ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : فرزندم! اینچنین باید بود/ اصغر طاهرزاده؛ سفارش گروه فرهنگی المیزان.
مشخصات نشر : اصفهان: لب المیزان، ۱۳۸۳ - ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۲ ج.
شابک : ج. ۱:964-94734-3-2 ؛ ۱۸۰۰۰ریال (ج. ۱، چاپ دوم) ؛ ۲۵۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ ششم978-964-94734-3-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ریال: ج. ۲، شومیز: 978-964-2609-13-0 ؛ ۷۰۰۰۰ریال ( ج.۲، گالینگور )
یادداشت : ج. ۱(چاپ دوم: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۱ (چاپ ششم: ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۸۷) .
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.۱. تعلیم و تربیت در منظر علی علیهالسلام شرح نامه ۳۱ نهجالبلاغه.- ج. ۲. شرح نامه ۳۱ نهجالبلاغه
موضوع : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ - -- وعظ
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- وصیتنامه
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- نامهها
موضوع : اخلاق اسلامی
موضوع : تربیت خانوادگی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
رده بندی کنگره : BP۱۰/۵/ط۱۵۷ف۴ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۸
شماره کتابشناسی ملی : م۸۳-۲۲۰۲
بسم الله الرحمن الرحیم
فرزندم اینچنین باید بود
جلد دوم
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 17
مقدمه مولف.... 19
خلاصه آنچه در جلد اول گذشت.... 19
جلسه بیست و یکم، حجاب بزرگ خودبینی.. 23
سیری به سوی بیکرانگی جان.. 25
هنر شناخت نادانیها 27
خودپسندی، مانع راه. 30
چگونه «مَن» در ذهن ساخته میشود. 32
برای خود باش! 36
چگونگی سیر به سوی قیامت.... 40
چگونگی سیر به سوی منازل معنوی... 42
برکات قیامتیشدن در دنیا 43
جلسه بیست و دوم، آداب و ادب سلوک إلی الله.. 49
معنی سلوک إلی الله.. 51
خصوصیت طی مسافت در دین.. 57
سیر به سوی ناکجاآباد! 59
نماز؛ سیر به سوی حق.. 60
دقّت در وسیلهی رسیدن.. 62
فرار از سختیها، نه؛ مدارا، آری! 64
جلسه بیست و سوم، نقش انفاق در حیات ابدی... 69
مدیریت عقل و قلب.... 71
آفات غفلت از جهت حقیقی زندگی.. 77
زندگی برای دیگران یا برای خود؟. 80
ریشة احساس فقر. 82
برکات انفاق.. 83
جلسه بیست و چهارم، آمادگی جهت حیات ابدی... 87
برکات تذکر قیامت.... 90
مشکل کجاست؟. 91
چگونگی دل کندن از دنیا 92
اتحاد ناخود با خود. 94
شتاب به سوی قیامت.... 96
شرط عبور از دنیا 98
عوامل سیر به سوی نور قیامت.... 102
انقلاب اسلامی؛ صراطی به سوی بهشت.... 103
علی علیه السلام؛ صراط مستقیم.. 104
خصوصیات اهل جهنم.. 106
قیامت؛ جدّیترین زندگی.. 107
دنیا؛ شرایط ارتباط با خدا 109
جلسه بیست و پنجم، جایگاه دعا در فرهنگ اولیاء الهی.. 111
نظر به افقهای دور. 114
راز دعا 116
دعا؛ عامل امیدواری... 117
وسعت تأثیر دعای همراه با یقین.. 123
دعا و رابطه بیواسطه با خدا 126
خداوند؛ مطلوب حقیقی دعاکننده. 130
جلسه بیست و ششم، دعا؛ دریچه خداداشتن.. 133
نقش دعا در وسعت روح.. 136
ریشهی غمها 139
برکات ارتباط با خدا در برزخ.. 142
حجاب از طرف ما است.... 144
آنچه را باید از خدا خواست.... 146
دعا؛ عامل نجات از تنگنای مادیات... 147
مبانی فلسفی دعا 148
جلسه بیست و هفتم، برکات توجه به حیات ابدی... 151
راز استفاده درست از دین.. 153
احساس حضور در ابدیت.... 154
ریشه اضطرابهای جهان مدرن.. 155
نخواستن دنیا بهجای خواستن آن.. 158
وقتی مُردن را سخت میکنیم.. 159
انتظاری ماوراء دنیا از دنیا! 161
تغییر نگاه. 163
خستگیهای فرار از مرگ..... 164
زیباییهای زندگی با مرگ..... 167
جایگاه همسر و فرزندان در زندگی.. 169
عوامل جدّی دیدن دنیا 171
مبنای فلسفی غیر تدریجیبودن مرگ..... 172
ما میمانیم و خدا 174
زندگی در اوج شهامت و مُردن در اوج آرامش.... 176
به سوی لقاء حق.. 177
جلسه بیست و هشتم، یاد مرگ..... 181
غفلت از مرگ عامل اصلی پوچی.. 185
یاد مرگ و نجات از تعلقات زودگذر. 186
زیباترین زندگی.. 187
ترس از مرگ چرا؟. 190
دنیا خود را مینمایاند.. 191
ریشهی رذالتهای اهل دنیا 192
دنیا؛ عامل حاکمیت وَهم.. 193
مقاصد مجهول! 194
آینهی عبرت... 197
جلسه بیست و نهم، دنیا؛ حجاب رؤیت قیامت.... 199
رهایی از پوچی.. 201
فرار از دنیا به دنیا 203
بصیرت همهجانبه. 204
چگونگی نزدیکی به قیامت.... 205
سیر به سوی مأنوسات حقیقی.. 206
سیر به سوی قیامت، کیفی یا کمّی؟. 208
آرزوهای دستنایافتنی.. 209
راز نجات از برنامههای وَهمی.. 211
آرزو سازی یا وظیفهپردازی! 213
اجل؛ تنفسی زیبا 214
جلسه سیام، تغییر درون یا بیرون؟. 217
دنیا و ناکامی.. 219
تغییر خود یا تغییر دنیا؟. 220
وقتی دنیا مسیر باشد و نه مقصد.. 223
جدایی از حرص..... 224
حرصهای محرومیتآفرین.. 225
برتر از دنیا 226
ما برای دنیا، یا دنیا برای ما؟. 230
رمز و راز آزادگی.. 231
داشتنهای پر زحمت.... 234
جلسه سی و یکم، شغل پاک..... 237
طمع و ناکامی.. 239
راه درمان طمع.. 241
شغل پاک..... 241
کم ولی با برکت.... 246
زندگی بدون زحمت.... 248
برکات سکوت... 249
آفات کثرت کلام. 249
برکات آنچه در دست تو است.... 253
جلسه سی و دوم، روحیه بینیازی مؤمن.. 257
راه نجات از فقر. 259
تمدنی آرامشبخش.... 261
غنیترین ملت.... 262
آفات حرص عنانگسیخته. 264
عالَم عفاف اقتصادی... 265
سرّ نگهدار خود باش.... 267
تلاشهای بیثمر. 268
حجابهای پُرحرفی.. 270
سکوت و سخنگفتن روحها 272
بهترین بهرهوری از دین.. 274
جلسه سی و سوم، سختیهای تکامل ساز. 277
غذای حرام حجاب ارتباط با خدا 279
بدترین اعمال.. 280
دردهای مسرّتبخش.... 282
دشمنان با برکت.... 284
نابیناییهای نفس امّاره. 288
کوتهاندیشی و آرزوهای بلند.. 290
وقتی زندگی شروع میشود. 291
بهترین زندگی.. 294
جلسه سی و چهارم، آفات آرزوهای دنیایی.. 297
زندگی در عدم! 300
چگونگی احساس حضورِ قیامت در حال.. 301
آرزوها و تخریب جهتگیریها 303
عقل؛ حافظ تجربهها 304
دین؛ عامل شکوفایی عقل.. 306
خطر غفلت از فرصتها 309
تلاشهای یک بُعدی... 310
غفلت از فساد حقیقی.. 311
زندگی ماوراء تمدن غربی.. 312
خطر فاسدکردن معاد. 314
خطر غفلت از شرایط زودگذر امتحان.. 317
بصیرتِ محدود دیدن دنیا 318
جلسه سی و پنجم، محدود بودن زندگی.. 321
دوراندیشیهای قلابی.. 323
بهترین موضعگیریها 325
مخاطرات انسانساز. 327
زندگیهای تاریخساز. 329
یاوران پست و دوستان غیر مطمئن.. 332
کمترین تلاش، کافیترین بهره. 335
نیازهای وَهمی.. 336
جلسه سی و ششم، عوامل رفع لجاج با برادران.. 339
اوقات فراغت فرصت ارتباط با خدا 341
روحیههای ویرانشده. 344
آزادی از مقایسهها 346
تنفس آزاد. 348
آفات غفلت از وسعت انسانها 351
قلبهای آزاد. 353
برکات فرو بردن غضب.... 355
جلسه سی و هفتم، آزادی از غضب.... 357
عوامل ایجاد خشم.. 359
چه جای خشم.. 361
خشم مقدس.... 365
غضبِ دینسوز. 368
خواست تشریعی و نظام تکوینی.. 369
رقابت یا رفاقت؟. 370
شیرینترین پیروزی... 373
راهی برای برگشت.... 375
جلسه سی و هشتم، تلاش برای حفظ ارتباط... 377
کشتن دشمنیها 380
خوشبینی بهجای بدبینی.. 381
دوستیهای پایدار. 382
مسئولیتهای گسترده. 384
دشمنان شادیآفرین.. 387
برکات دفاع مقدس.... 391
جلسه سی و نهم، رزق حقیقی و غیر حقیقی.. 393
دستورات دین، عامل جهتگیری به سوی عالم غیب.... 395
تحلیلهای غلط نسبت به فقر و ثروت... 397
جایگاه داراییها 398
جایگاه رزق در زندگی.. 399
وظیفة انسان بندگی است.... 400
غمهای پوچ.. 400
جلسه چهل، ادب حق، ادب دین، ادب خلق.. 407
موعظهپذیری... 409
موانع تأثیر وعظ... 411
شرط تحقق ادب حق.. 415
ادب حق، شرط رعایت ادب خلق.. 416
خودفریبی پنهان.. 419
راه نجات از افسردگی.. 423
برکات یقین.. 426
نمونههایی از حُسن یقین.. 428
جلسه چهل و یکم، چگونگی زدودن غمها 431
شکوفایی گنجی پنهان.. 433
عالم؛ بستر تعالی انسان.. 434
رمز سازگاری عالم با انسان.. 436
دوستیهای قدسی و پایدار. 437
ریشهی سختیهای جانکاه. 438
به دنبال ناکجاآباد. 441
غم مقدس.... 443
رمز آزادی از خود. 444
دوستیها و تولد جدید.. 446
آفات عبور از حق.. 448
راز پایداری... 450
جلسه چهل و دوم، حقیقت انسان و عبودیت.... 453
حجاب اعتبارات... 455
حقیقت انسان.. 457
فرار از خود. 458
آفات بیهویتی.. 460
وقتی انسان جای خدا مینشیند.. 462
ورود به عالَم پایداری... 463
پایدارترین اتصال.. 464
فقط نگاه. 465
جلسه چهل و سوم، دوستیهای غیر حقیقی.. 469
عوامل اختلال پیوند با خدا 472
امنیت قلبی نسبت به همدیگر. 474
یأسِ کارساز. 477
دارایی و ناکامی.. 478
جلسه چهل و چهارم، آفت اعتماد به اسبابها 483
ماوراء ابزارها 485
شروع تنفس معنوی... 488
گشایشی به سوی عقل.. 490
بالاتر از زمانه. 493
جلسه چهل و پنجم، روح زمانه. 499
نقش روح زمانه. 501
تفاوت زمانه گرگ و گوسفند و ترازو. 502
برکات شناخت روح زمانه. 505
اهداف مقدس و همراهان ناباب! 506
خانههای بیهمسایه. 508
تنهایی آزاردهنده. 510
جلسه چهل و ششم، بی تأثیری دین در فرهنگ خنده. 513
آفات خنده و بیخیالی.. 515
محرومیت از جدیتها 517
تعادل در شادیها 518
جهل و خندة زیاد. 520
وقتی افراد همدیگر را سرگرم کنند.. 521
تسلیم میلها یا تسلیم حق؟. 522
فرهنگ خنده و هیجانهای بیهدف.... 524
سرگرمی یا گفتگو؟. 526
فرهنگ خنده و نفی جدیتها 528
دین و زبان مخصوص دینی.. 529
فرهنگ خنده و گسستگی فکری... 531
فرهنگ خنده و گسستگی تاریخی.. 531
غفلت از مهمترین نیاز. 532
الگوهای خطرناک..... 533
جلسه چهل و هفتم، مشورت با زنان.. 537
مرد و زن دارای حقیقتی واحد.. 540
ارزش مساوی شخصیت زن و مرد. 542
محرومیت از بهشت.... 543
مادر و ارزشهای متعالی.. 544
عدم مشورت با کدام زن؟. 546
آشفتگی روح زنان در بیرون خانه. 550
محرومیت بزرگ..... 551
آفات غیرتورزی بیجا 553
زن و هویت جدید.. 555
مربی و آسودگی روان.. 557
زنان و ظرائف تربیت.... 559
زنان و روحیهی عرفانی.. 560
کارآیی دلِ مادران.. 561
جلسه چهل و هشتم، برکات ارتباط با ارحام. 563
پایههای تمدن اسلامی.. 565
مبارکترین اجتماع.. 566
آفات فردگرایی.. 567
برکات ارتباط با ارحام. 568
جایگاه وظیفهی پدر و مادر در تربیت فرزندان.. 571
راه آزادی روح برای بندگی.. 575
مدتی
این مثنوی تأخیر شد
مهلتی
بایست تا خونْ شیر شد
1- پس از چاپ جلد اولِ شرح «نامهی سی و یک» نهجالبلاغه به نام «فرزندم؛ اینچنین باید بود»، و استقبال عزیزان از آن که منجر به چاپ دومِ جلد یک شد، انتظارِ به حق عزیزان آن بود که زودتر از اینها جلد دوم در اختیارشان قرار گیرد، ولی عوامل مختلف از جمله کثرت امور، کار را عقب انداخت. ولی بحمدالله این تأخیر موجب شد که خوانندهی محترم در حالی با بحث روبهرو شود که موضوعات با توسعهی کاملتری تدوین شده و إنشاءالله میتوان بهرهی بیشتری از آن برد.
2- همچنان که مستحضرید توصیههای زندگیساز حضرت مولیالموحدین علیه السلام به فرزندشان برنامهی کاملاً جامعی برای شکلدادن به یک زندگی است و لذا نباید به این کتاب با این دید نگاه کرد که بخوانیم و از محتوای آن مطلع شویم و دیگر تمام. بحث ها طوری است که پس از آگاهشدن از محتوای آن باید در شرایطهای مختلف به آن رجوع نمود و از رهنمودهای حضرت علیه السلام متذکر شد و به خود آمد. کتابی است که باید همواره در دست باشد و بدان دل داد و از آن نور گرفت.
3- با اینکه بهترین نتیجه وقتی گرفته میشود که عزیزان موضوع را با مطالعهی جلد اول شروع کنند و سپس به مطالعهی موضوعات جلد دوم بپردازند، ولی نوع مباحث طوری است که از هرکجا شروع بفرمایید إنشاءالله بهرهی کافی را خواهید برد.
4- تعادل در زندگی و تصمیمگیریِ صحیح نیاز اساسیِ هر انسان و هر خانواده است و توصیهی حضرت علیه السلام به فرزندشان چنین مهمی را ممکن میسازد. لذا لازم است ابتدا با یکمرتبه خواندنِ کتاب، در فضای آن قرار گیریم و سپس در هر فراز از آن به طور جداگانه و به نحوه ای خاص توجه کرد، تا تعادل مورد بحث آرامارام جای خود را در روح و روان ما باز کند.
موضوعات بهقدری دقیق و عمیق و اساسی است که با یک نظر به عنوانهای آن انسان را متوجه این امر میکند که حضرت علیه السلام از قبل ظریفترین زاویههای روان ما را میشناختهاند و دقیقاً غذای جان ما را در اختیارمان قرار دادهاند.
به امید بهترین استفاده از توصیههای حضرت مولیالموحدین علیه السلام
گروه فرهنگی المیزان
همچنان که عزیزان مستحضرند حضرت امام الموحدین علی علیه السلام در نامهای که به فرزندشان حضرت امام حسن علیه السلام مرقوم فرمودند،چندین هدف را دنبال کردند. یکی اینکه مورد خطاب خود را جوانی در نظر گرفتند که آرزوهایی دارد و میخواهد در این دنیا به آن آرزوها دست یابد. درست است که در ظاهر امر، شخص مورد خطاب؛ انسان معصومی است که پس از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام باید امام مسلمین باشد، ولی در این نامه از این نظر حضرت به امام حسن علیه السلام نگاه نکردند، بلکه امام حسن علیه السلام در این نامه به عنوان جوانی از جوانان عالم بشری مورد خطاب اند، تا هر جوانی احساس کند او هم مورد خطاب این نامه است، و به عبارتی دیگر حضرت امام حسن علیه السلام در این نامه به عنوان نماد همة جوانان مدّ نظر هستند.
دومین هدفی که حضرت در نوشتن نامه دنبال میکنند؛ طرح عالیترین دستورالعمل حکیمانه در قالبی ملموس و قابل عمل است، تا هرکس عزم رسیدن به مراتب عالی انسانی را دارد بتواند به راحتی از آن بهره گیرد. آنچنان مطالب حکیمانه و با حساب و دقت طرح شده که بزرگان اهل علم و حکمت اقرار دارند اصول هرچیزی که بنا است یک انسان در زندگی بشناسد و بدان عمل کند در آن نامه درج شده است.
برای یادآوری آنچه در جلد اول این کتاب گذشت، سرفصلهای جلسات گذشته را به طور مختصر طرح میکنیم:
در جلسات اول و دوم، حضرت فرزندشان را متوجه انواع خطراتِ جسمی و روحی کردند که در پیش رو دارد، تا گرفتار روزمرّگیها نگردد و با واقعیاتِ زندگی درست برخورد کند. سپس موضوع عدم غفلت از مرگ و حیات ابدی را پیش کشیدند تا اولاً: ناپایداریهای دنیا و چموشیهای آن را طبیعی بدانیم. ثانیاً: از بیوفایی دنیا عبرت گرفته در آبادانی آخرت بکوشیم، و غمِ خودخوردن به معنی واقعی آن، همین است .
در جلسه سوم و چهارم، بحث آبادکردن قلب با یاد خدا، و اعتماد به خدا و زندهکردن قلب با موعظه، و میراندن امیال نفس امّاره با زهد، و یادآوری مرگ جهت کنترل میلها و آرزوها، بحثهایی بود که توجه به آنها در سیر و سلوک بسیار کارساز خواهد بود.
در جلسات پنجم و ششم، حضرت با توجهدادن به زندگی گذشتگان و عبرتگرفتن از آنچه بر آنها رفت، انسان را به خود میآورند که مواظب باشد در درّهای که گذشتگان عمر خود را هلاک کردند، فرو نیفتد.
نیز توصیة مؤکد فرمودند که هماکنون در اصلاح جایگاه اصلیات برنامهریزی کن و آخرت خود را به دنیایت مفروش، سپس راههایی که انسان بتواند این دستورالعمل را عملی کند، پیشنهاد میفرمایند. مثل اینکه میفرمایند: حرفی که نمیدانی نزن، و آنچه به عهدهات نیست انجام مده.
همچنین با توجهدادن به قیامت، انسان را از انتخابهای مبهم و پوچ رهایی میدهند و با توصیه به امر به معروف و نهی از منکر متذکر میشوند علاوه بر بهرهمندی از برکات اجتماعی آن، امر به معروف جبهة انسان را از جبهههای کفر و ظلمت جدا مینماید و انسان اهل معروف میگردد.
در جلسات هفتم و هشتم و نهم، توصیه میفرمایند در راه حق نگران سرزنش هیچ سرزنشکنندهای مباش، و وقتی در مسیر حق قرار گرفتی بدون هیچگونه نگرانی خود را در گرداب حوادث بینداز، از طرفی در دین اندیشه کن تا مؤمن سطحی و عملزده نباشی، و از طرف دیگر با پایداری در دینداری، زمینة ظهور برکات آن را در قلب و جان خود فراهم آور.
سپس فرمودند: فرزندم وقتی راه و مقصد را پیدا کردی دیگر جا دارد که خود را به خدا بسپاری که در این حالت به پناهگاهی مطمئن و مدافعی شکستناپذیر دل سپردهای. فقط خالصانه از خدا کمک بخواه، زیرا که عطا و حرمان، هر دو بهدست اوست و از چنین خدایی تقاضای خیر و برکت برای زندگی و اموراتت داشته باش.
سپس در جلسه دهم، حضرت موضوع بیحاصلی «علم لا ینفع» را به میان کشیدند تا انسان به بهانة علمآموزی از جهتگیری به سوی حقایق محروم نگردد و داناییها را دارایی بپندارد.
در جلسات یازدهم و دوازدهم، حضرت انگیزة خود را از نوشتن این نامه، آمادگی قلب فرزند جوانِشان مطرح میفرمایند و اینکه قلب جوانان همانند زمین خالی از زراعتی است که هر دانهای در آن بکاری همان سبز میشود، و اگر به وقت خود آن کار صورت نگیرد، قلب سخت میگردد و در پذیرش حقایق از خود مقاومت نشان میدهد. سپس تعلیم کتاب الهی و دستورات اسلام و حلال و حرام آن و متمرکزشدن بر آنچه را خدا بر انسان واجب نموده است مدّ نظر قرار میدهند.
در سیزدهمین جلسه، نقش تقوا و بیاضطرابی و آرامشِ حاصل از آن مورد گفتگو است و اینکه چگونه میشود انسان ماوراء زمان و مکان زندگی کند.
در چهاردهمین جلسه، سخن حضرت در مورد تقوا و توجه به گذشتة توحیدیمان پیش آمد و اینکه معلوم کنیم باید به دنبال چه چیز باشیم و چه آفاتی ما را از هدایت واقعی محروم میکند تا بتوانیم از داشتههایمان مسیر درست زندگی را انتخاب کنیم و از انگیزههای سالم در تحقیق، محروم نشویم. حضرت؛ داشتنِ قلب سالم جهت تشخیص حق از باطل را ضروری میدانند تا انسان بتواند در مقابل حق بهراحتی خاضع باشد.
در پانزدهمین جلسه، حضرت ما را متوجه حضور همهجانبة حق میکنند و اینکه همو که مالک مرگ است، مالک حیات نیز هست، و آنکه میآفریند، همان کسی است که میمیراند و همان کسی که فانی میکند، همانی است که باز میگرداند، و آنکه به بلا میآزماید، همانی است که از بلا میرهاند. با تذکر به چنین مسائلی انسان را در آغوش توکل به حق وارد میکنند و در ادامه میفرمایند: این جهان پا نگرفت جز به نعمتها و امتحانها و پاداشها و کیفرها به روز رستاخیز، تا از این طریق افق تجزیه و تحلیل انسان را به عمیقترین لایة زندگی یعنی زندگی در معاد سیر دهند.
در شانزدهمین جلسه، حضرت پس از تأکید بر نکات گذشته ما را متوجه این امر نمودند که همة حوادث عالم برای آن است که ما متوجه حضور همه جانبة خداوند بشویم و بفهمیم چارة کار در بندگی خدا است، خدایی که هر آنچه بهترین است انجام داده، از اندام موزون بگیر تا روزی مورد نیاز. سپس میفرمایند: برای بندگی خدا عالیترین آگاهی را رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده است پس در رستگاری خویش به رهبری او دلخوش باشید.
در هفدهمین جلسه، نظر را به توحید پروردگار معطوف داشتند و اینکه در همة مناسبات، متوجه آن یگانة مطلق باشیم، یگانهای که اول است قبل از اشیاء بدون اوّلیت عددی، و آخر است بعد از همة اشیاء، بدون آخریت مکانی. این فراز نگاه توحیدی نابی را به میان آورد.
در هجدهمین جلسه، بر همان نگاه توحیدی تأکید شد و اینکه خداوند برتر از آن است که قلب و یا بصر بتواند بر او احاطه یابد، نهایتاً «آنقدر هست که بانگ جرسی میآید» و پرتوی از نور او به جان طالب او میرسد.
سپس حضرت ما را در عین ذُلّ عبودیت متوجه عزّ ربوبیت خداوند میکنند و اینکه آن اعمالی را که شایستة پروردگاری اوست انجام دهیم و نگران کوتاهیهای خود و عقوبت آن باشیم.
در نوزدهمین جلسه، حضرت ما را متوجه مسافرخانهبودن دنیا نمودند و اینکه منزل اصلی ما جای دیگر است و سختیهای راه را برای رسیدن به منزل اصلی نباید به چیزی گرفت، انسان عاقل چیزی را دوست دارد که او را به خوبی به آن منزل اصلی برساند و لذا دوستیها و دشمنیهایش را در این راستا تنظیم میکند.
در بیستمین جلسه، آثار بد غفلت از قیامت و مشغولشدن به دنیا را مطرح میکنند، سپس انصاف را گوشزد مینمایند که ای فرزندم! خود و دیگران را با یک میزان بسنج و لذا چیزهایی را برای دیگران بپسند که برای خود میپسندی. و نیز آنچه ندانی مگوی، تا از این طریق و با پیداشدن تعادل شخصیت، مسیر توحیدی به سوی محبوب بهراحتی طی شود. إنشاءالله
با امید به اینکه شما خوانندگان محترم بتوانید طرحی کامل برای زندگی خود بدست آورید جلد دوم کتاب «فرزندم این چنین باید بود» را خدمتتان تقدیم می کنم.
طاهرزاده
بسماللهالرحمن الرحیم
«یَا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا وَ لَا تَظْلِمْ کَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر».
ای فرزندم! خود را ما بین خود و دیگران ملاک و میزان قرار ده، پس برای دیگران آنچه را بپسند که برای خود میپسندی، و بر دیگران مپسند آنچه را که برخود نمیپسندی، بر دیگران ستم روا مدار همان طوری که نمیخواهی بر تو ستم شود، و نیکی کن چنان که دوست داری بر تو نیکی شود، آنچه را که از دیگری ناپسند میشماری، از خود ناپسند شمار، و از مردم خوشنود باش بدانچه که خوشنود میشوی برای آنها از طرف خودت، آنچه را که نمیدانی مگو هر چند که دانستههای تو اندک است، و آنچه را که دوست نداری در باره تو بگویند، تو نیز مگو. و بدان که پیشاپیش تو راهی است دراز، و رنجی جانگداز، و تو بینیاز نیستی در این تکاپو از جستجو کردن به طرزی نیکو. توشه خود را به اندازه گیر چنانکه تو را رساند و پشتت سبک ماند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در ادامه نصایح و دستورالعملهای حکیمانه به فرزندشان میفرمایند: در راستای هرگونه قضاوت و داوری که میخواهی نسبت به دیگران انجام دهی، همواره خود را در نظر بگیر، و با چنین توجهی هرچه را برای دیگران میخواهی همان را برای خود دوست داشته باش و آنچه را برای دیگران نمیخواهی همانی باشد که برای خود نمیخواهی. تا از این طریق یک نحوه اتحاد روحانی بین تو و بقیة انسانها برقرار شود و جانت وسعت یابد و از زندان تنگ خودخواهی و فردگرایی آزاد گردی.
جان انسان به جهت مجردبودنش محدود به هیچ مکان و زمانی نیست و لذا وسعت آن بیکرانه است، حال اگر انسانها در انتخاب خود سعی کنند مطابق بیکرانگی روحشان عمل کنند، در واقع به جانشان جفا نکردهاند و آن را در جای خود قرار دادهاند.
در راستای آزادکردن جان از محدودیتها و تنگناهای روانی در ادامه توصیه میفرمایند: «ظلم نکن، همچنان که نمیخواهی به تو ظلم شود» تا مرزها و دوگانگیها که سخت آزاردهنده است و موجب کینه و حسد میشود، و منشأ خاطرات آزاردهنده است، همگی از صحنة روح و روان انسان رخت بربندد و نیز میفرمایند:
«وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ»
همچنان که دوست داری برخورد دیگران با تو محبتآمیز و نیکو باشد، تا بتوانی از منظر دوستی به دیگران، با آنها ارتباط داشته باشی، خود نیز با چنین ارادهای با دیگران برخورد کن، تا ببینند در سراسر قلب تو کوچکترین لکة کدورتی نسبت به آنها وجود ندارد.
«وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ»
حال که میخواهی در دشت جان انسانها به زیباترین شکل به تماشا وارد شوی، پس هر آنچه را برای خود نمیپسندی و نمیخواهی خودت به آن آلوده باشی، برای دیگران مپسند، و تلاش کن دامن بقیه نیز از آلودگیها مبرا باشد، زیرا گمشدة انسانها محبتی است که با آلودگیها هرگز رخ نمینماید و حتی امر به معروف و نهی از منکر بین مؤمنین در راستای محبت هرچه بیشتر به همدیگر است و برای این است که بتوانند عوامل یگانگی را پایدار دارند و زمینة دوگانگیها را از دامن یکدیگر پاک کنند.
«وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ»،
بنگر و عوامل خوشنودی و رضایت جان خود را بشناس، آنگاه سعی کن با ایجاد همان خشنودیها در دیگران، عملاً خوشنودی خود را به دیگران هدیه دهی، کاری کن که منشأ فوران خوشنودی برای دیگران باشی. وقتی از سایهی سیاه خودبینی و خودخواهی و خودپرستی متنفر شدی و خواستی از آن رهایی یابی، یک راه جلو تو باز میشود و آن اینکه هرچه تو را خوشنود خواهد کرد، همان از طرف تو به مردم برسد، و نیز راضی و خوشنود باش که از طرف مردم همان به تو برسد بدون آنکه از مردم انتظارهای زیاد داشته باشی. همانطور که انتظار داری مردم موقعیت تو را درک کنند و از تو انتظار زیاد نداشته باشند.
راستی که تذکر فوق جهت نجات از حجابهای خودبینی و خودخواهی و خودپرستی چقدر راهگشا است، که انسان دائماً خود را جای مردم قرار دهد.
حضرت در ادامه میفرمایند:
«وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ»؛
آنچه را که نمیدانی نگو، و اگر آنچه میدانی کم و اندک است، باز مگو.
ما به همان اندازه که وظیفه داریم انسانها را از حقایق آگاه کنیم، وظیفه داریم آگاهیهای ناقص به انسانها ندهیم و در مواقعی که دانایی ما در موضوعی ناقص است باید سکوت کرد حتی اگر به جهت اینکه چیزی نمیگوییم گمان کنند به کلی علم نداریم.
آری! آنچه نمیدانی نگو و هرچند اطلاع کمی از موضوعی داشته باشی باز باید اظهار نظر نکنی، زیرا آن اطلاعات کم به نحوی همان ندانستن به حساب میآید که باید اظهار نظر نکرد. ممکن است با سکوت تو فکر کنند اصلاً نمیدانی، بسیار خوب، این طور فکر کنند، خطر هلاکت در اظهار نظر نسبت به اینکه فکر کنند چیزی را نمیدانی بسیار بیشتر است. اگر خوب دقت کنید، تذکر عجیبی است. تأکید میفرمایند: آنچه را که نمیدانی یا کم میدانی، نگو تا در راستای یگانهشدن با جان انسانها، آنها را گرفتار جهالت نکرده باشی. البته در ابتدا خیلی کار میبرد تا آدم به مرحلهای برسد که اولاً؛ نادانیهایش را بشناسد. ثانیاً؛ در راستای خدمت به دیگران خود را در موضوعی که علم کافی به آن ندارد، عالم نشان ندهد. متأسفانه کماند انسانهایی که نادانیهایشان را بشناسند و وَهمیات و حدسیات خود را علم به حساب نیاورند، این یک شعور بلند میخواهد. شعور و آگاهی به خلأهای نفس یک نوع شعور اساسی به خود است. درست به همان اندازه که کماند انسانهایی که به نادانیهایشان آگاه باشند، انسانهایی که داناییهایشان کم است ولی خودشان را خیلی عالم میدانند، بسیار زیاداند. باید متوجه باشیم اگر خودمان را خیلی فهیم و عالم میدانیم به این علت است که نور عقلمان به ضعفهایمان نیفتاده است تا نادانیهایمان نمایان شود، به عبارت دیگر نور عقلمان کم است، و به واقع آزادشدن از تَوهُّمِ دانایی کار مشکلی است. در نظر بگیرید شبهنگام چند کودک را که در خانهای تنها بهسر میبرند همراه با سکوت شب، ناگهان یک برگ از درخت میافتد، یکی با پذیرفتن ساختههای وَهمش میگوید: دزد در خانه است! و توهُّم وجود دزد را در ذهن
بقیه به عنوان واقعیت بیرونی شکل میدهد. به همدیگر میگویند: بیایید فرار کنیم! و همگی به طرف کوچه فرار میکنند، بعد هم، قسم میخورند که دزد در خانه است. اینها بین واقعیت و صورت ذهنی که از طریق وَهم ایجاد شده است فرقی نمیگذارند و به عبارت دیگر نادانیهایشان را نمیشناسند. در نتیجه یک احتمال ضعیف ذهنی را علم کامل به واقعیت می دانند و روی آن قسمهای غلیظ هم میخورند و هرگز هم نمیپذیرند که حرفشان واقعیت ندارد. اگر خودمان را بررسی کنیم، خواهیم دید ما هم مثل آن کودکان گاهی یک احتمال ضعیف ذهنی را علم کامل به واقعیت میدانیم و در نتیجه با حدسها و پیشفرضهای خودمان زندگی میکنیم، گاهی با آنها خوشیم و گاهی هم با آنها درگیر میشویم. در حالیکه گفت:
دور
میبینی سراب و میدوی
عاشق
آن بینش خود میشوی
حضرت با این توصیة مهم میفرمایند؛ بیا و نادانیهایت را بشناس. و واقعاً این هنر بزرگی است و البته شعور والایی هم میخواهد.
پس وقتی میفرمایند: «وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ»؛ آنچه را نمیدانی نگو و نیز آنچه را هم کم میدانی جزء نادانیهایت به حساب آور و نگو، در واقع میخواهند ما را وارد یک زندگی پاک و زلال بگردانند که گرفتار هیچ کدورت و ظلماتی برای خود و دیگران نباشیم.
این کمال فوقالعادهای است که انسان علاوه بر نادانیهایش، دانایی اندکش هم برایش معلوم شود، و نهتنها آنها را بشناسد، بلکه هرگز آنها را پنهان و به عنوان داناییهای خود طرح نکند.
از چه میترسیم؟ میخواهیم چه چیزی را پنهان کنیم؟ چه اشکالی دارد که کمدانستن ما برای بقیه روشن شود؟ اولین نفعش برای خود ما است تا بقیه بیش از آنچه که هستیم از ما انتظار نداشته باشند. دومین نتیجهاش هم این است که به دیگران چیزی نگوییم که گمراه شوند و وبالش علاوه بر دنیا، در قیامت ما را گرفتار کند. سومین برکتش هم این است که تواضع و خشوعمان را از دست نمیدهیم، و چهارمین فایدهاش هم آن است که وقت ما صرف مراجعاتی که نمیتوانیم به آنها جواب نتیجهبخش دهیم، نمیشود. و هزاران هزار فایدهای که عقل ما متوجه آنها نیست و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به آنها توجه دارند و به همان جهات بر آن تأکید میفرمایند.
از طرف دیگر در این توصیه، یک نحوه تعادل روحی برای فرد و یک نحوه تعادل اجتماعی برای دیگران پدید میآید. پس باز قلبمان را متوجه سخن امام علی علیه السلام میکنیم که میفرمایند: آنچه را نمیدانی مگو و نیز اگر آنچه میدانی اندک باشد آن را هم مگو، و نگران مشخصشدن نادانی خود مباش که بهرههای فراوانی در آن هست.
یک وقت انسان بدون آنکه چیزی در چنته داشته باشد ادعا میکند، چنین شخصی دائم باید جان بکند تا آبروی دروغین خود را پنهان کند. گفت:
ما
چرا چون مدعی پنهان کنیم
بهر
ناموس مزوّر جان کنیم؟
وقتی خواستیم آبروی دروغینی برای خود حفظ کنیم هر روز نگران هستیم که نکند افشاء شود. گفت:
اینهمه
غمها که اندر سینهها است
از
بخار و گرد و باد و بود ما است
بعد حضرت میفرمایند:
«وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ»؛
وآنچه را دوست نداری در مورد تو بگویند برای دیگران مگو.
چراکه در راستای یگانگی با جان بقیة انسانها و بهرهبردن از انواری که خداوند به جان آنها افاضه میکند، باید آفات این یگانگی را شناخت و از آن سخت بر حذر شد. وقتی سخنانی را نمیپسندیم که در مورد ما بگویند و وقتی جان بقیه را از جان خود جدا نمیدانیم، تلاش میکنیم آن سخنان را در مورد بقیه هم بهکار نبریم تا به پهندشت جان آنها، راهمان دهند.
حضرت میخواهند بفرمایند اگر این دستورالعملها را رعایت نکنی زندگیات به کلاف سردرگمی تبدیل میشود که راه ورود به عالم نور بهکلی در آن ناپیدا است و در ظلمات خود فرو میروی و نهتنها در شخصیت فردی دچار مشکل میشوی، اصلاً جامعه از تعادل خارج میشود؛ به عکس از طریق به کار بردن چنین توصیههایی روح در بستر خاصی از آرامش و تعادل قرار میگیرد که منجر به سیر و سلوک او به طرف حق خواهد شد. چون تا اتحاد روحی بین انسانها حاصل نشود، روحها جهت الهی به خود نمیگیرد و لذا فرمود:
جان
گرگان و سگان از هم جدا است
متحد
جانهای مردان خدا است
به همین جهت خدا را جانِ جان و یا جانان میگوید، زیرا همة جانها به خدا متصل است و لذا به همان اندازه که از تنگنای خودخواهی آزاد شویم و به جانها نزدیک شویم، به جانان نزدیک شدهایم. لذا در وصف امام زمان عجل الله تعالی فرجه گفتهاند:
ای
رهیده جان تو از ما و من
ای
لطیفه روح اندر مرد و زن
مرد
و زن چون یک شود آن یک تویی
چون
که یک جا محو شد، آن یک تویی
پس انسان کامل با همة جانها متحد است و هرکس به همان اندازه که موانع یگانگی با جان انسانها را دفع کرد به انسان کامل نزدیک است و توصیة حضرت در فرازی که گذشت در راستای دفع موانع یگانگی با جان انسانها است تا به انسان کامل نزدیک گردد.
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ وَ لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ»؛
بدان که خودبینی بر خلاف راستیها آفت خردهاست، پس سخت در تعالی خود بکوش و خزانهدار دیگران مباش، و هنگامی که راه خویش را یافتی، در راه بندگی پروردگارت فروتن و خاضعترین فرد باش».
همچنان که آگاهید؛ «اعجاب» یعنی خود را پذیرفتن و به اصطلاح، دائم به خود نمرة بیستدادن و به تعبیر دیگر خودمان حجاب خود شویم و ماوراء آن خودِ وَهمی، خودِ حقیقی را نبینیم. حضرت به فرزندشان میفرمایند:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ»؛
فرزندم! بدان که اعجاب و خیلی به خود نظر کردن، ضد مسیر صحیح و صواب و آفت عقل و خرد است. «صواب»، یعنی طریق رسیدن به مقصد.
کسی که خود را دائماً مدّ نظر دارد، راه اصلی را نمیبیند و جذبههایی به سوی حقیقت در او شعله نمیکشد. از طرفی این نوع توجه به خود و اِعجاب، مسیری است غیر از مسیر حقیقی و عملاً اِعجاب به خود، عقل و شعور انسان را میمیراند. «لُبّ» یعنی عقل و خرد که از هر آلودگی پاک باشد. «لُبّ» هرکس عقل اوست. قرآن انسانهای متعالی را «اولوالالباب» یا صاحبان خرد میشمارد.
حضرت میفرمایند: اعجاب و خودپسندی و همواره به خود نظرداشتن، آفت عقل است. وقتی انسان از خود به شعف بیاید و به این حالت دامن بزند، دیگر به چیزی بالاتر از مرتبة پایین خود نظر ندارد و در نتیجه نظرش از حقایق بالاتر منصرف میشود و این همان آفت عقل است. حضرت علی علیه السلام میفرمایند: اگر خود را بپسندی و اگر از اعمال خود به شعف آمدی، اولاً؛ این کار تو ضدّ صواب است و در نتیجه مسیر غلطی را برای خود انتخاب کردهای که تو را به مقصد نمیرساند و ثانیاً؛ عقلت را هم از بین میبرد و به آنچه باید از طریق تعقل برسی نمیرسی. چون اگر نگاه به خود و ارزشدادن به کارهای خود وسیلة تجزیه و تحلیل امور شد، همواره هرچیزی را در محدودة محوریت خود مینگریم و این مسلم ما را به انحراف میکشاند.
گاهی از پشت شیشه چیزی را میبینیم، بدون آنکه شیشه را ببینیم، در این حالت نظرمان به آن چیزهایی است که بیرون شیشه است. ولی اگر شیشه، شیشة عُجب باشد و بین ما و عالم شیشة منیت حجاب باشد، دیگر حوادث را درست نمیبینیم، همه چیز را غلط میبینیم و لذا نتیجهای که باید بگیریم، نمیگیریم. به این دلیل است که حضرت میفرمایند این نوع نگاه کردن که محور هستها و نیستها و بایدها و نبایدها، خودمان باشیم، ضدّ صواب است.
آیه بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد که «اِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیم»؛(1)ای پیامبر! تو در خُلق عظیم هستی. انسان باید خیلی به خود ببالد که خدا به او بگوید تو در خلق عظیم هستی، آنها که اهل کشفاند میدانند این حرف یعنی چه. خواجه عبدالله انصاری میگوید: «الهی اگر یک بار گویی بندة من! از عرش بگذرد خندة من» او میفهمد که اگر خداوند یک بار به قلب انسانی القاء کند: «عَبْدی!» یعنی «بندة من!» او دیگر در پوستش نمیگنجد، چون میداند این ارتباط یعنی چه، حالا خدا به بندهاش بگوید: «اِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیم»؛ حالا پیامبر صلی الله علیه و آله در مقابل چنین مدح و ستایشی عرضه میدارند: «اَدَّبَنِی رَبّی فَاَحْسَنَ تَأْدیبی»(2)پروردگارم مرا ادب کرد، پس چه نیکو ادب کرد. چون حضرت صلی الله علیه و آله میبینند که پروردگارشان چهلسال تربیتشان کرده، و لذا در این خُلق عظیم، ربوبیت عظیم خدا را میبیند نه خود را. و واقعاً هم قضیه اینگونه است که
پیامبر صلی الله علیه و آله دیدند. البته ما از این نوع نگاه محجوبیم، ولی باید تلاش کنیم بصیرتی در راستای عقاید توحیدی پیدا کنیم که اگر توفیقی هم برایمان هست همه را از حق بدانیم. گفت:
هر
کرامت که داری ای درویش
هدیه
حق بدان، نه کرده خویش
انسان وقتی این نکته را ببیند حجاب بین او و خدا برطرف میشود، همانی که حافظ گفت:
حجابِ
راه تویی حافظ از میان برخیز
که
درمیان تو و او به جز تو حائل نیست
انسان باید بداند که خدا گاهی با خوبیها و صفات خوبی که به او میدهد او را امتحان میکند و لذا در آن شرایط بیشتر باید بترسد. حضرت یوسف علیه السلام را با خوی یوسفی امتحان کرد. چرا یوسف علیه السلام پیروز درآمد؟ چون دید این خوی و روی خوب یوسفی لطف خداست. فهمید «حُسن آن دارد که یوسف آفرید»؛ به بعضیها هم خوی یوسفی میدهد، اما آن را از خود میدانند،و در نتیجه روسیاه میشوند، اگر یوسف علیه السلام به خود مینگریست، دیگر یوسف نبود او اصلاً من نمیبیند که بخواهد حالا آن من را بپسندد.
احساس «مَن» کردن آن هم به صورت مستقل از خدا، حالتی است که برای انسانهای غیر الهی مطرح است. چرا «مَن» خود را «مَن» حس میکنم؟ چون در مقایسه با شما، به خود نظر میکنم و خود را جدای از شما حس میکنم و این میشود «من». چرا خود را «من» حس میکنم؟ چون این لیوان را لیوانی که آب به من میدهد حس میکنم. و در این مقایسه یک «من» برایم پیدا میشود، همة این «من» و «من»ها با مقایسه با غیر مطرح است. از طرفی غیرها به اعتبار شخصیت استقلالیشان هیچکدام اصالت ندارند، شخصیت آنها در رابطه با نسبتها و مقایسهها در ذهن پیدا میشود. این لیوان در رابطه با تشنگی من شخصیت لیوانی دارد و تشنگی من هم یک گرایش فیزیولوژیک است و مربوط به نیاز به آبی است که مربوط به بدن است و به واقع کاری به حقیقت گستردة وجود من که عین تعلق به حق است، ندارد. حالا با دقت در این مقدمات ملاحظه خواهید کرد اگر این نسبتها را از من بگیرند و همة عالم را تجلیات اسماء الهی ببینیم، آن منی که موجب عُجب و خودبینی میشود، نمیماند. پس چه میماند؟ گرایش به حق. چون در واقعیت فقط حق هست و بقیه ماهیات همگی نسبتهایی هستند در رابطه با نیاز بدنی من. یعنی اگر مقایسهها را بردارید، آن منی که به آن نظر دارید و میخواهید حفظ کنید، نمیماند، چه میماند؟ «یا ربّ» میماند. حتی آن منی که میگویم: «یاربّ» هم
نمیماند، به اصطلاح بزرگان ادراک میماند، اما ادراکِ ادراک نمیماند. مثلاً وقتی خوشحالید، فقط خوشحال هستید، همین که توجه کنید به اینکه من خوشحالم، دیگر خوشحال نیستید، فقط خوشحالی، خوشحالی است، تصور و فکر خوشحالی، خوشحالی نیست. همانطور که آب تر است ولی تصور آب تر نیست. من که دارم میخندم، فقط خندیدنم، ولی از آن جهت که «من» به خود نظر کردم و پایِ نسبت به میان آمد و متوجه شدم من میخندم، دیگر خندیدن در صحنه نَفْسام موجود نیست، بلکه خاطره و صورت ذهنی خندیدن در حافظهام میماند، یادم میآید که یک دقیقه پیش خوشحال بودم. شما وقتی خوشحالید که فقط خوشحال هستید، وقتی میگویی خوشحالم، دیگر خوشحال نیستید، علم به خوشحالی، خوشحالی نیست، مثل تفاوت بین غصهخوردن و شیونزدن است. کسی که میبیند فرزندش زیر ماشین تکهتکه میشود، آیا میداند بچهاش تکهتکه میشود یا جیغ میزند، آیا غصه میخورد یا شیون میکشد؟ در آن حال فقط شیون میکشد، اما فردا غصه میخورد، غصه، شیون نیست، شیون، شیون است، هنگام شیونزدن حتی نمیداند شیون میزند.
عُجب و خودبینی و خودپسندی اینطوری پیدا میشود که انسان به منِ خود نظر میکند، در نتیجه همینکه نظر کرد، یک منِ دُردانه پیدا میشود و همة بدبختیها به خاطر پیداشدن این «من» است که با غفلت از توجه به حق پیدا شد. در حالیکه در پیامبر صلی الله علیه و آله چنین منی نیست و لذا وقتی هم خداوند میفرماید تو در خُلق عظیم هستی، منی نمیبیند که به عُجب آید، حق را میبیند و نظرش به حق ادامه مییابد.
مولوی در مثنوی داستان خوبی دارد؛ عاشقی به در خانة معشوقش رفت و در زد، معشوقش گفت: کیست؟ گفت: منم! گفت: اینجا یک من هست، جایی برای من دیگر نداریم! و در را باز نکرد. واقعاً هم نمیشد در را باز کند. برای هر منی در بسته است چون دوگانگی اگر در صحنه بود هیچکدام برای دیگری نیستند، تا من «تو» نشود، در باز نمیشود. عاشقی که بگوید من؛ دروغ میگوید. باید در مقابل معشوقش من در منظرش نباشد. باید با نگاه به معشوقِ حقیقی، این منِ وَهمیِ مجازی را سوزانده باشد. بالأخره سال دیگر آمد و در زد، معشوقش گفت: کیست؟ گفت: تویی! در را باز کرد.گفت:
اکنون
چون منی، ای من در آی
نیست
گنجایی دو من را درسرا(1)
بزد
گفت
یارش کیستی ای معتمد
گفت
من، گفتش برو هنگام نیست
بر
چنین خوانی مقام خام نیست
خام
را جز آتش هجر و فراق
کی
پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت
آن مسکین و سالی در سفر
در
فراق دوست سوزید از شرر
پختهگشت
آن سوخته پس باز گشت
باز
گرد خانهی همباز گشت
حلقه
زد بر در به صد ترس و ادب
تا
بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ
زد یارش که بر در کیست آن
گفت
بر درهم تویی ای دلستان
گفت
اکنون چون منی ای من در آ
نیست
گنجایی دو من را در سرا
نیست
سوزن را سر رشته دو تا
چون
که یکتایی درین سوزن در آ
رشته
را با سوزن آمد ارتباط
نیست
در خور با جمل سم الخیاط
کی
شود باریک هستی جمل
جز
به مقراض ریاضات و عمل
دست
حق باید مر آن را ای فلان
کاو
بود بر هر محالی کن فکان
هر
محال از دست او ممکن شود
هر
حرون از بیم او ساکن شود
اکمه
و ابرص چه باشد مرده نیز
زنده
گردد از فسون آن عزیز
و
آن عدم کز مرده مردهتر بود
در
کف ایجاد او مضطر بود
کُلَّ
یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ بخوان
مر
و را بیکار و بیفعلی مدان
کمترین
کاریش هر روز است آن
کاو
سه لشکر را کند این سو روان
لشکری
ز اصلاب سوی امهات
بهر
آن تا در رحم روید نبات
لشکری
ز ارحام سوی خاکدان
تا
ز نر و ماده پر گردد جهان
لشکری
از خاک ز آن سوی اجل
تا
ببیند هر کسی حسن عمل
این
سخن پایان ندارد هین بتاز
سوی
آن دو یار پاک پاک باز
گفت
یارش کاندر آ ای جمله من
نی
مخالف چون گل و خار چمن
رشته
یکتا شد غلط کم شد کنون
گر
دو تا بینی حروف کاف و نون
کافونون
همچونکمندآمد جذوب
تا
کشاند مر عدم را در خطوب
1) آن یکی آمد در یاری
خداوند حقیقتاً هستی همه چیز را داده، هستی بقیة موجودات به حق است و همه موجودات جلوة هستی او و عین اتصال به او هستند، مثل اتصال نور خورشید به خورشید. وقتی متوجه
شدی که در ذات خود هیچ هستی، فوراً میبینی که به حق و با اتصال به حق هستی، بودنی داری که آن بودن، بودن به حق است، بقیهاش چیزی نیستی، بلکه هست تو همان توجه به حق است. اگر به غیر حق توجه کردی، منْ حجاب حق که عامل عجب است، پیدا میشود، در حالی که هستیِ آن، یک نوع هستی وَهمی است و مانع توجه به حق است، نیستی است که هستش میپنداری. اصلاً غیر حق به نحو استقلالی در صحنه عالم چیزی نیست. به نحو استقلالی فقط یک چیز هست؛ که همان «حق» است. هرکس با نظر به حق، از هستِ حق بهره میگیرد و به هستِ حق، هست پیدا میکند. منتها هستی که عین ربط به حق است بدون هیچ استقلالی، اگر به خود نگریست و به اصطلاح عرفا هوشیاری پیشه کرد از همهچیز محروم میشود.
گفت
لیلی را خلیفه، کان تویی
کز
تو مجنون شد پریشان و غوی(1)
از
دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت
رو رو! چون تو مجنون نیستی
با
خودی تو، لیک مجنون بیخود است
در
طریق عشق، هشیاری بد است
بله! همین که انسان با خود است و توجه به خود دارد، دیگر عشق و بندگی میرود، این هوشیاریِ وَهمی، بندگی را میمیراند. هوشیاری و زیرکی یعنی خود را به نحو استقلالی نگریستن و عملاً در این حالت، با وَهمها و گمانها زندگی کردن و عقلِ حقیقتبین را از دست دادن. گفت:
زیرکی
بفروش و حیرانی بخر
زیرکی
ظن است و حیرانی نظر
یعنی این توجه به منِ خود، و خود را و بقیه چیزها را مستقل دیدن و حساب برای آنها باز کردن، یک نحوه گرفتاری در گمان ها است. حیران حق بودن، نگاه واقعی غیر وهمی است. یکی از دعاهای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله این بوده است که «رَبَّ زِدْنِی تَحَیُّراً» خدایا! حیرتم را زیاد کن! که فقط تو را ببینم و لاغیر. گفت:
خیره
گشتم، خیرگی هم خیره گشت
موج
حیرت عقل را از سر گذشت
یعنی موج حیرت از سر عقل هم گذشت؛ باید با چشمی بالاتر از عقل که همان حیرت است با حقایق روبهرو شد. با عقل جزیی نمیتوان خیلی از چیزها را دید، چون بالأخره یک نحوه عجب و خودبینی و در نتیجه حجاب نسبت به حق، در آن هست.
1) غوی= گمراه.
عارفی گفت: «اهل فضل را فضل باشد بر همه تا آنگاه که فضل خود نبیند، و اهل ولایت را ولایت بر همه، تا آنوقت که ولایت خود نبینند، که چون بدیدند ولایتشان نماند، زیرا آنجا که فضل و ولایت بُوَد، رؤیت از آن ساقط بُوَد، چون رؤیت حاصل شد معنی ساقط شد، از آن جهت که فضل صفتی است که فضل نبیند، و ولایت صفتی که رؤیت ولایت نباشد».(1)
حضرت فرمودند: «وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ»؛ وقتی از نظر به خود به شعف آمدی و خود را خریدی، راه درست را گم میکنی و عقلت از مسیر صحیح باز میماند.
پسرم! اگر خودت را نگاه کردی، خیلی چیزها را نمیبینی و از راه واقعبینی دور میافتی. همینکه همة همت انسان این باشد که منِ مستقل از حق، یعنی مَن وَهمی را حفظ کند، از مسیر درست دور میافتد و به مقصدی که باید برسد، نمیرسد و عملاً با سایه زندگی خود زندگی میکند در حالی که سایة زندگی، اصل زندگی نیست، انسان را به اهداف دروغین عادت میدهد و اندیشهاش را در مسیر همان اهداف دروغین بهکار میبرد و لذا فرمود: «وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ» و این خودپسندی خردها را از بین میبرد و در نتیجه اندیشه انسان تاریک میشود و موضوعی که در مورد آن فکر میکند، موضوع حقیقی نیست، در وَهمیات تفکر میکند و در وَهمیات زندگی میکند و وقتی آفتاب قیامت طلوع کرد متوجه میشود یک عمر در هیچی فکر میکرده است، چون به خودِ وَهمیاش مشغول و مشعوف بود. پس حالا که این طور است، حالا که خودپسندی را باید پشت سر بگذاری تا زندگیات جهت دروغین نگیرد و مسیر زندگی به سوی ناکجاآباد سیر نکند، حالا چه کار کن؟ این کارها را بکن:
«فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ وَ لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ»؛
پس تلاشی سخت را پیشه کن و آخرین تلاش خودت را در راستای تعالی خود بنما و خزانهدار دیگران مباش.
«کَدْح»؛ به معنای کثرتِ سعی است. میفرمایند تلاش خود را به صحنه بیاور تا خودت برای خودت باشی، در این حالت خودخواهیها همچون گردی به هوا میرود. در فضایی که انسان تلاش خود را به صحنه آورد و به اینکه بقیه در خدمت او باشند علاقه نشان نداد، از
1) ابولفوارس شاه بن شجاع کرمانی، کشف المحجوب، باب ائمه صوفیه.
خودپسندی آزاد میشود، و به واقع نهتنها تلاشهایش به ثمر میرسد بلکه احساس طفیلیگری نیز نمیکند تا بخواهد با وَهمیات خود را بزرگ نگهدارد. وقتی تلاشهای خود را گسترش دادی تازه با خود واقعیات روبهرو میشوی، این همان است که خودمان به اصطلاح میگوییم؛ از عرق جبین و کدّ یمین چیزی به دست آور، یعنی خودت باش. اوّلاً؛ از غیر نخواه، ثانیاً؛ خزینهدار غیر هم نباش. «لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ» اگر من از نتیجة تلاشهای خودم بهرة لازم را نبرم، تلاش کنندهای سرگردان خواهم بود که نمیدانم برای چه تلاش میکنم. چیزی که امروزه از بسیاری از مردم میبینید، اگر من صرفاً عادت داشته باشم کار کنم تا حاصل آن را بگذارم و بروم، عملاً عمر خود را فدیه و خرج بقیه کردهام و نه خرج خود. میگوید: اولاً تلاش کن و خودت هم تلاش کن تا آنچه نیاز داری خودت به دست بیاوری. ثانیاً؛ این تلاش را برای تعالی و سعادت خودت بخواه که تو به کمال برسی و کار تو بستر تعالی تو باشد. همین دو نکته عُجب را در انسان میکشد، زیرا دو چیز است که نمیگذارد شما خودتان را از عُجب آزاد کنید؛ یکی اینکه بقیه را در خدمت خود میخواهید، دیگر اینکه میخواهید بقیه به شما توجه کنند. یکی اینکه رفاه خودتان را از بقیه میخواهید، دیگر اینکه تلاش میکنید با ثروت خود نظر بقیه را به خود جلب کنید و با انواع تجملات، برای بقیه زندگی کنید و با این کار عملاً خود را خزینهدار بقیه میکنید و به جای آنکه سعادت خودتان برایتان مهم باشد، نظر بقیه برایتان مهم میشود.
حضرت در این فراز می فرمایند: فرزندم خودت برای خودت تلاش کن، آن هم تلاش جدی و دامنهدار، و در این راستا خودت کار خودت را بکن و نیز برای خودت یک کاری بکن. لازم است به نکته دوم دقت زیادی بفرمایید و از ابعاد گوناگون آن را مدّ نظر قرار دهید. یک جنبهاش، جنبه مالی است که عمر خود را تمام کنی، برای بقیه مال جمع کنی و با قلب خالی از معنویت از این دنیا بروی، اما سیاق جمله سیاق مالی نیست، چون بعد از این، آن را ذکر میکنند. به نظر میرسد اینجا بیشتر جنبه روحی و روانی موضوع مطرح است که آفت و هلاکت بزرگتری است. و آن اینکه بسیاری وقتها بنده و امثال بنده میرویم درس میخوانیم، مدرک میگیرم برای مردم، که مردم بگویند فلانی مدرک دارد، این یک نمونه از خزانهدار دیگری بودن است. آری یک وقت من در مسیر تعالی و تکامل اجتماعی باید مدرک هم بگیرم، که بحثِ آن جداست و لذا سخن به خود موضوع برنمیگردد، بلکه به جهت موضوع برمیگردد. عموم مسائل اخلاقی همینطور است. دین اصلاً نظر ندارد به اینکه
شخص ثروتمند است و یا فقیر. نظر دین در این جهت است که شخص با این ثروت و یا با این فقر چه جهتی دارد. در مورد ثروتمندبودن افراد ما باید نگران این نکته باشیم که مبادا سرمایه طوری باشد که جامعه نتواند از این سرمایه استفاده کند. این است آن چیزی که خطرناک است و باید به همان اندازه که در مورد مسائل دینی حساس هستیم، روی این مسئله هم حساس باشیم. ولی من چه کار دارم که شخصی ثروت بیشتری دارد یا کمتر. اسلام به انسانها - ثروتمند و فقیر- توصیه میفرماید؛ مواظب باشید جهت فعالیتهایتان به سوی ناکجاآباد نباشد.
حضرت میفرمایند: «فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ» این جمله روح را بزرگ میکند چون میفرماید؛ تلاش کن خودت برای خود زحمت بکشی، به بقیه دستور نده، کار خود را از بقیه نخواه، بزرگی روح را در تلاشها جستجو کن! شما یک نفر را پیدا نمیکنید که در امور شخصی خود که میتواند خودش انجام دهد، دستور دهد، و خودبین نباشد. گاهی برای انضباط گروه و یا جامعه به کسی میگویند تو رئیس باش، ما بر عهده تو میگذاریم که به جمع دستور دهی، تا آن گروه و جمعیت سر و سامان داشته باشد، بحث جدایی دارد. آن دستوردادن به جهت مسئولیت است. برای بنده مثل روز روشن است که برای اولیاء خدا بسیار سخت است که دستور بدهند، ولی به حکم وظیفه باید انجام چنین کاری را به عهده بگیرند. خداوند به عهدة فقها گذارده که امور جامعه را به عهده بگیرند. و حکم خدا را مطرح کنند و نه حرف خود را. پس بدون آنکه موضوع را گُم کنیم باید همواره مدّ نظر داشته باشیم که یکی از راههای ادبکردن خود و وسعتدادن روحمان و آزادشدن از ظلمات عُجب، تلاشکردن است، آنهم تلاشی همراه با سعی فراوان. چون میفرماید: «فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ» تلاش کن آن هم تلاشی ممتد.
از جمله این تلاشها؛ تلاش در سلوک است. باید بنا را بر این گذارد که اگر میخواهید به جایی برسید باید سخت تلاش کرد. ابتدا تلاش برای یافتن حق و نجات پیداکردن از باطل - به عبارت دیگر ابتدا باید در پیداکردن عقاید صحیح تلاش کرد، تا به عقاید غیر واقعی و وَهمی و سطحی گرفتار نباشیم و آنچه واقعاً حق است را بشناسیم- تلاش دوم در اخلاق صحیح است و اینکه سعی کنیم رذایل اخلاقی را از خود دور کنیم. تلاش سوم تلاش در حضور قلب است و اینکه سخت قلب را در کنترل عقاید حقه قرار دهیم و نگذاریم در محضر حق به چیزهای وَهمی نظر کند.
حال در راستای امور فوق میفرمایند: «وَ لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ»؛ مخزندار غیر نباش، عمرت را خرج بقیه نکن. عمرت را طوری مصرف نکن که بقیه از آن استفاده کنند و برای تو چیزی نماند، و به جای آنکه در بین ملکوتیان آبرومند شوی در بین بقیه مهم باشی. گفت:
ترک
معشوقی کن و کن عاشقی
ای
گمان برده که خوب و فایقی
ای
که در معنی ز شب خامشتری
گفتِ
خود را چند جویی مشتری
سر
بجنبانند پیشت بهر تو
رفت
در سودای ایشان دهر تو
هست
تعلیم خسان ای چشم شوخ
همچو
نقش خرد کردن بر کلوخ
خویش
را تعلیم کن عشق و نظر
کان
بود چون نقش فی جرم الحجر
متصل
چون شد دلت با آن عدن
هین
بگو مهراس از خالی شدن
این
سخن پایان ندارد ای پدر
این
سخن را ترک کن پایان نگر
غیرتم
ناید که پیشت بیستند
بر
تو میخندند، عاشق نیستند
عاشقانت
در پس پردهی کرم
بهر
تو نعره زنان بین دم به دم
عاشق
آن عاشقان غیب باش
عاشقان
پنج روزه کم تراش
که
بخوردندت ز خدعه، جذبهای
سالها
ز یشان ندیدی حبهای
چند
هنگامه نهی بر راه عام
گام
خستی بر نیامد هیچ کام
وقت
صحت جمله یارند و حریف
وقت
درد و غم بجز حق کو الیف
اگر از این موضوع که مولوی هم بر آن تأکید دارد غفلت شود، آن وقت بودن وَهمی انسان به جای بندگی برای انسان عمده میشود. اگر من غافل از انجام بندگی در محضر حضرت پروردگار، این فکر را بکنم که دارم برای شما حرف میزنم، در واقع با این تلاشهایم دارم خزینه شما را پر میکنم و نه خزینة خودم را. اگر به این نیت خدمت شما حرف بزنم که شما متوجه شوید من چیزهایی میدانم، عملاً گندمهایم را در مزرعة شما ریختهام. پس دیگر مزرعهای ندارم تا گندمی کشت کنم، اما اگر متوجه باشم جز خدا در صحنه نیست، شما که نسبت به بنده هیچاید هیچ، من هم یک بیابان خالی هستم که باید به فیض الهی، از انوار او بهرهمند شوم، دیگر خزینهدار شما نخواهم بود، تلاش میکنم تا با بندگی خدا قلبم آرام شود، در این صورت اگر هم حرف میزنم دیگر نباید برایم مهم باشد
چند نفر پای صحبتهای من میآیند، در این حالت گندمهایم را در مزرعه خودم پاشیدهام و خودم آنها را برداشت میکنم، در واقع خزینهدار دیگری نشدهام. آری فرمود: «وَ لا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ»، حالا وقتی عزم ما نسبت به تلاشهایمان اینطور شد، مطمئن باشید نور هدایت الهی جلوهگر خواهد شد و انوار الهی رخ مینماید و در واقع احساس به مقصدرسیدن در تلاشها ظاهر میگردد. این جاست که میفرماید:
«وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّک».
چون راه خویش را یافتی، در راه بندگی پروردگارت خاشعترین باش.
حالا که راه خود را یافتی و متوجه شدی جهت جان را باید به کجا انداخت، اگر میخواهی نتیجة نهایی نصیبت شود و از این راه بهرة لازم را در رسیدن به مقصد بهدست آوری، باید عبادت الهی را پیشة اصلی خود گردانی و در مقابل پروردگارت خاشعترین کس باش. انسانی که راه رسیدن به مقصد را پیدا کرد باید تمام توجه قلب خود را متوجه مقصد کند و بدون هرگونه افراط و تفریطی قلب را فقط در مقابل او فرود آورد و خاشع نماید. مگر جز این است که خدا تو را به راه خودش راهنمایی کرد، پس:
من
فدای آنکه نفروشد وجود
جز
به آن سلطان با احسان و جود
من
فدای آن مس همتپرست
کو
به غیرکیمیا ناردشکست
و لذا حضرت میفرمایند: «فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّک» در مقابل چنین پروردگاری خاشعترین انسانها باش. برس به اینکه خدا تو را به راه آورد و به مقصد رساند، همه و همه لطف او بود. به فرمایش علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه»:
من
به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرهای
بودم و مهر تو مرا بالا برد
من
خس بیسر و پایم که به سیل افتادم
او
که میرفت مراهم به دل دریابرد
اگر ملائکه الهی بدانند چنانچه تقاضای شما را برآورده کردند، شما آن را لطف خدا میدانید و نمیگویید: «مَن» این نتیجهها را گرفتم! حتماً آن را برآورده میکنند حتی اگر تقاضا کنید که روی آب راه بروید! حالا به خودتان رجوع کنید، ریشه عدم اجابت دعاها این است که اگر دعاها را مستجاب کنند عُجب ما را میگیرد، که هزار برابر بدتر از آن محرومیتی است که میخواهیم خدا مرتفع فرماید.
از حضرت صادق هست که: «عَلِمَ اللهُ عزوجل إنَّ الذَّنْبَ خَیرٌ لِلْمُؤمِنِ مِنَ الْعُجْبِ وَ لَوْ لا ذلِکَ مَاابْتَلاهُ بِذَنْبٍ اَبَداً»(1)خداوند میداند که گناه برای مؤمن بهتر از عُجب است و اگر چنین نبود هرگز او را به گناه مبتلا نمیکرد.
این روایت میرساند که برای انسان مؤمن بین گرفتاری به عُجب به جهت عدم گناه، خطرناکتر است از مرتکب شدن به گناه. آنقدر عُجب برای او خطرناک است، که او را مبتلا به گناه میکنند تا از عُجب رهاییاش دهند. چون نور خشوع و بندگی انسان را عُجب از بین میبرد و لذا همچنان که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَکَ»(2)هر که را عجب بر او وارد شود هلاک میشود. پس باید از خودبینی و خودپسندی و جلب نظر دیگران به خود، به توجه به حق و جلب نظر حق سیر کرد. گفت:
ترک
معشوقی کن و کن عاشقی
ای
گمان برده که خوب و فایقی
ای
که در معنی ز شب خامش تری
گفت
خود را چند جویی مشتری
چون در این صورت از نظر به مقصد حقیقی که حضرت الله است باز میمانی و از توجه به نقص خود که میتواند منشأ تجلی انوار الهی باشد محروم میگردی و از خشوع که همان توجه به نیاز خود به انوار الهی است باز میمانی. و لذا حضرت با توصیه به اینکه؛ «فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّک» خاشعترین کس در مقابل پروردگارت باش. راه بسیار پر برکتی را در مقابل انسان میگشایند.
سپس ادامه میفرمایند:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر».
و بدان که پیشاپیش تو راهی است دراز، و رنجی جانگداز، و تو بینیاز نیستی در این تکاپو از جستجو کردن به طرزی نیکو. توشه خود را به اندازه گیر چنانکه تو را رساند و پشتت سبک ماند.
حضرت علیه السلام در این فراز ما را متوجه ابدیتمان میکنند و اینکه چگونه مسیر زندگی را برای بیشترین نتیجه به بهترین شکل طی کنیم. غافلترین انسانها آنهاییاند که از جدّیترین بُعد زندگی که همان ابدیت انسان است، غافل باشند و خود را جهت آن شرایط فوقالعاده متعالی آماده ننمایند. ما را متوجه میکنند که راه بسیار بلندی در جلو خود داریم و باید این راه بلند را با مشقت و با زیرپاگذاردن میلهای نفس امّاره طی کنیم. به عبارت دیگر میفرمایند کارهایی را باید در درون خود انجام دهی تا نفس تو بتواند این راه را طی کند میفرمایند: فرزندم از طیکردن این راه غافل مشو هرچند طیکردن آن سخت مینماید. مثلاً شما وقتی میخواهید به مقامی برسید که دیگر نسبت به دنیا حریص نباشید، باید مسیری را طی کنید که به ظاهر مثل مسیرهای دنیایی نیست ولی به واقع مسیر محسوب میشود؛ مسیری از منِ مادون به سوی منِ مافوق. حضرت ما را متذکر این مسیر مینمایند که طیکردن آن در عین سختی و مشقت بسیار پربرکت است. شما در ابتدا میخواهید حریص نباشید و لذا با توجه به دستوراتی آن را پشت سر میگذارید، بعد کمی جلوتر میآیید، میبینید نسبت به مقصد عالیهای که دارید باید حسادت را نیز پشت سر بگذارید. در نتیجه چون میخواهید حسود نباشید و با توجه به دستوراتی که در جای خودش مطرح است حسادت را نیز پشت سر میگذارید، کمی جلوتر میآیید، عجله را برای رسیدن به مقصد عالیه خود مانع میبینید، در نتیجه چون میخواهید مسافتهای مربوطه را طی کنید، باید عجول نباشید و باز با توجه به دستورات مربوطه عجله را پشت سر میگذارید و همچنان به لطف الهی جلو میروید، مگر اینها طیکردن راه نیست؟ نفس شما منزل به منزل موانع را پشت سر میگذارد و نسبت به مقصد اصلیاش جلو میرود.
نفس شما اگر خواست به مقصد اصلی خود برسد و احساس بیثمری و پوچی نکند، باید مسافتهای مربوطه را طی کند. بعضیها در حسادت میمانند و متأسفانه تلاش نمیکنند از آن بگذرند، اینها عملاً جلو نمیروند، وقتی چنین منازلی را طی نکنند عملاً نفسشان متوقف است. نفسی که در حسد متوقف است مگر همین حالا در عذاب نیست؟ انسانهای حسود همین حالا در فشارند و با هر نعمتی که از طرف خداوند به افراد میرسد در عذاب قرار میگیرند، چنین افرادی همین حالا در جهنم در حال سوختن هستند و با همین حالت به قیامت میروند و در آنجا که عوامل غفلت از سوختن عقب میرود، عمق سوختنشان را احساس میکنند، چون مسافتی را که باید با تلاش و مشقت طی کنند، طی نکردند و لذا وقتی هم که به
منزل معنوی برزخ رسیدند از آن شرایطِ عالی و گستردة معنویت، هیچ استفادهای نمیکنند، بلکه برعکس؛ در آن شرایطِ معنوی و بیدارکننده با شخصیت ظلمانی و جهنمی خود، بدون هیچ حجاب و پردهای روبهرو میشوند، چون روح آنها هنوز در دنیا است و گرفتار منازلی است که باید در دنیا از آنها میگذشتند و عملاً هنوز دنیایی هستند و قیامتی نشدهاند، در آنجا هم که هستند، به جهت روحیه حسادت دنیایی که دارند میسوزند، آن هم سوختنی که روح را میسوزاند.
قیامت مقام ظهور رحمت حق است، به همین جهت در سوره حمد میفرماید: «الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» یعنی خدایی که رحمت واسعه و لطف خاصه دارد، مالک روز قیامت است. پس چون رحمتش واسعه است شما را به قیامت میرساند تا با رحمتش روبهرو شوید. مثلاً انقلاب اسلامی رحمت خدا است، بدین معنی که بستر و شرایطی است که انسانها بتوانند با رحمت خدا روبهرو شوند. خداوند ما را از نظام تنگ و تاریک شاهنشاهی رهانید و به این انقلابِ معنوی رسانید. اما عدهای که روح خود را با نظام شاهنشاهی - با آنهمه زشتی و فساد- هماهنگ کرده بودند، با تحقق انقلاب اسلامی وارد شرایط جدید نشدند، در نتیجه در بستر تحقق انقلاب اسلامی زندگی برایشان خیلی سخت است، چون اینها در زمان شاه راهِ سیر به سوی انقلاب اسلامی را طی نکردند. حالا که انقلاب شد و اینها هم خودشان را با آن روبهرو دیدند، نمیتوانند در فضای انقلاب اسلامی تنفس کنند، به آنها فشار میآید، نه از آن جهت که مشکل اقتصادی دارند، از آن جهت که دیوارهای تنگ گرایش به روح نظام شاهنشاهی برای نفس امّارة آنها فضای مطلوبی بود لذا فضای معطر انقلاب اسلامی هیچ صفایی به جان اینها نمیرساند، با این که مسلّم آن نظامِ همراه با ظلم و فساد نمیتوانست بماند. دقیقاً عین همین مسئله در آینده برای همه هست، و ما همه به قیامت میرسیم، یک عدهای در دنیا به سوی قیامت طی مسافت نکردهاند و در قیامت هم دنیاییاند، به طوری که وقتی میآیند قیامت، صفات دنیایی دارند. اینها از نظر تکوینی تا قیامت سیر کردهاند، ولی با انتخاب خود و به عنوان مطلوب جانشان مسیر قیامت را طی نکردهاند، مسافت بین دنیا تا قیامت را پشت سر نگذاشتهاند، حالا در قیامت که بوی رحمت خداوندِ رحمن همه جا را فرا گرفته است، اینها در فشار سخت جهنم هستند، این است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در دستورالعمل اخلاقی
خود در راستای سیر به سوی قیامت فرمودند: خود را در جهتی سیر بده که خاشعترین کس نسبت به پروردگارت باشی، یعنی تمام وجودت را آماده پذیرش حکم خدا در زندگیات قرار بده. زیرا؛
«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ»؛
در پیش روی تو راهی است طولانی و مشقتزا. آیا طولانیتر از اینکه آدم حسد و کبر خود را پشت سر بگذارد و توکل را در خود نهادینه کند، میشود؟ ابوالحسن خرقانی میگوید: سیسال تلاش کردم تا به توکل رسیدم. مولوی میگوید:
صدهزاران
شخص در زُنّار شد
تا
که عیسی محرم اسرار شد
یعنی هزاران نفر در این مسیر به بیراهه افتادند تا یکی مثل عیسی علیه السلام توانست به حقیقت این مسیر دست یابد. شما به همین نکته که قبلاً عرض کردم باز عنایت بفرمایید؛ چقدر شما باید تلاش کنید تا حسدتان را پشت سر بگذارید و از تنگنای این رذیله آزاد شوید؟ گاهی انسان فکر میکند دیگر از حسادت راحت شده است، ولی در یک امتحانی باز متوجه میشود بقایایی از آن به صورتی دیگر هنوز هست. لذا میفرمایند راه طولانی در پیش است. و تأکید میفرمایند نه تنها طولانی است، که مشقت هم دارد. پس بنا را بر این بگذار که باید سختی بکشی تا این مسافت را طی کنی. یکی از راههایی که بتوانیم حسادتِ نسبت به اشخاص را از دلمان بیرون کنیم این است که برایشان دعا و طلب استغفار کنیم. مسلم است که این کار در عمل مشکل است و به قلب فشار میآورد، پس پرمشقت است. حسنش به این است که خداوند سریعالحساب است، زود نتیجه کار را میدهد و انسان یک خنکی معنوی در جانش حس میکند، به همین جهت در عین طولانیبودن و مشقتزابودن، عالی و پر برکت است. خیلی عالی است که سیر انسان، سیر از دنیا به قیامت باشد، نه از دنیا به دنیا، و در انتها باز همة زندگی اش دنیا با همة محدودیتها و ظلمتهایش باشد. آری دورکردن صفاتی مثل کبر، غضب، حب ریاست، حب جاه، کار آسانی نیست، ولی اگر انسان بتواند قدم به قدم آنها را پشت سر بگذارد، نتایجش خیلی عالی است، علاوه بر اینکه در همین دنیا نسیم قیامت به جانش میوزد، پس از این دنیا با قیامتی روبهرو میشود که صورت رحمت رحیمیة خداوند است.
حالتی
دیگر بود کان نادر است
بی
بهار و بیخزان سبز و تر است
اگر انسان بتواند از عقاید فاسد و رذایل اخلاقی آزاد شود واقعاً جانش تنفس میکند و دیگر در تنگنای دنیا قرار ندارد. فرمایش حضرت این است که فرزندم! باید همین حالا به سوی آن مقصد متعالی سیر کنی تا به کمک این سیر به آن مقصد متعالی برسی، راهی در مقابلت هست که طولانی است، بیستسال و بیشتر باید تلاش کنی تا عقاید باطل را به ایمان به حقایق تبدیل کنی، و رذائل اخلاقی را به فضائل اخلاقی تغییر دهی. روایت میفرمایند: «آخر ما یخرج مِن رئوسِ الصدیقین حُبّ الرّئاسة و الْجاه»؛(1)
آخرین چیزی که از ذهن صدیقین خارج میشود، حبّ مقام وجاه است. اگر این زوائد عَرَضی قلبمان از آن خارج نشود، در دنیا میمانیم. کسی که دارای مقامی از مقامات دنیا است و به آن علاقمند است، از روزی که به این مقام رسیده ناراحت است که نکند این مقام را از او بگیرند، حالا این شخص چه وقت از این ریاست استفاده میکند؟ مسلّم هیچ وقت، تازه وقتی هم این مقام را از او بگیرند- که گرفتن آن حتمی است - زندگی برایش زهر میشود و جهنمی که بعداً بدون پرده با آن روبهرو میشود، در حال حاضر به او روی میآورد. حضرت میفرمایند مسافتی را باید طی کنید که بتوانید خودتان را از این صفات آزاد نمایید، و بدانید این راه، راه پر مشقتی است، ولی مشقتش هم شیرین است، به همین جهت انسانهای آگاه از برکات این راه، رغبت دارند که وقت صرف کنند و این راه طولانی و پر مشقت را برای آزادکردن خود از دنیا و نزدیککردن خود به قیامت، طی کنند.
سپس میفرمایند:
«وَ أَنَّهُ لَا غِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ»؛
فرزندم! حالا که باید این مسافت را با آن خصوصیاتش طی کنی، هیچ راهی نداری مگر اینکه این راه را با تلاش و طلبِ نیکوییها طی نمایی، تا در آن دنیا با غضب الهی روبهرو نشوی. از اینکه در این راه اهدافی داشته باشی و چیزهایی به دست آوری. بینیاز نیستی، حال چیزهایی را بهدست آور که تو را به طور مطلوب به مقصد رساند. در نتیجه:
«قَدِّرِ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ»؛
توشة خود را به اندازهای برگیر که تو را برساند و پشتت سبک ماند. «بلاغ» یعنی آنچه باعث رسیدن انسان میشود. میفرمایند: در این راهِ طولانی و پرمشقت، بلاغ خود را که باید تو
1) جامع السعادات، ج3، ص250- محجة البیضاء، ج8، ص180.
را به مقصد برساند درست ارزیابی کن که اولاً؛ طوری باشد که بتوانی به کمک آن به مقصد برسی. ثانیاً؛ در حین ورود به قیامت بار گناهان پشت تو را سنگین نکرده باشد.
به نظر شما آیا ما با روحیة کبر و حبّ دنیا و حسادت و امثال آن میتوانیم این راه را طی کنیم یا آنچنان گرفتار این رذائل هستیم که یکقدم هم نمیتوانیم سیر الیالله داشته باشیم؟ عملاً هرچه میرویم، ایستادهایم. حضرت میفرمایند: کاری کنید که بتوانید راه بیفتید. ما گاهی در راستای سیر الیالله و عبور از حجاب رذائل اخلاقی تکان هم نمیخوریم، و بنا نداریم کمی سختی بکشیم تا از دست اخلاقهای منفی خود آزاد شویم.
حضرت میفرمایند: عزیز من حالا که راهی طولانی و پر مشقت جلو خود داری و چارهای هم نداری که به بهترین نحو آن را طی کنی، پس بیا و آن عواملی که بناست مورد استفاده قرار دهی و به کمک آنها این مسیر را طی کنی، آنها را اندازهگیری و ارزیابی کن، ببین آیا میتوانی به کمک آنها از این راه بگذری و آنقدر صفات حسنه و عقاید عالیه داری که این مسیر طی شود و تو را به مقصد برساند؟ و در آن حال بار گناهان سنگین پشت تو را سنگین نکرده باشد. بارها تجربه کردهاید که بعضی از صفاتمان نمیگذارند جلو برویم، و با دنیای نورانی عالم معنا مرتبط شویم، در ظلمات دنیا نگهمان داشتهاند. پس آنها بلاغ ما نیستند و توان رساندن ما را به مقصد ندارند.
همین طور که اگر بخواهیم از اینجا به شهر دیگری برویم باید وسیله نقلیهمان یک ماشین خراب نباشد و نمیشود به صِرف داشتن ماشین امیدوار باشیم که میرسیم، بلکه باید ماشین ما سالم باشد، عبادات ما هم باید با عقاید حقه و اخلاق کریمه همراه باشد، نگویید الحمدلله نماز میخوانم، نمازی که حضور قلب در آن کم است نفس انسان به سوی خداوند سیر نمیدهد. میفرمایند: اندازه بزن ببین تو را به مقصد میرساند؟! «قَدِّرِ بَلَاغِکَ» آنچه را فکر میکنی کارساز و بلاغ تو است، اندازه بزن. «مِنَ الزَّادِ» آن زاد و توشهای را که برای این مسافت در نظر گرفتهای ارزیابی کن، ببین تو را میرساند یا نه، عقاید حقه و ایمان قلبی به حقایق، عمل صالح، ایثار، انفاق، زهد، قناعت، اینها بلاغ تو است، ارزیابی کن ببین آنقدر هست و آنقدر نور و قدرت دارد که تو را برساند، و آن هم در حالی برساند که:
«مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ» پشتت هم سبک باشد و با انبوه گناهان وارد عالم قیامت نشوی.
آری! «چارهای نداری جز اینکه مسیر و مقصد خوبی را انتخاب کنی، پس آن زاد و توشه و آن وسیلهای را که در راه رسیدن به آن مقصدِ متعالی نیاز داری، اندازه بزن و توشهای را برگیر که مطمئن هستی تو را میرساند.
باید همواره نظر را به مقصد اصلی جان که خداوند باشد انداخت و بررسی کرد برای رسیدن چه توشهای باید داشت. زیرا به گفتة احمدبنمسروق: «هرکه جز به خداوند شاد باشد، سُرور او به اندوه رسد، و هرکه در خدمت خدایتعالی نباشد اُنس وی به وحشت رسد، زیرا بهجز حق فانی است، پس هرکه به فانی شاد شود چون فنایش آشکار شود او را اندوه احاطه کند و به غیر از خدمت حق هباء و هیچ است؛ چون حقیری موجودات ظاهر گردد، اُنس وی به جمله وحشت گردد، پس اندوه و وحشت همة عالم در دنیا و آخرت در رؤیت غیر خدا است».(1)
به امید آنکه زاد و توشهای فراهم کنیم که ما را به خدا برساند و بتوانیم آن را درست اندازه بزنیم تا به بهترین نحو وارد عالم بیکرانة برزخ و قیامت گردیم. إنشاءالله
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) کشف المحجوب هجویری، فصل ائمه صوفیه.
بسماللهالرحمن الرحیم
«یا بُنَی...وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ وَ قَدِّرْ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالًا عَلَیْکَ»؛
«فرزندم... آگاه باش که راهی بس طولانی در پیش داری، آن هم راهی سخت و دشوار، و برای پیمودن آن راه از کردار پسندیده و توشهای چندان، که تو را سبکبار به منزل رساند، بینیاز نیستی، پس پشت خویشتن را از گناه سنگین مساز که آن وبال تو خواهد شد.»
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام،آن امام معصوم در توصیه به فرزندشان فرمودند: در مقابل تو برای رسیدن به ابدیت راهی است با این خصوصیات: «ذا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ» علاوه بر طولانیبودن، برای طیکردن آن و جهت انتقال به آن عالَمِ بیمرز، باید به استقبال مشقتهای زیادی بروی.
آنچه ابتدا باید مورد توجه عزیزان قرار گیرد، این است که بفهمیم ما سالک هستیم. در دعای ابوحمزه به خدا عرض می کنی؛ «اَلرَّاحِلُ اِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَة». آن کسی که به سوی تو در حرکت باشد مسافتش نزدیک است، از این جمله معلوم میشود که همهی ما سالک هستیم و باید حرکت کنیم. چون ناقص هستیم، و باید با حرکت درونی از نقصهای خود آزاد شویم و به کمال نزدیک گردیم. حال باید از خود سؤال کنیم، کجا باید برویم؟ اگر به سوی دنیا برویم، عملاً نرفتهایم، چون حرکت به سوی دنیا،حرکت به سوی کمال نیست، مگر سنگهای شیراز با سنگهای تهران فرقی میکنند؟ رونده از شیراز به تهران، رونده از سنگها به سوی سنگها است. در این حالت از سنگ که بیرون نرفتهایم.
در قرآن داریم: «سِیرُوا فِی الْاَرْض»؛(1)
در زمین سیر کنید. برای اینکه نحوه مدیریت حق را در جای جای عالم ملاحظه کنید. سیر در زمین برای این است که با نگاه در آیات الهی و توجه به سرنوشت اقوامی که هلاک شدهاند و آثارشان مانده است، عبرت بگیریم و سیر الیالله را
1) سوره انعام، آیه 11.
پیشهی خود سازیم. مثلاً اینکه گفتهاند زائر امام رضا علیه السلام هر قدمی که برمیدارد حسنه برایش مینویسند، برای این است که از این طریق به نور امامت نزدیک میشود، نه به در و دیوار شهر مشهد. در موضوع «سیروا فیالارض» مقصد سیر و سفر نیست، بلکه در آن مقصد برتری مدّ نظر است. پدیدة «moving» که در فرهنگ غرب مطرح است، یعنی صِرف حرکتکردن از این طرف دنیا به طرف دیگر دنیا، تا حوصلهشان سر نرود، بدون توجه به هیچ عبرتی، به گفته صاحب نظران پدیده فوق یکی از بیماریهای تمدن جدید است، و در واقع یک نوع فرار از خود است.
در تمدن امروز، عموماً یک نوع سرگردانی در روان انسانها پدید آمده و لذا از اینجا به آنجا میروند تا از این سرگردانی بکاهند، هر چند چمنها و درختهای آنجا هم مثل همینجا است. اینها از طریق این جابجایی به دنبال سنن معنوی حاکم بر عالم و یا نظر به آیات الهی نیستند، در این حرکتها باز انسانها در زمین اسیر و مقیماند. به دنبال آزادی از گرفتاری روانی باز در زمین هستند، با این مسافرتها از سنگ و خاک بالاتر نمیآیند تا بتوانند آیات گوناگون الهی را بیابند، و از این طریق آسمانی شوند. در پدیده «moving» یا حرکتهای سرگردان، اصلاً بحث «سیروا فیالارض» که خداوند به انسانها توصیه فرموده مطرح نیست. پدیده «moving» یا نقل و انتقالهایی که مدرنیته توصیه میکند، همان است که قرآن در موردش میفرماید:
«لاَ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُواْ فِی الْبِلاَدِ، مَتَاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهَادُ»؛(1)
ای پیامبر! حرکات و نقل و انتقالهای اشرافمنشانة کافران، تو را جذب نکند که این یک امتیاز دنیایی است و این نوع زندگی نهایتش جهنم است که بدجایی است. چون اینها:
ذوق
آزادی ندارد جانشان
هست
صندوق صور میدانشان
گر
ز صندوقی به صندوقی رود
او
سمائی نیست، صندوقی بود
چه شیراز برود، چه تهران یا اصفهان، از صندوقی به صندوقی رفته است، چون از سطح زمین به جای دیگری نظر ندارد، خوشحال است که چند شهر را دیده است، در صورتی که از
1) سوره آل عمران، آیات 196 و 197.
صندوقی به صندوق دیگری رفته است، او سمائی نیست، بلکه صندوقی است.این غیر از عمل به آیهای است که میفرماید:
«قُلْ سِیرُواْ فِی الأَرْضِ ثُمَّ انظُرُواْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ»؛(1)
«بگو در زمین سیر کنید آنگاه بنگرید که فرجام تکذیبکنندگان چگونه بوده است»؛
با این هدف زمین را سیر کنید که ببینید عاقبت آنهایی که نبوت انبیاء را تکذیب کردند، و با آداب مندرآوری خود زندگی کردند، چه شد. و یا روایت داریم :
«قَالَ: قُلْ لَهُمْ یَا مُحَمَّدُ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ أَیِ انْظُرُوا فِی الْقُرْآنِ وَ أَخْبَارِ الْأَنْبِیَاءِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ»(2)
میفرماید: «سِیرُوا فِی الْأَرْضِ» یعنی بگو ای محمد صلی الله علیه و آله بروید و گردش کنید و نگاه کنید در قرآن، و اخبار پیامبران که عاقبت تکذیبکنندگان چه بوده است.»
حالا عنایت داشته باشید که چقدر خطرناک است اگر جهت آیات الهی را تغییر دهیم، مسلّم کسانی که با آیات الهی بازی میکنند در روز قیامت به عذابی سخت گرفتارند، مثلاً میگویند: «سفر عید نوروز یا سفر تابستانتان را فراموش نکنید زیرا خدا در قرآن فرموده «سِیرُوا فِی الْأَرْضِ»!! این سفرها چه ربطی به «سِیرُوا فِی الْأَرْضِ» دارد؟ یا وقتی استان اصفهان بیست و سه هزار شهید تقدیم انقلاب کرد، امام خمینی«رحمةاللهعلیه» فرمودند: «در کجای دنیا شهری مثل اصفهان هست!» آن وقت جلسه ایرانگردی میگذارند تا کاشیها و آجرهای اصفهان را نشان دهند و آن جمله مقدس امام خمینی«رحمةاللهعلیه» را هم مینویسند که «کجای دنیا شهری مثل اصفهان هست»!! آیا گفتة ایشان در رابطه با کاشیها و بناهای باستانی بود؟ در قرآن داریم؛ یهودیان کلمات خدا را از جایگاه خود منحرف میکردند:
«مِنَ الَّذِینَ هَادُواْ یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ ...»(3)
«برخی از آنان که یهودیاند کلمات را از جاهای خود برمیگردانند».
و در مورد همان یهودیان میفرمایند:
«یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقّ»(1)«پیامبران را بدون اینکه آن کار حق باشد، میکشتند.»! پیامبرکشی که به معنی کشتن جسم پیامبران نیست، پیامبرکشی به معنی تغییر جهت پیام آنها است، به طوری که تمدن توحیدی آنها را با سنگ و آجرهای قدیمی برابر کنیم.
پدیده «moving» یا حرکت بر اساس فرهنگ مدرنتیه یک اصطلاح و یک فرهنگ است و به عبارتی یک بیماری است به نام بیماری بیقراری و در هیچ کجا آرامش نداشتن، از قطعه زمینی به قطعه زمین دیگری حرکتکردن، و این بازی را بسیار جدّی گرفتن است. نقطهی مقابل این فرهنگ و این روحیه، روحیه امام خمینی«رحمةاللهعلیه» را دارید، که چگونه سالها در نجف ماندند و حوصلهشان هم سر نرفت. خانه امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در نجف اشرف و حرم امیرالمؤمنین علیه السلام سکوی صعود ایشان بود. چهارده سال حدّ حرکت زمینی ایشان در زمین به همین اندازه بود، چون راه آسمان را برای جان خود باز کرده بودند. البته این حرفها به این معنی نیست که اگر حوصلهات سر رفت نباید به گردش بروی، برو بگرد ولی نه به اسم «سِیرُوا فِی الْأَرْضِ». برو بگرد، اما چرا پای اسلام و قرآن را وسط میکشی، چه اشکالی دارد که جنابعالی یک روز بروی گردش، چلوکباب هم بخوری، ولی چرا پای اسلام را وسط میکشی؟!
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندشان فرمودند: برای آسمانیشدن مسیری طولانی و سختی در پیش داری، شما سالک و مسافرید، اما سالک الیالله، نه سالک به مراتع و کوهها. سلوک الیالله یعنی سیردادن جان به طرف غیب و قیامت.
خسران بزرگی است اگر انسان به قرب الهی فکر نکند، زیرا اگر به قرب الهی فکر نکنیم با سنگ و خاک زندگی میکنیم و نهایت آرزوهایمان اُنس با همین سنگها و خاکها میشود. چه فرقی هست بین فرش و کاشی با خاک؟ باور کنید تمامشان خاک است. تصمیم بگیرید که ببینید، مطمئن باشید همه را خاک میبینید، به گفته مولوی:
نان،
گِل است و خاک، کمتر خور از این
تا
نمانی همچو گِل اندر زمین
نمیگویم دیگر روی فرش زندگی نکنید، اما اگر مواظب تذکر امیرالمؤمنین علیه السلام باشید در عینی که مثل بقیه زندگی میکنید ولی سیر به سوی فرش نمیکنید، و جهت قلب به طرف فرش نیست.
1) سوره بقره، آیه 61.
تا اینجا معلوم شد همه ما سالک هستیم. سالک یعنی کسی که باید برود. به کجا باید برسد؟ میخواهد به قرب الهی برسد، پس مقامش، مقامِ رفتن به طرف حق است و حضرت علیه السلام همین نکته را تذکّر میدهند. باید مدام به خود بفهمانیم که ما سالکیم و مقیم نیستیم.
تویی
آن دستپرور مرغ گستاخ
که
بودت آشیان بیرون از این کاخ
چه
شد زان آشیان بیگانه گشتی
چو
دونان مرغ این ویرانه گشتی
خلیل
آسا دم از ملک یقین زن
ندای
«لا احب الآفلین» زن
یا به گفته حافظ:
بال
بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف
باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
اگر میبینید حضرت اباعبدالله علیه السلام قهرمانِِ حیات دینی است، نه تنها چون سالک بودن خودشان را فهمیده بودند بلکه معنی سالک بودن در دنیا را به بقیه نیز گوشزد کردند، لذا به یارانشان که مسلماً مقامشان مقامی است که سخنان حضرت را بهراحتی میفهمیدند، در شب عاشورا فرمودند: «مسیر ما از دنیا به سوی قیامت به اندازه عبور از این طرف پل به طرف دیگر است». همین بصیرت موجب شد که یاران حضرت بهترین انتخاب را انجام دهند، چون خوب فهمیده بودند «ماآمدهایم تا برویم!»
باید اول خود را در مقابل جاده بلندی ببینیم که باید آن را طی کنیم و طیکردن آن هم بهمعنی تغییر جهت جان است، به نحوی که خود را سالک الی الله حس کنیم و به خودمان بفهمانیم که سالکیم. همین که این موضوع را به خودمان فهماندیم و عقل و قلبْ این واقعیت را خوب تصدیق کرد، سیر به سوی آن عالَم شروع میشود، در آن صورت میفهمیم یعنیچه که میگویند: قبل از این که بدنهایتان از این دنیا برود به عالم معنوی قیامت، جانهایتان را روانهی آن دنیا بکنید. وقتی متوجه شدیم باید برویم، در نماز هم به عنوان یک سالک خود را از خیالات دنیایی به سوی حق و عالم معنا، عبور میدهیم به خود میفهمانیم ای انسان! سالک که متوقف نمیشود، پس در تشهد هم در عین اینکه تن ما نشسته است، سالک خواهیم بود. فرمود:
نیک
بنگر ما نشسته میرویم
می
نبینی قاصد جای نویم
پس
مسافر این بود ای ره پرست
که
مسیر و روش در مستقبل است
حتی در بعضی از دستورات دینی که به سکون و خلوتگزینی سفارش شده، به این دلیل است که بعضاً حرکت بدن مانع از توجه و صعود و سلوک روح است، توجه به حرکات بدن نمیگذارد که روح صعود کند. ممکن است با حرکت بدن اشباع شویم و گمان کنیم روحمان هم سیر خود را انجام داده است. عموماً حرکات بدنیِ اضافی، ما را از حرکات روحانی باز میدارد، اما مثلاً با نظر انداختن به مقام پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام یک صلوات بر آن ذوات مقدس میفرستیم و روح خود را متوجه مقام عصمت آنها میکنیم ولی باور نمیکنیم این عمل یک حرکت و سلوک است. در حالی که وقتی متوجه باشیم اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مقام روحانی و افق اعلای انسانها هستند، چنانچه با تمام وجود و به رسم اعلان ارادت بگوئیم: «خدایا! درود تو بر پیامبر و آل او باشد» عملاً دل به سوی آنها سیر میکند و این یک سیر واقعی به سوی افق اعلی است و موجب بهرهمندی از انوار نورانی ذوات مقدس آنها میشود. به همین جهت از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت داریم که:
«مَنْ صَلَّی عَلَیَّ صَلَاةً وَاحِدَةً صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ أَلْفَ صَلَاةٍ فِی أَلْفِ صَفٍّ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ لَمْ یَبْقَ رَطْبٌ وَ لَا یَابِسٌ إِلَّا وَ صَلَّی عَلَی ذَلِکَ الْعَبْدِ لِصَلَاةِ اللَّهِ عَلَیْه».(1)
هرکس بر من صلوات بفرستد خداوند بر او هزار صلوات بفرستد، در هزار صف از ملائکه، و هیچ خشک و تری نیست مگر آنکه به جهت صلوات خدا بر آن بنده، بر او صلوات نفرستد.
این روایت نشان میدهد که روح انسان در اثر توجه به معصومین علیهم السلام آنچنان متعالی میشود که ملائکه برای او صلوات میفرستند و او را از کدورتها و ضعفها میرهانند، و این به خودی خود یک نوع سلوک و سیر و حرکت است.
پس این نکته را باید به قلبمان خوب بفهمانیم که ما سالکیم و سالک باید سیر کند آنهم سیر از عالم ماده و کثرات به عالم وحدانی و معنویت، وگرنه سیر از دنیا به دنیا که سیر و حرکت حساب نمیشود، سیر از ماده به ماده، باز باقی ماندن در ماده است، پس سیری صورت نگرفته، همان سیر از صندوقی به صندوق دیگر است که اگر به هزار صندوق سیر کنیم باز در صندوق هستیم. در همین رابطه مولانا میگوید:
گر
هزارانند یک تن بیش نیست
جز
خیالات عدد اندیش نیست
1) بحار الأنوار، ج27، ص 259.
هزار تا زمین، زمین است، و دو هزار زمین هم زمین است، اما توجه به غیب، از زمین برآمدن است، در آن حال تمام زمین زیر پای شما میآید، یک توجه قلبی به سوی عالم غیب، یک سلام بر حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه، تمام روح را به مقام انسانیت میکشاند.
دوباره فرمایش امام علی علیه السلام را میخوانیم تا با این مقدمه قلب با آمادگی بیشتر آن را بگیرد. میفرمایند:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ»؛
فرزندم! بدان که در مقابل تو راهی است که اولاً؛ بلند و طولانی است. به بلندی از تو تا خدا، خدا کجا و ما کجا! مگر ما نمیخواهیم به همان معنایی که دین گفته است، به خدا نزدیک شویم؟ پس خیلی باید از خودمان به در آییم و این مسافت از خود درآمدن و تماماً بنده حق شدن خیلی طولانی است. گفت:
رهرو
منزل عشقیم و ز سر حدّ عدم
تا
به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
ثانیاً؛ طی این راه دارای مشقت و سختیهایی است، چون همچنان که مستحضرید باید از خودمان درآییم. آیا از این سختتر راهی وجود دارد؟! انسان باید از خودش به عنوان یک موجود زمینی با هزاران آرزوی دنیایی به در آید. عموماً انسان حاضر است هزاران مسافت را در زمین طی کند ولی به او نگویند باید از کبر خود درآیی و به سوی تواضع سیر کنی. ولی ما سالکیم، باید برویم، و رفتن هم رفتن زمینی نیست، رفتن از زمین است ولی نه به سوی زمین،به سوی مراتب عالیتر از آنچه در آن هستیم، و به سوی عالَمی برتر از زمین، حسد را در نظر بگیرید؛ فرض بگیرید تا حالا حسود بودهایم. خداوند ابتدا انسان را همراه با چنین ضعفهایی میآفریند ولی میخواهد با تلاش خود از حسادت درآییم. قرآن میفرماید:
«إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا، إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا»(1)
به راستی که انسان سخت حریص خلق شده است، چون صدمهای به او رسد عجز و لابه کند.
1) سوره معارج، آیات 19 و 20.
انسان حریص و بیقرار و کمصبر آفریده شده، و چون سختی به او برسد بیتاب خواهد شد و از سکینه و آرامشِ لازم در مقابل سختیها در ابتدای امر بیبهره است. حالا وقتی میخواهیم از این نوع ضعفها مثل حسادت کنده شویم، تلاش میخواهد. برای خارج شدن از حسادت انسان باید به جای اینکه نتواند ببیند کسی چیزی دارد، به جایی برسد که در مقابل دارایی دیگران راحت باشد و اصلاً در هیچ کجای روحش آرزو نکند ای کاش او چنین امکاناتی را نداشت. اولش ممکن است سخت باشد، ولی این که انسان از ضعف حسادت به انسان غیرحسود تبدیل شود، سیر از ظلمات است به سوی نور، و معنی ابتدایی سلوک همینها است. البته این نوع سیرها، سیر اولیه است، و عبور از حجب ظلمانی کاملاً مشخص است. اگر کمی فکر کنیم خواهیم دید چقدر زشت است که انسان نتواند ببیند دیگری مقداری آجر و سنگ و آهن، در قالب یک خانه دارد. این روحیه به جهت آن است که انسان هنوز دنیا برایش اهمیت دارد و انوار عالم غیب را نمیشناسد. اگر کسی بخواهد با این چیزها که همهاش دنیاست خود را مهم کند عملاً از اصل اصیل خودش غافل شده است. این چیزها هیچ ربطی به حقیقت انسان ندارد، مهم شدن با این چیزها، مهمشدن با سایههای ذهنی است، هرچه در این دنیا وجود دارد همینطور است، سنگ و خاک است، و سالک کسی است که به راحتی از اینها عبور کرده باشد، اصلاً اینها را چیزی نمیبیند، تا بگوید ای کاش من داشتم و او نداشت. این بدبختی بزرگی است برای انسان که اگر کسی آجر بیشتری داشته باشد اولاً: غصه بخورد که چرا من ندارم. ثانیاً: بگوییم ای کاش او هم نداشت. آیا اصلاً این روح میتواند به آسمان نظر کند؟ آیا میتواند سالک باشد؟ او که تمام توجه روحش به آجر و سنگ است، اصلاً سالک نیست، چون راه نیفتاده است. او اگر صدهزار رکعت نماز هم بخواند، در سلوک خود مُرده است چون میخواهد فلانی دنیا را نداشته باشد و خودش داشته باشد، برای همین هم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: حسود بر قضای الهی خشمگین است.(1)
کسی که چنین صفاتی دارد مسلم بوی بهشت به مشامش نمیرسد.
در اسلام صوفیگری نداریم، پس هیچ اشکالی ندارد که انسان خانه و امکانات زندگی داشته باشد و از آنها به عنوان بستر عبادت الهی استفاده کند و آنها را وسیله سیر و سلوک خود قرار دهد، عمده آن است که جایگاه زندگی دنیایی را فراموش نکنیم. یکی از بزرگان
1) ارشادالقلوب، ترجمه علی سلگی نهاوندی، ج 1، ص 345.
میگوید: «کسی که تلاش دارد فقط نو بپوشد، اسیر است و کسی هم که تلاش دارد فقط کهنه بپوشد او نیز اسیر است، ولی آنکه تلاش دارد هر چه پیش آید بپوشد، آزاد است». سالک کسی است که از این خواستنها آزاد است، چون دائم نظر به مقصد متعالی خود دارد. شما در این دنیا سالک هستید و هر روز که سیر نکنید از فلسفه وجودی خود خارج شدهاید چون حقیقت شما در این دنیا، سلوک است، پس هر روز که جان شما به سوی مقصد متعالیتان سیر نکند، در آن روز مردهاید.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«مَنِ اعْتَدَلَ یَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ کَانَتِ الدُّنْیَا هَمَّهُ اشْتَدَّتْ حَسْرَتُهُ عِنْدَ فِرَاقِهَا، وَ مَنْ کَانَ غَدُهُ شَرّاً مِنْ یَوْمِهِ فَهُوَ مَحْرُومٌ، وَ مَنْ لَمْ یُبَالِ بِمَا رُزِیَ عَنْهُ مِنْ آخِرَتِهِ إِذَا سَلِمَتْ لَهُ دُنْیَاهُ فَهُوَ هَالِکٌ، وَ مَنْ لَمْ یَتَعَاهَدِ النَّقْصَ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَیْهِ الْهَوَی، وَ مَنْ کَانَ فِی نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَه»(1)
«هر کسی دو روزش برابر باشد مغبون است، و هر که دنیا، همّت او باشد هنگام مرگ، سخت افسوس خورَد، و هر که فردایش بدتر از دیروز است، محروم است، و هر که با تأمین دنیایش باکی از نقص و کمبود آخرتش ندارد نابود است، و هر که نقص خود را رسیدگی نکند هوس بر او چیره شود، و هر که در کاستی است، مرگ برای او بهتر است.»
در روایت داریم که روز قیامت فرد نگاه میکند به زندگی دنیاییاش، میبیند که اکثر وقتها مرده بوده است، فقط در سجدههایش زنده بوده - چون بهترین حالت بنده در سجده است- بنده در سجده میگوید: «سُبْحَانَالله»؛ و از طریق این ذکر توجه قلب را از دنیا به سوی حقیقت سبحاناللّهی حضرت حق میاندازد، و در نتیجه به ذلت خود مینگرد و از این طریق تا نزدیکی به جلال الهی خود را جلو میبرد، و به واقع این یک سیر اساسی است به سوی مقصدی متعالی. وقتی توجه ما به فرش خانهمان میافتد میگوئیم چه فرش خوبی! این توجه و سیر یک سیر
1) شهید اول .الأربعون حدیثا، ص 62.
حقیقی به سوی مقصدی واقعی نیست، اما وقتی میگوئیم: «سُبْحَانَالله» قلب ما به سوی حق، از آن جهت که سبّوح و بلند مرتبه است، سیر میکند، آن هم سیر وجودی و نه سیر مفهومی.
همینکه میگوییم: «سُبْحَانَ رَبِیَّ الْاَعْلَی وَ بِحَمْدِهِ» چشمِ قلب متوجه بلند مرتبه بودن پروردگارمان میشود که بسی اعلا و قابل ستایش است، و خود را در تماشای زیباییهای او میبینیم و از این طریق قلب جهت میگیرد و سیر میکند، به طوریکه دیگر دلش نمیآید سر از سجده بردارد و خود را از این سیر و از این تماشا محروم کند. در حالی که وقتی میگویید: «چه فرش خوبی!» سیری نکردهاید، چون جایی نرفتید، در همان زمینی که بودید، باز هستید. آری؛ در توهّم و خیال خود یک وجه مطلوبی برای آن فرش در نظر گرفتید و قلب را متوجه آن وجه مطلوبِ وَهمی کردید، ولی آن وجه مطلوب یک وجه واقعی نیست تا قلب حقیقتاً از نور آن سیراب شود، ولذا سیری واقع نشده است. دقیقاً مثل این است که توجه قلب از سنگی به سنگ دیگر منتقل شود، اما وقتی که گفتید: «الله اکبر!» و قلب را متوجه کبریایی حق نمودید، به واقع این سیر در جان شما واقع شد، و از عالم مادون به عالم برتر سیر کردید، و چون کبریائی الهی حدّ ندارد، هر چقدر بروی، سیر کردهای، اما در توجه قلب به فرش کجا سیر کردهای؟ صورت وَهمی فرش در ذهن ما که یک حقیقت بینهایت نیست، سیر به ناکجاآبادی است بیثمر و پوچ، چون شأن قلب توجه به حقایق بالا بود، حالا ما آن را متوجه عوالم سفلی نمودیم. برعکس؛ عباداتی که خداوند به بشر هدیه کردهاست، تماماً سیر است، در عبادات نظر به خدا دارید و در منظر خود پیامبر و امام علیهم السلام را مجسم میکنید. خدا، یعنی افق هستی و اصل اساس وجود و کمال، و پیامبر و امام علیهم السلام یعنی افق انسان. در واقع با نظر به خداوند، به کمالِ بینهایت نظر دارید، و با نظر به پیامبر و امام علیهم السلام به بینهایت انسانیت نظر داریم که راه ارتباط با خدا میباشند. اگر در جایی این دو افق مدّ نظر نبود، بدانید آنجا سخن دین مطرح نیست.
در ابتدای نماز، «الله اکبر» میگویید، آرامآرام به سوی نور کبریائی خداوند سیر میکنید، به تشهد میرسید، در ابتدای تشهد نظر به وحدانیت و یگانگی حق، به عنوان قطب قلب هر انسان توجه میکنید و میگویید: «اَشْهَدُ اَنْ لاالَهَ اِلّا الله» و سپس از سیر منالحق منتقل میشوید به سیر الیالخلق مع الحق، و در منظر خود تعین توحید الهی را در جمال بنده کاملش یعنی رسولخدا صلی الله علیه و آله میبینی و میگوئی: «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه» پس در واقع میبینی که آن
حضرت نشان از او دارد که میگویی «رسوله»، هم عبودیت الهی در همهی حرکات و سکنات او نمایان است، و هم پیامآور توحید الهی است، آری نظر به پیامبر صلی الله علیه و آله یک نحوه نظر به حق است. سپس نظر به عباد صالح خدا میکنید و میگویید: «السَّلامُ عَلَیْنَا وَ عَلَی عِبَادِ اللهِ الصَّالِحِین» از این طریق بر مسیری که مسیر اسلام است و ما هم در آن هستیم، سلام میکنیم و به عباد صالح یعنی ائمه معصومین علیهم السلام؛ که تجسم عینی مسیر اسلاماند، سلام میکنیم به همان عباد صالحی که حضرت ابراهیم علیه السلام از خدا میخواهد که به آنها ملحق شود. پس معلوم است یک عدهای به عنوان حقایق متعالی در عالم هستند و میشود به سوی آنها سیر کرد و حضرت ابراهیم علیه السلام هم آنها را میشناسد که از خدا تقاضا میکند به آنها ملحق شود. قرآن از زبان حضرت ابراهیم علیه السلام میآورد که از خدا تقاضا میکند: «رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ اَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِین»(1)«پروردگارا به من دانش و حکمت عطا کن و مرا به صالحان ملحق فرمای». بعد در سیر «من الحق الی الخلق» با مؤمنینی که نشان از حق دارند روبهرو میشوید و میگویید: «اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُالله وَ بَرَکاتُهُ» سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.
با مثال نماز میخواستم عرض کنم سلوک یا توجه به حق است، یا توجه به انسان کامل، اعم از پیامبر صلی الله علیه و آله و یا ائمه معصومین علیهم السلام . و یا توجه به مؤمنین، که همه آنها به حق برمیگردد، حال یا در آینه وجود مخلوق متوجه حق میشوید که این سیر «من الخلق الی الحق» است، و یا در آینهی وجود حضرت پروردگار متوجه جمال حق در جلوات آیات الهی میشوید که سیر «من الحق بالحق الی الخلق » است، در هر صورت در همهی مراحلِ سیر، جهت قلب به سوی حق است.
بس
که هست از همه جا، از همه سو، روی به تو
به
تو برگردد اگر راهروی برگردد
حالا با این مقدمه طولانی ملاحظه کنید ببینید امام علیه السلام میخواهند ما را به کجاها سیر دهند. که میفرمایند: «وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ» در مقابل تو راهی است طولانی، طولانی به اندازه سیر از خود به سوی کبریایی خدا، به سوی همنشینی با انسان کامل و همراه با سختیهای زیاد، به اندازه سختی خارج شدن از کبر و غضب و حسادت و امثال آنها.
1) سوره شعرا، آیه 83.
بعد می فرمایند: فرزندم! آیا میشود این راه را بدون توشه بروی؟ آیا می شود که این راه را بدون وسیله بروی؟ میفرمایند:
«وَ أَنَّهُ لَا غِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ»؛
تو بینیاز نیستی از اینکه در این راه وسیله خوبی انتخاب کنی و طلب خوبی داشته باشی، پس فرزندم!
«وَ قَدِّرْ بَلَاغَکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر»؛
«بلاغ»؛ یعنی آنچه که انسان را به مقصد میرساند. ما وقتی میخواهیم به خانه برسیم بلاغمان یا پاهایمان است، یا وسیله نقلیه، میفرماید: اگر میخواهی به مقامات معنوی برسی، بلاغت را تعیین کن و آن را اندازه بزن، ببین آیا قدرت آن را دارد که تو را به مقصد برساند؟ آن هم در حالتی که تو سبکبار باشی.
گاهی انسان میخواهد به مسافرت برود اما آنقدر بار خود را سنگین میکند که تا رسیدن به مقصد جان میکَند. در زمانِ کودکی ما، پیرمردی در همسایگی ما بود - خدا رحمتش کند- میگفت: میخواستم پیاده به مکه بروم، با مقداری کشک کوبیده و مقداری آرد و کمی پول به راه افتادم، با آردها نان میپختم و کمی از کشکها را در آب حل میکردم و با نان میخوردم. میگفت: غذای من در این سفر نان و کشک بود، رفتم مکه و برگشتم. نمیخواهم بگویم شما اینگونه باشید. میخواهم بگویم که ملاحظه کنید وقتی مقصد متعالی است چقدر راحت انسان میتواند با کمترین بار خود را به مقصد برساند، مطمئن باشید عموماً سنگینی بار، هم در دنیا روح ما را از تحرّک میاندازد و هم در قیامت تعلقات روحی نمیگذارد ما سبکبار به سوی لقاءالهی سیر کنیم. تعلقات، روح را سنگین میکند و از سیر به سوی مقصد متعالیاش که همان لقاءالهی است باز میدارد.
حضرت میفرمایند: فرزندم! اندازهی آنچه که تو را به مقصد میرساند تعیین کن، و جایگاه آن را در زندگی خود مشخص نما. ببین چه چیزی تو را به خدا میرساند؟ مسلّم شریعت الهی توان آن را دارد که ما را به مقصد برساند، چون شریعت الهی ما را از تعلقات بیهوده آزاد میکند و از وهمیاتِ دست و پاگیر نجات میدهد. وقتی خواستیم به دستورات شریعت الهی عمل کنیم، عملاً مجبوریم از خیلی از تعلقات دست برداریم. اگر انسان بخواهد نماز اول وقت بخواند و در ضمن ببیند آخر فلان سریال هم چه میشود، و دلش با آن فیلم
باشد به تضاد میافتد. یا بخواهد شب تا دیر وقت، به مهمانی برود برای نماز شب هم بیدار شود، این نمیشود، و با این کارها از مقصدهای متعالی باز میماند، و برای رسیدن به مقصد، وسیلة سبکی انتخاب نکرده، این آدم بلاغش سنگین است، و تعلقات او حرکتش را به سوی اهداف عالیه مشکل میکند.
وقتی حضرت میفرماید: «وَ قَدِّرْ بَلَاغَکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر»؛ وسیلة رساندنت را به اندازه انتخاب کن در عینی که بر پشت تو سنگینی نکند. پس باید وسیلة رسیدن ما به مقاصد متعالی درست تعیین شود و در راستای چنین انتخابی مواظب باشیم پشت خود را با تعلقات دنیایی سنگین نکنیم، و لذا باید از هر چیزی که ما را در سلوک به بیراهه میاندازد دست برداریم، چون سلوک الیالله اصل است. اگر انسان به این درجه از بصیرت رسید که در راه دینداری از طریق شریعت الهی، باید از یک چیزهایی بگذرد، به راحتی میگذرد.
دوباره به قلبتان تفهیم کنید که بلاغ ما که همان دینداری ناب است، باید راحت انجام شود و خودمان را گرفتار کارهایی نکنیم که در انجام دستورات دین به سختی بیفتیم. ما متأسفانه زندگی مشکلی را برای خودمان شکل میدهیم بعد میخواهیم دینداری هم بکنیم، این نمیشود، این دو با هم جمع نمیشود. به گفته حافظ:
غلام
همت آن رند عافیت سوزم
که
در گدا صفتی کیمیاگری آموخت
یعنی آن انسانی بزرگ است، که عافیت طلبیهای دنیا را بسوزاند و نگذارد این میلها او را از آن سیر بزرگ و آن مقصد اعلی محروم کند. باید بلاغ خود را بندگی و گداصفتی در مقابل خدا، یعنی تواضع و تقوا قرار داد و از این طریق کیمیای رسیدن به مقصد را به دست آورد.
بیایید طوری زندگیهایتان را عوض کنید که در راه انجام دستورات الهی به زحمت نیفتید، آن وقت ببینید دینداری چقدر شیرین است. البته ممکن است این کار در ابتدا سخت باشد، چون با رفع تعلقات وَهمی همراه است. خود حضرت میفرمایند این سلوک «ذا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ» کاری است که زمان میبرد و دارای سختیهای شدیدی است. آری؛ دینداری سخت نیست، ولی برای آنکه شرایط دینداری را فراهم کنیم باید تلاش کنیم، اما نمیشود به صرف سختبودن از انجامش سر باز زد، سخت است ولی باید عمل کرد و چون مطابق فطرت است برای انسان گوارا است و مدد ولیالله اعظم حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه حتمی است، چون کار بزرگ و پر نتیجهای است، آسان نیست. اگر آسان بود امام به فرزندشان از سختی آن سخن نمیگفتند. حضرت علیه السلام میفرمایند: این سیر سخت و زمانبر است، پس ما دنبال آسانی نباشیم و
از سختیهای پرنتیجه نهراسیم، مشکل آن است که اگر زندگیتان را دینی نکنید، مشکلات شیرین آن به سختیهای طاقتفرسا تبدیل میشود، و شرایط به گونهای میگردد که دیگر نماز صبح را هم به راحتی نمیتوانید بخوانید، و این بدبختی بزرگی است، درست است که در ابتدا سخت است که مثلاً بعد از نماز مغرب و عشاء تلویزیون نگاه نکنیم یا به دیدن کسی نرویم و زود بخوابیم تا قبل از اذان صبح بیدار شویم و از آن فرصت طلایی، نهایت استفاده را بکنیم، اما این سختیها شما را وارد عالم سیر و سلوک میکند و در هر قدمی که در این مسیر بردارید، قدمی به مقصد خود نزدیک شدهاید. ولی سختیهای دنیا شما را از سلوک و رسیدن به مقصد باز می دارد، پس شما به گونهای سختی بکشید که زندگی دینیتان حفظ شود. مگر بیدینان برای رسیدن به مقاصد دنیایی سختی نمیکشند؟ هزار برابر بیشتر سختی میکشند، ولی به نتایجی میرسند که در آن «خَسِرالدُّنیا وَ الآخِرَة» میشوند، در حالی که دینداران، چه آنهایی که شهید شدند و در خون خود غلطیدند، و چه آنهایی که ماندند، مشکلاتی داشتند و دارند که آنها را در سیر و سلوک به سوی مقصد عالیه جان و روح، سیر میدهد، و در عمق جانشان رضایت فوقالعادهای احساس میکنند که اهل دنیا تصور آن را هم نمی توانند بکنند.
سپس حضرت میفرمایند:
«فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالًا عَلَیْکَ»
فرزندم! در راستای سیر به سوی هدفِ مقدس، پشتت را بیش از طاقتت سنگین نکن، وگرنه آن سنگینی وبالت میشود.
سالک باید همواره قدرت سیر و سلوک خود را محفوظ نگه دارد، و از طرفی تعلقات دنیایی مانع جلو رفتن روح به سوی عوالم معنوی است و به تعبیر حضرت، تعلقات دنیایی وَبال انسان میشود. در سلوکی که مقصد قرب الیالله است، میفرمایند: از هر کاری که بارتان را سنگین کند به طوری که از این سیر غافل شوید، بگذرید. ما سالکیم، هر چیزی که بار ما را سنگین کند وَبال ما است و نمیگذارد برویم. به قول مولوی:
ما
به فلک بودهایم، یار ملک بودهایم
باز
همانجا رویم جمله،که آن شهر ماست
خود
ز فلک برتریم، وز ملک افزونتریم
زین
دو چرا نگذریم، منزل ما کبریا است
عالم
خاک از کجا، گوهر پاک از کجا
بر
چه فرود آمدید، بازکنید اینچه جاست
بختجوانیار
ماست،دادن جانکار ماست
غافلهسالار
ما، فخر جهان مصطفی است
میفرماید: «دادن جان کار ماست» یعنی برای رسیدن به ساحت برتر، به راحتی میتوان از بدن گذشت، تا جان ما متوجه جانان شود، چرا که قافله سالار ما که این راه را به ما نشان داده است فخر جهان مصطفی صلی الله علیه و آله است.
در مسیر رسیدن به قرب الهی هیچ چیز نباید ما را به خود مشغول کند حتی عبادتهای سنگینِ شرعی. بالأخره میخواهیم برویم، پس هر چیزی که ما را میبرد میخواهیم، و هر چیزی که ما را نگه میدارد - خواه مقام، خواه پست، خواه علم و اطلاعات- نمیخواهیم. به ما تذکر دادهاند اگر نمازتان در چشم شما جلوه کرد، همین سقوط شما میشود. چون سالک همة توجهاش به مقصد است، به چیزی که او را مشغول خود کند نگاه نمیکند، محو نظر به مطلوب خودش است.
در حدیث معراج داریم که خداوند میفرماید: «ای احمد! بندگانی داریم که چون روح آنها به طرف ما آمد» از آنها میپرسیم: «کَیْفَ تَرَکْتَ الدُّنْیَا؟ فَیَقُولُ إِلَهِی وَ عِزَّتِکَ وَ جَلَالِکَ لَا عِلْمَ لِی بِالدُّنْیَا أَنَا مُنْذُ خَلَقْتَنِی خَائِفٌ مِنْکَ فَیَقُولُ اللَّهُ صَدَقْتَ عَبْدِی کُنْتَ بِجَسَدِکَ فِی الدُّنْیَا وَ رُوحُکَ مَعِی فَأَنْتَ بِعَیْنِی سِرُّکَ وَ عَلَانِیَتُک»؛(1)
چه خبر بود در دنیا، مدتی که در آن جا به سر بردی؟ جواب میگوید: خداوندا! به عزّت و جلالت سوگند، من به دنیا علم و آگاهی ندارم و از روزی که مرا خلق کردی در خوف تو بهسر میبردم. پس خداوند میفرماید: راست گفتی ای بندة من، تو با جسم خود در دنیا بودی ولی روحت نزد من بود و آشکار و نهانت زیر نظر من بود.
این انسان آنچنان در دنیا محو توجه به حق بوده که اصلاً نفهمیده است در دنیا چه میگذرد. این یعنی داشتن شخصیتی که در دنیا تماماً به سلوک الی الله فکر میکند، و مواظب است تا در هیچ صحنهای از صحنههای دنیا جهتگیری قلب او بهجز به سوی خدا، به طرف دیگری نباشد، حتی در سیاسیترین صحنهها، تمام توجهش به طرف حق است، و مواظب است انگیزه سلوکیاش تحتتأثیر امورات دیگر قرار نگیرد. این آدم با این انگیزه «بلاغ» خود را سبک انتخاب کرده و آنچه که این سیر را به مشکل بیندازد رها میکند.
1) إرشاد القلوب، ج1، ص 203.
موضوع اصلی زندگی در دنیا کاملاً روشن است، و آن عبارت است از سیردادن قلب به سوی خداوند، چه در سلوک عقلی و علمی، و چه در سلوک قلبی و عملی. باید دقّت کرد تا این سلوک درست انجام گیرد، نه اینکه برای خودمان هزاران تکلیف بسازیم و مشغول آن تکالیف شویم، به امید این که سیر ما محقق شود و خدای نکرده مشغول ظاهر آن کارها شویم و از موضوع اصلی باز بمانیم، غافل از اینکه در همة این کارها باید قلب را تا حدی که ممکن است از سیر الیالله خارج نکنیم، تا إنشاءالله نتایج گرانقدری پیش آید. عمده آن است که قلب را طوری کنترل کنیم که از جهت اصلیاش منحرف نشود، و مواظب اعضاء خودمان باشیم که قلب را مشغول شنیدنیها و دیدنیهای لغو نکنیم. مرحوم راشد در کتاب «فضیلتهای فراموششده» میفرمایند: پدرم مرحوم ملا عباس تربتی تشریف آوردند تهران، من برای پدرم اماکن مختلفی را که از آنها رد میشدیم معرفی میکردم، ولی میدیدم ایشان حتی سرشان را هم بالا نمیآورند که به آنها نگاه کنند. از ایشان پرسیدم: پدر حرام است به اینها نگاه کنید؟! فرمودند: نه! ولی قلبم را مشغول میکند.
اگر انسان در راستای سلوک الی الله برای حل مشکلات خودش و حل مشکلات جامعه و به حکم وظیفه الهی چیزهایی یاد بگیرد و یا فعالیتهایی داشته باشد، اینها به همان سلوک برمیگردد. عمده آن است که دائماً در منظر خود حضور حق را با هر اسم و صفتی در نظر داشته باشیم. مثلاً هنگام سر برداشتن از سجده، امام معصوم ذکر «الله اکبر» را گفتهاند، ما هم میگوییم، این ذکر ربطی به سجده ندارد، ولی امام معصوم خواستهاند در حرکتِ سر از سجده برداشتن هم، توجه قلبشان به خدا از دست نرود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به اباذر میفرمایند: «لِیَکُنْ لَکَ فِی کُلِّ شَیْءٍ نِیَّةٌ حَتَّی فِی النَّوْمِ وَ الْأَکْل»؛(1)
«ای اباذر! باید برای تو در هر چیزی نیتِ توجه به خدا باشد، حتی در خوردن و خوابیدن.»
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندشان فرمودند: با توجه به این که راهی طولانی در پیش داری، کاری کن که اگر فعالیتهایی در جامعه به عهدة تو هست، آن فعالیتها سلوک الیاللهِ تو را از بین نبرد. در همین راستا میفرماید: کاری که پشت تو را سنگین میکند و از سلوک غافل مینماید انجام نده، زیرا که آن وبالت میشود. ما عموماً کارهای بیفایده زیادی میکنیم، با سایههای ذهنی که برای خودمان میسازیم عمر و فرصت خود را گرفتار بازیهای
1) بحار الأنوار، ج74، ص84.
پوچ و بیثمر مینمائیم. مثلاً این کار را بکنم تا فلانی خوشش بیاید، بگویند من هم مهم هستم، با این ذهنیات و وَهمیات هزار مشکل برای خودمان میتراشیم. گفت:
در
تمام کارها چندین مکوش
جز
به کاری که بود در دین مکوش
عاقبت،
تو رفت خواهی ناتمام
کارهایت
ابتر و نان تو خام
اگر بخواهیم از زوایه مدیریتی امروز کار حضرت علی علیه السلام را ارزیابی کنیم، شاید نسبت به مدیرانی که همهی فکر و ذهن خود را مشغول رضایت مردم میکنند، آن هم راضی کردن وهمیات مردم، آن حضرت را مدیر موفقی ندانیم، و تصور کنیم در طول مدیریت خود ضعیف عمل کردند، ولی باید توجه داشت که دغدغه حضرت برآوردهکردن میلهای این و آن نبود، حضرت نمیترسند که مردم بگویند امیر المؤمنین مدیریتش خوب نبود، وگرنه نباید شبها وقت خود را صرف نماز شب میکرد تا از بقیهی کارها باز بماند. حضرت نمیترسند که مردم بگویند معاویه پیروز شد، حضرت دغدغه حرف مردم را ندارند، تنها دغدغه ایشان بندگی کردن است، اینجاست که در وسط بازار شلاق بر سر گرانفروش میزنند، چون میترسند بندگی نکرده باشند، وقتی میبینند زنی مشک آب را به تنهایی به خانه میبرد میپرسند: مگر کسی نیست برایت مشک آب را بیاورد، و زن میگوید: شوهرم در جنگ صفین یکی از فرماندهان سپاه علی بود و کشته شد و ما بیسرپرست شدیم، خدا تقاس ما را از علی بگیرد، حضرت علی علیه السلام تمام وجودشان میلرزد و مشک را تا خانه برایش میبرند، بعد سریعاً برمیگردند برای بچهها غذا و گوشت تهیه میکنند و میروند خانه با بچهها بازی میکنند، خم میشوند تا بچهها سوارشان شوند، تا لبخندی به لبان آنها بیاید. به بچهها میگویند علی را ببخشید. برایشان نان میپزند و با دستان مبارکشان غذا دهان بچهها میگذارند و میگویند از علی راضی باشید و بعد در حالی که دارند نان برایشان میپزند، صورت خود را به آتش نزدیک میکنند و میگویند: ای علی! سوزانندگی آتش را احساس کن و در امر یتیمان کوتاهی نکن.
حضرت از این نمیترسند که بگویند علی در مدیریتش کوتاهی کرده است، از این میترسند که خدا از ایشان راضی نباشد. نمیگذاشتند بارشان آنچنان سنگین باشد که سلوکشان تهدید شود. نمیترسیدند که دنیا را از دست بدهند، میترسیدند که سلوک الیالله از دستشان برود.
اگر میخواهیم سلوک ما به سوی پروردگارمان با موفقیت انجام شود باید به این جملة حضرت که به فرزندشان میفرمایند: «وَ قَدِّرْ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ» آنچه تو را به مقصد میرساند، درست ارزیابی و اندازهگیری کن، در عین اینکه باید مواظب باشی با توشهای حرکت کنی که بار تو در سیر الیالله سنگین و طاقت فرسا نباشد.
این توصیه وجوه زیادی در بر دارد و از آن جمله این که مواظب باشیم با سنگین کردن تکالیفِ بی دلیل، کار خود را سخت نکنیم. درست است که فرمودند راه طولانی است و طیکردن آن سخت است و باید باری را برداری که تو را برساند، ولی باید توجه داشت با هر کاری و حتی با هر کار نیکی نمیتوان به مقصد رسید، باید بلاغ و عامل رسیدن خود را مشخص و معین کنیم، به طوری که مطمئن باشیم این بلاغ واقعاً عامل سیر به سوی الله است و خدای ناکرده با درست انتخاب نکردن بلاغ خود، بازی نخوریم. آری؛ درست است که ما را حساس میکنند تا سلوک الیالله را سرسری نگیریم و با دقّت و حساسیت کامل سیر خود را انجام دهیم، ولی در انتها میفرماید: نباید این حساسیت طوری باشد که تو را به وسواس بکشاند و خوف تو از رجاء تو بیشتر شود و خود را به مشقّت بیندازی. باید به خدا اطمینان کنیم و بعد از انجام واجبات، به اندازه طاقت خودمان در مستحبات قدم بگذاریم. إنشاءالله به نتیجه میرسیم. ما بسیاری از اوقات به جای اینکه راه را درست انتخاب کنیم و با آرامش کامل برویم، راه را درست انتخاب نمی کنیم و با تلاش زیاد راه غلط را طی میکنیم. راه درست همانی است که علماء و فقهای ما مطرح میکنند. همین راه اگر با معرفت و امید طی شود و جهت سلوکی سیر و توجه قلب به سوی خدا را حتیالامکان حفظ کنیم، إنشاءالله به نتایج فوقالعادهای خواهیم رسید.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«...وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَی لکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ. وَ قَدْرِ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ. فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ. فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالًا عَلَیْکَ. وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ. فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ. فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ. وَ أَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ. فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ. وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ. لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ.»
فرزندم... بدان! راهی پر مشقّت و بس طولانی در پیش روی داری، و در این راه بدون کوشش بایسته، و تلاش فراوان، و اندازه گیری زاد و توشه، و سبک کردن بار گناه، موفّق نخواهی بود. بیش از تحمّل خود بار مسئولیّتها بر دوش منه، که سنگینی آن برای تو عذاب آور است. اگر مستمندی را دیدی که توشهات را تا قیامت میبرد، و فردا که به آن نیاز داری به تو باز میگرداند، کمک به او را غنیمت بشمار، و زاد و توشه را بر دوش او بگذار، و اگر قدرت مالی داری، بیشتر انفاق کن و همراه او بفرست، زیرا ممکن است روزی در رستاخیز در جستجوی چنین فردی باشی و او را نیابی. به هنگام بینیازی، اگر کسی از تو وام خواهد، غنیمت بشمار، تا در روز سختی و تنگدستی به تو باز گرداند.
شهادت رسول خدا و امام حسن مجتبی«علیهما السلام » را از صمیم قلب تعزیت عرض میکنم و امیدوارم حزن ما نسبت به رحلت و شهادت این ذوات مقدسه، سرمایهای برای حیات ابدی ما باشد.
با نظر به موضوع رحلت و شهادت این دو انسان دوستداشتنی بحث را در ادامهی توصیههای حضرت علی علیه السلام به فرزندشان قرار میدهیم تا ببینیم چگونه میتوان برای سیرِ مسافت طولانی به سوی قرب الیالله به کمک محبّت به اولیاء الهی، آن مسیر را راحتتر طی کرد.
بهطور کلّی میتوان گفت دو نوع شخصیت داریم؛ یک نوع شخصیت که جنبة عقلانیت در او غلبه دارد، و یک نوع شخصیت که جنبة احساسات بر او غلبه دارد. شخصیت نوع اول اگر خود را تربیت نکند جنبة عقلانیت او در امور دنیایی و محاسبات دنیایی رشد میکند و اگر خود را تربیت کند، جنبة عقلانیت او در سیر به سوی معقولات عالم اعلا رشد میکند. شخصیت نوع دوم نیز که بیشتر جنبة احساسات و شیفتگی در او غلبه دارد، اگر آن جنبه را تربیت نکند شیفتة دنیا و امور دنیا میشود و با دنیا معاشقه میکند، ولی اگر آن روحیه را تربیت کند قلب او - که مرکز احساسات متعالی است - رشد میکند و با وجود حقایق مرتبط میشود.
اگر حافظ میگوید:
عاشق
شو ور نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده
نقش مقصود در کارگاه هستی
نظر به ایجاد شیفتگی از نوع دوم در روح دارد. میگوید در این دنیا مسلمان معمولی نباش، شیفته و شیدا باش، امّا شیفته و شیدای خوبیها و حقایق. کسی که شیفتهی خوبیها و حقایق شد از بسیاری از مسائل وَهمی و بازیهای نفس امّاره، آزاد است، دیگر چیزهایی که بقیه را مشغول خود میکند، مثل تجمّلات، توجه به نظر مردم و امثال اینها، برای این فرد دغدغه نیست. روحِ شیفتة خوبیها و حقایق، شیفتگی خود را مدیریت میکند که اوّلاً: گرفتار شیفتگیهای وَهمی نشود. ثانیاً: خود را از عوامل شیفتگی حقیقی محروم ننماید، و به واقع آنچه را که موجب مسرورشدن جان و قلب اولیاء الهی است بشناسد و مسرور شود. قلب حضرت یعقوب علیه السلام از این نوع قلبها است و لذا با دیدن حضرت یوسف علیه السلام که مجسمهی عصمت(1)
و صفا و پاکی است، مسرور میشود و با از دست دادن او محزون میگردد، چون غم و شادی خود را مدیریت کرده و این مخصوص هرکسی است که جهت قلب خود را به سوی حقایق و معنویات سیر داده است.
پس ابتدا باید متوجه باشیم، روحی که شیفته نیست روح مرده است، ولی روحی هم که بر دنیا شیفته است روحی است سراسر بیمحتوا، برعکسِ روحی که شیفتة حقایق و اولیاء الهی و ائمه معصومین علیهم السلام است، چنین روحی زنده و امیدوار میباشد. پس باید کاری کرد تا در کنار
1) قرآن در توصیف حضرت یوسف علیه السلام میفرماید: «... إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»(سوره یوسف، آیه 24) او از بندگان مخلَص بود، (همان بندگانی که شیطان به آنها دسترسی ندارد).
عقل، قلب هم به صحنه بیاید و نسبت به حقایق شیفتگی پیشه کند، منتها شیفتگیاش جهتدار باشد. گفت:
مهر
خوبان در میان جان نشان
جان
مده الّا به مهر دل خوشان
بعضی از افراد دل به دنیا ندارند، دنیا هم نمیتواند آنها را به شعف بیاورد ولی به جای آنکه شور و شیفتگی خود را مدیریت کنند، سرکوب میکنند، و خلاصه خیلی عقلانی میشوند و میدانی برای قلب در زندگی خود باز نمیکنند، دوست داشتن را گم میکنند و عملاً این افراد از حضور در بعضی از زوایای زندگی خود را محروم میکنند.
ممکن است انسان با توجه به آثار گناه و عقوبتهای مربوط به آن، گناه نکند، ولی شور بندگی چیز دیگری است، آنطور که انسان عاشق با خدا ارتباط داشته باشد و در همان راستا بندگی کند و بندگان معصوم خدا را دوست بدارد.
خداوند از ما والِهْ و شیداشدن میخواهد، و لذا میگوید: «قولوا لااله الا الله تُفلحوا»؛ بگویید اِله و معبود و دلبری جز خدا نیست تا رستگار شوید و زندگیتان به نتیجة مطلوب برسد. نگفت بگویید خالقی جز خدا نیست! «اِله» آن است که جان را شیفته و شیدا میکند. جان باید با محبّت به حق شعله بکشد. باید عاشقی را در خودمان ایجاد کنیم. به گفتهی مولوی:
عشق
است بر آسمان پریدن
صد
پرده به هر نفس دریدن
اوّل
نفس از نفس گسستن
اوّل
قدم از قدم بریدن
نادیده
گرفتن این جهان را
مر
دیده خویش را بدیدن(1)
در جلسات آینده إنشاءالله چگونگی این نوع عشق طرح میشود.
شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» میفرماید: «تشیّع مکتب عشق است.» چون شیعه کسانی را در منظر خود دارد که ارزش عشقورزیدن دارند، و آنها ائمهی معصومین علیهم السلام اند و خداوند هم مودّت به آنها را به ما توصیه فرموده است.(2)شما به قلبتان رجوع کنید، ببینید نسبت به حزن و سرور رسول خدا صلی الله علیه و آله در چه شرایطی هستید، آیا سرمایهای برای قلب خود بهتر از این سراغ دارید که
نسبت به سرور رسول خدا صلی الله علیه و آله مسرور و نسبت به غم آن حضرت محزون باشید؟! این یعنی قلبی که شیفتگی خود را مدیریت کرده و لذا به محبوبهای واقعی دست پیدا کرده. گفت:
اگر
که یار نداری چرا طلب نکنی
اگر
به یار رسیدی چرا طرب نکنی
به
خیرگی بنشینیکه اینعجبکاری است
عجب
تویی که هوای چنین عجب نکنی
وقتی امام خمینی«رحمةاللهعلیه» رحلت کردند سه نوع قلب در صحنه بود؛ یکی قلبهای پشت کرده به خوبیها و خوبان، که آنها خوشحال شدند، به امید آنکه دوباره حکومت شاهنشاهی را راه بیندازند با آنهمه پستی و پلشتی، این قلبها خیلی تاریکاند. یک نوع قلب هم که خود را درست رشد نداده و شیفتگی و شیدایی را نمیشناخت فقط ناظر حادثه بود، مثل کویری بدون سبزه و خرّمی. یک نوع قلب هم بود که در اثر شیدایی و شیفتگی نسبت به ایشان از عمق دل اشک ریخت و مزهی دوستداشتن را به زیباترین شکل احساس کرد و سوخت تا در این سوختن زنده شود. مسلّم زندهترین قلبهای روی زمین در آن زمان اینها بودند که گفت:
بسوز
ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو
کجا
دیدی که بیآتش کسی را بوی عود آمد(1)
پس ابتدا باید برنامهی ما طوری باشد که قلبمان شیفته خوبیها گردد، تا در آنها قلب سرمایهی حزن از شهادت اولیاء، و سُرُور به جهت موفّقیت آنها، ظهور کند که این سرمایهی بسیار خوبی است. ممکن است سالهای متمادی بیاید و برود تا قلب ما نسبت به شهادت اولیاء خدا و یا تولد امامان معصوم علیهم السلام و یا پیروزی اهل تقوا حساسیت لازم را بیابد و خود را تربیت کند، تا بتواند درست دوست بدارد و در راستای دوستداشتن وارد غمها و شادیهای مقدّس شود. یکی از غمهای مقدّس غم رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله است، خیلیها در شهر مدینه با رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله روبهرو شدند، یکی مثل حضرت علی علیه السلام با غمی جانکاه مشغول غسل وکفن آن حضرت شد و فرمود: «ای رسول خدا صبر در مرگ عزیزان نیکو است امّا نه برای از دستدادن تو.» آن حضرت اشک ریخت و سوخت، و با این سوختن به کمالی که باید برسد رسید. عدّهای هم جسد مبارک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را رها کردند و رفتند سقیفه را به راه انداختند، اصلاً یادشان رفت که بهترین انسانی که باید دوست داشته باشند، رحلت کرده است، چون سرمایة شیفتگی به رسول خدا صلی الله علیه و آله را نداشتند. در تاریخ داریم ابابکر و عایشه در دفن پیامبر صلی الله علیه و آله
1) کلیات شمس، شماره 578.
حاضر نبودند. براساس کتابهای معتبر اهل سنت، عایشه گفته: «وَاللهِ ما عَلِمْنَا بِدَفنِ رَسولالله حَتّی سَمِعْنَا صَوتَ المَساعی فی جَوفِ لَیلَةِ الاَربَعاء»(1)به خدا قسم ما نفهمیدیم چه موقع رسول خدا دفن شد تا این که شنیدیم در شب چهارشنبه دفن شد. آیا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله علاوه بر پیامبربودن، شوهر عایشه نبود؟ آیا داماد ابابکر محسوب نمیشد؟ درست از پیش از ظهر روز دوشنبه 28 صفر - همان روزی که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کردند- رفتند مشغول سقیفه شدند، درحالی که امیرالمؤمنین علی علیه السلام مشغول غسل و کفن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بودند. آن حضرت در رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله جمله عجیبی دارند. میفرمایند:
«بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ خَصَّصْتَ حَتَّی صِرْتَ مُسَلِّیاً عَمَّنْ سِوَاکَ وَ عَمَّمْتَ حَتَّی صَارَ النَّاسُ فِیکَ سَوَاءً وَ لَوْ لَا أَنَّکَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْجَزَعِ لَأَنْفَدْنَا عَلَیْکَ مَاءَ الشُّئُونِ وَ لَکَانَ الدَّاءُ مُمَاطِلًا وَ الْکَمَدُ مُحَالِفاً وَ قَلَّا لَکَ وَ لَکِنَّهُ مَا لَا یُمْلَکُ رَدُّهُ وَ لَا یُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی اذْکُرْنَا عِنْدَ رَبِّکَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ بَالِک»(2)
«پدر و مادرم فدای تو ای رسول خدا! با مرگ تو رشتهای پاره شد که در مرگ دیگران اینگونه قطع نشد، با مرگ تو رشته پیامبری، و فرود آمدن پیام و اخبار آسمانی گسست. مصیبت تو، دیگر مصیبت دیدگان را به شکیبایی واداشت، و همه را در مصیبت تو یکسان عزادار کرد. و اگر به شکیبایی امر نمیکردی، و از بیتابی نهی نمیفرمودی، آنقدر اشک میریختم تا اشکهایم تمام شود، و این درد جانکاه همیشه در من میماند، و اندوهم جاودانه میشد، که همه اینها در مصیبت تو ناچیز است! چه باید کرد که زندگی را دوباره نمیتوان بازگرداند، و مرگ را نمیشود مانع شد، پدر و مادرم فدای تو! ما را در پیشگاه پروردگارت یاد کن، و در خاطر خود نگهدار!
میفرمایند: جزع زشت است امّا نه برای تو. امیرالمؤمنین قلب خود را تربیت کردهاند برای شیفتگی، آن هم شیفتگی نسبت به خوبیها و خوبان. شما بالاخره چندین سال عمر میکنید،
ولی باید به یک نحوی یک بار هم که شده علیوار در غم رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله محزون باشید. همانطور که یک عمر نماز میخوانید تا شاید دو رکعت نماز همراه با شوق بندگی بخوانید و از این دنیا بروید، همة این نمازهایی که به وقت میخوانید، برای این است که شاید یکی از نمازهایتان، آن بشود که باید بشود تا همهی نمازها را بر اساس آن نماز حساب کنند.(1)
این نوع محبت و غم و سُرُور نسبت به اولیاء الهی، پلههای نردبان قرب به سوی خداوند است. وقتی حجابها عقب رفت، همهی حرکاتی که مقدمه برای مرحلهی آخرین بوده، آن مرحلهی آخرین، نتیجه را حساب میکنند. هر سال به حزن رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله مینشینیم، شاید یکبار علیوار حزن رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله را سرمایة قلبمان کنیم که در آن صورت تمام این حزنها را بر اساس همان حزن علیوار بهحساب میآورند، که این سرمایهی بزرگی است. پیامبر صلی الله علیه و آله مهربانترین و با صفاترین انسان روی زمین بودند و لذا دوست داشتن چنین انسانی حق قلب و روان ما است.
انوار الهی گاهی تجلّی میکند و ظاهر میشود و گاهی در خفا و حجاب میرود، گاهی آن نور با وجود نبی جلوه میکند، و گاه با رحلت آن حضرت در خفا میرود. کسی که نظر به آن جلوه دارد، از تجلی اش مسرور است و از خفایش محزون. همچنانکه در شهادت فاطمه زهرا علیها السلام و ائمه علیهم السلام برایتان پیش میآید، این اشکها که در شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام میریزید به جهت شناخت جلوهی حق است در آینهی وجود آن حضرت، و چون از طریق آن حضرت با نور الهی مأنوس شدید، وقتی آن نور در خفا میرود، اشک جاری میگردد.
بیشتر تأکید بنده این است که عزیزان، فرهنگ محزون بودن نسبت به فقدان اولیاء الهی را بشناسند شاید که آن فرهنگ سرمایهی قلب ما شود. قرار است ما برای سرمایهاندوزی در صحنه باشیم. چرا شما در رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله به امام زمان عجل الله تعالی فرجه تعزیت میگویید؟ چون آن حضرت قلب کلّ است و جزع او جزع کلّ، همانطور که قلب علی علیه السلام در رحلت نبیالله صلی الله علیه و آله در حزن بود. قلب حضرت فاطمه علیها السلام یک لحظه از فقدان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آرام نمیگیرد، این غیر از غصهای است که سایر مسلمانان از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتند، قلب حضرت فاطمه علیها السلام، جمال
1) قرآن در آیه 97 سورهی نحل میفرماید: «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ» هرکس از مرد یا زن که عمل صالح انجام دهد در حالی که مؤمن باشد، قطعاً او را به حیات طیب زنده میکنیم و حتماً اجر بهترین کارهایی که انجام میدادند را به آنها خواهیم داد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله را محل تجلّی حق میدید، همانی که خودِ حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند که؛ «مَنْ رَانِی فَقَدْ رَأی الحَق»(1)هر کسی مرا ببیند حق را دیده است. ملاحظه بفرمایید که چگونه یک قلب اینقدر در دوست داشتن آزاد است و کسی را میتواند دوست داشته باشد که باید دوست داشت، برعکسِ سقیفهسازان که از دوست داشتن پیامبر صلی الله علیه و آله محروم بودند. کودک وقتی اسباببازیاش میشکند جزع میکند، قلب این کودک اسیر اسباببازی است، ولی یک قلب وقتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از صحنه میرود جزع میکند، این قلب متعلق به نبیالله صلی الله علیه و آله است. حالا آن پیامبر صلی الله علیه و آله برای آن که قلب ما بعد از رحلت آن حضرت سرگردان نباشد فرمود: «فاطِمَةُ بِضْعةٌ مِنّی»؛(2)فاطمه پارة من است، پس هر کس میخواهد از طریق من رابطهی محبّتش با خدا قطع نشود، به فاطمه علیها السلام بنگرد و حق و حقیقت را در حرکات و سکنات او دنبال کند. روی این مطلب وقت بگذارید که چه قلبی باید در صحنه جان ما باشد که رحلت نبی صلی الله علیه و آله برای ما وسیلهی تقرّب به فاطمه علیها السلام باشد؟ از این زاویه نگاه کنید که اهلالبیت علیهم السلام همگی نورند، پس بودشان و شهادتشان توجه به نور خدا است و عامل هدایت ما، رحلت نبی صلی الله علیه و آله برای قلب بیدار، عامل ایجاد سرمایه است، همچنانکه تولّد و حیات نبی صلی الله علیه و آله عامل ایجاد سرمایه است.
با این مقدمهی نسبتاً طولانی، به سراغ توصیههای امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندشان امام حسن علیه السلام میرویم تا إنشاءالله بتوانیم قلبی شیفته نسبت به خوبها و خوبیها تربیت کنیم.
حضرت علی علیه السلام فرمودند:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ، وَ أَنَّهُ لَا غِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ، وَ قَدِّرِ بَلَاغَکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر. فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالًا عَلَیْکَ»؛
فرزندم آگاه باش که راهی بس طولانی و دشوار در پیش داری و در پیمودن آن راه از کردار پسندیده و توشهای چندان که تو را سبکبار به منزل برساند بینیاز
نیستی، پس خویشتن را گرانبار مساز که آن وبال تو خواهد شد و تو را از ادامهی راه باز میدارد.
رسیدیم به این نکته که حضرت فرمودند: فرزندم راهی بس طولانی در پیش داری.
دلا
راه تو پر پیچ و خطر بی
گذرگاه
تو بر اوج فلک بی
خویشتن را در این مسیرْ گرانبار مگردان. بلکه برعکس؛
گر
از دستت برآید پوست از تن
برآور
تا که بارت کم ترک بی
«فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ»؛ بیش از طاقت خود بر پشتت بار مگذار، وگرنه «فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالًا عَلَیْکَ»؛ سنگینی این بار وبال تو میشود و تو را از سلوک به سوی پروردگارت باز میدارد و نمیتوانی از صفات ناشایست عبور کنی و به فضائل برسی.
حضرت به اعتباری میفرمایند: اگر انسانها در زندگی هدف داشته باشند، بیهوده خودشان را مشغول چیزهایی نمیکنند که ربطی به هدفشان ندارد. انسانی که در این دنیا باید سرمایة اصلیاش خدا داشتن و قیامتداشتن باشد، دنیا برایش ابزار است، نه مقصد. هر چه ما را به خدا و به ابدیتمان نزدیک کند، هر آنچه انس ما را به خدا، به عنوان مقصد، و به قیامت به عنوان مأوی، نزدیک کند، همان باید مدّ نظر ما باشد، و چیزهایی که ما را مشغول به خودشان میکنند، بارمان را سنگین مینمایند و وقتمان را هدر میدهند، اینها را باید رها کرد. گفت:
در
تمام کارها چندین مکوش
جز
به کاری که بود در دین مکوش
عاقبت
تو رفت خواهی ناتمام
کارهایت
ابتر و نان تو خام
بلکه
خود را در صفا گوری کنی
در
منّی او، کنی دفن منی
خاک
او گردی و مدفون غمش
تا
دمت یابد مددها از دمش
همانطور که میدانید غرب نسبت به اهداف متعالی و معنوی غافل شد بعد آن چنان تجمّلی گشت که تمام زندگیاش در حصار ابزارهای مدرن دفن گردید، از این مسئله به سادگی نگذرید. اگر بخواهید ابعاد زندگی را درست گزینش کنید، باید جهت حیات را درست بشناسید، چرا ما به سنت گذشتة توحیدی دل بستهایم که در آن فرهنگ انسان به راحتی و با کمترین امکانات بهترین زندگیها را داشت؟ چون هدف اصلی در آن عرصه مورد غفلت نبود، حالا همه چیز داریم ولی چیز اصلی که برای آن آفریده شدهایم را فراموش کردهایم. شما تاریخ اسلام را نگاه کنید، خانهی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اصلاً حیاط نداشت، یک اطاق بود که درِ
آن به مسجد باز میشد، کلاه سر خودمان نگذاریم که آن دوره گذشت. چه کسی از آن دوره گذشت و این دوره را درست کرد؟ چه گرایشی در جان انسانها ایجاد شد که چنین دورهای پیدا شد؟ میگویند دیگر آن نوع زندگی مصلحت نیست، من هم نمیگویم به گذشته برگردید ولی لازم است روشن شود که چه کسی مصلحت را مصلحت کرد، اگر این مسئله روشن نشود، آینده هم ادامهی وضع موجود خواهد بود که هدف اصلی در آن فراموش شدهاست. میگویند مصلحت است که اگر دختر بخواهد به خانهی شوهر برود یک یخچال داشته باشد، یک فریزر، یک خانه، یک ماشین، ... چه کسی اینها را مصلحت کرد و از این طریق سن ازدواج را اینچنین بالا برد؟ مگر ما تابع مصلحت عوام وَهم زده باید باشیم؟ ما تابع رسول خدا صلی الله علیه و آله هستیم، همیشه رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را نجات میدهد، آری خانهی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اصلاً حیاط نداشت، دیگر نه مهمانخانه، نه طبقه بالا، و ... اگر مهمان میآمد چه میکردند؟ او را در همان اطاق مورد پذیرایی قرار میدادند. اگر مهمان آدم بسیار محترم و مورد علاقهی خاص حضرت بود عبایشان را هم پهن میکردند تا روی عبا بنشیند، خود حضرت روی زمین مینشستند و روی زمین غذا میخوردند و روی زمین میخوابیدند، در وصف حضرت عیسی علیه السلام گفتهاند، پاهایشان مرکبشان و دستهایشان بالش آن حضرت بود.
این چه تمدنی است که در اثر آن، زمین و خاک مزاحم زندگی ما شده است؟ فکر میکنید خیلی تمدن تمیز و بهداشتی و پیشرفتهای است که از خاک میترسیم؟! در حالی که خاک عامل بهداشت طبیعت است و آلودگیها را از بین میبرد. یکی از مشکلات امروز دنیا این است که نظام طبیعی و اکوسیستمها به هم خورده است، خیابانهای آسفالتشده، دیوارهای سیمانی، پشتبامهای ایزوگامشده، درهای آلومنیومی و آهنی، کمی آفتاب که به آنها بتابد خانه و شهر را تبدیل به جهنّم میکند، در صورتی که اگر دیوارها خشتی و پشتبامها کاهگِلی و خیابانها سنگی یا خاکی بود، آفتاب که میتابید گرمای غیرقابل تحمّلی نداشت، شرایط موجود نهتنها اوضاع را جهت تحمل گرما و سرما سخت کرده، متأسفانه بستر رشد انواع میکروبها شده است، در حالیکه خاکْ در شرایط طبیعی عامل از بین برندهی میکروبها است. چه شد که بدون دلیل منطقی چنین زندگی را بر خود حمل کردیم؟ و به اسم راحتی و بهداشت در سختترین نوع زندگی فرو افتادیم؟
حضرت علی علیه السلام میفرمایند مواظب باشید جهت حیات را گم نکنید وگرنه انواع پیرایههای دست و پاگیر وارد زندگی شما میشود و امکان حرکت به سوی عالم معنا را از شما میگیرند،
مثلاً فرهنگِ داشتن مهمانخانه چند سالی است که وارد زندگی ما مسلمانها شده است، عموماً انسانهای مرفّه و یا بیدین مهمانخانه و اطاقهای تو در تو داشتند ولی مردم عادی یک اطاق و یا دو اطاق داشتند که محل خواب فرزندانشان از خودشان جدا باشد. در آن شرایطی که امکان تهیهی یک اطاق و یا دو اطاق برای اکثر مردم ممکن بود، چه کسی فقیر بود؟ آیا در آن فرهنگ اگر کسی یک اطاق داشته باشد و مهمان که آمد کنار همان اطاق بنشیند، آن شخص فقیر است و احساس فقر میکند؟ و یا آیا در آن فرهنگ اگر کسی اطاقی داشته باشد پر از مبلمان و به مهمانش فخر بفروشد او غنی است؟! و یا او از همهی اینها فقیرتر است که مبلهایش را به دیگری نشان میدهد تا ضعف درونیاش را که ناشی از بی خدایی است، جبران کند. مهمانخانهاش را عرضه میکند در حالی که برای عرضهی این مهمانخانه چه چیزها که بر خود حمل کرده و از هدف اصلیاش باز مانده و امکان سیرالیالله را از خود گرفته است.
حضرت میفرمایند: «فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ»؛ بیش از طاقتت چیزی را برای خود تحمیل نکن. چون تو میخواهی به طرف حق و به سوی قیامت بروی، چیزی که تو را از این جهتگیری باز دارد و در دنیا متوقف کند نپذیر، بر خود آنقدر بار حمل کن که از جهت اصلی باز نشوی.
گاهی عمر ما لگدمال اهداف دیگران میشود، تا آنها به آرزوها و آرمانهای دنیایی خود برسند، از خود نمیپرسیم این کارها به ما چه ربطی دارد؟ یک مرتبه میبینیم هزاران کار بیهوده و بیجا انجام دادهایم و بسیاری از فرصتها را سوزاندهایم، بدون اینکه یک «چرا؟!» گفته باشیم! حضرت میفرمایند: «فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالًا عَلَیْکَ»؛ این بارهای بیجا که بر زندگی خود تحمیل کردهای وبال تو میشود، و نمیگذارد مسیر رسیدن به اهداف عالیهات را ادامه بدهی. سپس میفرمایند در راه آبادانی قیامت خود زرنگ باش! و اگر انسان نیازمندی را یافتی که بار تو را تا قیامت برای تو حمل میکند و در آن روزی که تو بدان نیاز داری به تو میدهد، بدون معطّلی این شرایط را غنیمت بشمار و به او انفاق کن. درست همان اموالی که برای سیرالیالله وبال توست اگر آنها را به کسی انفاق کنی، هم مشکل او را حل کردهای، هم همان اموال سرمایه قیامت تو خواهد شد. به واقع اگر کسی را پیدا کردیم که در این دنیا چیزی
از ما میگیرد و در روزی که شدیداً به آن نیاز داریم - یعنی در قیامت - به ما میدهد، آیا عاقلانه نیست که آن را انفاق کنیم؟ به همین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام عاقلانهترین روش را به ما پیشنهاد میکنند، عموماً روش و مشی آن عزیزان انفاق بوده است، با اینکه عموماً خلفا تلاش میکردند تا آنها را فقیر نگهدارند، تا این مشی و منش انفاق را در اهلالبیت علیهم السلام از بین ببرند. ولی روحیة عدم علاقه به دنیا در اهلالبیت علیهم السلام طوری بود که اگر مشکل فقیری را حل میکردند بسیار لذّت میبردند، چون میخواستند از این طریق علاوه بر اینکه مشکل انسانی حل میشود، برای ابدیّت خود نیز کاری کرده باشند و مسافت طولانی تا قیامت را با سبک باری طی کنند.
امامالموحدین علیه السلام میفرمایند:
«وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ فَاغْتَنِمْهُ»؛
اگر از تنگدستان کسی را یافتی که توشهی تو را تا رستاخیز برگیرد و فردا که بدان نیاز داری آن توشه را به تو بازگرداند، غنیمت شمار و آن را به او ببخش.
اهل فقر وسیلهی امتحان ما و حاملانِ سرمایه برای قیامت ما هستند، چون خدا میتواند فقیران را غنی یا اغنیا را فقیر نماید. پس موضوع فقط امتحان است تا هرکس در شرایطی که حکمت خداوند اقتضا میکند، امتحان بدهد. به همین جهت فقیرِ راضی به رضای خدا محبوب خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله است،(1)همچنانکه ثروتمندی که ثروتش را جهت خدمت به امور مسلمین به کار گیرد مورد رضای خداوند است و هر دو در امتحان خود موفق شدهاند. هر دو توانستهاند تکلیف خود را به خوبی انجام دهند. خداوند در قرآن میفرماید:
«فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ، وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ، کَلَّاَ»؛(2)
و امّا چون پروردگار انسان، انسان را امتحان کند، پس نعمت فراوان به او بدهد، انسان گوید پروردگارم مرا بزرگ داشت، و چون در راستای امتحان او، براو تنگ گیرد، گوید مرا خوار کرد، چنین نیست.
عدّهای را خداوند رزقشان را تنگ میکند تا اینگونه امتحانشان کند، و نیز رزق عدهای را وسیع میکند تا از آن طریق امتحانشان کند، این غیر از آن فقری است که به جهت گناه و ظلم برای اهل دنیا پیش میآید، که حتی هر چقدر هم که داشته باشند باز احساس فقر میکنند.
در روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله داریم:
«مَنْ کَانَتْ نِیَّتُهُ الدُّنْیَا فَرَّقَ اللَّهُ عَلَیْهِ أَمْرَهُ وَ جَعَلَ الْفَقْرَ بَیْنَ عَیْنَیْهِ وَ لَمْ یَأْتِهِ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا مَا کُتِبَ لَهُ وَ مَنْ کَانَتْ نِیَّتُهُ الْآخِرَةَ جَمَعَ اللَّهُ شَمْلَهُ وَ جَعَلَ غِنَاهُ فِی قَلْبِهِ وَ أَتَتْهُ الدُّنْیَا وَ هِیَ رَاغِمَة»؛(1)
هرکس هدفش در زندگی، دنیا باشد، خداوند کارهای او را پریشان نموده و فقر و تهیدستی را در نظرش مجسّم میدارد و از مزایای دنیا جز همان مقدار که بر او نوشته شده به او نخواهد رسید، ولی آنکس که در زندگی دنیایی، هدفش آخرت باشد، خداوند امور او را مرتب و منظم داشته و طبع و حالت بینیازی در قلبش قرار میدهد و دنیا با کمال سهولت به او رو میکند.
چنانچه ملاحظه میفرمایید، رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند خداوند اهل دنیا! - نه بیپولها را- از صبح که بیدار میشوند جلوی چشمشان تابلویی از فقر میگذارد و لذا تا آخر احساس فقر میکنند.(2)
حالا باز به جمله حضرت نگاه کنید که می فرمایند: «إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ»؛ ای فرزندم! وقتی کسی از اهل فقر را پیدا کردی «مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ»؛ که میتواند توشهی تو را حمل کند؟ تا کجا؟ «إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ» تا قیامت؛ «فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً» و فردا به تو آن توشه را برمیگرداند. چه وقت؟ «حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ» آن وقتی که شدیداً به آن احتیاج داری. «فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ» این فرصت را غنیمت شمار و آن توشه را به او بسپار.
حتماً میدانید که در قیامت، قلب انسان نسبت به انوار الهی شدیداً احساس فقر و نیستی دارد، انفاق وسیلهی اتّصال به آن انوار است. فقرا وسیلهای هستند که ما از طریق انفاق به آنها،
رابطة خود را با خدا محکم میکنیم و حجابهای بین خود و خداوند را مرتفع مینماییم. به همین جهت در روایت داریم اگر سائلی دست دراز کرد و به او چیزی دادی، دست خود را بر صورت بکش، چون «السائل رسولالله»؛ سائل فرستادهی خدا است، پس تو آن چیز را به خدا دادی نه به سائل. در هر حال حضرت با این توصیهها هوشیاری ما را زیاد میکنند که برای آخرت خود، فقرا را وسیلهی ارتباط خود با خدا به شمار آوریم و با انفاق به آنها بار سیر به سوی آخرت را سبک کنیم، با توجه به اینکه امروزه شدیدترین فقرها، فقر فرهنگی و معنوی است و جا دارد در کنار نذرهای مربوط به اطعام فقرا نذرهایی در راستای تعالی معنوی جامعه نیز صورت دهیم. هنر ما این باید باشد که اگر با فقیری روبهرو شدیم - اعم از فقیر اقتصادی یا معنوی - با جواب دادن به فقرش، توشة سیر به قیامت را فراهم کنیم.
نمیدانم چه اندازه در احوالات اهل معنا تفکر کردهاید؟ آنها آنقدر بیدارند که به راحتی و در هر فرصتی که پیش میآید مال دنیا را میبخشند، آنقدر که از بخشش مالشان لذّت میبرند، هرگز از جمعکردن مال و داشتن آن لذّت نمیبرند. شیطان است که انسان را از فقر میترساند و مانع بخشش میشود(1)
خدا میداند حتّی یک بار هم نمیشود انسان مال خود را ببخشد و در مال و در روح وسعت پیدا نکند. شخصی میگفت: من چندین سال از دادن خمس فرار میکردم. مثلاً با پولهایی که داشته چیزی میخریده و میگفته خدایا! ما که اضافه بر سال، پولی نداریم که خمسش را بدهیم، تا این که یک سال تصمیم میگیرد خمس مالش را بدهد، به گفتهی خودش از آن به بعد یک برکتی در زندگی و مالش بهوجود میآید که الآن چندین سال است خمسهای بزرگ و بزرگتر میدهد. یکی از دوستان تعریف میکرد که ما دو تا رادیو داشتیم؛ یک رادیو قدیمی که موج FM داشت و بحثهای آیتالله جوادی«حفظهاللهتعالی» را با آن میشنیدیم و یک رادیوی جدیدِ خیلی خوب که موج FM نداشت، همان وقت مسجد محل نیاز به یک رادیو پیدا کرد. خداوند ما را در سر دو راهی قرار داد،
1) قرآن میفرماید: «الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَیَأْمُرُکُم بِالْفَحْشَاء وَاللّهُ یَعِدُکُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلاً وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»؛ «شیطان شما را از تهیدستی بیم میدهد و شما را به زشتی وامیدارد؛ و خداوند از جانب خود به شما وعده آمرزش و بخشش میدهد، و خداوند گشایشگر داناست.» سوره بقره آیه 268.
