال است که انسان را بهشتی یا دوزخی میکند و حتی شفاعت شفیعان در حاشیه قرار دارد.
قابل توجّه اینکه امام علیه السلام در اینجا میفرماید که عاملان بهشت از همه به بهشت نزدیکترند و عاملان دوزخ به دوزخ و نمیفرماید:عاملان اعمال صالح
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 15،صفحه 166.
و عاصیان؛این کنایه لطیفی است که عمل صالح گویی بهشت است و معصیت گویی دوزخ است.
سپس امام علیه السلام به این نکته اشاره میفرماید که مرگ،هیچ کس را رها نمیکند و فرار از چنگال آن برای احدی ممکن نیست و چون چنین است باید آن را بسیار جدی گرفت؛میفرماید:«شما رانده شدگان و تعقیبشدگان مرگ هستید (و صید شدگان به وسیله آن) اگر بایستید شما را دستگیر خواهد کرد و اگر فرار کنید به شما خواهد رسید و مرگ از سایه شما با شما همراهتر است و با موی پیشانی شما گره خورده و دنیا در پشت سر شما به سرعت در هم پیچیده میشود (و پایان عمر دور نیست)»؛ (وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ (1)الْمَوْتِ،إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَکُمْ،وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ،وَ هُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِیکُمْ (2)،وَ الدُّنْیَا تُطْوَی مِنْ خَلْفِکُمْ).
تعبیر به« طُرَدَاءُ الْمَوْتِ »یکی از معانی آن صیدی است که صیاد به دنبال آن میرود و مفهومش این است که این صیاد به قدری چیره دست است که انسانها که صید او هستند چه بایستند و چه فرار کنند آنها را خواهد گرفت و احدی از چنگال او رهایی نمییابد.همان گونه که در قرآن مجید آمده است:« أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ» ؛هرجا باشید مرگ شما را در مییابد
1) 1) .«طرداء»جمع طرید و به گفته بعضی جمع«طریدة»از ریشه«طرد»به معنای دور کردن گرفته شده و به معنای شخص تبعید شده یا صیدی که صیاد به دنبال آن میدود و پیوسته او را از خود دور میسازد نیز به کار رفته است.
2) 2) .«نواصی»جمع«ناصیه»به معنای موی پیش سر است (نه به معنای پیشانی) بعضی از ارباب لغت که در اقلیت هستند«ناصیه»را به معنای قسمت پیش سر یا موهای آن تفسیر کردهاند و بعضی اصل را قسمت پیش سر میدانند و موی پیش سر را به مناسبت اینکه بر آن روییده ناصیه میگویند؛ولی موارد استعمال این لغت در قرآن مجید به خوبی نشان میدهد که معنای اوّل (موی پیش سر) مناسبتر است،زیرا هم در قرآن و هم در بسیاری از دعاها ناصیه با واژه اخذ (گرفتن) همراه شده و به یقین آنچه را میتوان گرفت موی پیش سر است که طرف مقابل را وادار به تسلیم میکند نه خود پیش سر که قابل گرفتن نیست.در ضمن،اخذ به ناصیه در بسیاری از موارد،معنای کنایه دارد و آن سلطه بر شخص یا چیزی است.
هرچند در برجهای محکم باشید». (1)
جمله« هُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ »اشاره به این است که عوامل مرگ،همیشه همراه انسان است همچون سایه که به دنبال انسان حرکت میکند،زیرا مرگ عوامل زیادی در درون وجود انسان دارد؛یک ایست کوتاه قلبی یا پاره شدن یکی از مویرگهای باریک مغز و یا پرت شدن کمی غذا در درون دستگاه تنفس، هر یک از اینها ممکن است عامل مرگ انسان شود.در بیرون وجود انسان نیز حوادث تلخ،زلزلهها،صاعقهها،سیلها،حشرات موذی،حیوانات خطرناک و امثال آن پیوسته زندگی انسانها را تهدید میکنند و هرگز انسان نمیتواند به جایی برود که از عوامل درونی و برونی مرگ رهایی یابد.
تعبیر به«الزم»(ملازمتر و همراهتر) شاید به سبب این است که سایه در تاریکی شب با انسان نیست؛ولی عوامل مرگ شب و روز ندارد.
جمله« الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِیکُمْ ؛مرگ با موی پیش سر شما گره خورده»کنایه از این است که در برابر آن هیچ گونه مقاومت از سوی شما ممکن نیست؛مانند کسی که موهای پیش سر او را محکم بچسبند که هر گونه تحرک از او گرفته میشود.
قرآن مجید نیز درباره سرنوشت مجرمان در قیامت میفرماید:« «یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ ؛مجرمان از چهرههایشان شناخته میشوند آن گاه آنها را با موهای پیش سر و پاهایشان میگیرند (و به دوزخ میافکنند)». (2)
جمله« الدُّنْیَا تُطْوَی مِنْ خَلْفِکُمْ ؛دنیا پشت سر شما پیچیده میشود»اشاره لطیفی به این حقیقت است که انسان از هر مرحله زندگی که میگذرد،آن مرحله گویی همچون فرشی که پشت سر انسان پیچیده و جمع میشود قابل بازگشت
نیست؛پیران به جوانی باز نمیگردند و جوانان به کودکی؛بنابراین در واقع هر لحظه برای انسان مرگی است و حیات جدیدی،مرگی که بازگشت در آن تصور نمیشود.
امام علیه السلام بعد از بیان مشکلات مرگ و پایان زندگی و حوادث هولناکی که انسان در پیش دارد به سراغ شرح دوزخ و عذاب دردناک و گوناگون آن میپردازد و میفرماید:«(ای بندگان خدا) بر حذر باشید از آتشی که عمقش زیاد،حرارتش شدید و عذابش پیوسته تجدید میشود»؛ (فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِیدٌ وَ حَرُّهَا شَدِیدٌ،وَعَذَابُهَا جَدِیدٌ).
درباره عمق آتش دوزخ همین بس که در حدیثی آمده است:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با جمعی از اصحابش در مسجد نشسته بودند ناگهان صدای عظیمی شنیدند و متوحش شدند.پیغمبر فرمود:«أ تعرفون ما هذه الهدة؛میدانید این صدای عظیم مربوط به چیست؟»عرض کردند:خدا و رسولش آگاهترند،فرمود:«حجر القی من اعلی جهنم منذ سبعین سنة الان وصل الی قعرها؛قطعه سنگی بود که از فراز جهنم هفتاد سال پیش سقوط کرده بود و الان به قعر دوزخ رسید و این صدا از آنجاست». (1)
و در مورد شدت آتش دوزخ همین بس که در حدیثی آمده است،آتش دوزخ را هفتاد بار خاموش کردند که به صورت آتش دنیا در آمد؛«إِنَّ نَارَکُمْ هَذِهِ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِینَ جُزْءاً مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ وَ قَدْ أُطْفِئَتْ سَبْعِینَ مَرَّةً بِالْمَاءِ ثُمَّ الْتَهَبَتْ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ مَا اسْتَطَاعَ آدَمِیٌّ أَنْ یُطِیقَهَا». (2)
درباره عذابهای جدید و تازه دوزخ قرآن مجید بیان روشنی دارد؛ میفرماید:« کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ ؛هر گاه
پوستهای تن آنها (در آن) بسوزد پوستهای دیگری به جای آن برای آنها قرار میدهیم،تا کیفر (الهی) را بچشند». (1)
آن گاه حضرت میافزاید:«آنجا سرایی است که در آن رحمت وجود ندارد و هیچ سخنی (و درخواستی) از کسی شنیده نمیشود و غم و اندوه هرگز برطرف نمیگردد»؛ (دَارٌ لَیْسَ فِیهَا رَحْمَةٌ،وَ لَا تُسْمَعُ فِیهَا دَعْوَةٌ وَ لَا تُفَرَّجُ فِیهَا کُرْبَةٌ ).
در قرآن مجید میخوانیم:« وَ قالَ الَّذِینَ فِی النّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّکُمْ یُخَفِّفْ عَنّا یَوْماً مِنَ الْعَذابِ... قالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْکافِرِینَ إِلاّ فِی ضَلالٍ ؛و آنها که در آتشند به مأموران دوزخ میگویند:(از پروردگارتان بخواهید یک روز عذاب را از ما بردارد*...آنها میگویند:پس هر چه میخواهید (خدا را) بخوانید ولی دعای کافران (به اجابت نمیرسد و) جز در گمراهی نیست». (2)
در جایی دیگر از قرآن مجید میخوانیم:« وَ نادَوْا یا مالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنا رَبُّکَ قالَ إِنَّکُمْ ماکِثُونَ ؛آنها فریاد میکشند:«ای مالک دوزخ (ای کاش) پروردگارت ما را بمیراند (تا آسوده شویم)»میگوید:شما (در اینجا) ماندگار هستید». (3)همچنین در جای دیگری از قرآن مجید میخوانیم:« وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظّالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ ؛آنها در دوزخ فریاد میزنند:پرودگارا! ما را بیرون آور تا عمل صالحی انجام دهیم غیر از آنچه انجام میدادیم (به آنها گفته میشود:) آیا شما را به اندازهای که هرکس اهل تذکر است در آن متذکّر میشود عمر ندادیم و انذار کننده (الهی) به سراغ شما نیامد؟ اکنون بچشید که برای ستمکاران هیچ یاوری نیست». (4)
از کتاب تمام نهجالبلاغه که همه نامه را ذکر کرده استفاده میشود که امام علیه السلام بعد از ذکر شرایط بسیار سخت و دردناک دوزخ به بخشی از نعمتهای بهشتی و رحمت گسترده الهی اشاره میکند که مرحوم سید رضی به عنوان تلخیص از ذکر آن خودداری کرده است.
بر این اساس،امام علیه السلام در ادامه این نامه بعد از ذکر عذاب بسیار خوفناک دوزخ و مواهب بسیار امیدوار کننده بهشت،به بیان یک اصل مهم اسلامی؛یعنی لزوم جمع میان خوف و رجاء است پرداخته و میفرماید:«اگر میتوانید خوفتان از خداوند شدید باشد و در عین حال (بسیار) به خدا حسن ظن داشته باشید (چنین کنید و) میان این دو جمع نمایید،زیرا حسن ظن بنده (خاص خدا) به پروردگار خویش به اندازه خوفش از اوست و آنها که بیش از همه به خدا حسن ظن دارند کسانی هستند که بیش از همه از (عذاب او) ترسانند (و میان خوف و رجای آنها تعادل کامل برقرار است)»؛ (وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ یَشْتَدَّ خَوْفُکُمْ مِنَ اللّهِ،وَ أَنْ یَحْسُنَ ظَنُّکُمْ بِهِ،فَاجْمَعُوا بَیْنَهُمَا،فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا یَکُونُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ عَلَی قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ،وَ إِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً للّهِِ).
در اینجا امام علیه السلام به مسأله مهم خوف و رجا اشاره فرموده و آنها را در حد توازن و تعادل برای مؤمنان لازم میشمارد،همان گونه که شرح آن را در بحث نکات خواهیم داد و این به آن جهت است که مخاطبان با شنیدن عذابهای شدید دوزخ که در کلام امام علیه السلام آمده از رحمت خدا مأیوس نشوند و با شنیدن نعمتهای بیپایان بهشت،خود را ایمن از عذاب او نبینند.
تعادل دو بال خوف و رجا
رجا در واقع عامل حرکت به سوی سعادت و به منزله موتور محرّک
دستگاههای عظیم تولیدی است و خوف عامل بازدارنده در برابر طغیانها و حرکات بیرویه است.همان گونه که وسیله نقلیه فاقد موتور،از حرکت باز میماند و فاقد ترمز در برابر پرتگاهها و جادههای خطرناک ایمنی ندارد،این دو در وجود هر انسانی باید به صورت متعادل باشند تا هم به سوی طاعات حرکت کند و هم از معاصی خودداری نماید.
اهمیت این دو به اندازهای است که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:در وصایای لقمان مطالب شگفتانگیزی بود از جمله اینکه به فرزندش چنین گفت:از خداوند متعال آن گونه خائف باش که اگر تمام نیکیهای جن و انس را به جا آورده باشی،از عذاب او (به علت پارهای از لغزشها) ترسان باشی و رجای تو نسبت به خداوند باید آن گونه باشد که اگر معاصی جن و انس را انجام داده باشی امید به رحمت او داشته باشی.هنگامی که امام صادق علیه السلام این حدیث را از لقمان نقل کرد فرمود:پدرم چنین میگفت:«إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ إِلَّا [ وَ] فِی قَلْبِهِ نُورَانِ نُورُ خِیفَةٍ وَ نُورُ رَجَاءٍ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ یَزِدْ عَلَی هَذَا وَ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ یَزِدْ عَلَی هَذَا؛هیچ بنده مؤمنی نیست مگر اینکه که در قلبش دو نور است نور خوف و نور رجا اگر این یکی را وزن کنند ذرهای از آن یکی افزونتر نیست و اگر آن دیگر را وزن کنند ذرهای از این زیادتر نخواهد بود». (1)
ابن ابی الحدید بعد از آنکه در شرح عبارت امام علیه السلام میگوید:امام علیه السلام به محمد بن ابیبکر دستور میدهد که حسن ظن به خدا و خوف از او را در خود جمع کند و این مقام والایی است که جز صالحان آماده به آن نمیرسند حدیثی را از امام علی بن الحسین علیهما السلام نقل میکند که فرمود:«لو انزل اللّه عز و جل کتابا انه معذب رجلا واحدا لرجوت ان اکونه او انه راحم رجلا واحدا لرجوت ان اکونه؛اگر خداوند متعال آیهای نازل کند که یک نفر را در عالم عذاب میکند،از آن بیم دارم
1) 1) .کافی،ج 2،ص 67،باب الخوف و الرجاء،ح 1.
که آن یک نفر من باشم و اگر بگوید یک نفر را در همه عالم مورد رحمت قرار میدهد،امید دارم آن یک نفر من باشم». (1)
این تعبیرات به خوبی نشان میدهد که به هم خوردن تعادل خوف و رجا یا سبب غرور و دور ماندن از خدا میشود،یا یأس از رحمت او را به دنبال دارد که آن هم مانعی بر سر راه اطاعت و بندگی است.
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص 167.
وَ اعْلَمْ-یَا مُحَمَّدُ بْنَ أَبِی بَکْرٍ-أَنِّی قَدْ وَلَّیْتُکَ أَعْظَمَ أَجْنَادِی فِی نَفْسِی أَهْلَ مِصْرَ،فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ أَنْ تُخَالِفَ عَلَی نَفْسِکَ،وَ أَنْ تُنَافِحَ عَنْ دِینِکَ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ لَکَ إِلَّا سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ،وَ لَا تُسْخِطِ اللّهَ بِرِضَی أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ،فَإِنَّ فِی اللّهِ خَلَفاً مِنْ غَیْرِهِ،وَ لَیْسَ مِنَ اللّهِ خَلَفٌ فِی غَیْرِهِ.صَلِّ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا،وَ لَا تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغٍ،وَ لَا تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لِاشْتِغَالٍ.وَ اعْلَمْ أَنَّ کُلَّ شَیْءٍ مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلَاتِکَ.
ای محمد بن ابیبکر! بدان که من تو را سرپرست و والی بزرگترین بخش و امّت از کشور (اسلام) نمودم و آن اهل مصرند،«بنابراین شایسته است که با خواستههای دلت مخالفت کنی (چرا که جهاد با نفس برترین جهاد است) بر تو لازم است که از دینت دفاع کنی هر چند بیش از یک ساعت از عمر تو باقی نمانده باشد.هرگز خداوند را برای جلب رضای کسی از مخلوقش به خشم نیاور چرا که خداوند جای همه کس را میگیرد و کسی نمیتواند جای او را بگیرد.
نماز را در اوقات خودش بجای آر نه آنکه به هنگام بیکاری در انجامش تعجیل کنی و نه آنکه به هنگام اشتغال به کار آن را تأخیر بیندازی و بدان تمام اعمالت تابع نماز تو خواهد بود (اگر نماز را آن گونه که باید و شاید و به طور کامل انجام دهی اعمال دیگرت سامان خواهد یافت و در قیامت نیز نخست به نمازت مینگرند سپس به سایر اعمالت).
مأمورین سنگین و پر اهمّیّت
امام علیه السلام در این بخش از خطبه،بار دیگر محمد بن ابیبکر را مخاطب ساخته و چهار دستور مهم به او میدهد.نخست به عنوان مقدمه میفرماید:«ای محمد بن ابیبکر! بدان که من تو را سرپرست و والی بزرگترین بخش و امّت از کشور (اسلام) نمودم و آن اهل مصرند»؛ (وَ اعْلَمْ-یَا مُحَمَّدُ بْنَ أَبِی بَکْرٍ-أَنِّی قَدْ وَلَّیْتُکَ أَعْظَمَ أَجْنَادِی فِی نَفْسِی أَهْلَ مِصْرَ).
اجناد جمع جند در اصل به معنای لشکر است ولی گاه به بخشهای مختلف یک کشور یا به کسانی که در آن بخش زندگی میکنند نیز اطلاق میشود.به هر حال این جمله بخوبی نشان میدهد که امام علیه السلام برای اهل مصر اهمّیّت و احترام بسیاری قائل بود و آنها را بزرگترین گروه امّت اسلامی میدانست،زیرا مصر یک سرزمین بزرگ تاریخی،دارای تمدنی کهن و مردمی آگاه و باهوش و پر تلاش است.
آن گاه امام علیه السلام به بیان نخستین و مهمترین توصیه خود میپردازد و میفرماید:
«بنابراین شایسته است که با خواستههای دلت مخالفت کنی (چرا که جهاد با نفس برترین جهاد است)»؛ (فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ (1)أَنْ تُخَالِفَ عَلَی نَفْسِکَ).
جهاد با نفس بر همه لازم است ولی بر والیان و استانداران و فرمانداران لازمتر، زیرا آنان همیشه در معرض وسوسههای نفس و شیطان قرار دارند و اگر در این مبارزه مغلوب شوند،ظلم و فساد،مناطق تحت فرمانشان را فرا میگیرد.
سپس به بیان دومین دستور پرداخته میفرماید:«بر تو لازم است که از دینت دفاع کنی،هر چند بیش از یک ساعت از روزگار تو باقی نمانده باشد»؛ (وَ أَنْ تُنَافِحَ (2)
عَنْ دِینِکَ،وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ لَکَ إِلَّا سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ).
روشن است که بعد از جهاد اکبر که جهاد با نفس است برای حفظ دین باید به سراغ جهاد اصغر رفت که جهاد با دشمن است.امام علیه السلام در این قسمت به اندازهای تأکید میکند که اگر تنها یک ساعت از عمر یا حکومت او باقی باشد در دفاع از دین دریغ ندارد و چیزی فروگذار نکند.
آن گاه به سراغ دستور سوم رفته میفرماید:«هرگز خداوند را برای جلب رضای کسی از مخلوقش به خشم نیاور،زیرا خداوند جای همه کس را میگیرد و کسی نمیتواند جای او را بگیرد»؛ (وَ لَا تُسْخِطِ اللّهَ بِرِضَی أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ،فَإِنَّ فِی اللّهِ خَلَفاً مِنْ غَیْرِهِ،وَ لَیْسَ مِنَ اللّهِ خَلَفٌ فِی غَیْرِهِ).
انسان بسیاری از اوقات بر سر دوراهی گرفتار میشود؛راهی به سوی رضای خدا میرود و راهی به سوی رضای خلق،در آنجا که خلق چیزی زاید بر حق خود را بخواهند در اینجا مؤمنان خالص از غیر آنها شناخته میشوند؛مؤمنان خالص در آن راه گام میگذارند که رضای خداست،زیرا میدانند که با جلب رضایت و حمایت او هیچ کس نمیتواند کاری بر خلاف آنها انجام دهد در حالی که اگر برای جلب رضای بعضی از زیاده خواهان،رضای خدا را زیر پا بگذارند،کاملا بیدفاع خواهند ماند.
آنچه را امام علیه السلام در سومین نصیحت به محمد بن ابیبکر فرمود،در روایت دیگر به عنوان یکی از نشانههای ایمان خالص آمده است.امام صادق علیه السلام میفرماید:«مِنْ صِحَّةِ یَقِینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ لَا یُرْضِیَ النَّاسَ بِسَخَطِ اللّهِ؛از نشانههای سلامت ایمان مؤمن این است که رضایت مخلوق را به بهای به دست آوردن غضب پرودگار طلب نکند». (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص ح 57،2.
تجربه نشان داده آنها که مرتکب این کار میشوند سرانجام هم رضایت خالق را از دست میدهند و هم رضایت مخلوق را و آنها که رضایت خالق را میطلبند، هر چند در پارهای از موارد سبب خشم مخلوق شوند،سرانجام هم رضای خدا را به دست آوردهاند و هم رضای مخلوق را.
از این فراتر در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است:«مَنْ طَلَبَ رِضَا مَخْلُوقٍ بِسَخَطِ الْخَالِقِ سَلَّطَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِ ذَلِکَ الْمَخْلُوقَ؛کسی که خشنودی مخلوقی را با خشم پرودگار طلب کند سرانجام خداوند متعال آن مخلوق را بر سر او مسلط میکند (تا به او ستم نماید)». (1)
سپس امام علیه السلام در چهارمین توصیه خود به محمد بن ابیبکر به مسأله نماز که از مهمترین ارکان اسلام است،میپردازد و میفرماید:«نماز را در اوقات خودش بجای آر،نه آنکه به هنگام بیکاری در انجامش تعجیل کنی و نه آنکه به هنگام اشتغال به کار آن را تأخیر بیندازی و بدان تمام اعمالت تابع نماز تو خواهد بود (اگر نماز را آن گونه که باید و شاید و به طور کامل انجام دهی اعمال دیگرت سامان خواهد یافت و در قیامت نیز نخست به نمازت مینگرند سپس به سایر اعمالت)»؛ (صَلِّ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا،وَ لَا تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغٍ،وَ لَا تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لِاشْتِغَالٍ اعْلَمْ أَنَّ کُلَّ شَیْءٍ مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلَاتِکَ).
بسیاری از شارحان نهجالبلاغه گفتهاند امام علیه السلام در نخستین سفارش در مورد نماز به این نظر دارد که نماز را پیش از وقت (مثلاً نماز ظهر را پیش از ظهر و نماز صبح را قبل از طلوع فجر) به خاطر فراغت و بیکاری به جای نیاور؛ولی با توجّه به اینکه کمتر کسی دیدهایم و شنیدهایم که نماز خود را قبل از ظهر یا قبل از غروب و طلوع فجر به جا آورد،زیرا این مطلب بر همه حتی برای افراد کاهلنماز هم مسلم است که نماز قبل از وقت محتوایی ندارد،با توجّه به این نکته،احتمال دیگری در تفسیر این جمله هست که فرمایش امام علیه السلام ناظر به نماز
1) 1) .بحارالانوار،ج 74،ص 156،ح 132.
اوّل وقت و آخر وقت است؛میفرماید:چنان نباش که اگر بیکار باشی نماز را اوّل وقت بخوانی و اگر مشغول به کار باشی نماز را موکول به آخر وقت کنی،بلکه همیشه و در هر حال کار خود را تعطیل کن و نماز را در اوّل وقتش به جای آور.
در واقع اشاره به همان جمله معروف است که انسان به نمازش نگوید کار دارم بلکه به کارش بگوید نماز دارد.
به یقین تقید به نماز در اوّل وقت روح و جان و زندگی انسان را نورانی میکند و کارهای دیگر او از برکت نماز سامان مییابد.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام نقل شده است:«إِنَّ الصَّلَاةَ إِذَا ارْتَفَعَتْ فِی أَوَّلِ وَقْتِهَا رَجَعَتْ إِلَی صَاحِبِهَا وَ هِیَ بَیْضَاءُ مُشْرِقَةٌ تَقُولُ حَفِظْتَنِی حَفِظَکَ اللّهُ وَ إِذَا ارْتَفَعَتْ فِی غَیْرِ وَقْتِهَا بِغَیْرِ حُدُودِهَا رَجَعَتْ إِلَی صَاحِبِهَا وَ هِیَ سَوْدَاءُ مُظْلِمَةٌ تَقُولُ ضَیَّعْتَنِی ضَیَّعَکَ اللّهُ؛هنگامی که نماز در اوّل وقت خوانده شود به سوی صاحبش باز میگردد در حالی که سفید و نورانی است و به او میگوید:مرا محفوظ داشتی خداوند تو را حفظ کند و هنگامی که در غیر وقت و بدون رعایت حدود انجام شود به صاحبش باز میگردد در حالی که سیاه و تاریک است و به او میگوید مرا ضایع کردی خدا تو را ضایع کند». (1)
جمله«و اعلم...»همان گونه که در بالا اشاره شد دو معنا دارد یکی اینکه در دنیا سایر اعمال انسان تابع نماز اوست اگر نماز را به درستی انجام دهد از برکت نماز سایر اعمال او نیز به درستی انجام خواهد گرفت و دیگر اینکه در آخرت همان گونه که در روایات آمده نخستین چیزی که مورد حساب قرار میگیرد،نماز است و سپس سایر اعمال«إِنَّ أَوَّلَ مَا یُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ الصَّلَاةُ فَإِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا؛نخستین چیزی که بندگان با آن حساب میشوند نماز است اگر نماز مقبول شد بقیّه اعمال قبول میشود». (2)
وَ مِنْهُ:فَإِنَّهُ لَا سَوَاءَ،إِمَامُ الْهُدَی وَ إِمَامُ الرَّدَی وَ وَلِیُّ النَّبِیِّ،وَ عَدُوُّ النَّبِیِّ.
لَقَدْ قَالَ لِی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إِنِّی لَا أَخَافُ عَلَی أُمَّتِی مُؤْمِناً وَ لَا مُشْرِکاً؛أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَیَمْنَعُهُ اللّهُ بِإِیمَانِهِ،وَ أَمَّا الْمُشْرِکُ فَیَقْمَعُهُ اللّهُ بِشِرْکِهِ.لَکِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ،عَالِمِ اللِّسَانِ،یَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ،وَ یَفْعَلُ مَا تُنْکِرُونَ.
در بخش دیگری از این نامه آمده است:امام هدایت و امام گمراهی هرگز یکسان نیستند همچنین دوستدار پیامبر و دشمن او با هم برابر نخواهند بود رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود:من بر امتم نه از مؤمن میترسم و نه از مشرک،چرا که مؤمن ایمانش او را از کار خلاف باز میدارد و مشرک را خداوند به وسیله شرکش (رسوا و) خوار و ذلیل میکند.تنها آنان که از شرشان بر شما میترسم کسانیاند که در دل منافقاند،و در زبان به ظاهر دانا (و مؤمن)،سخنانی میگویند که شما میپسندید؛ولی اعمالی انجام میدهند که شما آن را زشت و ناپسند میشمارید.
تنها از این گروه بترسید
در آخرین بخش از این نامه مطابق آنچه مرحوم سید رضی آورده (و از تعبیر به«منه»بر میآید که آنچه در نهجالبلاغه آمده تمام نامه نبوده،بلکه بخشهایی از آن است) امام علیه السلام به نکتهای بسیار مهم و اساسی توجّه کرده و میفرماید:«امام
هدایت و امام گمراهی هرگز یکسان نیستند همچنین دوستدار پیامبر و دشمن او با هم برابر نخواهند بود»؛ (وَ مِنْهُ:فَإِنَّهُ لَا سَوَاءَ،إِمَامُ الْهُدَی وَ إِمَامُ الرَّدَی (1)وَ وَلِیُّ النَّبِیِّ،وَ عَدُوُّ النَّبِیِّ).
روشن است که تعبیر به« إِمَامُ الْهُدَی »در این جمله اشاره به خود آن حضرت و تعبیر به« إِمَامُ الرَّدَی »اشاره به معاویه است که بر خلاف دستور پیامبر و خواسته قاطبه مسلمین پرچم مخالفت بر افراشت و جنگهای خونین و هلاکت بسیاری از مسلمین را سبب گردید.
واژه«امام»غالباً به معنای پیشوای حق است؛ولی گاه در پیشوای باطل هم به کار میرود.در قرآن مجید میخوانیم:« وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ ؛و آنان [ فرعونیان] را پیشوایانی قرار دادیم که به سوی آتش (دوزخ) دعوت میکنند». (2)
دلیل تطبیق«إِمَامُ الرَّدَی»در جمله فوق بر معاویه علاوه بر قرائن حالیه صراحت بخشهایی از این نامه است که مرحوم سیّد رضی آن را نقل نکرده است؛در بخشی از این نامه طبق آنچه در کتاب تمام نهجالبلاغه آمده است میخوانیم:« ایاکم و دعوة الکذاب ابن هند ؛از خواستهها و دعوتهای این مرد دروغگو فرزند هند (جگر خوار) بپرهیزید».
آن گاه امام علیه السلام در تکمیل همین سخن به حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله استناد میجوید و میگوید:«رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود:من بر امتم نه از مؤمن میترسم و نه از مشرک،چرا که مؤمن ایمانش او را از کار خلاف باز میدارد و مشرک را خداوند به وسیله سرکشی (رسوا و) خوار و ذلیل میکند.تنها آنان که از شرشان بر شما میترسم کسانیاند که در دل منافقند و در زبان به ظاهر دانا،سخنانی میگویند که شما میپسندید؛ولی اعمالی انجام میدهند که شما آن را زشت
و ناپسند میشمارید»؛ (وَ لَقَدْ قَالَ لِی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إِنِّی لَا أَخَافُ عَلَی أُمَّتِی مُؤْمِناً وَ لَا مُشْرِکاً؛أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَیَمْنَعُهُ اللّهُ بِإِیمَانِهِ،وَ أَمَّا الْمُشْرِکُ فَیَقْمَعُهُ (1)اللّهُ بِشِرْکِهِ.وَ لَکِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ (2)،عَالِمِ اللِّسَانِ،یَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ،وَ یَفْعَلُ مَا تُنْکِرُونَ).
این یک واقعیّت است که مؤمنان واقعی پشت و پناه اسلام و امّت اسلامی هستند و مشرکان شناخته شده به سبب شرکشان،مردم از آنها فاصله میگیرند و اگر بخواهند از درِ عداوت در آیند،مؤمنان به فرمان خداوند دست به دست هم میدهند و آنها را در هم میکوبند؛ولی مشکل بزرگ جامعه اسلامی و هر جامعهای دشمنانی هستند که لباس دوستی بر تن میکنند،همان افراد دو چهرهای که چهره زیبایی از خود نشان میدهند و چهره زشت درونی خود را مستور میدارند،در میان صفوف مسلمین رفت و آمد دارند و از اسرار آنها آگاه میشوند و هر جا بتوانند از پشت به آنها خنجر میزنند.آیات الهی و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله را دستآویز خود قرار میدهند؛ولی در عمل بر خلاف رفتار میکنند.
مصداق بارز این سخن در زمان علی علیه السلام،معاویه و اطرافیانش بودند که به نام خونخواهی عثمان که ظاهراً جانشین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود،قیام کردند و به هنگام ناچاری قرآنها را بر سر نیزهها بالا بردند.نماز میخواندند و در نماز جمعه سخنان زیبا و موافق کتاب و سنّت میگفتند؛ولی برای تضعیف امام هدایت؛ علی علیه السلام که هم از سوی خدا منسوب شده بود و هم از سوی خلق،هیچ فرصتی را از دست نمیدادند.از قتل بیگناهان و غارت اموال مسلمین و شبیخون زدن به مناطق مرزی عراق ابا نداشتند و با استفاده از این روش سرانجام توانستند بر جای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تکیه زنند و اسلام را به قهقرا ببرند.
1) 1) .«یقمع»از ریشه«قمع»بر وزن«منع»به معنای بازداشتن و مغلوب ساختن و خوار کردن است.
2) 2) .«جنان»به معنای قلب است و«جِنان»جمع«جنة»به معنای باغ و بهشت است و همه اینها از ریشه«جن»بر وزن «فن»به معنای مستور شدن گرفته شده و از آنجا که قلب در درون سینه مستور است و زمین باغها در زیر درختان مستور است،این واژه در مورد آنها به کار رفته است.
امام علیه السلام در این نامه از خطر مهمی که محمد بن ابیبکر و جامعه مردم مصر، بلکه همه جوامع اسلامی را تهدید میکند؛یعنی خطر منافقان سخن به میان آورده و مردم را به سه گروه تقسیم میکند:مؤمن،مشرک و منافق سپس میفرماید:مؤمنان هیچ خطری برای جامعه اسلامی ندارند زیرا ایمانشان به آنها اجازه نمیدهد دست به کاری بزنند که خطری برای اسلام و مسلمین ایجاد کند و مشرکان معاند که به اصطلاح شمشیر را از رو بستهاند خطر آنها نیز چندان مهم نیست،زیرا شناخته شدهاند و مسلمانان باایمان،مراقب توطئه های آنها هستند؛ اما مشکل مهم از سوی منافقان است کسانی که در میان اهل ایمان زندگی میکنند و به اصطلاح شمشیر را زیر لباس بستهاند،سخنانی میگویند که خوشایند مؤمنان است و افکار و عواطف آنها را به سوی خودشان جلب و جذب میکنند؛ اما در لحظات حساس و در هر زمان که فرصتی به دست آورند زهر خود را میریزند و ضربه به اسلام و مسلمین میزنند.
گر چه آنها نفاق خود را مکتوم میدارند و تخریب را به صورت پنهانی انجام میدهند ولی چنان نیستند که نتوان آنها را با دقت تشخیص داد.قرآن مجید علائم متعدّدی برای شناخت اهل نفاق در سوره«بقره»و سوره«منافقون»بیان فرموده که با دقت در آن میتوان آنها را شناخت و از خطرات آنها مصون ماند.
درباره ریشههای نفاق و برنامهریزی دقیق منافقان و نفاق در طول تاریخ و خطرات این گروه بحثهای مشروحی در خطبه 194 (جلد هفتم از صفحه 606 تا 619) بیان شده است و همچنین در ذیل خطبه 210 بیان شده است.
از شگفتیهای دوران عباسیان نامهای است که معتضد عباسی به صورت -
بخشنامهای مستدل برای نواحی مختلف فرستاد.این نامه را مورخ معروف، طبری در حوادث سال 284 در تاریخ خود نقل کرده و کامل ابن اثیر (هر چند با لحن مخالف) به آن اشاره کرده است و ما آن را از شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید که از آن تلخیص خوبی دارد نقل میکنیم.
ابن ابی الحدید در جلد 15 از شرح نهجالبلاغه خود در ذیل همین نامه امام علیه السلام به محمد بن ابیبکر مینویسد:طبری چنین میگوید:در این سنه (سنه 284) معتضد عباسی تصمیم گرفت لعن معاویه را بر تمام منابر گسترش دهد و دستور داد نامهای نوشتند (مستدل) که برای مردم خوانده شود.وزیرش عبید اللّه بن سلیمان او را از ایجاد تنش در میان گروهی از مردم بر حذر داشت و گفت:ممکن است این کار به فتنه بینجامد؛ولی معتضد اعتنایی به سخنان او نکرد.
نخستین چیزی که معتضد به آن ابتدا کرد این بود که مردم مشغول کار خود باشند و از اجتماعات بپرهیزند و عصبیت را کنار بگذارند و به عنوان شهادت دادن،نزد سلطان نروند مگر اینکه از آنها خواسته شود و داستانسرایان را از نشستن بر سر جادهها (و گردآوری مردم در اطراف خود) منع کنند و دستور داد نسخههایی از این نامه تهیّه شود و در دو طرف بغداد در محلات و کوچهها و بازارها روز چهارشنبه بیست و چهارم جمادی الاولیِ همان سال برای مردم بخوانند سپس روز جمعه از آن خودداری کنند و از اجتماع مردم به صورت گروهی در دو مسجد معروف بغداد جلوگیری کنند و به سقاهایی که در آن دو مسجد به مردم آب میدادند،سفارش شد که برای معاویه طلب رحمت نکنند چون قبلاً عادت آنها بر این بود که به هنگام آب دادن برای او طلب رحمت میکردند.
به هر حال روز جمعه نامه خوانده نشد،هر چند مردم انتظار داشتند آن را استماع کنند.در این هنگام وزیر معتضد«عبیداللّه بن سلیمان»متوسل به قاضی یوسف شد که حیلهای بیندیشد و معتضد را از این کار منصرف نماید.قاضی یوسف به
سراغ معتضد رفت و گفت من از این میترسم که توده مردم با شنیدن این نامه حرکتی اعتراضآمیز آغاز کنند.معتضد گفت:من با شمشیر آنها را بر سر جای خود مینشانم.قاضی گفت:با آل ابو طالب چه خواهی کرد؟ آنها از این موقعیت استفاده میکنند و در همه جا مردم را به سوی خود دعوت مینمایند و به یقین توجّه مردم به آنها بیشتر از توجّه به بنی العباس است.معتضد با شنیدن این سخن ساکت شد و پاسخی نداد و بعد از آن اقدامی در این زمینه نکرد.
نامه بسیار مفصل و مستدل است و بخشی از آن چنین است:«خبرهایی به امیر مؤمنان (منظور در اینجا معتضد عباسی است) رسیده که گروهی از مردم گرفتار اشتباهاتی در دین خود و فسادی در عقاید و تعصبهایی نابجا شدهاند که عامل اصلی آن پیشوایان ضلالت بودهاند و از این رو سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله را رها کرده و به بدعتها روی آوردهاند.
این جریان بر امیر مؤمنان سخت آمده و سکوت در برابر آن را جایز نشمرده و آن را مخالف وظایف دینی خود دیده که باید در برابر انحرافات ساکت ننشیند و برای ارشاد جاهلان و اقامه حجت در مقابل معاندان قیام کند.
به همین دلیل امیرالمؤمنین (معتضد) به شما مسلمانان خبر میدهد که خداوند متعال،پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را به آیینش مبعوث ساخت و به او فرمان داد که فرمان او را اجرا کند.آن حضرت از خانواده خود شروع کرد؛گروهی ایمان آوردند و دعوت او را پذیرفتند و سر بر فرمانش نهادند و گروهی به مخالفت برخاستند و از هر گونه کارشکنی فروگذاری نکردند-سپس بعد از ذکر اعمال این دو گروه با عباراتی جالب و زیبا چنین ادامه میدهد-بدترین دشمن پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و کسی که از همه بیشتر مخالفت میکرد و سر آغاز هر جنگ و عداوتی بود و آغازگر هر فتنهای محسوب میشد و هر پرچمی بر ضد اسلام برافراشته میشد،صاحب و رهبر و رییس آن ابوسفیان و پیروانش از بنیامیّه ملعون در
کتاب خدا و بر زبان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مواقف متعدّد بودند.سر انجام اسلام پیشی گرفت و این دشمن سرسخت مغلوب و منکوب شد و به ناچار در برابر اسلام تسلیم گشت در حالی که قلبش اسلام را نپذیرفته بود و شرک و کفر را در دل پنهان میداشت.خداوند در قرآن مجید درباره آنها فرموده:« وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ » (1)و همه اتفاق دارند که این شجره ملعونه همان بنیامیّه هستند و در سنّت نبوی که راویان ثقه آن را نقل کردهاند،وارد شده که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روزی ابوسفیان را بر چهارپایی سوار دید که معاویه زمام آن را در دست داشت و یزید (برادر معاویه) آن چهارپا را میراند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«لَعَنَ اللّهُ الرَّاکِبَ وَ الْقَائِدَ وَ السَّائِق؛خدا لعنت کند سوار و زمامدار و کسی که آن را از پشت سر میراند».
نیز راویان روایت کردهاند که در روز بیعت عثمان،ابوسفیان-که در آن زمان نابینا شده بود (و حاضران در مجلس) که گمان میکرد همه از بنیامیّه هستند - صدا زد:«تَلَقَّفُوهَا یَا بَنِی عَبْدِ شَمْسٍ تَلَقُّفَ الْکُرَةِ فَوَ اللّهِ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَ لَا نَار؛ای فرزندان عبد شمس-ای بنیامیّه-خلافت را همچون گوی از میدان بربایید به خدا سوگند نه بهشتی در کار است و نه دوزخی»و این عبارت به یقین کفر صریح است که لعنت الهی شامل حال گوینده آن میشود.
در روایت دیگری آمده است که ابوسفیان روز فتح مکّه بلال را بر بام کعبه دید-هنوز نابینا نشده بود-که مشغول اذان است و میگوید:«اشهد أنّ محمّداً رسول اللّه»؛ابو سفیان گفت:خوشا به حال عتبة بن ربیعة (یکی از بستگان ابوسفیان که در جنگ بدر کشته شده بود) که از دنیا رفت و چنین منظرهای را ندید.
1) 1) .اسراء،آیه 60.
و در روایت دیگری آمده که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خواب وحشتناکی دید و ناراحت شد؛میگویند بعد از این خواب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خندان دیده نشد،زیرا در خواب دیده بود عدهای از بنیامیّه مانند میمونها به روی منبرش بالا میروند و پایین میآیند.
در روایت دیگری آمده،روزی پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:«از این گذرگاه کوه که میبینی به زودی مردی بیرون میآید که بر مذهب من محشور نخواهد شد» ناگهان معاویه ظاهر شد.
در حدیث دیگری آمده است که پیغمبر فرمود:«إِذَا رَأَیْتُمْ مُعَاوِیَةَ یَخْطُبُ عَلَی مِنْبَرِی فَاقْتُلُوه؛هنگامی که معاویه را بر منبر من ببینید او را به قتل برسانید»و روایات کوبنده دیگری درباره معاویه که در کتب معروف نقل شده است.
سپس در ادامه این نامه داستان شهادت عمار یاسر به وسیله لشکر شام نقل شده که پیغمبر صلی الله علیه و آله خطاب به او فرموده بود:«گروه طغیانگر تو را میکشند در حالی که تو آنها را به بهشت میخوانی و آنها تو را به دوزخ دعوت میکنند».
آنگاه به شهادت گروهی از صلحا و بزرگان اسلام از نیکان اصحاب و تابعین و اهل فضیلت و دین،به دست معاویه به طور مشروح اشاره میکند،افرادی مانند«عمرو بن حمق خزاعی»و«حجر بن عدی الکندی».
سپس به معرفی فرزندش یزید،آن شرابخوار مستِ میمونباز اشاره کرده و جنایت معاویه را در گرفتن بیعت برای او با قهر و غلبه و تهدید و تطمیع،یادآور میشود.
آن گاه به بخشی از کفریات یزید میپردازد از جمله تمسک او به شعر ذیل که آشکارا دم از کفر و شرک و بیایمانی میزند آنجا که میگوید:
لَیْتَ أَشْیَاخِی بِبَدْرٍ شَهِدُوا جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْأَسَل
ای کاش نیاکان من که در میدان بدر بودند،ناله خزرج را از ضربات نیزهها
مشاهده میکردند. (1)
سپس در ادامه میافزاید:اضافه بر اینها بنیمروان (شاخهای از بنیامیّه) احکام خدا را آشکارا دگرگون یا تعطیل کردند؛اموال بیتالمال را در میان خود تقسیم نمودند؛احترام حرم مکّه را سلب کردند و از هر گونه تخریب و آتشسوزی در خانه خدا ابا نداشتند و پناهندگان به آن را کشتند و زمین را از جور و عدوان پر کردند و ظلم آنها همه بلاد را فرا گرفت تا آنکه خشم خدا بر آنها فرود آمد و قهر و غضب الهی بر آنان نازل شد.گروهی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله برخاستند و از آنها انتقام گرفتند و بدین وسیله،خون آنها و پدران مرتدّشان ریخته شد و خداوند ظالمان را ریشهکن ساخت.
آن گاه در ادامه این نامه میافزاید:ای مردم! اوامر الهی را اطاعت کنید آنجا که میفرماید:« إِنَّ اللّهَ لَعَنَ الْکافِرِینَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِیراً » (2)و نیز میفرماید:« أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ» (3)بنابراین بر شما ای مردم! لازم است کسی را که خدا و رسولش او را لعن کرده،لعن کنید.
آن گاه ابوسفیان و معاویه و یزید و مروان بن حکم و فرزندان و نوههای آنها را
1) 1) .اصل این شعر از«عبداللّه زبعراء»است که از دشمنان سرسخت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که در روز احد بعد از شهادت گروهی از مسلمین که از طایفه خزرج بودند این شعر را با اشعار دیگری سرود و یزید آن را تطبیق بر حاثه کربلا کرد و منظورش این بود که ای کاش نیاکان من از بنیامیّه امروز بودند و ناله و زاری اهل بیت امام حسین علیهم السلام و یارانش را مشاهده میکردند. طبری ابیات دیگر یزید را نیز در کتاب خود نقل کرده که در متن نامه معتضد وجود داشته است هر چند ابنابی الحدید در تلخیص خود آن را حذف کرده و از جمله آن ابیات این است: فاحلوا و استحلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لا تشل لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزل «نیاکان من اگر این کار مرا میدیدند هلهله میکردند و فریاد شوق برمیکشیدند و میگفتند:ای یزید دست مریزاد.بنیهاشم داعیه سلطنت داشتند و (آن را به نام دین و آیین خدا وانمود کردند) نه خبری از سوی خدا آمده و نه وحیی نازل شده است.
2) 2) .احزاب،آیه 64.
3) 3) .بقره،آیه 159.
لعن میکند و میافزاید:«اللَّهُمَّ الْعَنْ أَئِمَّةَ الْکُفْرِ وَ قَادَةَ الضَّلَالِ وَ أَعْدَاءَ الدِّینِ مُجَاهِدِی الرَّسُولِ وَ مُعَطِّلِی الْأَحْکَامِ وَ مُبَدِّلِی الْکِتَابِ وَ مُنْتَهِکِی الدَّمِ الْحَرَامِ؛ خداوندا پیشوایان کفر و رهبر ضلالت و دشمنان دین و آنها که با رسولت جنگ کردند و احکامت را تعطیل نمودند و کتابت را تحریف کردند و خون بیگناهان را ریختند،لعن و نفرین فرما».
آنچه در بالا آمد بخش فشردهای از نامه طولانی«معتضد عباسی»است که در منابع معروف تاریخی نقل شده است. (1)
بدیهی است که نقل نامه«معتضد باللّه»به معنای تأیید تمام کارهایش در دوران خلافتش نیست.
این نکته نیز قابل توجّه است که مخالفت وزیر معتضد«عبیداللّه بن سلیمان»با نشر این نامه به این سبب بود که در حالاتش نوشتند:«کان منحرفاً عن علی علیه السلام؛با امیر مؤمنان علی علیه السلام مخالف بود»و مسأله شورش مردم بهانهای بیش نبود.
1) 1) .تاریخ طبری،ج 8،ص 182-189 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص173-180.
و من کتاب له علیه السلام
إلی معاویة جواباً
از نامههای امام علیه السلام است
که در پاسخ معاویه نگاشته است (1)
قال الشریف:و هو من محاسن الکتب
شریف رضی میگوید:این نامه از نامههای بسیار جالب است.
این نامه همان گونه که در طلیعه آن در نهجالبلاغه آمده،پاسخی است به یکی
1) 1) .سند نامه: نویسنده مصادر نهجالبلاغه (مرحوم سید عبد الزهراء الحسینی الخطیب) مینویسد:این نامه از نامههای مشهور حضرت است و متن آن به قدری عالی است که ما را از بررسی سندش بینیاز میکند (و پیداست که از غیر امام علیه السلام صادر نشده است) اضافه بر این قبل از سید رضی،ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح،آن را با اضافاتی آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 278) و در جایی دیگر درباره این نامه میگوید:از کسانی که قبل از سید رضی آن را با تفاوتهایی نقل کردهاند که نشان میدهد از منبع دیگری از غیر نهجالبلاغه استفاده نمودهاند،قلقشندی در کتاب صبح الاعشی و نویری در نهایة الارب است.(همان مدرک،ص 275)
از نامههای معاویه به امام علیه السلام؛که معاویه در آن بسیار جسورانه با امام علیه السلام سخن گفته و از هیچ گونه هتاکی فروگذار نکرده است.در بخش اوّل از نامهاش به عظمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و اسلام پرداخته و آن را مقدمهای برای بیان فضایل اصحاب و یاران آن حضرت قرار داده سپس به طرفداری از خلیفه اوّل،دوم و سوم پرداخته و از منزلت اوّلی و دومی و مظلومیّت سومی سخن به میان آورده و امام علیه السلام را متّهم ساخته که در قتل عثمان شرکت داشته و نیز متهم به حسادت ابوبکر و کراهت خلافت عمر نموده و در همه جا از تعبیرات زننده و نیشهای زشت و آزار دهنده کمک گرفته و در پایان امام علیه السلام را با نهایت بیادبی متّهم به لجاجت نموده و میگوید:قتله عثمان را به ما بسپار و شورایی برای انتخاب خلیفه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آماده ساز؛ما بیعت تو را نپذیرفتهایم و سر بر فرمانت نمینهیم و بهره تو از ناحیه ما تنها شمشیر است و تا پایان ایستادهایم.
از تعبیرات این نامه کاملاً پیداست که معاویه دو هدف را دنبال میکرده است:
نخست اینکه امام علیه السلام را عصبانی و خشمگین کند تا سخنان تندی بگوید و آن را بهانه کند و پیراهن عثمان دیگری بسازد و نیز درباره خلفای سه گانه زیاد اغراق میکند و امام علیه السلام را به حسادت نسبت به آنها متّهم میسازد تا امام علیه السلام سخنی بر ضد آنها بگوید و آن نیز ضمیمه پیراهن عثمان شود.
این سخن یک استنباط نیست بلکه مطلبی است که صریحاً در تاریخ آمده که بر زبان عمرو عاص جاری شد،ابن ابی الحدید مینویسد:عمرو بن عاص به معاویه سفارش کرد که نامهای برای علی علیه السلام بنویسد تا او را شدیداً تحریک کند و به خشم آورد تا سخنی از او در جواب صادر شود که اسباب نکوهش او گردد و روش او را ناهنجار سازد.مخصوصاً تأکید کرد تا میتوانی از ابوبکر و عمر در نامهات تعریف کن.معاویه نیز پیشنهاد عمرو بن عاص را پذیرفت و نامهای را که در بالا به خلاصه آن اشاره کردیم برای او نوشت.
اما عصاره نامه امام علیه السلام در یک نگاه:
این نامه مشتمل بر چند بخش است:امام علیه السلام در بخش اوّل به افشای ادّعاهای دروغین معاویه میپردازد و در پاسخ او که نوشته بود:خداوند محمد را برای دینش برگزید و با یارانش او را تأیید کرد امام علیه السلام از این بیان بسیار اظهار شگفتی میکند و میگوید:تو را با این امور چکار،داستان تو مانند داستان کسی است که خرما را به سرزمین هَجَر ببرد (منطقهای است بسیار پر خرما که در بحرین قرار دارد و این ضرب المثل شبیه ضرب المثلی است که ما در فارسی داریم و میگوییم:کار فلان کس همچون زیره به کرمان بردن است) و یا استاد بزرگ خود را به مسابقه دعوت نماید؛بر سر جایت بنشین و فضایل خاندان ما را برای ما که از آن آگاهتریم بازگو نکن.
در بخش دوم،امام علیه السلام به منظور یادآوری نعمتهای خدا-نه برای آگاه کردن معاویه که او از این امور باخبر بود-به بیان فضایل بنیهاشم پرداخته و از حمزه سیّدالشّهدا و جعفر طیّار سخن به میان میآورد و در پایان میافزاید:اگر خداوند نهی از خودستایی نکرده بود،فضایل فراوانی را بر میشمردم که دلهای مؤمنان از آن باخبر و گوشهای شنوندگان با آن آشناست.
در سومین بخش از نامه،اشاره به نکته اصلی ادّعاهای معاویه میکند و به مقایسهای بین بنیهاشم و بنیامیّه میپردازد و میفرماید:ما علاوه بر اینکه از خویشاوندان نزدیک پیامبریم،آیین او را پیش از همه پذیرفتهایم و بیش از همه با آن آشناییم و به همین دلیل به خلافت سزاوارتریم.مگر مهاجران در روز سقیفه با استناد به خویشاوندی پیامبر صلی الله علیه و آله بر انصار که مدّعی خلافت بودند، پیروز نشدند؟ اگر این امر دلیل برتری است پس حق با ماست.
در بخش چهارم این نامه به نقد یکی دیگر از سخنان جسورانه و بیپایه معاویه پرداخته،میفرماید:تو نوشتهای مرا همچون شتر مهار شده به سوی
بیعت میکشاندند با این سخن خود را رسوا کردی،زیرا مسلمان را چه باک که مظلوم واقع شود مادامی که در دین خود ثابتقدم بماند.تو در مورد عثمان و چگونگی رفتار من با او سخن گفتی.چه کسی بیشتر با عثمان دشمنی کرد؟ آنکس که به یاری او برخاست و از او خواست که به کار مردم رسیدگی کند تا شورش فرو نشیند؟ (اشاره به توصیههای امام علیه السلام به عثمان است) یا آن کس که عثمان از او یاری طلبید و او دریغ کرد و به انتظار نشست تا مرگش فرا رسد (اشاره به وضع معاویه در برابر قتل عثمان است).
در پنجمین و آخرین بخش از نامه،امام علیه السلام در پاسخ تهدید معاویه به لشکرکشی و حمله نظامی میفرماید:تو با این سخن مرا به خنده واداشتی، فرزندان عبدالمطلب را در کجا دیدی که پشت به دشمن کنند و یا از شمشیر او بهراسند.
أَمَّا بَعْدُ،فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللّهِ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله لِدِینِهِ، وَ تَأْیِیدَهِ إِیَّاهُ بِمَنْ أَیَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ؛فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً؛إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ اللّهِ تَعَالَی عِنْدَنَا،وَ نِعْمَتِهِ عَلَیْنَا فِی نَبِیِّنَا،فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَی هَجَرَ،أَوْ دَاعِی مُسَدِّدِهِ إِلَی النِّضَالِ.وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِی الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ؛فَذَکَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَکَ کُلُّهُ،وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ یَلْحَقْکَ ثَلْمُهُ.وَ مَا أَنْتَ وَالْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ،وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ! وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ،وَ التَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ الْأَوَّلِینَ،وَ تَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ،وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ! هَیْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا،وَطَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا! أَ لَاتَرْبَعُ أَیُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَی ظَلْعِکَ،وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ،وَ تَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ! فَمَا عَلَیْکَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ،وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ!
اما بعد (از حمد و ثنای الهی) نامهات به من رسید نامهای که در آن یادآور شدهای که خداوند محمد صلی الله علیه و آله را برای آیینش برگزید و با اصحابش او را تأیید کرد به راستی دنیا چه شگفتیهایی در خود از سوی تو برای ما نهفته؟ چرا که میخواهی ما را از آنچه خداوند به ما عنایت فرموده آگاه سازی و به ما از نعمت وجود پیغمبر ما در میان ما خبر دهی،کار تو به کسی میماند که خرما را (از نقاط دیگر) به سرزمین هَجَر (سرزمینی که مرکز خرما بود) میبرد و یا همچون شاگرد تیراندازی که بخواهد از طریق دعوت به مبارزه،استادش را بیازماید.تو گمان کردی که برترین اشخاص در اسلام،فلان و فلانند! مطلبی را یادآور
شدهای که اگر راست باشد به تو مربوط نیست و اگر دروغ باشد زیانی به تو نمیرساند،اساساً تو را با برتر و غیر برتر و رییس و زیردست چکار؟ اسیران آزاد شده از کفار زمان جاهلیّت و فرزندان آنها را با امتیاز نهادن میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و تعریف طبقاتشان چه نسبت؟.هیهات تو خود را در صفی قرار میدهی که از آن بیگانهای،کار به جایی رسیده که محکومی میخواهد خودش به داوری بنشیند.ای انسان (غافل و بیخبر) چرا بر سر جای خود نمینشینی،و چرا از کوتاهی و ناتوانی خویش آگاه نیستی،و چرا به آنجا که مقدّرات برای عقب راندن تو تعیین کرده باز نمیگردی؟ تو را با غلبه مغلوب و پیروزی پیروزمند (در پیدایش و پیشرفت اسلام و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) چکار؟ تو همان کسی هستی که همواره در بیابان (گمراهی) سرگردانی و از راه راست (و حد اعتدال) به این طرف و آن طرف حرکت میکنی.
چگونه محکوم به داوری مینشیند؟
همان گونه که در بالا آمد،این نامه به گفته مرحوم شریف رضی از جالبترین نامههاست که امیر مؤمنان علی علیه السلام در آن،مسائل مهمی را با عبارات بسیار گویا و رسا به معاویه گوشزد کرده است.
در آغاز به بحثی اشاره میکند که معاویه درباره عظمت پیامبر اکرم و آیین او ذکر کرده و میفرماید:«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) نامهات به من رسید نامهای که در آن یادآور شدهای که خداوند محمد صلی الله علیه و آله را برای آیینش برگزید و با اصحابش او را تأیید کرد براستی دنیا چه شگفتیهایی در خود از سوی تو برای ما نهفته؟ چرا که میخواهی ما را از آنچه خداوند به ما عنایت فرموده آگاه سازی و به ما از نعمت وجود پیغمبر ما در میان ما خبر دهی،کار تو به کسی میماند که
خرما را (از نقاط دیگر) به سرزمین هَجَر (سرزمینی که مرکز خرما بود) ببرد و یا همچون شاگرد تیراندازی که بخواهد از طریق دعوت به مبارزه،استادش را بیازماید»؛ (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللّهِ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله لِدِینِهِ،وَتَأْیِیدَهِ إِیَّاهُ بِمَنْ أَیَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ؛فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً؛إِذْ طَفِقْتَ (1)تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ (2)اللّهِ تَعَالَی عِنْدَنَا،وَنِعْمَتِهِ عَلَیْنَا فِی نَبِیِّنَا،فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَی هَجَرَ،أَوْ دَاعِی مُسَدِّدِهِ (3)إِلَی النِّضَالِ). (4)
امام علیه السلام برای بیان زشت بودن سخنان معاویه در مورد توصیف اسلام و عظمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برای علی علیه السلام که نخستین مسلمان و نفس پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و نقطه مرکزی اسلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده،دو مثال ذکر فرموده که هر یک از دیگری رساتر و گویاتر است.نخست به ضرب المثل معروف عرب تمثل جسته که میگویند:«فُلَانٌ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَی هَجَر»این ضرب المثل مربوط به تاجری است که از شهر هَجَر (یکی از شهرهای بحرین) که مرکز پرورش خرما بود برخاست و به بصره آمده تا متاعی خریداری کند و به هَجَر ببرد هر چه نگاه کرد چیزی ارزانتر از خرما ندید.سرمایه خود را تبدیل به خرما کرد و آن را به هَجَر آورد و در انتظار گران شدن خرما آنها را در انبار ذخیره نمود؛ولی از بخت بد او روز به روز خرما ارزانتر شد تا آنجا که خرماهای او در انبار فاسد گشت و سرمایهاش بر باد رفت.این ضرب المثل را عرب درباره کسی میگوید که بخواهد
1) 1) .«طفقت»از ریشه«طفق»بر وزن«طبق»به معنای آغاز کردن و شروع نمودن در انجام کاری است.
2) 2) .«بلاء»به معنای امتحان و آزمایش است و از آنجا که گاه بوسیله نعمت کسی را آزمایش میکنند و گاه بوسیله مصیبت،این واژه در معنای نعمت و درد و رنج و مصیبت هر دو به کار میرود و در جمله بالا به معنای نعمت است.
3) 3) .«مسدد»از ریشه«سداد»بر وزن«نهاد»به معنای استواری و استحکام است و سد را بدین جهت سد گفتهاند که دیوارهای محکم و استوار دارد و مسدد به معنای کسی است که دیگری را تعلیم میدهد و استوار میدارد.
4) 4) .«نضال»به معنای تیراندازی دو نفر به یکدیگر است و سپس به هر گونه مبارزه و درگیری و کشمکش اطلاق شده است.
مطالبی نزد کسی بیان کند که او از آن آگاهتر و داناتر است.معاویه نیز در واقع شبیه آن تاجر احمق بود که میخواست عظمت اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را برای علی علیه السلام شرح دهد و معادل این ضرب المثل در فارسی همان چیزی است که معروف است میگوییم:فلان کس زیره به کرمان میبرد یا حکمت به لقمان میآموزد.
در مثال دوم،امام علیه السلام معاویه را به تیراندازی (ناشی) تشبیه میکند که نزد استادی درس تیراندازی فرا گرفته سپس جسورانه در مقابل استاد برمیخیزد و او را دعوت به مسابقه برای امتحان و آزمایش او میکند که کاری است مضحک و خندهآور.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه گفتهاند:امام علیه السلام در این تشبیه تواضع فراوانی نموده که معاویه را به عنوان شاگردی،هر چند ناآگاه و جسور برای خود پذیرفته است.
به هر حال آنها که میخواهند بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله اسلام راستین را بیاموزند،کانونش سخنان و رفتار علی علیه السلام است و چقدر زشت و ناپسند است که دور افتادگان و«طلقا»بخواهند اسلام را به آن حضرت معرفی کنند.
آن گاه امام علیه السلام به بخش دیگری از سخنان معاویه که درباره صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله است و به خلیفه اوّل و دوم و سوم اشاره کرده،میپردازد و چنین میفرماید:«تو گمان کردی که برترین اشخاص در اسلام،فلان و فلانند مطلبی را یادآور شدهای که اگر راست باشد به تو مربوط نیست و اگر دروغ باشد زیانی به تو نمیرساند اساساً تو را با برتر و غیر برتر و رییس و زیردست چکار»؛ (وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِی الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ؛فَذَکَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَکَ کُلُّهُ،وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ یَلْحَقْکَ ثَلْمُهُ (1).وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ!).
همان گونه که در سابق اشاره شد هدف معاویه از بردن نام خلیفه اوّل و دوم و سوم و ذکر فضایل آنها در نامه خود این بوده است که امام علیه السلام را عصبانی کند و
1) 1) .«ثلم»در اصل به معنای شکستن و شکاف دادن و معنای اسم مصدری آن همان شکاف و عیب است؛سپس به هر گونه خسارت زدن،و عیب نهادن اطلاق شده است و در جمله بالا به معنای ضرر و زیان به کار رفته است.
سخنی بگوید و او آن را بهانه کار خود سازد.امام علیه السلام با جملههای بسیار متین و حساب شدهای که در این فراز از نامه است او را به کلی از میدان برون کرده و سر به زیر ساخته است.در واقع امام علیه السلام میخواهد بفرماید که تو فرزند ابوسفیان، جرثومه کفر و شرک و بت پرستی و دشمن شماره یک اسلام و آتشافروز جنگهای ضد اسلامی هستی.تو در دامان هند جگرخوار پرورش یافتهای و خاندان تو با اسلام بیگانه بوده است اکنون میخواهی برای صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله تعیین مقام کنی و فاضل و مفضول بسازی.
حضرت در ادامه به صورتی کوبندهتر و آشکارتر میافزاید:«اسیران آزاد شده از کفار زمان جاهلیّت و فرزندان آنها را با امتیاز نهادن میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و تعریف طبقاتشان چه نسبت؟»؛ (وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ، التَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ الْأَوَّلِینَ،وَ تَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ،وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ!).
گویا فراموش کردهای که تو در روز فتح مکّه که آخرین سنگر دشمنان اسلام فتح شد،زیر تیغ مجاهدان بودی و راهی برای فرار نداشتی و همچنین پدرت ابوسفیان،به همین دلیل در برابر اسلام و رسول خدا تسلیم شدید و آن حضرت بر شما منت نهاد و همه را آزاد کرد.حال آمدهاید بر کرسی داوری نشستهاید و درباره صحابه پیغمبر به قضاوت میپردازید؟ راستی شرمآور است کسی که دارای چنین سابقهای است و خانوادهای با این پیشینه سوء دارد بخواهد در این گونه مسائل دخالت کند.
در واقع باید لبه تیز انتقاد را متوجه کسانی کرد که امثال معاویه را بعد از پیغمبر پر و بال دادند و سوابق او را فراموش کردند و فرمانداری بخش عظیمی از کشور اسلام را به او سپردند.آری در زمان خلیفه دوم بود که معاویه به این مقام منسوب شد و سرزنش،متوجه مسلمانانی است که با این فاصله کم،سوابق خاندان بنیامیّه را به فراموشی سپردند و به حکومت آنها تن در دادند و بر ضد آنها قیام
نکردند.با آن همه روایاتی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در منابع مختلف اسلامی در مذمت بنیامیّه و شخص معاویه و خطرات حکومت آنها بیان شده است.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن و برای تأکید بیشتر میافزاید:«هیهات تو خود را در صفی قرار میدهی که از آن بیگانهای،کار به جایی رسیده که محکومی میخواهد در این مسائل،داوری کند»؛ (هَیْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ (1)قِدْحٌ (2)لَیْسَ مِنْهَا،وَ طَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا).
جمله« حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا »ضرب المثلی است در میان عرب که ریشه آن از آنجا گرفته شده که گروهی از بنیالحنان (طایفهای از عرب) میخواستند با هم قمار کنند و چوبهای تیر را برای این کار آماده کرده بودند.جد آنها یک چوب تیر عوضی و ناکارآمد در میان آن چوبهای تیر انداخت و تقسیم کننده چوبهای تیر مردی کور بود،هنگامی که به چوب تیر تقلّبی برخورد کرد از صدای آن متوجه شد که آن از چوبهای اصلی نیست گفت:« حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا »چوب تیری که از جنس چوبهای اصلی نیست صدا کرد و تقلبی بودن آن فاش شد سپس این ضرب المثل را برای هر کسی که خود را داخل در قوم و جماعتی میکرد که شایستگی همردیفی آنها را نداشت بکار بردند و امام علیه السلام در اینجا این ضرب المثل را در مورد معاویه به کار برده که تو خود را داری با جماعتی مخلوط میکنی که از آنها نیستی.کفار آزاد شده روز فتح مکّه کجا و مهاجران و مجاهدان نخستین کجا. (3)
قابل توجّه اینکه امام علیه السلام در عبارت بالا صریحا میفرماید:تو با آن سوابق در زمره محکومان هستی چگونه بر کرسی حاکمان نشستهای و دعوی داوری داری؟
آن گاه برای تأکید بیشتر میافزاید:«ای انسان (غافل و بیخبر) چرا بر سر جای خود نمینشینی و از کوتاهی و ناتوانی خویش آگاه نیستی و چرا به آنجا که مقدّرات برای عقب راندن تو تعیین کرده باز نمیگردی؟ تو را با غلبه مغلوب و پیروزی پیروزمند (در پیدایش و پیشرفت اسلام و بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله) چکار»؛ (أَ لَا تَرْبَعُ (1)أَیُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَی ظَلْعِکَ (2)وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ (3)وَتَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ فَمَا عَلَیْکَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ،وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ!).
امام علیه السلام در این سه جمله،نخست به او هشدار میدهد که بر سر جای خود بنشیند و پا را از گلیم خویش درازتر نکند.
در جمله دوم به او دستور خودشناسی میدهد که تو باید بدانی مرد این میدان نیستی و از آن ناتوانتری که بخواهی زمام حکومت بخشی از کشور اسلامی را به دست بگیری و یا بخواهی برای تشخیص مهاجران و انصار و ترتیب درجات آنها به داوری بنشینی،پس چه بهتر که در همان مرتبهای که مقدّرات برای تو رقم زده جای گیری و از آن تجاوز نکنی و در«صف النعال»بنشینی.
در جمله سوم میفرماید:درست است که مهاجران و انصار در مبارزه با شرک و بت پرستی غالب شدند و بتپرستان و دشمنان اسلام مغلوب گشتند؛ولی این مربوط به پیامبر و صحابه اوست تو را چکار که در این باره سخن میگویی و از پیروزی مسلمین و شکست کفار به عنوان یکی از افتخارات خود بحث میکنی.
جمله« فَمَا عَلَیْکَ ...»که با فای تفریع شروع شده،اشاره به این نکته است که تو فردی عقب مانده از اسلامی که در آخرین لحظات پیروزی اسلام با پدرت
1) 1) .«تربع»از ریشه«ربع»بر وزن«رفع»به معنای توقف و انتظار است و جمله«أ لا تربع»یعنی چرا توقف نمیکنی و دست بر نمیداری.
2) 2) .«ظلع»به معنای لنگیدن و لنگ لنگان راه رفتن است و جمله«اربع علی ظلعک»در میان عرب ضرب المثلی است و درباره کسی گفته میشود که توانایی انجام چیزی را ندارد و با تلاش بیهوده به سراغ آن میرود و به او گفته میشود:آرام بگیر.
3) 3) .«ذرع»به معنای گشودن دست و فاصله دو دست است و«قصور ذرع»کنایه از ضعف و ناتوانی ست.
ابوسفیان ظاهراً تسلیم شدید،بنابراین تو از گردونه این بحث به کلی خارج هستی که بخواهی در میان مهاجران نخستین،قضاوت کنی و درجات آنها را تعیین نمایی.
در چهارمین و آخرین جمله میافزاید:«تو همان کسی هستی که همواره در بیابان (گمراهی) سرگردانی و از راه راست (و حد اعتدال) به این طرف و آن طرف حرکت میکنی»؛ (وَ إِنَّکَ لَذَهَّابٌ فِی التِّیهِ،رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ).
«تیه»در اصل به معنی سرگردانی است سپس به بیابانی که راه به جایی نمیبرد و انسان در آن سرگردان میشود اطلاق شده است همان گونه که به بیابان سینا که بنی اسرائیل در آن چهل سال سرگردان بودند،تیه گفته شده.
امام علیه السلام در این جمله اخیر در واقع مسیر معاویه را از دو جهت بر خطا میبیند؛نخست اینکه خود را در یک وادی گرفتار کرده که در آن راه به جایی نمیبرد و طریق مقصد نامعلوم است و دیگر اینکه به فرض که طریق مقصد معلوم باشد،او راه مستقیم را انتخاب نمیکند،بلکه از مسیر صحیح منحرف میگردد.
«روّاغ»صیغه مبالغه از ریشه روغ (بر وزن ذوق) به معنی حرکتهای انحرافی است که گاهی به این طرف و گاه به آن طرف میروند.میگویند:روباه برای اینکه به دام نیفتد،به این صورت حرکت میکند.امام علیه السلام به مخاطب خود در اینجا میگوید:تو همواره به این طرف و آن طرف مکارانه مایل میشوی و هرگز در مسیر اعتدال حرکت نمیکنی؛گاه مدافع صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله میشوی و گاه در مقابل صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله دست به شمشیر میبری و به جنگ برمیخیزی.
أَ لَا تَرَی غَیْرَ مُخْبِرٍ لَکَ،وَ لَکِنْ بِنِعْمَةِ اللّهِ أُحَدِّثُ-أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ تَعَالَی مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ،حَتَّی إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ:سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ،وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَیْهِ! أَ وَ لَا تَرَی أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَیْدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ-لِکُلٍّ فَضْلٌ - حَتَّی إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ:«الطَّیَّارُ فِی الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَیْنِ!»وَ لَوْ لَا مَا نَهَی اللّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ،لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ،وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِینَ.فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِیَّةُ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا،وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا.
من نمیخواهم (درباره فضایل بنیهاشم) به تو خبر دهم بلکه به عنوان سپاس و شکرگزاری نعمت خداوند بازگو میکنم،آیا تو نمیبینی گروهی از مهاجران و انصار را که در راه خداوند شربت شهادت نوشیدند هر کدام دارای مقام و مرتبتی شدند؛اما هنگامی که شهید ما حمزه به شهادت رسید به او«سیّد الشّهدا» گفته شد (سرور شهیدان راه خدا) و رسول اللّه صلی الله علیه و آله هنگام نماز بر او (به جای پنج تکبیر) هفتاد تکبیر گفت.آیا نمیبینی گروهی دستشان در میدان جهاد قطع شد و هر کدام (در اسلام) مقام و منزلتی پیدا کردند؛ولی هنگامی که این جریان درباره یکی از ما رخ داد،لقب«طیار»،پرواز کننده در آسمان بهشت با دو بال،به او داده شد و اگر نه این بود که خداوند نهی از خودستایی کرده،گویندهای (اشاره به خود امام است)فضایلی را برمیشمرد که دلهایِ مؤمنان آگاه با آن آشناست و
گوشهای شنوندگان از شنیدن آن ابا ندارد،بنابراین دست از این سخنان بردار و گمراهان را از خود دور کن (و بدان)ما برگزیده و پرورش یافته و رهین منت پروردگار خویش هستیم و مردم پرورش یافتگان و تربیت شدگان و رهین هدایت ما هستند.
امتیازهای بینظیر
امام علیه السلام بعد از آنکه در فصل گذشته از این نامه،معاویه را در هدفی که داشت مأیوس ساخت،زیرا او میخواست با برشمردن فضایل خلفای سهگانه سخنی از امام علیه السلام بر ضد آنها بشنود و آن را پیراهن عثمان دیگری سازد؛ولی امام علیه السلام دست رد بر سینه او زد و گفت تو در این میان نامحرمی و حق ورود در این مسأله و داوریِ میان مهاجران و انصار را نداری.
آن گاه در این بخش از نامه به بیان فضایل اهل بیت علیهم السلام با بهترین تعبیرات و محکمترین اسناد میپردازد تا به صورت غیر مستقیم ادعاهای معاویه را ابطال کند میفرماید:«من نمیخواهم (درباره فضایل بنیهاشم) به تو خبر دهم بلکه به عنوان سپاس و شکرگزاری نعمت خداوند بازگو میکنم آیا تو نمیبینی جمعیتی از مهاجران و انصار که در راه خداوند شربت شهادت نوشیدند،هر کدام دارای مقام و مرتبتی شدند اما هنگامی که شهید ما حمزه به شهادت رسید به او«سید الشهداء» گفته شد (سرور شهیدان راه خدا) و رسول اللّه صلی الله علیه و آله هنگام نماز بر او (به جای پنج تکبیر) هفتاد تکبیر گفت»؛ (أَ لَا تَرَی-غَیْرَ مُخْبِرٍ لَکَ،وَ لَکِنْ بِنِعْمَةِ اللّهِ أُحَدِّثُ-أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ تَعَالَی مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ،حَتَّی إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ:سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَیْهِ).
در روایات اسلامی آمده،پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هر پنج تکبیری را که میگفت گروهی از فرشتگان با او بر حمزه نماز میگذاردند و به این ترتیب چهارده گروه از فرشتگان یکی پس از دیگری آمدند و پشت سر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر او نماز گزاردند. (1)
به هر حال هدف امام علیه السلام از این سخن آن است که اگر فضایل را از شهادت شروع کنیم برترین فضیلت از آنِ خاندان ماست،زیرا حمزه سید الشهدا از ماست.درست است که همه شهیدان مقام والایی دارند؛ولی این شهید هاشمی مقامش از همه والاتر بود.
البته این لقب برای حمزه،در مورد شهدای عصر پیغمبر صلی الله علیه و آله است و گر نه مقام امیر مؤمنان علی علیه السلام در شهادت بر مقام امام حسین علیه السلام و شهیدان کربلا مقام والاتری است.و جالب اینکه ابن ابی الحدید درباره شهادت امیر مؤمنان علیه السلام نیز همین سخن را بیان کرده است. (2)
سپس امام علیه السلام در ادامه سخن به بیان فضیلت دیگری از شهدای بنیهاشم پرداخته و داستان شهادت جعفر طیار را ذکر میکند.خطاب به معاویه میفرماید:«آیا نمیبینی گروهی دستشان در میدان جهاد قطع شد و هر کدام (در اسلام) مقام و منزلتی یافتند،ولی هنگامی که این جریان درباره یکی از ما رخ داد، لقب«طیار»،پرواز کننده در آسمان بهشت با دو بال به او داده شد»؛ (أَ وَ لَا تَرَی أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَیْدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ-وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ-حَتَّی إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ:«الطَّیَّارُ فِی الْجَنَّةِ وَذُو الْجَنَاحَیْنِ»).
در شرح نهجالبلاغه مرحوم تستری از مغازی واقدی چنین نقل شده است که
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت جعفر بن ابیطالب وارد بر اسما همسر او شد و خبر شهادت جعفر را به اسما داد سپس فرمود:ای اسما آیا بشارتی به تو بدهم؟ عرض کرد:آری پدر و مادرم فدایت باد فرمود:خداوند متعال برای جعفر دو بال قرار داده که در آسمان بهشت با آن پرواز میکند.اسما گفت:پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا این بشارت را به همه مردم بده.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برخاست و بر فراز منبر رفت و فرمود:«الا ان جعفرا قد استشهد و قد جعل اللّه له جناحین یطیر بهما فی الجنة؛آگاه باشید جعفر (در میدان موته) به شهادت رسید و خداوند (به جای دو دستش که قطع شد) دو بال برای او قرار داد که در آسمان بهشت با آن پرواز میکند». (1)
سپس امام علیه السلام بعد از ذکر این دو مورد مهم از فضایل بنیهاشم به یک بیان کلی میپردازد و میفرماید:«و اگر نه این بود که خداوند نهی کرده است که انسان،خودستایی کند،گوینده فضایلی را برمیشمرد که دلهایِ مؤمنان آگاه با آن آشناست و گوشهای شنوندگان از شنیدن آن ابا ندارد»؛ (وَ لَوْ لَا مَا نَهَی اللّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ،لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً،تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ،وَ لَا تَمُجُّهَا (2)آذَانُ السَّامِعِینَ).
اشاره به اینکه فضایل ما اهل بیت همه جا را پر کرده و یکی دو تا نیست و به قدری شهرت دارد که نه تنها مؤمنان،بلکه منافقان و بیگانگان از اسلام نیز با آن آشنا هستند و گروه زیادی آن را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیدهاند هر چند امثال تو (معاویه) با آن آشنا نباشید؛ولی از آنجا که ممکن است حمل بر خودستایی شود من از بازگو کردن آن فضایل فراوان چشمپوشی میکنم و آن را به داوری مؤمنان
1) 1) .شرح نهجالبلاغه تستری،ج 3،ص 111 و شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 15،ص 71.
2) 2) .«تمجّ»از ریشه«مج»بر وزن«حج»به معنای بیرون ریختن چیزی از مایعات از دهان است.سپس آن واژه در مورد شنیدن سخنان به وسیله گوش نیز به کار رفته است؛معنای جمله بالا این است که گوشها این فضایل را از خود بیرون نمیریزد،بلکه آن را پذیرا میشود.
و اصحاب خاص پیامبر صلی الله علیه و آله که هنوز بسیاری از آنها در میان مسلمانان زندگی میکنند وا میگذارم.
سرانجام امام علیه السلام در پایان این فراز از نامه گویی بر معاویه فریاد میزند و میفرماید:«پس دست از این سخنها بردار و گمراهان را از خود دور کن ما برگزیده و پرورش یافته و رهین منت پروردگار خویش هستیم و مردم پرورشیافتگان و تربیتشدگان و رهین هدایت ما هستند»؛ (فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِیَّةُ (1)فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا،وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا).
به اعتراف شارحان نهجالبلاغه،این جمله بسیار فصیح و بلیغ محتوای بسیار والایی دارد و پاسخ دندان شکنی به سخنان بیارزش معاویه است.
زیرا با توجّه به اینکه«صنائع»جمیع صنیعه و این واژه به معنی برگزیده و پرورش یافته و رهین منّت است،امام علیه السلام میفرماید:جای تردید نیست که آفتاب نبوّت از خانه ما طلوع کرد.خداوند برگزیده خودش پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را از خاندان ما انتخاب نمود و او را پرورش داد و در آغوش وحی تربیت نمود؛ هنگامی که به اوج کمال و علم و هدایت رسید به هدایت مردم پرداخت و ما هم به دنبال او همین راه را برگزیدیم،بنابراین ما تربیت یافتگان و برگزیدگان خداییم و مردم تربیت یافته و ساخته و پرداخته برنامههای ما،از این رو جای این ندارد که ما را با دیگران مقایسه کنی و در نامه خود نام افرادی را ببری که اگر هدایت شدهاند به وسیله ما هدایت شدهاند.
