ghaemiyeh.com
سرشناسه:فاضللنکرانی، محمدجواد، ۱۳۴۱ -
Fadhil Lankarani, Muhammad Jawad
عنوان قراردادی:المکاسب .فارسی. شرح
عنوان و نام پدیدآور:مکاسب محرمه: درسهای خارجفقه حضرت آیهالله حاج شیخ محمدجواد فاضللنکرانی دامظله/ تقریر و تنظیم محسن برهانمجرد، محسن ابوالحسنی؛ [برای] معاونت پژوهش، مرکز فقهی ائمهاطهار علیهمالسلام.
مشخصات نشر:قم: مرکز فقهی ائمهاطهار (ع)، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری:۲ ج.
فروست:مرکز فقه ائمهاطهار (ع)؛ ۲۱۳؛ ۲۱۴.
شابک:۶۰۰۰۰۰ ﷼دوره978-600-388-069-6 : ؛ ج.۱978-600-388-070-2 : ؛ ج.۲978-600-388-071-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتاب حاضر شرحی بر کتاب «المکاسب» تالیف مرتضیبنمحمدامین انصاری است.
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:انصاری، مرتضی بن محمدامین، ۱۲۱۴-۱۲۸۱ق . المکاسب -- نقدو تفسیر
موضوع:معاملات (فقه)
موضوع:*Transactions (Islamic law)
شناسه افزوده:برهان مجرد، محسن، گردآورنده
شناسه افزوده:ابوالحسنی، محسن، ۱۳۷۰ -، گردآورنده
شناسه افزوده:انصاری، مرتضی بن محمدامین، ۱۲۱۴-۱۲۸۱ق . المکاسب . شرح
شناسه افزوده:مرکز فقهی ائمه اطهار (ع). معاونت پژوهش
شناسه افزوده:مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)
رده بندی کنگره:BP۱۹۰/۱/الف۸م۷۰۴۲۲۶۷ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۷۲
شماره کتابشناسی ملی:۴۸۴۵۶۰۵
بسم الله الرحمن الرحیم
مکاسب محرمه: درسهای خارج فقه حضرت آیهالله حاج شیخ محمدجواد فاضللنکرانی دامظله جلد دوم
تقریر و تنظیم محسن برهانمجرد، محسن ابوالحسنی
معاونت پژوهش، مرکز فقهی ائمهاطهار علیهمالسلام.
پس از بحث دربارۀ اعیان نجس، بحث بعدی در کتاب المکاسب، این است که تکسّب به اعیان متنجّس چه حکمی دارد؟ یعنی اگر لباس، آب یا مایعی مانند روغن، نجس شد، آیا به مجرّد عروض نجاست، میتوانیم بگوییم خرید و فروش آن جایز نیست، یا باید قائل به تفصیل بشویم؟
شیخ انصاری دربارۀ معاوضۀ اعیان متنجّس مینویسد:
الثّامنة: یحرم المعاوضة علی الأعیان المتنجّسة الغیر القابلة للطّهارة إذا توقّف منافعها المحلّلة المعتدّ بها علی الطهارة، لما تقدّم من النبوی:
«إنّ اللّهَ إذا حَرَّمَ شَیئاً حَرَّمَ ثَمَنَه»(1)ونحوه المتقدّم عن دعائم الإسلام. وأمّا التمسّک بعموم قوله علیه السلام فی روایة تحف العقول:
«أو شیء من وجوه النجس» ففیه نظر، لأنّ الظاهر من وجوه النجس العنوانات النجسة، لأنّ ظاهر الوجه هو العنوان. نعم، یمکن الإستدلال علی ذلک بالتعلیل المذکور بعد ذلک، وهو قوله علیه السلام:
«لأنّ ذلک کلّه محرّم أکله وشربه ولبسه» إلی آخر ما ذکر؛(2)هشتم: معاوضۀ اعیان متنجّس که قابل طهارت نیستند، اگر منافع حلال و قابل اعتنای آنها متوقّف بر طهارت باشد، حرام است و دلیل
این حرمت، روایت نبوی «إنّ اللّه إذا حَرَّمَ شیئاً حَرَّمَ ثَمنَه» و روایات شبیه آن است که از دعائم الإسلام نقل شد. امّا تمسّک به عموم روایت تحف العقول که فرمود:
«أو شیء من وجوه النجس» صحیح نیست؛ زیرا ظاهر کلمۀ «وجه» همان عنوان است و به خاطر همین، عبارت «وجوه النجس» ظاهر در عنوانهای نجس است.
بله، میتوان از تعلیلی که در ادامۀ روایت آمده است، حرمت را استفاده کرد؛ یعنی آن جا که میفرماید:
«لأنّ ذلک کلّه محرّم أکله وشربه ولبسه؛ زیرا همۀ اینها خوردن، نوشیدن و پوشیدنشان حرام است...».
شیخ انصاری رحمه الله در کتاب المکاسب بر اساس دو ملاک، میان اعیان متنجّسی که قابلیت تطهیر دارند و اعیان متنجّسی که قابلیت تطهیر ندارند، تفاوت قائل شده است.
نخست اینکه: آیا عین متنجّس، قابلیت تطهیر دارد یا ندارد؟
دوم اینکه: اگر قابلیت تطهیر ندارد، آیا استفاده از منافع حلال شیء متنجّس، بر طهارت، متوقّف است یا خیر؟
نظیر این تفصیل در کلمات بزرگان پیش از شیخ اعظم قدس سره نیز دیده میشود، مانند:
ما عَرَضَت له النجاسة إن قبلت التطهیر صحَّ بیعُه ویجب إعلام المشتری بحاله، وإن لم یقبله کان کنجس العین؛(1)اگر بر چیزی نجاست عارض شد، اگر قابلیت تطهیر دارد، بیع آن صحیح است و در این صورت، اعلامش به مشتری واجب
1) (1) . تذکرة الفقهاء: ج 10 ص 25.
است؛ امّا اگر قابلیت طهارت ندارد (مانند روغن مایعی که نجس شده است) حکم نجس العین را دارد.
البتّه اگر نظر فقیه این باشد که بیع متنجّس صحیح نیست، دیگر مجالی برای بحث اعلام به مشتری، باقی نمیماند؛ امّا اگر نظر او بر این باشد که بیع متنجّس صحیح است، آن وقت نوبت به این مسئله میرسد که اعلام تنجّس این شیء، به مشتری واجب است یا خیر؟
در این عبارت، علاّمه رحمه الله تنها یکی از دو تفصیل شیخ انصاری رحمه الله را بیان نموده است و مسئلۀ توقّف یا عدم توقّف منافع حلال بر طهارت را مطرح نکرده است.
شیخ طوسی رحمه الله در النهایة آورده است:
وکلّ طعام أو شراب حصل فیه الشیء من الأشربة المحظورة أو شیء من المحظورات والنجاسات فإنّ شربه وعمله والتجارة فیه والتکسّب به والتصرّف فیه حرام محظور؛(1)هر نوشیدنی یا غذایی که برخی از نوشیدنیهای ممنوع یا محرّمات و نجاسات در آن بیفتد، نوشیدن و استفادۀ از آن، تجارت و کسب درآمد با آن و نیز تصرّف در آن، حرام و ممنوع است.
شیخ طوسی در این کلام، تفصیلی میان اشیای قابل تطهیر و اشیای غیرقابل تطهیر، نداده است؛ ولی در کتاب المبسوط تفصیل داده و میفرماید:
وأمّا النجس بالمجاورة فإمّا أن یکون جامداً أو مایعاً. فإن کان جامداً فالنجاسة إن کانت ثخینة تمنع من النظر إلیه فلا یجوز بیعه، وإن کان مایعاً فإن کان ممّا لا یطهر بالغسل مثل السمن فلا یجوز بیعه، وإن کان ممّا یطهر بالغسل مثل الماء یجوز بیعه
1) (1) . النهایة: ص 364.
إذا طهر؛(1)یعنی چیزی که در اثر برخورد با عین نجس، نجس میشود، یا جامد است یا مایع. در متنجّس جامد، اگر نجاست به قدری باشد که مانع نگاه به آن جامد باشد - یعنی نجاست، بیشتر این جامد را فرا گرفته باشد -، بیع آن جایز نیست. [امّا اگر کم باشد، به گونهای که گوشهای از این روغن جامد را گرفته باشد و مانع از دیدن روغن نباشد، بیعش جایز است.] و اگر متنجّس مایع باشد، یا مانند روغن قابلیت طهارت ندارد که در اینصورت بیع آن جایز نیست، یا قابلیت طهارت دارد که در این صورت، بیعش صحیح است. مانند اینکه مورد معامله، مقداری آب قلیل باشد که با اتّصال به آب کر یا آب جاری، پاک میشود.(2)
پیش از شیخ انصاری رحمه الله در بیشتر عبارتها، فقط تفصیل بین این که قابلیت طهارت دارد یا قابلیت طهارت ندارد، مطرح است؛ امّا تفصیل دوم (جدا کردن صورتی که منافع حلال شیء نجسِ غیر قابل طهارت، متوقّف بر طهارت است، از صورتی که منافع آن متوقّف بر طهارت نیست) در کلمات فقهای پیش از شیخ انصاری مانند شیخ طوسی و علاّمه نیامده است.
بنای ما بر این است که در ابتدا دلایل شیخ انصاری بررسی گردد، سپس اگر در کلمات فقها دلایل دیگری ذکر شده است، آن دلایل نیز بیان شود. با توجّه به اینکه جناب شیخ در مقام بیان آن مکاسبی است که هم حرمت تکلیفی و هم حرمت وضعی دارند، باید دید که دلایل ایشان چیست و کدام یک از ادلّه، این مدّعا را ثابت میکند.
نخستین دلیل شیخ قدس سره، روایت نبوی است که میفرماید:
إنّ اللّه إذا حَرَّمَ شیئاً حَرَّمَ ثَمَنَه(1)؛ خداوند اگر چیزی را حرام کند، ثمن آن را نیز حرام میکند.
پیشتر سند این روایت به طور مفصّل، بررسی شد.(2)بیان استدلال، این است که براساس این روایت، آنچه خوردنش حرام باشد، ثمنش نیز حرام است.
«شیئاً» اطلاق دارد و شامل نجس بالذات و نجس بالعرض میشود. بنا بر این، همان گونه که خوردن نجس حرام و ثمنش نیز حرام است، ثمن متنجّس نیز حرام خواهد بود؛ زیرا خوردنش حرام است، با این تفاوت که خوردن نجس، حرام بالذات است؛ ولی خوردن متنجّس، حرام بالعرض است.
دربارۀ این استدلال، چند اشکال مطرح شده است که برخی از آنها وارد و برخی باطلاند.
نخست آنکه: اگرچه کلمۀ شیئاً اطلاق دارد، ولی ظاهر روایت این است که مقصود از
«حرّم شیئاً» حرمتی است که ابتدائاً به شیء تعلّق پیدا کرده باشد؛ یعنی اسناد تحریم به شیء، یک اسناد ابتدایی و استقلالی باشد. بنا بر این،
«حرّم شیئاً» فقط شامل اعیان نجس است که ابتدائاً حرام شدهاند و شامل شیء متنجّس نیست؛ زیرا در مورد متنجّس، اسناد تحریم به آن ابتدائاً و استقلالاً نیست.
بنا بر این، حتّی اگر «شیئاً» دارای اطلاق باشد، واژۀ «حرّم» ظهور در اسناد ابتدایی دارد و این اسناد ابتدایی، مانع از اطلاق میشود.
دوم آنکه: در کلمات محقّق خوئی قدس سره آمده است(3)که مقصود از تحریم در روایت،
یا حرمت ذاتی است و یا اعم از حرمت ذاتی و حرمت عرضی است. اگر مقصود از این حرمت، حرمت ذاتی باشد، اعیان متنجّس را شامل نمیشود؛ چون اعیان متنجّس، حرمت ذاتی ندارند، بلکه حرمت بالعرض دارند. اگر هم مقصود از «حرّم» اعم از حرمت ذاتی و عرضی باشد، اشکال این است که شیخ انصاری رحمه الله بر چه اساسی میان «ما یقبل التطهیر» و «ما لا یقبل التطهیر» تفصیل داده است؟ اگر روایت اطلاق دارد و فرض کردیم که
«حرّم» اعم از حرمت ذاتی و حرمت عرضی است، فقیه باید ملتزم شود به حرمت مطلق بیع متنجّس و نمیتواند در بیع متنجس بین «ما یقبل التطهیر» و «ما لا یقبل التطهیر» تفصیل بدهد.
لیکن به نظر میرسد که اشکال محقّق خوئی بر شیخ قدس سرهما وارد نیست؛ زیرا عبارت «یقبل التطهیر» در مقام تفصیل در مسئله نیست؛ یعنی هرچند به حسب ظاهر و در بیان فتوا گفته میشود که میان متنجّسِ قابل تطهیر و متنجّسی که قابلیت تطهیر ندارد، تفاوت وجود دارد، ولی در حقیقت این بیان، تفصیل نیست؛ بلکه منظور شیخ قدس سره این است که وقتی متنجّس، قابلیت تطهیر دارد و نجاستش به آسانی زایل میشود، به سرعت از متنجّس بودن خارج میشود و عوض قرار میگیرد. به عبارت دیگر، برای حکم به حرمت در اعیان متنجّس، لازم است که فرض بقای بر تنجّس، لحاظ شود. چه بسا به همین دلیل باشد که شیخ طوسی رحمه الله در النهایة تفصیل نداده، امّا در کتاب المبسوط قائل به تفصیل شده است.
سوم آن که: آیا مقصود از حرمت در
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً»، حرمت همۀ منافع (منافع ظاهره) است، یا فقط حرمت خوردن مدّ نظر است؟(1)
اگر مراد، حرمت همۀ منافع یا منافع ظاهره باشد، نمیتوان حرمت را شامل متنجّس دانست؛ زیرا در مورد متنجّس، همۀ منافع حرام نیست. مثلاً غذای منتجّس را میتوان به بهائم و حیوانات، بلکه مطابق نظر برخی فقها میتوان به اطفال هم داد.
1) (1) . همان.
امّا اگر مقصود از حرمت در
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً»، حرمت اکل باشد - چنانکه در بعضی از نقلها به جای
«شیئاً»،
«أکل شیءٍ» آمده است (1)-، بین حرمت اکل و حرمت معامله ملازمهای نیست؛ زیرا اگر خوردن یک شیء حرام باشد، میتوان آن را به قصد منافع دیگرش فروخت.(2)بله، اگر خوردن چیزی حرام باشد و به قصد اکل فروخته شود، این معامله، هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی؛ امّا اگر فروش به قصد دیگری غیر اکل باشد، این معامله حرام نیست.
به نظر میرسد که این اشکال محقّق خوئی قدس سره بر شیخ رحمه الله وارد است. در نتیجه نمیتوان از روایت نبوی
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه» برای حرمت معامله در اعیان متنجّس، استفاده کرد.
دلیل دیگر شیخ انصاری رحمه الله روایت دعائم الإسلام است.(3)در این روایت آمده است:
ما کان محرّماً أصله منهیّاً عنه، لا یجوز بیعه ولا شرائه؛(4)آنچه که حرام است و اصلش مورد نهی قرار گرفته است، خرید و فروشش جایز نیست.
همان استدلالی که در
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً»، وجود داشت در این روایت نیز وجود دارد و همان پاسخهایی که آنجا گفته شد، در این روایت نیز وجود دارد. پس نمیتوان به این روایت نیز استدلال کرد.
دلیل دیگری که شیخ اعظم رحمه الله برای حرمت تکسّب به متنجّس از برخی بزرگان نقل میکند، تعبیر روایت تحف العقول است که میفرماید:
«أو شیء من وجوه النجس».(5)
کسانی که به این روایت استدلال میکنند بر این باورند که کلمۀ «وجوه النّجس» غیر از کلمۀ «نجس» است؛ یعنی اگر در روایت آمده بود «أو شیء من النجس»، شامل متنجّس نمیشد؛ امّا تعبیر
«وجوه النجس»، همانطور که بر نجس اطلاق میشود، بر متنجّس هم اطلاق میشود.
البتّه فقیهانی مانند امام خمینی قدس سره و محقّق خوئی قدس سره که سند روایت تحف العقول را قبول ندارند،(1)نمیتوانند به آن استدلال کنند. لیکن از عبارات شیخ انصاری،(2)صاحب جواهر،(3)محقّق نائینی(4)و سیّد یزدی قدس سرهما،(5)پیداست که این بزرگان، روایت تحف العقول را قبول دارند. در مباحث گذشته ضمن بررسی و تصحیح سند این روایت، گفته شد که دوازده ضابطۀ مهم از این روایت قابل استفاده است.(6)
بیان این تذکّر نیز لازم است که گاهی برخی از بزرگان، سند روایتی را با کوچکترین مناسبتی، تضعیف میکنند و روایتی را که میتواند در فقه بسیار مؤثّر باشد، بهطور کلّی کنار میگذارند و به قواعد و ضوابط، رجوع میکنند. لیکن باید در نظر داشت که تا حدّ امکان باید در تصحیح سند روایت کوشید و از این روایات استفاده کرد.
به هر حال، به نظر میرسد با توجّه به بررسیهایی که در خصوص این روایت انجام گردید و قرائنی که ذکر شد، روایت از حیث سند مشکلی ندارد و قابل استناد است.
لیکن از جهت دلالت، به نظر میرسد که به تعبیر
«أو شیء من وجوه النجس»
نمیتوان استدلال کرد و حتّی خود شیخ رحمه الله نیز با تعبیر «فیه نظر»، در این دلالت، اشکال کردهاند؛(7)زیرا عبارت
«وجوه النجس» ظاهر در این معناست که چیزهای حرام، آن چیزهایی هستند که یکی از عناوین اصلی نجاسات را داشته باشند؛ چرا که «وجوه»
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 9؛ مصباح الفقاهة: ج 1 ص 34.
2) (2) . شیخ انصاری در چند جا به این روایت استدلال کرده است. ر. ک: کتاب المکاسب: ج 1 ص 13 و 24 و 28 و 35 و 46 و 51 و 53.
3) (3) . جواهر الکلام: ج 22 ص 9.
4) (4) . المکاسب و البیع: ج 1 ص 17.
5) (5) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 2.
6) (6) . ر. ک: ج 1، ص 37.
7) (7) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 28.
جمع «وجه» است و «وجه» به معنای عنوان است. بنا بر این، «وجوه النّجس» یعنی عناوین نجاست، مانند بول، غائط، خمر و....
البتّه میتوان احتمال دیگری را نیز مطرح کرد و آن اینکه کلمۀ «وجه» را با تسامح معنا کنیم؛ یعنی بگوییم: قطعاً با توجّه به معنای لغوی، حق با شیخ رحمه الله است؛ ولی اگر «وجه» را به معنای لغوی نگیریم،
«وجوه النجس» بر هر چیزی که از مصادیق نجاسات باشد، دلالت میکند. پس با توجّه به اینکه مصادیق نجاسات، شامل متنجّسات نیز میشود، عبارت
«وجوه النجس» شامل متنجّسات نیز میگردد. لیکن این گونه استدلال کردن، قابل اعتماد نیست.
شیخ اعظم قدس سره در ادامه میفرماید: اگرچه نمیتوان به تعبیر
«أو شیء من وجوه النجس» استدلال کرد، ولی تعلیلی در ذیل روایت آمده است که میتوان به آن، استدلال کرد. در ذیل روایت آمده است:
«لأنّ ذلک کلّه محرّم أکلُه و شربُه و لبسُه؛ حرمت معاملۀ وجوه نجس، از آن روست که اکل و شرب و پوشیدن آنها حرام است».
به نظر شیخ رحمه الله میتوان از این تعلیل در بحث فعلی، استفاده کرد و گفت: براساس این تعلیل، هر چیزی که اکل و شربش حرام باشد، معاملهاش هم حرام است. مثلاً اگر آبی نجس شد، این آب نجس که به آن متنجّس میگوییم، از آنجا که اکل و شربش حرام است، معاملهاش نیز حرام است.(1)
لیکن به نظر میرسد که به تعلیل ذیل روایت نیز نمیتوان استناد کرد؛ زیرا ظاهر این تعلیل، این است که اگر بیع به قصد شرب انجام بگیرد، حرام است؛ ولی اگر بیع به قصد سایر منافع باشد، این تعلیل بر حرمت آن دلالتی ندارد.
توضیح آن که: تعلیل در روایات دو گونه است: بعضی از تعلیلها تعلیلهای ارتکازی و عقلایی و برخی دیگر، تعلیلهای تعبّدیاند. مثلاً در باب خمر فرمودهاند
«الخمر حرامٌ لأنّه مُسکر» که این
«لأنّه مسکر»، یک تعلیل ارتکازی است؛ یعنی در
1) (1) . همان: ج 1 ص 28.
ارتکاز عقلا نیز چنین علّتی وجود دارد.
امّا در بحث فعلی، وقتی شارع میفرماید معاملۀ نجاست حرام است و در مقام تعلیل میفرماید حرمت معامله به خاطر حرمت اکل و شرب آن است، این تعلیل، یک تعلیل ارتکازی نیست؛ بلکه تعلیل تعبّدی است. بنا بر این، نمیتوان در این مورد به ارتکاز عقلا مراجعه کرد؛ بلکه در تعلیل تعبّدی باید دید که آیا متنجّس، داخل در محدودۀ تعلیل هست یا خیر؟ در محدودۀ این تعلیل، عقلا نمیگویند شرب متنجّس بما هو متنجّس حرام است؛ بلکه این حرمت را شارع معیّن میکند. پس نمیتوان از محدودۀ فرمایش و تعلیل شارع عبور کرد؛ بلکه باید به قدر متیقّن - که حرمت بیع به خاطر حرمت شرب است - بسنده نمود. معامله به قصد آن شرب هم حرام است. مثلاً اگر کسی آب نجس را به قصد شرب بفروشد، این بیع حرام و باطل است؛ امّا اگر آب نجس را به قصد یک منفعت حلال (مانند آبیاری زراعت) بفروشد، مانعی ندارد.
تا اینجا معلوم شد که شیخ اعظم رحمه الله برای این مدّعا که تکسّب به متنجّس، هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی، سه دلیل در کتاب المکاسب آوردهاند؛ امّا با بررسی آنها به نظر میرسد که هیچ کدام نمیتوانند مدّعا را ثابت کنند.
در بند پیشین، دلایلی که شیخ انصاری رحمه الله در کتاب المکاسب آورده بود، بررسی شد.
لیکن برای استدلال بر عدم جواز بیع متنجّس، بجز دلایلی که مورد استناد ایشان بوده است، دلایل دیگری نیز محتمل است که باید به بررسی آنها بپردازیم.
برای عدم جواز بیع متنجّسی که قابلیت طهارت ندارد، ابن زهره،(1)علاّمه(2)و شهید
1) (1) . غنیة النزوع: ص 213.
2) (2) . البتّه علاّمه، دربارۀ بیع متنجّس ادّعای اجماع نمیکند و اجماعی که مطرح کرده مربوط به نجس العین است. ایشان سپس دربارۀ حکم بیع متنجّس میگوید: «و ما عرضت له النجاسة، إن قُبل التطهیر، صحّ بیعه و یجب إعلام المشتری بحاله، و إن لم یقبله، کان کنجس العین» (ر. ک: تذکرة الفقهاء: ج 10 ص 25).
ثانی قدس سرهما(1)ادّعای اجماع کردهاند.
لیکن این اجماع قابل استناد نیست، چه آنکه بجز اجماع، دلایل دیگری نیز بر عدم جواز هست که پس از این سطور بیان خواهد شد، و از آنجا که ممکن است استناد مُجمعین به همان ادلّه باشد، نمیتوان این اجماع را اجماع تعبّدی مستقل دانست، بلکه اجماع مدرکی است و اعتباری ندارد.
«اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛2 همانها که از فرستادۀ [خدا]، پیامبر امّی پیروی میکنند؛ پیامبری که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است، مییابند؛ آنها را به معروف دستور میدهد و از منکر باز میدارد. چیزهای پاکیزه را برای آنان حلال میشمرد و ناپاکیها را تحریم میکند و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنان بود [از دوش و گردنشان] بر میدارد. پس کسانی که به او ایمان آوردند و حمایت و یاریاش کردند و از نوری که با او نازل شده، پیروی نمودند، آنان رستگارانند.
آنچه مورد استدلال است، عبارت«وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ»
است. وجه استدلال این است که خبائث - که جمیع خبیث است - به نجس، اختصاص ندارد و شامل متنجّسات هم میشود.
1) (1) . مسالک الأفهام: ج 12 ص 84.
شیخ رحمه الله میفرماید: با توجّه به اینکه معنای طیّبات، خوردنیهاست، به قرینۀ«یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ» ، پیامبر صلی الله علیه و آله خوردن طیّبات را حلال و خوردن خبائث را برای شما حرام کرده است. بنا بر این، آیه بر حرمت اکل خبائث دلالت دارد؛ ولی بر حرمت تکلیفی یا وضعی بیع خباثت، دلالتی ندارد.(1)
نقد دیگری نیز از سوی محقّق خوئی قدس سره بر استدلال به آیه مطرح شده است و آن اینکه اگر آیه، مشتمل بر متنجّسات باشد، مراد از «خبائث» باید اعیان خبیث باشد که هم شامل دم، میته، بول و غائط بشود و هم شامل متنجّسات، حال آنکه به نظر میرسد مراد از «خبائث» در اینجا اعمال خبیث است، نه اعیان خبیث. شاهد بر این مدّعا آیۀ 74 سورۀ انبیاء است که میفرماید: «وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ» ؛ یعنی ما حضرت لوط علیه السلام را از قریهای که اعمال خبیث انجام میدادند، نجات دادیم.
در این آیه از لفظ «خبائث»، اعمال خبیث اراده شده است و مقصود از اعمال خبیث، اعمال قبیح است که مفاسد زیادی دارند. براساس این قرینه، مراد از «خبائث» در آیۀ 157 سورۀ اعراف نیز اعمال خبیث است، نه اعیان خبیث.
حتّی اگر نگوییم آیه، ظاهر در این معناست، لیکن همین احتمال، مانع از استدلال به آیه است؛ چرا که آیه در صورتی میتواند شاهد برای این بحث باشد که مقصود از «خبائث» اعیان خبیث باشد؛ امّا این احتمال وجود دارد که مراد، عمل خبیث باشد و عمل خبیث، شامل متنجّس نمیشود.
این احتمال در کلمات محقّق خوئی قدس سره آمده است.(2)برخی از شاگردان ایشان نیز به تبع ایشان، همین مطلب را تأیید کردهاند؛(3)لیکن به نظر میرسد که احتمال ایشان،
صحیح نیست و اشکالاتی بر آن وارد است:
اشکال نخست: اگر واژۀ «خبیث» در یک آیۀ دیگر به معنای عمل خبیث آمده است، دلیل بر این نیست که هرگاه این واژه را در قرآن دیدیم، به معنای عمل خبیث باشد.
این مطلب مصادیق زیادی دارد و یکی از مطالب بسیار مفید تفسیری است.
پیش از این، در بحث قاعدۀ «لا حرج» گفته شد که «حرج» در قرآن به چند معنا آمده است.(1)همچنین معنای واژۀ «فتنه» در آیۀ«أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ»2 با معنای آن در آیۀ«وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ»3 فرق دارد. واژۀ «زینة» در آیۀ«خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ»4 و آیۀ«اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا»5 نیز در دو معنای متفاوت، استعمال شده است. به علاوه، موارد دیگر و شواهدی از این دست، بسیار است.
بنا بر این، نمیتوان و نباید ملتزم به این بود که چون واژهای در آیهای از قرآن، به معنایی آمده است، پس در سایر استعمالات قرآن نیز همان معنا را دارد.
اشکال دوم: واژۀ «تعمل» در آیۀ«وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ»6
نشانگر این است که خود واژۀ «خبیث» به معنای عمل خبیث نیست؛ بلکه با توجّه به واژۀ «تعمل» در خود آیه است که آن را به معنای عمل خبیث، میدانیم.
اشکال سوم: نمیتوان گفت«یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ» به معنای اعیان طیّب، ولی«یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» به معنای اعمال خبیث است؛ زیرا اگر واژۀ «خبائث» در آیۀ«وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» به معنای اعمال خبیث باشد، واژۀ «طیّبات» به قرینۀ مقابله، به معنای اعمال طیّبه خواهد بود، در حالی که چنین معنایی برای این آیه، صحیح نیست؛ زیرا در این صورت آنچه خداوند در مقام بیان آن است، از آیه فهمیده نمیشود؛ چون مقصود آیه این نیست که بگوید پیامبر صلی الله علیه و آله اعمال طیّب را برای شما حلال کرده است؛ بلکه در مقام بیان این مطلب است که این پیامبر صلی الله علیه و آله، اعیان پاک و
1) (1) . قاعدۀ لا حرج: ص 26-30.
طیّب را برای شما حلال کرده است؛ یعنی آنچه قابل خوردن و طیّب است را برای شما حلال کرده است.
نقد سوم که فقط در کلمات امام خمینی قدس سره آمده و پیشتر نیز به آن اشاره شد(1)، (2)این است کهاین گونه تعابیر قابلیت استدلال فقهی ندارند؛ زیرا خداوند در مقام اخبار این مطلب است که پیامبری که برای شما فرستادیم، چنین ویژگیها و برنامههایی دارد:
«یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» .
این تحلیل طیّبات و تحریم خبائث، تعبیری جامع است از تمام مواردی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قبلاً به عنوان حلال یا حرام بیان کرده است؛ یعنی اشارهای است به تمام خوردنیها و آشامیدنیهایی که حلال است و در مقابل، خمر و خنزیر و موارد دیگری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آنها را حرام کرده است. بنا بر این، عبارت«یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ» در مقام انشا نیست که مفید صدور حکم باشد؛ بلکه تنها در مقام اخبار و شناساندن پیامبر صلی الله علیه و آله و حلال و حرام اوست.
هرچند که در این آیۀ شریفه، «خبائث» عنوانی دیگر برای چیزهایی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آنها را حرام کرده است، امّا آیه در صدد بیان این نیست که بفرماید: «الخبیثُ علةٌ للحرمة». به تعبیر دیگر، «خبیث» به معنای چیزی است که نفس انسان از آن تنفّر دارد؛ چنانکه نفس انسان از خوردن خاک، لجن و آب دهان، تنفّر دارد و این موارد ازمصادیق خبیث است؛ ولی نمیتوان گفت که این آیه، مفید تحریم خبیث بما هو خبیث است.
لازمه و نتیجۀ اشکال امام خمینی قدس سره این است که این فقره از آیۀ شریفه، برای فقیه، قابلیت استدلال نداشته باشد.(3)
خلاصه و نتیجۀ بررسی آیه این است که عبارت«یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» در آیۀ شریفه، دلالت بر اعیان خبیث دارد نه اعمال خبیث و در مورد متنجّس، نمیدانیم که آیا جزء اعیان خبیث است یا نه. بنا بر این، استدلال به این آیه از باب تمسّک به عام در شبهۀ مصداقیۀ خود عام خواهد بود که شیوهای باطل است.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ»؛1 ای کسانی که ایمان آوردهاید! شراب و قمار و بتها و ازلام [نوعی بخت آزمایی]، پلیدند و از عمل شیطان شمرده میشوند.
پس از آنها دوری کنید.
بیان استدلال به آیۀ شریفه، این است که خداوند، موارد یاد شده در آیه را از مصادیق «رجس» شمرده و سپس فرمان اجتناب داده است. پس با توجّه به اینکه متنجّس یکی از مصادیق «رجس» قرار داده شده و اجتناب از هر چیزی که رجس باشد واجب است، اجتناب از متنجّس نیز واجب است.
لیکن این استدلال نیز اشکالاتی دارد که عبارتاند از:
اشکال نخست: پیشتر بیان شد(1)که رجس در این آیه به معنای نجاست ظاهری نیست؛ زیرا ازلام و آلات قمار را نیز در شمار مصادیق رجس آورده است، حال آنکه آلات قمار، نجاست ظاهری ندارند. پس رجس در این آیه، یعنی آنچه قذارت باطنی دارد.
اشکال دوم: در این آیه قید «مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ » آمده است؛ یعنی خداوند هر رجسی را حرام و واجب الإجتناب نکرده است؛ بلکه مورد آیه، آن رجسی است که از عمل شیطان باشد؛ یعنی شیطان آن را تعلیم دهد و یا برای ارتکابش انسان را وسوسه
1) (2) . ر. ک: ج 1 ص 475.
کند. پس نمیتوان آبی را که قطرۀ نجاست در آن افتاده است از عمل شیطان دانست.
مثلاً اگر قطرۀ خونی از دست یک عابد زاهد در ظرف آب قلیل بیفتد، نمیتوان گفت «هذا مِن عمل الشیطان»، حال آنکه در آیۀ شریفه، شیء حرام و واجب الإجتناب رجسی است که عمل شیطانی باشد.
اشکال سوم: در مطالب پیشین گفته شد(1)که عبارت «فَاجْتَنِبُوهُ » اطلاق ندارد و هر گونه اجتناب را شامل نمیشود؛ بلکه چگونگی اجتناب و پرهیز، در مصادیق مختلف متفاوت است. مثلاً مصداق اجتناب از خمر این است که نوشیده نشود و اجتناب از میسر به این نحو است که با آن بازی و قمار نکنند. در مورد متنجّس نیز قدر متیقّن این است که باید از شرب آن اجتناب کرد؛ ولی آیا این اجتناب از متنجّس، شامل اجتناب از بیع و تکسّب نیز میشود یا خیر.
اشکال چهارم: شیخ انصاری رحمه الله(2)بر این باور است که عبارت «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّیْطانِ »، به اعیانی اشاره دارد که ذاتاً عنوان رجس دارند؛ امّا چیزی که نجاست بر آن عارض شده است، دیگر عنوان رجس ذاتی ندارد.
به نظر میرسد که این سخن، کاملاً صحیح است؛ لیکن مشکل آنجاست که شیخ قدس سره برای اثبات آن، مسئلۀ تخصیص اکثر را مطرح کرده است.
توضیح اینکه، آیه میفرماید: «اجتناب از هر چیزی که رجس و از عمل شیطان است، واجب است». اکنون چگونه میتوان فرض کرد که متنجّسات نیز مشمول «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ » باشند، در حالی که میدانیم اجتناب از بسیاری از متنجّسات واجب نیست؟! مثلاً در مورد لباسی که نجس شده است، میدانیم که لازم الإجتناب نیست و انسان میتواند بجز هنگام خواندن نماز، از آن استفاده کند. همچنین است مواردی مانند آب نجس که منافعی دارد و میتوان در آبیاری مزارع و سیراب کردن حیوانات و پرندگان، از آن استفاده کرد.
بنا بر این، همۀ متنجّساتی که استفاده از آنها بر طهارت، متوقّف نیست، باید از این آیه خارج شوند و تخصیص بخورند که این، به معنای تخصیص اکثر است و تخصیص اکثر، قباحت دارد.
محقّق خوئی قدس سره در بحث «تخصیص اکثر»، بیانی دارند که در این مسئله و ابواب دیگر فقه، قابل توجّه و استفاده است.(1)
ایشان بر این باور است که آنچه در باب تخصیص اکثر قباحت دارد، اخراجهای متعدّد است. مثلاً اگر عام دارای صد فرد است، اخراج شصت فرد متعدّد از این عام، مسلتزم کثرت تخصیص است و این گونه تخصیص اکثر، قبیح است. امّا اگر عام دارای ده فرد است که یک فرد از آن ده فرد، مصادیق بسیار زیادی دارد، اخراج آن فرد با آنکه تخصیص اکثر است، قبیح نیست.
به عنوان مثال، فرض میکنیم که مولا بگوید: «أکرم کلّ عالم» و فرض کنیم که این عام دارای ده فرد است و شامل عالم فقه، عالم اصول، عالم تفسیر و عالم تاریخ و علمای علوم دیگر است و نیز فرض کنیم این ده عنوان، شامل صد نفر عالم است که هشتاد نفر آنها فقیه و بیست نفر دیگر، علمای علوم تفسیر، فلسفه، کلام و علوم دیگرند. حال اگر مولا بگوید: «أکرم کلّ عالم إلّاالفقیه»، با آنکه فقیه مصادیق بسیار زیادی دارد، امّا این بیان مستلزم تخصیص اکثرِ قبیح نیست؛ زیرا تخصیص اکثرِ قبیح، در جایی است که افراد با اخراجهای متعدّد از خود عام خارج شوند.
لیکن به نظر میرسد که این دیدگاه، قابل مناقشه است؛ زیرا اینکه عقلا تخصیص اکثر را قبیح میدانند، از این روست که از نظر عرف، اگر قرار است که متکلّم بیشتر افراد یک عام را از تحت عام خارج کند، صحیح نیست که از ابتدا این تعبیر را به صورت عام بیان کند.
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 130.
برای مثال، فرض میکنیم که لفظ «عالم» شامل دو گروه است: یکی گروه فقها و دیگری گروه نحویان. همچنین فرض میکنیم که لفظ «عالم» شامل صد فرد است که نود نفر از آنها فقیه و ده نفر دیگر نحوی هستند. حال اگر متکلّم بگوید: «أکرم کلّ عالم إلّاالفقیه»، آیا از نظر عرف، این گونه تخصیص، قبحی ندارد و عرف آن را خواهد پذیرفت؟
حقیقت این است که در قبیح بودن تخصیص اکثر، فرقی نمیکند که با یک اخراج، فردی که دارای مصادیق زیاد است، خارج شود، یا با اخراجهای متعدّد، افراد متعدّد خارج شوند؛ زیرا عرف، هر تخصیص اکثری را قبیح نمیداند؛ بلکه فقط در صورتی که تخصیص اکثر به حدّ استهجان برسد، آن را قبیح میداند.
بنا بر این، اشکال محقّق خوئی بر شیخ انصاری وارد نیست؛ بلکه اشکال وارد بر شیخ رحمه الله در این استشهاد، این است که معلوم نیست تخصیص اکثری که در اینجا وجود دارد، در حدّ استهجان باشد؛ زیرا متقابلاً اعیان نجسی که اجتناب از آنها لازم باشد نیز فراوانند؛ یعنی ایشان میفرماید: آیۀ شریفۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ» بدین معناست که این موارد، فی حدّ ذاته رجس هستند؛(1)یعنی مقصود از رجس در این آیه چیزی است که فی ذاته رجس باشد، نه آن چیزی که رجس بر آن عارض شده است. مثلاً در مورد روغنی که در گوشهای از آن یک قطرۀ خون افتاده، یا آب قلیلی که یک قطرۀ بول در آن افتاده است، نمیتوان گفت که آنها ذاتاً رجس هستند. این سخن در باب خبائث نیز صادق است؛ یعنی خبیث آن است که ذاتش مقتضی خبث باشد. بنا بر این، نمیتوان متنجّس را مصداق خبیث دانست. از این رو اگر قطرهای بول یا خون، در مقداری آب قلیل ریخته شود، بذاته عنوان «خبیث» یا «رجس» ندارد.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 45.
عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ»؛1 ای کسانی که ایمان آوردهاید، اموال یکدیگر را به باطل نخورید، مگر اینکه تجارتی با رضایت شما انجام گیرد.
بیان استدلال، این است که باطل در این آیه، اعم از باطل عرفی و باطل شرعی است و همان گونه که نجس، شرعاً از مصادیق باطل است، متنجّس هم مصداق باطل است.(1)
با این بیان، اگر در مقداری آب یک قطره خون یا بول افتاد، شرعاً عنوان باطل دارد و نمیتوان از آن استفاده کرد. بنا بر این، اگر کسی آب قلیل متنجّسی را بفروشد، پولی که در مقابل آن میگیرد «أکل مال به باطل» است.
این استدلال نیز اشکالاتی دارد:
اشکال نخست: چنانکه در مطالب پیش از این نیز بیان شد،(2)در مورد اینکه حرف «ب» در «بالباطل» آیا باء مقابله است یا باء سببیت، اختلاف نظر وجود دارد. اگر باء مقابله باشد، آیه در مقام بیان شرایط عوض و معوّض خواهد بود، به این معنا که آیه هشدار میدهد که در مقابل پولی که میگیرید، نباید معوّض باطلی باشد.
استدلالِ یاد شده، مشروط به این است که حرف «ب» در اینجا، باء مقابله باشد، حال آنکه این فرض، تنها یکی از دو احتمال است و در مقابل، بسیاری از علما بر این باورند که «باء» در اینجا باء سببیت است؛ یعنی اشاره دارد به سبب درآمد که ممکن است از اسباب باطله باشد، مثل قمار یا دزدی. شاهد این احتمال، این است که در ادامۀ آیه، سبب صحیح بیان میشود و «تجارت از روی رضایت» به عنوان سبب صحیح، معرّفی میگردد.
اشکال دوم: همچنین در مطالب پیشین گفته شد(3)که مقصود از «باطل» در این آیۀ شریفه، باطل شرعی نیست؛ بلکه مراد آیه، تنها باطل عرفی است و فرقی ندارد که «باء» برای سببیت باشد یا مقابله. در هر دو صورت، مقصود، باطل عرفی است و متنجّس، باطل عرفی نیست؛ زیرا اگر در مقداری آب قلیل، ذرّهای خون افتاده باشد، عرف
نمیگوید این باطل است؛ بلکه این شارع است که حکم میکند و میگوید خوردنش حرام است. چنانکه وقتی شارع در مورد هزاران استفادۀ دیگرِ این آب قلیل، حکمی ندارد، عرف نیز از این آب، استفادههای دیگر میکند. بنا بر این، استدلال به این آیه نیز استدلال تامّی نیست.
نتیجه آن که: بنا بر آنچه در این بند گذشت، از آیات قرآن نیز نمیتوان برای حرمت تکلیفی و وضعی بیع متنجّس استفاده کرد و هیچ کدام از آیات، نمیتوانند مدّعای یاد شده را اثبات کنند.
پس از بررسی آیات قرآن، باید دید که آیا میتوان از روایات، برای بطلان و حرمت بیع متنجّس استفاده کرد یا خیر؟ مثلاً روایاتی هست که در آنها از امام علیه السلام در مورد آب متنجّس یا آب گوشت متنجّس، سؤال میکنند و امام علیه السلام در پاسخ میفرمایند:
«یهریقهما». آیا میتوان از این امر به اهراق، استفاده کرد که این متنجّس هیچ گونه مالیّت و قابلیت خرید و فروش ندارد؟
در این بند، سه گروه روایات بررسی میشود: یک دسته از روایات دربارۀ آب متنجّس است. گروه دیگر دربارۀ آب گوشت و گروه سوم هم دربارۀ موشی است که در ظرفی از روغن افتاده باشد.
در میان روایات باب هشتم از «ابواب الماء المطلق» در کتاب الطهارة وسائل الشیعة، روایت دوم و چهارم این باب، محلّ بحث است.
و عَن مُحَمَّدِ بنِ یَحیَی عَن أحمَدَ بنِ مُحَمَّدٍ عَن عُثمانَ بنِ عیسی عَن سَماعَةَ قالَ: سألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَن رَجُلٍ مَعَهُ إناءانِ فیهِما ماءٌ وَقَعَ فی
أحَدِهِما قَذَرٌ، لا یَدری أیُّهُما هُوَ وَ لَیسَ یَقدِرُ عَلَی ماءٍ غَیرِهِ، قالَ علیه السلام:
یُهَریقُهُما جَمیعاً وَیَتَیَمَّمُ؛(1)سماعه میگوید: از امام صادق علیه السلام در مورد شخصی پرسیدم که دو ظرف آب دارد و میداند نجاستی در یکی از این دو ظرف افتاده است؛ امّا نمیداند کدام یک از آن دو ظرف بوده است. اکنون این شخص برای وضو نیاز به آب دارد و بجز این دو ظرف، آب دیگری در اختیار ندارد. امام علیه السلام فرمودند: باید هر دوی آنها را دور بریزد و تیمّم کند.
1-1. بررسی سند روایت:
«و عن محمّد بن یحیی»، عطف به روایات قبلی این باب از وسائل الشیعة است؛ یعنی «عن محمّد بن یعقوب، عن محمّد بن یحیی». اگرچه سند این روایت، سند خوبی است، امّا روایت موثّقه است؛ زیرا «عثمان بن عیسی» شیخ الواقفه و از کسانی بود که وکیل امام موسی بن جعفر علیه السلام به شمار میرفتند و اموال زیادی از وجوهات شرعی نزد آنها بود؛ ولی برای آنکه این پولها را تحویل دیگری ندهند، پس از شهادت امام کاظم علیه السلام در امامت ایشان متوقّف شدند و امامت امام بعدی را نپذیرفتند.(2)با این حال، عثمان بن عیسی موثّق و متحرّز از کذب بوده و در این مطلب بحثی نیست. در علم رجال گفتهاند: روایاتی که شخص واقفی مذهب، نقل کرده است، اگر متعلّق به قبل از زمان واقفی شدنش باشند معتبرند؛ امّا اگر این روایات را پس از واقفی شدنش نقل کرده باشد، اعتباری ندارند.
«سماعة»، همان سماعة بن مهران است که او نیز توثیق شده است.(3)
1-2. بررسی دلالت روایت:
عبارت «و یتمّم» در این روایت، قرینۀ بسیار روشنی است برای اینکه بدانیم مقصود
امام علیه السلام از اهراق، این نیست که از این آب به هیچ وجه نمیتوان استفاده کرد. این روایت، تنها در مقام بیان این مطلب است که برای وضو نمیتوان از این آب استفاده کرد؛ لیکن برای استفادههای دیگر، نظیر اینکه شخص بخواهد آن را بفروشد و یا برای شرب حیوانات و یا آبیاری زراعت و درختان و یا ساختن گِل در امر بنّایی از آن استفاده کند، نمیتوان سلباً و ایجاباً به این روایت، استناد کرد.
َعَن علیِّ بن إبراهیمَ عَن أبیه (إبراهیم بن هاشم) عَن عبدِ اللّهِ بن المُغیرةِ عَن سَماعَةَ عَن أبی بَصیرٍ عَنهم قالَ: إذا أدخَلتَ یَدَکَ فی الإناءِ قَبلَ أن تَغسِلَها فَلا بأسَ إلّاأن یَکُونَ أصابَها قَذَرٌ بَولٌ أو جَنابَةٌ، فإن أدخَلتَ یَدَکَ فی الماءِ وَ فیها شَیءٌ مِن ذَلِکَ، فأهرِق ذَلِکَ الماءَ.(1)امام علیه السلام میفرمایند: پیش از اینکه دستت را بشویی، اگر دستت را داخل ظرفی کنی که آب قلیل در آن هست، اشکالی ندارد، مگر اینکه دستت آلوده به بول یا جنابت باشد که در این صورت، اگر دست نجست را به آن آب قلیل زدی، آن آب را دور بریز.
در اینجا نیز «و عن علی بن ابراهیم» عطف به روایاتی است که در وسائل الشیعة پیش از این روایت، ذکر شده است؛ یعنی «عن محمّد بن یعقوب کلینی».
«ابراهیم بن هاشم» نیز ممدوح است.(2)
«أبی بصیر» هم - که از امام صادق و امام باقر علیهما السلام روایت نقل کرده - موثّق است.(3)
امّا برخلاف روایت قبل، در این روایت به حسب ظاهر قرینهای نیست که بتوان از آن استنباط کرد که مطلب مربوط به وضو است. بنا بر این، نمیتوان گفت که مقصود امام علیه السلام از اهراق این است که با این آب نمیشود وضو گرفت؛ ولی آیا امام علیه السلام بر آنند
که بفرمایند: آب متنجّس نیز مانند عین نجس به هیچ وجه قابلیت استفاده ندارد؟ با توجّه به امر به اهراق، آیا میتوان به این روایت برای منع هر گونه استفاده از آب متنجّس - از جمله خرید و فروش آن - استدلال کرد؟
به نظر میرسد که این روایت نیز حکم یاد شده را افاده نمیکند و استدلال به آن، صحیح نیست؛ زیرا بر خلاف ظاهر روایت، مورد این روایت نیز استفاده از آب برای وضو است؛ چرا که در عصر اهل بیت علیهم السلام این گونه نبود که مردم برای گرفتن وضو، مانند عصر حاضر از آب شیر و حوض و مانند آن استفاده کنند؛ بلکه ظرفی بود که برای گرفتن وضو دستشان را داخل آن میکردند. اینکه در ابتدای روایت آمده است:
«إذا أدخلتَ یدَک فی الإناء قبل أن تَغسلها»، قرینهای است برای اینکه اینجا نیز امام علیه السلام در مقام بیان شرایط وضو بودهاند؛ زیرا اگر کسی بخواهد از ظرفی آب بخورد یا ظرف را بالا میگیرد و یا ظرف کوچکتری داخل آن قرار میدهد، نه اینکه مشت خودش را داخل کند و بیرون بیاورد. غالباً این گونه بوده است که اگر دست را داخل ظرف میکردند، برای وضو گرفتن بوده است.
بیان دیگر، این است که در علم اصول میگویند: شرط اطلاق گیری این است که نه قرینهای موجود باشد و نه چیزی که صلاحیت برای قرینیّت دارد؛ لیکن در روایت مورد بحث، عبارت
«قبل أن تغسلها»، صلاحیت برای قرینیّت دارد و میتواند قرینه باشد بر این که موضوع بحث، وضو بوده است. پس اگر امام علیه السلام میفرماید این آب را دور بریز، برای این است که استفاده از این آب برای وضو گرفتن، صحیح نیست.
البتّه برخی فقها احتمال دیگری را نیز در مورد این روایت، مطرح کرده و گفتهاند: اینکه امام علیه السلام میفرمایند: نمیتوان از این آب وضو گرفت و امر به اهراق فرمودهاند، از این جهت است که قرآن میفرماید: «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً».1 بنا بر این، وقتی آن شخص، آب را دور ریخت، «فاقد الماء» میشود و در نتیجه، نوبت به تیمّم میرسد.(1)
1) (2) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 133.