رادیوی جدید را دلم نمیآمد بدهم، رادیوی قدیمی را نیز نیاز داشتم، امّا بالأخره دل را به دریا زدم و رادیوی جدید را به مسجد دادم، چیزی نگذشت خداوند آنچنان نشانم داد که در حال حاضر هشت رادیو در خانه داریم. همان شب در خواب دیدم که همهی اموالم و همهی شهر را آب برده و فقط من ماندم و آن رادیویی که به مسجد دادم و یک تکه فرش - آن رادیو، این فرش را هم برایش آورد - خداوند هم در عالم معنا نشانش داده بود که آن رادیو فقط برایت ماند و هم در بیرون نشان او دادند در نتیجه به جای آن یک رادیو، هشت رادیو پیدا کرد.
خداوند وقتی دید کسی دستِ دادن دارد، امور مردم را از طریق این شخص حل میکند، فقط باید بیدار باشد و اینها را مالِ خودش نداند. سخن حضرت در افق بالاتری مطرح است و آن استفاده از انفاقات در ابدیت است، ابدیتی با آن همه ظرافت و گستردگی وجودی.
تأکید حضرت این است که فرصتِ بخشیدن به فقرا را غنیمت شمار و سرمایهات را به حامل سرمایه بسپار. فرض کن پولی داری که بدان نیاز نداری، اگر آن را نگه داری، وبال تو خواهد شد و فردا باید حسابش را پس دهی، اگر هم بیجا خرج کردی، باید حساب آن را پس دهی، حالا خداوند کسی را در مسیرت قرار میدهد که محتاج مقداری از آن پول است، اگر بخل بورزی، آن پول را بیهوده نگه داشتهای، امّا اگر در حدّ توان آن پول را به محتاجش دادی، چون خود خداوند او را فرستاده خودش هم به بهترین نحو جبران میکند، مضافاً که بنا به گفتهی حضرت علیه السلام اهل فقر بارِ تو را میبرند. بار سنگینی که فوق طاقت تو است و نمیتوانی به تنهایی حمل کنی، چون داراییها، بدهکاری است.
سپس حضرت در ادامه میفرمایند:
«وَ أَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ»؛
و اگر قدرت مالی داری، بیشتر انفاق کن و آن را همراه آن فقیر بفرست، زیرا ممکن است در روز قیامت در جستجوی فردی باشی و او را نیابی.
طوری شرایط پیش آمده جهت انفاق را غنیمت شمار که در آن هیچگونه کوتاهی و تعللی به خود راه ندهی و لذا هر اندازه که میتوانی در انفاق به محتاج بیفزا، زیرا ممکن است آن شرایط از دست تو برود و هر چه به دنبال نیازمند واقعی بگردی او را نیابی. نقل کردهاند که سائلی نزد امام معصوم رفت و تقاضای کمک کرد. امام به غلام خود می فرمایند آن کیسه پول را به او بده، غلام هم اشتباهاً به جای کیسة مورد نظر امام، کیسهای را که پول خرج سال امام در آن بود به سائل میدهد. سائل در راه میفهمد که نمیشود اینهمه پول به سائل بدهند،
برمیگردد تا پولها را پس بدهد. امام میفرمایند چیزی را که دادهایم پس نمیگیریم. از خود باید پرسید این چه روحیهای است که تا این حدّ آمادهی انفاق کردن است؟ چون امامان معصوم علیهم السلام در رابطه با مال دنیا و انفاق آن چیز دیگری را میبینند و لذا حضرت به فرزندشان میفرمایند: «وَ أَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ»؛ توشهدادن به شخص محتاج را افزون کن، زیرا این یک فرصت است و نباید حالا که میتوانی از این فرصت استفاده کنی، فرصت را از دست بدهی، شاید بعداً چنین فرصتی و یا چنین فردی را نیابی.
میدانید که بخل موجب تنگی روح خواهد شد، و لذا انسان بخیل در قیامت خود را در فشار و در جهنّم میبیند. ولی انفاق برای خدا موجب وسعت روح خواهد شد. البته حتماً باید بخشش برای خدا و جهتِ آبادانی قیامت باشد و موضوع عاطفی آن در مرحلهی بعد قرار گیرد چون کسی که دلش برای فقیری بسوزد و چیزی به او کمک کند، عملاً خواسته است به او کمک کند تا فشار عاطفی خود را برطرف کند و دیگر دلش برای آن فقیر نسوزد، و عملاً با کمکی که به آن فقیر کرد، پاداشش را - که همان راحتی روح است گرفته است- امّا انفاق برای خدا چیز دیگری است. زمانی که متوجه وجود محتاجی شدیم که البته ممکن است آن محتاج جوانی باشد که هنوز کار مناسب ندارد، وجود آن محتاج، تکلیف من را به من اعلام میکند، این شخص در نظام الهی فعلاً آمده است من را امتحان کند. خداوند از طریق سنتهای خود فقر این شخص را رفع میکند، حالا آن سنّت یا به دست من است یا به دست کسِ دیگر. شخص فقیر آن روز بدون رزق نمیماند، بالاخره مایحتاجش که ممکن است کت و شلوارش باشد، برآورده میشود. امّا در این امتحان، من یا پیروز میشوم یا شکست میخورم.
امام در ادامه میفرمایند اگر کسی از تو چیزی خواست - که عملاً در راستای جبران آن در قیامت، وام حساب میشود - و تو قادر بودی که به او کمک کنی، آن موفقیت را غنیمت دان، تا در روزگار تنگدستی آن وام را به تو بازگرداند.
«وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ»؛
غنیمت بشمار قرض دادن را وقتی در حال غنا و دارایی هستی، برای وقتی که نداری و نیاز داری.
عرض شد فقر قیامت یک نوع فقر خاص است و با نیات معنوی که در دنیا داشتهای مرتفع میشود. در بحث «روزه؛ دریچهای به عالم معنا» بیان شد که در قیامت، جان انسان تشنه میشود
آن تشنگی به جهت بیخدایی است و با لطف الهی سیراب میشود. امروز جان ما تشنه بیانفاقی است، چون انفاق وسیلهی ارتباط با خداست، و بیخدایی انسان را آتش میزند. حضرت میفرمایند آن وقتی که شدیداً نیازمند هستی یعنی قیامت، آن کمکها به مدد تو میآید و روح تشنه به معنویت تو را سیراب میکند.
پس با توجه به مباحث این جلسه اولاً؛ راه دوست داشتن اولیاء را باید فراموش نکنیم. ثانیاً؛ اگر تحلیل ما از زندگی درست باشد و بیش از وظیفه، به امور دنیا وکسب مال نپردازیم - زیرا حمل آن سنگین و وبال ما خواهد شد- و اگر درست مطلب را بگیریم میفهمیم انفاقهای ما به انسانهای فقیر میتواند به گونهای باشد که آنها را حامل زاد و توشهی قیامتی خود بشناسیم، و انفاق کردن که ظاهراً تهدیدی است به فقر، وسیلهی ایجاد غنای ابدی ما، و اصلاح بهتر امور دنیایی ما گردد. إنشاءالله.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«... وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَئُوداً الْمُخِفُّ فِیهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ وَ الْمُبْطِئُ عَلَیْهَا أَقْبَحُ حَالًا مِنَ الْمُسْرِعِ وَ أَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَی جَنَّةٍ أَوْ عَلَی نَارٍ فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ فَلَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لَا إِلَی الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ»؛
هشدار که در مقابل تو گردنهای است دشوار، آنکس که سبکبار است نسبت به آنکس که سنگینبار است در وضع خوبی است. و آنکس که به کندی میرود حالش بدتر است از آنکس که آن مسیر را به سرعت طی میکند، و فرودآمدن تو در آن مسیر یا به بهشت است یا به دوزخ؛ پس پیش از فرود آمدن برای خود ذخیرهایی بفرست، و پیش از رسیدنت، منزل خود را مناسب گردان، که پس از مرگ نه جای عذرخواستن و فراهمکردن خشنودی خداوند است، و نه راه بازگشت به دنیا.
سخن امام الموحدین حضرت علی علیه السلام به فرزندشان در راستای نظرانداختن به افقی ماوراء دنیا، به اینجا رسید که میفرمایند:
فرزندم! بدان در رویاروی تو «عَقَبَةً کَئُوداً»؛ گردنهی بسیار بلندی است، از این گردنه آنهایی که بارشان سبک است، با سرعت حرکت میکنند و در نتیجه حرکتشان نسبت به آنهایی که بارشان سنگین است، بسیار راحت است.
سپس ما را متذکّر هدف نهایی این حرکت نموده و فرمودند: بدان که نهایت این گردنه یا بهشت است یا جهنّم.
«وَ أَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَی جَنَّةٍ أَوْ عَلَی نَارٍ»؛
محل هبوط و فرود آمدن تو پس از طی این مسیر یا بر بهشت است یا جهنّم.
«فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ»؛
فرزندم! کسی که میخواهد راهی را طی کند، عاقلانه آن است که قبل از قدم گذاشتن در آن راه، چراغی در جادّة آن بیفروزد و پیش قراولی بفرستد تا نه در طی راه شکست بخورد و نه در موقع فرودآمدن در آنجایی که باید فرود آید، در زحمت باشد. آری عاقلانه آن است حالا که باید این مسیر را طی کرد و به منزل ابدی فرود آمد، طوری شرایط آن منزل را فراهم نمایی که آن منزل برای انسان محلّ آرامی باشد، وگرنه چه فرقی بین سختیهای حرکت به
سوی منزل و جایگزینی در منزل هست، اگر مسیر ما همراه با سختی باشد و مقصدی هم که به آن میرسیم همراه با ناراحتی باشد، سراسرِ بودن ما سختی و خسران میشود.
اینجا بحث بر سر این نیست که بالأخره آیا زندگی دنیا به ابدیتی ختم میشود یا نه، خطاب حضرت با کسانی است که خوب میدانند سیری ابدی در پیش دارند و میدانند در ابدیتشان خودشاناند و خودشان. حالا حضرت بنا دارند که وظیفه اصلی ما را به ما گوشزد کنند. مثلاً ما قبول داریم که تابستان به زمستان میانجامد و قبول هم داریم که نیاز است برای زمستان ذخیرهی غذایی تهیّه کنیم، امّا نمیکنیم. یعنی آنچه را که پیش روی ماست و در آینده با آن روبهروییم، قبول داریم امّا نوع زندگی امروزمان آنچنان است که آن آینده را سرسری میگیریم، به عبارت دیگر به فکر آن نیستیم، نه اینکه منکر باشیم و در همین راستا جدّی بودن شرایطِ خاصّ ابدیتمان را احساس نمیکنیم و در ساماندادن کوشش لازم را به عمل نمیآوریم.
امام علیه السلام اینجا بحث نظری با ما ندارند و نمیخواهند برای ما دلایل وجود معاد را مطرح کنند. چون موضوع از نظر برهان عقلی برای ما روشن است، مشکل جنبهی عملی نسبت به آن است و این که جان انسان نسبت به آن موضوع هوشیاری به خرج دهد. به قول فیلسوفان نسبت به موضوع در عقل نظری مشکلی نداریم، بلکه در عقل عملی و رعایت وظایف خود نسبت به آن موضوع مشکل داریم. و لذا یک نحوه بیتفاوتی نسبت به جدّیترین مرحلهی زندگی در ما ایجاد شده است. امام علیه السلام در این فراز با ما یک بیدارباش بزرگی را در میان گذاردهاند، که ای انسانها گرفتاریهای شما در زندگی دنیایی موجب شده که از جهتگیری نسبت به مهمترین قسمت حیات باز بمانید. ما سعی میکنیم با مثالهای متعدد برای عزیزان علم حصولی به قیامت را به علم حضوری بکشانیم به طوری که عزیزان إنشاءالله بتوانند قیامت را در منظر خود بیابند، و لذا از کثرت مثالها خستگی به خود راه ندهید، سعی بفرمایید از هر مثالی دریچهای به سوی معاد خود بگشایید و از آن دریچه خود را در ابدیت بیابید. در راستای غفلت از مهمترین قسمت حیات گستردهی خود به عنوان مثال؛ شخصی را در نظر بگیرید که حرفهی خیاطی همهی فکر و ذکرش را مشغول کرده است، اگر جلسهای باشد که راجع به قیامت هم صحبت شود، چون او عمدهی توجه قلبی خود را در حرفهاش مشغول کرده، بیشترِ حواسش به
مدل لباس شرکتکنندگان در جلسه خواهد بود و نه به مسئلهی قیامت. این خیاط نوعی زندگی خود را گزینش کرده است که حساسیتش بر روی مدل لباس، او را از اهمیّت مقصد حیات بازداشته. حال راه نجاتش چیست؟ راه نجات این است که امامی بیاید تا به او تذکر دهد که ای انسان! مهمِ حیاتت را به هیچ چیزِ دیگر مفروش، هر تخصصی میخواهی داشته باشی، داشته باش، هر ذوق و سلیقهای میخواهی داشته باشی، داشته باش ولی متوجه باش وجه مهمِ حیات تو چیزی فوق این تخصصها و سلیقهها است.
غفلت از جدّی بودن معاد و حیات ابدی نمی گذارد ما در زندگی درست انتخاب کنیم و فرعیات برای ما اصل میشود. بسیاری از اوقات روزمرگیها موضوع مهمِ زندگی را بیرنگ می کنند. امام میفرمایند: مراقب باش این روزمرگیها مهمّ حیاتت را -که همان توجه به ابدیت و اصلاح آنجا است- بیرنگ نکنند. ما در این راستا باید به خودمان تذکّر دهیم، آیا قبول داری مهمّ حیاتت همان است که امام معصوم علیه السلام میگویند؟ پس عمل خود را در دنیا براساس حیات ابدیات تنظیم کن! مسئله از جهت تصوّر عقلی روشن است و همه قبول داریم که در زندگی دنیایی قلّهی بلندی را باید پشت سر بگذاریم ولی خیزش برای صعود به آن قلّه باید با هوشیاری قلبی شروع شود. گردنِ روح را از دنیا باید از یقهی دنیا بالا کشید و به سوی عالم معنویت جهت داد و این همان طیکردن آن گردنهی بلند است.
شما قبول دارید که محدود به بدن نیستید، و نیز قبول دارید که ابدی هستید همچنانکه میدانید در ابدیّتِ خود، خودتان هستید و خودتان، و در آن عالم هرکس در گرو آن چیزی است که برای خود کسب کرده است، یعنی قبول دارید «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَةٌ»؛ همه در رهن شخصیتی هستند که خودشان برای خود شکل دادهاند. و به عبارت دیگر هرکس درگیر وجود خودش میباشد. همهی این موضوعات را قبول داریم، آنچه کار را مشکل میکند غفلت از این موضوعات است، و این که چیزی مهمّ ما بشود که آن چیز مهم واقعی ما نباشد، و خیالات و رقابتها و مقایسهها، افق اصلی زندگی را در منظر ما ضعیف و بیرنگ کند. امام علیه السلام برای نجات از این غفلت به ما تذکّر میدهند: «وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَئُوداً»؛ بدان که روبهروی تو گردنهی بلندی است؛ آری گردنه است، نه جادّهی صاف. حتماً نظرتان هست قبلاً فرمودند:«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ»؛ در مقابل تو جادّهای است
طولانی و همراه با مشقّت فراوان، که اگر از سختی و مشقّت آن غافل شوی خود را مشغول یک زندگی عادی میکنی و در آن صورت دغدغههایت، مدل لباس و دکور ساختمانمان میشود. در آنجا عرض شد طی مسافتِ انسانی که حسود است، برای خروج از حسادت، طیکردن مسافت سختی است. فرمودند: باید از رذایل و افکار باطل خود را خارج کنی. حالا میفرمایند: فرزندم! گردنهی بلندی جلوی تو است، این گردنه عبارت است از این که باید از دنیا بدرآیی و به قیامت سیر کنی. در فراز قبل صحبت از راهی بود که باید در آن راه از خودِ مادون به خودِ برتر سیر کرد، در این فراز میفرمایند: فرزندم! گردنهای در پیش داری، که باید قبل از اینکه به اجبار به قیامت فرو روی با طی آن گردنه، خودت را از دنیا به سوی قیامت ببری. در جایی دیگر میفرمایند: «أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْیَا قُلُوبَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُخْرَجَ مِنْهَا أَبْدَانُکُم»؛(1)دلهای خود را از دنیا بیرون برید پیش از آنکه بدنهاتان را از آن بیرون برند.
در قرآن کریم داریم:
«وَلَوْ تَرَی إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُواْ الْمَلآئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُواْ عَذَابَ الْحَرِیقِ»؛(2)
و اگر ببینی آنگاه که فرشتگان جان کافران را میستانند، چگونه بر چهره و پشت آنان میزنند و میگویند عذاب سوزان را بچشید.
این افراد نمیخواهند به طرف قیامت بروند، و لذا ملائکهی دنیا با زدن به پشتشان آنها را به طرف برزخ و قیامت هُل میدهند، و ملائکهی برزخی بر عکسِ ملائکه دنیا، به سر و صورت این افراد میزنند و به برزخ و قیامت راهشان نمیدهند به این معنی که شما شایستهی اینجا نیستید و قیامتی نشدهاید و از عقبهی کئودِ عبور از دنیا به سوی قیامت نگذشتهاید.
مثلاً؛ کسی یک ساعت خیلی دوستداشتنی و گرانقیمتی به شما هدیه می دهد، وقتی در قایقی در وسط دریا هستید ناگهان قایق تکانی میخورد و ساعت در آب میافتد، ساعت جایی میافتد که درآوردن آن محال است. حالا یا باید ساعت را از آب درآوری یا از آن دل بکنی؟
میدانی که هیچوقت نمی توانی ساعت را در آن عمق دریا از آب درآوری، امّا ناخودآگاه از قایقران میخواهی همانجا متوقف شود، نمیدانی چهکار کنی، میخواهی از ساعت دل بکنی ولی خیلی سخت است. چون دل در این ساعت فرورفته است. فلز و شیشهی ساعت که فلز و شیشه است، دل در تصوری که از این ساعت داشت فرو رفته، برای خود شخصیّتی را جستجو میکنی که آن شخصیت با آن ساعت گره خورده بود و در رهن و گرو آن ساعت بود. حالا حساب کنید با میل شدید به آن ساعت، خودِ بی ساعتِ خود را هم نمیتوانی بپذیری، به عبارت دیگر طوری با آن ساعت بودهای که بیساعت، خودت نیستی. حالا اگر با این روحیه بدون آن که دل از ساعت بکَنی، به ساحل بیایی، چقدر ساحل برایت سخت است؟ چه ساحلی! دیگر این ساحل برای شما عذاب است، چرا؟ چون که خودت را بیساعت، در ساحل قبول نداری. امّا اگر پذیرفتی که ساعت خوبی بود و حالا رفت، دلکندن از آن ممکن است سخت باشد ولی عملی میشود، در این حالت توجّه خود را از ساعت میکَنی و میگویی: خوب دیگر شد! اگرچه راحت نیست، امّا ممکن است. ولی آنجایی که دل خود را از ساعت نکندی و خود را بدون ساعت نتوانستی بپذیری، در واقع با خودت قهر کردهای، و خودت برای خودت هیچ به حساب میآیی و عملاً هیچبودن خود را داری می بینی. خوب حالا کلِّ زندگی هم همینطور است. شما مسلّم با امثال ساعت و خانه و ماشین به قیامت نمیروید، همچنان که با پست و مقام و شخصیّت و جوانی و فرزند و اطّلاعاتتان به آنجا نمیروید، فقط با عقیدهتان در قیامت هستید، عقیده یعنی چیزی که از نظر قلبی با آن گره خوردهاید.
شما به ساعت فلزی گره نخورده بودید، به تصور خودتان نسبت به ساعت گره خورده بودید. آن چیزی که به آن گره خورده بودید، خلأ مَلکهی علاقه به ساعت بود. در ساحل چیزی که شما را عذاب میدهد ملکهی علاقه به ساعت است، چون در آن حال آن ساعت که جواب آن ملکه بود فعلاً نیست، حالا اگر کسی در این دنیا دوستیاش نسبت به دنیا فعّال باشد، آیا از قلّهای که باید به سوی قیامت سیر کند بالا میرود؟ این شخص حتّی وقتی هم که مُرد، باز در دنیا است ولی بدون داشتن دنیا. این شخص باز در جان و روان خود ساعت خود را میخواهد، ولی بیساعت است، حال وقتی با مرگْ همهی دنیا از دستش رفت، ببینید چه فشاری به او میآید. وقتی قایقران کمکم از آن محلّی که ساعت در آب افتاده بود دور میشود، آتش به جان طرف میخورد، دلش میسوزد، آه میکشد. در آن حال ساحلی که برای همه محلّ نجات از طوفان دریا است برای او محلّ عذاب میشود. چون او طوری نسبت
به ساعت دلسپرده گشته که دیگر بدون ساعت با خودش نیست، با بیخودش همراه است، آن ساعت، او را از خودش گرفته است.
از خود بپرسید مهمّ شما چیست؟ اگر مهمّتان ساعت بود، همین مهمِّ نامهمّ، مهمّ حقیقی را از شما گرفته است. اگر مهمّ شما مقام یا دنیا یا بدن یا مدرکتان شد، همه اینها گرفتنی است، گردنهای در پیش دارید و آن را طی خواهید کرد که همهی اینها را باید بگذاری، در آن صورت خود را گذاردهای. اگر آن شخص در وسط دریا از ساعت دل بکند و با آن حالت به ساحل بیاید، گردنهی بلند را طی کرده است. سخت است ولی این دلکندن همان عبورکردن از گردنه است، حالا ماندن در ساحل برایش سخت نیست. میفهمد که بیساعت باز میتواند خودش باشد. اگر یک روزی شما به لطف و کرم خدا خودتان را اینگونه یافتید که بیدنیا باز هستید و توانستید خودتان را بیدنیا بیابید و قبول کنید، ورود خوبی برای شما واقع شده و عملاً با سبکباری گردنهی زندگی را پشت سر گذاردهاید.
گاهی بدون دنیا از خود تصوری نداریم و خود را بدون دنیا نمیتوانیم بپذیریم. چه اندازه سخت و تنگ است این نوع زندگی! مثلاً اگر به دانشجوی یکی از دانشگاههای مهم بگویند تو دانشآموز دبستان هستی و در آن صورت فشار به او آمد، این بدینمعنی است که او بدون دانشجو بودن، خود را قبول ندارد. برای او در آن شرایط دانشجونبودن یعنی موجودنبودن. گاهی علفهای هرز در کنار گُلِ گلدان چنان رشد میکند و ریشه میدواند که ریشهاش با ریشه گل گره میخورد، حالا اگر بخواهی این علفهای هرزه را بکنی مجبوری گل را هم بکنی، در حالیکه بنا نداری گل را بکنی. هرگاه علف هرز جزء شخصیت گل شود، آنوقت هر چه خواستیم گل را ببینیم، علف هرز نیز خود را مینمایاند. به صورت مهمانی در آمده که صاحبخانه را میخواهد از خانه بیرون کند. غفلت از قیامت، قلب را اینچنین با دنیا گره میزند، به طوریکه بیدنیا خود را به رسمیت نمیشناسد.
بعضی از صفات و گرایشها و میلها آنچنان با شخصیت ما گره میخورد که اگر بخواهیم آنها را از خود جدا کنیم باید خودمان را ناخود کنیم و نمیتوانیم.
خیلی عجیب است! از خود بپرسیم چه کسی هستیم؟! گاهی انسان جز شهوت و هوس نیست. برای خود ماورای شهوت و میلهای نفسانیاش هیچ وجهی را در خود نمییابد. این
شخص نمیتواند از میل نفسانی و شهوترانیاش جدا شود. گاهی انسان ماورای پول و دنیا هیچ وجهی برای خود نمییابد، چون واقعیتی برای خود ماورای دنیا نمیشناسد. حالا آیا این شخص میتواند عقبه کئودِ دنیا را با سبکباری طی کند؟ وقتی او را تکویناً به سوی قیامت میکشانند، ببینید به چه مشکلی میافتد. خواه جوان باشد خواه پیر، فقیر باشد یا غنی، به اندازه طیِّ اختیاری عقبة دنیا، رونده به سوی مقصد خود میباشد، غیر از این هر چه هست دنیاست، میهمان ناخواندهای است که به جای صاحبخانه نشسته به طوری که ناخودِ ما به جای خودِ ما به میدان آمده است. چه فرقی میکند بنده جارو دستم باشد یا قلم، تا از دنیا بیرون نیامدهام، هر دوی آنها دنیا است. چه فرقی میکند که مقصدم رضایت نظر شما باشد یا ارضای میل نفسانی خودم؟ باز هم هنوز دنیاست، من که بالاتر نرفتم.
حضرت علی علیه السلام به ما خطاب میکنند: «وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَئُوداً»؛ مدام به خودت بگو: گردنهی بلندی در پیش خود داری و باید آن را طی کنی، پس شرایط طیکردن آن را، در زندگی ایجاد کن. قرآن خطاب به منکران زندگی ابدی میفرماید: «فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ، وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَةُ، فَکُّ رَقَبَةٍ»؛(1)عقبه و گردنهی نَفَسگیر را طی نکرده، چه میدانی از آن عقبه، آن عقبه عبارت است از آزادکردن گردن.
شما هنوز خودتان را آزاد نکردهاید، پس عقبه را طی نکردهاید، از خودتان آزاد نیستید. طی عقبه یعنی آزاد کردن این گردن، یعنی آزادی خود از خود. کار مشکلی نیست هرچند جادّه صافی هم نیست، آری وقتی انسان تلاش کند و نتیجه بگیرد، آن تلاش آسان است. عمده آن است که انسان دستورالعمل طی راه را حکیمانه بنگرد.
وقتی باید گردنهی آزادشدن از خود را طی کنی، اگر سنگین بار باشی، آیا میتوانی این گردنه را به راحتی طی نمایی و یا به سختی میافتی و لذا از ادامهی راه منصرف میشوی؟ نباید بگوئیم فعالیتهای دینی و انجام وظایف شرعی سخت است، از خود بپرسیم چرا طوری زندگی میکنیم که در آن زندگی انجام دستورات پروردگارمان برایمان سخت شده است؟
1) سوره بلد، آیات 13-11.
حضرت میفرمایند: بارت را سبک کن تا به راحتی بتوانی مسیر این گردنه را طی کنی و آنچنان شوی که درون جانت طالب پیروی از دستورات حق باشد. به گفتهی شبلی؛ «الصوفی لایری فیالدّارین معاللهِ غیرالله»؛ صوفی در دو جهان جز خدا نبیند. و لذا خودی نمیبیند که بخواهد از میل خود پیروی کند. و در این حال اطاعت امر پروردگار تنها چیزی است که در زندگی برای او ارزش دارد.
حضرت علی علیه السلام در این فراز میفرمایند در دنیا بهگونهای موضعگیری کن که سیر به سوی قیامت تمام افق روح تو را در برگیرد. در این شرایط بسیاری از چیزهایی که مانع این سیر است زمین میگذاری. سبکبالی روش کسی است که به افقهای بلندِ ماوراء دنیا دل بسته است. اگر انسان قیامتی شد حتماً سبکبالانه حرکت میکند، اصلاً مگر میشود مهمّ ما قیامت نباشد؟!
با توجه به زندگی قیامتی، خداوند خودش به انسان لطف میکند تا بفهمد اکثر گرایشهای ما گرایشهای خیالی و وَهمی است. و چون انسان فهمید آن گرایشها خیالی و وَهمی است خود به خود اهمیت آنها از چشمش میافتد و در نتیجه آنها را از دوش خود پائین میگذارد. بههمین جهت در ادامه میفرمایند:
«الْمُخِفُّ فِیهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ»؛
کسی که سبکبار باشد نسبت به آنکه بار خود را سنگین کرده، در سیر به سوی قیامت و در عبور از عقبهی بلند دنیا، در حالت نیکویی قرار دارد.
کسی که با هزاران خیال و وَهم و ترس از حرف مردم، و ترس از فقر، عملاً با بارهای سنگینی سیر میکند، جان میکَند تا یک قدم به طرف قیامت برود، نهایتش او در حدّ انجام واجباتِ سرودست شکسته دینداری میکند، هم میخواهد به سوی قیامتی برود که در نهایت صفا و گستردگی است، هم خیلی چیزهای دنیایی را میخواهد، خلاصه هم میخواهد خدا را داشته باشد هم خرما را. این شخص سنگین میرود و چقدر محرومیتها که به همراه دارد.
لذا حضرت در ادامه میفرمایند:
«وَ الْمُبْطِئُ عَلَیْهَا أَقْبَحُ حَالًا مِنَ الْمُسْرِعِ»؛
و آنکسی که کُند و سست حرکت میکند نسبت به کسی که با سرعت به سوی قیامت حرکت میکند، حال زشت و بدی دارد.
هم میداند که باید برای تمام اعمالش در قیامت حساب پس بدهد، و هم گرفتار امیال نفس امّاره است، و در کشاکش بین این دو بُعد از زندگیاش گیر کرده است. ولی آنکس که خود را از امیال نفس امّاره آزاد کرده، نهتنها به سوی معنویات میدود بلکه پرواز میکند. چون در دلش به غیر از حق چیز دیگری مقدار و ارزش ندارد که به آن التفات داشته باشد و از راه باز ماند. بعد میفرمایند:
«وَ أَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَی جَنَّةٍ أَوْ عَلَی نَارٍ»؛
چارهای نیست، این مسیر و این گردنه یا به جهنّم ختم میشود و فرود میآید یا به بهشت.
شما که چارهای ندارید در رسیدن به قیامت، چرا چشمتان باز نشود و این مسیر را به زیباترین موقعیت ختم نکنید، موقعیتی که در عین وسیع بودن و داشتن ظرفیت وسیع، ابدی و پایدار است. إنشاءالله که منزل اصلی و جدّی و مهم حیات ما، قسمت ابدیت ما باشد که در آن شرایط، خودمانیم و خودمان، جدا از نیازهای دنیایی و ما فیها. امروز خودمان در حجاب اشیاء و اموال و عنوانها گم شدهاست، وقتی هستی خود را بر غیر بنا کنیم و از خود گم شویم، همهی توجّه ما به بیرون خودمان میافتد، انگار دهها نفر در جایی ایستادهاند و هر یک انگشت خود را به سویی دراز کرده و به ما میگویند، «در آنجا» که اصلاً معلوم نیست آنجا کجاست. به گفتهی مولوی:
این
بدین سو، آن به آن سو می کشد
هر
یکی گوید منم راه رَشَد
این
تردد عقبه راه حق است
ای
خنک آن را که پایش مطلق است
این شک و تردیدها همان گردنه و عقبهای است که باید با طی آن به سوی حق برویم، خوشا به حال آنکسی که پایش از آن شک و تردیدها آزاد است.
وقتی نظرمان از ابدیتمان به جای دیگر افتاد، همین پیراهن من ناخودِ من میشود، ولی خود را به عنوان خودِ من به من تحمیل میکند. در این حالت همین پیراهن نمیگذارد من با خودم باشم و خودِ بیکرانهی خود را بنگرم. در این فکر میروم که پیراهنی بپوشم که مردم نگویند بیچاره است، و عملاً به ناخود نظر کردم و آن ناخود، من را از خودم میستاند. باید مواظب بود ناخودهای ما برایمان عمده نشود و عملاً قیامت که محل دریافت خود است از دست برود.
وقتی نظرمان به ابدیتمان افتاد متوجّه حجاب تن میشویم که چگونه نظر افراطی ما به تنمان، ما را از گنج حضور در ابدیت محروم میکند. به گفتهی مولوی، در آن هنگام است که در خرابی خانة تن گنج وجود ابدی خود را مییابی و تیشهای برمیگیری و مردانه خانهی تن را خراب میکنی. در رابطه با موت اختیاری و یافتن جنبهی کمالی روح میگوید:
مرگ
جو باشی ولی نه از عجز رنج
بلکه
بینی در خراب خانه گنج
پس
به دست خویش گیری تیشهای
میزنی
بر خانه بیاندیشهای
حالا که مرگجو شدی، منتها نه از روی ناتوانی، بلکه از آن جهت که متوجه شدی در خرابی خانه تن گنج ابدیت ظاهر میشود، پس تیشهای به دست میگیری و بیمحابا بر خانه علایق مادی بدن میزنی.
که
حجاب گنج بینی خانه را
مانع
صد خرمن این یک دانه را
زیرا مییابی که نظر به بدن و علایق دنیوی مانع دستیافتن به حقایق ابدی است و مییابی که مشغولشدن به دانهای تو را از خرمنِ انبوه باز میدارد.
پس
در آتش افکنی این دانه را
پیش
گیری پیشهی مردانه را
ای
به یک برگی ز باغی ماندهی
همچو
کرمی برگش از رز رانده ی
ای کسی که با مشغولشدن به یک برگ، از باغی محروم شدهای، تو مانند همان کرمی هستی که به یک برگ اکتفا کرده و از درخت انگور باز مانده.
چون
کَرم این کِرم را بیدار کرد
اژدهای
جهل را این کِرم خَورد
اگر فضل و کَرم الهی این کِرم را پیدا کند، همین کرمِ حقیر، اژدهای جهل را میخورد و نفسِ امّاره به نفس مطمئنه تبدیل شده و اژدهای جهل را میبلعد.
کِرم
کَرمی(1)
شد پر از میوه و درخت
این
چنین تبدیل گردد نیک بخت
در این صورت کرم به باغی پر از میوه و درخت تبدیل میشود. انسان نیکبخت نیز اینچنین دگرگون میگردد.
خانه
بر کن کاز عقیق این یمن
صد
هزاران خانه شاید ساختن
1) کَرم= باغ.
انانیت و نظر به دنیا را با تیشه عبادت و ریاضت ویران کن تا با عقیق حکمت و معرفتِ قلبی به بقای حقیقی واصل شوی.
گنج
زیر خانه است و چاره نیست
از
خرابی خانه مندیش و مایست
که
هزاران خانه از یک نقد گنج
میتوان
کردن عمارت بی ز رنج
زیرا با بصیرتی که بهدست میآوری هزاران حالت معنوی به سراغ تو میآید.
عاقبت
این خانه خود ویران شود
گنج
از زیرش یقین عریان شود
لیک
آنِ تو نباشد ز انکه روح
مزد
ویران کردن استش آن فتوح
کسانی مالک این گنج میشوند که در این دنیا به «مرگ اختیاری» روی آورند، مزد ویرانکردن آن خانه فتوح و بصیرتِ نظر به ابدیت است.
چون
نکرد آن کار، مزدش هست لا
لیس
للإنسان إلاّ ما سعی
دست
خایی بعد از آن تو کای دریغ
این
چنین ماهی بُد اندر زیر میغ
سپس دست خود را از روی ندامت به دندان میگزی که ای دریغا! چنین ماه منیری در زیر ابر پنهان بود.
من
نکردم آن چه گفتند از بهی
گنج
رفت و خانه و دستم تهی
خانهی
اجرت گرفتی و کری (1)
نیست
ملک تو به بیعی یا شری
بر فرض که خانهای را در این دنیا کرایه کردی، بالاخره چون با خرید و فروش به دست نیاوردهای، مال تو نیست.
این
کری را مدتِ او تا اجل
تا
در این مدت کنی در وی عمل
مهلت سکونت تو در خانه کرایهای جسم تا وقت فرارسیدن مرگ است، این خانه را به تو کرایه دادهاند که در آن به اعمال صالح بپردازی.
پاره
دوزی میکنی اندر دکان
زیر
این دکان تو مدفون دو کان
اما تو ای انسان در دکان جسم به پینهدوزی مشغولی در حالی که در زیر آن دکان دو معدن و کانِ بهشت صفات و لقاء نهفته است.
1) کراء، به معنی کرایهای است.
هست
این دکان کرایی زود باش
تیشه
بستان و تکش را میتراش
تا
که تیشه ناگهان بر کان نهی
از
دکان و پاره دوزی وارهی
تا با ریاضت و عبادت از پینهدوزی گرفتار خیالات و آرزوهای دنیایی رهایی یابی و به حقایق معنوی ابدی متصل گردی و به غنای حقیقی برسی.
پاره
دوزی چیست خوردن آب و نان
میزنی
این پاره بر دلق گران
هر
زمان میدَرَّد این دلق تنات
پاره
بر وی میزنی زین خوردنت
ای
ز نسل پادشاه کامیار
با
خود آ زین پاره دوزی ننگ دار
تو که از نسل معنوی حضرت خاتمالرسل صلی الله علیه و آله هستی، به خود بیا و از این پارهدوزی خود را آزاد کن.
پارهای
بر کن از این قعر دکان
تا
بر آرد سر به پیش تو دو کان
پیش
از آن کاین مهلت خانهی کری
آخر
آید تو نخورده زو بری
پیش از آنکه مهلت این خانه کرایهای به پایان رسد به کندنِ پِی آن خانه اقدام کن، وگرنه مهلت تمام میشود در حالی که هنوز از میوة معنوی آن بهرهمند نشدهای.
پس
ترا بیرون کند صاحب دکان
وین
دکان را بر کند از روی کان
تو
ز حسرت گاه بر سر میزنی
گاه
ریش خام خود بر میکنی
کای
دریغا آن من بود این دکان
کور
بودم بر نخوردم زین مکان
ای
دریغا بود ما را برد باد
تا
ابد یا حسرتا شد للعباد
دریغا که دار و ندار ما را بادِ فنا با خود برد. و در این حال است که انسانهای غافل از معاد تا ابد حسرت میخورند که چرا در دنیا با توجه به حیات ابدی خود زندگی را سازماندهی نکردند.
غره شدن آدمی به ذکاوت و اندیشة خود و به دنبال علم غیب که علم انبیاء است نرفتن، موجب میشود تا کرایهای و موقتبودن دنیا را نبینیم و آن را که حجاب ابعاد معنوی ما و عالم است محکم بچسبیم و در خرابی آن قدمی بر نداریم.
دیدم
اندر خانه من نقش و نگار
بودم
اندر عشق خانه بیقرار
بودم
از گنج نهانی بیخبر
ور
نه دستنبوی(1)
من بودی تبر
در آن دنیا متوجه میشود که از گنج نهانی ابدیت بیخبر بوده وگرنه با تبرِ ریاضت و عبادتْ حجاب تن را خراب میکرد و به ابدیت خود مینگریست.
آه
گر داد تبر را دادمی
این
زمان غم را تبرا دادمی
آه که اگر در دنیا حق تبر را ادا میکردم و دکان تن را ویران میکردم، در این دنیا غم و حسرت از من دور بود.
چشم
را بر نقش میانداختم
همچو
طفلان عشقها میباختم
در دنیا مانند کودکان که فقط به نقشها دلباختهاند، به ظاهر دنیا مشغول شدم.
اگر کَرم خداوند برسد و انسان بیدار شود مییابد چگونه خود را مشغول محدودهی تن کرده بود، در حالی که اگر آن را خراب میکرد و ماوراء حجاب تن، به خود مینگریست، میدید که زیر این خانه هزار عقیق یمَنِ شهود و ارتباط با حق و حقیقت خوابیده است. و اگر تو همّت نکنی که از حجاب تن بگذری:
عاقبت
این خانه خود ویران شود
گنج
از زیرش یقین عریان شود
ولی دیگر در آن حال سرمایهی تو نیست، چون تو همّت نکردهای که در زندگی دنیایی از تن بگذری و به جان بیکرانهی خود دست یابی. ولی غمِ از دست دادن عقیقِ جان تا ابد برایت میماند.
میگوید در دکّان تن مشغول پارهدوزی و وصلهپینهی بدنت هستی، غافل از این که زیر این دکّان دو معدن و کان بزرگِ جنت صفات و لقاء و یا جمال و جلال الهی قرار دارد، سپس روشن میکند که پارهدوزی همان گرفتارِ خورد و خوراک تنشدن است و از تغذیهی جان باز ایستادن، و فرصت را از بین بردن و سپس دریغا، دریغا گفتن که چه اندازه میتوانست با توجّه به جانِ بیکرانه خود در صحنه بیکرانه ابدیت سیر کند.
چشم
را بر نقش می انداختم
همچو
طفلان عشق ها می باختم
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در توصیه خود میخواهند ما چشم برنقشها نبندیم و از عقیقِ جان خود که منزل اصلیش قیامت است غافل نشویم و لذا میگویند: عزیز من! چه بخواهی، چه
1) میوهای کوچک و خوشبو که آن را به دست گیرند و ببویند.
نخواهی محلّ فرود تو یا آتش است یا جنّت. «وَ أَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَی جَنَّةٍ أَوْ عَلَی نَارٍ»؛ حالا که اینطور است، و حالا که پذیرفتی مسیری طولانی و بلند در پیش رو داری و چه بخواهی و چه نخواهی باید آن را طی کنی، یک قلّهای است که یا تو را به سوی آن هُل میدهند و میکشانند و به اجبار میبرند، و یا باید خودت با نشاط و با انتخاب خود بروی.
سپس میفرماید:
«فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ»؛
پس قبل از قدم گذاشتن در آن راه و قبل از فرود آمدن به منزل ابدی، راهنما و چراغی در آن بیفروز که در ظلمات جاودانه نمانی.
در اسلام به ما میگویند، شما دل به دنیا نبندید ولی در دنیا زندگی کنید. حالا اگر با توجه به چنین برنامهای به شما بگویند خانهای را که چند وقت پیش خریدهاید، هماکنون ارزان شده و به شما خبر از نزول دنیا را بدهند، چون دل شما به سوی عالم غیب و قیامت است، آیا این خبر شما را متوقف میکند، یا به راهتان ادامه میدهید؟ در چنین شرایط روحی که دل به سوی قیامت قرار دارد، هر اندازه دنیا را از شما بکَنند، جهت شما را متوقف نمیکنند، امّا کسی که جانش در دنیا فرو رفته است اگر همان خبر را به او بدهند، ویران میشود، گویا خودش را از او گرفتهاند. حال در نظر بگیرید اهل دنیا در قیامت چه حالی خواهند داشت، وقتی با شرایطی روبهرو شوند، که همه چیز خود را بر باد رفته میبینند. به همین جهت حضرت میفرمایند: «فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ» قبل از فرودآمدن در منزل اصلی خود، راهنمایی در پیش بفرست و قبل از فرودآمدن در آن منزل آن را برای خود نرم و قابل استفاده گردان. «عقیدهی پاک»، «اخلاق نورانی»، و «عمل خداپسند»، آن نوری است که سالک باید پیشاپیشِ خود بفرستد. چون جان انسان با این چیزها نورانی میشود. و لذا در شرایطی که به سوی عالم غیب رهسپار است میتواند از عقیدهی صحیح و اخلاق کریمه و اعمال شرعی کمک بگیرد.
در روز قیامت عقیده صحیح، اخلاق فاضله و عمل صالح جلودار ما هستند و ما را به نور مقدس اصلی که همان «إلیهِ راجِعُون» است، جلو میبرند. عقیده پاک اصلاً نمیگذارد شما در دنیا فرو بروید و جهت جان شما را به طرف قیامت میکشد. و لذا آنچنان به دنیا نمینگرید که
در آن متوقف شوید و از سیر خود باز بمانید. در روایت داریم بعضیها روی پل صراط متوقف میشوند. از طرفی پل صراط از متن جهنّم رد میشود تا به بهشت برسد، حالا اگر کسی روی پل صراط ماند، عملاً در جهنّم مانده است. و به همان اندازه که به دنیا توجه کرده، در آن دنیا بر روی صراط متوقف است و عملاً گرفتار آتش است، چون تمامِ توجّهِ جانِ خود را به بهشت و انوار الهی نینداخته تا به سرعت از صراط رد شود.
حبّ دنیا مانع میشود که بعضیها انقلاب اسلامی را به عنوان ظهور حکم الهی در نظام اجتماعی بپذیرند و لذا به همان اندازه بر صراط متوقفند. شما چه بخواهید و چه نخواهید انقلاب اسلامی یک پل صراط نوارنی است، کسانی که جایگاه دینی آن را میشناسند به خوبی از طریق این پل به بهشت نزدیک میشوند ولی عدهای از آن محروم میشوند. فراموش نفرمائید پل صراط راهی است به سوی بهشت که از متن جهنّم رد میشود و جهنّم، باطن دنیا است. و لذا کسی که توانست در این دنیا از دنیا بگذرد و با سیر به سوی انوار الهی برای خود پل بسازد، در آن دنیا هم میتواند از صراطی که به سوی بهشت است عبور کند و انقلاب اسلامی کمک میکند تا انسانها در این دوران به خوبی از ظلمات دنیای مدرن، به سوی زندگی معنوی سیر کنند. همینطور که اسلام در این دنیا به معنی واقعی یک پل متعالی است که رونده را به سوی نور راهنمایی میکند.
اشخاصی که گرایششان به دنیا زیاد است از انقلاب اسلامی نمیتوانند استفاده کنند و در پرتو نور آن، زندگی دنیایی را طی نمایند و لذا نمیتوانند پل صراط را در آن دنیا طی کنند و در آن متوقف میشوند. انقلاب اسلامی به طور مستمر انوار خود را برای رونده به سوی عالم معنا ظاهر میکند و روز به روز نورانیتر میشود. به طوریکه هماکنون نورانیتر از اوّل انقلاب بواطن و استعدادهای خود را نمایانده است. گاهی میبینیم فلان شخصی که برای انقلاب سر و دست میشکست و اهل جبهه و مبارزه بود الآن چپ کرده است، خروج این افراد را از انقلاب به جهت نورانیت انقلاب اسلامی بدانید که هرکس را به هر اندازهای که اهل توجه به عالم معنی نیست از خود بیرون میاندازد و به عبارت دیگر انقلاب اسلامی نخالههایش را دارد بیرون میریزد.
زلالی این انقلاب مثل زلالی کربلا است، عظمت کربلا به زیاد بودن افرادش نبود، به زلالبودن افرادش بود. آیا نهضت اباعبدالله علیه السلام قبل از رسیدنِ خبر شهادت مسلمبنعقیل و در آن هنگام که هنوز عبیداللهبنزیاد به کوفه نیامده بود و کوفیان طرف امام حسین علیه السلام بودند بزرگتر بود، یا در کربلا و با هفتاد و دو تن؟ دیدید که آن افراد زیاد نتوانستند کاری بکنند و با اندک تهدیدِ عبیدالله همه در رفتند، مطمئناً هیچ نهضتی به بزرگی نهضت کربلا نیست، چون هیچ نهضتی به زلالی کربلا نیست، پس ملاک پیروزی انقلاب اسلامی هم به زلالی آن است. هر چه زلالتر باشد در دوران معاصر نقش آفرین تر است؛ پس اگر کسی برفرض بگوید عدهای چشمگیر با انقلاب کج تابیدهاند باید متوجّه بود که اهل دنیا با هر حقیقتی کج میتابند، اهل دنیا نمیتوانند بر روی پل صراط به سوی بهشت سیر کنند، بر روی آن متوقف میشوند و گرفتار جهنّم میگردند. وقتی سوختند، اگر سرمایهای از حقیقت داشته باشند پس از سالها توقف، به سوی بهشت حرکت میکنند.
امام میفرمایند: فرزندم! باید از دنیا عبور کنی و از گردنهی بلند آن بگذری، چرا که باطن همین دنیا جهنّم است ولی روی جهنم پلی قرار دارد که اسمش اسلام است و از طریق اسلام امکان گذر کردن و درست طی کردن مسیر فراهم است. بعضیها در دنیا اسلامی زندگی میکنند، این افراد همانهایی هستند که از پل صراط میگذرند، چون اصل اسلام پل صراط به سوی بهشت است. بعضیها در این دنیا علوی زندگی میکنند. در روایت داریم: «عَلِی صِراطٌ مستقیم»؛(1)علی علیه السلام صراط مستقیم است. پس کسیکه پیرو آن حضرت باشد در مسیری قرار میگیرد که آن مسیر به بهشت ختم میشود یا در مورد آیه: «وَمَن یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ»؛(2)و آنکس که به عدل امر میکند، و او بر صراط مستقیم است. از ابن عباس داریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اِنَّه عَلِی»(3)آنکس که بر صراط مستقیم است، علی علیه السلام است.
در روایت داریم:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «یَا عَلِیُّ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ أَقْعُدُ أَنَا وَ أَنْتَ وَ جَبْرَئِیلُ عَلَی الصِّرَاطِ وَ لَمْ یَجُزْ أَحَدٌ إِلَّا مَنْ کَانَ مَعَهُ کِتَابٌ فِیهِ بَرَاةٌ بِوَلَایَتِکَ»؛(1)
یا علی روز قیامت من و تو و جبرئیل بر صراط می نشینیم و هیچکس از آن عبور نخواهد کرد مگر اینکه نوشتهای داشته باشد که در او برات ولایت تو باشد.
چون علی علیه السلام مجسمهی عبور به سوی بهشت و انوار الهی است و لذا هر کس او را اسوهی خود نگیرد در راه میماند. و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله برای اینکه ما در سیر الیالله نمانیم ما را متوجّه علی علیه السلام میکنند.
متأسفانه اگر بشنویم فلان مرتاض سیسال ریاضت کشیده و حالا میخواهد یک خبری غیبی برای ما بگوید، با هزار تلاش و سختی میرویم تا خبر غیبی او را بشنویم. در صورتیکه این جمله پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آنچنان از رازِ درست زندگی کردن پرده برمیدارد که اگر تمام مرتاضان دنیا همه عمر بشریت را ریاضت بکشند نمیتوانند اینچنین رازگشایی کنند، ولی گفت:
ماهیان
ندیده غیر از آب
پرسپرسان
زهم که آب کجاست
فرهنگ عمومی جامعه زمانی میتواند به مقصد اصلی توجّه کند که بفهمد جایگاه اینگونه روایات در زندگی کجاست. پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: ای علی! وقتی قیامت را برپا میکنند تو را بر سر پل صراط قرار میدهند، هر کس را تو برات عبور از آتش دهی، رد میشود. یعنی حیات صحیحی که به بهشت برسد، حیات علوی است. عدّهای که حقیقت این روایات را نمیفهمند میگویند آن روزی که علی علیه السلام نبود تکلیف مردم چه میشود؟ فکر میکنند جسم آن حضرت مطرح است. علاوه بر روایتی که از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم که: «اَوَّلُ ما خَلَقَ الله نُوری»؛(2)اولین چیزی که خداوند خلق فرمود نور من بود، علی علیه السلام هم فرمودند: «کُنْتُ وَصیاً وَ آدَمُ بَینَ الْماٰءِ وَ الطّین»؛(3)من وصی پیامبر بودم در حالیکه آدم هنوز بین آب وگل بود و خلق نشده بود. همچنانکه در روایت داریم اوّلین کسانی که در هستی، قبل از زمین و آسمان خلق شدهاند، پنجتن علیهم السلام بودند. پیام این روایات و جایگاه آنها را باید فهمید. وقتی فهمیدیم که
حضرت نوح علیه السلام به پنجتن متوسل میشدند، متوجه میشویم که در این روایات مقام ائمه علیهم السلام مطرح است نه جسم و بدن آنها. مسلّم کاملترین رهنمودهای الهی در آخرین دین ظهور خواهد کرد. و کاملترین دین با حاملان آن در عالم غیب بودهاند، منتها ظهور آن احتیاج به زمینه داشت، و لذا ادیان الهی یکی بعد از دیگری ظهور کردند تا زمینهی ظهور کاملترین دین فراهم شد. پس همانطور که اوّلین دین در عالم غیب، دین اسلام است، آخرین دین در عالم عین نیز دین اسلام است، و این یک قاعده است که فیلسوفان تحت عنوان «النهایات تَرْجع الیالبدایات» مطرح میکنند که آنچه در نهایت و در عالم عین ظاهر میشود برگشت دارد به ابتدا و آنچه در عالم غیب در ابتدا بوده است.
اوّلین ولایت در علم غیب، ولایت علی علیه السلام است، آخرین ولایت که ظهور تامّ و تمام ولایت است، در ولایت علی علیه السلام ظهور میکند، حال کسی که مرتبط با عالم غیب و حقایق عالم است هیچ وقت از ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام محروم نیست.
حضرت امامالموحدین علیه السلام میفرمایند: باید سیر و صعود خود را اصلاح کنی، زندگی چیزی جز سیر نیست، کلّ زندگی گذر از یک گردنه است. فرزندم! قبل از آنکه به منزل نهایی و به محلی که باید در آن نزول کنی وارد شوی، با عقاید پاک و اخلاق و اعمال پاک، بستر سیر و محل نزول خود را مناسب زندگی ابدی خود گردان. «عقیده»، «اخلاق» و «عمل پاک» به انسان جهت میدهد.
کسی میتواند از ساعت وسط دریا دست بردارد که جهت دلش جای دیگر باشد، و کسی که دلش را در توجه به امثال ساعت مشغول کرده است به ساحل هم که آمده هنوز دلش در وسط دریا پیش ساعتش میباشد. چه کسی در امثال آن اتّفاقات میتواند دلش را به ساحل بیاورد؟ کسی که عقیدهاش این باشد که کمال حقیقی، در ارتباط با خدا بهدست میآید. حالا ساعتش که در دریا افتاد، خودش از دست نرفتهاست، آن چیزی که آن فرد را به ساحل میکشد عقیده به خداست و دلبستن به آنچه نزد اوست. در حالی که اگر کسی چنین عقیدهای نداشته باشد، ساعتش که در دریا افتاد، دل خود را نمیتواند به ساحل بکشاند، تن به ساحل میآید امّا خودش نمیآید، خودش را دیگر ندارد. جهنّم جای کسانی است که به جهت حبّ دنیا از درون آتش گرفتهاند.
جمله حضرت خیلی عجیب است، دوباره نگاه کنیم! حضرت میفرمایند: فرزندم! قبل از فرود آمدن در قیامت چیزهایی را برای خودت پیش بفرست، تا تو را از دنیا به سوی قیامت بکشند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: «مردی از اباذر پرسید چرا ما از مرگ کراهت داریم؟ فرمود: چون شما دنیا را آباد و آخرت را خراب کردید، پس کراهت دارید از اینکه از آبادانی به سوی خرابی انتقال یابید».(1)
وقتی معنی دنیا از یک طرف و معنی قیامت از طرف دیگر برایمان روشن شد، به راحتی میتوانیم از دنیا بگذریم. صفت گذشت یک مَلَکه است که با توجّه به قیامت بهوجود میآید. اگر گذشت داشته باشید و ساعتتان وسط دریا افتاد، آن صفت به راحتی شما را از قعر دریا به ساحل میکشاند. اگر این صفت را داشتید، میتوانید با دل خود، و نه فقط با تن خود به ساحل بیایید، میتوانید بگویید حالا دیگر رفت که رفت. لذا میفرمایند:«وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ»؛ منزل خود را قبل از فرود آمدن در آن، آراسته و پیراسته گردان.
ما یک منزلی داریم که آن منزلِ جان است، منزل تن را با یک فرش میتوان آمادهی زندگی کرد. امّا از خود باید پرسید جانمان را کجا بگذاریم که امکان ادامهی زندگی در حیات ابدی برایمان فراهم باشد. تجربه کردهاید که گاهی جان انسان مکان و قرار ندارد؛ مثلاً اگر شما حسود باشید محل قرارِ جانتان کجاست؟ جان انسان در آن حالت مثل اسپند روی آتش، دائم در تلاطم است، جان را کجا بگذاریم تا به راحتی بتواند با خدای خود زندگی را ادامه دهد؟
موضوع نظر به مرگ و قیامت و اصلاح شرایط زندگی ابدی از مهمترین مسائلی است که باید در زندگی دنیایی به آن توجه داشت. و به عبارت دیگر جدّیترین موضوعِ زندگی دنیایی ما برنامهریزی برای حیات ابدیمان باید باشد. که صراط به سوی پروردگار است و شیطان قسم خورده در آن مسیر بنشیند و انسانها را منحرف کند. قرآن میفرماید: «قالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی
1) بحارالانوار، ج6، ص 137، روایت 42.
لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ»؛(1)شیطان به خدا گفت پس به سبب آنکه مرا به بیراهه افکندی من هم برای فریفتن آنان حتما بر صراط مستقیم تو خواهم نشست.
یکی از حیلههای شیطان این است که زمان آمدن مرگ را برای ما طولانی جلوه دهد، و واقعیت قیامت را واقعیتی دور بنمایاند، و اگر تحت تأثیر وسوسههای او قرار گرفتیم، هزارسال هم که عمر کنیم باز میگوئیم هزارسال است که نمردهایم، پس حتماً هزارسال دیگر هم نمیمیریم. و این خطر را حضرت با تذکّر خود به فرزندشان از جلو پای انسان برمیدارند، با دقّت در روایات و براهین عقلی متوجه میشویم قیامت هم اکنون در افقی برتر موجود است(2)
و همین حالا منزل روح ما در منظر ما است، هر چه با تزکیه پیش بروید به آن نزدیک میشوید، تا آنجا که چون پرده عقب رفت میبینید در منزل روح هستید، اگر منزل روح را مناسب جان و روح نکنید برای ابد در یک منزلِ بدی زندگی میکنید؛ مثلاً آیا رودربایستیها منزل خوبی است یا منزل بدی است؟ اگر من با شما رودربایستی داشته باشم و شما بخواهید به خانه ما بیایید، خودم را به هر زحمتی میاندازم تا شما گمان کنید من آدم مهمّی هستم، وقتی هم به خانه ما آمدید بدنم میلرزد که نکند شما مرا آدم مهمّی حساب نکنید، و وقتی هم رفتید باز نگرانم نکند شما زندگی مرا به عنوان زندگی یک آدم مهم قبول نداشته باشید، حالا در چنین شرایطی منزل روح در چه حالی است؟ ملاحظه میفرمائید رودربایستیها برای روح منزل خوبی نیست. ممکن است به منزل تن برسید و همهی چیزها را نو کنید تا در چشم بقیه مهم جلوه کند، امّا رودربایستی برای روح منزل بدی است، منزلی با اضطراب دائمی.
1) سوره اعراف، آیه 16.
2) در روایت داریم که راوی از حضرتامامرضا علیه السلام میپرسد: مرا از بهشت و جهنم خبر دهید، آیا هم اکنون آنها خلق شدهاند؟ حضرت فرمودند: بلی، و رسولالله صلی الله علیه و آله وقتی به معراج رفتند داخل بهشت شدند و آتش را دیدند. راوی میگوید: عدهای از مسلمانان میگویند بهشت و جهنم مقدر شدهاند ولی خلق نشدهاند. حضرت فرمودند: آنها از ما نیستند و ما هم از آنها نیستیم: «مَنْ اَنْکَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَالنّار کَذَّبَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وَ کَذَّبْنا وَ لا مِنْ وِلایَتِنا علی شَیْئٍ وَ یَخْلُدُ فی نارِ جَهَنَّم. قالالله عزوجل: هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی یُکَذِّبُ بِهَاالْمُجْرِمُونَ یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمیمٍ انٍ». پس کسی که منکر خلقت فعلی بهشت و جهنم شود، پیامبر و ما را تکذیب کرده است و از دوستان ما نیست و برای همیشه در آتش است. خداوند در آیه 44 سوره الرحمن فرمود: این است جهنمی که گناهکاران انکار میکردند و هم اکنون گناهکاران بین آن جهنم و آبجوشان در حال طوافاند (توحید صدوق، باب ما جاء فیالرُّؤْیَه، حدیث 21، ص 118).
آقای حجّتالإسلام قرهی که چندین سال خدمت امام خمینی«رحمةالله علیه» بودند. نقل میکنند وقتی طلبهها به منزل امام«رحمةالله علیه» میآمدند در حیاط منزل فرش نبود و آنها روی زمین مینشستند. به امام«رحمةالله علیه» گفتم: اجازه بدهید یک فرش بخریم تا طلبهها روی آن بنشینند. امام«رحمةالله علیه» فرمودند: در اتاق یک گلیم هست آن را بیاورید اینجا پهن کنید. عرض کردم: این گلیم که چیزی نیست، اجازه بدهید یک فرش بخریم. امام«رحمةالله علیه» فرمودند: خیر! همین گلیم هم خیلی خوب است، فکر کردهای اینجا خانه صدراعظم است؟ گفتم: اینجا خانه نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه است. امام«رحمةالله علیه» فرمودند: معلوم نیست خانهی امام زمان همین هم باشد.(1)
روح آزاد را ببینید؛ این روح منزلش کجاست؟ منزل را جایی انتخاب کرده که همواره راحت خواهد بود، همین دنیا هم آرام است، در این دنیا هیچ غصّهای نسبت به دنیا نمیخورد، آن دنیا هم غصّه نمیخورد، آن وقت میگوید: با دلی آرام و ضمیری امیدوار از خدمت خواهران و برادران ایمانی مرخص میشوم.(2)
حضرت علی علیه السلام فرمودند: گردنهای است که باید طی کنی، سبکبار هم باید طی کنی. حالا میفرماید: وقتی رسیدی به منزل، میخواهی که روحت آرام باشد، روح آرام روحی است که از دنیا کنده شده باشد.
بعد میفرماید:
«فَلَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لَا إِلَی الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ»؛
فرزندم! بدان که بعد از مرگ نه مکان عذرخواهی هست و نه امکان برگشت به دنیا.
در آن شرایط دیگر وسیلهای که بتوان خدا را راضی کرد، نیست. زیبایی ارتباط با خدا را باید در این دنیا در روح و قلب خود پایه ریزی کنی، بعد از مرگ وسیله عذرخواهی و پایهریزی ارتباط خوب با خدا نیست، از طرفی نمیتوانی دوباره به دنیا برگردی و جبران مافات کنی. آنجا خودت هستی و خودت، یا خودِ بریده از خدا، و یا خودِ مرتبط با خدا. خودت
هستی و خودت، با یک راهِ پیشِ روی، و یک منزل که در آن لاجرم فرود میآیی، اگر پیش رو غضب و حرص به دنیا باشد، تو را به جهنّم میکشاند، اگر نور عقیدة پاک باشد، تو را به بهشت جذب میکند، اگر حرص دنیا باشد، عذاب است و اگر ارتباط با خدا باشد، آرامش.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَةِ وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَةِ وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ بِالْإِنَابَةِ وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِکَ أَوْلَی وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ الْإِنَابَةِ وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَةِ وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ وَ بَابَ الِاسْتِعْتَابِ فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ وَ اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِکَ»؛
فرزندم! ... آگاه باش آنکه گنجینههای آسمانها و زمین در دست اوست[خدا]، به تو رخصت دعا داد و اجابت آن را کفایت کرد و تو را بفرمود که دست نیاز به سوی او برداری تا نیازت برآورد، و از او طلب رحمت کنی تا بر تو رحمت کند، و میان تو با خویش هیچکس را حجاب نکرد و تو را به کسی وانگذاشت تا نزد او برای تو میانجیگری کند، از این بازت نداشت که اگر گناه کردی درِ توبه بکوبی، و در خشم بر تو شتاب نورزیده، و چون به او باز گردی سرزنشت نکند و آنجا که سزاوار رسوایی بودی رسوایت نساخت، و در قبول توبه بر تو سخت نگرفت، و به سبب گناه با تو مناقشه نکرد، و از رحمت خویش نومیدت نفرمود، و درِ توبه بر تو نبست، بلکه توبهات را کاری نیکو دانست، و گناهت را یک، و کارِ نیکویت را ده به شمار آورد. درِ توبه و باب طلب خشنودی خویش بر تو باز گذارد. هنگاهی که او را بخوانی ندای تو را میشنود و توجّه کند، و چون با او به نهان رازگویی، گفتگوی نهانت میداند. نیاز خود بر او عرضه میداری و از حال دل پرده برمیگیری و درد دل با او در میان مینهی و از غمها شِکوه میکنی و از او غمزدایی میطلبی و در کارها مدد میجویی.
در جلسه قبل تا آنجا رسیدیم که امام معصوم به فرزندشان فرمودند: قیامتت را مراقب باش و در دنیا جهتِ قیامتیِ زندگی را از دست مده. همواره با توجه به قیامت در دنیا زندگی کن که وقتی به قیامت رسیدی غریبه نباشی. قبل از آنکه به آن منزل نزول کنی، یک نور و راهنمایی برای خودت بفرست. «وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ»؛ قبل از اینکه در منزلِ قیامت فرود آیی آنجا را برای خودت آرام و مناسب زندگی ابدی گردان. زیرا بعد از مرگ، زمانی برای عذرخواهی و جبران نیست. آنجا با خودِ مطلق خود روبهرویی، «وَ لَا إِلَی الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ»؛ و امکان بازگشت به دنیا هم برایت نیست.
یکی از بهترین شعورها، شعورِ توجّه به هدف اصلی است. کودکان با روحیهی بازیگوشی از اهداف اصلی خود غفلت میکنند، ولی حکیمان همواره به اهداف اصلی فکر میکنند. همه قبول دارند که در قیامت در حیات ابدی هستند، ولی همه در دنیا قیامتی زندگی نمیکنند. از اینرو که حضرت علی علیه السلام با توجه به جمله فوق، حکمت را در ما تقویت میکنند، زیرا که:
عاقلان
خود نوحهها پیشین کنند
جاهلان
آخر به سر بر میزنند
ز
ابتدای کار آخر را ببین
تا
نباشی تو پشیمان یوم دین
خود را ارزیابی کنید! ببینید چه موقع دلتان را باشعورتر و بصیرتر مییابید؟ آیا زمانی که به امروزِ زندگی دنیا مشغولید، یا آن زمانی که افقهای دور را به امروز خود پیوند میزنید؟! اگر احساس میکنید وقتی شعورتان، شعور حقیقی است که امروز با افقهای دور زندگی میکنید و از دیوارهای تنگ زمان و مکان آزادید، بدانید به نوعِ زندگی اولیاء و انبیاء الهی نزدیک شدهاید، در همین راستا است که حضرت توصیه میفرمایند:«فَلَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لَا إِلَی الدُّنْیَا مُنْصَرَفٌ»؛ بعد از مرگ نه جای عذر خواهی هست و نه امکان برگشت به دنیا.
فراز عجیبی است! باید آنقدر آن را به قلب خود عرضه کنیم و برآن تأمل نمائیم تا قلب بتواند ابدیّت خود را امروز حس کند. توجه به ابدیت و حضور در آن عالم، به جهت حقیقت مجردی که داریم، سخت نیست، فقط کمی تأمّل و توجه میخواهد. همینکه حضرت میفرمایند یادت باشد برای منزل ابدی یک شرایطی آماده کن، جهت قلبمان را میبرند به سوی عالَم ابدیتمان.
بحث قبلی، موضوع ارتباط ما را در ابدیّت مدّ نظر قرار میداد، و اینکه متوجه باشیم در آن شرایط با چه خودی روبهرو میشویم، خودی پوک و پوچ، یا خودی سرشار از امکان ارتباط با خدا؟ آنجا با خودِ خودتان، عاری از همه چیز، اعم از مدرک و مقام و حتی جنسیت، روبهرویید. اگر نخواهید در آن حالت، پوک و پوچ و بدون کمال لازم باشید باید به غنای مطلق و حمید مطلق متصل شوید، همان حقیقتی که قرآن در وصف آن فرمود: «والله هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمید»؛ و خدا فقط غنی حمید است. و فرمود: «اَنْتُمُ الْفُقَراءِ اِلَیالله» شما فقیرانی هستید که تماماً محتاج به او هستید. شما اگر به خودتان واگذار شوید، فقیر و خالی هستید. هر چه شرایط زلالتر شود و پردههای وَهم فرو ریزد و بیشتر به خود آیید، بیشتر میبینید که چقدر در ذات خود خالی هستید.(1)
حالا اگر بتوانیم از نظر بصیرتْ قیامتی شویم و پردهها و حجابها از مقابل قلبمان کنار رود، میبینیم خودمان تماماً هیچیم هیچ، و به سبب ارتباط با حق، هستی و بقا پیدا میکنیم و با ارتباط با کمال او از کمال بهرهمند میشویم، و نظر به قیامت چنین بصیرتی را به ما میدهد و لذا امام علی علیه السلام میفرمایند: قیامتی فکر کن، تا همین که خود را بدون اتّصال به خداوند، پوک و پوچ یافتی، همّت کنی و در این دنیا شرایط اتّصال به خدا را فراهم نمایی تا در قیامت با وصل به غنی مطلق، غنا بیابی، و با وصل به حمید مطلق، پسندیده شوی و کمال بیابی، زیرا به گفتهی قرآن: شما در ذات خود فقیرید و خداوند غنی و حمید است.
پس به اندازهای که به غنیِ حمید وصل شوی، وقتی پردهها عقب رفت و خود واقعیات را یافتی، با خودِ پوک و پوچی روبهرو نیستی. و لذا بزرگترین نعمت، نعمت ارتباط با خداست، اصلاً هیچ چیز در دنیا نعمت نیست مگر همین ارتباط، بقیهی دنیا خیال است و بازی، چون «هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمید»؛ فقط او غنی و حمید است. پس همهی بودنها و کمالات در ارتباط با اوست. آیه فوق، حاوی تعبیر بسیار زیبایی است! چون داراییهایی که ما تصوّر میکنیم دارایی است، سراسر توهُّم است و ناپایدار، تنها پایداری و کمال، نعمتِ ارتباط با خداوند است. غیر از غنیِّ حمید هر چه هست ظلمت است و خلأ و تاریکی و پوچی.
دانستن این که «خدا» هست، برای ما مشکلی حل نمی کند. اگر به جایی برسیم که خدا، خدای ما بشود، این یعنی خدا داشتن و جان خود را در پرتو انوار او قرار دادن. خداداشتن است
1) انسان مثل هر موجود دیگر در ذات خود عین نیستی است و با ربط به وجود مطلق، وجود دارد، و در همین رابطه ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» میفرماید: موجودات عین ربط به خالق هستند و هیچ نحوه استقلال ندارند.
که مشکل فقر ذاتی ما را حل می کند. در همین رابطه، شناخت اولیاء الهی نیز کارگشا است و موجب استفاده از کمالات آنها میشود. به عنوان مثال امام خمینی«رحمةاللهعلیه» مدّتی در کنار مردم به سر میبردند، امّا همة افراد با ایشان مرتبط نبودند و به عبارت دیگر میدانستند او هست، ولی او را نداشتند، امّا عدّهای او را داشتند و قلب خود را تحت تأثیر رهنمودهای ملکوتی وی قرار میدادند و لذا به درجاتی شایسته رسیدند. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به عنوان یک انسان عادی ولی معنوی چنین تأثیری میتوانست ایجاد کند، آری او میتوانست برای همه امام باشد، امّا عدّهای او را نداشتند و لذا مشکلاتشان در این ظلمات آخرالزمان حل نشد. این موضوع در مرتبهی بسیار بالاتر و غیر قابل مقایسه با این مثال، در رابطه با مرتبط بودن با انوار الهی مطرح است، انوار الهی بر هستی میتابد ولی همه خود را در معرض آن قرار نمیدهند.
شیطان هم خالق بودن خدا را قبول داشت. خودش خطاب به خدا میگوید:«خَلَقْتَنی مِنْ نّار»(1)مرا از آتش خلق کردی. ولی خدا را نداشت و آن چیزی که مشکل کبر او را حل میکرد خدا داشتن بود. خدا داشتن یعنی به نحوی با خدا مرتبط باشیم که او خدای ما باشد. در دعاها میگوییم: «یا ربّ!» یعنی ای پروردگار من!، «یا سیّدی!»؛ ای سرور من! این یعنی خدا داشتن. وقتی متوجه قیامت و حیات ابدی خود شدیم و فهمیدیم در آن شرایط آنچه ما را از فقر ذاتی خود به کمال حقیقی میرساند، اتّصال به خداست، آنهم اتّصالی که در زندگی دنیایی برای خود ملکه کردهایم، میفهمیم چرا حضرت مولیالموحدین علیه السلام اینچنین نظر ما را متوجه معاد و قیامت مینمایند، تا بتوانیم قلب خداطلب و چشم خدابین و روح قابل صعود به سوی خدا برای خود فراهم کنیم، به گفتهی مولوی:
روز
مرگ این حس تو باطل شود
نور
جان داری که یار دل شود؟
در
لحد کاین چشم را خاک آگند
هستت
آن چه گور را روشن کند؟
آن
زمان که دست و پایت بر درد
پرّ
و بالت هست تا جان بر پرد؟
حضرت علی علیه السلام بعد از نظر به معاد نظر ما را متوجه خزائن بیکران رحمت پروردگار مینماید و اینکه چگونه با او مرتبط شویم و از او بهره بگیریم. میفرمایند:
1) سوره اعراف، آیه 12.
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ»؛
بدان همان خدایی که خزائن آسمانها و زمین به دست اوست، به تو اجازه داده که او را بخوانی.
گاهی رئیس یک اداره آنقدر پرمشغله است که اگر بخواهی با او حرف بزنی میدانی بیفایده است، چون مشغلههایش اجازه نمیدهد که بتوانی با او حرف بزنی، امّا «او» که غنی محض است و هیچ کاری او را از کار دیگر باز نمیدارد و حضور محض است، اجازه داده که او را بخوانی. ابتدا باید این موضوع را عقل تصدیق کند و سپس آن را به قلب بفهمانی، وگرنه در عین اینکه میگویی خدا، دل بیخدا است. پس از این نکته میفرماید: «وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَةِ»؛ و برای تو اجابت را برعهده گرفته است. محال است کسی دعا کند و اجابت نشود. این سؤالها را بگذارید برای بحث دیگری که مثلاً چرا من گفتم: «خدایا! فلان چیز را به من بده» و او نداد؟ متوجه باشید که چون او غنیّ مطلق و سمیع مطلق است و اصلاً بخیل نیست و رحیمِ کریم است، پس حتماً اجابت میکند.
طبیب
عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو
درد در تو نبیند که را دوا بکند
امام معصوم در این فراز یکی از اسرار عالم را به ما میگویند در حالیکه ما آن را سرّ نمیدانیم و نمیفهمیم چه سرّ بزرگی است و آن عبارت است از سرِّ وجود «دعا» در عالم. افراد چون نمیدانند چه سرّی است، به آن نمیپیوندند، و لذا جهتِ طلبِ خود را تماماً به سوی او سیر نمیدهند. ما جایگاه دعا را در هستی نفهمیدیم که به آن توجه خاص نداریم، با اینکه امامی معصوم که نه در تشخیص حقیقت خطا میکند و نه در بیان آن. او به ما میگوید: خدایی که خزائن عالم در قبضهی اوست به ما اجازه داده است او را بخوانیم و اجابت را به عهده گرفته است. فلسفة خواستنهای ما برای خودمان مبهم است و در نتیجه نمیتوانیم با تمام وجود از او بخواهیم، و گاهی متأسفانه نمیدانیم چه بخواهیم و یا چیزهای غلط میخواهیم.
اگر کمی در فرمایش حضرت تأمل کنیم بسیاری از مسائل در رابطه با دعا در همین نکته خوابیده است. باور بفرمائید اگر حضرت عیسی علیه السلام از آسمان فرود آید و از او بخواهیم که ای حامل اسرار عالم بالا! اسرار دعا را برایمان بگو، والله یک کلمه بیشتر از این فرمایش
امیرالمؤمنین علیه السلام چیزی برای گفتن ندارند. عمده آن است که باور کنیم «خدایی که خزائن عالم در قبضة اوست به ما اجازه داده او را بخوانیم و او به عهده گرفته دعای ما را اجابت کند».
در ادامه میفرمایند:
«وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ»؛
به تو دستور داد که از او بخواهی، از او سؤال کنی تا به تو عطا کند، از او طلب رحمت کنی تا رحمت کند.
شیطان میداند اگر این چهار سطر دعا برای ما حل شود دیگر هیچ وسوسهای از وسوسههای او در ما کارگر نخواهد افتاد، چون همهی هنر شیطان آن است که غیر خدا را منشأ اثر و دارای نقش معرفی کند و جهت قلب و روح ما را از حقْ به غیر حق معطوف دارد. و از آن طرف هم در طلبْ از غیر خدا حتماً ناکام خواهیم شد و در نتیجه ما را از امیدواربودن باز میدارد و امید دستیابی به کمالات بالاتر را در ما میخشکاند. گاهی فیلسوفانه وارد میشود، فراموش نفرمائید که به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام ششهزار سال با ملائکه بوده، آنهم معلوم نیست ششهزار سالِ زمینی یا آسمانی.(1)
پس راهکار بسیاری از چیزها دستش هست. به ظاهر فیلسوفتر از خیلی از فیلسوفها، و عارفتر از خیلی از عارفها است. امّا هرکجا و در هر لباسی «کبر» و عدم ذلّت در مقابل حق را دیدید، بدانید پای شیطان در میان است. شیطان نمی گذارد باورمان بیاید که فقط با خدا باید مسائل خود را حل کنیم، نمیگذارد این فرمایش حضرت امیر علیه السلام برای ما حل شود که، «وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ»؛ خدا به تو دستور داده که از او بخواهی، تا به تو عطا کند، و طلب رحمت کنی، تا رحمتت کند. امام معصوم علیه السلام شمشیر برّانِ ضدّ شیطان است و همان کسی است که مطلقاً در تمام عمر شیطان را شکست داده چنین میفرماید.
امام علیه السلام از این طرف به ما سرمایه خداداشتن میدهند، در حالی که شیطان منکر خدا نیست، منکر آن است که با طلب از خدا، خدا داشتن سرمایهی ما شود، ما را به فرهنگی مبتلا میکند که نه ما کاری به کار خدا داشته باشیم و نه او کاری به کار ما دارد، او خدای خالق است و دیگر هیچ. شیطان چنین القاء میکند که کارت را بکن و به خودت امید داشته باش، ولی امام علیه السلام میفرمایند: خدا را بگیر، کارت را هم بکن و از خدا بخواه تا تو را از نتیجه و برکت
1) نهجالبلاغه، خطبه 192.
کارت محروم نکند، چون چه بسیار افرادی که کار کردند و بدبخت شدند و گرفتار زندگی بیحاصل گشتند. و از آن طرف خداوند در بعضی موارد، فوقِ کار و ابزارهای دنیایی حوائج بنده خود را برآورده میکند تا خود را بیواسطه به بندهاش بنمایاند و در همین رابطه به قلب بنده خود میاندازد که فقط در آن امر از خدا حوائج خود را بخواهد. نمونه بارز آن حضرت مریم علیها السلام بود که غذا و میوه بهشتی برایشان میآمد تا وسعت تاثیر دعا مشخص شود.
مولوی در مثنوی داستان جالبی دارد، که در زمان حضرت داوود«علی نبینا و علیهالسلام » فقیری زندگی میکرد و طالب رزقی بود که خداوند ماوراء اسباب ظاهری به او بدهد. به مردم نمیگفت شما کار نکنید، میگفت: شما براساس اعتقاد و اعتماد خود به وسایل فعالیت کنید، بگذارید من هم کار خودم را بکنم. او به یقین رسیده بود که خدا بنا دارد بدون وسایل عادی او را تأمین کند، و بر مبنای همین یقین راز و نیازش را با خدا ادامه میداد، روزی ناگهان یک گاو وارد خانهاش شد، خدا را شکر کرد و گفت: این همان رزقی است که خدا رسانده و سرِ گاو را برید. صاحب گاو از راه رسید و گفت: چرا گاو را کشتی؟ فقیر گفت: رزق خودم بود! صاحب گاو فریاد زد که ببینید این مرد چه میگوید و بالاخره دعوایشان شد. نزد حضرت داوود علیه السلام رفتند. حضرت از آنجهت که مأمور است بر اساس ظاهر حکم کند، به فقیر گفت: چرا گاو این مرد را کشتی؟ فقیر گفت: رزق خودم بود، خدا برایم فرستاده بود. حضرت داوود علیه السلام دیدند که خیلی جدّی است اصلاً هم شک ندارد، حضرت میدانستند چیزهایی پشت قضیه هست، به صاحب گاو گفتند: دست بردار و برو. صاحب گاو به حضرت عرض کرد: شما هم با آن فقیر همدست شدهاید. حضرت فرمودند: برای بررسی بیشتر یک شب فرصت بدهید. بالاخره اصل حقایق برای حضرت کشف شد که جریان از چه قرار است؛ صاحب گاو غلام جدّ پدر این مرد فقیر بوده و پدر و جدّ او را کشته و تمام اموال او را از جمله گاوش را برداشته است. گفت:
وز
خدا میخواست روزیِ حلال
بیشکار
و رنج و کسب و انتقال
تا
که روزی ناگهان در چاشتگاه
این
دعا میکرد با زاری و آه
ناگهان
در خانهاش گاوی دوید
شاخ
زد بشکست در بند و کلید
پس
گلوی گاو ببرید آن زمان
بیتوقف
بیتامل بیامان
صاحب
گاوش بدید و گفت هین
ای
به ظلمت گاو من گشته رهین
هین
چرا کشتی بگو گاو مرا
اَبله
طرّار انصاف اندر آ
گفت
من روزی ز حق میخواستم
قبله
را از لابه میآراستم
آن
دعای کهنهام شد مستجاب
روزیِ
من بود کشتم نک جواب
او
ز خشم آمد گریبانش گرفت
چند
مشتی زد به رویش ناشکفت
میکشیدش
تا به داود نبی
که
بیا ای ظالم گیج غبی
حضرت داوود علیه السلام که متوجهاند این دعا با هدایت الهی انجام شده و از آن نوع دعاها نیست که طرف از سر تنبلی از خدا رزق بخواهد، به صاحب گاو گفتند موضوع را دنبال نکن و قضیه را همینجا ختم کن.
گفت
داودش خمش کن رو بهل
این
مسلمان را ز گاوت کن بحل
چون
خدا پوشید بر تو ای جوان
رو
خمش کن حقِّ ستاری بدان
ولی طرف با اینکه میدانست چه بلایی سر این خانواده آورده، چون به ظاهر حق را به جانب خود میدانست واویلا راه انداخت، غافل از اینکه آن دعا در این جا میتواند نقشهای بزرگی بیافریند.
گفت
وا ویلا چه حکم است این چه داد
از
پی من شرعِ نو خواهی نهاد
رفته
است آوازهی عدلت چنان
که
معطر شد زمین و آسمان
وقتی حضرت داوود علیه السلام دیدند طرف، اینچنین بیرحمانه خود را به نفهمی زده و داد و فریاد میکند بهرهای دیگر از دعای آن فقیر را به صحنه آوردند و به صاحب گاو فرمودند: نهتنها گاو مال آن مرد فقیر است، همه مالت را نیز باید به او ببخشی.
بعد
از آن داود گفتش کای عنود
جمله
مال خویش، او را بخش زود
ور
نه کارت سخت گردد گفتمت
تا
نگردد ظاهر از وی استمت
خاک
بر سر کرد و جامه بر درید
که
به هر دم میکنی ظلمی مزید
ولی طرف که متوجه نبود علاوه بر نقش ابزارها، دعا هم نقش دارد و حالا وقت نقشآفرینی دعا است بیشتر داد و فریاد کرد و لذا حضرت فرمودند زن و فرزندان تو نیز از آنِ مرد فقیر است و دیگر تو حقی به آنها نداری.
رو
که فرزندان تو با جفت تو
بندگان
او شدند افزون مگو
سنگ
بر سینه همیزد با دو دست
میدوید
از جهل خود بالا و پست
خلق
هم اندر ملامت آمدند
کز
ضمیر کار او غافل بدند
مولوی در این رابطه نکته ظریفی را نیز متذکر میشود که برای عدالت و تشخیص ظالم از مظلوم، روح ظریف و نفس پاک نیاز است و گرنه اگر کسی دارای نفس امّاره باشد و بخواهد قضاوت کند حتماً به نفع ظالم قضاوت میکند.
ظالم
از مظلوم کی داند کسی
کُاو
بود سخرهی هوا همچون خسی
ظالم
از مظلوم آن کس پی برد
کُاو
سر نفس ظلوم خود بُرد
ور
نه آن ظالم که نفس است از درون
خصم
مظلومان بود او از جنون
سگ
هماره حمله بر مسکین کند
تا
تواند زخم بر مسکین زند
شرمْ
شیران راست نی سگ را بدان
که
نگیرد صید از همسایگان
مردم عادی هم که بر اساس نفس امّارهشان قضاوت میکنند شروع کردند به انتقاد از حضرت داوود علیه السلام :
عامهی
مظلوم کش ظالم پرست
از
کمین، سَگشان سوی داود جست
روی
در داود کردند آن فریق
کای
نبی مجتبی بر ما شفیق
این
نشاید از تو کاین ظلمی است فاش
قهر
کردی بیگناهی را به لاش
حضرت داوود علیه السلام وقتی ملاحظه فرمودند طرف در نهایتِ بیانصافی همهچیز را پنهان میکند و به زعم خود مردم را هم با خود همراه نموده دیدند وقت آن است که نتایج نهایی آن دعا را ظاهر نمایند و قصاص قتل پدر آن فقیر را تحقق بخشند.
گفت
ای یاران زمانِ آن رسید
کان
سر مکتوم او گردد پدید
جمله
برخیزید تا بیرون رویم
تا
بر آن سرّ نهان واقف شویم
در
فلان صحرا درختی هست زفت
شاخهایش
انبه و بسیار و چفت
خون
شده ست اندر بنِ آن خوش درخت
خواجه
را کشته ست این منحوس بخت
تا
کنون حلم خدا پوشید آن
آخر
از ناشکری آن قلتبان(1)
او
به خود برداشت پرده از گناه
ور
نه میپوشید جرمش را اله
خود این ملعون پرده از راز گناهش برداشت و گرنه آن دعا تا بهرهمندشدن آن خانواده از آن گاو متوقف میشد.
کافر
و فاسق در این دورِ گزند
پردهی
خود را به خود بر میدرند
در این روزگار پر آسیب و گزند، آدمهای کافر و تباهکار به دست خود، پرده از نهانی های خود برمیدارند.
ظلم
مستور است در اسرار جان
مینهد
ظالم به پیش مردمان
که
ببینیدم که دارم شاخها
گاو
دوزخ را ببینید از ملا
گفت
ای سگْ جدّ او را کشتهای
تو
غلامی خواجه زین رو گشتهای
حضرت فرمودند: تو علاوه بر پدر او جدّ او را نیز در جوانی به قتل رساندهای در حالی که غلام او بودی.
خواجه
را کشتی و بردی مال او
کرد
یزدان آشکارا حال او
بعد پدر او را کشتی و اموال او را تصاحب کردی، اما در اثر آن دعا حقتعالی موضوع را آشکار کرد.
آن
زنت او را کنیزک بوده است
با
همین خواجه جفا بنموده است
همسر تو کنیز آن خواجه بود و با اینحال با تو در قتل خواجه همدست شده است.
تو
غلامی، کسب و کارت ملک اوست
شرع
جستی شرع بستان رو نکوست
به دنبال حکم شرع بودی و به آن اندک حکم بسنده نکردی، بیا این حکم شرع.
خواجه
را کشتی به استم زار زار
هم
بر اینجا خواجه گویان زینهار
ای ملعون خواجه را ظالمانه کشتی در حالی که او از تو امان میخواست.
کارد
از اشتاب کردی زیر خاک
از
خیالی که بدیدی سهمناک
کارد را از شدت وَهم و خیالِ ترسناکی که بر تو غالب شد در خاک پنهان کردی.
1) بیغیرت.
نک
سرش با کارد در زیر زمین
باز
کاوید این زمین را همچنین
اکنون سرِ آن خواجه همراه با آن کارد در زیر زمین مدفون است، همین قسمت زمین را بکنید تا هر دو پیدا شوند.
نام
این سگ هم نبشته کارد بر
کرد
با خواجه چنین مکر و ضرر
نام این سگ سیرت بر روی کارد حک شده، این ملعون با خواجه خویش اینگونه مکر و حیله بهکار برد.
ولوله
در خلق افتاد آن زمان
هر
یکی زنار ببرید(1)
از میان
مردم همین که صدق کلام حضرت داود علیه السلام را دیدند، هنگامهای برپا کردند و به آن حضرت ایمان آوردند.
بعد
از آن گفتش بیا ای داد خواه
داد
خود بستان بدان روی سیاه
هم
بدان تیغش بفرمود او قصاص
کی
کند مکرش ز علم حق خلاص
حضرت علیه السلام فرمان دادند او را با همان کارد قصاص کنند. حیلة آن ملعون چگونه میتواند او را از علم حق نجات دهد؟
کشته
شد ظالم جهانی زنده شد
هر
یکی از نو خدا را بنده شد(2)
داستان میخواهد بگوید؛ گاهی انسان به جایی میرسد که میتواند با دعای خود از قوای پنهان عالم استفاده کند و با دعای خود استعدادهای عالم هستی را به جوشش در آورد.
در روایت از حضرت صادق علیه السلام آمده است:
«الْیَقِینُ یُوصِلُ الْعَبْدَ إِلَی کُلِّ حَالٍ سَنِیٍّ وَ مَقَامٍ عَجِیبٍ کَذَلِکَ أَخْبَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله عَنْ عِظَمِ شَأْنِ الْیَقِینِ حِینَ ذُکِرَ عِنْدَهُ أَنَّ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ کَانَ یَمْشِی عَلَی الْمَاءِ فَقَالَ لَوْ زَادَ یَقِینُهُ لَمَشَی فِی الْهَوَاء»(3)
یقین، گوهر گرانبهائی است که انسان را به مراتب بلند و مقامات رفیع و شگفت آور میرساند و این گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله است که از عظمت و ارزش یقین خبر داد هنگامی که نام عیسی بن مریم علیه السلام برده شد و گفته شد که آن حضرت بر روی آب راه میرفت، فرمود: اگر یقین عیسی بن مریم بیشتر بود میتوانست در هوا حرکت کند.
از این روایت میفهمیم که خودِ یقین میتواند علّت ایجاد باشد. همانطور که خداوند اشیاء را با یک اراده و بدون ابزار میآفریند و میفرماید: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»؛ امر او آن است که چون چیزی را اراده فرماید مثل آن است که بگوید باش، پس موجود میشود. ممکن است یک انسان عادی بگوید مینشینم تا رزق من بیاید. او از گرسنگی میمیرد، امّا حضرت مریم«سلاماللهعلیها» به جایی رسیده بودند که حضرت زکریا علیه السلام به حال او غبطه میخوردند. قرآن میفرماید: «...کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ»؛ زکریا هر بار که در محراب بر او وارد میشد نزد او نوعی خوراکی مییافت میگفت ای مریم این از کجا برای تو آمده است؟ او در پاسخ میگفت این از جانب خداست، که خدا به هر کس بخواهد بیشمار روزی میدهد.
خداوند تعالی در حدیث قدسی میفرماید: «یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا حَیٌّ لَا أَمُوتُ أَطِعْنِی فِیمَا أَمَرْتُکَ أَجْعَلْکَ حَیّاً لَا تَمُوتُ یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ * أَطِعْنِی فِیمَا أَمَرْتُکَ أَجْعَلْکَ تَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ»(1)ای پسر آدم! من زندهای هستم که نمی میرم، مرا اطاعت کن در آنچه که به تو فرمان دادم تا اینکه تو را زندهای قرار دهم که هرگز نمیری، ای پسر آدم! من به هر چه بگویم باش، هست میشود پس تو هم مرا اطاعت بکن در آنچه به تو فرمان میدهم تا اینکه تو را قرار دهم بهطوری که به هرچه بگوئی باش هست شود.
شیطان میخواهد کاری کند که ما از سرمایه لطف خدا در زندگی غافل شویم، اینقدر ما را به ابزارها وابسته میکند که علّت اصلی و نعمت اصلی را که خداوند است فراموش میکنیم. در حالیکه به گفتهی مولوی:
همچنین
زآغاز قرآن تا تمام
رفض
اسباب است و علّت والسلام
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج1، ص 75.
یعنی از اوّل قرآن تا آخر قرآن خداوند یک چیز میخواهد به ما بگوید و آن اینکه اسباب و علّتها چیزی نیستند، این خداست که همه کاره است. دعا هم همین کار را میخواهد با قلب مؤمن بکند تا انسان به جایی برسد که در هیچ حادثهای بی خدا نباشد، برسد به جایی که فقط خدا غنیّ مطلق است. قرار است خداوند از طریق درخواستهای ما نیازهای ما را برطرف کند تا همواره جهت قلب ما به سوی او باشد و گرفتار نگاه استقلالی به وسایل نشویم. و اینکه توجه قلب ما سراسر به سوی خدا افتد، سرمایة بسیار بزرگی است.
حضرت بر اساس این مقدّمات است که تذکّر میدهند: «خداوند به تو اجازه داده که نیازهایت را از او بخواهی». واقعاً اگر خداوند زمینهی دل را به سوی خود معطوف نکرده بود و اجازه نداده بود دعا کنیم، مطمئناً نمیتوانستیم دعا کنیم و به هیچوجه دل به سوی او جهت نمیگرفت. مشکل این است که ما گاهی دعاهایی میکنیم که بر حسب عادت است نه دعای حقیقی. در دعای حقیقی توجّه قلب به سوی خدا است و نه به سوی اسبابها. در دعای حقیقی مبنای دعا این است: خدایا! تو غنیّ مطلق هستی، اجازه دادهای که از تو بخواهیم، بیپرده هم بخواهیم و میدانیم که تو میدهی، چه با واسطه و چه بیواسطه. بستگی دارد که ما از او چه انتظاری داریم، یا مثل آن فقیر، بیواسطه میخواهیم و یا مثل عموم مردم با واسطه میخواهیم.
حضرت میفرمایند: فراموش نکن که «وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ»؛ امر کرد که از او درخواست کنی تا بدهد. ولی شیطان در مقابل این دستور میگوید: برو کاری بکن که فایده داشته باشد، از خدا تقاضا کردن که کار به حساب نمیآید. وقتی خداوند به بنیاسرائیل فرمود گاوی را بکشید و به بدن آن مُرده بزنید تا زنده شود(1)
بنی اسرائیلِ حسزده، گفتند حتماً باید گاو مخصوصی باشد که چنین کاری از آن بیاید، ولی در روایت داریم که هر گاوی را میکشتند و به بدن آن جوان میزدند زنده میشد. آنها به حضرت موسی گفتند: «أَتَتَّخِذُنَا هُزُواً؟» آیا ما را مسخره کردهای؟ از خدایت بپرس چه نوع گاوی باشد و آنقدر کار را برای خود سخت کردند، که قرآن میفرماید: «وَمَا کَادُواْ یَفْعَلُونَ»؛(2)نزدیک بود به جهت
1) سوره بقره آیه 67 میفرماید: «وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُواْ بَقَرَةً قَالُواْ أَتَتَّخِذُنَا هُزُواً قَالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ»؛ و هنگامی که موسی به قوم خود گفت خدا به شما فرمان میدهد که ماده گاوی را سر ببرید گفتند: آیا ما را به ریشخند میگیری گفت پناه میبرم به خدا که از جاهلان باشم.
2) سوره بقره، آیه 71.
محدودیتهایی که در نوع گاو برای خود بهوجود آوردند، نتوانند آن کار را انجام دهند. بعضیها باورشان نمیشود که خداوند همه کارهی عالم است و اگر بدون شک و با تمام یقین، از خدا بخواهند مشکلشان را حل کند، او حل میکند. نگذارید شیطان شما را سست کند و مدام انواع ابزارها و واسطهها را به رخ شما بکشد. ما دلیل قاطع داریم که خداوند هر مشکلی را حل میکند، ولی شیطان ضدّ حرف امام را به ما القاء میکند. امام علیه السلام میفرمایند: «تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ»؛ میخواهد که تو از او رحمت بخواهی، تا او به تو رحمت کند، شیطان میگوید مگر میشود. گفت:
گر
یار بینظیر است ما نیز ناگزیریم
ما
را وجودی از او، او را ظهوری از ما
اقتضای خدایی خدا آن است که خدایی کند. حال آیا خدا بودن به بخشیدن است یا به نبخشیدن؟ خدا دوست دارد ببخشد پس میخواهد که ما دعا کنیم تا دعای ما را مستجاب کند و در این راستا به جای آنکه مالک سنگ و آجر شویم، خدا سرمایهی جان ما گردد. اگر خداوند خودش را دوست داشته باشد، دوست داشتن از سر رفع نقص نیست، دوست داشتن از سر تشدید فیض است. در حدیث قدسی داریم:«کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً، فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ ِلاُعْرَف»؛(1)من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم تا شناخته شوم، پس خلق را خلق کردم که شناخته شوم. این نوع خواستن و دوست داشتن، دوست داشتن از سر فیض است تا مردم در قلب خود سرمایهای به عنوان خدا داشته باشند. حال بر این اساس خداوند دوست دارد ببخشد. خداوند به دنبال کسی است که بگوید بده تا بدهد؛ فرمود: «لِیُعْطِیَکَ» تا به تو عطا کند.
حضرت در ادامه میفرمایند:
«وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ»؛
و بین خودش و تو واسطه قرار نداده تا آن واسطه او را از تو محجوب کند. کاری کرده تا همینکه اراده کنیم او را نزد خود بیابیم. چون شما ذاتاً مجرّدید و آزاد از زمان و مکان. خدا هم به نحو اطلاق مجرّد است. بین مجرّد با مجرّد فاصلهای نیست، مادّه که نیستند که بُعد داشته باشد، پس شما در ذاتِ مجردِ خود همهجا هستید. «مَنِِ» انسان لامکان و لازمان است، خدا هم
1) مصباحالشریعه، ترجمه عبدالرزاق گیلانی، ص 108.
به نحو اطلاق محدود به مکان و زمان نیست، پس شما با خدا هیچ فاصلهای ندارید، برای ارتباط با خدا فقط توجّه به او کافی است، همینکه قلب از حجابِ مخلوقات آزاد شد و نظرِ خود را از آنها به عنوان موجودات مستقل منصرف نمود، خدا را در نزد خود مییابد، و به همین جهت حضرت علیه السلام در واقع، واقعیترین واقعیات را مطرح میکنند.
میفرمایند: «وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ»؛ در راستای طلب از او، بین تو و خودش، کسی را واسطه قرار نداد تا تو از ارتباط با او محروم باشی. «وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ»؛ اصلاً چیزی نگذاشته که تو مجبور باشی آن را شفیع بین خود و او قرار دهی.
همچنانکه ملاحظه فرمودید؛ روند دعا دو مرحله است. اوّل: بخواه، دوم: امیدوار باش واسطهای نیست؛ خودت بخواه، و فقط هم از او بخواه. اول میگوید: بخواه، بعد میگوید: از او بخواه، بعد هم میگوید چه چیز بخواه، عطا و رحمتش را بخواه. سپس میفرماید ممکن است شیطان سر به سرت بگذارد و بگوید:«تو چیزی نیستی که خدا به تو نظر کند، تو گناهکار هستی!» این چه حرفی است؟! تو خدا را برای قلبت کشف کن اوست که خدایی میکند.
تو
مگو ما را به آن شه راه نیست
با
کریمان کارها دشوار نیست
آری خدا هست، ولی گاهی مال ما نیست، چون ما خود را به چیزهای دیگر سپردهایم. حضرت میخواهند این مسئله را برای ما خوب روشن کنند که حقیقتاً خدا مال ما است مواظب باش تو بیخدا نشوی. در ادامه میفرمایند:
«وَ لَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَةِ وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ بِالْإِنَابَةِ»؛
اگر گناه کردی تو را از توبه منع نکرده است، نمیگوید توبه نکن، میگوید: برگرد و توبه کن! و اگر بدی کردی زود عذاب نمیدهد، شرایط برگشت تو را فراهم میکند. اگر گفتی اشتباه کردم، نمیگوید برو، و شروع کند به سرزنش تو که چرا گناه کردی.
فرهنگ بشرهای جدا شده از خدا اینگونه است که اگر کسی کار بدی کرد و گفت ببخشید، میگویند: نه دیگر فایدهای ندارد، امّا فرهنگ خدا اینگونه نیست. فرهنگ ارتباط با خدا یک فرهنگ خاص است که باید دربارهاش فکر کنیم، فرهنگ ارتباط با خدا یک استعداد است که در جان همهی ما نهفته است، باید آن را کشف کنیم. آری «وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ
بِالْإِنَابَةِ»؛ وقتی به سوی او برگشتی تو را سرزنش نمیکند، وقتی میگویی اشتباه کردم، نمیگوید چرا گناه کردی که حالا پشیمان شوی.
«وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِکَ أَوْلَی»؛
و رسوایت نکرد آنجایی که جا داشت آبرویت را بریزد، تا فرصت برگشت از دست نرود.
میگویند: شخص مؤمنی خدمت یکی از عرفا رسید که عالم به اسم اعظم بود و تقاضا کرد اسم اعظم را به او بیاموزد، آن عارف اِبا کرد و او اصرار نمود، بالأخره یک شرط گذارد تا آن را انجام دهد سپس اسم اعظم را به او آموزش دهد. گفت: فردا صبح میروی کنار فلان جادّه مدتی توقف میکنی، هر چه دیدی بیا گزارش کن تا اسم اعظم را به تو آموزش دهم. آن شخص همان کار را کرد، مدتی که در آن جادّه منتظر بود دید پیرمرد هیزمشکنی با پشتهای از هیزم آمد کنار جادّه تا هیزمهایش را بفروشد. چیزی نگذشت مأموران دولت آمدند که هیزمهای او را به اندک پولی بخرند، او نداد او را محکم زدند و هیزمهای او را گرفتند و بدون آنکه پولی به او بدهند رفتند. آن شخص ناظر ماجرا بود و خیلی ناراحت شد، برگشت خدمت مرد عارف گفت: اگر اسم اعظم را به من آموخته بودی انتقام آن مظلوم را میگرفتم، آن عارف گفت آن پیرمرد هیزمشکن را که دیدی، همان کسی است که اسم اعظم را به من آموخته، ببین چقدر اهل تحمّل بود، حالا حساب کار خود را بکن. عرضم این است که اولیاء خدا که منوّر به نور الهی هستند به این زودی جواب گناهان افراد را کف دستشان نمیگذارند و ضایعشان نمیکنند، حالا ببینید خودِ خداوند چگونه در مقابل گناهان بندگانش برخورد میکند که حضرت میفرماید: «وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِکَ أَوْلَی»؛ و رسوایت نکرد آنجایی که به ظاهر شایستهی رسوایی بودی. به تعبیر دیگر آنجایی که جا داشت آبرویت را بریزد، آبروی تو را نریخت، تا فرصت برگشت از دست نرود. شیطان میگوید توبه و پشیمانی از گناهان فایده ندارد، امام معصوم می فرماید: اگر گناهکاری و در مقابل فرمان او عصیان کردهای این طور نیست که در همان لحظه با تو برخورد کند. حتّی وقتی جا داشت بی آبرو شوی، بیآبرویت نمیکند، حالا در رابطه با چنین خدایی هر لحظه میتوانی بگوئی ای خدا! و راه خود را به سوی او باز کنی.
گاهی در یک به خود آمدن انسان حس می کند که هیچ ندارد. آنوقت است که سخن حضرت به کار انسان میآید و میبیند چقدر راحت توانست با خدا ارتباط برقرار کند. گفت:
چون
که غم پیش آیدت در حق گریز
هیچ
جز حق غمگساری دیده ای؟
اگر نجوا کنی میشنود، زمزمه کنی میشنود و چون خودش اجازه داده است که دعا کنیم حاجتت را برآورده میکند، مگر اینکه دل در جای دیگر باشد، گفت:
توبه
بر لب، سبحه بر کف، دل پر از شوق گناه
معصیت
را خنده میآید ز استغفار ما
گاهی خودِ معصیت هم از کار کسی که به ظاهر تسبیح به دست گرفته و با لب توبه میکند ولی دلش متوجه غیر خدا است، خندهاش میگیرد. میگوییم: خدایا اشتباه کردیم! ولی دلمان هنوز به سوی معصیت است و از ظلمات معصیت متنفّر نشدهایم. اگر طلب خود را از عمق وجود و با قلب بگوئیم، برآورده میکند. چون در دعای واقعی مغز وجود خود را به سوی حق میگسترانی تا از انوار کمال مطلق او بهرهمند شوی. دعا یعنی همین، یعنی مغز جانت را به سوی او بگسترانی، آن وقت تو «خدا مَرد» میشوی.
ای
فسرده عاشق ننگین نمد
کو
زبیم جان زجانان میرمد
انسان گاهی از ترس جانش از جانان میرمد در حالی که این جان از جانان است.
جوی
دیدی کوزه اندر جویریز
آب
را از جوی کی باشد گریز
تو جلوة جانانی، هر چه بخواهی پیش اوست حالا آیا میشود از جانان جدا شوی و به غیر او نظر کنی و چیزی به دست آوری؟
آب
کوزه چون در آب جو شود
محو
در وی گردد و او جو شود
انسان با توجه کاملِ قلبی به خدا، آنچنان غرق خدا میشود که دیگر احساس فقر نمیکند، دیگر این کوزه به وسعت جو شده و از محدودیت کوزه بودن در آمده است. دیگر نمیتوانی بگویی: «من»، دیگر از من و منیت خلاص شدی. بعضی از بزرگان به جایی میرسیدند که دیگر تصوّری از منِِ خود به عنوان یک وجود منفردِ مستقل نداشتند. گفت:
من
چه گویم، یک رگم هوشیار نیست
بهر
آن یاری که نامش یار نیست
این
حروف واسطه، ای یار غار
پیش
واصل، خار باشد خارِ خار
کسی که وصل شد هر حرفی بزند به این قصد که وصل خود را وصف کند، همان حرف حجاب موضوع میشود. آنچنان حق را در منظر خود مییابد که دیگر نمیتواند چیزی بخواهد، ابتدا با دعا شروع کرد آمد از خدا چیزی بخواهد، حالا که با خودِ خدا روبهرو شده است دیگر نمیتواند از خدا روی برگرداند و به آن چیزی نظر کند که از خدا میخواست.
مولوی در رابطه با امر فوق داستان آن اعرابی را میآورد که آمده بود از سلطان هدیهای بگیرد ولی جمال سلطان را دید و هدیه را فراموش کرد. گفت:
تا
بدین جا بهر دینار آمدم
چون
رسیدم مست دیدار آمدم
بهر
نان شخصی سوی نانوا دوید
داد
جان چون حُسن نانوا را بدید
بهر
فرجه شد یکی تا گلستان
فرجهی
او شد جمال باغبان
همچو
اعرابی که آب از چَه کشید
آب
حیوان از رخ یوسف چشید
رفت
موسی کاتش آرد او به دست
آتشی
دید او که از آتش برست
جست
عیسی تا رهد از دشمنان
بردش
آن جستن به چارم آسمان
در این حالت رابطه بیواسطگی خدا با او به صورت بالفعل در قلبش محقق شده، تمام وجودش دعایی است که فقط به حق نظر دارد، نه دعایی که از او چیز دیگری جز او را بخواهد. هرچه از طرف او رسید همانی است که او میخواهد. پروانه زمانی دور شمع میگردد که هنوز آتش نشده است، هنوز او و شمع دوتا هستند و هنوز پروانه از شمع جدا است، وقتی به آتش خورد، دیگر پروانه نیست که بپرد، دیگر آتش است. مولوی در این رابطه میگوید:
من
کسانی میشناسم ز اولیاء
که
دهانشان بسته باشد از دعا
نه یعنی این ها دعا نمیکنند، نمیتوانند به ما بگویند با دعایشان چه کارهایی انجام میدهند دعایشان برای حفظ ارتباط با خدا است و نه طلب غیر خدا از خدا. وگرنه چون جانشان عین نیاز است، پس عین دعا و طلب هستند تا در تشریع هماهنگ تکوین باشند.
پس از آنکه حضرت فرمودند: «وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِکَ أَوْلَی»؛ پروردگار تو در هنگام دعا، آنجایی هم که به جا بود تو را به جهت گناهانت سرزنش کند، سرزنش نکرد و پردهات را ندراند. میفرمایند:
«وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ الْإِنَابَةِ وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَةِ وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ وَ بَابَ الِاسْتِعْتَابِ»
و در پذیرفتن توبه بر تو سخت نگرفته و حساب گناهانت را نکشیده و از بخشایش نومیدت نگردانیده است، بلکه بازگشت از گناه را نیک شمرده و هر گناهی را
یک گناه حساب کرده ولی هر کار نیک تو را ده برابر به حساب آورده، و درِ بازگشت را برایت باز گذارده است تا تمام شرایط برای برگشت بنده به پروردگارش فراهم گردد.
«فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ»
و چون بخوانیاش متوجّه تو شود، و چون راز خود را با او در میان نهی به نجوای تو آگاه است، پس حاجت تو را روا میکند.
شما با دعا چه میکنید؟ وقتی دعا میکنید آنچه را در جان خود دارید برای او میگشایید: «وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ»؛ مغز جانت را وصل به او میکنی «وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ»؛ غم جدایی از او را با او در میان میگذاری و شکایت از دست خودت را به نزد او میبری «وَ اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ»؛ و از او میطلبی تا غمزدگیات را برطرف کند. «کُرُوب»؛ یعنی خواطری که قلبت را تنگ کرده است. با دعا، تقاضا داری که خداوند تو را از تنگناهای دوری از خودش آزاد کند و آنها را رفع نماید. «وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِکَ»؛ و در اموراتت از او مدد می گیری زیرا که:
بی
عنایات حق و الطاف حق
گر
ملک باشد، سیه باشد ورق
اگر ما بدانیم که مددگرفتن از خداوند چقدر کارساز است و چقدر در امورات خود بیخدا بودن مشکلزا است، آن وقت میفهمیم که پیامبران با آن همه مشکلات، به جهت خداداشتن و از خدا کمک گرفتن چقدر راحت بودند. سنگ به پیشانی پیامبر صلی الله علیه و آله میخورد امّا حضرت راحت بودند، چون میدانستند این فعالیتها در چه رابطهای است و زیر نظر چه کسی است و به چه نتیجهای میرسد.
در جنگ بدر مسلمانان برای مقابله با کفار یک شمشیر، یک اسب و چند شتر داشتند بقیه پیاده و با چوب میجنگیدند، و کلاً حدود سیصد نفر بودند، در حالیکه کفّار حدود هزار نفر بودند با وسایل جنگی فراوان. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به درگاه خداوند استغاثه کردند، بعد کمی خاک به طرف دشمن پاشیدند و به لطف الهی بر آنها پیروز شدند، بعدها که مشرکین مسلمان شدند گفتند نمیدانیم چه شد که همة ما در اثر آن یک مشت خاک از هم پاشیدیم. خداوند میخواست از طریق جنگ بدر به مسلمانان همین را بگوید که سیصد نفر را با پای پیاده و بدون وسیلة جنگی بر دشمن فراوان و سراپا مسلح پیروز کردیم، چون متوسل به خدا بودند، امّا در جنگ اُحد که مسلمانان مجهزتر بودند چون توسلشان به خدا ضعیف بود، خداوند به آنها نشان داد که چیزی نیستند.
وقتی ما احساس کردیم که چیزی شدیم خدا برای اینکه به ما اثبات کند چیزی نیستیم کمک خود را کم میکند، اما وقتی با تمام وجود گفتیم خدایا! ما هیچ نیستیم، وقتی ذُلّ عبودیت به قلبتان رسید، بدانید به جایی رسیدهاید. زمانی که امام رضا علیه السلام در طوس به شهادت رسیدند، امام جواد علیه السلام در مدینه بودند، از ایشان پرسیدند: از کجا فهمیدید که به امامت رسیدهاید؟ فرمودند: یک ذلّت محض در مقابل خداوند در خود حس کردم، فهمیدم امام شدم! این ذلّت محض در مقابل خداوند، نور ارتباط محض با خدا را در جان حضرت بهوجود آورد. همان ارتباط مخصوصی که امام با خدا دارد.
اینجاست که حضرت میفرمایند: «وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِکَ»؛ در اموراتت از او کمک میجویی، این در شرایطی است که قلب انسان متوجه فقر خود و غنای حق شده است وگرنه:
دور
می بینی سراب و می دوی
عاشق
آن بینش خود می شوی
وقتی خود، قدرت و اندیشهی خود را دیدی، عملاً به سراب دلبستهای و هیچ بهرهای از فعالیتها نصیبت نمیشود.
ای انسانها! با ارتباط با خدا اوّلاً؛ جانتان به سوی حق وسعت مییابد. ثانیاً؛ دلتان متوجه محبوبتان میگردد، غمهایتان میرود، و اموراتتان به نتیجه میرسد و زندگی سراسر برکت میشود. در این دنیا چیزی سخت نیست، سختی از آنجا است که ما میخواهیم بیخدا زندگی کنیم و با عقلِ مستقلِ از خدا امورات خود را سر و سامان دهیم.هر چه بیشتر با خدا باشی بیشتر متوجه میشوی. آری هیچ چیز در این دنیا سخت نیست.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَةِ وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَةِ وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ بِالْإِنَابَةِ وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِکَ أَوْلَی وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ الْإِنَابَةِ وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَةِ وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ وَ بَابَ الِاسْتِعْتَابِ فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ وَ اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِکَ، وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا یَقْدِرُ عَلَی إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ مِنْ زِیَادَةِ الْأَعْمَارِ وَ صِحَّةِ الْأَبْدَانِ وَ سَعَةِ الْأَرْزَاقِ ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ فَمَتَی شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ».
آگاه باش آنکه گنجینههای آسمانها و زمین در دست اوست، به تو رخصت دعا داد و اجابت آن را کفایت کرد و تو را بفرمود که دست نیاز به سوی او برداری تا نیازت برآورد، و از او طلب رحمت کنی تا بر تو رحمت کند، و میان تو با خویش هیچکس را حجاب نکرد و تو را به کسی وانگذاشت تا نزد او برای تو میانجیگری کند، از این بازت نداشت که اگر گناه کردی درِ توبه بکوبی، و در خشم بر تو شتاب نورزیده و چون به او باز گردی سرزنشت نکند و آنجا که سزاوار رسوایی بودی رسوایت نساخت، و در قبول توبه برتو سخت نگرفت، و به سبب گناه با تو مناقشه نکرد، و از رحمت خویش نومیدت نفرمود، و درِ توبه بر تو نبست، بلکه توبهات را کاری نیکو دانست، و گناهت را یک، و کارِ نیکویت را ده به شمار آورد. درِ توبه و باب طلب خشنودی خویش باز گذارد. فرمود؛ هنگاهی که او را بخوانی ندای تو را میشنود و توجه می کند، و چون با او به نهان رازگویی، گفتگوی نهانت میداند. نیاز خود بر او عرضه میداری و از حال دل پرده برمیگیری و درد دل با او در میان مینهی و از غمها شکوه میکنی و از او غم
زدایی میطلبی و در کارها مدد میجویی، و از گنجینههای رحمت او آن را خواهی که بخشیدنش از جز او نیاید: از افزون کردن مدت زندگانی و تندرستیها و در روزی ها فراوانی.
پس کلید گنجهای خود را در دو دستت نهاده که به تو رخصت سؤال از خود را داده تا هرگاه خواستی درهای نعمت او را با دعا بگشایی، و باریدن باران رحمتش را طلب نمایی.
همچنان که مستحضرید حضرت در نامهای که به فرزندشان نوشتند تا با همه جوانان سخن گفته باشند، پس از توجه به معاد، موضوع اُنس با خدا از طریق دعا را پیش کشیدند تا روشن کنند در موضوع دعا رمز و رازها و سنن مهمی نهفته است و خداوند قواعدی بس امید بخش را در دعا قرار داده است. حضرت فرمودند: بدان کسیکه خزائن آسمان و زمین در دست اوست به تو اجازه دعا کردن داده و در این رابطه هیچ مانعی هم به وجود نیاورده است، حتی اگر بخواهی از گناهانت توبه کنی هیچ سرزنشت نمیکند. و در پذیرش توبه بر تو سخت نگرفته و حساب گناهانت را نکشیده و در آن با تو مناقشه نکرده و از رحمت خود تورا نومید نگردانیده است. بلکه بازگشت از گناه را و کندهشدن از آن را نیک شمرده و هر گناهت را یکی به حساب آورده ولی هر کار حسنه را ده برابر حساب کرده است، تا انسان با انجام اعمال حسنه جانش به شعف آید و شیرینی آن کار سراسر قلب اورا اشباع کند. ای فرزندم: و برای تو باب برگشت به خود را باز کرده است تا از مقصد اصلی باز نمانی. چون ندا کنی به ندایت توجه میکند، و به تقاضای تو بیمحلی نمینماید. و چون در درون خود با او نجوا کنی نجوایت را میداند و بدان علم دارد، هر چند به زبان نیاوری. پس نیازت را به او عرضه میکنی و آنچه در درون داری در مقابل او آشکار میگردانی، واز گرفتاریهایت با او درد دل میکنی و از وی چاره غمهایت را میجویی. و از او در امورت مدد میخواهی، تا جهت جانت از معبودت منصرف نگردد و به افراد و چیزهایی امیدوار گردی که ناکامت میکنند.
دعا یک بحث فلسفی دارد، یک بحث عاطفی. مطمئناً انسان با توجه به جنبهی مجردش، هراندازه به موجودات محدود گره بخورد، محدودتر میشود و هر اندازه خود را به عوالم و حقایق نامحدود متصل گرداند، وسعت مییابد و تضاد بین روح و بدن را به نفع روح جلو میبرد. گفت :
برگشاده
روح بالا بالها
تن
زده اندر زمین چنگالها
روح ذاتاً مجرد است و محدودیت زمانی و مکانی ندارد، هر چه به موجودات محدود گره بخورد به ضدِّ خودش گره خورده است و هر چه به نامحدودها وصل بشود به حقیقت خود نزدیک شده است. مولوی در رابطه با این اصل میگوید:
گر
درطلب منزل جانی، جانی
گر
در طلب لقمه نانی، نانی
این
نکته به رمز گویمت تا دانی
هرچیز
که ا ندرپی آنی،آنی
یعنی شخصیت ما محدود میشود به مطلوب ما. و لذا در جایی دیگر میگوید:
اندر
جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار
یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا(1)
ابتدا باید این موضوع برای ما روشن شود که انسان به وسعت هستی است. به اصطلاح فلسفه، انسان «کلِّ ماسِوای الله»؛ است. فیلسوفان بزرگ میفرمایند حدِّ انسان «لایقف» است و به هیچ مرتبهای محدود نمیشود. این طور نیست که مرتبهای که مَلک قرار دارد دیگر آنجا، محل حضور انسان نباشد، بالاترین مقام، مقامِ روح است که فوق ملائکه است و ملائکه به مدد روح نازل میشوند.(2)
قرآن میفرماید: «فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»؛(3)یعنی چون بدن انسان در دوره جنینی آمادهی پذیرش روح شد، جلوهی تازهای از روح را بر آن دمید.
پس خداوند در مرتبه پایینِ وجود انسان که همان بدنش باشد، پرتوی از آن روح را میدمد. در حالی که اصل روح که حقیقت انسان است بالاترین مخلوق و اولین مخلوق است، لذا اینکه میفرماید انسان «لایقف» است و محدود به هیچ حدّی نیست حرف دقیقی است، چون اصل و حقیقت انسان از ملائکه هم بالاتر است.
حال اگر این انسان با چنین وسعتی به غیر خدا نظر کرد، حدّ خود را محدود کرده است. از طرفی اگر حدّ خود را محدود کرد، بر خلاف ذاتش عمل کرده، مثل آن است که پرندهای را اسیر قفس کنند. درواقع انسان با نظرکردن به غیر خدا، و با محدود کردن حدّ خود، ارادهی
خود را بر خلاف ذاتش مدیریت کرده است. و عملاً ذات خود را در مطلوبی غیر از خدا محبوس نموده است.
حتماً مستحضرید که نظر به مظاهر عالیه ربالعالمین یعنی ائمه معصومین علیهم السلام نه تنها جان ما را محدود نمیکند بلکه توجه به مقصد اصلی را برای ما ملموس میگرداند، از این جهت است که گفته میشود امام مقصد روح انسانها است.(1)
چون امام سراسر شخصیتش اشاره به حق است. و آئینهی جمال الهی است. به همین جهت میفرمایند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّتِی لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»(2)ما آن اسمای حسنایی هستیم که خداوند عملی را از بندگان قبول نخواهد کرد مگر با معرفت ما.
پس در واقع امام خودشان جلوهی اسماءالهی هستند. به طوری که در نظر به امام، در امام متوقف نمیشوید، بلکه در آینه جمال امام حق را میبینید. عمان سامانی در همین رابطه میگوید:
به
پرده بود جمال جمیل عزّوجل
علی
شد آینه خیر الکلام قلّ و دل
پس دو باره به عرض بنده عنایت داشته باشید که روح انسان اگر به غیر خدا گره بخورد، خودش را به ضدِّ خودش وارد محدودیتها کرده است. و راه نجات این است که این محدودیت را با توجه قلب به پروردگار و به عالم غیب از بین ببرد. قبلاً تأکید شد «خدادانی» و این که بدانیم در عالم خدایی هست کارساز نیست، «خدا داشتن» کارساز است. (3)یک عده آن چنان در ظلماتاند که خداوند به کلّی نظر خود را از آنها برداشته و لذا منکر خدا هستند. ولی عده ی زیادی میدانند خدا هست اما خدا برای آنها هیچ ظهور و نوری ندارد. اینها از نظر بهره بردن از نور خدا، تا حدّی مثل اولیها هستند. عدهای هم بحمدالله با خدایی که هست مرتبطاند و آنچنانکه خداوند در عالم به عنوان حی، قیوم و سمیع و بصیر در صحنه هست، او را یافتهاند و به واقع از نور او کمک میگیرند و به حیات او حیات مییابند. گفت:
چون
که غم پیش آیدت در حق گریز
هیچ
جز حق غم گساری دیدهای؟
مشکل این طور حل میشود که انسان بتواند با خدای واقعی، نه خدایی که در ذهن هست، مرتبط شود. خدا داشتن یعنی از محدودیتها به سوی نامحدود گریختن، در دعا به خدا اظهار میداریم: «فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ»؛(1)
خدایا! فرار کردم به سوی تو. دیوارههای تنگ مادی که بر جان من دارد فشار میآورد را رها کردهام و به توی نامحدود روی آوردم و این معنی خداداشتن است. گفت:
خلاف
طریقت بود کاولیاء
تمنّا
کنند از خدا جز خدا
یعنی اولیاء خدا از خدا غیر خود خدا را نمیخواهند. یکی از دوستان میپرسیدند که اگر رفتیم مشهد چه قصدی بکنیم و در محضر حضرت ثامنالحجج علیه السلام چه بخواهیم؟ عرض کردم ما در عمق جان خود محبّت به اهل البیت را داریم ولی آن را در روزمرّگیها گم میکنیم. میرویم به زیارت اهل البیت تا گم شده مان را پیدا کنیم. و گمشدهی ما انسانهایی هستند که از یک طرف نمایش توجه کامل به خدایند و از طرف دیگر متذکر ما میباشند که مقصد و مقصود خود را جز خدا قرار ندهیم. مگر میشود قلبی که طالب خدای بینهایت است نظر به چنین انسانهایی نداشته باشد و راه را گم نکند؟ زیارت انسانهایی که همواره در حیاتاند موجب میشود که نظر و محبّت به خدا گم نشود. امامان خودِ گم شدهی ما هستند. چرا انسان در ذات خود محبت به اهل البیت علیهم السلام دارد؟ برای این که آنها خودِ اصیل ما هستند، مگر نمیخواهی با وجه نامحدود خود با نامحدود مطلق مرتبط شوی؟ امامان، مظهر کامل این راهاند. پس در واقع با نظر و زیارت امام علیه السلام فقط حق مقصد است. هرکس و هرچیز غیر حق اگر مقصد انسان شد انسان در آن صورت به ذات خودش جفا کرده است. یعنی ذات نامحدود را در محدود متوقف کرده است.
ریشهی همه غمها عبارت است از این که انسان وسعت خود را لگد مال کرده است. انسان در فطرت خود به دنبال بینهایت است و به همین جهت هیچ چیز محدودی او را قانع و راضی نمیکند. شما در زندگیخود نگاه کنید که چه موقع غصه میخورید؟ ریشهی غصهها و غمها ابتدا این است که چرا من خانه ندارم، ولی وقتی خانه پیدا کرد غصه میخورد چرا باغ ندارم،
1) مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.
آنهایی که خانه و باغ دارند غصه میخورند چرا در شهر بزرگتری خانه ندارند. خلاصه؛ اگر دقّت کنید انسان «بینهایت» را میخواهد. از هرچیز، مطلقِ آن را میخواهد و چون جنس دنیا محدودیت است گرایش به دنیا بدون غصه و غم نمیشود، در روایت از حضرت صادق علیه السلام داریم:
«مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِالدُّنْیَا تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِثَلَاثِ خِصَالٍ، هَمٍّ لَا یُغْنِی، وَ أَمَلٍ لَا یُدْرَکُ، وَ رَجَاءٍ لَا یُنَالُ »؛(1)هرکس دلبستگی به دنیا پیدا کند قلبش گرفتار سه حالت می شود، اندوهی که به او سودی نمیرساند، آرزوئی که به آن نخواهد رسید و امیدی که بهدست نخواهد آورد.
غم یعنی اسیر محدودیتهاشدن. هر وقت غمی در جانتان نشسته است دقت کنید ببینید احساس میکنید میدان وسعتیافتنِ روح از شما گرفته شده است. حالا یا به طریق حقیقتی یا به طریق وَهمی. گاهی به چیزهایی دل میبندیم که عامل وسعت جان نیست، ولی ما تصور کردهایم از طریق آنها جواب بیکرانگی روح خود را میدهیم، این یک نوع بد انتخاب کردن است، نه بد خواستن، مصداق طلب خود را اشتباه انتخاب کرده ایم، خوب را میخواهیم ولی بد را انتخاب میکنیم. امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در اول انقلاب که کارتر رئیس جمهور آمریکا بود فرمودند: کارتر هم بدون آن که بداند به دنبال خداست، چون به کشور آمریکا قانع نیست، و بیشتر میخواهد و تا به مطلق هم نرسد قانع نمیشود، هر چند مصداق آن را اشتباه میگیرد.
پس ریشهی غمْ عبارت است از محدود کردن روح به مقصدهای محدود و بیجواب گذاردن جنبهی بینهایت طلبی آن، و لذا عامل رفع غم، برگشتن به نامحدود است، و دعا چنین کاری را بر عهده دارد. لذا حضرت امامالموحدین علیه السلام روی این نکته در توصیههای خود به فرزندشان دست گذاشتهاند؛ میفرمایند:
«وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ»؛ با دعا غم خود را با جهت دادن به سوی خدا، میگشایی.
«وَ اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ»؛ و از او میخواهی غم تو را مرتفع کند، که همان غم جدایی از او باشد. «کرب» همان فشار روحی است که با محدودکردن روح نامحدود به هدفهای محدود، برای انسان پیش میآید. چون در قبل فرمود: «وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ»؛ انسان از طریق دعا جان خود را از محدودیتها در میآورد، لذا حضرت میفرمایند از این خزینه بالاتر چه میخواهی؟ مگر میشود که از خدا جز او را بخواهی؟ با توجه به اینکه از نظر سرشت و فطرت، خدای
1) بحارالانوار، ج70، ص24.
مطلقِ بینهایت را میطلبی، حتی وقتی که دنیا را میخواهی، دنیا را نمیخواهی. چون از خدا میخواهی که از تنگنای خودت آزادت کند و به واقع به اقتضای روح و فطرت، به غیر خدا به هر چه دل ببندی برای شما تنگ است. یک موریانه میخواهد موریانهای کامل بشود. یک گوسفند میخواهد گوسفند کامل بشود. یک انسان هم میخواهد یک انسان کامل بشود. کمال انسان به حکم ظرفیتش که «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا»(1)است. دستیابی به همه ابعاد معنوی عالم است ودر همین راستا ملائکه به انسان سجده کردند. سجده ملائکه به آدم به این معنا است که حدّ انسان فوق ملائکه است، بهطوری که اگر انسان حدّ خود را در حدّ ملک قرار داد از کمال خود باز مانده است. پس نتیجه میگیریم که شما از غمها نجات پیدا نمیکنی مگر این که خدا را در قلب خود کشف کرده باشی، به عبارت دیگر به جای آن که «خدادان» باشی، باید «خدادار» باشی.
وقتی انسان را در قبر گذاشتند دیگر دنیا را ندارد. حالا اگر در آن خلوت و تنهایی خدا را هم نداشته باشی فوق العاده سخت است. در فشار سکرات که انسان از یک طرف از دنیا باید در آید، و از طرف دیگر باید وارد عالم برزخ بشود، اگر جهت جانش به سوی خدا نباشد و از طریق دعا قلب خود را با خدا آشنا نکرده باشد علاوه بر آن که از دنیا کنده شدن برایش سخت است، بیخدا بودنش بسیار او را به مشکل میاندازد. این است که در آن شرایط روحش گرفتار جهنّم میشود. روایات از تنگی جهنّم خبر میدهد که فشار به اهلش میآورد. به همین جهت میفرمایند: درِ جهنّم را میبندند و فشارهای زیادی به اهل آن میآید، ولی درِ بهشت را باز میکنند و کسی بیرون نمیرود. چون جنس جهنّم فشار است و خلاف گستردگی روح انسان، جهنّم باطن دنیاست و همان تنگنای دنیا را به ما میدهد. برعکس بهشت که محل ظهورِ نظر به وحدانیت پروردگار است و همان توحیدی را که اهل بهشت در دنیا به دست آوردهاند با خود دارند. از رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم؛ «مَکْتُوبٌ عَلَی بَابِ الْجَنَّةِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِیٌّ أَخُو رَسُولِ الله».(2)
بر درِ بهشت نوشته شده؛ معبودی جز إله نیست و محمّد رسول خدا است و علی برادر رسول الله است.»
ببینید این روایت چقدر عجیب است، پیام روایت این است که هرکس نظر به یگانگی خدا و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و برادری و همراهی علی علیه السلام با پیامبر صلی الله علیه و آله دارد، همین توجه، او را بهشت میبرد. هرکس بگوید «لا اله الا الله»، یعنی وسعت روح او با آزادی از عالم کثرت، به جنبه وحدانی عالم سیر میکند، او عملاً به بهشت سیر کرده است و فردا همین توجه توحیدی صورت پیدا میکند. شما این حالت را در خودتان امتحان کنید، وقتی به بخاری منزلتان دل ببندید همین که به آن دل میبندید هر لحظه با فشار خاصی روبهرو میشوید، چون جنس بخاری کهنهشدن است، اگر داغزده بشود یک نحوه فشار به شما میآید، اگر از مدل بیفتد فشارهای دیگر بهبار میآورد، بالاخره هم میپوسد واز بین میرود. اصلاً جنس دنیا فشار است. حالا عکس این حالت برای روح در نظر به توحید واقع میشود، دل توحیدی خدایی دارد که هست، نه کهنه میشود، نه دربان دارد که مانع ارتباط تو با او شود، نه با تو قهر میکند، نه در مقابل بدی تو بدی میکند. ذات تو عین ارتباط و نزدیکی با او است، و لذا نه تنها در ارتباط با او هیچ فشاری به روح نمیآید بلکه همهی فشارهای روح از بین میرود.
در آن روایت رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن نمودند عامل سیر به سوی بهشت نظر به توحید و نظر به مجسمههای توحید یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ولی خدا یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام است.
حضرت در ادامه توصیهی خود به فرزندشان میفرمایند: «وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِکَ»؛ از او میخواهی که در امورت یاریت نماید و از طریق ارتباط با او از نور وجود او مدد میگیری. چون نفسِ ارتباط با خدا، واردشدن در عالمی است که سختیهای عالم ماده در آن نیست و لذا به خودی خود موجب گشایش روح است. به گفتهی مولوی:
آن
جهان و راهش ار پیدا بدی
کم
کسی یک لحظه در اینجا بدی
نظام ارتباط روح با خدا، فوقالعاده نظام با برکتی است، باید بتوان از طریق دعا این نظام را در شخصیت خود کشف کرد و به آن سامان داد. اگر ما در برزخ چنین دیدی نداشته باشیم بسیار مشکل خواهیم داشت، عمده مشکل ما از این دنیا به بعد است، در این دنیا مشغولیاتی داریم که آفات بیخداییمان را پنهان میکند. همین که بدنِ جنس این دنیا را داریم آن قدر مشغول آن هستیم که عمق مشکل بیخدایی را احساس نمیکنیم. در این دنیا از مشغولیت به ناخنهامان بگیر تا چیزهای دیگر، اینها نمیگذارند فشارِ بیخدایی را احساس کنیم. به همین
جهت فشار بیخدایی، جانمان را به آن معنی که در برزخ و قیامت ظاهر میشود، اذیت نمیکند. در تلقین که برای میت میخوانیم یکی از جملات تلقین این است که:
«اللَّهُمَّ صِلْ وَحْدَتَهُ وَ آنِسْ وَحْشَتَهُ وَ آمِنْ رَوْعَتَهُ وَ أَسْکِنْ إِلَیْهِ مِنْ رَحْمَتِکَ رَحْمَةً تُغْنِیهِ بِهَا عَنْ رَحْمَةِ مَنْ سِوَاکَ»(1)
بار خدایا به غربتش رحم فرما، وحدت و تنهائیش را به پیوند مبدّل کن، در حال وحشتش انس با او را بر قرار فرما، هراس او را بر طرف کن، از رحمتت آن قدر نصیبش نما که از رحمت غیر تو بینیاز گردد.
حالا تصور بفرمایید اگر در آن تنهایی انسان خدا نداشته باشد چه میشود؟ بنده بارها تجربه کردهام هر وقت مشکلاتی برای دوستان پیش میآید، دقیقاً به همان اندازهای که طرف خدا دارد در مقابل آن مشکل نمیشکند. عرض کردم به اندازهای که خدا دارید، نه به اندازهای که میدانید خدا هست. دو گروه مشکل دارند. یکی آنهایی که خدا ندارند، و یکی هم آن عدهای که علم به وجود خدا دارند ولی راه ارتباط با خدا را ندارند تا از انوار الهی بهرهمند شوند. بعضیها از سر یک عاطفهی اولیه در حدّ احساسات به خداوند گرایش دارند. این خدا داشتن در حدّی نیست که بتوان در بحرانها از نور خدا بهرهمند شد. در روایت داریم وقتی در برزخ به بعضیها میگویند «مَن رَبُّک؟» پروردگار تو کیست؟ اصلاً نمیتواند چیزی بگوید، گنگ است، چون در آنجا انسان از طریق قلب باید مافیالضمیر خود را اظهار کند. و نیز به بعضیها میگویند «مَن رَبُّک؟» شروع میکند به جوابدادن که پروردگارم الله جل جلاله است. میپرسند از کجا میگویی؟ میگوید: مردم میگفتند. روایت میفرماید: آنچنان با گرز آتشین بر سرش میزنند که ذوب میشود، چون آنچه گفت بر اساس تقلید از مردم بود، جانش با آن عقاید گره نخورده بود. نمونه آن در همین دنیا افرادیاند که اگر در بین افراد متدین قرار بگیرند پیرو آن ها میشوند. ولی وقتی جوّ مذهبی شکست دین و دینداری آنها هم میرود. در واقع این افراد در برزخ در زیر گرز آتشینِ شرک و نفاق ذوب میشوند. ولی بعضیها خدا را به واقع دارند، هر چه بیشتر در تنهایی قرار گیرند بیشتر به مطلوب و محبوب خود نزدیک میشوند و با دعا توانستهاند این راه پر برکت را پیدا کنند. برعکسِ آنهایی که تنهایی برایشان عذاب است. مولوی در خطاب به این افراد میگوید:
1) تهذیبالأحکام، ج 1، ص 457، باب تلقین المحتضرین.
ساعتی
خالی بمانی توز خلق
در
غم و اندیشه مانی تا به حلق
چرا؟ چون در دنیا راه ارتباط با خدا را نیافتهاند. مگر بعضیها نیستند که شدیداً خدا دارند این آدمها در آن تنهایی برزخ بیشتر از وقتی که در دنیا بودند خدا به سراغشان میآید. و عملاً نه تنها خدایشان برایشان میماند بلکه در آن شرایط هزاران جلوه از او ظاهر میشود که در دنیا برایشان جلوه نکرده بود. اینها خدایی دارند که روز به روز با جلوات شدیدتری به سراغشان میآید چون آن را از سر احساسات و تقلید به دست نیاوردند که با رفتن احساسات و تغییر محیط، بیخدا شوند. حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» درکتاب آداب الصلاة میفرمایند: اول از طریق برهان، معرفت به خدا را باید به عقل رساند و بعد باید از طریق دستورات شرعی آن معرفت عقلی به قلب رسانده شود. اول عظمت پروردگارش را فهمیده و بعد پسندیده است. اینها روز به روز خدا برایشان بهتر جلوه میکند. این آدم ها روز به روز بیشتر خدا دارند. در موقع پیری که مشغولیات انسان کم است، بعضیها شدیداً خدای خود را بیش از پیش کشف میکنند. ولی بعضیها تنهایی و پیری برایشان عذاب است. خودتان تجربه کردهاید چرا بعضی از پیرمردها و پیرزنها دائماً به اطرافیانشان گله میکنند چرا به ما سر نمیزنید و از تنهایی خود بیزارند. ولی بعضیها اصلاً از تنهایی خود شکایت ندارند، اینها تنهایی را تنهایی حس نمیکنند، چون:
هر
که در خانه اش صنم دارد
گر
نیاید برون چه غم دارد
اول باید خدا را عقلاً فهمید و او را یافت. و بعد باید حضور نورانی او را به قلب رساند و با او زندگی کرد. گفت:
اول
قدم آن است که او را یابی
آخر
قدم آن است که با او باشی
ملاحظه فرمودید حضرت دارند میفرمایند ببین چه خدایی داری، که نه تنها خزائن آسمانها و زمین در اختیار اوست، بلکه بهراحتی میتوان با او مرتبط شد و همه برکات عالم را از ارتباط با او از طریق دعا، نصیب خود کنی، آیا میشود این خدا را رها کرد؟
«وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ»؛
از تو خواسته است که از او بخواهی تا به تو عطا کند و از او طلب رحمت نمایی که رحمت خود را به تو ارزانی نماید.
«وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ»؛ و بین خودش و تو هیچ واسطهای نگذاشته است که آن واسطه مانع ارتباط تو با خودش شود.
همین حالا وقتی میخواهی بگویی خدا! بدون آن که لازم باشد فکر کنی، قلب خود را متوجه او مینمایی، چون اگرلازم باشد فکر کنی، نمیگویی خدا، بلکه به خدا فکر میکنی. همان طور که شما وقتی با بنده حرف می زنی، راحت قلب خود را متوجه بنده میکنی و با من حرف میزنی، آیا فکر میکنی و حرف میزنی، یا اراده میکنی و آنچه میخواهی بگویی، میگویی؟ اتفاقاً اگر فکر کنی که حرف نمیزنی، فکر میکنی. درست است که در حین سخنگفتن مکنونات قلبت را میگویی ولی اراده میکنی که چه بگویی و میگویی. در رابطه با خدا هم باید کاری کنید که إنشاءالله قلب به زبان بیاید، چون از طرف خدا حجاب و مانعی نیست، مانع از طرف ما است که باید آن را برطرف کرد. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در کتاب سرّالصلاتشان در رابطه با این که چگونه قلب در نمازمان حضور داشته باشد، میفرمایند: چطور کودکان را ابتدا حرف دهانشان میگذاری تا به حرف در آیند، اولش که حرف نمیزند، شما چند بار میگویید بگو آب، آب، آب. اول شما تکرار میکنید تا او یاد بگیرد، بعد تکرار کند، بعد از مدتی شروع میکند به حرفزدن. برای راه انداختن قلب هم همین طور باید عمل کرد، اول شما اذکار نماز را دهان قلب میگذارید تا قلب راه بیفتد پس از مدتی خودِ قلب آن اذکار را میگوید و با حقیقت آنها مأنوس میشود. از این به بعد شما به دنبال قلب میدوید. مشکل من و شما این است که نمیتوانیم بگوییم «بسماللهالرّحمنالرّحیم» چون مبانی عقلیاش برایمان حل نشده است. این که میفرمایند در جلسهی علمی و معرفتی شرکت کنیم ثواب دارد برای این است که عقل موضوع را بپذیرد تا بعداً انکار نکند چون دینداریِ احساساتی پایدار نیست، و هیچوقت به جوانهایی که با شور خاصی دینداری میکنند ولی عقلاً دین را قبول نکردهاند، نباید امید داشت، إنشاءالله خدا کمکشان میکند و همان دینداری را ادامه میدهند ولی نباید روی آنها حساب باز کرد، اگر خدا به آنها کمک کرد و بعد از احساسات، مسیرشان مسیر معرفت به حقایق دینی شد بعد از آن معرفت، به جای احساسات، عشق و معنویت عرفانی پیش میآید. احساسات مادون عقل است ولی عرفان مافوق عقل است. باید کاری کرد قلب بعد از این که حقایق را فهمید، تکرار کند، واز این طریق با نور حقایق مرتبط شود و نماز به جهت این امر دارای جایگاه بسیار گرانقدری است، ما در دعا و به خصوص در نماز صدای جانمان را داریم در محضر حق ارئه میدهیم.
حضرت در ادامه فرمودند: «وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا یَقْدِرُ عَلَی إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ»؛
و تو در دعا از خدا و از خزائن رحمتش چیزهایی را میخواهی که غیر او هرگز نمیتواند آنها را برآورده سازد. در واقع دارند حرف دهان ما میگذارند که این چیزها را بخواه، چیزهایی که هیچ کس غیر او نمیتواند آن را به تو بدهد. و آن چیزها عبارت است از:
«مِنْ زِیَادَةِ الْأَعْمَارِ وَ صِحَّةِ الْأَبْدَانِ وَ سَعَةِ الْأَرْزَاقِ»؛
افزونکردن مدت عمر، سلامت بدن و وسعت رزق. در دعا علاوه بر آن که از طریق اُنس با خدا و ارتباط با آن حقیقت بیکرانه، همة غمهایت را که در اثر محدودشدن به محدودیتها پیش آمده، از بین میبری، در امور دنیایی از او کمک میگیری و چیزهایی از خزانه رحمتش از او میخواهی که غیر او نمیتواند آنها را به تو بدهد. یکی وسعت عمر، تا در بندگی خدا به کمال برسی و راهی را که در رسیدن به خدا شروع کردهای نیمه کاره رها نکنی. همان دعایی که امام سجاد علیه السلام در دعای مکارم الاخلاق دارند که؛
«عَمِّرْنِی مَا کَانَ عُمُرِی بِذْلَةً فِی طَاعَتِکَ فَإِذَا کَانَ عُمُرِی مَرْتَعاً لِلشَّیْطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیْک»؛
خدایا عمرم را در بندگی خودت طولانی کن و اگر عمرم مرتع و چراگاه شیطان شد آن را بگیر.
مؤمن وقتی وارد عالم ایمان شد و ارتباط با خدا را قلبی کرد، هرچه بماند مؤمن میماند، حتی در خواب هم همان صفای ایمانی خود را ادامه میدهد. شما وقتی میخوابید اگر خیالاتتان نورانی باشد همان خیالات نورانی را در خواب میبینید و اگر خیالاتتان نعوذ بالله ظلمانی باشد با خیالات ظلمانی میخوابید و همانها را ادامه میدهید به گفته مولوی:
چون
خیالی آمد و در تو نشست
هر
کجا که می گریزی با تو هست
تو
نتانی زان خیالت وارهی
یا
بخسبی تا از آن بیرون جهی
پس؛ بودنِ مؤمن از آن جهت که مؤمن است، برکت است. و هرچه بیشتر بماند، نورانیت او میماند و کامل میشود و به همین جهت حضرت امامالموحدین به فرزندشان میفرمایند: در دعا از خدا عمر طولانی میخواهی، چیزی که غیر او نمیتواند بدهد.
«مَا لَا یَقْدِرُ عَلَی إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ»؛ حضرت متذکر میشوند که عمر را فقط خدا میتواند طولانی کند؛ این یک نکته، نکته دیگر این که از این جمله معلوم میشود که انتهای عمر یک
اجل مبهم است، و این علاوه بر اجل مسمّی است، پس میشود از خدا بخواهید عمرتان دراز بشود و قبل از سرآمدن عمر و رسیدن اجل مسمّی، به طور ناقص از این دنیا نروید. و بعد میفرمایند: علاوه بر طولانیشدن عمر، صحت بدن را هم در دعا از خدا میخواهی، تا گرفتار بیماریهای آن نگردی و از کمال معنوی باز نمانی. گاهی انسان بیستسال مشغول بیماری معدهاش میشود، میخوابد، غصه میخورد که معدهاش خراب است، بلند میشود مواظب است معدهاش بدتر نشود، در افق روحش جز معدهی خراب و یا قلب بیمار چیزی وجود ندارد. این چیز بدی است. خودِ این یک نوع بلاست. میفرماید: از طریق دعا از خدا صحّت بدن میخواهی و این هم چیزی است که جز خدا احدی نمیتواند به تو بدهد. و نیز از خدا وسعت رزق طلب میکنی تا گرفتار تنگنای رزق و فقر آزار دهنده نشوی و از زیبائیهای زندگی که همان آرامش جهت بندگی خدا و خدمت به خلق است، باز نمانی.
پس از اینکه جایگاه دعا را در سنت الهی روشن کردند و فرمودند از خدا چه چیز بخواه، حال میفرمایند:
«ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ»؛
سپس با توجه به سنت و نظام دعا، خداوند در دستان تو کلیدهای خزائن خود را قرار داده، با رخصت و اجازهای که در دعاکردن به تو داده است.
خود خداوند اجازه داده که از او بخواهیم و دعا کنیم، یعنی عملاً در دست ما کلید خزائن خود را قرار داده است. سنت خدا چنین است که از طریق دعا خزائن او بر روی ما گشوده شود. پس چرا دعا نکنیم؟ و چرا چیزی را که از طریق دعا حل میشود از راه دیگری بخواهیم آن را حل کنیم و ناکام بمانیم؟ فرهنگ دعا کردن و این که متوجه باشیم چنین قاعدهای در عالم هست، فرهنگ زیبایی است و به واقع انسان را از تنگنای امیدوار شدن به ماده و مادیات نجات میدهد. کاری کنیم که قلب ما اهل دعا بشود و «خداداشتن» از طریق دعا برایمان حفظ شود. کسانی که دعا نکنند آهستهآهسته، خداداشتن از صفحهی قلبشان میرود. خداوند در قرآن میفرماید:
«قُلْ مَا یَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّی لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزَامًا»؛(1)
بگو اگر دعای شما نباشد پروردگارم هیچ اعتنایی به شما نمیکند.
حضرت میفرمایند:
«فَمَتَی شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ»؛
«دعا را در دست تو قرار داد تا هروقت خواستی درهای نعمتش را با دعا باز کنی و باریدن باران رحمتش را طلب نمایی.»
این یک غرور شیطانی است که آدم کمتر از طریق دعا با پروردگار خود مرتبط شود. مگر ما در روایت نداریم بندهای که نمازش را بخواند و بعد از نماز دعا نکند، خداوند به ملائکه ندا میدهد آیا این بنده من حاجتی نداشت؟! خیلی حرف است که خدا بستر طلب از خودش را فراهم میکند و بنده از آن استفاده نمینماید. مبانی فلسفی دوستداشتن دعای بنده، روشن است، زیرا خدا خودش را به عنوان کمال مطلق دوست دارد. از طرفی ما تکویناً پرتو او هستیم. خدا ذات خودش را بیشتر از مخلوقاتش دوست دارد، چون کمال او در ذات شدیدتر است. مخلوقاتش را هم به تبع ذاتش و از آن جهت که پرتو ذات او هستند دوست دارد. حالا اگر شما به عنوان مخلوقِ او از طریق دعا مقرّب او بشوید و وسعت پیدا کنید، سنخ شما بیشتر از قبل سنخ پروردگار میشود و به عبارت دیگر با دعا قرب شما بیشتر میشود و به ذات او نزدیکتر میشوید. پس چون ذات خود را دوست دارد دعای شما را هم که شما را به ذاتش نزدیک میکند دوست دارد و وقتی بین شما و دعایتان اتحاد قلبی برقرار میشود شما از طریق دعا محبوب خدا میشوید. چون ذات خود را بیشتر دوست دارد بنده مقرّب را نیز دوست دارد و ابزار مقرّبشدنِ بندهها دعاست، پس خداوند دعای بنده را دوست دارد.
حضرت میفرمایند: «فَمَتَی شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ»؛ دعا را برای تو قرار داد تا هروقت که خواستی از طریق دعا، درهای نعمتش را بگشایی و باریدن باران رحمتش را طلب نمایی. امام روح دعا را به فرزندشان آموزش میدهند تا همه ما وارد چنین فرهنگی شویم. زیرا نفس دعا مقصد است. گاهی خداوند امورات بنده را
1) سوره فرقان، آیه 77.
متوقف میکند تا دعا کند. چون نفس توسل به ساحت قدسی حق برای بنده کمال است و خداوند کمال بنده را میخواهد و لذا در قرآن میفرماید:
«وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ»؛(1)
ای پیامبر! هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند، من نزدیکم و دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا بخواند اجابت میکنم.
میفرماید: من را نزدیک ببین و بیواسطه دعا کن، حتی به پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب نمیکند که: «بگو به آنها من نزدیکم»، عملاً با این آیه میفرماید: ای پیغمبر بین من و بندههایم مباش، اگر بندههای من از تو در بارهی من سؤال کردند «إِنِّی قَرِیبٌ» من نزدیک هستم. بالاتر از پیامبر صلی الله علیه و آله دیگر کسی در هستی نیست. میگوید تو هم برو عقب، من هستم نمیگوید بگو من هستم، بلکه خطاب به بندگان میفرماید: «من نزدیک هستم».
مشکل بشر آن است که به وسایل و اسبابها اصالت میدهد و در نتیجه نقش خدا را درست نمییابد و لذا انگیزة دعاکردن در او ضعیف میشود. به قول مولوی:
چشمبند
خلق جز اسباب نیست
هر
که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست
چشم باطنی مردم را جز علل و اسباب ظاهری نبسته است. هرکس به وسیلة ضعف اسباب بلرزد از یاران ما نیست.
لیک
حق، اصحابنا اصحاب را
در
گشاد و برد تا صدر سرا
ای یاران ما؛ حضرت حق درِ حقیقت را به روی اصحاب حقیقت گشوده و آنان را تا صدر مجلس برده است.
در
عدم ما مستحقان کی بدیم
که
بر این جان و بر این دانش زدیم
این
دعا تو امر کردی ز ابتدا
ور
نه خاکی را چه زهرهی این بُدی
چون
دعامان امر کردی ای اُجاب
این
دعای خویش را کن مستجاب
ای
اخی دست از دعاکردن مدار
با
اجابت یا ردِ اویت چه کار
1) سوره بقره، آیه 186.
ای برادر هرگز دست از دعا بر مدار، تو چهکار داری که دعایت مستجاب میشود یا نه. نفس دعاکردن ارتباط جانِ نامحدود است با حقیقت بینهایت بیکرانه، اگر بنده قدر این را بداند چه بسا حاضر باشد که خواستة دنیویاش اجابت نشود تا این ارتباط برقرار ماند.
نان
که سد و مانع این آب بود
دست
از آن نان میبباید شست زود
اگر نانی جلوی اشک و خشوع قلبی را بگیرد باید از آن نان دست برداشت.
خویش
را موزون و چست و سخته کن
ز
آب دیده نان خود را پخته کن(1)
شخصیت خود را معتدل و فعّال و سنجیده بار بیاور، و نانِ خود را با اشکِ چشم و دعا پخته گردان و مواهب دنیوی را در عین فعالیت مربوطه با ارتباط با خدا بهدست آور تا موجب تیرگی درون نباشد و حجاب بین تو و پروردگارت نگردد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) دفتر ششم، ابیات 2313 به بعد.
بسماللهالرحمن الرحیم
«...وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لَا لِلدُّنْیَا وَ لِلْفَنَاءِ لَا لِلْبَقَاءِ وَ لِلْمَوْتِ لَا لِلْحَیَاةِ وَ أَنَّکَ فِی قُلْعَةٍ وَ دَارِ بُلْغَةٍ وَ طَرِیقٍ إِلَی الْآخِرَةِ وَ أَنَّکَ طَرِیدُ الْمَوْتِ الَّذِی لَا یَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ وَ لَا یَفُوتُهُ طَالِبُهُ وَ لَا بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ فَکُنْ مِنْهُ عَلَی حَذَرِ أَنْ یُدْرِکَکَ وَ أَنْتَ عَلَی حَالٍ سَیِّئَةٍ قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَیَحُولَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ ذَلِکَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ. یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ وَ ذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ وَ تُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیْهِ...»؛
و بدان که تو برای آن جهان آفریده شدهای نه برای این جهان، و برای نیستی، نه برای زندگانی جاودان، و برای مردن آفریده شدهای نه زنده بودن. و بدان تو در منزلی هستی که از آن رخت خواهی بست، و خانهای که بیش از روزی چند در آن نتوانی نشست، و در راهی هستی که پایانش آخرت است، و شکار مرگی هستی که گریزنده از آن نرهد، و آن را که جوید بدو رسد و از دست ندهد، و ناچار پنجه بر تو خواهد افکند، پس بترس از آن که چون تو را بیابد در حالتی باشی ناخوشایند: با خود از توبه سخن به میان آورده باشی، و او تو را از آن باز دارد، و خویشتن را تباه کرده باشی. فرزندم! فراوان به یاد مردن باش و یاد آنچه با آن بر میآیی و آنچه پس از مردن روی بدان نمایی.
حضرت در این فراز میخواهند بفرمایند، جایگاه خودت را در هستی، کشف کن و در آن صورت است که جای خود را در دنیا میتوانی درست بشناسی و در موضعگیریهایت نسبت به دنیا درست عمل کنی.
مسئلهای که در بینش انسان بسیار اساسی است و اگر از آن غفلت شود چنانچه همهی انبیاء جمع بشوند و همهی معارف الهیه را به او بدهند، نمیتواند از آنها درست استفاده کند، مسئلهی موقتی یافتن خود در حیات زمینی است. غیر ممکن است بشر از معارف دینی درست استفاده کند مگر اینکه نحوهی گذرا بودن حیات زمینی را دائماً در منظر خود داشته باشد.
حضرت امام الموحدین علیه السلام به عنوان انسانی که با بصیرت کامل و به زیبایی تمام توانستند در زندگی دنیا موفق باشند، می فرمایند: فرزندم! نظر به موقتبودن حیات دنیایی خود را هرگز
از دست مده. بودن مستمرِ تو یک طرف است، و زندگی موقت زمینی تو طرف دیگر. و این دو عموماً در زندگی مخلوط میشوند.
انسان به جان خود که رجوع کند، بهطور بدیهی خود را ابدی مییابد و چنین دریافتی از خود، دروغ نیست. به همین جهت احساس ابدی بودن خود را در حرکات و رفتارش نشان میدهد. اشتباهش این است که بودن ابدی خود را با ماندن در دنیا یکی میگیرد، واین منشأ همهی مصیبتها است. انسان ابدی است و رسیدن به چنین احساسی نیاز به استدلال ندارد، هر انسانی چنین احساسی دارد. هر چند اثبات این که انسان ابدی است از نظر فلسفی بسیارآسان است.کافی است شما متوجه جدایی نفس از تن باشید و اینکه نفسِ انسان مجرد است و موجود مجرد فانی شدنی نیست. ولی بدون این حرفها انسانها خود را یک موجود ابدی احساس میکنند و از نظر روانشناختی خود را در آینده حاضر مییابند. بنده حتی در کتاب «آثار منتخب» از لنین که به ادعای خودش یک مارکسیست است و همه چیز را ماده میداند و معتقد به قیامت نیست، چنین احساسی را مییافتم. احساس ابدی بودن در الفاظش ظاهر است. میگوید: آن وقتی که در آیندهی تاریخ ناظرِ حاکمیت سوسیالیست واقعی هستیم، همهی زحمات ما به ثمر میرسد. ملاحظه بفرمایید میگوید: وقتی ما در تاریخ آینده ناظر به ثمر رسیدن سوسیالیست هستیم. یعنی وقتی من میمیرم ولی آثار کارم میماند ناظر به ثمر رسیدن کارم هستم. این نشان میدهد که او از نظر روانشناختی خود را ناظر در آیندهی تاریخ میبیند.
میخواهم عرض کنم یک آدم پیدا نمیکنید - چه کافر، چه مؤمن- که احساس ابدی بودن خود را منکر باشد، هر چند از نظر فلسفی نتواند آن احساس را اثبات کند. در بحثهای فلسفی، کلامی، ممکن است کسی از نظر مفهومی نتواند ابدیت خود را تصور کند، ولی در ساحت احساس خود همان موضوع را مییابد، مثل احساس ما نسبت به خدا که ممکن است به طور بدیهی و فطری به راحتی خدا را بپذیریم و روان ما متوجه او باشد، ولی پای استدلال که به میان میآید نتوانیم آن را اثبات کنیم و حتی از نظر استدلال به زعم خود، منکر خدا شویم. چون بعضاً مفاهیم عقلی ما با فطریات روانی ما هماهنگی ندارد. گاهی ما تصوری از خدا داریم که آن تصور را منکریم، در حالی که خدا را منکر نیستیم، در مورد معاد هم گاهی تصوری از بودن خود داریم که آن را منکریم، ولی بودن ابدی خودمان را منکر نیستیم. چون جان ما بودن
ابدی را می شناسد. مشکل اینجاست که بودن ابدی خود را طوری تصور کنیم که گویا در این دنیا ابدی هستیم، عرض کردم همهی مصیبت از اینجا شروع میشود، و انسان به جهت این بینش غلط، همهی زندگی را با انتخابهای غلط ادامه میدهد. حضرت امامالموحدین علیه السلام در این فراز از نامه به فرزندشان در رابطه با توجه به ابدیت، یک بینش بسیار دقیق ارائه میدهند.
میفرمایند: فرزندم! «أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لَا لِلدُّنْیَا» تو برای ابدیت آفریده شدهای و نه برای دنیا، تو برای دنیا خلق نشدهای، دنیا جنس گذران و تغییر است. در دنیا فرسایش و پیری هست، امّا جنس تو فرسایش و پیری نیست. تو غیر از بدن و اعضایت هستی. تو فقط تویی، جدا از بدن و اعضای آن. فرزندم! تو ابدیت داری ولی دنیا ابدیت ندارد، پس تو برای دنیا خلق نشدهای، خود را مواظب باش که به دنیای ناپایدار گره نزنی.
خیلی عجیب است که آدم خود را در سایههای زندگی مصرف کند. سایهها میمیرند و او میماند، ولی بدون هیچ محتوایی. کسی که وقتش را صرف سایه کرد، سایه چون حقیقت ندارد، میرود، اما او نمیرود. گفت:
عاقبت
تو رفت خواهی ناتمام
کارهایت
ابتر و نان تو خام
این که به خودت بفهمانی این دنیا نمیماند و تو میمانی و تو برای رفتنی، نه برای ماندن، چنین بصیرتی تمام موضعگیریهای انسان را تصحیح میکند. نمیدانم موضوع را از کدام طرفش نگاه کنیم، از خوبیهای توجه به ناپایدار بودن دنیا، یا از بدیهای غفلت از این موضوع.
انسانها در غرب از موقعی شروع به اضمحلال نمودند که اضطراب روحی از آینده به سراغشان آمد و از موقعی گرفتار اضطراب از آیندهی خود شدند که خواستند از نظر روحی زندگی دنیایی را برای خود یک زندگی ابدی سازند. در حالی که دنیا ناپایدار است و آنها هم ناخواسته با ناپایداری این دنیا روبهرو میباشند و لذا هر روز با اضطرابی جدید روبهرو هستند، زیرا حیات ابدی را از منظر خود حذف کردهاند و آن را جزء بینش خود قرار ندادهاند و این، همهی مصیبتِ یک تمدن است.
وقتی در تمدن و فرهنگ، ناپایداری دنیا مدّ نظر نبود - هر چند بدانند میمیرند- در انتخابهای خود نظر به حیات ابدی ندارند و افقی را که برای زندگی خود ترسیم میکنند در محدودهی دنیا است، مثل موشی که فقط در حدّ لانهی خود برنامهریزی میکند. گفت:
آن
سبب جانش وطن دید و قرار
اندر
این سوراخ دنیا موشوار
هم
در این سوراخ بنّایی گرفت
در
خور سوراخ دانایی گرفت
پیشههایی
که مر او را در مزید
کاندر
این سوراخ کار آید، گزید
این مصیبت، مصیبت کمی نیست، چون در آن صورت تمام انتخابهای انسان به سوی ناکجاآباد خواهد بود.
این که ملاحظه میکنید اولیاء خدا دنیا را به چیزی نمیگیرند و به راحتی از آن گذر میکنند و خرامان خرامان حادثههای دنیا را پشت سر میگذارند، به این جهت است که نسبت به دنیا بصیرت و بینش پیدا کردهاند و گذران و فانیبودن آن را در پیشانیاش ملاحظه میکنند.
اگر انسان دنیا را جدّی گرفت، بقای آن را هم جدّی میگیرد و واقعاً فکر میکند چیزی پایدار و حقیقی است و لذا لوازم بقای دنیا را هم جدّی میگیرد و عملاً گرفتار ابزارهای دنیا میشود. اگر از نظر روحی، بودنمان در دنیا را خیلی جدّی گرفتیم، عملاً لوازم بودن را هم که عبارت باشد از ماشین، خانه، پول و شغل را هم جّدی میگیریم، در حالیکه اینها چیزهایی است که بخواهیم یا نخواهیم باید بگذاریم و برویم، اینها مثل سرابی هستند که نسبت به واقعیتِ ما جایی ندارند. حال ببینید چطوری اینها به زندگی بعضی گره میخورد، مثل نظرکردن به سرابی که در آن از واقعیت جز صورتهای خیالی چیز دیگری نیست. یک عمر چیزهایی را انتخاب کردیم که حالا نسبت به حیات ابدی ما هیچ نقشی ندارند. حضرت امام الموحدین علیه السلام آنچه را که باعث میشود در زندگی خود درست گزینش کنیم به ما متذکر میشوند، نمیفرمایند خانه و ماشین نداشته باش، میفرماید متوجه باش باید افق جانت را در جای دیگری غیر از این دنیا بیندازی. با این تذکر میخواهند جان انسان را جهت بدهند، که: «وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ»؛ فرزندم! بدان که تو برای ابدیت خلق شدهای نه برای دنیا.
توجه به این نکته تمام نحوهی بودن ما را تغییر میدهد. اگر به خانه به عنوان ابزاری جهت رونق دادن به حیات ابدی بنگریم، معنی آن کاملاً فرق میکند با نظرکردن به خانه که جهت
رونق زندگی دنیایی مدّ نظر ما باشد. وقتی به ابزارهای زندگی به عنوان وسیلهای جهت رونق حیات ابدی بنگریم، اولاً: نگاه خریداری به آنها نمیکنیم تا در قلب ما جای خود را باز کنند. ثانیاً: آنقدر به آن رنگ و لعاب نمیزنیم که از مقصدِ حقیقی استفاده از آن باز بمانیم و کارمان بشود رنگ و روغن زدن به ابزارهای دنیا. اگر بناست در یک رستورانی غذایی بخورید و آنجا را ترک کنید، در همان حدّ، از یک صندلی جهت خوردن غذا استفاده میکنید، بدون حساسیت زیاد یک صندلی انتخاب میکنید و روی آن مینشینید. حالا چقدر روی این صندلی در ذهن و فکر خود حساب باز میکنید؟ آیا حاضرید بیست دقیقه بگردید تا بهترین صندلی رستوران را انتخاب کنید؟ هیچ وقت این کار را نمیکنید، چون میدانید نیم ساعت دیگر باید بروید و دیگر رابطه شما با آن صندلی تمام میشود. و لذا به قدری که بتوانید از آن صندلی جهت غذا خوردن استفاده کنید به آن بهاء میدهید و نه بیشتر، حالا چه رنگ و چه مدل باشد، این حرفها نیست، چون هدفتان مشخص است و بر اساس آن هدف، انتخاب خود را انجام میدهید ولی کودکان در همان رستوران به شکل صندلی و رنگ آن حساسیت نشان میدهند، چون متوجه نیستند باید نیم ساعت دیگر بیرون بروند. اگر انسان نسبت به هدف اصلی خود که حیات ابدی است غفلت کند عملاً مانند کودکان بیش از اندازه به ابزارهای زندگی اهمیت میدهد و در نتیجه بیشتر عمر خود را صرف همین دنیا و ابزارهای آن میکند و در حالی وارد زندگی ابدی میشود که آن عالم را در دنیا مدّ نظر خود نداشت. گفت:
تا
به دریا سیر اسب و زین بود
بعد
از آنت مرکب چوبین بود
شما تا دم دریا میتوانید با اسب بروید بعد از آن باید مرکبتان را عوض کنید و قایق سوار شوید، وقتی به قلب خود فهماندیم که ابزارهای دنیایی تا در زندگی دنیایی هستیم به دنبال ما هستند و بعد باید آن را رها کرد، جای حقیقی آن در زندگی پیدا میشود. وقتی متوجه موقتیبودن دنیا شدید و بصیرت لازم را نسبت به دنیا پیدا کردید، برای هر ابزاری به اندازهای که در زندگی ابدی شما نقش دارد وقت صرف آن میکنید و دل را متوجه آن مینمایید. باید نیروهای خود را جمع کنیم تا بتوانیم بقیهی راه را طی کنیم. اگر تمام فکر و ذکر ما این باشد که صندلی پُزداری پیدا کنیم، بعد هم که وقت تمام میشود باید بگذاریم و برویم. پس چه موقع از آن استفاده کنیم، در این جا است که آنهمه گرمی بهدستآوردن صندلی پُزدار سرد و خنک میشود. گفت:
از
آن سرد آمد آن کاخ دل آویز
که
چون جا گرم کردی گویدت خیز
هر چه در صندلی پیدا کردن بیشتر وقت صرف کردی و انرژیت را صرف شکل و رنگ یک صندلی نیم ساعته نمودی، و آن شکل و رنگ را جدی گرفتی، در ملاقات با خدا بیشتر خجالت خواهی کشید حالا عکسش:
آنراکه
جای نیست، همه شهرجای اوست
درویش
هر جاکه شب آید سرای اوست
امامالموحدین علیه السلام میفرمایند: فرزندم همین قدر دنیا را بگیر که فعلاً در اختیار تو گذاشتهاند و خواستهاند ازآن استفاده کنی و از آن بدر آیی، پس آن را یک فرصت بدان. کسی که این حرف را زده چشم بیداری بوده است که میخواسته نه از دنیا خیلی انتظار برآوردن آرمانهای خود را داشته باشیم، و نه از آن حیات ابدی گسترده غافل شویم.