در تفسیر« صَنَائِعُ لَنَا »بعضی راه افراط را پوییدهاند و مردم را مصنوع
1) 1) .«رمیة»به معنای صیدی است که با تیراندازی به دست بیاید.و جمع آن«رمایا»است و جمله«من مالت به الرمیة»اشاره به کسی است که دنبال صیدی میرود و آن صید او را از مسیر اصلی منحرف میسازد و ای بسا در بیابان گمراه میشود.امام علیه السلام،با این سخن به معاویه میگوید:افرادی مثل عمرو بن عاص کسانی هستند که دنبال صید مقام و مال دنیا هستند و به همین دلیل از جاده حق منحرف شدهاند تو زمام اختیار خود را به این گمراهان مسپار.
پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام یا برده آنها دانستهاند در حالی که این سخن با آیات قرآن سازگار نیست؛قرآن درباره موسی در یک جا میفرماید:« وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی ؛و من تو را برای خودم پرورش دادم» (1)و در جای دیگر میفرماید:
« وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی ؛و من محبتی از خودم بر تو افکندم،تا تحت مراقبت پرورش یابی». (2)
متأسفانه تفسیر بالا بهانهای به دست مخالفان داد و جالب اینکه در حدیثی معتبر از عیون اخبار الرضا علیه السلام میخوانیم که اباصلت خدمت آن حضرت عرض کرد:ای فرزند رسول خدا این چیست که مردم از شما نقل میکنند؟ امام علیه السلام فرمود:چه چیز؟ عرض کرد:میگویند:شما ادعا میکنید که همه مردم بردگان شما هستند (إِنَّکُمْ تَدَّعُونَ أَنَّ النَّاسَ لَکُمْ عَبِیدٌ) امام علیه السلام سخت برآشفت و فرمود:
«اللّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عالِمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ أَنْتَ شَاهِدٌ بِأَنِّی لَمْ أَقُلْ ذَلِکَ قَطُّ وَ لَا سَمِعْتُ أَحَداً مِنْ آبَائِی علیهم السلام قَالَ قَطُّ وَ أَنْتَ الْعَالِمُ بِمَا لَنَا مِنَ الْمَظَالِمِ عِنْدَ هَذِهِ الْأُمَّة وَ انِّ هَذِهِ مِنْهَا؛خداوندا تو که آفریدگار آسمانها و زمین هستی و از پنهان و آشکار آگاهی تو خود گواهی که من هرگز چنین سخنی نگفتم و از هیچ یک از پدران و اجدادم هرگز نشنیدم پروردگارا تو به ظلمهایی که از این امّت بر ما رفته است آگاهی و این تهمت نیز یکی از آنهاست». (3)
درباره شخصیت حمزه و خدمات گرانبهای او به اسلام و شهادت جانسوز
او مطالب بسیاری در منابع اسلامی آمده است که ذیلا به بخشی از آن اشاره میشود.
1.در تفسیر فرات کوفی آمده است:«یدفع یوم القیامة الی علی لواء الحمد و الی حمزة لواء التکبیر و الی جعفر لواء التسبیح؛روز قیامت پرچم حمد و ستایش خدا به دست علی علیه السلام و پرچم تکبیر به دست حمزه و پرچم تسبیح به دست جعفر سپرده میشود». (1)
2.در تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام آمده است:«یأتی بالرمح الذی کان یقاتل حمزة اعداء اللّه فی الدنیا فیناوله ایاه و یقول:یا عم رسول اللّه ذد الجحیم عن اولیائک برمحک؛روز قیامت علی علیه السلام نیزهای که حمزه با آن،با دشمنان خدا در دنیا جهاد میکرد،به دست حمزه میدهد و میگوید:ای عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله دوزخ را با این نیزه از دوستانت دور کن». (2)
3.در کتاب الاصابة فی تمییز الصحابة نوشته ابن حجر عسقلانی آمده است:
«حمزه عموی پیغمبر صلی الله علیه و آله دو سال یا چهار سال با او تفاوت سنّی داشت و هر دو از یک زن به نام ثویبه شیر خورده بودند و برادر رضاعی محسوب میشدند (البته این شیر خوارگی مربوط به دو فرزند ثویبه بوده است،در دو زایمان که میان آن،دو یا چهار سال فاصله بود) پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله او را به لقب اسد اللّه و سید الشهداء مفتخر ساخت و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از شهادت حمزه و مثله شدن بدنش از سوی کفار قریش بسیار ناراحت شد و در کنار جسد حمزه ایستاد و فرمود:«رحمک اللّه ای عم لکنت وصولا للرحم فعولا للخیرات؛خدا رحمتت کند ای عمو تو بسیار صله رحم بجا میآوردی و بسیار کار خیر انجام میدادی». (3)
4.در کتاب اسدالغابة فی معرفة الصحابة نوشته ابن اثیر آمده است:«هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از واقعه احد به مدینه باز گشت صدای گریه و زاری را برای شهدای قبیله انصار از خانههای آنها شنید (در حالی که خانه حمزه خاموش بود، زیرا او از مهاجرین بود) پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:«لکن حمزة لا بواکی له؛افسوس که عمویم حمزه عزادارانی ندارد».این سخن به گوش انصار رسید به زنانشان گفتند:پیش از آنکه برای شهیدان خود گریه کنید برای حمزه سوگواری نمایید.
واقدی (مورخ معروف) میگوید:این کار به عنوان یک سنّت در میان مردم مدینه باقی ماند و تا امروز نیز همان برنامه را ادامه میدهند». (1)
5.در کتاب مکارم الاخلاق آمده است که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام از خاک قبر حمزه تسبیحی ساخته بود و ذکر خدا را با آن تسبیح میگفت. (2)
روایات در فضیلت حضرت حمزه و فداکاری او در هنگام غربت اسلام و حمایت بیدریغ او از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و شهادت شجاعانهاش فراوان است؛این مختصر را با حدیث دیگری که مرحوم کلینی در کافی از امام باقر علیه السلام نقل کرده پایان میبخشیم:یکی از یاران آن حضرت میگوید:ما در خدمتش بودیم،سخن از حوادثی به میان آمد که بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله برای محروم ساختن امیر مومنان علی علیه السلام از خلافت به وجود آمد.کسی عرض کرد:خداوند تو را سالم بدارد؛بنی هاشم افراد نیرومندی داشتند چرا در مقابل این جریان مقاومت نکردند؟ امام باقر علیه السلام فرمود:آری بنی هاشم مردان شجاع و دلیری همچون جعفر و حمزه داشتند؛ولی افسوس که شهید شدند و افراد ضعیفی باقی ماندند؛«أَمَا وَاللّهِ لَوْ أَنَّ حَمْزَةَ وَ جَعْفَراً کَانَا بِحَضْرَتِهِمَا مَا وَصَلَا إِلَی مَا وَصَلَا إِلَیْهِ؛به خدا سوگند اگر حمزه و جعفر در برابر خلیفه اوّل و دوم بودند به هدف خود نمیرسیدند». (3)
امام علیه السلام در نامه بالا اشاره پر معنایی به مقام و منزلت جعفر در میان شهدای عالیقدر اسلام فرمود،در روایات اسلامی نیز تعبیرات مهمی در این باره دیده میشود:
1.در کتاب کافی آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود:روز قیامت،خداوند همه خلایق را در صحنه محشر جمع میکند اولین کسی را که صدا میزنند نوح است از او سؤال میشود آیا دعوت الهی را به مردم رساندی؟ عرض میکند:
آری! به او گفته میشود:چه کسی بر این امر گواهی میدهد؟ میگوید:محمد بن عبداللّه (که شاهد و ناظر همه امتها بوده است) نوح حرکت میکند و نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله میآید در حالی که علی علیه السلام با اوست عرض میکند:خداوند از من سؤال کرده است که ابلاغ دعوت کردهام عرضه داشتهام آری از من سؤال شد چه کسی گواهی میدهد عرض کردم:محمد صلی الله علیه و آله.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:ای جعفر و ای حمزه بروید و (از سوی من) گواهی دهید که او ابلاغ رسالت کرده است.سپس امام صادق علیه السلام افزود:جعفر و حمزه (به دستور پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله) گواه ابلاغ انبیا هستند.کسی که حاضر بود عرض کرد:پس علی علیه السلام کجا خواهد بود؟ امام علیه السلام فرمود:او مقامش از این هم بالاتر است (هُوَ أَعْظَمُ مَنْزِلَةً مِنْ ذَلِکَ). (1)
2.ابن ابی الحدید از ابو الفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین نقل میکند که جعفر فضایل فراوانی دارد و احادیث بسیاری در این زمینه نقل شده از جمله اینکه هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خیبر را فتح کرد جعفر بن ابیطالب از حبشه باز گشته بود.پیامبر صلی الله علیه و آله او را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید و این جمله معروف را فرمود:«ما ادری بایهما اشد فرحا بقدوم جعفر ام بفتح خیبر؛نمیدانم کدام یک از این دو برای من سرورآفرینتر است آمدن جعفر (از حبشه) یا فتح
1) 1) .کافی،ج 8،ص 267،ح 392.
خیبر». (1)
3.ابن عساکر در تاریخ دمشق در روایتی نقل میکند که علی علیه السلام نخستین مردی بود که اسلام آورد بعد از او زید بن حارثه و سپس جعفر بن ابوطالب. (2)
4.در کتاب الاصابة فی تمییز الصحابه آمده است که جعفر به مستمندان و فقرا علاقه فراوانی داشت در کنار آنها مینشست و به آنها خدمت میکرد و با آنها سخن میگفت به گونهای که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را ابو المساکین نامید و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«أَشْبَهْتَ خَلْقِی وَ خُلُقِی؛تو از نظر خلقت و خوی شبیه منی»سپس میافزاید:این حدیث را بخاری و مسلم در کتاب خود نقل کردهاند. (3)
5.ابن عساکر در تاریخ دمشق از انس بن مالک از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:«نَحْنُ بَنُو عَبْدِ الْمُطَّلِبِ سَادَةُ أَهْلِ الْجَنَّةِ رَسُولُ اللّهِ وَ حَمْزَةُ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ جَعْفَرٌ ذُو الْجَنَاحَیْنِ وَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ؛ما فرزندان عبدالمطلب بزرگان اهل بهشتیم من و حمزه سید الشهداء و جعفر ذو الجناحین و علی و فاطمة و حسن و حسین». (4)
در فضیلت جعفر نیز احادیث فراوانی است،با حدیثی از امام باقر علیه السلام این سخن را پایان میدهیم فرمود:خداوند به رسولش وحی فرستاد که من چهار خصلت جعفر را پاداش میدهم پیامبر صلی الله علیه و آله به سراغ جعفر فرستاد و این خبر را با او در میان گذاشت.جعفر عرض کرد:اگر نه این بود که خداوند به تو خبر داده بود،من چیزی در این باره نمیگفتم (خصال چهارگانه من این است) من هرگز شراب ننوشیدم (حتی در عصر جاهلیّت که معمول بود) زیرا میدانستم اگر
شراب بنوشم عقل من زایل میشود و هرگز دروغ نگفتم،زیرا میدانستم دروغ شخصیت انسان را پایین میآورد و هرگز دامانم آلوده بیعفتی نشد،زیرا میترسیدم خانواده من نیز گرفتار شوند و هرگز برای بت سجده نکردم،چون میدانستم بت نه زیانی میرساند و نه سودی میدهد.پیامبر صلی الله علیه و آله دست بر شانه او زد و فرمود:سزاوار است که خداوند متعال برای تو دو بال قرار دهد که با آن همراه فرشتگان در بهشت پرواز کنی. (1)
اضافه بر همه اینها از افتخارات جعفر آن است که رییس مهاجران به حبشه بود،بنابراین دو هجرت داشت (هجرت به سوی حبشه و هجرت به سوی مدینه) و به دو قبله نماز خواند (در آغاز اسلام به سوی بیت المقدس و سپس در مدینه به سوی کعبه) و دو بار با پیغمبر صلی الله علیه و آله بیعت کرد (بیعتی در آغاز اسلام و بیعتی در فتح مکّه) همان گونه که در احادیث وارد شده است. (2)
لَمْ یَمْنَعْنَا قَدِیمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِیُّ طَوْلِنَا عَلَی قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا؛ فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا،فِعْلَ الْأَکْفَاءِ،وَ لَسْتُمْ! هُنَاکَ وَ أَنَّی یَکُونُ ذَلِکَ وَ مِنَّا النَّبِیُّ مِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ،وَ مِنَّا أَسَدُ اللّهِ وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ،وَ مِنَّا سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْکُمْ صِبْیَةُ النَّارِ،وَ مِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ،وَ مِنْکُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ، فِی کَثِیرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ! فَإِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ،وَ جَاهِلِیَّتُنَا لَا تُدْفَعُ،وَ کِتَابُ اللّهِ یَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا،وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی:«وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ»وَ قَوْلُهُ تَعَالَی:«إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ»فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَی بِالْقَرَابَةِ،وَ تَارَةً أَوْلَی بِالطَّاعَةِ.وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَی الْأَنْصَارِ یَوْمَ السَّقِیفَةِ بِرَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلَجُوا عَلَیْهِمْ،فَإِنْ یَکُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَکُمْ، وَ إِنْ یَکُنْ بِغَیْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَی دَعْوَاهُمْ.
هرگز عزت دیرین و عطایای پیشینِ ما بر قوم و قبیله شما(بنی امیه) مانع نشد که ما با شما آمیزش و اختلاط داشته باشیم به همین دلیل ما از طایفه شما همسر گرفتیم و از دختران قبیله خویش به شما همسر دادیم همچون اقوامی که هم طراز همند،در حالی که شما هرگز در این پایه نبودید.چگونه میتوان این دو گروه را با هم یکسان دانست در حالی که از میان ما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برخاست و از میان شما تکذیب کننده (ای همچون ابو جهل)،از میان ما شیر خدا (حمزه) و از میان شما شیر پیمانهای ضد اسلامی (ابو سفیان) از میان ما دو سرور جوانان
بهشت(حسن و حسین علیهما السلام) و از میان شما کودکان آتش (اولاد مروان و فرزندان عقبة بن ابی معیط) از ما بهترین زنان جهان (فاطمه علیها السلام) و از شما حمالة الحطب (ام جمیل همسر ابو لهب و خواهر ابو سفیان) و امور فراوان دیگر از فضایلی که ما داریم و رذایلی که شما دارید،بنابراین دوران اسلام ما به گوش همه رسیده و کارها و شرافت ما در عصر جاهلیّت نیز بر کسی مخفی نیست،کتاب خدا آنچه را (دشمن) از ما دور ساخته برای ما جمع نموده است و شاهد آن سخن خداوند متعال است که فرموده:«خویشاوندان در کتاب الهی نسبت به یکدیگر،در احکامی که خدا مقرر داشته،(از دیگران) سزاوارترند»و نیز فرموده:
«سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی کردند،و همچنین این پیامبر (که راه پر افتخار او را ادامه داد) و کسانی که به او ایمان آوردهاند،و خداوند،سرپرست و یاور مؤمنان است»،پس ما از یک طرف به سبب قرابت و خویشاوندی (پیامبر صلی الله علیه و آله) از دیگران سزاوارتریم و از سوی دیگر به سبب اطاعت (از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله) زیرا آن روز که مهاجران،در سقیفه در برابر انصار (برای اثبات حقانیّت خود نسبت به خلافت) استدلال به قرابت و خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله کردند و بر آنها پیروز شدند اگر این دلیلِ پیروزی است پس حق با ماست نه با شما (چرا که ما از همه به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیکتریم) و اگر دلیل دیگری داشتند ادعای انصار بر جای خود باقی است (و آنها هم در خلافت حقی دارند که آن را به عنوان منا امیر و منکم امیر مطالبه میکردند)».
نکات مهم دیگر از فضایل اهل بیت علیهم السلام
امام علیه السلام در این بخش از نامه به نکات مهم دیگری اشاره میکند؛نخست اینکه به معاویه هشدار میدهد تصور نکن اگر طایفه بنیهاشم با بعضی از
بنیامیّه درآمیختهاند و ازدواج کردهاند،دلیل بر یکسان بودن آنهاست،بلکه این نوعی تفضل و ایثار بوده است میفرماید:«هرگز عزت دیرین و عطایای پیشینِ ما بر قوم و قبیله شما مانع نشد که ما با شما آمیزش و اختلاط داشته باشیم؛به همین دلیل ما از طایفه شما همسر گرفتیم و از دختران قبیله خویش به شما همسر دادیم همچون اقوامی که هم طراز همند در حالی که شما هرگز در این پایه نبودید»؛ (لَمْ یَمْنَعْنَا قَدِیمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِیُّ طَوْلِنَا (1)عَلَی قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا؛ فَنَکَحْنَا أَنْکَحْنَا،فِعْلَ الْأَکْفَاءِ (2)،وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ!).
امام علیه السلام این سخن را از این جهت میگوید که لحن نامه معاویه این بوده که بنیامیّه را همطراز بنیهاشم میدانست در حالی که بنیهاشم کانون نبوّت و ولایت و بنیامیّه سردمدار کفر و شقاوت بودند؛ولی هنگامی که ظاهراً مسلمان شدند،اسلام با آنها معامله همطراز و اکفاء کرد؛به همین دلیل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با ام حبیبه که دختر ابوسفیان بود ازدواج نمود و پیغمبر دخترش ام کلثوم را به ازدواج عثمان در آورد.
آن گاه امام علیه السلام در ادامه این سخن برای اینکه با دلیل روشن و برهان دندانشکن،تفاوت بنیهاشم و بنیامیّه و خاندان وابسته به آنها را روشن سازد میفرماید:«چگونه میتوان این دو گروه را با هم یکسان دانست در حالی که از میان ما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برخاست و از میان شما تکذیب کننده (ای همچون ابو جهل)،از میان ما شیر خدا (حمزه) و از میان شما شیر پیمانهای ضد اسلامی (ابو سفیان) از میان ما دو سرور جوانان بهشت (حسن و حسین علیهما السلام) و از میان
1) 1) .«طول»به معنای امکانات و توانایی مالی است،به معنای فضل و بخشش نیز آمده است و در اصل از«طول» در مقابل«عرض»گرفته شده،زیرا تواناییهای مالی یا جسمی یک نوع طول قدرت انسان را میرساند و «ذی الطول»به معنای بخشنده است،بنابراین تعبیر«عادی طولنا»در جمله بالا به معنای عطایای همیشگی ماست.
2) 2) .«الاکفاء»جمع«کفؤ»بر وزن«قفل»به معنای همردیف و همطراز در شخصیت است.
شما کودکان آتش (اولاد مروان یا فرزندان عقبة بن ابی معیط) از ما بهترین زنان جهان (فاطمه علیها السلام) و از شما حمالة الحطب (ام جمیل همسر ابو لهب و خواهر ابو سفیان) و امور فراوان دیگر از فضایلی که ما داریم و رذایلی که شما دارید»؛ (وَ أَنَّی یَکُونُ ذَلِکَ وَ مِنَّا النَّبِیُّ وَ مِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ،وَ مِنَّا أَسَدُ اللّهِ وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ (1)،وَ مِنَّا سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْکُمْ صِبْیَةُ النَّارِ،وَ مِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ،وَ مِنْکُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ،فِی کَثِیرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ!).
به این ترتیب امام علیه السلام با بیان این اسنادِ زنده موقعیت خاندان بنیهاشم و رسواییهای بنیامیّه و هم پیمانان آنان را بر شمرده به گونهای که جای انکار برای کسی باقی نمی ماند و این است معنای فصاحت و بلاغت در سخن.
در اینکه منظور از مکذّب کیست،شارحان نهجالبلاغه نظرات متفاوتی دادهاند و گاه افرد گمنامی را به عنوان مکذّب بر شمردهاند که انسان را به تعجب میآورد در حالی که روشنترین مصداق مکذّب در تاریخ اسلام همان ابو جهل است چه او را از بنی امیه بدانیم و چه ندانیم،زیرا امام علیه السلام فضیحتهای بنیامیّه و اقوام وابسته به آنها را بیان میکند که همعقیده و همپیمان آنان بودند.
در مورد«اسداللّه»هیچ گفتگویی در میان مفسران نیست که منظور حضرت حمزه است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله او را به این لقب مفتخر ساخت و در مورد «اسد الاحلاف»نیز احتمالات متعدّدی داده شده در حالی که روشنترین تفسیر آن ابو سفیان است که در جنگهایش بر ضد اسلام از طوایف مختلف مشرکان پیمان میگرفت که آخرین جنگ احزاب بود.
همچنین در مورد تفسیر« صِبْیَةُ النَّارِ »(کودکان دوزخ) نظرات مختلفی از سوی شارحان نهجالبلاغه ابراز شده ولی از همه مناسبتر این است که منظور
1) 1) .«الاحلاف»جمع«حلف»بر وزن«جلف»به معنی پیمان و«حلف»بر وزن«حرف»به معنی سوگند یاد کردن است و از آنجا که پیمانها را با سوگند مؤکد میسازند به آن حلف گفته میشود.
بچههای عقبة بن ابیمعیط باشند که وقتی در روز جنگ بدر ضربات هولناکی بر بدن این مرد خطرناک سنگدل وارد شد،چشمش به پیغمبر صلی الله علیه و آله افتاد و با صدایی ترحم آمیز گفت:«من للصبیة یا محمد؛یا محمد من میروم تکلیف فرزندانم چه خواهد شد؟»پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:«النار؛آتش دوزخ». (1)
اشاره به اینکه شما مسلمانان را به قتل میرسانید و هیچ فکر فرزندان آنها نیستید اما اکنون به فکر فرزندان خود افتادهاید فرزندانی که در آینده مسیر شما را طی میکنند و در صف دشمنان اسلام خواهند بود.تاریخ هم به ما میگوید که فرزندانی از او پا گرفتند که منشأ شرارت بودند از جمله ولید بن عقبه بود.
منظور از« خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ »به اتفاق همه شارحان نهجالبلاغه و سایر علمای اسلام بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام است زیرا همان گونه که در صحیح مسلم آمده پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگام بیماری وفات خود برای آرامش بخشیدن به دخترش فاطمه فرمود:«یَا فَاطِمَةُ أَ مَا تَرْضَیْنَ أَنْ تَکُونِی سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ أَوْ سَیِّدَةَ نِسَاءِ هَذِهِ الْأُمَّة؟». (2)شبیه همین حدیث در صحیح بخاری جلد 7 صفحه 142 و در مسند احمد و مستدرک حاکم بجای این تعبیر« سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِین » آمده که فراگیرتر است. (3)
اما«حمالة الحطب»که در قرآن در سوره مسد به او اشاره شده به اتفاق شارحان نهجالبلاغه و مفسران قرآن منظور ام جمیل همسر ابو لهب،خواهر ابو سفیان و عمه معاویه است.
از مجموع آنچه در بالا آمده به خوبی موقعیت خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و بنیهاشم و موقعیت خاندان بنیامیّه و خاندان وابسته به آنها روشن میشود و امام علیه السلام با
بیان خود که از ذیل آن استفاده میشود،مسائل زیاد دیگری نیز بوده است و روی ملاحظاتی بیان نفرموده،پاسخ کوبندهای به معاویه در برابر ادعاهایش داد.
آن گاه امام علیه السلام برای تأکید آنچه گذشت میافزاید:«بنابراین دوران اسلام ما به گوش همه رسیده و کارها و شرافت ما در عصر جاهلیّت نیز بر کسی مخفی نیست»؛ (فَإِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ،وَ جَاهِلِیَّتُنَا لَا تُدْفَعُ).
اشاره به اینکه اسلام از ما آغاز شد و نخستین مسلمانان ما بودیم و همواره مدافع اسلام و قرآن بودیم.در زمان جاهلیّت نیز به نیکنامی و درستکاری و امانت در میان همه مردم معروف بودیم و همان گونه که در روایتی در حالات جعفر خواندیم که خداوند برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله او را به سبب چهار فضیلت برجسته در زمان جاهلیّت ستود به عکس بنیامیّه و خاندان وابسته به آنها که معروف به حیلهگری و شیطنت و فساد و خونریزی بودند.
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود از کتاب«عبقریة محمد»از نویسنده معروف مصری«عقاد»نقل میکند که میگوید:بنی هاشم همواره صاحبان عقیده و فضایل اخلاقی و حسن ظاهر بودند و بنیامیّه حیلهگرانی بودند با ظواهر ناپسند و ما در تمام صفات،این اختلاف را بین بنیهاشم و بنیامیّه میبینیم. (1)
جالب اینکه ابن ابی الحدید در بیان این تفاوتها بحثی طولانی در حدود یکصد صفحه در سه فصل دارد:در فصل نخست فضایل بنیهاشم را نسبت به بنیامیّه (فرزندان عبد شمس) نقل میکند و در فصل دوم از اموری که بنیامیّه به آن افتخار میکردند سخن میگوید و در فصل سوم از این افتخارات موهوم پاسخ میدهد. (2)
آن گاه امام علیه السلام بعد از این دلایل قوی تاریخی به سراغ قرآن مجید میرود و با
دو آیه از آن حقانیّت و اولویت بنیهاشم را اثبات میکند میفرماید:«کتاب خدا آنچه را (دشمن) از ما دور ساخته و جدا کرده برای ما جمع نموده است و آن سخن خداوند متعال است که فرموده:«خویشاوندان در کتاب الهی نسبت به یکدیگر سزاوارترند و نیز فرموده:«سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی کردند،و همچنین این پیامبر (که راه پر افتخار او را ادامه داد) و کسانی که به او ایمان آوردهاند و خداوند،سرپرست و یاور مؤمنان است»؛ (وَ کِتَابُ اللّهِ یَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا،وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی« وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ » (1)وَ قَوْلُهُ تَعَالَی:« إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ» ). (2)
حضرت در تفسیر و تطبیق این آیه میافزاید:«پس ما از یک طرف به سبب قرابت و خویشاوندی (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) از دیگران سزاوارتریم و از سوی دیگر به سبب اطاعت (از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله)»؛ (فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَی بِالْقَرَابَةِ،وَ تَارَةً أَوْلَی بِالطَّاعَةِ).
در واقع،امام علیه السلام با ذکر این دو آیه تمام راهها را بر معاویه میبندد که اگر معیار در جانشینی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله،قرابت با او باشد،ما از همه سزاوارتریم،چرا که نزدیکتریم و اگر معیار،آشنایی با تعلیمات و اطاعت از دستورات آن حضرت باشد ما از همه آشناتر و نسبت به آیین او مطیعتریم در حالی که خاندان بنیامیّه و کسان دیگری که بر کرسی خلافت پیغمبر صلی الله علیه و آله نشستند هیچیک از این دو اولویت را ندارند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مگر خویشاوندی به تنهایی میتواند دلیل بر صلاحیت جانشینی پیغمبر اکرم گردد.پاسخ آن است که امام علیه السلام ناظر به
استدلالی است که در سقیفه بنی ساعده از سوی طرفداران خلیفه اوّل شد؛آنها قرابت با پیامبر صلی الله علیه و آله را دلیل بر اولویت خود دانستند.امام علیه السلام میفرماید که اگر معیار این باشد ما از همه آنها اقربیم.
به یقین معیار اصلی همان است که امام علیه السلام در جمله دوم گفته است و از آن تعبیر به طاعت نموده،طاعتی زاییده از علم و ایمان.کسی که نسبت به مکتب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از همه آگاهتر و ایمانش به آن بیشتر باشد،شایستگی بیشتری برای خلافت او دارد.به همین دلیل ما امیر مؤمنان علی علیه السلام را از همه شایستهتر میدانیم و از آن بالاتر اینکه خداوند به موجب شایستگیهای بینظیری که در آن حضرت بود خودش او را برگزید.
سپس امام علیه السلام به توضیح بیشتری درباره آنچه در بالا به آن اشاره کرد پرداخته میفرماید:«آن روز که مهاجران،در سقیفه در برابر انصار (برای اثبات حقانیّت خود نسبت به خلافت) استدلال به قرابت و خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله کردند،بر آنها پیروز شدند اگر این دلیلِ پیروزی است پس حق با ماست نه با شما (چرا که ما از همه به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیکتریم) و اگر دلیل دیگری دارد ادعای انصار بر جای خود باقی ست (و آنها هم در خلافت حقی دارند که آن را به عنوان منا امیر و منکم امیر مطالبه میکردند)»؛ (وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَی الْأَنْصَارِ یَوْمَ السَّقِیفَةِ بِرَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلَجُوا (1)عَلَیْهِمْ،فَإِنْ یَکُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَکُمْ،وَ إِنْ یَکُنْ بِغَیْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَی دَعْوَاهُمْ).
در واقع امام علیه السلام پاسخ ضمنی به سخنان معاویه در مورد خلیفه اوّل و دوم میدهد که معاویه در نامهاش آنها را به رخ کشیده بود میفرماید:نه تنها بنیامیّه
1) 1) .«فلجوا»از ریشه«فلج»بر وزن«فتح»به معنای پیروزی شدن گرفته شده و«فَلَج»بر وزن«حرج»اسم مصدر و به معنای پیروزی است.و واژه«فلج»بر وزن«خرج»به معنای شکاف و فاصله میان دو چیز که گاه سبب زمینگیر شدن میشود نیز اطلاق شده است.
شایستگی برای خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله ندارند،زیرا نه از مهاجران بودند و نه از انصار،بلکه از طلقا یعنی همان مشرکان آزاد شده روز فتح مکّه بودند.خلفای نخستین نیز به استناد سخنان خودشان شایستگی برای این کار نداشتند،زیرا از آنها شایستهتر وجود داشت.اگر معیار شایستگی-طبق استدلال آنها-قرابت باشد علی علیه السلام از همه آنها به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزدیکتر بود؛هم پسر عموی پیامبر و هم داماد او.اگر دیگران شاخ و برگ این شجره نبوّت باشند،علی علیه السلام میوه آن درخت بود و همچنین امامان اهلبیت علیهم السلام.
مجدداً تکرار میکنیم که این استدلال در واقع استدلال به مسلمات خصم است که در منطق از آن به عنوان استدلالات جدلی تعبیر میکنند؛یعنی آنچه را او مسلم داشته از او میگیرند و به او باز میگردانند و خلع سلاحش میکنند.
امام علیه السلام در این بخش از نامه به داستان پرماجرای سقیفه بنی ساعده که برای انتخاب خلیفه بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تشکیل شد اشاره فرموده است.ما داستان سقیفه را با ذکر قسمتهای حساس تاریخی به استناد منابع معتبر در ذیل خطبه 67 تحت عنوان«مسأله خلافت و داستان سقیفه بنی ساعده»به طور مشروح آوردیم و از این توطئه عجیب پرده برداشتیم.در اینجا چند نکته را اضافه میکنیم:
نخست اینکه طبری در تاریخ خود و ابن اثیر در کامل تصریح کردهاند که جمعیت انصار که در سقیفه بنی ساعده گرد آمده بودند یا گروهی از آنها در برابر پیشنهاد عمر نسبت برای بیعت با ابوبکر گفتند:«لَا نُبَایِعُ إِلَّا عَلِیّا؛ما تنها با علی بیعت میکنیم»(این در حالی بود که علی علیه السلام و بنی هاشم و از جمله زبیر
و همچنین گروه دیگری از مهاجران در سقیفه حاضر نبودند).طبری بعد از ذکر این مطلب میگوید:بعد از این جریان عمر به سراغ منزل علی علیه السلام آمد و در آنجا طلحه و زبیر و گروهی از مهاجران حضور داشتند،گفت:«وَ اللّهِ لَنُحْرِقَنَّ عَلَیْکُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ الَی الْبَیْعَةِ؛به خدا سوگند این خانه را با شما آتش میزنیم یا بیرون آیید و بیعت کنید». (1)
و از جمله کسانی که با عمر در این حمله به خانه امیر مؤمنان علی علیه السلام همراه بودند،اسید بن حضیر و سلمة بن اسلم بودند. (2)
دیگر اینکه جمعی از انصار که در بیعت با ابوبکر پیشقدم شدند هر کدام بعداً به مقامی رسیدند از جمله بشیر بن سعد بود که جزو مشاوران عالی خلیفه شد و دیگر اسید بن حضیر که سرپرست نیروی انتظامی مدینه شد سوم سلمة بن اسلم بود که به مقام معاونت اسید رسید. (3)
گفته شد که ابن ابی الحدید در ذیل این نامه بحث بسیار مشروحی (حدود یکصد صفحه) درباره فضایل بنیهاشم و مقایسه آن با نقاط ضعف و منفی بنی عبد شمس (عبد شمس پدر امیه بود) ذکر میکند.
از جمله اینکه بنیهاشم شهیدان بزرگواری همچون علی علیه السلام و حمزه و جعفر به اسلام تقدیم کردند در حالی که بنیامیّه دلقکهایی همچون حکم بن ابیالعاص داشتند که معروف است گاه راه رفتن پیامبر را تقلید میکرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله او را دید و او را نفرین کرد.بعد از آن هرگز نمیتوانست به طور صاف و مستقیم راه برود.
دیگر اینکه یکی از پیمانهای افتخارآمیز در عصر جاهلیّت«حِلف الفضول» بود پیمانی که برای حمایت از ضعیفان و دفاع از مظلومان بسته شده بود.در این پیمان،بنیهاشم و اقوامی از قبایل عرب شرکت داشتند ولی احدی از بنی عبد شمس در آن شرکت نداشتند.
دیگر اینکه بنیامیّه در زمان جاهلیّت کارهایی مرتکب شدند که احدی از عرب مرتکب آن نمیشد؛از جمله اینکه امیّه یکی از همسرانش را در حیات خودش به همسری فرزندش ابو عمرو در آورد.در حالی که دامان بنیهاشم از این گونه آلودگیها پاک بود.
نیز عبد المطلب که از بزرگان بنیهاشم بود فضایل بینظیری داشت؛او زمزم را حفر کرد و راه اسماعیل و هاجر را ادامه داد؛برای خون انسان اهمّیّت فوق العادهای قائل شد و دیه آن را یک صد شتر قرار داد که اسلام آمد و آن را نیز امضا کرد؛به هنگام هجوم لشکر فیل (لشکر ابرهه) به مکّه،قریش عموماً از مکّه فرار کردند؛ولی عبد المطلب که در آن زمان جوانی بود گفت:«وَ اللّهِ لَا أَخْرُجَ مِنْ حَرَمِ اللّهِ؛به خدا سوگند من از حرم خداوند بیرون نمیروم»و فضایل فراوان دیگر.
برای توضیح بیشتر به شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید جلد 15 صفحه 198 تا 295 مراجعه کنید.البته در ضمن این صفحات به بعضی از مفاخر که متملقان و چاپلوسان برای بنیامیّه شمردهاند اشاره میکند و آنها را پاسخ میگوید.
وَ زَعَمْتَ أَنِّی لِکُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ،وَ عَلَی کُلِّهِمْ بَغَیْتُ،فَإِنْ یَکُنْ ذَلِکَ کَذَلِکَ فَلَیْسَتِ الْجِنَایَةُ عَلَیْکَ،فَیَکُونَ الْعُذْرُ إِلَیْکَ.
وَ تِلْکَ شَکَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْکَ عَارُهَا
وَ قُلْتَ:إِنِّی کُنْتُ أُقَادُ کَمَا یُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّی أُبَایِعَ؛وَ لَعَمْرُ اللّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ،وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ! وَ مَا عَلَی الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِی أَنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شَاکّاً فِی دِینِهِ،وَ لَا مُرْتَاباً بِیَقِینِهِ! وَ هَذِهِ حُجَّتِی إِلَی غَیْرِکَ قَصْدُهَا،وَ لَکِنِّی أَطْلَقْتُ لَکَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِکْرِهَا.
تو چنین پنداشتی که من نسبت به خلفای پیشین حسد ورزیدم و بر آنها ستم کردم اگر این گونه باشد جنایتی بر تو نرفته است که از تو عذرخواهی کنم (و ابدا به تو مربوط نیست به گفته شاعر:)«این عیبی است (اگر عیب باشد) که گرد عار آن بر تو نمینشیند.» تو گفتهای که مرا همچون شتر افسار زدهای میکشیدند تا بیعت کنم به خدا سوگند خواستهای مذمت کنی ولی (ناخود آگاه) مدح و ثنا گفتهای و خواستهای رسوا کنی ولی خودت رسوا شدهای.این امر برای یک مسلمان عیب نیست که مظلوم واقع شود ما دام که در دین خود تردید نداشته باشد و در یقین خود شک نکند.این دلیل و حجت من است در برابر غیر تو و من به همین مقدار که بیان آن پیش آمد برای تو اشاره کردم.
این امور به تو مربوط نیست
امام علیه السلام در این بخش از نامه،یکی دیگر از سخنان ناموزون معاویه را میآورد که او در نامهاش به امام علیه السلام صریحاً گفته بود:«تو به ابو بکر حسد ورزیدی و از بیعتش سر باز زدی و نسبت به عمر نیز حسادت داشتی و از همه بیشتر به عثمان حسد داشتی و زشتیهای کار او را برملا ساختی و در فهم و دین و روش و عقل او تردید کردی...».
امام علیه السلام میفرماید:«تو چنین پنداشتی که من نسبت به خلفای پیشین حسد ورزیدم و بر آنها ستم کردم اگر این گونه باشد جنایتی بر تو نرفته است که از تو عذرخواهی کنم (و ابداً به تو مربوط نیست به گفته شاعر:)«این عیبی است (اگر عیب باشد) که گرد عار آن بر تو نمینشیند»؛ (وَ زَعَمْتَ أَنِّی لِکُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ، عَلَی کُلِّهِمْ بَغَیْتُ،فَإِنْ یَکُنْ ذَلِکَ کَذَلِکَ فَلَیْسَتِ الْجِنَایَةُ عَلَیْکَ،فَیَکُونَ الْعُذْرُ إِلَیْکَ
وَ تِلْکَ شَکَاةٌ (1)ظَاهِرٌ (2)عَنْکَ عَارُهَا
).
به این ترتیب،امام علیه السلام معاویه را از ورود در این صحنه کنار میزند و آن را نوعی فضولی در کار دیگران میشمرد و میگوید:اگر من مشکلی با خلفا داشتهام باید آنها یا فرزندان آنها مدعی شوند؛اما تو که از طلقا هستی و در آخرین مرحله از روی ناچاری در فتح مکّه اسلام را پذیرا شدی،حق نداری در این موضوع وارد شوی.
آن مصرع از شعر که امام در این کلامش به آن استناد فرموده از (ابو ذویب هزلی) است مردی که دوران جاهلیّت اسلام را درک کرد و هنگام رحلت پیغمبر
اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه آمد و مسلمان شد و در ردیف مسلمانان ظاهر الصلاح در آمد و مصرع اوّل این شعر چنین است:
و عیّرها الواشون انی احبها
سعایت کنندگان دوست مرا سرزنش کردند که من او را دوست دارم؛ولی این عیبی است (اگر عیب باشد) که ننگ عارش از تو دور است.
این شعر به صورت ضرب المثلی در آمده برای کسی که امری را بد میشمرد در حالی که ربطی به او ندارد.
تعبیر به«زَعَمْتَ»مفهومش این است که اولاً نسبتی را که درباره من به عنوان حسد میدهی دروغ است،به خصوص اینکه مرا در سخنت شریک قتل عثمان پنداشتی در حالی که من مردم را از کشتن او نهی میکردم و ثانیاً به فرض که این نسبت درست باشد ارتباطی به تو ندارد.
امام علیه السلام در ادامه این سخن به پاسخ بخش دیگری از نامه معاویه میپردازد و میفرماید:«تو گفتهای که مرا همچون شتر افسار شدهای میکشیدند تا بیعت کنم به خدا سوگند خواستهای مذمت کنی ولی (ناخود آگاه) مدح و ثنا گفتهای و خواستهای رسوا کنی ولی خودت رسوا شدهای»؛ (وَ قُلْتَ:إِنِّی کُنْتُ أُقَادُ کَمَا یُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ (1)حَتَّی أُبَایِعَ؛وَ لَعَمْرُ اللّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ،وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ!).
اشاره به اینکه تو اولاً اعتراف کردهای که من مظلوم واقع شدهام و دیگران به من ستم کردهاند،این مدح منِ مظلوم است و نکوهش ظالمان.ثانیاً ثابت کردهای خلافت به اجماع صحابه نبود؛در حالی که تو مدافع چنان خلافتی هستی و
1) 1) .«المخشوش»در اصل به شتری میگویند که بینی آن را سوراخ کرده و طناب یا چوبی که متصل به طنابی است در آن قرار دادهاند و هنگامی که آن طناب را بکشند،حیوان به هر سو که مایل باشند میرود زیرا در مقابل درد آن نمیتواند مقاومت کند.
گفتهای خلیفه اوّل از همه در پیشگاه خدا برتر و والاتر بود چگونه ممکن است چنین باشد در حالی که چنین ستمی با نخستین مسلمان و نزدیکترین فرد به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و آگاهترین و داناترین آنها بنماید؟ این تناقضگویی تو دلیل بر رسوایی توست.
آن گاه در شرح این سخن میافزاید:«این امر برای یک مسلمان نقص نیست که مظلوم واقع شود مادام که در دین خود تردید نداشته باشد و در یقین خود شک نکند»؛ (وَ مَا عَلَی الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ (1)فِی أَنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شَاکّاً فِی دِینِهِ،وَ لَا مُرْتَاباً بِیَقِینِهِ!).
آری نیکان و پاکان در طول تاریخ بر اثر حقگویی و حقجویی و عدم تسلیم در برابر خواستههای ظالمان،مورد ظلم و ستم قرار گرفتهاند،این افتخار آنها بوده و هست.
اشاره به اینکه اگر چنین مظلومیتی عیب باشد باید بگویی در جنگ احد که پیشانی و دندان پیامبر صلی الله علیه و آله به وسیله حامیان پدرت شکست و پهلوی حمزه که به وسیله مادرت شکافته شد و جگرش را بیرون کشید و به دهان گذارد،پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و حمزه در خور مذمت و پدرت و مشرکان مکّه و مادرت هند شایسته مدح و تقدیرند.
آیا هیچ عاقلی چنین سخنی را میپذیرد؟ و اگر به گذشته تاریخ باز گردیم پیامبران بزرگی همچون ابراهیم و یحیی و زکریا و حضرت مسیح علیهم السلام و غیر آنها را میبینیم که در راه حقطلبی مورد ستم و ظلم قرار گرفتند.
امام علیه السلام در پایان این فراز از نامه میفرماید:«این دلیل و حجت من است در برابر غیر تو و من به همین مقدار که بیان آن پیش آمد برای تو ذکر کردم»؛ (وَ هَذِهِ
1) 1) .«غضاضة»به معنای نقصان و عیب است و از ریشه«غض»به معنای کوتاه کردن و پایین انداختن و ناقص نمودن گرفته شده.
حُجَّتِی إِلَی غَیْرِکَ قَصْدُهَا،وَ لَکِنِّی أَطْلَقْتُ لَکَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ (1)مِنْ ذِکْرِهَا).
اشاره به اینکه مخاطب واقعی من در این سخن خلفایی هستند که مرا به زور به بیعت خودشان مجبور ساختند ولی چون تو،این مسأله را مطرح کردی به مقداری که لازم بود گوشزد کردم.
1) 1) .«سنح»از ریشه«سنوح»بر وزن«فتوح»به معنای به خاطر آمدن است.
ثُمَّ ذَکَرْتَ مَا کَانَ مِنْ أَمْرِی وَ أَمْرِ عُثْمَانَ،فَلَکَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِکَ مِنْهُ، فَأَیُّنَا کَانَ أَعْدَی لَهُ،وَ أَهْدَی إِلَی مَقَاتِلِهِ! أَ مَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ اسْتَکَفَّهُ،أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَی عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَیْهِ،حَتَّی أَتَی قَدَرُهُ عَلَیْهِ.کَلَّا اللّهِ لَ«قَدْ یَعْلَمُ اللّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ وَ الْقائِلِینَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لَا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلّا قَلِیلاً».وَ مَا کُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّی کُنْتُ أَنْقِمُ عَلَیْهِ أَحْدَاثاً؛ فَإِنْ کَانَ الذَّنْبُ إِلَیْهِ إِرْشَادِی وَ هِدَایَتِی لَهُ؛فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ.
وَ قَدْ یَسْتَفِیدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ
وَ مَا أَرَدْتُ«إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِیقِی إِلّا بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ».
سپس تو وضع مرا در برابر عثمان یادآور شدی (و مرا بر ترک یاری او سرزنش کردی) حق توست که با این گفتار (نادرست) از خویشاوندت دفاع کنی؛ولی کدام یک از ما دشمنیش نسبت به او بیشتر بود و راه را برای کشتنش هموار ساخت؟ آیا کسی که آماده یاری او بود؛ولی (او یاریش را نپذیرفت) و از او خواست که بر جای خود بنشیند و دست از این کار بکشد و یا کسی که (عثمان) از او یاری خواست و او تأخیر کرد و مرگ را به سوی او فرستاد تا زندگانیش به سر آمد؟ هرگز چنین نیست که تو میگویی (و همه کسانی که در جریان قتل عثمان حضور داشتند این حقیقت را به خوبی میدانند.) به خدا سوگند (به شهادت قرآن مجید)«خداوند کسانی که مردم را (از جنگ) باز
میداشتند و کسانی را که به برادران خود میگفتند:«به سوی ما بیایید (و خود را از معرکه بیرون کشید)»به خوبی میشناسد؛و آنها (مردمی ضعیفاند و) جز اندکی پیکار نمیکنند».
ولی هرگز سزاوار نبود که من از این موضوع عذرخواهی کنم که بر عثمان به سبب بدعتهایی که (در تقسیم بیت المال و مناصب کشور اسلامی در میان نااهلان) گذارده بود عیب گرفتم و او را به علت (این کارها) سرزنش نمودم اگر گناه من ارشاد و هدایت او باشد (هیچ مانعی ندارد و اگر به این کار ملامت شوم افتخار میکنم) چه بسیار کسانی که ملامت میشوند و بیگناهند (و به گفته شاعر) گاه شخص ناصح و خیرخواه از بس اصرار در نصیحت میکند متهم میشود.«من جز اصلاح-تا آنجا که توانایی دارم هدفی نداشته و ندارم-و توفیق من (در این کار)،جز به (یاری) خدا نیست.تنها بر او توکل کردم؛و به سوی او باز میگردم».
مقصران اصلی در قتل عثمان
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود به پاسخ یکی دیگر از ایرادات یا صحیحتر سفسطههای معاویه پرداخته میفرماید:«تو وضع مرا در برابر عثمان یادآور شدی (و مرا بر ترک یاری او سرزنش کردی) حق توست که با این گفتار (نادرست) از خویشاوندت دفاع کنی؛ولی کدام یک از ما دشمنیش نسبت به او بیشتر بود و راه را برای کشتنش هموار ساخت؟ آیا کسی که آماده یاری او بود ولی (او یاریش را نپذیرفت) و از او خواست که بر جای خود بنشیند و دست از این کار بکشد و یا کسی که (عثمان) از او یاری خواست و او تأخیر کرد و مرگ را به سوی او فرستاد تا زندگانیش به سر آمد؟»؛ (ثُمَّ ذَکَرْتَ مَا کَانَ مِنْ أَمْرِی وَ أَمْرِ
عُثْمَانَ،فَلَکَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِکَ مِنْهُ،فَأَیُّنَا کَانَ أَعْدَی (1)لَهُ،وَ أَهْدَی إِلَی مَقَاتِلِهِ (2)! أَ مَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ (3)وَ اسْتَکَفَّهُ،أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَی عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ (4)إِلَیْهِ،حَتَّی أَتَی قَدَرُهُ عَلَیْهِ).
تاریخ اسلام گواهی میدهد که نسبتی را که معاویه به علی علیه السلام داد که در خون عثمان شرکت داشته و یا دفاع لازم را از او نکرده نسبت دروغی بود که برای فریب مردم ساخته بود و در همین راه از پیراهن خونین عثمان برای برانگیختن تودههای ناآگاه بر ضد علی علیه السلام بهره گرفت در حالی که امام علیه السلام کراراً به عثمان نصیحت کرده بود که اشتباهات خود را اصلاح کند،بیت المال را در میان بنیامیّه و اطرافیانش تقسیم ننماید و مقامات مهم اسلامی را به دست آنها نسپارد و به درد دل مردم گوش فرا دهد که متأسفانه عثمان هرگز نپذیرفت.علی علیه السلام به هنگام هجوم تودههای خشمگین مردم به خانه عثمان فرزندان خود را برای دفاع از او فرستاد.
در حالی که معاویه قدمی برای حمایت از عثمان بر نداشت با اینکه عثمان به او نامه نوشته بود و از او خواسته بود که با لشگری از شامیان به دفاع از او برخیزد.
جالب است بشنوید هنگامی که معاویه بر مسند خلافت نشست،روزی به ابو الطفیل صحابی معروف گفت:تو از قاتلان عثمان نبودی؟ ابوالطفیل گفت:نه
1) 1) .«اعدی»به معنای دشمنتر از ریشه عداوت گرفته شده است.
2) 2) .«مقاتل»جمع«مقتل»به معنی محل قتل یا موضعی از بدن که آسیب رساندن به آن سبب قتل انسان میشود.
3) 3) .«فاستقعده»از مجموع قراین این جمله استفاده میشود که ضمیر فاعلی به عثمان برمیگردد و ضمیر مفعولی به امام علیه السلام یعنی عثمان نصرت امام علیه السلام را نپذیرفت و از آن حضرت خواست که در جای خود بنشیند و دست از یاریش بردارد؛ولی بعضی به عکس معنا کردهاند و گفتهاند:امام علیه السلام از عثمان خواست که بر جای خود بنشیند و به مطالبات مردم پاسخ گوید.این معنا بعید به نظر میرسد و اگر روی فای تفریع در «فاستقعده»دقت شود ترجیح معنای اوّل واضح میگردد.
4) 4) .«بث»در اصل به معنای پراکنده ساختن است و«منون»به معنای مرگ،بنابراین«بث المنون»یعنی عوامل مرگ را فراهم ساخت.
ولی او رایاری هم نکردم.معاویه گفت:چرا یاری نکردی؟ ابوالطفیل گفت:هیچ یک از مهاجران و انصار او را یاری نکردند معاویه گفت:بر همه آنها واجب بود که عثمان را یاری کنند.ابوالطفیل گفت:تو با این لشگری که در شام داشتی چرا نیامدی تا او را یاری کنی معاویه گفت:همین که من امروز خونخواهی او میکنم یاری اوست ابو الطفیل خندید و گفت:کار تو و عثمان همانند چیزی است که شاعر میگوید:
لا ألْفِیَنَّکَ بَعْدَ الْمَوْتِ تَنْدُبُنِی وَ فِی حَیَاتِی مَا زَوَّدْتَنِی زَادِی
تو در حیات من هیچ خدمتی به من نکردی ولی بعد از مرگم میخواهی بر من گریه کنی. (1)
آن گاه امام علیه السلام به عنوان تأکید و توضیح آنچه در جملههای قبل آمد مبنی بر اینکه معاویه به دعوت عثمان برای یاریش هرگز گوش نداد و حالا دیگران را سرزنش میکند میفرماید:«هرگز چنین نیست که تو میگویی (و همه کسانی که در ماجرای عثمان حضور داشتند این حقیقت را به خوبی میدانند) به خدا سوگند (به شهادت قرآن مجید)«خداوند کسانی که مردم را (از جنگ) باز میداشتند و کسانی را که به برادران خود میگفتند:«به سوی ما بیایید (و خود را از معرکه بیرون کشید)به خوبی میشناسد»؛ (کَلَّا وَ اللّهِ لَ« قَدْ یَعْلَمُ اللّهُ الْمُعَوِّقِینَ 2مِنْکُمْ وَ الْقائِلِینَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاّ قَلِیلاً» ). (2)
میدانیم این آیه درباره دو گروه از منافقان است:گروهی که رسما در میدان جنگ احزاب کنارهگیری کردند و دیگران را نیز دعوت به کنارهگیری نمودند و گروه دیگری که به برادران مسلمانشان میگفتند:به سوی ما بیایید و دست از این
پیکار خطرناک بردارید.آنها اهل جهاد و پیکار با دشمن نبودند و جز به مقدار کمی آن هم از روی ریا یا اکراه در جهاد شرکت نمیکردند.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه مزبور اشاره به دو گروه نباشد،بلکه وضع یک گروه را در دو حالت بیان میکند و اشاره به آن دسته از منافقان است که وقتی در میان مجاهدان بودهاند آنها را از جنگ باز میداشتند و هنگامی که به کنار میرفتند دیگران را به سوی خود دعوت مینمودند.
به هر حال استفاده امام علیه السلام از این آیه شریفه اشاره به این دارد که اگر تو (معاویه) در برابر مردم در مورد جریان قتل عثمان پردهپوشی کنی،از خدا مخفی نمیماند که وی از تو یاری طلبید و هرگز به سراغش نیامدی (و از قتل او خوشحال شدی) شاید خلافت به تو برسد.
البته معاویه که یک سیاستباز حرفهای بود میدانست هنگامی که مهاجران و انصار در برابر شورش مردم بر ضد عثمان سکوت کرده و کمتر کسی از او دفاع میکند،چنانچه به میدان بیاید و به دفاع از عثمان بپردازد،مقابل مهاجران و انصار قرار گرفته است و این معنا برای او در آینده گران تمام میشود به همین دلیل اعتنایی به دعوت عثمان برای یاری نکرد،هر چند به حسب ظاهر با او هم پیمان بود.
در اینجا سؤالی پیش میآید که آیه شریفه فوق (آیه 18 سوره احزاب) که درباره موضع گیری منافقان در برابر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سخن میگوید ممکن است مدح ضمنی برای عثمان محسوب شود،چون در اینجا او به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تشبیه شده است.
ولی جملههای بعد نشان میدهد که این تشبیه فقط ناظر به تشبیه معاویه به منافقان بوده و به بیان دیگر تشبیه در یک جهت است،زیرا امام علیه السلام در ادامه این سخن میفرماید:«ولی هرگز سزاوار نبود که من از این موضوع عذرخواهی کنم
که بر عثمان به سبب بدعتهایی که (در مورد تقسیم بیت المال و پستهای کشور اسلامی در میان نااهلان) گذارده بود،عیب بگیرم و او را به خاطر (این کارها) سرزنش نمایم.اگر گناه من ارشاد و هدایت او باشد (هیچ مانعی ندارد و اگر به این کار ملامت شوم افتخار میکنم) چه بسیار کسانی که ملامت میشوند و بیگناهند (و به گفته شاعر) گاه شخص ناصح و خیرخواه از بس اصرار در نصیحت میکند متهم میشود»؛ (وَ مَا کُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّی کُنْتُ أَنْقِمُ (1)عَلَیْهِ أَحْدَاثاً (2)فَإِنْ کَانَ الذَّنْبُ إِلَیْهِ إِرْشَادِی وَ هِدَایَتِی لَهُ،فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ.وَ قَدْ یَسْتَفِیدُ الظِّنَّةَ (3)الْمُتَنَصِّحُ). (4)
امام علیه السلام در پایان این سخن میفرماید:«من جز اصلاح-تا آنجا که توانایی دارم،هدفی نداشته و ندارم-و توفیق من (در این کار)،جز به (یاری) خدا نیست.تنها بر او توکل کردم؛و به سوی او باز میگردم؛ (وَ مَا أَرَدْتُ« إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ،وَ ما تَوْفِیقِی إِلاّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ» ). (5)
بیشک،امام علیه السلام از معدود کسانی بود که از ریختن خون عثمان ممانعت میکرد و فرزندان خود (امام حسن و امام حسین علیهما السلام را) به دفاع از او تشویق میکرد. (6)
در تاریخ ابن عساکر آمده است هنگامی که عثمان در محاصره شدید قرار گرفت پیکی به سوی معاویه فرستاد که فوراً با لشکری برای یاری من از شام
1) 1) .«انقم»از ریشه«نقم»بر وزن«قلم»در اصل به معنای انکار کردن چیزی است.سپس به معنای انتقام گرفتن و خرده گرفتن آمده و در اینجا به همین معناست.
2) 2) .«احداث»جمع«حدث»بر وزن«عبث»به معنای هر چیز تازه و نیز به معنای بدعت آمده است و در اینجا به همین معناست.
3) 3) .«الظنّة»به معنای تهمت است از ریشه ظنّ به معنای گمان بد گرفته شده است.
4) 4) .«المتنصح»به معنای فرد خیرخواه و بسیار نصیحت کننده است.
5) 5) .هود،آیه 88.
6) 6) .الامامة والسیاسة،ج 1،ص 59 و تاریخ مدینة دمشق،ج ص 39،418.
حرکت کن.معاویه همراه با دو نفر دیگر سوار بر شتران تندرو شدند و خود را به مدینه رساندند.وی چون بر عثمان وارد شد؛عثمان سؤال کرد لشکری با خود آوردهای؟ گفت:نه،پرسید:چرا؟ گفت:برای اینکه ترسیدم اگر لشکر شام در این امر دخالت کنند مردم تو را زودتر به قتل رسانند؛ولی شتران تندرو با خود آوردم تا سه روزه تو را به شام برساند.عثمان خشمگین شد و به معاویه بد گفت و پیشنهاد او را غلط شمرد و معاویه از نزد عثمان خارج شد و به سوی شام باز گشت. (1)
در تاریخ طبری در حوادث سال 35 هجری آمده است که شورشیان عثمان را در محاصره شدیدی قرار دادند و همه چیز حتی آب را از او قطع کردند«و قد کان یدخل بالشیء مما یرید؛علی علیه السلام نیازهای او را برطرف میکرد». (2)
نیز در همین کتاب،طبری مینویسد:هنگامی که شورشیان آب و غذا را بر عثمان قطع کردند،علی علیه السلام شدیداً ناراحت شد و گفت:ای مردم این کاری که شما انجام میدهید نه شبیه کار مسلمانان است و نه کافران،آب و غذا را از او قطع نکنید.روم و فارس حتی با اسیران خود چنین نمیکردند چرا و به چه عنوان او را در محاصره قرار داده و قتلش را حلال میشمرید؟ (3)
طبری در ادامه این سخن میافزاید:هنگامی که جمعیت به در خانه عثمان حمله بردند،امام حسن علیه السلام و بعضی دیگر از فرزندان صحابه آنها را نهی کردند. (4)
ولی از آنجا که امام علیه السلام پیش از این حادثه بارها از عثمان در برابر کارهای ناروایش انتقاد میکرد و کراراً او را نصیحت و ارشاد میفرمود که دست از این اعمال بردارد و در برابر مردم حاضر شود،درد دل مردم را بشنود و به خواستههای حق آنها پاسخ گوید.این امور بهانهای به دست معاویه و امثال او داد
که تو مردم را بر ضد عثمان به شورش واداشتی.امام علیه السلام میفرماید:اگر ارشاد و نصیحت که مصداق بارز امر به معروف و نهی از منکر است گناه محسوب میشود من به این گناه اعتراف میکنم ولی هیچ مسلمان با ایمانی چنین کاری را گناه نمیداند،بلکه از فرایض مسلّم اسلام میشمرد.
لازم به یادآوری است که جمله« رب ملوم لا ذنب له ؛چه بسیار کسانی که ملامت میشوند و گناهی ندارند»یکی از ضرب المثلهای عرب است و گفتهاند:
نخستین کسی که این جمله را گفته است«اکثم بن صیفی»بوده است.
جمله« وَ قَدْ یَسْتَفِیدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ
؛گاهی کسی که بسیار در نصیحت اصرار دارد متهم میشود»مصرع دومی است از یک شعر که مصرع اولش« و کم سقت
فی آثارکم من نصیحة
؛چقدر درباره کارهای شما پند و نصیحت کردم»و گفتهاند این شعر از شاعری است به نام الریاشی. (1)
1) 1) .شرح نهجالبلاغه علّامه تستری،ج 9،ص 611.
وَ ذَکَرْتَ أَنَّهُ لَیْسَ لِی وَ لِأَصْحَابِی عِنْدَکَ إِلَّا السَّیْفُ،فَلَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ! مَتَی أَلْفَیْتَ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاکِلِینَ وَ بِالسَّیْفِ مُخَوَّفِینَ
فَلَبِّثْ قَلِیلاً یَلْحَقِ الْهَیْجَا حَمَلْ
فَسَیَطْلُبُکَ مَنْ تَطْلُبُ،وَ یَقْرُبُ مِنْکَ مَا تَسْتَبْعِدُ،وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَکَ فِی جَحْفَلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،وَ التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ،شَدِیدٍ زِحَامُهُمْ، سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ،مُتَسَرْبِلِینَ سَرَابِیلَ الْمَوْتِ؛أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَیْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ،وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّیَّةٌ بَدْرِیَّةٌ،وَ سُیُوفٌ هَاشِمِیَّةٌ،قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِی أَخِیکَ وَ خَالِکَ وَ جَدِّکَ وَ أَهْلِکَ«وَ ما هِیَ مِنَ الظّالِمِینَ بِبَعِیدٍ».
تو (در نامه خود) گفتهای که نزد تو برای من و یارانم جز شمشیر چیزی نیست (و مرا به جنگ تهدید کردی) به راستی بعد از گریه مرت به خنده آوردی! چه زمان یاد داری که فرزندان عبد المطلب به دشمن پشت کرده باشند و از شمشیر بترسند (و به گفته شاعر):«پس کمی صبر کن که حریفت به میدان میآید»،آری به زودی آن کس که او را دنبال میکنی به تعقیب تو بر میخیزد و آنچه را از آن فرار میکنی در نزدیکی خود خواهی یافت و من در میان سپاهی عظیم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوی تو خواهم آمد،لشکری که جمعیتشان به هم فشرده است و به هنگام حرکت غبارشان آسمان را تیره و تار میکند،آنها لباس شهادت در تن دارند و بهترین ملاقات برای آنها ملاقات با
پروردگارشان است و همراه آنها لشکری از فرزندان بدرند با شمشیرهای هاشمی که میدانی لبه تیز آنها با پیکر برادر و دایی و جد و خاندانت چه کرد«و آن (مجازات) از سایر ستمکاران دور نیست».
مرا به جنگ تهدید میکنی
امام علیه السلام در این بخش از نامه که آخرین بخش آن است به یکی دیگر از تعبیراتی که در نامه معاویه آمده بود اشاره میکند که همان تهدید به جنگ است، میفرماید:«و (در نامه خود) گفتهای که نزد تو برای من و یارانم جز شمشیر چیزی نیست (و مرا به جنگ تهدید کردی) به راستی بعد از گریه مرا به خنده درآوردی.چه زمان یاد داری که فرزندان عبد المطلب به دشمن پشت کرده باشند و از شمشیر بترسند (و به گفته شاعر):(پس کمی صبر کن که حریفت به میدان میآید)»؛ (وَ ذَکَرْتَ أَنَّهُ لَیْسَ لِی وَ لِأَصْحَابِی عِنْدَکَ إِلَّا السَّیْفُ،فَلَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ (1)! مَتَی أَلْفَیْتَ (2)بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاکِلِینَ (3)،وَ بِالسَّیْفِ مُخَوَّفِینَ، فَ لَبِّثْ قَلِیلاً یَلْحَقِ الْهَیْجَا (4)حَمَلْ
).
جمله «لَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ» ضرب المثلی است برای کسی که در ضمن بیان پارهای از مطالب جدی ناگهان سخنی بیاساس و بیپایه میگوید و منظور امام علیه السلام این است که تهدید به جنگ در برابر علی علیه السلام و بنیهاشم و فرزندان عبد المطلب خندهآور است؛آنها مرد میدان و فرزند شمشیر و پیشروان جهادند و
1) 1) .«استعبار»از ریشه«عبر»بر وزن«ابر»به معنی اشک ریختن است.
2) 2) .«الفیت»از ریشه«الفاء»به معنای یافتن ناگهانی است.
3) 3) .«ناکلین»جمع«ناکل»به معنای انسان ضعیف و ترسویی است که از کار عقبنشینی میکند.از ریشه «نکول»به معنای ترس و عقبنشینی گرفته شده است.
4) 4) .«هیجاء»به معنای جنگ است،چون انسان را به هیجان وا میدارد.
شما شکست خوردگان بدر و احزاب و فتح مکّه و به شهادت تاریخ اسلام افرادی ضعیف و ناتوان هستید.آیا تهدید شما نسبت به ما خندهآور نیست؟
گفتنی است جمله« لَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ »بر این نکته تکیه دارد که اگر کسی را در حال عادی بخندانند چندان مهم نیست؛اما اگر شخصی مشغول گریستن باشد،سخنی بگویند که او بخندد معلوم میشود که آن سخن فوق العاده خندهآور است.
جمله «لبث قلیلا یلحق الهیجاء حمل»
مصراع بعدش چنین است« ما احسن
الموت اذ الموت نزل»
.
این شعر در میان عرب به شکل ضرب المثلی در آمده و اصل آن چنین بود که در یکی از جنگهای عصر جاهلیّت شترهای مردی از قبیله«قشیر»به نام حمل بن بدر به غارت برده شد.او که مرد شجاعی بود رفت و بر راهزنان شبیخون زد و شتران خود را گرفت و این شعر را سرود که ترجمهاش این است:کمی صبر کن حَمَل به میدان میآید و چه زیبا ست مرگ (در مسیر دفاع از شرف خویش) هنگامی که به سراغ انسان میآید.
امام علیه السلام در ادامه این سخن،معاویه را با عباراتی بسیار کوبنده و فصیح و بلیغ به طور جدّی تهدید میکند و میفرماید:«پس به زودی آن کس که او را دنبال میکنی به تعقیب تو بر خواهد خواست و آنچه را از آن فرار میکنی در نزدیکی خود خواهی یافت و من در میان سپاهی عظیم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوی تو خواهم آمد»؛ (فَسَیَطْلُبُکَ مَنْ تَطْلُبُ،وَ یَقْرُبُ مِنْکَ مَا تَسْتَبْعِدُ، وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَکَ فِی جَحْفَلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،وَ التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ).
اشاره به اینکه جنگجویانی که با من همکاری میکنند امتحان خود را در غزوات اسلامی دادهاند.آنها از سه گروه تشکیل شدهاند مهاجران و انصار و نسلی که بعد از آنها به وجود آمدند و در طریق آنها گام نهادهاند؛ولی کسانی که با
تو همراهی میکنند همان شکست خوردگان غزوات اسلامی و فرزندان آنها و رسوبات دوران جاهلیّتند.
جمله« مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ،وَ التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ »بر گرفته از این آیه شریفه است:« وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » (1).
آن گاه امام علیه السلام نیروهای خود را در چند جمله معرفی میکند:
نخست میفرماید:«لشکری که جمعیتشان شدید و به هم فشرده است»؛ (شَدِیدٍ زِحَامُهُمْ).
سپس میفرماید:«و به هنگام حرکت غبارشان آسمان را تیره و تار میکند»؛ (سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ). (2)
در سومین معرفی میافزاید:«آنها لباس شهادت در تن دارند و بهترین ملاقات برای آنها ملاقات با پروردگارشان است»؛ (مُتَسَرْبِلِینَ (3)سَرَابِیلَ الْمَوْتِ أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَیْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ).
در چهارمین وصف میفرماید:«و همراه آنها لشکری از فرزندان بدرند با شمشیرهای هاشمی که میدانی لبه تیز آنها با پیکر برادر و دایی و جد و خاندانت چه کرد و آن (مجازات) از ستمکاران دور نیست»؛ (وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّیَّةٌ بَدْرِیَّةٌ سُیُوفٌ هَاشِمِیَّةٌ،قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا (4)فِی أَخِیکَ وَ خَالِکَ وَ جَدِّکَ وَ أَهْلِکَ« وَ ما هِیَ مِنَ الظّالِمِینَ بِبَعِیدٍ» ).
1) 1) .توبه،آیه 100.
2) 2) .«قتام»به معنای غبار است.
3) 3) .«متسربلین»در اصل از سربال به معنای پیراهن گرفته شده و متسربل به کسی میگویند که پیراهنی در بر کند و در اینجا امام علیه السلام شهادت را تشبیه به پیراهنی کرده است که جنگجویان از لشکرش آن را در تن پوشیدهاند؛پیراهنی است زینتی و زیبا.
4) 4) .«نصال»جمع«نصل»بر وزن«نسل»به معنای پیکان تیر یا لبه شمشیر است.
امام علیه السلام تمام گفتنیها را در بیان این چهار وصف آورده است؛از یک سو ایمان آنها به خدا و عشقشان به شهادت و لقای پروردگار که مهمترین انگیزه جهاد است و دیگر سابقه درخشان آنها،همچون شرکت در جنگ بدر و در هم کوبیدن دشمن با شمشیرهای هاشمی و اضافه بر اینها عدد بیشمار و انبوه؛و به حق که تعبیرات امام علیه السلام در این نامه فصیحترین و بلیغترین و گویاترین و کوبندهترین تعبیرات است.
تعبیر به«مرقل»که دلالت بر سرعت دارد و«جحفل»که به لشکر عظیمی اطلاق میشود که سواران بسیاری در آن حضور دارند و تعبیر به«سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ؛ غبار آنها در آسمان پراکنده است»همه اشاره به این دارد که این لشکر با انگیزه تمام به سرعت به سوی میدان جهاد میرود؛نه تردیدی در نیاتشان است و نه شکی در هدف دارند؛بلکه با قاطعیت گام به میدان جهاد نهادهاند و عاشق شهادت در راه خداهستند.
تعبیر به«ذُرِّیَّةٌ بَدْرِیَّةٌ»مفهومش این است که آنها فرزندان جنگ بدرند گویی در آن میدان پرورش یافتهاند.با توجّه به اینکه در لشکر امیر مؤمنان علی علیه السلام شمار زیادی از جنگجویان بدر بودند،این تعبیر کاملا مطابق واقع است.بعضی گفتهاند مفاد این تعبیر آن است که در لشکر امام علیه السلام گروهی از فرزندان جنگجویان بدر حضور دارند در حالی که این تفسیر با تعبیر امام علیه السلام سازگار نیست.
منظور از«اخیک»برادر معاویه،حنظلة بن ابی سفیان است و مقصود از «خالک»دایی معاویه ولید بن عتبه و منظور امام از«جدک»؛جد معاویه،جد مادری او عتبة بن ربیعه است و منظور از«اهلک»؛خاندان معاویه جمعی از عمو زادگان او هستند که در جنگ بدر در صفوف لشکر کفر حضور داشتند.
جمله «وَ ما هِیَ مِنَ الظّالِمِینَ بِبَعِیدٍ» برگرفته از آیه 83 از سوره هود است که
اشاره به عذاب دردناک و شدید قوم لوط میکند.قومی که عذابشان از همه اقوام ستمکار و مشرک شدیدتر بود،زیرا خداوند شهرهای آنها را زیر و رو کرد سپس بارانی از سنگ بر ویرانههای آن فرستاد.« فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ* مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ ما هِیَ مِنَ الظّالِمِینَ بِبَعِیدٍ ». (1)
شایان توجّه است که در کتاب صفین نصر بن مزاحم آمده است روزی سعد بن قیس،صحابی معروف برخاست و در میان یاران خود خطبه خواند و گفت:
اصحاب و یاران محمد صلی الله علیه و آله با ما هستند و در میان جمعیت ما به خدایی که نسبت به بندگانش بصیر است سوگند اگر فرمانده ما غلامی حبشی بود در حالی که هفتاد نفر از بدریین با ما هستند،میبایست بینا و خوش دل باشیم حال چگونه خواهد بود در حالی که رییس ما پسر عموی پیغمبر ما از رزمندگان بدر است،او که در کوچکی با پیغمبر نماز خواند و در بزرگی با او جهاد کرد در حالی که معاویه از مشرکان آزاد شده روز فتح مکّه است.پدرش نیز چنین بود؛ولی گروهی را اغوا کرده و وارد آتش دوزخ نموده و داغ ننگ را بر پیشانی آنها زده است. (2)
بدهکاری در لباس طلبکار!
ضرب المثل معروفی است که از قدیم گفتهاند:«اگر میخواهی بدهکار نشوی طلبکار شو»و معاویه از کسانی بود که از این ضرب المثل استفاده فراوان میکرد و نامه معاویه که امام علیه السلام نامه فوق را در جواب او نگاشته،مصداق بارز آن است، زیرا او در حالی که مرتکب کارهای خلاف متعدّدی شده بود و پیشینه سویی
داشت،دست بالا گرفته و نامهای بسیار طلبکارانه برای امام علیه السلام نوشته است.
اگر لیست بدهکاریهای اجتماعی و اخلاقی و سوابق او را در نظر بگیریم خواهیم دید که:
1.او از نظر خانوادگی وضع عجیبی داشت؛پدرش ابوسفیان دشمن شماره یک اسلام و آتش افروز جنگهای ضد اسلامی بود و مادرش هند معروف به جگرخوار زنی بود که در میدان جنگ احد پهلوی افسر رشید اسلام حمزة بن عبدالمطلب را شکافت و جگر او را بیرون کشید و بر دهان گذاشت.
2.از نظر ایمان به اسلام،نیز در آخرین مرحله یعنی سال فتح مکّه و تحت فشار،خودش و پدرش ظاهراً به مسلمانان پیوستند.
3.او از بیعت با امام مسلمین علی بن ابیطالب علیه السلام که مهاجرین و انصار و تودههای عظیم مردم با او بیعت کرده بودند،سر باز زد.
4.پرچم مخالفت بر ضد حکومت اسلامی را به بهانه خونخواهی عثمان برافراشت و گروه کثیری از منافقان و مطرودین زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را اطراف خود جمع کرد.
5.بیت المال مسلمانان را بازیچه دست خود قرار داد؛کاخ عظیمی همچون کاخ شاهان برای خود ساخت و اموال بیت المال را به جاعلان حدیث و رؤسای قبایل و کسانی که از او حمایت میکردند و تملق میگفتند،بیحساب و کتاب بخشید.
6.از ریختن خون بیگناهان پروا نداشت.محمد بن ابیبکر،مرد صالح خدا و مالک اشتر،سردار رشید اسلام و عمار یاسر،صحابی معروف و محبوب پیغمبر با توطئه او شهید شدند و با شبیخونهایی که به مرزهای عراق میزد گروهی از بیگناهان را به خاک و خون میکشید.
7.با اینکه در دفاع از عثمان -علی رقم تقاضای یاری از سوی او- کوتاهی
کرده بود خود را وارث خون عثمان معرفی کرد و به خونخواهی او برخاست.
معاویه علی رقم این بدهکاریها،در نامه خود به طلبکاری برخاست؛از یک سو به حمایت اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و مهاجران و انصار برمیخیزد و در دفاع از آنها داد سخن میدهد و ظهور پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و قیامش را عطیه بزرگ الهی میشمرد و امام علیه السلام را در یاری صحابه مقصر میداند و از سویی دیگر امام علیه السلام را متهم به شرکت در خون عثمان میکند و از سوی سوم بیعت اجباری امام علیه السلام را با خلیفه اوّل نقیصهای برای امام ذکر میکند.
ولی امام علیه السلام در پاسخ نامه او با تعبیراتی بسیار کوبنده و در عین حال فصیح و بلیغ او را خلع سلاح میکند.دست او را گرفته به عصر پیامبر صلی الله علیه و آله میبرد و قیام او و پدرش بر ضد پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله را به او نشان میدهد و شرکت بستگان نزدیکش را در جنگ بدر در صف مشرکان و سپس کشته شدن آنها را به دست سپاه اسلام یادآور میشود و با صراحت به او میگوید:ستایش پیغمبر صلی الله علیه و آله و بیان اهمیت قیام او برای شخصی مانند علی علیه السلام از قبیل«زیره به کرمان بردن»یا «خرما به هَجَر نقل کردن»است.سپس کوتاهیهای او را در حمایت از عثمان یادآور میشود و با عباراتی رسا وضع خاندان بنیامیّه و خاندان بنی هاشم را در جاهلیّت و اسلام ترسیم میکند و شایستگی بی قید و شرط خود را برای مقام خلافت پیغمبر صلی الله علیه و آله با دلایل روشنی بیان میدارد و نسبت به بیعت اجباریش میفرماید:
تو خواستی مرا نکوهش کنی ولی ناخود آگاه مدح و ستایش کردی.و سرانجام تهدید معاویه را نسبت به جنگ با خود،پاسخ میگوید که تهدیدی مضحک و بیمعناست نسبت به کسی که فرزند جنگ و پرورش یافته میدانهای جهاد است.
در مجموع همان گونه که شارحان نهجالبلاغه گفتهاند و سابقاً نیز به آن اشاره کردیم،این نامه امام علیه السلام از بهترین نامههاست که اهداف امام علیه السلام را به بهترین وجهی بیان کرده است.
ومن کتاب له علیه السلام
إلی أهل البصرة
از نامههای امام علیه السلام است
که به اهل بصره نگاشت. (1)
همان گونه که در شرح سند نامه ذیلا آمده،این نامه مربوط به فتنهای است که معاویه در بصره به راه انداخت و ماجرای آن به طور فشرده چنین بود که بعضی از اطرافیان معاویه بعد از اشغال مصر به دست عمرو بن عاص و کشته شدن
1) 1) .سند نامه: این نامه مربوط به فتنهای است که معاویه به وسیله فردی به نام ابن حضرمی در بصره به وجود آورد و هدفش سلطه بر بصره بود،او دستور داشت از کینههایی که شکستخوردگان جنگ جمل در بصره به دل داشتند و همچنین از ماجرای خون عثمان بهرهگیری کند و مردم را بشوراند و بصره را از قلمرو امیر مؤمنان علی علیه السلام بیرون ببرد که موفق به این کار نشد و خودش نیز کشته شد.این حادثه را«ابراهیم ثقفی»در کتاب معروف الغارات آورده است و امام علیه السلام پس از فرونشاندن این فتنه به وسیله بعضی از یاران خود،این نامه را برای مردم بصره نگاشت.باید توجّه داشت که کتاب الغارات قبل از سید رضی نگاشته شده،بنابراین از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفته شده است.(نویسنده این کتاب ابراهیم بن هلال ثقفی در سال 283 چشم از جهان فرو بست).(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 279)
محمد بن ابیبکر به او گفتند:فردی را به بصره بفرست تا آنجا را نیز از تحت حکومت علی علیه السلام خارج سازد.معاویه این پیشنهاد را پذیرفت و با عمرو عاص مشورت کرد او نیز روی موافق نشان داد سرانجام یکی از فرماندهان لشکر خود، به نام ابن حضرمی را روانه بصره کرد و این در حالی بود که عبداللّه بن عباس والی بصره برای تسلیت به امیر مؤمنان علیه السلام در مورد شهادت محمد بن ابیبکر به کوفه رفته بود و زیاد بن ابیه را به جای خود گماشته بود.معاویه به ابن حضرمی دستور داده بود که از احساسات خونخواهی عثمان و کینهای که گروهی از جنگ جمل در دل داشتند بهرهگیری کند و از قبایل مختلف بصره برای این هدف بهرهگیری نماید.
عبداللّه بن عباس به سرعت به بصره برگشت و جریان فتنه را برای امام علیه السلام گزارش داد.امام علیه السلام یکی از مردان خود را به نام اعیَن که در بصره نفوذ داشت مأمور کرد تا به بصره برود و مردم را از اطراف ابن حضرمی پراکنده سازد.اعین تا حد زیادی در کار خود موفق شد؛ولی چون به دست گروهی از خوارج به شهادت رسید و خبر شهادت او به امام علیه السلام واصل گشت امام علیه السلام فرد نافذ الکلمه دیگری را به نام جاریة بن قدامه همراه نامه مورد بحث که در واقع تهدیدی است برای شورشیان و متمردان بصره،به سوی بصره گسیل داشت و دستور داد نامه را برای عموم مردم بخواند.آنچه در نهجالبلاغه آمده تنها بخشی از این نامه است.
مخالفان امام علیه السلام پس از یک درگیری شدید شکست خوردند و ابن حضرمی در خانهای پناهنده شد.جاریه دستور داد خانه را آتش زدند.ابن حضرمی و هفتاد نفر از طرفدارانش هلاک شدند و فتنه خاموش شد. (1)
1) 1) .الغارات،ج 2،ص 373-412.
