ghaemiyeh.com
سرشناسه : ایران. وزارت مالیه. اداره مالیه دزفول
عنوان و نام پدیدآور : شبنم مهر/ زیر نظر محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران قرآنی.
مشخصات نشر : قم: انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۲۷۶ ص.
فروست : پرسشهای قرآنی جوانان؛ ۴.
شابک : ۲۲۰۰۰ ریال
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
یادداشت : فارسی- عربی.
یادداشت : کتابنامه: ص. [ ۲۶۳ ] - ۲۷۶ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : قرآن
موضوع : پرسشهای مذهبی -- اسلام
موضوع : اسلام -- پرسشها و پاسخها
شناسه افزوده : پرسشهای قرآنی جوانان؛ [ ج ] ۴.
رده بندی کنگره : BP۶۵/۲/پ۴ ۴.ج ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۰۷۶
شماره کتابشناسی ملی : ۲۵۹۲۱۰۰
قرآن کریم نوری است که بر اندیشهی بشر تابید و راه انسانها را روشن ساخت، این کتاب منبع عظیم معرفتی و سفرهای الهی است (1)که میتواند نسلهای بشر را از زلال معرفت خویش سیراب سازد.
این کتاب به مقام دانش و دانشمندان ارج مینهد و عالمان و جاهلان را مساوی نمیداند، (2)بلکه با اشارات متعدد به مباحث کیهانشناسی، زیستشناسی، رویانشناسی و روح و روان انسان بلکه با اشاره به مسائل فرا روانشناسی، حسّ کنجکاوی و پرسشگری انسان را تحریک میکند و زمینه رشد علوم را فراهم میسازد. (3)
پرسش کلید دانش است، (4)و ذهن پرسشگر ارجمند است، و وظیفه دانشمندان استخراج پاسخ از منابعِ قرآن، حدیث، عقل و علوم تجربی و ارائه آن به تشنگان حقیقت است.
1) (1) . عن النبی(صلی الله علیه و آله): القرآن مأدبۀ اللَّه فتعلّموا مأدتبه ما استعطتم. (بحار، ج 92، ص 19)
2) (2) . هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون. (زمر / 9)
3) (3) . نک: پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، از نگارنده
4) (4) . عن علی(علیه السلام): العلم خزائن و مفاتیحها السئوال (غررالحکم، میزان الحکمۀ، ج 4، ص 330)
از این رو چندین سال است که جمعی از پژوهشگران حوزه و دانشگاه گردهم آمده و با تأسیس در موسسه فرهنگی پژوهشهای قرآنی «واحد پاسخ به پرسشها»، و ارسال پرسش نامه به مناطق مختلف و نیز از طریق شنوندگان رادیو معارف، به گردآوری پرسشها و ارائه پاسخ پرداختهاند و اینک بخشی از این پرسش و پاسخها را در این مجموعه گردآوری و ارائه میکنند.
بنده که چند سال با این عزیزان همراهی داشتهام، شاهد تلاش علمیِ همراه با تعهد آنها بودهام، که در حد توان کوشیدهاند پاسخهای مناسب و متین ارائه کنند و به طور نسبی موفق بودهاند.
امیدوارم خدای متعال این خدمت علمی و قرآنی را از همهی ما بپذیرد و در پرتو قرآن و اهل بیت(علیه السلام)پاداش نیک عطا فرماید!
در اینجا از همکاران این جلد و مسئولان رادیو معارف، بویژه مسئولان و مجریان گروه قرآن، تشکر میکنیم. از خوانندگان محترم درخواست داریم که ما را از راهنمایی خویش محروم نفرمایند و از جوانان عزیز میخواهیم که اگر پرسشهایی دارند، به آدرس ما ارسال فرمایند. (1)
با سپاس
محمدعلی رضائی اصفهانی
قم - 1385/10/20
1) (1) . آدرس: قم، خیابان معلم، معلم 9، جنب هتل یثرب، کوچه شهید محمدحسن احمدی، کوی نور، پلاک 91 تلفن، پیامگیر، نمابر: 7739002 - 0251 ص . پ: 416 - 37185 - قم Email: quran quransc.com info quransc.com WWW.quransc.com
پرسش:
پاسخ:
برای روشن شدن پاسخ لازم است سه بحث را از هم جدا بکنیم؛
اگر بگوییم پیامبر واژهها را جا به جا کرد، اعجاز قرآن زیر سئوال میرود و اگر بگوییم مردم جا به جا کردند، موجب تحریف میشود.
برای مثال، آیات سوره بقره در زمانهای مختلف نازل شده و گاه پیامبر به امر خداوند به کاتبان وحی دستور میداد: آیهای را که تازه نازل شده بود، در سورهای دیگر یا بین آیاتی دیگر قرار دهند. مثلاً به نقل برخی، آیه 281 سوره بقره «وَاتَّقُوْا یَوْمَاً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّهِ» (1)که بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شد؛ آخرین سوره نازل شده بر پیامبر در سوره بقره نیست.
در روایات هم داریم که هر سوره با «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع میشد و چون «بسم الله الرحمن الرحیم» بعدی نازل میشد، معلوم شد ابتدای سوره بعدی است. این روایات هم گویای بحث ترتیب آیات است این که این آیه در این سوره باشد یا سوره بعدی.
بنابراین جایگاه آیات بر اساس وحی الهی و دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) مشخص میشد و کاتبان وحی به دستور ایشان آیات را چینش میکردند، حافظان وحی هم حفظ میکردند و به صورت متواتر و نسل در نسل به ما رسید.
برخی از این آیات عبارت است از: آیه تطهیر، اکمال و ... جای این آیات به دستور پیامبر بر اساس حکمتهای ویژه تعیین شده.
هر چند در این جا اختلاف نظری هست؛ به هر حال به عقیده ما و بسیاری از مفسرین اعجاز قرآن متوقف بر چینش آیات است و اگر جا به
1) (1) . آخرین سوره نازل شده مائده یا نصر است.
جا شود، نظم سوره به هم میریزد و نوعی تحریف معنوی و ترتیبی در قرآن ایجاد میشود.
ترتیب سورهها: در بحث جمعآوری قرآن دو دیدگاه در مورد ترتیب سورهها مطرح میشود. 1) جایگاه سورههای قرآن در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) مشخص بود (1)و چینش قرآن فعلی که از سوره حمد شروع و به سوره ناس ختم میشود، به دستور پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است. 2) برخی از محققان (2)و قرآن پژوهان بر این باورند که ترتیب سورهها و نام گذاری سورهها در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) تحقق پیدا کرده است.
چینش سورهها چون ضربهای به جایی نمیزد، در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) مشخص نشد و چینش فعلی سورهها در زمان جمع آوری قرآن بعد از آن حضرت صورت گرفت، یعنی در زمان ابابکر و یک بار هم در زمان عثمان که توحید مصاحف صورت گرفت. (3)
سورهها ظاهراً در زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نامگذاری شدند. هر چند سورههای قرآن امروزه بدین نامها مثل بقره، مائده و ... مشهور شده اند، در اوائل به این صورت بود که میگفتند سورهای که در آن داستان گاو
بنی اسرائیل آمده است و ... بعد کم کم گفتند سوره بقره، سوره آل عمران و ... در حقیقت مشهور شدن سورهها عموماً بر اساس محتوای آنها بود.
برخی (1)خواستند بگویند نامگذاری سورهها توقیفی و غیر قابل تغییر است، ولی قبول آن مقداری مشکل است.
1) (1) . البیان فی تفسیر القرآن، ص 69.
پرسش:
پاسخ:
این پرسش در زمان حکومت بنی العباس مطرح شد و بیشتر هم جنبه سیاسی داشت.
بنی العباس گاهی برخی از سوالات پیچیده کلامی، فلسفی یا علمی را مطرح و دانشمندان را به نوعی سرگرم میکردند.
گاهی بر سر پاسخ این نوع سوالات آن قدر اختلافات بالا میگرفت که به جنگ و درگیری میکشید. در مورد همین مسئله قدیم و حادث بودن قرآن و درگیریهای خونینی در تاریخ به وقوع پیوسته است، با این که پاسخ مسئله هم چندان پیچیده نبود؛ اما دستگاه سیاسی ترجیح میداد طرفین را چنان تحریک بکند که مسئله از حالت علمی و محدوده محافل علمی خارج و به یک معضل اجتماعی سیاسی و فکری تبدیل شود تا از آن بهره برداری کند.
این مسئله که بیشتر یک ریشه تاریخی و سیاسی هزار ساله دارد، امروزه به عنوان یک مسئله تاریخی در مباحث قرآن مطرح میشود و کتابهای علوم قرآن آن را مطرح نمیکنند.
مرحوم خواجه (1)وقتی که مبحث تکلم و متکلم بودن خدا را در شرح تجرید مطرح میکند، اشاره مینماید که اشاعره کلام خدا را نفسی و قدیم و معتزله و شیعه، حادث میدانستند.
خواجه میگوید: کلام خدا از نوع ایجاد صوت در فضا است، مثل این که از دل درخت صدا بلند شد که «انی انا لله» به این ترتیب خدا با موسی(علیه السلام) سخن گفت و بنابراین خدا در فضا میتواند صوت ایجاد بکند و از آن طریق سخن بگوید.
در مورد قرآن هم جبرئیل به شکل شخصی به نام «دحیه کلبی» (2)خدمت پیامبر میآمد و مطالب را میفرمود و گاهی هم خداوند از طریق القائات قلبی سخنش را القاء میکرد. روشن است که این کلام به صورت طبیعی حادث است، یعنی قبلاً نبود و بعداً ایجاد شد.
سخن اشاعره که میگویند کلام نفسی است، یعنی در وجود خداوند غیر از علم و اراده چیزی باشد. مرحوم خواجه (3)میفرماید: اصلاً تصور این مطلب موجب تصدیقش است و محال است که ما چیزی داشته باشیم که نه علم و نه ارده بلکه شیء ثالثی باشد که آن کلام باشد و قدیم هم باشد.
قدیم بودن، یعنی ازلی و همیشگی بودن این که چیزی زمانی بود که نبود. مثل ذات خداوند که قدیم و همیشگی است.
حادث یا محدث به چیزی میگویند که قبلاً نبود و بعداً به وجود آمد.
سوال این است: آیا قرآن کریم مثل ذات خدا همیشه بوده است؟ چون کلام خداست و کلام خدا هم همیشگی است، یا قرآن مثل کلام بشر است و این کلام ایجاد شده قبلاً نبود بعد به وجود آمد؟ علامه مجلسی(ره) این مطلب را به صورت مفصل مطرح و روایات متعددی را نقل میکند که نشان میدهد این مسئله در زمان امام باقر و صادق(علیه السلام) مطرح بود و مردم بارها از ائمه سوال میکردند. (1)
علامه مجلسی (ره) بعد از نقل این روایات به جمع بندی آن میپردازد.
شخصی به نام عبدالملک بن اعین ضمن نامهای به امام صادق(علیه السلام) مینویسد: جانم فدای شما باد، مردم در مورد قرآن اختلاف دارند، بعضیها فکر میکنند قرآن غیر مخلوق است و به گمان بعضی دیگر قرآن مخلوق است. حضرت در پاسخ نوشت:
«القرآن کلام الله محدث غیر مخلوق و غیر أزلی مع الله تعالی ذکره؛ (2)قرآن کلام خداست، محدث است و مخلوق نمیباشد و غیر ازلی است و با خداوند تبارک و تعالی بود.»
طبق این حدیث قرآن کلام خدا، و محدث است.
توضیح عبارت غیر مخلوق: در نگاه اول به نظر میرسد غیر مخلوق با محدث ناسازگار است.و بعد که میفرماید غیر ازلی (همیشگی نیست) با محدث سازگار است.
مرحوم صدوق(ره) میگوید: منظور از غیر مخلوق، غیر مکذوب است. وی شواهدی هم میآورد که مخلوق در کلام عرب گاهی به معنای دروغ به کار میرفته. مرحوم صدوق از آیات و روایات هم اشارت و شواهدی میآورد. نشان میدهند قرآن حادث و غیر ازلی است.
روایات دیگری هم در این باب هست.
وقتی علامه مجلسی این روایات را نقل میکند، میگوید: (1)اجماع اهل اسلام بر این است که قرآن حقیقتاً کلام خداست؛ نه مجازاً. علامه چند دلیل برای حادث بودن قرآن میآورد میگوید:
برخی از کلماتی که قرآن نقل کرده از افرادی مثل فرعون است؛ «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی» (2)که حادثاند؛ چون این طور نبود که اول اینها به وجود
آمده باشد، بنابراین ما وقتی میتوانیم بگوییم قرآن قدیم است که این کلمات هم قدیم باشد، در حالی که کسی چنین چیزی نگفته است.
با توجه به روایات و ادلهای که هست میتوانیم بگوییم: قرآن حادث است و ازلی نیست، چون کلام خداست و کلام خدا وقتی ایجاد شود، به ما میرسد - به طریق صوت یا القا به قلب پیامبر از طریق وحی - این چیزی است که به وجود میآید و به دست ما میرسد پس حادث است.
روایاتی هم داریم قدیم بودن همه چیز را نفی میکند، مانند: «کان الله و لم یکن معه شئ»، (1)«کان الله و لم یکن شئ غیره» (2)«لیس الخالق الا الله و ما سواه مخلوق» (3)
بنابراین میتوان گفت: چیزی که مخلوق باشد حتی قرآن، حادث است.
1) (1) . تفسیر ملاصدرا، مقدمه، ص 36، ج 2، ص 383، ص 407، ج 3، ص 503، ج 3، ص 519، مقتنیات الدرر، ج 11، ص 43. «خداوند وجود داشت و با او کسی نبود.»
2) (2) . مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، ج 1، ص 112. «غیر از خداوند کسی نبود فقط او بود»
3) (3) . توحید شیخ صدوق، ص 76، ح 32، ص 224، ح 4،بحارالانوار، ج 89، ص 118، ح 4،روضۀ الواعظین، ج 1، ص 38،مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 436،تفسیر الوجیز، ص 3. «خالقی غیر از خدا نیست و غیر از او همه مخلوق هستند.»
پرسش:
پاسخ:
قرآن که 6236 آیه دارد، به همین صورتی که امروز در دست ماست، از طرف خداوند نازل شده است، یعنی نه آیهای به آن افزوده شده و نه کاسته شده است. این مطلب مورد تأکید علمای بزرگ اسلام (شیعه و سنی) است و کتابهای متعددی هم در این زمینه نوشته شده است.
دلائل تحریف ناپذیری قرآن
نکته: همان گونه که گفتیم عمده دلیل تحریف نشدن قرآن، بحث تواتر است.
برخی اشکال کردهاند که در اینجا مسئله دور در «استدلال به آیات قرآن برای تحریف قرآن » پیش میآید. برخی از علما هم تلاش کردهاند این دور را به گونهای حل بکنند، لذا دلیل تواتر میتواند به عنوان شاهد قابل قبول باشد.
1) (1) . حجر / 9.
معرفی چند کتاب در زمینه عدم تحریف:
البیان: آیت الله خوئی(ره) بحث تحریف ناپذیری قرآن را به صورت مفصل با ادله مطرح کرده است.
صیانۀ القرآن عن التحریف: آیت الله معرفت. این کتاب به زبان عربی است و به فارسی هم ترجمه شده است.
سلامه القرآن عن التحریف: دکتر نجار زادگان.
نزاهت قرآن از تحریف: حضرت آیه الله جوادی آملی.
در این کتابها تاریخچه بحث و دلائل علمای بزرگ از نگاه علمای بزرگ شیعه و أهل سنت به تفصیل مطرح شده است. میتوان گفت: اتفاق علمای شیعه و اهل سنت بر تحریف نشدن قرآن است.
پرسش:
پاسخ:
برای رسیدن به پاسخ باید به چند نکته توجه داشته باشیم.
قرائت چیست؟ و با قرآن چه تفاوتی دارد؟ در مورد قرآن سه چیز داریم:
قرآن: همان است که از طریق وحی به پیامبر رسید و حضرت تلاوت کرد. و به صورت متواتر به دست ما رسید.
مکتوب قرآن: نوشته قرآن که از روی آن میخوانیم. نوشته و خط قرآن در طول تاریخ تغییراتی داشته است، مثلاً خط کوفی بود، نسخ شده و... اینها تغییراتی است که در خط به وجود آمد. اختلافاتی هم که امروزه در برخی از کلمات و نوشتهها هست، سیر طبیعی خود را دارد، منتها این مسئله ملاک قرآنیت چیزی نمیشود؛ هرچند چیزی که میان مردم به عنوان قرآن مشهور است، همین مکتوب فعلی است این مکتوب حاکی قرآن است و قرآن، اصل آن چیزی است که پیامبر تلفظ کرد و به صورت متواتر به ما رسیده است.
قرائات قرآن: یعنی نحوههای تلفظ و گویش. نحوههای بیان و گویش قرآن که گاه در اثر اختلاف لهجهها به وجود آمده، بعضاً به خاطر
بعضی گرایشات خاص قاریان قرآن یا روایتهای مختلفی بود که از صحابه نقل شده بود. ابن مجاهد قرائاتی را که در مورد قرآن به وجود آمده بود، در 7 قرائت مشهور جمع آوری کرد که بعداً 10 و 14 قرائت مشهور شد. این قرائات که معمولاً غیر از گویش معمولی قرائات متواتر مسلمانان است، اشکالاتی دارد، از جمله:
سند قرائات مشکل دارد. آیت الله خوئی (1)در البیان و دیگران با بررسی نشان دادهاند که سند اینها معمولاً مشکل دارد؛ مگر برخی از موارد.
بر فرض صحت اسناد، خبر واحد هستند. ما میدانیم که خبر واحد، خبر ظنی است و قرآن به وسیله ظن اثبات نمیشود؛ بلکه به وسیله یقین (تواتر) اثبات میشود.
قرائتی هم که امروزه در جهان اسلام عمومیت دارد (حفص از عاصم) خبر واحد است، هرچند به امیرالمؤمنین(علیه السلام) و عثمان میرسد و شیعیان و اهل سنت قبول دارند، البته در برخی کشورهای شمال افریقا و... قرآن را علاوه بر قرائت فوق به قرائتهای دیگر میخوانند.
قرائت حفص از عاصم متواتر نیست و سندش هم حداکثر ظن آور است و آنچه موجب شد این قرائت پذیرفته شود، توافق بیشتر این قرائت با قرائت متواتر مسلمانان است، بنابراین قرائات هیچ اعتباری ندارند. به
1) (1) . البیان فی تفسیر القرآن، ص 151.
عبارت دیگر قرآن بودن به وسیله شقّ اول (الفاظی که از پیامبر به صورت متواتر نقل شده است) ثابت میشود؛ نه به وسیله قرائات قرآن، لذا مفسران قدیم به قرائات توجه میکردند، چون در جامعه خیلی رواج داشت. گاهی اوقات هم استدلالهای متفاوتی بر قرائات میشد. مثلاً در مجمع البیان بحث قرائات را میآورد و بعد به توجیه و دلائل آن را میپردازد، ولی مفسران اخیر چون قرائات را حجت نمیدانند، در تفسیر به بحث قرائات توجه نمیکنند. مثلاً در کل 27 جلد تفسیر نمونه یکی دو مورد بیشتر به اختلاف قرائات توجه نشده است.
نکته: با توجه به آنچه گفتیم، ترویج این قرائات توسط برخی قاریان درست نیست و باید توجه بکنند که این قرائات متواتر نیست و قرآن با آن ثابت نمیشود و ترجمه و تفسیر قرآن هم بر اساس قرائات مذکور درست نیست.
رابطه اختلافات قرائات با تحریف قرآن با توجه به اینکه این قرائات غیر از قرآن است، اختلاف در قرائات به معنای اختلاف در قرآن نیست، چون قرائات غیر از قرآن است. اختلافات قرائات تنها یک بحث علمی است و در مباحث علوم قرآن هم بیشتر به عنوان تاریخ علم مطرح است.
اختلاف قرائات گاهی اوقات با اختلاف در معنا منتهی میشود، مثلاً بر اساس خبر متواتر و یقین آور در سوره حمد «مالک یوم الدین» میگوییم، ولی برخی به جای مالک (صاحب اختیار) ملک (پادشاه) قرائت کردهاند.
پرسش:
توضیح پرسش:
خداوند در آیات آخر سورۀ تکویر میفرماید: «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ» (1)مقصود از ذکر قرآن است و خداوند آن را برای عالمین فرستاد. آیا مقصود همان عالمینی است که در سورۀ حمد «الحمد لله رب العالمین» آمده است؛ یعنی قرآن برای همۀ جهانهاست یا فقط برای مردم زمین؟
پاسخ:
خداوند در سورۀ تکویر میفرماید:
«إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ؛ (2)آن (قرآن) جز یادآوری برای جهانیان نیست.»
یکی از نامها و صفات قرآن، ذکر است، چون مسائل هدایتی، فطری و خداجویی موجود در نهاد انسانها، داستانهای پیامبران پیشین و... را یادآوری میکند و این یادآور و مُذکر بودن برای همۀ جهانیان (للعالمین) است.
براساس نظر مشهور مفسران و روایات امام صادق(علیه السلام) (1)مقصود از عالمین در «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» جهانیان است. از امیرمومنان(علیه السلام) نقل شده (2)است: «مالک الجماعات من کل مخلوق؛ خداوند صاحب جماعتها از هر نوع مخلوقی است.» این روایت عالمین را توسعه میدهد و ممکن است شامل عالمهای غیرانسانی هم شود؛ مثل عالم فرشتگان و جنّها. به هر حال مسلم است که قرآن یادآوری برای انسانها، جنیان و دیگران است، ولی ظاهر آیه «رب العالمین» و «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ» انسانهایی است که در این جهان زندگی میکنند.
پرسش:
پاسخ:
تفاوت اساسی قرآن کریم با تورات و انجیل در جاودانه بودن قرآن است. قرآن کریم معجزه جاودان پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)است و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) هم خاتم الانبیاء است.
بنابراین برنامهای که به او داده شد، برنامهای جاویدان برای همه دورهها است و بعد از او هم پیامبری نخواهد آمد تا برنامه جدیدی بیاورد یا برنامه او را اصلاح بکند. نزول قرآن آخرین فرصت برای بشر بود و برای همین باید، اولاً: برنامه کاملترین باشد. ثانیاً: دائمی باشد تا بتواند بشر را تا روز قیامت رهنمایی بکند، اما پیامبرانی که قبلاً میآمدند، اولاً: خاتم الانبیاء نبودند، یعنی بعد از آنها باز هم فرصتهایی بود، لذا بعد از موسی، عیسی و بعد از او پیامبر اسلام آمد.
بنابراین اگر مطلبی در آن زمانها به خاطر ظرف زمان و مکان و ظرفیت مردم ناقص میماند فرصت بود تا آن مطالب در کلاسهای بعدی بشریت که معلمان بعدی (پیامبران الهی) تشکیل میدادند، تکمیل شود.
از سوی دیگر بنا نبود تورات و انجیل به عنوان نشانه و معجزه جاویدان حضرت موسی و عیسی(علیه السلام) باقی بمانند معجزه حضرت عیسی این بود که کور را شفا میداد یا مرده را زنده میکرد و معجزه حضرت موسی این بود که عصایش را میانداخت و تبدیل به اژدها میشد و .... این معجزات متناسب با زمان بود. مثلاً در زمان حضرت عیسی(علیه السلام) علوم پزشکی و در زمان حضرت موسی سحر و جادو رشد کرده بود، چون تورات و انجیل معجزات جاوید نبودند، مانعی نداشت که تحریف بشوند و لازم نبود که خدا جلوی تحریف آنها را بگیرد، اما چون قرآن برنامه دائمی و پیامبر(علیه السلام) خاتم الانبیاء و قرآن جاوید تا روز قیامت است و باید با آن تحدی بشود و معجزه جاویدان است، لذا باید کاملاً از خطا و تحریف مصون بماند. برای همین خدا فرمود: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ؛ (1)... حتما ما او را [از هرگونه تحریفی] محافظت میکنیم.»
نکته: ما تورات و انجیل اصلی را با قرآن مقایسه میکنیم، ولی تورات و انجیل فعلی در حقیقت سیره و زندگی نامه حضرت عیسی(علیه السلام) است و تنها یک جمله در انجیل متی - درمورد حضرت یحیی - دارد که برخی میگویند این جمله وحی مستقیم است.
در مورد تورات هم همین مشکل هست و به گفته ایان باربور (2)که خودش هم کشیش بود، برخی از قسمتهای تورات هشتصد سال پس از
موسی نوشته شده است. حتی در بخشهایی از تورات حتی داستان وفات حضرت موسی و به خاک سپاری او آمده است.
پس تورات و انجیل اصلی کلام خداست و برخی شواهد بر نزول آن از طرف خدا نیز هست، مانند: تعبیر «نزول» در مورد تورات و انجیل یا «کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ» (1)و این جملهای که الان در قرآن هست «أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ» با زبور داود مطابقت میکند.
نمی توان گفت تورات و انجیل اصلی نقل به معنا بود.
حداقل شواهد چندانی بر این مطلب نداریم. به هر حال کتاب آسمانی بودند که به پیامبری وحی میشدند. و دلیلی نداریم که آن پیامبران در کتابها تغییری داده باشد، مگر این که این مطلب با دلیل مستندی ثابت بشود البته بعید است بتوانیم راجع به این مسئله قضاوت قطعی بکنیم، چون اصل تورات و انجیل دردست ما نیست، و از آن طرف شواهدی داریم که تورات و انجیل وحی و نوشته شده است .
1) (1) . انبیاء / 105.
پرسش:
پاسخ:
ترجمۀ قرآن از بحثهای مهمی است که کار کمی در مبانی نظری آن شده است. هر چند همواره ترجمههای فارسی ارزشمندی وجود داشته است؛ این ترجمهها گاه نواقصی داشتهاند، و دارند، چون ترجمههای موجود، معمولاً فردیاند کار فردی هم قاعدتاً خالی از اشکال نمیتواند باشد،لذا باید به طرف ترجمه جمعی قرآن برویم و گروهی از متخصصان مختلف ترجمه جمعی ارائه بکنند.
ترجمۀ قرآن بر اساس نقلهای تاریخی از زمان سلمان فارسی(ره) شروع شد. (1)روزی سلمان خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) رسید و عرض کرد: گروهی از اهل فارس از من خواستهاند سوره حمد را به زبان فارسی ترجمه بکنم و حضرت به او اجازه داد و او «بسم الله الرحمن الرحیم» را به «به نام یزدان بخشاینده» ترجمه کرد.
1) (1) . تاج التراجم فی تفسیر القرآن للاعاجم، ج 1 (مقدمه)، ص 3، ج 1، ص 8.
این رویکرد ادامه یافت تا این که در قرن دوّم، سوّم به ویژه از قرن چهارم به بعد ترجمههای ارزشمندی نوشته شد و قرن چهارم، پنجم و ششم دوره شکوفایی ترجمه قرآن به زبان فارسی است. اما بعد از آن ترجمه تا قرن چهاردهم و اوایل قرن پانزدهم دوره رکود را تجربه کرد و تنها بعد از انقلاب اسلامی بود که دهها ترجمه خوب و ارزشمند به بازار آمد.
قرآن کریم به حدود صد و بیست زبان ترجمه شده است، در حالی که کتاب مقدس تورات و انجیل در حدود دو هزار ترجمه دارد.
ترجمه قرآن مبانی خاصی دارد و باید مبانی ادبی، روش شناختی و زبان شناختی، مبانی کلامی، قرآنی حتی فقهی را در بحث ترجمه رعایت کرد.
و هم چنین مترجم قرآن غیر از شرایط عام لازم برای ترجمه مثل تسلط بر زبان مبدأ و مقصد و ... باید شرایط ویژهای داشته باشد.
مترجم قرآن باید شرایط مفسر قرآن را هم داشته باشد و از تفسیر به رای بپرهیزد.
همان طور که لازم است از ترجمه به رای پرهیز بکند. برخی طهارت روحی و آداب و اخلاق را هم جز شرایط دانستهاند که به نظر میرسد شرط کمال باشند. بنابراین لازم است مترجم دانشهایی داشته باشد که در ترجمهاش موثر است مثل فقه، علوم تجربی، ادبیات، تفسیر و ...
سه روش در ترجمه قرآن هست.
این نوع ترجمه بیشتر برای آموزش مناسب است، مثل ترجمه آقای آیتی.
ترجمه تفسیری: برخی از ترجمهها مباحث تفسیری را هم در ترجمه داخل میکنند و میخواهند پیام آیه را برسانند، مثل ترجمه مرحوم الهی قمشهای و فیض الاسلام، لذا بسیاری از مطالب تفسیری را هم داخل ترجمه میآورند.
ترجمه جمله به جمله: به این ترجمه، محتوا به محتوا یا ترجمه امین هم گفته میشود. در این روش جمله به جمله یا هسته به هسته ترجمه میشود و مترجم هر جملۀ عربی را به یک جمله فارسی - با حفظ ساختار زبان فارسی - ترجمه میکند و موجب میشود مخاطب مطلب را زودتر بفهمد.
این ترجمه حد وسط است بین ترجمه کلمه به کلمه و ترجمه آزاد و تفسیری است، مثل ترجمه آیت الله مکارم شیرازی.
پرسش:
پاسخ:
معرفی ترجمه گروهی
ترجمههای موجود معمولاً به صورت فردی انجام گرفتهاند. اخیراً به این نتیجه رسیدیم که ترجمۀ قرآن یک کار گروهی است، لذا حدود ده هزار ساعت وقت گذاشتیم و حدود 600 جلسه بحث کردیم، یعنی هر صفحۀ قرآن تقریباً در یک جلسه بررسی شد، به این صورت که یکی از اساتید مباحث ادبی را نگاه میکرد، یکی مباحث واژهشناسی را ریشهیابی میکرد، دیگری مباحث تفسیری و علوم قرآن را میدید، نفر بعدی مسئول یکسان سازی عبارت در کل ترجمه بود و سرانجام یکی از دوستان هم ترجمههای دیگر را که در زبان فارسی انجام شده بود، نگاه میکرد و واژه را بر میگزیدیم. در نهایت پس از بحث، آن چیزی را که اکثر اعضای جلسه به آن میرسید، به عنوان ترجمۀ قرآن میآوردیم. آیت الله معرفت هم ناظر ترجمه بود و تقریظی بر آن نوشت.
ویژگیهای مهم این ترجمه: روش ترجمه هسته به هسته و جمله به جمله است و توضیحات یا اضافات تفسیری داخل پرانتز یا کروشه قرار دارد و هدف ترجمه ارائۀ برگرداندن دقیق و رسا از قرآن بود.
مخاطب این ترجمه نسل جوان یا حداقل سطح سواد دیپلم، است. ترجمه مذکور برای فرهیختگان و جلسات آموزش قرآن میتواند کارساز باشد. این ترجمه، نخستین ترجمه جمعی در طول تاریخ اسلام است که به صورت تخصصی کار شده است. در این ترجمه به همگونسازی عبارات قرآن خیلی توجه شده و عبارت مشابه در طول قرآن، مشابه معنا شده است. ما کوشیدهایم همۀ حروف، اضافات و کلمات برگردان شود؛ مگر 51 واژه (حرف) که ترجمهاش ممکن نشد و آنها را در پایان ترجمه آوردهایم، مثلاً واژۀ «هو» «قل هو الله أحد» قابل ترجمه به فارسی نیست وگرنه لطافت عبارت از بین میرود. در این ترجمه به مبانی تفسیری توجه و از تفسیرهای معتبر استفاده شده است، به عبارت دیگر در پایان ترجمه مبانی تفسیری مبانی کلامی، مبانی ادبی، مبانی واژگانی که در ترجمه رعایت شده، بیان گردیده است. در ترجمه از نثر معیار فارسی استفاده کردهایم.