در شرح حال آیت الله سیدمحمدحسنطباطبائی«رحمةاللهعلیه»(1)گفتهاند: «آقا سید حسن به جای خواستن دنیا، نخواستن دنیا را یاد گرفته بود» هرکس متوجه موقتیبودن دنیا شد به چنین هنری دست مییابد. جنس دنیا گذران است و لذا هر کس به آن دل بست دائماً با ناکامی روبهرو میشود. جوان و پیر هم ندارد، گاهی میپنداریم پیرها به موقتیبودن دنیا و به مرگ بهتر فکر میکنند در حالیکه تا منظر ما نسبت به دنیا عوض نشود هر چقدر هم از عمرمان بگذرد با همان منظر قبلی به دنیا مینگریم. موقتیبودن دنیا یک اصل است برای همهی آنهایی که در دنیا زندگی میکنند و این نکته همواره مدّ نظرشان است. هرکس بهتر این موضوع را دید سالمتر به سوی قیامت سیر میکند. اگر موقتیبودن دنیا دیده شود از همان جوانی زندگی ما به بهترین نحو جلو میرود و از فرصتها به بهترین نحو استفاده میگردد. چنین چشم بیداری، چه پیر باشد و چه جوان، توانسته است منظر خود را نسبت به دنیا درست کند و آن را در زندگی ادامه دهد. اتفاقاً اگر در جوانی انسان متوجه چنین نکتهای شد در پیری احساس نمیکند زندگی را باخته است، چون با بصیرت و چشمی بیدار زندگی دنیایی را دیده و با آن برخورد کرده است. در چنین بصیرتی است که نوع انتخابهای انسان همانند انتخاب سالکان کوی دوست میشود و یک لحظه نظر خود را از آن حیات ابدی، با آنهمه وسعت و ظرفیت،
1) برادرِ علامه سید محمدحسینطباطبایی«رحمةاللهعلیه» صاحب تفسیر المیزان.
برنمیدارد. چنین انسانی مسلّم از زندگی اهل تجمل فاصله میگیرد و به ماوراء آرزوی افرادِ دنیازده میاندیشد.
وقتی دنیا در منظر انسان خراب شد خانهای آبادتر در منظر قلب او سر بر میآورد؛ گفت:
خانه
بر کن، کز عقیق این یمن
صد
هزاران خانه شاید ساختن
گنج
زیر خانه است و چاره نیست
پس
زهَدْم خانه مَنْدیش و مأیست
ما امروز متأسفانه گرفتار تمدنی هستیم که این تمدن به شدت بر دنیایی کردن زندگی میتَنَد و همین امر باعث شدهاست که ما سر گرمیهای دنیا را جدّی به حساب آوریم و آنها را جزء زندگی بگیریم و از همه چیزِ زندگی ابدی باز بمانیم. برای نجات یافتن از فرهنگِ دنیایی غرب و تحت تأثیر آن فرهنگ قرارنگرفتن، هیچ راهی نداریم مگر اینکه سخن امیرالمؤمنین علیه السلام را دائم مدّ نظر خود قرار دهیم که میفرمایند: «إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لَا لِلدُّنْیَا، وَ لِلْفَنَاءِ لَا لِلْبَقَاءِ، وَ لِلْمَوْتِ لَا لِلْحَیَاةِ».
فرزندم! بدان و بدان، تو برای آخرت خلق شدهای، نه برای دنیا، برای فناشدن در دنیا خلق شدهای و نه برای باقی بودن در آن، و برای مردن خلق شدهای و نه برای زندگی. فرزندم! اینطور نیست که اتفاقاً میمیری، بلکه یک سنت بزرگ و یک ارادهی اساسی در کار است که بنا نیست در این دنیا بمانی، پس طبیعیترین حرکت، حرکتی است که تو در انتخابهای خود طوری عمل کنی که متوجه باشی باید از این دنیا بگذری.
جنس دنیا حرکت و رفتن است پس اینطور نیست که اتفاقی میمیریم و بتوانیم برنامهریزی کنیم که نمیریم، فقط ما میتوانیم بودن و رفتنمان را جهت بدهیم. این یک فکر احمقانه و نادیدهگرفتن واقعیت است که بخواهیم برنامه بریزیم تا نمیریم! با این کارها مردن را سختتر میکنیم، و لذا حضرت برای اینکه در چنین تصمیمات احمقانهای فرو نیفتیم میفرمایند تو اصلاً خلق شدهای برای مردن. تو باید برنامه بریزی تا سیر و رفتن خود را جهت صحیح بدهی. قرآن در رابطه با کمال یا عدم کمالِ یک اندیشه، توجه به مرگ و آمادگی جهت رویارویی با آن را مطرح میکند و به یهود میفرماید: «قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ
أَنَّکُمْ أَوْلِیَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ»(1)ای قوم یهود! اگر گمان میکنید از اولیاء خدا هستید و بقیهی مردم چنین نیستند، پس تمنای مرگ کنید و نسبت به مرگ با روی گشاده برخورد نمایید، اگر در ادعای خود صادق هستید. بعد ادامه میدهد: «وَلَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ»؛(2)هرگز شما به جهت نوع اعمالی که انجام دادهاید چنین تمنایی ندارید و خداوند هم به اعمال ظالمان آگاه است. منظور عرضم این است که اساساً خداوند ملاک کمال را خوشرویی با مرگ میداند و یهودیان را با همین ملاک ارزیابی میکند و مورد نقد قرار میدهد. و امروزه متأسفانه افکار مردم جهان را بینش یهودیگری تحت تأثیر قرار داده است. ابزارهای فرار از مرگ، مرگ را عقب نمیاندازند، بلکه توجه به حقیقت مرگ و گذران دیدن دنیا را که وسیلهی هدایت انسانها است، پنهان میکنند. لذا خداوند در ادامه میفرماید: «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(3)بگو آن مرگی که از آن میگریزید قطعا به سر وقت شما میآید آنگاه به سوی خدای دانای غیب و شهادت بازگردانیده خواهید شد و به آنچه میکردید آگاهتان خواهد کرد. حضرت امامالموحدین علیه السلام میفرمایند: واقعیتِ بودنِ خود در دنیا را درست ببین و آن عبارت است از این که «خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لَا لِلدُّنْیَا» برای آخرت و رفتن از دنیا خلق شدهای. «وَ لِلْمَوْتِ لَا لِلْحَیَاةِ» و برای مردنِ در دنیا خلق شدهای و نه برای ماندن در آن. این را بدان و مطابق آن عمل کن تا پس از این دنیا بتوانی با عالَمی با وسعت و بیکرانه و با ظرفیتی بینهایت روبهرو شوی.
این چه تمدنی است که میخواهد نمردن را برای بشریت به ارمغان بیاورد. این تمدن بدون آن که بتواند مانع مردن شود، توجه به مردن را پنهان میکند تا بشر نتواند نسبت به دنیا موضعگیری صحیحی انجام دهد و گرفتار انواع آرزوها و تخیلات نگردد. امیرالمؤمنین علیه السلام در جای دیگر میفرمایند: «إِنِّی أَخْشَی عَلَیْکُمُ اثْنَتَیْنِ طُولَ الْأَمَلِ وَ اتِّبَاعَ الْهَوَی- فَأَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ وَ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَی فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ إِنَّ الدُّنْیَا قَدْ تَرَحَّلَتْ مُدْبِرَةً وَ الْآخِرَةَ قَدْ
جَاءَتْ مُقْبِلَةً وَ لِکُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا بَنُونَ فَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا فَإِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَل»؛(1)
من از دو چیز بر شما نگرانم؛ آرزوی دراز و پیروی از هوس. اما آرزوی درازْ آخرت را از یاد انسان میبرد، و پیروی از هوس جلوگیر از حقّ است. راستی که دنیا پشت کرده و میرود، و آخرت رو کرده و میآید، و هر کدام را فرزندانی است، پس از فرزندان آخرت باشید نه از فرزندان دنیا، که امروز روز عمل است نه پاداش، و فردا روز پاداش است نه عمل.
ملاحظه فرمودید که وقتی حضرت میفرمایند: «إِنَّمَا خُلِقْتَ...لِلْمَوْتِ» تو برای مردن خلق شدی، با این نگاه زندگی ما را وارد چه ساحت و عالَمی میکنند.
در ادامه میفرمایند: «وَ أَنَّکَ فِی قُلْعَة(2)ٍ وَ دَارِ بُلْغَةٍ(3)وَ طَرِیقٍ إِلَی الْآخِرَةِ».
تو در منزلی هستی که باید از آن کوچ کنی و کنده شَوی. در خانهای که باید به کمِ آن اکتفا کرد، محلی که به قدر ضرورت میتوان از آن بهره گرفت، و در راهی هستی که به سوی آخرت ختم میشود.
حضرت میفرمایند دنیا دار بُلغَه است، یعنی قصهی دنیا قصهی آب گرمی است در مقابل تشنگی ما، آنچنان نیست که در عین رفع نیاز جگر ما را هم خنک کند پس باید آن قدری از آن بخوریم که از تشنگی نمیریم، انتظار آن که خوشمزه هم باشد انتظار بیجایی است. اگر به دنبال خوشمزگیاش بودیم، به هلاکت گرفتار میشویم. در آن گذرگاهِ کوچیدن و کندهشدن، انتظار راحت بودن انتظار غلطی است. جنس دنیا این است که هر کس خواست در آن بماند، از او انتقام میکشد، و شما امروزه ملاحظه میفرمایید که چگونه دنیا بر پشت متجددین تازیانههای خود را فرود آورده به طوریکه آرامش را از آنها گرفته، چون زندگیشان را به بودنِ در دنیا گره زدند. این زندگی سراسر بحران، تازیانه انتقام خداست زیرا
دنیایی را که خدا برای رفتن در اختیار بشر قرار داد، آنها میخواهند برای بودن. اکنون وقت آن رسیده که فرهنگ غربی تاوان بدعهدی و جفاکاری خویش را نسبت به «مرگ» پس بدهد.
حضرت امامالموحدین علیه السلام برای غفلت نکردن از مرگ میفرمایند: تو در خانهای که برای کندهشدن است جای گرفتهای، تو در خانهای هستی که فقط به قدر ضرورت باید از آن استفاده کنی، بیشتر بخواهی از آن استفاده کنی چیز بیشتری از آن به دست نمیآوری ولی زندگیات مسئلهدار میشود، چون درست با آن برخورد نکردی. مسئله از این جا شروع میشود که انسان میل خود را با غفلت از حقیقتِ این خانه به این خانه انداخت و لذا چیزی خارج از حدّ خانهی دنیا از دنیا انتظار دارد. معلوم است که چقدر باید خود را به سختی بیندازد تا آنچه را انتظار دارد و واقعیت ندارد بهدست آورد، در آخر هم هیچ چیزی حاصل او نمیشود، چون چیزی را از دنیا انتظار دارد که اصلاً خالق دنیا در دنیا خلق نکرده است. یک وقت درختی داریم که در فصل خودش چند میوه در حدّ خود به ما میدهد، و ما هم حدّ و اندازهی آن درخت را میدانیم و در همان حدّ هم انتظار داریم میوه بدهد و روی همان اندازه از میوهها حساب باز کردهایم. ولی یک وقت میگوییم این درخت باید همه ساله چندین برابر آنچه فعلاً میوه میدهد، میوه بدهد معلوم است که این انتظار ما برآورده نمیشود، چون با آرزوهایمان بااین درخت برخورد کردیم و نه با نیازهای منطقی که داشتیم و آن درخت هم در حدّ نیازهای منطقی ما میوه میداد. و یا انتظار داریم آن درخت در زمستان هم میوه بدهد و چون چنین چیزی ممکن نیست به جای آنکه آرزوهای خود را تغییر دهیم، میرویم از کشور دیگری، آن طرف کرهی زمین که در حال حاضر تابستان است میوههای مناسب آن درخت را میخریم و به این درخت آویزان میکنیم که بگوییم ما به آرزوی خود رسیدیم. در آن صورت در مسیری غیر طبیعی هزاران زحمت برای خود ایجاد کردهایم، زیرا انتظاراتی داریم که مطابق آن انتظارات خداوند مخلوق خود را خلق نکرده است. امروزه تمدن غرب ناخودآگاه در این مسیر قرار گرفته و مردم سایر کشورها را نیز در این مسیر قرار داده است. عمر ما را در زیر لگد انتظارهای بیش از حدّ از دنیا، نابود میکند. نابود شدن عمر را نمیبینیم ولی این که در کمتر از ده دقیقه از خانه با ماشین به اداره میآییم را میبینیم. تمام زندگیمان گرفتار این آرزو شده که سریعاً بتوانیم مثلاً به مقصد برسیم، حتی به قیمت ایجاد بحران در محیط زیست از یک طرف، و روبهروشدن با روح و روانی که باید برای همیشه با آرامش خدا حافظی کند، از طرف دیگر. خدا کند ببینیم با تحمیل آرزوهای وَهمی به طبیعت، علاوه بر
بحران محیط زیست، چه بلایی بر سر خود آوردیم و چگونه جهت جان خود را از ابدیت به دنیای زودگذر انداختیم. فعلاً نیاز نیست روی آن بحث شود. فقط در این موضوع با ما به توافق برسید که امام من و شما دارد به ما میگوید که از زندگی در دنیا انتظار بستری را داشته باش که تو را برای زندگی ابدی آماده کند و در همین حدّ و با این منظر میتوانی از دنیا استفاده کنی. نه دنیا برای تو ماندنی است و نه تو برای دنیا، خود را در این دنیا ببین که برای رفتن خلق شدهای، اگر خود را اینچنین دیدی نوع انتخابهایت متعادل و منطقی خواهد شد، دیگر از درخت خانهی خود انتظار میوهی تابستانی در زمستان نداری تا به هلاکت بیفتی. و این غفلت، جوان و پیر ندارد، برای هرکس این هلاکت هست که از دنیا انتظاری بیش از آن حدّی که هست، داشته باشد. در ادامه فرمودند: «وَ أَنَّکَ فی...طَرِیقٍ إِلَی الْآخِرَةِ» و تو در راهی قرار داری که به سوی آخرت میباشد. تو در منزلی هستی که از آن منزل به سوی آخرت کوچات میدهند. حال چه ما چنین سیری را برای خود اراده بکنیم، و چه نکنیم. گفت:
نیک
بنگر ما نشسته می رویم
دم
به دم ما سالک راه نویم
شما بخواهید و نخواهید دارید میروید. ولی نه به سوی ناکجا آباد، به طرف قیامت، عالم قیامت با آن همه ظرفیت و وسعت. ما مثل مسافران یک اتوبوسی هستیم که چه بنشینیم و چه بایستیم، چه جلو برویم و چه عقب برویم، بخواهیم و نخواهیم داریم به طرف مقصدی که راننده اراده کرده میرویم. میتوانیم خودمان را برای آن مقصد آماده کنیم، میتوانیم هم از آن غفلت نماییم و وقتی با آن روبهرو شدیم غافلگیر شویم.
میفرماید: «وَ اِنَّک فی...طَرِیقٍ إِلَی الْآخِرَةِ» فرزندم! تو در راه آخرتی. هنر ما این است که بتوانیم این نکتهی اساسی را، که اساس زندگی ما را در برگرفته به روح و روان خود تفهیم کنیم.
عزیزان توجه دارند که ائمه علیهم السلام هرگز به ما نصیحتهای ساده و سطحی نمیکنند، آنها در سخنانشان بینش ما را عوض میکنند، نصایح اهلالبیت علیهم السلام نصیحتهای لیبرالیستی و کانتی برای راحتتر جان کندن در دنیای مدرن نیست. ائمه دین علیهم السلام در نصایح خود نمیخواهند ما فقط در همین دنیا راحت باشیم و جوانی خود را بدون دردسر و با رفاه کامل به پیری تبدیل کنیم، آنها به ما بصیرتی میدهند که نگاهمان به زندگی عوض شود و بینشِ ما بینشی صحیح
شود. اگر انسان جای خود را در هستی مشخص کرد و متوجه شد دارد به سوی آخرت میرود، تمام مناسباتش، مناسبات خاص میشود. این است که عرض میکنم بر عکس سخنان امامان معصوم علیهم السلام گاهی دستورات اخلاقی به جای اینکه وسیلهای باشد تا ما از دنیا فاصله بگیریم، عین دنیاگرایی است. برتراندراسل میگوید شما گوسالهی همسایه را ندزدید تا او هم گاو شما را ندزدد، این نوع توصیهها جهت زندگی را عوض نمیکند. وقتی جهت زندگی شما تصحیح میشود که بفهمید کلّ این زندگی یک موقعیت موقت است و بس. مواظب باشید شیطان هم اینجا سراغتان نیاید «که ما حالا جوانیم، اول زندگیمان است و این حرفها ذوق زندگی را در انسان میمیراند». حرف حضرت این نیست که زندگی را تعطیل کنید، حرف این است همان وقتی که داری کاری را انجام میدهی بدان که آن کار را در یک کشتی داری انجام میدهی، و آن کشتی دارد به ساحل میرسد، پس طوری نباش که وقتی کشتی به ساحل رسید نتوانی پا در ساحل بگذاری، و نتوانی از آنچه در کشتی ساختهای دل بکنی.
حضرت در ادامه خطاب به فرزندشان میفرمایند:
«وَ أَنَّکَ طَرِیدُ الْمَوْتِ الَّذِی لَا یَنْجُو مِنْهُ»
تو شکار مرگی هستی که فرار کننده نمیتواند از آن فرار کند.
اصلاً فرار کردن از مرگ منجر به رهاشدن نمیشود بلکه نتیجهی آن خستهشدن است. این تمدن از مرگی میخواهد فرار کند که یکی از قضاهای حتمی عالم است و لذا نهتنها نتیجه نمیگیرد بلکه خسته میشود و از وظیفهی اصلی که در دنیا داشت باز میماند و همهی کارش میشود تلاش برای فرار از مرگ. یک وقت بحث بهداشت هست که در جای خود کار لازمی است و موجب میشود زندگی به خوبی طی شود و به جای اینکه زندگی را با انواع بیماریها و کسالتها ادامه دهیم با سلامتی و صفا آن را طی کنیم. ولی رعایت بهداشت عاملی نیست که بنده بتوانم از مرگ رهایی یابم، یا با آوردن دستگاههای کشف بیماری بتوانیم با مرگ مقابله کنیم. اسلام برای سالم و با صفا زندگی کردن میفرماید: کم غذا بخور و ساده غذا بخور تا سالم بمانی و در مسیر عمر طبیعی به سوی قیامت سیر کنی. وقتی ما رعایت غذا خوردن خود را بکنیم، چه در کم خوردن و چه در ساده خوردن یقیناً سالم خواهیم ماند، چون ریشهی تمام بیماریها معده است و باید رعایت معده را نمود، رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«وَ أَعْلَمُ أَنَّ الْمَعِدَةَ بَیْتُ الدَّاءِ وَ الْحِمْیَةُ هِیَ الدَّوَاءُ»؛(1)معده محل همهی بیماریها است و پرهیزْ اصل همهی درمانها است.
با توجه به توصیهی رسول خدا صلی الله علیه و آله میتوان حرف مهاتما گاندی را تصدیق کرد که میگوید: «بیمارستانها محل به اشتباه انداختن بشر است، چون علت اصلی بیماریها را پنهان میکنند.»(2)
چون رویکرد تمدن غرب به بدن انسان، رویکرد پرهیز و ساده خوردن نیست. بلکه بدون تذکر به کنترل هوسها سعی میکند بیماریها را با انواع داروهای شیمیایی دفع کند و معلوم است که این روش دفع فاسد به افسد است. به هر صورت اگر خواستیم در مدتی که در این دنیا زندگی میکنیم سالم باشیم، در عین رعایت بهداشت باید اهل پرهیز از غذاهای هوسآلود بشویم، هم کم بخوریم هم ساده بخوریم به خصوص امروزه که با وارد شدن ماشین در زندگی پیادهرویها به شدت کم شده است، ماشینها و رباطها جای فعالیت انسانها را گرفتهاند، دستگاهها را آنقدر اُتوماتیک میکنیم که حتی برای بالا و پایینکشیدن شیشهی ماشین سواری دستمان تکان نخورد! تا این حدّ انسان خود را از صحنهی فعالیت و تحرک خارج کرده است و لذا با انواع بیماریها روبهرو شده و سراسر زندگیاش عبارت شده از دست و پنجه نرم کردن با انواع بیماریها و اسم این را هم تمدن گذاشته است و میگوید اگر این علم پزشکی پیشرفت نکرده بود من با این بیماری قلبی چه میکردم، غافل از این که این تمدن با بستری که برای زندگی ما ساخته منشأ این بیماریها شده است. گفتند روی کلید دست بگذار خودِ لمس - بدون آنکه تو حرکتی بکنی- منجر به حرکت میشود. رباطها برایت کار کنند، آرمیچرها برایت میچرخانند و تو هم بیکار باش و افتخار کن که به چه پیشرفتی رسیدهای! بعد هم با فرصتی که بهدست آوردهای، همینطور بخور، صبحانه و میان روز، ظهر، عصر و شب، غذاهای خوشمزه بخور، بدون آنکه نگران باشی که بیمار شوی و بمیری. و چون حاضر نیستی با مرگ روبهرو شوی با استفاده از دستگاههای پیچیده آمدن مرگ را برایت پنهان میکنند، در حالیکه با پنهانکردن مرگ، گرفتار مرگی زشت و ذلیلانه خواهیم شد. غافل از اینکه مردن و مرگ، زیباترین سنت خداوند است. حالا از این سنتِ زیبا در هراس هستیم.
اینچنین
نخلی که لطف یار ماست
چونکه
ما دزدیم نخلش دار ماست
آری! یک وقت بحث بهداشت و نیز کمخوردن است تا در مدتی که در دنیا زندگی میکنیم سالم باشیم و بتوانیم به خوبی زندگی را طی کنیم. ولی یک وقت فکر و فرهنگی است که میخواهد از مرگ فرار کند، در حالت اخیر است که همهی زندگی ما میشود فرار از مرگ و در آخر هم بدون نتیجه و خسته و هلاک خواهیم مُرد.
حضرت میفرماید: «وَ أَنَّکَ طَرِیدُ الْمَوْتِ الَّذِی لَا یَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ» تو شکار مرگی خواهی بود که هیچ گریزندهای نمیتواند از آن فرار کند. «وَ لَا یَفُوتُهُ طَالِبُهُ» و آن کس که مرگ او را میطلبد از دست مرگ در نمیرود. «وَ لَا بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ» و به ناچار او را در مییابد.
اصلاً جنس مرگ آن چنان است که بدون هیچ مانعی آنکس را که اراده کند، به راحتی در اختیارش خواهد بود. چون از درون انسان به سراغ انسان میآید، قرآن میفرماید: «وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَّکَانٍ قَرِیبٍ»(1)ای پیامبر! اگر ببینی هنگامی که آنان ترسان و هراسانند، و در آن حال هیچ نابودی نیست، بلکه از مکان نزدیکی گرفته میشوند.
میفرماید: از مکان نزدیک گرفته میشوند، یعنی فاصلهای در میان نیست، چون روح انسان مجرد است و حضرت عزرائیل علیه السلام نیز مجرداند و لذا بین روح ما و او بُعد و فاصلهای نیست.(2)
اگر ما بهداشت و پرهیز را رعایت نکنیم قدرت دفع بیماریها را از دست میدهیم مثلاً سرماخوردگی را مثال می زنم؛ متخصصین، منحنی سرماخوردگی را سه روز میدانند و معتقدند پس از آن خود به خود شروع به بهبودی میکند، ولی اگر اهل بهداشت و پرهیز نباشیم طاقت دفع آن را نداریم و لذا سرما میخوریم و به این زودیها هم بهبودی نمییابیم. چون خودمان خود راخراب کردهایم. بدن خود را که به طور طبیعی قدرت خوبشدن را داشت به انواع داروها عادت دادیم، حالا تا دارو به آن ندهیم بهبودی نمییابد. بدنی پخمه و تنبل برای خود ساختیم که عزا میگیرد فاصلهی یک ایستگاه تاکسی را هم چطور پیاده برود. باز خوب است بعضیها برای جبران تنبلیها و پرخوریها کمی ورزش میکنند ولی چقدر خوب بود که خودِ زندگی همراه با فعالیت باشد و غذا خوردن بیش از آن که برای ارضای هوس باشد، برای رفع نیاز بدن باشد. بدنِ تنبلی که در مقابل سختیها هیچ همتی نمیکند و همه ی امیدش به ماشین و تکنولوژی است، این بدن دیگر در مقابل بیماریها مقاومتی ندارد و
لذا یک عمر با بیماری دست به گریبان است و فرصت آباد کردن قیامت برایش نمیماند. این انسان مرگ برایش هیولا میشود، مرگی که به نحو زیبایی در کنار زندگی ما قرار دادهاند و پا به پای زندگی، ما را همراهی میکند، این مرگ برای ما هیولایی ترسناک میشود.
حرف در این جلسه این بود که خود را موجودی که باید بمیرد بنگرید، حالا در حاشیهی این بحث عرض شد که هیچ راهی برای نمردن نیست، ولی از طریق بهداشت و پرهیز میتوان در مدتی که باید زندگی کنیم، خوب زندگی کنیم.
فرمایش حضرت علیه السلام این بود که اگر خود را موجودی میرا ملاحظه کردی مرگ برای تو هلاکت نیست بلکه مرگ قسمتی از زندگی است که در کنار زندگی تو را دنبال میکند، مثل مرحلهی پیری که در جوانی تو را دنبال میکرد تا به وقتش به سراغت آید.
در ادامه و بعد از آن نکتههای اساسی حالا میفرمایند:
«فَکُنْ مِنْهُ عَلَی حَذَرِ أَنْ یُدْرِکَکَ وَ أَنْتَ عَلَی حَال سَیِّئَةٍ قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَیَحُولَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ ذَلِکَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ».
پس مبادا مرگ تو را در حال گناه دریابد، گناهی که با خود میگفتی از آن توبه خواهم کرد، و مرگ بین تو و آن اندیشه فاصله اندازد، که در این صورت خود را تباه کردهای.
وقتی انسان متوجه باشد دنیا یک فرصت است برای آباد کردن ابدیتش، و وقتی متوجه شد که این فرصت همیشگی نیست و بدون اینکه او پیش بینی کند، مرگ به سراغش میآید، پس تمام تلاش خود را در جهتی قرار میدهد که در فضای آباد کردن قیامت، با مرگ روبهرو شود و نه در فضای آلوده بودن به دنیا و گناهان دنیایی.
عامل عمدهی فروافتادن انسان در خطر این است که پایانپذیربودن فرصت دنیا، دائم مدّ نظرش نباشد. اگر انسان با مرگ زندگی کرد، علاوه بر اینکه خوب زندگی میکند، خوب میمیرد وگرنه، نه در این دنیا خوب زندگی میکند و نه در آن دنیا عاملی برای آرامش ابدی خود دارد، و پس از مرگ درست با چیزی روبهرو میشود که میخواست از آن فرار کند. به آنها گفته میشود:
هین
چه آوردید دست آویز را
ارمغان
روز رستاخیز را
در روایت داریم:
«کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِالْکُوفَةِ إِذَا صَلَّی الْعِشَاءَ الْآخِرَةَ یُنَادِی النَّاسَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ حَتَّی یُسْمِعَ أَهْلَ الْمَسْجِدِ، أَیُّهَا النَّاسُ تَجَهَّزُوا رَحِمَکُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِیَ فِیکُمْ بِالرَّحِیلِ فَمَا التَّعَرُّجُ عَلَی الدُّنْیَا بَعْدَ نِدَاءٍ فِیهَا بِالرَّحِیلِ تَجَهَّزُوا رَحِمَکُمُ اللَّهُ وَ انْتَقِلُوا بِأَفْضَلِ مَا بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزَّادِ وَ هُوَ التَّقْوَی وَ اعْلَمُوا أَنَّ طَرِیقَکُمْ إِلَی الْمَعَادِ وَ مَمَرَّکُمْ عَلَی الصِّرَاطِ وَ الْهَوْلَ الْأَعْظَمَ أَمَامَکُمْ وَ عَلَی طَرِیقِکُمْ عَقَبَةٌ کَئُودٌ وَ مَنَازِلُ مَهُولَةٌ مَخُوفَةٌ لَا بُدَّ لَکُمْ مِنَ الْمَمَرِّ عَلَیْهَا وَ الْوُقُوفِ بِهَا فَإِمَّا بِرَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ فَنَجَاةٌ مِنْ هَوْلِهَا وَ عِظَمِ خَطَرِهَا وَ فَظَاعَةِ مَنْظَرِهَا وَ شِدَّةِ مُخْتَبَرِهَا وَ إِمَّا بِهَلَکَةٍ لَیْسَ بَعْدَهَا انْجِبَار»؛(1)
شیوهی امیر المؤمنین علیه السلام در کوفه این بود که چون نماز عشاء را میخواند سه بار مردم را ندا میکرد به طوریکه همه میشنیدند. میفرمود: ای مردم! بار ببندید، خدا شما را رحمت کند که بر شما ندای کوچکردن کشیدند، پس از ندای کوچکردن از دنیا این چه رویی است که به دنیا دارید، بار ببندید خدایتان رحمت کناد بهترین توشه که دارید با خود بردارید که آن تقوی است. بدانید راه شما به معاد است و گذر شما بر صراط، هراس بزرگی جلو راه شما است، گردنه سختی در پیش دارید، منازل هراسناکی که ناچارید از آن بگذرید، یا به رحمت خدا از هراس آن نجات یابید، و از خطر بزرگ و منظره دلخراش و آزمایش سختش بگذرید، و یا به هلاکتی برسید که پس از آن جبرانی نیست.
وقتی ما باید بمیریم و با ظهور ضعف کارآمدی قلب و کلیه و ... متوجه آثار رفتن از دنیا شدهایم، دیگر این در و آن در زدنهای افراطی برای چیست؟ از این کشور به آن کشور، متوسل به این بیمارستان یا آن بیمارستان شدن برای چی؟ عملاً با این کار سنت تحقق مرگ خودمان را به دست آن دکتر و آن بیمارستان عملی میکنیم. در حالیکه اگر سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام را مدّ نظر قرار میدادیم و صدای کاروان مرگ را که بانگ میزند وقت کوچکردن است، میشنیدیم، موضعگیری دیگری میکردیم. آری در حد معقول به طبیب رجوعکردن و در عین حال متوجه بودن که او نمیتواند مرگ ما را عقب بیندازد، اشکالی ندارد. ولی در آن حدّ که خود را به هر خفّتی بیندازیم تا نمیریم، و از پزشکان تقاضای ادامهی عمر داشته باشیم، کار غیر عاقلانهای است. داروهای طبیعی که حکیمان گذشته تجویز
1) أمالی صدوق، ص 498، المجلس الخامس و السبعون.
میکردند عموماً داروهای تلخی بود برای تنبیه و جبران پرخوریهای ما. حکیمان متوجه میشدند ما چرب و شیرین زیاد خوردهایم، داروی تلخی تجویز میکردند تا مزاج ما را به تعادل برگردانند و یا اگر کار از دارو گذشته بود نیشتری میزد تا روحی که سرکش شده است تنبیه شود. چون حکیمان آنقدر حکمت داشتند که بدانند چگونه هوسهای ما را با تنبیهِ طبی کنترل کنند. همان کاری که ابوعلیسینا با پادشاه تنبل پرخور کرد. دستور داد باید روزی این مقدار راه بروی و خوراک تو هم فقط مقدار کمی نان و کشک باشد، چون علاوه بر پزشکبودن، حکیم بود، دارو نداد، تنبیه کرد، پادشاهی که دائماً نشسته بود و دستور میداد، حتی اگر یک سیب جلویش بود دستش را دراز نمیکرد پوست بکند، دستور میداد کس دیگری این کار را بکند. حکیمی مثل شیخالرئیس ابوعلیسینا«رحمةاللهعلیه» را میخواست که به او بگوید باید بلند شوی و راه بیفتی، تا زندگی تو همراه با انواع بیماریها نباشد، ولی شیخالرئیس ابوعلیسینا هم نمیتواند مرگ کسی را عقب بیندازد و یا کاری کند که مرگ در منظر انسان قرار نگیرد. این چه کاری است که طرف نزد دکتر میرود و اصرار دارد که آقا دستم به دامان شما کاری بکنید که نمیریم. از خود باید پرسید آیا این نوع جراحیها که فعلاً معمول است حکیمانه است؟ بگذارید مردم خوب بمیرند، مُردن که بد نیست. گناهکارانهِ مُردن بد است. چه اشکال دارد الان بنده سرم را بگذارم زمین اینجا بمیرم، والسلام . خدا رحمت کند شهید رجائی را آن زمان که وزیر آموزش و پرورش بود، جوانان حزباللهی محلهشان میگفتند دیدیم ایشان تنها و بدون مدافع رفت و آمد میکند. به غیرتمان برخورد. گفتیم خودمان برنامه میریزیم و مدافع او میشویم، وقتی فهمید ما میخواهیم چهکار کنیم، پرسید چه کار دارید دور من را گرفتهاید؟ گفته بودند میترسیم شما را ترور کنند، گفته بود اگر من را ترور کنند شما را وزیر آموزش وپرورش میکنند. این بینش را ببین چقدر زندگی را راحت میگذراند، نگفت حالا اگر من بمیرم دنیا آخر میشود، مگر دنیا دست ماست، دنیا خدا دارد و اوست که ما و زن و فرزند ما را در قبضهی تدبیر خود دارد.
یکی از عواملی که موجب میشود از موقتیبودن دنیا غفلت کنیم و شب و روز مشغول دنیا شویم، همسر و فرزند است و تصوراتی که گویا خدای آنها ما هستیم.
حضرت موسی علیه السلام وسط بیابان در سرمای شدید همراه با همسر و فرزند، گم شدند. قرآن میفرماید: «إِذْ قَالَ مُوسَی لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَارًا سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ»؛(1)یادکن هنگامی را که موسی به خانواده خود گفت آتشی را مییابم، بهزودی برای شما خبری از آن خواهم آورد یا شعله آتشی برای شما میآورم باشد که خود را گرم کنید.
البته نور، نوری بود که فقط حضرت موسی علیه السلام میدیدند. قرآن میفرماید: «فَلَمَّا جَاءهَا نُودِیَ أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ»؛ چون نزد آن نور آمد ندا رسید که مبارک گردید آنکه در آتش و آنکه پیرامون آن است، و منزه است خدا، پروردگار جهانیان. حضرت با صحنهای غیر قابل انتظار روبهرو شدند، صحنهای که به جای دیدن نار، نور معنوی بود و برکت. در روایت داریم که به خدا عرض کردند زن و بچهام را رها کردهام، آنها چی؟ خداوند فرمود آنها دیگر مربوط به من است. مسلّم آنها به زندگی خودشان رسیدند، حضرت موسی علیه السلام هم به مأموریتی که باید انجام میدادند پرداختند تا زندگی موقت زمینی خود و دیگران را آسمانی کنند. عمده آن است که ما حیات زمینی خود را به بهترین نحو طی کنیم، از مسئولیت خود نسبت به همسر و فرزندان شانه خالی نکنیم ولی زندگی ما نباید سراسر نگرانی برای همسر و فرزندان باشد، مگر ما خدای آنها هستیم. خداوند به حضرت موسی علیه السلام فرمود وقتی مسئولیت نبوت را به عهدهی تو گذاشتم دیگر خودم امور خانوادهی تو را به عهده میگیرم، و اگر حضرت موسی علیه السلام میخواست همهی فکر و ذکرش خانوادهشان باشد، نه مفتخر به رسالت میگشتند، و نه اینهمه مردم از رسالت آن حضرت بهرهمند میشدند. دغدغه برای امور دنیایی باید حدّ و مرز داشته باشد، آقا دانشجویی، باش. کاسبی، باش. بسیجی هستی، باش. بیکاری، باش. در همهی این احوالات زندگی را درست ببین و همهی این موقعیتها را موقت بدان تا زندگی را درست تحلیل کنی. بیکار حقیقی کسی است که به ابدیتش فکر نکند. و مشغول حقیقی کسی است که از ابدیتش غافل نیست. اگر شما چهار کسب داشته باشی، ولی یادت برود حیات زمینی یک فرصت موقت است، مسلّم همهی زندگی را با آن چهار نوع کسب باختهای. کسی هم مثل امامخمینی«رضواناللهعلیه» گفتند: در زمان رضاخان که عمامهها را از سر روحانیون برمیداشتند، رفتم نان بخرم دیدم یک آخوندی که مجبور شده عمامهاش را بر دارد تکه نانی خریده و دارد آن را خالی میخورد. رو به من
1) سوره نمل، آیه 7.
کرد و گفت فعلاً که سیر شدیم، گفتهاند عمامهها را بردارید، دادم به یک زن یتیمدار برای بچههایش پیراهن کند. تا ظهر هم خدا بزرگ است. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به فرزندشان احمدآقا«رحمةاللهعلیهما» میگویند احمدجان! خدا میداند من حسرت احوالات آن مرد را میخورم. چون کسی که این دنیا را تا این اندازه کوچک و موقت بداند خیلی بیناست و واقعاً حسرتخوردن دارد.
قرآن در شرح حال مؤمنین که در دنیا در مسیر دینداری پایدار و صابر بودند، میفرماید در قیامت که چشم آنها بصیر شد و حقیقت دنیا را میبینند از آنها پرسیده میشود: «کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ»؛(1)چه مدت به عدد سالها در زمین ماندید؟ آنهادر جواب میگویند: یک روز یا قسمتی از یک روز. «قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَاسْأَل الْعَادِّینَ* قَالَ إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا لَّوْ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛(2)میگویند یک روز یا پارهای از یک روز ماندیم، از شمارشگران بپرس. خداوند میفرماید جز اندکی نماندید کاش شما در دنیا این را میدانستید. وقتی در قیامت حجابها کنار رفت و انسان بیدار شد کل زندگی دنیایی را نسبت به قیامت به اندازهی یک روز و یا قسمتی از یک روز میبیند. در همین دنیا هم اگر ما متوجه وسعت خود شدیم که فوق زمان و مکان است، دیگر دنیا برای ما بزرگ و گسترده جلوه نمیکند، دنیا در رابطه با تعلقات دنیایی ما جدّی و بزرگ میشود، اگر متوجه ابدیت شدیم در نظر به آن عالم بیکرانه، دنیا چیزی جز همان یک روز یا قسمتی از یک روز نخواهد بود، و لذا حضرت با این دیدگاه است که به فرزندشان میفرمایند حالا که متوجه شدی دنیا فرصتی است گذرا و مسیر تو به سوی آخرت است و هر لحظه احتمال آنکه مرگ به سراغ تو آید هست. میفرمایند: «فَکُنْ مِنْهُ عَلَی حَذَرِ أَنْ یُدْرِکَکَ وَ أَنْتَ عَلَی حَال سَیِّئَةٍ قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَیَحُولَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ ذَلِکَ» پس مواظب باش مرگ در شرایطی به سراغ تو نیاید که تو در آلودگی باشی و فرصت توبهای که میخواستی انجام دهی را از دست بدهی.
طوری زندگی خود را مدیریت کن که در سراسر آن در پاکی و صفا باشی، تا هر وقت فرصت تمام شد و مرگ به سراغت آمد غافلگیر نشوی، زیرا اگر از موقت بودن فرصتِ عمر غافل شوی و زندگی ابدی از منظر تو برود، هوسها سر بر میآورند و طوری مرگ به سراغت میآید که آلوده به گناهانی هستی که میخواستی از آنها توبه کنی، ولی مرگ بین تو و آن توبه، فاصله خواهد انداخت.
اگر انسان موقتی بودن دنیا را فراموش کند و نگران غافلگیر شدن توسط مرگ نباشد، برای جبران گناهان و پشیمانیها کار را همواره به آینده موکول میکند، آنوقت درست وقتی داری پشیمانیها را مزمزه میکنی تا برای آن برنامهریزی کنی میبینی دیگر کار تمام شد. و حضرت این نکته مهم را متذکر میشوند.
همچنان که عرض شد رابطهی عزرائیل با جان ما به جهت آنکه هر دو مجرداند، یک رابطهی تدریجی و زمانمند نیست، بلکه مثل رابطهی شما و ارادهی شما است، همین که بخواهید اراده کنید، اراده میکنید، و لذا اگر انسان از این موضوع غافل شود و روحیهی او دنیایی باشد ناخودآگاه تصور میکند مثل بقیهی امور دنیا که تدریجی است، مرگ هم تدریجی است و منتظر میماند تا آثار آن پیدا شود و بعد تصمیم بگیرد و همین امر باعث میشود که در مقابل مرگ غافلگیر شود. در حالی که اگر توجه انسان به اصلیترین قسمت زندگیاش یعنی ابدیت باشد، مثل انسانی که فهمیده است مرگش نزدیک است و امیال و اخلاقش عوض میشود، و حب دنیا از قلبش خارج میگردد و سعی میکند از بقیه حلالیت بطلبد و خوش اخلاق میشود، سراسر زندگی چنین میشود، و مثل یک انسانی که وقتی فهمید آخر عمرش فرا رسیده است از اعمال خلاف شرعش توبه میکند، انسانی هم که نظرش به ابدیتش بود، تمام عمر در حال توبه و توجه به خدا است، هرگز توبهای را که باید بکند به عقب نمیاندازد.
وقتی انسان از حضور ناگهانی مرگ غافل شد، بدون آنکه خودش متوجه شود، گرفتار حالات روانی بسیار خطرناکی میگردد. اگر دنیا را جدی گرفتی و خود را در آن باقی پنداشتی، چون بینشات غلط است، حتماً روش غلطی را انتخاب میکنی و توبه و تغییر اساسی زندگی به سوی معنویت را به تأخیر میاندازی و این تأخیر انداختن را همینطور ادامه میدهی.
لذا حضرت در ادامه میفرمایند: «فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ» در این حالت مطمئن باش خودت را هلاک کردهای. چون بدون جهتگیری به سوی معنویت، و بدون فاصله گرفتن از گناهان، وارد ابدیت خود شدی.
اگر کسی حیات زمینی خود را جزء کوچکی از بودنش نبیند مسلّم انتخابهایش هلاکتبار است چون زندگی را از منظری غیر از آنچه واقعیت دارد مینگرد. درس بخوان، دانشگاه برو، تجارت بکن، اما در این عرصهی دنیا جای این درسخواندن را برای خود مشخص کن. هر کاری میخواهی بکن ولی با توجه به اینکه این دنیا موقت است و مرگ غافلگیرانه به سراغ تو میآید و سپس ما میمانیم و اَبد ما، کارهایت را انجام بده. گفت:
من
نمیگویم سمندر باش یا پروانه باش
چون
به فکر سوختن افتادهای مردانه باش
حالا که همهی زندگی ما در ابدیت ما قرار دارد، باید طوری عمل کنیم که آن را از دست ندهیم.
حضرت صادق علیه السلام به عبدالله بن جندب میفرماید: «یَا ابْنَ جُنْدَبٍ الْخَیْرُ کُلُّهُ أَمَامَکَ وَ إِنَّ الشَّرَّ کُلُّهُ أَمَامَکَ وَ لَنْ تَرَی الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ إِلَّا بَعْدَ الْآخِرَةِ لِأَنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ جَعَلَ الْخَیْرَ کُلَّهُ فِی الْجَنَّةِ وَ الشَّرَّ کُلَّهُ فِی النَّارِ لِأَنَّهُمَا الْبَاقِیَان»(1)
پسر جندب! همه خیرها، و همه شرها را پیش رو داری، و هیچ یک را جز بعد از مرگ نبینی، چه خدا همه خیر را در بهشت، و همه شر را در دوزخ نهاده که جاویدانند.
عاقلانهترین کار آن است که انسان طوری عمل کند تا در حیات ابدی خود در بهترین شرایط باشد، پس بیایید عاقل بشوید. باید عاقل شد تا جای حیات زمینی را در کل حیات خودمان بشناسیم، عرض کردم هر کاری میخواهی بکن، ولی این را بدان که پس از مرگ چشمها باز میشود و حجابهایی که خیالات ایجاد کرده بودند همه کنار میروند، دریچههایی از غیب بر روی قلب باز میگردد. اصلاً پردهها برداشته میشود، سایههای ذهنی ما که ما را از حیات ابدی غافل کرده بود، همه و همه کنار میروند و در آن حالت شما زنده میشوید و زندگی حقیقی شروع میگردد. همانطور که وقتی یک عارف از وَهمیات خود آزاد میشود اعلام میکند «مرده بدم زنده شدم»، در قیامت هزار هزار برابر ما بیشتر زنده میگردیم.
1) تحف العقول، عن آل الرسول، ص 306.
شما فکر می کنید چه چیز باعث میشود که ذهن انسان مشغول این دنیا باشد و نتواند بالاتر از دنیا را ببیند؟ جز این نیست که نه کوچکی دنیا را میبینم و نه بیکرانگی ابدیت را. فکر میکنید چه پیش میآید اگر بنده و یا جناب عالی سرمان را بگذاریم زمین و بمیریم. مسلم بدانید هیچ چیز پیش نمیآید و برای هیچ کس هیچ چیزی پیش نمیآید. مگر برای وَهمها و خیالاتشان، باید آنهایی که به بنده یا جنابعالی تعلق دارند تعلقشان را کم کنند. من که نباید غصه بخورم که اگر مُردم فرزندم گریه میکند و غصه میخورد. حبّ پدر و فرزندی قصهاش جداست. اما این که بیایم دنیا را انتخاب کنم تا فرزندم غصه نخورد این غفلت فوقالعاده بزرگی است.
بهر حال باید متوجه بود آنچه واقعیت دارد تنهایی من است با خدا و بعد از مرگ این واقعیتِ انکار ناپذیر خود را مینمایاند و خداوند در قرآن ما را متذکر این نکتهی مهم میکند و میگوید در قیامت خداوند ندا سر میدهد که: «وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَکْتُم مَّا خَوَّلْنَاکُمْ وَرَاء ظُهُورِکُمْ وَمَا نَرَی مَعَکُمْ شُفَعَاءکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکَاء لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَضَلَّ عَنکُمْ مَا کُنتُمْ تَزْعُمُونَ»؛(1)و همان گونه که شما را نخستین بار آفریدیم اکنون نیز تنها به سوی ما آمدهاید و آنچه را به شما عطا کرده بودیم پشتسر خود نهادهاید و شفیعانی را که در کار خودتان شریکان خدا میپنداشتید با شما نمیبینیم، به یقین پیوند میان شما بریده شده و آنچه را که میپنداشتید از دستشما رفته است.
آری آنچه داریم پشت سر میگذاریم و ما میمانیم و خدای ما. مولوی در این رابطه میگوید:
حق
تعالی خلق را گوید به حشر
ارمغان
کو از برای روز نشر
جِئْتُمُونا
وَ فُرادَی بینوا
هم
بدان سان که خَلَقْناکم کذا؟
هین
چه آوردید دست آویز را
ارمغانی
روز رستاخیز را
یا
امید باز گشتنتان نبود
وعدهی
امروز باطِلْتان نمود
1) سوره انعام، آیه 94.
نسبتهای ما با افراد در حقیقت ربطی به ما ندارد، یک نسبت حقیقی در هستی ما هست و آن نسبت ما با خدا است که او رب است و ما عبد، نسبتی که در هیچ شرایطی تغییر نمیکند.
برعکس بقیهی نسبتها که در قیامت همهی آنها از صحنه خارج میشود. قرآن میفرماید:
«فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلَا یَتَسَاءلُونَ»(1)پس آنگاه که در صور دمیده شود دیگر میانشان نسبتخویشاوندی وجود ندارد و از حال یکدیگر نمیپرسند.
علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر این آیه میفرمایند: میل جنسی در این دنیا برای تولید مثل است و لذا در این دنیا موضوع زن و شوهر و فرزند مطرح است ولی چون در قیامت موضوع تولید مثل مطرح نیست این نسبتها نیز از بین میرود. هرکس خودش هست و خدای خودش.
به هر حال دقت در تذکرات حضرت مولیالموحدین علیه السلام ما را متوجه مرگ میکند، تا آنجایی که به ما فرمودند: قبل از اینکه بدنهایتان را از دنیا ببرند، یک نوع مرگ اختیاری داشته باشید. عطار مرد با مطالعهی باسواد و با فکری بود. که در عین عطاری طبابت هم میکرد، فقیری آمد به او گفت چیزی بده و او نداد، فقیر گفت پس چگونه جان به عزرائیل میدهی؟ عطار گفت: خودت چگونه جان به عزرائیل میدهی؟ فقیر گفت: اینطوری، سرش را گذاشت زمین و مرد ... یک دفعه عطار فهمید این یک پیام بزرگ است و باید بتوان مُرد، و با عطاری نمیشود، راه خود را تغییر داد. راه را تغییر دادن یک کار اساسی اساسی است. میگوید:
دی
زاهد دین بودم، سجادهنشین بودم
ز
ارباب یقین بودم، سر دفتر دانایی
ترسا
بچهام افکند، از زهد به ترسایی
اکنون
من و زنّاری، در دیر به تنهایی
امروز
اگر هستم، دُردی کشم و مستم
در
بتکده بنشستم، دینداده به ترسایی
نه
محرم ایمانم، نه کفر همی دانم
نه
اینم و نه آنم، تن داده به رسوایی
ناگه
ز درون جان، در داد ندا جانان
کی
عاشق سرگردان، تا چند ز رعنایی
پسگفت
درینمعنی، نهکفرونه دین اَوْلی
بر
شو تو از این دعوی گر سوخته مایی
هرچند
که پر دردی، کی محرم ما گردی
فانی
شو اگر مردی، تا محرم ما آیی
عطّار
چه دانی تو، وین قصه چه خوانی تو
گر
هیچ نمانی تو، اینجا شوی آنجایی
1) سوره مؤمنون، آیه 101.
عطار فهمید اگر خواست از خود فانی و به حق باقی شود باید به مردن نظر کند. شما عنایت دارید که هر لحظه آمادهی مرگشدن، مردن نیست، بلکه زندهشدن است و ائمه علیهم السلام این نکته را به ما یاد دادند.
هرگز دین خدا ملتی را دعوت به سکون و سردی نمیکند، بلکه میخواهد از حجاب هوسها آزاد شوند تا درست زندگی کنند و درست بمیرند، دینی که پیامبرش در اوج عبادت و تا آخرین روزها شمشیر بر دوشش بود تا مانع حاکمیت کفر بر مناسبات بشری شود، هرگز ما را دعوت به مردنی نمیکند که از صحنهی زندگی فعّال جدا شویم. شما خودتان ملاحظه فرمودید حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در آخرین روزهای عمرشان همچون آتشفشان در شور و فوران بودند، به آخرین پیام رسمی که ایشان در تاریخ 1/1/1368 دادند توجه بکنید. میفرمایند:
«...شکستن فرهنگ شرق و غرب بی شهادت میسر نیست، من بار دیگر از مسئولان بالای جمهوری اسلامی میخواهم که جز از خدا نترسند و کمرها را ببندند و دست از مبارزه با فساد و سرمایهداری غرب و فساد کمونیسم نکشند که ما در اول مبارزهی جهانی خود هستیم...امروز با جمود و سکون و سکوت باید مبارزه کرد و شور و حال حرکت انقلاب را باید برپا داشت ...غرب و شرق تا شما را از هویت اسلامیتان به خیال خام خود بیرون نبرند از پای نخواهند نشست ...همیشه با بصیرت و چشمانی باز به دشمنان خیره شوید و آنها را آرام نگذارید وگرنه آرامتان نمیگذارند.»
عجبا! یک پیر مرد نود ساله و این همه شور، این از عظمت دین اسلام است. این آدم که اینچنین زیبا زندگی میکند، وقتی میخواهد از این دنیا برود در وصیتنامهی خود میفرماید: «با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی سفر میکنم...».
چرا ما طوری زندگی نمیکنیم که اگر بنا شد امشب بمیریم راحت بمیریم؟ باید عوامل راحت نمردن را بشناسید و آنها را از زندگی خود حذف کنید تا مثل امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در اوج شهامت زندگی کنید و در اوج آرامش بمیرید.
حضرت در ادامه میفرمایند:
«یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ وَ ذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ وَ تُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیْهِ»؛
بیشتر به یاد مرگ و به یاد پیآمدهای پس از مرگ باش که ناگهان پس از مرگ با آنها درگیر میشوی.
حضرت از این طریق فرزند خود را وارد زیباترین زندگی مینمایند، زندگی همراه با پاکی و صفا و شجاعت.
مرگ دریچهی ارتباط انسانهای مؤمن با عالم غیب است و عامل نجات است از اکنونزدگی. و این است راز زیبابودن زندگی و مرگ. میگوید:
مرگ
را دانم ولی تا کوی دوست
ره
اگر نزدیکتر داری بگو
میگوید مرگ نزدیکترین راه به سوی خداست، آیا تو راه نزدیکتری سراغ داری؟ چون مرگ نمیآید تا زندگی را از ما بگیرد بلکه یاد مرگ، از یک طرف زندگی این دنیایی ما را تصحیح میکند، از طرف دیگر مرگ میآید تا ما را وارد زندگی آرمانی حقیقی نماید. به همین جهت حضرت میفرمایند: زیاد یاد مرگ باش و یاد آن مراحلی که یک دفعه با آنها روبهرو میشوی. و از این طریق همین حالا در وسعت بیکرانهی ابدیت به سر ببر.
فرمود: یاد مرحلهای باش که بعد از مرگ با آن روبهرو میشوی، از یک طرف به خود مینگری میبینی توان سیر به آن اهداف عالیهی قیامت را با خود نیاوردهای، از طرف دیگر به آن اهداف متعالی مینگری، میبینی آنقدر عظیم و زیبا است که هرگز نمیتوان در یک زندگی ابدی از آنها دل کند، اینجاست که تضرع شروع میشود و تقاضای کمک از خداوند برای درستسیردادن زندگی، اصلیترین تقاضای ما میگردد.
با توجه به اینکه انسان، سالک الیالله است و مقصدش ذات اقدس حضرت حق میباشد، مسلّماً در عالم قیامت باید آن سلسله از معایب و نقصانها که مانع نیل به ساحت قدسی حق است، برطرف گردد تا قابلیت لازم جهت لقای حق برایش حاصل شود و رنگ خدایی بگیرد و انسانها به همان اندازه که در دنیا بیشتر رنگ الهی گرفته باشند در آنجا کمتر توقف دارند، ولی بالاخره انسانها کم یا زیاد مواقفی دارند تا پاک و پرداخته شوند.
بر اساس تفاوت دینداری در دنیا، توقف انسانها در مواقفِ حشر تا بهشت و لقای حق متفاوت خواهد بود. برخی باید فشار بیشتری را تحمل کنند تا در نهایتْ تطهیر شوند، و برخی با سختیِ کمتری مواجه میشوند و مسلّم کافران را در این مواقف جایی نیست، چون آنها در دنیا برنامهای برای سیر به سوی حق برای خود شکل ندادهاند، بلکه آنها به مجرد آنکه محشور شوند به سوی جهنم خواهند رفت.(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«به حساب خود برسید قبل از آنکه به حسابتان برسند. زیرا حقیقت آن است که در قیامت پنجاه موقف وجود دارد که هر موقف آن مانند هزار سال است از آنچه شما میشمارید ...».(2)
یا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«... خدای جبّار به ملائکهای که همراه متقیان هستند میفرمایند: اولیاء مرا در بهشت محشور کنید، پس آنها را با مخلوقات دیگر متوقف نسازید، رضا و خشنودی من از آنها قبلاً گذشته است و رحمتم بر آنها واجب است، پس چگونه اراده کنم آنها را با انسانهایی که به بد و خوب آمیخته میباشند متوقف سازم، پس ملائکه این گروه را به سوی بهشت سوق داده...».(3)
چنانچه ملاحظه میفرمایید؛ طبق این روایات کسانی که اعمال و عقاید و اخلاقشان به خوب و بد آمیخته است و آلوده به گناهان و تعلقات هستند باید در مواقف توقف کنند تا با تطهیرشدن، رضای حق را تحصیل کنند و سپس به مدارج عالی و بهشتها راه یابند.
بنا به فرمایش امام خمینی«رحمةاللهعلیه»:
«ترقی و تکامل در برزخ از سنخ ترقی در دنیا نیست، زیرا دنیا دار حرکت جوهری و استکمال ذاتی و نفسی است، اما تکامل در دار آخرت به رفع
حجابها و کدورتها و اعراض جسمانی است که به وسیله فشار قبر بهوجود میآید».(1)
و نیز میفرمایند:
«در آخرت یا برزخ تا بخواهد یک خُلق از اخلاق نفسانی تغییر کند، هیهات است لذا از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که هر یک از اهل بهشت و جهنّم مخلّدند در آن به واسطه نیّات خود؛(2)چون باید در آن عالم، منشأ اخلاق رذیله زائل شود، ملکات به قدری با شدت و قوت ظهور میکنند که زوال آن ممکن نیست و اگر با فشارها و سختیها و آتشها زائل شود، قرنها طول میکشد. برعکسِ نشئه دنیا که تغییرات خیلی زود واقع میشود.» (3)
کتاب «سیاحت غرب» از آیتالله آقانجفی قوچانی وجهی از موضوع سیر به سوی اهداف عالیه را با فشارهایی که باید انسان در برزخ تحمل کند، مطرح مینماید. این کتاب یک کتاب داستان نیست که براساس روایات تنظیم شده باشد، بلکه یک نوع مردن است و شهود آن عوالم که حقایقی است بیّن و استوار. ممکن است عزیزان نتوانند بعضی از حادثههایی را که در آن شهود برای آیتاللهآقانجفی پیش آمده تجزیه و تحلیل کنند. مثل اینکه در برزخ تلفن زنگ میزند؟ این نکات را باید به اهلش سپرد تا تفسیر کنند. شما توجه داشته باشید که ایشان از چه زاویهای دارند شهودات خود را طرح میکنند و چطور ضعف انسان در دنیا مانع سیر او در آن عالم میشود، و چطور فضایل اخلاقی و اعمال عبادی عامل سیر میباشند. شما هم بعضاً در خواب که صورت حقایقی غیبی به روحتان میرسد، آن حقایق برای شما به صورت چیزهایی جلوه میکند که روحتان با آنها مأنوس بوده است، و لذا پیام از راه غیب در قوهی واهمه کسی که برای تلفن چنین نقشی قائل است، به صورت تلفن ظاهر میشود، چون صورت مأنوس انسان در این رابطه تلفن بوده است. همچنانکه اگر بخواهند شما را در خواب تعلیم بدهند آن تعلیم به صورت استادی که شما او را میشناسید ظاهر میشود، و این به آن معنی
نیست که آن استاد به خواب شما آمده و آن مطالب را به شما تعلیم داده، اینها تعالیم غیبیه است با صورتی که قوهی توهّم و خیال با آن مأنوس است. فردا میآیید و میگویید خواب دیدم که فلانی در خواب این مطالب را به من گفت. در حالی که عالم غیب و ملائکه الهی به شما آن مطالب را گفته، ولی آن معانی، در صورت کسی است که شما او را در این رابطه میشناسید. ممکن است همین حقیقت را به کس دیگری تعلیم بدهند امّا صورت آن تعالیم صورت استاد دیگری باشد که با او مأنوس است. به هر حال کتاب «سیاحت غرب» نمونهای است برای فهم چگونگی سیر در عالم برزخ آن هم در عالم برزخ نازله.
حضرت فرمودند: یاد مرگ و یاد مراحلی را که باید طی کنی و با آنها درگیر شوی زیاد در ذهن خود داشته باش. به عبارت دیگر بیشتر یاد حیاتِ بعد از این حیات دنیایی باش، با آن همه مراحل و مراتبی که دارد. تا افقهای آینده خود را ببینی، مثل کودکان نباش که تا یک ساعت بعدِ خود را هم نمیبینند و همواره در همین لحظه به سر میبرند. انسانهای بزرگ انسانهایی هستند که به افق های دورِ زندگی نظر دارند و تو نیز به اندازهای بزرگی که بتوانی افقهای متعالی زندگی را ببینی، افقهای بینهایت را. این نوع نگاه به زندگی اگر در همان ابتدای جوانی در معرض دید انسان قرار گیرد، انسانها هرگز توسط روزمرّگیهایی که مردم معمولی را بازی میدهد، بازی نمیخورند و جایگاه هر چیزی را در زندگی درست میشناسند، جای اسلام را در حدّ شغل خود نمیگیرند و یا جای انقلاب اسلامی را در عرض گوشت و نان نمیبینند، شهدا کوچکی دنیا و بزرگی قیامت را دیدند و متوجه پیامدهای بعد از مرگ بودند، لذا بهراحتی جای انقلاب اسلامی را تشخیص دادند و دیدند راحت میتوان برای آن جان داد، تا به بهترین نحو زندگی را طی کرده باشند، آنها ماوراء تبلیغات شوم دنیای کفر، بهراحتی میتوانستند حقانیت حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» را ببینند. چون افقهای متعالی حیات خود را همواره مدّ نظر داشتند. برای همین نکته بود که زندگی دنیایی برایشان سنگین نبود که نتوانند رهایش کنند. اصلاً دنیا جایی از قلب آنها را پر نکرده بود. وقتی شعور آدم زیاد بشود افقگرا میشود. وقتی افقگرا شد سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام را میفهمد، که میفرمایند آن افقهای بلند زندگی را ببین، زیاد به یاد مرگ باش تا بتوانی مافوق دنیا را ببینی و در آن عالم هماکنون زندگی کنی. إنشاءالله.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ وَ ذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ وَ تُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیْهِ حَتَّی یَأْتِیَکَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ وَ لَا یَأْتِیَکَ بَغْتَةً فَیَبْهَرَکَ وَ إِیَّاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَی مِنْ إِخْلَادِ أَهْلِ الدُّنْیَا إِلَیْهَا وَ تَکَالُبِهِمْ عَلَیْهَا فَقَدْ نَبَّأَکَ اللَّهُ عَنْهَا وَ نَعَتْ هِیَ لَکَ عَنْ نَفْسِهَا وَ تَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِیهَا فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلَابٌ عَاوِیَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِیَةٌ یَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَی بَعْضٍ وَ یَأْکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا وَ یَقْهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ وَ أُخْرَی مُهْمَلَةٌ قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثٍ . لَیْسَ لَهَا رَاعٍ یُقِیمُهَا وَ لَا مُسِیمٌ یُسِیمُهَا. سَلَکَتْ بِهِمُ الدُّنْیَا طَرِیقَ الْعَمَی، وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَی، فَتَاهُوا فِی حَیْرَتِهَا وَ غَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا»؛
فرزندم! فراوان به یاد مردن باش و یاد آنچه پس از مرگ با آن درگیر میشوی و آنچه پس از مردن روی بدان نمایی، تا چون بر تو در آید ساز خویش را آراسته باشی و کمر خود را بسته، و ناگهان نیاید و تو را مغلوب نماید، و مبادا فریفته شوی که بینی دنیا داران به دنیا دل مینهند، و بر سر دنیا بر یکدیگر میجهند. چه خدا تو را از دنیا خبر داده و دنیا وصف خویش را با تو در میان نهاده و پرده از زشتیهایش برایت گشاده. همانا دنیا پرستان سگانند عوعو کنان، و درندگانند در پی صید دوان. برخی را برخی بد آید، و نیرومندشان ناتوان را طعمه خویش نماید، و بزرگشان بر خُرد دست چیرگی گشاید. دستهای اشتران پایبند نهاده، و دستهای دیگر رها و خِرَد خود را از دست داده، در کار خویش سرگردان، در چراگاه زیان، در بیابانی دشوار گذر روان، نه شبانی که به کارشان رسد، نه چرانندهای که به چراشان برد، دنیا به راه کوری شان راند و دیدههاشان را از چراغ هدایت بپوشاند. در بیراهگیاش سرگردان، و فروشده در نعمت آن. دنیا را پروردگار خود گرفتهاند و دنیا با آنان به بازی پرداخته و آنان سرگرم بازی دنیا و آنچه را پس آن است فراموش ساخته.
همچنانکه مستحضرید؛ حضرت در مورد مرگ و توجه به معاد در وسعتی قابل توجه موضوع را گسترش میدهند زیرا بهواقع با معرفت صحیح نسبت به معاد، زندگی و مرگ معنای
حقیقی خود را پیدا میکند. اگر میبینید یکی از دانشمندان میگوید: «زندگی هیچ ارزشی ندارد، اما هیچچیز هم ارزش زندگی را ندارد»(1)به جهت آن است که میتوان همین زندگی بیارزش را طوری به محتوا رساند که به ابدیتی وسیع و دوستداشتنی پیوند بخورد.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: فرزندم! بدان که تو برای آخرت آفریده شدهای، نه برای دنیا. برای فنا آفریده شدهای نه برای بقاء. آفریده شدهای تا در دنیا بمیری نه برای اینکه در آن بمانی، و در منزلی قرار داری که کندن در پی آن است، و در خانهای هستی که جز مدت زمانی محدود نمیتوانی از آن استفاده کنی، تو در طریق آخرت و در معرض شکار مرگ هستی، مرگی که فرار از آن در توان تو نیست. مواظب باش که وقتی میمیری، آلوده به گناهی نباشی که بنا داشتهای از آن توبه کنی و حضور ناگهانی مرگ امکان تحقق آن را از تو بگیرد، که در آن صورت خود را به هلاکت انداختهای.
بعد از این که مسائل فوق را متذکر شدند و ذهن انسان را متوجه این امر کردند تا بودنش در دنیا را درست تحلیل و تصور کند، آنوقت میفرمایند: «یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ»؛ یاد مرگ را زیاد به قلب خود برسان و این که ما برای مردن هستیم، نه برای ماندن. اینکه یاد مرگ جزء بینش ما بشود و روش ما در زندگی بر آن مبتنی گردد، احتیاج به برنامهریزی دارد تا عوامل غفلت از مرگ در زندگی شناسایی شود و بتوانیم دنیا را موقتی ببینیم و از طریق چنین بصیرتی منشأ کمالات بسیاری برای خود شویم. این که حیات دنیایی فرصتی است موقت امر واضحی است، اما این که انسان بتواند در تمام مناسبات و تصمیمات خود آن را مدّ نظر قرار دهد، یک کار اساسی است.
وقتی انسان حیات دنیایی خود را موقتی ببیند، بسیاری از تصمیمگیریها، آرزوها و برنامهها، شکل خاصی به خود میگیرد. اینکه بر روی این نکته تاکید میشود، به جهت این است که فرق زیادی است بین کسی که حیات زمینی را موقت بداند و در امور شخصی بر اساس این حیات موقت برنامهریزی بکند، با کسی که از نظر روانی حیات زمینی را ابدی بپندارد و با آمدن مرگ غافلگیر گردد و همهی برنامههایش به هم بریزد.
1) اندره مالرو.
اگر کسی موقتیبودن زندگی دنیایی را به قلب خود تفهیم نکند و نفهمد زندگی دنیایی یعنی چه، علاوه بر این دنیا، در عالم قبر و قیامت فوقالعاده احساس پوچی و بیمحتوایی میکند. شما میدانید که هر چه از طریق غیبِ خودتان به غیبِ عالم وصل شوید جان خود را به محتوا و ثمر میرسانید. چون ما از طریق ارتباط درونیمان با عالم غیب واقعاً میتوانیم برای خود سرمایههای عظیمی از حقیقت تهیه ببینیم. در حالی که این کار از طریق ارتباط با پدیدههای عالم ماده ممکن نیست، چون پدیدههای بیرونی ربطی به جان ابدی ما ندارد. پس وقتی از طریق ارتباط درون با عالم غیب، جان ما سرمایه جمع کند با توجه به اینکه درون و جنبهی غیبی ما حقیقت ماست، پس با ارتباط با باطن عالم، زندگی ما معنای حقیقی خود را به دست می آورد. و این در صورتی است که حیات بیرونی را موقت بگیریم تا بتوانیم ارتباط باطنی با عالم غیب برقرار کنیم. عامل بیمایگی و پوچی حیات بشر این است که از ارتباط درونی خود با عالمِ غیب که سراسر معنا و کمال است، غافل است. و این هم به این جهت است که با توجه افراطی به عالم بیرون، از ارتباط درونی خود با عالم غیب محروم شده و دنیا را جدی و همیشگی میداند. اینکه شما طوری به این دنیا بنگرید که گویا همیشه هست و شما هم با آن همیشه هستید، نمیگذارد هماکنون رابطه درونی خود را با حقایق موجود در عالم غیب برقرار کنید و آن را سرمایهی خود نمایید. گفت:
ویسه
و معشوق هم در جان توست
این
برونی ها همه آفات توست
میگوید آنچه به عنوان مطلوب خود میطلبی در واقع در درون تو است و از طریق ابعاد درونی خود با آنها مرتبط هستی و این بیرونیها همه آفات زندگی تو هستند چون پیش تو نیستند و نمیتوانند هم در پیش تو بمانند. بر روی این موضوع باید زیاد فکر کنید، آری، «این برونیها همه آفات توست» با این برونی ها جان ما سیراب و برخوردار نمیشود، اگر نظر و رویکرد ما به بیرونِ جان ما بود، آن چیز هر چه میخواهد باشد، سرمایه حقیقی ما نخواهد بود.
قرآن میفرماید: «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»؛(1)ما آنچه را بر زمین قرار دادیم، زینت زمین قرار دادیم تا از آن طریق آنها را امتحان کنیم و روشن شود
1) سوره کهف، آیه 7.
کدامیک از انسانها در بهترین عمل قرار دارند. پس نمیشود با تعلق به آنچه زینت زمین است جان خود را برخوردار و بهرهمند کرد.
نظر به بیرونیها، نظر به چیزهایی است که نمیتواند موجب کمال و زینت حقیقی ما باشد، ولی نظر به درونیها عامل صعودِ ابعاد معنوی ما به سوی حقایق معنوی است. حال اگر مُردن را جزء زندگی بدانی، به راحتی میتوانی از این بیرونی ها جدا شوی و به درون خودت بپردازی و سعی کنی از طریق درونْ به حقایق درونی عالم مرتبط شوی. نماز نمونهی خوبی است و میتواند سرمایه بزرگی برای درون ما باشد، به شرطی که درست آن را بشناسیم و آن را راه ورود به عالم غیب و معنویت بدانیم، تا جان ما از آن طریق، خارج از ظواهر دنیا بتواند با عالم غیب و معنا آشنا شود. و لذا فرمودهاند هر وقت خواستید نماز بخوانید با این رویکرد باشد که آن نماز، آخرین نماز شما محسوب شود، باید نهایت استفاده را از این وسیله ارتباط با عالم غیب و معنویت بکنید. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اِذَاٰ صَلَّیتَ صَلوةً فَصَلِّ صَلوةً مُوَدِّعٍ»؛(1)چون نماز برپا میداری، پس نمازی بخوان که داری با آن وداع میکنی. چون امکان اینکه همین حالا بمیری و وارد عالم غیب و قیامت شوی هست. توجه به این امر یک نوع بیداری و یک نوع نگریستن حکیمانه است به دنیا و سبب میشود که مُردن را قسمت خوبی از زندگی بدانیم که راه ارتباط ما را به عالم غیب، به نحو گستردهای باز میکند. یاد مرگ انصراف از حجابهایی است که مانع نظر به عالم غیب میباشند، و موجب میشود که شما در خود حرارت لازم را جهت ادامهی زندگی معنوی داشته باشید. به طوری که تمام مظاهر دنیا برایتان مثل غریبهها جلوه کند و عالم غیب و قیامت آشنای حقیقی ما گردد. و هر آنچه ما را بیشتر متوجه آشنای حقیقیمان کند، بیشتر برای ما شیرین است.
جملة حضرت این بود که: «یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ» فرزندم، بسیار یاد مرگ کن. چون از این طریق آشناهای جان انسان از غریبههای جان او تفکیک میشوند، یاد مرگ، زندگی را از فرو رفتن در پدیدههای موقت نجات میدهد. انسانهای حکیم چگونه زندگی میکنند؟ جز ایناست که افقهای دور را میبینند و از حادثههای کوچک نه به شعف میآیند و نه از نداشتن
1) وسائلالشیعه، ج 5، ص 473.
آنها مأیوس میشوند؟ اما کودکان برعکس حکیمان، با داشتن اندک چیزی خوشحالند و با نداشتن همان اندک غمناکند، ما هم میتوانیم با همین قاعده خودمان را ارزیابی کنیم. گفت:
گر
ببینی میل خود سوی سَما
پَرّ
دولت برگشا همچون هُما
ور
ببینی میل خود سوی زمین
نوحه
میکن هیچ منشین از حنین
عاقلان
خود نوحهها پیشین کنند
جاهلان
آخر به سر بر میزنند
ز
ابتدای کار آخر را ببین
تا
نباشی تو پشیمان یوم دین
کسی که یاد مرگ را در تمام مناسبات خود مدّ نظر دارد دیگر چیزهای نزدیک و محسوس او را به بازی نمیگیرند، و اگر بفهمد زندگی این دنیا یک حیات موقت است، برای خود یک زندگی صحیح را پایهگذاری میکند. اگر دیدید حیات دنیایی موقت است، همه برنامهریزیها در منظر دیگری انجام میشود، و روح و روان در ساحت دیگری خود را مییابد، و لذا نه تنها باید به یاد مرگ بود، حضرت در جمله فوق میفرمایند: بیشتر از انسانهای معمولی به یاد مرگ باش، چون جلوههای فریبندهی دنیا آنچنان جذاب است که با یاد مرگ به صورت معمولی نمیتوانی از آنها نجات یابی و تصمیمات بزرگ بگیری.
چه روان زیبا و آرامی دارند آنهایی که عمیقاً میبینند باید بمیرند، از یک طرف هماکنون با عالم بیکرانه غیب و قیامت مرتبطند، و از طرف دیگر با دنیایی که منشأ حرصها و سختیها است فاصله دارند، خدا میداند که زندگی زیباتر از این حالت ممکن نیست، از این جهت است که گفتهاند؛ «مرگْ مادر زندگی است». زندگیهای تنگ، زندگیهای تاریک، زندگیهای حریصانه، همه و همه حاصل غفلت از مرگ است. آری! بر همهی انسانهایی که میخواهند مافوق روزمرّگیها زندگی کنند واجب است که خود را در معرض توصیهی حضرت قرار دهند که: «یَا بُنَیَّ أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ وَ ذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ» فرزندم! همواره یاد کن مرگی را که رودرروی تو قرار میگیرد، و یاد کن آنچه را پس از آن با آن در میآمیزی «وَ تُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیْهِ»، و یاد کن آنچه را بعد از مرگ به سوی آن میروی.
«وَاجْعَلَهُ اَمامَکَ حَیْثَ تَری»؛(1)و تو مرگ را و موقتی بودن دنیا را، مقابل خود طوری قرار ده که گویا داری آن را میبینی.
«حَتَّی یَأْتِیَکَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ وَ لَا یَأْتِیَکَ بَغْتَةً فَیَبْهَرَکَ»؛ به طوری که چون به سوی تو آید، زره خود را پوشیده و نسبت به آن از قبل آماده باشی و کمر خود را بسته تا مبادا مرگ ناگهان تو را در یابد و بر تو غلبه کند.
محققاً اگر انسان این گونه عمل کند مسیر خوبی را در زندگی دنیایی طی میکند و از تقوای لازم در کلیهی امور برخوردار میشود و به معنی واقعی در مراقبه قرار میگیرد، چنین انسانی هرگز گرفتار هوسهای قدرتمندی که او را غرق گرایشهای دنیایی کنند، نخواهد بود، دیگر آرزوهای بلندِ وَهمی، زندگی او را اشغال نمیکند. مطلب فوق؛ مطلبی است فوقالعاده روحانی و سلوکی که بیش از آن که دانشی به ما بدهد چگونه راهرفتن را به ما میآموزد. آیت اللهجوادی«حفظهاللهتعالی» از قول عرفای بزرگ نقل میکردند که «بهترین ذکری که در سیر و سلوک به ما کمک کرد، یاد و ذکر مرگ بود» و حالا حضرت مولیالموحدین علیه السلام یعنی ابوالسالکین الیالله، همین نکته را متذکر میشوند تا با یاد مرگ از آن منظری که مطرح میکنند ما و شما إنشاءالله وارد یک زندگی سلوکی بشویم.
هر قدر نسبت به موضوع مرگ قلب را بیشتر متمرکز کنیم حجابها بیشتر رفع میشود و ما بهتر بالا میرویم. به طوری که باید إنشاءالله نسبت به این امر بینش پیدا کنیم، و مدام این بینش را جلوی خود داشته باشیم زیرا این یک بصیرت بزرگ است به طوری که براساس این بینش و بصیرت، انسان زندگی دنیایی خود را در دریای بیکرانهی وجود همچون پوست گردویی بداند که بر روی اقیانوس بالا و پایین میرود، آن قدر حرکت میکند و تکان میخورد تا این که در اقیانوس فرو میرود. اما تو چون فقط بدن تنها نیستی، در دریای بیکران وجود فرو نمیروی، تو خودت همان اقیانوس هستی و زندگی دنیاییات یک پوست گردو است. حال اگر زندگی دنیایی را خوب ببینید، چشمتان نسبت به کُلّ زندگی باز میشود. ملاحظه کردهاید که انسانهای خیالاتی چگونه مست خیالاتشان میشوند؟ چون نتوانستهاند موقتیبودن زندگی دنیا را لمس کنند اینها در موقع بیداری هم خوابند. به گفته مولوی:
خفته
آن باشد که او از هر خیال
دارد
امید و کند با او مقال
1) این جمله در بعضی از نسخ نهجالبلاغه هست.
در راستای همین بصیرت بزرگ است که حضرت سیدالشهداء اباعبدالله الحسین علیه السلام میفرمایند: «خُطَّ الْمَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَی جِیدِ الْفَتَاة»؛(1)مرگ همچون گردنبندی زیبا بر گردن دختران جوان است که برای فرزند آدم تقدیر شده.
سپس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: حالا که مرگ به سوی تو میآید، حیات خود را به وسعت ابدیت خودت قرار بده، «وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ»، کمرت را محکم ببند برای خوب رفتن. «وَ لَا یَأْتِیَکَ بَغْتَةً فَیَبْهَرَکَ» و آن طور نباشد که به صورت ناگهانی با مرگ روبهرو شوی و آن بر تو طوری غلبه کند که غافلگیر شوی.
کسی که در زندگی برای مرگ حساب باز کرده است هیچ وقت مرگ به صورت ناگهانی به سراغ او نمیآید، چون در طول زندگی از آن غافل نبود. مرگ کسی را غافلگیر میکند که در طول زندگی روی مرگ حساب نکرده بود، مثلاً شما میدانید قرار است سر ساعت 12 قسمتی از آن کوه را منفجر کنند ولی همسایة شما نمیداند. وقتی کوه منفجر میشود شما که از قبل میدانستید و خود را برای آن آماده کرده بودید، مغلوب آن حادثه نمیشوید، چون منتظرش بودید و از قبل حسابش را کرده بودید، اما همسایهی شما که از قبل تحقق آن حادثه را نمیدانست، با تحقق آن حادثه غافلگیر میشود. حضرت میفرمایند آنچنان مرگ را بفهم، و آنچنان تحقق آن را جلوی روی خود بگذار و آن را ببین و کمر همّت برای رویارویی با آن ببند که بتوانی راحت از آن بگذری، و این در صورتی عملی است که با رعایت دستورات الهی خود را برای زندگی ابدی آماده کرده باشیم. عرض کردم، قرآن میفرماید: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»؛(2)هر انسانی مرگ را میچشد و از مرحلهای از زندگی به مرحلهای دیگر وارد میشود. انسان، جوانی را میچشد و پیر میشود، در پیری مرگ را میچشد و به برزخ و قیامت میرود، پس ما طعمهی مرگ نمیشویم بلکه مرگ را طعمهی خود قرار میدهیم. قصهی مرگ، قصهی یک نوع رفتن است به سوی مقصد نهایی، بستر یک نوع سیر و صعود است. گذر از شرایط محدود به سوی حیات وسیع و برین است. وقتی قرآن میفرماید: «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْت»؛(3)عملاً دارد یک مژده بزرگ به ما میدهد که بنا نیست شما در تنگناهای دنیا بمانید.
مرگ را میچشید، یعنی پیری را از آن جهت که با مشکلاتی همراه است، رها میکنید. و مرگ میآید پیش شما و آن شرایط ابدی را در منظر شما قرار میدهد. پس وقتی میآید تا شما را به سوی آن شرایط سیر دهد، از آن استقبال کنید، نه این که هنوز چشم خود را به این دنیای محدود دوخته باشید و به آن مشغول باشید و با مرگ به عنوان یک حادثهی ناگهانی روبهرو شوید. حضرت علیه السلام میفرمایند: «وَ لَا یَأْتِیَکَ بَغْتَةً»؛ کاری کن که مرگ برای تو ناگهانی نباشد، سعی کن در زندگی تو ورود راحتی داشته باشد. اگر کسی حیات زمینی را موقت ببیند، مرگ نزدیکترین پدیده به زندگی او محسوب میشود و بهراحتی میتواند در میدانی وسیعتر از نظر به تعلقات دنیایی تصمیم بگیرد.
حضرت در ادامه میفرمایند:
«وَ إِیَّاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَی مِنْ إِخْلَادِ(1)أَهْلِ الدُّنْیَا إِلَیْهَا»؛
فرزندم مواظب باش و حذر کن از آنچه که در اهل دنیا میبینی که فریفته آن شدهاند و به آن میل کردهاند.
مراقب باش که دنیا تو را همچون آنها فریفته خود نکند و از توجه به ابدیت خود باز بمانی و نتوانی جایگاه مرگ را در زندگی درست تحلیل کنی. بعضیها عجیب از مرگ میترسند، این مثل این است که یک کودک از خارج شدن از تنگنای کودکی و وارد شدن به مرحلهی جوانی بترسد. همانطور که جوانی یعنی گذر از مرحله کودکی به مرحلهی وسیعتر زندگی، مرگ هم یعنی گذر از تنگنای دنیا به گسترهی برزخ و قیامت، ولی اهل دنیا بلایی برسر خود آوردهاند که از این مرگ میترسند چون شیفته حیات دنیا شدهاند.
در جمع مدیران آموزش و پرورش صحبتی داشتم و بحث مرگ پیش آمد، همین که بحث شروع شد، یکی از خواهران دستش را روی صورتش گذاشت، اول کمی لرزید و بعد بلند شد و از جلسه بیرون رفت. بعد از جلسه گفت که چرا بحث مرگ را مطرح کردید، عرض کردم به قول مولوی مرگ دریچهی ارتباط با خداست و ما را تا کوی دوست جلو میبرد.
مرگ
را دانم ولی تا کوی دوست
ره
اگر نزدیکتر داری بگو
1) اخلاد یعنی میل کردن.
مرگ قسمت خوب زندگی است. گفت، این مرگ که شما این طور وصف میکنید با رحلت دخترم، تمام برنامههای مرا بههم ریخته، تمام زندگی مرا از من گرفته، تمام سعی من آن است که هرگز به آن فکر نکنم. حالا شما ملاحظه بفرمایید آیا این نوع نگاه به مرگ، مرگ را از بین میبرد یا رویارویی با آن را بسیار سخت میکند. وقتی انسان فریفته دنیا شد مرگ برای او زشت و خطرناک میشود. به گفتهی مولوی:
مرگ
هر کس ای پسر همرنگ اوست
پیش
دشمن، دشمن و با دوست، دوست
آینه
در پیش زنگی، زنگی است
لیک
اندر پیش تو خوش رنگی است
ای
که می ترسی ز مرگ اندر فرار
هم
زخود ترسانی ای جان، هوش دار
حضرت می فرماید: فرزندم اصلاً با مرگ زندگی کن، و در طول زندگی منتظرش باش. بعد میفرمایند بترس از اینکه میبینی اهل دنیا با تمایل به دنیا فریفته آن شدهاند و از مرگ به عنوان دریچه به عالم معنا غافل گشتهاند. «وَ تَکَالُبِهِمْ عَلَیْهَا»؛ و آنها بر سر دنیا به هم میپرند، بترس از این که مثل آنها فریفته دنیا شوی و مثل آنها بر سر دنیا با بقیه به جان هم بیفتی؛ «فَقَدْ نَبَّأَکَ اللَّهُ عَنْهَا» خدا تو را از دنیا خبر داده و فرموده: «وَ مَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ»؛(1)این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست و دار آخرت همانا حیات است، ای کاش منکران معاد آن را میدانستند. خداوند در قرآن به نحوههای مختلف ما را متذکر کرد، که مراقب باشید دنیا شما را بازی ندهد، چرا که حیات و زندگی دنیایی بازی و سرگرمی و غفلت است. آیا در تجربههای شخصی خود ندیدهاید آنهایی که حیات قیامتی را به نحوی فعّال وارد زندگی خود نکردهاند چگونه سرگردان و مضطرب و بدخلق و خوی هستند و از آن حیاتی که آیه مذکور خبر میدهد، محرومند؟
بعد میفرمایند: «وَ نَعَتْ هِیَ لَکَ عَنْ نَفْسِهَا»؛ نه تنها خدا زندگی دنیایی را برای تو تفسیر کرده، دنیا هم خودش را برای تو وصف نموده است. مثل لجن که خود شکلش را نشان میدهد، حالا اگر کسی با این وجود لجن را دوست داشته باشد مشکل از خودش است، نمیتواند بگوید لجن مرا فریب داد. حیات دنیایی از آن جهت که خود را مینمایاند دروغ
1) سوره عنکبوت، آیه 64.
نمیگوید، از آن جهت که ما فریفته دنیا شده و صدای دنیا را نمیشنویم مشکل دار میشویم. هر چه فریاد میزند که عمرهایتان را میدزدم، من یک جهنمِ سیریناپذیر هستم، میکُشمتان؛ سرگرمتان میکنم، با افتخارات دروغین فرصتها را از شما میگیرم؛ ما نمیشنویم. حضرت میفرماید: «وَ نَعَتْ هِیَ لَکَ عَنْ نَفْسِهَا»؛ دنیا خود را برای تو وصف کرد «وَ تَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِیهَا»؛ و از زشتیهایش پرده برداشت. و تو آن زشتیها را در اهل دنیا میبینی.
فرزندم! «فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلَابٌ عَاوِیَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِیَةٌ»؛ اهل دنیا سگانند عوعو کنان، و درندگانیاند حریصِ به شکار، «یَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَی بَعْضٍ»؛ بر سر هم زوزه میکشند.
میفرمایند، اهل دنیا را ببین چرا به این روز افتادهاند؟ آیا جز این است که یاد مرگ را از صحنهی زندگی بیرون کردند و اصالت را به دنیا دادند؟ زندگی قیامتی خود را به عنوان اساسیترین قسمت زندگی، ندیدهاند و مرگ را که وسیله رسیدن به آن مرحله بود، از زندگیشان پنهان کردند و در نتیجه گرفتار دنیایی شدند که چون سگان باید برای آن بر سر و کلهی همدیگر بزنند. حضرت اهل دنیا را تعبیر کردهاند به «سِبَاعٌ ضَارِیَةٌ»؛ «سباع» یعنی آن درندهای که میل دارد شدیداً بدرد، نفسِ دریدن را دوست دارد، مثل شیر نیست، مثل گرگ است، شیر میدرد که بخورد، گرگ میدرد که بدرد. دریدن جزء زندگیاش است. میفرماید: اهل دنیا مثل گرگ میشوند. «یَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَی بَعْضٍ»، زندگیشان تجاوز به همدیگر میشود. «بَعْضُهَا عَلَی بَعْضٍ». یعنی متقابلاً نسبت بههم چنین هستند، اینها همین طور نشستهاند مواظبند چطور همدیگر را بدرانند، مثل گرگهای گرسنه که دور هم مینشینند و زوزه میکشند تا یکی از آنها خوابش ببرد، روی سرش بپرند و آن را بدرانند. «وَ یَأْکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا» قدرتمندان اهل دنیا، ضعیف اهل دنیا را میخورند، هیچ رحمی در زندگیشان نسبت به هم ندارند، «وَ یَقْهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا»؛ بزرگ اهل دنیا کوچک آن را مقهور میکند و به زیر سلطه و حاکمیت خود میآورد. اهل دنیا در چنین حالتی از رذالت و دنائت قرار میگیرند و این اوج پستی است. ولی کسی که زندگی دنیا را موقت ببیند، در نتیجه نسبت به دنیا حریص نخواهد بود و گرفتار چنین رذالتهایی نمیشود.
میفرماید اهل دنیا: «نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ وَ أُخْرَی مُهْمَلَةٌ»؛ چهارپایانی هستند، بعضی رها و یَلِه، و بعضی اسیر و گرفتار. بعضیها با رودربایستی و رسوم من درآوری، خود را گرفتار کارهای
پوچ و خرافی کردهاند، و بعضی دیگر بیبندوباری پیشه کرده، تحت هیچ قید و قانونی قرار نمیگیرند و تماماً سرگردان هستند. چیزی که امروز در جوانان دنیای غرب مشاهده میکنید.
«قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا»، عقلهایشان را از دست داده و در کار خود سرگردانند. عقلشان را در اختیار هوسشان قرار دادهاند. مانند انسان مدرن که عقل خود را در زیر فرمان هوس به کار گرفته است، در حالی که میتواند با آن عقل متوجه هدایت الهی شود، ولی از طریق عقلش سعی میکند راههای برآورده شدن هوسها را پیدا کند. امیرالمؤمنین علیه السلام در همین رابطه میفرمایند: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسیرٍ عِنْدَ هَویً اَمیر»؛(1)چه بسیار عقلهایی که زیر فرمان هوسی قرار دارند که امیر بر آن عقلها است. لذا حضرت در رابطه با اهل دنیا میفرمایند که چون چهارپایان آزاد و در بند، عقلشان را از دست داده و آن را به انحراف کشاندهاند. حتی بعضی از مفسرین نهجالبلاغه «نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ» چارپایان در بند را معنی کردهاند آنهایی که در قید و بند دیناند ولی دنیا را میخواهند. به هر حال پیام حضرت این است که اگر قیامت به نحوی روشن و زلال در منظرت نباشد، هر چه میخواهی بکن، چیزی جز حیوان زوزه کش نخواهی بود. چون وقتی کسی ذِکر و ذُکْرش معاد نباشد در مقابل امیال حیوانیاش کنترلی نخواهد داشت و عملاً بُعد حیوانی و قوّهی واهمه او بر او غلبه میکند و برای او تصمیم میگیرد.
وقتی وَهم بر تصمیمات انسان حاکم شد گرفتار خیالات واهی و غیر واقعی میشود، به دنبال چیزی میدود که باید از آن فرار کند و از چیزی فرار میکند که باید به آن نزدیک شود. نمونهاش را شما در مردم عادی میبینید که چقدر دلواپس رزق خود هستند. در حالی که خداوند اندازه رزقها را تعیین کرده است و بنا به مصلحت بنده رزق او را تعیین نموده است، به همین جهت اگر هر اندازه هم بدود بیشتر از آنچه برای او مقدر شده به دست نمیآورد همانطور که بعضی افراد با اینکه خیلی هم تلاش نمیکنند ولی رزقشان را خدا وسیع مقدّر کرده است. اما اگر کسی دنیا را جدی گرفت، و وَهم و خیال او بر عقل او حاکم شد دیگر این حرفها را نمیفهمد و خود را در راه بهدستآوردن دنیای بیشتر هلاک میکند. اگر زندگی دنیایی را که چون پوست گردویِ روی آب دریا است، همه حیات خود گرفتی، چون بالا
1) نهجالبلاغه، ص 506 - غررالحکم، ص 64.
میرود مغرور میشوی و چون پایین آید، فریاد میزنی. و از این طریق زندگی ما گرفتار غمها و شادیهای خیالی میشود. اینقدر سخنان حضرت مهم و جدّی است که فهمیدنش یک همّت بلند را میطلبد، به گفتهی حافظ:
فرصت
شمر طریقه رندی که این نشان
چون
راه گنج بر همه کس آشکار نیست
ممکن است شیطان بگوید که این حرفها را نمیشود عمل کرد، اما امام معصوم علیه السلام میفرمایند این دنیایی که خدا آفریده ظرفیت عمل به چنین دستوراتی را دارد، هنر ما این است که به جای تحت تأثیر رسوم اهل دنیا قرارگرفتن به امام معصوم اقتدا کنیم؛ حضرت میفرمایند اهل دنیا «قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا»، عقلشان را از دست داده و دنیا آنها را گمراه کرده است. «وَ رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا»؛ و لذا سوار ناکجا آبادشان نموده است، هرچه بروند به جایی که جانشان راضی شود نمیرسند، از این راه می رود، میبیند نشد، بعد از آن راه دیگر میرود، باز میبیند نشد. همین طور زندگیش شده است پیروی از آرزوهایی که انگشت اشارهشان به ناکجاآباد است، آرزوهای دنیایش سوار مجهولاتش کرده به سوی جایی که نمیداند کجاست.
سپس در ادامه وصف اهل دنیا میفرمایند: «سُرُوحُ عاهَةٍ بِوادٍ وَعْثٍ!»؛(1)شتران چموش تندرو در بیابان پر زحمتِ بینتیجه، یعنی زندگی اهل دنیا به ظاهر تلاش است و برنامهریزی ولی این تلاش بیثمر است، مثل تلاش شتر چالاک در بیابانی که پاهای او در شنها فرو میرود و نمیگذارد جلو برود، شما این حالت را در زندگی خودتان تجربه کردهاید. گاهی آن قدر در مشکلات دنیا فرو میرویم که شب و روزمان را نمیشناسیم ولی هیچ نتیجهای هم نصیبمان نمیشود، آنقدر تلاش میکنیم که تنفسِ راحت در دنیا برایمان غریبه میشود. تلاشهایی با انگیزه رقابتها و رودربایستیها، تلاشهای طاقتفرسای بیثمری که فقط روح انسان را خسته میکند و دیگر هیچ، چون در چنین شرایطی هر چه انسان به دست آورد جهت ادامه رقابت، کم است و اگر رودربایستیها را ادامه دهی هر چه درآوری باز باید بیشتر درآوری، امّا اگر کمی بالاتر از این رقابتهای دنیایی قدم بگذارید و دنیا را موقت ببینید و
1) سروح یعنی شتر چالاک. عاهه، صفت آن شتر است و برای تأکید آمده. واد وعْث یعنی شنزار وسیع که پای انسان در آن فرو میرود.
فریفته آنچه در دست اهل دنیاست نشوید. میبینید دیگر دنیا از چشمتان افتاد و روحتان از آن همه فشارها آزاد شد و دریچههای فهم عالم غیب بر قلبتان گشوده گشت. امام علیه السلام میخواهند چشمِ دل ما را باز کنند، به همین جهت به ما خصوصیات اهل دنیا را نشان میدهند و میفرمایند، «سُرُوحُ عَاهَةٍ» اهل دنیا سوار شترانی شدهاند که «وَ رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا» خیلی تند میروند، خیلی با انرژی هستند اما به سوی هیچستان و «بِوَادٍ وَعْثٍ» در بیابان پرزحمت. «لَیْسَ لَهَا رَاعٍ یُقِیمُهَا وَ لَا مُسِیمٌ(1)یُسِیمُهَا»؛ برای اهل دنیا نه چوپانی هست که از بیراهه به راه آوردشان و نه چرانندهای که به چراشان برد. با زحمت زیاد در بیابان پر زحمت و بی ثمر دنیا همین طور میروند، فضایی را در زندگی خود بهوجود آوردهاند که ناصحان نمیتوانند نصیحتی به آنها بکنند و آنها را متذکر بیراههای بکنند که در آن هستند، و یا راه صحیح را به آنها نشان دهند. از هر هدایت دینی متنفرند. «وَ لَا مُسِیمٌ یُسِیمُهَا»؛ در فرهنگ آنها شخصیتهای دلسوز که آنها را به سبزهزارهای پر ثمرِ معنوی راهنمایی کنند جایی ندارد. تعبیر مولوی درباره آنان این است که همه چیز دارند و هیچ چیز ندارند، از معنویت هیچ ندارند ولی میترسند که اموالشان را ببرند ولی از دزدان واقعی که گناهان و وسوسههای شیطان باشد نگران نیستند، میگوید:
مرد
دنیا مفلس است و ترسناک
هیچ
او را نیست وز دزدانْش باک
او
برهنه آمد و عریان رود
وز
غم دزدش جگر خون میشود
داراییهای آنها مثل یک مرغ فربه و بزرگ ولی بدون گوشت است.
دنیا برای اهل دنیا خیلی ابهت دارد ولی درحقیقت هیچ چیز نیست، دنیا را با تمام زوایایش میشناسد ولی از راهی که مرگ به سراغ آنها میآید غافلاند.
راه
مرگ خلق ناپیدا رهی است
در
نظر ناید،که آن بیجا رهی است
نک
پیاپی کاروان ها مقتفی
زین
شکاف در که هست آن مختفی
اهل دنیا پیامهای پشت سر همی را که کاروانهای مرگ میآورند نمیشنوند. وقتی کسی با بصیرت و چشم عقل و دل به مرغ بریان دنیا بنگرد می بیند اینها همهاش استخوان است. چون
1) المسیم یعنی چوپان و شبان.
به واقع زندگی اهل دنیا یک زندگی پر زحمت و پر انحرافِ بدون هرگونه فربهیِ واقعی است. به گفتهی مولوی مَثَل اهل دنیا، مثل کسی است که:
عیب
خود یک ذره چشم کور او
مینبیند
گر چه هست او عیب جو
وقت
مرگش که بود صد نوحه پیش
خنده
آید جانْش را زین ترس خویش
آن
زمان داند غنی کش نیست زر
هم
ذکی داند که بود او بیهنر
چشمش از دیدن عیب خود و دیدن هر حقیقتی کور است، نگران حفظ اموالش است، ولی وقتی مرگ او رسید، جان او به اینهمه ترس نیشخند میزند، در آن وقت معلوم میشود غنای واقعی در کار نیست و به واقع او یک بیهنر کامل بود.
سپس حضرت میفرمایند: «سَلَکَتْ بِهِمُ الدُّنْیَا طَرِیقَ الْعَمَی»؛ دنیا، اهل دنیا را به راه کوریشان راند. شما نمونه اهل دنیا را در طول تاریخ ببینید. خیلی چیز میدانستند اما داناییها و هوشهایشان آنها را به سوی ظلمات و هلاکت برد، واقعاً جای تعجب است که چرا اهل دنیا کمی بیدار نمیشوند؟ علتش آن است که شیطان خیلی حیلهگر است و میداند دستش را روی کجا بگذارد تا طرف نفهمد گرفتار پوچی و بیثمری و ظلمت است. به همین جهت اینها یکبار هم به شیطان بد نمیگویند که چرا این حرصها را در دل ما ایجاد کردی. مقصر اصلی را نه حرص خودشان میدانند و نه شیطان. باز همان حرص و همان شیطان. اگر انسان از طریق نور شریعت الهی بصیر نشود شیطان نمیگذارد بفهمد از کجا شکست میخورد.
امام علیه السلام پس از آن که فرمودند: دنیا اهل خود را به راه نابینایی میبرد میفرمایند: «وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَی»؛ و دیدههایشان را از دیدن چراغ هدایت پوشاند.
گرایش به دنیا چشم انسان را از نظر به نور هدایت الهی فرو میبندد و از این طریق مسیر سعادت خود را گم میکند. دوست را دشمن و دشمن را دوست میگیرد. گفت:
حیله
کرد انسان و حیلهاش دام شد
آنچه
جان پنداشت خون آشام شد
در
ببست و دشمن اندر خانه بود
حیلة
فرعون ازین افسانه بود
اهل دنیا آنچنان از بصیرت دور میشوند که آنچه را خونآشام آنها است قوّت جان میپندارند و دشمن خود را در خانه جا داده و خوشحالند که در را بستهاند. آنچنان بصیرت آنها از دیدن چراغ هدایت کور میشود که حتی نمیفهمند علت هلاکتشان چیست.
انسان مؤمن باید ببیند چرا انسانها به نتیجهای که در زندگی به دنبال آن هستند دست نمییابند؟ ریشهی این بصیرت را باید در سخنان حضرت امام الموحدین علیه السلام جستجو کرد که اهل دنیا به جهت نظر به دنیا، از دیدن راههایی که موجب ثمر بخشی زندگی است محروم میشوند. گفت:
عاقل
از سر بنهد این هستی و باد
چون
شنید انجام فرعونان و عاد
ور
نه بنهد، دیگران از حال او
عبرتی
گیرند از اضلال او
اگر بگویی چون قبلیها کردند من هم میکنم پس کجا از گذشته عبرت گرفتهای؟ انسان مؤمن دائماً باید در حوادث روزگار متوجه جریان و حاکمیت سنن الهی باشد و از آنها عبرت بگیرد تا خودش عبرت دیگران نگردد بلکه از عبرتها استفاده کند. قرآن پس از آن که جریان خیانت یهود مدینه را با پیامبر صلی الله علیه و آله مطرح میکند و این که آنها مجبور شدند بهدست خود خانههای خود را خراب نمایند و مدینه را ترک کنند، میفرماید: «فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ»؛(1)ای صاحبان بصیرت، عبرت گیرید. بهترین آینهای که میتوان در آن نگریست و سنن الهی را در آن دید و از آن عبرت گرفت زندگی و سرنوشت اهل دنیاست، که چگونه دور شدن از خدا آنها را از دیدن چراغ هدایت کور میکند و برای هلاکت خود اینهمه انرژی صرف میکنند.
جملهی فوقالعاده بیدارکنندهای است که میفرمایند: «وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَی» اهل دنیا اصلاً انبیاء و اولیاء الهی و قرآن را که نور هدایتند با آن همه روشنی و صفا، نمیبینند، گویا خداوند پیامبری مبعوث نکرده و کتابی نازل ننموده است. همین طور گرفتار تاریکیهای زندگی خود هستند و میخواهند با وَهمیات خود به سعادت خیالی که تصور کردهاند برسند. وقتی خدا و رضایت خدا محور زندگی نبود، هزاران محور فرعی ظاهر میشود که باید همهی آنها را رعایت کرد، این کار را میکنند برای جلب نظر فلان شخص، این کار را میکنند برای رعایت فلان شخص و همین طور گرفتاریهای عجیب و غریب، هزاران بیراهه را طی میکنند بدون آن که به جایی برسند.
1) سوره حشر، آیه 2.
حضرت در ادامه در وصف اهل دنیا میفرمایند: «فَتَاهُوا فِی حَیْرَتِهَا»؛ آنها در بیراهههای دنیا سرگردان «وَ غَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا»؛ و در نعمتهای دنیا غرق و فرو رفتهاند. به جای آن که از شرایط به دست آمده نردبانی بسازند به سوی معنویت، تمام دل و جان خود را مشغول امکانات دنیایی مینمایند و هر روز خانه و دکور و لباسشان را عوض میکنند. «وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً» دنیا را معبود و پروردگار خود گرفته و تمام دل خود را به آن دادهاند. «فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا»؛ و دنیا بازیشان میدهد، و آنها هم به جهت هوسزدگیشان بازی میخورند. دیگر بدبختی از این بیشتر که انسان بازیچه دنیا شود و از سنگ و آجر و ماشین و لباس بازی بخورد؟ می فرمایند: گوش کنید؛ آری «فَلَعِبَتْ بِهِمْ» دنیا آنها را بازی داد، «وَ لَعِبُوا بِهَا» و آنها هم به جهت هوس زدگیشان بازی خوردند، و آنچه باید واقع نمیشد، واقع شد و آن فراموشی هدفی است که ماوراء دنیا باید مدّ نظر آنها میبود و تمام قلب و جان را به سوی آن سیر میدادند. فرمود: «وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا»؛ و آنچه ماوراء دنیا بود فراموش کردند. ماوراء دنیا یعنی غیب و قیامت، یعنی نور هدایت و وَحی و قرآن و نبوت، یعنی امامان معصوم علیهم السلام، که مجسمههای بالفعل دین هستند، همه را فراموش کردند. فراموشی غیب و قیامت، فراموشی ابدیتی است که اگر درست وارد آن شویم به تعبیر قرآن: «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاء بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ»؛ هیچکس نمیداند چه چیز گرانبهایی برای آنها ذخیره شده که موجب روشنی چشم آنها خواهد بود به سبب پاداش آنچه انجام میدادند.
باغ
سبز عشق کو بی منتهاست
جز
غم وشادی در او بس میوههاست
حالتی
دیگر بود کان برتر است
بی
بهار و بی خزان سبز و تر است
اهل دنیا از چنین جایی در ابدیت خود محروم میشوند. چون شیفتهی دنیا شدند «وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا»؛ و از ماوراء آن محروم گشتند. به خدا پناه میبریم از این محرومیت بزرگ.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«یا بُنی!... فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلَابٌ عَاوِیَةٌ ...وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا. رُوَیْداً یُسْفِرُ الظَّلَامُ کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَظْعَانُ یُوشِکُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِیَّتُهُ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ فَإِنَّهُ یُسَارُ بِهِ وَ إِنْ کَانَ وَاقِفاً وَ یَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعاً وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ وَ أَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَبٍ وَ لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لَا کُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ».
فرزندم! ...همانا دنیاپرستان و طالبان دنیا چونان سگهای درنده، عو عو کنان،... دنیا را پروردگار خود قرار دادند. هم دنیا آن ها را به بازی گرفته، و هم آنها با دنیا به بازی پرداخته، و آخرت را فراموش کردهاند. اندکی مهلت ده، به زودی تاریکی بر طرف میشود، گویا مسافران به منزل رسیدهاند، و آنکس که شتاب کند به کاروان خواهد رسید.
فرزندم بدان! آنکس که مرکبش شب و روز است همواره در حرکت خواهد بود، هر چند خود را ساکن احساس کند، و همواره راه میپیماید هر چند در جای خود ایستاده و راحت باشد.
به یقین بدان که تو هرگز به آرزوی خود دست نخواهی یافت، و تا زمان مرگ بیشتر زندگی نخواهی کرد، و بر راه کسی میروی که پیش از تو میرفت، پس در به دست آوردن دنیا آرام باش، و در مصرف آنچه به دست آوردی نیکو عمل کن، زیرا چه بسا تلاش بیاندازه برای دنیا که به تاراج رفتن اموال کشانده شد. پس هر طالب رزقی به رزق دلخواه نخواهد رسید، و هر کس بدون حرص عمل کند محروم نخواهد شد.
امام الموحدین علیه السلام نحوة صحیح فکرکردن و صحیح عملکردن در این جهان را به فرزندشان که نماد همه انسانها است، متذّکر میشوند، تا هرکس خواست زندگی خود را از بیثمری برهاند، از توصیهی آن حضرت استفاده کند تا حاصل فعالیتهایش در زندگی به پوچی و سردی نگراید. اضطراب همهی انسانها آن است که حاصل تلاششان بینتیجه شود. و
امام معصوم علیه السلام نوع تفکر و نوع عملی را که زندگی را از پوچی و بیثمری در آورد، به فرزندشان و به همة انسانها گوشزد میکنند. اگر توصیههای آن حضرت را از این دید نگاه کنیم، میبینیم آنها به واقع غذای اساسی جان همهی انسانها است. انسانی که دغدغة پوچیِ زندگی را ندارد اصلاً نمیتواند عظمت این سخنها را درک کند. انسانی که برای خود یک زندگی خیالی ترسیم کرده است و با خودش است، عظمت زندگی معنوی و عقلی و قلبی را که امام معرفی میکنند نخواهد شناخت. عمده آن است که من و شما به این نکته برسیم که اگر به شدت مواظب تفکر و عمل خود نباشیم، روزمرهگیها و پوچیها همة فرصتهای ما را میرباید و حیات ما را خاموش و سرد میکند. انسانهای بیدار که میخواهند زندگی آنها جهتدار باشد مسلّم دل و جان خود را به مقام حکمتِ علوی میسپارند زیرا متوجه هستند؛ بیحکمتی و سستی و سکون و پوچی، به خودی خود همان گمراهی و سقوط است. سخنانی که ملاحظه میفرمایید سخنان امام معصوم علیه السلام است. یعنی سخنانی است که حقانیت آن مسلم و نتیجه آن تضمین شده است. ما با فرضیهها و تئوریهای بشری نمیتوانیم آینده خود را برنامهریزی کنیم و با ناکامیهای بزرگ روبهرو نشویم. ولی نگاه امام معصوم و رهنمودهای او تضمینکنندهی آینده است. اگر سخن معصوم در دستور کار ما قرار نگیرد، هر چقدر هم با سخنان دیگر انسانها، مرتبط باشیم باز هم نمیدانیم نتیجه این سخنها در آینده چه خواهد بود.
پس هر سخن خوبی آن چنان قابل اطمینان نیست که بتوانیم تمام زندگی خود را در اختیار آن بگذاریم و نگران نتیجهی آن نباشیم. در صورتی که وقتی امام معصوم سخن میگوید دیگر آن نگرانی و دغدغه وجود ندارد که نکند پس از مدتی معلوم شود راه درستی نبوده است. تنها نگرانی ما در رابطه با توصیههای امامان معصوم، از خودمان است که مبادا درست عمل نکنیم. اگر این سخنانی که در این جلسات بحث میشود، سخنان امام معصوم نبود و از یک دانشمند بزرگ بود، ما نمیدانستیم چقدر حق است و چه جوانبی از جنبه های تو در توی عالم و آدم را مدّ نظر دارد و از چه جنبههایی غافل است. پس چنانچه ملاحظه فرمودید ابتدا باید این نکته را به قلبمان برسانیم که منشأ این سخنان از چه کسی است. بعد متوجه باشیم که چه میگوید.
حضرت به فرزندشان میفرمایند: بسیار به یاد مرگ باش، و بدان که مرگ با تو روبهرو میشود، مواظب باش آن زمان تو را غافلگیر نکند. با یاد مرگ پرهیزگاریت را تقویت کن. و کمر همّت ببند تا نسبت به مرگ آماده باشی و شیفتگی اهل دنیا نسبت به دنیا تو را نرباید. و پریدن اهل دنیا بر همدیگر تو را تحریک نکند که تو نیز در این پریدن در کنار آن ها قرار
گیری، خداوند دنیا را به تو معرفی کرد، و دنیا خودش را به تو نشان داد، زشتیها و مصیبتهایش را به تو نمایاند. دنیا آنچنان است که اهلش چون سگان بر روی یکدیگر پارسکننده و درندگانی را تربیت میکند که به دریدن حریصاند. بر سر هم زوزه میکشند، قدرتمندانشان ضعیفانشان را لگدکوب میکنند، و بزرگانشان کوچکانشان را در تسخیر خود قرار میدهند. بعضی ازآنها همچون چارپایانِ رها، و دستهای دیگر چون چارپایانِ بستهاند. در کار خویش سرگردان، هدفشان پوچ و تلاششان بیثمر است. اهل دنیا را نه هدایتگری است و نه حجتی، دنیا آنها را به جادة تاریکی و کوری میکشاند. دنیا چشم آنها را از منارههای نور و هدایت برمیگیرد. و سرکشی آنها در دنیا آنها را به حیرت و گمراهی میبرد.
فرزندم! اهل دنیا در نعمتِ دنیا غرق میشوند. و آنوقت دنیا را پروردگار خود میگیرند. از کویر خشک دنیا میوههای نجات میطلبند، دنیا را ربّ خود میگیرند و از رّب حقیقی غافل میشوند. دنیا بازیشان میدهد و آنها هم بازی میخورند و ماوراء دنیا را فراموش میکنند.
در جلسه قبل تا حدّی این موضوع مورد بررسی قرار گرفت که امام علیه السلام فرمودند: دنیا، اهلش را بازی میدهد، آنها هم بازی میخورند. توجه به این نکته از موضوعات مهم آسیبشناسی جامعه است. انسان گاهی تعجب میکند بعضی افراد چیزهایی را قبول میکنند که اصلاً هیچ عقل عادی در شرایط عادی نمیتواند آنها را قبول کند، اینجاست که میفهمیم چطور دنیا اهلش را بهراحتی بازی میدهد.
اگر کسی دنیا برایش جدی شد و مرگ را ندید و از موقتبودن حیات دنیا غافل شد واقعاً بصیرت خود را از دست میدهد و با اندک خیالی تحریک میشود. آری! این سخن، سخن بزرگی است که بفهمیم؛ «دنیا اهلش را بازی میدهد و آنها هم بازی میخورند». دیدن این مسئله، بصیرت میخواهد حال که ما آن بصیرت را نداریم لااقل دست خود را بدهیم به دست امیرالمؤمنین علیه السلام که آن بصیرت را در اوج خود دارند. کسی که نسبت به دنیا و بازیهای پیچیده آن بصیرت لازم را ندارد باید هنر آن را داشته باشد که دستش را بدهد به کسی که در دنیا با بصیرت حرکت میکند. گفت:
دست
کورانه به حبل الله زن
جز
بر امر و نهی یزدان بر متن
عزیزان! مطمئن باشید اگر با دنیا دوست شدید، اگر مرگتان را نتوانستید تحلیل کنید، اگر افقهای بلند روحتان را به کرانههای فوق دنیا سیر ندادید؛ بین در و دیوار دنیا آنچنان له میشوید که هیچ چیز ماوراء دنیا را نمیتوانید بفهمید. حساب کنید کسی را که در وسط دریا در چنگال امواج گرفتار است. این فرد جز به آزادشدن از چنگالِ امواج به چیز دیگری نمیتواند فکر کند و از آن طرف تمام اطراف او را دریا فرا گرفته. اگر کسی در چنگال دنیا قرار گرفت دنیا او را از چنگالی به چنگالی میسپارد و خود آن بیچاره هم از چنگالی به چنگال دیگر دنیا پناه میبرد. و لذا اصلاً نمیتواند به بالاتر از آن فکر کند، چون افق خود را دنیا قرار داده است.
در قیامت مؤمنان طوری هستند که در غرفههای(1)
بهشت در مقامی بس بلند و بلندمرتبه قرار دارند، این به جهت آن است که در زندگی دنیایی بالاتر از دنیا نشستند، بر اریکههای تفکر توحید و عمل صالح مستقر شدند، چیزی که در منظر اهل دنیا نمیگنجد.
همانطور که مؤمنین در زندگی دنیایی با افقی توحیدی، بر دنیا و بر اهل آن مینگرند، آن بینش برتر و بلندمرتبهی توحیدی در قیامت - که هر چیز در آن عالم صورت و جسم مییابد - به صورت تخت و غرفه جلوه میکند، چون اینها در دنیا هم که بودند فوق دنیا زندگی میکردند، بر دنیا بودند و نه در دنیا. اما عدهای روز قیامت در جهنم هستند. اینها همان افرادی هستند که حالا در چنگال دنیا گرفتارند.
امامی معصوم با بصیرتی کامل به نصیحت نشسته و میخواهد عصارة بصیرت و حیات خود را از طریق فرزندش به بشریت بفرماید.
توجه به حیات ابدی و عبرتگرفتن از غافلانِ به قیامت و گرفتارشدگان دنیا چیزی نیست که گفته شود تمام میشود، شما هر روز در نماز میگویید «مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» چون در هر روز
1) قرآن شرح حال اهل تقوا را در آیه 20 سوره زمر چنین توصیف میفرماید: «لَکِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِّن فَوْقِهَا غُرَفٌ مَّبْنِیَّةٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَعْدَ اللَّهِ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ الْمِیعَادَ» لیکن کسانی که از پروردگارشان پروا داشتند برای ایشان غرفههایی است که بالای آنها غرفههایی دیگر بنا شده است، نهرها از زیر آن روان است، این وعده خداست و خدا خلف وعده نمیکند.
نیاز هست که به قیامت توجه کنید. زیرا لازم است که انسان، دنیا را نسبت به قیامت و در مقایسه با حیات ابدی ببیند و تجزیه و تحلیل کند؛ با گفتن «مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» خود را در محضر خداوند، به حیات ابدی میکشاند. حضرت فرمودند: اهل دنیا، دنیا را پروردگار خود پنداشتند، هم دنیا آنها را به بازی گرفت و هم از دنیا بازی خوردند. آخرت را که ماوراء دنیا بود، فراموش کردند. و توجه به این نکته نیاز هر روز ما است. حال در ادامه میفرمایند:
«رُوَیْداً یُسْفِرُ الظَّلَامُ کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَظْعَانُ یُوشِکُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ»؛
کمی تأمل کن، بگذار تا پردة تاریک حجاب دنیا کنار برود. آنگاه گویا قافلة جهانیان به قیامت رسیده و گویا محملها و شترها وارد محشر شدهاند و آنکس که بشتابد کاروان را دریابد.
هر چه بیشتر به زندگی ابدی فکر کنیم نسبت به زندگی دنیایی بیدارتر و بیناتر خواهیم بود، این مسئله به پیری یا جوانی هم ربطی ندارد، عوامل غفلت از قیامت را باید از ذهن بیرون کرد. اینطور نیست که فکر کنیم وقتی پیر شدیم احساس نزدیک بودن به حیات ابدی را بهدست خواهیم آورد. خیر! اینطور نیست. وقتی نسبت به قیامت هوشیار شدید بصیرتتان نسبت به دنیا و عیبها و حیلههای آن ظاهر میشود و در بصیرتی در راستای بصیرت امامتان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرار میگیرید و آنچه حضرت میفرمایند را حس میکنید. میفرمایند: گویا محملها و شترهای سیرکننده به محشر در آنجا وارد شدهاند. انسان بصیر همین حالا خود را آن جا حس میکند، کسانی که هنوز در انتخاب راه صحیح دچار مشکل هستند خود را در قیامت نمییابند، از طرفی انسان به اندازهای که خود را در قیامت یافت به بهترین انتخابها دست میزند.
تنها چیزی که از بابت آن باید برای خودمان نگران باشیم نشناختن حد زندگی دنیا است. باید حد زندگی دنیا را درست بشناسیم تا خود را لگدمال امیال دنیایی نکنیم. برای رسیدن به این بصیرت و واردشدن در چنین احساسی، پیری یا جوانی فرق نمیکند، هرکس در این مسیر حرکت کند میرسد، نه هرکس پیر بشود وارد چنین احساسی میشود. میفرمایند: «یُوشِکُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ» کسی که سرعت بگیرد تا به قیامت برسد، میرسد. کسی که دائماً تلاش خود را در قیامت بیابد و جهت قلب خود را در امور زندگی متوجه قیامت کند، خود را در
قیامت مییابد، چون قیامت یک عالَم برتر است که هماکنون موجود است و امام رضا علیه السلام فرمودند: هرکس معتقد باشد هماکنون قیامت نیست از ما نیست.(1)
و در همین راستا پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَلْانَ قِیامَتی قائِم»(2)کمی به این جمله فکر کنید؛ میفرمایند: «همین حالا قیامتِ من قائم است» یعنی من همین حالا خودم را در قیامت مییابم. امیرالمؤمنین علیه السلام هم میفرمایند: «لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ مَازْدَدْتُ یقیناً»؛(3)
اگر پرده ها عقب برود چیزی به یقین من اضافه نمیشود. یعنی من فوق حجاب دنیا با قیامتی که هماکنون موجود است مرتبط هستم و به آن یقین دارم. پس وقتی قیامت هماکنون موجود است میتوان همین حالا با آن زندگی کرد. آیا فقط با مردن باید به قیامت نزدیک شویم یا با انصراف از دنیا این کار ممکن است؟ حضرت فرمودند: تو حدّ دنیا را بشناس، زیاد به یاد مرگ باش، آرامآرام توجه نفس به عالم برتر، تو را از هماکنون وارد آن عالم میکند. تعبیر حضرت بسیار زیبا است. میفرمایند: «یُوشِکُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یَلْحَقَ» کسی که به سوی قیامت سرعت بگیرد تا به آن برسد، به آن میرسد. ولذا نسبت به زندگی موقت دنیا از یک طرف و نسبت به قیامت ابدی از طرف دیگر بصیر میگردد و ابدیت خود را با عمق جان مییابد. و به عبارت دیگر واقعیتشناس میشود و خیالها او را نمیربایند. در ادامه میفرمایند:
«وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِیَّتُهُ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ فَإِنَّهُ یُسَارُ بِهِ وَ إِنْ کَانَ وَاقِفاً وَ یَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعاً».
فرزندم! بدان آنکس که مرکبش شب و روز است، همواره در حرکت خواهد بود، هر چند خود را ساکن احساس کند، و همواره راه میپیماید هر چند در جای خود ایستاده و راحت باشد.
ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» در برهان حرکت جوهری میگوید عالم ماده عین حرکت است. پس همینکه تو در عالم ماده هستی در سیر به سوی عالم قیامت میباشی و این یک حرکت تکوینی است و بدون استثناء عالم و آدم در سیر به سوی قیامت هستند. اما حضرت
مولیالموحدین علیه السلام در این فراز در رابطه با قیامتیشدن به وجه دیگری اشاره دارند، میفرمایند اگر جهت روحت به طرف قیامت بود، هر چند که بدن تو در این دنیا باشد، روح تو سیر خود را به سوی آن عالم دارد، این نکتهی بسیار عمیقی است. حقیقت ما که همان نفس ما است، هماکنون میتواند در قیامت باشد و این با توجه قلبی به قیامت و عمل براساس سعادت ابدی، محقق میشود.
عنایت داشته باشید که شما در همین دنیا دو نوع رفتن به سوی قیامت دارید، یکی آن رفتن که عالم ماده در ذات و جوهر خود دارد و به تبع آن شما هم دارید به سوی قیامت میروید، که این رفتن؛ مؤمن و کافر و انسان و حیوان و جماد ندارد. همه در حال رفتناند. امّا یک رفتن دیگری هم هست که بعضی انسانها در آن قرار میگیرند و آن انسانهایی هستند که با انصراف قلب از دنیا، جهت جان خود را به سوی قیامت و ابدیت سوق دادهاند و در این دنیا براساس حیات آن دنیایی زندگی میکنند. رفتن نوع دوم طوری است که اگر کسی درست سیر کند هماکنون خود را با آن عالم مرتبط میبیند و لذا وقتی کل عالم ماده به فعلیت رسید و وارد مرتبهی قیامت شد، آن افرادی که در دنیا نظر خود را به سوی قیامت معطوف داشتهاند با چیز جدیدی برخورد نمیکنند. البته ائمه معصومین علیهم السلام هماکنون به طور کامل در چنین مقامی هستند و در همین رابطه حضرت مولیالموحدین علیه السلام فرمودند؛ «اگر پردهها عقب برود من چیز جدیدی نمیبینم» یعنی بودن خود را همین حالا در محشر میبینند. پس حضرت در عینی که به ظاهر مقیم این دنیا هستند، راه سیر به سوی قیامت را طی کردهاند و به ما نیز طیکردن آن را توصیه میکنند، همان حالتی که حضرت در وصف آن میفرمایند: «وَ یَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعاً» و همواره راه میپیماید هرچند در جای خود ایستاده باشد. اگر انسان با انصراف از دنیا جهت جان خود را به سوی قیامت انداخت و آرامآرام قیامتی شد و حال و هوای آنجا را به خود گرفت، جهت میلها و احساساتش براساس آن عالم خواهد بود، او مییابد که مال یتیم خوردن آتش است و اگر هم در آن حدّ رشد نکرد که آن را ببیند، روحش نسبت به خوردن مال یتیم احساس خوردن آتش دارد، و در مورد سایر گناهان نیز چنین احساسی دارد، و همانطور نسبت به اعمال الهی شور و شوق نزدیکی به زیباییها در درونش ظهور میکند. چنین کسی در همین دنیا با آن دنیا انس دارد و لذا وقتی مُرد، نهتنها از چیزی محروم نشده است بلکه با شدت بیشتر به مطلوب خود دست مییابد. ولی اگر با دنیا مأنوس بود وقتی مرد از مأنوسات خود جدا شده است. مثلاً اگر کسی معتاد به مواد مخدر نباشد اگر مواد مخدر را از او
بگیری هیچ سختی برایش پیش نمیآید اما اگر از یک معتاد به مواد مخدر، مواد مخدرش را بگیرند، معلوم است که سخت آزار میبیند. آنهایی هم که وارد قیامت میشوند اگر معتاد به دنیا نباشند وقتی با مردنْ دنیا را از آنها بگیرند عملاً موانع ارتباط با مأنوسات حقیقی را از جلو راه آنها برداشتهاند. اما اگر انسان معتاد به دنیا باشد با گرفتن دنیا از او، به شدّت به سختی میافتد.
امیرالمؤمنین علیه السلام به مخاطبشان چنین شعوری را میدهند که اگر خودت متوجه قیامت نشوی، باید بدانی بالأخره داری از دنیا میروی و از مأنوسات دنیاییات کنده میشوی، حال هر چقدر زودتر از دنیا کنده شوی زودتر به مأنوسات حقیقیات میرسی. همانطور که خود حضرت چون کاملاً از دنیا جدا شدهاند، همین حالا قیامت را که محل ظهور مأنوسات حقیقی جان انسان است، میبینند. ما به اندازهای که از دنیا جدا بشویم قیامتی هستیم، نه به اندازهای که عمر بکنیم. چه بسیار کسانی که صد سال عمر می کنند ولی اصلاً به قیامت نمی رسند، حتی در قیامت هم دنیاییاند، اینها در شرایطی قرار میگیرند که اولاً: از مأنوسات دنیاییشان محروماند. ثانیاً: رویی به سوی مأنوسات حقیقی ندارند و بدین جهت در عذاب بدی هستند. و بر عکس اینها، انسانهاییاند که در دنیا قیامتی شدهاند و در نتیجه همین حالا تا آن حد که ممکن است با مأنوسات حقیقی جانشان مرتبط میباشند.
عمده آن است که متوجه باشیم رسیدن به قیامت کیفی است و نه کمی، به اندازهای که کیفیتِ جان ما عوض شود، در قیامت خواهیم بود، نه به اندازهای که از سن ما بگذرد. داستان زیدبن حارثه را قبلاً عرض کردم که حضرت امام صادق علیه السلام نقل میکنند که پیامبر صلی الله علیه و آله صبح که آمدند نماز صبح بخوانند، دیدند جوانی بسیار لاغر و نحیف با چشمهایی گود در صف جماعت است، به او گفتند در چه حالی؟ گفت یا رسول الله در یقین هستم. حضرت پرسیدند: «فَماٰ حَقِیقَةُ یقِینُک؟» حقیقت یقین تو چیست؟ گفت: «یا رسولالله! در اثر یقین همواره محزونم ...نَفْسِ من بهکلی از دنیا انصراف پیدا کرده است. تا جایی که گویا اهل بهشت و آتش را میبینم «کَاَنَّ» صدای شعلههای جهنم را میشنوم»(1)
چنانچه ملاحظه میفرمایید چون آن
1) کافی، ج 2، ص 53.
جوان جهت جان خود را از دنیا منصرف کرده بود، کیفیت نگاه او عوض شده بود هرچند که سنّی هم نداشت و حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله هم فرمودند: «هَذا عَبْدٌ نَوَّرَاللهُ قَلْبَهُ بِالْاِیمان» این بندهای است که قلب او را خداوند به نور ایمان نورانی کرده است. به عبارت دیگر کیفیت شخصیت او معنوی شده و نظام فکریاش را از دنیا به قیامت کشانده و تجزیه و تحلیل زندگی دنیا را به قیامت وصل کرده است.
زندگی بسیار زیبایی است که انسان، دنیای خود را به قیامت گره بزند و حضرت با توصیههای خود چنین شرایطی را برای ما برنامهریزی میفرمایند. و اگر کسی کوتاهی کرد در قیامت میبیند که چقدر خوب بود اینچنین عمل میکرد. میفرمایند: فرزندم! اندکی تأمل کن وقتی که پردهها عقب میرود گویا محملها به صحرای قیامت آمده و میتوانی ببینی - و میشود آنچنان صحنهای را حس کرد- و در ادامه میفرمایند: بدون شک آنکس که با سرعت بیشتر متوجه قیامت شد زودتر به آن ملحق میشود - و قیامتی بودنش را بهتر شدّت میبخشد- مییابد که قیامت یافتنی است و باید در دنیا آن را یافت.
اگر گفتهاند معاد از اصول دین است، به جهت این است که هم اکنون میتوان با آن زندگی کرد. مثل اعتقاد به توحید که از اصول دین است و یک حقیقت یافتنی است، به طوری که انسان موحد، سراسر عالم را آینه تجلی اسماء الهی مییابد، قیامت هم به همین صورت یافتنی است، همچون زیدبنحارثه که با چشم دل میبیند قیامت هماکنون حاضر است و هرکس در آن جا چه موقعیتی دارد. و پیامبران و ائمه علیهم السلام با دیدن قیامت توصیهها و دستوراتی به ما دادند تا اولاً چشم ما را متوجه ابدیت کنند. ثانیاً: دنیای ما را اصلاح نمایند.
در راستای امر فوق حضرت امامالموحدین علیه السلام ادامه میدهند:
«وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ».
فرزندم! مطمئن باش که به آرزوی خود نمیرسی و از اجل خود روی برنمیتابی.
انسان نباید بیهوده امید به برآورده شدن آرزوهای دنیایی داشته باشد، و بخواهد در برآوردهشدن آرزوها، از اجل خود فرار کند، به عبارت دیگر حضرت میفرمایند زندگی آنطور که تو برای خود نقشه کشیدهای در اختیار تو نیست که به آن برسی، فرارکردن از آن موانعی که میخواهی از آنها فرار کنی برایت امکان ندارد. برای روشن شدن جایگاه سخن
حضرت از خود بپرسیم آیا ما به گونهای زندگی میکنیم که امشب آماده باشیم بمیریم؟ آری می توان احتمال داد که امشب نمیمیریم. اما تمام انسانهایی که امشب میمیرند قبل از مردن، تصورشان چه بود؟ این که فرصت داریم تا ببینیم نتیجه کارهایمان چه میشود. آنهایی که امشب میمیرند مثل ما هستند، میگوییم 30 سال است که نمردیم پس حتماً 30 سال دیگر هم نمیمیریم، خوب بعدش هم با همین قیاس در روان خود اینطور معتقدیم که 60 سال است نمردم پس حتماً تا 60 سال دیگر هم نمیمیریم. به طوری که انسان غفلت میکند که در شرایط وجودیاش اجل با وجودش گره خورده است. فراموش میکنیم جنس بشر نسبت به این دنیا مرگ است. حضرت علیه السلام برای توجه به این نکته بسیار جدّی میفرمایند: مطمئن باش به پایان برنامههایت دست پیدا نمیکنی. وقتی انسان با این دید به کارهای خود نگاه کرد دیگر به حکم وظیفه عمل میکند، نتیجهی آن هرچه میخواهد بشود. انسانها عموماً در کارهایشان برنامهریزیهایی دارند، اگر از آنها بپرسید برنامة شما همین بود؟ در جواب میگویند: نه؛ این مقدمه بود و برنامه بعدی نیز مقدمه خواهد بود برای برنامههای بعدی و هرگز به مرگ به عنوان عاملی که آن ها را از نتیجهگیری نهایی جدا میکند، فکر هم نمیکنند، ولذا با مرگ غافلگیرانه روبهرو میشوند، بدون آنکه کارهایشان به ثمر رسیده باشد. آری دین به ما گفته است برای دنیا برنامه ریزی کن ولی همواره مرگ را پشت پرده برنامههایت نزدیکِ نزدیک ببین. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اعْمَلْ لِدُنْیَاکَ کَأَنَّکَ تَعِیشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لآِخِرَتِکَ کَأَنَّکَ تَمُوتُ غَدا»؛(1)برای دنیای خود چنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند، و برای آخرت خود چنان کار کن که گویی فردا خواهی مرد.
اگر خواستید بصیر شوید باید چشمی داشته باشید که دنیا حجاب مرگ نشود و اجل را همواره نزدیک ببیند. حضرت مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند یقیناً بدان آنچه تو برای دنیایت نقشه میکشی به آن نمیرسی ولی البته آنچه خدا بخواهد بهدست انسان انجام گیرد، اگر او صلاحیتش را داشته باشد، انجام میگیرد، ولی این دیگر برنامه خداست که به دست شما انجام میشود. یکوقت شما برنامهریزی میکنید که من دوسالِ اول این کار را میکنم، دوسال دوم هم این کار را، دو سال بعد هم اینکار را. فرمایش حضرت در رابطه با این نوع برنامهریزیها است و میفرمایند: تو به آنچه برای خود در امور دنیا برنامهریزی کردهای نمیرسی، ولی این
1) مجموعة ورام(تنبیه الخواطر)، ج 2، ص 234.
غیر از این است که خداوند از طریق شما برنامههایش را اجرا میکند و شما را با اختیار خودتان امتحان میکند.
امام خمینی«رحمةاللهعلیه» اصلاً باورشان نمیشد که بعد از انقلاب یک چنین جنگی پیش آید، در مورد انقلاب هم میفرمودند ما تسلیم آنچه پیش میآمد بودیم، سعی میکردند در هر برهه از زمان وظیفه خود را درست انجام دهند، به همین جهت فرمودند: خداوند قلب مردم را متحول کرد و این انقلاب واقع شد. و چون حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالی» مواظب بودند دنیا حجابشان نشود، به برنامهریزی خود اطمینان نداشتند به لطف خدا امیدوار بودند، و در نتیجه شاه رفت و آن شد که شد، چه کسی باور میکرد. هیچکس فکر نمیکرد مسئله به این خوبی طی شود. عظمت ایشان این بود که خداوند او را صالح دید که بهدست این مرد بزرگ آن چه خدا میخواست، انجام شود. امام«رضواناللهتعالی» هم بیدار بودند و لذا فرمودند 22 بهمن یومالله است. یعنی روز ظهور ارادة خاص خدا. امام«رضواناللهتعالی» به حکم وظیفه و به الهام الهی فرمودند حکومت نظامی را قبول نکنید و مردم هم قبول نکردند و همه نقشههای نظام شاهنشاهی خنثی شد و مردم پیروز شدند. آیا امام«رضواناللهتعالی» به آرزوهایشان رسیدند یا به وظیفهشان نائل شدند؟ از امام«رضواناللهتعالی» در هواپیما وقتی از پاریس به سوی ایران در حرکت بودند پرسیدند چه حالی دارید؟ فرمودند هیچی. آرزوی مورد بحث یعنی برنامهریزیهای دنیایی. البته اگر شما از خدا بخواهید که خدایا من امید دارم بندة خالص تو شوم، این آرزوی دنیایی نیست، این امیدواری به لطف خداست تا در دنیا الهی شوید.
حرف حضرت مولیالموحدین علیه السلام در این فراز این است که شما فکر نکنید آرزوهایتان برایتان حتمیالوقوع است تا در اثر این فکر زندگیتان را وقف آرزوهایتان بکنید و از توجه به اجل و آبادانی قیامت باز بمانید. اگر بپرسید پس چکار کنیم؟ عرض خواهم کرد انجام وظیفة در مقابل خدا، سرمایة شما است، در آن راستا عمل کنید و امیدوار به لطف خدا باشید. زندگی خود را صرف وظیفة خودتان بکنید. اگر فکر کردید که آرزوهای دنیاییتان دست یافتنی است تمام انرژی و فرصت دنیاییتان را صرف عملی شدن آنها میکنید، در حالیکه قاعده دنیا همچنانکه حضرت فرمودند آن است که کسی به آزروهایش نمیرسد. و لذا عمرش تمام میشود در حالی که به آرزوهایش دست نیافته و این دیگر بد زندگیکردن است. گفت:
در
تمام کارها چندین مکوش
جز
به کاری که بُوَد در دین مکوش
عاقبت
تو رفت خواهی ناتمام
کارهایت
ابتر و نان تو خام
بلکه
خود را در صفا گوری کنی
در
مَنّی او، کنی دفن منی
خاک
او گردی و مدفون غمش
تا
دَمَت یابد مددها از دَمَش
اگر برسی به این نکته که انجام تکلیف و وظیفه، همهی زندگی و حیات من است، دیگر آرزوهای بلند دنیایی به صحنهی زندگی شما پا نمیگذارد که زندگی شما را گرفتار خود بکند. وقتی روشن شد انجام تکلیف و وظیفه همهی زندگی و حیات من است، خود را صرف تکلیفی میکنم که خداوند برایم مقدر فرموده و این میشود سرمایة عمر من و این سرمایة بسیار خوبی است.
اینکه حضرت علیه السلام میفرمایند: «وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ» بدان که مطمئناً به آرزوهایت نمیرسی، به خاطر این است که این سخن راز نجات از برنامههایی است که وَهم و خیال ما برای ما میریزند. ممکن است بپرسی پس اینها که به آرزوهایشان رسیدهاند چه میشود؟ بهتر است از خودشان بپرسید، ببینید آیا از نظر خودشان به آرزوهایشان رسیدهاند که تمام عمر خود را صرف آنها کردند؟ ممکن است بنده بگویم ای کاش من هم مثل آن آقا چنین خانهای داشتم، تا من هم مثل او به آرزویم برسم، در حالی که عنایت داشته باشید او به آرزویی که شما برای خود در نظر دارید، رسیده است، نه به آرزوی خودش، به همین جهت اگر از او بپرسید با داشتن چنین خانهای به آرزویت رسیدی، شروع میکند آرزوهای برآورده نشدهاش را در راستای آن خانه برای شما بشمارد. پس میبینید که او به آرزویش نرسیده، با این که خانهای دارد که به نظر شما برایش کافی است، در حالیکه اگر اجل خود را مدّ نظر داشت گرفتار آن آرزوهای نایافتنی نمیشد.
غرب در ابتدای رنسانس برنامهریزی کرد و این همه تلاش نمود به این امید که به رفاهی برسد که امروز آن را دارد، اما میبیند که به آرزوی خود نرسیده وگرنه چرا این همه تلاش میکند تا بر آدم و عالم استیلا یابد؟ چون به آنچه میخواسته برسد، نرسیده، باز هم تلاش میکند تا به آرزوهایی که مدّ نظر دارد دست یابد، فرضاً اگر پس از مدتی هم به آن برسد، باز احساس میکند به آرزویش نرسیده است. مشکل آن فرهنگ این است که با غفلت از اجل خود، سلسلهای از آرزوها را پشت سر هم ردیف میکند و فکر میکند، آن آرزوها
دستیافتنی است و لذا تمام عمر خود را صرف رسیدن به آنها میکند چیزهایی که حضرت میفرمایند دست یافتنی نیست چون اهل دنیا گرفتار سلسلهای از آرزوهای پشت سر هم هستند که هرگز انتها ندارد.
یک شاعر اسپانیولی وصیت کرده بود که این جمله را روی قبرش بنویسند «موفقیت زیبا است برای آنانی که موفق نشدهاند» جملة حکیمانهای است، میگوید در یک زندگی دنیایی موفقیتها تا در خیال است زیبا است ولی وقتی آنها را به دست آوردی میبینی به آنچه میخواستی نرسیدی و هنوز آرزوهای دستنایافته زیادی در مقابل تو خودنمایی میکنند. پس واقعاً همانطور که او میگوید: موفقیت در یک زندگی دنیایی زیبا است اما برای آنهایی که موفق نشدهاند زیرا به مجرد آن که به آن رسیدند مییابند که چیز دیگری میخواستند، و این جنس دنیا است. یک جوان تصور میکند اگر در کنکور قبول شد به آرزوی خود رسیده است، تا موقعی در این تصور و خیال است که قبول نشده است، ولی وقتی قبول شد، مییابد که هرگز به آنچه تصور میکرد دست نیافته و تازه اول کار است برای بهدستآوردن لیسانس، و باز اگر هدفهایش دنیایی باشد تصور گرفتن لیسانس تا وقتی برایش زیباست، که بهدست نیاورده است، چون بعد از گرفتن مدرک، پیدا کردن کار، ازدواج، خانه، ماشین و فرزند، همه آرزوهایی است که در جلو او خود را مینمایانند. پس در یک زندگی دنیایی موفقیت زیبا است برای آنهایی که موفق نشدهاند. نتیجه آنکه شما هرگز به آرزوهایتان نمیرسید پس بیخود آرزوسازی نکنید، بلکه وظیفه پردازی بکنید.
باید این حقیقت را به جان خود تفهیم کنیم که در معرض اجلی هستیم که هر لحظه امکان آمدنش هست و همواره آن را در روبهروی خود بیابیم و براساس این که آن روبهروی ماست برای زندگی خود تصمیم بگیریم. در این صورت است که با بصیرت کامل با موضوعات روبهرو میشویم و جایگاه آنها را در زندگی خود درست میشناسیم. راستی چرا با اجل خودمان دوست نشویم و در اُنس دائمی با آن نباشیم؟ پذیرفتن اجل و مرگ مردن نیست خوب زندگی کردن است و بازیچهی آرزوهای وَهمی نشدن.
حضرت میفرمایند: «وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ»؛ از اجل خودت نمیتوانی فرار کنی و آن را دور بزنی و آن را تغییر دهی پس کنار اجل خود زندگی کن و آن را خوب بنگر، اگر بخواهی از آن فرار کنی و برای فرار از آن برنامهریزی کنی، همة فرصتها را از دست میدهی.
اجل بالأخره ظاهر میشود و دور تو میپیچد و تو را به دنیایی دیگر میبرد و بدون آنکه نابود شوی از تن در میآیی. حالا اگر تمام عمر کارت این باشد که از ترس مرگ فریاد بزنی، در آن صورت فرصتها را از دست میدهی. اما اگر کنار مرگ زندگی کنی دیگر بدون آن که آن را نادیده بگیری، نهتنها از آن نمیترسی بلکه زندگی را براساس واقعیت مرگ تنظیم میکنی. عرض کردم بدون این که مرگ را نادیده بگیری، زندگی خود را تنظیم میکنی، و این بیخیالی نسبت به مرگ نیست، این هوشیاری نسبت به آن است. با این دید دیگر اجل یک تنفس زیبا است. اجل مثل نفس کشیدن است که هوایی تازه را فرو میبری و هوای کهنه را پس میدهی، این دنیا را رها میکنی و به آن عالم بیکرانه سیر میکنی، در حالی که همواره چه در این دنیا و چه در آن دنیا، در حال زندگیکردن هستی.
با مرگ نباید قهر کرد. قهرکردن با مرگ آن را از صحنهی زندگی ما خارج نمیکند. همانطور که نادیده گرفتن خدا موجب عدم حضور خدا در زندگی ما نمیشود. ما با نادیده گرفتن خدا، برکت و رحمت بزرگی را در زندگی خود نادیده گرفته و از دست میدهیم، در مورد مرگ هم همینطور است، درست است که از مرگ نمیتوان فرار کرد ولی نه از آن جهت که مرگ نیروی قهار و غیر قابل گریزی است، بلکه از آن جهت که لطف بزرگی است که خدا به ما هدیه کرده است تا ما را به عالمی برتر از عالم ماده سوق دهد. مثل نفسکشیدن است که از آن گریزی نیست، ولی حیات ما نیز در گرو همین نفسکشیدن است. پس اگر کنار مرگ زندگی کنیم، افق زندگی را گسترش دادهایم.
در جملة بعد حضرت مولیالموحدین علیه السلام پس از تذکر به آرزوهای دست نایافتنی و اجلِ غیر قابل گریز میفرمایند: «وَ أَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ» فرزندم تو در جادهایی قرار داری که قبل از تو کسانی آن را طی کردند «فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ» پس حالا که تو هم مثل گذشتگان جاده زندگی را طی خواهی کرد، طلب و حرص خودت را در بهدستآوردن دنیا پایین بیاور و در راه کسب مایحتاج زندگی حریص مباش. وقتی انتهای
زندگی به اجلی ختم میشود که گریز ناپذیر است. وقتی آرزوهای زندگی دنیایی دست نایافتنی است، طلبت را در دنیا کم کن و از دنیا کم بخواه. با دقت در جایگاه زندگی دنیایی در کلِّ زندگی، بنای تو بر این باید باشد که از دنیا کم بخواهی. آرزوهای بلند بلندِ دنیایی روح بلند تو را خاکی میکند و از افقی که هماکنون میتواند با عالیترین حقایق عالم معنی مرتبط شود خارج و با گرفتارشدن در خیالاتی دست نایافتنی، فرصتها را تمام میکنی. و لذا میفرمایند طلب خود را در دنیا کم کن و در به دست آوردن مایحتاجِ زندگی دنیا میانهرو باش. هر چیز که در ازاء یک فعالیت متوسط برایت پیش آمد تو را کافی است، نه تندِ تند، نه سستِ سست. سستی هم بد است. چون سستی و تنبلی هم حقارت میآورد، مؤمن نباید حقیر بشود، باید منظم و میانه رو باشد.
بعضی از کارمندهای اداره به طور طبیعی در طول هفته از صبح تا بعد از ظهر کار میکنند و از بعدازظهر به بعد هم اضافه کار دارند با اینهمه نگرانند که تورّم و خرج و مخارج بالا را چه کنند؟ در حالی که بنا به دستور امیرالمؤمنین علیه السلام باید نیاز خود را کم کنیم نه اینکه به دنبال نیازهای بیشتر، کار کردن را چند برابر نماییم. آیتاللهجوادی آملی«حفظهاللهتعالی» میفرمودند که فوق تورم زندگی کنید یعنی طوری زندگی را ساده کنید که تورم نتواند در زندگی شما تنش اساسی ایجاد کند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رمز و راز پدید آمدن چنین زندگی را که انسانها شب و روزشان را خرج پول در آوردن میکنند، میشناسند و لذا میفرمایند: «فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ» با دنیا طوری برخورد کن که طلبت از دنیا کم باشد و در راه اکتساب دنیا میانه رو باش، نه آنچنان که به فقر و سختی بیفتی، نه آنچنان که تمام زندگیات بشود طلب دنیا. بعد میفرمایند میدانی چرا من به تو این توصیه را میکنم؟ «فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَبٍ وَ لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لَا کُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ» چه بسیار کسانی که دنبال یافتن مال بیشتر بودند ولی آنچه را هم که داشتند از دست دادند، و چنین نیست که هر طالب رزقی به آنچه میخواست رسید، و اینچنین هم نیست که آنکس که حریص نبود از آنچه باید مییافت، محروم شد. پس باید نظام فعالیت خود در دنیا را نسبت به طلب مایحتاجت با مدیریت خاصی دنبال کنی. که إنشاءالله بحث آن در جلسه آینده دنبال میشود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«...وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ وَ أَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَبٍ وَ لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لَا کُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ وَ أَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْکَ إِلَی الرَّغَائِبِ فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً وَ لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّاً وَ مَا خَیْرُ خَیْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ وَ یُسْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِعُسْرٍ».
و به یقین بدان که تو هرگز به آرزویت دست نخواهی یافت، و از اجل روی نتوانی برتافت، و تو نیز در همان راهی هستی که پیش از تو افراد در آن بودند. پس در طلب دنیا آسانگیر و راه نیک و بدون حرص را دنبال کن، چه بسا تلاشها که موجب از دست رفتن سرمایه شود، چنین نیست که با تلاشگری به آن رزقی که میخواهد برسد، و آنچنان هم نیست که غیر حریص از رزق خود محروم گردد. نفس خود را از هر پستی گرامی دار، هرچند تو را بدانچه خواهانی رساند، چه آنچه را از خود بر سر این کار مینهی، هرگز برابر آن چیزی نیست که از دست میدهی. بنده دیگری مباش در حالی که خدایت آزاد آفریده، و در آن خیری که جز به بدی به دست نیاید خیری نیست، و در آن توانگری و رفاهی که جز با سختی و خواری به دست آید، خیری نیست.
اگر بدانیم ما آمدهایم در این دنیا، تا در بستری که خداوند در دنیا فراهم کرده، خود را بیابیم، در این حال هرکس که کمکمان کند تا خود را بیابیم دست بر دامنش میزنیم. همچنان که اگر این گونه تصور کنیم که آمدهایم در این دنیا تا که دنیا را بیابیم، دست در دامن کسی میزنیم که کمکمان کند دنیا را بهدست آوریم، و در این حالت است که به پستی و حقارت و ناکامی دچار میشویم. اگر برسیم به این که آمده ایم در این دنیا که خود را تغییر بدهیم تا شایسته قرب الهی شویم، دست بر دامن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علی علیه السلام و سایر ائمه معصومین علیهم السلام می زنیم تا در این راه کمکمان کنند. از خود بپرس در این دنیا چه میخواهی بکنی تا بگویم سخنان حضرت در این نامه خطاب به تو هست یا نه؟ اگر کسی به چنین
بصیرتی نرسیده، که در این دنیا آمده است تا خود را تغییر دهد و شایسته قرب الهی گردد، این سخنها را غذای جانش نمییابد و نمیتواند از آنها استفاده کند.
اگر کسی تصورش آن است، که آمده است در این دنیا که دنیا را تغییر بدهد نه خودش را، نه از خود و نه از دین خدا و نه از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، از هیچکدام طرفی نمی بندد. حضرت علیه السلام روی سخنشان با کسانی است که پذیرفتهاند باید خود را تغییر بدهند تا شایستة قرب الهی شوند، حال خطاب به چنین اشخاصی میفرمایند بدان که هرگز آرزوهای دنیایی را به چنگ نمیآوری، و در این راستا بر فرض هم که تمام همّت خود را در بهدستآوردن آرزوهای دنیایی خود صرف کنی، هیچگاه به آرزوی خود نمیرسی، چون به امید رسیدن به آرزوهایمان، هر تغییری که در دنیا ایجاد کنیم خودش مقدمة تغییر بعدی خواهد بود، و تغییر بعدی مقدمة تغییر بعد، و به همین منوال تا بینهایت این تغییرات و ظهور چهرههای جدید ادامه پیدا میکند. آنچه انسان باید بداند این است که هر جلوهای از دنیا را بگیری چهره جدیدی را به صحنه میآورد که آن را نداری. به عنوان مثال اگر همة ما پیراهنهایی از جنس کرباس که پارچة نسبتاً خشنی بود داشتیم، آن وقت پیراهن لطیف معنی نداشت و همان پیراهن را لطیف میدانستیم و با آن زندگی میکردیم، حالا اگر بنا را بر آن گذاشتیم که تغییری در پارچه پیراهن خود به وجود آوریم و کمی آن را لطیفتر کنیم، وقتی به پارچة لطیفتر برخورد کردیم باز با همان فکر و به دنبال تغییر آن پارچه به پارچه لطیفتری روی میآوریم و بعد هم از آن لطیفتر، و دوباره از آن هم لطیفتر، حالا چه زمانی به پارچة لطیفی که میخواهیم میرسیم؟ مسلّم هیچ وقت، و لذا هیچ وقت در این مسیر به هدفمان نخواهیم رسید.
حضرت در همین راستا میفرمایند:
«وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ»
فرزندم بدان که یقیناً به آرزویت نمیرسی.
چون جنس دنیا این است که در هر موضوعی هزاران، هزار چهره دارد. مثلاً شما به آرایشگاه میروید تا موهایتان را که بلند شده است کوتاه کنید، اگر موضوع کوتاهکردن مو با هرچه زیباترشدن همراه شد هر طور که مرتب کنید، فرم دیگری در ذهنتان میآید و شما را به دنبال خود میکشد، اما اگر اهل آرزوهای دنیایی و پیروی از خیالات وَهمی نباشید، همینکه
موهایتان کوتاه و مرتب شد برایتان کافی است و به دنبال صورتهای دیگری نیستید که تمام فکرتان را مشغول کند. علت این که گاهی انسان روی چیزهای بیاهمیت زیاد حساس میشود این است که فراموش کرده آمده است دراین دنیا تا خود را تغییر دهد، تمام همّتش این شده که بیرون را تغییر بدهد و چون دنیا هزاران هزار چهره دارد چنین شخصی هیچ گاه به آرزوی خود نمیرسد.
بر اساس برهان حرکت جوهریِ عالم ماده، وقتی یک پدیدهای عین حرکت است، هر چقدر آن را تغییر بدهی باز هم جای تغییر دارد. چون در ذات خود عین حرکت است پس هر چه در تغییر آن قدم بگذاریم همان تغییر مقدمهای برای تغییر بعدی میشود. و هیچوقت با ثبات و آرامش روبهرو نمیشوید.
یک حالتی در ذهن شما به عنوان آرزو رخ مینماید، حالا تلاش میکنید تا به آن برسید. رسیدن به آن آرزویی که در ابتدا در خیال شما رخ نمایاند مقدمهی ظهور یک آرزوی خیالی دیگر میشود و بعد از برآوردهشدن آن، دوباره آرزوی دیگر رخ مینمایاند، پس هیچوقت به هدفتان که برآوردهشدن آرزوهای وَهمی است، نمیرسید.
حضرت علیه السلام به عنوان جدّی ترین سخن در مورد دنیا فرمودند: «وَ اعْلَمْ یَقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ» فرزندم یقیناً بدان تو هرگز به آرزویت نخواهی رسید. آری مسلم انسان در زندگی دنیایی باید برنامهریزی کند و در جهت رسیدن به آنها تلاش نماید، ولی این غیر از پیروی از آرزوهای دنیایی و خیالات ذهنی است، آن جوانی که تلاش میکند در کنکور قبول شود اگر این قبول شدن را به عنوان یک برنامه جهت زندگی خود مدیریت کرد گرفتار آرزوهای دنیایی نسبت به قبولی کنکور نمیشود، که اگر قبول نشد احساس شکست بکند و اگر هم قبول شد مغرور شود و آرزوهای دیگر او را تا ناکجاآباد بکشاند. سخن حضرت علیه السلام این است که زندگی با آرزوها، زندگی در ناکجا آباد است، چون اصلاً قابل دسترسی نیست، آنکسی که قبولشدن در کنکور را به عنوان یک آرزو دنبال میکند انتظار دارد بعد از رسیدن به آرزویش دیگر آرام شده باشد ولی میبیند چنین نیست، سخن حضرت آن است که شما به آرزوی خود نمیرسید ولی به قبول شدن در کنکور میرسید. اگر تصور آن جوان این بود که با قبولشدن در کنکور به آرزویش میرسد و آرام میشود، میفرمایند چنین نیست. اشکال هم از اینجا پیدا شد که خواستی در دنیا به آرزوهایت برسی، نه اینکه در دنیا برنامههایی داشته باشی تا دنیا را بستر بندگی خود کنی. نیاز نیست برای مصداق سخن حضرت راهِ دور برویم. شما یک نفر
از اهل دنیا پیدا کنید که بگوید به آرزوهایش رسیده و آرامش لازم را دارد. آنهایی که کاخ و ویلا و کشتی و... دارند اگر به آرزوهایشان رسیدهاند، چرا آرام نیستند و به دنبال داشتن بیشترند. این جنس دنیاست که طالب آن به آرزوهایش نمیرسد. اگر توانستیم با توجه هرچه بیشتر به سخن حضرت، این نکته را برای خود حل کنیم رویکرد ما به دنیا رویکرد اهل دنیا نخواهد بود و مواظب خواهیم بود به عنوان آرزو به آن نگاه نکنیم.
پس از آن که حضرت روشن فرمودند که دنیا جای رسیدن به آرزوها نیست در ادامه میفرمایند: «وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ»؛ و هرگز مرگ از تو روی بر نمیگرداند، تا تصور کنی در این دنیا تا آخر خواهی ماند و برنامههای زندگیت را محدود به دنیا کنی. اولاً: دنیا جایی نیست که بتوانی در آن به آرزوهایت برسی. ثانیاً: مرگ چیزی نیست که بتوانی از آن آزاد شوی، پس هیچ جایی برای اینکه از عمق دل به دنیا دل ببندی نیست، حالا که فهمیدی مقصدت دنیا نیست. بدان هرگز نمیتوانی اجل خودت را برگردانی. بزرگان تعبیر خوبی برای دنیا کردهاند؛ میگویند: رسیدن به آرزوهای دنیایی مثل گرفتن دُم ماهی در آب است اولاً: به این راحتیها بهدست نمیآید. ثانیاً: اگر با هزاران زحمت آن را گرفتی، به محض اینکه گرفتی و میخواهی بگویی گرفتم، میبینی تکانی خورد و از دستت رفت. فقط میتوانی بگویی گرفتم، که معلوم میشود نگرفتی. گفت:
از
این سرد آمد این کاخ دل آویز
که
چون جا گرم کردی گویدت خیز
جنس دنیا طوری است که نمیگذارد در آن، جا گرم کنی. در روایت قدسی داریم که خداوند میفرماید: من در تعجبم که این مردم در این دنیا به دنبال چیزی میگردند که من خلق نکردهام، و آن راحتی در دنیا است. آن چیزی که ممکن است انسان را فریب دهد این است که فکر کند بقیه اهل دنیا راحت و آرام هستند من هم باید کاری بکنم که با دنیای بیشتر راحت باشم. تصور عموم ما این است که اگر مثلاً این چیزی را که این شخص دارد داشته باشیم، آرام هستیم. پس فلانی که آن را دارد آرام است، در صورتی که اینطور نیست. اگر ما هم آن چیز را داشته باشیم، به دنبال نوع بهترش هستیم و درنتیجه نه او آرام است و نه ما. یک وقت است که انسان در دنیا با خدا آرام است، این همان است که قرآن در موردش فرمود: «أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛(1)که این موضوعش جداست، این همان نکتهای است که عرض شد باید در
1) سوره رعد، آیه 28.
زندگی دنیایی، درون خود را تغییر داد و شایستهی قرب به حق گردید. انسان با چنین هدفی با سجده در مقابل خدا از همة گنج ها بیشتر چیز بهدست میآورد. چون در این حالت به جای این که دنیا را برای تصاحب بیشترِ آن تغییر دهیم، نظرمان آن است که درون خود را تغییر دهیم و درون را شایستة قرب کنیم. مگر در سجده چه میخواهی؟ تصورمان این است که خدایا من هیچم هیچ، تو همه چیزی، همه چیز. در این رویکرد صفحه جان انسان آماده میشود که انوار ربوبیت الهی بر جانش سرازیر شود و از درون شکوفا گردد و لذا اظهار میداری «سُبْحاٰنَ رَبِّیَ الْاَعْلَیَ وَ بِحَمْدِهِ» یعنی پروردگار بلند مرتبهی من، از هر گونه نقصی منزه است و در اوج کمال میباشد و من به حمد او مشغولم و ناظر بر کمالات او هستم. با زبان حال میگویی: ای همه چیز بر هیچ نظر کن. از این طریق بندگی خود را تقویت میکنی، حال اگر بندگی کردی، خدا هم بندهپروری میکند. وقتی خود را ندیدی، ربوبیت او را در جلوات مختلف خواهی دید، و از همه مهمتر، قرب او را نسبت به خود مییابی، کسی که فهمید آمده است در این دنیا تا خود را تغییر دهد، ارتباط او با دنیا آنچنان میشود که دیگر همّت اصلی او صرف تغییر طبیعت نمیگردد، تا هر روز به یک قسمت از دنیا مشغول باشد، بلکه درصدد تغییر خود است در کنار طبیعت. در چنین حالتی دائم نظرت به ماوراء این دنیاست.
حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ أَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ» تو داری همان مسیری را میروی که گذشتگان رفتهاند. و به همان شکل دنیا را ترک میکنی که آنها ترک کردند، جوان و پیر هم ندارد. هر کس بیشتر این نکته را بفهمد شعور بیشتری دارد، نه هر کس بیشتر پیر شده بیشتر متوجه این نکته شده است. هرکس با چشم بصیرت میتواند ببیند که مسیرش همان مسیر حرکت گذشتگان است که امروز نیستند. این نوع نگاه؛ بصیرت ما را نسبت به دنیا روشن میکند و نمیگذارد دنیا حجاب ما شود و از ارتباط با خدا و توجه به ماوراء دنیا محروم شویم. از نردبان باید گذشت تا به بام رسید، بعد که به بام رسیدیم دیگر باید نردبان را رها کنیم. گفت:
چون
رسی بر بام های آسمان
سرد
باشد جستجوی نردبان
هرکس توانست در این دنیا از دنیا نردبان بسازد و جان خود را در ارتباط با خدا بالا ببرد دیگر نگاهش به دنیا همانند نگاهی میشود که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیدا کردند و میخواهند ما را متوجه آن نگاه بکنند.
مولوی در رابطه با این که باید از دنیا جهت آبادانی آخرت بهره گرفت؛ میگوید:
روز
مرگ این حسّ تو باطل شود
نور
جان داری که یار دل شود
در
لحد کاین چشمْ را خاک آکند
هستت
آن چه گور را روشن کند
آن
زمان که دست و پایت بر دَرَد
پَرّ
و بالت هست تا جان بر پرد
آن
زمان کاین جانِ حیوانی نماند
جان
باقی بایدت بر جا نشاند
پس از آن که جایگاه دنیا را روشن کردند حال میفرمایند:
«فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ وَ أجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ»
پس طلب خود را از دنیا کم کن و در بهدستآوردن آن بدون آنکه حرص بزنی، میانهرو باش.
در دنیا از دنیا کم بخواه، اما در دنیا خدا را زیاد بخواه، حال که حقیقت دنیا را شناختی راه نجات همین است و در موقعی که همهی افراد چهاراسبه میتازند که مبادا از دنیا عقب بمانند، تو اگر این مطلب را فهمیدی نجات مییابی و با آنها همراهی نمیکنی. مثلاً طرف فرزندش را در فلان مدرسه غیر انتفاعی بالای شهر ثبت نام کرد تا حتماً به زعم خود در کنکور قبول شود، اگر شما هم دنیا را نشناخته باشی خودت را به هزار فلاکت میاندازی که فرزندت از فرزند او عقب نیفتد، اما اگر دنیا را شناخته باشی و این که دنیا محل برآوردن آرزوها نیست، بدون هیچ حرصی مسیر عادی زندگیات را طی میکنی. عمده آن است که باید برسیم به این نکته که از دنیا کم بخواهیم. به ما میگویند اینها حرفهای صوفیها است. آیا اگر کسان دیگری از توصیههای امیرالمؤمنین علیه السلام استفاده کردند ما که آن حضرت را امام خود میدانیم نباید از توصیههای آن حضرت استفاده کنیم؟
حضرت قبل از این نکته، سه نکته را فرمودند و بعد این نتیجه را گرفتند؛ فرمودند: اولاً: در دنیا به آرزویت نمیرسی، ثانیاً: اجلت را نمیتوانی تغییر دهی، ثالثاً: تو در حال حاضر همان راهی را داری میروی که گذشتگان رفتند، پس از دنیا کم بخواه و حرص نزن. شما آن سه
نکته را دائماً در منظر خود داشته باشید تا ببینید حرف حضرت در رابطه با عدم حرص نسبت به دنیا چه اندازه کارساز و صحیح است. اتفاقاً امروزه که همه در ولع دنیا داری هستند، هنر ما باید به نور امیرالمؤمنین علیه السلام این باشد که از طریق آن حضرت نجات پیدا کنیم. حالا که روان اکثر انسانها را ظلمات گرفته، هنر نهجالبلاغه آن است که میتواند افراد را نجات دهد.
آری میفرمایند: «وَ أَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ» در بهدستآوردن آنچه که باید بهدست آوری میانهرو باش. نه آن چنان از تلاش در زندگی جدا شو که فقرت تو را بشکند، و نه آن چنان حرص بزن که همة روحت گرفتار طلب دنیا گردد. هر کس باید برای خودش این مطلب را حل کند که اگر چه اندازه از این دنیا داشته باشد کافی است؟! به خود بگوید چقدر از این دنیا که داشته باشم میتوانم ادامة حیات معنوی بدهم؟! آیا این صحیح است که بگوییم هر اندازه که توانستیم بهدست میآوریم و سیری نداشته باشیم؟ اینکه همة عمر ما را میبرد. مثلاً طرف حساب کند اگر یک خانه با سه اتاق داشته باشد برایش کافی است و میتواند به حیات معنویاش ادامه دهد. پس دیگر ربطی به او ندارد که فلانی خانهای با هشت اتاق دارد. باید بنشینیم و برای خودمان ترسیم کنیم که از این زندگی اگر چقدرداشته باشیم برای حیات ابدیمان میتواند مقدمة خوبی باشد. به ما چه ربطی دارد که بقیه بیشتر میخواهند. وقتی آدمها حدّ و مرز داشتن دنیا را برای خود تعیین کردند، اولاً: تا ابد انرژیهایشان صرف طلب دنیای بیشتر نمیشود. ثانیاً: امکان بهدست آوردن دنیا از بقیه گرفته نمیشود. حضرت اول فرمودند طلب و درخواستت را از این دنیا کم کن، بعد در راستای چگونگی آن فرمودند میانهرو باش، نه افراط و نه تفریط.
بعد برای روشن شدن مطلب و توجه به قواعد عالم می فرمایند: «فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَبٍ»؛ چه بسیار طلب ها و درخواست ها و دنبال دنیا رفتنها که تو را به محرومیت میکشاند. یعنی باعث میشود که حتی زندگیات ربوده شود. پس در برنامهریزی میانهرو باش. طلبت را از دنیا کم کن و این را بدان که قاعدة دنیا این است که در بسیاری مواقع طلبِ افراطی و درخواست بیشترْ تو را نسبت به آنچه هم باید داشته باشی محروم میکند. پس به گونهای زندگی کن که تمام وجودت طلب دنیا نباشد وگرنه ممکن است سرنوشت تو مانند سرنوشت
آنهایی باشد که خواستند زیاد داشته باشند، ولی از همه چیز محروم شدند. چون نیاز ما را در راستای طلبِ بدون حرص تقدیر کردهاند. در راستای همین قاعده در ادامه میفرمایند:
«وَ لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لَا کُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ»؛
فرزندم! این چنین نیست که هرکس به دنبال رزق خود بدود آنچه را بخواهد بیاید و اینچنین هم نیست که اگر کسی میانهروی کرد از داشتن مایحتاجش محروم شود.
به تعبیر دیگر، برنامهی جهان را خداوند اینچنین نریخته که هر طالبی به هرچه میخواهد برسد، و اینگونه هم نیست تا آنهایی هم که در دنیا میانهروی پیشه میکنند از آنچه نیاز آنها است محروم شوند.
گاهی خداوند به انسان کمک می کند و یک زندگی در حدّ کفاف به او میدهد. ولی بعد چون خداوند دائم انسان را در شرایط مختلف امتحان کند، دریچههایی از دنیاداری را برای او باز میکند. این جا است که انسان باید سخت مواظب باشد و بداند بیشتر به دنبال دنیا دویدن موجب بیشتر به دست آوردن آن نیست، بلکه رویآوردن دنیا به آن فرد شرایطی است تا شخصیت او مشخص شود. به تعبیر قرآن: «...لِنَنظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ»؛(1)برای اینکه ببینیم در این شرایط چگونه عمل میکنید. چون خداوند در شرایط جدید میخواهد ما را امتحان کند، نه اینکه بخواهد دنیای بیشتر به ما بدهد و لذا بسیاری از انسانها با تلاشهای افراطی در زندگی دنیا به دنبال محرومیتشان میدوند. و به همین جهت است که اگر در هر شرایطی میانه روی پیشه کنید و خود را در به دست آوردن دنیای بیشتر حقیر نکنید، ضرر نمیکنید.