لیکن این توجیه، توجیه درستی نیست؛ زیرا «لَمْ تَجِدُوا » در آیۀ شریفه، به معنای «إن لم تقدروا» است؛ یعنی اگر قدرت نداشتید که با آب وضو بگیرید یا مریض بودید، تیمّم کنید. کسی که مریض است و تیمّم میکند، اگرچه آب هم در کنارش وجود داشته باشد، مشمول این آیه است. همچنین این شخص، در فرضی که آب هم نجس باشد، شرعاً تمکّن ندارد. پس اگر امام علیه السلام امر به اهراق فرمودهاند، برای این است که مخاطب بداند که این آب کالعدم است و اگر این آب را دور نریزد، باز هم باید تیمّم کند؛ ولی اگر این شخص، آب را دور نریزد، نمیتوان گفت که با کلام مولا مخالفت کرده است؛ زیرا این امر به اهراق امری ارشادی است، نه مولوی. به این معنا که گویا میفرماید: اگر میخواهی با آب وضو بگیری، این آب متنجّس را جدا کن و آن را داخل زندگی خودت قرار نده.
تا اینجا دانستیم که روایات مربوط به آب متنجّس، نمیتوانند بر مدّعا (حرمت خرید و فروش متنجّس) دلالت کنند.
گروه دیگر، دو روایتی است که به اهراق مرق (به زمین ریختن و خالی کردن آب گوشت) امر میکنند. البتّه مضمون این دو روایت مثل یکدیگر است و فقط سندشان با هم تفاوت دارد:
وَ عَنهُ عَن یَعقُوبَ بنِ یَزیدَ عَنِ الحَسَنِ بنِ المُبارَکِ عَن زَکَریّا بنِ آدَمَ قالَ:
سألتُ أبا الحَسَنِ علیه السلام عَن قَطرَةِ خَمرٍ أو نَبیذٍ مُسکِرٍ قَطَرَت فی قِدرٍ فیهِ لَحمٌ کَثیرٌ وَ مَرَقٌ کَثیرٌ، قالَ علیه السلام: یُهَراقُ المَرَقُ أو یُطعِمُهُ أهلَ الذِّمَّةِ أوِ الکَلبَ، وَ اللَّحمَ إغسِلهُ وَ کُلهُ. قُلتُ: فإنَّهُ قَطَرَ فیهِ الدَّمُ، قالَ علیه السلام: الدَّمُ تأکُلُهُ النّارُ إن شاءَ اللّه؛(1)زکریّا بن آدم میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم اگر در
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 3 ص 470 و ج 25 ص 358.
دیگی که در آن، مقدار زیادی آب و گوشت است، یک قطرۀ خمر یا نبیذ مسکر افتاد، چه باید کرد؟ امام علیه السلام فرمودند: یا باید این آب گوشت را دور بریزید و یا آن را به اهل ذمّه یا سگ بدهید، سپس گوشت را بشویید و بخورید. گفتم: اگر یک قطرۀ خون در آن بیفتد، حکمش چیست؟ امام علیه السلام فرمود: [اشکالی ندارد، چون] آتش خون را از بین میبرد، اگر خدا بخواهد.
این روایت، به لحاظ سند خوب است، اگرچه «حسن بن مبارک» توثیق ندارد؛ ولی براساس مبنای صحیح در رجال، آنچه مضر است قدح راوی است. بنا بر این، اگر اسم یک راوی در کتب رجال باشد، امّا توثیق نشده باشد، ضرری به صحّت روایت وارد نمیکند.
شاهد استدلال، عبارت
«یهراق» است؛ زیرا این عبارت، خبر در مقام انشاست، به این معنا که این آب گوشت باید دور ریخته شود. شیوۀ استدلال به این روایت، این است که بگوییم: به دلالت التزامی از
«یهراق» استنباط میکنیم که این آب گوشت، ارزش و مالیّتی ندارد و به محض اینکه چیزی نجس یا متنجّس شد، دیگر خرید و فروشش جایز نیست.
البتّه قسمت آخر روایت را یا حمل بر استهلاک و استحاله میکنیم و یا حمل میکنیم بر این که عین نجس از بین میرود و به مجرّد از بین رفتن عین آن، پاک میشود. البتّه این بیان مبتنی است بر آن اختلافی که در باب طهارت نجاسات وجود دارد که آیا به مجرّد زوال عین نجاست، نجاست از بین میرود یا نه.
لیکن در این روایت، قرینۀ بسیار روشنی وجود دارد که استدلال را مخدوش میکند و آن قرینه، این است که پس از
«یهراق» فرموده است: «و یا آن را برای خوردن به اهل ذمّه یا سگ بده». البتّه روشن است که آب گوشت نجس، منفعتی بجز اکل و شرب ندارد، ولی اگر منفعت دیگری جز اکل و شرب داشت، مانعی ندارد که آن را در آن منفعت حلال، استفاده کنند. این مطلب را میتوان از قرینۀ یاد شده فهمید.
آخرین دلیلی که برای حرمت تکلیفی و وضعی بیع متنجّس وجود دارد، روایتی است که در باب پنجم از ابواب الماء المضاف وسائل الشیعة آمده و ممکن است کسی بخواهد از این روایت، این ضابطۀ کلّی را برداشت کند که «متنجّس همۀ احکام نجس را دارد، مگر اینکه موردی استثنا شده باشد».(1)ولی آیا این روایت مفید چنین ضابطهای است یا نه؟
در این روایت آمده است:
وَ بِإسنادِهِ عَن مُحَمَّدِ بنِ أحمَدَ بنِ یَحیَی عَن مُحَمَّدِ بنِ عیسَی الیَقطینی عَنِ النَّضرِ بنِ سُوَیدٍ عَن عَمرِو بنِ شِمرٍ عَن جابِرٍ عَن أبی جَعفَرٍ علیه السلام قالَ: أتاهُ رَجُلٌ فَقالَ لَهُ: وَقَعَت فأرَةٌ فی خابیةٍ فیها سَمنٌ أو زَیتٌ، فَما تَرَی فی أکلِهِ؟ قالَ: فَقالَ لَهُ أبُو جَعفَرٍ علیه السلام: لا تأکُلهُ. فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ: الفأرَةُ أهوَنُ عَلَیَّ مِن أن أترُکَ طَعامی مِن أجلِها. قالَ: فَقالَ لَهُ أبُو جَعفَرٍ علیه السلام إنَّکَ لَم تَستَخِفَّ بِالفأرَةِ وَ إنَّما استَخفَفتَ بِدینِکَ، إنَّ اللّهَ حَرَّمَ المَیتَةَ مِن کُلِّ شَیءٍ؛(2)مردی خدمت امام باقر علیه السلام عرض کرد: موشی در خمرهای که پر از روغن یا کره یا روغن زیتون بوده، افتاد و مرد. شما در مورد خوردن این روغن چه میفرمایید؟ حضرت علیه السلام فرمودند: آن را نخورید. آن مرد پاسخ داد [خوردن] موش برای من آسانتر است تا اینکه طعام خود را به خاطر این موش ترک کنم.
حضرت علیه السلام فرمود: تو موش را سبک نشماردهای؛ بلکه تو دینت را سبک شمردهای. سپس فرمود: خداوند میتۀ هر چیز را حرام کرده است.
سند روایت مشکلی ندارد، مگر در مورد عمرو بن شمر که در کتب رجال هیچ نامی از او وجود ندارد.
اگرچه مبنای صحیح، این است که عدم قدح در مورد راوی حدیث، برای صحّت سند کافی است، لیکن کسی که نام او در کتب رجال ذکر شده ولی توثیق نشده است، با کسی که هیچ نامی از او در کتب رجال نیامده است، تفاوت دارد؛ یعنی گاهی در کتب رجال، نام یک راوی ذکر شده و در مورد او گفته شده است «له کتاب» و یا در مورد او گفته شده است که او از امام صادق علیه السلام و یا امام باقر علیه السلام حدیث نقل کرده است، امّا نه او را توثیق میکنند و نه قدحی برای او ذکر میکنند؛ ولی گاهی از یک راوی هیچ نامی در کتب رجال ذکر نشده است. کسی که اسمش در کتب رجالی ذکر نشده «مجهول» است، امّا کسی که نامش ذکر شده و توثیق ندارد، مجهول نیست و میتوان یقین داشت که این شخص از راویان است؛ چرا که طبقۀ او و شیخ روایتش معلوم است و میدانیم چه کسانی از او نقل حدیث کردهاند.
بنا بر این، از این نظر، روایت مدّ نظر مشکل سندی دارد.
شاهد این است که عبارت
«إنَّ اللّهَ حَرَّمَ المَیتَةَ مِن کُلِّ شَیءٍ» که همچون کبرا در ذیل روایت امام علیه السلام آمده است، مفید معنا نیست، مگر این که تنزیل عامّی در کار باشد؛ یعنی نخست بگوییم: هر متنجّسی، حکم آن نجسی را دارد که بهوسیلۀ آن نجس شده است. سپس با توجّه به این تنزیل بگوییم: روغن زیتون یا روغن کرهای که بهوسیلۀ موش نجس شده است، در همۀ احکام، به منزلۀ خود موش مرده است. همچنین این تنزیل - که به عنوان صغرای کلام امام علیه السلام فرض میشود - باید عام باشد، به گونهای که همۀ احکام موش، شامل این روغن بشود.
به این صورت، هم مقصود از عبارت
«إنَّ اللّهَ حَرَّمَ المَیتَةَ مِن کُلِّ شَیءٍ» در کلام امام علیه السلام و جایگاه این کبرا به درستی فهمیده میشود و هم با توجّه به آن صغرا، میتوان نتیجه گرفت که همان گونه که بیع نجس حرام است، بیع متنجّس نیز حرام است.
بنا بر این، خلاصۀ بیان استدلال این است که: اوّلاً: روایت میخواهد روغن متنجّس را به منزلۀ عین نجس (میته) قرار دهد. ثانیاً: این تنزیل، عام و در همۀ احکام است. ثالثاً: میته هم خصوصیّتی ندارد. با پذیرش این سه مقدّمه، نتیجۀ حاصل، آن است که هر متنجّسی همۀ احکام آن نجسی را که بهوسیلۀ آن نجس شده است دارد. از این نتیجه، در مورد بحث فعلی استفاده میکنیم و میگوییم: یکی از احکام نجس، این است که بیعش جایز نیست؛ پس بیع متنجّس نیز جایز نیست.
اشکال نخست: به نظر میرسد که این استدلال، کاملاً مخدوش است. نخست باید این مدّعا بررسی و اثبات شود که امام علیه السلام در عبارت
«إنّ اللّه حرّم المیتة من کلّ شیء» قصد دارند به این کبرا استدلال کنند. سائل از امام علیه السلام دربارۀ حکم خمرۀ روغنی که در آن موش افتاده است، سؤال میکند و امام علیه السلام در پاسخ میفرمایند: آن را نخور؛ یعنی روغنی که متنجّس شده است، شرعاً قابلیت اکل ندارد؛ ولی پس از اینکه امام علیه السلام حکم را بیان فرمودند، آن مرد گفت که من موش را هم میخورم و برایم آسان است.
اینجاست که امام علیه السلام فرمودند: تو موش را کوچک نشماردهای؛ بلکه دینت را سبک شمردهای؛ زیرا خداوند مردار هر چیزی را حرام کرده است. پس سخن امام علیه السلام در عبارت
«إنّ اللّه حرّم المیتة من کلّ شیء» دربارۀ روغن نیست؛ بلکه دربارۀ خود «موش مرده» است؛ یعنی موش تا زمانی که زنده است، نجس نیست، مگر فضولاتش؛ امّا وقتی که مرد، نجس است. امام علیه السلام به این شخص تذکّر میدهد و میفرماید: تو اگر قصد خوردن موش مرده داری، نسبت به دینت و به احکام الهی، استخفاف میورزی.
پس بدان که «انّ اللّه حرّم المیتة من کلّ شیء من الفأرة وغیره؛ جسد مرده، چه مردۀ موش باشد و چه جسد غیر آن، حرام است».
بنا بر این، نخستین اشکال استدلال این است که این کبرا، اصلاً با آن حکم
«لا تأکله»
ارتباطی ندارد. زیرا اگر امام علیه السلام میفرمود
«لا تأکله» و بلافاصله میفرمود «إنّ اللّه
حرّم المیتة من کلّ شیء»، این استدلال توجیه داشت؛ لیکن حقیقت این است که بین آن حکم «لا تأکله» و بین ذیل روایت، ارتباطی وجود ندارد؛ یعنی ذیل روایت، دربارۀ حرفهای اضافهای است که آن شخص در مورد خوردن موش مرده، زده است.
اشکال دوم: اشکال دوم این است که از کجای عبارت
«إنَّ اللّهَ حَرَّمَ المَیتَةَ مِن کُلِّ شَیءٍ»، تنزیلِ یاد شده استنباط میشود؟ بله، در ذیل روایت آمده است که خداوند، مردار هر چیزی را حرام کرده است؛ ولی چگونه این روایت و ذیل آن، بر تنزیل متنجّس به منزلۀ نجس، دلالت دارد؟! به نظر میرسد که ذیل روایت اصلاً بر تنزیل، دلالت ندارد، چه رسد به اینکه مفید عموم تنزیل باشد و از آن استنباط شود که تمام احکام نجس بر متنجّس هم مترتّب میشود. بنا بر این، نه اصل تنزیل موجّه است، نه عموم تنزیل.
خلاصه این که: دو اشکال بر این استدلال وارد است: نخست اینکه این کبرا، اصلاً با
«لا تأکله» ارتباطی ندارد. دوم اینکه بر به فرض که مرتبط باشد، از این کبرا اصلاً تنزیل استفاده نمیشود، چه رسد به عموم تنزیل.
در این فصل دربارۀ حکم خرید و فروش متنجّس گفتگو کردیم و همۀ ادلّهای را که شیخ انصاری رحمه الله در کتاب المکاسب، برای حرمت تکلیفی و وضعی بیع متنجّس آورده است، مورد نقد و بررسی قرار دادیم. سپس آیات شریفۀ قرآن - که احتمال میرفت بر مدّعای مستدلّین دلالت داشته باشد - بررسی شد و دانستیم که برای حرمت وضعی و تکلیفیِ بیع متنجّس، نمیتوان به هیچ کدام از آن سه آیه استدلال کرد.
در مرحلۀ سوم نیز سه گروه از روایات، بررسی شد. نخستین گروه، دربارۀ آب متنجّس، گروه دوم در مورد آب گوشت متنجّس و گروه سوم - که یک روایت بود - دربارۀ روغن متنجّس به جسد موش بود. در بررسی این روایات نیز نتیجه آن شد که هیچ کدام بر مدّعای فوق، دلالت ندارند.
بنا بر این، حرف آخر در این بحث آن است که حکم تکسّب به متنجّس، همانند حکم تکسّب به خود نجس است. در بحثهای مربوط به اعیان نجس اثبات شد که دلیل کافی برای حرمت بیع نجس، وجود ندارد، مگر در مواردی که مقصود از بیع، اکل و شرب باشد؛ یعنی اکل شیء نجس، حرام است و بیع آن به جهت اکلش نیز حرام است؛ امّا اگر شخصی، عین نجس را به قصد منافع حلال بفروشد، مانعی ندارد، مانند فروختن خون برای تزریق به بیماران یا فروختن غائط به عنوان کود کشاورزی. اکنون در مورد متنجّس نیز همین حکم صادق است؛ یعنی چیزی که نجس شده است، اگر به قصد اکل و شرب فروخته شود، حرام و باطل است؛ امّا اگر به قصد منفعت مقصود و حلال باشد، اشکالی ندارد.
پس از حکم به جواز خرید و فروش متنجّس، بحث لزوم اعلام به مشتری مطرح میشود؛ یعنی اگر چیز متنجّسی برای منافع حلال، مورد خرید و فروش قرار گرفت، آیا لازم است که بایع مشتری را از نجس بودن آن آگاه کند یا خیر؟ گفتار بعد، به بحث و بررسی این مطلب اختصاص خواهد داشت، إن شاء اللّه.
در بحث بیع متنجّس، به این نتیجه رسیدیم که اگر منفعت حلال عقلایی بر بیع متنجّس مترتّب باشد، بیع آن صحیح است. در ادامۀ این بحث، مطلب دیگری مطرح میشود که آیا در فرض صحّت بیع متنجّس، اعلام به مشتری واجب است یا خیر؟
اگر مشتری عالم به نجاست باشد، باید از آن احتراز و اجتناب کند؛ امّا در صورتی که نداند، نخستین احتمال، عدم وجوب اعلام نجاست به اوست. مثلاً اگر بایع، لباس نجسی را به مشتری فروخت، در حالی که میداند مشتری در این لباس نجس نماز میخواند، چون مشتری جاهل به نجاست است، نمازش در آن لباس نجس، حکم
نماز در لباس طاهر را دارد و صحیح است و لازم نیست که بایع، او را نسبت به نجاست لباس آگاه کند.
دلیل احتمال فوق، این است که در باب موضوعات، ارشاد جاهل لازم نیست. مثلاً اگر شخصی در حال نماز است و شخص دیگر میداند که سجدهگاه آن شخص نمازگزار نجس است، لازم نیست که نمازگزار را از این نجاست آگاه کند و چون نمازگزار، جاهل به نجاست محلّ سجده است، نمازش صحیح است. فقها تصریح دارند که ارشاد جاهل در باب موضوعات، واجب نیست. البتّه این حکم در برخی موضوعات مهم، جاری نیست و گاهی لازم است که جاهل را ارشاد کنند. مثلاً اگر شخصی در صدد است که شخص دیگری را به گمان اینکه کافر است، بکشد و شما میدانید که او اشتباه میکند و آن متّهم، کافر نیست، لازم و واجب است که ارشاد جاهل کنید.
مثال دیگر اینکه مردی قصد ازدواج با زنی را دارد که شما اطّلاع دارید آن زن، خواهر رضاعی اوست، در حالی که خود آن مرد، اطّلاع ندارد. در این گونه امور مهم - مثل باب دماء و فرج - ارشاد جاهل لازم است؛ امّا در امور غیر مهم، ارشاد جاهل لازم نیست.
لیکن به نظر میرسد که عدم وجوب ارشاد جاهل در باب موضوعات غیر مهم، هرچند امری صحیح و پذیرفته است، امّا آیا میتوان گفت: صورت این مسئله، تنها از باب ارشاد جاهل نسبت به موضوع است؟
حقیقت این است که میان بحث ما با مسئلۀ ارشاد جاهل در باب موضوعات، تفاوت در تسبیب وجود دارد. به تعبیر دیگر، این که بایع، لباس نجسی را به مشتری میفروشد، یک مطلب است و مسئلۀ ارشاد جاهل در موضوعات، مسئلۀ دیگری است؛ زیرا آنها از این جهت که شخص آگاه در خطای جاهل نقش و سببیت دارد یا خیر، با هم تفاوت دارند. وقتی کسی در حال خوردن غذایی است که شما میدانید نجس است، بر شما لازم نیست او را آگاه کنید؛ ولی اگر بخواهید غذای خودتان را - که از نجاستش آگاهید - به دیگری بدهید، این کار جایز نیست؛ زیرا شما سبب خوردن آن نجاست شدهاید. در بحث فعلی نیز همین امر صادق است.
در سطرهای گذشته دانستیم که مسئلۀ مدّ نظر، از باب تسبیب است و نمیتوان آن را مصداق مبحث ارشاد جاهل در باب موضوعات دانست. اینک سؤال این است که آیا به صرف این که عنوان بحث، مسئلۀ تسبیب است، میتوان حکم کرد که اعلام نجاست به مشتری واجب است؟ یا حتّی با فرض تسبیب هم اعلامش به مشتری لازم نیست؟
احتمال دوم این است که اگر مبیع، عادتاً در اکل و شرب استفاده میشود و اکنون به خاطر منافع حلال دیگر، بیعش حلال شده است، اعلامش به مشتری واجب است.
مثلاً اگر تنها راه استفاده از روغن نجس، خوردن آن باشد، خرید و فروش آن حرام خواهد بود؛ ولی از آنجا که این روغن مایع، علاوه بر اکل، منافع حلال دیگری مثل استصباح دارد بیعش جایز است. با این حال، در چنین مواردی که عادتاً به عنوان اکل و شرب از آن استفاده میشود، اعلامش به مشتری لازم است؛ ولی جایی که برای اکل و شرب استفاده نمیشود، اعلام نجاست، لازم نیست. مثلاً فروختن لباس نجس به کسی که میخواهد در آن نماز بخواند، اشکالی ندارد؛ چرا که نماز جاهل در لباس نجس، صحیح است.
با مقایسه میان برخی روایات این باب، ضابطهای کلّی به دست میآید که بر اساس آن، در همۀ مواردی که یک شیء متنجّس به عنوان اکل و شرب مورد استفاده قرار میگیرد، اعلامش واجب است.
در برخی از روایات این باب، مسئلۀ اعلام مطرح شده است، مانند موثّقهای که در وسائل الشیعة، باب ششم از «ابواب ما یکتسب به» آمده است:
وَعَنهُ عَن أحمَدَ المیثَمی عَن مُعاویةَ بنِ وَهْب وَغَیرِهِ عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام، فی جُرَذٍ ماتَ فی زَیتٍ، ما تَقُولُ فی بَیعِ ذَلِکَ؟ فَقالَ علیه السلام: بِعهُ وَبَیِّنهُ لِمَنِ اشتَراهُ لیستَصبِحَ بِهِ؛(1)معاویة بن وهب میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ موشی
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 98.
که در روغن زیتون افتاده و مرده است، سؤال کردم. امام علیه السلام فرمودند: آن را بفروش، امّا به خریدار بگو که این نجس است تا برای چراغ و روشنایی از آن استفاده کند.
ضمیر «و عنه» به «محمّد بن الحسن» در روایت قبل باز میگردد. بنا بر این، این حدیث را شیخ طوسی رحمه الله از احمد المیثمی(1)نقل کرده است.
در این روایت، میبینیم که سخن از زیت است و در صورت جهل مشتری نسبت به تنجّس، احتمال خوردنش وجود دارد. در این مورد، امام علیه السلام اعلام به مشتری را لازم دانستهاند، امّا در جایی که احتمال اکل و شرب نیست، امام علیه السلام اعلام را لازم نمیدانند، چنانکه در باب 47 از ابواب النجاسات کتاب الطهارة، آمده است:
عَبدُ اللّهِ بنُ جَعفَرٍ فی قُربِ الإسنادِ عَن مُحَمَّدِ بنِ الوَلیدِ عَن عَبدِ اللّهِ بنِ بُکَیرٍ قالَ: سألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَن رَجُلٍ أعارَ رَجُلاً ثَوباً، فَصَلَّی فیهِ وَهُوَ لا یُصَلَّی فیهِ. قالَ علیه السلام: لا یُعلِمُهُ. قالَ: قُلتُ: فإن أعلَمَهُ؟ قالَ علیه السلام: یُعیدُ؛(2)
عبداللّه بن بگیر میگوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم: شخصی به شخص دیگر لباس نجسی را عاریه میدهد. آن شخص که لباس را عاریه گرفته است، با این لباس نماز میخواند، در حالی که عاریه دهنده خودش با آن نماز نمیخواند. [آیا اعلام نجاست به شخص عاریه گیرنده لازم است؟] امام علیه السلام میفرمایند: به او اعلام نکند. گفتم: اگر به او اعلام کرد چه؟ امام علیه السلام فرمودند: در این صورت، عاریه گیرنده باید نمازی را که خوانده است اعاده کند.
این روایت، موثّقه شمرده میشود و شاهد بحث در عبارت
«لا یعلمه» است؛ یعنی
1) (1) . در کتب رجال، نام احمد المیثمی آمده است. گاهی از او با عبارت عن المیثمی، یاد میشود و میثمی هم میگویند. گاهی اوقات احمد بن حسن بن اسماعیل هم گفته میشود. احمد بن حسن بن اسماعیل میثمی نیز همان میثمی است که کشّی و رجالیان او را توثیق کردهاند. البتّه واقفی مسلک است، امّا علما تصریح کردهاند که صحیح الحدیث و مورد اعتماد است.
2) (2) . وسائل الشیعة: ج 3 ص 488.
اگر کسی لباس نجسی را به دیگری عاریه داد، لازم نیست نجاست آن را به او اعلام کند. با الغای خصوصیّت در موضوع، نتیجه میگیریم که عاریه خصوصیّتی ندارد و در بیع نیز همین حکم جاری است و اعلام نجاست لباس به مشتری، لازم نیست.
نتیجهای که از مقایسه و بررسی دو روایت اخیر به دست میآید، این است که هر گاه مبیع متنجّس، عادتاً برای اکل و شرب استفاده میشود، بایع باید نجاست آن را به مشتری اعلام کند؛ امّا در جایی که اکل و شرب، استفادۀ متعارف مبیع شمرده نمیشود، نیازی به اعلام نیست.
ممکن است در مورد استدلال به روایت دومی که ذکر شد، اشکال شود که در ذیل آن، ابن بکیر از امام علیه السلام سؤال میکند که اگر عاریه دهنده، عاریه گیرنده را از نجاست آگاه کرده باشد، تکلیف چیست؟ امام علیه السلام میفرمایند: باید نمازش را اعاده کند. بنا بر این، ظاهر این است که سؤال ابن بکیر در مورد اعلام پس از نماز است، نه اعلام هنگام عاریه دادن لباس. شاهد و قرینۀ این احتمال، خود کلمۀ
«یعید» است که نشان میدهد عمل یک بار انجام شده است و پس از عمل، به او اعلام میشود و به همین جهت، باید نماز خود را اعاده کند؛ ولی در غیر این صورت، دربارۀ کسی که عمل را انجام نداده است،
«یعید» معنا ندارد.
پاسخ این است که این اعلام مربوط به پس از نماز نیست؛ زیرا اگر این اعلام، بعد از نماز صورت گرفته باشد، چگونه امام علیه السلام امر به اعاده میفرمایند، در حالی که از نظر فقها کسی که نماز را با لباس نجس خوانده است و بعد از نماز فهمیده است که در بدن یا لباسش نجاستی بوده، لازم نیست آن را اعاده کند؟! مگر اینکه
«یعید» را حمل بر استحباب کنیم که این احتمال بعید است.
بنا بر این، به نظر میرسد که سخن ابن بکیر در مورد اعلام نجاست، قبل از خوانده شدن نماز است؛ یعنی مقصود امام علیه السلام این است که اگر هنگام عاریه دادن لباس، به او
بگوید این لباس نجس است، ولی آن فرد توجّه نکند و یا گمان کند که میتواند در آن نماز بخواند، باید نماز خود را اعاده کند. بنا بر این،
«یعید» حمل بر وجوب میشود.
امام خمینی قدس سره دربارۀ وجوب اعلام به مشتری، این پرسش را مطرح کردهاند که آیا این وجوب اعلام (در فرضی که آن را بپذیریم) وجوب نفسی است، یا طریقی؟(1)یعنی اگر بایع بداند که نجاست این لباس، اصلاً مورد ابتلای مشتری نیست - مثلاً یقین دارد که مشتری چه نجاست را بداند و چه نداند، لباس را پیش از استفاده خواهد شست و یا مشتری، مقیّد و متشرّع نیست و برای او پاک و نجس فرق نمیکند - آیا باز هم این اعلام، واجب است؟ آیا میتوان از آن روایت که فرمود:
«بِعْهُ و بَیِّنه لِمن اشتَراه لیستصبح به» این گونه فهمید که این وجوب اعلام، یک وجوب نفسی است؟ یا این اعلام، یک وجوب طریقی دارد و فقط در فرضی واجب است که بایع بداند که مشتری متشرّع و متحرّز از نجاست است؟ به عبارت دیگر، آیا اعلام در هر صورت، واجب است یا فقط در جایی واجب است که احتمال تأثیر دارد و اگر بایع بگوید این لباس نجس است، مشتری پیش از استفاده آن را تطهیر میکند؟
امام خمینی قدس سره در پاسخ به این پرسش مینویسد:
والتحقیق أنّ الظاهر منها أنّ الوجوب شرعی لغایة التحفّظ عن وقوع المشتری فی الحرام والإبتلاء بالنجس، فعلیه لا یجب ذلک إذا علم بعدم ابتلائه به من الشرب والملاقاة ونحوهما، بل لا یجب مع علمه بعدم تأثیر الإعلام فیه لکونه ممّن لا یبالی بالدین؛(2)بنا بر تحقیق، ظاهر روایت این است که وجوب شرعی اعلام، برای حفظ مشتری از وقوع در حرام و ابتلای به نجاست است. بنا بر این، اعلام در جایی که بایع بداند مشتری نیازمند شرب و ملاقات یا مثل آن نمیشود،
واجب نیست؛ بلکه حتّی در جایی که بایع میداند اعلام نجاست در مشتری تأثیری ندارد و او بیمبالات است نیز واجب نیست.
بنا بر این، از نظر ایشان وجوب اعلام، مثل وجوب در باب امر به معروف و نهی از منکر است؛ یعنی همانطور که در امر به معروف و نهی از منکر، شرط است که احتمال تأثیر در آن باشد، در اینجا نیز اگر بایع احتمال میدهد که در مخاطب تأثیر کند، اعلام لازم است؛ ولی اگر میداند که مشتری متشرّع نیست و این اعلام در او هیچ تأثیری ندارد، یا بداند که مسئلۀ نجاست اصلاً مورد ابتلای او نیست، لزومی ندارد آن را بیان کند.
برای پذیرش یا ردّ نظر امام خمینی قدس سره، باید بررسی شود که شرطیت «احتمال تأثیر» در باب امر معروف و نهی از منکر از چه راهی به دست آمده است؟ در مورد اینکه شارع میگوید امر به معروف و نهی از منکر در جایی واجب است که احتمال تأثیر بدهید، یا دلیل خاص مثل روایت موجود است، یا چنین دلیلی وجود ندارد. اگر دلیل خاص وجود داشته باشد، نمیتوان و نباید در بحث کنونی قیاس کرد و آن شرطیت را در اینجا نیز وارد دانست. امّا اگر در باب ادلّۀ امر به معروف و نهی از منکر، دلیل خاصّی بر شرطیت «احتمال تأثیر» وجود نداشته باشد و قرینۀ مناسبت حکم و موضوع، این اقتضا را داشته باشد، باید بررسی شود که این مناسبت حکم و موضوع در بحث فعلی چگونه است.
توضیح آنکه: وقتی شارع میگوید: اگر کسی معروفی را ترک کرد به او امر کنید، هدفش این است که آن معروف، ایجاد و انجام شود. پس اگر در جایی علم به عدم احتمال تأثیر دارید (مثلاً در مورد کسی که نماز نمیخواند بدانید که حتّی با چندین بار امر و تذکّر باز هم آن شخص نماز نمیخواند)، در این صورت، تکلیف به امر به معروف لغو است. بنا بر این، مناسبت حکم و موضوع اقتضا دارد در مواردی که احتمال تأثیر وجود ندارد، امر و تکلیف به امر به معروف لغو باشد. اکنون نوبت آن
است که ببینیم آیا قرینۀ مناسبت حکم و موضوع را میتوان در بحث ما نیز جاری دانست یا خیر؟
در مسئلۀ فروش روغن متنجّس، چند احتمال وجود دارد: احتمال نخست اینکه مشتری به گونهای نامتشرّع و به اصطلاح «لا ابالی» است که میدانیم آن را برای خوردن استفاده میکند. در این صورت، بیع از باب بیع به قصد اکل خواهد بود که البتّه حرام است. این فرض از صورت بحث خارج است؛ زیرا سخن دربارۀ شرطیت اعلام در جایی است که اصل بیع صحیح باشد.
احتمال دوم اینکه میدانیم مشتری، روغن زیتون را برای خوردن استفاده نمیکند؛ ولی پس از خرید و هنگام استفاده، طهارت و نجاست را مراعات نمیکند، حتّی اگر نجاست را به او تذکّر دهیم. طبق نظر امام خمینی قدس سره اینجا اعلام به او واجب نیست.
احتمال سوم اینکه مشتری، متشرّع است و اعلام بایع در شیوۀ استفادۀ او از روغن زیتون تأثیر دارد. در این صورت، طبق نظر امام خمینی قدس سره اعلام به او واجب است.
ممکن است کسی بگوید: ظاهر این است که در این روایت، مجالی برای قرینۀ مناسبت حکم و موضوع نیست و به نظر میرسد که عبارت
«بِعه و بیّنه لِمن اشتَراه لیستصبح به» اطلاق دارد و میگوید: باید برای او نجاست را بیان کنی، خواه تقیّد به مسائل دینی داشته باشد و خواه نداشته باشد. پس در هر صورت، اعلام این که این روغن زیتون، نجس است، بر بایع واجب است. به تعبیر دیگر، گویا امام علیه السلام میفرمایند: روغن زیتون متنجّس را میتوانی بفروشی، امّا باید نجاست را برای مشتری بیان کنی که او آن را برای روشنایی استفاده کند، خواه بدانی که او به این نجاست توجّه میکند و از روغن فقط برای روشنایی بهره میبرد و خواه بدانی که او توجّهی ندارد و از روغن نجس، استفادههای نامشروع میکند.
با وجود تمام مناقشاتی که در کلام امام خمینی قدس سره شد، انصاف این است که بیان ایشان و تفصیلی که دادهاند، تام است و وجوب اعلام نجاست به مشتری تنها در صورتی بر بایع واجب است که احتمال تاثیر بدهد؛ زیرا قرینۀ مناسبت حکم و موضوع، بر این مطلب دلالت میکند و اطلاق روایت را مقیّد میکند. بنا بر این، وجوب اعلام به مشتری یک وجوب نفسی نیست؛ بلکه هرگاه بایع بداند که مشتری، مسلمان مقیّدی است که نجاست و پاکی یک شیء برای او تفاوت دارد، اعلام نجاست واجب است؛ ولی اگر او لااُبالی باشد و دانستن نجاست، فرقی به حال او نداشته باشد، اعلام نجاست، واجب نیست؛ چرا که قرینۀ تناسب حکم و موضوع، اطلاق روایت را از بین میبرد و نشان میدهد که این روایت، مربوط به شخصی است که تقیّد دارد و روغن متنّجس را برای استصباح استفاده میکند. پس نتیجه این میشود که وجوب اعلام، یک وجوب طریقی است.
شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب، پس از بیان حکم خرید و فروش اعیان نجس و متنجّس، دو عنوان دیگر را مطرح کرده است: نخست اینکه آیا خرید و فروش حیواناتی که عنوان «مسخ» دارند، جایز است یا نه؟ دوم این که آیا خرید و فروش سباع (حیوانات درنده) جایز است یا نه؟
ایشان دربارۀ خرید و فروش مسوخ (حیواناتی که برخی انسانها به شکل آنها مسخ شدهاند) مینویسد:
ثمّ اعلم إنّه قیل بعدم جواز بیع المسوخ من أجل نجاستها ولما کان الأقوی طهارتها لم یحتج إلی التکلّم فی جواز بیعها هنا. نعم لو قیل بحرمة البیع لا من حیث النجاسة کان محلّ التعرّض له ما سیجیء من أنّ کلّ طاهر له منفعة محلّلة مقصودة یجوز بیعه، و سیجیء ذلک فی ذیل القسم الثانی ممّا لا یجوز الإکتساب به لأجل عدم المنفعة فیه؛(1)بدان که برخی گفتهاند: بیع مسوخ به خاطر نجاستشان، جایز نیست؛ لیکن از آنجا که قول اقوی، طهارت مسوخ است، پس لازم نیست دربارۀ جواز
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 28.
بیع آنها در اینجا گفتگو کنیم. بله، اگر کسی بگوید بیع مسوخ به دلیل دیگری غیر از نجاست، حرام است، در این صورت، این ادّعا را در آینده بررسی خواهیم کرد و خواهیم گفت که هر شیء پاکی که منفعت حلال مقصود داشته باشد، بیعش جایز است. این بحث در ذیل قسم دوم از چیزهایی که کسب درآمد با آنها به خاطر منفعت نداشتن آنها جایز نیست، خواهد آمد.
باید دانست که نسبت میان مسوخ و سباع، عموم و خصوص من وجه است؛ یعنی ممکن است حیوانی از مصادیق مسوخ باشد، امّا درنده نباشد، مانند میمون و بوزینه که از مسوخ هستند، امّا از سباع نیستند. همچنین ممکن است حیوانی عنوان سباع را داشته باشد، ولی از حیوانات مسوخ نباشد، مثل شیر. بعضی از حیوانات نیز هم از مسوخ هستند و هم عنوان سباع را دارند، چنانکه در مورد پلنگ، گرگ و خرس چنین گفتهاند.
روشن است که با وجود تفاوت میان مسوخ و سباع، باید ادلّه و روایات را در این دو باب تفکیک کنیم؛ زیرا نمیتوان از ادلّهای که در باب سباع وارد شده است، در باب مسوخ استفاده کرد و یا از دلایلی که در باب مسوخ وارد شده است، در باب سباع بهره برد؛ چرا که وقتی نسبت میان آنها عموم و خصوص من وجه است، از نظر فقهی باید برای هر کدام، دلیل مختص خودش مطرح شود.(1)
در مورد اینکه آیا مسوخ از اعیان نجس به شمار میآیند یا نه، اختلاف نظر وجود دارد و شاید از همین جهت است که شیخ انصاری رحمه الله این مبحث را تتمّۀ بحث پیشین قرار دادهاند.
1) (1) . مقرّر: اگرچه در اینجا به مباحث مربوط به بیع «سباع» اشاره شده است، لیکن مباحث تفصیلی این مسئله بیان نشده و پس از بیع مسوخ، بحث بیع عبد کافر مطرح میگردد.
بیشتر فقها بر این باورند که نجاست در حیوانات، منحصر به کلب و خنزیر است؛ امّا بعضی قائل هستند که مسوخ هم مانند کلب، نجاست ظاهری دارند. فتوای شیخ انصاری قدس سره این است که مسوخ بنا بر اقوی، نجاست ظاهری ندارند(1)و چه بسا حق هم همین باشد؛ چرا که با توجّه به بیشتر روایاتی که در این باره در کتاب الطهارة وارد شده است، میتوان حکم به طهارت مسوخ کرد؛ امّا روایتی هم وجود دارد که ظهور ابتدایی در نجاست مسوخ دارد؛ لیکن در همان روایت نیز قرائنی وجود دارد مبنی بر اینکه نجاست ذاتی مقصود نیست. محلّ بحث دربارۀ این که آیا مسوخ، جزء اعیان نجس به شمار میروند یا نه، اینجا نیست؛ بلکه در کتاب الطهارة است. بنا بر این، برای روشن شدن حکم بیع مسوخ، نخست باید در جای خود (کتاب الطهارة)، در مورد نجاست یا طهارت این گروه از حیوانات بحث شود؛ زیرا اگر در آنجا ثابت شد که مسوخ از نجاسات است، همۀ مطالبی که دربارۀ اعیان نجس گفته شد، در اینجا هم مطرح میشود؛ یعنی اگر در مسئلۀ بیع اعیان نجس، مبنا این باشد که صِرف نجاست مانعی از صحّت بیع نیست، دربارۀ مسوخ هم گفته میشود که صرف نجاستش، مانع از بیعش نیست و اگر مصلحت و منفعت حلال بر آن مترتّب شود، خرید و فروش آن جایز است.
چه بسا کسی بگوید: اگرچه مسوخ نجاست ندارند، ولی خوردن آنها حرام است.(2)از این رو، روایت نبوی مشهور
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنَه»(3)- که در ابتدای مکاسب، مفصّل مورد بحث قرار گرفت - شامل مسوخ نیز میشود. بنا بر این، خرید و فروش حیواناتی از قبیل فیل، بوزینه، خرس و گرگ که از مسوخ هستند و خوردنشان حرام است، جایز نخواهد بود. به بیان دیگر، حرمت خوردن مسوخ، صغرا و روایت نبوی،
کبرای کلّی استدلال را به ما میدهد که براساس آن، معاملۀ مسوخ، هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی.
نکته: پیشتر گفته شد که برخی از فقها بر این باورند که حرمت در باب معاملات، فقط ظهور در حرمت وضعی دارد؛ یعنی فقط معامله باطل است بدون اینکه حرام باشد؛ لیکن به نظر میرسد که این دیدگاه، صحیح نیست؛ چرا که واژۀ
«حرّم» اطلاق دارد و هم بر حرمت تکلیفی دلالت میکند و هم بر حرمت وضعی.(1)
بنا بر این، نخستین بحث دربارۀ سند این روایت است؛ چرا که بسیاری از بزرگان، این روایت را به خاطر ضعف سند نپذیرفتهاند؛(2)لیکن ما در مطالب گذشته دربارۀ سند این حدیث، به این نتیجه رسیدیم که ضعف سند این حدیث، به طریقی جبران میشود و روایت قابل پذیرش است.(3)
دومین بحث در این بند، بحث دربارۀ دلالت روایت است. در مباحث پیشین این روایت از نظر دلالت نیز بررسی شد(4)و گفته شد که در بعضی از نسخ دیگر(5)آمده است:
«إنّ اللّه إذا حرّم أکلَ شیءٍ، حرّم ثمنه»؛ یعنی اگر اکل یک شیء حرام است، فروش آن نیز اگر به قصد اکل باشد، حرام میشود. با این بیان، این روایت در مورد جایی که فروش به قصد غیر اکل باشد، دلالتی ندارد؛ یعنی اگر مثلاً میته را که خوردنش حرام است، به قصد اینکه در کود استفاده کنند بفروشیم، این روایت دلالتی بر حرمتش ندارد. پس استدلال به روایت در صورتی صحیح است که
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً» باشد، امّا اگر
«إنّ اللّه إذا حرّم أکلَ شیءٍ» باشد، دلالتی ندارد.
همچنین گفته شد که از نظر ضوابط حدیث، کدام یک از «اصل عدم زیاده» یا «اصل عدم نقصان» در اینجا جریان پیدا میکند؟(6)جایی که نمیدانیم کلمۀ «أکل» در کلام اصلی امام علیه السلام بوده است یا نه، آیا مجرای «اصل عدم زیاده» است یا «اصل عدم زیاده» با «اصل عدم
نقصان» تعارض پیدا میکند؟ اینها مباحثی بود که پیش از این بررسی شد.
اینک فرض بر این است که کلمۀ «أکل» در روایت نیست. در این صورت به روشنی از روایت استفاده میشود که حرام بودن ثمن، به همان جهتی است که آن شیء به خاطر آن حرام است. یعنی شیئی که خوردنش حرام است، اگر به قصد اکل معامله شود، این معامله حرام میشود. به عبارت دیگر، چه کلمۀ «أکل» در روایت آمده باشد و چه نیامده باشد، نتیجه یکی است. مطابق روایت
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً» چیزی که بهخاطر جهتی حرام است، اگر به قصد آن جهت مورد معامله واقع شود، آن معامله حرام خواهد بود.
در نتیجه، این روایت نیز به نحو مطلق دلالت ندارد که اگر خوردن یک شیء حرام است، معاملۀ آن نیز مطلقاً (چه به قصد اکل باشد و چه به قصد منافع حلال) حرام است.
دلیل سوم حرمت بیع مسوخ، اجماع است. شیخ طوسی رحمه الله در کتاب المبسوط(1)و الخلاف،(2)برای حرمت بیع مسوخ، ادّعای اجماع کرده است. ایشان در الخلاف علاوه بر اجماع، به روایت نبوی
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنَه» متوسّل شده و میفرماید:
ولا یجوز بیع شیء من المسوخ مثل القرد والخنزیر والدبّ والثعلب والإرنب والذئب والفیل وغیر ذلک ممّا سنبیّنه، وقال الشافعی: کلّما ینتفع به یجوز بیعه مثل القرد، والفیل، وغیر ذلک. دلیلنا: إجماع الفرقة وأیضاً قوله صلی الله علیه و آله: «إنّ اللّه تعالی إذا حرّم شیئا حرّم ثمنه». وهذه الأشیاء محرّمة اللحم بلا خلاف إلّاالثعلب، فإنّ فیه خلافاً؛ خرید و فروش هیچ کدام از مسوخ (مانند: میمون، خوک، خرس، روباه، خرگوش، گرگ، فیل و غیر آن که در آینده آنها را بیان خواهیم کرد) جایز نیست.
لیکن شافعی گفته است که از میان اینها، بیع هر کدام که قابل انتفاع باشند، حلال است، مثل بیع میمون و فیل. دلیل ما اجماع امامیّه و نیز روایت نبوی است که
میفرماید: «خداوند هرگاه چیزی را حرام کند، ثمنش را نیز حرام میکند»، و این حیوانات، اجماعاً حرام گوشت هستند، مگر روباه که در مورد آن، اختلاف وجود دارد.
بنا بر این، شیخ طوسی رحمه الله حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را کبرا و حرمت اکل این حیوانات را صغرای استدلال قرار میدهد و عجیب این است که در اینجا برای حرمت بیع، به حرمت اکل این حیوانات استدلال میکند که از جملۀ آنها روباه است؛ امّا در ذیل همان سطور، دربارۀ حرمت گوشت روباه تردید میکند و میگوید: «فإنّ فیه خلافاً».
البتّه نکتهای که پیش از این در مناسبتهای مختلفی گفته شد، این است که اجماعات شیخ طوسی یا سیّد مرتضی، اجماع مصطلح نیست تا حاکی از قول همۀ فقها و یا کثیری از فقها و کاشف از قول معصوم علیه السلام باشد؛ بلکه گاهی اوقات، اجماعی که شیخ رحمه الله ادّعا میکند، مبتنی بر حکمی است که همانند یک کبرا، نزد شیخ رحمه الله مسلّم است. مثلاً ایشان بیع نجس را باطل میداند (کبرا) و چون این را اجماعی میداند، درباۀ مسوخ میگوید: «المسوخ نجس» (صغرا). پس اجماع داریم بر این که بیع مسوخ حرام است.
در حقیقت، مقصود ایشان از اجماع، اجماع بر کبرای استدلال ایشان است. حتّی گاهی اگر در مورد مسئلهای، روایت معتبری هم موجود باشد، باز شیخ رحمه الله ادّعای اجماع میکند. از این روست که در کلمات بزرگانی، مانند محقّق بروجردی قدس سره و شاگردان ایشان، منشأهای گوناگونی را برای اجماعات شیخ طوسی رحمه الله بیان میکنند.
خلاصه اینکه: شیخ طوسی رحمه الله در باب اطعمۀ کتاب الخلاف، به نجاست مسوخ، تصریح و ادّعای اجماع کرده است. بنا بر این، اجماعی که در اینجا دربارۀ مسوخ ادّعا میکند، اجماع بر خود حرمت بیع مسوخ نیست؛ بلکه اجماع بر حرمت بیع نجس است؛ امّا از آنجا که شیخ رحمه الله مسوخ را از مصادیق نجس میداند،(1)حکم اجماعی را به
1) (1) . شیخ طوسی بر این باور است که: «الحیوان علی ضربین: طاهر و نجس. فالطاهر: النعم بلا خلاف و ما جریمجراها من البهائم و الصید. و النّجس: الکلب و الخنزیر والمسوخ کلّها» (الخلاف: ج 6 ص 73).
مسئلۀ بیع مسوخ هم گسترش میدهد.
پس دلیل سومی که برای حرمت بیع مسوخ اقامه میشود، این اجماعی است که در المبسوط و الخلاف از سوی شیخ طوسی رحمه الله ادّعا شده است.
لیکن در مورد این دلیل، دو اشکال به روشنی دیده میشود:
اشکال نخست: با توجّه به دلایل دیگری که در این بحث وجود دارد، این اجماع، اجماع مدرکی است و اعتباری ندارد؛ بلکه اجماع محتمل المدرک هم اعتبار ندارد.
اشکال دوم: اجماع، یک دلیل لبّی است و در ادلّۀ لبّی باید بر قدر متیقّن اکتفا کرد.
پس اگر اجماع بر حرمت بیع مسوخ داشته باشیم، قدر متیقّن آن جایی است که بیع مسوخ به قصد خوردن گوشتشان باشد؛ یعنی چون گوشت آنها حرام است، بیعشان نیز حرام است. امّا اگر بیع آنها به قصد خوردن نباشد، بلکه برای مقاصد عقلایی دیگر باشد، اشکالی ندارد. حتّی برخی از فقها در باب معامله، شرط مالیّت را نیز برای ثمن و مثمن معتبر نمیدانند و به نظر ایشان، همینکه یک غرض شخصی به ثمن و مثمن تعلّق پیدا کند - ولو مالیّت هم نداشته باشد - معامله، صحیح است.(1)بنا بر این، اگر بیع مسوخ برای مقاصد عقلایی حلال یا مقاصد شخصی حلال باشد، معامله مانعی ندارد.
در نتیجه این اجماع باطل است.
دلیل چهارم برای حرمت بیع مسوخ، روایاتی است که در کتاب دعائم الإسلام و کتاب جعفریات وارد شده است. کتاب جعفریات مثل کتاب دعائم الإسلام، فاقد اعتبار و همۀ روایات آن مرسل است.(2)در این کتاب روایتی از امیرالمومنین علیه السلام نقل شده است که بر
اساس آن، یکی از مصادیق سحت و حرام، ثمنی است که بابت بوزینه (میمون) داده میشود:
وَ بِإسنادِهِ عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عَن أبیهِ عَن جَدِّهِ عَلی بنِ الحُسَینِ عَن أبیهِ عَن عَلی بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام، قالَ: مِنَ السُّحتِ ثَمَنُ المَیتَةِ وَ ثَمَنُ اللِّقاحِ وَ مَهرُ البَغی وَ کَسبُ الحَجّامِ وَ أجرُ الکاهِنِ وَ أجرُ القَفیزِ وَأجرُ الفرطون وَ المیزانِ إلّاقَفیزاً یَکیلُهُ صاحِبُهُ أو میزاناً یَزِنُ بِهِ صاحِبُهُ وَ ثَمَنُ الشطرَنجِ وَ ثَمَنُ النَّردِ وَ ثَمَنُ القِرَدِ... الحدیث.(1)
نکتۀ نخست دربارۀ این روایت، آن است که لفظ
«سحت» در این حدیث، دلالت بر حرمت دارد، به دلیل آیۀ شریفۀ«أَکّالُونَ لِلسُّحْتِ».2
نکتۀ دوم اینکه اگر در این حدیث، سخن از ثمن بوزینه است، باید توجّه داشت که در گذشته نیز هیچگاه گوشت میمون را برای خوردن نمیخریدند؛ بلکه برای منافع دیگر از آن استفاده میکردند. بنا بر این، در این حدیث
«ثمن القرد» مطلق است؛ یعنی اگر کسی بوزینهای را خرید و در مقابلش ثمنی داد، این ثمن برای آن بایع از مصادیق سحت و حرام است. در دعائم الإسلام هم نظیر این معنا آمده است.(2)
در مقابل این گونه روایات که ثمن مسوخ را «سحت» دانستهاند، روایات دیگری هست که بیع مسوخ را جایز میداند. مثلاً روایتی در مورد فیل وجود دارد که بیع استخوان فیل را جایز دانسته است:
أبُو عَلی الأشعَری عَن مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ الجَبّارِ عَن صَفوانَ بنِ یَحیَی عَن عَبدِ الحَمیدِ بنِ سَعدٍ قالَ: سألتُ أبا إبراهیمَ علیه السلام عَن عِظامِ الفیلِ یَحِلُّ بَیعُهُ أو شِراؤُهُ الَّذی یُجعَلُ مِنهُ الأمشاطُ؟ فَقالَ علیه السلام: لا بأسَ، قَد کانَ لأبی مِنهُ مُشطٌ أو أمشاطٌ؛(3)عبدالحمید بن سعید میگوید: از امام علیه السلام سؤال کردم آیا
خرید و فروش استخوانهای فیل که از آن شانه میسازند، حلال است؟ امام علیه السلام فرمود: مانعی ندارد، پدر من هم شانه یا شانه هایی از عاج فیل داشت.
