ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : ترنم مهر/ جمعی از پژوهشگران؛ زیر نظر محمدعلی رضاییاصفهانی.
مشخصات نشر : قم: انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری : ۲۰۱ ص.
فروست : پرسش های قرآنی جوانان؛ ۱.
شابک : ۱۰۰۰۰ ریال
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: The auranic qustions of youth.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۹۹] - ۲۰۱؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : قرآن
موضوع : پرسشهای مذهبی-- اسلام
شناسه افزوده : رضایی اصفهانی، محمدعلی، ۱۳۴۱ -
رده بندی کنگره : BP۶۵/ت۴ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۰۳۶۹۶
پرسش و پرسشگری زمینهساز رشد دانش و دانشمندان است و در میان پرسشهای مردم، پرسیدن جوانان و پاسخ شنیدن از قرآن، جایگاه ویژهای دارد. چون پرسشگر دلی آماده و ذهنی تشنه دارد و قرآن جامی از جانب حق است که تشنگان حقیقت را سیراب میکند. آری چند گاهی است که توفیق یاری شده که واسطه این فیض الهی باشیم.
در سال 1383 شمسی برای پاسخ گویی به پرسشهای قرآنی توسط گروه قرآن رادیو معارف دعوت شدیم. مقدمات کار فراهم شد و پرسشهای قرآنی از تمام نقاط کشور میرسید و ما پرسشها را بر قرآن و تفاسیر عرضه میکردیم و هفتهای یک جلسه به بررسی و پاسخ آنها میپرداختیم و دوستان عزیز رادیو معارف بویژه حجةالاسلام والمسلمین لطفی، با لطف و ادب، کار را پیگیری میکردند و جناب آقای میرزایی و طباطبایی با تلاش و دقت مطالب را آماده سازی و پخش میکردند، در این کار جمعی از پژوهشگران مرکز تحقیقات قرآن کریم المهدی ما را یاری نمودند.
زبان بنده قاصر است که از این دوستان و عزیزان فاضل و ارجمند تشکر کنم و مطمئن هستم قرآن کریم، دل و راه آنان را روشن و صاحب قرآن به عمرشان برکت میدهد، و از امام عصر(عج)میخواهم که همانگونه که لطف
کردند و راه را گشودند، ما و این عزیزان و این نوشتار و خوانندگان محترم را مورد لطف و دعای خیر خویش قرار دهند. انشاء اللّه.
از خوانندگان عزیز تقاضا داریم که پس از مطالعهی این نوشتار، ما را مورد لطف قرارداده و راهنمایی کنند و اگر جوانان عزیز پرسشهای قرآنی دارند، به آدرس ما بفرستند. (1)
با سپاس
محمدعلی رضائی اصفهانی
قم - 84/3/24
1) (1) . آدرس: قم، خیابان معلم، معلم 9، جنب هتل یثرب، کوچه شهید محمدحسن احمدی، کوی نور، پلاک 91 تلفن، پیامگیر، نمابر: 7739002 - 0251 ص . پ: 416 - 37185 - قم moc.csnaruq ofni moc.csnaruq naruq :liamE moc.csnaruq.WWW
مبانی و روشهای تفسیری
درباره قرآن
درون قرآن
الف: مبانی و روشهای تفسیری
پرسش:
پاسخ:
معنای لغوی:«تفسیر»، در لغت به معنای پرده برداری، کشف، و آشکار کردن معنای چیزی میباشد.
معنای اصطلاحی: مقصود از تفسیر قرآن، این است که ما معانی آیات قرآن و مقاصد خداوند تبارک و تعالی را، متوجه بشویم و برای دیگران بیان کنیم.
علامه طباطبائی رحمه الله در این باره مینویسند: تفسیر به معنای بیان معانی آیات قرآن و کشف مقاصد، و مدلولهای آن است.
بدین ترتیب در تفسیر قرآن چند عنصر اساسی وجود دارد:
اول: متوجه شدن معانی کلمات و آیات.
دوم: بدانیم، هدف خدا از بیان این آیه چه بوده است.
سوم: این که آن مطلب را برای دیگران اظهار و بیان کنیم. (1)
اگر این سه مرحله انجام شود، تفسیر صورت گرفته است.
1) (1) . بنابراین مراحل خواندن آیات قرآن، علم تجوید، ترجمهی الفاظ و آیات و همچنین تدبر و تفکر در آیات کریمهی قرآن و فهم معانی آن تفسیر نمیباشد. بلکه اگر محصول قرائت، تفکر و تدبر و... ما دربارهی قرآن به صورت نوشته یا بیان درآید تفسیر نامیده میشود.(ر.ک: درآمدی بر تفسیر علمی قرآن از نگارنده)
البته چنین تفسیری باید براساس قرائن و منابع معتبر باشد یعنی اینکه از قرائن عقلی و قرائن نقلی مثل آیات دیگر قرآن، و احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام استفاده شود تا تفسیری معتبر و جایز ارائه شود.
تأویل:
معنای لغوی: واژهی«تأویل»در لغت به معنای ارجاع دادن چیزی به چیز دیگر است، مانند این که یک موضوعی را به یک معنایی ارجاع بدهیم، یا یک واقعهای را به واقعهی دیگر، ارجاع بدهیم، پس تأویل ممکن است در، اشیاء، به أشیاء باشد؛ و ممکن است در، معانی باشد، اما بحث ما در مورد، معانی است.
در قرآن کریم در آیات متعددی واژهی تأویل آمده، از جمله در آیهی 7 سورهی آل عمران میفرماید:« مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ »؛ (1)«تأویل قرآن را جز خدا و کسانی که راسخ در علم باشند( عمیق و ژرفنگر باشند)نمیدانند»
قدمای از مفسرین (2)واژهی تأویل را به معنای تفسیر امروزی به کار میبردند ولی امروزه واژهی تأویل به آن معنا به کار نمیرود بلکه معنای جدیدی پیدا کرده؛ اکنون معنای مخالف ظاهر لفظ را تأویل میگویند. به عبارت دیگر برگرداندن ظاهر لفظ به معنای مرجوح.
مثال: قرآن میفرماید:« یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» (1)دست خدا بالاتر است از دستهای آنها.
ظاهر این آیهی شریفه، این است که«خدا دست دارد»ولی وقتی ما به آیات دیگر قرآن مثل آیهی شریفهی« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (2)مراجعه میکنیم با قرینهی (3)اینگونه آیات، این آیه را تاویل میکنیم، یعنی آن را از ظاهرش به یک معنای دیگری بر میگردانیم، و میگوییم مقصود، دست نیست بلکه مقصود، قدرت خداست و« یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ »یعنی قدرت خدا برتر است و در ترجمه مینویسیم:«دستِ(قدرتِ)خدا بالای دست آنهاست.»نه اینکه خدا دست داشته باشد، چون هیچ چیزی مثل خدا نیست، و دست ما هم مثل دست خدا نیست و اینجا چیز دیگری از دست مقصود است.
و یا با قرینهی عقلی میدانیم که، چون خدا جسم نیست، نمیتواند دست داشته باشد زیرا اگر جسم باشد، لازمهاش محدودیت است و خدا محدود نیست. (4)
بنابراین واژهی«ید»نمیتواند به معنای همین دست ما باشد.
البته برای واژهی تأویل، صاحبنظران علوم قرآن و تفسیر، معانی دیگری هم ذکر کردهاند از جمله علامه طباطبائی رحمه الله و برخی از اهل سنت آن را به معنای،«حقیقت عینی»معنا کردهاند، (5)و یا برخی دیگر تأویل
را به معنای«توجیه متشابهات»دانستهاند و آیهی شریفه« مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللّهُ» (1)را چنین معنا کردهاند:«توجیه متشابهات را غیر از خدا کسی نمیداند.»
و برخی دیگر گفتهاند: تأویل در این آیه، به معنای تفسیر میآید.
اگر در کلمات، صاحب نظران علوم قرآن و تفسیر جستجو بکنیم، برای تاویل حدود 12 معنا ذکر شده است؛ ولی مشهورترین آن همان دو معنای اول بود که گذشت یکی به معنای«تفسیر»در نظر قدما و یکی هم به معنای «خلاف ظاهر»در نظر مفسران معاصر، و بقیه بحثهای فنی و دقیقی است که مجال آن اینجا نیست، و در کلاسهای علوم قرآن، و تفسیر این مباحث مطرح میشود.
ولی در مجموع به نظر میرسد واژهی تأویل یک مشترک لفظی است؛ یعنی میتواند در جاهای مختلف معانی متعددی داشته باشد.
تفاوت تأویل با تفسیر چیست؟
از لابلای بحث قبل این مطلب روشن شد، که تفسیر آن معنای ظاهری الفاظ است ولی تأویل جایی است که معنای خلاف ظاهر را با کمک قرینهی عقلی یا نقلی بیان کنیم.
البته اگر تمام معانی تأویل را در نظر بگیریم که نزدیک 12 معنا و کاربرد
1) (1) . آل عمران / 7
دارد، گاهی اوقات برخی از معانیِ تفسیر، با تأویل یکی میشود و در پارهای معانی با هم متفاوت میشوند. (1)
همانطور که بیان شد مفسرین گذشته واژهی تفسیر را با تأویل یکی میدانند، ولی در زمان ما، واژهی تفسیر با تأویل کاملاً متفاوت معنا میشود: تفسیر یعنی معنای ظاهری، تأویل یعنی معنای خلاف ظاهر که با کمک قرینه بدست میآید.
1) (1) . رابطهی«عموم و خصوص من وجه»دارند
پرسش:
پاسخ:
تفسیر و تأویل، سه حکم دارد:
یک قسم از تفسیر و تأویل، تفسیر و تأویل جایز است؛
یک قسم از تفسیر و تأویل واجب است؛
و یک قسم حرام نیز دارد.
در جایی که ما قرینهای قطعی از عقل یا نقل، برای تأویل آیهی قرآن نداشته باشیم، تاویل جایز نیست بلکه حرام است.
همچنین در تفسیر در جایی که ما به قرائن توجه نکنیم، و بدون توجه به قرائن قرآن را تفسیر کنیم، این تفسیر به رای است، که در احادیث هم آمده، که این کار جایز نیست بلکه حرام است.
قسم دیگر جایی است که ما قرائن یا منابعی برای تفسیر داشته باشیم، و به آنها هم توجه بکنیم، و از طرفی مفسرِ دارای شرایط هم، این کار را انجام بدهد، در اینجا تفسیر و تأویل جایز است.
قسم دیگر در جایی است که واجب میشود مثلاً در مورد تفسیر وقتی که مسائلی مربوط به احکام شرعی باشد یا فهم صحیح عقاید باشد، در اینجا تفسیر آیات قران، لازم میشود؛ یعنی آیات را تفسیر کنیم، تا عقائد را به خوبی بفهمیم، یا آیات را تفسیر بکنیم تا احکام الهی را از آیات الاحکام
متوجه بشویم؛ در این موارد تفسیر قرآن واجب میشود چون مقدمهی فهم و عمل به آیات و هم چنین داشتن عقیده صحیح است پس در این صورت واجب میشود.
نتیجهگیری:
از آنچه گذشت معلوم شد، که اگر در تفسیر و تاویل قرائن و منابعی داشته باشیم و با توجه به آن تفسیر و تأویل کنیم هم«تأویل»و هم«تفسیر» هر دو جایز است. و اگر تأویل یا تفسیر مقدمهی فهم صحیح آیات الاحکام یا عقاید شود واجب میشود.
و اگر قرائن قطعی از عقل یا نقل یا منابعی معتبر برای تفسیر یا تأویل نداشته باشیم، در این حالت حرام میشود.
پرسش:
نامیدهاند در مورد تفسیر به رأی توضیحی بفرمائید؟
پاسخ:
تفسیر به رأی یکی از مسائلی است که در روایات اهل بیت علیهم السلام مکرر از آن یاد شده همچنین در روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از طریق اهل سنت و از طریق شیعه روایات متعددی وارد شده که تفسیر به رأی حرام است.
نظر شما را به نمونههایی از این روایات جلب میکنیم:
در مقدمهی تفسیر برهان حکایت شده: هر کس قرآن را به رأی خویش تفسیر کند جایگاهی از آتش برای خود فراهم کرده است.
و از اهل سنت هم شبیه همین روایت نقل شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:« مَن قال فی القرآن برایه »کسی که در مورد قرآن به رأی خودش سخن بگوید، جایگاهی از آتش دارد که این روایت در سنن ترمذی و منابع دیگر اهل سنت آمده و حتی از آن به عنوان«حدیث حسن»یاد کردهاند. (1)
در منابع شیعه بهترین روایتی که در این زمینه داریم حدیث قدسی از امام رضا علیه السلام میباشد که از پدرانشان از امیرالمؤمنین علیه السلام ، از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از خداوند تبارک و تعالی نقل میکند که میفرماید:
1) (1) . سنن ترمذی، جلد 5، ص 199
« ماء آمن بی مَن فَسَّر برأیه کلامی »؛ (1)«کسی که کلام من را،(یعنی کلام خدا را)به رأی خودش تفسیر کند، به من ایمان ندارد.»
البته روایات در این زمینه با عبارات متعدد فراوان است. برخی فرمودند:
هر کس، بدون علم، در مورد قرآن چیزی بگوید این تفسیر به رأی است.
برخی هم به آیات قرآن در این مورد تمسک کردهاند از جمله، به آیهی 33 سورهی اعراف که میفرماید:«پروردگار کارهای زشت را چه ظاهر چه باطن حرام کرده»و در آخر آیه آمده:«و یکی از چیزهایی که حرام شده این است که انسان چیزی را که نمیداند به خدا نسبت بدهد.» (2)و تفسیر به رأی عبارت است از چیزی که انسان نمیداند، و به خدا نسبت میدهد، به عبارت دیگر کسی بدون اینکه به تفاسیر و منابع روایی رجوع کند و ببیند چه روایاتی در مورد این آیه از پیامبر و اهل بیت علیهم السلام آمده است رأی و نظر خود را به جای تفسیر قرآن، به دیگران ارائه کند( تفسیر بدون توجه به قرائن نقلی و عقلی)این تفسیر به رأی است.
برخی افراد، از روایاتی که برای تفسیر به رأی وعدهی آتش داده، استفاده کردهاند که تفسیر به رأی از گناهان کبیره است.
بعد از دلائلی که بر حرمت تفسیر به رأی از قرآن و روایات بیان شد به نظر میرسد دلیل دیگری برای حرمت تفسیر به رأی وجود دارد و آن هم
1) (1) . عیون اخبار رضا، ج 1، ص 116 و بحارالانوار، ج 89، ص 107. سند این حدیث در منابع شیعهصحیح است
2) (2) .«قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَاحِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَأَن تُشْرِکُوا بِاللّهِ مَالَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَأَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ»اعراف / 33
بناء عقلا است. توضیح اینکه روش عقلا در عالم این است که برای هر کاری به متخصص آن رجوع میکنند مثلاً اگر کسی بیماری قلبی داشته باشد برای معالجه نزد متخصص قلب میرود. و اگر کسی در مورد قلب تخصص نداشته باشد، و به معالجهی بیمار قلبی اقدام کند، اگر هم به طور اتفاقی این شخص درمان شود، باز هم مستحق سرزنش است زیرا در کاری که تخصص نداشته دخالت کرده است. چرا که چنین دخالتهایی غالباً خسارتهای جبران ناپذیری به بار میآورد و گاهی به مرگ افراد میانجامد.
از این رو عقلای عالم و خردمندان جهان آن را سرزنش میکنند، و در چنین مواردی مراجع ذیصلاح او را به دادگاه میبرند، محاکمه میکنند، و با او برخورد قانونی میکنند و مجازاتهای مناسبی برای او در نظر میگیرند؛ چرا اینقدر سختگیری میکنند؟! چون کسی که تخصص در کاری ندارد حق دخالت در آن گسترهی کاری را ندارد؛ موقعیت تفسیر به رأی نیز چنین است آری کسی که متخصص تفسیر نیست و آگاهی از مسائل تفسیری ندارد یا به منابع و قرائن معتبر عقلی و نقلی مراجعه نکرده حق دخالت در تفسیر قرآن و اظهار نظر، ندارد به همین خاطر فرمودند:
«تفسیر به رأی حرام است». (1)
1) (1) . برای اطلاع بیشتر در این زمینه به کتاب«منطق تفسیر قرآن»(درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن)از دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی مراجعه کنید
پرسش:
پاسخ:
مفسر قرآن، همچون تخصصهای دیگر، دارای شرایطی است، یعنی هر کسی نمیتواند به تفسیر قرآن اقدام بکند. همانطوری که هر کسی نمیتواند به طبابت و معالجهی افراد اقدام نماید بلکه باید یک پزشک دارای شرایط باشد و حتی تخصص لازم را هم در آن رشتهی مورد نظر، داشته باشد.
از این رو امروزه از بدیهیات است که هر کسی اجازه ندارد، بدون تخصص در هر رشتهی علمی اظهار نظر کند و به تایید یا رد یا به بیان مطلبی از آن علم بپردازد. و علم تفسیر نیز از این قاعده مستثنی نیست. و مفسر قرآن باید دارای شرایطی باشد تا سخن او معتبر و قابل بررسی باشد.
لذا قرآن پژوهان صاحبنظر (1)برای مفسر قرآن شرایطی ذکر کردهاند که برخی آنها را با توضیحی مختصر بر میشماریم:
آگاهی از قواعد دستوری، برای مفسر لازم است و بدون این شرط، تفسیر قرآن محقق نمیشود چون وسیلهی کار مفسر قرآن، همان ادبیات
1) (1) . از جمله سیوطی در«الاتقان فی علوم القرآن»و مرحوم طبرسی در«مقدمه مجمع البیان»و دکترمحمدعلی رضاییاصفهانی در«درآمدی بر تفسیر علمی قرآن»به این بحث پرداختهاند
عرب است و این بدان جهت است که قرآن، به زبان عربی نازل شده است؛ هر چند امروزه قرآن به بسیاری از زبانهای دنیا ترجمه شده ولی ترجمهی قرآن نمیتواند مبنای یک تفسیر صحیح و معتبر قرار گیرد زیرا ساختار کلام عرب و به ویژه نکات ظریفی که در این کلام الهی موجود است، همهاش در ترجمهها منعکس نمیشود.
علوم قرآن، علومی است که دربارهی قرآن است، مثل شناخت آیات مکی، مدنی و تأویل آیات، متشابه، محکم، ناسخ و منسوخ و... هر چند موارد نسخ در قرآن محدود است ولی عدم آگاهی از آنها موجب میشود تا مفسر در تفسیر بعضی آیات دچار اشتباه شود.
از این مطلب در آثار قدما به«اسباب النزول»نیز تعبیر شده است. (1)و آن عبارت است از واقعهای که در طی آن، یک آیه یا مجموعهای از آیات قرآن نازل شده و ممکن است آن واقعه یا شرایط زمانی و مکانی خاص، بتواند در روشن شدن معنای آیه کمک کند.
یعنی شخص بتواند احکام شرعی را از آیات قرآن و روایات اهل بیت استخراج کند به عنوان مثال اگر قرآن در مورد ارث سخن میگوید، باید قدرت فقهی در مورد استنباط آن حکم را داشته باشد.
1) (1) . زمخشری(م 528 ق)به نقل از مقدمهی مجمع البیان
اصول الفقه مقدمهی فقه است و به تعبیر دیگر اصول استنباط است که البته این علم اصول الفقه هم در فقه و هم در تفسیر کارآیی دارد هم در موارد دیگر، و در حقیقت اصول الفقه مِتُد و منطق فهم متن است، از این روی شخصی که میخواهد قرآن را تفسیر کند ضروری است که منطق فهم متن را بداند که بخش عظیم آن در بحث اصول الفقه بیان شده است.
یعنی آگاهی از احادیث وشناخت احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وائمه اطهار علیهم السلام تا بتواند در مواقع لزوم از این احادیث در تفاسیر آیات استفاده کند.
گاهی اوقات یک آیهی قرآن به قرائتهای مختلفی خوانده میشود.
به عنوان مثال« یَطهُرنَ و یَطَّهرنَ» (1)به هر دو قرائت خوانده شده که لازم است مفسر از این قرائتها اطلاع داشته باشد تا در جایی که در تفسیر یا در احکام نقشی دارد، بتواند از آن استفاده کند. البته امروزه مفسرین به قرائات قرآن کمتر توجه میکنند، زیرا قرائات خبر واحد هستند از این رو صاحب نظران آنها را معتبر نمیدانند و آن قرائتی را معتبر میدانند که اصطلاحاً به آن قرائت متواتر مسلمین میگویند که قرائت«حفص از عاصم» از آن یاد میشود این قرائت غالبش مطابق، با قرات متواتر مسلمین است، و تقریباً عموم مسلمین بر این قرائت«حفص از عاصم»تکیه میکنند و لذا
1) (1) .«وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّی یَطْهُرْنَ»(بقره / 222)
امروزه به قرائتهای دیگر کمتر توجه میشود؛ و حق هم با مفسرین معاصر است چرا که کمتر باید این مسائل مطرح شود. ولی در عین حال مفسر قرآن باید آگاهیهائی در این زمینه داشته باشد.
مفسر قرآن در عصر ما نمیتواند بدون اینکه، مکاتب فلسفی یا مکاتب اخلاقی را بشناسد یا اطلاعات مختصری از، علوم تجربی و جامعهشناسی و روانشناسی داشته باشد به تفسیر قرآن بپردازد.
از این رو این شرط را بعضی از بزرگان معاصر، (1)قرار دادهاند. و شرط لازمی، برای یک تفسیر کامل و معتبر است هر چند تخصص در فلسفه یا علوم تجربی و... لازم نیست ولی برای فهم آیات مربوط به آفرینش کائنات، دستورات اخلاقی و اجتماعی، خوب است و بدون آن ممکن است رموز آیات و اعجاز قرآن در مسائل علمی کشف نشود و مفسر از آنها غافل بماند.
و همچنین بسیاری از آیات مانند آیات اول سورهی حج یا اوائل سورهی مؤمنون را اگر مفسر از علوم پزشکی آگاهی نداشته باشد نمیتواند تفسیر خوبی از این آیات ارائه بکند و گاهی ممکن است اگر آگاهی نداشته باشد به کج راهه برود.
مفسر قرآن غیر از اینکه باید شأن نزول را بداند لازم است تاریخ صدر اسلام را تا حدی بداند، و از جغرافیای جزیرة العرب تا حدی اطلاع داشته
1) (1) . ر.ک: تفسیر آیات مشکله، استاد جعفر سبحانی، ص 292 به بعد. و کتاب مبانی و روشهایتفسیری، استاد عمید زنجانی، ص 209 به بعد
باشد، تا بتواند مکانهای نزول قرآن، زمانهای نزول قرآن، آیات مکی و مدنی، و امثال آن را در تفسیر تشخیص بدهد و از این علوم در تفسیر قرآن استفاده کند.
برخی گفتهاند: مفسر قرآن باید«طهارت روحی»داشته باشد، زیرا قرآن را غیر از مطهرین لمس و درک نمیکنند.« لا یمسَّهُ الا المطهرون» (1)
آنها میگویند:«علم الموهبه» (2)جزء شرایط مفسر است. ولی به نظر میرسد که این جزء شرایط«تحقق»تفسیر و مفسر شدن نیست، بلکه جزء شرایط«کمال»مفسر و«کمال»تفسیر است. آری هر چه انسان طهارت روحی بالاتری داشته باشد، و تزکیهی نفس بیشتری کرده باشد وقتی که به محضر قرآن میرسد میتواند از قرآن بهرههای بیشتری ببرد همانطوری که قرآن میفرماید:
« هُدیً لِلنَّاسِ» (3)
«هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» (4)
«هُدیً لِّلْمُحْسِنِینَ» (5)
1) (1) . واقعه / 79
2) (2) . سیوطی در الاتقان مینویسد: علم الموهبه، علمی است که«مَن عمل بما علم علَّمَ ما لم یعلم»(الاتقان فی علوم القرآن، ج 2، ص 213 به بعد.)چیزی را که انسان میداند اگر به آن عمل کند خدا یک علومی را در اختیارش میگذارد که نمیدانست به عبارت دیگر به علوم لدنی و الهی و فیوضاتی خواهد رسید
3) (3) . آل عمران / 3
4) (4) . بقره / 2
5) (5) . لقمان / 31
قرآن گاهی میفرماید: هدایت برای مردم است. گاهی میفرماید:
هدایت برای با تقوایان است این یک مرتبه بالاتر از هدایت قبلی است و هدایت بالاتر، هدایت برای نیکوکاران است. اگر کسی بخواهد به مراتب عالی هدایت قرآنی، و به فهم مراتب عالی قرآن دست پیدا بکند لازم است یک شرایطی را با تزکیهی نفس برای کمالات روحی، در خودش ایجاد کند، اما به نظر میرسد این شرط تحقق تفسیر نیست بلکه این شرط کمال تفسیر و مفسر است.
همچنین«علم الموهبه»نیز شرط کمال تفسیر است، و موجب کمال مفسر میشود ولی از آنجایی که معیارِ مشخصی ندارد، یعنی ممکن است هر کس ادعا بکند که خداوند به من«علم الموهبه»داده و تفسیر خود را از الهامات غیبی بداند؛ بنابراین چون معیار مشخصی ندارد نمیتواند برای مفسر و تفسیر شرط قرار بگیرد، ولی اگر کسی داشته باشد باعث کمال تفسیرش، خواهد بود.
مفسر باید تابع دلالت لفظی آیات قرآن باشد، نه آن که دلالت آیه را تابع رأی و فهم خویش سازد، یعنی عقیدهای را قبلاً انتخاب نماید و بعد با استمداد از آیهای آنرا توجیه کند و به اصطلاح، قرآن را بر رأی خود تطبیق کند و به عبارت دیگر، رای خود را بر قرآن تحمیل نماید.
1) (1) . البته بعضی پیشفرضهای ضروری نه تنها اشکال ندارد، بلکه برای تفسیر هر کتاب آسمانی لازم است مثل فرض این که قرآن وحی است و قابل فهم و تفسیر است و گویندهی آن عاقل بوده است و..
به عنوان مثال در موضوع«جبر و اختیار»اگر قبلاً موضع«اشاعره»را انتخاب کنیم وقتی وارد قرآن میشویم آیاتی که از ظاهرش جبر بر میآید را برای تایید نظر خود انتخاب میکنیم.
و اگر موضع«معتزلی»را انتخاب کنیم که انسان اختیار تام و کامل دارد.
نیز آیاتی را در این راستا بر میگزینیم.
ولی اگر بیطرفانه به محضر قرآن وارد شویم و مجموع آیات را بنگریم به این نتیجه میرسیم که قرآن نه مؤید جبر است، و نه اختیار تام را تایید میکند بلکه قائل به«امر بین الامرین»است.
بنابراین نباید مفسر قبل از ورود به تفسیر پیش داوری و پیش فرضهایی داشته باشد تا موجب تحمیل نظر بر قرآن و تفسیر به رأی شود که از آن نهی شده است. (1)
1) (1) . برای اطلاع بیشتر از این مباحث ر.ک: درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، محمدعلی رضاییاصفهانی
پرسش:
پاسخ:
چهار منبع اصلی میتوان برای تفسیر قرآن بر شمارد:
اول: قرآن کریم: آیات محکم میتواند منبع تفسیر برای آیات متشابه باشد. به عبارت دیگر، ما در تفسیر آیات میتوانیم از خود آیات قرآن استفاده کنیم.
به عنوان مثال در سورهی قدر میفرماید:« إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (1)ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم، و در سورهی بقره میفرماید:« شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ» (2)ماه رمضان ماهی است که در آن قرآن نازل شده است. وقتی این دو آیه را کنار هم بگذاریم، مطلب سومی به دست میآید و آن اینکه، شب قدر در ماه مبارک رمضان میباشد. این را اصطلاحاً تفسیر «قرآن به قرآن»میگویند. بنابراین یکی از منابع تفسیر قرآن، خود قرآن کریم است، که میتواند به ما در فهم آیات کمک نماید.
دوم: سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام : هم یکی از منابع تفسیر است.
سوم: عقل: عقل و قرائن عقلی هم میتواند یکی از منابع تفسیر باشد.
چهارم: برخی از آموزههای قطعی علوم تجربی: گاهی علوم تجربی میتوانند به استخدام فهم قرآن در بیایند، نه اینکه بر قرآن تحمیل بشوند، و نه به معنای استخراج علوم از قرآن باشد؛ بلکه برخی از مطالب علمی قطعی در فهم آیات قرآن میتوانند، به ما کمک بکنند.
یادآوری:
البته منابع دیگری هم شمرده شده که، بعضاً معتبر نیست، مثل «شهود».
آیا شهود عرفانی میتواند منبع تفسیر باشد؟! جواب ما منفی است زیرا شهود و مکاشفات عرفانی، اولاً شخصی است، و قابل انتقال به غیر نمیباشد و ثانیاً معیار و ضابطه ندارد، و همچنین گاهی اوقات همراه با خطاهایی است و از طرفی ممکن است مکاشفات رحمانی با مکاشفات شیطانی آمیخته شود.