وَ قَدْ کَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِکُمْ وَ شِقَاقِکُمْ مَا لَمْ تَغْبَوْا عَنْهُ،فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِکُمْ،وَ رَفَعْتُ السَّیْفَ عَنْ مُدْبِرِکُمْ،وَ قَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِکُمْ.فَإِنْ خَطَتْ بِکُمُ الْأُمُورُ الْمُرْدِیَةُ،وَ سَفَهُ الآرَاءِ الْجَائِرَةِ،إِلَی مُنَابَذَتِی وَ خِلَافِی،فَهَا أَنَا ذَا قَدْ قَرَّبْتُ جِیَادِی،وَ رَحَلْتُ رِکَابِی.وَ لَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِی إِلَی الْمَسِیرِ إِلَیْکُمْ لَأُوقِعَنَّ بِکُمْ وَقْعَةً لَا یَکُونُ یَوْمُ الْجَمَلِ إِلَیْهَا إِلَّا کَلَعْقَةِ لَاعِقٍ؛مَعَ أَنِّی عَارِفٌ لِذِی الطَّاعَةِ مِنْکُمْ فَضْلَهُ،وَ لِذِی النَّصِیحَةِ حَقَّهُ،غَیْرُ مُتَجَاوِزٍ مُتَّهَماً إِلَی بَرِیٍّ،وَ لَا نَاکِثاً إِلَی وَفِیٍّ.
به یقین پراکندگی شما (از اطراف من) و دشمنی و پیمانشکنی شما (در آستانه جنگ جمل) چیزی نبود که شما از آن آگاه نباشید؛ولی من مجرمان شما را عفو کردم و شمشیر را از فراریان برداشتم و کسانی را که به جانب من آمدند پذیرفتم (و از تقصیرشان در گذشتم).
حال اگر افکار مهلک و آرای ضعیف و منحرف از مسیر حق،شما را به ستیزهجویی و مخالفت با من بکشاند من همان مرد دیروزم.سپاه من آماده و اسبها را زین کرده و جهاز بر شتران گذاردهام و اگر مرا مجبور به حرکت به سوی خود سازید حملهای به شما بیاورم که جنگ جمل در برابر آن بسیار کوچک باشد.
در عین حال از فضل و برتری مطیعان شما آگاهم و حق ناصحان را به خوبی میشناسم و هرگز به جهت وجود متهمی،شخص بیگناه را کیفر نمیدهم و وفادار را به خاطر پیمان شکن مجازات نمیکنم.
خاموش کردن آتش فتنه در بصره
امام علیه السلام در این نامه کوتاه و پر معنا و بسیار حساب شده برای خاموش کردن آتش فتنه معاویه در بصره بر دو اصل تکیه میکند:نخست تهدید بسیار کوبندهای نسبت به پیمان شکنان دارد و به آنها یاد آور میشود که اگر دست از فتنهگری بر ندارند با لشکری انبوه به سراغ آنها میآید و چنان آنان را در هم میکوبد که جنگ جمل را فراموش کنند.سپس بر اصل رحمت و عطوفت نسبت به کسانی که وفادارند یا از کرده خود پشیمانند تکیه میفرماید و به آنها بشارت میدهد که جان و مال و عرضشان محفوظ خواهد بود.
در آغاز میفرماید:«پراکندگی شما (از اطراف من) و دشمنی و پیمانشکنی شما (در آستانه جنگ جمل) چیزی نبود که شما از آن آگاه نباشید ولی من مجرمان شما را عفو کردم و شمشیر را از فراریان برداشتم و کسانی را که به جانب من آمدند پذیرفتم (و از تقصیرشان در گذشتم)»؛ (وَ قَدْ کَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِکُمْ (1)شِقَاقِکُمْ (2)مَا لَمْ تَغْبَوْا (3)عَنْهُ،فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِکُمْ،وَ رَفَعْتُ السَّیْفَ عَنْ مُدْبِرِکُمْ، وَ قَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِکُمْ).
در واقع امام علیه السلام با این سخنان خود،سمپاشی معاویه و گروه طرفداران او را خنثی میکند.او تصمیم داشت با یادآوری خاطره جنگ جمل آنها را بر ضد امام علیه السلام بشوراند ولی امام علیه السلام با یادآوری خاطره آن جنگ میخواهد آتش فتنه و فساد را خاموش کند میفرماید:شما پیمانشکنی کردید و بر ضد من قیام کردید؛ ولی پس از شکست نه فرمان قتل عام دادم و نه اجازه تعقیب مجرمان؛فرمان عفو
عمومی صادر کردم و مجرمان شما را بخشیدم و کسانی که به سوی من آمدند آنها را پذیرفتم و گذشته آنان را به فراموشی سپردم،بنابراین حق شناس باشید و با دشمنان من طرح دوستی نریزید.
در بعضی از روایات آمده که امام علیه السلام بعد از پیروزی در جنگ جمل دستور داد منادی با صدای رسا ندا در دهد:«لَا تَتْبَعُوا مُوَلِّیاً وَ لَا تُجِیزُوا عَلَی جَرِیحٍ؛ فراریان را تعقیب نکنید و مجروحان (بی دفاع) را به قتل نرسانید». (1)
نیز دستور داد منادی ندا دهد:«مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ وَ مَنْ أَلْقَی سِلَاحَهُ فَهُوَ آمِن؛آن کس که به خانه خود بازگردد و در خانه را ببندد در امان است و آن کس که اسلحه بر زمین بگذارد در امان است». (2)و این شبیه فرمان عفو عمومی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به هنگام فتح مکّه است.
آن گاه برای خاموش کردن این آتش،سخن از شدت عمل در برابر افراد خیرهسر و لجوج به میان میآورد و میفرماید:«حال اگر افکار مهلک و آرای ضعیف و منحرف از مسیر حق،شما را به ستیزهجویی و مخالفت با من بکشاند من همان مرد دیروزم.سپاه من آماده و اسبها را زین کرده و جهاز بر شتران گذاردهام»؛ (فَإِنْ خَطَتْ (3)بِکُمُ الْأُمُورُ الْمُرْدِیَةُ،وَ سَفَهُ الْآرَاءِ الْجَائِرَةِ،إِلَی مُنَابَذَتِی (4)خِلَافِی،فَهَا أَنَا ذَا (5)قَدْ قَرَّبْتُ جِیَادِی (6)،وَ رَحَلْتُ (7)رِکَابِی ).
1) 1) .کافی،ج 5،ص 32.
2) 2) .همان مدرک،ص 12،ح 2.
3) 3) .«خطت»از ریشه«خطو»بر وزن«ختم»به معنای گام برداشتن است و خطوه به معنای گام است و گام فاصلهای است که میان دو پا به هنگام راه رفتن ایجاد میشود.این واژه به وسیله باء متعدی میشود و مفهوم آن در جمله بالا این است:افکار مهلک و آرای سخیف و مفسد،شما را به سوی مخالفت من ببرد...
4) 4) .«منابذة»به معنی مخالفت و مبارزه و در اصل از ریشه«نبذ»به معنی افکندن گرفته شده گویی در مخالفت،کسی را از صلح به سوی درگیری میافکنند.
5) 5) .«ها انا ذا»مرکب از سه کلمه است:«ها»برای تنبیه،«انا»ضمیر متکلم وحده و«ذا»اسم اشاره و مفهوم آن این است که آگاه باشید،من همانم که شما میشناسید.
6) 6) .«جیاد»جمع«جواد»به معنای اسب ممتاز است.
7) 7) .«رحلت»از ریشه«رحل»بر وزن«نخل»به معنای جهاز بر شتر گذاردن است و«رکاب»به معنای شتر است.
آن گاه امام علیه السلام میافزاید:«و اگر مرا مجبور به حرکت به سوی خود سازید حملهای به شما بیاورم که جنگ جمل در برابر آن بسیار کوچک باشد»؛ (وَ لَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِی إِلَی الْمَسِیرِ إِلَیْکُمْ لَأُوقِعَنَّ بِکُمْ وَقْعَةً (1)لَا یَکُونُ یَوْمُ الْجَمَلِ إِلَیْهَا إِلَّا کَلَعْقَةِ لَاعِقٍ).
اشاره به اینکه در جنگ جمل عِدّه و عُدّه و جمعیت و آمادگی من بسیار کم بود؛ولی امروز لشکر من منسجم و انبوه و هر گونه وسیلهای در اختیار آنان قرار دارد،بنابراین اگر جنگی رخ دهد قابل مقایسه با آن نخواهد بود و آن محبتهای جنگ جمل نیز در آن محلی ندارد،چرا که آن محبتها را فراموش کردید و گویا سبب جرأت و جسارت شما شد.
جمله «لعقة لاعق» با توجّه به اینکه لعقه (بر وزن قهوه) به معنای لیسیدن و لعقه (بر وزن بقعه) مقدار چیزی است که در یک قاشق جای میگیرد،کنایه از شیء بسیار کم است و در فارسی در این گونه موارد میگوییم قطرهای است در مقابل دریا.
ولی برای اینکه مبادا دشمن از این سخن سوء استفاده کند و تصور نماید امام علیه السلام با این سخن همه اهل بصره را تهدید میکند و میگوید خشک و تر را با هم میسوزانم و بیگناه و گناهکار را کیفر میدهم اضافه میفرماید:«در عین حال از فضل و برتری مطیعان شما آگاهم و حق ناصحان را به خوبی میشناسم و هرگز به جهت وجود متهمی،شخص بیگناه را کیفر نمیدهم و وفادار را به خاطر پیمان شکن مجازات نمیکنم»؛ (مَعَ أَنِّی عَارِفٌ لِذِی الطَّاعَةِ مِنْکُمْ فَضْلَهُ، وَ لِذِی النَّصِیحَةِ حَقَّهُ،غَیْرُ مُتَجَاوِزٍ مُتَّهَماً إِلَی بَرِیٍّ،وَ لَا نَاکِثاً إِلَی وَفِیٍّ).
در بعضی از روایات آمده است،زیاد که از معاونین ابن عباس،فرماندار بصره بود و به هنگام مسافرت ابن عباس به کوفه برای تسلیت شهادت محمد بن
1) 1) .«وقعة»به معنای حمله در جنگ است.
ابو بکر خدمت امام علیه السلام،زمام امور بصره را در دست داشت،خطبه داغی خواند و طی آن تهدید کرد که من میان گنهکار و بیگناه تفاوت نمیگذارم و پدر را به خاطر فرزند و همسایه را به جرم همسایه کیفر میدهم و همه را در هم میکوبم مگر اینکه به راه راست آیید. (1)
احتمال دارد این سخن به گوش امام علیه السلام رسیده باشد و امام علیه السلام میخواهد با بیان نورانی خود که عدل اسلامی در آن موج میزند گفتار زیاد را اصلاح کند.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 16،ص 4.
مرحوم سید رضی آغاز این نامه را نیاورده است.آغاز آن مطابق آنچه در نقل ابن ابی الحدید آمده است چنین است:«اما بعد فقد بلغنی کتابک تذکر فیه مشاغبتی...؛ نامه تو به من رسید که در آن مرا متهم ساختهای که شر و فتنه درباره تو و یارانت برپا کردهام...».
1) 1) .سند نامه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه آمده است که ابن ابی الحدید در شرح خود و همچنین ابن میثم در شرحی که بر نهجالبلاغه نوشته است این نامه را با اضافات قابل ملاحظهای آوردهاند و در نهجالبلاغه نیست این نکته نشان میدهد منبع دیگری برای این نامه در دسترس آنها بوده به علاوه در میان نقل ابن ابیالحدید و ابن میثم نیز تفاوتهایی وجود دارد که نشان میدهد هر کدام منبعی غیر از دیگری داشتهاند همچنین علوی در کتاب الطراز بخشی از این نامه را با تعبیراتی متفاوت با تعبیرات سید رضی ذکر کرده و آن هم دلیل بر این است که از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 270)
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که این نامه نامهای ابتدایی از سوی امیر مؤمنان علی علیه السلام نیست،بلکه پاسخی است به نامه معاویه که امام علیه السلام را متهم به ایجاد آشوب و ظلم و ستم کرده و امام علیه السلام پاسخ کوبندهای به او میدهد که برنامه من امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با ستمکاران و ملحدان و منافقان است و بر اساس دستور پروردگار در قرآن مجید،این امور را انجام میدهم.
امام علیه السلام بعد از آنکه دامن خود را از این تهمتهای ناروا پاک میشمرد،به نصیحت کردن معاویه میپردازد که این بخش از نامه در آنچه سید رضی در اینجا نقل کرده،منعکس است.
امام علیه السلام به او میفرماید:راه حق را بشناس که نشانههایش روشن است و عذری در نشناختن آن نداری.هرگز از مسیر حق منحرف نشو که در بیابان زندگی سرگردان میشوی و خدا نعمتش را از تو بر میگیرد و نقمت و مجازاتش را بر تو نازل میکند.مراقب خویشتن باش باز هم مراقب خویشتن باش؛مبادا نفس سرکش،تو را به زیان و خسران و کفر و ترک ایمان بکشاند.
فَاتَّقِ اللّهَ فِیمَا لَدَیْکَ،وَ انْظُرْ فِی حَقِّهِ عَلَیْکَ،وَ ارْجِعْ إِلَی مَعْرِفَةِ مَا لَا تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ،فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلَاماً وَاضِحَةً،وَ سُبُلاً نَیِّرَةً،وَ مَحَجَّةً نَهْجَةً،وَ غَایَةً مُطَّلَبَةً،یَرِدُهَا الْأَکْیَاسُ،وَ یُخَالِفُهَا الْأَنْکَاسُ؛مَنْ نَکَبَ عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ، خَبَطَ فِی التِّیهِ،وَ غَیَّرَ اللّهُ نِعْمَتَهُ،وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ.فَنَفْسَکَ نَفْسَکَ،فَقَدْ بَیَّنَ اللّهُ لَکَ سَبِیلَکَ،وَ حَیْثُ تَنَاهَتْ بِکَ أُمُورُکَ،فَقَدْ أَجْرَیْتَ إِلَی غَایَةِ خُسْرٍ،وَ مَحَلَّةِ کُفْرٍ،فَإِنَّ نَفْسَکَ قَدْ أَوْلَجَتْکَ شَرّاً،وَ أَقْحَمَتْکَ غَیّاً،وَ أَوْرَدَتْکَ الْمَهَالِکَ،وَ أَوْعَرَتْ عَلَیْکَ الْمَسَالِکَ.
از خداوند در مورد آنچه در اختیار داری بترس و در حقی که خداوند بر تو دارد نظر کن و به معرفت و شناسایی چیزی که در ندانستن آن معذور نیستی باز گرد، زیرا اطاعتِ (اوامر و نواهی الهی) نشانههای واضح،راههای نورانی،جادههای روشن و آشکار و مستقیم،و سرانجامی خواستنی دارد که هوشمندان به آن میرسند و فرومایگان و نابخردان از آن منحرف میشوند.هر کس از آن روی بر تابد از حق منحرف شده و در بیابان بدبختی و گمراهی سرگردان خواهد شد؛ خداوند نعمتش را از او میگیرد و بلا و مجازاتش را بر او میفرستد.
زنهار زنهار مراقب خویشتن باش که خداوند سرنوشت نهایی تو را از این راه که میروی روشن ساخته و آنچه را که امور زندگانی تو به آن منتهی میشود بیان کرده (سرنوشتی شوم و عاقبتی مذموم داری) چرا که تو به سوی عاقبتی زیانبار و منزلگاه کفر پیش میروی،زیرا هوای نفست تو را به درون شر وارد ساخته و در
پرتگاه گمراهی انداخته و در مهلکهها داخل نموده و راههای نجات را بر تو دشوار ساخته است.
به فکر عاقبت کار خود باش !
برای روشن شدن اهداف امام علیه السلام از این نامه جا داشت نامه معاویه را در اینجا میآوردیم،زیرا جواب نامه همیشه ناظر به متن آن نامه است؛ولی متأسفانه نامه او در هیچ کتابی-تا آنجا که اطلاع داریم-نقل نشده است،گر چه نامه امام علیه السلام آغازی دارد که مرحوم سید رضی آن را نقل نکرده و با توجّه به آغاز آن بخشهایی از محتوای نامه معاویه نیز روشن میشود،زیرا امام علیه السلام در آغاز این نامه مطابق آنچه در کتاب تمام نهجالبلاغه آمده است چنین میفرماید:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمیرِ الْمُؤْمِنینَ إِلی مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبی سُفْیَانَ.
أَمّا بَعْدُ،فَقَدْ بَلَغَنی کِتَابُکَ تَذْکُرُ مُشَاغَبَتی،وَ تَسْتَقْبِحُ مُوَازَرَتی»،وَ تَزْعَمُنی مُتَجَبِّراً،وَ عَنْ حَقِّ اللّهِ مُقَصِّراً.فَسُبْحَانَ اللّهِ،کَیْفَ تَسْتَجیزُ الْغیبَةَ،وَ تَسْتَحْسِنُ الْعَضیهَةَ.فَإِنّی لَمْ أُشَاغِبْ إِلّا فی أَمْرٍ بِمَعْرُوفٍ،أَوْ نَهْیٍ عَنْ مُنْکَرٍ.وَ لَمْ أَتَجَبَّرْ إِلّا عَلی بَاغٍ مَارِقٍ،أَوْ مُلْحِدٍ کَافِرٍ،وَ لَمْ آخُذْ فِی ذَلِکَ إِلّا بِقَوْلِ اللّهِ-سُبْحَانَهُ-:«لَا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ» وَ أَمَّا التَّقْصیرُ فی حَقِّ اللّهِ-تَعَالی-فَمَعَاذَ اللّهِ وَ إِنَّمَا الْمُقَصِّرُ فی حَقِّ اللّهِ -جَلَّ ثَنَاؤُهُ - مَنْ عَطَّلَ الْحُقُوقَ الْمُؤَکَّدَةَ،وَ رَکَنَ إِلَی الأَهْوَاءِ الْمُبْتَدَعَةِ،وَ أَخْلَدَ إِلَی الضَّلَالَةِ الْمُحَیِّرَةِ.وَ مِنَ الْعَجَبِ أَنْ تَصِفَ،یَا مُعَاوِیَةُ،الِاحْسَانَ،وَ تُخَالِفَ الْبُرْهَانَ،وَ تَنْکُثَ الْوَثَائِقَ الَّتی هِیَ للّهِ-عَزَّ وَ جَلَّ-طَلِبَةٌ،وَ عَلی عِبَادِهِ حُجَّةٌ،مَعَ نَبْذِ الإِسْلَامِ،وَ تَضْییعِ الأَحْکَامِ،وَ طَمْسِ الأَعْلَامِ،وَ الْجَرْیِ فِی الْهَوی،وَ التَّهَوُّسِ فِی الرَّدی».
«به نام خداوند بخشنده مهربان.این نامهای است از بنده خدا علی امیر مؤمنان به معاویه بن ابی سفیان.
اما بعد نامه تو به من رسید که در آن مرا متهم ساخته بودی که بر ضد تو فتنه برپا کردهام و مردم را شوراندهام و کمک کردن به من را در برنامههایم زشت شمرده و چنین پنداشتهای که من ستمگرم و در ادای حق الهی مقصر.سبحان اللّه چگونه تو غیبت (و تهمت) را مجاز میشمری؟ به یقین من مردم را جز در انجام امر به معروف و نهی از منکر به هیجان نیاوردهام و جز بر طغیانگران و خارجان از دین یا ملحدان منافق (کافر) ستم روا نداشتهام و من در این راه به گفته خداوند (در قرآن مجید) تمسک جستهام آنجا که میفرماید:«هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و پیامبرش دوستی کنند، هر چند پدران یا پسران آنها باشند» (1)و اما اینکه گفتهای من در حق خداوند متعال کوتاهی کردهام،پناه بر خدا هرگز چنین نبوده؛کسی در حق خداوند متعال کوتاهی میکند که حقوق مسلم الهی را تعطیل کند و تکیه بر هوا و هوسها و بدعتها نماید و همواره به سراغ ضلالتهای حیران کننده برود.شگفتا ای معاویه تو از نیکی سخن میگویی؛ولی با برهان عقل مخالفت میکنی و پیمانهای الهی را که خداوند از بندگانش گرفته میشکنی.اسلام را رها ساخته، احکام را ضایع نموده و نشانههای الهی را محو کردهای و در مسیر هوا و هوس به سوی هلاکت گام بر میداری».
آنچه مرحوم سید رضی آورده در ادامه این مقدمه است به این ترتیب که:
امام علیه السلام به دنبال آن مقدمه معاویه را از طرق گوناگون نصیحت میکند و اندرز میدهد و اتمام حجت میفرماید؛نخست در سه جمله کوتاه و پر معنا میفرماید:
«از خداوند در مورد آنچه در اختیار داری بترس و در حق خداوند بر خود نظر
1) 1) .مجادله،آیه 22.
کن و به معرفت و شناسایی چیزی که در ندانستن آن معذور نیستی باز گرد»؛ (فَاتَّقِ اللّهَ فِیمَا لَدَیْکَ،وَ انْظُرْ فِی حَقِّهِ عَلَیْکَ،وَ ارْجِعْ إِلَی مَعْرِفَةِ مَا لَا تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ).
جمله اوّل« فَاتَّقِ اللّهَ فِیمَا لَدَیْکَ »ممکن است اشاره به مقامی باشد که در اختیار گرفته یا اموال مسلمین و یا همه نعمتهای الهی که به او داده شده است.
امام علیه السلام به او هشدار میدهد مقامی را که غصب کردهای باز گردان و نعمتهای الهی را در طریق طاعت او صرف کن.
جمله دوم: «وَ انْظُرْ فِی حَقِّهِ عَلَیْکَ» اشاره به این است که خداوند در برابر آن همه نعمت که به بندگانش داده حقی بر آنان دارد و آن اینکه او را اطاعت کنند و از آنچه نهی کرده است خودداری نمایند که اگر این حق را ادا نکنند در آخرت عذاب دردناکی خواهند داشت.
جمله سوم: «وَ ارْجِعْ إِلَی مَعْرِفَةِ مَا لَا تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ» به عقیده جمعی از مفسران نهجالبلاغه اشاره به معرفت امام علیه السلام واجب الاطاعة است که در روایتی معروف آمده:«من مات و لم یعرف امام زمانه فقد مات میتة جاهلیة؛کسی که از دنیا برود در حالی که امام علیه السلام زمان خود را نشناخته باشد مرگ او همچون مرگ عصر جاهلیّت است». (1)
این احتمال در تفسیر این جمله نیز هست که اشاره به تمام معارف الهیّه و دینی باشد که انسان در برابر جهل به آن معذور نیست.به این ترتیب امام علیه السلام معاویه را به معرفت اصول و فروع دین و وظایفی که در برابر خدا و خلق دارد، توصیه میکند.
1) 1) .این حدیث با همین تعبیر در کتب شیعه مانند وسائلالشیعه،ج 11،ص 492،ح 23،باب 33 از ابواب کتاب امر به معروف و نهی از منکر و در کتب اهل سنّت با تعبیرات مشابهی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است؛مانند:«من مات و لیس علیه امام فمیتته میتة جاهلیة».(المعجم الکبیر،ج 10،ص 289) در حدیث دیگری از معاویه بن ابی سفیان نقل شده که رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود:«من مات بغیر امام مات میتة جاهلیة».(مسند احمد،ج ص4،96)
امام علیه السلام در ادامه این سخن به عنوان استدلال بر آنچه بیان فرمود (معذور در جهل به آن نیستی) میافزاید:«زیرا اطاعتِ (اوامر و نواهی الهی) نشانههای واضح،راههای نورانی،جادههای روشن و آشکار و مستقیم،و سرانجامی خواستنی دارد که هوشمندان به آن میرسند و فرومایگان و نابخردان از آن منحرف میشوند»؛ (فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلَاماً وَاضِحَةً،وَ سُبُلاً نَیِّرَةً،وَ مَحَجَّةً (1)نَهْجَةً (2)، وَ غَایَةً مُطَّلَبَةً،یَرِدُهَا الْأَکْیَاسُ (3)،وَ یُخَالِفُهَا الْأَنْکَاسُ). (4)
امام علیه السلام در این گفتار معاویه اتمام حجت میکند که هرگز در قیامت نمیتوانی بگویی راه تاریک بود و پر پیچ و خم و من آن را نشناختم میفرماید:نشانههای آن روشن است؛آیات بینات از یک سو،احادیث معتبر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از سوی دیگر و دلایل روشن عقلی از سوی سوم همگی نشانههای این راه هستند که در جای جای آن خودنمایی میکنند.به علاوه جاده تاریک نیست« سُبُلاً نَیِّرَةً »و مسیر شاه راه است نه کوره راه:« مَحَجَّةً نَهْجَةً »و هدف نهایی آن که سعادت جاویدان است نیز برای همه معلوم است.
جالب اینکه امام هم«سبل»را که جمع سبیل است در کلام خود آورده و هم «محجة»را که به معنای جاده وسیع و آشکار است،زیرا انسان معمولاً از جادههای فرعی حرکت میکند تا خود را به جاده اصلی برساند.سپس به سوی مقصد پیش برود و اگر«سبل»با صیغه جمع و«محجه»با صیغه مفرد آمده،ناظر به همین است که جاده فرعی که آغاز حرکت است متعدّد است؛اما جاده اصلی معمولاً یکی است.
1) 1) .«محجة»به معنای جاده وسیع و روشن و مستقیم است.
2) 2) .«نهجة»گاه معنای اسم مصدری دارد و به معنای روش میآید و گاه معنای وصفی و به معنای واضح و روشن است.
3) 3) .«اکیاس»جمع«کیّس»به معنای هوشیار و هوشمند است.
4) 4) .«الانکاس»جمع«نکس»بر وزن«حرص»به معنای انسان ضعیف و پست و نابخرد است و از ریشه«نکس» بر وزن«عکس»به معنای وارونه شدن چیزی گرفته شده است.
اما تعبیر به« غَایَةً مُطَّلَبَةً »گاه به تشدید طا خوانده شده و گاه به تشدید لام و دربعضی از نسخ«مطلوبة»آمده است که همه آنها به همان معنای مطلوب است.
امام علیه السلام میفرماید:اطاعت خداوند دارای هدف مطلوبی است که منظور از آن قرب الی اللّه و رسیدن به سعادت جاویدان و نجات در آخرت و شمول لطف و رحمت الهی در دنیاست.هوشمندان به سراغ این هدف میروند،چون حاضر نیستند سعادت جاویدان و رضای پروردگار را با اموال و مقامات و شهوات دنیا معاوضه کنند،همان گونه که در حدیثی از امام امیر المؤمنین علیه السلام آمده است:
«الْکَیِّسُ مَنْ أَحْیَا فَضَائِلَهُ وَ أمَاتَ رَذائلَهُ؛هوشمند کسی است که فضایلش را احیا کند و رذایلش را بمیراند» (1)و در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم فرمود:«إِنَّمَا الْکَیِّسُ کَیِّسُ الْآخِرَةِ؛هوشمند واقعی کسی است که در مورد آخرت هوشمندی داشته باشد». (2)
در مقابل،فرومایگان با این هدف مخالفاند و تنها به زرق و برق دنیای زودگذر و ناپایدار و بیاعتبار قناعت میکنند و گرانبهاترین متاع را به کمارزشترین آن میفروشند که خود دلیل بر سفاهت آنهاست.
امام علیه السلام در ادامه این سخن به معاویه هشدار میدهد که از صراط مستقیم و طاعت خداوند منحرف مشو،زیرا:«هر کس از آن روی بر تابد از حق منحرف شده و در بیابان بدبختی و گمراهی سرگردان خواهد شد؛خداوند نعمتش را از او میگیرد و بلا و مجازاتش را بر او میفرستد»؛ (مَنْ نَکَبَ (3)عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ، خَبَطَ فِی التِّیهِ،وَ غَیَّرَ اللّهُ نِعْمَتَهُ،وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ).
در این چهار جمله،امام علیه السلام نخست به نتیجه مستقیم انحراف از مسیر طاعت خدا که دوری از حق و سرگردانی است اشاره میکند و سپس به نتیجه نهایی آن که محروم ماندن از نعمتهای الهی و گرفتار شدن در چنگال عذاب اوست، میپردازد.
دو جمله اوّل در واقع به منزله مقدمه و دو جمله سوم و چهارم به منزله نتیجه و ذی المقدمه است و این گفتار امام علیه السلام گویا اشاره به آیه شریفه است که میفرماید:« ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ ». (1)
سپس امام علیه السلام میافزاید:«زنهار زنهار مراقب خویشتن باش که خداوند سرنوشت نهایی تو را از این راه که میروی روشن ساخته و آنچه را که امور زندگانی تو به آن منتهی میشود بیان کرده (سرنوشتی شوم و عاقبتی مذموم) چرا که تو به سوی عاقبتی زیانبار و منزلگاه کفر پیش میروی»؛ (فَنَفْسَکَ نَفْسَکَ! فَقَدْ بَیَّنَ اللّهُ لَکَ سَبِیلَکَ،وَ حَیْثُ تَنَاهَتْ بِکَ أُمُورُکَ،فَقَدْ أَجْرَیْتَ إِلَی غَایَةِ خُسْرٍ،وَ مَحَلَّةِ کُفْرٍ).
این تعبیر در واقع برگرفته از همان تعبیری است که در قرآن مجید آمده است:
« عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ ؛مراقب خود باشید» (2)و تعبیر امام علیه السلام اشاره به این است که این راهی را که در پیش گرفتهای سرانجامی جز بدبختی و خسران و کفر ندارد؛از خواب غفلت بیدار شو و باز گرد.
جمله« قَدْ بَیَّنَ اللّهُ لَکَ سَبِیلَکَ »را بسیاری از شارحان این گونه معنا کردهاند که خداوند راه روشن نجات را برای تو تبیین کرده در حالی که این مطلب در عبارات قبل آمده بود و نیازی به تکرار نداشت.منظور از این جمله چیز دیگری
است و آن اینکه میفرماید:خداوند این مسیر خطایی را که میپیمایی و خداوند نتیجه شوم آن را برای تو بیان ساخته».اگر دقت کنیم جملههای بعد نیز با همین معنا متناسب است.
امام علیه السلام در بخش پایان این نامه (مطابق آنچه مرحوم سید رضی آورده است) با چهار جمله دیگر معاویه را به عاقبت شوم اعمالش آشناتر میسازد و میفرماید:«زیرا هوای نفست تو را به درون شر وارد ساخته و در پرتگاه ضلالت و گمراهی انداخته و در مهلکهها داخل نموده و راههای نجات را بر تو دشوار ساخته است»؛ (فَإِنَّ نَفْسَکَ قَدْ أَوْلَجَتْکَ (1)شَرّاً،وَ أَقْحَمَتْکَ (2)غَیّاً (3)،وَ أَوْرَدَتْکَ الْمَهَالِکَ، وَ أَوْعَرَتْ (4)عَلَیْکَ الْمَسَالِکَ).
هر یک از این جملههای چهارگانه به یکی از ابعاد عاقبت شوم اعمال معاویه و هر کس که راه او را طی کند اشاره دارد.نخست گرفتار شر شدن.چه شری از این بدتر که دست انسان به خون بیگناهان آلوده شود و اموال بیت المال را به غیر اهلش بدهد و چه غیّ و گمراهی از این فراتر که انسان از حد خود تجاوز کند و قدر خود را نشناسد و با نداشتن لیاقتها و شایستگیها،ادعای خلافت و پیشوایی خلق و جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کند و چه مهلکهای از این بدتر که انسان خود را در مسیرهایی بیفکند که به جهنم منتهی میشود و چه مشکلی از این مشکلتر که انسان آنقدر گناه کند که راه بازگشت را به روی خود ببندد.
1) 1) .«اولجتک»از ریشه«ایلاج»و«ولوج»به معنای ورود و دخول در چیزی گرفته شده،بنابراین«اولجتک شراً»که از باب افعال است و دو مفعول میگیرد مفهومش این است که تو را وارد شر میکند.
2) 2) .«اقحمتک»از ریشه«اقحام»به معنای پرت کردن چیزی است اندرون شیء دیگر؛این فعل نیز دو مفعول میگیرد و معنای جمله این است که تو را در گمراهی پرتاب میکند.
3) 3) غیّ»به معنای گمراهی است.
4) 4) .«اوعرت»از ریشه«ایعار»و«وعر»بر وزن«وقت»در اصل به معنای سختی و دشواری و صعوبت است و جمله«اوعرت علیک المسالک»مفهومش این است که راههای نجات را بر تو سخت و دشوار میکند و به همین جهت به سرزمین صعب العبور و سنگلاخ«وعیر»گفته میشود.
و من وصیة له علیه السلام
للحسن بن علی علیهما السلام،کتبها إلیه«بحاضرین»عند انصرافه من صفین
از وصایای و سفارشهای امام علیه السلام است
که به امام حسن مجتبی علیه السلام در حالی که در سرزمین حاضرین (1)(نزدیک شام) هنگام بازگشت از صفین بود نگاشت. (2)
1) 1) .این واژه گاه به صورت تثنیه (با فتح راء) و گاه به صورت جمع (با کسر راء) خوانده شده.در صورت اول اشاره به مکانی است که در میان حلب و قنّسرین از اراضی شام واقع شده و در صورت دوم ممکن است اشاره به همان مکان به اعتبار حضور اقوام مختلف در آنجا باشد.
2) 2) .سند نامه: این نامه به گفته نویسنده مصادر نهجالبلاغه،از مشهورترین نامهها و وصایای امام امیر مؤمنان علیه السلام است که گروهی از برجستهترین دانشمندان اسلام آن را پیش از تولد سید رضی در کتابهای خود آوردهاند؛از جمله مرحوم کلینی در کتاب الرسائل و مرحوم حسن بن عبداللّه عسکری (از اساتید شیخ صدوق) در کتاب الزواجر والمواعظ و نویسنده عقد الفرید در دو بخش از کتاب خود در باب مواعظ الاباء للابناء و نویسنده کتاب تحف العقول،حسن بن علی بن شعبه در ضمن سخنان امیر مؤمنان علی علیه السلام.شیخ صدوق نیز بخش هایی از آن را در دو جای کتاب من لا یحضر آورده است.بعد از سید رضی نیز گروه کثیری آن را در کتابهای خود ذکر کردهاند.مرحوم سید بن طاووس در آخر کتاب کشف المحجة،ضمن بیان این وصیّتنامه با اسناد متعدّدی آن را نقل میکند.مجموعه اسنادی که بزرگان برای این نامه ذکر کردهاند به شش سند بالغ میشود (و از مجموع این اسناد و نقل این همه بزرگان به خوبی روشن میشود که در انتساب این نامه به امیر مؤمنان علی علیه السلام جای هیچگونه تأملی نیست.اضافه بر اینکه محتوای آن نیز به قدری عالی است که صدور آن از غیر امام معصوم امکان ندارد).(مصادر نهجالبلاغه،ج 3،ص 307-311)
این وصیّتنامه که بعد از نامه مالک اشتر طولانیترین نامههای امام علیه السلام در نهجالبلاغه است،یک دوره کامل درس اخلاق،تهذیب نفس،خودسازی، تربیت نفوس و سیر و سلوک الی اللّه است در حقیقت از سی بخش تشکیل میشود.
امام علیه السلام در بخش اوّل،خود و فرزندش را به عنوان نویسنده نامه و مخاطب آن با عباراتی بسیار پرمعنا که با روح مجموع نامه هماهنگ است معرفی میکند.
در بخش دوم،نامه را به عنوان وصیّت پدری دلسوز و پر محبّت برای فرزندی که شدیدا مورد علاقه پدر است مینگارد.
در بخش سوم تا بخش دهم،وصیّت به تقوا،بررسی تاریخ پیشینیان،توصیه به احتیاط در همه امور و تفقه در دین و شکیبایی در برابر مشکلات و توکل بر خداوند و سپردن کارها به دست او و توجّه به این حقیقت که قلب و روح جوان آماده پذیرش هر گونه تعلیماتی است و تأکید بر این معنا که پدرت تجربیات عمر خود را بدون زحمت در اختیار تو میگذارد و سپس توصیه به آشنایی هر چه بیشتر به کتاب خدا و حلال و حرام الهی و سرانجام به اقتدا کردن به سنّت صالحات پیشین و لزوم پرهیز از شبهات،توصیه میکند.
در بخش یازدهم تا بخش بیستم نخست از فزونی مجهولات انسان در برابر معلومات و هشدار نسبت به هر گونه انحراف از حق و تأکید بر پیروی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و اینکه هیچ کس بدون تأسی بر او به جایی نمیرسد سپس تأکید بر مسأله توحید و شرح بخشی از صفات خداوند و آن گاه ترسیم ناپایداری دنیا با ذکر یک مثال زیبا سخن میگوید.
آنگاه این درس را به فرزند دلبندش میآموزد که خود را میزان داوری برای دیگران قرار دهد؛آنچه را برای خود میپسندد برای آنها بپسندد و آنچه برای
خود نمیپسندد برای دیگران نپسندد.آن گاه از آفات اخلاقی مهمی؛مانند خودبینی سخن میگوید و خدمت به خلق را به عنوان یک زاد و توشهای مهم برای آخرت میشمرد و نسبت به راه پر پیچ و خمی که در مسیر آخرت است هشدار میدهد.از اهمیت دعا و اینکه کلید همه خیرات و برکات است به طور مشروح سخن میگوید و هدف آفرینش انسان را که همان زندگی جاویدان آخرت است نه چند روزه زندگی بیحاصل دنیا،برای فرزندش روشن میسازد.
سپس در بخش بیست و یکم تا سیام یاد مرگ را وسیله بیداری میشمرد و از پیمودن راه دنیا پرستان بر حذر میدارد،از گذر سریع و ناخواسته عمر سخن میگوید و راههای تهذیب نفس و پرهیز از آرزوهای دور و دراز را نشان میدهد و در ضمن،یک سلسه مسائل مهم اخلاقی را بر میشمرد و بر آن تأکید میورزد.
آن گاه از طرز معاشرت با برادران دینی سخن میگوید و نکات مهمی را در این زمینه یادآور میشود.بر حفظ حقوق مردم و نیکی به برادران مسلمان تأکید میکند.سپس اندرزهای مهمی در زمینه حریص نبودن برای به دست آوردن روزی،بحث میکند.پس از آن،بخشی از مسائل مهم مربوط به حفظ حرمت زنان و رفتار صحیح با آنها را یادآور میشود.سپس از مسائل مربوط به مدیریت زندگی و تقسیم کار در میان افراد سخن میگوید و سرانجام با توصیه به سپردن خویشتن به خدا و درخواست خیر دنیا و آخرت از او،نامه را پایان میدهد.
با توجّه به آنچه گفته شد،خوانندگان عزیز تصدیق میکنند که تا چه حد محتوای این نامه از نظر تربیت نفوس،فوق العاده دارای اهمّیّت است.
نکته دیگری که توجّه به آن در اینجا لازم است این که مخاطب در این نامه، طبق غالب متون نهجالبلاغه،امام حسن مجتبی علیه السلام است و در اکثر طرق این نامه (که به گفته علامه تستری در شرح این نامه به پنج طریق بالغ میشود) مخاطب آن حضرت است و تنها در یکی از طرق روایت این نامه،مخاطب محمد بن حنفیه شمرده شده است.بعضی از شارحان تأکید بر مطلب دوم دارند که
مخاطب محمد بن حنفیه است و ظاهراً دلیلشان این است که بعضی از تعبیرات این نامه نسبت به مخاطب خود با مقام عصمت امام سازگار نیست در حالی که میدانیم این گونه تعبیرات در مقام اندرز و نصیحت پدرانه به فرزند،مطلبی رایج است.مهم این است که گر چه مخاطب در این نامه یک نفر است؛ولی هدف همه شیعیان و مسلمانان جهان،بلکه فرزندان آدماند؛گویی امام علیه السلام به عنوان پدر همه انسانها سخن میگوید و مخاطبش امام حسن علیه السلام به عنوان همه فرزندان، مورد نظر است.
اینکه بعضی گفتهاند امام علیه السلام با توجّه به مقام والای امامت و عصمت نیاز به نصیحت و اندرز ندارد اشتباه بزرگی است،زیرا مقام والای امامت و عصمت هرگز با تأکید بر مسائل مهم اخلاقی منافات ندارد.به همین دلیل در آن زمان که امام علیه السلام در بستر شهادت افتاده بود فرزندانش امام حسن و امام حسین علیهما السلام را با نام،مخاطب قرار داد و دستوراتی به آنها فرمود که از آن غافل نبودند.
نیز آنچه بعضی گفتهاند که امام حسن علیه السلام در زمان صدور این نامه بیش از سی سال داشت و با تعبیری که در این نامه آمده که میفرماید:قلب جوان آماده پذیرش هر گونه تعلیمات است،سازگار نیست،اشتباه است؛زیرا انسان در سن سی سالگی هنوز جوان است.علاوه بر این،اشاره شد که مخاطب در این نامه همه انسانها به عنوان فرزندان امیر مؤمنان علی علیه السلام هستند.
شایان توجّه اینکه در کتاب الامامة و السیاسة آمده است که در داستان سقیفه هنگامی که ابو عبیده جراح میخواست امیر مؤمنان علی علیه السلام را از خلافت کنار بزند گفت:«یابن عم انک حدیث السن و هؤلاء مشیخة قومک؛عمو زاده تو هنوز جوانی و اینها (ابو بکر و امثال او) پیرمردان با تجربه قوم تو هستنند (1)و میدانیم امام علیه السلام در آن زمان بیش از سی سال داشت.
1) 1) .الامامة و السیاسه،ج 1،ص 29.
مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ،الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ،الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ،الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْیَا،السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَی،وَ الظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً؛إِلَی الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لَا یُدْرِکُ،السَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ،غَرَضِ الْأَسْقَامِ،وَ رَهِینَةِ الْأَیَّامِ،وَ رَمِیَّةِ الْمَصَائِبِ،وَ عَبْدِ الدُّنْیَا،وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ،وَ غَرِیمِ الْمَنَایَا،وَ أَسِیرِ الْمَوْتِ،وَ حَلِیفِ الْهُمُومِ، وَ قَرِینِ الْأَحْزَانِ،وَ نُصُبِ الْآفَاتِ،وَ صَرِیعِ الشَّهَوَاتِ،وَ خَلِیفَةِ الْأَمْوَاتِ.
این نامه از سوی پدری (دلسوز و مهربان)است که عمرش رو به پایان است، او به سختگیری زمان معترف و آفتاب زندگیش رو به غروب (و خواه ناخواه) تسلیم گذشت دنیا (و مشکلات آن) است،همان کسی که در منزلگاه پیشینیان که از دنیا چشم پوشیدهاند سکنی گزیده و فردا از آن کوچ خواهد کرد.این نامه به فرزندی است آرزومند،آرزومند چیزهایی که هرگز دست یافتنی نیست و در راهی گام نهاده است که دیگران در آن گام نهادند و هلاک شدند (و چشم از جهان فرو بستند) کسی که هدف بیماریها و گروگان روزگار،در تیررس مصائب،بنده دنیا،بازرگان غرور،بدهکار و اسیر مرگ،همپیمان اندوهها،قرین غمها،آماج آفات و بلاها،مغلوب شهوات و جانشین مردگان است.
این نامه از سوی چه کسی،و به چه کسی است؟
این بخش در حقیقت عنوان نامه را مشخص میکند،زیرا معمولاً به هنگام
نوشتن نامه مینویسند من فلان الی فلان؛یعنی این نامه از سوی فلان کس به سوی فلان کس نگاشته میشود.امام علیه السلام به جای اینکه نام خود و نام فرزندش امام حسن علیه السلام را ببرد با ذکر اوصافی زمینه را برای اندرزهای بسیار مهم آینده هموار میسازد.
ابتدا شش صفت برای خود و سپس چهارده صفت برای فرزندش بیان میفرماید که فضای نامه را با این اوصاف کاملاً آماده و روشن و شفاف میکند.
نخست میفرماید:«این نامه از سوی پدری است که عمرش رو به فناست،او به سختگیری زمان معترف و آفتاب زندگیش رو به غروب است (و خواه ناخواه) تسلیم گذشت دنیا (و مشکلات آن).همان کسی که در منزلگاه پیشینیانِ از دنیا رفته سکنی گزیده و فردا از آن کوچ خواهد کرد»؛ (مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ،الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ (1)، الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ،الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْیَا (2)،السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَی،وَ الظَّاعِنِ (3)عَنْهَا غَداً).
امام علیه السلام با ذکر این اوصاف برای خود اهداف مختلفی را دنبال میکند؛نخست اینکه به فرزندش میفهماند من با کولهبار عظیمی از تجربه که با گذشت زمان برایم حاصل شده این نامه را مینویسم.دیگر اینکه گوینده اندرزها اگر تواضع به خرج دهد و از موضع بالا و آمارانه سخن نگوید،سخنانش بسیار اثربخشتر خواهد بود.سوم اینکه پسرش بداند به زودی پدر میرود و باید جای پدر بنشیند و درک این حقیقت او را برای پذیرش اندرزها آمادهتر میسازد.
تعبیر به«فَانِ»(که در اصل فانی بوده و به خاطر هماهنگ شدن با جملههای بعد یای آن حذف شده) اشاره به این است که من قسمت عمده عمر خود را از
1) 1) .«زمان»در اصل به همان معنای معروف آن است که شامل اوقات کوتاه و طولانی میشود؛ولی از آنجا که زمان در این دنیا همراه با حوادث گوناگون تلخ و شیرین است،این واژه گاه اشاره به همین معناست و«المقر للزمان»اشاره به کسی است که قبول دارد که دنیا دار حوادث است ولی در عمل با آن هماهنگ نیست.
2) 2) .در بسیاری از متون و شروح نهجالبلاغه بعد از این وصف صفت دیگری نیز به عنوان«الذام للدنیا؛ نکوهشگر دنیا»آمده است که با توجّه به آن،هفت وصف میشود.
3) 3) .«الظاعن»به معنای کوچ کننده از ریشه«ظعن»بر وزن«طعن»به معنای کوچ کردن گرفته شده است.
دست دادهام و در آستانه چشم فروبستن از دنیا قرار دارم،زیرا امام علیه السلام این سخن را زمانی بیان فرمود که ظاهراً عمر مبارکش از شصت گذشته بود.
جمله« الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ »اشاره به حوادث سخت زمان و تلخ و شیرینهایی است که خواه ناخواه پیش میآید.
جمله« الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ »تأکیدی است بر اینکه من در سراشیبی پایان عمر قرار گرفتهام و جمله« الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْیَا »اشاره به غلبه حوادث بر انسان است.
جمله« السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَی »اشاره به این است که این منازلی که ما در آن مسکن میکنیم غالباً ساخته و پرداخته پیشینیان است.آنها ساختند و ما در آن نشستهایم و گاه ما میسازیم و به آیندگان تحویل میدهیم.
سرانجام جمله« وَ الظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً »اشاره به نزدیک بودن لحظه کوچ از دنیاست؛یعنی من با آگاهی از تمام این ویژگیها و آگاهیها قلم به دست گرفتم و مشغول نوشتن این نامهام.
آن گاه امام علیه السلام مخاطب خود را بدون ذکر نام با چهارده وصف توصیف میکند و میفرماید:«این نامه به فرزندی است آرزومند،آرزومند چیزهایی که هرگز دست یافتنی نیست و در راهی گام نهاده است که دیگران در آن گام نهادند و هلاک شدند (و از جهان چشم فرو بستند) کسی که هدف بیماریهاست و گروگان روزگار،در تیررس مصائب،بنده دنیا،بازرگان غرور،بدهکار و اسیر مرگ،همپیمان اندوهها،قرین غمها،آماج آفات و بلاها،مغلوب شهوات و جانشین مردگان است»؛ (إِلَی الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لَا یُدْرِکُ،السَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ،غَرَضِ (1)الْأَسْقَامِ،وَ رَهِینَةِ (2)الْأَیَّامِ،وَ رَمِیَّةِ (3)الْمَصَائِبِ،وَ عَبْدِ الدُّنْیَا،وَ تَاجِرِ
الْغُرُورِ،وَ غَرِیمِ الْمَنَایَا،وَ أَسِیرِ الْمَوْتِ،وَ حَلِیفِ (1)الْهُمُومِ،وَ قَرِینِ الْأَحْزَانِ،وَ نُصُبِ الْآفَاتِ،وَ صَرِیعِ الشَّهَوَاتِ،وَ خَلِیفَةِ الْأَمْوَاتِ).
نخستین وصفی که امام علیه السلام در اینجا برای فرزندش-و به بیان دیگر برای همه انسانها-ذکر میکند این است که او در این جهان به دنبال اموری میرود که قابل وصول نیست،زیرا انسان دنیایی خالی از هر گونه مشکلات و ناراحتیها و ناکامیها میخواهد در حالی که طبیعت دنیا آمیخته با مشکلات و رنجها و مصائب است« الْمُؤَمِّلِ مَا لَا یُدْرِکُ ».
جمله« السَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ »مفهومش این است که همه انسانها در طریقی گام مینهند که انتهای آن مرگ و هلاکت است،همان گونه که قرآن میگوید: «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» (2)و هیچ گونه استثنایی هم برای آن ذکر نمیکند.
جمله« غَرَضِ الْأَسْقَامِ »در واقع توضیحی است برای آنچه گذشت،زیرا انسان خواه ناخواه در این جهان هدف انواع بیماریهاست؛در کودکی و جوانی به شکلی و در پیری به شکلی دیگر.
تعبیر به« وَ رَهِینَةِ الْأَیَّامِ »با توجّه به اینکه«رهینه»معنای گروگان و اسیر دارد اشاره به این است که انسان همواره در چنگال روزها گرفتار است و گذشت زمان او را با خود میبرد؛بخواهد یا نخواهد.در پایان عمر نیز وی را رها میسازد و به قبر میسپرد.
تعبیر به« وَ رَمِیَّةِ الْمَصَائِبِ »با توجّه به اینکه«رمیّه»به معنای چیزی است که وسیله نشانهگیری برای پرتاب تیرها میشود اشاره به این است که مصیبتها که در جان و مال و بستگان و دوستان و عزیزان رخ میدهد از هر سو او را نشانهگیری کردهاند.کسی را نمییابیم که در عمرش به مصائب مختلفی گرفتار
نشود همان گونه که امام علیه السلام در جای دیگر میفرماید:«دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة؛دنیا سرایی است که در لابهلای بلاها پیچیده شده و به بیوفایی معروف است». (1)
از عجائب دنیا این است که تیرهای مصائب که به او پرتاب میشود غالباً نمیبیند که از کجاست و چگونه است ناگهان چشم باز میکند میبیند تیر مصیبتی بر جان او نشسته و به گفته شاعر:
و لو اننی ارمی بنبل رأیتها و لکننی ارمی بغیر سهام
«اگر تیری که به سوی من پرتاب میشد تیر را میدیدم و میدانستم از کدام سو پرتاب شده ولی نه تیر دنیا را میبینم (و نمیدانم از چه سویی پرتاب شده».
جمله« وَ عَبْدِ الدُّنْیَا وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ »اشاره به این است که انسان همچون بردهای در چنگال هوا و هوسها و زرق و برق دنیا گرفتار است و این امور او را به هر سو میبرند و تاجر غرور بودنش بدین جهت است که او سرمایههایی را با تلاش در این دنیا به دست میآورد که سرابی بیش نیست و مجموعهای از مکر و فریب است.سرمایههایی که به زودی از دست میرود و دیگران همیشه به آن چشم دوختهاند.
فقره« غَرِیمِ الْمَنَایَا »انسان را به شخص بدهکاری تشبیه میکند که طلبکار او مرگ است؛مرگی که جان او را میگیرد و جسمش را در خاک پنهان میسازد و تعبیر به« أَسِیرِ الْمَوْتِ »همان مطلب را به شکل دیگری بیان میکند؛گاه میفرماید:بدهکار مرگ و گاه میفرماید:اسیر موت است.
جملات« حَلِیفِ الْهُمُومِ ؛همپیمان اندوهها»و« قَرِینِ الْأَحْزَانِ ؛قرین غمها» اشاره به این است که سراسر زندگی آمیخته با انواع غم و اندوه است؛غم روزی، غم بیماری،غم از دست دادن فرصتها،غم خیانتهای بعضی از دوستان و غم
1) 1) .نهج البلاغه،خطبه 226.
توطئههای دشمنان.آیا میتوان کسی را پیدا کرد که در طول عمر اسیر این غمها نشده باشد.
در اینجا اشاره به داستان معروف اسکندر بد نیست؛هنگامی که میخواست از دنیا برود مادرش زنده بود و میدانست بسیار ناراحت میشود.تدبیری اندیشید که مایه تخفیف آلام او شود به او گفت:مادر بر مرگ من اشک بریز و عزای مرا گرم کن؛ولی تنها گریه مکن گروهی را دعوت کن که تو را در این امر یاری کنند و کسانی که برای من گریه کنند؛نه برای گرفتاری ها و مصائب خویشتن.
مادر وصیّت فرزند را بعد از مرگ او عمل کرد به سراغ همسایگان و دوستان و خویشاوندان و آشنایان رفت.از هر کس سؤال میکرد که تو غم و اندوهی نداری؟ غم خود را با او در میان گذاشت؛یکی گفت همسرم از دنیا رفته دیگری گفت به مصیبت فرزند گرفتارم،سومی گفت در معاملات زیان سختی دیدهام و چهارمی از بیماری و درد خود سخن گفت.مادر فهمید که دلی بیغم در این جهان نیست و طبق ضرب المثل معروف«البلیة اذا عمت طابت؛بلا و مصیبت هر گاه عمومی شود قابل تحمل است»مصیبت فرزند برای او قابل تحمل شد.
تعبیر به« نُصُبِ الْآفَاتِ وَ صَرِیعِ الشَّهَوَاتِ »با توجّه به اینکه«نصب»به معنای اهدافی است که تیر اندازان آن را نشانهگیری میکنند و«صریع»به معنای کسی است که مغلوب میشود و به زمین میافتد،اشاره به آفات مختلفی است که از هر سو انسان را هدفگیری میکند و شهواتی که انسان را به زانو درآورده تاب مقاومت در برابر آن ندارد.
جمله« خَلِیفَةِ الْأَمْوَاتِ »اشاره به این است که ای انسان فراموش نکن تو جانشین مردگانی و در آینده به آنها خواهی پیوست و کسان دیگری جانشین تو میشوند و این رشته همچنان ادامه مییابد و سر دراز دارد.
جالب اینکه امام علیه السلام در معرفی خود شش صفت و در معرفی فرزندش چهارده صفت از مشکلاتی که هر انسانی در زندگی دنیا با آن روبهروست،بیان فرموده است؛یعنی در واقع در مقابل هر وصف خویش دو وصف از فرزندش و در برابر هر مشکل خود دو مشکل از مخاطبش را بازگو میکند.
أَمَّا بَعْدُ،فَإِنَّ فِیمَا تَبَیَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْیَا عَنِّی،وَ جُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَیَّ، وَ إِقْبَالِ الْآخِرَةِ إِلَیَّ،مَا یَزَعُنِی عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَایَ،وَ الْاِهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی،غَیْرَ أَنِّی حَیْثُ تَفَرَّدَ بِی دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِی،فَصَدَفَنِی رَأْیِی،وَ صَرَفَنِی عَنْ هَوَایَ،وَ صَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی،فَأَفْضَی بِی إِلَی جِدٍّ لَا یَکُونُ فِیهِ لَعِبٌ، وَ صِدْقٍ لَایَشُوبُهُ کَذِبٌ.وَ وَجَدْتُکَ بَعْضِی،بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّی،حَتَّی کَأَنَّ شَیْئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِی،وَ کَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِی،فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی،فَکَتَبْتُ إِلَیْکَ کِتَابِی مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ.
اما بعد (از حمد وثنای الهی)آگاهیم از پشت کردن دنیا و چیره شدن روزگار و روی آوردن آخرت به سوی من،مرا از یاد غیر خودم و توجّه به دنیا و اهل آن باز داشته است.این توجّه سبب شده اشتغال به خویشتن مرا از فکر مردم (و آنچه از دنیا در دست آنهاست) باز دارد و از هوای نفس مانع شود و حقیقتِ سرنوشتم را برای من روشن سازد و همین امر مرا به مرحلهای رسانده که سراسر جدی است و شوخی در آن راه ندارد،سراسر راستی است و دروغ به آن آمیخته نیست و چون تو را جزیی از وجود خود،بلکه تمام وجود خودم یافتم گویی که اگر ناراحتی به تو رسد،به من رسیده و اگر مرگ دامانت را بگیرد دامن مرا گرفته به این جهت اهتمام به کار تو را اهتمام به کار خود یافتم،از این رو این نامه را برای تو نوشتم تا تکیهگاه تو باشد خواه من زنده باشم یا نباشم.
سبب نگاشتن نامه
امام علیه السلام در این بخش از نامه خود،از وضع خویشتن شروع میکند و در ضمن،انگیزه خود را برای اقدام به این وصیّتنامه اخلاقی و انسانی شرح میدهد و به طور خلاصه میفرماید:من به خود نگاه کردم دیدم ستاره عمرم رو به افول نهاده و باید در فکر خویشتن باشم و آماده سفر آخرت شوم؛ولی از آنجا که تو را بخشی از وجود خود،بلکه تمام وجود خود میبینم خود را ناگزیر از این اندرزها و نصیحتها و هشدارها دیدم.میفرماید:
«اما بعد آگاهیم از پشت کردن دنیا و چیره شدن روزگار و روی آوردن آخرت به سوی من،مرا از یاد غیر خودم و توجّه به دنیا و اهل آن باز داشته»؛ (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ فِیمَا تَبَیَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْیَا عَنِّی،وَ جُمُوحِ (1)الدَّهْرِ عَلَیَّ وَ إِقْبَالِ الْآخِرَةِ إِلَیَّ،مَا یَزَعُنِی (2)عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَایَ،وَ الاِهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی). (3)
امام علیه السلام در ادامه این سخن چنین نتیجهگیری میکند که:«این توجّه سبب شده،اشتغال به خویشتن مرا از فکر مردم (و آنچه از دنیا در دست آنهاست) باز دارد و از هوای نفس مانع شود و حقیقتِ سرنوشتم را برای من روشن سازد و همین امر مرا به مرحلهای رسانده که سراسر جدی است و شوخی در آن راه ندارد،سراسر راستی است و دروغ به آن آمیخته نیست»؛ (غَیْرَ أَنِّی حَیْثُ تَفَرَّدَ بِی
1) 1) .«جموح»به معنای سرکشی کردن و«جموح»بر وزن«قبول»در اصل به معنای حیوان چموش است.سپس به انسانهای سرکش و حتی حوادث و برنامههایی که در اختیار انسان نیست اطلاق شده است.
2) 2) .«یزع»از ریشه«وزع»بر وزن«وضع»به معنای باز داشتن گرفته شده است.
3) 3) .«ما ورائی»اشاره به مردم دنیا،مقامات،ثروتها و امثال آن است و هدف امام علیه السلام بیان این حقیقت است که توجّه به قرب انتقال از دنیا مرا از امور دنیوی باز داشته و متوجه سرنوشت آیندهام ساخته و جای تعجب است که بعضی از شارحان نهجالبلاغه،«ما ورائی»را به معنای آخرت گرفتهاند در حالی که مفهوم جمله در این صورت چنین میشود:توجّه به پایان عمر مرا از اهتمام به امر آخرت باز داشته و این تفسیری است نادرست.
دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِی،فَصَدَفَنِی (1)رَأْیِی وَ صَرَفَنِی عَنْ هَوَایَ،وَ صَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی،فَأَفْضَی (2)بِی إِلَی جِدٍّ لَا یَکُونُ فِیهِ لَعِبٌ،وَ صِدْقٍ لَا یَشُوبُهُ کَذِبٌ).
اشاره به اینکه پشت کردن دنیا،سبب بیداری انسان است،زیرا خود را در آستانه انتقال از دنیا میبیند و همین امر موجب میشود که از هوای نفس بپرهیزد و به طور جدی به سرنوشت خویش بیندیشد؛از هوا و هوس بپرهیزد، سرگرمیهای غافل کننده را کنار زند،به خویشتن راست بگوید و دور از هر گونه تعصب و سهلانگاری،به آینده خود؛یعنی سفر آخرت فکر کند.
امام علیه السلام این مقدمه را ظاهراً به دو منظور بیان فرمود:نخست اینکه مخاطب کاملاً باور کند که آنچه به او گفته میشود کاملا جدی است و نتیجه مطالعهای عمیق نسبت به حال و آینده است.دیگر اینکه به فرزندش نیز هشدار دهد که چنین آیندهای را نیز در پیش دارد و همیشه جوان نمیماند (هرچند جوانی دلیل بر اعتماد و اطمینان به زندگی نیست) بلکه چیزی نمیگذرد که کاروان عمر به منزلگاه نهایی نزدیک میشود.مبادا فرزندش گرفتار غرور جوانی شود و آینده خویش را به دست فراموشی بسپارد.
آن گاه امام علیه السلام به سراغ این نکته میرود که چرا به فکر اندرز گستردهای به فرزندش افتاده در حالی که توجّه امام علیه السلام به سرنوشت خویش است میفرماید:
«چون تو را جزیی از وجود خود بلکه تمام وجود خودم یافتم گویی که اگر ناراحتی به تو رسد،به من رسیده و اگر مرگ دامانت را بگیرد گویا دامن مرا گرفته به این جهت اهتمام به کار تو را اهتمام به کار خود یافتم،از این رو این نامه را برای تو نوشتم تا تکیهگاه و پشتوانه تو باشد خواه من زنده باشم یا نباشم»؛ (وَ وَجَدْتُکَ بَعْضِی،بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّی،حَتَّی کَأَنَّ شَیْئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِی،وَ کَأَنَّ
الْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِی،فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی،فَکَتَبْتُ إِلَیْکَ کِتَابِی مُسْتَظْهِراً (1)بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ).
تعبیر امام علیه السلام به اینکه تو را بعضی از وجود خود یافتم تفسیر روشنی دارد، زیرا فرزند از پدر و مادر متولد میشود و اجزای او برگفته از اجزای آنهاست.اما اینکه میفرماید:تو را تمام وجود خودم یافتم؛ممکن است اشاره به این باشد که تو امام بعد از من و جانشین منی،بنابراین تمام وجود من در تو تجلی میکند و تو تجلیگاه تمام وجود منی.
این احتمال نیز وجود دارد که این جمله اشاره به مجموعه صفات جسمانی و روحانی باشد که به حکم قانون وراثت از پدران به فرزندان میرسد و فرزندان واجد صفات روحانی و جسمانی پدرند.
در میان عرب نیز ضرب المثلهایی است از جمله شعر معروف شاعر است که میگوید:
انما اولادنا بیننا اکبادنا تمشی علی الارض
فرزندان ما جگران ما هستند که بر روی زمین راه میروند. (2)
در شرح نهجالبلاغه مرحوم تستری آمده است که مردی اعرابی فرزند از دست رفتهاش را دفن کرد و سپس گفت:
دفنت بنفسی بعض نفسی فاصحبت و للنفس منها دافن و دفین
بخشی از وجودم را با دست خود به خاک سپردم و نگریستم که دفن کننده و دفن شونده یکی است. (3)
جمله« حَتَّی کَأَنَّ شَیْئاً ...»در واقع توضیحی و دلیلی است در اینکه چگونه فرزند دلبندش بعض وجود او و یا کل همه وجود اوست میفرماید:به همین دلیل
هر مصیبتی و هر درد و رنجی به تو برسد گویی به من رسیده حتی اگر مرگ دامنت را بگیرد گویی دامن مرا گرفته است،چون همه چیز خود را در تو میبینم و تو تمام هستی منی.به هر حال این اهتمام امام علیه السلام به امر فرزندش انگیزه اصلی بیان این وصیّتنامه طولانی که مجموعهای است از بهترین اندرزها و هدایتها در زمینه توحید،معاد،آداب زندگی،آداب تهذیب نفس و راه و رسم درست زیستن در جامعه و از آنجا که امام علیه السلام به مقتضای حدیث معروف«أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة» (1)پدر تمام امّت است،مخاطب در این وصیّتنامه در واقع همه امّتند.
جمله« إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ »اشاره به جاودانگی محتوای این نامه است و در واقع چنین است با اینکه بیش از هزار سال بر آن گذشته کاملا تازه و شاداب، بالنده و پربار است و مصداق روشنی است از آیه شریفه« کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ* تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها ». (2)
فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللّهِ-أَیْ بُنَیَّ-وَ لُزُومِ أَمْرِهِ،وَ عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ، الاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ.وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ.
پسرم تو را به تقوای الهی و التزام به فرمانش و آباد کردن قلب و روحت با ذکرش و چنگ زدن به ریسمان (لطف و عنایت)او توصیه میکنم و کدام وسیله میتواند میان تو و خداوند مطمئنتر از«حبل اللّه»باشد اگر به آن چنگ زنی و دامان آن را بگیری.
محکمترین وسیله نجات
در این بخش از نامه،امام علیه السلام اندرزهای روحپرور و سازنده خود را آغاز میکند و در عبارات کوتاه چهار دستور به فرزندش میدهد؛دستوراتی که عصاره همه فضیلتهاست میفرماید:«پسرم تو را به تقوای الهی و التزام به فرمان او و آباد کردن قلب و روحت با ذکرش و چنگ زدن به ریسمان الهی توصیه میکنم»؛ (فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللّهِ-أَیْ بُنَیَّ-وَ لُزُومِ أَمْرِهِ،وَ عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ،وَ الاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ).
سفارش به تقوا همان سفارشی است که همه انبیا و اوصیا سرآغاز برنامههای خود بعد از ایمان به پروردگار قرار دادهاند؛همان تقوایی که زاد و توشه راه آخرت و ملاک فضیلت و برتری انسانها بر یکدیگر و کلید در بهشت است.تقوا
به معنای خداترسی درونی و پرهیز از هر گونه گناه و احساس مسئولیت در پیشگاه پروردگار که سد محکمی در میان انسان و گناهان ایجاد میکند.مرحله ادنای آن عدالت و مرحله اعلای آن عصمت است.
در دومین دستور به التزام به اوامر الهی اشاره میکند،همان چیزی که بارها در قرآن مجید به عنوان«اطیعوا اللّه»آمده و از میوههای درخت پربار تقواست.
تعبیر به« عِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ »اشاره به اهمیت ذکر اللّه است که بدون آن خانه قلب ویران میشود و جولانگاه لشکر شیطان.قرآن مجید میفرماید:« أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ » (1)هم آبادی دلها و هم آرامش آن در سایه ذکر خداست نه تنها ذکر لفظی-هرچند ذکر لفظی هم بسیار مهم است-بلکه ذکر عملی آن گونه که در روایات وارد شده که امام باقر علیه السلام فرمود:«سه چیز است که انجام آن از مشکلترین کارهاست و سومین آن را«ذِکْرُ اللّهِ عَلَی کُلِّ حَالٍ؛ذکر خدا در هر حال»بیان فرمود سپس در تفسیر ذکر چنین میفرماید:«وَ هُوَ أن یَذْکُرُ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ الْمَعْصِیَةِ یَهُمُّ بِهَا فَیَحُولُ ذِکْرُ اللّهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ تِلْکَ الْمَعْصِیَةِ وَ هُوَ قَوْلُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
« إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ » (2)ذکر خدا آن است که چون تصمیمی بر معصیت میگیرد خداوند عز و جل را یاد کند و یاد خدا میان او و آن معصیت حائل شود و این همان چیزی است که خداوند عز و جل در قرآن فرموده است:پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند،به یاد (خدا و پاداش و کیفر او) میافتند؛و (در پرتو یاد او،راه حق را میبینند و) در این هنگام بینا میشوند». (3)
و تعبیر به« الاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ »اشاره به چنگ زدن به قرآن مجید است که همه
برنامههای سعادت در آن هست و در خود قرآن به آن اشاره شده است:
« وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا »؛و همگی به ریسمان خدا (قرآن،و هر گونه وحدت الهی)،چنگ زنید و پراکنده نشوید». (1)
میدانیم برای حبل اللّه در آیه شریفه مزبور معانی بسیاری ذکر کردهاند؛بعضی از مفسران آن را اشاره به قرآن،بعضی اشاره به اسلام و بعضی گفتهاند که منظور خاندان پیغمبر و اهلبیت علیهم السلام است ولی در میان این تفاسیر اختلافی نیست،زیرا «حبل اللّه»به معنای ارتباط با خداست که تمام اینها را شامل میشود.
و به همین دلیل امام علیه السلام در ادامه این سخن میفرماید:«و کدام وسیله میتواند میان تو و خداوند مطمئنتر از حبل اللّه باشد اگر به آن چنگ زنی و دامان آن را بگیری»؛ (وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ).
تعبیر به حبل (ریسمان و طناب) اشاره به این است که انسان بدون تربیت الهی در قعر چاه طبیعت گرفتار است،ریسمانی محکم لازم است که به آن چنگ زند و از آن چاه در آید و این ریسمان همان قرآن و اسلام و عترت است.
درباره تقوا و اهمیت و حقیقت و آثار آن در خطبه 157،جلد 6 صفحه 172 به بعد و خطبه 161،صفحه 274 به بعد بحث شده است.
1) 1) .آل عمران،آیه 103.
أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ،وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ،وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ،وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ، ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ،وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ،وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیَا،وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ،وَ اعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ،ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الْأَوَّلِینَ،وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ آثَارِهِمْ،فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا،وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا! فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّةِ، وَ حَلُّوا دِیَارَ الْغُرْبَةِ،وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ.
(پسرم) قلب خویش را با موعظه زنده کن و هوای نفس را با زهد (و بیاعتنایی به زرق و برق دنیا) بمیران.دل را با یقین نیرومند ساز و با حکمت و دانش نورانی کن و با یاد مرگ رام نما و آن را به اقرار به فنای دنیا وا دار،با نشان دادن فجایع دنیا،قلب را بینا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتیهای گردش شب و روز آن را بر حذر دار.
اخبار گذشتگان را بر او (بر نفس خود) عرضه نما و مصایبی را که به اقوام قبل از تو رسیده به او یادآوری کن.در دیار و آثار (ویران شده) آنها گردش نما و درست بنگر آنها چه کردند،از کجا منتقل شدند و در کجا فرود آمدند.هر گاه در وضع آنها بنگری خواهی دید که از میان دوستان خود خارج شدند و در دیار غربت بار انداختند.گویا طولی نمیکشد که تو هم یکی از آنها خواهی شد (و در همان مسیر به سوی آنها خواهی شتافت).
دل را با اندرز زنده کن
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه،دوازده اندرز مهم که سبب تکامل روح و جان و پیدایش حیات معنوی در انسان است بیان فرمودهاند.
نخست میفرماید:«(پسرم) قلب خویش را با موعظه زنده کن و هوای نفس را) با زهد (و بیاعتنایی به زرق و برق دنیا) بمیران.دل را با یقین نیرومند ساز و با حکمت و دانش نورانی کن و با یاد مرگ رام نما و آن را به اقرار به فنای دنیا وا دار»؛ (أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ،وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ،وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ،وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ،ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ،وَ قَرِّرْهُ (1)بِالْفَنَاءِ).
امام علیه السلام در این شش دستور از احیای قلب شروع میکند قلب که در این گونه موارد به معنای روح و عقل و ادراک است تا زنده نشود هیچ قدمی به سوی تکامل و تعالی برداشته نخواهد شد و سیر الی اللّه در همان جا متوقف میگردد.
آنچه مایه حیات قلب است موعظهها و اندرزهایی است که از سوی خداوند در قرآن و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و امام معصوم علیه السلام در روایاتشان و همچنین از سوی حوادث روزگار و تاریخ بشر بیان میشود.
حقیقت موعظه و اندرز،توصیه به نیکیها و خوبیها و پرهیز از بدیها و زشتیهاست که هر گاه با دلایل و شواهد همراه باشد و از دل بر آید و آمیخته با خیرخواهی و دلسوزی باشد بر دل مینشیند.
جمله« أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ ؛دل را با زهد بمیران»منظور قلبی است که اسیر هوا و هوسها باشد.چنین قلبی باید با زهد بمیرد و حیاتی با موعظه از سر بگیرد.این تعبیرِ بسیار جالبی است که امام علیه السلام نخست به احیای قلب دستور میدهد و بعد
1) 1) .«قرّر»از ریشه«تقریر»در دو معنای بکار رفته:نخست تثبیت و قرار دادن چیزی در محلش و دیگر به اقرار واداشتن کسی نسبت به چیزی.در جمله بالا معنای دوم اراده شده است یعنی قلب خود را درباره فنای دنیا به اقرار وادار.
به اماته و میراندن او؛دستور نخستین ناظر به جنبههای مثبت عقل و روح و دستور دوم ناظر به جنبههای منفی و اسیر بودن عقل در چنگال شهوات است.در واقع قلب و روح انسان به باغی میماند که درختان بارور و بوتههایی از گلهای رنگارنگ دارد و در عین حال علف هرزههای فراوانی در لابهلای آن درختان به چشم میخورد.احیای این باغ به پرورش دادن آن درختان و بوتههای گل است و میراندن آن به حذف و نابودی علف هرزههای مزاحم است.
بعد از آنکه قلب با موعظه زنده شد و عوامل مزاحم با زهد حذف گردید، نوبت به تقویت آن میرسد امام علیه السلام در جمله« وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ »به تقویت آن به یقین سخن میگوید،یقینی که از مطالعه اسرار آفرینش و یا عبادت و بندگی خدا حاصل میشود و به دنبال تقویت،به نورانی کردن دل میپردازد و در جمله «وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ» طریق نورانی ساختن آن را که فزونی علم و دانش است نشان میدهد.
از آنجا که روح آدمی ممکن است سرکشی کند،راه مهار کردن آن را در پنجمین و ششمین جملهها «وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ» نشان میدهد،زیرا یاد مرگ و اقرار به فنا،هر انسان سرکش و چموشی را وادار به تسلیم میکند.
بسیار دیدهایم هنگامی که عزیزی در یک حادثه ناگهانی از دنیا میرود و افراد زیادی از نیکان و بدان در تشییع و مجالس یادبود او شرکت میکنند،آثار تذلل و تسلیم در همه چهرهها نمایان است.ممکن است این تأثیر موقتی باشد؛ولی به هر حال نشان میدهد که ذکر موت و اقرار به فنا اگر ادامه یابد،همواره در مهار کردن نفس سرکش و شهوات نقش اصلی را خواهد داشت.
به دنبال این شش دستور و در تکمیل جملههای پنجم و ششم،امام علیه السلام چند دستور دیگر میدهد میفرماید:«با نشان دادن فجایع دنیا،قلب را بینا کن و از
هجوم حوادث روزگار و زشتیهای گردش شب و روز آن را بر حذر دار»؛ (وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیَا،وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ (1)تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ).
گاه بر قلب انسان پردههای غفلت و هوا و هوس چنان فرو میافتد که از درک حقایق مربوط به زندگی و سعادت خویش باز میماند.برای کنار زدن این پردههای غفلت و بینا ساختن دل،چیزی بهتر از آن نیست که انسان حوادث تلخ دنیا و آفات و بلاها و دگرگونیهای ناگهانی را که در زندگی قدرتمندان جهان نمونههای زیادی از آن دیده میشود،مورد دقت قرار دهد و بینایی را به دل باز گرداند.
تعبیر به «فَجَائِعَ الدُّنْیَا» اشاره به فجایع مردم دنیاست که همواره دگرگونیهایی را به دنبال دارد،یا اشاره به حوادث تلخی است که ناخواسته در زندگی انسانها رخ میدهد.
جمله« صَوْلَةَ الدَّهْرِ »با توجّه به اینکه«صولة»به معنای حمله قاهرانه است، خواه این حمله از سوی حیوان درندهای باشد یا انسان نیرومندِ ظالم،اشاره به آفات و بلاها و بیماریها و ناکامیهاست که همچون حیوان درندهای به انسان حمله میکند در حالی که در مقابل آن قادر به دفاع از خویشتن نیست.
فقره «فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ» با توجّه به اینکه فحش به معنای هر گونه کار زشت و ناخوشآیند است اشاره به این دارد که با گذشت روزها و شبها درگرگونیهای ناخوشآیندی در زندگی فرد و جوامع بشری رخ میدهد و فضای زندگی را تیره و تار میسازد.اگر انسان در این امور دقت کند بر بینایی او نسبت به حقایق این جهان و مسیر صحیح زندگی میافزاید.
1) 1) .«فحش»به هر کاری گفته میشود که از حد اعتدال خارج شود و صورت زشتی به خود بگیرد به همین دلیل به تمام منکرات و قبایح آشکار،فحش و فحشا گفته میشود،هر چند در عرف امروز ما،فحشا در مورد انحرافات جنسی به کار میرود.(فحش گاهی معنای مصدری دارد و گاه معنای اسم مصدری).
آن گاه امام علیه السلام به شرح این مطلب میپردازد و میفرماید:«و اخبار گذشتگان را براو (بر نفس خود) عرضه نما و مصایبی که به اقوام قبل از تو رسیده به او یادآوری کن.در دیار و آثار (ویران شده) آنها گردش نما و درست بنگر آنها چه کردند،از کجا منتقل شدند و در کجا فرود آمدند»؛ (وَ اعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ، وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الْأَوَّلِینَ،وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ،فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا عَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَیْنَ حَلُّوا (1)وَ نَزَلُوا).
این همان چیزی است که قرآن مجید بارها بر آن تأکید نموده از جمله میفرماید:« قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ ؛بگو در زمین سیر کنید و بنگرید عاقبت کسانی که قبل از شما بودند چگونه بود؟». (2)
نیز میفرماید:« أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ ؛آیا آنان در زمین سیر نکردند تا دلهایی داشته باشند که (حقیقت را) با آن درک کنند؛یا گوشهایی که با آن (ندای حق را) بشنوند؟! زیرا (بسیار میشود که) چشمهای ظاهر نابینا نمیشود،بلکه دلهایی که در سینههاست کور میگردد». (3)
مهم این است که در گوشه و کنار این کره خاکی در بسیاری از شهرها و روستاها آثاری از پیشینیان دیده میشود؛آثاری خاموش که گذشت روزگار آنها را به ویرانی کشیده؛ولی در عین خاموشی هزار زبان دارند و با ما سخن میگویند و سرانجام زندگی دنیا را به همه ما نشان میدهند بسیاری از مردم به دیدن این آثار میروند و به آن افتخار میکنند که این آثار تاریخی نشانگر تمدن پیشین ماست در حالی که اگر از آنها درس عبرت بگیرند سزاوار تر است آن گونه که
خاقانیها از دیدن کاخ کسریها چنان درسی آموختند.
امام علیه السلام در ادامه این سخن شرح بیشتری بیان کرده میفرماید:«هر گاه در وضع آنها بنگری خواهی دید آنها از میان دوستان خود خارج شده در دیار غربت بار انداختند گویا طولی نکشد که تو هم یکی از آنها خواهی شد (و در همان مسیر به سوی آنها خواهی شتافت)»؛ (فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّةِ، وَ حَلُّوا دِیَارَ الْغُرْبَةِ،وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ).
آری در هر چیز تردید کنیم در این حقیقت که همه ما بدون استثنا همان مسیر پیشینیان را خواهیم پیمود،تردید نخواهیم کرد.روزی فرا میرسد که با همسر، فرزند،دوستان،اموال،مقامات و وسایل زندگی وداع خواهیم گفت،همه را میگذاریم و میرویم.
امام علیه السلام در آغاز این فقره به احیای قلب به وسیله موعظه اشاره فرموده و در فراز قبل به عمران و آبادی قلب.به یقین منظور از قلب در این عبارات و امثال آن،آن عضو مخصوصی نیست ه در درون سینه است و کارش ایجاد گردش خون در تمام اعضاست،بلکه منظور آن روح و عقل آدمی است همان گونه که در منابع لغت نیز آمده است.
اما این روح انسانی است که باید به وسیله موعظه و تقوا،احیا و آباد شود، زیرا میدانیم انسان دارای سه روح و گاه چهار روح است:روح نباتی که اثرش نمو جسم و تغذیه و تکثیر مثل است و روح حیوانی که افزون بر آن اثرش حس و حرکت است؛ناخن و موی انسان فقط روح نباتی دارد به همین دلیل با چیدن آن هیچ احساسی به انسان دست نمیدهد؛ولی گوشت و ماهیچه او علاوه بر
روح نباتی،روح حیوانی نیز دارد و کمترین آسیب به آن،انسان را ناراحت میکند.اما روح انسانی که اثر بارز آن درک و شعور و ابتکار و خلاقیت و تجزیه و تحلیل مسایل مختلف است،حقیقتی است اضافه بر روح نباتی و حیوانی.البته افرادی هستند که روح چهارمی نیز دارند که از آن به روح القدس تعبیر میشود.