البتّه مقصود از «عظام فیل»، استخوانهای معمولی بدن فیل نیست؛ بلکه مراد، عاج فیل است که چیزهای زیادی از آن ساخته میشود. در زمان ما دندان و برخی لوازم دکوری میسازند و در زمان گذشته هم مورد استفاده بوده است.
راوی این روایت، شخصی به نام «عبدالحمید بن سعید» است که مجهول است.
روایت دیگر، در مورد «فهود» است. «فهود» جمع «فهد» و «فهد» به معنای گربه وحشی یا پنلگ است. در جلد پنجم از کتاب کافی موثّقهای از عیص بن القاسم ذکر شده است:
أبُو عَلی الأشعَری عَن مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ الجَبّارِ عَن صَفوانَ عَن عیصِ بنِ القاسِمِ: سألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الفُهُودِ وَ سِباعِ الطَّیرِ هَل یُلتَمَسُ التِّجارَةُ فیها؟ قالَ علیه السلام: نَعَم؛(1)عیص بن قاسم میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم که آیا میتوان با پلنگ و پرندگان شکاری تجارت کرد؟ امام علیه السلام فرمود:
بلی.
همچنین در وسائل الشیعة، روایتی دربارۀ پوست پلنگ وارد شده است که در آن «ابو مخلد سرّاج» میگوید:
مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بِإسنادِهِ عَن عَلی بنِ أسباطٍ عَن أبی مَخلَدٍ السَّرّاجِ قالَ:
کُنتُ عِندَ أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام إذ دَخَلَ عَلَیهِ مُعَتّبٌ، فَقالَ: بِالبابِ رَجُلانِ فَقالَ علیه السلام: أدخِلهُما. فَدَخَلا، فَقالَ أحَدُهُما: إنّی رَجُلٌ سَرّاجٌ، أبیعُ جُلُودَ النَّمِرِ، فَقالَ علیه السلام: مَدبُوغَةٌ هی؟ قالَ: نَعَم، قالَ علیه السلام: لَیسَ بِهِ بأس؛(2)أبی مخلد سرّاج میگوید: نزد امام صادق علیه السلام بودم که معتّب بر ایشان وارد شد و گفت: دو
مرد پشت در هستند. حضرت علیه السلام فرمودند: آنها را داخل کن. آنها داخل شدند.
سپس یکی از آنها گفت: شغل من، زینسازی است و پوست پلنگ(1)را خرید و فروش میکنم. حضرت علیه السلام فرمود: آیا این پوستها دبّاغی شده است؟ عرض کرد: بله، امام علیه السلام فرمود: اشکالی ندارد.
این روایت، در مباحث پیشین نیز مرور شد و توضیحاتی در مورد عبارت «مدبوغة» ارائه گردید.(2)
همین گونه که در این چند روایت دیده میشود، در مقابل روایاتی نظیر
«من السّحت ثمن القرد»، روایاتی وجود دارد که بیع مسوخ را جایز میدانند. جمع بین این دو گروه از روایات، به این است که روایت
«من السّحت ثمن القرد» و نظیر آن را بر کراهت حمل کنیم.
این تمام سخن، دربارۀ بیع مسوخ بود.
شیخ انصاری رحمه الله پس از بحث دربارۀ اعیان نجس و متنجّس و بیان حکم آنها، میفرماید: از حرمت بیع اعیان نجس و متنجّس، چهار مورد استثنا میشود که عبارتاند از:
الأُولی یجوز بیع المملوک الکافر، أصلیّاً کان أم مرتدّاً مِلّیّاً [...]،(1)الثانیة یجوز المعاوضة علی غیر کلب الهراش فی الجملة [...]،(2)الثالثة الأقوی جواز المعاوضة علی العصیر العنبی إذا غلی ولم یذهب ثلثاه وإن کان نجساً [...]،(3)الرابعة یجوز المعاوضة علی الدهن المتنجّس. [...]؛(4)نخست: بیع مملوک کافر اصلی یا مرتدّ ملّی، دوم: معاوضۀ سگ غیر ولگرد در برخی موارد، سوم: معاوضۀ عصیر عنبی که جوشیده باشد و هنوز دو سوم آن نرفته باشد، چهارم: معاوضۀ روغن نجس.
مورد دوم که مربوط به بیع سگ است، در فصل دهم از مباحث سال 84 بررسی گردید. پس در این فصل و فصلهای بعد، سه مورد دیگر - که نخستین آنها بیع کافر است -، بیان و بررسی خواهد شد، إن شاء اللّه.
شیخ انصاری قدس سره دربارۀ خرید و فروش عبد کافر مینویسد:
الأولی، یجوز بیع المملوک الکافر - أصلیاً کان أم مرتداً ملّیاً - بلا خلافٍ ظاهرٍ، بل ادّعی علیه الإجماع، ولیس ببعیدٍ کما یظهر للمتتبّع فی المواضع المناسبة لهذه المسألة، کاسترقاق الکفّار، وشراء بعضهم من بعض، وبیع العبد الکافر إذا أسلم علی مولاه الکافر، وعتق الکافرة، وبیع المرتد، وظهور کفر العبد المشتری علی ظاهر الإسلام وغیر ذلک. وکذا الفطری علی الأقوی، بل الظاهر أنّه لا خلاف فیه من هذه الجهة، وإن کان فیه کلامٌ، من حیث کونه فی معرض التلف لوجوب قتله؛(1)از حرمت بیع اعیان نجس، چهار مورد استثنا شده است که عبارتاند از: نخست: بیع مملوک کافر - چه اصلی باشد و چه مرتدّ ملّی - جایز است بدون اینکه مخالف روشنی داشته باشد؛ بلکه حتّی ادّعای وجود اجماع شده است و دست یافتن به آن، برای کسی که در مواضع مناسب با این مسئله جستجو کند، بعید نیست، مسائلی مانند به بندگی گرفتن کافر، خرید و فروش کفّار بین خودشان، فروختن عبد کافری که نزد مولای کافرش مسلمان شده است، آزاد کردن کنیز کافر، بیع مرتد، آشکار شدن کفر عبدی که به خاطر ظاهر مسلمانش خریداری شده است و مسائل دیگری از این دست. همچنین حکم کافر فطری نیز بنابر اقوی همان حکم کافر اصلی است؛ بلکه ظاهراً از جهت نجاست هیچ اختلافی در این مسئله نیست، هرچند از این جهت که به خاطر وجوب قتلش در معرض تلف است، شاید مورد بحث باشد.
«کافر» یا کافر اصلی است و یا مرتد. کافر اصلی کسی است که پدر و مادرش کافر
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 28.
بودهاند و خودش هم پس از سنّ بلوغ، کافر است و کافر هم میماند. در مقابل این قسم، کافر بالعرض است؛ یعنی کسی که ابتدا مسلمان بوده و سپس کافر شده است. از این قسم اخیر با لفظ «مرتد» تعبیر میکنیم.
مرتد دو قسم است: مرتدّ فطری و مرتدّ ملّی. «مرتدّ فطری» کسی است که قبلاً مسلمان بوده و پدر یا مادر یا هر دوی آنها مسلمان بودهاند، لیکن از فطرت خود بازگشته و کافر شده است. «مرتدّ ملّی» کسی است که از ابتدا بر ملّت کفر به دنیا آمده و بعدها مسلمان شده و سپس از اسلام به حالت کفر برگشته است.
احکام مرتد، نظر به اینکه مرتدّ فطری باشد یا ملّی، مرد باشد یا زن باشد، متفاوتاند. مثلاً اگر مرتد فطری مرد باشد، قتلش واجب است و اموالش به ارث برده میشود و از همسرش جدا میگردد؛ یعنی همسرش حکم زنی را دارد که شوهرش از دنیا رفته است و باید از همان زمانی که آن مرد مرتد شده است، عدّۀ وفات نگهدارد.
امّا اگر مرتدّ فطری زن باشد، باید حبس شود تا توبه کند یا بمیرد.
در صورتی که مرتد ملّی باشد، بلا فاصله قتلش واجب نیست؛ بلکه به او مهلت میدهند که توبه کند یا حکم اعدام را بپذیرد و کشته شود. البتّه دربارۀ مقدار زمان مهلت، اختلاف است. این احکامِ اجمالی است که در فقه برای کافر و مرتد گفتهاند.
نخستین نکته، به تعارض بدوی حکم ارتداد با آیۀ شریفۀ«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» ، مربوط است.(1)در این مورد باید توجّه داشت که مجرای آنها کاملاً با هم فرق دارد؛ زیرا آیۀ شریفۀ«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» به یک امر باطنی، مربوط است، حال آنکه ارتداد یک امر انشایی ظاهری اظهاری است. ماهیت دین طوری است که قابلیت اکراه ندارد و
1) (1) . سورۀ بقره: آیۀ 256.
نمیتوان اعتقاد را با اکراه به کسی تزریق، یا از کسی سلب کرد. در مورد آیۀ شریفه نیز باید دانست که اگر«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» را این گونه معنا کنیم که خداوند، آزادی مطلق داده و فرموده است در دین، هیچ اکراهی نیست، به این معنا که هر کس هر دینی را میخواهد اختیار کند، چنین تفسیری با احکام باب ارتداد سازگاری ندارد، مگر این که بگوییم آیات مربوط به احکام ارتداد، به لحاظ زمانی متأخّر از این آیۀ شریفه نازل شده و ناسخ آن هستند. البتّه در این صورت باید بحث شود که آیا اصلاً در قرآن نسخ وجود دارد یا نه؛ زیرا برخی از بزرگان بر این باورند که اساساً در قرآن کریم نسخ وجود ندارد.(1)
یک احتمال در مورد آیۀ شریفه این است که«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» ، یعنی پذیرفتن هیچ دینی ممنوع نیست. لیکن این احتمال دو اشکال دارد:
نخست اینکه: این احتمال با صریح آیات دیگر قرآن، نظیر«إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ»2 و«وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ»3 سازگاری ندارد.
دوم اینکه: این معنا به چند تقدیر نیاز دارد؛ زیرا در مورد «فی الدین» باید «فی اختیار أیّ دین» در تقدیر گرفته شود و در مورد «اکراه» نیز نمیتوان آن را مطابق ظاهر خودش معنا کرد؛ بلکه باید این گونه معنا شود که «لا فرق فی اختیار أیّ دینٍ من الأدیان» که این معنا، بر خلاف ظاهر است. البتّه حتّی با فرض پذیرش این احتمال و این معنا، باز هم این آیه، منافی احکام ارتداد نیست؛ زیرا طبق نظر قائلان به نسخ در
1) (1) . برای آگاهی بیشتر درباره منکران نسخ در قرآن، ر. ک: نسخ در قرآن: ص 62 و 63 و 243 و 262. در مقابل منکران نسخ در قرآن، گروهی، آیات زیادی را منسوخ میدانند تا آنجا که برخی تعداد آیات منسوخ را تا دویست آیه رساندهاند. برای مطالعۀ بیشتر در این مورد، ر. ک: البیان فی تفسیر القرآن: ص 287 به بعد و نیز مباحث تفسیری جهاد ابتدایی در قرآن که معظّم له مطرح نمودهاند.
قرآن، احکام ارتداد در مدینه و آیۀ«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» ، در مکّه نازل شده است و آیۀ متأخّر میتواند ناسخ آیۀ متقدّم باشد.
معنای محتمل دوم این است که«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» یعنی خود دین، اکراه بردار نیست. حقیقت دین از قبیل افعال خارجی نیست که قابل تعلّق اکراه و اجبار باشد؛ بلکه ادامۀ آیه، «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» را معنا کرده و میفرماید: «قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ».1 بنا بر این، اگر «رشد» و «غی» تبیین شده باشند، انسان فطرتاً به طرف «رشد» میرود. عبارت«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» نباید به تنهایی معنا شود؛ زیرا معنای آن پس از عبارت«قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» روشن میشود؛ یعنی مضمون آیه، شبیه آنجاست که پدری فرزندش را برای درس و مطالعه، میان دو اتاق مخیّر کند؛ ولی فرزند در ابتدا نمیداند کدام اتاق روشن و قابل استفاده و کدام اتاق تاریک است، امّا پس از اینکه اتاق روشن و تاریک مشخص شد، هرگز تردید نمیکند که کدام اتاق قابل استفاده و کدام یک غیر قابل استفاده است.
در این آیه نیز خداوند میفرماید: راه رشد بیان شده است.(1)پس روشن است که هیچ عاقلی متمایل به «غی» نخواهد شد.
بر اساس این معنا، اگر برای کسی «رشد» و «غی» روشن شد، ولی با آنها مخالفت کرد، آیا عقلاً سزاوار عقوبت شدید نیست؟ آیا عقوبت شدید برای چنین کسی اشکال دارد؟ در همین مثال اخیر، پس از آنکه پدر فرزندش را به اتاق روشن و امکاناتی که در آن هست رهنمون شود، اگر فرزند اتاق تاریک را انتخاب کند و از خواندن درس و
1) (2) . «رشد» حقیقت اسلام است، حقیقت ایمان است، حقیقت خود خداوند و معاد و تمام اموری است که مربوط بههدایت انسان است. در این «تَبیّنَ» نکات زیادی وجود دارد، مثل اینکه از همین «تَبیّنَ» استفاده میشود که تا زمانی که برای کسی واقعاً اسباب هدایت فراهم نباشد، نمیتوانیم در مورد او بگوییم «تبیّنَ الرّشدُ من الغی».
امکانات رشد و ترقّی برای همیشه باز بماند، آیا مستحق عقاب و مذمّت نیست؟
بنا بر این، وجود عقوبت منافاتی با«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» ندارد.
نکتۀ دیگر در این باب، این است که اگر کسی مرتد شود و ارتدادش را اظهار نکند، مشمول احکام مرتد نخواهد بود؛ یعنی اگر کسی - نعوذ باللّه - در ذهن خودش از دین اسلام برگشت و یا منکر یکی از ضروریات شد، ولی این باور را اظهار نکرد، حکمی بر او مترتّب نمیشود. حتّی اگر شخص دیگری، علم به ارتداد او پیدا کند و بداند که این شخص باطناً از اسلام برگشته است، امّا اظهار نمیکند، حق ندارد حکمی از احکام مرتد را بر او مترتّب کند. بنا بر این، نخستین نکته در باب ارتداد این است که شخص، ارتداد خودش را اظهار کند.
با توجّه به شرطی که برای حکم ارتداد بیان شد، نمیتوان حکم ارتداد را منافی آزادی اعتقاد در دین دانست؛ زیرا اینکه شخص مرتد ارتدادش را اظهار کند، تنها یک تغییر اعتقاد نیست؛ بلکه مخالفت عملی و رسمی با دین و مقابله با آن است. اگر ارتدادی اظهار نشد، حکمی بر آن مترتّب نمیشود و - همان گونه که گفته شد -، حتّی اگر کسی این مرتد را بشناسد و از ارتدادش آگاه باشد، نمیتواند تا هنگامی که شخص مرتد ارتداد خودش را اظهار نکرده است، احکام ارتداد را بر او جاری کند. بنا بر این، نقطۀ اتّکای احکام ارتداد مسئلۀ اظهار است، نه خود ارتداد.
در اسلام احکام و حدود شدیدی برای محارب، مفسد فی الأرض و کسی که برای ترساندن مردم شمشیر میکشد، وجود دارد. اگر کسی شمشیرش را در ملأ عام برای ترساندن مردم آشکار کند، مصداق «محارب» و یا «مفسد فی الأرض» است. پس وقتی این شخص، چنین حکمی دارد، آیا نباید کسی را که صدایش را به دشمنی با دین بلند میکند، «محارب» یا «مفسد فی الأرض» دانست؟ آن هم دشمنی با دینی که ما آن را تأمین کنندۀ سعادت بشر میدانیم.
ممکن است شبهه کنند که چرا در اسلام، حکم مقابله با دین قتل است؟ حکمت این حکم این است که نتیجۀ مقابله با دین، محرومیت بسیاری از مردم از نعمت هدایت است. وقتی کسی بر علیه اسلام حرف میزند، نمیتواند بگوید من فقط شبهاتی که در مورد اسلام است را مطرح میکنم؛ بلکه او با سخنش، شمار بسیاری از مردم را از مسیر هدایت خارج میکند. چنین شخصی یک مادّۀ فساد است که باید برای مصلحت امّت از بین برود.
گاهی مقارنۀ بین احکام، نتایجی در پی دارد که به داوری انسان دربارۀ احکام دین کمک میکند. مثلاً در مورد شبهاتی که دربارۀ احکام زنان مطرح است، انسان نباید با دیدن یک حکم داوری کند؛ بلکه باید مجموعۀ احکام را ببیند. فرض کنید که شخصی هدایایی را به فرزندانش داده و این هدایا متفاوت است. در اینجا اگر بخواهند عدالت این پدر را بسنجند، باید ببینند ارزش مجموعۀ آنچه که به هر کدام از فرزندانش بخشیده چقدر است، نه اینکه یکی از هدایای یک فرزند را با یکی از هدایای فرزند دیگر مقایسه کند. پس ما برای این که بفهمیم آیا واقعاً در نظر اسلام دربارۀ زنان، عدالت رعایت شده یا نه، باید مجموعۀ احکام را ببینیم.
اسلام میگوید باید برای زن مهریه قرار داده شود و مقدار مهریه هم باید به رضایت زن باشد. به مجرّد این که عقد ازدواج خوانده میشود، زن مالک مهریه است و همان لحظه میتواند مطالبه کند. نظر اسلام این است که زن محترمانه در منزل بنشینید و مرد باید مخارج او را بپردازد و نیازهای او را برآورده سازد. حتّی میتواند برای کارهایی که در منزل انجام میدهد و همچنین برای شیر دادن به فرزندانی که از این مرد دارد، از او اجرت طلب کند. اسلام این همه امتیاز برای زن قرار داده است. از سوی دیگر، اسلام میگوید اگر کسی از دنیا رفت، به دختر او نصف پسر ارث میرسد؛ ولی مغرضان فقط این حکم را میبینند و ادّعا میکنند کهاین گونه احکام
تبعیض و خلاف عدالت است؛ امّا توجّهی به مزایای زیادی که برای زن قرار داده شده ندارند، مانند عدم وجوب جهاد و عدم وجوب نفقۀ اولاد بر زن.
در باب ارتداد هم مسئله این است که اظهار ارتداد، میتواند زحمات بسیار زیادی را که توسّط پیامبران و اولیای الهی برای اسلام و هدایت بشر کشیده شده است، خنثا کند. اظهار ارتداد، مقابله با همۀ انبیاء علیهم السلام و قرآنی است که جامعترین کتاب و هدایت برای پرهیزگاران است. از این رو، مخالفت شارع با اظهار ارتداد، به خاطر مخالفت عقیده نیست؛ بلکه به خاطر آثار سوء این اظهار است که در جامعه بروز میکند و این شخص با اظهار ارتداد خود، مانع از هدایت بسیاری میشود. آیا اینجا عقل که حاکم به استحقاق عقاب است، نمیگوید چنین آدمی را باید به شدیدترین وجه، عقاب کرد؟(1)
جناب شیخ رحمه الله پس از بیان حکم بیع اعیان نجس و اعیان متنجّس، نخستین موردی را که به عنوان استثنای بیع اعیان نجس، مطرح میکند، بیع عبد کافر است. ایشان مینویسد:
یجوز بیع المملوک الکافر أصلیاً کان أو مرتدّاً ملّیّاً؛(2)بیع مملوک کافر جایز است، چه کافر اصلی باشد و چه مرتدّ ملّی.
البتّه اگر کسی بگوید: کافر نجس نیست و عبد کافر را هم مثل سایر عبدها بداند، دیگر بحثی در مورد اینکه آیا خرید و فروش عبد کافر جایز است یا نه، نخواهد داشت. امّا بیشتر فقها، کافر و مرتد را از مصادیق نجس العین میدانند. شیخ انصاری رحمه الله نیز با اینکه بیع نجس را جایز نمیداند، قائل است که اگر عبدی کافر یا
مرتد باشد، بیعش جایز است. ایشان میفرماید:
در این مورد، ادّعای اجماع شده است و به نظر میرسد که چنین اجماعی در اینجا بعید نیست و با مراجعه به مواضعی که در فقه، مناسب با بحث کافر است، به روشنی فهمیده میشود که بیع عبد کافر اشکالی ندارد.(1)
ما پیش از اینکه ادلّۀ شیخ قدس سره را بررسی کنیم و پس از آن به بحث مرتدّ فطری بپردازیم، اقوال سایر فقها را مورد کنکاش قرار میدهیم.
علّامه رحمه الله در کتاب منتهی مینویسد:
یجوز التجارة فی الجاریة النصرانیه والمغنّیة (مغنّیة نصرانیة) بالبیع والشراء لانّهما عینان تملکان فصحّ أخذ العوض بحقّهما کسائر الأعیان المملوکة ولا نعلم فیه خلافاً؛(2)تجارت کنیز نصرانی یا کنیز آوازخوان با خرید و فروش، جایز است؛ زیرا آن دو عین قابل تملّک هستند. پس اخذ عوض در مقابل آنها - مانند سایر اعیان مملوک - جایز است و ما کسی را سراغ نداریم که با این جواز، مخالفت کرده باشد.
البتّه این سخن، مبتنی است بر قول مشهور فقها - بویژه قدما - که اهل کتاب را پاک نمیدانستند و قائل بودند که یهود و نصارا هم نجس هستند. بنا بر این، از نظر علاّمه رحمه الله میتوان جاریه و آوازخوان نصرانی را خرید و فروش کرد؛ زیرا آنها قابل تملّک هستند و به ملک انسان در میآیند. در عبارت ایشان آمده است: «فی الجاریة النصرانیة و المغنّیة». شاید مقصود ایشان، کنیز نصرانیِ آوازخوان باشد که البتّه این
احتمال، با توجّه به مثنّا بودن ضمایر بعدی، منتفی است. شاید هم مقصود علّامه قدس سره هر دو کنیز - یعنی کنیز نصرانی و کنیز آوازخوان - باشد و میخواهد بگوید: هر دوی آنها قابل خرید و فروش هستند و اخذ عوض در مقابلشان، جایز است. بنا بر این، از عبارت علاّمه رحمه الله فهمیده میشود که خرید و فروش کنیز کافر یا کنیزی که عنوان مغنّیه دارد، جایز است.
ایشان در کتاب تحریر الأحکام نیز عبارتی شبیه همین متن را دارد؛(1)امّا در کتاب تذکرة الفقهاء مینویسد:
المرتدّ إن کان عن فطرةٍ ففی صحّة بیعه نظر، ینشأ من تضادّ الحکمین ومن بقاء الملک، فإنّ کسبه لمولاه، أمّا عن غیر فطرة فالوجه صحّة بیعه لعدم تحتّم قتله، لاحتمال رجوعه إلی الإسلام؛(2)دربارۀ جواز بیع مرتدّ فطری، اشکالی وجود دارد که از تضادّ دو حکم و بقای ملک ناشی میشود؛ چرا که کسب او مال مولای اوست. امّا مرتدّ غیر فطری، بیعش صحیح است؛ زیرا قتل او حتمی نیست و ممکن است به اسلام باز گردد.
مراد علّامه قدس سره این است که بیع مملوکی که مرتدّ فطری شده است، اشکال دارد؛ زیرا از یکسو حکم به صحّت بیع او با حکم به وجوب قتل او تضاد دارد (چون کسی که قتلش واجب باشد، در معرض تلف است و بیعش صحیح نیست)؛ ولی از سوی دیگر، اگر همین عبد مرتد درآمدی را کسب کند، این درآمد، از آنِ مولای اوست و این نشان میدهد که او همچنان در ملک مولا باقی است و باقی بودنش در ملک مولا، حکایت از صحّت بیع او دارد. پس با توجّه به وجود هر دو احتمال، حکم به صحّت بیع، دشوار است.
شاهد بحث، مطلب بعدی ایشان است که بیع مرتدّ غیر فطری را - نظر به اینکه قتلش حتمیّت ندارد - جایز دانسته است.
صاحب جواهر قدس سره میفرماید:
لا اشکال فی جوازه بأخیه أی الکافر حربیاً کان أم ذمّیاً، لمسلمٍ کان أم لکافر ذمّی أو حربی، وإن کان هو من الأعیان النجسة، إلّاأنّه ذلک لا یمنع من بیعه بإجماع المسلمین والنصوص؛(1)شکّی نیست که بیع کافر حربی و ذمّی به مسلمان یا کافر ذمّی یا کافر حربی دیگر، جایز است. البتّه هرچند کافر از اعیان نجس به شمار میرود، لیکن نجس بودن او مانع از بیع او نیست؛ زیرا مسلمانان بر این جواز، اجماع دارند و روایات نیز بر آن دلالت میکنند.
پس ایشان به دو دلیل، بیع کافر را - حتّی اگر او را نجس بدانیم - جایز میداند، چه او را به کافر بفروشیم و چه به مسلمان. دلیل نخست ایشان، اجماع مسلمین است که از اجماع علما بالاتر است و دلیل دوم، نصوص و روایاتی است که در ادامه، بیان خواهد شد، إن شاء اللّه.
چنانکه پیشتر گفته شد، علاّمه رحمه الله در کتاب منتهی المطلب و صاحب جواهر رحمه الله در این بحث، ادّعای اجماع کردهاند.
توجّه به نکتهای که شیخ رحمه الله، در مورد اجماع مورد ادّعای این بزرگواران، بدان اشاره کرده، بسیار مهم است و آن اینکه علاّمه رحمه الله و صاحب جواهر رحمه الله کلمات فقها را تتبّع نکردهاند تا از کلماتشان دربارۀ جواز بیع عبد کافر، اجماع فقها در مورد این موضوع خاص را به دست آورده باشند؛ بلکه ایشان مسائل مربوط به عبد کافر را که میان فقها مورد اتّفاق است، مدّ نظر قرار داده و جواز بیع عبد کافر را نتیجۀ بدیهی آن
1) (1) . جواهر الکلام: ج 22 ص 23.
مسائل دانستهاند، چنانکه در متن کتاب المکاسب مشاهده شد، خود شیخ انصاری رحمه الله برخی از این مسائل را بیان کرده است:
مسئلۀ اوّل، مسئلۀ استرقاق کفّار است؛ یعنی مسلمان میتواند وقتی که با کافر جنگید، کافر را رقّ خودش قراردهد. از همین که کافر را میشود رق قرار داد، جواز بیع استفاده میشود؛ زیرا رقّیت و عبد بودن از آثار ملکیت است و همۀ آثار ملک باید بر آن مترتّب شود؛ یعنی نمیتوان گفت در اسلام، انسان میتواند کافر را بنده و مملوک خودش قرار دهد؛ امّا آثار ملک بر آن مترتّب نمیشود. یکی از آثار ملکیت، جواز بیع آن است.
مسئلۀ دوّم، این است که مسلمان میتواند کافری را از کافری دیگر بخرد. جناب شیخ قدس سره این مسئله را با تعبیر «و شراء بعضهم من بعض» بیان کرده است؛ یعنی اگر کافر حربی بخواهد فرزند خودش را بفروشد، مسلمان میتواند آن را بخرد. این هم از مواردی است که نشان میدهد خرید و فروش کافر حربی، جایز است.
مسئلۀ سوم، این است که «العبد إذا أسلم علی مولاه الکافر یُباع علیه»؛ یعنی اگر کافری عبدی دارد که او نیز کافر است، سپس آن عبد مسلمان شود، در مورد این عبد گفتهاند که مالکش را مجبور به فروختن عبد میکنند. این حکم کاشف از این است که اگر آن عبد اسلام نیاورد، اختیارش با مالک است؛ یعنی مالک میتواند آن را بفروشد و طبعاً مسلمان هم میتواند او را بخرد.
مسئلۀ چهارم، عتق رقبۀ کافر است. در کتاب العتق آمده است که مسلمان میتواند پولی را برای آزاد شدن رقبۀ کافر بپردازد. از سوی دیگر قانون داریم که «لا عتقَ إلّافی ملک»؛ یعنی عتق، موقوف بر تملّک است. نتیجه این است که بپذیریم رقبهای که قرار است آزاد شود، دستکم یک لحظه در ملک خریدار واقع میشود و سپس از ملک او آزاد میگردد.
مسئلۀ پنجم، این است که علما به جواز بیع مرتد تصریح کردهاند.
جناب شیخ رحمه الله بجز این مسائل، مسائل دیگری را هم بیان کرده است.(1)ایشان در صدد بیان این مطلب است که نمیتوان در این باب، اجماع مصطلح را به دست آورد؛ یعنی نمیتوانیم جستجو کنیم که آیا فقها بیع مملوک کافر را جایز میدانند یا نه؛ زیرا ممکن است فقهای عظام اصلاً در این مورد فتوایی نداده باشند؛ امّا میتوانیم نظر فقها را در مواضع مناسب و در مسائل مختلف، کنار هم بگذاریم و از آنها نتیجه بگیریم که فقها بر جواز بیع مملوک کافر، اجماع دارند.
اشکال نخست: در کلمات قدما، بیع عبد کافر، به نحو مستقل مطرح نشده است تا بتوانیم از کلمات و فتاوای قدما، اجماع را استفاده کنیم. اگر موضوعی در کلمات قدما مطرح نشده باشد، چگونه ادّعای اجماع ایشان امکان پذیر است؟
اشکال دوم: میدانیم اجماع در صورتی پذیرفته است که کاشف از قول معصوم علیه السلام باشد. اینک سؤال این است که آیا تحصیل اجماع از طریق بررسی کلمات فقها در مسائل گوناگون، میتواند کاشف از قول معصوم علیه السلام باشد؟ اجماع اگر در بین متأخّران باشد که اصلاً اعتباری ندارد، بلکه آن اجماعی که کاشف از قول معصوم علیهم السلام است، اجماع بین متقدّمان است. پس اینکه ببینیم در مواضع متعدّدی مسئلۀ عبد کافر مطرح شده است و از راه ملازمه، نتیجه بگیریم که حتماً فقها بیع عبد کافر را جایز میدانند، نمیتواند کاشف از قول معصوم علیه السلام باشد. از اینرو، نظر برخی از بزرگان این است که کاشفیت این اجماع از قول معصوم علیه السلام، مشکل است.(2)بنا بر این، هر دو نکتهای که گفته شد، مقدّمات شبههای را فراهم میسازد که موجب بیاعتبار شدن این اجماع میشود.
پاسخ به هر دو اشکال: پاسخ هر دو اشکال فوق این است که اگر ملاک، کاشفیت
اجماع از قول معصوم علیه السلام است، چه تفاوتی دارد که قول فقها، صریح باشد یا غیر صریح؟ همان گونه که از فتاوای صریح فقها میتوانیم قول معصوم علیه السلام را کشف کنیم، فتاوای غیر صریح ایشان نیز میتواند حاکی از فرمایش معصوم علیه السلام باشد. فقیه، در جایی دربارۀ استرقاق کفّار فتوا داده است و این فتوا بر صحّت بیع عبد، دلالت میکند و با آن ملازمه دارد. بنا بر این، هرچند این فتوا صریحاً توسّط فقیه بیان نشده است، امّا لزومی به تصریح نیست و کلمات غیر صریح فقها نیز مفید یقین است.
با این توضیح، همان گونه که از فتوای صریح فقها میتوانیم اجماع را به دست بیاوریم، از فتاوای غیر صریح ایشان نیز اجماع به دست میآید. همچنین همان گونه که فتاوای صریح فقها (در صورت اجماع) کاشف از قول معصوم علیه السلام است، فتاوای غیر صریح ایشان هم (در صورت اجماع) میتواند کاشف از قول معصوم علیه السلام باشد.
ملاکِ حجّیت اجماع، کاشفیّت از قول معصوم علیه السلام است، خواه این اجماع مبتنی بر فتاوای صریح باشد و خواه مبتنی بر فتاوای غیر صریح.
اشکال سوم: همان گونه که از عبارت
«بلا خلافٍ ظاهر» - که شیخ رحمه الله در کتاب المکاسب آورده است - نیز فهمیده میشود، این اجماع مخالفانی هم دارد. تعبیر
«بلا خلافٍ ظاهر»
یعنی مخالفت قابل اعتماد ندارد، ولی مخالف غیرظاهر دارد.
در این مسئله، هر دو طرف ادّعای اجماع کردهاند. چنانکه در اقوال فقها دیدیم، بعضی از فقها ادّعای اجماع بر جواز بیع مملوک کافر کردهاند؛ لیکن در مقابل ایشان، برخی دیگر ادّعای اجماع بر عدم جواز نمودهاند. بنا بر این، احتمال تعارض بین این دو اجماع وجود دارد.
اشکال چهارم: در این باب روایاتی وجود دارد که - إن شاء اللّه - پس از بررسی دلیل اجماع، مرور خواهد شد. بنا بر این، این اجماع از نوع اجماع مدرکی است و اجماع مدرکی قابل قبول نیست.
با توجّه به این دو اشکال اخیر، نمیتوانیم برای قول به جواز بیع مملوک کافر از دلیل اجماع استفاده کنیم. اهمّیت این نکته در این است که فقیهی همچون شیخ
انصاری رحمه الله که بیع اعیان نجس را جایز نمیداند، اگر بخواهد مملوک کافر را استثنا کند، نمیتواند به صرف اجماع تمسّک نماید؛ بلکه باید به روایات مربوط به این بحث، استدلال کند. این در حالی است که فقها غالباً قائل به نجاست کافر هستند و کافر و مرتد را از اعیان نجس میدانند، امّا شیخ انصاری رحمه الله ادّعای اجماع بر جواز بیع کافر را مطرح کرده است، بدون اینکه روایات را مطرح نماید.
روایات متعدّدی در این بحث وجود دارد که برخی از آنها را مرور میکنیم:
الف) روایت نخست: موثّقۀ ابراهیم بن عبد الحمید
وَ [عَن مُحمّدِ بنِ یَعقوبِ الکلَینی] عَن مُحمَّدِ بنِ إسماعیلَ عَن الفضلِ بنِ شاذانَ عنِ ابنِ أبی عُمَیرٍ عَن إبراهیمَ بنِ عَبدِ الحَمیدِ عَن أبی الحَسنِ علیه السلام، فی شِراءِ الرُّومیاتِ فَقالَ علیه السلام: اشتَرِهِنَّ وَبِعهُنَّ؛(1)از امام علیه السلام سؤال کرد که آیا کنیزهای کافر رومی را میتوانیم بخریم یا نه؟ امام علیه السلام فرمودند: بخر و بفروش.
این روایت، کاملاً ظهور در جواز خرید و فروش مملوک کافر دارد.
ب) روایت دوم: مرسلۀ اسماعیل بن فضل
وَ[عَن مُحمّدِ بنِ یَعقوبِ الکلَینی] بِالإسنادِ عَن أبانٍ عَن إسماعیلَ بنِ الفَضلِ قالَ: سألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَن شِراءِ مَملُوکِ أهلِ الذِمَّةِ، قالَ علیه السلام:
إذا أقَرُّوا لَهُم بِذَلِکَ فاشتَرِ وَ انکِح؛(2)اسماعیل بن فضل میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم که آیا غلامان و جاریههای اهل ذمّه را میشود خرید یا نه؟ حضرت علیه السلام فرمودند: اگر این اهل ذمّه اقرار کردند که آنها مملوک هستند و آزاد نیستند، میتوانید آنها را بخرید.
ج) توهّم شمول روایت تحف العقول
اکنون که بحث دربارۀ روایات است، سؤالی در مورد تعارض روایات مطرح میشود. در روایت تحف العقول آمده بود که
«أو شیءٍ من وجوه النّجس». سند این روایت در مباحث پیشین بررسی گردید و گفته شد همان گونه که شیخ انصاری، صاحب جواهر، محقّق نائینی و سیّد یزدی قدس سرهما سند این روایت را پذیرفتهاند، روایت از لحاظ سند معتبر است.(1)براساس این روایت، اگر چیزی از عناوین نجس باشد، معاملۀ آن و تکسّب به آن حرام است. از این رو، این پرسش مطرح میشود که آیا کافر نجس، از مصادیق روایت تحف العقول نیست؟
از نظر بزرگانی همچون امام خمینی و محقّق خوئی قدس سرهما چنین تعارضی میان روایات وجود ندارد؛ زیرا ایشان سند روایت تحف العقول را معتبر نمیدانند و از نظر ایشان این روایت ضعیف است و اگر هم شامل عبد کافر شود، قابل اعتنا نیست؛ امّا براساس نظر صحیحی که سند این روایت را جبران شده میداند، با این تعارض چه باید کرد؟
در پاسخ به این پرسش میتوان گفت: پیشتر گفته شد که حتّی در سایر نجاسات نیز نمیتوان نجاست را مانع از صحّت بیع دانست؛(2)زیرا همۀ ادلّهای که نجاست را مانع از صحّت بیع، معرّفی کردهاند (مانند حدیث تحف العقول)، بر جایی حمل میشوند که فروش نجس به قصد منافع حلال مقصوده نباشد؛ یعنی این گونه نیست که بیع شیء نجس صرفاً به خاطر نجاستش - حتّی با وجود منافع حلال دیگر - حرام و باطل باشد؛ بلکه اگر شیء نجس را برای همان منفعت متعارف خودش که متوقّف بر طهارت است بفروشند، معامله باطل است؛ امّا اگر منافع دیگر داشته باشد، این بیع اشکالی ندارد. مثلاً در بیع خون گفتیم که اگر برای خوردن باشد، هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی؛ ولی برای منافع دیگر مانعی ندارد.
بنا بر این، روایت تحف العقول و عبارت
«أو شیءٍ من وجوهِ النّجس» نیز نمیتواند ممنوع بودن فروش عبد کافر را ثابت کند.
در میان کلمات فقها در باب مرتدّ فطری، دو دلیل برای عدم جواز بیع دیده میشود.
چنانکه گفته شد، طبق نظر برخی از فقها، بیع شیء نجس و بیع مرتدّ فطری به خاطر نجس بودنش، جایز نیست.
پاسخ این مطلب، این است که طبق قول صحیح - همان گونه که پیشتر اثبات شد - نجاست، به خودی خود، مانع بیع و تکسّب نیست. البتّه در بین متقدّمان، افرادی هستند که میگویند نجاست به خودی خود، مانع از بیع است و اگر چیزی نجس شد، خرید و فروشش جایز نیست، حتّی اگر برای منافع حلال باشد؛ امّا در عصر حاضر، تقریباً همۀ فقهای بزرگ، بیع شیء نجس را جایز میدانند.
کاشف الغطا: رحمه الله در شرح قواعد، جواز بیع مرتد را به قبول توبه، مشروط میکند و میفرماید: «اگر توبۀ مرتد قبول شود، بیعش جایز است و اگر توبۀ او قبول نشود، بیعش جایز نیست».(1)
سپس ایشان با اندکی تفاوت در بیان، در مورد مطلق نجاسات، امکان طهارت را در بررسی حکم بیع دخیل کرده و بر آن شده است که اگر قائل شدیم به این که نجاست، قابلیت تطهیر دارد، بیعش صحیح است و اگر قائل باشیم که قابلیت تطهیر ندارد، بیعش جایز نیست.(2)بنا بر این، مملوک کافر نیز اگر با اسلام آوردن مجدّد، قابلیت طهر داشت، بیعش جایز است.
بنا بر این، باید نظر کاشف الغطاء رحمه الله را بررسی کنیم و ببینیم که به لحاظ فقهی، جواز بیع مرتد یا مطلق کفّار، منوط به امکان قبول توبه است یا خیر.
ظاهر مطلب، این است که نمیتوان جواز بیع کافر را مبتنی بر این امکان دانست که نجاستش با توبه از بین برود؛ زیرا اگر این گونه باشد، فرقی بین کافر اصلی و عرضی و ملّی و فطری وجود نخواهد داشت؛ زیرا توبۀ (اسلام آوردن) کافر، قابل قبول است و درنتیجه، باید بیعش مطلقاً جایز باشد.
لیکن نکتۀ مهمتری که در اینجا وجود دارد، این است که ملاک در هر شیء، فعلیت آن شیء است. در علم اصول آمده است که فعلیت حکم به فعلیت موضوع است؛ یعنی حکم، هنگامی فعلیت مییابد که موضوعش فعلیت داشته باشد. فعلیت شیء نجس، نجاست است و تا هنگامی که این نجاست فعلیت دارد، شاید امکان استفاده از شیء وجود نداشته باشد.
بله، چه بسا چیزی که نجس است، بالقوّه امکان طهارت بهوسیلۀ آب کر و یا استحاله و یا مطهّرات دیگر داشته باشد و پس از آن که طاهر شد، بتوان در آن تصرّف حلال کرد؛ ولی این ملاک نیست؛ بلکه ملاک این است که این شیء بالفعل چه حالتی دارد. اگر نجس است، با همین فعلیت نجاست، چه احکامی بر آن مترتّب میشود؟ مهم نیست که بالقوّه امکان تغییر حالت دارد یا خیر.
مثلاً در باب متنجّس، اگر دیدگاه فقیه این باشد که بیعش صحیح نیست، نمیتوان به خاطر اینکه این نجاست ممکن است با آب کر زائل شود، بیعش را صحیح دانست؛ زیرا تا هنگامی که این طهارت محقّق نشده است، نباید حکم جواز را بالفعل بر آن شیء متنجّس، مترتّب کرد.
در بحث کافر نیز اینکه اگر بعداً توبه کند، نجاستش از بین میرود و طاهر میشود، تأثیری در حکم ندارد؛ بلکه در احکام همیشه فعلیت شیء، ملاک حکم است و فعلیت کافر، نجاست اوست.
بنا بر این، بیان کاشف الغطاء رحمه الله که میفرماید: «اگر توبۀ او قبول بشود، بیعش جایز است»، قابل پذیرش نیست؛ زیرا برای مشخّص شدن حکم، یا باید کافر را موضوع قرار داد و یا طاهر را؛ لیکن کافر ممکن الطهارة، بدون در نظر گرفتن فعلیتش، نمیتواند موضوع باشد. موضوع مورد بحث در اینجا «کافر فطری» است؛ یعنی کسی که مرتد شده است و هنوز توبه نکرده و پس از این هم معلوم نیست که توبه کند یا نه. پس باید ببینیم که با این وصف، آیا این نجاست، مانعیت از بیع دارد یا مانعیت ندارد؟ پاسخ همان است که گفته شد؛ یعنی براساس دیدگاه صحیح، خود نجاست، مانع از صحّت بیع نیست. از این رو، بیع مرتدّ فطری از این جهت مشکلی ندارد.
دلیل دوم این است که قتل مرتدّ فطری، واجب است و به حسب ظاهر، توبۀ او مورد قبول نیست - هرچند شاید توبهاش نزد خداوند، پذیرفته شود -. از این رو، مالیّت ندارد و مال بر آن صدق نمیکند؛ زیرا در معرض تلف است و هر چیزی که در معرض تلف و اتلاف باشد، بیعش جایز نیست.
لیکن به دلیل دوم، دو اشکال وارد است:
اشکال اوّل: وجوب قتل، مملوک کافر را از مالیّت ساقط نمیکند. این اشکال، چند شاهد دارد:
شاهد اوّل این است که عتق عبدی که ارتداد فطری پیدا کرده، مانعی ندارد. فرض کنید کفّارۀ عتق بر ذمّه شخصی آمده است و او باید عبدی را آزاد کند؛ ولی برای کفّاره، عبدی را در نظر دارد که مرتدّ فطری شده است، امّا حاکم شرع هنوز به قتل او حکم نکرده و یا حکم کرده، ولی هنوز این حکم اجرا نشده است. اینجا اگر آن شخص بگوید من برای کفّارهای که در ذمّه دارم، قیمت این عبد را به مالکش میپردازم تا آزاد بشود، همۀ فقها میگویند مانعی ندارد. نتیجه میگیریم که این عبد کافر مالیّت دارد، وگرنه عتقش صحیح نبود.
شاهد دوم این است که - طبق فتوای فقها -، اگر شخصی پیش از محاکمه و حکم حاکم و بدون اذن او مرتدّ فطری را بکشد، ضامن است.
شاهد سوم این است که اگر عبدی مرتد شود و در مدّتِ پس از ارتداد تا زمانی که قرار است محاکمه شود، کار و تجارتی انجام دهد و مالی به دست آورد، آنچه به دست میآورد، متعلّق به مولای اوست.
اینها قرینههای روشنی است بر اینکه مرتدّ فطریِ مملوک، همچنان مالیّت دارد.
اشکال دوم: حتّی اگر فرض کنیم که حاکم، به قتل عبد مرتد حکم کرده است، لیکن این حکم، مانع از صحّت بیع نیست؛ زیرا بیع عبدی که بیمار و مشرف بر موت است هیچ اشکالی ندارد؛ یعنی اینکه بگوییم: ارتداد فطری، مستلزم حکم به اعدام است و حکم به اعدام، مستلزم در معرض تلف بودن عبد است و در معرض تلف بودنش، مانع از بیع است، مدّعای بدون دلیل و غیر قابل اثبات است.
نتیجۀ بحث این شد که بیع عبد کافر، چه اصلی باشد و چه عرضی، چه مرتدّ ملی باشد و چه مرتدّ فطری، در تمام صوَر، جایز است و مانعی ندارد.
در پایان این فصل که بحث از کافر بود، خوب است اشارهای داشته باشیم به بحثی که امروزه خیلی مورد ابتلاست.
گاه افرادی سؤال میکنند - و یا شاید این گونه باور دارند - که آیا مال کافر برای مسلمان مباح است و مسلمانانی که در کشورهای غیر اسلامی زندگی میکنند، میتوانند بدون اذن کفّار و به شیوههای مختلف، از اموال آنها استفاده کنند؟ و یا آن که ضوابطی وجود دارد و مال هر کافری برای مسلمان، مباح نیست؟ البتّه این مسئله بحث مفصّلی دارد و باید در مجال وسیعتری بررسی شود، امّا در اینجا نیز خوب است بحث مختصری در اینباره داشته باشیم.
در عبارتهای متقدّمان و متأخّران، تعابیری وجود دارد که ظاهر در اباحۀ مال کافر به صورت مطلق است، مگر کافری که از اهل ذمّه باشد. به عبارت دیگر، ظاهر این است که در اسلام اموال دو گروه محترم است: یکی کافر ذمّی و دیگری مسلمان. امّا اموال هر کسی بجز این دو گروه، حرمت ندارد، همچنان که خون او نیز احترام و حرمتی ندارد. این کبرای کلّی از بعضی کلمات فقها استفاده میشود و این کبرا با این مطلب تأیید میشود که بین حرمت خون و حرمت مال ملازمه است؛ یعنی
«من لا حرمة فی دمه لا حرمة فی ماله؛ کسی که خون او حرمت و احترام ندارد، مال او نیز احترام ندارد»، و بالعکس.(1)
مؤیّد دوم این است که این مسئله را با مسئلۀ طهارت و نجاست مرتبط کنیم، به این معنا که بگوییم کسی که نجس است، نه خودش ارزشی دارد، نه خونش و نه مالش. این مطلب نیز از برخی کلمات فقها استفاده میشود.
متأسّفانه تاکنون در جایی از فقه این مسئله، منقّح و روشن نشده است، حال آنکه مسئلۀ بسیار مهمی است و باید دیدگاه اسلام و فقه شیعه در این مسئله روشن شود که آیا فقط اموال مسلمان و کافر ذمّی احترام دارد و غیر از اینها مال هیچ کسی محترم نیست؟
در مباحث قبل، گفته شد که اگر گوشت تذکیه شده با گوشت تذکیه نشده مخلوط شود، فروش آن به کسی که میته را حلال میداند (یعنی غیر مسلمانان) جایز است.(2)در آنجا گفته شد که از روایات به خوبی استفاده میشود که این معاوضه، مصداق عنوان «بیع» است، نه مصداق «استنقاذ»؛ امّا شماری از فقها همچون قاضی ابن
1) (1) . مقرّر: این قاعده از ادلّهای مانند این روایت به دست آمده است که: «حرمة مال المسلم، کحرمة دمه» (عوالی اللئالی: ج 3 ص 473؛ کافی: ج 2 ص 360). با توجّه به این روایت، برخی از فقیهان میان احترام خون و احترام مال و عدم احترام خون با عدم احترام مال پیوند و ارتباط برقرار کردهاند و بر این باورند که کافر حربی همان گونه که خونش احترامی ندارد، مالش نیز احترامی ندارد (ر. ک: اصفهانی، حاشیة مکاسب: ج 1 ص 321 و محقّق داماد، کتاب الخمس: ص 134).
2) (2) . ر. ک: ج 1 ص 392.
برّاج،(1)علاّمه،(2)شهید اوّل،(3)شهید ثانی(4)و ابن ادریس قدس سرهم(5)میگویند: این معاوضه بیع نیست، بلکه از باب «استنقاذ» است؛ یعنی اگر گوشت مخلوط مذکّی و غیر مذکّی را به کافری فروختید، حقیقتاً بیع نیست؛ زیرا کافری که گوشت را به او میفروشید، مالک مال و عوض نیست، بلکه شما برای این که آن مال را از دست کافر بیرون بیاورید - که اصطلاحاً به این کار «استنقاذ» میگویند - این گوشت را که برای شما بیاستفاده است، به او میدهید و آن مال را که در دست اوست، میگیرید. مثلاً علاّمه رحمه الله میفرماید: «إنّه فی الحقیقة لیس بیعاً، بل هو استنقاذ مال الکافر من یده».(6)
در آن بحث، این مطلب علاّمه رحمه الله و دیگر بزرگان، بررسی و نقد گردید و در نهایت گفته شد که در روایات، تعبیر «استنقاذ» وجود ندارد؛ بلکه روایات تصریح به «بیع» دارند و این عمل «بیع» است.