حضرت در همین رابطه ادامه میدهند که
«وَ أَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْکَ إِلَی الرَّغَائِبِ»(2)
نفس خود را از پستیها بزرگ بدار، و اگر با حقارت در مقابل اهل دنیا، به نتایج بزرگ دنیایی هم برسی این کار را نکن.
بنابراین است که ما با حفظ کرامت خود و با فاصلهگرفتن از رذائل، شایسته قرب الهی شویم، اما اگر این موضوع را فراموش کنیم و تلاش ما این باشد که دنیایمان را تغییر بدهیم، به هر پستی تن خواهیم داد تا مثلاً سر درِ خانة ما زیباتر از سر در خانه همسایه شود. چون پذیرفتهایم به تغییر دنیای خود بپردازیم. حضرت ما را متوجه این خطر میکنند که مگر نیامدی خود را متعالی کنی، تو بیرونی و از جنس دنیا نیستی که اینهمه مشغول بیرون شدی. به گفته مولوی:
ویسه
و معشوق هم در ذات تو است
وین
برونیها همه آفات تو است
پرداختن به بیرونیها موضوع را برعکس میکند و به جای آن که دنیا در خدمت من باشد من در خدمت دنیا قرار میگیرم. خداوند میفرماید: «کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَکُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ، هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً»؛(1)ای آدمها چرا به خداوند کفر میورزید در حالیکه مردگانی بودید که زنده تان کرد سپس به سوی او برگشت خواهید کرد. او خدایی است که آنچه در زمین است برای شما خلق کرد.
خداوند در آیات فوق میفرماید: من بیرون را در خدمت شما گذاشتم، نه شما را در خدمت بیرون. میگوید من زمین و آنچه در آن است را برای شما خلق کردم، نه شما را برای زمین و آسمان، و لذا نباید خود را برای بهدستآوردن این دنیا کوچک کند. اینجا است که حضرت میفرمایند نفست را بزرگ بدار، و نفس از طریق ارتباط با غیب و عالم برتر از این دنیا بزرگ میماند. اگر بدانی آمدهای در این دنیا که از طریق ارتباط با عالم غیب بزرگ شوی، و بزرگی تو به اندازة قرب به آن عالم است، شخصیت خود را دیگر برای گرفتن امکانات دنیایی لگدمال و لجن مال نمیکنی. میفرمایند: «وَ أَکْرِمْ نَفْسَکَ» خود را بزرگ بدار و در مقابل اندک بهره دنیا حقیر مشو. کسانی که از آیه و روایت مذکور غفلت میکنند به هر ذلتی تن میدهند و در هر شرایطی به رنگ آن شرایط در میآیند. اگر به آنها بگویند سرتان را بگذارید زمین و پاهایتان را بالا ببرید تا برایتان دست بزنیم، آن کار را میکنند. اگر بگویند لخت شوید و مثل حیوانها باشید، آن کار را میکنند، چون جایگاهشان را در نظام هستی گم کردهاند. آنهایی که قیمت خود را از کلّ هستی بالاتر میدانند فقط و فقط اگر خدا یعنی خالق آنها بگوید سجده کن، سجده میکنند. گفت:
1) سوره بقره، آیه 28 و 29.
من
غلام آنکه نفروشد وجود
جز
به آن سلطان با افضال وجود
من
غلام آن مس همّتپرست
که
به غیر از کیمیا نارد شکست
«مس» فقط حاضر است در مقابل یک چیز خودش را ببازد، آن هم در مقابل کیمیا، تا طلا شود. میگوید من غلام آن مسی هستم که فقط اگر کیمیا به آن بخورد حاضر است خودش را ببازد، چون از خودِ مادون به خود برتر سیر میکند. لذا در ادامه میگوید: من غلام آن کسی هستم که وجود خود را جز به آن سلطان با فضل و بخشش نمیفروشد. اگر من برای این حرف بزنم که شما بگویید فلانی خوب حرف زد، خودم را در مقابل شما شکستهام، شمایی که مثل من مردنی هستید و هیچ نورانیتی نمیتوانید به من بدهید. فقط یک وجود است که قائم و قیّوم است و آن حضرت حق است، اگر من خود را در مقابل حضرت حق بشکنم میتوانم به صفات حق نزدیک شوم. باید ببینیم ما خودمان را باید در چه چیزی فانی کنیم و در چه چیزی باقی نماییم. به قول معروف:
کام
یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر
که را به قتل که خوشحال کردهای
انسان همیشه چیزی را میکُشد و چیزی را زنده میکند، مثلاً حرص را میکشیم عفت را زنده میکنیم، یا عفت را میکشیم و حرص را زنده میکنیم. سر سفرة غذا اگر با حرص غذا بخورید عملاً حرص را زنده و عفت را کشتهاید و یا بر عکسِ آن است اگر حرص را کنترل کنید. به هر صورت باید دائم این سؤال را از خود داشته باشیم «که را به قتل که خوشحال کردهای؟». ما در مقابل چه چیزی خودمان را ببازیم. حضرت میفرماید در مقابل هدیههای دنیا خود را نباز و کوچک مکن «وَ أَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّةٍ» در مقابل هر پستی خودت را مواظبت کن «وَ إِنْ سَاقَتْکَ إِلَی الرَّغَائِبِ» هر چند که این سبککردنْ تو را به سوی هدیههای بزرگ دنیوی بکشاند. اگر فقیر در مقابل انسان دیگری اظهار فقر کند کار مکروهی کرده است، چون در واقع امیدش به غنی مطلق کم شده است. آری یک وقت به عنوان تکلیف از شرایطی که خداوند در اختیار ما گذاشته استفاده میکنیم. این نهتنها اشکال ندارد بلکه وظیفه است. ولی عزت مؤمن به استغناء و طلب بینیازی نسبت به غیر خدا است، نباید در مقابل مال دنیا و اهل دنیا خود را حقیر کند. در روایت از علی علیه السلام داریم میفرمایند: «مَنْ تَوَاضَعَ لِغَنِیٍّ طَلَباً لِمَا عِنْدَهُ
ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِه»؛(1)هرکس به طمع مال در برابر توانگری تواضع کند دو سوم دینش از دست رفته است.
حضرت علی علیه السلام در ادامه سخنانشان به امام حسن علیه السلام میفرمایند:
«فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً»
زیرا هرگز برابر آنچه از شخصیت خود مایه میگذاری به دست نخواهی آورد.
آیا ارزش دارد که بزرگی خود را که انسانیت و خلیفهی الهیبودن است بدهی و دنیا را بگیری؟ در حالیکه چیزی در عوض آن که در حدّ آن باشد نگرفتهای اگر تو روح بزرگ خود را ارج بگذاری با خدا روبهرو میشوی، ولی اگر از کرامت نفس خود غفلت کنی با دنیا روبهرو میشوی که برای هیچکس پایدار نبوده است، و در نتیجه خود را دادهایم و پوچی و بیثمری نصیب خود کردهایم. روح خود را به خدا بده، حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «فَلَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةُ فَلَا تَبِیعُوهَا بِغَیْرِهَا- فَإِنَّهُ مَنْ رَضِیَ مِنَ اللَّهِ بِالدُّنْیَا فَقَدْ رَضِیَ بِالْخَسِیس»؛(2)بهائی برای شما نیست جز بهشت، به کمتر از بهشت خود را نفروشید. مبادا با چیز دیگری خود رامعامله کنید زیرا هرکس خشنود باشد از خدا به دنیا، چیز بسیار پستی را خواسته است.
عرض شد با توجه به پیام اصلی دین، قرار است من در این دنیا خودم را آنچنان تغییر بدهم که شایسته قرب شوم، نه این که کار من تغییر دنیا باشد؛ دنیا را باید در خدمت بگیرم، نه اینکه من در خدمت دنیا قرار بگیرم. ملائکه به من سجده کردند چون من در مقام آدمیت خودْ اسماء الهی را جلوه و ظهور دادم، حالا آمدهام در این دنیا که آن شخصیت را در چنین شرایطی بنمایانم. گفت:
تو
را ز کنگرة عرش می زنند صفیر
ندانمت
که در این دامگه چه افتاده است
آن وقت من چگونه خود را آنقدر پایین بیاورم که ارزش خود را در حدّ دنیا بپندارم و عمر و سرمایه معنوی خود را بدهم و دنیا را بگیرم؟
از دنیا که نباید فرار کرد ولی حیف نیست که خود را در مقابل دنیا پست کنیم و اندازه و قیمت خود را دنیا بدانیم، خود را بدهیم و دنیا را بگیریم؟ آری این که دنیا را به عنوان ابزار داشته باشیم تا در راستای اهداف مقدس خود از آن استفاده کنیم کاری است دینی و منطقی. ولی این غیر از آن است که خود را برای بهدستآوردن دنیا ذلیل کنیم، و این را کسی میفهمد که متوجه باشد دنیا برای اوست و نه او برای دنیا. شما یک انسان مؤمن برای من مثال بزنید که در عین نداشتن دنیا برای بهدستآوردن آن به گدایی و فلاکت و سبکی افتاده باشد. ممکن است اهل دنیا از نظر خودشان بگویند فلانی سبک است چون مثل آنها به دنیا نچسبیده، اما حقیقتاً آنهایی حقیرند که دنیای حقیر را گرفتند و کرامت نفس خود را زیر پا گذاردند. حتماً عکس محمد رضا شاه در مقابل کندی رئیس جمهور آمریکا را دیدهاید. آنچنان در مقابل کندی رکوع کرده بود که هرگز در مقابل خدا چنین رکوعی نمیکرد، به این امید که رئیس جمهور آمریکا به او اجازه دهد مدتی بیشتر شاه ایران باشد، ببینید چه چیزی داد و چه چیزی گرفت و در آخر چه شد!
انسان در زیر سایه ی حق محال است گرفتار حقارت شود، چون خود مادون را میدهد تا چیزی بالاتر بگیرد، برعکس اهل دنیا. فرعون هم به حضرت موسی علیه السلام گفت: «فَلَوْلَا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ»؛(1)اگر پیامبر خدا است چرا دستبند طلا به او ندادهاند. او فکر میکرد که دستبندداشتن کمال است و باید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هم مثل فرعون زندگی کند، این بینش فرعونی است. ولی حضرت موسی علیه السلام یک عصا داشتند و یک پیراهن از جنس پشم و به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام آن قدر از علف بیابان خورده بودند که پوست شکمشان سبز شده بود. ولی از همة اغنیاء عالم خود را غنیتر میدانستند. گفت: «شراب خانة عالم شده است سینة ما». گفت:
خونِ
غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام
هرغمی
کوگِرد ما گردید، شد در خون خویش
اصلاً غم به آن معنی که اهل دنیا گرفتار آن هستند، نمیتواند در زندگی انسان متدین حضور داشته باشد. آنها اگر نگرانند، از آن جهت است که نکند از کمالات معنوی که
1) سوره زخرف، آیه 53.
میتوانند بهدست بیاورند، عقب بیفتند، در یک حزن مقدس میباشند، اشک میریزند تا راههای آسمان را به جان خود باز کنند و لذا این اشک با یک نشاط درونی همراه است.(1)
سپس میفرمایند:
«وَ لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّاً»؛
فرزندم بندة غیر خدا نباش که خدا آزادت آفرید.
قرار نیست در دنیا و برای داشتن دنیا اسیر صاحبان ثروت شوی، زیرا خداوند تو را اسیر ذلتها و نیازهای دنیا خلق نکرده است. ممکن است جوانی بگوید من بدبختم چون هنوز کاری پیدا نکردهام اما اگر درست اطراف خود را بنگرد شرایط زندگی و بندگی را از او نگرفتهاند، عمده آن است که تنبل نباشد و فعلاً نسبت به آنچه میتواند انجام دهد، کوتاهی نکند تا شرایط کار را خداوند برایش فراهم کند. خطر اینجاست که فراموش کند خدا او را طوری خلق نکرده که برای به دست آوردن کار مجبور باشد خود را ذلیل صاحبان امکانات کند. گاهی خداوند میخواهد تو را برای مدتی با بیکاری امتحان بکند. امام موسی کاظم علیه السلام مدت طولانی در زندان خلیفه عباسی بودند. آیا امام علیه السلام میگفتند من حالا چه کار کنم که بیکارم؟! کار اصلی ما این است که در فرصتِ زندگی دنیایی، خود را آنچنان تغییر دهیم که شایسته قرب الهی شویم، با «لا اله الا الله» گفتن و با رکوع و سجود، انسان به غیب وصل
1) اشکی که در شیعه هست با ناراحتیهای عاطفی و احساساتی فرق اساسی دارد، اشک برای حسین علیه السلام عامل رابطه انسان با مقاصد قدسی است و لذا نه تنها شادی و نشاط را از شیعیان نمیگیرد، بلکه شادی و نشاط در زندگی شیعیان موج میزند. ولی نباید آن را با لذتگرایی یکی گرفت، زیرا تفاوت زیادی است بین آن شادی که با پرهیزکاری همراه است با آنچه امروز در غرب هست که در آن لذتگرایی مقصد و معبود شده است. در شیعه، شور زندگی با یادآوری غمِ غربت نسبت به عالم قدس همراه است و با فرهنگ مرگ آگاهی راه خود را از قهقهههای اهل غفلت جدا کرده و سعی دارد خود را در فرحِ حضورِ با حق حفظ کند و اشک بر حسین علیه السلام نوعی طلب آن فرح است و آنهایی که غم غربت در این دنیا را میشناسند میفهمند حزن مقدس چه حلاوتی دارد و مواظباند گرفتار لذتگرایی و خوشگذرانیهای اهل دنیا نشوند و در نتیجه از ارتباط با حقایق وجودی عالم محروم گردند.
میشود، و امام علیه السلام هم در سیاهچال هارون مشغول همین بودند، بیکار نبودند. خلیفه بیکار بود که دائم آجرها را روی هم میگذاشت تا کاخ بسازد. گفت:
مرغ
غافل می خورد دانه ز دام
همچو
اندر دام دنیا این عوام
مرغ غافل بدون آنکه بداند دارد از دامی دانه میخورد که محل گرفتاری و اسارت آن است. میفرماید: اهل دنیا هم همین طور هستند. هر چه بیشتر به دنیا نزدیک شوند بیشتر به هلاکت نزدیک شدهاند. سرنوشت شاهان تاریخ نمونه خوبی از این قاعده است، تمام عمر تلاش کردند برای رسیدن به آن انتهایی که چیزی جز هلاکت نبود، چون فراموش کردند برای چه هدفی در این دنیا آمدند. طرف میگوید بعدازظهرها که از اداره میآیم کار ندارم چه کار کنم. این شخص اصلاً کارش را فراموش کرده است و لذا هیچ همّتی در راستای تغییر خود انجام نمیدهد و هیچ برنامهای در این رابطه ندارد. خداوند گاهی به انسانها لطفی میکند و در نتیجه مشغلههای دنیایی آنها را کم میکند، این را باید غنیمت بشمارند و در آن فرصت برنامهی اصلاح خود را پیریزی کنند خداوند در چنین شرایطی علاقه به مطالعه و تدبّر در متون دینی و قرآن را در قلب انسان میاندازد، باید این را غنیمت شمرد، بعد معلوم میشود آن فرصت در واقع بیکاری نیست، توفیق است برای ساختن زیربنای فکری و عقیدتی. دنیا دست خدا است و تمام فرصتها هم برای امتحان و بروز شخصیت ما است. هر موقع از بی رزقی مُردی، آن وقت نگران باش با بیکاری چه کنم. زرنگ باشید، اگر یک فرصتی به دست آمده که ظاهراً کار دنیایی ندارید آن را غنیمت بشمارید. غصه نخورید که بعدازظهر کار دوم ندارید، اگر بعدازظهر یک کار داشتید میرفتید پول بیشتر بهدست میآوردید و یک لوستر برای وسط اتاق میخریدید، یا سقف اتاق را گچبری میکردید. یعنی عملاً به بیرون میپرداختید تا بیرونتان را تغییر بدهید و در آن حال هیچوقت به درون خود نمیرسیدید، چون اسیر هیچچیز شدهاید. توصیه حضرت این است که خودت را اسیر دنیا نکن، طوری زندگی کن که چرب و شیرین دنیا تو را اسیر خود نکند و در نتیجه تو در مقابل آنها پست شوی. امیرالمؤمنین علیه السلام در جای دیگر میفرمایند: «النَّاسُ طَالِبَانِ؛ طَالِبٌ وَ مَطْلُوبٌ فَمَنْ طَلَبَ الدُّنْیَا طَلَبَهُ الْمَوْتُ حَتَّی یُخْرِجَهُ عَنْهَا وَ مَنْ طَلَبَ الْآخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیَا حَتَّی یَسْتَوْفِیَ رِزْقَهُ مِنْهَا»؛(1)مردم دو طلب کنندهاند؛ طلب کننده و طلب کرده شده، پس هرکه طلب کند دنیا را، مرگ طلب
1) تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 129.
کند او را، تا این که او را از دنیا بیرون ببرد، و هرکه طلب کند آخرت را، دنیا طلب میکند او را، تا آنکه رزقش را کامل به او برساند.
این روحیه؛ آزادگی خاص به همراه میآورد، چون میفهمد که اگر به دنبال دنیا ندود دنیا به دنبال او میآید. به گفته مولوی:
جمله
شاهان بندهی بندهی خودند
جمله
خلقان مردهی مردهی خودند
عملاً هرکسی بخواهد به دنبال دنیا باشد چنین است که باید نوکرِ نوکر خود باشد تا دنیا برایش بماند و اسیر آن اشخاص و آن اشیایی است که او میخواهد آنها را تملک کند. در حالیکه اگر دنیا را بشناسیم و ارزش آن را بفهمیم هرگز به آنچنان روزهایی دچار نخواهیم شد، زیرا ما برای بندگی در این دنیا آفریده شدهایم. از همین دیدگاه حضرت میفرمایند: «وَ لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّاً» بنده هیچ کس نباش زیرا خداوند تو را آزاد آفرید.
در زمان رضاخان عمامههای روحانیون را از سر آنها بر میداشتند و این در حالی بود که مردم روحانیون را به عمامه میشناختند و آنها را جهت مجالس خود دعوت میکردند و از آن طریق اموراتشان میگذشت و لذا عمامه برداشتن از سر روحانیون مثل این است که از یک استاد دانشگاه مدرکش را بگیرند، دیگر کسی او را به رسمیت نمیشناسد، هر چند علم لازم را داشته باشد. مشاوران رضاخان میدانستند دارند چکار میکنند. میخواستند از این طریق برای روحانیون مشکلات اقتصادی ایجاد کنند. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در نامهای به احمد آقا میفرمایند: «در آن بحرانی که عمامة روحانیون را بر میداشتند روزی به نانوایی رفتم که نان بخرم، دیدم پیرمردی یک تکه نان خریده و دارد میخورد، به من رو کرد و گفت: گفتند عمامه را بردارید، عمامه را برداشتم و به یک زن یتیمدار دادم تا برای فرزندانش پیراهن کند، فعلاً هم که سیر شدم تا ظهر هم خدا بزرگ است». امام«رحمةاللهعلیه» میفرمایند احمد به جان تو قسم من تمام عمر حسرت آن روحیه و آن توکل را میخورم. و بنده به شما عرض کنم به عزت خدا قسم؛ اگر این شخص به غنی مطلق وصل نبود، اینهمه احساس غناء نمیکرد. حالا رضاخان چه چیزی را میخواهد از این شخص بگیرد؟ آخر او که به غنی مطلق وصل است، تمام عالم را ظرف حضور حضرت رزّاق میبیند، نمیتوان از کسی که به دریا وصل است کاسة آب را گرفت و او را به مشکل انداخت. شما هم اگر به غنی مطلق وصل شدید دیگر در بیکاری هم کار دارید. و لذا میتوانید آن آزادگی را که خداوند در شما خلق کرده محفوظ بدارید و در هیچ شرایطی بندهی کسی نشوید. ممکن است کسی بگوید بدبخت شدم چون خانه گران شد
و دیگر پسانداز من به اندازه خریدن خانه نیست. گرانشدن یا ارزانشدن خانه ربطی به ما ندارد. آنهایی که باید خانه داشته باشند دارند، آنهایی هم که ندارند إنشاءالله بعداً صاحب خانه میشوند. این فکرهایی است که نمیگذارد شما درست زندگی کنید. حضرت میفرمایند که تو یا پذیرفتهای که خدا آزادت آفریده است یا نه. اگر پذیرفتهای، چرا اسارت اهل دنیا؟ گفت:
غیر
آن زنجیر زلف دلبرم
گر
دوصد زنجیر باشد بگسلم
میگوید من زنجیر شما انسانها را به گردن نمیاندازم، من زنجیر زلف دلبرم را به گردن دارم. که همان زنجیر بندگی خدا است، حالا در هر شرایطی اگر دوصد زنجیر هم پیش بیاید همه را پاره میکنم حتی وقتی به ظاهر در اوج سختی و تنگناهای اقتصادی باشم.
در ادامه میفرمایند:
«وَ مَا خَیْرُ خَیْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ وَ یُسْرٍ لَا یُنَالُ إِلَّا بِعُسْرٍ»
چه خیری دارد آن خیری که جز با بدی به دست نیاید، و چه خوبی دارد آن آسایش و رفاهی که جز با دشواری میسّر نشود.
اگر کمی فکر کنیم واقعاً میپذیریم آن مال و ثروتی که به من سختی برساند خیر و فایدهای برای من ندارد. راستی چه فایده در بر دارد آن ثروتی که مرا پست و حقیر کند؟ همینکه تمام روح من طالب این ماشین خاص یا خانه خاص شد اول مشکلاتم خواهد شد و همه فرصتهای مرا میرباید و راحتی همراه با شرّ برای من بهبار میآورد. میفرمایند: این مالی که بهدست نمیآید إلاّ از طریق آلوده شدن به بدیها و غفلتها، خیری در آن نیست. من ماشین و خانهای میخواهم که نه اسیر آن بشوم نه برای نگهداری آن به زحمت بیفتم، چه رسد که فرصتهایی که باید قلب و عقل خود را نورانی کنم همه را خرج آن نمایم. مردم طبق وعده خداوند اگر خودشان کار را خراب نکنند به اندازة رزق و نیازشان دارند.
عدهای دین داری را رها کرده و به دنبال رزق دنیاییاند. همان رزق را هم با بدی بهدست میآورند، عدهای هم در عینی که دینداری میکنند در کنار فعالیتهایی که باید داشته باشند، آنچه را که خداوند برای آنها مقدر کرده بهراحتی بهدست میآورند، بدون آنکه خود را آلوده به غفلتها و گناهان بکنند. و لذا حضرت میفرمایند: اصلاً آن مالی که جز با شرّ بدست
نمیآید، خیر نیست و تو را به نتایجی که میخواهی نمیرساند. نمونهاش را هم شما در اهل دنیا ملاحظه میکنید که از طریق کوچک کردن خود و آلوده شدن به گناهان، یک زندگی ترتیب میدهند که تازه اول مصیبتهای آنها میشود، با همسر و فرزندانی روبهرو میشوند که هیچ حرمتی را نگه نمیدارند. در ماشین آخرین مدل نشسته و تمام وسایل رفاهی هم به ظاهر برایش فراهم است، ولی به من بگویید این شخص چقدر زحمت کشیده تا اینها را بهدست آورد و چقدر باید زحمت بکشد که اینها را حفظ کند؟ آیا فرصتی برای اصلاح خود باقی گذارده، یا حالا هم که عمری را خرج کرده تا اینها را بهدست آورده است از این به بعد باید همهی فکر و ذکر خود را صرف کند تا این زندگی را حفظ نماید، آیا فرصتی برای تغییر خود پیدا خواهد کرد؟ انسان مؤمن سنتهای الهی را میشناسد و میداند مایحتاج زندگی زمینیاش به طور طبیعی و با اندک فعالیت، همراه با رعایت انصاف و رعایت دستورات شرع به طرفش میآید.
یکی از عزیزان میگفت: اگر خدا مایحتاج زندگی دنیایی را مثل برگ کاهی جلو پای من قرار داد لگد به آن نمیزنم ولی با آخرین سرعت هم به دنبال آن نمیروم. سیرة امامان ما هم اینگونه بوده است. و چون میدانستند وسعت و یا عدم وسعت رزق در مدیریت خداوند است و اگر هم از آن رزقی که خداوند تقدیر کرده ببخشند در عینی که مفتخر به انفاق شدهاند آن انفاق را خدا با مالی دیگر جایگزین میکند، به راحتی و به مقدار زیاد انفاق میکردند، چون خداوند میفرماید: «قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ وَمَا أَنفَقْتُم مِّن شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ»؛(1)بگو در حقیقت پروردگار من است که روزی را برای هر کس از بندگانش که بخواهد گشاده یا برای او تنگ میگرداند و هر چه را انفاق کردید عوضش را او میدهد و او بهترین روزی دهندگان است.
میگویند امام علیه السلام دو تا کیسه پول داشتند. کیسهای که دینارهای خرج سالشان در آن بود، کیسه دیگری که در آن مقداری پول بود برای نیازهایی که ممکن است پیش آید. فقیری آمد و تقاضای کمک کرد حضرت به غلامشان گفتند که آن کیسه پول را به فقیر بده. غلام اشتباهی خرج سال امام و خانواده را به فقیر داد. طرف بعد که سکههای طلا را دید متوجه شد غیر ممکن است کسی این همه پول به فقیر بدهد. کیسه را برگرداند که آیا اشتباه نشده است؟
1) سوره سبأ، آیه 39.
حضرت میفرمایند بله اشتباه شده اما حالا دیگر آن پولها از آن توست. عرضم این جاست؛ روحی که میتواند اینقدر راحت ببخشد روحی است که فوق این دنیا دارد زندگی میکند و متوجه آخر آیه فوق است که خداوند میفرماید: «وَ مَا أَنفَقْتُم مِّن شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ»؛ چون رزق شما مشخص و مقدّر است پس هرچه از آن انفاق کنید خداوند آن را جبران میکند و او بهترین رزق دهندگان است. در راستای این که مؤمن قدرت بخشش و انفاق دارد در شرح حال آیت الله بروجردی«رحمةاللهعلیه» آمده که اسکناسهایی را خدمت ایشان آورده بودند، در همین لحظه باد میوزد و پولها را پخش میکند، طلبهها جمع می کنند تا به ایشان بدهند، با اینکه آقا جهت امورات حوزه نیاز به پول داشتند، میفرمایند هر کس هر چقدر پول پیش او هست مال خودش. همه اینها حکایت از آن دارد که اینها جای دنیا را و حدّ و اندازه آن را میشناسند که بنا نیست برای به دست آوردن دنیا سجایای اخلاقی از جمله انفاق را زیر پا بگذاریم، و چنین نیست که برای به دست آوردن راحتی دنیا زحمت زیادی را تحمل کنیم. اگر از این دو نکته غفلت کنیم بیخود خود را به زحمت انداختهایم و از فرصت زندگی دنیایی در راستای تغییر خود جهت شایستهشدن برای قرب الهی استفاده نکردهایم.
امیدوارم خداوند توفیق استفاده از فرصت زندگی دنیایی را به نحو اَحسن به همه ما مرحمت فرماید.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ إِیَّاکَ أَنْ تُوجِفَ بِکَ مَطَایَا الطَّمَعِ فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ الْهَلَکَةِ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَکُونَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ وَ آخِذٌ سَهْمَکَ وَ إِنَّ الْیَسِیرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَکْرَمُ مِنَ الْکَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ وَ تَلَافِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ وَ حِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ وَ مَرَارَةُ الْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ»
بپرهیز از آن که مرکب طمعورزی، تو را به سوی آبشخورهای هلاکت به پیش راند. و اگر توانستی که بین خود و خدا صاحب نعمتی را حجاب نگردانی، چنین کن، زیرا تو، روزی و بهره خود را دریافت میکنی، و سهم خود بر میداری، و مقدار اندکی که از طرف خدای سبحان به دست میآوری، بزرگ و گرامیتر از فراوانی است که از دست بندگان دریافت میداری، گرچه همه از طرف خداست.
جبران آنچه با سکوت از دست میدهی، آسانتر است از آن چه با سخن از دست برود، چرا که نگهداری آنچه در مشک است، به محکمبستن دهانهی آن است، و نگهداری آنچه که در دست داری، پیش من بهتر است از طلب چیزی که در دست دیگران است، و تلخی نا امیدی بهتر است از طلبیدن از مردم.
حضرت امامالموحدین علیه السلام در این فراز به فرزندشان میفرمایند:
«وَ إِیَّاکَ أَنْ تُوجِفَ بِکَ مَطَایَا الطَّمَعِ فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ الْهَلَکَةِ»؛
فرزندم! مواظب باش که شتران و مرکبِ طمعورزی، تو را به سوی جایگاههای هلاکت نرانند.
انسانی که طمع به جانش افتاده، مثل کسی است که اسیر شتری شده که عنانش را در دست ندارد، و شتر او را به درهای هلاکتبار میبرد. اگر طمع عنان ما را گرفت دیگر ما به دنبال طمع خود به راه میافتیم و به جای این که ما عنان طمع را در دست بگیریم، طمع عنان ما را در دست میگیرد و هر جا که طمع میخواهد ما میرویم، نه هر جایی که ما میخواهیم. و مسلّم ما را به سر منزل سعادت نمیبرد. «قناعت» یعنی کنترل میلهایی که میخواهند ما را به دنبال
خود بکشانند و هلاک نمایند. و طمع یعنی حاکمیت میلهایی که میخواهند ما را از هدف اصلی زندگی منصرف کنند. در نتیجه طمع یعنی ویرانی اهداف اصلی انسان. شما خود را امتحان کنید، اگر با توجه به اهداف اصلی زندگی، حدّ بهره دنیاییتان را تعیین نکردید، و اگر برای رسیدن به اهداف اصلی زندگی، به قناعت در دنیا روی نیاورید یک مرتبه متوجه میشوید گرفتار طمعی شدهاید که هیچ مرزی نمیشناسد و تا زیر پاگذاردن همهی شخصیت و انسانیت ما جلو میرود. عموماً انسانی که طمع به جانش افتاد توقفی برای خود نمیشناسد و این صفت سیاه همواره زندگی او را به سوی آرزوهای خیالی جلو میبرد. و به تعبیر دیگر همه زندگی را از او می گیرد، لذا حضرت علیه السلام آن را به «مَنَاهِلَ الْهَلَکَةِ» تعبیر کردهاند، یعنی جایگاه هلاکت که تعبیر بسیار زیبا و واقعبینانهای است. هلاکت یعنی بیثمری. در حالی که تصور اولیه انسانِ طمعزده آن است که بیشتر داشته باشد تا زندگی او به ثمرهی بیشتری برسد، ولی از این نکته غافل است که طمع زمینهای برای ثمردهی واقعی برای او باقی نمیگذارد.
شما یک نفر را نمیشناسید که شترِ طمع، عنان او را در دست گرفته باشد و زندگی او را جز به اضمحلال به جای دیگری ختم کرده باشد. و برعکسِ طمع «قناعت» است و پذیرفتن آنچه خداوند برای ما مدیریت کرده است. شخصی میگفت: خانه کوچکی داشتیم و یک قطعه زمین. آنها را فروختیم تا با پول آن دو، خانة بزرگتری بسازیم، بعد طمع به جانمان افتاد که خوب است برای آیندة فرزندانمان هم فکری بکنیم و شروع کردیم یک خانه سه طبقه ساختیم ولی در به پایانرساندن آن ماندیم، حالا هم خودمان اجارهنشین هستیم، و اجارهخانه میدهیم، هم قسط بدهکاریها را داریم، و هم خانه نداریم، و با این وضع تا آخر هم خانهدار نمیشویم. کسی هم این ساختمان نیمهکاره را از ما نمیخرد چون با سلیقهی آنها جور در نمیآید. حالا در نظر بگیرید این شخص کجا زندگی میکند؟ آیا اسم این کارها آینده نگری است یا طمع؟! اسم این کار، همان هلاکت است که طمع برای او بهوجود آورد. این قاعده را از حضرت امامالموحدین علیه السلام بگیرید که محال است کسی طمع به جانش بیفتد و سرانجامش سلامت باشد. امام عزیزِ من و شما دارد میگوید: «حذر کن از این که شترانِ طمع، تو را به سوی درههای هلاکت بکشانند» یعنی مواظب باش سوار چنین مرکبی نشوی. انسانهایی که طمع به جانشان افتاده است همواره احساس میکنند هیچ چیز ندارند، خودِ این طمع، همین حالا دارد آنها را هلاک میکند، همین طور دویدن پشت دویدن. کار پشت کار، حرص پشت حرص، نیازمندیها را میافزایند و طمعی را که این نیازمندیها را افزوده است نمیبینند،
چیزی که حضرت میبیند و لذا به ما توصیه میفرماید: اصلاً به دنبال طمع نرو و نخواه با چنین روحیهای زندگی کنی، زیرا این روحیه تو را به سوی هلاکت میکشاند.
برای خارجکردن طمع از روح و روان خود، یک محاسبهای با خود بکن و پیش خود بگو چقدر از امکانات دنیا را برای زندگی خود کافی میدانم، فقط باید به دنبال همان باشم، بقیه هرچه هست به من ربطی ندارد، هرکس خواست برود از آن استفاده کند. وقتی متوجه باشیم رزّاق خدا است و طمع موجب هلاکت است، محاسبه و شرط فوق برای نجات ما از طمع کارساز است، مضافاً که موجب سخاوت و نجات از بخل میشود.
بعد که حضرت آثار منفی طمع را مطرح فرمودند یک جمله فوقالعاده کارگشایی در این رابطه دارند، میفرمایند:
«وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَکُونَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ»؛
اگر میتوانی کاری بکنی که بین تو و خدا کسی واسطه نباشد که از طریق او، تو بخواهی امکانات زندگی ات را تأمین کنی، این کار را بکن.
همه نمیتوانند اینطور عمل کنند لذا حضرت میفرمایند اگر میتوانی چنین شرایطی به وجود آوری آن را از دست نده، مثلاً در کشاورزی به روش سنّتی، فردی بین شما و خدا نیست. زمین خداست که از آن بهره می گیرید. کسی نیست که به شما اخم و قهر کند، کسی نیست که زندگی و رزق شما به آن بند باشد و بخواهد شما را تهدید کند و به همان اندازه ذهن شما مشغول او باشد. شاید یکی از علتهایی که کشاورزی یک عمل مستحب است همین باشد. علاوه بر آن، انسان در کشاورزی بیشتر، خدا خدا میکند. دیگر مجبور نیست بگویید آقای رئیس؛ فرزندانم زیاد شدند و اگر میشود حداقل یک گروه تشویقی به ما بدهید تا کمی فشار زندگیمان کم شود - غافل از اینکه از آقای رئیس کاری بر نمیآید- آیتالله جوادیآملی«حفظهاللهتعالی» میفرمودند: اگر این جادوگرها واقعاً میتوانستند کاری برای کسی بکنند، چرا برای خودشان کاری نمیکنند که از فقر و فلاکتی که عموماً گرفتار آن هستند نجات یابند؟
در بعضی از شغلها انسان زیاد گرفتار مردم است در حالی که هر چقدر کمتر گرفتار مردم باشیم، به سخن امام و نتایج مربوط به آن نزدیکتریم، برعکسِ بعضی شغلها که اگر مردم اخم کنند، انسان بدبخت میشود، این نوع شغلها روح انسان را دائم مضطرب نگه میدارند و زندگی را برای انسان تنگ میکنند، هرچند درآمد آنها زیاد باشد، ولی به همراه خود افسردگی میآورد. در کل میتوانیم شغلها را به سه دسته تقسیم کنیم.
یکی از شغلهایی که امام علیه السلام وصف کردند کشاورزی است. آن هم کشاورزی به روش سنتی که انسان گرفتار وام بانک و تاجری که باید محصول ما را بخرد نباشد.
نوع دیگر شغلهایی است که مراوده دو طرفی در آن هست و طرفین مایحتاج همدیگر را برطرف میکنند. تعبیر قرآن این است که دو طرف را برای همدیگر تسخیر کردیم همانطور که زن و مرد هر دو احساس میکنند نیاز به همدیگر دارند و در کنار همدیگر بهتر به هدف میرسند. زن همین که در خدمت مرد و خانه است حس میکند خودش دارد زندگی میکند، مرد هم همین که در خدمت همسرش میباشد حس میکند خودش دارد زندگی میکند. این نوع ارتباط را تسخیر دو طرفه میگویند. شغلهایی که موجب رفع مایحتاج حقیقی جامعه است از این گونه است اعم از رفع مایحتاج جسمی و یا روحی.
نوع دیگر شغلهایی است که بیشتر جهت رفع نیازهای کاذب انسانها پدید آمده است در این نوع شغلها بیشتر تسخیر یک طرفه است، طرف باید دائم نقشه بکشد تا مردم فریب بخورند و در نتیجه شغل او رونق داشته باشد. در حالی که اگر این اشخاص و این شغلها در جامعه نباشد مشکلی برای مردم پیش نمیآید، مثل شغلهایی که امیال تجملی مردم را دامن میزنند، زندگی از طریق این نوع شغلها بدترین نوع زندگی است. امام علیه السلام میفرمایند اگر میتوانی شغلی را انتخاب کن که غیر از خدا صاحب مالی - «ذُو نِعْمَةٍ»- بین تو و خدا واسطه نباشد، کسی نباشد که تو به او امید داشته باشی. خودتان هم میدانید اگر انسان روحش اسیر دست دیگران نباشد چقدر آزادگی میآورد. عموماً ما متوجه دغدغههای فکری خودمان نیستیم ولی وقتی خداوند ما را هوشیار کند میبینیم بسیاری از دغدغههای فکری ما این است که اگر مثلاً ما را از اداره بیرون کنند چه کنیم، و یا اگر امروز کالاهای ما را نخرند چه کار کنیم. این دغدغهها درست مثل یک زنبوری که دائم دارد در روح ما ویزویز میکند ما را مشغول خودش میکند و جهت روح ما را به خودش مشغول مینماید. حال در نظر بگیرید روحی که مقدار زیادی از زندگیاش اسیر دستی است که میخواهد به او نان بدهد، آیا
میتواند آزاد فکر کند و آنچه را حق است انتخاب نماید؟ ما به اندازهای که اسیر ویز ویز زنبور امیدِ به غیر هستیم، مزهی تنفس آزاد و انتخاب آزاد را نمیشناسیم. چهطور بعضی از انسانها آنچنان ذهنشان مشغول غیر است که همیشه دوست دارند حرف بزنند، اگر نشد در جایی حرف بزنند به جای دیگر میروند تا بتوانند حرف بزنند، به طوری که نمیدانند سکوت و آرامشِ روح چیست. عین این مسئله برای ذهن افرادی است که شغل آنها با ضعف عقلی مردم رونق دارد. آیا این افراد همواره نگران این مسئله نیستند که اگر مردم عاقل شوند ما چه کار کنیم، اینها دائم برای تحریک وَهم و خیال مردم نقشه میکشند و لذا هرگز به معنی حقیقی، آرامشِ روح ندارند.
ما عموماً نمیدانیم راه ارتباط با خدا از طریق قلبی ممکن است که آرامش کامل داشته باشد و این قلب در صورتی به دست میآید که اضطرابِ اخم و قهر مردم در آن نباشد و برای رسیدن به چنین قلبی حضرت میفرمایند: «وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَکُونَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ»؛ اگر میتوانی طوری عمل کن که بین تو و خدا، صاحب مال و ثروتی در میان نباشد، چنین بکن. لازم است همین جا به دوستان این نکته را توصیه کنم حالا که متأسفانه ما کم و زیاد اسیر شغلمان هستیم، برای شغل خود به اندازهای که در آزادگی ما نقش دارد ارزش قایل شویم، نه به اندازهای که برای ما درآمد دارد. هر شغلی که بیشتر شما را از غیر خدا آزاد کند مطمئن باشید آن شغل برای شما بهتر است و هر شغلی که شما را گرفتار افراد میکند و مجبورید برای جذب آنها نقشه بکشید و یا در مقابل آنها تواضع بیجا داشته باشید، بدانید شغل بدی است، هرچند درآمدش بسیار زیاد باشد. مثلاً شغل نانوایی طوری است که مردم مجبورند نان بخرند به همین دلیل نانوا اگر درست عمل کند مجبور نیست در مقابل مردم تواضع بیجا داشته باشد و یا نگران باشد که نکند مردم فردا نان نخواهند. برعکسِ شغلهایی که نتایج کارشان نیاز حقیقی مردم نیست. نانوا مجبور نیست بردگی مردم را بکند تا مردم بیایند نان بخرند اما صاحبان شغلهای تجملی مجبورند با تبلیغات و خم و راستشدن در مقابل مردم زندگی کنند، این نوع دغدغههای ذهنی خسارتهای زیادی برای روح و روان آنها بهبار میآورد.
وقتی ما وظیفه خود دیدیم که در خدمت نیازهای حقیقی مردم باشیم - چه نیاز جسمی و چه نیاز روحی - خداوند هم درون مردم را به سوی رفع آن نیازها سیر میدهد و ما مجبور نیستیم برای کالای خود تبلیغ فریبکارانه بکنیم، و بسیاری از انرژیهای روحی خود را صرف جلب
مشتری نماییم و به همان انداره هلاک شویم، چون انرژی خود را صرف غیر خدا کردهایم، تلاش کردهایم برای مردم نیازسازی کنیم، علاوه بر این که این کار یک نوع فریب است، قلبمان آنچنان مشغول چنین شغلی میشود که دیگر صفایی برای ارتباط با خدا برایش نمیماند. عجیب است که خداوند به طور طبیعی شغلی که ما به راحتی بتوانیم در عین کسبِ درآمدِ مورد نیاز، بهخوبی به بندگی او مشغول شویم برای ما فراهم میکند ولی حرص ما نمیگذارد ما آن شغل را بپذیریم یا ادامه دهیم. شما هر شغل غیر حقیقی را که ملاحظه کنید صاحبان این شغلها مجبورند روزبه روز به حرفة خودشان آرایش بیشتر بدهند شاید نظر مردم را جلب کنند، و دائم هم محصول این شغلها از مد میافتد و باید مدل جدیدی بیاورند تا مردم را به طرف آن کالاها بکشانند.
همانطور که خداوند میل به غذا را در انسان قرار داده، میل به دانستن حقیقت را نیز در انسانها قرار داده است و لذا انبیاء و اولیاء و عالمان در این راستا مورد احترام مردماند، و اینها به جای اینکه مردم را فریب دهند تا به سوی آنها بیایند، مردم را بیدار میکنند تا دامن حق و حقیقت را بگیرند و از ظلمات خود خارج شوند.
میگویند در زمانی که شیخالرئیس وزیر بود روزی در راه که میرفت دید کَنّاسی(1)
دارد زیر لب زمزمه میکند «ای نفس بزرگت داشتم که اسیر و ذلیل کس و ناکس نباشی» شیخ الرئیس تعجب کرد که طرف شغلی به این پستی دارد و چه ادعایی میکند، میگوید؛ رفتم بیخ گوش او گفتم: عجب نفس خود را بزرگ داشتی! شخص کنّاس سرش را بالا کرد و فهمید که او وزیر شاه است به او گفت: «نان از شغل خسیس خوردن به که منت شاه بردن» این جمله یک پیام بزرگ دارد و برای همین هم در تاریخ مانده است. یعنی بعضی از شغلها، منت وزیر و شاه و دیگران در آن است. این شغلها شما را به آن آرامشی که روان و قلب شما میطلبد نمیرساند، چون شما از طریق شغلتان به دنبال آرامشی هستید که بتوانید در گهواره زمین زندگی کنید، در حالی که اگر از این موضوع غفلت نماییم همهی زندگیتان میشود حفظ شغل، زیرا طوری است که هر لحظه امکان دارد از دستتان برود.
به شغلها نگاه کنید. شغلهایی که کمتر روح را میلرزاند و ارتباط با خدا را بیشتر و ارتباط با صاحبان ثروت را کمتر میکند، شغلهای بهتری است. فرمایش حضرت این بود که
1) شغلی است که در قدیم مستراحها را خالی میکردند.
اگر میتوانی شغلی داشته باش که بین تو و خدا یک واسطه دیگر نباشد که بنده از یک زاویه آن را شرح دادم و برای طولانینشدن بحث به همین اندازه بسنده میکنم.
سپس حضرت دلیل فرمایش خود را میفرمایند که:
«فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ وَ آخِذٌ سَهْمَکَ»؛
زیرا تو آنچه را که قسمت و سهمت است مییابی، بیشتر هم نمییابی و آنچه سهم تو است میگیری.
قاعده نظام الهی همین است که حضرت فرمودند، موقعی ما به خطا میافتیم که فکر کنیم میتوانیم بیشتر از سهم خود بهدست آوریم. بعضی وقتها خداوند چیزی بهدست شما میدهد تا شما وسیلهای باشید و آن را به دیگری بدهید، تا افتخار انفاق آن برای شما بماند و نیاز آن طرف هم برآورده شود. ولی شما تصور میکنید مال خود شما است و لذا آن را به کسی نمیدهید، درنتیجه خداوند آن مال را از شما میسِتاند و حالا غم نداشتن آن برای شما میماند، در حالیکه از اول هم سهم شما نبود. مثلاً به شخصی استعداد تأسیس و مدیریت یک کارخانه را میدهد، خداوند این توان را به او داد تا بستر بندگی و کمال او را از این طریق فراهم کند. میل ایجاد کارخانه را هم خداوند در دل او انداخت و لذا به سرعت در کار خود موفق شد، اما نه به این معنی که همه درآمد حاصله را برای خودش بردارد، اگر متوجه این امر شد نه تنها قلب و روانش مشغول کارخانه نمیشود بلکه کارش مسیر سعادت دنیایی و آخرتی او خواهد شد، و این در صورتی است که متوجه جمله حضرت بشود که «فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ وَ آخِذٌ سَهْمَکَ»؛ تو فقط به آنچه سهم تو است میرسی و آنچه سهم تو است را بهدست میآوری. امّا اگر این نکته مهم را فراموش کند در آن صورت مثل قارون فکر خواهد کرد که خداوند در مورد او میگوید: «قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی»؛(1)گفت آنچه به دست آوردهام و به من داده شده به جهت علمی بوده که خودم داشتم و همة این کارها را با عقل خودم کردهام. اینجا بود که ناگهان خداوند همان مال را از او میگیرد و خود او را در زمین فرو میبرد، «فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا کَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَمَا کَانَ مِنَ المُنتَصِرِینَ»؛(2)آنگاه او را با
خانهاش در زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که در برابر خدا او را یاری کنند و خود نیز نتوانست از خود دفاع کند.
پس اصل اولیه را فراموش نکنیم که بنا به فرمایش حضرت هرکس به اندازة سهم و قسمتش میخورد و نه بیشتر. آری «فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ وَ آخِذٌ سَهْمَکَ»؛ تو دریافت کننده آن چیزی هستی که سهمت است، بقیه اش چی؟ بقیه اش مال تو نیست. هرچند در دست تو باشد.
«وَ إِنَّ الْیَسِیرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَکْرَمُ مِنَ الْکَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ»؛
مقدار اندکی که از طرف خدای سبحان برسد افضل و گرامیتر است از مال فراوانی که از دست خلق بگیری.
اگر بناست زندگی زمینی بستری باشد جهت تعالی انسان به سوی عالم قدس و معنویت، مسلّم انسان در این بستر نباید گرفتار نیازهایی باشد که به سختی به دست میآید، و آن نیازها همانهایی است که خداوند برای انسان فراهم مینماید. و لذا حضرت میفرمایند آنچه از طرف خدا به آسانی به دست میآید اعظم و اکرم است از آن کثیری که از طرف خلق به تو میرسد. به این نکته نیز میخواهند اشاره بفرمایند که گاهی ما در ارتباط با مردم دکّان ها و بساطها پهن میکنیم و از آن طریق مردم را جذب مینماییم و چیزهایی هم بهدست میآوریم ولی آنچه در رابطه با خدا بهدست میآوریم بدون آن که لازم باشد بساط ارتباط با مردم راه بیندازیم، برای ما بهتر است. انسان اگر از برکات مسیر الهی غفلت نمود تمام تلاش و فکر خود را برای جلب توجه و حیران کردن مردم صرف میکند و در این حال در بیبرکتی کامل گرفتار میشود و با همان بساط خود را هلاک میکند.
مارگیری
اژدها آورده است
در
شکارش خون دل ها خورده است
از
برای آنکه گویندش زهی
بسته
است بر گردن جانش زهی
برای اینکه مردم به او بگویند ماشاءالله، عملاً برگردن خودش طنابی بسته و خود را خفه میکند. بعضی انسانها برای اینکه زندگیشان را از سادگی خارج کنند و نزد دیگران هیبت پیدا کنند خود را گرفتار تلاشهای بیمورد میکنند، و از بس زندگی و روحشان آشفته است
فقط با آشفتگی میتوانند زندگی کنند. یک قاب به این دیوار میزند، یک پرنده آنجا نگه میدارد، یک دکور آن جا، یک آکواریوم آن طرف و خلاصه روح سادگی و سلوک را از خود و اهل خانه میگیرد، چون میخواهد از کم فاصله بگیرد و به زیاد و کثیر نزدیک شود، لذا فقط با آشفتگی میتواند زندگی کند. اما برعکس، اگر کسی این همه حیران خلق نباشد و حیران کردن خلق را هم نخواهد، نه لوستر میخواهد، نه آکواریوم و نه قاب و نه آنهمه دکورهای رنگارنگ. فضائی میخواهد که بتواند با آن کم و راحتی که خدا به او میدهد زندگی کند، این زندگی هم برای خودش خوش است و هم دیگران در ارتباط با او بیشتر احساس آرامش میکنند و لذا بیشتر مورد احترام بقیه است. در روایت هم داریم؛ اهل علمی که اهل حبّ دنیا و تجملات است در ایمانش متهمش کنید.(1)یعنی او را اهل علم و ایمان بهحساب نیاورید چون اگر ایمان برقلب او نفوذ کرده بود دیگر به دنبال دنیا نبود و سردی و بیحاصلی دنیا را میدید و به همان قلیلی که از طرف خدا به او میرسید راضی بود.
بعضیها با تجملات و با بهدستآوردن دنیای بیشتر و به امید آنکه آنها را به رخ مردم بکشند و آبرو و هیبت بگیرند، زندگی خود را آلوده میکنند و عملاً با کارهایشان از چشم مردم میافتند.
عزت مؤمن، به سادگی است، چه رسد به عزت عالمان. چون خدایی که عین بزرگی است در اوج سادگی است نه انگشتر طلا دارد و نه ماشین آخرین مدل، اصلاً شکل ندارد تا چه رسد به این چیزها، پس هر چه سادهتر، عزتمندتر. برای اهل فکر و عقل این یک قاعده است هر چند عوامالنّاس در توهّم خود عکس آن را تصور کنند، فرعون در مورد حضرت موسی علیه السلام گفت: «فَلَوْلَا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ»؛(2)پس چرا بر او دستبندهایی زرین آویخته نشده است.
طرز فکر را ببینید! اگر کسی با خدا نباشد، سادگی و آسانی زندگی برایش پذیرفتنی نیست، زندگی پیچیده و شلوغ را به رسمیت میشناسد و حضرت علیه السلام برای نجات ما از این انحراف میفرمایند متوجه باش که کمِ با خدا بهتر از زیادِ با خلق است.
اگر متوجه نکته اساسی فوق شویم میبینیم لوازم یک زندگی ساده، خیلی راحت در اختیار ما قرار میگیرد ولی برای یک زندگی گسترده باید خیلی تلاش کنیم، گویا زندگی ساده از قبل برای ما پیشبینی شده ولی زندگی گسترده و پیچیده را باید خودمان بهوجود آوریم. آیتاللهجوادیآملی«حفظهاللهتعالی» میفرمودند: «مؤمن برای خود اهل قناعت و برای مردم اهل فعالیت است.» نمونهاش هم حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالی» بود از یک جهت برای خود بسیار ساده بودند و از طرف دیگر برای خدمت به مردم یک دقیقه آرامش نداشتهاند. امیرالمؤمنین علیه السلام چندین قنات و چاه و نخلستان درست کردند که بعضی از آنها هنوز هم پا برجاست، چون مؤمن برای خود اهل قناعت و برای مردم اهل فعالیت است، آن وقت آن اسارتها از بین میرود. اگر اهل فعالیت برای مردم بودی، اسیر آنچه در دست مردم است نخواهی بود. وظیفهی ما این است که در خدمت مردم باشیم، اما ارتباطمان با مردم برای رفع نیازهایمان، باید در نهایت سادگی باشد، همان اندازهای که بدون حرص از طرف خدا میرسد و هرگز موجب آن اضطرابها و پریشانیهایی که اهل دنیا به آن آلودهاند نمیشود. و همانطور که حضرت میفرمایند آن سادگی «أَعْظَمُ وَ أَکْرَمُ» است از آن تجملاتی که اهل دنیا به دنبال آن هستند تا از آن طرف اعظم و اکرم شوند.
بالاخره باید از این جملهی فوقالعاده راهگشای حضرت، پیامی برای زندگی خود بگیریم. و با جدّیت تمام از زندگی گسترده و آشفتهای که نیاز به مردم را در ما زیاد میکند و حاصل آن هم انسانِ آشفته است، فاصله داشته باشیم.
ابتدا حضرت فرمودند: بپرهیز از اینکه طمع تو را به درّه هلاکت بیندازد و سپس ادامه دادند اگر توانستی کاری کنی که بین تو و خدا صاحب ثروتی در میان نباشد، آن کار را بکن. زیرا تو فقط به آن مقداری که برای تو تعیین کردهاند میرسی و نه بیشتر، حالا هم میفرمایند: آن مقدار کمی که از طرف خدا به تو میرسد اعظم و اکرم است از آن مقدار زیادی که از طرف خلق به دست میآوری، هر چند همه از طرف خدا است «وَ إِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ». چه آن کم بدون دردسر و چه آن زیاد پردردسر، ولی تفاوت آنها در این است که اگر به کم قانع نشدی خداوند آن بیشتر را در دست مردم قرار میدهد و حالا تو بدو و مردم بدو. گفت:
جان
همه روز از لگدکوب خیال
وز
زیان و سود وز بیم زوال
نی
صفا می ماندش نی لطف و فرّ
نی
به سوی آسمان راه سفر
پس از آن که آفات طمع و حرص را گوشزد نمودند و راه رهایی از آن را نمایاندند، میفرمایند:
«وَ تَلَافِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ»؛
جبران آنچه با سکوت از دست میدهی آسانتر است از آنچه با سخنگفتن از دست برود.
اگر در سخن گفتن کوتاه بیایی، فرض هم بگیریم در جایی از سخنگفتن کوتاه آمدی که نباید سکوت میکردی، میفرمایند جبران این کوتاهی خیلی آسانتر از آن ضعفی است که با گفتن پیش میآید، آنجاییکه باید سخن نمیگفتی و گفتی. ما در ازای سکوتمان با اموری روبهرو میشویم، همانطور که در ازای سخن گفتنمان با اموری روبهرو خواهیم شد، حال اگر در جایی که باید سخن میگفتیم سکوت کردیم و پیرو آن با مسائلی روبهرو شدیم که خواست ما نبود، میفرمایند جبران این مسئله آسانتر است از جبران مسئلهای که وقتی باید سکوت میکردیم و سخن گفتیم برایمان پیش میآید. و لذا در نهایت توصیه میکنند بنا را بر سکوت بگذارید تا آنجا که وظیفه سخنگفتن باشد.
اشتباه و خطای انسان از آنجا شروع میشود که فکر میکند اصل بر سخن گفتن است و اگر سکوت کند بقیه میگویند او چیزی نمیداند. پیش خود میگوید اگر سکوت کنم بعد از سکوتم با این مواجه میشوم که میگویند چیزی نمیداند. ولی اگر سخن بگویم بعد از حرف زدنم با این مواجه میشوم که میگویند چه چیزهایی میداند. حضرت میفرمایند این تحلیل کامل نیست، چون وقتی سکوت میکنی با چیزی مواجه میشوی که مدیریت و برنامهریزی بر روی آن برایت آسانتر است از زمانی که سخن بگویی و بعد بخواهی آب رفته را برگردانی.
حتماً عزیزان عنایت دارند که سخنگفتن مثل غذاخوردن، یک شهوت است. شما زمانی که بر میلتان حاکم شوید به اندازة نیازتان غذا میخورید نه به اندازهای که حرصِ خوردن دارید. در مورد حرف زدن هم همین طور است، زمانی که بر میلتان حاکم شدید میتوانید
سخن گفتنتان را کنترل کنید. یعنی اگر روح بر میل خود حاکم شد، جهتگیریهای میل را میبیند و سوار بر آن است، بعضی انسانها تماماً میل و هوس هستند، اصلاً نمیفهمند دارند گناه میکنند، بعضیها میلشان را میشناسند و میدانند گناه است ولی نمیتوانند از آن بگذرند، بعضی انسانها بر میلشان حاکماند، هم میدانند آن کار گناه است هم میتوانند خودشان را کنترل کنند، که این حالت؛ حالتی است که هرکس باید خود را به آن برساند. بعضی انسانها حرص سخنگفتن به فکرشان غالب است، وقتی طرفِ مقابل دارد سخن میگوید بدون آن که بر روی سخن او تأمل کنند، منتظراند سخنش تمام شود و شروع کنند به حرفزدن، فقط از سخنگفتن لذت میبرند، همانند جوابدادن به سایر غرایز. عدهای دیگر حرص سخنگفتن دارند اما احتیاط میکنند که به بقیه ضربه نخورد، و عدهای هم اصلاً نمیخواهند سخن بگویند، مگر جایی که نمیشود سخن نگویند. حضرت میفرمایند فرزندم سعی کن تو از شخصیتهای نوع سوم باشی.
این یک مقام و بصیرت است که انسان در باطن خود برسد به اینکه سکوت بهتر از سخنگفتن است و برای اینکه انسان را به چنین مقامی برسانند میفرمایند: «وَ تَلَافِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ»، جبران آن چه بعد از سکوت با آن روبهرو میشوی، آسانتر است از جبران آنچه با سخنگفتن از دست میدهی. مولوی در وصف خاموشی میگوید:
خامشی
بحر است و گفتن همچو جوی
بحر
می جوید تو را، جو را مجوی
از
اشارتهای ساقی سر متاب
ختم
کن والله اعلم بالصواب
ساقی به تو گفته است تو هیچ نگو تا من برایت بگویم.
در روایت داریم حضرت داود علیه السلام به فرزندشان میفرمودند:
«یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ کَثْرَةَ الضَّحِکِ فَإِنَّ کَثْرَةَ الضَّحِکِ تَتْرُکُ الْعَبْدَ حَقِیراً یَوْمَ الْقِیَامَةِ، یَا بُنَیَّ عَلَیْکَ بِطُولِ الصَّمْتِ إِلَّا مِنْ خَیْرٍ، فَإِنَّ النَّدَامَةَ عَلَی طُولِ الصَّمْتِ مَرَّةً وَاحِدَةً خَیْرٌ مِنَ النَّدَامَةِ عَلَی کَثْرَةِ الْکَلَامِ مَرَّاتٍ، یَا بُنَیَّ لَوْ أَنَّ الْکَلَامَ کَانَ مِنْ فِضَّةٍ یَنْبَغِی لِلصَّمْتِ أَنْ یَکُونَ مِنْ ذَهَبٍ»؛(1)
ای فرزند! از خنده زیاد دوری کن زیرا خنده زیاد روز قیامت، آدمیان را کوچک میکند. ای فرزند! همواره ساکت باش مگر در آنجائی که خیری باشد، پشیمانی برای سکوت یک بار
1) بحار الأنوار، ج 68، ص 278.
بیشتر نیست ولی پشیمانی برای سخنِ زیاد بسیار بیشتر میباشد، ای فرزند! اگر سخن از نقره باشد سکوت از طلا خواهد بود.
و نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم:
«لَا تُکْثِرُوا الْکَلَامَ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللَّهِ فَإِنَّ کَثْرَةَ الْکَلَامِ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللَّهِ تَقْسُو الْقَلْبَ، إِنَّ أَبْعَدَ النَّاسِ مِنَ اللَّهِ الْقَلْبُ الْقَاسِی»؛(1)
پرحرف نباشید جز در باره ذکر الهی که پرحرفی جز در مورد ذکر خدا موجب سختی و قساوت قلب است و دورترین مردم از قرب الهی کسی است که قساوت دل داشته باشد.
آری سخنگفتن اولیاء از نوع دیگری است، آنها حقایقی که خداوند بر قلبشان جاری کرده است برای مردم میگویند. گفت:
گوش
دل را یک نفس این سو بدار
تا
بگویم با تو از اسرار یار
آن سخنی که از قلب بر آید بر اساس مأموریتی است که خداوند برعهده انسان گذاشته و به همان اندازه هم نورانی است، ولی سخنی که از خیال و وَهم ریشه گرفته و براساس غریزه گفته میشود، سراسر غفلت است. اینجاست که انسان میتواند جایگاه سخنگفتن خود را بررسی کند، آیا آماده است تا خداوند حقیقتی را بر قلب او بیندازد و آن را به حکم وظیفه به مردم ارائه دهد، یا براساس غریزه هرچه به وَهم و خیال او میآید میگوید، مولوی در وصف رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوید:
چو
غلام آفتابم هم از آفِتاب گویم
نه
شبم نه شبپرستم که حدیث خواب گویم
چو
رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پنهان
از او بپرسم به شما جواب گویم
وقتی حاکم بر سخن گفتن خود باشیم، متوجه میشویم در بسیاری موارد سخن گفتنمان بیجا است و موجب مشغولیت قلبمان شده و راه تجلیات انوار معنوی به سوی قلب را بسته است. اگر سخن حضرت را مدّ نظر قرار دهید إنشاالله به جایی میرسید که قبل از گفتن هر سخنی به خوبی میبینید که حالا زمان نگفتن است، چون جهت قلب را به سوی عالم معنا که سراسر سکوت است انداختهاید و لذا نمیخواهید حرف بزنید به این امید که نوری از آن عالم به قلب شما برسد. آن وقت اگر هم باید به حکم وظیفه سخن بگویید، سخنان پاکی که قلب از
1) بحار الأنوار، ج 68، ص281.
عالم بالا گرفته ارائه میدهید. ولی وقتی حرف میزنیم تا لذت ببریم، مقصد انسان آن نیست که حقیقتی را به طرف برساند، بلکه مقصد او ارضاء نفس اماره است، برعکس آن وقتی که عنانِ هوسِ سخنگفتن را به دست گرفتهاید. اگر هم در آن حالت سخن بگویید میخواهید برای طرفِ مقابل حقیقتی را بگشایید. و چون متوجه شوید شرایط مناسب نیست بهراحتی سکوت میکنید. در همین رابطه است که حضرت می فرمایند با گفتن چیزی را از دست میدهی که جبران آن مشکل است، پس بهتر است تا میتوانی سخن نگویی، آنگاه وقتی شرایط کاملاً مساعد بود بتوانی آن نگفته را بگویی. در عرفان، سکوت یک مقام روحانی است که موجب رفع حجاب قلب از آشفتگی میشود. به عبارت دیگر در حالت سکوت، روح از ارتباطات عالیه خود جدا نمیشود. سپس حضرت برای تبیین موضوع مثالی میزنند و میگویند: نگهداری آنچه در مَشک است به محکم بستن آن است.
حالا تصورتان این باشد که شما هر چه بگویید از محتوای معنویتتان کم میشود، اگر شما چنین تصوری در مورد سخن گفتن داشته باشید ببینید چه موقع باید حرف بزنید. مسلّم آنجایی سخن میگویید که تشنهای در صحنه است و واقعاً طالب آب گوارای دانش شما است، خوب اینجا باید درِ مشک را باز کرد. میفرمایند: «وَ حِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ»، حفظ کردن آنچه در مشک است به محکم بستن دهانه آن است. به گفته یکی از دوستان؛ اسم سینه را صندوق سینه گذاشتهاند، نه میدان سینه. صندوق که بدون «در» نمیشود پس باید همواره آنچه در سینه داریم حفظ کنیم، نه این که همه را بیرون بریزیم. پس با این وصف، تا میتوانیم باید حرف نزنیم. اگر چه در ابتدا ممکن است مشکل باشد، ولی مطمئن باشید اگر وارد عمل شدید، در اثر سکوت إنشاءالله راه رؤیت حقیقت حاصل میشود. از اهمیت صَمت یا سکوت همین بس که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«إِذَا رَأَیْتُمُ الْمُؤْمِنَ صَمُوتاً وَقُوراً فَادْنُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ یُلْقِی الْحِکْمَة»(1)
هر گاه دیدید که مؤمن خاموش و با وقار است بهاو نزدیک شوید زیرا که او کلمات حکمتآمیز گوید.
در همین رابطه مولوی میگوید:
این
زبان چون سنگ و هم آهنوش است
و
آن چه بجهد از زبان چون آتش است
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج1، ص 104.
سنگ
و آهن را مزن بر هم گزاف
گه
ز روی نقل و گاه از روی لاف
ز
آن که تاریک است و هر سو پنبه زار
در
میان پنبه چون باشد شرار؟
ظالم
آن قومی که چشمان دوختند
ز
آن سخنها عالمی را سوختند
عالمی
را یک سخن ویران کند
روبهان
مرده را شیران کند
پس از آن که حضرت موضوع صمت و سکوت را که یکی از عوامل مهم کنترل حرص و هوس است مطرح فرمودند باز به موضوع قبلی برمیگرداند و میفرمایند:
«وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ»،
من حفظ آنچه را در دست خودت است بیشتر دوست دارم که آن را داشته باشی از این که آنچه دست مردم است را طلب کنی.
چون آنچه را خدا به انسانها داده است هدیهای است برای ادامه زندگی صحیح که منجر به بندگی انسان میشود و آنچه در دست مردم است اگر برای من مفید بود خدا آن را به من هم میداد، همانطور که ابرو و چشم را به همه داد. انسان غنی کسی است که آنچه نیاز دارد داشته باشد و خداوند آنچه را که ما نیاز داشتهایم به ما داده است، پس ما غنی هستیم. زیبایی زندگی در آن است که در آنچه داریم درست بنگریم تا ببینیم چقدر عالی با ما برخورد شده است و لذا در روایت داریم وقتی خداوند خیر بندهای را بخواهد او را نسبت به آنچه دارد راضی میکند. و این رمز بزرگی است. اگر دیدید از پیراهن خود راضی هستید و حسرت پیراهن مدل جدید رفیقتان را نمیخورید بدانید لطف خدا به طرف شما است و در همین راستا باید میلهای خود را مدیریت کنیم که بیدلیل نسبت به آنچه خداوند به ما داده است بیرغبت نشویم. امامالموحدین علیه السلام در همین رابطه است که میفرمایند:
«حفظ آنچه در اختیار داری برای من محبوبتر است از این که طالب آن چیزی باشی که در اختیار دیگران است» میخواهند بفرمایند سعادت تو در داشتن چنین روحیهای است، پس اولاً: ارزش آنچه را در اختیار داری خوب بشناس تا از آن نهایت بهرهبرداری را بکنی ثانیاً: مواظب باش به چیزی که خداوند برای تو مقدر نکرده است رغبت پیدا نکنی که داشتن آن برای تو سعادت نیست و تو را به سوی سعادت نمیکشاند.
از آن طرف انسانی که نیازش گسترده است انسان حقیری است هر چند اموالش زیاد باشد. ممکن است شما درآمد زیادی داشته باشید، بعد بگویید پس چه اشکال دارد در سال بیست تا پیراهن بخرم؟ اگر به اندازة بیست پیراهن نیازمندی اشکال ندارد اما اگر سالانه به یک پیراهن نیاز داری همان یک پیراهن نیاز تو است و اگر به دنبال بیشتر از آن باشی خودت را از غنا به فقر و نیاز گرفتار کردهای. نمونهاش را شما در سیره بزرگان دین میبینید که همهی سعیشان آن بوده که نیازشان را به دنیا زیاد نکنند. اصلاً معنی نداشته است که تا پیراهنشان پاره و مندرس نشده است آن را عوض کنند. کهنه شده است! از مُد افتاده است! اینها، حرفهای فرهنگی است که از دین فاصله گرفته است. کودکان هستند که بعد از مدتی وقتی حوصلهشان سر میرود قهر میکنند و میگویند من دیگر این لباس را نمیخواهم، چون کودک صفتی دنیای خیالپردازی است. اسم این کارها نه تمدن است، نه قدرت، نه غنا، کودکصفتی است و دنیایی سراسر خیالپردازی. جمله امامالموحدین علیه السلام خیلی بیش از اینها معنا میدهد، امام میفرمایند کاری کن که آن چه به تو رسیده و در اختیار داری را حفظ کنی تا چشمت به آنچه دیگران دارند نباشد. به عبارت دیگر به ما چه ربطی دارد که افراد چه دارند و چقدر دارند. ما باید با آن چه داریم خوب زندگی کنیم، این غیر از بُخل است، بُخل یعنی با آن چه هم که داریم زندگی نکنیم. بیچاره بخیل، «نه خود خورَد، نه کس دهد» با آنچه داری زندگی کن. در محلهی ما پیرمردی بود که یک دوچرخه داشت، من تا یاد دارم او همین دوچرخه را داشت، زمانی که جوان بود با دوچرخهاش کار میکرد و کالا جابه جا میکرد، بعد از مدتی که دیگر نمیتوانست کار کند خودش سوار دوچرخهاش می شد، بعد هم که دیگر آن قدر پیر شده بود که نمیتوانست سوار دوچرخه شود مثل عصا هنگام راهرفتن آن دوچرخه تکیهگاهش بود. این شخص با آنچه داشت خوب زندگی کرد. نقطه مقابل این شخص هم یک پیمانکاری بود که مقداری پول گرفته بود تا برای مردم ساختمان بسازد با آن پول رفت و یک ماشین مدل بالا خرید، بعد مجبور شد با پول ربا ساختمان مردم را تمام کند، و چون پول ربا گرفته بود مجبور شد ماشینش را بفروشد تا بدهکاری چند برابری را که بهبار آورده بود بدهد و به زندان نیفتد. من در این فکر بودم که این بیچاره اینهمه زحمت کشید ولی حالا هیچ ندارد اما اگر با آنچه داشت خوب زندگی کرده بود و یک ماشین ارزانتر خریده بود به این روز نمیافتاد. دقت بفرمایید چرا امام علیه السلام میفرمایند: آنچه را که در دست داری حفظ کن و مورد استفاده قرار بده، آرزوی آنچه در اختیار بقیه است را مکن، نگو اگر
من آنها را داشتم چه میکردم، فکر کن از آنچه داری چگونه بهرهبرداری کنی. شما مصیبتی را که به ملت ما وارد شد ببینید، مگر جز این است که آنچه را خودمان داشتیم نخواستیم و به غرب امیدوار شدیم و از همهچیز باز ماندیم، یک زمانی کشاورزی ما به خوبی نیاز ما را از همه جهات جواب میداد، بدون آن که وابسته باشیم ولی چون دلمان در گرو آن چیزهایی قرار گرفت که در دست غیر بود همه چیزمان را از دست دادیم، کشاورز ما هوایی شد، زمین را رها کرد به شهر آمد و کارگر شد، بعد هم زمین کشاورزی را فروخت و تاکسی خرید، آن روح آرام و آن خوداتکایی در کشاورزی را با رانندگی تاکسی توی خیابانهای شلوغ عوض کرد. از کار کردن بر روی زمین با آن همه آرامش محروم شد، حالا باید برای یک پاکت شیر پاستوریزه در صف بایستد. خانه هم ندارد، شاید اگر تا آخر عمر کار کند نتواند خانه بخرد. این بنده خدا چه چیزی را از دست داد؟ همة آنچه را داشت. و چه چیزی به دست آورد؟ میخواست آنچه را در دست غیر است بهدست بیاورد، آن چه را هم که داشت از دست داد. همهی ما انسانها همینطور هستیم ولی به شکلهای مختلف. برای نجات ما از این نقطهضعفِ هلاککننده میفرمایند: دوست دارم آن چه را در دست خودت است همان را بخواهی و از همان استفاده کنی. چون این راهی است که خداوند به ما هدیه کرده است.
«وَ مَرَارَةُ الْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ»، و تلخی و سوزِ یأس- یأس از این که باید از آن چه در دست مردم است دل بکنی- بهتر است از این که آن چیزها را از این و آن بخواهی.
زیرا تا انسان چشمش به چیزهایی است که مردم از آن طریقه به زندگی خود ادامه میدهند هرگز زندگی خود را شروع نمیکند، دائم در این خیال است که اگر من هم مثل فلانی آن وسیله یا پول را داشتم مثل او خوشبخت میشدم، غافل از این که راه خوشبختی او در پیش خود اوست، حضرت میفرمایند منصرف شدن از این خیالات کار مشکلی است و دل خود را از امکاناتی که در دست مردم است تلخ است ولی این تلخی بهتر است از این که در آرزوی آن امکاناتی باشی که در دست مردم است و در نتیجه هرگز زندگی را شروع نکنی.
در آخر با توصیهای از لقمان بحث را تمام میکنم:
میفرماید: «یَا بُنَیَّ أَغْنَی النَّاسِ مَنْ قَنِعَ بِمَا فِی یَدَیْهِ وَ أَفْقَرُهُمْ مَنْ مَدَّ عَیْنَیْهِ إِلَی مَا فِی أَیْدِی النَّاسِ وَ عَلَیْکَ یَا بُنَیَّ بِالْیَأْسِ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ وَ الْوُثُوقِ بِوَعْدِ اللَّهِ وَ اسْعَ فِیمَا فَرَضَ عَلَیْکَ وَ دَعِ السَّعْیَ فِیمَا ضَمِنَ لَکَ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فِی کُلِّ أُمُورِکَ یکفیک»؛(1)
ای فرزندم ! بینیازترین مردم کسی است که به آنچه در دست دارد قناعت کند و فقیرترین آنها کسی است که به آنچه در دست مردم است چشم داشته باشد و بر تو باد که مأیوس باشی از آنچه در دست مردم است. و اعتماد تو به وعده خدا باشد. و کوشش کن در آنچه بر تو واجب شده است. رزقی که برای تو ضمانت شده به تو خواهد رسید، لازم نیست سعی بسیار در طلب آن داشته باشی. و توکّل بر خدا کن در تمام امور و کارهای خود تا تو را کفایت کند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج1، ص 73.
بسماللهالرحمن الرحیم
« ... وَ تَلَافِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ وَ حِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ وَ مَرَارَةُ الْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ وَ الْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَیْرٌ مِنَ الْغِنَی مَعَ الْفُجُورِ وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ وَ رُبَّ سَاعٍ فِیمَا یَضُرُّهُ مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ وَ مَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ قَارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ وَ بَایِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ ...»
جبران آنچه با سکوت از دست میدهی آسانتر است از آن چه با سخن از دست برود، چرا که نگهداری آنچه در مشک است با محکم بستن دهانه آن است، و نگهداری آنچه که در دست داری، پیش من بهتر است از طلب آن که چیزی که در دست دیگران است، و تلخی نا امیدی بهتر است از درخواست از این و آن، شغل همراه با پاکدامنی، بهتر از ثروت فراوانی است که با گناهان به دست آید. خود انسان برای خود بهتر از هرکس نگهبان راز خویش است. چه بسا تلاش کنندهای که به زیان خود میکوشد. هرکس پر حرفی کند یاوه میگوید، و آنکس که بیندیشد آگاهی یابد. به نیکان نزدیک شو تا از آنان شوی، و از بدان دور شو تا از آنان جدا شوی.
حضرت امام الموحدین علیه السلام در سیر توصیههایی که به فرزندشان داشتند همچنان که عرض شد می فرمایند: جبران آن چه که به جهت سکوتت پیش میآید برای تو آسانتر است از جبران آن چه به جهت سخن گفتن از دست میدهی، و در این رابطه به عنوان مثال میفرمایند: برای این که محتوای ظرف خارج نشود باید در آن را محکم بست، اشاره به آن که انسان باید سخن گفتن خود را کنترل نماید تا شهوت سخن گفتن در او بمیرد و در نتیجه براساس حکمت سخن بگوید.
سپس در راستای رضایت نسبت به آنچه خداوند در اختیار انسان میگذارد میفرمایند:
«وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ».
حفظ آن چه که در دستان توست برای من دوست داشتنیتر است نسبت به اینکه آن چه در دست دیگران است طالب باشی.
حضرت؛ روحیهی غنا و بینیازی از غیر خدا را اینگونه در جان ما پایهگذاری میکنند تا بتوانیم نظرمان را به غنیّ مطلق بیندازیم. غنا برای ما یک صفت نسبی است به طوریکه همواره از جهتی غنی هستیم و از جهتی فقیر، اما غنای خداوند غنای ذاتی است. انسان در ذات خود عین نیاز است پس هر چیزی را که تصور کند بهزعم خود میتواند به وسیلهی آن فقر ذاتیاش را برطرف کند، میخواهد، غافل از این که فقر ذاتی را با اتصال به غنی بالذّات میتوان برطرف کرد، پس انسان حقیقتاً محتاج به غنی مطلق است نه محتاج به آنچه در دست مردم است. ما فقط یک احتیاج حقیقی داریم و آن این که از خدا محروم نباشیم، چون او غنی مطلق است. بقیه غناها نسبی است، به طوریکه ممکن است چیزی برای کسی عامل رفع احتیاج باشد و برای دیگری چنین نباشد. مثلاً اگر در قوم و ملتی کفش پوشیدن معنی نداشته باشد و همه بدون کفش باشند دیگر نداشتن کفش فقر به حساب نمی آید. بنابراین؛ فقری که هرکس نسبت به دیگری احساس میکند فقر حقیقی نیست. فقر حقیقی، فقری است که هرکس نسبت به خدا دارد، حالا اگر احساس فقرِ نسبی در روح و روان انسان جا باز کرد و انسان خود را همواره محتاج چیزهایی دانست که در اختیار بقیه است، دو مشکل اساسی پیش میآید. اولاً؛ از توجه به فقر حقیقیِ خود و ارتباط با غنی مطلق باز میماند. ثانیاً؛ هر چه هم از امور دنیا داشته باشد باز بیشتر میخواهد، چون میخواهد با همین امکانات دنیایی فقر خود را بر طرف کند.
تمدن غرب که امروز زندگی سراسر ساکنان زمین را تحت تأثیر خود قرار داده است، از روزی بشریت را به مشکل انداخت که اولاً؛ رابطه خود را با خدا - به عنوان غنی مطلققطع کرد و مدعی شد با عقل بشری میتواند امور خود را مدیریت کند. ثانیاً؛ از آن چه در دست داشت ناراضی شد و روحیه بیشتر خواستن در آن رشد کرد. اگر شما به بشر در چند قرن پیش که بالأخره با دین زندگیاش اداره میشد، نگاه کنید میبینید بسیاری از اموری که امروز مردم جهان را گرفتار خود کرده و در واقع بحران جهان امروز است، در آن زمان وجود نداشت، اَعم از بحران خانواده یا بحران محیطزیست و یا مشکل بیکاری و از همه مهمتر بحران عدم رضایت انسانها از وضعی که دارند، هیچکدام از اینها وجود نداشت. در گذشته حتی مجتهد جامع الشرایط، تمام عمرش را در خانهای کرایهای زندگی میکرد، با این حال نه خودش احساس فقر میکرد، نه مردم احساس میکردند که او فقیر است. ریشهی همه بحرانها در این
خلاصه میشود که انسان از آنچه خداوند در اختیار او قرار داده، ناراضی باشد و چیزی را بخواهد که در اختیار دیگران قرار گرفته است.
فرهنگ دینی به جهت داشتن توان متصلکردن انسان به غنی مطلق، فرهنگی است که خواستنِ غیر حقیقی را در روح انسان را میمیراند و او را به آنچه که خدا در اختیار انسان قرار داده راضی میگرداند، و این بدین جهت است که چنین انسانی به خدا راضی است. کسی که به خدا راضی شد و به داشتن خدا خوشحال بود، با نداشتن بقیه چیزها مشکل پیدا نمیکند. اما بعضیها که یا خدا ندارند و یا خداداشتن را چیزی نمیدانند، مشکل پیدا میکنند. ما باید خدا را به عنوان غنی مطلق قبول کنیم، در دعاهایمان هم داریم که خدایا چون تو را داریم از همه اغنیا غنی تریم. نه اینکه خدایی را داشته باشیم که دنیا را به ما بدهد، بلکه چون با خدا مأنوس هستیم، اصلاً مخزن همه غناها و ثروت ها را داریم، همان نکتهای که در آخر دعای شریف کمیل اظهار میداری که «یَا مَنِ... طَاعَتُهُ غِنًی» ای کسیکه طاعت او غنا و دارایی است.
حضرت علیه السلام به فرزندشان میفرمایند آنچه را در دست غیر است، مربوط به غیر بدان و طالب آن نباش، زیرا اصلاً مربوط به تو نیست. توصیه نمی کنند فقیر باش، میفرمایند با آن چه در دست داری زندگی کن و راه صحیحِ زندگی تو از این طریق است. آن چه در اختیارت هست و یا به راحتی برایت پیش میآید، راه زندگی تو از همان طریق است نباید این توهّم در ما ایجاد شود که آفتاب همسایه گرمتر است. توصیه حضرت یک تذکر نیست بلکه عامل پدیدآمدن تمدنی است فوقالعاده آرامشبخش، تمّدنی که آن چه را دارد خوب میداند و نردبان تعالی خود را با آن شروع میکند، از طبیعت و امکانات الهی بهترین استفاده را میکند و جلو میرود. یک تمدنی هم داریم که آن چه را دارد خوب نمیداند و تلاش میکند طبیعت خدا را به هم بزند تا آن را با آرزوها و هوسهایش هماهنگ کند. روستاییها صدسال پیش آبادترین جای دنیا را روستای خود میدانستند و به هیچوجه از روستایشان جدا نمیشدند، به طوریکه اصلاً دعوت به شهر را برای خود توهین میدانستند و معتقد بودند بهترین وسیلهی کار همان خیش و گاو خودشان است. چون روحیه دینی و راضیبودن به آنچه خدا در اختیارشان گذاشته بر روح و قلب آنها حاکم بود، اما از وقتی که وارد عالَم جدید شد و روحیه تمدن غربی در روان او سرایت کرد دیگر هیچ چیز برای او عامل آرامش نیست لذا به
شهر تهران هم که بیاید باز هم راضی نیست، میخواهد به نیویورک برود، هر چند وقتی به آنجا هم رفت باز راضی نیست، همانطور که ساکنان نیویورک راضی نیستند. چون در عالَم تجدد، انسان گرفتار نوعی از ارزشها میشود که هر چه لوکستر، بهتر. در صورتی که فرهنگ دینی این است که هر چه از خدا است و به راحتی قابل دسترس است، بهتر. و لذا به جای آنکه سراسر عمر به دنبال آرمانهای خیالی باشد و از نظر معنویت در نهایتِ بیمحتوایی بمیرد، زندگی زمینی را تبدیل به راهی میکند که به طرف معنویت ابدی سیر کند. او متوجه است و به این بصیرت رسیده است که زندگی در دنیا آنچنان سخت نیست که انسان مجبور باشد خود را اینچنین گرفتار ابزارهای پیچیده کند و به حدّ افراطی با طبیعت الهی به جنگ برخیزد و آن را ویران نماید. حال با این مقدمات به فرمایش حضرت بنگرید که فرمودند: «وَ حِفْظُ مَا فِی یَدَیْکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِی یَدَیْ غَیْرِکَ». نگهداری و بهرهمندی از آنچه در نزد تو است برای من دوستداشتنیتر است از این که طالب چیزهایی باشی که در دست غیر است. باز تأکید میکنم، عنایت داشته باشید که این یک فرهنگ است مبادا دوستان این مطلب را در حدّ یک تذکر اخلاقی محدود کنند. حکیم بزرگی چون حضرت علی علیه السلام استراتژی و راهکار کلان زندگی صحیح را تعیین میفرمایند، سخنی است با هدف جمع بندی شخصیت، در راستای نگرشی بلند به عالم و آدم. سخنی است که غفلت از آن منجر به بحران در روان فرد و جامعه میشود، همان چیزی که شما امروزه آن را به خوبی در جهان احساس میکنید. در واقع توجه به سخنان حضرت موجب میشود که انسان قدرت تحلیل حادثهها را پیدا کند و علت بحرانهای جهان کنونی را درست ارزیابی نماید.
ممکن است انسان در مقابل توصیههای حضرت فکر کند توصیههای سختی است لذا حضرت علیه السلام در ادامه میفرمایند:
«وَ مَرَارَةُ الْیَأْسِ خَیْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ»
تلخی ناامیدی از آن چه در دست مردم است بهتر است از نیازمندی به مردم.
در توصیههایی که در رابطه با نماز شده میفرمایند: وقتی میخواهی نماز بخوانی، باید از همه مردم مأیوس باشی یعنی اگر امید به مردم داشته باشی اصلاً حضور قلب پیدا نمیکنی. این جا هم حضرت میفرمایند: یأس از آن چه در دست مردم است، و دلکندن از آنها با آنکه
سخت است، ولی نتایج آن بهتر است از نیازمندی به مردم. آری دل کندن از امکاناتی که در دست مردم است کار آسانی نیست ولی وقتی آفات آن را بشناسیم و متوجه باشیم چگونه زندگی انسان را وارد دور پیچیده و بیثمری میکند، میپذیریم که توصیهی آن حضرت یک توصیهی کاربردی و بسیار مفید است. ما در شرایط تاریخی خاصی قرار داریم که متأسفانه امید بسیاری از ما به این است که دیگران با امکاناتی که در اختیار دارند بیایند و مشکل ما را حل کنند و لذا هرگز به امکاناتی که در اختیار داریم نمینگریم، چه رسد بخواهیم خودمان آنها را به کار گیریم. این شخصیت، یک شخصیت بیمارِ تاریخی است و ما امروزه به جهت این غربزدگی در آن بیماری بهسر میبریم، و آنچنان سراپای ما را امید به امکانات دیگران فرا گرفته است که جداشدن از این فکر را تا حدّی غیر ممکن میدانیم، اینجاست که حضرت میفرمایند: تلخ است که امید خود را از امکاناتی که یک عمر به آن چشم داشتهایم برکنیم، ولی خیر شما در این است. شما ابتدا باید ببینید با دستهای خود و آنچه در اختیار دارید چه کار میتوانید بکنید و امید خود را به آنها ببندید و در همان حدّ بررسی کنید که چگونه باید زندگی خود را مدیریت نمایید. در وصف حضرت عیسی علیه السلام داریم که ابزارهای او، دستهایش، و مرکب او، پاهایش و چراغ او روشنایی ماه بود. این در جای خود و شرایط خود یعنی غِنا، و در این رابطه او غنیترین انسان روی زمین است. اگر روح انسان به این جا رسید که آنچه به واقع نیاز دارد - حالا هرکس در جای خود - خداوند در دست او قرار داده است، انسانی میشود که برای حرکت و کمال خود اصول دارد. چنین انسانی نه تنها در آرزوی داشتن امکانات دیگران نیست، بلکه در تلاش است که از امکانات خدادادی نردبانی جهت تعالی و تکامل خود و جامعه بسازد. تا ملتی چشمش به مال دیگران است از آن چه دارد نمیتواند استفاده کند و در طول عمرِ خود و در تاریخ خود همواره ذلیل است.
بعضی از پیرزن و پیرمردها که در خانههای قدیمی خود زندگی میکنند، چون مواظب بودهاند آرزوهای وَهمی وارد روح آن ها نشود با تمام وجود احساس می کنند خانهشان به دنیا میارزد و این را اظهار میکنند. این بصیرت واقعاً لطف خداست که انسان بفهمد آن چه در اختیار دارد برای ادامه حیاتش کافی است. و باید ترقی و تعالی کشور را با چنین دیدی شروع کرد تا بتوان در آینده با تمدن اسلامی روبهرو شد. وقتی مردم بیخدا شدند، عقوبت بیخدایی این است که به آنچه دارند راضی نیستند، چون وقتی کسی بیخدا شد و از غنی محض جدا
گشت، ودیگر با آن خدا بهسر نبرد، نمیتواند با آنچه دارد زندگی کند، حتی اگر آنچه دارد همه دنیا باشد.
در بررسی تاریخ غرب ملاحظه میفرمایید که غرب به بهانهی ضعفهای کلیسا و کشیشان، از نظر فکری و فلسفی به کلی به دین پشت کرد و لذا به اسم ایجاد زندگی بدون خدا و محدودکردن خدا در باورهای شخصی، روحیهای را در بین افراد حاکم کرد که دیگر به هیچ چیز قانع نیستند و بر این اساس، روحیهی استعمار و تجاوز به بقیه ملتها شکل گرفت. حدود پنج قرن است که غرب به جهت حرصِ عنانگسیخته، طفیلی سایر ملل شده و با مکیدن خون بقیه ملتها زندگی را ادامه میدهد. غرب چوب روشنفکرهایی را میخورد که به جای انتقاد به دینِ تحریفشدهی کشیشان، اصل دینداری را زیر سؤال بردند و در اثر تبلیغات پیدر پی کمکم ارتباط مردم با دینِ خدا قطع شد. بهشت فروشی کشیشان بهانه به دست روشنفکران داد، ولی به جای آن که بهشت فروشی را مورد انتقاد قرار دهند، دینداری را نشانه رفتند و نتیجهاش آن شد که دیگر از آنچه خداوند در اختیار آنها قرار داده بود راضی نشوند و راه ارتباط با غنی مطلق را در قلبهای خود بستند. این همان سیاستی بود که روشنفکران زمان مشروطه میخواستند در ایران هم پیاده کنند چیزی که شیخ فضل الله نوری«رحمةاللهعلیه» متوجه شد و جان خود را بر سر آن گذاشت و پیام آن خطر را به تاریخ رساند. شما از تاجگذاری رضاخان در سال 1305 به بعد میبینید که با تلاشِ بهاصطلاح روشنفکران، بیدینی عدهای از افراد جامعه را فرا گرفت، به اسم انتقاد از روحانیت، دینداری و احکامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آورده بودند، زیر سؤال رفت، ارتباط با خدا قطع شد و بهشدت در دنیا خواهی حریص شدند و همه انرژی خود را در داشتن دنیای بیشتر صرف کردند و در نتیجه مشکلات خاص آن زمان به صحنه آمد. جامعه ما هنوز که هنوز است وارث چنین طرز فکر و چنین شخصیت هایی است. حضرت علیه السلام با توجه به همه این نکات میفرمایند: فرزندم! حفظ و بهرهمندی از آن چه در دست خودت هست برای من محبوبتر است از طلب و آرزوی آنچه در دست مردم است، و تلخی یأس از آنچه در دست مردم است، بهتر است از درخواست از مردم. به نظر میرسد سخن حضرت کاملاً روشن است دیگر باید خودمان تصمیم بگیریم که از آن چه در اختیارمان هست خوب استفاده کنیم. و به راحتی آن لیوانی را که در اختیار داریم زمین نگذاریم، به امید این که فنجان
همسایه بهتر است، فرض میگیریم فنجان همسایه بهتر است ولی فعلاً این لیوان در اختیار ما است و میتواند نیاز ما را برآورده سازد.
حضرت علیه السلام در راستای تقویت روحیه قناعت و عدم حرص در ادامه میفرمایند:
«وَ الْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَیْرٌ مِنَ الْغِنَی مَعَ الْفُجُورِ»؛
کار با درآمد کمْ همراه با خودداری از گناه، بهتر است از درآمد زیاد همراه با گناه و بیپروایی.
بعضی از انسانها همه مرزهای انسانی را میدرند تا به ثروت بیشتری برسند، و بعضی دیگر آنچنان به حفظ مرزهای انسانی خود اهمیت میدهند که آن را با هیچ چیز عوض نمیکنند. این دومیها اهل عفتاند، همانطور که اولیها اهل فجوراند. عفت را در مقابل فجور قرار دادند. میفرمایند فعالیت و تلاشِ همراه با حفظ حریم انسانی بهتر است از آن که میل به ثروت، انسان را گرفتار بیحیایی و گناه بکند. حضرت، انسانها را متوجه ارزش عالَم عفاف میکنند و این که ثروت، ارزش آن را ندارد که انسان به خاطر آن از وقار و عفاف و حیای خود بگذرد. انسان باید طوری خود را تربیت کند که هرگز مرزهای اصیل انسانی او به جهت نیازهای زندگی دنیاییاش دریده نشود وگرنه در عین این که چیزی به دست نیاورده همه چیز خود را از دست داده است. شما دقت کنید و ببینید بشر امروز به چه چیزی رسیده است. با توجه به سخن قبلی حضرت که توصیه فرمودند مواظب باش گرفتار نیازهای زیاد نشوی، حالا این نکته جای خود را باز میکند که اگر نیازها زیاد شد، دریدگی و فجور و بیپروایی زیاد میشود و انسان به خاطر آن نیازهای افراطی شخصیت خود را به راحتی میشکند و روحیه عفاف و حفظ حریم الهی را زیر پا میگذارد. آنهایی که جسورانه انسانیت خود را به ذلت میکشند به جهت این است که داراییهای دنیایی برایشان عظیم شده است و لذا عظمت ابعاد انسانی آنها برایشان کوچک مینماید. چیزی که درست باید برعکس آن باشد. حضرت در کلام 289 نهجالبلاغه در وصف یکی از برادران الهی خود میفرمایند: «وَ کَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ»؛ آنچه او را در چشم من بزرگ میداشت آن بود که دنیا در چشم او کوچک بود، ولذا همین باعث شده بود بر تمام امیال خود مسلط باشد.
انسانهایی که نگران ذلت و کوچکی خود نیستند عموماً کار و فعالیت را دوست ندارند و به این که طفیلی بقیه باشند بیشتر مایلاند تا به تلاش و فعالیت. جامعهای که کار را دوست ندارد ناخودآگاه مرزهای انسانیت در آن از بین میرود. چون از یک طرف انسانِ عفیف اهل کار است و از طرف دیگر اصلِ «کار» میلهای سرکش را فرو مینشاند و موجب تقویت عفت میشود. حال وقتی کار از ارزش افتاد دیگر میل های سرکش توانا می شوند و عفت را سرکوب می نمایند.
امام علیه السلام در توصیهی اخیر به فرزندشان کارِ همراه با عفت را مقابل ثروتِ همراه با دریدگی و گناهآلودی قرار میدهند. به این معنی که بعضیها به جای کار، به دارایی فکر میکنند و چنین رویکردی در رابطه با گرایش به ثروت و گناه، رویکرد فوقالعاده دقیقی است و ما را متوجه روانکاوی افرادی میکند که چگونه وقتی نفسِ کار در تصور آن ها از ارزش افتاد روحیهی ثروتاندوزی جای آن را میگیرد. چون چنین انسانهایی به دستهای خود اطمینان ندارند و چون خود را در به دست آوردن مایحتاج ضعیف میبینند، به ثروتاندوزی روی میآورند تا از آن طریق نگرانی خود را از آینده جبران کنند و با چنین رویکردی، بیپروایی نسبت به حرام و حلال الهی شروع میشود. اینجاست که باید اذعان کرد سخنان علی علیه السلام از سخن خدا پایینتر و از سخن بشر بالاتر است. چه اندازه مملوّ از بصیرت است آن سخنی که میگوید کار با وارستگی و عفت، بهتر از دارایی با بی بندوباری است، چون روحیهی طلب ثروت، ناخودآگاه روحیهی زیر پا گذاردن عفت است. البته این غیر از وقتی است که بدون آنکه فردی طالب ثروت باشد خدا بنا به مصلحت خود امکانات دنیایی را در اختیار او قرار میدهد. حتماً در زندگی با انسانهایی روبهرو شدهاید که به جهت نورانیتی که دارند اصلاً خدا راضی نشده است که این افراد اسیر دنیا شوند، به طوریکه هرگز آن غنایی را که با فجور همراه است برای اینها نخواسته است. در همین رابطه است که خداوند به پیغمبرش دستور میدهد: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا»؛(1)
و با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام میخوانند و خشنودی او را دنبال میکنند همراه باش و دو دیدهات را از آنان برمگیر به طوریکه زیور زندگی دنیا را بخواهی. و از
1) سوره کهف، آیه 28.
آنکس که قلبش را از یاد خود غافل ساختهایم و از هوس خود پیروی کرده و اساس کارش بر زیادهروی است، اطاعت مکن. چون چنین افرادی ممکن است اُبهت اجتماعی داشته باشند و اگر مسلمان شوند اسلام قدرت بگیرد ولی اینها هیچ برکتی برای اسلام نمیآورند، زیرا روح ثروتاندوزی آنها موجب بیپروایی در مقابل احکام الهی خواهد بود.
«وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ»؛
فرزندم! خودِ فرد بهتر از هرکس نگهبان راز خویش است.
انسان باید شخصیت و اسرار خود را در نزد خود نگهدارد تا عفت خود را در این حیطه نیز حفظ کرده باشد. بههمین جهت حضرت در توصیف آن برادر الهی خود که فرمودند دنیا در چشم او کوچک بود، میفرمایند: «وَ کَانَ أَکْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً»؛(1)بیشتر اوقاتش ساکت بود. در اینجا هم حضرت در توصیه به فرزندشان ما را متوجه چنین صفتی میکنند، تا انسان پیش از آنکه بخواهد با دیگران به سر ببرد با خود باشد و حافظ اسرار خود. حرف حضرت به ما این است که خودت نگهبان خودت باش و بیش از آن که نظر به بقیه داشته باشی، در پهندشت وجود خود سیر کن تا بصیرت لازم را از ابعاد بیکرانهی خود به دست آوری.
در همین رابطه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«طُوبَی لِکُلِّ عَبْدٍ نُوْمَةٍ لَا یُؤْبَهُ لَهُ- یَعْرِفُ النَّاسَ وَ لَا یَعْرِفُهُ النَّاسُ- یُعَرِّفُهُ اللَّهُ مِنْهُ بِرِضْوَانٍ أُولَئِکَ مَصَابِیحُ الْهُدَی یَنْجَلِی عَنْهُمْ کُلُّ فِتْنَةٍ مُظْلِمَةٍ- وَ یُفْتَحُ لَهُمْ بَابُ کُلِّ رَحْمَةٍ- لَیْسُوا بِالْبُذُرِ الْمَذَایِیعِ وَ لَا الْجُفَاةِ الْمُرَاءِینَ»؛(2)
خوشا بهحال هر بنده گمنامی که بدو اعتناء نشود، او مردم را شناسد و مردم او را نشناسند، خدا او را به خشنودی و رضوان شناسد، آنها چراغهای هدایت اند که هر فتنهی تاریکی به برکت اینان زایل شود، و درهای رحمت برایشان گشوده شود، نه فاشکنندهی رازند و نه در صدد جفاکاری و آزار و خودنمایی.
همچنین روایت داریم خدا دوست دارد بندهاش فقرش را به دیگری نگوید، اینجا هم از جملهی «وَ المَرءُ أحْفَظُ لِسِرِّه»؛ بنده اینطور میفهمم که شایسته است انسان تا آنجا که ممکن است مسائلش را پیش خود نگهدارد، چرا که هیچ کس به اندازه خود انسان سِرّ نگهدار خودش نیست، ولذا در واقع میخواهند نمونهای از عفت را به ما متذکر شوند که خود را نگهبانی کن. به واقع این توصیه عمیقی است و باید سعی کنیم آن را مبنای شخصیت خود قرار دهیم تا رازهای بزرگی برایمان روشن شود، همان چیزی که در حدیث مذکور بدان اشاره فرمودند که «او مردم را شناسد و مردم او را نشناسند. اینان چراغهای هدایتاند که هر فتنهی تاریکی به برکت آنها زایل شود».
حرف این است که اسرار خود را نزد خود نگه داریم اگر هم در حدّ مشاوره بخواهیم احوالاتمان را با کسی در میان بگذاریم حدّ و مرز آن معلوم باشد. اگر انسان بتواند اسرار خود را پیش خود نگهدارد برکات زیادی برایش پیش میآید. یکی از برکات آن این است که قدرت تحلیلِ اسرار درونتان را پیدا میکنید. اگر شما در درونتان مسئلهای دارید درست است اگر زود آن را به بقیه ارائه دادید راحت میشوید ولی متوجه باشید در این صورت دیگر بر روی آن متمرکز نمیشوید و آن را تجزیه و تحلیل نمیکنید تا لایههای پنهان خود را به شما بنمایاند، در حالیکه اگر آن را سبک سنگین کنید کمکم معنی حقیقی آن برایتان آشکار میشود که ای دل غافل، این مسئله چه چیزهایی میخواست در جان ما بنمایاند و من نمیدانستم. مثل این است که برای شما مهمان بیاید و شما آن مهمان را برای همسایه بفرستید و فکر کنید خوب شد از دست او راحت شدید، در حالیکه به همراه مهمان رزق خودتان هم میآمد. اَسرار درون ما مهماناند تا روشن شود چقدر میتوانیم آنها را نزد خود نگه داریم. به قول آن دوستمان که میگفت: «صندوقِ سینه گفتهاند نه میدان سینه» صندوقی هم که در نداشته باشد که صندوق نیست. حرف از این ها بالاتر است، میفرمایند سرّ خودت را خودت حفظ کن و تو شایستهترینی در این که سرّ خود را فاش ننمایی، پس باید مکنونات قلبی و مشکلات شخصیات را پیش خود نگهداری.
سپس در ادامه میفرمایند:
«وَ رُبَّ سَاعٍ فِیمَا یَضُرُّهُ»!
چه بسیار تلاشکنندهایی که به زیان خود تلاش میکند.
چه بسیار دوندهایی که بهسوی ضرر میدود. یعنی انسان به صِرف تلاش و تحرک به جایی نمیرسد. بلکه انسان با عفت و قناعت و تفکر و حریمداری و حفظ اسرارِ خود، به جایی میرسد. امام علیه السلام این چند جمله را جمعبندی میکنند تا نتیجهگیری نمایند: قبلاً فرمودند تلافی آنچه با سکوت برای تو پیش میآید آسانتر است از جبران آنچه با سخن گفتن برایت ظاهر میشود. بعد ادامه دادند که حفظ و بهرهبرداری از آنچه در دست خودت هست بهتر است از آرزوی آنچه در دست دیگران است، و کارِ همراه با عفت بهتر است از ثروت همراه با فجور و ... برای حفظ اسرار انسان، خود انسان شایستهتر است تا این که اسرار خود را با بقیه در میان گذارد و انتظار داشته باشد آنها آن اسرار را حفظ کنند. چنانچه ملاحظه میفرمایید در تمام توصیههای مذکور یک نحو کنترل در ابعاد گوناگون مطرح است و لذا در جمعبندی میفرمایند: «وَ رُبَّ ساٰعٍ فِیماٰ یضُرُّهُ»؛ چه بسیار تلاشهایی که انسان را بهسوی ضرر سوق میدهد. و عکس آن، چه بسیار رهاکردن هایی که انسان را حفظ میکند، مثل ترکِ آرزویِ داشتنِ آنچه در دست مردم است، ترکِ دارایی که همراه با بیبندوباری است، ترکِ اینکه انسان سفره دلش را برای همه پهن کند. اینها بهظاهر یک نوع «بیعملی» است ولی از آن نظر که موجب جهتگیری روح انسان به سوی عالم معنی میشود یک نوع عملکردن است. ای کاش با این دید به تلاشها و تحرکهای مردم نگاه میکردید تا ببینید حضرت مولیالموحدین علیه السلام ماوراء اندیشه عوام چه پیشنهاد بزرگی را به انسانها میفرمایند. بعضیها برای خود و بقیه کار درست میکنند، چون یاد نگرفتهاند با خود باشند و با خدای خود. مولوی داستان زیبایی را در مثنوی میآورد که کُره اسبی همراه مادرش به طرف رودخانه میرفتند تا آب بخورند. کره اسب که در حین رفتن جست و خیز بیشتری میکرد تشنهتر بود همین که به آب رسید سر را در آب کرد و شروع کرد به آب نوشیدن، صاحب اسبها هم طبق عادت خودش شروع کرد با دهانش به آرامی سوتزدن به زعم اینکه اسبها بهتر آب بخورند، کرّه اسب با تعجب سرش را بالا آورد و به مادرش گفت: چرا او این کار را میکند؟!
مادر به عنوان مرشد راهْ خطاب به کرّهی خود به عنوان سالکِ مبتدی گفت:
گفت
مادر، تا جهان بوده است از این
کار
افزایان، بُدند اندر زمین
هین
تو کار خویش کن ای ارجمند
زود،
کایشان ریشِ خود بَر میکَنند
وقتْ
تنگ و میرود آبِ فراخ
پیش
از آن کز هِجر گردی شاخشاخ
شُهره
کَهْریزیست پرْ آبِ حیات
آبکِش،
تا بَردَمَد از تو نبات
آبِ
خضر از جوی نطق اولیاء
میخوریم
ای تشنة غافل بیا
ما
چون آن کُرّه، هم آب جو خوریم
سوی
آن وسواس طاعن ننگریم
اگر در تمدن غرب خوب تأمل کنید میبینید این تمدن، تمدن انفجار و بحران است، نه تمدن حکمت و آرامش. تمام برنامههایش بر مبنای عجله است و همه آنها حاصل غفلت از امثال سخنانی است که حضرت در این فراز مطرح فرمودند که: «چه بسیار دونده و تلاش کنندهای که به سوی ضرر خود میدود». در اسلام دستور «سِیر در زمین» داریم، یعنی بروید و نتیجه کار ملتهایی را که به انبیاء خود پشت کردند ببینید. در یک حرکت تاریخی- جغرافیایی ببینید چگونه کفرِ اقوام گذشته نابودشان کرد. میفرمایند: «أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَانُوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِی الْأَرْضِ فَمَا أَغْنَی عَنْهُم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ»؛(1)آیا در زمین نگشتهاند تا ببینند فرجام کسانی که پیش از آنان بودند چگونه بوده است، آنها به مراتب از حیث تعداد بیشتر از آنان و از حیث نیرو و آثار در روی زمین استوارتر بودند ولی آنچه به دست میآوردند به حالشان سودی نبخشید.
این نوع سیرِ تاریخی- جغرافیایی در زمین، کار خوبی است و موجب عبرت میشود. این غیر از کاری است که عدهای با تقلید غرب انجام میدهند، مثلاً دانش آموزان را میبرند، نیم ساعت این موزه را ببینند. بعد سریع یک سری به آرامگاه حافظ میزنند و بعد آرامگاه سعدی را هم همینطور ببینند، و دیگر هیچ! این کار، سیر در زمین نیست یک نوع وقت کُشی و یا تفریح است، بیشتر میتوان گفت همان تحرک بیثمر و پر ضرر است که حضرت ما را از آن منع میکنند. میفرمایند: چه بسیار دوندههایی که بهسوی ضرر میدوند. چیزی که شما در سر تا پای تمدن غربی با آن روبهرو هستید همین است. این تمدن، تمدن عجله است و عملاً با شتابِ زیاد به دور خود پیله میبافند تا خود را در درون حاصل تلاش خود خفه کنند.
در همان راستا و در یک نمونه قابل لمس میفرمایند:
1) سوره غافر، آیه 82.
«مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ وَ مَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ»
کسی که زیاد حرف بزند ناخواسته یاوه میگوید و گرفتار سخنان پوچ و بینتیجه میشود و کسی که تفکر کند بصیر میشود.
به ما دستور دادهاند از زیاد سخن گفتن بپرهیزیم تا قلب ما مشغول امور واهی نشود و زمینه گرفتن معانی عالیه را از دست ندهد. عمده آن است که روح و روان خود را گرفتار مشغولیات پوچ نکنیم. یکی از مشغولیات، کثرت کلام است که منجر به حرفهای پرت و پلا و واهی میشود و زمینهی تفکر را از ما میگیرد و در نتیجه از بصیرت لازم محروم میشویم. آنوقتی که اطراف ما اینهمه شبکه تلویزیونی و امثال آن نبود زمینهی تفکر و شرایط پرورش انسانهای حکیم و بصیر بیشتر فراهم بود، انسان میتوانست با خود باشد و به خود آید، حالا جوانان ما آنچنان در محاصره انواع شبکهها و سایتهای اینترنتی قرار گرفتهاند که فرصت تفکر با خود را از دست دادهاند. حضرت علیه السلام در وصف آن برادر الهی خود میفرمایند: «وَ کَانَ أَکْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً»؛(1)اکثر عمر خود را ساکت بود. و در نتیجه به آنچنان بصیرتی رسیده بود که چون سخن میگفت: «بَذَّ الْقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ السَّائِلِینَ»؛ بقیه از سخن وا میماندند و عطش سؤالکنندگان را به سیرابی تبدیل میکرد. در ادامهی وصف برادر الهی خود میفرمایند: «وَ کَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَی الْکَلَامِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَی السُّکُوتِ»؛آنچنان از سکوت بهرهبرداری کرده بود که اگر کسی در سخن گفتن گوی سبقت را از او میربود، در سکوت، کسی به پای او نمیرسید «وَ کَانَ عَلَی مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَی أَنْ یَتَکَلَّمَ»؛ و آنچنان بود که برای شنیدن حریصتر بود تا برای سخن گفتن. همه این احتیاطها در سخنگفتن به جهت آن است که شهوت سخنگفتن، انسان را از تفکر باز میدارد و روح انسان را از سیر به سوی حقایق محروم میکند و لذا از افاضات الهی و نفحات ربانی محروم میشود. سالک واقعی باید آنچه را باید نگوید، نگوید و آنچه را هم باید بگوید به مقدار ضرورت بگوید. پرگویی حجاب بین انسان و خدا میشود.
در روایت داریم: «أن رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال لبعض أصحابه - و هو مریض -: اَبْشِر. فقالت أمه: هنیئا لک الجنة فقال رسول اللّه صلی الله علیه و آله و ما یدریک؟ لعله قال ما لا یعنیه أو منع ما یعنیه؟»؛(2)رسول
خدا صلی الله علیه و آله کعب را که یکی از اصحاب بود چند روزی ندیدند، در مورد او سؤال فرمودند: عرض کردند بیمار است، حضرت صلی الله علیه و آله چون به عیادت او رفتند بهشت را به او بشارت دادند، مادرش گفت: ای کعب بهشت گوارایت باد، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند شما چه میدانید. شاید سخنی که لازم نبوده گفته است و یا سخنی را که نباید منع میکرده، منع کرده است.
در روایت دیگر داریم: «کَانَ الْمَسِیحُ علیه السلام یَقُولُ لَا تُکْثِرُوا الْکَلَامَ فِی غَیْرِ ذِکْرِ اللَّهِ فَإِنَّ الَّذِینَ یُکْثِرُونَ الْکَلَامَ فِی غَیْرِ ذِکْرِ اللَّهِ قَاسِیَةٌ قُلُوبُهُمْ وَ لَکِنْ لَا یَعْلَمُونَ»؛(1)
حضرت مسیح علیه السلام میفرمود. سخنان شما در غیر ذکر خدا زیاد نباشد چون کسانی که در مورد غیر ذکر خداوند زیاد سخن بگویند دلهای آنان دارای قساوت و سختی است ولی متوجه نیستند.
به گفته مولوی:
هین
دهان بر بند از هزل ای عمو
جز
حدیث روی او چیزی مگو
ما امروز با فرهنگی روبهرو هستیم که تلاش می کند خیلی حرف بزند تا اجازه ندهد ما حرف بزنیم و از این طریق روش های خود را بر روان ما غالب میکند. این فرهنگ، تعقّل را از انسان میگیرد زیرا کسی که زیاد حرف میزند هرگز خوب فکر نمیکند ولی اصرار دارد ما فکر او را بپذیریم، خودشان هم نمیفهمند که دارند اینهمه حرف میزنند، یا یک حرف را خیلی تکرار میکنند. این همان نکتهای است که حضرت فرمودند: «مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ وَ مَنْ تَفَکَّرَ اَبْصَرْ»؛ هرکس پر حرفی کرد یاوهگو میشود و هرکس فکر کرد بصیر میگردد. مولوی میگوید:
خامشی
بحر است و گفتن همچو جو
بحر
میجوید تو را جو را مجو
بسیاری از پیامها را بدون سخنگفتن میتوان به طرف مقابل رساند و این همان هنر اثر گذاریِ بیآوا و بی هیجان است. کسی که سکوت را شناخت میفهمد روحها روانتر از دهانها با هم سخن میگویند و آنان که سکوت را میشناسند چه اندازه در وقت و لفظ صرفهجویی میکنند. باید آنچنان که رسم خاک است سخنان خود را آهسته بگوییم ولی این
1) بحارالأنوار، ج 68 . ص 301.
کار نیاز به تواضعی دارد همانند خاک که در آن شائبهی خودنمایی نباشد. با توجه به سخن اخیر حضرت، جایگاه توصیههای قبلی در این جلسه بهتر روشن میشود که چرا فرمود: جبران آن چه با کوتاه آمدن در سخنگفتن پیش میآید آسانتر است از آنچه با سخنگفتن پیش میآید. و بعد فرموند: آنچه در نزد خود داری همان را حفظ کن و از آن بهرهمند شو و در حرفه و کسبْ عفت را پیشه نما و شایسته است انسان اسرار خود را نزد خود نگه دارد و نیز از تلاشهای بیهوده بپرهیزد. در همهی این توصیهها یک نوع شخصیت مدّ نظر است که در همه امور با وقار عمل میکند.
متأسفانه ما مزه سکوت را نچشیدهایم تا ببینیم چه اندازه در وقار شخصیت ما مؤثر است و چه اندازه انسان را حکیم میکند. در همین راستا میفرمایند: «وَ مَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ»؛ کسی که فکر کند بصیر میشود. عمده آن است که ما کار را شروع کنیم، با اولین نقطهضعفی که در خود با آن روبهرو میشوید و تا به حال متوجه نبودید، میبینید هنگامی که به ظاهر به حرفهای طرف مقابل گوش میدهیم ناخودآگاه خود را آماده میکنیم که جوابش را بدهیم و عملاً آنطور که باید و شاید گوش نمیدهیم. وقتی بنا را بر سکوت گذاشتیم و متوجه شدیم چه نقصهایی داریم روشن میشود بسیاری مواقع باید پس از گوشدادن سخنها سکوت کنیم و نیز روشن میشود در بسیاری موارد حرفهایی میزنیم برای این که خودمان را راضی کنیم، نه این که بخواهیم اگر طرف مقابل زمینه داشت راهنماییهای لازم را به او ارائه دهیم و اگر زمینه نداشت سکوت کنیم، این روحیهها راههای سیر به سوی عالم معنا را بر قلب ما میبندد.
تفکر، انسان را به عالم عقل وصل میکند ولی سخن گفتن، انسان را به عالم خیال وصل مینماید. اگر انسان زیاد سخن بگوید گرفتار خیال میشود و راه ورود هوس و وسوسههای شیطان به خوبی بر روان او باز میماند. اگر کسی به عالم عقل وصل شد وقتی عقل تصدیق کرد سخن میگوید. به همین جهت پیامبران و ائمه علیهم السلام سخنشان عقلپرور است و خیالشان هم تحت تأثیر عقلشان است. اگر توانستیم توصیه اخیر حضرت علیه السلام را عمل کنیم دیگر مایل نیستیم بسیاری از سخنان را که از خیالات سرگردان مردم پدید آمده است بشنویم و دیگر خیالات مردم نمیتوانند عمرمان را برُبایند، چون نمیتوانند ما را جذب کنند. اما اگر با سخن گفتن زیاد در مقام خیال ماندیم به هیچستان سفر میکنیم و این جا است که حتی هر وعدة دروغ هم ما را میرُباید.
آیا تا به حال فکر کردهاید که چرا در دستورات دینی سفارش شده است که طولانی نخوابید؟ چون تمام مدتی که انسان در خواب است در واقع در عالم خیال است - بهجز خواب اولیاء- کسی که طولانی بخوابد اصولاً ایمانش سست شده و فردی کند ذهن میشود. به همین خاطر میگویند که اولاً؛ زیاد نخوابید ثانیاً؛ پشت سرهم نخوابید، بیدار شوید، نمازی، عبادتی، وضویی، یعنی ایجاد شرایطی که عقل در صحنه باشد. اصلاً دین مساوی است با عقلی که متصل به عالم قدس است، میگویند بلند شوید یک کار دینی بکنید تا نفس شما در محدوده خیالاتِ سرگردان و خوابهای بیهدف متوقف نباشد، بیدار شوید سجدهای، نماز شبی، نماز جماعتی، تا نفس خود را از دست خیالات نجات دهید. اگر در بیداری جملهای را زیاد تکرار کنید وقتی هم مشغول کاری هستید، ناخودآگاه همان جمله را تکرار میکنید، در موردش فکر هم نمیکنید اما تکرار میکنید، اگر انسان مدتی طولانی در خیال فرو رفت و مثلاً هشتساعت در خیال ماند دیگر به این راحتیها بیرون نمیآید و در بیتفکریِ طولانی قرار می گیرد و احساس بیتفکری هم نمیکند. امام میفرماید «وَ مَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ». هرکس خود را از خیالات و حرفهای پراکنده آزاد کرد، بصیر میشود.
سپس میفرمایند:
«قَارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ وَ بَایِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ»،
فرزندم! با خوبان باش تا از آنها باشی. از بدان جدا باش تا از آنها نباشی.
نزدیکی با خوبان، روان را متوجه خوبیها میکند و لذا حضرت به مالک اشتر میفرمایند: «الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ»؛ «خود را به اهل ورع و صدق بچسبان»(1)
اینجا میفرمایند با اهل خیر که همان متدینین باشند همراه باش، باید به فکر و فرهنگ آنها نزدیک شد، همان فکر و فرهنگی که موجب خوبی خوبان شده، چون قاعده این است که:
میرود
از سینه ها در سینهها
از
ره پنهان صلاح و کینهها
بیش از آن که انسان تحت تأثیر گفتار همنشینان باشد تحت تأثیر شخصیت آنها قرار میگیرد و لذا سینهها عمیقتر همدیگر را تحت تأثیر قرار میدهند تا دهانها.
1) نهجالبلاغه، نامه به مالک اشتر.
شیطان تلاش میکند زشتیهای اهل شرّ را بپوشاند و از آن طرف ضعفهای جزیی مؤمنین را بزرگنمایی کند تا ما را از واردشدن در اردوگاه متدینین منصرف نماید و این آغاز خسارتی بزرگ است. چون بزرگترین بهره از دین وقتی است که انسان وارد جمع مؤمنین شود و با شور آنها به شور آید. از آنجاییکه شیطان میداند مسیر اصلی دینداری، به انجام عبادات به صورت فردی و در یک گوشه، جدا از دینداران نیست لذا برای شیطان سخت است که انسان با مؤمنین بهسر برد. نظر به سایر مؤمنین آن رویکردی است که استعدادهای الهی انسان را شکوفا میکند و انسان را به تحرک وامیدارد. زندگیکردن با انسانهای متدین هنر میخواهد و لذا شیطان نمیگذارد ما این هنر را داشته باشیم. شیطان تلاش میکند تا شما در جمع متدینین در جلسات مذهبی شرکت نکنید بعد شما را به مجلسی میکشاند که مثلاً فلان آقا کنسرت اجرا میکند. طوری القاء میکند که گویا در جلسات مذهبی همه زانوی غم در بغل گرفته و دارند گریه میکنند، و لذا نمیگذارد انسان از آن همه معارف بلندی که فقط در فرهنگ دینی مطرح است، آگاهی یابد. گاهی مواقع شیطان با حیلههای گوناگون ما را از همراهی با انسانهای متدین و جلساتی که این افراد تشکیل میدهند محروم میکند و به جای آن به شرکت در نشستهایی میکشاند که حتی اگر گناه هم در آن نباشد، کوچکترین ارزشی ندارد. البته کسانی که به اسم مذهب وقت مردم را از بین میبرندو بهرهای حقیقی به آنها ارائه نمیدهند بهانه به دست شیطان میدهند.
حضرت میفرمایند: فرزندم خود را به خوبان نزدیک کن تا از آنان بهحساب آیی و از اهل شرّ دور باش تا در شمار آنان در نیایی.
انسان به طور طبیعی خود را جزء هر گروهی دانست با حساسیتهای آن گروه احساس یگانگی میکند، پس اگر خود را از گروه متدینین دانست حساسیتهای او الهی میشود. وقتی انسان خود را جزء گروهی دانست که امثال شهید خرازی و مطهری و علامه طباطبائیها«رحمةاللهعلیهم» در آن قرار دارند به طور طبیعی حساسیت او همان چیزهایی میشود که آن بزرگان به آنها حساس بودند، شخصیت علمی و انقلابی، شخصیتی جامع در علم و عمل، نه آنچنان عمل زده و نه آنچنان علم زده و نه دور از حوادث اجتماع.
ممکن است انسان تصور کند میشود در عین ارتباط با غیر متدینین تحت تأثیر آنها قرار نگرفت و این نیز یکی از حیلههای شیطان است، چون تا حال در عمل چنین چیزی واقع نشده است، بلکه عموماً شخص با همین فکر به طرف افراد غیر متدین رفته و پس از مدتی قبح
کارهای زشت آنها در نظر او از بین رفته و خودش هم به آن اعمال گرفتار شده است، فقط در صورتی نزدیکی به غیر متدینین با خطر همراه نیست که انسان، با علم کامل و جهت امر به معروف، با این افراد برخورد کند.
مولوی مثال میزند، میگوید تو تصور میکنی که اگر از تو تعریف بکنند بر تو اثر ندارد در حالی که اشتباه میکنی و اثر آن را احساس نمیکنی، دلیلش هم این که اگر در مورد تو بدگویی کنند ناراحت میشوی. چون بدگویی تلخ است اثرش را متوجه میشوی اما وقتی تعریف تو را بکنند چون شیرین است اثرش را متوجه نمیشوی نه این که اثر نکرده باشد. در مورد جلسات نامناسب و نشست و برخاست با افراد نامناسب هم همین طور است انسان اثرش را متوجه نمیشود ولی حتماً اثر دارد و در انتخابهای بعدی انسان، نقش خود را در صحنهی زندگی او ایفا میکند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ، وَ ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ. إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً، رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاءً وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ وَ إِیَّاکَ وَ الِاتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَی»
بد خوراکی است که از حرام بهدست آید، و ستم بر ناتوان زشتترین ستم خواهد بود. جایی که مدارا درشتی به حساب آید به جای مدارا درشتی باید، بسا که دارو عامل بیماری شود و درد عامل درمان گردد، بسا اندرز دهد آن که از او اندرز نپایند، و خیانت کند کسی که جهت اندرز نزد او آیند، و بپرهیز از تکیه کردنت بر آرزوها که آن کالای احمقان است.
بعد از آنکه امام الموحدین علی علیه السلام ما را متوجه برکات سکوت و آفات پر حرفی نمودند و نظرمان را متوجه بهرهبرداری هرچه بیشتر از آن چیزهایی کردند که خداوند در اختیارمان قرار داده، و ارزش حرفهی همراه با عفت را نسبت به ثروت همراه با گناه طرح کردند، و این که خودمان بهتر از بقیه باید سرّ نگهدار خود باشیم. و نیز این که چه تلاشهای زیادی که با ضرر همراه است. و نیز در راستای کنترل وَهمیات فرمودند پرحرفی انسان را به یاوهگویی میکشاند و کم سخنی و تفکر بصیرت به همراه دارد، در آخر جلسه گذشته بحث به اینجا رسید که: فرزندم! به اهل نیکی و گروههای نیک نزدیک شو تا از آنان شوی و از بدان فاصله بگیر تا از آنها نباشی. عمل به این توصیه برکات فراوانی پیش میآورد به نحوی که انسان خود را در اردوگاه انسانهایی قرار میدهد که در گرایش به خوبیها تلاش میکنند و در جمع آنها به سرعت در کسب فضائل و معارف الهیه رشد میکند و استعدادهای خود را باز مییابد. عمده تلاش برای وارد شدن در جمع انسانهای الهی است و خود را از آنها دانستن و در جهتگیری آنها خود را شریک کردن.
سپس میفرمایند:
«بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ»؛
فرزندم حال که دانستی دوندههای پر تلاش ممکن است به نتیجه نرسند، و پرگویی، هذیانگفتن را به همراه دارد، و فکر کردن بصیرت میآورد، و حال که به خوبان نزدیک و از بدان فاصله گرفتی، بدان که غذایی که از حرام به دست میآید بد غذایی است.
یکی از عواملی که به راحتی انسان را وارد اردوگاه انسانهای الهی میکند رعایت حرام و حلال الهی است و در آن راستا ملموسترین ومهمترین شکلِ رعایت حرام و حلال در خوراک و طعام خود را مینمایاند و اگر انسان در این رابطه خود را هوشیار و متعهد نگهدارد در سایر امور راحتتر میتواند نسبت به حرام و حلال الهی از خود مواظبت کند و هرچه بیشتر خود را در جمع خوبان عالم وارد کند.
وقتی کسی از حرام و مشتبهات اجتناب نکرد راهی به سوی خدا ندارد، و این بیاحتیاطی نشانة گرفتاری در هوی است. ظلمت استفاده از حرام و مشتبه، قلب انسان را کدر میکند و امکان ارتباط با معانی و حقایق را از بین میبرد. غذای حرام جزء بدن ما میشود در حالی که آن بدن مجرای روح است. نسبت روحی که میخواهد به سوی خدا برود مثل حرکت نوری است که از شیشه عبور میکند. روح از جسم آلوده به حرام میگذرد و به تناسب آلودگی جسم، حرکت آن به سوی خدا محقق نمیشود. همة اینها به جهت فعّالبودن هوی است.
برای حفظ حساسیت نسبت به حلال و حرامبودن خوراک، باید مواظب باشیم که توجهات و هوشیاری خود را در امور دیگر مستهلک نکنیم. ممکن است کسی تا ساعت 11 شب نماز مغرب و عشای خود را نخواند و مشغول کار باشد و یا کارش طوری باشد که زیاد حرف میزند، این شخص عملاً دیگر نسبت به غذای حرام نمیتواند حساس باشد. در حالی که قبلاً حضرت فرمودند شغل کم درآمد و با عفت، بهتر است از شغل پردرآمد و با بیبندوباری و سهلانگاری نسبت به حرام و حلال الهی. حضرت در این فراز از سخن خود میفرمایند: این را بدان خطری که روبه روی توست غذا و طعام حرام است و آن بد چیزی است، پس طوری برنامهریزی کن که بتوانی حساسیت خود را نسبت به آن حفظ کنی.
«وَ ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ»؛
و ظلم به ضعیف فاحشترین ظلم است.
دو جمله اخیر یکی در رابطه با بدترین غذا و یکی در رابطه با بدترین عمل است. شاید حضرت میخواهند بفرمایند اگر تذکرات قبلی رعایت نشود انسان گرفتار بدترین طعامها و بدترین اعمال میشود. آن زندگی که انسان در آن مدام به این سو و آن سو بدود و فکر نکند؛ با دو مشکل مواجه میشود که بدترین مشکلها است. یکی اینکه حساسیت خود را نسبت به حرام و حلال الهی از دست میدهد. و دیگر اینکه خطر بزرگ ظلم به ضعیف را حس نمیکند. بعضاً متأسفانه ملاحظه کردهاید کسانی را که تا جایی سقوط کردهاند که دنبال انسانهای ضعیفی هستند تا به نحوی کلاه سر آنها بگذارند و حق آنها را بربایند. این دیگر رذیلت بزرگی است. این انسانها به راحتی هر تحمیلی از طرف افراد بالاتر از خود را تحمل میکنند و هیچ مقاومتی از خود نشان نمیدهند اما وقتی با انسان ضعیفی روبهرو شوند با تمام بیرحمی به او ظلم روا میدارند. اینها همة حساسیتهای انسانی را از دست دادهاند و به بدترین سرنوشت گرفتارند. حضرت میفرمایند: «وَ ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ» ظلم به ضعیف فاحشترین ظلم است. با گفتن این که غذای حرام بد غذایی است، و ظلم به ضعیف بد ظلمی است در واقع میخواهند ما ملاکی برای ارزیابی خود داشته باشیم، آیا توانستهایم از این دو آفت بزرگ بگذریم یا خدای ناکرده به جهت عملزدگیها حساسیت خود را نسبت به حلال و حرام الهی از دست دادهایم و زشتی فوقالعاده ظلم به ضعیف را درک نمیکنیم؟ اگر روشن شد این گونه هستیم باید بدانیم در مرحلة بسیار خطرناکی قرار گرفتهایم و در ریشهیابی آن تلاش کنیم و خود را دریابیم.
سخنان قبلی حضرت ما را از هر چه بیشتر فرورفتن در امور دنیا باز میدارد و رمز و راز تأکیدات گذشته حضرت به این جهت است که تلاش افراطی در امور دنیا انسان را تا چه اندازه به هلاکت میکشاند. شما در زندگی روزمره افراد بررسی کنید میببینید ابتدا با جوابدادن به حرصی که بر آنها حاکم شد روزی 18 ساعت کار دنیوی میکنند و بعد آرامآرام «یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ»؛(1)از آن نور و حساسیت اولیه نیز خارج میشوند. درست است که در ابتدا نسبت به عقاید نورانی و اعمال الهی حساس نبودند که محکوم حرص شدند ولی چون به راحتی به حرص جواب دادند «فَزادَهُمْ اللهُ مَرَضاً»(2)آن بیماری بیش از پیش
جای خود را باز کرد. حالا که در دنیا افتاد روز به روز کدورتش بیشتر میشود. ریشه ی این هلاکت را قبلاً فرمودند که اینها دارایی همراه با بیبندوباری را بر عفتِ با درآمد کم، ترجیح دادند و کار به آنجا رسید که دیگر نه به حرامبودن طعام، حساس اند و نه به ظلم به ضعیف.
وقتی انسان نسبت به ظلم به ضعفا حساسیت خود را از دست داد به آخر کار خود رسیده است و خداوند فرصت ادامه کار را از او میگیرد، زیرا خداوند عقاب ظلم بر ضعیفان را به تأخیر نمیاندازد. مولوی در همین رابطه میگوید:
ای
که تو از ظلم چاهی میکنی
از
برای خویش، دامی میکنی
گِرد
خود چون کرم پیله بر مَتَن
بهر
خود چَه میکنی، اندازه کَن
گر
ضعیفی در زمین خواهد امان
غلغل
افتد در سپاه آسمان
در آن داستان شیر و خرگوش که شیر به خرگوشان ضعیف جنگل ظلم می کرد، خرگوش زرنگ گفت؛ علت دیرآمدن من آن بود که شیری جلو راهم را گرفت و خرگوش چاقی که برای شما آورده بودم از من ربود و رفت در این چاه. شیر چون درون چاه نگاه کرد:
عکسِ
خود را او عدوّ خویش دید
لاجرم
بر خویش شمشیری کشید
حمله
بر خود میکنی ای ساده مرد
همچو
آن شیریکه بر خود حمله کرد
عِقاب ظالم با دست خودش انجام می گیرد زیرا بهکلی از بصیرت محروم میگردد.
هر
که دندان ضعیفی میکند
کار
آن شیر غلط بین میکُند
پس از آن که خطرات ظلم بهخصوص ظلم بر ضعیفان را مطرح کردند میفرمایند:
«إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً، رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاءً وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ»؛
وقتی که مدارا، دُرشتی حساب میشود، به جای مدارا باید دُرشتی کرد. چه بسیار که دوا درد است و درد دوا. همچنانکه گاهی از آن کسی که انتظار خیرخواهی و نصیحت نیست، خیرخواهی میرسد و برعکس آن، کسی که بناست ناصح ما باشد به ما خیانت کند و مانع هدایت ما گردد.
آنچه در این فراز حضرت چشم ما را به آن باز میکنند عدم غفلت ما از تغییر شرایط است و این که نباید تصور کرد هر چیزی در هر جایی جواب میدهد، لذا میفرمایند: گاهی شرایط طوری میشود که درد درمان است و همان سختیها عامل حیات و نمّو انسان میشود. کسی که این قواعد و سنن را میفهمد از خدا آن راحتی را که منجر به هلاکتش شود نمیخواهد، رحمت میخواهد حتی در لباس سختی؛ و لذا در سختیها هم لطف او را میبیند و نهایت استفاده را از آن میکند. مولوی میگوید:
نا
خوشِ او خوش بود در جان من
جان
فدای یار دل رنجان من
میگوید فدای آن که دل من را میرنجاند تا در جهت سعادتم قرار دهد و در نتیجه:
در
بلا هم می چشم الطاف او
مات
اویم، مات اویم، مات او
گاهی آدم به چنان بصیرتی میرسد که میفهمد هیچ چیزی مشکل او را حل نمیکند، مگر یک سختی و یا یک فشار و مصیبت. همانطور که بسیاری وقتها گرسنگی درمان است، و لذا بعضی بیماریها در اثر خوردن بهبود نمییابد بلکه با نخوردن شفا پیدا میکنند. و به همین جهت هم خداوند در بعضی بیماری ها تمایل ما را به غذا کم می کند تا بهبود یابیم. متأسفانه بشر امروز از این موضوع غافل است به طوریکه اگر نظام گوارش ما غذایی نخواست، از طریق تزریق سرم مواردی را بر بدن تحمیل میکنیم و درد را غیر قابل علاج میگردانیم. آری گاهی نخوردنها درمان است و آنچه به عنوان دوا میخوری درد است. زیرا متوجه نشدهایم در آن شرایط آنچه درد میپنداریم درمان است. لذا بعد از آنکه فرمودند: جایی که مدارا درشتی بهحساب آید باید به جای مدارا درشتی کرد. می فرمایند: «رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاءً»؛ چه بسا دارو عامل درد و درد دارو به حساب آید، این یک اصل است در تمام نظام عالم. به عنوان مثال اگر یک غذایی با معده سازگار نبود معده اعتراض میکند، اعتراض معده همان درد معده است. حالا باید چکار کنیم؟ آیا باید مُسکّن مصرف کنیم تا صدای اعتراض معده را خفه کنیم؟ یا باید درد را تحمل کنیم؟ اگر درد را تحمل کردیم اولین فایدهاش این است که ذهن میفهمد این درد به خاطر فلان غذایی بود که خورده است. اگر دوباره آن غذا را خورد و درد معده دوباره شروع شد ذهن متوجه میشود بین این غذا و درد معده رابطه هست و آرامآرام میل به آن غذا در آن فرد کم میشود. دومین فایدهاش هم این است که بدن در مقابل این درد مقاوم میشود و با تمرکزی که بر آن میکند میتواند درد را دفع کند. پس با نگاه درست به آن درد، هم نسبت به علت درد بیدار میشوید و هم جهت دفع درد توانا
میگردید. اما اگر به جای درمانِ درد فقط به دنبال مُسکن باشید اصلاً فکر نمیکنید که این درد مربوط به آن غذا است، به محض اینکه معده درد میگیرد ذهن بدون معطلی داروی مسکن را تصور میکند و انسان در آن حالت اصلاً متوجه نمیشود که این درد خودش دوا است و در نتیجه بعد از مدتی که بدن به مسکن عادت کرد دیگر روح نمیتواند آن درد را بشناسد و دفع کند لذا مجبور میشویم دوباره از طریق مسکن و داروهای شیمیایی نفس را به خطا بیندازیم بدون آن که از آن درد بهرهبرداری کرده باشیم. از طرفی میل ما به آن غذا همان میل قبلی است و لذا دوباره همان غذا را میخوریم و دوباره هم مریض میشویم. عکسالعمل بدن نسبت به پرخوری هم همین طور است و با درد معده یا سر درد و امثال آن همراه است، تا انسان به خود آید. این درد در واقع تنبیه خدا است که ما روشمان را عوض کنیم و دیگر پرخوری نکنیم. اما ممکن است با مصرف انواع داروها بخواهیم مسئله را مرتفع کنیم تا نفس نفهمد پرخوری کردهایم و دوباره هم پرخوری کنیم و در این صورت هیچ گاه از پرخوری تنفر نخواهیم داشت و همین نکته هلاکمان میکند، چون بدن بیداریاش را از دست داده است. در این رابطه اکثر داروها برای خوابکردنِ هوشیاری بدن است. به گفته مولوی:
حسرت
و زاری که در بیماری است
وقت
بیماری همه بیداری است
هر
که او بیدارتر پر دردتر
هر
که او هشیارتر، رُخ زردتر
پس
بدان این اصل را ای اصلجو
هر
که را درد است او برده است بو
بدن بیداری خود را با درد اعلام میکند تا ما تغییر روش بدهیم، ولی به جای این که ما نسبت به بدن تغییر روش دهیم به بدن میگوییم تغییر روش بده و دیگر نسبت به اعمال غلطِ ما حساسیت نشان نده، عملاً به بدن تحمیل میکنیم که هوشیاریش را از دست بدهد. مثل معلمی که دانشآموز درسخوان را از کلاس بیرون کند تا دانشآموزان تنبل نفهمند درس بلد نیستند. آری گاهی ما هم با طبیعت خودمان چنین برخورد عجیبی میکنیم.
موضوع را از این جهت دنبال بفرمایید که حضرت علیه السلام میفرمایند جایگاه و پیام دردها و سختیها را بشناس و لازم نیست همیشه از آنها فرار کنی.
در جمله بعدی در همان راستا میفرمایند:
«وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ»؛
چه بسیار پیش آید آن که نصیحت میکند و کارش به خیر ما منجر میشود، به ظاهر ناصح و خیرخواه ما نیست. و آن که جهت اندرز و خیرخواهی نزد او روند خیانت می ورزد.
پس تصور نکن همیشه عمل هر جفاکاری به ضرر تو تمام میشود و نیز مسرور هم مباش که هر خیرخواهی در عمل حتماً خیرخواهی او برای تو نتیجهبخش باشد. گاهی از سختیهایی فرار کردهایم که لطف بوده و گاهی به خوبیهایی نزدیک شدهایم که سختی بوده گفت:
هر
که گریزد ز خراجات شام
خار
کن غول بیابان شود
هرکس خواست با خروج از شهر از دادن مالیات فرار کند، خارکن غول بیابان میشود. حال با فشارهایی که غول بیابان به او میآورد او را برمیگرداند به تعادلی که باید پیدا میکرد. یا به تعبیر دیگر:
هر
آن کس نیاموخت ز آموزگار
بیاموزد
از گردش روزگار
اگر در مسیر الهی قرار گیریم همه چیز در جهت تعالی و پرورش ما قرار میگیرد، چه سختیها و چه راحتیها، ولی روی همرفته بسیار پیش میآید آنکس را که فکر میکنیم ناصح و پارتی ما است، خیرخواه ما نیست و ما را گرفتار شرایطی میکند که به هلاکت ما منجر میشود. برعکسِ آنکسی که ظاهراً با چهرة خشنِ خود امیال ما را جواب نمیدهد، وسیلهی نجات ما خواهد بود، هرچند ما از آن گریزان باشیم. گفت:
در
حقیقت دوستانت دشمناند
که
ز حضرت باز و مشغولت کنند
هرکس ما را از تعلقات دنیایی دور کند دوست است و هر کس ما را به تعلقات دنیایی و جنبههای آلوده دنیا نزدیک کند دشمن است، هر چند این فرد در لباس پدر و مادر باشد. مثلاً اگر مسئول زندانِ اسیرانِ در دست عراق به آنها بگوید از امروز فقط یک وعده غذا به شما میدهم ممکن است آنها در ابتدا جا بخورند، اما بعد متوجه میشوند این تهدید برای آنها بد هم نبود و به قول خودشان عجب بهشتی بود. اما اگر کسی با ظاهر خیرخواهانه به ما بگوید میخواهم روزانه پنج وعده غذا به تو بدهم، باید بدانیم این همان ناصحِ غیر ناصح است و عملاً قاتل ما است. این جا است که حضرت علیه السلام میفرمایند چه بسیار پیش آید آنکس که ظاهراً ناصح و خیرخواه نیست ناصح شما است، و چه بسیار آن که از او انتظار نصیحت میرفت به ما خیانت کرد.
مادرانی که با ملاکهای دینی با فرزندان خود عمل نمیکنند بدون استثناء به فرزندان خود ظلم میکنند. چون عاطفهی مادری اگر با عقلِِِِ دین همراه نبود، ویرانی به همراه دارد. اوایل انقلاب در تلویزیون فیلم مادری را نشان داد که خودش آمده بود پسرش را که جزء منافقین بود معرفی کرده و حکم اعدام برای پسرش صادر شد. شبِ قبل از اعدام خواسته بود با پسرش صحبتی بکند، وقتی او را نزد فرزندش بردند به او گفته بود حکم اسلام حق است و تو باید کشته شوی ولی توبه کن تا در آن دنیا گرفتار عذاب نباشی. پسرش با گریه و التماس به او میگفت مرا از اعدام نجات بده و او میگفت تو خودت خودت را از عذاب الهی نجات بده و توبه کن! در این صحنه عاطفه مادری در کنار شریعت آمده است و لذا به فرزندش میگوید توبه کن، دلم نمیخواهد آن دنیا در آتش بسوزی. اما آن مادری که عقل دینی ندارد وقتی فرزندش معتاد است و دارد بقیه را هم معتاد میکند وقتی میخواهند فرزندش را به مرکز بازپروری ببرند التماس میکند و نمیگذارد، مبادا به او سخت بگذرد. حاضر است فرزندش فاسد باشد بقیه را هم فاسد کند مبادا به اوسخت بگذرد، بالاخره این شخص یا کنار خیابان میمیرد یا کسی او را میکشد ولی اگر انسان عقل دینی نداشته باشد همین حالا را میبیند، وقتی تنها عاطفه در میان باشد ناصحی به میان است که عملاً خیانت میکند و این امر در هرجا عقل دینی نباشد واقع میشود. در ابتدای این فراز حضرت فرمودند: «إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً» وقتی مدارا درشتی به حساب آید، در آن شرایط، سختی حکم مدارا را میکند. نتیجه میگیریم در بعضی مواقع سختی لازم است و مدارا محسوب میشود، و سختی و فشار در آن شرایط نتیجهای میدهد که در شرایط عادی مدارا آن نتیجه را ظاهر میکند.
اساساً ملتی که از سختیها فرار کنند در سنت ادب الهی نمیتوانند وارد شوند. زیرا ادب الهی عموماً با سختیهایی همراه است و باید آنها را شناخت و از آن فرار نکرد بلکه خود را برای آن آماده نمود. مثل انسان پرخوری که باید خود را برای درد آماده کند. حضرت در این فراز قاعدهای را توصیه میفرمایند تا ما سختیها را در جای خود واقعیات قابل قبول بهشمار آوریم، و از این فکر بیرون بیاییم که اصلاً سختی نباید در جامعه باشد. ما در اسلام داریم که اگر کسی مرتکب قتل شد بهترین خدمت به خود او و بشریت این است که حکم خدا را در مورد او جاری کنیم. به همین جهت بعد از آن که فرمود: «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَی»؛(1)
1) سوره بقره، آیه 178.
بر شما در قتلْ قصاص نوشته شده است. میفرماید: «وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَاْ أُولِیْ الأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»؛ ای خردمندان در قصاص برای شما حیات هست، شاید به تقوای الهی نایل شوید. و این سختگیریها مثل قصاص قتل یا اجرای حدود برای گناهانی که باید حدود الهی بر آن جاری شود، جهت متعادل کردن روان فرد و جامعه است، و نباید از آنها فرار کرد و مانع اجرای آنها شد، هرچند میتوان با اصلاح خود و جامعه مانع ارتکاب چنین گناهانی گشت که منجر به چنین حدودی میشود، ولی وقتی عملی واقع شد که باید حدود الهی بر آن جاری شود نباید مانع شد.
شرایط کنترل هوس ها منجر میشود که سختیهای تکوینی یا حدود تشریعی در صحنه نیاید. کسانی که در اثر قارچ کچلی سرشان خارش دارد، این قارچها روی اعصاب آنها اثر میکند و لذا تحریک میشوند سر خود را بخارانند. حال اگر طرف به آن تحریک جواب دهد و سرش را بخاراند، بیشتر تحریک میشود و میخواهد همینطور سر خود را بخاراند، به طوری که در اثر آن خاراندن پوست سرش را میکَند و خون از آن جاری می شود اما باز هم دست بر نمی دارد، راهش این است که در مقابل آن تحریک اولیه یا او خودش خود را کنترل کند، و یا ما دست های او را بگیریم و مانع این کار شویم. حالا اگر کسی بگوید این زبان بسته را کاری نداشته باشید، این دلسوزی هیچ کمکی به او نیست چون گرفتار هوس است. بهترین راه کمک به او آن است که نگذاریم این هوس را دنبال کند، حتی اگر کار انسان در پیروی از هوس آنچنان خراب شده که برای ممانعت از ادامه کارش لازم باشد او به قتل برسد، در آن صورت بهترین خدمت به خودش و به بقیه همان قصاص است که پروردگار آدمیان فرموده است، هر چند خودِ فرد متوجه آثار مثبت آن نباشند. عین آن کسی که به جهت تحریک قارچهای کچلی سرش را میخاراند، به ظاهر دارد لذت میبرد. ولی در عمل دارد سرش را تکهتکه میکند. اینجاست که گفته میشود گاهی سختگیری بهتر از مدارا است. جامعهایی که ادبهای الهی را نپذیرد به هلاکتهای سهمگینی دچار میشود. وقتی که فقه اسلامی حکم جرمی را اعلام کرد، هیچ راهی جز اجراء آن نیست. اگر اجراء نکنیم همهی جامعه را گرفتار کردهایم، زیرا بعضی مواقع رحمت خدا به صورت غضب در جامعه ظهور میکند. همینطور که گاهی غضب خدا برای کفار به شکل رحمت ظهور میکند که به آن استدراج میگویند.
خداوند میفرماید: «وَالَّذِینَ کَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُونَ»؛(1)و کسانی که آیات ما را تکذیب کردند به تدریج از جایی که نمیدانند گریبانشان را خواهیم گرفت.
خداوند ملتی را که دیگر امید اصلاح برایشان نیست به سوی سرنوشت شومشان میکشاند. هر چند که خودشان به ظاهر تصور کنند امور جامعه به نفع آنها دارد جلو میرود.
حضرت علیه السلام میفرمایند فرزندم! ممکن است نزدیکی به بدان ظاهراً شیرین و دوری از آنها به ظاهر سخت باشد. ولی حقیقتِ موضوع چیز دیگری است. ممکن است انسان براساس وسوسههای نفس امّاره تصور کند اگر با آدمهای عیاش باشد بیشتر خوش میگذراند. و اگر به افراد مؤمن نزدیک شود هوسش برآورده نمیشود. ولی متوجه باش وقتی نفس امّاره به میان باشد این یک قاعده است که سختیها راحتی است و راحتیها سختی. نفس امّاره عمق نتایجی را که سختی های تکوینی یا حدود شرعی پدید میآورند نمیبیند و لذا از آنها فرار میکند در حالیکه خداوند از طریق همین سختیها انسان را به تعادل میآورد، حاکمیت هوس انسان را از میدان زندگیش بیرون میکند. مولوی در رابطه با نقش مثبت سختیها میگوید:
بر
نمد چوبی که آن را مرد زد
بر
نمد آن را نزد بر گرد زد
چوب را بر آن نمد میزنند تا گرد و خاک آن بیرون آید. گاهی میلهای ضد انسانی در روح ما فرو رفته است. خوب حالا باید چوب شریعت الهی را بر آن بزنند تا آن رذائل از نمد شخصیت ما بیرون آید و ما پاک شویم، پس در این حالت به گفته مولوی:
آن
جفا با تو نباشد ای پسر
بلکه
با وصف بدِ اندر تو در
وقتی هوسها در شخصیت ما میدان پیدا کرد برای آزادشدن از آنها هیچ راهی جز سختی نیست. چون مطمئن باشید هیچ وقت هوس را با نصیحت نمیتوان به راه آورد، به همین جهت اگر کسی واقعاً فاسد شد فقط با خوف و تنبیه بدنی امکان اصلاحش هست زیرا هوس با ترس و خوف فروکش میکند و درنتیجه با فروکشکردن هوس، عقل به میدان میآید، بعداً که عقلش به کار افتاد نصیحتش کن. کسی که شهوت تمام افق روحش را گرفته اگر به او بگوییم این کارها بد است و عاقبت خوبی ندارد. در آن شرایط اصلاً نمیشنود. فقط تنبیه چارهساز
1) سوره اعراف، آیه 182.
است، تا نفس امّاره سر جایش بنشیند. حالا که نفس امّاره فروکش کرد زمینه نصیحت فراهم میشود. امّا اگر از اول بنا را بر نصیحت بگذارید، اثر نمیگذارد. چون شهوت گوش طرف را نسبت به نصیحت کر کرده است. به همین جهت در اسلام اگر کسی کارش به شهوت عنان گسیخته کشید حدّش میزنند. غیر واقعی ترین سخن این است که کسی بگوید زناکار و یا مشروبخوار را نصیحت کنید تا از کار خود دست بردارد. اصلاً در آن شرایط نفس امّاره تمام وجود آن فرد را در بر گرفته، مثل این است که به شهوت بگویید شهوترانی نکن یا به آتش بگویید نسوزان. مگر میشود به کسی توصیه کنید از خودت خارج شو، ما باید در ابتدا کاری کنیم که آن ناخودی که تماماً خود را به جای خود اصلی جا زده تنبیه شود و طرف با آن احساس دوگانگی کند. بعداً به او تذکر بدهیم. اول باید چوب را بر سر نمد بزنید تا خاکهایش در بیاید بعداً باید آن را جایی بگذارید که دیگر خاک داخلش نرود. وقتی تمام وجود یک انسان شهوت شد اصلاً چشم و گوشش، چشم و گوش شهوت است. این جا فقط تنبیه و حدّ و تعزیر الهی کارساز است، وقتی خوف در او ایجاد شد و به جای نفس امّاره فطرت به صحنه آمد بقیهی راهکارهای تربیتی جواب میدهد. به همین جهت بزرگان تعلیم و تربیت میفرمایند خوف برای رفع هوس است نه برای تعالی انسان.
هیچوقت ما با تنبیه بدنی کسی را اصلاح نمیکنیم بلکه با تنبیه بدنی هوسش را خارج میکنیم تا زمینة اصلاح را در او فراهم نماییم. حالا وقتی زمینه اصلاح فراهم شد به کمک دین و تذکرات دینی میتوان او را به سوی سعادت و کمال هدایت نمود. به همین جهت ما در اسلام توصیه نداریم که مطلقاً کودکان را کتک نزنید. آری باید مواظب باشیم بیخود آنها را کتک نزنیم که موجب حقارت آنها میشود. ولی اگر کودکی سراسر هوس شد و بیحیایی را از حدّ گذراند نباید طوری احساس امنیت داشته باشد که فکر کند هرگز برخورد فیزیکی با او نمیشود، باید در جای خود از والدینش بترسد. اینجاست که حضرت میفرمایند: «إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً»؛ وقتی که مدارا درشتی به حساب آید و نتیجه ندهد، درشتی و سختگیری مدارا محسوب شود. به قول معروف:
هر
کجا داغ بایدت فرمود
چون
تو مرهم نهی ندارد سود
گاهی کار به جایی میرسد که باید زخم را جراحی کرد و یا باید آن را داغ کرد. حالا اگر مرهم بگذارید عفونت را شدیدتر میکنید. چون نیاز به جراحی دارد.
وقتی روشن شد که چنین قاعدهای در عالم و آدم هست، در مقابل سختیهایی که پیش میآید برخورد خاصی از خود نشان میدهیم، چون سختیها و تنبیهها بستر بیداری فطرت است، خداوند میفرماید: «وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا»؛(1)چون به انسان سختی یا ضرر برسد ما را میخواند، چه در حالت نشسته، چه در حالت ایستاده. از اینجا میتوان نتیجه گرفت که برای اصلاح خود باید خود را در معرض سختیها قرار داد، یا لااقل از سختیهایی که خدا جهت تنبیه و اصلاح ما فراهم میآورد فرار نکرد و کاری نکنیم که احکام و حدود الهی در جامعه تعطیل شود. گاهی مصیبتها از یک جهت تحفة الهی است تا جامعه یا انسانی را که از تعادل خارج شده به تعادل باز گرداند. فرارکردن از آنها خود را به هلاکت نزدیککردن است، هنر ما باید آن باشد که جایگاه آنها را بشناسیم تا از آنها نتیجه بگیریم وگرنه گرفتار استدراج میشویم. پس طلب رفاه دائمی کار عاقلانهای نیست به طوریکه همواره به دنبال بر آوردهشدن آرزوهای نفس اماره خود باشیم و هرگز نخواهیم آن را ناکام بگذاریم.
حضرت در راستای گریز از رفاهزدگیهای آرمانی میفرمایند:
«وَ إِیَّاکَ وَ الِاتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَی»
بپرهیز از آرزوهای بلند که آن کالای احمقان است.
فرزندم اگر به آرزوهای دنیایی دل ببندی و بر آنها تکیه کنی کار احمقان را کردهای و با چیزی بهسر بردهای که احمقان با آن به سر بردهاند. بعضیها زندگی در دنیا را عوضی گرفتهاند و از آن چه باید بشوند بهکلی غفلت کردهاند و لذا تمام روح و روان آنها را خیالات و آرزوهای دنیایی پر میکند، به طوریکه میخواهند در این دنیا کاملاً راحت باشند، مثلاً کنار یک دریاچه، ویلایی چند طبقه داشته باشد که به هر طرف خواست بچرخد. یک هلی کوپتر هم داشته باشد که از همان جا بلند شود و هر کجا خواست برود و هیچ سختی نکشد. حضرت میفرمایند در این نوع آرزوها به سر بردن با چیزهایی که احمقان بهسر میبرند، بهسربردن است. چنین افرادی چون سختیهای طبیعی را نمیخواهند، این نوع آرزوهای دنیایی در آنها
1) سوره یونس، آیه 12.
سر برآورده، حالا در حد خیال آنها باشد و یا واقعاً آنها را به دست آورند و با آنها باشند، در هر صورت زندگی احمقانهای است. حضرت علیه السلام میفرمایند حالا که پذیرفتی گاهی سختیها درمان است و نیز بعضاً آنهایی که صورت نصیحت کننده ندارند و به ظاهر خشناند، نصیحتگراند، پس فرزندم مواظب باش که آرزوهای بلند نداشته باشی. چون هر کس با آن چه در اختیار دارد باید صعود معنوی خود را شروع کند. سکوی پرواز او همان چیزی است که در دست دارد. اما اگر گرفتار آرزوهای دنیایی شد فرصت صعود معنوی خود را صرف بهدستآوردن آرزوهای خیالی خود میکند.
انسان با پذیرفتن شرایطی که در آن قرار دارد میتواند زندگی را شروع کند، ولی اگر گرفتار آرزوهای خیالی شد هیچ وقت زندگی را شروع نمیکند و یک عمر به دنبال ناکجا آباد میدود تا بعد که به آن رسید زندگی را شروع کند، بعدی که هرگز پیش نمیآید، در نتیجه بدون آن که زندگی را شروع کند عمرش تمام میشود. اگر در همین شرایطی که هستی زندگی را شروع کنی به راحتی احساس بودن خواهی کرد. به عنوان مثال؛ -آنهایی که مجرد هستند یک طور حرف من را گوش بدهند و آنهایی که متأهل هستند یاد مجردی خودشان بیفتند و به حرف بنده عنایت کنند- ببینید بعضی از عزیزانی که مجرد هستند میگویند حالا نمیشود زندگی کرد، وقتی ازدواج کردیم زندگی را شروع میکنیم، متأهلها هم میگویند هنوز که زندگی را شروع نکردهایم چون هنوز خانه نداریم، خانهدارها میگویند حالا که زندگی نمیکنیم وقتی برای بچهها سر و سامانی دست و پا کردیم زندگی را شروع میکنیم. در حالیکه وقتی فرزندانشان را به سر و سامان رساندند تازه با انبوهی از کارهای دوره پیری روبهرو میشوند، از ناتوانی بدن بگیر تا قدیمیشدن خانه و از راه رسیدن نوهها و غیره، که باید فکری برای آنها کرد. حالا با این رویکرد به دنیا این انسانها چه موقع زندگی خواهند کرد و از دنیا بستری برای اصلاح خود و سیر به سوی ابدیت دست و پا میکنند؟ اینها در هیچ قسمتی از حیات خود زندگی نمیکنند. چون بند آرزوها هستند. عملاً این آرزوها همه چیز را از ما گرفته است، ما را به دنبال خود میکشاند تا زندگی ما را به هیچستان ببرد.
اما اگر بر عکسِ آن نوع رویکرد به دنیا، همین حالا که این جا نشستهاید ذهنتان را از آرزوهای خود خالی کنید، بهخوبی با خودتان روبهرو میشوید و زندگی حقیقی شروع
میشود، به جای اینکه در ناکجا آبادها به دنبال خود بگردید، همین حالا با خودتان روبهرو میشوید و در حالیکه خود را میپذیرید در جهت سعادت خود قدم بر میدارید، و بهراحتی از آنچه خداوند در اختیار شما قرار داده است، جهت رسیدن به اهداف اصیل انسانی بهره برداری میکنید. زندگی فقط همین است. دیروز هم همان کاری که کردید برای شما زندگی بود و فردا هم همان کاری که پیش میآید برای شما صورت زندگی به خود میگیرد و زندگی همان کاری است که فردا انجام میدهی و در هر حالی در زندگی به سر میبری، ولی اگر آرزوهای بلند آمد و روح و روان ما را در دست گرفت همواره به دنبال زندگی خیالی میدویم و هرگز زندگی نخواهیم کرد مثلاً یک دختر بگوید اگر من ازدواج نکنم زندگی نکردهام یا یک پسر بگوید اگر من زن نگیرم زندگی نکردهام. این خیالات نمیگذارد حالا زندگی کند. بعد چی؟ بعد هم نمیگذارد وارد زندگی شوی. اگر توانستید این را بفهمید و به قلبتان برسانید که همین حالا میتوان با همین شرایطی که در آن هستیم زندگی را شروع کرد، زندگی شروع میشود و حجابهای بین شما و حقیقت فرو میافتد. زندگی همین حالا پیش تو است، مواظب باش از دستت نرود.
منظور بنده از این که میگویم آرزوی بلند نداشته باشید به این معنی نیست که الکی خوش باشید، حضرت میفرمایند آرزوی بلند نداشته باشید تا افقهای بلند معنوی - که ماوراء آرزوهای دنیایی است - از دست شما نرود. حرف این است که دارد فرصت ارتباط با حقیقت از دست میرود. آرزوها همهی عمر آدمها را از بین میبرد و گرفتار فرداها و فرداها میکند و از ارتباط با واقعیترین واقعیات که عبارت از عالم غیب و معنویت باشد، باز میدارد. مولوی این موضوع را به نحو زیبایی مطرح میکند، میگوید:
عمر
من شد فدیهی فردای من
وای
از این فردای ناپیدای من
هین
مگو فردا که فرداها گذشت
تا
از این هم نگذرد ایام کشت
پریروز میگفتید بگذار فردا بیاید تا یک کاری را شروع کنم. حالا فردایِ پریروز به دیروز تبدیل شد، و گذشت، و هزاران فردا همینطور میگذرد و میشود دیروز و چون ما شروعِ کار را به آمدن فردا موکول میکنیم هیچ وقت زندگی را شروع نخواهیم کرد. مولوی به ما توصیه میکند که:
هین
مگو فردا که فردا ها گذشت
تا
از این هم نگذرد ایام کشت
اگر امیدت به فردا بود همین حالا را هم از دست میدهی و فرداها دائماً دیروز میشود و هیچ کاری را شروع نکردهای. حقیقت این است که اگر توانستیم از گذشته و آینده آزاد شویم با خودِ واقعی خود مرتبط میشویم، همان خودی که تا ابدیت گسترده است و میتواند همین حالا قیامتی فکر کند و ابدیت خود را احساس نماید. این که بارها به ما گفتهاند قیامتی زندگی کنید به همین معنا است. چون وجود حقیقی شما مجرد است و موجود مجرد از زمان و مکان آزاد است و قیامت نیز به عنوان باطن این عالم هم اکنون موجود است، میتوان با بازگشت به خود حقیقی، همین حالا خود را در قیامت حس کرد. حالا حساب کن که قیامتی زندگی کردن نه به این معنی است که برای فردا زندگی کن، زیرا شما اگر همین حالا در قیامت بودید دیگر فردا و فردا نمیکردید، همین حالا زندگی را - آزاد از آیندهی وَهمی- شروع میکردید. آرزوزدگی یعنی هیچ وقت در زندگی واقعی واردنشدن. وقتی تصورت این باشد اگر ازدواج کنی زندگی میکنی، عملاً با این آرزو همین حالا خودت را از دست دادهای. تازه اگر زندگی ما افتاد در دست آرزوهای خیالی وقتی هم که ازدواج کردی، یک آرزوی دیگر جلو میآید و در نتیجه همان موقع هم با داشتن همسر باز زندگی نمیکنی. عزیزان باید متوجه باشند یک راه بیشتر نیست و آن عبارت است از آزاد شدن از بند آرزوها، در این صورت همین حالا که این جا نشستهایم داریم زندگی میکنیم و بدون آن که فردا، فردا کنیم توفیق انجام وظیفه در ما پیدا میشود، حتی اگر وظیفه ما آن باشد که برای فردا برنامهریزی کنیم؛ این غیر از آن است که در فردا زندگی کنیم بلکه داریم در همین امروز وظیفهی خود را انجام میدهیم.
اگر شروع زندگی را به تحقق آرزوها موکول کردید، از طرفی آرزوها هم دستنایافتنی است، پس هیچ وقت زندگی شروع نمیشود و مزهی بودن و با خودبودن و در نتیجه با خدابودن را نمیچشید. اگر همهی فکر و آرزوی شما این بود که خانه داشته باشید اگر تا سی سال دیگر خانه بهدست نیاوردی تا سی سال آینده داری چکار میکنی؟ جز این است که همه این فرصت را از دست خواهی داد؟ ملاحظه بفرمایید چه توصیه بزرگی حضرت میفرمایند که؛ «وَ إِیَّاکَ وَ الِاتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی» حذر کن، حذر کن از این که به آرزوها تکیه کنی، «فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَی» زیرا که آرزوها سرمایة احمقان و کوتهفکران است. مثل آن آقایی که تمام قوطی واکسهای خالی را که از اول تا حالا به کفش مردم واکس زده بود در یک کیسه بزرگ نگه داشته بود و هر جا میرفت با خود میبرد، هر روز صبح آنها را از خانه بیرون میآورد و یک وانت میگرفت تا آنها را بیاورند سرخیابان، دوباره شب همة اینها را به خانه
برمیگرداند. پیش خودش خیال میکرد خیلی سرمایه دارد. اما سرمایههایش چیست؟ قوطیهای واکس خالی، سرمایههای احمقانه، چون با خیالاتش خوش است، خوش است در این که تا حالا اینهمه واکس زده است. بعضی مواقع ما هم سرمایههای احمقانهی خو را به دوش داریم، و آن عبارت است از آرزوهای خیالی، و با آنها خوشیم، بدون آنکه متوجه شویم در این آرزوها همه چیزمان را از دست دادهایم. آنقدر قوطیهای او زیاد بود که اگر پولی هم به دست میآورد به یک وانت التماس میکرد آن پول مختصر را از او بگیرد و قوطیهای خالی او را بر گرداند به خانه، بعد میرفت در دکان نانوایی التماس میکرد یک تکه نان میگرفت خالی میخورد. دیدهاید که مثلاً فلان آقا میگوید که من آرزو دارم که ساختمان دو طبقهام را به نحو خاصی نماکاری کنم، آن وقت حاضر است سختی بکشد، گرسنگی بخورد، عبادت خود را کم بگذارد تا که ساختمانش نماکاری شود. این فرد در حماقت دست کمی از آن واکسی ندارد، چون این هم پس از مدتی به واقع هیچ سرمایهای جز همان نما که همان قوطیهای خالی است ندارد. نه عبادتی، نه دلِ نورانی، نه قلب مرتبط با خدا، همهچیز را از دست داده و قوطیهای خالی نمای زیبا را بهدست آورده است.
حضرت میفرمایند: ببین احمقها چه دارند و با چه بهسر میبرند، اگر تو با آرزوهایت زندگی کنی همان خیالات را در اختیار داری. من نمی دانم هماکنون شما گرفتار آرزوهای بلند هستید یا نه. بنده گاهی میبینم که غفلت از حضور در محضر حق و بهسربردن در آیندهی مجهول همه چیزم را میگیرد. خود را خرمن سوخته مییابم. چون به فرداها مشغول شدهام، آیندهای که هیچ هویت معلومی ندارد، و عملاً با این کار خرمن خود را که دارم با آن زندگی میکنم آتش میزنم. چون میخواهم در آینده خرمنی به پا کنم. آن وقت خرمن آیندة خود را دوباره آتش میزنم چون هیچ وقت زندگی در «حال» را تمرین نکردهام. عجیب است که بشر بنا گذاشته «حال» خود را به امید آینده ضایع کند. در حالی که بهترین نوع زندگی به سر بردن در «حال» است. ممکن است بفرمایید درد را گفتی درمانش را هم بگو. اگر عنایت فرموده باشید درمانش را هم گفتیم. و آن این بود که برسید به چنین شرایطی که متوجه باشید آزاد از آرزوهای بلند دنیایی همین حالا میتوانید زندگی را شروع کنید. آنوقت آدمی که دارد زندگی میکند، یک ساعت دیگر هم زندگی میکند چون زندگی را پیدا کرده است، شما
حالا میروید خانة خودتان، در چنین حالتی کاری که باید بکنی. همان زندگی است، نگو که این کارها چیزی نیست و به دنبال آن باشی که خود را در آینده مجهول پیدا کنی، حالا را هم از دست میدهی و به همین نحو خود را همواره در همهی صحنهها از دست دادهای. وقتی توانستی همین حالا زندگی کنی دیگر در همه صحنهها با همین حالت وارد میشوی و سراسر وجودت میشود زندگی. نگو که حالا ول کن بعد، نگو بعد شروع میکنم، بگو بعد را ول کن همین حالا، وگرنه خواهی گفت بگذار وقتی پولدار شدم زندگی را شروع میکنم.