حقایقی را درک میکنند که افراد عادی از آن بیخبرند (روح القدس گاهی اشاره به جبرئیل است و گاهی به فرشته اعظم از او) تعبیری که در بعضی روایات به «روح الایمان»است،شاید اشاره به همین مرتبه عالی روح انسانی باشد.
در حدیث از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:«اذا زنی الرجل فارقه روح الایمان؛ هنگامی که کسی زنا کند روح ایمان از او جدا میشود (مگر اینکه توبه کند و جبران نماید)». (1)
در بعضی از روایات روح القدس مرتبه بالاتری از روح ایمان شمرده شده و تعبیر به ارواح پنجگانه در آن آمده است. (2)
سخن در روح انسانی است که گاه به اندازهای قوی میشود که همه وجود انسان را روشن میسازد و گاه به قدری ضعیف میشود که به آن مرده میگویند.
امام مجتبی حسن بن علی علیهما السلام میفرماید:«التَّفَکُّرُ حَیَاةُ قَلْبِ الْبَصِیرِ؛تفکر موجب زنده شدن قلب بیناست». (3)در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:«عَلَیْکُمْ بِالْفِکْرِ فَإِنَّهُ حَیَاةُ قَلْبِ الْبَصِیرِ وَمَفَاتِیحُ أَبْوَابِ الحِکْمَةِ؛بر شما باد به اندیشیدن که موجب حیاة قلبِ بینا میشود و کلید درهای دانش است». (4)
در مقابل آن از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:«أَرْبَعٌ یُمِتْنَ الْقَلْبَ:الذَّنْبُ عَلَی الذَّنْبِ وَ کَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ یَعْنِی مُحَادَثَتَهُنَّ وَ مُمَارَاةُ الْأَحْمَقِ...وَ مُجَالَسَةُ الْمَوْتَی
فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللّهِ وَ مَا الْمَوْتَی قَالَ کُلُّ غَنِیٍّ مُتْرَفٍ؛چهار چیز است که قلب را میمیراند:تکرار گناه و گفتگوی زیاد با زنان (بیبند و بار) و جدال و جر و بحث با افراد احمق و همنشینی با مردگان.کسی سؤال کرد ای رسول خدا منظور از مردگان در اینجا چیست؟ فرمود:ثروتمندان خوشگذران و مست ثروت». (1)
نیز در روایات از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود:«لقاء اهل المعرفة عمارة القلوب و مستفاد الحکمة؛ملاقات با اهل معرفت سبب آبادی دلها و به دست آوردن دانش است» (2)و در تعبیر دیگر فرمود:«عمارة القلوب فی معاشرة ذوی العقول؛آبادی دل ها در معاشرت با خردمندان است». (3)
البتّه همان گونه که در روایات بالا آمده،قلب انسان گاه به صورت ویرانه یا بیمار در میآید و گاه به کلی از دست میرود و شایسته نام مرده میشود.امام علیه السلام در وصیّتنامه بالا هم سفارش به احیای قلب کرده است و هم عمران و آبادی آن.ذکر خدا سبب آبادی قلب و موعظه وسیله احیای آن است.
هنگامی که سخن از واعظ به میان میآید،ذهن همه متوجه انسان فرهیخته و استادی روشنبین و مردی با تقوا میشود که با استفاده از آیات قرآن مجید و روایات معصومین و تجارب و مطالعاتی که داشته به دیگران اندرز میدهد.در حالی که در روایات،از واعظان دیگری غیر از آن نیز نام برده شده است؛از جمله حوادث تلخ و ناگوار دنیا و دگرگونی جهان که امام علیه السلام در ادامه گفتار« أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ »به آن اشاره فرمودهاند.
پندهای دیگر،تاریخ پیشینیان،قصرهای ویران شده،قبرهای خاموش و دیار متروک آنهاست که با زبان بیزبانی هزار گونه اندرز داردند و امام علیه السلام در ادامه همین سخن به آن اشاره فرموده است.
واعظ دیگری که در سخن دیگری از امام علیه السلام (خطبه 188) آمده،جسم بیجان مردگان است میفرماید:«فَکَفَی وَاعِظاً بِمَوْتَی عَایَنْتُمُوهُمْ حُمِلُوا إِلَی قُبُورِهِمْ غَیْرَ رَاکِبین؛مردگانی که به سوی قبرهایشان بدون اختیار میبرند برای پند و اندرز شما کافی هستند». (1)
واعظ دیگری که در کلمات قصار امام علیه السلام آمده است واعظ درونی یعنی همان وجدان بیدار آدمی است میفرماید:«وَ مَنْ کَانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَیْهِ مِنَ اللّهِ حَافِظٌ؛کسی که از درون وجود خود واعظی داشته باشد خداوند حافظ و نگهبانی برای او قرار میدهد» (2)این واعظ نفسانی همان است که قرآن در سوره شمس به آن اشاره کرده میفرماید:« وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها ؛و قسم به روح آدمی و آن کس که آن را (آفریده و) موزون ساخته سپس فجور و تقوا (شر و خیرش) را به او الهام کرده است». (3)
واعظ دیگر همان است که امام کاظم علیه السلام در برابر هارونالرشید بیان کرد آن گاه که هارون از امام علیه السلام تقاضای موعظه کرد آن حضرت در بیانی کوتاه و پر معنا فرمود:«ما من شیء تراه عینیک إلا و فیه موعظة؛هیچ چیزی را چشمت نمیبیند جز آنکه در آن موعظهای است». (4)
یعنی ستارگانِ فروزان آسمان،خورشید و ماه درخشان،قامت خمیده پیران، موی سپید سالخوردگان،برگهای خشکیده درختان در فصل خزان،قبرهای
خاموش مردگان و قصرهای ویران شده شاهان هر یک با زبان بیزبانی درسی از عبرت میآموزند.
اگر هارون تنها به حوادث تکان دهندهای که در تاریخ بنیامیّه و بنی عباس روی داد نگاه میکرد بهترین اندرزها را به او میآموخت.
بنابراین فرمایش امام علیه السلام در این وصیّتنامه:« أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ ؛قلب خود را با موعظه زنده کن»مفهوم وسیعی دارد که تمام واعظان را شامل میشود.
ابو الفرج اصفهانی در کتاب اغانی مینویسد:«خرقاء دختر نعمان (یکی از سران عرب) هنگامی که میخواست به عبادتگاه خود برود جاده را از پارچههای حریر و دیبا و خز مفروش میساختند و کنیزان به استقبال او میشتافتند و او را همراهی میکردند تا به عبادتگاه برود و به منزل خویش باز گردد.هنگامی که سعد بن ابی وقاص به قادسیه آمد و لشکر ساسانیان شکست خوردند و رستم فرمانده لشکر کشته شد،خرقاء نزد سعد آمد با کنیزان خود (به صورت اسیران) که لباسهای بسیار مندرس در تن داشتند (و آثار نکبت دنیا از سر و صورت خرقاء نمایان بود) سعد گفت:کدام یک از شما خرقاء هستید؟ خرقاء خود را معرفی کرد سپس افزود:دنیا دار زوال است و به یک حال نمیماند،ما پادشاهان این سرزمین بودیم خراج آن را برای ما میآوردند و همه سر بر فرمان ما بودند هنگامی که دنیا به ما پشت کرد همه چیز ما را در هم کوبید (اشاره به اینکه تو هم چنین روزی در پیش داری». (1)
نیز از محمد بن عبدالرحمان هاشمی نقل شده که میگوید:یک روز عید قربان وارد بر مادرم شدم.زنی را با لباسهای مندرس نزد او دیدم.مادرم رو به من کرد و گفت:آیا این زن را میشناسی؟ گفتم:نه.گفت:این مادر جعفر برمکی (وزیر معروف هارون) است.من به او سلام کردم گفتم:کمی از ماجرای زندگی
1) 1) .شرح نهجالبلاغه تستری،ج 8،ص 332.
خود برای من تعریف کن.گفت:جملهای میگویم که درس عبرتی است برای هر کس که آماده گرفتن عبرت است؛فراموش نمیکنم (در عصر قدرت فرزندم جعفر) در یکی از همین روزهای عید قربان چهار صد کنیز داشتم با این حال فکر میکردم فرزندم جعفر حق مرا ادا نکرده؛ولی امروز نزد شما آمدهام تقاضای پوست دو گوسفند قربانی دارم که یکی را زیر انداز و دیگری را روی انداز خود کنم. (1)
به گفته شیخ بهایی:
چشم عبرت بین چرا در قصر شاهان ننگرد تا چه سان از حادثات دور گردون شد خراب
پرده داری میکند بر طاق کسری عنکبوت جغد نوبت میزند بر قلعه افراسیاب
1) 1) .شرح نهجالبلاغه تستری،ج 8،ص 333 و مرحوم محدث قمی نیز در تتمة المنتهی،ص 248 این داستان را نقل کرده است.
فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ،وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ؛وَ دَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لَا تَعْرِفُ، الْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ.وَ أَمْسِکْ عَنْ طَرِیقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلَالَتَهُ،فَإِنَّ الْکَفَّ عِنْدَ حَیْرَةِ الضَّلَالِ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْأَهْوَالِ.وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ،وَ أَنْکِرِ الْمُنْکَرَ بِیَدِکَ وَ لِسَانِکَ،وَ بَایِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ،وَ جَاهِدْ فِی اللّهِ حَقَّ جِهَادِهِ،وَ لَا تَأْخُذْکَ فِی اللّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ.وَ خُضِ الْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَیْثُ کَانَ،وَ تَفَقَّهْ فِی الدِّینِ، وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَی الْمَکْرُوهِ،وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَقِّ.
بنابراین منزلگاه آینده خود را اصلاح کن و آخرتت را به دنیا مفروش درباره آنچه نمیدانی سخن مگو و نسبت به آنچه موظف نیستی دخالت منما.در راهی که ترس گمراهی در آن است قدم مگذار چه اینکه خودداری به هنگام بیم از گمراهی بهتر از آن است که انسان خود را به مسیرهای خطرناک بیفکند.امر به معروف کن تا اهل آن باشی و با دست و زبانت منکر را انکار نما و از کسی که کار بد انجام میدهد با جدیت دوری گزین.در راه خدا آن گونه که باید و شاید جهاد کن و هرگز سرزنشِ سرزنشگران،تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد،در دریای مشکلات هرجا که باشد برای رسیدن به حق فرو شو.در دین خود تفقه کن (و حقایق دین را به طور کامل فرا گیر) و خویشتن را بر استقامت در برابر مشکلات عادت ده که استقامت و شکیبایی در راه حق،اخلاق بسیار نیکویی است.
رمز پیروزی استقامت است
امام علیه السلام در آغاز این بخش به عنوان نتیجهگیری از بخش سابق که دستور به سیر در احوال گذشتگان میداد،پنج اندرز مهم را بیان میکند میفرماید:
«بنابراین منزلگاه آینده خود را اصلاح کن و آخرتت را به دنیا مفروش درباره آنچه نمیدانی سخن مگو و نسبت به آنچه موظف نیستی دخالت منما.در راهی که ترس گمراهی در آن است قدم مگذار چه اینکه خودداری کردن به هنگام بیم از گمراهی بهتر از آن است که انسان خود را به مسیرهای خطرناک بیفکند»؛ (فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ،وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ؛وَ دَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لَا تَعْرِفُ،وَ الْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ وَ أَمْسِکْ عَنْ طَرِیقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلَالَتَهُ،فَإِنَّ الْکَفَّ عِنْدَ حَیْرَةِ الضَّلَالِ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْأَهْوَالِ).
جمله« أَصْلِحْ مَثْوَاکَ »با توجّه به اینکه«مثوی»به معنای جایگاه است و در اینجا به معنای جایگاه آخرت است،اشاره دارد که در این دنیا کاری کن که سرای آخرتت را آباد کنی.
در دعای روز سه شنبه از دعاهای پر معنای ایام هفته،به نقل از امام علی بن الحسین زین العابدین علیهما السلام میخوانیم:«وَ أَصْلِحْ لِی آخِرَتِی فَإِنَّهَا دَارُ مَقَرِّی؛ (خدایا) آخرتم را اصلاح کن،چرا که سرای جاویدان من است».
جمله« لَا تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ »اشاره به این است که متاع بسیار پرارزش آخرت و سعادت جاویدان را به بهای اندک و بیارزش زرق و برق دنیا مفروش، همان گونه که قرآن مجید در نکوهش جمعی از یهود و اعمال زشت آنها میفرماید:« أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ ؛آنها کسانی هستند که زندگی دنیا را با (از دست دادن) آخرت خریدهاند؛از این رو از عذاب آنها کاسته نمیشود؛و (به هیچ صورت) یاری
نخواهند شد». (1)
جمله« دَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لَا تَعْرِفُ »اشاره به نهی از قول به غیر علم دارد که انسان از اموری سخن بگوید که از آن آگاهی ندارد.در قرآن کرارا از آن نهی شده است از جمله میفرماید:« وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ ؛از آنچه به آن آگاهی نداری،پیروی مکن» (2)و در مورد پیروی از وسوسههای شیطان میفرماید:« إِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» ؛او شما را فقط به بدی و کار زشت فرمان میدهد؛(و نیز دستور میدهد) آنچه را نمیدانید،به خدا نسبت دهید». (3)
فقره« وَ الْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ »اشاره به این است که در مسائل غیر مربوط به تو دخالت مکن و به تعبیر ساده فضولی در کار دیگران موقوف! چه بسیارند کسانی که به علت دخالت در کارهای دیگران و اموری که به آنها مربوط نیست هم از انجام وظیفه خود میمانند و هم گرفتاریها و نزاعهایی برای خود از این رهگذر به وجود میآورند.این همان چیزی است که قرآن مجید میفرماید:
« عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ ؛مراقب خود باشید اگر شما هدایت یافته باشید گمراهی کسانی که گمراه شدهاند،به شما زیانی نمیرساند». (4)
آخرین جمله «وَ أَمْسِکْ...» به رعایت احتیاط در شبهات اشاره دارد که یکی از اصول مسلم عقلانی است؛هر گاه انسان در برابر دو راه قرار گرفت:راهی روشن و خالی از اشکال و راهی مجهول و تاریک،عقل میگوید هرگز در چنین راهی گام مگذار که ممکن است سرانجام شومش دامانت را بگیرد و اگر هم به مقصد برسی با ترس و وحشت و اضطراب خواهد بود.در راهی گام بنه که با اطمینان و
آرامش تو را به مقصودت میرساند.
این اصل عقلانی در روایات زیادی،از جمله در حدیث معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به آن اشاره شده است آنجا که میفرماید:«دَعْ مَا یُرِیبُکَ إِلَی مَا لَا یُرِیبُکَ؛آنچه تو را به شک میافکند رها کن و به سوی راهی برو که در آن شک و تردید نداری». (1)
در حدیث دیگری پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله،امور زندگی انسانها را به سه قسم تقسیم میکند:«بخشی بیّن الرشد که سالم بودنش آشکار است و باید از آن تبعیت کرد و بخشی بیّن الغیّ که ناسالم بودنش آشکار است و باید آن را رها و بخشی که مشکل و مشکوک است که باید آن را رها نمود و به خدا واگذار کرد.». (2)
بدیهی است که هیچ کدام از این دستورات مسأله امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد جاهل را نفی نمیکند و مربوط به مواردی است که انسان مسئولیتی در برابر آن ندارد.
و لذا به دنبال این دستورات میفرماید:«امر به معروف کن تا اهل آن باشی و با دست و زبانت منکر را انکار نما و از کسی که عمل بد انجام میدهد با جدیت دوری گزین»؛ (وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ،وَ أَنْکِرِ الْمُنْکَرَ بِیَدِکَ وَ لِسَانِکَ،وَ بَایِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ).
جمله اوّل« وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ »اشاره به این است که چون انسان، دیگران را امر به معروف میکند،اگر خودش اهل معروف نباشد در پیش وجدان خویش شرمنده میگردد.به علاوه از مردم نیز خجالت میکشد که بگویند او آمر به معروف است در حالی که خودش عامل به منکر است.مجموع این امور سبب میشود که با امر به معروف انسان تدریجاً در سلک عاملان به معروف درآید.
جمله «وَ أَنْکِرِ الْمُنْکَرَ...» اشاره به مراتب نهی از منکر دارد که در اینجا برای آن دو مرحله ذکر شده و در بعضی دیگر از سخنان امام علیه السلام در کلمات قصار سه
مرحله برای آن ذکر شده است:نخست انکار به قلب و بیزاری از منکر در درون دل و جان،هر چند ظالمان دست و زبان انسان را ببندند.مرحله دوم انکار با زبان و مرحله سوم جلوگیری عملی از منکرات.بسیاری از فقها این مرحله را وظیفه حکومت اسلامی و حاکم شرع دانستهاند و مرحله اوّل و دوم را وظیفه عموم مردم.
جمله (وَ بَایِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ) ممکن است اشاره به جایی باشد که نهی از منکر اثر نمیگذارد،در چنین مواردی انسان باید مجلس منکر را ترک گوید و از عاملان به منکر دوری گزیند.
این احتمال نیز هست که منظور از آن بیزاری قلبی است که آثار آن در چهره انسان نمایان باشد که یکی از مراحل سهگانه نهی از منکر است و در حدیثی امیر مؤمنان علی علیه السلام از پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل میکند:«أَمَرَنَا رَسُولُ اللّهِ أَنْ نَلْقَی أَهْلَ الْمَعَاصِی بِوُجُوهٍ مُکْفَهِرَّةٍ؛پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به ما دستور داد که اهل منکر را با چهرهای عبوس ملاقات کنیم (تا از قیافه ما بدانند که از آنها بیزاریم)». (1)
امام علیه السلام در ادامه این سخن چند دستور دیگر میدهد میفرماید:«در راه خدا آن گونه که باید و شاید جهاد کن و هرگز سرزنشِ سرزنشگران،تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد و در دریای مشکلات برای رسیدن به حق فرو شو هرجا که باشد»؛ (وَ جَاهِدْ فِی اللّهِ حَقَّ جِهَادِهِ،وَ لَا تَأْخُذْکَ فِی اللّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ.وَ خُضِ (2)الْغَمَرَاتِ (3)لِلْحَقِّ حَیْثُ کَانَ).
میدانیم جهاد مراحل و مراتبی دارد؛خواه جهاد نظامی با دشمن و خواه
1) 1) .کافی،ج 5،ص 58،ح 10.
2) 2) .«خض»صیغه امر از ریشه«خوض»بر وزن«حوض»گرفته شده که در اصل به معنی وارد شدن تدریجی در آب است.سپس به عنوان کنایه به معنی ورود یا شروع به کارها آمده است.
3) 3) .«غمرات»جمع«غمرة»بر وزن«ضربة»در اصل از غمر به معنای از بین بردن اثر چیزی گرفته شده سپس به آب زیادی که تمام چهره چیزی را میپوشاند و پیش میرود،«غمرة»و«غامر»گفته شده و بعد از آن به گرفتاریهای شدید و جهل و نادانی فراگیر که انسان را در خود فرو میبرد اطلاق شده است و«غمرات الموت»به معنای شداید حالت مرگ است.
تلاشهایی دیگر در مسیر حق.بعضی از مراحل آن شایسته مجاهدان واقعی نیست؛شایسته آنها این است که آخرین مرحلهای را که در توان دارند در این راه به کار گیرند و جمله «جَاهِدْ فِی اللّهِ حَقَّ جِهَادِهِ» اشاره به همین معناست.
اما جمله «وَ لَا تَأْخُذْکَ فِی اللّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ» اشاره به این است که گاهی افراد آلوده، اطراف انسانهای مجاهد و مبارز را میگیرند و با ملامت و سرزنش میخواهند سدی بر سر راه آنها ایجاد کنند.امام علیه السلام میفرماید:هرگز این سرزنشها مانع راه تو نشود؛هنگامی که راه را تشخیص دادی با توکل بر خدا و عزم راسخ و بدون اعتنا به سرزنش سرزنش گران به پیش تاز.
از آنجا که در راه حق مشکلات فراوانی وجود دارد و حقجویان بدون پیکار با آنها،راه به جایی نمیبرند،امام علیه السلام این مشکلات را به امواج خروشان دریا تشبیه کرده و دستور میدهد برای به دست آوردن گوهر حق،در این امواج فرو شو تا به گوهر مطلوب برسی.
سخن امام علیه السلام در این جملهها برگرفته از آیاتی از قرآن مجید است؛در آیه 78 سوره حج میخوانیم:« وَ جاهِدُوا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ »و در آیه 54 سوره مائده میخوانیم:« یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ».
بسیاری از مفسران«حق جهاد»را به معنای اخلاص در نیّت تفسیر کردهاند؛ ولی باید توجّه داشت که مفهوم آن منحصر به اخلاص نیّت نیست،بلکه منظور این است که مشکلترین مرحله جهاد،جهاد با نفس و کسب خلوص نیّت است.
امام علیه السلام در پایان این بخش دو اندرز مهم دیگر به فرزندش میدهد میفرماید:«در دین خود تفقّه کن (و حقایق دین را به طور کامل فرا گیر) و خویشتن را بر استقامت در برابر مشکلات عادت ده که استقامت و شکیبایی در راه حق،اخلاق بسیار نیکویی است»؛ (وَ تَفَقَّهْ فِی الدِّینِ،وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ (1)
1) 1) .«تصبّر»از ریشه«صبر»به معنای خود را به شکیبایی واداشتن و خویشتن داری کردن است و تفاوت آن با صبر این است که شخص صبور واقعا اهل صبر است اما تصبر در مورد کسی است که هنوز اهل صبر نشده و خود را به آن وادار میکند.
عَلَی الْمَکْرُوهِ،وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَقِّ).
با توجّه به اینکه«تفقّه»از ریشه«فقه»به معنای فهم و درک است،منظور امام علیه السلام از جمله «وَ تَفَقَّهْ فِی الدِّینِ» این است که حقایق دینی را اعم از اصول و فروع به طور کامل درک کن و تنها به صورت قناعت نکن،بلکه به عمق آنها آشنا شو.
جمله «عَوِّدْ نَفْسَکَ...» اشاره به این است که صبر و استقامت در مقابل مشکلات چیزی است که با تمرین بدست میآید.باید آنقدر تمرین کنی و خویشتن را عادت دهی تا خلق و خوی تو گردد.
فقره «نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَقِّ» اشاره به این است که هر کار مثبتی با مشکلات و موانعی روبهروست.هر گاه انسان صبر و استقامت بر حق نداشته باشد،هرگز نمیتواند به آن دست یابد.چیدن یک گل بدون تحمل نیش خار میسر نیست و برداشتن اندکی عسل از کندو غالباً با نیش زنبور همراه است.اگر استقامت در برابر مشکلات نباشد هیچ هدف مقدّسی به انجام نمیرسد.
در اینجا سزاوار است به اشعار پرمعنایی که ابو الاسود سروده است توجّه کنیم:
تعوّدت مسّ الضرّ حتی ألفته و أسلمنی طول البلاء الی الصّبر
و وسّع صدری للأذی کثرة الأذی و کان قدیما قد یضیق به صدری
إذا أنا لم أقبل من الدّهر کلّ ما ألاقیه منه طال عتبی علی الدّهر
من خود را به درد و رنجها عادت دادم تا به آن انس گرفتم و ادامه مشکلات مرا به صبر عادت داد.
فزونی رنجها سینه مرا برای تحمل رنج گشاده ساخت،هر چند در گذشته در
برابر آن تنگی سینه احساس میکردم.
(من فکر میکنم) اگر من همه حوادث جهان را (از تلخ و شیرین نپذیرم، پیوسته باید دنیا را سرزنش کنم. (1)
احتیاط در موارد مشکوک یکی از اصول مسلم مذهب ماست که در بعضی از موارد واجب وگاه مستحب است.
ریشه احتیاط،حکم عقل است که در علم اصول به عنوان دفع ضرر محتمل است که در وجوب آن به طور مطلق یا با بعضی قیود و شروط بحث است.عقل حکم میکند که زیانهای احتمالی را از خود دور کنیم.قابل توجّه اینکه همین مسأله در علم کلام و عقاید به عنوان پایه تحقیق در مسائل مذهبی و مبدأ و معاد شناخته شده و تحقیق درباره وجود خدا و معرفة اللّه را بر همین اساس میگذارند که ترک تحقیق احتمال ضررهای عظیمی را در پی دارد.به همین دلیل عقل حکم میکند که فرد به تحقیق بپردازد.
امام علیه السلام در تعبیری که در این فقره داشت این اصل را کاملا مستدل ساخت و بعد از آنکه به فرزندش دستور فرمود از مسیرهایی که خوف ضلالت در آن است بپرهیزد،زیرا پرهیز در این گونه موارد بهتر از آن است که انسان گرفتار حوادث هولناک و وحشتناک شود.
اصولا احتیاط اگر به افراط نکشد در همه جا و همه چیز-خواه در امور معنوی و یا امور مادی-کاری عاقلانه و منطقی است.
1) 1) .معجم الادباء،ج 12،ص 38 مطابق نقل شرح نهجالبلاغه تستری،ج 8،ص 381.
جمله «وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَی الْمَکْرُوهِ» اشاره به یک اصل مهم اخلاقی است و آن اینکه انسانهایی که تربیت اخلاقی نشدهاند در آغاز کار پذیرش اصول اخلاق برای آنها آسان نیست؛باید آن را بر نفس خود تحمیل کنند و پیوسته تکرار نمایند.این فعل مکرر سبب میشود که آن امر اخلاقی به صورت عادت در آید و ادامه این عادت سبب میشود که به صورت ملکه نفسانی ظاهر شود یعنی تدریجاً در درون عمق جان انسان نفوذ کند و روح را به رنگ خود در آورد.
حدیث «الخَیْرُ عَادَةٌ» و حدیث «العَادَةُ طَبْعٌ ثَانٍ» که در غرر الحکم در لا به لای کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده،اشاره به همین معناست.
تفاوت تصبّر با صبر این است که شخص صبور واقعاً اهل صبر است؛اما تصبر در مورد کسی است که هنوز اهل صبر نشده و خود را به آن وادار میکند.
اصولا بسیاری از فضایل اخلاقی است که جز با ریاضت نفس و عادت دادن خویش حاصل نمیگردد و از آنجا که صبر (استقامت در برابر مشکلات) خمیر مایه تمام پیروزیهاست و طبق بعضی از روایات صبر نسبت به ایمان همچون سر است نسبت به تن،باید به هر قیمتی است آن را به دست آورد و به گفته شاعر:
صبر را با حق قرین کرد ای فلان آخر و العصر را آگه بخوان
صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید
وَ أَلْجِئْ نَفْسَکَ فِی أُمُورِکَ کُلِّهَا إِلَی إِلَهِکَ،فَإِنَّکَ تُلْجِئُهَا إِلَی کَهْفٍ حَرِیزٍ،مَانِعٍ عَزِیزٍ.وَ أَخْلِصْ فِی الْمَسْأَلَةِ لِرَبِّکَ،فَإِنَّ بِیَدِهِ الْعَطَاءَ وَ الْحِرْمَانَ،أَکْثِرِ الاِسْتِخَارَةَ،وَ تَفَهَّمْ وَصِیَّتِی،وَ لَا تَذْهَبَنَّ عَنْکَ صَفْحاً،فَإِنَّ خَیْرَ الْقَوْلِ مَا نََفَعَ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی عِلْمٍ لَا یَنْفَعُ،وَ لَا یُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَا یَحِقُّ تَعَلُّمُهُ.
در تمام کارهایت خود را به خدا بسپار که اگر چنین کنی خود را به پناهگاهی مطمئن و نیرومند سپردهای.به هنگام دعا،پروردگارت را با اخلاص بخوان (و تنها دست به دامان لطف او بزن) چرا که بخشش و حرمان به دست اوست و بسیار از خدا بخواه که خیر و نیکی را برایت فراهم سازد.وصیتم را به خوبی درک کن و آن را سرسری مگیر،زیرا بهترین سخن دانشی است که سودمند باشد و بدان دانشی که نفع نبخشد در آن خیری نیست و دانشی که سزاوار فراگرفتن نمیباشد سودی ندارد.
وصیتم را سرسری مگیر
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه (بخش ششم) پنج دستور مهم دیگر به فرزند دلبندش میدهد:
نخست توکل به خداست که میفرماید:«در تمام کارهایت خود را به خدا بسپار که اگر چنین کنی خود را به پناهگاهی مطمئن و نیرومند سپردهای»؛
(وَ أَلْجِئْ (1)نَفْسَکَ فِی أُمُورِکَ کُلِّهَا إِلَی إِلَهِکَ،فَإِنَّکَ تُلْجِئُهَا إِلَی کَهْفٍ (2)حَرِیزٍ (3)،وَ مَانِعٍ عَزِیزٍ).
توکل زاییده ایمان به توحید افعالی است هنگامی که انسان سرچشمه همه امور جهان را به دست خدا بداند و او را مسبب الاسباب بشمرد طبعاً در همه مشکلات به او پناه میبرد و او را پناهگاه مطمئن خود میداند.
توکل به این معنا نیست که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد و تنها به امید لطف خدا بنشیند،بلکه به این است که تمام توان خود را به کار گیرد و در آنجا که به موانع و مشکلاتی برخورد میکند که حل آن بیرون از توان اوست دست به دامان لطف خدا میزند و با توکل بر او بر مشکلات چیره میشود.
آن گاه به مسأله اخلاص اشاره کرده میفرماید:«به هنگام دعا،پروردگارت را با اخلاص بخوان (و تنها دست به دامان لطف او بزن) چرا که بخشش و حرمان به دست اوست»؛ (وَ أَخْلِصْ فِی الْمَسْأَلَةِ لِرَبِّکَ،فَإِنَّ بِیَدِهِ الْعَطَاءَ وَ الْحِرْمَانَ).
اخلاص نیز از ثمرات ایمان به توحید افعالی است،زیرا هنگامی که انسان بداند«لا مؤثر فی الوجود الا اللّه»یقین پیدا میکند که عطا و حرمان به دست اوست.به هنگامی که به این امر ایمان پیدا کرد تنها به در خانه او میرود و با خلوص نیّت هر چه میخواهد از او میخواهد.به همین دلیل در روایات وارد شده است که ریاکاران مشرکند؛امام صادق علیه السلام میفرماید:«کُلُّ رِیَاءٍ شِرْکٌ إِنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنَّاسِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَی النَّاسِ وَ مَنْ عَمِلَ للّهِِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَی اللّهِ؛هر ریایی شرک است هر کس کاری برای مردم کند پاداش خود را باید از مردم بگیرد و هر کس
عملی برای خدا انجام دهد پاداش او بر خداست». (1)
این جمله در ضمن به این حقیقت نیز اشاره دارد که انسان خواستههای خود را باید فقط از خدا بخواهد نه از غیر خدا و اگر طبق عالم اسباب به سراغ غیر خدا میرود باز هم مؤثر واقعی را خدا میداند که ارادهاش گاه به دست بندگانش تحقق مییابد و جمله «فَإِنَّ بِیَدِهِ الْعَطَاءَ وَ الْحِرْمَانَ» نیز بیانگر همین حقیقت است.
در سومین دستور میفرماید:«و بسیار از خدا بخواه که خیر و نیکی را برایت فراهم سازد»؛ (وَ أَکْثِرِ الاِسْتِخَارَةَ).
استخاره دو معنا دارد:یکی استخارهای است که امروز در میان مردم معمول و متعارف است،هر گاه مسألهای بر انسان مشکل شده و با نیروی عقل خود و مشورت با اهل آن نتوانست آن را بر خود حل کند به سراغ مشورت با خدا میرود و استخاره نوعی مشورت با پروردگار است.معنای دوم استخاره این است که انسان در هر کاری که قدم میگذارد از خدا طلب خیر کند؛یعنی خداوند را حاکم بر سرنوشت خود ببیند؛در امر تجارت و زراعت و مانند آن تلاش کند ولی زبان حال و قال او استخیر اللّه برحمته باشد؛یعنی خدایا خیر و برکت را از رحمت تو میخواهم.این نوع از استخاره در روایات بسیار بر آن تأکید شده است.از جمله در روایتی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:«مَا اسْتَخَارَ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ إِلَّا خَارَ لَهُ؛هیچ بنده با ایمانی از خداوند طلب خیر نمیکند مگر اینکه خداوند خیر او را فراهم میسازد». (2)
امام علیه السلام در ادامه این سخن برای اینکه فرزندش نسبت به اندرزها و وصایای او اهتمام به خرج دهد میفرماید:«وصیتم را به خوبی درک کن و آن را سرسری
مگیر»؛ (وَ تَفَهَّمْ وَصِیَّتِی،وَ لَا تَذْهَبَنَّ عَنْکَ صَفْحاً). (1)
سپس دلیلی برای آن ذکر میکند و علوم و دانشها را ضمن آن،به سه بخش تقسیم مینماید و میفرماید:«زیرا بهترین سخن دانشی است که سودمند باشد و بدان دانشی که نفع نبخشد در آن خیری نیست و دانشی که (زیانبار است) سزاوار فراگرفتن نیست سودی نمیبخشد»؛ (فَإِنَّ خَیْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ،وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی عِلْمٍ لَا یَنْفَعُ،وَ لَا یُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَا یَحِقُّ تَعَلُّمُهُ).
دانشهای مفید،علومی است که انسان را در مسیر قرب الی اللّه یاری میبخشد خواه در زمینه اعتقادات باشد یا عبادات و اخلاق و...،دنیای او را به صورت آبرومند تأمین میکند و از فقری که مایه کفر و روسیاهی است رهایی میبخشد.
علوم بیهوده دانشهایی است که نه خیر دنیا در آن است و نه خیر آخرت و گاه از آن برای سرگرمی و یا تفاخر استفاه میشود؛شبیه آنچه در حدیث معروف وارد شده که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مردی را در مسجد دید که گروهی اطراف او را گرفتهاند فرمود:این چیست؟ عرض کردند:این مرد علّامه است (و دانش فراوان دارد) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:علّامه چیست؟ عرض کردند:این شخص آگاهترین فرد به نسبهای عرب و حوادث ایام جاهلیّت و اشعار آنهاست.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«ذَاکَ عِلْمٌ لَا یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ؛این علمی است که هر کس آن را نداند زیانی نمیکند و آن کس که آن را بداند سودی نمیبرد»سپس افزود:«إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ
1) 1) .«صفح»در اصل به معنای جانب و روی هر چیزی است و معنای مصدری آن روی گردانیدن و صرف نظر کردن است و از آنجا که صرف نظر کردن گاه به علت عفو و گاه به سبب قهر است،این واژه در هر دو معنا به کار میرود-در ضمن باید توجّه داشت که فاعل تذهبنّ،وصیّت است و معنای جمله این است که وصیّت من به سبب روی گرداندن و بیاعتنایی از خاطر تو نرود و معادل آن در فارسی این است که وصیّت مرا سرسری مگیر.در بعضی از نسخ به جای«عنک»عنها آمده در این صورت فاعل تذهبنّ مخاطب یعنی امام حسن مجتبی علیه السلام است.
وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ؛علم تنها در سه چیز است:نشانههای روشن (در مسائل مربوط به خدا شناسی و مبدأ و معاد) و علم مربوط به احکام الهی و واجبات و علوم مربوط به امور اخلاقی و سنّتها و مستحبات و غیر آن اضافی است». (1)
البتّه علوم و دانشهایی که به عمران و آبادی دنیای مردم کمک میکند و آنها را از فقر و بیماری و مشکلات دیگر رهایی میبخشد اینها نیز از علوم مفیدند،زیرا در واقع مقدمهای برای آن سه گروه از علوم نافعند.
قسم سوم از علوم،علوم زیانبار است؛مانند علم سحر و شعبده و علوم مربوط به تولید مواد حرام مانند شراب و مواد مخدر.در دنیای امروز ما،این علوم فراوانتر از گذشته است؛علومی که تهیّه وسائل کشتار جمعی را به بشر میآموزد مانند بمب اتم،سلاحهای مرگبار شیمیایی و امثال آن این گونه علوم آموختن و فرا گرفتنش از نظر اسلام حرام است،چرا که به عنوان مقدّمه حرام محسوب میشود.
علوم نافع و غیر نافع
شک نیست که علم و دانش نور و روشنایی است؛ولی در عین حال چنین نیست که همه علوم مطلوب و مفید باشد.
همان گونه که در وصیّتنامه بالا آمده است،امام علیه السلام علوم را به سه گونه تقسیم میکند:
علومی که برای زندگی انسانها نافع است،گاه جنبه معنوی دارد؛مانند علم به معارف دینی و احکام و اخلاق انسانی و گاه جنبه مادی دارد؛مانند تمام علومی که برای زندگی مادی انسانها لازم است نظیر علم پزشکی،کشاورزی،فنون
1) 1) .کافی،ج 1،ص 32،ح 1.
دفاعی،صنایع سبک و سنگین و....و میدانیم اگر این علوم نباشد و زندگی مادی انسان به طور معقول اداره نشود مشکلات معنوی فراوانی به دنبال خواهد داشت.به همین دلیل این علوم در اسلام به عنوان واجب کفایی معرفی شده؛ یعنی هر گروهی لازم است به دنبال بخشی از این علوم برود تا همه نیازهای مادی جامعه اسلامی تأمین گردد و اگر در یک رشته به اندازه کافی متصدیانی نداشته باشد،وجوب عینی پیدا میکند.
مسلمانان در هر عصر و زمان به خصوص در عصر ما نباید در این علوم از دیگران عقب بمانند بلکه باید پرچمدار علم باشند همان گونه که در قرون نخستین اسلام و چند قرن بعد از آن چنین بوده است.
اما علوم مضر و زیانبار،علومی است که نتیجه آن تخریب نظام اجتماعی و سلامت جامعه و برخورداری آن از پیشرفت و تکامل است مانند علوم مربوط به سلاحهای کشتار جمعی و تولید انواع مواد مخدر و مشروبات الکلی و امثال آن.
قسم سوم علوم بیهوده است که نه فایدهای دارد نه زیانی که نمونه آن در بالا در شرح کلام امام علیه السلام بیان شد.
أَیْ بُنَیَّ،إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً،وَ رَأَیْتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً،بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ،وَ أَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یَعْجَلَ بِی أَجَلِی دُونَ أَنْ أُفْضِیَ إِلَیْکَ بِمَا فِی نَفْسِی،أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی،أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَی وَ فِتَنِ الدُّنْیَا،فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ.
وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ.فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ،وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ،لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ،فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَةَ الطَّلَبِ، وَ عُوفِیتَ مِنْ عِلَاجِ التَّجْرِبَةِ،فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ،وَ اسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَیْنَا مِنْهُ.
پسرم! هنگامی که دیدم سن من بالا رفته و دیدم قوایم به سستی گراییده،به (نوشتن)این وصیتم برای تو مبادرت ورزیدم و نکات برجستهای را در وصیتم وارد کردم مبادا اجلم فرا رسد در حالی که آنچه را در درون داشتهام بیان نکرده باشم و به همین دلیل پیش از آنکه در رأی و فکرم نقصانی حاصل شود آن گونه که در جسمم (بر اثر گذشت زمان) به وجود آمده و پیش از آنکه هوا و هوس و فتنههای دنیا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبی سرکش شوی به تعلیم و تربیت تو مبادرت کردم و از آنجا که قلب جوان همچون زمین خالی است و هر بذری در آن پاشیده شود آن را میپذیرد،پیش از آنکه قلبت سخت شود و فکرت به امور دیگر مشغول گردد (گفتنیها را گفتم)همه اینها برای آن است که با تصمیم
جدی به استقبال اموری بشتابی که اندیشمندان و اهل تجربه تو را از طلب آن بینیاز ساخته و زحمت آزمون آن را کشیدهاند تا نیازمند به طلب و جستجو نباشی و از تلاش بیشتر آسوده خاطر گردی بنابراین آنچه از تجربیات نصیب ما شده،نصیب تو هم خواهد شد (بی آنکه زحمتی کشیده باشی) بلکه شاید پارهای از آنچه بر ما مخفی شده (با گذشت زمان و تجربه بیشتر) بر تو روشن گردد.
انگیزه من برای نوشتن این وصیتنامه
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامهاش (هفتمین بخش) بار دیگر به انگیزه خود در بیان این وصیّتنامه طولانی و مملوّ از اندرزهای نافع میپردازد؛ انگیزهای که از دو بخش تشکیل میشود:بخشی از آن در وجود امام علیه السلام و بخشی از آن در وجود امام مجتبی علیه السلام و خلاصهاش این است که سن من بالا رفته و میترسم اجلم فرا برسد به همین دلیل اقدام به این وصیّتنامه کردم و از سوی دیگر تو جوان هستی و آماده پذیرشِ حق.از این میترسم سن تو بالا رود و آن آمادگی در تو نباشد.به این دو دلیل به این وصیّتنامه مبادرت کردم.
نخست میفرماید:«پسرم! هنگامی که دیدم سن من بالا رفته و دیدم قوایم به سستی گراییده،به این وصیتم،برای تو مبادرت ورزیدم»؛ (أَیْ بُنَیَّ إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً،وَ رَأَیْتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً،بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ).
میدانیم سن مبارک امام علیه السلام در آن زمان 60 سال یا کمی بیشتر بود و سن فرزندش بیش از 30 سال که هنوز بقایای جوانی را با خود داشت و این درسی است برای همه پدران در برابر فرزندان،هنگامی که سنین عمر آنها بالا میرود پیش از آنکه اجل فرا رسد و یا فرزندانشان دوران جوانی و یا نوجوانی را که آمادگی فراوان برای پذیرش حق در آن است،پشت سر بگذارند،آنچه را لازم
است به آنها بگویند و وصیّت کنند.
آن گاه امام علیه السلام به توضیح بیشتری میپردازد و میفرماید:«و نکات برجستهای را در وصیتم وارد کردم پیش از آنکه اجلم فرا رسد در حالی که آنچه را در درون داشتهام بیان نکرده باشم و به همین دلیل پیش از آنکه در رأی و فکرم نقصانی حاصل شود آن گونه که در جسمم (بر اثر گذشت زمان) به وجود آمده و پیش از آنکه هوا و هوس و فتنههای دنیا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبی سرکش شوی به تعلیم و تربیت تو مبادرت کردم»؛ (وَ أَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یَعْجَلَ بِی أَجَلِی دُونَ أَنْ أُفْضِیَ (1)إِلَیْکَ بِمَا فِی نَفْسِی،أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی،أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَی وَ فِتَنِ الدُّنْیَا،فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ). (2)
امام علیه السلام در اینجا نه به عنوان معصوم و نیز مخاطبش نه به عنوان فرزندی معصوم،بلکه به عنوان پدری پیر و دلسوز در برابر فرزندی که ممکن است در معرض تندباد وسوسههای نفس و فتنههای دنیا قرار بگیرد،به دو نکته راجع به خودش و یک نکته درباره فرزندش اشاره میکند و میفرماید:از یک سو سن من بالا رفته و بیم فرا رسیدن اجل و از دست رفتن فرصت را دارم و از سوی دیگر همراه بالا رفتن سن همان گونه که اعضای بدن ضعیف و ناتوان میشود،فکر هم ممکن است به سستی گراید و از سوی سوم تو که مخاطب من هستی نیز در معرض آفات مختلفی قرار بگیری؛وسوسههای شیطان،هوای نفس و بندگی دنیا که اگر چنین شود باز فرصت پند و اندرز از دست میرود.
روی این جهات،من مبادرت به این وصیّت و اندرزنامه کردم تا به نتیجه
1) 1) .«افضی»از ریشه«افضاء»و ریشه«فضا»گرفته شده و به معنای وصول به چیزی است،گویی در فضای او وارد شده است سپس در مورد القا و تعلیم مطلبی به دیگری به کار رفته گویی آن مطلب را در فضای فکر مخاطب وارد میکند.
2) 2) .«نَفور»در اصل به معنای حیوان فراری که از چیز وحشتناکی رم کرده باشد و سپس به انسانهایی که از چیزی فراری هستند نیز اطلاق شده است.
مطلوب،قبل از فوت فرصت برسم.
جای تعجب است که ابن ابی الحدید در شرح جملههایی که امام علیه السلام درباره خود بیان فرموده میگوید:«این جملهها نشان میدهد،بر خلاف عقیده شیعه که میگویند امام علیه السلام از این گونه امور معصوم است نه در فکر او نقصانی حاصل میشود نه رأی او فتور میپذیرد»،باطل است. (1)
در حالی که تمام قراین-همان گونه که گفتیم-نشان میدهد امام علیه السلام،این سخنان را نه از موضع امامت و عصمت،بلکه از موضع پدری پیر و پر تجربه که برای فرزندی جوان و کم تجربه نصیحت و اندرز میدهد،بیان فرموده است.
اگر ابن ابی الحدید سخن دیگر مولا علی علیه السلام را که در همین نهجالبلاغه وارد شده توجه میکرد که میفرماید:«فَاسْأَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَوَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَا تَسْأَلُونِی عَنْ شَیْءٍ فِیمَا بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ السَّاعَة؛از من سؤال کنید (آنچه را میخواهید) پیش از آنکه مرا از دست دهید.سوگند به کسی که جانم در دست قدرت اوست از هیچ حادثهای که از امروز تا دامنه قیامت واقع میشود از من سؤال نمیکنید (مگر اینکه پاسخ آن را آماده دارم)». (2)
نیز سخن دیگری که در خطبه 189 آمده است که میفرماید:«أَیُّهَا النَّاسُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ؛ای مردم هر چه میخواهید از من بپرسید،چرا که من به راههای آسمان از راههای زمین آگاهترم (و همه چیز به فرمان خدا و به اذن اللّه نزد من روشن است).آری اگر ابن ابی الحدید این سخنان را در کنار هم میگذاشت هرگز چنین نمیگفت.
سپس امام علیه السلام به بیان دلیلی برای طرح وصایای خود برای فرزند جوانش پرداخته چنین میگوید:«به یقین قلب جوان و نوجوان همچون زمین خالی
است؛هر بذری در آن پاشیده شود آن را میپذیرد»؛ (وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ).
این امر بارها به تجربه رسیده است و حتی روایتی است که به صورت ضرب المثل در آمده که«العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر؛تعلیماتی که در کودکی (و جوانی) داده میشود همچون نقشی است که بر سنگ بزنند (نقشی است ثابت،عمیق و پایدار.سپس بر آن افزودهاند که) و التعلم فی الکبر کالخط علی الماء؛فراگیری در بزرگسالی همچون نقشی است که بر آب زنند (نقشی است گذرا و ناپایدار)».
آن گاه دو دلیل دیگر بر آن میافزاید میفرماید:«به همین دلیل به تعلیم و تأدیب تو مبادرت ورزیدم پیش از آنکه قلبت سخت شود و فکرت به امور دیگر مشغول گردد»؛ (فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ،وَیَشْتَغِلَ لُبُّکَ).
در واقع امام علیه السلام برای انتخاب این سن و سال جهت پند و اندرز،سه دلیل بیان فرموده است:آماده بودن قلب جوان برای پذیرش،عدم قساوت به سبب عدم آلودگی به گناه و عدم اشتغال ذهن به مشکلات زندگی و حیات و هر کدام از این سه به تنهایی برای انتخاب این زمان کافی است تا چه رسد به اینکه همه این جهات جمع باشد.
سپس امام علیه السلام میافزاید:«همه اینها برای آن است که با تصمیم جدی به استقبال اموری بشتابی که اندیشمندان و اهل تجربه تو را از طلب آن بینیاز ساخته،زحمت آزمون آن را کشیدهاند تا نیازمند به طلب و جستجو نباشی و از تلاش بیشتر آسوده خاطر گردی»؛ (لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ (1)وَ تَجْرِبَتَهُ،فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَةَ الطَّلَبِ،وَ عُوفِیتَ مِنْ عِلَاجِ التَّجْرِبَةِ).
1) 1) .«بغیة»به معنای طلب و تقاضا از ریشه«بغی»بر وزن«نفی»گرفته شده که به گفته راغب در مفردات گاهیبار مثبت دارد که طلب خیرات است و گاه بار منفی که تجاوز از حد عدالت و تمایل به ظلم و باطل است.
امام علیه السلام در این بخش از سخنان خود به اهمیت استفاده از تجارب دیگران اشاره میکند،زیرا زندگی چیزی جز تجربه نیست و انسان عاقل به جای اینکه همه چیز را خودش تجربه کند و ضایعات و مشکلات آن را بپذیرد از تجارب دیگران استفاده میکند و آنچه را آنها آزمودهاند و نتیجهاش روشن شده در اختیار میگیرد بی آنکه هزینهای برای آن بپردازد.به تعبیر دیگر همواره نسل های آینده از نسلهای گذشته از این نظر سعادتمندترند که تجارب پیشینیان در اختیار آیندگان قرار میگیرد و آنچه را آنها با زحمت فراوان به دست آوردهاند آیندگان بدون زحمت در اختیار میگیرند و تعبیرات امام علیه السلام« کفیت مؤنة الطلب و عوفیت من علاج التجربة »همه اشاره به همین نکته است.
لذا در پایان این بخش از اندرزنامه میفرماید:«بنابراین آنچه از تجربیات نصیب ما شده،نصیب تو هم خواهد شد (بی آنکه زحمتی کشیده باشی) بلکه شاید پارهای از آنچه بر ما مخفی شده (با گذشت زمان و تجربه بیشتر) بر تو روشن گردد»؛ (فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ،وَ اسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَیْنَا مِنْهُ).
اشاره به اینکه گاه تجربه پیشینیان به طور کامل در اختیار آیندگان قرار میگیرد و آنها از آن بهره کامل میبرند و گاه پیشینیان در بعضی از مسائل،نیمی از راه را پیمودهاند و نیم دیگر را آیندگان میپیمایند و به اموری دست مییابند که حتی نصیب پیشینیان نشده بود.
همان گونه که قبلا نیز اشاره شد،سخنان امام علیه السلام در این وصیّتنامه از موضع امامت و مقام عصمت نیست،بلکه به عنوان فردی دنیا دیده و تجربه کرده و دلسوز که به فرزندش در برابر طوفان حوادث دنیا کمک میکند تا از تجربیاتش بهره گیرد و حتی گاه آنچه را او به تجربه نیافته،فرزندش آن را تکمیل کند و به نتایج بهتری برسد.
آثار تربیت در جوانی
تاریخ انبیا نشان میدهد جوانان نخستین گروهی بودند که به آنها ایمان میآوردند و از اهداف آنها دفاع میکردند.قرآن کرارا داستان نوح و ایمان آوردن جوانان را به او و ایراد بزرگسالان ثروتمند را بیان کرده و نیز تاریخ اسلام نشان میدهد که مؤمنان به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیش از همه جوانان بودند.
روایات اسلامی نیز این حقیقت را تأئید میکند؛امام صادق علیه السلام به یکی از یارانش که او را برای دفاع از مکتب اهل بیت به بصره رفته بود و ناکام برگشت،فرمود:
«عَلَیْکَ بِالْأَحْدَاثِ فَإِنَّهُمْ أَسْرَعُ إِلَی کُلِّ خَیْر؛بر تو باد که به سراغ جوانان بروی که آنها برای پذیرش هر امر خیری از همه سریعترند». (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:«مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ وَ هُوَ شَابٌّ مُؤْمِنٌ اخْتَلَطَ الْقُرْآنُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِهِ؛هر کس قرآن را بخواند در حالی که جوان با ایمان باشد،قرآن با گوشت و خون او عجین خواهد شد». (2)
نیز در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که فرمود:«بَادِرُوا أَوْلَادَکُمْ بِالْحَدِیثِ قَبْلَ أَنْ یَسْبِقَکُمْ إِلَیْهِمُ الْمُرْجِئَةُ؛فرزندان خود را با احادیث (اهل بیت) آشنا سازید پیش از آنکه گروه منحرف مرجئه (که اعتقادی به خلافت بلا فصل علی علیه السلام نداشتند) از شما پیشی بگیرند». (3)
در فصل بالا از وصیّتنامه امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز این مطلب به خوبی بیان شده است.
دلیل آن هم روشن است،زیرا از یک سو قلب جوانان پاک و خالی از آلودگی به تعصبهای کور و لجاجت و عقاید باطله است،به همین دلیل همانند زمینی
است که خالی از هر گونه گیاه و علفهای هرزه مزاحم باشد و هر بذری در آن افشانده شود به سرعت آن را میپذیرد.
از سوی دیگر،تعلقات دنیوی و مادی،او را به خود مشغول نداشته است تا پذیرش او نسبت به حق ضعیف شود.
از سوی سوم تعلیمات انبیا و احکام دین خدا با منافع نامشروع بسیاری از بزرگسالان در تضاد است و آنها حاضر نیستند به آسانی دست از منافع خود بردارند در حالی که جوانان گرفتار چنین منافعی نیستند.
یک از شعرای عرب میگوید:
قد ینفع الادب الاحداث فی مهل و لیس ینفع بعد الکبر الادب
ان القصون اذا قوّمتها اعتدلت و لن تلین اذا قوّمتها الخشب
تربیت نسبت به جوانان در مدت کوتاهی فایده میبخشد ولی بعد از بزرگسالی اثری ندارد.
شاخههای تر و نازک را به راحتی میتوان صاف و مستقیم کرد ولی هنگامی که به صورت چوبهای سختی در آمد قابل تغییر نیست.
و به گفته سعدی:
آنکه در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست
چوب تر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست
أَیْ بُنَیَّ،إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی،فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ، فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ،وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ،حَتَّی عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ؛بَلْ کَأَنِّی بِمَا انْتَهَی إِلَیَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَی آخِرِهِمْ،فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ،وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ،فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ نَخِیلَهُ،وَ تَوَخَّیْتُ لَکَ جَمِیلَهُ،وَ صَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ،وَ رَأَیْتُ حَیْثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِی الْوَالِدَ الشَّفِیقَ،وَ أَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ الدَّهْرِ،ذُو نِیَّةٍ سَلِیمَةٍ،وَ نَفْسٍ صَافِیَةٍ.
پسرم! گر چه من به اندازه همه کسانی که پیش از من میزیستند عمر نکردهام اما در رفتار آنها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار بازمانده از آنان به سیر و سیاحت پرداختم تا بدانجا که (بر اثر این آموزشها) همانند یکی از آنها شدم بلکه گویی بر اثر آنچه از تاریخشان به من رسیده با همه آنها از اوّل تا آخر بودهام (من همه اینها را بررسی کردم سپس) قسمت زلال و مصفای آن را از بخش کدر و تیره باز شناختم و سود و زیانش را دانستم آن گاه از میان تمام آنها از هر امری گُزیدهاش را برای تو برگرفتم و از میان (زشت و زیبای) آنها زیبایش را برای تو انتخاب نمودم و مجهولاتش را از تو دور داشتم و همان گونه که یک پدر مهربان بهترین نیکیها را برای فرزندش میخواهد من نیز صلاح دیدم که تو را به این وسیله تربیت کنم و همت خود را بر آن گماشتم چرا که عمر تو رو به پیش است و روزگارت رو به جلو و دارای نیتی سالم و روحی باصفا هستی.
سایه استفاده از عمر طولانی در تجارب دیگران
امام علیه السلام در آغاز این بخش از وصیّتنامه به نکته بسیار مهمی اشاره میکند و آن اهمّیّت مطالعه و بررسی تاریخ پیشینیان است؛آنچه از اعمال آنها به ما رسیده و از اخبار آنها در اختیار ما قرار گرفته و آنچه در آثار بازمانده از آنها:کاخهای ویران شده،قبرهای خاموش،ثروتهای به جا مانده و...) باقی است میفرماید:
«پسرم گر چه من به اندازه همه کسانی که پیش از من میزیستند عمر نکردهام اما در رفتار آنها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار بازمانده از آنان به سیر و سیاحت پرداختم تا بدانجا که (بر اثر این آموزشها) همانند یکی از آنها شدم بلکه گویی بر اثر آنچه از تاریخشان به من رسیده با همه آنها از اوّل تا آخرشان بودهام»؛ (أَیْ بُنَیَّ،إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی،فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ،وَ فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ،وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ؛حَتَّی عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ،بَلْ کَأَنِّی بِمَا انْتَهَی إِلَیَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَی آخِرِهِمْ).
اشاره به اینکه زندگی چیزی جز تجربه نیست.اگر کسی از تجارب دیگران بهره بگیرد،در اعمال آنها و نتایجی که از عملشان گرفتند دقت کند و در اخبار عبرتانگیزی که از آنها به یادگار باقی مانده بیندیشد و در آثار بازمانده از آنان با دیده عبرتبین بنگرد،عمری به درازای تمام تاریخ بشریت پیدا میکند و گویی از روز اوّل خلقت آدم تا کنون زنده بوده است.
آن گاه امام علیه السلام میافزاید:«(من همه اینها را بررسی کردم سپس) قسمت زلال و مصفای آن را از بخش کدر و تیره باز شناختم و سود و زیانش را دانستم.سپس از میان همه آنها از هر امری گُزیدهاش را برای تو برگرفتم و از میان (زشت و زیبای) آنها زیبایش را برای تو انتخاب نمودم و مجهولاتش را از تو دور داشتم»؛
(فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ،وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ،فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ نَخِیلَهُ (1)وَ تَوَخَّیْتُ (2)لَکَ جَمِیلَهُ،وَ صَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ).
اشاره به اینکه مطالعه آثار پیشینیان و سیر و سیاحت در آثار آنها به تنهایی کافی نیست.انسان باید همچون صرّاف،سره را از ناسره جدا سازد و آنچه را خوب است گزینش کند و ناخالصیها را به دور افکند و من زحمت این کار را نیز برای تو کشیدهام.
امام علیه السلام در پایان این بخش از وصیّتنامه انگیزه خود را بر بیان این وصیّتنامه به این صورت بیان میکند که میفرماید:«و همان گونه که پدری مهربان بهترین نیکیها را برای فرزندش میخواهد من نیز صلاح دیدم که تو را به این وسیله تربیت کنم و همت خود را بر آن گماشتم،چرا که عمر تو رو به پیش است و روزگارت رو به جلو و دارای نیتی سالم و روحی باصفا هستی»؛ (وَ رَأَیْتُ حَیْثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِی الْوَالِدَ الشَّفِیقَ،وَ أَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ (3)الدَّهْرِ،ذُو نِیَّةٍ سَلِیمَةٍ،وَ نَفْسٍ صَافِیَةٍ).
اشاره به اینکه اگر من زحمتِ گردآوری تجارب پیشینیان و آموزههای تاریخ را برای تو کشیدم و همه آنها را در این اندرزنامهام خلاصه کردم،به دو دلیل است نخست اینکه پدرم؛پدری مهربان و عاشق و دلباخته سعادت فرزندش و دیگر اینکه تو هم جوان هستی و در آغاز عمر و نیتی پاک و قلبی صاف داری.این دو،
1) 1) .«نخیل»از ریشه«نخل»در اصل به معنی غربال کردن آرد برای جدا سازی سبوس و نخاله است.سپس واژه «نخیل»به هر شیء تصفیه شده اطلاق شده است و در عبارت بالا منظور امام این است که من از تاریخ پیشینیان،مصفای آن را برای تو برگزیدم و بخشهای تاریک و کدر آن را رها ساختم و باید توجه داشت که «نخیل»به این معنای که جنبه وصفی دارد غیر از«نخیل»جمع«نخل»به معنای درخت خرماست.
2) 2) .«توخیت»از ریشه«وخی»بر وزن«نفی»به معنای قصد چیزی کردن گرفته شده و«توخی»در اینجا به معنای برگزیدن و انتخاب کرده به کار رفته است.
3) 3) .«مقتبَل»به معنای آغاز شده و ابتدای هر چیز از ریشه«اقتبال»به معنای شروع کردن و ابتدا نمودن به چیزی گرفته شده است.
دست به دست هم داده و این زحمت را برای من آسان نموده است.
در واقع امام علیه السلام با این سخنانش به همه پدران دلسوز درس میآموزد که اگر خواهان سعادت فرزندان خود هستند از آن زمان که قلب فرزندان صاف و پاک است در تربیتشان بکوشند و مخصوصاً از تاریخ پیشینیان که مملو از درسها و عبرتهاست و نمونههای حسی برای مسائل اخلاقی به دست میدهد،کمک بگیرند.
از آن روز که خط اختراع شد و بشر توانست آثار خود را به وسیله آن به یادگار بگذارد،تاریخ بشر آغاز گردید و تجربیات اقوام پیشین به عنوان میراث گرانبهایی برای اقوام آینده به دل تاریخ سپرده شد.عوامل پیروزیها و اسباب شکستها و ناپایداری قدرتها و تلخ و شیرینهای بسیاری دیگر در دل آن ثبت شد به گونهای که افراد آگاه میتوانند مسیر زندگی فردی و اجتماعی خود را در آینه تاریخ ببینند و بی آنکه نیاز به تجربه جدیدی داشته باشند از تجارب دیگران استفاده کنند.
به همین دلیل در قرآن مجید بخش مهمی از آیات،بیانگر تاریخ عبرتآموز پیشینیان است و با صراحت میگوید:« لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ »؛ به راستی در سرگذشت آنها عبرتی برای صاحبان اندیشه بود». (1)
قرآن در مورد بعضی از بخشهای تاریخی که درسهای عبرت بیشتری را در خود نهفته دارد،نام«أَحْسَنُ الْقِصَصِ»را برگزیده و میگوید:« نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ »؛ما بهترین سرگذشتها را به وسیله
1) 1) .یوسف،آیه 111.
این قرآن که به تو وحی کردیم،برای تو شرح میدهیم». (1)
گاهی نیز مخاطبان خود را به سیر در زمین و مطالعه آثاری که از گذشتگان باقی مانده و تاریخ تکوینی آنها را تشکیل میدهد،دعوت میکند و میگوید:
« قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ ». (2)
امام علیه السلام در این وصیّتنامه به نکته مهمی درباره تاریخ اشاره کرده است و آن اینکه مطالعه دقیق تاریخ پیشینیان،عمر جاودان به انسان میبخشد و به این میماند که انسان از روز آغاز خلقت آدم علیه السلام تا امروز همراه همه اقوام و جمعیّتها بوده و نتیجه تجارب آنها را برای خود ذخیره کرده باشد و به راستی چه فرصت گرانبهایی است که انسان با هزینه بسیار کم،متاعی این چنین بزرگ به دست آورد.
البته تاریخ کاستیهای مهمی دارد و این بر اثر اعمال نفوذ جباران پیشین در تحریف حقایق تاریخ به نفع خویشتن است که این آینه را در موارد بسیاری تیره و تار ساختهاند و با تطمیع و تهدید تاریخ نگاران،آنها را وادار به این کار کردهاند که نمونه آشکار آن بنیامیّه و تاریخ ننگین آنهاست.
ولی محققانِ آگاه،با دقت در قراینی که در گوشه و کنار حوادث تاریخی است غالبا میتوانند سره را از ناسره بشناسند و حق را از باطل جدا سازند و از آنجا که دروغگویان حافظه ندارند و غالبا گرفتار ضد و نقیض میشوند از آن ضد و نقیضها،آب را از سراب تشخیص دهند.
ای کاش قدرتمندان امروز گاه و بیگاه سری به تاریخ میزدند و حد اقل شاهنامهها را میخواندند و سرنوشت آینده خود را در این آینه میدیدند و دست از ظلم و ستم و تبهکاری بر میداشتند.
از تعبیرات امام علیه السلام در این بخش از نامه استفاده میشود که دسترسی امام علیه السلام به تاریخ عبرتانگیز پیشینیان از سه راه بوده است:نخست از طریق نگاه کردن در اعمال آنها؛که ممکن است اشاره به کارهایی باشد که سینه به سینه،نسلی به نسل دیگر منتقل میکند.دوم.از طریق تفکر در اخبار آنها که در صفحات تاریخ ثبت و ضبط شده است؛سوم.از طریق سیر در آثار آنان؛یعنی کاخهای متروک، قصرهای خاموش،ویرانههای شهرها،قبرهای مندرس شده و مانند آن؛که با زبان بیزبانی حقایق مربوط به نسلهای پیشین را بیان میدارند و در عین خاموشی صد زبان دارند و همواره عارفان آگاه و شاعران با خبر از زبان آنها مطالب زیادی برای ما نقل کرده و میکنند.
راه چهارمی نیز امام برای آگاهی از تاریخ پیشینیان داشته و آن علم و دانشی است که از طریق وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده و پیامبر صلی الله علیه و آله به بزرگترین شاگرد و وصیّش علی علیه السلام منتقل ساخته است.
و از آنجا که غیر از منبع اخیر،خطاها،ناصافیها و ناخالصیها در اخبار رسوخ کرده،امام میفرماید:«من با فکر خدادادی خالص آن را از ناخالص جدا ساختهام و صحیح را از سقیم پرداختهام و نتیجه آن را در اختیار تو (فرزند دلبندش امام حسن علیه السلام) که مخاطب مستقیم آن حضرت در این نامه است و تمام پیروانش که مخاطب غیر مستقیم آن حضرتند) گذاشت.
وَ أَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِیمِ کِتَابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِیلِهِ،وَ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِأَحْکَامِهِ، وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ،لَا أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَی غَیْرِهِ.ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ یَلْتَبِسَ عَلَیْکَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِی الْتَبَسَ عَلَیْهِمْ،فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَی مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ إِسْلَامِکَ إِلَی أَمْرٍ لَا آمَنُ عَلَیْکَ بِهِ الْهَلَکَةَ،وَ رَجَوْتُ أَنْ یُوَفِّقَکَ اللّهُ فِیهِ لِرُشْدِکَ،وَ أَنْ یَهْدِیَکَ لِقَصْدِکَ فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ.
و چنین دیدم که در آغاز،کتاب خدا را همراه تفسیر و اصول و احکامش و حلال و حرام آن،به تو تعلیم دهم و تو را به سراغ چیزی غیر از آن (که ممکن است منشأ گمراهی شود) نفرستم سپس از این ترسیدم که آنچه بر مردم بر اثر پیروی هوا و هوس و عقاید باطل مشتبه شده و در آن اختلاف کردهاند،بر تو نیز مشتبه گردد به همین دلیل روشن ساختن این قسمت را بر خود لازم دانستم هر چند مایل نبودم آن (شبهات) را آشکارا بیان کنم ولی ذکر آنها نزد من محبوبتر از آن بود که تو را تسلیم امری سازم که از هلاکت آن ایمن نباشم.امیدوارم خداوند تو را در طریق رشد و صلاح،توفیق دهد و به راهی که در خورِ توست هدایتت کند به همین دلیل این وصیتم را برای تو بیان کردم.
گر چه این بخش از کلام امام علیه السلام (بخش نهم) عطف بر جملهای است که در
بخش قبل آمد،جمله (ان یکون ذلک) و از این نظر میبایست یک بخش منظور شود؛ولی چون امام علیه السلام در اینجا بر مسائل مربوط به قرآن و تعلیمات کتاب اللّه تکیه کرده،آن را به صورت بخش مستقلی قرار دادیم میفرماید:«و چنین دیدم که در آغاز،کتاب خدا را همراه تفسیرش و اصول و احکامش و حلال و حرام آن به تو تعلیم دهم و تو را به سراغ چیزی غیر از آن (که ممکن است منشأ گمراهی شود) نفرستم»؛ (وَ أَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِیمِ کِتَابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِیلِهِ،وَ شَرَائِعِ (1)الْإِسْلَامِ أَحْکَامِهِ،وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ،لَا أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَی غَیْرِهِ).
شک نیست که عالی ترین تعلیمات اسلام از عقاید و احکام و اخلاق،در قرآن است و سنّت پیغمبر و معصومان علیهم السلام شرحی است بر فروع و مسائل مربوط به آن،لذا امام علیه السلام به هنگام تربیت فرزندش از قرآن شروع میکند و به همه مسلمانان تعلیم میدهد که آموزش فرزندان را از قرآن آغاز کنند تا گرفتار وسوسههای شیاطین جن و انس نشوند.
منظور از«تأویل»در اینجا تفسیر قرآن است،زیرا در قرآن مطالبی است که گاه به اجمال بیان شده و در اینجا توضیح و تفسیر پیغمبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام و آگاهانی را که از قراین حالیه و مقامیه آگاهند،میطلبد و منظور از شرایع اسلام در اینجا عقاید اسلامی است به قرینه اینکه احکام بعد از آن ذکر شده است،هر چند شرایع و شریعت به اصول و فروع هر دو اطلاق میشود و تعبیر به «حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ» توضیحی است برای احکام،زیرا عمده احکام مربوط به حلال و حرام
1) 1) .«شرایع»جمع«شریعت»در اصل به معنای محلی است که از آنجا به کنار نهر میرسند،زیرا معمولاً سطح نهرها پایینتر از سطح زمین است،لذا برای دسترسی به آب،کناره نهر را میشکافند و به صورت شیبدار یا پله درست میکنند تا مردم به راحتی بتوانند دسترسی به آن پیدا کنند. سپس این واژه به آنچه خداوند آن را مقرر دانسته و بیان فرموده اعم از عقاید و احکام و اخلاق،اطلاق شده است و ارتباط آن با معنای اصلی روشن است،زیرا ایمان و تقوا و صلح و عدالت همچون آب حیات است که راه وصول به آن،شریعت الهی است.
است،هر چند احکام دیگری از قبیل مستحبات و مکروهات و احکام وضعیه نیز دارد.
جمله «لَا أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَی غَیْرِهِ» اشاره به این است که من تمام حقایق دین را خالی از هر گونه خطا و اشتباه در قرآن میبینم،لذا تو را به سراغ راههای مشکوک در عقاید و احکام نمیفرستم،زیرا میدانیم در صدر اسلام بر اثر نفوذ افکار التقاطی بسیاری از مسلمانان جذب مذاهب باطل در اصول و فروع شدند؛ افکار التقاطی را چسبیدند و آیات قرآن را مطابق خواستههای خود تفسیر به رأی کردند و در احکام اسلام به سراغ قیاس و استحسان و اجتهادات ظنی که هیچ کدام پایه محکمی نداشت رفتند و در مسائل فرعی گرفتار اشتباهات و بدعتهایی شدند و جملههای بعد از این جمله شاهد و گواه این معناست.
آن گاه امام علیه السلام به نکته دیگری اشاره میکند و میفرماید:«سپس از این ترسیدم که آنچه بر مردم بر اثر پیروی هوا و هوس و عقاید باطل مشتبه شده و در آن اختلاف نمودهاند،بر تو نیز مشتبه گردد به همین دلیل روشن ساختن این قسمت را بر خود لازم دانستم،هر چند مایل نبودم آن (شبهات) را آشکارا بیان کنم ولی ذکر آنها نزد من محبوبتر از آن بود که تو را تسلیم امری سازم که از هلاکت آن ایمن نباشم»؛ (ثُمَّ أَشْفَقْتُ (1)أَنْ یَلْتَبِسَ عَلَیْکَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِی الْتَبَسَ عَلَیْهِمْ،فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَی مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ إِسْلَامِکَ إِلَی أَمْرٍ لَا آمَنُ عَلَیْکَ بِهِ الْهَلَکَةَ).
1) 1) .«شفقة»در این گونه موارد معمولاً مرادف با خوف شمرده میشود در حالی که به گفته بعضی از ادبا معنای اصلی آن توجّه به چیزی است آمیخته به ترس یا به تعبیر دیگر خوف و ترسی است که با محبّت و احترام و امید آمیخته باشد،زیرا در اصل از ریشه شفق که به معنای روشنایی روز آمیخته به تاریکی شب گرفته شده است.منتها هر گاه این واژه با«من»متعدی شود جنبه خوف در آن غلبه دارد (مانند عبارت بالا) و هر گاه با «فی»و«علی»متعدی شود،خوف در آن غلبه دارد.مثل اینکه انسان به دوستش بگوید:انا مشفق علیک یعنی من از سرانجام کار تو بیمناکم.
چکیده کلام امام علیه السلام این است که من در این وصیّتنامه خود به نفی آرا و عقاید باطله،با دلیل و برهان پرداختم گر چه طرح عقاید باطله و شبهات منحرفان خوشایند نیست؛ولی ضرورت ایجاب میکند که آنها را طرح کنم و پاسخ آنها را روشن سازم،زیرا این کار بهتر از آن است که بر آن پردهپوشی کنم و یک روز تو گرفتار آن شوی و پاسخ آن را نداشته باشی.
این دغدغهای است که همه معلمان و مربیان آگاه دارند که اگر شبهاتِ گمراهان را مطرح نکنند بیم آن میرود که شخصِ مورد تربیت روزی گرفتار آن شود بنابراین سعی میکنند آن شبهات را به صورت حدّ اقل عنوان کنند و پاسخ قاطع آن را بگویند.
این جمله ممکن است ادامه گفتار امام علیه السلام راجع به قرآن مجید و اهمّیّت آن باشد و میخواهد بفرماید:من از قرآن دلایل بطلان این عقاید فاسد را به تو تعلیم میدهم تا گرفتار شبهات فاسدان و مفسدان نشوی.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله مستقلی باشد؛یعنی علاوه بر اینکه لازم دیدم کتاب اللّه و تفسیر آن و احکام حلال و حرام را به تو تعلیم دهم،لازم دیدم به کمک دلیل عقل،به نقد آرای باطله و عقاید فاسده،برخیزم و تو را از افتادن در دام منحرفان رهایی بخشم.تعبیر به «ثُمَّ أَشْفَقْتُ» با توجّه به کلمه«ثمّ»که اشاره به مطلب تازهای است،با تفسیر دوم مناسبتر است.
به گفته مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود،تعبیرات امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه بار دیگر بر این حقیقت تأکید میکند که امام به عنوان امامت و امام حسن مجتبی علیه السلام به عنوان جانشین امام علیه السلام در اینجا مطرح نیست،بلکه به عنوان پدری دلسوز در برابر فرزندی نیازمند به تعلیم و تربیت،این سخنان را بیان فرموده،زیرا همان گونه که قبلا نیز اشاره شد امام حسن علیه السلام در آن زمان بیش از سی سال از عمر مبارکش میگذشت.آیا امکان دارد که امام علیه السلام تا آن زمان به او
تعلیم قرآن نداده باشد و از آرای باطله او را آگاه نکرده باشد؟! امام حسن مجتبی علیه السلام نخست در آغوش پدر و سپس در کنار او همواره حضور داشت و علاوه بر استماع خطبههای فصیح و بلیغ پدر از تعلیمات ویژه نیز برخوردار بود.
امام علیه السلام در آخرین جمله این بخش،ابراز امیدواری میکند که وصایای او در فرزندش کاملا مؤثر گردد میفرماید:«امیدوارم خداوند تو را در طریق رشد و صلاح،توفیق دهد و به راه راستی که در خورِ توست هدایتت کند به همین دلیل این وصیتم را برای تو بیان کردم»؛ (وَ رَجَوْتُ أَنْ یُوَفِّقَکَ اللّهُ فِیهِ لِرُشْدِکَ (1)،أَنْ یَهْدِیَکَ لِقَصْدِکَ (2)،فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ).
از این تعبیر امام علیه السلام «فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ» استفاده میشود که آنچه در این نُه بخش از وصیّتنامه آمده در واقع جنبه مقدماتی داشته است و هدف این بوده که فرزند خود را کاملاً برای پذیرش وصایای اصلی که بعدا میآید آماده سازد که بدون آماده سازی،نتایج مطلوب حاصل نخواهد شد.
1) 1) .واژه«رشد»در فارسی امروز به معنای نمو اطلاق میشود؛ولی در اصل لغت،به معنای راه یافتن به مقصد است و جمله«راشداً مهدیاً»که دعای هنگام بدرقه است؛یعنی به مقصودت برسی و هدایت شوی.
2) 2) .«قصد»گاه به معنای نیّت میآید و گاه به معنای پیمودن راه راست و معتدل و خالی از افراط و تفریط است و «قصد السبیل»به معنای جادهای است که انسان را به مقصد میرساند.
وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَیَّ مِنْ وَصِیَّتِی تَقْوَی اللّهِ الاِقْتِصَارُ عَلَی مَا فَرَضَهُ اللّهُ عَلَیْکَ،وَ الْأَخْذُ بِمَا مَضَی عَلَیْهِ الْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ، الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ،فَإِنَّهُمْ لَمْ یَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ، وَ فَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ،ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَی الْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا،الْإِمْسَاکِ عَمَّا لَمْ یُکَلَّفُوا،فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلْیَکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ،لَا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ،وَ عُلَقِ الْخُصُومَاتِ.وَ ابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالْاِسْتِعَانَةِ بِإِلَهِکَ،وَ الرَّغْبَةِ إِلَیْهِ فِی تَوْفِیقِکَ،وَ تَرْکِ کُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتْکَ فِی شُبْهَةٍ،أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَی ضَلَالَةٍ.فَإِنْ أَیْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ،وَ تَمَّ رَأْیُکَ فَاجْتَمَعَ،وَ کَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً،فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَکَ،وَ إِنْ لَمْ یَجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ،وَ فَرَاغِ نَظَرِکَ وَ فِکْرِکَ،فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ،وَ تَتَوَرَّطُ الظَّلْمَاءَ.وَ لَیْسَ طَالِبُ الدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَ الْإِمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَلُ.
پسرم! بدان محبوبترین چیزی که از میان وصایایم باید به آن تمسکجویی، تقوا و پرهیزکاری است و اکتفا به آنچه خداوند بر تو فرض و لازم شمرده است و حرکت در راهی که پدرانت در گذشته آن را پیمودهاند و صالحین از خاندانت از آن راه رفتهاند،زیرا همان گونه که تو درباره خویش نظر میکنی آنها نیز درباره خود نظر کردهاند و آن گونه که تو (برای صلاح خویشتن) میاندیشی آنها نیز میاندیشیدند (با این تفاوت که آنها تجارب خود را برای تو به یادگار گذاشتهاند)
سرانجام فکر و اندیشه،آنها را به جایی رسانید که آنچه را به خوبی شناختهاند بگیرند و آنچه را (که مبهم است و) به آن مکلف نیستند رها سازند.اگر روح و جان تو از قبول آن ابا دارد و میخواهی که تا آگاه نشوی اقدام نکنی میبایست (از طریق صحیح این راه را بپویی و) این خواسته با فهم و دقت و تعلم باشد نه از طریق فرو رفتن در شبهات و تمسک جستن به دشمنیها و خصومتها.
(اضافه بر این) پیش از آنکه در طریق آگاهی در این امور گام نهی از خداوندت استعانت بجوی و برای توفیق،رغبت و میل،نشان ده و از هر گونه عاملی که موجب خلل در افکار تو شود یا تو را به شبههای افکند یا تسلیم گمراهی کند بپرهیز.
هر گاه یقین کردی قلب و روحت صفا یافته و در برابر حق خاضع شده و رأیت به کمال پیوسته و تمرکز یافته و تصمیم تو در این باره تصمیم واحدی گشته (و از هر چه غیر از آن است صرف نظر کردهای) در این صورت به آنچه برای تو (در این وصیّتنامه) توضیح دادهام دقت کن (تا نتیجه مطلوب را بگیری) و اگر آنچه را در این زمینه دوست میداری (از شرایطی که گفتم) برایت فراهم نشد و فراغت خاطر و آمادگی فکر حاصل نکردی،بدان در طریقی گام مینهی که همچون شتری که چشمانش ضعیف است به سوی پرتگاه پیش میروی و در میان تاریکیها غوطهور میشوی و کسی که گرفتار اشتباه و خلط حق با باطل است نمیتواند طالب دین باشد و با این حال اگر وارد این مرحله نشوی بهتر است.
از پیمودن راههای مشکوک بپرهیز
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه اندرزهای مهمی به فرزندش میدهد و
مقدم بر همه چیز او را به تقوای الهی و قناعت به فرایض و احکامِ روشن خداوند و پرهیز از گام نهادن در راههای مشکوک دعوت میکند میفرماید:«پسرم بدان محبوبترین چیزی که از میان وصایایم باید به آن تمسک جویی،تقوا و پرهیزکاری است و اکتفا به آنچه خداوند بر تو فرض و لازم شمرده است و حرکت در راهی که پدرانت در گذشته آن را پیمودهاند و صالحان از خاندانت از آن راه رفتهاند»؛ (وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَیَّ مِنْ وَصِیَّتِی تَقْوَی اللّهِ وَ الاِقْتِصَارُ عَلَی مَا فَرَضَهُ اللّهُ عَلَیْکَ،وَ الْأَخْذُ بِمَا مَضَی عَلَیْهِ الْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ، وَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ).