مشاهده میشود که جمعی از فقها فقط برای مال مسلمان و ذمّی حرمت قائلاند.
در کتب اهل سنّت نیز به این معنا تصریح شده است که:
اتّفق الفقهاء علی حرمة مال المسلم و الذمّی، و أنّه لا یجوز غصبه و لا الإستیلاء علیه، و لا أکله بأیّ شکلٍ کان و إن کان قلیلاً.(7)
هم اکنون نیز در میان فقهای معاصر، برخی بر این باورند که فقط مال مسلمان و ذمّی احترام دارد و کسی که مسلمان یا ذمّی نیست، مالش احترامی ندارد و مانند سایر مباحات اوّلی است. به عبارت دیگر، همانطور که ملکیت حیوان نسبت به مال معنا ندارد، کسی که مسلمان نیست و یا در ذمّۀ اسلام قرار نگرفته است نیز به منزلۀ حیوان است و بر اموالش مالکیت ندارد.
اینها قرائنی است بر این که کافر را مطلقاً مالک ندانیم؛ چرا که اگر کافر را مالک بدانیم، این عمل باید «بیع» باشد.
گاه در برخی از تعبیرها، فقها تصریح میکنند که مال کافر حربی احترام ندارد؛ زیرا قتل کافر حربی واجب است و هیچ احترامی هم برای اموال او وجود ندارد. امّا سؤال این است که کافر حربی کیست؟ آیا هر کافری که ذمّی نباشد، کافر حربی است؟ برخی از فقها بر این باورند که کافر یا ذمّی است و یا حربی. بنا بر این، اگر کافری ذمّی نبود قهراً حربی خواهد بود و قسم سومی ندارد.
البتّه به لحاظ فقهی در این کبرا تردیدی نیست که مال کافر حربی، احترام ندارد و قتلش واجب است، امّا سؤالاتی در این میان مطرح میشود. مثل اینکه ملاک کافر حربی چیست؟ آیا مقصود، کافر در حال جنگ است یا غیر آن؟ اگر کشور اسلامی با یکی از بلاد کفر در حال جنگ باشد و یک نفر از آن کشور کفر در جایی دیگر و کشوری دیگر زندگی میکند، آیا باز هم عنوان کافر حربی دارد؟
در زمان ما که اسرائیلیها با حزب اللّه لبنان جنگیدند و از مصادیق جنگ مسلمان با کافر است، اسرائیلیها بی تردید عنوان کافر حربی را دارند؛ امّا آیا فقط کسانی که در میدان جنگ هستند، کافر حربیاند و یا اگر یکی از آنها در کشور دیگری زندگی کند، آیا باز هم مصداق کافر حربی است و قتلش جایز و بلکه واجب است؟
در تعریف گروه دیگری از فقها در مورد کافر حربی، آمده است که اگر کافری نه ذمّی(1)باشد، نه معاهد(2)و نه مستأمن،(3)این کافر، کافر حربی است. بر اساس این تعریف، کافر حربی فقط کسی نیست که با مسلمانها بجنگد؛ بلکه اگر ذمّی، معاهد و
مستأمن نبود، حربی است. اینها پرسشهایی است که باید در جای خودش و در کتاب جهاد بررسی کنیم تا معنا و مصداق کافر حربی، روشن شود.
نظر مشهور فقها این است که اگر انسان، مالی را از کافر حربی ودیعه گرفت، لازم نیست آن مال را به او باز گرداند؛ امّا اگر از کافر غیر حربی، مالی را ودیعه گرفت، باید آن را به صاحبش برگرداند.(1)محقّق حلّی رحمه الله دربارۀ ردّ ودیعه به مالکش آورده است:
تجب إعادة الودیعة علی المودع مع المطالبة و لو کان کافراً؛(2)حتّی اگر کسی که مال را پیش انسان به ودیعه گذاشته، کافر باشد، باید مال را به او برگردانیم.
بنا بر این، در مورد کافر غیر حربی تردیدی نیست که ردّ ودیعه واجب است؛ امّا در مورد کافر حربی، برخی از فقها ردّ ودیعه را لازم نمیدانند. برخی نیز مانند صاحب جواهر رحمه الله با آنکه معتقدند مال کافر حربی برای هر مسلمانی مباح است، امّا ودیعه را از این اباحه استثنا میکنند و میگویند: اگر کافر حربی، مالی را نزد انسان به ودیعه گذاشت، باید مالش را به او بازگرداند.(3)
1) (1) . در مورد بحث ودیعه، ر، ک: جواهر الکلام: ج 27 ص 96؛ شرائع الإسلام: ج 2 ص 129؛ دعائم الإسلام: ج 2 ص 489 و ص 491؛ من لا یحضر الفقیه: ج 3 ص 304؛ استبصار: ج 3 ص 123؛ عوالی اللئالی: ج 3 ص 205؛ وسائل الشیعة: ج 19 ص 67؛ مستدرک الوسائل: ج 14 ص 5.
2) (2) . شرائع الإسلام: ج 2 ص 130.
3) (3) . مقرّر: صاحب جواهر در توجیه روایات، احتمالاتی را ذکر میکند. یکی از این احتمالات، همین استثنایی است که استاد معظّم در اینجا آوردهاند، و دیگری این است که: «فالمراد حینئذ وجوب ردّ الودیعة حینئذ علی کلّ محترم المال فی الدنیا للهدنة فیها وإن کان کافراً؛، لا أنّ المراد وجوب ردّها حتّی علی غیر محترم المال من الکافر الحربی ونحوه ممّا جاز تملّک ماله». در نهایت، ایشان با لحنی که حاکی از آن است که دلالت روایات را بر وجوب ردّ امانت به کافر حربی نپذیرفتهاند، به اجماع استناد کرده و میفرماید: «و بالجملة قد ظهر لک من ذلک کلّه أنّه إن لم یکن إجماع علی وجوب الردّ حتّی علی الحربی و حتّی علی من علیه حقّ المقاصّة و غیرهم، أمکن المناقشة فیه بما عرفت» (ر. ک: جواهر الکلام: ج 27 ص 125).
روایاتی نیز در این بحث وجود دارد(1)که در برخی از این روایات، معصومین علیهم السلام فرمودهاند: «اگر امانتی نزد ما باشد، ما آن را به صاحبش رد میکنیم، هرچند او قاتل سیّد الشهداء علیه السلام باشد».(2)
نکتهای که ذکرش در اینجا لازم به نظر میرسد، این است که در این باب، اطلاقاتی وجود دارد که باید به آنها عمل شود. مثلاً در باب غصب، ادلّه اطلاق دارد، مانند:
«لا یَحلّ مال امرءٍ إلّابِطیبِ نفسه»(3)، (4)و یا«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ».5 «بالباطل» یعنی کسب درآمد از راه دزدی، غصب، قمار و مانند اینها حرام
1) (1) . یکی این روایات از حضرت علی علیه السلام است که میفرماید: «أدّوا الأماناتِ وَلَو إلَی قَتَلَةِ الأنبیاء» (تحفالعقول: ص 104). و همچنین این حدیث از امام باقر علیه السلام: «ثَلاثٌ لَم یَجعَلِ اللّه - عَزَّ وَجَلَّ - لأحَدٍ فیهنَّ رُخصَةً: أداءُ الأمانَةِ إلَی البَرِّ وَالفاجِرِ، وَالوَفاءُ بِالعَهدِ لِلبَرِّ وَ الفاجِرِ، وَبِرُّ الوالِدَینِ بَرَّینِ کانا أو فاجِرَینِ» (کافی: ج 2 ص 162).
2) (2) . «عَن أبی حَمزَةَ الثُّمالی قالَ: سَمِعتُ سَیِّدَ العابِدینَ عَلی بنَ الحُسَینِ بنِ عَلی بنِ أبی طالِبٍ: یَقولُ لِشیعَتِه: عَلَیکم بِأداءِ الأمانَةِ، فَوَ الَّذی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالحَقِّ نَبیاً، لَو أنَّ قاتِلَ أبی - الحُسَینِ بنِ عَلی بنِ أبی طالِبٍ علیه السلام - ائتَمَنَنی عَلَی السَّیفِ الَّذی قَتَلَه بِه، لأدَّیتُه إلَیه» (صدوق، أمالی: ص 246).
3) (3) . مقرّر: بسیاری از فقها، این روایت را با دو ضبط «إلّا بِطیبِ نفسه» و «إلّا بِطیبِ نفسٍ منه» در کتبشان آورده و بهآن فتوا دادهاند، از جمله: شیخ طوسی در الخلاف (ج 3 ص 177 و 297 و 299 و 361 و 372 و 408 و 410)، مرحوم حلبی در غنیة (ص 256 و 271 و 280)، ابن ادریس در سرائر (ج 2 ص 481 و 500)، علاّمه حلّی در تذکرة(ج 16 ص 60) و مختلف الشیعة (ج 6 ص 43)، شهید ثانی در مسالک (ج 4 ص 284)؛ محقّق نجفی در جواهر الکلام (ج 8 ص 281 و ج 22 ص 274 و ج 24 ص 159 و ج 26 ص 256 و ج 37 ص 13). این روایت - با دو ضبط مذکور - در منابع اهل سنّت نیز آمده است: ر. ک: قطنی، سنن الدار: ج 3 ص 26 و 91؛ أحمد بن حنبل، مسند: ج 5 ص 72 و 113؛ بیهقی، السّنن الکبری: ج 6 ص 100 و ج 8 ص 182؛ هندی، کنز العمال: ج 1 ص 92. امّا در منابع شیعه فقط در عوالی الئالی: ج 1 ص 222 آمده که در آنجا نیز بدون سند است. لیکن چند روایت دیگر شبیه این مضمون در منابع شیعه آمده است. ر. ک: وسائل الشیعة: ج 5 ص 120؛ دعائم الإسلام: ج 2 ص 246؛ مرآة العقول: ج 19 ص 251.
4) (4) . ویراستار: ای حدیث در منابع شیعه، فقط همراه با قید «امرءٍ مسلم» آمده است. پس نمیتواند شامل اموال غیر مسلمان هم بشود.
است، هر چند که غصب و اکل مال کافر باشد.
البتّه در زمان حاضر، براساس قوانینی که در سازمان ملل وجود دارد، همۀ کشورها نسبت به هم معاهد هستند. بنا بر این، وقتی کسی به کشور غیر اسلامی سفر میکند و یا شخص کافری با ضوابط قانونی به کشور اسلامی میرود، انسان حق ندارد در مال او تصرّف کند. امّا سخن این است که حتّی اگر چنین معاهداتی هم نبود، بنابر اطلاق ادلّۀ غصب، نمیتوان مال دیگری را اخذ کرد، هرچند کافر باشد.
مطابق روایات، اگر کافری مالی را برای کافر یا مسلمانی وصیّت کرد، باید در همان مورد وصیّت صَرف شود. مثلاً در زمان امام هشتم علیه السلام عدّهای از زرتشتیها وصیّت کرده بودند که اموالشان را به فقرای زرتشتی بدهند (البتّه در متن روایت، قید زرتشتی وجود ندارد؛ لیکن این عنوان از جواب امام علیه السلام استفاده میشود). قاضی نیشابور تمام این اموال را میان فقرای مسلمان تقسیم کرد. مأمون از امام علیه السلام در این باره سؤال کرد.
حضرت علیه السلام فرمود: این عمل درست نبوده و آن مال باید صرف تهیدستان زرتشتی میشده است.(1)بنا بر این، وصیّت ایشان حتّی برای خودشان نافذ است.
به نظر میرسد که این قرینهها و اطلاقات ادلّه، مانند اطلاق آیۀ«لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ» ، حدیث
«لا یَحلّ مال امرء إلّابطیب نفسِه»، صحّت و نفوذ وصیّت و اجارۀ کفّار و شراکت با آنها، همگی اقتضا میکنند که بگوییم: حکم اوّلی در اسلام این است که مال کافر محترم است. این یک حکم اوّلی است و اصلاً بحث معاهده و
1) (1) . «وَ کتِبَ مِن نَیسابورَ إلَی المأمونِ: أنَّ رَجُلاً مِنَ المَجوسِ أوصَی عِندَ مَوتِه بِمالٍ جَلیلٍ یُفَرَّقُ فی الفُقَراءِ وَ المَساکینِ، فَفَرَّقَه قاضی نَیسابورَ عَلَی فُقَراءِ المُسلِمینَ. فَقالَ المأمونُ لِلرِّضا علیه السلام: یا سَیِّدی ما تَقولُ فی ذَلِک؟ فَقالَ الرِّضا علیه السلام إنَّ المَجوسَ لا یَتَصَدَّقونَ عَلَی فُقَراءِ المُسلِمینَ، فاکتُب إلَیه أن یُخرِجَ بِقَدرِ ذَلِک مِن صَدَقاتِ المُسلِمینَ، فَیَتَصَدَّقَ بِه عَلَی فُقَراءِ المَجوس» (ابن بابویه، عیون اخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 15).
مسائل ثانوی نیست؛ یعنی اگر معاهدهای هم نباشد، قواعد وضوابط فقه، حرمت مال کافر را اقتضا میکند.
این حکم فقط یک استثنا دارد و آن هم کافر حربی است. در مورد اینکه کافر حربی کیست، پاسخ این است که با توجّه به اطلاقات و ادلّه، قدر متیقّن کسی است که در حال جنگ با مسلمانان است. غیر از این قدر متیقّن، نمیتوان کسی را حربی دانست و در فقه ما هیچ دلیلی برای این ادّعا نیست که هر کافری که ذمّی نباشد، حربی است.
بنا بر این، دیدگاه برگزیده این است که مطابق ضوابط فقه و احکام اوّلی، اموال همۀ انسانها محترم است، مگر کافر حربی. در مواردی هم که شک کنیم که این شخص کافر حربی است یا نه، باید به همان عام و قاعدۀ اوّلی عمل کنیم. البتّه اگر بنا به بحث بیشتر باشد، میتوان گفت که در اینجا شبهه، شبهۀ مفهومی است و باید بررسی شود که تمسّک به عام در شبهۀ مفهومی جایز است، یا خیر؟
اگر کسی اطلاقات و قرائنِ یاد شده را نپذیرفت و قائل شد که حکم اوّلی، عکس این است - یعنی معتقد بود که قدر متیقّن این است که فقط مال مسلمان و ذمّی محترم است و اموال غیر آنها احترامی ندارد - در اینجا به قواعد ثانوی تمسّک میکنیم. قواعدی نظیر مسئلۀ «معاهده» یا «محافظت از وهن و هتک دین».
در مورد «معاهده»، در سطور گذشته صحبت شد. امّا تمسّک به مسئلۀ «محافظت از هتک و وهن» این گونه است که بگوییم: اگر مسلمانی مال دیگران را بردارد، حتّی اگر مال آن شخص محترم نباشد، چه بسا موجب هتک اسلام شود که در این صورت، جایز نیست. توضیح آن که: برخی از احکام اسلام فقط مربوط به محدودۀ جزئی میان مسلمین هستند. مثلاً اگر کافر یا معاندی در حضور مسلمانی سبّ النبی کرد، در صورتی آن مسلمان میتواند آن معاند را بکشد که شرایط اجرای حکم، موجود باشد؛ یعنی آن مسلمان، مشکل شاهد و اثبات و قصاص نداشته باشد و همچنین در
جایگاهی باشد که نه خود و نه سایر مسلمین، مورد تهدید قرار نگیرند و یا اگر در شرایط ضعف هستند، دشمن از این اجرای حکم، مطّلع نشود. در این صورت و در این محدوده، اسلام اجازۀ اجرای حکم میدهد. امّا اگر این احتمال وجود داشته باشد که مسلمان را مورد مؤاخذه قرار دهند و او نتواند دلیل قتل را اثبات کند و چه بسا او را قصاص کنند، جایز نیست که شخص ساب را بکشد.
در بحث تصرّف در مال کافر نیز اگر کسی بگوید: اقتضای ضوابط اوّلی، اباحۀ اموال غیر مسلمانان و غیر ذمّی است، پاسخ این است که این حکم شرایطی دارد و یک حکم کلّیِ همیشگی در همۀ موارد نیست؛ بلکه اگر مستلزم هتک اسلام و مسلمین شود، عمل حرامی خواهد بود و از حالت جواز، خارج میشود.
به هر حال، آنچه اینجا گفته شد، تنها خلاصه و اشارهای است به این موضوع فقهی که بسیار لازم و مورد استفاده است؛ لیکن کسی به طور مستقل و مفصّل آن را بررسی نکرده است. امید است که این بحث، مورد توجّه محقّقان قرار بگیرد و تحقیق لازم را دربارۀ آن انجام دهند، إن شاء اللّه.
استثنای دومی که شیخ انصاری رحمه الله در بحث بیع اعیان نجس بیان میکند، سگ شکاری است. در درسهای گذشته ضمن اشاره به اقسام سگ، بحث خرید و فروش آن کاملاً مطرح شد.(1)بنا بر این، در اینجا دوباره تکرار نمیشود.
سومین مورد از استثنائات بیع اعیان نجس، فشردۀ انگوری است که بجوشد، امّا دو سوّم آن تبخیر نشده باشد.
شیخ انصاری قدس سره دربارۀ خرید و فروش فشردۀ انگور میفرماید:
[الثالثة:] الأقوی جوازُ المعاوضة علی العصیر العنبی إذا غلی ولم یذهب ثلثاه - وإن کان نجساً - لعمومات البیع والتجارة الصادقة علیه، بناءً علی أنّه مالٌ قابل للإنتفاع به بعد طهارته بالنقص، لأصالة بقاء مالیّته وعدم خروجه عنها بالنجاسة.
غایة الأمر أنّه مالٌ معیوبٌ قابل لزوال عیبه؛(2)اقوی آن است که معاوضۀ فشردۀ انگور اگر بجوشد و دو سوم آن نرود، جایز است، هرچند آن را نجس بدانیم؛ زیرا عمومات بیع و تجارت بر آن صدق میکند، البتّه بنا بر این که فشردۀ انگور
مالی باشد که پس از طهارتش بهوسیلۀ نقص، قابل انتفاع باشد؛ زیرا اصل بر بقای مالیّت آن و عدم خروجش از مالیّت بهوسیلۀ نجاست است، هرچند نهایتاً مال معیوبی است که عیبش برطرف میشود.
دربارۀ فشردۀ انگور، چند بحث مطرح است: نخست اینکه آیا خوردن فشردۀ انگور حرام است یا نه؟ بحث دوم این است که آیا فشردۀ انگور، طاهر است یا نجس؟ بحث سوم این است که در صورت نجاست و حرمت، آیا بیعش صحیح است یا خیر؟
جای بحث نخست و بحث دوم، در کتاب الطهارة و ابواب دیگر فقه است؛ لیکن برای ورود به بحث بیع فشردۀ انگور - که مقصودِ این فصل است - نخست، اشارههایی مقدّماتی دربارۀ بحث نجاست و حرمت فشردۀ انگور بیان خواهد شد، سپس وارد بحث بیع خواهیم شد، إن شاء اللّه.
گاهی مردم از طلّاب، دربارۀ حکم انگور و یا کشمشی که در غذا ریخته و پخته میشود، سؤال میکنند. پاسخ این است که این انگور و کشمش، طاهر است و خوردنش مشکلی ندارد و خارج از بحث ماست. حتّی اگر انگور و کشمش را برای پختن در آبی بریزند و آب را بجوشانند، اشکالی در طهارت و یا حلال بودن آن انگور یا کشمش، ایجاد نمیشود؛ بلکه حتّی برخی از فقها در مورد نجاست یا حرمت آب انگوری که پیش از جدا شدن از میوه، داخل دانههای انگور غلیان پیدا کند، تردید میکنند(1)و میگویند هنوز عنوان «عصیر العنب» بر آن صدق نمیکند.
1) (1) . ر. ک: نراقی، مستند الشیعة: ج 15 ص 178. مقرّر: سیّد یزدی در این باره، حکم به حرمت داده است (ر. ک: عروة الوثقی: ج 1 ص 70). مرحوم امام و محقّق خوئی در تعلیقاتشان بر عروة، در این مسئله احتیاط کردهاند (ر. ک: العروة الوثقی مع التعلیقات: ج 1 ص 66). امّا محقّق خوئی در جای دیگر، ضمن اینکه جوشیدن انگور
صورت مسئله در این باب، جایی است که آب انگور و کشمش گرفته بشود، سپس این آب گرفته شده، غلیان پیدا کند. این غلیان و جوشیدن هم گاهی بنفسه است، گاهی به وسیلۀ آتش و یا بهوسیلۀ خورشید و یا سبب دیگر. بنا بر این، موضوع حرمت یا طهارت و نجاست، آب انگوری است که غلیان پیدا میکند و این غلیان و جوشیدن به حدّ طهارت شرعی - یعنی تبخیر دو سوم آن - نرسیده باشد.
در این که خوردن این آب انگور، حرام است، مطابق اجماع فقها(1)و بنا بر روایات متعدّدی که در این باب وجود دارد،(2)هیچ تردیدی نیست و دیدگاه فقهای عامّه(3)و خاصّه همین است.
در مورد طهارت و نجاست فشردۀ انگور، مشهور متقدّمان و متأخّران قائل به نجاست هستند.(4)البتّه قید «مشهور بین المتأخّرین» در برخی کتب آمده است(5)و برخی هم گفتهاند که مشهور، به نجاست آب انگوری که بجوشد و هنوز دو سوم آن نرفته باشد، حکم کردهاند.(6)
1) (1) . «لا خلاف بین الأصحاب فی تحریم عصیر العنب إذا غلی» (مسالک الأفهام: ج 12 ص 73).
2) (2) . وسائل الشیعة: ج 25 ص 282.
3) (3) . ر. ک: الفقه علی المذاهب الأربعة: ج 2 ص 26؛ الخلاف: ج 5 ص 475.
4) (4) . مقرّر: محقّق نراقی در این زمینه مینویسد: «والذی یظهر لی، أنّ المشهور بین الطبقة الثالثة (یعنی طبقةالمتأخّرین المتأخّر) الطهارة، و بین الثانیة (المتأخّرین) النجاسة. وأما الأولی (المتقدّمین) فالمصرّح منهم بالنجاسة إمّا قلیل أو معدوم» (مستند الشیعة: ج 1 ص 214).
5) (5) . مقاصد العلیة: ص 143؛ مدارک الأحکام: ج 2 ص 292.
6) (6) . صاحب جواهر میفرماید: «ویستوی مع المسکرات فی حکمها نجاسة و حرمة العصیر العنبی کما فی الوسیلة
علاّمۀ حلّی رحمه الله: در مختلف الشیعة مینویسد:
الخمر و کلّ مسکر والفقّاع والعصیر إذا غلی قبل ذهاب ثلثیه بالنار أو من نفسه نجسٌ، ذهب إلیه أکثر علمائنا؛(1)خمر و فقّاع و هر مُسکر دیگر و همچنین فشردۀ انگوری که بجوشد - پیش از آنکه دو سوم تبخیر شود - نجس هستند، و فرقی ندارد که غلیان فشردۀ انگور بهوسیلۀ آتش باشد و یا خود به خود بجوشد. نظر بیشتر علما همین است [مانند: شیخ مفید،(2)شیخ طوسی،(3)سیّد مرتضی،(4)ابو الصلاح،(5)سلاّر،(6)ابن ادریس(7)قدس سرهم].
شهید ثانی رحمه الله(8)نیز میفرماید: اینکه بگوییم در مسئله دو قول وجود دارد، مشکوک است؛ زیرا اختلافی در این باب نیست و همه قائل به نجاست هستند.
البتّه این سخن ایشان صحیح نیست؛ چرا که ابن أبی عقیل رحمه الله در این باب، مخالفت کرده است(9)و محقّق حلّی رحمه الله نیز هنگامی که نجاسات را بیان میکند، نامی از آب انگور نمیبرد.(10)بنا بر این، مسئله اختلافی است؛ لیکن مشهور قائلاند که فشردۀ انگور اگر
1) (1) . مختلف الشیعة: ج 1 ص 469.
2) (2) . مقنعة: ص 73.
3) (3) . النهایة: ص 51.
4) (4) . المسائل الناصریات: ص 217 مسألة 16.
5) (5) . الکافی فی الفقه: ص 131.
6) (6) . المراسم العلویّة: ص 55.
7) (7) . السرائر: ج 1 ص 178 و 179.
8) (8) . به نقل از: الحدائق الناضرة: ج 5 ص 123 (البتّه صاحب حدائق این مطلب را از شرح الفیه نقل میکند، ولی درکتاب یاد شده، صرفاً دربارۀ نبودن فرق میان جوشیدن بنفشه و جوشیدن باب آتش سخن گفته شده است. ر. ک: الحاشیة الأولی علی الألفیة: ص 464).
9) (9) . به نقل از: مختلف الشیعة: ج 1 ص 469؛ مدارک الأحکام: ج 2 ص 292؛ حیاة ابن أبی عقیل: ص 101.
10) (10) . «الرکن الرابع فی النجاسات [...] وهی عشرة: البول والغائط ممّا لا یؤکل لحمه و یندرج تحته الجلّال، والمنیوالمیتة ممّا یکون له نفس سائلة، وکذا الدم والکلب و الخنزیر و الکافر وکلّ مسکر والفقّاع. وفی نجاسة عرق
بجوشد و هنوز دو سوم آن نرفته باشد، نجس است.
در مورد اینکه آیا فشردۀ انگور از مصادیق خمر است یا نه، دو روایت وجود دارد که دلالت ظاهری بر خمر بودن آن دارد و فرقی نمیکند که غلیان پیدا کند یا نه. با توجّه به اینکه این دو روایت، فشردۀ انگور را از مصادیق خمر، قرار دادهاند و اشارهای به مسئلۀ غلیان ندارند، آیا میتوان استنباط کرد که فشردۀ انگور - چه جوشیده باشد و چه نجوشیده باشد - نجس است؟ آیا میتوان گفت همان گونه که در خمر، هیچ گاه مسئلۀ غلیان و عدم غلیان مطرح نمیشود، فشردۀ انگور هم به مقتضای این دو روایت، از مصادیق خمر است و بدین جهت، چه در صورت غلیان و چه در صورت عدم غلیان، همچون خمر، نجس است؟
این دو روایت عبارتاند از:
مُحَمَّدُ بنُ یَعقُوبَ عن علیّ بن إبراهیم عن أبیه ومحمّد بن إسماعیل عن
الفضل بن شاذان جمیعاً عن إبن أبی عمیر عَن عَبدِ الرَّحمَنِ بنِ الحَجّاجِ عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: الخَمرُ مِن خَمسَةٍ: العَصیرُ مِنَ الکَرمِ،(1)وَالنَّقیعُ مِنَ الزَّبیبِ، وَالبِتعُ مِنَ العَسَلِ، وَالمِزرُ مِنَ الشَّعیرِ، وَالنَّبیذُ
مِنَ التَّمرِ؛(2)امام صادق علیه السلام فرمودند: حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: خمر از پنج چیز است: عصیر از انگور، نقیع از کشمش، بتع از عسل، مزر از جو و نبیذ از خرما.
حتّی اگر عقلا و عرف، واژۀ خمر را فقط به مسکری که از انگور گرفته میشود، اطلاق کنند، شارع مقدّس معنای این واژه را توسعه داده و سایر مواردی که از عسل و خرما و جو و کشمش ساخته میشود را هم مصادیق «خمر» دانسته است.
شاهد بحث در این است که از سویی مطابق این روایت، فشردۀ انگور، خمر به شمار میرود و از سوی دیگر در این روایت، مسئلۀ غلیان مطرح نشده است. با این بیان، چه بسا این گونه تصوّر شود که اصلاً مسئلۀ غلیان شرط نیست و فشردۀ انگور، خواه جوشیده باشد و خواه نجوشیده باشد، خواه دو سوم آن تبخیر شده باشد و خواه نشده باشد، مصداق خمر و نجس است.
پاسخ این است که اگر این روایت، در مقام بیان شرایط نجاست و حرمت عصیر عنب و بحث غلیان و ذهاب دو سوم آن بود، شاید چنین استنباطی جای بحث داشت؛ لیکن روایت در مقام بیان این امور و شرایط نیست؛ بلکه صرفاً پاسخی است به کسانی که واژۀ «خمر» را منحصر در فشردۀ انگور میدانستند.
همچنین ممکن است این روایت در پاسخ کسانی باشد که برای لفظ «خمر»، توسعۀ بیشتر و مصادیق بیشتری قائل بودهاند. در نتیجه کلام حضرت علیه السلام، این توسّع را نفی و «خمر» را منحصر در همان مصادیق پنجگانه میکند. به هر حال، روایت در
مقام بیان غلیان و عدم غلیان و مسائل دیگر نیست.
دربارۀ این روایت باید به این نکته نیز توجّه کرد که امام صادق علیه السلام حکم خودشان را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله منتسب فرمودهاند. شاید حکمت این کار، این بوده است که مخاطب مدّعی یا مخاطب شاک را با کلام پیامبر صلی الله علیه و آله اقناع کنند.
محمّد بن یحیی عَن أحمدَ بنِ محمّد عن محمّد بن إسماعیلَ عن یونسَ بن یعقوبَ عن معاویة بن عمّارٍ قالَ: سَألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الرَّجُلِ مِن أهلِ المَعرِفَةِ بِالحَقِّ یَأتینی بِالبُختُجِ وَیَقُولُ قَد طُبِخَ عَلَی الثُّلُثِ وَأنا أعلَمُ أنَّهُ یَشرَبُهُ عَلَی النِّصفِ أ فَأشرَبُهُ بِقَولِهِ وَ هُوَ یَشرَبُهُ عَلَی النِّصفِ؟ فَقالَ: لا تَشرَبهُ؛(1)معاویه میگوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: شخص شیعهای برای من بختج آورده و گفته است که دو سوّمش تبخیر شده است، در حالی که من او را میشناسم و میدانم او آدمی است که وقتی عصیر به نصف رسید، آن را میخورد. آیا حالا که او به من میگوید دو سومش تبخیر شده، میتوانم حرفش را بپذیرم و از آن عصیر بنوشم؟ امام علیه السلام فرمود: آن را ننوش.
«بختج» یعنی «العَصیرُ المطبوخ؛ عصیر پخته شده».(2)مقصود از «مِن أهل المعرفة» این است که آن شخص، شیعه بوده است.
این روایت، هم در کافی نقل شده و هم در تهذیب الأحکام. البتّه عبارت آخر روایت (لا تشربه) در بعضی از نسخههای تهذیب، با اندکی تفاوت به صورت
«خمرٌ لا تشربه»
آمده است؛ یعنی اگر میدانی هنوز دو سوّم آن تبخیر نشده است، خمر است و نباید بنوشی.
البتّه این روایت در برخی از نسخههای تهذیب با اضافۀ کلمۀ «خمر» آمده است.(3)
در بعضی از نسخههای دیگر تهذیب و همچنین در کافی، کلمۀ «خمر» نیامده است.(4)
راه حلّ نخست: برخی در این گونه موارد بر این باورند که چون مرحوم کلینی رحمه الله اضبط از شیخ طوسی رحمه الله است، نقل مرحوم کلینی رحمه الله ارجح است.(1)لیکن این سخن پذیرفته نیست؛ زیرا اضبط بودن، ملاک ترجیح نیست؛ چرا که هر دو بزرگوار، از علمای عادل هستند و خبر هر دوشان، مصداق خبر عادل است. بنا بر این، هر دو به یک نسبت حجّتاند.
راه حلّ دوم: راه دوم، استفاده از قاعدۀ نقل اقلّ و اکثر است، به این معنا که شیخ کلینی رحمه الله که کلمۀ «خمرٌ» را نیاورده، راوی اقلّ و شیخ طوسی رحمه الله که روایت را با کلمۀ «خمرٌ» روایت کرده، راوی اکثر نامیده میشود. در این گونه نقلها میان دو روایت اقلّ و اکثر منافاتی نیست؛ زیرا کسی که کلمۀ «خمرٌ» را نیاورده است (مثل شیخ کلینی رحمه الله)، وجود آن را نفی هم نکرده است؛ بلکه مقداری را که خودش شنیده است بیان میکند.
آری، اگر در جایی قرینهای باشد مبنی بر اینکه راوی اقلّ، مقدار اضافه در روایت را نفی میکند و میگوید امام علیه السلام فقط همین مقدار اقلّ را فرموده است، در این صورت با راوی اکثر تعارض پیدا میکند و به این ترتیب، آن عبارت اضافه در روایت اکثر، اعتباری نخواهد داشت. امّا وقتی چنین قرینهای نباشد و راوی اقلّ، عبارت اکثر را نفی نکند، آن عبارت اضافه، درست و قابل اعتنا خواهد بود. به نظر میرسد که روایت مورد بحث نیز از همین موارد است؛ یعنی در اینجا راوی اقلّ فقط مقدار شنیدۀ خود را نقل کرده است، نه آنکه بخواهد «خمرٌ لا تشربه» را نفی کند. بنا بر این، دو روایت با هم معارضه ندارند، بلکه روایت اکثر کاملتر است. پس باید به عنوان خبر عادل، همان روایت را اخذ کنیم و بگوییم: لفظ «خمرٌ» نیز جزء روایت است.
نتیجۀ بحث آنکه: با توجّه به آنچه گفته شد، در این روایت نیز امام علیه السلام از سویی «عصیر مطبوخ» را از مصادیق خمر میدانند و از سوی دیگر، اشارهای به مسئلۀ غلیان
1) (1) . التنقیح فی شرح العروة: ج 2 ص 106. مقرّر: محقّق خوئی در این بحث مطالب مبسوطی دارند که مطالعۀ آنبرای طالب اجتهاد مفید است.
و عدم غلیان نکردهاند. اینک همان شبههای که در روایت قبل، مطرح بود اینجا نیز مطرح میشود، با این بیان که ممکن است گمان شود امام علیه السلام میخواهند ملاک را صدق خمر قرار بدهند؛ یعنی میخواهند بگویند: اگر خمر بر فشردۀ انگور صدق کند، نجس و حرام است و اگر صدق نکند، پاک و حلال است. آیا میتوان از این روایت چنین معنایی را استنباط کرد؟
چنانکه گفته شد، مسئلۀ نجاست و حرمت فشردۀ انگور و بحث و بررسی دلایل آن، مربوط به ابواب دیگر فقه، نظیر «کتاب الطهارة» است. پس مطالبی که تا اینجا گفته شد، مقدّمهای بود برای بیان مبنا و ورود به بحث بیع فشردۀ انگور؛ یعنی غرض این است که بدانیم اگر عصیر عنب از نجاسات باشد، بر اساس دیدگاه شیخ انصاری رحمه الله یکی از نجاساتی است که بیعشان جایز است.
بحث دیگری که در مورد مسئلۀ بیع فشردۀ انگور مطرح است، این است که آیا میان این فرض که فشردۀ انگور خود به خود بجوشد، با این فرض که بهوسیلۀ آتش بجوشد، تفاوتی وجود دارد یا خیر؟ اگر تفاوت وجود دارد، آیا این تفاوت تأثیری در مسئلۀ بیع دارد یا خیر؟
محقّق خوئی قدس سره در مصباح الفقاهة معتقد است که محلّ کلام در مسئلۀ بیع عصیر عنب، جایی است که عصیر به سبب آتش غلیان پیدا کند؛ امّا اگر خود به خود غلیان پیدا کرد، حکم خمر را دارد و همانطور که بیع خمر جایز نیست، بیع عصیر عنب نیز جایز نیست.(1)
داوری در مورد سخن ایشان، مبتنی است بر اینکه نخست در بحث نجاست و حرمت بررسی شود که آیا اگر فشردۀ انگور خود به خود جوشید، خمر است یا نه؟ با
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 103 و 104.
توجّه به اینکه در بیشتر روایات باب عصیر، مسئلۀ غلیان بهوسیلۀ آتش مطرح شده است،(1)به نظر میرسد که نظر ایشان صحیح است و غلیان اگر بهوسیلۀ غیر آتش باشد، حکم عصیر، در حرمت، نجاست و عدم جواز بیع، همان حکم خمر است. بنا بر این، همان گونه که بیع خمر، متوقّف بر سرکه شدن آن است، بیع فشردۀ انگور نیز اگر خود به خود بجوشد، جایز نیست، مگر آنکه این فشرده به سرکه تبدیل شود.
به عبارت دیگر، مسئلۀ ذهاب دو سوم، هنگامی مطرح میشود که غلیان بهوسیلۀ آتش باشد. در این فرض - یعنی هنگامی که غلیان بهوسیلۀ آتش باشد - تا هنگامی که دو سومش تبخیر نشده باشد، نجس و خوردنش حرام است؛ ولی هنگامی که دو سومش تبخیر شد، پاک میشود و خرید و فروشش هم صحیح است. امّا اگر غلیان خود به خود باشد، در مورد خرید و فروش یا طهارت و نجاستش، مسئلۀ ذهاب دو سوم مطرح نیست؛ بلکه در آنجا این مسائل متوقّف بر این است که فشردۀ انگور به سرکه تبدیل شود.
پس از تنقیح موضوع بحث، نوبت آن است که مسئلۀ جواز یا عدم جواز خرید و فروش فشردۀ انگوری که با آتش جوشیده، ولی دو سوّم آن تبخیر نشده است، بررسی شود. مسئلۀ بیع عصیر عنب، در میان قدما خیلی مطرح نبوده و بیشتر در میان متأخّران، مطرح شده است.
بر خلاف شیخ رحمه الله(2)و فقهایی نظیر صاحب جواهر(3)و امام خمینی قدس سرهما،(4)برخی از فقها مانند سیّد عاملی در مفتاح الکرامة(5)و محقّق نراقی قدس سرهما(6)، به بطلان و عدم جواز بیع قائلاند.
بجز روایاتی که در این باب وجود دارد و شاید از آنها استفادۀ حرمت شود، چند مقدّمۀ دیگر نیز وجود دارند که ممکن است در استدلال برای عدم صحّت بیع، مؤثّر باشند. این مقدّمات عبارتاند از: نجاست، حرمت و عدم مالیّت. پس از بررسی این سه مقدّمه و نیز پس از بررسی روایات، میتوان دربارۀ خرید و فروش فشردۀ انگور، به نتیجه رسید.
برای اثبات حرمت بیع فشردۀ انگور بهوسیلۀ نجاست، استدلالی مطرح میشود که صغرای آن، نجاست فشردۀ انگور و کبرایش حرمت بیع نجس است. در مورد کبرای این استدلال، اشاره به دو مطلب که پیش از این، بررسی شد لازم است:
مطلب نخست، این است که براساس دیدگاه برگزیده، خود نجاست به خودی خود، مانع از بیع نیست؛ زیرا پیش از این گفته شد(1)که عین نجس اگر دارای منافع حلالی باشد، بیعش جایز است.
مطلب دوم، بحث روایت تحف العقول است که در آن روایت آمده بود:
«أو شیءٌ مِن وجوه النّجس» و چه بسا کبرای استدلال باشد. البتّه اگر کسی سند روایت تحف العقول را نپذیرد، نوبت به استدلال به آن نمیرسد؛ امّا با توجّه به بحثی که دربارۀ سند روایت، مطرح شد و نتیجۀ بحث، پذیرش سند و اعتنای به این روایت بود،(2)باید ببینیم که آیا فشردۀ انگوری که میجوشد و هنوز دو سومش تبخیر نشده است، مصداق
«أو شیءٌ مِن وجوه النّجس» شمرده میشود یا خیر؟
پاسخ این است که به دو دلیل، فشردۀ انگور مورد بحث، مشمول روایت تحف العقول نیست:
نخست اینکه
«أو شیءٌ مِن وجوه النّجس» در نجاست حقیقی، ظهور دارد، نه
نجاست عرضی. از این رو، در بحث بیع متنجّس نیز براساس همین مبنا، گفته شد(1)که به این روایت نمیتوان استدلال کرد؛ زیرا مقصود از
«أو شیءٌ مِن وجوه النّجس» چیزی است که نجاست، حقیقت ذاتش باشد، حال آنکه حقیقت فشردۀ انگور، نجاست نیست، بلکه نجاستش موقّتی و عارضی است؛ یعنی پیش از جوشیدن پاک است، در حال جوشیدن و پیش از تبخیر دو سوّم، نجس است و پس از تبخیر دو سوّم، دوباره پاک میشود.
دلیل دوم، این است که در ادامۀ روایت آمده است:
«لأنّ ذلک کُلّه منهیٌ أکلُه أو شربُه» و این
«منهیٌ» در نهی مطلق ظهور دارد، نه نهی موقّت، چنانکه أکل و شرب خون، بول، غائط و مردار، مطلقاً «منهی» است؛ امّا نوشیدن فشردۀ انگور به صورت مطلق، نهی نشده است؛ بلکه میتوان آن را پیش از جوشیدن و همچنین پس از تبخیر دو سوّم نوشید. پس معلوم میشود که این روایت شامل فشردۀ انگور نمیشود.
بنا بر این، به نظر میرسد که برای حرمت بیع فشردۀ انگور، نمیتوان به نجاست آن تمسّک کرد.
صغرای این استدلال، «حرمت خوردن عصیر انگور» است و کبرای آن،
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه».(2)
در مورد کبرای این استدلال نیز مسائلی وجود دارد که باید مورد توجّه قرار بگیرند:
نخست اینکه: برخی از فقها(3)سند این روایت نبوی را نپذیرفتهاند.
دوم اینکه: بر فرض پذیرش سند، پیش از این نیز گفته شد(4)که عبارت
«إنّ اللّه إذا
حرّم شیئاً» ظهور در منافع حرام دارد، مانند اینکه کسی خمر یا بول را برای
استفادههای حرامش بفروشد که در این صورت، معاملهاش باطل است؛ امّا در مورد چیزی که اکلش حرام است، ولی منفعت حلالی هم دارد، اگر فروش، به قصد استفاده از منافع حلال آن باشد، معامله صحیح است.
سوم اینکه:
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً»، شامل حرامهایی میشود که حرمتشان ذاتی باشد، حال آنکه فشردۀ انگور حرمت ذاتی ندارد؛ بلکه حرمت عرضی دارد.
این بحث مهمتر و مفصّلتر از دو بحث پیشین است. صغرای این استدلال، «عدم مالیّت فشردۀ انگور» است و کبرایش این است که هرگاه چیزی مالیّت نداشت، پولی که در عوض آن گرفته میشود «أکل مال به باطل» است.
شیخ انصاری رحمه الله معتقد است که فشردۀ انگور، مالیّت دارد؛(1)زیرا میدانیم که پیش از غلیان مالیّت داشته است؛ ولی آنگاه که به جوش آمد، شک میکنیم که مالیّتش از بین رفته است یا نه، پس استصحاب بقای مالیّت میکنیم. اگر گفته شود که شاید به خاطر نجاست و حرمت، مالیّت عصیر از بین رفته باشد، در پاسخ میگوییم: اصل، این است که شیء به سبب نجاست از مالیّت خارج نمیشود.
سپس ایشان بر کلام خود قید میزند و میفرماید: اگرچه این عصیر، مال است و نجاست، آن را از مالیّت ساقط نکرده است، امّا نجاست، موجب عیب در مال شده است؛ یعنی عصیر به خاطر نجاست، مال معیوب شمرده میشود. شاهد بر مالیّت عصیر این است که اگر غاصبی فشردۀ انگور را غصب کند و آن را بجوشاند،(2)نخست
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 34.
2) (2) . در روایتی از حمّاد بن عثمان آمده که از امام صادق علیه السلام پرسید: أیُّ شَیءٍ الغَلَیانُ؟ حضرت علیه السلام پاسخفرمودند: «القَلبُ» (وسائل الشیعة: ج 25 ص 287)، معمول فقها این عبارت را این گونه معنا کردهاند که: «یصیر أسفله أعلی ویصیر أعلاه أسفله» (ر. ک: مفتاح الکرامة: ج 2 ص 28؛ مسالک الأفهام: ج 12 ص 74؛ السرائر: ج 3 ص 130).
اینکه ردّ آن واجب است؛ یعنی با اینکه عصیر جوشیده است، باید برگردانده شود.
دوم اینکه پرداخت غرامت دو سوم آن نیز واجب است؛ یعنی از آنجا که جوشاندن این عصیر، موجب بیاستفاده شدن دو سوّم این عصیر شده است (زیرا برای استفادۀ متعارف و نوشیدن، باید دو سوّمش تبخیر شود)، غاصب علاوه بر ردّ عین، باید غرامت دو سوّم را هم بپردازد. سوم اینکه باید اجرت کار جوشاندن و تبخیر دو سوّم را هم پرداخت کند.
محقّق ایروانی قدس سره با این که سنّ کمی داشته و ظاهراً در سن 45 سالگی از دنیا رفته است، امّا این اثر مهم و حاشیۀ با عظمت را از خود به جای گذاشته است. ایشان بررسی دقیقی نسبت به کتاب المکاسب داشته و اشکالات بسیاری بر آن وارد کرده است. برخی از این اشکالات، در عبارات بزرگان دیگر هم آمده است؛ امّا گاهی این بزرگان، مصدر مطلب خود را نگفته و اشاره نکردهاند که آن را از حاشیۀ محقّق ایروانی قدس سره اقتباس کردهاند.
اشکال نخست: نخستین اشکال ایشان دربارۀ حکم دوم شیخ رحمه الله (مسئلۀ غرامت دو سوم) است.(1)محقّق ایروانی قدس سره معتقد است که اگر تبخیر دو سوّم عصیر، مستلزم از بین رفتن دو سوّم قیمت باشد، این حکم صحیح است؛ یعنی اگر مثلاً سه کیلو فشردۀ انگور به قیمت هر کیلو هزار تومان بود و پس از جوشاندن و تبخیر دو سوّم، قیمت یک کیلوی باقیمانده هزارتومان باشد، در این صورت، غاصب باید غرامت دو سوم تبخیر شده را بدهد. امّا ممکن است پس از تبخیر، قیمت آن یک سوم باقیمانده بیشتر شود که در این صورت غرامت دو سوم آن وجهی ندارد.
ایشان همین مطلب را با بیان دیگری، این گونه بازگو میکند که:
بل وجب علیه دفع تفاوت قیمة العصیر مغلیّاً و غیر مغلیّ إن نقصت
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 7.
القیمة بالغلیان. و الظّاهر أنّ القیمة إن لم تزد لا تنقص فیردّه و لا شیء علیه.(1)
یعنی اگر قیمت آب انگور جوشیده و آب انگور نجوشیده، متفاوت باشد و معتقد باشیم که غاصب، ضامن است، در اینجا غاصب ضامن «ما بِه التّفاوت» است، نه ضامن «ثُلثَین». بگذریم از اینکه در این گونه موارد، ظاهر این است که قیمت نه تنها کم نمیشود، بلکه چه بسا پس از تبخیرِ دو سوّم، افزایش قیمت هم داشته باشد.
اشکال دوم: اشکال دوم محقّق ایروانی قدس سره در مورد استصحاب است، به این بیان که اگر مقصود از مالیّت در کلام شیخ رحمه الله، مالیّت عرفی باشد، ما تردیدی در آن نداریم؛ زیرا فشردۀ انگور همانطور که پیش از جوشیدن مالیّت عرفی دارد، پس از جوشیدن هم از نظر عرف مالیّت دارد و این مالیّت عرفی، مشکوک نیست تا مجرای استصحاب باشد.
امّا اگر مقصود ایشان مالیّت شرعی است، در این صورت نیز نیازی به استصحاب نیست؛ زیرا عموماتی مثل«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» و یا«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» ، معامله را تصحیح میکنند؛ یعنی اگر فشردۀ انگور پس از جوشیدن مورد خرید و فروش قرار گرفت، مشمول این عمومات است و این عمومات حکم امضای شارع را دارد. این در حالی است که لازمۀ این امضای شارع و صحّت معامله این است که فشردۀ انگور، مالیّت داشته باشد.
به نظر میرسد که این اشکال، وارد است.
اشکال سوم: اشکال سوم محقّق ایروانی قدس سره به عبارت «غایة الأمر أنّه مالٌ معیوبٌ قابل لزوال عیبه»(2)و عبارتهای پس از آن و مسئلۀ عیب، مربوط است.
ایشان یادآوری میکند که مسئلۀ عیب، ضابطهای دارد و آن ضابطه این است که:
«کلّ ما زاد أو نَقُص مِن خِلقته الأصلیة فهو عَیب؛(3)اگر چیزی نسبت به خلقت
اصلیاش، دارای زیادی و یا نقص باشد، به آن عیب میگویند». این ضابطه در مورد عصیر جوشیده تحقّق ندارد؛ زیرا تنها تفاوت عصیر انگور جوشیده شدهای که دو سومش از بین نرفته، با عصیر انگور خام، تغییر وصف آن است؛ یعنی این عصیر قبلاً «مغلی» نبوده، ولی اکنون «مغلی» شده است. این تغیّر یک تغیّر وصفی است، بدون آنکه در خلقت اصلی فشردۀ انگور، چیزی اضافه شود و یا نقصانی به وجود آید. پس صدق عیب نمیکند.
محقّق کرکی رحمه الله در جامع المقاصد فتوایی را از علاّمۀ حلّی رحمه الله نقل و بر آن اشکال کرده است.(1)فتوای علاّمه رحمه الله این است که اگر کسی فشردۀ انگور را غصب کند و آن فشردۀ انگور، بعد از غصب بجوشد، امّا تبدیل به خمر نشود، باید عین را برگرداند؛ ولی او ضامن آن مقداری که از عین کم شده، نخواهد بود.(2)امّا اگر فشردۀ انگور بعد از غصب، به گونهای بجوشد که تبدیل به خمر شود، در این صورت، حکم تالف را دارد و باید قیمت مثل آن فشردۀ انگورِ مغصوب را به مالک برگرداند.(3)محقّق کرکی رحمه الله در اشکال به این سخن میفرماید: چه تفاوتی بین این دو مورد وجود دارد؟ چرا در آنجا که هنوز خمر نشده است، میگویید: باید عینش را بر گرداند، امّا در اینجا که خمر شده است، میگویید در حکم تالف است.