نکتۀ دیگر اینکه این ترجمه مبتنی بر یک تفسیر به نام تفسیر دانشجو است که به زودی چاپ میشود. این ترجمه را انتشارات مؤسسه فرهنگی دارالذکر با همکاری دارالعلم چاپ کرده است و مترجمان: آقایان رضایی اصفهانی، حسین شیرافکن، غلامعلی همایی، محسن اسماعیلی و محمد امینی میباشند.
پرسش:
پاسخ:
در آیۀ 16 سوره انبیاء میخوانیم:
«وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ ؛ (1)و آسمان و زمین، و آنچه را در میان آن دو هست به بازیچه نیافریدیم.»
«إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَۀِ الْقَدْرِ؛ (2)در حقیقت ما آن (قرآن) را در شب قدر ( اندازه زنی) فرو فرستادیم.»
چنین کاربردی دو نکته میتواند داشته باشد:
در مورد آفرینش هم درست است که خلق کار خداست؛ اما گاهی ممکن است خدا در آفرینش برخی موجودات افراد یا وسائلی را به کار گرفته باشد، لذا میتواند تعبیر «ما» به کار ببرد.
پرسش:
پاسخ:
خداوند میفرماید:
«اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاۀٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَۀٍ الزُّجَاجَۀُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَۀٍ مُبَارَکَۀٍ زَیْتُونَۀٍ لاَّ شَرْقِیِّۀٍ وَلاَ غَرْبِیَّۀٍ...؛ (1)خدا نورِ آسمانها و زمین است؛ مثال نور او همانند چراغدانی است که در آن چراغی باشد، که [آن] چراغ در بلوری است - [آن] بلور چنانکه گویی سیارهای درخشان است - (و این چراغ با روغنی) از درخت خجسته زیتونی که نه شرقی و نه غربی است، افروخته میشود؛ نزدیک است روغنش روشنی بخشد، و گر چه هیچ آتشی بدان نرسیده باشد. (این) نوری است بر فراز نور، خدا هر کس را بخواهد (و شایسته بداند) به نور خود راهنمایی میکند؛ و خدا برای مردم مَثلها میزند و خدا به هر چیزی داناست.»
1) (1) . نور، 35.
در این آیات برای بیان مقصود، از ادبیات کنایی استفاده شده است. باید نور، خداوند و نسبت این دو را بشناسیم تا معنای آیات روشن بشود.
نور مادی خودش روشن و برای اشیای دیگر ظاهر کننده است، ولی خدا جسم نیست. بنابراین نمیتوانیم بگوییم او از جنس نور است. پس «اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» کنایه از زیبایی است، چون نور زیبا و سرچشمۀ زیباییهاست. خدا هم همینگونه است. بالاترین سرعت حرکت از آن نور است. نور وسیلۀ مشاهدۀ موجودات، پرورش دهندۀ گیاهان، عامل پیدایش رنگ، منشأ انرژیهای موجود در زمین، نابود کنندۀ میکروبها، هدایتگر مسافران و گمشدگان و... است. خدا هم از این جهات به نور تشبیه شده است که وجود موجودات نیکو در پرتو او معنا پیدا میکنند، سرچشمۀ همه زیباییهاست و... (1)
تشبیه به نور در قرآن و روایات:
موارد متعددی در قرآن به نور تشبیه شده است، مانند: ایمان به خدا (بقره، 257) قرآن (مائده، 15) هدایت الهی (انعام، 122) پیامبر (انعام، 122) در احادیث هم برخی چیزها مثل وجود امام معصوم (زیارت جامعه کبیره) و علم (میزان الحکمۀ) به نور تشبیه شده است.
مقصود از نور بودن خدا این است که او خداوند هدایتگر، روشنگر و زینت بخش است. به عبارت دیگر خدا نور است و هر موجودی را به
1) (1) . بقره، 257.
اندازهای که با او ارتباط دارد، از نورانیت خود برخوردار میکند. از این رو ایمان، قرآن، اسلام، پیامبران، ائمه و علم نور هستند، چون سبب آشنایی مردم با نور حقیقی (خدا) میشوند و خود نورهای واسطهاند، مثل ماه که نورش را از خورشید میگیرد و به ما منعکس میکند. در حقیقت نور به همه چیز جان تازه و حرکت میدهد، انسانها را به سر منزل مقصود هدایت میکند و موانع را از سر راه بر میدارد. البته هیچ چیزی مانند نور خدا نیست، چون او نور حقیقی است.
مقصود از نور بودن خدا - طبق روایتی از امام رضا(علیه السلام) (1)- هدایتگری او برای اهل آسمانها و زمین است که البته هدایتگری هم از خواص نور است.
توضیح جمله «مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاۀٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ»
مشکوۀ محفظهای است که چراغ را در برابر باد حفظ میکند و در قدیم غالباً در دیوار ایجاد میشد تا نور چراغ را متمرکز و منعکس بکند. زجاجه هم به معنای سنگ شفاف است و چون شیشه از سنگ ساخته میشود و شفاف است، به آن زجاجه گفته میشود و مقصود از آن حبابی است که روی چراغ میگذارند تا شعله را محافظت و گردش هوا را تنظیم بکند و بر نور چراغ بیفزاید.
در این آیه خداوند نور خود را به چراغی تشبیه میکند که در چراغدانی قرار گرفته و روی او حبابی هست. نکته مهم اینکه خداوند زیبایی نورش را به چراغ مذکور تشبیه میکند؛ نه اینکه خداوند جسم باشد.
1) (1) . تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 603، ح 171، ص 605، ح 175.
منظور از درخت زیتون و لاشرقیۀ و لاغربیۀ: خداوند در این آیه فرمود «کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ» این نور گویا ستارهای درخشان است. «یُوقَدُ مِن شَجَرَۀٍ مُبَارَکَۀٍ زَیْتُونَۀٍ لاَّ شَرْقِیِّۀٍ وَلاَ غَرْبِیَّۀٍ» این چراغ با روغنی از درخت خجسته زیتون که نه شرقی و نه غربی است، افروخته میشود. درخت زیتون درختی پر برکت است که روغن آن از بهترین روغنها برای برافروخته شدن و نوردادن است. بویژه اگر درخت در وسط باغ باشد و نور به همه جای آن بتابد، چون درختها معمولاً در طرف شرق یا غرب باغ و کنار دیوارها رشد و شادابی لازم را ندارند، میوههای برخی قسمتهای آن نارس میمانند و روغنش ناصاف میشود. خدا میفرماید نور و روغن این چراغدان کاملاً صاف، درخشان و زیباست. این تشبیه میرساند که نور الهی کاملاً شفاف و زلال است.
چند نکته
1) (1) . تفسیر نمونه، ج 14، ص 478.
الهی وقتی در قلب انسان روشن میشود که قلب با خودسازی آمادۀ پذیرش باشد و نور وحی از آلودگی گرایشهای انحرافی شرقی و غربی بر کنار باشد.
در روایت مقصود امام معصوم است که با نور علم تایید میشود و درخت مبارک، ابراهیم خلیل(علیه السلام) است که ریشه میباشد. «لاَّ شَرْقِیِّۀٍ وَلاَ غَرْبِیَّۀٍ» هم نفی گرایشهای یهودی و مسیحیت است.
احادیث فوق معمولاً مصادیق کامل آیه را بیان میکنند و این بدان معنا نیست که آیه منحصر در این موارد است. به عبارت دیگر، نور پیامبر و اهل البیت(علیه السلام) و نور علم - به عنوان مصادیق نور خدا - شعاع نور الهیاند و آن را منعکس میکنند.
برخی هم مشکوه (2)را به نور حضرت زهرا(سلام الله علیها) و مصباح (3)را به امام حسین(علیه السلام) تشبیه کردهاند «إن الحسین مصباح الهدی و سفینۀ النجاۀ» و گفتهاند «المشکوۀ فیها مصباح» یعنی مصباح (امام حسین) از مشکوۀ
(حضرت فاطمه(سلام الله علیها) به وجود آمد و منظور از «نُّورٌ عَلَی نُورٍ» (1)هم ائمه معصوم بعد از امام حسین(علیه السلام) است.
در این روایت هم مصادیقی از این نور و مصباح و مشکوۀ بیان شده است. این آیه میتواند گویای مصادیق و معنای خاصی از ولایت، نور علم و... باشد.
پیامهای آیه
جهان از نور خدا روشن است.
نور الهی چند لایه دارد و اگر انسان بخواهد به حقیقت نور الهی برسد، باید از لایههای مختلفی بگذرد.
به دنبال نور الهی باشید که هدایت با آن به دست میآید. «یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ؛ خدا هر کس را بخواهد (شایسته بداند) به نور خود راهنمایی میکند.» و خدا به هر چیزی داناست.»
سخن آخر اینکه خدا با این مثال «اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» میخواهد ما را به درک حقایق الهی نزدیک سازد.
1) (1) . کافی، ج 1، ص 195، ح 5، بحارالانوار، ج 4، ص 15، ح 4، ص 18، ح 6، ج 16، ص 356، ح 43 و ج 23، ص 304، ح 1، ج 23، ص 307، ح 4، ج 26، ص 241، ح 5، تاویل الآیات، ص 357، تفسیر القمی، ج 2، ص 102، الصراط المستقیم، ج 2، ص 42، مسائل علی بن جعفر، ص 316.
پرسش:
پاسخ:
قرآن کریم در سوره مبارکه انسان جریانی را مطرح میکند که طبق شأن نزولها و روایات متعدد، مربوط به نذر امیرمومنان علی(علیه السلام)، فاطمه(سلام الله علیها) ، امام حسن و امام حسین(علیه السلام) است. زمانی که امام حسن و حسین کودک بودند و بیمار شدند، اهل بیت نذر کردند اگر خوب شوند، روزه بگیرند. آنان بعد از رفع بیماری به نذر خود وفا کردند و روزه گرفتند. موقع افطار افرادی (مسکین، یتیم و اسیر) به خانه آنها مراجعه کردند و اهل بیت غذای خود را به آنها دادند. آیات سوره انسان (از آیه 7 به بعد) به این مناسبت نازل شد. «یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَیَخَافُونَ یَوْماً کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً که این ماجرا مشهور است.» (1)در ادامۀ این آیات خداوند توضیح میدهد که اهل بیت در مقابل
1) (2) . بحارالانوار، ج 35، ص 243، ح 3، ص 253، ح 10، ص 254، ح 12، تفسیر فرات، ص 528، ح 680،شواهد التنزیل، ج 2، ص 403، ح 1053 و... .
این کار چیزی جز رضایت الهی از خدا نمیخواستند. خدا هم آنها را از شرور روز رستاخیز حفظ میکند و در قیامت روی خندان و دل شاد به آنها میبخشد. جز ایشان را بهشت معرفی میکند و در ادامه آیات چنین توضیح میدهد:
«در آن بهشت بر تختها تکیه میزنند و در آنجا از گرمای سوزان و سرمای شدید خبری نیست. سایههای درختانش به آنان نزدیک و میوههایش فروتن است. ظرفهایی از نقره و آبخوریهای بلورین بر گردشان چرخانده میشود؛ بلورهای نقرهای که اندازۀ آنها را دقیقاً معین کردهاند. در آنجا از جایی سیراب میشوند که نوشیدنیاش با زنجبیل آمیخته شده است؛ همان چشمهساری که سلسبیل نامیده میشود. نوجوانانی ماندگار بر گردشان میچرخند. هنگامی که آنان را میبینی، میپنداری مرواریدی پراکندهاند. وقتی بهشت را ببینی، نعمت فراوان و فرمانروایی بزرگی را بر فرازشان میبینی. بر فرازشان لباسهای سبز حریر نازک و ضخیم هست و با دست بندهایی از نقره آراسته میشوند «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً» و پروردگارشان نوشیدنی پاک و پاک کننده به آنان مینوشاند. (1)
منظور از شراباً طهورا
در این آیه خداوند به عنوان ساقی که شراب طهور به این افراد مینوشاند، مطرح میشود. آیات شامل خانواده امیرمومنان(علیه السلام) و افرادی
1) (1) . ذیل این آیات روایاتی هم نقل شده است.
است که بتوانند مثل ایشان عمل بکنند. در این آیات به اعطای نعمت بزرگ الهی و لطف خاص خدا به افراد و نیکان اشاره میشود؛ اینکه خدا ساقی است و به آنان شراب طهور میچشاند. مقصود از این شراب، نوشیدنی پاک و پاک کننده است، لذا فرمود شراباً طهوراً.
واژه طهور به معنای پاک و نیز پاک کننده است؛ شرابی که روح و جسم را از آلودگی پاک میکند، نورانیت میدهد و به نشاط میآورد. امام صادق(علیه السلام) فرمود: شراب طهور موجب میشود نیکان بهشت از هر چیزی که غیر از خداست، پاک شوند. (1)
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هم فرمود: این شراب موجب میشود حسد از دلهای نیکان پاک بشود. (2)
توضیح اینکه اصول حاکم بر زندگی مادی با اصول حاکم بر آخرت متفاوت است، لذا نعمتهایی که در این آیات آمده، اشاراتی پر معنا به مواهب بهشتی است وگرنه حقایق نعمتهای بهشتی بالاتر از چیزهایی است که ما شنیده یا دیدهایم. وقتی قرآن کریم از چیزهایی مثل حریر، ظرفهای بلورین و نقرهای، شراب و امثال آن صحبت میکند، در واقع به مشابههای آنها در دنیا اشاره میکند. به عبارت دیگر نعمتهای بهشتی همانندی در دنیا ندارند؛ بلکه حقایقی برترند، ولی خدا با نامهایی که برای ما شناخته شده است، از آنها یاد میکند. مثلاً شراب طهوری که خدا از
آن یاد میکند، اصلاً در دنیا نیست، آنچه ما میبینیم شراب مستکننده، مضر و تلخ است. خدا از شرابی سخن میگوید که با زنجبیل که مادۀ معطر و مورد علاقه مردم میباشد، ممزوج شده است. خداوند در حقیقت تصویری از نعمتهای برتر بهشتی برای ما ارائه میدهد. اینگونه آیات دستمایۀ شعرای بزرگ فارسی زبان و گاهی عرب زبان شده است، مثلاً حافظ وقتی از می، شراب و جام سخن میگوید، به نعمتهای بهشتی و الهی اشاره دارد. همینطور منظور از «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً» و ساقی بودن خدا برای اهل البیت(علیه السلام) همان معنای الهی و بهشتی است که به عنوان پاداش اعمال داده میشود.
پرسش:
پاسخ:
واژۀ لطیف هفت بار (1)در قرآن کریم به کار رفته و معمولاً با صفات دیگر مثل حیکم، خبیر و ... همراه است. لطیف از مادۀ لطف است. لطف در اجسام به معنای سبکی در مورد حرکات و کارها به معنای کوچک و زودگذر است. گاهی هم در موارد زیر به کار میرود:
در مورد خداوند، منظور این است که ذات پاک خدا با احساس کسی درک نمیشود، یعنی غیرمحسوس است یا بدین معناست که خدا
1) (1) . انعام، 103 و ملک، 14 «و هو اللطیف الخبیر» یوسف، 100. «ان ربی لطیف لما یشاء انه هو العلیم الحکیم»، حج، 63،لقمان، 16، «ان الله لطیف خبیر»، شوری، 19، «الله لطیف بعباده یرزق من یشاء و هو القوی العزیز» الاحزاب، 34 «إن الله کان لطیفاً خبیراً».
آفرینندۀ چیزهای ریز و ناپیداست و کارهایی دارد که از گسترۀ قدرت ما بیرون است. در برخی از احادیث أهل البیت(علیه السلام) (1)هم به این مطلب اشاره شده است.
چند نکته:
تکرار صفات خدا مثل رحمن و رحیم گویای نوعی تاکید در مورد آنهاست، البته تاکید قرآن بر بعضی صفات بیشتر از صفات دیگر است.
برخی از تعداد کاربرد کلمات در قرآن، نظمی ریاضی را جستوجو میکنند. البته برخی از موارد این تکرارها واقعاً شگفتانگیز است، مثل دنیا و آخرت که در قرآن یک توازن از لحاظ تعداد دارند. در این روش از شمارگان واژهها برداشتهای تفسیری میشود.
در این باره دو دیدگاه وجود دارد؛ برخی (2)معتقدند چینش و شمارش سورهها مربوط به زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است، به نظر برخی دیگر (3)این چینش منسوب به زمان عثمان است. بنابراین نمیتوان به این روش تکیه کرد. مثلاً از اینکه شماره سوره آل عمران 3 و سوره بقره 2 است، نمیتوان معنای خاصی لحاظ کرد، چون اصل مسئله اثبات نشده است.
در شمارگان آیات هم دو مطلب هست.
الف: چینش کلمات و حروف آیات قرآن به صورت فعلی که اعجاز قرآن هم متوقف بر آن است و حتماً به دستور وحی بود. طبق روایات هم پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) جای آیات را مشخص میکرد.
ب: شماره آیهها که مثلاً الم شماره اول و «ذلک الکتاب لاریب فیه» شماره دوم است. روی این مطلب نمیشود تأکید زیادی کرد و شمارۀ آیات را دارای رموز خاصی دانست. به عبارت دیگر، تفسیر براساس حروف أبجد و حروف نورانی و ظلمانی، براساس شمارگان خاص آیات و سورهها نزد مشهورد مفسران جایگاه ندارد. مرحوم علامه طباطبایی هم در مقدمۀ المیزان ضمن اشاره به اینکه برخی آَیات را بر حساب جمل و حروف نورانی و ظلمانی و... حمل کردهاند، این روش را رد میکنند.
این نوع برخورد با قرآن سزاوار کلام الهی نیست، چون هدف از نزول کلام خدا این است که ما آن را بفهمیم اما سخن رمزگونه و پیچیدهای که کسی متوجه آن نمیشود و برای تفسیر نیازمند علوم خاص و غریبه است، با این هدف تعارض دارد. مشهور مفسران شیعه و اهل سنت هم چنین روشی را طی نکردهاند و به آن بها ندادهاند، البته این سخن به معنای نفی مطلق آن نیست و احیاناً برخی افراد به این مباحث علاقه نشان داده و به نکاتی هم رسیدهاند.
پرسش:
توضیح پرسش:
خداوند در آیه شانزده سوره اسری میفرمایند: «اگر بخواهیم افراد یک مکانی را هلاک کنیم، پیشوایان آن دیار را به فسق و تبه کاری امر میکنیم و آنها را تنبیه میکنیم.» چرا خداوند انسانها را به فسق و فجور هدایت میکند؟
پاسخ:
در آیه مذکور میخوانیم: «وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِکَ قَرْیَۀً أَمَرْنَا مُتْرَفِیهَا فَفَسَقُوا فِیهَا فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِیراً ؛ (1)هرگاه بخواهیم [مردم] شهری را هلاک کنیم، به سردمداران ثروتمندانش فرمان میدهیم در آن جا نافرمانی کنند، پس آن گفتار [یا وعده عذاب الهی] بر آن مردم تحقق پیدا میکندو آن شهر را کاملاً درهم میکوبیم.»
1) (1) . اسری / 16.
خدا قبل از اتمام حجت و بیان دستوراتش به مردم، کسی را مجازات نمیکند. خداوند برای مجازات ملتها چهار مرحله را تعیین میکند.
خدا دستور میدهد و دستوراتش را روشن میکند.
مردم فاسق نافرمانی میکنند. «فَفَسَقُوا فِیهَا».
مردم مستحق مجازات میشوند. مستحق مجازات شدن برای این است که دستورات الهی به آنها ابلاغ شد و آنان بعد از اتمام حجت، با دستورات الهی مخالفت کردند.
دچار هلاکت میشوند «فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِیراً»؛ بنابراین آیه میفرماید: ابتدا سردمداران و ثرومندان خوشگذران گناه میکنند. بعد شایسته مجازات میشوند. میدانیم که اراده الهی تابع حکمت است و کسی را بدون دلیل مجازات نمیکند، آری گناهکاری، استحقاق عذاب و اتمام حجت، زمینه ساز عذاب میشود.
خدا میفرماید: هرگاه بخواهیم مردمی را هلاک بکنیم، به ثروتمندانش، افراد خوشگذران و سردمداران فرمان میدهیم. در این جا «ففسقوا فیها» باید این طور معنا بشود که آنها در آنجا نافرمانی میکنند.
برخی هم خواستند همین گونه ترجمه کنند و فکر میکنیم این چنین هم باشد. منتها نکته مهم در آیه این است که این طور نیست که خداوند کسی را وادار به فسق و فجور بکند. در آیه هم نمیفرماید که ما آنها را وادار میکنیم فسق و فجور بکنند؛ بلکه خداوند ارائه طریق میکند و اینها به خاطر مخالفت ارادی خودشان، گناهکار و مستحق مجازات میشوند. اگر خدا میفرماید: «اردنا، ما اراده کردیم» به خاطر این
است که اراده خودش تابع حکمت و مصلحت است و خدا کاری را بدون دلیل انجام نمیدهد. وقتی مردم نافرمانی و فساد بکنند، نافرمانی در جامعه زیاد میشود و این زمینه ساز عذاب میشود و این در حقیقت پیامد کارشان است. منظور از اراده خدا در این جا، این است که اراده تکوینی خدا بر این قرار میگیرد که افرادی فاسق و فاجر مجازات بشوند، البته ممکن است این امر گاهی هم تشریعی باشد و خدا دستور بدهد اقوامی را که نافرمانی و فسق و فجور را از حد گذرانده اند، عذاب بکنند و این دو منافاتی با هم ندارند.
نکته:
ارادهای که در این آیه هست، به این معنا نیست که خدا بخواهد اینها گناه بکنند و بعد مجازات بشوند. اصل اول در زندگی بشر، بر اساس آیات قرآن، این است که خداوند میخواهد مردم هدایت بشوند در این میان برخی مخالفت میکنند و خداوند اراده میکند که هر کسی در مقابل دستورات او قرار گرفت، مجازات بشود. این در حقیقت بیان یک سنت و قانون الهی است.
«مترف» به معنای ثروتمند خوشگذران است. این افراد معمولاً در جوامع ناسالم، سردمدار اجتماع و ریشه اصلی فسادها هستند، چون اگر ثروتمند ثروتش را در راه سعادت خود و جامعه به کار ببرد، وسیلهای برای آبادی آخرت میشود. اما افرادی که قرآن از آنها یاد میکند، ثروتمندان بی درد و سردمدارانیاند که خود ریشه فساد در جامعه اند، لذا در صف اول مقابله با پیامبران و رهبران الهی قرار میگیرند. بقیّه مردم
هم که گمراه میشوند، پشت سر اینها قرار میگیرند، لذا قرآن هشدار میدهد که مردم شهرها مواظب حکومت و سردمداران خود باشند، مواظب ثروتمندان خوشگذران باشند؛ تا مبادا جامعه را به فساد و هلاکت بکشند. تذکر این نکته ضروری است که باید مسئله مبارزه با فساد را در جامعه خیلی جدی بگیریم. در سالهای اخیر هم رهبر معظم انقلاب روی این مسئله خیلی اصرار دارند.
نکته مهم قرآنی آن هم همین است که اگر یک جامعهای آلوده به فساد (اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی و ...) شود (که البته خیلی از آنها هم در فساد اقتصادی ریشه دارند،) و مبارزه با آن جدی گرفته نشود، ممکن است کل جامعه نابود شود، چون جامعه مثل یک کشتی است.
اگر عدهای آن را سوراخ بکنند و آب داخل کشتی رود، همه مسافران کشتی غرق میشوند.
اضافه میکنیم که «مترفیها» در این جا یک وصف است و وصف مشعر به علیت است، بنابراین میتوان از خود آیه هم چنان اشعاری به دست آورد، ولی باز تصریحی نیست و باید به آیات و روایات دیگر هم مراجعه کرد.
پرسش:
پاسخ:
علم خداوند از منظر قرآن کریم همان طور که به حال تعلق میگیرد، به گذشته و آینده نیز تعلق دارد و او حال گذشته و آینده را میداند.
«یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ». (1)ی عنی: میداند چیزی را که واقع خواهد شد و چیزی را که در گذشته واقع شده است و هیچ کس بر علم او احاطه ندارد. معنای «احاطه نداشتن کسی بر علم خدا» این است که علم خدا گذشته، حال و آینده یکسان است.
نکته: علم خدا با علم بشر تفاوت دارد، چون علم انسانها معمولاً «حصولی» (صورۀ شیء عندالعقل) است و ما تا چیزی را نبینیم، نشنویم و ...، و تصور نکنیم، یا بر اساس تعقلات برهانها صغری و کبری در ذهنمان حاضر نشود، علم پیدا نمیکنیم.
1) (1) . بقره / 255.
سنخ دیگر علم، «حضوری» (حضور معلوم عند العالم) است، یعنی شخصی که عالم است، معلوم نزدش باشد. مثل علم ما به تصورات ذهنی مان. مثلاً من تصویری از انسان دو سر در ذهن خود میسازم و به این تصوری که در ذهنم ساخته احاطه و علم دارم. بدون هیچ واسطهای ام، این علم حضوری است، یعنی معلوم در ذهن عالم حاضر است.
علم خدا به جهان از نوع دوم است و همه جهان ساخته خدا و در نزد او حاضر است و خداوند به آنها علم دارد. پس لازم نیست تصوّر و عکسی از جهان باشد تا خدا آن را تصوّر کند و علم بیابد. به این ترتیب نیازی نیست که این موجود حتماً در خارج تحقق پیدا کرده باشد و بعد خدا به آن علم پیدا کند.
پرسش:
پاسخ:
خداوند میفرماید:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَۀَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً؛ (1)در حقیقت ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، و [لی] از برداشتن آن سر باز زدند، و از آن بیمناک بودند، و انسان آن را بر دوش کشید؛ در واقع او بسی ستمگر و بسیار نادان است!»
مقصود از امانت الهی:
مفسران (2)چند احتمال در مورد این امانت دادهاند، از جمله:
آزادی و اختیار
عقل و درایت
ولایت و جانشینی الهی
معرفت خدا
واجبات و تکالیف الهی
در یک جمعبندی میتوان گفت امانت الهی همان قابلیت تکامل نامحدود بشر است که آمیخته با اختیار و عقل برای رسیدن به مقام انسان کامل و پذیرش ولایت الهی است. به عبارت دیگر درایت، معرفت و عقل زمینهساز مسئولیت پذیری و قبول ولایت الهی (امانت بزرگ خدا) است.
در برخی از احادیث (1)منظور از این امانت قبول ولایت امیرمومنان علی(علیه السلام) و فرزندانش(علیه السلام) معرفی شده است که گویای یکی از شعاعهای ولایت الهی است. همۀ نعمتهای الهی حتی وجود انسان امانت است، ولی امانت اساسی همان قابلیت تکامل و ولایت الهی است و ولایت پیامبران و ائمۀ از شعاعهای آن شمرده میشود. در حقیقت قابلیت تکامل آنقدر مهم است که قرآن از آن به عنوان امانت یاد میکند.
نکته مهم این است که لازمه عرضۀ مستقیم امانت الهی به کوه و... اعطای عقل و اراده و قدرت سخن گفتن است؛ مگر اینکه منظور از عرضه، مقایسه استعدادهای این موجودات با این امانت باشد به این معنا که با زبان حال گفتند ما شایستۀ پذیرفتن امانت نیستیم؟
1) (1) . البرهان، ج 3، ص 341، تفسیر صافی، ج 4، ص 206 - 208. کافی، ج 1، ص 413، ح 2، بحارالانوار، ج23، ص275، ح1، ص 279، ح 19 و ص 280، ح 22، ج 36، ص 150، ح127، بصائر الدرجات، ص 76، ح 2، تاویل الآیات، ص 460.
برخی از مفسران (1)معنای دوم (زبان حال) را ترجیح میدهند و میگویند: فأَبین أن یحملنها؛ یعنی این امانت و ظرفیت وجودی برای تکامل با کوه و... تناسب ندارد؛ به خلاف انسان.
نکته
براساس آیاتی چون «سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ؛ آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، برای خدا تسبیح میگویند» و براساس روایات، خداوند ولایت خود و ائمه اطهار(علیه السلام) را بر کوهها عرضه کرد و آنها در حد ظرفیت خود پذیرفتند و اولین سنگی که به وحدانیت خدا اقرار کرد، سنگ عقیق بود. (2)
ما در برابر این آیات و روایات، با دو موضوع رو به روییم: تسبیح موجودات و قبول امانت الهی.
در مورد تسبیح به نظر میرسد. موجودات به صورت تکوینی تسلیم خدا هستند و مخالفت برایشان معنا ندارد. مثلاً کوه نمیتواند با خدا مخالفت کند، چون اراده به معنای اختیار را ندارد، پس تسبیح آنان گویای تسلیم محض بودنشان است.
در مورد امانت الهی به نظر میرسد اگر آن را «عرضه مستقیم» بدانیم و بگوییم آنها (کوه ...) نپذیرفتند و مخالفت کردند، با مشکل (معنا
نداشتن مخالفت کوه و ... با خدا، به دلیل نداشتن اختیار و عقل...) روبهرو میشویم، ولی اگر گفتیم مقصود «عرضه مقایسهای» است این مشکل از بین خواهد رفت.
مقصود از ظلوم و جهول بودن انسان
دلیل اینکه خداوند انسان را با اینکه امانت را پذیرفت بسیار ستمگر و نادان میداند، که با برخی از انسانها این امانت الهی را فراموش میکنند و با بیراهه رفتن و به خود ستم میکنند. یا اینکه اساساً در انسانها زمینۀ جهل و ستم وجود دارد.
نتیجه اینکه آیه در مقام سرزنش انسان به خاطر پذیرش این امانت نیست، چون پذیرش امانت الهی کار ناپسندی نبود، بلکه ظلوم و جهول دانستن او به خاطر فراموش کردن امانت الهی است، البته ظلوم و جهول بودن یک حکم کلی برای همه انسانها نیست.
آیه هشدار را هم به انسانهای مومن میدهد که مراقب امانت الهی باشند. خلاصه سخن اینکه در آیه مقایسه وجودی بین وجود انسان (دارای ظرفیت پذیرش امانت) و وجود دیگر موجودات صورت پذیرفته است و منظور از ظلوم و جهول بودن هم فراموشی امانت الهی است، نه اینکه انسان در پذیرش امانت اشتباه کرده است.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در آیۀ 261 سورۀ بقره میفرماید:
«مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّۀٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَۀٍ مِاْئَۀُ حَبَّۀٍ وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ؛ مثال کسانی که اموالشان را در راه خدا مصرف میکنند، همانند مثال دانهای است که هفت خوشه برویاند؛ که در هر خوشهای، صد دانه باشد؛ و خدا [آن را] برای هر کس بخواهد دو [یا چند] برابر میکند؛ و خدا گشایشگری داناست.» (1)
در سورههای دیگر میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ» (2)
«إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً»؛ (1)
همانا پروردگار تو رزق هر کسی را که بخواهد وسیع میکند و رزق هر کسی را هم که بخواهد تنگ میگیرد، چون او به بندگانش آگاه و بیناست.»