بی شک تقوای الهی مهمترین وصیّت همه اولیاء اللّه است و زاد و توشه قیامت و برگه ورود در بهشت و معیارِ امتیاز انسانها بر یکدیگر میباشد و به همین دلیل در همه خطبههای نماز جمعه به آن توصیه میشود و بر آن تأکید میورزند.
تقوا که همان حالت خداترسی درونی و مسئولیت پذیری واقعی است انسان را از هر گونه گناه باز میدارد.
جمله «وَ الاِقْتِصَارُ عَلَی مَا فَرَضَهُ اللّهُ عَلَیْکَ» به این معنا نیست که تنها به واجبات قناعت کن و از مستحبات و سنن بپرهیز،بلکه اشاره به نکتهای است که در ادامه سخن میآید و آن پرهیز از اموری است که در شریعت مسکوت مانده و کسی در برابر آن مسئولیت ندارد و یا دسترسی به آن میسر نیست؛مانند معرفت به کنه ذات خداوند.
جمله «وَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ» اشاره به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و شخص علی علیه السلام و عبد المطلب و حمزه و ابو طالب و جعفر است.
آن گاه امام علیه السلام به ذکر دلیل بر این مطلب پرداخته میفرماید:«زیرا همان گونه که تو درباره خویش نظر میکنی آنها نیز درباره خود نظر کردهاند و آن گونه که تو (برای صلاح خویشتن) میاندیشی آنها نیز میاندیشیدند (با این تفاوت که آنها
تجارب خویش را برای تو به یادگار گذاشتند) سرانجام فکر و اندیشه،آنها را به آنجا رسانید که آنچه را به خوبی شناختهاند بگیرند و آنچه را (که مبهم است و) به آن مکلف نیستند رها سازند»؛ (فَإِنَّهُمْ لَمْ یَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ، وَ فَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ،ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَی الْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا،وَ الْإِمْسَاکِ عَمَّا لَمْ یُکَلَّفُوا).
این سخن نیز ناظر به آن است که در مسائل مربوط به دین،اموری است که باید دنبال شود و عدم آگاهی بر آنها عذر نیست،بلکه همه باید آن را فرا گیرند و اموری است که یا از تحت قدرت انسان بیرون است؛مانند معرفت کنه ذات خداوند که هیچ پیامبر مرسلی هم نمیتواند به آن برسد و یا از اموری است که خداوند به لطف و کرمش بر بندگانش تخفیف داده و آنها را بدان مکلف نساخته است؛ولی اگر اصرار بر آن کنند ممکن است تکلیف به آن دامانشان را بگیرد؛ مانند آنچه در داستان بنی اسرائیل مربوط به ذبح گاو مخصوص آمده که اگر اصرار در سؤال از جزئیات آن نداشتند،هر گاوی را ذبح میکردند کافی بود ولی اصرار بیش از حد آنها سبب شد چندان اوصاف مختلفی برای گاو مزبور ذکر شود که در دستیابی به آن دچار مشکل شوند.
نیز مانند آنچه درباره حج در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که روزی خطبهای خواند و درباره وجوب حج سخن گفت.شخصی به نام عکاشه و طبق روایتی سراقه گفت:ای رسول خدا! آیا همه سال واجب است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله سکوت کرد و جوابی نگفت و او دو یا سه بار سؤالش را تکرار کرد.رسول خدا صلی الله علیه و آله ناراحت شد و فرمود:وای بر تو اگر بگویم آری،هر سال بر شما واجب میشود و قدرت نخواهید داشت،بنابراین آنجا که سکوت میکنم سکوت کنید، زیرا کسانی که پیش از شما بودند بر اثر کثرت سؤال گرفتار شدند،بنابراین هنگامی که شما را به چیزی امر کردم به آن اندازه که توانایی دارید انجام دهید. (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج ص 22،31.
در حدیثی دیگر از امام امیرالمؤمنین علیه السلام میخوانیم که خطبهای ایراد فرمود و گفت:«إِنَّ اللّهَ حَدَّ حُدُوداً فَلَا تَعْتَدُوهَا وَ فَرَضَ فَرَائِضَ فَلَا تَنْقُصُوهَا وَ سَکَتَ عَنْ أَشْیَاءَ لَمْ یَسْکُتْ عَنْهَا نِسْیَاناً فَلَا تَکَلَّفُوهَا رَحْمَةً مِنَ اللّهِ لَکُمْ فَاقْبَلُوهَا؛خداوند حدود و مرزهایی (برای حلال و حرام) قرار داده از آن تجاوز نکنید و واجباتی را لازم شمرده از آن کم نگذارید و نسبت به اموری ساکت شده و این سکوت به خاطر نسیان نبوده،در برابر آن اصرار نکنید.این رحمت خداست (و تخفیف الهی) برای شما پس آن را بپذیرید». (1)
سپس در ادامه سخن میفرماید:«اگر (این پیشنهاد را نمیخواهی قبول کنی و) روح و جان تو از قبول آن ابا دارد و میخواهی که تا آگاه نشوی اقدام نکنی میبایست (از طریق صحیح این راه را بپویی و) این خواسته با فهم و دقت و تعلم باشد نه از طریق فرو رفتن در شبهات و تمسک جستن به دشمنیها و خصومتها.
(اضافه بر این) پیش از آنکه در طریق آگاهی در این امور گام نهی از خداوندت استعانت بجوی و برای توفیق،رغبت و میل،نشان ده و از هر گونه عاملی که موجب خلل در افکار تو شود یا تو را به شبههای افکند یا تسلیم گمراهی کند بپرهیز»؛ (فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلْیَکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ،لَا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ،وَ عُلَقِ الْخُصُومَاتِ.وَ ابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالاِسْتِعَانَةِ بِإِلَهِکَ،وَ الرَّغْبَةِ إِلَیْهِ فِی تَوْفِیقِکَ،وَ تَرْکِ کُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتْکَ (2)فِی شُبْهَةٍ،أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَی ضَلَالَةٍ).
عصاره کلام امام علیه السلام در اینجا این است که برای رسیدن به حق دو راه در پیش
داری؛یکی راه پیروی از پیشینیان صالح از خاندانت و استفاده از تجربیات بسیار سودمند آنها که راهی است نسبتا آسان و بیخطر.و راه دوم،راه اجتهاد شخصی است که خودت وارد میدان شوی و حق را از باطل بشناسی و پیمودن این راه چهار شرط دارد.
نخست اینکه در هر موضوعی نیک بیندیشی و دقت کنی و دیگر اینکه از فرو رفتن در شبهات یا تمسک جستن به تعصب یا خصومات بپرهیزی و سوم اینکه از خدای خود استعانت بجویی و از او بخواهی که تو را در پیمودن این راه کمک کند و چهارم اینکه از هر امر مشکوکی که ممکن است منتهی به ورود در شبههای شود یا تو را به گمراهی بکشاند بپرهیزی.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن،نکته را روشن میکند که تنها سخنان سودمند و پربار و مؤثرِ من کافی نیست؛آمادگی در وجود تو نیز از شرایط تأثیر محسوب میشود و به تعبیر دیگر همان گونه که فاعلیت فاعل شرط است، قابلیت قابل نیز لازم است،از این رو برای آماده ساختن قلب و جان فرزندش برای پذیرش این وصایا میفرماید:
«هر گاه یقین کردی قلب و روحت صفا یافته و در برابر حق خاضع شده و رأیت به کمال پیوسته و تمرکز یافته و تصمیم تو در این باره تصمیم واحدی گشته (و از هر چه غیر از آن است صرف نظر کردهای) در این صورت به آنچه برای تو (در این وصیّتنامه) توضیح دادهام دقت کن (تا نتیجه مطلوب را بگیری)»؛ (فَإِنْ أَیْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ،وَ تَمَّ رَأْیُکَ فَاجْتَمَعَ،وَ کَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً،فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَکَ).
مسلم است کسانی که قلبی تاریک و مملو از تعصبها و هوا و هوس دارند و فکرشان چندین جا مشغول است؛گاه در فکر حفظ مقامند و گاه در فکر جمع اموال و گاه به دنبال هوا و هوسهای دیگر،آنها نمیتوانند از نصایح و اندرزهای
سودمند و بیدار کننده،هر چند گویندهاش امام علیه السلام باشد بهره بگیرند.به همین دلیل آیات قرآن که در تأثیرش جای هیچ تردید نیست،گروهی را هدایت میکند و در گروهی از تیرهدلان لجوج اثری ندارد و یا اثر معکوس دارد.در سوره توبه آیه 124 و 125 میخوانیم:« وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ* وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ ؛و هنگامی که سورهای نازل میشود بعضی از آنان (به دیگری) میگویند:این سوره ایمان کدام یک از شما را افزون ساخت (به آنان بگو:) اما کسانی که ایمان آوردهاند بر ایمانشان افزوده است و آنها (به فضل و رحمت الهی) خوشحالند*و اما کسانی که در دلهایشان بیماری است،پلیدی بر پلیدیشان افزوده؛و از دنیا رفتند در حالی که کافر بودند».
و به گفته شاعر:
باران که در لطافت طبعش کلام نیست در باغ لاله روید و در شورهزار خس
حضرت در ادامه این سخن میافزاید:«و اگر آنچه را در این زمینه دوست میداری (از شرایطی که گفتم) برایت فراهم نشد و فراغت خاطر و آمادگی فکر حاصل نکردی،بدان در طریقی گام مینهی که همچون شتری که چشمانش ضعیف است به سوی پرتگاه پیش میروی و در میان تاریکیها غوطهور میشوی و کسی که گرفتار اشتباه و خلط حق با باطل است نمیتواند طالب دین باشد و با این حال اگر وارد این مرحله نشوی بهتر است»؛ (وَ إِنْ لَمْ یَجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ،وَفَرَاغِ نَظَرِکَ وَ فِکْرِکَ،فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ (1)،وَ تَتَوَرَّطُ (2)
الظَّلْمَاءَ وَ لَیْسَ طَالِبُ الدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ،وَ الْإِمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَلُ). (1)
امام علیه السلام بدین وسیله به فرزندش هشدار میدهد که برای نتیجه گرفتن از این وصیّتنامه خود را آماده سازد،اراده و تصمیم جدی بگیرد و از آنچه مایه پراکندگی فکر و خیال اوست جداً بپرهیزد،دامن همت به کمر بزند و با گامهای استوار وارد میدان شود و گوش دل را به سخنان امام علیه السلام بسپارد تا بتواند به سر منزل مقصود و سعادت مطلوب برسد.در غیر این صورت،بیهوده خود را خسته میکند و در این راه گام مینهد.
1) 1) .«امثل»از ریشه«مثول»بر وزن«طلوع»به معنای افضل و برتر است و جمع آن«اماثل»و«مثل»بر وزن«کتب» است.
فَتَفَهَّمْ یَا بُنَیَّ وَصِیَّتِی،وَ اعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَیَاةِ،وَ أَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیتُ،وَ أَنَّ الْمُفْنِیَ هُوَ الْمُعِیدُ،وَ أَنَّ الْمُبْتَلِیَ هُوَ الْمُعَافِی،وَ أَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلَّا عَلَی مَا جَعَلَهَا اللّهُ عَلَیْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ،وَ الْاِبْتِلَاءِ، وَ الْجَزَاءِ فِی الْمَعَادِ،أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لَا تَعْلَمُ،فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکَ شَیْءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَی جَهَالَتِکَ،فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ،وَ مَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ،یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأْیُکَ،وَ یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِکَ! فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ،وَ لْیَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ،وَ إِلَیْهِ رَغْبَتُکَ، وَ مِنْهُ شَفَقَتُکَ.
پسرم! در فهم وصیتم دقت نما.بدان مالک مرگ همان مالک حیات است و آفریننده،همان کسی است که میمیراند و فانی کننده هم اوست که جهان را از نو نظام میبخشد و بیماری دهنده همان شفابخش است و دنیا پابرجا نمیماند مگر به همان گونه که خداوند آن را قرار داده است؛گاهی نعمت،گاهی گرفتاری و سرانجام پاداش در روز رستاخیر یا آنچه او خواسته و تو نمیدانی (از کیفرهای دنیوی) و اگر درباره فهم این امور (حوادث جهان) امری بر تو مشکل شد،آن را بر نادانی خود حمل کن (و زبان به اعتراض مگشای) زیرا تو در آغاز خلقت جاهل و نادان بودی و سپس عالِم و آگاه شدی و چه بسیار است اموری که هنوز نمیدانی و فکرت در آن متحیر و چشمت در آن خطا میکند؛اما پس از مدتی آن را میبینی (و از حکمت آن آگاه میشوی).
بنابراین به آن کس که تو را آفریده و روزی داده و آفرینش تو را نظام بخشیده تمسک جوی و تنها او را پرستش کن و رغبت و محبّت تو تنها به او باشد و تنها از (مخالفت)او بترس.
همه چیز از سوی اوست
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه نخست به فرزندش دستور میدهد که در آنچه او میگوید دقت کند و فهم خود را به کار گیرد،میفرماید:«پسرم در فهم وصیتم دقت نما»؛ (فَتَفَهَّمْ یَا بُنَیَّ وَصِیَّتِی).
این جمله در واقع اشاره به اهمّیّت بحثی است که بعد از آن بیان فرموده، اهمیتی که در خورِ دقت فراوان است.
آن گاه به این حقیقت اشاره میکند که در این عالم هر چه هست از سوی خداست؛حیات و مرگ،صحت و بیماری،تلخ و شیرین،نعمت و ابتلا و...همه آنها حکیمانه است و اگر نتوانستی به حکمت آنها پی ببری حمل بر بیاطّلاعی خود کن و در برابر اراده حکیمانه خدا تسلیم باش.میفرماید:
«بدان مالک مرگ همان مالک حیات است و آفریننده،همان کسی است که میمیراند و فانی کننده هم اوست که جهان را از نو نظام میبخشد و بیماریدهنده همان شفابخش است»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَیَاةِ،وَ أَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیتُ،وَ أَنَّ الْمُفْنِیَ هُوَ الْمُعِیدُ،وَ أَنَّ الْمُبْتَلِیَ هُوَ الْمُعَافِی).
این سخن در واقع اشاره به توحید افعالی است که در جهان بیش از یک مبدأ نیست:
«لا مؤثر فی الوجود الا اللّه»نه اینکه عالم دو مبدأ دارد،مبدأ خیر و شر و یزدان و اهریمن؛آن گونه که ثنویان و دوگانه پرستان میپنداشتند.اصولا در خلقت خداوند شری وجود ندارد و هر چه هست خیر است و شر امری نسبی است.به
عنوان مثال:نیش عقرب وسیلهای دفاعی برای او در برابر دشمنانش هست.
افزون بر آن که در سم و نیش حشرات دواهای شفابخشی وجود دارد و از این نظر خیر است و اگر کسی اشتباه کند و گرفتار نیش او شود،این شر بر اثر ناآگاهی او به وجود آمده است.
آن گاه امام علیه السلام به ناپایداری دنیا و آمیخته بودن تلخ و شیرین در آن اشاه کرده میفرماید:«و دنیا پابرجا نمیماند مگر به همان گونه که خداوند آن را قرار داده است گاهی نعمت و گاهی گرفتاری و سرانجام پاداش در روز رستاخیر یا آنچه او خواسته و تو نمیدانی (از کیفرهای دنیوی)»؛ (وَ أَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلَّا عَلَی مَا جَعَلَهَا اللّهُ عَلَیْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ،وَ الاِبْتِلَاءِ،وَ الْجَزَاءِ فِی الْمَعَادِ،أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لَا تَعْلَمُ).
آری این طبیعت دنیاست و موافق حکمت خداوند است،زیرا اگر انسان همیشه غرق نعمت باشد،در میان امواج غفلت غرق میشود و اگر همیشه مبتلا باشد،یأس و نومیدی همه وجودش را فرا میگیرد و از خدا دور میشود.
خداوند حکیم این دو را به هم آمیخته تا انسان پیوسته بیدار باشد و به سوی او حرکت کند و دست به دامان لطفش زند.
سپس از آنجا که گاهی افراد نادان به سبب بیاطّلاعی از حکمتِ حوادث عالم،زبان به اعتراض میگشایند.امام علیه السلام به فرزندش هشدار میدهد میفرماید:
«و اگر درباره فهم این امور (حوادث جهان) امری بر تو مشکل شد،آن را بر نادانی خود حمل کن (و زبان به اعتراض مگشای) زیرا تو در آغاز خلقت جاهل و نادان بودی و سپس عالِم و آگاه شدی و چه بسیار است اموری که هنوز نمیدانی و فکرت در آن متحیر و چشمت در آن خطا میکند؛اما پس از مدتی آن را میبینی (و از حکمت آن آگاه میشوی)»؛ (فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکَ شَیْءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَی جَهَالَتِکَ،فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ،وَ مَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ،یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأْیُکَ،وَ یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِکَ).
اشاره به اینکه کسی میتواند زبان به اعتراض بگشاید که نسبت به همه چیز آگاه باشد و فلسفه تمام حوادث را بداند و آن را موافق حکمت نبیند در حالی که چنین نیست؛معلومات انسان در برابر مجهولاتش همچون قطره در مقابل دریاست.در آغاز عمر چیزی نمیداند و تدریجاً نسبت به بعضی امور آگاه میشود و چه بسیار اموری که در آغاز از فلسفه آن بی خبر است؛اما چیزی نمیگذرد که حکمت آن بر او آشکار میشود.آیا انسان با این علم محدود و با این تجاربی که درباره جهل و علم خود دارد میتواند در مورد آنچه نمیداند لب به اعتراض باز کند؟!
امام علیه السلام در پایان این قسمت،فرزندش را دستور به تمسک به ظل عنایت و الطاف الهی و توجّه به ذات پاک او میدهد که در هر حال کلید نجات است، میفرماید:«بنابراین به آن کس که تو را آفریده و روزی داده و آفرینش تو را نظام بخشیده تمسک جوی و تنها او را پرستش کن و فقط رغبت و محبّت تو تنها به سوی او باشد و تنها از (مخالفت)او بترس»؛ (فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ، وَ لْیَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ،وَ إِلَیْهِ رَغْبَتُکَ،وَ مِنْهُ شَفَقَتُکَ).
این چهار دستور کوتاه و پر معنا به یقین ضامن سعادت هر انسانی است اعتصام به ظل عنایت پروردگار و پرستش او و توجّه به ذات پاکش و ترس از مجازاتش.
در جمله «الَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ» که در واقع برگرفته از آیات قرآن مجید است:« اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّی* وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی* وَ الَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعی » (1)نخست اشاره به آفرینش،سپس روزی و بعد تسویه و نظام بخشیدن به وجود انسان از نظر جسم و جان آمده است در حالی که میدانیم نخست خلقت است و بعد تسویه و سپس رزق و روزی؛اما با توجّه به اینکه عطف به واو همیشه دلیل بر
1) 1) .اعلی،آیه 2-4.
ترتیب نیست مشکلی از این نظر در تفسیر عبارت پیدا نمیشود.
این احتمال نیز کاملاً پذیرفتنی است که نظر امام علیه السلام به دوران تکامل جنینی و رشد پس از تولد است؛زیرا نطفهای که در رحم مادر قرار میگیرد،از روزی الهی که در رحم مادر برای او حواله شده پیوسته بهره میگیرد و به دنبال آن مراحل تکامل را یکی بعد از دیگری سیر میکند حتی زمانی که متولد میشود و روزی او از خون به شیر مادر مبدل میگردد،باز هم مراحل تسویه و تکامل را تا مدت زیادی ادامه میدهد،بنابراین میتوان گفت که روزی قبل از مراحل تکامل انسان شروع میشود.
مقایسه علم و جهل بشر
شک نیست انسان هنگام تولد چیزی را نمیداند،هر چند استعداد او برای فراگیری در حد بسیار بالایی است.قرآن مجید نیز بر این حقیقت ناطق است میگوید:« وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً ». (1)
آن گاه از سه طریق آموزش میبیند:1.از طریق تجربیاتی که پیوسته به صورت بازی و سرگرمی و...بدان مشغول است.2.از راه تعلیم و تربیت پدر و مادر و استاد.3.از طریق شکوفا شدن علوم فطری (فطرت توحید،حسن و قبح عقلی،امور وجدانی و مانند آن) که دست قدرت خدا در نهاد او قرار داده است؛ ولی هر چه پیشتر میرود به وسعت مجهولات خود آشناتر میگردد.
فی المثل ستاره شناسان با اسباب ابتدایی که نگاه به آسمان میکنند،ستارگان محدودی را میبینند که وضع آنها برایشان مجهول است،وقتی ابزار پیشرفتهتر میشود به کهکشانهای عظیمی دست مییابند که هرکدام میلیونها یا میلیاردها
1) 1) .نحل،آیه 78.
ستاره دارد.با کشف یک کهکشان دنیایی از مجهولات در مقابل آنها خودنمایی میکند و اگر روزی بتوانیم بعضی از ستارههای آنهارا با دقت به وسیله تلسکوپ ببینیم،عالمی از مجهولات در مورد آن ستاره در مقابل ما آشکار میشود.به این ترتیب هرچه در علم پیشرفت میکنیم آگاهی ما بر دامنه جهلمان بیشتر خواهد شد و تا به جایی میرسیم که به گفته آن دانشمند معروف:
تا به جایی رسید دانش من که بدانم همی که نادانم
سری به قرآن میزنیم و آیاتی را که اشاره به علم خدا دارد بررسی میکنیم:
« وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللّهِ »؛و اگر همه درختان روی زمین قلم شود و دریا برای آن مرکّب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود (اینها همه تمام میشود ولی) کلمات خدا پایان نمیگیرد». (1)
به همین دلیل در جای دیگر میفرماید:« وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً ». (2)
انیشتین دانشمند معروف میگوید:اگر تمام علوم بشر را از روز نخست تا به امروز که در کتابخانهها جمع شده است،در برابر مجهولات بشر بگذاریم،همانند یک صفحه از یک کتاب بسیار قطور است.
از اینجا نتیجهای را که امام علیه السلام در عبارت بالا گرفته است به خوبی درک میکنیم که اگر ما در مسائل مربوط به مبدأ و معاد و اسرار زندگی بشر سؤالات بدون جوابی پیدا کنیم باید حمل بر نادانی خود کنیم و زبان به انکار و اعتراض نگشاییم.این حکم عقل و منطق است.
وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اللّهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ صلی الله علیه و آله فَارْضَ بِهِ رَائِداً،وَ إِلَی النَّجَاةِ قَائِداً،فَإِنِّی لَمْ آلُکَ نَصِیحَةً.وَ إِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِی النَّظَرِ لِنَفْسِکَ-وَ إِنِ اجْتَهَدْتَ-مَبْلَغَ نَظَرِی لَکَ.
پسرم! بدان هیچ کس از خدا همچون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خبر نیاورده (و احکام خدا را همانند او بیان نکرده است) بنابراین او را به عنوان رهبر خود بپذیر و در طریق نجات و رستگاری،وی را قائد خویش انتخاب کن.من از هیچ اندرزی درباره تو کوتاهی نکردم و تو هر قدر برای آگاهی از صلاح و مصلحت خویش کوشش کنی به آن اندازه که من درباره تو تشخیص دادهام نخواهی رسید.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را راهنمای خود قرار ده
امام علیه السلام در این بخش از اندرزنامه خود خطاب به فرزند عزیزش به دو نکته مهم اشاره میکند:نخست اینکه پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله بهترین پیشوا و راهنماست و دیگر اینکه پدرش امیر مؤمنان از هیچ کوششی برای هدایت او فروگذار نکرده است،بنابراین بر پیروی از این دو پیشوا پا فشاری کرد.
میفرماید:«پسرم بدان هیچ کس از خدا همچون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خبر نیاورده (و احکام خدا را همانند او بیان نکرده است) بنابراین او را به عنوان رهبر خود بپذیر و در طریق نجات و رستگاری،او را قائد خویش انتخاب کن»؛ (وَ اعْلَمْ یَا
بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اللّهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ صلی الله علیه و آله فَارْضَ بِهِ رَائِداً (1)،وَ إِلَی النَّجَاةِ قَائِداً).
این تعبیر نشان میدهد که وحی آسمانی که بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد سرآمد همه وحیهایی است که بر انبیای پیشین نازل شده است.در آن اعصار مطابق استعداد انسانهای همان زمان وحی آسمانی نازل میشد و در عصر خاتم انبیا آخرین پیامهای خدا بر قلب مبارکش وحی شد.
مقایسه قرآن مجید با تورات و انجیل کنونی (هرچند دست تحریف به آن راه یافته) شاهد گویای این تفاوت عظیم است؛در مورد معرفة اللّه و دلایل توحید و صفات پروردگار،قرآن مجید مطالبی دارد که در هیچ یک از کتب آسمانی دیده نمیشود حتی عشری از اعشار آن هم وجود ندارد.در مورد مسائل مربوط به معاد که به گفته بعضی از محققان دو هزار آیه در قرآن از معاد و شاخ و برگ آن سخن میگوید،آنقدر قرآن مطلب به میان آورده که فراتر از آن تصور نمیشود.
در مباحث اخلاقی،اجتماعی،سیاسی و مسائل مربوط به حکومت و تاریخ پیشینیان،قرآن از هر نظر پربار است.به همین دلیل امام علیه السلام در گفتار بالا میفرماید:احدی مانند پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وحی آسمانی را به صورت گسترده بیان نکرده است و همین دلیلِ انتخاب او به عنوان بهترین راهنما و پیشواست.
باید توجّه داشت که واژه«رائد»در اصل به معنای کسی است که او را برای جستجوی مرتع (و آب) برای چهارپایان میفرستند و هنگامی که آن را کشف کرد خبر میدهد سپس این معنا توسعه یافته و به کسانی ه امور حیاتی را در اختیار انسانها میگذارند اطلاق شده است.
1) 1) .«رائد»از ریشه«رود»بر وزن«عود»همان گونه که در متن گفته شده در اصل به معنی تلاش و کوشش برای یافتن آب و چراگاه است سپس به هر گونه تلاش برای انجام چیزی گفته شده است.مثل معروف«الرائد لا یکذب قومه؛کسی که به دنبال چراگاه میرود به قوم و قبیله خود دروغ نمیگوید»،ناظر به همین معناست و از آنجا که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در جستجوی سعادت برای پیروان خویش بود،بر او«رائد»اطلاق شده است.
قائد نیز در اصل به معنای کسی است که مهار ناقه را در دست میگیرد و آن را در مسیر راهنمایی میکند.سپس به رهبران انسانی اطلاق شده است.
امام علیه السلام سپس در ادامه سخن میافزاید:«من از هیچ اندرزی درباره تو کوتاهی نکردم و تو هر قدر برای آگاهی از صلاح خویش کوشش کنی به آن اندازه که من درباره تو تشخیص دادهام نخواهی رسید»؛ (فَإِنِّی لَمْ آلُکَ (1)نَصِیحَةً.وَ إِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِی النَّظَرِ لِنَفْسِکَ-وَ إِنِ اجْتَهَدْتَ-مَبْلَغَ نَظَرِی لَکَ).
هدف امام علیه السلام از این سخن آن است که فرزندش را تشویق کند به دو دلیل نسبت به این نصایح کاملاً پایبند باشد یکی اینکه امام علیه السلام بر اثر دلسوزی و محبّت فوق العاده به او چیزی را فروگذار نکرده و دیگر اینکه فرزندش تازه کار است و هرگز نمیتواند آنچه را امام علیه السلام میداند و میبیند،بداند و ببیند که گفتهاند:آنچه را جوان در آیینه میبیند پیر در خشت خام آن بیند.
1) 1) .«آل»صیغه متکلم وحده از ریشه«الو»بر وزن«دلو»در اصل به معنای کوتاهی کردن است و جمله«لم آلک نصیحة»به این معناست که من در هیچ نصیحت و خیرخواهی درباره تو کوتاهی نکردم.قابل توجّه اینکه این فعل لازم است و مفعول نمیگیرد،هر چند بعضی پنداشتهاند که دو مفعول دارد:ضمیر خطاب در آلک مفعول اوّل و«نصیحة»مفعول دوم،در حالی که نصیحة تمییز است و ضمیر خطاب محذوفی دارد و در اصل «لم آل لک»بوده است.
وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ،وَ لَرَأَیْتَ آثَارَ مُلْکِهِ سُلْطَانِهِ،وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ،وَ لَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ لَا یُضَادُّهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدٌ،وَ لَا یَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ یَزَلْ.أَوَّلٌ قَبْلَ الْأَشْیَاءِ بِلَا أَوَّلِیَّةٍ، وَ آخِرٌ بَعْدَ الْأَشْیَاءِ بِلَا نِهَایَةٍ.عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِیَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ.فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِکَ فَافْعَلْ کَمَا یَنْبَغِی لِمِثْلِکَ أَنْ یَفْعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ، وَ قِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ،وَ کَثْرَةِ عَجْزِهِ،و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَی رَبِّهِ،فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ، وَ الْخَشْیَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ،وَ الشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ:فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ إِلَّا بِحَسَنٍ،وَ لَمْ یَنْهَکَ إِلَّا عَنْ قَبِیحٍ.
پسرم! بدان اگر پروردگارت شریکی داشت،رسولان او به سوی تو میآمدند و آثار ملک و قدرتش را میدیدی و افعال و صفاتش را میشناختی؛ولی او خداوندی یگانه است همان گونه که خودش را به این صفت توصیف کرده است.
هیچ کس در ملک و مملکتش با او ضدیت نمیکند و هرگز زایل نخواهد شد و همواره بوده است.او سرسلسله هستی است بی آنکه آغازی داشته باشد و آخرین آنهاست بیآنکه پایانی برایش تصور شود.بزرگتر از آن است که ربوبیتش در احاطه فکر یا چشم قرار گیرد.
حال که این حقیقت را شناختی،در عمل بکوش آن چنان که سزاوارِ مانند توست از نظر کوچکی قدر و منزلت و کمی قدرت و فزونی عجز و نیاز شدیدت به پروردگارت.در راه اطاعتش بکوش،از عقوبتش بر حذر باش و از خشمش بیمناک، زیرا او تو را جز به نیکی امر نکرده و جز از قبیح و زشتی باز نداشته است.
ایمان به یکتایی او
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه خود به سراغ یکی از دلایل توحید میرود،همان توحیدی که پایه اصلی تمام دین و رکن رکین آن است؛میفرماید:
«پسرم بدان اگر پروردگارت شریکی داشت،رسولان او به سوی تو میآمدند و آثار ملک و قدرتش را میدیدی و افعال و صفاتش را میشناختی»؛ (وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ،وَ لَرَأَیْتَ آثَارَ مُلْکِهِ وَ سُلْطَانِهِ،وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ).
امام علیه السلام در یک نگاه برای نفی شریک و همتا برای خداوند به سه امر استدلال میکند:
نخست اینکه اگر خدا شریک و همتایی میداشت حتما حکیم بود و خداوند حکیم باید بندگان را از وجود خویش آگاه سازد و اوامر و نواهیش را توسط پیامبران خویش به گوش آنها برساند در حالی که ما میبینیم تمام انبیا بشر را به سوی خدای واحد دعوت کردهاند؛آیات قرآن و متون کتب آسمانی گواه این مطلب است.
از سوی دیگر اگر پرودگار دیگری وجود داشت باید آثار ملک و قدرت و سلطان او در جهان نمایان گردد در حالی که هر چه در این عالم بیشتر دقت میکنیم به وحدت آن آشناتر میشویم.جهان مجموعه واحدی است با قوانین یکسان که بر سر تا سر آن حکومت میکند و این وحدت که از ساختمان اتمها گرفته تا کهکشانهای عظیم همه تحت قانون واحدی به حیات خود ادامه میدهند،دلیل بر یکتایی آفریدگار و یگانگی خداست.
آن گاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به هفت وصف از صفات خداوند اشاره میکند :
نخست میفرماید:«ولی او خداوند یگانه است،همان گونه که خودش را به این صفت توصیف کرده است»؛ (وَ لَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ).
این وصف نتیجه استدلالی است که امام علیه السلام قبلاً بیان فرمود که اگر پروردگار و معبود دیگری بود،فرستادگان او به سراغ تو میآمدند و آثار ملک و سلطانش را در همه جا میدیدی و افعال و صفاتش را در جبین موجودات مشاهده میکردی و چون چنین نیست نتیجه میگیریم که او خداوندی است یکتا.اضافه بر این در قرآن مجید نیز بارها خودش را به یکتایی توصیف کرده که نمونه بارز آن سوره توحید است و از آنجا که او صادق است و کذب و دورغ که نتیجه نیاز و عجز و هواپرستی است در ذات او راه ندارد،بنابراین میتوانیم در این وصف و سایر صفاتش،بر دلیل سمعی؛یعنی آیات و روایات قطعی تکیه کنیم.
در دومین وصف میفرماید:«هیچ کس در ملک و مملکتش با او ضدیت نمیکند»؛ (لَا یُضَادُّهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدٌ).
این همان توحید در حاکمیّت است که یکی از شاخههای توحید افعالی است؛ مالک یکی است و حاکم یکی.دلیل آن هم روشن است،زیرا وقتی بپذیریم خالق اوست طبعا مالک و حاکم جز او نمیتواند باشد.آن هم خالقیت مستمر،چرا که میدانیم خلقتش دائمی است؛یعنی ما لحظه به لحظه آفریده میشویم درست مانند نور چراغ که به منبع مولّد برق ارتباط دارد و اگر یک لحظه رابطهاش قطع شود خاموش میگردد.آری او همه روز خالق است و همواره حاکم و مالک.
آن گاه در بیان سومین و چهارمین وصف میافزاید:«و هرگز زایل نخواهد شد و همواره بوده است»؛ (وَ لَا یَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ یَزَلْ).
دلیل اینها روشن است،زیرا میدانیم او واجب الوجود است،واجب الوجود حقیقتی است که به تعبیر ساده،وجودش از ذاتش میجوشد،بنابراین چنین وجودی ازلی است و باید ابدی باشد.موجودی حادث است که وجودش از
خود او نبوده و از بیرون آمده؛موجودی فانی میشود که وجودش از درون ذاتش نبوده و از خارج ذاتش به او رسیده باشد.
بنابراین پنجمین و ششمین وصف را هم میتوان از اینجا نتیجه گرفت که میفرماید:«او سرسلسله هستی است بی آنکه آغازی داشته باشد و آخرین آنها است بیآنکه پایانی برایش تصور شود»؛ (أَوَّلٌ قَبْلَ الْأَشْیَاءِ بِلَا أَوَّلِیَّةٍ،وَ آخِرٌ بَعْدَ الْأَشْیَاءِ بِلَا نِهَایَةٍ).
این دو وصف نیز از لوازم ازلیت و ابدیت ذات پاک اوست که آن هم نتیجه واجب الوجود بودن او است.
در هفتمین وصف که آخرین وصفی است که امام علیه السلام در اینجا بیان کرده و میفرماید:«بزرگتر از آن است که ربوبیتش در احاطه فکر یا چشم قرار گیرد»؛ (عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِیَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ).
دلیل آن هم روشن است؛ربوبیت او از ازل شروع شده و تا ابد ادامه دارد و همه عالم هستی را با مرزها و حدود ناشناختهاش در بر میگیرد،بنابراین چنین ربوبیت گستردهای را نه با چشم میتوان مشاهده کرد و نه در فکر انسان میگنجد، زیرا ربوبیتش نامحدود است و نامحدود در فکر محدود انسان نخواهد گنجید.
امام علیه السلام بعد از بیان عظمت خداوند و یگانگی و ازلیت و ابدیت و احاطه ربوبیت او بر جمیع عالم،در ادامه سخن،فرزندش را مخاطب ساخته و او را به کوچکی و ناتوانیش و نیازهای فراوانش در برابر خداوند توجّه میدهد میفرماید:«حال که این حقیقت را شناختی،در عمل بکوش آن چنان که سزاوارِ مانند توست از نظر کوچکی قدر و منزلت و کمی قدرت و فزونی عجز و نیاز شدیدت به پروردگارت»؛ (فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِکَ فَافْعَلْ کَمَا یَنْبَغِی لِمِثْلِکَ أَنْ یَفْعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ (1)،وَ قِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ وَ کَثْرَةِ عَجْزِهِ،و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَی رَبِّهِ).
1) 1) .«خطر»در اینجا به معنای قدر و منزلت است.
چهار وصفی را که امام علیه السلام برای فرزندش بر شمرده اوصافی است درباره همه انسانها؛همه در پیشگاه خداوند کوچکاند و قدرتشان ناچیز و عجزشان فراوان و نیازشان به پروردگارشان زیاد.مشروط بر اینکه انسان،خویشتن را بشناسد و به خود فراموشی گرفتار نگردد.که در این صورت از طریق بندگی خارج نخواهد شد و گام در طریق طغیان نخواهد گذاشت.آری شناخت عظمت خدا و معرفت نسبت به کوچکی خویش در برابر او سرچشمه عبودیت و بندگی است و فراموشی آن سرآغاز طغیان و ظلم و بیدادگری است.
قرآن مجید میفرماید:« وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ »؛و همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند نیز آنها را به«خود فراموشی»گرفتار کرد؛آنها گناهکارانند». (1)
آن گاه امام علیه السلام راه را به فرزند دلبندش نشان میدهد که انجام اعمال شایسته چگونه است،میفرماید:«در راه اطاعتش بکوش،از عقوبتش ترسان باش و از خشمش بیمناک،زیرا او تو را جز به نیکی امر نکرده و جز از قبیح و زشتی باز نداشته است»؛ (فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ،وَ الْخَشْیَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ،وَ الشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ:فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ إِلَّا بِحَسَنٍ،وَ لَمْ یَنْهَکَ إِلَّا عَنْ قَبِیحٍ).
امام علیه السلام در اینجا عمل شایسته را در سه چیز خلاصه کرده است:اطاعت و فرمان،ترس از عقوبت و اشفاق از خشم او.
بدیهی است که خشیت و اشفاق در برابر عقوبت و خشم پروردگار،انگیزه طاعت است،بنابراین امام علیه السلام نخست به اطاعت پروردگار اشاره کرده و سپس بر انگیزههای آن تأکید ورزیده است و تفاوت خشیت و اشفاق همان گونه که قبلاً اشاره شد در این است که خشیت به معنای خوف و ترس ولی شفقت و اشفاق ترس آمیخته با امید است،بنابراین ترس از عقوبت خداوند،همچون ترس از
1) 1) .حشر،آیه 19.
حادثه وحشتناک ناامید کننده نیست،بلکه ترسی آمیخته با امید به لطف و عطوفت و کرم پروردگار است.
جمله «فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ...» اشاره به این است:گمان نبر اطاعت تو از پروردگار چیزی بر جاه و جلال او میافزاید یا خداوند نیازی به آن دارد.به عکس تو نیازمند به آنی،زیرا تو را به نیکیهایی که مایه سعادت توست امر فرموده و از قبایح و زشتیهایی که تو را به بدبختی و شقاوت میکشاند نهی کرده است.
این جمله دلیل روشنی بر حسن و قبح عقلی است که متأسفانه جمعی از مسلمانان که از مکتب اهل بیت و تمسک به کتاب و عترت دور ماندهاند با آن به مخالفت برخواستهاند و مسألهای بدیهی عقلی را به سبب انگیزههای نادرست انکار کردهاند.
امام علیه السلام در این بخش از نامه بعد از بیان یک سلسه حقایق در مورد خداوند و بیان چندی از صفات او و بیان عجز،ضعف و ناتوانی انسان،نتیجه میگیرد که باید او را آن گونه که شایسته است عبادت کرد.
این بدین معناست که وظایف ما پیوندی تنگاتنگ با واقعیّتها دارد؛یعنی قوانین،همیشه از دل حقایق بیرون میآید و بایدها و نبایدها زاییده هستها و نیستهاست.به عبارت دیگر،به دلیل شناخت و واقعیتهایی که در مورد غنای خداوند و احتیاج انسان است،لزوم عبادت نیز استنباط میشود و این همان بحث مهمی است که میگویند بین ایدئولوژی و جهانبینی ارتباط هست یا نه.
جهانبینی همان شناختِ واقعیتهاست و ایدئولوژی در اینجا اصطلاحاً به معنای احکام و قوانینی است که به عقیده ما از دل جهان بینی متولد میشود.
از این رو شبهه کسانی که میگویند:احکام اموری اعتباری بوده و ارتباطی با واقعیتها که اموری تکوینی است ندارد،بی اساس است و امام علیه السلام در این بخش از نامه قلم سرخ بطلان بر آن میکشد،زیرا با جدایی این دو از یکدیگر،اعتبار احکام از میان میرود.حکم،زمانی ارزش دارد که با واقعیّت پیوند داشته باشد و این فلسفه احکام است که به آن اعتبار میبخشد و این گره خوردن حکم با واقعیّت است که موجب تثبیت حکم میشود.
احکام تعبدی نیز از این قانون مستثنا نیستند و تمام احکام مطابق مصالح و مفاسد واقعیاند،هر چند گاهی ما فلسفه آنها را ندانیم،زیرا در غیر این صورت ترجیح بلا مرجح میشد.علمای شیعه همه بر این قول اتفاق دارند.
آیات قرآن و روایات نیز به این ارتباط تنگاتنگ بین احکام و واقعیتها تصریح دارند.
در قرآن کریم در سوره مائده آمده است:« یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ* إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید شراب و قمار و بتها و ازلام (نوعی بخت آزمایی) پلید و از عمل شیطان است،از آن دوری کنید تا رستگار شوید*شیطان میخواهد به وسیله شراب و قمار در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند،و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد.آیا (با این همه زیان و فساد،و با این نهی اکید) خودداری خواهید کرد؟» (1)خداوند متعال در این آیات بعد از آنکه مواردی از پلیدیهای واقعی؛مانند شراب و قمار را بیان میکند و متذکر میشود که آنها از عمل شیطان هستند،به بیان حکم آن میپردازد و مؤمنان را از ارتکاب به آنها نهی میکند سپس بار دیگر در بیان واقعیتها به رستگاری
1) 1) .مائده،آیه 90 و 91.
انسان اشاره میکند و اینکه عمل شیطان در واقع دشمنی،کینه و دوری از ذکر خدا و ترک نماز است.
در مورد روزه نیز فرمودهاند:«صُومُوا تَصِحُّوا؛روزه بگیرید جسم شما سالم میشود» (1)و در جای دیگر به بیان فلسفه روزه پرداخته میفرماید:« لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ». (2)
در حقیقت تمام روایاتی که در باب عللالشرایع وارد شده،دلیل روشنی بر این مدعاست.
همان گونه که از تعبیرات گویای امام علیه السلام در این بخش از نامه روشن شد،ذات پاک خداوند سرآغاز همه چیز است بی آنکه آغازی و سرانجام همه چیز است بی آنکه پایانی داشته باشد.ازاین معنا به ازلیت و ابدیت تعبیر میشود.در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا مخلوقات،حدوث زمانی دارند؛یعنی زمانی بوده که خداوند بوده است و مخلوقی وجود نداشته؟ (البته تعبیر به زمان نیز از باب تسامح است،زیرا زمان خودش یا مخلوق است یا نتیجه حرکت در مخلوقات) آن گونه که آمده است:«کان اللّه و لم یکن معه شیء» (3)اگر چنین باشد مسأله دوامِ فیض زیر سؤال میرود و مفهومش این است که زمانی بوده که خداوند فیاض فیضی نبخشیده است در حالی که میدانیم فیض لازمه ذات پروردگار است و نبودنش نقصی محسوب میشود.
پاسخ این سؤال آن است که جهان حدوث ذاتی دارد؛یعنی اگر بگوییم همیشه مخلوقی وجود داشته،آن مخلوق هم مستند به ذات پاک او و وابسته به
قدرت او بوده است نه اینکه واجب الوجود باشد،همان گونه که نور آفتاب وابسته به اوست و اگر همیشه خورشید باشد و همیشه نورافشانی کند باز هم خورشید اصل است و نورش فرع و وابسته به آن.
به تعبیر دیگر واژه«مع»در جمله«کان اللّه و لم یکن معه شیء»بیانگر این حقیقت است که خداوند در ازل بوده و با او و همراه و همتای او (نه بوسیله او) چیزی وجود نداشته است.
یَا بُنَیَّ إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الدُّنْیَا وَ حَالِهَا،وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا،وَ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الْآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا فِیهَا،وَ ضَرَبْتُ لَکَ فِیهِمَا الْأَمْثَالَ،لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَ تَحْذُوَ عَلَیْهَا.إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْیَا کَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِیبٌ،فَأَمُّوا مَنْزِلاً خَصِیباً وَ جَنَاباً مَرِیعاً،فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ الطَّرِیقِ،وَ فِرَاقَ الصَّدِیقِ، خُشُونَةَ السَّفَرِ،وَ جُشُوبَةَ المَطْعَمِ،لِیَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ،وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ، فَلَیْسَ یَجِدُونَ لِشَیْءٍ مِنْ ذَلِکَ أَلَماً،وَ لَا یَرَوْنَ نَفَقَةً فِیهِ مَغْرَماً.وَ لَا شَیْءَ أَحَبُّ إِلَیْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ،وَ أَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلَّتِهِمْ.وَ مَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَوْمٍ کَانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِیبٍ،فَنَبَا بِهِمْ إِلَی مَنْزِلٍ جَدِیبٍ،فَلَیْسَ شَیْءٌ أَکْرَهَ إِلَیْهِمْ وَ لَا أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا کَانُوا فِیهِ،إِلَی مَا یَهْجُمُونَ عَلَیْهِ، یَصِیرُونَ إِلَیْهِ.
فرزندم! من تو را از دنیا و حالات آن و زوال و دگرگونیش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه برای اهلش در آن مهیا شده مطلع کردم و درباره هر دو برایت مثالهایی زدم تا به وسیله آن عبرت گیری و در راه صحیح گام نهی.
کسانی که دنیا را خوب آزمودهاند (میدانند که آنها)همچون مسافرانی هستند که در منزلگاهی بی آب و آبادی وارد شدهاند (که قابل زیستن و ماندن نیست) لذا تصمیم گرفتهاند به سوی منزلی پرنعمت و ناحیهای راحت (برای زیستن) حرکت کنند،از این رو (آنها برای رسیدن به آن منزل) مشقت راه را متحمل شده و فراق دوستان را پذیرفته و خشونتها و سختیهای سفر و غذاهای ناگوار را
(با جان و دل) قبول نمودهاند تا به خانه وسیع و منزلگاه آرامشان گام نهند.به همین دلیل آنها از هیچ یک از این ناراحتیها احساس درد و رنج نمیکنند و هزینههایی را که در این طریق میپردازند از آن ضرر نمیبینند و هیچچیز برای آنها محبوبتر از آن نیست که آنان را به منزلگاهشان نزدیک و به محل آرامششان برساند.
(اما) کسانی که به دنیا مغرور شدهاند همانند مسافرانی هستند که در منزلی پرنعمت قرار داشته سپس به آنها خبر میدهند که باید به سوی منزلگاهی خشک و خالی از نعمت حرکت کنند (روشن است که) نزد آنان چیزی ناخوشایندتر و مصیبتبارتر از مفارقت آنچه در آن بودهاند و حرکت به سوی آنچه که باید به سمت آن روند و سرنوشتی که در پیش دارند،نیست.
راهیان جهان دیگر دو گروهند
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه خود،موقعیت دنیا و آخرت را از دیدگاه خداجویانِ طالب آخرت و دنیاپرستان،ضمن دو مثال زیبا و گویا بیان میکند نخست میفرماید:«فرزندم! من تو را از دنیا و حالات آن و زوال و دگرگونیش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه برای اهلش در آن مهیا شده مطلع کردم و درباره هر دو برایت مثالهایی زدم تا به وسیله آن عبرت گیری و در راه صحیح گام نهی»؛ (یَا بُنَیَّ إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الدُّنْیَا وَ حَالِهَا،وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا،وَ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الْآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا فِیهَا،وَ ضَرَبْتُ لَکَ فِیهِمَا الْأَمْثَالَ،لِتَعْتَبِرَ بِهَا،وَ تَحْذُوَ عَلَیْهَا).
همیشه مثالها نقش بسیار مهمی در فهم و درک مسائل پیچیده؛اعم از مسائل عقلی و حسی دارد و از طریق آن میتوان شنونده را به عمق مسائل رهنمون ساخت و او را برای انجام کارهای مفید و پرهیز از بدیها و زشتیها آماده کرد و
تشویق نمود.
قرآن مجید از مثالهای زیبا و پرمعنا بسیار استفاده کرده و بخش مهمی از قرآن را مثلهای قرآن تشکیل میدهد.در کلمات امام علیه السلام در نهجالبلاغه نیز مثالهای فراوان پرمعنایی دیده میشود که نهایت فصاحت و بلاغت در آن به کار گرفته شده است.
امام علیه السلام بعد از ذکر این مقدمه دو مثال میزند نخست میفرماید:«کسانی که دنیا را خوب آزمودهاند (میدانند که آنها) همچون مسافرانی هستند که در منزلگاهی بی آب و آبادی وارد شدهاند (که قابل زیستن و ماندن نیست) لذا تصمیم گرفتهاند به سوی منزلی پر نعمت و ناحیهای راحت (برای زیستن) حرکت کنند،از این رو (آنها برای رسیدن به آن منزل) مشقت راه را متحمّل شده و فراق دوستان را پذیرفته و خشونتها و سختیهای سفر و غذاهای ناگوار را (با جان و دل) قبول نمودهاند تا به خانه وسیع و منزلگاه آرامشان گام نهند»؛ (إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ (1)الدُّنْیَا کَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ (2)نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِیبٌ (3)،فَأَمُّوا (4)مَنْزِلًا خَصِیباً (5)وَ جَنَاباً (6)مَرِیعاً (7)،فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ (8)الطَّرِیقِ،وَ فِرَاقَ الصَّدِیقِ،وَ خُشُونَةَ السَّفَرِ،
1) 1) .«خبر»این واژه فعل ماضی از ریشه«خبر»بر وزن«قفل»به معنای آگاه شدن و گاه به معنی آزمودن برای آگاه شدن آمده است.
2) 2) .«سفر»جمع مسافر است.
3) 3) .«جدیب»به معنای خشک و بی آب و علف است و از ریشه«جدب»بر وزن«جلب»گرفته شده است.
4) 4) .«أمّوا»از ریشه«امّ»بر وزن«غم»به معنای قصد کردن گرفته شده است.
5) 5) .«خصیب»به معنای پر نعمت و پر آب و گیاه از ریشه«خصب»بر وزن«جسم»به معنای فزونی نعمت گرفته شده است.
6) 6) .«جناب»به معنای ناحیه است.
7) 7) .«مریع»به معنی پر نعمت از ریشه«مرع»بر وزن«رأی»به معنای فزونی گرفته شده است و«ارض مریعة» به معنای زمین حاصلخیز است.
8) 8) .«وعثاء»از ریشه«وعث»بر وزن«درس»به معنای شنهای نرمی است که پای انسان در آن فرو میرود و او را از راه رفتن باز میدارد و به زحمت میافکند.سپس بر هر گونه مشکلات اطلاق شده است،«وعثاء الطریق» اشاره به مشکلات سفر است.
وَ جُشُوبَةَ (1)المَطْعَمِ،لِیَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ،وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ).
«به همین دلیل آنها از هیچ یک از این ناراحتیها احساس درد و رنج نمیکنند و هزینههایی را که در این طریق میپردازند از آن ضرر نمیبینند و هیچ چیز برای آنها محبوبتر از آن نیست که آنان را به منزلگاهشان نزدیک و به محل آرامششان برساند»؛ (فَلَیْسَ یَجِدُونَ لِشَیْءٍ مِنْ ذَلِکَ أَلَماً وَ لَا یَرَوْنَ نَفَقَةً فِیهِ مَغْرَماً.
وَ لَا شَیْءَ أَحَبُّ إِلَیْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ،وَ أَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلَّتِهِمْ).
آری این طرز فکر مؤمنان صالح و خداجویان اطاعتکار است زیرا آنها هرگز فریفته زرق و برق دنیا نمیشوند؛دنیا را مجموعهای از ناراحتیها،درد و رنجها،گرفتیها،نزاعها و کشمکشها میبینند در حالی که ایمان به معاد و بهشت و نعمتهایش و اعتقاد به وعدههای الهی به آنها اطمینان میدهد که در آنجا جز آرامش و آسایش و نعمتهای مادی و معنوی و خالی بودن از هر گونه درد و رنج و از همه مهمتر رسیدن به قرب پروردگار چیزی نیست و همین امر سبب میشود که سختیهای این سیر و سلوک را با جان و دل بپذیرند و هر گونه مشقتی را در این راه متحمل شوند و چون عزم کعبه دوست کردهاند،خارهای مغیلان در زیر پای آنها همچون حریر است و تلخیها همچون شهد شیرین.
آن گاه امام علیه السلام به مثال دوم درباره دنیاپرستان بیایمان پرداخته میفرماید:
«(اما) کسانی که به دنیا مغرور شدهاند همانند مسافرانی هستند که در منزلی پر نعمت قرار داشته سپس به آنها خبر میدهند که باید به سوی منزلگاهی خشک و خالی از نعمت حرکت کنند (روشن است که) نزد آنان چیزی ناخوشایندتر و مصیبتبارتر از مفارقت آنچه در آن بودهاند و حرکت به سوی آنچه که باید به سمت آن روند و سرنوشتی که در پیش دارند نیست»؛ (وَ مَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَوْمٍ کَانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِیبٍ،فَنَبَا بِهِمْ إِلَی مَنْزِلٍ جَدِیبٍ،فَلَیْسَ شَیْءٌ أَکْرَهَ إِلَیْهِمْ وَ لَا
1) 1) .«جشوبة»به معنای خشونت و ناگواری است.
أَفْظَعَ (1)عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا کَانُوا فِیهِ،إِلَی مَا یَهْجُمُونَ عَلَیْهِ،وَیَصِیرُونَ إِلَیْهِ).
آری؛آنها میدانند که سرنوشتشان دوزخ با آن عذابهای مرگبار است و زندگی دنیا با همه مشکلاتش در برابر آن بسیار گواراست.به همین دلیل از مرگ، بسیار میترسند و از آینده خود بسیار در وحشتند،همان گونه که قرآن مجید درباره گروهی از دنیاپرستان بنیاسرائیل میگوید:« وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النّاسِ عَلی حَیاةٍ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ یُعَمَّرَ ؛و (آنان نه تنها آرزوی مرگ نمیکنند،بلکه) آنها را حریصترین مردم - حتی حریصتر از مشرکان-بر زندگی (این دنیا،و اندوختن ثروت) خواهی یافت؛(تا آنجا) که هر یک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود،در حالی که این عمر طولانی،او را از کیفر (الهی) باز نخواهد داشت». (2)
نیز به همین دلیل در روایت معروفی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است:«أَنَّ الدُّنْیَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکَافِرِ وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَی جِنَانِهِمْ وَ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَی جَحِیمِهِمْ؛دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پلی است برای این گروه (مؤمنان) به سوی بهشتشان و پلی است برای آن گروه (کافران) به سوی دوزخشان». (3)
به همین دلیل در روایتی از امام حسن مجتبی علیه السلام آمده است که کسی از محضرش پرسید:«مَا بَالُنَا نَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ لَا نُحِبُّهُ؟؛چرا از مرگ بیزاریم و از آن خوشمان نمیآید؟».در پاسخ فرمود:«إِنَّکُمْ أَخْرَبْتُمْ آخِرَتَکُمْ وَ عَمَرْتُمْ دُنْیَاکُمْ فَأَنْتُمْ تَکْرَهُونَ النُّقْلَةَ مِنَ الْعُمْرَانِ إِلَی الْخَرَابِ؛زیرا شما آخرت خود را ویران ساختهاید و دنیایتان را آباد،از این رو شما کراهت دارید که از آبادی به سوی ویرانی روید». (4)
یَا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ،فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ،وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا،وَ لَا تَظْلِمْ کَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ،وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ،وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ، وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ،وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ،وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ.
پسرم! خویشتن را معیار و مقیاس قضاوت بین خود و دیگران قرار ده.برای دیگران چیزی را دوست دار که برای خود دوست میداری و برای آنها نپسند آنچه را برای خود نمیپسندی.به دیگران ستم نکن همان گونه که دوست نداری به تو ستم شود.به دیگران نیکی کن چنان که دوست داری به تو نیکی شود.آنچه را برای دیگران قبیح میشمری برای خودت نیز زشت شمار.و برای مردم راضی شو به آنچه برای خود از سوی آنان راضی میشوی.آنچه را که نمیدانی مگو،اگر چه آنچه میدانی اندک باشد،و آنچه را دوست نداری درباره تو بگویند،درباره دیگران مگو.
یکسان نگری منافع خویش و دیگران
امام علیه السلام در این فقره از وصیّتنامه پربارش نخست به یکی از مهمترین اصول اخلاق انسانی اشاره کرده میفرماید:«پسرم خویشتن را معیار و مقیاس قضاوت
میان خود و دیگران قرار ده»؛ (یَا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ).
ترازوهای سنتی معمولاً دارای دو کفه بود و وزن کردن صحیح با آن در صورتی حاصل میشد که دو کفه دقیقاً در برابر هم قرار گیرد.این سخن اشاره به آن است که باید هر چه برای خود میخواهی برای دیگران هم بخواهی و هر چیزی را که برای خود روا نمیداری برای دیگران هم روا مداری تا دو کفه ترازو در برابر هم قرار گیرد.
آن گاه به شرح این اصل مهم اخلاقی پرداخته و در هفت جمله،جنبههای مختلف آن را بیان میکند:
در جمله اوّل و دوم میفرماید:«برای دیگران چیزی را دوست دار که برای خود دوست میداری و برای آنها نپسند آنچه را برای خود نمیپسندی»؛ (فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ،وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا).
در بخش سوم میفرماید:«به دیگران ستم نکن همان گونه که دوست نداری به تو ستم شود»؛ (وَ لَا تَظْلِمْ کَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ).
در فقره چهارم میافزاید:«به دیگران نیکی کن همان گونه که دوست داری به تو نیکی شود»؛ (وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ).
در جمله پنجم میفرماید:«آنچه را برای دیگران قبیح میشمری برای خودت نیز زشت شمار»؛ (وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ).
در قسمت ششم میافزاید:«و برای مردم راضی شو به آنچه برای خود از سوی آنان راضی میشوی»؛ (وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ).
سرانجام در هفتمین دستور میفرماید:«آنچه را که نمیدانی مگو اگر چه آنچه میدانی اندک باشد و آنچه را دوست نداری درباره تو بگویند،درباره دیگران مگو»؛ (وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ،وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ).
اشاره به اینکه همان گونه که دوست نداری مردم از تو غیبت کنند یا به تو
تهمت زنند یا با القاب زشت و ناپسند تو را یاد کنند یا سخنان دیگری که اسباب آزردگی خاطرت شود نگویند،تو نیز غیبت دیگران مکن و به کسی تهمت نزن و القاب زشت بر کسی مگذار و با سخنان نیش دار خاطر دیگران را آزرده مکن.
به راستی اگر این اصل مهم اخلاقی با شاخ و برگهای هفتگانهای که امام علیه السلام برای آن شمرده در هر جامعهای پیاده شود،صلح و صفا و امنیت بر آن سایه میافکند و نزاعها و کشمکشها و پروندههای قضایی به حداقل میرسد.محبّت و صمیمیت در آن موج میزند و تعاون و همکاری به حد اعلی میرسد زیرا همه مشکلات اجتماعی از آنجا ناشی میشود که گروهی همه چیز را برای خود میخواهند و تنها به آسایش و آرامش خود میاندیشند و انتظار دارند دیگران درباره آنها کمترین ستمی نکنند و سخنی بر خلاف نگویند؛ولی خودشان آزاد باشند،هر چه خواستند در باره دیگران انجام دهند و یا اینکه برای منافع و حیثیت و آبرو و آرامش دیگران ارزشی قائل باشند؛ولی نه به اندازه خودشان، برای خودشان خواهان حد اکثر باشند و برای دیگران حد اقل.
آنچه را امام علیه السلام در تفسیر این اصل اخلاقی بیان فرموده در کلام هیچ کس به این گستردگی دیده نشده است،هر چند ریشههای این اصل-به گفته مرحوم مغنیة در شرح نهجالبلاغهاش در تفسیر همین بخش از کلام مولا-به طور اجمالی در گذشته وجود داشته است.
او میگوید:«ما نمیدانیم چه کسی نخستین بار این سخن طلایی را بیان کرده ولی هر چه باشد همه انسانهای فهمیده در آن اتفاق نظر دارند،زیرا معنای برادری و انسانیّت و تعامل انسانها با یکدیگر و قدرت و پیروزی،بدون محبّت حاصل نمیشود.زندگی بدون محبّت سامان نمییابد و مفهومی نخواهد داشت و نقطه مقابل محبّت که نفرت و کراهت است جز جنگ و جدایی و سستی نتیجهای نخواهد داشت». (1)
1) 1) .فی ظلال نهجالبلاغه،ج ص 3،502.
در تعلیمات اسلام نیز اولین بار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به صورت زیبایی این اصل را بیان فرموده است؛در حدیثی وارد شده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سوار بر مرکب بود و به سوی یکی از غزوات میرفت،مرد عربی آمد و رکاب مرکب پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت و عرض کرد:«یا رسول اللّه علمنی عملا ادخل به الجنة؛عملی به من بیاموز که با آن وارد بهشت شوم»پبامبر فرمود:«مَا أَحْبَبْتَ أَنْ یَأْتِیَهُ النَّاسُ إِلَیْکَ فَأْتِهِ إِلَیْهِمْ وَ مَا کَرِهْتَ أَنْ یَأْتِیَهُ النَّاسُ إِلَیْکَ فَلَا تَأْتِهِ إِلَیْهِمْ خَلِّ سَبِیلَ الرَّاحِلَةِ؛آنچه را دوست داری مردم درباره تو انجام دهند درباره آنان انجام ده وآنچه را دوست نداری نسبت به تو انجام دهند نسبت بهآنان انجام نده (مطلب همیناست که گفتم) مرکب را رهاکن». (1)
در حدیث دیگری در حالات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که جوانی از قریش نزد آن حضرت آمد و عرض کرد اجازه میدهی من مرتکب زنا شوم؟ اصحاب بر او فریاد زدند:چه حرف زشتی میزنی.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:آرام باشید و به جوان اشاره کرد که نزدیک بیاید بعد به او فرمود:آیا دوست داری کسی با مادر تو زنا کند و یا با دختر و خواهر تو و یا....
جوان عرض کرد:هرگز راضی نیستم و هیچ کس به این امر راضی نیست.
فرمود:آن چه را گفتی نیز همین گونه است و همه بندگان خدا نسبت به حفظ ناموس خود سخت پایبندند.
آن گاه دست مبارک را بر سینه او گذارد و فرمود:«اللَّهُمَّ اغْفِر ذَنْبَه وَ طَهِّرَ قَلْبَهُ حَصِّنْ فَرْجَهُ؛خداوندا گناهش را ببخش و قلبش را پاک کن و دامانش را از آلودگیها نگاه دار»بعد از این ماجرا هیچ کس آن جوان را نزد زن بیگانهای ندید. (2)
توجّه به این نکته نیز لازم است که در هفتمین جمله از جملههای بالا،امام علیه السلام مقدمتاً میفرماید:«آنچه را نمیدانی نگو،هر چند آنچه میدانی کم باشد»اشاره به اینکه اگر معلومات تو محدود است،به همان قناعت کن و در آنچه نمیدانی دخالت مکن که تو را بر پرتگاههای خلاف و خطا میکشد.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ،وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ،فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ،وَ لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ،وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ.
(پسرم!) بدان که خودپسندی و غرور،ضد راستی و درست اندیشی و آفت عقلهاست،پس برای تأمین زندگی نهایت تلاش و کوششت را داشته باش (و از آنچه به دست میآوری در راه خدا انفاق کن و) انباردار دیگران مباش.هر گاه (به لطف الهی) به راه راست هدایت یافتی (شکر پروردگار را فراموش مکن و) در برابر پروردگار خود کاملا خاضع و خاشع باش.
خزانهدار دیگران مباش
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه نورانی خود به چهار فضیلت دیگر اشاره کرده و فرزند دلبندش امام مجتبی علیه السلام را به آن توصیه میکند.
نخست میفرماید:«(پسرم) بدان که خودپسندی و غرور،ضد راستی و درست اندیشی است و آفت عقلهاست»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ،وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ).
اشاره به اینکه انسانِ خودپسند،حقایق را درباره خویش و دیگران درک نمیکند و این صفت زشت،حجابی بر عقل او میافکند تا آنجا که عیوب خویش را صفات برجسته و نقصها را کمال میبیند و گاه یک عمر در این خطا و اشتباه
بزرگ باقی میماند و با همان حال از دنیا میرود.
به گفته مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه،عُجب و خودپسندی همانند شراب است؛هر دو انسان را مست میکند و انسان مست همچون دیوانگان است که باید از او فرار کرد.
در قرآن مجید و روایات اسلامی،در نکوهش عُجب و خودپسندی نکتههای فراوانی آمده است از جمله در آیه 8 سوره فاطر میخوانیم:« أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِما یَصْنَعُونَ »؛آیا کسی که زشتی عملش (بر اثر عُجب و خودپسندی و هوای نفس) برای او آراسته شده و آن را زیبا میبیند (همانند کسی است که واقع را مییابد)؟! خداوند هر کس را بخواهد (و سزاوار باشد) گمراه میسازد و هر کس را بخواهد (و شایسته ببیند) هدایت میکند پس جانت به سبب تأسف بر آنان از دست نرود؛خداوند به آنچه انجام میدهند داناست».
در سخنان امیر مؤمنان علی علیه السلام تعبیرات عجیبی درباره عُجب و خودپسندی دیده میشود؛در یک جا میفرماید:«العُجب آفة الشَرَف؛خودپسندی آفت شرف انسان است» (1)و در جای دیگر میفرماید:«آفة اللب العُجب؛آفت عقل، عُجب است» (2)و باز میفرماید:«العُجب یُفْسِدُ العَقْلَ؛عُجب عقل انسان را فاسد میکند» (3)و در جای دیگر:«ثَمَرَةُ العُجْبِ البَغْضَاءُ؛نتیجه خودپسندی آن است که مردم دشمن انسان میشوند» (4)و بالاخره در جای دیگر میفرماید:«العُجْبُ رَأْسُ الحِمَاقَةِ؛ خودپسندی سرآغاز حماقت است». (5)
آن گاه امام علیه السلام در ادامه سخن به دومین توصیه خود پرداخته میفرماید:«پس برای تأمین زندگی نهایت تلاش و کوششت را داشته باش»؛( فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ ).
این چیزی است که در بسیاری از روایات اسلامی بر آن تأکید شده تا آنجا که در حدیث معروف نبوی میخوانیم:«مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَی کَلَّهُ عَلَی النَّاسِ؛کسی که سربار مردم باشد ملعون و رانده شده دربار خداست». (1)
اگر همه مسلمانان به ویژه جوانان به این دستور عمل کنند که هیچ کسی جز افراد از کار افتاده محتاج دیگران نباشد،به یقین جامعه اسلامی به پیشرفتهای مهمی نایل میشود حتی کشورهای اسلامی نیز نباید سربار کشورهای غیر مسلمان باشند که نتیجهای جز ذلت به بار نمیآورد.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه،این جمله را طور دیگری تفسیر کردهاند و گفتهاند منظور این است که در راه انفاق،تلاش و کوشش کن و واژه«کدح»را به معنای آنچه را که انسان برای آن زحمت کشیده تفسیر کردهاند که در این صورت این فقره مقدمهای برای بیان جمله بعد خواهد بود؛ولی تفسیر اوّل صحیحتر به نظر میرسد.
آن گاه امام علیه السلام به بیان توصیه سوم پرداخته میفرماید:«(از آنچه به دست میآوری در راه خدا انفاق کن و) انباردار دیگران مباش»؛ (وَ لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ).
اشاره به اینکه آنها که از افزودههای اموال خویش انفاق نمیکنند و سعی در اندوختن آن دارند،بیچارگانی هستند که تلاش خود را صرف در نگهداری اموال برای وارثان میکنند و در قیامت،حسابش بر آنها و در دنیا لذتش برای دیگران است؛همان وارثانی که گاه کمترین اعتنایی به مورِث خود ندارند و عمل خیری برای او انجام نمیدهند،بلکه گاه از او نکوهش میکنند که آنچه برایشان به ارث گذاشته کافی نیست.حتی اگر وارثان افراد نیکی باشند و از آن در طریق طاعت
1) 1) .کافی،ج 5،ص 72،ح 7.
خدا استفاده کنند باز هم مایه حسرت آنهاست،چرا که زحمتش را آنها کشیدند و ثوابش را دیگران بردند،همان گونه که در روایات اسلامی به آن اشاره شده است.
امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه« کَذلِکَ یُرِیهِمُ اللّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَیْهِمْ ؛ خداوند این چنین اعمال آنها را به صورتی حسرتآور به آنان نشان میدهد» (1)میفرماید:«قَالَ هُوَ الرَّجُلُ یَدَعُ مَالَهُ لَا یُنْفِقُهُ فِی طَاعَةِ اللّهِ بُخْلاً ثُمَّ یَمُوتُ فَیَدَعُهُ لِمَنْ یَعْمَلُ فِیهِ بِطَاعَةِ اللّهِ أَوْ فِی مَعْصِیَةِ اللّهِ فَإِنْ عَمِلَ بِهِ فِی طَاعَةِ اللّهِ رَآهُ فِی مِیزَانِ غَیْرِهِ فَرَآهُ حَسْرَةً وَ قَدْ کَانَ الْمَالُ لَهُ وَ إِنْ کَانَ عَمِلَ بِهِ فِی مَعْصِیَةِ اللّهِ قَوَّاهُ بِذَلِکَ الْمَالِ حَتَّی عَمِلَ بِهِ فِی مَعْصِیَةِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛منظور از این آیه کسی است که مال فراوانی از خود به یادگار میگذارد که بر اثر بخل،در راه خدا انفاق نمیکند.سپس میمیرد و آن را برای دیگری میگذارد که در طریق اطاعت خداوند یا معصیت او هزینه میکند که اگر در راه طاعت خدا عمل کرده،آن شخص مال خود را در ترازوی عمل دیگری میبیند و مایه حسرت او میشود در حالی که زحمت مال را او کشیده بود و اگر با آن معصیت خدا کند آن شخص به وسلیه مالش کمک به معصیت به خداوند متعال کرده است (و باز هم مایهحسرت اوست)». (2)
سرانجام در چهارمین توصیه میفرماید:«هر گاه (به لطف الهی) به راه راست هدایت یافتی (شکر پروردگار را فراموش مکن و) در برابر پروردگار خود کاملا خاضع و خاشع باش»؛ (وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ).
اشاره به اینکه همه نعمت های الهی در خور شکر است و چه نعمتی از این بزرگتر که انسان،راه هدایت را به لطف پروردگار پیدا کند با اینکه گروههای زیادی در بیراههها سرگردان میشوند و شکر هر نعمتی متناسب با همان نعمت است.
شکر هدایت،خضوع در پیشگاه پروردگار و اطاعت اوامر و نواهی اوست.
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ،وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ،وَ أَنَّهُ لَاغِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الاِرْتِیَادِ،وَ قَدْرِ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ،مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ،فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ،فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالاً عَلَیْکَ،وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکْ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ،فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ،وَ أَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ،فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ،لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ.
(فرزندم!) بدان راهی بس طولانی و پر مشقت در پیش داری.در این راه (پر خوف و خطر) از کوشش و تلاش صحیح و فراوان و توشه کافی که تو را به مقصد برساند بی نیاز نیستی،به علاوه باید در این راه سبکبار باشی (تا بتوانی به مقصد برسی).بنابراین بیش از حدِ توانت مسئولیت اموال دنیا را بر دوش مگیر، زیرا سنگینی آن مایه مشقت و وبال تو خواهد بود.
هر گاه در زمانی که قدرت داری نیازمندی را یافتی که میتواند زاد و توشه تو را برای روز رستاخیز بر دوش گیرد و فردا که به آن نیازمند میشوی به تو باز پس گرداند،آن را غنیمت بشمار و (هر چه زودتر) و بیشتر،این زاد و توشه را بر دوش او بگذار،زیرا ممکن است روزی در جستجوی چنین شخصی بر آیی و پیدایش نکنی.(همچنین) اگر کسی را پیدا کنی که در حال غنا و بینیازیت از تو وام بگیرد و ادای آن را برای روز سختی و تنگدستیت بگذارد،آن را غنیمنت بشمار!
زاد و توشه آخرتت را با دیگران بفرست!
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه به طولانی بودن سفر آخرت و نیاز شدید به تهیه زاد و توشه برای این سفر از طاعات و کارهای خیر به ویژه انفاق در راه خدا اشاره کرده است.
نخست میفرماید:«(فرزندم!) بدان راهی بس طولانی و پر مشقت در پیش داری»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ،وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ).
پیمودن راههای دنیا،هر چند طولانی و مشقت بار باشد در برابر راه آخرت سهل و آسان است.راه آخرت بسیار پر پیچ و خم و از گردنههای صعب العبور فضایل اخلاقی و مبارزه با هواهای نفسانی میگذرد و گاه پیمودن یکی از آنها سالها وقت میطلبد.
امام علیه السلام بعد از این هشدار،لزوم تهیه زاد و توشه برای این سفر را گوشزد میکند و میفرماید:«در این راه (پر خوف و خطر) از کوشش و تلاش صحیح و فراوان و توشه کافی که تو را به مقصد برساند بی نیاز نیستی،به علاوه باید در این راه سبکبار باشی (تا بتوانی به مقصد برسی)»؛ (وَ أَنَّهُ لَا غِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الاِرْتِیَادِ (1)،وَ قَدْرِ بَلَاغِکَ (2)مِنَ الزَّادِ،مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ).
اساس این زاد و توشه همان است که در قرآن مجید آمده است آنجا که میفرماید:« وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی ؛و زاد و توشه تهیه کنید،و بهترین زاد و توشه تقوا و پرهیزگاری است». (3)
1) 1) .«ارتیاد»از ریشه«رَود»بر وزن«قَوم»در اصل به معنای رفت و آمد کردن توأم با مدارا و ملایمت در طلب چیزی است و در مشتقاتِ آن،گاه روی جنبه طلب تکیه میشود و گاه روی جنبه رفق و مدارا.واژه اراده نیز از همین ریشه گرفته شده است.
2) 2) .«بلاغ»به معنای چیزی است که انسان را به مقصد برساند.
3) 3) .بقره آیه،197.
تعبیر به« حسن الارتیاد »با توجّه به اینکه ارتیاد به معنای طلب کردن است، مفهومش حسن طلب یا به عبارت دیگر تدبیر و مدیریت صحیح (در طریقه تهیه زاد و توشه برای سفر آخرت) است.
تعبیر به« خفة الظهر ؛سبک بودن پشت»اشاره به چیزی است که در قرآن مجید آمده میفرماید:« وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ ؛آنها بار سنگین (گناهان) خویش را بر دوش میکشند و (همچنین) بارهای سنگین دیگری را اضافه بر بارهای سنگین خود». (1)امام علیه السلام به فرزندش میگوید که هرگز مانند آنان نباشد و تا میتواند پشت خود را از این بار سبک گرداند.
پیش از این نیز در خطبه بیست و یکم،این عبارتِ بسیار کوتاه و پر معنا را داشتیم:«تخفّفوا تلحقوا؛سبکبار باشید تا به قافله برسید»در زمانهای گذشته که قافلهها به راه میافتادند و به گردنههای صعب العبور میرسیدند گران باران وا میماندند و چون قافله نمیتوانست به خاطر آنها توقف کند،به مسیر خود ادامه میداد و آنها تنها در بیابان میماندند و طعمه خوبی برای دزدان و گرگان بیابان بودند.
امام علیه السلام پس از این مقدمه کوتاه و پر معنا مسائل مالی و انفاقِ فی سبیل اللّه را که از مهمترین زاد و توشههای قیامت است عنوان میکند و میفرماید:«بنابراین بیش از حدِ توانت مسئولیت اموال دنیا را بر دوش مگیر،زیرا سنگینی آن مایه مشقت و وبال تو خواهد بود»؛ (فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ،فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالاً عَلَیْکَ).
اشاره به اینکه آنقدر ذخیره کن که برای نیاز تو کافی باشد و بتوانی فردای قیامت پاسخگوی آن باشی و گر نه همچون بار سنگینی بر دوش تو خواهد بود؛ باری که از آن استفاده نمیکنی و فقط رنج آن را میکشی.
1) 1) .عنکبوت،آیه13.
سپس امام علیه السلام با تعبیر جالبی دعوت به انفاق فی سبیل اللّه میکند و میفرماید:
«هر گاه در زمانی که قدرت داری،نیازمندی را یافتی که میتواند زاد و توشه تو را برای روز رستاخیز تو دوش گیرد و فردا که به آن نیازمند میشوی به تو بازپس گرداند،آن را غنیمت بشمار و (هر چه زودتر) و بیشتر این زاد و توشه را بر دوش او بگذار»؛ (وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ،وَ أَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ).
آن گاه میافزاید:«زیرا ممکن است روزی در جستجوی چنین شخصی بر آیی و پیدایش نکنی»؛ (فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ). (1)
امام علیه السلام در پایان این بخش از وصیّتنامه برای تشویق به انفاق در راه خدا از تعبیر دیگری استفاده کرده میفرماید:«(و همچنین) اگر کسی را پیدا کنی که در حال غنا و بینیازیت از تو وام بگیرد و ادای آن را برای روز سختی و تنگدستی تو بگذارد،آن را غنیمنت بشمار»؛ (وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ،لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ).
خلاصه اینکه انسان عاقل و هوشیار باید از وجود دو کس بهره گیرد:کسی که داوطلبانه و به طور رایگان بار سنگین توشه انسان را بر دوش میگیرد و با شادی و خوشحالی آن را به مقصد میرساند و دیگر کسی که در هنگام بینیازیانسان به مال،بخشی از اموال او را وام میگیرد و در آن زمان که شدیداً به آن نیازمند است باز پس میدهد.آری چنین است حال کسانی که در راه خدا انفاق میکنند و
1) 1) .در مورد اینکه ضمیر«تطلبه»و جمله«فلا تجده»به چه چیز برمیگردد،میان شارحان نهجالبلاغه اختلاف نظر است.احتمال اوّل این است که به شخص فقیرِ نیازمند باز گردد که انفاقها را گویا بر دوش حمل میکند و در قیامت تحویل صاحبش میدهد.احتمال دیگر اینکه به خود مال برگردد؛یعنی ممکن است زمانی فرا رسد که بخواهی مالی در راه خدا انفاق کنی و نداشته باشی؛ولی تفسیر اوّل همان گونه که در متن آمد ترجیح دارد و جمله«و اغتنم»شاهد خوبی برای آن است.
تعبیری جالبتر و زیباتر از این پیدا نمیشود.
تعبیر دوم برگرفته از قرآن مجید است آنجا که میفرماید:« مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً ؛کیست که به خدا قرض نیکویی دهد، (و بدون منت،انفاق کند،) تا خداوند آن را برای او،چندین برابر کند؟». (1)البته آیه مسأله وام دادن را با نکته اضافهای بیان میدارد و آن اینکه خداوند وامی را که از بندگانش میگیرد دو چندان یا چند برابر به آنها باز پس میدهد.