شیخ رحمه الله در کتاب المکاسب، در پاسخ به این اشکال میفرماید: زمانی که فشردۀ انگور، غلیان پیدا میکند، امّا تبدیل به خمر نمیشود، شرعاً وعرفاً مالیّت دارد. بنا بر این، باید عین مال را به مالکش برگرداند؛ امّا وقتی فشردۀ انگور به خمر تبدیل میشود، انقلاب موضوع شده است؛ یعنی قبلاً آب انگور بوده، ولی اکنون خمر است. پس موضوع
قبلی دیگر وجود ندارد و عین مال، تلف شده و از بین رفته است. فتوای شیخ رحمه الله نیز مانند علاّمه رحمه الله، این است که در این صورت، باید قیمت المثل آن فشردۀ انگور را برگرداند.
به عبارت دیگر، در فرض نخست، غلیان وجود دارد، ولی خمر نیست. بنا بر این، نجاست و حرمتی که به وجود آمده، یک مانع عارضی است و به خاطر همین، بعد از این که دو سوّم آن بهوسیلۀ آتش جوشید و تبخیر شد، این نجاست و حرمت زائل میشود و بیعش هم جایز است؛ امّا در جایی که تبدیل به خمر میشود، دیگر نمیتوان خمریت را از بین برد؛ چون موضوع عوض شده است.
محقّق ایروانی قدس سره به این کلام شیخ رحمه الله هم اشکال کرده و منکر این تفاوت شده است.
ایشان این اشکال را با دو بیان مطرح میکند:
بیان نخست این است که عصیر انگور پس از جوشیدن، نجس میشود و این نجاست، یا مالیّت را از بین میبرد یا نمیبرد و در این امر، فرقی نیست که عصیر تبدیل به خمر شده باشد یا نه. اینکه در مسئله، قائل به تفصیل شویم و بگوییم در صورت نخست مالیّت هنوز باقی است، امّا در صورت دوم مالیّت باقی نیست، وجهی ندارد.
بیان دوم که بیان مهمتری است، این است که هم در صورت نخست و هم در صورت دوم، ارتفاع نجاست به ارتفاع موضوع است. در صورت نخست، ارتفاع نجاست به این است که دو سوم از بین برود. پس موضوع، ذهاب دو سوم است. در صورت دوم هم اگر خمر به سرکه تبدیل شود، ارتفاع موضوع صدق میکند؛ لیکن در تبدیل خمر به سرکه، ارتفاع موضوع، حقیقی است؛ امّا در آن صورت دیگر، حقیقی نیست و عنوانی انتزاعی دارد.
مقصود ایشان از این دو بیان، این است که این گونه تفاوتها نمیتواند و نباید منشأ تفاوت در فتوا باشد.
در این بیان نیز حق با محقّق ایروانی قدس سره است؛ زیرا فقیه باید حکم و فتوا را دائر مدار موضوع قرار بدهد؛ زیرا اگر موضوع به هر نحوی ارتفاع (حقیقی یا وصفی) پیدا کند و عنوانش تغییر یابد، حکم نیز تغییر خواهد کرد.
بر اساس توضیحاتی که گذشت، نتیجه آن است که در این مسئله، نیازی به جریان استصحاب نیست. فشردۀ انگور حتّی اگر بجوشد، عرفاً مالیّت و ملکیّت دارد و دلیلی بر این که مالیّت و ملکیّت از بین رفته باشد، نداریم. عرف آن را مال میداند و در مقابلش پول میدهد.
از این روست که خود شیخ رحمه الله در کتاب المکاسب میفرماید: «الأقوی جوازُ المعاوضة علی العصیر العنبی إذا غلی و لم یذهب ثلثاه، و إن کان نجساً»؛(1)یعنی با آنکه چنین فشردۀ انگوری نجس است، امّا از آنجا که نجاست عارضی دارد و قابل تطهیر است و با ذهاب دو سومش، نجاستش از بین میرود، هم بر مالیّت خودش باقی است و هم با توجّه به عمومات بیع، نظیر«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» ، خرید و فروشش تکلیفاً و وضعاً حلال است.
در میان متأخّران، صاحب جواهر رحمه الله - با همین دلایلی که بیان شد - قائل به جواز است.(2)نظر امام خمینی قدس سره هم در المکاسب المحرّمة، جواز مطلق آن است.(3)ایشان برای این فتوا، همین مسئلۀ مالیّت و ملکیّت را به عنوان دلیل ذکر کرده است.
چنانکه گفته شد، برخی از فقها مثل سیّد عاملی در مفتاح الکرامة رحمه الله بر این باورند که خرید و فروش فشردۀ انگور جوشیده، ممنوع و باطل است؛ یعنی هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی.(4)
محقّق نراقی رحمه الله نیز با این که در مسائل فقهی، فردی روشن و نوآور بوده، در کتاب مستند الشیعة قائل به بطلان و عدم جواز بیع است.(1)
در بند پیشین گفته شد که طبق قواعد و عمومات، باید خرید و فروش فشردۀ انگور صحیح باشد؛ لیکن باید در این باب بررسی شود که آیا روایتی وجود دارد که این عمومات را تخصیص و یا تقیید بزند یا خیر؟ اگر روایتی خاص، بر خلاف این قاعده و عمومات باشد، باید بر طبق آن روایت خاص عمل شود. شیخ انصاری رحمه الله چند روایت را در این باب ذکر کرده است. بجز این روایات، روایات دیگری هم در وسائل الشیعة وجود دارد که فقیهانی مثل سیّد عاملی رحمه الله، بیشتر روی این روایات خاص، تکیه کرده و بر طبق آن فتوا دادهاند.
و[عن الکلینی] عنه (محمّد بن یحیی) عَن أحمدَ عنِ ابنِ أبی نجرانَ عَن محمّد بن الهَیثَم عَن رَجلٍ عَن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: سَألتُهُ عَنِ العَصیرِ یُطبَخُ بِالنّارِ حَتَّی یَغلی مِن ساعَتِهِ أ یَشرَبُهُ صاحِبُهُ؟ فَقالَ علیه السلام: إذا تَغَیَّرَ عَن حالِهِ وَ غَلَی فَلَا خَیرَ فیهِ، حَتَّی یَذهَبَ ثُلُثاهُ وَ یَبقَی ثُلُثُهُ؛(2)شخصی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد که اگر عصیر، ساعتی با آتش جوشانده شود، آیا صاحبش میتواند آن را بنوشد یا نه؟ امام علیه السلام میفرمایند: اگر تغییری در این عصیر به وجود آمد و غلیان پیدا کرد، پیش از آنکه دو سومش تبخیر شود، هیچ خیری در آن نیست.
شاهد در روایت، این است که این
«لا خیرَ فیه» اطلاق دارد؛ یعنی: «لا خیرَ فیه من جهة الشرب، و لا خیر فیه من جهة البیع و...». این اطلاق، همه چیز - از جمله بیع - را ممنوع میکند.
اشکال عمدۀ این روایت، این است که ضعیف السند است. عبارت
«عَن رَجلٍ» به روشنی بیانگر ارسال در سند روایت است و روایت مرسله اعتباری ندارد، مگر این که مشهور بر طبق آن فتوا داده باشند.
اشکال دیگری که توسّط برخی از بزرگان مطرح شده، اشکال به اطلاق این روایت است،(1)با این توضیح که سؤال در خصوص شرب است و با توجّه به قرینۀ سؤال، پاسخ امام علیه السلام فقط در مورد شرب است و روایت، اصلاً ارتباطی به بحث بیع ندارد. لیکن به نظر میرسد که این سخن، صحیح نیست؛ زیرا اگرچه سؤال سائل دربارۀ شرب است، امّا امام علیه السلام در مقام جواب، با عبارت
«لا خیرَ فیه» یک ضابطۀ کلّی را بیان کردهاند.
در اصطلاح فقها و مردم، عبارت
«لا خیرَ فیه» به این معناست که «خوب است رها بشود»؛ ولی این عبارت در بسیاری از روایات، مفید حرمت است. جملۀ
«لا خیرَ فیه حتّی یذهبَ ثلثاه»، یک ضابطۀ کلّی را بیان میکند و میگوید: تا هنگامی که دو سوّمش تبخیر نشده
«لا خیرَ فیه» و این
«لا خیرَ فیه» هم اطلاق دارد.
در بسیاری از روایات، سائلی دربارۀ یک مورد معیّن، سؤال کرده است؛ امّا امام علیه السلام یک پاسخ کلّی فرمودهاند. به عبارت دیگر، اگر در سؤال چیزی باشد که بتواند جواب را تقیید بزند، در این صورت اشکال وارد است و نمیتوان به اطلاق عمل کرد؛ امّا صِرف این که سؤال سائل دربارۀ شرب بوده است، نمیتواند مفید تقیید ضابطۀ کلّیِ مطرح شده در جواب باشد.
بنا بر این، اشکال دوم پذیرفته نیست؛ امّا اشکال نخست که مربوط به سند روایت است، به قوّت خود باقی است و به همین دلیل، به این روایت نمیتوان اعتماد کرد.
در بررسی روایات وسائل الشیعة، توجّه به عنوان باب، بسیار مهم است؛ زیرا معمولاً عنوان باب، نظر و فتوای خود صاحب وسائل رحمه الله است. البتّه گاهی ممکن است میان
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 105.
روایات باب و عنوان آن تفاوتی به نظر برسد.
عنوان باب 59 این است: «بابُ جواز بیع العصیر و العنب و التمر ممّن یعمل خمراً، وکراهة بیع العصیر نسیئة، و تحریم بیعه بعد أن یغلی قبل ذهاب ثلثیه».(1)
امّا در روایت مورد بحث آمده است:
و [عن الکلینی] عن محمّد بن یَحیی، عَن محمّد بن اسماعیل بن بَزیع، عن حنّان، عن أبی کَهمَس قال: سَألَ رَجُلٌ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ العَصیرِ، فَقالَ: لی کَرمٌ وَأنا أعصِرُهُ کُلَّ سَنَةٍ وَأجعَلُهُ فی الدِّنانِ وَأبیعُهُ قَبلَ أن یَغلی. قالَ علیه السلام:
لا بَأسَ بِهِ، وَإن غَلَی فَلا یَحِلُّ بَیعُهُ. ثُمَّ قالَ علیه السلام: هُوَ ذا، نَحنُ نَبیعُ تَمرَنا مِمَّن نَعلَمُ أنَّهُ یَصنَعُهُ خَمراً؛(2)شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد که: من درخت انگوری دارم که هر سال انگورهایش را میفشارم و در خمره میریزم و پیش از اینکه غلیان پیدا کند آن را میفروشم. امام صادق علیه السلام فرمود: مانعی ندارد، امّا اگر غلیان پیدا کرد بیعش حلال نیست. سپس فرمود: چه اشکالی دارد، خود ما نیز خرمای خود را به کسی میفروشیم که میدانیم او با آن خمر میسازد.
«دنان» جمع «دن» است و «دن» یعنی خمرهای که این عصیر را در آن قرار میدادند.(3)ضمیر «به» در جملۀ
«لا بأس به» نیز به بیع قبل از غلیان باز میگردد؛ یعنی قبل از جوشیدن عصیر، بیع آن اشکالی ندارد.
سیّد عاملی(4)و محقّق نراقی قدس سرهما(5)به این روایت استناد کرده و بر این باورند که عبارت
«و إن غلی فلا یحلّ بیعه» کلّی است و به این معناست که فروش فشردۀ انگوری که غلیان پیدا کرده، حلال نیست و باطل است.
1) (1) . در این باب، روایاتی هست مبنی بر جواز بیع آب انگور و یا خود انگور به کسی که میدانیم با این انگور خمر درست میکند.
2) (2) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 230.
3) (3) . «الدَّنُّ: ما عَظُمَ من الرَّواقیدِ، وجَمعُه دِنانٌ» (المحیط فی اللغة: ج 9 ص 262)
4) (4) . مفتاح الکرامة: ج 4 ص 12.
5) (5) . مستند الشیعة: ج 14 ص 68.
«حنّان» ظاهراً «حنّان بن سدیر صیرفی» است. حنّان بن سدیر محلّ اختلاف است؛ ولی بیشتر رجالیان به وثاقت او قائلاند.(1)«أبو کهمس»(2)[که در سند برخی از روایات به صورت «أبو کهمش» آمده است] کنیۀ دو نفر است: یکی «هیثم بن عبداللّه» و دیگری «هیثم بن عبید». البتّه به نظر میرسد که این دو، یک نفر باشند؛ زیرا اختلافشان تنها در نام پدر است که آن هم بسیار شبیه است. در هر صورت - چه یک نفر باشند و چه دو نفر - هیچ کدام در کتب رجال، توثیق ندارند.(3)بنا بر این، این روایت هم مشکل سند دارد.
«أجعله فی الدنان» قرینۀ روشنی است بر اینکه روایت، مربوط به غلیان بنفسه است و شامل غلیان بهوسیلۀ آتش نیست. بنا بر این، از محلّ نزاع خارج است.
پاسخ اشکال نخست: به نظر میرسد که این اشکال چندان موجّه نیست؛ زیرا عبارت
«و إن غلی» در کلام امام علیه السلام که میفرماید:
«و إن غَلی فلا یحلّ بیعُه»، اطلاق
دارد؛ و این گونه نیست که تنها به همان خمر معیّنِ مورد سؤال، اشاره کند. اگر فاعلِ
«وَ إن غَلی» همان عصیر معیّنِ مورد نظر سائل باشد که در دنان گذاشته است، این روایت ظهور در غلیان بنفسه دارد و از موضوع بحث ما خارج است؛ لیکن ظاهر آن است که فاعل
«وإن غلی» همان عصیر معیّن نیست؛ بلکه طبیعت عصیر است و اطلاق دارد. پس همانگونه که در روایت نخست گفتیم، خصوصیت سؤال نمیتواند اطلاق جواب را از بین ببرد. بنا بر این، اگرچه سائل سؤال کرده است که من آن را در خمره قرار میدهم، ولی امّا جواب امام علیه السلام اطلاق دارد و به این معناست که اگر عصیر به خودی خود بجوشد، یا بهوسیلۀ آتش جوشانده شود، در هر صورت، بیع آن جایز نیست.
اینکه بزرگانی مثل سیّد عاملی قدس سره در مفتاح الکرامة فتوا دادهاند که بیع فشردۀ انگور بعد از غلیان جایز نیست، به همین دلیل است.(1)
«هوَ ذا، نحنُ نَبیعُ تَمرَنا مِمّن
نَعلَمُ أنّه یَصنَعُه خَمراً؛ کاری را که شما میکنید ما هم انجام میدهیم و خرمای خود را به کسی میفروشیم که میدانیم او آن را به خمر تبدیل میکند». این عبارت، قرینهای است بر اینکه سؤال سائل، دربارۀ این بوده است که آیا فروش عصیر به کسی که میدانیم از آن برای ساخت خمر استفاده میکند، جایز است یا خیر؟ مشاهده میکنید که عنوان این باب هم «جواز بیع العصیر و العنب و التمر ممّن یعمل خمراً» است.
محلّ بحث ما این است که اگر فشردۀ انگور غلیان پیدا کرد، آیا از این جهت که دو سوم آن تبخیر نشده و طاهر نیست، بیعش جایز است یا خیر. حال آنکه در روایت، سؤال سائل این است که آیا بیع عصیر - از این جهت که مشتری با آن خمر میسازد - جایز است یا خیر؟ این هم دلیل دومی است بر اینکه این روایت از محلّ بحث ما خارج است.
پاسخ اشکال دوم: به نظر میرسد این اشکال امام خمینی قدس سره قابل نقد است؛ زیرا اگر سؤال سائل، در مورد فروش عصیر به کسی بوده است که میداند او عصیر را تبدیل به خمر میکند، چه وجهی دارد که امام علیه السلام بین غلیان و عدم غلیان تفصیل بدهند؟ بیع فشردۀ انگور یا خود انگور به کسی که میخواهد آن را به خمر تبدیل کند، جایز است، چه عصیر انگور جوشیده باشد و چه نجوشیده باشد. با توجّه به تفصیل امام علیه السلام به نظر میرسد که احتمال امام خمینی قدس سره در مورد مقصود سائل، قابل مناقشه است.
امام خمینی قدس سره در المکاسب المحرّمة گفتهاند: این روایت از روایات مستفیضه است.(1)بنا بر این، ارزش روایی آن بیش از خبر واحد است و دلالت دارد بر این که فروختن انگور یا خرما، به کسی که میدانیم او آن را به خمر تبدیل میکند، جایز است و اشکالی ندارد.
«و إن غلی فَلا
یَحلّ بیعُه» ظهور در حرمت تکلیفی دارد؛ امّا دلالتی بر حرمت وضعی (بطلان بیع) ندارد و صدر و ذیل روایت نیز قرینۀ بر این مدّعاست؛ زیرا در صدر روایت، سائل سؤال میکند که
«لی کرمٌ و أنا أعصره کلّ سنةٍ و أجعله فی الدّنان و أبیعُه قَبلَ أن یَغلی»
و در ذیل روایت آمده است که
«هوَ ذا، نحنُ نَبیعُ تَمرَنا مِمّن نَعلَمُ أنّه یَصنَعُه خَمراً».
پس ظاهر این است که روایت در مقام بیان حرمت بیع، به جهت حرمت شرب و اشراب عصیر جوشیده به مسلمانان است؛ یعنی معنای عبارت
«و إن غلی فَلا یَحلّ بیعُه» این نیست که بیع این فشردۀ انگور باطل است؛ بلکه به معنای حرمت تکلیفی است. اگر فشردۀ انگور جوشیده را بفروشد، این عمل، اغرای به جهل مشتری و نوشاندن نجس
1) (1) . مقرّر: مرحوم آیة اللّه منتظری پس از نقل روایت أبی کهمس میگوید: «فالروایة لا ترتبط بمسألتنا أعنی بیعالعصیر المغلیّ بالنار للتخلیل أو لیجعل دبساً، بل تکون - کما ذکر الأستاذ الإمام من قبیل الروایات المستفیضة الدالّة علی جواز بیع العنب أو التمر أو العصیر ممّن یعلم أنّه یجعله خمراً» (دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 560). لیکن چنین سخنی از مرحوم امام یافت نشد، بلکه ایشان این روایت را در مقابل سنّت مستفیضه دانستهاند (ر. ک: المکاسب المحرّمة: ج 1، ص 218 و 219).
2) (2) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 105.
به مشتری است، در حالی که علاوه بر حرمت نوشیدن نجس، نوشاندن نجس به مسلمان نیز حرام است.
بنا بر این، بیعش صحیح است و باطل نیست؛ یعنی اگر بفروشد تا مشتری آن را نگه دارد و دو سومش را تبخیر و آن را به شیره تبدیل کند، از روایت استفاده نمیشود که این بیع، باطل است.
سیّد عاملی در مفتاح الکرامة رحمه الله و محقّق نراقی رحمه الله نیز میگویند: به محض اینکه فشردۀ انگور بجوشد، دیگر بیعش جایز نیست و باطل است؛ چون نجس و خوردنش حرام است و فروش آن «إشرابُ النّجس» شمرده میشود و از این نظر، روایت بر حرمت تکلیفی دلالت دارد. امّا در مورد کسی که این فشرده را بفروشد و به مشتری هم بگوید که این را نگه دار تا دو سوّمش از بین برود و تبدیل به شیره بشود، از ظاهر روایت نمیتوان بطلان بیع را استفاده کرد.
پاسخ به اشکال سوم: به نظر میرسد که اشکال محقّق خوئی قدس سره نیز مخدوش است.
ایشان صدر و ذیل روایت را قرینه بر حرمت تکلیفی میداند، امّا به راستی این قرینهای که مورد استشهاد ایشان است از روایت فهمیده نمیشود. صدر روایت این است که:
«لی کرمٌ أعصره کلّ سَنةٍ أجعلُه فی الدّنان أبیعه قَبلَ أن یغلی»؛ ولی از کجای این عبارت فهمیده میشود که مربوط به حرمت تکلیفی است؟! بلکه برعکس، اتفاقاً این عبارت ظهور در حرمت وضعی دارد؛ زیرا سؤال در مورد بیع است و در عرف، وقتی مردم از مرجع تقلیدی سؤال میکنند که آیا این بیع صحیح است یا نه، معمولاً سؤال از حکم وضعی است و نهایتاً شاید بتوان گفت که سؤال، اعم از حکم تکلیفی و وضعی است.
بنا بر این، اوّلاً: اینکه گفتهاند صدر و ذیل روایت قرینه بر این معناست، پذیرفته نیست و چنین قرینیّتی دیده نمیشود. ثانیاً: کلمۀ
«أبیعه» نزد عرف متشرّعه، اگر نگوییم ظهور در حلّیت وضعی دارد، دست کم اعم از حکم تکلیفی و حکم وضعی است.
بنا بر آنچه گذشت، میتوان نتیجه گرفت که روایت أبی کهمس از نظر دلالت، تام است و قصوری در مدّعا ندارد؛ امّا مسئله این است که ابی کهمس، توثیقی ندارد و این روایت از نظر سند ضعیف است. بنا بر این، نمیتوان به این روایت، اعتنا و استناد کرد.
و [عن الکلینی] عن محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن القاسم بن محمّد، عن علی بن أبی حمزه، عن أبی بصیر، قال:
سَألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَن ثَمَنِ العَصیرِ قَبلَ أن یَغلی لِمَن یَبتاعُهُ لِیَطبُخَهُ أو یَجعَلَهُ خَمراً، قالَ علیه السلام: إذا بِعتَهُ قَبلَ أن یَکُونَ خَمراً وَهُوَ [فَهُوَ] (1)
حَلالٌ فَلا
بَأسَ؛(2)أبی بصیر میگوید: به امام علیه السلام عرض کردم: کسی که عصیر را - پیش از آن که غلیان کند - به کسی بفروشد که میخواهد آن را بپزد و یا با آن خمر بسازد، پولی که در مقابل این عصیر میگیرد چه حکمی دارد؟ امام علیه السلام فرمودند: اگر پیش از خمر شدن و در حالی که حلال است بفروشد، اشکالی ندارد.
«قاسم بن محمّد»، همان قاسم بن محمّد بن جوهری است که شخصی واقفی مسلک است و توثیق هم ندارد.
«علی بن ابی حمزه»، علی بن ابی حمزۀ بطائنی است که از رؤسای واقفیّه بوده و در مورد او اختلاف نظر وجود دارد. بسیاری از بزرگان علم رجال او را قدح کردهاند و حتّی در مورد او تعابیری مثل وضّاع و کذّاب دارند. برخی از بزرگان هم او را قبول دارند و میگویند روایاتی که قبل از واقفی بودنش نقل کرده، معتبر است.(3)
مرحوم کشّی در رجال خود، با نقل دو روایت، بر آن است که ثابت کند علی بن
أبی حمزۀ بطائنی در نهایت از واقفی بودن خودش بر گشته و معتقد به امامت امام رضا علیه السلام و امامت اولاد آن حضرت علیهم السلام شده است.(1)حال آنکه هر دو روایت ضعیفاند؛ زیرا یکی از آنها مرسل است و در سند دیگری هم افراد ضعیف، وجود دارند.(2)
البتّه برخی از رجالیان قائلاند که علی بن ابی حمزه، موثّق است و قرائنی نیز بر این مدّعا اقامه کردهاند.(3)یکی از این قرائن و شواهد این است که در برخی از کتب رجال آمده است که «له اصلٌ»(4)یا «له کتابٌ»(5)
(6)-، حال آنکه تقریباً تمام بزرگان رجال بر این باورند که اگر دربارۀ توثیق و یا عدم توثیق یک راوی حرفی زده نشده باشد و فقط
1) (1) . روایت نخست: «علی بن محمّد قال حدثنی محمّد بن محمّد عن محمّد بن علی الهمدانی عن رجل عن علی بنأبی حمزة، قال: شکوتُ إلی أبی الحسن علیه السلام وحدثتُه بالحدیث عن أبیه و عن جدّه، فقال علیه السلام: یا علی هکذا قال أبی وجدّی، قال: فبکیتُ، ثمّ قال علیه السلام: أو قد سألت اللّه لک أو سأله لک فی العلانیة أن یغفر لک» (رجال الکشّی: ص 403).روایت دوم: «وجدت بخط جبرئیل بن أحمد: حدثنی محمّد بن عبد اللّه بن مهران عن محمّد بن علی الصیرفی عن الحسن بن علی بن أبی حمزة عن أبیه، قال: دخلت المدینة و أنا مریض شدید المرض و کان أصحابنا یدخلون علیّ ولا أعقل بهم، وذلک أنّه أصابنی حمی فذهب عقلی، و أخبرنی إسحاق بن عمّار أنّه أقام بالمدینة ثلاثة أیّام لا یشکّ أنه لا یخرج منها حتّی یدفننی ویصلّی علی، و خرج إسحاق بن عمّار وافقت بعد ما خرج إسحاق فقلت لأصحابی: افتحوا کیسی وأخرجوا منه مائة دینار فأقسموها علی أصحابنا وأرسل إلی أبو الحسن علیه السلام بقدح فیه ماء، فقال الرسول: یقول لک أبو الحسن علیه السلام: إشرب هذا الماء فإنّ فیه شفاءک إن شاء اللّه. ففعلتُ فأسهل بطنی، فأخرج اللّه ما کنت أجده فی بطنی من الأذی، و دخلتُ علی أبی الحسن علیه السلام فقال: یا علیّ أمّا إنّ أجلک قد حضر مرّة بعد مرّة، فخرجتُ إلی مکّة فلقیتُ إسحاق بن عمّار، فقال: و اللّه لقد أقمت بالمدینة ثلاثة أیّام ما شککت إلّاأنّک ستموت، فأخبِرنی بقصّتک، فأخبرتُه بما صنعت وما قال لی أبو الحسن علیه السلام ممّا أنسأ اللّه فی عمری مرّة بعد مرّة من الموت و أصابنی مثل ما أصاب، فقلتُ: یا إسحاق إنّه إمام ابن إمام، وبهذا یُعرف الإمام» (رجال الکشّی: ص 445).
2) (2) . محقّق خوئی دربارۀ سند این دو روایت میگوید: «ولکنّ الروایة الأولی ضعیفة و لا أقل من جهة الإرسال و محمّد بن علی الهمدانی. و الثانیة کذلک من جهة محمّد بن عبد اللّه بن مهران و الصیرفی و الحسن بن علی مضافاً إلی أنّه لا دلالة فیهما فإنّ الظاهر أنّ المراد بأبی الحسن علیه السلام فیهما هو موسی بن جعفر علیه السلام نعم لو تمّت الروایة الأولی کانت فیها دلالة علی حسن عاقبة علی بن أبی حمزة» (معجم رجال الحدیث: ج 11 ص 223).
3) (3) . ر. ک: خاتمة المستدرک: ج 4 ص 464-471؛ معجم رجال الحدیث: ج 11 ص 223.
4) (4) . الفهرست: ص 283.
5) (5) . رجال الطوسی: ص 339.
6) (6) . «اصل» در اصطلاح علم درایه و رجال، مهمتر از «کتاب» است.
تعبیر «له اصلٌ» یا «له کتابٌ» در مورد او وارد شده باشد، این توثیق به شمار نمیرود،(1)
بجز وحید بهبهانی رحمه الله که معتقد است عبارت «له اصلٌ» یا «له کتابٌ» از تعابیری است که از آن مدح استفاده میشود.(2)
قرینۀ دوم این است که نام علی بن ابی حمزه، در اسناد کامل الزیارات واقع شده است و علی بن قولویه رحمه الله در ابتدای کامل الزیارات، ادّعا کرده است که حدیثی در این کتاب نقل نمیکند، مگر از افرادی که موثّق هستند. به این گونه تعابیر اصطلاحاً «توثیق عام» میگویند.(3)اینک سخن این است که آیا «توثیق عام» اعتبار دارد یا اعتبار ندارد؟ برخی از بزرگان، توثیق عام را معتبر و کافی میدانند.(4)
محقّق خوئی قدس سره در اوایل مباحث فقهیشان، توثیق عام را قبول داشتند و روایات
1) (1) . ر. ک: معجم رجال الحدیث: ج 1 ص 78.
2) (2) . البتّه با توجّه به عبارت مرحوم وحید بهبهانی، به نظر میرسد که ایشان عبارت «له اصل» را نشانۀ توثیق کامل نمیداند. ایشان در جلد اوّل، عبارتی را از کتاب بلغة المحدّثین شیخ سلیمان بحرانی نقل میکند که: «أنّ کون الرّجل صاحب الأصل یستفاد منه مدح»، سپس میگوید: «فلاحظ و تأمّل» (فوائد الرجالیة: ج 1 ص 26) و در نهایت پس از بیان مطالب و مباحثی در این باره میگوید: «و الظّاهر أنّ کون الرّجل صاحب أصل یفید حسناً، لا الحسن الإصطلاحی»؛ (همان: ص 35).لیکن برخی از علماء و رجالیان عبارت «له اصل» را از الفاظ مدح راوی برشمرده اند، چنانکه در سند پیشین مشاهده شد که شیخ سلیمان بحرانی این عبارت را نشانۀ مدح دانسته است و همچنین شیخ آقابزرگ در تأکید بر اهمّیت اصول مینویسد: «امتیازی که برای اصول نسبت به کتب حدیثی پدید آمد، به مزیت خاصّی از حیث عمل صاحبان آن ارتباط پیدا میکند، و آن دقّت در ثبت و ضبط دقیق و فی المجلس روایات است. از این رو، اصحاب اصول غالباً مورد ستایش امامان واقع شدند. بنا بر این، باید این قول علمای رجال را که در ترجمۀ یکی از اصحاب اصول میگویند: «إنّ له اصلاً» از الفاظ مدح به شمار آوریم؛ زیرا این تعبیر بر مزایای خاصّی در مورد صاحب اصل از حیث ضبط حدیث، حفظ و نگهداری نسخه از عوامل خطا و نسیان و پرهیز از اختلاط و اشتباه و از همه مهمتر آمادگی او در اخذ حدیث با عین الفاظ از سرچشمههای اصلی آن، دلالت میکند (الذریعة: ج 2 ص 127).
3) (3) . «ولم أخرج فیه حدیثاً روی عن غیرهم، إذا کان فیما روینا عنهم من حدیثهم کفایة عن حدیث غیرهم، و قدعلمنا أنّا لا نحیط بجمیع ما روی عنهم فی هذا المعنی ولا فی غیره لکن ما وقع لنا من جهة الثقات من أصحابنا رحمهم اللّه برحمته، و لا أخرجت فیه حدیثاً روی عن الشذاذ من الرجال یؤثر ذلک عنهم عن المذکورین غیر المعروفین بالروایة المشهورین بالحدیث والعلم وسمّیته کتاب کامل الزیارات» (کامل الزیارات: ص 4).
4) (4) . برای اطّلاع بیشتر دربارۀ توثیقات عام، ر. ک: سایت ویکی فقه، مدخل «توثیقات عام».
فقهی زیادی را که راوی آن در اسناد کامل الزیارات یا تفسیر علی بن ابراهیم آمده است، بر همین مبنا پذیرفته و براساس طبق آن فتوا دادهاند. امّا در اواخر عمر، از این مبنا برگشتند و بر آن شدند که نمیتوان بر توثیق عامّی که ابن قولویه در مورد اسناد کامل الزیارات دارد، اعتماد کرد.(1)لازمۀ این بازگشت این بود که از تمام فتاوایی که با اعتماد به اسناد کامل الزیارات داده بودند، دست بردارند. نقل شده که ایشان گروهی را معیّن کردند تا این گونه فتاوا را بررسی و جدا کنند.
به هر حال به نظر میرسد که توثیق عام، قابل اعتماد است و فرقی نمیکند که نجّاشی بگوید: «فلانٌ ثقة»، و یا علی بن ابراهیم یا ابن قولویه در ابتدای کتابش بگوید:
«من هر روایتی که در اینجا آوردهام فقط از ثقات نقل کردهام».
در هر صورت، اگر توثیق عام پذیرفته شود (که البتّه دیدگاه ما هم همین است) با توجّه به اینکه نام علی بن ابی حمزه در اسناد کامل الزیارات، آمده است، توسّط ابن قولویه رحمه الله توثیق عام دارد. لیکن در مورد علی بن ابی حمزه دلایل معارض نیز وجود دارد و برخی از بزرگان گفتهاند که او کذّاب و متّهم است. تعبیر «کذّاب» و «متّهم» با توثیق عام ابن قولویه معارض است. علاّمه رحمه الله نیز در رجالش تصریح میکند به اینکه علی بن ابی حمزه «ضعیفٌ جدّاً».(2)
بر اساس آنچه گذشت، معلوم میشود که علی بن ابی حمزه از نظر رجالی ضعیف است و روایاتش قابل اعتماد نیست؛ ولی روایاتی که پیش از واقفی بودنش تحمّل و نقل کرده، قابل قبول است.
1-1. تذکّری دربارۀ اهمّیت علم رجال:
طلاّب عزیز لازم است که برای بررسی اجتهادی روایات، حتماً در مورد رجال، مطالعۀ دقیق داشته باشند و اسناد روایات را بررسی کنند. مراجعه به کتب رجالی نظیر
قاموس الرجال محقّق تستری رحمه الله یا معجم رجال الحدیث محقّق خوئی قدس سره برای اعتلای قدرت استنباط، ضروری است. امروزه بحمد اللّه کتابهای رجالی زیادی وجود دارد که در اختیار فقهای قدیم نبوده است؛ ولی با این حال علمای گذشته تا این حد، تسلّط بر علم رجال داشتند.
خوب است که در همین بحث کنونی، خوانندۀ محترم، ترجمۀ علی بن ابی حمزه بطائنی را ببیند و بداند که علی بن ابی حمزه بطائنی، کی به دنیا آمده و کی از دنیا رفته است؟ شیخ روایتش چه کسی بوده و چه کسی از او روایت نقل میکرده است؟ چه زمانی واقفی شده و آیا از واقفی بودن برگشته است یا نه؟ چند نفر دربارۀ ایشان اظهار نظر کردهاند؟ چه کسانی او را قدح یا مدح کردهاند؟ چه تعابیری در مورد او بیان شده است؟ و در نهایت با توجّه به مجموع کلمات رجالیان، آیا علی بن ابی حمزه قابل اعتماد و موثّق است یا نه؟
دانستن این مطالب، و اینکه طلبه در این مورد، دارای نظر و رأی باشد، بسیار مهم است و همین مطلب در مورد علی بن حمزه میتواند از مبانی اجتهاد یک طلبه باشد.
نام علی بن حمزه در سند بسیاری از روایات آمده است و کنار گذاشتن همۀ آنها تفاوت بسیاری در فتاوای ما ایجاد خواهد کرد.
این روایت به دو صورت نقل شده است: در بعضی از نسخههای کافی جملۀ
«وَ هو حلالٌ»(1)و در برخی از نسخ دیگر
«فَهو حلالٌ» آمده است.(2)اگر
«وَ هو حلالٌ» باشد «واو» حالیه است و دلالت دارد بر حالت قبل از غلیان؛ زیرا بعد از غلیان، عنوان حرمت و نجاست دارد. در این فرض، امام علیه السلام میفرماید: اگر عصیر را قبل از این که خمر شود و در حالی که آن عصیر، حلال است - یعنی اصلاً غلیان در آن به وجود نیامده است - بفروشی، اشکالی ندارد، و اگر
«فهوَ حلالٌ» باشد، امام علیه السلام میفرماید: فشردۀ انگور،
قبل از این که خمر شود حلال است، حتّی اگر غلیان هم پیدا کرده باشد.
از روایات دیگر نیز این گونه فهمیده میشود که اگر عصیر، خود به خود بجوشد، تا هنگامی که به حالت خمر نرسیده باشد، حلال و وقتی به حالت خمر رسید، حرام است؛ امّا اگر با آتش بجوشد، به محض جوشیدن، حرمت میآید. فتاوا نیز همین است.
در صحیحۀ عمر بن اذینه نیز از امام علیه السلام دربارۀ فروش انگور یا خرما پیش از غلیان، به کسی که میدانیم با این عصیر خمر درست میکند، سؤال شده است. حضرت علیه السلام میفرمایند: اشکالی ندارد و سپس علّت آن را ذکر میکنند. روایت این است:
عن عمر بن اذَینَة، قالَ: کَتَبتُ إلی أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام، أسألُهُ عَن رَجُلٍ لَهُ کَرمٌ، أیَبیعُ العِنَبَ وَالتَّمرَ مِمَّن یَعلَمُ أنَّهُ یَجعَلُهُ خَمراً، أو سَکَراً؟ فَقالَ علیه السلام: إنَّما باعَهُ حَلالاً فی الإبَّانِ الَّذی یَحِلُّ شُربُهُ أو أکلُهُ، فَلا بَأسَ بِبَیعِهِ؛(1)عمر بن اذینه میگوید: به امام صادق علیه السلام نامهای نوشتم و از ایشان دربارۀ مردی سؤال کردم که انگور و خرمایش را به کسی میفروشد که میداند انگور و خرما را تبدیل به خمر میکند. امام علیه السلام فرمود: مانعی ندارد؛ چون وقتی حلال بوده آن را فروخته است.
خرما و انگور و آب انگور قبل از غلیان، حلال است و امام علیه السلام میفرمایند:
«إنَّما باعَهُ حَلالاً فی الإبَّانِ الَّذی یَحِلُّ شُربُهُ أو أکلُهُ؛ یعنی در زمانی که شرب و اکلش حلال بوده، آن را فروخته است».
عبارت
«و هو حلالٌ» در روایت مورد بحث، نظیر عبارت
«إنَّما باعَهُ حَلالاً» در روایت عمر بن اذینه است. هر دو هم از امام صادق علیه السلام نقل شدهاند. (البتّه اگر از امام دیگر هم میبود، باز هم فرقی در نتیجه نداشت؛ چون کلمات اهل بیت علیهم السلام تماماً نور واحد است.) در روایت مورد بحث، ابو بصیر دربارۀ عصیری که هنوز غلیان پیدا نکرده است، سؤال میکند و امام علیه السلام در پاسخ میفرمایند:
«إذا بِعتَهُ قَبلَ أن یَکُونَ خَمراً
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 230.
وَ هوَ حلالٌ فلا بأس»؛ یعنی اجازۀ فروش عصیر، دو قید دارد: نخست اینکه قبل از خمریت باشد، دوم اینکه عصیر، حلال باشد. پس عبارت
«وَ هُوَ حَلالٌ» هم قید دوم است و هم اشاره به تعلیل دارد؛ یعنی حتّی اگر مشتری آن را به خمر تبدیل کند، فروش آن حلال است؛ زیرا شما آن را در زمانی که اکل و شربش حلال بوده فروختهاید.
در صورتی که روایت این گونه معنا شود، مفهومش این خواهد شد که اگر فروش، قبل از خمریت و پس از جوشیدن عصیر باشد، بیعش صحیح نیست. بنا بر این، عبارت
«وَ هوَ حلالٌ» مفهوم دارد و مفهومش این است که اگر حلال نباشد، بیعش درست نیست و اشکال دارد. از این رو، این حدیث را اگر با عبارت
«وَ هوَ حلالٌ»
بخوانیم، یک معنا پیدا میکند و اگر
«فَهوَ حلالٌ» بخوانیم، معنایی دیگر خواهد داشت.
2-1. نقد محقّق خوئی بر استدلال:
محقّق خوئی قدس سره ادّعا میکند که این روایت، ارتباطی به فشردۀ انگور ندارد؛ بلکه مربوط به فشردۀ خرماست.(1)استدلال ایشان این است که «ابیبصیر»، مردّد بین دو نفر است که هر دوی آنها کوفی هستند: «یحیی بن أبیالقاسم» و «لیث بن البختری المرادی». حتّی امروزه که انگور از شهرهای دیگر به کوفه وارد میشود، کوفه شهر پر انگوری نیست، چه رسد به آن زمان که شرایط، محدودتر بوده است. در کوفه آن زمان انگور به حدّی نبوده که مسئلۀ عصیر انگور و خرید و فروش آن مطرح شود. بویژه آنکه در روایت هم سخن از «ثمن العصیر» است و کلمۀ «عنب» وجود ندارد. بنا بر این، مقصود از عصیر، فشردۀ خرماست. از این رو، بیعش در صورت غلیان و پیش از تبدیل به خمر، قطعاً جایز است و اشکالی ندارد؛ زیرا فقط در باب عصیر انگور آمده است که اگر بجوشد و هنوز دو سومش نرفته باشد، حرام است؛ امّا فشردۀ خرما اگر غلیان پیدا کند، تا هنگامی که تبدیل به خمر نشده است، حرمت ندارد.
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 106.
لیکن کلام محقّق خوئی قدس سره از جهات زیادی، اشکال دارد:
نخست اینکه: از کجا معلوم که ابوبصیر در مورد عصیر در کوفه، سؤال میکند؟ درست است که ابوبصیر اهل کوفه است، امّا اگر شخصی کوفی بود، آیا حتماً سؤالش هم مربوط به شهر خودش است؟ سؤالهای بسیاری از ائمه علیهم السلام پرسیده شده که مربوط به اعمال مردم شهرهای دیگر بوده است، نه وطن خود راوی. اساساً مسئلۀ حرمت و حلّیت و نجاست و طهارت فشردۀ انگور، مسئلهای بوده که در همان زمان امام صادق علیه السلام نزد فقهای عامّه مورد بحث بوده است. بنا بر این، ابو بصیر از امام علیه السلام سؤال میکند که این عصیری که مورد اختلاف عامّه است، از نظر شما چه حکمی دارد؟
دوم اینکه: ایشان چگونه فهمیده است که در آن زمان انگور در کوفه کم بوده است؟ آیا اینکه در این زمان، کوفه شهر پر انگوری نیست، قرینۀ مناسبی است که نتیجه بگیریم در آن زمان هم انگور کم بوده است؟! مقصود از محدودیت در آن زمان چیست؟ مگر نه اینکه عراق به خاطر انبوه گیاهان و درختان و باغات گستردهاش به «أرض سوداء» معروف بوده است؟
سوم اینکه: اصلاً کلمۀ «عصیر»، انصراف به فشردۀ انگور دارد. روایت نبوی که فرمود:
«الخَمرُ مِن خَمسَةٍ: العَصیرُ مِنَ الکَرمِ، وَ النَّقیعُ مِنَ الزَّبیبِ، وَ البِتعُ مِنَ العَسَلِ، وَ المِزرُ مِنَ الشَّعیرِ، وَ النَّبیذُ مِنَ التَّمرِ»، (1)به وضوح دلالت دارد بر اینکه عرب به آنچه که از خرما گرفته میشود، «عصیر» نمیگوید؛ بلکه «نبیذ» میگوید. بنا بر این، کلمۀ «عصیر» هم با توجّه به استعمال عرب و هم با توجّه به این روایت، ظهور در فشردۀ انگور دارد.
2-2. نقد امام خمینی بر استدلال:
امام خمینی قدس سره میفرماید: در این استدلال، مدّعا این است که فشردۀ انگور اگر غلیان پیدا کرد، بیعش باطل و حرام است؛ لیکن این مدّعا فقط از راه «مفهوم لقب» از
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 25 ص 279.
این روایت استنباط میشود؛ زیرا عبارت
«و هو حلالٌ» از مصادیق مفهوم لقب است و آن مفهوم این است که
«إن لم یکن حلالٌ ففی بیعه بأسٌ؛ اگر حلال نباشد، بیعش جایز نیست». این در حالی است که از میان فقها و اصولیان، کسی به مفهوم لقب قائل نیست.(1)
لیکن این سخن امام خمینی قدس سره از جهاتی قابل مناقشه است:
نخست اینکه: ایشان در بحث مفهوم لقب و وصف میگویند که آوردن قید، لغو نیست؛ بلکه قیدی که متکلّم در کلام خود میآورد، حتماً باید مفهوم و فایدهای داشته باشد.(2)
دوم اینکه: در این روایت، قرینهای وجود دارد که نشان میدهد امام علیه السلام در مقام مفهوماند؛ یعنی اینکه امام علیه السلام میفرمایند: «إذا بعتَه قَبلَ أن یَکونَ خَمراً وَ هُوَ حَلالٌ» در مقام این بیان است که:
«إن لَم یکن بحلالٍ ففیه بأسٌ». به عبارت دیگر، عبارت
«وَ هُوَ حَلالٌ» نشانگر یک جملۀ شرطیه در کلام امام علیه السلام است که میگوید: فروختن عصیر قبل از اینکه خمر شود، جایز است، به شرطی که حلال باشد. پس هرگز نمیتوان بهطور کلّی منکر مفهوم در «و هو حلالٌ» شد؛ زیرا حتّی اگر ما به نحو کبرای کلّی بگوییم مفهوم لقب، حجّیت ندارد، امّا در اینجا و برخی موارد دیگر حجّت است، همانطور که گاه فقها میگویند: مفهوم وصف حجّیت ندارد، ولی در برخی از ابواب فقه به آن تمسّک کردهاند.
2-3. نقد دوم امام خمینی:
نکتۀ دیگری که در کلمات امام خمینی قدس سره آمده، این است که این روایت از قبیل «شرط محقّق موضوع» است و شرط محقِّق موضوع، مفهوم ندارد.(3)مثلاً اگر کسی گفت «إن رُزٍقت ولداً فاختِنهُ»، نمیتوان از سخنش با جملۀ «إن لم تُرزَق ولداً فلا تختِنهُ» مفهوم گیری کرد؛ زیرا اگر خدا به تو پسری نداد، موضوع وجود ندارد. پس این شرط، از قبیل شرط محقِّق موضوع است و مفهوم ندارد.(4)
براساس نظر امام خمینی قدس سره، در روایت
«إذا بعتَه قبلَ أن یکونَ خمرا و هو حلالٌ فلا بأسَ»، شرط
«إذا بعتَه» از قبیل شرط محقِّق موضوع است؛ زیرا اگر مکلّف عصیر را نفروشد، دیگر موضوع بحثی وجود ندارد.
لیکن به نظر میرسد که این سخن، صحیح نیست؛ زیرا مفهوم
«إذا بعته قبل الخمریّة»، جملۀ «إذا لم تبعه» نیست تا از قبیل «إن رُزقت ولداً» باشد؛ بلکه مفهومش این است که «إذا بعتَه بعدَ الخمریة فیه بأسٌ». بنا بر این، این جمله از جملاتی نیست که محقِّق موضوع باشد.
امام خمینی قدس سره نکات دقیق دیگری هم در این مقام، بیان کردهاند که مجال بیان همۀ آنها وجود ندارد. به نظر میرسد که در فقه الحدیث این روایت، امام خمینی قدس سره مفصّلتر از دیگران بحث کردهاند.(1)
2-4. نقد سوم امام خمینی:
امام خمینی قدس سره میفرماید: بعید نیست که تعدّد شرط در این روایت، از قبیل «تعدّد شرط و وحدت جزا» باشد. در علم اصول، بحثی در مورد مسائلی از قبیل
«إذا خفی الأذان فقصّر» و
«إذا خفیت الجدران فقصّر» مطرح شده است. در آنجا بحث میشود که این دو شرطی را که یک جزا دارند، آیا با «و» جمع کنیم و بگوییم معنایش این است «اذا خفی الأذان و الجدران»، یا با «أو» به نحو تخییر جمع کنیم و بگوییم: «إذا خفی الأذان أو الجدران؟» امام خمینی قدس سره در مباحث اصولی خود به این نتیجه رسیدهاند که در این گونه موارد، اجمال به وجود میآید و باید به اصول عملیه رجوع کنیم.(2)
ایشان دربارۀ این روایت نیز چنین احتمالی را مطرح کرده و گفتهاند: در این روایت، دو شرط و یک جزا آمده است. به این نحو که «إذا بعتَه قبلَ أن یکونَ خمراً فلا بأس» و «إذا بعتَه و هو حلالٌ فلا بأس». بنا بر این، روایت اجمال پیدا میکند و باید آن را کنار بگذاریم.
امّا ظاهراً این سخن ایشان هم سخن درستی نیست؛ زیرا روشن است که در این روایت، عبارت
«و هو حلالٌ» یا جزا برای
«إذا بعتَه قبلَ أن یکون خمراً» است (یعنی اگر وقتی که این عصیر خمر نیست آن را فروختی، نتیجهاش این است که هنگام حلال بودنش آن را فروختهای. البتّه این فرض با در نظر گرفتن نسخۀ
«فهو حلالٌ» سازگارتر است) و یا قید آن است؛ یعنی آب انگور قبل از خمریّت، اگر نجوشد، حلال و اگر بجوشد، حرام است. بنا بر این، عبارت
«و هو حلالٌ» قید، و به معنای «إذا بعتَه قبل الغلیان فلا بأس» است و مفهومش بر این دلالت دارد که اگر کسی فشردۀ انگور را بعد از غلیان بفروشد، حرام است. پس عبارت
«و هو حلالٌ» شرط دوم نیست؛ بلکه یا نتیجۀ عبارت قبل و یا قید برای آن است.
تا اینجا سه روایت بیان شد که مطابق آنها خرید و فروش فشردۀ انگور - پس از جوشیدن - حرام است. هر سه روایت از نظر دلالت کامل است، بویژه روایت أبی کهمس:
«إذا غلی فلا یحلّ بیعُه»، که عبارت «إذا غلی» اطلاق دارد؛ یعنی «غلی بنفسِه أو غلی بالنّار».
امّا هر سه روایت از جهت سند اشکال دارند و نمیتوان به آنها اعتماد کرد. در نتیجه همانطور که قواعد و عمومات بیع اقتضا میکند، خرید و فروش آب انگور و فشردۀ انگور - پس از جوشیدن و پیش از تبخیر دو سوّم آن - اشکالی ندارد.
در اینجا سخن درباره بیع فشردۀ انگور به پایان رسید.
چهارمین و آخرین مورد از موارد استثنای بیع اعیان نجس، روغنی است که نجاست عرضی پیدا کرده و به اصطلاح فقهی، متنجّس است.