پرسش:
عقل و کتاب و سنت، آیا اجماع مفسرین، در تفسیر معتبر است؟
پاسخ:
در مورد اجماع در خود فقه هم اختلاف نظر است، که اجماع تا چه حدی کاربرد دارد؟ آیا اجماع اگر منقول باشد میتواند منبع باشد، یا نه؟ معمولاً اجماع منقول را چندان معتبر نمیدانند، ولی اجماع محصَّل (1)را معتبر میدانند، که البته امکان اجماع محصَّل، مشکل است، زیرا در زمان ما این که کسی بتواند تمام اقوال علما را در یک موضوع جمعآوری کند هر چند محال نیست، ولی خیلی مشکل است.
از این رو در اجماع اختلاف است که آیا اجماع یکی از منابع، در تفسیر میتواند باشد، یا نمیتواند باشد. به نظر میرسد اجماع مفسرین در یک آیه نمیتواند منبع تفسیر باشد به عنوان مثال در مورد یک آیه اگر همهی مفسرین کلام واحدی را گفته باشند، ولی شما دلیل قطعی به دست بیاوری که این سخن درست نیست، میشود اجماع را کنار گذاشت.
1) (1) . اجماع محصل: اجماعی است که خود شخص تمام اقوال علما را بررسی کند و اجماعیبدست آورد
بنابراین در تفسیر قرآن، دلیلی بر اعتبار اجماع نداریم. به عبارت فنیتر اگر اجماع را یک دلیل لبّی، بدانیم، قدر متیقّنی دارد که قدر متیقن اعتبارش، همان مسائلِ فقهی است.
لذا برخی از افراد که اجماع را به عنوان، منبع تفسیری پذیرفتهاند گفتهاند: فقط در مورد آیات الاحکام میتوانیم از اجماع استفاده کنیم و آن هم اجماعی میشود که در فقه، از آن بهره میبرند، و همان شرایط و ضوابط را دارد. طی بررسی که انجام گرفت معلوم شد معمولاً کسانی که از اجماع استفاده کردهاند در آیات الاحکام میباشد مثلاً ذیل آیهی«متعه» (1)یا ذیل آیهی«کلاله» (2)برخی از مفسرین ادعای اجماع کردهاند که اینجا بحث آیات الاحکام است، ولی در بقیهی آیات بعید است که بتوانیم از اجماع به عنوان یک منبع یاد کنیم.
پرسش:
پاسخ:
در مورد اقوال صحابه و تابعین، باید تفصیل قائل بشویم:
گاهی یکی از صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مانند«ابن مسعود»،«ابی بن کعب»یا«ابن عباس»صحابهی بزرگ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مطلبی را از نظر لغوی بیان میکنند، و واژهای را معنا میکنند، که در این صورت به عنوان یک نفر از اهل عرف، کلام اینها معتبر است، مثل بقیهی لغویین، بلکه بالاتر از آنها، زیرا اهل آن زمان و مخاطب آیات بودهاند؛ بنابراین کلامشان میتواند در لغت معتبر باشد.
اگر صحابی یا تابعی شأن نزول آیهای را بیان کند، با دو شرط معتبر است، یکی اینکه آن صحابی در آن حادثه - به عنوان مثال در جنگ بدر - حضور داشته و میگوید این آیه به این مناسبت نازل شد، و دیگر اینکه موثق هم باشد، در این دو صورت اگر مطلبی را در مورد شأن نزول آیهای بیان کند، معتبر است.
اگر صحابی، یا تابعی، مطلبی را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یا معصوم دیگری نقل کند، در اینجا اگر این شخص موثق و راستگو باشد، - لازم هم نیست که
عادل باشد - کلامی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کند این معتبر است و میتواند در تفسیر مورد استفاده واقع شود. به عنوان مثال میگوید: پیغمبر در ذیل این آیه این حدیث را فرمود؛ ما از این حدیث در تفسیر آیه استفاده میکنیم.
یادآوری:
البته یک تفاوتی را برخی از صاحب نظران علوم قرآنی قائل شدهاند و گفتهاند:
اگر صحابی، معصوم باشد کلامش حجت است مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم صحابی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و هم معصوم است لذا در تفسیر قرآن کلامش هم معتبر و هم حجت است، ولو نظر شخصیاش را گفته باشد.
اما در جایی که صحابی، معصوم نباشد، ما دلیلی از آیات و روایات، یا
عقل نداریم بر اینکه کلامش حجت است، به این معنا که نشود با آن مخالفت کرد؛ از این رو اگر ما دلیلی علیه کلام کسی مثل ابن عباس پیدا کردیم کلام ابن عباس را مثل کلام بقیهی مفسرین مورد نقد و بررسی قرار میدهیم، و دلیلی نداریم که چون ابن عباس گفته بنابراین نباید کلام او را نقد و بررسی کرد.
پرسش:
برای حجیت اینها در تفسیر قرآن دلیلی از خود قرآن و روایات وجود دارد؟
پاسخ:
در مورد قرآن کریم، مهمترین دلیلی که داریم، آیهی شریفهی« مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌ» (1)در قرآن کریم آیات محکم داریم و آیات متشابه نیز وجود دارد و تعبیر آیه این است که« هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ »یعنی آیات محکم مثل مادر هستند و مرجع واقع میشوند، یعنی محل رجوعاند و آیات متشابه را باید به آیات محکم برگردانیم که این همان«تفسیر قرآن به قرآن»است.
علامه طباطبائی رحمه الله در مقدمهی تفسیر المیزان، دلائل دیگری هم آورده از جمله اینکه قرآن:« تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» (2)است و مثالهای دیگر.
بنابراین قرآن که بیان کنندهی همه چیز است قطعاً بیان کنندهی خودش نیز میباشد از این رو از خود آیات قرآن استفاده میشود، که آیات قرآن میتواند تفسیر آیهی دیگر باشد.
البته طبیعت هر کتابی این است که گوینده در جایی ممکن است عام سخن بگوید، در جایی خاص، در جایی مطلق و در جایی مقید، باید صدر و ذیل کلام را جمع کرد، اول سخن و آخر سخن و وسط سخن را در نظر گرفت مطالب را کنار هم گذاشت تا مقصود نهائی گوینده را به دست بیاوریم، این یک سیر طبیعی است که برای فهم کتابهای نویسندگان بکار میبریم، در فهم قرآن هم از همین روش استفاده میکنیم. بنابراین علاوه بر اینکه این سیر طبیعی وجود دارد، خود آیات قرآن هم رهنمود دارد البته در برخی از احادیث هم این مطالب یادآوری شده است.
قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:« أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ »؛ (1)«ما ذکر [ قرآن] را، به سوی تو نازل کردیم، تا برای مردم بیانش کنی.»
تفسیر قرآن یعنی«بیان»و آشکار کردن، اینجا هم میفرماید: ما قرآن را به سوی تو [ پیامبر صلی الله علیه و آله ] فرستادیم تا برای مردم آن چیزی که نازل شده است را بیان و تفسیر کنی. بنابراین اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آیات قرآن را تبیین و تفسیر کند، ولی این تفسیر حجت نباشد، خلاف حکمت لازم میآید، یعنی خداوند دستور به چیزی داده، باشد و آن را معتبر نداند، بنابراین براساس این آیه شریفهی اگر حدیثی از پیامبر در بیان و تفسیر آیهای از قرآن به ما برسد برای ما حجت است.
1) (1) . سوره نحل / 44
در مورد اهل بیت علیهم السلام ذیل همین آیه علامه طباطبائی رحمه الله مینویسند:
ما از این آیه حجیت بیان پیامبر را در تفسیر میفهمیم و از حدیث ثقلین، به دست میآید که اهل بیت علیهم السلام ملحق به پیامبرند که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به طور متعدد از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده (1)که«من دو چیز گرانبها، یا سنگین را در میان شما گذاشتم، کتاب خدا قرآن و عترتم را»، بعد فرمود:
« ما إن تمسکتم بهما »اگر از هر دو استفاده کنید و به هر دو تمسک بجوئید، شما نجات پیدا میکنید.
حضرت میفرماید:« ما إن تمسکتم بهما لن تضلوا »اگر به هر دو، هم قرآن و هم اهل بیت علیهم السلام تمسک پیدا کنید گمراه نمیشوید لذا مفهوم حدیث این است که« ما إن تمسکتم باحدهما أولا تمسکتم بهما »: اگر به یکی تمسک پیدا کنید یا به هیچ کدام تمسک پیدا نکنید گمراه خواهید شد. پس نه قرآن بدون اهل بیت انسان را به مقصد میرساند، نه اهل بیت بدون قرآن، باید هر دو، با هم باشد تا انسان را به سر منزل مقصود برساند. بدین ترتیب علامه طباطبائی از این روایت استفاده میکند که بیان و تفسیر اهل بیت علیهم السلام برای ما معتبر است.
البته دلائل دیگری هم وجود دارد مثل عصمت اهل بیت علیهم السلام ، و دلائل خاصی که دارد و همچنین روایات دیگری که در این زمینه وارد شده که مجال ذکر آنها نیست.
1) (1) . عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله :«انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهمالن تضلوّ ابداً حتی یردا الیّ الحوض»(نک: الغدیر، احقاق الحق، صحیح الترمذی، ج 2، ص 308، فضایل الخمسه، ج 2، ص 52 - 60 و...)
حجیت عقل ذاتی است یعنی در حقیقت عقل پایهی معارفِ بشری است، و خود عقل دلیلی بر اعتبارش نمیخواهد. در مورد حجیت عقل مثال میزنند بهتر بودن آب. آبتر است و چیزهای دیگر بوسیلهی آبتر میشود و اینتری آب از کجاست از خود ذات آب است.
حجیّت عقل هم ذاتی است علاوه بر این که در احادیث و آیات هم اشاراتی بر این حجیت داریم مثلاً در سورهی مبارکه نحل میفرماید:«قرآن را نازل کردیم تا پیامبر برای مردم بیان بکند، و به خاطر اینکه تفکر بکنند.
« لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» (1)در آیات متعددی از قرآن به تدبر، تفکر، تعقل دعوت شده، وقتی آیاتی ما را به تدبر و تفکر میخواند، اگر ما تفکر و تدبر را، معتبر ندانیم خلاف حکمت لازم، میآید. علاوه بر اینکه در احادیث نیز آمده که ما دو حجة داریم،«حجة ظاهرة و حجة باطنة»؛ حجت ظاهری پیامبر و اهل بیت علیهم السلام هستند و حجت باطنی عقل ماست. بنابراین علاوه بر اینکه، حجیت عقل ذاتی است در آیات و روایات هم به اعتبارش اشاره شده است.
1) (1) . نحل / 44
پرسش:
نقش علوم تجربی در تفسیر قرآن چیست؟ آیا علوم تجربی منبع تفسیر قرآن هستند یا تفسیر قرآن منبعی برای شناخت علوم تجربی میباشد؟!
پاسخ:
موضوع قرآن و علوم تجربی نیاز به بحث مفصلی دارد تا ابعاد مختلف آن روشن شود که در این مجال نمیگنجد (1)از این رو ناچاریم نگاهی گذرا به این بحث داشته باشیم:
قرآن کریم در آیات متعددی، به مسائل طبیعت، کیهانشناسی، ساختار بدن انسان و غیره اشاره کرده بعضی از معاصرین مصر آیات مربوط به مسائل طبیعی در قرآن را 1322 مورد شمردهاند: (2)که البته در تحقیقات ما بیش از این به شمار آمده است. بنابراین حدود 15 قرآن مباحثی است که مربوط به اشارات علمی قرآن است گاهی به حرکت خورشید اشاره کرده « وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا» (3)
گاهی نیروی جاذبه را مطرح میکند« رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا» (4)
گاهی زوجیت گیاهان مورد توجه واقع میشود، (1)
گاهی به مراحل خلقت انسان اشاره کرده است (2)و مانند آن.
که فهم این آیات نیاز دارد که مفسر، با علوم تجربی روز آشنائی داشته باشد، اگر انسان با علوم مربوط به هر آیه آشنائی نداشته باشد ممکن است برخی از این آیات را حتی اشتباه تفسیر کند.
یادآوری: درست است که قرآن اشارات علمی دارد و اشارات علمی قرآن موجب رشد علوم تجربی شده، ولی این بدان معنا نیست که همهی علوم تجربی در قرآن وجود دارد، قرآن کتاب فیزیک یا شیمی، یا کتاب پزشکی یا دایرة المعارف علمی نیست، ولی اشاراتی دارد که گاهی اوقات در حد اشارات اعجازآمیز است؛ و از آن طرف اگر انسان این اشارات را در کنار آموزهها و دستاوردهای علوم تجربی به تتبع ننشیند و به عبارت دیگر علوم تجربی را در فهم قرآن استخدام نکند، ممکن است خوب مطلب را متوجه نشود و در فهم آیه به بیراهه برود.
مثال: قرآن کریم میفرماید:« وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا» (3)خورشید جریان دارد تا محل استقرار خودش (4)
برخی از قدمای مفسرین این آیهی شریفه را این طور معنا میکردند که
«مقصود همین حرکت کاذب است»چون در علم کیهانشناسی در آن زمان تفکر«هیئت بطلمیوس»حاکم بود و فکر میکردند که زمین مرکز جهان است، و خورشید به دور زمین میگردد، حس کاذب انسان هم همین را تأیید میکرد، که صبح خورشید از شرق طلوع میکند و پایان روز در غرب غروب میکند. برخی از مفسرین نیز همین حرکت کاذب خورشید را از آیه استفاده کردند، در حالی که مفسرین امروز میگویند: با توجه به اینکه ما میدانیم که خورشید مرکز منظومهی شمسی است و زمین به دور خورشید میچرخد و این دیدن طلوع و غروب ما، حس کاذبی است پس معلوم میشود که قرآن به حرکت واقعی خورشید اشاره میکند که یا این حرکت به طرف مرکز کهکشان راه شیری و به دور مرکز کهکشان میچرخد، یا به طرف ستارگان دور دستی میرود مثلاً تا زمانی که انرژی آن تمام شود و به سیاه چالهها ملحق شود، برخی گفتهاند، به ستارهای مثل(وُگا)ملحق میشود و...
بنابراین حرکت واقعی خورشید مطرح است حرکتی که خورشید به همراه منظومه شمسی دارد، یا حرکت خورشید به دور خودش یعنی حرکت وضعی یا حرکت انتقالی؛ بنابراین حرکت واقعی خورشید مد نظر است نه این حرکت کاذب خورشید. با این مثالها روشن شد که علوم تجربی در فهم قرآن مؤثر است. و حداقل در این 1322 آیه ما باید به علوم تجربی توجه داشته باشیم ولی باید مواظب باشیم که:
نظریهها و فرضیههای اثبات نشدهی علمی را بر قرآن تحمیل نکنیم؛
از طرفی دچار استخراج علوم از قرآن نشویم و بهدام این مسائل نیفتیم؛
مطالب علمی که به حد بداهت حسی رسیده باشد و قطعی باشد مثل کرویت زمین و... را میتوان در تفسیر قرآن از آن به عنوان قرینه استفاده کرد که گاهی اعجاز علمی قرآن را نیز نشان میدهد چنانچه از مثالها معلوم شد. (1)
1) (1) . برای آگاهی بیشتر ر.ک: پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، محمدعلی رضاییاصفهانی
پرسش:
پاسخ:
بحث روشهای تفسیری بحث پر دامنهای است و بسیاری از قرآنپژوهان و صاحب نظران در این زمینه قلم زدهاند شاید بتوانیم ریشههای این بحث را در صدر اسلام و در روایات پیامبر جستجو کنیم، که از تفسیر به رأی منع میکردند و گاهی در تفسیرشان از آیهای برای تفسیر آیهی دیگر استفاده میکردند، سپس در دوران اهل بیت علیهم السلام این بحث دامنهی بیشتری پیدا کرد و روشهای دیگری افزوده شد و در عصر ما هم کاوشهای زیادی در این زمینه شده و روشهای متنوعی ارائه شده است که میتوان گفت: قرآن کریم حداقل به 6 روش تفسیر میشود:
اول: تفسیر قرآن به قرآن
دوم: تفسیر روایی؛ یعنی تفسیر قرآن با سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام .
سوم: تفسیر عقلی؛ یعنی تفسیر قرآن به کمک قرائن عقلی.
چهارم: تفسیر علمی؛ یعنی تفسیر قرآن با کمک علوم تجربی قطعی.
پنجم: تفسیر اشاری یا تفسیر باطنی؛ که گاهی به آن تفسیر عرفانی نیز گفته میشود.
ششم: که در حقیقت جمع بین این روشها به شمار میآید، روش تفسیر اجتهادی جامع و کامل است. که یک آیهی قرآن در صورت اقتضاء، با روشهای مختلفی تفسیر شود که همهی این روشها را شامل بشود.
یادآوری:
روش دیگری هم وجود دارد که چون روش باطل و غیرمعتبری است جزء این روشها آورده نشد که در حقیقت روش هفتمی به شمار میآید و آن«تفسیر به رأی»است، که در احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق شیعه و اهل سنت از آن نهی شده است و همچنین در روایات این روش تفسیری، باطل و مذموم معرفی شده و حتی وعدهی آتش بر آن داده شده و حرام شمرده شده است. (1)
1) (1) . ر.ک: درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآنی، محمدعلی رضاییاصفهانی
پرسش:
پاسخ:
در پاسخ به این پرسش ما تفسیر عقلی را با یک مثال معرفی میکنیم تا تفاوت آن با تفسیر به رأی روشن شود: استفادهی از قرائن عقلی، در تفسیر قرآن را تفسیر عقلی مینامند به عنوان مثال قرآن کریم میفرماید:« إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ» (1)روز قیامت برخی از مردم به سوی پروردگار نظر میکنند.
از ظاهر آیه تصور میشود که خدا جسمی است که افراد به آن نگاه میکنند، در حالی که ما قرینهی عقلی بر خلافش داریم، برهان داریم بر اینکه خداوند جسم نیست چون اگر جسم باشد محدودیت دارد و محدودیت مستلزم مخلوق بودن است و... بنابراین خداوند تبارک و تعالی، جسم نیست، پس معلوم میشود این نظر در آیهی شریفه نظر با چشم سر نمیباشد بلکه شهود باطنی است، یا نگاه به ثواب و عقاب الهی است، و توجیهاتی که ذیل این آیه و مانند آن آمده است.
بنابراین ما به وسیلهی یک قرنیهی قطعی عقلی، ظاهر آیه را تأویل میکنیم، یا ظاهر آیه را تفسیر میکنیم، و این روش تفسیر عقلی میباشد
1) (1) . قیامت / 23
که غیر از تفسیر به رأی است، زیرا تفسیر به رأی آن است که بدون توجه به قرائن عقلی و نقلی تفسیر شود، پس این دو کاملاً با هم متفاوت است.
تذکر:
و کم کم بسیاری از نویسندگان، این مطلب را گرفتند و نقل کردند در حالی که اصل مطلب مخدوش است، زیرا روایاتِ تفسیر به رأی، مطلق است یعنی همه نوع تفسیر به رأی را جایز نمیداند، و تفسیر به رأی ممدوح، و مذموم نداریم.
بنابراین تفسیر عقلی، اصلاً تفسیر به رأی نیست در حقیقت تفسیر به رأی آن است که بدون توجه به قرائن عقلی و نقلی باشد، و تفسیر عقلی با توجه به قرائن عقلی میباشد؛ از این رو تفسیر عقلی، تخصصاً از تفسیر به رأی خارج است و نمیشود آن را تفسیر به رأی ممدوح نامید.
از مطالب گذشته پاسخ این که آیا تفسیر اجتهادی، با تفسیر به رأی تفاوت دارد نیز مشخص میشود:
1) (1) . طی ریشهیابی که انجام دادیم به این نتیجه رسیدیم که راغب اصفهانی در مقدمهی تفسیرشبرای اولین بار تفسیر به رأی را به دو نوع ممدوح و مذموم تقسیم کرده است و بعدها افرادی مثل دکتر ذهبی در التفسیر و المفسرون از او پیروی کردند
تفسیر اجتهادی صحیح، این است که مفسر، اول به قرائن عقلی و نقلی آیه مراجعه کند روایاتش را بررسی کند، آیات دیگر را ببیند، اگر برهانهای عقلی برای آن هست ببیند، بعد در پایان، جمعبندی کند و در نتیجه، برداشتی از آیه داشته باشد، این اجتهاد در تفسیر میباشد. در حالی که تفسیر به رأی این است که قبل از مراجعه به قرائن عقلی و نقلی، اظهار نظر شود. پس این دو تا با هم تفاوت دارند، چنانچه اگر در تفسیر اجتهادی، مجتهدِ تفسیر، بدون مراجعه به قرائن عقلی و نقلی اظهار نظر بکند به دام تفسیر به رأی میافتد، پس اجتهاد میتواند دو نوع باشد اجتهاد صحیح، اجتهاد غیرصحیح؛ اجتهاد صحیح آن است که مفسر بعد از مراجعه به قرائن عقلی و نقلی نظرش را اعلام کند و اجتهاد غیرمعتبر و غیرصحیح این است که قبل از مراجعه به قرائن عقلی و نقلی اعلام نظر کند.
در حالی که چنانچه گذشت، اولین بار این تقسیم را راغب اصفهانی کرد.
که ممدوح و مذموم را جدا کرده و این خلاف اطلاق روایات است علاوه بر اینکه لغت هم این مطلب را یاری نمیکند و از طرفی خود آقای راغب اصفهانی در مفرداتش میگوید: رأی، اعتقادی است که از غلبهی گمان پیدا میشود. به عبارت امروزی،«رأی»یعنی،«گمانهزنی»بنابراین اگر کسی بدون استناد و بدون توجه به قرائن عقلی و نقلی گمانهزنی کرد این تفسیر به رأی است، پس این که گفته شده تفسیر به رأی، یعنی تفسیر عقلی، چون رأی به معنای عقل است، مطلب درستی به نظر نمیآید. حتی برخی از معاصرین ادعا کردهاند که هیچ موردی در کتاب و سنت، و لغت،«رأی»به معنای عقل نیامده و نمیشود بگوئیم که تفسیر به رأی، یعنی تفسیر عقلی.
پرسش:
آیا بین تفسیر عقلی و اجتهادی تفاوتی وجود دارد؟
پاسخ:
آری، تفسیر اجتهادی با تفسیر عقلی متفاوت است چنانچه گذشت ما روشها را به 6 روش تفسیر کردیم: تفسیر قرآن به قرآن، تفسیر روائی، تفسیر علمی، تفسیر عقلی، تفسیر اشاری یا باطنی، و تفسیر اجتهادی جامع.
در یک تقسیمبندی جامع، تفاسیر را به دو دسته تقسیم میکنند:
میگویند تفاسیر نقلی و اجتهادی.
تفاسیر نقلی آنهایی است که براساس تفسیر مأثور، تفسیر قرآن به قرآن، تفسیر روائی باشد. و بقیهی تفاسیر اعم از تفسیرهای علمی و عقلی را تفاسیر اجتهادی میگویند.
یادآوری:
به نظر میرسد که واژهی اجتهاد به یک معنای اعمی، شامل تفسیر علمی و عقلی نیز میشود، منتها تفسیر عقلی یک اصطلاح خاص است، که استفادهی از قرائن عقلی و برهانهای عقلی در فهم آیات قرآن را تفسیر عقلی گویند. که این«تفسیر عقلی خاص»قسمتی از تفسیر اجتهادی به
معنای عام است، بنابراین نمیتوان گفت: تفسیر عقلی، همان تفسیر اجتهادی است.
از این رو لازم است قلمرو«تفسیر اجتهادی به معنای اعم»و «تفسیر اجتهادی به معنای اخص»و«تفسیر عقلی به معنای خاص»از همدیگر جدا شود.
زیرا اجتهاد به معنای اعم در تفسیر قرآن به قرآن و در تفسیر روایی هم به کار میرود، به این معنا که ما آیهای را کنار آیهای میگذاریم و یا روایتی را ذیل آیهای مطرح میکنیم و استنباط و نتیجهگیری میکنیم لذا در تفسیر قرآن به قرآن و تفسیر روایی، استنباط و اجتهاد به معنای اعم راه دارد.
و حتی در«تفاسیر روایی محض»مثل«البرهان»،«در المنثور»و «نورالثقلین»که فقط روایات را ذیل آیات آوردهاند و نتیجهگیری هم نکردهاند، همان هم مبتنی بر یک اجتهاد بوده است که این روایت مربوط به این آیه و تفسیر آن است.
نتیجهگیری:
بنابراین به نحوی میتوان گفت:
تفسیر اجتهادی به معنای اعم در تمام روشهای تفسیری کاربرد دارد.
و روش تفسیر عقلی به معنای خاص، استفاده از قرائن عقلی و برهانهای عقلی در فهم آیات قرآن میباشد، که این روش در کنار بقیهی روشهای تفسیری مطرح است.
این روش، روش اجتهادی جامع میباشد، که در مقابل دیگر روشهای تفسیری برشمردیم.
پرسش:
روش تفسیر قرآن به قرآن را با مثال توضیح فرمایید؟
پاسخ:
روش تفسیر«قرآن به قرآن»در کلمات پیامبر صلی الله علیه و آله و روایاتی که از ائمه اطهار علیهم السلام نقل شده، به چشم میخورد که گاهی یک آیهای را شاهد برای آیهی دیگر، میآوردند، و از آن مطلب جدیدی را بدست میآوردند.
مثال:« إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (1)با آیهی کریمهی:« إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ» (2)و آیهی شریفهی« شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ» (3)وقتی کنار هم قرار گیرند به این نتیجه میرسیم که اولاً قرآن در شب قدر نازل شده و دوم اینکه شب قدر، در ماه مبارک رمضان است و سوم اینکه شب قدر شب با برکتی است و مثالهای دیگری هم در روایات است که از اهل بیت علیهم السلام نقل شده است که برای نمونه یکی از آنها را میآوریم:
در روایتی حکایت شده که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سوال شد که آیهی شریفه میفرماید:
« الَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلئِکَ لَهُمُ الأَمْنُ وَهُم مُهْتَدُونَ» (1)کسانی هدایت یافتند که، ایمانشان را با ظلم آلوده نکرده باشند در حالی که کدام یک از ما(اصحاب)تا به حال ظلم نکردیم، بالاخره هر کسی در ارتباط با همسایهاش یا خویشاوندانش یا دوستانش ممکن است گرفتار ظلمی شده باشد با توجه به این آیه اینها هدایت پیدا نکردند؟ در پاسخ طبق این نقل (2)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این آیه را به وسیله آیهی 13 سورهی لقمان تفسیر کرد، و فرمود:
در آنجا میفرماید:«شرک ظلم بزرگی است»یعنی یکی از مصادیق ظلم شرک است؛
و اینجا میفرماید:«کسانی که ایمانشان را با ظلم آلوده نکردند.»
یعنی کسانی که ایمانشان را با شرک آلوده نکردند، اینها أهل هدایت هستند.
این بود نمونهای که پیامبر از آیهای برای تفسیر آیهای دیگر استفاده کرد همچنین در کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام ، این مطلب آمده و ائمهی دیگر نیز این روش را داشتهاند و این روشی است که امروزه هم در بسیاری از تفاسیر، استفاده میشود مشهورترین آن تفسیر المیزان
علامه طباطبایی رحمه الله است. البته ایشان در مقدمهی تفسیر المیزان مینویسند:«روش تفسیر قرآن به قرآن، روش تفسیری اهل بیت است.»و ایشان این روش را برای خودش در طول تفسیر به عنوان روش اصلی، انتخاب کرده است.
پرسش:
روش تفسیر روایی را با مثال توضیح دهید.
پاسخ:
تفسیر روایی - که امروزه در تفاسیر فراوان به کار میرود - این است که ما از روایات پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام در تبیین و تفسیر آیات قرآن استفاده کنیم. به این صورت که گاهی آیهای عام است مطلب خاصی در روایت میآید، و گاهی آیهای مطلق است مطلب مقیدی از روایات میآید و آن را تفسیر میکند و همچنین جزئیات آیات الاحکام در روایات بیان میشود.
به عنوان مثال ما در آیات داریم« أَقِمِ الصَّلاَةَ »نماز بخوانید ولی در ظاهر آیات بیان نشده چند رکعت بخوانیم. بدیهی است که تفسیر این آیات را سنت پیامبر بیان میکند که نمازها هر کدام چند رکعت است، و حتی جزئیات این مسائل در روایات بیان میشود. پس روایات، هم میتواند یک منبع تفسیری باشد، و هم در حقیقت یک روش است که ما از روایات برای تفسیر قرآن بهره ببریم.
پرسش:
روش تفسیر علمی را با مثال توضیح دهید.
پاسخ:
هر چند که مدت زیادی است که از روش استفاده میشود و بسیاری از مفسرین معاصر از این روش استفاده میکنند و حق هم همین است که ما در فهم حدود 1322 آیه - که برخی از معاصرین مصری، لیست کردهاند - آیاتی که اشاره به طبیعت، کیهانشناسی، انسانشناسی و مانند آنها دارد، ناچاریم که، از مطالب قطعی علمی استفاده کنیم و نمونههای زیادی هم در این مسئله هست.
مثلاً در مورد آیهی شریفهی« رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا» (1)گفته شده است که این آیه اشاره به نیروی جاذبه دارد، در حالی که نیروی جاذبه، قرن 17 و 18 با ظهور نیوتن، کشف شد. ولی قرآن حدود ده قرن قبل به این موضوع اشاره کرده و فرموده:«خداوند آسمانها را بدون ستون دیدنی آفرید.»