برای رسیدن به پاسخ باید به چند مطلب توجه کنیم:
ما در مقابل کارهایمان با دو موضوع «پاداش» و «فضل الهی» روبهروییم. پاداش به اندازه عمل و فضل الهی بیشتر از عمل، مثلاً هفتصد برابر است. در واقع آنچه براساس فضل الهی داده میشود، بخشش اضافی است. آیه «یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ؛ برای هر که بخواهد اضافه میکند.» به همین لطف الهی اشاره دارد. خداوند به خاطر ویژگیها و شایستگیهای افراد، حتی بیشتر از هفتصد برابر به آنها میدهد. این بخشش به خود شخص بستگی دارد؛ اینکه بتواند خود را آماده بکند و تحت پوشش لطف الهی در بیاورد. به عنوان مثال اگر دانش آموزان امتحان بدهند، معلم براساس پاسخهای صحیح به آنها نمره میدهد، ولی به برخی افراد که در کلاس فعالیت زیاد یا اخلاق و ادب خوبی داشتند، به عنوان نمره کلاسی، بخشش ویژهای قائل میشود.
1) (1) . اسری، 30.
برخی از صفات الهی تابع برخی دیگر از صفات اوست، مثلاً ارادۀ خدا تابع حکمت اوست. خداوند چون حکیم است، اراده و کار غیرحکیمانه نمیکند. در اینجا وقتی میفرماید خدا رزق هر که را بخواهد، اضافه یا تنگ میکند، یا میفرماید به هر که بخواهد چند برابر پاداش میدهد، در حقیقت این اراده بیضابطه نیست، بلکه به هر کسی براساس شایستگی، اخلاص و لیاقتش میبخشد. البته موارد استثنایی برای آزمایش افراد هم هست.
ارادۀ بشری در طول ارادۀ الهی است؛ مثل برقی که به لامپ وصل میشود. یک کلیدی هست که با آن میتوان برق را خاموش یا کم و زیاد کرد، اما برقی که در سیستم جریان دارد، از منبع اصلی - سد یا نیروگاه - است. در حقیقت همۀ اختیارات در دست منبع اصلی است. خدا به همه نیرو و اجازۀ کار میدهد، پس همه چیز به دست اوست. در عین حال من میتوانم کلید را روشن یا خاموش بکنم. در حقیقت من اختیار محدودی - در چهارچوب ارادۀ الهی - دارم. پس اعمال قدرت بشر منافاتی با ارادۀ الهی ندارد.
در موضوع ما، دو نوع آیه داشتیم:
1) (1) . بقره، 261.
در حقیقت این بحث مطرح است که ارادۀ ما در طول ارادۀ الهی است. به عبارت دیگر خدا به انسان پیامبر درونی، مثل عقل، و بیرونی داده است. عقل انسان را راهنمایی میکند که چگونه میتواند از علم و توانایی خود بیشتر بهره بگیرد و رزق بیشتری به دست بیاورد؛ اما انسان میتواند تنبلی بکند و رزق کمتری به دست بیاورد. هر دو خواست خدا و در راستای ارادۀ الهی است و تصمیمگیر نهایی، انسان است.
رفع شبهه
به نظر برخی مرجع ضمیر مستتر «هو» در یشاء من است؛ نه الله و ترجمۀ آیه چنین است: «خداوند به هر کسی که خودش بخواهد، روزی میدهد» یعنی اگر آن کس خودش بخواهد خدا مالش را مضاعف میکند، مثلاً خودش بخواهد که انفاق کند، دستورات خدا را اجرا نماید و... .
به نظر میرسد این مطلب در برخی از آیات، از جمله آیه مذکور قابل اجرا نباشد، مثل واژۀ یضل که ضلالت را گاهی به خدا و گاهی به دیگران نسبت میدهیم. برای نمونه در آیه «إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنَابَ» (1)ممکن است کسی ضمیر یشاء را به «من» برگرداند و بگوید مقصود این است که انسان اختیار دارد، اما در آیه «وَیُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ»،
1) (1) . رعد، 27.
«یَفْعَلُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ» (1)که هم ضلالت و هم فعل یشاء (خواستن) به خدا نسبت داده شده است، نمیتوان گفت ضالمین را خدا گمراه میکند و این به خواست خودشان است، یعنی ظاهر آیه با ما همراهی نمیکند. فاعل ظاهراً خداوند است؛ هر چند براساس برخی دیگر از آیات و استنباطاتِ مفسران، (2)ریشۀ گمراهی ظالمین و فاسقین، ظلم و فسق خودشان است، یعنی خداوند هدایت و ضلالت را به انسانها عرضه میکند و هر کسی طبق خواست خود راه گمراهی یا هدایت را انتخاب میکند.
در مورد رزق هم ممکن است براساس برخی از آیات، بتوانیم یشاء را به «من» برگردانیم و ارادۀ انسان را محفوظ بداریم، ولی در برخی از آیات این مشکل حل نمیشود، بنابراین باید جواب قابل اجرا در همۀ آیات بدهیم و آن این است که ارادۀ انسان در طول ارادۀ خداست و ارادۀ خدا تابع حکمت است و خداوند کاری خلاف نمیکند. حکمت الهی این است که انسان در پرتو اختیارش، تکامل یابد و اگر مجبور باشد، خلاف حکمت خواهد بود؛ مثلاً اگر خدا رزق را بدون ضابطه به کسی بدهد، خلاف حکمت عمل کرده است. بنابر این اگر خدا اراده میکند رزق کسی را اضافه یا کم کند، این اراده تابع حکمت الهی است.
پرسش:
پاسخ:
خداوند میفرماید: «اللَّهُ الَّذی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّۀِ أَیَّامٍ؛ (1)خدا کسی است که آسمانها و زمین و آنچه را بین آن دو هست، در شش روز [و دوره] آفرید.» در آیات دیگر (2)توضیح میدهد که زمین را در دو دوره آفرید و آسمانها را در چند دوره، بعد کوهها، موجودات زمینی و... را آفرید. از این آیات استفاده میشود که خلقت مراحلی داشت و در هر مرحله موجوداتی آفریده شدند. نتیجه اینکه تا آسمان و زمین و جهان مادی نباشد، موجودات زنده نخواهند بود.
بنابراین قرآن دست کم نسبت به خلقت قبل از آسمانها و زمین و جن و انس ساکت است؛ بلکه از برخی آیات مثل «هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً؛ (3)آیا زمان طولانی بر انسان گذشت که چیز
قابل ذکری نبود.» استفاده میشود که قبل از خلقت فعلی، مخلوقی نبود؛ البته در برخی روایات مطالبی وجود دارد که شاید به کمک آنها و شاید اشارۀ برخی از آیات بتوان مطلب دیگری را استفاده کرد، مثلاً در برخی روایات اشاره شده است که «اول ما خلق الله نوری؛ (1)اولین چیزی که خلق شد، نور من (پیامبر اکرم) بود.» در حالی که به صورت طبیعی اول آسمانها و زمین و بعد انسانها آفریده شدهاند. حالا اگر خلقت نوری را از خلقت معمولی جسمی و مادی جدا بکنیم، راه جمع دارد. به این صورت که خلقت نوری برخی از اولیای الهی قبل از خلقت مادی جهان بود. بنابراین تفسیر قبل از خلقت معمولی جن و انس و آسمانها و زمین، مخلوقات نوری آفریده شده بودند.
1) (1) . بحارالانوار، ج 1، ص 97، ح 7، ج 15، ص 24، ح 44، ج 25، ص 22، ح 38، ج 54، ص 170، عوالی اللآلی، ج 4، ص 99، ح 140 و در روایتی آمده است: «فی بعض الاخبار العامیّۀ عن النبی(صلی الله علیه و آله)، اول ما خلق الله روحی». بحارالانوار، ج 54، ص 309.
پرسش:
پاسخ:
در آیۀ 12 سورۀ طلاق: «...وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ؛ خدا کسی است که هفت آسمان را آفرید، و از زمین (نیز) همانند آنها را؛»
مفسران بحث دارند که «مثل بودن» در عدد است یا در جنس، یعنی جنس زمین از جنس و مواد آسمانهاست یا تعداد زمین به تعداد آسمانها میباشد. یعنی همانطور که آسمانها هفت گانه است - و اگر عدد هفت را برای کثرت بگیریم، یعنی تعداد زیادی آسمان آفریده شده است - تعداد زیادی زمین هم آفریده شده است. احتمالات متعددی در این آیه داده شده است. اگر احتمال اخیر - مثل بودن در تعداد (1)- را بپذیریم، با روایاتی که میگویند غیر از زمین و حضرت آدم، زمین و آدمهای دیگری هم بودند سازش دارد و برخی یافتههای کیهانشناسی هم این مطلب را به صورت احتمال مطرح میکنند.
1) (1) . قاموس قرآن، ج 1، ص 66، انوار العرفان، ج 1، ص 379، انوار درخشان، ج 1، ص 94، تفسیر آسان، ج 1، ص 74، تفسیر نمونه، ج 1، ص 166 - 167، المیزان، ج 16، ص 232 و...
روایاتی هم در مورد تعدد آدمها، خلقت انسانهای قبل از (1)آدم أبوالبشر و وجود کرات مسکونی دیگر هست؛ مثلاً امام علی(علیه السلام) فرمود: «در کرههای دیگر شهرهایی مثل شهرهای شما هست.» (2)اینها میتوانند مجموعه همسانی را تشکیل بدهند و این احتمال کیهانشناسی را تقویت بکند، ولی به هر حال آن نکتۀ قرآنی (مثل بودن در تعداد) و این نکتۀ کیهانشناختی (وجود کره مسکونی دیگر) به صورت احتمال مطرح شدهاند به روایات هم نمیتوان خیلی تکیه کرد.
پرسش:
بلاها چیست ؟
پاسخ:
در سالهای اخیر حوادثی در کشور ما اتفاق افتاده که باعث ایجاد این سوال در ذهن خیلی از مردم شده است. به راستی فلسفه این بلاها و مشکلات چیست؟ این مسئله را از چند بعد میشود بررسی کرد.
نگاه فلسفی و کلامی: نظام خلقت نظام نقص و مشکلات و جمع بین خیر و شر است. ما وارد این بحث نمیشویم.
نگاه قرآنی و روایی: در قرآن سه دسته آیات هست که سه فلسفه برای چرائی حوادث طبیعی و مشکلات بشر مطرح میکند.
«وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَۀٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ» اینها دست آورد خود ماست. حتی در آیهای دیگر میفرماید:
«وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا کَسَبُوا» (2)اگر خدا میخواست بر اساس گناهان و ظلمهایی که افراد به هم میکنند، آنان را گرفتار بکند، «ما ترک علی ظهرها من دابه» هیچ جنبندهای نمیماند؛ «وَلکِن یُؤَخِّرُهُمْ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّیً». اما خدابه آنها رحم میکند اجل آنها را تاخیز میاندازد. گاهی ممکن است ما برخی از نتایج اعمال خود را ببینیم . این که «و یعفوا عن کثیر» خدا بسیاری از آنها را میبخشد.
است که از خدا دور است؛ نه او به خدا نزدیک است و به امتحان هم نیاز ندارد. فقط گرفتاری او به خاطر این است که مراتب قرب او بالا برود.
این مطلب ممکن است نسبت به افراد فرق بکند، حتی ممکن است چند نفر در یک محل گرفتار سیل یا زلزله بشوند؛ یکی به خاطر سهل انگاری و دومی برای امتحان و افزایش درجه و عنایت و سومی به خاطر ظلم دیگران پس نمیتوان گفت در یک حادثه طبیعی همه افراد به یک علت گرفتار میشوند.
پرسش:
پاسخ:
در این آیه میخوانیم: «وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ؛ (1)و اینگونه، فرمانروایی مطلق آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم؛ (تا بدان استدلال کند) و بخاطر آنکه از یقین کنندگان باشد.»
واژۀ ملکوت در اصل از ریشۀ ملک و به معنای حکومت و مالکیت است. «واو» و «نا» آخر کلمه برای تأکید و مبالغه است. بنابراین مقصود از ملکوت فرمانروایی مطلق خدا بر سراسر عالم هستی است.
ملکوت چیست؟
مفسران در مورد اینکه ملکوت آسمان و زمین که خدا به حضرت ابراهیم(علیه السلام) نشان داد چه بود، چند دیدگاه دارند.
1) (1) . انعام، 75.
این آیه فشردهای از آیات بعد است که به خداشناسی حضرت ابراهیم با دیدن ماه و خورشید میپردازد؛ اینکه وقتی ماه را میبیند میگوید این پروردگار است و چون غروب میکند، میگوید این برای پروردگاری مناسب نیست و چون خورشید را میبیند، همان سخن را تکرار میکند آنان میگویند این ماجرا همان مشاهدۀ ملکوت است.
عالم ملکوت عالم اسرار و نظم و شگفتی جهان ما و جهان غیب است. توضیح اینکه دو عالم مُلک و ملکوت (عالم طبیعت و ماورای طبیعت) داریم و عالم ملکوت همان عالم غیب و سر جهان است. از امام باقر(علیه السلام) حکایت شده است که خداوند به چشم حضرت ابراهیم نوری بخشید که عمق آسمانها و زمین را دید. (1)
احادیث دیگری هم داریم که براساس آنها خدا همانگونه که ملکوت را به ابراهیم(علیه السلام) نشان داد، به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار(علیه السلام) هم نشان داد. (2)
این احادیث مسئله را به صورت عمیقتری مطرح میکنند؛ اینکه خداوند چشمی عطا میکند که میتوانند ژرفنگر باشند و به ظواهر طبیعت اکتفا نکنند.
خداوند در پایان آیه میفرماید: «وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ؛ و به خاطر آنکه از یقین کنندگان باشد.» در حقیقت حضرت ابراهیم به یگانگی خدا یقین
داشت و این تعیین با مطالعۀ اسرار آفرینش به کمال رسید. از ذیل آیه نیز استفاده میشود که اهل یقین شدن یکی از آثار دیدن ملکوت است.
فرق یقین و اطمینان
در بحث زنده کردن موجودات حضرت ابراهیم، فرمود: تا قلبم مطمئن شود. اطمینان مرتبۀ علم عادی است، اما یقین مرتبۀ بالاتری است و سه درجه (علم الیقین، حق الیقین و عین الیقین) دارد. یقین که عالیترین درجه ایمان است، در اثر داشتن دید ملکوتی پدید آمد.
پرسش:
پاسخ:
نام یازده نفر از پیامبران الهی در سوره نساء آمده است. (1)این افراد عبارتاند از:
ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، عیسی، ایوب، یونس، هارون، سلیمان و داود. نام پانزده نفر دیگر در آیات دیگر قرآن آمده و عبارت است از: حضرت آدم، ادریس، هود، صالح، لوط، شعیب، ذی الکفل، موسی، یسع، الیاس، زکریا، یحیی، عزیز و محمد(صلی الله علیه و آله).
هر چند تنها نام این 26 نفر در قرآن آمده است، ما در خود قرآن میخوانیم: «وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ؛ و فرستادگانی که بیقین (سرگذشت) آنان را پیش از این، بر تو حکایت نمودیم، و فرستادگانی که (سرگذشت )شان را بر تو حکایت نکردیم.»
1) (1) . نساء / 163.
مضمون همین مطلب در آیه 78 سوره غافر هم آمده است.
در مورد تعداد کل پیامبران - اعم از آنها نامشان در قرآن آمده و یا نیامده است - روایاتی داریم. از جمله از ابوذر(علیه السلام) حکایت شده است که تعداد پیامبران را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرسیدند، فرمود: صد و بیست و چهار هزار نفر بودند. ابوذر پرسید: چند نفر رسول بودند؟ فرمود: سیصد و سیزده نفر و بقیه تنها پیامبر بودند. ابوذر پرسید: چند کتاب الهی بر آنها نازل شده؟ پیامبر فرمود: صد و چهار کتاب؛ ده کتاب ... (1)
نکته: 1. عدد صد و بیست و چهار هزار میتواند عدد کثرت است. توضیح این که عددهایی که ما به کار میبریم، گاه واقعیاند، مثلاً میگوییم: 6 نفر به منزل ما آمدند و گاهی عدد را برای نشان دادن کثرت به کار میبریم، مثلاً میگوییم 70 نفر آمدند. در حالی که وقتی میشماریم میبینیم 65 نفر آمدند. در این جا هم برخی از مفسران احتمال دادهاند این عدد برای کثرت باشد، چون خداوند برای همه اقوام پیامبر و راهنما میفرستاد «وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ» (2)و نمیشود ملتی بدون پیامبر و راهنما بوده باشد. ملتها هم ممکن است تعدادشان زیادتر یا کمتر از این عدد باشد. بنابراین احتمال دارد این عدد برای کثرت باشد.
روایات مختلفی در مورد تعداد پیامبران داریم و اگر بخواهیم ظاهر این روایات را بگیریم، صد و بیست و چهار هزار پیغمبر میشود و اگر بخواهیم این عدد را کثرت بگیریم ممکن است بگوییم: تعداد واقعی و کمتر یا زیادتری بودهاند.
خداوند در دو آیه (1)به این مطلب اشاره میکند، مثلاً سوره غافر میفرماید: «وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ ؛ (2)داستان برخی پیامبران را اصلاً برای تو نگفتیم.» بنابراین چون نکته تربیتی یا حکمت دیگری نبود، خداوند نام و داستان برخی را ذکر نکرده است.
در پاسخ باید گفت: مسلماً خداوند برای تمام ملتها هادیان و پیامبرانی فرستاد و ما نمیتوانیم بگوییم که مثلاً سرخ پوستان آمریکا،
مردم موجود در جنگلهای آمازن، هند قدیم، آفریقا و ... پیامبر و هادی نداشتند. در برخی روایات هم وارد شده است مثلاً پیامبرانی سیاه پوست در آفریقا بودند. روایتی از امیرمومنان(علیه السلام) (1)حکایت شده است. اقتضای قاعده «لکل قوم هاد» هم همین است خداوند برای همه ملتها پیامبرانی فرستاده باشد تا مسائل را برای آنها بیان و اتمام حجت بکنند اما نام آنها در قرآن نیامد، چون: 1. قرآن در پی ذکر نام تمام پیامبران نبود.
برخی هم مثل شهید محمد باقر حکیم(ره) کتابی (2)به نام علوم قرآن، که بسیاری از مطالبش هم از شهید صدر است ایشان میفرماید: ذکر نام
پیامبرانی که از خاورمیانه انتخاب شدند، به خاطر این بوده که عرب صدر اسلام اینها را بهتر میشناختند.» اگر قرآن میآمد و مثلاً پیامبری سرخ پوست از آمریکا را معرفی میکرد، باید بحث میشد که آمریکا کجاست، پیامبرش کیست و ...، ولی آنها ابراهیم را میشناختند مطالبی در مورد زندگی اش شنیده بودند.
آنها وقتی متوجه شوند پیامبری مثل ابراهیم بر ضد شرک به پا خواست پرچم توحید را بر افراشت، به توحید تشویق میشوند، بنابراین قرآن کریم سرگذشت پیامبرانی را بیان کرده است که برای مخاطبان اولیه کاملاً شناخته شده باشند و نیز آموزههای تربیتی در راستای اهداف قرآن داشته باشند.
پرسش:
توضیح پرسش:
خداوند در آیه 109 مائده میفرماید: «پیامبران میگویند: خدایا ما نمیدانیم، تو به باطن همه ما آگاهی.» از طرفی میگویند که پیامبران هم اعمال ما را میبینند. آیا این آیه دلالت بر این مطلب دارد که پیامبران به باطن موجودات آگاهی دارند؟
پاسخ:
در آیه 109 سوره مبارکۀ مائده چنین است:
«یَوْمَ یَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ (1)روزی که خدا پیغمبران را جمع میکند. پس میپرسد مردم چگونه به شما پاسخ دادند؟ پیامبران میگویند: ما هیچ خبری از این مطلب نداریم. تو در حقیقت دانش دادی و بر غیب و پنهان جهان آگاهی.»
1) (1) . مائده / 109.
هر چند این آیه هر نوع علمی را از پیامبران الهی نفی میکند، ما شواهدی در قرآن داریم که پیامبران الهی از سه طریق به حالات امتهایشان علم داشتند و میدانستند که آیا آنها به دعوتشان جواب مثبت یا منفی دادهاند. این سه طریق قرینه و دلیل میشود که مقصود این آیه شریفه، ادب پیامبران در مقابل خداست. وقتی خداوند از پیامبران میپرسد: مردم چه کردند؟ آنان میگویند هر چه علم است برای شماست، یعنی شما خودتان بهتر میدانید و علم ما در برابر دانش تو ناچیز و بلکه هیچ است. به عبارت دیگر، این مسئله حصر اضافی است.
طرق علم پیامبران به احوال امت خویش
علم عادی: مثلاً حضرت موسی(علیه السلام) میدانست که چه کسانی به دعوتش جواب مثبت دادهاند. حداقل اکثریت مطالب را میتوانست با علم ظاهری به دست بیاورد. درست است که برخی حالت نفاق داشتند و تشخیص آن مشکل بود، ولی اکثراً روشن بود که چه کسانی بر شرک باقی ماندند یا به حق روی آوردند.
شما گفتیم، در مورد داستان حضرت نوح، خبرهای غیبی که به سوی تو وحی کردیم و نه تو و نه قوم تو (خطاب به پیامبر اسلام است) از این مطالب اطلاع نداشتید.
روشن است خداوند حتی برخی مطالب تاریخی و دنیوی را از طریق وحی به پیامبرانش میرساند.
یادآوری: در برخی از آیات قرآن گفته شده است که: ای پیامبر بگو: من عالم غیب نیستم، مثلاً «قُل لاَأَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَلاَ ضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ اللّهُ وَلَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَمَا مَسَّنِیَ السُّوءُ.» (5)باید به یاد داشته باشیم که علم غیب دو گونه است:
استقلالی: افراد خود چنین علمی داشته باشند.
غیر مستقل: خدا به آنها علم غیب بدهد.
مقصود آیاتی که میگوید پیامبران علم غیب ندارند، علم غیب استقلالی است. شاید آیه 109 مائده (1)هم به این مطلب اشاره داشته باشد.
علاوه بر آن موضوع ادب پیامبران که گفته شد پیامبران میخواهند بگویند ما از خودمان علم نداریم و هرچه هست، از توست. پس تمام علوم استقلالاً و بالذات برای خداست؛ همان طور که وجود و قدرت ما برای خداست اما از آن طرف علم به واسطه دارند.
1) (1) . «یَوْمَ یَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ؛ [یاد کن] روزی را که خدا، فرستادگان (ش) را جمع میکند، پس میگوید: (در برابر دعوت،) چه پاسخی به شما داده شد؟» میگویند: «برای ما هیچ دانشی نیست؛ که تنها تو، از همه (اسرار) نهان، بسیار آگاهی.»
پرسش:
توضیح پرسش:
خداوند میفرماید: «ای رسول ما به مردم بگو: من مالک سود و زیان خویش نیستم؛ مگر آن چه خدا بر من خواسته است اگر از غیب آگاه بودم، همیشه به خیر خود میافزودم، هیچگاه رنج و زیان نمیدیدم.» (1)با توجه به این آیه پیامبر دارای علم غیب نبود؟
پاسخ:
در آیه 188 سوره اعراف میخوانیم: «قُل لاَأَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَلاَ ضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ اللّهُ وَلَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ؛ بگو: «برای خودم هیچ سود و زیانی را مالک نیستم جز آنچه خدا بخواهد؛ و اگر (بر فرض) همواره از (آنچه از حسّ) پوشیده آگاهی داشتم، حتماً خیر (خویش) را میافزودم، و بدی به من نمیرسید؛ من جز هشدارگر و بشارتگری برای گروهی که ایمان میآورند، نیستم.»
1) (1) . اعراف / 188.
مردم مکه از پیامبر میپرسیدند اگر با خدا ارتباط دارد، چرا تو را از گرانی و ارزانی اجناس در آینده آگاه نمیسازند تا سود بیشتری ببری و زیان نکنی یا از خشک سالی و پرآبی مناطق مختلف آگاه نمیسازد تا به موقع کوچ کنی؟ آنان انتظار داشتند پیامبر علم غیبی داشته باشد که آن از برای سود بیشتر مادی در زندگی روزمره استفاده بکند.
در پاسخ این افراد آیات فوق نازل شد.
پرسش اصلی اینجاست: آیا پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) علم غیب داشت؟ همان طور که مشرکان چنین برداشتی داشتند؟ در پاسخ این مطلب باید دو نکته را یادآوری بکنم.
الف. توانایی مطلق و بالذات مخصوص خداست، یعنی خدا مالک مستقل در جهان هستی است و همه قدرتها در دست اوست و هر چه بخواهد انجام میدهد.
ب. توانایی بالغیر و غیر مستقل: مثلاً ما میتوانیم سودی به دست بیاوریم یا ضرری را دفع بکنیم، ولی این توانایی را از دیگری (خالق) گرفته ایم.
در این آیه وقتی میفرماید: «من نفع و ضرری را مالک نیستم» در حقیقت نفی استقلال میکند؛ نه نفی بالغیر. یعنی میگوید: من نمیتوانم کار خدایی بکنم و تنها خداست که به صورت مطلق و مستقل مالک همه سود و زیانهاست. من اگر هم بتوانم سود و زیانی، را جذب یا دفع بکنم، توانم غیر مستقل و وابسته به اراده الهی است.
نکته دوم: در بخش دوم آیه فرمود: «اگر من علم غیب میدانستم، حتماً اموال خودم را زیاد میکردم»، علم غیب هم به دو صورت قابل تصور است؛
آگاهی از اسرار جهان به صورت مستقل و بالذات: مخصوص خداست و اوست که بدون مانع همه جا را میبیند و در همه جا حضور دارد. این علم به خاطر احاطه وجودی و حضوری او، علم مستقلی است.
افراد به صورت غیر مستقل میتوانند داشته باشند. مثلاً میشود خداوند علومی یا اسراری را به انسانی یاد بدهد و او بتواند بعضی از مطالب را پیش بینی بکند.
بر اساس این آیه پیامبر(صلی الله علیه و آله) علم غیب استقلالی ندارد، اما میتواند علم غیب غیر استقلالی داشته باشد. در برخی از آیات هم به این مطلب اشاره شده است که خداوند به هر کس از فرستادگانش بخواهد، علم غیب میبخشد، مانند: «عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ؛ (1)یعنی خداوند [دانای نهان است] دانای غیب است و علم غیبش را آشکار نمیکند، مگر برای برخی از فرستادگانی که بخواهد از آنها رضایت داشته باشد.»
اصولاً رهبری جامعه بشری بدون اطلاع از اسرار جهان، قوانین الهی و حوادث گذشته و آینده ممکن نیست، چون بدون این نوع آگاهی، آن شخص مثل انسانهای عادی به صورت زودگذر و عصری رهبری و برنامهریزی خواهد کرد و برنامههایش مقید به زمان و مکان و اطلاعات
1) (1) . جن / 26.
محدود خواهد شد، در حالی که پیامبران الهی باید علم غیب داشته باشند تا برای بشریت برنامه ریزی صحیح انجام بدهند.
شواهد بر علم غیب غیر استقلالی
آیه 26 و 27 سوره جن.
وحی به پیامبر اسلام.
احادیثی که میگویند پیامبر گاهی مطالبی را گوشزد میکرد و بعد اتفاق میافتاد.
این مسئله در آیات قرآن هم هست، مثلاً درسوره مبارکه روم از شکست ایرانیان و پیروزی رومیان خبر میدهد «الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ» (1)ی ا در سوره حضرت مریم میفرماید مطالبی را که به تو گفتیم، کسی قبل از تو نمیدانست.
به طور کل، وحی یعنی اشارههای پنهان و ظریفی که مخفیانه به پیامبران میشود، البته خدا شرط کرد که «من ارتضی من رسول» یعنی علم غیب غیر استقلالی به هر کسی داده نمیشود. شواهد این مطلب در آیات و روایات هست، ولی از موضوع بحث خارج است و بحث مستقلی را میطلبد.
1) (1) . روم / 1 - 3.
پرسش:
پاسخ:
در قرآن کریم از بیست و شش پیامبر نام برده شده و نام حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل بیش از همه است. این موضع چند دلیل میتواند داشته باشد.
هر کدام از این ماجراها هم از جنبههای مختلف پیام داشته است.
بنی اسرائیل قوم منحصر به فردی در دنیا هستند، چون پیامبران زیادی میان آنها مبعوث شدند، قرآن کریم در بین جریانهای بنی اسرائیل موسی، اشارات زیادی به این مطالب دارد.
سه دین مهم الهی و ابراهیمی و (اسلام، مسیحیت و یهود) در دنیای امروز هست. از آن جا که هر سه دین بسیار مهم و ابراهیمی
شمرده میشوند و برای منطقه جزیرۀ العرب هم شناخته شده بودند، لازم بود اسلام توضیح مفصلی درباره آنها بدهد و برای مردم روشنگری کند.
پرسش:
خداوند در قرآن خطاب به پیامبر میفرماید: «ای پیامبر! تو بر گناه خود آمرزش بخواه تا گناه گذشته و آینده تو را ببخشیم.» مراد از این گناه چیست؟
پاسخ:
در آیات متعددی (1)از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) خواسته شده است استغفار کند، مثلاً درسوره مبارکه نصر میخوانیم: «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً» (2)از این آیه پیامبر میخواهد استغفار بکند چون خدا توبه پذیر است.
در آیات آغازین سوره مبارکه فتح نیز میخوانیم:
«إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ؛ (3)ما با پیروزی آشکاری تو را پیروز کردیم تا خدا آن چه را که از پیامد کار تو مقدم شده و آن چه را برای تو موخر شده است [یا گناهان قبل و بعد تو را]بیامرزد.»
در مورد شان نزول (1)این آیه گفته شده است: پیامبر اسلام در سال ششم هجری به قصد عمره از مدینه به سوی مکه خارج شده در این مسافرت حدود هزار و چهار صد نفر از مسلمانها هم احرام پوشیدند و با پیامبر همراه شدند؛ اما مشرکان که مکه تحت تسلط آنها بود، از ورود مسلمانان به شهر جلوگیری کردند.
در پی این واقعه مسلمانان در منطقه حدیبیه مستقر شدند و سرانجام بین پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و مشرکان صلح حدیبیه برقرار شد. مشهور مفسران این آیات را ناظر به همین مطلب میدانند. به صلح حدیبیه فتح المبین هم گفته میشود، چون راه پیروزی اسلام در جزیرۀ العرب را هموار کرد پیامبر و مسلمانها از سالهای بعد حق یافتند که به زیارت مکه بیایند.
برخی مفسران (2)هم میگویند این آیات اشاره به فتح مکه، فتح خیبر، پیروزی بر تمام دشمنان با دلائل و معجزات است. به نظر میرسد آیه میتواند به همه موارد اشاره داشته باشد، ولی آنچه مشهور و قدر متیقن است و آیه و قرائن آن را نشان میدهد، همان صلح حدیبیه است و فتح المبین اسلام است.
قرآن بعد از این که گوشزد میکند به تو فتح المبین دادیم، و تو را با صلح پیروز کردیم، در آیه دوم، چهار نتیجه مهم را بر میشمارد.
«لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ ؛ خداوند گناهان قبل و بعد تو (پیامبر) را میآمرزد.»
«وَیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ ؛ خداوند میخواهد نعمت خود را بر تو تمام بکند.»
«وَیَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً؛ خدا میخواهد تو را به راه راست هدایت بکند.»
«وَیَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً؛ خدا میخواهد پیروزی شکست ناپذیری را به تو عنایت بکند.»
سوالی که در اینجا به ذهن انسان خطور میکند این است که اگر پیامبر معصوم بود، چگونه ممکن است گناهی مرتکب شده باشد که خدا بخواهد ببخشد؟
مفسران چند پاسخ را بیان کردهاند.
مقصود از گناه، ترک اولی است که احیاناً پیامبر انجام میداد. یعنی گاهی پیامبر کاری را به خوبی انجام میداد، با این که میشد بهتر از آن انجام دهد، این خود نیاز به آمرزش و بخشش خواهی دارد، با این که اگر همان کار را ما میکردیم، هیچ اشکالی نداشت، پس ترک اولی یعنی کاری که گناه نیست، اما بهتر بود انجام نمیشد یا کار بهتر از آن انجام میشد. گناه شمرده شدن ترک اولی برای پیامبر از باب همان «حسنات الابرار سیئات المقربین» است.
مقصود، گناهانی است که مشرکان به پیامبر نسبت میدادند.
می دانیم که مخالفان رهبران الهی، قبل از هر پیروزی، تهمتها و نسبتهای ناروایی به آنها میزدند و بعد از شکست نهضت میگفتند: ما راست میگفتیم و دلایلی برای صدق تهمتها و نسبتهای ناروای خود
میآوردند، اما در مورد پیامبر(صلی الله علیه و آله) ، با این صلح و پیروزی آن تهمتها و نسبتهای ناروا برطرف شد و گناهانی که به رسول خدا نسبت میدادند، افشا و دامن حضرت از آنها پاک شد. برخی از احادیث اهل البیت(علیه السلام) هم ذیل آیه نقل شده است. (1)این تفسیر را تایید میکنند.
هر کار صحیحی ممکن است پیامد و لوازمی داشته باشد که به دیگران آسیب برساند، مثلاً جهاد در راه خدا در کنار نتایج مثبت، پیامدهای نامطلوبی هم دارد که باید به گونهای ترمیم کرد. گویا خدا با جمله «لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ» میخواهد بفرماید: خدا پیامدهای قبل و بعد کارهای تو را ترمیم میکند و مشکلات مختلف آن را برطرف میکند.
در واقع وقتی «ذنب» را به معنای لغوی بگیریم، «غفران» معنای لغوی خواهد داشت، البته مانعی ندارد که آن به هر سه تفسیر اشاره داشته باشد و استعمال لفظ در بیشتر از یک معنا به مورد قرآن جایز است.
نکته:
فرمود: «لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ» و خطاب به پیامبر است، اما مقصود همه امت اسلام است.
بنابراین چون پیروزی مسلمانها و اسلام در حقیقت پیروزی رهبر اسلام است مسئله به ایشان نسبت داده شد.
معنای دوّم (گناهانی که مشرکان به پیامبر نسبت میدادند) روایاتی هم دارد، ولی موجب انحصار نمیشود و هر کدام از چهار تفسیر پذیرفته شود، مسئله حل میشود و از ظاهر آیه روشن میشود که پیامبر اسلام گناهی نکرده بود.
استغفارهایی که در دعاها آمده است؛ مثل دعاهای صحیفه سجادیه یا طلب آمرزش پیامبران الهی در پیشگاه خدا چند تا احتمال میتواند داشته باشد:
برای آموزش مردم بود. مثلاً امام سجاد(علیه السلام) دعاهایی را مطرح میکند تا ما با مضامین این دعاها تربیت و آموزش بیابیم. امام معصوم هیچ گناهی نمیکند و نیز شاید ترک اولی هم نکرده باشد، ولی در عین حال دعا را میخواند تا دیگران آموزش ببینند.
برخی مواقع کارهایی که برای دیگران خیلی عادی است، برای ائمه یا پیامبر نوعی ترک اولی و سقوط به مقام پایین به شمار میرود، برای مثال استفاده از لذت دنیوی برای انسانیهای عادی کاری عادی است و گناه شمرده نمیشود، بلکه گاهی ثواب هم دارد یا طلب معیشت و کار
برای اداره زندگی خیلی خوب است و پیامبر و ائمه اطهار هم این کارها را میکردند، اما وقتی یک انسان بزرگی یا پیامبری میتواند کارهای بزرگ تری انجام بدهد و خود و جامعه را به کمال برساند، حیف است که وقتش را مثلاً صرف کار در مزرعه بکند، ولی از کارهای بزرگتر و عظیم تر باز بماند. این نوعی ترک اولی یا حسنات الابرار سیئات المقربین است و همین که چنان شخصی توجه خود را از خدا در این مدت کم کرده، و لو قطع نکرده و به کارهای روزمره پرداخته است، در همین حدّش استغفار میخواهد و شاید استغفارهای روزانه پیامبر از این گونه یا از نوع آموزش باشد.
پرسش:
پاسخ:
از ائمه(علیه السلام) هم گاهی پرسیدند که چرا نام امیرمومنان علی(علیه السلام) در قرآن نیامده است؛ با این که مسئله ولایت و تعیین جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) بسیار مهم بود.
در روایات این گونه پاسخ داده شده است: در قرآن اصل مسئله نماز آمده، ولی تعداد رکعاتش نیامده است. به عبارت دیگر لازم نیست هر مطلبی در قرآن بیاید، همان طور که در قرآن «اقم الصلوۀ»؛ نماز بخوانید آمده، ولی نفرموده است نماز صبح دو رکعت یا نماز ظهر 4 رکعت است.
این سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود که مصادیق و تعداد رکعاتش نماز را روشن میکرد. در مورد ولایت امیرمومنان علی و ائمه اطهار(علیه السلام) هم اصل مسئله امامت در قرآن کریم آمده است. مانند:
انی جاعلک الناس اماما ... لاینال عهدی الظالمین
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک
الیوم اکملت حکم دینکم
شان نزول، بطن یا تفسیر این گونه آیات در مورد ولایت و امامت است. آیات متعددی در مورد امیرمومنان و ائمه اطهار هست، مثل آیه تطهیر و آیه مباهله که عصمت الهه از آیه تطهیر و جایگاه اهل بیت از آیه مباهله استفاده شده است ولی مصداق این امامت و ولیات را سنت بیان کرد، مثلاً در غدیر خم امیرمومنان علی(علیه السلام) از طرف پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به امامت معرفی شد.
برخی حکمتی را هم ذکر کردند؛ این که اگر نام حضرت در قرآن میآمد، باعث میشد برخی از دشمنیهای مشرکان و منافقان نسبت به امیرمومنان علی(علیه السلام) به قرآن هم سرایت بکند و قرآن در معرض تحریف قرار بگیرد و برخی بخواهند نامهای دیگری به قرآن اضافه بکنند یا آیاتی مربوط به حضرت را از قرآن حذف بکنند و قرآن تحریف شود. چون مسئله سلامت در قرآن از تحریف بسیار مهم بود، نام ائمه در قرآن نیامد. این مسئله، شأن آنان را کم نمیکند چون آیات متعددی هست که شیعه و سنی گفتهاند مربوط به امیر مؤمنان(علیه السلام) است. علاوه بر اینکه واقعه بزرگ غدیر این مسئله را جبران کرده است.
کامل راه مستقیم بعد از پیامبر راه علی(علیه السلام) است. پس باید صفات و عناوین کلی آیات را با ذکر مصداق اشتباه نکنیم.
علمای بزرگ شیعه و اهل سنت تا 300 آیه را در مورد امیرمؤمنان دانسته اند. در برخی موارد شأن نزول این آیات در مورد حضرت است، مثل «مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ» (1)که در مورد لیلۀ المبت است؛ شبی که علی(علیه السلام) در جای پیامبر خوابید و حضرت رسول خدا به مدینه هجرت کرد. (2)در مواردی هم مصادیق آیات امیرمؤمنان است، مثل «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ» که حضرت مصداق کامل صراط مستقیم است. تعدادی از آیات هم به برخی از کارهای امیرمؤمنان اشاره دارند، مثل آیات نذر در سوره مبارکه انسان «یُوفُونَ بِالنَّذْرِ» (3)که در مورد روزه گرفتن فاطمه زهرا(سلام الله علیها) امیرمؤمنان و امام حسن و حسین(سلام الله علیها) است. گاهی تأویل
آیات در مورد حضرت است و گاهی هم بطن (1)آیه مربوط به امام است کتابهای مستقلی هم مثل «آیات ولایت» آیت الله مکارم شیرازی در این زمینه نوشته شده است.
1) (1) . بطن و تأویل بحث مفصلی دارد و برخی آن دو را یکی دانسته اند.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در بخش آخر آیه مذکور که درباره ازدواج با زنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است، میفرماید:
«وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیماً؛ (1)برای شما جایز نیست که فرستاده خدا را آزار دهید و (جایز نیست) هرگز همسرانش را بعد از او به همسری در آورید که این کار گناه بزرگی است.»
شان نزول آیه: چون برخی (2)از مخالفان و منافقان تصمیم گرفته بودند بعد از وفات پیامبر با همسران او ازدواج بکنند و حرمت پیامبر را
بشکنند، آیه فرود آمد و ازدواج با زنان پیامبر را به کلی ممنوع کرد. این شان نزول تا حدودی مطلب را آشکار میکند.
سه نکته:
برخی از مخالفان و منافقان میخواستند با ازدواج با همسر پیامبر، به حیثیت ایشان ضربه بزنند. ممنوعیت جلوی این انتقام جویی را گرفت.
ممکن بود برخی از ازدواج با همسران پیامبر، ضمن ادعاهای بیمورد، سوء استفادههایی بکنند، هر چند جزء منافقان یا مخالفان نباشند.
شاید از همین رو بود که فرمود این کار نزد خدا بزرگ و گناه کبیره است.
پرسش:
خداوند در سوره «ص» به داوری حضرت داود اشاره میکند و ایشان حکمی صادر کرد؛ اما مورد بازخواست قرار گرفت. در مورد این حکم و آیات مربوط توضیح بدهید.
پاسخ:
این پرسش مربوط به آیات بیست و یک تا بیست و پنج سوره «ص» است. در این آیات داستان قضاوت حضرت داود(علیه السلام) که نوعی آزمایش بود، مطرح میشود.
خلاصه ماجرا به این صورت است:
خداوند فرمود: «وَهَلْ أَتَاکَ نَبَؤُا الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ...؛ (1)آیا خبر آن شاکیان به تو رسید، وقتی از محراب [داود] بالا رفتند؟ همان هنگامی که بر داود وارد شدند و او وقتی دید آنها به صورت غیر طبیعی وارد شدند، وحشت کرد و آن دو نفر گفتند: نترس ما دو نفر شاکی هستیم.» در ادامه ماجرا خداوند میفرماید: این دو نفر خودشان گفتند که
1) (1) . ص / 21 - 25.
ی
کی از ما بر برخی دیگر ستم کرده است، آن دو قضاوت نکردند؛ بلکه قضاوتشان را خدمت داود بردند و از حضرت خواستند میان آن دو به حق داوری کند. «وَاهْدِنَا إِلَی سَوَاءِ الصِّرَاطِ؛ و ما را به راه درست راهنمائی کن.» سپس اصل ماجرا بیان میکند؛ این که یکی از این دو نفر میگوید: برادر من نود و نه گوسفند دارد و من یک گوسفند بیشتر ندارم، ولی او از من میخواهد سرپرستی همین گوسفند را هم به او بسپارم. برادرم در سخن گفتن نیز بر من غلبه کرده است.
داود به صورتی شتابزده سخنی گفت: این شخص با درخواست یک گوسفند تو به یقیین بر تو ستم کرده است. بسیاری از افرادی که شریک هستند، به طرف مقابل ستم میکنند، مگر «إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ کسانی که ایمان آوردند و [کارهای] شایسته انجام دادند.» یعنی انسانهای مومن و شایسته کردار کم هستند، داود در پی این سخنان متوجه شد که این مسئله آزمایش الهی بود. «وَظَنَّ دَاوُدُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ؛ داود دانست که اورا آزمایش کردهایم.» پس از پروردگار آمرزش خواست و رکوع کنان - یا بر سجده کنان - بر زمین افتاد و توبه کرد. خداوند در آخرین آیه میفرماید: «فَغَفَرْنَا لَهُ» او سخن طرف مقابل را نشنید و ما این ترک اولی را آمرزیدیم و «عِندَنَا لَزُلْفَی وَحُسْنَ مَآبٍ ؛ قطعاً برای او نزد ما (مقامی) نزدیک و بازگشتی نیکوست.»
خداوند حضرت داود را به مقام خلیفۀ الهی و داوری نسب کرد.
«یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَۀً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَی؛ (1)ای داود ما تو را به جانشین در زمین قرار دادیم. بین مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی نکن».
این آیات یک صحنه از داوریهای غیر عادی آن حضرت را که نوعی آزمایش بود، به تصویر میکشد.
ممکن است پرسیده شود فرشته بودند یا انسان؟
در قرآن واژه «خصمان» آمده و این واژه به معنای نزاع است. مقصود از آن در آیه دو طرف شکایت است. طبق برخی احادیث (2)آن دو فرشتگانی بودند که برای آزمایش داوری حضرت به صورت دو مرد در آمدند.
به نظر علامه طباطبائی (3)هم این در ظرف تمثل بود، یعنی دو فرشته به صورت انسان در آمده بودند. به اعتقاد برخی دیگر از مفسران طبق ظاهر آیات دو انسان عادی بودند که با هم اختلاف داشتند.
به نظر میرسد بهتر است در تفسیر، ظاهر آیه را حفظ بکنیم.
این جریان در تورات، کتاب اشموئیل، فصل 11، جملات 2 تا 27 به صورت توهین آمیزی نقل شده است؛ اما احادیث اسلامی مضامین آن را رد میکنند. نکته قابل توجه ورود غیر طبیعی آن دو نفر است، چون داود به خاطر مقامش، نگهبانانی داشته، ولی آن دو از دیوار بالا آمدند، از لا به
لای محافظان گذشتند و وارد محل استقرار و عبادت داود شدند و همین ورود غیر طبیعی بود که حضرت را به وحشت انداخت.
مشکل داوری چه بود که حضرت توبه کرد باید چگونه داوری میکرد؟
داوری حضرت از لحاظ اصل مطلب مشکلی نداشت، چون دعوا سر این بود که یک نفر میگفت نود و نه گوسفند دارم و دیگری میگفت: یک گوسفند دارم. مرد ثروتمند - همان گونه که طبیعت ثروتمندان است - میخواست همان یک گوسفند را هم به ثروت خود اضافه بکند، لذا حضرت داود فرمود: «ظلمک بسوال نعجتک الی نعاجه؛ او به تو ظلم کرده است که میخواهد آن یک گوسفند را هم تصاحب کند».
برخی از مفسران میگویند: سکوت برادر ثروتمند دلیل درستی قضاوت بود؛ منتها حضرت باید آداب قضاوت را بیشتر رعایت میکرد و سخنان دو طرف دعوا را میشنید و رعایت نکردن همین آداب نوعی ترک اولی بود، لذا حضرت استغفار کرد و متوجه شد که او را آزمایش میکنند. (1)
معلوم میشود کل صحنه آزمایشی برای داوری حضرت بود. شاید هم میخواستند به نوعی بگویند که در مقام داوری باید چگونه رفتار بکند.
روشن است که توبه حضرت به خاطر اشتباه در اصل داوری نبود؟ (2)
لذا آن برادر هم ساکت شد و سخنی بر زبان نیاورد. مهمتر این که آیا ممکن است پیامبران گناهی مرتکب بشوند که ناچار به توبه بشوند و این چگونه با مقام عصمتشان سازگار است؟
پاسخش این است که اشتباه مذکور نوعی ترک اولی بود، یعنی بهتر بود حضرت صبر میکرد تا طرف مقابل هم سخنش را بگوید؛ هر چند حق با او نبود.
همین ترک اولی موجب شد حضرت استغفار بکند و به رکوع یا سجود برود. لفظ رکوع را به معنای سجود گرفته اند، به هر حال رکوع به معنا و مقدمه سجود هم میآید. به هر حال ایشان طلب مغفرت کرد. خداوند هم میفرماید: ما او را میآمرزیدیم. او جایگاه بلندی نزد ما دارد تعریف حضرت قبل و بعد از این آیات هم هست در آیه 17 میفرماید: «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ» (1)خود این آیات هم نشان میدهند که حضرت بسیار توبه کار بود و هرگاه مشکلی پیدا میکرد، سریع توبه میکرد و به سوی خدا بر میگشت.
توضیح دو واژه:
1) (1) . ص / 17.
پرسش:
توضیح پرسش:
با توجه به آیه «وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ...؛ (1)
و ما به هیچ کس پیش از تو عمر ا بدی نداریم تا به تو دهیم آیا با آن که تو محبوب ترین، مقرب ترین بندگان ما هستی، خواهی مرد، آیا دیگران زنده خواهد ماند». (2)چرا حضرت خضر زنده است؟
پاسخ:
خداوند در آیه مذکور مسئله جاودانگی بشر را نهی میکند و میفرماید به هیچ بشری عمر جاودانه ندادیم. در ادامه حتی به وفات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) اشاره میکند و میفرماید اگر قرار است کسی جاودانی شود، آن شخص پیامبر اسلام یعنی اشرف مخلوقات است. (3)پس وقتی پیامبر اسلام زنده نمیماند، کس دیگری هم نباید زنده بماند.
در آیه بعدی «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَۀُ الْمَوْتِ ؛ (1)همه اشخاص مرگ را خواهند چشید» این مطلب را به صورت قاعده کلی تری بیان میکند.
برای پاسخ به این پرسش باید به دو نکته توجه کنیم؛
نکته اول: در این دو آیه سنت و قضای حتمی الهی بیان شده است؛ اینکه همه موجودات غیر از پروردگار خواهند مرد و هیچ کس زندگی جاودان در دنیا نخواهد داشت، حتی وقتی در آستانه قیامت در صور دمیده میشود و همه موجودات از دنیا میروند، عزرائیل که جان همه را میگرفت، جان خود را هم میگیرد. حضرت خضر (2)هم که بر اساس روایات مثل حضرت عیسی(علیه السلام) (3)زنده است، به طور همیشگی زنده نخواهد ماند و عمر طولانی او به خاطر برخی مصالح است و قبل از قیامت همه از جمله آن حضرت خواهند مرد.
در آیه 34 بحث زندگی موقت و مرگ بشر مطرح شده و در آیه 35 «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَۀُ الْمَوْتِ ؛ همه افراد مرگ را خواهند چشید یک قاعده کلی و عام بیان شده است؛ این که کل موجودات زنده خواهند مرد.
پرسش:
پاسخ:
در داستان حضرت خضر و موسی(علیه السلام) سه فراز مختلف هست: 1. کشتی را سوراخ کردند، 2. بچه کشته شد. 3. دیوار خراب را بازسازی کردند. در پایان آیات (1)خضر - به تعبیر روایت - خودش دلیل این کارها را توضیح میدهد
1) (1) . کهف / 79 - 82.
در برخی موارد جمع آورده است، مثل جایی که میگوید: خداوند میخواست به جای این فرزند، فرزند بهتری به آنها عنایت بکند. میفرماید: «فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْراً مِّنْهُ ؛ اراده کردیم که پروردگارشان به جای آن، به آن دو (پدر و مادر) آنها، (بچه ای) بهتر از آن بدهد. اینجا کار را به خدا نسبت میدهد و شاید مقصود خودش و خدا باشد، یعنی خداوند و من اراده کردیم؛ البته اراده خضر در راستای اراده خدا بود. اینجا چون کار خوبی است (جایگزین نیکو دادن) به خود و خدا نسبت میدهد.
در مورد بعدی که اراده را فقط به خدا نسبت میدهد: «فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا».
به نظر میرسد که حضرت خضر بسیار به این نکته توجه کرده وادب گفتاری را در رابطه با خداوند رعایت کرده است. جایی که کار به ظاهر، نیکو نبود، به خودش نسبت داده و آنجا که کار خوب بود، به خدا یا به خود و خدا نسبت داده است؛ هرچند که همه کارهای او به دستور خدا و با قدرتی بود که خدا داده بود.
پرسش:
پاسخ:
در سورۀ کهف از آیۀ 62 به بعد برخورد موسی با خضر را بیان میکند. نام خضر در قرآن نیامده، ولی در روایات از وی به عنوان معلم و به اسم یاد شده است. شرح ماجرا به این صورت است که:
آن دو سوار کشتی شدند و خضر کشتی را سوراخ کرد. موسی بعدها متوجه شد که کشتی مال افراد فقیر بود ه و کسانی در دریا بودند که کشتیها را مصادره میکردند و خضر با این کار کشتی را از خطر مصادره شدن رهانید. همچنین وقتی کنار دیوار خرابی رسیدند، آن را بازسازی کردند. موسی هر بار سوال میکرد که چرا این کار را کردی! و بنا میشد صبر بکند و دیگر چیزی نپرسد. در آیۀ 74 آمده است:
«فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّۀً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً ؛ (1)خضر بچهای را کشت و این بار هم موسی اعتراض کرد که چرا بچه بیگناهی را کشتی؟ پاسخ اعتراضش در آیۀ 80 چنین آمده است:
بچهای که کشته شد، پدر و مادر مؤمنی داشت. من ترسیدم دُچار طغیان و کفر بشود و اراده کردیم که پروردگار به او فرزندی بهتر از او بدهد که به پاکی و رشد نزدیکتر باشد.
1) (1) . کهف، 74.
نکتهها:
در حقیقت خضر به روش طبیعی عمل نمیکرد و تابع نظام قانونگذاری ما نبود، مثل عزرائیل که وقتی جان کسی را میگیرد، نمیتوان گفت باید او را به خاطر قتل نفس اعدام کرد، چون او طبق نظام ما عمل نمیکند؛ بلکه مأمور الهی است و براساس مصلحتهای الهی جان افراد را در 20، 50 یا 90 سالگی میگیرد و در هیچ مورد هم مؤاخذه نمیشود، چون مأمور الهی است. خضر هم مأمور بود که او را بکشد تا خدا بچهای بهتر به خانوادهاش بدهد.
اگر گفته شود پیامبران وقتی میخواستند مجرمی را مجازات کنند، ابتدا گناهش را ثابت، بعد مجازات میکردند چرا خضر چنین نکرد؟
در پاسخ میگوئیم، اگر عزرائیل (مامور خدا) جان این بچۀ بیگناه را میگرفت، کسی اعتراض نمیکرد. وقتی کسی (مثل خضر) مأمور شد در نظام تکوین کاری بکند، دیگر بحث نظام تشریع مطرح نیست.
1) (1) . بقره / 253، اسراء / 55.
پرسش:
توضیح پرسش:
خداوند در آیۀ 27 سورۀ مومنون فرمود: ما به نوح وحی کردیم که در حضور ما و به دستور ما کشتی بسازند تا زمانی که فرمان طوفان آمد و آب از «تنور» فوران کرد. منظور از فوران آب از تنور چیست؟
پاسخ:
معنای ظاهر آیۀ این است که ما به نوح وحی کردیم کشتی را در حضور ما و مطابق وحی ما بساز و هنگامی که فرمان ما برای غرق افراد سرکش قوم نوح فرا رسد و آب از تنور بجوشد، از هر یک از انواع حیوانات یک جفت در کشتی سوار کن.
این آیه نکات بسیار زیبایی دارد که یکی از آنها همین مطلب تنور است.
حضرت نوح بعد از صبر زیاد از خدا تقاضای عذاب کرد. عذابی که خدا برای قوم نوح در نظر گرفت سیلاب عظیمی بود که انسانها و حیوانات را نابود میساخت، از این رو به حضرت نوح دستور داد کشتی بزرگی بسازد تا خود و خاندان و مؤمنان بر آن سوار بشوند و از هر نو حیوان یک جفت در آن جای دهند تا نسل حیوانات باقی بماند.
چند نکته
فرمود: کشتی را در حضور ما بساز. در حقیقت کار حضرت طبق وحی الهی و برنامۀ از پیش تعیین شده بود، حتی برخی از آیه استفاده میکنند که صنعت ساخت کشتیهای عظیم سرچشمه الهی دارد، لذا: «فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ» ما به او وحی کردیم که کشتی بساز.» بعد فرمود: با نظر ما باشد: «بِأَعْیُنِنَا وَوَحْیِنَا » این برنامه طبق برنامۀ وحی و نظارت الهی سامان یافت تا کار با خیال آسوده پیش رود و نیز برنامۀ ریخته شده کاملاً اجرا بشود.
فرمود: «إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ ؛ تا آنگاه که فرمان (عذاب) ما فرا رسید، و تنور فوران کرد!» واژۀ تنور به همان معنای تنور فارسی است. مفسران گفتهاند تنور محلی است که در آن آتش میافروزند تا نان پخته شود و مقصود از آن در این آیه این است که سطح آب زیرزمینی آنقدر بالا آمده که از داخل تنورهای منازل، که معمولاً در نقطۀ پایینین ساخته میشود، بیرون زد و این یکی از نشانههای آن عذاب الهی بود. لذا فرمود وقتی این نشانه ظاهر شد، «فسلک فیها من کل زوجین اثنین؛ از هر حیواناتی یک جفت را داخل کشتی ببرید» در احادیث هم اشاره شده است که آب از درون تنورها جوشید و بیرون آمد. (1)
1) (1) . تفسیر صافی، ج 2، ص 443.
به احتمال دیگر
معنای مجازی مواد باشد، یعنی تنور خشم پروردگار فوران کرد. در حقیقت جوشیدن تنور اشاره به خشم پروردگار است همانطور که در فارسی گفته میشود خشم او تنوره کشید. البته مانعی ندارد که آیۀ شریفه به هر دو معنا اشاره داشته باشد، هر چند با احتمال اول سازگارتر است.
در سورۀ نوح هم میخوانیم «وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّاراً ؛ (1)پروردگارا! بر زمین از کافران هیچ ساکن خانهای وا مگذار!»
حضرت نوح بعد از آن ملاحظه لجاجتهای فراوان نفرین کرد همچنین میفهمیم که خداوند به مخالفان مهلت میدهد شاید سرعقل بیایند و دست از لجاجت بردارند و این یک سفت الهی است.
1) (1) . نوح، 26.
پرسش:
توضیح پرسش:
در آیه 42 سوره یوسف خداوند میفرماید: «فَأَنسَاهُ الشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ؛ و [لی] شیطان یادآوری به اربابش را، از یاد او برد» آیا شیطان در حضرت یوسف نفوذ کرده است؟
پاسخ:
خداوند در سوره یوسف آیۀ 42 میفرماید: «وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْکُرْنِی عِندَ رَبِّکَ فَأَنسَاهُ الشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ؛ و (یوسف) به آن کسی از آن دو نفر، که میدانست که او نجات مییابد، گفت: «مرا نزد اربابت یاد کن.» و [لی] شیطان یادآوری به اربابش را، از یاد او برد، پس چند سالی در زندان درنگ کرد.» (1)
داستان به دو نفری مربوط میشود که همراه یوسف(علیه السلام) در زندان بودند. بعد از آنکه حضرت یوسف در ماجرای زلیخا، پاکی خود را نشان داد و به
1) (1) . یوسف، 42.
زندان افتاد، دو نفر زندانی را با او همراه کردند. (1)یکی از آنها گفت: در خواب دیدم که انگور میفشارم و از آن شراب میگیرم. دیگری هم گفت: من هم در خواب دیدم که نان بر سرم گذاشتهام و میگردم و پرندگانی از آن نان میخورند. آن دو از حضرت یوسف خواستند خوابشان را تاویل کند. حضرت ابتدا مطالبی از اعتقادات به آنها یاد داد، آنگاه فرمود: یکی از شما ساقی پادشاه و دیگری کشته (اعدام) میشود و پرندگان از سر او خواهند خورد. آنگاه یوسف رو به یکی از آن دو نفر که میدانست نجات مییابد، گفت: نزد اربابت از من یاد کن.
ولی شیطان یادآوری به ارباب را از یاد او برد و یوسف چند سالی در زندان ماند. «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ» تعبیر قرآن بضع (کمتر از ده سال) است.
برخی از مفسران گفتهاند: یوسف قبل از این ماجرا، حدود 5 سال در زندان بود، بعد از آن هم 7 سال و در مجموع نزدیک به 12 سال در زندان ماند.
دو نکته مهم
آیا شیطان یادآوری یوسف را از ذهن زندانی برد یا یادآوری رب را از یاد یوسف برد؟
آیا اینکه یوسف از او خواست نزد اربابش وساطت کند آیا این با توکل بر خدا منافات ندارد؟
1) (1) . ر.ک. به: همان، 36 - 41.
در جمله «فَأَنسَاهُ الشَّیْطَانُ؛ شیطان یادآوری به اربابش را، از یاد او برد.» اگر بگوییم ضمیر «او» در «انساه» به زندانی بر میگردد، مشکلی نخواهیم داشت چون آن شخص وقتی پیش ملک مصر رفت، شیطان در ذهن او تصرف کرد و پیامبر چند سال بیشتر در زندان ماند و دست او برای فریب انسانها بیشتر باز باشد و از روشنگری و هدایتهای حضرت یوسف جلوگیری کرد؛ اما اگر «او» را به حضرت یوسف برگردانیم، با مخالفت شدید برخی از مفسران روبهرو میشویم، چون اگر بگوییم شیطان یاد خدا را از ذهن یوسف برد، با آیات دیگر قرآن ناسازگار خواهد بود. چون اگر چه ممکن است بتوانیم توجیه بکنیم و بگوییم «حضرت ترک اولی انجام داد و به عنوان تنبیه مدت بیشتری در زندان ماند،» ولی اصل تصرف شیطان در او - با چشم پوشی از مقام نبوت - با آیات دیگر قرآن که حضرت یوسف را مخلص و خالص شده معرفی میکند، ناسازگار است، زیرا شیطان بر انسانهای مخلص تسلط ندارد.
در مورد «ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ» گفتهاند وقتی «ظن» با «أنّ» بیاید، به معنای یقیین و اطمینان است. (1)یوسف میدانست که زندانی نجات پیدا میکند و بعد از آن خوابش هم متوجه شده بود که او ساقی پادشاه و از مقربان درگاه ملک مصر میشود، لذا گفت: به یاد من باش و نزد أربابت از من یاد بکن.
1) (1) . یوسف، 24.
این با مقام توکل ناسازگار نیست، چون اینکه انسان در موقعیت سخت، برای نجات خود تلاش و از وسائل عادی مثل وکیل و... استفاده بکند، امری طبیعی و معقول است و بدین معنا نیست که انسان اسباب طبیعی را مستقل از خدا و اصیل میداند و خدا را کنار گذاشته است؛ بلکه توجه دارد که این وسائل را خدا فراهم کرده است تا در طول ارادۀ الهی، برای انجام کارها استفاده کند و این به معنای نفی ارادۀ الهی، مستقل دانستن اسباب و فراموش کردن قدرت الهی نیست.
پرسش:
پاسخ:
خداوند میفرماید:
«وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ؛ (1)و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو بوستان (بهشتی) است. پس کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را دروغ میانگارید؟!»