تعبیر اوّل را هم احتمالا بتوان از آیات شریفه سوره بلد استنباط کرد آنجا که میفرماید:« فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ* وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ* فَکُّ رَقَبَةٍ* أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ ...». (2)
شایان توجّه است که مرحوم صدوق در کتاب علل الشرایع روایت جالبی متناسب با وصیّتنامه بالا نقل میکند که سفیان بن عُیَیْنَه میگوید:زُهری (یکی از تابعین معروف) در شبی سرد و بارانی علی بن الحسین علیه السلام را دید که آرد بر دوش خود حمل میکند عرض کرد:یابن رسول اللّه این چیست؟ فرمود:«أُرِیدُ سَفَراً أُعِدُّ لَهُ زَاداً أَحْمِلُهُ إِلَی مَوْضِعٍ حَرِیز؛سفری در پیش دارم که زاد و توشه آن را به جای مطمئنی نقل میکنم»زُهری گفت:غلام من در خدمت شماست آن را برای شما حمل میکند.امام علیه السلام قبول نکرد،زُهری گفت:من خودم آن را بر دوش حمل میکنم تو والا مقامتر از آنی که بخواهی چنین باری را بر دوش حمل کنی.امام علیه السلام فرمود:«لَکِنِّی لَا أَرْفَعُ نَفْسِی عَمَّا یُنْجِینِی فِی سَفَرِی وَ یُحْسِنُ وُرُودِی عَلَی مَا أَرِدُ عَلَیْهِ أَسْأَلُکَ بِحَقِّ اللّهِ لَمَّا مَضَیْتَ لِحَاجَتِکَ وَ تَرَکْتَنِی؛لکن من خودم را والاتر از آن نمیدانم که آنچه مرا در سفرم نجات میبخشد و ورودم رابر آنچه میخواهم نیکو میسازد بر دوش حمل کنم.تو را به خدا سوگند میدهم به دنبال
کار خود بروی و مرا به حال خود رها سازی».
زُهری به دنبال کار خود رفت بعد از چند روز امام علیه السلام را دید،عرض کرد:
اثری از سفری که فرمودید نمیبینم،امام علیه السلام فرمود:«بَلَی یَا زُهْرِیُّ لَیْسَ مَا ظَنَنْتَ وَ لَکِنَّهُ الْمَوْتُ وَ لَهُ کُنْتُ أَسْتَعِدُّ إِنَّمَا الْاِسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ تَجَنُّبُ الْحَرَامِ وَ بَذْلُ النَّدَی وَ الْخَیْرِ؛آن سفری که تو گمان کردی نیست منظورم سفر آخرت است و من برای آن آماده میشوم و آماده شدن برای این سفر با پرهیز از حرام و انفاق در راههای خیر حاصل میشود». (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 46،ص 65،ح 27.
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَئُوداً،الْمُخِفُّ فِیهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ الْمُثْقِلِ، وَ الْمُبْطِئُ عَلَیْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ الْمُسْرِعِ،وَ أَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَی جَنَّةٍ أَوْ عَلَی نَارٍ،فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ،وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ،«فَلَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ»،وَ لَا إِلَی الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ.
(فرزندم!) بدان پیش روی تو گردنه صعب العبوری هست که سبکباران (برای عبور از آن) حالشان از سنگین باران بهتر است،و کندروان وضعشان بسیار بدتر از شتاب کنندگان است و (بدان که) نزول تو بعد از آن گردنه به یقین یا در بهشت است و یا در دوزخ،بنابراین پیش از ورودت در آنجا وسایل لازم را برای خویش مهیا ساز و منزلگاه را پیش از نزول،آماده نما،زیرا پس از مرگ راهی برای عذرخواهی نیست و نه طریقی برای بازگشت به دنیا (و جبران گذشته).
امروز بار خود را سبک کن!
امام علیه السلام در این قسمت از وصیّتنامه نورانی خود بار دیگر به مسأله سفر طولانی و پر خوف و خطر قیامت باز میگردد و مسیر راه را به دقت روشن ساخته و وسیله نجات را یادآوری میکند.
نخست میفرماید:«(فرزندم!) بدان پیش روی تو گردنه صعب العبوری هست که سبکباران (برای عبور از آن) حالشان از سنگین باران بهتر است و کندروان
وضعشان بسیار بدتر از شتابکنندگان است»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَئُوداً (1)، الْمُخِفُّ (2)فِیهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ الْمُثْقِلِ (3)،وَ الْمُبْطِئُ عَلَیْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ الْمُسْرِعِ).
منظور از این گردنه صعب العبور یا مرگ و سکرات آن است یا عالم برزخ و یا پل صراط (و یا همه اینها).
بدیهی است برای عبور سالم از گردنههای صعب العبور باید بار خود را سبک کرد و به سرعت گذشت،زیرا در این گونه گردنهها ممکن است راهزنان و یا حیوانات درنده نیز وجود داشته باشند.
این تعبیر برگرفته از قرآن مجید است آنجا که میفرماید:« فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ* وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ* فَکُّ رَقَبَةٍ* أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ ...»؛ولی او از آن گردنه مهم نگذشت،و تو چه میدانی که آن گردنه چیست؟ آزاد کردن بردهای،یا غذا دادن در روز گرسنگی». (4)
برخی از مفسران در شرح این آیات،عقبه را به معنای هوای نفس و بعضی دیگر به گردنههای صعب العبور روز قیامت تفسیر کردهاند که کلام حضرت متناسب با همین تفسیر دوم است.
آن گاه در ادامه سخن میفرماید:«و (بدان که) نزول تو بعد از آن گردنه ناچار یا در بهشت است و یا در دوزخ»؛ (وَ أَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَی جَنَّةٍ أَوْ عَلَی نَارٍ).
سپس میافزاید:«بنابراین پیش از ورودت در آنجا وسایل لازم را برای خویش مهیا ساز و منزلگاه را پیش از نزول،آماده نما،زیرا پس از مرگ راهی
برای عذرخواهینیست و نه طریقی برای بازگشت به دنیا (و جبران گذشته)»؛ (فَارْتَدْ (1)لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ،وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ،«فَلَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ (2)»وَ لَا إِلَی الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ). (3)
شایان توجّه است که جمله «لیس بعد الموت مستعتب» نخستین بار در کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است آنجا که میفرماید:«لَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ أَکْثِرُوا مِنْ ذِکْرِ هَادِمِ اللَّذَّاتِ وَمُنَغِّصِ الشَّهَوَاتِ؛بعد از مرگ راهی برای عذرخواهی و جلب رضایت پروردگار نیست،بنابراین بسیار به یاد چیزی باشید که لذات را در هم میکوبد و شهوات را بر هم میزند». (4)
جمله «وَ لَا إِلَی الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ ؛راه بازگشتی وجود ندارد»،حقیقت و واقعیّت واضحی است که در آیات قرآن و روایات به طور گسترده به آن اشاره شده است.
قرآن مجید میفرماید:« حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ ...»؛(آنها همچنان به راه غلط خود ادامه میدهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنها فرا رسد،میگوید«پروردگارا! مرا بازگردانید؛*شاید در برابر آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم»(ولی به او میگویند:) چنین نیست!». (5)
در خطبه 188 نهجالبلاغه درباره مردگان آمده است:«لَا عَنْ قَبِیحٍ یَسْتَطِیعُونَ انْتِقَالاً وَ لَا فِی حَسَنٍ یَسْتَطِیعُونَ ازْدِیَاداً؛نه قدرت دارند از عمل زشتی که انجام دادهاند کنار روند و نه میتوانند بر کارهای نیک خود چیزی بیفزایند».
1) 1) .«ارتد»به معنای انتخاب کن از ریشه«ارتیاد»است که در بخش قبل تفسیر شد.
2) 2) .«مستعتب»مصدر میمی است و به معنای عذر خواهی و رضایت طلبیدن است از ریشه«عتب»بر وزن «عطف»گرفته شده که معانی متعدّدی دارد و یکی از معانی آن رضا و خشنودی است و کسی که عذرخواهی میکند در واقع رضایت طرف را میطلبد لذا این واژه به معنای عذرخواهی به کار رفته است.
3) 3) .«منصرف»نیز مصدر میمی به معنای بازگشت است.
4) 4) .مستدرک الوسائل،ج 2،ص 104،ح 16.
5) 5) .مؤمنون،آیه 99 و 100.در آیات 28 سوره انعام و 37 سوره فاطر نیز به همین معنا اشاره شده است.
آری منزلگاههای این عالم قابل بازگشت نیست،همان گونه که فرزند ناقص هرگز به رحم مادر برای تکامل بیشتر باز نمیگردد و میوهای که از درخت جدا شد به شاخه بر نمیگردد،کسانی که از این دنیا به عالم برزخ میروند نیز امکان بازگشت به دنیا را ندارند.برزخیان نیز هنگامی که به قیامت منتقل شوند هرگز نمیتوانند به عالم برزخ بازگردند و این هشداری است به همه ما که بدانیم ممکن است در یک لحظه همه چیز تمام شود،درهای توبه بسته شود و راه تحصیل زاد و توشه مسدود گردد و با یک دنیا حسرت،چشم از جهان بپوشیم.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ، تَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَةِ،وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ،وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ،وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ،وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ،وَ لَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ،وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَةِ،وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ بِالْإِنَابَةِ،وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِکَ أَوْلَی،وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ الْإِنَابَةِ،وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَةِ وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَةِ،بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً،وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَةً،وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً،وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ،وَ بَابَ الاِسْتِعْتَابِ،
فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ،وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ،فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ، وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ،وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ،اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ،وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِکَ،وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا یَقْدِرُ عَلَی إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ،مِنْ زِیَادَةِ الْأَعْمَارِ،وَ صِحَّةِ الْأَبْدَانِ،سَعَةِ الْأَرْزَاقِ.ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ،فَمَتَی شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ،وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ،فَلَا یُقَنِّطَنَّکَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ،فَإِنَّ الْعَطِیَّةَ عَلَی قَدْرِ النِّیَّةِ،وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْکَ الْإِجَابَةُ،لِیَکُونَ ذَلِکَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ، وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الْآمِلِ.وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّیْءَ فَلَا تُؤْتَاهُ،وَ أُوتِیتَ خَیْراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً،أَوْ صُرِفَ عَنْکَ لِمَا هُوَ خَیْرٌ لَکَ،فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِیهِ هَلَاکُ دِینِکَ لَوْ أُوتِیتَهُ،فَلْتَکُنْ مَسْأَلَتُکَ فِیمَا یَبْقَی لَکَ جَمَالُهُ،وَ یُنْفَی عَنْکَ وَبَالُهُ؛ فَالْمَالُ لَا یَبْقَی لَکَ وَ لَا تَبْقَی لَه.
(فرزندم!) بدان آن کس که گنجهای آسمانها و زمین در دست اوست،به تو اجازه دعا و درخواست را داده است و اجابتِ آن را تضمین نموده است،به تو امر کرده که از او بخواهی تا عطایت کند و از او درخواست رحمت کنی تا رحمتش را شامل حال تو گرداند.خداوند میان تو و خودش کسی قرار نداده که در برابر او حجاب تو شود و تو را مجبور نساخته که به شفیعی پناه بری و خداوند در صورتی که مرتکب بدی شوی تو را از توبه مانع نشده (و درهای آن را به روی تو گشوده است).
در کیفر تو تعجیل نکرده (و آن را به موجب اینکه ممکن است توبه کنی به تأخیر انداخته) هرگز تو را به سبب توبه و انابه سرزنش نمیکند (آن گونه که انتقام جویان توبهکاران را زیر رگبار ملامت و سرزنش قرار میدهند) و حتی در آنجا که رسوایی سزاوار توست تو را رسوا نساخته (آن گونه که تنگنظران بیگذشت فوراً اقدام به رسوا سازی و افشاگری درباره خطاکاران میکنند) و در قبول توبه بر تو سخت نگرفته است (آن گونه که معمول افراد کوتاه فکر است) و در محاسبه جرایمِ تو دقت و موشکافی نکرده (بلکه به آسانی از آن گذشته است).
هیچ گاه تو را از رحمتش مأیوس نساخته (هر چند گناه تو سنگین و بزرگ باشد) بلکه بازگشت تو از گناه را حسنه قرار داده (و از آن مهمتر اینکه) گناه تو را یکی محسوب میدارد و حسنهات را ده برابر حساب میکند و درِ توبه و بازگشت و عذرخواهی را (همیشه) به رویت باز نگه داشته به گونهای که هر زمان او را ندا کنی ندای تو را میشنود و هر گاه با او نجوا نمایی آن را میداند،بنابراین حاجتت را به سویش میبری و آن چنان که هستی در پیشگاه او خود را نشان میدهی،غم و اندوه خود را با وی در میان میگذاری و حل مشکلات و درد و رنج خود را از او میخواهی،و در کارهایت از او استعانت میجویی،میتوانی از
خزاین رحمتش چیزهایی را بخواهی که جز او کسی قادر به اعطای آن نیست مانند فزونی عمر،سلامتی تن و وسعت روزی.
سپس خداوند کلیدهای خزاینش را با اجازهای که به تو درباره درخواست از او عطا کرده،در دست تو قرار داده است پس هر گاه خواستهای داشته باشی میتوانی به وسیله دعا درهای نعمت پروردگار را بگشایی و باران رحمت او را فرود آوری و هرگز نباید تأخیر اجابت دعا تو را مأیوس کند،زیرا بخشش پروردگار به اندازه نیّت (بندگان) است؛گاه میشود که اجابت دعا به تأخیر میافتد تا اجر و پاداش درخواست کننده بیشتر گردد و عطای آرزومندان را فزونتر کند و گاه میشود چیزی را از خدا میخواهی و به تو نمیدهد در حالی که بهتر از آن در کوتاه مدت یا دراز مدت به تو داده خواهد شد یا آن را به چیزی که برای تو بهتر از آن است تبدیل میکند.
گاه چیزی از خدا میخواهی که اگر به آن برسی مایه هلاک دین توست (و خداوند آن را از تو دریغ میدارد و چیزی بهتر از آن میدهد) بنابراین باید تقاضای تو از خدا همیشه چیزی باشد که جمال و زیباییش برای تو باقی بماند و وبال و بدییش از تو برود (بدان مال دنیا این گونه نیست) مال برای تو باقی نمیماند و تو نیز برای آن باقی نخواهی ماند!
درهای توبه و دعا به روی تو گشوده است
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه پر نورش به چند موضوع مهم اشاره میفرماید:نخست به سراغ مسأله دعا میرود که بسیار سرنوشتساز و پر اهمیت است میفرماید:«(فرزندم) بدان آن کس که گنجهای آسمانها و زمین در دست اوست،به تو اجازه دعا و درخواست را داده و اجابتِ آن را تضمین نموده
است،به تو امر کرده که از او بخواهی تا عطایت کند و از او درخواست رحمت کنی تا رحمتش را شامل حال تو گرداند»؛ (وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ،وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَةِ،وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ، تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ).
در این چند جمله،امام علیه السلام برای تشویق به دعا کردن به نکاتی اشاره فرموده است:نخست میگوید:از کسی تقاضا میکنی که همه چیز در اختیار اوست زمین و آسمان و مواهب و نعمتها و روزیها و در یک جمله تمام گنجینههای آسمانها و زمین؛بنابراین درخواست از او به یقین به اجابت بسیار نزدیک است.
در جمله دوم میفرماید:به تو اجازه داده و در واقع دعوت کرده تا به درگاهش روی و دعا کنی و این نهایت لطف و مرحمت است که کسی نیازمندان را به سوی خود فرا خواند و بگوید:بیایید و درخواست کنید.اشاره به آیاتی همچون:« قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ » (1)و مانند آن دارد.
در جمله سوم میفرماید:او تضمین کرده که دعای شما را مستجاب کند که اشاره به آیاتی مانند« اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ » (2)و امثال آن است.
در جمله چهارم مطلب را از اذن و اجازه فراتر میبرد و میگوید:به شما امر کرده است که از او درخواست کنید و طلب رحمت نمایید تا خواسته شما را عطا کند و این به آیاتی نظیر:« وَ سْئَلُوا اللّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللّهَ کانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً ».اشاره دارد. (3)
در جمله پنجم میفرماید:«خداوند میان تو و خودش کسی را قرار نداده که در برابر او حجاب تو شود و تو را مجبور نساخته که به شفیعی پناه بری»؛ (وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ،وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ).
اشاره به اینکه اساس اسلام بر این است که انسانها میتوانند رابطه مستقیم با پروردگار خود پیدا کنند،همان گونه که همه روز در نمازهای خود از آغاز تا پایان،مخصوصاً در سورهحمد،با پروردگارشان خطاب مستقیم دارند به گونهای که هیچ واسطهای میان آنها و او نیست.این افتخار بزرگی است برای اسلام و مسلمین که اسلام راه ارتباط مستقیم با خدا را بر همه گشوده و جای جایِ قرآن مجید،شاهد و گواه بر آن است به ویژه آیاتی که خداوند را با تعبیر«ربنا»یاد میکند.
بر خلاف بعضی از مذاهب باطله که پیر و مرشد و شیخ خود را واسطه میدانند و گاه ارتباط مستقیم با خدا را روا نمیپندارند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مسأله شفاعت در اسلام-شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله،امام معصوم علیه السلام و حتی فرشتگان و مؤمنان صالح العمل-وارد شده است و آیات فراوان و روایات بسیار دلالت بر شفاعت شفیعان در دنیا و آخرت میکند،آیا شفاعت با برقراری ارتباط مستقیم منافات ندارد؟
پاسخ این سؤال با توجّه به دو نکته روشن میشود:
اولا:دلیلی بر نفی ارتباط مستقیم نیست،بلکه ارتباط مستقیم با خدا در جای خود محفوظ است و مسلمانان شب و روز از آن استفاده میکنند و شفاعت هم در جای خود ثابت است و به تعبیر دیگر هر دو در کنار هم قرار دارند و دو راه به سوی رحمت خداوندند.
ثانیا:در آیات قرآن مکرر به این نکته اشاره شده که شفاعت نیز به اذن خدا است،بنابراین کسی که دست به دامان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام برای شفاعت میزند باید در کنار آن از خدا بخواهد که اذن شفاعت به آنها بدهد،پس مکمل آن نیز ارتباط مستقیم با خداست.
به بیان دیگر من حوایج خویش را مستقیماً از خدا میخواهم ولی گاه حاجت به قدری مهم و پیچیده است یا من آنقدر آلوده و گنهکارم که احساس میکنم به
تنهایی توفیق رسیدن به خواسته خود را ندارم.در اینجاست که دست به دامان شخص بزرگ و آبرومندی میشوم که به اذن اللّه در پیشگاه خدا برای من شفاعت کند؛مثلاً برادران یوسف بعد از آن همه جنایت درباره برادر خود احساس کردند گناهشان به قدری عظیم است که نمیتوانند مستقیما عفو خود را بخواهند؛لذا دست به دامن پدر شدند و گفتند:« یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ ». (1)
سپس امام علیه السلام بعد از مسأله دعا به سراغ مسأله توبه میپردازد و با تعبیراتی بسیار گویا و پر معنا لطف الهی را به گنهکاران توبهکار شرح میدهد و در هشت جمله بر آن تأکید میورزد.
1.«خداوند در صورتی که مرتکب بدی شوی تو را از توبه مانع نشده (و درهای آن را به روی تو گشوده است)»؛ (وَ لَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ).
2.«در کیفر تو تعجیل نکرده (و آن را به موجب اینکه ممکن است توبه کنی به تأخیر انداخته)»؛ (وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَةِ).
3.«هرگز تو را به سبب توبه و انابه سرزنش نمیکند (آن گونه که انتقام جویان توبه کاران را زیر رگبار ملامت و سرزنش قرار میدهند)»؛ (وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ بِالْإِنَابَةِ).
4.«حتی در آنجا که رسوایی سزاوار توست تو را رسوا نساخته (آن گونه که تنگنظران بیگذشت فورا اقدام به رسوا سازی و افشاگری درباره خطاکاران میکنند)»؛ (وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِکَ أَوْلَی).
5.«و در قبول توبه بر تو سخت نگرفته است (آن گونه که معمول افراد کوتاه نظر است)»؛ (وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ الْإِنَابَةِ).
6.«در محاسبه جرایمِ تو دقت و مو شکافی نکرده (بلکه به آسانی از آن گذشته است)»؛ (وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ (2)بِالْجَرِیمَةِ).
7.«تو را از رحمتش مأیوس نساخته (هر چند گناه تو سنگین و بزرگ باشد) بلکه بازگشت تو از گناه را حسنه قرار داده (و از آن مهمتر اینکه) گناه تو را یکی محسوب میدارد و حسنهات را ده برابر حساب میکند»؛ (وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَةِ،بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ (1)عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً،وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَةً،وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً).
8.«درِ توبه و بازگشت و عذرخواهی را (همیشه) به رویت باز نگه داشته»؛ (وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ،وَ بَابَ الاِسْتِعْتَابِ). (2)
این تعبیرات در واقع برگرفته از آیات مختلف قرآن است که توبه و آثار توبه و الطاف و عنایات الهی را در زمینه آن بازگو میکند.
در یک جا میفرماید:« وَ تُوبُوا إِلَی اللّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ »؛و ای مؤمنان همگی به سوی خدا بازگردید،تا رستگار شوید». (3)
و در جای دیگر در مورد قبولی توبه میفرماید:« وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئاتِ »؛او کسی است که توبه را از بندگانش میپذیرد و بدیها را میبخشد». (4)
در مورد عدم تعجیل عقوبت میفرماید:« وَ رَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ یُؤاخِذُهُمْ بِما کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ »؛و پروردگارت آمرزنده و دارای رحمت است؛اگر میخواست آنان را به سبب اعمالشان مجازات کند عذاب را هر چه زودتر برای آنها میفرستاد». (5)
درباره عدم یأس از رحمت با عبارتی مملوّ از لطف و محبّت به پیامبرش میگوید:« قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» ؛بگو ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید از رحمت خداوند نومید نشوید که خداوند همه گناهان را میآمرزد،زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است». (1)
در مورد تبدیل سیئات به حسنات میفرماید:« إِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ» ؛مگر کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند خداوند سیئات آنان را به حسنات مبدّل میکند». (2)
درباره ثبت سیئات به اندازه خودش و ثبت خوبیها به ده برابر میفرماید:
« مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزی إِلاّ مِثْلَها وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ »؛هر کس کار نیکی به جا آورد،ده برابر آن پاداش دارد،و هر کس کار بدی انجام دهد،جز به مانند آن،کیفر نخواهد دید؛و ستمی بر آنها نخواهد شد». (3)
به یقین توبه اولین گام برای پیمودن راه حق است و به همین دلیل،سالکان مسیر الی اللّه آن را منزلگاه اوّل میشمرند و اگر در فرمایش امام علیه السلام به دنبال دعا ذکر شده برای آن است که توبه نیز نوعی دعاست؛دعا،تقاضای عفو و رحمت خداست و تا این گام برداشته نشود و روح و دل از غبار گناه شستشو نگردد و حجابِ معصیت از برابر چشم دل کنار نرود،پیمودن این راه مشکل یا غیر ممکن است.
در دعاها و روایات معصومین علیهم السلام نیز اشارات زیاد و تعبیرات لطیفی در این باره دیده میشود؛از جمله در مناجات تائبین (نخستین مناجات از مناجاتهای
پانزدهگانه حضرت سید الساجدین علیهم السلام) میخوانیم:«إلهی أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ فَقُلْتَ:«تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِه؛معبود من تو همان هستی که دری به سوی عفو و رحمت خودت به روی بندگانت گشودهای و نام آن را توبه نهادهای (سپس اذن عام دادی) و گفتی:همگی توبه کنید و به سوی خدا بازگردید توبهای خالص از هرگونه ناخالصیها پس کسانی که از ورود بر این باب رحمت غافل میشوند چه عذری دارند».
آری امام علیه السلام به عنوان راهنمایی آگاه و پر تجربه،دست فرزند جوانش را گرفته و از منزلگاههای این مسیر یکی بعد از دیگری عبور میدهد تا به جوار قرب الهی واصل گردد.
آن گاه امام علیه السلام در ادامه این سخن فرزندش را به مناجات و راز و نیاز با خداوند و تقاضای حاجت از او دعوت میکند و میفرماید:«هر گاه او را ندا کنی ندای تو را میشنود و هر زمان با او نجوا نمایی آن را میداند،بنابراین حاجتت را به سویش میبری و آن چنان که هستی،در پیشگاه او خود را نشان میدهی و غم و اندوه خود را با او در میان میگذاری و حل مشکلات و درد و رنج خود را از او میخواهی و در کارهایت از او استعانت میجویی»؛ (فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ، وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ،فَأَفْضَیْتَ (1)إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ،وَ أَبْثَثْتَهُ (2)ذَاتَ نَفْسِکَ،وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ،وَ اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ،وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِکَ).
امام علیه السلام در این قسمت از کلام خود راه مناجات با خدا را به فرزندش میآموزد و میفرماید:حاجتت را از او بخواه و سفره دلت را برای او بگشا و غم
و اندوههای خود را به او بازگو کن و برطرف کردن درد و رنجهایت را از او بطلب و در تمام کارها از او یاری بخواه.این پنج نکته محورهای مناجات بندگان با خداست که در عبارات کوتاه فوق به آن اشاره شده است.
آن گاه امام علیه السلام چگونگی درخواست از خداوند و نعمتهای مهمی را که باید از درگاهش طلب کرد،برمیشمرد و میفرماید:«تو میتوانی از خزاین رحمتش چیزهایی را بخواهی که جز او کسی قادر به اعطای آن نیست؛مانند فزونی عمر، سلامتی تن و وسعت روزی»؛ (وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا یَقْدِرُ عَلَی إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ،مِنْ زِیَادَةِ الْأَعْمَارِ،وَ صِحَّةِ الْأَبْدَانِ،وَ سَعَةِ الْأَرْزَاقِ).
امام علیه السلام در اینجا پس از آنکه میفرماید خداوند مواهبی در خزانه رحمتش دارد که در اختیار هیچ کس جز او نیست،به سه موهبت اشاره میکند:
1.عمر طولانی که انسان بتواند در آن خودسازی بیشتر کند و حسنات افزونتری فراهم سازد.
2.سلامتی و تندرستی که بدون آن زیادی عمر جز درد و رنج و گاه دوری از خدا ثمرهای نخواهد داشت.
3.روزی فراوان،زیرا انسان بدون امکانات مالی قادر بر انجام بسیاری از حسنات نیست؛حسناتی مانند صله رحم،کفالت ایتام،کمک به نیازمندان، ساختن بناهای خیر،نشر علوم اسلام و اهل بیت و ضیافت افراد باایمان.
البتّه این در صورتی است که ارزاق را تنها به معنای ارزاق مادی تفسیر کنیم؛ اما اگر معنای رزق به معنای وسیع کلمه گرفته شود که شامل علوم و دانشها، قدرت و نفوذ اجتماعی و نیروی جسمانی و مانند آن شود،مطلب روشنتر میگردد.
بیشک طولانی شدن عمر و صحت بدن و وسعت روزی در مواردی به تلاش و کوشش خود انسان ارتباط دارد که امور بهداشتی را رعایت کند و از
عوامل زیانبار بپرهیزد و برای به دست آوردن روزی تلاش و کوشش بیشتر نماید.ولی به طور کلی و کامل،تنها بسته به مشیت الهی است و عواملی که او میداند و مقرر میدارد و از چشم ما پوشیده و پنهان است و به تعبیری که امام علیه السلام فرموده:از خزاین رحمت الهی است که جز او کسی قادر بر آن نیست.
قرآن مجید نیز به این موضوع در مورد درخواستهای ابراهیم علیه السلام اشاره کرده و از قول او میفرماید:« اَلَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ* وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ* وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ* وَ الَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ »؛همان کسی که مرا آفرید،و پیوسته راهنماییم میکند،و کسی که مرا غذا میدهد و سیراب مینماید،و هنگامی که بیمار شوم مرا شفا میدهد،و کسی که مرا میمیراند و سپس زنده میکند». (1)
روشن است که مواهب الهی منحصر به زیادی عمر و صحت بدن و وسعت روزی نیست؛ولی بیشک ارکان اصلی را این سه چیز تشکیل میدهد،زیرا عمده کارهای خیر در پرتو این سه امر انجام میگیرد.
امام علیه السلام در بیان کلیدهای این خزاین رحمت،چنین میفرماید:«سپس خداوند کلیدهای خزاینش را با اجازهای که به تو درباره درخواست از او عطا کرده،در دست تو قرار داده است»؛ (ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ).
از این تعبیر روشن میشود که دعا و مسئلت از پیشگاه خداوند،اثر عمیقی در نیل به خواستهها و بهرهمندی از خزاین بیپایان پروردگار دارد و نقش دعا را بیش از پیش روشن میسازد.
البته دعا با شرایطش،از جمله این که انسان آنچه در توان دارد به کار گیرد و برای آنچه از توان او خارج است متوسل به دعا گردد.
1) 1) .شعراء،آیه 78-81.
سپس نتیجه میگیرد:«پس هر گاه خواستهای داشته باشی میتوانی به وسیله دعا درهای نعمت پروردگار را بگشایی و باران رحمت او را فرود آوری»؛ (فَمَتَی شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ،وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ (1)رَحْمَتِهِ).
روشن است که خزاین پروردگار همان مجموعه نعمتهای مادی و معنوی اوست و کلید درهای این خزاین دعاست.در بیان دیگری،امام علیه السلام نعمتهای خدا را به باران رحمت و حیاتبخش تشبیه میکند که با دعا انسان میتواند آن را از آسمان لطف خداوند بر زمین وجود خویش فرود آورد.
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام آمده است:«الدُّعَاءُ مَفَاتِیحُ النَّجَاحِ وَ مَقَالِیدُ الْفَلَاحِ وَ خَیْرُ الدُّعَاءِ مَا صَدَرَ عَنْ صَدْرٍ نَقِیٍّ وَ قَلْبٍ تَقِیٍّ؛دعاها کلیدهای پیروزی و وسیله گشودن قفلهای رستگاری است و بهترین دعا دعایی است که از سینه پاک و قلب با تقوا برخیزد». (2)
در اینجا سؤال مهم و معروفی است که امام علیه السلام بلافاصله به پاسخ آن میپردازد و آن اینکه چرا بسیاری از دعاهای ما به اجابت نمیرسد یا اجابت آن مدتهای طولانی به تأخیر میافتد؛اگر دعا کلید درهای رحمت خداست چرا این کلید همیشه در را نمیگشاید یا دیر میگشاید؟ در حالی که آیاتی که دعا را کلید اجابت میشمرد از شمول اطلاق بهرهمند است؛در یک جا میفرماید:
« اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ »؛مرا بخوانید تا (دعای) شما را اجابت کنم» (3)در جای دیگر میفرماید:« وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ »؛و هنگامی که بندگان من،از تو درباره من سؤال کنند،(بگو:) من نزدیکم؛دعای دعاکننده را،به هنگامی که مرا میخواند،پاسخ میگویم». (4)
امام علیه السلام در پاسخ این سؤال به چهار نکته اشاره میکند:
نخست اینکه گاه میشود که نیّت دعا کننده آلوده است و از قلب پاک و شستشو یافته از گناه سر نزده است؛میفرماید:«و هرگز نباید تأخیر اجابت دعا تو را مأیوس کند،زیرا بخشش پروردگار به اندازه نیّت (بندگان) است»؛ (فَلَا یُقَنِّطَنَّکَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ،فَإِنَّ الْعَطِیَّةَ عَلَی قَدْرِ النِّیَّةِ).
در حدیث بالا که از کتاب کافی نقل شد نیز خواندیم که دعایی به اجابت میرسد که از سینه پاک و قلب پرهیزکار برخیزد،بنابراین اگر بخشی از دعا به اجابت رسد و بخشی نرسد معلول آلودگی نیّت بوده است و روایاتی که میگوید یکی از شرایط استجابت دعا توبه از گناه است نیز به همین معنا اشاره دارد.
حضرت به دومین مانع اشاره کرده و میفرماید:«گاه میشود که اجابت دعا به تأخیر میافتد تا اجر و پاداش درخواست کننده بیشتر گردد و عطای آرزومندان را فزونتر کند»؛ (وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْکَ الْإِجَابَةُ،لِیَکُونَ ذَلِکَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ،وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الْآمِلِ).
به بیان دیگر خداوند اجابت دعای بندهاش را به تأخیر میاندازد تا بیشتر بر در خانه او باشد و نتیجه فزونتری نصیب او گردد و این نتیجه علاقهای است که خدا به او دارد.
آن گاه درباره سومین مانع چنین میفرماید:«گاه میشود چیزی را از خدا میخواهی و به تو داده نمیشود در حالی که بهتر از آن در کوتاه مدت یا دراز مدت به تو داده خواهد شد یا آن را به چیزی که برای تو بهتر از آن است تبدیل میکند»؛ (وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّیْءَ فَلَا تُؤْتَاهُ،وَ أُوتِیتَ خَیْراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً).
اشاره به اینکه گاه چیز کوچکی از خدا میخواهی و خداوند به مقتضای عظمتش و گستردگی رحمتش آن را به تو نمیدهد و از آن برتر را زود یا دیر در اختیار تو میگذارد؛مانند کسی که به سراغ شخص کریمی میرود و از او
تقاضای خانه محقر معینی میکند و او درخواستش را نمیپذیرد؛اما بعداً خانهای وسیع و آباد و مرفه در اختیار او میگذارد.
سپس حضرت از علت چهارم سخن میگوید که از مهمترین علتهاست و میفرماید:«گاه چیزی از خدا میخواهی که اگر به آن برسی مایه هلاک دین توست (خداوند آن را از تو دریغ میدارد و چیزی بهتر از آن میدهد)»؛ (أَوْ صُرِفَ عَنْکَ لِمَا هُوَ خَیْرٌ لَکَ،فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِیهِ هَلَاکُ دِینِکَ لَوْ أُوتِیتَهُ).
بسیاری از ما بر اثر بیاطلاعی از عواقب امور گاه چیزهایی را با اصرار و با تمام وجود از خدا میخواهیم در حالی که مایه هلاکت و بدبختی ما میشود.
خداوند که عالم به عواقب امور است دعای ما را به اجابت نمیرساند؛ولی ما را دست خالی هم برنمیگرداند و چیزی که صلاح ماست میبخشد.
قرآن مجید نیز اشارهای به این معنا دارد که میفرماید:« وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ »؛چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید،حال آن که خیر شما در آن است؛و یا چیزی را دوست داشته باشید،حال آن که شرّ شما در آن است». (1)
در حدیثی نیز از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که خداوند میفرماید:«قَالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ عِبَاداً لَا یَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِینِهِمْ إِلَّا بِالْغِنَی وَ السَّعَةِ وَ الصِّحَّةِ فِی الْبَدَنِ فَأَبْلُوهُمْ بِالْغِنَی وَ السَّعَةِ وَ صِحَّةِ الْبَدَنِ فَیُصْلِحُ عَلَیْهِمْ أَمْرَ دِینِهِمْ وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ لَعِبَاداً لَا یَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِینِهِمْ إِلَّا بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ وَ السُّقْمِ فِی أَبْدَانِهِمْ فَأَبْلُوهُمْ بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْکَنَةِ وَ السُّقْمِ فَیُصْلِحُ عَلَیْهِمْ أَمْرَ دِینِهِمْ؛ بعضی از بندگان من افرادی هستند که اصلاح امر دین آنها جز به غنا و گستردگی زندگی و صحت بدن نمیشود،از این رو امر دین آنها را به وسیله آن اصلاح میکنم و بعضی از بندگانم هستند که امر دین آنها جز با نیاز و مسکنت و بیماری
1) 1) .بقره آیه،216.
اصلاح نمیشود،لذا امر دین آنها را با آن اصلاح میکنم و آنان را به وسیله آن میآزمایم». (1)
در طول تاریخ و حتی در زمان صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام نیز نمونههای روشنی از آن دیده شده که بعضی از افراد کم ظرفیت پیوسته از خدا به وسیله پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله یا امامان معصوم علیهم السلام تقاضای وسعت روزی میکردند و بعد از اصرار که در حق آنها دعا شد وسعت روزی به طغیان و سرکشی آنها انجامید و حتی بعضی از آنان تعبیراتی گفتند که بوی ارتداد میداد،همان گونه که در داستان معروف ثعلبة بن حاطب انصاری آمده است که پیوسته از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تقاضای دعا برای مال فراوان مینمود.پیغمبر صلی الله علیه و آله که وضع حال و آینده او را میدانست به او فرمود:«قَلِیلٌ تُؤَدِّی شُکْرَهُ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ لَا تُطِیقُه؛مقدار کمی که شکرش را بتوانی ادا کنی بهتر از مقدار زیادی است که توانایی ادای حقش را نداشته باشی»آیا بهتر نیست به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تأسی جویی و به زندگی سادهای بسازی؟ اما ثعلبه دست بردار نبود.سرانجام پیامبر صلی الله علیه و آله در حق او دعا کرد و ثروت کلانی به ارث از جایی که امیدش را نداشت رسید؛گوسفندانی خرید که زاد و ولد فراوانی کردند آنچنان که نگاهداری آنها در مدینه ممکن نبود.ناچار به بادیههای اطراف مدینه روی آورد و آنچنان سرگرم زندگی مادی شد که بر خلاف رویه او که در تمام نمازهای پیغمبر صلی الله علیه و آله شرکت میکرد،نماز جماعت و حتی نماز جمعه را نیز ترک کرد.
پس از مدتی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مأمور جمعآوری زکات را نزد او فرستاد تا زکات اموالش را بدهد او از پرداخت خودداری کرد و به اصل تشریع زکات اعتراض نمود و گفت:این چیزی مثل جزیهای است که از اهل کتاب گرفته میشود،ما مسلمان شدهایم که از پرداخت جزیه معاف باشیم.هنگامی که این
1) 1) .کافی،ج 2،ص 60،ح 4.
خبر به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید دو بار فرمود:«یا ویح ثعلبه؛وای بر ثعلبه». (1)
آن گاه امام علیه السلام در ادامه سخنان خود در یک نتیجهگیری روشن میفرماید:
«بنابراین باید تقاضای تو از خدا همیشه چیزی باشد که جمال و زیباییش برای تو باقی بماند و وبال و بدیش از تو برود (بدان مال دنیا این گونه نیست) مال برای تو باقی نمیماند و تو نیز برای آن باقی نخواهی ماند»؛ (فَلْتَکُنْ مَسْأَلَتُکَ فِیمَا یَبْقَی لَکَ جَمَالُهُ،وَ یُنْفَی عَنْکَ وَبَالُهُ؛فَالْمَالُ لَا یَبْقَی لَکَ وَ لَا تَبْقَی لَه).
شرایط استجابت دعا
بعضی چنین میپندارند که تعبیراتی نظیر:« اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ؛مرا بخوانید تا (دعای) شما را اجابت کنم» (2)هیچ قید و شرطی ندارد و انسان هر دعایی که میکند باید انتظار داشته باشد که از لطف خدا به اجابت رسد در حالی که چنین نیست در روایات متعدّدی که از معصومان علیهم السلام به ما رسیده برای اجابت دعا شرایط متعدّدی ذکر شده از جمله توبه و پاکی قلب؛امام صادق علیه السلام میفرماید:«إِیَّاکُمْ أَنْ یَسْأَلَ أَحَدٌ مِنْکُمْ رَبَّهُ شَیْئاً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ حَتَّی یَبْدَأَ بِالثَّنَاءِ عَلَی اللّهِ وَ الْمِدْحَةِ لَهُ وَ الصَّلَاةِ عَلَی النَّبِیِّ وَ آلِهِ ثُمَّ الْاِعْتِرَافِ بِالذَّنْبِ وَ التَّوْبَةِ ثُمَّ الْمَسْأَلَةِ؛مبادا هیچ یک از شما از خدا درخواستی کند مگر اینکه نخست حمد و ثنای او را بجا آورد و درود بر پیغمبر و آلش بفرستد سپس به گناه خود نزد او اعتراف (و توبه) کند سپس دعا نماید». (3)
دیگر اینکه دعا کننده باید در پاکی زندگی خود به ویژه پرهیز از غذای حرام و
کسب حرام بکوشد،همان گونه که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مَنْ أَحَبَّ أَنْ یُسْتَجَابَ دُعَاؤُهُ فَلْیُطَیِّبْ مَطْعَمَهُ وَ مَکْسَبَه؛کسی که دوست دارد دعایش مستجاب گردد باید غذا و کسب خود را از حرام پاک کند». (1)
در حالی که بسیاری از مردم به هنگام دعا نه توبه میکنند و نه از غذاهای آلوده یا مشکوک پرهیزی دارند،باز هم اجابت تمام دعاهایشان را انتظار میکشند.
نیز از شرایط دعا تلاش و کوشش در مسیر امر به معروف و نهی از منکر است؛آنها که شاهد مناظر گناه هستند و عکس العملی نشان نمیدهند، نمیتوانند انتظار استجابت دعا داشته باشند همان گونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:«وَ لَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْکَرِ أَوْ لَیُسَلِّطَنَّ اللّهُ شِرَارَکُمْ عَلَی خِیَارِکُمْ فَیَدْعُو خِیَارُکُمْ فَلَا یُسْتَجَابُ لَهُمْ؛باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و گر نه خداوند بدان را بر نیکان شما مسلط میکند آن گاه هر چه دعا کنند مستجاب نخواهد شد». (2)
در حدیث آمده است که شخصی نزد امیر مؤمنان علیه السلام آمد و از عدم استجابت دعایش شکایت کرد و گفت:با اینکه خدا فرموده دعا کنید من اجابت میکنم، پس چرا ما دعا میکنیم و به اجابت نمیرسد؟ امام علیه السلام در آن حدیث هشت شرط برای استجابت دعا بیان فرمود که بخشی از آن در احادیث بالا آمده است. (3)
برای توضیح بیشتر به کتاب«مفاتیح نوین»صفحه 21 تا 25 و تفسیر نمونه ذیل آیه شریفه« وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی ...» (4)مراجعه کنید.
وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلآْخِرَةِ لَالِلدُّنْیَا،وَ لِلْفَنَاءِ لَا لِلْبَقَاءِ،وَ لِلْمَوْتِ لَا لِلْحَیَاةِ،وَ أَنَّکَ فِی قُلْعَةٍ وَ دَارِ بُلْغَةٍ،وَ طَرِیقٍ إِلَی الْآخِرَةِ،وَ أَنَّکَ طَرِیدُ الْمَوْتِ الَّذِی لَا یَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ،وَ لَا یَفُوتُهُ طَالِبُهُ،وَ لَا بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ،فَکُنْ مِنْهُ عَلَی حَذَرِ أَنْ یُدْرِکَکَ وَ أَنْتَ عَلَی حَالٍ سَیِّئَةٍ،قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ، فَیَحُولَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ ذَلِکَ،فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ.
(پسرم!) بدان تو برای آخرت آفریده شدهای نه برای دنیا،برای فنا نه برای بقا (در این جهان)،برای مرگ نه برای زندگی (در این دنیا) تو در منزلگاهی قرار داری که هر لحظه ممکن است از آن کوچ کنی،در سرایی که باید زاد و توشه از آن برگیری و راه آخرتِ توست.
و (بدان) تو رانده شده مرگ هستی (و مرگ پیوسته در تعقیب توست و سرانجام تو را شکار خواهد کرد) همان مرگی که هرگز فرار کنندهای از آن نجات نمییابد و هرکس را او در جستجویش باشد از دست نمیدهد و سرانجام وی را خواهد گرفت،بنابراین از این بترس که مرگ زمانی تو را بگیرد که در حال بدی باشی (حال گناه) در صورتی که تو پیش از فرا رسیدن مرگ با خویشتن گفتگو میکردی که توبه کنی؛ولی مرگ میان تو و توبه حایل میشود و اینجاست که تو خویشتن را به هلاکت افکندهای.
هدف آفرینش
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه (بخش بیستم) به چند نکته مهم درباره هدف آفرینش انسان و حقیقت دنیا و زندگی در آن و موقعیت انسان در برابر مرگ اشاره میکند که هر یک هشداری به فرزند خود و به همه کسانی است که این وصیّتنامه را میخوانند.
نخست میفرماید:«(پسرم) بدان تو برای آخرت آفریده شدهای نه برای دنیا، برای فنا نه برای بقا (در این جهان)،برای مرگ نه برای زندگی (در این دنیا)»؛ (وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلآْخِرَةِ لَا لِلدُّنْیَا وَ لِلْفَنَاءِ لَا لِلْبَقَاءِ وَ لِلْمَوْتِ لَا لِلْحَیَاةِ).
از دیدگاه اسلام و تمام ادیان آسمانی،هدف آفرینش انسان زندگی در دنیا نیست، بلکه دنیا گذرگاهی به سوی آخرت و بازار تجارتی برای برگرفتن زاد و توشه است؛سرانجام زندگیِ دنیا فناست و هیچ کس حتی پیامبران الهی را بقایی نیست.
درباره هدف آفرینش انسان،تعبیرات مختلفی در آیات و روایات آمده؛قرآن مجید در سوره ذاریات میگوید:« وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ » (1)بر اساس این آیه هدف از آفرینش انسان،بندگی خداست.
در آیه دوم از سوره ملک میفرماید:« اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً »؛آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکند».
روشن است که آزمایش الهی،برای حسن عمل است و عبودیت برای تهذیب نفوس است و نتیجه همه اینها زندگی سعادتبخش آخرت است و به این ترتیب همه اهداف به یکی بازمیگردد.
آن گاه به نکته دوم یعنی حقیقت دنیا و موقعیت آن اشاره کرده میفرماید:«تو
1) 1) .ذاریات،آیه 56.
در منزلگاهی قرار داری که هر لحظه ممکن است از آن کوچ کنی،در سرایی که باید زاد و توشه از آن برگیری و راه آخرتِ توست»؛ (وَ أَنَّکَ فِی قُلْعَةٍ (1)وَ دَارِ بُلْغَةٍ (2)، وَ طَرِیقٍ إِلَی الْآخِرَةِ).
امام علیه السلام در اینجا هم هدف آفرینش انسان را بیان میکند و هم ماهیت زندگی دنیا را؛هدف آفرینش،زندگی سعادتبخش در سرای آخرت است نه زیستن در دنیا و به همین دلیل سرانجام زندگی دنیا فناست نه بقا و به تعبیر قرآن:« وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ »؛و فقط سرای آخرت،سرای زندگی (واقعی) است» (3).
این معنا در بسیاری از آیات دیگر قرآن منعکس است.
اما اینکه حضرت دنیا را جایگاه«قلعة»(محلی که از آن باید کوچ کرد) و سرای«بلغة»(محلی که باید از آن زاد و توشه برگرفت) معرفی میفرماید این نکته نیز در آیات قرآن مجید منعکس است.آیاتی همچون:« إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ » (4)،« کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » (5)،« کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ » (6)همگی ناظر به همین معناست و آیه شریفه« وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی » (7)نیز اشاره به دار بلغة است.
هر گاه نگاه ما به دنیا و آخرت آن گونه باشد که امام علیه السلام در اینجا بیان فرموده، چهره زندگی ما عوض خواهد شد و دیگر اثری از حرص و آز،آرزوهای دور
1) 1) .«قُلعَة»معانی زیادی دارد:به انسان ضعیف و کسی که نمیتواند خود را روی زین اسب نگه دارد و اموالیکه دوام و بقایی ندارد و همچنین سرایی که باید از آن نقل مکان کرد«قلعة»میگویند و در عبارت بالا معنای اخیر منظور است.این واژه از ماده قلع گرفته شده است.
2) 2) .«بلغة»به معنی زاد و توشهای است که انسان به وسیله آن به مقصد میرسد از ریشه«بلوغ»و«بلاغ»گرفته شده،زیرا چنان زاد و توشهای انسان را به مقصد میرساند.
3) 3) .عنکبوت،آیه 64.
4) 4) .زمر،آیه 30.
5) 5) .عنکبوت،آیه 57.
6) 6) .الرحمن،آیه 26.
7) 7) .بقره،آیه 197.
و دراز،تکالب و نزاع با اهل دنیا برای چیره شدن بر اموال بیشتر،و بخل و ثروتاندوزی وجود نخواهد داشت،بلکه همه چیز برای خدا و در راه خدا و در طریق جلب رضای او برای سعادت جاویدان آخرت خواهد بود.
آنگاه امام علیه السلام در سومین نکته میفرماید:«و (بدان) تو رانده شده مرگ هستی (و مرگ پیوسته در تعقیب توست و سرانجام تو را شکار خواهد کرد) همان مرگی که هرگز فرار کننده از آن نجات نمییابد و هر کس را او در جستجویش باشد از دست نمیدهد و سرانجام او را خواهد گرفت»؛ (وَ أَنَّکَ طَرِیدُ (1)الْمَوْتِ الَّذِی لَا یَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ،وَ لَا یَفُوتُهُ طَالِبُهُ،وَ لَا بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ).
تعبیر به«طرید»شخصی که در تعقیب او هستند یا شکاری که صیاد به دنبال او میدود تعبیر بسیار جالبی است،گویی از آغاز عمر صیاد مرگ در تعقیب انسان است؛گاه در کودکی گاه در جوانی و گاه در پیری او را شکار خواهد کرد و هیچ کس از دست این صیاد نمیتواند فرار کند و همان گونه که قرآن میفرماید:
« أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ »؛هر جا باشید مرگ شما را در مییابد،هر چند در برجهای محکم باشید» (2)در جای دیگر میفرماید:« قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ »؛بگو:«اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید،سودی به حال شما نخواهد داشت». (3)
آری انسان در هر چیز شک کند،در این معنا نمیتواند تردیدی به خود راه دهد که روزی باید از این جهان رخت بربندد،روزی که نه تاریخش معلوم است و نه ساعت و دقیقه آن،ممکن است دور باشد و ممکن است بسیار نزدیک؛فردا یا امروز؟ قابل توجّه اینکه هیچ استثنایی در این قانون نیست.زورمندان،
قویپیکران،صاحبان ثروت و قدرت و طبیبان حاذق و حتی انبیا و اولیا.قرآن مجید خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میگوید:« إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ ؛تو میمیری و آنها نیز خواهند مرد». (1)
آن گاه امام علیه السلام به نکته مهمی اشاره میکند که آخرین هشدار در این بخش از وصیّتنامه اوست میفرماید:«بنابراین از این بترس که مرگ زمانی تو را بگیرد که در حال بدی باشی (حال گناه) در صورتی که تو پیش از فرا رسیدن مرگ با خویشتن گفتگو میکردی که توبه کنی؛ولی مرگ میان تو و توبه حایل میشود و اینجاست که تو خویشتن را به هلاکت افکندهای»؛ (فَکُنْ مِنْهُ عَلَی حَذَرِ أَنْ یُدْرِکَکَ وَ أَنْتَ عَلَی حَالٍ سَیِّئَةٍ،قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ،فَیَحُولَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ ذَلِکَ،فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ).
امام علیه السلام در این هشدار،فرزندش را به این حقیقت توجّه میدهد که تاریخ مرگ در هر حال مبهم و ناپیداست و گاه انسان گرفتار گناهی میشود و تصمیم میگیرد لحظهای بعد آن را با آب توبه از صفحه نامه اعمالش بشوید؛ولی مرگ ناگهان فرا میرسد و این فرصت را از او میگیرد.همه ما در زندگی خود دیده یا شنیدهایم افرادی را که تصمیم به انجام کارهای خوب یا بدی داشتند ناگهان در همان لحظه از ادامه کار و رسیدن به مقصود باز ماندند.
در همین ایام که مشغول شرح این وصیّتنامه هستیم خبری در رسانهها پخش شد که برای یکی از دانشمندان معروف در محیط ما بزرگداشتی گرفته بودند و گروهی در آن مجلس شرکت داشتند و او با نشاط و خوشحالی در انتظار دریافت لوحه تقدیر که ناگهان در همان جا دست تقدیر او را گرفت و ناگاه گرفتار ایست قلبی شد و همه چیز پایان یافت. (2)
در حدیث معروف مفضل میخوانیم که امام صادق علیه السلام خطاب به مفضل فرمود:اگر سؤال کنی چرا خداوند مدت حیات انسان را مسطور داشته و در هر ساعتی که مشغول انجام گناه و ارتکاب معاصی است،ممکن است مرگش فرا رسد،در پاسخ میگوییم:حکمت آن این است که با اینکه انسان تاریخ مرگ خود را نمیداند باز هم هر زمان به سراغ گناه میرود،اگر تاریخ آن را میدانست و امید به طول بقای خود داشت بیشتر پردهدری میکرد.بنابراین انتظار مرگ در هر حال برای او از اطمینان به بقا بهتر است و اگر این انتظار در گروهی از مردم اثر نکند در گروه دیگر به یقین مؤثر خواهد بود؛دست از گناه میکشند و به سراغ اعمال صالح میروند و از اموال نفیس خود برای انفاق به فقرا و مساکین بهره میگیرند. (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 3،ص 84،(با تلخیص و نقل به معنا).
یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ،وَ ذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ،وَ تُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیْهِ،حَتَّی یَأْتِیَکَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ،وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ،وَ لَا یَأْتِیَکَ بَغْتَةً فَیَبْهَرَکَ.وَ إِیَّاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَی مِنْ إِخْلَادِ أَهْلِ الدُّنْیَا إِلَیْهَا،وَ تَکَالُبِهِمْ عَلَیْهَا، فَقَدْ نَبَّأَکَ اللّهُ عَنْهَا،وَ نَعَتْ هِیَ لَکَ عَنْ نَفْسِهَا،وَ تَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِیهَا، فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلَابٌ عَاوِیَةٌ،وَ سِبَاعٌ ضَارِیَةٌ،یَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَی بَعْضٍ،وَ یَأْکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا،وَ یَقْهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا.نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ،وَ أُخْرَی مُهْمَلَةٌ،قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا،رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا.سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثٍ،لَیْسَ لَهَا رَاعٍ یُقِیمُهَا،وَ لَا مُسِیمٌ یُسِیمُهَا.سَلَکَتْ بِهِمُ الدُّنْیَا طَرِیقَ الْعَمَی وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَی،فَتَاهُوا فِی حَیْرَتِهَا،وَ غَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً،فَلَعِبَتْ بِهِمْ لَعِبُوا بِهَا،وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا.
پسرم! بسیار به یاد مرگ باش و به یاد آنچه به سوی آن میروی و پس از مرگ در آن قرار میگیری به گونهای که هر گاه مرگ به سراغ تو آید تو خود را (از هر نظر) آماده ساخته و دامن همت را در برابر آن به کمر بسته باشی.نکند ناگهان بر تو وارد شود و مغلوبت سازد و سخت بر حذر باش که دلبستگیها و علاقه شدید دنیاپرستان به دنیا و حمله حریصانه آنها به دنیا،تو را نفریبد و مغرور نسازد زیرا خداوند تو را از وضع دنیا آگاه ساخته و نیز دنیا خودش از فنا و زوالش خبر داده و بدیهایش را برای تو آشکار ساخته است.جز این نیست که دنیاپرستان همچون سگهایی هستند که پیوسته پارس میکنند (و برای تصاحب
جیفهای بر یکدیگر فریاد میکشند) یا درندگانی که در پی دریدن یکدیگرند، در برابر یکدیگر میغرند،و زوزه میکشند،زورمندان،ضعیفان را میخورند و بزرگترها کوچکترها را مغلوب میسازند یا همچون چهارپایانی هستند که دست و پایشان (به وسیله مستکبران) بسته شده (و بردگان سرسپرده آنهایند) و گروه دیگری همچون حیواناتی هستند رها شده در بیابان (شهوات) عقل خود را گم کرده (و راههای صحیح را از دست دادهاند)و در طرق مجهول و نامعلوم گام گذاردهاند.آنها همچون حیواناتی هستند که در وادی پر از آفتی رها شده و در سرزمین ناهمواری به راه افتادهاند نه چوپانی دارند که آنها را به راه صحیح هدایت کند و نه کسی که آنها را به چراگاه مناسبی برساند (در حالی که) دنیا آنان را در طریق نابینایی به راه انداخته و چشمهایشان را از دیدن نشانههای هدایت برگرفته،در نتیجه در وادی حیرت سرگردانند و در نعمتها و زرق و برقهای دنیا غرق شدهاند،دنیا را به عنوان معبود خود برگزیده،و دنیا نیز آنها را به بازی گرفته است و آنها هم به بازی با دنیا سرگرم شدهاند و ماورای آن را به فراموشی سپردهاند.
دنیای فریبکار و اهل آن
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامهاش به فرزند خود هشدار میدهد و تأکید میکند که به یاد مرگ و آماده استقبال از آن باشد و فریب کارهای دنیاپرستان را نخورد.
نخست میفرماید:«پسرم بسیار به یاد مرگ باش و به یاد آنچه به سوی آن میروی و پس از مرگ در آن قرار میگیری به گونهای که هر گاه مرگ به سراغ تو آید تو خود را (از هر نظر) آماده ساخته و دامن همت را در برابر آن به کمر بسته
باشی.نکند ناگهان بر تو وارد شود و مغلوبت سازد»؛ (یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ، وَ ذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ،وَ تُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیْهِ،حَتَّی یَأْتِیَکَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ (1)، وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ (2)،وَ لَا یَأْتِیَکَ بَغْتَةً فَیَبْهَرَکَ). (3)
این واقعیّتی روشن است که غالب مردم از آن غافلاند.همه میدانند برای عمر انسان تاریخ معینی در ظاهر تعیین نشده و هر لحظه و هر زمان بر اثر حوادث بیرونی،فردی یا جمعی یا حوادث درونی (بیماریهای ناگهانی) ممکن است انسان از دنیا چشم بپوشد و بسیارند کسانی که این حقیقت را میدانند و میبینند و از آن غافل میشوند.گاه در لحظاتی که در مجالس یادبود عزیزان از دست رفته شرکت میکنند،در فکر فرو میروند و شاید تصمیماتی جهت آمادگی برای این سفر میگیرند؛ولی از مجلس که خارج شدند به دست فراموشی سپرده میشود.
امام علیه السلام در اینجا تأکید میفرماید که این واقعیّت عینی و قطعی را فراموش مکن و برای استقبال از مرگ آماده باش و از آن بترس که غافلگیر شوی و بدون آمادگی چشم از جهان فرو بندی.
در خطبه 114 در کلام دیگری از امام علیه السلام نیز خواندیم«فَبَادِرُوا الْعَمَلَ وَ خَافُوا بَغْتَةَ الْأَجَلِ؛به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید و از فرا رسیدن ناگهانی پایان عمر بترسید.»
در دیوان منسوب به امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز اشعار پر معنایی در این زمینه آمده است از جمله.
یا من بدنیاه اشتغل قد غره طول الأمل
الموت یأتی بغتة والقبر صندوق العمل
«ای کسی که سرگرم دنیایی و آروزهای دراز تو را فریفته،بدان مرگ ناگهان فرا میرسد و قبر نگهدارنده اعمال توست».
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن هشدار دیگری به فرزندش میدهد که فریب کارهای دنیاپرستان را نخورد که آنها همچون حیوانات درندهاند؛ میفرماید:«و سخت بر حذر باش که آنچه را از دلبستگیها و علاقه شدید دنیاپرستان به دنیا و حمله حریصانه آنها به دنیا،تو را بفریبد و مغرور سازد»؛ (وَ إِیَّاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَی مِنْ إِخْلَادِ (1)أَهْلِ الدُّنْیَا إِلَیْهَا،وَ تَکَالُبِهِمْ (2)عَلَیْهَا).
آن گاه به ذکر دو دلیل برای این سخن پرداخته میفرماید:«زیرا خداوند تو را از وضع دنیا آگاه ساخته و نیز دنیا خودش از فنا و زوالش خبر داده و بدیهایش را برای تو آشکار ساخته است»؛ (فَقَدْ نَبَّأَکَ اللّهُ عَنْهَا وَ نَعَتْ (3)هِیَ لَکَ عَنْ نَفْسِهَا، تَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِیهَا).
آیات متعدّدی در قرآن مجید درباره بیاعتباری دنیا دیده میشود از جمله:
« وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً »؛(ای پیامبر) زندگی دنیا را برای آنان به آبی تشبیه کن که از آسمان فرو میفرستیم و به وسیله آن گیاهان زمین (سرسبز میشود و) در هم فرو میرود.اما (بعد از مدتی) میخشکد به گونهای که بادها آن را به هر سو پراکنده میکنند؛و خداوند به هر چیز تواناست». (4)
1) 1) .«اخلاد»از ریشه«خُلد»و«خلود»به معنای سکونت مستمر در یک جا گرفته شده و«اخلاد الی الارض»به معنای چسبیدن به زمین و«اخلاد الی الدنیا»به معنای چسبیدن به امر دنیاست.
2) 2) .«تکالب»به معنای حمله کردن برای به دست آوردن چیزی است و در اصل از واژه«کلب»به معنای سگ گرفته شده است.
3) 3) .«نعت»از ریشه«نعی»بر وزن«سعی»به معنای خبر مرگ کسی را دادن است.
4) 4) .کهف،آیه 45.
این مثال برای کسانی است که مراحل مختلف عمر خود (کودکی وجوانی و پیری) را طی میکنند؛ولی بسیارند کسانی که چنین امری نصیبشان نمیشود و در مراحل ابتدایی یا میانه به دلایل مختلفی چشم از جهان برمیبندند.
اینکه میفرماید:دنیا ناپایداری و بیاعتباری خود را برای تو شرح داده، منظور به زبان حال است که تعبیر گویای آن در کلام دیگری از امام علیه السلام آمده است؛آن گاه که دید انسان غافل یا ریاکاری به مذمت دنیا پرداخته و از فریبندگی دنیا سخن میگوید امام علیه السلام میفرماید: «أَیُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْیَا الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِیلِهَا...مَتَی غَرَّتْکَ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ الْبِلَی أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحْتَ الثَّرَی ؛ ای کسی که دنیا را نکوهش میکنی و خودت فریفته دنیا شدهای و اباطیل دنیا تو را فریفته...چه زمان دنیا تو را فریب داده (و با چه وسیلهای) آیا به استخوانهای پوسیده پدرانت در زیر خاک و یا خوابگاه مادرانت (در درون قبرها)». (1)
به گفته شاعر عرب:
هی الدنیا تقول لمن علیها حذار حذار من بطشی و فتکی
فلا یغررکم حسن ابتسامی فقولی مضحک و الفعل مبکی
«دنیا با صراحت و آشکارا به اهلش میگوید:بر حذر باشید بر حذر باشید از حمله و مرگ غافلگیرانه من.
تبسمهای طولانی من شما را نفریبد،سخنانم خندهآور است و اعمالم گریهآور». (2)
آری زرق و برق دنیا نشاط آور است؛ولی هنگامی که به عمق آن دگرگونیها، بیوفاییها و ناپایداریهای آن بیندیشیم چیزی جز گریه نخواهد داشت.
آن گاه امام علیه السلام در یک تقسیمبندی حساب شده،اهل دنیا را به چهار گروه
تقسیم میکند و میفرماید:«جز این نیست که دنیاپرستان همچون سگهایی هستند که پیوسته پارس میکنند (و برای تصاحب جیفهای بر سر یکدیگر فریاد میکشند) یا درندگانی که در پی دریدن یکدیگرند،در برابر یکدیگر میغرند،و زوزه میکشند،زورمندان،ضعیفان را میخورند و بزرگترها کوچکترها را مغلوب میسازند یا همچون چهارپایانی هستند که دست و پایشان (به وسیله مستکبران) بسته شده (و بردگان سرسپرده آنهایند) و گروه دیگری همچون حیواناتی هستند رها شده در بیابان (شهوات)»؛ (فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلَابٌ عَاوِیَةٌ (1)، وَ سِبَاعٌ ضَارِیَةٌ (2)،یَهِرُّ (3)بَعْضُهَا عَلَی بَعْضٍ،وَ یَأْکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا،وَ یَقْهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا،نَعَمٌ (4)مُعَقَّلَةٌ (5)،وَ أُخْرَی مُهْمَلَةٌ). (6)
به راستی تقسیمی است بسیار جالب و دقیق،زیرا:
گروهی از مردم دنیا همچون سگانی هستند که کنار جیفهای آمدهاند و هر کدام سعی دارد جیفه را در اختیار خودش بگیرد،پیوسته بر دیگری فریاد میزند و با فریادش میخواهد او را از جیفه دور سازد.نمونه روشن آن همان ثروتمندان از خدا بیخبری هستند که پیوسته سعی دارند ثروت بیشتری را تصاحب کنند و دیگران را از آن دور سازند؛گاه بر سر آنها فریاد میکشند گاه به دادگاهها متوسل میشوند و از طریق وکلای مزدور و پرونده سازی به تملک اموال دیگران میپردازند.در میان دولتها نیز گاه چنین رقابتهایی وجود دارد که از طریق جنگ سرد و تبلیغات پر حجم دروغین سعی میکنند بازارهای مصرف دنیا را در
1) 1) .«عاویة»به معنای سگهایی است که فریاد میکشند و پارس میکنند.
2) 2) .«ضاریة»به معنای درنده است و از ریشه«ضرو»بر وزن«ضرب»به معنای درندهخویی گرفته شده است.
3) 3) .«یهر»از ریشه«هریر»به معنای زوزه کشیدن است.
4) 4) .«نعم»به معنی چهارپاست؛ولی غالبا به شتر اطلاق میشود (این واژه گاه معنی مفرد دارد و گاه به معنای جمعی استعمال میشود که در این صورت شتر و گاو و گوسفندان را شامل میشود.)
5) 5) .«معقلة»به معنای بسته شدن با عقال است.عقال،طناب مخصوصی است که زانوی شتر را با آن میبندند.
6) 6) .«مهملة»یعنی رها شده و در اینجا به معنای حیوان رها شده است.
اختیار خود بگیرند.
گروهی از مردم دنیا که نمونه آن در عصر ما دولتهای نیرومند و زورگو هستند (یا ثروتمندانی که از آنها پشتیبانی میکنند) پیوسته در رقابتی ناسالم تلاش و کوشش میکنند که منابع ثروت را از چنگال یکدیگر بربایند و برای رسیدن به مقصود خود گاه جنگهای خونینی به را بیندازند که هزاران انسان بیگناه در آن به خاک و خون کشیده میشوند و شهرها و آبادیها را ویران میسازند.آری این گرگانِ خونخوار بر سر جیفه دنیا پیوسته میغرند و زوزه میکشند و آنها که نیرومندترند ضعیفان را پایمال میکنند و آنها که بزرگترند کوچکترها را نابود میسازند.
بنابراین گروه سوم گروه بیدست و پایی هستند که برای تحصیل متاع دنیا به هر ذلتی تن در میدهند و اسیر و برده جهانخواران میشوند در حالی که گروه چهارم همچون حیوانات سرکشی هستند که در بیابان به هر سو میروند و به تعبیر امام علیه السلام در ادامه این سخن:«عقل خود را گم کرده (و راههای صحیح را از دست دادهاند)و در طرق مجهول و نامعلوم گام گذاردهاند آنها همچون حیواناتی هستند که در وادی پر از آفتی رها شده و در سرزمین ناهمواری به راه افتادهاند»؛ (قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا،وَ رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ (1)عَاهَةٍ (2)بِوَادٍ وَعْثٍ). (3)
سپس میافزاید:«نه چوپانی دارند که آنها را به راه صحیح هدایت کند و نه کسی که آنها را به چراگاه مناسبی برساند (در حالی که) دنیا آنان را در طریق نابینایی به راه انداخته و چشمهایشان را از دیدن نشانههای هدایت برگرفته در نتیجه در وادی حیرت سرگردان شده و در نعمتها و زرق و برقهای دنیا غرق
شدهاند،دنیا را به عنوان معبود خود برگزیدهو دنیا نیز آنها را به بازی گرفته و آنها هم به بازی با دنیا سرگرم شدهاند و ماورای آن را به فراموشی سپردهاند»؛ (لَیْسَ لَهَا رَاعٍ یُقِیمُهَا،وَ لَا مُسِیمٌ (1)یُسِیمُهَا،سَلَکَتْ بِهِمُ الدُّنْیَا طَرِیقَ الْعَمَی،وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَی فَتَاهُوا (2)فِی حَیْرَتِهَا،وَ غَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا،اتَّخَذُوهَا رَبّاً، فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا،وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا).
این همان گروهی هستند که در هر زمان به خصوص در دنیای امروز وجود دارند؛ جهان را جولانگاه خود قرار داده و همه جا را به فساد میکشند؛علاقه بی حد و حصر به مال و ثروت و جاه و مقام،چشم آنها را از دیدن حقایق کور کرده و گوش آنها را برای شنیدن سخن حق کر کرده است.غرق نعمتهای مادی و زر و زیور و عابدان درهم و دینارند و برای به دست آوردن دنیا گاه آتش جنگ به پا میکنند و گاه سلاحهای کشتار جمعی ساخته و به قیمت گزاف در اختیار این و آن قرار میدهند و آنها را به جان هم میاندازند.دنیا بازیچه آنهاست و آنها هم بازیچه دنیا و به همین دلیل،خدا و روز حساب و برنامههای آخرت را به کلی فراموش کردهاند.
امام علیه السلام،فرزند دلبندش را هشدار میدهد که خود را از این چهار گروه دور دارد؛نه فقط فرزند امام علیه السلام بلکه همه انسانها مخاطب کلام اویند.
«عقول»در جمله «قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا» جمع عقل به معنای خِرَد است؛ولی بعضی آن را جمع عقال (پایبند شتران) دانستهاند که مفهوم جمله چنین میشود:آنها پای بندهای خود را گم کرده و به همین دلیل در بیابان زندگی سرگردانند؛ولی با توجّه به جمله بعد «وَ رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا» معنای اوّل مناسبتر است.اضافه بر این،«عقول»جمع عقل است نه جمع عقال زیرا جمع عقال
«عُقل»بر وزن قفل و«عُقُل»بر وزن دهل است.
به هر حال تقسیمی که امام علیه السلام برای اصناف دنیاپرستان و گروههای مختلف آن بیان فرموده،تقسیم بسیار جالبی است که انسان را برای تشخیص آنها و دوری از آنها بیدار و آگاه میسازد:
1.گروه غوغاگران و صاحبان رسانههای گمراه کننده.
2.گروه درندگانی که برای به دست آوردن منابع دنیا با هم در نبردند.
3.گروه بردگانی که برای رسیدن به مال و مقام،به هر ذلتی تن در میدهند.
4.گروه هوسران و عیّاش که عقل را رها کرده و در بیابان زندگی سرگردانند؛ خدای آنها زر و سیم و هدفشان عیش و نوش است.
رُوَیْداً یُسْفِرُ الظَّلَامُ،کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَظْعَانُ،یُوشِکُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ! وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِیَّتُهُ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ،فَإِنَّهُ یُسَارُ بِهِ وَ إِنْ کَانَ وَاقِفاً، وَ یَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعاً.
آرام باش (و کمی صبر کن) که به زودی تاریکی برطرف میشود (و حقیقت آشکار میگردد) گویا این مسافران،به منزل رسیدهاند (و پایان عمر را با چشم خود میبینند.) نزدیک است کسی که سریع حرکت میکند به منزلگاه (مرگ) برسد.
پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز است او را میبرند و در حرکت است هر چند خود را ساکن پندارد و پیوسته قطع مسافت میکند،گر چه ظاهراً ایستاده است و استراحت میکند.
آنها که بر مرکب شب و روز سوارند
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه بار دیگر به فرزند دلبندش درباره مرگ و پایان عمر هشدار میدهد و میفرماید:«آرام باش (و کمی مهلت بده) که به زودی تاریکی برطرف میشود (و حقیقت آشکار میگردد)»؛ (رُوَیْداً (1)
1) 1) .«رویدا»از ریشه«رود»بر وزن«عَود»در اصل به معنای رفت و آمد و تلاش برای انجام چیزی توأم با ملایمت است این واژه معنای مصدری دارد و توأم با تصغیر است؛یعنی مختصر مهلتی بده منصوب بودن رویداً آن است که مفعول مطلق برای فعل محذوفی است،گویا در اصل چنین گفته شود:«امهل امهالا قلیلا».
یُسْفِرُ (1)الظَّلَامُ).
منظور از ظلام (تاریکی) در اینجا جهل به حال دنیاست که بعضی از بیخبران آن را گویی پایدار میپندارند؛ولی چیزی نمیگذرد که مرگ با قیافه وحشتناکش، خود را نشان میدهد.
آن گاه امام علیه السلام،اهل این جهان را به مسافرانی تشبیه کرده که به سوی سرمنزل مقصود در حرکتند میفرماید:«گویا این مسافران به منزل رسیدهاند (و پایان عمر را با چشم خود میبینند)»؛ (کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَظْعَانُ). (2)
سپس میافزاید:«نزدیک است کسی که سریع حرکت میکند به منزلگاه (مرگ) برسد»؛ (یُوشِکُ (3)مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ).
منظور از «مَنْ أَسْرَعَ» همه انسانها هستند نه گروه خاصی،زیرا همه با سرعت به سوی سرمنزل نهایی که همان پایان زندگی است میرسند.
امام علیه السلام،تشبیه جالبی درباره مردم جهان میکند میفرماید:«پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز است او را میبرند و در حرکت است،هر چند خود را ساکن پندارد و پیوسته قطع مسافت میکند،هر چند ظاهراً ایستاده است
1) 1) .«یسفر»از ریشه«سفر»بر وزن«فقر»به معنای باز کردن پوشش و کشف حجاب است،لذا به زنان بیحجاب «سافرات»گفته میشود و در مورد طلوع صبح این تعبیر به کار میرود گویی صبح نقاب از چهره برمیگیرد و میدرخشد.باید توجّه داشت که ظلام فاعل است و در واقع حقیقت به موجودی نورانی تشبیه شده که تاریکی جهل آن را پوشانیده و نقاب آن سرانجام کنار میرود.
2) 2) .«اظعان»گاه جمع«ظعینة»به معنای هودج یا تخت روانی است که به هنگام سفر بر آن سوار میشدند و فرا رسیدن هودجها به معنای فرا رسیدن مسافران است.
3) 3) .«یوشک»از ریشه«وشک»بر وزن«اشک»به معنای تند رفتن گرفته شده است،بنابراین مفهومش این است که به زودی فلان امر تحقق مییابد (صحیح آن یوشِک با کسر شین است و گاه با فتح شین گفته میشود).
و استراحت میکند»؛ (وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِیَّتُهُ (1)اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ،فَإِنَّهُ یُسَارُ بِهِ وَ إِنْ کَانَ وَاقِفاً،وَ یَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعاً). (2)
اشاره به اینکه حرکت به سوی پایان عمر یک حرکت اجباری است نه اختیاری؛ دست تقدیر پروردگار همه را بر مرکب راهوار زمان سوار کرده و چه بخواهند یا نخواهند با سرعت آنها را به سوی نقطه پایان میبرد،هر چند غافلان از آن بیخبرند.
تعبیرهای دیگری در سایر کلمات امام علیه السلام در این زمینه دیده میشود از جمله میفرماید:«أَهْلُ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ یُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِیَامٌ؛اهل دنیا همانند سوارانی هستند که مرکبشان را به پیش میبرند و آنها در خوابند». (3)در جای دیگر میفرماید:
«نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ؛نفسهای انسان هر بار گامی به سوی سرآمد زندگی است». (4)در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:«ان اللیل و النهار یعملان فیک فاعمل فیهما و یأخذان منک فخذ منهما؛شب و روز در تو اثر میگذارند (و از عمر تو میکاهند) تو هم در آن اثری از خود بگذار و کاری کن؛ آنها از تو چیزی میگیرند تو هم چیزی از آنها بگیر». (5)
ابن ابی الحدید در اینجا داستان جالبی از یکی از اساتید خود نقل میکند میگوید:ابوالفرج محمد بن عباد رحمه اللّه از من خواست که این وصیّتنامه را برای او بخوانم و در آن روز من جوان کم سن و سالی بودم آن را از حفظ برای او خواندم هنگامی که به این بخش از وصیّتنامه رسیدم استادم فریادی کشید و به زمین افتاد در حالی که کسی بود که به این زودی تحت تأثیر واقع نمیشد. (6)
مسافران جهان دیگر
در تعبیرات امام علیه السلام در این فقرات،انسانها به مسافرانی تشبیه شدهاند که بر مرکبی تندرو سوارند و این مرکب آنها را به سوی منزلگاه نهایی پیش میبرد.
شک نیست که گروهی از این مسافران در ایستگاههای وسط راه پیاده میشوند و گروه دیگری به راه خود همچنان تا پایان عمر طبیعی ادامه میدهند و عجب اینکه هیچ کس نمیداند در کدام ایستگاه او را پیاده میکنند.
دو چیز این سفرمسلم است است:بدون اختیار بودن آن و اینکه پایان مقرری دارد.
گروهی این سفر را در حال خواب میپیمایند و عدّهای بیدارند و بعضی گاه خواب و گاه بیدار؛آنها که بیدارند پس از پیاده شدن نعمتها و برکات فراوانی که در هر ایستگاه موجود است و به آن نیاز دارند تهیه میکنند و آنها که در خوابند و یا موقعیت خود را نمیدانند به مفهوم«الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا» (1)دست خالی به مقصد میرسند.
انبیا و رسولان الهی مأمورانی هستند که پیوسته در مسیر راه به مسافران هشدار میدهند و بر خوابآلودگان فریاد میزنند که برخیزید و از توقفگاههای وسط راه آنچه نیاز دارید برگیرید،چرا که وقتی به مقصد رسیدید در آنجا تهیه وسائل مورد نیاز ابداً امکان ندارد واز آن مهمتر اینکه بازگشت دراین مسیر نیز ممکن نیست.
گروهی این سخنان را باور میکنند و از جان و دل میپذیرند و گروهی انکار میکنند یا ناباورانه به آن گوش میدهند و هنگامی که به مقصد رسیدند به واقعیّت تمام آن سخنان پی میبرند و فریاد وا حسرتاه سر میدهند و نعره« یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ »از آنها شنیده میشود؛ولی چه سود؟ (2)
وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ،وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ،وَ أَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ.فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ.وَ أَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ،فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَبٍ؛فَلَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ،وَ لَا کُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ.وَ أَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْکَ إِلَی الرَّغَائِبِ،فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً.
وَ لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللّهُ حُرّاً.وَ مَا خَیْرُ خَیْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ،وَ یُسْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِعُسْرٍ؟! وَ إِیَّاکَ أَنْ تُوجِفَ بِکَ مَطَایَا الطَّمَعِ،فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ الْهَلَکَةِ.
وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَکُونَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ،فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ، وَ آخِذٌ سَهْمَکَ،وَ إِنَّ الْیَسِیرَ مِنَ اللّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَکْرَمُ مِنَ الْکَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ.
و به یقین بدان هرگز به همه آرزوهایت دست نخواهی یافت و (نیز بدان) هرگز از اجلت تجاوز نخواهی کرد (و بیش از آنچه مقرر شده عمر نمیکنی) و تو در همان مسیری هستی که پیشینیان تو بودند (آنها رفتند و تو هم خواهی رفت) حال که چنین است،در به دست آوردن دنیا زیادهروی مکن و در کسب و کار میانهرو باش،زیرا بسیار دیده شده که تلاش فراوان (در راه دنیا) به نابودی منجر گردیده (اضافه بر این) نه هر تلاشگری به روزی رسیده و نه هر شخص میانهروی محروم گشته است.
نفس خویشتن را از گرایش به هر پستی گرامی دار (و بزرگوارتر از آن باش که به پستیها تن در دهی) هر چند گرایش به پستیها تو را به خواستههایت برساند،
زیرا تو هرگز نمیتوانی در برابر آنچه از شخصیت خود در این راه از دست میدهی بهای مناسبی به دست آوری و برده دیگری مباش،خداوند تو را آزاد آفریده است.آن نیکی که جز از طریق بدی به دست نیاید نیکی نیست و نه آن آسایش و راحتی که جز با مشقت زیاد (و بیش از حد) فراهم نشود.
بپرهیز از اینکه مرکبهای طمع،تو را با سرعت با خود ببرند و به آبشخورهای هلاکت بیندازند و اگر بتوانی که میان تو و خداوند،صاحب نعمتی واسطه نباشد چنین کن،زیرا تو (به هر حال) قسمت خود را دریافت میکنی و سهمت را خواهی گرفت و مقدار کمی که از سوی خداوند به تو برسد با ارزشتر است از مقدار زیادی که از سوی مخلوقش برسد،هر چند همه نعمتها (حتی آنچه از سوی مخلوق میرسد) از ناحیه خداست.
هرگز تن به پستی مده
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه خود به شش نکته مهم که هر یک نصیحتی است انسانساز،اشاره میکند؛ولی پیش از آن در مقدمهای میفرماید:
«و بدان به یقین هرگز به همه آرزوهایت دست نخواهی یافت و (نیز بدان) هرگز از اجلت تجاوز نخواهی کرد (و بیش از آنچه مقرر شده عمر نمیکنی) و تو در همان مسیری هستی که پیشینیان تو بودند (آنها رفتند و تو هم خواهی رفت)»؛ (وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ،وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ).