و در روایتی هم ذیل این آیه از امام رضا علیه السلام نقل شده که «آنجا، ستونهایی است منتها شما این ستونها را نمیبینید.» (2)
بنابراین آیهی شریفه اشاره دارد که بین کرات آسمانی و بین آسمانها ستونهایی است، که ما آن ستونها را نمیبینیم و حداقل آن اشاره به نیروی جاذبه دارد. که همچون ستونهایی این کرات آسمانی را بر همدیگر نگه میدارد، زمین به دور خورشید میچرخد زیرا نیروی جاذبه همچون ستونی این را به خورشید وصل کرده است.
در صدر اسلام اگر میخواستند تعبیری برای ما به کار ببرند که نیروی جاذبه را بفهمیم شاید از این تعبیر زیباتر ممکن نبود.
حتی این اعجاز علمی قرآن هم هست که قرنها قبل از تولد نیوتون اشاره به نیروی بین کرات آسمانی کرده؛ از این نمونهها ما در فهم آیات قرآن داریم که ناچاریم به مسائل علمی مراجعه کنیم.
پرسش:
روش تفسیر اشاری را معرفی نمایید؟
پاسخ:
تفسیر اشاری را با عنوانهای«تفسیر عرفانی»و«تفسیر باطنی»هم از آن یاد میشود و گاهی هم به آن«تفسیر صوفی»نیز میگویند چون صوفیه از این روش زیاد استفاده کردهاند.
البته در کلمات اهل بیت علیهم السلام از روش تفسیر باطنی هم استفاده شده است. و اهل بیت علیهم السلام ما را توجه دادهاند که قرآن علاوه بر اینکه ظاهری دارد، باطنی هم دارد و ما نباید فقط به ظاهر قرآن اکتفاء کنیم. البته، برخی از نحلههای انحرافی، گفتهاند:«ما باید فقط باطن قرآن را بگیریم.»که به باطنیه مشهور شدند و این تفکر باطلی است، بلکه ما باید با کمک روایات اهل بیت و قواعد و ضوابطی که در تفسیر وجود دارد، هم به ظاهر قرآن توجه کنیم و هم از باطن قرآن غافل نشویم و به عبارت دیگر به نکات باطنی، و اشارات عرفانی قرآن نیز توجه داشته باشیم.
پرسش:
آیا«روشهای تفسیری»با«مکاتب تفسیری»تفاوت دارند؟
پاسخ:
بله! در مباحث تفسیری، علاوه بر روشهای تفسیری مکاتب، یا گرایشهای تفسیری نیز مطرح است و این دو با هم متفاوت هستند.
توضیح:«روش»یعنی استفاده از منبعی خاص، مانند قرآن یا روایت یا علم... در تفسیر آیات قرآن.
اما«گرایش»- که گاهی با عنوانهای گوناگونی مثل مکتب یا مکاتب یا مذاهب تفسیری یا اتجّاهات عنوان میشود - عبارت است از آن رویکرد خاص مفسر قرآن در تفسیر خود؛ به عنوان مثال ممکن است مفسر قرآن چون ادیب بوده مثل«زمخشری»در«کشاف»به مسائل ادبی در تفسیر بیشتر پرداخته است که این را تفسیر ادبی مینامند.
گاهی مفسر قرآن، چون فقیه بوده و به مسائل فقهی علاقه داشته، مسائل فقهی را در تفسیر بیشتر عنوان کرده که این میشود تفسیر قرآن با گرایش فقهی مثل تفسیر قُرطَبی، و تفسیر زبدة البیان محدث اردبیلی و فقه القرآن راوندی.
و یا چون نویسندهی آن تفسیر، متکلم بوده و در مباحث کلامی و
اعتقادی تخصص داشته، تفسیرش به مباحث اعتقادی و کلامی گرایش پیدا میکند مثل تفسیر کبیر فخررازی، که بیشتر مباحث کلامی و اعتقادی در آن مطرح است این را میگویند تفسیر قرآن با گرایش کلامی.
گاهی تفسیر، به خاطر فضای حاکم بر جامعه یا گرایش و تخصص خاص مفسر به یک بحث، رنگ میپذیرد. از این رو تفسیری میشود سیاسی، یا جهادی، یا اخلاقی یا تقریبی؛ یا فلسفی مثل تفسیر ملاصدرا، بنابراین تفاسیر گاهی به خاطر نویسندهاش و گرایش یا تخصصی که دارد، رنگ خاصی پیدا میکند یعنی آن نوع مطالب بیشتر در آن مطرح میشود، که از این فرایند به«گرایش تفسیری»یاد میکنند.
پرسش:
آیا از گرایشهای تفسیری هم مثل روشهای تفسیری، میشود تعداد خاصی نام برد یا اینکه هر گرایشی ممکن است مکتب تفسیری خاصی ایجاد کند؟
پاسخ:
گرایشهای تفسیری محدود نیست، و ممکن است گرایشهای جدیدی هم در مباحث تفسیری پیدا شود، مثل رویکردهای علمی که امروزه پیدا شده؛ ولی در روشها، دیرتر تحولی ایجاد میشود، اما در گرایشات تحولات سریعتر است و ممکن است به اقتضای زمانهای مختلف، مذاهب و مکاتب مختلف، و همچنین به خاطر علوم مختلف گرایشهای جدیدی پدید میآید.
پرسش:
چند منبع برای مطالعهی روشهای تفسیری بیان کنید.
پاسخ:
در مورد روشهای تفسیری کتابهای متعددی نوشته شده که طی تحقیقی، حدود 133 کتاب در این زمینه جمعآوری، و در کتاب «درسنامهی روشها و گرایشهای تفسیری»این 133 کتاب را معرفی کردیم.
از جمله منابعی که میتواند در مبحث روشها و گرایشهای تفسیری مورد استفاده قرار بگیرد عبارتند از:
«مبانی و روشهای تفسیری»استاد عمید زنجانی؛
«التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب»استاد آیةاللّه معرفت؛
«درسنامۀ روشها و گرایشهای تفسیری»از نگارنده؛
«روشها و گرایشها»حسین علویمهر؛
«آشنایی با مکاتب تفسیری»از استاد بابائی؛
و کتابهای دیگری که در این زمینه نوشته شده و به معرفی روشها، و گرایشهای تفسیری پرداختهاند.
پرسش:
چون در آیات فراوانی از قرآن به تدبر و تعقل توصیه شده« أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ» (1)از طرفی نیز تدبر کردن در قرآن به نوعی با تفسیر ارتباط دارد، آیا این تفسیر به رأی نمیشود؟
پاسخ:
واژۀ«رأی»یعنی«اعتقادی که از غلبهی گمان پیدا میشود». (2)برخی توهم کردهاند که واژهی«رأی»به معنای عقل است ولی اینگونه نیست واژه «رأی»به معنای اعتقاد ظنی است، به عبارت فارسی امروزی، رأی یعنی «گمانهزنی»از این رو تفسیر به رأی یا گمانهزنی یعنی تفسیر کردن بدون توجه به قرائن عقلی و نقلی، که جایز نیست و در روایات از آن نهی شده است. تدبر، تفکر و تعقل در آیات قرآن، نه تنها جایز و لازم است بلکه به آن سفارش هم شده است. (3)
همان طور که در معنای تفسیر بیان شد، تفسیر یعنی«درک معانی
آیات، و مقاصد خداوند، و بیان آن برای دیگران.»از این رو تدبر و تفکر مرحلهی قبل از تفسیر است چرا که با تفکر و تدبر و تعقل ممکن است به مطالب جدید دست یابد و لذت ببرد و این مطلوب است؛ ولی اگر تعقل و تدبر و تفکر انجام شد و خواست به مرحلهی بیان برسد و به مرحلهی تفسیر وارد شود، اینجا باید از کانال صحیح تفسیر عبور کند یعنی قرائن عقلی و نقلی در نظر گرفته بشود سپس برای دیگران بیان شود.
تا گرفتار تفسیر به رأی نشود، مبادا نظر خودش و فهم خودش را بدون توجه به قرائن عقلی و قراین نقلی یعنی آیات و روایات، برای دیگران بیان کند.
نتیجهگیری:
با توجه به مطالبی که گذشت:
تدبر در آیات قرآن که مقدمهی تفسیر است؛
تفسیر صحیح، که بیان معانی آیات و مقاصد خدا با توجه به قرائن عقلی و نقلی میباشد؛
تفسیر به رأی که تفسیر قرآن بدون توجه به قرائن عقلی و نقلی است.
بین این سه مقوله تفاوت میباشد.
پرسش:
یکدیگر دارند؟
پاسخ:
مبحث هرمنوتیک در چند صباحی است، در مباحث قرآنی مطرح شد، و برخی از نویسندگان آن را در ردیف روشهای تفسیر قرآن تحت عنوان «روش تفسیر هرمنوتیک قرآن»مطرح کردهاند. (1)و برخی دیگر از نویسندگان این مبحث را زیر مجموعهی«گرایش ادبی تفسیر قرآن»قرار دادهاند. (2)
صرف نظر از درستی یا نادرستی این کار، مبحث هرمنوتیک و رابطهی آن با تفسیر قرآن و روشهای تفسیری نیاز به بررسی دارد. اما دیدگاهها در موضوع هرمنوتیک بسیار گسترده و متفاوت است، و پذیرش هر کدام لوازم خاصی دارد که گاه با لوازم پذیرش دیدگاه دیگر متناقض است، از این رو بررسی این مبحث نیازمند تألیف مستقل و برتری آن در سطح دانش پژوهان دکتری است.
البته کوششهایی در این زمینه شده است که هنوز نیازمند تکمیل و نقد و بررسی بیشتر است که در پایان نوشتار بدانها اشاره میکنیم.
اوّل: اشاره به پیشینهی هرمنوتیک
مفهومشناسی هرمنوتیک:
واژهی هرمنوتیک ECITIUENEMREH از معنی یونانی ECITIUENEMREH »به معنای«تفسیر کردن»است.
این واژه از زمان افلاطون به کار میرفته است و به معنای به فهم در آوردن چیزی یا موقعیتی مبهم است. ارسطو از این لفظ برای نامگذاری بخشی از کتاب«ارغنون»(که در بارهی منطق قضایا است)استفاده کرد.
معمولاً در ریشه یابی لغوی هرمنوتیک ربط روشنی میان واژه و«هرمس» خدای پیام رسان یونانیان، برقرار میکنند. این تا قبل از قرن هفدهی میلادی شاخهای خاص از دانش را سراغ نداریم که به نام هرمنوتیک نامیده شده باشد. و تنها از قرن هفدهم به بعد هرمنوتیک شاخهای از دانش بشری شد. (1)
هرمنوتیک در بستر تاریخ:
هرمنوتیک به طور رسمی از قرن هفدهم میلادی شروع شد.
دان هاور (2)نخستین کسی است که واژهی هرمنوتیک را در عنوان کتابش گنجاند، نام کتاب او«هرمنوتیک قدسی یا روش تفسیر متون مقدس»بود. (3)
برخی صاحب نظران نهضت اصلاح دینی را نقطهی آغاز هرمنوتیک میدانند، اما شلایر ماخر (1)(1768 - 1834م)را بنیانگذار هرمنوتیک جدید میدانند. (2)و نخستین بار در حدود صد سال پیش ویلیام دیلتای (3)(1833 - .1911 م)هرمنوتیک به عنوان یک روش اندیشه تدوین شد که هدف آن بالا بردن ارزش علوم انسانی و همردیف کردن آن با علوم تجربی بود.
تا اینجا دانشمندان هرمنوتیک بر نیّت مؤلّف در فهم متن تأکید میکردند.
اما به دنبال آنان دیدگاه دیگری در هرمنوتیک پیدا شد که مارتین هایدگر(1889 - 1976 م)و گادامر(1900 م)پایه گذار آن بودند و بر کاوش فلسفی در موضوع فهم تأکید میکردند و از نقش نیّت مؤلّف در متن کاست.
تذکر: هر چند که بیان شد هرمنوتیک از قرن هفدهم میلادی به عنوان شاخهی علمی مطرح گردید اما برخی مباحث هرمنوتیکی در لابهلای کتابهای دانشمندان قبل از قرن هفدهم نیز آمده است که تحت عنوان «هرمنوتیک بی نام»از آنها یاد میکنند، از جمله:
سنت اگوستین، فیلسوف و متکلّم مسیحی(430 - 454 م)که خلط معنای حقیقی با معنای مجازی و استعماری، را دلیل اصلی ابهام کتب مقدس میدانست. (4)
و در میان دانشمندان مسلمان نیز در مبحث تفسیر و اصول الفقه، مباحثی مشابه نظریات هرمنوتیکی مطرح شده است یعنی برخی مباحث اصول الفقه به قواعد فهم متن میپردازد و نیز مفسّران در مقالات تفسیر به مباحثی پیرامون فهم و تفسیر فهم و تفسیر قرآن میپردازد و نیز مباحث شیوههای تفسیر قرآن گونهای از مباحث هرمنوتیکی به شمار میآید. از جمله تفیسر اشاری(رمزی، کنایی و تمثیلی و ...) (1).
دیدگاهها دربارهی هرمنوتیک:
برای هرمنوتیک تعریفهای متعدّدی شده است از جمله:
هرمنوتیک هنر دستیابی به فهم کامل و تامّ عبارات گفتاری و نوشتاری است البته در مواردی که ابهام رخ میدهد.
فردریک آگوست ولف(در سخنرانیهای 1785 تا 1807 م) هرمنوتیک را این چنین تعریف کرد:«علم به قواعدی که به کمک آن، معنای نشانهها درک میشود». هدف از این علم، درک اندیشههای گفتاری و نوشتاری شخص مولّف یا گوینده، درست مطابق آنچه میاندیشیده است.
فردریش ارنست دانیل شلایرماخر(1834 - 1767 م)به هرمنوتیک به مثابهی«هنر فهمیدن»مینگریست.
او به مسألهی بدفهمی توجه کرد و بر آن بود که تفسیر متن دائماً در
1) (1) . همان، ص 52 - 54
معرض خطر ابتلاء به سوء فهم قرار دارد. از این رو هرمنوتیک باید به منزلهی مجموع قواعدی روشمند و روشآموز برای رفع این خطر به استخدام در آید.
او هدف تفسیر را کشف نیّت مولّف میدانست (1)و بر دو محور تأکید میکرد:
اول: فهم دستوری انواع عبارات و صورتهای زبانی و فرهنگی که مولّف در آن زیسته و تفکّر او را مشروط و متعیّن ساخته است.
دوم: فهم فنی یا روانشناختی ذهنیّت خاص یا نبوغ خلّاق مؤلّف. (2)
او بر تمایز«فهمیدن»و«تبیین»تکیه دارد، تبیین حوادث طبیعی بر استخدام قوانین کلی تکیه دارد، ولی مورخ در پی فهم اعمال عاملان حوادث است تا از طریق کشف نیّات و اهداف و آمال و منش و شخصیت آنان به فهم افعالشان نایل آید.
فهمیدن یعنی«کشف من در تو»و این به دلیل ماهیت بشری عام امکانپذیر است. از پیروان او ماکس وبر آلمانی(1864 - 1920 م)و یواخیم واخ آلمانی است. (3)
البته این تعریف؛ با هرمنوتیک فلسفی مارتین هایدگر(1976 - 1889 م)و هانس گادامر(1901 م)تناسب دارد، که به مطلق فهم نظر دارد و در صدد تحلیل واقعهی فهم و تبیین شرایط وجودی حصول آن است و خود را در مقولهی فهم متن یا در چارچوب فهم علوم انسانی محدود نمیکند.
هایدگر، معتقد است که در جمع بشری، جهان را از راه پیش ساخت فهم - یعنی مفروضات، انتظارات و مفاهیم - میفهمند، اینها تشکیل دهندهی فهم هستند. گادامر باورهای فوق(نظرات هایدگر)را تأیید میکرد و معتقد بود : هر متن یا چیزی که از دیدگاه خاص مورد تفسیر قرار گیرد خود به سنّتی خاص تعلّق دارد و افق خاصی را میسازد که در چارچوب آن هر چیزی قابل فهم میشود.
این افق در اثر مواجهه با اشیا، دائماً تعدیل مییابد ولی هیچ گونه تفسیر نهایی و عینی وجود ندارد. (1)
این تعاریف نشان میدهد که گسترهی هرمنوتیک و تلقّیها از آن بسیار متنوّع است و قلمرو مباحث آن همراه با سیر تاریخی آن گستردهتر شده است. و از حدّ معرّفی هرمنوتیک به مثابهی راهنمایی برای تفسیر دینی و حقوقی تا حدّ آن به منزلهی تأمّلی فلسفی در باب ماهیت فهم و شرایط وجودی حصول آن، ارتقاء یافته است. (2)
سوم: رابطهی هرمنوتیک با تفسیر قرآن:
برخی دانشمندان مصر همچون محمد ابراهیم شریف در کتاب «اتجاهات التجدید فی تفسیر القرآن»و عفت محمد شرقاوی در کتاب«الفکر الدینی فی مواجهة العصر»و نصرحامد ابوزید در کتاب«نقد الخطاب الدینی» به کاربرد هرمنوتیک در تفسیر قرآن روی آوردند، سپس در ایران نیز افرادی همچون محمد مجتهد شبستری در کتاب«هرمنوتیک کتاب و سنّت»بدان پرداختند. به عقیدهی برخی نویسندگان، متفکّران هرمنوتیک مسلمان اصول روشن تفسیر متون خود را از دانشمند زبانشناس سوئیسی به نام«فردیناند سوسیر»(1857 - 1931)گرفتهاند. (1)
در اینجا لازم است مهمترین مشخصات و آموزههای تفسیر قرآن مشهور را در برابر تفسیر هرمنوتیکی بیان کنیم تا دعاوی طرفین روشن شود و داوری آسان گردد:
الف)ویژگیها و آموزههای تفسیر قرآن مشهور:
مفسّر در جستجوی معنای متن است و معنای متن همان مقصود و مراد جدّی متکلّم و مولّف است، و متون مقدّس پیامهای الهی برای بشر هستند که هدف مفسّر درک پیام نهایی متن است. (2)
رسیدن به معنای متن(مقصود متکلّم ومولّف)از طریق پیمودن روش متعارف و عقلایی فهم متن میسّر است که بر اساس حجّیت ظواهر
الفاظ استوار است. و دلالت الفاظ تابع وضع لغوی و اصول و قواعد عقلایی محاوره و تفهیم و تفاهم است که هر متکلّم و مخاطبی در هر زبان بر اساس آنها سخن میگویند و میفهمند.
مفسّر گاهی به فهم تعیینی از متن میرسد(مثل فهم نصوص)و گاهی به فهم ظنّی از متن میرسد(مثل فهم ظواهر)و گاهی در فهم متن خطا میکند.
معیارهایی برای تشخیص خطاهای مفسّران وجود دارد که از جملهی آنها قوانین منطق، قواعد عقلایی محاوره(اصول الفقه)و قواعد تفسیر است که برخی از آنها توسط پیشوایان دینی بیان شده است(همچون قاعدهی تفسیر به رأی)و برخی توسط دانشمندان تدوین شده است. هر گاه فهم و تفسیر متن مطابق قواعد فوق بود حجّت و معتبر است. بنابر این نسبی گرایی در فهم متن بیمعناست چون فهمهای صحیح و فهمهای نادرست قابل تشخیص است.
فاصلهی زمانی عصر مفسّر با زمان پیدایش متن مانع جدّی برای دست یابی به مقصود و مراد جدّی متن قرآن نیست.
چرا که اوّلاً: برخی قراین از طریق احادیث و شأن نزولها و تاریخ به ما رسیده است و میتوانیم تا حدود زیادی معنای اصیل لغات را دریابیم .
ثانیاً: ظهور الفاظ متن قرآن حجّت است و اگر با توجه به قراین ظهوری در زمان ما منعقد شود معتبر است.
کند و گرنه گرفتار تفسیر به رأی میشود که ممنوع و حرام است و تفسیر او را غیر معتبر میسازد. و باید تا حد امکان خود را از این پیش داوریها تهی نماید(هر چند که به طور کامل ممکن نیست).
ب)ویژگیها و آموزهها و پیامدهای تفسیر هرمنوتیکی از قرآن:
فهم متن محصول ترکیب و امتزاج افق معنایی مفسّر با افق معنایی متن است، بنابر این دخالت ذهنیّت مفسّر در فهم، نه امری مذموم، بلکه شرط وجودی حصول فهم است و واقعیتی اجتنابناپذیر است.
درک عینی متن، به معنای امکان دستیابی به فهم مطابق با واقع، امکانپذیر نیست. زیرا عنصر سوبژ کتیو(یعنی ذهنیت و پیش داوری مفسّر)شرط حصول فهم است و در هر دریافتی، لاجرم پیش دانستههای مفسّر دخالت میکند.
فهم متن عملی بیپایان و امکان قرائتهای مختلف از متن، بدون هیچ محدودیتی وجود دارد. زیرا فهم متن، امتزاج افق معنایی مفسّر با متن است و به واسطهی تغییر مفسّر و افق معنایی او، قابلیت نامحدودی از امکان ترکیب فراهم میآید.
هیچ گونه فهم ثابت و غیر سیّالی وجود ندارد و درک نهایی و غیرقابل تغییری از متن نداریم.
1) (1) .«وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الأَقَاوِیلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ»(حاقّه / 46)
متن، موجود مستقلّی است که با مفسّر به گفتگو میپردازد و فهم آن محصول این مکالمه است، برای مفسّر اهمیتی ندارد که مولّف و صحب سخنی، قصد القای چه معنا و پیامی را داشته است. (1)
یادآوری: مطالبی که تحت عنوان قرآن و فرهنگ زمانه، مطرح میشود و برخی به قرآن نسبت میدهند که عناصر فرهنگ جاهلی عرب را اخذ کرده است، نتیجه و پیامد همین مطلب است.
1) (1) . نک: درآمدی بر هرمنوتیک، احمد واعظی، ص 59،(ایشان این پنج مورد را به عنوان نقاط اصلی تقابل هرمنوتیک فلسفی با شیوهی تفسیری رایج در میان مسلمانان مطرح میکند)
2) (2) . نک: مفهوم النص، دراسته فی علوم القران، دکتر نصرحامد ابوزید، ص 24، چاپ بیروت، 1990
3) (3) . همان، ص 201
4) (4) . همان، ص 215 - 220
تذکر: هرمنوتیک با موضوعات دیگر قرآن همچون تأویل و نیز در مبحث پلورالیسم(تکثّر گرایی)و مانند آن پیوند و تعامل دارد که از بیان همهی این موارد صرف نظر میکنیم.
چهارم: بررسی پیامدهای هرمنوتیک در تفسر قرآن:
بررسی لوازم و آثار و پیامدهای مثبت و منفی هرمنوتیک در تفسیر قرآن نیازمند تألیفی مستقل و بررسی همه جانبهی موضوع است که در این مختصر نمیگنجد، از این رو در اینجا به ذکر چند نکنه بسنده میکنیم، و تفصیل سخن را برای فرصت دیگری وا مینهیم.
قرآن کتابی است که همهی کلمات و حروف آن از طرف خدای متعال نازل شده و مولّف، به معنای متعارف، ندارد، یعنی سخن بشری نیست.
همان طور که خود قرآن بارها تکرار کرده است. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که نقل کنندهی این سخن برای ماست، حق ندارد کلمهای از وحی را کم یا زیاد کند و گرنه مجازات میشود. (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن قدر در مورد نقل کلام الهی دقت دارد و مواظبت میکند که«واژهی قل»را حکایت میکند. یعنی اگر من به کسی بگویم«به پدرت بگو فلان کار را انجام بده»او به پدرش میگوید:«آقای رضایی گفت:
1) (1) . حاقه / 46
فلان کار را انجام بده»و نمیگوید:«بگو: فلان....».
ولی پیامبراسلام صلی الله علیه و آله در هنگام نقل سخنخدا میفرماید: «قل هواللّه احد» (بگو: خدا یکتاست)یعنی به من گفتهاند که«بگو».
در حالی که مسیحیان و یهودیان در مورد متن تورات و انجیل چنین ادّعایی ندارند. انجیل توسط چهار نفر(لوقا - متی - یوحنّا - مرقس)نوشته شده از این رو به چهار صورت متفاوت در آمده است. آنان پس از عیسی و در زمانهای تقریباً متفاوت زندگی میکردهاند؛ از این رو برخی زبان و فرهنگ زمانه آنان در انجیل بازتاب یافته است.
تورات نیز پس از فوت موسی نوشته شده و برخی قسمتهای آن هشتصد سال پس از او توسط افراد مختلف تهیه شده است. (1)
از این رو میتواند برخی عناصر فرهنگی و حتی خرافی در آن راه یافته باشد. اما با توضیحی که بیان شد قرآن این گونه نخواهد بود، قرآن کتابی تحریف نایافته است، کلامی بشری نیست و نمیتواند بازیافت فرهنگ زمانه باشد.
اما قرآن کریم با خرافات و انحرافات جامعه عرب جاهلی(همچون شرک، شراب خواری، زنا، برخی اقسام طلاق، دختر کشی، و ...) مخالفت کرد. و اگر مطالبی از فرهنگ عرب(همچون حجّ و ...)را تأیید کرد
1) (1) . علم و دین، ایان باربور، ترجمه خرمشاهی، ص 130
(و در همان حال تصحیح هم نمود)به خاطر آن بود که ریشهی این مطالب الهی بود، یعنی حجّ ابراهیمی را تأیید کرد که یادگار پیامبر بزرگ الهی بود.
پس اگر جن، شیطان و مانند آنها واقعیت نداشت آنها را تأیید نمیکرد و همچون خرافه«غول»که در فرهنگ عرب موجود بود ولی قرآن از آن یادی نکرد.
بنابر این میتوان گفت که قرآن تابع فرهنگ زمانه نشد بلکه عناصر مثبت و صحیح آن را تأیید و عناصر منفی آن را ردّ کرده است. (1)
از این رو همهی پژوهشگران و مفسّران لازم است که تلاش کنند این تأثیر را به حدّاقل برسانند، ولی این تأثیر حداقل پژوهش و تفسیر را غیر معتبر نمیسازد. هر شخص پژوهشگر و دستگاه و فضای اطراف بر حرکت الکترون در آزمایشگاه اثر دارد ولی این مطلب موجب بی اعتباری آمار و ارقام و نتایج پژوهش در این مورد نمیشود، و نیز دانشهای قبلی پژوهشگر ذهن او را تا حدودی جهت دار میکند.
1) (1) . ما رابطهی قرآن و فرهنگ زمانه را در مقالهای تحت همین عنوان در مجلّه معرفت، ش 26، مورد بررسی قرار دادهایم، مراجعه کنید
و همین گونه در پژوهشهای علوم انسانی و تفسیر کتب مقدّس داوری میکنیم، یعنی درصدی از خطا در همهی علوم وجود دارد و این موجب نمیشود که فهمهای ما غیر معتبر و غیر مطابق با واقع باشد و گرنه باید خط بطلان بر همهی علوم بشری کشید.
البته در مورد تأثیرات باورها و ذهنیتهای مفسّران در تفسیر در مبحث گرایشها(مکاتب و مذاهب تفسیری)مطالب مبسوطی بیان شده و راه جلوگیری از آن نیز بیان شده است یعنی مفسّر باید تلاش کند بدون عینک خاصّی به سراغ متن برود و عقاید و پیش فرضهای خود را بر متن تحمیل نکند و گرنه تفسیر او غیر معتبر و نوعی تفسیر به رأی خواهد بود که در اسلام گناهی بزرگ به شمار میآید. (1)
اول: آن که قرآن دارای بطون و لایهها و سطوح مختلف فهم است (همان طور که در احادیث متعدّد به این مطلب اشاره شده است). (2)
بنابر این اگر قرائتهای مختلف بدین معنا باشد این موافق طبیعت قرآن است و مانعی ندارد که قرائتهای مختلف و فهمهای متنوعی از آن به وجود آید.
1) (1) . عن رسول اللّه(صلی الله علیه و آله):«ما آمن بی من فسّر برأیه کلامی»، امالی صدوق، ص 6؛ طبق نجف؛ التفسیر و الفروق، آیةاللّه معرفت، ج 1، ص 60. عن رسول اللّه(صلی الله علیه و آله):«من قال فی القرآن برأیه فلیتبوّء مقعده من النار»(طبری، ج 1، ص 27)
2) (2) . عن الصادق علیه السلام : ان للقرآن ظاهراً و باطناً - عن الباقر علیه السلام : ان للقرآن بطناً و للبطن بطن. نک: کافی، ج 1، ص 374؛ بحارالانوار، ج 89، ص 90 - 91؛تفسیر صافی، ج 1، ص 28 - 29؛ و مشابه آنها از اهل سنت در الاتقان، سیوطی، ح 4، ص 225 و 226
دوم: آن که وجود تفسیرهای متنوع از قرآن کریم واقعیتی مبارک است و موجب رشد فهم ما از قرآن میشود. یعنی هر روز فهمهای عمیقتر و دقیقتر کلام الهی حاصل میآید و لایههای جدیدی از آن روشن میشود.
سوم: آن که فهمها و تفسیرهای قرآن هر چقدر که زیاد شود بیضابطه و معیار نیست بلکه قواعد و ملاکهایی برای تشخیص تفسیرهای صحیح و باطل وجود دارد.(همان طور که در بخش قبل بیان کردیم).