در ادامه در توصیف این دو بهشت، میفرماید: «ذَوَاتَا أَفْنَانٍ؛ که (آن دو بوستان) دارای (انواع درختان میوه و) شاخساران است.»
در آیات بعدی هم اوصاف دیگری را تشریع میکند، از جمله میفرماید: «فِیهِمَا عَیْنَانِ تَجْرِیَانِ؛ در آن دو (بوستان) دو چشمهسار روانند.» در آیات بعدی میوههای آنها که به صورت جفت است، اشاره میکند.
دو نکته:
الف. مفسران در مورد این دو بوستان چند احتمال دادهاند. 1. بهشت جسمانی و بهشت معنوی. (2)
1) (1) . الرحمن، 49 به بعد
2) (2) . احتمال دیگر این است که منظور بهشت مادی و بهشت رضوان الهی باشد. در روایات اشاره شده است که مردم اعمال خود را تاجرانه یا به امید بهشت انجام میدهند. به گروه اول بهشت مادی و به گروه دوم هر دو بهشت را میدهند. بعید نیست این احتمال به احتمال اول (بهشت جسمانی و معنوی) برگردد. رضوان الهی در حقیقت همان معنویتی است که شامل حال اینها میشود.
بهشتی که در مقابل اعمال به ما میدهند و بهشتی که لطف الهی است.
بهشت اطاعت و بهشت ترک گناه. (1)
مانعی ندارد که همۀ این معانی درست باشد، حتی ممکن است اشاره به بهشتها یا مراتب دیگری از بهشت هم باشد که خداوند در اختیار انسانهای پارسا قرار میدهد.
ب. اگر خدا محبوب ماست «وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبَّاً لِلَّهِ؛ (2)و [لی] کسانی که ایمان آوردهاند خدا را بیشتر دوست دارند.» و اگر خدا زیباترین کمالها را دارد و انسان فطرتاً عاشق اوست، ترس از او چه معنایی دارد و چرا کسی که از خدا بترسد، پاداش بیشتری دارد؟
پاسخ این است که ترس از خدا به معنای ترس از ذات خدا نیست؛ ترس از مقام اوست. «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ ؛ و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو بوستان (بهشتی) است.» برای مثال اگر همسایۀ شما، قاضی باشد، چه بسا با او روابط خیلی خوبی داشته باشید؛ اما وقتی در دادگاه مقابل او قرار میگیرید، از جایگاه او هراس دارید، چون ممکن است حکمی که صادر میکند، علیه شما (به فرض مجرم بودن) باشد. هر
مجرمی از مقام قاضی هراس دارد، هر چند خود قاضی بسیار رحیم و مهربان باشد.
در «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ» مقام پروردگار، مقام داوری و عدالت در روز رستاخیز است و ما مقابل خدایی قرار میگیریم که داور و عادل است.
از خدا میترسیم، چون کارهای بدی داریم و در حقیقت ترس ما از مقام خدا، به معنای ترس از عدالت و داوری او و ترس از اعمال ناپسند خودمان است.
برخی از مفسران (1)ترس از مقام خدا را به ترس از مواقف قیامت، ترس از حضور در پیشگاه او برای حساب، ترس از مقام علمی خدا و مراقبت دائمی او نسبت به انسانها یا ترس از دوزخ دانستهاند که ممکن است همۀ این موارد به ترس از عدالت و داوری خدا باز گردد.
1) (1) . التبیان، ج 9، ص 479، تفسیر بیان السعادۀ، ج 4، ص 135، تفسیر نمونه، ج 23، ص 160، المیزان، ج 19، ص 108، البرهان، ج 5، ص 242، ح 10342 و ح 10343، مجمع البیان، ج 9، ص 314 و... .
پرسش:
توضیح پرسش:
برخی در مورد شفاعت ایرادهایی مطرح میکنند، مانند اینکه:
اعتقاد به شفاعت سعی و تلاش را دچار تردید میکند؛
مخصوص جامعههای عقب مانده است؛
موجب تشویق به گناه و رها کردن مسئولیتها میشود؛
نوعی شرک و چندگانه پرستی و مخالف قرآن است؛
موجب دگرگون شدن احکام و اراده خدا میشود.
با این وصف آیا میتوان به شفاعت معتقد بود؟
پاسخ:
شفاعت بحث بسیار گستردهای دارد و در آیات متعددی مطرح شده است. مفسران وقتی بحث شفاعت را مطرح میکنند، معمولاً اقسام آن را بیان میدارند؛ شفاعت برای چه کسانی و در مورد چه گناهانی است؟ آیا شفاعت تبعیض است؟ و... در تفاسیر مثل نمونه و المیزان معمولاً
بعد از آیات اوایل سورۀ بقره مثل آیۀ 48، بحث شفاعت مطرح میشود و چون ما راجع به شفاعت بحث کردهایم، اینک به صورت اجمالی پاسخ میدهیم.
آیات شفاعت چند دسته است:
رد شفاعت: مانند: آیۀ 48 بقره که میفرماید: «لاَ یُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَۀٌ؛ و از او هیچ شفاعتی پذیرفته نمیشود.» (1)
پذیرش مشروط شفاعت: «قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَۀُ جَمِیعاً؛ (2)بگو: تمام شفاعت فقط از آنِ خداست.»، «وَلاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی ؛ (3)و (فرشتگان) جز برای کسی که (خدا از او) خشنود باشد، شفاعت نمیکنند.» و «مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ؛ (4)کیست آن کس که در پیشگاهش، جز به رخصت او، شفاعت کند؟!»
بر این اساس شفاعت هست و مخصوص خداست و برخی از انسانها اذن شفاعت میدهد.» در سورۀ مریم هم میفرماید: «لاَّ یَمْلِکُونَ الشَّفَاعَۀَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْداً؛ (5)صاحب شفاعت نمیباشند، جزکسانی که از جانب (خدای) گستردهمهر، پیمانی گرفتهاند.»
در احادیث هم گاهی اوقات قیدهایی آمده است. مثلاً در روایتی نقل شده است: «لاینال شفاعتنا من استخف بالصلاۀ؛ شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد، نمیرسد.» (1)
دو تصور از شفاعت
شفاعت را میتوانیم به دو گونه تصور کنیم:
الف) تصورعامیانه: مثلاً وقتی افراد وارد بعضی مراکز میشوند، برای انجام غیرقانونی کارشان یا نادیده گرفته شدن خطاهایشان به افراد صاحب نفوذ آنجا متوسل میشوند و به کمک و ضمیمه آنها کارشان را پیش میبرند، چون شفاعت به معنای ضمیمه کردن دو چیز به هم است.
ب) تصور صحیح: انسان با خدا ارتباط داشته باشد و مورد رضایت او واقع شود و زمینههای شفاعت را در خود به وجود بیاورد. خداوند هم به افرادی اجازه بدهد از اینها شفاعت بکنند، یعنی شفاعت از بالاست؛ نه از پائین و به معنای تبعیض و پارتیبازی. در حقیقت خداوند از شفاعت دو هدف دارد:
1) (1) . کافی، ج 3، ص 270، ح 15 و ص 401، ص 7، بحارالانوار، ج 47، ص 23 و... . ضمناً از پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) در روایتی حکایت شده: لیس منّی من استخف بالصلاۀ... . وسایل الشیعه، ج4، ص 25، ح 4420 و علل الشرایع، ج 2، ص 356، ح 2.
این اعتقاد نمیتواند شرک، کفر و چندگانه پرستی باشد، چون ما شفیع را نمیپرستیم؛ بلکه خدا خودش شفیع را قرار میدهد و - طبق آیات قرآن - به او اذن شفاعت میدهد. در شفاعت قرآنی کسی در عرض خدا نیست؛ بلکه در طول ارادۀ الهی است و اصلاً با ارادۀ الهی است که شفاعت صورت میگیرد.
اعتقاد به شفاعت موجب رکود تلاش هم نمیشود؛ بلکه پیام شفاعت این است که انسان باید تلاش و کوشش بکند تا مورد رضایت الهی واقع و شایستۀ شفاعت بشود وگرنه اینکه انسان گناه بکند و امیدوار به شفاعت دیگران باشد، همان تصور عامیانه از شفاعت است. پس اعتقاد آگاهانه به شفاعت موجب تشویق به گناه نمیشود و انسان را به تنبلی و سستی نمیکشاند، چون گناهکار کاهل، ارتباط معنوی با خدا یا اولیای او ندارد و اصلاً شایستۀ شفاعت نیست. (1)شفاعت خود عامل حرکت مثبت است و مهمترین نقشش این است که گناهکار از درگاه الهی ناامید نشود و بیشتر در گناه فرو نرود.
1) (1) . در سوره مدثر در آیات 40 - 47 پس از ذکر اعترافات مجرمان در آیه 48 میفرماید: «فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَۀُ الشَّافِعِینَ»
شفاعت به مفهوم دگرگونی احکام خدا نیز نیست، منظور از دگرگونی این است که خدا بخواهد کسی را عذاب کند و شفیع مانع شود. مثلاً واسطه 1- از نزدیکان رئیس اداره خواست رییسی را به نفع این شخص تغییر و او را از مجازات نجات میدهد یا پاداشی را که شایستهاش نیست، به او میدهد، یعنی اثر از پایین به بالا (شفاعت منفی) است.
در شفاعت قرآنی اثر از بالا به پایین است، یعنی خدا (1)اراده میکند که مثلاً امام حسین(علیه السلام) از ما شفاعت بکند. براساس آیه: «مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» (2)خدا باید اذن بدهد. فرق إذن و اجازه در این است که اذن قبل از عمل و اجازه بعد از عمل است، یعنی باید اذن قبلی باشد تا شفاعت صورت بگیرد.
وقتی خدا (3)میخواهد پیامبر اسلام، شهداء، ... شفاعت بکنند، مقام اینها ظاهر میشود و این نوعی احترام است (4)پس اثر از بالا به پایین است و تغییر در ارادۀ الهی نیست؛ بلکه شفاعت یکی از قانونهای الهی است. البته شرایطی هم قرار داده است و هر کسی آنها را داشته باشد، شایسته شفاعت میشود.
نکتۀ آخر اینکه: شفیعانی که در منابع اسلامی (قرآن و سنت) به آنها اشاره شده است، مانند پیامبران، علما، شهدا، مؤمنان، ملائکه و فرشتگان الهی، خویشاوندان انسان، اهل البیت حتی روزه و صفاتی مثل امانتداری میتوانند شفیع انسان در روز قیامت شوند، یعنی این صفات و افراد میتوانند فرد را به مرتبۀ بالاتری از معنویت و کمال برسانند و از بعضی پیامد لغزشها و نقصانها نجاتش بدهند.
پرسش:
پاسخ:
در سورۀ نمل میخوانیم:
«وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّۀً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ؛ (1)و هنگامی که گفتار ( فرمان عذاب) برآنان واقع شود، (و در آستانه رستاخیز قرار گیرند)، جنبندهای را از زمین برای آنان بیرون میآوریم که با آنان سخن میگوید، (در مورد این) که مردم همواره به نشانههای ما یقین نداشتند.»
ظاهر آیه در مورد مجازاتهایی است که به مشرکان وعده داده شده، یا مربوط به وقوع رستاخیز و نشانههایش است؛ حوادث هولناکی که هنگام وقوع رستاخیز بروز میکند و درهای توبه به روی بشر بسته میشود.
طبق برخی تفاسیر (2)مقصود زمان رجعت است؛ زمان محدودی که قبل از پایان جهان پیش میآید و برخی از مومنان خالص و کافران و منافقان زنده میشوند.
واژۀ «دابّه» به معنای جنبنده در این آیه میتواند انسان یا حیوان باشد. روایات درباره این جنبنده نیز چند نوع است:
موجودی غیرعادی که با شکلی عجیب و به گونهای معجزه آسا میآید و از کفر و ایمان سخن میگوید و منافقان را رسوا میکند.
انسان فوق العاده و فعالی که صفوف مسلمانها را از منافقان جدا و آنها را نشانه گذاری میکند.
الف. این انسان امیرمومنان علی(علیه السلام) است.
ب. مقصود امام مهدی(عج) است. (1)
این آیه مربوط به رجعت دانسته شده است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم فرمود: جنبندۀ زمین فرد نیرومندی است که کسی نمیتواند از دست او فرار کند. او بر پیشانی مؤمن و کافر علامت میگذارد و عصای موسی و انگشتر سلیمان همراه او است.
ممکن است برخی از تعبیرات این روایت کنایی باشد. مثلاً شاید منظور از جدا کردن مومن و کافر این باشد که مردم در موافقت و مخالفت امیرمومنان(علیه السلام) همانطور که در دنیا دو گروه شدند، در آخرت هم از هم جدا میشوند. شاید مقصود از انگشتر سلیمان و عصای موسی هم حکومت و قدرت باشد؛ پس معنای آیه میتواند عام و شامل هر جنبندهای، باشد که در آستانۀ رستاخیز ظاهر میشوند و با مردم سخن میگویند. این مطلب
1) (1) . تفسیر ابوالفتوح رازی.
ممکن است شامل پیشوایان حق باشد که از مصادیق کامل آن امیرمومنان علی و امام زمان(علیه السلام) است. برخی روایات هم موید این نظر است.
آیۀ 82 تا 85 سوره نمل در مورد رجعت است و روایات متعددی هم در این باره در تفسیر صافی هست. (1)
دجال و رجعت
واقعۀ رجعت و ظهور دجال از نشانههای برپاشدن قیامت است و منظور روایاتی که آیه را در مورد رجعت میدانند، این است که امیرمومنان علی(علیه السلام) در آن موقع زنده میشود، چنانکه برخی از روایات رجعت میگویند مومنان خالص، کافران خالص و مومنان بزرگ و مشهور در زمان رجعت باز میگردند و دورهای خاص از حرکت تکاملی بشر آغاز میشود.
از میان روایاتی که در مورد دجال، و امیرمومنان(علیه السلام) است، در این آیه فقط یک مورد را پیدا کردیم. در کمال الدین از امیرمومنان علی(علیه السلام) نقل شده است که حضرت از دجال نام برد و مطالبی راجع به او و کشته شدنش بیان کرد و فرمود، «بعد ذلک التامۀ الکبری؛ بعد از آن واقعۀ بزرگ روی میدهد.» از حضرت پرسیدند واقعۀ بزرگ چیست، فرمود: «خروج الدّابۀ.» (2)معلوم میشود که مسئلۀ دابۀ الارض غیر از جریان دجال است.
روایاتی نیز که ذیل آیه دیدیم، اشاره به اینکه دابّه همان دجال است، ندارند، بلکه حضور دجال قبل از این واقعه است.
خلاصه اینکه، حضور دجال مربوط به قیام امام زمان(عج) و دابۀ الارض مربوط به حوادث آستانۀ رستاخیز است و پیامبر دابۀ الارض را علی(علیه السلام) میداند. طبق روایتی (1)حضرت علی(علیه السلام) خصوصیات دابه را میگوید، اینکه آن موجود عجیب از نزد کوه صفا خارج میشود، انگشتری سلیمان و عصای موسی را دارد و مومن و منافق و کافر را از هم جدا میکند، ولی حضرت نامی از او نمیبرد و مسئله رستاخیز را مطرح میکند، شاید به این خاطر که خود حضرت صحبت میفرمود، مصداق را مشخص نکرد.
1) (1) . کمال الدین، ج 2، ص 527، بحارالانوار، ج 52، ص 193.
پرسش:
توضیح پرسش:
خداوند در آیۀ 145 سوره آل عمران میفرماید «مرگ همۀ انسانها در دست خدا و به وقت معین ثبت است و تا خدا نخواهد، مرگ کسی فرا نمیرسد.» با توجه به این آیه، خواست خدا در مورد کسانی که در حادثهای مانند تصادف و به علت رعایت نکردن نکات ایمنی از دنیا میروند، چگونه معنا مییابد؟
پاسخ:
توضیح آیه:
«وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللّهِ کِتَابَاً مُؤَجَّلاً وَمَن یُرِدْ ثَوابَ الدُّنْیَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَن یُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَۀِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِی الشَّاکِرِینَ؛ (1)هیچ کس جز به فرمان خدا نمیمیرد، که خدا مرگ را مقرر شده معین کرده است و هر کس پاداش این جهان را بخواهد از آن به او خواهیم داد.»
1) (1) . آل عمران، 145.
این آیۀ شریفه به مسئله مرگ و قطعی بودن زمان مرگ اشاره میکند. برای فهم آیه باید مسئله اجل مرگ را توضیح بدهیم.
واژۀ أجل به معنای مدت معین و آخرین مدت است؛ مدتی که برای چیزی مشخص میکنند. أجل و مرگ در قرآن دو نوع است؛ غیرحتمی و حتمی.
الف. أجل غیرحتمی: همان مرگ مشروط است. یعنی گاهی مرگ انسان وابسته به یک شرایطی است که اگر آن شرایط تحقق یابند، مرگ فرا میرسد. این نوع مرگ قابل تأخیر است. مثلاً طبق روایات برخی عوامل در آن مؤثرند، مثلاً اگر کسی صله رحم بکند، عمرش طولانی میشود یا اگر انسان بهداشت را رعایت بکند عمر زیادتری پیدا میکند وگرنه عمرش کمتر میشود. بنابراین برخی از مسائل عادی مثل رعایت احتیاط در رانندگی، رعایت مسائل بهداشتی یا برخی مسائل معنوی مثل صدقه، صله رحم و... اینها میتوانند مرگ معلق و أجل مشروط را جلو یا عقب ببرند. در سوره نوح میخوانیم: «...یَغْفِرْ لَکُم مِّن ذُنُوبِکُمْ وَیُؤَخِّرْکُمْ إِلَی أَجَلٍ مُسَمَّیً؛ (1)تا بخشی از پیامدهای (گناهان)تان را برای شما بیامرزد، و (مرگ) شما را تا سرآمد معیّنی به تأخیر اندازد.»
ب. اجل و مرگ حتمی: مرگی که در وقت معین خود حتماً میآید و همۀ انسانها خواهند مُرد. این یک قانون ثابت در نظام خلقت است. و در
1) (1) . نوح، 4.
برخی آیات به آن اشاره شده است، از جمله «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِن طِینٍ ثُمَّ قَضَی اجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمّیً عِندَهُ» (1)اجل مسمی به هیچ شکل قابل تغییر نیست. «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللّهِ کِتَابَاً مُؤَجَّلاً» (2)این آیه هم به اجل مقرر شده اشاره دارد.
توضیح بیشتر
انسان به صورت عادی میتواند مثلاً 70 سال عمر کند، به شرط اینکه بیمار نشود، در رانندگی بیاحتیاطی نکند، غذاهای بهداشتی مصرف بکند، گناهی نکند که گرفتار أجل زودرس شود و...
با توجه به این مقدمه میگوییم شکی نیست که خواست خدا مؤثر است. منتها خداوند دو نوع خواست دارد:
خواست حتمی که ظرفیت نهایی جسم انسان است. «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَۀُ الْمَوْتِ» همه خواهند مُرد.
أجل معلق و مشروط که به شرایط بستگی دارد و طبق شرایط کم و زیاد میشود.
بنابراین هر دو ارادۀ خداوند است، در عین حال ارادۀ خداوند با اختیار انسان منافات ندارد. در برخی موارد دین اعلام کرده است که اگر کسی
گناهی انجام بدهد، أجلش جلو میافتد و اگر صله رحم بکند، اجلش به تأخیر میافتد. برخی را هم عقل و علم انسان درک میکند، مثلاً اگر در رانندگی بیاحتیاطی بکند أجل جلو و اگر احتیاط بکند، به تأخیر میافتد. أجل معلق هم منوط به ارادۀ الهی، منتها مشروط به شرایطی، است.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در آیاتی از سوره فجر میفرماید:
«یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّۀُ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَۀً مَرْضِیَّۀً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی؛ (1)ای جان آرام یافته! به سوی پروردگارت باز گرد در حالی که (تو از او) خشنودی [و] مورد رضایت (او) هستی، پس در (سلک) بندگان (ویژه) من در آی، و در بهشت من وارد شو!»
توضیح آیه
آیه گویای لطف ویژۀ خدا به بندگان خاص خود است و از آنها با عنوان (بندگان من) یاد میکند و به طور مستقیم به میهمانی فرا میخواند و رضایت خود را از آنها اعلام میکند. در این آیات چند ویژگی برای بندگان خاص خدا شمرده شده است.
1) (1) . فجر، 27.
نفس مطمئنه دارند.
به سوی خدا یا ثواب و رحمت او باز میگردند.
در سلک بندگان ویژه خدا مورد لطف قرار میگیرند.
به بهشت الهی وارد میشوند.
از پاداشها و الطاف الهی راضیاند.
آنان و خدا از هم رضایت دارند.
منظور از نفس هم همان روح آدمی است که میتواند حالات و مراتب مختلفی به خود بگیرد.
نفس مطمئن: روحی که در پرتو ایمان و یاد خدا آرامش مییابد. به وعدههای الهی کاملاً مطمئن است و در برابر حوادث اضطراب به خود راه نمیدهد.
نفس راضیه: از خدا راضی است. چون میبیند که خدا به تمام وعدههایش عمل کرده و پاداشها و نعمتهای زیادی به او داده است. بندگان خاص خدا معمولاً به مقام رضا و تسلیم میرسند و هر چه را خدا انجام بدهد، میپسندند. این نفس، مرضیه هم هست، یعنی خدا هم از کار و عقاید این شخص راضی است.
توجه به روایت تفسیری
این آیه بر دو نفر (1)حمزه سید الشهداء(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) تطبیق شده است. امام صادق(علیه السلام) فرمود: سوره فجر، سورۀ حسین(علیه السلام) است (2)و
هر کس آن را بخواند در بهشت در درجۀ او خواهد بود. نیز حکایت شده (1)که مخاطب «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّۀُ؛ ای جان آرام یافته!» شخص امام حسین(علیه السلام) است.
با توجه به اینکه اصل سوره مکی است، و حمزه(علیه السلام) در مدینه و امام حسین(علیه السلام) سالها بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در کربلا شهید شدند، نسبت دادن سوره به آن دو از باب تطبیق بر مصداقهای روشن و کامل نفس مطمئن است.
طبق برخی روایات، مقام نفس مطمئنه کاملترین مقام نفس انسانی است و فقط کسانی که به درجۀ خشوع برسند، میتوانند به این مقام نائل بشوند. آیه «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ» (2)به هر دو مقام راضیۀ و مرضیه دلالت دارد.
اینکه اینها و خدا از هم راضیاند، اشاره به این مطلب است که بنده به مرتبۀ عالی انسانیت رسیده و ارادهاش از ارادۀ خدا جدا نیست. چون هر چه خدا میپسندد، او هم میپسندد و جلوۀ حق شده است و چیز غیرالهی در وجودش نیست که مورد رضایت نباشد. از همین باب در مورد
أئمه(علیه السلام) آمده است که «از اشئنا، شاء الله؛ (1)هر وقت ما بخواهیم، خدا میخواهد.» در مورد حضرت زهرا(سلام الله علیها)هم حکایت شده است (2)که خشم او خشم پیامبر و خشم پیامبر هم خشم خداست و رضایت او رضایت پیامبر و رضایت او رضایت خداست. در حقیقت این نکته بازگشت به همین مطلبی میکند که بیان شد. و یکی از احتمالات قوی در مورد آیه است.
کاربردهای واژه نفس در قرآن
این واژه گاهی به معنای شخص و بدن انسان (3)است، مثل آیات قصاص «نفس بالنفس» در این آیات نفس را در مقابل نفس قرار میدهد، منتها بیشتر اوقات منظور از نفس شخصیت، حقیقت و روح انسان است و روح خودش مراتبی دارد و تعبیرات متعددی از آن و مراتبش در قرآن آمده است. گاهی فرمود «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» (4)یا «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا» (5)در این آیات خداوند به نفس انسان و حالت تسویهاش سوگند یاد میکند که خدا و فرشتگان خوبیها و بدیها را به او الهام
میکنند و از «نفس ملهمه» و «نفس مسوّمه» یاد میکند. در سوره قیامت هم «لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَۀِ وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَۀِ» (1)به «نفس لوامه» سوگند میخورد؛ نفسی که انسان را هنگام انجام کار زشت سرزنش و دچار نوعی عذاب وجدان میکند. گاهی هم سخن از نفس اماره است، مثل «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَۀُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی» (2)ی عنی نفس انسان بسیار به کارهای بد فرمان میدهد.
نفس دو سویه است؛ از یک جهت کارهای نیک به او الهام میشود و از جهتی کارهای بد. طبق برخی روایات ذیل آیات سوره مبارکه ناس، گویا نفس انسان دو گوش دارد که در یکی الهامات شیطانی و در دیگری الهامات الهی توسط فرشتگان دمیده میشود. براساس تعبیر دیگر «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» (3)انسان در معرض دو نوع خواسته است؛ گاهی به طرف خواستههای بد میرود و حتی آن خواستهها انسان را به طرف خود میکشد و به او دستور میدهد نفس أمّاره گاهی هم به طرف خواستههای خوب میرود و او را به طرف نیکی میکشد که آن وقت به آن نفس لوّامه میگویند. این نفس در مراحل عالی به جایی میرسد که نفس راضیه و مرضیه و مطمئنه میشود.
گاهی اوقات انسان نفس بد فرما و أمارۀ خود را سرکوب میکند و به طرف کارهای نیک میرود. مراتب عالی راضیه و مرضیه و مطمئنه را میپیماید. گاهی هم انسان به ندای نفسی که الهام به نیکی میکند گوش نمیدهد و به نفس اماره میدان میدهد. پس همۀ این مراتب به صورت بالقوه در وجود انسان هست و به عهده انسان است که یکی را به فعلیت برساند.
پرسش:
پاسخ:
حوادث مهمی قبل از واقع شدن رستاخیز اتفاق میافتد و قرآن کریم به تعدادی از آنها اشاره کرده است. حتی در سورۀ محمد(صلی الله علیه و آله) (1)سخن از اشراط الساعۀ (نشانههای رستاخیز) آمده است. مفسران در مورد علامتهای رستاخیز نکاتی را بیان کردهاند، مانند:
نزول قرآن؛
شق القمر؛ «اقْتَرَبَتِ السَّاعَۀُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ» (1)در این مورد دو احتمال هست؛ اینکه مقصود شق القمر زمان پیامبر یا شکافته شدن ماه در آستانۀ رستاخیز باشد.
قیام حضرت مهدی(عج): و همچنین برخی از کارهای دیگر که طبق روایات پیش از ظهور روی خواهد داد، مانند شیوع شرب خمر و... .
دود آشکار: «یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ؛ (2)(و منتظر) روزی باش، که آسمان دودی آشکار آورد.» منظور از آن دود شرر باری است که بر سر مجرمان میریزد یا قحطی یا چیز دیگری مورد نظر است.
کوهها در آغاز قیامت
هشت تغییر در مورد وضع کوهها در آستانۀ رستاخیز مطرح شده که به نظر برخی مفسران اشاره به هشت مرحله است که طی آن کوهها تحولات خاصی پیدا میکنند و نشانههای رستاخیز آشکار میشود. چون کوهها از پدیدهها و نشانههای عظمت و استواری کرۀ زمین هستند، قرآن کریم به آنها اشاره میکند که چگونه در آستانه قیامت در هم پیچیده و متلاشی میشوند. هشت تغییر یا مرحله چنین است:
لرزش کوهها؛ (1)
لرزش شدید کوهها: در سورۀ حاقه فرمود: «وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ؛ (2)کوهها از جا کنده میشوند.»
حرکت کوهها: «وَتَسِیرُ الْجِبَالُ سَیْراً؛ (3)کوهها حرکت میکنند.»
کوبیده شدن کوهها: «فَدُکَّتَا دَکَّۀً وَاحِدَۀً؛ (4)در هم کوبیده میشوند.»
کوهها همچون تودۀ شن متراکم :«کَثِیباً مَّهِیلاً» (5)
گرد و غبار شدن کوهها: «وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً فَکَانَتْ هَبَاءً مُّنبَثّاً؛ (6)و کوهها کاملاً خرد شوند، و غباری پراکنده شوند.»
کوهها همچون پشم حلاجی شده: «وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ؛ (7)و کوهها همچون پشم رنگینِ زده شدهاند.»
کوهها همچون شبح سراب مانند: «وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکَانَتْ سَرَاباً؛ (8)و کوهها روان شود و سراب گردد.»
چگونگی اتفاقات هشت گانه و وضعیت جهان
علت وقایع ممکن است برخورد سیارات، انفجارات هستهای، تجلی الهی و... باشد.
وضعیت جهان در آستانۀ رستاخیز در هم ریخته میشود، از جمله:
این حالت شاید به خاطر زلزلههای شدید، جدا شدن اکسیژن و هیدروژن آب دریا، متلاشی شدن کوهها و ریختن آنها در دریاها یا تغییرهای دیگری باشد. در آیات قرآن سخن از زلزلههای عظیم، نه تنها در مورد کوهها، بلکه به صورت فراگیر به میان آمده است: «إِنَّ زَلْزَلَۀَ السَّاعَۀِ شَیْءٌ عَظِیمٌ؛ (3)زلزلۀ روز رستاخیز چیز بسیار بزرگی است.»
دور دست میگویند از حالت معمولی خود خارج میشده و به صورت سیاه چاله در آمدهاند.
«یَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً» (4)و «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ» (5)ی عنی همۀ منظومههای هستی مانند طومار درهم پیچیده میشوند. بنابراین رستاخیز وضعیت کل جهان را به هم میزند و مخصوص کوهها نیست.
پرسش:
و چرا از آن با واژههای گوناگون مثل ساعه (1)، بعث، نشر و... نام برده شده است؟
پاسخ:
قیامت نامهای متعددی دارد و به نظر برخی مفسران نامهای متعدد به مراحل قیامت اشاره دارند. نامهایی مثل قیامت، قیام الساعۀ و...
حدود هفتاد مرتبه در قرآن کریم به کار رفته است. به برخی از این نامها اشاره میکنیم.
الساعۀ: با توجه به اینکه ساعت جزئی از زمان است، پیام اینگونه آیات این است که در قیامت زمان مثل موجود زندهای میشود که به پا میخیزد و قیامت، روز به پا خاستن است.
دوباره به پا خاستن افرادی که در قبور هستند، از جلوههای رستاخیز و مراحل آن است.
حشر: این واژه به معنای جمع کردن است. «وَإِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ» (1)ترکیبهای مختلف حشر حدود 30 بار در قرآن کریم به کار رفته و منظور این است که در روز قیامت افراد سوق داده و جمع میشوند.
إحیاء موتی: به این نام (رستاخیز مردگان) در قرآن کریم زیاد اشاره شده است. برخی رستاخیز را معادل برخاستن مردگان میدانند، به عبارت دیگر رستاخیز به معنای مُرده است و رستخیز یعنی برپاخاستن مردگان.
نشر: در اصل به معنای گستردن است و منظور از آن در «کَذلِکَ النُّشُورُ» (2)و «وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ» (3)انتشار انسانها در رستاخیز در نقاط مختلف یا انتشار نامههای اعمال آنها است.
معاد: «کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ؛ (4)همان گونه که (آفرینش) شما را آغاز کرد، (به سوی او) باز میگردید.» به معنای بازگشت انسان به حیات مجدد است.