شیخ انصاری قدس سره دربارۀ خرید و فروش روغن متنجّس مینویسد:
[المسئلة] الرابعة: یجوز المعاوضة علی الدهن المتنجّس علی المعروف من مذهب الأصحاب. وجعل هذا من المستثنی عن بیع الأعیان النجسة مبنیٌ علی المنع من الإنتفاع بالمتنجّس، إلّاما خرج بالدلیل أو علی المنع من بیع المتنجّس وإن جاز الانتفاع به نفعاً مقصوداً محلّلاً، وإلّا کان الإستثناء منقطعاً من حیث إنّ المستثنی منه ما لیس فیه منفعة محلّلة مقصودة من النجاسات و المتنجّسات، وقد تقدّم أنّ المنع عن بیع النجس فضلاً عن المتنجّس لیس إلّامن حیث حرمة المنفعة المقصودة، فإذا فرض حلّها فلا مانع من البیع. ویظهر من الشهید الثانی فی المسالک خلاف ذلک وأنّ جواز بیع الدهن للنص لا لجواز الإنتفاع به وإلّا لاطّرد الجواز فی غیر الدهن أیضاً وأمّا حرمة الإنتفاع بالمتنجّس إلّاما خرج بالدلیل فسیجیء الکلام فیه إن شاء اللّه تعالی وکیف کان فلا إشکال فی جواز بیع الدهن
المذکور وعن جماعة الإجماع علیه فی الجملة.(1)مسئلۀ چهارم: معاوضۀ روغن متنجّس بنا بر دیدگاه معروف بین اصحاب، جایز است. البتّه اینکه بخواهیم این جواز را یکی از مستثنیات بیع اعیان نجس، قرار دهیم، مبنی بر این است که بگوییم: انتفاع از متنجّس حرام است، مگر آنچه با دلیل خارج شده است. یا مبنی بر این است که بیع متنجّس را ممنوع بدانیم - هرچند انتفاع حلال مقصود از آن جایز باشد -، وگرنه استثنا منقطع خواهد بود؛ زیرا مستثنی منه آن، نجاسات و متنجّساتی است که منفعت حلال مقصود ندارند و پیشتر گذشت که ممنوعیت بیع نجس - چه رسد به متنجّس - فقط میتواند به خاطر حرمت منفعت مورد نظر باشد؛ پس اگر فرض کنیم که منفعت مورد نظر مشتری حلال است، منعی برای بیع وجود نخواهد داشت. البتّه از کلام شهید ثانی در مسالک خلاف این مطلب برداشت میشود؛ یعنی گویا ایشان معتقد است که جواز بیع روغن، بهخاطر نص است نه بهخاطر جواز انتفاع از آن، و گرنه جواز بیع در غیر روغن نیز گسترش پیدا میکرد. و امّا حرمت انتفاع از متنجّس بجز آنچه با دلیل خارج شده است، بعداً خواهد آمد، إن شاء اللّه. به هر حال، شکّی نیست که بیع روغنِ یاد شده، جایز است و حتّی برخی از فقها، فی الجمله ادّعای اجماع بر جواز را مطرح کردهاند.
در کلمات فقها، بیع روغن متنجّس - چه روغن مایع و چه جامد - تجویز شده است و تقریباً در میان علمای شیعه، مسئله اجماعی است؛ ولی درمیان علمای عامّه اختلاف نظر وجود دارد، بعضی آن را جایز میدانند و بعضی میگویند جایز نیست.(2)
شیخ طوسی رحمه الله در کتاب الخلاف میفرماید: «یجوزُ بیعُ زیتِ النّجس لِمن یَستصبحُ به تحتَ السّماء؛(3)خرید و فروش روغن نجس به کسی که میخواهد آن را به عنوان روغن
چراغ استفاده کند، جایز است، به شرطی که چراغ را در زیر آسمان استفاده کند».
سپس فرموده است که این مسئله در نظر ابو حنیفه مطلقاً جایز است؛ یعنی نه قید «استصباح» دارد و نه قید «تحت السماء». در مقابل، مالک و شافعی قائلاند که در هیچ حالتی بیع آن جایز نیست.(1)
شیخ رحمه الله در ابتدای بحث روغن متنجّس، مطلبی را دربارۀ نوع استثنای آن بیان کرده و معتقد است برای آنکه استثنا، استثنای متّصل باشد یا باید مستثنی منه را انتفاع به نجس قرار دهیم و بگوییم انتفاع به نجس یا متنجّس، حرام است مگر روغن متنجّس، و یا مسئله را روی خود بیع متمرکز کنیم و بگوییم بیع نجس یا متنجّس، حرام است مگر بیع روغن متنجّس.
توضیح اینکه: ایشان کسب درآمد با «اعیان نجس» را به عنوان نخستین نوع کسبهای حرام، معرّفی کرد.(2)سپس حکم اعیان متنجّس را نیز به اعیان نجس ملحق نمود و در نهایت، مواردی را استثنا کرد که یکی از آنها معاوضۀ روغن متنجّس است.
ایشان دربارۀ استثنای معاوضۀ روغن متنجّس میفرماید: ما اگر بخواهیم این استثنا، استثنای متّصل باشد، باید مستثنی منه را یا «حرمت انتفاع از نجس و متنجّس» بگیریم، یا «حرمت بیع و نجس و متنجّس». در غیر این صورت - یعنی اگر بگوییم: موضوع حرمت در مباحث پیشین، هر چیزی است که بیعش به جهت عدم وجود منفعت حلال، حرام بوده و اکنون میخواهیم روغن متنجّس را خارج کنیم - این استثنا، استثنای منقطع خواهد بود؛ زیرا روغن متنجّس قطعاً دارای منافع حلالی نظیر استصباح و ساخت صابون است.
در حواشی کتاب المکاسب به این کلام شیخ رحمه الله این گونه پاسخ دادهاند که در هر صورت، این استثنا یک استثنای منقطع است و گریزی از آن نیست.(1)اگر ملاک بحث در مباحث پیشین، حرمت انتفاع از نجس و متنجّس بود، استثنای روغن متنجّس، یک استثنای متّصل میشد؛ لیکن در مباحث پیشین، بحث از حرمت بیع نجس یا متنجّس من حیث النجاسة بوده است؛ یعنی بنا بر این بوده است که بدانیم آیا «نجاست من حیث هی هی» مانعیت از بیع دارد یا نه؟ و اصلاً بحث انتفاع، مطرح نبوده است.
حتّی اگر فقیه بگوید: «بیع نجس حرام است» و دلیل بیاورد که نجس به جهت نجاست، قابلیت انتفاع ندارد، این «عدم جواز انتفاع» تعلیل سخن اوست، نه این که خود «عدم جواز انتفاع» به عنوان موضوع قرار گیرد. بنا بر این، مستثنی منه، حرمت بیع نجس یا حرمت بیع متنجّس است و در مورد روغن متنجّس، چون مسئلۀ انتفاع مطرح است و جواز انتفاع دارد، پس این استثنا، یک استثنای منقطع است.
آیة اللّه بروجردی قدس سره - که از ارکان فقهی، اصولی و رجالی در صد سال اخیر حوزۀ علمیّۀ قم بودهاند، به گونهای که حتّی بزرگان نجف هم به این مطلب معترفاند، دربارۀ اینکه چرا در عبارت شیخ طوسی رحمه الله آمده است «یجوزُ بیعُ الزیتِ النّجس» و ایشان به جای «متنجّس» تعبیر به «نجس» کرده است، میگوید: تفاوت میان «نجس» و «متنجّس» از اصطلاحات متأخّران از فقهاست که میان این دو لفظ تفکیک کردهاند؛ امّا در روایات و کلمات قدما، از متنجّس هم تعبیر به نجس میشود.(2)شاهد این مطلب، همین است که شیخ طوسی قدس سره در کتاب الخلاف به جای اینکه بگوید «بیع الزیت المتنجّس» میگوید «بیع الزیت النجس».
یکی از ثمرههای تفاوت میان «نجس» و «متنجّس»، بحث دربارۀ منجِّس بودن
«متنجِّس» است؛ یعنی آیا متنجّس نیز منجّس است یا نه و اگر منجِّس است، تا چند واسطه را نجس میکند؟(1)عین «نجس» اگر به هزار چیز بخورد، همه را نجس میکند؛ ولی دربارۀ «متنجّس» بعضی از فقهای متأخّر بر این باورند که تا واسطۀ سوم را نجس میکند. برخی تعداد واسطههای بیشتری را قائلاند و برخی هم میگویند: متنجّس نیز مثل نجس است و در سریان نجاست، تفاوتی میان تعداد واسطهها نیست.(2)یکی از ریشههای استدلالی این بحث، همین نکته است که آیا واقعاً در اخبار و کلمات قدما بین «نجس» و «متنجّس» فرقی وجود دارد، یا نه؟ محقّق بروجردی رحمه الله قائلاند که در روایات و کلام قدما، میان این دو هیچ فرقی نیست و متنجّس مطلقاً منجّس است و از نظر تعداد وسائط، هیچ حدّی ندارد.
اینکه نقطۀ عزیمت یک فقیه برای تحقیق در موضوعات فقهی چه کتابی باشد، مثلاً آیا از جواهر شروع کند و یا به مسالک رجوع کند، هم بسیار مهم است و هم نیازمند روش. شاگردان آیة اللّه بروجردی قدس سره از جمله والد بزرگوار - دام ظلّه العالی - که بیش از یازده سال، از مباحث فقه و اصول ایشان استفاده کرده و تقریرات بحث اصول ایشان را هم نوشتهاند، دربارۀ مشی فقهی ایشان گفتهاند که آن بزرگوار، بیشتر از کلام شیخ طوسی رحمه الله شروع میکرد، چه آنکه در عبارات شیخ رحمه الله نکاتی است که برای فقیه بسیار مناسب و مفید است.
1) (1) . مقرّر: اختلاف نظر در این باب تا آنجاست که از سویی محدّث کاشانی میگوید: «إنّما یجب غسل ما لاقیعین النجاسة. و أما ما لاقی الملاقی لها بعد ما أزیل عنه العین بالتمسح و نحوه - بحیث لا یبقی فیه شیء منها - فلا یجب غسله، کما یستفاد من المعتبر» (مفاتیح الشرائع: ج 1 ص 75). و از سوی دیگر صاحب جواهر میگوید: «قد تفرّد الکاشانی بشیءٍ خالف به إجماع الفرقة الناجیة، بل إجماع المسلمین، بل الضرورة من الدین» (جواهر الکلام: ج 2 ص 15). از سویی سیّد بحر العلوم در بیت شعری میسراید: «وَشذّ مَن خالف مِمّن قد خلف - و القولُ بالتّنجیسِ إجماعُ السلف» (الدرّة النجفیّة: ص 54). و از سوی دیگر مرحوم آقا نجفی اصفهانی پاسخ میدهد: «وَالحکمُ بالتّنجیس إحداثُ الخلف وَلم نَجد قائلَه من السّلف» (عدم تنجیس المتنجّس الجامد: ص 670).
2) (2) . جامع الأحکام: ج 1 ص 45؛ تبریزی، استفتائات جدید: ج 1 ص 28؛ بهجت، استفتائات: ج 1 ص 85.
در مسئلۀ جواز بیع روغن متنجّس، شیخ طوسی رحمه الله چهار دلیل در کتاب الخلاف مطرح کرده است که در گفتار بعدی، بررسی خواهد شد، إن شاء اللّه.
وقتی به کتاب الخلاف شیخ طوسی رحمه الله مراجعه میکنیم، مجموعاً چهار دلیل برای این مدّعا ذکر شده است.(1)
آیا جواز بیع روغن متنجّس، از باب جواز انتفاع است یا از باب نصّ خاص؟
شیخ انصاری رحمه الله میفرماید: برخی از فقها، جواز بیع روغن متنجّس را از باب نصّ خاص مطرح کردهاند، نه از باب جواز انتفاع.(2)
به تعبیر دیگر، در میان فقها دو دیدگاه وجود دارد: یک نظریه این است که بحث روغن متنجّس از قاعدۀ «حرمت انتفاع از نجس و متنجّس» استثنا میشود؛ یعنی انتفاع از نجس و متنجّس جایز نیست، مگر در این موارد. سپس با توجّه به حلّیت این انتفاع و با تمسّک به آن، میتوان قائل به صحّت بیع شد.
نظریۀ دوم، نظر بزرگانی مانند شهید ثانی رحمه الله است. از نظر ایشان اصلاً اینجا مسئلۀ انتفاع مطرح نیست؛ بلکه مسئله این است که ما روایت خاص در مورد روغن متنجّس داریم. اصل اوّلی «حرمت معاوضۀ نجس و متنجّس» است؛ امّا به خاطر نصّی که بر طبق آن، بیع روغن متنجّس جایز است، از آن اصل اوّلی خارج میشویم و در این صورت باید برمورد نص بسنده کنیم. مورد نص هم بیع روغن متنجّس برای روشنایی چراغ است. پس بیعش برای اغراض دیگر جایز نیست.
خود شیخ انصاری رحمه الله مسئله را از باب منفعت حلال، مطرح میکند و میفرماید:
روغن متنجّس قابلیت انتفاع حلال دارد.(1)مثلاً میتوان برای استصباح و ساخت صابون از آن استفاده کرد و این انتفاع، کبرای استدلال برای جواز بیع است. امّا از نظر شهید ثانی قدس سره در کتاب مسالک، برای استدلال به حلّیت بیع روغن متنجّس، نیازی به این کبرا نیست؛ زیرا در مورد بیع به قصد استصباح، نصّ خاص داریم. ایشان معتقد است که اگر نصّ خاص در این باب نبود، مسئلۀ جواز انتفاع هم نمیتوانست راهگشا باشد و این بیع جایز نبود. عبارت شهید رحمه الله در مسالک این است:
وأمّا الأدهان النجسة نجاسة عارضه کالزیت تقع فیه الفأرة فیجوز بیعها لفائدة الإستصباح بها وإنّما خرج هذا الفرد بالنص وإلاّ فکان ینبغی مساواتها لغیرها من المایعات النجسة التی یمکن الإنتفاع بها فی بعض الوجوه؛(2)بیع روغنهایی که نجاست عارضی پیدا کردهاند - مانند روغن زیتونی که موش در آن افتاده است -، برای روشن کردن چراغ، جایز است. البتّه این فرد به خاطر وجود نص خارج شده است، وگرنه شایسته بود آن را با سایر مایعات نجسی که استفاده از آنها در برخی وجوه ممکن است، مساوی بدانیم.
خلاصه اینکه از نظر ایشان مسئلۀ روغن متنجّس بهخاطر نصّ خاص، استثنا شده است، و گرنه بیعش جایز نبود و حکمش مانند سایر مایعات نجسی بود که دارای برخی از انتفاعات هستند، مثل آب نجسی که انسان میتواند پای درخت بریزد و یا به عنوان گِل از آن استفاده کند. البتّه شهید رحمه الله بر این باور است که بیع روغن متنجّس تنها به قصد استصباح جایز است، نه انتفاعات دیگر. ایشان مینویسد:
و قد ألحق الأصحاب ببیعها للإستصباح بها، بیعها لتعمل صابوناً أو لیدهن به الاُجره ونحو ذلک ویشکل بأنّه خروج عن مورد النصّ المخالف للأصل؛(3)اصحاب
مسئله بیع روغن متنجّس را در مواردی صابون، یا روغنمالی کشتیها، به مسئلۀ جواز بیع به قصد استصباح ملحق کردهاند؛ ولی اشکال این سخن، آن است که ما نمیتوانیم از مورد نص تعدّی کنیم.
یعنی مورد نص، فروختن روغن متنجّس برای استصباح است و گسترش و سرایت این حکم به جایی که روغن متنجّس فروخته شود برای این که با آن صابون بسازند و یا کشتیها را با آن روغنمالی کنند که مانع از نفوذ آب شود، این خروج از مورد نص است.(1)
برای تشخیص دیدگاه صحیح در این مسئله نیز مانند هر مسئلۀ دیگری، ابتدا باید علی القاعده بحث شود تا ببینیم بیع روغن متنجّس علی القاعده جایز است یا خیر، سپس دلایل خاص را مورد توجّه قرار دهیم. مطابق نظریۀ شهید رحمه الله قاعدۀ اوّلی، حرمت بیع نجس و متنجّس است. بنا بر این، از نظر ایشان روغن متنجّس نیز مانند سایر مایعات نجس است؛ ولی چون در این باب روایت خاص داریم، به آن روایت متعبّد میشویم. امّا براساس نظریۀ شیخ رحمه الله و دیگران (با توجّه به اینکه استثنا از نظر شیخ رحمه الله استثنای متّصل است)، قاعدۀ اوّلی این است که آن دسته از انتفاعاتی که توقّف بر طهارت دارند (مثل اکل و شرب) جایز نیست؛ امّا درسایر انتفاعات، جایز است.
البتّه از ابتدای کتاب المکاسب تا اینجا اگر کسی سؤال میکرد که آیا شیخ رحمه الله، نفس
1) (1) . مقرّر: شهید ثانی این مطلب را در بحث محرّمات بیع مطرح کردهاند. همچنان که ایشان در بحث میته نیز بحث انتفاع از روغن متنجّس را مطرح کرده، میگوید: «کما یحرم أکل لحم المیتة یحرم الإنتفاع بها وإستعمالها بوجوه الإنتفاع [...] والإستصباحُ به من أنواع الإستعمال فیحرم. وخروج الدهن النجس بنجاسة عرضیّة عن ذلک بنصّ خاصّ دلّ علی جواز الإستصباح به لا یوجب تعدیته إلی المیتة، لوجود الفارق، والإقتصار فیما خالف الأصل علی مورده» (مسالک الأفهام: ج 12 ص 60).امّا ایشان در بحث مایعات حرام، مسئلۀ حرمت روغن متنجّس را مطرح کرده و در مورد انتفاعات آن، کلام دیگری دارد که قابل تأمّل است: «وإنّما جاز بیع الدهن المتنجّس لبقاء منفعته بالإستصباح، ولکن یجب إعلام المشتری بحاله [...] وکما یجوز الإنتفاع به للإستصباح یجوز لدهن الجرب و عمل الصابون» (مسالک الأفهام: ج 12 ص 84).
نجاست را به خودی خود، مانع بیع میداند یا نه، پاسخ این بود که بله، ایشان نفس نجاست را مانع میداند، بویژه اینکه ایشان در انواع مکاسب محرّمه یک بخش جداگانه تحت عنوان «ما یحرم لنجاسته» قرار داده است؛ یعنی بیع برخی چیزها حرام است برای این که نجس هستند. سپس ایشان اعیان متنجّس را هم به همین باب، ملحق کرده است. امّا در بحث بیع روغن متنجّس، با این بیانی که در استثنا مطرح نموده و تلاش کرده است که این استثنا، استثنای متّصل باشد، گویا از باور سابقش دست برداشته و بر این باور است که نجاست از جهت نجاست بودنش، مانع بیع نیست.
به هر حال، دیدگاه صحیح آن است که انتفاع از نجس و متنجّس اگر بر طهارت متوقّف باشد، جایز نیست؛ امّا انتفاعی که بر طهارت متوقّف نیست، مانعی ندارد.
دیدگاه شیخ رحمه الله نیز با توجّه به آنچه در این باب مطرح میکند، همین است و به همین دلیل نیز یک اشکال اساسی بر ایشان وارد میشود که چرا در میان مکاسب حرام، یک قسم را جداگانه برای اعیان نجس قرارداده است؟ مگر نه اینکه ایشان در اینجا، عدم منفعت حلال را ملاک حرمت بیع میداند؟ و مگر نه اینکه ایشان در کتاب المکاسب «النوع الثالث» را به بیان مواردی اختصاص داده است که بیعش به خاطر عدم منفعت عقلایی حرام است؟ سزاوار بود که ایشان مسئلۀ نجس و متنجّس را نیز در همان باب مطرح میکرد.
بنا بر این، قاعدۀ اوّلی نزد شیخ انصاری رحمه الله(1)و متأخّرانی همچون امام خمینی قدس سره،(2)
محقّق خوئی قدس سره(3)و تمام بزرگان و فقهای معاصر (بر خلاف قدما) این است که صِرف نجاست، مانعیت از بیع ندارد؛ زیرا روغن متنجّس انتفاعاتی دارد که متوقّف بر طهارت نیست. از این رو، حتّی اگر در این باب، روایت و دلیل خاص نباشد، باز هم بیع روغن متنجّس برای استصباح یا منافعی که متوقّف برطهارت نیستند، صحیح است.
دیدگاه صحیح و برگزیده نیز - چنانکه از ابتدای بحث مکاسب محرّمه بارها بر آن تأکید شد - همین است که صِرف نجاست مانع بیع نیست. بنا بر این، مقتضای قاعدۀ اوّلی، جواز بیع روغن متنجّس است و نیازی به دلیل دیگر نداریم.
صاحب جواهر رحمه الله پس از بیان جواز بیع روغن متنجّس، میفرماید:
بلا خلافٍ معتدٍّ به أجده فیه، بل فی محکیّ الخلاف و الغنیة و الإیضاح النافع، الإجماع علیه؛(1)هیچ مخالف قابل اعتنایی را در این مسئله نیافتم؛ بلکه در آنچه از خلاف و غنیه و ایضاح النافع حکایت شده است، ایشان ادّعای اجماع کردهاند.
بدینسان، ایشان از شیخ طوسی(2)و ابن زهره(3)قدس سرهما و دیگران نقل اجماع میکند و سپس میگوید: نهتنها این اجماع منقول وجود دارد؛ بلکه حتّی به دست آوردن اجماع محصّل نیز ممکن است. سیّد ابن زهره نیز در کتاب غنیه میفرماید: «این اجماع، اجماع طایفۀ امامیّه است».(4)
بنا بر این، همۀ متقدّمان و متأخّران امامیّه، اتّفاق نظردارند که خرید و فروش روغن متنجّس، جایز است. حتّی کسانی که میگویند بیع نجس بما هو نجس، جایز نیست، روغن متنجّس را استثنا کردهاند. البتّه چنانکه در ابتدای بحث نیز گفته شد، در میان علمای اهل تسنن در این باره اختلافی وجود دارد که بیان شد.
لیکن نکتهای که وجود دارد این است که این اجماع، اجماع مدرکی است و مدرک آن، روایاتی است که در پی خواهد آمد و اجماع مدرکی، اعتباری ندارد.
محقّق خوئی قدس سره روایات روغن متنجّس را به سه گروه تقسیم میکند.(1)گروه نخست روایاتی است که جواز بیع روغن متنجّس را مقیّد به «اعلام به مشتری» کرده است.
گروه دوم روایاتی است که مطلقاً دلالت بر جواز بیع دارد و مقیّد به «اعلام به مشتری» نیست. گروه سوم روایاتی است که دلالت بر عدم جواز بیع دارد، چه به مشتری اعلام شود و چه اعلام نشود. پس از بیان این سه گروه روایات، باید بررسی شود که آیا در اینجا مسئلۀ انقلاب نسبت، مطرح است یا خیر؟
گروه نخست، روایاتی است که دلالت بر جواز بیع روغن متنجّس دارد، ولی با این شرط که نجاست روغن به مشتری، اعلام شود.
و [عن الطّوسی، بإسناده] عنه (الحسن بن محمّد بن سماعة) عن أحمد المیثمی، عن معاویة بن وَهْب وغیره، عن أبی عبداللّه علیه السلام: فی جُرَذٍ ماتَ فی زَیتٍ، ما تَقُولُ فی بَیعِ ذَلِکَ؟ فَقالَ علیه السلام: بِعهُ وَبَیِّنهُ لِمَنِ اشتَراهُ لِیَستَصبِحَ بِهِ؛(2)معاویة بن وهب و دیگران از امام علیه السلام سؤال کردند که اگر موشی در روغنی بمیرد، دربارۀ فروش این روغن چه نظری دارید؟ حضرت علیه السلام فرمودند: آن را بفروش و به مشتری بگو که این نجس است تا او آن را برای استصباح استفاده کند.(3)
محمّد بن الحسن [الطّوسی]، بإسناده عن الحسن بن محمّد بن سماعة،
عن ابن رباط، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر، قال: سَألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الفَأرَةِ تَقَعُ فی السَّمنِ أو فی الزَّیتِ، فَتَمُوتُ فیهِ. فَقالَ علیه السلام: إن کانَ جامِداً فَتَطرَحُها وَ ما حَولَها وَ یُؤکَلُ ما بَقی، وَ إن کانَ ذائِباً فَأسرِج بِهِ وَ أعلِمهُم إذا بِعتَهُ؛(1)ابا بصیر میگوید از امام علیه السلام دربارۀ روغن جامد یا مایعی که موش در آن بیفتد و بمیرد سؤال کردم. امام علیه السلام فرمود: اگر روغن جامد است، خود آن موش و اطراف آن را جدا کن و دور بینداز و بقیۀ آن خورده میشود، و اگر مایع است از آن به عنوان روغن چراغ استفاده کن و اگر فروختی، به مشتری اعلام کن.
حسن بن رباط مجهول است و نامی از او در کتب رجالی نیامده است.
عبد اللّه بن جعفر فی قرب الإسناد عن محمّد بن خالد الطیالسی عن اسماعیل بن عبد الخالق، عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: سَألَهُ سَعیدٌ الأعرَجُ السَّمّانُ - وَأنا حاضِرٌ - عَنِ الزَّیتِ وَ السَّمنِ وَ العَسَلِ تَقَعُ فیهِ الفَأرَةُ فَتَمُوتُ، کَیفَ یُصنَعُ بِهِ؟ قالَ علیه السلام: أمّا الزَّیتُ فَلا تَبِعهُ إلّالِمَن تُبَیِّنُ لَهُ فَیَبتاعُ لِلسِّراجِ، وَأمّا الأکلُ فَلا، وَأمّا السَّمنُ فَإن کانَ ذائِباً فَهُوَ کَذَلِکَ، وَإن کانَ جامِداً وَالفَأرَةُ فی أعلاهُ فَیُؤخَذُ ما تَحتَها وَ ما حَولَها، ثُمَّ لا بَأسَ بِهِ، وَ العَسَلُ کَذَلِکَ إن کانَ جامِداً؛(2)أعرج سمّان ازامام صادق علیه السلام سؤال کرد اگر موش در روغن زیتون، یا روغن حیوانی، یا در عسل افتاد، حکمش چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: روغن زیتون را نفروش، مگر به کسی که برای او بیان میکنی تا برای روغن چراغ فروخته شود، امّا برای خوردن استفاده نکن. روغن اگر مایع است، همان حکم روغن زیتون را دارد و اگر جامد است، در صورتیکه موش
بالای آن قرار گرفته، روغن اطراف موش را بردارید و ما بقی را استفاده کنید.
عسل نیز اگر جامد باشد، همینگونه است.
گروه دوم، روایتی است از امیر المؤمنین علیه السلام در کتاب جعفریات،(1)که دلالت بر جواز بیع دارد، امّا مقیّد به اعلام نیست:
أخبَرنا محمّد: حدَّثَنی موسی حدّثنی أبی عَن أبیهِ عن جدّه جعفر بن محمّد عن أبیه عن علی علیه السلام، أنَّهُ سُئِلَ عَنِ الزَّیتِ یَقَعُ فیهِ شَیءٌ لَهُ دَمٌ فَیَمُوتُ، قالَ علیه السلام: الزَّیتُ خاصَّةً یَبیعُهُ لِمَن یَعمَلُهُ صابُوناً؛(2)از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال شد که اگر مردار حیوانی که خون دارد در روغن بیفتد، حکمش چیست؟ فرمود:
خصوص روغن به کسی که با آن صابون میسازد، فروخته میشود.
مقصود از عبارت
«لَهُ دَمٌ» حیواتی است که خون جهنده دارد و اگر مُرد، نجس است، بر خلاف حشرات.
این روایت، دلالت بر این دارد که بیع روغن متنجّس، مطلقاً جایز است و لازم نیست که بایع، نجاست روغن را به مشتری اعلام کند. امّا نکتهای که در این روایت وجود دارد، این است که در اینجا بایع میداند که مشتری با این روغن، صابون میسازد و احتمالاً از همین جهت است که نیازی به بیان ندارد.
این گروه از روایات بر عدم جواز بیع، دلالت دارد.
عبد اللّه بن الجعفر فی قرب الإسناد عن عبد اللّه بن الحسن، عن علی بن جعفر، عن أخیه موسی بن جعفر علیه السلام، قال: سَألتُهُ عَن حُبِّ دُهنٍ ماتَت فیهِ فَأرَةٌ، قالَ علیه السلام: لا تَدَّهِن بِهِ وَ لا تَبِعهُ مِن مُسلِمٍ؛(1)علی بن جعفر از برادرش امام کاظم علیه السلام سؤال کرد دربارۀ خمرهای پر از روغن که موشی در آن مرده است.
امام علیه السلام فرمود: از آن به عنوان روغن استفاده نکن و آن را به مسلمان هم نفروش.
در سند این روایت، مانند بسیاری از روایات باب معاملات، عبداللّه بن حسن وجود دارد که مجهول است و اعتباری ندارد.
روایت دوم و آخرین روایت مورد بحث، روایتی است که ابن ادریس در سرائر از بزنطی نقل میکند.
محمّد بن إدریسَ فی آخِر السّرائر
نَقلاً من جامع البَزَنطی - صاحبِ الرِّضا علیه السلام - قالَ: سَألتُهُ عَنِ الرَّجُلِ تَکُونُ لَهُ الغَنَمُ یَقطَعُ مِن ألَیاتِها - وَهیَ أحیاءٌ أیَصلُحُ لَهُ أن یَنتَفِعَ بِما قَطَعَ؟ قالَ علیه السلام: نَعَم، یُذیبُها وَ یُسرِجُ بِها وَ لا یَأکُلُها وَ لا یَبیعُها؛(2)بزنطی میگوید: از امام رضا علیه السلام دربارۀ مردی پرسیدم که گوسفندی دارد و دنبۀ آن را در حالی که زنده است میبُرَد. آیا جایز است آنچه را که بُریده استفاده کند؟ امام علیه السلام فرمود: بله، این دنبه را آب کند و به عنوان روغن چراغ استفاده کند، امّا حقّ خوردن و فروختنش را ندارد.
البتّه اگرچه محقّق خوئی قدس سره این روایت را در گروه سوم آورده است، امّا به نظر میرسد که خارج از محلّ بحث است؛ زیرا این روایت در مورد دنبۀ گوسفندی است که وقتی زنده بوده از بدنش جدا کردهاند. این دنبه، نجس العین است و نجاستش
عارضی و قابل زوال نیست. پس مربوط میشود به بحث مردار.
روایات گروه سوم، با تعابیری نظیر
«لا تَبِعهُ مِن مُسلِمٍ» و یا
«و لا یَبیعُها»، دلالت مطلق بر عدم جواز بیع دارند. میتوان این گروه سوم را با گروه نخست روایات که بیع را به شرط اعلام به مشتری جایز میدانند، تخصیص زد. در این صورت، میان مجموع روایات گروه نخست و سوم، با روایات گروه دوم انقلاب نسبت پیدا میشود و مطلق و مقیّد میشوند. در نتیجه، بیع روغن متنجّس به شرط اعلام به مشتری جایز است.
بیان دیگر این است که بگوییم: گروه دوم که بیع را مطلقاً جایز میداند، با گروه سوم که بیع را مطلقاً جایز نمیداند، تعارض دارند. امّا طایفۀ نخست که بیع را در صورت اعلام به مشتری جایز میداند، نه با گروه دوم تعارض دارد و نه با گروه سوم؛ بلکه روایات هر دو گروه را مقیّد میکند.
باز به عبارت دیگر، میان گروه نخست و هیچ کدام از دو گروه دوم و سوم، تعارضی نیست؛ بلکه گروه دوم و سوم با هم تعارض دارند که به همین جهت، هر دو ساقط میشوند و در نتیجه باید به روایات گروه نخست - که بیع روغن متنجّس را به شرط اعلام به مشتری جایز میدانند - مراجعه کنیم.
البتّه محقّق خوئی قدس سره برای جمع میان این روایات، از شیوۀ انقلاب نسب، استفاده کرده است. ایشان ابتدا گروه نخست را بهوسیلۀ گروه سوم، مقیّد میکند. نتیجۀ این تقیید آن است که بیع روغن متنجّس جایز نیست، مگر به شرط اعلام به مشتری. سپس ایشان با این نتیجۀ مقیَّد، گروه دوم روایات را تقیید میزند.
لیکن «انقلاب نسبت» بحثی است که در تعادل و تراجیح مطرح میشود و بسیاری از بزرگان منکر آن هستند و به نظر ایشان اگر میان دو روایت، نسبت مطلقی بر قرار است، نمیتوانیم این نسبت مطلق را به سبب روایات دیگری تغییر دهیم و به اصطلاح بگوییم: انقلاب نسبت پیدا شده است. دیدگاه ما نیز همین است که انقلاب نسبت پذیرفته نیست.
در نتیجه، بیع روغن متنجّس بر حسب روایات، مطلقاً جایز است و اعلام نجاست به مشتری، وجوب تکلیفی دارد.
پس از ملاحظۀ روایات باب دهن متنجّس، و مشخص شدن حکم آن، فروعی در این باب مطرح میشود. نخستین فرعی که شیخ انصاری رحمه الله مطرح میکند،(1)مسئلۀ شرط استصباح در بیع روغن متنجّس است که این مسئله در بند بعد بررسی خواهد شد.
لیکن ایشان در ذیل این فرع، این مسئله را مطرح کرده است که اگر کسی روغن متنجّس را با شرط خوردن بفروشد (با توجّه به اینکه خوردن، یکی از منافع حرام روغن متنجّس است)، آیا این معامله علی القاعده درست است یا نه؟ در اینجا تردیدی نیست که این شرط، شرط فاسد است و باید ببینیم که در باب شروط، مبنای صحیح چیست. اگر مبنا این باشد که شرط فاسد، مُفسد عقد است، اینجا هم مفسد عقد میشود و بیع روغن متنجّس باطل خواهد بود؛ ولی اگر شرط فاسد، مُفسد عقد نباشد، در اینجا هم اشکالی ندارد و بیع صحیح است.
دیدگاه شیخ رحمه الله در بحث شروط، این است که شرط فاسد، مفسد عقد نیست.(2)البتّه دربارۀ اینگونه موارد، بحث دیگری وجود دارد و آن اینکه آیا اینگونه شروط و معاملات از مصادیق اعانت بر اثم هستند یا خیر؟ این یک مسئلۀ فقهی است که خارج از بحث معاملات و مکاسب قرار دارد و باید در جای خود، بررسی شود.
در متن کتاب المکاسب، نخستین فرعی که پس از مسئلۀ بیع روغن متنجّس بیان شده، این است که آیا بیع روغن متنجّس، مشروط به استصباح است؟ به این معنا که آیا شرط
استصباح در صحّت بیع، دخیل است یا نه؟
در اینجا مجموعاً شش نظریه وجود دارد که ابتدا این نظریات را مرور میکنیم و پس از بررسی دیدگاه شیخ انصاری رحمه الله، دیدگاه صحیح و برگزیده بیان میشود.
روش منطقی بحث این است که ابتدا اقوال را ملاحظه کنیم و پس از آن، ببینیم قواعد اوّلی چه اقتضایی دارند و در نهایت ادلّۀ خاص را بررسی کنیم و ببینیم که آیا روایتی بر خلاف قاعده وجود دارد یا خیر؟
در این بحث، سخن دربارۀ حکم وضعی است و بررسی اقوال از این جهت است که بدانیم آیا صحّت بیعی که صحیح و از نظر وضعی جایز است، اطلاق دارد، یا به یکی از این قیودی که در اقوال آمده، مقیّد میشود.
قول نخست که شیخ انصاری رحمه الله از کلام ابن ادریس قدس سره استظهار میکند، این است که صحّت بیع روغن متنجّس، مشروط به این است که بایع، استصباح را برای مشتری شرط کند و اگر استصباح شرط نشود، بیع باطل است.(1)
قول دوم که شیخ انصاری رحمه الله از کلام شیخ طوسی رحمه الله استظهار میکند، این است که اگر متبایعین در حین معامله، قصد استصباح دارند، همین مقدار برای صحّت بیع کافی است و نیازی به شرط استصباح نیست، حتّی اگر بعد از معامله استصباح واقع نشود.(2)
[شیخ رحمه الله همین قول را از متن المبسوط(3)و شرایع(4)و قواعد(5)نیز استظهار کرده است].(6)
قول سوم این است که این بیع صحیح است، به شرط این که شرط منفعت محرّمه (مثل اکل) در کار نباشد، اعم از این که منافع حلال را قصد کنند یا نکنند.
1) (1) . السرائر: ج 3 ص 122 و 127.
2) (2) . الخلاف: ج 3، ص 187.
3) (3) . المبسوط: ج 2 ص 167.
4) (4) . شرائع الإسلام: ج 2 ص 3.
5) (5) . قواعد الأحکام: ج 2 ص 6 وج 3 ص 331.
6) (6) . مقرّر: البتّه برخی از فقها در استظهار شیخ انصاری از عبارات ابن ادریس در السرائر و شیخ طوسی در الخلاف اشکال کردهاند (ر. ک: ایروانی، حاشیة المکاسب: ج 1 ص 7؛ المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 131).
قول چهارم این است که صِرف قصد منفعت حلال توسّط بایع، کافی است؛ بلکه اگر منفعت حلال شایع و غالب باشد، قصد منفعت حلال هم لازم نیست.
قول پنجم این است که بیع علی الإطلاق صحیح است؛ یعنی نه شرط استصباح لازم است و نه قصد استصباح؛ بلکه اگر متبایعین قصد منفعت محرّمه هم داشته باشند، معامله صحیح است. این قول پنجم را بزرگانی مثل امام خمینی قدس سره،(1)محقّق خوئی قدس سره(2)و جمع دیگری از فقها(3)برگزیدهاند.
قول ششم این است که صحّت بیع، مشروط به این است که استصباح، خارجاً تحقّق پیدا کند و شرط استصباح و قصد بایع، در صحّت بیع دخالت ندارند.(4)
شیخ انصاری رحمه الله ابتدا با عبارت «یمکن أن یقال باعتبار قصدِ الإستصباح»(5)قول چهارم را اختیار میکند و قائل است که اگر روغن متنجّس را به قصد منفعت حلال بفروشند، بیع صحیح است، خواه قصد ایشان استصباح باشد و خواه تبدیل به صابون باشد و یا هر منفعت حلال دیگر، و اگر این منفعت حلال منفعت شایع باشد، قصد کردن آن در معامله لازم نیست. امّا ایشان در نهایت قول سوم را پذیرفته و گفته است: «نَعم، یُشترَطُ عدمُ اشتراطِ المَنفعةِ المُحرّمَة»؛(6)یعنی اگر بگوید من روغن متنجّس را به تو میفروشم به شرط منفعت محرّمه (مانند خوردن و یا نوشیدن)، این بیع باطل است.
چنانکه گفته شد، روش منطقی این است که پس از مرور اقوال - بویژه در باب معاملات -، ابتدا قواعد اوّلی را مطرح کنیم و ببینیم قاعده چه اقتضایی دارد؟ سپس در روایات تأمّل کنیم تا اگر در روایات نکتهای در مقابل این قواعد وجود دارد، بررسی شود.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 132.
2) (2) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 111.
3) (3) . دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 595.
4) (4) . محقّق ایروانی بر این باور است که آنچه از عبارات السرائر و الخلاف استظهار میشود، این وجه ششم است (ر. ک: حاشیة المکاسب: ج 1 ص 7).
5) (5) . کتاب المکاسب: ج 3 ص 38.
6) (6) . همان: ص 39.
بحث از ملاک مالیّت شیء، بحث مفیدی است که در ابواب دیگر فقه و معاملات نیز جاری میشود. طبق نظر مشهور - از جمله خود شیخ رحمه الله (1)-، یکی از شرایط چیزی که مورد معامله قرار میگیرد، این است که باید مال باشد و اگر مالیّت نداشته باشد، گرفتن و اکل ثمن در مقابل آن، «أکل مال به باطل» است.(2)
ایشان بعد از این کبرای کلی، قائل است که یک شیء نمیتواند با قطع نظر از منافع و آثاری که دارد مالیّت داشته باشد؛ بلکه ملاک مالیّت شیء «منافع حلال ظاهر و غالب» آن شیء است.(3)بدینسان، از نظر ایشان هر منفعتی نیز صلاحیت ندارد که ملاک مالیّت شیء باشد؛ بلکه آنچه ملاک است، منافع حلال غالب است. بنا بر این، اگر یک شیء منفعت حلال نادری دارد، آن منفعت حلال نادر موجب مالیّت شیء نمیشود. براساس این دیدگاه، اگر آب نجسی مورد معامله باشد، با توجّه به اینکه آب نجس، مورد استفادۀ زیادی ندارد، جز اینکه مثلاً پای درختی ریخته شود، این منفعت یک منفعت حلال نادر است و موجب مالیّت آن آب نجس نمیشود. بنا بر این، این بیع، باطل و «أکل مال به باطل» است. همچنین منفعت محرّمه هم در مالیّت شیء دخیل نیست؛ یعنی اگر یک شیء منفعت محرّمهای دارد، آن منفعت محرّمه نمیتواند دخیل در مالیّت شیء باشد.
آنچه گفته شد، مقتضای قاعده است؛ ولی شیخ رحمه الله پس از بیان ملاک مالیّت میفرماید: اگرچه [مقتضای قاعده این است که] یک شیء به اعتبار منفعت نادر، مالیّت پیدا نمیکند، امّا اگر نصّ خاصّی بر جواز آن دلالت کند، بیعش صحیح خواهد بود.
مثلاً در باب روغن متنجّس، نصّ خاص داریم بر این که خرید و فروش روغن
متنجّس برای استصباح صحیح است؛ یعنی استفاده از روغن برای روشنایی اگرچه منفعت حلال نادر است، امّا شارع برای روغن متنجّس، اعتبار مالیّت کرده است، همان گونه که در بعضی موارد (مانند خمر و خنزیر) مالیّت را سلب میکند، به گونهای که اگر در مقابل این گونه اشیا، پولی گرفته شود «أکل مال به باطل» خواهد بود.
نتیجۀ کلام شیخ رحمه الله این است که دلیل خاص، روغن متنجّس را از عدم مالیّت خارج کرده است و با توجّه به روایات، مالیّت روغن متنجّس به اعتبار استصباح و مشروط به استصباح است؛ یعنی اگر بایع شرط استصباح نکند، روغن مالیّت ندارد و معاملۀ آن، باطل است.
امام خمینی(1)و محقّق خوئی قدس سرهما(2)و جمع دیگری از حاشیه نگاران کتاب المکاسب(3)
با دیدگاه شیخ رحمه الله مخالفت کردهاند. از نظر این بزرگواران، مالیّت یک شیء، قائم به ذات آن شیء است و منافع شیء، حیثیّت تعلیلی برای آن دارد، نه حیثیّت تقییدی.
این تعبیر بویژه در کلمات محقّق خوئی قدس سره وجود دارد که حیثیت منافع از قبیل حیثیّت تعلیلی است، به این بیان که عقلا وقتی یک شیء را میخرند، آنچه در مقابل ثمن، متعلّق رغبت ایشان است، ذات آن شیء است، نه منافع آن. ممکن است از ذات شیء استفاده شود و ممکن است استفاده نشود، یا شخصی کم استفاده کند و شخص دیگر، زیاد استفاده کند. خود شیخ انصاری رحمه الله درکتاب خیارات، تصریح دارند که ثمن در مقابل منفعت قرار نمیگیرد؛(4)یعنی اینگونه نیست که منافع، مبیع شمرده شود و ثمن نسبت به منافع، تقسیط شود و برای هر منفعتی بخشی از ثمن را قرار دهند.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 132.
2) (2) . مصباح الفقاهة: ص 112.
3) (3) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 8؛ دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 595.
4) (4) . این بحث را شیخ انصاری در ابتدای کتاب بیع مطرح کرده است: «[تعریف البیع] و هو فی الأصل کما عنالمصباح المنیر مبادلة مالٍ بمالٍ والظاهر إختصاص المعوّض بالعین، فلا یعمّ إبدال المنافع بغیرها وعلیه استقرّ اصطلاح الفقهاء فی البیع» (کتاب المکاسب: ج 1 ص 306).
ممکن است به محقّق خوئی قدس سره اشکال شود که اگر ذات مبیع - بدون در نظر گرفتن منافعش - مورد رغبت باشد، باید به نحو موجبۀ جزئیه، برخی مبیعها را بشناسیم که منفعت نداشته باشند، ولی مورد رغبت باشند، حال آنکه چنین نیست و عقلا نسبت به چنین چیزی رغبت ندارند. پاسخ این است که محقّق خوئی قدس سره قبول دارد که منافع در رغبت خریدار دخالت دارند، امّا معتقد است که آنها داخل در موضوع بیع نیستند و این گونه نیست که ثمن در ازای آنها قرار گیرد. به تعبیر ایشان، منافع، حیثیت تعلیلی دارند. فرق جهت تعلیلی با جهات تقییدی این است که حیثیّت تقییدی داخل در موضوع است، امّا حیثیّت تعلیلی داخل در موضوع نیست. در مسئلۀ مورد بحث نیز ثمن درمقابل عین مال قرار میگیرد و از همین جهت است که در هنگام انشای عقد گفته میشود: «بعتُکَ هذا بهذا». بلی، آنچه داعی برای رغبت عقلاست، منفعت است؛ امّا ثمن در مقابل منفعت قرار نمیگیرد.
در نتیجه، نظر محقّق خوئی قدس سره این است که در مسئلۀ روغن متنجّس - علی القاعده و بدون لحاظ روایات -، ثمن ارتباطی با استصباح و عدم استصباح ندارد و با توجّه به قاعده، خود روغن متنجّس مالیّت دارد و عقلا نسبت به آن رغبت دارند. بنا بر این، بیعش صحیح است و نیازی نیست که حتماً قصد استصباح شرط شود. بلکه حتّی اگر کسی در معاملهای قصد منفعت حرام کند، مثلاً چاقویی را بخرد به قصد این که میخواهد با آن انسانی را بکشد، این معامله صحیح است؛ زیرا پول را در مقابل خود چاقو داده است و چاقو مالیّت دارد. حتّی در نظر محقّق خوئی قدس سره اگر بایع، منفعت محرّمه را شرط کند و بگوید چاقو را به شرطی به تو میفروشم که با آن انسانی را به قتل برسانی، از نظر قواعد اوّلی معاملات، معامله صحیح است؛ زیرا نه قصد و نه شرط منفعت حلال و نه عدم قصد یا عدم شرط منفعت حرام، هیچ کدام از اینها در صحّت بیع دخالتی ندارند.
خلاصۀ کلام امام خمینی و محقّق خوئی قدس سرهما دربارۀ قاعدۀ اوّلی این است که در
مالیّت مال، منافع، جهت تعلیلی دارند و موجب رغبتاند و دخالت دیگری ندارند؛ بلکه عین شیء است که مالیّت دارد. شاهد این مطلب هم این است که هیچ گاه ثمن را نسبت به منافع مبیع تقسیط نمیکنند؛(1)بلکه عقلا ثمن را در مقابل خود عین میدهند.
بنا بر این، علی القاعده بیع روغن متنجّس مطلقاً صحیح است، خواه در هنگام معامله قصد استصباح یا شرط استصباح بشود یا نشود. همچنین خواه عدم منفعت حرام قصد یا شرط بشود و خواه نشود، بیع روغن متنجّس مطلقاً صحیح است.
البتّه این سخن محقّق خوئی قدس سره مبتنی بر مبنای مشهور است که مالیّت را برای مبیع شرط میدانند، و گرنه خود ایشان اصلاً مالیّت مبیع را شرط نمیدانند تا نوبت به بحث از تعلّق مالیّت به عین مبیع و یا منافع آن برسد؛ یعنی یکی از مبانی محقّق خوئی این است که اصلاً از نظر ایشان، شرط مالیّت در مبیع معتبر نیست؛(2)زیرا از نظر ایشان اعتبار مالیّت مبیع، فاقد دلیل است و اگر کسی چیزی را معامله کند که برای خودش در نزد عقلا هیچ ارزش و منفعتی ندارد (مانند کاغذ پارهای که یادگار پدرش است و هیچ منفعتی بر آن مترتّب نیست)، معاملهاش صحیح است.
دیدگاه ما این است که در معاملۀ روغن متنجّس - با قطع نظر از روایات موجود در مقام - در دو صورت، معامله باطل و در سه صورت، صحیح است.
اگر روغن متنجّس هیچ منفعتی بجز منافع محرّمه نداشته باشد، این روغن مالیّت ندارد و معاملۀ آن صحیح نیست. همچنین است اگر روغن متنجّس، منفعت مباحی داشته باشد، امّا این منفعت مباح آنقدر ناچیز باشد که عرف در مقابل آن منفعت ناچیز، مالی را پرداخت نکنند. اقتضای قاعدۀ اوّلی در این دو صورت، بطلان معامله است.
امّا اگر منفعت نادر - اگرچه ناچیز است - به گونهای باشد که عرف برای آن پول
بدهد، یا منافع حلال و حرامش یکسان باشد (مثلاً دو منفعت حلال و دو منفعت حرام داشته باشد) و یا منفعت حلال غلبه داشته باشد، در این سه صورت به اقتضای قاعدۀ اوّلی و عمومات بیع، نظیر«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» و«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» ، این بیع، صحیح است و فرقی نمیکند که منفعت حلال را قصد کند یا نکند و یا قصد منفعت حرام داشته باشد.
آنچه در قاعدۀ اوّلی شرط است، این است که روغن متنجّس مالیّت داشته باشد، خواه مالیّتش به اعتبار منفعت نادرهاش باشد، خواه به اعتبار منفعت غالبهاش و یا هر اعتبار دیگری که امکان دارد.
به تعبیر دیگر، معاوضه بین ثمن و مثمن است و قصد منفعت حلال یا عدم قصد منفعت محرّمه، دخالتی در ماهیت معاوضه ندارد. وقتی هر گونه قصد منفعت را از حقیقت بیع خارج دانستیم، این بیع، مشمول عموماتی نظیر«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» و«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» خواهد بود.(1)
بنا بر این، فتاوای شیخ انصاری رحمه الله که میفرماید: «بایع نباید منافع حرام را قصد کرده باشد» و یا میفرماید: «قصد استصباح در صورتی که منفعت حلال روغن، منحصر در آن باشد، لازم است؛ زیرا مالیّت شیء به اعتبار منافع حلال آن است»، همگی محلّ اشکالاند.(2)
گفتیم که اگر روغن متنجّس، منفعت حلالی داشته باشد، به اقتضای قاعدۀ اوّلی و عمومات بیع، معاملۀ روغن متنجّس، صحیح است و فرقی نمیکند که متبایعین، منفعت حلال را قصد کنند یا نکنند و یا قصد منفعت حرام داشته باشند.