یعنی بر اساس قواعد منطق، اصول عقلایی محاوره(اصول الفقه)و قواعد تفسیری به ویژه قاعدهی تفسیر به رأی، میتوانیم سره را از ناسره تشخیص دهیم. بنابر این فهمها و تفسیرهای نامحدود به وجود نمیآید. و قرائت پذیری متن بی انتها و بیمعیار و دلخواه نخواهد بود بلکه تفسیرهای معتبر و محدودی در قلمرو و چارچوب قواعد تفسیر باقی میماند و هر کس حق ندارد و نمیتواند تفسیر دلخواهی از قرآن ارایه کند.
اول: آن که فهم بشری تحت تأثیر پیشرفتهای بشری و علوم قرار میگیرد و رشد میکند، این مطلب به صورت موجبهی جزئیه صحیح است.
اما این به معنای رشد علم و فهم بشری است و چیزی مبارک و نیکو است.
دوم: آن که قبلاً بیان شد که ما سه گونه فهم و تفسیر داریم، تفسیرهای قطعی(مثل نصوص)تفسیرهای ظنّی(مثل ظواهر)و تفسیرهای خطا که مفسّر به دلایل مختلف خطا میکند.
برای مثال: جملهی«کل بزرگتر از جزء است»یا جملهی«جمع
متناقضین محال است»از اصول ثابت فکر بشری است که تغییر نمیکند.
و نیز نصوص قرآن کریم(مثل وحدانیت خدا)در گرایشها و مذاهب و مکاتب مختلف تفسیری تغییر نمیکند.
پس ما فهمها و تفسیرهای مختلف و سیّال از متون داریم و وجود یکی دیگری را نفی نمیکند. البته این به این معنا نیست که فهم ما از متن خطا ناپذیر و نهایی است چرا که علوم بشری و فهم ما از قرآن در حال تکامل است ولی در هر مرحله اگر تفسیر بر اساس معیارهای صحیح انجام شده باشد معتبر و حجّت است.
سوم: این که اگر بنا باشد که همهی فهمها و تفسیرهای بشری متغیّر و غیرثابت باشد، پس خود همین ادعای هرمنوتیکی که«هیچ گونه فهم ثابت و غیر سیّالی وجود ندارد»نیز خودش در معرض تغییر است یعنی این جمله تناقض نما و پارادوکس است که اول خودش را معرض بطلان قرار میدهد.
بنابر این، اگر ما نسبیّت فهم بشری را به طور کلی بپذیریم هیچ فهم ثابتی نخواهد بود و همهی علوم بشری زیر سؤال میرود از جمله خود این ادّعا.
الف. دانشمندان هرمنوتیک همچون جان مارتین کلادینوس و فردریک آگوستولف و شلایر ماخر تا ویلهلم دیلتای بر نقش نیّت مؤلّف در فهم متن تأکید داشتند و هدف تفسیر را فهم نیّت و مقصود مؤلّف میدانستند.
این دیدگاه بانظرگاه مفسّران قرآن کریم نزدیک است و همان طور که بیان شد هدف تفسیر قرآن نیز فهم معنای متن و مقصود خدای متعال یعنی مراد جدّی گوینده است.
البته این مطلب روشن است که قرآن مولّف(به معنای متعارف بشری) ندارد و پیامبر واسطهای بیش نیست، پس مقصود از نیّت مولّف در مورد قرآن، مقصود خدا از آیات قرآن خواهد بود.
ب. دانشمندان هرمنوتیک فلسفی همچون هایدگر و گادامر، نقش نیّت مولّف را در فهم متن نفی کردند. و گفتند برای مفسّر اهمیتی ندارد که گوینده قصد القای چه معنایی دارد.
البته این سخن ممکن است در برخی موارد در مورد متون تاریخی و ادبی مفید و قابل تطبیق باشد اما در مورد کلام الهی صحیح و قابل تطبیق نیست؛ چون هدف قرآن هدایت بشر به وسیلهی پیامها و سخنان خدا است، پس مفسّر باید تلاش کند تا پیام و هدف الهی را به درستی درک کند و به دیگران انتقال دهد.
اگر بر فرض، خدا قصد القای مطلب«الف»را داشته باشد و تفسیر قرآن مطلب«ب»را بیان کند این تفسیر موفق نبوده است.
نتیجهگیری و جمعبندی:
از مطالب گذشته به این نتیجه رسیدیم که برخی دیدگاهها در هرمنوتیک متون، میتواند با تفسیر قرآن سازگار باشد(همچون تأکید بر فهم نیّت گوینده که در تفسیر قرآن نیز مورد تأکید است).
ولی برخی دیدگاهها که منتهی به نسبت در فهم و عدم تطابق فهم با واقع یا بیاعتنایی به نیّت مؤلّف میشود با تفسیر قرآن ناسازگار است.
و نیز روشن شد که نتایج هرمنوتیکی تفسیر متون ادبی همچون تأثیرپذیری مطلق از فرهنگ زمانه در مورد قرآن صادق نیست.
البته برای هرمنوتیک و رابطهی آن با تفسیر قرآن نیازمند بحث و تحقیق بیشتری است.
منابع جهت مطالعه بیشتر:
درآمدی بر هرمنوتیک، احمد واعظی مؤسسهی فرهنگی دانش واندیشه معاصر، 1380 ش.
کتاب نقد، ش 5 و 6، ویژه نامهی تفسیر به رأی، نسبیت و هرمنوتیک، زمستان 76 و بهار 1379 ش.
مبانی و روشهای تفسیری، عباسعلی عمید زنجانی، چاپ چهارم، انتشارات ارشاد اسلامی، 1379 ش.
هرمنوتیک مدرن، بابک احمدی، مهران مهاجر، محمد نبوی، نشر مرکز، تهران، 1377 ش.
مجله معرفت، ش 26، پاییز 1377، مقالهی قرآن و فرهنگ زمانه.
هرمنوتیک کتاب و سنّت، محمد مجتهد شبستری، 1375 ش.
پرسش:
پاسخ:
برای آنکه پاسخ این پرسش روشن شود، لازم است در ابتدا معنای واژه «فرهنگ زمانه»روشن شود. سپس روشن سازیم که قرآن در برابر فرهنگ زمانه خویش چند گونه واکنش نشان داده است.
بررسی واژۀ«فرهنگ»:
از آن جا که محور اساسی بحث تاثیر فرهنگ زمانه بر قرآن کریم میباشد، ضروری است این واژه مورد بررسی قرار گیرد.
«فرهنگ»در لغت به این معانی به کار رفته است:
کشیدن؛ تعلیم و تربیت؛ علم و دانش و ادب؛ کتاب لغت؛ مجموعۀ آداب و رسوم؛ مجموعه علوم و معارف و هنرهای یک قوم. (1)
1) (1) .ر.ک:به:علی اکبر دهخدا،لغت نامهی دهخدا/محمد معین،فرهنگ معین،مادهی«فرهنگ»
دهخدا در لغتنامه مینویسد:«فرهنگ مرکب از«فر»که پیشاوند است و «هنگ»از ریشۀ تنگ (gnahT) اوستایی به معنای کشیدن و فرهیختن و فرهنگ مطابق است با ریشۀ ادوکات noitacudE,tacudE و ادوره erudE در لاتین که به معنای کشیدن و نیز به معنای تعلیم و تربیت است(حاشیه برهان، به تصحیح دکتر معین)؛ به معنای فرهنج است که علم و دانش و ادب باشد(برهان)... آموزش و پرورش، تعلیم و تربیت، امور مربوط به مدارس و آموزشگاهها، کتاب لغات فارسی را نیز گویند.(برهان)
دربارۀ«فرهنگ»از نظراصطلاحی، تعریفهای متعددی ارائه شده که به برخی از آنها اشاره میشود:
1.«فرهنگ مجموعه برداشتها، موضعگیریهای فکری، هنر، ادبیات، فلسفه، آداب، سنن و رسوم و روابط حاکم اجتماعی است.» (شهید باهنر رحمه الله) (1)
2.«بیشک، بالاترین و والاترین عنصری که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسی دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساساً فرهنگ هر جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل میدهد.»(امام خمینی رحمه الله) (2)
3.«فرهنگ یعنی: مجموعه تعلیم و تربیت و عقل و خرد و دانش و حکمت و هنر و معرفت یک انسان یا یک جامعه که در رفتار و نحوۀ زندگی و شکل حیات او تجلی نموده و درعمق جان او نفوذ کرده و همۀ اعمال و کردار او را متأثر از خود میسازد. و در واقع، فرهنگ مجموعه بینشها و گرایشها و ارزشهای یک ملت است.» (1)
اکنون که معنای لغوی و اصطلاحی فرهنگ تا حدود زیادی روشن شد، لازم است بگوییم: اگر مراد از فرهنگ زمانۀ عرب عناصری مثل ادبیات باشد این عناصر فرهنگی به ناچار، در هر کتاب با سخنرانی - که برای ملت (کسانی که آن فرهنگ متعلّق به آنان است)ارائه شود - نفوذ میکند و به کارگیری آن برای تفهیم مطالب لازم است. قرآن نیز از این مساله مستثنا نیست. از این رو، خود قرآن هم از واژگان و ضربالمثلهای عرب استفاده کرده است.
اما اگر مراد از فرهنگ زمانۀ عرب موضعگیریهای فکری و هنری و آداب و سنن و رسوم اجتماعی است، این شامل خرافات و مطالب باطل و شرکآلود نیز میگردد. در این صورت، باید گفت که قرآن کریم متأثر از این فرهنگ نشده است؛ چرا که باطل در قرآن راه ندارد:« لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ »؛ (2)حتی در موارد متعددی، با این عناصر فرهنگی
مقابله کرده است؛ مثل مذمت زنده به گور کردن دختران (1)و یا عقیده به بتپرستی و شرک.
قبول عناصر مثبت فرهنگ و طرد عناصر منفی
آنچه نزدیک به صواب به نظر میرسد این است که بگوییم: قرآن کریم با عناصر فرهنگ زمان خویش سه گونه برخورد داشته است:
الف. قرآن عناصر مثبت فرهنگی عرب را، که ریشه در ادیان ابراهیمی داشته و براساسی صحیح بوده، پذیرفته، آنها را پیرایش کرده و تکامل بخشیده است. مثال آن در احکام، مسألۀ حج ابراهیمی و لعان است. و از همین قبیل، در عقاید، اعتقاد به جن، سحر و مانند آن میباشد. البته لازم به یادآوری است که عدم اعتقاد برخی از عالمان یا علوم امروزی به ماورای طبیعت(اعم از خدا، جن، فرشتگان و...)دلیل بطلان این عقاید نمیشود؛ زیرا این مطالب حقایق دینی است که در جای خود و به روش خاص آنها، مستدل شده است، هر چند که در اصل این ادعا سخن بسیار میتوان گفت؛ چرا که علوم«فرا روانشناسی»در جهان امروز به همین مطلب میپردازد و نه تنها آنها را نفی نکرده، بلکه مورد مطالعه و تحقیق قرار داده است. (2)
همان گونه که صرف احتمال این که در آینده علم، بطلان این مسائل را اثبات میکند و آنها را از مصادیق تعارض علم و قرآن قرار خواهد داد،
نمیتواند دلیل دست برداشتن از عقاید و ظواهر قرآن باشد، به نظر میرسد که ناتوانی برخی در پاسخگویی به تعارضات ظاهری علم و دین باعث طرح این مباحث میشود، به طوری که برای جلوگیری از اتفاقی که نیفتاده و چیزی که ثابت نشده، حاضرند زودتر تسلیم شوند. و بگویند: قرآن در این مسائل تابع فرهنگ زمانه و زبان مردم بوده است.
ب. قرآن عناصر منفی و خرافات اعراب جاهلی را نمیپذیرد، بلکه با آنها مقابله میکند و یا نامی از آنها نمیبرد.
قرآن از عصر قبل از نزول قرآن به«الجاهلیةُ الاولی» (1)تعبیر میکند و میفرماید:
« أَفَحُکْمَ الْجَاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکْماً »؛ (2)آیا حکم جاهلیت را میجویند؟ برایگروهی کهاهل یقیناند، حکم چهکسی از حکم خدا بهتر است؟
مثالها و نمونهها
مواردی که از اعتقادات و احکام جاهلی و فرهنگ عرب زمان نزول آیات قرآن بوده و قرآن کریم به مقابلۀ با آنها برخاسته عبارتند از:
« مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَکُمُ اللّآئِی تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِکُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِیَاءَکُمْ أَبْنَاءَکُمْ »؛ (1)خداوند زنانتان را که نسبت به ایشان ظهار میکنید، مادران شما نساخت و پسر خواندههایتان را پسر شما قرار نداد. (2)
« وَجَعَلُوا لِلّهِ شُرَکَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَبَنَاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یَصِفُونَ »؛ (3)برای خدا شریکانی از جن قرار دادند و حال آن که جنیان را خدا آفریده است. و برای او بدون هیچ دانشی، پسران و دختران ساختند.
منزّه و برتر است از آنچه وصفش میکنند. (4)
میشمارد.(انعام: 151 / اسراء: 31 / تکویر: 9 - 8) (1)
قرآن عقاید اعراب را در مورد این که فرشتگان دختران خدا هستند، مردود شمرده است. (2)
مذمت اخلاقیات پست جاهلی مثل زنده به گور کردن دختران. (3)
ج. قرآن از زبان قوم و تشبیهات و لغات آنها برای تفهیم بهتر مقاصد بلند خود استفاده کرده است.
پیامبران الهی علیهم السلام برای آن که بتوانند مطالب بلند و مفاهیم عالی معنوی و عقلانی خویش را برای مردم عوام بیان کنند، به طوری که آنان با توجه به بیسواد بودن و عدم اطلاع از مسائل علمی، متوجه مقصود آنها شوند، از تشبیهات، استعارهها، کنایههای رایج و نیز لغات و کلمات معمول در جامعه استفاده میکردند. به عبارت دیگر، با مردم به اندازۀ عقل آنان سخن میگفتند. قرآن نیز این روش را ادامه میدهد. و این همان چیزی است که تحت عنوان فرهنگ قوم و زمانه از آن یاد میشود.
به عنوان مثال، محاجّۀ حضرت ابراهیم علیه السلام با نمرود و نیز تعبیرات قرآن در مورد دیوانگان و تشبیه میوۀ زقّوم به سرهای شیاطین و قَسَمها و نکوهشهای لفظی و نیز استفاده از لغات دخیل(لغات غیرعربی که جزو زبان عربی آن عصر شده و معمولاً از آنها استفاده میگردیده)از
این قبیل است.
در این جا، تذکر یک نکته لازم است:
آن که استفادۀ هر شخص از کنایهها و تعبیرات و عناوین رایج زبان(که هر گوینده ناگزیر از به کارگیری آن است)به معنای پذیرش لوازم کلامی و علمی آن نیست. برای مثال، لفظ«دیوانه»، که در فارسی رایج است، به معنای پذیرش دیوزدگی افراد مبتلا به جنون نیست. به عبارت دیگر، قرآن یا هر گویندهای وجه شبه را قبول ندارد، بلکه از این عناوین به عنوان مشیر استفاده میکند. و البته این مطلب بدان معنا نیست که قرآن مطالبی ضد علمی بیان کرده و براساس نظریههای علمی زمانه - مثل هیئت بطلمیوسی و طب جالینوسی - سخن گفته است.
پرسش:
پاسخ:
فهم و برداشت هر متن مقدمات و مبانی و روش و شرایطی دارد که اگر رعایت شود، فهم صحیح و معتبر از متن حاصل میشود و اگر رعایت نشود، فهمنده را به بیراهه میبردو برداشت و تفسیری غیر حقیقی از متن و مقصود نویسنده ارائه میکند.
برداشت از قرآن کریم یا به عبارت دیگر فهم و تفسیر متن مقدس مسلمانان نیز از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین لازم است که در پیریزی نظاموارهای برای منطق فهم و تفسیر قرآن باشیم.
البته فقدان فهم و تفسیر قرآن یا عدم رعایت آن موجب لغزشها و آسیبهایی میشود، که در برخی از تفسیرها شاهد آن بودهایم، بنابراین لازم است که سنجشهای فهم و تفسیر روشن شود و آسیبها و موانع فهم مشخص گردد تا مفّسر قرآن گرفتار آن دامها نگردد.
منطق تفسیر قرآن، موضوعی نو پدید است که در حوزه تفسیر مطرح شده است هر چند که در مورد زیر مجموعههای آن در برخی کتابها مطالبی بیان شده و ریشههای اصلی بحث را در برخی آیات و احادیث و
برخی مقدمههای تفسیرها و مقالات میتوانیم پیدا کنیم. که در ادامه به مناسبت به آنها اشاره میکنیم:
منطق فهم و تفسیر قرآن یا شیوه صحیح برداشت از قرآن:
برای آنکه برداشت صحیحی از قرآن داشته باشیم، ناچاریم که حداقل مراحل زیر را طی کنیم:
اول: آماده سازی زیر ساختهای تفسیر و کسب آمادگیها و مقدمات:
از جمله: تسلّط بر ادبیات عرب(صرف، نحو، لغت،...)، آگاهی از شأن نزول آیات، اطلاع از علوم قرآن، علم فقه، علم اصول فقه، آگاهی از احادیث و مراجعه به آنها، علم به قرائات قرآن، آگاهی از بینشهای فلسفی، علمی، اجتماعی و اخلاقی، آشنایی با تفاسیر.
البته روشن است که تفسیر قرآن همچون هر علم دیگر نیازمند تخصص است و کسی که بدون شرایط لازم به سراغ تفسیر قرآن برود همچون کسی است که بدون تخصص به جراحّی قلب بپردازد که البته کاری ناپسند در نظر عقلاء است و در نتیجه قرآن چنین کاری موجب تفسیر به رأی میگردد که ممنوع است. برای اطلاع از کمیت و کیفیت این شرایط و دیدگاههای دیگر در این زمینه به کتابهای زیر مراجعه کنید: الاتقان فی علوم القرآن، سیوطی، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، از نگارنده، روششناسی تفسیر، رجبی و دیگران، شروط و آداب تفسیر و مفسر، کامران ایزدی.
قرآن کریم در موارد متعدد افراد را به تفکر در آیات (1)یعنی اندیشهورزی در جزئیات و مقدمات و علل و زمینهها فرا میخواند.
و در برخی از آیات، افراد را به تعقّل در آیات (2)یعنی اندیشهورزی در امور کلّی فرا میخواند.
و گاهی افراد را به تدّبر یعنی پیامدهای امور فرا میخواند. (3)- (4)
البته هر سه مورد فوق برای فهم آیات و برداشت از آنها لازم است.
برای مثال اگر قرآن به سرگذشت عذاب آلود قوم عاد اشاره میکند ما باید در مورد زمینهها و علل جزئی این حادثه تفکر کنیم. و نیز در مورد سنت و قانون کلی الهی در مورد اقوام سرکش در طول تاریخ تعقّل نماییم و نیز در مورد پیامدهای این حادثه تاریخی و تأثیر آن در سرنوشت افراد و ملتها تدّبر کنیم و در مجموع عبرتهای این حادثه را بدست آوریم و بیان کنیم. این نوع برخورد با آیات منتهی به برداشتهای جالب میشود که اگر با رعایت ضوابط صورت گیرد قابل انطباق با هر زمان و مکان مشابه است.
دوم: انتخاب مبانی در تفسیر:
در این مورد لازم است به این پرسشهای اساسی پاسخ داده شود:
آیا ظواهر قرآن حجّت است؟
آیا قرآن علاوه بر ظاهر، باطن یا باطنهایی دارد، یعنی آیا قرآن دارای ساختهای معرفتی و چند لایه است یا یک ساخت دارد؟
آیا قرآن تحریف شده است یا از تحریف مصون مانده است؟
آیا استعمال لفظ در بیشتر از یک معنا جایز است؟
کدام منابع در تفسیر قرآن معتبر است؟ مثل قرآن، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیه السلام ، عقل، شهود و اجماع و اقوال صحابه و تابعین و...
آیا خبر واحد در ضوابط تفسیر قرآن(همچون فقه)حجّت است یا نه؟
آیا قرآن کلامی منسجم و حکیمانه است و در هر سوره اهداف مشخصی را دنبال میکنند؟
انتخاب یک نظر و مبنا در مورد هریک از موارد بالا، برای مفسّر لازم است، چرا که خط اساسی او را در تفسیر و برداشتهای قرآنی مشخص میسازد. و این مبنا همچون پیش فرض در تمام مراحل یک مفسّر یاری میرساند.
برای مثال: اگر کسی ظاهر قرآن را حجّت نداند و فقط تفسیر را منحصر به معصوم بداند در نتیجه هر کجا که قرائن روائی وجود ندارد، نمیتواند با استفاده از قرائن عقلی تفسیر کند و از آیات برداشت نماید.
مثال دیگر: اگر کسی شهود عرفانی و اجماع و اقوال صحابه و تابعین را در تفسیر معتبر و حجّت بداند، تفسیر او رنگ خاصی به خود میگیرد اما اگر اینها را معتبر نداند و در پی قرائن عقلی و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت صلی الله علیه و آله باشد تفسیر و برداشت او جهت و رنگ دیگری میگیرد.
یادآوری: برای اطلاع از مبانی تفسیر و دیدگاهها در این زمینه به کتابهای زیر مراجعه شود: روششناسی تفسیر، رجبی و دیگران، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، از نگارنده، اصول التفسیر و قواعده، شیخ خالد عبدالرحمن العک و مبانی و روشهای تفسیر، دکتر محمد کاظم شاکر.
سوم: قواعد فهم و ضوابط تفسیر قرآن:
قبل از برداشت و تفسیر قرآن لازم است قواعد تفسیری یا مؤثر در تفسیر قرآن را بشناسیم تا بتوانیم فهم معتبری از قرآن داشته باشیم؛ از جمله:
قاعده سیاق یعنی فضای حاکم بر آیه با توجه به آیات مرتبط قبل و بعد که در فهم آیه و تفسیر آن مؤثر است.
قواعد ادبی که معمولاً در علوم صرف ونحو ومعانی و بیان، تبین میشود.
قواعد اصول الفقه مثل عام و خاص، مجمل و مبین، مطلق و مقید و... که معمولاً در علم اصول الفقه توضیح داده میشود.
قواعد فقهی و معلومات فقهی برای فهم آیات الاحکام.
قاعده ممنوعیت کاربرد اسرائیلیات در تفسیر، یعنی مفسر حق ندارد از مطالب یهود و مسیحیت برای تفسیر آیات کمک بگیرد. همانطور که کعب الاحبارها در طول تاریخ این کار را کردهاند و در برخی تفاسیر مثل تفسیر طبری وارد شده است. (1)
قاعده عدم جواز کاربرد غیر علم(عادی)در تفسیر: چرا که تفسیر بیان کلام خداست امور غیر علمی به خدا جایز نیست. از این رو برخی
1) (1) . نک: التفسیر و المفسرون فی ثوب القشیب، آیة اللّه معرفت، اسرائیلیات در تفسیر، دکتر حمید محمد قاسمی، پژوهشی در اسرائیلیات، دکتر دیاری و..
مفسران تفسیر قرآن با خبر واحد ظنی را معتبر ندانستهاند. (1)
الف: تفسیر قرآن مخالف آیات دیگر قرآن نباشد.
ب: تفسیر قرآن مخالف سنت قطعی نباشد.
ج: تفسیر قرآن مخالف عقل نباشد.
د: تفسیر قرآن مخالف علم تجربی قطعی نباشد.
اگر مفسر قرآن این قواعد و ضوابط را نشناسد، نمیتواند برداشت صحیح و معتبری از قرآن داشته باشد.
برای مثال اگر مفسر قرآن، قاعده پنجم را نداند یا رعایت نکند. ممکن است در داستان آدم و حوا روایتی را بپذیرد که میگوید: زن از دنده چپ آدم پیدا شد، در حالی که این روایت اسرائیلی است و اصل آن در تورات است. (2)
مثال دیگر: اگر مفسر قرآن قواعد ادبی یا اصول یا فقهی را نداند در تفسیر آیات با مشکل جدّی روبرو میشود.و حتّی در ترجمه قرآن نیز با مشکل روبرو میشود. (3)(البته ترجمه قرآن نوعی خلاصه تفسیر است.)
یادآوری: برای اطلاع بیشتر از قواعد و ضوابط تفسیر به کتابهای زیر مراجعه کنید: مبانی و روشهای تفسیر، دکتر محمد کاظم شاکر، روششناسی تفسیر، رجبی و دیگران، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، از
1) (1) . تبیان، شیخ طوسی، ج 1، ص 4 و المیزان ج 12، ص 262(ذیل آیه 44 / نحل)
2) (2) . نک: المیزان، ج 1، ص 147(ذیل آیه 39 / بقره)و نیز نک: کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب اول، شماره 7 به بعد
3) (3) . ما موارد لغزشهای مترجمان قرآن را در مورد فوق تحت عنوان:«نقش دانشهای مترجم در ترجمه قرآن»جمع آوری کردیم که در مجله ترجمان وحی، ش 12 منتشر شد
نگارنده، قواعد التفسیر، خالد بن عثمان السبت، اصول التفسیر و قواعده، شیخ خالد عبد الرحمن العک.
چهارم: شناخت روشهای تفسیری معتبر و بهرهگیری از آنها:
مفسران قرآن بر اساس منبع خاصی که در تفسیر قرآن استفاده میکنند، روش خاصی را در تفسیر میپویند، این روشها متفاوت است پس برای فهم قرآن و تفسیر آن لازم است که روشهای صحیح و معتبر شناخته شود و نیز روشهای غیر صحیح و غیر معتبر مشخص گردد، تا برداشت و تفسیر ما به بیراهه نرود و گرفتار خطای روشی نشویم.
چرا که انتخاب روش صحیح در تفسیر موضوعیت دارد همانطور که علامه طباطبائی قدس سره ذیل آیه 7 / آل عمران از این حدیث:
«من قال فی القرآن برأیه فاصاب فقد اخطاء» (1)
(هرکس در مورد قرآن بر اساس برداشت شخصی سخنی بگوید و به واقع برسد [و مطلب صحیح باشد] باز هم خطا کرده است.)استفاده کردهاند. (2)
یعنی اگر کسی با روش غلط، اقدام به جراحی قلب بیمار کند و اتفاقاً نتیجه خوب باشد، باز هم مورد سرزنش عقلاء قرار میگیرد و از ادامه کار او جلوگیری میشود، چرا که نزد عقلاء وجود پزشک متخصص و ابزار و اتاق عمل و شیوه صحیح عمل برای هر جراحی لازم است؛ و روش تفسیر نیز همینگونه است.
روشهای معتبر فهم و تفسیر قرآن عبارتند از:
روش تفسیر قرآن با قرآن(مثل تفسیر المیزان علامه طباطبائی و تفسیر القرآنی للقرآن، عبدالکریم خطیب.)
روش تفسیر قرآن با احادیث(مثل تفسیر البرهان، محدث بحرانی و تفسیر الدّر المنثور، سیوطی.)
روش تفسیر قرآن با عقل(برهانهای قطعی عقل)(مثل تفسیر القرآن و العقل، نورالدین اراکی.)
روش تفسیر قرآن با علوم تجربی قطعی(مثل تفسیر الجواهر، طنطاوی.)
روش تفسیر اشاری قرآن(با طلنی صحیح)(مثل تفسیر حقایق التفسیر سُلّمی و تفسیر القرآن العظیم، تستری و کشف الاسرار، میبدی.)
و روش غیر معتبر در تفسیر قرآن همان روش تفسیر به رأی است که گاهی در شیوههای فرعی برخی روشهای فوق نیز سایه میافکند. و در احادیث اسلامی به شدّت محکوم شده است. (1)
روش تفسیر به رأی بدان معناست که مفسر قرآن بدون توجه به قرائن عقلی و نقلی(آیات دیگر قرآن و احادیث)به تفسیر قرآن بپردازد و یا نظر خود را بر قرآن تحمیل کند، یعنی تفسیر او برداشت شخصی باشد نه برداشت علمی. (2)
توضیح کامل هم از این روشها در حوصله این نوشتار نیست ولی تأثیر
آنها در فهم آیات قرآن قابل انکار نیست از این رو کاربرد آنها در تفسیر و احتراز از تفسیر به رأی کاملاً ضروری است تا بتوانیم تفسیر معتبر و برداشت صحیحی از آیه داشته باشیم.
مثال:
إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ(قدر/ 1)
اگر این آیه تفسیر بر اساس هر کدام از روشهای فوق تفسیر شود نکته و برداشت خاص تفسیری را بدنبال دارد.
الف: تفسیر قرآن به قرآن آیه، با مراجعه به آیه:«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ»(بقره / 185)روشن میشود که شب قدر در ماه رمضان است، همانطورکه برکت آن شب وجداسازی امور از آیه 3-4 / دخان استفاده میشود.
ب: تفسیر روائی آیه: با مراجعه به احادیث و تفسیر روائی آیه روشن میشود که این شب بیست و یکم یا بیست و سوم ماه رمضان است. (1)
ج: تفسیر باطنی آیه: در برخی از احادیث آمده است که شب لیلة القدر فاطمه علیها السلام است (2)که شاید اشاره به آن باشد که همانطور که شب قدر ظرف نزول قرآن صامت است فاطمه ظرف نزول قرآنهای ناطق یعنی ائمه علیه السلام است و یا اینکه همانطور که شب قدر نامعلوم است، قبر فاطمه علیها السلام نیز مجهول است.