آن گاه چنین نتیجه میگیرد:«حال که چنین است در به دست آوردن دنیا زیادهروی مکن و در کسب و کار میانهرو باش»؛ (فَخَفِّضْ (1)فِی الطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ (2)فِی الْمُکْتَسَبِ).
جمله «لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ» بیان واقعیّتی روشن است که هیچ انسانی در این جهان به تمام آرزوهای خود نخواهد رسید،بنابراین چرا در طلب روزی حریص باشد؟
جمله «وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ» اشاره به این است که عمر انسان به هر حال محدود است و هیچ کس نمیتواند بیش از وقت مقرر در این جهان بماند.حال که چنین است چرا برای به دست آوردن مال،بیش از حد دست و پا کند.
تعبیر به«خَفِّضْ؛آرام باش و فرو نه»و«أَجْمِلْ؛راه اعتدال پیش گیر»هر دو اشاره به یک حقیقت و آن ترک حرص و برای جلب روزی بیشتر است.این تعبیر هرگز تلاش و سعی برای به دست آوردن روزی حلال را نفی نمیکند.
امام علیه السلام در ادامه این سخن به استدلال پرمعنایی توسل میجوید و میفرماید:
«زیرا بسیار شده که تلاش فراوان (در راه دنیا) منجر به نابودی (اموال) گردیده (اضافه بر این) نه هر تلاشگری به روزی رسیده و نه هر شخص میانهروی محروم گشته است»؛ (فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَبٍ (1)فَلَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ، وَ لَا کُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ).
شبیه این مضمون در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است،حضرت میفرماید: «اجملوا فی طلب الدنیا فان کلا میسّر لما خلق له ؛در طلب دنیا میانهرو باشید چرا که به هر کس آنچه مقدر شده است داده میشود». (2)
جمله« رب طلب قد جر الی حرَب ؛چه بسیار تلاش فراوانی که منجر به نابودی شده»به گفته بعضی از نویسندگان،ضرب المثلی در لسان العرب است که مضمون آن را در فارسی،سعدی در ضمن دو بیت آورده است:
شد غلامی که آب جوی آورد آب جوی آمد و غلام ببرد
دام،هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت و دام ببرد
دو جمله «فَلَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ...وَ لَا کُلُّ مُجْمِلٍ...» در واقع به منزله دلیل است برای آنچه در جملههای قبل درباره رعایت اعتدال و میانهروی در طلب رزق آمده است و اشاره به این حقیقت است که دست و پای زیاد همیشه درآمد بیشتر و رعایت اعتدال و میانهروی همیشه درآمد کمتر را در پی ندارد،بلکه لطف الهی بر این قرار گرفته آنها که بر او توکل کنند و حرص و آز و طمع را کنار بگذارند و به صورت معتدل برای روزی تلاش نمایند زندگی بهتر و توأم با آرامش بیشتر داشته باشند و در ضمن،دیگران نیز اجازه پیدا کنند که از تلاش خود برای روزی بهره گیرند و حریصان جای را بر آنها تنگ نکنند.
امام علیه السلام در دومین دستور میفرماید:«نفس خویشتن را از گرایش به هر پستی گرامی دار (و بزرگوارتر از آن باش که به پستیها تن در دهی) هر چند گرایش به پستیها تو را به خواستهها برساند،زیرا تو هرگز نمیتوانی در برابر آنچه از شخصیت خود در این راه از دست میدهی بهای مناسبی به دست آوری»؛ (وَ أَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّةٍ (1)وَ إِنْ سَاقَتْکَ إِلَی الرَّغَائِبِ (2)،فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ (3)بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً).
اشاره به اینکه بعضی از خواستهها چنان است که اگر انسان از شخصیت خود مایه نگذارد به آن نمیرسد و سزاوارِ انسان آزاده و با شخصیت نیست که تن به چنین معاملهای بدهد؛از شخصیت خود بکاهد تا به خواستهای از خواستههای مادیش برسد.
و به گفته شاعر عرب:
ما اعتاض باذل وجهه بسؤاله عوضا و لو نال الغنی بسؤال
و إذا النوال إلی السؤال قرنته رجح السؤال و خف کل نوال
«کسی که از آبروی خویش به وسیله تقاضای از دیگران صرف نظر میکند، عوض شایستهای پیدا نخواهد کرد هر چند از این طریق به غنا و ثروت برسد.
زیرا هنگامی که رسیدن به مواهب مادی را در کنار سؤال بگذاری (ذلتِ) سؤال آشکارتر میشود و مواهب مادی هر چه باشد کوچک خواهد بود».
به بیان دیگر،انسان مال را برای حفظ آبرو میخواهد و سزاوار نیست آبرویش را برای کسب مال بریزد.
سپس امام علیه السلام در ادامه سخن سومین توصیه مهم خود را میفرماید و میگوید:«برده دیگری مباش،خداوند تو را آزاد آفریده است»؛ (وَ لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللّهُ حُرّاً).
این جمله از مهمترین و درخشندهترین وصایای امام علیه السلام است که سزاوار است با آب طلا نوشته شود و همواره نصب العین باشد.آری خداوند انسان را آزاد آفریده و نباید این آزادی و آزادگی را با هیچ بهای مادی معاوضه کند حتی گاه باید با زندگی محدود و مشقتبار مادی بسازد و تن به بردگی این و آن ندهد.
این سخن هم درباره افراد صادق است و هم درباره ملتها؛چه بسیارند ملتهای ضعیف و ناتوانی که آزادی خود را برای مختصر درآمدی از دست میدهند و استثمارگران دنیا نیز از این نقطه ضعف بهره گرفته آنها را برده خویش میسازند و حتی در کنار کمکهای مختصر اقتصادی فرهنگ غلط خود را بر آنها تحمیل میکنند و گاه دین و ایمانشان را نیز از آنها میگیرند.
افراد با شخصیت و ملتهای آزاده ترجیح میدهند از جان خود بگذرند و برده دیگران نشوند.
این توصیه در حقیقت از آثار و لوازم توصیه گذشته است که میفرمود:
«شخصیت خود را برای رسیدن به مواهب مادی فدا مکن».
یکی از نمونههای روشن این مطلب همان است که امام حسین علیه السلام و یارانش
در کربلا نشان دادند؛امام علیه السلام در این واقعه مهم تاریخی فرمود:«الا و ان الدعی بن الدعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منّی الذلة؛ناپاک زادگان مرا در میان شمشیر و تن دادن به ذلت مخیر ساختهاند و هیهات که من تن به ذلت بدهم». (1)
امام صادق علیه السلام مطلب را در اینجا در حد کمال بیان فرموده و حریت را جامع صفات برجسته دانسته است میفرماید:«خَمْسُ خِصَالٍ مَنْ لَمْ یَکُنْ فِیهِ شَیْءٌ مِنْهَا لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَثِیرُ مُسْتَمْتَعٍ أَوَّلُهَا الْوَفَاءُ وَ الثَّانِیَةُ التَّدْبِیرُ وَ الثَّالِثَةُ الْحَیَاءُ وَ الرَّابِعَةُ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْخَامِسَةُ وَ هِیَ تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ الْحُرِّیَّة؛پنج صفت است که اگر کسی لا اقل یکی از آنها را نداشته باشد خیر قابل توجهی در او نیست:اوّل وفاست دوم تدبیر سوم حیا چهارم حسن خلق پنجم که جامع همه این صفات است،حریت و آزادگی است». (2)
حضرت در چهارمین توصیه پرداخته میفرماید:«آن نیکی که جز از طریق بدی به دست نیاید نیکی نیست و نه آن آسایش و راحتی که جز با مشقت زیاد (و بیش از حد) فراهم نشود»؛ (وَ مَا خَیْرُ خَیْرٍ لَایُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ،وَ یُسْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِعُسْرٍ).
اشاره به اینکه بعضی برای رسیدن به مقصود خود از هر وسیلهای استفاده میکنند در حالی که دستور اسلام این است که تنها از طریق مشروع و صحیح باید به اهداف رسید.به بیان دیگر،هدف وسیله را توجیه نمیکند.همچنین نباید برای رسیدن به راحتیها به سراغ مقدماتی رفت که بیش از حد انسان را در فشار قرار میدهد.
دو جمله بالا را که به صورت جملههای خبریه تفسیر کردیم،بعضی به صورت جمله استفهامیه تفسیر کردهاند و مطابق این تفسیر معنای جمله چنین میشود:چه سودی دارد آن خیری که جز از طریق شر به دست نمیآید و چه
فایدهای دارد آن راحتی که جز از طریق ناراحتی حاصل نمیشود.روشن است که نتیجه هر دو تفسیر یکی است،هر چند لحن و بیان متفاوت است.
شبیه همین معنا در کلمات قصار امام علیه السلام نیز آمده است میفرماید:«مَا خَیْرٌ بِخَیْرٍ بَعْدَهُ النَّارُ وَ مَا شَرٌّ بِشَرٍّ بَعْدَهُ الْجَنَّةُ؛آن خوبی و نیکی که جهنم را به دنبال داشته باشد خوبی نیست و نه آن ناراحتی و مشکلی که بهشت در پی آن باشد ناراحتی و مشکل است». (1)
سپس امام علیه السلام در پنجمین توصیه مهم خویش خطاب به فرزندش میفرماید:
«و بپرهیز از اینکه مرکبهای طمع،تو را با سرعت با خود ببرند و به آبشخورهای هلاکت بیندازند»؛ (وَ إِیَّاکَ أَنْ تُوجِفَ (2)بِکَ مَطَایَا الطَّمَعِ،فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ (3)الْهَلَکَةِ).
امام علیه السلام در اینجا موارد طمع را به منزله مرکبهای سرکشی گرفته که اگر انسان بر آن سوار شود اختیار را از او ربوده و به پرتگاه میکشانند و تعبیر به «مناهل الهلکة؛آبشخورهای هلاکت»اشاره لطیفی به این حقیقت است که انسان به سراغ آبشخور برای سیراب شدن میرود ولی آبشخوری که با مرکب طمع به آن وارد میشود نه تنها سیراب نمیکند،بلکه آبی نیست و به جای آن هلاکت است.
بارها در زندگی خود آزمودهایم و تاریخ نیز گواه صدق این حقیقت است که افراد طماع گرفتار شکستهای سختی در زندگی شدهاند،زیرا طمع،چشم و گوش انسان را میبندد و به او اجازه نمیدهد راه را از بیراهه و محل نجات را از پرتگاه بشناسد،بلکه میتوان گفت که غالب کسانی که در مسائل تجاری و مانند آن
گرفتار ورشکست نهایی میشوند،عامل اصلی آن طمع آنها بوده است.
شبیه این معنا حدیث پرمعنایی است که از امام صادق علیه السلام در بحارالانوار نقل شده است میفرماید:«الطَّمَعُ خَمْرُ الشَّیْطَانِ یَسْتَقِی بِیَدِهِ لِخَوَاصِّهِ فَمَنْ سَکِرَ مِنْهُ لَا یَصْحُو إِلَّا فِی أَلِیمِ عَذَابِ اللّهِ أَوْ مُجَاوَرَةِ سَاقِیه؛طمع شراب شیطان است که با دست خود به خواص خود مینوشاند و هر کس از آن مست شود جز در عذاب الهی یا در کنار ساقیش (شیطان) هوشیار نمیشود». (1)
در حدیث دیگری از رسول خدا میخوانیم:«الطمع یذهب الحکمة من قلوب العلماء؛طمع حکمت و تدبیر را حتی از دل دانشمندان بیرون میبرد».
در حدیث دیگر از امام امیرالمؤمنین علیه السلام میخوانیم:«مَا هَدَمَ الدِّینَ مِثْلُ الْبِدَعِ وَ لَا أَفْسَدَ الرَّجُلَ مِثْلُ الطَّمَع؛چیزی مانند بدعتها دین را ویران نمیسازد و چیزی بدتر از طمع برای فاسد کردن انسان نیست». (2)
آن گاه در ششمین و آخرین توصیه خود در این بخش از وصیّتنامه میفرماید:«و اگر بتوانی که میان تو و خداوند،صاحب نعمتی واسطه نباشد چنین کن،زیرا تو (به هر حال) قسمت خود را دریافت میکنی و سهمت را خواهی گرفت و مقدار کمی که از سوی خداوند به تو برسد با ارزشتر است از مقدار زیادی که از سوی مخلوقش برسد،هر چند همه نعمتها (حتی آنچه از سوی مخلوق میرسد) از ناحیه خداست»؛ (وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَکُونَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ،فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ،وَ آخِذٌ سَهْمَکَ،وَ إِنَّ الْیَسِیرَ مِنَ اللّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَکْرَمُ مِنَ الْکَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ).
امام علیه السلام در این دستور آخر بر این نکته اخلاقی مهم تکیه میکند که انسان تا میتواند نباید زیر بار منت مردم باشد،بلکه باید با نیروی خود و اعتماد به توان
خویشتن سهم خود را از مقدرات الهی به دست آورد و اگر از این طریق به سهم کمتریبرسد از آن بهتر است که از طریق مردمی که منت میگذارند به سهم بیشتری نایل شود.در واقع این سهم کمتر با توجّه به حفظ کرامت و شخصیت و مقام انسان،از آن سهم بیشتر افزونتر است،زیرا در آنجا شخصیت و ارزش والای انسان خرج میشود؛چیزی که بهایی برای آن نمیتوان قایل شد.
گر چه عبارت امام علیه السلام در اینجا مطلق است و تفاوتی میان کسانی که با آغوش باز خواسته انسان را استقبال میکنند حتی پدر و فرزند و برادر همه را شامل میشود؛ولی روشن است که منظور امام علیه السلام آنجاست که شخصیت انسان با سؤال خدشه دار شود و آمیخته با ذلت یا منّتی باشد.
شاهد این سخن حدیثی است که از امام باقر علیه السلام نقل شده:«قَالَ یَوْماً رَجُلٌ عِنْدَهُ اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ جَمِیعِ خَلْقِکَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام لَاتَقُلْ هَکَذَا وَ لَکِنْ قُلِ اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ شِرَارِ خَلْقِکَ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ لَایَسْتَغْنِی عَنْ أَخِیهِ؛روزی شخصی در محضر آن حضرت به پیشگاه خدا عرضه داشت:خداوندا من را از همه خلق خود بینیاز کن امام علیه السلام فرمود این گونه دعا نکن؛ولی بگو خداوندا ما را از بدان خلقت بینیاز کن،زیرا هیچ انسان باایمانی از کمک و یاری برادرش بینیاز نیست». (1)
در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم که به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:«یَا بُنَیَّ إِذَا نَزَلَ بِکَ کَلَبُ الزَّمَانِ وَ قَحْطُ الدَّهْرِ فَعَلَیْکَ بِذَوِی الْأُصُولِ الثَّابِتَةِ الْفُرُوعِ النَّابِتَةِ مِنْ أَهْلِ الرَّحْمَةِ وَ الْإِیثَارِ وَ الشَّفَقَةِ فَإِنَّهُمْ أَقْضَی لِلْحَاجَاتِ أَمْضَی لِدَفْعِ الْمُلِمَّات؛فرزندم هنگامی که سختیهای زمان و کمبودهای دوران دامان تو را گرفت از کسانی کمک بخواه که دارای ریشههای ثابت خانوادگی و شاخههای پربارند؛آنهایی که اهل رحمت و ایثار و شفقت هستند،چرا که آنها در قضای حوایج سریعتر و در دفع مشکلات مؤثرترند». (2)
به بیان دیگر بسیار میشود که انسان شخصا قادر بر انجام کاری است؛ولی تنبلی میکند و از دیگران کمک میخواهد و کَلّ بر آنها میشود این کار مذموم و نکوهیده است؛ولی مواردی هست که کارها بدون تعاون دیگران انجام نمیشود.
کمک گرفتن اشکالی ندارد زیرا زندگی انسان همواره آمیخته با تعاون است.
جمله «و ان کان کل منه» در واقع اشاره به توحید افعالی خداست و آن اینکه به فرض که انسان از دیگران کمک بگیرد (آنجا که نباید بگیرد) و به او کمک کنند باز هم اگر دقت کنیم همه اینها از سوی خداست،زیرا انسان خودش چیزی ندارد که به دیگری بدهد آنچه دارد از سوی خدا دارد و آنچه به دست آورده با نیروی خداداد به دست آورده است.
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود ذیل این توصیه امیر مؤمنان علیه السلام سخن کوتاه و پرمعنایی از شیخ محمد عبده،عالم معروف مصری به این مضمون نقل میکند که هیچ سخنی در دل انسان از این سخن اثربخشتر نیست،سخنی که به سبب قوّت در تأثیر و اصابت به حق خواننده باایمان را فورا از دنیا (و مردم دنیا) برمیکَند (و تمام توجّه او را به سوی خدا میبرد.)
و به گفته شاعر:
گرفتن شرزه شیری را در آغوش میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله الوند بر دوش پس آنگه روی خار و خس دویدن
مرا آسانتر و خوشتر بود زان که بار منّت دونان کشیدن
وَ تَلَافِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ،وَ حِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ،وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ.وَمَرَارَةُ الْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ،وَ الْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَیْرٌ مِنَ الْغِنَی مَعَ الْفُجُورِ،وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ،وَ رُبَّ سَاعٍ فِیمَا یَضُرُّهُ! مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ،وَ مَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ.قَارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ،وَ بَایِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ،بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ! وَ ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ! إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً.رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً،وَ الدَّاءُ دَوَاءً،وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ،وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ.وَ إِیَّاکَ وَ الاِتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَی وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ،وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ.بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً.لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ،وَ لَا کُلُّ غَائِبٍ یَئُوبُ.وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ،وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ.وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ،سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ.
التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ،وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَی مِنْ کَثِیرٍ! لَا خَیْرَ فِی مُعِینٍ مَهِینٍ،وَ لَا فِی صَدِیقٍ ظَنِینٍ.سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُهُ،وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ،وَ إِیَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ بِکَ مَطِیَّةُ اللَّجَاجِ.
(فرزندم!)جبران آنچه بر اثر سکوت خود از دست دادهای آسانتر از جبران آن است که بر اثر سخن گفتن از دست میرود،و نگه داری آنچه در ظرف است با محکم بستن دهانه آن امکان پذیر است و حفظ آنچه در دست داری،نزد من محبوبتر از درخواست چیزی است که در دست دیگری است.تلخی یأس (از
آنچه در دست مردم است) بهتر است از دراز کردن دست تقاضا به سوی آنها و درآمد (کم) همراه با پاکی و درستکاری بهتر از ثروت فراوان توأم با فجور و گناه است و انسان اسرار خویش را (بهتر از هر کس دیگر) نگهداری میکند و بسیارند کسانی که بر زیان خود تلاش میکنند
کسی که پرحرفی کند سخنان ناروا و بیمعنا فراوان میگوید.هر کس اندیشه خود را به کار گیرد حقایق را میبیند و راه صحیح را انتخاب میکند.به نیکوکاران و اهل خیر نزدیک شو تا از آنها شوی و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردی.بدترین غذاها غذای حرام است و ستم بر ناتوان زشتترین ستمهاست.در آنجا که رفق و مدارا سبب خشونت میشود خشونت مدارا محسوب خواهد شد؛چه بسا داروها سبب بیماری گردد و چه بسا بیماریهایی که داروی انسان است،گاه کسانی که اهل اندرز نیستند اندرزی میدهند و آن کس که (اهل اندرز است و) از او نصیحت خواسته شده خیانت میکند.
از تکیه کردن بر آرزوها بر حذر باش که سرمایه احمقها است.عقل،حفظ و نگهداری تجربههاست و بهترین تجربههای تو آن است که به تو اندرز دهد، فرصت را پیش از آنکه از دست برود و مایه اندوه گردد غنیمت بشمار.نه هرکس طالب چیزی باشد به خواستهاش میرسد و نه هر کس که از نظر پنهان شد باز میگردد.تباه کردن زاد و توشه نوعی فساد است و سبب فاسد شدن معاد.هر کاری سرانجامی دارد (باید مراقب سرانجام آن بود.) آنچه برایت مقدر شده به زودی به تو خواهد رسید.هر بازرگانی خود را به مخاطره میاندازد.(همواره دنبال فزونی مباش زیرا) چه بسا سرمایه کم از سرمایه زیاد پربرکتتر و رشدش بیشتر است.نه در کمککارِ پست خیری است و نه در دوستِ متهم فایدهای،تا روزگار در اختیار توست به آسانی از آن بهره گیر و هیچ گاه نعمتی را که داری برای آنکه بیشتر به دست آوری به خطر مینداز.از سوار شدن بر مرکب سرکش لجاجت بر حذر باش که تو را بیچاره میکند.
بیست و هفت اندرز گرانبها
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه نورانیش مجموعهای از اندرزهای گوناگون به فرزندش میدهد که هر کدام به تنهایی نکته مهمی را در بر دارد و مجموعهاش برنامه مبسوطی برای زندگی سعادتمندانه هر انسانی است.
نخست میفرماید:«جبران آنچه بر اثر سکوت خود از دست دادهای آسانتر از جبران آن است که بر اثر سخن گفتن از دست رفته»؛ (وَ تَلَافِیکَ (1)مَا فَرَطَ (2)مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ).
اشاره به اینکه انسان اگر از گفتن چیزی خودداری و صرف نظر کند و بعد بفهمد این سکوت اشتباه بوده فورا میتواند آن را تلافی و تدارک کند در حالی که اگر سخنی بگوید و بعد بفهمد این سخن اشتباه بوده و یا گفتنی نبوده است بازگرداندن آن امکان پذیر نیست؛همانند آبیاست که به روی زمین ریخته میشود و جمع کردن آن عادتا غیر ممکن است.
در ادامه این سخن،راه صحیح را برای رسیدن به این مقصود با ذکر مثالی نشان میدهد و میفرماید:«نگهداری آنچه در ظرف است با محکم بستن دهانه آن امکان پذیر است»؛ (وَ حِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ).
«وعاء؛ظرف»همان قلب و روح انسان است و«وکاء؛ریسمانی است که دهانه مشک را با آن میبندند»اشاره به زبان و دهان انسان که اگر انسان آن را در اختیار خود بگیرد سخنان ناموزون یا کلماتی که موجب پشیمانی است از او صادر نمیشود.
حضرت در دومین توصیه میفرماید:«و حفظ آنچه در دست داری،نزد من
محبوبتر از درخواست چیزی است که در دست دیگری است»؛ (وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ).
اشاره به اینکه بسیارند کسانی که بر اثر اسراف و تبذیر اموال خود را از دست میدهند و نیازمند به دیگران میشوند و عزت و حیثیت خود را بر سر آن مینهند.هر گاه انسان،اعتدال و اقتصاد را در زندگی از دست ندهد نیازمند به دیگران نخواهد شد بنابراین توصیه مزبور هرگز به معنای دعوت به بخل نیست بلکه به معنای دعوت به میانهروی و اعتدال و ترک اسراف و تبذیر است.
آن گاه امام علیه السلام در سومین توصیه خود که در ارتباط با توصیه قبل است میفرماید:«تلخی یأس (از آنچه در دست مردم است) بهتر است از دراز کردن دست تقاضا به سوی آنها»؛ (وَ مَرَارَةُ الْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ).
منظور از«یأس»در این عبارت همان ناامیدی است که انسان بر خود تحمیل میکند به گونهای که راه طلب از دیگرن را بر خویش میبندد.این کار گر چه تلخ است؛ولی سبب عزت و شرف انسان است و به همین دلیل،امام علیه السلام این تلخی را از شیرینی طلب بهتر میشمرد.
تعبیر به «یأس عما فی ایدی الناس» به عنوان یک ارزش و فضیلت در روایات متعدّدی از معصومان آمده است از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: «وَ خَیْرُ الْمَالِ الثِّقَةُ بِاللّهِ وَ الْیَأْسُ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ ؛بهترین سرمایه اعتماد بر ذات پاک خدا و مأیوس بودن از چیزی است که در دست مردم است». (1)
این سخن بدان معنا نیست که انسان،تعاون و همکاری با مردم را در زندگی از دست دهد،زیرا زندگی اجتماعی چیزی جز تعاون و همکاری نیست،بلکه منظور این است که چشم طمع بر اموال مردم ندوزد و سربار مردم نشود و با تلاش،برای معاش بکوشد.
1) 1) .تهذیب،ج 6،ص 378،ح 273.
به گفته شاعر:
و إن کان طعم الیأس مرّا فإنه ألذّ و أحلی من سؤال الأراذل
اگر چه طعم یأس،تلخ است ولی شیرینتر و لذتبخشتر از درخواست و تقاضا از افراد رذل و پست است.
آن گاه در چهارمین توصیه میافزاید:«درآمد (کم) همراه با پاکی و درستکاری بهتر از ثروت فراوان توأم با فجور و گناه است»؛ (وَ الْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَیْرٌ مِنَ الْغِنَی مَعَ الْفُجُورِ).
عفت از نظر لغت و موارد استعمال نزد علمای اخلاق،تنها به معنای خود نگهداری جنسی نیست،بلکه هر گونه خویشتنداری از گناه را شامل میشود و در جمله بالا به این معناست،زیرا بعضی به هر گناه و زشتی تن در میدهند تا ثروتی را از این سو و آن سو جمعآوری کنند اما مؤمنان پاکدل ممکن است از طریق حلال و خالی از هر گونه گناه به ثروت کمتری برسند؛امام علیه السلام میفرماید این را بر آن ترجیح ده.
حضرت در پنجمین توصیه میفرماید:«انسان اسرار خویش را (بهتر از هر کس دیگر) نگهداری میکند»؛ (وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ).
زیرا انسان،نسبت به اسرار خود از همه دلسوزتر است،چرا که افشای آنها گاه موجب ضرر و زیان و گاه سبب آبرو ریزی و هتک حیثیت او میشود در حالی که دیگران از افشای سر او ممکن است هیچ آسیبی نبینند.بنابراین اگر میخواهد اسرارش محفوظ شود باید در صندوق سینه خود آن را محکم نگه دارد، همان گونه که در کلمات قصار امام علیه السلام آمده است«صدر العاقل صندوق سره؛ سینه انسان خردمند صندوق اسرار اوست».
در ششمین توصیه میفرماید:«بسیارند کسانی که بر زیان خود تلاش میکنند»؛ (وَ رُبَّ سَاعٍ (1)فِیمَا یَضُرُّهُ).
1) 1) .«ساع»«ساعی»کوششگر است،از ریشه«سعی است».
اشاره به اینکه سعی و تلاش باید روی حساب باشد.به بیان دیگر،تلاش باید با تدبیر توأم گردد نکند انسان با دست خود ریشه خود را قطع کند که این بدترین نوع مصیبت است.
در هفتمین توصیه میفرماید:«کسی که پر حرفی میکند سخنان ناروا و بیمعنا فراوان میگوید»؛ (مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ). (1)
آری یکی از فواید سکوت،گرفتار نشدن در دام سخنان بیمعناست و این بسیار به تجربه رسیده که افراد پر حرف پرت و پلا زیاد میگویند زیرا سخنان سنجیده و حساب شده،فکر و مطالعه میخواهد در حالی که افراد پر حرف مجالی برای فکر ندارند.امام علیه السلام در غرر الحکم عواقب سوء زیادی برای افراد پر حرف بیان فرموده از جمله اینکه«من کثر کلامه زل؛کسی که سخن بسیار گوید لغزش فراوان خواهد داشت» (2)و همین امر آبروی او را میبرد و سبب خواری و رسوایی میگردد به عکس کسانی که کم و سنجیده سخن میگویند،سبب آبرومندی خود میشوند و به گفته شاعر:
کم گوی و گزیده گوی چون در تا ز اندک تو جهان شود پر
در هشتمین توصیه میفرماید:«هر کس اندیشه خود را به کار گیرد حقایق را میبیند و راه صحیح را انتخاب میکند»؛ (وَ مَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ).
اهمّیّت تفکر در همه امور دنیا و آخرت چیزی نیست که بر کسی مخفی باشد و تمام افراد پیروزمند و موفق همین راه را پیمودهاند.
قرآن مجید در این باره میفرماید:« کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ * فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ »؛این چنین خداوند آیات را برای شما روشن میسازد؛ شاید بیندیشید.*(درباره دنیا و آخرت)». (3)
در نهمین توصیه میفرماید:«به نیکوکاران و اهل خیر نزدیک شو تا از آنها شوی و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردی»؛ (قَارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ،وَبَایِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ).
اشاره به اینکه تأثیر مجالست و همنشینی غیر قابل انکار است؛همنشینی با بدان انسان را بدبخت و با نیکان انسان را خوشبخت میسازد.در قرآن مجید اشاره روشنی به این معنا شده است آنجا که میفرماید:« وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً* یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً »؛به یاد آور روزی را که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان میگزد و میگوید:ای کاش با رسول (خدا) راهی برگزیده بودمای وای بر من،کاش فلان (شخص گمراه) را به دوستی انتخاب نکرده بودماو مرا از یادآوری (حق) گمراه ساخت بعد از آنکه (یاد حق) به سراغ من آمده بود و شیطان همیشه انسان را تنها و بییاور میگذارد». (1)
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث معروفی میفرماید:«الْمَرْءُ عَلَی دِینِ خَلِیلِهِ وَقَرِینِهِ؛ انسان بر همان دینی است که دوست و رفیقش دارد». (2)
همین امر سبب میشود که بهترین راه برای شناخت شخصیت انسانی پیچیده و ناشناخته نگاه به همنشینان او باشد،همان گونه که در حدیث امیر مؤمنان علی علیه السلام وارد شده است:«فَمَنِ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِینَهُ فَانْظُرُوا إِلَی خُلَطَائِهِ فَإِنْ کَانُوا أَهْلَ دِینِ اللّهِ فَهُوَ عَلَی دِینِ اللّهِ وَ إِنْ کَانُوا عَلَی غَیْرِ دِینِ اللّهِ فَلَا حَظَّ لَهُ مِنْ دِینِ اللَّه؛اگر حال کسی بر شما مشتبه شد و دین او را نشناختید به همنشینان او نگاه کنید؛اگر اهل دین الهی باشند او هم بر دین خداست و اگر بر
غیر دین الهی باشند او نیز بهرهای از دین ندارد». (1)
در دهمین توصیه میفرماید:«بدترین غذاها غذای حرام است»؛ (بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ).
قرآن مجید کسانی را که اموال یتیمان را میخورند به عنوان کسانی معرفی کرده که آتش میخورند:« إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً » (2)بقیه غذاهای حرام نیزبی شباهت به اموال یتیمان نیست؛در روایات آمده است از جمله موانع استجابت دعا خوردن غذای حرام است.قبلاً به این حدیث نبوی اشاره کردیم.
امام علیه السلام در یازدهمین توصیه میفرماید:«ستم بر ناتوان زشتترین ستم است»؛ (وَ ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ).
زیرا او قادر بر دفاع از خویشتن نیست.مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام باقر علیه السلام نقل میکند:«لَمَّا حَضَرَ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ الْوَفَاةُ ضَمَّنِی إِلَی صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ یَا بُنَیَّ أُوصِیکَ بِمَا أَوْصَانِی بِهِ أَبِی علیه السلام حِینَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ وَ بِمَا ذَکَرَ أَنَّ أَبَاهُ أَوْصَاهُ بِهِ قَالَ یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِراً إِلَّا اللّهَ؛هنگامی که پدرم در آستانه رحلت از دنیا بود مرا به سینه خود چسبانید و فرمود این سخنی است که پدرم در آستانه وفات (شهادت) سفارش کرد و او از پدرش (امیر مؤمنان علی علیه السلام) نقل فرمود:که بپرهیز از ستم کردن بر کسی که یار و یاوری جز خدا ندارد». (3)
البته ظلم درباره همه کس قبیح است؛ولی اگر کسی مثلاً به ثروتمندی ظلم کند و مقداری از مال او را ببرد،گر چه کار خلافی کرده،ولی لطمه زیادی بر او وارد نمیشود به خلاف آن کس که از فقیری مالی ببرد.
در دوازدهمین توصیه میفرماید:«در آنجا که رفق و مدارا سبب خشونت میشود خشونت مدارا محسوب خواهد شد؛چه بسا داروهایی که سبب بیماری گردد و بیماریهایی که داروی انسان است»؛ (إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً (1)کَانَ الْخُرْقُ.
رِفْقاً رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً،وَ الدَّاءُ دَوَاءً).
اصل و اساس در برنامههای زندگی،نرمش و مداراست؛ولی گاه افرادی پیدا میشوند که از این رفتار انسانی سوء استفاده کرده بر خشونت خود میافزایند در مقابل این افراد خشونت تنها طریق اصلاح است.جمله بعد در واقع به منزله علت برای این جمله است،زیرا مواردی پیدا میشود که دوا،درد را فزونتر میسازد و تحمل درد،دوا محسوب میشود همان گونه که شاعر گفته است:
هر کجا داغ بایدت فرمود چون تو مرهم نهی ندارد سود
اشاره به اینکه زخمهایی است که تنها درمان آن در گذشته داغ کردن و سوزاندن بود،به یقین در آنجا مرهم نهادن بیهوده و گاه سبب افزایش بیماری و به عکس گاه بیماریهایی عارض انسان میشود که سبب بهبودی از بیماریهای مهمتری است.
در سیزدهمین توصیه میفرماید:«و گاه کسانی که اهل اندرز نیستند اندرزی میدهند و آن کس که (اهل اندرز است و) از او نصیحت خواسته شده خیانت میکند»؛ (وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ،وَ غَشَّ (2)الْمُسْتَنْصَحُ). (3)
اشاره به اینکه همیشه نباید به سخنان کسانی که اهل نصیحت نیستند بدبین بود؛گاه میشود از آنها سخن حکمت آمیز و ناصحانهای صادر میگردد و به عکس،خیرخواهان نصیحتگو،گاه از روی خطا و حسادت و عوامل دیگر در نصیحت خود خیانت میکنند،بنابراین همیشه نباید به آنها خوشبین بود و در
هر دو صورت حکم عقل را باید به کار گرفت و از قراین به درستی و نادرستی اندرز اندرزگویان پی برد.
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار حدیث معروف جالبی در این زمینه نقل میکند که پس از پایان طوفان نوح،شیطان در برابر حضرت نوح علیه السلام ظاهر شد و گفت:خدمت بزرگی به من کردی و حقی بر من داری میخواهم جبران کنم.
نوح علیه السلام به او گفت:من بسیار ناراحت میشوم که من خدمتی به تو کرده باشم بگو چیست؟ گفت:آری تو نفرین کردی و قومت را غرق نمودی اکنون کسی باقی نمانده که من او را گمراه کنم و مدتی استراحت میکنم تا جمع دیگری به وجود آیند و به گمراه ساختن آنها بپردازم نوح گفت:چه خدمتی به من میخواهی بکنی (در بعضی از روایات دیگر آمده است که نوح حاضر به پذیرش از او نبود ولی از سوی خداوند خطاب آمد:گر چه کار او شیطنت است ولی در اینجا راست میگوید،بپذیر) (1)شیطان گفت:«اذْکُرْنِی فِی ثَلَاثِ مَوَاطِنَ فَإِنِّی أَقْرَبُ مَا أَکُونُ إِلَی الْعَبْدِ إِذَا کَانَ فِی إِحْدَاهُنَّ اذْکُرْنِی إِذَا غَضِبْتَ وَ اذْکُرْنِی إِذَا حَکَمْتَ بَیْنَ اثْنَیْنِ اذْکُرْنِی إِذَا کُنْتَ مَعَ امْرَأَةٍ خَالِیاً لَیْسَ مَعَکُمَا أَحَدٌ؛در سه جا مراقب من باش که من در این سه مورد به بندگان خدا از همیشه نزدیکترم:هنگامی که خشمگین شوی مراقب من باش و هنگامی که در میان دو نفر قضاوت کنی (باز هم) مراقب من باش و هنگامی که با زنی در خلوتگاهی که شخص دیگری در آنجا نباشد همراه شوی در آنجا نیز مراقب من باش». (2)این در واقع یکی از مصادیق روشن کلام مولا امیر مؤمنان است.
در چهاردهمین توصیه میفرماید:«از تکیه کردن بر آرزوها بر حذر باش که سرمایه احمقهاست»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ الاِتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَی). (3)
منظور از«منی؛آرزوها»آرزوهای دور و دراز است که به خیالات شبیهتر است و آنها که گرفتار این گونه آرزوها میشوند،نیروهای فعال خود را بیهوده هدر میدهند و سرانجام به جایی نمیرسند.از سوی دیگر تکیه بر این گونه آرزوها تمام فکر و عمر انسان را به خود مشغول میدارد و از پرداختن به معاد باز میدارد.
این همان چیزی است که در حدیث معروفی که هم از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده و هم از امیر مؤمنان علی علیه السلام در نهجالبلاغه،فرمودند:«أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَی وَ طُولُ الْأَمَلِ فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَی فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَة؛ای مردم چیزی که بر شما میترسم دو چیز است:
پیروی از هوای نفس و آرزوهای دور و دراز،چرا که پیروی از هوای نفس شما را از حق باز میدارد و آرزوهای دور و دراز آخرت را به فراموشی میسپارد». (1)
در پانزدهمین توصیه میفرماید:«عقل،حفظ و نگهداری تجربههاست»؛ (وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ).
اشاره به اینکه هنگامی که تجربهها جمعآوری شود با توجّه به اینکه«حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد؛حوادث مشابه نتیجه مشابه دارند»و حدیث معروف«إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَا یُلْدَغُ مِنْ جُحْرٍ مَرَّتَیْنِ؛انسان با ایمان از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود» (2)سبب میشود که انسان،راه صحیح را در برخورد با حوادث آینده پیدا کند و از تجربیات پیشینیان درس بگیرد و از زیانهای ناشی از خطاها رهایی یابد.
بسیاری از قواعد کلی عقلی از همین تجربیات جزیی برگرفته شده (طبق قاعده استقراء منطقی) البته این تجربهها گاه مربوط به خود انسان است و گاه از
از تجربههای دیگران استفاده میکند که این به اصطلاح«نور علی نور»است و به همین دلیل مدیرانِ مدبر به مطالعه تاریخ پیشینیان اهمّیّت فراوان میدهند.
کوتاه سخن اینکه انسان اگر تجارب خویش را حفظ کند و از تجارب دیگران نیز استفاده کند،هم میتواند در موارد مشابه،گرفتار خطا نشود و هم قانونی کلی از موارد جزیی تهیه کند که برای خودش و دیگران در همه شئون زندگی مفید و سودمند باشد.
در نامه 78 تعبیر شدیدتری در این زمینه آمده است میفرماید:«فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِیَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَة؛بدبخت کسی است که از عقل و تجربیات خود سود نبرد».
در شانزدهمین توصیه میفرماید:«بهترین تجربههای تو آن است که به تو اندرز دهد»؛ (وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ).
اشاره به اینکه تجربهها گاه سود مادی میآورد و گاه سود معنوی و بهترین تجربهها آن است که دارای سود معنوی باشد.
در کلمات قصار امام علیه السلام آمده است«لَمْ یَذْهَبْ مِنْ مَالِکَ مَا وَعَظَکَ؛آنچه از مال تو از دست برود ولی باعث اندرز و بیداری تو شود در واقع از دست نرفته است». (1)
در هفدهمین توصیه میفرماید:«فرصت را پیش از آنکه از دست برود و مایه اندوه گردد غنیمت بشمار»؛ (بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً).
فرصت به معنای فراهم بودن مقدمات برای رسیدن به یک مقصد است؛گاه انسان مقصد مهمی دارد و مقدماتش فراهم نیست؛ولی ناگهان در یک لحظه فراهم میگردد که باید بدون فوت وقت از آن لحظه استفاده کند و خود را به مقصد برساند که اگر غفلت کند و از دست برود چه بسا در آینده هرگز چنان
1) 1) .نهجالبلاغه،کلمات قصار،196.
شرایطی برای رسیدن به مقصد فراهم نگردد.فرصت مانند بادها و نسیمهای موافقی است که به سوی مقصد میوزد که اگر کشتی بادبانی از آن استفاده نکند ممکن است ساعتها و روزها بر سطح دریا بماند و مایه غصه و اندوه شود.
در حدیث مشهوری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:«إِنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیَّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا؛(بدانید) از سوی پروردگار شما در ایام زندگیتان نسیمهای سعادتی میوزد از آن استفاده کنید و خود را در معرض آن قرار دهید». (1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده:«من فُتح له باب من الخیر فلینتهزه فانه لا یدری متی یُغلق عنه؛کسی که دری از خیر به روی او گشوده شود باید برخیزد و از آن بهره گیرد،زیرا نمیداند چه زمانی این در بسته میشود». (2)
در این زمینه،روایات معصومین علیهم السلام و عبارات بزرگان فراون است با حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام آن را پایان میدهیم فرمود:«أَشَدُّ الْغُصَصِ فَوْتُ الْفُرَصِ؛ شدیدترین غصهها از دست رفتن فرصتهاست». (3)
سپس در هجدهمین توصیه میفرماید:«نه هر کس طالب چیزی باشد به خواستهاش میرسد و نه هر کس که از نظر پنهان شد باز میگردد»؛ (لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ،وَ لَا کُلُّ غَائِبٍ یَئُوبُ).
این دو جمله میتواند به منزله علتی برای توصیه مبادرت به فرصتها باشد که در جمله قبل گذشت،زیرا انسان تنها در صورتی به مقصود میرسد که در زمینه فراهم بودن شرایط برخیزد و تلاش کند در غیر این صورت تلاش او بیهوده است.واژه«غائب»میتوانند اشاره به فرصت از دست رفته باشد که ای بسا دوباره باز نگردد.در عین حال میتواند توصیه مستقلی باشد اشاره به اینکه انسان همیشه نباید انتظار داشته باشد که کوششهایش نتیجه بگیرد.به بیان
دیگر،از شکستها نباید ناامید گردد.
در نوزدهمین توصیه میفرماید:«تباه کردن زاد و توشه نوعی فساد است و سبب فاسد شدن معاد»؛ (وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ).
منظور از زاد و توشه در اینجا همان زاد و توشه تقوا برای سفر آخرت است که اگر انسان آن را از دست دهد آخرت او تباه خواهد شد.
در بیستمین توصیه میفرماید:«هر کاری سرانجامی دارد (باید مراقب سرانجام آن بود)»؛ (وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ).
اشاره به اینکه انسان هنگامی که دست به کاری میزند باید در عاقبت آن بیندیشد و بیحساب و کتاب اقدام نکند؛اگر عاقبت آن نیک است در انجام آن بکوشد و گر نه بپرهیزد.
در غرر الحکم از امام امیر مؤمنان علی علیه السلام همین جمله با اضافهای نقل شده:
«و لکل امر عاقبة حلوة او مرة؛هر کار عاقبت شیرین یا تلخ دارد (که باید به آن اندیشید)». (1)
در بیست و یکمین توصیه میفرماید:«آنچه برایت مقدر شده به زودی به تو خواهد رسید»؛ (سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ).
اشاره به اینکه نباید بیهوده حرص زد؛نه بدین معنا که انسان تلاش برای معاش را رها سازد و کوشش برای بهبود زندگی را فراموش کند،بلکه هدف این است که از تلاشهای بیهوده و حریصانه بپرهیزد.همه روایاتی که به مقدر بودن روزی اشاره میکند نیز ناظر به همین معناست.
در بیست و دومین توصیه میافزاید:«هر بازرگانی خود را به مخاطره میاندازد»؛ (التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ). (2)
بازرگان همیشه از تجارت خود سود نمیبرد و به اصطلاح امروز،تجارت نوعی ریسک است؛بنابراین باید شجاع باشد و بر خدا توکل کند و از زیانهای احتمالی نهراسد و از زیانها ناامید و مأیوس نشود.البته تاجر باید تلاش و کوشش و تدبیر را از دست ندهد؛ولی اگر با زیانی مواجه شد نیز ناراحت نگردد.
این احتمال نیز داده شده که این جمله اشاره به جنبههای معنوی تجارت است زیرا تاجر گاه آلوده اموال حرام میشود و سعادت خود را به خطر میافکند،بنابراین باید همواره مراقب این خطرات باشد مخصوصاً در عصر و زمان ما که اموال حرام و تجارتهای نامشروع فزونی گرفته و گاه پر سود بودن آن چشم عقل را میبندد و تاجر را گرفتار گناه میسازد.
آن گاه در بیست و سومین توصیه میفرماید:«(همواره دنبال فزونی مباش زیرا) چه بسا سرمایه کم از سرمایه زیاد پربرکتتر و رشدش بیشتر است»؛ (وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَی مِنْ کَثِیرٍ).
اشاره به اینکه همیشه نباید به کمیت اعمال و کارها نگاه کرد،بلکه مهم کیفیت آن است؛چه بسا اعمال کمتر با کیفیت بالاتر و خلوص بیشتر بارورتر و مؤثرتر باشد.قرآن مجید میفرماید:« اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً »؛آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید». (1)
احتمال دیگر در تفسیر این جمله آن است که انسان نباید در زندگی مادی دنبال سرمایههای فزونتر باشد چه بسا سرمایه کمتر پاکتر و حلالتر بوده،و نمو و رشد بیشتری داشته باشد.قرآن مجید میفرماید:« وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوالِ النّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ زَکاةٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللّهِ فَأُولئِکَ هُمُ
1) 1) .ملک،آیة 2.
اَلْمُضْعِفُونَ» ؛آنچه به عنوان ربا میپردازید تا در اموال مردم فزونی یابد،نزد خدا فزونی نخواهد یافت؛و آنچه را بعنوان زکات میدهید و تنها رضای خدا را میطلبید (مایه برکت و فزونی است و) کسانی که چنین میکنند دارای پاداش مضاعفاند». (1)
حضرت در بیست و چهارمین توصیه میفرماید:«نه در کمککارِ پست خیری است و نه در دوستِ متهم»؛ (لَا خَیْرَ فِی مُعِینٍ مَهِینٍ (2)،وَ لَا فِی صَدِیقٍ ظَنِینٍ). (3)زیرا هر گاه فرد پستی انسان را یاری کند غالباً توأم با منت است اضافه بر این شخصیت انسان در نظر مردم پایین میآید،زیرا فرد پستی در یاری او است و دوست متهم هر چند حق دوستی را ادا کند سبب متهم شدن انسان و آبرو ریزی او میشود و اینجاست که باید عطایش را به لقایش بخشید.
در بیست و پنجمین توصیه میفرماید:«تا روزگار در اختیار توست به آسانی از آن بهره گیر»؛ (سَاهِلِ (4)الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُهُ).
اشاره به اینکه ممکن است چنین فرصتی همیشه به دست نیاید.این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که هر گاه روزگار با تو مدارا کند تو هم آسان بگیر و مدارا کن و به گفته شاعر:
اذا الدهر اعطاک العنان فسر به رویدا و لا تعنف فیصبح شامسا
هنگامی که روزگار زمام خود را در اختیار تو بگذارد آرام با او حرکت کن و فشار میاور که ممکن است چموش و سرکش شود.
در بیست و ششمین توصیه میفرماید:«هیچ گاه نعمتی را که داری به خاطر اینکه بیشتر به دست آوری به خطر مینداز»؛ (وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ).
گاه انسان،نعمتهایی در اختیار دارد،ولی طمع و فزون طلبی او را وادار میکند که برای به چنگ آوردن نعمت بیشتر آن را به مخاطره افکند.این کار عاقلانه نیست.مثل اینکه انسان مال خود را در اختیار افرادی که آگاهی بر تجارت و مضاربه ندارند به هوای قولهایی که برای سود بیشتر میدهند بگذارد و سرانجام نه تنها سودی عایدش نشود بلکه اصل سرمایه نیز از دست بدهد.
سرانجام در بیست و هفتمین و آخرین توصیه (در این بخش از وصیّتنامه) میفرماید:«از سوار شدن بر مرکب سرکش لجاجت بر حذر باش که تو را بیچاره میکند»؛ (وَ إِیَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ (1)بِکَ مَطِیَّةُ اللَّجَاجِ ).
لجاجت آن است که انسان بر سخن باطل یا طریقه نادرستی که بطلان آن بر او ثابت شده اصرار ورزد به گمان اینکه شخصیت خود را در انظار نشکند در حالی که اگر در این گونه موارد انسان در برابر حق تواضع کند و آن را پذیرا شود،اعتبار و آبروی او در انظار مردم بیشتر خواهد شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:«إِیَّاکَ وَ اللَّجَاجَةَ فَإِنَّ أَوَّلَهَا جَهْلٌ وَ آخِرَهَا نَدَامَة؛از لجاجت بپرهیز که آغازش جهل و نادانی و آخرش ندامت و پشیمانی است». (2)
در حدیثی از همین امام علیه السلام میخوانیم:«لا مرکب أجمح من اللجاج؛ مرکبی سرکش تر از لجاجت نیست». (3)
به راستی اگر کسی تنها وصایای بیست و هفتگانه این بخش از وصیّتنامه را که با عباراتی کوتاه و پر معنا ایراد شده بود در زندگی خود پیاده کند چه سعادتی نصیب او میشود و اگر جامعهای توفیق عمل به آن را یابد چه جامعهای خوشبخت و سعادتمند خواهد بود.
احْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَی الصِّلَةِ،وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَی اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ،وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَی الْبَذْلِ،وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَی الدُّنُوِّ،وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَی اللِّینِ،وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَی الْعُذْرِ،حَتَّی کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ،وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَیْکَ وَ إِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ،أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَیْرِ أَهْلِهِ.لَا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِیَ صَدِیقَکَ،وَ امْحَضْ أَخَاکَ النَّصِیحَةَ، حَسَنَةً کَانَتْ أَوْ قَبِیحَةً،وَ تَجَرَّعِ الْغَیْظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَی مِنْهَا عَاقِبَةً، وَ لَا أَلَذَّ مَغَبَّةً.وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَکَ،فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَلِینَ لَکَ،وَ خُذْ عَلَی عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَی الظَّفَرَیْنِ.وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَةَ أَخِیکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِیَّةً یَرْجِعُ إِلَیْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوْماً مَا.وَ مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.
(فرزندم!)در مقابل برادر دینی خود (این امور را بر خود تحمیل کن:) به هنگام قطع رابطه از ناحیه او،تو پیوند برقرار نما و در زمان قهر و دوریش به او نزدیک شو،در برابر بخلش،بذل و بخشش و به وقت دوری کردنش نزدیکی اختیار کن،به هنگام سختگیریش نرمش و به هنگام جرم،عذرش را بپذیر، آن گونه که گویا تو بنده او هستی و او صاحب نعمت توست؛اما بر حذر باش از اینکه این کار را در غیر محلش قرار دهی یا درباره کسی که اهلیّت ندارد به کار بندی.هرگز دشمن دوست خود را به دوستی مگیر که با این کار به دشمنی با دوست خود برخاستهای.نصیحت خالصانه خود را برای برادرت مهیا ساز، خواه این نصیحت (برای او) زیبا و خوشایند باشد یا زشت و ناراحت کننده.
خشم خود را جرعه جرعه فرو بر که من جرعهای شیرینتر و خوش عاقبتتر و لذتبخشتر از آن ندیدم.
با کسی که با تو به خشونت رفتار میکند نرمی کن که امید میرود به زودی در برابر تو نرم شود.با دشمن خود با فضل و کرم رفتار کن که در این صورت از میان دو پیروزی (پیروزی از طریق خشونت و پیروزی از طریق محبّت) شیرینترین را برگزیدهای.اگر خواستی پیوند برادری و رفاقت را قطع کنی جایی برای آشتی بگذار که اگر روزی خواست باز گردد بتواند.کسی که درباره تو گمان نیکی ببرد با عمل گمانش را تصدیق کن.
در برابر بدیها نیکی کن!
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه وظیفه انسان را در برابر دوستانش ضمن چند توصیه بیان میفرماید؛نخست میگوید:«در برابر برادر دینی خود(این امور را بر خویش تحمیل کن:) به هنگام قطع رابطه از ناحیه او،تو پیوند برقرار نما و در زمان قهر و دوریش به او نزدیک شو،در برابر بخلش،بذل و بخشش و به وقت دوری کردنش نزدیکی اختیار کن،به هنگام سختگیریش نرمش و به هنگام جرم عذرش را بپذیر آن گونه که گویا تو بنده او هستی و او صاحب نعمت توست»؛ (احْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ عِنْدَ صَرْمِهِ (1)عَلَی الصِّلَةِ،وَ عِنْدَ صُدُودِهِ (2)عَلَی اللَّطَفِ (3)وَ الْمُقَارَبَةِ،وَ عِنْدَ جُمُودِهِ (4)عَلَی الْبَذْلِ،وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَی الدُّنُوِّ،وَ عِنْدَ
1) 1) .«صرم»به معنای قطع کردن و بریدن و جدا ساختن،در اینجا به قطع رابطه با دیگری اشاره دارد.نقطه مقابل آن صله و برقرار ساختن پیوند است.
2) 2) .«صدود»مصدر و به معنای منع کردن است.
3) 3) .«اللَّطَف»بر وزن«شرف»و در بعضی از نسخ بر وزن«قفل»آمده و به معنای محبّت کردن و نیکی نمودن است.
4) 4) .«جمود»در اینجا به معنای بخل است،نقطه مقابل بذل.
شِدَّتِهِ عَلَی اللِّینِ،وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَی الْعُذْرِ،حَتَّی کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ،وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَیْکَ).
امام علیه السلام در این توصیهاش فرزند خود را از مقابله به مثل در برابر خشونت و بیمحبتی دوستان،بر حذر میدارد و در ضمن شش جمله مقابله به ضد را در این گونه موارد توصیه میکند،چرا که مقابله به مثل پایه و اساس دوستی را به خطر میافکند و انسان دوستان خود را از دست میدهد؛ولی اگر در برابر بیمهری مهر ورزد و در برابر بدیها نیکی کند،به زودی دوستش به اشتباه خود پی میبرد و شرمنده میشود و در مقام جبران بر میآید و پایههای دوستی محکمتر از پیش میشود.
عبارات امام علیه السلام در اینجا در واقع شرح چیزی است که در قرآن کریم آمده است که میفرماید:« اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ* وَ ما یُلَقّاها إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ »؛بدی را با نیکی دفع کن ناگاه (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است،گویی دوستی گرم و صمیمی است اما جز کسانی که دارای صبر و استقامتند به این مقام نمیرسند و جز کسانی که بهره عظیمی (از ایمان و تقوا) دارند به آن نائل نمیشوند». (1)
گر چه این آیه در مورد دشمنان است،ولی به طور مسلّم درباره دوستان نیز صادق خواهد بود.سیره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام و علمای بزرگ نیز همین معنا را نشان میدهد که جز در موارد استثنایی در برابر بدیهای دوستان و دشمنان،به مقابله به مثل بر نمیخواستند.
ولی از آنجا که بعضی از افراد پست و کوتهفکر ممکن است از این گونه رفتار سوء استفاده کنند،امام علیه السلام این گروه را استثنا کرده میفرماید:«اما بر حذر باش از اینکه این کار را در غیر محلش قرار دهی یا درباره کسی که اهلیت ندارد به کار
1) 1) .فصلت،آیه 34 و 35.
بندی»؛ (وَ إِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ،أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَیْرِ أَهْلِهِ).
تفاوت جمله «وَ إِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ...» و جمله «أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ...» در این است که جمله دوم به افراد نااهل و لجوج و کینهتوز اشاره دارد که نیکی در برابر بدی آنها سبب جرأت و جسارتشان میشود و مانند«ترحم بر پلنگ تیز دندان»است؛ولی جمله اوّل ناظر به کسانی است که چنین حالتی ندارند؛اما نیکیهای مکرر در برابر بیمهریهای آنها ای بسا سبب اشتباهشان میشود و خیال میکنند کار خوبی انجام دادهاند.
تعبیر به«احْمِلْ»در آغاز این توصیه اشاره به این است که خوبی کردن در برابر بدی گر چه برای انسان مشکل است؛ولی باید آن را بر خود تحمیل کرد.
حضرت در دومین توصیه میفرماید:«هرگز دشمن دوست خود را به دوستی مگیر که با این کار به دشمنی با دوست خود برخاستهای»؛ (لَا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِیَ صَدِیقَکَ).
این عملی منافقانه است که انسان هم با دوستش دوستی کند و هم با دشمن دوستش؛این روش کسانی است که دوستی صادقانه ندارند و هدفشان این است که از هر کسی بهره بگیرند و در این راه از کارهای ضد و نقیض نیز پروا ندارند.
البته این در جایی است که دشمنی دشمن ظالمانه باشد نه آنجا که دوست ما کار خلافی کرده و کار خلافش سبب دشمنی افرادی شده است.
نیز این سخن در جایی است که هدف از طرح دوستی با دشمنِ دوست اصلاح میان آنها نبوده باشد که اگر این کار به منظور اصلاح ذات البین باشد نه تنها زشت و ناپسند نیست،بلکه کاری بسیار شایسته است.
شایان توجّه است که اندرز امام علیه السلام در اینجا تنها درباره اشخاص صادق نیست،بلکه درباره گروهها و ملتها و دولتها نیز صادق است،هر چند در دنیای امروز بسیارند دولتهایی که با طرفین دعوا طرح دوستی میریزند بی
آنکه قصد صلح و سازشی داشته باشند،بلکه هدفشان این است که از هر دو برای تأمین منافع شخصی خود استفاده کنند.هم با ما دوستند و هم با دشمنان ما و جالب اینکه آن را پنهان نمیدارند؛آشکارا با ما طرح دوستی عمیق میریزند و آشکارا با دشمنان ما نرد عشق میبازند.
شخصی به امیر مؤمنان علی علیه السلام عرض کرد:من هم ترا دوست دارم و هم فلان شخص را-و نام بعضی از دشمنان امام علیه السلام را برد-(در بعضی از روایات آمده که نام معاویه را برد) امام علیه السلام فرمود:تو الان یک چشمی هستی یا به کلی نابینا شو (و دشمنانم را دوست بدار) و یا کاملا بینا باش (و مرا دوست دار). (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:کسی خدمتش عرض کرد:
فلان کس شما را دوست میدارد؛ولی در بیزاری از دشمنانتان ضعیف است فرمود:«هَیْهَاتَ کَذَبَ مَنِ ادَّعَی مَحَبَّتَنَا وَ لَمْ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّنَا؛هیهات دورغ میگوید کسی که ادعای محبّت ما میکند و از دشمنان ما بیزاری نمیجوید». (2)
قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:« لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ »؛هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییانی که با دشمنان خدا و پیامبرش دوستی کنند،هر چند فرزند پدران،یا پسران یا برادران یا خویشاوندانشان باشند». (3)
سپس در سومین توصیه در این بخش از وصیّتنامه میفرماید:«نصیحت خالصانه خود را برای برادرت مهیا ساز خواه این نصیحت زیبا و خوشایند باشد یا زشت و ناراحت کننده»؛ (وَ امْحَضْ (4)أَخَاکَ النَّصِیحَةَ،حَسَنَةً کَانَتْ أَوْ قَبِیحَةً).
اشاره به اینکه بسیار میشود که دوستان انسان از نصایحی که ممکن است سبب آزردگی خاطر ما شود پرهیز میکنند و حقایق را کتمان مینمایند.آنها در واقع نصیحت کننده با اخلاص نیستند،زیرا اگر مشکل کسی را به او بگویند و موقتا ناراحت شود؛ولی او را از خطر و ضرر یا از گناهی رهایی بخشند بسیار بهتر از آن است که لب فرو بندند و او را در دام مشکلات و خطرات رها سازند.
متأسفانه بسیارند کسانی که روی همین گونه ملاحظات از اندرزهای به موقع صرف نظر میکنند و خدا را از خود ناراضی و به خلق خدا خیانت مینمایند.
جالب اینکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:«أَحَبُّ إِخْوَانِی إِلَیَّ مَنْ أَهْدَی إِلَیَّ عُیُوبِی؛محبوبترین دوستان من آنها هستند که عیوب مرا به من هدیه میکنند». (1)
یعنی انسان عاقل نه تنها نباید از بیان عیوب خود بر زبان دیگران ناراحت شود بلکه آنها را به گفتن این عیوب تشویق کند.
در حدیث پر معنای دیگری از امام باقر علیه السلام چنین نقل شده است که به یکی از دوستانش فرمود:«اتَّبِعْ مَنْ یُبْکِیکَ وَ هُوَ لَکَ نَاصِحٌ وَ لَا تَتَّبِعْ مَنْ یُضْحِکُکَ وَ هُوَ لَکَ غَاشٌّ؛از کسی پیروی کن که تو را میگریاند؛اما خالصانه سخن میگوید و از آن کس بپرهیز که تو را میخنداند اما ناخالصانه حرف میزند (و زشتیهایت را در نظرت زیبا نشان میدهد)». (2)
آن گاه امام علیه السلام در چهارمین توصیهاش میفرماید:«خشم خود را جرعه جرعه فرو بر که من جرعهای شیرینتر و خوش عاقبتتر و لذتبخشتر از آن ندیدم»؛ (وَ تَجَرَّعِ الْغَیْظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَی مِنْهَا عَاقِبَةً وَ لَا أَلَذَّ مَغَبَّةً). (3)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 639،ح 5.
2) 2) .همان مدرک،ص 638،ح 2.
3) 3) .«مغبّة»به معنای عاقبت از ریشه«غَبّ»به معنای عاقبت گرفته شده است.این ریشه گاهی در مورد کارها و اموری که یک در میان انجام میشود اطلاق میگردد؛مانند روایت معروفی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که به بعضی از یارانش فرمود:«زُرْ غِبّاً تَزْدَدْ حُبّاً؛همه روز به دیدن من نیا،بلکه یک روز در میان باشد تا محبّت شدیدتر شود».(مستدرک الوسائل،ج 10،ص 374،ح 12210)
امام علیه السلام در اینجا خشم را به داروی تلخی تشبیه میکند که نوشیدنش سخت و طاقت فرساست و به همین دلیل انسان ناچار است آن را کم کم و به صورت جرعه جرعه بنوشد؛ولی دارویی بسیار شفا بخش است و عاقبتش شیرین و لذیذ، زیرا انسان را از شرمساری و ندامت و پشیمانی و زیانهای بسیار که غالبا به هنگام خشم در صورت عدم خویشتنداری دامان انسان را میگیرد،نجات میدهد.
در کافی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود:پدرم به من چنین نصیحت کرد:
«یَا بُنَیَّ مَا مِنْ شَیْءٍ أَقَرَّ لِعَیْنِ أَبِیکَ مِنْ جُرْعَةِ غَیْظٍ عَاقِبَتُهَا صَبْرٌ وَ مَا مِنْ شَیْءٍ یَسُرُّنِی أَنَّ لِی بِذُلِّ نَفْسِی حُمْرَ النَّعَمِ؛فرزندم چیزی همچون صبر در هنگام خشم مایه روشنی چشم من نخواهد بود و من دوست ندارم نفس خویش را (به هنگام غضب) ذلیل سازم هر چند ثروتهای عظیمی در برابر آن به دست آورم». (1)
در حدیثی نیز از امام صادق علیه السلام میخوانیم:«مَنْ کَظَمَ غَیْظاً وَ لَوْ شَاءَ أَنْ یُمْضِیَهُ أَمْضَاهُ أَمْلَأَ اللّهُ قَلْبَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ رِضَاهُ؛کسی که خشم خود را فرو برد در آنجا که میتواند بر طبق آن عمل کند (ولی خودداری نماید) خداوند روز قیامت قلبش را از خوشنودی خود پر میکند». (2)
در پنجمین توصیه میافزاید:«با کسی که با تو به خشونت رفتار میکند نرمی کن که امید میرود به زودی در برابر تو نرم شود»؛ (وَ لِنْ (3)لِمَنْ غَالَظَکَ (4)فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَلِینَ لَکَ).
بسیارند کسانی که در هنگام خشونت راه خشونت را پیش میگیرند و
خشونتها به صورت تصاعدی پیش میرود و گاه به جاهای خطرناک میرسد؛ ولی اگر انسان بر نفس خویش مسلط باشد و با اراده و تصمیم خود را در برابر خشونتها کنترل کند و به جای خشونت،راه نرمش را پیش گیرد،نه تنها خشونتها پایان میگیرد بلکه جای خود را به دوستی و محبّت و نرمش میدهد همان گونه که قرآن مجید بر این معنا تأکید مینهد و نیکی را در برابر بدی توصیه میکند و نیکی را سبب جلب دوستی میداند. (1)
سپس در ششمین توصیه میفرماید:«با دشمن خود با فضل و کرم رفتار کن که در این صورت از میان دو پیروزی (پیروزی از طریق خشونت و پیروزی از طریق محبّت) شیرینترین را برگزیدهای»؛ (وَخُذْ عَلَی عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَی الظَّفَرَیْنِ).
این جمله در واقع تاکیدی است بر آنچه در توصیههای قبل آمد؛ولی با تعبیری دلپذیر میفرماید:تو ممکن است از طریق شدت و خشونت بر دشمنت پیروز شوی و نیز ممکن است از طریق ابراز محبّت و دوستی؛به یقین دومی شیرینتر است و عاقبت بهتری دارد،چرا که در آینده بیم خشونتی نخواهی داشت در حالی که اگر با خشونت پیروز شوی هر زمان انتظار خشونت جدیدی از سوی دشمن خواهی داشت و به تعبیر دیگر در روش اوّل دشمن همچنان دشمن باقی میماند در حالی که در روش دوم،دشمن مبدل به دوست میگردد.
در کتاب مقاتل الطالبیین ابوالفرج اصفهانی داستان جالبی در این زمینه از موسی بن جعفر علیهما السلام نقل میکند که مردی از خاندان عمر چون حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را میدید،به امیر المؤمنین علی علیه السلام دشنام میداد تا حضرت را ناراحت کند.یکی از دوستان امام علیه السلام عرض کرد اجازه دهید آن مرد ناصبی را به قتل برسانیم.امام علیه السلام فرمود:نه سپس سوار شد و به سوی مزرعه آن مرد ناصبی
1) 1) .به سوره فصلت،آیه 34 و 35 مراجعه شود.
رفت و با مرکب خود مقداری از زراعت او را پایمال کرد.مرد ناصبی فریاد برآورد:زراعت ما را پایمال نکن.امام علیه السلام (به خاطر مصالحی) گوش به حرف او نداد و همچنان پیش آمد تا نزد او رسید و با او به شوخی و مزاح پرداخت سپس فرمود:چقدر هزینه کشت این زراعت تو شده است عرض کرد:صد دینار.
فرمود:چقدر امید داری که سود کنی؟ عرض کرد:نمیدانم.امام علیه السلام فرمود:
(نگفتم چقدر سود میکنی) گفتم:چقدر امید داری سود کنی؟ عرض کرد:صد دینار.امام علیه السلام سیصد دینار در آورد و به او بخشید.آن مرد برخاست و سر امام علیه السلام را بوسید.هنگامی که امام علیه السلام بعد از این ماجرا وارد مسجد شد آن مرد ناصبی برخاست سلام کرد و گفت:«اللّه اعلم حیث یجعل رسالته؛خدا میداند رسالت و نبوّت خود را در چه خاندانی قرار دهد»یاران آن مرد ناصبی برخاستند و او را نهی کردند و گفتند:این چه کاری است که میکنی؟ مرد ناصبی به آنها دشنام داد.در اینجا امام علیه السلام به یارانش فرمود:کدام یک بهتر بود آنچه را شما میخواستید یا آنچه را من میخواستم؟ (1)
آن گاه امام علیه السلام در هفتمین توصیه میفرماید:«اگر خواستی پیوند برادری و رفاقت را قطع کنی جایی برای آشتی بگذار که اگر روزی خواست باز گردد بتواند»؛ (وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَةَ أَخِیکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِیَّةً یَرْجِعُ إِلَیْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوْماً مَا).
اشاره به اینکه همچنان که انسان در دوستی باید حد اعتدال را نگه دارد و همه اسرار خویش را نزد دوستش فاش نکند که اگر روزی دوستی مبدل به دشمنی شد گرفتار زیان و خسران نشود،همین گونه اگر انسان پیوند دوستی را برید نباید تمام پلهای پشت خود را ویران سازد،زیرا بسیار میشود که طرف پشیمان
1) 1) .مقاتل الطالبیین،ص 332.مرحوم علامه مجلسی همین داستان را به صورت مشروحتر در بحارالانوار،ج 48،ص 102،ح 7 آورده است.
میگردد و میخواهد به دوستی برگردد ولی راهی در برابر او باقی نمانده است.
همین تعبیر به صورت جامعتری در کلام دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام (مطابق آنچه در بحارالانوار آمده) دیده میشود که میفرماید:«أَحْبِبْ حَبِیبَکَ هَوْناً مَا فَعَسَی أَنْ یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوْماً مَا وَ أَبْغِضْ بَغِیضَکَ هَوْناً مَا فَعَسَی أَنْ یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوْماً مَا؛با دوستت در حد اعتدال دوستی کن شاید روزی دشمنت شود و با دشمنت در حد اعتدال دشمنی کن شاید روزی دوستت شود (مبادا از کارهایی که در حق او کردی شرمنده شوی)». (1)
به گفته ابن ابی الحدید بعضی از دانشمندان این مطلب را به بیان دیگری گفتهاند:«إذا هویت فلا تکن غالیا و إذا ترکت فلا تکن قالیا؛هر گاه به کسی علاقمند شدی راه غلو را در پیش نگیر و هر گاه او را رها ساختی راه عداوت را در پیش مگیر». (2)
حضرت در آخرین و هشتمین توصیه این بخش از وصیّتنامه میفرماید:
«کسی که درباره تو گمان نیکی ببرد با عمل گمانش را تصدیق کن»؛ (وَ مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ).
اشاره به اینکه اگر مثلاً تو را اهل خیر و بذل و بخشش و سخاوت میداند و از تو چیزی خواست به او کمک کن تا گمان او را تصدیق کرده باشی و بزرگواری تو تثبیت شود.
این گونه رفتار دو مزیت دارد؛هم خوشبینی و حسن ظن مردم را تثبیت میکند و هم با این خوشبینیها به راه خیر کشیده میشود.
بسیار اتفاق میافتد که افرادی نزد انسان میآیند و میگویند مشکلی داریم که گمان میکنیم تنها به دست تو حل میشود انسان باید در حل مشکل چنین افرادی بکوشد و حسن ظن آنها را به سوء ظن تبدیل نکند.
وَ لَا تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اتِّکَالاً عَلَی مَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ،فَإِنَّهُ لَیْسَ لَکَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ.وَ لَا یَکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَی الْخَلْقِ بِکَ،وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ عَنْکَ،وَ لَا یَکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَی عَلَی قَطِیعَتِکَ مِنْکَ عَلَی صِلَتِهِ،وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَی الْإِسَاءَةِ أَقْوَی مِنْکَ عَلَی الْإِحْسَانِ.وَ لَا یَکْبُرَنَّ عَلَیْکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ،فَإِنَّهُ یَسْعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِکَ،وَ لَیْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ.
هیچ گاه به اعتماد رفاقت و یگانگی که میان تو و برادرت برقرار است حق او را ضایع مکن؛زیرا آن کس که حقش را ضایع کنی برادر تو نخواهد بود.نباید خاندان تو بدبختترین و ناراحتترین افراد در برابر تو باشند.به کسی که به تو علاقه ندارد (و بیاعتنایی یا تحقیر میکند) اظهار علاقه مکن و نباید برادرت در قطع پیوندِ برادری،نیرومندتر از تو در برقراری پیوند باشد و نه در بدی کردن قویتر از تو در نیکی نمودن و هرگز نباید ظلم و ستمِ کسی که بر تو ستم روا میدارد بر تو گران آید،زیرا او در واقع سعی در زیان خود و سود تو دارد (بار گناه خود را سنگین میکند و ثواب و پاداش تو را افزون میسازد) و البتّه پاداش کسی که تو را خوشحال میکند این نیست که به او بدی کنی.
حق دوست را ضایع مکن
امام علیه السلام در این بخش از وصیّتنامه پر بارش همانند بخش سابق،طی شش
نکته نصایحی پر معنا در قالب عبارات کوتاهی برای فرزند دلبندش بیان میکند.
نخست میفرماید:«هیچ گاه به اعتماد رفاقت و یگانگی که بین تو و برادرت است حق او را ضایع مکن زیرا آن کس که حقش را ضایع کنی برادر تو نخواهد بود»؛ (وَ لَا تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اتِّکَالاً عَلَی مَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ،فَإِنَّهُ لَیْسَ لَکَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ).
اشاره به اینکه همیشه برادران از یکدیگر انتظار دارند که به حقوقشان احترام گذارده شود.اگر خلاف آن را ببینند پایههای اخوت متزلزل میگردد؛ولی مع الاسف افرادی هستند که بر خلاف این فکر میکنند و گمان دارند اگر حق برادر و دوستان و نزدیکان را نادیده بگیرند مهم نیست و قابل گذشت است.در حالی که این اشتباه بزرگی است،زیرا این گونه بیمهریها اگر فوراً اثر نگذارد تدریجاً همچون موریانه پایههای محکم اخوت را میخورد و سست میکند.
این سخن به آن میماند که شخصی طلبکاران زیادی دارد و تمام سعی او بر این است که دیگران را راضی کند و از مطالبات دوستانش غافل میشود و معتقد است بیاعتنایی به حق آنان مانعی ندارد.
در دومین توصیه میافزاید:«نباید خاندان تو بدبختترین و ناراحتترین افراد نسبت به تو باشند»؛ (وَ لَا یَکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَی الْخَلْقِ بِکَ).
اشاره به اینکه نباید با آنها چنان بد رفتاری کنی که با تو مخالف شوند آن چنان که تمنای مرگ تو و زوال نعمت تو را داشته باشند.
این احتمال در تفسیر این جمله نیز وجود دارد که نباید تمام توجّه خود را به دوستان و افراد مورد علاقه خویش داشته باشی و از خانوادهات غافل شوی و آنها در درد و رنج و بدبختی زندگی کنند.
کم نیستند کسانی که بیشترین وقت خود را با دوستان و یاران میگذرانند و عیش و نوشهایشان با آنهاست و کمکها و محبّتهایشان متوجه آنان؛ولی خانوادههای آنها در محرومیت شدید از نظر زندگی یا از نظر محبّت و صفا و
صمیمیت زندگی میکنند.
در حدیثی از امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیهما السلام میخوانیم:«یَنْبَغِی لِلرَّجُلِ أَنْ یُوَسِّعَ عَلَی عِیَالِهِ کَیْلَا یَتَمَنَّوْا مَوْتَه؛سزاوار است هر گاه انسان نعمتی پیدا کرد خانواده خود را در رفاه قرار دهد مبادا (تضییق بر آنان سبب شود که) آرزوی مرگ او را کنند».سپس امام علیه السلام در ذیل روایت فرمود:«کسی بود که امام علیه السلام نعمتی به او داد و او آن نعمت را از خانواده خود دریغ داشت خدا آن نعمت را از او گرفت و به دیگری داد». (1)
در سومین توصیه میافزاید:«به کسی که به تو علاقه ندارد (و بیاعتنایی یا تحقیر میکند) اظهار علاقه مکن»؛ (وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ (2)عَنْکَ).
زیرا چنین علاقهای باعث ذلت و خواری انسان میشود.درست است که طبق دستورات گذشته انسان باید با کسی که از او قطع رابطه کرده پیوند برقرار سازد؛ولی این در جایی است که طرف مقابل جواب مثبت دهد؛اما اگر او بیاعتنایی و تحقیر میکند نباید تن به ذلت داد و به سراغش رفت،بلکه باید عطایش را به لقایش بخشید.مطابق ضرب المثل معروف،انسان باید برای کسی بمیرد که او برایش تب میکند.
در چهارمین توصیه میفرماید:«و نباید برادرت در قطع پیوندِ برادری نیرومندتر از تو در برقراری پیوند باشد و نه در بدی کردن قویتر از تو در نیکی نمودن»؛ (وَ لَا یَکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَی عَلَی قَطِیعَتِکَ مِنْکَ عَلَی صِلَتِهِ،وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَی الْإِسَاءَةِ أَقْوَی مِنْکَ عَلَی الْإِحْسَانِ).
اشاره بر اینکه هر قدر او در قطع پیوند میکوشد،تو بیش از وی اصرار بر پیوند داشته باش و هرچه او در بدی تلاش میکند،تو بیشتر در نیکی تلاش کن.
البته این در مورد کسانی است که نیکیها و محبّتها در آنان تأثیر مثبت میگذارد،بنابراین منافاتی با جمله قبل ندارد.
در پنجمین توصیه میفرماید:«و هرگز نباید ظلم و ستمِ کسی که بر تو ستم روا میدارد بر تو گران آید زیرا او در واقع سعی در زیان خود و سود تو دارد (بار گناه خود را سنگین میکند و ثواب و پاداش تو را افزون میسازد)»؛ (وَ لَا یَکْبُرَنَّ عَلَیْکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ،فَإِنَّهُ یَسْعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِکَ).
اشاره به اینکه انسان نباید در برابر ستمهایی که به او میشود زیاد ناراحت و مأیوس گردد و امید به زندگی را از دست دهد و باید این سخن مایه تسلی خاطر او باشد که ظالم تیشه به ریشه خود میزند و بار گناهان مظلوم را نیز بر دوش میکشد.در واقع زیان ظلم نخست دامن او را میگیرد و با دست خود بار مظلوم را سبک میکند.
این سخن شبیه روایتی است که در باب غیبت وارد شده است که یکی از بزرگان شنید کسی درباره او غیبت کرده است هدیهای برای او فرستاد.او تعجب کرد.آن مرد بزرگ فرمود:شنیدم حسناتت را به نامه اعمالم منتقل کردی و سیئاتم را پذیرفتی من هم در برابر این خدمت خواستم تشکری کرده باشم.
این سخن بدان معنا نیست که انسان در مقابل ظالمان سکوت کند،زیرا میدانیم شعار اسلام این است:« لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ ؛نه ستم میکنید و نه بر شما ستم میشود» (1)و میدانیم امام علی علیه السلام در وصیّتنامه خود که در بستر شهادت بود به فرزندان خود تأکید کرد:«کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً؛ دشمن ظالم و کمککار مظلوم باشید». (2)بلکه منظور این است،هنگامی که ستمی بر انسان وارد میشود و او توانی برای برطرف کردن ظلم ندارد گرفتار یأس و
ناامیدی و بدبینی نشود و زبان به نفرین و آه و ناله نگشاید.شاهد این سخن حدیث معروفی است که از پیغمبر اکرم نقل شده زمانی که شنید گردنبند عایشه را سارقی برده است و عایشه پیوسته به سارق نفرین میکند.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«لا تمسحی عنه بدعائک؛عذاب او را با نفرینهای خود از بین نبر» (1)یعنی خویشتندار باش و بدان او به خود ستم کرده و خداوند در برابر صبر و تحمل به تو پاداش خواهد داد.
در اینجا نکته باریکی است که باید به آن توجّه داشت و آن اینکه ظالم (مثلاً سارق) هم خسارت مالی بر مظلوم وارد میکند و هم او را گرفتار آزار روحی میسازد و خدا به هر دو علت او را مجازات خواهد کرد؛ولی اگر مظلوم با نفرینهای مکرر تشفیِ قلب و آسودگی خاطر پیدا کند طبعا عذاب ظالم کمتر میشود.
از آنچه گفتیم روشن میشود اینکه بعضی از شارحان مانند ابن ابی الحدید تمایل به این سخن پیدا کردهاند که خاموش نشستن در برابر ظلم ظالم قاعدهای کلی است،اشتباه بزرگی است؛بلکه باید گفت این یک استثناست و مربوط به موارد خاص است و اصل کلی در اسلام نه ظلم کردن و نه تن به ظلم دادن است.
سرانجام امام علیه السلام در ششمین توصیه این بخش از وصیّتنامه میفرماید:
«و پاداش کسی که تو را خوشحال میکند این نیست که به او بدی کنی»؛ (وَ لَیْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ).
این در واقع برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید:« هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ» ؛آیا جزای نیکی جز نیکی است». (2)
بعضی از شارحان این جمله را کلام مستقل ندانستهاند و گفتهاند ادامه توصیه
قبل است زیرا امام علیه السلام میفرماید:ظالم،به خود زیان میرساند و به تو سود میدهد،بنابراین کسی که به تو سود میدهد نباید او را (از طریق نفرین و ابراز ناراحتیهای مکرر)ناراحت کنی.
وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ:رِزْقٌ تَطْلُبُهُ،وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ،فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ.مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَةِ،وَ الْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَی إِنَّمَا لَکَ مِنْ دُنْیَاکَ،مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاکَ،وَ إِنْ کُنْتَ جَازِعاً عَلَی مَا تَفَلَّتَ مِنْ یَدَیْکَ،فَاجْزَعْ عَلَی کُلِّ مَا لَمْ یَصِلْ إِلَیْکَ.اسْتَدِلَّ عَلَی مَا لَمْ یَکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ،فَإِنَّ الْأُمُورَ أَشْبَاهٌ؛وَ لَا تَکُونَنَّ مِمَّنْ لَاتَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلَامِهِ،فَإِنَّ الْعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْآدَابِ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ.اطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیَقِینِ.مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جَارَ،وَ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ، وَ الصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیْبُهُ.الْهَوَی شَرِیکُ الْعَمَی وَ رُبَّ بَعِیدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِیبٍ، وَ قَرِیبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِیدٍ،وَ الْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ حَبِیبٌ.مَنْ تَعَدَّی الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ،وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَی لَهُ.وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ،بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ سُبْحَانَهُ.وَ مَنْ لَمْ یُبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ.قَدْ یَکُونُ الْیَأْسُ إِدْرَاکاً،إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلَاکاً.لَیْسَ کُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ،وَ لَا کُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ،وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ،وَ أَصَابَ الْأَعْمَی رُشْدَهُ.أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ، وَ قَطِیعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ.مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ،وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ.
لَیْسَ کُلُّ مَنْ رَمَی أَصَابَ.إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ.سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ،وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ.إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلَامِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً، وَ إِنْ حَکَیْتَ ذَلِکَ عَنْ غَیْرِکَ.
پسرم! بدان که روزی بر دو گونه است:یک نوع آن است که به
جستجوی آن برمیخیزی (و باید برخیزی) و نوع دیگری آن که به سراغ تو خواهد آمد حتی اگر به دنبالش نروی خود به دنبال تو میآید.چه زشت است خضوع (در برابر دیگران)به هنگام نیاز و جفا و خشونت به هنگام بینیازی و توانگری،تنها از دنیا آنقدر مال تو خواهد بود که با آن سرای آخرتت را اصلاح کنی و اگر قرار است برای چیزی که از دست رفته ناراحت شوی و بیتابی کنی پس برای هر چیزی که به تو نرسیده نیز ناراحت باش.
با آنچه در گذشته واقع شده،نسبت به آنچه واقع نشده استدلال کن؛زیرا امور جهان شبیه به یکدیگرند.از کسانی مباش که پند و اندرز به آنها سودی نمیبخشد مگر آن زمان که در ملامت او اصرار ورزی؛چرا که عاقلان با اندرز و آداب پند میگیرند؛ولی چهارپایان جز با زدن اندرز نمیگیرند.هجوم اندوه و غمها را با نیروی صبر و حسن یقین از خود دور ساز.کسی که میانهروی را ترک کند از راه حق منحرف میشود.(و بدان)یار و همنشین (خوب) همچون خویشاوند انسان است.
دوست آن است که در غیاب انسان،حق دوستی را ادا کند.هواپرستی شریک و همتای نابینایی است.چه بسا دور افتادگانی که از خویشاوندان نزدیکتر و خویشاوندانی که از هرکس دورترند.غریب کسی است که دوستی نداشته باشد.
آن کس که از حق تجاوز کند در تنگنا قرار میگیرد.و آن کس که به ارزش و قدر خود اکتفا نماید موقعیتش پایدارتر خواهد بود.مطمئنترین وسیلهای که میتوانی به آن چنگ زنی آن است که میان تو و خدایت رابطهای برقرار سازی.
کسی که به (کار و حق) تو اهمّیّت نمیدهد در واقع دشمن توست.گاه نومیدی نوعی رسیدن به مقصد است،در آنجا که طمع موجب هلاکت میشود.چنان نیست که هر عیب پنهانی آشکار شود.و نه هر فرصتها مورد استفاده قرار گیرد.
گاه میشود که شخص بینا به خطا میرود و نابینا به مقصد میرسد.بدی را به
تأخیر بیفکن (و در آن عجله مکن) زیرا هر زمان بخواهی میتوانی انجام دهی.
بریدن از جاهل معادلِ پیوند با عاقل است.کسی که خود را از حوادث زمان ایمن بداند زمانه به او خیانت خواهد کرد و کسی که آن را بزرگ بشمارد او را خوار میسازد.چنین نیست که هر تیراندازی به هدف بزند.هر گاه حاکم تغییر پیدا کند زمانه نیز دگرگون میشود.پیش از عزم سفر ببین که همسفرت کیست و پیش از انتخاب خانه بنگر که همسایهات چه کسی است؟ از گفتن سخنان خندهآور (و بیمحتوا) بپرهیز هر چند آن را از دیگری نقل کنی.
بیست و هشت اندرز دیگر
امام علیه السلام در بخش بیست و هفتم از وصیّتنامه پربار خود نیز به بیست و هشت موضوع مهم به عنوان نصیحت اشاره میکند و بیش از پیش این وصیّتنامه را پربارتر میسازد.
یکم.نخست درباره رزق و روزیهایی که بسیاری از مردم با حرص و ولع به دنبال آنند میفرماید:«پسرم بدان که روزی بر دو گونه است:یک نوع،روزی است که به جستجوی آن برمیخیزی (و باید برخیزی) و نوع دیگری آن که به سراغ تو خواهد آمد حتی اگر به دنبالش نروی خود به دنبال تو میآید»؛ (وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ:رِزْقٌ تَطْلُبُهُ،وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ،فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ).
این جمله به قرینه جمله مشابه؛اما مفصلتری که در کلمات قصار (1)آمده ناظر به این نکته است که انسان نباید در تحصیل روزی حریص باشد و نیز نباید سست و تنبل شود.
منظور امام علیه السلام از روزیهایی که انسان باید به دنبال آن برود کسب و کارهای
1) 1) .نهجالبلاغه،کلمات قصار،379.
روزانه است مانند زراعت،صنعت،تجارت و امثال آن و منظور از روزیهایی که به دنبال انسان میآید،هر چند انسان به دنبال آن نرود اموری مانند ارث،هدایا و یا تجارت و درآمدهای غیر منتظرهای است که انسان به چنگ میآورد؛بنابراین اگر روزیهای قسم اوّل برای او تنگ شود نباید از لطف خدا مأیوس گردد و در عین تلاش و کوشش بیشتر انتظار روزیهای ناخواسته را داشته باشد.
هنگامی که انسان در جهان خلقت،موارد زیادی از نوع دوم را میبیند،این امید در دل او قوت بیشتری پیدا میکند.روزی جنین در عالم رحم از طریق بند ناف متصل به مادر تأمین است و بعد از تولد آنچه را برای حیات خود لازم دارد از سینه مادر میمکد،قرآن مجید میگوید:« وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ »؛هیچ جنبدهای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خداست.و او قرارگاه و محل نقل و انتقالشان را میداند؛همه اینها در کتاب مبین (لوح محفوظ) ثبت است». (1)
مخصوصاً اگر انسان با تقوا باشد و از درآمدهای حرام بپرهیزد،خداوند مژده وسعت رزق را به او داده است« وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ ». (2)
از سوی دیگر مشاهده میکنیم که در جهان خلقت روزیهای بسیار گرانبها و ضروری برای زندگی انسان به طور فراوان به مقتضای رحمانیّت خداوند به همه انسانها اعم از مؤمن و کافر ارزانی داشته شده همچون نور خورشید، برکات زمین،باران و اکسیژن هوا که زندگی بدون آن غیر ممکن است.اینها همه روزیهایی هستند که به سراغ انسان میآیند هر چند او به سراغش نرود.
قرآن مجید نیز میفرماید:« وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ ؛و روزی شما در
آسمان است و نیز آنچه شما وعده داده میشوید». (1)
نیز میفرماید:« وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ؛از آیات و نشانههای خدا رزقی (بارانی) است که از آسمان برای شما نازل میکند و بوسیله آ ن زمین را بعد از مردنش حیات میبخشد». (2)
گر چه این آیه به قراینی که در آن موجود است تنها ناظر به دانههای حیات بخش باران است؛ولی آیه قبل مفهوم گستردهتری دارد که شامل نور آفتاب که منبع هر گونه حرکت در روی کره زمین است و هوا که مایه حیات همه موجودات زنده است نیز میشود.
در تاریخ پیشینیان،گاه داستانها از حوادثی پرده برمیدارد که مصداق زنده روزیهایی است که به دنبال انسان میآید بی آنکه او بخواهد.از جمله داستانی است که ابن ابی الحدید در شرح این جمله از عماد الدوله (از سلاطین آل بویه) نقل میکند و آن زمانی بود که عماد الدوله وارد شیراز شد و ابن یاقوت ر که بر آن حکومت میکرد مجبور به فرار نمود.این در حالی بود که وضع مالی عماد الدوله بسیار بد بود.هنگامی که از بیابان میگذشت یکی از پاهای اسب او ناگهان در زمین فرو رفت.ناچار شد از اسب پیاده شود.غلامان به کمک او آمدند و او را نجات دادند.ناگاه دیدند در آنجا نقب وسیعی است.عماد الدوله دستور داد آن را حفر کنند.ناگهان انبار عظیم و ذخایر پرقیمتی را که مربوط به ابن یاقوت بود در آنجا یافتند.روز دیگری در همان شهر استراحت کرده بود و به پشت خوابیده بود همان خانهای که قبلاً ابن یاقوت در آن ساکن بود.ناگهان ماری را بر فراز سقف مشاهده کرد.به غلامان گفت بالا بروید و مار را بکشید.مار فرار کرد و در لابهلای چوبهای سقف پنهان شد.عماد الدوله دستور داد چوبها را بشکنید
و مار را بیرون بیاورید و بکشید.هنگامی که چوبها را شکستند دیدند بیش از پنجاه هزار دینار در آنجا ذخیره و جاسازیشده است.در حادثه دیگری،نیاز به دوختن لباسی داشت،گفتند:در اینجا خیاط ماهری است که پیش از این لباسهای ابن یاقوت را او میدوخت و او مردی است باایمان و اهل خیر.تنها اشکال او این است که کر است و چیزی نمیشنود (اما میتواند سخن بگوید) عماد الدوله دستور داد او را احضار کردند؛ولی او بسیار متوحش و ترسان بود هنگامی که نزد عماد الدوله حاضر شد به او گفت:من میخواهم لباسی این گونه و آن گونه برای من بدوزی.(خیاط چون کر بود نفهمید و ذهنش به مسأله دیگری منتقل شد،لذا) خیاط لرزید و با صدایی لرزان گفت:به خدا سوگند ای مولای من ابن یاقوت بیش از چهار صندوق در نزد من امانت نداشت اگر دشمنان من چیزی غیر از این بگویند باور نکن.عماد الدوله تعجب کرد و دستور داد صندوقها را حاضر کنند.دید تمام آن مملو از طلا و زینت آلات و جواهرات است که همه تعلق به ابن یاقوت داشته و او به عنوان غنیمت آنها را تصاحب کرد. (1)
دوم.دومین نصیحت و اندرز پر فایده امام آن است که میفرماید:«چه زشت است خضوع (در برابر دیگران)به هنگام نیاز و جفا و خشونت به هنگام بینیازی و توانگری»؛ (مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَةِ،وَ الْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَی).
اشاره به اینکه افراد ضیعف النفس به هنگام نیاز به این و آن چنان ذلیلانه عرض حاجت میکنند که تمام شخصیت آنها را زیر سؤال میبرد؛ولی به هنگام بینیازی و توانگری کسانی را که دست نیاز به آنها دراز میکنند با خشونت بر میگردانند.هر دو صفت از نکوهیدهترین رذایل اخلاقی است.باید به هنگام نیاز،مناعت طبع را حفظ کرد و به هنگام بینیازی و توانگری،لطف و محبّت و تواضع را دریغ نداشت.
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 16،ص 114.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه (1)این سخن را ناظر به آنچه در آیه ذیل است میدانند:« حَتّی إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها رِیحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّاکِرِینَ* فَلَمّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ ؛زمانی که در کشتی قرار میگیرید و بادهای موافق کشتینشینان را (به سوی مقصد) میبرد و خوشحال میشوند،(ناگهان) طوفان شدیدی میوزد،و امواج از هر سو به سراغ آنها میآید و گمان میکنند هلاک خواهند شد.(در آن هنگام) خدا را از روی خلوص عقیده میخوانند که:«اگر ما را از این گرفتاری نجات دهی حتماً از سپاسگزاران خواهیم بود*اما هنگامی که خدا آنها را رهایی بخشید (بار دیگر) به ناحق در زمین ستم میکنند». (2)
به این ترتیب جملههای بالا را ناظر به رابطه خلق و خالق دانستهاند در حالی که چنین نیست و ظاهر این است که این جملهها ناظر به رابطه خلق با خلق است و گر نه خضوع در برابر خالق در هر حال شایسته است.
منظور از خضوع در اینجا تواضع معقول نیست،بلکه تواضعهای ذلیلانه و توأم با حقارت است و منظور از جفا،خشونت و بیاحترامی و بیمهری و بیمحبتی است.
بلکه در حدیث شریف علوی میخوانیم:«مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللّهِ وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تیهُ فُقَرَاءِ عَلَی الْأَغْنِیَاءِ اتِّکَالاً عَلَی اللّهِ؛چه زیباست تواضع و فروتنی ثروتمندان در برابر فقرا برای رسیدن به پاداشهای الهی و از آن بهتر بیاعتنایی و ابای نفس مستمندان در برابر اغنیا به جهت توکل بر خداست». (3)
یکی از شعرا در این زمینه شعر زیبایی گفته است:
خلقان لا ارضاهما لفتی تیه الغنی و مذلة الفقر
فإذا غنیت فلا تکن بطرا و إذا افتقرت فته علی الدهر
دو ویژگی است که من هرگز برای هیچ جوانمردی آنها را نمیپسندم:تکبر اغنیا و اظهار ذلت فقرا.
بنابراین هنگامی که توانگر شدی متکبر و بیاعتنا مباش و هنگامی که فقیر شدی در برابر تمام دنیا بیاعتنا باش.
سوم.«تنها از دنیا آنقدر مال تو خواهد بود که با آن سرای آخرتت را اصلاح کنی»؛ (إِنَّمَا لَکَ مِنْ دُنْیَاکَ،مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاکَ). (1)
اشاره به اینکه ثروتهای دنیا میآید و میرود و گاه آلاف و الوف از انسان باقی میماند و به دست دیگران میافتد که حسابش در قیامت با اوست و لذتش در دنیا برای دیگران.هیچ یک از اینها مال حقیقی انسان نیست.تنها آن مقدار که برای اصلاح سرای آخرت از پیش فرستاده است مال حقیقی اوست.
در حدیثی از کلمات قصار امام علیه السلام میخوانیم:«لِکُلِّ امْرِئٍ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ الْوَارِثُ وَالْحَوَادِثُ؛برای هر انسانی در اموالش دو شریک است:وارث و حوادث (حوادثی که اموال او را بر باد میدهد». (2)
در حدیث دیگری،پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:«یَقُولُ ابْنُ آدَمَ مَالِی مَالِی وَ هَلْ لَکَ مِنْ مَالِکَ إِلَّا مَا أَکَلْتَ فَأَفْنَیْتَ أَوْ لَبِسْتَ فَأَبْلَیْتَ أَوْ تَصَدَّقْتَ فَأَمْضَیْتَ وَ مَا عَدَا ذَلِکَ فَهُوَ مَالُ الْوَارِثِ؛انسان میگوید:مال من مال من (کدام مال؟) آیا مال تو چیزی جز آن است که خوردهای و از بین بردهای یا پوشیدهای و کهنه و فرسوده کردهای و یا صدقه دادهای و آن را (برای سرای آخرت) گذاردهای و غیر از آن
هر چه هست مال وارث است». (1)
یعنی مال واقعی انسان تنها دو بخش است:بخشی که آن را مصرف میکند و حدّ اقل در دنیا از آن استفاده میکند و بخش دیگری که ذخیره آخرت و یوم المعاد میسازد،بقیه اموالی خیالی هستند که گاه در حوادث از بین میروند و اگر باقی بماند نصیب وارث است.
چهارم.حضرت به نکته مهم دیگری اشاره میکند که سزاوار است همه روز انسان به یاد آن باشد و آن اینکه میفرماید:«و اگر قرار است برای چیزی که از دست رفته ناراحت شوی و بیتابی کنی پس برای هر چیزی که به تو نرسیده نیز ناراحت باش (زیرا هر دو یکسان است)»؛ (وَ إِنْ کُنْتَ جَازِعاً عَلَی مَا تَفَلَّتَ (2)مِنْ یَدَیْکَ،فَاجْزَعْ عَلَی کُلِّ مَا لَمْ یَصِلْ إِلَیْکَ).
بسیارند افرادی که اگر مال و مقامی که داشتند از دست رفت،ناله و فریاد سر میدهند روزها و گاه ماهها و سالها دریغ و حسرت میخورند؛اما نسبت به اموال و مقامی که به آنها هرگز نرسیده چنان دیدی را ندارند.در حالی که اگر دقت کنند هر دو شبیه هم است؛مقدر بوده مال و مقامی یک یا چند سال در اختیار من باشد و بعد از آن به حسب اسباب ظاهری یا ماورای طبیعی برای من تقدیر نشده بوده است.چه فرق میکند بین بقا و حدوث؛هر گاه در حدوث مقدر نبوده جزع نمیکنم چرا در بقای نیز چنین نباشد؟ البته گاه انسان خیال میکند که میبایست بیش از آن مدت در اختیارش بود؛ولی بر حسب عالم اسباب خیال باطلی بوده و تأسف بر آن همانند تأسف کسی است که در خواب مال و مقامی را میبیند و هنگامی که بیدار میشود به خاطر از دست رفتنش جزع و فزع میکند.
پنجم.این توصیه نیز به نکته مهم دیگری اشاره کرده میفرماید:«با آنچه در
گذشته واقع شده است نسبت به آنچه واقع نشده استدلال کن،زیرا امور جهان شبیه به یکدیگرند»؛ (اسْتَدِلَّ عَلَی مَا لَمْ یَکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ،فَإِنَّ الْأُمُورَ أَشْبَاهٌ).
اشاره به اینکه یک سلسله قوانین کلی بر جهان هستی و بر جوامع انسانی حکومت میکند که هر زمان مصادیقی از آن روی میدهد؛ولی همه مشمول آن قوانین کلی هستند،بنابراین انسان میتواند با مطالعه در حالات پیشینیان و جوامع گذشته و یا حتی با مطالعه در سنین پیشین عمر خود مسائل مربوط به امروز و فردا را از طریق مقایسه درک کند تا گرفتار خطا و اشتباه و زیان و خسران نشود.
این سخن شبیه چیزی است که امام علیه السلام در خطبه دیگری بیان کرده آنجا که میفرماید:«عِبَادَ اللّهِ إِنَّ الدَّهْرَ یَجْرِی بِالْبَاقِینَ کَجَرْیِهِ بِالْمَاضِین؛بندگان خدا! این جهان نسبت به موجودین همان گونه جریان دارد که نسبت به گذشتگان جریان داشت» (1)و این سخنی معروف است که در تعبیر روزانه ما به عنوان تاریخ تکرار میشود.
در ذیل همان خطبه چگونگی تکرار تاریخ را تحت شش عنوان بیان کردیم:
زوال سریع نعمتها،ناپایداری حوادث جهان،بیوفایی بسیاری از مردم دنیا، غرورها و شکستهای ناشی از آن،تغییر حالات و روحیّات به گونهای که گاه نزدیکترین دوستان انسان خطرناکترین دشمن او میشوند و بالاخره آنچه باقی مانده و میماند و مایه یاد نیک مردم جهان است نیکیها محبّتها و اخلاصهاست و آنچه مایه نفرین و لعنت و بدنامیها میشود ظلم و ستمها و بیعدالتیهاست.
آری! همه این امور،امروز نیز همچون گذشته در حال تکرار است.به همین دلیل افراد باهوش کسانی هستند که هم در زندگی خود و هم در تاریخ پیشینیان بسیار مطالعه کنند و عبرت گیرند.
1) 1) .نهجالبلاغه،خطبه157.
ششم.میفرماید:«از کسانی مباش که پند و اندرز به آنها سودی نمیبخشد مگر آن زمان که در ملامت او اصرار ورزی،چرا که عاقلان با اندرز و آداب پند میگیرند ولی چهارپایان جز با زدن اندرز نمیگیرند»؛ (وَ لَا تَکُونَنَّ مِمَّنْ لَا تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلَامِهِ،فَإِنَّ الْعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْآدَابِ،وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ).
اشاره به اینکه مردم دو گروهند؛بعضی هوشیار که با اندک موعظه و اندرز به خطای خود پی میبرند.اینها انسانهای واقعیاند؛ولی برخی به آسانی پند نمیپذیرند تا زمانی که از هر سو مورد ملامت و سرزنش و توبیخ و تحقیر قرار گیرند.آنها بسان چهارپایانند که جز با ضربات تازیانه راه صحیح را پیش نمیگیرند و از چموشی دست بر نمیدارند و آرام نمیشوند.
هفتم.در این توصیه به مسأله مهم دیگری اشاره میکند:«هجوم اندوه و غمها را با نیروی صبر و حسن یقین از خود دور ساز»؛ (اطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیَقِینِ).
اشاره به اینکه زندگی عبارت از تلخ و شیرینهاست و هر زمان از سویی غم و اندوهی به انسان هجوم میآورد؛گاه در مسائل اجتماعی گاه سیاسی گاه امور مادی و گاه امور خانوادگی.انسان اگر در برابر هجمه اندوهها زانو بزند به زودی از پای در میآید؛ولی با دو نیرو میتوان بر آنها غلبه کرد:نخست قدرت صبر و شکیبایی است که انسان بداند چه صبر کند چه صبر نکند این گونه حوادث که از اختیار او بیرون است،اگر بر اثر سهلانگاری و ندانم کاری دامن او را گرفته باشد،مسیر خود را طی میکند.اگر صبر کند در نزد خدا هم سالم است و هم مأجور و اگر شکیبایی را ترک کند باز حوادث مسیر خود را طی میکند بی آنکه اجر و پاداشی داشته باشد.دیگر اینکه اگر انسان به نیروی یقین مجهز باشد و به تعبیر قرآن بگوید:« قُلْ لَنْ یُصِیبَنا إِلاّ ما کَتَبَ اللّهُ لَنا ؛بگو:هیچ حادثهای برای ما
رخ نمیدهد،مگر آنچه خداوند برای ما مقرّر داشته است» (1)به یقین تقدیرات الهی از روی حکمت است چه از حقیقت آن آگاه باشیم چه نباشیم؛در نتیجه با این دو نیرو در برابر واردات هموم ایستادگی میکند و به خود آرامش میدهد.
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود داستانی نقل میکند که آموزنده است؛ وی میگوید:مردی در خود احساس بیماری کرد.هنگامی که به طبیب مراجعه نمود به او خبر داد که متأسفانه گرفتار سرطان خون شده است.آن مرد بیمار با بیاعتنایی از این مسأله گذشت و گفت:برای من چه تفاوت میکند با مرگ ناگهانی از دنیا بروم یا با مرگ تدریجی به هر حال باید رفت و سالیان دراز به همین صورت زندگی میکرد در حالی که اگر صبر و قرار را از دست داده بود و در بستر بیماری میخوابید،قوای خود را از دست میداد و با مرگ دست به گریبان میشد و در همان زمان کوتاهی که زنده بود گویا هر روز میمرد و زنده میشد. (2)
لقمان حکیم نیز در اندرزهای سودمندش به فرزند خود میگوید:« وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ؛در برابر مصائبی که به تو میرسد شکیبا باش که این از کارهای مهم است». (3)
امام علیه السلام در این بخش از نصائح خود با عباراتی کوتاه و پرمحتوا توصیههای خود را دنبال میکند.
هشتم.میفرماید:«کسی که میانهروی را ترک کند از راه حق منحرف میشود»؛ (مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جَارَ).
اشاره به اینکه سلامت دین و دنیا همیشه در میانهروی است و هر گونه افراط و تفریط باعث گمراهی و بدبختی و شکست است و صراط مستقیمی که ما همه
روز در نمازهایمان هدایت به سوی آن را از خدا میخواهیم همین صراط مستقیم اعتدال است.
نهم.«یار و همنشین (خوب) همچون خویشاوند انسان است»؛ (وَ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ). (1)
اشاره به اینکه پیوندهای دوستی گاه به قدری قوی میشود که جای پیوندهای نسبی را میگیرد؛بلکه گاهی از آن قویتر میشود.ضرب المثل معروفی است که میگویند از کسی پرسیدند:دوست بهتر است یا برادر؟ گفت:برادری که دوست باشد بهتر است.ضرب المثلی نیز در زبان عرب رایج است که میگوید:
«الصدیق نسیب الروح و الاخ نسیب البدن؛دوست،هماهنگ و مناسب با روح و برادر،هماهنگ و مناسب با جسم و بدن است». (2)
از این سخن میتوان چنین نتیجه گرفت که همان حقوقی که برای خویشاوندان در نظر گرفته میشود باید درباره دوستان خوب در نظر گرفته شود.
دهم.میفرماید:«دوست آن است که در غیاب انسان،حق دوستی را ادا کند»؛ (وَالصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیْبُهُ).
اشاره به اینکه کسانی که در حضور انسان اظهار محبّت و عشق و علاقه میکنند،ممکن است نشانه واقعی دوستی آنها نباشد؛دوستی واقعی آن گاه آشکار میشود که انسان در غیاب دوستش تمام آنچه را در حضور میگفت و رعایت میکرد بگوید و رعایت کند.
یازدهم.در این توصیه به نکته مهم دیگری اشاره کرده و میفرماید:
«هوا پرستی شریک و هتای نابینایی است»؛ (وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْعَمَی).
زیرا همان گونه که نابینایان اجسامی را که در اطراف آنهاست نمیبینند
هر چند نزدیک و مجاور باشد،هوا پرستان نیز از دیدن حقایق آشکار محرومند، چرا که حجاب هوا پرستی سختترین و تیرهترین حجاب است و در آفات شناخت،آفتی بدتر از آن یافت نمیشود.
قرآن مجید میگوید:« أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ ؛آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پردهای قرار داده است؟! با این حال غیر از خدا چه کسی میتواند او را هدایت کند؟ آیا متذکر نمیشوید؟». (1)
امام علیه السلام در نامهای نیز به یکی از اصحابش نیز به این حقیقت تصریح کرده میفرماید:«فَارْفُضِ الدُّنْیَا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْیَا یُعْمِی وَ یُصِمُّ وَ یُبْکِمُ وَ یُذِلُّ الرِّقَاب؛ محبّت دنیا (و هوای نفس) را رها کن که چشم را کور و گوش را کر و زبان را لال و گردنها را به زیر میآورد». (2)
دوازدهم.میفرماید:«چه بسا دور افتادگانی که از خویشاوندان نزدیکتر و خویشاوندانی که از هرکس دورترند»؛ (وَ رُبَّ بَعِیدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِیبٍ،وَ قَرِیبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِیدٍ).
اشاره به اینکه پیوندهای نسبی همیشه دلیل بر پیوند دلها و نزدیکی فکرها نیست؛گاه میشود دور افتادگان به انسان از نزدیکان نزدیکترند.آنچه مهم است پیوند دل و ارتباط ارواح به یکدیگر است که اگر در نزدیکان پیدا نشد میتوان آن را در دور افتادگان جستجو کرد.
در قرآن کریم میخوانیم:« یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا
لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ ». (1)
سیزدهم.«غریب کسی است که دوستی نداشته باشد»؛ (وَ الْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ حَبِیبٌ).
آری! آنچه انسان را از غربت بیرون میآورد محبّت است و کسانی که محروم از محبّت دوستانند تنهای تنهایند.این غربت از عوامل مختلفی سرچشمه میگیرد گاه کبر و غرور و خودبرتربینی است که مردم را از انسان میراند و گاه حسادتهاست و گاه بیوفاییها و عوامل دیگر است.
بنابراین برای اینکه از غربت بیرون آییم راهی جز این نیست که این گونه رذایل را از خود دور سازیم و جاذبه اخلاقی ما دوستان خوبی را فراهم سازد.
چهاردهم.در این توصیه به نکته بااهمّیّتی اشاره میفرماید:«آن کس که از حق تجاوز کند در تنگنا قرار میگیرد»؛ (مَنْ تَعَدَّی الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ). زیرا راه حق وسیع و گسترده و صاف و نورانی است؛اما طریق باطل سنگلاخ و پر پیچ و خم و تنگ و باریک است.آنها که راه حق را پیش میگیرند با سرعت به سوی مقصد میروند،چرا که عالم هستی در مسیر حق است و آنچه هماهنگ با آن باشد در همان مسیر حرکت میکند ولی طی کردن راه باطل همچون شنا بر خلاف جهت آبی است که به سرعت در حرکت است و دائماً شناگر را در تنگنا قرار میدهد.
افزون بر این،مسیر حق همچون جادهای است که در جای جای آن علایم راهنمایی به چشم میخورد و رهروان را از وضع راه آگاه میسازد؛ولی مسیر باطل فاقد همه اینهاست و به همین دلیل به گمراهی میانجامد.
پانزدهم.این فقره به مطلب معروف و پراهمیتی اشاره کرده و میفرماید:«و آن کس که به ارزش خود اکتفا کند موقعیتش پایدارتر خواهد بود»؛ (وَمَنِ
1) 1) .تغابن آیه،14.
اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَی لَهُ).
این جمله شبیه جمله دیگری است که در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده که فرمود:«رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم یتعد طوره؛خدا رحمت کند کسی را که قدر خود را بشناسد و از حد خود تجاوز نکند». (1)
تجربه نشان داده کسانی که پا را از گلیم خویش فراتر مینهند مردم را بر ضد خود میشورانند و مردم نه تنها آن جایگاه نادرست را برای آنان به رسمیت نمیشناسند،بلکه جایگاه سزاوارشان را هم از آنان میگیرند.دلیل آن روشن است زیرا مردم این گونه مدعیان نالایق و بلند پروازان بیمقدار و گاه ابله را افرادی متقلب و دروغگو و خائن میشناسند و به همین دلیل کمترین ارزشی برای آنها قائل نیستند؛ولی افراد صادق و راستگو و قانع به حق خویش را انسانهای باارزشی میدانند که همیشه حقشان را ارج مینهند.
شانزدهم.«مطمئنترین وسیلهای که میتوانی به آن چنگ زنی آن است که میان تو و خدایت رابطهای برقرار سازی»؛ (وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ سُبْحَانَهُ).
اشاره به اینکه پناه بردن به وسایل مادی و توسل به مخلوق،هرگز قابل اطمینان نیست و به آسانی ممکن است هم آنها شکست بخورند و هم تو که دست به دامان آنها زدهای.ثابت و جاودانه و پایدار،ذات پاک خداست که هیچ چیز نمیتواند قدرتش را محدود سازد،بنابراین آن کس که تکیه بر ذات پاکش کند تکیه بر جای مطمئن و غیر قابل زوالی کرده و این همان توحید افعالی است که میگوید:«لا مؤثر فی الوجود الا اللّه؛مؤثر واقعی در عالم هستی تنها خداست».
قرآن مجید میگوید:« فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی ؛بنابراین،کسی که به طاغوت (بت و شیطان،و هر موجود طغیانگر) کافر
1) 1) .غررالحکم،4666.
شود و به خدا ایمان آورد،به محکمترین دستگیره،چنگ زده است». (1)
بعضی گفتهاند منظور از وسیله،ایمان و قرآن مجید است ولی روشن است که جمله مفهوم گستردهتری دارد و تمام وسائلی که انسان را به خدا نزدیکتر میکند را در بر میگیرد.
البته این سخن بدین معنا نیست که ما به سراغ عالم اسباب نرویم و نیز بدان معنا نیست که توسل به معصومین علیهم السلام نداشته باشیم،چرا که اگر ذات پاک مسبب الاسباب را در پشت عالم اسباب ببینیم و توسل به معصومین علیهم السلام را به عنوان شفاعت در پیشگاه خدا بشمریم تمام اینها مصادیقی از رابطه با خدا محسوب میشود.
هفدهم.«کسی که به (کار و حق) تو اهمّیّت نمیدهد در واقع دشمن توست»؛ (وَ مَنْ لَمْ یُبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ).
البته منظور کسانی هستند که به نحوی با انسان ارتباط دارند و شاید دم از دوستی میزنند؛اما هنگامی که پای دفاع از حق،آبرو و شخصیت به میان میآید کاملاً خونسرد و بیتفاوتند.این نشان میدهد که آنها در اظهار دوستی صادق نیستند و نوعی عداوت مضمر در درون دارند.
بنابراین مجبور نیستیم که این جمله را فقط ناظر به رابطه مردم با زمامداران جامعه بدانیم و بگوییم افرادی از مردم که در پیشآمدهای سیاسی و اجتماعی و مانند آن هیچ گونه اظهار هماهنگی با برنامههای زمامداران ندارند و بیاعتنا از کنار آن میگذرند،آنها در واقع مخالف آن نظام و دشمن آن وادی هستند. (2)به خصوص اینکه حال و هوای این وصیّتنامه مربوط به رابطه خلق با زمامداران نیست،بلکه رابطه مردم با یکدیگر را روشن میسازد.
هجدهم.حضرت در این توصیه پربار خود میفرماید:«گاه نومیدی نوعی رسیدن به مقصد است در آنجا که طمع موجب هلاکت میشود»؛ (قَدْ یَکُونُ الْیَأْسُ إِدْرَاکاً،إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلَاکاً).
اشاره به اینکه گاه انسان،پیوسته برای رسیدن به مقصدی تلاش و کوشش میکند و طمع دارد به آن دست یابد در حالی که خدا میداند شر او در آن است، لذا او را مأیوس و محروم میسازد در اینجا گر چه ظاهراً او به هدف نرسیده ولی در واقع هدف که سلامت و حفظ منافع است برای او حاصل شده است،بنابراین همیشه نباید یأس و نومیدی را شکست و زیان محسوب داشت بلکه در بسیاری از موارد پیروزی و موفقیت است.
نوزدهم.«چنان نیست که هر عیب پنهانی آشکار شود»؛ (لَیْسَ کُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ).
در تفسیر این جمله احتمالاتی است:نخست اینکه اگر افرادی را ظاهراً بیعیب دانستید زیاد به وضع ظاهری آنها مغرور نشوید،زیرا ممکن است عیوب پنهانی داشته باشند که بر شما ظاهر نگردیده است،بنابراین احتیاط را در هر حال از دست ندهید.این تفسیر را جمعی از شارحان نهجالبلاغه پذیرفتهاند.
دیگر اینکه انسان اگر ظاهراً خودش را بیعیب دید نباید مغرور شود،چرا که بسیاری از عیوب است که جز با تأمل و تفکر آشکار نمیشود همان گونه که در حالات بعضی از بزرگان گفتهاند که بعد از مثلاً سی سال ناگهان بر اثر پیشامدی به بعضی از عیوب خود واقف شدند.
احتمال سومی نیز در اینجا وجود دارد و آن اینکه اگر عیوبی داشتی و خود را نسبت به دیگران معیوبتر دیدی،نگران نباش و در اصلاح خویش بکوش، زیرا دیگران هم غالباً عیوبی دارند که در پنهان داشتن آن میکوشند.
البته این تفسیرها با هم تضادی ندارند و ممکن است هر سه در مفهوم جمله
جمع باشند،هر چند تفسیر نخست مناسبتر به نظر میرسد.
بیستم.«و نه هر فرصتی مورد استفاده قرار میگیرد»؛ (وَ لَا کُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ).
یعنی اگر فرصتی از دست تو رفت زیاد غمگین نباش،زیرا گاه فرصت چنان غافلگیرانه است که انسان موفق به بهرهگیری از آن نمیشود،هر چند باید نهایت کوشش را برای استفاده از فرصتها به خرج داد و اگر مردم میتوانستند از همه فرصتها بدون فوت وقت استفاده کنند چهره زندگی بشر بسیار با وضع فعلی متفاوت بود.
این کلام نورانی درس بزرگی به ما میدهد،زیرا بسیار دیدهایم افرادی یک عمر برای فرصتی که از دست دادهاند غصه میخورند و میگویند:اگر فلان روز فلان کار را کرده بودیم چنین و چنان میشد و ای کاش بیدار بودیم و این فرصت را از دست نمیدادیم.آنها به جای اینکه به آینده بپردازند دائما اندوه گذشته را میخورند.
بیست و یکم.امام علیه السلام در این توصیه خود به موضوع مهم دیگری اشاره کرده و میفرماید:«گاه میشود که شخص بینا به خطا میرود و نابینا به مقصد میرسد»؛ (وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ،وَ أَصَابَ الْأَعْمَی رُشْدَهُ).
اشاره به اینکه در مورد کارهای افراد آگاه نیز بیندیش و مپندار همیشه آنها بدون ارتکاب خطا راه صواب را میپویند.و نیز درباره کارهای ناآگاهان بیندیش و نپندار که همیشه آنها راه خطا را میپویند.ای بسا بر اثر عواملی به نتیجه مطلوبی برسند که بینایان نرسیدهاند.
در روایتی از امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام میخوانیم که از پدرانش از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل کرد:«کَلِمَتَانِ غَرِیبَتَانِ فَاحْتَمِلُوهُمَا کَلِمَةُ حِکْمَةٍ مِنْ سَفِیهٍ فَاقْبَلُوهَا وَ کَلِمَةُ سَفَهٍ مِنْ حَکِیمٍ فَاغْفِرُوهَا؛دو سخن شگفتآور است:سخن حکمت آمیزی که از سفیهی صادر شود آن را بپذیرید و سخن سفیهانهای که از
حکیمی و دانایی صادر شود آن را بر او ببخشید». (1)
در امالی،ذیل این حدیث چنین آمده است:«فَإِنَّهُ لَا حَکِیمَ إِلَّا ذُو عَثْرَةٍ وَ لَا سَفِیهَ إِلَّا ذُو تَجْرِبَةِ؛زیرا هیچ دانایی بدون لغزش و هیچ نادانی بدون تجربه نیست». (2)
بیست و دوم.«بدی را به تأخیر بیفکن (و در آن عجله نکن) زیرا هر زمان بخواهی میتوانی انجام دهی»؛ (أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ).
اشاره به اینکه خوبی احتیاج به مقدماتی دارد که انسان باید برای آن عجله کند در حالی که بدی در هر زمان و در هر شرایط از هر شخصی ساخته است.
این سخن ممکن است به این معنا باشد که در مجازاتها و توبیخ و سرزنشهای به حق عجله مکن چرا که در هر زمان میسّر است شاید بعدا پشیمان شوی و راه بازگشت بر تو بسته شده باشد.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا به جمله مورد بحث وجود دارد که کنایه از ترک هر گونه شر و بدی به ناحق باشد مثل اینکه گاه بعضی از افراد میگویند:ما چنان ناراحت شدهایم که میخواهیم دست به خودکشی بزنیم و ما به آنها میگوییم:خودکشی دیر نمیشود و هر زمان ممکن است.بیا تا راه اصلاح مشکلات را جستجو کنیم.به یقین مفهوم این سخن آن نیست که بعدا اقدام به خودکشی کن،بلکه کنایه از ترک آن است.
بیست و سوم.«بریدن از جاهل معادلِ پیوند با عاقل است»؛ (وَ قَطِیعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ).
اشاره به اینکه همان گونه که از ارتباط با عقلا سود میگیری از جدایی با جاهلان نیز بهرهمند خواهی شد.(مطابق این معنا جاهل و عاقل مفهوم قطیعه و صله است).
این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که اگر جاهل از تو قطع پیوند کرد هرگز ناراحت مباش،زیرا به منزله این است که عاقلی با تو رابطه برقرار کند؛ از زیانش بر کنار میمانی و شر او از تو قطع میشود.(مطابق این تفسیر،جاهل و عاقل جنبه فاعلی دارد).
بیست و چهارم.«کسی که خود را از حوادث زمان ایمن بداند زمانه به او خیانت خواهد کرد و کسی که آن را بزرگ بشمارد او را خوار میسازد»؛ (مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ،وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ).
جمله اوّل اشاره به این است که هیچ یک از نعمتهای دنیا مورد اعتماد نیست؛پیروزیها،ثروتها،حسن و جمال،محبوبیتها و سایر مواهب مادی در هر لحظه در معرض زوال است.آنها که بر این امور اعتماد کنند ناگهان دنیا به آنها خیانت کرده و یکی را پس از دیگری از آنها میگیرد.این درست به آن میماند که انسان در مسیر سیلاب خانه مجللی بنا کند که هر لحظه ممکن است سیلاب عظیمی جاری شود و خانه را در هم بکوبد.بنابراین منظور از زمان در اینجا دنیا و مواهب مادی دنیاست و منظور از جمله دوم این است که دنیا در نظرش مهم باشد و برای به چنگ آوردن آن تن به هر کاری بدهد.به یقین چنین کسی خوار و بیمقدار و در نظرها موهون خواهد شد.
این احتمال نیز در تفسیر دو جمله بالا هست که منظور از زمان،اهل زمان است؛یعنی انسان نباید به همه مردم زمان خود اطمینان کند،چرا که ممکن است ناگهان از پشت به او خنجر زنند و منظور از بزرگ داشتن زمان،اهل زمان است مخصوصاً طاغوتها و صاحبان قدرت که اعتماد بر آنها و بزرگ شمردنشان سبب وهن انسان میشود،لذا بسیاری از بزرگان و علمای گذشته،نزدیک شدن به طاغوتها را خطر شمرده و افراد محترم را از قرب سلطان بر حذر داشتهاند و اینکه در شرح حال بزرگان پیشین میبینیم که از فساد زمان خود شکوه داشتهاند
منظور فساد مردم زمانشان بوده است. (1)
در اشعار منسوب به حضرت عبدالمطلب میخوانیم:
یَعِیبُ النَّاسُ کُلُّهُمْ زَمَاناً وَ مَا لِزَمَانِنَا عَیْبٌ سِوَانَا
نَعِیبُ زَمَانَنَا وَ الْعَیْبُ فِینَا وَلَوْ نَطَقَ الزَّمَانُ بِنَا هَجَانَا
وَ إِنَّ الذِّئْبَ یَتْرُکُ لَحْمَ ذِئْبٍ وَ یَأْکُلُ بَعْضُنَا بَعْضاً عِیَاناً
«مردم هر کدام زمانی را نکوهش میکنند در حالی که زمان ما عیبی جز ما ندارد.
ما بر زمان خود عیب میگیریم در حالی که عیب در خود ماست و اگر زمان زبان بگشاید ما را مسخره خواهد کرد (شاهد این سخن اینکه:)
گرگها گوشت یکدیگر را نمیخورند ولی ما گوشت یکدیگر را آشکارا میخوریم». (2)
بیست و پنجم.حضرت در این وصیّت پربارش میفرماید:«چنین نیست که هر تیراندازی به هدف بزند»؛ (لَیْسَ کُلُّ مَنْ رَمَی أَصَابَ).
اشاره به اینکه نباید انسان توقع داشته باشد همیشه به مقصد برسد و تلاشهایش نتیجه بخش باشد به گونهای که اگر یکبار به هدف نرسید مأیوس گردد یا کسانی را که مرتکب خطایی شدند و به هدف نرسیدند زیر رگبار ملامت و سرزنش قرار دهد.انسانها همیشه جایز الخطا هستند.(جز معصومین علیهم السلام).
این سخن در واقع برای تسلی خاطر و تقویت اراده در مقابل بعضی از شکستها و نیز برای طرد نکردن دوستان و مدیران به علت یک یا چند خطاست.
نیز محتمل است منظور آن باشد که هر تیراندازی موفق نمیشود به هدف بزند،بلکه تیراندازان ماهر و لایق از عهده چنین کاری برمیآیند.
جمع هر دو معنا در تفسیر این جمله نیز بعید نیست.
بیست و ششم.این توصیه مبارک خود به مسأله دگرگون شدن اوضاع زمان پرداخته میفرماید:«هر گاه حاکم تغییر پیدا کند زمانه نیز دگرگون میشود»؛ (إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ).
اشاره به اینکه اوضاع جامعه بر محور وضع حاکمان میگردد؛نه تنها«الناس علی دین ملوکهم»از واقعیّت برخوردار است،غالب حرکات و سکنات مردم بر محور نوع حکومتها میچرخد.اگر حاکمان،افرادی آگاه عدالت پیشه و باتقوا باشند،مردم به سوی تقوا و عدالت حرکت میکنند و اگر افرادی سودجو،ظالم، بیتقوا و سنگدل باشند،تمام این روحیات در جامعه منعکس میشود.به همین دلیل پیغمبران بزرگ الهی سعی داشتند که قبل از هر چیز حکومت عادلانهای برقرار کنند تا اصلاح مردم در سایه آن میسّر شود.آنها که تصور میکنند سیاست از دیانت جداست سخت در اشتباهند،زیرا ترویج دیانت بدون اصلاح حکومت امکان پذیر نیست و به همین دلیل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در اولین فرصت دست به تشکیل حکومت اسلامی زد تا بتواند با قدرت،راه را برای تبلیغات صحیح و مؤثر اسلامی بگشاید و فرهنگسازی صحیح را جانشین فرهنگ جاهلیّت کند.
مخصوصاً در دنیای امروز که رسانههای عمومی با تأثیر عمیقی که در افکار مردم دارد و همچنین برنامههای مربوط به آموزش و پرورش از سطوح پایین تا سطح عالی در اختیار حکومتها یا عناصر وابسته به حکومت است.آیا ممکن است بدون در دست داشتن این امور،جامعه را از فساد رهایی بخشید؟
از آنچه در بالا گفتیم معلوم شد که منظور از تغییر زمان،تغییر مردم جامعه است و منظور از تغییر سلطان،تغییر حالات سلطان است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:«صِنْفَانِ مِنْ أُمَّتِی إِذَا صَلَحَا صَلَحَتْ أُمَّتِی وَ إِذَا فَسَدَا فَسَدَتْ أُمَّتِی قِیلَ یَا رَسُولَ اللّهِ وَمَنْ هُمَا قَالَ الْفُقَهَاءُ وَ الْأُمَرَاءُ؛دو گروه از امّت من
هستند که اگر اصلاح شوند،مردم اصلاح میشوند و اگر فاسد بشوند مردم فاسد میگردند:بعضی از حاضرن از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسیدند:آن دو گروه کدامند؟ فرمود:عالمان و حاکمان». (1)
در بعضی از تواریخ آمده است که روزی انوشیروان کارگزاران روستاهای خود را جمع کرد و گوهر گرانبهایی در دست داشت و آن را در دست خود میگرداند.به آنها خطاب کرد و گفت:چه چیز بیش از هر چیز به روستاها زیان میرساند و آن را به نابودی میکشاند؟ هر کس از شما پاسخ صحیح آن را بگوید این گوهر گرانبها را در دهانش میگذارم.
بعضی گفتند:قطع شدن آب و بعضی گفتند:خشکسالی.بعضی دیگر گفتند:
غلبه بادهای مخالف (انوشیروان هیچ کدام را نپسندید) آنگاه رو به وزیرش (بوذرجمهر) کرد و به او گفت:تو پاسخ بگو من تصور میکنم عقل تو به اندازه عقل همه رعایا یا بیشتر است.بوذرجمهر گفت:عامل ویرانی و فساد آبادیها تغییر رأی سلطان درباره رعیّت و تصمیم بر ظلم و جور گرفتن اوست.
انوشیروان گفت:آفرین بر این عقل تو...آن گاه گوهر گرانبها را در دهان او قرار داد. (2)
بیست و هفتم.«پیش از سفر ببین که همسفرت کیست و پیش از انتخاب خانه ببین که همسایهات کیست»؛ (سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ،وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ).
این سخن امام علیه السلام واقعیتی است که بارها مردم آن را تجربه کردهاند،زیرا به هنگام سفر غالبا پردهها کنار میرود و درون اشخاص ظاهر میشود؛اگر همسفر انسان آدمی نادرست و بیتقوا یا بخیل و سنگدل یا بد خلق باشد آرامش را به
کلی از او سلب میکند همچنین همسایگان بد سبب سلب آرامش از انسان حتی در خانه او هستند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم«کان اذا سافر یقول:من کان یسیء الی جاره فلا یصحبنا لان الجار رفیق ملازم؛آن حضرت هنگامی که مسافرت میکرد میفرمود:کسی که به همسایهاش بدی میکند با ما همسفر نشود؛زیرا همسایه رفیق همیشگی انسان است».
مرحوم تستری در شرح نهجالبلاغه خود از کتاب تاریخ بغداد چنین نقل میکند که محمد بن میمون ابیحمزه (1)(از معاریف عصر خود) همسایهای داشت که میخواست خانهاش را بفروشد.مشتری پرسید:به چند میفروشی؟ گفت:دو هزار (دینار) قیمت خانه است و دو هزار (دینار) ارزش همسایه ابی حمزه بودن.
این سخن به گوش ابو حمزه رسید چهار هزار (دینار) برای او فرستاد و گفت:
این را بگیر و خانهات را نفروش. (2)
بیست و هشتم.حضرت در آخرین اندرز این بخش از وصیّتنامه پربار میفرماید:«از گفتن سخنان خندهآور (و بی محتوا) بپرهیز،هر چند آن را از دیگری نقل کنی»؛ (إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلَامِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً،وَ إِنْ حَکَیْتَ ذَلِکَ عَنْ غَیْرِکَ).
زیرا این گونه سخنان از یک سو هیبت و ابهت انسان را بر باد میدهد و از سویی دیگر غالباً همراه با غیبت یا استهزای فرد آبرومندی است،بنابراین هم مایه نقص انسان در دنیا هم در آخرت است.خواه این سخن از خودش باشد یا به نقل از دیگری.چه تفاوت میکند که غیبت یا سخریه ابداع خود انسان باشد یا حکایت از دیگری.
البته این سخن به آن معنا نیست که انسان از شوخی و مزاح مشروع بپرهیزد و خشک و عبوس در مجالس بنشیند،زیرا میدانیم شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اهلبیت علیه السلام و بزرگان علما اینگونه شوخی و مزاح مشروع را داشتهاند.حتی توصیه شده در سفرها برای از بین بردن فشار مشکلات سفر مزاح بیشتر کنید.
مرحوم علّامه بحر العلوم در اشعار فقهی خود میگوید:
و اکثر المزاح فی السفر اذا لم یسخط الرب و لم یجلب اذی
«در سفرها مزاح بیشتر کن مشروط بر اینکه موجب خشم خدا و آزار شنوندگان نباشد».
این سخن برگرفته از حدیث پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که فرمود:«وَ أَمَّا الَّتِی فِی السَّفَرِ فَبَذْلُ الزَّادِ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْمِزَاحُ فِی غَیْرِ الْمَعَاصِی؛مروت در سفر آن است که انسان از زاد و توشه خود به دیگران ببخشد و حسن خلق داشته باشد و مزاح خالی از معصیت کند». (1)
کوتاه سخن اینکه این امور در حد اعتدالش نیکوست و اگر از حد اعتدال بگذرد یا موجب وهن شخصیت انسان میشود و مردم همچون دلقکی به او نگاه میکنند و یا اینکه وارد گناهانی میشود که خشم خدا را میطلبد.
باید انصاف داد که این نصایح بیست و هشتگانه که در عباراتی کوتاه و پرمعنا ایراد شده بود و هرکدام درس مهمی درباره زندگی مادی یا معنوی انسان دربر داشت،از باارزشترین اندرزهاست که سزاوار است با آب طلا نوشته شود و در برابر دیدگان همگان قرار گیرد.سلام و درود بر روان پاکت و سخنان پرمحتوایت ای امیر مؤمنان.
1) 1) .بحارالانوار،ج 73،ص 266،ح 3.
وَ إِیَّاکَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیَهُنَّ إِلَی أَفْنٍ،وَ عَزْمَهُنَّ إِلَی وَهْنٍ.وَ اکْفُفْ عَلَیْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیَّاهُنَّ،فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَی عَلَیْهِنَّ،وَ لَیْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یُوثَقُ بِهِ عَلَیْهِنَّ،وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَعْرِفْنَ غَیْرَکَ فَافْعَلْ.وَ لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا،فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ، لَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ.وَ لَا تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا،وَ لَا تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیْرِهَا.
وَ إِیَّاکَ وَ التَّغَایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَةٍ،فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیَبِ.
از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهیز که رأی آنها ناقص و تصمیمشان سست است و از طریق حجاب،دیده آنها را از دیدن مردان بیگانه باز دار،زیرا تأکید بر حجاب،آنها را سالمتر و پاکتر نگاه خواهد داشت.(افراد غیر مطمئن را بر آنها وارد نکن زیرا) بیرون رفتن آنها بدتر از آن نیست که افراد غیر مطمئن را به آنها راه دهی.اگر بتوانی که آنها غیر از تو (از مردان بیگانه) دیگری را نشناسند چنین کن و به زن بیش از کارهای خودش را وامگذار زیرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور.
به خاطر احترام او،دیگری را (بیگانهای را) احترام مکن و احترامش را به حدی نگه دار که او را به این فکر نیندازد که برای دیگران (بیگانگان) شفاعت کند.بر حذر باش از اینکه در جایی که نباید غیرت به خرج دهی،اظهار غیرت کنی (و کار تو به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بیجا و سوء ظن نادرست زن پاکدامن را به ناپاکی،و بیگناه را به آلودگیها سوق میدهد.
رفتار حکیمانه و عادلانه با زن
در بیست و هشتمین بخش از این وصیّتنامه تاریخی،امام علیه السلام به مسائل مربوط به زنان میپردازد و دستورات هشتگانهای را در این زمینه به فرزندش میدهد.
نخست میفرماید:«از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهیز که رأی آنها ناقص و تصمیمشان سست است»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیَهُنَّ إِلَی أَفْنٍ (1)،و عَزْمَهُنَّ إِلَی وَهْنٍ).
امام علیه السلام در اثنای این نصایح هفتگانه علتی بیان کرده که میتواند به تمام سؤالاتی که امروز پیرامون این دستورات مطرح میشود،پاسخ گوید،حضرت میفرماید:زیرا زن همچون شاخه گل است نه قهرمان (مدیر مسلط).
روشن است چنین موجود لطیفی نمیتواند در مسائل مهم طرف مشورت باشد.بدیهی است هر حکم عامی استثنائاتی دارد و در این مورد نیز زنانی را استثنا میتوان یافت که در عزم و اراده و رأی،با مردان صاحبنظر برابری میکنند.به علاوه،میدانیم که مسائل احساسی و عاطفی بر زنان غلبه دارد و همین امر در مقام مشاوره با آنها اثر میگذارد.
سپس در دومین توصیه میفرماید:«و از طریق حجاب،دیده آنها را از دیدن مردان بیگانه باز دار زیرا تأکید بر حجاب،آنها را سالمتر و پاکتر نگاه خواهد داشت»؛ (وَ اکْفُفْ عَلَیْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیَّاهُنَّ،فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَی عَلَیْهِنَّ).
این سخن شبیه دستوری است که در آیه 31 سوره نور آمده است:« وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ ؛و به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گیرند و دامان خویش را (از بیعفتی)حفظ کنند».
1) 1) .«افن»به معنای نقصان و کمبود فکر و خرد است.
نیز نشان میدهد که بر خلاف تصور بسیاری از مردم،همه فتنهها از ناحیه نگاه مردان به زنان نیست،بلکه بسیاری از آنها به سبب نگاه زنان به مردان و وسوسههای آنهاست که امام علیه السلام برای جلوگیری از آن دستور میدهد آنها را در حجاب نگه دار.
روشن است که این قبح نیز همه زنان را شامل نمیشود بلکه زنان بیبند و بار یا ضعیف الایمان را میگوید.
در سومین توصیه میفرماید:«(افراد غیر مطمئن را بر آنها وارد نکن،زیرا) بیرون رفتن آنها بدتر از آن نیست که افراد غیر مطمئن را به آنها راه دهی»؛ (وَ لَیْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یُوثَقُ بِهِ عَلَیْهِنَّ).
در چهارمین توصیه که در واقع تکمیل توصیه قبل است میفرماید:«اگر بتوانی که آنها غیر از تو (از مردان بیگانه) دیگری را نشناسند چنین کن»؛ (وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَعْرِفْنَ غَیْرَکَ فَافْعَلْ).
اشاره به اینکه هر چه میخواهند،تنها از تو بخواهند،حتی اگر خواستهای از دیگران داشته باشند،به وسیله تو باشد و عملا رابطه آنها را با دیگران که در بسیاری از موارد مبدل به رابطه فاسدی میشود قطع کن و رابطه او را با خودت در همه جا محکم و استوار دار و به این ترتیب هم خواستههایشان انجام شود و هم رابطههای مفسده انگیز قطع گردد.
حضرت در پنجمین دستور میافزاید:«و به زن بیش از کارهای خودش را وا مگذار،زیرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور»؛ (وَ لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا،فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ،وَ لَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ). (1)
اشاره به اینکه زنان به علت داشتن جنبههای عاطفی و لطافت روحی
1) 1) .«قهرمان»در اصل لغت فارسی است که به ادبیات عرب منتقل شده و به معنای مدیر و کافرما و وکیل دخل و خرج است و گاه به معنای پهلوان و شجاع نیز آمده است.
نمیتوانند عهدهدار امور خشن شوند و مدیریتهای سخت را بر عهده گیرند، بنابراین آنها در محدوده امور مربوط به خویش باید فعالیت کنند نه امور مربوط به دیگران مخصوصاً پستهای حساس و سنگین.
علتی را که امام علیه السلام برای این دستور و دستورات مشابه آن بیان فرموده،علت بسیار حساب شدهای است که با ساختمان روح و جسم زنان سازگار است،هر چند بعضی از غربزدهها در سخن،حاضر به پذیرش این معنا نیستند؛ولی در عمل، سعی دارند آن را پیاده کنند.حتی در مغرب زمین که سالهای طولانی است شعار مساوات زنان با مردان را میدهند در عمل طور دیگری رفتار میکنند به گونهای که کمتر زنی میتواند به پستهای حساس دست یابد و نسبت آنها که توفیق بر این کار پیدا میکنند به کسانی که نمیتوانند شاید به پنج درصد هم نرسد.
کوتاه سخن اینکه رعایت عدالت در میان زنان و مردان و رفع تبعیض ناروا گر چه یک واقعیّت است؛اما نمیتوان قوانین را طوری تنظیم کرد که با واقعیّتهای عامل تکوین در تضاد باشد و شعارهایی که این تضاد را پرورش میدهد شعارهایی است ریاکارانه و دروغین که هرگز به واقعیّت نمیرسد.
در ششمین توصیه میفرماید:«به جهت احترام او،دیگری را (بیگانهای را) احترام مکن»؛ (وَ لَا تَعْدُ (1)بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا).
اشاره به اینکه هر گاه برای او این و آن را اکرام کنی ممکن است رابطهای عاطفی بین آنها پیدا شود،رابطهای که در آینده ممکن است منشأ فسادی گردد.
در هفتمین توصیه که بی ارتباط با توصیه قبل نیست میفرماید:«و احترامش را به حدی نگه دار که او را به این فکر نیندازد که برای دیگران(بیگانگان) شفاعت کند»؛ (وَ لَا تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیْرِهَا). چرا که این گونه شفاعتها نیز میتواند منشأ رابطه عاطفی گردد و ضرر و زیان آن قابل انکار نیست.
1) 1) .«لا تعد»به معنای تجاوز نکن از ریشه«عدو»بر وزن«سرو»به معنای تجاوز گرفته شده است.
خلاصه اینکه احترامات زن باید محفوظ باشد؛ولی در حد خودش و از آنها به دیگران تجاوز نکند خواه به صورت قبول شفاعت باشد و یا بدون شفاعت؛زیرا از نظر روانی آثار منفی در آنها میگذارد و آنها را تشویق به ارتباط با دیگران میکند.
بعضی از شارحان در تفسیر «وَ لَا تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا» گفتهاند:منظور این است که بیش از حد آنها را احترام نکن و در تکریمشان اندازه نگه دار؛ولی این تفسیر با ترکیب این جمله و کلمات آن سازگار نیست و ظاهر همان است که در بالا گفته شد.
در هشتمین (و آخرین توصیه این بخش از خطبه) میفرماید:«بر حذر باش از اینکه در جایی که نباید غیرت به خرج دهی اظهار غیرت کنی (و کار به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بیجا و سوء ظن نادرست،زن پاک دامن را به ناپاکی و بیگناه را به آلودگیها سوق میدهد»؛ (وَ إِیَّاکَ وَ التَّغَایُرَ (1)فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَةٍ،فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ،وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیَبِ). (2)
شک نیست که هر کسی به ویژه زنان برای حفظ آبروی خود دست به کارهای خلاف نمیزنند؛ولی اگر نزدیکان و همسران آنان با غیرتهای بیمورد و سوء ظنهای ناروا آنها را متهم کنند این پرده دریده میشود و میگویند:حال که ما را بیجهت رسوا کردهاند چه ضرورتی دارد که دیگر در پاکی خود بکوشیم.از این پس هر آنچه بادا باد.
این سخن تنها درباره زنان صادق نیست،بلکه درباره فرزندان،همکاران، خدمتکاران و دوستان نیز جاری است که همیشه سوء ظنهای ناروا سبب تشویق به آلودگیها میشود و راه را برای فساد میگشاید.همه چیز در حد اعتدال خوب است حتی غیرت و تعصب برای حفظ ارزشها.
موقعیت اجتماعی زنان
در اینجا لازم است به دو موضوع اشاره کنیم:
1.در دنیای امروز شعارهای زیادی در مورد مساوات زن و مرد طنین انداز است و کنوانسیونهای جهانی نیز آن را روز به روز داغتر میکند که مطلقاً هیچ تفاوتی بین این دو جنس نیست،بنابراین هر دو میتوانند بدون هیچ گونه تفاوت مسئولیتهای اجتماعی را بر عهده بگیرند؛خواه مسأله قضاوت باشد یا فرماندهی لشکر و اداره جنگ و خواه سفرهای فضایی،یا کاوشهای اعماق دریاها و خلاصه مدیریتها در تمام سطوح.
ولی با نهایت تعجب هنگامی که وارد مرحله عمل میشوند تفاوتها کاملا آشکار میشود.مردان مدیریتها را در سطوح بالا و میانه غالبا جز در موارد بسیار محدود و معدود در اختیار گرفتهاند و به زنان اجازه ورود در این میدانها را نمیدهند و در کشورهای اروپایی و آمریکایی نیز مطلب همین است.هنگامی که سؤال میشود که این تناقض در قول و عمل از کجاست،پاسخی برای آن ندارند.
این تناقض زاییده تفاوت واقعیّتها با شعارهاست که در جهان امروز همه جا به چشم میخورد.برای جلب آرای زنان در انتخابات سیاسی و خاموش کردن اعتراضهای آنها شعار مساوات را هر چه داغتر سر میدهند؛ولی در مرحله عمل این واقعیّت را پذیرفتهاند که ساختمان روح و جسم زنان با مردان متفاوت است و هر کدام برای مسئولیتی آفریده شدهاند.هر دو انسانند و هر دو صاحب حقوق فردی و اجتماعی؛اما اینکه بگوییم هر دو یک جور فکر میکنند و قابلیت برای هر کاری را دارند اشتباه بزرگی است.
الکسیس کارل،فیزیولوژیک و جراح زیستشناس معروف فرانسوی که کتابهایی با شهرت جهانی دارد در کتاب معروف خود انسان موجود ناشناخته
میگوید:زن و مرد به حکم قانون خلقت متفاوت آفریده شدهاند و این اختلاف و تفاوتها وظایف و حقوق آنها را متفاوت میکند...و به علت عدم توجّه به این نکته اصلی و مهم،طرفداران نهضت آزادی زنان فکر میکنند که هر دو جنس میتوانند یکسان تعلیم و تربیت یابند و مشاغل و اختیارات و مسئولیتهای یکسانی به عهده گیرند.زن در حقیقت از جهات زیادی با مرد متفاوت است.
یکایک سلولهای بدن همچنین دستگاههای عضوی مخصوصاً سلسله عصبی نشانه جنس او را بر روی خود دارد.سپس میافزاید:قوانین فیزیولوژی نیز همانند قوانین جهان ستارگان و آسمانها سخت و غیر قابل تغییرند و ممکن نیست تمایلات انسانی در آنها تغییری ایجاد کند.ما مجبوریم آنها را آن طور که هست بپذیریم (نه آن طور که میخواهیم).
آن گاه این سخن را با این جمله پایان میدهد:زنان باید به سمت مواهب طبیعی خود و مسیر سرشت خاص خویش بدون تقلید کورکورانه از مردان بکوشند.وظیفه ایشان در راه تکامل بشریت بسیار بیشتر از مردهاست و نبایست آن را سرسری گیرند و رها کنند. (1)
جالب اینکه در سال هزار و نهصد و نود و پنج میلادی دهها هزار تن از اعضای سازمانهای دولتی و غیر دولتی در پکن گرد هم آمدند تا سندی را که بر اساس کنوانسیون محو کلیه اشکال تبعیض بر ضد زنان قبلاً تنظیم شده بود امضا کنند.بعضی از مواد آن به قدری نادرست بود که مورد اعتراض سازمانها و گروههای مختلف قرار گرفت.از افرادی که به اعتراض جلسه را ترک کردند خانم شارون هیر نماینده پارلمان کانادا و رییس هیأت کانادایی شرکت کننده در آن جلسه بود.او برخاست و خطاب به خبرنگاران گفت:«تساوی مورد نظر سند پکن برای زنان تساوی به ارمغان نخواهد آورد.من با اولین پرواز به وطنم باز
1) 1) .انسان موجود ناشناخته،چاپ سوم،ص 100 به بعد.
میگردم و سعی میکنم تفاوت بین زن و مرد (و مسئولیتهای آنان) را حفظ کنم همان گونه که این تفاوت در خلقت وجود دارد،چون این تفاوتهاست که ما را حفظ خواهد کرد.» (1)
شرح این مسأله از عهده بحث کوتاه و فشرده ما خارج است،کافی است اجمالا بگوییم که این شعارها نه تنها مشکلی را از زنان جهان حل نکرده بلکه آثار مخربی نیز داشته است. (2)
بنابراین باید واقعیّتهای مربوط به این دو جنس را دور از شعارهای تو خالی بپذیریم و بر اساس آن برنامه ریزی کنیم و هر یک را در جایگاه شایسته اجتماعی خود قرار دهیم بی آنکه کمترین ظلم و ستم یا تحقیر در حق زنان روا داریم.
2.آنچه در کلمات مولا علی علیه السلام در این وصیّتنامه و در بعضی خطبههای دیگر و کلمات قصار وارد شده مورد بحث و گفتگو از ناحیه بعضی قرار گرفته که آیا مفهوم این نامهها و خطبهها زن ستیزی نیست؟ ولی هر گاه ما به شأن ورود این خطبهها و مسائل تاریخی مقارن آن بنگریم خواهیم دانست که این تعبیرات هرگز درباره همه زنان نیست،بلکه اشاره به گروه خاصی دارد که سرچشمه مفاسدی در درون خانواده یا داخل اجتماع میشدند.مخصوصاً با توجّه به اینکه بخشی از سخنان مولا علی علیه السلام در این باره بعد از جنگ جمل بیان شده است.
سردمدار جنگ جمل،همان جنگی که بنا به روایتی هفده هزار قربانی از مسلمانان گرفت زن بود که آتشافزور یا یکی از آتش افروزان جنگ هم او بود.
بنابراین نظر مولا به این گونه زنان است.به بیان دیگر سخنان مولا به صورت موجبه کلیه نیست،بلکه موجبه جزئیه است.
شاهد این سخن دیدگاه قرآن نسبت به زنان است که به عنوان نمونه به آیات ذیل اشاره میشود میفرماید:« وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ؛و از نشانههای خدا اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و در میانتان محبّت و رحمت قرار داد.به یقین در این نشانههایی است برای گروهی که تفکر میکنند». (1)
اگر همه آنها نواقص العقول یا شر و بد باشند این آرامش از کجا پیدا میشود.
در جای دیگر میفرماید:« هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ ؛آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها (هر دو زینت هم و سبب حفظ یکدیگرید)». (2)
هر گاه همه آنها دارای صفات منفی باشند چگونه میتوانند سبب زینت همسرانشان و مایه حفظ آنها گردند.
در جای دیگر میخوانیم:« مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ ؛هر کس کار شایستهای انجام دهد خواه مرد باشد یا زن در حالی که مؤمن است به طور مسلم او را حیات پاکیزهای میبخشیم و پاداش آنها را مطابق بهترین اعمالی که انجام میدادند،خواهیم داد». (3)
در آیه 35 سوره احزاب،ده گروه از مؤمنان صالح العمل و زنان صالحه را در کنار هم قرار داده و در پایان به همه وعده اجر عظیم میدهد،میفرماید:« إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِینَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِینَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ
وَ الصّائِمِینَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاکِرِینَ اللّهَ کَثِیراً وَ الذّاکِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً ».
در این زمینه بحث بسیار است که ذکر همه آنها ما را از کیفیت بحثهای مربوط به نکتهها خارج میکند؛ولی برای حسن ختام به کلام خود مولا علیه السلام باز میگردیم که در همین بخش از وصیّتنامهاش فرمود:« ان المرأة ریحانة و لیست بقهرمانة »میدانیم که گل و ریحان در حد ذات خود مزایای فراوانی دارد؛هم مایه آرامش خاطر است و هم زینت و هم فواید فراوان دیگر؛ولی در عین حال موجودی است لطیف که اگر از آن مراقبت کافی نشود پژمرده خواهد شد.در واقع این جمله اشاره به آن است که در آنها جنبه احساس و عواطف برتری دارد در حالی که در مردان خرد بر عواطف ترجیح دارد و البته هنگامی که این دو با این دو ویژگی با هم بیامیزند نظام خانواده تأمین میشود.
وَ اجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِکَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ،فَإِنَّهُ أَحْرَی أَلَّا یَتَوَاکَلُوا فِی خِدْمَتِکَ وَ أَکْرِمْ عَشِیرَتَکَ،فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ الَّذِی بِهِ تَطِیرُ،وَ أَصْلُکَ الَّذِی إِلَیْهِ تَصِیرُ،وَ یَدُکَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ.
برای هر یک از خدمتگذارانت کار معینی قرار ده که او را در برابر آن مسئول بدانی؛زیرا این سبب میشود که آنها کارهای تو را به یکدیگر وا نگذارند (و از زیر بار مسئولیت شانه تهی نکنند) قبیله و خویشاوندانت را گرامی دار،زیرا آنها پر و بال توند که به وسیله آنها پرواز میکنی و اصل و ریشه تواند که به آنها باز میگردی و دست و نیروی تو که با آن (به دشمن) حمله میکنی.
تقسیم مسئولیتها
در این بخش از وصیّتنامه امام علیه السلام دو دستور مهم در زمینه مدیریت و تعاون به فرزند دلبندش-و در واقع به همه انسانها به عنوان پدری دلسوز-میدهد.
نخست میفرماید:«برای هر یک از خدمتگذارانت کار معینی قرار ده که او را در برابر آن مسئول بدانی،زیرا این سبب میشود آنها کارهای تو را به یکدیگر وا نگذارند (و از زیر بار مسئولیت شانه تهی نکنند)»؛ (وَ اجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِکَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ،فَإِنَّهُ أَحْرَی أَلَّا یَتَوَاکَلُوا (1)فِی خِدْمَتِکَ).
1) 1) .«یتواکلوا»از ریشه«تواکل»و«وکالت»گرفته شده و«تواکل»آن است که هر کسی کار خود را به دیگری بگذارد و شانه از آن تهی کند.
تقسیم کار از مهمترین اصول مدیریت است زیرا بدون آن غالبا افراد در انتظار دیگران مینشینند و مسئولیتها را به گردن آنها میاندازند و به هنگامی که کار زمین میماند در برابر مؤاخذه کارفرما به این عذر متوسل میشوند که ما گمان کردیم دیگران این کار را انجام خواهند داد و اگر به دیگران گفته شود آنها هم همین عذر را میآورند؛ولی هنگامی که کارها و مسئولیتها تقسیم شود هر کسی میداند در برابر کار خود مسئول است و در انجام آن سعی و تلاش میکند.
این توصیه نشان میدهد که امام علیه السلام به اصول مدیریت کاملا توجّه داشته و فرزندش را به آن توصیه میکند.
در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در جنگ و غیر جنگ این امر نمایان بود که فردی را فرمانده میمنه لشکر و فرد دیگری را فرمانده میسره و فرد سومی را در قلب سپاه قرار میداد و مسئولیتها را تعیین میفرمود.برای جمعآوری زکات افراد خاصی مأموریت داشتند و برای کسب اطلاعات از وضع دشمنان افراد دیگری مأموریت پیدا میکردند و اداره امور بخشهای کشور اسلام به افراد آگاه سپرده میشد.
در دومین دستور میفرماید:«قبیله و خویشاوندانت را گرامی دار،زیرا آنها پر و بال تواند که به وسیله آنها پرواز میکنی و اصل و ریشه تواند که به آنها باز میگردی و دست و نیروی تو که با آن (به دشمن) حمله میکنی»؛ (وَ أَکْرِمْ عَشِیرَتَکَ،فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ الَّذِی بِهِ تَطِیرُ،وَ أَصْلُکَ الَّذِی إِلَیْهِ تَصِیرُ،وَ یَدُکَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ). (1)
امام علیه السلام در این جمله خویشاوندان را به سه چیز تشبیه کرده که هر کدام ناظر به مطلب خاصی است؛تشبیه به بال و پر،تشبیه به بال و پر،اصل و ریشه و تشبیه به دست.
تشبیه اوّل اشاره به پیشرفت و ترقی در سایه کمکهای آنهاست و تشبیه دوم
1) 1) .«تصول»از ریشه«صولة»بر وزن«دولة»به معنای حمله کردن گرفته شده است.
اشاره به عدم احساس تنهایی در برابر مشکلات و تشبیه سوم اشاره به مبارزه با دشمنان با کمک عشیره و خویشاوندان است.
در واقع همان گونه که اجتماع بزرگ انسانها در سایه کمکهای متقابل به پیشرفتهای بینظیر نایل میگردد اجتماع کوچک عشیره و خویشاوندان در دل این اجتماع بزرگ نیز با تعاون بیشتر و همکاری نزدیکتر به موفقیتهای فوق العادهای نایل میگردد.حتی اقوام جاهلی نیز به این حقیقت پی برده بودند و لذا پیوند با قبیله و جلب حمایت آنها در غلبه بر مشکلات در عصر جاهلیّت عرب و سایر اعصار نیز با قوت تمام دنبال میشد.البتّه با این تفاوت که آنها در حمایت از قبیله و حمایت قبیله از آنان،حق و باطل و ظلم و عدالت را به رسمیت نمیشناختند و بدون قید و شرط،از یکدیگر کمک میخواستند و مورد حمایت قرار میگرفتند؛ولی اسلام این حمایت متقابل را محدود به مسیرهای حق کرد و طرفداری از باطل را حتی آنجا که پای پدر و مادر و برادر در میان باشد مجاز نشمرده است.
در بخش چهارم خطبه بیست و سوم در جلد دوم همین کتاب بحث قابل توجهی ملاحظه خواهید کرد.
ابن ابی الحدید نمونههایی از حمایت قبیله نسبت به افراد مظلوم را آورده که نشان میدهد این حمایت تا چه حد کارساز بوده است.از جمله اینکه فرزدق هر زمان میخواست در مقابل خلفا و امرا شعری از اشعارش را بخواند حتما نشسته میخواند.روزی وارد بر خلیفه اموی سلیمان بن عبدالملک شد و شعری خواند و پدران خودش را در آن ستود.سلیمان،ناراحت شد گفت:این مدح و ستایش درباره من بود یا خودت؟ فرزدق در جواب گفت:هم برای من و هم برای تو.
این مسأله سبب خشم سلیمان شد به او گفت:بسیار خوب برخیز و بقیه اشعار را بخوان و بعد از این جز در حالت قیام نباید شعری بخوانی.فرزدق گفت:نه به
خدا قسم.چنین چیزی ممکن نیست مگر اینکه سر من بر تنم نباشد و به زمین افتد.سلیمان گفت:وای بر این احمقِ آلوده مادر.با صراحت با من مخالفت میکند و فریادش بلند شد.(و قصد سویی درباره فرزدق کرد) ناگهان شنید سر و صدای زیادی بر در قصر است.سلیمان گفت:چه خبر است گفتند:قبیله بنی تمیم (قبیله فرزدق) بر در ایستادهاند و میگویند:هرگز نباید فرزدق ایستاده شعر بخواند و ما دست به قبضه شمشیرها بردیم.
سلیمان هنگامی که شرایط را سخت دید گفت:مانعی ندارد.فرزدق بنشیند و اشعارش را بخواند. (1)
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید،ج 16،ص 128.
(بخش آخر)
اسْتَوْدِعِ اللّهَ دِینَکَ وَ دُنْیَاکَ،وَ اسْأَلْهُ خَیْرَ الْقَضَاءِ لَکَ فِی الْعَاجِلَةِ وَ الْآجِلَةِ، وَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ،وَ السَّلَامُ.
دین و دنیایت را نزد خدا به امانت بگذار و از او بهترین مقدرات را برای امروز و فردا و دنیا و آخرتت بخواه و سلام بر تو.
همه چیز خود را به خدا بسپار
سرانجام امام علیه السلام در آخرین و کوتاهترین بخش این وصیّتنامه به فرزندش دو دستور میدهد که همه چیز در آن دو جمع است؛نخست میفرماید:«دین و دنیایت را نزد خدا به امانت بگذار»؛ (اسْتَوْدِعِ (1)اللّهَ دِینَکَ وَ دُنْیَاکَ).
سپس میافزاید:«و از او بهترین مقدرات را برای امروز و فردا،دنیا و آخرتت بخواه و سلام بر تو»؛ (وَ اسْأَلْهُ خَیْرَ الْقَضَاءِ لَکَ فِی الْعَاجِلَةِ وَ الْآجِلَةِ،وَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ،وَ السَّلَامُ).
بدیهی است هیچ کس بهتر از خدا نمیتواند دین و دنیای انسان را حفظ کند و هیچ کس بهتر از او نمیتواند بهترین مقدرات را برای دنیا و آخرت انسان تأمین
1) 1) .در بسیاری از نسخ نهج البلاغه به جای صیغه امر«استودع»و«اسئل»صیغه متکلم وحده آمده است که مفهومش این است که من دین و دنیای تو را به خدا میسپارم و بهترین مقدرات را برای دنیا و آخرت تو از پیشگاه او میطلبم.البته مفهوم هر دو در واقع یکی است،هر چند نسخه اخیر مناسبتر به نظر میرسد مخصوصاً با توجّه به تعبیر به«لک».
کند.او سرچشمه همه خیرات و منبع تمام برکات است و هر کس هر چه دارد از او دارد همان گونه که در قرآن میخوانیم:« بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ »؛ تمام خوبیها به دست توست و تو بر هر چیزی توانایی». (1)
شک نیست که هم دنیای انسان آفاتی دارد و هم دین انسان و البته آفات دین بیشتر است و این آفات به قدری زیاد و متنوع است که غلبه بر آنها جز با استمداد از ذات پاک خداوند امکانپذیر نیست.
و به گفته شاعر:
صد هزاران دام و دانه است ای خدا
ما چو مرغان حریص و بینوا
دم به دم وابسته دام نُوایم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
میرهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی میرویم ای بینیاز
گر هزاران دام باشد هر قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
«مولوی»
اکنون که این جملههای آخر جلد نهم را مینویسیم در آستانه عید غدیر سال هزار و چهار صد و بیست و هشت هجری قمری هستیم (مطابق دی ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و شش) و به این دعای زیبا مترنم میشویم:(الحمد للّه الذی جعلنا من المتمسکین بولایة مولانا امیر المؤمنین و الائمة المعصومین علیهم السلام).
پایان جلد نهم
1) 1) .آل عمران آیه،26.