اینک ممکن است اشکال شود که در مقابل این قاعدۀ اوّلی، ظهور روایات باب در
این است که صحّت بیع روغن متنجّس، مشروط به شرط و یا قصد استصباح است.
سه گروه روایت دراین بحث بود که در گفتار سوم از همین فصل مرور شد.
اکنون لازم است که مدلول روایات، دوباره بررسی شود تا نسبتش با قاعدۀ اوّلی مشخّص گردد.
در میان روایات این باب که محقّق خوئی قدس سره آنها را به سه دسته تقسیم کرده بودند، گروه دوم و سوم مطلق بود و در آنها هیچ شرطی وجود نداشت. در گروه نخست، سه روایت مطرح شد که در آنها مسئلۀ اعلام به مشتری ذکر شده بود. اینک این سه روایت را بررسی میکنیم.
روایت نخست: نخستین و مهمترین روایت، روایت معاویة بن وَهْب است که پرسید: «موشی در روغن زیتون مرده است، شما دربارۀ آن، چه میگویید؟» امام علیه السلام فرمود: «آن را بفروش و به کسی که آن را میخرد [نجاستش] را اعلام کن تا آن را برای روشن کردن چراغ استفاده کند». ظاهراً این روایت ظهور دارد در این که اشتراط استصباح در هنگام بیع، لازم است.
روایت دوم: دومین روایت، موثّقۀ حسن بن محمّد بن سماعه بود و گفته شد که در سند این روایت «حسن بن رباط» هست که مجهول است. بنا بر این، سند روایت ضعیف است.
در این روایت، امام علیه السلام به أبی بصیر میفرماید:
«و أعلِمهُم إذا بِعتَه»؛ یعنی بعد از این که فروختی باید به مشتری اعلام کنی که این روغن نجس است تا او روغن را برای استصباح استفاده کند.
به نظر میرسد که این روایت، ارتباطی به شرط استصباح یا قصد استصباح ندارد؛ بلکه تنها بر این معنا دلالت دارد که بعد از انجام بیع، مشتری باید از نجاست روغن آگاه شود. در بخشهای بعدی همین گفتار، این فرع مورد بررسی قرار خواهد گرفت
که آیا اعلام نجاست روغن متنجّس به مشتری، لازم است یا نه؟
روایت سوم: روایت بعدی، روایت اسماعیل بن عبد الخالق بود که در آن آمده است: روغن متنجّس را نفروش، مگر به کسی که به او اعلام کنی، تا او آن را برای چراغ بخرد. محقّق خوئی قدس سره نقل کرده است که بعضی از علما بر این باورند که با توجّه به حصرِ موجود در این روایت، این روایت نه تنها ظهور در شرطیت استصباح دارد، بلکه صریح در آن است.(1)
چنانکه دیدیم، ظاهر روایت نخست و روایت سوم دلالت دارد بر این مدّعا که شرط و یا قصد استصباح، شرط صحّت بیع روغن متنجّس است. امام خمینی قدس سره در ردّ این احتمال، بر این باور است که در روایت ابن وَهْب، بین اعلام سابق و اعلام لاحق فرقی نیست.(2)توضیح آنکه در این روایت آمده بود
«بِعهُ و بَیّنهُ» و این تبیین، اطلاق دارد و هم شامل بیان قبل از معامله میشود و هم شامل بیان بعد از معامله. در نتیجه «تبیین» به معنای اشتراط استصباح در معامله نیست؛ بلکه با توجّه به اطلاع
«بِعهُ»، معامله مطلقاً صحیح است؛ لیکن بایع باید قبل از معامله یا پس از آن به مشتری، نجاست این روغن را اعلام کند تا مشتری از آن برای استصباح استفاده نماید.
در مورد موثّقۀ ابی بصیر نیز که تعبیر به
«أعلِمهُم» دارد، امام خمینی قدس سره بر این باور است که روایت، دلالت بر وجوب اعلام پس از بیع دارد و مقتضای اطلاق این روایت نیز صحّت بیع است، حتّی اگر بیع به قصد انتفاع منفعت محرّمه باشد.
بنا بر این، هیچ یک از این دو روایت، بر این مطلب دلالت ندارد که استصباح حتماً باید در معامله، شرط شود.
مهمترین روایت در این باب، روایت اسماعیل بن عبد الخالق است که حضرت علیه السلام در این روایت فرمودهاند:
«لا تَبِعهُ إلّالِمَن تُبَیّن لَه». امام خمینی قدس سره در این
مورد نقل میکنند که میرزا محمّدتقی شیرازی قدس سره در حاشیۀ مکاسب معتقد است که از این روایت، نه تنها اشتراط قصد استصباح فهمیده میشود، بلکه در اوّلش این است که این شرط در هنگام بیع باید ذکر گردد. مقصود امام خمینی قدس سره از این نقل، این است که بزرگانی نظیر میرزا محمّدتقی شیرازی قدس سره در مقابل این روایت تسلیم شده و به سبب این روایت از قاعدۀ اوّلی دست برداشتهاند.
لیکن در نقد این استدلال میتوان گفت: اوّلاً: این روایت، ضعیف است و اشکال سندی دارد؛ زیرا در سند آن محمّد بن خالد طیالسی قرار گرفته که توثیق نشده است.
البتّه بزرگان و اجلاّء از او نقل حدیث کردهاند، امّا این، یک بحث مبنایی است و باید بررسی شود که نقل اجلاّء برای توثیق راوی کافی است یا خیر.
ثانیاً: در این روایت آمده است که
«لا تبعه إلّالِمَن تُبیّن له». آیا از این تعبیر اینگونه فهمیده میشود که شرط استصباح، شرط صحّت بیع است؟ یا این روایت هم مثل روایت ابی بصیر و معاویة بن وَهْب، تنها بر این معنا دلالت میکند که مسئلۀ استصباح باید برای مشتری تبیین شود تا مشتری دچار خوردن نجس نگردد و تبیین نجاست و لزوم استصباح، دخالتی در صحّت بیع ندارد؟
محقّق خوئی قدس سره در پاسخ این پرسش میفرماید: استصباح از فوائد تبیین است؛ یعنی برای این است که مشتری در محذور اکل نجس و اکل متنجّس قرار نگیرد؛ امّا روایت هیچ دلالتی بر این که اشتراط استصباح، شرط صحّت بیع است، ندارد.(1)به عبارت دیگر، از این روایت فهمیده میشود که تبیین استصباح، برای این است که مشتری گرفتار محذور نشود، نه اینکه صحّت معامله منوط به این تبیین باشد. بنا بر این، معامله مطلق است، خواه شرط استصباح در آن مطرح شود یا نشود.
دومین فرعی که شیخ رحمه الله بیان میکند، این است که آیا در خرید و فروش روغن متنجّس، اعلام نجاست به مشتری واجب است یا واجب نیست؟ البتّه در خود
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 113.
وجوب تردیدی نیست و از روایات این باب فهمیده میشود که اصل اعلام به مشتری واجب است. مثلاً در موثّقۀ ابیبصیر این تعبیر بود که:
«أعلِمهُم إذا بعتَه»، در روایت معاویة بن وَهْب نیز آمده بود که:
«بِعهُ و بَیّنهُ لِمَن اشتَراهُ لِیَستَصبِحَ به»، و در روایت اسماعیل بن عبد الخالق هم امام علیه السلام چنین فرمود که:
«لا تَبِعه إلّالِمَن تُبُیِّنَ له». پس اصل این که «اعلام نجاست روغن به مشتری واجب است»، از روایات فهمیده میشود و تردیدی در آن نیست.
لیکن سؤال این است که آیا این وجوب اعلام، وجوب شرطی است یا وجوب شرعی؟ آیا وجوب اعلام یک عنوان شرطی دارد؛ یعنی شرط صحّت بیع است؟ یا یک وجوب مستقلّ نفسی دارد؟(1)آیا وجوب اعلام، وجوب وضعی است یا وجوب تکلیفی؟ وجوب وضعی اعلام، به این معناست که در صحّت بیع دخالت دارد؛ امّا وجوب شرعی تکلیفی، یعنی یک واجب مستقل است و اگر بایع آن را ترک کند، واجبی را ترک کرده است ولی بیعش صحیح است.
اگر قائل شدیم که وجوب اعلام، یک وجوب شرعی و تکلیفی است، از آنجا که در این صورت، یک واجب مستقل خواهد بود، فرقی نمیکند که قبل از بیع باشد یا بعد از بیع.
شیخ انصاری رحمه الله معتقد است که لازمۀ التزام به لزوم اشتراط استصباح یا قصد استصباح در بحث سابق، این است که اعلام نجاست، واجب است و بر طبق آن مبنا، مجالی برای این بحث که آیا اعلام واجب است یا نه، باقی نمیماند.(2)اگر استصباح شرطیت داشته باشد، بایع باید به مشتری بگوید که این روغن را استصباح کن؛ چون شرط استصباح حاصل نمیشود، مگر این که مشتری بداند که روغن نجس است. با
این بیان، دیدگاه شیخ رحمه الله این است که محلّ نزاع وجوب یا عدم وجوب اعلام نجاست، جایی است که ما استصباح را لازم و شرط ندانیم.
محقّق خوئی قدس سره به این کلام شیخ قدس سره اشکال کرده است که میان این بحث و بحث سابق، نسبت عموم و خصوص من وجه است. بنا بر این، وجهی ندارد که ما این بحث را مبتنی بر بحث سابق کنیم. بیان ایشان این است که ممکن است کسی شرط استصباح کند امّا نجاست را اعلام نکند (بلکه حتّی ممکن است روغن پاک را به شرط استصباح بفروشد). تعبیر ایشان این است که «قد یکون البیع للإستصباح مع جهل المشتری بالنجاسة»؛(1)یعنی گاهی ممکن است بایع، روغن نجس را با شرط استصباح بفروشد و مشتری هم اصلاً آگاه به نجاست نشود، و گاهی هم ممکن است نجاست را اعلام کند، ولی روغن را برای غرض دیگری بفروشد. در هر دو طرف، مادّۀ افتراق وجود دارد.
یک صورت این است که اعلامِ به نجاست باشد ولی استصباح نباشد، مثل اینکه بگوید من این روغن که نجس است را میفروشم که تو از آن به عنوان صابون استفاده کنی. صورت دیگر اینکه استصباح باشد، ولی علم به نجاست نباشد. مادّۀ اجتماع هم در جایی است که روغن نجس را به شرط استصباح بفروشد و نجاست را هم به مشتری اعلام کند.
به نظر میرسد که این اشکال محقّق خوئی قدس سره وارد نیست؛ زیرا اگرچه شرط استصباح و علم به نجاست در واقع، دو عنوان جدای از هم هستند و میان آنها نسبت عموم و خصوص من وجه است؛ ولی شیخ رحمه الله با توجّه به آنچه در روایت آمده بحث را دنبال میکند. با توجّه به مبنای شیخ قدس سره که شرطیت استصباح را مدلول روایت میداند، آیا ممکن است که استصباح، شرط شود، ولی نجاست اعلام نگردد؟ شرط استصباح
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 114.
برای این است که مشتری از خوردن نجس اجتناب کند، و گرنه خود استصباح موضوعیت ندارد و منفعت دیگری وجود ندارد که مشتری (در صورت جهل به نجاست) روغن را به قصد آن بخرد. گاهی ممکن است شخصی خودکاری را به شخص دیگر بفروشد و بگوید با این شرط میفروشم که مطالبت را در این دفتر بنویسی و در آن دفتر ننویسی، هر دوی آنها هم مساویاند. امّا اینجا اینگونه نیست و شرط استصباح، فقط برای این است که مشتری از نجاست احتراز کند. پس نمیتوانیم تصوّر کنیم که شرط استصباح باشد، امّا اعلام به نجاست نباشد و مشتری جاهل به نجاست بماند.
بنا بر این، سخن شیخ رحمه الله - با توجّه به مبنای خودشان که استصباح را شرط میدانند - سخن متینی است و اگر کسی استصباح را شرط بداند، خود به خود، «اعلام» در باطن این شرطیت موجود است و شرط استصباح با اعلام به نجاست ملازمه دارد. امّا طبق مبنای امام خمینی قدس سره و محقّق خوئی قدس سره (که مبنای صحیح و مختار ماست)، نه روایات و نه قاعده، هیچ کدام مفید شرطیت استصباح برای صحّت بیع نیستند. در این صورت آیا اعلام نجاست روغن به مشتری، واجب است یا نه؟ گفته شد که در اصل وجوب اعلام، روایات ظهور روشنی بر وجوب دارد.
به گفتۀ شیخ رحمه الله، برخی از فقها(1)برای اثبات وجوب اعلام نجاست، اینگونه استدلال کردهاند که نجاست، عیب خفی است و در معاملات، اظهار عیب مبیع واجب است.(2)
لیکن این استدلال، مورد نقد قرار گرفته است که البتّه این نقد، گاهی مربوط به صغرا و گاهی مربوط به کبراست.
شیخ انصاری رحمه الله به این مطلب که نجاست را نوعی عیب بدانیم، دو اشکال وارد کرده است:
اشکال نخست، این است که این دلیل فقط در باب معاوضات مفید است؛ یعنی آنگاه که شخصی چیزی را میفروشد، اظهار عیب لازم است؛ امّا در غیر معاوضات (مانند اینکه کسی روغن متنجّس را به دیگری هبۀ غیر معوّضه کند) اظهار عیب لازم نیست.
اشکال دوم، این است که منشأ عیب بودن نجاست چیست؟ نجاست به لحاظ عرفی عیب نیست، مگر اینکه قائلان به عیب بودن نجاست، اینگونه استدلال کنند که نجاست، منکَر واقعی است و قبح واقعی دارد. در این صورت به ایشان اشکال میشود که اگر منکَر بودن ثابت شود، آنگاه دچار کردن دیگران به آن، حرام خواهد بود؛ یعنی اگر بگوییم نجاست، منکر است، حرام است که دیگری را به این منکر دچار کنیم؛ ولی اگر منکر بودن ثابت نشود، نمیتوان آن را عیب دانست، بویژه آنکه ممکن است نجاست یک شیء، قابل زوال باشد و یا آن شیء منافعی داشته باشد که بر طهارت، متوقّف نباشند.
البتّه محقّق خوئی قدس سره اشکال دوم شیخ رحمه الله را نمیپذیرد. نظر ایشان این است که ما نمیتوانیم انکار کنیم که نجاست، چه در اعیان نجس و چه در اعیان متنجّس، از نظر عرفی «عیب» شمرده میشود، خواه این نجاست قباحت واقعی داشته باشد و یا قباحت عرضی. ایشان مینویسد:
فإنّ النجاسة لا ینکر کونها عیباً فی الأعیان النجسة و المتنجّسة سواءٌکان من القبائح الواقعیة أم لم یکن؛(1)کسی انکار نمیکند که نجاست در اعیان نجس و متنجّس، عیب است، چه از قبایح واقعی شمرده شود و چه شمرده نشود.
مثلاً اگر مشتری نسبت به نجاست روغن، جاهل باشد و آن را با روغن دیگری که پاک است، مخلوط کند، ضرر زیادی متوجّه مشتری خواهد شد. بنا بر این، از نظر عرف، نجاست روغن، عیب است و موجب نقصان قیمت میشود.
محقّق خوئی قدس سره مدّعی است که عبارت «فتأمّل» در پایان کلام شیخ رحمه الله به همین
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 123 و 124.
مطلب اشاره دارد؛ یعنی میخواهد بگوید که نجاست مطلقاً عیب است، چه قبح واقعی داشته باشد و چه نداشته باشد.
1-1. مراد از «فتأمّل»
شیخ انصاری رحمه الله این مطلب را با عبارت «فتأمّل» به پایان رسانده است. در اینکه مقصود ایشان از این عبارت چیست، دو احتمال وجود دارد:
احتمال نخست، همان احتمالی است که محقّق خوئی قدس سره بیان میکند؛ یعنی شاید بتوان گفت: برخلاف نظر شیخ رحمه الله، عیب بودن نجاست از باب منکر بودن و قبیح بودنش نیست؛ بلکه خود نجاست، موجب نقصان مالیّت میشود و قیمت روغن پاک با روغن نجس متفاوت است.
لیکن این سخن محقّق خوئی قدس سره که میفرماید: «نجاست، عیب شمرده نمیشود»، ادّعای بدون دلیل و به عبارت دیگر، اوّل کلام است؛ زیرا در بحث خیار عیب، «عیب» اینگونه تعریف شده است که: «العیب عبارة عن نقص فی الشیء بحسب ما یقتضیه طبعه؛(1)عیب عبارت است از نقصان یک شیء، نسبت به آنچه که طبع آن شیء اقتضا میکند». مثلاً روغن غیر سالم نسبت به روغن سالم، نقص و عیب است. همچنین اگر طبع یک شیء کامل بودن را اقتضا کند، وقتی مشتری جنسی را بخرد که بخشی از آن موجود نیست، این جنس عنوان عیب را دارد. مثال دیگر اینکه طبع حیوان این است که بتواند انسان را حمل کند و یا اینکه بار ببرد. پس اگر حیوانی که در معرض فروش است، ناتوان از راه رفتن و یا حمل بار باشد، مصداق عیب است.
افزون بر این، اگر گفتیم نجاست قبح ظاهری دارد و از قبایح واقعی نیست، نمیتوانیم بگوییم که نجاست به ملاک نقصان مالیّت، عیب شمرده میشود؛ چون
1) (1) . مقرّر: تعریفی که در متن آمده، تعریفی است که مرحوم آیة اللّه منتظری در دراسات آورده است (ر. ک: دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 2 ص 34)؛ امّا تعریف شیخ انصاری در ماهیة العیب این است که: «أنّه النقص عن مرتبة الصحّة المتوسّطة بینه و بین الکمال فالصحّة ما یقتضیه أصل الماهیة المشترکة بین أفراد الشیء لو خلّی وطبعه والعیب والکمال یلحقان له لأمر خارج عنه» (کتاب المکاسب: ج 2 ص 482).
واقعیت این است که نقصان مالیّت، عیب شمرده نمیشود؛ زیرا ممکن است دو کالای مشابه که یکی قدیمیتر و دیگری جدیدتر است، در معرض فروش باشند و با اینکه کالای قدیمیتر سالم است، امّا قیمت کمتری داشته باشد.
بنا بر این، مجرّد نقصان در مالیّت، عیب نیست؛ بلکه عیب این است که طبع و ذات چیزی خصوصیتی را اقتضاکند و آن خصوصیت، فعلاً در آن موجود نباشد. دربارۀ «نجاست» نیز صحیح این است که - اگر موجب نقصان مالیّت باشد - از جهت نقصان مالیّت، عیب شمرده نمیشود.
احتمال دوم: شیخ انصاری قدس سره احتمال عیب بودن شیء نجس به دلیل نقصان مالیّت را در مقابل این دلیل مطرح کردند که نجاست به خاطر منکر بودن و قبح واقعیاش عیب است. اینک این سؤال مطرح میشود که مقصود از قبح واقعی چیست؟ آیا مقصود شیخ رحمه الله این است که بین قبح واقعی و قبح عرضی، تفاوت وجود دارد؟
ممکن است مقصود شیخ رحمه الله از بیان «فتأمّل» چنین تفصیلی باشد، به این بیان که گاهی نجاست، خباثت ذاتی دارد؛ یعنی هنگامی که یک شیء «نجس» شد، باطن و واقع آن شیء، خباثت پیدا میکند. در مقابل، گاهی نجاست عرضی است، مانند اینکه گوشهای از یک ظرف، قطرۀ خونی است که بلافاصله قابل زوال است. این نجاست نجاست عرضی است و عیب به شمار نمیآید؛ بلکه عیب آن جایی است که نجاست، منکر واقعی باشد و خباثت واقعی داشته باشد.
این بیان، صحیح به نظر میرسد و اگر مقصود شیخ رحمه الله یک چنین تفصیلی باشد، قابل قبول است.
خلاصه اینکه: در مورد وجوب اعلام به مشتری، استدلال شده است که اوّلاً:
نجاست عیب شمرده میشود، و ثانیاً: اظهار عیب واجب است. پس اعلام نجاست، واجب است.
مقدّمۀ نخست این استدلال، مورد بررسی قرار گرفت و نتیجه آن شد که اگر
نجاست، از قبایح واقعی باشد، عیب و منکر است؛ امّا اگر قبح ذاتی و واقعی ایجاد نکند، عنوان «عیب» ندارد.
محقّق خوئی قدس سره در کبرای استدلال نیز مناقشه کرده و معتقد است که ما دلیلی بر وجوب اظهار عیب خفی به مشتری نداریم.(1)آنچه در میان دلایل وجود دارد، این است که «الغشّ حرام» و به این معناست که فریب دادن مشتری حرام است؛ یعنی اگر بایع بداند که کالایش ناقص است، امّا مشتری را فریب بدهد و کالای ناقص را کامل جلوه بدهد، این غش و حرام است. همچنین فقها نیز در مورد عیب پنهان، معتقدند که اگر مستلزم غش باشد، باید این غش برطرف شود؛(2)ولی اگر مستلزم غش و فریب نباشد، واجب نیست. پس در مورد روغن متنجّس نیز اگر بایع بگوید: من این روغن را به شما میفروشم و نسبت به عیوبی که دارد و ممکن است داشته باشد، تبرّی میجویم، یا اینکه بگوید: من این روغن را میفروشم به شرط اینکه آن را فقط در چیزی که متوقّف بر طهارت نیست، استفاده کنید (مثل استصباح) در این صورت، بیع او دیگر عنوان «غش» ندارد.
به نظر میرسد اینکه ایشان میگوید: «اظهار عیب واجب نیست» مطلب درستی است. چنانکه در باب خیارات، اگر بایع، حیوان معیوبی را به مشتری بفروشد و حرفی هم از این که این سالم است ویا معیوب است نزند، معامله درست است؛ ولی مشتری پس از این که نسبت به عیب، علم پیدا کرد، خیار عیب دارد.(3)هیچ فقیهی این بیع یا عمل بایع را حرام نمیداند. امروزه متعارف است که اشخاص از مغازهای خرید میکنند و صاحب مغازه ممکن است جنس معیوبی را بفروشد، در حالی که معمولاً میان مشتری و بایع، سخنی از سلامت و یا عیب جنس به میان نمیآید. آیا در این
صورت صاحب مغازه کار حرامی کرده است؟ خیر، حرام نیست. البتّه اگر مشتری شرط کند که من جنس سالم میخواهم و بایع تخلّف شرط کند، خود تخلّف شرط معصیت است.
نتیجه این شد که این استدلال مبتنی بر دو مقدّمه است: «النجاسة عیبٌ» و «إظهار العیب واجب». مقدّمۀ نخست، دارای احتمالاتی بود که یکی از این احتمالات، قابل پذیرش است، به این معنا که اگر نجاست از قبایح واقعی باشد، عیب است؛ امّا اگر یک امر اعتباری ظاهری باشد، عنوان عیب را ندارد. لیکن مقدّمۀ دوم، دارای اشکال است و قابل پذیرش نیست.
البتّه لازم است یاد آوری شود که با توجّه به روایات باب، در اصل وجوب اعلام نجاست تردیدی نیست و در این بحث، به استدلال دیگری نیاز نداریم. از این رو، باید بحث را متوجّه این مطلب ساخت که آیا این وجوب، وجوب شرعی است یا شرطی؟
اینک باید بررسی شود که آیا روایات، دلالت بر وجوب شرطی دارند یا وجوب نفسی؟ گفتیم که در میان روایات این باب که محقّق خوئی قدس سره آنها را به سه دسته تقسیم کرده است، گروه دوم و سوم اطلاق دارند و در آنها هیچ شرطی موجود نیست؛ ولی در گروه نخست، سه روایت وجود دارد که در آنها مسئلۀ اعلام به مشتری، ذکر شده است.
روایت نخست: بی تردید، روایت معاویة بن وَهْب بر وجوب نفسی اعلام دلالت دارد؛ زیرا در این روایت، امام علیه السلام میفرماید:
«بِعهُ وَ بَیّنهُ لِمَن اشتَراهُ لِیستَصبِحَ به؛ آن را بفروش و نجاست را به خریدار اعلام کن تا برای روشنایی استفاده کند». این عبارت، ظاهر در این معناست که بیان نجاست یک واجب مستقل است. در این روایت، فعل خریدن با صیغۀ ماضی آمده و نفرموده است: «وَ بَیّنهُ لِمَن یَشتَری»؛ یعنی امر به اعلام پس از معامله است و معنای روایت این است که بعد از اینکه مشتری آن را خرید و
بیع صحیح واقع شد، به او بگو که استصباح کند. بنا بر این، این روایت نه تنها ظاهر، بلکه صریح در این است که اعلام و تبیین، دخالتی در صحّت بیع ندارد و اگر واجب است، یک واجب مستقل است.
روایت دوم: از نگاه محقّق خوئی قدس سره، روایت دوم و عبارت
«وأعلِمهُم إذا بِعتَه» نیز مانند روایت معاویة بن وَهْب، بر وجوب اعلام به عنوان یک وجوب مستقل، دلالت دارد.(1)
لیکن، به نظر میرسد که بر خلاف سخن ایشان، این روایت، ظهور در شرطیت دارد و عبارت
«أعلِمهُم إذا بِعتَه»، در مقام بیان یکی از شرایط بیع است، همان گونه که در سایر مرکّبات نیز چنین است. مثلاً اگر شارع بگوید: «کن مع الطهارة إذا صلّیت»، این کلام ظاهر در این معناست که طهارت، یا جزء نماز است و یا شرط نماز.(2)
روایت سوم: ظاهر این است که روایت اسماعیل بن عبد الخالق نیز که در آن آمده است:
«فلا تبِعهُ إلّالِمَن تُبَیّنَ لهُ فَیَبتاع لِلسّراج؛ روغن نجس را نفروش، مگر به کسی که نجاست را برای او بیان کنی تا او آن را برای روشنایی بخرد»، ظهور در شرطیت وجوب اعلام دارد. پس همانطور که وقتی در فقه با عباراتی نظیر «لا عتق إلّافیملک» و یا «لا وقف إلّافی ملک» رو به رو میشویم، از آنها این گونه میفهمیم که ملکیت شرط عتق و وقف است، در این روایت نیز عبارت
«فلا تبِعهُ إلّالِمَن تُبَیّنَ لهُ» ظهور دارد در اینکه این بیع، مشروط به تبیین و اعلام نجاست به مشتری است و بدون اعلام و بیان، این بیع صحیح نیست. در نتیجه، به نظر میرسد که روایت نخست و روایت سوم، ظهور در شرطیت وجوب اعلام دارند.
از نگاه محقّق خوئی قدس سره، روایت ابی بصیر ظهور در شرطیت دارد، امّا به قرینۀ دو روایت دیگر (روایت ابن وَهْب و روایت اسماعیل بن عبد الخالق)، از این ظهور دست بر میداریم؛ زیرا این دو روایت ظاهر در وجوب نفسیاند، مگر اینکه قرینهای
بر وجوب شرطی موجود باشد که نیست.(1)
به نظر ما نیز علیرغم اینکه قضاوت محقّق خوئی قدس سره دربارۀ روایت دوم، صحیح نیست، امّا نتیجهگیری نهایی ایشان صحیح است؛ زیرا روایت ابن وَهْب، ظهور بسیار شدیدی در نفسی بودن دارد؛ بلکه چه بسا نصّ در این معنا باشد. اگر این روایات از نظر ظهور در یک حد باشند، ترجیح یکی بر دیگری دشوار است و نمیتوان قائل به ترجیح شد؛ امّا وقتی یک روایت، اظهر است، بر ظهور روایات دیگر ترجیح دارد.
مدلول ظاهر عبارت
«أعلِمهُم إذا بِعتَه» شرطیت است و مدلول ظاهر
«بِعهُ وَ بَیّنهُ لِمَن اشتَراهُ» وجوب نفسی؛ امّا ظهور این عبارت دوم در نفسی بودن، بیشتر است. بنا بر این، تعارض میان اظهر و ظاهر رخ میدهد و در نتیجه با اظهر در ظاهر تصرّف میکنیم و میگوییم: طبق این روایات، وجوب اعلام، شرط برای صحّت بیع نیست؛ یعنی اگر کسی روغن متنجّس را فروخت ولی نجاست آن را اعلام نکرد، بیعش صحیح است، هرچند که ترک واجب کرده است.
مقصود از «وجوب نفسی» در این بحث، همان «وجوب تکلیفی» است، نه آن «وجوب نفسی» که در مباحث اصولی مقابل «وجوب غیری» قرار دارد.
توضیح آنکه: یکی از تقسیمات «واجب» در علم اصول، تقسیم واجب به «نفسی» و «غیری» است. واجب غیری، یعنی «ما وجب للواجب الآخر» و واجب نفسی، یعنی «ما وجب لنفسه»؛ لیکن در بحث کنونی، مقصود از وجوب نفسی این است که این واجب، شرطیت برای صحّت بیع ندارد. البتّه معنای این سخن این نیست که شارع این اعلام را به نحو مطلق خواسته است؛ بلکه این وجوب برای وصول به یک امر دیگر (حفظ مشتری از اکل نجس) است. از این رو به آن «واجب نفسی توصّلی» میگوییم؛ یعنی این وجوب برای این است که مشتری در حرام (اکل نجس) نیفتد. پس وجوب
1) (1) . همان.
در این مسئله، شبیه وجوب در بحث امر به معروف و نهی از منکر است که مشروط به احتمال تأثیر است.
بنا بر این، در صورتی که بایع میداند مشتری، متشرّع نیست و نجاست و طهارت برای او فرقی ندارد، و همچنین در صورتی که بایع از قصد مشتری آگاه است و میداند که مشتری برای این روغن، مصرفی بجز خوردن و آشامیدن دارد، در این صورت لزومی ندارد که به او اعلام نجاست کند. همچنین در جایی که بایع، روغن متنجّس را به مشتری میفروشد، امّا مشتری به هر دلیلی آن را تسلیم نمیکند - مانند اینکه مشتری، بایع را وکیل کند تا روغن را به دیگری بفروشد، یا اینکه به بایع اجازۀ تصرّف دهد - در این صورت نیز اعلام نجاست واجب نیست. بنا بر این، وجوب اعلام در جایی است که بایع احتمال میدهد مشتری روغن را برای خوردن استفاده میکند و بداند که مشتری شخص متدیّن و متشرّعی است. با این قیود و شروط، در این بحث گفته میشود که وجوب اعلام نجاست به مشتری، یک واجب نفسی و تکلیفی است.
چنانکه گفته شد، طبق نظر محقّق خوئی قدس سره روایات بر وجوب نفسی تکلیفی، دلالت دارند. دیدگاه امام خمینی قدس سره نیز این است که:
الظاهر منها (الروایات) أنّ الوجوبَ شرعیٌ، لِغایة التحفّظ عن وقوع المشتری فی الحرام والإبتلاء بالنجس. فعلیه لا یجب ذلک إذا علم بعدم ابتلائه به، من الشرب والملاقاة ونحوهما؛(1)ظاهر روایات این است که وجوب یک وجوب شرعی و برای حفظ مشتری از وقوع در حرام و گرفتاری او به نجس است. از این رو، اگر بایع بداند که مشتری به نجس گرفتار نمیشود و به نوشیدن یا ملاقات با آن یا...
دچار نمیگردد، اعلام بر او واجب نیست.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 137.
ایشان در ادامۀ کلامشان، این وجوب اعلام را به وجوب احتیاط تشبیه کردهاند، به این بیان که وجوب احتیاط (در مواردی که احتیاط واجب باشد)، یک وجوب نفسی مستقل نیست؛ یعنی این گونه نیست که خود احتیاط - فی نفسه - ملاک و مصلحتی داشته باشد؛ بلکه وجوب آن، یک وجوب طریقی توصّلی است.
در بند گذشته، گفته شد که اعلام نجاست به مشتری، وجوب شرعی و تکلیفی دارد.
همچنین گفته شد که این وجوب یک وجوب توصّلی است، و هدف از آن، این است که مشتری در محذور خوردن و آشامیدن شیء نجس قرار نگیرد و از گرفتاری به آن در امان باشد. شیخ قدس سره در ادامه، بحث دیگری را مطرح میکنند و آن اینکه: آیا القای مسلمان در حرام، جایز است یا خیر؟ روایاتی که در مسئلۀ روغن متنجّس، برای وجوب اعلام مورد استناد قرار گرفت، بخشی از دلایل بحث «تغریر الجاهل بالحکم أو الموضوع فی المحرّمات» است که از مباحث مهمّ فقه به شمار میرود.
در دو باب از فقه، بحث غرور مطرح است. مورد اوّل، معاملات است که در آنجا بحث، متمرکز در حکم وضعی است و گفته میشود اگر پس از معامله، مشتری فهمید که فریب خورده و این مال اصلاً از آنِ بایع نبوده و بایع، مال شخص دیگری را به او فروخته است، باید به «غارّ» (کسی که او را فریب داده) مراجعه کند. اصطلاح فقهی این قاعده این است که: «المغرور یرجع إلی مَن غَرّه». مورد دوم، همین بحث کنونی است که البتّه متعلّق بحث در اینجا، حکم تکلیفی است. در واقع دو قاعدهاند که یک نام مشترک دارند.
اکنون بحث در این است که مثلاً آیا نوشاندن مایع نجس و یا خمر به جاهل - یعنی کسی که نمیداند این آب نجس است (جهل به حکم) و یا نمیداند که این مایع خمر است (جهل به موضوع) - جایز است یا خیر؟ بحث در اینجا، متمرکز در حکم تکلیفی است و برخی از ادلّهای که در اینجا بر حرمت تغریر جاهل دلالت دارند، همان روایات روغن متنجّساند.
شیخ انصاری رحمه الله در این بحث، هم به روایات بحث روغن متنجّس استناد کرده است و هم به دلایل دیگر. ایشان در این بحث، مجموعاً به سه گروه از روایات اشاره کرده است. برخی از حاشیه نویسان کتاب المکاسب نیز مؤیّدات دیگری برای این بحث مطرح کردهاند. از این رو، مجموع این دلایل را میتوان در هفت گروه تقسیم کرد:
گروه نخست، همان روایات مربوط به متنجّساند که میگویند
«بِعهُ وَ بَیّنهُ لِمَن اشتَراهُ لِیستَصبِحَ به». همین روایات برای ما کافی است که بگوییم تغریر حرام است.
دومین گروه که شیخ رحمه الله به آنها استناد میکند، روایاتی است که دربارۀ فتوا و افتا وارد شدهاند.
2-1. حدیث نخست:
محمّدُ بن یعقوبَ عن محمّد بن یحیی عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن ابن رِئاب عن أبی عُبیدة قال: قالَ أبُو جَعفَرٍ علیه السلام: مَن أفتَی النّاسَ بِغَیرِ عِلمٍ وَلَا هُدًی مِنَ اللّهِ، لَعَنَتهُ مَلائِکَةُ الرَّحمَةِ وَمَلائِکَةُ العَذابِ، وَلَحِقَهُ وِزرُ مَن عَمِلَ بِفُتیاهُ؛(1)امام باقر علیه السلام فرمود: کسی که مردم را بدون علم و هدایتی از سوی خداوند فتوا دهد، ملائکۀ رحمت و ملائکۀ عذاب او را لعنت میکنند و گناه کسانی که به فتوای او عمل کنند، برعهدۀ اوست.
این روایت بسیار مهم و مؤثّر و قابل تأمّل است. اگر کسی - بدون علم و بدون اینکه خود از جانب خدا هدایت شده باشد - فتوایی دهد، مثلاً بدون حجّت بگوید فلان عمل حرام است و فلان عمل واجب است، این کار دو عقوبت دارد: یک عقوبت
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 27 ص 20 (کتاب القضاء، باب چهارم از ابواب صفات قاضی).
این است که ملائکۀ رحمت و ملائکۀ عذاب، او را لعنت میکنند و عقوبت دیگر اینکه گناه کسانی که به فتوای او عمل میکنند، در پروندۀ او نوشته میشود. اینگونه نیست که عقوبت فتوای بدون علم و رسیدگی به آن، تنها مربوط به قیامت باشد؛ بلکه از لحظۀ صدور فتوا، ملائکۀ رحمت و ملائکۀ عذاب، او را لعن میکنند. اثر دوم هم این است که گناه تمام کسانی که به فتوای او عمل کردهاند هم به گردن آن مفتی است.
اگرچه این روایت در مورد فتوا دادن است، لیکن در مورد بیان احکام نیز همین ملاک وجود دارد و وقتی از طلبهای سؤال شرعی میپرسند، اگر بدون علم پاسخ دهد، بعید نیست مشمول این روایت باشد. سیرۀ بزرگان و مراجع تقلید هم این است که گاهی در پاسخ برخی از مسائل میگویند: اکنون یادم نیست و باید به نوشتههای پیشینم مراجعه کنم و ببینم که در زمان تحقیق در این مورد به چه نتیجهای رسیدهام.
علما و بزرگان در اقرار به جهل صریح بودند و ابایی نداشتند. پس چگونه است که هر مسئلهای را از من طلبۀ ضعیف بپرسند، شرم دارم که بگویم «نمیدانم». بلافاصله جواب میدهیم و هیچ توجّه نمیکنیم که این کار چه آثاری دارد.
برادران عزیز! شما در مسیر اجتهاد هستید و إن شاء اللّه خداوند به شما عنایت کند و توفیق رسیدن به مرحلهای را بدهد که بتوانید فتوا دهید؛ امّا توجّه داشته باشید که فتوا دادن چه مشکلات و لوازمی دارد و اگر بدون رعایت علم و تقوا باشد، چه آثاری دارد. اجتهاد واقعی آن مرحلهای است که گویا چراغی و نوری درون انسان روشن میشود، به گونهای که در هر مسئلهای میتواند همۀ ادلّه را در یک نگاه ببیند، به تمام مبانی فقهی و اصولی استحضار داشته باشد، قواعد فقهی، آیات الأحکام، رجال و همۀ اینها را در یک آن احساس کند و بتواند «حق» را از میان اینها بیرون آورد.
اگر دُرّی با اشیای مختلف مخلوط شده باشد، آن کسی که دُر شناس است، اگر دستی در داخل این اشیا کند، میتواند بفهمد کدام دُر است و آن را بیرون بیاورد. انسان زمانی میتواند فتوا دهد که حق و قول صحیح را ببیند، آنگاه که دُرّ میان روایات و
آیات و ادلّه، حکم صحیح را ببیند میتواند فتوا دهد؛ امّا تا هنگامی که به این مرحله نرسیده، مبادا خودش را فریب دهد و با تکیه به اینکه مثلاً ده سال، درس خارج خوانده، تصوّر کند که میتواند واجب و حرام را تشخیص دهد. کسی که میخواهد فتوا دهد، باید میان خود و خدایش حجّت داشته باشد، به گونهای که مسئله کاملاً برای او روشن باشد و نسبت به آنچه بیان میکند، اطمینان و آرامش خاطر داشته باشد و هرجا که این اطمینان و آرامش نبود، احتیاط کند. یک دلیل اینکه بزرگان ما اهل احتیاط بودند، همین است.
فراموش نکنیم
«مَن أفتَی النّاسَ بِغَیرِ عِلمٍ وَ لا هُدًی مِنَ اللّهِ، لَعَنَتهُ مَلائِکَةُ الرَّحمَةِ وَمَلائِکَةُ العَذابِ، وَلَحِقَهُ وِزرُ مَن عَمِلَ بِفُتیاهُ».
بنابراین، در این روایت، هم برای مباشر (کسی که عمل به فتوا کرده) اثبات وزر شده است و هم برای مفتی. شاهد در قسمت دوم روایت است که میفرماید:
«و لَحِقَهُ وِزرُ مَن عَمِلَ بِفُتیاهُ». الحاق وزر از این باب است که آن مفتی، تغریر کرده و این افراد را فریب داده است. شیخ رحمه الله این روایت را در کتاب المکاسب آورده و معتقد است که بر مدّعا دلالت دارد.(1)
2-1. اشکال امام خمینی
دیدگاه امام خمینی قدس سره این است که این روایت، دلالتی بر قاعدۀ غرور ندارد. ایشان ضمن اشکال به استدلال، احتمالاتی را در مورد این روایت مطرح کرده است:
احتمال نخست: شاید مقصود امام باقر علیه السلام کسانی باشد که بر طبق قیاس و استحسان فتوا میدهند و مردم هم با اینکه روش او را میدانند، به فتوای او عمل میکنند. این گونه است که هم مردم گرفتار وزر و گناه هستند و هم این مفتی که بر اساس قیاس و استحسان فتوا داده است.(2)
بنا بر این، از نگاه امام خمینی قدس سره، این روایت، نظیر روایاتی است که میفرماید:
«مَن
سَنَّ سُنّةً حسنة فله أجر مَن عمل بها، و مَن سَنَّ سُنّةً سیئة فله وِزر مَن عَمِلَ بها؛(1)کسی که سنّت نیکویی را بنا نهد، پاداش کسانی را دارد که به آن عمل میکنند و کسی که سنّت بدی را بنا گذارد، گناه کسانی را دارد که به آن عمل میکنند».
به نظر ما این احتمال از جهتی قابل تأیید و از جهتی قابل نقد است. مؤیّد سخن ایشان این است که زمان صدور این روایت، زمانی بوده که فقهای عامّه براساس قیاس و استحسان فتوا میدادند و عامّه هم این را میدانستند، حال آنکه قیاس و استحسان در استخراج حکم شرعی معتبر نیست. پس هم آنهایی که به فتوا عمل کردند مشمول وزر و گناه هستند و هم علمای آنها. (البتّه این وجه تأیید در مکاسب امام خمینی قدس سره نیامده است).
جهت مناقشه در سخن ایشان این است که دایرۀ
«مَن أفتَی النّاسَ بِغَیرِ عِلمٍ»، توسعه دارد و محدود به افتای بر اساس قیاس و استحسان نیست. اگر فقیهی براساس غیر علم، فتوا دهد و مبنای او هم قیاس و استحسان نباشد و مقلّد هم بداند که این مجتهد در این مورد، بدون علم، فتوا داده است و با این حال به آن عمل کند، مطابق روایت، هم خودش گرفتار وزر است و هم به همان اندازه، وزر بر ذمّۀ آن مجتهد است.
احتمال دوم: شاید مقصود حضرت علیه السلام بیان شدّت گناه و عقوبت مفتی باشد و مردم و کسانی که از روی جهل به فتوای آن مفتی عمل کردهاند، معذور باشند و گناهشان به گردن آن مفتی باشد؛ زیرا ایشان با اعتماد به عدالت او از فتوایش پیروی کردهاند و نسبت به تقصیر او جاهلاند؛ پس مرتکب گناه نشدهاند. اینکه امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«ولَحِقَهُ وِزرُ مَن عَمِلَ بِفُتیاهُ»، کنایه از تشدید گناه و عقوبت مفتی است.
طبق این احتمال نیز روایت با قاعدۀ غرور، ارتباطی ندارد.
1) (1) . مقرّر: امام خمینی این عبارت را به عنوان روایت آوردهاند، لیکن چنین روایتی در معاجم حدیث یافت نشد. امّا روایات دیگری وجود دارد که در بردارنده همین مضموناند، مانند: «عَن أبی جَعفَرٍ علیه السلام قالَ: أیُّما عَبدٍ مِن عِبادِ اللّه سَنَّ سُنَّةَ هدًی کانَ لَه أجرٌ مِثلُ أجرِ مَن عَمِلَ بِذَلِک مِن غَیرِ أن یَنقُصَ مِن اجورِهم شَیءٌ وَ أیُّما عَبدٍ مِن عِبادِ اللّه سَنَّ سُنَّةَ ضَلالٍ کانَ عَلَیه مِثلُ وِزرِ مَن فَعَلَ ذَلِک مِن غَیرِ أن یَنقُصَ مِن أوزارِهم شَیءٌ» (ثواب الأعمال: ص 132).
احتمال سوم: شاید فتوای او موجب وقوع در حرام بشود، ولی از باب تغریر نباشد.
ولو سلّمت دلالتها علی أنّ من أفتی کذلک کان علیه وزر العامل بفتیاه، لا تدلّ علی القاعدة، لأنّ فتیا من التزم الناس بالعمل بقوله عقلاً وشرعاً سبب لوقوعهم فی الحرام، ولیس ذلک من حیث التغریر؛(1)حتّی اگر بپذیریم که این روایت دلالت دارد بر این که گناه عامل نیز بر ذمّۀ مفتی است، باز ربطی به قاعدۀ تغریر ندارد؛ زیرا فتوای کسی که مردم عقلاً و شرعاً پایبند به عمل بر طبق قول او هستند، سبب افتادن آنها در حرام میشود؛ ولی این تغریر نیست.
یعنی اصلاً معنای تغریر این نیست که کسی فتوای اشتباه دهد و دیگران عمل کنند؛ چرا که دیگران به خواست خود به آن فتوا عمل میکنند، نه آنکه شخص مفتی آنها را فریب داده باشد. معنای تغریر این است که کسی بخواهد دیگری را فریب دهد و او را در حرام بیاندازد. اینگونه نیست که هر کسی که فتوای بدون علم میدهد، حتّی اگر از روی هوای نفس فتوا داده باشد و نعوذ باللّه به این قصد باشد که خودش را به عنوان مفتی و مجتهد مطرح کند، حتماً قصد کرده است که دیگران را در حرام قرار دهد. بنا بر این، مدلول این روایت، ربطی به قاعدۀ غریر ندارد.
کسانی که به این فتوا عمل میکنند، جاهلاند و مرتکب گناه نیستند. پس نمیتوان گفت که آن مفتی، ایشان را در وزر و حرام قرار داده است، مگر این که بگوییم یک وزر تقدیری در اینجا وجود دارد؛ یعنی بر فرض که این مردم معذور نبودند و گناهکار بودند، آن گناه برگردن مفتی است. البتّه این معنا هم خلاف ظاهر روایت است و به همین جهت، نباید وزر را وزر تقدیری معنا کنیم. در مورد وزر ظاهری - همچنان که گفته شد - این مردم به سبب جهلشان معذور هستند و مرتکب حرام و گناه نشدهاند.
پس مجتهد، ایشان را در حرام قرار نداده است.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 148.
خلاصه اینکه: شیخ رحمه الله، روایت
«مَن أفتَی النّاسَ بِغَیرِ عِلمٍ» را یکی از ادلّۀ قاعدۀ تغریر قرار داده است. محقّق خوئی قدس سره(1)و برخی فقهای دیگر(2)نیز این استدلال را پذیرفتهاند. در مقابل ایشان، امام خمینی قدس سره سه احتمال در این روایت مطرح کرده و میفرماید: طبق هیچ کدام از این احتمالات، این روایت ربطی به قاعدۀ تغریر ندارد.
به نظر میرسد که حق با امام خمینی قدس سره است؛ زیرا اوّلاً این روایت بر حرمت چنین افتایی دلالت دارد، خواه مقلّدی وجود داشته باشد که به این فتوا عمل کند و خواه کسی به آن عمل نکند. کسی که مجتهد نیست و فتوا میدهد، مرتکب حرام شده است، حتّی اگر کسی به فتوای او عمل نکند؛ زیرا فتوای او افترا زدن به خداوند است.
در ادامۀ روایت آمده است که:
«وَ لَحِقَهُ وِزرُ مَن عَمِلَ بِفُتیاهُ». شیخ انصاری رحمه الله، محقّق خوئی قدس سره و دیگران بر آنند که این «لَحِقَه» مفید استدلال برای قاعدۀ تغریر است، به این بیان که مجتهد اینها را اغرای به جهل کرده و به حرام انداخته است.
حال آنکه با توجّه به واژۀ «وزر»، این بخش از روایت نیز ارتباطی به قاعدۀ تغریر ندارد. تعبیر به «وزر» قرینۀ بر این معناست که
«مَن عَمِلَ بِفُتیاهُ» یعنی «مَن عمِلَ عَن علمٍ»؛ زیرا اگر بگوییم شخصی که به فتوای مفتی عمل کرده، جاهل و معذور بوده و «وزر» را وزر تقدیری معنا کنیم، خلاف ظاهر است؛ چرا که وزر تقدیری حقیقتاً وزر نیست. اگر هم بگوییم شخص عمل کننده به فتوا، جاهل نبوده و میدانسته که این فتوا «من غیر علم» است، در این صورت این شخص عالم است و عالماً مرتکب گناه شده است. پس با توجّه به اینکه موضوع بحث، «تغریر جاهل» است، این مورد از موضوع بحث خارج میشود و چون شخص عامل، میداند که این فتوا از روی علم نیست، گناه عملش بر ذمّۀ خودش است. افزون بر این، معادل همان گناه بر ذمّۀ آن مفتی هم میآید.
نتیجۀ دیدگاه برگزیده دربارۀ دلالت حدیث
«مَن أفتی النّاسَ بغیرِ علمٍ» بر قاعدۀ تغریر، این است که:
یک. این روایت دلالتی بر قاعدۀ تغریر ندارد و در این مورد، حق با امام خمینی قدس سره است.
دو. بر خلاف دیدگاه امام خمینی قدس سره، مدلول روایت در قیاس و استحسان، منحصر نیست.
سه. بحث فقط مربوط به آن جایی نیست که کسی به این فتوا عمل کند؛ بلکه خواه کسی به فتوای او عمل کند و خواه کسی عمل نکند، فتوا دادن آن مفتی، افترا زدن به خداوند و حرام است.
گروهی دیگر از روایاتی که شیخ رحمه الله به آنها استدلال میکند، مربوط به نماز جماعت و امام جماعت است. در این روایات آمده است که اگر امام جماعت، در نماز جماعت عمداً در شرط یا جزء نماز اخلالی وارد کند، گناه مأمومین بر عهدۀ امام است. به نظر شیخ رحمه الله، این روایات بر حرمت تغریر جاهل دلالت دارند، به این بیان که چون مأموم نمیداند که امام، بدون طهارت امامت میکند، مطابق روایات گناهش بر عهدۀ امام است.
این روایات را، هم علّامۀ مجلسی رحمه الله از کتاب الغارات نقل کرده است و هم در تحف العقول آمده و هم در وسائل الشیعة (در بعضی از ابواب الصلاة مثل «ابواب صلاة الجماعة») ذکر شده است.