در بین افرادی که میگویند بگذار پول دار که شدم آنوقت زندگی را شروع میکنم؛ چند مشکل هست: یکی اینکه حالا را از دست میدهند و فعلاً در زندگی نیستند، حالا را برای بعد لگدمال میکنند و «بعد» هم که آمد میگوید بگذار بعد. در حالی که طرف میتواند همین حالا زندگی کند، کاری هم به مجرد بودن یا متأهل بودن و پولدار بودن یا بیپول بودن نداشته باشد. عمده آن است که مواظب باشیم آرزوهای دنیوی «حال» را از ما نگیرد. یک خانم مجرد همین حالا دارد زندگی میکند. خودش ممکن است زندگیش را ضایع بکند و بگوید که نه اینها زندگی نیست من باید این کارها را بکنم تا زندگی بکنم. یک دانشجو وقتی بگوید من وقتی فارغ التحصیل شدم زندگی میکنم. همین حالا خودش را از دست میدهد. متوجه باش همین حالا میتوانی زندگی کنی. یا آن آقا یا آن خانم بگوید من وقتی دخترم را شوهر دادم زندگی میکنم. نه جانم! همین حالا داری زندگی میکنی، آرزوهایت این حضور و این زندگی را از تو گرفته است. هر چند در راستای حضورِ در «حال» وظیفهات آن باشد که در حدّ معتدل به فکر آینده فرزندانت باشی، اما باید از حال و حضور خارج نشوی. هنر ما آن است که عنان زندگی را در دست آرزوهای خیالی ندهیم، محور حیات ما باید انجام تکالیف الهی باشد تا همیشه در زندگی باشیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«یا بُنَی... وَ إِیَّاکَ وَ الِاتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَی. وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ. بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً. لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ وَ لَا کُلُّ غَائِبٍ یَئُوبُ. وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ. وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ. التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَی مِنْ کَثِیرٍ»
فرزندم... و بپرهیز از تکیهکردن بر آرزوها که آن کالای احمقان است، و عقل وسیلهای جهت به خاطر سپردن و بهره بردن از تجربههاست، و بهترین تجربه آن است که تو را پند آموزد. فرصت را پیش از آنکه - از دست رود - و اندوهی گلوگیر شود غنیمت دان. هر خواهنده و تلاشگر به مقصود نرسد و هر رفته باز نگردد. از نمونههای تباهی، نابود کردن زاد و توشه آخرت است. هر کاری را پایانی باشد و به زودی آنچه برایت مقدر شده به تو خواهد رسید. و تجارت بی خطر نیست، بسا اندکی که با برکتتر از بسیار است.
حضرت در فرازهای قبل فرمودند فرزندم... با اهل خیر زندگی کن تا در زمره آنان باشی و از اهل شّر دوری کن تا از آنها جدا باشی. بدترین غذا، غذای حرام است و سخت ترین ظلم، ظلم به ضعیفان. و نیز فرمودند: اگر شرایط طوری است که مدارا به کار نیاید و درشتی محسوب شود، سختی و درشتی مدارا است. زیرا که گاهی دوا درد است و درد دوا، همچنان که گاهی خیر از غیر افراد خیرخواه پیش میآید و دشمنان بیشتر از دوستان در اصلاح ما مؤثر خواهند بود، سپس ذهن ما را متوجه نقش تخریبی آرزو کردند و فرمودند:
«وَ إِیَّاکَ وَ الِاتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَی»؛
حذر کن از آرزوهای دنیایی که آن سرمایهی احمقان است.
در جلسه گذشته سعی شد تا حدّی این نکته مهم روشن شود. بنده فکر میکنم توجه به این نکته توجه به یک نکتهی بسیار اساسی در زندگی است. زیرا آرزوهای دنیایی عموم انسانها را از سرمایههای حقیقی باز میدارد، و آنها را گرفتار وَهمیات و خیالات میکند و در آن حال انسان بیش از آن که با واقعیات به سر ببرد با نیستیها زندگی میکند.
از نظر فلسفی روشن است که خدا فقط هست و عین هستی است و وجودِ هر موجودی از هستیبخشی اوست و هر موجودی تا به خدا وصل است، هست. در موضوع حقیقتشناسی هم وقتی شما به معنی واقعی هستید که به خدا وصل باشید، وگرنه در هستی خیالی زندگی میکنید که در واقع نیستی است، شاید بپرسید مگر میشود که ما در عین این که داریم زندگی میکنیم نیست باشیم؟ آری، گاهی ما بدون آن که بدانیم در نیستیها بهسر میبریم. و با «وجود» مرتبط نیستیم، با «عدم» مرتبطیم. زندگی در نیستیها یعنی زندگی در آنچه فعلاً وجود نداریم و ما به خیالِ آن فعلاً به سر میبریم، آن چیزهایی که هماکنون گذشته است و یا آن چیزهایی که ممکن است در آینده باشند، هر دوی آنها در حال حاضر نیستند. به عبارت دیگر آینده هماکنون نیست، گذشته هم هماکنون نیست. وقتی انسان با خیالاتی زندگی میکند که فعلاً گذشته است، پس در نیستی به سر میبرد.(1)یا وقتی انسان با خیالاتی زندگی میکند که فعلاً نیامده، باز در نیستی بهسر میبرد. پس در هر دو حال انسان از طریق هستِ خود با هستِ عالم مرتبط نیست، یا در نیستی که گذشت و یا در نیستی که میآید بهسر میبرد. آنچه فعلاً هست و همیشه هم خواهد بود خدا است، او هستِ مطلق است، هر وقت شما در «حال» زندگی کنید هستید و با هست خود به خدا وصل میباشید. اگر به گذشته دل ببندید و مشغول غمها یا شادیهای گذشته باشید و یا مشغول آرزوهای آینده شوید شما را از هست جدا میکند. در حالی که اگر به حق وصل شدید که عین هستی است و هم اکنون هست، از زندگی در نیستیها به زندگی در هستی منتقل شدهاید و از برکات آن کمال مطلق بهرهمند میگردید. به همین جهت به ما دستور دادهاند نگران گذشته و آینده نباشید و به خدا توکل کنید تا خدا را روبهروی جان خود بیابید و از انوار پروردگارتان نهایت بهرهبرداری را بنمایید.
حضرت می فرماید: فرزندم آرزومداری در دنیا سرمایه احمقان است. دوستان سؤال فرمودند اگر آرزویمان عاقبت به خیری باشد این هم شامل جمله حضرت میشود؟ مسلّم نه، زیرا این نگاه به حیاتی است ماوراء به سر بردن در خیالات دنیایی، بلکه توجه به حقیقتی است
1) البته عنایت داشته باشید که بعضی حادثهها در عینی که در گذشته واقع شدهاند مثل کربلا، و یا در آینده واقع میشوند مثل فرج امام زمان عجل الله تعالی فرجه، آینه نمایش حقایقاند و انسان اگر خواست با آن حقایق به سر ببرد همواره نظر به آن آینه دارد که محل نمایش سنن عالم و حقایق هستی است.
که امیدواریم آرامآرام در آینده رخ بنماید و ما را به سوی خود بکشاند. عملاً انسان در این نگاه میخواهد «حال» خود را با خدا از دست ندهد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در همین رابطه میفرمایند:
«أَخْوَفَ مَا أَتَخَوَّفُ عَلَیْکُمُ اثْنَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَی وَ طُولُ الْأَمَلِ لِأَنَّ اتِّبَاعَ الْهَوَی یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ طُولَ الْأَمَلِ یُنْسِی الْآخِرَة»(1)
و بهراستی ترسناکترین چیزی که از آن بر شما بیم دارم دو چیز است: یکی پیروی از هوای نفس، و دیگر آرزوی دراز، زیرا پیروی از هوای نفس انسان را از حقیقت باز دارد، و درازی آرزو آخرت را بهدست فراموشی سپارد.
پس اینکه به ما میفرمایند از آرزوها حذر کنید منظورشان اولاً: آرزوهای دنیایی است. ثانیاً: آرزوهایی که با وَهمیات و خیالات همراه است که از آن تعبیر به «طولُ الْاَمل» یا آرزوهای دراز میشود. در بسیاری از روایات و دعاها آرزو به معنی «طولالأمل» است. ولی گاهی هم شده است که آرزو به معنای مقصد واقعی انسان که همان خداوند است به کار میرود و به خدا عرضه میداری «یا اَمَلِی وَ بُقْیتِی...»؛(2)
ای خدایی که آرزو و مقصد من هستی. آرزو به این معنی، یعنی نظر به افقی متعالی که هم اکنون در منظر انسان موجود است نه اینکه در وَهم و خیال باشد. همینقدر روشن شد که اگر از طریق آرزوهای خیالی در گذشته و یا در آینده بهسر ببریم از «حال» که قسمت واقعی حیات هرکس است، باز میشویم.
ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» میگوید کسانی قیامت را دور احساس میکنند که دنیایی و زمانزده شدهاند. چون قیامت مرتبه عالی عالم غیب است و از نظر وجودی مرتبه عالی هر چیز مقدم بر مرتبه دانی آن است، و روایات ما هم تأکید دارد که هم اکنون قیامت هست ولی اکثر مردم از آن محجوباند.(3)ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» میگوید هرکس به اندازهای که تزکیه کند و جنبه مجرد خود را بر جنبه مادیاش غالب گرداند، غیب و قیامت را هم اکنون میبیند. چون غیب، فوق زمان گذشته و آینده، در «حال» است. و امام رضا علیه السلام میفرمایند: هر کس منکر آن شود که هم
اکنون بهشت و جهنم خلق شده، پیامبر و ما را تکذیب کرده و از ما نیست.(1)از این روایت معارف با ارزشی به دست میآید، یعنی قیامت هم اکنون هست و در «حال» است. برای کسانی دور است که اسیر زمان هستند. و هرکس به اندازهای که از زمان و مکان آزاد شده و به خدا وصل شود، قیامت برایش حاضر است. چون قیامت «حال» است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «اَلانَ قِیامَتی قائِم»؛(2)همین حالا قیامت من قائم است. امام الموحدین علیه السلام فرمودند: «لَوْ کُشِفَ الْغِطاء مَاازْدَدْتُ یقینا»(3)اگر پردهها عقب برود چیزی به یقین من اضافه نمیشود، یعنی همین حالا حضرت در مقام رؤیت آن عالم هستند.
با این مقدمه ملاحظه بفرمایید که آرزوهای دنیایی با محرومکردن ما از «حال» چه بلایی بر سرمان میآورد و اگر آدم بداند چطور آرزوها حجاب حقیقت میشوند، بالأخره برنامهریزی میکند و خود را از دست آنها میرهاند. این طور نیست که گرفتار گذشته و آینده شدن فقط در حدّی است که غم گذشته را بخوریم یا در آرزوی آینده باشیم، بلکه در آرزو بهسربردن و گرفتار گذشته و آیندهشدن به خودی خود حجاب ارتباط با حقایق است. یک وقت آدم آرزو میکند یک ماشین سواری مدل بالا داشته باشد بعد بهدست نمیآورد، این چیزی نیست، فوقش یک کمی غصّه میخورد، ولی آرزوها شما را از اتصال به عالم غیب باز میکند و این است که گفته میشود همه زندگی آدم را از او میگیرد. فقط این نیست که به فکر ماشینی هستیم که نداریم، بلکه گرفتار حجابهای غلیظی میشویم که مانع تجلی انوار غیبی است و دیگر از آن مقامی که در «حال» زندگی کنیم محروم میشویم. به گفته مولوی:
چون
شود فکرت همه مشغول حال
ناید
اندر ذهن تو فکر محال
وقتی انسان توانست از طریق جنبه مجرد خود - که فوق زمان و مکان است - با مجردترین حقیقت یعنی خدا مرتبط شود در واقع مشغول «حال» شده است و لذا به گفته مولوی «ناید اندر ذهن تو فکر محال» دیگر ذهن شما مشغول چیزهای دست نایافتنی نمیشود بلکه با واقعی ترین واقعیات که هم اکنون هست - یعنی خدا - مرتبط میشوید. همین که هستی، متوجه میشوی خدا هست. به همین جهت گفتهاند اگر کسی برسد به این مقام که فقط تکلیف خود را انجام
دهد این در واقع به مقام اتصال به عالم غیب و معنا میرسد. حضرت علیه السلام میفرمایند با آرزوها زندگی نکن و به آنها تکیه منما که این کار، سرمایهی احمقان است، چون انسانهای احمق در ناکجاآباد زندگی میکنند و خود را از واقعیترین واقعیات محروم میکنند.
یکی از زشتترین آثار فرهنگ غرب آرزوخیزیهای افراطی است. آنگاه که انسان تصور آرزوهای دور و دراز کند و تمام عمر را جهت تحقق آنها به پایان برساند، آیا دیگر می تواند به عالم معنویت وصل شود؟ کسی که تمام افق روحش این است که کاری بکند که نظر بقیه را جلب کند آیا میتواند قلب خود را متوجه خدا کند؟ بعضیها اعتراض دارند که چرا تلویزیون نیامده کارها و فعالیتهای ما را نشان دهد، در حالیکه وقتی روح تا این حدّ نظرش به مردم بود دیگر ارتباطی با حقایق معنوی و روحانی برایش نمیماند، این فرد یا افراد از نور حقیقت بسیار دور میشوند و جهنم به معنی دور شدن از حقیقت است، و فردای قیامت همین دورشدن از حقیقت، صورت آتش به خود میگیرد. انسان ورزش میکند تا بدنش سالم و قوی بماند یک مرتبه قوه واهمه جهت این کار را تغییر میدهد، به این فکر میرود که ورزش کنیم تا خود را بر بقیه بنمایانیم، اینجا دیگر جهت کار عوض شد و خیالات و جلب نظر بقیه به میان آمد و انبوه دلهرهها روان این بنده خدا را اشغال کرد که چکار کنم تا رقیبهای من روی دست من نزنند. اصلاً ببینید یک باره کار به کجا کشیده شد، موضوع از ریاضت بدن و تقویت روح و جسم به خودنمایی و انبوه دلهرهها تبدیل شد. چه اشکالی داشت که این فرد به حکم وظیفه ورزش میکرد و لذا همان حدّی که ورزش میکرد برایش پذیرفتنی و شیرین بود. حالا اگر ورزش کند که بر بقیه خود را بنمایاند که دیگر ورزش نمیکند، جان میکَنَد و لذا هرگز به نشاط مربوطه دست نمییابد، بسیار پیش آمده که افراد قبل از مسابقه به جای این که نشاط ورزش داشته باشند، دلهره شکست دارند و این که نکند شرایط طوری باشد که نتوانند خود را بنمایانند، آن وقت یک ورزشکار به من نشان بدهید که همان طور که عرض کردم برای خودنمایی به دیگران، ورزش کرده باشد و در آخر از کار خود راضی باشد. عموماً اگر بنشینی پای صحبت آنها حرفشان این است که نه آقا دولت از ورزش دفاع نمیکند، آقا ورزش در این کشور هیچ جایگاهی ندارد، مردم قدر ورزشکاران را نمیدانند، این آقا در واقع میگوید چرا به من توجه نمیکنند و مرا مهم نمیدانند. یا شما یک هنرمندی را که برای خودنمایی
هنرنمایی میکند به من نشان بدهید که راضی باشد. چون قصد اینها در کارهایشان جلب نظر افراد و بهسربردن با خیالاتی است که هرگز دست یافتنی نیست و لذا احساس ناکامی میکنند، این ها در آرزوهایشان دارند میسوزند و بسیار از حقیقت و نشاط دورند. حالا شما بیایید از امروز این طوری ورزش کنید که باید بدنم نیرومند و بانشاط باشد، ببینید چقدر آن کار برای روانتان زیبا و با نشاط خواهد بود. اما وقتی بگویی ورزش میکنم تا بقیه متوجه شوند بنده چه تواناییهایی دارم، هرکاری بکنی یکی میآید بهترش را انجام میدهد. پس همیشه دلهره داری، بعدش هم که پیر میشوی و دیگر نمیتوانی آن کارها را انجام دهی غصّه میخوری. اگر پای خودنمایی و آرزوهای دنیایی وسط آمد، هر کاری تلخ میشود و لذا حضرت فرمودند تکیه بر آرزوها سرمایهی احمقان است.
«وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ»
عقل برای آن است که تجربه ها را حفظ کنی و بهترین تجربه ها آن است که تو را پند دهد.
میفرمایند: هر کس از تجربههایش استفاده نکرد عقل ندارد، چون زندگی بدون شکست نیست ولی اگر انسان نتوانست ناکامیها و شکستهای خود را درست ارزیابی کند بیعقل است، چون «وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ». عقل برای به خاطر سپردن و حفظ تجربهها است، تا در آینده بتواند از آنها استفاده کند و مسلم عقلی که در اینجا مطرح است عقل منّور به شرع است. شما چندین بار در تاریخ ملاحظه کردهاید؛ ملّتی که بیدین شد حتماً اسیر میشود، چون نوع زندگی آنها طوری میگردد که طمع دشمنان را برای پیروزی بر آنها بر میانگیزاند، یک نمونه و یا دو نمونه هم نداریم. این قاعده را هم در پشت کردن به حضرت علی علیه السلام در کوفه دیدید که معاویه را جهت پیروزی بر آنها امیدوار کرد و هم در حرکات دربار قاجار دیدید که انگلستان را امیدوار کرد به راحتی در آنها نفوذ کند و سرنوشت ملت ایران را سالها در دست بگیرد. بیمهری به شیخ فضلالله نوری و بیتفاوت شدن نسبت به شهادت ایشان، آیرون ساید و امثال او را امید داد که میتوانند رضاخان را بر این ملّت حاکم کنند. چه عاملی جریان غربزدهها را امیدوار کرد که میشود آیت الله کاشانی را از صحنه تصمیمگیری کشور حذف کرد، جز امیدواری مردم به روشنفکرهای غربزده؟ در حال حاضر چه چیز
آمریکا و امثال آن را امید میدهد که میشود با تبلیغات رسانهای و انواع فیلمهای مستهجن جهت مردم را عوض کرد؟ جز بیدینی و بیتقوایی آنهایی که تحت تأثیر تبلیغات آمریکا قرار میگیرند؟ از پیداترین موضوعات این است که ما به اندازه بیدینی مان اسیریم. خوب، حالا نتیجه میگیریم اگر یک ملتی بخواهد عزتمند شود حتماً باید دیندار بماند و در تعالی دینداری تلاش کند و تجربهی تاریخی هم این را به ما نشان میدهد ولی آیا همه از این تجربه استفاده میکنند؟ حضرت میفرمایند: عقل عاملی است که این تجربهها محفوظ بماند و فراموش نشود، و اگر عقل در صحنه نباشد شما با افرادی روبهرو میشوید که برای عزتمند شدن میخواهند شبیه کفر شوند در صورتی که برای عزتمند شدن باید هر چه بیشتر به دینداری نزدیک شوند. ببینید با این که ما بارها تجربه کردهایم، اما باز آن تجربه را زیر پا میگذاریم، چون از عقل خود درست استفاده نمیکنیم و فضا را برای قضاوت عقل آماده نمینماییم. منافقین و مارکسیستها شایع میکردند که چون امام خمینی«رحمةاللهعلیه»کارگر نیست درد کارگر را نمیداند و باید رهبر انقلاب کارگر باشد تا درد کارگرها را بفهمد. حال در فضایی که عقل در میدان باشد این سؤال مطرح میشود مگر رهبران کارگران دنیا چقدر درد کارگرها را میدانستند که اینچنین کاخهایی در شوروی و سایر کشورهای کمونیستی ساختند؟ در شوروی رهبران به ظاهر کارگر کاخهایی ساختند که تزارهای روس نساختند. وقتی زمینه حضور عقل در روابط بین انسانها نباشد کارها با عبرت و پند از گذشته انجام نمیشود و زندگی عبارت میشود از تکرار شکستها و ناکامیهای گذشته.
سپس میفرمایند: «وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ»؛ حال که عقل برای حفظ تجربهها است، بهترین تجربه آن است که به تو پند بدهد.
یعنی تو در زندگی خود کارهایی را انجام دادهای و تجربههایی نیز بهدست آوردهای، حال متوجه باش بهترین چیزی که در اثر این تجربهها باید نصیب تو شود، پندهایی است که میتوانی از تجربههای گذشته بگیری و زندگی خود را با عمق بیشتری ادامه دهی. پس این کارهایی که باید انجام دهی، فقط انجام نده تا تمام شود، سعی کن از آنها پند بگیری.
ما در زندگی خود نمونههای خوبی از کارهایمان داریم که باید از خود بپرسیم راستی آن کار را که با آن همه انرژی مشغولش شدیم آیا ارزش آنهمه وقتگذاری داشت. یکی از دوستان میفرمود یک قطعه زمین و مقداری پول دارم، نمیدانم زمین را بسازم یا به کمک آن پول و با فروش زمین خانهای بخرم. گفتم فرقش چیست؟ گفت درست است اگر خودم خانه را
بسازم مطابق فکر خودم میسازم ولی حقیقتش میترسم اگر مشغول ساخت و ساز شوم بعد از یکی دو سال تمام فکر من آجر و سیمان و گچ و بنّا و عمله شود و بعد نمی دانم چند سال طول میکشد تا از فکر این چیزها درآیم و در آن حال فرصت به خود پرداختن را از دست دادهام. دیدم بحمدالله چشمش بیدار است و این را می فهمد که بسیار پیش آمده همینطوری که ایشان میفرمود افراد گرفتار ساخت و ساز شدند و درست در همان زمانی که باید قلب خود را تربیت میکردند، فرصت را از دست دادند. هرچند نمیخواهم حرف این دوستمان را برای همه بهعنوان قاعدهی کلی در نظر بگیریم. ولی هنر دوستمان آن بود که از تجربههای خود در امور دیگر برای این کار پند گرفت.
دین آمده است تا انسانها را از وَهمیات و خیالات آزاد کند تا عقلشان به صحنه بیاید و بتوانند از تجربهها - بهخصوص تجربههای تاریخی- استفاده کنند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف نبوت میفرمایند، کار انبیاء آن است که عقل دفن شدهی انسانها را به صحنه بیاورند،(1)وقتی عقلِ واقعی که همان عقل به صحنه آمده توسط شریعت است به میان آمد، مسلم انسانها بهترین پندها و بهرهها را از زندگی خود میبرند. به همین جهت میتوان گفت انسانها به اندازه پیروی از انبیاء توفیق پیدا میکنند که از تجربههایشان استفاده کنند. نمونه آن هم موضوعاتی است که قرآن در رابطه با فرعون و امثال او به میان میآورد تا به کمک توجهی که خداوند به ما میدهد از سرنوشت امثال فرعون پند بگیریم.
پس فراموش نفرمایید که عقل به اندازه نور شریعت توانا میشود تا از تجربهها استفاده کند. حضرت تأکید میفرمایند از تجربهها و حادثهها پند بگیر. ببین چه کاری به چه نتیجهای منجر شد و یا چه تلاشهایی چگونه پوچ و بیثمر گشت. چه بسیار خانوادههای اشرافی که با آن همه تلاشْ حاصل زندگی آنها بیثمر گشت، به طوری که خانههای وسیع آنها محل زندگی عنکبوتان گشته، چه زمینهای بایری که اطراف زندگی شما رها شده در حالی که صاحبان آنها تلاشها کردند تا آنها را برای فرزندان خود دست و پا کنند و حتی فرزندان خانوادههای دیگر را از حق خود محروم کردند تا برای فرزندان خود بیشتر و بیشتر امکانات
1) حضرت در خطبه 1 نهجالبلاغه میفرمایند: «وَ یثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول».
باقی گذارند ولی تماماً ناکام ماندند. آیا نباید عبرت بگیریم هر کاری که الهی نباشد هرگز مثمر ثمر نخواهد بود؟ از یک طرف عمر ما را از ما میگیرد ولی در ازاء آنهمه تلاش، هیچ بهرهی حقیقی نصیب ما نمیکند.
عرض بنده تأکید بر روی فرمایش حضرت است که باید از آنچه در روبهروی ما میگذرد پند بگیریم و ببینیم رمز و راز با برکت بودن زندگیها چیست. شما تجربه کردهاید که چگونه گاهی یک کتاب و یا یک وسیله نقلیهی ساده چه اندازه برای زندگی مفید و با برکت است و برعکس، گاهی افراد یک عمر تلاش میکنند تا زندگی پر زرق و برقی را برای خود فراهم کنند ولی هیچ بهرهای از آن نمیبرند. ریشهی آن را باید در بازی آرزوهای دنیایی جستجو کرد و پند گرفت که پیروی از آرزوهای دنیایی برعکس ظاهرش که انسان فکر میکند اگر آنها را به دست بیاورد به اهدافی که دنبال میکند میرسد، انسان را ناکام میکند. آدم باید فکر کند چه شده است که یک دفعه این همه برکت در یک کار هست، ولی در بقیه کارها نیست؟ اگر راز مسئله را یافتی عملاً از حادثهها پند گرفتهای و دیگر راه را از بیراهه میتوانی تشخیص دهی. مولوی در راستای پندگیری از حادثهها داستانی را در مثنوی میآورد که:
شیر
و گرگ و روبهی بهر شکار
رفته
بودند از طلب در کوهسار
تا
به پشت همدگر بر صیدها
سخت
بر بندند بار قیدها
هر
سه با هم اندر آن صحرای ژرف
صیدها
گیرند بسیار و شگرف
گر
چه ز یشان شیر نر را ننگ بود
لیک
کرد اکرام و همراهی نمود
با اینکه شیرِ نر ننگ داشت با آن اُبهتی که داشت در کنار گرگ و روباه به شکار رود، ولی اکرام کرد و همراهی نمود.
چون
که رفتند این جماعت سوی کوه
در
رکاب شیرِ با فَرّ و شکوه
گاو
کوهی و بز و خرگوش زفت
یافتند
و کار ایشان پیش رفت
هر
که باشد در پی شیر حراب
کم
نیاید روز و شب او را کباب
گفت
شیر ای گرگ این را بخش کن
معدلت
را نو کن ای گرگ کهن
نایب
من باش در قسمتگری
تا
پدید آید که تو چه گوهری
گفت
ای شه! گاو وحشی بخش تست
آن
بزرگ و تو بزرگ و زفت و چُست
بز
مرا که بز میانه ست و وسط
روبها
خرگوش بستان بیغلط
شیر
گفت ای گرگ چون گفتی بگو
چون
که من باشم تو گویی ما و تو؟
گفت
پیش آ کس خری چون تو ندید
پیشش
آمد پنجه زد او را درید
گفت
چون دید منت از خود نبرد
این
چنین جان را بباید زار مرد
حرف شیر آن است که در زیر سایهی اُبهت من بود که این صیدها شکار شد، حالا چرا خود را در عرض من قرار دادهای؟
چون
نبودی فانی اندر پیش من
فضل
آمد مر ترا گردن زدن
کلُّ
شَیءٍ هالکٌ جز وَجْه او
چون
نهای در وجه او، هستی مجو
بعد
از آن رو شیر با روباه کرد
گفت
این را بخش کن از بهر خَورد
سجده
کرد و گفت :کاین گاو سمین
چاشتْ
خوردتْ باشد ای شاه مَهین
و
آن بُز از بهر میان روز را
یخنهای
باشد شه پیروز را
و
آن دگر خرگوش بهر شام هم
شب
چرهی این شاه با لطف و کرم
گفت
ای روبه تو عدل افروختی
این
چنین قسمت ز که آموختی
از
کجا آموختی این ای بزرگ؟
گفت
ای شاه جهان از حال گرگ
گفت
چون در عشق ما گشتی گرو
هر
سه را برگیر و بستان و برو
روبها
چون جملگی ما را شدی
چونت
آزاریم چون تو ما شدی
ما
ترا و جمله اشکاران ترا
پای
بر گردون هفتم نه بر آ
چون
گرفتی عبرت از گرگ دنی
پس
تو روبه نیستی شیر منی
حرف مولوی پس از آوردن داستان و نتیجهی آن که باید در مقابل خداوند عالم از خود فانی شد تا به حق باقی شوی؛ این است که:
عاقل
آن باشد که عبرت گیرد از
مرگ
یاران در بلای محترز
روبه
آن دم بر زبان صد شکر راند
که
مرا شیر از پی آن گرگ خواند
گر
مرا اول بفرمودی که تو
بخش
کن این را که بردی جان از او
پس
سپاس او را که ما را در جهان
کرد
پیدا از پس پیشینیان
تا
شنیدیم آن سیاستهای حق
بر
قرون ماضیه اندر سبق
تا
که ما از حال آن گرگان پیش
همچو
روبه پاس خود داریم بیش
استخوان
و پشم آن گرگان عیان
بنگرید
و پند گیرید ای مهان
عاقل
از سر بنهد این هستی و باد
چون
شنید انجام فرعونان و عاد
ورنه
بنهد دیگران از حال او
عبرتی
گیرند از اضلال او
و حرف همین است که وقتی انسان سرنوشت امثال فرعونیان را مینگرد که با آنهمه تلاش و رونقِ ظاهری چگونه در اوج بیثمری هلاک شدند، به فکر میرود پس رمز و راز نجات را باید در پیروی از مسیری دانست که انبیاء آوردهاند و لذا نتیجه میگیرد بر اساس توصیهی پیامبران:
جمله
ما و من به پیش او نهید
مُلک
مُلک اوست مُلک او را دهید
چون
فقیر آیید اندر راه راست
شیر
و صید شیرْ خود آن شماست
زآنکهاوپاک
است وسبحانْ وصف اوست
بینیاز
است او ز نغز و مغز و پوست
هر
شکار و هر کراماتی که هست
از
برای بندگانِ آن شه است
این داستان روشن می کند کسانی در زندگی گرفتار بحران و اضمحلال نمیشوند که بتوانند از حادثه های تاریخی پند بگیرند که چگونه ملتی که از مسیر توحید و شریعت الهی جدا شد مضمحل میشود. حضرت امام الموحدین علیه السلام تأکید دارند که باید از حادثهها بینش پیدا کرد و فقط ناظر حادثهها نبود.
در ادامه میفرمایند:
«بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً»؛
فرصتها را قبل از آن که از دست برود غنیمت شمار تا غصهی از دسترفتن آن، چون اندوهی گلوگیر برای تو نماند.
قاعدهای در عالم حاکم است که خداوند برای امتحان هرکس شرایط مختلفی در روبهروی او قرار میدهد تا بتواند تواناییهای بالقوهی خود را بالفعل کند و در مسیر تعالی شخصیت خود قدمی جلو بیاید، ولی همان خدایی که چنین فرصتهایی را در زندگی انسانها پیش
میآورد، قاعدهای قرار داده که این فرصتها دائمی نباشد و پس از مدتی دیگر ما امکان به کار گیری آن فرصت را نداریم، به همین جهت به ما گفتهاند:
تا
که دستت میرسد شو کارگر
چون
فُتی از پای خواهی زد به سر
آن آقایی که گفت: میترسم اگر دو سال از عمر خود را صرف خانهسازی کنم، فرصت خود را از دست بدهم. متوجه است ما برای متعالیشدن و آزادکردن خود از خیالات و وَهمیات یک فرصت محدود داریم اگر در این فرصت به جای تغییر خود و شایستهی عالم قرب و معنی شدن، به تغییر زمین بپردازیم، دست خالی از این دنیا میرویم. هر قطعهای از زندگی فرصت خاصی است برای به فعلیتآوردن استعدادهایی خاص، و اگر از آن فرصت غفلت کنیم برای همیشه از بهرهمندی نسبت به آن استعدادها محروم شدهایم و در آن بُعد ناپخته خواهیم ماند. جان و روان ما میخواهد قلههای معنویت را طی کند و ابعاد روحانی خود را از انوار آن عالم سیراب نماید، حال اگر با مشغولشدن به دنیا و روزمرّگیها بالهای پرواز خود را شکستیم برای همیشه با سرخوردگی و افسردگی به سر میبریم. گفت:
برگشاده
روح بالا بال ها
تن
زده اندر زمین چنگال ها
روح میخواهد بالا برود و دست در آغوش مقاصد عالیه خود بیندازد، تن چنگالهایش را در زمین فرو کرده است و به همین زندگی زمینی دلشاد است. حالا شما میخواهی چکار کنی؟ اگر فرصتهای ارتباط با عوالم را از دست بدهیم برای همیشه روح را که بُعد اصلی ما است سر خورده کردهایم. حضرت میفرماید: «بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّةً» فرصتها را با شتاب هر چه تمامتر باید چسبید، قبل از آن که - با از دسترفتن آنها - با اندوهی گلوگیر روبهرو شوی.
خود را مشغول امور فرعی میکنی و از صحنهی اصلی زندگی خارج میشوی، در حالی که اگر میخواهی فرصتها را از دست ندهی باید برعکس آن عمل کنی.
در ادامه میفرمایند:
«لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ وَ لَا کُلُّ غَائِبٍ یَئُوبُ»؛
فرزندم! نه آنچنان است که هر خواهنده و طالب و تلاشگری به مطلوب خود برسد، و نه آنچنان است که هر غائبی که از صحنه رفته است باز گردد.
پس باید دنیا را از این زاویه نگاه کرد که اگر تصور کنی با حرص و تلاشِ بیشتر ثمرهی بیشتری از دنیا بهدست میآوری، این طور نیست. همچنان که اگر از فرصتها درست استفاده نکنی و به این امید باشی که دوباره آن فرصتها برمیگردند، نه اینچنین هم نیست، آنچه رفته است برنمیگردد.
نقطه ضعف انسانها این است که با حرص زیاد به دنبال دنیا میدوند و نگران از دسترفتن فرصتها برای تعالی ابعاد معنوی خود نیستند. تصور میکنند فرصت اصلاح خود همیشه باقی است فعلاً باید در بهدستآوردن هر چه بیشتر اموال دنیایی تلاش کرد. غافل از اینکه فرصتِ محدود زندگی دنیایی بستری است برای تعالی روح و قلب، و لذا اموال دنیایی را مقصد خود می گیرند و از مقصد اصلی باز میمانند. حضرت جهت نجات از این نقطه ضعف میفرمایند: فکر نکن با این تلاش های دنیایی همه آنچه میخواهی به دست میآوری، این طور نیست. پس حرص نزن و به همان اندازه از دنیا که بدون حرص و بدون از دستدادن سایر فرصتها پیش میآید، راضی باش و بیشترین همّت خود را در راستای تعالی قلب و عقل خود به کار ببند که اگر فرصت تعالی خود را از دست دادی دیگر آن فرصت بر نمیگردد.
«وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ»؛
از نمونههای فساد، بر باد دادن توشه و خراب کردن قیامت است.
مسلم انسانها نگران هستند که زندگی و حاصل تلاشهای آنها فاسد شود، میفرمایند: نوع مشخص فساد این است که توشه آبادانی آخرت را که همان اصلاح نفس و تقوا است از دست بدهی و در نتیجه معاد و زندگی ابدی خود را خراب کنی، و به واقع بدترین ضررها همین ضرر است که انسان حیات ابدی خود را خراب نماید و همه فکر و ذکرش آن باشد که در دنیا ضرر نکند و لذا در ادامه میفرمایند:
«وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ»؛
و بدان که هر امری یک پایان و نهایتی دارد، به زودی آنچه برای تو مقدر شده به تو خواهد رسید.
آنچه باعث میشود نتوانید برای قیامتتان برنامهریزی کنید طلب دنیای بیشتر است، در حالی که هر چیزی انتهایی دارد و به آن انتها و نتیجه میرسد و حرص ما آن نتیجه را تغییر نمیدهد،
و به همین جهت حضرت تأکید میکنند به زودی آنچه برایت تقدیر شده به تو میرسد و خداوند تو را از جمع بندگانش خارج نکرده که در دنیا بدون سهم بمانی و لذا نیاز نیست روحیهی تجارتمنشی پیشه کنی، با همان روحیه بندگی و انجام وظایف نسبت به خلق و خالق آنچه بناست به تو برسد، میرسد. در ادامه در همین رابطه حضرت میفرمایند:
«التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَی مِنْ کَثِیرٍ»
تجارت بدون خطر نمیشود و چه بسیار کم و قلیلی که دارای برکت و رشد است، نسبت به زیادی که بی برکت است.
پس معلوم نیست با غفلت از تقدیر الهی از خطراتِ از دستدادن مال و سرمایه مصون باشی.
آیا حضرت علیه السلام با تذکرات فوق میخواهند ما را به ترک دنیا و فعالیتهای اقتصادی دعوت کنند یا میخواهند از حرص بیجا و جانکاه منصرف نمایند؟ ابتدا لازم است این نکته روشن شود که از نظر فرهنگ اسلامی زندگی فقط آن شکلی نیست که فرهنگ غرب به نمایش گذارده است. آیا این تمدن، تمدنی است مطابق با نیازهای حقیقی انسان تا کسی اشکال کند در صورت پیروی از توصیههای امامالموحدین علیه السلام ما از اروپا و آمریکا عقب میافتیم؟ آیا از خود نباید بپرسیم مگر آنها از زندگی حقیقی عقب نیفتادند؟ شهید رجایی«رحمةاللهعلیه» در زمان دفاع هشت ساله میفرمود: «آمریکا از اسلحههای خودش نمیترسد، آمریکا از ایمان ما میترسد، کاری کنید آن چه آمریکا ندارد و ما داریم را از دست ندهیم.» تجربه هم نشان داد آنجا که ایمان و توکلِ رزمندگان به خدا در صحنه بود با کمترین اسلحه بیشترین نتیجه بهدست آمد و از آن طریق هیبت دشمن در هم شکسته شد. ای کاش عزیزان برنامهریزی میکردند و فراز و فرود دفاع مقدس هشتساله را از این نظر هم بررسی میفرمودند تا ببینند چگونه رزمندگانی که در ابتدای جنگ مهمترین اسلحه سنگینشان «آرپی چی هفت» بود، به جهت توکلی که به خدا داشتند چه نتایج درخشانی بهدست آوردند، به طوریکه در همان ابتدای جنگ سرنوشت جنگ را به نفع نیروهای اسلام تغییر دادند. اکثر کشورهای غربی و عربی دست به دست هم دادند تا صدام حسین را به عنوان پیروز از جنگ بیرون بیاورند ولی نتوانستند. یعنی همان دو سه ساله اول جنگ کشورهای عربی متوجه شدند اگر ایران را به
خودش واگذارند تمام معادلات نظامی منطقه را به نفع خودش تغییر میدهد. هیبت نظام اسلامی در جنگ و در همان سالهای دوم و سوم جنگ نشان داده شد. میخواهم نتیجه بگیرم که فرمایش آقای رجایی«رحمةاللهعلیه» بسیار صحیح بود که ما برای نجات خود چیزی ماوراء ابزارها داریم البته و صد البته اسلام انزوای مسلمین را هرگز نمیخواهد. هیچ وقت، امیرالمؤمنین علیه السلام طوری سخن نمیگویند که نتیجهاش این بشود که مثلاً ما برویم یک گوشه بنشینیم سرمان را هم زیر بیندازیم و ذکر بگوییم و در معادلات جهانی نقشی نداشته باشیم، ولی حضرت علیه السلام به ما طوری راه را نشان میدهند که متوجه باشیم اصلِ تعالی انسانی در هیچ برنامهای نباید مورد غفلت قرار گیرد وگرنه با همان بحرانهایی روبهرو میشویم که امروز جهان با آن روبهرو است. وظیفه بنده است که عرض کنم؛ اولاً: آن چه شما با نگاه به غرب به عنوان تنها راه زندگی و تمدن و پیشرفت میشناسید، یک خطای تاریخی است و تحت تأثیر همین خطا است که میخواهیم با همان ملاکهای آمریکایی از آمریکا عقب نیفتیم. مسلّم در شرایط موجود هیچ وقت نظام اسلامی آن قدر قدرت زرهی و قدرت تسلیحاتی ندارد که با آمریکا برابری کند ولی آنچنان هم نیست که به کمک سرمایهی ایمان نتواند خود را حفظ نماید و بیتأثیر و منفعل باشد. ثانیاً: باید به تمدن و فرهنگی غیر از فرهنگ غربی فکر کرد که نه تنها امکان زندگی بهتری را به انسانها میدهد، بلکه شرایطی فراهم میکند که بتوان هرچه بیشتر سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام را در آن شرایط عملی نمود. به من و شما انتقاد میکنند؛ شما راههایی را پیشنهاد نکنید که ملت ما عقب بیفتند! معلوم نیست ملاک این عقب افتادن چیست؟! مگر فرهنگ غرب جلو افتاده است؟ گاهی به ما اشکال میکنند که شما مسلمانها طرفدار پیشرفت نیستید. عنایت داشته باشید که منظور آنها از پیشرفت، پیشرفت غربی آن هم همراه با فکر و فرهنگ کفر آلود آنها است و نه پیشرفت تکنولوژیک آنها، زیرا خود افرادی که به ما اشکال میکنند که شما میخواهید جامعه را عقب بیندازید هرگز خودشان در راستای رشد تکنیکی جامعه قدمی بر نمیدارند و سراپا گرفتار تقلید و مصرفند. میخواهم عرض کنم این مسئله ذهنتان را خراب نکند که اگر در منظر ما تمدنی غیر از تمدن غربی ظاهر شد گمان شود در آن صورت عقب میافتیم. آن نوع زندگی که امام الموحدین علیه السلام توصیه میکنند طوری است که ما را بهطور طبیعی از بسیاری از نیازهای کاذب نجات میدهد و آنچنان وارد زندگی میشویم که هرگز از نشاط و تحرک انسانی محروم نمیگردیم. با چنین توجهی به سخن حضرت توجه فرمایید که؛ فرزندم! فرصت ها را از دست نده وگرنه گرفتار غصههای گلوگیر
میشوی، از سخنان بعدی حضرت علیه السلام برمیآید که از دست ندادن فرصت به معنی آن است که آبادانی قیامت خود و استعدادهایی که در ابدیت نیاز داری، را از دست نده.
سپس برای اینکه موضوع را برای ما به خوبی روشن کنند و ما را از مهلکهی حرص در دنیا نجات دهند میفرمایند: «لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ»، آن طور نیست که هرکس به هر آنچه خودش در زندگی دنیایی میخواهد برسد، پس فرزندم! اینها که خیلی در طلب دنیا میدوند به آنچه میخواهند نمیرسند، زیرا که خداوند آن چیزی را که هرکس باید بدان برسد و از آن طریق به کمال خود دست یابد برای او فراهم کرده است. پس تو، طوری تلاش کن که قیامتت را از دست ندهی. زیرا به طرف دنیا دویدن نتیجهاش رسیدن به مطلوب نیست، به همین جهت اهل دنیا هرچه هم از دنیا بهدست میآورند باز آرام نمیشوند، چون مطلوب خود را نیافتهاند. پس اولاً: طلب دنیای بیشتر با ناکامی همراه است. ثانیاً: با طلب دنیای بیشتر فرصتهای از دسترفته جهت آبادانی قیامت دیگر بر نمیگردد. ما چه دنیا را داشته باشیم، چه نداشته باشیم چون دنیا اصل نیست در احساس بیثمری فرقی نمیکند. حافظ هم در این رابطه میگوید:
سوداگران
عالم پندار را بگو
سرمایه
کم کنید که سود و زیان یکی است
حال اگر تمام انرژی انسان صرف داشتن دنیای بیشتر شد عملاً همه انرژیهای انسان صرف نرسیدن شده است. ولی اگر متوجه شد که زندگی دنیایی فرصتی برای آبادانی قیامت است و اصل کار را در دنیا شکل دادن حیات ابدی است، به راحتی احساس میکند به اصل خود رسیده است، در این حالت دنیای بیشترداشتن و یا نداشتن، انسان را به بیحاصلی در زندگی زمینی نمیکشاند، حالا یا به طور طبیعی و براساس تقدیر الهی اگر بناست امکانات دنیایی بیشتری داشته باشد، برایش پیش میآید و یا برعکس؛ اگر تقدیر الهی در آن نیست که زندگی او وسعت یابد برایشان زندگی وسیع پیش نمیآید، و هیچ فرقی هم نمیکند. شما در تجربههای خود بسیاری از افراد و خانوادهها را میبینید که زندگیشان مطابق دو قاعده و دو تقدیر فوق است و هرکدام به سلامت زندگی میکنند. اگر کسی متوجه این مطلب شد گرفتار «مَفْسَدَةُ الْمَعاد» نمیشود و قیامت خود را تخریب نمیکند. از آن طرف ملاحظه کردید که انسانها با غفلت از این موضوع چگونه زندگی دنیایی و آخرتی خود را ضایع کردهاند، خداوند به راحتی امکاناتی در اختیار طرف قرار داده که میتواند خانهای تهیه کند و زندگی
کند. میآید با پولی که در اختیار دارد اسکلت یک ساختمان سهطبقه را پایهریزی میکند و برای ادامهی آن خود را بدهکار وام بانک میکند. به این امید که یک طبقه را خودش ساکن میشود و دو طبقه را کرایه میدهد و پول بانک را پرداخت میکند. متأسفانه فکر نمیکند مگر این نقشهها آن طور که او میخواهد عملی میشود؟ به آنهایی نگاه نمیکند که با همین نقشهها و طرحها فعلاً خانه ندارند ولی اقساط وام بانک را هم باید بدهند، به آن عده معدود نگاه میکند که به نظر او در این طرح موفق بودند، غافل از این که آنچه به راحتی در اختیار تو است رزق تو است، بقیه رزق دیگران است. عزیزم! از امیرالمؤمنین علیه السلام بیاموز که میفرمایند: «لَیْسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ»؛ این طور نیست که هرکس هر چه بخواهد به دست آورد، پس به دنبال خواستههای خیالی فرصت عمر را به آتش نکش. بنده نمیگویم در دنیا تلاش نکن بلکه حرف این است که طوری تلاش کن تا حیات ابدیات از دست نرود، و این نکته مهم را نیز بدان که اگر در دنیا تمام عمرت را هم دویدی معلوم نیست به آنچه از دنیا میخواهی بهدست آوری، از آن طرف قیامتِ خود را نیز از دست دادهای. پس برگردید به جمله اول حضرت در این بحث که فرمودند: «وَ إِیَّاکَ وَ الِاتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی». فرزندم! موظب امیدوارشدن به آرزوها باش که چگونه همه فرصتها را میسوزاند. که بدترین فساد، تباه کردن توشهای است که آن توشه میتوانست تو را به آخرت برساند، و قیامت تو را آبادان گرداند. آری! «وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ»؛ بنده هنوز هم نگرانم که وقتی گفته میشود در تلاشهای زندگی دنیا باید مواظب بود آبادانی قیامت از دست نرود، تصور کنیم حالا، حالاها فرصت داریم و لذا موضوع را جدّی نمیگیریم و عملاً غافلگیر شویم، در حالیکه توجه به آبادانی قیامت به این معنی است که همین حالا میتوان با قیامت ارتباط پیدا کرد و با توجه به قیامت، زندگی دنیایی خود را تنظیم نمود. عرض شد که حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند: هر کس بگوید قیامت بعداً میآید از ما نیست، یعنی از نظر فکری اصلاً در مکتب اهل البیت علیهم السلام بسر نمیبرد. حافظ در همین رابطه میگوید:
عارفان
در یک دم دو عید کنند
عنکبوتان
مگس قدید کنند
عارفان در عین اینکه در عیدِ بندگی خدا قرار دارند، همین حالا در عید حضور در عالم غیب و قیامت بهسر میبرند. عارف یعنی کسی که چمشش باز است و همین حالا دو عید دارد، یکی بندگی خدا و دیگری رؤیت آثار بندگی در قیامت. حالا عنکبوتانِ چشمبسته به غیب و قیامت در این دنیا دارند مگس قدید میکنند. گفت: ما بهشت نسیه از خدا نمیگیریم، ما
بهشت نقد میگیریم. شما مطمئن باشید همین حالا که عملی الهی انجام میدهید از خداوندِ سریعالحساب جواب روحانی و معنوی آن را میگیرید. آری در قیامت آن چه را که حالا خداوند به افراد داده است به نحو کامل و با جلوهی ابدی میبینند.
مترقیترین و فعالترین اندیشه، اندیشهای است که همین حالا آثار قیامتی اعمال را حس کند و بتواند عملش را در قیامت ارزیابی کند و این نوع رؤیت نیاز به قلبی فعّال و بیدار دارد. مسلّم کسی که به هیچ نحو قیامت را هماکنون در زندگی خود نمیفهمد، جان او پوسیده است. این که میدیدید رزمندگان بسیجی در جبهه چقدر خوب و با نشاط و جدّی عمل میکردند، چون عمل خود را در گسترهی قیامت ارزیابی میکردند. وقتی با آنها صحبت میکردی به خوبی متوجه میشدی چه اندازه قیامت را نزدیک میبینند که گویا در قیامت زندگی میکنند. چیزی که شما هم با رعایت توصیههای حضرت میتوانید تجربه کنید، به طوریکه حس خواهید کرد همین حالا قیامت با آن گستردگی و نورانیتش روبهروی شماست و سخت مواظبید با انجام اعمال خداپسندانه توشهای بهدست بیاورید که راه شما را به قیامت هموار کند زیرا که بدترین فساد، فسادی است که توشهی رساننده ما به قیامت را از بین ببرد که: «وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ» زیان واقعی در دنیا همان ضایعکردن توشه و وسیلهای است که مرا از آن قیامتِ نورانی محروم کند. توشهای که خداوند آن را تقوا معرفی کرد و فرمود: «تَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی»؛(1)توشه برگیرید که بهترین توشه تقوا است.
حال اگر بخواهید معاد خود را فاسد نکنید باید دنیا را اینطور نگاه کرد که محل برآوردن آرزوهای خیالی و وَهمی نباشد. و با تمام وجود به این سخن حضرت توجه کنیم که در ادامه جمله قبل میفرمایند:
«وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ»؛
هر امری به یک نهایتی میرسد، بهزودی آنچه برایت تعیین شده به تو میرسد.
سعی کن در این مدت که فرصتهای زندگی یکی بعد از دیگری به نهایت میرسد، خوب عمل کنی. شما ملاحظه کنید که هر کدام در شرایط خاصی قرار دارید، و بر همان اساس امتحان میدهید، بعضیها شهوت شکمشان شدید است، بعضیها شهوت جنسیشان شدید است، بعضیها شهوت جمع مالشان زیاد است. بعضیها شهوتِ شهرت دارند، بعضیها
1) سوره بقره، آیه 197.
تنبل و سستاراده هستند، خلاصه هرکس با یک نوع فشاری که باید از طریق تقوی از آن بگذرد، روبهروست و حضرت میفرمایند آن فرصت به انتها میرسد و آنچه برایت مقدر شده به سوی تو میآید، عمده آن است که در رسیدن به انتهای آن فرصت، مسیر تقوا را پیشه کنیم تا روسفید بمانیم.
همه ما در راه دینداری داریم امتحان میدهیم. خصوصیات راه دینداری همین است که به عنوان امتحان به انسان فشار بیاورند تا معلوم شود در این راه پای برجا هستیم یا نه. حتماً ما را امتحان میکنند، اگر بی دین باشید و دنیادار که امتحان نمیخواهد، امتحان برای کسی واقع میشود که در مسیر دینداری قرار دارد تا خلوص یا عدم خلوص او در شخصیتاش محقق شود. باید سعی کنیم در این امتحان مردانه و جانانه با زیر پاگذاردن هوای نفس، رو سفید بیرون بیاییم و از برکات آن بهرهمند شویم. بعضاً با پیشآوردن زمینهی شهرتطلبی، ما را امتحان میکنند ولی اگر انسان از امتحانبودن این موضوع غفلت کند میبیند شهرتطلبیاش را به نام ترقی توجیه میکند، اما اگر یک کمی ناخن بزند میبیند اسمش را خدمت گذاشته ولی یک نوع خودنمایی است. نمیخواهم عزیزانی را که با نیت خالص خدمت میکنند متهم کنم، عرض من نسبت به خودمان است که ما از مرحله و فرصت امتحان غافل نباشیم و این که همه ما بدون استثناء در راه دینداری داریم امتحان میدهیم فراموشمان نشود. بصیرت امام معصوم امیرالمؤمنین علیه السلام ما را متوجه این قاعده میکند که: «وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ»؛ هر امری را عاقبتی است که خیلی زود آنچه برای تو تقدیر شده به تو میرسد. یعنی شما حساب کنید این فشارهایی که در مسیر دینداری با آن روبهرویید ابدی نیست. بلکه شرایطی است تا آنچه در راستای عکسالعملِ شما نسبت به آن شرایط باید پیش آید، ظاهر شود. حضرت در ابتدای همین نامه به فرزندشان فرمودند زندگی سراسر حادثه است و همواره آرامشی به مشکلی، و مشکلی به آرامشی تبدیل میشود، و دوباره آن آرامش به مشکلی جدید سیر میکند، جنس زندگی دنیایی، بستر امتحان یعنی حادثهخیزی است، هر کس زندگی آرام میخواهد اصلاً دنیا را نشناخته است. حضرت با توجه به آن حرف و نکته است که اینجا میفرمایند: هر امری یک نهایتی دارد، «وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ»؛ این نکته بسیار مهم را باید با دقت هر چه تمامتر بشناسیم. امورات و شرایط زندگی دنیایی هیچ کدام بقاء ابدی ندارند. پس به
آنها به صورت ابدی نگاه نکنید وگرنه خود را در مقابل آنها میبازید، یا مغرور میشوید که همیشه در آن شرایط خوب خواهید ماند، یا مأیوس میشوید که وای تا ابد با این شرایط بد چگونه بهسر ببریم. همهی مشکل این است که فراموش میکنیم هر چیزی نهایتی دارد، و کسی بد امتحان میدهد که فکر کند آن شرایط، ابدی است. علاوه بر شرایط مختلفی که در دنیا پیش میآید و هر کدام انتهایی دارد، کلّ دنیا هم همینطور است، فرصتی است بین تولد و مرگ. برای این که محدود بودن دنیا را درست احساس کنید به فاصلهی بین گذشته تا حال نگاه کنید؛ از روزی که دبستان رفتید تا حالا چقدر است؟ از آن حادثه پنجاهسال میگذرد، ولی گویا دیروز بود، یعنی نیم قرن در دنیا یک لحظه است و به این راحتی به نهایت خود رسید و بر اساس آنچه عمل کردیم، آنچه را خدا مطابق عمل ما تقدیر کرده بود به سوی ما آمد. همه شما گذشتههایتان را که نگاه کنید گویا دیروز بود. آیندهای را هم که به ظاهر جلوی خود خیلی طولانی میبینیم چیزی نمیگذرد که تبدیل میشود به همان دیروز. با این دید و با این تجزیه و تحلیل کلّ دنیا را یک فرصت محدود ببینید. و حرف حضرت همین است.
خدمت یکی از پزشکان متخصص که میخواست بنده برایش صحبت کنم، عرض کردم؛ شغلت را چیزی نبین، اگر همه عالم هم بگویند «آقای دکتر دست شما درد نکند، اگر شما نبودید ما مرده بودیم»؛ تو فریب این حرفها را نخور، آری شغلت را چیزی نبین، یک تکلیف عادی است، که باید در فرصت محدود دنیایی به بهترین نحو آن را به انجام برسانی، دنیا خودش چقدر است که شغلش باشد. قرآن میفرماید وقتی وارد عالم قیامت شدید و با آن شرایط ابدی روبهرو گشتید سؤال میشود: «کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ»؛(1)
چه مدت به عدد سالها در زمین ماندید؟ «قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَاسْأَلْ الْعَادِّینَ* قَالَ إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا لَّوْ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛(2)میگویند یک روز یا پارهای از یک روز در دنیا ماندیم، از شمارشگران بپرس. جواب میدهد جز اندکی در زمین نبودید، کاش شما میدانستید.
وقتی چشمت باز شد کل دنیا را نصف روز میبینی، اگر رسیدیم به این که حادثههای دنیا جنس دنیاست، کوتاه بودن آنها به خوبی برای ما روشن میشود. دیگر بیکاربودن ما در مدت زمان محدودی باعث نمیشود که به کاری غیر از کار بندگی و آن چه خدا نمیپسندد دست بزنیم. یا خدای نکرده از ادامه زندگی مأیوس شده، و فکر کنیم خدا ما را فراموش کرده است. همه اینها به جهت آن است که نمیدانیم «وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ»، هر حادثه و پیش آمدی سرآمدی دارد. آقایانی که فعلاً مشغول کارند یادشان هست که وقتی بیکار بودند فکر میکردند تا آخر عمرمان بیکارند. ولی اینطور نبود. پس آقایان و خواهرانی که فعلاً بیکارند، بدانند که «وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ»، هر امری انتهایی دارد. همین طوری که بنده و آن آقایی که فعلاً کار دارد دیدیم که بیکاری تمام شد. مجردی، بی خانگی و امثال اینها هم همینطور است، پس اصلاً ذهنتان را صرف اینها نکنید تا برای خود کابوس درست کنید. بدانید این امور قطرهای است در دریای زندگی شما، یک قطره نباید اقیانوس زندگی ما را متلاطم کند.
بیش از این حرف ها که بنده عرض کردم حضرت علیه السلام در این فرمایش خود میخواهند سخن بگویند، میگذاریم برای بعد. حال از این جمله بهراحتی عبور نکنید که میفرمایند: «سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ»، «قُدِّرَ» یعنی اندازه گیری شده. میفرمایند: در دنیایی که همه چیز انتهایی دارد، به زودی آنچه برای تو اندازهگیری شده است به تو میرسد. این جمله هیچ ربطی به سرنوشت جبری ندارد، خبر از یک سنت الهی میدهد، تا ما خود را براساس آن تنظیم کنیم و بازی نخوریم. آری میفرمایند حادثهها و اموری جهت امتحانِ تو روبهروی تو قرار میگیرد که آن امور پایدار نیستند بلکه شرایط موقتی هستند تا تو خود را بنمایانی و سپس در راستای نوع عکسالعملی که در مقابل آن حادثهها از خود نشان دادی آنچه شایسته تو است به تو میرسد.
به امید آنکه بهترین امتحانها را بدهیم تا بهترین تقدیرها نصیب ما بگردد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ، التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ، وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَی مِنْ کَثِیرٍ، لَا خَیْرَ فی مُعِینٍ مَهِینٍ وَ لَا فِی صَدِیقٍ ظَنِینٍ، سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُهُ وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ»؛
هر کاری را پایانی بود و آنچه برایت مقدر شده به زودی که به تو رسد. سوداگر به خطر افکننده خویش است، و بسا اندک که بالندهتر از بیش است. نه در یاور بیمقدار سودی بود، و نه در دوست به تهمت گرفتار. حال که زمانه رام توست آن را آسان گیر و به امید بیشتر، خطر را بر خود مپذیر.
حضرت امام الموحدین علیه السلام به فرزندشان فرمودند؛ حذر کن از اینکه آرزوهای بلند دنیایی تو را بازی دهد که این نوع آرزوزدگی، سرمایهی احمقان است و فرمودند؛ عقل آن است که تجارب را برای ما حفظ کند تا دوباره گرفتار ضربههایی که قبلاً خوردهایم نشویم. و بهترین تجربه آن است که به تو پند برساند. سپس فرمودند: قبل از آنکه با از دستدادن فرصتها، غصهها به سراغ تو بیایند به انجام وظایف در آن فرصتها مبادرت کن و فرصتها را با جوابگویی به حرصهای دنیایی از بین مبر، زیرا بسیارند کسانی که طلب میکنند و نمییابند، و اینطور نیست که فرصت از دست رفته باز گردد. و از جملهی زیانها از بینبردن زاد و توشة قیامت است و فاسد کردن معاد.
سخن به اینجا رسید که میفرمایند:
«وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ»
فرزندم! هر کاری در این دنیا نهایتی دارد، به زودی آنچه برای تو تقدیر شده به تو میرسد.
حضرت علیه السلام در این فراز متذکر میشوند مواظب باش کارها و امور دنیایی را ابدی نبینی و از ابدیت خود باز شوی. نکته بسیار دقیقی در این توصیه نهفته است. زیرا عموماً ما موقعی که در مقابل حادثهها قرار میگیریم چون امور دنیا را ابدی میبینیم بد امتحان میدهیم، در آن حالت موضع ما نسبت به آن امور موضعی منطقی نیست. مثال سادهاش همین دنیا است.
کسانی در این دنیا مردود میشوند که فکر میکنند همیشه در این دنیا هستند. کسی که فکر کند همیشه در این دنیا است هرگونه موضعگیری که بکند آن موضعگیری غلط و غیر واقعی خواهد بود. حتی اگر خانه بسازد غلط میسازد، درس بخواند غلط درس میخواند. فرزند تربیت کند غلط تربیت میکند چون جهت گیری او غلط است.
اگر کسی فکر کند در این دنیا ابدی زندگی میکند، به اسم دوراندیشی، بداندیشی میکند. دوراندیشیِ واقعی یعنی دنیا را محدود بگیر و به ابدیت خودت فکر کن. دوراندیشیهای دنیایی محکمکردن چیزی است که خودش بذاته محکم نیست، رنگ آمیزی دیواری است که از پایه سست است. کودکانهترین اعمال را به نام دوراندیشی انجام میدهند و خیلی هم خوشحالاند، غافل از آنکه بر آب خانه ساختهاند. این یک بیماری است. بله ما در امور دنیایی هم باید دوراندیش باشیم و محکم کاری کنیم، با در نظرگرفتن محدود بودن دنیا و آباد کردن قیامت. مثلاً اگر این میکرفون را طوری نصب کنیم که دائم بیفتد و خراب شود این غلط است، باید طوری باشد که بتوان از آن استفاده کرد ولی این هم اشتباه است که چون میخواهیم محکم کاری کنیم، فرصت استفاده از آن را از دست بدهیم. آری دوراندیشی خوب است اما دوراندیشی در دنیا برای امور دنیا یک معنی میدهد، دوراندیشی در دنیا برای قیامت معنای دیگری میدهد. نباید جای آنها عوض شود. در قرآن داریم: «أَتَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ * وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ»؛(1)آیا بر هر تپهای بنایی میسازید بیهوده و پوچ. و کاخهای استوار برپا میکنید به امید آنکه در آنجا جاودانه بمانید؟
امیرالمؤمنین علیه السلام ذیل این آیه میفرمایند نمونة پیروی از شهوت، ساختن بناهای محکم است. حضرت هود علیه السلام میفرمایند: این نوع ساختمان سازی عبث و بیهوده است. چون از ترس مرگ و برای جاودان ماندن آنقدر عمرتان را صرف محکمکردن آن میکنید که دیگر فرصت تعالی نمییابید. یکی از مؤمنین هزینهی ساخت دو کلاس را برای مدرسهای که کمبود کلاس داشت، به مسئولان امر داد، ولی متأسفانه آنها تمام پول را به اسم محکمکاری صرف سیمان و میلگِرد کف کلاسها کردند و هرگز هم کلاسی ساخته نشد، میخواستند به نحو افراطی محکم بسازند، آن هم روی دامنهی کوه که خود به خود محکم است. روحیهای که بخواهد پیشبینی احتمال خطرهای بسیار نادر را بکند عملاً عمر خود را تماماً در دنیا مشغول میکند.
1) سوره شعراء، آیات 128 و 129.
آری دوراندیشی خوب است ولی نه آن نوع دوراندیشی که گمان کنیم بنا نیست بمیریم و از ترس مردن همواره زندگی را بمیرانیم، چون بالأخره ما در دنیایی زندگی میکنیم که باید از آن برویم. در آیه فوق میفرماید این نوع زندگی، زندگی پوچ است، چون از نتیجهی اصلی باز میمانیم به اسم دوراندیشی، از دوراندیشی واقعی محروم میگردیم. حضرت فرمودند: «وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ» هرکاری را نهایتی است و به انتها میرسد. «سَوْفَ یَأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ» بهزودی آنچه برایت تقدیر شده به سراغ تو میآید. محدودهای برای تو مشخصشده که بهزودی به سراغ تو میآید. امام علیه السلام از طریق این جمله میخواهند به ما بصیرت خوبی بدهند تا در دنیا گرفتار تصمیمات غلط و افراطی نشویم. مرگ ما تعیین شده است و از آن گریزی نیست، یا 60 ساله میمیری یا 70 ساله یا 20 ساله. ولی اینکه در این مدت چطوری این فرصت را به انتها برسانیم مهم است. اگر از اینکه مرگ می آید غفلت کنیم، باز مرگ میآید ولی ما غافلانه با آن روبهرو میشویم، چون فکر کردهایم ابدی هستیم.
نوع موضعگیری انسانی که فکر میکند در دنیا زندگی ابدی دارد به گونهای است که تمام فرصت خود را ضایع میکند. کسی که فرصتی به او بدهند ولی او فرصت را فرصت نداند، فرصت که تمام میشود عملاً تمام فرصت را ضایع کرده است. بصیرتی که امام علیه السلام میخواهند به ما بدهند این است که ای آدمها دقیق فکر کنید که شما اگر حیات دنیایی را یک حیات مقدَّر نگیرید از آن درست استفاده نمیکنید. بینشی که فرهنگ غرب به افراد میدهد این نیست که منکر مرگ شوند چون هر انسانی میداند میمیرد، ولی آیا در آن فرهنگ انسان طوری زندگی میکند که متوجه باشد میمیرد؟ یا متأسفانه طوری زندگی را شکل میدهد که گویا هرگز نمیمیرد. چون در آن فرهنگ بینش انسانها نسبت به دنیا مشکل دارد نه اطلاع آنها از مردنِ در دنیا. هر آدمی میداند که میمیرد و امام این را نمیخواهند بگویند. امام میفرمایند یک طوری بیندیش که تو تقدیری داری که به انتها میرسد. اگر اینطور فکر کردی که این زندگی مرزی دارد درست عمل میکنی. هرکدام از ما قبلاً با مشکلی روبهرو شدهایم و نسبت به آن عکس العملی داشتهایم، اگر در آن مدت متوجه بودیم آن مشکل یک تقدیر و انتهایی دارد و بالاخره تمام میشود طوری عمل میکردیم که فقط خوب امتحان داده باشیم وگرنه خود را میباختیم.
همانطور که میدانید بعضی از جوانان بیکارند، بعضی ها بیهمسرند، بعضیها بی خانه هستند. همهی اینها یک امر و حادثهای است در زندگی، اگر انسان بداند هر حادثهای در زندگی دنیا سرآمدی دارد، از همان شرایط بهترین استفاده را میکند اندازهای که برای او مشخص کردهاند میآید و تمام میشود و لذا با روبهروشدن با آن حادثه، جا نمیخورد و حادثه او را از جا نمیکند، بلکه در حادثه درست عمل میکند و بر قدرت زندگیکردن خود میافزاید. در شروع دفاع مقدس هشتساله و آنهمه ویرانی که صدام برای ما ایجاد کرد، آن عدهای که میدانستند این جنگ یک انتهایی دارد آن را یک فرصت دانستند و به بهترین نحو از آن استفاده کردند و اگر شهید شدند به بهترین نحو رفتند و اگر هم شهید نشدند به بهترین نحو ماندند و بر قدرت زندگی خود افزودند و لذا دیگر امروز از تهدیدهای آمریکا نمیترسند، شاید نمیدانستند چه موقع و چگونه آن جنگ تمام میشود. اینها لازم نیست؛ عمده آن است که میدانستند «وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ» هر امری در این دنیا انتهایی دارد و این جنگ هم استثنا نیست. عدهای هم سال اول جنگ فکر میکردند تا ابد جنگ هست و لذا از همان اول خوب امتحان ندادند، آنهایی خوب امتحان دادند که حادثه را خوب شناختند حال یا شهید شدند یا سرمایه روحانی افتخار رزمندگی و مقاومت را برای خودشان خریدند. پس باید از همه این حادثههای تاریخی و فردی متوجه شد که هر امری که در زندگی ما هست یک امر موقتی است که ما باید در مقابل آن سرنوشت خود را رقم بزنیم و این هم مطابق موضعگیری ما نسبت به آن امور تقدیری برای ما رقم میخورد و به سوی ما میآید. اگر انسان امور را اینطور ببیند و نه ابدی، دیگر اگر آن امور یک نحو راحتی برای ما بهوجود آورد مغرور نمیشویم و اگر هم یک نحوه سختی پیش آورد مأیوس نمیگردیم، کسی که از این قاعده الهی غافل شد، در حادثهها بدترین موضعگیری را میکند. همین چند روز اخیر؛ خانمی آمد و گریهکنان گفت دخترم یک سال است ازدواج کرده حالا دامادمان در یک تجارتی سود خوبی برده، بعد از آن چند ماه است دیگر به او اجازه نمیدهد با ما رفت و آمد کند. به دخترم گفته؛ شما از اول همشأن ما نبودهاید حالا که نمیتوانم طلاقت بدهم پس دیگر با خانوادهات قطع رابطه کن، آنها جدا، ما هم جدا. این موضعگیری به جهت آن است که آقا مقداری پول بهدست آورده و این حادثه را ابدی پنداشته و مغرور شده است. از آن طرف مادر زن او هم فکر کرده دیگر دخترش را برای ابد از دست داده، چون از موقتی بودن حادثه غافل است، مأیوس شده است. میگفت پدرش میخواهد دق کند. گفتم نمیخواهد دق کند، منتظر باشید تمام میشود و
دخترتان به شما سر میزند و دامادتان هم سرش به سنگ میخورد، ولی حیف که نه شما صبر دارید و نه آنها بصیرت. کسی که تند برود زود زمین میخورد. اگر شوهر این خانم میخواهد دق کند به جهت آن است که نمیتواند پایان حادثه را ببیند. اگر با نور سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام این بصیرت را بهدست آوریم که هر چیزی یک انتهایی دارد گرفتار آن غرور و این یأس نمیشویم. ولی این مسلّم است؛ تقدیری به سراغ آن آقا میآید که حاصل آن بیبصیرتی است. آری آنچه برای ما مشخص شده است به ما میرسد. ولی به شرطی که بیجهت بیتابی نکنیم و بد امتحان ندهیم. مثال مرگ را دوباره یادآوری میکنم. مرگ برای ما تعیین شدهاست و حتماً به ما میرسد اما ممکن است وقتی سراغ ما بیاید که کلاه ما پس معرکه باشد، همانطور که دفاع هشتساله شرایطی برای ما بود که بالاخره زمان تمام شدنش رسید ولی همه در آن صحنهی مقدس حاضر نشدند. وای اگر در صحنههای امتحان کلاه ما پس معرکه باشد. بیایید با توجه به سخن امام الموحدین علیه السلام تمام چیزهای دنیایی را موقت بدانیم، تا درست عمل کنیم. وقتی کلِّ چرخهی حیات دنیایی موقت است زیرمجموعه های حیات دنیایی نیز موقت خواهد بود.
امام علیه السلام پس از طرح موضوع فوق میفرمایند: «اَلتَّاجِرُ مُخَاطِرٌ» تجارت بیخطر نمیشود. این زندگی هم که یک تجارت است پس بیخطر نمیشود. حتماً در دل آن زندگی حادثهای که تو را بلرزاند به سراغت میآید ولی شروع نشده تمام میشود. پس اولاً: زندگی از آن جهت که یک نوع تجارت است بیخطر نیست ولی آن خطرات، پایدار و ابدی نمیباشد، ثانیاً: وقتی دنیا و امور آن موقت و ناپایدار است طوری عمل کن که همه زندگی تو در تجارت امور دنیا خلاصه نشود و ابدیت تو به مخاطره نیفتد. شما افراد زیادی را میشناسید که از دو مورد فوق غفلت کردند و گرفتار مخاطرات زیادی شدند. حضرت علیه السلام بر همین اساس می فرمایند زندگی تجارت است پس زندگی بیخطر نیست ولی «وَ لِکُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ» هر حادثهای یک جا تمام میشود پس نه در ضررهای دنیایی خود را بباز، و نه نعمتهای دنیایی را محکم بگیر، چون ما در حادثهها زندگی میکنیم و با مخاطرات روبهروییم. اصلاً بیایید این نکته مهم را خوب بفهمیم که زندگی یعنی مخاطره تا چون امیرالمؤمنین علیه السلام به جای کوتاهآمدن در مقابل خطرات به بهترین نحو در دل خطرات امتحان بدهیم.
در مسیر رسیدن به هدفِ متعالی، نهتنها انسان از مخاطرات نمیگریزد حتی به استقبال آنها میرود چون گوهر خود را در درون این حادثهها صیقل میدهد، گفت:
مِنْبَلم(1)
بیزخم ناساید تنم
عاشقم،
بر زخمها برمیتنم
زندگی طوری است که اصلاً نمیشود انسان زخم نخورد. نمونهاش را هم ما در سیرهی پیامبران علیهم السلام میبینیم، آنها با همهی تهدیدی که از طرف مخالفانشان میشدند هیچ وقت کوتاه نمیآمدند و از حادثهها فرار نمیکردند. راستی اگر امام حسین علیه السلام از حادثهای که یزید در کربلا برای آن حضرت ایجاد کرد، فرار میکرد چگونه گوهر حسین علیه السلام نمایان میشد. این روحیه درست برعکس روحیهای است که تمدن غربی در انسانها میپروراند که با اندک مشکلی خود را میبازند و گویا حادثهها کابوس زندگی است. در تمدن غربی همهی تلاش انسان این است که یک زندگی آرام و سراسر رفاه داشته باشد و همواره نگران حادثهای است که سر برسد. پدر خودشان را درمیآورند تا آن زندگیِ آرام را نگهدارند پس عملاً پدرشان در آمده و از آنچه فرار میکردند در سراسر زندگی گرفتار آن شدند. همین حرص شدید آنها برای آرامشیافتن، خودش یکنوع ناآرامی است. به نظر میرسد آرامترین زندگی را در تاریخ بشر، اولیاء الهی داشتند، چون نه از آمدن حادثهها و مخاطرات مضطرب بودند و نه در دلِ مخاطرات خود را میباختند، بلکه هر چه از کمالات دارند در دل مخاطرات بهدست آوردند. حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در ابتدا یک کودک یتیم بودند با آن همه مخاطرات و حادثهها، در آن شرایط تحصیل میکنند و در عین حال در هیچ حادثهای از حوادث زمانش نیست که خود را در آن درگیر نکند، از آوردن آیتالله بروجردی از بروجرد به قم و آنهمه تلاش برای سر و ساماندادن به حوزه قم، تا مبارزاتی که در زمان رضاخان داشتند و همراهیهایی که با آیتاللهکاشانی نمودند تا آنجا که خودشان در سال چهل و یک مستقیماً وارد مبارزه با شاه و اسرائیل و آمریکا و شوروی شدند، و عقبنشینی نکردن در هشتسال جنگ و کوتاهنیامدن در مقابل انحرافها و... میبینید ایشان یک روز از حادثهها فرار نکردند و گوهر الهی خود را زیر سایه وظیفه شرعی به اوج کمال رساندند. نه تبعید به ترکیه و عراق او را به عقب راند و نه مشکلات بعد از انقلاب، از فتنهی بنیصدر گرفته تا ترورهایی که منافقان در سراسر کشور راه انداختند. چون امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میدانستند معامله با خدا بیمخاطره
1) منبل: افراد لاابالی که بدون دردسر نمیتوانند زندگی کنند.
نیست و آن مخاطرات نیز دائمی نمیباشد، و لذا هیچ کدام از این حادثهها او را نمیشکند. همینکه شاه در اوج تظاهرات مردم یک قدم عقبنشینی میکرد و میگفت صدای انقلابتان را شنیدم. امام«رضواناللهتعالیعلیه» یک قدم میآمدند جلو و میگفتند اگر صدای انقلاب را شنیدی ملت میگویند برو، پس برو. لانه جاسوسی آمریکا را دانشجویان خط امام گرفتند. امام فرمودند: این انقلاب از انقلاب اول مهمتر بود، به جای اینکه بگویند چرا این جوانان ما را با آمریکا درگیر کردند، از کار آنها استقبال نمودند و عملاً انقلاب را چند قدم جلو آوردند. این روحیه، روحیهای است که هرکس سیره اولیاء الهی را بشناسد از آن استقبال میکند. فرمایش امروز مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» بسیار عالمانه بود. ایشان فرمودند کسانی که میگویند در دورة سازندگی ما به سازندگی کشور بپردازیم و کاری به آمریکا نداشته باشیم، خیلی ساده هستند. اصلاً مگر میشود؟ میگفتند استکبار یا با تو میجنگد تا تو را به زانو در آورد یا باید از اول تسلیم او شوی. مگر او میگذارد ما سازندگیمان را بکنیم. جنس حرکتهای توحیدی و انقلابی این است که موحدان در کنار سازندگی، جنگ هم داشته باشند و از حادثهها هراسی به خود راه ندهند. آری «التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ» تجارت بیخطر نمیشود. زندگی یک تجارت پر مخاطره است. شما از خطر نترسید زیرا که جلوهای از گوهر عقیده و ایمان شما در همین مخاطرات به نمایش میآید و از آن طرف وَهمیبودن شخصیت دشمنان اسلام نیز ظاهر میگردد.
انسانی که از این قاعده غافل است انتظار دارد برای انجام برنامههایش هیچ مانع و مخاطرهای پیش نیاید و لذا در مقابل اولین مانع ناراحت و عصبانی میشود، که ای وای حالا این حادثهی غیر منتظره همه کارها را خراب میکند. ولی زیباییهای کار در درست برخوردکردن با همین حادثهها است. راستی اگر معاویه در همان ابتدای حاکمیت علی علیه السلام مزاحم آن حضرت نبود، آیا امروز تاریخ شاهد بزرگیهای آن حضرت میشد؟ درست است که به ظاهر کارهای معاویه و خوارج برای برنامههای آن حضرت مزاحمت ایجاد کرد ولی آن حضرت در همین مخاطرات بشر را به چشمههای هدایت ابدی متصل نمودند و تا تاریخ، تاریخ است بشر میتواند از شخصیت آن حضرت تغذیه کند. بنده در کارهای اجرایی متوجه شدم اصلاً مخاطره جنس کار است. و مدیر آن است که مخاطره ها را به سوی اهداف خود جهت
بدهد نه این که از آنها فرار کند کاری که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در مقابل دفاع هشتساله انجام دادند و پایههای انقلاب را محکم نمودند.
عمده آن است که نه از حادثهها نگران باشیم و نه از سکونها و سکوتها خوشحال، زیرا بعضی از شلوغیها از سکوتها بهتر است. یکی از روحانیون میفرمودند: تصمیم گرفتم این ده شبی را که بنا بود منبر بروم راجع به خداشناسی صحبت کنم عموماً هم مردم گوش نمیدادند. ولی یک نفر بود که به ظاهر خوب گوش میداد. ما هم همان یک نفر را مخاطب قرار دادیم و شروع کردیم روشن کنیم خدا جسم نیست و شکل و مکان ندارد و از این قبیل مباحث، آن آقا هم برعکس بقیه خوب گوش میداد. شب دهم که شام میدادند ما را هم دعوت کردند، رفتم پهلوی همان آقایی که به صحبتهای من گوش میداد نشستم و سر صحبت را باز کردم و در ضمن از او پرسیدم این 10 شب چه چیزی برداشت کردید؟ گفت حاجآقا! حقیقتش من از شب اول فهمیدم شما میخواهید بگویید خدا نیست ولی خجالت میکشید، اول گفتید شکل ندارد و جسم نیست و بعد هم گفتید مکان ندارد تا معلوم شود پس وجود ندارد!
این نکته را عرض کردم که معلوم شود چگونه بعضی سکوتها خطرناکتر از اعتراضها است و همانطور که بعضی سکوتها به معنی پذیرش نیست، بعضی آرامشها و عدم وجود حادثهها در زندگی، نشانهی کمال نیست بلکه در بسیاری مواقع بستر غفلت است. گفت:
من
چه غم دارم که ویرانی بود
زیر
ویران گنج سلطانی بود
چرا باید از مخاطرات که ما را رشد میدهند و نتیجهی منطقی زندگی توحیدی است، فرار کنیم؟ مگر بزرگان تاریخ همه و همه در دل همین مخاطرات به گوهر اصلی انسانی خود دست نیافتند؟ زندگی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله همراه بود با یتیمی و سختی و چوپانی، بعد تجارت برای حضرت خدیجه علیها السلام، آنگاه هم که خداوند به جهت شایستگیهایی که در او دید او را به پیامبری مبعوث نمود، سرآغاز مشکلاتی بود که یکی از آنها انسانهای عادی را از پا در میآورد، تازه وقتی قدرت حضرت در مدینه تثبیت شد، در جمعبندی، هر 50 روز یک جنگ داشتند و هرگز از مشکلات و خطرات نهراسیدند، چون میدانستند در این راه هر حادثهای پیش آید یک نوری از انوار الهی را به همراه دارد. آرامترین انسان از نظر روحیه و این همه حادثه، اینها همه نشان میدهد که باید نوع نگرش خود را نسبت به مخاطرات زندگی عوض کنیم تا بتوانیم در مسیر تاریخِ نورانی انبیاء گام برداریم و تاریخساز شویم، نه این که زندگی ما منفعل کسانی شود که
تاریخ را به نفع تفکر شرکآلود خود شکل میدهند. زندگیِ همراه با دوری از حادثههای بزرگ معنوی، زندگی دروغینی است که عمر را در زیر لگد حوادث دفن میکند.
شاید منظور حضرت از جملهی «التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ»، پس از آن که فرمودند هر امری انتهایی دارد و آنچه برای تو تقدیر شده به زودی به سوی تو میآید؛ این باشد که تجارت و فروافتادن در داد و ستدهای اقتصادی با مخاطرات و ضررهایی همراه است که بیشترِ زندگی تو را مشغول میکند و لذا بر همین سیاق در ادامه میفرمایند:
«وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَی مِنْ کَثِیرٍ»؛
چه بسا کم و قلیلی که با برکت تر از زیاد و کثیر باشد.
پس با توجه به توصیه حضرت پیش از آن که به داشتن بیشتر دل ببندیم و خود را گرفتار مخاطرات اقتصادی گسترده نماییم، به کیفیتِ داشتنها توجه کنیم تا از آن چه داریم بهرهی لازم را ببریم. بنده کلاسی با دانشجویان فوقالعاده پرسشگر داشتم، از اول که میرفتم کلاس اینقدر سؤال میکردند که اصلاً نمیگذاشتند درس بدهم، هر چه به آنها میگفتم ما آخر ترم همة کتاب را امتحان میکنیم اصلاً گوششان به این حرفها بدهکار نبود، هر سؤالی را که جواب میدادیم ده سؤال دیگر مطرح میکردند و عملاً فرصت برای درسدادن بیش از نصف کتاب پیدا نکردیم، ساعت بعد همان درس را با دانشجویانی داشتم که راحت مینشستند و درس را گوش میکردند و همة کتاب را هم برای آنها با شرح و توضیح کامل تمام کردم. وقتی امتحان آخر ترم را گرفتم، نمرات کلاس اول بسیار بالاتر بود، حتی قسمتهایی از کتاب را که درس نداده بودیم به خوبی فهمیده بودند و بعد از امتحان هم یک مجموعهی فعّال مذهبی شدند. این همان کمی است که برکتش از آن زیاد بیشتر بود. باید رمز و راز با فایدهبودن را در چیزی ماوراء زیادکارکردن و زیادداشتن جستجو نمود و مواظب باشیم زیادکارکردن و زیادداشتن، حجاب مفیدبودن کارها نشود. بارها پیشآمده است که حادثهای به ظاهر مانع کار و برنامه ما و شما شده ولی گویا وظیفهی اصلی ما برخورد صحیح با آن حادثه بوده است. آری! «وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَی مِنْ کَثِیرٍ»؛ چه بسیار کم و قلیلی که با برکتتر است از زیاد. حضرت علیه السلام میفرمایند تو از حادثههایی که به ظاهر منافع تو را به خطر میاندازند نترس، گاهی آن کمی که بهدست میآوری از آن زیادی که به دنبال آن هستی، ارزشمندتر است و قدرت نموّ بیشتری دارد.
حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» و حضرت علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» دو شخصیت بسیار با برکت در تاریخ معاصر هستند. شما ببینید هر دوی آنها از نظر علمی به اسلام و مسلمین خدمت زیادی کردند اما کتابها و کلاسهای امام«رحمةاللهعلیه» خدمت اصلی او به جامعه نبود ولی با اینهمه، برکاتی که ایشان به جامعه رساندند فوقالعاده بود، در صورتی که در فرهنگ علما کتاب و درس و مدرسه با برکت و کارساز است ولی زندگی امام خمینی«رحمةاللهعلیه» نشان داد که گاهی کارهایی هست که بیشتر از حتی کتاب و درس و مدرسه ارزشآفرین است آنچه کار امام خمینی«رحمةاللهعلیه» را با برکت کرد حادثه هایی بود که به ظاهر سراسر آن دردسر بود ولی باطن آن سراسر برکت شد. به نظر بنده اگر تلاشهای امام«رحمةاللهعلیه» نبود، زحمتهای علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» به آنجا نمیرسید که رسید، و امروزه ملت نمیتوانست از آن گنجینة بزرگ استفاده کند. امام«رحمةاللهعلیه» در تألیف کتب مفید خیلی زحمت کشیدند اما اول، حادثهها و مخاطرات، امامخمینی«رحمةاللهعلیه» را امامخمینی«رحمةاللهعلیه» کرد، بعد کتابهای امام و علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» و امثالهم به کار آمد. اگر ایشان خود را در حادثهها نینداخته بودند بستر توجه به علم و تفکرِ دینی به این شکلی که امروز مطرح است، فراهم نمیشد. نتیجهای که باید بگیریم همین است که شما در ابتدا از حادثهها هراس نداشته باشید آن وقت بدانید «وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنْمَی مِنْ کَثِیرٍ» چه بسیار کم و قلیلی که پر نموّتر است از زیاد و کثیر.
سپس حضرت علیه السلام فراز دیگری را میگشایند که:
«لَا خَیْرَ فی مُعِینٍ مَهِینٍ وَ لَا فِی صَدِیقٍ ظَنِینٍ»
نه در یاری انسانِ پست و فرومایه خیری هست و نه در دوستی دوست غیر مطمئن بهرهای یافت میشود.
برای انسان گریزی نیست که با عدهای مرتبط باشد و کسانی را به دوستی انتخاب کند و یا در اموری از عدهای کمک بخواهد. حال اگر در انتخابِ کمک کار و دوست ملاک درستی نداشته باشد به ضررهای غیر قابل جبرانی مبتلا میشود. لذا میفرمایند عدهای شخصیتاً فرومایه و تنگنظرند، مرّوت و گذشت و بزرگمنشی را نمیشناسند اینها نمیتوانند یاوران خوبی برای تو باشند، همچنان که افراد غیر قابل اعتماد نمیتوانند دوستان خوبی باشند، همواره انسان از جانب آنها نگران است، انسانی که روحیهی بزرگ و عظمتِ شخصیت ندارد نمیتواند
منشأ خدمت و یاری به دیگران باشد زیرا منظر این انسان دنیا است و چیزی بالاتر از دنیا نمیشناسد تا به خاطر آن از دنیا بگذرد. نمونه کاملِ پستی و فرومایگی را در انسانهای بیدین میتوان دید، همچنانکه عزت و کرامت را در اُسوه دینداران یعنی علی علیه السلام میتوان یافت. اگر اساس را بر این نکته بگذاریم که هرگز نمیتوان از آدم پست و فرومایه خیری به دست آورد به راحتی امید خود را از رجوع به چنین انسانهایی قطع میکنیم و لذا از سختیهایی که از جانب چنین افرادی پیش میآید در امان خواهیم بود، به آنها کمک میکنید ولی از آنها کمک نمیخواهید.
در راستای بیخیربودن بعضی انسانها میفرمایند: «وَ لَا فِی صَدِیقٍ ظَنِینٍ» در دوستیِ انسانی که قابل اطمینان نیست و اصولی محکم در زندگی ندارد، خیری وجود ندارد، و به یک معنی آن کسی که در بین مردم به خوبی و نیکوکاری شناخته شده نیست نمیتواند دوست قابل قبولی باشد، اگر او را به دوستی گرفتیم خطر آنکه مردم ما را نیز به اعمال ناشایست او متهم کنند هست و در این رابطه ما باید خود را ملامت کنیم و نه مردم را. در ارتباط با چنین افرادی این خطر نیز هست که ناخودآگاه ما را در صحنههایی وارد کنند که گناهآلود است و تا بخواهیم به خود بیاییم دیگر آبرویی در بین مردم از ما نمانده است. پس چرا از ابتدا با توجه به سخن حضرت علیه السلام متوجه چنین خطراتی نباشیم؟ بعضاً میگوییم فلان شخص آدم بدی است، ولی چون زرنگ است ممکن است یک خانة خوب برای ما پیدا کند. غافل از اینکه هرگز از آدم پست خیری حاصل نمیشود. در این مورد انسان باید مواظب خود باشد. طوری نشود که در ارتباط با چنین افرادی آبرویش برود. ما وظیفه داریم برای آبروی خودمان خیلی حساس باشیم. حفظ آبرو واجب است. اگر من بخواهم این آقا یا خانم را با این ظاهری که اصلاً صلاح نیست در کنار من باشد، هدایت کنم و صحنه طوری باشد که آبروی خودم به خطر بیفتد، هرگز نباید چنین بکنم. آمدند شرکت تعاونی مصرف کارمندان را دادند دست آقایی که همه میدانستند آنچنان که باید سالم نیست ولی خیلی زرنگ بود. فروشگاه را پر از کالا کرد تا زرنگی خود را بنمایاند بعد هم او را با کلی دزدی گرفتند. اصلاً مگر غیر این میشود؟ باید بیدار بود و کمی بعد از خودنمایی او را هم دید. مگر دولت جمهوری اسلامی نمیخواهد کارها خوب جلو برود پس باید توصیه حضرت را در گماردن افراد رعایت کند. به نظر من یکی از مشکلات دولت سازندگی این بود که حرصِ توسعه باعث شد که از کارگزاران غیر متّقی استفاده کند. و لذا کشور در بدنهی اداری با کارمندانی روبهرو شد که بعضاً هیچ تعهدی
نسبت به کار خود و انجام امور مردم نداشتند. روحیهای که ما فکر کنیم، آدمهای سر و صدادار با هر خصوصیات اخلاقی، میتوانند به این مملکت خیر برسانند، حتماً غلط است. انقلاب اسلامی جوانان متعهد و کارآمدی را تربیت کرده است که باید کارها را به آنها سپرد. البته باید در عین متدینبودن زرنگ و هوشیار بود. امیرالمؤمنین علیه السلام مسئولیت قسمتی از سپاه را به کمیل دادند، کمیل آنقدر سادگی کرد که دشمن شبانه آمد و اسلحهخانه را با همه تجهیزات آن غارت کرد، صبح که لشکر بیدار شدند دیدند اسلحه ندارند! کمیل خوب است ولی کارآمد نیست. ای کاش مذهبیهای ما همچون امامشان حضرت مولیالموحدین علیه السلام در اوج روحیهی عرفانی، زرنگ هم بودند. چرا امیرالمؤمنین علیه السلام این اندازه باهوش، چالاک و زرنگ است؟ چرا سلمان این اندازه هوشیار است که پیشنهاد خندق کندن در جنگ خندق را میدهد؟ چرا ما نباید چون سلمان باشیم.
فرمودند: نه انسان پست میتواند کمککنندهی خوبی باشد و نه انسان غیر مطمئن میتواند دوست بدرد بخوری گردد. در دوستِ متهمِ بیآبرو خیری نیست. سپس در ادامه میفرمایند:
«سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُه وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ»؛
حال که زمانه رام توست آن را آسان گیر و به امید بهرهی بیشتر، خطر را بر خود مپذیر.
حضرت میفرمایند وقتی روزگار در حدّ برآوردن مایحتاج زندگی برای تو رام است. چرا خود را برای بیشتر بهدستآوردن، به مخاطرات میاندازی و همه وقت خود را درگیر چنین هوسی میکنی؟ وقتی طوری شرایط برای انسان فراهم است که به خوبی میتواند به وظائف جانبی خود برسد و همه ابعاد خود را شکوفا سازد آیا صحیح است که بُعد اقتصادی خود را از حدّ معمول بیشتر رشد دهد و از سایر ابعاد غافل شود؟ خداوند در ابتدای امر شرایطی را فراهم میکند که شما در عین تأمین نیاز طبیعی زندگی، فرصت تعمق در دین و اصلاح اخلاق و ارتباط با مؤمنین و ارحام برایتان فراهم باشد، حال اگر متوجه چنین لطفی باشید آسوده از رقابتهای دنیایی به زندگی میپردازید و چیزی نمیگذرد که برکات چنین زندگی را مییابید. ولی اگر انسان از این موضوع غفلت کرد خود به خود زندگی را برای خود مشکل میکند و به دنبال چیزهایی میرود که در ابتدای امر وظیفه او نیست، هنوز هیچ قدمی در راه تعمق در دین و اصلاح اخلاق برنداشته به فکر خانه کودکِ دو سالهاش میافتد. بنده به دوستان عرض کردم آن خدایی که برای فرزند پدرم -که بنده باشم- در وقتش خانه فراهم کرد برای
فرزند من هم به وقتش خانه فراهم میکند. بنده نمیدانم چطور شد که خانه برایم فراهم شد ولی بالاخره فراهم شد، پس برای فرزندم هم من نمیدانم چه طور فراهم میشود. فعلاً که امکان زندگی و تعالی را خداوند برایمان فراهم کرده چرا فکر و ذکر خود را به جای دیگر ببریم، حضرت میفرمایند: «وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ» خودت را به خطر نینداز برای اینکه بیشتر بهدست آوری. بسیاری مواقع بهخوبی داریم زندگی میکنیم، یک مرتبه وسوسه میشویم و با دست خودمان خود را برای بیشتر بهدستآوردن به دردسر میاندازیم و بهکلی جهت زندگی خود را تغییر میدهیم، چون از توصیه حضرت که میفرمایند: «سَاهِلِ الدَّهْرَ» روزگار را برای خود سخت مکن، غفلت میکنیم.
تا زندگی در بستر طبیعی خود حرکت میکند ما با کمترین انرژی میتوانیم بهره مورد نیاز خود را از آن ببریم ولی اگر انتظارات خود را از حدّ طبیعی بیشتر کردیم دیگر باید با هزار مشکل دست و پنجه نرم کنیم. مثل استفاده از اسب یا شتر در رفع حوائج است که اگر به آنها سخت نگیریم با اندک غذایی که به آنها میدهیم رام ما میباشند ولی اگر انتظارات ما از آنها بیشتر شد از ما رمّ میکنند، حالا ما بدو و اسب یا شتر بدو، در آخر هم باید پای پیاده بارهایمان را به دوش بکشیم. دنیا هم در بستر طبیعیاش همینطور با ما برخورد میکند، اگر سخت نگیری و به همان اندازهای که در اختیار تو است و روزگار تو با آن میگذرد، بسنده کنی به راحتی زندگی را در همه ابعادش به ثمر میرسانی و آنچنان نیست که با مخاطرههایی روبهرو شوی که تو را از پا در آورد. نمونههایی از این نوع زندگی را که در عمل مطابق توصیه حضرت عمل کردهاند بسیار دیدهاید که چقدر راحت دارند از پل صراط دنیا به سوی بهشت طی طریق مینمایند.
بعضی از مؤمنین طوری زندگی را میشناسند که گویا در دنیا هیچ نیازی ندارند و همواره سعی میکنند زندگی خود را با آنچه در اختیار دارند تنظیم کنند. این افراد را مقایسه کنید با آنهایی که اگر رنگ ساختمانشان مورد پسندشان نبود دیگر نمیتوانند در آن ساختمان زندگی کنند. بر عکسِ اینها، عدهای هم به نحوی زندگی در دنیا را برای خود تعریف کردهاند که اصلاً چیزی به نام رنگ اطاق در منظرشان نیست و خیلی راحت دارند از پل صراط دنیا میگذرند. بعضی هم از فرط داشتن امکاناتِ افراطی، با اندک ناملایماتی که برایشان پیش
میآید زندگی برایشان تنگ میشود. اگر ما توصیه حضرت را دقیقاً مدّ نظر خود قرار ندهیم و زندگی خود را به امید داشتن امکانات بیشتر به خطر بیندازیم و در زندگی سخت بگیریم، هر اندازه هم زندگیمان وسعت پیدا بکند باز هم از آن راضی نیستیم و با تصورات خود کلاف سردرگمی برای خود میسازیم که هرگز از آن در نمیآییم. و اگر دقت کنید نمونههای خوبی از زندگیهای ساده و بیدرد سر در روبهروی خود دارید. نگو اگر من به جای او بودم نمیتوانستم زندگی بکنم، ببین او چقدر راحت میتواند در این شرایطِ به ظاهر سخت به راحتی زندگی کند، بعد از خودت بپرس چرا او می تواند و من نمیتوانم، علت آن را در عدم توجه به سخن حضرت باید جستجو کرد و اینکه ما زندگی را برای خود غلط تعریف کردهایم. اینطور نیست که فکر کنید افرادی که زندگی را برای خود ساده میگیرند افراد مهمی نیستند و شما مهم هستید و نباید مثل آن افراد ساده زندگی کنید. باید متوجه بود که خداوند یک نوری به او داده که به راحتی میتواند سخن حضرت را عمل کند و آن نور را به بنده و امثال بنده نداده است.
وقتی ارتباط با غنی مطلق یعنی خداوند بیشتر شد محرومیتهای دنیوی برای ما محرومیت حساب نمیشود. حضرت امام الموحدین علیه السلام میفرمایند: وقتی زندگی برای تو رام است زندگی را برای خود سخت مکن و خود را برای وسعتدادن به زندگی به مخاطره نینداز. فرهنگ غرب چیزیهایی را که لازمه زندگی نبود به عنوان نیازهای زندگی وارد زندگی ما کرد. به قول یکی از دوستان این تابلوهای تبلیغاتی چیزهایی را که نیاز مردم نیست به عنوان نیاز به مردم معرفی میکنند. تا مردم احساس کنند واقعاً بدون آنها نمیتوانند زندگی کنند. چون آنچه نیاز طبیعی ماست ما بدون هیچ تبلیغی به دنبال آن هستیم، بههمین جهت هیچوقت تبلیغ نمیکنند که مردم نان بخورند زیرا آنچه نیاز طبیعی ماست ذهن ما متوجه آن هست، نیازی به تبلیغ ندارد. پس معلوم است با تبلیغات میخواهند ذهن ما را متوجه چیزهایی بکنند که نیاز ما نیست. یکی از ظلمهای وسایل ارتباط جمعی دنیا، تبلیغات سرمایهداران است به ملت ها و بازی کردن با وَهم و خیال مردم ساده. انتقاد کارشناسان تعلیم و تربیت اسلامی به مجموعههای تبلیغاتی جمهوری اسلامی همین است که شما چرا همطراز با فرهنگ تبلیغات جهانی شدید. تبلیغات جهانی برای حیات سرمایهداری، مصرف بیشتر را به مردم پیشنهاد میکند. چون نظام
سرمایهداری بدون مصرف زیاد امکان ادامه حیات ندارد. مصرف بیش از اندازه را باید با تبلیغات کاذب به روان مردم تحمیل کرد. فرهنگ تبلیغاتی آنچنان تمام زوایای روحی جامعه را اشغال کرده که اگر بنده فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام را طرح کنم میگویند این ما را به انزوا میخواند در حالی که سؤال این است که آیا این بحثها ما را به انزوا دعوت میکند یا میخواهد ما را از موانع رسیدن به یک زندگی پاک نجات دهد. همان کاری که قرآن در وصف رسالت انبیاء مطرح میکند که پیامبران آمدند تا بارهای سنگینی که انسانها بر دوش خود نهاده بودند و زنجیرهایی که بر خود بسته بودند، را از آنها بردارد. «وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ»؛(1)حضرت در همان فکر و فرهنگ میفرمایند فرزندم «وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ» مواظب باش خود را به امید این که از دنیا بیشتر بهدست بیاوری، به مشکلات میندازی و بر دوش خود بارهای سنگینی قرار نده که نتوانی به نحو صحیح زندگی کنی.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) سوره اعراف، آیه 157.
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ إِیَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ بِکَ مَطِیَّةُ اللَّجَاجِ، احْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَی الصِّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَی اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَی الْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَی الدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَی اللِّینِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَی الْعُذْرِ حَتَّی کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَیْکَ، وَ إِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَیْرِ أَهْلِهِ. لَا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِیَ صَدِیقَک وَ امْحَضْ أَخَاکَ النَّصِیحَةَ حَسَنَةً کَانَتْ أَوْ قَبِیحَةً، وَ تَجَرَّعِ الْغَیْظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَی مِنْهَا عَاقِبَةً وَ لَا أَلَذَّ مَغَبَّةً»
و بپرهیز از آنکه ستیزهجویی چون اسبی سرکش تو را به گرداب هلاکت در آرد. چون برادرت از تو ببُرد خود را به پیوندِ با او وادار، و چون روی برگرداند مهربانی پیش آر، و چون بخل ورزد از بخشش دریغ مدار، و هنگام دوریکردنش از نزدیکشدن، و به وقت سختگیریاش از نرمیکردن و به هنگام گناهش از عذرخواستن، کوتاه میا. چنانکه گویی تو بنده اویی و او ولی نعمت تو. و مبادا این نیکی را آنجا کنی که نباید، یا در باره آن کس که نشاید. دشمن دوستت را دوست مگیر تا دوستت را دشمن نباشی، و در پندی که به برادرت میدهی- نیک بود یا زشت- باید با اخلاص باشی. خشم خود را اندکاندک بیاشام که من جرعهای شیرینتر از آن ننوشیدم و پایانی گواراتر از آن ندیدم.
چنانچه مستحضرید در جلسات گذشته حضرت به فرزندشان فرمودند: هر امری عاقبتی دارد و به امور دنیا به صورت ابدی ننگر و بدان که به زودی آنچه براساس اعمالت برای تقدیر تو شده است به سراغت میآید، و زندگی یک تجارت و مخاطره است و از مخاطرهها آن چنان فرار نکن که تعادل بندگی از تو ستانده شود، و بسیار اتفاق میافتد که چیز کمی پر برکتتر از چیزهای زیاد است. در یاری کسی که شخصیتاً انسان پستی است خیری نیست، همچنانکه در دوستی کسی که قابل اطمینان نیست و متهم به بدی است، خیری نمیباشد.
در ادامه فرمودند: «سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُه»؛ زندگی را در شرایطی که رام توست، آسان بگیر. «وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ»؛ و خود را برای بیشترداشتن به خطرها مینداز. با
اینکه در بارهی جملهی اخیر در جلسات گذشته بحث شد و ما مجبوریم از آن بگذریم ولی شما مواظب باشید در سراسر زندگی از آن غافل نباشید. هرکس که گرفتار هلاکت در امور زندگی شد، با غفلت از این نکته شد. آری روزگار را در شرایطی که رام تو است آسان بگیر، و خود را برای بیشترداشتن به مخاطرهها نیفکن. شاید دیدهاید آدمهایی را که نمیتوانند کاری نداشته باشند آن وقت فکر میکنند حتماً باید یک مشغله جدید در امور دنیایی برای خود درست کنند. به جای اینکه مشغله نداشتن را یک نعمت و فرصت الهی بدانند تا خود را تعالی بخشند، برای فرصتها نقش معنوی قائل نیستند. حضرت نمیگویند اگر زندگیات نمیگذرد تلاش نکن، میفرمایند اگر زندگیات به راحتی میگذرد آن را آسان بگیر و خود را برای بیشترداشتن به مخاطره نینداز. نمیدانم زندگی خودتان را ارزیابی کردهاید یا نه که گاهی به لطف خدا فرصتی پیدا شدهاست تا روحتان به آسمان وصل شود، مثلاً فرصت یک سجده طولانی برایتان پیدا شده، میبینید بدون داشتن آن نوع دغدغههایی که عموم مردم دارند، شرایط ارتباط با خدا برایتان پیش آمده است. حضرت میفرمایند از این فرصت استفاده کن و مواظب باش این فرصت را خراب نکنی. در حالیکه اگر شیطان بر قلب و روان انسان حاکم باشد میگوید حالا که فرصت داری خوب است بروی سربهسر بقیه بگذاری، چون طرف نمیتواند از فرصتِ پیشآمده درست استفاده کند. مثل بعضیها که نمیتوانند ساکت و آرام باشند، مثلاً گربه از آن گوشه دارد میرود به دنبالش میگذارد تا آن را بترساند، چون فکر میکند باید یک کاری بکند لذا سربهسر گربه میگذارد. بشر گاهی نمیداند که فرصتها نعمت است. امام سجاد علیه السلام در دعای مکارم الاخلاق عرضه میدارند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ ارْزُقْنِی صِحَّةً فِی عِبَادَةٍ، وَ فَرَاغاً فِی زَهَادَةٍ، وَ عِلْماً فِی اسْتِعْمَالٍ، وَ وَرَعاً فِی إِجْمَالٍ». پس از سلام و صلوات بر محمّد وآل او علیهم السلام، سلامتی برای بندگی، و فراغت برای دوری از دنیا، و علمی برای عمل، و ورعی در عین اجمال و میانهروی، نصیب من بگردان.
حضرت تقاضا میکنند: «فَرَاغاً فِی زَهَادَةٍ» خدایا! فرصت و فراغتی عطا فرما جهت دوری از دنیا و اُنس بیشتر با خودت. از بهترین نعمتهای خدا در طول هفته روز جمعه است، که طبق روایات فراغت و فرصتی است برای زهد و هر چه بیشتر آزادشدن از امور دنیایی. جمعه برای یگانهشدن با خدا و دورشدن از دنیاست. ترسیمی که دین برای جمعه - به عنوان یکی از اقات فراغت- میکند، میگوید روز یاد خدا است، «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نُودِیَ لِلصَّلَاةِ مِن یَوْمِ
الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛(1)ای مؤمنین چون برای نماز جمعه ندا داده شد، به سوی ذکر خدا بشتابید و داد و ستد را واگذارید، که این برای شما بهتر است. بعد میفرماید: «وَاذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیرًا» در آن فرصتْ بسیار یاد خدا کنید. طبق مستحباتی که دین برای آن روز تعیین فرموده معلوم میشود باید در آن فرصت در جهت تعالی روح نهایت استفاده را نمود. برای شب جمعه یک سلسله دستور و اذکار توصیه میفرماید، ظهر جمعه توصیه به اقامه نماز جمعه دارد، عصرش دعاهای خیلی خوبی را توصیه میفرماید، چون این روز یک فراغتی است برای زهد بیشتر نسبت به دنیا و ارتباط با عالم معنا. بعضیها هم میگویند چه کار کنیم جمعه بیکاریم. اینها دائم باید به کاری از کارهای دنیا مشغول باشند، نمیتوانند این ذهن را بالا ببرند و لذا مجبورند آن را در سایهها مشغول کنند، میگویند: امروز جمعه است، چه کار کنیم، هیچ کاری هم که نیست، بالأخره به بهانهای یک کاری برای خود میتراشند تا از شرّ فراغت آن روز راحت شوند. هرکس در هر سنی یک طور برای خود کار میسازد، بنده در سنی هستم که بیشتر چوبِ از بینبردن فراغتهایم را دارم میخورم. به بعضی از دانشجویان عرض میکنم مشکل این است که شما اکنون خود را میبینید ولی من میبینم شما از 35 سالگی به بعد با خلأهایی روبهرو میشوید که اگر حالا برای خود فکری نکنید آن خلأها شما را از پا درمیآورد. و این فراغتها را برای بهدستآوردن کمالاتی قرار دادهاند که به کمک آنها میتوانید در آینده ادامه حیات دهید و با خلأهای روحی روبهرو نگردید.
حال با این دید دوباره به توصیه حضرت توجه کنید که میفرمایند: «سَاهِلِ الدَّهْرَ»؛ روزگار را آسان بگیر، «مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُه»؛ در شرایطی که برای تو آرام است و میتوانی امورات خود را به راحتی بگذرانی. یعنی وقتی که زندگی برای تو رام است همانطور که هست آن را بپذیر، «وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَیْءٍ رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ»؛ و خود را برای توسعه افراطی به مخاطرات و مشغلهها نینداز، آخر ما در این دنیا آمدهایم برای اینکه چیزی غیر از آنچه هستیم بشویم، تا بتوانیم در مقام انس ابدی با خداوند قرار گیریم. گفت:
پر
گشاده روح بالا، بال ها
تن
زده اندر زمین چنگال ها
زمینِ بیشترداشتن که ادامه همان بودن قبلی است، متعالیشدن روح کو؟ میگوید اگر اموراتت میگذرد، به خود سخت نگیر، به فکر بیشترداشتن نباش، اینکه اموراتت بهراحتی
1) سوره جمعه، آیه 9.
میگذرد را فرصت بگیر. به آسمان وجودت برس، آسمانی بشو، حرف بنده در شرح این فراز تمام شد ولی مطمئن باشید مطلب تمام نشد، در عمل متوجه اساسیبودن آن خواهید شد.
سپس در ادامه میفرمایند:
«وَ إِیَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ بِکَ مَطِیَّةُ اللَّجَاجِ»
و بر حذر باش از آن که روحیه لجبازی بر تو حکومت کند.
«إِیَّاکَ» به معنی الحذر الحذر است یعنی سخت پرهیز کن از این که در تو لجبازی ها جمع شوند و سوار مرکب لجبازی بشوی و ریشه تصمیمگیریهایت بر اساس لجبازیها باشد.
انسان باید با بدیها مخالف باشد ولی اگر شخصی مرتکب کار بدی شد اینطور نیست که ما باید سریعاً او را در جبهه مقابل خود قرار دهیم و انواع مخالفتها را با او شروع کنیم و به اصطلاح پایهی لجبازی با او را محکم کنیم، چون واقعاً محذورات او را نمیشناسیم، شاید بدی آن کار را نمیدانسته، شاید مجبور بوده و بعد پشیمان شده است. عمده آن است که ما طوری روح و روان خود را تربیت کنیم که به دنبال جبههسازی با دیگران نباشیم. بعضیها آنقدر نسبت به اصلاح خود کوتاهی کردهاند که در هر حرکتی به دنبال رقیبی برای خود هستند تا در قالب رقابت با او و از لج او کاری را انجام دهند، سراسر زندگی خود را مشغول لجاجتها کردهاند، حتی با همسر و فرزندان خود لجاجت دارند و نه رفاقت، گویا بدون درگیری با بقیه نَفَس هم نمیتوانند بکشند، اگر مسافرت و تفریح هم میرود به قول خودش برای رو کم کنی میرود. حالا شما حساب کنید آیا روح و روان این فرد هیچ بهرهای از آن تفریح میبرد؟ همه چیز را باید در قالبی ببرد که بتواند تفسیر جناحی بکند، حتی اگر شما به عنوان یک سخن زندگیساز توصیه امیرالمؤمنین علیه السلام را در جمعی مطرح کنید که مثلاً حضرت میفرمایند: «از لجاجت برحذر باشید» میپرسد منظورت چه کسی بود. سایهی رقابت با افراد، سراسر روح او را اشغال کرده تا آنجا که نمیتواند فکر غلط را بشناسد و خود را از آن آزاد کند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در جای دیگر به ما توصیه کردهاند بهجای درگیری با جاهل، جهل را بشناس و از آن دوری کن، با جهل جاهل مخالفت کن، ولی ما به دنبال درگیرشدن با جاهل هستیم.
روحیهای که در نهایت منجر به تروریسم میشود از همین لجاجتها ریشه میگیرد، چون حالا که راه اصلاح خود را گُم کرد ویرانگری را پیشه میکند. کسی که روحیه لجاجت خود
را اصلاح نکرد، آرام آرام از تعالی خود ناامید میشود و لذا با ویران کردن جامعهی انسانها میخواهد خود را تسکین دهد. انسان لجوج همواره به فکر تخریب ارزشهای انسانی است، هرچند خود را طرفدار ارزشها میپندارد، ولی از نظر اعتقادات فردی سطحی و بیپایه است، آن اعتقادات و ارزشها را بهانه تخریب دیگران میکند. انسان لجوج نمیداند خانه تفکرش کجاست و وجود خود را دستخوش گسیختگی کرده، همه چیز را در جنگ و دعوا میبیند بدون آن که ریشه در فرهنگ و تفکری داشته باشد.
در فضای لجاجت، نه کسی که سخن میگوید درست میگوید و نه کسی که آن سخن را میشنود درست میشنود، همه افراد سخن های همدیگر را به وَهمیات خود متصل میکنند و سپس نسبت به آنها به قضاوت مینشینند. هیچکس به هیچکس نمیتواند تذکر بدهد، در حالی که اگر روحیه لجاجت از بین انسانها کنار رفت و فضای ذهنی افراد نسبت به همدیگر آرام شد، شرایطِ «المُؤْمِنُ مِراتُ الْمُؤْمِن» به صحنه میآید به طوری که هرکس آینه نمایش و تذکر به دیگری میشود، و هرکس وسیله هدایت دیگری میگردد. جناحبندیهای فکری و سیاسی عامل مهمی در ایجاد سایههای ذهنی نسبت به یکدیگر میشود و لذا قبل از آنکه به سخن یکدیگر گوش دهند به فکر موضعگیری نسبت به همدیگرند و سراسر زندگی تبدیل به کینه نسبت به همدیگر میشود. آیا در سینههای پر کینه میتوان سراغ نور و معنویت را گرفت؟ در حالی که «در سینهی پرکینه اَسرار نمیگنجد» هرگونه جناحبندی سایهای است بر روح و روان انسان که نمیگذارد نور حق به جان انسان بخورد، در این حالت نه ضعف خود را میبینیم و نه زیباییهای طرف مقابل را.
اینکه دین به ما توصیه میکند حیات دینی خود را در زیر حاکمیت امام معصوم ادامه بده، برای رهایی از این معضل است. یا میفرمایند زیر فرمان امام معصوم بجنگید، چون طرف مقابلِ امام معصوم کفر محض است. برکات دفاع مقدس هشت سالهی ما به آن جهت بود که یک طرف این جنگ مجتهد وارستهی جلیلالقدری است که خیلی روی اصلاح نفس خود زحمت کشیده تا دوستیها و دشمنیهایش براساس حق باشد و نه براساس میل نفس امّاره. فکر میکنید به همین راحتی چنین جبههای به دست میآمد؟ که یک طرف همه انگیزهها الهی و توحیدی بود و طرف مقابلش صدام و غرب بود که مجسمهی نفس امّارهاند.
در حالت لجبازی چشمه درونی جان انسان خشک میشود و وجود انسان به برهوتی تبدیل میگردد که هیچ لالهای از دوست داشتنِ حقیقی در آن نمیروید به قول مولوی:
نه
ز جان یک چشمه جوشان میشود
نه
بدن از سبز پوشان میشود
نه
صدای بانک مشتاقی در او
نه
صفای جرعه آبی در او
وقتی انسان از رقابتهای وَهمی و چشم و همچشمیها آزاد شد، جان او زمینه پذیرش نور خداوند میشود. گفت:
خانه
را من روفتم از نیک و بد
خانهام
پُر گشت از نور اَحد
چون خود را از محدودیتها آزاد کرد قلب او زمینه تجلی نور بی حدّ اَحدی گشت. در هیچ شرایطی خود را گرفتار لجبازیها نکنید وگرنه زمینه هلاکت خود را فراهم کردهاید.
شما دائماً به اعمال خود بنگرید و مواظب باشید انگیزهی لجبازیکردن در آنها نباشد که در آن صورت، آن انگیزه تمام عمل شما را بیثمر میکند. چون وقتی پای لجبازی وسط است نفس امّاره برنامهریزی میکند، نفس انسان همچون بچه شیطانی یک لحظه در خانهی خودش نیست، دائم این طرف و آن طرف میپرد و نقشه میکشد، یک «مَنِ» فربه برای خود میسازد که حجاب همه حقایق خواهد بود. حال اگر انسان بتواند خود را در کیفیتی قرار دهد که گرفتار لجبازیها نشود اولین نتیجهاش آزادشدن از مقایسهها است. وقتی مقایسهها وارد زندگی نشود، انسان همانی است که هست، نه بیعرضه است و نه با عرضه، نه مشهور است و نه گمنام، در این حالت سنگینی اوهام از ذهن انسان برداشته میشود. انسانی که با انگیزه لجبازیها زندگی میکند دارای فکر خسته است، این فکر، غیر ممکن است بتواند بهدرستی با خدایی که آزاد از هر نسبتی است مرتبط شود. اگر متوجه باشیم که در لجبازیها داریم خودمان را از دست میدهیم فکری برای خشکاندن سریع ریشه لجبازیها خواهیم کرد. گاهی زن و شوهر نسبت به هم لجبازی میکنند، اگر بدانند سایه این قهر و لجبازی چگونه راه تنفس روحانی را میبندد، در اولین فرصت و با اندک بهانه خود را از آن خارج میکنند. وقتی دین میگوید اگر مسلمانی با مسلمانی دیگر قهر کند نمازش باطل است. منظور این است که چنین دلی نمیتواند به خدا وصل شود، چون لگدمال لجبازیها شده است. در رقابتها و جناحبندیها انسان هرکاری انجام دهد با لجبازی همراه است. آنچه جان کلام حضرت است این که روح باید خود را از محدودیتها آزاد کند، و روحی که مزه آزادی را چشید به هیچ وجه تن به قهر نمیدهد، و هرگز نمیگذارد در مواجهه با افراد کار به لجبازی بکشد، چون میداند با افتادن
در این ورطه چه بلایی بر سر جان و روان خود میآورد. عبدالفتاح عبدالمقصود مورّخ مصری که مؤلف ده جلد کتاب درباره امیرالمؤمنین علیه السلام است، بهعنوان یک شخص سُنّیمذهب در باره امیرالمؤمنین علیه السلام میگوید: همه میدانستند مشی علیبن ابیطالب غیر از مشی و روش دیگر خلفاء بود و همه میدانستند علیبنابیطالب روش آنها را نمیپسندد ولی یک بدگویی نسبت به آنها که منجر به دوگانگی و دوجبههشدن بشود، از زبان علی کسی نشنید. و واقعاً این هنر بزرگی در سیرهی آن حضرت است. به طوری که همه بدانند ما این آقا یا این جریان را قبول نداریم و با این همه یک کلمه چیزی نگوییم که موجب جناحبندی و لجبازی شود. وقتی که انسان میبیند افکار این آقا غلط است نمیتواند او را قبول کند. تا این جا اشکالی ندارد اما اگر جناح درست کردید و پای سایههای ذهنی به میان آمد، دیگر از این به بعد جنگ سایهها در صحنه است، شما با سایهی ذهن خودتان، با سایهی ذهن رقیبتان میجنگید، در حالیکه طرف مقابل شما ممکن است امروز در موضوعی اشتباه کند و فردا آن را تصحیح نماید. اینکه شما یک باره نسبت به افراد با دیدن اندک لغزش از آنها نسبت به آنها در ذهنیتهای آنچنانی قرار میگیرید و با او جبهه تشکیل دهید و بنای لجبازی را بگذارید، «عقده سخت است بر کیسه تهی»، مثل آن است که یک گرهی سخت بر کیسهی خالی بزنیم.
همهی این حرفها برای آن است که به طور جدّی و برنامهریزی شده کاری کنیم که چموشی و لجبازی در زندگی ما وارد نشود، اولین کار آدمهای موفق همین بوده است. انسانِ گرفتار لجبازی، جز به رقابت فکر نمیکند انگیزهی حیاتش فقط لجبازی است و در آن راستا عمل میکند، حتی اگر دینداری کند برای روی کمکردنِ رقیب این کار را میکند. اگر بگویی دروغ بد است، میگوید باشد ولی دروغگویی را ادامه میدهد، اما اگر بگویی از دروغگویی تو دشمن استفاده میکند، دیگر دروغ نمیگوید. با رقابتها خود را از دروغ پاک میکند اما نه به خاطر حقیقتِ منفی دروغ، بلکه به صِرف مقایسه از دروغ فاصله میگیرد. اگر صرف لجاجت به اعمال خوب دست بزنیم معلوم نیست که با حقایق روبهرو شویم، چون اگر انگیزهی حرکتمان لجبازی بود در سراب زندگی میکنیم و با تاریکی میجنگیم، پس باید با توجه به توصیهی حضرت برای خود فکر اساسی بکنیم که: «وَ إِیَّاکَ أَنْ تَجْمَحَ بِکَ مَطِیَّةُ اللَّجَاجِ» فرزندم! حذر کن از آن که در تو مرکب لجبازی و ستیزهجویی جمع شود.
سپس نکاتی را که باید نسبت به برادران دینی رعایت کرد برمیشمارند و میفرمایند:
«احْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ»
موارد زیر را نسبت به برادرت بر خود حمل کن:
وقتی دوری میکند، نزدیکی را بر خود حمل کن و خود را به پیوند با او وا دار.
و وقتی روی بر میگرداند، تو مهربانی را بر خودت حمل کن، و خود را به نزدیکی و مهربانی با او وا دار.
و وقتی که بخل میورزد، تو خود را به بخشش بر او وا دار کن.
ملاحظه بفرمایید چگونه حضرت میخواهند انسان از هر گونه رقابت و دوگانگی نسبت به افراد نزدیک خود آزاد باشد. یک وقت در مقابل بخلی که افراد نسبت به ما اِعمال میکنند ما هم به همان نحو با آنها برخورد میکنیم و عملاً خود را وارد تنگنایی میکنیم که آن افراد در آن قرار دارند. این همان لجبازی است که موجب ایجاد سایههای ذهنی است، در این صورت دیگر تو آزاد نیستی، وقتی میگویی حالا که او بُرید، من هم میبُرم، یعنی تو انتخاب آزاد نکردهای، در قالبی که او برایت ساخته انتخاب کردهای، دیگر نمیتوانی تنفس آزاد داشته باشی، و به همین اندازه ارتباط خود را با عالم غیب و معنویت قطع میکنی، حضرت میفرمایند در این موارد درست برعکس عمل کن، بگو اگر او میبُرَد یا اگر بخل میورزد من عکس آن عمل میکنم، تا از فضای تنگ رقابت و لجاجت آزاد شوی و بتوانی بهترین تصمیمها را بگیری و تصمیماتت تحت تأثیر سایه سیاه لجاجتها انجام نگیرد. حالا حساب کن اگر وارد ورطه هلاکتبارِ جوابگویی به دشمنی های اینگونه افراد شُدید و قصهی تو بِکش، من بِکش بین شما و افراد پیش آمد، آیا دیگر روح و روانی میماند که به سوی آسمان قصد سفر داشته باشد؟ آنچنان قلب انسان خراب میشود که بوی انتخاب آزاد هرگز به جانش نخواهد رسید.
وقتی دوری میکند نزدیک شدن را بر نفس خود حمل کن.
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام یک موضوع را با زاویههای متفاوت نگاه میکنند و بهترین برخورد را نسبت به آن به ما گوشزد مینمایند. ایشان در خصوص رابطه با نزدیکان و کسانی که با آنها زندگی میکنی، میفرمایند: هر چه از تو دوری میکنند، جواب دوری آنها را مثل خود آنها نده، بلکه بر نفس خود تحمیل کن که این دوری را با نزدیکی به آنها جواب دهی.
و وقتی تندی و سختگیری به تو کردند، تو نرمی و برخورد آرام را نسبت به آنها بر نفس خود تحمیل کن.
اگر رفیق تو یا کسی که با او مرتبط هستی با تو خشم میکند، هنر تو آن باشد که در مقابل آن نوع برخورد از خود نرمی نشان دهی، تا بتوانی در راستای چنین کارهایی گنجی بزرگ را از درون خود و از درون رفیقت بیرون کشی. قرآن در این رابطه میفرماید: «وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ، ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ»؛(1)و نیکی با بدی یکسان نیست، بدی را با آنچه بهترین است دفع کن. در آن صورت میان تو و میان آن کسیکه دشمنی است دوستی برقرار میشود، آنهم آن نوع دوستی که با همدیگر یکدل و صمیمی هستید. در آیه فوق میفرماید وقتی توانستی از افقی مسائل را بنگری که در آن افق نیکی و بدی مساوی نیست، دیگر جواب تندی برادر و دوستت، تندی نمیتواند باشد؛ بلکه چیزی بالاتر از تندی او باید از تو سر زند. آری وقتی متوجه چنین نکتهای شدی، حال آن تندی را با نیکوترین برخورد پاسخ بده، که در راستای چنین برخوردی در درون آن دشمنی، دوستی گرم و صمیمی ظاهر میشود و این همان گنجی است که در درون شما پنهان بود و حالا از درون هر دوی شما ظاهر شد.
گنجی که در اثر این برخوردها از درون تو پیدا میشود علاوه بر تبدیل دشمنی به دوستی، آزاد شدن از خشم نسبت به نزدیکان است. همان کاری که امیرالمؤمنین علیه السلام با دشمنان خود میکردند، با شخص خلیفه دوم با آن همه تندیهایی که نسبت به آن حضرت و صدیقه طاهره«علیهماالسلام » روا داشت، کاری کردند که پس از آن ماجرا بارها گفت: «لَوْلا عَلِی لَهَلَکَ عُمَر»؛(2)اگر علی نبود عمر هلاک میشد. و یا بارها میگفت: «لا اَبْقاٰنِی اللهُ لِمُعْضَلَةٍ لَیسَ
لَهاٰ اَبُوالْحَسَن»؛(1)خداوند مرا باقی نگذارد برای حل مشکلی که در آن ابوالحسن نباشد. مولوی در همین رابطه در وصف حضرت علی علیه السلام میگوید:
تیغ
حلمت جان ما را چاک کرد
آب
علمت خاک ما را پاک کرد
باز
گو دانم که این اسرار هوست
چون
که بی شمشیر کشتن کار اوست
یعنی این برخوردهای تو فوق توان بشر است، اینها کار خدا است که از طریق تو ظاهر میشود. پیغمبر صلی الله علیه و آله چطوری آن یهودی را در خودش ویران کردند؟ هر روز میآمد خاکستری که آتش داخلش بود روی سر مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله میریخت، اتفاقاً مریض شد و چند روزی نتوانست به کار خود ادامه دهد، حضرت فرمودند این رفیق ما کجاست؟ گفتند مریض است، گفتند به عیادتش برویم. بیچاره وقتی متوجه شد رسول خدا صلی الله علیه و آله بالای بسترش نشستهاند از خجالت سرش را از زیر لحاف بیرون نیاورد و همانجا مسلمان شد. آری «چون که بیشمشیر کشتن کار اوست»، اگر کسی روحش الهی نباشد، محال است چنین قدرتی داشته باشد گفت: «محبت از همه شمشیرهای تاریخ برندهتر است، و اگر به دوستت محبت هدیه کنی به استواری همه کوهها رسیدهای»(2)
تمام این توصیهها وقتی به راحتی عملی میشود که ما برای خود چیزی جز بندگی در محضر پروردگار قائل نباشیم، به تعبیر مولوی باید از منیت و این که خود را «هست» به حساب آوریم آزاد شویم.
قرب،
نه بالا نه پستی رفتن است
قربِ
حق از حبسِ «هستی» رستن است
نیست
را چه جای بالایست و زیر
نیست
را نه زود و نه دورست و دیر
کارگاه
و گنج حق در نیستی است
غرّهی
هستی چه دانی نیست چیست
حاصل
این اشکست ایشان ای کیا
مینماند
هیچ با اشکست ما
حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: تو خودت را نباید در تنگناهای سیاه رقابت با اطرافیانت قرار دهی، این راه، راه آزادشدن از منیتها است، همانطور که جنگ و مقابله با دشمنان خدا موجب آزادی و آزادگی میشود.
عمده آن است که ما متوجه باشیم آن وقتی که اقوام نسبت به همدیگر گرفتار سایه ذهنی و رقابتهای وَهمی میشوند و امکان زندگی سالم در کنار همدیگر برایشان آزاردهنده میشود و در نتیجه کارشان منجر به انتخابهای ویرانگر میگردد، راه نجات در سخنانی است که حضرت مولیالموحدین علیه السلام پیشنهاد میکنند.
از دیگر نکاتی که در راستای برخورد با برادران دینی باید به نفس خود تحمیل کنی اینکه، در موقع گناهش عذرش را بپذیر. دنبال این نباش که به او ثابت کنی او آن گناه را انجام داده است، به دنبال آن باش که اگر او آن را انکار کرد از او قبول کنی، و یا اگر در ارتکاب آن جرم عذری برای خود آورد، آن عذر را بپذیر. با این کار او را از گناهی که کرده آزاد کردهای و خودت نیز از اینکه به او به عنوان شخص مجرم نگاه کنی آزاد میشوی.
انسانها در طول زندگی طیفی از شخصیتهای متفاوت را پشت سر میگذارند زیرا دارای وسعتی بیشتر از حیوان و جماداند که بر رویهی ثابتی زندگی خود را ادامه دهند. آیا سزا است انسانی که قبلاً جرمی انجام داده و به نور پروردگار - که مؤمنین را «یخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ اِلی النُّور»؛ از ظلماتِ جرمِ قبلی خارج میکند- باز بر گناهکاربودن او اصرار کنیم. در چشمش بیاوریم، تو همان کسی هستی که آن جرم را انجام دادهای. اینطور اسیر گذشتهی وَهمیشدن چه مشکلی را حل میکند، جز اینکه ما را در دخمهی ذهنیات فرو میبرد؟ جهنم از همین جا شروع میشود. اصلاً اینها همین حالا برای ما جهنم است، فردا پیدا میشود. یک کسی کار غلطی انجام دهد، ولی حالا خودش قبول ندارد و منکر آن است، خوب دستت درد نکند که آن کار غلط را از شخصیت خود جدا کردهای، مگر ما همین را نمیخواهیم؟
«حَتَّی کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَیْکَ»
تا آنجا نسبت به او مدارا کن و کوتاه بیا، که گویا تو بنده و نوکر او هستی و او رئیس و ارباب تو.
این همان روحیه خدمتگذاری است که مؤمنین باید نسبت به افراد در جامعه اسلامی در خود تقویت کنند، تا از این طریق خود را از همه تکبرها و لجاجتها آزاد نمایند. شما ببینید حضرت امام سجاد علیه السلام به طور غریبه در کاروانهایی که به مکه میروند بهعنوان خدمتگذار
شرکت میکنند. اینگونه حضرت خود را از هر گونه منیت و رقابت با خلق خدا آزاد میکنند، این حرکت حضرت سجاد علیه السلام نشانه آن است که ایشان توصیه جدّشان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را شنیدهاند که در مقابل برادران ایمانی طوری باش که گویا تو بنده آنهایی و آنها ارباب تو هستند. هرکس در هر مکتب و مذهبی به جایی رسید با این تواضعها رسید.
مهاتماگاندی، در برخورد با دولت انگلستان وقتی نمک دریاچه را در انحصار خود گرفته بود، دستور داد بدون هیچ درگیری و بدون هر گونه دفاعی بروند و از دریاچه نمک بردارند. کتک میخوردند ولی دفاع نمیکردند و در عین حال به کار خود ادامه دادند. در این رابطه او را زندان کردند، روش گاندی این بود که هرگز با رقیب خود درگیر نمیشد، خیلی شبیه بود به آن روشی که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمودند با سربازان شاه برخورد محبتآمیز داشته باشید و مردم گُل سر تفنگ آنها میگذاردند، واقعاً این کار آنها را خلع سلاح میکرد، آقای باتمان قلیچ فرمانده ارتش رژیم شاه در خاطراتش می گوید: بزرگترین اشتباه ما این بود که ما سربازها را بردیم جلوی مردم تا که مردم از آنها بترسند، مردم نه تنها از آنها نترسیدند بلکه با محبت و بوسه بر سر و روی سربازان، ما را خلع سلاح کردند. همان روشی که حضرت سید الشهداء علیه السلام با لشگریان عمر سعد داشتند که تا آخرین لحظه آنها را نصیحت میکردند، بلکه از آتش جهنم نجاتشان دهند. این یک روش موفق است. گاندی خودش میگوید من به حسین اقتدا میکنم. بالأخره وقتی گاندی را زندان میکنند، در زندان هیچ حرف نمیزند. با هیچکس جدل نمیکند که چرا مرا زندان کردید. در زندان شروع میکند یک جفت جوراب ببافد، یک ژنرال انگلیسی هم مأمور او بود که شکنجهاش بدهد تا حرف بزند، بدن او لخت بوده، صبح یک سطل آب روی بدنش میریختند و شلاقش میزدند، عصر هم یک بار همین کار را میکردند ولی او کاملاً در سکوت بود، حالا بافتن جورابها را روز چهاردهم تمام کرده، در حالیکه همه منتظرند سخن بگوید، دهان را باز میکند و به آن ژنرال میگوید من یک خواهشی از شما دارم؛ میگوید بفرمایید. گاندی میگوید خواهشم این است؛ این جورابها را که برایتان بافتهام اجازه دهید خودم پایتان کنم! میگویند ژنرال بیچاره آنچنان دگرگون میشود که جلوی گاندی، قپههای ژنرالی خود را میکَند و تماماً مرید گاندی میشود. میگوید از این به بعد هر دونفرمان زندانی بریتانیای کبیر هستیم. حضرت سید الشهداء علیه السلام در مسیر خود به سوی کوفه به افرادی که حاضر نبودند آن حضرت را همراهی کنند میفرمودند نزدیکیهای کربلا چادر نزنید چون در روز عاشورا من کمک میخواهم اگر
آن نزدیکیها باشید و صدای مرا بشنوید و به کمک من نیایید برای همیشه در عذاب قیامت خواهید بود. اینطور حضرت محبت خود به بشریت را بر همه رفتار خود حاکم کرده بودند. امیرالمؤمنین علیه السلام قهرمان چنین فضائلند و مایلند انسانها از طریق این فضائل حجابهای بین خود و خدا را بشکافند و آزاد از هر گونه منیت، با نور غیب و معنویت مرتبط باشند.
ما با غفلت از چنین توصیههایی مثل خروس جنگی به جان هم افتادهایم، و در نتیجه تمام تنفس دینی و سیر به سوی معنویت در ما از بین رفته است، بعد هم میگوییم کو آثار دینداری در بین افراد؟! واقعاً اگر زندگی خود را مطابق چنین دستوراتی قرار ندهیم، بخواهیم و نخواهیم بعد از مدتی قلبمان تاریک میشود و توجه به نور الهی و عشق دینداری از قلبمان بیرون میرود و به چیزهای دیگر مشغول میشویم، که مایه گمراهی و ظلمات است.
ما میتوانیم از طریق قرآن، اهل البیت علیهم السلام را و از طریق اهل البیت علیهم السلام قرآن را بشناسیم. وقتی به جملات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام توجه کنیم میفهمیم این سخنان از جنس عالم معنا است و انسان را به آسمان متصل میکند. در همین راستا میتوان از نهجالبلاغه عظمت اسلام و قرآن را فهمید. انسان از کلمات و حرکات آنها میفهمد که مقام عصمت و طهارت یعنی چه، مگر چگونه انسان از دست شیطان آزاد میشود؟ این که حضرت میفرمایند: طوری عمل کن که انگیزهی جدال را در درون خود بخشکانی و آن قدر در مقابل برادر مسلمانت کوتاه بیا، که گویا تو بندهی او هستی، در این حالت دیگر میدانی برای وسوسه شیطان نمیماند، شیطان زمینه میخواهد. مثلاً زن و شوهرها که با هم قهر میکنند، آن آقا میگوید اگر من آشتی کنم خانم فکر میکند حق به جانب او بوده، پس من شروع به آشتی نمیکنم و فکر میکند خودش دارد تصمیم میگیرد، آقا شیطان عجیب است، به خانم هم القاء میکند مواظب باش که اگر تو آشتی را شروع کنی آن وقت آقا میگوید تو چارهای نداشتی و لذا حقیر میشوی و تا آخر تو سری خور خواهی بود. و از این طریق شیطان زندگی را با آنهمه زیبایی، به جهنم تبدیل میکند، چون هر کدام میخواهند بر دیگری حکومت کنند در نتیجه خودشان و زندگی را مضمحل مینمایند. در حالیکه بنده یک سؤال از شما دارم، آیا اگر شما با کسی دعوا کنی و عصبانی شوی، و آن آقا عذر خواهی کند، آیا او کوچک میشود؟ آیا احساس نمیکنید با برخورد خوب او شما آب شُدید؟ آیا تا به حال شده است کسی در مقابل شما تواضع کند و
شما بزرگ شوی؟ همیشه برای قضاوت در این امور خیالات و تصورات را که محل جولان شیطان است رها کنید و خودتان را در نظر بگیرید. شیطان موضوع را وارونه میکند، در حالی که هیچ وقت ممکن نیست حتی در مقابل یک مسلمان عادی کوتاه بیایی و بزرگ نشوی و بر همین اساس امروز بزرگترین شخصیتها امامان معصوم علیهم السلام هستند - با آنهمه تواضع - و نه جباران تاریخ با آنهمه تکبر.
اگر زن و شوهر در رابطه با هم دستورات حضرت علیه السلام را عمل کنند بر عکسِ وسوسه شیطان، عشق را به همدیگر هدیه دادهاند. همچنانکه هر انسانی اگر براساس نظر حضرت عمل کند در قله انسانیت قرار میگیرد، آری راه حل صحیح آن است که: «احْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَی الصِّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَی اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَی الْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَی الدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَی اللِّینِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَی الْعُذْرِ حَتَّی کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ»؛ در برخورد با برادرت چون از تو ببرد خود را به پیوند با او وادار کن، چون از تو روی برگرداند، مهربانی پیشه کن، و چون بخل ورزد از بخشش کوتاه میا، و هنگام دوری کردنش از نزدیک شدن و هنگام سختگیریاش از نرمی و به هنگام جرمش از پذیرفتن عذر، کوتاه میا. تا آنجایی که گویا تو بنده او هستی و او ارباب تو.
نترس که حقیر میشوی این حیله شیطان است، متوجه باش آنهایی که طبق دستور حضرت مولیالموحدین علیه السلام عمل کردند چه عظمت و بزرگی و کرامتی نصیب خود و دیگران نمودند.
حضرت علیه السلام در ادامه میفرمایند:
«وَ إِیَّاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ»؛
مواظب باش این توصیهها را در غیر از جای خود به کار نبندی.
باید متوجه بود در اکثر انسانها گوهری از انسانیت و اسلامیت نهفته است و با برخوردهای عالی آن گوهر شکوفا میشود ولی کسی که تمام مرزهای انسانیت را زیر پا گذارده قصهاش قصه دیگری است. کسی که معنی حرکات معنوی را نمیفهمد، برخوردهای متعالی را درست تفسیر نمیکند و لذا در آن شرایط توصیههای حضرت جا ندارد. هرچند باید زود نسبت به افراد قضاوت نکرد چون بالأخره انسانها گوهری فطری که بتوانند برخوردهای متعالی را بفهمند در خود دارند و باید مواظب باشید که شیطان طوری القاء وسوسه نکند و ما را نسبت به افراد بدبین ننماید، و درنتیجه ما اکثر افراد را شایسته برخوردهای کریمانه نبینیم. در حالیکه
باید بدانیم عموماً مسلمانها نسبت به برخورد کریمانه اهلیت دارند، چون در منظر خود، پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام را دارند و لذا معنی حرکاتی را که ما به دستور ائمه معصومین علیهم السلام انجام میدهیم میفهمند. سپس میفرمایند:
«لَا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِیَ صَدِیقَک»؛
دشمن دوستت را دوست نگیر که در این صورت به دوستت جفا کردهای.
انسانهای مؤمن در انتخاب دوست و دشمن ملاکهای دینی را در نظر دارند و لذا دشمنِ برادر مؤمن تو علاوه بر این که شایستگی تواضع و محبت ندارد، رقیب برادر ایمانی تو محسوب میشود، و نزدیکی به او زیر پا گذاردن شخصیت برادر ایمانیات به حساب میآید. و لذا حضرت علیه السلام میفرمایند: اگر دشمن دوستت را دوست گرفتی به دوستت جفا کردهای و تواضع و محبت خود را در غیر از جای خود مصرف کردهای، و در این صورت تمایلات و گرایشهای خود را درست مدیریت نکردهای و عملاً در رعایت حقوق به یک نحوه لاابالیگری و هرجاییبودن گرفتار شدهای، در این صورت هرگز مزه محبت و دوستی را نخواهی چشید. حضرت در راستای تقویت دوستیها و پایدار کردن محبتها میفرمایند:
«وَ امْحَضْ أَخَاکَ النَّصِیحَةَ حَسَنَةً کَانَتْ أَوْ قَبِیحَةً»؛
در خیر خواهی برای برادرت نهایت خیرخواهی را پیشه کن، چه او را خوش آید و چه برایش ناخوش آید.
بالأخره انسان در بعضی موارد ممکن است از مسیر نیکی و تعادل خارج شود، آیا درست است که وقتی برادری در مسیر انحراف افتاد دیگر خیرخواهیها و دلسوزیهای خود را از او دریغ داریم؟ حضرت میفرمایند در این گونه موارد رابطهات را با او قطع نکن، با تمام اخلاص در راه سعادت او بکوش، میخواهد خوشش بیاید یا بدش بیاید، بنا نیست بدی او را تأیید کنیم ولی اگر بدی کرد خالصانه نصیحتاش میکنیم، زیرا نه تنها این کار او را از کار بدش منصرف میکند، پیرو آن دلسوزیها، صفا و صمیمیت گذشته شدّت مییابد.
حال در راستای زدودن غضب از قلب میفرمایند:
«وَ تَجَرَّعِ الْغَیْظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَی مِنْهَا عَاقِبَةً وَ لَا أَلَذَّ مَغَبَّةً»،
فرزندم غیظ و غضب را جرعه جرعه بنوش، زیرا که جرعهای شیرینتر از آن ننوشیدم که آن نوشیدن، پایانی اینچنین گوارا و لذتبخش داشته باشد.
حضرت علیه السلام در راستای عمل به توصیههای گذشته و جهت رفع موانع ما را متوجه این نکته مهم میکنند که اگر بتوانی غضبت را جرعه جرعه بنوشی، هیچ چیزی در نهایت نتیجهاش شیرینتر از این نوشیدن نیست. غضبهای نوشیده شده نهایتی فوقالعاده گوارا و شیرین دارد.
جهت تعالی و سلوک اِلی الله نوع برخورد ما را با غضب پیش میکشند تا متوجه شویم چگونه با غضب و عوامل ایجاد غضب برخورد کنیم. عموماً خداوند برای امتحان بندهاش شرایطی را فراهم میکند تا به او بفهماند دنیا دست خدا است و او باید در مقابل حادثهها و پیشآمدها بندگی و رضایت خود را نشان دهد، انسان فکر میکند دنیا دست خودش است و لذا برنامهریزی میکند و انتظار دارد همه برنامههایش مطابق میل او جلو برود، مثلاً شما میگویید من تا یک هفته دیگر این ساختمان را تمام میکنم بعد یک مرتبه کسی خلف وعده میکند، به جای اینکه از شرایط پیشآمده راضی شوید غضب سراسر وجود شما را میگیرد. به جای این که به فکر فرو روید چرا مدیر هستی مصلحت ندید این کار طبق برنامه قبلی پیش رود، با غضبی که کردید در امتحان الهی مردود شدید. ولی اگر میگفتی خدایا مصلحت چیست؟ با چنین رویکردی شرایط فرو بردن غضب شروع میشود و در نتیجه نکات ظریفی که فکر آن را هم نمیکردید برایتان ظاهر میگردد. گاهی هزار نکته مثبت و تعالیبخش در وقوع همان حادثهای است که ما برای آن غضب کردهایم. حضرت مولی الموحدین علیه السلام میخواهند با بصیرت خود ما را به آنجایی که باید برسیم برسانند، ما که نمیفهمیم غضبنکردن چه نتایج فوقالعادهای دارد، نوشیدن غضب برایمان گوارا نیست، اما او که می بیند به ما می فرماید: «غضب را بنوش، من در نهایتِ کار، چیزی شیرینتر از غضبی که نوشیده شود ندیدهام».
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ تَجَرَّعِ الْغَیْظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَی مِنْهَا عَاقِبَةً وَ لَا أَلَذَّ مَغَبَّةً، وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَکَ فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَلِینَ لَکَ. وَ خُذْ عَلَی عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَی الظَّفَرَیْنِ. وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَةَ أَخِیکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِیَّةً یَرْجِعُ إِلَیْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوْماً مَا»
فرزندم! خشم خود را جرعه جرعه فرو بر که من جرعهای شیرینتر از آن ننوشیدم و پایانی گواراتر از آنکه خشم را فرو ببرم ندیدم. نرمی کن با آن که با تو درشتی کند، باشد که به زودی نرم شود. با دشمن خویش به بخشش رفتار کن که آن شیرینترین دو پیروزی است. اگر خواستی از برادرت بِبُری، جایی برای - دوستی- او نزد خود باقی گذار که اگر روزی بر وی آشکار گردید، امکان برگشت داشته باشد.
حضرت به فرزند خویش فرمودند: فرزندم از سوارشدن بر شتری که تو را به مهلکههای ستیز میبرد حذر کن، بعد نمونههایی از ستیزهزدایی را مطرح کردند که در جمعبندی حرف این بود که ارتباطت با برادرانت ارتباطی مسالمتآمیز باشد. و فرمودند آن قدر در ارتباط با برادرت و تندیهایی که میکند کوتاه بیا که گویا تو بندهی اویی و او ارباب تو. تا بتوانید در ارتباط با همدیگر گنج نهفته محبت را از درون خود آشکار نمایید، زیرا شخصیت هایی که روان و قلب خود را عرصهی رقابتها و جدالها قرار دادهاند برای خود هیچ راهی به سوی حقیقت باقی نمیگذارند. که گفت:
نی
صفا می ماندش، نی لطف و فر
نی
به سوی آسمان راه سفر
اگر روح انسان محل لگدِ رقابتها گشت و کار انسان مقابله با بدیها شد، دیگر انسان گرفتار خود شده است، و راه صعود به عوالم متعالی را گم میکند، همچنانکه امکان دستیابی به فضائل عالی را از دست میدهد.
سپس فرمودند:
«وَ تَجَرَّعِ الْغَیْظَ فَاِنّی لَمْ اَرَ جُرْعَةً اَحْلی مِنْها عاقِبَةً وَلا اَلَذَّ مَغَبَّةً»؛
فرزندم! جرعههای خشم را بنوش که من در عالم شیرینتر از خشمی که نوشیده شود، از نظر نتیجه و از نظر لذت معنوی چیزی ندیدهام. نه از نظر نتیجه چیزی بهتر از آن ملاحظه کردهام، و نه از جهت لذتبخش بودن.
با توجه به سخن حضرت علیه السلام باید زاویهای را نسبت به خشم در درون خود باز کرد و بررسی نمود که ما چه موقعی خشم میکنیم و ببینیم چگونه میتوان بر فراز خشم زندگی نمود. در این راستا اول باید روشن شود ما در زندگی، ارزشگذاریها را با چه ملاک و معیاری اِعمال میکنیم. چون ارزشمندشدن در دادگاه نفس اَمّاره و با داوری و قضاوت شیطان، غیر از ارزشمندشدن در دادگاه فطرت و با داوری امام معصوم علیه السلام است. در دادگاه شیطان ارزشمندشدن با سلطه بر دیگران معنی مییابد ولی در داوری و قضاوت امام معصوم علیه السلام بزرگشدن آن است که انسان بتواند خشمش را بنوشد، و متوجه باشد به واقع در این راستا بر همة مشکلات تسلط پیدا خواهد کرد. در این صورت ارزشمندشدن انسان طوری نیست که مثل ارزشهای دنیایی همراه با پستی و حقارت باشد، بلکه ارزشمند شدنی است حقیقی.
ما عموماً وقتی خشم میکنیم که آنچه را پیش آمده نخواهیم، و چیزی غیر از آنچه پیش آمده است را انتظار داریم. حال برای نجات از این خشم باید حادثهی غیر قابل انتظار را حادثهای بدانیم در جهت امتحان خود، و نه اینکه حادثهای است اتفاقی که از دست نظام الهی در رفته است، این نگاه، نگاه واقعبینانه و خوبی است. چقدر به بصیرت شما افزوده میشود وقتی بدانید هر حادثهای که برای شما پیش میآید اتفاقی نیست و از دست رب هستی در نرفته. اگر ارتباط عالم را با رب هستی بشناسید، به راحتی قلب شما مطمئن میشود که همه چیز در قبضه مطلق حق است همچنان که در قرآن فرمود: «وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِی ظُلُمَاتِ الأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ»؛(1)و کلیدهای غیب تنها نزد اوست جز او کسی آن را نمیداند و آنچه در خشکی و دریاست میداند و هیچ برگی فرو نمیافتد مگر اینکه آن را میداند و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در کتابی روشن ثبت است.
حادثهای پیش آمد که یک مرتبه فرزند حضرت یعقوب علیه السلام آن هم بهترین و دلبندترین فرزند آن حضرت یک دفعه از جلو چشم حضرت رفت. برادران آمدند و گفتند گرگ یوسف
1) سوره انعام، آیه 59.
را خورد. ظاهر حادثه این است که برادران حضرت یوسف علیه السلام گفتند، اما فرمایش پیغمبر معصوم را بنگرید که فرمود: «وَجَآؤُوا عَلَی قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ»؛(1)و پیراهنش را آغشته به خونی دروغین آوردند. یعقوب گفت بلکه نفس شما کاری را برای شما آراسته. اینک صبری نیکو پیشه میکنم و خدا یاریکننده است بر آنچه توصیف میکنید.
فرمود: نفس شما کار شما را برای شما آراست. حضرت یعقوب علیه السلام موضوع را از منظری دیگر مینگرند. برادران آمدند و گفتند یوسف را گرگ خورده است ولی چون حضرت یعقوب علیه السلام متوجهاند این حادثه از مدیریت خدا بیرون نیست و برادران یوسف نمیتوانند برنامه الهی را به هم بزنند، حضرت وظیفهی خود را در رویارویی با این حادثهی بزرگ جستجو میکردند. و لذا بعداً که خبر آوردند بنیامین فرزند دیگر یعقوب علیه السلام به ظاهر ظرف طلای عزیز را سرقت کرده و در مصر او را گروگان گرفتهاند، حضرت یعقوب علیه السلام ماوراء این حرفها میفرمایند: «یَا بَنِیَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن یُوسُفَ وَأَخِیهِ وَلاَ تَیْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ یَیْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ»؛(2)ای فرزندان من! بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا نومید مباشید زیرا جز گروه کافران کسی از رحمت خدا نومید نمیشود.
چون حضرت یعقوب علیه السلام متوجهاند؛ مدیریتی بالاتر از ظاهر این حادثهها در صحنه است. مگر مسیر عزیز مصرشدن حضرت یوسف علیه السلام همین چاه نبود؟ نقشههای برادران یوسف بدون آن که بدانند و بدون آن که بیتقصیر باشند، درست همان برنامهای بود که بنا بود حضرت یوسف علیه السلام را به آن مسئولیت برساند. میخواهم افق دید حضرت یعقوب علیه السلام را ببینید. یک چشم این است که عجب! یوسف علیه السلام رفت، یک چشم این است که اصلاً چی رفت؟ درست با نقشهی برادران، خواب یوسف علیه السلام شروع به تأویل گشت و تحقق خارجی آن شروع شد.
وقتی هیچ حادثهای اتفاقی نیست، پس چه جای خشم؟ شما یک جا نمیبینید که حضرت یعقوب علیه السلام از حادثههای پیش آمده گله کنند، چون هیچ حادثهای را از مدیریت حق خارج
نمیبینند. ناآرامیهای حضرت یعقوب علیه السلام مثل لابهها و زاریهای اولیاء الهی در نیمههای شب است که طالب رؤیت حق هستند، رؤیت یوسف علیه السلام و اُنس با او به عنوان رؤیت جمال پیامبر خدا، مقصد حضرت یعقوب علیه السلام است. چون کسی که پیامبر خدا یعنی حضرت یوسف علیه السلام را با تمام وجود دوست نداشته باشد پیامبر نیست، و بهرهای از محبت انوار الهی نبرده است. اگر کسی زیر این آسمان، امام علیه السلام را دوست ندارد اصلاً آدم نیست، الاّ اینکه امام علیه السلام را نشناسد، آن قصهاش جداست. قلبی که بر خوبان دل نبندد اصلاً قلب نیست، شما کمی روی تزکیه خودتان کار کنید، به راحتی محبتِ مظهر عبودیت یعنی فاطمه زهرا علیها السلام به قلبتان میافتد، نیرو نمیخواهد «آشنایی، نه غریب است که جانسوز من است».
مسیر اجرای خواب یوسف علیه السلام که پدر امید داشت عملی بشود و برادران برای محقق نشدنش تلاش میکردند، همان فعالیت برادران بود. پس اگر قضای عالم اینچنین حسابشده است، چه جای خشم؟ کدام حادثهای است که دریچه به مقصد رسیدن ما نباشد؟ فقط برادران بد امتحان دادند، ولی مسیر یوسف علیه السلام همان چاه بود و اینکه در مصر فروخته شود و بالأخره کار به زندان بکشد و بعد به عزیزی مصر دست یابد. مگر جز این است که باید شاه خواب ببیند و کارگزاری که یوسف علیه السلام را میشناسد قبلاً در زندان باشد و سپس شرابریز سلطان شود و درباریان را به یوسف علیه السلام که در زندان است هدایت کند؟ درست این مسیر، همان مسیری است که یوسف علیه السلام باید طی میکرد. با توجه به چنین بصیرت الهی است که یوسف علیه السلام در این مسیر هیچجا هیچ اعتراضی ندارد. اشک یعقوب علیه السلام هم که عرض شد یک اشک عالی است و شایسته هر انسانی است که وقتی یار الهیاش را گم میکند همانند آن حضرت اشک بریزد. حضرت یعقوب علیه السلام دو تا از فرزندانشان پیغمبرند، و نظر خاص به آن دو به همین جهت است. همانطور که حضرت محمد صلی الله علیه و آله چندین دختر دارند ولی یکی از آنها است که در مقام عصمت کلیه است، میبینید ازآن جهت که حضرت فاطمه علیها السلام ظهور بهشت است، رسول خدا صلی الله علیه و آله یک محبت خاص به آن حضرت دارند، آیا کسی هست که بهشت را دوست نداشته باشد؟ مسلّم بر خوبیها دلبستن عین خوبی است.
این که یک دفعه یوسف علیه السلام گم شد یک چیز است، اما این که این گمشدن عین جریانی است که باید واقع بشود چیز دیگر. اگر انسان به این دید برسد که هر حادثهای را دریچه نمایش سنتی از سنن الهی ببیند دیگر فوق خشمِ خود زندگی میکند. انسان باید بتواند قواعد و سنن ظریف جاری در حادثهها را بنگرد، این نگاهی است که در کتاب و مدرسه بهدست
نمیآید. همانطور که برای دیدن شب قدر در بین شبها دید خاصی میخواهد و ائمه، ما را طوری راهنمایی کردهاند که از بعضی ظرائف میتوانیم متوجه ظرائف دیگر شویم. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «مَنْ اَدْرَکَ فاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِها، اَدْرَکَ لَیْلَةَ اَلْقَدْر»؛ اگر کسی فاطمه را آنطور که شایسته اوست، درک کند، شب قدر را درک کرده است. حال اگر کسی «لَیْلَةَ اَلْقَدْر» را درک کند اسرار و سنن جاری در حادثهها را میشناسد چون لیلةالقدر شب فهم سّر اندازهها و کشف اسرار است. و این با تدبّر در شخصیت حضرت زهرا علیها السلام حاصل میشود.
با تأمل در حرکات و کلمات زهرای مرضیه علیها السلام متوجه ظرائفی از عالم وجود میشویم که آن ظرائف شعور ما را جهت درک ظرائف عالم بالا رشد میدهد، چون حضرت زهرا علیها السلام خودشان سرّاند، و با نظر به آن حضرت وارد نظر به عالم اَسرار میشویم.(1)
یک وقت متوجه میشویم در حال حاضر آن بصیرت لازمه را در امور نداریم، بسیار خوب ولی این نکته از نظر شما در جای خود محفوظ است که «حادثهها از دست خدا در نمیرود.» پس اگر حادثهای خلاف انتظار ماست، خلاف انتظار خدا نیست و از دست خدا در نرفته است. و چون رب هستی که بناست مرا تربیت کند این حادثه را برای من بهوجود آورده است، پس فروبردن خشمی که در مقابل این حادثهی غیر منتظره پیش میآید به تعبیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گواراترین جرعهی زندگی است و لذا نهتنها پذیرفتن آن نباید سخت باشد که باید برای من شیرین هم باشد، رب هستی که بناست مرا تربیت کند این حادثه را برای من به وجود آورده است پس این حادثه هدیهی پروردگار من است و دریچهای است برای اجرای اراده دوست، تا من تربیت شوم. هنر ما در رویارویی با حادثهها، به جای اعتراض و ناسپاسی، خوب موضعگیریکردن است. گفت:
دیگران
را تلخ میآید شراب عشق ما
آن
ز دست دوست می گیریم و شِکّر میشود
بیاییم بررسی کنیم در مقابل حادثهها چطور موضع بگیریم. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» روزی که جنگ شروع شد، براساس همین بینش خود را نباختند و در جستجوی سنتی بودند که در دل این حادثه رخ مینمایاند. ایشان در رابطه با جنگ، بر خدا خشم نکردند که چرا در این شرایط، جنگ را بهوجود آوردی، ولی بر صدام خشم کردند زیرا او میخواست ارادهی خبیث خود را
1) برای پیگیری این مطلب به کتابهای «مقام لیلةالقدری حضرت فاطمه علیها السلام » و «بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام » رجوع فرمایید.
بر ملت ما اعمال کند، آنچه به ما توصیه شده راضیشدن بر قضا است و نه راضیشدن بر مقتضی. خشم بر این که چرا این حادثه رخ داد یک نوع عصیان است، ولی خشم بر صدام عین بندگی است. حضرت میفرمایند: از این جهت خشمت را بنوش که بر فضای الهی خشم نداشته باشی، ولی اینکه وظیفه تو است بر تجاوزکار خشم کنی بحث دیگری است و این شرط بندگی است. و با خشم بر متجاوز در واقع دارید بندگی میکنید، بدون آن که آن خشم بر ما مسلط شود. کینه بر ظالمان و فاسقان در راستای نزدیکی به خدا باید انجام گیرد و چنین کینهای ما را از پا در نمیآورد، زیرا بنا به گفته حافظ:
یا
سبو یا خم می یا قدح باده کنند
یک
کف خاک در این میکده ضایع نشود
در میکدهی هستی هیچچیز بیخود و بیحساب در صحنه نیست، نمونهاش را که بنده بارهها عرض کردهام و از یقینیات بنده است، همین دفاع مقدس 8 ساله است و اگر این حادثهی بهظاهر زیانبار نبود امروزه بهواقع انقلاب اسلامی که راز ماندگاری اسلام و تشیع است، موجود نبود، هر چه داریم از جنگ 8 ساله داریم. سالهای سال مستضعفان جهان از این چشمهی پررحمت تغذیه خواهند کرد و سرنوشت خود را به نفع خود رقم خواهند زد، هنوز برکات این چشمه به قلب بشر معاصر نرسیده است.
پس همچنان که ملاحظه فرمودید هر حادثهای، همانی است که باید باشد. و لذا در رویارویی با آن، اظهار خشم و بیقراری جا ندارد و اگر ما در بینش خود به آن حد نرسیدهایم که حوادث را اینچنین ببینیم و در مقابل آن هیچ خشمی به خود راه ندهیم، امام علیه السلام ما را متذکر میشوند و میفرمایند مواظب باش در مقابل حوادثِ پیشبینینشده، خشمْ تو را نبلعد. بلکه سعی کن تو خشم را بنوشی.
خشم به عنوان اعتراض به حادثههای غیره منتظره ناگهان به سراغ ما میآید، چون انسان در مقابل آن حادثه احساس نارضایتی میکند، غافل از این که این حادثه یک امتحان است و در اثر همین غفلت است که خشم به سراغ انسان میآید و او را میبلعد. حضرت میفرمایند در چنین شرایطی خشم خود را بنوش، نگذار بر تو غلبه کند، بعد میفرمایند: هیچ نوع نوشیدنی را من ندیدهام که به اندازهی خشمی که نوشیده میشود از نظر نتیجهی نهایی شیرینتر باشد.
قرآن ریزهکاریهای تاریخی را در همین رابطه نشان ما میدهد. حضرت موسی علیه السلام که خلاف شرع نمیکنند ولی چون پس از چهل روز از میقات برگشتند و دیدند با اینکه در بین بنی اسرائیل حضرت هارون علیه السلام را گذاردند، اکثراً بتپرست شدهاند، یک لحظه به برادرشان نهیبی زدند و ریشهای حضرت هارون علیه السلام را گرفتند، که چرا مواظب گمراهی مردم نبودی، و در واقع به خاطر فاصلهگرفتنِ بنی اسرائیل از مسیر توحید، غضبناک شدند. این خشم و غضب، خشم و غضب مقدس است چون آن حضرت برای خدا غضب کردند، زیرا بهظاهر حضرت هارون علیه السلام در مقابل انحراف آن قوم هیچ اقدامی نکردند. یعنی غیرت الهیِ حضرت موسی علیه السلام موجب آن اعتراض شد، تازه وقتی متوجه شدند حضرت هارون علیه السلام هم برای خود دلایلی داشته و میخواستهاند دو دستگی بین قوم ایجاد نشود، و منتظر ماندند که حضرت موسی علیه السلام بیایند با اینهمه حضرت موسی علیه السلام در راستای این که نکند کوتاهی از طرف خود یا برادرشان باشد برای خود و حضرت هارون«علیهماالسلام » تقاضای غفران نمودند و عرضه داشتند: «رَبِّ اغْفِرْ لِی وَلأَخِی وَأَدْخِلْنَا فِی رَحْمَتِکَ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»؛(1)پروردگارا من و برادرم را بیامرز و ما را در پناه رحمت خود درآور و تو مهربانترین مهربانانی.
این نوع خشم غیر از مواردی است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند که فرزندم! مواظب باش خشم بر تو غلبه نکند. خشم اولیاء الهی خشم مقدس است و برای هرچه بهتر عملیشدن احکام الهی است. داستان حضرت یونس علیه السلام را دارید، وقتی آدم حساب میکند میبیند که بهظاهر در آن شرایط تنها راه همان بوده که حضرت رفتهاند، هر چند خداوند انتظار بیشتری از ایشان داشته است. وقتی حضرت میبینند زحماتشان نتیجه ندارد و آن قوم آنقدر به کار خود ادامه دادند تا عذاب آمد، با غضب آن قوم را ترک کردند. قرآن میفرماید: «وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَی فِی الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ»؛(2)و یونس آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که ما بر او سخت نمیگیریم، تا آنکه در دل تاریکیها ندا داد؛ «لا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ».
خداوند؛ کارِ حضرت یونس علیه السلام را که چون ابرِ بلا را دیدند و قوم خود را ترک کردند نمیپسندد و انتظار خداوند از حضرت این بوده که بماند تا پروردگارش به آن حضرت دستور بدهد که؛ قوم خود را ترک کن، و لذا او را گرفتار شکم ماهی نمود. حضرت هم متوجه موضوع شدند و در آن تاریکی ناله سر دادند؛ «لا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ»(1)پروردگارا تو منزه از آن هستی که من بیدستور تو کاری بکنم، و من در عدم اجازه از تو از ظالمین بودم. آری درست است که آن خشم، خشمی مقدس بود و حضرت یونس علیه السلام خشمناک بودند که چرا آن قوم به نور هدایت الهی پشت کردند ولی بنا نبود بدون دستور خدا قوم خود را ترک کنند. ساحت انبیاء عظام خیلی دقیق است، آنها در اوج بندگی هستند و لذا خداوند کوچکترین ضعف آنها را - که در مورد ما ضعف محسوب نمیشود - مورد باز خواست قرار میدهد.
از یک طرف بنا است هیچ اعتراضی نسبت به حادثهها نداشت، ولی از طرف دیگر به عنوان بندگی و انجام وظیفه گاهی لازم است شمشیر را تیز کنی و سر دشمنان دین را قطع نمایی، منتها قربة الی الله و این همان خشم مقدس است که برای نفی حاکمیت باطل ضرورت دارد. یکوقت انسان برای خدا با کسی درگیر میشود، ولی یکوقت عصبانی میشود و با مردم درگیر میشود. یکوقت انسان بدون آنکه خشمْ او را فرا گرفته باشد، خشم الهی را قربة الی الله اظهار میکند، یکوقت خودش در چنگال خشم گرفتار است، یکوقت میبیند الآن به حکم امر به معروف و نهی از منکر باید برای خدا به کسی که نسبت به احکام الهی توهین کرده اعتراض کند. این غیر از وقتی است که امر به معروف میکنید تا دلتان خنک شود. یک وقت میگویید: اگر امر به معروف نکنم و خشم خود را نسبت به این کار غیر الهی اظهار نکنم گناه کردهام، در این حال اصلاً در قلبت خشم به آن فرد نیست، به کار غیر الهی او معترض هستی. در درون این عمل بندگی نهفته هست. ظهور بندگی به شکل خشم، غیر از آن است که خشم قلب را اشغال کند. اگر آن خشم و غضب حضور قلب ما را از بین برد و در نماز هم که میخوانیم گرفتار آن خشم هستیم، آن خشم الهی نیست، ولی اگر برای خدا خشم کردیم برای قلب انسان توجه به حق میماند و در نماز هم احساس قرب بیشتر میکند. آیا میتوان پذیرفت عملی که موجب بُعد ما از خدا میشود حق باشد؟ پس خشمی که به جای یاد خدا، خودش در
1) سوره انبیاء، آیه 87.
قلب ما جا باز کند نمیتواند حق باشد. نمونه آن در کربلا است. واقعاً کربلا چیز عجیبی است. خشم خدا را براساس عبودیت ناب الهی بر سر یزید ریختن یک کار فوقالعاده است و این در آخرین جمله حضرت پیدا است. تمام فرزندان و یاران را از دست دادن و ناظر اسارت زنان و کودکان بودن و با آنهمه زخم شمشیر و نیزه، آنوقت در محضر خداوند در آخرین جمله عرضه بدارد: «صَبراً عَلی قَضائِک... صَبراً عَلی حُکمِک...»(1)خدایا راضیام به قضا و حکمی که راندهای، بدون هیچ اعتراض، شکیبائی میورزم. معلوم است در این قلب فقط خدا هست، پس در واقع در حرکات حضرت سیدالشهداء علیه السلام خشم خدا است که بر یزید ریخته میشود و آنکس که در صحنه است بندهی خداوند است نه بندهی خشم خود.
بندگی خدا یعنی مسیر ظهور فرمان مولا، شما وقتی رکوع و سجده میکنید امر خدا را در اعمالتان ظاهر مینمایید، چون ابتدا قلبتان این بندگی را پذیرفته است، قلب محل دریافت امر خداست و عمل شما ظهور آن امر است. در مناجات شعبانیه تقاضا میکنی «إِلَهِی وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ نَادَیْتَهُ فَأَجَابَکَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ فَنَاجَیْتَهُ سِرّا وَ عَمِلَ لَکَ جَهْرا»؛ خدایا مرا از آن افرادی قرار ده که در درون جانشان با آنها نجوا میکنی که چه اعمالی را انجام دهند، و آنها هم آشکارا همان دستور را عمل میکنند. تو غضب بر یزید را بر قلبشان میاندازی، اینها آن چه تو بر قلبشان انداختی را انجام میدهند. خودشان فقط تابع فرمان تو هستند، در این مقام غضب عین بندگی است و این نوع غضب قلب شما را اشغال نمیکند، بلکه بندگی خدا، فوق آن غضب، قلب را اشغال میکند. امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام در اوج مصیبتهای کربلا نصف شب بلند میشوند نماز شب میخوانند، چون از منظر آنها حادثهی کربلا یک امتحان بود که به بهترین نحو به انجام رسید، تازه وقتی حضرت سجاد علیه السلام میبینند حضرت زینب علیها السلام نشسته نماز شب میخوانند به ایشان اعتراض میکنند چرا نماز شب را نشسته میخوانند، چیزی نشده است. میفرمایند شما را آن چنان نمیبینم که قتل برادر برشما این قدر فشار بیاورد. کمی فکر کنید، امام سجاد علیه السلام در آن حال امام زمانِ حضرت زینب کبری علیها السلام محسوب میشوند، در واقع دارند به عمهشان میفرمایند: شما که باید در زیر سایهی امام زمانتان تربیت و افراشته بشوید بنا نیست که حتی این قدر هم ضربه پذیر باشید. خیلی عجیب است، آیا در کربلا چیزی شده است یا نشده است؟ از منظر یک انسان الهی چیزی که قلب را از خدا به خودش منصرف
1) لهوف، ص 110 نقل از محمد صادق نخعی در کتاب «سخنان حسینبنعلی علیه السلام از مدینه تا کربلا».