رجوع: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَۀُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ» (1)به معنای بازگشت به سوی خداست. رجوع إلی الله حدود 10 بار در قرآن با بیانهای مختلف مطرح شده است، مانند «إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ» (2)
لقاء الله: «کَذَّبُوا بِلِقَاءِ اللَّهِ» (3)برخی لقاء الهی در رستاخیز را منکر میشوند. مفسران در این باره اختلاف نظر دارند و مقصود از لقای الهی را ملاقات فرشتگان حساب و جزاء یا ملاقات حکم و فرمان خدا میدانند. مسلماً ملاقات حسی خدا مقصود نمیباشد، چون خدا جسم نیست. پس مقصود ملاقات شهودی و باطنی است.
پرسش:
پاسخ:
مقصود از نامۀ اعمال
حداقل پنج دیدگاه در این باره وجود دارد:
برخی فکر میکنند اعمال انسان، مثل نامه روی کاغذ نوشته و به دست فرد داده میشود و او سطر به سطر میخواند؛ اما چون چنین نامهای ممکن است قابل پذیر و بسیار پر حجم باشد، پس مقصود چیز دیگری است.
نامۀ عمل همان روح آدمی است که اعمال در او به نوعی رسوخ پیدا میکند و باقی میماند. (1)
نامۀ عمل، حقایق اعمال انسان را در بر دارد.
اعمال در روح انسان اثر میگذارند. اثراتی هم در فضا و هوا دارد. مجموع این اثرات را به دست صاحب عمل میدهند. به عبارت دیگر نامۀ
1) (1) . نظر مرحوم فیض کاشانی و... .
اعمال، اثرات اعمال ماست که در فضا، اطراف و جانمان اثر میکند و این آثار در روز قیامت قابل بازیابی است، به گونهای که میتوان آن را به صورت عینی نشان داد.
مانعی هم ندارد که نامۀ عمل فراتر از همه موارد فوق و در برگیرنده آنها باشد.
نکته
ثواب و عقاب نتیجۀ عمل است، اما نامۀ عمل، خود عمل را نمایش میدهد. تجسم اعمال (1)هم در حقیقت نتیجه عمل است، اما نامۀ عمل، خود عمل است که انسان میبیند چند کار خوب یا بد انجام داده است.
در قرآن گاهی از نامۀ عمل شخصی، زمانی از نامۀ عمل امتها و گاهی نامۀ عمل کل بشر سخن گفته میشود. در سوره اسراء میفرماید: «نامۀ اعمالش را برگردنش آویختهایم.» (2)یعنی هر کسی نامۀ عمل شخصی دارد.
در سوره جاثیه از نامۀ عمل هر ملت یاد میکند: «کُلُّ أُمَّۀٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا؛ (1)هر امتی به سوی نامه (اعمال)ش فراخوانده میشود.»
نامۀ عملی هم همۀ انسانها دارند «وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ» (2)در این آیه سخن از شخص یا ملت خاص نیست؛ همۀ چیزها در یک نامۀ عمل روشنی جمع میشود. بنابراین اعمال انسان میتواند آثار شخصی، اجتماعی یا جهانی داشته باشد. بر این اساس وظایف انسان هم، شخصی، ملی یا جهانی باشد.
تعبیرهای مختلف از نامۀ اعمال در قرآن
هدف از یادآوری و تکرار نامۀ عمل، استفاده از کارکرد تربیتی آن است. گویا انسان احساس میکند همیشه دوربینی همراهش
هست که همۀ اعمال او را ضبط میکند، برای همین میکوشد کار ناشایستی از او سر نزند.
خداوند میخواهد در صحنۀ هستی چنین حالتی برای انسان پیدا بشود و او خود را همیشه در حضور مأموران الهی ببیند تا دستورات الهی را انجام بدهد و گناه نکند.
همچنین نامۀ عمل در روز رستاخیز، اتمام حجت با انسانی است که میخواهد او را به دوزخ ببرند و نامه عمل جای انکار برای او باقی نمیگذارد.
پرسش:
پاسخ:
خدا ناظر اعمال و نویسندۀ واقعی ماست. البته او کارهایش را با واسطه انجام میدهد، لذا در برخی آیات (1)از نویسندگان خاصی (رقیب و عقید) یاد شده است.
رقیب و عقید نام یا صفت دو فرشته است که یکی از سمت راست و دیگری از سمت چپ بر اعمال انسان نظارت میکنند. به عبارت دیگر، غیر از اینکه در روز رستاخیز اعضای انسان و موجودات شاهد بر اعمال انسان هستند، کارها در روح انسان نیز ضبط میشود و جان انسان تجلی اعمال اوست؛
همانطور که این اعمال در صحنۀ هستی باقی میمانند. در حقیقت قرآن هشدار میدهد که شما از همه طرف در محاصرۀ خدا و مأموران الهی هستید. پس مراقب اعمال خود باشید.
1) (1) . ق، 17 - 18.
پرسش:
پاسخ:
مسئلۀ نفخ صور در آیات متعددی مورد توجه قرار گرفته است. خداوند در سوره زمر میفرماید:
«وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ؛ (1)و در شیپور دمیده میشود، پس کسانی که در آسمانها و کسانی که در زمین هستند مدهوش میشوند (و میمیرند)، مگر کسانی که خدا بخواهد؛ سپس [بار] دیگر در آن (شیپور) دمیده میشود، و ناگهان آنان ایستادهاند، در حالی که منتظر (حساب) هستند!»
در این آیه شریفه سخن از دو نفخ صور است؛ اولی (نفخه مرگ) وقتی است که همه میمیرند و از دنیا میروند و دومی (نفخه حیات) زمانی است که در شیپور دمیده میشود و همه برای حساب و کتاب زنده میشوند، «إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ» مگر کسی که خدا بخواهد از این مرگ نجات
1) (1) . زمر، 68.
ی
ابد. گروهی برخی این عده را فرشتگان بزرگ مثل جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و... میدانند. عدهای هم شهدا و حتی حاملان عرش الهی را به این جمع اضافه کردهاند، به نظر مفسران دلیلی برای زنده ماندن، جز اسرافیل، نداریم که البته او هم در نهایت خواهد مرد. بنابراین، همۀ موجودات بعد از نفخۀ صور اولی اول خواهند مُرد و با نفخۀ صور دوم زنده خواهند شد.
معنای صور
صور به معنای شیپور (1)است. در روزگار گذشته با شاخ گاو و دیگر حیوانات درست میکردند و برای آگاه ساختن قافلهها هنگام حرکت یا ایستادن در این شیپور میدمیدند. مقصود از آن در آیه شاید کنایه از فرمان پایان جهان باشد. این احتمال هم هست که شیپوری واقعی و با طراحی خاص باشد که بتواند صیحۀ عظیمی به وجود آورد. این احتمال با ظاهر روایات هم سازگارتر است. به هر حال همه مردم در اثر صدای بسیار عظیم آن خواهند مُرد.
تعابیر دیگر: صَیْحَۀً (2)، نَقر (3)(کوبیدن چیزی، مثل منقار پرنده بر جایی)، الصَّاخَّۀُ (4)(صدای شدیدی که گوش را کر میکند.)، الْقَارِعَۀُ (5)(کوبنده) زَجْرَۀ (6)(راندن با صدای بلند)
به هر حال وقتی حضرت اسرافیل (1)(فرشتۀ نفخ صور) صور اول را بدمد ابتدا همۀ موجودات و سپس خودش میمیرند و در نفخۀ صور دوم که با فاصله ایجاد میشود، همۀ موجودات زنده و در صحنۀ محشر حاضر میشوند.
نکتۀ تربیتی نفخ صور: مرگ و حیات به دست خداست، زندگی پایدار نیست و همۀ باید برای رستاخیز آماده باشیم.
در آیۀ 68 سوره زمر تعبیر «ثم» هست، یعنی بین نفخ صور اول و دوم فاصلۀ زیادی هست. به صورت طبیعی انسانهایی که از دنیا میروند، برزخی دارند و فاصلۀ زیاد بین دو نفخه هم قاعدتاً از برزخ مستثنی نخواهد بود.
برزخ به معنای چیزی است که بین دو چیز حائل شود. به فاصله بین مرگ تا نفخ صور دوم و قیامت هم برزخ میگویند.
روشنترین آیه در این باره چنین است:
«مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ؛ (2)به دنبال آنها برزخی میآید تا روزی که برانگیخته میشوند.»
آیات دیگری هم به این مطلب اشاره دارد، مانند آیاتی که به حیات شهیدان اشاره دارند، مثل «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ» (3)
زنده بودن شهدا جسمانی و فعلی نیست، پس حیات برزخی است. در چند جا به این مطلب اشاره شده است، از جمله در مورد عذاب شدن فرعون در هر صبح و شام، دیگری در مورد حبیب نجار (مؤمن آلفرعون) (1)که به کمک رسولان مسیح به انطاکیه آمد و شهید شد و سخنانی از او در قرآن نقل شده است. (2)
در سوره مومن تعبیر دو مرگ و دو زندگی هست و از مجموع آیات استفاده میشود که انسان سه زندگی دارد: 1. زندگی دنیوی 2. زندگی بین دنیا تا رستاخیز (برزخ) 3. زندگی در عالم قیامت (رستاخیز)
در روایات هم آمده است:
«القبر روضۀ من الریاض الجنه أو حفرۀ من حفر النیران؛ قبر باغی از باغهای بهشت یا حفرهای از حفرههای آتش است.»
این روایت از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، (3)امیرمومنان (4)و امام سجاد(علیه السلام) (5)نقل شده است. این مطالب در مورد استغفار، ترحّم بر مردگان و هدیه دادن برای آنها، زیارت شهداء، سخن پیامبر با کشتگان بدر هم آمده است و میتواند شاهدی بر مسئلۀ برزخ باشد.
1) (1) . مومن، 28
2) (2) . یس، 26
3) (3) . بحارالانوار، ج 58، ص 7، ارشاد القلوب، ج 1، ص 75، الخرائج، ج 1، ص 172، متشابه القرآن، ج 2، ص 99
4) (4) . بحارالانوار، ج 6، ص 218، ح 13، ج 33، ص 545، ج 41، ص 248، ح 2، ج 74، ص 390، الامالی صدوق، ص 24، ج 31، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 69، الغارات، ج 1، ص 148
5) (5) . بحارالانوار، ج 6، ص 214، تفسیر القمی، ج 2، ص 94، الدعوات، ص 244.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در آیات 106 تا 108 هود میفرماید: کسانی که بدبخت شدند، پس در آتشند؛ در حالی که آنها در آنجا فریاد و ناله میکنند و تا آسمانها و زمین برپاست، در آنجا ماندگارند؛ مگر اینکه پروردگارت بخواهد.
مشابه همین تغییر در مورد اهل بهشت هم هست: «وَأَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّۀِ خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا ما شَاءَ رَبُّکَ عَطَاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ؛ (1)و اما کسانی که نیکبخت شدند پس در بهشتند؛ در حالی که تا آسمانها و زمین برپاست، در آنجا ماندگارند؛ مگر آنچه پروردگارت بخواهد این بخششی قطع ناشدنی است.» در اینجا این سؤال مطرح میشود: «قید مادامت السموات و الارض» چرا در مورد هر دو گروه
1) (1) . هود / 108
بهشتی و جهنمی آمده است؟ آیا زمانی که بهشت و دوزخ هست، اصلاً آسمان و زمینی وجود دارد تا بفرماید تا وقتی که آسمان و زمین هست بهشتیان در بهشت و دوزخیان در دوزخ هستند! مفسران (1)با توجه به این نکته گفتهاند مقصود از قید این است که خلود به معنای بقای طولانی است. در حقیقت کنایه از ابدیت و جاودانگی است. مثل اینکه در فارسی میگوییم تا خدا خداست، این کار هست یا تا آسمان برپاست و خورشید طلوع میکند این کار ادامه دارد. این نوع تعبیر در آیه، کنایه از این است که بهشتیان تا ابد در بهشت و دوزخیان تا ابد در دوزخ میمانند وگرنه روشن است که آسمان و زمین ابدی نیست زمین و آسمان ، تا وقتی برپاست که انرژی خورشید باقی باشد و انرژی خورشید هم روز به روز کم میشود و خورشید به طرف مرگ پیش میرود.
نکته: برخی با توجه «الا ماشاء ربک» که در هر دو آیه هست، گفتهاند ممکن است منظور این باشد که بودن دائمی بهشتیان در بهشت و دوزخیان در دوزخ، برای همه افراد نیست. یعنی امکان دارد برخی از افراد دوزخی مؤمنان خطا کاری باشند که بعد از مدتی از آتش نجات پیدا میکنند.
این احتمال هم داده شده است که این قید برای بیان قدرت خدا باشد.
1) (1) . تفسیر نمونه، ج 9، ص 239 و 240 و تفسیر المیزان، ج 11، ذیل آیه 108 سوره هود.
آیا زمین و آسمان از بین میروند و ...؟
بر اساس این آیات قرآن میتوانیم بگوییم که نظام فعلی جهان در آستانه رستاخیز در هم میریزد؛ خورشید خاموش میشود، ستارگان با هم برخورد میکنند و ...
«إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ؛ (1)وقتی خورشید خاموش میشود و ستارگان بی نور میشوند». بر اساس آیات متعدد در آن زمان زلزلههای عظیمی رخ میدهد، کوهها فرو میپاشند، ستارگان در هم میریزند و خاموش میشوند و به عبارت دیگر در آن زمان نظام عالم عوض میشود و بهشت و دوزخ بر اساس نظام نوینی بر پا میشود.
1) (1) . تکویر / 1.
پرسش:
پاسخ:
در آیه 44 سوره اعراف گفت و گوی بهشتیان و دوزخیان مطرح میشود و در آیه 46 میفرماید: «و بینهما حجاب»؛ بین بهشتیان و دوزخیان مانعی هست، «و علی الاعراف رجال»؛ و بر یک سرزمین بلند مردانی هستند.»
حجاب در اصل به معنای مانع است. در این آیه مقصود یا همان سرزمین اعراف است، یعنی یک بلندی که دوزخ و بهشت را از هم جدا میکند و مانع میشود که بهشتیان و دوزخیان به راحتی ارتباط برقرار کنند یا مقصود دیواری است که ظاهرش عذاب و درونش رحمت است؛ همان طوری که در آیه 13 سوره مبارکه حدید از آن یاد شده است.
نکته: تعبیرات قرآن در مواردی که مسائلی راجع به بهشت و دوزخ و دنیای بعد از مرگ را بیان میکند، گاهی مشابه تعبیرات دنیوی است. گاهی هم تعبیرات جنبه تمثیل و تشبیه دارد و چون جهان آخرت در افق بالاتری قرار دارد، این تعبیرات میتوان یک شبهی از حقیقت را در ذهن ما تصویر بکند، در حقیقت مشکل از مفاهیم و الفاظ بشری است که
ظرفیت نمایاندن تمام آن حقیقت را در خود ندارد؛ لذا مطالب گاهی برای ما مجمل جلوه میکند بنابراین وقتی میگوییم مانعی و سرزمینی به نام اعراف بین آنها هست، این نکته راباید در نظر داشته باشیم.
میدانیم که اعراف در لغت به معنای مکان مرتفع است. از احادیث هم استفاده میشود که منطقهای میان بهشت و دوزخ است که همچون حجاب و مانع بین آن دو قرار میگیرد؛ به طوری که هر کس در سرزمین اعراف باشد، بر بهشت و دوزخ اشراف دارد و میتواند دوزخیان و بهشتیان را مشاهده بکند و این منطقه مکان، عبور افراد به بهشت نیز میباشد.
این تنها اطلاعات ما در ارتباط با اعراف است. در این آیه شریفه فرمود «علی الاعراف رجال یعرفون کلاً بسیماهم» ؛ بر روی اعراف مردانی هستند که بهشتیان و دوزخیان را با چهره هایشان میشناسند».
مقصود از این مردان چه کسانی اند؟
در احادیث اهل البیت و اهل سنت به دو مطلب اشاره شده است: 1. این افراد مقربان درگاه الهی و گواهان و شاهدان بر مردم هستند. در برخی روایات هم آمده که مقصود آل محمد است.
مفسران (1)با توجه به روایات، دو احتمال داده اند؛ اول) مقصود پیشوایان حق است که به مؤمنانی که بهشتی شدند یا هنوز داخل بهشت نشده اند، سلام میدهند؛ دوم) مقصود گروه مستضعف است؛ مومنان مستضعفی که آرزو دارند وارد بهشت شوند، ولی موانعی جلوی راه آنها هست. وقتی بهشتیان را میبینند، به آنها سلام میکنند؛ یعنی مردانی که بر اعراف هستند، به اصحاب و افراد بهشتی سلام میدهند.
ظاهر آیه شریفه با دیدگاه اول مفسران سازگار است، یعنی باید افرادی باشند که مقام والایی داشته باشند؛ رجالی که رهبران الهیاند و دوزخیان و بهشتیان را میشناسند و به مومنان درود میفرستند.
البته با توجه به مجموع احادیث این جمع بندی قابل ارائه است که:
سه گروه از اعراف عبور میکنند؛
اول) گروه پیشوایان و بزرگان: در گذرگاههای سخت قیامت توقف میکنند و به یاری و شفاعت مومنان و مستضعفان میآیند.
ظاهر آیه هم همین است.
دوم) ناتوانان محتاج کمک: اینها مومنان گنه کاریاند که نیکیها و بدی هایشان تقریباً مساوی است.
اینها طبق برخی روایات بر اعراف میمانند و در نهایت ممکن است مورد شفاعت واقع شوند.
1) (1) . تفسیر نمونه، ج 6، ص 184.
سوم) مؤمنان صالح: با سرعت از این گذرگاه اعراف میگذرند و وارد بهشت میشوند.
آیه فوق و آیات بعدش به گروه اول و دوم اشاره میکند. بنابراین در یک جمع بندی میتوان گفت سه گروه از اعراف عبور میکنند؛ منتها ظاهر آیه 46 به گروه اول اشاره دارد.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در سورۀ مریم میفرماید:
«وَإِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیّاً ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیّاً؛ (1)و هیچ (کس) از شما نیست، مگر اینکه در آن (جهنّم) وارد میشود؛ (این حکم) حتمی است که برای پروردگارت پایان یافته است؛ سپس کسانی را که خودنگهداری (و پارسایی) کردند نجات میبخشیم، و ستمکاران را از پای در آمده، در آن (دوزخ) وا میگذاریم.»
تفسیر آیه
حال یک سوال مطرح است که چرا پارسایان وارد جهنم میشوند؟
از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: هیچ نیکوکار و بدکاری نیست؛ مگر اینکه داخل جهنم میشود، و آتش برای مؤمنان سرد و سالم میشود، همانطور که بر ابراهیم(علیه السلام) سرد و سالم شد. (2)و فرمود: همه وارد آتش میشوند، سپس براساس اعمالشان از آن بیرون میآیند. برخی چون برق، برخی همچون باد، عدهای مثل دویدن اسب، گروهی مانند سوارکار معمولی، جمعی چون پیاده کند رو و برخی همچون رهرو معمولی. (3)یعنی عبورشان از دوزخ براساس اعمالی که دارند، طول میکشد.
ورود ستمگران به دوزخ برای این است که عذاب بشوند و نیز با دیدن گذر سریع مؤمنان، ناراحتی آنها فزونتر شود، اما مؤمنان وارد آتش میشوند تا عذابهای کافران را ببینند و قدر نعمتهای بهشتی را بدانند. البته گذر مؤمنان چنان سریع است که کمترین ضرری به آنها نخواهد رسید.
پیام آیه این است که همه داخل دوزخ میشوید و براساس اعمالتان در آن میمانید و یا از آن میگذرید. پس مراقب باشید و ببینید جزء با تقواها هستید یا ستمکاران!
پرسش:
پاسخ:
ما دو نظام داریم؛ نظام دنیا و نظام آخرت. نظام دنیا و کیهانی که ما داریم، بر اساس خورشید محوری است، یعنی خورشیدی هست که سیاراتی از جمله زمین در اطراف آن میچرخند.
همه در کهکشان راه شیری قرار دارند و در دل این راه شیری خود خورشید به طرف مقصدی در جریان است.
نظام دنیوی مقدمه و مزرعهای برای نظام آخرت. (1)
حیات واقعی در نظام اخروی است و در آن جا نظام دنیا از لحاظ زمان، مکان و نوع چینش در هم میریزد و نظامی نو بر پا میشود.
در مورد این که نظام آخرت چگونه خواهد بود، ما جز اشارتی که در قرآن و روایات هست، اطلاعات زیادی نداریم.
و تنها میدانیم حیات دنیوی مقدمه است و حیات واقعی آنجاست. (2)
پرسش:
پاسخ:
برخی از مفسران برآنند که اشاره به نعمتهای مادی در بهشت، برای این است که عبارات و واژههای بشری تحمل معنایی بیشتر از این را ندارد. به عبارت دیگر، خداوند میخواست حقایق و لذتهای بلندی را بیان بکند ولی چون با الفاظ بشری بیان پذیر نبود، از تعبیراتی استفاده کرد که برای بشر آشنا باشد، مانند: گوشت پرندگان (1)میوهها (2)و باغها. (3)در حالی که حقیقت بالاتر از این است و برخی از نعمتها اصلاً در عبارات مادی نمیگنجد، لذا فرمود: «وَرِضْوَانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ؛ (4)رضایت الهی خیلی بزرگتر است» اما به نظر میرسد آیات مربوط به بهشت به حقایق برتری اشاره دارند که در تعبیرات بشری نمیگنجد.
به برخی دیگر از نعمتهای (معنوی و مادی) بهشت اشاره میکنیم.
الف: نعمتهای معنوی
احترام ویژه (1)
محیط صلح و صفا (2)
امنیت (3)
دوستان موافق و با وفا (4)
برخوردهای محبتآمیز (5)
نشاط فوق العادۀ درونی انسانها (6)
احساس خشنودی خدا (7)
نظر خدا به انسان و نظر انسان به خدا (8)
رفتار طبق میل انسان (9)
نعمتهایی که در تصور انسان نمیگنجد (10)
جاودانگی نعمتهای بهشتی (11)
ب. نعمتهای مادی
در نتیجه میتوان گفت: با بررسی کل آیات درباره بهشت و نعمتهای آن خداوند به میوهها و لذتهای دیگر آن اشاره کرده است و هر کدام از آنها در آیات مختلف بیان شده است.
پرسش:
پاسخ:
دست کم در سه جای قرآن (1)به این مطلب اشاره شده است. در سوره حجر میخوانیم:
«وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَزَیَّنَّاهَا لِلنَّاظِرِینَ وَحَفِظْنَاهَا مِن کُلِّ شَیْطَانٍ رَّجِیمٍ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِینٌ» (2)
مضمون آیه:
ما آسمانها را زینت دادیم. ستارگانی در آن قرار دادیم و آنها را از هر شیطان رانده شدهای محفوظ داشتیم؛ مگر شیطانی که بخواهد استراق سمع و جاسوسی بکند و اسرار آسمانها را به دست بیاورد.
شهابهای روشنی به دنبال چنین کسی خواهد آمد و او را مورد هدف قرار خواهد داد.
دیدگاههای مفسران: واژه «شهاب» در اصل (1)به معنای «شعله خارج شده از آتش است. به سنگهای ریز و گاه سرگردان هم که بر اثر نیروی جاذبه زمین به سوی زمین کشیده میشوند، شهاب میگویند. این سنگها بر اثر سرعت زیاد و برخورد با هوای اطراف زمین شعله ور و گاهی تبدیل به خاکستر میشوند. ما این شهابها را شبها به صورت نقطههای روشنی که به سرعت به سوی زمین میآیند و بعد ناپدید میشوند میبینیم.
ممکن است مقصود از شهاب در این آیه، کنایه از امواج نیرومند علم و تقوای دانشمندان یا همین شهاب سنگها باشد.
مفسران دست (2)کم چهار دیدگاه در مورد این آیه دارند:
در حقیقت شیطانها که موجودات خبیثیاند، جنیانیاند که میخواهند به آسمانها بروند و و از اخبار ماورای زمین آگاه شوند و جاسوسی بکنند، اما شهاب سنگها همچون تیری به سوی آنها پرتاب میشود و آنها را از رسیدن به هدفشان باز میدارد و نمیگذارد به سوی آسمانها حرکت بکنند. برخی از مفسران این دیدگاه را قبول ندارند و میگویند امروزه خروج از نیروی جاذبه زمین ممکن است. بنابراین شاید این دیدگاه بر اساس، نظریه فلکی نظام قدیم بوده است.
برخی این تعبیرها را کنایه میدانند. (1)این گروه خود به سه دسته تقسیم میشوند:
الف: تشبیه برای روشن شدن حقایق غیر حسّی؛ یعنی مقصود از آسمان جایگاه فرشتگان و عالم ملکوت است، چون واژه آسمان در قرآن دست کم در هفت معنا (جو زمین، جایگاه ستارگان، آسمان معنوی و عالمهای بالا و ...) آمده است و اینجا جایگاه فرشتگان و عالم ملکوت مقصود است. شیطانها میخواهند به آنجا نزدیک شوند و از اسرار خلقت و حوادث آینده اطلاع پیدا کنند، ولی با شهابها (انوار ملکوتی) رانده میشوند. (2)
ب: منظور این است که انسانها در زندگی زمین زندانی شدهاند و چشم به جهان برتر نمیاندازند و به آوای آن گوش نمیدهند، در حقیقت شهابهای خودخواهی، شهوت، طمع و جنگهای خانمان سوز آنها را از درک حقایق محروم میسازد. (3)
ج: مقصود از آسمان، آسمان حق، ایمان و معنویت است. شیطانها و وسوسه گرها همواره میخواهند به این محدوده راه پیدا بکنند و با وسوسهها به دل مؤمنان راستین و حامیان حق نفوذ بکنند؛ اما ستارگان آسمان حقیقت، یعنی دانشمندان و علمای متعهد و در رأس آنها رهبران
الهی مانند پیامبران و امامان با امواج نیرومند علم و تقوی و قلم و زبان بر این شیاطین و وسوسههای آنها هجوم میبرند و آنها را از نزدیک شدن به آسمان معنویت باز میدارند.
شاید آیه توان و تحمل این را دارد که بگوییم آیه ظهور و بطون مختلفی دارد و ممکن است همه این معانی را در بر بگیرد.
مانعی هم از جمع بین این تفاسیر نیست؛ هر چند به نظر میرسد تفسیر دوم (عالم ملکوت، و تفسیر چهارم (آسمان معنویت) به ذهن نزدیک تر است.
سه تفسیر اخیر آیه را از ظاهرش خارج میکند و به تفسیر کنائی میپردازد؛ ولی در تفسیر اول (شهاب سنگها) ظاهر آیه حفظ میشود.
پرسش:
پاسخ:
بر اساس برخی احادیث (1)ممنوع شدن شیطانها از نفوذ به آسمانها و جاسوسی از تولد حضرت عیسی(علیه السلام) آغاز و با تولد پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) کامل شد.
این احتمال نیز وجود دارد که این حدیث گویای رابطه تولد حضرت عیسی و پیامبر اسلام و با کاهش توطئههای شیطانی است؛ چون در این دوره بساط بتپرستی و برخی خرافات به آرامی برچیده شد و بشریت گامهای بلندی به سوی معنویت و حقیقت برداشت؛ ولی توجه به همین آیه و روایات روشن میشود آنچه ممنوع شده، راه یافتن شیطان به آسمان بالا و معنویت و دستیابیاش به اسرار بود؛ ولی شیطانها از نفوذ در انسانها به وسیله وسوسه منع نشدند؛
1) (1) . ذیل آیه 17، سوره حجر؛ تفسیر القمی، ج 1، ص 373، کشف الاسرار و عدۀ الابرار، ج 5، ص 296؛ نورالثقلین، ج 3، ص 5؛ تفسیر الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج 11، ص 10.
نکتهای که باید اشاره شود، این است که این خود انسانها هستند که راه نفوذ شیطان را برای وسوسه مهیا میکنند.
«وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ» (1)برخی از مردان (و انسانها) به افرادی از جنیان پناه میبرند» یعنی آنها را پناهگاه خود قرار میدهند و بر گمراهی خود میافزایند و فریب دادن چنین انسانهایی که خود زمینه نفوذ را فراهم میکنند، توسط شیطانها مطلب بسیار سادهای است.
1) (1) . جن / 6.
پرسش:
توضیح پرسش:
خداوند در سورۀ توبه آیه 24 فرمود: «اگر پدران، فرزندانتان، برادرانتان، همسرانتان، خویشاوندانتان و ثروتی که اندوختهاید و تجارتی که از کسادی آن بیمناک هستید و خانههایی که بدان دل خوش کردهاید، پیش شما از خدا و پیامبرش و از جهاد در راه او عزیزتر است، در انتظار انتقام الهی باشید که خداوند گروه تبهکار را به راه سعادت رهنمون نمیسازد.»
امروزه کسانی مستأجرند و خیلی دوست دارند صاحب خانه و آشیانهای بشوند که در آن آرامش بیابند و دلشان به آن خوش باشد. آیا آیه شامل این افراد هم میشود؟
پاسخ:
خداوند فرمود:
«قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا ؛ (1)اگر پدران شما و فرزندانتان و برادران شما و
1) (1) . توبه، 24.
همسرانتان و خاندان شما، و اموالی که آنها را به دست آوردهاید، و داد و ستدی که از کسادی آن هراسناکید، و خانههایی که به آن خشنودید، نزد شما از خدا و فرستادهاش و جهاد در راه او محبوبتر است، پس در انتظار باشید تا خدا فرمان (عذاب) ش را (به اجرا در) آورد! و خدا گروه نافرمانبردار را راهنمایی نمیکند.»
آیه 23 و 24 درباره مسلمانهایی است که دستور جهاد به آنها داده شده، ولی آنان به فکر پدران، برادران و فرزندان کافر خود بودند که باید با آنها میجنگیدند. برخی هم به فکر سرمایه و تجارت خود بودند زیرا تجارتشان با مسافرت به دیار کفر رونق میگرفت. گروه سوم هم به فکر خانههای مناسبی بودند که در مکه داشتند و از ویرانی آن در اثر جنگ میترسیدند.
آیه هشدار میدهد که مسائل دنیوی نباید مانع از عمل به دستورات الهی و جهاد شود. در این آیه به سرمایههای هشتگانۀ زندگی مادی اشاره شده است که چهار قسمت آن (پدران، فرزندان، برادران و همسران) مربوط به خویشاوندان نزدیک است. قبیله هم مربوط به گروه اجتماعی است و دو قسمت به سرمایه و کار و مورد آخر به مسکن و خانههای پر ارزش مربوط میباشد. مقصود آیه نادیده گرفتن سرمایههای هشت گانۀ زندگی نیست، بلکه منظور این است که معیار ایمان واقعی این است که انسان وقتی در دو راهی حق و باطل قرار گرفت، عشق به امور اقتصادی، زن، فرزند و خویشاوندان او را از حق و پیروی خدا و پیامبر و شتافتن به جهاد باز ندارد. مومن واقعی کسی است که امور اقتصادی در نظرش از
دین مهمتر نباشد. آیه شامل همۀ مسلمانها در همۀ عصرها میشود. در جهان امروز هم اگر ما آمادۀ دفاع و جهاد بودیم و منافع مادی خودمان را بر رضای خدا و پیامبر و جهاد ترجیح نمیدادیم، این همه مشکلات برای ما پیش نمیآمد. در حقیقت ترجیح امور مادی نوعی نافرمانی و فسق است، لذا در آخر آیه فرمود: «وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ؛ و خدا گروه نافرمانبردار را راهنمایی نمیکند.»