د. تفسیر علمی آیه: در تفسیر نمونه، مورد توجه واقع شده که با طرح یک پرسش شروع میشود: با توجه به اختلافات طلوع و غروب خورشید در
مناطق مختلف زمین، شب قدر در آمریکا چه موقع است و در نهایت نتیجه میگیرند که شب کره زمین هنگامی است که سایه آن یک دور میچرخد پس مقصود از شب قدر 24 ساعت است. (1)البته مانعی ندارد که یک آیه با روشهای مختلف تفسیر شود و همه تفاسیر لازم و صحیح باشد چون سطح معرفتی این روشها با همدیگر متفاوت است بلکه تفسیر کامل آیه با اعمال روشهای معتبر امکان دارد و در آن صورت که ما به تفسیر جامع آیه دست مییابیم.
یادآوری: برای مطالعه بیشتر در مورد روشهای تفسیری میتوانید به کتابهای زیر مراجعه کنید:
مبانی و روشهای تفسیر قرآن، عباسعلی عمید زنجانی، درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن، از نگارنده، روشها و گرایشهای تفسیری، حسین علویمهر، اتجاهات التفسیر فی القرآن الرابع عشر، فهد بن عبدالرحمن بن سلیمان الرومی، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، از نگارنده (در مورد روش تفسیر علمی)، التفسیر العلمی للقرآن فی المیزان، دکتر احمد عمر ابوحجر، التفسیر و المفسرون، دکتر ذهبی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، آیةاللّه معرفت، اصول التفسیر و قواعده، شیخ خالد عبدالرحمن العک، مذاهب التفسیر الاسلامی، گلدزیهر، روشهای تفسیر قرآن، دکتر سیدرضا مودب. (2)
پنجم: شناخت گرایشهای تفسیری مفسران و استفاده از آنها در جای مناسب:
مفسران قرآن براساس باورهای مذهبی، کلامی و جهتگیریهای عصری و تخصصهای علمی و سلیقه و علاقه شخصی، رنگ خاصی به تفسیر خود میدهند که موارد زیر را شکل میدهد:
مذاهب تفسیری:مثل تفاسیراسماعیلیه،تفاسیر شیعه، تفاسیر اهلسنت.
مکاتب تفسیری: مثل تفاسیر معتزله همچون متشابه القرآن، قاضی عبدالجبار و تفسیر ابومسلم و تفاسیر اشاعره همچون تفسیر نسفی و تفسیر کبیر فخررازی و تفاسیر شیعه همچون متشابه القرآن ابن شهر آشوب.
سبکهای تفسیری(الوان تفسیری):
الف. تفاسیر ادبی همچون کشاف زمخشری؛
ب. تفاسیر فقهی مثل تفسیر قرطبی و زبدة البیان(مقدس اردبیلی)؛
ج. تفاسیر فلسفی همچون تفسیر قرآن کریم، ملاصدرای شیرازی؛
د. تفاسیر اجتماعی همچون تفسیر فی ظلال القرآن سید قطب و تفسیر نمونه آیةاللّه مکارم شیرازی؛
ه . تفاسیر اخلاقی همچون تفسیر من وحی القرآن، علامه سید محمدحسین فضل اللّه؛
و. تفاسیر تاریخی همچون تفسیر طبری(که علاوه بر روائی بودن به جنبه تاریخی نیز پرداخته است)؛
ز. تفاسیر علمی همچون تفسیر الجواهر الطنطاوی. (1)
شناخت گرایشهای تفسیری برای استفاده از تفاسیر و مفسران پیشین بسیار ضروری است، برای مثال کسی که میخواهد آیات فقهی قرآن را تفسیر کند لازم است تفاسیر فقهی مذاهب پنج گانه را بشناسد و بدانها مراجعه کند تا بتواند مجتهدانه آیات الاحکام را تفسیر کند.
و نیز برای بررسی آیات العقاید قرآن لازم است به تفاسیر مذاهب مختلف اسلامی و مکاتب کلامی مراجعه کند یا از دیدگاههای آنها اطلاع یابد. وگرنه تصویری ناقص از مباحث خواهد داشت.
البته روشن است که در مورد هر آیه ممکن است چند روش یا گرایش خاص مورد استفاده قرار گیرد و همه روشها یا گرایشهای مناسب یک آیه نباشد. ولی استفاده مناسب از گرایشهای مختلف در تفسیر آیات، برداشت تفسیری را کامل و مفسر را جامعنگر میکند.
یادآوری: برای اطلاع از ویژگیها و تاریخچه و منابع گرایشهای تفسیری مراجعه به منابعی که ذیل روشهای تفسیری معرفی کردیم مناسب است.
1) (1) . برخی کتابها در روشهای تفسیری و گرایشهای تفسیری هر دو جای میگیرد چرا که از جهتی از منبع خاص استفاده کردهاند از این رو روش بشمار میآیند و از طرف دیگر براساس علاقه و ذوق مفسر مطالب خاصی در آن زیاد به کار رفته که گرایش بشمار میرود
ششم: شناخت آسیبهای تفسیر قرآن و پرهیز از آنها: (1)
آسیبهای تفسیر قرآن به چند دسته اساسی تقسیم میشود:
الف: آسیبهای معرفتی: همچون انحراف عقیدتی مفسر و ارائه تفسیرهای غیرصحیح از قرآن.
ب: آسیبهای اخلاقی: همچون عدم طهارت روح و در نتیجه عدم پایبندی به ضوابط تفسیر قرآن و تحمیل نظرات خویش بر قرآن که منتهی به تفسیر به رأی میشود.
ج: آسیبهای علمی: همچون نداشتن شرایط علمی مفسر و در نتیجه ضعف علمی در ناحیه ادبیات، علوم قرآن و... که موجب بیاعتبار شدن تفسیر میشود.
د: آسیبهای روشی: همچون عدم آگاهی از روشهای تفسیر قرآن و عدم شناخت نسبت به تفسیر به رأی که نتیجه آن گرفتار شدن در دام تفسیر به رأی است.
در مجموع میتوان گفت مهمترین آسیب تفسیر قرآن همان تفسیر به رأی است(که در مباحث قبل بیان شد)تفسیر به رأی میتواند بر همه روشها و گرایشهای تفسیری سایه گستر شود و تفسیر را از اعتبار ساقط کند. (2)
1) (1) . شاید مشکل باشد که«شناخت آسیبهای تفسیر»را یک مرحله از مراحل برداشت تفسیر قرآن بدانیم، اما با توجه به اینکه این مطلب بر کل منطق تفسیر قرآن سایه میاندازد، آسیبهای تفسیر یک مانع اساسی فهم و تفسیر معتبر بشمار میآید، از این رو میتوانیم آن را با تسامح یک مرحله(مرحله رفع مانع فهم و تفسیر)بشمار آوریم
2) (2) . نک: تفسیر به رأی، آیةاللّه مکارم شیرازی، درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن، از نگارنده و..
تذکر: روشهای تفسیر متن را به دو شیوه سمانتیک و هرمنوتیک تقسیم میکنند، (1)روش سمانتیک( سنتی SCITNAMES )تفسیر کتابهای مقدس از جمله قرآن، در پی کشف قصد مولف است، یعنی مفسر میخواهد مراد خدای متعال( دلالت تصدیقی)را از آیات قرآن بدست آورد.
و روش دیگر هرمنوتیک (2)ECITIUNEMREH است که در پی کشف نیّت مولف نیست بلکه بر مطلق فهم تاکید دارند و معتقدند که هر متن از دیدگاه خاص مفسر مورد تفسیر قرار میگیرد؛ این نوع دوم همان تفسیر به رأی است یعنی محور فهم متن رأی و دیدگاه مفسر است و هدف مفسر آن است که نظر خود را بجای مؤلف متن بیان کند. در حالی که در دیدگاه سمانتیک(و براساس تعریفی که ما از تفسیر بیان کردیم)مفسر در پی فهم هدف و قصد مولف است که با توجه به قرائن عقلی و نقلی بدست میآورد.
نتیجهگیری:
برداشت از قرآن مستلزم طی مراحل شش گانه کلی فوق است که منتهی به تفسیر معتبر میگرد، که این مراحل منطق فهم و تفسیر قرآن است البته هر کدام از این مراحل نیازمند توضیح و تفصیل بیشتر و مقاله مستقل است که مجال دیگری را میطلبد. ما در این نوشتار نمای کلی مطالب را بیان کردیم، امید است توفیق توضیح و تفصیل بیشتر را بیابیم.
1) (1) . نک: روششناسی مطالعات دینی، احد فرامرز قراملکی، ص 204
2) (2) . البته براساس برخی از دیدگاههای هرمنوتیکی مثل شلایر ماخر(1834 - 1767 م)هدفتفسیر کشف نیّت مولف است. اما براساس دیدگاههای دیگر همچون هایدگر و بابنز اینگونه نیست. و نقش نیت مولف را کم کردند. نک: درآمدی بر هرمنوتیک، احمد واعظی، ص 47 به بعد و کتاب نقد، ش 6 - 5، ص 59 به بعد و درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن، از نگارنده، ص 267 به بعد
پرسش:
در مورد استخاره روایات متعددی داریم از جمله در روایتی از امام صادق علیه السلام حکایت شده است که:
اگر کسی بدون استخاره وارد کاری شود و مورد ابتلاء و امتحان و در معرض مشکلات قرار بگیرد پاداش به او داده نمیشود. (1)
یا در روایت دیگری حکایت شده:«از شقاوت و بدبختی است که کسی عملی انجام دهد و استخاره از خدا نکند.»
با این حال لازم است بررسی شود مفهوم استخاره چیست؟ آیا منظور از استخاره در روایات همین استخارهای است که امروزه مشهور و مصطلح است که با«تسبیح»یا با«قرآن»انجام میدهیم. یا اینکه منظور از استخاره در روایات چیز دیگری است؟!
پاسخ:
استخارهای که در روایت آمده«طلب خیر» (2)کردن از خداست یعنی هر
کاری را میخواهیم شروع کنیم اول از خدا بخواهیم، که خدایا! خیر مرا در این کار قرار بده! خدایا مرا در این کار راهنمائی کن! خدایا عاقبت این کار را ختم به خیر کن! این طلب خیر کردن و استخاره کردن است مثل اینکه ما در اول هر کاری« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ »میگوئیم و از خدا طلب خیر میکنیم این موجب برکت میشود و موجب راهنمایی خدا میشود.
و از امام صادق علیه السلام حکایت شده:«اگر کسی از خدا طلب خیر کند خداوند به او خیر میدهد (1)(اگر چه در آن کار مشکلاتی برای او واقع شود و (به ظاهر)نامطلوب باشد ولی عاقبت کار را خدا خیر قرار میدهد.»)
روش و چگونگی استخاره
در روایات از امام صادق علیه السلام حکایت شده: دو رکعت نماز بخوانید بعد استخاره کنید، طلب خیر کنید (2)یا با دعا طلب خیر بکنید. (3)
و در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام آمده: اگر عبدی و بندهای از خدا طلب خیری(استخاره)کند اگر چه یک مرتبه، خداوند به او الهام میکند که چه کاری را انجام بدهد. و او را به طرف کار خیر، و چیزی که خیرش در اوست راهنمائی میکند. (4)
این همان طلب خیر و استخاره کردن در هر کاری است.
ولی چیزی که امروزه انجام میشود مثل استخاره با تسبیح و مانند آن اینها را بزرگان میفرمایند:« نوع من القرعه »نوعی قرعهکشی است یعنی اگر کسی بین دو کار، مشورت کرد و طلب خیر نمود، ولی نتوانست تشخیص بدهد که کدام بهتر است و متحیر ماند اینجا میگویند استخاره کند که« نوعٌ من القرعه »نوعی قرعهکشی است، که این راه را انتخاب بکنم یا آن راه را، و این که«قرعه راهحل هر مشکلی است»در قواعد فقهی هم مطرح است. (1)
استخاره با قرآن
از امام صادق علیه السلام حکایت شده: اگر نتوانستی کاری را تشخیص دهی قرآن را باز کن اولین چیزی که به چشمت آمد طبق آن عمل کن. مثلاً اگر آیهی بهشت بود طبقش عمل کن اگر آیهی عذاب بود طبقش عمل نکن. (2)
اما در روایاتی نیز آمده که به قرآن تفال نزنید. (3)
تفال یعنی اینکه انسان، عاقبت چیزی را ببیند که در فارسی از آن به فالگیری تعبیر میشود همانطور که فال حافظ میگیرند آیا ما حق داریم با قرآن هم نوعی فالگیری انجام دهیم و تفال بزنیم.
در روایات آمده است که تفال به قرآن نزنید.
ولی استخاره با قرآن این است که اگر واقعاً انسان بر سر دو راه متحیر
ماند بعد از طلب خیر از خدا و مشورت با اهلش و... باز هم نتوانست راهی را انتخاب کند قرآن را باز کند راهش را خدا نشان میدهد.
تذکر: برخی علما نسبت به انجام همین هم اکراه دارند یا اینکه در مورد روایاتش تشکیک میکنند و به تعبیری قرآن را بزرگتر از آن میبینند که در معرض چنین کاری قرار گیرد. ولی برخی نیز عمل میکنند.
پرسش:
آیا استخاره با قرآن، یا تفأل با قرآن، نوعی تفسیر به رأی نیست؟!
پاسخ:
لازم است بین چهار مفهوم زیر تفاوت قائل شویم:
تفسیر به رأی که حرام است؛
تدبر تفکر و تعقل و برداشتهای شخصی قبل از بیان که مطلوب است و توصیه شده است؛
استخاره که نه تفسیر است و نه برداشت از قرآن، بلکه نوعی راه جویی از قرآن است که انسان ببیند آیهی عذاب آمد یا نه ولی این برداشت تفسیر نمیباشد، و نباید هم به آن مرحله برسد.
تفال که نوعی فالگیری یا عاقبتبینی از قرآن، یا جویا شدن احوال غائب از قرآن میباشد و مانند آن که در روایات مورد نهی و منع قرار گرفته است.
با آشکار شدن تفاوت این چهار موضوع پاسخ این پرسش و پرسشهای مانند آن معلوم میشود.
پرسش:
قرآن کتاب بشریت باشد؟
پاسخ:
در اینجا لازم است که نخست به یک پرسش مقدماتی پاسخ دهیم که:
رابطهی قرآن با کتابهای آسمانی دیگر چگونه است؟ از طرفی از آیات قرآن استفاده میشود که لازم است ما به کتابهای آسمانی دیگر ایمان داشته باشیم این مطلب هم در آیهی 4 سورهی بقره اشاره شده و هم در آیهی 285 بقره آمده است. (1)
از طرفی دیگر در آیهی سوم سورهی آلعمران و آیات دیگری از قرآن اشاره شده که«قرآن مصدق»است، مصدق و مؤید کتب قبلی است از جمله تورات و انجیل اصلی(تحریف نشده)و کتابهای آسمانی دیگر را تأیید میکند پس دو مطلب تا اینجا روشن شد:
اینکه قرآن مؤیّد کتابهای انبیاء قبلی است.
ما باید به همهی کتابهای آسمانی ایمان داشته باشیم.
در اینجا پرسش دیگری هویدا میشود که: چرا اینگونه است؟
1) (1) .«آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کَلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ»بقره / 285
پاسخ آن است که:
ادیان الهی و کتابهای آسمانی اصول مشترکی مانند توحید، نبوت و معاد را دنبال میکنند. از این رو در کتابهای آسمانی به این سه مطلب اشاره شده البته بعد از پیامبران الهی تحریفات و انحرافاتی که در کتابهای آسمانی پیدا شده موجب شده تا بر روی برخی از آیات الهی و وحیای که بر پیامبران نازل شده غباری گرفته شود و این غبار مانع از این شده که ما حقایق را بصورت کامل در تورات و انجیل کنونی ببینیم.
ولی بسیاری از مطالب حقی را که پیامبران قبلی مانند، موسی و عیسی علیهما السلام فرمودهاند را قرآن تأیید میکند، لذا ایمان به کتابهای آسمانی یعنی ایمان به اصول مشترک ادیان الهی؛ که ما همهی اینها را تایید میکنیم.
از طرف دیگر خداوند تبارک و تعالی هر پیامبری را که فرستاده در حقیقت تکمیل کنندهی معارف پیامبر قبلی بوده و هر کتاب جدیدی مرتبهای بالاتر از معارف کتاب قبلی را بیان کرده به عبارت دیگر انسانها همچون دانش آموزانی هستند که گاهی در کلاس پنجم ابتدایی و گاهی در کلاس سوم راهنمایی و گاهی در کلاس سوم دبیرستان هستند و هر کدام از این مراتب نیاز به معلم خاص و کتاب خاص و برنامهی خاصی دارد از این رو پیامبران الهی پشت سر هم آمدند تا کلاس معارف بشری را بالا ببرند و کتابهای آسمانی برنامه و متن این کلاسها قرار گرفت.
خود به خود وقتی کسی در«دبیرستان»قرار میگیرد مطالبی که در «راهنمایی»یا«ابتدایی»خوانده را نفی نمیکند بلکه مطالب او تکمیل آن
مطالب قبلی است و لذا کتابهای دبیرستان مؤید کتابهای راهنمایی و ابتدایی است.
در برنامه الهی هم همین گونه عمل شده یعنی پیامبران الهی آمدند به ترتیب کلاسهای معرفت بشری را برای بشر گذاشتند و کتابهای آسمانی آورده شد تا به پیامبر اسلام رسیده که بالاترین کلاس، با والاترین کتاب و با آخرین دستاوردهای الهی، معارف الهی را برای بشر به ارمغان آورد که قرآن معجزهی جاوید است.
به همین خاطر اگر کتاب دبیرستانی را ببری در کلاس اول ابتدایی، و بگویی این که باید این کتاب را 12 سال بعد بخوانی، الآن بخوان! این ممکن نیست زیرا دانشآموز اول ابتدایی هنوز استعدادهایش شکوفا نشده هنوز آمادگی دریافت آن معارف بلندی را که در دبیرستان مطرح میشود را ندارد. بشر هم همین گونه بوده از زمان حضرت آدم علیه السلام به بعد آرام آرام این کلاسهای معارف را گذرانده تا الان توانسته، برنامهی کاملی همچون قرآن را دریافت کند.
پس چیزی که باعث شد قرآن در آخر قرار گیرد همین ظرفیت و استعداد و تکامل عقل و فکر بشری میباشد. زیرا برخی از احکام و معارف الهی را آن بشر اولیه شاید گنجایش لازم را جز تعداد انگشت شمار نداشتند تا معارف را دریافت کنند، چنانچه برخی از آیات برای مردم آخرالزمان نازل شده مثلاً سورهی«توحید»و اوائل سورهی«حدید» (1)را در روایات ذیل این
1) (1) . هُوَ الأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ.(حدید / 3)
آیات آمده که خداوند این آیات را برای ژرف اندیشان آخرالزمان نازل کرده معلوم میشود که برخی از معارف قرآن هم هنوز برای برخی افراد قابل هضم کامل نیست و هنوز هم باید زمان بگذرد تا به عمق برخی از آیات و معارف قرآن پی ببریم و راز اینکه قرآن تفاسیر جدیدی دارد و خواهد داشت همین است، که هر چه عقل بشر رشد میکند و علم بشر پیشرفت میکند میتواند مطالب جدیدتری از قرآن دریافت کند. و البته فرق این کتاب با کتابهای قبلی در همین است که این کتاب عمق دارد و چند لایه است و دارای بطون است. هر چه از آن برداشت شود باز هم ما به عمقش پی نمیبریم و میتوانیم معارف جدیدتری از آن برداشت کنیم.
از این رو در برخی روایات آمده:
« فهو فی کل زمان جدید و عند کل قوم غض الی یوم القیامة »؛ (1)«قرآن در هر زمانی جدید است و تا روز قیامت برای هر گروهی تازه است»
از این رو هر چه زمان بگذرد نکات جدیدتری را میتوان از قرآن برداشت کرد و اینچنین کتابی شایسته است که در آخر قرار بگیرد.
1) (1) . میزان الحکمة، ج 8، ص 70 و بحارالانوار، ج 92، ص 15
پرسش:
پاسخ:
موضوع تحریف قرآن از جنبههای گوناگون قابل بحث است، این که بشر مورد خطاب قرآن ظرفیت لازم را برای فهم و حفظ این کتاب پیدا کرد ممکن است یکی از جهات فرعی باشد؛ ولی اصل مسئلهی تحریف به حفظ الهی برگشت میکند« وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (1)که خداوند این کتاب را حفظ میکند. و رمز اعجاز قرآن در همین است و دلائل عقلی و نقلی متعددی نیز برای عدم تحریف قرآن وجود دارد. (2)
البته این مطلب را میتوان به صورت یک احتمال مطرح کرد که در گذشته انبیاء الهی کتابهایی که میآوردند مردم به حفظ، کتابت و نگهداری آن اهمیت لازم را نمیدادند لذا کم کم بخشی از آن به فراموشی سپرده میشد.
پرسش:
پاسخ:
در مورد نزول قرآن در شب قدر که فرمود:« إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (1)دو نظر وجود دارد:
دیدگاه اول: که نظر علامه طباطبائی رحمه الله و امثال ایشان میباشد این است که قرآن دو نزول دارد، یک نزول دفعی و یک نزول تدریجی، به عبارت دیگر یک انزال داریم یک تنزیل. یعنی یک بار قرآن در شب قدر به صورت جامع و یکباره، بر قلب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وارد شد، و بعد به مناسبتهای گوناگون، و در وقایع مختلف آیاتی متناسب با آن حادثه نازل میشد. (2)
دیدگاه دوم: این است که« إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ »بدین معنا نیست که قرآن در شب قدر یکباره نازل شده باشد بلکه شب قدر آغاز نزول قرآن است.
برخی از مفسران و صاحب نظران معاصر بر این دیدگاه پای فشاری میکنند که نزول قرآن کریم در شب قدر شروع شد و آیات دیگر به مناسبت
در طول 23 سال بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد. بنابراین شب قدر، شب آغاز نزول قرآن بوده است. (1)
نتیجهگیری:
اگر دیدگاه دوم را بپذیریم که پاسخ روشن میشود و اگر دیدگاه اول را کسی پذیرفت باید توجیه شود که مقصود این بوده که قبل از نزول قرآن در مناسبتهای مختلف، به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یک اطلاع کلی داده شده و بعد براساس موارد خاص این آیات به ایشان یادآوری شد.
1) (1) . نک: التمهید، علامة محمدهادی معرفت، ج 1، ص 109 به بعد
پرسش:
پاسخ:
اینکه قرآن به ترتیب نزول باشد مانعی ندارد چنانچه نقل شده قرآنی که امیرالمؤمنین علی علیه السلام جمع آوری کرد(مصحف علی)به ترتیب نزول بوده است. و این قرآنی که اکنون در محضرش هستیم، قرآنی است که به ترتیب نزول جمع آوری نشده ولی همین قرآن مورد تأئید ائمه اطهار علیهم السلام قرار گرفته و اینطور نیست که این قرآن بر خلاف آن قرآن باشد یعنی در حقیقت هر دو قرآن است فقط ترتیب سورهها فرق میکند.
یادآوری:
نکته قابل توجه این است که مسئلهی ترتیب نزول اکنون هم در تفسیر آیات رعایت میشود؛ یعنی مفسرین گرانقدر برای تفسیر آیهای، اول دقت میکنند که این آیه قبل و بعدش چه آیهای نازل شده و یا قبل از چه سورهای نازل شده، ناسخ و منسوخش را در نظر میگیرند که از همین روش ترتیب نزول استفاده میکنند و تا حد امکان و تا آنجایی که دسترسی باشد این موضوع رعایت میشود. از این رو اگر آیات قرآن را جابجا کنیم مشکلی
را حل نمیکند چنانچه برخی از تفاسیر این کار را کردهاند. (1)
تذکر: نکته مهمی که نباید از آن غافل شویم و لازم به یادآوری است مسئلهی«مصلحت جهان اسلام»است. توضیح اینکه: امروزه قرآنی که در جهان به چاپ میرسد براساس قرائت(حفص از عاصم)و به این ترتیب خاص است یعنی از سورهی حمد شروع میشود و تا سورهی ناس به اتمام میرسد. و در تمام جهان اسلام به یک صورت عمل میشود - البته در برخی از کشورها قرائتهای دیگری را هم چاپ میکنند - ولی عموم مسلمین همین قرآنی که ما داریم را در اختیار دارند و این در حقیقت، نقطهی وحدت مبارکی بین امت اسلامی است و صلاح نیست ما این نقطه وحدت را به عامل تفرقه تبدیل کنیم.
و قرآنهای متعددی به صورتهای گوناگون که سورهها یا آیات را جابجا بکنیم به چاپ برسانیم و زمینههایی برای تحریف قرآن، یا حداقل تهمت تحریف قرآن، پیدا شود.
بنابراین صلاح مسلمین هم در تغییر این وضیعت نیست، زیرا مسلمانها اجماعی مربوط به قرآنهای موجود دارند، به خلاف مسیحیت که انجیلهای متعدد دارند، و در مورد تحریف تورات بحثهای جدی مطرح است. ولی در مورد قرآن و تحریفناپذیری قرآن همهی مسلمانها و به ویژه علمای اسلام تأکید دارند، و این قرآن هم اکنون در دست همه
1) (1) . مثل تفسیر«بیان المعانی علی حسب الترتیب النزول»از هویش 1355 ه . ق 6 مجلد است و همچنین«تفسیر الحدیث»از محمد عزّه نابلسی 1400 ه . ق که از سوره حمد و بعد علق شروع میکند تا آخرین سوره که نصر است و 6 مجلد است
به صورت یکسان است که نعمت بزرگی است و این نعمت را ما نباید از دست بدهیم.
علاوه بر مطالب فوق این نکته را هم اضافه کنیم که در مورد جمع قرآن، دو دیدگاه عمده وجود دارد:
دیدگاه اول: حضرت آیةاللّه خوئی رحمه الله در البیان و برخی از محققان دیگر با دلایل متعدد بر این باورند که این قرآنی که در دست داریم در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همین گونه جمع شده بوده یعنی از سورهی حمد تا سورهی ناس. و همین قرآن مورد تأیید ائمه قرار گرفته است و در احادیث حکایت شده که: این قرآن موجب نجات است و صحیح است و به عبارت دیگر تحریف نشده است.
دیدگاه دوم: برخی از مفسران و صاحب نظران علوم قرآنی معاصر بر آن هستند و اکثر اهل سنت هم همین دیدگاه دوم را دارند که قرآن کریم در زمان عثمان جمع آوری شده این ترتیبی هم که در سورهها قرار گرفته شده، ترتیبی بوده که در زمان عثمان مشخص شده ولی بعدها همین قرآن مورد تأیید ائمه علیهم السلام نیز قرار گرفته است. (1)
بنابراین طبق برخی روایات ترتیب آیات به دستور خود پیامبر بوده که حضرت مثلاً میفرمودند: این آیه را در کجا قرار دهید. (2)
اما در مورد ترتیب سورهها چنانچه گذشت دو نظر وجود دارد یکی
اینکه در زمان پیامبر این کار صورت گرفته، و دیگر این که بعد از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله زمان عثمان این کار انجام شده است در هر دو صورت مهم این است که این قرآن مورد تأیید ائمه علیهم السلام بوده است.
و همان طور که بیان شد به هم زدن این ترتیب، نه به مصلحت جهان اسلام است و نه فایدهای دارد، چون در تفسیر آیات، مسئلهی ترتیب نزول آیات، مد نظر است و رعایت میشود.
پرسش:
با کدام سوره بر پیامبر نازل شد و آیا اولین آیه بود که بر پیامبر نازل شد و یا اینکه یک شعار دینی بود که حضرت رسول نامههای خود به پادشاهان را با بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ شروع میکردند؟
پاسخ:
بخش اول: آیهی بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ صد و چهارده بار در قرآن کریم آمده است و صد و سیزده سورهی قرآن بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ دارد و سورهی براءة بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ندارد. ولی در آیۀ 30 سورهی نمل در نامهای که حضرت سلیمان علیه السلام ، به ملکهی سبا نوشت آمده است:« إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» (1)بنابراین 114 بار بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ در قرآن آمده است.
مشهور این است که بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ همهی سورهها، جزء سوره است. مشهور مفسران و دانشمندان از جمله مرحوم علامه طباطبائی، میفرمایند: اولین سورهای که نازل شد، سورهی علق بود که با« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ »(همراه آیات اول این سوره)، اول بعثت بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد بنابر این نظر، اولین« بِسْمِ ا... »که نازل شد در سورهی«علق»واقع شده است.
1) (1) . نمل / 30
ولی در مقابل، برخی از مفسران اهل سنت مثل زمخشری در تفسیر کشاف معتقدند: اولین سورهای که نازل شد، سورهی«حمد»بود. بنابر این نظر، اولین بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ که در قرآن نازل شده همان بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ سورهی حمد میباشد. (1)
نتیجهگیری:
جمع بین این دو نظر به این صورت است که، اولین آیات که بر پیامبر نازل شد، آیات اول سورهی علق بود که سورهی کامل نبود، ولی با بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ، و همراه چند آیهی اول سورهی علق، نازل شد.
سپس پنجمین سورهای که بر پیامبر، نازل شد، سورهی حمد بود که گفته شده اولین سورهی کامل قرآن بود، که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد. و در نمازها هم خوانده میشود. بنابراین باید از اولین سورههایی باشد که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است. از این رو نتیجهی بحث این میشود که بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ جزئی از قرآن است که اولین بار با سورهی«علق»نازل شد و با اولین سورهی کاملی که نازل شد سورهی حمد بود.