کند نشده است. چون بندگی ناب به نمایش گذاشته شده است. گریهی من و شما مگر جز این است که وقتی به کربلا و آن همه عظمت نگاه میکنیم و اشک میریزیم که خدایا! ما از دست رفتیم، خدایا ما را مدد کن از آن راه باز نمانیم. وقتی میبینی اصحاب کربلا در اوج سختی و فشارهای همهجانبه چگونه بندگی میکنند، اشکِ طلب اتصال به آن مقام را سر میدهید. همان گریهای که ملت ایران و آزادگان جهان در فوت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» سر دادند، آن اشک به این جهت بود که همه متوجه بودند یک انسان بزرگ که در بندگی موفق بود، رفت و ما ماندیم. معلوم است که انسان در چنین حالتی اشک میریزد. به هر حال در منظر امام سجاد علیه السلام کربلا نمایش بندگی خداست که به بهترین نحو انجام شد و غضبی به آن معنی وجود ندارد که قلب عزیزان را اشغال کند و آنها را از بندگی خدا باز دارد. آنچه در کربلا جاری شد ظهور غضب الهی بود که از قلب مبارک حضرت سیدالشهداء علیه السلام و شهدای کربلا ظاهر شد، از قلبهایی که سراسر تسلیم خدا بودند.
غضبی که قلب ما را اشغال کند اعتراض به حادثهی پیش آمده است، این نوع غضب دین ما را از ما میگیرد، ولی غضبی که ظهور غضب خدا باشد اگر از ما صادر شود ظهور بندگی است، و قلب را به خدا نزدیک و نورانیتر میگرداند.
حضرت پس از توصیههایی که بعداً عرض خواهم کرد، میفرمایند: «وَ لَا یَکْبُرَنَّ عَلَیْکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ» ظلمی را که به تو شده است بزرگ نگیر. «فَإِنَّهُ یَسْعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِکَ»، زیرا آنکس که به تو ظلم کرده در ضرر خودش و نفع تو تلاش کرده است. بعد میفرمایند عزیزم! اگر کسی به ضرر خودش و نفع تو کار کرده است باید چه طوری با او برخورد کنی؟ آیا باید کینه به او داشته باشی؟ «وَ لَیْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ» اگر کسی تو را شاد کند جزایش، کینه و بدی نیست. ملاحظه بفرمایید این نوع محاسبه و نگاه به ظالم و ظلم، نگاه فوق العادهای است که هرگز قلب را از صفای معنوی ذرّهای خارج نمیکند، که باید در جای خود بیشتر مورد توجه قرار گیرد.
برگردیم به همان فرمایش قبلی حضرت که فرمودند: فرزندم غضب را جرعهجرعه بنوش که من از نظر عاقبت و نتیجه هیچ چیزی را ندیدم که شیرینتر از نوشیدن غضب باشد. لازمه
رسیدن به چنین مرحلهای آن است که ما حادثهها را طوری ببینیم که گویا باید همین طور که واقع شده است واقع میشد. به گفتهی حافظ:
یا
صبو یا خم می یا قدح باده کنند
یک
کف خاک در این میکده ضایع نشود
اگر حادثه را بهدست اهلش بدهید، میبینید هر حادثهای در این دنیا جای خودش است. چشم زینب علیها السلام نسبت به کربلا این بود که «ما رَاَیْتُ اِلّا جَمیلاً». یعنی از منظر آن حضرت، آن حادثه زیباترین شکل وقوع یک مأموریت بود. در چشم یزید این بود که به اهل بیت پیامبر علیهم السلام ضربه زده، ولی در چشم زینب علیها السلام آن حادثه نقش دیگری غیر از آنچه یزید میپندارد در تاریخ انجام خواهد داد. اگر از یکطرف برادر کسی به عنوان بزرگترین انسان در آن زمان کشته شود، از طرف دیگر فرزندانش شهید شوند، و چندین برادر دیگرش هم شهید شوند، بعد بگوید «ما رَاَیْتُ اِلّا جَمیلاً»، آیا این انسان اصلاً میتواند آن طور که ما به حادثهها خشم میکنیم، خشم کند؟ اگر از نماز شب در آن حالت، صفای روحانی نمییافت و آن نماز قدمی برای اتصال بیشتر به حق نبود، آن را نمیخواند. او در آن حالت هم دارد با نماز شبش با خدا معاشقه میکند و لذا نمیتواند از آن دست بردارد.
آنچه نباید از آن غفلت شود تفاوت بین اعتراض به ظالمان با اعتراض به سنتهای الهی است. باید بین اعتراض به سنت الهی را با اعتراض به بدی بدان جدا کنیم. خداوند تشریعاً به یزید میفرماید ظلم نکن، از آن طرف تکویناً خودش نظامی ساخته است که یزید بتواند ظلم کند، پس تکویناً همین را میخواسته است که هر کس بتواند اگر خواست با اختیار خود ظلم کند، ظلم کند، و نظام عالم هم همین طور باید باشد تا عرصه امتحان به هم نخورد. از آن طرف طبق دستور دین، تشریعاً میفرماید مردم ظلم نکنید. ما هم بر اساس دین خدا اگر کسی ظلم کند از او متنفریم ولی این طور نیست که ظلمی که این طرف انجام میدهد از دست خدا در رفته باشد. باید متوجه بود که خداوند جهان را طوری ساخته است که ظالمان بتوانند ظلم کنند، و همین طور خوب است. و خداوند هرچه را خوب است اراده میکند. همین خوب است که جهانی باشد تا ظالمان بتوانند ظلم کنند، از طرفی تشریعاً فرمان داده است که ای آدمها درست است من جهان را طوری ساختهام - تکویناً- که هم بتوانید ظلم کنید و هم بتوانید ظلم نکنید، ولی دستور میدهم - تشریعاً- ظلم نکنید، حالا اگر ظلم کردید، خداوند با آن کار بد برخورد
میکند و شما را عقاب مینماید. ولی تکویناً اگر نمیخواست شما بتوانید ظلم کنید که جهان را این طور نمیساخت که ظرفیت بدیکردن در آن باشد.
پس خداوند به ظالم غضب میکند و قلب انسان مؤمن محل ظهور غضب تشریعی حق است. خوب، قلبی که محل ظهور غضب تشریعی حق است، قلب بندهی خدا است یا قلب رقیب انسان ظالم؟ مگر کسی میتواند رقیب خدا باشد که بخواهد رقیب بنده خدا باشد. این فردی که فعلاً دارد ظلم میکند نمیداند دارد ریشه خود را میکند.
فردای آن شبی که یکی از سران منافقان در یک درگیری خیابانی کشته شده بود- در حالیکه تعداد بسیاری را شهید کرده بود - با عدهای از دوستان خدمت آیتالله حسن حسنزاده آملی«حفظهاللهتعالی» بودیم، فرمودند دیشب بسیار گریه کردم که چرا این جوان راه را درست تشخیص نداد تا به چنین سرنوشتی دچار شود،به کشتهشدن او اعتراض نداشتند، غصه میخوردند که چرا منحرف شد. با اینکه اگر خود آقا هم تفنگ دستشان بود او را میکُشتند، در عین حال گریه میکنند چون دوستش دارند. محبت به این که ای کاش اینها بد نبودند غیر از محبت به بدی بدان است. چون انسانهای بد رقیب ما نیستند، و ما با کسی کینه نداریم ما غصه میخوریم که چرا اینها چنین میکنند و عمر خود را نابود می نمایند. اگر کسی زبانش را دارد گاز میگیرد و میجَوَد یا دهانش را باز کرده دارد انگشتانش را میخورد. رقیب شما است؟ آیا در این حالت احساس میکنید او دارد با شما لجبازی میکند یا غصه میخورید چرا دارد با خودش چنین میکند؟ مگر انسانهای گناهکار جز این است که خودشان را میخورند و لگدمال میکنند، از نظر بینشی حکم خدا بر قلب ما این است که به اعمال اینها اعتراض کنیم، و با دست و زبان خود غضب الهی را بنمایانیم، نه اینکه آنها را رقیب خدا و رقیب خود بپنداریم. در همین راستا امام معصوم علیه السلام که جانِ جان ماست، به ما فرمودهاند مواظب باش غضبْ تو را نرباید، سعی کن غضب خود را بنوشی. تا در راستای رویارویی با آنچه هست و نباید باشد حضور سنن الهی و سنت امتحان از منظر تو پنهان نگردد و تو را از استحکام و کرامت شخصیت خارج ننماید.
سپس حضرت در ادامه میفرمایند:
«وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَکَ فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَلِینَ لَکَ»،
با آن کس که بر تو تندی و غضب میکند نرمی کن، باشد که به زودی نرم شود.
وقتی انسان تأثیر دراز مدت چنین توصیهای را بشناسد سعی میکند با تمام وجود به آن عمل کند، آری میفرمایند در مقابل تندیها نرمی پیشه کن تا رقابتها به رفاقت و کینهها به محبت تبدیل شود. زیرا در سایه محبتها است که انسانها برای یکدیگر مفید هستند و هرکس عامل صعود دیگری میشود و استعدادها شکوفا میگردد و خطاکاران به جای اصرار بر خطا به تجدید نظر در اعمالشان تشویق میشوند، و به جای بد و خوب کردن انسانها و کاشتن تخم کینه، با نرمی و محبت بین انسانها، یگانگی ظاهر میگردد و قلبها با یگانه مطلق مرتبط میگردد. به گفته مولوی:
خانه
را من روفتم از نیک و بد
خانهام
پر گشت از نور اَحد
در جامعهای که نرمی نسبت به همدیگر فراموش شد اندک خطاها با تندترین عکسالعملها روبهرو میشود و لذا هیچکس احساس امنیت نمیکند تا زمینه تعالی انسانها فراهم گردد، دائماً کینه روی کینه و پنداری روی پندار، سراسر روحها را تاریک میکند. روشن است در چنین شرایطی روح و روان انسانها در اوج غفلت از حقیقت، گرفتار زیرکیهای روباهگونه میشود که رقیب خود را فریب دهد. توصیه حضرت علیه السلام این است که:
تو
مکانی، اصل تو در لا مکان
این
دکان بر بند و بگشا آن دکان
دکانی را بگشا که راه به سوی آسمان دارد و با عالم زیبای بینهایت مرتبط است، مواظب باشید گرفتار کینه بین خود نشوید.
گور
خوشتر از چنین دل مر تو را
آخر
از گور دل خود برتر آ
زندهای
و زنده زاد، ای شوخ و شنگ
دم
نمیگیرد تو را زین گور تنگ؟
وقتی از روحیه نرمی در مقابل تندیها غفلت شد مسائل جزیی و حرفهای جزیی رقیبان برای ما اهمیت افراطی پیدا میکند و از اصل خود باز میمانیم. جامعهای به سوی ابعاد متعالی خود نظر دارد که روحیه نرمی و گذشت نسبت به همدیگر در آن جاری باشد.
در ابتدای انقلاب به جهت روحیه مقابله با رژیم شاهنشاهی و درگیری با طرفداران آن رژیم، فضای جامعه طوری ملتهب بود که افراد با اندک خطایی مورد طعن و تندی قرار میگرفتند به طوری که نیروهای انقلابی خیلی سریع با همدیگر برخورد میکردند. خلاصه روحیهی تندی و التهاب بین همه حاکم بود. به قول آن دانشمند؛ هنر امام خمینی«رحمةاللهعلیه» علاوه
بر ایجاد انقلاب، آرامشدادن به فضایی بود که انقلاب بهوجود آورده بود. چیزی که ما در افغانستان نیاز داشتیم و نیاز داریم. ما نیز هنوز خودمان آن مزه ارتباط طلاییِ نرم را در رابطه با هم نچشیدهایم، هنوز فضا طوری است که اگر کسی بیاید بگوید بنا نیست اینهمه به همدیگر سخت بگیریم متهم به محافظهکاری و مصلحتطلبی میشود، غافل از این که هزاران لالهی معنویت در چنین برخوردی سر بر میآورد.
در شرایطی که نرمی نسبت به همدیگر فراموش شود خودمان هم از خودمان میترسیم در حالی که یک ملت بزرگ، که استعداد تحقق تمدن شیعه را دارد اصلاً نباید در قلبش نسبت به هم تهاجم داشته باشد، و از فضای «رُحَماءُ بَیْنَهُمْ» غفلت کند، به یک اعتبار هنوز جامعه ما رقابتزده است. ملت انقلابی به جای آنکه با خود درگیر باشد باید با دشمنان کمال بشر درگیر باشد و به تعبیر قرآن «اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار رُحَماءُ بَیْنَهُمْ»، باشد. هنوز فرهنگ چنین سخنانی که حضرت مولی الموحدین علیه السلام متذکر آن هستند در بین ما تقویت نشده است. آنقدر به هم محبت نداریم که در مقابل خطای همدیگر نرمی نشان دهیم. حضرت میفرمایند: «لِنْ لِمَنْ غَالَظَکَ» در مقابل کسی که بر تو تندی و غضب میکند نرم باش و مواظب باش از تعادل و کرامت کنده نشوی، زیرا «فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَلِینَ لَکَ» احتمال زیاد میرود که در مقابل نرمی تو او هم نرم شود. و عملاً با رعایت چنین توصیههایی پایهی تمدن بزرگ اسلامی ریخته میشود. به تعبیری توصیه حضرت آن است که محیط خود را محیط بیتشنج قرار دهید تا هدایت دینی شروع شود. و افقهای بلند کمالِ جامعه در منظر شما قرار گیرد. حتماً دقت کردهاید که در فضای غفلت از نرمی هیچکس هیچ آیندهای نخواهد داشت، حتی آن خانوادهای که تازه شروع شده است و خداوند به لطف خود محبت و مودّت لازم را در بین همسران ایجاد کرده است. مثلاً مادر عروس به دخترش میگوید اگر به تو بیحرمتی کردند یا جوابشان را بده و یا برگرد خانه خودمان، بعد نتیجهاش این میشود که سه ماه دیگر دختر پهلوی مادرش است و همه آن آینده زیبایی که در منظر این دو همسر بود فرو میریزد. آن مادر به ظاهر میخواست دخترش سرافراز بماند ولی چون به او آموزش نداده بود که در مقابل تندی نرمی پیشه کند، دختر خود را به یک دختر شکست خورده تبدیل کرد. اگر عکسِ آنرا دستور داده بود که مادر! تو بنایت این باشد که نرمی از خودت نشان بدهی، بزرگی به نرمی است، نتیجه چیز دیگری بود. همهی شما دیدهاید مادر بزرگهایی که از طریق محبت و نرمی ناملایمات زندگی را پشت سر گذاردهاند، چگونه تاج سر خانوادهاند، به طوری که در آخر
عمر قبلهی یک طایفه به حساب میآیند. بالأخره توصیهی حضرت، کار میبرد. یک فرهنگ جدید باید در زندگی ما به وجود بیاید تا جایگاه سخن حضرت روشن شود. آنوقت بهجای اینکه تعجب کنید چرا امیرالمؤمنین علیه السلام همه را دوست دارند. برایتان این نوع برخورد طبیعی و متعالی میشود و به زیبایی و عظمت کار حضرت پی میبرید.
در اواخر عمر امام خمینی«رحمةاللهعلیه» یکی از نزدیکان دفتر ایشان نامه نوشت که آقا شما کدامیک از دو خطی که در انقلاب ایجاد شده است را حق میدانید؟ امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در جواب نوشتند: من همهی آنها را مسلمان میبینم، اصلاً دو تا نمیبینم، هرچه نگاه میکنم همه را مسلمان میبینم. به تعبیر بنده این دوتاهایی که بعضیها میبینید سایهی خشماند، من دوتایی نمیبینم. واقعاً خشم بین انسانها مرز ایجاد میکند، وگرنه بسیاری از این دوتاییها دوتایی نیست، اینها همهاش سایههای خشمی است که باید فرو خورده میشد، و سایهی تندیهایی است که باید در مقابل آن نرمی پیشه میکردیم.
وقتی توفیق پذیرش توصیه حضرت نصیبمان شد انسان به جایی میرسد که در دفع اختلاف دست به انتخابهای تاریخساز میزند. حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» بلند میشوند میروند، به دیدن آقای شریعتمداری با آن همه مشکلاتی که او برای انقلاب بهوجود آورد. ولی حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» خیلی راحت میتوانند به دیدار ایشان بروند، در صورتی که آقای شریعتمداری به عنوان یک مجتهد روبهروی امام خمینی«رحمةاللهعلیه» ایستاد. او حزب جمهوری خلق مسلمان را راه انداخت و چقدر ضد انقلاب زیر پوشش آن حزب قرار گرفت و آن قائله تبریز را در مقابل انقلاب راه انداختند، ولی امام«رحمةاللهعلیه» به دیدن او رفتند و فرمودند نه تنها دست مراجع بلکه دست طلبهها را هم میبوسم. این یک راه است، که بلند میشود و به خانه آقای شریعتمداری میرود، راهی که امیرالمؤمنین علیه السلام به همهی ما آن را توصیه میفرمایند. نتیجه این میشود که اگر طرف زمینه اصلاح داشت اصلاح میشود و اگر زمینه اصلاح نداشت نابود میشود.
حضرت مولی الموحدین علیه السلام در ادامه میفرماید:
«وَ خُذْ عَلَی عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَی الظَّفَرَیْنِ»؛
به دشمنت بخشش و بزرگی نشان بده که آن شیرینترین آن دو پیروزی است.
تا از طریق بخشش بر دشمنت بتوانی افقهای عالی انسانی را بهدست آوری و در زیر سایههای دروغین خشم، عمرت لگدمال نشود. آری در مقابله با دشمنت راه فضل و بخشش را پیشه کن و کرامت از خود نشان بده، زیرا اگر پیروزی بر او برای تو شیرین است، این نوع برخورد شیرینتر و پیروزمندانهتر است. چون با این برخورد عمیقترین لایه فطری ما ارضاء و شکوفا میگردد و به سرمایهای دست مییابد که بسیاری از انسانها به آن دست نمییابند. درست است که اجازه داری در مقابل دشمنی افراد برخورد تند داشته باشی و نیروی خود را مجهز کنی و او را شکست دهی و بر او پیروز گردی و به غضب خود تشفّی دهی و خود را به حلاوت و شیرینی پیروزی بر دشمن برسانی، ولی یک راه دیگر هم هست که آن شیرینتر است و آن فضل و بزرگواری است نسبت به دشمن، و تو این دومی را انتخاب کن تا به افقی بسیار برتر دست یابی. یکی از رفقا با عصبانیت به دیگری گفت من دیگر خانه شما نمیآیم. آن یکی گفت: ولی من خانه شما میآیم. یکباره فضا عوض شد، این نوع برخورد احاطه طرف را بر خود و بر حوادث اطراف خود میرساند، در چنین حالتی رقابت و همسنگشدن با رقیب به فضل و بزرگ منشی با رفیق تبدیل میشود. اینکه حضرت میفرمایند برخورد دومی و این نوع پیروزی «أَحْلَی الظَّفَرَیْنِ» در مقابل آن پیروزی که بر دشمن غلبه کنی، شیرینتر است، چون استعدادی از انسان در این برخورد به فعلیت میآید که فوقالعاده ثمربخش است و انسان متوجه تواناییهایی از خود میشود که اهل قدرت هرگز متوجه آن نیستند. این نوع برخورد از طرف شما، شما را متوجه قدرتی بالاتر از قدرت اسلحه میکند، حالا برای طرف مقابل نتیجهاش چیست؟ همان طور که عرض کردم اگر زمینهای در او باشد متحول میشود، و اگر زمینه اصلاح در او نیست غضب الهی را بر او تسریع میکنند.
در تاریخ اسلام داریم که محمدبناسماعیل پسر برادر حضرت امام موسی کاظم علیه السلام دعوت شد به بغداد برود و در محضر خلیفه بر علیه حضرت کاظم علیه السلام شهادت دهد. فکر میکرد حضرت کاظم علیه السلام در جریان نیستند. وقتی به بهانهی تجارت میآید تا از حضرت - یعنی عموی خود- خداحافظی کند، حضرت میفرمایند؛ همینجا در مدینه بمان. میگوید قرض دارم میخواهم تجارتی بکنم و قرضها را اداء کنم. حضرت میفرمایند من همه قرضهای تو را اداء میکنم. میگوید میخواهم خودم روی پای خودم کار کنم، حضرت میفرمایند تا آخر عمر خرج زندگیات را به عهده میگیرم، این سفر را نرو، او زیر بار نمیرود. حتی امام علیه السلام به او میفرمایند در قتل من مظلوم شرکت نکن. میگوید این حرفها یعنی چه؟ عمو میخواهم
بروم تجارت کنم، و خداحافظی میکند و میرود. چند قدمی که میرود حضرت او را صدا میزنند و میگویند پس برای این که در راه خرجی داشته باشی این کیسه پول را بگیر. وقتی رفت اصحاب از کار امام علیه السلام خیلی تعجب میکنند، امام علیه السلام میفرمایند پدرم از پدرشان نقل کردند، تا میرسانند به رسول خدا صلی الله علیه و آله که اگر رَحِم در مقابل برخورد خوب شما بیمحلی کند، بر خورد خوب شما موجب تنبیه خدا با او خواهد شد و همانطور هم شد. عرضم این است که ما با محبت اگر نتوانیم افراد را اصلاح کنیم خداوند از طریق محبت ما آنها را تنبیه میکند و شرشان از ما دفع میشود.
سپس در همین راستا که باید مرزهای جدایی در بین شما شدت نداشته باشد میفرمایند:
«وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَةَ أَخِیکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِیَّةً یَرْجِعُ إِلَیْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوْماً مَا»؛
اگر در رابطه با برادرت کار به جدایی کشیده و تصمیم داری از او جدا شوی مقداری از دوستی را باقی بگذار که چون یک روزی مسئله برایش روشن شد جایی برای برگشت مانده باشد.
میفرمایند: «إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوْماً مَا»، اگر روزی مسئله برایش روشن شد و معلوم گشت به خطا رفته است و خواست برگردد، تو از حالا طوری با او برخورد کن که همهی راههای برگشت را بین خود و او خراب نکرده باشی، به عبارت دیگر وقتی رفت نگو این دیگر آدم نیست بگذار برود، طوری جدا شو که جدایی مطلقی نباشد. نگو برو که میخواهم تو را اصلاً نبینم. شما در مسیر اعتدالِ خود پایدار باش و از مواضع صحیح کوتاه نیا، اگر هم نمیتواند بماند و میرود، بگذار او بِبُرَد، و حالا که با پایداری بر مواضع خود عملاً راه جدایی با او را پیشه کردی کار را تمام شده ندان، این احتمال را بده که طرف پشیمان شود و بخواهد برگردد. بنده در تجربه خودم بارها با چنین مناظری روبهرو شدهام که دو دوست به جهت کدورتهایی، جدا شدهاند وقتی یکی از آنها تندی نکرد چندین سال نمیگذرد که اشکالها روشن میشود و آن کسی که اشتباه میکرد به راه برمیگردد و محکمتر از قبل هم برمیگردد، اگر هر دو با تندی از همدیگر جدا میشدند دیگر جای چنین برگشتی نمیماند. پس باید در هر جدایی احتمال زیاد بدهید طرف متوجه خطای خود بشود، اگر بهکلی او را از
خود دور کردید وقتی متوجه خطای خود شد، چهکار کند؟ شما که او را از خود راندهاید، و چون جای برگشت نگذاشتید فکر میکنید اصلاً او متوجه خطای خود نشده است.
وقتی شما فهمیدید رفیق شما به خطا رفته یک راه این است که بدون هیچ حرفی بنا را بر جدایی بگذارید و بی سر و صدا راهتان را از او جدا کنید. یک راه هم آن است که بگویید اصلاً این آدم نیست و پس از گفتن این جمله از او جدا شوید. اما وقتی پس از چند سال طرف متوجه اشتباه خود شد جمله «اصلاً او آدم نیست» نمیگذارد برگردد و از این به بعد شما عامل عدم برگشت او هستید. بیایید توصیه امیرالمؤمنین علیه السلام را بشنویم، و در آن شرایطی که به این نتیجه رسیدهایم باید از برادران و دوستان خود جدا شویم همه پل ها را در پشت خود خراب نکنیم و متوجه باشیم انسانها وجودی گسترده دارند که همه آن وجود و شخصیت آنها در حال حاضر ظاهر نیست و لذا براساس وجود گستردهی آنها با آنها برخورد کنید، و جنبههای دیگر شخصیت آنها را که بعداً ظاهر میشود نیز مدّ نظر قرار دهید. حیف است از این توصیه بزرگ غفلت کنیم و وقتی متوجه شویم که دیگر همه راههای برگشت برادران به سوی مسیر حق را بسته باشیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ وَ لَا تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اتِّکَالًا عَلَی مَا بَینَکَ وَ بَینَهُ فَإِنَّهُ لَیسَ لَکَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَهُ وَ لَا یکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَی الْخَلْقِ بِکَ وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ عَنْکَ وَ لَا یکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَی عَلَی قَطِیعَتِکَ مِنْکَ عَلَی صِلَتِهِ وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَی الْإِسَاءَةِ أَقْوَی مِنْکَ عَلَی الْإِحْسَانِ وَ لَا یکْبُرَنَّ عَلَیکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ فَإِنَّهُ یسْعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِکَ وَ لَیسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ»
فرزندم! کسی که به تو گمان نیک برد- با کرده نیک - گمانش را راست کن. و حق برادرت را به اعتماد دوستی که با او داری ضایع مگردان، اگر چه آن کس که حق او را ضایع کردهای برادرت نبود. و مبادا- با رفتاری که با کسان خود کنی- بدبختترینشان کرده باشی. در آن که تو را نخواهد دل مبند، و مبادا برادرت را در گسستن پیوند با تو عذری بود قویتر از تو در بستن پیوند با او، و مبادا در بدی رساندن بهانهای برایش باشد قویتر از تو در نیکوییکردن، و ستم آن که بر تو ستم کند در دیدهات بزرگ نیاید، چه او در زیان خود و سود تو کوشش نماید، و پاداش آن که تو را شاد کند آن نیست که با وی بدی کنی.
امام الموحدین علیه السلام درشرایطی که از جنگ صفین برگشتهاند در عین این که حاکم جهان اسلام در آن زمان هستند و مسئول امور اجرایی جامعه، این نامه را برای فرزندشان مینویسند و در آن نشان میدهند که چگونه میتوان اخلاق را با سیاست متحد نمود. حضرت بحث را به این جا رساندند که فرزندم! سعی کن انگیزههای غضب را با نوشیدن جرعههای خشم در خودت بکشی، و از نظر نتیجه هیچ جرعهای شیرینتر از نوشیدن غضب نیست. و در مقابل آنکس که بر تو خشم و تندی میکند تو نرمی نشان بده و به نهایت این نرمی فکر کن، ممکن است همان کسی که با تو تندی کرده در اثر برخورد نرم تو، به رفیقی صمیمی تبدیل شود، و از آن مهمتر تو با برخورد نرم خود توانستهای تخم کینه را در درون خود و در درون طرف مقابل بخشکانی. سپس فرمودند نسبت به دشمن خودت فضل و بخشش داشته باش، و در مقابل حادثهای به نام خشونتِ دشمن، تو حادثهای دیگر که بسیار بزرگتر از دشمنی اوست، بیافرین. خدا کمک کند انسان به جایی برسد که بتواند در مقابل حادثههایی که پیش میآید عالیترین شکلِ تکلیف را انجام دهد. حضرت علیه السلام رمز آن نوع برخورد را مشخص میکنند و آن را
گواراترین نوع پیروزی میدانند، زیرا درست است پیروزی بر دشمن برای روح و روان انسان گوارا و آرامشبخش است ولی بسیار فرق است بین این پیروزی که برای قوه غضبیه گوارا باشد، و بین آن پیروزی که برای فطرت گوارا است.
سپس در ادامه فرمودند اگربه هر دلیلی به این نتیجه رسیدی که با دوست خود قطع رابطه کنی، آنطور رابطهات را قطع نکن که جایی برای برگشتنِ رفیقت نماند. همانطور که به ما گفتهاند در دوستیها آن چنان دلت را به دوستت نده که تمام دل را به او داده باشی، اینجا هم به ما میگویند آن چنان پایه جدایی را مگذار که آن جدایی همه جدایی باشد و موجب خشمی پایدار گردد. اولاً: در شرایطی که چنگالهای انسانها به سوی همدیگر دراز است امکان صعود روحانی برای هیچکدام ممکن نیست. در همین راستا فرمودند: غضب خودت را بنوش و نرم خویی پیشه کن. بعد میفرمایند حالا اگر جایی هست که باید با برادرت قطع رابطه کنی و هیچ راهی جز بُریدن رابطه با او نمانده، طوری این کار را بکن که اگر بعد از مدتی چنگالهای رفیقت تبدیل به انگشتان محبت شد جایی برای دستدادنِ محبتآمیز مانده باشد. شاید یکی از نتایج این کار از بین بردن دشمنی دشمنان است، زیرا وقتی دشمنان بهانهای برای دشمنی نداشتند ما میتوانیم مقاصد خود را جلو ببریم. نمونهاش برخوردی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله با ابوسفیان داشتند. وقتی مکه فتح شد حضرت خانة ابوسفیان را محل امن قرار دادند و بعد هم فرمودند: «اَنْتُمُ الطُّلَقاٰ» شما را آزاد کردم و هر چه بود گذشت. زیرا به گفته مولوی:
گر
شوم مشغول اشکال و جواب
تشنگان
را کی توانم داد آب
اگر پیامبر صلی الله علیه و آله تمام انرژی خودشان را بهکار میگرفتند تا ثابت کنند ابوسفیان به دروغ مسلمان شده است، حالا از آن به بعد جنگ بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابوسفیان علنی میشد، آن هم در شرایطی که کارهای بزرگ روحانی و معنوی مانده است، آیا در آن صورت برای پیامبر صلی الله علیه و آله فرصت به انتهارساندن مأموریتشان باقی میماند؟ هنر پیامبر صلی الله علیه و آله در آن شرایط همین بود که انگیزه مقابله ابوسفیانها را با خود از بین ببرند. گفت:
آن
بزرگانی که ره طی کرده اند
گوش
بر بانگ سگان کی داده اند
رهرو
پیغمبرانی ره سپر
طعنة
خلقان همه بادی شِمُر
اگر انسان در این دنیا کار اساسی داشته باشد و معنای حقیقی خود را در زندگی کشف نماید، سعی میکند راه خود را برای رسیدن به مقاصدِ متعالی هموار گرداند، حتی آنجایی هم که باید قطع رابطه کند راه بازگشت را برای رقیب خود باز میگذارد. نباید طوری عمل کنیم که برای خود کینههای پنهان ذخیره نماییم. زیرا آن کینهها بالأخره فضای آرامش و ارتباط با حق را در ما کدر میکند و محل ظهور حقایق در قلب و روان ما تنگ میشود. بسیار پیش آمده که افراد در آخر عمر چون به خود میآیند میبینند در طول زندگی طوری عمل کردهاند که همة تیرها به طرف آنها نشانه رفته است، حتی همسر و فرزندش به طرف او شلیک میکنند. آیا چنین انسانی میتواند یک تنفس آرام داشته باشد؟ حضرت علیه السلام میفرمایند مواظب باش زمینة رفاقتهای آینده را از بین نبری، چون در بستر رفاقتها است که انسان زمینه رشد دارد، و در بستر دشمنیها و کینهها روح و روان انسان مشغول همان کینهها خواهد شد. بههمین جهت حضرت سجاد علیه السلام در دعای مکارم الاخلاق از خداوند تقاضا میکنند: «وَ أَبْدِلْنِی مِنْ بِغْضَةِ أَهْلِ الشَّنَآنِ الْمَحَبَّةَ»؛ خدایا! دشمنی دشمنان را به محبت تبدیل فرما. مقصد ما محبت مردم نیست، محبت مردم را میخواهیم که چه کار کنیم؟ مهم این استکه بدانیم کینهها و تیرهای دشمنی، زمینة ارتباط با خدا را از ما میگیرد. ما هرگز نمیخواهیم محبت مردم را به عنوان یک مقصد به طرف خودمان جلب کنیم، بلکه متوجه هستیم که در شرایط کینهورزی جهت الهی جانمان مختل میشود. همهی همت ما آن باید باشد که زمینهی ارتباط با خدا را در زندگی خود تنگ نکنیم.
حضرت در راستای ایجاد فضای عدم خشونت در ادامه میفرمایند:
«وَ مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ»
و آنکس که نسبت به تو گمان نیک دارد گمانش را تصدیق کن.
اگر کسی آمد و اظهار کرد شما آدم خوبی هستی، شما حق ندارید در ذهن خود نسبت به او سوء ظن پیدا کنید و گمان کنید که میخواهد کلاه سرتان بگذارد. نگو شاید حیلهگرانه رفتار کند. اگر او قصد حیله داشته باشد خداوند حیله اش را خنثی و او را رسوا میکند. ما وظیفه نداریم رابطهها را بر مبنای بدبینی شکل دهیم، هزاران انرژی صرف میکنید که معلوم کنید دروغ میگوید یا راست. همین وقتکشیها میشود بطلان زندگی؛ در حالی که وظیفه
ما خوشبینی است. ظرائف زیادی در این توصیه حضرت نهفته است، این درست برعکس تئوری ماکیاولی است که میگوید همه آدمها را پست و زبون بپندارید و فکر کنید همه در حال توطئه برای شما هستند.
شما حتماً تجربه کردهاید آنهایی که گرفتار خط و خطوط سیاسی میشوند دائماً شیطان در آنها نسبت به افراد سایه ذهنی درست میکند و لذا هیچکس را آنطور که هست نمیبیند. هر حرکتی را توطئهای ضد خود به حساب میآورند، طرف آمده احوالش را بپرسد میگوید حتماً یک نقشهای دارد. حضرت علیه السلام درست عکس این را به ما توصیه میکنند که: «وَ مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیراً تَصَدَّقْ ظَنَّهُ» اگر کسی به تو گمان خیر دارد گمان او را تصدیق کن. نگو نکند توطئهای در کار است. وظیفه ما این است که اجازه ندهیم شیطان ما را نسبت به گمان خیر او بد بین کند. آری یک وقت هست خود آدم میفهمد که این دارد دروغ میگوید. اینجا دیگر نباید به فهم و عقل خود پشت کنیم. صحبت آن است که آدم مسلمان نباید تحت تأثیر بدبینیها زندگی خودش را لگدمال کند. این سالمتر است از این که بگویید شاید دروغ میگوید. نگذار محیط دوستی و رفاقت با احتمالات و گمانهای بد ضایع شود. و نیز ممکن است که حضرت بخواهند بفرمایند اگر کسی گمان نیک به تودارد تو با اعمالت کاری کن که گمان او تصدیق شود.
در ادامه میفرمایند:
«وَ لَا تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اتِّکَالًا عَلَی مَا بَینَکَ وَ بَینَهُ فَإِنَّهُ لَیسَ لَکَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ»؛
حق برادرت را با اعتمادی که بین شما هست ضایع مگردان، زیرا در آن صورت کسی را که حقش را ضایع کردهای برادرت نخواهد بود.
فضای بحث را فراموش نفرمایید، بنا است ارتباط بین انسانها سالم باشد تا بتوانند به کمک اسلام در صعود روحانی خود موفق گردند. در همان رابطه در این فراز میفرمایند: تو حق نداری حق برادرت را به اعتماد این که بین شما و او ارادت هست ضایع کنی. اگر چنین کردی برادر او محسوب نمیشوی و فقط ادعای برادری او را داری.
بعضی مواقع حق دوستی دوستان را رعایت نمیکنیم و از این طریق صمیمیتها را پاس نمیداریم. بنا نیست اگر دوست شما به شما اعتماد کرد در رعایت حقوق او سهلانگاری کنید و حق او را به چیزی نگیرید، با این اطمینان که میدانید او سخت نمیگیرد. حضرت میفرمایند: مواظب باش به صِرف اینکه شما همدیگر را قبول دارید نمیشود حق همدیگر را ضایع کنید. بگوییم چون ما را قبول دارد سهمش را به او ندهیم. حضرت میفرماید: «فَإِنَّهُ لَیسَ لَکَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ»؛ اصلاً تو دوست آن کسی نیستی که حق او را ضایع میکنی، هر چند به اسم دوستی اینکار انجام گیرد. ولی خارج از این ادعاها اگر دوستش بودی حق او را ضایع نمیکردی. نمیشود به صِرف ارادت بین دو نفر یکی حق آن یکی را ضایع کند هر چند در رودربایستی به روی خود نیاورد.
اگر خواستید ارتباطها سالم بماند باید حقوق رفقا را رعایت کنید. مثلاً میخواهیم به مسافرت برویم از اول باید خرجها را تقسیم کنیم، نمیشود یکی بیشتر خرج کند و یکی کمتر، با این کار احساس امنیت بین رفقا ضعیف میشود. وقتی اسلام میفرماید اگر میخواهی به یک مسلمان پولی قرض بدهی اولاً: نوشته بگیر. ثانیاً مدت آن را مشخص کن. میفرمایند: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا تَدَاینتُم بِدَینٍ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی فَاکْتُبُوهُ»؛ ای مؤمنان چون قرضی را در مدّتی معین به کسی دادید آن را بنویسید. و نباید بگوییم ما که همدیگر را قبول داریم چرا برای پسدادن قرض زمان تعیین کنیم و رسید بگیریم. به نظر میرسد آفت ارتباطها همین رودربایستیها است که امنیت بین دوستان را از بین میبرد، به طوری که همه دلواپس باشند در این مسافرت بارشان روی دوش همدیگر بیفتد، در حالی که اگر متوجه باشیم نباید به برادر خود ظلم کنیم از اول همه مواظباند چیزی به کسی تحمیل نشود و رعایت سهم هرکس مدّ نظر قرار میگیرد. چه اشکال دارد که اول هرکس سهم خود را بدهد تا فشار روحی بر روی افرادی که سهم خود را ندادهاند نباشد! عمده آن است که تمام سعی خود را بکنیم تا حق برادران و دوستان ضایع نشود و در عمل هم دوست همدیگر باشیم و نه دشمن همدیگر وگرنه در عین ادعای دوستی در عمل به همدیگر دشمنی میکنیم و طعم دوستی واقعی را نمیچشیم، زیرا شیرینی دوستی وقتی خود را مینمایاند که سخت مواظب باشیم کوچکترین حقی از برادر و دوست ما در رابطه با ما ضایع نگردد، یکی از دوستان ما که در تهران ساکن بود و در سفرهای دیدار از تبعیدیها در قبل از انقلاب با هم بودیم، بعد از انقلاب، اصفهان آمد سری بزند، یک ظرف شامپو که شاید یک پنجم محتوای آن باقی بود را با خود آورده بود و گفت
آن روز که رفتیم سر تبعیدیها شما این را در ماشین ما جا گذاشتید. این مقدار شامپو ارزشی نداشت ولی از آن نظر که احترام به حق برادر خود گذاشته بود بسیار با ارزش بود.
رعایت حقوق افراد منشأ بسیاری از برکات و موفقیتها در زندگی میشود، خطر آن جا است که دوستان به بهانه دوستی نسبت به حقوق همدیگر سهلانگاری کنند. آدم از خود میپرسد چرا این خانواده مشکل دارد، وقتی انسان دقت میکند میبیند به جهت خویشاوندی و دوستی حقوق هم را رعایت نمیکنند، ده سال است پولی را از رفیقش گرفته است و عین خیالش نیست. نه این که میخواهد بخورد، نه! حساس نیست، حقوق افراد را مال خودش میداند. این عدم حساسیت، نسبت به حقوق رفقا و آشنایان چیز بسیار خطرناکی است، چرا نباید متوجه باشیم مالِ دوستان و برادران، مالِ ما نیست پس نباید نزد ما باشد و باید در اولین فرصت به آنها باز گردانده شود؟ بزرگ و کوچک هم ندارد، نباید از محبت دیگران سوء استفاده کنیم و در تضییع حق آنها جسور شویم. در مورد رعایت حقوق پیامبر صلی الله علیه و آله آیه آمد که شما حق ندارید وقت و بیوقت بروید مزاحم آن حضرت شوید. فرمود: «إِنَّ الَّذِینَ ینَادُونَکَ مِن وَرَاء الْحُجُرَاتِ أَکْثَرُهُمْ لَا یعْقِلُونَ»؛(1)کسانی که تو را از پشت اتاقهایت به فریاد میخوانند بیشترشان نمیفهمند. به مسلمانان فرمود: نروید پشت در خانة پیامبر صلی الله علیه و آله و داد بزنید که پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون بیا کارت داریم. میفرماید این کارها از بیعقلی است و این حق شما نیست که طلب کارانه با حضرت برخورد کنید. سپس میفرماید: «وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّی تَخْرُجَ إِلَیهِمْ لَکَانَ خَیرًا لَّهُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ»؛(2)اگر صبر کنند تا از خانه بیرون بیایی برای آنها بهتر است و خداوند غفور و رحیم است. یعنی این کار آنها موجب تجلی نور اسم غفور و رحیم بر زندگی فردی و اجتماعی آنها خواهد شد. اگر انسان حقوق بقیه را رعایت کند مشمول مغفرت و رحمت الهی میشود.
حضرت در ادامهی توصیه خود میفرمایند:
«وَ لَا یکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَی الْخَلْقِ بِکَ»
اینطور نباشد که اهل تو به جهت انتساب به تو بدترین خلق باشند.
طوری زندگی نکن که مایهی آبروریزی خانوادهات شوی. و یا به عبارت دیگر طوری عمل نکن که وظیفة خودت را نسبت به اهل خود درست انجام نداده باشی و آنها از افراد منحرف جامعه باشند. توصیهای که بزرگان دین دارند این است که ما باید نسبت به تربیت فرزندان طایفهمان همت لازم را انجام دهیم تا آنها در جامعه آدمهای بدی نباشند و این خدمت بزرگی به جامعه و آن افراد خواهد بود. در راستای سیاق بحث که میفرمود حق آشنایان و برادران خود را ضایع نکن، اینجا هم میفرمایند: طوری عمل کن که وابستگان تو به عنوان افراد شقی در جامعه جلوه نکنند، حالا یا به جهت این که در تربیت آنها کوتاهی کنی، یا به جهت این که با کارهای خود آبرویشان را ببری. خلاصه مواظب باش که چوب تو را اهل تو نخورند زیرا نسبت به آبروی آنها مسئول هستی و نسبت به تعالی آنها نیز وظیفهای به عهده داری.
گاهی یکی از افرادِ یک صنف مثل صنف معلمان طوری عمل میکند که مردم نسبت به بقیة معلمان بدبین میشوند، این فرد باید متوجه باشد او نسبت به آبروی همکاران خود مسئول است. به عبارت دیگر ما مسئول حریم جمعی خودمان نیز هستیم. اگر میخواهید رهنمود حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را عمل کنید باید حوزه اعمال خود را گستردهتر از موقعیت فردی خود بنگرید، شما به عنوان افراد مذهبی اگر کاری کردید که سایر همفکران شما زیر سؤال رفتند مسئول هستید و وظیفهتان را نسبت به آنها رعایت نکردهاید، حضرت میفرمایند وقتی میخواهی مواظب خود باشی تا اینجاها باید مواظب باشی. سپس میفرمایند:
«وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ عَنْکَ»
رغبت نکن در کسی که میخواهد از تو دور باشد.
یکجا فرمودند تلاش کن با آشنایان قطع رابطه نکنی، در جای دیگر فرمودند اگر شرایط طوری بود که چارهای جز قطع رابطه نمانده طوری رابطه را قطع کن که اگر طرفِ مقابل متوجه عیب خود شد، جای برگشت باشد، حالا اینجا میفرمایند: اگر کسی نمیخواهد با تو ارتباط داشته باشد، تو در ایجاد رابطه اصرار نداشته باش که تازه معلوم شود جدایی شما با همدیگر شدید است. یک وقت حس میکنید طرف میخواهد از شما کناره گیری بکند خیلی ظریف بگذارید کنارهگیری کند، بدون آنکه کنارهگیری او معلوم شود. شما بی سر و صدا و بدون طعنه و کنایه از کنار قضیه رد شوید تا قهر او ظاهر نشود، ممکن است فردا معلوم شود
این کنارهگیری اشتباه بوده و میخواهد بی سر و صدا برگردد. عرض کردم آن جا میفرماید اگر برادر تو با تو تندی کرد تو تندی و خشونت نکن که کار به جبههگیری بکشد. این جا میفرمایند اگر فردی مایل نبود ارتباط داشته باشد به او نچسب، زیرا باید در ارتباط با همدیگر تعادلی در بین باشد و لذا در ادامه میفرمایند:
«وَ لَا یکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَی عَلَی قَطِیعَتِکَ مِنْکَ عَلَی صِلَتِهِ»؛
اینطور نباشد که تلاش برادر تو در قطع ارتباط شدیدتر باشد از انگیزه تو جهت ارتباط.
اگر بناست برادر تو قطع رابطه کند تو شروع کننده نباش. زیرا اگر امنیت ارتباط بین دوستان از بین رفت همه چیز از بین رفته است. بسیاری مواقع وحشت بیارتباطی با مؤمنین قلب آسودة شما را از آرامش خارج میکند. اگر کسی مزة قلب آسوده را بچشد حاضر است خود را به هر آب و آتشی بزند تا آن را از دست ندهد، حتی حاضر است خود را به هر زحمتی بیندازد تا قلب رمیدهی خود را به آرامش برگرداند. در شرح حال آن عالم بزرگوار شوشتر داریم که؛ «یک کلمه ناخوشایند پشت سر ملامحسن فیض کاشانی گفته بود، از شوشتر حرکت کرد و به کاشان آمد. وقتی مرحوم فیضکاشانی از پشت در خانه گفت کیستی؟ گفت «یاٰ مُحْسِنُ قَدْ اَتاٰکَ الْمُسییء» ای محسنْ گناهکاری سراغ تو آمده است، اینکه من یک کلمه پشت سر تو حرف زدم مرا ببخشید». چرا آن عالم این قدر بیتاب است، چون میداند قلب تیره چقدر دردسر دارد. همچنانکه میداند قلب زلال چه نعمت بزرگی است. لذا نمیگذارد راحتی قلب از بین برود. حضرت میفرماید، فرزندم! اگر برادرت قطع رابطهای را دنبال میکند تو در بریدن رابطه جلو نیفت. سپس فرمودند:
«وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَی الْإِسَاءَةِ أَقْوَی مِنْکَ عَلَی الْإِحْسَانِ»
و این طور نباش که انگیزهی بدی کردن او بیشتر و شدیدتر باشد از انگیزهی احسان کردن تو.
یک طوری نباشد که با دیدن کارهای ما انگیزهی برخورد بد با ما در او قوی باشد نسبت به احسانی که باید در مقابل بدی او انجام دهی. جدایی نباید با بدی و بد اخلاقی همراه باشد، حتی اگر در راستای این جدایی همچنان از او بد اخلاقی صادر شود باید بیش از آن از تو خوش خلقی ظاهر شود. اینطور نباشد که اگر فهمیدی به عنوان یک اخلاق غیر صحیح او
میخواهد از تو فاصله بگیرد تو زودتر شروع کنی به فاصلهگرفتن، بگویی تو میخواستی فردا با من قهر کنی، من امروز با تو قهر میکنم. آری اینطور نباشد.
سپس به توصیهای فوقالعاده بزرگ مبادرت میورزند و میفرمایند:
«وَ لَا یکْبُرَنَّ عَلَیکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ فَإِنَّهُ یسْعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِکَ»
ظلم کسی که به تو ظلم کرد را نسبت به خودت بزرگ به حساب نیاور. زیرا او با ظلمی که میکند در ضرر به خود و نفع به تو کوشش میکند.
در توصیه فوق نمیفرمایند ظلم را ظلم نبین و یا جواب نده. میفرمایند ظلمهای دنیوی را بزرگ به حساب نیاور. چرا که او در واقع با این کار به نفع تو کوشش میکند.
خداوند إنشاءالله به همة ما یک چنین بصیرتی بدهد تا بفهمیم هر چه نعمت داریم عموماً از آنهایی است که میخواستند به ما آزار برسانند. یک نمونه شاخص آن در سالهای اخیر حادثهی دفاع مقدسِ هشت ساله بود، صدام میخواست عزت و استقلال ما را از ما بگیرد، درست با حملهای که به کشور ما کرد عزت و استقلال ما را پایدار و محکم کرد. صاحبنظران میگفتند قبل از جنگ اکثر مردم دنیا نمیدانستند کشوری به نام ایران اسلامی وجود دارد. در حین جنگ چشم آزادیخواهان دنیا متوجه ایران و تشیع و امام خمینی«رحمةاللهعلیه» شد، به طوری که در حال حاضر آزادیخواهان جهان به ما توصیه میکنند خیلی مواظب باشید که درست عمل کنید زیرا چشم همهی دنیا به شماست دقت کنید در معادلات جهانی چطور عمل میکنید. به بعضی از مسؤلان ما که خارج کشور رفته بودند، گفتند شما را به خدا قسم میدهیم که این دعواهای داخلی را کنار بگذارید، مردم ما خیلی به شما امید دارند. اگر شما گرفتار این اختلافات باشید و ضعیف بشوید ما دیگر به هیچ چیز امید نداریم. اینها همه از برکات جنگ هشت ساله بود. موقعیت امروز ما را مقایسه کنید با روزی که صدام خواست یک شبه انقلاب را سرنگون کند. این یک مثال بود تا ببینید حضرت مولی الموحدین علیه السلام از چه موضعی میفرمایند ظلمهای دنیایی را که به شما میشود بزرگ به حساب نیاورید. چون شخص ظالم در آن کار به ضرر خود و به نفع شما کار میکند. بررسی کنید ببینید ریشه موفقیتهایمان در کجا است، در نقشهی آنهایی نیست که میخواستند به شما ضرر بزنند؟
آنهایی که شما را از داشتن دنیای بیشتر عقب میزنند تا خودشان آن را به دست آورند به چه کسی ضرر میزنند و به چه کسی نفع میرسانند؟ آیا آنها هم مثل شما توفیق دنبالکردن رهنمودهای علی علیه السلام را دارند؟ یک وقت آدم میگوید من میروم به درس و کارم میپردازم آن وقت از خود میپرسد تکلیف من نسبت به انقلاب و مردم چه می شود و دغدغه ی آن را دارد که در وظیفهاش نسبت به انقلاب اسلامی کوتاهی کند. ولی اگر طرفِ مقابل تلاش کرد تا شما را مجبور به نشستن پشت میز مطالعه بکند و به زعم خود شما را منزوی نمود، آیا این خدمت خدمت کمی است. همانطور که مولوی میگوید:
در
حقیقت دوستانت دشمنند
که
ز حضرت باز و مشغولت کنند
گاهی دوستان در عمل با ما دشمنی میکنند، گاهی هم دشمنان در عمل بدون آنکه بخواهند در نقش دوستان ما عمل مینمایند، پس این دشمنان عملاً ظلمی به شما نکردهاند. همانطور آنهایی هم که بخواهند به شما خدمت کنند اگر ریشه پذیرش آن در درون شما نباشد کاری برای شما نمیتوانند بکنند. حال اگر شما بخواهید به بنده خدمت کنید، هیچکار نمیتوانید بکنید، مگر دعایی که روحم به خدا نزدیک شود. بنا نیست با جوابگویی به نیازهای وَهمی به همدیگر احترام بگذارید، مثلاً یک قاب خاتمکاری به بنده هدیه بدهید که چه شود؟ فرهنگِ رد و بدلکردن کادو غیر از دادن آن هدیهای است که مورد توجه اسلام است. اگر طرف فقیر است اطعامش کن تا بندگی خدا برای او بهتر فراهم شود، از کادو بازی بیمعنیتر این کاری است که تازهگیها از غربیها تقلید میکنیم و میرویم گُل میخریم و به همدیگر هدیه میدهیم، آن هم گُلهای گرانقیمت. عدهای بروند گُل پرورش دهند و بعد عدهای دیگر آن را بفروشند. آن وقت شما میخواهید عیادت مریض بروید و یا جهت تبریک ازدواج آن گلها را بخرید و آنها هم در گلدان بگذارند و پس از چند روز که پلاسیده شد در سطل زباله بیندازند. اگر درست به این کار نگاه کنیم میبینیم چه اندازه کار لغو و پوچ است. چون انگیزه ما اظهار ارادت است و آن انگیزه چیز خوبی است دیگر به ضعف روش خود در اظهار ارادت توجه نمیکنیم، راستی آن انرژی و زمینی که صرف پرورش گلها شد نمیتوانست به تولید محصولی قابل استفاده منجر شود و ما هم به جای آن که گلها را هدیه ببریم که پس از مدتی غیر قابل مصرف باشد هدیه قابل استفادهای ببریم؟ و یا به صِرف ملاقات و دعا جهت موفقیت طرفْ وظیفه خود را انجام دهیم؟ گاهی دعای مؤمن برای انسان از هزاران گنج با ثمرتر است، چرا از آن نوع ارتباطها غافل شدهایم. آیت الله احمد کربلایی استاد
حسینقلی همدانی «رحمةاللهعلیهما» که مرد کم حرفی بودهاند بعد از درس از یکی از طلاب حاضر در جلسه تشکر میکنند. این قدر ایشان کم حرف بودند که همه از کار استاد تعجب میکنند. بعد از درس طلاب دور آن طلبه جمع میشوند و میگویند جریان چی بود؟ میگوید نمیدانم. میآیند خدمت مرحوم آیت الله احمد کربلایی که حاج آقا جریان تشکرچی بود؟ میگویند خود آن آقا میداند. طلبهها میگویند او اظهار بیاطلاعی میکند. میفرمایند: دیشب در نماز شب به من دعا کردند و چون من آثار مثبت آن دعا را در قلب خود حسّ کردم متوجه شدم از جانب ایشان است، از ایشان تشکر کردم. آن آقا آن گوشة شهر دعا میکند آن قدر قلب مرحوم ملا احمد کربلائی زلال است که آثار آن دعا را حس میکند، از آن مهمتر منشأ آن را هم مییابد. در واقع این طلبه یک کار مفید برای استاد خودش انجام داد. بدون آن که دسته گل یا کادو برای استاد خود ببرد. و این دعاکردن کم کاری نیست اتفاقاً بقیة کارها کار نیست.
حالا با این مقدمه بفرمایید دشمنان شما چه کاری میتوانند با شما بکنند که ظلم آنها را برای خود بزرگ بگیریم؟ نه دوستان ما از دنیا میتوانند چیزی به ما بدهند که بزرگ باشد، و نه دشمنان ما میتوانند چیزی از ما بگیرند که بزرگ باشد، پس متوجه معنی و جایگاه سخن حضرت باشید که میفرمایند: ظلمهای دنیا را بزرگ نگیر. هر چند به حکم وظیفه جهت مقابله با آن ظلم هر کاری از دستت برمیآید انجام بده. اگر آن ظلم را بزرگ بگیری همین تصور، تو را خاکستر میکند. مواظب باش خاکستر نشوی چون میفرمایند اگر دقت کنی اصلاً ظلم به تو نبوده است. بلکه تلاشی بوده در راستای ضرر به خودش و نفع به تو، و لذا جزای کسی که تو را خوشحال کرده بدی از طرف تو نباید باشد. گاهی برای شما توطئه میکنند، پشت سرتان حرف میزنند، با شما قهر میکنند، از مال دنیا محرومتان مینمایند. ولی بدانید عملاً با اینکارها شما را با سرعت بیشتر به بهشت نزدیک میکنند. و در این دنیا هم به دنیای پاکتر نزدیکتان مینمایند. وای اگر ما ظلم هایی را که به ما میشود بزرگ بینیم و از رحمت درون آنها غافل شویم، چه ظلماتی برای خود درست خواهیم کرد!
قبل از انقلاب اسلامی یکی از این رفقای ما که حرف خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله را میزد پنج سال زندانش کردند. بعد از انقلاب همین طور که دور هم نشسته بودیم به من گفت خوشا به حال شما که حداقل این لیسانس را گرفتید ما که پیر شدیم و کاری از پیش نبردیم. گفتم این حرف درست نیست، بگو ببینم لیسانس را برای چه میخواستی؟ اگر از نظر اقتصادی میخواستی از آن استفاده کنی فعلاً که تو وضعت بهتر از ما است، اگر هم از نظر معنوی مقایسه کنی پنج سال
در زندان علاوه بر اجر معنوی خاصی که نصیب تو شد، با بزرگانی آشنا شدی که بحمدالله از طریق آنها معارف زیادی بهدست آوردی، پس اینکه میگویی خوشا به حال ما علتش چیست؟ منظورم این بود که از نظر ظاهر نظام شاهنشاهی به او بیشتر از ما ظلم کرد ولی در واقع او به نتایج بیشتری رسید. آیا از این نظر شما بهتر از این دوست سراغ دارید که اسمش را گذاشتهاند دشمن، کارهای شاه فقط برای خودش ضرر داشت و آن اینکه هم در دنیا آبرویش رفت و هم در قیامت در عذاب ابدی است. خدمت شاه به جوانان ما بود و خیانتش به خودش، جوانان ما را از یکطرف سلحشور و اهل مبارزه کرد و از طرف دیگر اهل مطالعه نمود، هرکس که وارد مبارزه با شاه میشد، از بالا به پایین اهل مطالعه و اهل تفکر میگشت. آن فضا متأسفانه در حال حاضر نیست، فضایی ساخته بود تا ملتی آهنین به صحنه بیاید. همان که آن عارف بزرگ گفت: خدایا دست تو درد نکند با این شیطان، او همواره وسوسه میکرد و من کمی مقاومت کردم و چنین شد که می خواستم، هر چه به دست آوردم به خاطر وسوسة شیطانِ تو بود. ولی عنایت داشته باشید نگفت دست شیطان درد نکند، گفت دست خدا درد نکند. پس دشمنان من و شما برای خود ضرر دارند. مقاله رشیدیمطلق را بر علیه امامخمینی«رحمةاللهعلیه» نوشتند تا ایشان را بیآبرو کنند که امام شاعر هندی است و غیره...با نوشتن آن مقاله قم منفجر شد و مردم و طلاب اعتراض کردند. 18 دی قم به وجود آمد، در چهلم شهدای قم، مردم تبریز اعتراض کردند و بعد یزد و اصفهان، تا بالأخره به پیروزی انقلاب ختم شد. همه آن بهجهت مقالهای بود که میخواستند ظلم خود را به حضرت امام«رحمةاللهعلیه» به انتها برسانند. چرا ما نباید این حادثهها را از منظر امیرالمؤمنین علیه السلام ارزیابی کنیم. بنده خودم را که ارزیابی میکنم بسیاری از خدمتهایی که به بنده شده از جانب کسانی بوده که به ظاهر خواستهاند دشمنی کنند. پس وظیفه بنده است که با عمق جان سخن حضرت را بپذیرم که: «وَ لَا یکْبُرَنَّ عَلَیکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ» ظلم کسی را که به تو ظلم کرده بزرگ به حساب نیاور. نگو فلانی پدر من را درآورده است، هیچکس نمیتواند پدر کسی را دربیاورد، هرکس خواست پدرت را در آورد «فَإِنَّهُ یسْعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِکَ» به سوی ضرر خود و نفع شما تلاش کرده و در نتیجه «وَ لَیسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ» پس جزای آن کس که تو را شاد کرد این نیست که او را بد بدانی و او را شوم بشماری. چقدر نجاتبخش است اگر حادثههایی را که به ظاهر به ضرر ما است با این دید نگاه کنیم. گفت:
دیگران
را تلخ میآید شراب عشق و ما
آن
ز دست دوست میگیریم و شکّر میشود
مردم ما 8 سال با جهان کفر جنگیدند و عملاً 8 سال از فرهنگ طاغوت فاصله گرفتند و هشتسال با عطر معنویت و ایثار و شهادت زندگی کردند، با این حال وقتی جنگ تمام شد خیلیها کم و بیش به همان عادات نظام طاغوت برگشتند. حالا اگر جنگ واقع نشده بود و بعد از انقلاب شرایط به صورت عادی جلو میرفت ببین چگونه مردم به طرف فرهنگ طاغوت برمیگشتند. لذا حضرت صلی الله علیه و آله میفرمایند: انصاف نیست جزای آن که تو را مسرور کرده است بد بدهی و بگویی این مرا بدبخت کرد. میگوید این فرد به اسم دشمنی بدون آنکه بخواهد تو را شاد کرده، درست است که آدم بدی بود و قصد داشته به تو ظلم کند ولی ظلمی که فکر کنی چشمگیر است از او نسبت به تو صادر نشده.
بررسی بفرمایید بسیاری مواقع روحیات ما تحت تأثیر تفکرات غلط، آن چنان خرد میشود که دیگر امکان زندگی ندارید و از خود نمیپرسیم مگر میشود خداوند به چنین نتیجهای راضی باشد. میگوید این مسئول اداره پدر مرا درآورد. میپرسی چطور پدر تو را درآورد؟ میگوید من میتوانستم منتقل بشوم به اصفهان نزد مادرم، من را مجبور کرد به یاسوج بروم در تنهایی و غربت. این قدر راجع به این مسئله فکر میکند که داغون میشود و روح و روان خود را خاکستر میکند. غافل از این که آمدی یاسوج تا استقلال شخصیت پیدا کنی و بتوانی فردا مرد زندگی باشی. پس باید در ضربههایی که میخوریم بیشتر خود را مقصر بدانیم وگرنه مشکلات بستر تعالی است و دشمنان بیش از ایجاد مشکلات کاری نمیتوانند بکنند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«...وَاعْلَمْ یا بُنَیَّ! اَنَّ الرِّزْقَ رِزْقانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ فَإِنْ اَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ اَتاکَ ما اَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحاجَة وَالْجَفا عِنْدَ الْغِنی اِنَّ لَکَ مِنْ دُنْیاکَ، ما اَصْلَحْتَ بِهِ مَثْواکَ وَ اِنْ جَزِعْتَ عَلی ما تَفَلَّتَ مِنْ یَدَیْکَ فَاجْزَعْ عَلَی کُلِّ ما لَمْ یَصِلْ اِلَیْکَ اسْتَدِلَّ عَلَی مَا لَمْ یَکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ فَإِنَّ الْأُمُورَ أَشْبَاهٌ »
ای فرزندم...! بدان که رزق، دو رزق است: رزقی که تو به دنبال آن هستی و رزقی که آن به دنبال تو است، رزقِ نوع دوم طوری است که اگر هم به سوی آن نروی، به سوی تو میآید. چه زشت است فروتنی به هنگام نیاز و ستمکاری به هنگام بینیازی. دنیای تو برای تو همان قدر است که قیامتت را اصلاح کند و اگر به جهت آنچه از دستت رفته نگران و ناراحت هستی، پس نگران باش برای همة آنچه در دست نداری. از آنچه نبوده است بر آنچه بوده دلیل بگیر، که کارها شبیه یکدیگرند.
بعد از آنکه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندشان توصیه کردند، از عواملی که تو را گرفتار خودت میکند برحذر باش. میفرمایند: نگرانی از رزق یکی از عوامل گرفتاری انسان به خودش و غفلت از خدا است، و در این فراز به این نکته میپردازند.(1)
روح انسان در ذات خود، توان ارتباط با عالم غیب را داراست، چون جنسش مجرد است، به اصطلاح «روح انسان فعّال است، نه منفعل» و استعداد ارتباط با عالم غیب در آن هست، مشکل انسان گرایشها و توجّهاتش به عالم مادون است که مانع این ارتباط شده است. هر اندازه روح انسان اسیر حرصها، غضبها و شهوات شد، به همان اندازه ارتباطش با عالم غیب بریده میشود. درست است که جنس روح، جنس ارتباط با عالم غیب است، ولی جهتش اگر جهت ارتباط با عالم غیب نباشد، از ارتباط با عالم غیب محروم میشود. تمام دستورات دین برای آن است که این جهتگیری را اصلاح کند و وقتی از این زاویه به دستورات دین بنگریم
1) چون بحث رزق با استفاده از قرآن و روایات در کتابی جداگانه تحت عنوان «جایگاه رزق انسان در هستی» مطرح شده، سعی میشود در اینجا به صورتی کاملاً مختصر مطرح و به مباحث بعدی پرداخته شود.
بصیرتهای بسیاری برای نجات از حیلههای شیطان و قدم در سلوک الیالله، در آن دستورات نهفته است.
وقتی حضرت علیه السلام میفرمایند:
«... وَاعْلَمْ یا بُنَیَّ! اَنَّ الرِّزْقَ رِزْقانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ»
فرزندم...! بدان که رزق، دو رزق است: رزقی که تو به دنبال آن هستی و رزقی که آن به دنبال تو است.
عنایت داشته باشید این حرف، حرف امام معصوم است، اگر عقل معمولی یا بهتر بگویم «وَهْم» آن را تصدیق نکرد، باید آن وَهْمِ عقلنما را عوض کرد. سخن امام معصوم از عقل قدسی نشأت گرفته است، یعنی عقلی که قواعد کلّ هستی را میبیند. حالا اگر رسیدیم به اینکه این حرف، حرفِ امام معصوم است، نباید بر اساس «وَهْمِ» خودمان آن را تحلیل کنیم. ما معتقدیم در روش تحقیق، باید تکتک حرفهایی را که امام معصوم زده بگیریم و بر روی آنها دقّت کنیم و ببینیم منظور آن حضرت چه بوده است. حالا اگر بیاییم تمام عمرمان را صرف این نکته بکنیم که آیا این حرفها راست است یا نه، پس چه وقت به آن عمل کنیم؟!
خداوند در قرآن میفرماید: «ما مِنْ دابَّةٍ فِیالْاَرْضِ اِلاّ عَلَیاللهِ رِزْقُها»؛(1)هیچ جنبندهای نیست جز اینکه رزقش بر خدا واجب است. یعنی آن رزقِ حقیقی که خداوند برای جنبندهها تقدیر کرده، طوری است که خداوند برای خود واجب کرده است که آن را به موجودات برساند. در همین رابطه حضرت میفرمایند: آن رزقی که خدا تقدیر کرده است تو را میجوید تا به تو برسد. البته اگر بخواهید از این آیه و روایات اینطور نتیجه بگیرید که ما نباید تلاش بکنیم، خودِ رزق میآید، با حرف خدا و امامان معصوم علیهم السلام بازی میکنید. آری؛ آن رزق مقدّر را کسی نمیتواند از تو بگیرد، تلاش اضافه هم آن را اضافه نمیکند، ولی این در صورتی است که تو در شرایطی طبیعی و در تعادل انسانی قرار داشته باشی. حضرت دارند با عقل آدمها حرف میزنند. میگویند: خودت را ذلیل رزقت نکن، نفرمودند اصلاً تحرّک نداشته باش و برنامهریزی نکن و از حالت یک انسان معمولی هم خارج شو.
1) سوره هود، آیه 6.
حضرت پس از توجهدادن به این نکته که رزق حقیقی به دنبال انسان میدود و او را طلب میکند میفرمایند:
«ما اَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحاجَة»؛
چقدر زشت است در موقع نیاز، انسان خود را خوار کند.
چون آن رزقی که بناست برای تو بیاید، که میآید و آن رزقی هم که برای تو مقدّر نشده که نمیآید، پس چرا خود را در مقابل اهل دنیا، خوار و ذلیل میکنی؟ با توجه به اینکه وقتی خود را در مقابل صاحبان ثروت سبک و ذلیل میکنی، رزقت اضافه نمیشود، چه جای چنین کاری؟! در ادامه میفرمایند:
«وَالْجَفا عِنْدَ الْغِنا»؛
و چه زشت است ستمکاری به هنگام بینیازی!
چون فکر کردهای آنچه به تو رسیده است خودت به دست آوردهای، نمیفهمی که آنچه بهعنوان رزق فعلاً در اختیار توست، خداوند این چنین مقدّر کرده تا در این شرایط امتحان بدهی، فکر میکنی تو خودت آن ثروت را بهدست آوردهای و مال تو است.
ظلم و تکبّر در موقع ثروتمندی از آنجا ناشی میشود که انسان تصوّر کند خودش این ثروتها را به دست آورده است و هر کاری دلش بخواهد میتواند با آنها انجام دهد، ولی وقتی فهمید قاعدهای در عالم جاری است و طبق آن قاعده و سنّت به او چنین ثروتی رسیده است، طور دیگری با ثروتش عمل میکند.
در جامعه در رابطه با ثروت دو نوع بینشِ باطل داریم: یکی فقیری که فکر میکند به نفعش بوده است که بیشتر داشته باشد و دیگر ثروتمندی که فکر میکند داراییاش برایش بزرگی و کمال آورده. برای اصلاح چنین افکار غلطی قرآن میفرماید: «فَاَمّا الْاِنْسانُ اِذا مَاابْتَلیهُ رَبُّهُ»(1)وقتی پروردگارِ انسان، بخواهد او را امتحان کند، دو نوع برخورد با او دارد، «فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبّی اَکْرَمَنِ»؛ یا او را با ثروت محترم میدارد و او میگوید: پروردگارم مرا گرامی داشت «وَ اَمّا اِذا مَاابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبّی اَهانَنِ»؛ و یا او را با محدود کردن ثروت، امتحان میکند و او میگوید: پروردگارم مرا سبک شمرد. خداوند پس از طرح این دو بینش
1) سوره فجر، آیات 15 تا 18.
میفرماید: «کَلّا!»؛ این چنین نیست! «بَلْ لا تُکْرِمُونَ الْیَتیم وَ لا تَحاضُّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکین»؛ بلکه شما با ثروتتان باید وسیله اکرام یتیمان و اطعام مسکینان را فراهم کنید و نکردید، با این تصوّر که فکر کردهاید خداوند شما را ثروتمند کرده تا شما را بزرگ بدارد. این فرهنگ، فرهنگ غلطی است که فقر را نشانة خواری و غنا را نشانة بزرگی میداند. اگر میخواهید دریچة معارف اهلالبیت علیهم السلام به روی قلبتان باز شود، باید از این نوع تحلیلهای تاریکِ دنیایی فاصله بگیرید.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در این فراز باب گرانقدری را نسبت به ثروت باز نمودند که میفرمایند: «چه زشت است خواری در هنگام نیاز، و ظلم هنگام ثروت» و سپس در ادامه در جملهای فوقالعاده نورانی می فرمایند:
«اِنَّ لَکَ مِنْ دُنْیاکَ، ما اَصْلَحْتَ بِهِ مَثْواکَ وَ اِنْ جَزِعْتَ عَلی ما تَفَلَّتَ مِنْ یَدَیْکَ فَاجْزَعْ عَلَی کُلِّ ما لَمْ یَصِلْ اِلَیْکَ»؛
فرزندم! دنیای تو برای تو همانی است که قیامتت را اصلاح کند و اگر به جهت آنچه از دستت رفته نگران و ناراحت هستی، پس نگران باش برای همة آنچه در دست نداری.
به ما تذکر میدهند آن مقدار از ثروتِ دنیا از تو است که میتوانی به کمک آن قیامت خود را اصلاح کنی، بقیّهاش مال تو نیست و آنقدری هم که بتوانی با آن قیامت خود را آباد کنی برایت حتمی است و به تو خواهد رسید.
اگر بفهمیم رزقی به دنبال ماست و ما را مییابد، پس دیگر در هنگام نیاز جا ندارد خود را خوار کنیم. حتّی وقتی سعی میکنیم مدرک بالاتر بگیریم باید قصد ما این باشد که زمینه خدمت بیشتر را برای خود فراهم کنیم، ولی اگر برای به دستآوردن رزقِ بیشتر، امیدمان به مدرک بود، حتماً ناکام میشویم. مگر تا حالا دیپلم شما به شما رزق داد که حالا امید دارید فوقلیسانس شما به شما رزق بدهد؟ امامِ من و شما به ما گفتهاند رزقمان تأمین است، حالا وظیفه است لیسانس داشته باشی، یا فوقلیسانس آن موضوع دیگری است.
اگر تحت تأثیر تهدیدهای اهل دنیا نگران از دسترفتن رزقمان قرار گرفتیم، نسبت به حرف امام معصوم غفلت کردهایم، و واقعاً نهایت دانایی و شعور است اگر متوجه باشیم هیچکس نمیتواند رزقی که خداوند برای ما مقدّر فرموده است، از دست ما برباید.
حضرت در جملهی اساسیِ فوق جایگاه رزق را در زندگی تعیین کردند تا زندگی ما بازیچة رزق ما نشود، بلکه رزق وسیله و ابزار وظیفه اصلی ما که همان آبادانی قیامت است، قرار گیرد.
ملاحظه میکنید که حضرت در جمله فوق میخواهند ما را متوجّه آن رزقی بکنند که فعلاً در دست داریم و ما را نسبت به دو حالت وَهمیِ گذشته و آینده، آزاد نمایند؛ نسبت به آنچه از دست دادهایم، و نسبت به آنچه به دست نیاوردهایم، و ذهن ما را نسبت به هر دوی آنها آزاد کنند تا بتوانیم به وظیفة اصلی خود بپردازیم و متوجّه باشیم آنچه در دست داریم برای آباد کردن قیامت کافی است.
از آن جهت که انسان متوجّه جایگاه رزق خود در زندگی نیست، باعث عملکردهای غلط و در نتیجه آبروریزی برای خود میشود که حضرت با توجهدادن ما به موضوع رزق ما را از این ورطه میرهانند. سپس فرمودند: باید دنیا را وسیلة اصلاح امور آخرت خود قرار دهی و رزق حقیقی تو آن است که وسیلة آبادانی آخرتت قرار بگیرد. اینجاست که احساس میشود باید با موضوع و جایگاه رزق در زندگی بیشتر آشنا شد.
بندهای که راهی کوی دوست است، اگر از بندهای اسارت آزاد شود، دلدادگی با حق برایش آسان است. اساساً در مسیر سیر و سلوک مجموعهای از افکار و اعمال و گرایشهای غلط نمیگذارند انسان، سالک واقعی باشد و به سوی مقصد حقیقی سیر کند. اگر افکار ما صحیح باشد و گرایشهای ما متعادل گردد و اعمال ما درست شود، به خودی خود روح و قلب ما با حق مراوده خواهد داشت. پس باید روشن شود، چه کنیم که افکار و اعمال و گرایشهای ما مانع سیر و سلوکمان نشود؟
امام علی علیه السلام در دستوراتی که به فرزندشان میدهند در واقع میخواهند از آن طریق بندهای توقّف در دنیا و عوامل محرومیت از حق را در انسان از بین ببرند. یکی از بندهای بسیار محکم که انسان را در دنیا متوقف میکند و از بهرهای که باید در زندگی ببرد باز میدارد،
گرفتارشدن در رزق است و مسلّم خداوندی که ما را برای بندگی خلق کرده - و از طرفی گرفتار رزقشدن، ما را از بندگی خدا باز میدارد- بنا ندارد ما را در زندگیِ دنیا گرفتار رزقمان کند.
حضرت میفرمایند: چه بخواهی و چه نخواهی خدا رزق تو را تأمین کرده است و آن رزق به دنبال توست تا تو را بیابد و خود را به تو برساند، پس به جای اینکه همة زندگی را برای طلب رزق خود خرج کنی، سیر بندگی را مدّنظر داشته باش. در جایی میفرمایند: «رِزْقُکَ یَطْلُبُکَ فَاَرِحْ نَفْسَکَ مِنْ طَلَبِهِ»(1)روزیِ تو، تو را طلب میکند، خود را نسبت به طلب آن در زحمت مینداز.
پیامبران و اولیاء الهی در مقام عبودیتِ محض بوده اند. کنار این عبودیت، هر وقت پیش میآمد کار هم میکردند. اگر میبینید امیرالمؤمنین علیه السلام نخلستان درست میکردند، این نخلستانها را برای کمک به انسانها احداث مینمودند، ولی میبینید که هیچوقت هم دغدغة رزق نداشتند. خداوندی که میفرماید شما را برای بندگی آفریدم - و اگر گرفتار رزق شویم از بندگی باز میمانیم - پس حتماً دنیایش را طوری نیافریده است که ما گرفتار رزق شویم، چون خداوند حکیم است و کار لغو نمیکند و تکلیفی که از طاقت بنده بیرون باشد، از حکیم صادر نمیشود. یعنی هیچوقت حکیم پای مرغها را نمیبندد و به آنها بگوید به لانه بروید! اگر گرفتار رزق دنیا شدن لازمة زندگی دنیا باشد و در نتیجه به جهت این گرفتاری نتوانیم به بندگی بپردازیم - و آنوقت از طرفی فرموده است ما شما را برای بندگی خلق کردیم- پس چه موقع بندگی کنیم؟ پس معلوم میشود دنیا را طوری آفریده است که با اندک فعالیت، رزق حقیقی ما برسد و نباید نگران رزق خود باشیم و از وظیفة اصلی خودمان، که همان بندگی خدا است، غافل گردیم.
حضرت علی علیه السلام در جای دیگر در نهجالبلاغه میفرمایند: حالا که متوجّه هستی رزق حقیقیِ تو به سوی تو میآید. «فَلا تَحْمِلْ هَمَّ سَنَتِکَ عَلی هَمِّ یَوْمِکَ، کَفاکَ کُلُّ یَومٍ عَلَی مَا
1) غررالحکم، حدیث شماره 5411.
فِیهِ»؛(1)پس غمِ بهدستآوردن رزقِ یک سال خود را بر امروزت تحمیل مکن، که رزقِ همان روزی که تو در آن هستی، تو را بس است.
اگر میخواهید در زندگی کاری بزرگتر از دنبال ناندویدن داشته باشید، باید این مسئله را که میفرماید غمِ رزق یکسالة خود را بر امروزت تحمیل نکن، برای خود حل کنید. هستند عدّهای که در عین دینداری معمولی، اسیر رزقند. اگر شما میخواهید کاری بزرگتر از کار انسانهای معمولی انجام دهید و به بزرگیها و اسرار عالم خلقت دست پیدا کنید، باید بتوانید از این انحراف مهم آگاه شوید و حقیقتاً این جمله حضرت را مبنای کار خود قرار دهید که «لا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذی لَمْ یَاْتِکَ عَلَی یَوْمِکَ»؛ غم آن روزی را که نیامده است بر روح و روان خود تحمیل نکن. امیرالمؤمنین علیه السلام رمز و راز بزرگیِ خودشان را برای ما روشن میکنند، و ما با غفلت از این موضوع، زندگیمان را از دست میدهیم. در واقع میفرمایند: یا خودت را بشناس! یا تفکّرت را بده دست من، که خودت را به تو بشناسانم، تا بفهمی چه مشغولیات پوچی را بر زندگی خود تحمیل کردهای. آری؛ «کَفاکَ کُلُّ یَومٍ عَلَی ما فیه» رزق همان روزی که تو در آن هستی، تو را بس است، برای زندگی و جهت انجام وظیفهات در این دنیا به مسائل مهمتری فکر کن، هر چه دقیقتر برای آینده برنامهریزی بکن، ولی خود را اسیر آرزوهای بلند منما. مهم این است که امروزت را از ترس بهدست نیاوردن رزق، از دست ندهی، آن هم رزق فردایی که هنوز نیامده است. ما انتظار داریم خداوند رزق فردایمان را که نیامده امروز بدهد، در حالی که او بنا دارد رزق فردا را، فردا بدهد و بنا به فرمایش رسولخدا صلی الله علیه و آله اگر بنده هم عجله کند، خداوند عجله نمیکند «فَاِنَّ اللهَ عَزّ وَجَلَّ لا تَعْجَلُ بِعَجَلَةِ اَحَدٍ»(2)خداوند عزّوجل با عجلة بنده، عجله نمیکند، و همان موقعی که باید رزق بندهاش را برساند، میرساند.
حضرت امام الموحدین علیه السلام در ادامة کلام 379 نهجالبلاغه میفرمایند: «وَ لَنْ یَسْبِقَکَ اِلی رِزْقِکَ طالِبٌ، وَ لَنْ یَغْلِبَکَ عَلَیْهِ غالِبٌ وَ لَنْ یُبْطِئَ عَنْکَ ما قَدْ قُدِّرَ لَک»؛ بر آنچه رزق تو است کسی نمیتواند سبقت بگیرد و هیچ شخصِ غالبی در این امر بر تو چیره نمیشود که رزق تو را از تو بگیرد و آنچه برایت مقدّر شده تأخیر نپذیرد.
حتماً برایتان پیش آمده که در برههای از زندگی رزقتان از طریق خاصی به شما میرسید، به ناگاه آن طریق از شما دور میشود، فکر میکنید حالا صدمه میخورید، ولی بعد متوجه میشوید هیچ مشکلی پیش نیامد، و طریق دیگری جلو شما باز شد و از این به بعد راهِ یافتنِ رزقتان، از طریق جدید ممکن گردید. بعضیها فکر میکنند از طریق به تنگنا انداختن رزق ما میتوانند به ما صدمه بزنند. حضرت علی علیه السلام میفرمایند: چنین قدرتی را خداوند در اختیار کسی قرار نداده است، حتّی آنچه برایت مقدّر شده درست همان وقتی که مقدّر شده میرسد و تأخیر نمیافتد.
سپس حضرت در ادامه توصیه به فرزندشان میفرمایند:
«اِسْتَدِلَّ عَلَی ما لَمْ یَکُنْ بِمَا قَدْ کانَ، فَاِنَّ الْاُمُورَ اَشْباهٌ»
دلیل بگیر و برای خود روشنگری کن،آن چیزی را که هم اکنون نداری و قبلاً داشتی، مثل آن چیزی است که از اول نداشتی، چرا که امور شبیه هماند.
چون هر دوی آنها فعلاً در دست تو نیست، و هیچکدام از آنِ ما نیست. عمده آن است که انسان نظر و ذهن خود را نسبت به نداشتنهای خود منصرف کند. راهکار علی علیه السلام راهکار بسیار خوبی است که از نداشتنهایی که از اول نبوده و تو نگران آن نیستی، نتیجه بگیر نسبت به نداشتنهایی که از دست دادهای، و آنها را مثل اوّلیها قلمداد کن. به اصطلاح مردم بگو: «گیرم که از اول نداشتم» چون فرقی بین آن دو نوع نداشتن نیست، بیخود ذهن خود را مشغول نداشتنهایی کردهای که از دست دادهای و لذا روح خود را لگدمال این فکرِ بیخود میکنی و از امکان تعالی در دنیا محروم میشوی و بعد میگویی چرا ما مثل علماء و عرفای بزرگ قلبی که بتواند با خداوند اُنس داشته باشد نداریم؟! آن بزرگان اول سخنان ائمه علیهم السلام را محور زندگی خود قرار دادند و به راحتی از خیلی چیزها گذشتند تا به اُنس با خدا رسیدند و با این کار عملاً همهچیز را بهدست آوردند. در شهدا چنین خصلتهایی احساس میشد که به راحتی از دنیا و آنچه در آن است گذشتند. باور بفرمایید در چهرة بعضی از آنها گذشتن از دنیا کاملاً پیدا بود، چشمشان افق دیگری را میدید، آیا اینها اگر غصة دنیایِ از دست رفتهشان را میخوردند، چشمشان تا اینجاها باز میشد؟ مادر یکی از شهدا میگفت: آنچنان فرزندم نظرش به جایی غیر از دنیا بود که هرچه به او نگاه میکردم او را شهید میدیدم، اصلاً نمیتوانستم او را متعلق به خودم و دنیا ببینم.
امیرالمؤمنین علیه السلام بنا دارند افق دید و قلب ما را تا آنجا پیش ببرند که خود را دنیایی نبینیم و به جای آنکه خدمتگذار دنیا شویم، دنیا را خدمتگذار خود نماییم و به آبادانی قیامتِ خود بپردازیم، آن حضرت حقایقی را دیدند و به ما هم نشان دادند، هنر ما گرفتن بصیرت از آن حضرت است.
چنانچه مستحضرید قبلاً فرمودند که باید خود را از دغدغه این که فکر کنی تو مسئول رزقت هستی آزاد کنی و زندگی خود را در بستر دنیا جهتی قیامتی بدهی. آقایانی که ازدواج کردهاند این نکته را تصدیق میکنند که از وقتی ازدواج کردند راحتتر به نیازهای زندگیشان دست یافتند. میگویند: چندین سال کار میکردیم ولی تا ازدواج نکرده بودیم چیزی در بساط نداشتیم ولی بعد از ازدواج، نمیدانیم چطور شد صاحب زندگی شدیم. اصلاً این حرفها نیست که رزق و امکانات زندگی در دست ما باشد، همان جمله بزرگان که میفرمایند: «مهمان رزق خود را با خود میآورد» در همه جا درست است و لذا نباید نسبت به این موعظهی مهم سرسری گذشت و عمر خود را لگدمال حرصِ طلب رزق بکنیم. ولی از آن طرف هم نباید به اسم آن که «رزق انسانها از قبل تعیین شده» تدبّر و تعقل در امور را تعطیل کنیم و در زندگی خود و شرایط تولد فرزندان تعقل نکنیم، چون همان خدایی که ما را نسبت به رزقِ خود مطمئن فرموده عقل هم به ما داده تا بررسی کنیم و ببینیم شرایط تربیت و تأمین چند فرزند را به ما داده است. آری نمیتوان پذیرفت «فرزند کمتر، زندگی بهتر» ولی عکسش را هم نباید تأکید کنیم.
سؤال: اگر رزق فقط خوراک و پوشاک و مسکن است پس فرزندان و وسایل نقلیه و پست و مقام چگونهاند؟
جواب: اینها میتوانند مقدمات رزق باشند البته به شرطی که درست از آن استفاده شود وگرنه به جای این که بستر کمال باشند عامل گرفتاری در دنیا میشوند. ما در قرآن داریم: «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا»؛(1)مال و فرزند - قدرت- زینت زندگی دنیاییاند. قبل از این آیه به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلَ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا کَمَاء أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاء فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیمًا تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُّقْتَدِرًا»؛ ای پیغمبر قصه حیات دنیا را برایشان بگو، قصه زندگی دنیا مثل آبی است که از آسمان فرو میآید و با گیاهان زمینی
1) سوره کهف، آیه 46.
ترکیب میشود و پس از تر و تازهشدن، خشک میشوند و باد آنها را به این طرف و آن طرف میبرد تا پودر گردند و تمام شوند. بعد میفرماید مال و فرزند، زینت این دنیا هستند. حالا طبق این آیه دنیا خودش هیچی است، پس زینتِ هیچی هم هیچی است.
«رزق» غیر مال است، «رزق» مثل عمر است، فرصت است برای کمال و بندگی. مال و فرزند، ابزار است که ما از طریق آنها امتحان بدهیم، بعضیها در راستای داشتن فرزند بد امتحان میدهند همانطور که بعضی از طریق مال بد امتحان میدهند. یکی مال دارد و شیفتهی آن میشود، دیگری مال دارد و آن را وسیلهای قرار میدهد تا حق را به مستحقِ آن برساند. یکی فرزند دارد و تکلیفش را نسبت به فرزند انجام میدهد، دیگری هم عمرش را میگذارد روی فرزند. اینها از طریق مال و فرزند عملاً شخصیت خود را نمایاندند آنوقت عنایت داشته باشید اگر طبق آیات و روایات مطرح شده، رزقِ همه انسانها معین شده است پس آنهایی که در داشتن فرزند به مشکل میافتند، اگر فرزند هم نداشتند به مشکل میافتادند. چون آنچه به عنوان وظیفه باید انجام میدادند انجام ندادند. یک وقت انسان خود را به هلاکت میاندازد، یک وقت رزقش را ضایع میکند، یک وقت است رزق انسان محدود است، بین اینها باید فرق گذاشت و هر کدام را درست ارزیابی کرد. حتی در یک خانواده افراد از نظر گشایش رزق متفاوتند. این دیگر در دست پدر خانواده نیست. وقتی برای این فرزند میخواهد تصمیم بگیرد خیلی عجیب گشایشی در کار هست. در همان مورد برای آن دیگری که تصمیم میگیرد آن گشایشی نیست، چون شرایط امتحان انسانها متفاوت است، نه این که خداوند خواسته باشد یکی را به زحمت بیندازد. موضوع مشکل داشتن و نداشتن، به فرزند داشتن و نداشتن ربط ندارد، به رعایت وظایف و یا کوتاهی نسبت به انجام وظایف مربوط است. چقدر آدم سراغ دارید که در عین ثروتمندبودن باز همان قدر مشکل دارند که اگر فقیر بودند همان مشکلات را داشتند. این ترسها بیشتر از روی بیتوکلی است و ریشهاش را باید جای دیگر پیدا کرد. کشورهای غربی طوری زندگی را برای خود تعریف کردند که وجود فرزند در زندگی برایشان مزاحم شد و لذا از نظر جمعیت حالا گرفتار رشد منفی شدهاند، و تعداد آدمهایی که میمیرند بیشتر از کودکانی است که متولد میشوند. از مردمی که شرایط زندگی بدون فرزند را برای خود شکل دادهاند، با پول و جایزه میخواهند تا فرزند بیاورند و این رشد منفی را جبران کنند، غافل از این که آنها تعریفی از زندگی برای خود کردهاند که کار را به
اینجاها رسانده و جایگاه رزق را در هستی گم کردهاند. مگر اصلاً مردم غرب به معنی واقعی زندگی، زندگی میکنند؟ آیا این همه افسردگی نشانه ناکامی در زندگی حقیقی آنها نیست؟
ما متأسفانه خیلی چیزها را از دور نگاه میکنیم. اروپا را با دوربینهای اروپاییها میبینیم و آفریقاییها را هم با دوربین اروپاییها مینگریم. ولی وقتی به آیات الهی و روایات معصومین علیهم السلام مطمئن هستیم مبنی بر اینکه رزق هرکس تعیین شده است، نگاهمان به غرب و آفریقا تغییر میکند، دیگر قحطیزدگی که یک فقر فرهنگی است را با فقر اقتصادی تفکیک میکنیم. و این مربوط به مردم آفریقا نیست، هرجا تا حالا قحطی شده است، بیش از قحطی غذا، قحطیزدگی نقشآفرین بوده است. شایع کردند به جهت خشکسالی برنج کمیاب خواهد شد، آنهایی که گرفتار ضعف فرهنگی بودند برنجِ چند سال خود را یکماهه خریدند و از ترس آنکه بعداً فرصت خوردن برنج نداشته باشند بیش از برنامهی غذایی برنج خوردند. حالا اگر همهی مردم کشور در چنین فقر فرهنگی بودند، کشور ما از آفریقا هم بدتر میشد، و دیگر هیچکس به فکر هیچکاری نبود مگر اینکه کیسهی برنجی بهدست بیاورد و بخورد که عقب نیفتد.
اجازه بدهید با توجه به اینکه موضوع رزق در کتاب «جایگاه رزق انسان در هستی» به طور مفصل مورد بحث قرار گرفته است، بحث رزق را به همینجا ختم کنیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ لَا تَکُونَنَّ مِمَّنْ لَا تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلَامِهِ فَإِنَّ الْعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ. اطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیَقِینِ»
از آنان مباش که پند سودشان ندهد جز با بسیار آزردن، که خردمند پند به ادب گیرد و چارپا با تازیانه خوردن. با دل نهادن بر صبر و یقین، اندوهها را که به تو روی آرد از خود دور گردان.
حضرت امام الموحدین علیه السلام میفرمایند: از آنها نباش که طوری قلب خود را مشغول دنیا کردهاند، که دیگر موعظه روی قلبشان اثر نمیکند. بعضیها طوری خود را مشغول امور دست و پاگیر دنیا کردهاند که حتی اگر چاهی جلوی پایشان باشد نمیتوانند خود را از فروافتادن در چاه نجات دهند، اینها تماماً تحت تأثیر شرایطی قرار میگیرند که میخواستند از آن فرار کنند. گاهی انسان آنچنان بصیرت خود را از دست میدهد که از نور فرار میکند و به سوی ظلمات میرود. انسانی که بصیرت خود را از دست داد و امیال نفس امّاره را عین شخصیت خود پنداشت، دیگر نصیحت و موعظه بر او مؤثر نیست، دیگر نمیتواند فاجعههایی که ممکن است در زندگیاش پیش آید، قبل از پیشآمدن رفع کند. فقط باید زمین بخورد تا بیدار شود. وقتی بیدار میشود که فرصتهایش از دست رفته است. مثل اینکه به جوانی بگوییم دزدیکردن به زندان رفتن میانجامد، و او بگوید من میخواهم امتحان کنم. عملاً دزدی میکند بعد هم چندین سال میرود زندان و در نتیجه تمام فرصت رسیدن به کمال را از دست میدهد. بعد هم اگر بخواهد از دزدی دست بردارد و انسان درستکاری شود، کسی از او قبول نمیکند. پس عملاً تمام عمر و زندگیش را از دست داد. اگر کسی از تذکرات بقیه سرباز بزند و بخواهد همه چیز را خودش تجربه کند. نتیجه این می شود که همه زندگی را از دست میدهد و فرصتی برای استفاده از تجربهها برایش نمیماند. پس اینطور نیست که انسانها بدون استفاده از موعظه دیگران بتوانند همه موارد زندگی را خود تجربه کنند، و لذا ضرورت استفاده از پند و موعظه در زندگی هرکس غیر قابل انکار است، تا از آن طریق به کمک بصیرت بقیه بصیر شوند و عاقبت کار باطل را ببینند و خود را از آثار اعمال خطرناک نجات
دهند، و از نتیجه آن در فرصتهای بعدی استفاده کنند. و برای همیشه زندگی را از مهلکهها آزاد نمایند. همانطور که عدهای با غفلت از تذکرات اولیاء خدا، بیش از حدّ اسیر رزقشان هستند و با حرص و ولع دنبال رزقشان میروند، اگر به پندهای اولیاء الهی گوش فرا میدادند با این همه دویدنها به دنبال رزق، همه عمرشان را از دست نمیدادند، وقتی بیدار میشوند که دیگر همه فرصتها سوخته و فقط مقداری پول دارند. دیگر روحیه و فرصتی برایشان نمانده تا بتوانند عالَم بندگی خود را بیابند و با آن زندگی کنند.
حضرت علیه السلام میفرمایند فرزندم! از آن افرادی مباش که پند سودشان ندهد مگر وقتی به سختیها افتادند. مسلم اگر توانستیم از گذشته برای آینده استفاده کنیم، انسان موعظهپذیری هستیم و امروزمان برایمان بی نتیجه نخواهد ماند. ولی اگر پوچیها و هلاکتهای افراد گذشته را در زندگی خود نبینیم خودمان هم در همان درّههایی میافتیم که گذشتگان فرو افتادند، انسانهای هوسزده، آنچنان فکرشان تحت تأثیر هوس خود قرار میگیرد که نمیتوانند به انتهای کار فکر کنند. خداوند برای طرف زمینی فراهم کرد که با پولی که در اختیار دارد چند اتاق بسازد و زندگی خود را شروع کند و آن را بستر بندگی خدا قرار دهد وآینده را با آرامش خاطر بگذراند، ولی هوس او اجازه نمیدهد تا به یک خانه ساده قانع شود، با ساختن خانه چند طبقه و دکوراسیون آنچنانی با انبوه بدهکاری روبهرو میشود، نه هماکنون آرامش دارد و نه آیندهای آرامشبخش در انتظار اوست، و نه پس از ده سال روانی دارد که بتواند عالَم بندگی خود را بیابد. زیرا از آنهایی نبود که از گذشتگان پند بگیرد. مسلّم روز اول به این آدم گفتهاند اگر قناعت کنی این زمین را با پولی که در اختیار داری میتوانی بسازی. و زندگی را شروع کنی ولی هوس مانع پذیرفتن آن توصیهها شد. به او گفته بودند لازم نیست با بهترین کاشی و سنگ و شیر آلات بار خود را سنگین کنی، ولی او نشنید و حالا آنچنان در تنگنا افتاده که نمیداند چه کار کند. کسی که نماز اول وقتش ترک نمیشد حالا به گرفتن ربا تن میدهد، میگوید میدانم حرام است ولی چاره ندارم. غافل از این که اگر پول ربا فایده داشت که خداوند آن را حرام نمیکرد، حالا نه خانهاش تمام شده و نه پولی دارد که در آینده بتواند آن را تمام کند، هرچه در میآورد باید بهره پول ربا را بدهد، چون حکم هوس خود را جای نصایح پیامبران گذاشت.
ابتدا باید روشن شود هوسزدگی، نصیحتپذیری را در انسان از بین میبرد، و او را نسبت به خطرات آینده نابینا مینماید، چون «حُبُّ الشَّیء یُعْمی وَ یُصِمّ» علاقه افراطی به هر چیز انسان را کور و کر میکند و بصیرت را از او میگیرد، وقتی بصیرت گرفته شد هر گونه نصیحت برایش خسته کننده است. امیرالمؤمنین علیه السلام به بعضی از اصحاب میفرمودند مرا نصیحت کنید. یا در روایت داریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله از جبرائیل علیه السلام میخواستند که «یاٰ جِبْراٰئِیل عِظْنِی»؛(1)ای جبرائیل مرا موعظه کن. آیا حضرت از آن تذکراتی که به ایشان میدادند اطلاع نداشتند، یا نصیحت و موعظه چیز دیگری است و نقش خاص خود را دارد؟ وعظ، عامل توجه به سرمایهای است که انسان آن را دارد ولی توفیق بهرهمندی از آن را در انسان زیاد میکند. اگر انسان متوجه نقش وعظ برای قلب خود شد بیش از آن که به دنبال اطلاعات بیشتر باشد به دنبال موعظههایی است که بتواند از داشتههایش به خوبی استفاده کند. حضرت در همین راستا میفرمایند: از آنها نباش که طالب نصیحت نباشند و به بیداری روح خود نسبت به داشتههایشان فکر نکنند. بعضی از دوستان میفرمایند آنچه امام جمعه میگوید میدانیم پس چرا نماز جمعه برویم، در حالیکه عنایت داشته باشید در عین این که باید خطبههای نماز جمعه با محتوا باشد، ولی روحِ متذکرشدن از تذکرات معنوی با حضور در چنین مجالسی محقق میشود. کسی که روحیه وعظپذیری ندارد از نماز جمعه که یکی از بهترین برکات خداوند است خسته میشود. یکی از کارهای شیطان این است که بلایی سر آدم بیاورد که از تذکر و وعظ خسته شود، چون روح انسان را به روحی هوسآلود تبدیل میکند. گاهی حرصِ دانستن، ما را از حضور در جلساتی که تذکر اخلاقی در آن مطرح است محروم میکند، غافل از این که چنین جلساتی فطرت ما را بیدار میکند تا به تعادل لازم خود دست یابیم. سرمایهی تشخیص حق و عمل به حق، تحت عنوان فطرت در جان ما قرار داده شده است، باید در جلساتی شرکت کرد که آن سرمایه را به جوشش در آورد. به اسم اینکه میخواهیم چیزی یاد بگیریم و به دنبال جلسات علمی هستیم، خود را از بهترین معلم یعنی فطرت محروم نکنیم. حرص به یاد گرفتنِ یک کتاب، گاهی روح تذکرپذیری را از ما میگیرد. اولیاء خدا وقتی با نصیحت و موعظهی افراد روبهرو میشدند زار زار گریه میکردند.
1) بهاءالدین خرمشاهی، پیام پیامبر، ص 546.
یک آدم عادی یک عارف بالله را نصیحت میکرد، و او زار زار گریه میکرد چون از طریق آن سخنان به ندای فطرت خود منتقل میشد و به جای نظر به گوینده به حقیقت وعظ مینگریستند و از انوار وعظ بهرهمند میگشتند. وعظ چیز عجیبی است و واقعاً انسان را متوجه نهاییترین مقصدی میکند که باید به سوی آن جهتگیری کرد.
به نظر بنده یکی از زشتیهای تمدن غربی این است که توجه و وعظ و نصیحتپذیری را از جامعه گرفته است. چون این تمدن نه متذکر فطرت انسانهاست که تا کجاها باید سیر کنند، و نه متوجه نقش وعظ است، روحیهای را به انسانها القاء کرده است که گویا انسانها مستقل از هرکس میتوانند به مقاصد خود برسند، آن هم مقاصد مادی و نفسانی. شما دقت کردهاید امروزه عدهای از نوجوانان و جوانان ما هیچ چیزی از مسائل اخلاقی و حرام و حلال را جدّی نمیگیرند، چون فقط کارتنهای خریده شده از غرب را دیدهاند که در آنها روحیهی نصیحتپذیری مورد توجه نیست. ریشهاش آن است که مجموعهای از اطلاعات تکنیکی را به عنوان علم معرفی کردند و جایی برای علمی که جان انسانها را با عالم قدس و معنی مرتبط کند، نگذاردند. آقا رشته کامپیوتر رفته است، و حالا به خوبی میداند چگونه با آن وسیله کار کند، فکر میکند به اندازهی سیدبن طاوس«رحمةاللهعلیه» عالم است و میپندارد حکمت عرشی که راه ارتباط با اسماء الهی را مینمایاند، به همان اندازهای است که این آقا میداند چگونه میتوان با کامپیوتر کار کرد، و در نتیجه خود را عالم و مستغنی از هر چیز میداند. در حالی که علم به برنامههای کامپیوتر مثل این است که من بدانم چند تا خیابان در این شهر هست. شما اسم و آدرس همهی خیابانها را هم که بدانید از حقیقتی پرده بر نداشتید و به حقیقتی مرتبط نیستید. تلویزیون کودکی را به نمایش گذاشته بود که شماره کوپنها و اجناسی را که با آن کوپنها از 4 سال پیش اعلام کرده بودند میدانست. من نمیدانم این چه علم و هنری است که اولاً: بخواهیم از طریق نمایشدادن آن، برای کار آن کودک ارزش قائل باشیم. ثانیاً: نظر مردم را مشغول چنین چیزهایی بکنیم و به عنوان دیدنیها آن را ببینیم. کسی از پدر این کودک نپرسید چرا استعداد فرزندت را چنین ضایع کردی؟ معلوم است که این نوع اطلاعات، اطلاعات از پوچیها است، آیا وقتی ذهنها متوجه اینگونه دیدنیها شد، دیگر روحیه وعظپذیری در جامعه باقی میماند؟ حالا، نه کوپنش هست و نه جنس مربوط به آن کوپن، ولی این کودک میداند با کدام کوپن سال گذشته پنیر میدادند و قلب خود را مشغول چنین مطلبی کرده، در حالی که اگر این استعداد صرف فهم نهج البلاغه میشد در شاگردی
مولیالموحدین علیه السلام، به یک انسان حکیم تبدیل میگشت. این نوع ارزشسازی مربوط به روحیه غرب است که از عالم قدس فاصله گرفته و در حدّ محسوسات و نفس امّاره محدود شده است. مهندس کامپیوتر بودن چیز خوبی است، اما شاگردی امیرالمؤمنین علیه السلام چیز دیگری است. فیزیولوژیست هستی، باش. تکنسین راه و ساختمان هستی، باش. پزشک هستی، باش. اینها هیچ ربطی به روح موعظهپذیری تو ندارد. موعظهپذیری چیز دیگری است، اگر موعظهپذیری را از دست دادید، خودتان را از دست دادهاید.
علم تجربی، بشر امروز را آن چنان مغرور کرده که متأسفانه روحیهی موعظهپذیریاش را از دست داده است. یک محصلی داشتم که به نظر بنده در فهم مطالب ضعیف بود ولی در حفظ کردن کتاب حافظه عجیبی داشت، یک بار وقتی داشت درس را میگفت، متن کتاب را نگاه کردم، اگر میخواست از روی کتاب بخواند بیغلط نمیخواند که حفظ کرده بود گفتم عزیزم اینطور درس جواب نده، کُل مطلب را با فکر خودت بگو. میگفت: چشم آقا، ولی دوباره شروع میکرد سطر به سطر به صورت حفظ کلمات و جملات کتاب را میگفت. یک بار یک «واو» اضافه گفت، بعد گفت آقا نه «واو»، و دوباره جمله را بدون «واو» گفت. مطالب را درست نمیفهمید ولی حافظه خوبی داشت، سر کلاس متوجه نمیشد ولی میرفت در خانه کتاب را حفظ میکرد. چنین آدمی ممکن است از نظر این تمدن انسان موفقی باشد، و اتفاقاً رشته پزشکی هم قبول شد، ولی هرگز انسان حکیمی نخواهد شد. به او میگفتم سر کلاس گوش کن: میگفت به خدا من نمیتوانم گوش کنم، شما که درس را میگویید من هیچ چیزی نمیفهمم، آیا چنین فردی میتواند از ظرائف عالم وجود چیزی بفهمد؟ آیا خودش و یا شرایط موجود تلاش میکند تا استعدادی غیر از استعداد حفظ کردن مطالب در او رشد کند؟ آیا این افراد میتوانند صاحب نظر باشند و خود و سایر افراد را در شناخت راه زندگی و تشخیص حق از باطل کمک کنند؟ در فرهنگ غربی که استعداد فهم حق از باطل مطرح نیست اینها انسانهای موفقی خواهند بود و برنامهریزان جامعه خواهند شد. و اینجاست که روح فهم وعظ فرو مینشیند. عموماً آدمهایی که توانایی حفظکردنشان خوب است، قدرت فهمشان معلوم نیست خوب باشد، مگر موارد قلیل. شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» در کتاب تعلیم و تربیت میگویند؛ یک نفر روستایی رفته بود به آقا معلم روستا گفته بود ما چون سواد نداریم فکر میکنیم. یعنی چون شما سواد دارید و مطالب را یادداشت میکنید دیگر فکر نمیکنید. بنده کسی را میشناختم که بدون آن که سواد داشته باشد میتوانست عددهای نسبتاً بلندی را با
هم ضرب کند. اینها مثال بود، آنچه باید برای عزیزان روشن شود غروری است که تمدن غربی برای بشر امروز به ارمغان آورده است به طوری که فکر میکند به همه امور دانا است و لذا روحیه نصیحتپذیری در او فرو نشسته است.
گاهی «حرص»؛ نصیحتپذیری را در انسان از بین میبرد. گاهی پول، گاهی زرنگی. قارون گفت: با تفکر اقتصادیم توانستهام این همه ثروتمند شوم پس نصیحتهای حضرت موسی علیه السلام را میخواهم چه کار؟ «قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی أَوَلَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ القُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعًا»؛(1)گفت من این ثروت ها را در نتیجه دانش خود یافتهام، آیا وی ندانست که خدا نسلهایی را پیش از او نابود کرد که از او نیرومندتر و مالاندوزتر بودند.
حضرت میفرمایند:
«وَ لَا تَکُونَنَّ مِمَّنْ لَا تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلَامِهِ»؛
فرزندم از آن افراد نباش که نصیحت و وعظ بر آنها مؤثر نباشد که در این صورت روزگار، تو را تنبیه میکند.
بحث ما در این جلسه این است که چهکار کنیم که روحیه نصیحتپذیری در ما از بین نرود، زیرا حضرت میفرمایند از آنها نباش که موعظه و تذکر آنها را سود ندهد، مگر بعد از آنکه به مهلکهها فرو افتند. که عرض شد چنین افرادی وقتی به خود میآیند که همه فرصتها را از دست دادهاند و عملاً به خود آمدن آنها برایشان حسرت و پشیمانی آورده است. سپس در ادامه میفرمایند:
«فَاِنَّ الْعاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْادَبِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ»؛
عاقل با پیروی از روشهای پسندیده، پند میگیرد ولی حیوانات با ضربه و شلاق تغییر روش میدهند.
حیوان با تفکر و تجزیه و تحلیل تغییر رفتار نمیدهد، باید در مقابل کارهایی که نباید انجام دهد به او ضربه زد تا طبق قاعدهی شرطیشدن، آن کار را انجام ندهد. وقتی دوباره خواست آن کار را بکند یادش می آید که هر وقت آن کار را کرده است او را زدهاند. حالا که دوباره میخواهد این کار را بکند آن زدن یادش میآید و از انجام آن خودداری میکند. چون در
1) سوره قصص، آیه 87 .
شخصیت حیوان تعقل و سنجش و موازنه و تفکر نیست. حضرت میفرمایند حالا که رفتار حیوان با کتک عوض میشود، اگر کسی خواست شخصیت حیوانی نداشته باشد باید برای تغییر رفتار خود برنامه دیگری بریزد و آن عبارت است از توجه به آداب و سنتهای انسانهای بزرگ، و اینکه آنها چگونه راه سعادت را با تغییر رفتار خود طی کردند.
سه نوع ادب داریم که اگر رعایت کنیم راه صحیح را طی کردهایم: ادب حق، ادب دین، و ادب خَلق. تنظیم رابطه خود با خدا را «ادب حق» گویند، به این معنی که رفتاری را انجام دهیم که عمل ارتباط با خدا درست انجام گیرد. در صورت موفقیت در «ادب حق» برکات فوقالعادهای برای انسان حاصل میشود. ادب دوم تصحیح رابطه بین خودمان و دین است، و ادب سوم تصحیح رابطه بین خودمان و خلق میباشد که عموماً روی ادب نوع سوم بیشتر تأکید میشود، در حالی که اگر «ادب حق» رعایت نشود و رابطه انسان با خدا تصحیح نگردد محال است رابطه انسان با خلق درست انجام گیرد. همچنانکه اگر دل شوق ارتباط با خدا نداشت، ادب دین که راه ارتباط با خداست رعایت نمیشود. ادب دین عبارت است از حفظ حریم دستورات دین و به کمک این دستورات خود را به تعادل توحیدی رساندن و امیال خود را در کنترل درآوردن. خیلیها آداب دینی را میخواهند رعایت کنند ولی چون هدفشان نفی نفس امّاره نیست، همین که منافعشان به خطر افتاد از دستورات دین سرباز میزنند. چون مقصد اصلی «ادب دین» را فراموش میکنند. وقتی انسان متوجه شد شرط تقرب به خدا نفی منیت و انانیت است و دین وسیله چنین کاری است نه تنها در مواقعی که امیال نفس امّاره را به دستور دین باید زیر پا گذارد ناراحت نمیشوند بلکه متوجهاند در چنین شرایطی است که یک قدم به قرب الهی نزدیک میشوند. اگر از این موضوع غفلت شود انسانها تا وقتی رعایت آداب دین را میکنند که مشکلی برای نفس امّارهشان پیش نیاید ولی همین که مشکل پیش بیاید دستورات دین را زیر پا میگذارد. ربا نمیخورد، اما وقتی دید زندگیش طوری گیر کرده که هیچ کار دیگری نمیتواند بکند، ربا هم میخورد و میل نفس امّاره را تأیید میکند و راه تقرب الهی را برای خود سدّ مینماید. چون از جایگاه آداب و دستورات دین غفلت کرده است. و این هم به جهت آن است که نسبت به ادب حق و جایگاه آن حساس نیستند و به جای قرب به حق، قرب به نفس امّاره مدّ نظرشان است. وقتی تمام مقصد انسان جلب نظر و رضایت
حق است، حالا وقتی خدا میگوید ربا حرام است این را یک مژده میداند تا از طریق رعایت این دستور قدمی به قرب الهی نزدیک شود، و امیدوار باشد خداوند نظر خود را از او برنگرداند، که این همهی مقصد است. لذا شما در مناجات عزیز شعبانیه دارید که؛ «فَلا تَجْعَلْنِی مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَکَ»؛ خدایا! من را از آنها قرار نده که نظر خود را از آنها منصرف گرداندهای. منصرف شدن نظر خدا از انسان به این معنی است که قلب انسان به دنیا و ظلمات دنیا مشغول شود و از زیباییهای نظر به خدای یگانه محروم گردد، و مؤمن هرگز چنین چیزی را نمیخواهد و چون راه جلب نظر خدا پشت کردن به امیال نفس امّاره است به راحتی به تخریب نفس امّاره تن میدهد.
وقتی انسان متوجه برکات «ادب بین خود و حق» شد بهراحتی «ادب بین خودش و دین» را هم حفظ میکند. چون دین دستورالعمل رسیدن به قرب الهی است، دین عبارت است از افکار و عقاید پاک و آداب و اعمالی که موانع قرب را برطرف میکند و عوامل قرب را فراهم مینماید. حال با رعایت عقاید پاک، قلب در ادب قرار میگیرد و با رعایت آداب و حرکات دینی، اراده و جسم در ادب الهی قرار میگیرند. پس از روشنشدن جایگاه ادب حق و ادب دین، جایگاه ادب خلق روشن میشود و آنکس که حق الله را رعایت نماید حتماً حق الناس را نیز رعایت میکند و در غیر اینصورت نمیتوان به آنهایی که بدون کنترل نفس امّاره توسط دین، به ظاهر رعایت حقوق اجتماعی افراد را میکنند در مراحل بحرانی مطمئن بود. چقدر انسان میشناسید که قوانین جامعه را رعایت میکنند ولی همینکه منافعشان به خطر افتاد، خلاف آن عمل مینمایند؟ شما دیدید که چون دموکراسی در الجزایر به نفع منافع آمریکا نبود خیلی راحت به کمک دیکتاتوران داخلی مردم را سرکوب کردند و به بهانه این که ممکن است مردم کشور الجزایر راه ایران را بروند رهبران آن نهضت را به زندان انداختند. این یک نمونه را در همهجا تعمیم دهید و فقط هم منحصر به امریکا نیست، این یک قاعده است که حقالناس و رعایت قوانین اجتماعی و قوانین جهانی به اندازهای است که نفس امّاره سرکوب شده باشد. این که گفته میشود «شاخصه آمریکا آزادی در حد منافع است، نه آزادی درحد خودِ آزادی» به این جهت است. ماکیاول حرفش این است که آزادی و دمکراسی بهترین طعمه برای حکومت است و از آن طریق حاکمان بهتر میتوانند منافع خود را حفظ کنند. و بر
این اساس آنها به دموکراسی احترام میگذارند ولی نه برای خود دموکراسی بلکه برای منافع خودشان. این نوع روحیه آمریکا و اروپا ندارد، هر جا دینی نباشد که نفس امّاره را کنترل کند قصه از همین قرار است. به اروپای بعد از رنسانس نگاه کنید یعنی از روزی که غرب به دین پشت کرد و خواست با عقل خود جامعه را اداره کند، عملاً انسانی پدید آمد که حافظ منافع حاکمان است و بستری به نام دمکراسی و آزادی برای چنین هدفی فراهم شد، منتها نه تنها انسان در این فرهنگ ابزار شد، بلکه دمکراسی و آزادی به مثابه یک ابزار مورد استفاده قرار گرفت. این است که میبینید بسیار شعار آزادی میدهند، اما این ادب را تا وقتی حفظ میکنند که نفس امّارهشان اجازه دهد. یک انسان غربی، آموزش دیده است تا راست بگوید ولی نه برای اینکه خدا دستور داده است، چون نفس امّارهاش حساب کرده با راستگفتن فعلاً راحتتر به منافعش میرسد. ولی حتماً دیدهاید در وقتش چگونه حقیقت را زیر پا میگذارند و مردم فلسطین و حزب الله لبنان که از سرزمین خود دفاع میکنند تروریست محسوب میشوند و دولت اسرائیل حق دارد آنها را بکشد. یک ماکیاولیست ممکن است راست بگوید، امّا این راستگفتن برای حفظ منافع نفس امّاره است، لذا میتوان گفت ماکیاول یعنی چنگیزِ مؤدب، چنگیز قرن بیستم و بیست و یکم. یک ماکیاولیست چون با راست گفتن منافع اجتماعیاش حفظ میشود، راست میگوید. جمله مشهوری برتراندراسل دارد که خیلی چیزها را روشن میکند، میگوید «گوسالهی همسایه را نمیدزدم چون گاو مرا میدزدند» میخواهد بگوید نباید دزدی کرد ولی با انگیزهای منفعت طلبانه. به نظر میرسد او روح تجاوز به حق غیر را در خود نکشته بلکه یک محاسبهی دنیایی کرده است. میتوان گفت او دزد عاقلی است، نظرش این نیست که دزدی بد است، میگوید ضرر دارد. پس بیایید چون ضرر دارد دزدی نکنیم و لذا آنجایی که ضرر نداشت زیر پوششهای مختلف دزدی میکنند و حقوق ملتها را چپاول مینمایند. چون دنبال منافع هستند و نه به دنبال رعایت ادب خلق در زیر پرتو رعایت ادب حق. این جا است که وقتی نفس امّاره در میان است مطمئن باشید هیچ حقی رعایت نخواهد شد، هرچند شعارهای شدید و غلیظی در راستای حفظ حقوق اجتماع و افراد بدهند. در این مورد خوش بینی عین جهالت است. رجوی رهبر منافقان خلق در اوایل انقلاب نامهای به امام خمینی«رحمةاللهعلیه» نوشته بود - هنوز حرکت مسلحانه خود را در مقابل نظام اسلامی به راه نینداخته بودند- در آن نامه ادعاها و مظلومنماییهایی کرده بود، امام اصلاً جوابشان را ندادند، این طرف و آن طرف گله کرده بود که آیا آیتاللهخمینی نباید جواب ما را میدادند؟ و بعضی دیگر هم
به موضوع دامن زدند. امام«رحمةاللهعلیه» در یکی از صحبتهایشان فرمودند: اگر یک ذره امید اصلاح میدیدم نه تنها جواب میدادم بلکه بلند میشدم و به سراغشان میرفتم. علت ناامیدی امام«رحمةاللهعلیه» از اصلاح آنها آن بود که در تمام گفتار و رفتار آنها جز نفس امّاره در صحنه نبود، هرچند شعار طرفداری از خلق میدادند. خوشبینی و دلرحمی در این موارد عین جهالت و غفلت است. در همین رابطه در سوره نور داریم که: «الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ»؛(1)اگر ایمان به خدا و قیامت دارید باید زن و مرد زناکار را شلاّق بزنید، و در دین خدا در این راستا رأفت به خود راه ندهید. حالا اگر کسی در این موارد برای شلاقزدن به آنها دلش رحم بیاید، دین ندارد، چون وقتی شهوت بر روح و روان کسی حاکم شد و تمام ابعاد شخصیت او را امیال نفس امّاره فرا گرفت تنها راه سرکوبکردن نفس امّاره، اجراکردن حدّ خدا است و خوشبینی و دلرحمی عین غفلت است.
برتراندراسل مغز متفکر اروپا است، میتوان گفت تمام تفکر غرب در این صدسال اخیر در قبضه افکار راسل بوده است. وقتی او میگوید، ما گوساله همسایه را نمیدزدیم چون گاو ما را میدزدد، آیا نباید نتیجه گرفت که سراسر این فکر و فرهنگ حاکمیت نفس امّاره است؟ آیا نباید پذیرفت هر جا ادب حق رعایت نشود، نه ادب دین رعایت میشود، نه ادب خلق؟ به بهانه ضعفهای کلیسا، به دین خدا پشت کردند و اینچنین شد که میبینید. یکی از دانشمندان خودشان میگوید ما مثل گرگهای گرسنه هستیم که منتظریم یکی از خودمان خوابش ببرد و بپریم او را بدرانیم، هر چند تا سیر هستند به همدیگر احترام میگذارند. اگر دیدید بنده نماز میخوانم، دروغ هم نمیگویم، ولی قلباً ارتباط با خدا ندارم و عادتاً با شما ارتباط دینی دارم و حقوق شما را هم رعایت میکنم، شما نمیتوانید به این نوع دینداری مطمئن باشید. این همانی نیست که دین میفرماید چون ادب ارتباط با خدا به نحو صحیح رعایت نشده است. امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: به جان دوست قسم، اگر شما از طریق دین، باطنتان را اصلاح نکنید و فقط به ظاهر دین مشغول باشید این همان تلبیس ابلیس شقی است. اگر شما باطن خودتان را اصلاح نکنید و فقط در حد ظاهرِ دین مشغول آداب دین بشوید، در مواقع بحرانی دستورات دین را زیر پا میگذارید و راه سعادت خود را رها میکنید. میفرمایند خود این نقشه شیطان
1) سوره نور، آیه 2.
است که شما را در حدّ ظاهر دین متوقف میکند. اگر دیدید افراد نسبت به هم آداب دینی را رعایت میکنند، و مقید به رعایت ظاهر دین هستند تا آنها را دیندار بدانند اینها ادب دین دارند ولی از ادب حق غافلند. و اگر انسان شور ادب حق را در قلب خود بهدست نیاورد و رابطه قلبیاش را با خدا محکم نکند، در اولین فشار، از رعایت ظاهر دین دست برمیدارد، حال اگر کاسب باشد تن به ربا میدهد و اگر خانم باشد در جوّ انسانهای بیدین نسبت به رعایت حجاب کوتاه میآید.
اگر اسلام دستور میدهد در مسائل اجتماعی باید افراد را مجبور به رعایت ظاهر اسلام نمود، برای آن نیست که بخواهد از این طریق افراد اصلاح شوند. باید بر حفظ ظاهر اصرار کرد تا طرف جامعه را فاسد نکند، ولی موضوع اصلی در اصلاح انسانها، ارتباط قلبی افراد با خداوند است. رعایت صحیح آداب باید از بالا به پایین باشد، این که میبینید موعظهها اثر نمیکند ریشه در غفلت از ترتیب فوق دارد. اگر جهت قلب انسان به غیر حق باشد، نه به معنی حقیقی و پایدار ادب خلق رعایت میشود و نه ادب دین. باید شما از این پیشآمد بترسید که با حفظ ظاهر دین، باطن و قلب در صحنهی عمل نباشد.
اگر همهی مردم ما مثل کشور سعودی نمازشان را اول وقت بخوانند، و در رعایت ادب دین - منهای ادب حق- کاملاً مؤدب باشند ما نباید احساس موفقیت کنیم. این یک نوع بیماری اجتماعی است تا اموری را که ریشهی قدسی دارند با شرطیکردن افراد، در حدّ رعایت ظاهر نگهداریم، شرطیکردن افراد به کار عمیق و فرهنگی نیاز ندارد. شرطیکردن؛ عادتدادن انسانها است در انجام افعالی که ما میخواهیم آنها انجام دهند، در این راستا میشود حرکات افراد جامعه را در مسیر ادب خاص قرار داد بدون آنکه آنها این حرکات را خودشان انتخاب کرده باشند. کاری که سویسیها در رابطه با افراد جامعه میکنند، آنقدر حساب شده در مدرسه به دانشآموزان رابطه بین حرکات و خطرات پیرو آن را القا میکنند که دانشآموز از نظر خیالی و صورتی که در خیال دارد دقیقاً دزدی را مساوی زندان میداند، یک مثلت خیالی برای خود ساخته که هر وقت با دزدی کسی روبهرو شد سریعاً آن را به پلیس خبر دهد و خبرندادن برابر است با زندانرفتن. و دزدیکردن خودش هم برابر است با زندانرفتن. آنچنان در خیال خود چنین موضوعی را پذیرفته که نمیتواند ماوراء آن فکر کند، میگوید: هرکس
دزدی کرد من باید به پلیس خبر بدهم وگرنه زندان میروم. چرا؟ چون هرکس دزدی کرد من باید به پلیس خبر بدهم. وگرنه زندان میروم اگر بپرسی آخر چرا؟ جواب میدهد چون هر کس دزدی کرد من باید به پلیس خبر بدهم وگرنه زندان میروم، این را میگویند انسانی که شرطی شده است. در این حالت بالاتر از آن عمل در شخصیت این فرد چیزی نیست، چون در شرطیکردن، فکر و تجزیه و تحلیل را میگیرند و عادت را به او القاء میکنند. یکی از آقایانی که آنجا زندگی میکرد و فرزندش در همان مدارس تحصیل میکرد میگفت من رفتم روزنامه بخرم سکه نداشتم که در محل مربوطه بیندازم پیش خود گفتم فردا میاندازم، فرزندم تصمیم گرفت به پلیس تلفن بزند و کار من را خبر بدهد. شاید بفرمائید این تربیت خوبی است و عملاً ما را از بحرانهای اجتماع نجات میدهد، ولی عنایت داشته باشید این نحوه تربیت، شخصیتدادن به افراد نیست بلکه آنها را در محدودهی چند عکسالعمل متوقف کردهایم. القاء این عادتها عامل نجات جامعه و افراد نیست، یک نحوه کشتن انسانیت است، هر چند که جامعه توسط چنین انسانهای منظم اداره بشود. حاکمان جبار از این افراد خوششان میآید چون در اینگونه انضباطها انسانها فکر نمیکنند بلکه جامعه بر اساس فرمان حاکمان اداره میشود، ولی چون آدمها فکر نمیکنند در بحرانها نمیتوانند تصمیم بگیرند و در اولین بحران از پا در میآیند و لذا راضیشدن به این نظم ظاهری یک نوع خودفریبی است. به گفته اندیشمندان چون به کامپیوتر برنامه میدهیم تا طبق برنامه کار کند در حوادث غیر مترقبه دیگر نمیتواند جواب بدهد. همچنین اگر به جامعه فکر ندهی، در اولین بحران مضمحل میشود.
«سولژنستین» دانشمندان روسی و منتقد نظام کمونیستی که او را به آمریکا تبعید کردند، میگوید: «تا زمانی که قدم به خاک غرب ننهاده بودم، هرگز توان تصور این را نداشتم که غرب، تا چه اندازه به جهانی بیهدف تبدیل شده است، به دنیایی که آهستهآهسته در مقابل خطرات رو به رویش از ناتوانی برای مقابله، به رکود و تحجر می گراید... همه ما در آستانه یک انقلاب بزرگ تاریخی هستیم، سیل بنیان فکنی که ملت ها را نابود کرده و دنیای نو را دگرگون خواهد ساخت».(1)
در دانشگاه هاروارد خطاب به دانشجویان آمریکایی میگوید: شما در شرایطی هستید که خیلی تلاش میکنید قدرتتان را حفظ کنید چون میدانید در اولین ضربه همه توانتان مضمحل میشود، به همین جهت تمام نیرویتان صرف حفظ این قدرت است، چون
1) مقاله حقیقت، سید یاسر جبرائیلی، روزنامه کیهان 20/5/87.
مردمی را تربیت نکردهاید که توان تفکر در مقابل بحرانها را داشته باشند. پیام اصلی سخنرانی او این بود که جهان، تک قطبی نیست و از بخش های همگون و متجانس تشکیل نشده است که همه، مسیر یگانه ای را دنبال کنند. اشتباه غربیان در این است که تمدن های دیگر را با نزدیکی و تقرب آنها به تمدن غربی می سنجند و می گویند اگر دیگران به فرهنگ غربی نزدیک نشوند امیدی بر آنان نیست، گنگ و ارتجاعی هستند و نباید آنها را بهحساب آورد. و این دیدگاه خطرناک است.» سولژنستین بشر غربی را موجودی دید که از حق روگردانده، خود را «حق» دیده و مالک همه چیز پنداشته است. او زندگی غربی را پیشرفت بدون انسانیت دانسته و دم زدن بشر غربی از «حق» را مایه «تکلیف گریزی» و انسان محوری می خواند: «در غرب پیشرفت تکنیکی وجود دارد، اما پیشرفت انسانیت همگام با آن نیست... در تمدن غربی همراه با توسعه فرهنگی و علوم، فقدان پایه های مهم اخلاقی جامعه نیز به چشم می خورد. در خلال این300 سال، تمدن غربی شاهد دوری گسترده از تکالیف و توسعه حقوق بوده است. اما انسان دو ریه دارد، نمی توان فقط با یک ریه تنفس کرد. ما باید از حقوق و تکالیف به یک اندازه سود ببریم. تمدن غربی بر اساس این عقیده بنا شده که هر فردی باید رفتار خود را محدود کند. هرکسی می داند چهکار باید بکند و چهکار نکند. خود قانون جلوی مردم را نمیگیرد. از آن زمان تنها چیزی را که گسترش دادهایم حقوق بوده، حقوق، حقوق به قیمت فقدان تکلیف».
این مشکل ممکن است برای جامعه دینی ما هم پیش بیاید، چون اگر به جامعه فکر ندهیم ولی مردم به نحو شرطی و عادتی آداب دینی را انجام دهند، رعایت این آداب جامعه را به وسیله دین نجات نمیدهد، چون آن آداب به ادب حق ختم نمیشود، آنوقت به آداب خلق هم ختم نمیشود، مگر در روایت نداریم که به زیادی نماز و روزه و سایر اعمال مردم اعتماد نکنیم؟
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «لَا تَنْظُرُوا إِلَی کَثْرَةِ صَلَاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ- وَ کَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْرُوفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیْلِ- وَ لَکِنِ انْظُرُوا إِلَی صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ»؛(1)
به بسیاری نماز و روزه و بسیار حج کردن و کار خیر و زاری کردن مردم در شب ننگرید، به راستگوئی و اداء امانت آنها بنگرید.
1) بحار الأنوار، ج 72، ص 114.
پس به ظاهرِ اعمال نباید اعتماد کرد، باید دل افراد طوری باشد که در صحنههای حساس امانت و راستی را رعایت کنند. و وقتی انسان به چنین کمالی میرسد که قلبش در رابطه با خدا به اطمینان و آرامش رسیده باشد و اعمال او براساس اعتقادات واقعی و قلبی استوار باشد. و اگر اعتقاد دینی آن هم به صورت قلبی، در افراد ریشه نکند، نه عادتهای دینی و نه رفتارهای منظم اجتماعی هیچکدام در موقع نیاز ثمر نخواهند داد. در اولین بحران همهاش به هم میریزد. ملاحظه فرمودهاید که چه اندازه انرژی صرف میکنیم تا قانونی را تصویب کنیم و به ادارات ابلاغ کنیم ولی نه تنها نتیجه نمیگیریم بلکه بعضاً نتیجه عکس میگیریم. چون تا زمانی که ادارات ما ادب حق را در خود نهادینه نکردهاند وظیفه خود نمیدانند که قوانین را اجرا کنند، به همین جهت ملاحظه میشود که نظام اسلامی در ادارات نفوذ ندارد، و همین امر موجب میشود که نمایندگان مجلس، دولت را زیر سؤال ببرند و اختلاف بین دولت و مجلس پیش آید، در صورتی که ریشهی اشکال در جای دیگر است. اگر قوانین نظام، حافظ نظام است و اگر نظام با حفظ و اجرای قوانین زنده میماند، اگر مجریان قانون ادب حق نداشته باشند نظام نمیتواند دستورات خود را در جامعه جاری کند و توصیههای قانونی را، هرچند صحیح و به مصلحت مردم باشد، نمیتواند حاکم کند، چون روح پندپذیری را از دست دادهاند.
حضرت میفرمایند: عاقل باشید و به جای آنکه مثل حیوانات فشارها و تنگناها شما را ادب کند، توصیهها شما را به راه بیاورد، و جامعهای که عاقل شد به راحتی آثار مفید توصیهها و دلسوزیها را میشناسد و به خوبی آنها را میپذیرد. یکی از نمونههای عقلانی جامعه ما که همین امر ما را از مهلکههای خاصی نجات داده، فهم دشمنی آمریکا است، انصافاً در این امر مردم ما عاقلاند. این عقل را ارزان به دست نیاوردهاند و چیز سادهای هم نیست، عاملی است که سالها ملت را جلو میبرد. چون عقل مقابله با آمریکا را از دین گرفته است، نه از تحلیلهای روشنفکرانه، و واقعاً مقابله با آمریکا فقط با عقل دینی ممکن است که فوق حسابهای دنیایی است، بالأخره بسیاری از این علمها که ما داریم به قول مولوی:
این
همه علم بنای آخور است
که
عماد بود گاو و اشتر است
و حیلههای آمریکایی میتواند از طریق همین علوم نفوذ کند. حال حرف بنده این است که جامعة عاقل در تمام مناسبات همینطور هوشیار است که در تجزیه و تحلیل نقش آمریکا در تاریخ معاصر هوشیار است، و جامعهای که در هر سه ادبِ فوقالذکر رشد کند به خوبی مصلحت خود را میشناسد و براساس آن عمل میکند. پس ریشهایترین کاری که میتوان
جهت اصلاح درازمدت جامعه انجام داد نهادینه کردن ادبهای سهگانه است و اینکه از ادب حق باید شروع کرد.
میفرمایند: «فَإِنَّ الْعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ»؛ آداب جمع ادب است، میفرماید انسان عاقل یا جامعه عاقل ادبها را میپذیرد و راه و رسم صحیح را بدون فشار تشخیص میدهد و از آن استفاده میکند. ولی این را هم انسانها باید بدانند اگر با بهرهمندی از ادبها، به راه صحیح قدم نگذاشتند، با افتادن در سختیها مجبور میشوند روش خود را عوض کنند. مثل حیوان که با ضربههایی که به آن میزنند متوجه اش میکنند چه کاری را باید انجام دهد. حیوان را در مقابل عاقل آورده است، تا روشن کند هر جامعهای که در اثر رعایت ادبها راه را نیابد حیوانی است که با کتک او را بهراه میآورند. در تجربههای تاریخی نیز این موضوع تجربه شده که جامعه گاهی در تنگناها و سختیها ادب میشود، چون ظرفیت ادب شدن از طریق ارتباطاتِ صحیح را از دست داده است. امروزه ما و شما پذیرفتهایم که چون در پرتو فرهنگ دینی رعایت همدیگر را نکردیم همهمان در تنگنا هستیم، چون ادب خلق را رعایت نکردیم، همه در بحران افتادیم و یادمان نرود به این علت از رعایت ادب خلق غفلت کردیم که ادب دینی را رعایت نکردیم، و اگر ادب دین را رعایت نکردیم چون ادب حق را رعایت نکردیم، و این گرفتاریها همان تنبیههایی است که از طریق آنٍ، حیوانات را به راه میآورند، چون نخواستیم با آدابی که انبیاء به ما پیشنهاد کردند زندگی را ادامه دهیم. و راه برون رفت از این تنگناها جز برگشت به آداب دینی با تمام ابعاد آن، راه دیگری نیست.
سپس حضرت میفرمایند:
«اطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیَقِینِ»؛
با دل دادن بر صبر و یقین اندوههایی را که بر تو روی میآورد از خود دور کن.
با صبری متین و عزمی استوار و با یقینی زیبا و پسندیده میتوانی از حاکمیت غمها خود را آزاد کنی، حتماً شما انسانهایی را که غم به سراغشان آمده میشناسید، چون نمیدانستند با آن چگونه مقابله کنند همان غم خُردشان کرد، در حالی که خداوند هرگز چنین نخواسته است. لذا امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند هر غمی که داشته باشی، داشته باش، راه برون رفت از آن را بشناس تا به جای آن که غمها خون تو را بریزند، تو خون غمها را بریزی. بالأخره دنیا طوری
است که به جهت وابستگی ما به ابزارها و اسبابهای دنیا و لرزان بودن آنها، غمهایی سراغ ما میآید. نوجوان که بودیم یک چوب بلندی برمیداشتیم و به عنوان اسب سوارش میشدیم و در خیال خودمان میتاختیم، به تعبیر مولوی این به یک نحوی قصه همه انسانها است که:
جمله
شان گشته سواره بر نی ای
کاین
براق ما است یا دُلدُل پی ای
حالا اگر این چوبِ بیمقدار میشکست انگار که همه خانه و زندگیمان خراب شده بود. پس غم از همان کودکی با انسان هست، کمی بزرگتر شدیم، غمهایمان تغییر کرد، غم مردودشدن یا نمره کمآوردن به سراغمان آمد. غصّه ما این بود که نکند سر امتحان یادمان برود 5 به اضافه 8 میشود 13. در نظر بگیرید به خاطر چه چیزی غصه میخوردیم؟ سر مدادمان میشکست کلی غصه میخوردیم. چون بزرگتر شدیم غمهای جدیدی جای غمهای گذشته را گرفت. پیش خود میگفتیم نکند نتوانیم دیپلم بگیریم، پس از ششسال دبستان باید در دبیرستان شش سال درس میخواندیم تا دیپلمه میشدیم. کتابهای اول دبیرستان برعکس سال ششم دبستان خیلی زیاد بود، اولین بار بود که با آنهمه کتاب روبهرو میشدیم. خلاصه دیپلم را هم گرفتیم، و غمهای جدید خود را نشان دادند. عرضم اینجا است که ببین غمها چطوری سنگر عوض میکردند، و این نشان میدهد هیچ وقت انسان بی غم نیست، خوشا به حال کسی که غمش مربوط به چیزهایی غیر از غمهای دنیا است که آن غم عین شادی و کمال است. گفت:
مراد
من ز نماز این بود که در خلوت
حدیث
درد و فراق تو با تو بگذارم
یک وقت غم ما آن است که سر مدادمان شکسته است، یک وقت غصهمان این است که رابطه قلبی ما با خدا کم است. یک وقت است آدم خدا را گم کرده است و غصه میخورد، یک وقت مدادش گم شده و غصه میخورد، این دو نوع غم کاملاً متفاوت است. یکی مطلوبش را شناخته است و فعلاً به دنبال آن است و غمش در راستای هر چه بیشتر نزدیکی به مطلوبش است، یکی مطلوب اصلیاش را گم کرده و گرفتار مطلوبهای وَهمی است.
همانطور که عرض کردم غم همیشه هست و باید هنر مقابله با غمها را شناخت. کسانی که سالهایی را پشت سر گذاشتهاند با توجه به فرمایش حضرت، میفهمند اگر آن روزها راه برخورد درست با غمها را میشناختند چقدر خوب بود. حضرت میفرمایند دو چیز عامل دفع غمهایی است که وارد روح و روان انسان میشود یکی اراده بر صبر و دیگری حُسن یقین. به کمک عزم و صبرِ استوار، بدون آنکه از خود بیقراری نشان دهیم منتظر میمانیم تا آن غم
برود. اینکه بعضی از پیامبران را «اولوالعزم» میگویند به جهت آن است که برای تغییر شرایط شرک به دین داری تصمیمی محکم و عزمی استوار بودند. حضرت در این فراز از توصیهشان میفرمایند: اگر خواستی غم تو را نخورد، هیچ کاری نکن، صبری استوار داشته باش و در مقابل آن با ارادهای محکم شکیبائی پیشه کن، تا معلوم شود تو بزرگتر از آن هستی که غمها تو را از پای درآورند.
در بسیاری از موارد در راستای مسیرِ درستی که انسان انتخاب میکند موانعی پیش میآید تا او را از تصمیمش منصرف کنند. انسانهای ضعیف در این موارد سریعاً مواضع خود را تغییر میدهند، که البته در این حالت غم را پشت سر نگذاشتند بلکه غمْ آنها را زیر پا گذاشت و نگذاشت آنها از آن غم عبور کنند. در حالی که اگر شما در موضع صحیحِ خود شکیبائی بورزید، آنهایی که در مقابل عقیده و عمل صحیح شما ایستادهاند و از طریق وَهمیاتِ خود با شما مقابله میکنند، دیر یا زود همان وَهمی که آنها را به مقابله با شما واداشت، آنها را به تغییر مواضع وادار میکند. پس با «عزائم صبر» که شما پیشه کنید بقیه تجدید نظر میکنند، تا جایی که با سخن حق شما هماهنگ میشوند. در ابتدا غم شما آن بود که چرا بقیه مانع وظیفه شما میشوند، با کمی صبر و پایداری اساسی میبینید که موانع برطرف شد و غم از صحنه جان شما رفت. نمونهاش را شما در روش حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» دیدید. اوایل انقلاب که ایشان به ایران تشریف آورده بودند، ما بدنمان میلرزید که آیا جریانهای سیاسی موجود و فعّال کشور برنامههای ایشان را قبول میکنند. یک جوّ خاصی بود، هر گروهی میگفت ما خودمان همه کارهایم و تفکر دینی را به چیزی نمیگرفتند. ولی امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» محکم و استوار و امیدوار در عقیده حق خود پایداری کردند. در کشور غوغایی بود، دانشگاهها سنگر کمونیستها بود، مجاهدین خلق چه مشکلاتی درست کردند، لیبرالها یک طرف میکشیدند ناسیونالیستها یک طرف دیگر، ولی آنهایی که به دنبال حقیقت بودند از هر گروه و دستهای به طرف امام«رحمةاللهعلیه» آمدند، زیرا ایشان در مسیر حقی که شناخته بود، بر خلاف آن همه آشوبی که گروهها به پا کردند، پایداری کرد. باید به این حقیقت برسیم که صبر در مسیر حق، به خودی خود راه دفع غم و رسیدن به مقصد است، و روشن است که انسان در راستای رسیدن هوس نمیتواند صبری پایدار داشته باشد، پس حتماً دشمن شما به اندازه شما صبر نمیکند و کوتاه میآید و مواضع خود را عوض میکند. یک مدتی که مخالفت غیر منطقی خود را ادامه داد خسته میشود، چون ریشه هوس در وَهم انسان است، وَهمْ برعکسِ عقل، پایدار نیست،
زیرا بر اصولی استوار نیست. انسانِ گرفتار هوس دائماً در تزلزل است. زیرا به حقیقتی پایدار تکیه ندارد، برعکس انسانی که به حق تکیه دارد، چرا که خدا عین وجود و عین بقاء است. وقتی خدا عین وجود و عین قرار و بقاء است. پس هرکس بیشتر به خدا نزدیکتر است، بیشتر در بقاء و قرار است. انسان حکیم یعنی کسی که در استحکام و قرار است و حادثهها صبر و آرامش او را از بین نمیبرد و تزلزل شخصیت ندارد، منتظر میماند تا نتیجهی مناسبِ هرچیزی به موقعِ خودش ظاهر شود و مقابلهی دشمنان او را از صبر و شکیبائیاش خارج نمیکند.
حضرت میفرمایند صبر و پایداری و «حُسْنِ الْیَقِینِ» میتوانند عامل دفع غم باشند. یقینِ زیبا، یعنی یقینی که به اوج خود رسیده و در پرتو آن انسان به مدیریت مطلق الهی مطمئن است، مدیریتی که احدی نمیتواند بر آن غلبه کند. در چنین شرایطی چه کسی میتواند مانع کار ما شود و ما را غمناک کند؟ وقتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اعلام کردند که من پیامبر خدا هستم حتی قوم و خویشهای حضرت هم حرف ایشان را نپذیرفتند، ولی آن حضرت با همان یقین زیبا آن همه انکار را به چیزی نگرفتند و با امیدواری کامل بر حرف خود پایداری نمودند و در نتیجه تمام آن نگرانیها برطرف شد و چیزی نگذشت که جزیرة العرب اسلام را پذیرفت و سخن حاکم بر روح و روان جامعه، سخن اسلام بود. حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نیز با پیروی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در دفاع مقدسِ هشتساله با تمام جهانِ کفر مقابله کردند و با صبر پایدار و یقین زیبا همه نقشههای دشمن را که برای سرنگونی نظام اسلامی دندان تیز کرده بودند، نقش بر آب نمودند و آن صبر و یقین تمام نگرانیهای ایشان را برطرف نمود و دشمن را ناکام کرد. بر عکس امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» صدام بود که در آخر عمر با تمام غمهای عالم روبهرو شد و در هیچ صحنهای به نتیجه نرسید، تا آنجا که روزها در دخمهای پنهان بود تا بالأخره به دست آمریکایی که او را تشویق کرد به ایران حمله کند، افتاد و نهایتاً هم کارش به اعدام ختم شد. هرکس به حکمت خدا یقین کامل نداشته باشد غمهای پی در پی تا آخر او را میخورد.
«حُسْنِ الْیَقِینِ»؛ یعنی اعتماد کامل به نقش حکیمانهی خداوند در سراسر هستی، در این حالت هیچ حادثهای - حتی حادثهای که برخلاف میل ما است - آن قدر قدرت پیدا نمیکند که ما را
در غمزدگی و ماتم قرار دهد، در آن صورت غمها ما را نمیخورد، ما غمها را میخوریم، مولوی در ترسیم چنین احوالی میگوید:
باده
مسکینان خورند و ما ز می دلخوشتریم
رو
به محبوسان غم ده ساقیا افسون خویش
خون
غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام
هر
غمی کو گِرد ما گردید شد در خون خویش
یا در دیوان شمس متذکر میشود که غم در قلبی که با حق مأنوس است نمیتواند جای بگیرد. میگوید:
ای
غم اگر مو شوی پیشِ منت بار نیست
در
شِکرینه یقین سرکه انکار نیست
گرچه
تو خونخوارهای رهزن و عیارهای
قبله
ما غیر آن دلبر عیار نیست
کانِ
شِکرهاست او، مستی سرهاست او
ره
نبرد با وی آنکْ مرغ شکرخوار نیست
هرکه
دلی داشتست بنده دلبر شدست
هرکه
ندارد دلی طالب دلدار نیست
ای
غم از این جا برو ورنه سرت شد گرو
رنگ
شب تیره را تاب مه یار نیست
ای
غم پرخار رو، در دل غمخوار رو
نقل
بخیلانهات طعمة خمار نیست
دره
غین تو تنگ، میمت از آن تنگتر
تنگ
متاع تو را عشق خریدار نیست
ای
غم شادی شکن، پُر شِکرست این دهن
کز
شکر آکندگی ممکن گفتار نیست
همانطور که عرض کردم همه ما به نحوی غم داریم، اما غمها همه را نمیخورند. آدمی که این دو توصیه حضرت را رعایت نکند از آنهایی است که غمها او را میخورند هر چند زرنگ و باهوش باشد. زندگی این افراد هرچه جلو رود سایهی غمها غلیظتر میشود. چون آن دو توصیهی حضرت را رعایت نکردند، نه در راه حق صبری اساسی پیشه کردند، و نه یقین به حکمت الهی دارند. همه شما میدانید که حق همین اسلام است. مشکل اینجاست که در امور فردی و اجتماعی بر آن تأکید نمیکنیم و در اعتقاد به وعدههای آن، صبر و شکیبایی از خود نشان نمیدهیم. وقتی میبینیم پایداری بر اسلام موجب میشود که به منافعمان لطمه بخورد کوتاه میآییم، غافل از اینکه کوتاه آمدن همانْ و شروع غمها همان. ممکن بود قبلاً هم غم داشتیم، اما آن غم قدرت نداشت ما را بخورد. بعضی از عزیزان را در جبهه میشناختم که با داشتن صبر پایدار و یقین زیبا آنچنان با روحیه عمل میکردند که بقیه به گَرد پایشان نمیرسیدند. وقتی متوجه میشدند که آن کار حق است با تمام وجود میخواستند عمل کنند، ما خودمان جرأت نمیکردیم اینطور که اینها حرف ما را قبول کردهاند عمل بکنیم. در
شخصیت آنها همین دو صفت یعنی صبر استوار در دین و یقین نیکو جلوهگر بود. جسارت و عشق به شهادت در آنها طوری بود که فرماندهها به بنده میگفتند بگو یک کمی ترمز کنند، ولی آنها میگفتند مگر ما حق نیستیم؟ میگفتیم بله. میگفتند مگر شهادت حق نیست؟ میگفتیم بله. میگفتند: مگر تکلیف نیست که این کارها را در مسیر دفاع از اسلام انجام دهیم؟ میگفتیم بله. میگفتند: خوب میخواهیم بدون هیچ تردیدی عمل کنیم. میگفتند: مگر شهادت حق نیست؟ پس چرا طوری عمل کنیم که گویا از مرگ میترسیم؟ ما وظیفهمان را با تمام اطمینان انجام میدهیم، میخواهد بمیریم، میخواهد نمیریم. اما طوری عمل نمیکنیم که گویا از مرگ میترسیم. بنده از آن همه استواری و یقینِ آنها در تعجب بودم. الان از وضع آنها غبطه میخورم که آنها در عوالم برزخ دارند آن همه بهره میبرند و جانشان در آن عوالم در شعف کامل است و ما اینجا نشستهایم که چه موقع ظهر میشود برویم ناهار بخوریم، آنها در آنجا تنها چیزی که ندارند غم است.
روحی که نسبت به حقایق عالیه به یقین رسید دیگر هیچ حادثهای - حتی جنگ - او را اندوهگین نمیکند. به قول یکی از دوستان میفرمود ما تلاش میکنیم با هزار دلیل ثابت کنیم این مشکلات امتحان الهی است و حق است، بعضیها آنچنان قبول کردهاند که اصلاً معطل این حرفها نیستند، به دنبال اعمالی هستند مطابق آن یقینی که بهدست آوردهاند. میگوییم به این دلایل این آیه میفرماید کافران را فرصت میدهیم تا باطن آلودهی آنها ظاهر شود و خداوند در این فرصت آنها را در رفاه و عیش قرار میدهد، ولی به این معنی نیست که از کار آنها راضی است(1)
و چون قرآن چنین میفرماید و قرآن هم حق است، پس حتماً این وضعی که اهل کفر دارند روی حساب است. ما بسیار به قلبمان فشار میآوریم که بفهمیم قرآن این مطلب را میگوید، قرآن هم که حق است پس این وضع روی حساب است، ولی میبینید بعضی از این جوانان عزیز آنچنان این مطالب را پذیرفتهاند که گویا قرآن بر قلب آنها نازل شده است. گاهی آن مطلبی را که میخواهیم به این قلب چموشمان تحمیل کنیم که ای بیغیرت رزق دست خدا است، در بهدستآوردن آن حرص نزن، بعضیها به راحتی قبول کردهاند و لذا آن
1) اشاره به آیه182 و 183 سوره اعراف.
غمی که نکند رزق آنها به مشکل بیفتد به سراغشان نمیآید. اینها را میگویند «حُسْنِ الْیَقِینِ». حضرت میفرمایند: اگر غمی به سراغ تو آمد مواظب باش آن غم خود را در ذهن و قلب تو جای ندهد و مثل خوره روح و روان تو را بخورد، با «صبر پایدار» و «حُسن یقین» آن را از خود دور گردان. اولاً؛ متوجه باش که آن غم ماندنی نیست، پس زندگی را برای خود سیاه مبین. ثانیاً؛ متوجه باش خدایی حکیم در این عالم مدیریت میکند که نمیگذارد حادثهها هر طور خواستند بر تو ببارند و تو را از پای در آورند. با اطمینان به حکمت الهی نگذار غم در روحت خانه کند. مثلاً میگوید بگذار کنکور قبول شوم تا وضع آیندهام روشن شود دیگر غصه نمیخورم، غافل از این که خدای تو، تو را آنچنان دست حادثهها نداده که اگر کنکور قبول نشوی دیگر گرفتار سرنوشت شوم شوی. نمیگویم کنکور قبول نشو، میگویم طوری باش که این حادثهها تو را گرفتار غم و حزن نکنند. راه نجات از غمهایی که وارد قلبت میشود همان دو توصیه حضرت است وگرنه درست از همان راهی که میخواستیم از غمها راحت شویم با غمهای قویتری روبهرو میشویم که نمونههایش را عرض کردم. برای یک عدهای خانه و همسر و فرزند که برای آرامش بود وسیله غمزدگی میشود. ماشین بخر، خانه بخر، کنکور قبول بشو، زن بگیر، شوهر بکن، هر کاری میخواهی بکن. اما اینها را راه دفع غمها مدان، راه دفع غمها صبر در دین و یقین به حکم خداست. حرف حضرت علیه السلام ابعاد عمیقی دارد که إنشاءالله در جلسهی بعد عرض خواهم کرد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«اِطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیقِینِ مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جَارَ وَ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ وَ الصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیبُهُ وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْغِنَی وَ رُبَّ بَعِیدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِیبٍ وَ قَرِیبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِیدٍ وَ الْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یکُنْ لَهُ حَبِیبٌ مَنْ تَعَدَّی الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَی لَهُ»
اندوههایی که به تو روی آرد از خود دور گردان، با دل نهادن بر شکیبایی و یقین. آنکس که از میانهروی و تعادل روی گرداند به ستم گرایید. یار به منزلت خویشاوند است، و دوست کسی است که در نهان به آیین دوستی پایبند است، و هوای نفس را با رنج پیوند است. بسا نزدیک که از دور دورتر است، و بسا دور که از نزدیک نزدیکتر. و غریب کسی است که او را دوستی نیست. آن که پای از حق برون نهد راه بر او تنگ شود. هرکس اندازهی خود بداند آن برایش باقی میماند.
حضرت به فرزندشان فرمودند:
«اِطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیقِینِ».
غمهایی را که بر جانت وارد میشود از طریق شکیبایی و صبر در راه حق و یقین به پیروزی حق، از خود دور گردان.
در واقع حضرت راه خارج شدن از غمها را به انسان نشان میدهند. اینطور نیست که فکر کنیم ای کاش این حادثهها در مسیر ما واقع نمیشد، بسیاری از این حادثهها جزء نظام عالم است و باید همینطور در عالم جاری باشد، تو باید طوری عمل کنی که در مقابل این حادثهها خاکستر نشوی و غمِ پیشآمدن این حادثهها وجود تو را ویران نکند.
حال باید از خود پرسید چطور با غمهایی که بهطور طبیعی در زندگی هر انسانی وارد میشود برخورد کنیم تا نهتنها از جانب آنها ضربه نخوریم بلکه نتایجی بزرگ نصیب خود نماییم. حضرت برای چنین نتیجهای میفرمایند با غمها: «بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیقِینِ»؛ برخورد کن. یعنی اولاً: عزم و تصمیمی در خود بهوجود آور که باید در مقابل پیشآمدهای به ظاهر ناگوار، صبر و شکیبایی از خود نشان دهی. زیرا با اینکار گنج بزرگی که در درون هر انسانی
نهفته است ظاهر میگردد و آن گنج صبرِ در مقابل غمهایی است که در هر زندگی پیش میآید، ولی به جهت برخورد غلط با آنها بسیاری از انسانها و زندگیها را متلاشی میکند. ثانیاً: «حُسن یقین» عامل دیگری است که در کنار عامل اول تو را از فرو افتادن در طوفان غمها میرهاند، زیرا در حُسن یقین انسان خوب میداند مدیریت عالمِ هستی در دست حکیمی توانا است که با ربوبیت خود بستر تعالی انسانها را فراهم میکند و لذا هیچ غمی آنچنان نیست که تو مجبور باشی خود را در مقابل آن خم کنی. با به کار گرفتن چنین رهنمودی انسان با خودِ برتر خود روبهرو میشود و به باوری از خود میرسد که هرگز قبل از هجوم غمها خود را تا این حدّ توانا نمییافت.
حضرت علیه السلام راه شکست غم را به ما آموختند تا ما در مقابل غم نشکنیم. بعد از «شکیبایی» در مقام غمها آنچه بسیار مهم است «حُسْنُ الْیقِینِ» است و آن تقویت این عقیده است که معتقدیم مدیر عالم، حکیم و قادر است و مطمئناً چیزی از دست او در نرفته است، پس این حادثه که فعلاً ما با آن روبهرو شدهایم در مدیریت ربالعالمین جایی دارد و دریچهی پرورش جنبهی الهی ما خواهد بود. اگر ما از این زاویه به حادثههای ناگوار بنگریم از زاویهی «حُسْنُ الْیقِینِ» به آن حادثه نگریستهایم.
یک اصلی که باید همیشه مدّ نظر ما باشد این که آیا انسان محور عالم است و عالم باید هماهنگ انسان باشد یا عالم اصالت دارد و انسان باید خود را فدای حادثههای عالم بداند؟ اگر بنا باشد که یکی به گرد دیگری بگردد عالم به گرد آدم باید بگردد و یا آدم به گرد عالم؟ خداوند در قرآن میفرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً»؛(1)خداوند همانی است که آنچه در زمین است برای شما خلق کرد. پس طبق این آیه عالم برای انسان خلق شده و لذا حادثههای عالم طوری است که در اصل و اساس در خدمت انسان هستند و برای نفع رسانی به انسان میباشند. عمده آن است که انسانها طوری موضعگیری کنند که از چنین بستری بهرهبرداری نمایند و شروط بهرهبرداری را به وجود آورند. خداوند شروط را اینطور مطرح مینمایند که: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَکِن
1) سوره بقره، آیه 29.
کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا کَانُواْ یکْسِبُونَ»؛(1)و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند قطعا برکاتی از آسمان و زمین برایشان میگشودیم، ولی تکذیب کردند، پس آنان را به کیفر آنچه انجام دادند، گرفتیم.
یعنی اگر انسانها در موضع ایمانی قرار بگیرند آسمان و زمین آنچنان مدیریت میشوند که در خدمت انسانها خواهند بود، وگرنه ممکن است بارانی ببارد ولی بر دشت نبارد، بر بیابان بیآب و علفی ببارد که انسانها نتوانند استفاده کنند. این آیه در راستای تجزیه و تحلیل حادثهها، آیهی کلیدی است. میگوید: اگر انسانها ایمان بیاورند برکات آسمان و زمین در خدمت آنها قرار میگیرد. چون آسمان و زمین با همه لوازمشان خلق شدهاند تا بستر پروریدن انسانها باشند، نه این که انسان خلق شده باشد که در خدمت آسمان و زمین باشد. انسان خلق شده است که در بندگی و عبودیتِ خداوند محکم بشود و در این راستا نورانی گردد.
اگر بپذیریم چنانچه انسان در مسیر کمال قدم برداشت زمین و آسمان در خدمت او است. حالا اگر غمی به سراغش آمد و حادثهای خلاف میل او ظاهر شد، حضرت میفرمایند با عزائم صبر و حسن یقین آن غم میرود چون در بستر عالم هستی بهوجود آمده و آن عالم بستر تعالی ما است و نه بستر سرکوب ما. لذا آن حادثه و آن غم با صبر و حُسن یقین به چیزی تبدیل میشود که مطلوب ما است. در قرآن داریم؛ «وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَونَ بِالسِّنِینَ وَنَقْصٍ مِّن الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یذَّکَّرُونَ»؛(2)و در حقیقت ما فرعونیان را به خشکسالی و کمبود محصولات دچار کردیم باشد که متذکر شوند و به هوش آیند. پس معلوم است بعضی حادثهها به جهت کارهای غلط انسانها است تا تغییر جهت دهند و به مسیر صحیح قدم گذارند.
آری این جهان آنچنان است که اگر کسی در مسیر بندگی خدا نباشد با او سر سازگاری ندارد، چون فلسفه خلقت عالم برای تعالی انسانها است. وقتی عالم با آدمِ بد سر ناسازگاری گذاشت هر گوشهی آن را بخواهد به نفع خود تغییر دهد گوشهی دیگر ناسازگاری را آغاز میکند. مثل آدمی است که بناست بمیرد. حالا آن مرگ یا با نارسایی کلیه شروع میشود یا با نارسایی قلب، وقتی قلب خواست از کار بیفتد اگر آن را شوک بدهند تا به حالت عادی برگردد، کلیه میرود که از کار بازایستد، چون بالأخره این روح میخواهد این بدن را ترک
کند، دیگر یا از کلیه میمیرد یا از مغز یا از قلب. اگر جهت روح به طرف عالم غیب رفت و خواست بمیرد هر عضوی را بخواهند به تعادل بیاورند یک عضو دیگر شروع میکند بمیرد. قرآن می فرماید فرعونیان به جهت کارهای غیر دینیشان گرفتار قحطیهای متناوب شدند. حالا اگر بخواهند از این گرفتاریها نجات پیدا کنند باید خود را تغییر دهند.
اگر انسان خود را در مقابل حادثههای عالم خم کرد دیگر نمیتواند ماوراء عالم زندگی کند، برعکس، باید با صبر و حسن یقین جهت حادثهها را به نفع خود تغییر دهد. عملاً حضرت میفرمایند نمیخواهد با غمها درگیر شوی، اگر میخواهی غمها را رفع کنی، در مسیر ایمان همراه با صبر و حُسن یقین قرار بگیر، حادثهها آنچنان تغییر میکنند که دیگر برای شما غم محسوب نمیشوند. و در زیر فشار آنها فرسایش پیدا نمیکند. چون هیچکاری در این عالم بیدلیل نیست.
سپس حضرت باب نکته مهمی را باز میکنند؛ میفرمایند:
«مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جَارَ»
کسی که میانهروی را ترک کند ستم خواهد کرد.
یکی از عوامل مهمی که انسان به خود و دیگران ستم میکند و عوامل بیرونی و درونی را بر ضد خود میشوراند، خارج شدن از میانهروی است. از جمله علتهای ورود غم در زندگی انسان این است که انسان مرزهای زندگی و تصمیمهای خود را تعیین نکند. ما باید این نکته مهم را بفهمیم که نظام حکیمانهای که توسط خدای حکیم بهوجود آمده براساس میانهرویها با ما سازگاری میکند. بر اساس همین قاعده از ما انتظار هست در زندگی دنیایی مرزبندیهایی در ارتباط با خود و دیگران داشته باشیم که این حالت را «قَصْدْ» میگویند. می فرمایند اگر کسی مرزبندیها را رعایت نکرد ستم روا داشته است، اَعم از ستم به خود و یا به دیگران و یا به طبیعت و یا به دین. و لذا باید منتظر عکسالعمل این ستمکردنها باشد. باید حدّ افکار و گرایشها و اعمالمان را مشخص کنیم، از حّد اقتصاد و خرج و دخل بگیر تا حد ارتباط اجتماعی و یا برخورد با طبیعت. باید معلوم شود چقدر باید ارتباطات بیرونی داشته باشیم، آیا در حدی که بهترین هدیه حیات، یعنی مثلاً عباداتمان را هم لگدمال این نوع از ارتباطها کنیم، و به دنبال زندگی بهتر 16 ساعت کار کنیم؟ حضرت میفرمایند این ستمگری است و معلوم
است نتیجه ستمگری چیز مطلوبی نیست. گاهی شخص به جهت غفلت از میانهروی آنچنان شب و روزش کارکردن شده که گویا کاری جز کار کردن بلد نیست، خلوت با خدا، صله رحم، مسجد، نماز جماعت، اُنس با همسر و فرزندان، همه را گم کرده. این بنده خدا خودش را از مرز تعادل بیرون انداخته و لذا هم به خودش ستم میکند هم به جامعه و اطرافیان. عکسالعمل این ستم، غمها و ناکامیهایی است که به سراغش میآید و خودش علت آن را نمیشناسد، چون با کارهای افراطی بیشتر میخواهد مشکل را حل کند.
در ادامه میفرمایند:
«وَ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ وَ الصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیبُهُ»؛
بدان که دوستی که واقعاً دوست باشد از جهتی قوم و خویش آدم محسوب میشود. و دوست آن است که در پنهان هم دوست باشد.
یکی از عواملی که ناکامیها و غمها را به همراه دارد دوستیهای بیجا است. انسان نه باید آنچنان باشد که با افراد شایسته دوستی نداشته باشد و نه آنکه به راحتی با هر کس طرح دوستی بریزد.
میفرمایند آنکه دوست است واقعاً حفظش کن و او را مثل قوم و خویش خود بدان و عملاً از طریق آن دوستی صادقانه با تو دارای نسبتی خاص میشود، دیگر غریبه نیست. ولی هرکسی را هم در این مقام وارد نکن، ابتدا بسنج ببین آیا او آنچنان هست که در غیبت تو هم دوست تو باشد. یکی به این معنا که پشت سر تو هم دوست تو باشد. و دیگر این که در باطن و در عمق جان به تو تعلق خاطر داشته باشد، از نوع دوستیهای مصلحتی نباشد. واقعاً کسی که بخواهد پشت سر آدم هم دوست آدم باشد، همان است که در باطن و در قلب هم دوست باشد. و اگر بخواهد در باطن هم دوست باشد باید محور دوستیها امور قدسی قرار بگیرند. لذا میتوان نتیجه گرفت دوستیهای واقعی، دوستیهای عقیدتی و معنوی است، که میماند و سرمایه روح و روان انسان میشود. و همواره باید مواظب بود چنین دوستی را پاس داشت و برای حفظ آن از هیچ کوششی فروگذار نکرد. بالأخره روح انسان نیاز به ارتباطهای صادقانه دارد و از طریق این نوع ارتباطات تغذیه میشود. ولی به همان اندازه که بیارتباطی و انقطاع از انسانها چیز خوبی نیست، دوستیهای احساساتی بسیار فرصتسوز است. حضرت متذکر
میشوند دوستی را که میخواهی با او مرتبط باشی با این ملاک انتخاب کن که در عمق جانش با تو دوست باشد و نه از سر مصلحتهای دنیایی، تا نه مثل بعضیها همه را طرد کنی و نه مثل بعضیها بدون ملاک همه را بپذیری، هر دوی این حالات منجر به زحمت خواهد شد.
سپس میفرمایند:
«وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْعَمَی»؛
دل سپردن به هوس چشم را کور میکند.
وقتی مثلاً قوه بینایی بدون کنترل عقل میداندار جان انسانها شد، فقط میخواهد چیزهایی را ببیند که موجب لذتش شود، دیگر نمیفهمد چه چیزی را مجاز است ببیند و چه چیزی را نباید ببیند. میل به دیدن صورتهای لذتبخش برای قوه بینایی دیگر جایی برای بصیرت انسان باقی نمیگذارد و عملاً انسان نسبت به آثار و تبعات آن نوع دیدن کور میشود و لذا است که حضرت میخواهند طوری نباشد که به جای عقل، میلها انسان را مدیریت کنند، اگر قوای ما اعم از بینایی یا چشایی یا شنوایی و یا متخیله، در اختیار هوس ما قرار گرفت، هر قوهای فقط به خودش مشغول میشود، لذا قوه شنوایی توسط گوش دوست دارد چیزهایی را بشنود که لذت ببرد، و یا قوه خیال دوست دارد هر چه بیشتر صورتهایی را تصور کند که موجب لذتش شود، اصلاً کاری به واقعیت مسئله و تأثیرات منفی آن صُوَر ندارد، همان نکتهای که رسول خداr فرمودهاند که «حُبُّکَ لِلشَّیءِ یعْمی وَ یصِمّ»؛(1)میل تو به هر چیز تو را کور و کر میکند.
در بعضی از نسخههای نهجالبلاغه بهجای «وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْعَمَی»، آمده است «وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْعَناء» یعنی؛ هوس شریک و همراه رنجها است، به این معنی که هر وقت شما با سختیهای جانکاه روبهرو هستید اگر دنبال قضیه را بگیرید به یک هوسی میرسید که منشأ آن سختیها است و درنتیجه برای اینکه این سختیها را نداشته باشید باید هوس خود را کنترل کنید نه اینکه فکر کنید اگر آن هوس را جواب دهید راحت میشوید. چون علاوه بر آن که آن هوس در شخصیت انسان ریشهدارتر میشود و از ما جوابی گستردهتر میخواهد، زمینه به
1) نهجالفصاحه، ص 438، شماره 1346.