نکته: خدا نفرمود خویشاوندان، سرمایههای مادی خود یا مسکن خود را دوست نداشته باشید، بلکه فرمود آنها را بیشتر از خدا و پیامبر و جهاد دوست نداشته باشید.
روشن است که دوست داشتن پدر و مادر و خویشاوندان امری طبیعی است که آموزههای اسلام آن را تأیید و بلکه به آن تشویق میکند. داشتن اموال حلال را هم منع نمیکند، بنابراین هدف آیه این است که امور دنیوی در سر دو راهی حق و باطل مانع ایمان و کارهای اخروی انسان نشود، بلکه زمینهساز سعادت اخروی باشد.
خداوند در سوره مجادله هم میفرماید:
«لاَ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ؛ (1)هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز بازپسین بیاورند، نمییابی که با کسانی که با خدا و فرستادهاش به شدت مخالفت ورزند، دوستی کنند، و گرچه پدرانشان یا پسرانشان یا برادرانشان
1) (1) . مجادله، 22.
یا خاندانشان باشند، اینانند که خدا ایمان را در دلهایشان نوشته و با روحی از (جانب خود)ش تایید کرده، و آنان را در بوستانهای (بهشتی) وارد میکند که نهرها از زیر [درختان] ش روان است، درحالی که در آنجا ماندگارند. خدا ازآنان خشنود است، و آنان (نیز) از او خشنودند؛ آنان حزب خدا هستند، آگاه باشید در واقع فقط حزب خدا رستگارند!»
ظاهر آیه در راستای همان آیۀ 23 و 24 سورۀ توبه است و میخواهد صف مسلمانها را از غیر مسلمانها جدا بکند و در حقیقت یک نوع تبری است؛ مبنی بر اینکه وقتی کسی در برابر حق و باطل قرار گرفت، حتی اگر خویشاوندش در صف باطل باشد، نباید دوستی خدا و پیامبر را به آنها بفروشد و به خاطر دوستی آنها با خدا و پیامبر دشمنی ورزد.
پرسش:
پاسخ:
در آیات و روایات بارها تاکید شده است که به پدر و مادر احترام بگذارید، و از آنها اطاعت و به آنها نیکی کنید. از جمله خداوند در سوره لقمان فرمود: «به انسان وصیت میکنیم که در مورد پدر و مادرش به نیکی رفتار بکند، مخصوصاً در مورد مادرش که چند ماهی او را حمل میکند و شکر نسبت به مادر و خداوند را فراموش نکنید.» (1)
در ادامه تنها مورد استثناء را بیان میکند: «وَإِن جَاهَدَاکَ عَلَی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً» (2)مضمون آیه این است که اگر پدر و مادر شما مشرک بودند و خواستند شما را مشرک بکنند، از آنها اطاعت نکن. ولی در همین مورد هم میفرماید «در دنیا با آنها مصاحبت پسندیده داشته باشید.»
بنابراین حتی اگر پدر و مادر مشرک باشند و تلاش بکنند انسان را از جاده توحید خارج بکنند، انسان حق بد رفتاری و قطع رحم ندارد و لازم است با آنها با محبت و نیکی رفتار بکند.
از امام صادق (1)(علیه السلام) حکایت شده است: «خداوند در مورد سه چیز اجازه ترک نداده است؛ ادای امانت، وفای به عهد و نیکی به والدین»، پدر و مادر از صله رحم یا خدمت فرزند استقبال نمیکنند با رویشان را بر میگردانند، باید علت ناراحتی پدر و مادر را بیابند و برطرف بکنند.
در هر صورت حق قطع رحم، ترک احسان یا توهین به پدر و مادر را ندارند.
حتی اگر خود پدر و مادر خواهان ترک رابطه باشند.
آری! ممکن است پدر و مادر عصبانی باشند ناراحت بشوند یا مشکلی اخلاقی، عقیدتی، جسمی، روانی داشته باشند، اما هیچ کدام دلیل نمیشود که فرزند وظیفه خودش را انجام ندهد.
1) (1) . کافی، ج 5، ص 132، ح 1، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 350، ح 109؛ وسائل الشیعه، ج 19، ص 71، ح 24176؛ بحارالانوار، ج 71، ص 70، ح 46؛ الخصال، ج 1، ص 123، ح 118 ضمناً قریب به همین مضمون و یا شباهت زیادی از امام ابوجعفر باقر(علیه السلام) نیز در منابع ذیل این روایت حکایت شده است. کافی، ج 2، ص 162، ح 15، وسائل الشیعه، ج 21، ص 490، ح 27669، بحارالانوار، ج 71، ص 56، ح 15
2) (2) . تفسیر المنار، ج 8، ص 185، تفسیر نمونه، ج 6، ص 34.
آنها احسان بکنند، نه این که کسی را بفرستند تا کارهایشان را انجام بدهد.
در هر صورت اگر پدر و مادر از دیدار فرزند ناراحت شدند، مصداق نیکی این خواهد بود که مشکل را برطرف سازد و ارتباط را به روند طبیعی باز گرداند.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در آیه 222 سوره بقره میفرماید: «وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِی الْمَحِیضِ وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّی یَطْهُرْنَ؛ (1)ای پیامبر از تو در مورد عادت ماهیانه زنان میپرسند: بگو آن رنجی است از این رو در عادت ماهیانه زنان کناره گیری کنید. تا «فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ أَمَرَکُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ» (2)وقتی که پاک شدند، وقتی پاک شدند و رجایی که خداوند به شما فرمان داده است. نزدیک شوید که خدا توبه کاران را دوست دارد و یا کان را نیز.»
شان نزول آیه
در زمان صدر اسلام دو گروه یهودی و مسیحی در مدینه زندگی میکردند. یهودیها در مورد عادت ماهیانه زنان خیلی سخت گیری میکردند و هر نوع معاشرت آنها را با مردان حرام میدانستند، حتی با آنها غذا نمیخوردند، نمیخوابیدند.
در مقابل گروههایی هم بودند که اصلاً به این حالت زنانگی، توجهی نداشتند.
مشرکان عرب که بعداً برخی از آنها مسلمان شده بودند، با اخلاق و عادات یهود در مدینه انس گرفته بودند و با زنانی در حالت ماهیانه مثل یهودیها رفتار میکردند.
بدین مناسبت برخی از مسلمانها در این مورد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) پرسش کردند.
این آیه در جواب آنها نازل شد.
چون آمیزش جنسی با زنان در این حالت زیانهای بهداشتی هم دارد؛ برخی گفتهاند این که قرآن فرمود :«أَذیً فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِی الْمَحِیضِ ؛ از زنان در این حالت دوری بکنید» یعنی با آنها هم بستر نشوید، اشاره به این دارد که چنین همبستر شدن زیانهایی برای دو طرف دارد. برخی از پزشکان هم زیانهای بهداشتیاش را بیماریهای آمیزشی، آلوده شدن دستگاههای تناسلی، پرورش میکروبها و ... یادآور شدهاند. (1)
1) (1) . ر.ک: فلسفه احکام؛ پژوهشی در اعجاز علمی قرآن.
لذا اسلام همگام با فطرت انسان که در این حالت در رنج است، آمیزش را ممنوع کرد.
در حقیقت قرآن کریم راه حل میانهای را مطرح کرد تا نه زنان منزوی شوند و نه بی بند و باری بروز کند، بلکه ضمن حفظ شخصیت زن از ضررهای بهداشتی جلوگیری شود. این آیه شریفه دستور میدهد تا خانمها از حالت عادت ماهیانه خارج و به اصطلاح پاک نشدهاند از آمیزش جلوگیری بشود و بعد از پاک شدن نزدیکی شود. (1)
در ادامه آیه فرمود: «فاذا تطهرون فاتوهن من حیث امرکم الله ...؛ وقتی پاک شدند از جایی که خدا به شما فرمان داده است (از مسیر طبیعی) با آنها در آیید و خدا توبه کاران را دوست دارد و پاکان را نیز دوست دارد.» این قسمت اخیر آیه که فرمود خدا توبه کاران را دوست دارد و پاکان را، شاید اشاره به این باشد که ممکن است برخی به خاطر فشار غریزه جنسی در آن حالتها نتوانند جلوی خودشان را بگیرند بنابراین راه توبه و بازگشت این گونه افراد هم باز است تا دست از کارشان بردارند و نیز توبه بکنند و به سوی خدا باز گردند؛ البته کسی که مرتکب چنین کاری شود، باید کفاره هم بدهد.
1) (1) . برخی از مراجع بعد از پاکی غسل را لازم می دانند بنابراین هر کسی باید به رساله مرجع تقلید خود مراجعه بکند. از روایات هم استفاده می شود علاوه بر پاکی خانم ها باید غسل - بعد یا قبل از آمیزش - انجام گیرد.
توضیح آیه 223: خداوند در ادامه آیه قبل در آیه 223 میفرماید: «نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتوْا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِکُمْ وَاتَّقُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ؛ (1)زنان شما کشتزار شما هستند، پس هرگونه بخواهید میتوانید به کشتزارتان در آیید و اثر نیکی را برای خود از پیش بفرستید پس تقوا پیشه کنید و بدانید که به ملاقات خدا میروید و به مومنان بشارت بده.»
آیه شریفه خانمها را به کشتزار تشبیه میکند. اگر کشتزار از بین برود جامعه بشری نابود میشود و روشن است که ادامه حیات انسان به غذا و غذا به مزرعه بستگی دارد.
این جا هم میخواهد بفرماید جامعه بشری بدون وجود خانمها نابود میشود. قرآن با این مثال زیبا ضرورت وجود زن را تبیین میکند و نشان میدهد که زن برای شهوت رانی نیست؛ وسیله تداوم نسل بشر است.
در ادامه فرمود «فاتوا حرتکم انی شئتم؛ هرگونه که میخواهید با خانم هایتان در آیید» گفتهاند «انی» برای توسعه در چگونگی گونه ها، زمان و مکان آمیزش است، چون انی میتواند به معنای مکان و هم آن حالت باشد. بنابراین این بخش از آیه به حقوق مردها نسبت به زنان اشاره دارد.
خداوند در پی این مقدمات میفرماید: «و قدموا لانفسکم» انسانها معمولاً ازدواج را با هدف مقدسی انجام نمیدهند، ولی قرآن کریم و اسلام
1) (1) . بقره / 223.
میخواهد ازدواج هدف مقدسی داشته باشد. «قدموا لانفسکم» ی عنی اگر شما هدف مقدسی در ازدواج داشته باشید و انسان صالح پرورش دهید برای روز رستاخیز ذخیرهای فراهم آورید، عمل شما عبادت میشود و کار خیر به شمار میآید.
از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) حکایت شده است: وقتی انسان از دنیا میرود و برنامه عملش تمام میشود،چیزی برای خودش ندارد: مگر سه چیز 1. صدقه جاریه: انسان کار خیری بکند که منافعش ادامه داشته باشدمثل مدرسه سازی، مسجدسازی.
آثار علمی: مثل کتاب و ...
فرزندان صالح: با عمل و سخن برای پدر و مادر طلب آمرزش بکند. (1)
این حدیث در حقیقت به همین «قدموا لانفسکم» اشاره دارد که شما با ازدواج و پرورش فرزندان صالح میتوانید برای آخرت خود پس اندازی بکنید.
در پایان میفرماید: تقوی الهی را پیش بگیرید و به مومنان که این راهها را ادامه خواهند داد بشارت بده.
1) (1) . مستدرک وسائل الشیعه، ج 12، ص 230، ح 13960، بحارالانوار، ج 2، ص 22، ح 65، ص23، ح 70؛ روضۀ الواعظین، ج 1، ص 11، منیۀ المرید، ص 103.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در آیه مذکور میفرماید:
«لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِیَما طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ؛ (1)بر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، در مورد آنچه که قبلاً خوردهاند، گناهی نیست...»
برخی گفتهاند (2)آیه در مورد کسانی است که قبل از نزول احکام ممنوعیت شراب، شراب میخوردند. خدا میفرماید: این افراد اگر ایمان بیاورند و کارهای شایسته انجام بدهند، گناهی بر آنها نیست؛ در صورتی
که با تقوا باشند و ایمان بیاورند و کارهای شایسته انجام دهند، سپس پارسایی پیشه کنند و ایمان بیاورند، سپس پارسایی پیشه کنند و نیکی نمایند و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.
در این آیه سه بار واژۀ تقوی تکرار شده است:
إِذَا مَا اتَّقَوْا؛
ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا؛
ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا؛
مفسران (1)در مورد این تکرار چند دیدگاه ارائه کردهاند.
الف. این سه جمله ناظر به هم است و هر کدام به یک مرحله از احساس مسئولیت و پارسایی اشاره دارند.
مرحلۀ ابتدایی: تقوایی که انسان را به سوی تحقیق دربارۀ دین میبرد و نتیجهاش ایمان و عمل صالح است؛ یعنی اگر انسان دین هم نداشته باشد، ولی مسئولیت پذیر باشد، اقلّ درجات تقوی و خودنگهداری را دارد، یعنی دلش به حال خودش میسوزد و نسبت به خود احساس مسئولیت میکند، لذا وقتی نام خدا، پیامبر اسلام و ... را میشنود، احساس مسئولیت میکند که برود تحقیق بکند.
مرحلۀ دوم: تقوایی است که درون جان انسان مستقر میشود و جلوی گناهان را میگیرد.
1) (1) . تفسیر نمونه، ج 5، ص 77، المیزان، ج 6، ص 127 - 130 و...
مرحلۀ سوم: تقوایی که انسان را به سوی انجام کارهای نیک، حتی مستحبی و ترک کارهای مکروه - که ممنوع نیست - میبرد. این همان انسانی است که تقوی پیشه میکند و نیکوکار میشود. خداوند در ادامه میفرماید: «وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ؛ و خدا، نیکوکاران را دوست میدارد.»
ب. این سه واژه برای نشان دادن استمرار تقوا است، یعنی اینکه تقوا داشته باشم، تقوا را ادامه بدهم و باز هم ادامه بدهیم.
ج. تکرار برای تأکید است.
نگاهی به احادیث
براساس حدیثی از امام صادق(علیه السلام) (1)ایمان نیز که تکرار شده است، حالات، درجات و مراحلی دارد که، برخی ناقص و برخی کامل و برخی نیکوتر است.
طبق حدیث دیگری تقوا سه نوع است. این حدیث به تقوا و مراحل سه گانه آن (تقوای عام، خاص و خاص خاص) اشاره دارد. (2)
تقوای عام: انسان حرام را به خاطر ترس از آتش ترک کند.
تقوای خاص: فرد حتی شبهات را هم ترک بکند.
تقوای خاص الخاص: شخصی نه تنها گناهان و شبهات را ترک میکند؛ کارهای مباح را هم ترک میکند. کسی که به این مرحله برسد، همۀ کارهایش واجب یا مقدمۀ واجب یا مستحب است و افعالش در جهت الهی
و برای رضای خدا میباشد، لذا غذا هم که میخورد برای این است که نیرو بگیرد و به جامعه خدمت بکند یا عبادت بهتری انجام بدهد و خدمت به جامعه و عبادت، واجب یا مستحب است.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در سوره محمّد(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
«إِنَّمَا الْحَیَاۀُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ وَلاَ یَسْأَلْکُمْ أَمْوَالَکُمْ؛ (1)زندگی دنیا فقط بازیچه و سرگرمی است ...» واژه «لعب» به معنای بازی است و بازی به کارهایی گفته میشود که دارای یک نظم خیالی برای رسیدن به یک هدف خیالی است، مثلاً کودکی که پازل را کامل میکند، یک نظم خیالی را درست میکند تا به هدف خیالی برسد.
واژه «لهو» نیز به معنای سرگرمی است؛ کاری که انسان را به خود مشغول بکند و از رسیدن به اهداف اساسی باز بدارد. قرآن کریم راجع به زندگی پست دنیا میگوید این نوعی بازی و سرگرمی است.
1) (1) . محمد / 36.
مواظب باشید در گرداب خیالات مشغول نشوید و از اهداف اساسی باز بمانید، یعنی هر کسی در دنیا برای رسیدن به مقامات و مالکیتهای خیالی و زودگذر تلاش بکند، در حقیقت گرفتار یک بازی شده است که بعد از چندی این بازی را به دیگری واگذار میکند.
عجیب این است که برخی این بازی را چنان جدی میگیرند که سرگرم امور دنیا میشوند و از اهداف اساسی خلقت خود باز میمانند. انسان در این حالت مثل مسافری است که وارد یک مسافرخانه میشود تا چند روز آن جا به استراحت بپردازد و کارهایی انجام بدهد و از آن جاها برود.
قرآن دنیا را محل گذر میداند؛ محلی که ممکن است کسی در آن جا گرفتار بازی هایش بشود و فراموش کند که چرا مسافرت میکرد.
مشابه این آیه در سورههای دیگر (1)مانند سوره حدید هست، مفسران در سوره حدید به نکاتی اشاره میکنند که جالب توجه است. در این سوره میخوانیم: «اعْلَمُوا أَ نَّمَا الْحَیَاۀُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَۀٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَراً؛ (2)بدانید زندگی پست دنیا بازی و سرگرمی و زیور و فخر فروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است؛ همانند بارانی است که کشاورزان از رویش آن شگفت زده میشوند. سپس خشک میشود پس آن را زرد ببینی.»
قرآن کریم در قالب یک مثال چند مرحله از زندگی دینا را به تصویر میکشد. مفسران گفتهاند که در این جمله «انما الدنیا لعب و لهو و زینۀ و تفاخر» با پنج ویژگی دنیا، به 5 مرحله از زندگی انسان اشاره شده است.
مرحله کودکی (لهو): دوران بازی و غفلت است.
مرحله نوجوانی (لعب): دوران سرگرمی و دوری از مسائل جدّی زندگی است.
مرحله جوانی (زینۀ): دوره شور و عشق و تجمل گرایی است.
مرحله میان سالی (تفاخر): دوره کسب مقام و فخر فروشی است.
مرحله افزایش اموال و فرزندان: انسان به فکر زر اندوزی و جمع نفرات میافتد. حدس زده میشود هر کدام از این مراحل حدود 8 سال طول میکشد که در مجموع چهل سال میشود و بعد هم دوره کهولت شروع میشود.
ممکن است انسان رشد بکند و همه این مراحل را پشت سر بگذارد حتی امکان دارد کسی این مراحل را ظرف ده یا بیست سال پشت سر بگذارد و به مرحله حیات معقول، طیب و معنوی برسد.
شاید هم کسی در مرحله کودکی یا تا آخر یکی از مراحل دیگر بماند به عبارت دیگر دنیا وسیله، زمینه و مقدمه است.
ممکن است برخی در این مقدمه بمانند و هرگز به هدف نهایی نرسند. مقصود این نیست که انسان رهبانیت و گوشه نشینی پیش بگیرد و از مواهب دنیا استفاده نکند؛ خود قرآن دستور میدهد وقتی وارد مساجد
میشوند، زینتهای خود را بردارید. (1)استفاده از زینت دنیا و حتی بازیها و سرگرمیهای هدف دار _ مثل بعضی ورزشهای مفید برای انسان اشکال ندارد در واقع بحث دربارۀ استفادۀ از دنیا نیست چون انسان مؤمن و کافر هر دو از دنیا استفاده میکنند بحث سر این است که انسان دل بسته به چیزی بشود و کل عمرش را فدای آن بکند، گمان کند سرگرمی، زینت، تفاخر یا تکاثر اموال هدف نهایی خلقت انسان است؛ در حالی که انسان هدفی متعالی دارد و باید در ایستگاههای بین راه بیش از اندازه لازم توقف نکند.
لهو و لعب مصادیق متعددی دارد، مثلاً ممکن است انسان با لهو و لعب آن قدر گرفتار بشود که دچار تهمت و دروغ و ... بشود.
در مورد لهو دو اصطلاح وجود دارد؛ 1. سرگرمی: در آیاتی که گفته شد، دنیا سرگرمی معرفی شده است،
1) (1) . اعراف / 31.
پرسش:
پاسخ:
خداوند در اولین آیه سوره مبارکه فجر میفرماید: «وَالْفَجْرِ وَلَیَالٍ عَشْرٍ وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ؛ (1)سوگند به سپیده دم و سوگند به شبهای ده گانه» اینکه منظور همه سپیده دمها یا سپیده دم عید قربان یا هر جمعه است، مورد پرسش نیست. مورد سؤال «ولیال عشر» است. در این آیه خداوند به شبهای دهگانه سوگند یاد میکند. طبق روایتی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) منظور از شبهای دهگانه، ده شب اول ذی الحجه است که بزرگ ترین مراسم عبادی (حج) در آن برگزار میشود. در این ده شب که شهر مکه از حجاج سراسر دنیا پر میشود و هرچه به روز نهم (روز عرفه) و روز دهم (عید قربان) نزدیک تر میشویم، شور و هیجان حج زیادتر میشود. این شبهای با عظمت عبادت و حج، شبهایی است که مسلمانها به صحرای عرفات میروند. عصر عرفه را با دعاها و آن عظمت برگزار میکنند. شب عید
1) (1) . فجر / 1.
قربان به طرف مشعر حرکت میکنند و آن صحنه عظیم را به وجود میآورند و از آنجا به منی میروند. روز دهم مراسم عید و قربانی را آنجا انجام میدهند و رمی جمرات میکنند. خداوند به این عظمتی که در این مراسم آفریده میشود، سوگند یاد میکند.
برخی از مفسران احتمال دادهاند که مقصود ده شب اول محرم باشد که شبهای باعظمتی است و یا ده شب آخر ماه مبارک رمضان باشد. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در ده شب آخر ماه مبارک رمضان به منزل نمیرفت و در مسجد بیتوته و اعتکاف میکرد. (1)ده شب آخر ماه مبارک رمضان و عبادتهای شبهای بیست و یک، بیست و سه و بیست و هفت بسیار مهم است و احتمال وجود شب قدر در این شبها خیلی زیاد است. مانعی هم ندارد که بگوییم منظور «شبهای با عظمت» است که؛ شاخصترین و بارزترین آن، شبهای ذی الحجه، بعد شبهای دهه آخر رمضان و آنگاه شبهای دهه اوّل محرم است.
نکته: چرا خداوند قسم یاد میکند؛ سوگند ما به خاطر اعلام صداقت یا تأکید مطلب است؛ اما خداوند که نیاز به سوگند ندارد، (2)مفسران و دانشمندان علوم قرآن چند علت برای سوگندهای خدا برشمرده اند.
این کار را حتماً خواهم کرد؛ این اتفاق خواهد افتاد، میخواهد نشان بدهد که این کار یا اتفاق خیلی مهم است.
عظمت چیزی را که به آن سوگند خورده است، نشان میدهد. مثلاً «وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ وَطُورِ سِینِینَ» آن انجیر یا زیتون آنقدر میوهای مهمی است که به آن سوگند یاد میکنم. میخواهد توجه انسان را به خود انجیر و زیتون؛ تأویلاتی که راجع به آن در روایات آمده، سپیده دم یا شبهای ده گانه ذی الحجه جلب کند.
ربّ (پروردگار) در تقدیر است. مثلاً «والفجر» یعنی، سوگند به رب فجر
گویند هر جا خداوند به امور مادی مثل خورشید ماه و... سوگند بخورد یک ربّ در تقدیر هست.
جمع بین هر سه احتمال نیز ممکن است. به هر حال سوگند خدا عظمت چیزی که برایش قسم خورده شده و چیزی که به آن قسم خورده شد را میرساند.
پرسش:
پاسخ:
واژه فاجر در سوره نوح و عبس آمده جالب اینکه در هر دو سوره با کافر همراه شده است. در نوح میخوانیم وقتی حضرت نوح(علیه السلام) بر مردم نفرین کرد، گفت: خدایا در زمین کافری را باقی نگذار. اگر اینها بمانند، بندگان تو را گمراه میکنند و «وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً» (1)جزء فاجر و بسیار ناسپاس یا بسیار (کافر) به دنیا نمیآورند.
در آیه سوره عبس هم فرمود: «أُولئِکَ هُمُ الْکَفَرَۀُ الْفَجَرَۀُ» (2)مردم در روز قیامت دو گروه میشوند؛ گروهی که خندانند و جمعی که غبار بر صورت آنهاست و چهرهشان گرفته است. آنها کسانیاند که هم کافر و هم فاجر (بدکار) بودند.
واژه «فاجر» به معنای «انسانهای بدکار» و کافر به معنای پوشاننده است.
باید توجه داشت که واژه کافر گاهی به معنای کفر اعتقادی و زمانی به معنای کفر عملی است.
کفر اعتقادی، یعنی کسی خدا، معاد، نبوت و ... انکار بکند و منظور از کفر عملی این است که کسی دستورات اسلام را در عمل انجام ندهد. این نوعی کفر پیشگی ناسپاسی است. هر چند ممکن است طبق معنای لغوی یا احادیث ما به این افراد کافر گفته (1)بشود، مثلاً در روایات میخوانیم: بین کفر و ایمان فاصلهای نیست؛ مگر به ترک نماز! (2)مقصود از کفر در این جا کفر عملی است؛ نه کفر اعتقادی، یعنی اگر خواستید ببینید کسی ایمان دارد یا نه، ببینید نماز میخواند یا نه؟ حال اگر کسی به هر دلیلی نماز نخواند، ولی مسلمان بود و به خدا و نبوت و ... اعتقاد داشت، ممکن است بگوییم او کفر عملی دارد، ولی کفر اعتقادی ندارد.
به عبارت دیگر انسانی که نماز نمیخواند کافر اصطلاحی شمرده نمیشود؛ کفری که آثاری خاص به دنبال دارد. مثلاً از مسلمانها جدا میشود و ازدواج و طهارت و نجاستش احکام خاصی پیدا میکند.
پس تارک نماز مسلمان فاسق و فاجر بدکار است و گناه کبیره انجام داده است. (3)
پرسش:
پاسخ:
واژه رمضان یک بار در قرآن کریم آمده است.
«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ وَبَیِّنَاتٍ مِنَ الْهُدی وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ؛ (1)ماهِ رمضان (ماهی است) که قرآن در آن فرو فرستاده شد، در حالی که [آن قرآن] راهنمای مردم و نشانههایی از هدایت و جدا کننده [حق از باطل] است. و هر کس از شما که (این) ماه را (در وطن خود) حاضر باشد پس باید آن (ماه) روزه بدارد.»
واژه رمضان به معنای شدت حرارت خورشید است، لذت به ماههایی که حرارت خورشید در آن زیاد باشد، رمضان گفته میشود. اگر این واژه برای ماه رمضان به کار رفته برای این است که موقع وضع کلمه یا موقعی که گفته شده ماهی که ماه رمضان بوده، آفتاب بسیار شدید بود؛ مثل تیر و مرداد ماه در ایران، ولی امروزه به ماه قمری که بعد از شعبان و قبل از
1) (1) . بقره / 185.
شوال است، گفته میشود و مردم در این ماه روزه میگیرند. در قرآن کریم دو مطلب آمده است که بر عظمت این ماه مبارک دلالت میکند.
1 .«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ ؛ ماه رمضان که قرآن در آن نازل شد» حال یا کل قرآن در شب قدر و در ماه رمضان نازل شد یا ابتدای نزولش در این ماه بود.
در هر حال یکی از ویژگیهای ماه رمضان این است که قرآن که مایه هدایت مردم است در این ماه نازل شد.
مضمون این مطلب از آیه 182 «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ» شروع میشود. که به بحث روزه و وجوب آن، همان طور که بر امتهای پیشین واجب بود، میپردازد در آیه 185 یک سری از احکام روزه را بیان میکند.
به طور کلی در آیات 183 تا 185 احکام روزه، وجوب، ویژگیها و موارد استثنای آن بیان شده و از ماه رمضان هم سخن گفته شده است. هم چنین در آیه مبارکه 187 مباحثی در مورد روزه و احکام آن بیان شده است.
آیات مربوط به شب قدر و نزول قرآن هم در سوره مبارکه قدر و آیات اول سوره دخان «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَۀٍ مُبَارَکَۀٍ» آمده است. (1)
1) (1) . برای مطالعه بیشتر ر.ک. به: تفاسیرتفاسیر قرآن، ذیل آیات 187 - 183 سوره بقره.
پرسش:
پاسخ:
آخرین آیۀ سوره شعراء چنین است: «إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیراً وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ؛ (1)مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند. ] مقصود شعر است [. و خدا را بسیار یاد کردند و بعد از ستمدیدگی (از شعر خود) یاری جستند و کسانی که ستم کردند، به زودی خواهند دانست که به کدامین بازگشتها بر خواهند گشت.»
خداوند در قسمت اخیر آیه «وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ » ستمکاران را تهدید میکند که به زودی خواهند دانست که به کدامین بازگشتها باز میگردند.
این آیه به آیات قبل ارتباط محکمی دارد آیه با «الا؛ مگر» شروع میشود، بنابراین باید مروری به دو سه آیه قبل داشته باشیم تا معنای آیه روشن بشود.
1) (1) . شعراء، آیه آخر.
در آیه 224 تا 226 میخوانیم: «وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لاَ یَفْعَلُونَ ؛ (1)پیامبر شاعر نیست، چون گمراهان از شاعران پیروی میکنند. آیا نمیبینی که آنان در هر سرزمینی سرگردانند و آن چه را که انجام نمیدهند، میگویند؟»
این آیات به شعر و شاعران در زمان نزول قرآن و در عصر جاهلیت اشاره دارد. بر اساس آیات متعددی مخالفان میگفتند: قرآن نوعی شعر است.
این تهمتها به این خاطر بود که قرآن آهنگ دلنشین و تاثیر فوق العاده داشت، همان طور که بیانات پیامبر این گونه بود، ولی در اصل قرآن هیچ شباهتی به شعر نداشت و پیامبر هم شاعر نبود.
چون شعر و شاعری در زمان جاهلیت بار منفی داشت و معمولاً شعرا در محیط جزیرۀ العرب غیر متعهد، خیال گرا، بی بند و بار و اهل میخوارگی و عیش و نوش بودند، این آیات آنها را سرزنش و تفاوتهای قرآن با شعر و شاعری در آن زمان را بیان میکند.
سه تفاوت اساسی پیامبر و شاعران آن زمان:
آن شاعران غیرمتعهد و بی هدف بودند در حالی که پیامبر عالی ترین اهداف چون توحید و عدالت را دنبال میکرد.
1) (1) . ر.ک. به: انبیاء / 5،صافات / 36.
عمل پیامبر به توصیههای خود: «وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لاَ یَفْعَلُونَ ؛ چیزهایی میگفتند که عمل نمیکردند.» اما پیامبر اهل عمل بود.
پیامبر، راه یافته راهنما: پیروان شاعران افراد گمراهی بودند، شاعران نه تنها گمراه بودند، دیگران را نیز گمراه میکردند، اما پیامبر هم خود ره یافته بود و هم افراد را هدایت میکرد. در سه آیه 224 تا 226 شعرا استثناءها را بیان میکند. خداوند استثنایی را بیان میکند که خیلی مهم است و مصادیق زیادی در طول تاریخ داشته است و دارد خدا فرمود:
«إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ...؛ مگر کسانی (شعرانی) که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و ذکر خدا را زیاد میکنند.» در این بخش چند ویژگی برای شعرای متعهد بیان میشود؛ این که شاعر متعهد کسی است که:
مومن باشد؛ به خدا و جهان غیبت ایمان داشته باشد؛
اهل عمل هم باشد؛
خدا را زیاد یاد کند و در حقیقت با اشعار خود مردم را به یاد خدا بیندازد؛
با شمشیر شعر و زبان به جنگ ستمگران برود و حامی مظلومان باشد، همان طور که فرمود «وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا» اینها کسانیاند که دیگران را یاری میکنند؛ بعد از آن که مورد ستم واقع شدند. شعر اینها در حقیقت وسیله کمک به مظلومان و دفع ستم ستمکاران است. در پایان هم اشاره میکند که اگر کسی ظلم بکند، گرفتار سرنوشت عجیبی خواهد شد.