پاسخ بخش دوم: از آیهی 30 سورهی«نمل»که ذکر شد به دست میآید که بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مخصوص پیامبر اسلام، و قرآن کریم نیست، بلکه از زمان حضرت سلیمان علیه السلام بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مرسوم بوده و اول نامهها نیز مینوشتند، و این عظمت آیهی شریفهی بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ را نشان میدهد حتی در برخیاز روایات آمده است:
1) (1) . برای اطلاع بیشتر از مباحث فوق به کتابهای علوم قرآن مثل: التمهید فی علوم القرآن، علامه معرفت و پژوهشی در تاریخ قرآن، دکتر سید محمدباقر حجتی مراجعه کنید
« کل امر ذی بال لم یذکر فیه اسم اللّه فهو ابتر» (1)هر کار مهمی که بدون نام خدا شروع شود آن کار ابتر (2)است. یعنی آن کار نتیجه نمیدهد و به عبارت دیگر آن عمل برکت لازم را که باید داشته باشد، ندارد.
در حقیقت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ علاوه بر اینکه یک آیهی قرآن است، یک شعار اسلامی نیز میباشد و این منافاتی ندارد با اینکه این شعار و این مُهر الهی که بر کارهای ما زده میشود آیهی قرآن باشد.
پرسش:
پاسخ:
موضوع محکم و متشابه در آیهی هفتم سورهی آل عمران مطرح شده:
« هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌ» (1)مضمون آیهی شریفه این است که خداوند کتاب را بر تو نازل کرد، که برخی از مطالب و آیات آن محکم است و آنها مرجع هستند و دستهی دوم آیات متشابه.
آیات محکم یعنی چه؟
آیات محکم، به آیاتی گفته میشود که نص باشند یا در حد ظهور باشند و احتمال مخالفت در آن نباشد، یا احتمال ضعیف باشد. به عبارت دیگر آیهای مثل آیهی« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (2)هیچ چیز مانند خدا نیست یا آیهی « قل هو اللّه احد »بگو خدا یکی است؛ این آیات و مانند آن محکم است زیرا هیچ احتمال دومی در آنها وجود ندارد و اگر آیه نص باشد یعنی صدر صد
لفظ با معنا مطابقات داشته باشد و احتمال معنای دوم در مورد آیه نرود یا اینکه ظاهر باشد یعنی بیش از 50 درصد احتمال داشته باشد بطوری که انسان به معنا اطمینان پیدا کند، این را میگویند آیه ظهور دارد. چنین آیاتی را آیات محکم مینامند.
آیات متشابه یعنی چه؟
آیاتی که به عنوان مثال دو احتمال مساوی در آن وجود داشته باشد این آیات متشابه است یعنی اینها مشابه یکدیگرند و انسان را به اشتباه میاندازند. حدود 200 آیه در قرآن شمردهاند، که از آیات متشابه است. (1)
روش تفسیر آیات متشابه:
در مورد تفسیر آیات متشابه وظیفه مفسر این است که آیات متشابه را به محکمات برگرداند برای مثال اگر شما به آیهی شریفهی« یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» (2)دست خدا بالای دستهای آنهاست ظاهر واژهی«ید»یعنی دست، ممکن است کسی توهم کند که مقصود این است که خدا مثل ما دست دارد، چون این احتمال در آیه وجود دارد و احتمال دومی هم وجود دارد، که بگوئیم«نه مقصود از دست اینجا قدرت است»چون عقلاً دلیل داریم که«خداوند جسم نیست»بنابراین مقصود اینجا«دست جسمانی نیست»بلکه مقصود قدرت خداست که فرای همۀ قدرتهاست، یا معنای دیگری را در آن احتمال بدهیم.
در این موارد که آیه متشابه میشود و چند احتمال در آن وجود دارد، باید آیه را به آیات محکم ارجاع بدهیم. به عنوان مثال این آیهی شریفه را ارجاع میدهیم به آیهی« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (1)در سورهی شوری میفرماید « یداللّه »و اینجا میفرماید:« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ »هیچ چیزی مانند خدا نیست یعنی خدامثل ما دست ندارد یعنی جسم نیست، پس معلوم میشود که ظاهر این آیه«یداللّه»مراد نیست و باید آیه را به معنای«قدرت»تأویل کنیم. بنابراین آیات متشابه را باید به محکمات برگردانیم.
در همین آیهی هفتم سورهی آلعمران هم، ما را راهنمایی میکند و میفرماید:« هنّ امّ الکتاب» (2)یعنی این آیات محکم، مادر«کتاب»است.«ام» یعنی«محل رجوع»به امام جماعت هم که میگوئیم«امام»چون دیگران به او رجوع میکنند و اقتدا میکنند و محل رجوع دیگران است. آیات محکم محل رجوع و اساس است و بقیه به او بر میگردند. به«مادر»هم که«ام» میگویند به این علت است که فرزند به سوی او باز میگردد. بنابراین محکمات در آیات قرآن حکم مادر را دارند و باید آیات دیگر به آنها برگردند تا معنای آنها روشن شود.
مثال دیگر: در سورهی قیامت میفرماید:« إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ» (3)برخی انسانها روز قیامت به پروردگارشان نگاه میکنند. اگر ظاهر این آیهی شریفه را بگیریم نتیجه این میشود که یا«خداوند جسم است که دیگران میتوانند
به آن نگاه کنند»یا نه مقصود از«ناظره»، در اینجا«شهود دل»است یعنی با چشم دل او را درمییابند؛ چون دو احتمال در آیه وجود دارد، بنابراین آیه از آیات متشابه میشود و برای تفسیرش باید آنرا به آیات محکم ارجاع بدهیم. آیهی محکمی مثل:« لَاتُدْرِکُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الأَبْصَارَ» (1)خداوند را چشمها درکش نمیکنند ولی او چشمها را درک میکند. از این آیه فهمیده میشود که خداوند دیدنی نیست، چون جسم نیست که کسی او را ببیند، اگر جسم باشد محدود است و مخلوق است، بنابراین«إلی ربها ناظرة»که دو احتمال در آن بود یکی«شهود با چشم»و یکی«شهود با دل»معلوم میشود معنایش شهود با چشم نمیباشد که انسان با چشم سر خدا را ببیند زیرا دیدن با چشم سر لازمهاش این میشود که خداوند جسم باشد از این رو با توجه به آیهی محکم 103 سورهی انعام، معنای آیهی متشابه«الی ربها ناضره»روشن شد.
1) (1) . انعام / 103
پرسش:
در سورهی بقره آیهی 106 میفرماید:«هیچ آیهای را منسوخ نمیکنیم و از یاد مردم نمیبریم مگر اینکه بهتر از آن یا مانند آن را برای مردم بیاوریم.»مگر قانون خداوند دربارهی همه چیز مطلق نیست و مگر ضعیف و بهتر دارد، که اینطور گفته شده در خصوص این آیه و ناسخ و منسوخ کمی توضیح دهید.
پاسخ:
این پرسش در حقیقت به بحث ناسخ و منسوخ مربوط میشود که از مباحث علوم قرآن است.
توضیح: گاهی اوقات حکمی به صورت موقت از طرف خداوند صادر میشود و بعد از مدتی که زمان آن حکم تمام میشود حکم دیگری جایگزین آن میشود. به عنوان مثال در زمان جنگ در هر کشوری قوانین و احکامی خاص وضع میشود که این احکام و قوانین موقت است و بعد از اینکه شرایط جنگی بر طرف شد آن حکم برداشته میشود و یک حکم دائمی جایگزین آن میشود به این فرایند اصطلاحاً«نسخ»میگویند. به آن حکم اولی که برداشته شد«حکم منسوخ»میگویند و به دومی که جایگزینش شد«حکم ناسخ»میگویند.
اما آیهی مذکور که میفرماید:«ما هیچ آیه و نشانهای را نسخ نمیکنیم
یا به فراموشی نمیسپاریم مگر اینکه بهتر از آن یا همانند آن را میآوریم.» (1)این آیهی شریفه را مفسرین سه گونه تفسیر کردهاند:
اول: اینکه این آیه مربوط به مسلمانها باشد و همانطور که گذشت، جایگزینی احکام دائمی به جای احکام موقت، که احکام دائمی جانشین موقت میباشد یعنی نسخ آیهای که حکم موقتی را در برداشته، به وسیلهی آیهای دیگر که حکم دائمی را به همراه دارد.
مثال: به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داده شده بود به سوی بیتالمقدس نماز بخوانند بعد از مدتی که شرائط عوض شد زمان این حکم موقت نیز پایان یافت لذا این حکم برداشته شد و حکم دائمی که نماز به سوی مسجد الحرام است بیان شد. که در آیهی 144 سورهی بقره تغییر قبله از بیتالمقدس به مسجد الحرام آمده است.
دوم: اینکه این آیه به یهودیان و مسئلهی تورات مربوط میباشد زیرا یهودیان گاهی برخی آیات تورات را تغییر میدادند یا به فراموشی میسپردند در اینجا میفرماید:«اگر چنین چیزی اتفاق افتاد ما بهتر از آن را میآوریم.»در حقیقت این آیه به تورات و نسخ و فراموشی آیات آن اشاره دارد.
سوم: آیه مربوط به تغییر و جایگزینی معجزات و نشانههای الهی در بین مردم باشد که اصطلاحاً به آن«نسخ تکوینی»میگویند.
توضیح: به عنوان مثال یک رهبر الهی در جامعه ظهور میکند و بعد
1) (1) .«مَا نَنَسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا»(بقره / 106)
شهید میشود یا رحلت میکند، خدا شخص دیگری را مثل او یا بهتر از او جایگزین او میکند. و اینطور نیست که اگر پیامبری یا امامی یا ولی خدایی از دنیا برود و به اصطلاح نسخ شود، خداوند جایگزین بهتر یا مثل او را نداشته باشد.
این سه تفسیر در مورد این آیهی شریفه مطرح شده است. (1)البته مانعی ندارد که این آیه به هر سه معنا اشاره داشته باشد چون ما«استعمال لفظ در اکثر از معنا»را در قرآن قبول داریم.
اگر نسخ در آیهی مذکور به معنای اول باشد یا به هر سه معنا باشد به هر حال معنای اول را هم در بر میگیرد از این رو پرسش«قانون خدا مگر بد و خوب دارد یا ضعیف و قوی دارد؟ و یا اینکه مگر تمامی قوانین خداوند از نظر خوبی یکسان نیستند.»را چنین پاسخ میدهیم:
همانطوری که گذشت نسخ یعنی تغییر یک قانون، قانونی که در اصل، موقت و برای شرایط خاصی قرار داده شده بود. قوانین هم معمولاً تابع مصلحتها هستند، یعنی هر مصلحتی که پدید میآید یک قانونی را مناسب با آن قرار میدهند.
به عنوان مثال: همان طور که گذشت گاهی در شرایط جنگی یک قانونی میآید که در شرایط عادی، دیگر آن قانون کارآئی ممکن را ندارد یعنی مصلحتها و ضرورتها تغییر کرده لذا قانونی میآید که از جهاتی ممکن است بهتر از آن باشد.
1) (1) . نک: نمونه، المیزان و تفاسیر دیگر ذیل آیه 106 بقره
از این رو این تعبیر آیه«خیر منها او مثلها»یعنی چه؟ یعنی قانون دومی که میآید آیا قانونی است که مثل اوست یا بهتر؟ اگر قانونی بهتر است، چرا از اول نیامد پاسخش این است که، همانطوری که آن حکم در شرایط جنگی بهترین حکم و بهترین قانون است، این حکم هم در شرایط صلح بهترین قانون است. اگر قانونِ زمان صلح را ببریم در زمان جنگ، قانونِ خوبی نخواهد بود و موجب ضرر است؛ و اگر قانون جنگی را در زمان صلح اجرا کنیم، مردم اذیت میشوند چون سختگیرانه است. پس هر قانونی در شرایط خودش خوب است. ممکن است این دو قانون کاملاً مثل هم باشد، ولی آن قانون در آن شرایط بهترین است و قانون دوم در شرایط عادی بهترین است. (1)- (2)
1) (1) . ممکن است اینجا«او»را به صورت«واو»معنا کنیم بدین صورت که اگر مثلاً در شرایط جدید آیه یا قانون یا شخصیتی بیاید نسبت به شرایط مکانی و زمانی جدید، آثار و فوائدی همانند مورد قبلی دارد، هر چند که در شرایط جدید باز حکم دوم بهتر است. یعنی در شرایط جدید و شرایط قبلی ممکن است هر دو قانون نظم ایجاد میکرد اما در شرایط جدید با توجه به شرایط صلح این قانون بهتر از آن قانون جواب دهد. یعنی ممکن است یک حکمی، هم مثل قانون قبلی باشد، هم در شرایط جدید فوائدش بهتر از آن قانون باشد
2) (2) . برای اطلاع بیشتر از مبحث نسخ به کتب علوم قرآن و نیز تفاسیر قرآن ذیل آیه 106 بقره مراجعه فرمایید
پرسش:
در مورد اینکه قانون خداوند نسخ شده باشد به همان معنای اول، آیا در خود قرآن هم آیات منسوخ داریم یا خیر؟
پاسخ:
در مورد نسخ در قرآن و اینکه آیا آیات ناسخ و منسوخ داریم بین محققان و مفسران نظرهای متفاوت وجود دارد: برخی از مفسران بویژه اهل سنت آیات زیادی از قرآن را ناسخ آیات دیگر معرفی میکنند که سیوطی در«الاتقان»و دیگران آنها را جمعآوری کردهاند. ولی برخی از محققان و مفسران معاصر معتقدند به این گستردگی - که برخی مطرح کردهاند - در قرآن آیات ناسخ و منسوخ وجود ندارد، و حتی برخی از محققان مثل حضرت آیةاللّه خویی رحمه الله این را به یک آیه منحصر میداند، آن هم آیات 12 و 13 سورهی مجادله است. (1)
یادآوری:
آیهی قبله که مثال زدیم، ناسخ در قرآن و منسوخ در سنت میباشد، چون در سنت پیغمبر بوده که به سوی بیتالمقدس نماز میخوانده، بعد ناسخش در قرآن وارد شده است که گذشت.
بنابراین اصل مسئلهی نسخ، در احکام اسلامی وجود داشته، ولی در مورد تعدادش در آیات قرآن اختلاف نظر وجود دارد.
1) (1) . نک: البیان، آیة اللّه خوئی، مبحث نسخ
پرسش:
برخی از آیات قرآن مانند آیات مربوط به میهمانان حضرت ابراهیم در چند سوره از قرآن تکرار شده علت این تکرار چیست؟ یا عبارت« وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ »زیاد تکرار شده؟ این همه تکرار به چه علت است؟
پاسخ:
در مورد مطالب، واژهها و کلماتی که در قرآن تکرار شده مانند سوره الرحمن که آیهی« فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ» (1)چندین بار تکرار شده یا داستان حضرت موسی و حضرت آدم علیهما السلام و همچنین داستان میهمانی حضرت ابراهیم و نیز آیهی« یقولون متی هذا الوعد» (2)که در چند جای قرآن آمده است در این زمینه مفسران دو دیدگاه دارند:
دیدگاه اول: برخی از مفسران و متفکران اسلامی معتقدند، که در قرآن«تکرار»وجود ندارد بلکه بعضی از این واژهها، لفظاً تکرار شده اما در حقیقت در معنا تکرار وجود ندارد. بدین صورت که ما هر مورد را مثلاً « فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ »یا آیهی« و یقولون متی هذا الوعد »با قبل و بعدش که در نظر بگیریم، معنای جدیدی را به ما منتقل میکند در یک آیه
میفرماید:«کدام نعمت را شما تکذیب میکنید؟»مثلاً اشاره میکند به آسمانها و زمین و جای دیگر اشاره میکند به انسان و همین طور موارد دیگر. در حقیقت سوال جدید و مطلب تازهای است.
یا داستان آدم و موسی علیهما السلام و انبیای دیگر که تکرار شده، در هر بار از زاویهی خاصی، به این داستان نگاه شده، و مطالب تازه و نوینی را به خواننده معرفی میکند. بنابراین هر چند به نظر میرسد گاهی الفاظ تکرار شده، ولی معانی تکراری نیست!
دیدگاه دوم: برخی معتقدند: تکرار در قرآن هست، ولو لفظاً ولی ما باید ببینیم«چرا در قرآن مطالبی مکرر آمده است؟»قبل از پاسخ به این پرسش بنگریم که«قرآن چگونه کتابی است؟»قرآن کتاب تربیت است، کتاب تربیت و هدایت مستلزم آن است که گاهی اوقات، مسائل تربیتی برای کسی که مورد تربیت قرار میگیرد تکرار شود، هر مربی و هر معلمی، هر پرورشگری مطالبی را مکرر بری شخص مورد تربیت میگوید، تا اینها برایش ملکه شود و در ذهن و جان او جای گیرد و به صورت ثابت در آید. و این اشکال ندارد.
و در نظام تعلیم و تربیت امروزی، تکرار را کسی منع نمیکند البته نباید تکرار ملال آور و خسته کننده باشد بلکه لازم است در حد ضرورت و مصلحت باشد.
قرآن هم چون کتاب تربیتی است از همین روش استفاده کرده است.
بنابراین باید گفت: اولا تکرارهای قرآن فایدههای تربیتی دارد، و هر تکراری ناپسند نمیباشد. دوم اینکه به مناسبتهای مختلف و در حد ضرورت تکرار شده است و سوم اینکه در هر قسمتی از این تکرارها همانطور که اشاره شد از زاویهی خاصی نگاه شده مثلاً همین دو موردی که در پرسش آمده
داستان میهمانی حضرت ابراهیم در سورهی هود آیهی 69 آمده و در سورهی عنکبوت آیهی 31 هم این مطلب را میبینید اما در سورهی هود، میهماننوازی حضرت ابراهیم و آداب میهمان داری مورد تاکید واقع شده است، و در سورهی عنکبوت اصلاً بحث میهمان نوازی حضرت ابراهیم مطرح نشده است بلکه بُعد دیگری از مطلب مورد توجه واقع شده است که این فرشتگان آمدند خانهی حضرت ابراهیم علیه السلام و چی گذشت! و چه کاری انجام دادند!
یعنی در هر کدام از این آیات میبینیم به مناسبت آن استفادهای که میخواستند از این داستان بکنند یک پنجرهای از این داستان باز شده است. چهارم اینکه تکرار این داستان و امثال آن نشان میدهد این ماجرا خیلی مهم است یعنی خود تکرار، نشان میدهد که این مطلب مهم است و باید به آن توجه ویژه شود و از زاویههای مختلفی به این موضوع نگاه شود.
لذا در مورد« یَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ »موضوع آیات در مورد رستاخیز و انکار مخالفین است که چه موقعی این وعدهی رستاخیز واقع میشود؟ و میبینیم در آیههای مختلف که در هر موردی یک واقعهای بوده و این سوال از طرف مخالفین تکرار شده و پاسخ مناسب همان واقعه هم داده شده است.
لذا امکان دارد افراد متعددی، در وقایع گوناگونی یک سوالی را از پیامبر کرده باشند، و پاسخهای مناسب خودشان را در همان واقعه، گرفته باشند.
از این رو اگر به موارد سوال در آیات مراجعه شود متوجه میشویم که مسئلهی تکرار در این موارد حداقل کمتر به ذهن میرسد.
پرسش:
پاسخ:
برای قرآن تقسیمات مختلفی ذکر شده است از جملۀ این تقسیمات جزء، حزب، خُمس، عُشر و رکوع است که هر یک را به طور مختصر توضیح میدهیم:
1.«جزء»: قرآن کریم دارای سی جزء است که تقریباً هر جزء، با جزء دیگر از نظر طول برابر است. این تقسیم بندی را برای آنکه قرائت روزانه قرآن آسان باشد انجام دادهاند. در قرآن رسمی جهان اسلام که به خط عثمان طه است هر جزء، در حدود 20 صفحهی پانزده سطری آورده شده است که مجموعاً 604 صفحه میباشد.
2.«حزب»: هر جزء از اجزای سیگانهی قرآن، 2 یا 4 حزب و کل قرآن 60 یا 120 حزب است.
3.«خُمس و عُشر»: هر پنج آیه را خمس [خ] و هر ده آیه را عشر [ع] تقسیم کردهاند و این عمل را تخمیس و تعشیر میگویند. به این تقسیم بندیها در حاشیهی قرآن اشاره شده است. (1)
1) (1) . تقسیمبندیهای مختلفی که ذکر شد هر کدام میتواند برای هدفی خاص مثل راحت شدن قرائت و قرائت روزانه یا برای آسان شدن آدرس دهی در قرآن یا برای وصول و پیدا کردن سریع یک سوره یا آیه باشد
4.«رکوع»: از جملهی این تقسیمبندیها رکوعهای قرآن است. رکوعها، بر خلاف سایر تقسیمبندیهای قرآنی، طول و اندازهی مساوی و معین ندارند، بلکه هر رکوع فرازی چند از آیات قرآن مجید است که معمولاً دارای محور موضوعی واحد میباشد. برای مثال آیات 30 تا 37 سورهی مبارکه بقره یک رکوع از قرآن مجید میباشد، که داستان خلقت حضرت آدم علیه السلام را بیان میکند.
شیعیان در نمازها بعد از قرائت حمد یک سوره کامل میخوانند اما برخی مذاهب اسلامی در رکعات نماز پس از قرائت حمد، یک رکوع از قرآن میخوانند و نامگذاری رکوع نیز به همین موضوع بر میگردد. در قرآن برای نشان دادن پایان هر رکوع از حرف(علیه السلام)استفاده شده است. عدد رکوعات قرآن طبق نظر مشهور 540 فقره است. (1)
1) (1) . مجله رکوع: تألیف واحد پژوهشی مجمع قرآن مشکوة 1379
پرسش:
پاسخ:
سورهها: حکایت شده که تعیین سورههای قرآن، به وسیلهی« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ »بوده است یعنی هر گاه که« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ »جدیدی نازل میشد، معلوم میشد که سورهی جدیدی شروع شده، و سورهی قبلی پایان یافته است مگر در مورد سورهی«برائت»که از این قاعده مستثنی است. چون« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ »ندارد.
اما آیهها: آیات قرآن، به دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هر کدام در جای خود قرار میگرفت. (1)
در برخی از نقلها آمده که هر جا پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در حال قرائت توقف میکردند و نفس تازه میکردند، آنجا را به عنوان رأس یک آیه قرار میدادند.
از روایات متعددی بدست میآید، که جای آیات قرآن را خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مشخص میکردند، و اندازهی آیات را، هم به امیرالمؤمنین علیه السلام و هم به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله استناد دادهاند.
1) (1) . نک: التمهید فی علوم القرآن، آیة اللّه معرفت، ج 1، ص 275
و حتی در روایات آمده: وقتی آیهای نازل میشد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور میدادند که این آیه را در فلان سوره در فلان جا قرار دهید.
مثلاً آیهی« وَاتَّقُوْا یَوْمَاً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّهِ» (1)وقتی نازل شد - برخی گفتهاند: این آخرین آیهای بود که نازل شد - در سورهی بقره قرار گرفت، (2)پس این بدان معنا نیست که سورهی بقره آخرین سورهای است که به پیامبر نازل شده بلکه جای این آیه در آنجا قرار گرفته است.
پس آیات و سورهها را میتوان گفت که«توقیفی»است؛ یعنی تعیین سورهها، مقدار سورهها و آیات، به دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و وحی بوده و به استناد معصومین علیهم السلام میباشد. (3)مثلاً مشهور است که مجموع آیات قرآن که تعداد آن 6236 آیه میباشد به امیرالمؤمنین علی علیه السلام و قرائت این حضرت نسبت میدهند که آن هم طبق قرائت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است.
هر چند که در این مورد تحقیقات بیشتری مورد نیاز است که امیدواریم برخی از محققان قرآنی این بحث را به عنوان موضوع پایاننامه و کتابی انتخاب کنند و تحقیق کاملتری در این زمینه انجام دهند.
خداشناسی
راهنماشناسی
امامشناسی
معادشناسی
پرسش:
خداوند متعال در قرآن میفرماید:« لیس کمثله شی »و از این آیه بر میآید که خداوند قابل دیدن نیست و از طرفی در آیات دیگری مانند« اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ ...» (1)میفرماید خداوند نور است و یا در دعای کمیل آمده:
« یا نور و یا قدوّس »در حالی که نور قابل دیدن است این آیات چگونه قابل جمع است؟
پاسخ:
در قرآن کریم در بعضی از آیات سخن از«نور»گفته شده از جمله:
در آیهی 35 سورهی نور میفرماید:« اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ ». (2)خداوند نور آسمانها و زمین است.
در برخی از آیات دیگر قرآن نیز اشاره شده که ایمان نور است و انسان را از ظلمات به سوی نور خارج میکند. (3)
و در سورهی مائده قرآن کریم را نور نامیده است. (4)
و در سورهی انبیاء هدایت الهی را نور معرفی میکند. (1)
و همچنین در برخی آیات آئین اسلام را به عنوان نور مطرح میکند. (2)
و نیز شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به نام چراغ، و نور روشنی بخش معرفی میشود« سِرَاجاً مُّنِیراً» (3)
و در برخی از احادیث هم آمده است که«علم نور است» (4)یا امامان معصوم علیهم السلام نور هستند. (5)
با توجه به مطالب فوق لازم است بدانیم که«نور»چیست؟ نور یک پدیدهای است که در ذات خودش آشکار است و چیزهای دیگر را هم آشکار و روشن میکند. نور دارای ویژگیهایی میباشد که برخی از آنها را بر میشماریم:
«نور زیباست.»
«و سرچشمهی زیباییهاست.»
«بالاترین سرعتها از نور است.»
«نور وسیلهی مشاهدهی موجودات است.»
«نور پرورش دهندهی گیاهان و گلها است.»
«نور موجب پیدایش رنگها میشود»
«نور باعث نابودی میکروبها میشود.»
«انرژیهای زمین از نور تأمین میشود.»
«و افراد گمشده بوسیلهی نور راه خودشان را پیدا میکنند و هدایت میشوند.»
با توجه به مطالب فوق روشن شد که نور ویژگی حیات بخشی و هدایتگری دارد پس اگر قرآن میفرماید:«خدا نور است.»در حقیقت این یک نوع تشبیه است یعنی خدا همچون نور هدایتگر و حیات بخش است و هر موجودی به هر اندازهای که با او ارتباط برقرار کند از نورانیّت او برخوردار میشود. که گاهی یک موجودی مثل پیامبر صلی الله علیه و آله اکرم نور میشود، یا قرآن کریم که کلمات خداوند تبارک و تعالی است نور است و یا امام و علم نور میباشند؛ در حقیقت اینها همه به خاطر ارتباطشان با خدا و به تعبیری آیینه بودن برای خدا و واقع نماییشان نور هستند چرا که انسان را به سوی نور، و سرچشمهی نور واقعی که خداست رهنمون میشوند. آری در حقیقت این نور الهی است که به همه جان تازه میبخشد حرکت و پرورش میدهد و افراد را هدایت میکند.
یادآوری:
نکتهای که لازم است یادآور شویم این است که ما دو نوع«نور»داریم:
نور مادی و نور معنوی.
نور مادیِ حسی ظاهری: همین نوری است که به وسیلهی الکتریسته
ایجاد میشود و ما آن را میبینیم. آیا به خدا که نور میگویند یعنی همین نور؟! که با آیهی« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (1)روبهرو میشویم که هیچ چیز مثل خدانیست پس خدا نمیتواند جسم باشد ولو به صورت یک جسم لطیفی مثل نور باشد.
پس در حقیقت این یک نوع تشبیه، برای نور معنوی است که قسم دوم نور میباشد، لذا میگوییم: خدا نور است اما نوری معنوی، همانطور که پیامبر و امام و قرآن نور هستند اما نور معنوی؛ بنابراین در اینجا هدف این بوده که نقش هدایتی خداوند تعالی را بوسیلهی«مثال نور»به ما معرفی کنند نه اینکه میخواهند بگویند که خداوند تبارک و تعالی نور ظاهری و حسی و مادی است.
نتیجهگیری:
با توجه به مطالب فوق به دست میآید که آیهی« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ » میخواهد«مثلیث»و اینکه خدا مثل چیزی باشد مثلاً جسم باشد را نفی کند، نه تشبیه کردن خدا به چیزی را، بلکه ما گاهی برای فهم معارف عالی نیاز به تشبیه معقولات به محسوسات داریم تا مطلب را خوب درک کنیم.
به عنوان مثال ما برای اینکه خدا را به کودکان معرفی کنیم تا او را
1) (1) . شوری / 11
بیشتر بشناسد برایش مثال میزنیم و این اشکال ندارد؛ اما این بدین معنا نیست که خدا مثل دارد. مثل داشتن خدا، یک مطلب است، و اینکه خدا را تشبیه بکنیم به چیزی که درک آن ممکن و راحتتر شود مطلب دیگر میباشد. که این آیات درصدد بیان این دو مطلب میباشد.