صحنهآمدن هوسهای بعدی را نیز در زندگی بهبار میآورد. حال اگر هوس بعدی را هم برآورده کردید، هوس بعدی میآید، و تمام زندگی را هوسها و میلها اشغال میکنند و همه فکر و ذکر ما را به سوی ناکجاآباد در اختیار خود میگیرند. حضرت علیه السلام میفرمایند راه نجات از چنین مهلکه هایی این است که بیاییم این هویها و میلها را کنترل کنیم. زیرا شما از دست سختیهای زندگی نمیرهید مگر اینکه از دست هوسها برهید. به طوری که اگر یک میلیاردیم هوس داشته باشید به همان اندازه رنج دارید. نباید برای رفع سختیها جواب هوسهایمان را بدهیم، چرا که بنا به فرمایش حضرت «وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْعَناء». هوس شریک سختیها است و لذا این هوسها است که تو را به رنجها میاندازد و نمیگذارد مسیر صحیح زندگی را انتخاب کنی، حالا میخواهی با ادامه آنها از سختیها رها شوی؟
هر هوسی فقط به برآوردهشدن خود نظر دارد و لذا ما را به افراط میکشاند. وقتی به افراط کشیده شدیم مسیر خود را به طور صحیح جلو نمیبریم. وقتی مسیر خود را به طور صحیح جلو نبردیم به مطلوب و مقصودمان نمیرسیم، و هر کس به مطلوبش نرسد در رنج است. از طرفی در همهی هوسها منیت انسان میداندار است. و هر جا نفس انسان ملاک شد همة رنجها به سراغ انسان میآید. در صورتی که اگر حق ملاک شد، همهی رنجها از جان انسان میرود.
جهان هستی را براساس حق ساختهاند و لذا جهان جوابگوی انسانی است که حق را میطلبد. وقتی منیت انسان مقصد انسان شد، همه چیزها را در رابطه با منیت خود میخواهد، در حالی که عالم را اینگونه نساختهاند. اگر مثلاً برای من مهم باشد که شما دوست من باشید حالا اگر صرف این دوستی برای من مهم شد همواره بدنم میلرزد که نکند شما دوستیتان را قطع کنید و لذا به شدت خودم را به زحمت میاندازم تا دوستی با شما را حفظ کنم. در حالیکه این یک امر طبیعی است که این دوستیهای احساساتی یک روز بیایند و یک روز بروند، حالا که رفت باید به خودم فشار بیاورم، زحمت بکشم تا بتوانم دوستی رفته را تحمل کنم. حال اگر در زندگی خدا محور همه چیز باشد، خدا هیچوقت نمیرود. نهتنها تلاشهای نزدیکشدن به حق از دست انسان نمیرود بلکه آن ارتباط هر چه بیشتر شدیدتر و بابرکتتر هم خواهد شد. شرطش آن است که به جای میدان دادن به هوسها به بندگی خدا جواب دهیم. شما تجربه کردهاید که گاهی از یک حرف ساده، از یک محرومیت مختصر، آنچنان برآشفته و منقلب میشویم که انگار همه چیز ما را از ما گرفتهاند. چون همه چیز ما همین عناوین و امیال شده است، وقتی همه چیز ما هوس بشود، معلوم است وقتی هوسمان بلرزد همه
چیز ما لرزیده است. این است که میفرمایند نقش حضور هوسها را در زندگی بشناس تا سختیهای زندگی را درست تحلیل کنی. جنس هوس، آن است که تو را در آتش پرت میکند تا زندگیات را پوچ کند، چون خودش هیچ و پوچ است، بازیهای قوه وَهمیه است.
مرغ
بی هنگام و راه بی رهی
آتشی
پُر دربن دیگ تهی
وقتی انسان با هوسها زندگی کند، دائماً با پوچیها زندگی میکند مثل آتش زیادی که در زیر دیگ خالی از طعام شعله بکشد. از طرفی آدمِ خالی از خالی بودن خود فرار میکند و از طرف دیگر چون چیزی جز پوچی نمیشناسد، با خالی بیشتر میخواهد خالی بودنش را پر کند. ولی با خالی بودن بیشتر روبهرو میشود. این است که ملاحظه میکنید چرا اهل هوس همیشه در یک لَه لَه بهسر میبرند، طوری زندگی را برای خود تعریف کردهاند که هرگز نمیتوانند خود را از دست پوچیها نجات بدهند. به همین جهت هیچ وقت اقناع نمیشوند، مثل یک آدمی است که کف میخورد، اهل هوس کفِ پندارهای خود را میخورند، هوس چنین جنسی دارد و انسان را در «عِنا» و سختی قرار می دهد. حرفش این است که من میخواهم مشهور بشوم و از این طریق زندگی را با وَهم شروع میکند و از واقعیات فاصله میگیرد. نمیگوید من میخواهم بنده خدا باشم، که حقیقت اوست، به چیزهایی رو میکند که هیچ جایگاهی در حقیقت او ندارد و فقط در رابطه با مردم برایش پیش میآید. گفت:
گر
تو خود را پیش و پس داری گمان
بستة
جسمی و محرومی ز جان
همین که خودت را میخواهی بالا و مهم بدانی، تو هنوز بستة جسمت هستی. آنوقت همینطور در حالت بیمحتوایی میمانی. و عملاً زندگی قابل قبولی که جان تو از آن سیراب شود نداری. زندگیت همین میشود که در گور هوس، به نیستی منتهی میگردد، و چون هیچ بهرهای از کمال به دست نمیآورد در همان نیستی جلو میرود به امید رسیدن به حقیقتی، غافل از این که در جاده نیستی، جز نیستی وجود ندارد، گفت:
عمر
اگر صد سال خود مهلت دهد
عود
هر روزی بهانة نو دهد
دائم هر روز تو را این طرف و آن طرف میکشد. چون در هوس بهسربردن مثل با حقیقت بهسربردن نیست، تا جان انسان را به محتوا بکشاند، اصلاً سیر نمیشود. بندگی خداوند عامل به محتوا رسیدن انسان است، چون در آن حالت جهت جان به سوی خداوندی قرار میگیرد که عین معنا است. آری «عودِ هر روزی بهانة نو دهد» هوس، دائم تو را این طرف و آن طرف
میکشاند ولی نمیگذارد که چیزی نصیبت شود، خستهات میکند بدون هیچ محتوایی، خلاصه «وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْعَناء»؛ هوسها، رفیق رنجهاست، میخواهی از رنج فرار کنی، ولی چون هوس را در کنترل نداری دقیقاً به همان رنجی میرسی که میخواستی از آن فرار کنی. اینجاست که میبینید همه میخواهند خوب باشند ولی با خلاف آنچه میخواهند روبهرو میشوند، چون به هوس خود پشت نکردهاند. میگوید:
آب
کم جو، تشنگی آور به دست
تا
بجوشد آبت از بالا و پست
بیش از آن که بخواهی از بیرون کارها را سرو سامان دهی تا به مقصد برسی، درون را درست کن تا با کمترین عمل بیشترین نتیجه را به دست آوری. میگوید مشکل اصلی میدانداری هوسهاست، تو حق را گم کردهای در نتیجه در این کفها زندگی میکنی، همینها باعث میشود که نگذارد از اسارت وَهمیات نجات پیدا کنی و به حقیقت که ملایم جان انسان است برسی. وقتی هوسها جای خود را در زندگی ما باز کرد، آرامآرام انسان پیروی از همین هوسها را زندگی به حساب میآورد. همانطوری که مگسها عموماً بر سر یک زخم جمع میشوند، خوب، وقتی روح انسان با فاصله گرفتن از خدا بیمحتوا شد، هوسها اطراف روح آلودهی او را میگیرند، و ارتباط او با هوسها میشود زندگی و از هر کاری که او را از این زندگی ظلمانی جدا کند ناراحت میشود، انسان در چنین شرایطی در واقع از هوشیاری خود فرار میکند.
ما در موقع گرفتارشدن در چنگال امیال خود دیگر به دنبال حقیقت نیستیم، به دنبال نقشههایی هستیم که بتوانیم پیروی از امیال خود را توجیه کنیم، در نتیجه مثل گرگها به جان هم میافتیم، با تصور بهدستآوردنِ گنج، گنج حقیقی حیات را از دست میدهیم. آیا این همان زحمتی نیست که حضرت ما را به آن توجه میدهند؟ گفت:
آن
چه تو گنجش تَوَهُّم میکنی
زان
تَوَهُّم، گنج را گم میکنی
چون میخواهی با به میدان آوردن امیال و هوسها به راحتی زندگی دست یابی.
دور
میبینی سراب و میدوی
عاشق
آن بینش خود میشوی
عملاً به دنبال ناکجا آباد خواهی دوید، برای خود پنداری ساختهای و میدوی تا آن را به دست آوری، غافل از آن که آنچه در خیال خود ساختهای در بیرون واقع شدنی نیست. جنس هوس این است.
عین
آن عزمت حجاب آن شده
که
به تو پیوسته است و آمده
آن تصمیمِ هوسآلود مانع آن است که متوجه شوی داری از واقعیات زندگی دور میشوی. آنوقت آدم کجا میرود؟ هیچ جا. هوس اینطوری است که نمیگذارد جایی بروی ولی همان ناکجاآبادِ خیالی را همواره جلو چشم ما میآورد. مثل طلب نسیه است، از طرفی انسان فکر میکند طلبکار است، از طرفی هیچچیز از آن طلب در دست ندارد. طلب نسیه را هیچوقت معلوم نیست به دست بیاوری ولی همواره چشمِ انتظارِ ما را به سوی خودش مشغول میکند. آیا این همان زحمتی نیست که حضرت در رابطه با هوس متذکر میشوند؟
وعدهها
بِدْهد تو را تازه بدست
کو
هزاران بار آنها را شکست
مرتب میگوید اینکار را بکن تا به مقصد برسی، بعد که با هزاران زحمت جلو رفتی میبینی هیچ خبری نشد، باز وعدهی تازه و بعد ناکامی جدید، روح هوسزدهی خارکن در داستان مثنوی نمیگذاشت که برود و آن خارِ هوس را از جلو راهش بکند و کار را تمام کند.
مدتی
فردا و فردا وعده داد
شد
درخت خارِ او محکم نهاد
به طوری که حالا آن هوس برای خود در نظام شخصیتی فرد، جایگاهی پیدا کرد.
خار
کن در سُستی و در کاستن
خار
بُن در قوت و برخاستن
خارکن مرتب امروز و فردا میکرد و در این مدت خار، جوان و محکم و محکمتر میشد ولی خارکن پیر و پیرتر. آری
او
جوانتر میشود، تو پیرتر
زود
باش و روزگار خود مبر
حضرت میفرماید: تو متوجه این نکته باش که هر چه با این هوسها جلو بروی، آن هوسها در تفکر و زندگی تو بیشتر جا باز میکنند و به سختیهای عمیقتری گرفتارت مینمایند به طوری که دیگر اصلاً نسبت به دیدن راه سعادت کور میشوی. با توجه به سخنِ حضرت باید انسان با برنامه و حساب شده و بدون آنکه طول بدهد هوسها را از زندگی خود بیرون کند. ابتدا انسان باید متوجه شود آنچیزی را که تصور میکند با ارضاء هوسها بهدست میآورد، یک توهُّمِ غیر واقعی است، سپس به نور دستورات الهی قدرت هوسها را ضعیف
کند. چه آنجایی که حضرت علیه السلام میفرمایند: «وَ الْهَویٰ شَرِیکُ الْعَمیٰ» و چه اینجا که میفرمایند: «وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْعَناء» میخواهند بفرمایند: هوسزدگی همواره با ناکامی و نابینایی همراه است. حضرت علی علیه السلام یک قاعده اساسی را به ما گوشزد میکنند که آنچه میطلبی از طریق هوسها بهدست نمیآوری، گرفتار بیراهه میشوی و در آن مسیر با زحمتها روبهرو میگردی، چون مقصد مورد نظرت خیالی و غیر واقعی است. بر عکسِ زندگی دینی که با بندگی خدا شکل میگیرد، چون در این زندگی نه تنها مقصد انسان واقعیترین واقعیات، یعنی خداست، بلکه عالیترین حقایق نیز هست و به همین جهت پر نتیجهترین کار همان بندگی خدا است. در بندگی خدا از آن چه که می طلبی برخوردار میشوی، زیرا:
چیست
اندر خُم که اندر نهر نیست؟
چیست
اندر خانه کاندر شهر نیست؟
این
جهان خُم است و خم چون جوی آب
این
جهان حجره است و دل شهر عجاب
میگوید تو به طرف بندگی خدا برو، آنوقت چیزهای محدودی را هم که میخواهی به دست بیاوری، مییابی، چون وقتی شهر را داشته باشی آنچه را هم که در خانه و حجره هست، داری. بسیاری از چیزهایی که ما در هوسها به دنبال آن هستیم، حتماً بهدست نمیآوریم. بسیاری از چیزهایی که فکر میکنیم با بندگی خدا از آنها محروم میشویم درست به عکس، آنها را بهدست میآوریم. امام علیه السلام در یک کلمه قاعدهی بزرگی را به ما نشان میدهند. کافی است ما خود را از هوسها آزاد کنیم و به جای بندهی هوس، بندهی خدا شویم آن وقت خودِ خداوند بالاتر از آنچه را که ما میطلبیم به ما میدهد، نهتنها از همه رنجهای اهل هوس آزاد میشویم بلکه ابعادی از وجود ما از نور الهی بهرهمند میشود که در ابتدای کار برای ما ناشناخته بود. وقتی محور زندگی خدا بشود، همه رنجها چون دود به هوا میرود.
وقتی انسان خود را ببیند، دریچه همهی هوسها را به سوی خود باز کرده است، ولی وقتی خدا را در منظر خود ببیند همه راههای سعادت را به سوی خود گشوده است و این است راز این که فرمودند: «وَ الْهَوَی شَرِیکُ الْعَناء» همراه هوس، زحمتها هست. وقتی این نکته برای جان ما روشن شد همه بندها و زلفهایی را که ما را به جایی گره زده است باید پاره کرد بهجز زلف بندگی. خواهی گفت:
غیر
آن زنجیر زلف دلبرم
گر
دو صد زنجیر آری، بگسلم
چون با بندگی خدا از هوس آزاد میشوی و پیرو آن، از سختیها و فشارها آزاد شدهای. قصهی زرنگیهای کورکورانه اهل هوس قصه این است که آدم فکر کند که از آتش فرار میکند در حالی که به آتشی سهمگینتر گرفتار میشود و با ناامیدی عمیقتر روبهرو میگردد که دسترسی به مطلوب حقیقی یعنی خدا را ناممکن میسازد. اما اگر با توجه به سخن حضرت علیه السلام توانستی جایگاه سختیها را درست تحلیل کنی با غمی روبهرو میشوی که همان غم بیخدایی است، متوجه میشوی جانت تعلق به خدا داشته اما به جهت پیروی از امیال خود به این تعلق جواب داده نشده است، اینرا غم مقدس میگویند، و این شروع مبارکی است و به اصطلاح همان ندامتی است که منجر به استغفار و برگشت میشود. این غم برعکس غمهای اهل دنیا که مربوط به چیزهای وَهمی است، تعلق به چیزی دارد که ریشه آن در جان شماست، تعلق اهل دنیا به چیزهایی است که به ذاته ناپایدار است و لذا همواره غم آن، سایه به سایه در زندگی آنها را دنبال میکند. اگر متوجه شد خانهاش در حال فرسایش است و یا از مدل افتاده، با تغییر خانه موضوع عوض نمیشود و باز خانهی جدید همان صفات خانهی قبلی را خواهد داشت. ولی در غم مقدس انسان هرچه جلو برود با مقصد و مقصودی روبهرو میشود که عین پایداری و کمال است، آیا این دو رویکرد مساوی است؟ یکی رویکرد به سوی خدا دارد و مطلوب خود را او میداند و یکی رویکرد به دنیا دارد و مطلوب خود را وسایل دنیا میپندارد.اینجاست که به خوبی میتوان به قلب خود فهماند اگر میخواهی سختیهایت برطرف شود و روی آرامش را ببینی باید هوسهایت را کنترل کنی و دل از دنیا برکنی.
شما میدانید که یک «من» در پیش خود دارید، و یک «خدا» در جلوی خود. حال بدانید اگر به «منِ» تان تعلق داشته باشید با سختیها همآغوش هستید، چون آن را مثل یک بچه دُردانه دائم باید دل به دلش داد، در آن صورت با چیزی بیمزه و لوس روبهرویید که دائم بهانه میگیرد و هر آن به یک رنگی در میآید، نه میل ثابتی دارد و نه حساب و کتابی در کارش هست. پس اگر انسان به این من تعلق داشته باشد، دائم در عذاب است و نمیداند از دست آن چه کار بکند، اما بفرمایید بنده خدا به چه کسی تعلق دارد؟ بنده خدا یعنی کسی که خود را هیچ به حساب نمیآورد و تماماً به حق تعلق دارد، آیا این دو تعلق یکسان است. بیخود نیست که مولوی از خداوند تقاضا میکند:
باز
خر ما را از این نفس پلید
کاردش
تا استخوان ما رسید
هر روز بهانهای جدید، هر روز غمی نو ظهور، همسایه ماشین میخرد این غصه میخورد، خودش ماشین میخرد هنوز یک روز از آن نگذشته، غم نداشتن ماشین مدل بالاتر شروع میشود، نداشته باشد غصه میخورد که ندارد، داشته باشد غصه میخورد که چرا بهترش را ندارد، بهترش را بخرد خبر دار میشود بهتر از آن هم به بازار آمده و این ندارد. اما کسی که در بندگی خدا وارد شد در حیطه وظیفه الهیاش عمل می کند و لذا از تمام این وَهمیات آزاد است. همین که خدا از او راضی است، او شاد است و از همه این غمها آزاد. اصلاً دیگر کم و زیاد دنیا ربطی به او ندارد، چون او مقصد خود را چیزی انتخاب کرده که کم و زیاد نمیشود، او - خدا - عین کمال و رحمت و لطف است.
اعظم تعلقات مربوط به «منِ» انسان است و این همه دردسر. و ناب ترین آزادگیها عبودیت انسان است با آن همه آرامش. در عبودیتْ مقصد انسان حق است. اما در منّیت مقصد انسان خلق است. آیا نظر به مقصدی یگانه با آنهمه وسعت و کمال، با نظر به مقصدی با اینهمه کثرت و امیالِ رنگارنگ یک نتیجه به بار میآورد؟ روشن است اگر گرفتار «منِ» تان شدید، همواره در عذاب و لرزش هستید. اگر کسی سلام به شما بکند میترسید که نکند نقشه برایتان کشیده است، اگر سلام نکند، میگویید چرا محل به من نگذاشت، مرا خفیف و خوار کرد. حالا اگر از مَنِ خود منصرف شوید و بنده خدا شوید، کسی سلام به شما بکند با این اطمینان که رئیس دنیا خداست طبق وظیفه جواب میدهید، چون واجب است جواب سلام را بدهید. سلام نکند به ما دستور دادهاند سلام را منتشر کن، تو سلام میکنی، دیگر این که بزرگ شدی یا کوچک شدی مطرح نیست، دو وظیفه در میان است، وظیفه جواب سلام و یا وظیفه انتشار سلام. دیگر این که باید کوچکترها سلام کنند وگرنه «منِ» من میلرزد، در میان نیست، وقتی حق در زندگی ما در صحنه باشد. حق به کوچکترها فرموده به بزرگترها سلام کنند و به بزرگترها گفته به کوچکترها سلام کنند، تا سلام را منتشر کرده باشند. با این رویکرد اصلاً تمام زندگی عوض میشود، زندگی چون آب گوارایی خواهد بود که همواره موجب خنک شدن جان میباشد، نه عامل سختیها و فشارها.
باید با تمام وجود بپذیریم پایه همه هوسها منیت انسان است و چون هوسزدگی موجب فرو افتادن در سختیها و غمهاست پس نجات از منیت و رویکرد به بندگی خدا، نجات از همه غمها است. آری ما چوب منیتمان را میخوریم، نه چوب حادثههای به ظاهر دردناک را. با
محوریت بندگی خدا در زندگی، دیگر حادثهی دردناک کجاست؟ اصلاً حادثه دردناکی باقی نمیماند. در فضای بندگی خدا اگر مورد احترام قرار گیری بیشتر دلواپس میشوی تا این که محلت نگذارند، چون در احترام گذاردنها کبر و عُجب و غرور سراغ انسان میآید. انسانهای مؤمن احترامهای شما را خدمت به خود نمیبینند بلکه آن را در راستای وظیفه الهی شما تحلیل میکنند که شما به خاطر خدا به آنها احترام گذاردهاید و لذا به خودش برنمیدارد و به همین جهت وقتی هم به او احترام نگذارید احترام نگذاردن شما را به چیزی نمیگیرد، چه رسد که ناراحت شود، میداند این شهرتها و احترامها چه بلایی است برای انسان. اگر انسان گرفتار امیال خود شد کار به همین جاها میکشد که همین طور از چهار طرف گرفتار مشکلات است.
حضرت علیه السلام در ادامه بحث موضوعی را مطرح میکنند که فضای روح انسان را آزاد میکند تا انسان اسیر ارتباطات نامناسب نگردد و ارتباطاتِ مناسب او را لگدمال نکند. میفرمایند: «وَ رُبَّ بَعِیدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِیبٍ وَ قَرِیبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِیدٍ». چه بسیار افراد دوری که از نزدیکان نزدیکترند و چه نزدیکانی که از دوران دورترند.
وقتی توانستیم با ملاکهای دینی زندگی کنیم در عین احترام به ارحام، افرادی در زندگی ما وارد میشوند که از ارحام ما به ما نزدیکتر خواهند بود و دیگر تلخی و تندی بعضی از ارحام، ما را به تنهایی و غربت دچار نمیکند. در زندگی دینی کسانی وارد زندگی انسان میشوند که انعکاس آرمانهای بلند معنوی شما هستند، اینها از هزار آشنا برای شما آشناترند. حضرت نظرشان این است که به حکم وظیفه و به حکم عقل به ارحام بیمهری نکن که در آخرِ همین نامه متذکر میشوند. ولی اینجا بحث، بحث عوامل انس است نه عشیره. عشیره و ارحام را حضرت میفرمایند دو بال تواَند. تو با آن میتوانی پرواز نمایی و ابهت پیدا میکنی. ولی عوامل انس و عوامل از بین بردن غربت چیز دیگری است. در این رابطه موضوع نزدیکی و دوری افراد نسبت به شما باید تعریف درستی پیدا کند وگرنه کسانی را نزدیک به خود میدانید که بسیار از شما دورند و کسانی را دور میدانید که بسیار به شما نزدیکند. ما باید در هر مرحله از زندگی ارزیابی کنیم آیا دوری و نزدیکیهای افراد نسبت به ما درست است و سر جای خودش میباشد؟ ممکن است در دوره دبیرستان با کسانی نزدیک بودید که در دوره
دانشگاه به جهت شرایط جدید باید نزدیکی آنها را باز خوانی کنید و بیخودی بر روابط گذشته اصرار نداشتهباشید و یا ممکن است با تحولی که در مبانی عقیدتی شما پیدا میشود نزدیکی و دوری افراد با شما شکل دیگری به خود بگیرد و بتوانید افرادی را که تا دیروز نسبت به خود دور میپنداشتید نزدیک ببینید. بحث بر سر این نکته نیست که دوستیهای گذشته را رها کنید، بحث برسر تعریف درست از دوری و نزدیکیهاست. بعضاً لطف خدا آنجایی شامل من شده که متوجه شدهام دوستان دیروز، امروز دیگر به بنده نزدیک نیستند، و کسانی وارد زندگی بنده شدهاند که قبلاً از آنها دور بودم و به واقع این را لطف خدا میدانم، چون با تجدید نظر نسبت به رابطه با کسانی که قبلاً به همدیگر نزدیک بودیم، راههای خوبی جلو زندگیام گشوده شد.
در بعضی موارد با تجدید نظر بر روی دوستیها گویا تولد جدیدی برای شما پیش میآید و تنفس شما در هوای تازه شروع میشود. بنا نیست که دل را بدون دلیل به هر فردی و گروهی بسپاریم. اگر به کسی دل دادیم باید مشخص شود انگیزه این دلدادگی چیست، حالا که بناست من کسانی را دوست داشته باشم آن ها چه خصوصیاتی باید داشته باشند. بعضی مواقع شما را متهم میکنند که عاطفه ندارید چون به راحتی با هرکسی دوست نمیشوید، نباید از این اتهام منفعل شد، باید پرسید آیا آنچه دوستداشتنی است دوست نداریم، یا دوست داشتن خود را خرج هرکس نمیکنیم؟ آیا خوبان عالم مثل اباعبدالله علیه السلام را دوست نداریم؟ آری اگر چنین باشد این بیعاطفگی است اما مثلاً حالا یک کسی را همین طوری، چون قدیمها همسایه ما بوده خیلی دوست نداریم اینکه بیعاطفگی نشد. همسایه قدیمی را باید محترم شمرد ولی نمیشود که دل را به هر کسی داد، دل حرم خدا است، نباید جز خدا و خداییها در آن جای گیرند.(1)
شاید حضرت هم همین را میخواهند بفرمایند که، گاهی نزدیکان خیلی دورند، چون الهی نیستند، و گاهی دورها خیلی نزدیکند چون الهیاند. آیا شما در دوران اخیر زیر این آسمان نزدیکتر از حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به خود کسی را سراغ دارید؟ آن نزدیکی که شما را به خدا و به مقصد متعالیتان نزدیک کرد، این گونه افراد حقیقتاً نزدیکان شما هستند. هر چند از نظر نسب دور باشند، چون نزدیکی روحی با هم دارید.
1) قال الصادق علیه السلام : «اَلْقَلْبُ حَرَمَ اللّهِ فَلاتُسْکِنْ حَرَمَ اللّهِ غَیرَ اللّه» قلب حرم خداوند است، جز خدا را در آن جای مده. (بحارالانوار، ج 67، ص 25)
سپس حضرت میفرمایند انسان بیدوست هم نمیتواند بهسر برد چون گرفتار غربت و تنهایی میشود. «وَ الْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یکُنْ لَهُ حَبِیبٌ»؛ غریب کسی است که دوست ندارد. پس اولاً: زندگی صحیح و متعادل آن زندگی است که انسان گرفتار غربت و بیرفیقی نباشد، ثانیاً: هرکس را نمیتوان به دوستی برگزید. و لذا لازم است مؤمنین با هم ارتباط معنوی داشته باشند، باید عده ای که صلاحیت محبت و انس دارند را به عنوان دوست برگزید ولی نباید بیدلیل هر دوستی را مقدس شمرد، چون در ادامه میفرمایند: «مَنْ تَعَدَّی الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ»؛ کسی که از مسیر حق تعدی کرد و از آن جلو افتاد، مسیرش تنگ میشود. عرصه زندگی برای او سخت میگردد و نمیتواند به نتایجی که میخواهد برسد دست یابد. پس چه در دوستیابی و چه در دیگر امور زندگی، به امید وسعت زندگی مسیر حق را ترک نکن. همه ما تجربه کردهایم آنجایی که به امید به دست آوردن زندگی آسودهتر حق را کنار گذاشتیم زندگی خودمان را با دست خود صد پله بدتر کردیم. بعضیها گفتند چون ممکن است جوانان با گرایش به ماهواره منحرف شوند برنامههای سیما را کمی جذاب میکنیم و از این طریق نسبت به بعضی از موضوعات معنوی چشمپوشی کردند، ولی نتیجهاش صد برابر بدتر شد. چون وقتی از حق عبور کنیم راه را برای خود تنگتر کردهایم و در رسیدن به هدف الهی کار مشکلتر میشود. چون کمی از حق پایین آمدیم صدها مشکلِ لاینحل برایمان پیش آمد که به زعم خود باید کمی بیشتر از حق فاصله بگیریم تا حل شود! و بعد با هزاران مشکل روبهرو میشویم. آنجایی که یک میلیمتر از حق پایین آمدیم، به من نشان بدهید که یک میلیمتر راحتتر شدیم و صدها میلیمتر مشکلدارتر نشدیم. به اسم توسعه و سازندگی، از عدالت کوتاه آمدیم و این وضعی شد که شما فعلاً با آن روبهرویید، به طوریکه دیگر کارمندان ما خود را مقید به انجام وظیفه در ازاء حقوقی که دریافت میکنند نمیدانند، چون میگویند چرا کارمند آن اداره با همین مدرک و همین سابقه حقوق بیشتری میگیرد ولی کمتر از ما کار میکند. از این طریق همه از دولت طلبکار شدند و دولتی که باید از کارمند طلبکار باشد - چون حقوق میدهد که برای مردم کار کنند- بدهکار شده است. زیرا به اسم توسعه و سازندگی از عدالت غفلت شد و تفاوت طبقاتی به صورت چشمگیری ظاهر گشت. حالا این تفاوت طبقاتی شدید موجب میشود که کاسب و صاحب کالا هر چقدر خواست قیمت کالای خود را گران کند، چون یک عدهای هستند که با پول فراوان آن کالا را بخرند و بقیه هم از داشتن آن کالا -
اعم از میوه و سایر مایحتاج - محروم باشند. در حالیکه در شرایط عادلانه اگر طرف گرانفروشی میکرد امکان فروش کالای خود را نداشت، میوهفروشی که میوه را برخلاف معمول دو برابر قیمتی که باغدار میدهد میفروشد، تعادل اقتصادی را به هم میزند، با پول بیحساب خریدهای بیحساب صورت میگیرد و با ثروتهای بیحساب برج ها و ویلاها سر بر میآورند، چون از حق کوتاه آمدیم و توصیه امیرالمؤمنین علیه السلام را رها کردیم. البته عنایت داشتهباشید که نقد به سیاستهای غلط غیر از نقد به اصل نظام اسلامی است که تنها امید همه ماست جهت برافراشته شدن پرچم حق در همه مناسبات زندگی. این روش غلطی است که هر چه پیش میآید زود به پای نظام و مسئولان رده بالا بگذاریم. فضلبنعباس به عنوان فرماندار یکی از شهرها در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام پولها را دزدید و فرار کرد ولی ما نباید آن را به پای امیرالمؤمنین علیه السلام بگذاریم و از آن حضرت روی بگردانیم. آیا میشود بگوییم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام درست مدیریت نکردند؟ یا باید بپذیریم در هر نظامی از این موارد هست و باید با انتقاد و برنامهریزی صحیح ضعفها کنترل شود. مقام معظم رهبری«حفظهالله» همه را توصیه به امر به معروف کردند و فرمودند نقدکردن کارها تضعیف نظام و تضعیف مسئولان بهحساب نمیآید. بسیاری از انحرافها که ممکن بود نهادینه شود با حساسیتهایی که دوستداران اسلام و انقلاب - اعم از دانشجو و طلبه و غیره - از خود نشان دادند بحمدالله مرتفع شد و باز هم با ایجاد حساسیت و تأکید روی مسائل ارزشی میتوان مشکلات دیگر را نیز مرتفع نمود. عظمت روح حاکم بر انقلاب اسلامی به همین است که انحرافها را میشناسد و نمیپذیرد و از این طریق اجازه نمیدهد نفوذیها به اهداف خود برسند. چون طبق سخن حضرت که «هر وقت ما از مسیر حق دور شدیم به مشکلات بیشتر میافتیم» به این نتیجه میرسیم که نباید به این فکر افتاد که خوب است در مسائل ارزشی کمی کوتاه بیاییم. آری در حق و در اصول انقلاب اسلامی کوتاه نیایید، در سلیقههای خودتان تا آنجا که میتوانید به نفع یکدیگر کوتاه بیایید، ولی آنجایی که مطمئن هستید پای سخن حق در میان است اگر کوتاه بیائیم بنا به سخن حضرت به تنگناها میافتیم. ممکن است بگویید کمی کوتاه بیاییم تا انسانهای غیر متدین و یا مرفهین بیدرد ناراحت نشوند، مطمئن باشید به همان اندازه به تنگناهای غیر قابل جبران خواهیم افتاد.
باید طبق سخن حضرت از مرز حق و حقیقت نه یک قدم عقب رفت و نه یک قدم جلو، مرز ما باید حق باشد، اگر خواستیم از حق جلو بیفتیم به تنگنا دچار میشویم و نتیجه همه تلاشهایمان از دست میرود.
«وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَی لَهُ»؛
کسی که حد خود را حفظ کند، آن حدّ برایش پایدار میماند.
آری اگر کسی مرزهای شخصیت خود را شناخت، سقوط نمیکند. اگر کسی حد خود را فهمید تلاشهایش از دست نمیرود، و برعکسْ آنکس که به جهت تعدّی از حق به تنگنا میاُفتد، به نتیجه نمیرسد. باید از دو جمله اخیر حضرت این قاعده مهم را دریابیم که هر کس قدر خود را نداند خود را به هلاکت میاندازد. خداوند حدّ و مرزها و حقوق افراد را تعیین کرده است، باید آن حدود رعایت شود تا حاصل کارهایمان حفظ شود. خداوند فرموده است یک مرد حق ندارد به همسرش امر کند این لیوان آب را بده بخورم. دیگر از این آسانتر؟ میگوید این حق را ندارد - بحث تفاهم بحث دیگری است- یک وقت است اصلاً این حرفها بین دو همسر نیست ولی یک وقت است خودش را طلبکار میداند، میگوید این آدم اگر ندانست چنین حقی ندارد و خود را طلبکار حساب کرد، به آنچه میخواهد از طریق این زندگی برسد، نمیرسد. آنهایی که با خودخواهی کامل از بقیه طلبکارند باید بدانند هیچ چیزی از آنچه میخواهند حفظ کنند برایشان نمیماند. خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله حقوق ما را نسبت به همدیگر مشخص کردهاند، حق ما همانی است که خالق ما برای ما تعیین کرد، آنقدری باید از همدیگر انتظار داشته باشیم که خداوند تعیین نموده است. اگر بنده خودم را به شما تحمیل کردم، به طوری که شما مجبور شدید در مقابل من تحقیر شوید، چاهی برای خود کندم که در موردش باید گفت:
هر
که را مردم سجودی میکنند
زهرها
در جان او میافکنند
در
چَهِی افکنده او خود را که من
در
خور شأنش نمییابم رَسن
یک وقت جنابعالی به جهت وظیفه دینی به فلان آقا احترام میگذاری، این کار خوب است، به شرطی که آن آقا متوجه باشد این احترام به خاطر خودش نیست. به قول آقای قرائتی؛ مردمْ نجیب هستند که حرفهای ما را گوش میدهند و به ما احترام میگذارند، نه این که ما آدم حسابی هستیم. اگر متوجه مرز خود شدیم و محدودیتهای خود را شناختیم، میفهمیم که حقیقت و اصل ما بندگی خداست. و این نوع برخورد با خود موجب میشود که تلاشهای ما بیثمر نشود و عملاً سرمایهدار شویم، منتها سرمایهدار معنوی. فرمود: «اَلْعُبُودِیةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا
الرُّبُوبِیة»؛(1)عبودیت گوهری است که باطنش ربوبیت است. بندگی چیزی نیست که بشود از آن فرار کرد، ما فقط بنده هستیم، رَبّ که نیستیم. محیالدین میگوید از استادم سؤال کردم که چرا شما کمتر از شاگردانتان کرامت دارید، آخر هرچه این شاگردان دارند از شماست؟ میگوید؛ گفت: من میخواهم بنده باشم آنها میخواهند رَبّ باشند، قدرت از آن خداست. بندگی کار ماست. حالا اگر بخواهید به اصلتان برگردید، باید بندگی را محکم بگیرید، و هر کسی با ماندن در اصل خویش به حقیقت نزدیک خواهد شد، پس هر چه انسان به بندگی بپردازد به اصل خود پرداخته و به همان اندازه با حقیقت مرتبط است. آب اگر در دریا رفت هرز نمیرود، اگر در بیابان ریخته شد هرز میرود، اصل ما بندگی است. اگر به بندگی خود قانع شدیم همه تلاش ما برایمان میماند زیرا حضرت علیه السلام فرمودند: «وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَی لَهُ»؛ هرکس به اندازهای که در حدّ خود ماند، آن محدوده برایش پایدار میماند. شما در دنیا با چنین توصیههایی ببینید آیا غمی برای شما میماند؟ همان غمی که حضرت فرمودند با عزائم صبر و حُسن یقین از خود دور کن. گفت:
خون
غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام
هر
غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) مصباحالشریعه، ترجمه عبدالرزاق گیلانی، ص 598.
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَی لَهُ. وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ»
هر که اندازه خود را بداند نتیجه کارش برایش باقی میماند. و استوارترین رشتهای که تو راست، رشتهای است که میان تو و خداست.
امامالموحدین علیه السلام به فرزندشان میفرمایند: اگر کسی مرز خودش را بشناسد همواره نتیجه کارش برایش محفوظ میماند و نگران اینکه آن شرایط را از دست بدهد نخواهد بود. در اینجا باید روشن شود چه عواملی باعث میشود که ما حدّمان را گم کنیم و چگونه باید عمل کنیم که حدّمان از دست نرود. زیرا اگر حدّ خودمان را گم کردیم و حدّ و مرزی غیر از آنچه هستیم برای خود پدید آوردیم همواره در اضطرابِ از دستدادن حد و مرز جدید هستیم. به عبارت دیگر اگر مقام حقیقی خود را گم کردیم و در جایگاهی قرار گرفتیم که جایگاه حقیقی ما نیست، همواره در اضطراب از دستدادن مقام غیر حقیقی خود هستیم. و این اضطراب جهت تعالی انسان را مختل میکند به طوری که
نی
صفا میماند و نی لطف و فّر
نی
به سوی آسمان راه سفر
همینطور که شما وقتی میخواهید نماز بخوانید اگر از جهات مختلف در اضطراب باشید، نمیتوانید با خدا ارتباط بر قرار کنید. اگر هم اضطراب از دستدادن شرایط خود را داشته باشید نمیتوانید در هیچ جهتی با عالم غیب و سنن جاری در عالم ارتباط سالم برقرار کنید. چون خودتان را در این ارتباط از دست دادهاید و در خودتان گم شدهاید. پس چنانچه ملاحظه میفرمائید موضوعی که حضرت مطرح میفرمایند موضوع دقیق و حساسی است.
در اینجا حداقل دو نکته باید مورد بررسی قرار گیرد، یکی توجه به چیزهایی که حدّ ما نیست و نباید در آنها پا بگذاریم، دیگر این که آثار منفی پا گذاردن در جایگاهی که حدّ ما نیست چه چیزهایی میتواند باشد. یک بحث این است که چه چیزهایی از حقیقت ما بیرون است و مواظب باشیم آنها را حقیقت خود نگیریم، مثل زن و مرد بودن که مربوط به بدن ماست و در حقیقتِ ما نقشی ندارد. یک بحث این است که چه چیزهایی حدّ ما نیست و نباید خود را وارد آنها کرد، مثل این که کسی در موضوعی اطلاع کافی ندارد و نباید وارد آن
شود. هر دو نکته باید مورد توجه قرار گیرد تا از آفت بیثمرشدنِ فعالیتها در امان بمانیم و نتیجه کارمان برایمان باقی بماند.
ابتدا باید روشن شود هر چیز اعتباری ربطی به حقیقت ما ندارد. این یک کلید بسیار خوبی است که خودِ ما را از ناخودِ ما جدا میکند. اعتبارات آن عنوانهایی است که موجودیتشان در گرو شرایط مخصوص است، و اگر شرایط عوض شد، از بین میروند. به عنوان نمونه جملهای را حضرت در چند سطر بعد در همین نامه دارند که نمونه خوبی است برای روشن نمودن جایگاه اعتبارات در زندگی، حضرت میفرمایند: «اِذَا تَغَیَّرَ السُّلطان تَغَیَّرَ الزَّمان»؛ وقتی حاکم عوض شود زمان عوض میشود. یعنی به زمان و حرف و ارزشهای آن اعتماد نکن چون اینها به جهت میل و سلیقه روح حاکم در زمانه پدید آمدهاند، لذا وقتی روح حاکم بر زمانه تغییر کرد، آن آداب و رسومِ اعتباری هم از میان میروند. آری چیزهایی هست که اگر شرایط عوض شود، چون در ذات خود حقیقتی ندارند، به خودی خود از میان میروند. و زندگیها پر است از اینگونه اعتباریات، و اینطور هم نیست که بتوان بدون آنها زندگی کرد، بلکه حرف این است که مواظب باشیم آنها را حقیقت نپنداریم و حقیقت خود را با آنها گره نزنیم و یا خود را براساس اعتباریات تعریف نکنیم، در غیر این صورت است که حدّ خود را نشناختهایم و خودمان از دست خودمان میرویم. به عنوان مثال بنده سواد خواندن و نوشتن زبان فارسی را دارم، حال اگر به کشوری رفتم که زبانشان فارسی نیست، عملاً بنده در آنجا بیسواد به حساب میآیم، چون چیزی نمیتوانم بخوانم. پس این سوادداشتن من در اینجا یک چیز اعتباری است، وقتی شرایط عوض شود حقیقتش را از دست میدهد. پس سوادداربودن حقیقت ما نیست و حدّ ما محسوب نمیشود، حال اگر ما آنها را حقیقت خود به حساب آوردیم به حدّ خود اکتفا نکردهایم، در نتیجه از دست میرویم، چون چیزی را حدّ خود گرفتیم که در حقیقت ما نقشی نداشته است. همانطور اگر کسی قدرت بدنیاش را جزء حقیقت خود گرفت، در شرایطی که با یک اراده کارها انجام میشود و میگوییم بشو، میشود، «کُنْ فَیَکُونْ»؛ آنجا دیگر احساس میکند حقیقتی ندارد، چون چیزی را حقیقت خود گرفت که با تغییر شرایط، حقیقت خود را از دست داد. همانطور که عرض کردم زن و مرد بودن، اعتباری است، این بدنِ دنیایی، حقیقتی در ذات انسان ندارد. زن، بدنش زن است و مَرد، هم بدنش مرد است. حقیقت انسان نه زن است و نه مرد، در قیامت شرایطی فراهم میشود که بدن هرکس بر اساس اخلاق و عقاید او شکل میگیرد، آن بدن شعور دارد و تکلم میکند،
حال اگر کسی بدن دنیایی خود را حقیقت خود به حساب آورد، به حدّ و مرز خود آگاهی نداشته و در نتیجه چون به حدّ و مرز خود اکتفا ننموده گرفتار پوچی و بیثمری میشود.
هرچیزی که با تغییر شرایط حقیقتش را از دست میدهد اعتباری است. مقابل اعتباریات آن چیزهایی است که در هر شرایطی ثابت است و به آنها حقایق میگویند. در مورد انسان آنچه حقیقت دارد «بندگی» اوست. یک چیز است که در هر شرایطی در ما ثابت است، چه زن باشیم، چه مرد، چه ایرانی باشیم، چه غیر ایرانی، چه باسواد و چه ثروتمند باشیم، چه نباشیم، و آن عبارت است از آن که ما بنده خدائیم و خداوند هم پروردگار ما است به همین جهت حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ»؛ و استوارترین رشتهای که تو میتوانی به آن تکیه کنی، رشتهای است که میان تو و خداست.
یکی از نکاتی که امروزه بسیار مورد نیاز است تفکیک بین اعتباریات با حقایق است، چون متأسفانه فرهنگ غربی - که جهان بشری را امروز تحت تأثیر خود قرار داده - سراسر مشغول اعتباریات و چیزهای مجازی شده و از این طریق بشریت را به خطر انداخته است. اگر بشریت زندگی خود را مشغول چیزهایی بکند که حقیقت خارجی ندارند تماماً با پوچی روبهرو میشود. برای روشنشدن جایگاه اعتباریات و موضوعاتی که موجودیتشان نسبی است و نه حقیقی. همیشه این مثال در ذهنتان باشد که الان موقعیت ما نسبت به طاقی که بالای سر ما است، این است که ما پایین و زیر این طاق هستیم، حال اگر رفتیم در طبقه دوم این ساختمان، ملاحظه میکنید آنچه بالای سر ما بود - یعنی طاق طبقه پائین- حالا زیر پای ما است، در این حالت باز ما، خودمان هستیم، اما پایین بودن ما نسبت به طاق اتاقِ طبقه پائین از میان رفت. پس پایین بودن ما نسبت به طاق طبقه اول در ذات ما هیچ حقیقتی ندارد. بلکه اصلاً بالا بودن طاق اتاقِ طبقه پائین واقعیت خارجی ندارد، آنچه واقعیت دارد آجر و گچ و آهن است، نه بالابودن و پائینبودن آنها. آنچه حقیقت دارد این است که ما فقط خودمان هستیم. حالا اگر قد کسی بلند باشد، این بلندبودن قد، مربوط به بدنش است و نسبت به بقیه آدمها بلند است و نه نسبت به زرافه، پس بلند بودن در ذات او حقیقتی ندارد، چون نسبت است و هر نسبتی حقیقت ندارد. یک حقیقت در شما هست که به شرایط بستگی ندارد، و آن اینکه به اصطلاح فیلسوفها شما معلولید و یا به اصطلاح دین، شما بندهاید و به اصطلاح ملاصدرا «رحمةاللهعلیه» شما عینالربّط به حق هستید. شما
هر کاری بکنید یک چیز نمیتوانید نباشید و آن بنده خدا بودنتان است. ممکن است همه چیز از یادتان برود حتی اسم خودتان را فراموش کنید. اما یک چیز اصلاً یاد رفتنی نیست و آن اینکه من منم، و خودم را درست نکردهام. و این حدّ من و شما است.
حال حضرت میفرمایند اگر حدّ خود را بدانی و اگر بدانی بنده خدا هستی، در رابطه با بنده بودنت هر چه بکنی برایت میماند. «کانَ اَبْقَی لَهُ» ولی اگر به جای بنده خدابودن و توجه به وظیفههایی که در این رابطه دارید، مسائل دیگری مدّ نظرتان بود، به کارهایی دست میزنید که در نهایت هیچ ثمرهای برایتان ندارد. از شما میپرسند چرا اینطور عمل کردید، میگویید چون نظر مردم این بود. انسان به کارهایی مشغول میشود که برای او هیچ بهرهای نخواهد داشت، یک روز گرفتار این مُد لباس میشود، روز دیگر سخت از آن مدل فرار میکند، چون آن مدل کهنه شده است، پس در واقع از گذشته خود فرار میکند و خودش گذشته خود را به عنوان یک کمال برای خود نمیخواهد در صورتی که میتوانست لباس آراسته و تمیز بپوشد با این نیت که یک امر مستحبی انجام داده باشد و عملاً آن کار را به بندگی خود متصل کند تا نه تنها پس از مدتی آن کار را نفی نکند بلکه همواره آن عمل برای او به عنوان وجهی از بندگی باقی بماند، چون بر اساس امور اعتباری و مدبودن و مدنبودن عمل نکرد که نتواند آن را به حقیقت خود که همان بندگی خدا است، متصل کند.
هر چیزی که در رابطه با بندگی شما باشد پایهاش در وجود شماست و برای شما پایدار خواهد ماند، و هر چیزی که در رابطه با بندگی شما نیست پایهاش در غیر شما است و برای شما به عنوان یک سرمایه پایدار نخواهد ماند، بلکه در زمانی کوتاه توجهی وَهمی نسبت به آن خواهید داشت وسپس نظر شما از آن بر میگردد و عملاً از گذشتهی خود فرار میکنید.
جمله حضرت ابعاد عمیقی از موضعگیری صحیح را مطرح مینمایاند که «وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ» کسی که بر حدّ و مرز خود اکتفا کند و آن را بشناسد «کَانَ لَهُ أَبْقَی»؛ گرفتار بیثمری و پوچی نمیشود آن حّد و مرزِ حقیقی برای او میماند و آن هم ماندنی غیر قابل زوال. و حدّ هرکس همان بندگی اوست. باید به خود بفهمانیم که ما بندهایم تا با پوچی و بیثمری خود روبهرو نشویم.
عمدهترین عامل غفلت از مرز و حدّ خود تعریف و تمجیدهای مردم است که موجب میشود ما فراموش کنیم چه هستیم، به من و شما میگویند آقا این خانه و این لباس شأن شما نیست، شما خیلی مهمتر از آن هستید که مثلاً دوچرخه سوار شوید یا شأن شما بالاتر از آن است که با مردم عادی حشر و نشر داشته باشید و خلاصه ما را از دیدن درست خود که بندهایم و باید چون بندگان زندگی کنیم غافل میکنند. بابا خدا دوتا پا به من داده است و دو تا دست، والسلام، بقیهاش اضافه است. حضرت عیسی علیه السلام فرمود: مرکب من دو پایم و ابزار من دو دستم است. چیزی که انسانهای بزرگ متوجه آن بودند و مواظب بودند در هر شرایطی از آن غافل نشوند. عدهای میآیند شروع میکنند به تعریف و تمجیدکردن از شما تا دیگر شما به حدّ و مرز خود اکتفا نکنید و طلب بیشتری داشته باشید. طلب بیشتر، همان و از دست دادن آنچه میتوانید به طور طبیعی داشته باشید هم همان. داشتید به خوبی زندگی میکردید و در محدودهای که خداوند برایتان مقدر فرموده بود خود را پذیرفته بودید و به قول خودمان داشتی با همین دوچرخه بندگیات را میکردی بدون هیچ دغدغهای، آمدند گفتند آقا شأن شما بالاتر از دوچرخه است، لااقل یک موتورسیکلت تهیه کنید. فکر و ذهن شما را به هم ریختند، شما هم سر به هوا شدی و از آن زندگی سالمی که منجر به نتایج پایدار و قابل قبولی میشد، محروم گشتی. البته اگر نوع فعالیت شما طوری است که نیاز به وسایل گستردهتری دارید نباید از آنها استفاده نکنید، ولی آنجا هم باید حدّ را نگه داشت، نه اینکه بیخود کوتاه بیایید و استعدادهای خود را متوقف کنید. عمده آن است که از آن حدّی که باید در همان ماند جلوتر نرفت. میگویند شأن شما نیست که با داشتن مدارک دانشگاهی اینهمه زحمت بکشی، بیشتر شما باید دستور دهید و بقیه کار کنند. اگر شما تحت تأثیر این حرف قرار گرفتید اولِ پوچی و بیثمری است، ولی اگر به خود تفهیم کردیم امیرالمؤمنین علیه السلام با آن همه عظمت کفشهای خود را خودشان وصله میزدند از حدّ و مرز خود غفلت نمیکنیم و یادمان میآید که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اَفْضَلُ الْکَسْبِ بَیعٌ مَبْرُورٌ وَ عَمَلُ الرَّجُلِ بِیدِهِ»؛(1)بهترین کسبها، معامله نیک و بدون حیله و کاری است که انسان با دست خود انجام دهد. و لذا تحت تأثیر چنین تحریکاتی قرار نمیگیریم که زندگی خود را به امید ناکجا آبادها، هماکنون ویران کنیم.
1) نهج الفصاحه، حدیث شماره 414.
ما تا وصل به خدا هستیم و خود را در بندگی او قرار دادهایم در هویت حقیقی هستیم، حال چه رئیس باشیم، چه مرئوس و اگر از هویت حقیقی خود خارج شدیم، هر چه باشیم هیچ نیستیم، مثل سرکهای است که شیرین شود، هر اندازه هم که شیرین شود باز میگویند سرکهها خراب شده است، نمیآیند به عنوان شربت از آن استفاده کنند. وقتی آنچه را خدا به ما داده است نبینیم و برای آن ارزش قائل نباشیم، بیهویتی و پوچی شروع میشود، مثل بنده بی مولا میشویم و پوچی یعنی همین، چون دیگر از حقیقت خود جدا شدهایم.
وقتی حقیقت ما بندگی خدا است و با نظر به حقیقتِ خود که پروردگار هستی است، گستردهترین میدان در منظر ما گشوده میشود، دیگر در هیچ شرایطی احساس خلأ و پوچی نمیکنیم تا بخواهیم آن نقیصه را با چیزهای دیگر جبران کنیم، حالا خانه داشته باشیم یا نداشته باشیم، فرق نمیکند چون خداوند ربّ ما است و نیاز ما را خودش هرطور صلاح بداند به موقعش برطرف میکند.
بنده بارها به خواهران عرض کردهام همسران شما پروردگار شما نیستند و اساساً بودن شما عین همسر داشتنتان نیست، این یک توهّم است، بودن شما عین بندگی شما است که مساوی خدا داشتن است و او را معبود خود گرفتن. البته عین این موضوع برای برادران هم صدق میکند. آری خواهران شوهر داشته باشند و برای خدا در خدمت شوهر خود باشند، در شرایط خاص یک کار مستحب است. اما هر کس خودش، خودش است. حالا اگر یک دختر تا آخر عمر شوهر نکرد و یا شرایط ازدواج برایش پیش نیامد، باز خودش، خودش است و هیچ نقیصهای در حقیقت او پیش نمیآید، انجام آن امر مستحب هم با امر مستحب دیگر جبران میشود. نمیدانم چه چیزی باعث شده است که بعضی از خواهران هویت خود را در همسر خود جستجو میکنند و نه در بندگی خدا. طوری شده که اگر شوهر نداشته باشد گویا وجود ندارد. این به جهت آن است که خود را گم کرده است. عرض من این است که بندهبودن شما، حقیقت شماست و هیچ شرایطی نمیتواند این را از شما بگیرد، بیخود خود را کم نپندارید. بنده به کسی سفارش نمیکنم شوهر نکند یا زن نگیرد بلکه میگویم حاشیهها برایتان اصل نشود. چون میدانم بعضی از عزیزانِ ما چون نتوانستهاند هویت حقیقیشان را از فرعیات شخصیت خود جدا کنند ضربه خوردهاند. با توجه به این بحث اگر جوانان ما کنکور قبول نشوند باز خودشان هستند و این احساس بیهویتی، ریشه در غفلت از شناخت حدّ خود دارد.
اگر اینطور در ذهنها برود که حقیقت ما عبارت از این است که کنکور قبول شویم، حالا اگر کنکور قبول نشویم انگار خود را باختهایم. این یک فکر بسیار خطرناک است. چون در چنین فکری هر لحظه خطر بیهویتی، ما را تهدید میکند.
آری خسران یا بی هویتشدن چیز فوقالعاده خطرناکی است ولی طبق آیات الهی اگر انسان چهار خصوصیّت نداشته باشد در خُسران است همان چهار چیزی که خداوند در سوره والعصر متذکر آن شده است و میفرماید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ؛ «وَالْعَصْرِ»؛ قسم به خودِ عمر. «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ»؛ انسان خودش را میبازد. و همه خود را میبازند. چه با شوهرداری، چه با زن داری، چه با مدرک، چه بدون مدرک. همه خودشان را میبازند. «إِلَّا»؛ مگر اینکه در این چهار میدان قدم بگذارد. «الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»؛ یکی اینکه به حقایق عالم اعلا - از خدا گرفته تا ملائکه و انبیاء - ایمان بیاورد و دیگر آنکه زندگی خود را براساس ارتباط با آن حقایق تنظیم کند. «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»؛ و سوم اینکه در راستای ایمان و عمل صالح، فضای توصیه به حق بین خود و سایر انسانها ایجاد کند و چهارم اینکه در راستای توصیه به حق فضای پایداری در حق را بین خود و دیگران رشد دهد. چنین کسی احساس بیهویتی و خسران نمیکند. حال اگر جوانی زندگی خود را مطابق چنین خصوصیاتی تنظیم کرد میخواهد کنکور قبول بشود یا نشود، ازدواج بکند یا نکند، چنین انسانی هرگز گرفتار بیهویتی و پوچی نمیشود و تمام تلاشهایش به نحو کامل برایش میماند و هر روز در کنار نتایج فعالیتهای گذشتهاش نتایج جدیدی برایش پیش میآید.
اگر خود را مشغول حرفهای دیگر نکنیم سخن حضرت مولیالموحدین علیه السلام و سوره والعصر همه چیز را برای انسان روشن میکند و جای هیچ دغدغهای باقی نمیگذارد، هنر ما باید در شناخت مرزهای خود باشد و اینکه اعتباریات را جزء حقیقت خود ندانیم.
همان که قبلاً عرض شد وقتی بندگی در صحنه باشد نه جای نگرانی رزق است و نه جای نگرانی آبرو، خداوند خودش از طریقی که مصلحت ماست رزق ما را میرساند و آبروی ما را نیز حفظ میکند. عمده آن است که متوجه شویم چگونه دیگران ما را از شأن اصلی خود که همان بندگی خدا و خدا داشتن است خارج میکنند، و تحت عنوان این که شأن شما این نیست مسیری سخت فرسایشی و پوچ جلو ما میگذارند. برای نجات از این خطر فقط یک راه هست و آن فهم حدّ و مرز خود یعنی فهم عبودیت خودمان است. اگر هر چیزی غیر از بندگی خود را چیز بدانیم، غیر واقعی را واقعی پنداشتهایم و لذا هر تجزیه و تحلیلی در راستای آن انجام
دهیم حتماً غلط و غیر واقعی است. چون بندگی ما حتماً یک واقعیت است و هر چیزی غیر از بندگی برای ما حتماً غیر واقعی است. پس هر چیزی غیر بندگی اگر در صحنه روح ما رشد کند حتماً ما را به غلط میاندازد. اگر اعمال گذشتهی خود را بررسی کنیم میبینیم آنجایی که انسان خودش را به عنوان بنده ندیده است، هر تجزیه و تحلیلی که داشته، اشتباه بوده و هر موضعی که گرفته غلط بوده است. غلطبودن یعنی دامنزدن به چیزهای به ظاهر افتخارآمیزی که در واقع افتخارآمیز نیستند و بهعنوان سرمایهی حقیقی برای ما نمیماند. به تعبیری از اعمالی نبوده که «کَانَ أَبْقَی لَهُ» برای انسان پایدار باشد.
حضرت میفرمایند اگر در اعتبارات، در نسبتها و در کارهایی که عین بندگی تو نیست، وارد شدی، بدان که حاصل آنها چیزی نیست که برای تو بماند. نمونهاش چیزهایی است که انسان در سن پیری از دست میدهد - چون آنها اعتباریات بود - از سواد و اطلاعات بگیر تا اسم فرزند و نوهها، اکثراً از یاد انسان میرود ولی ملکات انسان، یعنی آنهایی که با جان انسان گره خورده برایش میماند. اگر مطالعه کنید که اطلاعاتتان زیاد شود اکثر آنها قبل از مرگ میرود، ولی اگر سواد و اطلاعات را بستری برای بندگی خدا بخواهید آن بندگی برای شما میماند. مواظب باشید برای خودتان اهمیتی جز بندگی خدا قائل نشوید تا اهمیتهای اعتباری عمر ما را به سراب تبدیل نکند و خودخواهیها تاریکی را وارد روح و روان ما ننماید، به طوری که جرأت کنیم به راحتی حقوق و شخصیت انسانها را زیر پا بگذاریم، گویا همه باید در خدمت منافع ما باشند. همه اینها به جهت غفلت از بندگی است و نشناختن حدّ و مرز خود. در آن صورت انسان در جاهایی پای میگذارد که سقوط میکند. قرآن میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ»؛(1)آدمهای خیالاتیِ پرفخر را خدا دوست ندارد. خداوند چنین افرادی را دوست ندارد به این معنی است که آنها را هدایت نمیکند و آنها در ظلمات خود میمانند. حال اگر شما برای خود خیلی اهمیت قائل شدید وارد همان شخصیتی میشوید که خداوند در وصف آنها میفرماید: «مُخْتَالٍ فَخُورٍ»؛ و به سرنوشت آنها میرسید.
1) سوره لقمان، آیه 18.
با غفلت از حدّ و مرز خود اینقدر برای خودمان اهمیت قائل شدیم که گویا ما باید ملاک بدی و خوبی آدمها باشیم و عملاً جای خدا مینشینیم. در حالیکه دین به ما ملاک میدهد که هر چه خودت را در تواضع بیشتری نسبت به حق دیدی در قرب بیشتری نسبت به حق قرار داری. از امام نهم حضرت جواد علیه السلام با توجه به این که در موقع شهادت حضرت امام رضا علیه السلام در مدینه بودند، میپرسند: یابن رسول الله چه موقع متوجه شدید که شما امام شدهاید؟ حضرت فرمودند: هنگامی که یک احساس فروتنی و خضوع فوقالعادهای در برابر خداوند برایم پیش آمد. پس درجه کمال حضرت و رسیدن به مقام امامت با شدّت بندگی برای حضرت پیش آمد. حالا مقابل آن قضیه این است که انسان فکر کند، چیزی است، به همان اندازه نسبت به حقیقت در حجاب میرود. وسوسه شیطان در القاء کبر آن وقتی پیش میآید که توفیقات الهی را به حساب خودمان میگذاریم. خداوند صحنهای بهوجود آورد که ما توفیق مطالعه پیگیر المیزان را پیدا کردیم. قضیه این بود که یکی از طلبههای مرحوم آیت الله علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه»؛ که رحلت کرده بود. از طریق یک جوانی که گاهی سخنان آن طلبه را از برزخ برای ما نقل میکرد به ما خطاب فرمودند: شما معلمان دانشگاه و تربیت معلم چرا از این کتابها غافلید و آن جوان به راهنمایی آن روح برزخی به کتابهای المیزان که در طاقچه قرار داشت اشاره کرد. شاید بنده چندین بار به تفسیر المیزان رجوع کرده بودم ولی این مرتبه همهچیز عوض شد به طوری که به لطف خدا شش سال متوالی آنچنان علاقهای در قلبم نسبت به تفسیر المیزان پیدا شد که اگر کوچکترین کاری باعث میشد از المیزان فاصله بگیرم غم زیادی وارد قلبم میشد و این در شرایطی بود که قبل از آن مدتی بود دست و دلم به مطالعه هیچ کتابی نمیرفت. حالا که بنده این دو کلمه را از المیزان بلدم آیا از خودم بوده است؟ اصلاً چه کسی این علاقه را لطف کرد؟ آیا ظلماتی و هلاکتی بالاتر از این میشود که انسان این توفیقات را به خود نسبت دهد؟ با توجه به چنین نکتهای آیا میتوان برای خود نسبت به بقیه امتیازی قائل شد و سایرین را تحقیر نمود؟
وقتی نسبت به بقیه برای خود امتیاز قائل شدیم، رابطههایمان از زیبائیهای تواضع خارج میشود و همه سعی میکنیم بر همدیگر حکومت کنیم، نقشه میکشیم چطوری بقیه را تحت اختیار خود قرار دهیم، البته موفق نمیشویم ولی فرصتهایی را که صرف چنین نقشههایی
کردهایم، همه را از دست خواهیم داد و در آن حال هیچ راهی به سوی آسمان بر قلب و روان خود نگشودهایم. آیا ما حق داریم به همدیگر دستور دهیم و آیا چنین انتظاری، انتظار به جایی است که بقیه باید به دستور ما عمل کنند؟ ریشه همه حجابهای بین خود و خدا را باید در چنین افکار و اعمالی جستجو کرد. بندگی حقیقتی است که هیچ زمان و مکانی از ما جدا نیست و باید آن را برای خود حفظ کرد. به نیویورک بروید باز بندهاید به روستای دور افتادهای هم بروید باز بندهاید. همه بیسواد شوند، شما بندهاید. همه باسواد شوند، شما بندهاید. همه پولدار شوند، یا همه بیپول شوند، شما بندهاید. یک چیز است که در هر حال میتواند برای شما بماند و آن بندگی خدا است. حال اگر بنده بودن شما سرمایة شما شد و آن را پذیرفتید و به آن قانع شدید، چه موقع میترسید آن سرمایه حقیقی را از دست بدهید؟ در این حالت اصلاً ترسِ از دست دادن مطرح نیست، پس دیگر در سراسر زندگی نگرانی برای انسان نمیماند، فقط اتصال به رب میماند و بس. در آن حالت به راحتی میتوانید متّصل به حق شوید و دیگر چیزی در میان نیست که شما را به سوی خودش جذب کند، چون به جز برای بندگی خود و ربوبیت خدا، برای هیچ چیز دیگر اصالتی قائل نیستند. و لذا وارد عالَمی میشوید که عالَم پایداری است، چون به دو چیزِ پایدار نظر دارید به بندگی خود که هیچ چیزی آن را نمیتواند از شما بگیرد و به ربالعالمین که عین بقاء و پایداری است.
در راستای امر فوق حضرت میفرمایند: «وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ» محکمترین و پایدارترین رشتهای که تو میتوانی به آن تکیه کنی، رشتهای است که بین تو و خدا برقرار است.
وقتی روشن شد بهجز بندگی من و ربوبیتِ خدا همه اعتبارات است پس به واقع یک ریسمان بین ما و خدا پایدار و محکم است که همان بندگی است. این ریسمان وقتی وارد زندگیها میشود که ما خودمان را بنده ببینیم و لاغیر، و خدا را معبود ببینیم و لاغیر. برعکس آنکس که خود را همه کارهی زندگی خود میداند و به ابزارهای دنیا، اعم از خانه و پول و مقام، خود را متصل می کند، این آدم به پوسیدهترین وسیله بین خود و آن ابزارها متوسل شده است. با چیزهایی همراه و مصاحب شده که بر عکس نفس مجردش که پایدار است، ناپایدار است. به گفته حافظ:
نخست
موعظهی پیرِ میفروش این است
که
از مصاحب ناجنس احتراز کنید
مصاحب حقیقی خداست و از آن جهت همجنس شماست که شما جلوهای از روح او هستید، همان روحی که عالیترین مخلوق است و نمایش کامل انوار اوست.
ناجنس یعنی آن چیزی که هم جنس شما نباشد و شما را به خدا متصل نگرداند، خداست که مقصد و مقصود هر کس است. و لذا غیر خدا همه چیز نسبت به قلب و روان ما ناجنس است. چنانچه ملاحظه فرمایید، اکثر انسانها همه چیز را برای خود میخواهند، چون همه ناقصاند و میخواهند نقص خود را از طریق بقیه برطرف کنند، و لذا خودخواهیها به صحنه میآید، فقط کسانی از این امر استثناء هستند که متوجه شدهاند باید از طریق خدا نقص خود را بر طرف نمایند. رفقای عادی شما به شما میگویند: رفته بودی دلم برایت تنگ شد، چون از تنهایی خودشان ناراحتاند. یک وقت است ما بدون امام نمیتوانیم زندگی کنیم چون امام جان ماست، آن درست است. و ملاقات اولیاء الهی و علماء بزرگ هم در همین راستا است. ولی در بسیاری موارد ما در ارتباط با بقیه میخواهیم به خیالات خود جواب دهیم. چیزی که فرهنگ مدرنیته گرفتار آن است و برای جوابگویی به آن سینما و تلویزیون را پدید آورد، و یا اینکه امروزه اکثراً با موبایلهای خود به عنوان سرگرمی خود را مشغول میکنند و از این طریقهها راه ارتباط خود را با خدا به فراموشی میسپارند. حضرت میفرمایند: مواظب باش با گرفتار شدن در بندهای خیالات از آن رشته اصلی و قابل اعتمادی که بین تو و خداوند هست محروم نشوی. با بندهای خیال، وداع کن اما با رشته بین خود و خدا هرگز وداع نکن. این که به ما دستور میدهند هر وقت نماز میخوانی طوری فکر کن که این آخرین نماز است و داری با نماز وداع میکنی، و از این دنیا به دنیای دیگری میروی به جهت حفظ همین ارتباط و بیاهمیتداشتن بقیهی رشتهها است. یک عدّه وقتی هم نماز وداع میخوانند دلشان به دنیا است و رشتهای که بین آنها و دنیا هست، میگوید خانهی خوبی بود حیف باید بگذارم و بروم. اینکه نشد نماز وداع از دنیا، این نماز رفاقت بیشتر با دنیا است. وداع یعنی یأس از دنیا و مردم. به طوریکه دیگر دل انسان به دنیا و به مردم وصل نباشد.
تمام وجود انسان میتواند نگاه به حق باشد، به طوری که انسان خود را نبیند و حتی خدادیدنِ خود را هم نبیند، فقط دیدن حق در میان باشد. الآن شما مرا نگاه میکنید بدون آن
که نگاه کردن خود را نگاه کنید. یک وقت شما فقط مرا نگاه میکنید و دیگر هیچ، ولی یک وقت میگویید عجب! دارم نگاهش میکنم، در حالت دوم دیگر مرا نگاه نمیکنید بلکه به نگاهکردن خود توجه دارید. شما وقتی در آینه چیزی را میبینید فقط نگاه کردن هستید، اما وقتی متوجه خودتان هستید که دارید نگاه میکنید آنوقت دیگر به آن چیز نگاه نمیکنید. پس در موقع رؤیت، نگاهتان را نگاه نمیکنید. نگاه کردن، غیر از نگاه را نگاه کردن است. پروانه وقتی به دور شمع میگردد همینطور میگردد و میگردد تا جذب نور شود، تمام وجودش توجه به نور میگردد، اصلاً وجود خود را فراموش میکند. بههمین جهت بهسرعت به طرف شعلهی شمع میرود، ناگهان با تماس با آتش و گرمی آن به خودش میآید و عقب میکشد. دوباره نور را میبینید و جذب آن میشود، خود را فراموش میکند و به طرف شعله میرود، دوباره میسوزد و عقب میکشد، هرچند نزدیکی به شمع با سوختن همراه است، بالأخره خود را به آتش میزند، دیگر مواظب است خود را نبیند تا عقب بکشد، تمام وجودش میشود دیدن نور، اینجاست که قوْتِ نور میشود و خودش میشود آتش. انسانی که متوجه رشته بین خود و خدا شد، تمام وجودش میشود نگاه به حق، دیگر هیچ رشته دیگری را به رسمیت نمیشناسد. اگر کسی فهمید که بنده است، یعنی به خدا بند است تمام نگاهش میشود نگاه به حق، چیزی جز حفظ این ارتباط برایش معنی ندارد. بندگیْ چیزی جز توجّه به حق نیست، عین اتصال به حق است، چون وجودش به همان بندگی و بند بودن است، وجود مستقلی ندارد، بندگی یعنی عین فقر نسبت به حق. این نور پایینی را نگاه کنید وقتی رابطهاش با نور بالایی قطع شود مثلاً یک مقوا بین نور بالایی و پایینی قرار دهند، نور پایینی هیچ میشود. چون همین که به نور بالایی وصل است، وجود دارد. چون بندگی چیزی جز اتصال به حق نیست، پس وقتی میخواهیم بندگی کنیم، تماماً میشویم توجه و نظر و نگاه به حق، و انصراف از هر آنچه میخواهد ما را به خود جذب کند. تمام عبادات برای حفظ این نگاه است. گفت:
گرت
هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه
دار سرِ رشته تا نگهدارد
خودِ خدا به ما یاد داده که بگو: «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»؛ به ما یاد داده است که چطور سرِ رشته را نگهداریم، اگر کس دیگری میخواست به ما یاد بدهد ما نمیپذیرفتیم، اوست که میداند راه و رسم ارتباط با خودش چگونه است، حتی به پیامبران خودش یاد داد چگونه رشتهی بین خود و او را پایدار نگهدارند. سوره «حمد» تحفة بزرگ خدا است، خدا در این سوره به ما یاد داده که چگونه با او حرف بزنیم، چیز عجیبی است. حالا شما در سوره حمد
فقط نگاه به حق هستید، تمام مضامین این سوره دریچه نگاه به حق است. نگاه به نگاه نیست، نگاهت را نگاه نمیکنی. اگر نگاهت را نگاه کنی که به حق نگاه نمیکنی. بنده فقط نیاز است، فقط فقر است. حالا ببین ریسمانی که بین تو و اوست چه ریسمانی است. یک طرفش تویی که فقط نیازی و نگاه، یک طرفش اوست که فقط غنا است و لطف و حیات و سایر کمالات. حالا «هیچچیز» به «چیز» وصل شده است. در سوره حمد راه اتصال به خودش را به ما آموخته و ما را دعوت کرده که به او وصل شویم و به او بنگریم. گفت:
خود
که را آمد چنین دولت به دست
قطره
را موجی تقاضا گر شده است
چون
تقاضا میکند دریا تو را
از
چه اِستادی و واماندی هلا
اَللَّهَ
اَللَّهَ زود بشتاب و بجو
زان
که بحر رحمت است این، نیست جو
اَللَّهَ
اَللَّهَ چون به فضلت راه داد
سر
به خاک پای او باید نهاد
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَی لَهُ، وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَینَکَ وَ بَینَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، وَ مَنْ لَمْ یبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ. قَدْ یکُونُ الْیأْسُ إِدْرَاکاً إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلَاکاً .لَیسَ کُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لَا کُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ الْأَعْمَی رُشْدَهُ»
و هرکس اندازهی خود دانست آن اندازه برایش باقی ماند. استوارترین رشته و پیوندی که برای تو هست، رشته و پیوندی است که میان تو و خدا هست. آن که در کار تو نپاید، دشمنت به حساب آید. آنجا که طمع به هلاکت کشاند، نومید ماندن به رسیدن مقصود ماند. نه هر رخنهای را آشکار توان دید و نه بر هر فرصتی توان رسید. چه بسا بینا به خطا افتد و کور به مقصد خود رسد.
حضرت به فرزندشان فرمودند: اگر حدّ خودت را بشناسی، آن حد و مرز و موقعیت، برایت باقی میماند، به طوری که هر روز نگران از دستدادن موقعیت خود نیستی. سپس فرمودند: محکم ترین رشتهای که میتوانی برای خود پایدار نگهداری و بدان اعتماد کنی ارتباطی است که بین تو و خدای سبحان میتواند برقرار شود. زیرا بقیهی ارتباطها، اعتباری و زودگذر و موسمی است، چون یک چیز است که حقیقت تو و عین توست و آن بندگی خداست، و بقای حقیقت تو به بندگی خدا است و همین برای تو میماند. که تا حدّی بحث آن گذشت و این دیگر به عهدهی شماست که بر روی آن تأمل بفرمائید و مواظب باشید این توصیه بزرگ از صحنه قلبتان خارج نشود. این نکته را در جان خود نهادینه کنید که هر ارتباطی با هر چیز ارتباط موقتی است، غیر از ارتباط شما با خدا. حالا ما کاری نداریم که بسیاری از ارتباطها غلط است، غلطبودن آن به جای خود، آن ارتباطهای صحیح هم موقت است، چه ارتباط با خانه، چه با همسر، چه با شغل، چه با مدرک، چه با اطلاعاتی که دارید. نزدیکترین چیز به ما اطلاعات ما است که در یک حادثه همه از یادمان میرود - چیزی که در سکرات مرگ برای همه پیش میآید- فقط خودمان میمانیم، خودمان و ملکات و اعتقاداتمان که عین وجود ما شده است، حتی اعتقاداتی که عین ما نشده و تحت تأثیر محیط پذیرفتهایم همه از یادمان میرود. در روایت داریم در برزخ وقتی از بعضیها میپرسند «مَنْ رَبُّکَ؟» هیچ جوابی نمیتوانند بدهند. چون آنها در قلب خود چیزی ندارند که بگویند، به قلبشان رجوع میکنند از پروردگار عالم هیچ نوری ندارند که بروز دهند. در آن موطن قلب است که بروز میکند. از یک عدهای
میپرسند «مَنْ رَبُّکَ؟»؛ جواب درست میدهند ولی وقتی میپرسند از کجا میگویی؟ میگوید مردم میگفتند. او نیز وارد عذاب میشود، چون اعتقادات او آنچنان نبوده که بین جان او و خداوند پیوند بندگی ایجاد کند. آن مطالب را در بینش اسلامی دبیرستان و معارف اسلامیدانشگاه خوانده یا پای منابر شنیده است، از شما هم بهتر بلبلزبانی میکند ولی به قلب نرسانده و از آنها در راه بندگی خدا استفاده نکرده است. آنچه را میگفته و مدعی هم بوده که قبول دارد، به خودش رجوع نکرده تا ببیند تمام وجودش مطابق این اعتقادات هست تا در صحنهای که فقط قلب میتواند درون خود را اظهار کند، آنجا قلب او دینداری خود را اظهار کند؟ در قیامت دروغگوها، دروغ گفتنشان را میگویند، آنجا نمیتوانند دروغ بگویند که دروغگو نیستند، بلکه دروغگوبودنشان را اظهار می دارند، چون روزی است که حقِّ هر چیز آشکار میشود. آنجا دروغگوها راست میگویند اما دروغگوبودنشان را راست میگویند و اینکه دروغ میگویند را میگویند.
میخواهیم نتیجه بگیریم، ما ارتباط با همه چیز را، دیر یا زود از دست میدهیم و ما میمانیم و خودمان. حالا اگر آن خودی که در صحنه آوردهایم توانسته است ارتباط خود را با خدا در جانش نهادینه کند، این ارتباط برایش محفوظ میماند وگرنه در آن صحنه هیچ ارتباط دیگری در صحنه نیست و در خلأِ بیارتباطی و بیخدایی قرار میگیرد.
حضرت در ادامه میفرمایند:
«وَ مَنْ لَمْ یبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ»؛
فرزندم! کسی که حریم تو را رعایت نکند و نسبت به حقوق تو بیمبالات باشد دشمن تو است.
حال که باید شرایط حفظ پیوند خود و پروردگارت را حفظ کنی، مواظب عوامل مختلکننده آن پیوند باش. به تعبیر مولوی بعضی مواقع میشود که مدعیان دوستی، چون تو را از مسیری که باید طی کنی منحرف میکنند و دغدغه از بین رفتن آینده ابدی تو را ندارند، دشمن تو به حساب میآیند.
در
حقیقت دوستانت دشمناند
که
ز حضرت باز و مشغولت کنند
کسی که رعایت حقوق انسانی شما را نکند و شما را به چیزی نگیرد و اهداف حقیقی شما برایش مهم نباشد دشمن شماست. شما را برای خودشان میخواهند بدون آن که شخصیت و اهداف شما برایشان مهم باشد، در کارهای خود به دنبال همراه هستند. این ها در واقع رفیق خودشاناند، لذا میبینید برایشان اصلاً مهم نیست که وقت شما را لگدمال امیال خودشان کنند، برای وقت و عمر شما حریمی باز نمیکنند و دغدغهی به کمال رساندن شما را ندارند. میگویند خیلی ارادت داریم، از آنها باید پرسید اگر ارادت داری بگذار به کارم برسم، اگر ارادت داری چرا مرا بازیچه امیال خود کردهای؟ آری امیرالمؤمنین علیه السلام به واقع به پیامبر صلی الله علیه و آله ارادت داشتند، لذا بدون اجازه وارد خلوت و تنهایی آن حضرت نمیشدند، آیا آن کسی که رعایت وقت و عمر شما را نکند دوست شما است؟ به او تذکر بده که نباید وقت یکدیگر را ضایع کنیم، اگر دیدید گوشش بدهکار این حرفها نیست، دنبال آن ریسمانی را که او بین تو و خودش ظاهر کرده است را نگیر. حریم اصلی ما بندگی خدا است، پس هر کس بستر بندگی ما با خدا را رعایت نکرد دشمن ماست، تو مرز خود را بشناس. حضرت بعد از آنکه فرمودند: تنها ریسمان مطمئن، ریسمانی است که بین تو و خدا است. حالا میفرمایند: هرکس نسبت به تو بیمبالات باشد و جایگاه تو را رعایت نکند، دشمن تو است. نتیجه این میشود که هرکس مرز بندگی تو را لگدمال کند دشمن تو است. تعارف که نداریم، اگر شما بنا است خانه ما بیایی و نه تنها مرا در عبادت خداوند یاری نکنی بلکه از عبادت هم بازم داری، دشمن من هستی، حتی اگر یک جعبه شیرینی و چندین سکه طلا هم برای من بیاوری باز دشمن من خواهی بود. شخصی در موسم حج، خدمت امام حسین علیه السلام آمد و گفت: یابن رسول الله میخواهیم با هم بحث کنیم. حضرت فرمودند: «یا هَذَا أَنَا بَصِیرٌ بِدِینِی مَکْشُوفٌ عَلَی هُدَای فَإِنْ کُنْتَ جَاهِلًا بِدِینِکَ فَاذْهَبْ وَ اطْلُبْهُ مَا لِی وَ لِلْمُمَارَاة»؛(1)
ای فلان، من به دین خود آگاهم و راه هدایت برای من روشن است، اگر تو نسبت به دین خود جاهلی، پس باید بروی یاد بگیری. ولی بنشینیم بحث کنیم یعنی چه؟ حضرت نشان دادند که اجازه نمیدهند همینطوری عمرشان صرف میل بقیه شود.
هر کدام از بزرگانی که در مسیر الهی به جایی رسیدند کسانی بودند که سخت حساس بودند تا افراد اوقاتشان را از بین نبرند، حال چه به اسم دوست و چه به اسم دشمن. بالأخره
1) بحار الأنوار، ج2، ص 135.
یک سوال هست، اگر شما حریم همدیگر را رعایت نکنید چه خدمتی به همدیگر کردهاید که ما این ارتباطها را دوستی بنامیم؟(1)
مرتاضان تبتّی گاهی در گروههای بیست یا سی نفره در پشت سر هم حرکت میکنند، بدون آن که در طول مسیر یک نفر با صحبت خود مزاحم عالَم رفیقش شود، و چون از هم انتظار ندارند که با همدیگر حرف بزنند در قلب و روان خود مشغول این دغدغه نیستند که نکند رفیق ما ناراحت شود که من همچنان در کنار او در سکوت هستم، این را میگویند امنیت قلبی نسبت به همدیگر. چه اشکال دارد ما سه ساعت پهلوی هم بنشینیم، من در فکر خودم باشم و نگران نباشم که شما بگویید این چرا با من حرف نمیزند، و شما هم همینطور. دغدغهی اینکه ممکن است شما از سکوت من ناراحت شوید نمیگذارد من پهلوی شما درست زندگی کنم. اینجاست که شما با حضور در کنار من، مزاحم من میشوید. اگر نزد من آمدی، سؤال داری بپرس، من هم اگر سؤال دارم میپرسم، شق سوم ندارد. چرا نمیگذاری نزد خودم باشم و در سیری که باید فکرم را جلو ببرم، زندگی را ادامه دهم؟ چطوری نمیگذاری فکر کنم؟ اینکه انتظار داری من وقتی کنار شما هستم یا حرف بزنم یا انتظار داشته باشم شما حرف بزنید. این یک زحمت بزرگ است که به من میدهی. چه اشکال دارد آدمها کنار هم باشند ولی مزاحم هم نباشند؟ بنا نیست اینهمه به همدیگر گره بخوریم. به گفته جبران خلیل جبران: «امّا در میانه این همراهی، اندکی جدایی باید... دوست بدارید لکن عشق را به زنجیر بدل نکنید... از نان خود به هم ارزانی دارید، اما هر دو از یک قرص نان تناول نکنید... امان دهید هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها... در کنار هم بایستید، نه بسیار نزدیک، که پایههای حایل معبد، به جدایی استوارند.»(2)
1) قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله قَالَ الْحَوَارِیُّونَ لِعِیسَی علیه السلام یَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ ؟ قَالَ: مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ وَ یَزِیدُ فِی عِلْمِکُمْ مَنْطِقُهُ وَ یُرَغِّبُکُمْ فِی الْآخِرَةِ عَمَلُه. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده: حواریّون بعیسی علیه السلام گفتند:یا روح اللَّه !با چه کسی همنشین شویم؟ عیسی فرمود:کسی که دیدنش خدا را بیاد شما آورد، و سخن او در علم و دانشتان بیافزاید، و عمل و کردارش شما را خواهان آخرت و سرای دیگر گرداند). بحار الأنوار ج1ص 203.
2) کتاب پیامبر، جبران خلیل جبران، ترجمه دکتر مهدی مقصودی، ص 23.
انسانهایی که خلوت را نمیشناسند عموماً مزاحم همدیگرند بدون آن که بدانند، همیشه به دنبال کسی یا چیزی هستند که آنها را از تنهایی در آورد. یا تلویزیونی باشد که نگاه کنند، یا کسی باشد که با او اختلاط نمایند. چون با خودشان قهر و بیگانه هستند، بیشتر با بیگانهها زندگی کردهاند و نه با خود. ریشه همه این اشکالها آن است که خلوت بین خود و خدا را نمیشناسند. مولوی در خطاب به این افراد میگوید؛ یک ساعت از مردم دوری، انگار تمام غمهای عالم جلویت را گرفته است.
ساعتی
خالی بمانی تو ز خلق
در
غم و اندیشه مانی تا به حلق
آری امکان چنین موقعیتی هست که شما پهلوی من باشی اما باز من و شما تنها باشیم و مزاحم همدیگر نباشیم و این در صورتی است که بنده نگران نباشم که شما انتظار دارید با شما سخن بگویم، و شما هم نگران نباشید که من انتظار دارم شما با من سخن بگوئید. اینجاست که با حضور در کنار هم بر خلوت همدیگر شلیک نمیکنیم. چه اشکال دارد چندین روز کنار هم باشیم ولی هرکس پیش خودش باشد و مزاحم دیگری نباشد؟ اصلاً خیلی نمیخواهد با هم باشید، در وصف پیامبر خدا صلی الله علیه و آله داریم «یخْزُنُ لِساٰنُهُ اِلاّ عَمَّا یعْنِیهِ...»؛(1)زبان خود را جز در مواردی که به ایشان مربوط میشد، حفظ میکردند. خود را از مردم میپاییدند، حضرت زیاد با مردم نبودند ولی هر وقت با مردم بودند خوشرو بودند، دایم قاطی مردم نبودند که بیایید بنشینید با همدیگر حرف بزنیم. اینها غفلت است، خلوت باید داشت.
آن رفیقی که نمیگذارد من در ارتباط محکمی که بین من و خدا برقرار است مستقر باشم، دشمن من است. پس حرف این شد؛ محکمترین رابطهها، رابطه بین تو و خدا است. «وَ مَنْ لَمْ یبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ»؛ و آنکس که نسبت به تو و حقوق تو بیمبالات باشد، دشمن توست.
دشمنان از سر حسادت مزاحمت ایجاد میکنند ولی دوستان هم عمر انسان را میسوزانند. حتی موقعی که با شما قهر باشند، ذهنتان را مشغول میکنند، چون انسان با غریبهها که قهر نمیکند، لذا قهر با دوستان هم یک نوع فرصتسوزی است. اگر مصلحتتان نیست ارتباط نزدیک با همدیگر داشته باشید، رابطهها را کم کنید ولی قهر نکنید. در یک رابطهی طرفینی بزرگترین کمک من به شما این است که کاری کنم تا شما بتوانید ارتباطتان را با خدایتان حفظ کنید. کمک شما هم به من در همین حد میتواند باشد. برای ارتباط قلب با خدا ابتدا
1) عیون اخبار رضا علیه السلام ج 1، ص 319.
معرفت به خداوند نیاز است، آن معرفت را باید در جلسات دینی کسب کرد ولی جلسات دینی نباید مقصد بشود، خدا و ایجاد زمینه برای ارتباط با او مقصد است. در جلسهای که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله موعظه میفرمودند، عربی پس از این که کمی گوش داد بلند شد رفت. بعد از جلسه، صحبت از کاری شد که آن عرب انجام داد حضرت فرمودند کار او به تقوا نزدیکتر است چون رفت تا آنچه فهمید عمل کند. ارتباط با خدا برایش مقصد بود نه ارتباط با اطلاعات.
دوستان شما کسانی هستند که زمینهی خلوت شما را با خدا زیاد کنند. چرا میگویند دنیا را دوست نداشته باشید؟ برای اینکه دنیا ارتباط شما را با خدا قطع میکند. ولی چرا میگویند قرآن را دوست داشته باشید؟ برای اینکه قرآن کلام خدا است و متذکر اسماء الهی و سنن پروردگار میباشد. همانطور که باید نماز را دوست داشت، چون وسیله ارتباط انسان با خداوند است. ولی میگویند دنیا را دوست نداشته باشید برای اینکه ارتباط ما با آن موجب دوری از خدا است. حال اگر دوستان شما همان کاری را با شما بکنند که دنیا با شما میکند، باید در دوستی آنها تجدید نظر کرد. در روایت عنوان بصری حتماً توجه کردهاید که حضرت صادق علیه السلام پس از آن که تذکرات لازم را به عنوان بصری دادند فرمودند: «فَقَدْ نَصَحْتُ لَکَ وَ لاَ تُفْسِدْ عَلَی وِرْدِی»؛(1)من برای تو خیر خواهی کردم، دیگر بلند شو برو و ذکر و ورد مرا با حضورت خراب نکن. و بدین شکل ائمه علیهم السلام اجازه نمی دادند کسی وقت آنها را ضایع کند. باز در روایت داریم که اصحاب وقتی در محضر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بودند در آن جلسه سکوتی طولانی حاکم میشد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله هر وقت صلاح میدانستند سخن بگویند، میگویند انتظار اصحاب در آن جلسه مثل انتظار کسی بود که در زیر درخت میوه منتظر بماند تا میوهای از درخت برسد و خودش بیفتد. رحمت بزرگی است که آدم کنار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بنشیند اما فضای سکوت آن حضرت را ضایع نکند، انتظار هم نداشته باشد پیامبر صلی الله علیه و آله برایش اختلاط بکند. چنین صحنههایی را در خدمت آیت الله بهاءالدینی«رحمةاللهعلیه» دیدیم، خدمت ایشان مینشستیم و انتظار داشتیم ایشان برای ما اختلاط کنند، بعضاً ایشان متوجه بودند که وظیفهشان سخنگفتن نیست، به ما لطف میکردند وقت میدادند خدمتشان باشیم ولی ایشان در فکر خودشان بودند، گاهی برای اینکه حوصله ما سر نرود از بریانهای اصفهان سؤال میکردند، چون میدانستند ما از آنهایی نیستیم که حوصله دو ساعت نشستن و هیچ سخن نگفتن را داشته باشیم، ده
1) بحارالانوار، ج 1، ص 225.
دقیقهای مشغول وصف بریانها میشدیم و ایشان دوباره در فکر میرفتند. در حالیکه ما هنوز فکر بریانهای اصفهان بودیم. اصحاب میفهمیدند کنار پیامبر صلی الله علیه و آله نشستن یعنی چه، همین که کسی کنار مقام رحمةٌ للعالمین بنشیند از وسوسههای شیطان در امان است، و حجابهای بین او و عالم معنا از بین میرود، و یا لااقل بر اساس درجهای که دارد آن حجابها رقیق میشود. نه پیامبر صلی الله علیه و آله از دست این اصحاب اذیت میشدند، و نه آنها انتظار داشتند رسول خدا صلی الله علیه و آله با آنها اختلاط کنند. پس از مدتی که در محضر حضرت بودند اذن میگرفتند و میرفتند. پس اگر میخواهید دوستیهایتان دشمنی به حساب نیاید، خیلی نمیخواهد با هم باشید، وقتی هم که با هم هستید اگر سؤال دارید بپرسید، وگرنه، دیگر کاری به کار هم نداشته باشید. اصل مقصد شما روی زمین، ارتباط شما با خدا است، هرکسی و هرکاری که این ارتباط را مختل کند یک نوع دشمنی با شما کرده است. گفت:
در
حقیقت دوستانت دشمناند
که
ز حضرت دور و مشغولت کنند
اگر مرزها را رعایت کنیم و افراد را مشغول خودمان نکنیم، ارتباطها ارتباطهای با برکتی خواهد بود. آری باز تأکید میکنم، افراد را مشغول خودتان نکنید، بگذارید مشغول خدا باشند همچنان که خودتان نیز مشغول افراد نشوید.
حضرت در جمله بعدی میفرمایند:
«قَدْ یکُونُ الْیأْسُ إِدْرَاکاً إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلَاکاً»؛
چه بسیار ناامیدی از مردم که منجر به رسیدن به مقصد میشود، و چه بسیار طمع و امیدواری به مردم که موجب هلاکت میگردد.
بسیار پیش آمده آنجایی که برای برآوردهشدن حاجاتتان از وسایل در دست مردم و از خود مردم مأیوس شدهاید و بهخوبی به مقصد رسیدهاید. و چه بسا که به ابزارها و وسایلی که در دست مردم است امیدوار بودهاید و از مقصد خود دور شدهاید. همان طور که گاهی با نپرسیدن و قلب را متوجه حضرت علیم مطلق کردن، به علومی دست مییابید که فوق علوم موجود در کتاب و درس و مدرسه هست. به گفته مولوی:
گر
نپرسی زودتر کشفت شود
مرغ
صبر از جمله پرّان تر بود
در علوم معنوی گاهی آدم میگوید بروم از فلانی بپرسم، خوب است. این شعر نمیخواهد بگوید آنچه نمیدانی نپرس، میخواهد بگوید با روش صبر و انتظار، اگر نپرسی به مطالب بالاتری دست مییابی. البته این مربوط به اهلش است و نه هرکس. بعضیها چون همّت فکرکردن ندارند زیاد سؤال میکنند، در حالی که چون فکر نکرده اگر جواب او را هم دادی نمیتواند بگیرد. بعضی موارد خوب است که انسان فکر کند و پایداری در فکر، نتیجهاش آن میشود که «مرغ صبر از جمله پرّان تر بود».
بالأخره گاهی شرایط طوری دست بهدست هم میدهد که از همه آنچه شما را به مقصد میرساند ناامید میشوید، در این حالت ممکن است آنچه را میطلبید از همان طریق که هیچ امیدی ندارید برایتان حاصل شود. حال فرمایش حضرت این است که «قَدْ یکُونُ الْیأْسُ إِدْرَاکاً إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلَاکاً»، آن وقتی که به چیزهایی امیدواری که تو را در ناکامیها پرت میکنند، بدان که یأس از آنچه که بدان هیچ امیدی نداری، موجب رسیدن و عین برخورداری است. در واقع در این موارد نفسِ قطع امید موجب گشایش خواهد بود. آنجایی که باید این را بفهمی که این ابزارها معلوم نیست تو را به مقصد برساند و بیش از حد به ابزارها ارزش دادن موجب هلاکت میشود، در این موارد فقط کافی است از آنها قطع امید کنی، قطع امید کردن همان و گشودهشدن راهِ رسیدن به نتیجه، همان. روایات زیادی در این رابطه هست، از جمله اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله یکی از صفات مؤمن را «الْیأْسُ مِمَّا فِی أَیدِی النَّاسْ»(1)یأسِ از آنچه در دست مردم است، میدانند. از این روایات، حداقل این معنا حاصل میشود که از مردم مأیوس باش نه با مردم ارتباط نداشته باش، از مردم مأیوس باش یعنی رسیدن به مقصدت را در الطاف خداوند دنبال کن. بعد میفرمایند: اگر به مردم امیدوار شدی و مقصدت را از خدا به سوی آنها منصرف کردی، هلاک میشوی. عمده هوشیاری ما این است که بیخود به هرچیز امیدوار نباشیم و آنجایی که باید امیدمان را از خلق و سایر امکانات دنیایی قطع کنیم، این کار را انجام دهیم تا به حوائج خود برسیم.
سپس میفرمایند:
1) بحار الأنوار، ج27، ص 78.
«لَیسَ کُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لا کُلُّ فُرْصَةٍ تُصابُ وَ رُبَّما اَخْطَأَ اَلْبَصیرُ قَصْدَهُ وَ اَصابَ الْاَعْمیرشْدَهُ»
هر رخنه و نقصی ظاهر نمیگردد و هر فرصتی به نتیجه نخواهد رسید، و چه بسا بینا در رسیدن به مقصد به خطا افتد، و نابینا به مقصد رسد.
میفرمایند این طور نیست که هر نقصی به واقع نقص حساب شود و انسان را از مقصد باز دارد و انسان را مغلوب خود کند، نمونه آن را نابیناهایی میآورند که در عین نقص چشم مغلوب آن نقص نشدهاند و به مقاصد عالیهای که در راستای رشد آنهاست رسیدهاند. دیگر نقصی مشخصتر از نابینائی که نمیشود. میفرمایند: «وَ لَا کُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ»؛ این طور نیست که هر فرصتی و هر مکانی به آن نتیجهای که میخواهیم ما را برساند. همانطور که هر صاحب چشمی معلوم نیست به مقصدی که دنبال میکند برسد. چه بسیار ثروتها و امکانات که موجب روسیاهی افراد میگردد و نه تنها به مقصدی که باید با این امکانات میرسیدند، نرسیدند، بلکه از مقصد خود هم بسیار دور شدند.
باید رمز پیروزی و شکست را در چیزی غیر از دارائیها و نداشتنها جستجو کرد و نه از نداشتنها در رسیدن به مقصد مأیوس شد و نه از داشتنها مغرور. چه بسیار بزرگانی که شما فکر میکنید فقیرند در حالی که فقرشان را خود انتخاب کردهاند و خود را غنی میدانند. و چه بسیار کسانی که شما فکر میکنید در راحتی و غنا هستند در حالی که در کلاف غنا دارند هلاک میشوند. چشمت را باز کن مشکل این است که ما عموماً حاضر نیستیم چشممان را درست باز کنیم و از ظاهر آنچه چشمها را پر میکند کمی عمیقتر را نگاه کنیم. گفت:
ما
شب روان که در شب خلوت سفر کنیم
در
تاج خسروان به حقارت نظر کنیم
عین این نگاه را که باید به افرادِ به ظاهر فقیر انداخت و لایههای عمیقتر زندگی آنها را دید، باید با تدبّر در آیات قرآن به آیات قرآن انداخت و کمی عمیقتر از ظاهرِ آیات آنها را نگاه کرد تا ببینیم چه اسراری را آشکار مینمایند. شما اگر به ظاهر زندگی اهل دنیا نگاه کنید ممکن است بگویید چقدر خوب زندگی میکنند. ولی اگر بنا را گذاشتید که کمی عمیقتر نگاه کنید و از ملاکهایی که شما را در نگاهکردن عمیق میکند استفاده کردید متوجه میشوید عجب روح و روان و قلب آشفتهای در بین آنها حاکم است، این زندگی را با این همه توسعه به دست آوردند که به قلبِ آرام برسند، درست به عکسِ آن رسیدند. رمز آن را دریاب. آری نگاه کن ببین، گاهی فقط کافی است ما نگاه کنیم، اگر درست و با ملاک
صحیح نگاه کنیم میبینیم چه بسیار کسانی که به جای دو چشم، چهارتا چشم دارند ولی توی چاه میافتند، ولی عدهای هم از آنهمه امکانات محرومند ولی چون ریسمان بین خود و خدا را محکم نگاه داشتهاند، حتی چشم هم که نداشته باشند، به مقصد میرسند.
آیا با توجه به این نکته مهم جا ندارد که به نداشتنهای خود فکر نکنیم و تمام همت خود را در جهت رسیدن به مقصد اصلی یعنی اُنس با خدا صرف کنیم و مقدمات آن را برنامهریزی نماییم؟ آیا جوانان عزیز باید به نداشتن همسر و خانه فکر کنند و یا به داشتن راه ارتباط با خدا و بریدن طمع از آنچه در دست بقیه است؟ این آدمهای زرنگِ خیلی باهوش را که در هر فنی به ظاهر از همه جلوترند ببینید و با دید عمیق و با ملاکهای صحیح به نتایج کار آنها بنگرید تا عمق فرمایش حضرت مولیالموحدین علیه السلام روشن شود. باز تأکید میکنم نگذارید ظاهر زندگی اهل دنیا - از مدرک بگیر و پول و شهرت- شما را از عمیقدیدن محروم کند، همانطور که باید مواظب باشید تا ظاهر زندگی سادهی اهل ایمان مانع دیدن روان آرام آنها نشود. همانطور که خانههای مؤمنین ظاهرش ساده و کاهگلی است ولی داخل آن باغچه و حوضی است دلگشا، خود آنها هم دارای باطنی هستند با گُلهای همیشه بهارِ ایمان. اگر با ملاک درست نگاه کنیم بیشتر حسرت آنهایی را میخوریم که به ظاهر حسرت خور ندارند ولی در این دنیای پر مشغله و در این ظلمات قحط معنویت، به خوبی دارند زندگی میکنند.
آنکه
جان در روی او خندد چو قند
از
ترشرویی خلقش چه گزند
افرادی نزد آیتاللهخادمی اصفهانی«رحمةاللهعلیه» رفته و از گرانی گله کرده بودند، ایشان در جواب آنها فرموده بودند: «خدا با ما شکمی قرار گذاشته که ما را سیر کند، پولی که قرار نگذاشته» بناست خداوند شکم ما را سیر کند، حالا اجناس گران شد که شد، اینهمه حرص ندارد. ممکن است بگویید تو این حرفها را که میگویی طرفدار بازاریها میشوی. بسیار خوب باید روشن شود بنده برای این دنیای بیمقدار چقدر باید حرص بخورم، شما به من بگویید من چقدر باید حرص بخورم، من همان قدر حرص خواهم خورد، آیا فقط باید حرص بخورم؟ یعنی هم چیزهای گران بخرم، هم حرص آنها را بخورم؟ شما بعضی مؤمنین را نمیبینید که چگونه با کمکردن نیاز خود در این دنیای پرمشغله و پر تورم چقدر راحت زندگی میکنند؟ آیا از گرسنگی مردند؟ یک نفر در آموزش و پرورش آمده بود حقوق خود را از اول استخدام تا بازنشستگیاش حساب کرده بود، که مثلاً در سال 1365 که بازنشسته شده بود، کل حقوق دریافتی او در آن سیسال برابر با یک میلیون و صد و هفتاد و پنج هزار تومان
و دو ریال و ده شاهی بود، و به همه نشان میداد. به نظر شما این خیلی دقیق است یا غافل است؟ آیا این آقا بصیر است و به مقصد رسیده و یا بینایی است که سخت راه را گم کرده است. اصلاً بیکار بودی نشستی این حسابها را کردی؟ میخواستی به جای این کار زندگی را بشناسی و با همان حقوق، خود را به اهداف مربوط به آن زندگی نزدیک کنی. این حسابها را کرد و زندگی نکرد، آیا اگر این حسابها را نمیکرد، زندگی نمیکرد؟
قیمت
هر کاله دانی که چیست
قیمت
خود را ندانی احمقی است
این
جهان پوشیده گشتی و غنی
چون
از اینجا میروی چون میکنی؟
پیشهای
آموختی از بهر تن
چنگ
اندر پیشه دینی بزن
جان
جمله علمها این است این
که
بدانم من کیام فی یوم دین
این حواس جمعی است، اما جمع چی؟ بعضیها اینقدر در دنیا دقیقاند که میدانند یک ساعت پیش در بازار بورس لندن یک سِنت به بهای یک گرم طلا اضافه شده است. خیلی توی باغاند! اما توی باغ چی؟
جان
جمله علمها این است این
که
بدانم من کیام فی یوم دین
اینها کمال حقیقی را گم کردهاند. گفت: «یک موی ندانست ولی موی شکافت» به اندازهی یک مو از حقیقت نمیداند ولی میتواند مو را بشکافد. کمال حقیقی آن است که امام معصوم یعنی حضرت باقر علیه السلام برای ما ترسیم فرمودند که: «الْکَمَالُ کُلُّ الْکَمَالِ التَّفَقُّهُ فِیالدِّینِ- وَ الصَّبْرُ عَلَی النَّائِبَةِ وَ تَقْدِیرُ الْمَعِیشَة»(1)کمال و کلالکمال عبارت است از تعمق و تفقه در دین و صبر و شکیبایی در مصیبتها و نظم در خرج و دخل. در نکته آخر این حدیث شریف میفرمایند آدم باید زندگیاش دستش باشد، خرج و دخلش اندازه داشته باشد نه افراط کند و نه تفریط، ایناست آن کمال و هوشیاری واقعی، ولی تیز هوشی انحرافی آن است که ما تمام زندگیمان را گرفتار بالا و پائین رفتن دنیا بکنیم. حضرت مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند افرادِ به ظاهر باهوش و بینا معلوم نیست به مقصد برسند، پس باید به نقصها بیش از حدّ بها ندهی و از مسیری که میتوانی در عین داشتن این نقصها طی کنی، غافل نمانی.
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 172.
ملاحظه بفرمایید، ابتدا فرمودند «قَدْ یکُوُنُ الْیأسُ اِدْراکاً اِذا کانَ الطَّمَعُ هَلاکاً» چه بسا ناامیدی از امکانات دنیا موجب به مقصد رسیدن است، آنجایی که طمع به امکانات دنیایی موجب هلاکت است. سپس فرمودند متوجه باش اینطور نیست که هر نداشتنی یک نداشتن واقعی و علنی است، پس باید در حدّ خودش دغدغهی آن را داشت و نه بیشتر. حتی در بررسی ضعف کاندیداها در انتخابات این موضوع را باید مدّ نظر قرار داد، زیرا عموماً اینطور نیست که ضعفهای یکی آنقدر زیاد باشد که امکان رساندن نظام اسلامی را به اهدافش نداشته باشد و قوتهای دیگری آنقدر زیاد باشد که حتماً ما را به مقصد میرساند، باید به رویکردهای کلی آنها توجه داشت و نه به ضعفهای جزئی آنها. اگر شما در بین جامعهی مسلمین، برای پیروزی این فرد بر رقیب خود، خیلی حریص هستید و از رقیب او خیلی متنفرید بدانید که پای نفس امّاره و دنیا در میان است، اما اگر دیدید به حکم وظیفه بدون هیچ حرص و تنفری تشخیص دادهاید این فرد بهتر است، این خوب است و باید از خدا بخواهی که:
ای
خدای رازدانِ خوشسُخُن
عیب
کار بد ز ما پنهان مکن
عیب
کار نیک را بنما به ما
تا
نگردیم از روش سرد و هبا
زیرا امام ما به ما یاد داده است «لَیسَ کُلُّ عَورَةٍ تَظْهَرُ»؛ نقص هر پابرهنهی عریانی مانع ادامه راه نیست، «وَ لا کُلُّ فُرْصَةٍ تُصابُ»؛ و امکانات و فرصتهای هر صاحب فرصت و امکانی عامل به مقصد رسیدنش نمیباشد. «وَ رُبَّما اَخْطَأَ اَلْبَصیرُ قَصْدَهُ وَ اَصابَ الْاَعْمیرشْدَهُ»؛ چه بسا بیناهایی که راه را اشتباه رفتهاند، و چه بسیار نابیناهایی که به مقصد رسیدهاند. آری!
از
هواها کی رهی بیجام هو
ای
ز هو قانع شده با نام او
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«لَیسَ کُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لَا کُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ الْأَعْمَی رُشْدَهُ. أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ وَ قَطِیعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ. مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ. لَیسَ کُلُّ مَنْ رَمَی أَصَابَ. إِذَا تَغَیرَ السُّلْطَانُ تَغَیرَ الزَّمَانُ»
نه هر ضعف و نقصی بر ملا و مانع کمال شود، و نه هر امکان و فرصتی عامل رسیدن به کمال گردد. بسا که بینا به خطا افتد و کور به مقصد خود رسد. بدی را واپس افکن، چه هرگاه خواهی توانی شتافت و بدان دست خواهی یافت. و از نادان گسستن چنان است که به دانا پیوستن، و آن که از زمانه ایمن نشیند، خیانت آن بیند و آن که آن را بزرگ داند، زمانه وی را خوار گرداند. نه هر که تیر پراند به نشانه رساند. چون اندیشهی حاکم بر جامعه تغییر کند، زمانه دگرگون شود.
حضرت مولیالموحدین علیه السلام در سخنان حکیمانهی خود به فرزندشان فرمودند: امکاناتی که در اختیار انسان است تنها عوامل پیروزی او نیست و معلوم نیست او را به مقصد برساند بلکه بعضاً عکس آن واقع شده است به طوری که بیناها - با داشتن ابزاری به نام چشم - نرسیدند و نابیناها رسیدند.
تکیهکردن بیش از حد به امکانات و ابزارها عامل غفلت از مسبّبالاسباب و ناکامی در رسیدن به مقصد است. مثل آن است که انسان قوهی بینایی را که مربوط به نفس ناطقه است به چشم نسبت دهد، غافل از اینکه چشم ابزار آن بینائی است، نه عامل آن.
رمز بصیرت هر انسان بصیری در توجه به همین نکته است و اینکه متوجه باشد رمز به مقصد رسیدن را در توجه به عواملی فوق ابزارها دنبال کند، به قول مولوی:
قوّت
جبریل از مطبخ نبود
بود
از الطاف خلّاق وَدُود
همچنین
هم قدرت اَبدال حق
هم
ز حق دان، نی ز اطعام و طَبَق
عارف به جایی میرسد که تأثیرات را از ابزارها نمیبیند، غذا میخورد اما بدن و طعام را بستری میبیند تا خداوند به قدرت خودْ نفس انسان را توانایی ببخشد. انسان در این دنیا مبتلا به غذا خوردن است وگرنه قدرت در جای دیگر است. انسان وقتی به جایی میرسد که میبیند
تمام قدرتش از غیب است متوجه میشود میل به غذا برای معلوم شدن حرص یا عدم حرص بنده است. آری انسان در این دنیا در ابتلای غذاخوردن است و از آن گریزی نیست، اما در این ابتلا باید شخصیت خود را بنمایاند. مثل کسی که در ابتلائات دیگر - مثل مرگ عزیزان - باید شخصیت ایمانی خود را نشان دهد. چون میل به غذا داشتن و کنترلکردن آن میل کار مشکلی است، بستری است جهت امتحاندادن، همچنان که اگر در شرایطی باشید که هیچ جنس مخالفی نباشد راحتتر خواهید بود تا جایی که نامحرم باشد ولی باید خود را کنترل کنید. لذا میل به غذاخوردن را در ما قرار دادند تا ما امتحان بدهیم ولی عامل قوّتِ بدن نفس ناطقهی انسان است که به مدد الهی قُوّت میگیرد.
بههرحال توجه به حضور فعّال خداوند، ماوراء ابزارها یک بصیرت خاص میخواهد. انسان در آن حالت به جایی میرسد که خود و قُوّت خود را نمیبیند بلکه همه قدرت را تماماً از خدا میبیند. وقتی انسان بهواقع در چنین بصیرتی واقع شد حتی بدنش را بیغذا نگه میدارد و نگران مرگ به جهت بیغذایی هم نیست. در شرح حال بعضیها داریم که مدت زیادی بدون هیچگونه اضطرابی، بدنشان را بیغذا نگه میداشتند. از آن طرف هم میدانید که بدنهای بعضی از اولیاء الهی پس از مرگ باز تازه میماند، چون روح آنها بر عواملی که منجر به پوسیدگی بدن میشوند حاکم است و آن عوامل را در کنترل خود دارند. در این مورد نمونههای زیادی هست؛ از جمله آیتاللهجوادی«حفظهاللهتعالی» میفرمودند وقتی در تهران جاده خزانه را میکشیدند در حین عملیاتِ حفاری سیل آمد و آب در زیر مقبره ابنبابویه افتاد و بدن ایشان که چند قرن قبل در آن جا دفن شده بود کاملاً تازه ظاهر شد. به هر حال از همه این موارد یک نکته حاصل میشود که هر اندازه روح انسان به خداوند نزدیکتر باشد میتواند ماوراء علل و اسبابِ مادی به کار خود ادامه دهد، در عین اینکه خداوند نظام اسباب و علل را جهت امر ابتلا در عالم جاری میکند، و اولیاء الهی هم همین نظام را با همین اسباب و علل میپذیرند ولی متوجه هستند که اسباب و علل تأثیر مستقل ندارند، بلکه مظاهر فاعلیت خداوند میباشند. مثل آن که بعضی مواقع خداوند ماوراء کتاب و درس شما را متوجه حقایق و معانی میکند، چیزی که مولوی متوجه است و در این رابطه از خدا تقاضا میکند.
ای
خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندر
آن بیحرف میروید کلام
اگر متوجه رابطه خدا با عالم بشویم، بیش از آن که نظرمان به تأثیر اسباب و علل باشد، به نقش خداوند خواهد بود. وقتی شما یک صورتی را در ذهنتان میآورید آن صورت را هر طور
اراده کنید ایجاد میشود، چون رابطه آن صورت ذهنی با شما، رابطه وجودی است و شما آن را به وجود آوردید و لذا دوگانگی بین شما و آن صورت ذهنی نیست، مثل رابطه بین بنّا و ساختمان نیست. روح انسان به جهت وسعتی که دارد میتواند با همه عالم همان رابطهای را ایجاد کند که شما با صورت ذهنی خود ایجاد کردید، و هرچه خواست به اذن الهی ایجاد نماید. مشکل آن است که ما تختهبند بدنیم و از حاکمیت بدن آزاد نشدهایم، ولی امام معصوم علیه السلام به عکسِ شیر روی پرده دستور میدهند آن مرتاض یاغی که به دستور خلیفه میخواست شخصیت امام علیه السلام را خُرد کند، ببلعد، عملاً حضرت به اذن خدا شیری ایجاد کردند، مثل شما که صورت ذهنی خود را ایجاد میکنید.
با توجه به این مقدمه و اینکه عامل اصلی در همهی فعل و انفعالات، خداوند است و نه اسباب و وسایل، حضرت میفرمایند:
«لَیسَ کُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لَا کُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ الْأَعْمَی رُشْدَهُ»؛
نه هر نداری مغلوب است و از مقصد باز ایستاده، و نه هر دارایی غالب است و به مقصد رسیده؛ چه بسیار تیزبینان که در رسیدن به مقصد خطا میکنند و چه بسا نابینایان که به مقصد میرسند.
پس به امکانات دنیایی اعتمادی نیست. حتی از نظر ظاهر هم ملاحظه کردهاید که بعضیها در عین نابینایی ظاهری، در فهم حقایق بسیار موفقترند از بسیاری از افرادی که چشم دارند و میتوانند کتابهای مختلف را بخوانند و به راحتی به جلسات مختلف وارد شوند. رمز کار در این است که آن نابیناهایی موفق شدند که چیزی بالاتر از اسباب و علل را نقشآفرین میدانستند و لذا از خدای بصیر، خودِ خدا را میخواستند، در نتیجه همه چیز پیدا کردند، گفت:
خلاف
طریقت بود کاولیا
تمنا
کنند از خدا جز خدا
بصیر مطلق خداست، از خدا خودِ خدا را باید خواست، بود و نبود اسباب و علل مربوط به خدا است، خواست با اسباب و علل با ما سخن بگوید و امورات ما را اصلاح کند، خواست بدون اسباب و علل. در ادامه میفرمایند چه بسا ناامیدی به ابزارها، رسیدن است و امیدواری به ابزارها، هلاکت. آری، «قَدْ یکُونُ الْیأْسُ إِدْرَاکاً إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلَاکاً».
مولوی میگوید:
چشمبند
خلق جز اسباب نیست
هر
که لرزد بر سبب زاصحاب نیست
این اسبابها و علل چشمبند هستند، چشم بصیرت تو را نسبت به نقش مسببالاسباب میبندند، در حالیکه اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله چون برای اسباب و علل نقش اصلی قائل نبودند توانستند در مقابل کفرِ آن زمان با آن همه عِدّه و عُدّه بایستند.
پس
سبب، گردان چو دُمِّ خر بُوَد
تکیه
بر آن کم کنی بهتر بود
سببها مثل دُم خر بیثبات است و قابل تکیه و اعتماد نیست، باید چشم را به خدای سبب سوز و سبب ساز انداخت، و نه به سببها. و در زندگی خود زیاد تجربه کردهاید که خداوند ماوراء علل و اسباب مسائل شما را حل فرموده به طوریکه میتوان گفت:
پرورد
در آتش ابراهیم را
ایمنی
روح سازد بیم را
در آتشی که همهچیز را میسوزاند ابراهیم علیه السلام را پرورید و همان چیزی که عامل بیم و ترس بود، وسیلهی ایمنی و آرامش روح قرار داد.
از
سبب سوزیش من سوداییام
در
خیالاتش چو سوفسطاییام
اساس انصراف از دنیا در عین استفاده از آن، در رهنمود حضرت نهفته است. در چنین نگاهی است که دنیا و ابزارهای آن، حجاب روح و قلب انسان نمیشود، چون نظرمان همواره متوجه نقش فعّال عالم معنویت است. این یک قاعده است که اگر نفس از اسباب و علل مادون منصرف شد، براساس ذات مجردش، به خودی خود توجهش به حقایق عالم معنا میافتد. و حضرت با تذکراتی که دادهاند این سیر را برای ما عملی مینمایند، باید توجه نمود و همّت کرد که پایینیها ما را از نقش بالاییها غافل نکند.
سپس حضرت میفرمایند:
«أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ»
فرزندم! بدیها را عقب بینداز زیرا که هر وقت میتوان بدان بشتابی و آن را انجام دهی.
در این فراز دستورالعملی را مطرح میفرمایند که مثل پل بر روی آتش، انسان را از سیاهچالهای سقوط میرهاند. میفرمایند در هر صحنهای بنایت آن باشد که بدی را به تأخیر
بیندازی و بابش را باز نکنی. وقت طرح و انجام آن همیشه هست، اما اگر انجام دادی و به فرصت دیگر موکول نکردی برای همیشه آن فرصت از دستت رفته است.
آنجایی که احساس میکنید لازم است طعنهای بزنید یا باب گلهای را باز کنید جمله حضرت را فراموش نکنید و خود را کنترل نمایید، زیرا روح انسان چنانچه از درگیری با غیر آزاد شود، به سوی هدف مقدس خود بهراحتی سیر میکند. اگر روح انسان گرفتار اطراف شود نمیتواند به تنفس معنوی خود ادامه دهد. حضرت در این رهنمود تمام تلاششان این است که انسانها را از بند اطرافیان آزاد کنند. یکی از عواملی که نمیگذارد انسان تنفس معنوی داشته باشد آن است که نفس امّاره برایش قبلهسازی میکند تا قبلهی اصلی جانش فراموشش شود، و لذا باب مرافعه با دوست و همسایه و همکار در زندگی باز میشود. انسانهای بزرگ بر مرافعهسازان غالب میشوند و هرگز خود را در عرض آنها قرار نمیدهند، و این شروع تنفس معنوی است. یک راه این است که اگر کسی به شما بگوید ما با تو قهریم شما هم بگویی ما هم با تو قهریم. یک راه هم آن است که امام سجاد علیه السلام در دعای مکارم از خدا طلب میکنند که خدایا توفیقم عطا کن که در مقابل آنکه با من قطع رابطه کرد، رابطهام را قطع نکنم. اگر بر من بخل ورزید، من به او ببخشم و اگر بر من جفا کرد من خیرخواه او شوم. این نوع برخورد با اطرافیان فوق موضع گیری انسانهای معمولی است، در این موضعگیری اگر طرف میگوید من نمیخواهم با تو ارتباط داشته باشم شما میگویی ولی من وجهی برای این که با تو ارتباط نداشته باشم نمییابم، خوبیهای شما به من اجازه نمیدهد چنین برخوردی با شما بکنم. این نوع موضعگیری انسان را از سطح رقیبش بالاتر میبرد و مواظب است خود را در عرض او قرار ندهد. قرآن در وصف خدا میفرماید: «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ»؛ یعنی خدا در عرض کسی نیست، چون آن کسی که زائیده میشود در عرض آن کسی است که او را زائیده، ولی هیچ کس کُفو خدا نیست، مؤمن هم به نور «وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ»ی خداوند خود را بالاتر از اهل مرافعه قرار میدهد، این همان «تَخَلَّقُوا بِاَخْلاقِ اللّه»؛ است که به خُلْق الهی باید متخلق شد. آری حضرت میفرمایند: «أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ» شر را عقب بینداز زیرا هر وقت که بخواهی میتوانی بدان مبادرت ورزی. تمرین در راستای عمل به این رهنمود ذهن انسان را «از بدیها را با بدیها جوابدادن»، آزاد میکند. دوستی میگفت سیسال بود میخواستم جواب یکنفر را که در کودکی به من گفته بود؛ «چقدر زشتی» بدهم و بگویم هر چه نگاه میکنم تو هم زیباتر از من نیستی، اما بحمدالله نگفتم تا برایم روشن شد که نگفتن آن بهتر
است و لذا برای همیشه از گفتن آن منصرف شدم. سیسال مزمزه کرده بود که جوابش را بدهد، تا اینکه نورِ همعرضنشدن با او به سراغش آمد. حضرت مولیالموحدین علیه السلام در دل توصیهی خود به دنبال چنین نتیجهای برای ما هستند. البته هنر بالاتر آن است که اصلاً از همان اول بنا بگذاریم که ذهن خود را مشغول این اشکال و جوابها نکنیم.
فرمودند: باب بدی و مرافعه با دیگران را باز نکن و آن را به تأخیر بینداز. زیرا اگر وارد این بگو مگوها شدیم در زمین متوقف میشویم، و دیگر توانی جهت پرواز به سوی آسمانِ معنا برایمان نمیماند. گفت:
گر
شوم مشغول اشکال و جواب
تشنگان
را کی توانم داد آب
تشنهتر از همه خودم هستم که باید جانم را از طریق ارتباط با عالم بالا سیراب کنم.
توصیهی حضرت موجب میشود که تخم کینهها نسبت به افراد در درون ما بخشکد زیرا «در سینه پر کینه اسرار نمیگنجد» وقتی مسائلِ جزئی را برای خود عمده نکردیم و عکسالعمل کارهای بدِ افراد را به تأخیر انداختیم سینه ما از کینهها خالی میشود. قدیمیها در داستانی حکمتآمیز داستان دو پرنده و لاکپشتی را میآورند که به جهت خشکشدن آبگیری که در آن زندگی میکردند باید از آنجا مهاجرت مینمودند در حالی که این کار برای لاکپشت مشکل بود، بنا شد چوبی را انتخاب کنند که لاکپشت با دهانش وسط آن را بگیرد و آن دو پرنده هم با منقارهایشان دو طرف آن را بگیرند و پرواز کنند، البته به شرطی که لاکپشت در حین پرواز سخنی نگوید و هر چه هم مردم گفتند جواب را به تأخیر بیندازد. ولی در حین پروازْ لاکپشت جوابِ طعنهی مردم را به تأخیر نینداخت، دهان باز کرد تا جواب دهد، از آن بالا سقوط کرد و از بین رفت، در حالی که اگر جواب مردم را به تأخیر انداخته بود به آبگیرِ با طراوتی منتقل میشد. اینها قصّه نیست یک پیام بزرگ است که اگر میخواهی با ملائکه بالا روی باید جواب بدیها را به تأخیر بیندازی. لاکپشت را بردند بالا، ولی نتوانست خود را کنترل کند و در نتیجه پایینی شد. اگر با آدمهای اطرافتان در گیر شُدید پایین میمانید با آن همه نقصها و محدودیتها و ظلمتهای مادون.
در ادامه میفرمایند:
«وَ قَطِیعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ»؛
بریدن از جاهل مساوی ارتباط با عاقل است.
هرجا و هر اندازه که انسان از جاهل فاصله گرفت به همان اندازه گشایشی به سوی ارتباط با عاقلان نصیبش میشود. حتی اگر در جلسهای شرکت میکنید که موضوعات معنوی را تا سطح حسّ، پایین میآورند، اگر از آن جلسه فاصله نگیری به همان اندازه خود را از بهرهمندی نسبت به موضوعات عالی معنوی محروم کردهای. با رعایت این توصیه بسیاری از مشکلات عقیدتی و معرفتی جامعه مرتفع میشود، چون ما بحمدالله دارای ذخایر بسیار گرانقدر عقلی و معرفتی هستیم که حجاب سطحینگری ما را از آنها جدا کرده است. جوانان ما امروزه از ارتباط با اندیشههای سطحی ضربه می خورند و جاهلان میداندار اندیشهی آنها شدهاند کسانی که موضوعات الهی را به شدت جسمانی میکنند. مثلاً اگر واقعهی بیست و دوم بهمن را به افراد سطحی بدهیم تا تحلیل کنند سراسرِ موضوع را در حدّ مسائل اقتصادی پایین میآورند ولی اگر به امام خمینی«رحمةاللهعلیه» بسپاریم تا تحلیل کنند میفرمایند: «بیست و دوم بهمن یومالله بود» و ما را متوجه اراده پروردگار در آن روز مینمایند که چگونه خداوند شرایط را به نفع مسلمانان تغییر داد. خداوند میفرماید: «فَاذْکُرُواْ آلاء اللّهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛(1)یاد آور نشانههای خدا باشید تا رستگار شوید و متوجه باشید خداوند شما را فراموش نکرده است. ولی اگر همان نشانههای خدا را به دست کسی بدهید که به این امور جاهل است، در حدّ اندیشه خود آن را پائین میآورد. مشکل این جا است که افراد سطحی همه حقایق را سطحی میکنند و لذا ما نباید نسبت به فاصله گرفتن از آنها غفلت کنیم و موضوع را سرسری بگیریم.
حضرت میفرمایند اگر بنا را بر آن بگذارید که از جاهلان فاصله بگیرید با حضور عاقلانه در اموراتِ خود روبهرو میشوید. شما با توجه به جاهلان و اعمال سطحی آنها عملاً نظر عاقلان را در حجاب غوغای جاهلان منزوی کردهاید.
کودکان، جاهلانِِ غیر مغرض هستند، حال اگر نظر و سلیقه کودکان میداندار زندگیها شد اولین ضربه را به همان کودکان زدهایم. فرمودند با زبان کودکان سخن بگوئید ولی نه این که در حدّ کودکان موضوعات را نگه دارید و برنامه کودکی بسازیم که آدمهای بزرگ ادای کودکان را در میآورند! اگر با عقل دینی و با اصولی که دین تعریف کرده با کودکان سخن بگوئیم با جان آنها مرتبط شدهایم و بدون آنکه جهلِ آنها را تأیید کنیم، آرامآرام آنها را
1) سوره اعراف، آیه 69.
به سوی عقل دینی سوق دادهایم، در این حالت است که میتوان گفت دیگر جوانی مترادف جاهلی نیست. چون در این حالت احساسات جوانی در مسیر دین قرار گرفته است. و ملاحظه میکنید که چگونه جوان متدین عاقل است، زیرا با عقل الهی دارد با شما سخن میگوید و نه با احساسات جوانی. ولی اگر برویم میکروفون را بگیریم جلوی یک جوان معمولی و بپرسیم نظرتان در مورد فلان موضوع چیست، اینجا عملاً عقل را تقویت نکردهایم، آری اگر این کار را میکردند که لااقل از چهار جوان سؤالی را میپرسیدند بعد میرفتند خدمت انسان حکیمی و همان سؤال را ارائه میدادند تا علاوه بر اینکه جواب سؤال را به طور صحیح روشن میکرد، آن جوانان هم نقصهایشان را میفهمیدند، جامعه آلوده به حرفهای سطحی و احساساتی نمیشد. انسانهای سطحی- چه پیر و چه جوان - در افقی نظر میکنند که جهتی به سوی عالم بالا ندارد، با خیالات و وَهمیات خود به سر میبرند، خیالاتی که تماماً سطحی و پوچ است. گفت:
گر
هزارانند یک تن بیش نیست
جز
خیالات عدد اندیش نیست
گر
ز صندوقی به صندوقی رود
آن
سمایی نیست صندوقی بود
بعد از ششساعت حرفزدن چه چیزی بهدست میآورند؟ حالا همین افراد چنانچه بیایند اندیشه خود را در دین صرف کنند و در مسائل دینی تدبّر نمایند، در هر ساعتی از عمرشان هزاران برکت نصیبشان میشود. چون یکی از صفات مؤمن آن است که از «لغو» کنارهگیری میکند، قرآن میفرماید: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»؛(1)به راستی که مؤمنان رستگار شدند همانانی که در نمازشان فروتنند، آنانی که از بیهوده رویگردانند.
هر چیزی که برای من بهره حقیقی ندارد لغو است و به اندازهای که انسان از لغو دوری کند ایمان دارد.
برای پیدا کردنِ مجالست با عقلا ابتدا قطع ارتباط با جاهلان را شروع کنیم یعنی «وَ قَطِیعَةُ الْجَاهِلِ» را عمل کنیم، تا از این همه لغوگویی و لغوگرایی نجات یابیم. تا از جاهلان و حرفهای سطحی فاصله نگیریم اصلاً متوجه نمیشویم چقدر گرفتار لغو هستیم، صد جمله
1) سوره مؤمنون، آیات 1 و 2 و 3.
میگوئیم یکی از آنها بدرد نمیخورد، در حالیکه ائمه معصومین علیهم السلام در عین کم حرفزدن، هر سخنی که گفتهاند یک روایت شده و سالهای سال بشریت را تغذیه میکند.
راستی اگر این دعاهایی که از طریق ائمه معصوم علیهم السلام وارد شده، نبود و ما میخواستیم با خدای خود حرف بزنیم چه حرفی داشتیم که در شأن ارتباط با پروردگار عالم باشد؟ وقتی از جاهلان و سخنان لغو فاصله گرفتیم متوجه میشویم چه ذخیره بزرگی برای زندگی عاقلانه در کنار ما بود و از آن غافل بودیم. وقتی بهطور صحیح متوجه جایگاه قرآن و روایات و دعا میشویم که زشتی سخنان لغو برایمان معلوم شود. این که عظمت دعاهای صادر شده از ائمه معصومین علیهم السلام را نمیفهمیم چون به دنبال سخنانی بلندتر از سخنان معمولی نیستیم. این دعاها یک فیض عظیم است ولی برای کسانی که سخت از پوچی و لغو گریزانند. وقتی متوجه شدیم این دعاها فیض عظیم است، با فیض عظیم الهی نباید سرسری برخورد کرد و آن را به کاری لغو تبدیل نمود. اگر از انسان فرهنگ دین - اعم از قرآن و روایات و دعا را- بگیرید حتماً با کسانی روبهرو میشوید که در جهل خود دست و پا میزنند، کسانی که موضوعات اصلی زندگی را گم کردهاند و فرعیترین مسائلِ زندگی برایشان عمده شده است. امروزه جامعه جهانی اطلاعات زیادی دارد اما چون به عقل و دین منور نیست هیچ استفاده منطقی از آنها نمیکند. صِرف این که بنده اطلاعات زیادی دارم عاقل نیستم، عاقل آن کسی است که میتواند جمعبندی کند و آن اطلاعات را به سوی هدفی متعالی جهت دهد. «عِقال» آن حلقهای را میگویند که به پای شتر میبندند تا او را در جایی ببندند. عقل یعنی قدرت جمعبندی و انضباط. عقلْ ملکهای است بالاتر از نگهداشتن اطلاعات زیاد، پس در راستای جدایی از جاهلان و جهت نزدیکی به عاقلان نباید اطلاعات زیاد حجاب ما بشود و تصور کنیم جمع اطلاعات به خودی خود عقل است. بنا به فرمایش امام خمینی«رحمةاللهعلیه»:
با
جمع کتب نمیشود رفع حُجب
در
رفع حُجب کوش نه در جمع کتب
باید به دستور حضرت علی علیه السلام عمل کرد و متوجه بود بریدن از جاهل عین اتصال به عاقل است.
سپس حضرت در ادامه میفرمایند:
«مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ»؛
فرزندم کسی که خود را از زمانه اَمن ببیند روزگار به او خیانت میکند. و کسی که روزگار را بزرگ بپندارد او را خوار میکند.
روزگار یعنی نسبت شما با غیر. قبلاً باب بحث تا حدّی باز شد که شما همیشه با خودتان بهسر میبرید و شما همیشه هستید، ولی روزگار همیشه نیست. یک روز شاه هست یک روز نیست، یک روز روی جنگ تأکید میشود، یک روز روی توسعه، یک روز روی ایمان مسؤولان تأکید میشود یک روز روی تخصص آنها. یک روز بحث توسعه اقتصادی است، حتی به قیمت زیر پا گذاردن عدالت، یک روز روی توسعه سیاسی تأکید میشود بدون رعایت ارزشهای الهی. آیا میشود خود را دست این حرفهای روزگار داد و از اهداف مقدسی که باید در دنیا دنبال کنیم غافل شویم؟ باید خیلی این حرفها را بزرگ نپنداشت و حرفهای بالاتر از زمانه را پیدا کرد، وگرنه اگر به این حرفها اعتماد کردیم زمانه به ما خیانت میکند و ما را خوار مینماید، و به اصطلاح میگویند طرف از نظر سیاسی بریده است. قرآن به مبارزان جنگ اُحد میفرماید: «إِن یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْکَ الأیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَتَّخِذَ مِنکُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ»؛(1)اگر به شما آسیبی رسیده آن قوم را نیز آسیبی نظیر آن رسید و ما این ایام را میان مردم به نوبت میگردانیم تا خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند معلوم بدارد، و از میان شما شهداء و گواهانی بگیرد، و خداوند ستمکاران را دوست نمیدارد.
میفرماید روزگار بین مردم میچرخد، نفرمود بین مومنین میچرخد، یعنی یک روز مومنان پیروز میشوند و یک روز دشمنان آنها به ظاهر پیروزند. این آیه بعد از شکست در جنگ اُحد آمد تا بفرماید اگر به زمانه اعتماد کنید - حال چه به پیروزیهای آن و چه به شکستهای آن - خود را از دست میدهید، آنجایی هم که فکر کنید شکست شما یک موضوع جدّی است یک نوع اعتماد به زمانه است. در هر صورت به هرچیزِ روزگار تکیه کنید و فکر کنید در محل امنی قرار دارید از همان نقطه ضربه میخورید، ولی اگر ماوراء قیل و قالهای زمانه، نظرتان به سنن الهی جاری در عالم باشد موفق خواهید شد. آنچه امروز به عنوان ارزش مطرح است، چیزی نیست که خود را فدای آن کنید و بخواهید در زیر سایه آن زندگی را بگذرانید. تنها حقیقتِ قابل اعتماد آن است که من و شما بندهی خداییم و او پروردگار ماست. بقیه معادلات
1) سوره آل عمران، آیه 140.
ناپایدارند و تکیه بر آنها با ناکامی و خیانت از جانب آنها همراه است. اگر به بیرونیها بیش از آنچه هستند اعتماد کردید، درست در آن زمان که میخواهید از آنها بهره بگیرید با بیوفایی و بیثمری آنها روبهرو میشوید. و همه چیز غیر از خدا و آثار الهی اینچنین است، حتی آن چیزی که شما فعلاً در زندگی خود از آن احساس امنیت میکنید.
هر چیزی از زمانه اینچنین است که اولاً: اگر به آن اعتماد کنی به تو خیانت میکند و تو را ناکام میگذارد. ثانیاً: اگر آن را بزرگ بپنداری تو را خوار و حقیر مینماید. حال با چشم بیدار اطراف خود را وارسی کنید تا نه با ناکامی روبهرو شوید و نه با حقارت. قرآن حتی نسبت به نزدیکترین نزدیکانمان ما را هشدار میدهد که: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلَادِکُمْ عَدُوًّا لَّکُمْ * إِنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلَادُکُمْ فِتْنَةٌ وَاللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ»؛(1)که ای مؤمنان اگر هوشیار نباشید و امیدتان را به همسر و فرزندان خود دوختید همانها دشمن شما خواهند شد. زیرا که مال و فرزند وسیله امتحان شما است تا معلوم شود به چهچیز باید اعتماد کرد. میفرماید: «وَاللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ»؛ آنچه نزد خداست اجر عظیم است و نتیجهای است که چون با آن روبهرو شوید احساس ناکامی نمیکنید. به مال و فرزند و مدرک اعتمادکردن خیانت و خواری به همراه میآورد ولی به حکم وظیفه با آنها برخوردکردن موضوع دیگری است. یک زمانی بعضیها به مدرک پزشکی خود تکیه داشتند، با کثرت فارغالتحصیلانِ رشته پزشکی، همان مدرکی که ده سال قبلش اینقدر ارزش داشت یک مرتبه به شدّت کم ارزش شد و همه فکر کردند با تخصص مشکل حل میشود، حالا آنهایی که به تخصص خود تکیه دارند چیزی نمیگذرد که با همان مشکلی روبهرو میشوند که غیر متخصصین قبلاً با آن مواجه شدند، مگر اینکه متوجه باشند «وَاللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ»؛ حال در هر شغلی که باشند با نتیجهی مورد رضایتی روبهرو میشوند. و کسانی نظر به اجر عظیم دارند که هرگز نظر خود را از خدا به چیز دیگری نمیاندازند و بندگی خدا برایشان ارزش است، اینها هیچ وقت خوار نمیشوند.
ریشهی همه مشکلات روحی را در سخن اخیر امام الموحدین علیه السلام پیدا کنید. با خودتان خلوت کنید ببینید آیا تمام مشکلات جز این است که ما به گذران روزگار دل میبندیم؟ بعضی مواقع این گروه سیاسی به میدان میآید و ارزشهای خاص خود را تبلیغ میکند و
1) سوره تغابن، آیات 15 و 14.
سپس میرود و گروه رقیبش میآید، حال اگر کسی همه فکر و ذکر خود را صرف گروه اول کرد پس از مدتی با ناکامی و حقارت مواجه میشود، چیزی که اگر فکر و ذکر خود را در عالم قدس و معنا صرف میکرد، با آن مواجه نمیشد. وقتی در سالهای اول انقلاب مردم با دولت موقت روبهرو شدند که نسبت به بسیاری از ارزشهای انقلاب بیتفاوت بود فکر کردند همه چیز از دست رفت، وقتی بالأخره آن دولت رفت، همه خوشحال شدند که مشکل حل شد، ولی عدهای با الهام از آیه «تِلْکَ الأیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ»؛(1)متوجه بودند «شلاق عوض میشود» بدین معنی که چهره دیگری از روزگار عوض شد و باید صورت دیگری از امتحان را طی کرد، و به هیچ شرایط و زمانهای نباید بهطور مطلق اعتماد نمود. ولی چیزی نگذشت که با شلاق بنیصدر روبهرو شدیم، زمانه بنیصدر طوری شد که مردم میگفتند این برود هر چه میخواهد بشود. همه این مشکلات به آن جهت است که زمانه و روزگار را برای خود بیش از حدّ بزرگ میکنیم و از این که هر شرایطی بستری است جهت امتحان، غافل میشویم. یک روز جنگ است، یک روز صلح، یک روز دولتیها راستیاند، یک روز چپیاند، خوشا به حال آنها که ماوراء این گرایشها به حکم وظیفه در خدمت مردم هستند و انجام وظیفه را بزرگ میدانند و نه روزگار را. زیرا که «مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ»؛ هرکس روزگار را بزرگ دانست خوار میشود. سپس در ادامه میفرمایند:
«لَیسَ کُلُّ مَنْ رَمَی أَصَابَ»؛
آنچنان نیست که هرکس تیری رها کرد به هدف بخورد.
فرزندم در راستای آن که نباید به روزگار اعتماد کرد، نباید چنین بپنداری که همه کارها و آرزوها آنطور که تو میخواهی نتیجه بدهد. و وقتی به اهدافی که دنبال میکردی نرسیدی احساس یأس و شکست بکنی. زیرا به صِرف عمل نباید به دنبال نتیجه بود، باید روش ما درست و عاقلانه باشد و مصلحت ما نیز در تحقق آن نتیجه باشد. فکر نکنیم چون قصد ما خیر است پس باید به آنچه ما میخواهیم برسیم. این طور نیست که چون نیت شما خیر است نتیجه کارتان هم خیر باشد و کار و تلاشتان نتیجه بدهد. باید علاوه بر نیت نتیجهی کار هم خیر باشد. پس نه هر تیری به هدف میخورد و نه هر تلاشی به نتیجه میرسد، ولی چون خداوند فرمود:
1) سوره آل عمران، آیه 140.
«اِنَّ اللّهَ لا یضِیعُ اَجْرَ الْمُؤْمِنِین»؛(1)نتیجهی تلاش مؤمنین را خداوند از بین نمیبرد. اکثر ما میخواهیم خدا را بپرستیم ولی چون با موانع آن، از جمله با کبر و منیت و وَهمیات مبارزه نمیکنیم به نتیجه لازم نمیرسیم چون علاوه بر نیت باید بقیه عوامل را نیز به میدان آورد.
در این جلسه سخن حضرت این بود که: نه هر نقصی مانع رسیدن است و نه هر فرصت و امکاناتی عامل رسیدن. چه بسیار بیناهایی که مقصد را گم میکنند و چه بسیار نابیناهایی که به رُشد و کمال خود دست مییابند، پس به بهانهی نقصها و نداشتنها، امید خود را در رسیدن به کمالات واقعی سست نکن.
انجام عمل شَرّ را به تأخیر انداز که همیشه فرصت انجام آن هست، تا فضای دوستیها به کینهورزیها تبدیل نشود.
فاصله گرفتن از جاهل، نزدیکی به عاقل را به همراه دارد. پس همواره از مشغول کردن زندگی در کنار افراد جاهل بپرهیز و با کسانی مجالست کن که تو را به یاد خدا میاندازند. حتی ما حق نداریم به بهانه صله رحم زندگی خود را کنار انسانهای جاهل از بین ببریم. نهایتاً وظیفه ما آن است که از ارحام خود دلجویی کنیم و اگر خواسته مشروعی دارند برآورده سازیم، کجا گفتهاند ساعتها وقت و فرصت خود را با حرفهای لغو از بین ببریم و از شرایط ارتباط با عقلا محروم شویم؟
فرمودند: به چیزی بالاتر از زمانه و ارزشهای زودگذرِ آن باید تکیه کرد وگرنه با ناکامی و حقارت روبرو میشوی. و هر تلاشی به صِرف تلاش نتیجهای را که تو میخواهی به دنبال ندارد. در راستای عدم اعتماد به زمانه میفرمایند: «إِذَا تَغَیرَ السُّلْطَانُ تَغَیرَ الزَّمَانُ»؛ چون نظام فکری حاکم بر جامعه تغییر کند، زمانه هم تغییر میکند. اگر خود را براساس زمانه ارزیابی کنی و بند نافت به ارزشهای حاکم بسته شد، چون زمانه بلرزد تو میلرزی. چون به چیز لرزان تکیه کردهای. إنشاءالله در جلسه آینده به فراز اخیر میپردازیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) سوره آل عمرن آیه 171.
بسماللهالرحمن الرحیم
«إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ. سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ.»
چون روح حاکم بر زمانه تغییر کند، زمانه دگرگون شود. پیش از آنکه به راه افتی بپرس که همراهت کیست، و پیش ازگرفتن- خانه، ببین که با کدام- همسایه- خواهی زیست.
نامه عزیز و گرانقدر حضرت امیرالمومنین علیه السلام به امام حسن علیه السلام به این جا رسید که حضرت فرمودند هر کس به زمانه اعتماد کند، زمانه به او خیانت میکند و ناکامش میگذارد، و هرکس زمانه را عظیم دارد و روی آن حساب باز کند، زمانه او را تحقیر میکند، و اساساً دنیا را آنچنان نساختهاند که همه تلاشهای دنیایی انسان به نتیجه برسد و همه تیرهایی که رها میکند به هدف اصابت کند.
پس از مقدمه فوق میفرمایند: «إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ» فرزندم! آنچنان میان مردم و حاکمیت رابطه برقرار است که چون نظامِ حاکم و عوامل قدرت تغییر کند، نظام ارزشی و روح زمانه نیز تغییر مینماید.
فرزندم چطور میخواهی به روزگار تکیه کنی و بدان اصالت بدهی و شخصیت خود را در راستای ارزشهای مطرح در آن شکل دهی، در حالیکه چون نظامِ قدرت به هم بریزد همه ارزشها تغییر خواهد کرد. بسیاری از مشکلات روانی ما به این جهت است که خودمان را به طناب سست و لرزان مشهورات زمانه وصل کردهایم.
منظور این نیست که اگر حاکمی برود و حاکمی بیاید زمان عوض میشود، بلکه سخن این است که اگر نظام قدرت و روح حاکمِ بر دل و جان انسان عوض شود، ما با زمانه جدیدی روبه رو خواهیم شد، به طوری که اگر آن سلطان یک دین حقیقی و معنوی باشد، زمانه، زمانه دین و معنویت و عدالت خواهد شد، و اگر روح حاکم بر دل و جانِ مردم یک دین سطحی و بیروح و تشریفاتی باشد و چنین فرهنگی بر روان انسانها سلطنت کند، زمان با فرصتطلبان مدارا میکند و حتی درها به روی آنها گشوده میشود.
حضرت در فرمایش خود روشن مینمایند میان انتخاب و جهتگیری مردم و حکومتی که دارند مناسبت وجود دارد.
مردم گاهی حکومت ظالم را بر حکومت عادل ترجیح میدهند و حکومت عدل و عدالت را بر نمیتابند، در این حال روح حاکم در جامعه طوری خواهد بود که مردم را به باطل میکشاند و مردمی که از باطل پیروی کنند نعمت آزادی و انتخابِ پاک را از دست میدهند و عملاً در چمبرهی روح حاکم بر جامعهی خود عمل میکنند. همچنانکه اگر مردم چنگ در حبلالله بزنند، روحی بر جامعه سلطنت خواهد کرد که موجب آرامش و قرار و وحدت خواهد بود و مردم به نظام ثبات و اقتدار میرسند.
آری طبق سخن جضرت که «إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ»؛ پس وقتی روح حاکم بر دل و جان انسانها تغییر کند، روح زمانه تغییر میکند. و اینکه در بعضی از برهههای تاریخِ اجتماع ملاحظه میفرمائید همه چیز به سوی تفرقه و تزویر و نفاق است، بیش از آنکه بخواهیم تک تک افراد را اصلاح کنیم باید روح زمانه را تغییر دهیم و بستری فراهم نمائیم تا انسانها با بصیرت بیشتر آنچه را باید انتخاب کنند، انتخاب نمایند.
در روایات ائمه دین علیهم السلام در مورد متفاوت بودن روح زمان نکات دقیقی مطرح است، از جمله از امام هادی علیه السلام داریم که حضرت علیه السلام فرمودند: هرگاه زمانی باشد که عدل، بر جور غلبه کرد، حرام است که گمان بد به اَحدی ببری تا آنکه علم پیدا کنی به بدی او، و هرگاه زمانی باشد که ظلم بر عدل غلبه کند، شایسته نیست بر اَحدی که گمان خوبی برد به اَحدی تا آنکه خوبی را از او ببیند.
در راستای موضوع تغییر روح زمانه امام باقر علیه السلام سخنی دارند مبنی بر اینکه هر زمان اقتضائات خود را دارد و به حمران که تأکید داشته امام در مقابل حاکمان جور قیام کنند، میفرمایند: این زمان، زمانی نیست که امام حق بتواند ظهور کند و سپس داستانی را اینطور نقل میفرمایند:
«بهدرستیکه شخصی از علماء در زمان سابق بود و پسری داشت که در علم پدر رغبت نمینمود و از او سؤال نمیکرد ولی آن عالم همسایهای داشت که میآمد و از او سؤال میکرد و علم از او اخذ مینمود، پس چون وقت مرگ آن مرد عالم رسید فرزند خود را طلبید و به او
گفت: ای فرزندم! تو از علم من چیزی اخذ نکردی و به آن رغبت ننمودی و از من چیزی نپرسیدی ولی مرا همسایهایست که از من سؤال میکرد و علم مرا اخذ مینمود و حفظ میکرد، اگر تو را به علم من احتیاج شود به نزد همسایهی من برو. و آن همسایه را به او شناسانید. پس آن عالِم به رحمت ایزدی واصل شد. پس پادشاهِ آن زمان خوابی دید و از برای تعبیر خواب سؤال کرد از احوال آن عالم، گفتند فوت شد، پرسید که آیا از او فرزندی مانده است؟ گفتند بلی پسری از او مانده است. پس آن پسر را طلبید چون ملازم پادشاه به طلب او آمد گفت والله نمیدانم که پادشاه از برای چه مرا میخواهد و من علمی ندارم و اگر از من سؤالی کند رسوا خواهم شد، پس در این حال وصیت پدرش بهیادش آمد و رفت به خانهی آن شخص که از پدرش علم آموخته بود. گفت؛ پادشاه مرا طلبیده است و نمیدانم که از برای چه مطلب مرا خواسته است و پدرم مرا امر کرده است که اگر به علمی محتاج شوم به نزد تو بیایم. آن مرد گفت من میدانم پادشاه تو را از برای چه کار طلبیده است اگر تو را خبر دهم آنچه از برای تو حاصل شود میان من و خود قسمت خواهی کرد؟ گفت بلی، پس او را سوگند داد و نوشتهای در این باب از او گرفت که وفا کند به آنچه شرط کرده است. پس گفت که پادشاه خوابی دیده است و ترا طلبیده تا از تو بپرسد این زمان چه زمان است، تو در جواب بگو که زمان گرگ است. چون پسر به مجلس پادشاه رفت، پرسید: من تو را از برای چه مطلب طلبیدهام؟ گفت مرا طلبیدهای از برای خوابی که دیدهای که این زمان چه زمان است، پادشاه گفت راست گفتی، بگو این زمان چه زمان است؟ گفت زمان گرگ است. پادشاه امر کرد جایزهای به او دادند، جایزه را گرفت و به خانه برگشت ولی به شرط خود وفا نکرد و حصّهای از آن جایزه به آن شخص عالم نداد. پیش خود گفت شاید پیش از این که این مال را تمام کنم بمیرم و بار دیگر محتاج نشوم که از آن مرد سؤال کنم، پس چون مدّتی از این بگذشت پادشاه خواب دیگری دید، و آن پسر را طلبید، با طلبیدن پادشاه، او نسبت به عهدی که وفا نکرده بود پشیمان شد، با خود گفت من علمی ندارم که به نزد پادشاه روم، از طرفی چگونه به نزد آن عالم بروم و از او سؤال کنم و حال آنکه با او مکر کردم و وفا به عهد او نکردم، به هرحال بار دیگر میروم به نزد او و از او عذر میخواهم و سوگند میخورم که در این مرتبه وفا کنم شاید که از علم خود در این مورد مرا تعلیم کند، پس نزد آن عالم آمد و گفت کردم آنچه کردم و وفا به پیمان تو نکردم و آنچه در نزد من بود همه پراکنده شده است و چیزی در دست نمانده است و اکنون به تو محتاج شدهام، تو را به خدا سوگند میدهم که مرا محروم مکن و پیمان
میکنم با تو و سوگند میخورم که آنچه در این مرتبه به دست من آید میان تو و خود قسمت کنم، هماکنون نیز پادشاه مرا طلبیده است و نمیدانم که از برای چه چیز میخواهد از من سؤال نماید. عالِم بار دیگر با او شرط کرد و سپس گفت تو را طلبیده است که باز از خوابی که دیده است از تو سؤال کند که این زمان چه زمانی است؟ بگو زمان گوسفند است. پس چون به مجلس پادشاه داخل شد، از او پرسید از برای چه کار تو را طلبیدهام؟ گفت خوابی دیدهای و میخواهی که از من سؤال کنی که چه زمان است؟ پادشاه گفت راست گفتی، اکنون بگو چه زمان است؟ گفت زمان گوسفند است. پادشاه فرمود تا صِلَه به او دادند. ولی چون به خانه برگشت متردد شد که آیا به عهد خود با آن عالم وفا کند یا مکر کند و چیزی به او ندهد، بعد از تفکر بسیار گفت شاید من بعد از این محتاج به او نشوم تصمیم گرفت به عهد خود وفا نکند. اتفاقاً بعد از مدتی دوباره پادشاه او را طلبید. او از خیانت خود بسیار نادم شد و گفت بعد از دو مرتبه خیانت دیگر چگونه به نزد آن عالم بروم، خودم هم علمی ندارم تا جواب پادشاه را بگویم. باز رأیش بر آن قرار گرفت که به نزد آن عالم برود، پس چون به خدمت او رسید او را به خدا سوگند داد و التماس کرد که باز تعلیم او بکند و گفت در این مرتبه وفا خواهم کرد و دیگر مکر نخواهم نمود، بر من رحم کن و مرا بدین حال مگذار. آن عالِم پیمان و نوشتهای از او گرفت و گفت باز تو را طلبیده است تا سؤال کند از خوابی که دیده است که این زمان چه زمان است، بگو زمان ترازو است. چون به مجلس پادشاه رفت از او پرسید که برای چه کار تو را طلبیدهام؟ گفت مرا طلبیدهای برای خوابی که دیدهای و میخواهی بپرسی که این زمان چه زمان است؟ گفت راست گفتی. اکنون بگو چه زمان است؟ گفت زمان ترازو است. پس امر کرد که صله به او دادند، آن جایزهها را به نزد عالِم آورد و در پیش او گذاشت و گفت این مجموع آن چیزی است که برای من حاصل شده است و آوردهام که میان خود و من قسمت نمایی. عالِم گفت: زمان اول چون زمان گرگ بود تو از گرگان بودی لهذا در همان اول مرتبه عزم کردی که به عهد خود وفا نکنی، و در زمان دوم چون زمان گوسفند بود گوسفند عزم میکند کاری بکند و نمیکند تو نیز اراده کردی که وفا کنی و نکردی، و این زمان چون زمان ترازو است و ترازو کارش وفا کردن به حق است تو نیز وفا به عهد کردی، مال خود را بردار که مرا احتیاجی به آن نیست.»(1)
1) منتهیالآمال، انتشارات اسلامیه، تألیف شیخ عباس قمی، ج 2، ص 377و376.
همچنین در رابطه با روح منفی بعضی از زمانها حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه سی و دوم نهجالبلاغه میفرمایند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِی دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ کَنُودٍ یُعَدُّ فِیهِ الْمُحْسِنُ مُسِیئاً وَ یَزْدَادُ الظَّالِمُ فِیهِ عُتُوّاً لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّی تَحُلَّ بِنَا»؛ مردم! ما در روزگاری به سر میبریم ستیزنده و ستمکار، و زمانهای ناسپاس، که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید، و جفا پیشه در آن سرکشی افزاید. از آنچه دانستیم سود نمیبریم، و آنچه را نمیدانیم نمیپرسیم، و از بلایی، تا بر سرمان نیامده، نمیترسیم.
منظور عرضم از طرح این چند روایت آن است که متوجه شویم چگونه باید روح زمانه را شناخت و بر اساس روح حاکم در زمان اقدامات خود را انجام داد و این نکته را هرگز از نظر دور نداشت که نمیتوان به زمانه اعتماد کرد.
روح زمان و زمانه که جهت دل و جان انسانها، آن را تشکیل میدهد چیزی نیست که ما بخواهیم هویت و شخصیت خود را در آن پیدا کنیم وگرنه هر روز با یک نحوه بیهویتی روبهرو هستیم، شناخت روح زمانه برای آن است که بدانیم در هر زمان مطابق آرمانهای خود چه اقدامی میتوان انجام داد. ولی همچنانکه قبلاً روشن شد اگر بدان اعتماد کردیم هم ناکام میشویم و هم تحقیر میگردیم. زیرا هرگز امور بیرونی نمیتوانند تکیهگاه خوبی برای شخصیت ما باشند. آنچه تکیهگاه حقیقی شخصیت ما است ارتباط ما با خدا است. امور بیرونی آنچنان لرزاناند که با یک حادثه همهچیز عوض میشود. در دوران اخیر تجربه کردهاید که چگونه یکمرتبه یک شغل به کلی بیمعنی میگردد، حال اگر افرادی که مشغول آن شغل بودند، هویت خود را به آن گره زده بودند با بیهویتی روبهرو میشوند، در حالیکه هویت اصلی آنها میتوانست بندگی خدا باشد، همان چیزی که در هیچ شرایطی دگرگون نمیشود.
مشکل آن است که هویت خود را در امور اقتصادی خود جستجو کنیم. در حالیکه موضوع و رابطهی انسان با نان و آب و اقتصاد سادهترین قسمت زندگی انسان است و برای آن است که بستر بندگی ما درست طی شود، وگرنه همچنان که حضرت فرمودند: «وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ» مطمئنترین رابطه، رابطهای است که بین تو و خدا میتواند برقرار باشد.
حضرت میفرمایند: فرزندم یادت باشد روزگار همین است که با اندک حادثهای تغییر میکند و رویهی ثابتی ندارد و اینهمه دست و پا زدنِ اهل دنیا و اهل ثروت، به جهت آن است که بر چیز غیرثابتی تکیه زدهاند و روان آنها متوجه بیثباتی این تکیهگاه هست ولی برای آرامش روان خود، بهجای آنکه تکیهگاه خود را عوض کنند، در همان تکیهگاه غیرثابت بیشتر فرو میروند، پول بیشتر جمع میکنند تا بیثباتی ثروت را جبران کنند، در حالی که انبوه چیزهای بیثبات، باز بیثبات است. اما در حرکات آن کسی که فهمید رزاق خدا است و بر آن تکیهگاهِ پایدار دل بست، هرگز چنین حرکات افراطی را مشاهده نمیکنید. خوشا به حال آنهایی که اولاً: متوجه روح زمانه شدند تا در هر زمانی بهترین اقدام را انجام دهند و متوجه باشند هر زمانی آمادهی هر اقدامی نیست ولی در هر زمانی باید نسبت به نزدیکی به آرمانهای الهی اقدامی انجام داد. ثانیاً: متوجه شدند بر زمانه تکیه نباید کرد و نباید از تغییرات آن غافل شد.
سپس حضرت میفرمایند:
«سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ»
پیش از آن که به راه افتی بپرس که همراهت کیست.
اهمیت همراه مناسب در امور زندگی بیش از خودِ اهداف اهمیت دارد. زیرا اگر در هدفی مقدس با همراهی ناباب همراه شدیم آنچنان ارزش آن هدف را تقلیل میدهد که انگیزه و شور انسان برای رسیدن به آن هدف از بین میرود و بدون آنکه انسان در بیراهه باشد عملاً نتیجهی کسانی که در بیراهه هستند نصیبش میشود. وقتی متوجه شدیم با آن کسی که میخواهیم در زندگی اُنس بگیریم مهمتر از جادهای است که باید در آن قدم زنیم، با دقت زیاد گروه و طبقهای را که باید با آنها طی مسیر کرد مشخص کرده و سپس به رسیدن فکر میکنیم. بسیاری از گروهها هستند که در آرزوهای خود به اهداف مقدس فکر میکنند و دروغ هم نمیگویند ولی ساختار آنها طوری است که هرگز نمیتوانند به آن اهداف نایل شوند آیا میتوان با این گروهها بهسر برد؟ حضرت امام خمینی «رحمةاللهعلیه» در پیام منشور بیداری میفرمایند: «آنهایی که تصور میکنند سرمایه داران و مرفهان بیدرد، با نصیحت و پند و اندرز متنبه میشوند و به مبارزان راه آزادی پیوسته و یا به آنان کمک میکنند، آب در هاون
میکوبند»(1)
حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالی» با این تذکر میخواهند ما رفیق طریق خود را درست تعیین کنیم و مواظب باشیم در مسیر مبارزه با استکبار، همراهان رفاهزده و سرمایهدار انتخاب نکنیم وگرنه به کلی از مقصد اصلی خود باز میمانیم.
عین این مسئله در بعضی از گروههای سیاسی هست که شعارهای خوبی دارند ولی گرایشهای کلان آنها که به سوی ارزشهای غربی و قدرتهای غربی است نشان میدهد که رفیقان مناسبی جهت راه مقدس ما نیستند. در مورد مسائل اخلاقی و سلوکی نیز قضیه از همین قرار است، اگر افرادِ سست و تنبل و یا کند ذهن همراه ما باشند پس از سالها متوجه میشویم عقب افتادهایم.
همراهان ناباب نقطههای اُنس انسان را خراب میکنند. بسیاری از افراد زندگی را خوب شروع کردند ولی چون نسبت به ارتباطات صحیح با افراد حساس نبودند نتیجهی خوبی نگرفتند. ما عموماً در فرهنگ بشری خود به تأثیر مثبتِ همراهی با افراد صالح بها نمیدهیم، در حالی که راه اصلی رسیدن به مقصد همان افراد بزرگی هستند که باید به همراهی آنان جاده زندگی را طی کنیم. زیرا گفت:
میرود
از سینهها در سینهها
از
ره پنهان صلاح و کینهها
نه میتوان بیرفیق بود، و نه میتوان با هرکس رفیق شد. آن کسی که با هر کس رفیق است، راهی برای زندگی خود در نظر نگرفته و در نهایت با پوچی و بیثمری روبهرو میشود. رفقای مختلف با اهداف مختلف ما را از حرکت در جاده ی مخصوصی که باید طی کنیم، باز میدارند. بعضیها به جهت بعضی گرایشهای مذهبی رفیق مذهبی دارند، و به جهت بعضی گرایشهای غیرمذهبی، رفیق طاغوتی هم دارند. اینها عموماً در کنار رفقای غیرمذهبی گرفتار تحریک قوه واهمه میگردند و با غلبه آن قوه به بیراهه کشیده میشوند و فقط دکور مذهبی بودن را برای خود حفظ میکنند و دیگر هیچ. چون اینها به اندازه کافی به این موضوع حساس نبودند که نقش رفیق در جهت دادن به ذهن و روان بسیار مهم است، رفیقهای متفاوت و با گرایشهای متضاد انتخاب کردند و لذا هر کدام از رفقا او را به یک طرف میکشانند و در جمع بندی در بیهویتی قرار میگیرند. گفت:
دشمنان
او را ز حسرت میدرند
دوستان
هم روزگارش میبرند
1) منشور بیداری، تاریخ 3/12/1367.
بعضیها بدون هر احتیاطی با هرکس رفیق میشوند، با این نیت که بالأخره هر کدام از آن رفقا در کاری مهارت و اطلاع دارند و به وقتش میتوان از آنها کمک گرفت. مثلاً فلانی میداند کدام مدل ماشین سواری خوب است، با او رفیق میشویم برای روز مبادا. با آن بسیجیها هم رفیق میشویم که هر جا نیاز به پارتی بسیجی داشتیم کمک کنند. در صورتیکه این آدمها اصلاً روزگاری برایشان نمیماند چون به زعم خودشان میخواهند با همه رفیق باشند در حالی که یک فرد بسیجی فرهنگ بسیجی خود را دارد، با آداب و اهداف خاص خودش، کسی هم که دلال است فرهنگ خاص خود را دارد با آداب و اهداف خاص خودش. این آدم نه میتواند بسیجی باشد و نه دلال. عملاً یک شخصیت گسسته و انفجاری باید داشته باشد که آن عین بیمعنایی است.
میتوان یکی از پیامهای سخن حضرت را آن دانست که با همه نمیشود رفیق شد. چون در آن صورت عملاً چیزی از ما نمیماند که رفقای ما به ما کمک کنند. ابتدا باید مشخص باشد که بنده چه کسی هستم، چه طوری فکر میکنم تا براساس آن فکر و شخصیت رفیقهایم را هم انتخاب کنم. این که گفته میشود آدم باید همه جور رفیق داشته باشد، این رندی نیست، این از بینبردن عمر و به باد فنادادن زندگی است.
میتوان از سخن حضرت متوجه شد که بگو با چه کسی میخواهی بروی تا به تو بگویم به مقصد میرسی یا نمیرسی. در جمله قبلی فرمودند هر کس نیزه انداخت نیزه او به هدف برخورد نمیکند، باید شرایط به هدف رسیدن نیزه و به مقصد رسیدن خود را فراهم کرد. پس هر روندهای به مقصد نمیرسد مگر آن که رفیق راه مناسبی داشته باشد. راستی اگر امثال علامه طباطبائیها رفیقان راهی چون سید علی قاضی«رحمةاللهعلیه» نداشتند به چنین مقاصد نورانی میرسیدند؟ و یا اگر علامه قاضی«رحمةاللهعلیه» رفیق راه خود را ائمه علیهم السلام تعیین نکرده بود، هر چقدر هم تلاش میکرد به چنین نتایجی میرسید؟
حضرت در ادامه میفرمایند:
«عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ»؛
قبل از این که از مسکن بپرسی که این مسکن چه خصوصیاتی دارد.
از همسایههایی بپرس که در کنار تو هستند و باید با آنها همنشین باشی. زیرا نه میتوان درهای خانه را به روی خود بست و از برکت اُنس با همسایگان محروم شد و در اصلاح رفتار خود از آنها استفاده نکرد، و نه می توان با هر همسایهای اُنس گرفت.
امروزه خانهها طوری شده که اگر خانهی کدورت نباشد، خانهی غربت و تنهایی است، خانهای که همسایه ندارد و پنجرهی آن - اگر پنجره داشته باشد- به برهوت باز میشود، عملاً خوابگاهی است که افرادِ آن از هرگونه ارتباط با همدیگر محرومند، چه رسد به ارتباط با همسایگان.(1)
از جمله بلاهایی که تمدن امروز بر سر مردم آورده به قول فرانتس فانون، انسانها را نسبت به هم بیگانه کرده و تخم بیگانگی را بر روانها پاشیده است و انسانها نهتنها از خدا بیگانهاند بلکه از همسایه خود نیز بیگانهاند همچنانکه نسبت به خودشان نیز بیگانهاند و ساختارهای اجتماعی آنها هم براساس ادامه همان بیگانگیها شکل میگیرد. در حالیکه در نظام اسلامی همچنانکه در این فراز ملاحظه می کنید به ارتباط با اطرافیان اهمیت داده میشود و در راستای همین نکته است که تأکید میشود باید همسایهها انسانهای قابل قبولی باشند. خدا میداند یک مسجد - به عنوان مرکز انس افراد محله با یکدیگر- چه اندازه ارزش دارد و چگونه اهل محل را از ظلماتِ از خود بیگانگی نجات میدهد و چطور عامل فوقالعادهای است در اصلاح روح و رفتار جوانان ما. ما گاهی برکات اسلام را نمیشناسیم و لذا:
هر
که او ارزان خرد، ارزان دهد
کودکی
لعلی به قرص نان دهد
مرد
میراثی چه داند قدر مال
رستمی
جان کند، مجّان یافت زال
چند چیز است که در تربیت جوانان نقش فوقالعادهای دارد: اول؛ مادری که رفیق فرزندانش باشد. خدا میداند مادری که با فرزندان خود رفیق باشد چه برکتی است. همهی مادران دلسوز فرزندانشان هستند، ولی عدهی کمی از مادران رفیق فرزندان خود میباشند. این رفاقت به اندازهی تمام گنجهای عالم در اصلاح رفتار کودکان ارزش دارد. از جمله عوامل دیگری که در اصلاح روان و رفتار کودکان و جوانان خیلی ارزش دارد، همسایههای خوب هستند، که عامل محبت و نشاط زیادی بین انسانها خواهند بود. در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله
1) جهت بررسی بیشتر امر فوق رجوع شود به مقاله «ملاحظاتی در باب طرح مدینه اسلامی» از دکتر داوری در کتاب «سیاست، تاریخ، تفکر» و یا رجوع شود به مباحث «تمدنزایی شیعه».
هست که خدا آنقدر در مورد همسایه سفارش کرد که فکر کردم از همدیگر ارث میبرند. این سخنان نشان میدهد رعایت همسایه و توجه به آنها منشأ برکات معنوی برای انسان خواهد بود و هرچه بستر این ارتباط بهتر محقق شود زمینهی تعالی انسانها بهتر فراهم میگردد و عملاً در شرایطی که همسایهها نسبت به همدیگر محبت داشته باشند زمینهی ارتباط بهترشان در مسجد فراهم میگردد و سرعت تعالی آنها بیشتر میگردد. به همین جهت در روایات ما نقش مسجد در وسعت دادن به اعمال عبادی به نحو چشمگیری مدّ نظر قرار گرفته است. مساجد محلی است که متدینین همدیگر را شناسایی میکنند و به وجود هم دلگرم میشوند، و فضای محل با غلبه امور معنوی ادامهی حیات مییابد، و در اُنس مؤمنین با همدیگر پریشانحالی موجود در دنیای غرب به جامعه اسلامی سرایت نمیکند.