راههای فهم معارف از نگاه اسلام:
اسلام همان طور که به وحی (راه نقلی و شهودی برای فهم معارف) و عقل اهمیت میدهد، به طریق احساس و شعر هم توجه دارد. از پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«ان من الشعر لحکمۀ ؛ (1)برخی از اشعار حکمت است.»
آری! برخی از شعرها حکمت آمیز است و میتواند برای بشر آموزنده باشد. حکمت به چیزی میگویند که از خرد انسانی برخاسته باشد.
این که میفرماید شعر از حکمت است، یعنی مطالب محکمی که بر اساس خرد انسانی بیان میشود، بنابراین شعر میتواند حکمت آمیز یا سحر آمیز و بی محتوا باشد. در این آیات و روایات دو نوع شعر بیان میشود؛ شعر متعهدانه و خرد ورزانه، شعر وهمی و بی محتوا و در حقیقت پوچ گرا. قرآن کریم و اهل البیت ما را به طرف شعر متعهد و تعهد آمیز دعوت میکنند، یعنی هم شاعر مسئولانه فکر کند و شعر بگوید و هم مخاطبانش را به مسئولیت پذیری سوق بدهد و هدف بلند انسانی و فطری را در ورای خود دنبال کند.
این یک آموز بزرگ قرآنی است که شعر باید در خدمت ستم دیدگان و بر ضد ظالمان باشد. بیان بلند امیرمومنان علی) ص
)«کونوا للظالم خصماً و
1) (1) . من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 379، ح 5805 و الصوارم المهرقۀ، ص 334 و متشابه القرآن، ج 2، ص 23. قابل اینکه همین روایت در شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 118 به حضرت علی(علیه السلام) نسبت داده شده است.
کونوا للمظلوم عونا » (1)و به بیان والای قرآن کریم «وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا» (2)اگر شعر این گونه باشد، هنر متعهد میشود و قرآن به هنر متعهد اهیت میدهد و آن را تشویق میکند.
شعر و شاعر در نگاه احادیث
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: برخی از اشعار حکمت آمیز است. (3)هم چنین وقتی یکی از شاعران مدافع اسلام از پیامبر در مورد شعر پرسید، فرمود: مومن با جان و شمشیر و زبانش در راه خدا جهاد میکند. (4)
امام علی(علیه السلام) فرمود: بدانید معیار کار شما دین است. تقوی شما را حفظ میکند. زینت شما ادب است و دژهای محکم به روی شما بردباری است. (5)
امام صادق(علیه السلام) فرمود: هر کس در مورد ما بیت شعری بگوید، خانهای در بهشت خدا برای او بنا میکنند.
و در حدیث دیگری فرمود: هیچ شاعری در مورد ماشعر نمیگوید، مگر این که به وسیله روح القدس تایید میشود.
1) (1) . نهج البلاغه، نامه 47،مستدرک وسائل الشیعه، ج 12، ص 180،بحارالانوار، ج 42، ص 244 و کشف النعمه، ج 1، ص 431 و... اما در غررالحکم 1، ص 481، ح 11091 تعبیر این گونه میباشد: کن للمظلوم عوناً و للظالم خصماً
2) (2) . شعراء / 227
3) (3) . الغدیر، ج 2، ص 9، من لایحضر الفقیه، ج 4، ص 379، ح 5805، الصوارم المهرقه، ص 334
4) (4) . تفسیر قرطبی (الجامع لاحکام القرآن)، ج 7، ص 48 - 69
5) (5) . شرح ابن ابی الحدید، ج 20، ص 461.
این احادیث نشان میدهد که شعر میتواند نوعی الهام باشد. در حقیقت هنر متعهدانه که مورد تایید است، حکمت آمیز و بر اساس دین است و میتواند با عالم معنا و نیز ذکر خدا در ارتباط باشد. شاعران در کنار ایمان و عمل صالح خدا را هم زیاد یاد میکنند و به یاد مردم میآورند و شعر هدف دار میگویند.
شعرای بسیاری بودند که مدح اهل البیت(صلی الله علیه و آله) را میگفتند و از آنها صله هم دریافت میکردند، مثل حسان بن ثابت، دعبل بن علی خزاعی فرزدق و...
فرزدق: سالی که هشام بن عبدالملک برای حج آمده بود، خواست خود را به حجر الاسود برسانند ولی به خاطر شلوغی جمعیت نتواست. وقتی امام سجاد(علیه السلام) آمد و مردم راه باز کردند و حضرت به راحتی زیارت کرد. وقتی هشام پرسیدند این مرد، کیست، چون خیلی به او برخورده بود، گفت: نمیشناسم!
فرزدق پیش آمد و گفت: او علی بن الحسین، زین العابدین است. آنگاه اشعار زیبایی را در چهل بیت در مدح حضرت سرودند (1)که چند بیت آن چنین است:
1) (1) . مستدرک وسائل الشیعه، ج 10، ص 394،بحارالانوار، ج 46، ص 121 و 125، الاختصاص، ص 191، الارشاد، ج 2، ص 151،بشارۀ المصطفی، 245 و... توجه: اصل قصیده طولانی است و در متن ابیاتی گزینش شده است.
هذا الذی تعرف البطحاء وطأتَهُ والبیت یعرفه و الحل و الحرمُ
هذا بن خیر عبادالله کلهم هذا التقی النفی الطاهر العلمُ
اذا رأته قریش قال قائلها الی مکارم هذا ینتهی الکرم
و لیس قولک من هذا بضائره العرب تعرف من انکرتَ و العجمُ....
دو بیت آخر شعرش هم چنین است:
ما قال لاقط الا فی تشهده لولا التشهد کانت لاؤه نعم
ان عد اهل التقی کانوا ائمتَهُم او قیل من خیرا هل الارض قیل هم
این فرد کسی است که سنگ ریزههای مکه جای پای او را میشناسند. خانه کعبه و بیابانهای حجاز او را میشناسند. فرزند بهترین بندگان خدا، مردم پرهیزکار و پاکیزه پاکی است و قریشیان همه او را میشناسند و حجرالاسود به دست بوسی او میآید و این که میگویی من او نمیشناسم، به او ضرر نمیرساند. اگر به فرض هم او را نمیشناسی، عرب و عجم همگی او را میشناسد. در آخر شعر هم میگوید:
آن حضرت هرگز «نه» نگفت، مگر در تشهد خود صرف نظر از تشهد، نفی او همان آری بود، در همه امور مثبت بود و فقط در برابر معبودهای باطل «نه» نمیگفت.
فرزدق به خاطر همین کار به زندان افتاد و مستمری اش از بیت المال قطع شد و امام 12 هزار درهم به عنوان صله برای او فرستاد.
حسان بن ثابت: (1)وی با این که آدم شجاعی نبود و گاهی در جنگها به عنوان مثلاً مامور داخل مدینه از وجودش استفاده میشد؛ شعرهایش بسیار حماسی بود در جنگها مردم را برای مبارزه با دشمن آماده میکرد. (2)شعر عجیبی هم که در غدیر خم سرود، (3)مستند تاریخی است برای این که مقصود از «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» امامت امیز مومنان علی(علیه السلام) است. که بنابراین یک شعر میتواند این قدر مهم واقع بشود و نقش تاریخی داشته باشد.
دعبل خزاعی: امام رضا(علیه السلام) پیراهن خود را به خاطر شعری که سروده بود، به او هدیه داد. بنابر نقلهای تاریخی وقتی او از برخی از شهرهای مذهبی مثل قم عبور میکرد، مردم انتظار داشتند قسمتی از این پیراهن را به آنها بدهد و بالاخره هم گرفتند.
در مورد تاریخ ایران هم شاعران متعهد زیاد بودند و در عصر ما شاعران خوبی بودند و هستند که با شمشیر زبان و شعر حامی اسلام، قرآن، اهل البیت و انقلاب اسلامی بودند، از جمله مرحوم شهریار.
پرسش:
پاسخ:
این آیه شریفه در دو جا آمده است:
الف. سوره بقره، آیه 18 «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَیَرْجِعُونَ» (1)آیه حال منافقان را بیان میکند، این که آنها همچون انسانهای ناشنوا، نابینا و لال هستند که حقایق را نمیشنوند، نمیبینند و نه میتوانند بیان بکنند در حقیقت این بیان حال منافقان بود.
ب. سوره بقره آیه 171: «وَمَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لاَ یَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ»
می فرماید کافران مثل کسانیاند که سخنانی میگویند که نمیشنوند مگر ندا و فریادی. اینها در حقیقت ناشنوا و نابینا و لال هستند، آنها حقایق هستی را نمیبینند و زبانشان به حق جاری نمیشود پس اینها اصلاً اهل خرد ورزی نیستند. حیواناتی انسان نما میمانند.
1) (1) . بقره / 18.
آیا میشود از این دو آیه قاعدهای به دست آورد؟
مطلب را باید از دو جهت بررسی کنیم؛
الف: از جهت محتوایی: میتوانیم بگوییم این یک قاعده است که «وجه مشترک انسانهای منافق صفت و کافر پیشه این است که از زبان، گوش و چشمشان برای رسیدن به حقیقت و بیان آن استفاده نمیکنند».
ب: از جهت برخی حکمتها و نکته ها:
در این دو آیه «صم» یعنی ناشنوایی بر «عمی»، یعنی نابینای مقدم شده است اول فرمود اینها ناشنوایند، بعد فرمود لال هستندو آنگاه فرمود نابینایند.
در آیات دیگر که واژه سمع و بصر به کار رفته، غالباً سمع بصر مقدمتر است.
برخی از مفسران (1)و غیر آنها خواستهاند از این آیه یک قاعدهای را استفاده کنند، این که قرآن شنوایی را بر بینایی و ناشنوایی را بر نابینایی مقدم کرده است، شاید علت یا حکمتش این باشد که حسّ شنوایی در جنین انسان قبل از بینایی فعّال میشود و جنین با این که تا قبل از تولد قادر به دیدن نیست؛ ممکن است بعضی از صداها را بشنود.
1) (1) . انوار درخشان، ج 8، ص 209.
نکته دیگر این که چشم تنها مسئول بینایی است؛ ولی گوش در کنار مسئولیت شنوایی، مسئول حس تعادل انسان نیز است، بنابراین گوش از این جهت بر چشم مقدم میشود.
به خلاف دیدن، انسان میتواند چشمش را ببندد تا نبیند، ولی گوش را عملاً کمتر یا به زحمت میتواند ببندد.
برخی با تو به این قرائن و فلسفهها خواستند استفاده بکنند که تقدیم سمع بر بصر و ناشنوایی بر نابینایی شاید یک قاعده است.
پرسش:
پاسخ:
عبارت «کلوا و اشربوا» در شش آیه آمده است. سه آیه بهشتیان و متقین مربوط است (1)که از موضوع بحث ما خارج است.
برخی دیگر در مورد غذاهای دنیوی، به کار رفته است، از جمله «کُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّهِ وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ» (2)ی عنی: از روزی خدا بخورید و در زمین فسادگری نکنید. در آیهای دیگر میفرماید:
«یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَکُلُوا وَاشْرَبُوا وَلاَ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاَیُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ». (3)ی عنی:ای بنی آدم، وقتی میخواهید داخل مسجد شوید، زینت بکنید، لباسهای پاکیزه و نیکو بپوشید و بخورید و بیاشامید؛ ولی اسراف نکنید که خداوند اسراف کاران را دوست ندارد.
این تعبیر یک قاعده را بیان میکند او یک امر و یک نهی را توضیح میدهد.
امر: بخورید و بیاشامید. رزقی را که خداوند متعال در اختیار شما قرار داده، غذاهای پاک برای مؤمنان است و شما از آن استفاده بکنید. آری اسلام دینی نیست که انسان را به زهدهای بی جا دعوت بکند.
نهی: اسراف نکنید. غذا به اندازه بخورید، زیادی آن را دور نریزید و کارهایی که مصداق اسراف کاری است، انجام ندهید. این آیه در حقیقت انسان را به یک حالت اعتدال (استفاده از غذا و زیاده روی نکردن) فرا میخواند و در حقیقت اصل اساسی را بیان میکند که «تغزیه مناسب داشته باشید تا سلامتی شما حفظ شود، ولی زیاده روی هم نکنید تا موجب بیماریهای متعدد نگردد. به عبارت دیگر همان طور که گرسنگی ممکن است کشنده و زیان آور باشد، زیاده روی در غذا هم امکان دارد برای انسان کشنده و زیان آور باشد. خلاصه این که این آیه شریفه به اصل «اعتدال در زندگی» اشاره شده است.
قرآن کریم.
نهج البلاغه (سخنان امام علی(علیه السلام)، سید رضی، ترجمه ناصر مکارم شیرازی و همکاران، قم، انتشارات هدف، بیتا، سه جلدی.
تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و جمعی از نویسندگان، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1364 ش، 27 جلدی.
المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمدحسین طباطبائی، موسسۀ النشر الاسلامی، قم، 1417 ق.
البیان فی تفسیر القرآن، خوئی، سید ابوالقاسم، 1394 ق، المطبعۀ العلمیۀ، قم.
تفسیر علی بن ابراهیم القمی، (م حدود 307 ق)، قم، موسسه دارالکتاب للطباعۀ والنشر، چاپ سوم، 2 جلدی.
تفسیر کشف الاسرار و عدۀ الابرار، رشید الدین المیبدی، (معروف به تفسیر خواجه عبدا انصاری)، تحقیق: علیاصغر حکمت، انتشارات امیرکبیر، تهران، پنجم، 1371 ش.
تفسیر روشن، حسن مصطفوی، مرکز نشر کتاب، تهران، اول، 1380 ش.
پژوهشی در تاریخ قرآن کریم، سید محمدباقر حجتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ نهم، 1375 ش.
التمهید فی علوم القرآن، معرفت، محمدهادی، 1417 ق، مؤسسۀ النشر الاسلامی، قم، ج 6.
نورالثقلین، عبدالعلی بن جمعه حویزی عروسی، تحقیق: سید هاشم رسولی محلاتی، موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، چهارم، 1415 ق.
تفسیر قرطبی (الجامع لاحکام القرآن)، محمد بن احمد قرطبی، انتشارات ناصر خسرو، تهران، اول، 1364 ش.
تفسیر من هدی القرآن، سید محمدتقی مدرسی، دار محبی الحسین، تهران، اول، 1419 ق.
تفسیر من وحی القرآن، محمدحسین فضل الله، دارالملاک للطباعۀ والنشر، بیروت، 1419 ق.
الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن و السنۀ، محمدصادقی تهرانی، انتشارات فرهنگ اسلامی، قم، دوم، 1365 ش، 30 جلدی.
تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، محمد بن محمدرضا القمی المشهدی، (قرن 12 هجری)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1366 ش، 14 جلدی.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، شیخ ابی علی الفضل بن الحسن (امین الاسلام)، دارالمعرفۀ، بیروت، اول، 1406 ق.
الصافی فی تفسیر القرآن، ملامحسن فیض کاشانی، مکتبۀ الصدر، تهران، دوم، 1416 ق.
تأویل الآیات الظاهرۀ فی فضائل العترۀ الطاهرۀ ) ع)سید شرف الدین الاسترآبادی، موسسۀ النشر الاسلامی، قم، 1409 ه- . ق.
تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود ابن عیاش السلمی سمرقندی المعروف بالعیاشی، المطبعۀ العلمیۀ، تهران: 1380 ه- . ق.
تفسیر فرات کوفی، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم بن فرات الکوفی (اواخر قرن سوم هجری)، موسسه الطبع والنشر، 1410 ق.
البرهان فی تفسیر القرآن، البحرانی، سید هاشم الحسینی، موسسۀ البعثۀ، تهران، اول، 1415 ق.
تفسیر التبیان فی تفسیر القرآن، ابو جعفر محمد بن الحسن علی الطوسی (م 460 ق)، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بینوبت، بیتا، ده جلدی.
تفسیر مقتنیات الدرر و ملتقطات لثمر، سید علی الحائری الطهرانی (م 1340 ق)، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1327 ش، 12 جلدی.
تفسیر القرآن الحکیم الشهیر بتفسیر المنار، رشید رضا، محمد، بیتا، دار المعرفۀ، بیروت، الطبعۀ الثانیۀ، 12 جلد.
کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، طوسی، خواجه نصیر الدین
و علامه حلی، 1407 ق، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم.
الوجیز فی تفسیر القرآن العزیز، علی بن الحسین بن ابی جامع العاملی (م 1135 ق)، قم، دارالقرآن الکریم، نوبت اول، 1413 ق، 1 جلد.
پرتوی از قرآن، طالقانی، سید محمود، شرکت سهامی انتشار، تهران، چهارم، 1362 ش.
جامع البیان فی تفسیر القرآن، ابوجعفر محمد بن جریر طبری، بیروت، دارالمعرفۀ، 1406 ق.
اطیب البیان فی تفسیر القرآن، سید عبدالحسین طیب (م 1411 ق)، انتشارات اسلام، تهران، 1378 ش.
تاج التراجم فی تفسیر القرآن الاعاجم، ابو المظفر شاهفور بن طاهر بن محمد اسفراینی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، اول، 1375 ش.
اسباب النزول، ابوالحسن علی بن احمد الواحدی النیشابوری، المکتبۀ العلمیۀ، بیروت، 1411 ق.
تفسیر مخزن العرفان در علوم قرآن (کنز العرفان)، بانوی اصفهانی (امین اصفهانی - م 1404 ق)، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1361 ش، 10 جلدی.
تفسیر اثنی عشری، حسین بن احمد الحسینی الشاه عبدالعظیمی (م 1384 ق)، تهران، انتشارات میقات، چاپ اول، 1364 ش، 14 جلدی.
کتاب مقدس، انجمن کتاب مقدس ایران، 1932 م، تهران (شامل، تورات، انجیل و ملحقات آنها).
سلامۀ القرآن من التحریف، فتح الله نجارزادگان.
اصول کافی، کلینی، محمد بن یعقوب، صححه و علق علیه علی اکبر غفاری، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1365 ق.
تهذیب الاحکام فی شرح المقنعۀ، شیخ طوسی، حققه و علق علیه، سید حسن موسوی الخراسان، دارالکتب الاسلامیه، نجف، الطبعۀ الثانیۀ، 1377 ق.
وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعۀ، محمد بن الحسن حر عاملی، موسسۀ آل البیت، قم، لاحیاء التراث العربی، 1409 ق.
مستدرک وسایل الشیعه و مستنبط المسائل، محدث نوری طبرسی، التحقیق و النشر: موسسۀ آل البیت(علیه السلام) لاحیاء التراث العربی، 1408 ق.
بحارالانوار، مجلسی، محمدباقر، موسسۀ الوفاء، بیروت، 1404 ق.
من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، التحقیق: علی اکبر غفاری، جامعۀ المدرسین، الثانیۀ، 1404 ق.
شرح نهج البلاغه، عبدالحمید بن هبۀ الله، ابن ابیالحدید، مکتبۀ آیت الله المرعشی، قم، 1404 ق.
لسان العرب، محمد بن مکرم ابن منظور، قم، ادب الحوزه، 1405 ق.
المناقب، آل ابیطالب(علیه السلام)، محمد بن شهر آشوب المازندرانی، موسسۀ العلامۀ للنشر، قم، 1379 ق.
علوم القرآن، حکیم، سید محمدباقر، 1417 ق، مجمع الفکر الاسلامی، الطبعۀ الثالثۀ.
التوحید، محمد بن علی ابن بابویه (شیخ صدوق)، موسسۀ النشر الاسلامی، قم، 1398 ق.
خصال، شیخ الصدوق، محمد بن علی ابن بابویه (شیخ صدوق)، موسسۀ النشر الاسلامی، قم، 1403 ق.
الامالی، شیخ طوسی (ابوجعفر محمد بن الحسن طوسی)، دارالثقافه النشر، قم، 1414 ق.
بصائر الدرجات، الصفار، محمد بن الحسن بن فروخ الصفار، مکتبۀ آیت الله المرعشی، قم، 1404 ق.
گناهان کبیره، دستغیب، شهید عبدالحسین، 1361 ش، کانون ابلاغ اندیشههای اسلامی، بیجا، دو جلدی.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، شیخ صدوق، محمد بن علی ابن بابویه، دارالرضی للنشر، قم، 1406 ق.
العمده، ابن البطریق الاسدی الحلی، تحقیق جامعۀ المدرسین قم، موسسۀ النشر الاسلامی التابعۀ لجماعۀ المدرسین، قم، الاولی، 1407 ق.
الغیبۀ، محمد بن ابراهیم النعمانی، تحقیق: علی اکبر غفاری، مکتبۀ الصدوق، تهران، 1397 ق.
عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، شیخ صدوق (محمد بن علی ابن بابویه)، دار العالم للنشر (جهان)، 1378 ق.
معانی الاخبار، شیخ الصدوق (محمد بن علی ابن بابویه)، موسسۀ النشر الاسلامی، قم، 1403 ق.
اعلام الوری، امین الاسلام طبرسی، دارالکتب الاسلامیۀ، تهران، بیتا.
تفسیر نور، محسن قرائتی، مرکز درسهایی از قرآن، تهران، چاپ یازدهم، 1383 ش.
فلسفه احکام، اهتمام، احمد، 1344 ش، چاپخانه اسلام، اصفهان.
پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی، انتشارات کتاب مبین، 1380 ش.
التفسیر الاثری الجامع، محمدهادی معرفت، موسسۀ التمهید، قم، 1383 ش، الطبعۀ الاولی.
التفسیر والمفسرون فی ثوبۀ القشیب، محمدهادی معرفت، مشهد، الجامعۀ الرضویۀ العلوم الاسلامیۀ، 1418 ق و همان، ترجمهی علی خیاط، انتشارات ذوی القربی، 1380 ش.
مجمع البحرین و مطلع النیرین، فخرالدین طریحی، تحقیق سید احمد حسینی، کتابفروشی مرتضوی، تهران، سوم، 1375 ش.
قاموس قرآن، سید علی اکبر قرشی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ششم، 1371 ش.
علل الشرایع، شیخ صدوق، مکتبۀ الداوری، قم، بینو، بیتا.
انوار درخشان، سید محمدحسین حسینی همدانی، کتابفروشی لطفی، تهران، 1404 ق.
تفسیر آسان، محمدجواد نجفی خمینی، انتشارات اسلامیه، تهران، اول، 1398 ق.
میزان الحکمۀ، محمد محمدی ریشهری، تحقیق و نشر: دارالحدیث، الطبعۀ الاولی.
غررالحکم و دررالکلم، عبدالواحد بن محمد التمیمی، مکتب الإعلام الاسلامی، قم، بینو، 1366 ش.
فقه القرآن فی شرح آیات الاحکام، قطب الدین سعید بن هبۀ الله راوندی، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، قم، دوم، 1405 ق.
تفسیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ملافتح الله کاشانی، کتابفروشی محمدحسن علمی، تهران، بینو، 1336 ش.
خلاصۀ منهج الصادقین، ملافتح الله کاشانی، انتشارات اسلامیه، تهران، 1373 ق.
ترجمه قرآن نوبری، عبدالمجید صادق نوبری، سازمان چاپ و انتشار اقبال، تهران، اول، 1396 ق.
الصراط المستقیم، علی بن یونس النباطی البیاظی، مکتبۀ الحیدریۀ، نجف، 1384 ق.
تفسیر الصراط المستقیم، سید حسین بروجردی، تحقیق: غلامرضا مولانا بروجردی، موسسه انصاریان، قم، اول 1416 ق.
ترجمه و تفسیر رهنما، زین العابدین رهنما، انتشارات کیهان، تهران، 1346 ش.
مدینۀ المعاجز، سید هاشم بحرانی، تحقیق: عزۀ الله المولائی الهمدانی، موسسۀ المعارف الاسلامیۀ، الاولی 1413 ق.
مسائل علی بن جعفر(علیه السلام)، علی بن جعفر(علیه السلام)، موسسۀ آل البیت(علیه السلام)، قم، 1409 ق.
الغارات (الاستنفار و الغارات)، ابراهیم بن محمد الثقفی، دارالکتاب، قم، 1410 ق.
الدعوات، قطب الدین الراوندی، مدرسه الامام المهدی(علیه السلام)، 1407 ق.
شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، الحاکم الحسکانی، موسسۀ الطبع و النشر، 1411 ق.
الصحاح تاج اللغۀ و صحاح العربیۀ، اسماعیل بن حماد الجوهری، تحقیق احمد بن عبدالغفور عطار، دارالعلم للملایین، بیروت، الرابعۀ، 1407 ق.
تفسیر ملاصدرا (تفسیر القرآن الکریم)، محمد بن ابراهیم صدر المتألهین، تحقیق محمد خواجوی، انتشارات بیدار، دوم 1366 ش.
ترجمه اعجاز البیان، صدرالدین قونوی، مترجم: محمد خواجوی، انتشارات مولی، تهران، اول، 1417 ق.
مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)، فخر رازی (فخرالدین رازی ابوعبدالله محمد بن عمر)، دار احیاءالتراث العربی، بیروت، سوم 1420 ق.
روضۀ الواعین، محمد بن الحسن الفتال، دارالرضی، قم.
احتجاج، ابومنصور احمد بن علی الطبرسی، نشر المرتضی، مشهد، 1403 ق.
عین العبرۀ فی غبن العترۀ، احمد بن موسی بن طاوس الحلی، دارالشهاب، قم.
نزاهت قرآن از تحریف، عبدالله جوادی آملی.
زبدۀ التفاسیر، ملافتح الله کاشانی، تحقیق و نشر: بنیاد معارف اسلامی، قم، اول، 1423 ق.
تفسیر جامع، سید محمد ابراهیم بروجردی، انتشارات صدر، تهران، ششم، 1366 ش.
ترجمه و تفسیر قرآن عظیم، سید علی نقی فیض الاسلام، انتشارات فقیه، تهران، اول، 1378 ش.
جامع الاخبار، تاج الدین الشعیری، دارالرضی النشر، قم، 1405 ق.
الصوارم المهرقه، قاضی نور الله شوشتری، مطبعۀ النهضۀ، تهران، 1367 ق.
متشابه القرآن، ابن شهر آشوب المازندرانی، دار بیدار للنشر، 1369 ق.
معجم احادیث امام المهدی(علیه السلام)، تالیف و نشر: موسسۀ المعارف الاسلامیه، قم، الطبعۀ الاولی، 1411 ق.
مجموعه ورام (تنبیه الخواهر و نزهۀ النواظر)، ابوالحسین ورام بن ابی فراس المالکی الاشتری، مکتبۀ الفقیه، قم.
عوالی اللآلی، ابن ابی جمهور الأحسائی، دار سید الشهداء، قم، 1405 ق.
منیۀ المرید، شهید ثانی، زین الدین بن علی بن احمد بن تقی عاملی، مکتبۀ الإعلام الاسلامی، قم، 1409 ق.
الخرائج والجرائح، قطب الدین راوندی، موسسه الامام المهدی(علیه السلام)، قم، 1409 ق.
الاختصاص، المنسوب للشیخ المفید، المؤتمر للشیخ المفید، قم، 1413 ق.
الارشاد فی معرفۀ حجج الله علی العباد، الشیخ المفید (محمد بن محمد النعمان العکبری)، المؤتمر للشیخ المفید، قم، 1413 ق.
بشارۀ المصطفی لشیعۀ المرتضی، عماد الدین الطبری، المکتبۀ الحیدریۀ، النجف، 1383 ق.
رسالۀ فی معنی المولی، الشیخ المفید، محمد بن محمد نعمان العکبری، المؤتمر للشیخ المفید، قم، 1413 ق.
الفصول المختارۀ، الشیخ المفید، محمد بن محمد نعمان العکبری، المؤتمر للشیخ المفید، قم، 1413 ق.
تنزیۀ الانبیاء(علیه السلام)، سید مرتضی علم الهدی، دارالشریف الرضی، قم، بیتا.
الغیبۀ، الشیخ الطوسی (ابوجعفر محمد بن حسن الطوسی)، موسسۀ المعارف الاسلامیۀ، قم، 1411 ق.
منتخب الانوار المضیئۀ، علی بن عبدالکریم النیلی، مطبعۀ الخیام، قم، 1401 ق.
کمال الدین و تمام النعمۀ فی اثبات الغیبۀ و کشف الحیرۀ، الشیخ الصدوق، دارالکتب الاسلامیه، قم، 1395 ق.
کشف الغمۀ فی معرفۀ الائمۀ(علیه السلام)، علی بن عیسی الاربلی، مکتبۀ بنی هاشمی، تبریز، 1381 ق.
مشکاۀ الانوار، علی بن الحسن الطبرسی، المکتبۀ الحیدریۀ، نجف، 1385 ق.
فتح الغدیر الجامع بین فنی الروایۀ و الدرایۀ من علم التفسیر، محمد بن علی الشوکانی، دار ابن کثیر، دمشق، نوبت اول، 1414 ق.
تفسیر هدایت، سید محمدتقی مدرسی، ترجمه احمد آرام، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، نوبت اول، 1377 ش.
حدائق الناظرۀ فی احکام العترۀ الطاهرۀ(علیه السلام)، محقق بحرانی، شیخ یوسف، تحقیق: محمدتقی ایروانی، جامعه المدرسین، قم، بینوبت، بیتا.
تفسیر شریف لاهیجی، قطب الدین محمد بن شیخ علی لاهیجی، تحقیق میرجلال الدین حسینی ارموی (محدث)، دفتر نشر داد، تهران، اول، 1373 ش.
تفسیر بیان السعاده فی مقامات العبادۀ، سلطان محمد گنابادی، موسسۀ الاعلمی للمطبوعات، بیروت، دوم، 1408 ق.
تفسیر احسن الحدیث، سید علی اکبر قرشی، بنیاد بعثت، سوم، 1377 ش.
المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی حسین بن محمد، دارالعلم الدار الشامیۀ، دمشق، 1412 ق.
السیرۀ النبویۀ، ابن هشام (عبدالملک بن هشام الحمیری المعافری)، تحقیق: مصطفی السقا و... ، دارالمعرفه، بیروت، بیتا.
المغازی، محمد بن عمر الواقدی، تحقیق مارسدن جونس، موسسه الاعلمی، بیروت، الطبعۀ الثالثۀ، 1409 ق.
کتاب العین، ابو عبدالرحمن الخلیل بن احمد الفراهیدی، تحقیق: مهدی المخزومی، ابراهیم السامرائی، موسسۀ دارالهجرۀ، قم، الثانیۀ، 1409 ق.
صیانۀ القرآن عن التحریف، محمدهادی معرفت.
سلامۀ القرآن من التحریف، فتح الله نجارزادگان (محمدی).
الشهاب والردود، محمدهادی معرفت.
مکیال المکارم، موسوی اصفهانی.