پرسش:
چرا بیشتر صفاتی که در قرآن کریم، یا در احادیث و دعاها، از خداوند یاد میشود مذکر است؟
پاسخ:
پاسخ این پرسش را ضمن چند نکته میآوریم:
خداوند تبارک و تعالی از جنس ماده و مادیات نیست، و مثل ما جسم نیست، که مذکر و مونث داشته باشد، خداوند مجرد است و در آن مرحله، مسئلهی مذکر و مونث مطرح نیست. بنابراین اگر الفاظ مذکر یا مونث، به کار برده میشود فقط جنبهی ادبیاتی دارد نه جنبهی واقع نمایی، یعنی مثل آن نیست که ما برای خانمها الفاظ مونث به کار میبریم و برای آقایان الفاظ مذکر - بویژه در ادبیات عرب، که این قاعده خیلی رایج است - بلکه فقط اینجا جنبهی ادبیاتی دارد.
نکته دوم اینکه بالاخره ما میخواهیم خدا را یاد کنیم و یا خداوند خودش را معرفی کند و برای این کار یا باید صیغه مذکر به کار رود یا مونث؛ لذا اگر صیغهی مونث هم به کار میرفت همین سوال مطرح بود که چرا مونث بکار رفته است؛ در حقیقت این عرفِ ادبیات عرب است که اینطور شکل گرفته است. و دلیل خاص عقلی یا نقلی ندارد.
زیرا این روش به کار بردن الفاظ باصطلاح یک عادت و عُرف است یعنی یک قاعدهی ادبی است نه یک قاعدهی واقعنما که نشانگر واقعیتهای خارجی باشد. و به عبارت دیگر کاربرد این الفاظ به معنای ارزشی نیست بلکه کاربرد این الفاظ صرف کاربرد ادبی و عرفی است.
پرسش:
اعتقاد ما بر این است که خداوند باقی است«هوالباقی»و از طرفی آیاتی داریم که میفرماید: انسانها در بهشت و یا جهنم به صورت جاودانه هستند؟ اگر هر دو جاودانه هستند چه تفاوتی بین این دو است؟
پاسخ:
قرآن کریم میفرماید:« کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالإِکْرَامِ» (1)یعنی همهی موجودات فانی هستند از بین میروند و هلاک میشوند مگر پروردگاری که صاحب جلال و اکرام است.
بنابراین همهی انسانها خواهند مُرد و هلاک میشوند و بقاء دائمی، به معنای بقاء ذاتی نخواهند داشت.
از این رو باید بین«بقاء بالذات»و«بقاء بالغیر»تفاوت قائل شویم، یعنی خداوند تبارک و تعالی، اگر باقی میماند بقائش بقاء بالذات است، ذاتش همیشگی است، ازلی و ابدی است؛ اما اگر انسانها در بهشت جاودان و همیشگی میشوند، این بقاء انسانها، بقاء بالغیر است یعنی بقائشان، بوجود خداوند تبارک و تعالی است که علت اصلی است. به عبارت دیگر اگر انسان در بهشت جاودانه میماند، یا در جهنم جاودانه میشود این بقاءش به ارادهی خداوند تبارک و تعالی است و از خودش نمیباشد.
1) (1) . الرحمن / 26 و 27
پرسش:
در سوره لقمان میفرماید:«فقط خداوند از داخل رحمها خبر دارد»در حالی که امروزه با سونوگرافی و امثال آن میتوان از داخل رحمها با خبر شد و همچنین «نقش پدر و مادر در تعیین جنسیت»چگونه با این آیه سازگار است؟
پاسخ:
خداوند متعال در پایان سورهی لقمان میفرماید:
« إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ »؛ (1)«آگاهی از زمان قیامت مخصوص خداست، و اوست که باران را نازل میکند، و آنچه را که در رحمها(ی مادران)است میداند، و هیچ کس نمیداند فردا چه به دست میآورد، و هیچ کس نمیداند در چه سرزمینی میمیرد؟ خدا عالم و آگاه است!»
مفسرین گفتهاند: علم موارد پنجگانهای که در این آیه مطرح شده منحصر به خداوند تبارک و تعالی است.
حال پرسش این است که علم به رستاخیز و آیندهی افراد و مرگ انسانها و ساعت دقیقش مخصوص خداوند است ولی امروزه جنس جنین
1) (1) . لقمان / 34
دختر و پسر بودن را میتوان با خبر شد و یا در مورد بارش باران در علم هواشناسی پیشبینیهای نسبتاً خوبی داریم. بنابراین بین یافتههای علوم تجربی و این آیهی شریفه در حقیقت توهم تعارض است که برای رفع توهم نظر شما را به مطالب زیر جلب میکنیم:
برای آیهی شریفهی مورد بحث مفسرین دو تفسیر ذکر کردهاند:
تفسیر اول: مقصود این باشد که این علوم مخصوص خداست، اما جزئیات آن مراد است؛ به عبارت دیگر جزئیات بارش باران مانند مکان و زمان دقیق آن، و همچنین در مورد فرزندی که در رحم است خصوصیات جسمی و خصوصیات روحیاش و استعدادهای نهفته در وجود کودک و مانند آن را کسی نمیتواند به طور دقیق پیشگویی کند.
آری ممکن است ما با سونوگرافی به صورت کلی اطلاع پیدا کنیم دختر است یا پسر و حتی برخی از متخصصان بتوانند تشخیص دهند که حدوداً چند روز دیگر به دنیا میآید، ولی جزئیات دقیق در مورد خصوصیات جسمی و روحی و امثال آن از دسترس بشر خارج است ولی خداوند تمام این جزئیات را میداند.
تفسیر دوم: این که عبارت« وَیَعْلَمُ مَا فِی الأَرْحَامِ »و جمله قبل از آن « وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ »دو جملهی معترضه است.
بنابراین تفسیر، علم به نزول باران و خصوصیات آن مخصوص پروردگار نیست و انحصار آن از آیه استفاده نمیشود. و معنای جمله« وَیَعْلَمُ مَا فِی الأَرْحَامِ »هم این است که خدا آنچه را که در رحم مادران است میداند ولی از آنجا که این دو جمله معترضه است سیاق انحصار علم امور مذکور به
خدا، شامل این قسمت آیه نمیشود. (1)و دیگران هم میتوانند از داخل رحمها و نزول باران اطلاع یابند.
اگر ما تفسیر دوم را در آیه بپذیریم دیگر این آیه درصدد بیان این نکته نمیباشد، که فقط خداوند میداند که فرزند در رحم مذکر است یا مونث؛ بلکه آیه میفرماید:«خداوند به این مسئله علم دارد و این، علم دیگران را نفی نمیکند. بلکه انسانها نیز میتوانند با کاوش در زمینههای مختلف در روابط با پدیدهها و واکنشهای شیمائی کرموزومها و سلولهای جنین، تاثیر غذاها و داروها، به جنس جنین پی ببرند و مقدماتی را برای این کار فراهم کنند که بچه پسر یا دختر شود و حتی میتواند این مساله قبل از انعقاد نطفه یا بعد از انعقاد نطفه اتفاق بیفتد و آیات تعارضی با یافتههای علوم پزشکی نخواهد داشت.
دکتر«دَیّاب»در کتاب«طب در قرآن»بنابر فرضی که تفسیر اول را در آیه بپذیریم چند تفاوت بین علم خدا و علم بشر بر میشمارد و میگوید:
علم خداوند معمولاً نیاز به واسطه ندارد اما بشر نیاز به دستگاه و واسطه دارد.
علم خداوند در معرض سهو و خطا نمیباشد ولی انسانها گاهی مرتکب سهو و خطا و اشتباه میشوند. (2)
خداوند تمام خصوصیات جنین را میداند ولی ما برخی از آن را میدانیم.
جمعبندی و نتیجهگیری:
برای آیهی شریفه مورد بحث دو تفسیر ارائه شده:
مقصود از علم خداوند به جنین علم به جزئیات جنین میباشد (ویژگیهای جسمی، روحی و استعدادها و...)و همچنین منظور از علم خداوند به نزول باران، علم به جزئیات آن میباشد(زمان و مکان دقیق باران و مقدار دقیق آن و...)
عبارت« وَیَعْلَمُ مَا فِی الأَرْحَامِ »و« ینزل الغیث »دو جمله معترضه میباشند بنابراین تفسیر علم به«آنچه در رحمها میباشد»و علم به«نزول باران»مخصوص خداوند نیست بلکه دیگران نیز میتوانند از آن مطلع شوند.
نتیجه: هر کدام از این دو تفسیر را که بپذیریم در مییابیم که آیه با یافتههای علمی تعارض ندارد و در حقیقت توهم تعارض شده بود که با اندکی دقت رفع توهم میشود.
ما در کتاب«پژوهشی در اعجاز علمی قرآن»این آیات و آیات رعد / 8 و فاطر / 11 را مطرح کردیم و نظرات پزشکان مختلف از جمله دکتر (پاکنژاد)و دکتر(دَیّاب)و دیگران را آوردیم دیدگاههای تفسیری و صاحب نظران مثل تفسیر شریف«المیزان»«نمونه»و«اطیب البیان»و... را آوردیم و مورد نقد و بررسی قرار دادیم که ذکر همهی آنها در این مجال ممکن نیست، علاقهمندان میتوانند به کتاب مذکور رجوع فرمایند و مطلب را به طور مفصل پیگیری کنند. (1)
1) (1) . ر.ک: پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ج 2، ص 520 به بعد
پرسش:
آیات اول سورهی«عبس»، سخن خداوند با حضرت محمد صلی الله علیه و آله است و یا شخص دیگر که وارد شده بود؟
پاسخ:
در ابتدای سورهی«عبس»میخوانیم:« عَبَسَ وَتَوَلَّی أَن جَاءَهُ الأَعْمَی وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّی...» (1)
«آن شخص چهره درهم کشید و روی برتافت به خاطر اینکه نابینائی به سراغ او آمد»بعد در ادامهی آیات روی سخن را به پیامبر میکند و میفرماید:«چه چیز تو را آگاه کرد شاید او رُشد یابد و شاید او متذکر شود پس یادآوری به او سود بخشد، کسی که توانگری میکند به او روی میکنی در حالی که این ممکن است پاک نشود و اگر پاک نشود ایرادی بر تو نیست اما کسی که با کوشش به سراغ تو میآید، در حالی که میهراسد؛ پس تو از او غافل میشوی و به دیگری مشغول میشوی.»
داستان این آیات را چنین حکایت کردهاند: شخصی از بنی امیه نزد
1) (1) . عبس / 1 - 10.«... أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّکْرَی. أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَی. فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّی. وَمَا عَلَیْکَ أَلاَّ یَزَّکَّی. وَأَمَّا مَن جَاءَکَ یَسْعَی. وَهُوَ یَخْشَی. فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّی»
پیامبر صلی الله علیه و آله آمده بود و در همان حال یکی از اصحاب به نام«عبداللّه بن مکتوم»وارد شد، و چون شخص فقیر و نابینائی بود آن شخص اموی چهره درهم کشید و صورت خود را برگرداند در این هنگام این آیات نازل شد و فرمود:
«عبس و تولی»او چهره درهم کشید و روی برتافت«اَن جاء الأعمی»به خاطر اینکه یک نابینائی به سراغ او آمد.
این شأن نزول از امام صادق علیه السلام نقل شده و مرحوم سید مرتضی و بسیاری از مفسرین هم این را پذیرفتهاند.
افرادی که خدمت پیامبر میآمدند دو گروه بودند برخی ثروتمند و صاحب مقام بودند، برخی هم مثل«عبداللّه بن مکتوم»فقیر بودند. مشی و روش پیامبر، چنین بود که به فقرا و به افراد مومن خیلی احترام میگذاشت ولی گاهی افرادی دور انسان جمع میشوند و با انسان صحبت میکنند، با این که نسبت به دیگران لطف و مرحمت دارد ولی صحبت با این افراد ممکن است باعث کم توجهی به دیگران شود از این رو این آیات به پیامبر یادآور میشود که سزاوار نیست تو از افراد تلاشگر مومن، و خدا ترس مانند «عبداللّه مکتوم»غافل شوی! مواظب باش که پرداختن به افراد دیگر شما را از اینها باز ندارد! این آیات تذکری نسبت به پیامبر بود؛ و صدر آیات در مورد آن شخص اموی بود.
برخی شأن نزول دیگری برای این آیات نقل کردهاند که:
عدهای از سران قریش نزد پیامبر آمدند و با پیامبر صحبت میکردند و
در همین حال«عبداللّه بن مکتوم»وارد شد و چون نابینا بود و متوجه مجلس نبود، مکرر سخنان پیامبر را قطع میکرد و تقاضای تعلیم قرآن میکرد - طبق این شأن نزول - پیامبر ناراحت شد و آثار ناراحتی در چهرهاش نمایان شد که این آیات فرود آمد و ارزش افراد مومن را یادآوری کرد.
البته این شأن نزول با اخلاق کریمانهی پیامبر که« إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ» (1)سازگار نیست و علاوه بر آنکه با آیاتی مانند« إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ »منافات دارد؛ با خود تعابیر آیات نیز، هماهنگ نمیباشد زیرا در اوائل آیات میفرماید:«عبس و تولی»از شخصی دیگر صحبت میکند، بعد دنبال آیه خطاب به پیامبر میکند« وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّی» (2)یعنی شان نزول دوم با سیاق آیات سازگاری چندانی ندارد، بنابراین ما شأن نزول اول را ترجیح میدهیم.
پرسش:
در قرآن کریم خداوند میفرماید:« وَقَتَلَهُمُ الْأَنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ »از این آیات فهمیده میشود که انبیا را به حق میتوان کشت و این با عصمت انبیا منافات دارد؟
پاسخ:
مضمون این آیهی شریفه حداقل 5 بار در قرآن کریم به صورتهای مختلف آمده است (1). این آیه در رابطه با یهود است که قرآن آنها را سرزنش میکند زیرا پیامبران الهی را بیگناه و به ناحق میکشتند.
اما از این که میفرماید:«پیامبران را به ناحق نکشید.»برخی پنداشتهاند:
پس«به حق میشود آنها را کشت.»مثلاً اگر پیامبری گناه یا خطایی بکند، و در دادگاهی محکوم شود، او را میشود کشت؛ در پاسخ به این نکته باید توجه داشت که عبارت«به غیرحق»آیا قید و صفت توصیفی و توضیحی است، یا قید و صفت احترازی؟ به نظر میرسد: قید توصیفی است، یعنی این که پیامبران را نمیشود کشت، که این کشتن پیامبران، به ناحق است.
اما«اگر پیامبران گنه کار شوند و اینها را بکشند»،آیه متعرض این مطلب نمیباشد.
به عبارت دیگر قید و صفتی که در این آیه آمده است به صورت احترازی نیست، وقتی که میفرماید: آنها را به ناحق نکشید معنایش این نیست که به حق بکشید، چون این قید احترازی نمیباشد، بلکه این قید توضیحی است، یعنی آنها را نکشید، که این کشتن پیامبران در هر صورت به ناحق است. (2)
پرسش:
آیهی سوم سورهی مائده با روز غدیرخم که حضرت علی علیه السلام به امامت منصوب شدند چه ارتباطی دارد؟
پاسخ:
بخشی از آیهی مذکور در رابطه با گوشتها و غذاهایی است که برای انسانها حرام و ممنوع شده مثل مردار، خون، گوشت خوک و امثال آن و در ادامهی آیه آمده است:« الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِیناً» (1)مضمون آیهی شریفه این است که، امروز کافران از دین شما مأیوس شدند، پس از آنها نترسید و از من خشیت داشته باشید و بترسید، امروز دین شما را برای شما کامل کردم، و نعمت خودم را برای شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین برای شما، پسندیدم.
مفسرین قرآن و بسیاری از محدثین و در روایات متعددی، از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ائمه اطهار علیهم السلام و صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که پیغمبر اسلام در روز 18 ذیالحجه هنگامی که از حجة الوداع (2)برمیگشتند، بعد از خروج از
مکه به منطقهای رسیدند که امروزه معروف به«جحفه»است که بخشی از آنجا را غدیرخم (1)مینامند. پیامبر اسلام در آنجا توقف کردند و به حاجیانی که، پیشاپیش حرکت کرده بودند و از آن منطقه عبور کرده بودند، دستور بازگشت دادند، و مقداری صبر کردند تا حاجیانی که در راه هستند به آن مکان برسند، زیرا آنجا منطقهای بود که راه مردم از هم جدا میشد و هر گروهی از یک مسیر به طرف شهر و دیار خود میرفت و به اصطلاح چهار راهی بود که افراد از آنجا به بخشهای مختلف جزیرة العرب میرفتند.
وقتی همه حاضر شدند جهازهای شترها را بر روی هم گذاشتند و حضرت بالا رفتند، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، براساس دستوری که از طرف خدا، به او داده شده بود، خطبهی مفصلی خواندند که این خطبه در منابع حدیثی، مثل بحارالانوار، و همچنین الغدیر و کتابهای دیگر نقل شده، پیامبر اسلام، در آن خطبه به صورت مفصل از مردم اقرار گرفتند و فرمودند:
آیا من نسبت به شما، اولی به خودتان نیستم، مردم گفتند: بلی، و در نهایت دست امیرالمؤمنین علی علیه السلام را بالا بردند، و فرمودند:«من کنت مولاه فهذا علیٌ مولاه»هر کس که من مولای اویم، این علی مولای اوست، بعد از اینکه، خطبهی پیامبر تمام شد،«حصان بن ثابت»که یکی از شعرای صدر اسلام و از یاران پیامبر بود شعری در این زمینه سرود و بسیاری از
1) (1) . غدیر یعنی برکهی آب
اصحاب پیامبر از جمله«عمر»به امیرالمؤمنین علیه السلام این مقام خلافت، و ولایت امت را، تبریک گفت که پیغمبر اسلام، او را به جانشینی خودش، و به سرپرستی و ولایت مردم، انتخاب کرد، و به اصطلاح او را امام مردم و جانشین خودش قرار داد و بسیاری از افراد با حضرت در آن روز بیعت کردند بعد از این جریان، آیهی شریفهی« الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ» (1)نازل شد.
امروز که جانشین پیامبر مشخص شد! و امروز که مسئلهی نبوت و دین اسلام بوسیلهی خلافت و امامت، امیرالمؤمنین علیه السلام ادامه پیدا خواهد کرد، و منقطع نخواهد شد و دین، الی یوم القیامة مستمر خواهد بود. امروز کسانی که کافر شدند از دین شما مأیوس شدند، پس دیگر از آنها نترسید! آنها نمیتوانند به این دین ضربهای بزنند و نمیتوانند این دین را به صورت دین موقت مطرح کنند؛ پس، فقط از خدا بترسید،(انسان مومن نباید غیراز خدا از کسی بترسد)،« الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» (2)امروز با مسألهی امامت و ولایت دین شما را کامل کردم، و نعمت خودم را بر شما تمام کردم، و اسلام را به عنوان دین کامل برای شما پسندیدم.
بنابراین، آیهی شریفهی مذکور، در رابطه با روز 18 ذی الحجه، روز غدیرخم، در جریان حجة الوداع است.
این جریان در کتابهای متعددی از شیعه و سنی، نقل شده حتی برخی نوشتهاند تا صد نفر از صحابه وقوع این جریان را نقل کردهاند. (1)
همچنین از اهل سنت افراد متعددی نقل کردهاند از جمله آقای «نسائی»که یکی از نویسندگان شش گانه اهل سنت است در کتاب خصائص علی بن ابیطالب علیه السلام ، همین جریان را متعدد نقل کرده است. (2)
پرسش:
وقتی پیامبر در حج مطالب را بیان کردند و از مردم اقرار گرفتند که آیا من همهی مطالب را گفتم و مردم گفتند: بله شما گفتید و مردم شهادت دادند و پیغمبر سه بار از مردم اقرار گرفت! حال سوال اول این است چرا ده روز بعد پیغمبر در رابطه با مولی علی میفرماید که« من کنت مولاه فهذا علی مولاه» آیا آیه« یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ »آن وقت نازل شد یا همان اولی که پیامبر در حجة الوداع، بود.
پاسخ:
بخش اول: چرا ده روز فاصله؟
این پرسش به دو آیه از آیات قرآن کریم مربوط میشود، زیرا در حجةالوداع دو آیه در مورد ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده یکی آیهی سوم سورهی مائده« الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی» (1)و دیگری آیهی 67 سورهی مائده که میفرماید:« یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ من ربک ».
ذیل همین آیه احادیث و شأن نزولهایی وارد شده که در روز عرفه
1) (1) . ر.ک: تفسیر صافی، ج 2، ص 2 - 51. احادیثی را از ائمه اطهار و نیز از ابن عباس و جابر بنعبداللّه انصاری در این باره نقل میکند
آیهی« الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ »بر پیامبر نازل شده که مسئله ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را برای مردم بیان میکند و میگوید دین اسلام به ولایت حضرت علی علیه السلام کامل شده است و در همان روایت آمده نزول این آیه روز عرفه بوده و روزی که حضرت اعلام کرد، روز غدیر بود؛ روز عرفه روز 9 ذی الحجه است و روز غدیر روز 18 ذی الحجه، بنابراین، فاصله 9 روز بوده است.
بخش دوم: علت فاصله؟
در همان روایات حکایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خوف داشتند از اینکه امیرالمؤمنین را معرفی کنند و آنها بگویند پسرعمویش علی را حمایت میکند؛ و با توجه به تعصبات قومی و قبیلگی بعضی اصحاب مطلب را برنتابند و مشکلاتی را بوجود بیاورند.
از این رو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در ابلاغ و اعلام این مسئله تأملی داشت و جالب اینکه در آیهی 67 سورهی مائده نیز به این مطالب اشاره شده است که:
« یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ من ربک »؛ (1)«ای پیامبر آن چیزی را که از طرف پروردگار به تو نازل شد تو برای مردم بیان کن»؛ « وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ »؛«اگر این مطلب را به مردم نرسانی رسالتت را انجام ندادی.»
این یک نوع تهدید است برای پیامبر اکرم این مسئله آنقدر مهم است
1) (1) . مائده / 67
که مساوی رسالت توست، چون ادامهی نبوت و در حقیقت ادامه بقاء اسلام به ولایت و امامت و جانشینی تو بستگی دارد.
بعد در ادامهی آیه میفرماید:« وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ »؛ (1)«خداوند تو را از مردم حفظ میکند.»این اشاره دارد که یک خطری نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله بوده یا خوف خطر وجود داشته یا احتمال چنین خطری را پیامبر اکرم میداده، که خداوند وعده میدهد که ما شما را حفظ میکنیم این مطلب را اعلام کن و نگران نباش!
بعد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روز 18 ذی الحجة طبق احادیث مردم را در غدیر خم جمع کردند و دستور دادند افرادی که جلو رفتهاند برگردند و صبر نمودند قافلههای بعدی بیایند و بر فراز جهازهایی از شتران رفتند و آن خطبه طولانی را خواندند و اعلام کردند« من کنت مولاه فهذا علی مولاه »هر که را من مولای اویم این علی مولای اوست...
بنابراین به نظر میرسد علت فاصله طبق احادیث و طبق نکتهای که در خود آیهی 67 سورهی مائده هست به خاطر آن خوف خطر بود که احیاناً برخی این موضوع را برنتابند.
این که خداوند در آیه میفرماید:« وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ» (2)مگر پیامبر از مردم یا از جانش میترسید که بیان این مطلب را ده روز به تاخیر انداخت؟
در روایات نیز آمده است که پیامبر نسبت به این مسئله و واکنشهایی که ممکن است برخی افراد در مورد ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نشان دهند خوف داشت. (1)
در حقیقت اینجا ترس به خاطر«دین و اسلام»بود. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میترسید که زحمات 23 سالهی او در اثر مخالفتهای با ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام با خطر روبرو شود، و به خاطر خطری که به اسلام میرسید، و خطری که متوجه نبوت و ولایت میشد خوف داشت؛ نه اینکه پیامبر اسلام ترس شخصی داشته باشد. در حقیقت اینجا«ترس بر مکتب» بود مثل اینکه شما میگویید:«من از فلان دشمن میترسم که به اسلام ضربه بزند.»این ترس مقدس و نیکویی است و این ترس باعث میشود که انسان تاملی کند و راهکاری بیندیشد تا این خطر را بر طرف کند.
1) (1) . نک: صافی، همان
پرسش:
اینکه در بعضی از روایات گفته شده که اهل بیت قرآن ناطق هستند و قرآن،قرآن صامت است چگونه قابل توجیه است؟
پاسخ:
در حقیقت طبق آیهی 44 سورهی نحل که میفرماید:« لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» (1)قرآن را پیامبر برای مردم بیان میکند یعنی این آیه جایگاه مفسر بودن را برای پیغمبر اثبات میکند.
علامه طباطبایی رحمه الله ذیل این آیه مینویسند: طبق این آیه سنت و اقوال پیامبر در تفسیر حجت است و او مفسر قرآن است؛ اما اهل بیت علیهم السلام قولشان در تفسیر حجت است به دلیل حدیث ثقلین که فرمود:« ما إن تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً» (2)
بنابراین اهل بیت علیهم السلام نیز مفسر قرآن هستند و از این باب قرآن ناطق میباشند؛ اگر جایی از قرآن برای ما مبهم بود یا نیاز به توضیح و تفسیر داشت اهل بیت علیهم السلام برای ما بیان میکنند و چنانچه در روایت آمده: اگر به اهل بیت تمسک نکنیم از قرآن هم محروم میشویم، و بالعکس اگر به قرآن تمسک نکنیم از اهل بیت محروم میشویم، زیرا این دو در حرکت به سوی کمال لازم و ملزوم یکدیگرند.
پرسش:
بعضی از آیات قرآن شفاعت را رد میکند مثل آیات 48، 123 و 254 از سورهی بقره، و در سورهی زمر آیهی 44 شفاعت را در اختیار خدا میداند آیا اصلاً شفاعتی داریم یا اینکه شفاعت فقط در این دنیا هست و همچنین با توجه به آیهی 18 سورهی یونس و آیهی 3 سورهی زُمر که ظاهراً شفیع گرفتن و کفیل گرفتن را رد میکند شفاعت ائمه معصومین علیهم السلام چگونه است؟
پاسخ:
موضوع شفاعت از جمله موضوعاتی بوده که در طول تاریخ اسلام بین متکلمان و مفسران قرآن موضوع سخن بوده و در مورد آن مطالب فراوانی بیان شده است.
قبل از پرداختن به موضوع لازم است یک نکتهی روششناسی ذکر کنیم و بعد وارد بحث شویم:
نکته: در برخی موضوعات، آیات قرآن دیدگاههای متفاوتی بیان میکند مثلاً در مورد جبر و اختیار برخی از آیات دلالت بر جبر دارد، برخی از آیات دلالت بر اختیار انسان دارد؛ یا در مورد شفاعت برخی آیات موافق شفاعت است و برخی از آیات در ظاهر مخالف شفاعت است.
در این موارد از لحاظ روششناسی تفسیر قرآن چگونه باید عمل کنیم؟
به نظر میرسد در این موارد باید از روش تفسیر قرآن به قرآن استفاده کنیم؛ به عبارت دیگر تفسیر موضوعی قرآن در اینجا راه گشاست؛ به این صورت که آیات موافق، مخالف، مقید و مشروط را کنار هم بگذاریم و مجموعهی آنها را ملاحظه کنیم بعد با توجه به روایات یک برداشت کلی و استنباط نهایی داشته باشیم. زیرا با یک آیه یا دو آیه نمیشود نظر قطعی قرآن را در این موارد بیان کرد.
در مورد شفاعت نیز آیات متعددی داریم که ظاهر برخی از آیات، چنانچه در پرسش آمده شفاعت را نفی میکند.
آیهی 48 سورهی بقره که میفرماید:
« وَاتَّقُوا یَوْماً لاَ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَلاَ یُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ یُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ هُمْ یُنْصَرُونَ »؛ (1)«خودتان را حفظ کنید از عذاب روزی که هیچ کس به جای دیگری عذاب و مجازات نمیشود و هیچ شفاعتی پذیرفته نمیشود و هیچ عوضی هم از کسی گرفته نمیشود.»
مثل دنیا نیست که انسان بتواند پارتی بازی بکند یا مثلاً گناه کسی را به عهده بگیرد و جریمهاش را بپردازد، چنین چیزی در رستاخیز وجود ندارد.
در حقیقت در این آیات همهی راههایی که در دنیا انسانها برای فرار از مجازات استفاده میکنند نفی شده، جریمه به عهده گرفتن، وساطت و شفاعتگری، پارتیبازی کردن، غرامت پرداختن برای خطاکار و همچنین به یاری آمدن دوستان همه و همه نفی شده است.
1) (1) . بقره / 48
در آیاتی مثل آیهی 254 بقره و 48 مدثر هم چنین روشی پیش گرفته شده است.
اما در مقابل دستهی دیگری از آیات قرآن کریم شفاعت را میپذیرد ولی شرایطی را برای شفاعت کننده یا شفاعت شونده بیان میکند از جمله در سورهی زمر آیهی 44 میفرماید:« قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعاً »این آیه شفاعت را نفی نمیکند و میگوید شفاعت هست ولی شفاعت از آنِ خداست.
و در آیهی 28 انبیاء میفرماید:« لاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی »؛«شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که مورد رضایت باشد.»یعنی شفاعت را میپذیرد ولی مشروط به رضایت خداوند تبارک و تعالی.
و در آیهی 255 بقره میفرماید:« مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» (1)«چه کسی نزد خدا شفاعت میکند مگر با رخصت الهی.» (2)یعنی شفاعت هست ولی با رخصت الهی.
پس این آیه در حقیقت دو نوع شفاعت را مطرح میکند یکی شفاعتی که بدون اجازهی خدا باشد که جایز نیست، و انجام نخواهد پذیرفت و دیگر شفاعتی که با اجازهی خدا و رخصت الهی باشد که این شفاعت انجام میگیرد.