آری تنهایی یک معضل و بحران بزرگ زمان است، موضوع این نیست که فکر کنیم اگر در چهار دیواری خانه قرار بگیریم کار تمام است، خانهای که ارتباط فعال و با نشاط با بیرون خانه ندارد علاوه بر آنکه برای ساکنانش یک قبر است، باعث میشود تا بیرون خانه را به ناکسان واگذار نماییم. وقتی میفرماید به عنوان یک مسلمان باید حقوق همسایه را ادا کنی، میخواهد بگوید اسلام آمد تا تو را متعالی کند یکی از لوازم متعالیشدن شما ارتباط با همسایه است و در گرو ارتباط با همسایهها زنده و بانشاط خواهید بود. بعضیها بدون ارتباط با بقیه میخواهند در عبادات فردی، نقصهای خود را جبران کنند. اینها در ارتباط با عالم معنا مثل یک نخ، دراز و طولانی هستند که تا قیامت خود را کشیدهاند اما مثل یک نخ باریک و تنها. شما میدانید که همه به سوی عالم قیامت در حرکت هستیم ولی به قیامتی میرویم که دارای حشر جمعی است، یومالتلاق و روز ملاقات همگانی است، مقام رویارویی با بقیه انسانهاست. حال اگر با بقیه بیگانه باشیم از موهبت حشر استفاده نمیکنیم و از برکات حضور در الطافی که خداوند به بقیه مرحمت کرده به جهت عدم تلاش ما در راستای ارتباط با بقیهی مؤمنین، از آن الطاف محروم هستیم. شما به مردم دعا میکنید تا محدود به وجود تنگ خودتان نباشید، انسانیت ما در رابطه با ارادت و محبت به بقیه شکوفا میشود و مورد توجه خدا قرار میگیرد و در حشر با ثمره آن روبهرو میشویم. حضرت میفرمایند: «... عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ»؛ قبل از
بررسی خانه، همسایههای آن خانه را بررسی کن. زیرا اگر فکر کنی صِرف خانه تو را به آرامش لازم میرساند اینطور نیست.
خلوت غیر از تنهایی است، در خلوت انسان در عین ارادت و ارتباط با بقیه، با خدا اُنس دارد، ولی تنهایی یعنی بدون الفت و اُنس با مؤمنین بهسربردن. تنهایی یک نوع عذاب است. چون نبض وجود او برای هیچ کس نمیزند. این غیر از خلوتهای شبانه علی علیه السلام است که در عین حال غم فقرا و یتیمان را میخورد. وقتی ارزش ارتباط با مؤمنین در جای خود روشن شد، جای حساسیت نسبت به همسایهها روشن میشود. و متوجه میشویم این نوع ارتباطها ارتباط مقدسی است که جنبههای متعالی انسان را تغذیه میکند. یک وقت به تقلید از غربیها، میگوییم برویم باشگاهِ محل، در باشگاه میروند تا یا ورزش کنند و یا در باشگاههای غیر ورزشی ساندویچ و بستنی بخورند، ولی در این محلها همه نسبت به هم غریبهاند. چون بستر و انگیزه ارتباط، توحیدی نیست. ارتباط افرادِ محل در باشگاه محله غیر از آن ارتباطی است که اسلام در رابطه با همسایهها و هم مسجدیها فراهم میکند. در باشگاه محل افراد با انواع آرایشها و لباسها میآیند تا بر یکدیگر تکبر کنند. اگر من و شما هر دو دارای هدفی مقدس باشیم و بر اساس آن هدف کنار هم بیاییم به همدیگر عشق میورزیم ولی اگر هدفی مقدس در کار نبود نه، تواضعِ نسبت به همدیگر در صحنه است، و نه عشق، و این در حالی است که جان ما گرسنه محبت نسبت به همدیگر است.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلَامِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً وَ إِنْ حَکَیْتَ ذَلِکَ عَنْ غَیْرِکَ»
بپرهیز از آنکه در سخنت چیزی خندهدار آری، هر چند آن را از جز خود به گفتار در آری.
حضرت پس ازآن که ما را متوجه روح زمانه نمودند و این که برای تصمیمات بزرگ باید زمانه را آماده کرد، و پس از آن که در آن راستا فرمودند علاوه بر توجه به هدف مقدس باید به همراهان خود در آن راه نظر داشته باشی، زیرا با هر همراهی نمیتوان به اهداف بلند دست یافت، و پس از آن که ما را متوجه کردند باید بستری فراهم کرد که در اُنس با اطرافیان، مقصد خود را دنبال نمود و لذا همسایه مهمتر از خانه است، چرا که در جمع مؤمنین کار جلو میرود، آری پس از این نکات میفرمایند:
«إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلَامِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً وَ إِنْ حَکَیْتَ ذَلِکَ عَنْ غَیْرِکَ»
فرزندم! مواظب باش از این که در سخن تو، سخنی مسخرهآمیز نباشد، هرچند آن را از غیر نقل قول کنی.
برای استحکامبخشیدن به ارتباط مقدس با دیگران باید ارتباط تو با افراد، همراه با مضحکه و شوخیهای افراطی نباشد. چون در چنین فضایی دیگر هیچ سخن جدّی به بار نمینشیند، در حالیکه سخنان مقدس همیشه در بسترهای جدّی ارزش خود را مینمایانند و انسانها را به تصمیمگیری دعوت میکنند. و هیچ محرومیتی بزرگتر از آن نیست که انسان از سخنان و اهداف مقدس محروم باشد. امروزه فرهنگ مدرنیته در جهتی غیر از جهتی که حضرت توصیه میفرمایند ر ه میسپارد. حضرت میفرمایند: حذر کن از این که وقتی سخن میگویی سخن تو حالت بذله و شوخی و جُوک داشته باشد، در حالیکه بشر امروز بیشتر میخواهد با بیخیالی و خنده، بار زندگی خود را قابل تحمل کند، و به همین جهت هرگز تجدید نظری در کار خود نمینماید. جهان مدرنِ امروز در شرایطی است که بیش از این که حرف جدّی داشته باشد میخواهد خود و دیگران را با حرفهای خندهدار سرگرم کند. ابتدا آفات چنین فرهنگی را بشناسیم تا عظمت سخن حضرت برایمان روشن شود. به گفتهی «نیلپستمن» جامعه شناس امریکایی و استاد دانشگاه نیویورک: «امریکا دچار فرهنگی شده است که ذکر و فکر عامهی
مردم بیشتر در سرگرمی و تفریح خلاصه شده است حتی بدون اینکه افکار عمومی لحظهای به خود آید. همه چیز حتی سیاست و اخبار و دین همه در چنگال نمایشهای تفریحی گرفتار است»(1)
بعضی موارد انسانهای محترمی را دعوت میکنند تا بحثهای جدّی مربوط به اجتماع را مطرح نمایند ولی مردم گوش نمیدهند میروند یک دلقک میآورند تا در قالب سخنان مسخرهآمیز آن موضوع مهم را به مردم گوشزد کند، غافل از این که کسی که آلوده به بیخیالی شد نسبت به جدّیترین مسائل زندگیاش هم بیخیال میشود. مسائل جدّی را باید با تصمیمهای جدّی دنبال کرد و مردم آلوده به خنده و سرگرمی هرگز نمیتوانند تصمیمات جدّی بگیرند. آقای «نیلپستمن» در جملهای دیگر میگوید: «آنچه روزمره در برابر دیدگان ملت ما در جریان است چیزی نیست جز کفاره دوری جستن از خداوند، که به صورت مضحکهشدنِ زندگی برای ما ظهور کرده است» میگوید اول از خدا جدا شدیم بعد چون دلگرمیهای مقدس را از دست دادیم شروع کردیم با سرگرمیهای پوچ خودمان را مشغول کنیم، حالا تمام زندگیمان شده است سرگرمی. در واقع این آقای جامعهشناس میخواهد آفات بیخیالی و خنده و شوخی را در راستای سقوط یک جامعه بیان کند. چیزی که حضرت ما را متوجه آن مینمایند تا در ساختن تمدن اسلامی نسبت به آن نکته دقت لازم را بنماییم.
وقتی جامعه مایل به سخنان خندهدارِ افراطی شد علاوه بر آن که جدیت خود را از دست میدهد به بیمحتوایی در اندیشه سوق پیدا میکند. کسی که میخواهد حرفهای خنده دار بزند عملاً یا باید حرفهای سبک و بیمحتوا بزند تا مردم بخندند، یا باید با حرکات خاصی خود را سبک کند مثلاً یک آدم بزرگ صدای میمون در آورد. زیرا عموماً جوکها حرفهایی است که در آنها بدیهیات مورد غفلت قرار میگیرد و یک نحوه نمایش جهالت است. در همین رابطه حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «إِیَّاکُمْ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ وَ مَهَابَةِ الرِّجَال»؛(2)برحذر باش از شوخی، زیرا که موجب بیآبرویی و سبکی انسان میشود.
اگر فرهنگ؛ فرهنگ خنده شد جامعه به جهت بیمحتوایی و خالیشدن از حکمت به بحران میافتد. و لذا نمیتواند به اهداف اساسی خود بپردازد. روحیهی «حالی خوش باش» به افراد آن دست میدهد، میبینید در آن صورت همه کار میکنند ولی هیچکس در عمق جان خود از آنچه مییابد راضی نیست، جامعه بیخیالِ اَلکیخوش فکر نمیکند، جامعه تقلید است. ظاهرش زیبا ولی نتیجه ی آن ظاهرِ زیبا پوچ است. مثل رودخانهای مسموم که به ظاهر آبش صاف است ولی امکان زندگی ماهیها در آن نیست. آب آن کاملاً زلال است ولی نه تنها در آن ماهی پرورش نمییابد حتی اگر ماهی در آن برود میمیرد. جامعهای که حکمت ندارد، نمیتواند به اهداف دراز مدت فکر کند. مردم در آن جامعه خانه دارند، کار میکنند، ولی قدرت انتخاب ندارند، به هر راهی که آنها را ببرند میروند، هر مُدی را بر افکار آنها میتوان تحمیل کرد. چیز عجیبی است، سرمایهداران امریکایی امروز اراده میکنند یک چیزی در جامعه مدّ میشود، فردا شما آن را در جامعهی آمریکا مییابید. مردمِ گرفتار قهقهه، هر چیزی را که قهقههسازها القاء کنند میپذیرند چون با خنده جذب میشوند و در بیمحتوایی زندگی را ادامه میدهند، بدون هرگونه دغدغهای نسبت به بیمحتوایی خود. آیا ما حق داریم تبلیغ دین را با فرهنگ مضحکه انجام دهیم؟ اگر چنین کردیم به جای اینکه دین بماند مسخرهبازی میماند و دین میرود. حرف جدّی را نباید در لباس شوخی زد وگرنه از جدّیتها محروم میشویم.
حضرت به فرزندشان میفرمایند: وقتی میخواهی سخن بگویی جدّی سخن بگو. زیرا سخنان جدّی را در لباس سخنهای غیر جدّی نمیتوان ارائه داد. شوخیهای افراطی انضباط ذهن را از بین میبرد و انسان را سطحینگر میکند، در فرهنگ مضحکه رابطه بین سخن و تصمیمگیری گسسته میشود. دیگر انسان نمیتواند تصمیمهای محکم بگیرد چون همه چیز به سرگرمی تبدیل شده و آن چه در زندگی میدانداری میکند خیالات است و نه واقعیات، و زندگی تبدیل به یک قصر خالی میشود که وقتی میخواهیم به آن اسبابکشی کنیم میفهمیم سراسر سراب بوده است.
در فرهنگ مضحکه همه در خیالات زندگی میکنند، چون همه دنبال این هستند که کسی چیزی بگوید تا همه بخندند. یکی از دلقکهای مشهور دنیا در حین اجرای برنامه، یک مرتبه قلبش درد میگیرد، میگوید آخ قلبم! همه میخندند، از درد جیغ میزند، همه میخندند،
میگوید دارم میمیرم، همه میخندند و همانجا مرد. همه گفتند چقدر زیبا مرد. وقتی آمدند بالای سرش دیدند مرده است. در حالیکه مردم، جدّیترین حرف او را به شوخی گرفتند.
فرهنگ مضحکه حکم یک مهاجم را دارد که تفکر و تدبّر را از جامعه میگیرد و لذا در چنین شرایطی دیگر معارفی مثل قرآن و نهجالبلاغه از صحنهی زندگی رخت برمیبندد، و با بیجوابگذاشتن نیاز فطرت به اینگونه معارف، روح و روان با غم عمیقی روبهرو میشود که باز افراد در چنین شرایطی، با مستغرقشدن در خنده سعی میکنند صدای غم جان را نشنوند. برای فرار از آن غم، مسخره بازیشان را با شدّت بیشتری ادامه میدهند و با این کار غمشان عمیقتر میشود. مثل مشروب خواران که پس از خوردن مشروب چون از مستی در آمدند، قلب آنها را غم میگیرد، برای فرار از آن غم دوباره مشروب میخورند. بعد که دوباره از مستی در آمدند، حالا دو برابرِ اول غم دارند لذا دوباره میروند مشروب میخورند، و به همین شکل همه زندگی خود را با فرار از خود به نابودی میکشانند. فرهنگ مضحکه با جامعه کاری میکند که انسانها برای فرار از بیمحتوایی خود باز به خنده و بیخیالی بیشتر پناه میبرند و هر روز با غم عمیقتری روبهرو میشوند و دیگر از هرگونه تصمیمی جهت آیندهی خود فرار میکنند. این است که باید گفت در فرهنگ مضحکه زندگی افراد جامعه بهکلی میسوزد. حضرت صادق علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «لَا تَمْزَحْ فَیَذْهَبَ نُورُکَ وَ لَا تَکْذِبْ فَیَذْهَبَ بَهَاؤُکَ»(1)شوخی مکن که نورت میرود، و دروغ مگو که خرّمیت میرود.
جالب است بدانید؛ دلقکهای دنیا که سعی میکنند همه را بخندانند، پر غمترین افراد جامعهشان هستند.
از جمله نکاتی که فوقالعاده در اصلاح نفس مؤثر میباشد تعادل و مدیریت شادیهاست، تا از یک طرف روانِ انسان گرفتار افسردگی و غمزدگی نگردد و از طرف دیگر روحیة خوشگذرانی و بذلهگویی در جانب افراط نیفتد تا انسان از وقار و حکمت خارج گردد.
انسانی که نتواند غمزدگی خود را کنترل کند، غمهای وَهمیآرامآرام تمام روح و روان او را به تصرف خود در میآورد. چنین انسانی در زندگی خود از ارادههای نقشآفرین محروم
1) امالی شیخ صدوق، ترجمه کمرهای ص 543، مجلس هشتاد و یکم.
میگردد و به انسانی ناامید مبدل میشود، زیرا ریشهی غمهای وَهمیرا که عدم توکل به خدا و کبر و خودبزرگبینی است، نشناخته و در نتیجه از نشاط طبیعی و متعادل که در قلب و روان هر انسانِ مؤمنی جاری است محروم میگردد، همان نشاطی که خداوند در وصف آن میفرماید:
«أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ »(1)آگاه باشید که اولیاءالهی را نه بیمی است و نه اندوهی. آنهایی که دوستی خدا و سرپرستی او را پذیرفتند دیگر نه نگران حادثههای آیندهاند و نه غصة گذشته را میخورند، در مسیر ارتباط با خدا، فوق غمهای جانکاه و شادیهای افراطی زندگی میکنند. چنین افرادی متصف به حکمتاند و در استحکام شخصیت قرار دارند. انسانهای حکیم همانطور که در مقابل غمها به راحتی مقاومت میکنند، هرگز برای پرکردن خلأهای زندگی محتاج شادیهای افراطی و قهقهههای سخیف نیستند.
اسلام عزیز به همان اندازه که از طریق عقاید عالیه، مسلمانان را از غمهای وَهمیآزاد میکند، در راستای نجات از خوشگذرانیهای افراطی نیز توصیههایی دارد که حضرت در این فراز به این موضوع میپردازند تا روشن شود وقتی وسوسة خندیدن و خنداندن در جامعهای زبانه کشید، دیگر بالهای پروازگرِ اندیشیدن از کار میافتد.
البته عنایت دارید که هرگز نباید مقابل قهقهه و خندة افراطی، غمزدگی و افسردگی را قرار داد و تصور شود وقتی اسلام و امامان معصوم علیهم السلام ما را از خندة زیاد برحذر میدارند، میخواهند ما را وارد زندگی بدون نشاطی بنمایند که هیچ شادی و تفریحی در آن نیست. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند؛ «مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِیهِ دُعَابَةٌ- قُلْتُ وَ مَا الدُّعَابَةُ- قَالَ الْمِزَاح»(2)نیست مؤمن مگر کسی که در او «دُعابة» باشد. راوی میپرسد؛ دعابة چیست؟ حضرت میفرمایند: «مزاح».
بحث بر سر آن است که رواجدهندگان خنده و مزاح و قهقهه در جامعه، علاوه بر اینکه به شخصیت خود جفا میکنند فضای معنوی مخصوصی را که باید بین انسانها حاکم باشد بیرنگ و ضعیف مینمایند.
حضرت مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند: «کَفَی بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَنْ یَضْحَکَ مِنْ غَیْرِ عَجَبٍ»(1)در جاهلبودن انسان همین بس که بدون دلیل بخندد.
آنچه قوهی وَهمیه انسان را در کنترل میآورد تا با اندک بهانهای به خنده نیفتد قوهی عاقله است و لذا انسانهایی که عقل خود را رشد ندادهاند توان کنترل خود را در خندیدن ندارند و این را نباید حمل بر گشادهرویی کرد. و اگر انسان متوجه چنین نقیصهای در خود شد باید با تدبّر در امور حِکمیآن را جبران کند.
آن حضرت در راستای آنکه انسان باید زیادخندیدن خود را درمان کند، میفرمایند: «کَثْرَةُ ضَحِکِ الرَّجُلِ تُفْسِدُ وَقَارَه»(2)بسیاریِ خنده وقار مرد را از بین میبرد.
پس اینطور نیست که تصور کنیم دامنزدن به خندهی زیاد عمل بیضرری است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «کَثْرَةُ الْمِزَاحِ یَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ وَ کَثْرَةُ الضَّحِکِ یَمْحُو الْإِیمَانَ وَ کَثْرَةُ الْکَذِبِ یُذْهِبُ بِالْبَهَاء»(3)شوخی بسیار آبرو را میبرد، و خنده بسیار ایمان را نابود میکند، و دروغْ ارزش انسان را بر میاندازد.
چنانچه ملاحظه میفرمایید رسول خدا صلی الله علیه و آله آثار منفی شوخی زیاد را بیآبرویی و خندة زیاد را بیایمانی برمیشمارند. آیا ما نباید نگران بیایمانی خود شویم و از شرایطی که موجب خندة زیاد میشود فاصله بگیریم؟
با توجه به اینکه انسان نباید به دنبال کسانی باشد که او را بخندانند، حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «اتَّبِعْ مَنْ یُبْکِیکَ وَ هُوَ لَکَ نَاصِحٌ وَ لَا تَتَّبِعْ مَنْ یُضْحِکُکَ وَ هُوَ لَکَ غَاشٌّ وَ سَتَرِدُونَ إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً فَتَعْلَمُون»(4)به دنبال کسی باش که تو را بگریاند ولی خیرخواه تو باشد، و به دنبال کسی نباش که تو را بخنداند درحالی که خیرخواه تو نیست و عملاً به تو خیانت میکند، در حالی که همه با هم با خداوند دیدار خواهید کرد.
فرهنگ بذلهگویی و خنده، احساسات را برمیانگیزاند و همهچیز را به موضوعات سرگرمکننده تبدیل میکند، و هیچ چیز جز سرگرمیرا چیز نمیداند. نیلپستمن در همان کتاب میگوید: «مردم آمریکا در هرکجا که هستند با یکدیگر گفتگو نمیکنند، بلکه همدیگر را سرگرم میکنند. وقتی هدف از زندگی بیغمیشد، تلاش همه این است که همدیگر را بخندانند، نه اینکه به همدیگر تذکر دهند. مردم آمریکا دیگر برای همدیگر حرف ندارند بلکه یکدیگر را سرگرم میکنند»، و مصیبت از آنجا بروز میکند. انسانی که فکرش سطحی و فرهنگش خنده شد، چیزی و کاری جز خندیدن و خنداندن را به رسمیت نمیشناسد. حال بگویید در چنین فرهنگی و برای چنین مردمی پیامبران چه جایگاهی دارند؟ مردمی دَمدَمیمزاج و هر دَمخوشباش، اصلاً ثبات شخصیت ندارند تا تفکر و تعقل در حقایق برایشان ممکن شود.
نیلپستمن میگوید: «آمریکاییان که سرگرمترین ملت جهان هستند، کماطلاعترین و بیخبرترین مردم جهان نیز هستند».
ما دوباره میخواهیم تأکید کنیم؛ در فضای مضحکه، مذهب خصلتش را از دست میدهد. یعنی در فضای شوخی و سرگرمیتبلیغ مذهبی ممکن نیست، آنچه در آن فضا به نام مذهب ارائه میشود، سرگرمی است و نه مذهب.
مشخص است که جدّیترین و سنگینترین حرف، حرف خدا است. خداوند در قرآن به رسولش صلی الله علیه و آله میفرماید: «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا»(1)آماده و جدّی باش که به زودی گفتاری سنگین برای تو میآوریم. و به حضرت توصیه میفرماید در دل شب مشغول عبادت باش تا قلبت آمادة پذیرش وَحی گردد. حال در فضای شوخی و بذلهگویی، آیا گوشی میماند که آن حرفهای جدّی و سنگین را بشنود؟ آیا ارائه سنگینترین حقایق آسمانی در فضایی که انسانها سر به هوا و طالب خنده و شوخی هستند، بازیکردن با سخنان دینی نیست؟ هرچه فضای ارائه سخنان الهی به جدیت و وقار نزدیک باشد آمادگی پذیرش بیشتر است و امکان ارائه حرفهای حکیمانه عملی است.
1) سوره مزمّل، آیه 5.
در فضای خنده و سرگرمی، باید هرچه را که مخاطب بر اساس میل و هوس میطلبد به او ارائه داد. یعنی باید کاری کرد که او هم اکنون خوشش بیاید. برعکس روش پیامبران که تلاش میکردند بر اساس فطرتِ مخاطبان با آنها گفتگو کنند و نظر آنها را به افقهای دوردست زندگی بیندازند.
قرآن در باره ی برخورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با مخالفان میفرماید:
«...بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ، وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَن ذِکْرِهِم مُّعْرِضُونَ».(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله با منطق و روش حق به سوی آنها آمد ولی اکثر آنها نسبت به پذیرش حق کراهت داشتند، در حالیکه اگر حقتعالی از میل های آنها پیروی مینمود و آنچه را آنها خوش میداشتند پیروی میکرد، آسمان و زمین و آنچه در آن بود به فساد میافتاد، بلکه برعکس، بر خلاف ارضای هوس آنها؛ ما به یاد آنها و بر اساس سعادت آنها، پیامبران را فرستادیم و آنها از سعادت خود رویگردان بودند.
فرهنگ انبیاء علیهم السلام بر عکسِ فرهنگهای شوخی و بذله، سعی دارد مردم را از میلها و هوسها فاصله دهد و در بصیرتی عقلی و قلبی وارد کند.
در فرهنگ سرگرمی، آنچه انسان را سرگرم کند کار محسوب میشود و آنچه آنها را متذکر حقایق متعالی غیر محسوس کند کار به حساب نمیآید. آنچه آنها را بیدار کند و موجب قرب به مبدأ اعلی گردد یک نحوه بیکاری است. خلوت با خدا در چنین فرهنگی معنا ندارد، ولی دور همنشستن و حرفهای لغوزدن و خندیدن کار محسوب میشود و معنا خواهد داشت و دستگاههای عریض و طویلِ تولید خوشی و بیغمی و هلهله و قهقههزا، دستگاههای فرهنگی به حساب میآیند!
میخواهیم بگوییم؛ زمانی که مقولهای به نام شعور اجتماعی و محاورات عامه و مناظرات و گفتگوهای مردم، به صورت بیتفاوت و یکدست قهقهه و غریو شادیهای جمعی درآمد و در این قالب تجلّی کرد، خلاصه؛ زمانی که شهروندِ متعهد، به انسانی اَلَکیخوش و تماشاچی
1) سوره مؤمنون، آیات 70 و 71.
بیخیال تبدیل شد و مسائل اجتماعی و امور انسانها تا مرز دلقکپردازی و دلقکپروری تنزل یافت، آنوقت است که مجموعة ملت در خطر است و در بحران فرهنگی قرار دارد و مرگ تدریجی، فرهنگ آن جامعه را تهدید میکند، هرچند آن خنده و بذله از طریق مراکز رسمی مثل تلویزیون دامن زده شود و بینندگان زیادی نیز از آن استقبال کنند.
راستی در فرهنگ خنده و شوخی چهکسی آماده است بر اساس رهنمود مولیالموحدین علیه السلام علیه این پراکندگی و از همگسستگی روح اجتماع که حاصل خندهی افراطی است بهپا خیزد؟ افراد جامعه به مرور نسبت به هم بیگانه میشوند و هیچ اُنس حقیقی برجای نمیماند، و همه یکدیگر را فقط برای خنداندن قبول دارند و از هم هیچچیزِ دیگر نمیخواهند چون هیچچیز دیگری را نمیشناسند و اگر هم بشناسند، به آن اهمیت نمیدهند.
وقتی تمام وجودِ یک فرهنگ از درون با خورهی خنده و تفریح رو به نابودی است و زمانی که عناصر اصلی فرهنگِ جامعه مثل تدبّر در دین و حضور در جلسات تفکر دینی و خلوت با خود و با خدا و ارتباط علمی و حکمیبا همدیگر، همه و همه در قالب لذّت و سرگرمی در آمده و بر سر سفرة مصرف به یغما میرود و فراموش میشود، راستی چه تدبیری باید اندیشید و به چهچیز باید توسل پیدا کرد؟ آیا زیادکردن کانالهای تلویزیون و به صحنهآوردن دلقکهای مشهور و سطحیکردن تفکر دینی، و لوس و تفریحزدهکردن مستمعینِ بحثهای دینی، و آرایشدادن مساجد و باجدادن برای دیندارشدن، و اینهمه روایات در رابطه با حذر از شوخی و خندة افراطی که از امامان معصوم علیهم السلام به ما رسیده را نادیدهگرفتن و در اصلاح امور فرهنگی به غیرِ دین دلسپردن، چارة کار است؟!
حتماً متوجه شده اید که در فرهنگ شوخی و خنده و سرگرمی، قابل توجهترین افراد برای نوجوانان و جوانان ما، دلقکترین افرادند. و فراموش نفرمایید کسانیکه دلقکی پیشه میکنند، عموماً از نظر سطح فکر از افراد درجة پایین جامعه هستند. حال پیشبینی کنید اگر افراد قابل توجه جامعه، برای نسل جوان چنین افرادی باشند، چه آیندهای خواهیم داشت؟
انسانها در دنیای جدید -که نوامیس الهیشان را رها کردهاند- آنجایی در رنجاند که وسیلهی خنده و سرگرمی کم باشد.
راستی چرا اندیشیدن یکسره کنار گذاشته شده است؟ آیا وقتی وسوسة خندیدن و خنداندن دائم زبانه کشید، دیگر پرهای پروازگرِ اندیشیدن امکانِ پرواز دارد؟
عدهای از انسانها، اندیشمند و با نشاط هستند. یعنی اندیشمندی و با نشاطی در آنها جمع است، و عدهای هم آدمیتشان را خنده تشکیل داده است. کسانی که دنبال خنده میدوند، از حرف حکیمانه خسته میشوند و دیگر هیچ حرف منطقی و مفیدی آنها را جذب نمیکند.
چرا وسایل ارتباط جمعی ما نباید با زیربنای فرهنگی اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام برنامههایش را تنظیم کند تا حکیمان الهی بیشتر بدرخشند نه دلقکان؟ آیا ما حق داریم زندگی خود را در اختیار بَطّالان و مضحکهگرانی بگذاریم که ماوراء خندیدن و خنداندن، هیچ پیام معنوی و روحانی در اختیار ما نمیگذارند؟
آری! «فَإنَّ کَثْرَةَ الضِّحْکِ تَتْرُکُ الْعَبْدَ حَقیراً یوْمَ الْقِیامَةِ».(1)زیادی خنده انسان را در قیامت حقیر و رها میکند. نه تنها در قیامت، در دنیا هم فرهنگ خنده، شخصیت فرد و جامعه را پوچ و بیمحتوا می گرداند.
توصیههای حضرت به فرزندشان موجب آزادگی روح و وسیله قرب انسان به خداوند می شود. ایشان میفرمایند: از اینکه حرفی بزنی که موجب خنده و مسخرگی شود حذر کن هر چند آن حرف را از غیر نقل کنی. نکتهای که نباید مورد غفلت قرار گیرد فرق بین ادخال سرور در بین مؤمنین با فضای خنده و شوخی راه انداختن است. اینکه مؤمنین باید همدیگر را خوشحال کنند چیز خوبی است ولی معنی اصلی ادخال سرور در مؤمنین این است که اگر بتوانیم خانه برای مؤمنی تهیه کنیم تا او را از غم بیخانمانی نجات دهیم، یا کتاب مفیدی برایش بخریم تا مشکل فکری او را مرتفع نماییم، یا در سطح پائینتر، چیزی بگوئیم که از نگرانی درآید. همهی اینها به عنوان ادخال سرور خوب است ولی نباید به اسم ادخال سرور فرهنگ مضحکه و شوخی را بین خودمان جاری کنیم و اسمش را ادخال سرور بگذاریم! آری یک وقت هدفها خندیدن و خنداندن میشود که حضرت ما را از این کار نهی میکنند ولی یک وقت بهلولوار هدفی را دنبال میکنیم ولی در پوشش طنز آن کار را ارائه میدهیم، این در جای خودش یک هنر است اما این کار با دلقک بازی فاصلهی زیادی دارد.
1) بحار الانوار ج 68 ص 277.
حضرت صادق علیه السلام در رابطه با زشت بودن کار افرادی که وسیلة خندة بقیه میشوند و به اصطلاح مضحکة مردم قرار میگیرند، میفرمایند:
«کَانَ بِالْمَدِینَةِ رَجُلٌ بَطَّالٌ یُضْحِکُ أَهْلَ الْمَدِینَةِ مِنْ کَلَامِهِ فَقَالَ یَوْماً لَهُمْ قَدْ أَعْیَانِی هَذَا الرَّجُلُ یَعْنِی عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ علیه السلام فَمَا یُضْحِکُهُ مِنِّی شَیْءٌ وَ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ أَحْتَالَ فِیأَنْ أُضْحِکَهُ قَالَ: فَمَرَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ وَ مَعَهُ مَوْلَیَانِ لَهُ فَجَاءَ ذَلِکَ الرَّجُلُ الْبَطَّالُ حَتَّی انْتَزَعَ رِدَاءَهُ مِنْ ظَهْرِهِ وَ اتَّبَعَهُ الْمَوْلَیَانِ فَاسْتَرْجَعَا الرِّدَاءَ مِنْهُ وَ أَلْقَیَاهُ عَلَیْهِ وَ هُوَ مُخْبِتٌ لَا یَرْفَعُ طَرْفَهُ مِنَ الْأَرْضِ ثُمَّ قَالَ: لِمَوْلَیَیْهِ مَا هَذَا فَقَالا لَهُ رَجُلٌ بَطَّالٌ یُضْحِکُ أَهْلَ الْمَدِینَةِ وَ یَسْتَطْعِمُ مِنْهُمْ بِذَلِکَ قَالَ فَقُولَا لَهُ یَا وَیْحَکَ إِنَّ لِلَّهِ یَوْماً یَخْسَرُ فِیهِ الْبَطَّالُون»؛(1)
در مدینه مردی بود بیکاره و یاوهگو که با حرفهای خود مردم آن شهر را میخنداند. روزی به آنان گفت: این مرد یعنی- «علیّبنالحسین علیه السلام »- مرا خسته کرده و هیچ یک از کارهایم نتوانسته او را به خنده آورد، ناگزیر باید چارهای اندیشم تا وی را بخندانم. روزی آن حضرت علیه السلام با دو نفر از غلامان خود عبور میکردند، آن مرد آمد و عبای آن حضرت را از دوششان کشید (و فرار کرد). آن دو غلام به دنبالش دویدند و عبا را گرفتند و به دوش حضرت انداختند. امام سر به زیر انداخته، با وقار هر چه تمامتر حرکت میکردند و چشم از زمین برنمیداشتند. سپس به غلامانشان فرمودند: این چه کسی بود؟ گفتند: مردی است بیکاره و دلقک که اهل مدینه را میخنداند و از این راه نان میخورد. فرمود: به او بگویید: ای وای! همانا خدا را روزی است که یاوهگویان و دلقکان در آن روز زیان خواهند دید.
چنانچه ملاحظه میفرمایید فرهنگ امامان معصوم علیهم السلام فرهنگ بیتوجهی و بیمحلی به چنین افراد است. زیرا آنها متوجهاند اگر چنین افرادی در جامعه مورد توجه و ارزش قرار گیرند جدیت انسانها نسبت به تربیت و تعالی خود مورد غفلت قرار میگیرد. ولی یک وقت پیامی را در قالب طنز میخواهی به مردم برسانی این یک نوع حکمت است و کار هر کس هم نیست، و لذا نباید هرکس با این نیت که میخواهد بهلولوار عمل کند به چنان کارهایی دست بزند. چون اولاً: انسانهای خاصی باید این کار را انجام دهند. ثانیاً: از آن مهمتر در شرایط خاص باید اینطور عمل کرد و نه در هر شرایطی. زیرا در هر صورت وقتی پای خنده و مسخرگی وسط آمد جدیتهای اندیشه قربانی میشود، به قول معروف «فرهنگ مضحکه و
1) أمالی المفید، ص 220.
سرگرمی هیجانهای بیهدف و حیات بدون جدیت ایجاد میکند». فرهنگ قهقهه، فرهنگ هیجانهای بیهدف است و فرهنگ بهلولوار فرهنگ دیگری است. با زبان مطایبه حرفهای جدّیزدن غیر از شوخی و مسخرگی و جوکپرانی است. همان چیزی که بلای امروز جهانی شده که به خنده مشغول گشته، بدون دنبالکردن هدفی بزرگ. مؤمن باید خوشرو باشد ولی نه اهل قهقهه، از حضرت صادق علیه السلام داریم «اَلْقَهْقَهَةُ مِنَ الشَّیطان»؛(1)این برای یک جامعه که در صدد است اهداف بلندی را دنبال کند خیلی خطرناک است. در اروپا بعد از رنسانس که خدا و دعا را از دست داد، سرگرمیهای همراه با مسخرهگی جایگزین شد. و بدینصورت سرگرمی و خنده و قهقهه را به اوج خود رساندند به طوریکه دیگر متوجه نیستند این فرهنگ دارد همه چیزشان را از آنها میگیرد، در حدّیکه میگویند فلانی خیلی خوب است چون از اول تا آخر گفت و ما میخندیدیم! حضرت توصیه میفرمایند: «إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلَامِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً»؛ حذر کن از این که تو در کلامت حرفهایی بزنی که عامل خنده و مسخرگی شود، و به اصطلاح تو بگویی و آنها بخندند. خودِ حضرت در جلساتشان شاد صحبت میکردند، اخمو نبودند، اصلاً دشمنان حضرت امام را متهم میکردند که چون خیلی خندهرو هستند به درد حکومت نمیخورند. حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» گاهی طوری صحبت میکردند که همه حضار میخندیدند ولی هدف امام«رحمةاللهعلیه» یک هدف جدی بود که در حین آن یک حرف خندهدار هم میزدند که خود آن خنداندن هدف خاصی را دنبال میکرد.
فرهنگ غرب روحیهای را پیش میآورد که خنده در آن هدف میشود. فیلم و تئاترهایی ساختند که مردم را بخندانند و سرگرم کنند تا متوجه خلأ نشاط معنوی خود نشوند، دانشمندان غربی معتقدند این خنده دارد تمدن غرب را نابود میکند.
ما با روحیهی انقلابی و با جدّیتی که جنگ و انقلاب به ما داد توانستیم تا اندازهی زیادی از فرهنگ خنده و مسخرگی پیشآمده از غرب مصون بمانیم، ولی هر چه به غرب نزدیک شدیم آثار آن در زندگیها بیشتر در حال ظهور است. چقدر خوب است به سخن دانشمندان غربی که دادشان از فرهنگ سرگرمی و خنده درآمده است گوش دهیم تا بیدار شویم و به عظمت
1) الکافی، ج 2، ص664.
چنین تذکراتی که ائمه ما علیهم السلام میدهند پی ببریم. وقتی عمق فاجعه را شناختیم ارزش این حرف معلوم میشود. اگر دینداران کفرشناس شدند میفهمند دین چه اوجی به آنها میدهد. در جلسهی پیش بحث شد که فرهنگ خنده، بیمحتوایی را به جهان انسانی وارد میکند و آن غیر از خندیدن عادی است. امروز روحیهی عموم بشر طوری شده که صِرف خندیدن را دوست دارند، همان چیزی که اولیاء الهی هرگز دوست ندارند، اولیاء میخندند ولی حاضر نیستند در جلسهای بنشینند و یک کسی کاری کند تا آنها بخندند. این نوع جلسات از جهنم برای آنها بدتراست و مسلم از آن نوع جلسات تنفر دارند، در حالیکه چنین فرهنگ زشتی برای عدهای عادی شده و نمیدانند چه مصیبتی بر سرشان آمده است. حضرت میفرمایند حرفت را با خوشرویی بزن ولی قصدت این نباشد که بقیه را بخندانی.
عرض کردم فرهنگ مضحکه حکم یک مهاجم را دارد که تفکر و مطالعه را از جامعه میگیرد. جامعهای که به دنبال خنده باشد دیگر آن جدّیتهایی را که برای تفکر و مطالعه نیاز دارد از دست میدهد، زیرا در چنین جامعهای همهچیز به موضوعی سرگرم کننده تبدیل میشود. ملتی که آلوده به فرهنگ خنده شد چیزی را غیر از آنچه با آن سرگرم میشود چیز نمیداند. سخن آقای «نیل پستمن» را در نظر داشته باشید که میگوید «مردم امریکا در هر جا هستند با یکدیگر گفتگو نمیکنند بلکه همدیگر را سرگرم میکنند» گاهی شما به ظاهر دارید فکر میکنید و با همدیگر اختلاط مینمائید ولی اگر دقت کنید تلاشتان این است که همدیگر را بخندانید. میگوید: مردم امریکا برای همدیگر حرف ندارند، برای همدیگر سرگرمی دارند. یکوقت مردم در فرهنگی اصیل دور هم جمع میشوند و سخنان حکیمانهی نهجالبلاغه را بحث کنند، اینها حرف دارند، ولی یکوقت دور هم جمع میشوند که همدیگر را سرگرم میکنند، اینها حرف ندارند فقط برای هم عامل سرگرمی هستند.
در تمدن غربی همانطور که مست شدن با شراب انگور معقول شمرده میشود، خنده و مسخرگی نیز چیز معقولی است. حضرت به فرزندشان میفرمایند: حذر کن از اینکه مردم را به خندیدن واداری. زیرا دل سپردن به قهقهه کار انسانهای شایسته نیست. شخصی فرموده بود: برای پارسا بودن نیاز به اعمال ملالآور نیست، باید از افراطهای نفس اماره فاصله گرفت. ولی بعضیها به بهانه آن که دین نباید ملالآور باشد دلقکی پیشه میکنند. به بهانهی اینکه دین و دینداری نباید همراه با حزن باشد نتیجه میگیرند که اصلاً دین برود و به اسم شادبودن، دلقکی بیاید. می گویند نباید در هر روز از شهدا سخن گفت، باید شاد بود، ولی بعد به اسم این
که باید شاد بود هر نوع رقاصی را مباح میدانند، به اسم اینکه در سالگرد ظهور انقلاب مقدس اسلامی باید با نشاط بود، رقاصی و لودگی راه میاندازند، اگر بگویی در سالگرد بیست و دوم بهمن به عنوان یومالله، روزی که خداوند لطف خاص خود را به مردم مرحمت کرد، باید راجع به عظمت و جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی حرف بزنید، میگوید اینها غم میآورد. چون اینها میخواهند در هر فرصتی شرایط خوردن و عیاشی راه بیندازند.
بشری که فرهنگش خنده و بیغمی شد غیر از خنده را چیز نمیبیند. من و شما هم معتقدیم نباید فرهنگ دینی ملالآور باشد اما نباید از این جمله نتیجه گرفت که باید بیغمی و بیخیالی در صحنه بیاید. مقام معظم رهبری«حفظهالله» فرمودند؛ در مراسم عید نوروز برنامههایتان شاد باشد. آنوقت با اسم برنامهی شاد، یک آدم هیکل بزرگِ ریش و سبیلدار بیاید انگشتانش را بیندازد دو طرف دهانش و بکشد؟ این است برنامه شاد؟ و فکر هم بکنیم اینها چیزی نیست، این کارها تحقیر انسانیت است، این کجایش تبعیت از حرف رهبری است؟ آیا این کارها نشان نمیدهد فردی که انگشتانش را دو طرف دهانش میاندازد و آن را میکشد، هم خودش احمق است و هم ما را احمق میداند؟ چون ذهنش فقط به مضحکه عادت کرده، هیچ مطلبی را جدی و عمیق نمیگیرد، فعلا خوش باش، بدون هیچ ثبات شخصیتی. حضرت به ما تذکر میدهند که در چنین روحیاتی سقوط نکنیم و مثل انسانهای وارسته، باوقار و باثبات باشیم.
عدهای در جریان زندگی مثل کوه استوارند، هیچ حادثهای آنها را نمیلرزاند. و عدهای هم دَمدَمی مزاجاند. فرهنگ خنده و سرگرمی آدمی را دم دمی مزاج میکند. امامان ما مسلم با کودکانشان شوخی میکردند اما در عین حال در همان شوخی یک نحوه وقار و جدیت همراه بود. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در آن جریان که متوجه میشوند نام خانواده یتیمداری از لیست یتیمانی که باید به آنها رسیدگی میشد از قلم افتاده، میروند با بچههای یتیم بازی میکنند، آنها را پشت خود سوار میکنند تا آن کودکان کمی بخندند، آری این بازیها غیر از فرهنگی است که سراسر آن خنده است. هر پدری با کودکانش شوخی میکند و باید هم شوخی کند، ولی حرف حضرت حرف دیگری است. حضرت میفرمایند کاری نکن که شخصیتاً دلقک شوی. آیا شما در امیرالمومنینی که بقیه را میخنداندند فرهنگ «حالی خوش باش» سراغ دارید یا با همهی اینها هیچ وقت قلب مبارک آن حضرت از حضور در محضر
الهی غافل نبود؟ فرهنگ مضحکه و سرگرمی و «حالی خوش باش» این حضور را از انسان میگیرد و ثبات شخصیت را در انسان متزلزل میکند و در آن روحیه تدبّر و تفکر مورد غفلت قرار میگیرد. لذا صاحبنظران معتقدند امریکائیان که سرگرمترین ملت جهان غرب هستند کماطلاعترین و بیخبرترین مردم جهان نیز هستند به طوری که وقتی لانه جاسوسی را دانشجویان گرفتند شصت درصد مردم امریکا خبر نداشتند، در حالیکه کودکان دبستانی ما خبر داشتند.
ملاک خوب و بدی چیزها برای جامعهای که خنده هدف آن است، سرگرمی است. مثلاً میگویند جلسه خوبی بود چون یک ساعتی سرگرم بودیم. در مورد ملکه ویکتوریا نوشتهاند از صبح تا شب یکی میآمد برای او قصه میگفت و یکی هم کارش این بود که برای او دلقکبازی در آورد، باز تکیه کلامش این بوده که «سرگرم نشدم». یعنی در آن فرهنگ هر چیزی و هر کاری جز مضحکه و سرگرمی ارزش ندارد. فرهنگ سرگرمی و خنده، آدم را از عقل به سوی احساسات و خیالات سوق میدهد و چون همه چیز حول محور سرگرمی دور میزند اگر در آن فضا پیامهای مذهبی هم طرح شود دیگر مذهب نیست بلکه سرگرمی است.
جدیترین سخن، سخن دین است، و موثقترین حرف، حرف خدا است ولی اگر محور جلسات سرگرمی شد، در آن جلسات هیچ حرف جدّی نمیتوان زد، چه رسد به جدّیترین حرف. اینجاست که میتوان گفت در فرهنگ خنده و سرگرمی، مذهب خصلت خود را از دست میدهد و تبدیل به آداب بیرنگی میشود که هرگز نمیتواند قلب و روح ما را در اختیار گیرد. حتی در آنجایی که بعضی از روحانیون عزیز سعی میکنند برای خشک نبودن بحثهای مذهبی، مطالب را با مثالهای کمی خندهدار طرح کنند و نسبتاً هم موفق هستند، باز در آن فضا دیگر نمیشود سخنان حکیمانه را طرح کرد که امثال حضرت آیت اللهجوادی«حفظهاللهتعالی» در جلسات خود مطرح میکنند. به این معنی که در فضای طرح مطالب مذهبی همراه با کمی شوخی، حرفهای متوسط مذهب را میتوان ارائه داد، اگر خواستید دین در لایههای عمیقتری مطرح شود، همین اندازه شوخی هم نباید انجام شود. زیرا به قول معروف با هر زبانی نمیتوان هر فکری را ارائه داد، و فکر حکیمانه با زبان خاص خودش میتواند ظاهر شود.
همانطور که ملاحظه میفرمایید الفاظ قرآن دارای آهنگی خاص میباشد که نه شعر است و نه نثر ساده، و به همین جهت ظرفیت طرح عمیق ترین معارف را در خود دارد و هرگز نمیتوان قالب الفاظ قرآن را عوض کرد و باز همان معانی را به صورت دقیق و عمیق و همه جانبه ارائه نمود. حال در نظر بگیرید در فرهنگ خنده و سرگرمی چه الفاظی در صحنه است، آیا آن الفاظ، ظرفیت طرح معارف عالیه را دارد؟ و اگر الفاظِ فرهنگ خنده، الفاظ روز جامعه شود آیا آن جامعه دیگر از اندیشههای عمیق و حکمتآمیز چیزی خواهد داشت؟ چنین جامعهای در برخورد با سخنان حکمتآمیز، سریعاً خسته میشود و انتظار دارد امثال آیت اللهجوادی«حفظهالله تعالی» آسانتر حرف بزنند. غافل از این که اگر ایشان و امثال ایشان قالب زبان خود را عوض کنند خود به خود عمق بحث عوض میشود. پس نباید به دنبال این باشید که حرفهای مذهبی را آنچنان آسان کنیم که دیگر از جدیت خارج شود و در حدّ شوخی و سطحی گرایی پائین آید، زیرا در آن صورت دیگر دل و جان انسان تحت تأثیر آن کلمات قرار نمیگیرد بلکه فقط در حدّ ظاهر آداب دینی متوقف میشود. حتما مطلع هستید که کشیشهای دنیا در برنامههای تلویزیونی دین خود را تبلیغ میکنند و بعضی از آنها هم به ظاهر خیلی هنرمندانه عمل میکنند، در کنار صحنههای جذاب و مناظر زیبا تذکرات خود را ارائه میدهند و اتفاقاً این برنامهها از برنامههای پربیننده هم هست، ولی فراموش نفرمائید که هرگز در این برنامهها موضوعات از حدّ تذکرات اخلاقی بالاتر نمیرود و فقط آنهایی که آمادگی قبلی دارند تا حدّی استفاده کرده و متذکر میشوند ولی آنهایی که از تلویزیون انتظار سرگرمی دارند آن برنامه را نیز یک سرگرمی میدانند و از مناظر و شوخیها و قصههای آن کشیش سرگرم میشوند، بدون آن که بخواهند از طریق آن تذکرات تغییری در رفتار خود ایجاد کنند. گاهی هم با هنرمندی خاص و از طریق شرطی کردن افراد و تداعی معانی خیال، افراد را تحت تأثیر موضوعات مورد نظر خود قرار میدهند بدون آن که عقل و قلب را نسبت به آن موضوعات آگاه کنند. در بین مسلمانان هم مثلا میآییم یک آبشار میکشیم، یک آهنگ خیلی سبک هم در کنار آن میگذاریم بعد یک باغچه گل زیبا را نشان میدهیم و یک دختر بچه زیبایی را با چادر سفید و یک جانماز خیلی زیبا مینمایانیم که دارد نماز میخواند. از این طریق دختر شما هم هوس میکند نماز بخواند. این یک نحوه شرطی شدن است و قبلاً عرض شد این انتخاب نیست، از این طریق یک نوع عادت را میتوان پایهگذاری کرد که برای کودکان شروع بدی نیست، ولی اسم این را نباید تبلیغ معارف دین بگذاریم، این کار غیر از به
صحنهآوردن عقل برای تدبّر در دین است. در شرطیکردنها عقلِ انتخابگر در صحنه نیست، احساسات و خیالات در صحنه است. مثل نماز خواندن مردم عربستان سعودی است که دولت در آنجا شرایطی ایجاد کرده که دیگر اکثر مغازهداران با شرطیشدن، همینکه صدای اذان را میشنوند مغازه را رها میکنند و به نماز میپردازند، حالا این نماز چه تأثیری بر روح و روان آنها خواهد گذاشت، از خودشان باید پرسید. پس با هر فنی و زبانی نمیتوان هر حرفی را زد.
در فرهنگ خنده و سرگرمی باید هر چه را مخاطب میخواهد به او بدهید، نه اینکه هر چه حق است به او پیشنهاد کنید، بر عکسِ فرهنگ پیامبران که سعی میکنند مردم را از آن سطحی که هستند بالاتر آورند و از سطحینگری خارج کنند. اینکه رادیو و تلویزیون در ارائه فرهنگ دینی موفق نیست و نتیجهی کارش بسیار ضعیف است به این علت است که فرهنگ رادیو و تلویزیون فرهنگ راضیکردن مخاطبین و مستمعین است. مجبور است موضوعات را به شدّت سطحی کند تا بینندگان و یا شنوندگان عادی بپذیرند، چون مردم عادی عموماً به این وسیله به عنوان عامل سرگرمی نگاه میکنند و یا ما کاری کردیم که اینچنین نگاه کنند. فرهنگ سرگرمی این است که شما برای رضایت مخاطبتان حرف بزنید که بخندد و سرگرم شود و بگوید خوشم آمد. فرهنگ پیامبری این است که ما را از میلهای پست آزاد کند و جهت جانمان را به طرف حقایق قدسی سیر دهد و این فرهنگ با فرهنگ خنده و سرگرمی جمع نمیشود و حضرت مولیالموحدین علیه السلام در سخن خود ما را متوجه این نکته مینمایند.
نیلپستمن در کتاب «زندگی در عیش مردن در خوشی» میگوید؛ «سرگرمی ما آمریکاییان را آنچنان کرده است که همه چیز را در مورد 24 ساعت گذشته فقط میدانیم، و اما در مورد شصت سال گذشته کم میدانیم و در مورد شش قرن پیش هیچ چیز نمیدانیم». درست عکس حکیمان که خیلی به حوادث جزئی و زودگذر توجه ندارند، ولی به نوامیس و حقایق عالم توجه دارند که از کوهها قدیمیتر و پایدارترند. اگر یادتان باشد علی علیه السلام در اوائل همین نامه به فرزندشان میفرمایند آنچنان من در کار گذشتگان تدبّر کردم که گویا دارم با آنها زندگی میکنم. در واقع، فرهنگ سرگرمی و خنده، انسان را بیتاریخ میکند و بین افراد و گذشتهی
آنها گسستگی ایجاد مینماید. و لذا در این فرهنگ یعنی وقتی انسان، انسان بیتاریخ شد، انسان سرگردانی خواهد بود که هرگز نمیتواند برای زندگی خود تصمیمهای بزرگ بگیرد، چنین جامعهای عموماً گرفتار برنامههای استعمارگران خواهد ماند، انسانهای بیتاریخ انسانهایی هستند که به راحتی در مقابل تهاجم فرهنگی بیگانه میلرزند، زیرا شعور سیاسی جامعه و افکار عامه، تحت تأثیر سرگرمی، تحلیل میرود و عملاً تخریب فرهنگی به معنی واقعی از درون خود آن جامعه شروع شده است، البته در پوشش رشد فکری و با نقابی که پوزخندی به لب دارد. چون همه چیز به ابزار خنده تبدیل شده و هر چیزی جز خنده نفی میشود. حتی اگر از رفیقت بپرسی آن سخنران چه گفت فقط از آن سخنرانی شوخیهایش یادش مانده، گویا در آن سخنرانی حرف دیگری گفته نشده، چون در منظر چنین انسانهایی حرف فقط آن حرفی است که خندهدار باشد. و از این طریق فرهنگ یک جامعه آسیب میبیند، و به همین جهت به ما فرمودهاند قهقهه مکروه است و خنده باید در حدّ تبسم باشد. چون فرهنگ قهقهه، فرهنگ سرگرمی است و تبسمِ مورد قبول اسلام هم باید در حدّی باشد که فقط دندانهای جلو پیدا شود،در غیر آن صورت حالت بیخیالی و مستی پیش میآید.
وقتی تنها کارهایی کار است که انسان را سرگرم کند، نماز و دیگر عبادات کار محسوب نمیشود و آن را به عنوان باری که بردوششان است انجام میدهند. و از این طریق انسان از مهمترین نیازش غافل میشود.
به گفته نیلپستمن؛
«وقتی ملتی عنان اندیشه و شعور خود را به دست روزمرّگی و سرگرمی میسپارد، هنگامی که حیات فرهنگی معنا و مفهومی نو مییابد و عبارت میشود از یک سلسله نمایشهای شادیزا و خیمه شب بازیهای سرگرمکننده، و وظیفه حراست و حفظ ارزشهای فرهنگی او را سازمانهای غولپیکر و عریض و طویلِ تولید خوشی و بیغمی و هلهلهزا عهدهدار میشوند، زمانی که مقولهای به نام شعور اجتماعی و محاورات عامه و مناظرات و گفتگوهای مردم به اَشکال بیتفاوت و یک دستِ قهقهه و غریو شادیهای جمعی در آمده و در این قالب تجلی کرده است، خلاصه زمانی
که شهروند متعهد، تماشاچی بیخیال میشود و مسایل اجتماعی و امور جمعی انسانها تا مرز پردههای دلقکان تنزل مییابد، آن وقت است که مجموعهی ملت در خطر است و اسیر بحران، و در چنین حالتی است که مرگِ تدریجی فرهنگ و زوال آن تهدیدی واقعی بهشمار میآید».
سازمانهای غول پیکر دنیا مینشینند انرژی و فکر صرف میکنند ولی به جای تلاش جهت رشد فکری انسانها، برنامههای خندهزا تولید میکنند و کشورهایی مثل ما هم پول ملت را میدهیم و آن برنامه ها را میخریم تا مردم خود را با اینگونه برنامهها سرگرم کنیم . شرایط طوری شده که اگر بگویی فرهنگ خنده برای آینده ملت خطرناک است میگوید یعنی گریه کنیم؟ زیرا کاری غیر از خنده نمیشناسد که آن کار گریه نباشد ولی خنده هم نباشد. و این به جهت آن است که یک پراکندگی و از هم گسستگی و قطعهقطعهشدن روح اجتماعی به میدان آمده، و بهواقع هم به راحتی نمیتوان آن را ترمیم کرد مگر از طریق همین نوع توصیههایی که حضرت مولیالموحدین علیه السلام پیشنهاد میکنند. چون روحها در آن فرهنگ همه از هم بیگانه میشوند و با سخنان انسانی قدسی و پذیرفته شده میتوان آن بیگانگی را به یگانگی تبدیل کرد.
وقتی تمامی وجود یک فرهنگ از درون با خُورهی خنده و تفریح رو به نابودی است و زمانی که عناصر اصلی فرهنگِ جامعه در قالب لذت و سرگرمی درآمده است و از ریشه در حال خشکشدن است، جز با سخنان حکیمانهی انسانی قدسی نمیتوان مشکل را رفع کرد، فقط اخطارهای اولیاء الهی در چنین بحرانهایی راه نجات را مینمایاند.
خطرناکترین مرحله برای هر ملت وقتی است که شخصیتهایی که به خنده و سرگرمی مشهورند جهت آموزش و هدایت و تربیت جامعه پا به میدان گذارند، در این حالت است که حکیمان و اولیاء الهی منزوی گشته و مردم بدون آن که بفهمند از برکات وجودی آنها محروم خواهند ماند. کسانی در این جامعه مدّ نظر افراد جامعه قرار میگیرند و مورد احترامند که کارشان برطرفکردن به اصطلاح، «رنج کمخندیدن جامعه» است. بیمحتواترین افراد الگوی فکری و رفتاری جامعه را به آنها پیشنهاد میکنند. چون نگرانی مردم آن نیست که چرا به جای «اندیشیدن»، «میخندند». نگرانی آنها این است که چرا کم سرگرمند و کم
میخندند. زیرا «اندیشیدن» یکسره کنار گذاشته شده است. بیمحتواترین شخصیتها در فرهنگ خنده و سرگرمی با ارزشترین شخصیت ها میشوند.
ممکن است عزیزان تصور کنند همیشه در جوامع عدهای اهل حکمت و تفکراند و عدهای هم اهل شوخی و بزله و حالا هم همانطور است. غافل از این که اصلاً قضیه در حال حاضر این نیست، امروزه موضوعِ خنده و سرگرمی به عنوان یک فرهنگ و تمدن در میان است، تمدنی که خود را تا مرز سقوط کشانده و به دیگر جوامع نیز هجوم آورده است، بحران بیمحتوایی ملتها در میان است و این غیر از شرایطی است که با چند نفر افراد شوخ و بذلهگو روبهرو باشیم، در فرهنگ خنده و سرگرمی جهتی برای اندیشه و تفکرِ ملت باقی نمیماند تا جامعه را جلو ببرد. انبوهی از مردمی خواهیم داشت که نسبت به سرنوشت خود بیتفاوتند، دوست دارند کف بزنند و هورا بکشند. مردمی که به قول مهاتماگاندی اگر هزاران نفرشان بر سر ما تف کنند بهتر از این است که ما را تأیید نمایند. جامعه غربی چنین جامعهای شده است.
عرض شد فرهنگ خنده، اندیشه را از جامعه میگیرد ولی خندیدن با اندیشه تضادی ندارد اما اگر مقصد یک تمدنی خنده شد دیگر در این تمدن اندیشیدن یکسره کنار میرود، این غیر از آن است که در عین داشتن فرهنگی متین، نشاط و شادی هم داشته باشیم. با بحثی که شد نگاهی به آشنایان و رفقا بیندازید، ملاحظه خواهید کرد آنها دو نوع شخصیت اند؛ یک عده آدمهای اندیشمند و بانشاط، و یک عده کسانیاند که جز خنده به چیز دیگر فکر نمیکنند. از نظر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این نوع دوم، مشکلزا است، باید مواظب بود انسانهای نوع دوم عنان فکر جامعه را در دست نگیرند و به عنوان الگوی جوانان مطرح شوند. امامالموحدین علیه السلام میفرمایند: «إِیَّاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلَامِ مَا یَکُونُ مُضْحِکاً»؛ مواظب باش که در سخنگفتن، خنده مقصدت نباشد. «وَ إِنْ حَکَیْتَ ذَلِکَ عَنْ غَیْرِکَ»؛ حتی اگر این سخنانِ خندهدار و سرگرم کننده را از غیر خودت بگیری و نقل کنی.
ممکن است عزیزان فکر کنند اگر از فرهنگ خنده و سرگرمی که مردم فعلاً طرفدار آن هستند فاصله بگیریم نتوانیم افراد زیادی را جذب کنیم. از خود بپرسید آیا کسانی که به دنبال خندهاند، دنبال حرف حسابی میآیند یا دنبال هوس خود؟ شما میخواهید چه کسانی را جذب کنید، آیا میدانید آنهاییکه به دنبال خندهاند اگر میلشان را تغذیه نکنید میروند و اگر هم میل آنها را تغذیه کنید، خدمتی به آنها نکردهاید؟ موضوع مثل آتش است که برای باقی ماندن دائم هیزم میخواهد، باید دائم به میل آنها رفتار کنید تا یک وقت از دست ما ناراحت
نشوند. هوس طوری است که باید دائم جوابش را بدهی و هرگز سیر نمیشود، فرهنگ خنده یکی از مظاهر هوس است. ما میخواهیم مردم را بخندانیم که چه شود؟ ما در نظام اسلامی آمدهایم مردم را متعالی کنیم تا با نشاط باشند و از ابدیتی سعادتمندانه بهرمند گردند.
باید متوجه تذکر حضرت مولیالموحدین علیه السلام به فرزندشان باشیم و آثار تخریبی فرهنگ قهقهه و خنده و سرگرمی را بشناسیم، در ضمن فراموش نکنیم فرهنگ غرب با غفلت از این گونه توصیهها، زندگی مخصوص به خود را شکل داده و بالتبع سعی در ساختن وسایلی نمود که ساختار اصلیاش تولید سرگرمی و خنده است. با ساختن انواع ماشینها به کارها سرعت بخشیدند و لذا اوقات زیادی برایشان باقی ماند، برای پرکردن آن اوقات، وسایلی مثل تلویزیون و سینما و امثال آنها به سرعت جای خود را در زندگی آنها باز کرد و هر روز به صورتی جدیدتر قدرت سرگرمکردن بیشتر را در خود پدید میآورد. هرگز نباید از این موضوع که خاستگاه اصلی وسایلی مثل تلویزیون و کامپیوتر برای سرگرمی است و نه حرف جدّی، غفلت کرد، تا بفهمیم چرا این نوع دستگاهها جهت کارهای سطحی و سرگرمکننده اینچنین خوب جواب میدهند و افرادی که بخواهند در این راستا از این وسایل استفاده کنند با اندک فعالیتی به مقصد خود میرسند ولی اگر شما بخواهید با همین دستگاهها و تکنیکها اهداف عالیتری را دنبال کنید، بهخوبی جواب نمیدهند. همانطور که شما برای اهداف خود مسجد و حوزه و حسینیه را بستری مناسب میبینید که خیلی زود جواب میدهد، ولی اگر همان سخنرانی انجامشده در مسجد را از تلویزیون پخش کنید به آن شکلی که در فضای مسجد انسان را متأثر مینماید اثر گذار نیست، وسایلی مثل تلویزیون و کامپیوتر و سایتهای اینترنتی برای بعضی برنامههای دینی جوابگوست و نه برای همهی معارفی که دین به بشر توصیه کرده است. البته این نکته آخر بحث مفصلی را میطلبد، ولی این نکته را متذکر میشود که تکنیکهایی مثل تلویزیون و کامپیوتر از طریق فرهنگی ساخته شده که به دنبال سرگرمی و خنده است، نباید از این نکته غافل شد. تعجب نکنید چرا مسؤلان تلویزیون بحث عالمان و حکیمانی چون آیتاللهجوادی«حفظهالله» را در زمان هایی پخش میکنند که اوقات فعّال رادیو و تلویزیون نیست. چون این وسیله برای چیز دیگری ساخته شده و در بستر همان فرهنگ و اهداف خاص آن
فرهنگ خود را مینمایاند و در همان راستا انتظارها را فراهم میکند. باید برای ارائهی دین به شرایط و روشهایی ماوراء وسایل موجودِ غربی نیز فکر کرد.(1)
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) در رابطه با موضوع فوق به کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهّم» و یا سلسله نوشتارهای «تمدنزایی شیعه» مراجعه فرمایید.
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ إِیاکَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیهُنَّ إِلَی أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَی وَهْنٍ وَ اکْفُفْ عَلَیهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَی عَلَیهِنَّ وَ لَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یعْرِفْنَ غَیرَکَ فَافْعَلْ وَ لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیحَانَةٌ وَ لَیسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ وَ لَا تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیرِهَا وَ إِیاکَ وَ التَّغَایرَ فِی غَیرِ مَوْضِعِ غَیرَةٍ فَإِنَّ ذَلِکَ یدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیبِ»؛
بپرهیز از مشورت با زنان که زنان سست رأی هستند، و در تصمیم گرفتن ناتوان، و در پردهشان نگاه دار تا دیدهشان به نامحرمان نیفتد که در پرده بودن، آنان را از - هر گزند - نگاه دارد، و برون رفتنشان از خانه بدتر نیست از آنکه بیگانه که بدو اطمینان نداری، را نزد آنان در آری. و اگر توانی چنان کنی که جز تو را نشناسند، روا دار، و کاری که برون از توانایی زن است به دستش مسپار، که زن گل بهاری است، لطیف و آسیبپذیر، نه پهلوانی است کارفرما و در هر کار دلیر، و مبادا گرامی داشتِ - او را - از حد بگذرانی و یا او را به طمع افکنی و به میانجی دیگری وادار گردانی. و بپرهیز از غیرت ورزیدن نابجا که آن درستکار را به نادرستی کشاند، و پاکدامن را به بدگمانی خواند.
حضرت مولیالموحدین علیه السلام در این فراز از نامه سی و یک به فرزندشان حضرت امام حسن علیه السلام موضوع حذر از مشاوره با زنان خاصی را در میان میگذارند و میفرمایند: «إِیاکَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ»؛ سپس علت آن را اینطور بیان میکنند که «فَإِنَّ رَأْیهُنَّ إِلَی أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَی وَهْنٍ» چون داوری و قضاوتشان سست و ارادههایشان ضعیف است.
خواهش میکنم ابتدا بدون هیچ قضاوتی سعی بفرمائید در فضای بحث قرار گیرید تا جایگاه و خاستگاه سخن حضرت روشن شود و بتوانید نتیجهی لازم را از آن رهنمود ببرید. همینجا تأکید کنم با توجه به اینکه تمام صحبتهای حضرت دارای نتایج حکیمانه است، این فراز هم دارای نتایج حکیمانهای است که از طریق آن انسان را از بیراههها آزاد میکنند.
حضرت پس از سخن مذکور که إنشاءالله به شرح آن خواهیم پرداخت، میفرمایند: «وَ اکْفُفْ عَلَیهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَی عَلَیهِنَّ»؛ آنان را در پرده
نگهدار تا چشمشان به نامحرم نیفتد و برای آنها پایدارتر و ماندنیتر است که در نهایت حجاب و دور از چشم نامحرم باشند. «وَ لَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ» و برون رفتن آنان از خانه بدتر از آن نیست که نامحرمِ غیر مطمئن را وارد زندگی آنان نمایی «وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یعْرِفْنَ غَیرَکَ فَافْعَلْ»؛ و در حفظ حرمت آنها تا آنجا بکوش که اگر میتوانی کاری کنی که جز تو کسی را نشناسند، این کار را بکن. «وَ لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا»؛ چیزی که از حدّ آنها سنگینتر است بر آنها حمل نکن. «فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیحَانَةٌ وَ لَیسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ»؛ زیرا زنان چون گل بهاری لطیف و آسیبپذیر هستند و نه قهرمان. «وَ لَا تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیرِهَا»؛ مبادا در گرامی داشتن او زیادهروی کنی و یا او را به طمع افکنی که بخواهد برای دیگران شفاعت کند. «وَ إِیاکَ وَ التَّغَایرَ فِی غَیرِ مَوْضِعِ غَیرَةٍ»؛ و بر حذر باش از غیرت نشاندادنِ بیجا «فَإِنَّ ذَلِکَ یدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیبِ»؛ که این کار سالم را بیمار، و پاکدامن را بهسوی بدگمانی کشاند.
هنر این است که سخنان حکیمانهی معصومین علیهم السلام را تا آنجا که ممکن است در همان سطحی که مطرح است بفهمیم، نه اینکه وقتی نمیتوان موضوع را فهمید، صورت مسئله را پاک کنیم. برای فهم این فراز مقدماتی نیاز است، و مسلّم در بستری که قرآن به زن نظر دارد این سخنان مطرح است و با دقت بیشتر روشن میشود این سخنان تبیین سخن خدا است.
قرآن میفرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً کَثِیرًا وَنِسَاء»؛(1)ای مردم، تقوای پروردگاری را پیشه کنید که شما را از نَفْس واحد خلق کرد و از همان نَفْس واحد، زوجش را - نه زنش را - آفرید و سپس از آن دو، زنان و مردان زیادی را گسترانید. چنانچه ملاحظه میفرمائید طبق آیه فوق یک نَفْس است که زن و مرد از آن خلق شدهاند. پس زن و مرد از یک مقام و یک حقیقت هستند. هر کدام را از همان پارهای که همسرش را آفریده، آفریده است. پس وقتی که نفس واحدی در کار است مسلم برتری یکی بر دیگری در کار نیست. و امام معصوم علیه السلام به این نکته کاملاً واقف هستند و باید ما این حرفها را از گوشمان بیرون کنیم که در اسلام زن و مرد از نظر ارزش درجهای متفاوت
1) سوره نساء، آیه 1.
دارند. اینها حرفهای اسلام و مسلمین واقعی نیست. حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در وصیتنامه الهی سیاسی خود میفرمایند:
«ما مفتخریم که بانوان ما و زنان پیر و جوان و خرد و کلان، در صحنههای فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر، و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند. و آنان که توان جنگ دارند در آموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت و از محرومیتهایی که توطئهی دشمنان و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی از آخوندهای بیاطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نمودهاند».
چنانچه ملاحظه میفرمایید از نظر دانشمند اسلامی و یک اسلامشناس واقعی مثل حضرت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» اولاً؛ حضور فعال زنان در صحنههای فرهنگی و نظامی یک افتخار محسوب میشود. ثانیاً؛ مقابلهی زنان را در مقابل توطئههایی که میخواهند آنها را منزوی کنند یک کار بزرگ و ضروری میدانند.
قرآن در آیه 21 سوره روم میفرماید: «وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجاً لِتَسْکُنُوا اِلَیهَا...»؛ یعنی؛ از نشانههای حضور حضرت حق اینکه از جان خودِ شما، همسران شما را آفرید تا در کنار آنها آرامش یابید، همانطور که در سوره آلعمران آیه 164 میفرماید: خداوند، رسولی از جان خودتان برایتان مبعوث کرد «لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَیالْمُؤْمِنِینَ اِذْبَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ...». یعنی؛ همانطور که رسولخدا صلی الله علیه و آله جان مؤمنین است و در مقام یگانگی با روح مؤمنین قرار دارد، همسران شما نیز در این حدّ با جان شما یگانهاند.
پس به عنوان یک اصل باید فراموش نکنیم که زن و مرد از یک نَفْس واحد خلق شدهاند و هیچکدام بر دیگری برتری ندارند.
امام صادق علیه السلام میفرمانید: «... خداوند تبارک و تعالی آنگاه که آدم را از خاک آفرید و به ملائکه فرمان داد تا او را سجده کنند، خوابی عمیق بر او چیره ساخت، سپس مخلوقی جدید بیافرید... که وقتی به حرکت آمد، آدم از حرکت او به خود آمد، چون بدان نگریست، دید زیباست و همانند خود اوست، جز این که زن است ... آدم در این هنگام گفت: خداوندا این
مخلوق زیبا کیست که من نسبت به او چنین احساسِ انس میکنم؟ خداوند گفت: این بندة من حَوّا است.»(1)
در همین روایت امام سخنان کسانی را که میگویند: خداوند حَوّا را از دندة پائین آدم آفرید، رد میکنند، بلکه روشن مینمایند که آدم دید «همانند خود اوست».
پس از طرح اصل اول مبنی بر این که زن و مرد از نفس واحدی خلق شدهاند و هر دو دارای گوهر واحدی هستند، اصل دومی را میتوان مطرح کرد که خداوند میفرماید: اگر هر کدام از آنها عمل صالحی را انجام دهند بدون هیچ تبعیضی نتیجه کار خود را میبرند، که این نشانهی آن است که در اصلِ شخصیت و فهم حقیقت مساویاند. به عنوان مثال اگر یک آدم مست و یک آدم هوشیار پول به گدا بدهند هر دو یک ارزش ندارد، زیرا آدم مست اصلاً در حالت انتخاب طبیعی نیست و لذا بخشش او یک بخشش اختیاری به حساب نمیآید. پس اگر آن دو یک عمل را انجام دهند چون در حین انجام بخشش، یک شخصیت و یک انگیزه ندارند عمل آنها ارزش یکسان ندارد. حال اگر دو شخصیت یک عمل را انجام دهند و خداوند بفرماید ارزشِ عملِ هر دوی آن ها مساوی است نتیجه میگیریم که این دو شخصیت در حقیقت و ذات خود، از نظر ارزش مساویاند. خداوند در قرآن میفرماید: «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛(2)هرکس از زن و مرد عمل صالحی را انجام دهند، در حالی که مؤمن باشند، به هر کدام حیات طیب و پاک میدهیم. حیاتی که آلوده به خیالات دنیایی و امیال حیوانی نباشد. طبق این آیه خداوند میفرماید: زن و مرد هر کدام که باشند، در صورتی که مؤمن بوده و عمل صالحی انجام دهند، عملشان برای ما یک اندازه ارزش دارد. نتیجه میگیریم که ارزش شخصیتشان نزد خداوند یکسان است و در ادامه میفرماید: «وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛(3)و حتماً با مقیاس قرار دادن بهترین عمل، بقیه اعمالشان را نیز پاداش میدهیم. پس با توجه به این
اصل، از این دو آیه این را فهمیدیم که زن و مرد در شخصیت و مقام، از نظر اسلام یک میلیاردیم فرق ندارند. البته اگر کسی عکسِ آن را هم بگوید و بخواهد زن را برتر از مرد بداند به همان انحراف دچار است که کسی بگوید مردان برتر از زناناند. نکته سومی که نباید مورد غفلت قرار گیرد اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَلْجَنَّةُ تَحْتَ اَقْدامِ الْاُمَّهاٰت»؛(1)بهشت زیر پای مادران است. اینجا نفرمود بهشت زیر پای زنان است. چون موضوع وظایف مادری نسبت به فرزند، یک موضوع تربیتی و معنوی است و از این جهت ارزش خاص خود را دارد و لذا نفرمود بهشت زیر پای پدران است. حال اگر مادران نقش مادریشان را از دست دهند و با غفلت از مسئولیت مادری و تربیتی صرفاً در تأمین نیازهای اقتصادی با پدران همتراز شوند، عملاً افراد جامعه در مسیری میافتند که در انتها بیبهشت میشوند، چون مادران تربیت آنها را که منجر به بهشت میشد خوب انجام ندادند، نکتهای که در روایت فوق مورد نظر است امتیازی است که زنان از جهت مادربودن دارند و بهرههایی که جامعه از این جهت از زنان خواهد برد.
در جامعهای که زنان از وظیفة مادری خارج شوند و نقش پدری به عهده گیرند، افراد آن جامعه از بهشت محروم میشوند. این نکته را از آن جهت عرض کردم که عزیزان عنایت داشته باشند که از منظر اسلام رویهمرفته مسیر حقیقی زن به کدام سمت است تا بتوان مسیر غیرحقیقی او را نیز معلوم کرد. با توجه به این نکته است که ائمه اطهار علیهم السلام در توصیههای خود میخواهند شرایطی فراهم شود تا بستر وظیفهی مهم مادری زنان بهخوبی فراهم گردد، و این رسالت اجتماعی که در چهاردیواری خانه انجام میشود ضایع نگردد. اگر زنان نقش پدر را به عهده گرفتند و خانواده دارای دو پدر شد خسارت اصلی که همان غفلت از نقش مادری است سر بر میآورد. در این راستا دو مشکل پیش میآید: یکی اینکه زن از مسیر صحیح خود منحرف شده است و خودش برای خودش زیر سؤال میرود و احساس بیهویتی میکند، مثل بسیاری از زنان دنیا که در حال حاضر خودشان برای خود مسئله هستند. مشکل دوم، این که جامعه از مسیر تربیت دینی که به بهشت ختم میشود محروم میگردد. پس اینجاست که نقش
1) مستدرکالوسائل، ج 2، ص 628.
تربیت کودکان به عهدة هیچکس غیر از مادران نمیتواند قرار گیرد. تربیت کودکان را به عهدة هرکس گذاشتید به عهدة ناکس و نااهل گذاشتهاید. نه مدرسه، نه استاد، نه مهد کودک، هیچ کدام، به هیچ وجه، مقامش، مقام تربیت حقیقی، که مسیر انسان را به بهشت سوق دهد، نیست. این مادر - یعنی زن- است که باید در مسیر رسالت اصلیاش که همان تربیت انسان است قرار گیرد و از این جهت، مظهر خداست. همانطور که خدا پناه روح هر انسانی است، مادران پناه روح کودکانشان هستند. شخصی آمد خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پرسید یا رسول الله به چه کسی خدمت کنم. فرمودند به مادرت. عرض کرد بعد به چه کسی. فرمودند: به مادرت، پرسید یا رسول الله بعد به چه کسی خدمت کنم، فرمودند: به مادرت. مرتبه چهارم فرمودند به پدرت. مسلّم حضرت نمیخواهد برای زنان پارتی بازی کنند. ولی چون مقام مادر، مقام جذب روح فرزند است برای هدایت، و نظر فرزند به مادر موجب هدایت او میشود، اینچنین افراد را متوجه مادران مینمایند. مگر اینکه مادر، پدر شده باشد که به تعبیر حضرت از حالت «گُلبودن» به «قهرمانبودن» تبدیل شده و به تعبیر دیگر از گُلبودن به درختبودن و میوهدادن که شأن پدر است، تغییر هویت داده است. گل که نباید میوه بدهد، گُل باید روحها را بپروراند، نه جسمها را. پس زن به اعتبار مادربودن، بهشت افراد جامعه را تأمین میکند و آنها را تا رسیدن به بهشت جلو میبرد. ممکن است مهدهای کودک بتوانند از نظر نظمِ رفتار و گفتار کودکان ما را راهنمایی کنند ولی از آن جایی که انسانها با دلشان زندگی میکنند باید مادران با دلسوزی خاص خود دلهای کودکان را جهت دهند و این کار از هیچکس و هیچجا به معنی خاص آن بر نمیآید. تربیت حقیقی انسانها، مخصوص مادران است و فقط مادرانند که با غریزهی مادری عمل میکنند، حتی آن مادرانی که میخواهند با تخصص تعلیم و تربیتِ خود عمل کنند بعضی جوانب را نادیده میگیرند. هر چند آن تخصص در جای خود برای جامعه مفید است، ولی کودک مادر میخواهد نه متخصص تعلیم و تربیت.
همانطور که کودک با هدایت باطنی و الهی میداند چگونه پستان مادرش را بمکد، اگر مادران در بستر طبیعی خود قرار گیرند به کمک همان هدایت باطنی و الهی به بهترین نحو وظیفه خود را انجام میدهند. اما اگر زنان ما پدر شدند، دیگر روحشان زمینهی القای هدایتهای باطنی را از دست میدهد و کودکان آنها از اساسیترین ارزش که همان تربیت
مادرانه است محروم میشوند، زیرا ارزش انسانها به تربیت آنها است و موضوعات اقتصادی فرع آن است و اساساً تربیت از مقولة مادیات نیست تا با مادیات مقایسه شود. آیا میتوان گفت کار مادران، وقتی می توانند فرزندان خود را به بهشت بفرستند، چند میلیاردتومان قیمت دارد؟ آیا میشود ارزش کار مادرانمان را با پول اندازهگیری کرد؟ مگر مادران ما ساختمان و ماشیناند؟ چون مقام مادری مقام تربیتی است، با ارزشهای اقتصادی قابل اندازهگیری نیست. حال اگر شخصیت زن یک شخصیت اقتصادی شد، به همان اندازه از مادری خارج شده است. زنان به اندازهای که مادرند - حال چه مادر باشند، و چه مادروار در مسیر تربیت جامعه قدم بردارند - در اصلْ خودشانند و قیمتشان بیانتهاست. ولی اگر خواستند با ارزیابیهای اقتصادی شخصیت خود را ارزیابی کنند، سخت بیمقدار میشوند، و در آن صورت تکتک افراد جامعه مسیرشان به جهنم ختم میشود و از بهشت در میآیند.
با این مقدمه خواستم عرض کنم؛ اولاً: حضرت مولیالموحدین علیه السلام سخنی نمیگویند که منجر به تقلیل ارزش زن شود. ثانیاً: روشن شود حضرت علیه السلام میخواهند فرزندشان و همهی ما نسبت به بستر تربیت کودکان یعنی مادران، حساسیت کامل داشته باشیم. خداوند تأمین نیازهای اقتصادی خانواده را در شرایط طبیعی به عهده مردان گذاشته تا بهترین شرایط برای تربیت فرزندان و روح خدمتگذاری در خانه، برای زنان فراهم گردد. باید فضای صحبت حضرت را شناخت و سعی نمود از توصیه آن حضرت نهایت استفاده را کرد، مثلاً فضای صحبت من مشخص است. در این فضا وقتی میگویم زنی که مرد شد ارزش ندارد، یک کسی برود بگوید فلانی میگوید اگر زنان ریش درآورند دیگر ارزش ندارند. سخن را اینطور نقلکردن باعث میشود تا عملاً مطلب از فضای خود خارج گردد.
مسلّم چهار نکته را حضرت در نظر دارند. 1- زنان و مردان از نَفْس واحد خلق شدهاند و حقیقتشان مساوی است. 2- نتیجه عملشان اگر عمل صالح انجام دهند مساوی است. 3- مادران در نظام اسلامی مقامشان بسیار بالاست. 4- آنچه به واقع برای هر انسانی ارزش دارد تربیت است نه اقتصاد و از این جهت نقش زنان بسیار حساس است. با توجه به این چهار نکته وقتی حضرت میفرمایند: حذر کن که با زنان مشورت کنی، معلوم است زن در اینجا به معنی خاص است و در شرایط خاص. چون وقتی قرآن میفرماید: «...فَاِنْ اَرَادَا فِصالاً عَنْ تَرَاضٍ
مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیهِمَا...»(1)اگر پدر و مادر بخواهند با رضایت و مشورتِ یکدیگر، فرزندشان را از شیر بازگیرند، گناهی مرتکب نشدهاند. پس مشورت کردنِ زن و مرد با همدیگر در امر فوق مورد تأیید قرآن است و میفرماید: پس از اینکه مرد، زن خود را طرف مشورت قرار داد و هر دو به چنین نتیجهای رسیدند که فرزند خود را از شیر باز گیرند، در این حالت گناهی مرتکب نشدهاند. پس اگر در جای دیگر در فرمایش امامعلی علیه السلام داریم که: «اِیاکَ وَ مُشاوِرَةُ النِّساءَ اِلاّ مَن جُرِّبَت بکِمال عَقلٍ»(2)بر حذر باش از مشاورة با زنان، مگر آنهایی که کمالِ عقلِ آنان آزمایش شده باشد. نتیجه میگیریم اولاً: آن توصیه که به حضرت امام حسن علیه السلام فرمودهاند؛ توصیهی مطلق به ترک مشورت با زنان نیست. ثانیاً: نساء در این روایت مثل بسیاری از روایات به معنی زنانی است که بیشتر جنبه شهوانی زندگی را محور قرار دادهاند، حضرت ما را از مشورت با چنین زنانی بر حذر میدارند.
امروز جامعة غربی در اثر میدانداری میلِ زنان هوسباز، در حال سقوط کامل است. و در این سقوط زن و مرد فرق نمیکنند و همه سقوط خواهند کرد. پس توصیهی امام برای نجات جامعه است.
به گفتهی نیلپستمن جامعه شناس آمریکایی؛ «وقتی در نهاد خانوادة فعلی، زنان مبدل به بردههای زبون و عروسکهای دلربا، و مردان بهصورت اسبابِ دست زنان در میآیند، عفت بخشیدن به نظام خانوادگی موفق از عهدهی افراد خارج است.» پس در واقع میتوان گفت در بسیاری موارد مردم گوهر خانوادة اسلامی را از دست دادهاند. حضرت در همان راستایی که فرمودند خیلی بذلهگو مباش، میفرمایند با زنان هم مشورت نکن یعنی مواظب باش تحت تأثیر عروسکهایی قرار نگیری که جز به ظواهر خود به چیز دیگری نمیاندیشند و اسباب دست آنها مباش. مشورت با این نوع زنان، مرد را و زن را و جامعه را ساقط میکند. سپس در همین راستا میفرمایند اینها رأیشان سست است و ارادههایشان به موضوعاتِ پایین و سطحی معطوف است. آیاتی که میگوید زن و مرد از نفس واحدند و اگر عمل صالحی انجام دهند
ارزش یکسانی دارند، و دینی که میگوید تربیت جامعه به دست مادران است، آیا میآید بگوید این زنان و مادران به هیچ دردی نمیخورند. همان امامانی که به ما توصیه میکنند در همهی امور سعی کنید رضایت مادرتان را به دست آورید، حتی اگر سنی از شما گذشته و خودتان دارای عروس و داماد هستید اگر میخواهید مسافرت غیر واجب بروید، از مادرتان اجازه بگیرید، میتوان گفت آن امامان میگویند رأی این مادر - به اعتباری که زن است- پست و سست است؟! آن مکتبی که اینچنین برای زن ارزش قائل است اگر گفت مواظب باش زنان را مورد مشورت خود قرار ندهی، مسلّم منظورش زنان خاص و در شرایط خاص است. از رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم: «مَا اَکْرَمَ النِّساءَ اِلاّ کَریمٌ وَ لا اَهَانَنَّ اِلاّ لَئیمٌ»؛(1)زنان را بزرگ نمیدارد مگر انسان بزرگ و بزرگوار، و آنان را کوچک نمیشمارد مگر انسان پست و فرومایه. ولی با این همه باید مواظب بود مردها تحت تأثیر عروسکان گرفتار سطحینگری قرار نگیرند و آنها سلیقههایشان را بر مردها تحمیل نکنند. در روایت داریم؛ نگاه به چهرة پدر و مادر ثواب دارد. از طرفی فرمودند: نگاه بر خط قرآن هم ثواب دارد. یعنی مثل قرآن که دارای باطن است و نگاه به خطوط قرآن ما را متوجه جلوهی آن باطن میکند، پشت چهره ی پدر و مادر یک باطن معنوی نهفته است، و اینچنین والدین - که یکی از آنها زن است- مورد احترام هستند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ما را از خطراتی برحذر میدارند که جوامع غیر مذهبی بهخصوص جامعهی غربی گرفتار آن است، یکی از آن خطرات سرگرمی صرف و دیگر حاکمیت سلیقة زنانِ سطحیشده و شهوتزده است به طوری که محور زندگیها سلیقهی چنین زنانی بشود، کافی است خانم خانه از این دکور یا فرش خوشش نیاید، حالا آقا باید با گرفتن وام و اضافه کاری سلیقهی ایشان را عملی کند، چون کاری ندارد مگر انجام آنچه را خانم، خوب یا بد میداند. حضرت میفرمایند به عنوان یک اصل در زندگی هرگز رأی این نوع زنان را نپذیر، چون ما با داشتن رهنمودهای اسلام برای کارها ملاک داریم پس هر زن و مردی که منطبق با اسلام حرف بزند حرفش مقدس است. آیا امروز جامعة جهانی بر اساس نیازهایش تولید میکند، یا بر اساس میل اینگونه زنان؟ وقتی سلیقهی این نوع زنان حاکم شد دیگر مسئلهی اصلی جامعه فراموش میشود. بسیاری از فروشگاهها در صدد تهیه مُدهایی هستند که زنان میخواهند، و مردها هم بخش مهمی از اقتصاد خانه را صرف همین نوع خریدها میکنند، آیا دیگر فرصت
1) نهجالفصاحه، حدیث شماره 1520.
فکرکردن و تعالیبخشیدن به خود دارند؟ فرهنگ مُد، فرهنگی است که آن نوع زنان دامن میزنند، حتی آن مدهایی که مردها به دنبال آن هستند و از آن پیروی میکنند.
اگر زنان در تعهد و تدین و مادری نباشند، همهی جامعه بازیچهی هوس آنان قرار میگیرد. آیا تذکر حضرت برای نجات از چنین ورطهای لازم نیست؟ میفرمایند این نوع زنان خودشان در انتخاب بهترینها سست هستند و تحت تأثیر وَهمیات خود میباشند، و اگر نظرآنان را وارد زندگی کردی عملاً وَهمیات را وارد زندگی کردهای. حرف هرکس با همسرش باید این باشد که من رأی دین را از شما میپذیرم، خودم هم رأی دین را عمل میکنم نه نظر خود را، و از این طریق از دلسوزیهای همدیگر محروم نمیشوید.
آری فقط از این طریق میتوان نسبت به همدیگر دلسوزی نمود و وجود یکی مانع کمال دیگری نگردد. و واقعاً هم فرق نمیکند که زن اسباب دست هوس مرد باشد و یا مرد اسباب دست هوس زن باشد، در هر دو صورت هر دو قربانی شدهاند.
اگر حقوق زنان نیز توسط مردان رعایت نشود باز فضای خانه از تجلی رحمت پروردگار محروم میماند و لذا نباید به کرامت شخصیت زن تجاوز شود، همچنانکه بنا به سخن حضرت نباید به اسم رعایت زنان، گرامیداشتِ آنها از حدّ بگذرد و میلها و سلیقههای وَهمی زنانه بر سازمان خانواده و جامعه حاکم گردد. با این مقدمات و توجه به شخصیت پذیرفتهی زن در اسلام و با آن مبنا باید به هشدارهای حضرت توجه کرد. به جهت محرومیت از این هشدارها، زندگیها در جامعه جهانی امروز طوری شده که بیشتر از نیازهایشان ابزار دارند، و بیش از آنکه حکمت در انتخابهایشان نقش داشته باشد سلیقة زنان نقش دارد، و اینگونه حضور زن غیر از حضور زنی است که در محیط خانه مادر است و محیط را برای تربیت فرزندانش و برای صعود همسرش فراهم میکند. زنی که مقام مادریش را از دست نداده، فرشتهای است در خانه که سایهی رحمت او سراسر جامعه را فرا میگیرد. این زن در تربیت الهی همسر و فرزندش بسیار مؤثر است و از این طریق خدمتی شایان به جامعهی خود مینماید. زنان ابتدا این رسالت که باید مظهر عفت و هدایت باشند را فراموش کردند، و سپس عروس حجلهنشین شدند. عروس حجلهنشین کسی است که فقط کارش نظر به بُعد شهوانی زندگی است. حضرت به فرزندشان توصیه میفرمایند که مواظب باش عروسهای حجلهنشین، تفکر تو را تحت تأثیر قرار ندهند، این زنان با زنانی که تمام دغدغههایشان نجات خانواده است بسیار متفاوتاند.
وقتی زنان وظیفهی اصلی خود را فراموش کردند، موضوع رقابت با مردان پیش میآید، وقتی رقابت پیش آمد قدرت مردان را میطلبند و از این طریق مردها را در خدمت خود میگیرند و اصرار دارند نظر و سلیقهی آنها حاکم باشد، حضرت میفرمایند مواظب باش با این نوع زنان مشورت نکنی. زیرا بر خلاف ادعایشان نظراتشان سست و بیمایه است. حال در این فضا و با نظر به این زنان میفرمایند سعی کن آنها را در پرده و حجاب نگه داری تا نامحرم را ننگرند زیرا در پرده بودن بهتر آنها را از گزندها حفظ میکند، و نیز سعی کن نامحرمِ غیر قابل اعتمادی به زندگی خصوصی آنها وارد نشود که ضرر آن کمتر از آن که با آن روحیه وارد عرصهی جامعه شوند نیست. پس به طور خلاصه سعی کن آن زنان و در آن فضا، کمترین ارتباط را با مردهای غریبه داشته باشند. البته و صد البته این غیر از ارتباط ایمانی و متعهدانهای است که خواهران ایمانی با برادران ایمانی جهت حل مسائل اجتماع دارند. هر چند در این موارد هم در عین این که نباید به اسم عدم اختلاط با نامحرم از مسئولیتها شانه خالی کرد، تا آنجا که ممکن است باید ارتباطها در حدّاقل ممکن باشد. ولی آن مردی که به اسم عدم ارتباط با نامحرم مانع فعالیتهای فرهنگی همسرش میشود، اگر ممانعت او موجب نقیصهای در فعالیتهای دینی شود باید فردای قیامت جواب این ممانعت را بدهد. یک مسئله آن است که زنان باید روحیة خود را بهتر بشناسند و هر چه کمتر در معرض ارتباط با مردان غریبه باشند. مسئله دیگر آن است که مردها باید متوجه باشند اگر خداوند اذن خروج زنان از خانه را به آنها داد، آن اذن به معنی ممانعت نیست. مثل این است که به افسر راهنمایی در چهار راه اذن دادهاند که زیر نظر او و به دستور او ماشینها حرکت کنند، حالا ایشان به بهانه این که باید به دستور من حرکت کنید نمیتواند به هیچ ماشینی اجازه حرکت ندهد بلکه باید با مدیریت او حرکت ماشینها انجام گیرد. مسئله سوم نوع برخورد با آن زنهایی است که حضرت در موردشان میفرمایند رأیشان سست و عزمشان ضعیف است که آنها تا آنجا که ممکن است به صلاح خودشان است که کمتر در معرض ارتباط با مردان نامحرم باشند. نمونهی حقانیت سخن حضرت را شما امروزه در فروشگاههای بوتیک و پاساژها میبینید، راستی اگر اینان گرفتار چنین پرسههایی در این اجتماعات نبودند به مصلحت خود و جامعه نبود، اگر نظام ارزشی جامعه طوری بود که این نوع حضور را برای این نوع زنان به شدّت تقبیح میکرد، وضع از همه جهات بهتر نبود؟
حضرت میفرمایند: باقی ماندن این زنان در خانه برای خود آنها موجب پایداری است، یعنی اولاً: عمرشان برایشان به عنوان یک سرمایه مفید میماند و صرف امور ناپایدار نمیشود که هیچ حاصلی برای آنها نداشته باشد. ثانیاً: موجب ثبات شخصیت و آرامش روح برای آنها خواهد بود. تا آنجایی که حضرت میفرمایند: اگر میتوانی طوری شرایط را فراهم کن که جز تو را نشناسد و جز با تو ارتباط نداشته باشد، این کار را بکن. تا در فضای یگانگی بین دو همسر، تمام توجه روح او به سوی تو باشد و بدون هرگونه اضطراب، به وظایفی که در خانه به عهدهی اوست بپردازد. چقدر خوب بود اگر به طور کلی طوری نهادهای اجتماع را سازماندهی میکردیم که فعالیت زنان همراه با اختلاط با مردان نباشد و امورات مربوط به خودشان را خودشان مدیریت کنند و از طرفی شرایط طوری باشد که زنان جهت فعالیتهای خود حدّاقلِِ خروج از خانه را به عهده داشته باشند.
در خبر آمده بود «دولت فرانسه برای برونرفت از مشکلات ناشی از کارکردن زنان در خارج از منزل و فروپاشی خانوادهها ... ضمن تأکید بر مشاغل خانگی، طرحی را به عنوان «به خانه برگردیم» اجرا نمود.»(1)
زیرا شرایط بیرون خانه روی هم رفته با روحیه زنان سازگار نیست و روح آنها را آشفته میکند. و از صفای مادری خارجشان مینماید و توجهشان به فعالیتهای با روحیه «خدمتگذاری» را به فعالیتهای همراه با «قدرت و رقابت» سوق میدهد. حضرت فاطمه زهرا علیها السلام بدون آن که حضور فیزیکی فعالی در جامعهی زمان خود داشته باشند مسلّم یکی از تاریخسازترین انسانها هستند به طوریکه وقتی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه ظهور کنند میفرمایند: «وَ فِی اِبْنَةِ رَسُولِاللهِ لی اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»؛(2)اسوه و راهنمای من در این نهضت، دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله است. این سخن نشان میدهد نظامنامه حکومت جهانی مهدی عجل الله تعالی فرجه مبتنی بر سیره حضرت فاطمه علیها السلام است. وقتی حضرت مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند: «لَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ»؛ فکر نکن که فقط بیرون شدن از خانه برای اینها خطرناک است، اگر مردان نامحرم غیر مطمئنی هم وارد زندگی آنها شوند خطرناک
است. میخواهند تا آنجا که ممکن است روح زنان در عالَمی دیگر غیر از عالَم ارتباط با نامحرمان بهسر ببرد، تا آزاد و آرام هسته توحیدی خانه شکل بگیرد و رشد کند.
با شعار این که زنان باید اجتماعی باشند و روحیهی باز داشته باشند صفای بین زن و شوهر را بههم میزنیم و نمیفهمیم این شعار در همه جا و برای همه کس، شعار خوبی نیست. مثالی هست که میگویند؛ «ملا» رفت بازار دید یک گاو آوردند تا بفروشند. صاحب گاو گفت باردار هم هست، متوجه شد که سریعاً آن را خریدند و گرانتر هم خریدند. فردا که برای خواستگاری دخترش آمدند، برای اینکه او را بپسندند گفت: دختر ما باردار هم هست! غافل از این که هر حرفی همه جا کارساز نیست. بعضیها فکر کردهاند خوب است زن هم مثل مرد اجتماعی باشد و با نامحرمان اختلاط داشته باشد. مردِ حسابی همان طور که بارداربودن برای گاو خوب است و نه برای دختری که هنوز ازدواج نکرده، برای مرد هم خوب است اجتماعی باشد و خجالتی نباشد واجتماعیبودن به این معنی که زنان ما بیپروا با نامحرمان ارتباط داشته باشند برای زنان حُسن نیست و علاوه بر این با این روش جنبهی اطمینان مرد نسبت به همسرش از بین میرود، و آشفتگیهای شدیدی در روح زن بهوجود میآید که در نهایت موجب سقوط خانواده میشود.
مرغی
که خبر ندارد از آب زلال
منقار
در آب شور دارد همه حال
ما نمیدانیم با این شعارهای وارداتی از غرب چه نتیجهای حاصل جامعهی ما و زنان ما میشود. نه زنان ما میدانند چه عظمتهایی را از دست دادهاند و نه مردهایمان میدانند چگونه فضای اَمن و پاک خانه از دست میرود.
حضرت میفرمایند: اگر میتوانی کاری کن که غیر تو را نشناسند. این توصیه مسلّم به این معنی نیست که پدر و برادر شما را هم نشناسد بلکه منظور آن است که گرفتار موضوعاتی از اجتماع نشود که مربوط به حوزهی مردان است و از این طریق دغدغههایی وارد زندگی خصوصی شما شود که روح زنان را آزار میدهد. به همسر شما چه مربوط است که در اداره و بازار رقیب شما چه کسی است؟ به همین جهت در ادامه میفرمایند: «لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا»؛ کاری که بیش از توانایی زنان است بر دوش آنها مگذار. به عبارت دیگر اموری که موجب فشار روحی به زن است بر آنها وارد مکن، چون زنان مانند گُل بهاریاند و
نه قهرمان. بر عهدهی مردان قرار داده که برای زنان امنیت و آرامش روحی و جسمی فراهم آورند تا جامعه به نتایجی که باید از جانب زنان برسد، برسد. زیرا به همان اندازه که بستر آرامش روحی و جسمی زن از دست رفت، به همان اندازه جامعه از برکات واقعی که خداوند از طریق زنان به جامعه میدهد، محروم میشود. هرگز هنر نیست که زنان مانند یک مرد از صبح تا بعد از ظهر در بیرون خانه کار کنند و بعد هم انتظار داشته باشیم که بتوانند همسر خوبی برای ما و مادر مفیدی برای فرزندانمان باشند. این یک نوع رندی است و رندها همیشه ته چاهاند. پس رندی نکنید و شرایط اضطراب و ناامنی روحی و جسمی را برای زنانتان فراهم ننمایید که از برکات بزرگی محروم میشوید. جامعه محل کشاکش مردان است با همان روحیهی مردی و تلاش برای سود دنیایی بیشتر، و خانه محل آرامش و خدمت و ایثار است، چگونه میتوان خانه را از کشاکش جامعه حفظ کرد بهجز بهکاربردن توصیههایی که مولیالموحدین علیه السلام مطرح میفرمایند؟ گاهی زنان را آنچنان گرفتار مسائل اقتصادی کردهایم که اگر تخممرغ گران شد قلب آنها به طپش در میآید. با وارد کردن زنان در امور اضطرابزا فقط زنان ضرر نمیکنند بلکه بیش از آن مردان ضرر میکنند، چون دیگر با گُل پژمردهای روبه رو میشوند که سخت به شادابی آن نیاز دارند. آقا و خانم هر دو از اداره میآیند حالا آقا نشسته میگوید خانم ناهار چی داریم، از این خانم همان انتظاری را دارد که باید از خانمی داشت که صبح تا حالا در خانه بود. آیا با این برخوردها زنان را باید گُل حساب کرد یا انسانی آهنین؟ آیا از انسانهای آهنین انتظار لطافت و عواطف باید داشت؟ آیا با گُل بهسربردن هر چند با درآمد کمتر، با صفاتر است یا با آهن بهسربردن با انبوهی از ثروت؟!
اسلام لباس و مسکن و غذای زن را به عهده مرد گذارده تا کارهای اقتصادی روح لطیف زن را فرسایش ندهد و او همچون «گُل» برای همسر و فرزندانش شاداب بماند، زیرا جامعه سخت نیاز به چنین روحهایی دارد تا محبت را بهجای خشم بنشانند. نه مردان باید زنان را گرفتار کارهای سنگین بکنند و نه زنان باید از حفظ روحیهی خود غفلت نمایند. تلاش و تحرک برای هر زن و مردی لازم است ولی زنان نباید خود را در ورطههای اقتصادی - آنطور که روح و روحیه آنها آسیب ببیند- بیندازند، که در آن صورت کمر خود را میشکنند. وقتی مادران نتوانستند مادری کنند، کودکان هم آنطور که باید و شاید دارای رشد متعالی نخواهند بود و عملاً به جای عوامل گرمی محیطِ خانه مزاحم خانهاند و همه چیز در هم میریزد. بگذارید زنانتان چون گل بیالایند تا برای شما و فرزندانتان مفید باشند. نسبت به زنانتان
انسانهای منفعتطلب نباشید، چون باغبانی باشید که نفسِ پروراندن گل و به فعلیتدرآوردن زیباییهای آن، برایش مهم است، گل میوه نمیدهد ولی روح ما را تغذیه میکند و لذا نفسِ پروراندن گل یک نحوه تغذیه است ولی تغذیهی روحی. با چنین دیدی اگر زنان در صحنه باشند، فضای خانه آرامش خاصی به خود میگیرد که از هزاران گنج مهمتر است. بر اساس این دید است که در ادامه میفرمایند؛ انتظارِ بیش از حدّ، از زن نداشته باش به طوری که طمع کند در بقیهی کارها هم وارد شود، به عبارت دیگر چاخان او را نکن که تو خیلی مهم هستی، تا طمع کند در امور دیگر هم دخالت کند و بخواهد مسئولیتهایی را که بهعهدهی او نیست به عهده بگیرد زیرا در این صورت، لطافت روحی خود را از دست میدهد.
پس از طرح این نگاه به زن و توجه به نکاتی اینچنین دقیق، زاویهی دیگری را در رابطه با زن میگشایند که: «إِیاکَ وَ التَّغَایرَ فِی غَیرِ مَوْضِعِ غَیرَةٍ فَإِنَّ ذَلِکَ یدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیبِ»؛ بپرهیز از غیرت نشاندادنِ بیجا که این کار انسانِ درستکار را به نادرستی میکشاند، و پاکدامن را به بدگمانی میخواند.
در این زاویه ما را از خطری میرهانند که شیطان بعضاً ما را از برکتِ ارتباط صحیح با همسر و خواهر و مادرمان محروم میکند. زنان بر اساس فطرت الهی در عفت و پاکی قرار دارند و باید شرایط بسیار بحرانی باشد تا ما تصورمان از آنها منفی شود. اخیراً روزنامهها نوشتند خانمی به دست یکی از جوانان محله کشته شد، زیرا آن خانم با ظاهر نامناسب در کوچه و خیابان ظاهر میشده، آن جوان تصور میکند وقتی با اینچنین شکل بیرون میآید پس حتماً مایل به ارتباط نامشروع خواهد بود، در یکی از روزها که آن زن در خانه بوده آن جوان وارد خانه میشود و تقاضای عمل نامشروع میکند که با مخالفت شدید آن زن روبهرو میشود و آن جوان هر چه تلاش میکند راه به جایی نمیبرد، میرود کارد آشپزخانه را برمیدارد و آن خانم را به قتل میرساند. عرضم از این مثال آن است که عنایت داشته باشید به این راحتیها نمیتوان نسبت به زنان سوءظن داشت، البته آن خانم به جهت ظاهر نامناسبش در قتل خود بیتقصیر نیست، ولی قضاوت آن جوان هم قضاوت نادرستی بوده است. ممکن است زنان در بعضی موارد نسبت به رعایت دستورات الهی بیاحتیاطی کنند ولی به این راحتی بیعفتی نمیکنند. حضرت میفرمایند: آنچنان غیرت به خرج نده که گویا در کوچکترین
ارتباط بین همسر و خواهر و مادرت با مردان غریبه آنها را مجرم بهحساب آوری. وقتی در مورد زنانی که به ورطههای نامشروع سقوط کردهاند مطالعه میفرمائید متوجه میشوید واقعاً در شرایطی قرار گرفتهاند که برای حفظ عفت خود مقاومت زیادی میخواسته و متأسفانه آنها از خود نشان ندادهاند و تازه این نوع زنان بر خلاف آنچه شیطان القاء میکند، بسیار قلیلاند. لذا باید متوجه بود به این راحتیها زنان به این ورطهها که ما تصور میکنیم نمیافتند و لذا به این راحتیها هم شما نباید غیرت به خرج دهید، زیرا غیرت بیجا منفور است. مثلاً خانم رفته تخممرغ و گوشت بخرد حالا تاکسی نبوده که سوار شود نزدیک ظهر است فرزندانش از مدرسه میآیند، شوهرش از اداره میآید، غذا میخواهند به جای تاکسی ماشین شخصی سوار شده، برادر شوهرش دیده و به شوهرش گفته و چه بدبینیها که پیش نیامده است، محاکمه پشت محاکمه که باید مشخص شود چرا تاکسی سوار نشدهای. یا چون طرف با شوهر خواهرش کمی باز برخورد کرده - و از نظر شرعی هم به واقع شوهر خواهر همان قدر نامحرم است که یک مرد غریبه نامحرم است- ولی حالا آقا عصبانی است که چرا جلوی شوهر خواهرت بلند خندیدی، پس من دیگر به تو اعتماد ندارم، و در نزد خود هزار فکر بیمورد نسبت به همسرش شکل داده است. آری! کار بدی کرده که جلو نامحرم بلند خندیده است، ولی اگر حدّ این نوع سختگیریها مشخص نشود معلوم نیست غیرت ورزی بهجایی باشد. میفرمایند غیرتورزی بیجا موجب میشود که زنان درستکار را به نادرستی، و زنان پاکدامن را به بدگمانی بکشاند. وقتی که مرد بیخود و با غیرتورزی بیجا پناهش را از زن برمیدارد خودش با دست خودش به همسرش میگوید برو در ورطههای دیگر. حالا این چقدر میتواند در مقابل وسوسههای شیطان و پناهی که مردان غریبه به او میدهند، مقاومت کند؟ مظلومیت زنان از آنجا شروع میشود که مردان غیرت بیجا میورزند. همانطور که مردان بیغیرت، مردان پست و فرومایهای هستند، و خدا مردان غیور را دوست دارد، مردانی هم که به اسم غیرت، افراط میکنند و در هر ارتباطی حساسیت نشان میدهند زنان خود را اگر هم به خطر نیندازند به زحمتهای زیاد مبتلا میکنند. نمیشود با اندک خیال و احتمال، غیرت به خرج داد. حضرت میفرمایند اگر این کار را کردی سالمها را نیز ضایع میکنی، در یکی از تشکلهای کاملاً مذهبی و وِلایی که فعالیت آنها در دانشگاه کاملاً ضروری است، شوهر یکی از خواهران دانشجو گفته بود من راضی نیستم فعالیت خود را در آن تشکل ادامه دهی چون
ممکن است با مرد نامحرمی صحبت کنی و من ناراحت میشوم! آیا این غیرتورزی است یا بازیچهی شیطانشدن؟
چند موضوع است که با هویتی جدید در دنیای مدرن ظاهر شده و باید بر اساس شرایط جدید نگاه ما نسبت به آن موضوعات بازخوانی شود، یکی از آنها پدیدهی تکنیک است و دیگری «زن». ماشین به عنوان یک پدیده جدید قوانین جدیدی را با خود به همراه آورده و کمتر از صد سال تمام چهرهی زمین را عوض کرده است که در جای خود باید بحث شود و نباید گفت تکنیک جدید همان تکنیک قدیم است که کمی پیچیدهتر شده است، نخیر؛ هویت تکنیک جدید چیز دیگری است و اهداف خاصی را در بشر میپروراند که قبلاً به تصور بشر نمیرسید و لذا نوع انتخاب و زندگی بشر جدید یک نوع انتخاب و زندگی دیگری است.(1)
زن هم در شرایط امروز با هویتی به صحنه آمده که نمیتوان گفت این زنها با این هویت ادامه هویت مادران ما هستند، منتها یک کمی آزادتر شدهاند، بلکه باید با تعریفی دیگر با آنها برخورد کرد تا جامعه از نقش آنها استفاده کند وگرنه با تعریفی که غرب از زنان مطرح کرده زنان ما که از هویت گذشته خود ماندهاند، به هویت و قالبی غربی وارد میشوند و از هویت سومی که نه برگشت به گذشته است و نه در غالب غربی فرورفتن، باز میمانند. برای استفاده جامعه از نقش زن در دوران جدید، یک اسلام ناب ناب نیاز است، با این برداشتهای ساده از اسلام مشکل حل نمیشود، که از بحث این جلسه خارج است. وقتی نهادهای قبلی که زن هویت خود را در آن نهادها مییافت، بههم ریخته و دیگر آن خانهای که زنان در آن نان میپختند و شیر گاو و گوسفند می دوشیدند و کره و ماست خانه را تهیه میکردند و با فضولات گاو و گوسفند سوخت زمستان را انبار میکردند، همه بههم ریخت، ما اصرار داریم زنان در خانه چه کار کنند؟ بستری که زن در عین وظیفهی همسری برای مرد و وظیفهی مادری برای کودکان، به عنوان یک عضو فعّال اقتصادی در تلاش بود، حالا بههم ریخته است حال باید فکر کرد که چگونه باید بازسازی و تعریف شود؟ نمیتوان همچنان ناظر حادثه بود و فکری برای باز خوانی شخصیتها نکرد، و بیش از همه زنان باید هویت خود را دریابند و خود
1) به کتاب «مدرنیته و توهّم» رجوع فرمایید.
را به عنوان عضوی مفید و فعّال بازخوانی کنند و گمان نکنند اگر بعضی بارهای زندگی قبلی از دوش آنها برداشته شده تعریف قبلی برای آنها میماند. ما در حال حاضر اجتماع را جدا از زنها نمیدانیم. و با همه مقدماتی که عرض شد در شرایط جدیدْ زنان پا به پای مردان نسبت به انسانها وظیفهای دارند که باید انجام دهند. و این در حالی است که در بعضی موارد بعضی از وظایف زنان از خانه به اجتماع آمده است و کار را برای روان زنان سخت نموده و خطر آسیبپذیری را برای بعضی شدّت بخشیده که إنشاءالله باید در ادامهی بحث به این موضوعات پرداخته شود.
سؤال: در حین بحث یک جا میفرمایید آنچه حضرت میفرمایند در رابطه با حذر کردن مردان از مشاوره با زنان مربوط به زنان خاصی است که به تعبیر شما زنان حجلهنشین هستند، ولی در بعضی از قسمتهای بحث که حضرت میفرمایند: کارهای سنگینتر از توان زنان بر آنان تحمیل نکن زیرا که آنها چون گُل بهاری لطیف هستند، موضوع را به همه زنان تعمیم میدهید و در آخر موضوعی را طرح میکنید مبنی بر اینکه زنان و مردان در شرایط حاضر باید در تعریف زن بازخوانی کنند و حضور زنان در اجتماع را در حال حاضر چیز طبیعی میدانید. چگونه این نکات را با همدیگر جمع کنیم؟
جواب: همچنانکه بحمدالله متوجه شدهاید موضوع همانطور است که فرمودید، آری ما باید سه شخصیت از زن را در این بحث در نظر بگیریم و بنا به شواهدی که در حین بحث عرض کردم آنجایی که بحثِ عدم مشاوره با زنان است را یا به اموری خاص نسبت داد - مثل امور حکومت و اداره کشور - و یا به زنان خاص که روحیه سطحینگری بر آنها حاکم است، که با توجه به ادامه سخن حضرت که میفرمایند آنها سست رأیاند و در تصمیمگیری ناتوان هستند، موضوع مربوط به زنان خاص میشود، زیرا اینطور نیست که زنان در اموری که مربوط به خودشان است سست رأی باشند و یا در تصمیمگیری از خود ناتوانی نشان دهند. شخصیت دومی که از زن در سخن حضرت مطرح است جنبه مثبت شخصیت زن است که چون از سیاق سخن حضرت بر میآید که به عموم زنان تعلق دارد، ما هم آن را به عموم زنان تعمیم دادیم که همان روحیهی لطیف و حساس آنها میباشد. و اما در مورد وجه سومی که در مورد زنان بحث شد موضوعِ شرایط جدید و فرهنگ مدرن است که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم باید نسبت به آن بیتفاوت نباشیم و فکر میکنم اگر با اصولی که حضرت مطرح
فرمودند مبنی بر حضور بیشتر زنان در خانه و لطیف بودن روحیه آنها بتوان موضوع را با حفظ اسلام ناب در بستر صحیحی قرار داد.
همه شما قبول دارید که روحیهی حساس و عرفانی زنان نیاز به آرامش و آزادبودن از ارتباطات آشفته دارد. زیرا مربی واقعی برای اینکه ظرائف روح افراد تحت تربیت خود را درک کند، باید روحی لطیف و عرفانی داشته باشد و روح لطیف اگر درگیر مسائلی خشن شد، به زحمت میافتد و از کار ظریفی که به عهده دارد باز میماند. اگر تربیت از طریق روحهای لطیف ممکن است باید این روحها در کشاکش مشکلات اجتماعی گرفتار نباشد. و اگر کار ظریف تربیتی به عهدهی زنان با آن روح عرفانی خاص نباشد مسلّم شخصیت دیگری که تا آن حدّ دقیق، چنین کاری را انجام دهد نخواهیم داشت. معلم و کتاب و پدر هیچ کدام آنچه را زنان انجام میدهند نمیتوانند انجام دهند. در تربیت دو چیز ضروری است؛ یکی لطافت و صفای روح، و دیگری روحیه اُنسگیری. مسلّم پدری که صبح میرود و شب میآید، اگر بر فرض هم این دو خصوصیت را داشته باشد نمیتواند اِعمال کند. از طرفی آن اُنسی که روح لطیف کودک نیاز دارد عموماً در روح مردان نیست. علاوه بر کودکان حتی جوانان هم آنقدر که با مادرشان میتوانند تماس و انس بگیرند با پدرشان نمیتوانند. حال اگر به چنین روحیهای نیاز داریم، که داریم، و حال که چنین روحیهای به طور فطری در زنان هست، پس همه افراد جامعه باید سخت مواظب زنان باشند که در گیر و دار زندگی، روحیه ی تربیتی آنان آسیب نبیند. و حضرت علی علیه السلام در این راستا به فرزندشان توصیه میکنند چون پهلوانان با زنان برخورد نکن و بارهای زندگی را بر دوش آنان مگذار.
کار وقتی مشکل میشود که زنان نیز از گوهری که در وجودشان هست غافل باشند و در جهت رشد آن تلاش ننمایند، و نه تنها در رشد آن کوشش نکنند بلکه خود را در ورطههایی بیندازند که روحیهشان به روحیهای مردانه تبدیل شود. چون به قول خودشان میخواهند از مردها عقب نیفتند! «پهلوانْ خانم»شدن که هنر نیست، زن بودن هنر است، در زن بودن گوهر خدمت نهفته است و در پهلوانبودن قدرت، وقتی این دو در زن جابجا شود و روحیهی إعمال قدرت جای ارائه خدمت را بگیرد، مثل این استکه سرکهها شیرین، و شربتها ترش شود، در این صورت هیچکدام به کار نمیآیند.
در فرهنگهای انحرافی کمالاتی را برای زنان تبلیغ میکنند و ارزش مینهند که عملاً زنان را از نظر روحیه به مرد تبدیل میکند، و به اسم شرکت زنان در مدیریت جامعه از زن یک مرد میسازند که بتوانند مثلاً یک بنگاه اقتصادی را اداره کنند.(1)
در قبل از انقلاب خانمهایی را به ریاست مدارس دخترانه میگماردند که روحیهای مردانه داشتند، مثل مردان داد میزدند، سیگار میکشیدند، در سخن گفتن با نامحرم بیپروا بودند و راحت جلو نامحرم قهقهه میزدند، اتفاقاً شوهر یکی از این مدیران همکار بنده بود، میگفت: من و بچهها سخت از خانم میترسیم، حالا این خانم، مدیر نمونه و موفق به حساب میآمد و به دختران ما القاء میکردند اگر میخواهید موفق شوید باید مثل این خانم باشید که به جای یک مرد چهار مرد است، و امیرالمؤمنین علیه السلام درست در مقابل چنین افکاری میفرمایند: «...فّإنَّ الْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ وَ لَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ»؛ زنان چون گُل بهاری لطیفاند، و پهلوان نیستند، پس طوری با آنها برخورد کن و انتظاراتی از آنها داشته باش که روحیه حساس و لطیف آنها برای آنها باقی بماند، زیرا اگر زن به جای چهار مرد که هیچ، به جای صد مرد هم باشد و زن نباشد، هیچ چیز نیست، و در ظلمات بیهویتی هر روز یک شخصیت برای خود میسازد و در آخر هم نمیداند کیست.
سخنان حضرت مولیالموحدین علیه السلام، ابداً سخنان عادی و نصیحتهای موسمی و مربوط به قوم و قبیله خاص نیست، راز بقاء یک ملت است. فرهنگ حکیمانهای که از اسرار درست زندگی کردن پرده بر میدارد و امروز با غفلت از این سخنان جوامع بشری با بدترین بحرانها روبهرو خواهند شد. همان همکار ما که همسرش مدیر دبیرستان بود میگفت در خانه ما زندگی گم شده است، خانم من با من و بچهها مثل دانشآموزان دبیرستان دخترانه رفتار میکند، مادر بودن یادش رفته است، این است که دائماً باید متوجه باشیم طبق سخن حضرت علیه السلام ما «پهلوانْ خانم» نمیخواهیم، که نمیخواهیم، که نمیخواهیم. مادری میخواهیم که دارای روحی لطیف و امکان و فرصت اُنسگرفتن با فرزندانش را داشته باشد.
1) کاری که با نمایش فیلم «سالهای دور از خانه» با طرح شخصیتی به نام اُشین، به نظام ارزشی ما تحمیل کردند و متأسفانه از آن طریق بعضی از دختران جوان ما هویت خود را از دست دادند.
کارهای اجتماع طوری است که اگر انسان مواظب نباشد قلب و روح او را به خودش مشغول میکند و انسان را از حضور قلب در محضر خدا خارج مینماید، نمونهاش را در نماز تجربه میکنیم، همینکه انسان میخواهد با حضور قلب اذکار نماز را اداء کند، حادثههای روز میآید جلو و مانع حضور قلب میشود، راه حل مسئله هم مشخص است، اولاً: باید قبل از ورود در جامعه از طریق عبادات و ذکر و دعا، قلب را با عالم معنا مأنوس کرد. ثانیاً: مواظب باشیم مسائل روزمرّهی زندگی را اصل نگیریم، آنها را امور دست دوم قلمداد کنیم، چون هدف اصلی ما بندگی خداست و خداوند به ما فرموده: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»؛(1)جن و انس را خلق نکردم مگر برای عبادت. پس از یک طرف روح را متوجه عالم معنا میکنیم و از طرف دیگر مواظب هستیم تمام قلب خود را مشغول امورات اجتماعی ننماییم و آنها را مسائل دست دوم زندگی خود به حساب آوریم وگرنه آنچنان قلب ما را میدزدند که در عباداتمان هرچه میگردیم قلب خود را نمییابیم. به جای آنکه بر اساس وظیفه در اجتماع وارد شویم و کارهای مربوطه را انجام دهیم، خودِ آن کارها هدف میشوند، در حالی که ما نسبت به آن امور تکلیفی داریم و دیگر هیچ. حال با توجه به این که مسائل اجتماعی - بهخصوص موضوعات اقتصادی- اینچنین روح و روان انسان را میرباید که به سختی به خود برمیگردد، اگر زنان با آن روحیهی لطیف و حساس، در چنین ورطههایی وارد شوند، چه بر سر روان و قلب آنها میآید خودشان بهتر میدانند! نمیگویم خواهران فعالیتهای اجتماعی نداشته باشند، داشته باشند ولی به شرطی که هزار برابر بیشتر از مردان مواظب خود باشند. چون ما میخواهیم خودمان از لطافت روحی خارج نشویم تا بتوانیم عبادت خود را حفظ کنیم در حالی که زنان علاوه بر موضوع فوق، مسئولیت اصلیشان طوری است که باید همواره در آن لطافت روحی مستقر باشند تا بتوانند فضای اُنس و خدمت را نگهدارند و تربیت صحیحی را إعمال کنند. و از این لحاظ است که خواهران باید قیمت خود را بدانند و با اندک حادثه آن را فرو نگذارند و روح خود را زیر لگد اجرائیات و موضوعاتِ زودگذر جامعه له نکنند.
1) سوره ذاریات، آیه 56.
ما معلمان که مسئول تربیت روح و روان دانشآموزانمان هستیم نه تنها برای بندگی خدا حتی برای ارتباط صحیح با دانشآموزان و دانشجویان خود نیاز به روحی لطیف و حساس داریم تا روان آنها را درک کنیم، و به همین جهت وظیفهی ماست که روی روح و روان خود سرمایهگذاری خاص بکنیم تا دقت و حساسیت لازم از دست نرود، زیرا مسئولیت تربیت و درک روان متربّی را به عهده داریم، چیزی که زنان باید بیشتر از معلمان بر روی آن حساس باشند، و لازمه چنین حساسیتی آن است که روح خود را مشغول ارتباط با نامحرم نکنند وگرنه محرم روح فرزندان و همسرشان نخواهند بود. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: فرزندم! زنان را در معرض نامحرمان قرار نده. کاری کن که در حریم تو بمانند، اما نه در اسارت تو.
بزرگترین محبت و خدمت را همیشه پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام به بشریت کردهاند و از جمله خدمتهای آنها روشن کردن جایگاه زنان است، تا از این طریق نه تنها جامعه آسیب نبیند، خودِ زنان نیز بهترین نتیجه را از زندگی خود بگیرند. آنچنان برای زنان نقشی حساس قائلاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَلرَّحِمُ شِجْنَةٌ مِنَ الرَّحْمن فَمَنْ وَصَلَها وَصَلهُ اللَّه وَ مَنْ قَطَعَهاٰ قَطَعَهُ اللَّه»(1)رَحِم رشتهای از طرف خداوند است، هر که آن را پیوند دهد خدا او را پیوند دهد و هرکه آن را ببرد خدا از او ببرد.
مسلم است منظور از این نوع محبت به زنان صِرف انگیزههای شهوانی نیست بلکه نظر به روح پاکی است که هویت او در اُنس و محبت و لطافت و دلسوزی است، و امیرالمؤمنین علیه السلام از این زاویه میفرمایند باید شرایط حریم و هویت زن را حفظ کرد.
محیالدینبنعربی میگوید: زنان جهت فهم و سیر عرفانی آمادگی بیشتری دارند. اگر راه را بشناسند خیلی زودتر از مردها مقامات عرفانی را طی میکنند. همینجا به خواهرانی که وظیفه مادری به عهدهشان نیست عرض میکنم سعی کنید استعداد عرفانی خود را به شدت رشد دهید، شرایط خود را فرصت مغتنمی بدانید که خداوند در اختیار شما گذارده است. محیالدین میگوید: یکی از استادهای سلوکی من یک زن هشتاد و چند سالهایی بود که مثل قرص قمر بود. چیزی که بالاترش را حضرت عسکری علیه السلام میفرمایند که «نَحْنُ حُجَجُ اللهِ عَلَی
1) نهجالفصاحه، حدیث شماره 1690.
خَلْقِهِ وَ جَدَّتُنا فاطِمَةُ حُجَّةٌ عَلَیناٰ» ما حجت خدا بر خلق خدا هستیم و جدّ ما فاطمه حجت خدا بر ما است. بحمدالله در نظام اسلامی با دمِ الهی حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» زنانی تربیت شدهاند که بدون هیچ ادعا و سر و صدایی راههایی را طی کردهاند که اهل عرفان حسرت احوالات و مقامات آنان را میخورند. خواهرانی که در موقعیت خاص هستند و شرایط همسرداری برایشان فراهم نیست قدر روحیه لطیف عرفانی خود را بدانند و آن را با هیچ چیز دیگر معاوضه نکنند، همانطور که من و شما بعد از ماه رمضان یا بعد از زیارت خانه خدا و ائمه معصومین علیهم السلام باید مواظب باشیم آن احوالات با آرزوهای دنیایی ضایع نشود.
روحیهی عرفانی زنان نیاز به آسودهبودن از مشغلههای اجتماعی دارد، تا هم خودشان بهره کافی ببرند، و هم همسر و فرزندان یا شاگردانشان از آن روحیه محروم نگردند. غیر ممکن است، زنان در فضای آرامش و اُنس نباشند و مردان زندگی را به سلامت طی کنند. پس نجات مردان به صفای معنوی زنان است، زیرا آنجا که «قدرت» خود را مینمایاند و به خود مغرور است، آنچه کارساز و نتیجهبخش است، روح خدمت است و دلسوزی. حتی در شرایط عادی هم اگر چه مردان داد و بیداد مینمایند و قدرتنمایی میکنند ولی در نهایت اشک زنان است که حرف آخر را میزند، چه رسد که این روحیه برای اهدافی مقدس به کار گرفته شود. حالا کسانی که با اشک حکومت میکنند، اگر صفای روحانی خود را از دست بدهند احساساتِ همراه با وَهم به میدان میآید و در این حالت بازار تریکو فروشها با پول بابا و اشک مادر رونق مییابد!.
آیا میشود نسبت به حریم مقدس زنان غافل بود و نگران از دسترفتن همه چیز نبود؟ سخن انسانهای بزرگ آن است که: ما هر چه داریم از مادرمان داریم، چون انسانها بیش از آن که با عقلشان زندگی کنند با دلشان زندگی میکنند، پدران سایه و بستر زندگیاند، دلها به جایی نظر میکند که مادران نشانه رفته باشند، خوشا آن زندگی که عقل پدر و دل مادر، هر دو اهداف مقدسی را نشانه رفتهاند. وقتی انسانها با دلشان زندگی میکنند و دل با اُنس تغذیه میکند، حال به من بگو اگر مادر به عنوان عامل انسِ فرزند در زندگی فعّال نباشد چه کسی به کودکان راه نشان دهد و دلشان را جهتدهی کند؟ هرجا ملاحظه کردید که جوانان، جوانانی تربیتپذیر نیستند، ریشهی آن را در ضعف نقش مادران آنها جستجو کنید. خانم کارمندی
که مادری خود را در خرید انواع اسباببازیهای گرانقیمت جستجو میکند، عملاً مادری خود را به فرزندانش هدیه نداده، حقوق خود را به آنها هدیه داده است. کودکان و جوانان ما نیاز دارند از طریق دلدادگی از کسی حرف بشنوند و هدایت بگیرند، اگر زنان آنطور که امام الموحدین علیه السلام پیشنهاد میکنند در شرایط خاص قرار نگیرند هیچ کس نمیماند که جواب دلدادگی و طلب هدایت جوانان و کودکان ما را بدهد. در شرایط امروز که عموماً پدر و مادر در اداره هستند، معلم هم با حجمی زیاد از کتاب روبهروست که باید در طی یک سال درس بدهد، حال چه کسی با جوانان اُنس بگیرد؟ وقتی مادران نتوانند نقش اصلی خود را انجام دهند، نه نتیجه کار پدران مفید است و نه نتیجهی کار معلمان. کودکان و جوانان خودشان میمانند و خودشان، مثل یک علف خودرو بیکس و بییاور و عاصی و سرکش. جوانی که نتوانسته است به درون سینه مادرش راه یابد و اسرار آن سینه را با جان خود بنوشد، آرامش و تفکر را گم میکند، زیرا چیزهایی هست که گفتنی نیست ولی باید نسلها بدانند و آن چیزها با نفوذ در سینه مادرها و مادربزرگها و پدر بزرگها به دست میآید. به گفته مولوی:
ای
خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندر
آن بی حرف میروید کلام
جایی که نسل جوان باید بدون الفاظ و کلمات سخنهایی را بیابند، در دوران کودکی است، آنهم با اُنس طولانی با مادر، آنهم مادری که صد تا کار ندارد، که یکی از آنها مادری است. ما تا در جامعهمان کسی را نداشته باشیم که این نسل بتواند از طریق انس طولانی، از درون سینه او و از طریق بروز احساسات حرف بگیرد، این نسل خود را مقید به هیچ قیدی نمیداند و لذا نسلی عاصی و سرگردان خواهد بود. امروز جامعهی جهانی به چنین ورطهای فرو افتاده و راه نجات آنهم چیزی جز تجدید نظر کلی نسبت به نقش زنان، آنطور که مولی الموحدین علیه السلام مطرح میکنند نیست. یعنی باید بستری فراهم کرد که وظیفهی زنان در آشفتگیهای زندگی لگد مال نشود. نباید گذاشت گلهای بهاری در عرصهی اجرائیاتِ خشک و سرد، له شوند و ما بمانیم و کودکان سرگردان و عاصی و زنان بیمسئولیت و آرزو زده، و مردان بیمسئولیت.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسماللهالرحمن الرحیم
«وَ اجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِکَ عَمَلًا تَأْخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحْرَی أَلَّا یَتَوَاکَلُوا فِی خِدْمَتِکَ وَ أَکْرِمْ عَشِیرَتَکَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ الَّذِی بِهِ تَطِیرُ وَ أَصْلُکَ الَّذِی إِلَیْهِ تَصِیرُ وَ یَدُکَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ اسْتَوْدِعِ اللَّهَ دِینَکَ وَ دُنْیَاکَ وَ اسْأَلْهُ خَیْرَ الْقَضَاءِ لَکَ فِی الْعَاجِلَةِ وَ الْآجِلَةِ وَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ السَّلَامُ»
و برای هر یک از خدمتکارانت کاری به عهده بگذار، و آن را بدان کار بگمار تا هر یک وظیفهی خویش بگذارد و کار را به عهدهی دیگری نگذارد، و خویشاوندانت را گرامی بدار که آنان چون بال تواند که بدان پرواز میکنی، و ریشهی تواند که به آن باز میگردی، و دست تو که بدان حمله میآوری. دین و دنیای تو را به خدا میسپارم، و بهترین قضا را از وی برای تو درخواست دارم. امروز و هر زمان، هم در این جهان، و هم در آن جهان، و السلام .
حضرت پس از ترسیم جایگاه زنان، در ادامه جهت آمادهکردن فرزندشان برای مدیریت قبیله بنیهاشم از یک طرف، و مدیریت جهان اسلام از طرف دیگر میفرمایند:
«وَ اجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِکَ عَمَلًا تَأْخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحْرَی أَلَّا یَتَوَاکَلُوا فِی خِدْمَتِکَ »؛
فرزندم!... برای هر یک از افرادی که با آنها قراردادِ کاری بستهای، وظیفهای تعیین کن و آن وظیفه را از او بخواه. که این باعث میشود هر یک وظیفه خود را بداند و کار را به عهده دیگری نگذارد.
وقتی در اجتماع اسلامی و با رویکرد به ساختن جامعهای که همهی مناسبات آن باید بر اساس دستورات دین اداره شود، وظیفهی هرکس معلوم شود، نه تنها هرکس در راستای انجام وظیفهی خود تلاش میکند بلکه عملاً ارزش کار هر یک معلوم میشود و آن مجموعه هر کدام از نتایج کار بقیه نیز بهرهمند میگردند، همانطور که قلب انسان از حاصل کار معدهی او بهره میبرد و معده از حاصل کار قلب و کبد برخوردار میشود و کبد و معده از حاصل کار ریه، همه مشغول کار خود هستند ولی از حاصل کار همهی اعضاء بهره میگیرند. تمدن اسلامی نیز در کاملترین چهرهی خود با این نگاه پایهگذاری میشود و در نتیجه آثار
باشکوهی به صحنه میآورد که عامل جوابگویی به همهی نیازهای بشر خواهد شد. اما آنجایی که هرکس خواست همهی کارها به دست او باشد، هیچگاه از برکات تلاشهای دقیق بقیه بهرهمند نمیشود و افراد جامعه همچون جزایر پراکندهای خواهند بود که نهتنها نتایج کار آنها بستر ظهور تمدن اسلامی نخواهد شد بلکه هیچکس نمیداند چهکاره است و چهکار باید بکند. چون دوچیز فراموش شده، یکی تعهد نسبت به ایجاد تمدن اسلامی و دیگری تقسیم کار و تعهد نسبت به کاری که به دوش هرکس گذاشته شده. و این ممکن نیست مگر در آن فضایی که امیرالمؤمنین علیه السلام با روحیهی معنوی خود شکل میدهند.
زیباییهای زندگی وقتی به صحنه میآید که هر کس وظیفه خود را بشناسد و بداند جای او در بنای نظام اجتماع کجاست. و هر وقت در طول تاریخ، جامعه در چنین آرایشی قرار گرفته، هرکس در آن جامعه در اوج امیدواری نسبت به آینده با آرامش تمام آب خوش از گلویش پائین رفته است، چیزی که مسلمانان در حدّ متوسطِ آن در طی قرنهای گذشته در بین خود شکل دادند - بدون دخالت حاکمان - ولی با نفوذ فرهنگ مدرنیته و پشت پازدن به روابط سنتی خود، همهی آن انضباطها بههم ریخت و متأسفانه ما امروز در شرایطی قرار گرفتهایم که از یک طرف از گذشتهی خود بریدهایم و از طرف دیگر به مدرنیته که خود گرفتار گسستگی است نیز نرسیدهایم، و این بدترین دوران تاریخی ما است، که از قاجار شروع شد و هنوز هم به سر و سامان نیامده هرچند بحمدالله با انقلاب اسلامی طلیعههای بازگشت به سامانی مطابق حیات دینی سر بر آورده است.
آری، اگر در بستری که حضرت مولیالموحدین علیه السلام از اول این نامه شروع فرمودند حرکت کنیم و در تنظیم مناسبات فردی و اجتماعی مطابق آن عمل نماییم، همراه با توصیهی اخیرشان منشأ تمدنی بزرگ خواهیم شد.
حضرت علیه السلام در آخرین فراز از نامهی خود موضوع را با توجهی خاص به خویشاوندان میکشانند، جمعی که خداوند به طور تکوینی برای هر کس قرار داده تا از طریق توجه و ارتباط با آنها مواظب باشد هویت اجتماعی و تاریخیاش گم نشود. میفرمایند:
«وَ أَکْرِمْ عَشِیرَتَکَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ الَّذِی بِهِ تَطِیرُ وَ أَصْلُکَ الَّذِی إِلَیْهِ تَصِیرُ وَ یَدُکَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ»
عشیره و خویشانت را بزرگ بدار و برای آنها احترامی خاص قائل شو، زیرا آنها بالهای تواند که به کمک آنها پرواز میکنی و تحرک تو به آنها است. آنها اصل و ریشه تو هستند که به آنها باز میگردی و دست قدرتمند تو هستند که تو به کمک آنها صولت و ابهت داری و میتوانی با رقیبانت مقابله کنی.
یکی از هستههای توحیدی که میتواند منشأ برکات برای افراد و جامعه باشد، آشنایان و خویشاوندانی هستند که به طور طبیعی به عنوان یک جمعِ مستحکم در کنار همدیگر قرار دارند. چنین اجتماعاتی در عین این که نسبت به اعضاء خود و سرنوشت آنها متعهدند و مواظباند که افراد طایفه آسیب اخلاقی و اقتصادی نبینند، نسبت به جامعه بزرگترِ خود یعنی شهر و کشور نیز احساس تعهد بیشتر میکنند، چون میدانند بر اساس آن جمعی که دارند میتوانند نقشآفرین باشند.
یکی از ملاکهایی که نشان میدهد جامعه در تعادل است یا نه، عمق ارتباطی است که افراد با همدیگر دارند. در جامعهی گسسته، ارتباطها سطحی و سرد و زودگذر است، مثل ارتباط مسافر و راننده است، رفاقتها در جوامع گسسته در راستای هدفی موقت و سطحی است، مثل ارتباط دو رفیق که با همدیگر فیلم رد و بدل میکنند تا هر کدام مشغول تماشا کردن فیلمی باشند که رفیق او برای او آورده است. ارتباطهایی غیر منسجم و ناپایدار مثل ارتباط قطعه سنگهای داخل موزائیک است که در عین این که کنار هم هستند، هر کدام یک سازی میزنند و هیچ کدام هم ریشه ندارند، مثل آدمهای غربتی، که از ریشهی خود جدا شدهاند و لذا احتمال انجام هر کار غیر مسئولانهای از آنها میرود.
فرهنگ غربی با روح فردگرایی خود انسجامهای اصیل خانوادگی را از بین برد، انسانها جزایر بیگانهای شدند که در کنار همدیگر قرار دارند، و چون انسان فطرتاً نیاز به اُُنس و ارتباط با دیگران دارد، عملاً غریبهها وارد زندگیها شدند و آشنایان رفتند، و طوری بین آشنایان فاصله افتاد که آنها از نظر هماهنگی روحی با همدیگر غریبه گشتند، با این که اصل و ریشه آشنایان یکی است و غریبهها ریشه در جای دیگر دارند، روحهایی که باید یکی بود، دوتا شد. آیا بهواقع غریبهها با همهی هماهنگی روحی میتوانند جای آشنایان را بگیرند؟ ما اگر برکات ارتباط با آشنایان را بشناسیم و سعی کنیم در آن بستر روحها را به همدیگر نزدیک نماییم،
میفهمیم غریبهها با همهی ارتباط روحی که با ما دارند، باز جای خود دارند و جای ارتباط با آشنایان را نمی توانند بگیرند. آری ملاک تعادل و عدم تعادل هر جامعهای در ارتباط و عدم ارتباط آشنایان و خویشاوندان در آن جامعه است، مثل میزانالحراره که درجه حرارت را نشان میدهد، ارتباط با قوم و خویشان و عدم ارتباط با آنها میزان تعادل و عدم تعادل روح و روان افراد جامعه است. در این فراز نفرمودند اقوام متدین تو بالهای تواند، فرمودند عشیره تو بالهای تواند. در روایت داریم که از امام پرسیدند که بعضی از اقوام ما شما را قبول ندارند آیا با آنها هم رفت و آمد کنیم؟ فرمودند: اگر مسلمان بودند دو حق بر شما داشتند: هم حق اخوت اسلامی و هم حق رَحِم. حالا فقط حق رحم دارند و به همان اندازه باید با آنها مرتبط باشید. چون این ارتباط، ارتباطی است که انسان را به اصلش بر میگرداند. آری اگر ارحام ما مُحارب با اسلام هستند، بحثش جدا است. در جنگهای اسلام گاهی پسرعمو با پسرعمو میجنگید. ولی با این همه بهتر است اقوام ما حتی آن وقتی که واجبالقتلاند به دست ما کشته نشوند. المنتصر پسر متوکل عباسی خدمت امام هادی علیه السلام آمد که پدرم به امیرالمؤمنین علیه السلام توهین کرده حکمش چیست؟ امام فرمودند: حکمش قتل است. گفت: یابن رسول الله میخواهم آن را اجرا کنم! فرمودند: خودت آن را اجرا نکن، گفت: چرا؟! فرمودند: عمرت کوتاه میشود. پذیرفت عمرش کوتاه شود ولی خودش آن کار را انجام دهد، پدرش را کشت، دو، سه ماه بعد هم خودش کشته شد. تا این اندازه مسئله ارحام حساس است. با این که پدرش به فتوای امام، واجب القتل است چون یک اصل تکوینی به عنوان رَحِم پشت قضیه خوابیده است، تأثیر خود را بهجا خواهد گذاشت.
زیر بنای وجودی هر کس با قوم و خویشانش یک طوری به هم وصل است. و حضرت هم روی همین موضوع دست گذاشتهاند. رسول خدا صلی الله علیه و آله در رابطه با رحم میفرمایند: «الرّحم شجنة من الرّحمن فمن وصلها وصله اللَّه و من قطعها قطعه اللَّه»(1)خویشاوندی رشتهای از طرف خداوند است، هر که آن را پیوند دهد خدا او را پیوند دهد و هر که آن را ببُرد خدا او را ببُرد. همچنین حضرت میفرمایند: «الرّحم معلّقة بالعرش یقول: من وصلنی وصله اللَّه و من قطعنی
1) نهج الفصاحه، مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله، ص 508.
قطعه اللَّه.»(1)رَحم به عرش آویخته است و گوید هر که مرا پیوند دهد خدا او را پیوند دهد و هر که مرا ببرد خدا او را ببرد.
این احادیث همه خبر از نقش تکوینی قوم و خویشی در نظام هستی دارد، به همین جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ثلاث معلّقات بالعرش: الرّحم تقول: «اللّهمّ إنّی بک فلا أقطع» و الأمانة تقول «اللّهمّ إنّی بک فلا أختان» و النّعمة تقول: «اللّهمّ إنّی بک فلا أکفر»؛(2)سهچیز بهعرش آویخته است، رَحم گوید «خدایا من به تو وابستهام مرا نبرند» و امانت گوید: «خدایا من به تو وابستهام در من خیانت نکنند» و نعمت گوید: «خدایا من به تو وابستهام مرا کفران نکنند».
به همین جهت فقهای بزرگوار قطع رحم را حرام می دانند زیرا مثل بقیهی گناهان در سرنوشت انسان تأثیر میگذارد و راه سعادت او را میبندد، کسی که با رَحِم خود قطع رابطه کند راه ارتباط با خدا را در قلب خود بسته و راه وسوسهی شیطان را در قلب خود باز نموده است، به همین جهت آه اقوام و خویشان عامل توقف انسان در سیر به سوی معنویات میشود، که صورت قیامتی این توقف همان نکتهای است که در روایات داریم رَحِم سر پل صراط کسی را اجازه ورود میدهد که حق او را اداء کرده است.
قطع رَحِم از جنبهی اجتماعیاش نیز اولاً: موجب میشود تا وسعت شخصیت اجتماعی انسان روشن نباشد و او را انسانی منفرد و بیکس به حساب آورند. ثانیاً: آن وقتی که تنهایی به انسان روی میآورد و رفقای گذشته همه به دنبال کارشان هستند، کسی را نداشته باشند که به نحو دلگرم کننده آن تنهایی را جبران کند.
عنایت داشته باشید که حضرت نفرمود از اقوامت پیروی کن، فقط از خدا و پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام میتوان پیروی کرد، فرمودند: به آنها احترام بگذار. یعنی اقوام ما بدانند آنها در نزد ما محترم هستند، تفاوت سلیقهها و فکرها آنجایی که خلاف شرعی در میان نیست، نباید عامل جدایی باشد و این موضوع را باید از طریق ارتباط با همدیگر روشن کنیم تا معلوم شود ارزش اقوام نزد ما بیش از آن است که با اندک اختلاف فکری احترام و ارتباط با آنها زیر پا گذارده شود. با چنین رویکردی مسلم بین اقوام صفا و صمیمیت خدا دادی باقی میماند و رشد
میکند تا آنجایی که إنشاءالله زمینهی تأثیرگذاری شما بر روی آنها فراهم میگردد و شما میتوانید سخن حقّی را که میشناسید به آنها گوشزد کنید تا اگر اشتباهی در زندگی آنها پیش آمده اصلاح شود. فراموش نفرمائید اگر نسبت به حقوق اقوام کوتاهی کردیدآنها روز قیامت جلو شما را میگیرند که چرا در مشکلات ما را یاری نکردید. گاهی باید به آنها سر بزنید تا اگر کدورتی بین شما هست برطرف شود. شما هر اندازه هم که توانا باشید جاهایی هست که دست شما به آن جاها نمیرسد ولی دست بعضی از اقوام شما به آنجا میرسد، لذا حضرت میفرمایند: «وَ یَدُکَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ»؛ آنها دست تو هستند که بدانها دفع دشمن میکنی و این یک توصیهی دینی است و نه صِرف یک محاسبه اجتماعی و دنیایی. آیا پوچی و بیهویتی خانوادههایی که نسبت به همدیگر غریبهاند را نمیبینید، بنده کسانی را سراغ دارم یکی از برادران در آمریکا است، برادر دیگر در هلند، یکی از آنها هم در ایران. اصلا برایشان مهم نیست که کدامشان چه کار میکنند، آیا فرزندان آنها، آن نوع تنهایی را که فقط با عموها و دختر عمو و پسر عمو جبران میشود، احساس نمیکنند؟ و از آن طرف آیا فرزندان آنها آن شادی و نشاطی را که آدمها در اثر اُنس با اقوام به دست میآورند، میشناسند؟ مگر رفقا میتوانند جای اقوام را بگیرند؟ با توصیهی حضرت و احترامی که به اقوام میگذارید شوق سر زدن به اقوام در روح و روان آنها ریشه میدواند. این نوع نشاط نیاز روح ما و فرزندان ما است.
درست است روح مدرنیته، روح فردگرایی و گسستن جوامع طبیعی است ولی شما نهایت تلاشتان را بکنید که چنین روحیهی ظلمانی بر زندگی شما و فرزندانتان حاکم نشود، حتی در حدّ یک سر زدن موقت. قدیمها یکی از کارهایی که مؤمنین در ماه مبارک رمضان انجام میدادند این بود که در حین روز به اقوام خود سر میزدند، در حین روز سر زدن به اقوام بود تا اولاً: به ثواب آن برسند ثانیاً: روزه باشند تا میزبان آنها متحمل زحمتی جهت پذیرایی نگردد و نیز بتوانند در آن فرصت موقت به راحتی با همدیگر احوالپرسی کنند. چون شرایط زندگی در گذشته توحیدیتر بود این ارتباطها بیشتر انجام میشد، این ارتباطها موجب میگشت که اقوام روحاً، نسبت به هم، از همدیگر راضی شوند و در نتیجه زمینهی صعود معنوی آنها فراهم میشد.
در انتهای نامه، حضرت به فرزندشان میفرمایند: «اسْتَوْدِعِ اللَّهَ دِینَکَ وَ دُنْیَاکَ»؛ دین و دنیای تو را به خدا میسپارم. زیرا با همه این حرفها آن مبنا و اصلی که باید ما را رها نکند خداوند است و باید متوجه باشیم اگر تلاش نکنیم تا خداوند نور خود را بر امورات ما بیندازد، به تنهایی به هیچ جایی نخواهیم رسید. و تلاش ما هم باید بیشتر تلاش قلبی باشد و نه عملی، به این معنا که سعی کنیم توجه قلب را از حضرت حق به جای دیگر معطوف نداریم، و با تمام وجود و با امید کامل، نظر کنیم، و تمام نصایح حضرت را بستری بدانیم که امکان این توجه و امکان امید به حق را فراهم میآورد. چارهی کار خداست و از طریق او دین و دنیای هر کس از فتنههای دوران نجات مییابد. در این دیدگاه متوجه میشویم بیش از آن که در تربیت و هدایت فرزندانمان برنامههای خود را مؤثر بدانیم، خدا را مؤثر میدانیم، منتها ما وظیفهای نسبت به فرزندان خود داریم که باید انجام بدهیم، آیا مطابق آنچه ما میخواهیم نتیجه حاصل میشود یا نه، معلوم نیست. نمونهی بارز آن این که با یک برنامه تربیتی و در یک خانه و با یک پدر و مادر دو فرزند با خصوصیات بعضاً متضاد تربیت میشوند، تا خداوند به ما نشان دهد ما کارهای نیستیم. اگر شما وظیفهتان را انجام بدهید و فرزندانتان مورد پسند شما نباشند، چون شما وظیفه الهیتان را در حدّ توان انجام دادهاید، إنشاءالله شما بهشتی هستید، هرچند فرزند شما جهنم برود. همانطور که اگر شما وظیفهتان را درست انجام ندهید و فرزندانتان انسانهای صالحی شوند، باز شما عقوبتِ کوتاهی در انجام وظیفه را دارید، زیرا صلاح و فساد انسانها در دست خدا است. نمیشود صالحشدن فرزندان را به پای پدر و مادر گذاشت، آنها فقط باید وظیفه خود را انجام دهند و بستر زندگی فرزندانشان را طوری فراهم کنند که اگر آن فرزندان خواستند خوب باشند، شرایط برای آنها فراهم باشد.(1)
در همین رابطه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وظیفه خود را نسبت به فرزندشان انجام دادند و با چنین سخنان فوقالعادهای شرایط و افقی را فراهم کردند که او در انتخاب خود بهترینها را بشناسد، اما این که او توفیق پیدا کند که آن بهترینها را انتخاب کند، این را باید خداوند به قلب او بیندازد و لذا در آخر میفرمایند: من دین و دنیای تو را به خدا میسپارم. چون متوجه قاعده هدایت الهی هستند و این که حتی خداوند به پیامبرش میفرماید: ای پیغمبر، تو نیستی که هر کس را خواستی
1) در این رابطه میتوانید به کتاب «تربیت اسلامی» از آیتاللهمحیالدین حائری شیرازی، رجوع فرمایید.
هدایت کنی، بلکه خداوند است که هرکس را خواست هدایت میکند. « إِنَّکَ لَا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاء وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ»؛(1)در حقیقت تو هر که را دوست داری نمیتوانی راهنمایی کنی لیکن خداست که هر که را بخواهد راهنمایی میکند و او به راهیافتگان داناتر است. وظیفهی پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ سخنان حق است(2)تا مردم اگر خواستند خوبیها را انتخاب کنند از طریق آن حضرت، آنها را بشناسند.
توجه به این نکته ظریف که حضرت تمام امور را به خدا وصل میبیند، جبر نیست، بلکه توجه به نقش خداوند است در هدایت انسانها و این که آن هدایتگر اصلی بر مبنای حکمت خود چه کسی را توفیق میدهد و چه کسی را شایسته هدایت نمیداند، زیرا خودِ خداوند میفرماید: «وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ»؛(3)یا میفرماید: «وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»؛(4)خداوند کافر و ظالم را هدایت نمیکند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از خانه بیرون آمدند، قنبر هم بیرون آمد. حضرت گفتند: قنبر کجا داری میآیی؟ عرض کرد یا علی شما دشمن زیادی دارید، من با این شمشیر میآیم بیرون که از شما دفاع کنم. فرمودند: اگر فکر میکنی که تو میتوانی از من دفاع کنی و قضایی که بناست جاری شود، رخ ندهد، اشتباه میکنی. اگر بناست قضایی جاری شود، میشود. اگر هم بناست نشود، نمیشود، برگرد. او هم برگشت، قنبر یک وظیفهای داشت که اگر حضرت نفرموده بودند برگرد، برنمیگشت و وظیفهاش را انجام میداد. امیرالمؤمنین علیه السلام هم از جهت دیگر دارند نقش خداوند را متذکر میشوند که او هر چه بخواهد انجام بشود، میشود. من وظایفی دارم، خدا هم سننی دارد. بقیه هم نسبت به من امتحان خودشان را میدهند. همچنان که حضرت تکلیفشان را نسبت به فرزندشان انجام دادند بعد هم گفتند: دنیا و دینت را به خدا می سپارم.
در ادامه میفرمایند: «وَ اسْأَلْهُ خَیْرَ الْقَضَاءِ لَکَ فِی الْعَاجِلَةِ وَ الْآجِلَةِ وَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ» از خداوند بهترین قضاها را امروز و هر زمان برایت میخواهم، در این دنیا و در آخرت خداوند قضاهای خود را جاری میکند، از نظر ارادهی پروردگار همهی سنن الهی بهترین است، ولی بعضی از سنن برای انتقام از ظالمان است و لذا نسبت به ما آن قضاها بهترین نیست و از خدا میخواهیم با قوانین و قضاهایی که با ظالمان برخورد میکند با ما برخورد نکند. مسلّم نمیشود از خدا بخواهیم، قضاها و سنن خود را در عالم جاری نکن! ولی میتوان تقاضا کرد نسبت به ما بهترین قوانینت را جاری بفرما، که ما در زمرهی رحم شدگان قرار گیریم. قضای الهی یک چیز حتمی است و حتماً هم جاری میشود، ولی ما باید از او خیرالقضائش را بخواهیم که بهترین قضای خود را برای حال و آینده و دنیا و آخرت ما جاری فرماید. چیزی که حضرت مولیالموحدین علیه السلام برای فرزندشان از خداوند تقاضا نمودند. و بعد از اینهمه توصیههای کارساز، از این طریق مسئولیت خود را انجام دادند و اصل کار را به عهدهی خدا میگذارند، دیگر هم اضطراب ندارند که چه میشود، آیا فرزندشان خوب تربیت میشود یا نه؟ چون آن مربوط به خدای حکیم است، این اضطرابهای بیجا نمیگذارد شما با آرامشِ کامل دینداری کنید. در حالی که اگر تکلیفتان را انجام دادید دیگر هر چه خدا خواست بشود، میشود.
در آخرین جلسه در شرح نامه مبارک مولیالموحدین علیه السلام به فرزندشان و به همه جوانان عالم، باید عنایت داشته باشید که هم میشود با یک نگاه سرسری به فرمایش آن امام معصوم نگاه کرد، و بهرههایی هم به دست آورد، بدون آن که به کمک توصیههای حضرت «عالَم» خود را تغییر دهیم، و هم میشود با یک نگاه بسیار عمیق به آن سخنان نگاه کرد و از منظر خود در آمد و به منظری که آن حضرت در مقابل ما میگشایند وارد شد. میتوان با یک مرور مجدد به آنچه گفته شد، زندگی را از منظر آن حضرت نگریست و آرامآرام به اسراری که آن حضرت به آنها پی بردند پی برد، و از حجابهایی که عقاید و اخلاق سطحی بین ما و حقایق ایجاد کرده است، راحت شد.
مسلّم بنده هرگز حق مطلب را اداء نکردم ولی میتوان گفت شروعی بود که اگر ادامه دهید و با این دستورالعمل فوقالعاده، مأنوس شوید و زندگی کنید بیش از آنچه که تصور بفرمایید به نتیجه میرسید. حضرت صادق علیه السلام به دو نفر از اصحاب خود میفرمایند:
«شَرِّقَا وَ غَرِّبَا لَنْ تَجِدَا عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیْئاً یَخْرُجُ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیْت»؛(1)
به شرق روید و به غرب روی آورید !آگاه باشید به خدا سوگند علم و دانش را از روی راستی و درستی و بدون خطاء و اشتباه بهدست نمیآورید مگر از نزد ما اهل بیت.
مقایسه کنید سخنان حضرت علی علیه السلام را با سخنان امثال کانت و اسپنسر و کنفوسیوس و ... که به سهم خود سخنان اخلاقی خوبی ارائه دادهاند، ولی آیا جوانبی که در سخنان حضرت مییابید در آن سخنان هست که بتوان تمام لایههای وجود انسان را آماده سیر الی الله کرد؟ بنده در عین احترام به آن بزرگان و اقرار به مفید بودن سخنانشان، هرگز نمیتوانم بپذیرم میتوان به کمک آن سخنان انسان کاملی شد که در هیچ جانبی در افراط و تفریط نبود، چیزی که به لطف الهی میتوان در سخنان ائمه معصومین علیهم السلام بهدست آورد. بنده یک پیشنهاد دارم که اولاً: دوباره برگردید و روی سخنان حضرت تدبّر کنید. ثانیاً: از ابتدا هدف خود را در راستای کاملشدن در همه جوانب انسانی قرار دهید. تا روشن شود آن سخنان چه اندازه کارساز است. و برای بهترین کمک به دوستانتان آنها را با این سخنان آشنا نمائید.
بنده حرفهایم را زدم و رفتم. ولی بعضی از شما در حین بحث با بعضی مسائل مطرح شده درگیر نبودید و بعداً در زندگی با آنها روبهرو میشوید، سعی کنید طوری با بحث برخورد بفرمائید که هر وقت با آن مسائل روبهرو شدید، بتوانید طبق توصیه حضرت عمل نمائید و چند قدم جلو بروید، نه این که با روبهروشدن با حادثهها دست و پای خود را گم کنید و از زندگی عقب بمانید. گاهی با یک مصیبت اجتماعی یا فردی روبهرو میشوید که ممکن است در ابتدا باور نکنید که آن حادثه یک مصیبت است. ولی وقتی با نگاه حضرت به موضوع مینگرید مشخص میشود که به واقع مصیبت بوده است، حالا تحلیل این مصیبت خودش یک بصیرت میخواهد. بهتر است در ابتدا یک بار بحثها را چند نفری به صورت مباحثه دنبال بفرمایید به این شکل که قسمتی از کتاب را مشخص کنید و در طول هفته مطالعه فرمایید و بر روی آن تأمل کنید، بعد یک روز را در هفته تعیین کنید و برداشتهای خود را برای همدیگر بگویید تا به کمک همدیگر مطالب بهتر روشن شود و إنشاءالله قدرت تصمیمگیری در شما تقویت گردد. اگر در فهم عمیق این سخنان همت کنید چیزهایی عجیب و عظیم به دست میآورید. مثلاً آن قسمتی که حضرت در مورد زنان فرمودند و ما به طور مختصر روی آن بحث کردیم،
1) بحار الأنوار، ج2، ص92.
ولی تا همان حدّی که بحث شد معلوم گشت چه اندازه حضرت علیه السلام برای نقش تربیتی زنان ارزش قائلند، حالا اگر راحت از آن سخنان میگذشتیم چقدر به این جمله حضرت که میفرمایند با زنان مشورت نکنید ظلم میشد، و بعد یکی هم بگوید نمیدانیم چرا امیرالمؤمنین علیه السلام اینقدر با زنان بد هستند. با سطحیگذشتن از سخنان امام معصوم علیه السلام آن اوج محبت به زن - بهعنوان ستون تربیتی جامعه- درست برعکس نتیجه میهد.
وقتی عقایدمان درست شد و اخلاق و روشمان متعادل گشت، راه بندگی آسان میگردد و نزدیکی خدایی که از همه چیز به ما نزدیکتر است، احساس میشود و میتوان با او به سر برد. در واقع میتوان گفت از طریق راهنماییهای حضرت گوهر آزادی برای بندگی برایمان پیدا میشود. آنجا که میگوید؛ همه امورت را از خدا بخواه، و نگذار ابزارهای دنیا بین تو و خدایت حجاب شوند، و آنجا که میگوید؛ «از آشفتگیهای روزگار نهراس، قرار روزگار این است که جفا کند، هرکس به روزگار تکیه کرد خوار میشود». همه برای آن است که حجابها بر طرف شود و خداوند در منظر ما قرار گیرد، حضرت علیه السلام همه تَلههایی که در مسیر بندگی برای ما پهن شده را میشناسند و به ما خبر میدهند. بنده هیچ دستگاه عرفانی به زیبایی و انسجامیکه امیرالمؤمنین علیه السلام برای آزادی روحِ سالک پیشنهاد میکنند، نمیشناسم. دستگاههای عرفانی خوبی داریم اما این چیز دیگری است و ما را به نتایج غیر قابل تصوری میرساند. مشکل ما اینجاست که سخنان حضرت را مانند کتب عرفانِ نظری مثل «فصوصالحکم» محی الدین و مثل «منازل السائرین» خواجه عبدالله انصاری مطالعه نمیکنیم، به نامهی حضرت که حاوی عمیقترین نکات عرفان نظری و عملی است به اندازهی کتابهای عرفا هم نظر نمیکنیم. اگر با همان آمادگی و حوصلهای که فصوصالحکم محیالدین را مطالعه میکنیم با این نامه برخورد کنیم، مسلم نتایج بیشتری میگیریم، همچنان که آن بزرگان با تدبّر در قرآن و روایات، متون عرفانی خود را تنظیم کردهاند. بنده از آن جهت که به آن کتب اینچنین دقیق برخورد میشود اشکال نمیبینم و آن را سنت حسنهای میدانم، ولی گِلهی من این است که چرا وقتی به سخنان امامان معصوم علیهم السلام میرسیم میخواهیم خیلی زود نتیجهگیری کنیم و به زوایای پنهان گرانقدرترین سخنان، یعنی سخنانِ این انسانهای بزرگ نمیپردازیم. یکی از دوستان که در درس فصوصالحکم حاضر میشد، شغل خود را تغییر داد
تا فرصت کافی جهت تأمل و تدبّر داشته باشد و بحمدالله نتیجه هم گرفت و با همان روحیه وارد متون روایی شد و به انوار آنها دست یافت. آنچه موجب موفقیت آن برادر شد بهدستآوردن روحیهای بود که در متون مقدس بتواند تدبّر کند و همهی حرف بنده هم همین است. از قرآن و روایات نباید انتظار کم داشت و حرفهای عمیق زندگیساز را در جای دیگر دنبال کرد. بعد از آموزش گرفتن از آیات و روایات تازه از آن به بعد باید اُنس با آنها را شروع کرد تا لایههای باطنی آنها برای ما کشف شود و بتوانند فضای روحانی فوقالعادهای به ما ببخشند و روح بتواند به مقصد اصلی خود دست یابد.
روح انسان به خودی خود از عالم بالا است، او را گرفتار تعلقات زمین کردهایم، همین که به کمک رهنمودهای امامان معصوم علیهم السلام آن را از تعلقات آزاد کردیم، خود را در اُنس با پروردگارش مییابد. روح را نمیخواهد بالا ببری، پائینش نکش. جنس روح قدسی است باید بندهایی که آن را به زمین چسبانده برید. نامهی حضرت بندهای اسارت روح را میبُرد، تا روح خودش بالا رود. بیخودی خود را اسیر کردهایم، اسارتهای بیجا و بینتیجه، گفت:
بال
بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف
باشد چو تو مرغی که اسیر هوسی
به امید آن که توسط این نامهی آزادیساز، بتوانیم بهخوبی بال بگشائیم و از شجرهی طوبای شریعت یک عمر نغمهی بندگی سر دهیم. إنشاءالله.
پروردگارا! به لطف و کرمت این را از ما بپذیر و ما را از محبین خاندان عصمت و طهارت قرار بده.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
نهجالفصاحه
غررالحکم
مفاتیح الجنان
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
فرازهایی از اسلام، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین بن عربی
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
من لا یحضره الفقیه
معاد از دیدگاه، امام خمینی«رضوان اللهعلیه»
چهل حدیث، امام خمینی«رضوان اللهعلیه»
وصیتنامهی الهی سیاسی، امام خمینی«رضواناللهعلیه»
انسانشناسیدر اندیشةامام خمینی«رضواناللهعلیه»، مؤسسة تنظیم و نشرآثار امامخمینی«رضواناللهعلیه»
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
کلیات شمس تبریزی، مولانا جلالالدین محمد بلخی
دیوان حافظ، شمسالدین محمد شیرازی
تفسیر انسان به انسان، آیت الله جوادیآملی
زن در آینه ی جلال و جمال، آیتالله جوادیآملی
فص الحکمة عصمتیه فی کلمة فاطمیه، آیت الله حسنزاده آملی
بحران دنیای متجدد، رنهگنون، ترجمه ضیاءالدین دهشیری
سیطرة کمّیت، رنهگنون، ترجمة علیمحمد کاردان
شرح فصوص قیصری، سیدجلالالدین آشتیانی
ارشاد القلوب، دیلمی
تحفالعقول، ابن شعبه حرّانی
پیامبر، جبران خلیل جبران
کشف المحجوب، هجویری
جامع السعادات، ملا سلطانمحمد گنابادی
محجةالبیضاء، فیض کاشانی
نشریه سیاحت غرب، مرکز پژوهشهای سازمان صدا و سیما
شهید اول، الأربعون حدیثا
نسائی، سنن کبری
مسند، احمد حنبل
شرح دعای صباح، حاج ملا هادی سبزواری
عیون اخبار رضا علیه السلام، شیخ صدوق
امالی، شیخ صدوق
الإرشاد فی معرفة حججالله علیالعباد، شیخ مفید
حمیدرضا آژیر، کشفالیقین
نهجالحق و کشفالصدق، علامه حلی
عوالی اللالی، ابن ابی جمهور إحسایی
مصباحالشریعه، ترجمه عبدالرزاق گیلانی
تهذیبالأحکام
این است مذهب من، مهاتماگاندی
معاد یا بازگشت به جدّیترین زندگی، اصغر طاهرزاده
بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام، اصغر طاهرزاده
جایگاه رزق در هستی، اصغر طاهرزاده
ده نکته از معرفت نفس، اصغر طاهرزاده
آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود، اصغر طاهرزاده
هدف زمینی آدم، اصغر طاهرزاده
وسائلالشیعه،شیخ حرّ عاملی
شرح مقدمه قیصری، سیدجلالالدینآشتیانی
مجموعة ورّام، ورّامبنابیفراس
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید
انساب الاشراف، خواجه نصیر الدین طوسی«رحمةاللهعلیه»
لهوف، سیدبن طاوس
پیام پیامبر، بهاءالدین خرمشاهی
منتهیالآمال، شیخ عباس قمی
مبانی نظری تمدن و مناسبات انسانی(خانواده)، دکتر رضا داوری
سیاست، تاریخ، تفکر، مقاله «ملاحظاتی در باب طرح مدینه اسلامی»، دکتر رضا داوری
«زندگی در عیش، مردن در خوشی» نیلپستمن، ترجمه محمدصادق طباطبایی
مستدرکالوسائل، محدث نوری
الحیاة، اخوان حکیمی
«تربیت اسلامی»، آیتاللهمحیالدین حائری شیرازی
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· روزه، دریچهای به عالم معنا
· ده نکته از معرفت نفس
· ماه رجب، ماه یگانه شدن با خدا
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة حضرت علی به امام حسن«علیهماالسلام »نهجالبلاغه، نامة 31)
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله؛عامل قدسیشدن روح
· هدف حیات زمینی آدم
زن، آنگونه که باید باشد