در آیهی 87 مریم باز شفاعت را میپذیرد ولی یک شرطی برایش قرار میدهد« لاَّ یَمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْداً »کسی که بخواهد شفاعت کند، باید نزد خداوند عهد و پیمان قبلی داشته باشد.
نتیجهگیری:
از آنچه گذشت به دست میآید که آیات شفاعت دو دسته است: یک دسته به ظاهر شفاعت را نفی میکند، یک دسته شفاعت را با شرایطی اثبات میکند. جمع بین این آیات چنین میشود که شفاعت دو قسم است قسمی که بدون اذن خدا باشد و شبیه به پارتی بازیهای دنیا باشد این قسم ممنوع است و در قیامت انجام نمیشود. قسم دوم شفاعتی که با اجازهی خدا و با شرایطی که در آیات و روایات بیان شده و این قسم انجام میشود.
پرسش:
آیا در روایات نیز این دو قسم شفاعت بیان شده است؟
پاسخ:
بله روایات متعددی در مورد شفاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام نقل شده که شفاعت را توضیح دادهاند و حتی فرمودهاند که شفاعت برای چه کسانی ممکن است و برای چه کسانی ممکن نیست و چه شرایطی دارد.
به عنوان مثال از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حکایت شده:« لاینال شفاعتنا من استحف بالصلوة» (1)شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد، نمیرسد.
توضیح: این روایت اولاً شفاعت را اثبات میکند که شفاعت در قیامت وجود دارد بعد میفرماید: این شفاعت شرایطی دارد یکی از شرایطش این است که انسان نماز را سبک نشمرده باشد، و برعکس کسی که نماز را بزرگ بشمارد و اهمیت بدهد به شفاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میرسد.
بنابراین در روایات نیز بصورت متعدد هم به شفاعت و هم به شرایط شفاعت اشاره شده است. (2)
پرسش:
شرایط شفاعت را توضیح دهید؟
پاسخ:
در مورد شفاعت باید دو مطلب از هم جدا شود نخست اینکه شفاعت از چه کسانی است؟ یعنی روز قیامت چه کسانی میتوانند شفاعت کنند؟ دوم اینکه برای چه کسانی میتوانند شفاعت کنند؟
در مورد شفیع یا کسی که میخواهد شفاعت کند در آیاتی که گذشت و برخی از روایات، اشاره شده که اولاً باید با اذن خدا باشد، یعنی شفاعت بدون رخصت الهی صورت نمیگیرد مثلاً اگر پیامبر صلی الله علیه و آله میخواهد شخصی را شفاعت کند باید خداوند اجازه بدهد شفاعت استقلالی نیست، بلکه با اجازهی پروردگار است. (1)
و همچنین در روایات بیان شده است که چه کسانی میتوانند روز قیامت شفاعت کنند: (2)
نخست: پیامبران به ویژه پیامبر اکرم و ائمه اطهار علیهم السلام ، دوم: علما و دانشمندان، سوم: شهدا، چهارم: مؤمنین خالص، پنجم: ملائکة اللّه.
همچنین بیان شده که«قرآن»هم میتواند روز قیامت شفیع قرار بگیرد و خویشاوندان نیز برای خویشاوندان ممکن است شفاعت بکنند و حتی در برخی روایات آمده که روز قیامت«روزه»، شفاعت میکند. و همچنین روز قیامت امانت شفاعت میکند به عبارت دیگر کسی که خوب امانتداری کرده باشد یا روزهی خوبی گرفته باشد و شرایط روزه را رعایت کرده باشد و حق روزه را ادا کرده باشد، روز قیامت مورد شفاعت آن قرار میگیرد. و یا کسی که قرآن را تلاوت کرده و به آن عمل کرده و همچنین باعث نشر آن شده باشد، قرآن چنین اشخاصی را شفاعت میکند.
این بود برخی از شفیعان روز قیامت.
یادآوری:
خداوند خودش اولین شفیع (1)است. ولی خداوند کارهایش را با واسطه انجام میدهد به خاطر اینکه هم احترامی باشد به کسانی که شفاعت میکنند مثل پیامبر صلی الله علیه و آله و قرآن کریم؛ و همچنین نوعی قدردانی از علما و شهدا میباشد. این نوع شفاعت جایگاه این افراد را به مردم نشان میدهد که در دنیا اگر کسی میخواهد پیامبر صلی الله علیه و آله شفیعش باشد یا
1) (1) . زمر / 44.«قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعاً»
علما و شهدا شفیعشان باشند باید راه این افراد را برود و به اینها نزدیک شود.
چه کسانی مورد شفاعت واقع میشوند؟
در آیات قرآن گاهی تعبیر شده است به« لِمَنِ ارْتَضَی» (1)یا« لِمَن یَشَاءُ وَیَرْضَی» (2)یعنی خداوند شفاعت را اجازه میدهد برای کسانی که مورد رضایت خداوند تبارک و تعالی باشد، یعنی زندگی و مشی آنها در مسیر الهی و در راه مستقیم قرار داشته ولی لغزشهایی پیدا کرده که این لغزشها با شفاعت مورد بخشش واقع میشود.
و نیز در احادیث بیان شده که اهل شرک و کفر مورد شفاعت واقع نمیشوند. در دنیا شخص میتواند از شرک و کفر توبه کند اما رستاخیز دیگر جای برگشت از شرک و کفر نمیباشد؛ از این رو شرک و کفر مورد شفاعت قرار نمیگیرد.
همچنین در روایات هم از پیامبر صلی الله علیه و آله هم از امام صادق علیه السلام حکایت شده که« لاینال شفاعتنا من استخف بالصلوة »؛ (3)«شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد نمیرسد.»
پس کسی که میخواهد مورد شفاعت واقع شود باید با آن شخص
شفیع ارتباطی برقرار بکند و به نوعی شبیه آن بشود و در مسیر او قرار بگیرد. مثلاً کسی که میخواهد مورد شفاعت امام حسین علیه السلام قرار بگیرد باید حسینی باشد، نمیشود انسان یزیدی باشد و شفاعت امام حسین علیه السلام را طلب کند.
پرسش:
بیان شد که شفاعت دو نوع است شفاعتی که با اذن خداوند است، شفاعتی که بدون اذن خداوند است، آن شفاعت که مورد تایید آیات قرآن است شفاعتی میباشد که با اذن خداوند است: آیا شفاعتی که مورد تایید قرآن است و شامل گنهکاران میشود نوعی پارتی بازی نیست و باعث نمیشود که افرادی که گناه نکردهاند با آنهایی که مرتکب گناه شدند، در یک سطح قرار بگیرند؟
پاسخ:
این سوال دو بخش دارد:
اول اینکه آیا شفاعت پارتی بازی هست یا نه؟
دوم اینکه آیا کسانی که مورد شفاعت واقع شدند با کسانی که اصلاً گناه نکردند اینها در رستاخیز در یک درجه هستند؟!
جواب پرسش دوم روشن است، مسلماً کسی که گناه نکرده با کسی که گناه کرده و بخشیده شده یا مورد شفاعت قرار گرفته در یک درجه نخواهند بود.
در مورد پرسش اول که شفاعت پارتی بازی هست یا نه باید گفت:
شفاعت دو نوع داریم: یکی شفاعت صحیح و یکی غیرصحیح.
شفاعت غیرصحیح یعنی شفاعتی که شفاعتگر با استفاده از نفوذ خودش مجازات خلافکار را تغییر بدهد مثل اینکه برخی در دنیا مثلاً از
نفوذ اقتصادی یا سیاسی خودشان استفاده میکنند و شخص را از مجازات و دادگاه نجات میدهند، بدون اینکه تغییری در شفاعت شونده حاصل شود. به عبارت دیگر این نوع شفاعت، موجب جرأت و جسارت بیشتر مجرم نیز میشود چرا که اطمینان مییابد که هر بار لغزش و خطائی داشته و به حقوق دیگران تجاوز کرده کسی هست که از من حمایت بکند. از این رو، علاوه بر اینکه نوعی پارتی بازی غیرعادلانه است، اثر منفی تربیتی هم در شخصی که مورد شفاعت واقع شده دارد. که چنین شفاعتی را شفاعت باطل و غیرصحیح میگوییم. و این نوع شفاعت در قرآن جایی ندارد.
نوع دوم شفاعتی است که شفاعت شونده، در اثر ارتباط با شفاعتگر، تغییری در خودش ایجاد میکند و در مسیر رضایت الهی و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و قرآن قرار میگیرد. و اگر در این مسیر، لغزشهایی از او سر زد، همان در مسیر قرار گرفتن و ارتباط با آن شفاعتگر مانند پیامبر یا شهدا، باعث میشود که وضع نامطلوب خودش را تغییر دهد و شایستهی بخشش شود، آن وقت این تغییری که در او ایجاد میشود زمینه را ایجاد میکند که خداوند به شفاعتگر اجازه دهد که این شخص را شفاعت بکند. به عبارت دیگر شفاعت از واژه«شفع»به معنای«جفت شدن»میباشد یعنی شفاعت کننده جفت شفیع میشود و کمبودهای او را جبران میکند به تعبیر دیگر دست او را میگیرد بالا میآورد، و در مسیر کمال، او را رشد میدهد، نقصانهای او را جبران میکند نه اینکه آن شخص را به همان صورتی که ناقص است و مشکلات دارد مورد عفو و بخشش قرار بدهد.
و تفاوت شفاعت نوع اول و دوم همینجا روشن میشود که شفاعت نوع اول، موجب جسارت بیشتر مجرم میشود، و اثرات سوء تربیتی دارد اما شفاعت نوع دوم، موجب میشود که مجرم و خطاکار، در مسیر کمال قرار بگیرد، رشد کند و ناامید نشود، بلکه نقطهی امیدی در دل او زنده شود.
آری«شفاعت»باعث ایجاد امید در افراد است. فردی که گناه کرده اگر راهی مثل توبه و شفاعت برای او نباشد ناامید میشود و همان مسیر غلط خودش را تا آخر عمر ادامه میدهد. ولی خداوند تبارک و تعالی با روش حکیمانه، راههایی را برای تربیت گنهکاران قرار داده که وقتی گناه میکنند ناامید و مأیوس نشوند، و حتی مأیوس شدن از رحمت الهی را از گناهان بزرگ شمرده است. و به شخص خطاکار فرصت میدهد مسیرش را به طرف قرآن، شهدا، علما و در مسیر پیامبران و اولیای الهی تغییر دهد و در نتیجه مورد شفاعت آنها قرار بگیرید و آن لغزشها جبران شود. پس در حقیقت شفاعت نوعی ایجاد امید در گنهکار است که اثرات مثبت تربیتی دارد! نه نوعی پارتی بازی که اثرات منفی تربیتی دارد!
پرسش:
آیا شفاعت در روز قیامت شامل حال توبهکنندگان میشود یا نه اگر کسی گناه کرده باشد و به معصومین هم اعتقاد داشته باشد و فرصت توبه نیافته باشد باز هم ممکن است مورد شفاعت قرار بگیرد؟
پاسخ:
توبه یکی از راههای بخشش است، شفاعت هم یکی از راههای بخشش گناهان است. البته ممکن است کسی هر دو را جمع بکند هم توبه بکند و هم مورد شفاعت واقع شود.
و این نکته را توجه داشته باشیم که هیچکس نمیداند که آیا توبهی او مورد قبول واقع شده یا نشده! بنابراین ما ناچاریم به سوی شفاعت برویم و علاوه بر توبه از اولیای الهی بخواهیم، که نزد پروردگار شفیع بشوند و ما را نجات بدهند.
بنابراین، این دو منافی یکدیگر نیست.
پرسش:
آیا اعتقاد ما به شفاعت، باعث رکود، سستی، تنبلی و واگذار کردن کارها به شفیع نیست؟!
پاسخ:
اگر ما تصوّر درستی از شفاعت داشته باشیم اینگونه نمیشود، البته ممکن است کسی شفاعت را نوعی پارتی بازی تصوّر کند از این رو امید کاذب پیدا کند و بدون اینکه در خودش تغییری ایجاد نماید و در مسیر رضایت الهی قرار بگیرد خیال کند که شفاعت شامل او میشود که این تصوّر صحیح نمیباشد.
اما تصوّر صحیح از شفاعت ما را به فرایندی دیگر رهنمون میشود زیرا کسی که میخواهد مشمول موهبتِ شفاعت بشود همانطوری که آیات و روایات اشاره داشت، باید در مسیر رضایت الهی قرار بگیرد و در مسیر رشد و کمال واقع شود، کسی که شفاعت شهید را میخواهد لازم است در مسیر شهید حرکت کند و این شفاعت است که موجب امید او میشود که اگر لغزش داشته، خدا میبخشد. ولی این بدین معنا نیست که انسان مسیرش به طرف کفر باشد بعد انتظار داشته باشد مثلاً شهیدی او را شفاعت کند.
بنابراین اگر تصور صحیحی از شفاعت داشته باشیم موجب امیدهای
کاذب، تنبلی و سستی نخواهد شد بلکه از طرفی نور امید در او زنده میشود و به حرکت میافتد و به عنوان مثال به نماز اهمیت میدهد چون میداند اگر اهمیت ندهد از شفاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام محروم میشود لذا نه تنها شفاعت باعث تنبلی و سستی نمیشود بلکه انگیزه ایجاد میکند برای اینکه به عبادتها بیشتر بپردازد و در مسیر الهی بیشتر قرار بگیرد.
پرسش:
با توجه به آیاتی که ظاهراً شفیع گرفتن را رد میکند آیا توسل به ائمه معصومین جایز است و فایدهای دارد یا خیر؟
پاسخ:
بله زیرا آیهی 18 سورهی یونس (1)و آیهی سوم سورهی زمر که میفرماید:
« وَالَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِیَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی »؛ (2)«کسانی که غیر از خدا را ولی و سرپرست خودشان قرار میدهند، و(میگویند:)ما آنان را نمیپرستیم جز برای اینکه ما را به خدا نزدیک کنند.»
در حقیقت این دو آیه و آیات مشابه برای نفی بتپرستی و شفاعت بتهاست در مورد کسانی است که غیرخدا را عبادت میکنند، بت میپرستند و فکر میکنند این بت آنها را شفاعت میکند که البته این تصور غلطی است و چنین چیزی تحقق پیدا نخواهد کرد.
همانطور که در توضیح آیهی 255 سورهی بقره (3)گذشت، کسی که خداوند از او راضی باشد، و اجازهی شفاعت به او بدهد دیگر مشمول
اینگونه آیات نیست. آری بتها و کسانی را که خداوند اجازهی شفاعت به آنها نمیدهد ما نباید انتظار شفاعت از آنها داشته باشیم.
پس این آیات به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام ارتباطی ندارد زیرا خداوند به آنها اجازهی شفاعت میدهد. و چنانچه در روایات تصریح شده پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام جزء شفیعان روز قیامت هستند و در خود قرآن نیز نمونههایی از توسل به پیامبران الهی وجود دارد.
مثال: در سورهی یوسف آیهی 98 و 99 داستان طلب استغفار برادران یوسف را میبینیم که از پدرشان میخواهند که برای آنها، استغفار کند.
و در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سورهی نساء آیهی 64 میخوانیم:
« وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرَوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِیماً »اگر این گنهکاران وقتی به خودشان ستم کردند و گناه کردند نزد تو [ پیامبر] میآمدند و استغفار میکردند و تو هم برای آنها استغفار میکردی حتماً خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.»
در حقیقت خداوند تبارک و تعالی در این آیه به ما خط میدهد که وقتی گناهی کردید و مشکلی پدید آمد خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بروید و از او بخواهید که برای شما استغفار و طلب بخشش کند که این نوعی توسل و شفاعتطلبی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و حضرت هم این شفاعت را انجام میدهد، و خدا هم وعده میدهد که من توبهپذیر و مهربان هستم.
پرسش:
در سورهی واقعه آیات 12 و 13 میفرماید:«بسیاری از امم پیشینیان به بهشت میروند و عدهی قلیلی از متأخران»که برخی گفتهاند: منظورشان امت محمد صلی الله علیه و آله و مردم آخر الزمان است آیا واقعاً منظورش این است که تعداد کمی از انسانهای آخر الزمان به بهشت میروند و تعداد بسیاری از انسانهای قبل از پیامبر ما به بهشت میروند.
پاسخ:
در این باره لازم است مجموعهی آیات قبل و بعد این آیات را ملاحظه کنیم تا به پاسخ برسیم:
از آیهی 7 به بعد میفرماید:«شما در روز قیامت سه گروه خواهید بود، گروهی افراد با برکت هستند که مشهورند به اصحاب دست راست، و اصحاب با برکت که اعمال نیکشان بیشتر است و اهل بهشت هستند و گروه دیگر افراد شوم و افراد بدبختی هستند که اهل دوزخ میباشند و گروه سوم « وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ» (1)هستند پیشگامانِ امت، و سابقین در ایمان و عمل، که اینها همان مقربان درگاه الهی هستند و در بهشت پر نعمت جای دارند.
1) (1) . واقعه / 10
بعد میفرماید: که اینها گروه زیادی از پیشینیان و گروه اندکی از امتهای بعدی خواهند بود.
بنابراین آیات شریفه در مقام این است که ما را به سه گروه تقسیم کند یک گروه بهشتی و یک گروه جهنمی و گروه سوم پیشگامان در ایمان و عمل هستند که اندکی از آنها، از امتهای بعدی مثل امت اسلام میباشد و بسیاری از آنها از امتهای پیشین هستند.
این مروری بود بر آیات، حال در تفسیر این آیات باید ملاحظه شود که مقصود از این پیشگامان، که گروه اندکی از آنها، از امت پیغمبر اسلام هستند چه کسانی هستند؟
تفسیر اول:
در برخی از روایات آمده که«سابقین»هابیل - مومن آلفرعون - حبیب نجار - و امیرالمؤمنین علی علیه السلام هستند که از پیشگامان امتها در ایمان آوردن به پیامبران الهی بودند.
در این روایت میبینیم سه نفر از سابقین از امتهای قبلی هستند و یکی از آنها از امت اسلام، که حضرت امیر علیه السلام است، اگر اینگونه روایات و اینگونه تفسیر ملاک باشد افرادی که سابقه در نیکی و ایمان دارند یعنی آن اصحاب خاص مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام در امت اسلام اندک بودند، و در امتهای پیشین زیادتر بودند.
چرا پیشگامان ایمان در امتهای پیشین زیادتر بودند؟ چون تعداد
پیامبران قبلی زیادتر بوده پیغمبر اسلام یک نفر است و یک صحابی خاص مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام دارد یا تعداد اندکی صحابهی پیشگام مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام دارد، اما امتهای پیشین، تعدادشان فراوان است، پیامبرانشان زیاد است و اصحاب سابقین آنها، به صورت طبیعی نسبت به امت اسلام، زیادتر خواهد بود.
تفسیر دوم:
در روایت دیگری حکایت شده که از پیغمبر صلی الله علیه و آله سوال شد:«مقصود از این سابقین چه کسانی هستند؟»حضرت پاسخ فرمودند:«علی علیه السلام و پیروان او سابقون هستند!»
بنابراین مطلب که امیرالمومنین علی علیه السلام و پیروان او سابقین باشند معنا چنین میشود گروه زیادی پیشینیان شیعه و گروه اندکی از پیشینیان شیعه که از مقرّبین هستند.
این دو تفسیری بود که در مورد این آیات مطرح است ولی آن چه که در پرسش آمده بود آیا واقعاً عدهی کمی از مردم آخرالزمان به بهشت میروند این با هر دو تفسیر آیه ناسازگار است! زیرا معنای آیه این است که یک عدهای از سابقین در امتهای پیشین نسبت به امت اسلام زیادتر بودند، یا در صدر اسلام نسبت به آخرالزمان زیادتر بودند؛ اما این بدین معنا نیست که افراد کمی از امت آخر الزمان به بهشت میروند بلکه بدین معنا است که
در آخر الزمان، افرادی که جزء سابقین باشند، یا در امت اسلام، افرادی که جزء سابقین باشند و به بهشت بروند کم خواهند بود، ولی میتوانند از اصحاب یمین باشند و به بهشت بروند زیرا دو گروه به بهشت میروند: یکی «اصحاب المیمنة»، یکی«السابقون السابقون.»
پرسش:
پاسخ:
در قرآن کریم گاهی از حوریان بهشتی یاد شده مثل سورهی الرحمن و گاهی هم از پسران جوان یاد شده مانند آیهی 24 سورهی طور که میفرماید: در بهشت پسرانی اطراف آنها میگردند، که مثل دانههای مروارید هستند؛ و در سورهی انسان آیهی 19 مانند آن نیز آمده است. (1)
پس اینطور نیست که فقط در قرآن کریم از حوریان بهشتی یاد شده باشد بلکه از پسران جوانی هم که خادم هستند در قرآن یاد شده است.
و این مطلب بدین معنا نیست که خانمها کمتر از آقایان به بهشت میروند.
نکات:
1) (1) . انسان / 19«وَیَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ»
فرشته مذکر و مونث دارد؟ اگر در عالم مادیات فردی مذکر و فردی مونث است، این مسائل در آنجا مطرح نیست چون در حقیقت آنجا این عوارض جسمانی که ما داریم، مطرح نیست. آری وقتی سخن از بهشت به میان میآید و بهشت جسمانی مطرح میشود در مورد انسانها این مطالب مطرح میشود، ولی عالم مجردات، از عوارض مادیات، مبرّا هستند.
«هر کسی عمل صالحی انجام بدهد چه مرد باشد چه زن(چه مذکر باشد چه مونث)و مومن باشد ما حیات پاک و طیب به او میدهیم و براساس بهترین چیزی که عمل کرده اعمالش را پاداش میدهیم.» (1)
بنابراین اگر انسان«مومن»باشد، و«عمل صالح»انجام بدهد چه مرد باشد چه زن پاداش خودش را دریافت میکند و پلههای تکامل را میگذراند، و به درجات عالی میرسد، و این به مرد بودن، یا زن بودن ارتباطی ندارد. چه خانمهایی مثل حضرت زهرا علیهما السلام به عالیترین درجات انسانیت رسیدند مثل حضرت مریم، حضرت خدیجه، آسیه همسر فرعون و
1) (1) .«مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ»نحل / 97
مانند آنها و چه بسیار از مردانی که بهترین شرایط برایشان فراهم بوده ولی از آن شرایط استفاده نکردند و مراتب کمال را طی نکردند و به بهشت نرفتند و بالعکس هم بوده است.
بنابراین تکامل انسان و سعادت و بهشت و دوزخ رفتن، به نژاد و جنس زن و مرد بستگی ندارد بلکه به«ایمان»و«عمل صالح»بستگی دارد.
پرسش:
سوره، شیطان تهدید به آتش جهنم شده، چطور ممکن است شیطانی که از آتش
آفریده شده به وسیلهی آتش عذاب شود؟
پاسخ:
از چند زاویه میتوان به این پرسش پاسخ گفت:
اول: اینکه عذاب الهی و عذابهای دوزخ و جهنم منحصر به آتش نیست، و عذابهای روحی و روانی نیز مطرح است. به عنوان مثال:
خداوند در قیامت با جهنمیان سخن نمیگوید این خودش عذاب است.
گاهی خداوند کلمات تندی (1)به آنها میگوید که اینها نوعی عذابهای روحی و روانی است.
محرویت از بهشت عذابی بالاتر است.
بنابراین عذاب جهنم منحصر در آتش نیست. و یکی از عذابهای الهی آتش است!
1) (1) . اخسئوا.(مومنون / 108)
دوم: ممکن است بگوییم آتش جهنم و آتشهای دیگر مراتب تشکیکی دارند، به عبارت دیگر، ممکن است یک آتش ضعیف باشد و آتش دیگر قویتر باشد و آتش قویتر بر آتش ضعیفتر غلبه کند و آن را به نابودی بکشد.
بیان داستان:
شخصی به سخنان امام صادق علیه السلام اعتراض میکرد و میگفت: چگونه امام صادق علیه السلام میگوید:«شیطان با آتش عذاب میشود در حالی که هیچ موجودی با جنس خودش عذاب نمیشود؟»نقل شده«بهلول»- که در آن زمان میزیسته - یک جواب نقضی جالبی به او داد به این ترتیب که وقتی با این شخص روبرو شد کلوخی را برداشت و بر سر او کوبید، سر او به شدت درد گرفت، و او نزد قاضی یا خلیفه شکایت کرد. وقتی بهلول را خواستند بهلول گفت: این کار براساس مبنای خود این شخص انجام شده و این که میگوید درد دارم درست نیست، چرا که خود ایشان میگفت: چگونه هم جنس هم جنسش را میتواند آزار بدهد یا بوسیله همجنسش عذاب شود و من با کلوخی به سر او زدم که خاک سفت شده بود و خود این آقا هم از جنس خاک است.
در حقیقت با این عملش خواست به این شخص پاسخ نقضی بدهد که
چنانچه کلوخ - که انسان هم از آن جنس است - میتواند به سر انسان صدمه وارد کند و اذیت کند همان طور هم میتواند آتشی موجب عذاب آتش دیگر بشود؛ یعنی جنس آتش میتواند مایهی عذاب شیطان و جنیان بشود.
قرآن کریم، با ترجمه دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه، موسسه فرهنگی دارالذکر، 1383 ش.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1385 ش، 110 جلدی.
الاتقان فی علوم القرآن، جلال الدین عبدالرحمن ابیبکر سیوطی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1407 ق، دو جلدی.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ابوعلی الفضل بن الحسن الطبرسی (امین الاسلام)، تهران، المکتبة الاسلامیه، چاپ پنجم، 1395 ق.
تفسیر آیات مشکله، جعفر سبحانی، تنظیم سید هادی خسروشاهی، قم، موسسه امام صادق علیه السلام(انتشارات توحید)، 1371 ش.
مبانی روشهای تفسیری، عباسعلی عمید زنجانی، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1366 ش.
درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، محمدعلی رضاییاصفهانی، سازمان چاپ و انتشارات اسوه، 1375 ش.
پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، محمدعلی رضاییاصفهانی، تهران و رشت، انتشارات مبین، 1381 ش.
المفردات فی غریب القرآن، ابوالقاسم حسین بن محمد راغب اصفهانی، تهران، المکتبة الرضویة، 1332 ش.
وسایل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعة، محمد بن الحسن الحرالعاملی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1391 ق.
میزان الحکمه، محمد محمدی ریشهری، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ سوم، 1367 ش.
تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1364 ش، 27 جلدی.
تفسیر صافی، محمد محسن فیض کاشانی، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، 1402 ق.
المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمدحسین طباطبایی، قم، موسسة مطبوعاتی اسماعیلیان، 1393 ق، 20 جلدی.
روشها و گرایشهای تفسیری، حسین علویمهر، انتشارات اسوه، چاپ اول، 1381 ش.
درآمدی بر هرمنوتیک، احمد واعظی، موسسه فرهنگ دانش و اندیشه معاصر، تهران، چاپ اول، 1380 ش.
کتاب نقد، شماره 5 و 6،(ویژه نامه تفسیر به رأی، تسبیت، هرمنوتیک)
مجله معرفت، شماره 26، مقاله«قرآن و فرهنگ زمانه»از محمدعلی رضاییاصفهانی.
التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، محمدهادی معرفت، مشهد، الجامعة الرضویة للعلوم الاسلامیة، 1418 ق.
اصول کافی، محمدبن یعقوب کلینی، دارالکتب الاسلامیه.
الاتقان فی علوم القرآن، جلالالدین سیوطی، بیروت، دارالکتب الاسلامیه، 1407 ق.
علم و دین، ایان باربور، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، نشر دانشگاهی، 1362 ش.
لغتنامه دهخدا، علیاکبر دهخدا.
فرهنگ انقلاب اسلامی، محمدجواد باهنر، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1371 ش.
صحیفه نور، امام خمینی رحمه الله .
تهاجم فرهنگی از دیدگاه آیات و روایات و فقه، حسن علی اکبری، تهران، سازمان تحقیقات خود کفائی بسیج، 1375 ش.
CD جامع تفاسیر شیعه حاوی تفاسیر شیعه، و مکتبة التفسیر و علوم القرآن، حاوی تفاسیر اهل سنت.
انتشارات تفسیر و علوم قرآن تقدیم میکند:
الف: کتابهای منتشر شده:
پرسشهای قرآنی جوانان(1)ترنم مهر - محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
پرسشهای قرآنی جوانان(2)شمیم مهر - محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
پرسشهای قرآنی جوانان(3)باران مهر - محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
فلسفه احکام(2)حکمتها و اسرار نماز - احمد اهتمام
ب: کتابهای در دست انتشار:
پرسشهای قرآنی جوانان(4)- محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
فلسفه احکام(3)خداشناسی از راه کیهانشناسی - احمد اهتمام
ترجمه آموزشی قرآن - محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه
ترجمه تفسیری قرآن - محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه
اعجاز و شگفتیهای علمی قرآن - محمدعلی رضاییاصفهانی و محسن ملاکاظمی
قرآن و علوم پزشکی - حسن رضا رضایی
قرآن و مدیریت - محسن ملاکاظمی
سیمای سورههای قرآن - محمدعلی رضاییاصفهانی
یادآوری: مراکز پخش کتابهای فوق در صفحه شناسنامه همین کتاب آمده است.