3-1. حدیث نخست:
عن عَبایَةَ، قالَ: کَتَبَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام إلَی مُحَمَّدِ بنِ أبی بَکرٍ: انظُر یا مُحَمَّدُ صَلاتُکَ کَیفَ تُصَلّیها لِوَقتِها، فَإنَّهُ لَیسَ مِن إمامٍ یُصَلّی بِقَومٍ فَیَکُونُ فی صَلاتِهِ نَقصٌ إلّاکانَت عَلَیهِ وَلا یَنقُصُ ذَلِکَ مِن صَلاتِهِم؛(1)امیر المؤمنین علیه السلام به محمّد بن حنفیه نوشتند که نگاه کن به نمازت که از نظر وقت چگونه رعایت میکنی؛ زیرا امامی برای قومی نماز جماعت نمیخواند مگر اینکه اگر در نمازش نقصانی باشد، آن نقصان بر عهدۀ امام است و از نماز مأمومین، چیزی کم نمیشود.
1) (1) . بحار الأنوار: ج 85 ص 92.
نظیر همین روایت را ابن أبی الحدید اینگونه نقل کرده است که:
لَیسَ مِن إمامٍ یُصَلّی بِقَومٍ فَیَکُونُ فی صَلاتِهِ وَصَلاتِهِم نَقصٌ إلّاکانَ إثمُ ذَلِکَ عَلَیهِ.(1)
در این نقل، واژۀ «اثم» آمده؛ یعنی گناه این نقص بر عهدۀ امام جماعت است.
در تحف العقول نیز شبیه همین روایت با لفظ دیگری آمده است:
اُنظُر صَلاتَکَ کَیفَ هیَ، فَإنَّکَ إمامٌ وَ لَیسَ مِن إمامٍ یُصَلِّی بِقَومٍ فَیَکُونُ فی صَلاتِهِم تَقصیرٌ إلّاکانَ عَلَیهِ أوزارُهُم وَ لا یُنقَصُ مِن صَلاتِهِم شَیءٌ.(2)
حضرت علیه السلام به محمّد بن حنفیه میفرمایند: تو امام جماعت هستی، اگر در نماز این مردم، نقصانی باشد، گناهانش بر عهدۀ امام است.
3-2. حدیث دوم:
الحسَین بن سعید عن حَمّادِ بن عیسی عن معاویةَ بن وَهْب قالَ: قُلتُ لأبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام: أیَضمَنُ الإمامُ صَلاةَ الفَریضَةِ؟ فَإنَّ هَؤُلاءِ یَزعُمُونَ أنَّهُ یَضمَنُ. فَقالَ علیه السلام: لا یَضمَنُ أیَّ شَیءٍ یَضمَنُ، إلّاأن یُصَلِّیَ بِهِم جُنُباً، أو عَلَی غَیرِ طُهرٍ؛(3)ابن وَهْب میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که آیا امام نسبت به نماز واجب، ضامن است؟ اینها - یعنی فقهای اهل سنّت - خیال میکنند که امام در نماز واجبی که برای مردم میخواند، ضامن است. امام صادق علیه السلام پاسخ میدهند که نخیر، چه چیزی را ضامن باشد؟ مگر اینکه امام در حالت جنابت، امامت کند و یا وضو نداشته باشد و نماز بخواند. در این صورت ضامن است.
3-3. فقه الحدیث روایت دوم:
اینک باید بررسی شود که «ضمان» در این روایت به چه معناست. اینکه امام ضامن است، آیا به این معناست که ذمّۀ او در یک حکم تکلیفی مشغول است؟ نظر همۀ فقها این است که اگر بعد از نماز جماعت معلوم شد که امام جماعت طهارت نداشته، نماز مأمومین صحیح است و اعادۀ نماز برای مأمومین لازم نیست، حتّی اگر بعداً فهمیدند که امام جماعت از ابتدای نماز تا آخر نماز وضو نداشته است. با وجود این فتوا، عبارت
«إلّا أن یُصَلِّیَ بِهِم جُنُباً، أو عَلَی غَیرِ طُهر» چه معنایی دارد؟ برخی از بزرگان در معنای این احادیث ماندهاند و گفتهاند که ما نمیتوانیم معنای اینگونه روایات را بفهمیم و چه بسا این هم از احادیثی است که باید تفسیرش را به اهلش واگذار کنیم.
در مورد روایت دوم، یک احتمال در معنای روایت این است که
«إلاّ» در
«إلّا أن یُصَلِّیَ بِهِم جُنُباً، أو عَلَی غَیرِ طُهر»، استثنای منقطع باشد؛ زیرا اگر استثنای متّصل باشد، به این معناست که اگر امام جماعت، جنب یا بدون طهارت باشد ضامن است؛ امّا اگر استثنای منقطع باشد، به این معناست که کار حرامی کرده است، نه اینکه ضامن باشد و وزر مأموم بر عهدۀ امام باشد. مأموم وزری ندارد؛ بلکه نمازش تمام و صحیح است و نیازی به اعاده هم ندارد. نظیر این بحث دربارۀ عدالت امام جماعت نیز مطرح است.
اگر شخصی خودش را عادل نمیداند، ولی مردم او را عادل بدانند، فتوای شمار بسیاری از فقها این است که جایز نیست امام جماعت شود. امّا مسئله این است که اگر این شخص به این حکم، اعتنایی نکرد و امام جماعت شد و مردم نیز به او اقتدا کردند، نماز مردم صحیح است و تردیدی نیست که بر مردم، نه وزری هست و نه لزوم اعاده.
بنا بر این، در مورد روایت اخیر، بهتر است که استثنا به «إلاّ» را استثنای منقطع بگیریم.
3-4. فقه الحدیث روایت اوّل:
در نسخههایی که از روایت نخست ذکر شد، آمده بود که اگر در نماز امام جماعت نقصی بود، گناهش برعهدۀ اوست و یا آمده بود که وزرهای مأموین برعهدۀ اوست.
به نظر میرسد که در اینجا نیز باید گفت: معنای روایت، این نیست که در نماز مأموم، وزری وجود دارد که بر گردن امام است؛ بلکه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با این بیان میخواهند شدّت قبح این عمل را بیان کنند؛ یعنی اگر تک تک این مأمومین، بدون عذر، نماز ناقص بدون جزء یا بدون طهارت میخواندند، مجموع گناه ایشان چقدر بود؟ اینک به اندازۀ مجموع آن گناه فرضی و تقدیری، بر گردن امام جماعت است.
به عبارت دیگر، بحث ما در اینجا این است که آیا تغریر جاهل به حرام، حرام است یا نه؟ با استدلال به این روایات اگر بگوییم امام جماعتی که فاقد شرط امامت است، مأمومین را فریب داده و اینها نیز در حرام واقع شدهاند، مدّعا ثابت میشود؛ لیکن واقعیت این است که مأمومین در حرام واقع نشدهاند و بالفعل، وزری بر عهدۀ آنها نیست. بنا بر این، «وزر» و «اثم» را وزر و اثم تقدیری معنا میکنیم، به این بیان که اگر هر مأموم به تنهایی عمداً یک نماز بدون جزء یا بدون شرط میخواند و سپس آن را اعاده نمیکرد، مرتکب گناه میشد، اینک همان گناه به تعداد مأمومین، متوجّه امام جماعت است. البتّه با این توجیه، باز هم روایت ربطی به باب تغریر ندارد.
3-5. نقد امام خمینی بر استدلال به روایات گروه سوم:
امام خمینی قدس سره در نقد استدلال به این گروه از روایات - که مربوط به باب نماز جماعت است و براساس آنها، گناه مأموم بر عهدۀ امام است - چند اشکال را مطرح میکنند:
نخست آنکه: این روایات به لحاظ سند ضعیفاند.(1)علّامۀ مجلسی رحمه الله روایاتی را از کتاب الغارات نقل کرده که برخی مرسلاند و در سند برخی دیگر، افراد مجهول وجود دارد.
دوم اینکه: دلالت این روایات نیز دلالت روشنی نیست و در معنای این روایات احتمالات مختلفی داده میشود، تا آنجا که ممکن است بگوییم این روایات مجمل
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 149.
است و ما معنایش را نمیدانیم.(1)
سوم اینکه: این روایات حتّی بر فرض که دلالت آنها تمام باشد، ولی معارض دارند.(2)معارض این روایت، صحیحۀ زراره از امام باقر علیه السلام یا امام صادق علیه السلام است که میفرماید:
عَن زُرارَةَ قالَ: سَألتُ أحَدَهُما علیهما السلام عَن رَجُلٍ صَلَّی بِقَومٍ رَکعَتَینِ فَأخبَرَهُم أنَّهُ لَم یَکُن عَلَی وُضُوءٍ. قالَ علیه السلام: یُتِمُّ القَومُ صَلاتَهُم، فَإنَّهُ لَیسَ عَلَی الإمامِ ضَمانٌ؛(3)زراره میگوید: از یکی از آن دو امام علیهما السلام دربارۀ شخصی سؤال کردم که امام جماعت شد و دو رکعت از نماز را خواند، سپس به مردم خبرداد که من وضو ندارم. امام علیه السلام فرمود: مأمومین نمازشان را تمام کنند و ضمانی به گردن امام جماعت نیست.
این «لَیسَ عَلَی الإمامِ ضَمانٌ»، یک قاعدۀ کلّی است که ضمان را نفی میکند.
معارض دیگر، موثّقۀ سماعه است:
عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام: أنَّهُ سَألَهُ رَجُلٌ عَنِ القِراءَةِ خَلفَ الإمام فَقالَ علیه السلام: لا، إنَّ الإمامَ ضامِنٌ لِلقِراءَةِ، وَلَیسَ یَضمَنُ الإمامُ صَلاةَ الَّذینَ خَلفَهُ، إنَّما یَضمَنُ القِراءَةَ؛(4)مردی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد که آیا در نماز جماعت، مأموم هم سورۀ حمد را قرائت کند؟ امام علیه السلام فرمود: نه؛ زیرا امام ضامن قرائت است. البتّه امام ضامن نماز کسانی که پشت سر اویند نیست؛ بلکه فقط ضامن قرائت است. [و ضامن اذکار، رکوع، سجده و تشهد و اینها نیست.]
لیکن به نظر میرسد که موثّقۀ سماعه، ربطی به بحث ما ندارد؛ زیرا مشهور این است که «ضمان» از مادّۀ ضمن به معنای «کون الشیء فی ضمن شیء؛ بودن یک شیء
در ضمن شیء دیگر» است؛ یعنی وقتی میگوییم مدیون، ضامن است، یعنی قیمت این مال یا مثل مال در ضمن ذمّۀ مدیون قرار دارد.(1)
پس اینکه امام علیه السلام میفرمایند:
«الإمامُ ضامِنٌ»، بدین معناست که قرائت او در ضمن قرائت امام جماعت وجود دارد؛ ولی ذکر رکوع، ذکر سجده، تشهّد و سلام و باقی اذکار نماز، خیر. بنا بر این، این روایت اصلاً ربطی به بحث فعلی ندارد.
امّا روایت قبلی که فرمود:
«لَیسَ عَلَی الإمامِ ضَمانٌ»، اطلاق دارد و معارض روایت مورد استناد است.
خلاصه آنکه، سه اشکال بر استدلال به روایات گروه سوم، وارد است: نخست اینکه ضعف سند دارند. دوم اینکه ضعف دلالت دارند. سوم اینکه معارض دارند.
گروه چهارم، روایتی است که دربارۀ کراهت خوراندن غذا یا شراب حرام (مثل گوشت خوک یا خمر) به حیوانات، وارد شده است:
و [عَن محمّد بن الحسن الطوسی] بِإسناده عَن مُحمّد بن أحمدَ بن یحیی، عَن أبی عَبد اللّه الرازی، عَن الحسن بن علی بن أبی حَمزة، عن أبیهِ، عَن أبی بصیرٍ، عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: سَألتُهُ عَنِ البَهیمَةِ البَقَرَةِ وَ غَیرِها، تُسقَی أو تُطعَمُ ما لا یَحِلُّ لِلمُسلِمِ أکلُهُ أو شُربُهُ، أ یُکرَهُ ذَلِکَ؟ قالَ علیه السلام: نَعَم یُکرَهُ ذَلِکَ؛(2)ابو بصیر میگوید: از حضرت امام صادق علیه السلام پرسیدم که اگر به گاوی شراب یا خوراکی که برای مسلمان حلال نیست بدهند، آیاکراهت دارد؟ امام صادق علیه السلام پاسخ فرمودند: بلی، کراهت دارد.
شیخ انصاری رحمه الله اینگونه به این روایت استدلال میکند که: اگر مطابق این روایت،
دادن طعام یا شراب حرام به حیوان کراهت دارد، پس دادن طعام حرام و یا شراب حرام به انسان مکلّف حرام است. بنا بر این، وقتی شخصی نداند که این نوشیدنی خمر و حرام است، اگر ما آن نوشیدنی را به او تعارف کنیم و او نیز بنوشد، این کار حرام است و تغریر جاهل محسوب میشود.(1)
اشکال محقّق خوئی بر شیخ اعظم:
محقّق خوئی قدس سره این کلام شیخ را نمیپذیرد،(2)با این بیان که ممکن است خوراندن خوراک حرام به انسان مکلّف، حرام نباشد، امّا کراهت شدید داشته باشد.
لیکن به نظر میرسد که اشکال ایشان درست نیست؛ زیرا لازمۀ این سخن، آن است که منظور امام علیه السلام از کراهت نوشاندن حرام به حیوان، کراهت غیر شدید باشد تا بتوانیم بگوییم اولویّت امر در مورد انسان مکلّف، اعم از حرمت و کراهت شدید است، حال آنکه واژۀ «یکره» اطلاق دارد و ممکن است خوراندن به حیوانات هم کراهت شدید باشد. بنا بر این، به نظر میرسد که معنای عرفی روایت همین باشد که شیخ رحمه الله قائل است؛ یعنی عرفاً از این روایات فهمیده میشود که دادن غذا و نوشیدنی حرام به انسان مکلّف، حرام است.
محقّق خوئی قدس سره به روایاتی از امام صادق علیه السلام اشاره میکند که بر حرمت نوشاندن خمر به کودک و کفّار، دلالت دارند. این روایات در باب دهم از ابواب اشربۀ محرّمه، تحت عنوان «بابُ أنَّهُ لا یَجُوزُ سَقیُ الخَمرِ صَبیّاً وَ لا مَملُوکاً وَ لا کافِراً» آمده است.
5-1. روایت نخست:
عَن عَجلانَ أبی صالح قالَ: قُلتُ لأبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام: المَولُودُ یُولَدُ، فَنَسقیهِ الخَمرَ. فَقالَ علیه السلام: لا، مَن سَقَی مَولُوداً مُسکِراً، سَقاهُ اللّهُ مِنَ الحَمیمِ وَإن
غُفِرَ لَهُ؛(1)عجلان أبی صالح میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ نوشاندن خمر به نوزاد سؤال کردم. حضرت علیه السلام پاسخ دادند: که این کار را نکنید، کسی که مسکری را به نوزادی بنوشاند، خداوند «حمیم» را به او خواهد نوشاند، هرچند آمرزیده شود.
5-2. روایت دوم:
عن النّبی صلی الله علیه و آله فی حدیث قال: [...] وَمَن سَقاها یَهُودیّاً أو نَصرانیّاً أو صابِئاً أو مَن کانَ مِنَ النّاسِ، فَعَلَیهِ کَوِزرِ مَن شَرِبَها؛(2)از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمودند: اگر کسی به یک یهودی یا نصرانی و یا صابئی(3)شراب بدهد، گناه آن کسی که این شراب را میخورد، بر ذمّۀ ساقی هم هست.
بیان استدلال به این روایات، این است که: وقتی خوراندن شراب به نوزاد حرام است و حتّی از نوشاندن آن به یهودی و نصرانی هم نهی شده، خوراندن آن به مسلمان مکلّف به طریق اولی حرام است. پس این روایات نیز بر حرمت تغریر جاهل دلالت دارند.
این گروه از روایات، همان روایت مربوط به آب گوشت نجس است که در بحث بیع خمر به ذمّی گذشت(4)و امام علیه السلام در آن، امر به اهراق و دور ریختن فرمود.
شیخ اعظم رحمه الله پس از بیان دلایل و روایات، وجه تأییدی هم ذکر کرده است و آن اینکه: خوردن و آشامیدن حرام، قبیح است و حتّی اگر شخص جاهل باشد، این قبح و
ملاک واقعی آن به خاطر جهل از بین نمیرود.(1)شاهد این مطلب آن است که در مواردی که انسان شک دارد که آیا این، آب است یا شراب، احتیاط در آن موارد خوب است. این حسن احتیاط، کاشف از این است که اگر این مایع در واقع حرام باشد، ما مرتکب آن نشویم و از این شبهه اجتناب کنیم. اگر جهل، موجب رفع قبح و رفع ملاک قبح میشد، در موارد جهل، دلیلی برای حسن احتیاط نبود. بنا بر این، حسن احتیاط در موارد جهل، کاشف از این است که جهل انسان جاهل، قبح واقعی حرام را از بین نمیبرد و شارع نمیخواهد انسان مرتکب آن عمل قبیح واقعی شود.
از نظر امام قدس سره روایاتِ یاد شده، دلالتی بر حرمت تغریر جاهل ندارند. درنتیجه ایشان قاعدۀ «حرمت تغریر جاهل» را انکار میکند و بر این باور است که ما اصلاً چنین قاعدهای نداریم.(2)
با قطع نظر از روایات این باب، لازم است بدانیم که قاعدۀ اوّلی و عمومات، چه اقتضایی درباره تغریر جاهل دارند؟
از نگاه شیخ انصاری رحمه الله، مقتضای قاعده، همان مطلبی است که ایشان در تأیید روایات ذکر کرده است. توضیح اینکه: ملاک قبح فعل حرام، در صورت جهل از بین نمیرود و همانگونه که انجام فعل حرام از روی علم، مبغوض شارع است، فعلی که انسان احتمال میدهد که در آن ملاک حرام وجود دارد نیز مبغوض است و نباید انجام شود. بنا بر این، کسی که میخواهد تغریر کند، در واقع میخواهد آنچه مبغوض شارع است، واقع شود و چون با این کار او ملاک مبغوضیت محقّق میشود، تغریر جاهل به حرام، حرام است.
لیکن به نظر میرسد که تمسّک به مسئلۀ مبغوضیت و ملاک حرمت، از جهتی قابل مناقشه است؛ زیرا میان مفسدۀ واقعی و مبغوضیّت فرق وجود دارد. توضیح آنکه:
اگرچه در خمر، قبح و مفسدهای وجود دارد، امّا آن درجه از قبح و مفسده که به حدّ حرمت برسد و بر آن عقاب مترتّب شود، منوط به این است که فاعل و شارب، علم به حرمت داشته باشد و به همین جهت است که فاعل جاهل، عقاب ندارد؛ بلکه حتّی اگر شخصی از روی جهل، فعل حرامی را به نیّت وجوب انجام دهد، بعید نیست که فعل او از باب انقیاد، قابل مدح باشد.(1)بنا بر این، اگرچه هر دو فعل، دارای ملاک مفسدۀ واقعیاند؛ امّا فعل جاهل دارای ملاک مبغوضیت نیست.
به عبارت دیگر، اصلاً این بیان که بگوییم شخصی که تغریر کرده، سبب تحقّق فعل مبغوض شارع شده، عین مدّعا و اوّل کلام است؛ زیرا فعل جاهل، مصداق مبغوضیت نزد شارع نیست. بنا بر این، چنانکه گفته شد، میان مفسدۀ واقعی و مبغوضیت، فرق است و فعل جاهل اگرچه مفسدۀ واقعی دارد، امّا مبغوضیت ندارد.
پس این بیان، مردود است.
بیان دوم - که محقّق خوئی قدس سره بر آن تکیه دارند (2)- اطلاق ادلّۀ دالّ بر محرّمات است.
تعابیری نظیر
«الخَمرُ حَرامٌ» و سایر دلایلی که بر حرمت برخی از امور، دلالت میکنند، اطلاق دارند و معنای اطلاقشان این است که مثلاً در باب خمر، نوشیدن
1) (1) . «المراد من «الإنقیاد» هو الطاعة الإعتقادیة، مع اتّفاق عدم الأمر واقعاً، وذلک فی مقابل «التجرّی» و التی هیالمعصیة الإعتقادیة، بمعنی أنّ المکلّف حینما یکون بصدد الإتیان بما یعتقد کونه مطلوباً للمولی و یتّفق عدم مطابقة إعتقاده للواقع یکون بذلک منقاداً، وهذا فی مقابل التصدّی لمخالفة ما یعتقد لزوم الإلتزام به شرعاً مع إتّفاق عدم مطابقة معتقده للواقع، فإنّه عندئذ یکون متجرّیاً. فالتجری هو مخالفة ما یعتقد لزومه شرعاً مع منافاة المعتقد للواقع، والإنقیاد هو موافقة ما یعتقد مطلوبیته شرعاً مع منافاة المعتقد للواقع» (المعجم الاُصولی: ج 1 ص 386).
2) (2) . «ومنها الأخبار الدالّة علی حرمة ارتکاب المحرّمات، فإنّه لا فرق فی إیجاد المحرّم بین الإیجاد بالمباشرة أوبالتسبیب» (مصباح الفقاهة: ج 1 ص 118).
خمر، هم به صورت مباشری حرام است و هم به صورت تسبیبی؛ یعنی کسی که خودش میداند خمر حرام است، هم باید خودش از خوردن خمر پرهیز کند و هم نباید سبب نوشیدن خمر توسّط شخص جاهل بشود.
لیکن اطلاقی که محقّق خوئی قدس سره به آن متمسّک شدهاند نیز جای مناقشه دارد؛ زیرا معنای حرمت فعل برای مباشر روشن است؛ امّا مقصود از اینکه اطلاق دلیل، شامل تسبیب فعل جاهل هم میشود چیست؟ اگر مقصود این است که اطلاق
«الخَمرُ حَرامٌ»، شامل فعل جاهل هم میشود، سخن ایشان پذیرفته نیست؛ چرا که جاهل قطعاً معذور است و نمیتوان گفت او مرتکب حرام شده است.
اگر مقصود این است که مباشر و مسبِّب، هر دو، مشمول
«الخَمرُ حَرامٌ» هستند و شخص مسبّب، خودش مرتکب حرام شده و تسبیب او، در حکم خوردن خمر است و تمام آثار شرب خمر بر او بار شود، این سخن نیز پذیرفته نیست؛ زیرا بر خلاف ظاهر ادلّه است. تسبیب حرام، حرام است؛ امّا ممکن است حرمتش بنا به دلایل دیگری باشد. نمیتوان گفت همان درجه از حرمت را که شارب خمر مرتکب میشود، این شخص مسبّب هم مرتکب شده است. عبارت
«الخَمرُ حَرامٌ» شامل شارب خمر است؛ امّا به نظر نمیرسد که این دلیل و همین حرمت شرب خمر، شامل مسبِّب هم باشد. مطابق دلیل، شارب خمر، مرتکب حرام شده و استحقاق حد دارد و شهادتش قبول نمیشود و آثار دیگر شرب خمر بر او مترتّب میگردد؛ امّا کسی که سبب شرب خمر دیگری شده است، مشمول این حکم و این آثار نمیشود. بنا بر این، اطلاق مورد ادّعای ایشان بعید از فهم عرف است.
دیدگاه امام خمینی قدس سره این است که جاهل چون بالفعل حکمی ندارد و فعل جاهل، فعل حرامی نیست، نمیتوان گفت شخصی که ظرف خمر را به دست جاهل میدهد،
موجب حرام میشود و نمیتوان گفت که این کار از باب تغریر، حرام است.(1)بیان ایشان این است که:
فتحصّل أنّه لا دلیل معتمد علی قاعدة التغریر وقد مرّ أنّ العقل حاکم بجواز التسبیب إلی ما کان مباحا ظاهراً فضلاً عن تغریر الجاهل به إلّاإذا احرزت مبغوضیته ولو فی حال الجهل؛(2)پس نتیجه این شد که هیچ دلیل قابل اعتمادی بر قاعدۀ تغریر وجود ندارد و پیشتر گذشت که عقل، تسبیب برای آنچه ظاهراً مباح است را جایز میداند، چه رسد به تغریر جاهل به آن، مگر اینکه مبغوضیت آن عمل حتّی در حال جهل هم ثابت شود.
یعنی در مورد تسبیب، اگر چیزی در واقع حرام باشد امّا به ظاهر برای کسی مباح باشد، تسبیب به آن عقلاً جایز است، چه رسد به این بحث که اصلاً تسبیب نیست؛ بلکه تغریر است.
نکتهای که اینجا باید در آن دقّت شود، این است که برخی از روایاتِ یاد شده، دربارۀ تسبیب است، حال آنکه در تغریر، تسبیب وجود ندارد. تفاوت تسبیب و تغریر در این است که در تسبیب، مسبّب واقعاً سبب فعل است، مثل اینکه شخصی را در حالی که مُکرَه است، وادار کند که فعلی را انجام دهد؛ امّا در تغریر، شخص مُکرَه نیست و با میل و اختیار خودش فعل را انجام میدهد و شخص غار، سبب این شرب نشده است.
در نهایت، نظر امام خمینی قدس سره این است که دلیلی بر حرمت تغریر موجود نیست و همۀ این روایات یا از جهت سند و یا از جهت دلالت و یا به دلیل وجود معارض، ناتوان از افادۀ حرمت تغریر هستند.
به نظر میرسد که در مورد قاعده، حق با امام خمینی قدس سره است و قواعد اوّلی، مقتضی حرمت تغریر جاهل به حرام نیست و در این باب باید ادلّۀ خاص مدّ نظر قرار گیرند.
شیخ انصاری رحمه الله در ادامۀ بحث، با عبارت «وَ الحاصلُ أنّ هُنا امورٌ أربعة»، چهار صورت را مطرح کرده است که باید آنها را بررسی کنیم.
فرض نخست این است که مکلّف، شخصی دیگری را مجبور به فعل حرام کند. از نظر شیخ انصاری رحمه الله در اینجا شخص نخست، «علّت تامّه» است برای اینکه شخص دوم مرتکب حرام شود. در نتیجه قطعاً این کار حرام است و گناه آن فعلی که انجام شده بر عهدۀ همین مُکرِه است و گویا خودش آن فعل را انجام داده است؛ بلکه عقوبتش سنگینتر و سختتر خواهد بود؛ زیرا علاوه بر ارتکاب [بالتسبیب] آن گناه، ظلم هم کرده است. پس عقوبتی مضاعف دارد.(1)
فرض دوم این است که مکلّف، از جهل شخص دیگر استفاده کند و موجب شود که او مرتکب حرام گردد، مانند اینکه کسی درخواست آب کرده باشد و شخص دیگر از جهل او استفاده کرده، به او لیوان شرابی را تعارف کند.(2)
شیخ رحمه الله بحث کنونی و «تغریر جاهل» را یکی از مصادیق این فرض میداند. از نظر ایشان، شخص مسبّب در اینجا علّت تامّه نیست و فعل در اینجا حقیقتاً استناد به این شخص ندارد.
از این بیان شیخ اعظم رحمه الله اینگونه فهمیده میشود که از نظر ایشان، در فرض نخست - که شیخ رحمه الله مسبّب را علّت تامّۀ فعل دانست -، فعل حرام، مستند به مسبّب است نه مباشر. به عبارت دیگر، فاعل فعل در واقع مسبّب است، نه مباشر. امّا در فرض دوم که مسبّب از جهل شخص دیگر استفاده کرده و سبب شده که او مرتکب
حرام شود، هرچند فعل حرام به خود مباشر هم استناد دارد، ولی استنادش به سبب قویتر است.
در این فرض نیز مانند فرض نخست، شیخ رحمه الله قائل به تحریم تسبیب است. البتّه بیان ایشان، این بار کمی متفاوت از صورت نخست است؛ زیرا در فرض نخست گفتند: «لا إشکالَ فی تَحریمِه»(1)ولی در صورت دوم میگویند: «الأقوی فیه التحریم».(2)
فرض سوم این است که فعل مکلّف، مقدّمه و شرط فعل حرامِ شخص دیگر باشد. در اینجا فعل شخص نخست، نه علّت تامّه است و نه سبب. در بیان ایشان این فرض دو صورت دارد:
حالت نخست این است که شخص اوّل، در ذهن شخص دیگر ایجاد داعی بر معصیت کند. مثلاً آنقدر از کار حرام تعریف میکند تا در او رغبت به حرام ایجاد شود. یا آنقدر از فعل واجب و مقدّسات، بدگویی میکند که در ذهن شخص دیگر عناد ایجاد میشود و موجب اهانت او به مقدّسات و یا ترک واجب میگردد. بنا بر این، ایجاد داعی بر معصیت یا به نحو ایجاد رغبت است و یا به نحو ایجاد عناد. فتوای شیخ اعظم رحمه الله این است که هر دو قسم حراماند.
حالت دوم این است که مکلّف، ایجاد داعی نمیکند؛ امّا فعلش مقدّمۀ فعل حرام توسّط شخص دیگر است. ایشان فروختن انگور به کسی که میدانیم با آن خمر میسازد را مثال میزند؛(3)زیرا کسی که انگور را به شخص دیگری بفروشد و بداند که او با انگور تولید خمر میکند، در او داعی بر معصیت ایجاد نمیکند؛ بلکه فعلش مقدّمۀ انجام فعل حرام، توسّط دیگری است.
باید دقّت شود که میان دو عبارت «لإن یَجعلَه خمراً» و عبارت «ممّن یُعلم أنّه
یَجعله خمراً» تفاوت وجود دارد؛ زیرا عبارت نخست، دلالت دارد بر ایجاد داعی، ولی در عبارت دوم ایجاد داعی نیست.
شیخ رحمه الله حکم حالت دوم را موکول به آینده کرده و میفرماید: «سیأتی الکلام فیه».
فرض چهارم این است که مکلّف، در مقابل ارتکاب حرام شخص دیگر، با سکوت خود موجب «عدم مانع» شود. این فرض هم دو حالت دارد: گاهی شخص مرتکب، فعلش را با علم به حرمت انجام میدهد و حرمت دربارۀ او بالفعل است، و گاهی حرمت در مورد او بالفعل نیست، مثل اینکه شخص مرتکب، نسبت به حرمت جهل داشته باشد.
در حالت نخست، شکّی نیست که اگر شخصی ببیند و شرایط نهی از منکر هم موجود باشد و بتواند فاعل را ردع و منع کند، سکوت او حرام است.(1)امّا در حالت دوم که شخص مرتکب، جاهل به حرمت است، بنا بر نظر شیخ قدس سره، مشکل است که سکوت انسان از باب ایجاد «عدم مانع» حرام باشد.(2)زیرا حرمت در مورد او «بالفعل» نیست و دلیل کافی بر وجوب نهی آن وجود ندارد.
4-1. استثنائات صورت چهارم:
جناب شیخ رحمه الله در اینجا سه صورت را استثنا میکند که از امور و موضوعات مهماند و سکوت دربارۀ آنها جایز نیست:
نخستین مورد، در جایی است که به خاطر ترک سکوت و ترک ایجاد مانع، نفسی از بین برود. مثلاً شخصی به اتّهامی در معرض اعدام باشد و ما بدانیم که این اتّهام اشتباه است. در اینجا ترک سکوت واجب است.
مورد دوم، این است که آبروی کسی به ناحق در خطر باشد و سکوت ما موجب
شود که آبرویش از بین برود. در این مسئله هم با اینکه از موضوعات است، امّا ترک سکوت واجب است.
مورد سوم، در جایی است که سکوت ما باعث شود مال هنگفتی از کسی از بین برود و دیگران در این مال تصرّف کنند و مرتکب حرام شوند، در حالی که ما با کلاممان میتوانیم مانعی برای این واقعه ایجاد کنیم. در این فرض هم ترک سکوت واجب است.
امّا در غیر از این موارد و در موضوعاتی که عنوان «حقّ اللّه» را دارند و شخص مرتکب، جاهل به حرمت باشد، ایجاد مانع واجب نیست. این مسئله در موسم حج و در محرّمات احرام، بسیار مورد ابتلاست؛ زیرا بسیار اتّفاق میافتد که شخص مُحرِم از روی جهل، مرتکب برخی از محرّمات احرام میشود. مثلاً با آنکه میداند استفاده از عطر حرام است، امّا به غفلت از مواد معطّر استفاده میکند. در اینگونه موارد بر دیگران لازم نیست که او را آگاه کنند.
4-2. ارشاد جاهل نسبت به احکام:
سپس شیخ رحمه الله تذکّر میدهد که آنچه تا اینجا گفته شد، مربوط به موضوعات است؛ امّا در احکام، ارشاد جاهل واجب است. مثلاً اگر شخصی نمیداند که شرب خمر حرام است و خمر بنوشد، دیگران وظیفه دارند که او را ارشاد کنند، و یا در باب احرام اگر کسی مرتکب حرام میشود، در حالی که اصلاً علم به حرمت آن کار ندارد، در اینجا ارشاد او واجب است. شیخ اعظم رحمه الله در تعلیل این وجوب میفرماید:
وجوب ارشاد جاهل در این امور، از این باب است که تبلیغ بر ما واجب است تا تکالیف تا ابد، استمرار داشته باشند.(1)
اگر روحانی و کسی که عالم به احکام است، در احکام ارشاد جاهل نکند، آرام آرام احکام منسوخ میشوند و از بین میروند. وظیفۀ روحانی این است که با بیان احکام،
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 42.
سعی کند که تکالیف دینی تا قیامت باقی بماند. تعبیر شیخ اعظم رحمه الله این است که:
«فالعالم فی الحقیقة مُبلّغٌ عَن اللّه لیتمّ الحجّة علی الجاهل؛ عالم در حقیقت مبلّغی از سوی خداوند است که حجّت را بر جاهل تمام کند».
نخستین اشکال که محقّق ایروانی قدس سره مطرح کرده است، مربوط به اصل تقسیمبندی شیخ انصاری رحمه الله است. به نظر ایشان اصلاً نیازی به این تقسیم چهارگانه نیست و این تقسیم ثمرهای ندارد؛(1)زیرا این مسئله از دو صورت خارج نیست: یا کسی که مرتکب حرام میشود، حرمت در مورد او فعلیت دارد و یا ندارد.
صورت نخست: اگر کسی، هم نسبت به حکم کلّی یک فعل و هم نسبت به موضوع، عالم و عامد و قادر و مختار باشد و به عبارت دیگر، فعل حرام برای او بالفعل عنوان حرمت داشته باشد، ولی با این همه، مرتکب آن فعل حرام شود و شخص دیگری که او نیز عالم به مسئله و موضوع است، در مقدّمات فعل حرام به آن شخص کمک کند و یا با سکوت خود، مؤیّد او باشد، این شخص کمک کننده نیز مرتکب فعل حرام شده است و فرقی نمیکند که کمک او علّیت تامّه باشد، یا تسبیب، یا شرط، یا عدم المانع.
توضیح اینکه: کمک این شخص یا از باب مقدّمۀ وجودی است و یا از باب مقدّمۀ عدمی. اگر کمک او مقدّمۀ وجودی برای تحقّق فعل حرام باشد (مانند اینکه لیوان شراب را در اختیار کسی قرار دهد که قصد شرب خمر دارد)، این کمک و ایجاد مقدّمات وجودی حرام است، البتّه نه از این باب که مقدّمۀ حرام، حرام است؛ بلکه از باب «اعانت بر اثم»، یعنی فعل او از مصادیق کمک کردن به گناه است.
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 9.
اگر هم کمک او مقدّمۀ عدمی برای تحقّق فعل حرام باشد (مثلاً شخصی با اینکه میداند کلامش مؤثّر است و اگر نهی از منکر کند، آن فعل حرام انجام نخواهد شد، با این حال از نهی از منکر خودداری کند)، در این صورت کمک و مقدّمهسازی او از باب ترک نهی از منکر، عنوان «حرمت» خواهد داشت.
صورت دوم: اگر فعل شخص مرتکب، حرمت فعلی نداشته باشد (مانند آنکه جاهل به حکم یا موضوع و یا مضطر باشد، اگرچه اضطرارش به خاطر اکراه شخص مکرِه باشد) و شخص دیگری که عالم به حرمت است، مقدّمۀ فعل حرام او را فراهم کند، دلیلی بر اینکه کمک و ایجاد مقدّمات او حرام باشد، وجود ندارد؛ زیرا شخصی که مرتکب فعل شده، جاهل و معذور است و اصلاً مرتکب حرام شمرده نمیشود.
پس نمیتوان شخصی را که مقدّمات فعل را فراهم کرده، مقدّمهساز حرام و یا کمککنندۀ به گناه دانست و تفاوتی هم ندارد که کمک او، علّت تامّۀ فعل باشد، یا سبب یا شرط یا عدم المانع، مگر اینکه برای ادلّۀ محرّمات، اطلاقی قائل باشیم که هم شامل مباشر بشود و هم شامل مسبّب. مثل اینکه بگوییم براساس دلیل «الخمرُ حرامٌ»، هم شرب خمر حرام است و هم اشراب خمر.(1)
در صورتی که قائل به عمومیت ادلّۀ محرمات باشیم، این ادلّه، هم شامل صورت مباشرت خواهند بود و هم صورت تسبیب. لیکن نظر ما (محقّق ایروانی قدس سره) این است که این عمومیت، خلاف ظاهر ادلّه است و ادلّه، ظهور و انصراف در مباشرت دارند و شامل صورت تسبیب نمیشوند.
خلاصه اینکه: از نظر محقّق ایروانی قدس سره، تقسیمات چهارگانۀ شیخ انصاری رحمه الله تقسیمبندی مناسبی نیست و بی فایده است؛ زیرا وقتی شخصی در ارتکاب حرام شخص دیگر دخیل است، یا آن فعل برای شخص مرتکب، بالفعل متّصف به حرمت است که در این صورت، دخالت آن شخص مسبِّب از باب اعانت بر اثم و یا از باب
1) (1) . چنانکه محقّق خوئی در باب ادلّۀ حرمت تغریر جاهل میگوید: «ومنها الأخبار الدالّة علی حرمة ارتکاب المحرّمات، فإنّه لا فرق فی ایجاد المحرّم بین الإیجاد بالمباشرة أو بالتسبیب» (مصباح الفقاهة: ج 1 ص 118).
ترک نهی از منکر، حرام است. و یا آن فعل برای شخص مرتکب، بالفعل متّصف به حرمت نیست که در این صورت، دلیلی بر حرمت دخالت شخص مسبِّب وجود ندارد.
سخن محقّق ایروانی قدس سره به حسب ظاهر و صناعت استدلال، صحیح است؛ امّا در صورت التزام به مبنای امام خمینی قدس سره در مورد «خطابات قانونیه» قابل مناقشه است، چنانکه والد بزرگوار ما - دام ظلّه العالی - نیز به آن ملتزم شده و بر آن اصرار دارد.(1)
البتّه مطابق نظر مشهور و برگزیده، این مبنا صحیح نیست و خطابات نسبت به همۀ افراد مکلّف انحلال دارد؛ یعنی «الخمرُ حرامٌ» نسبت به هر شخصی یک خطاب مستقل است. بنا بر این، اگر مباشر جاهل باشد، فعلش حرام نیست و شخصی که مقدّمات فعل او را فراهم میکند نیز دلیلی بر حرمت فعلش وجود ندارد.(2)
معنای «خطابات قانونیه» این است که عناوین احکام، ثابت است و ارتباطی به مکلّفین ندارد؛ یعنی چه مکلّفی وجود داشته باشد و چه وجود نداشته باشد، چه مکلّف عالم به حکم باشد و چه جاهل باشد، در هر صورت، واجب، واجب است و حرام، حرام است و این عناوین، عناوین حقیقی و ثابت برای موضوعات هستند.
اگر خطابات شرع را در مورد احکام، متوجّه اشخاص بدانیم، عناوین احکام فقط شامل فاعل مباشر خواهد بود؛ ولی اگر این خطابات، خطابات قانونیه باشند، کسی که ظرف خمری را مقابل شخص دیگری میگذارد، در حالی که میداند او خمر را خواهد نوشید، با حکم قانونی مخالفت کرده و فعلش مشمول حرمت است.
دیدگاه محقّق خوئی قدس سره این است که ادلّه، اطلاق دارند و حرمت در «الخمرُ حرام»، هم شامل مباشر است و هم شامل سبب. این نظر در جای خود بیان و نقد شد(3)و محقّق ایروانی قدس سره نیز مخالف این اطلاق است؛ لیکن باید توجّه داشت که التزام به خطابات
قانونیه غیر از قول به اطلاق ادلّه و شمول ادلّه نسبت به مباشر و سبب است.
در صورت التزام به مبنای خطابات قانونی، صِرف اینکه شخصی مقدّمات ارتکاب به حرام شخص دیگر را فراهم کند، با خطاب و امر الهی مخالفت کرده است؛ بلکه حتّی اگر پس از فراهم آوردن مقدّمۀ حرام، فعل حرام به دلیلی انجام نشود و عناوینی مانند علّت تامّه و مسبّب و شرط و مانند آن، در مورد او صادق نباشد، باز هم به خاطر تجرّی و مخالفت با مولا سزاوار عقاب است.
اشکال دوم که آن را نیز محقّق ایروانی قدس سره مطرح کرده است، دربارۀ صورت نخست از صورتهای چهارگانۀ شیخ اعظم رحمه الله و این عبارت ایشان است که میفرماید: «لا إشکالَ فی حرمتِه و لا إشکالَ فی کونِ الوِزرِ الحرامِ علیه، بل أشدّ لِظُلمِه».(1)دیدگاه شیخ رحمه الله این است که فعل مکرِه در فرض علّیت تامّه، حرام است؛ بلکه حرمتش بیشتر و شدیدتر از شرب خمر است؛ زیرا او با اکراهی که انجام داده، نسبت به مباشر ظلم کرده است.
اشکال این است که اگر این سخن شیخ قدس سره صحیح باشد - یعنی مقتضای اکراه، ظلم باشد - باید در اکراه به مستحب و مباح هم قائل به حرمت باشیم، حال آنکه اکراه بر مستحب و مباح، ظلم و حرام نیست؛ چنانکه ممکن است پدری فرزندش را اکراه به امر مستحب کند و کسی از فقها این کار را حرام نمیداند.
سومین اشکال محقّق ایروانی قدس سره این است که در صورتهای چهارگانۀ شیخ رحمه الله، تفاوت «سبب» در صورت دوم با «شرط» در صورت سوم معلوم نیست.(2)مثال شیخ رحمه الله برای «سبب» در صورت دومِ این تقسیم، کسی است که حرامی را به دیگری تعارف میکند. سپس ایشان در توضیح صورت سوم میفرماید: شکل نخست از «شرط» این
است که ایجاد داعی بر معصیت کند. اشکال محقّق ایروانی قدس سره، این است که در سبب نیز ایجاد داعی وجود دارد و خودِ تقدیم حرام (در صورت دوم)، ایجاد داعی میکند.
نقد اشکال سوم: این اشکال محقّق ایروانی قدس سره وارد نیست. دلیل اینکه برخی در این بحث ناتوان از تفهیم مطلب هستند، این است که وجه تمایز اقسام چهارگانه در کلام شیخ رحمه الله بسیار دقیق است.
وجه تمایز این اقسام، نسبت فاعل مباشر و این شخص دوم با «تحقّق فعل» و میزان استناد «فعل» به ایشان است. با این بیان که در علّت تامه، استناد فعل فقط به مکرِه است و مباشر نقشی در تحقّق فعل ندارد. در سبب، استناد به هر دو است، ولی استناد به سبب از استناد به مباشر، قویتر است. در صورت سوم و مسئلۀ شرط - که شخصی از یک فعل حرام، تعریف و تمجید میکند و شخص دیگر آن فعل را مرتکب میشود - شخص نخست، ایجاد داعی کرده است، امّا دخالتی در انجام فعل ندارد و فعل فقط به مباشر استناد دارد. بنا بر این، صورت دوم متفاوت از صورت سوم است و اشکال سوم محقّق ایروانی قدس سره وارد نیست.
چهارمین اشکال محقّق ایروانی قدس سره این است که شیخ انصاری رحمه الله موضوع بحث ما را مشمول دو قسم از اقسام چهارگانۀ تغریر جاهل، دانسته است.(1)در صورت دوم از اقسام چهارگانه (صورتی که فعل مکلّف، سبب ارتکاب حرام شخص دیگر باشد) دو مثال زدهاند: مثال نخست کسی است که حرامی را به دیگری تعارف میکند و مثال دوم، بحث خودِ ماست؛ یعنی مثال دیگر این فرض، بحث بیع روغن متنجّس بدون اعلام به مشتری است. نظر شیخ رحمه الله این است که این نیز از موارد سبب است و مانند همان مثالی است که کسی خوراک حرامی را به دیگری تقدیم کند.
ایشان در صورت چهارم نیز که فعل شخص از قبیل عدم المانع است، ابتدا دو
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 9.
حالت تصویر کردهاند: حالت نخست اینکه فاعل مباشر، عالم به حرمت باشد و این حرمت برای او فعلیت داشته باشد و حالت دوم اینکه فاعل، عالم به حرمت نباشد.
سپس بحث ما (بحث بیع روغن متنجّس، بدون اعلام به مشتری) را از مصادیق حالت دوم دانستهاند. خلاصه اینکه: شیخ اعظم رحمه الله بحث ما را، هم از قسم «سبب» قرار داده است و هم از قسم «عدم المانع».
4-1. توجیه محقّق ایروانی:
خودِ محقّق ایروانی قدس سره در مقام پاسخ به این اشکال میفرماید: شاید وجه این بیان شیخ رحمه الله این باشد که اگر روغن متنجّس را بدهد و اعلام نکند که این نجس است، این از قبیل «سبب» و مربوط به صورت دوم میشود. امّا صِرف عدم اعلام، بدون اینکه روغن را به طرف مقابل بدهد، مشمول صورت چهارم میشود؛ یعنی اگر مشتری روغن را خرید و مالک شد، امّا بایع سخنی دربارۀ نجاست نگفت، از آنجا که گفتن و اعلام او مانع ارتکاب به حرام است، همین نگفتن، از قبیل صورت چهارم (عدم المانع) است.
لیکن به نظر میرسد که این توجیه محقّق ایروانی قدس سره که بگوییم: بحث اوّلِ ما دربارۀ دادن عین به طرف مقابل و بحث دومِ ما دربارۀ عدم اعلام است، با عبارات شیخ رحمه الله چندان سازگار نیست. واقعیت این است که «دفع العین من غیر الإعلام» را نمیتوان تفکیک کرد؛ بلکه یک فعل است که یا باید مشمول صورت دوم باشد، یا مشمول صورت چهارم.
4-2. توجیه محقّق خوئی:
محقّق خوئی قدس سره(1)نیز در توجیه عبارت شیخ رحمه الله دو بیان دارد:
توجیه نخست: مراد از «ما نحن فیه» در صورت دوم، روغن متنجّس است؛ یعنی اگر کسی روغن متنجّس را به دیگری فروخت و اعلام نجاست نکرد، این همان
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 123.
صورت دوم است و از نظر شیخ رحمه الله «تسبیب إلی الحرام» شمرده میشود. امّا «ما نحن فیه» دوم که شیخ رحمه الله در صورت چهارم ذکر کرده، مربوط به لباس متنجّس است. اگر کسی لباس متنجّسی را به دیگری داد که نماز بخواند، بر عاریه دهنده لازم نیست که بگوید این لباس، نجس است. مؤیّد این توجیه، آن است که شیخ رحمه الله این صورتهای چهارگانه را پس از بیان فتوای علاّمه رحمه الله دربارۀ لباس مصلّی، ذکر کرده است. علاّمه رحمه الله در جواب سیّد مهنا گفته بود که اگر کسی ببیند دیگری با لباس نجس نماز میخواند، از باب نهی از منکر باید به او بگوید که این لباست نجس است. شیخ رحمه الله فرمود: این سخن اشکال دارد؛ زیرا این شخص نمازگزار با توجّه به اینکه جاهل به نجاست لباس است، منکری را مرتکب نمیشود تا بگوییم نهی از منکر واجب است. سپس ایشان به بیان صورتهای چهارگانه پرداخته است.
توجیه دوم: هر دو مورد مربوط به روغن متنجّس است، با این تفاوت که در صورت دوم، مقصود فروشنده این است که جاهل را در حرام بیاندازد؛ یعنی در صورت دوم، فروشنده آن روغن متنجّس را میفروشد برای این که مشتری مرتکب خوردن نجس شود؛ امّا در صورت چهارم قصد فروشنده، تسبیب حرام نیست.
این توجیه محقّق خوئی قدس سره با ظاهر عبارت شیخ رحمه الله سازگارتر است؛ زیرا مطلب مربوط به لباس مصلّی و فتوای علاّمه رحمه الله، یک عبارت معترضه است و پیش از این صورتهای چهارگانه، اصل بحث شیخ رحمه الله دربارۀ روغن متنجّس است. بنا بر این، کلمۀ «ما نحن فیه» در عبارت شیخ رحمه الله هر دو بار، مربوط به روغن متنجّس است.
به نظر میرسد که توجیه دوم محقّق خوئی قدس سره تا حدودی شبیه توجیه محقّق ایروانی قدس سره است؛ زیرا مطابق هر دو توجیه، صورت دوم ناظر به جهت حرمت تسبیبی فعل و صورت چهارم، ناظر به جهت حرمت نفسی فعل است.
4-3. توجیه برگزیده
به نظر میرسد که نه توجیه محقّق ایروانی قدس سره و نه دو توجیه محقّق خوئی قدس سره، هیچ کدام صحیح نیستند؛ بلکه توجیه صحیح این است که در «ما نحن فیه» (بحث دربارۀ
بیع روغن متنجّس) دو جهت بحث وجود دارد: یک جهت دربارۀ فروش روغن متنجّس بدون اعلام به مشتری، و جهت دیگر دربارۀ عدم فعلیت حرمت برای شخص مباشر فعل است. مقصود شیخ رحمه الله از «ما نحن فیه» در ذیل صورت دوم (فعل کسی سبب برای ارتکاب حرام شخص دیگری باشد)، بیع روغن متنجّس بدون اعلام است. امّا در صورت چهارم که از قبیل «عدم المانع» است، گاهی فعل حرام در حقّ مباشر حرمت فعلی دارد و گاهی ندارد. از این جهت، شیخ رحمه الله «ما نحن فیه» را در این صورت اخیر نیز قرار داده است. به عبارت دیگر، «ما نحن فیه» دو بخش دارد: بخش اوّل بیع روغن متنجّس بدون اعلام است که در همان بخش تسبیب قرار میگیرد و بخش دیگر، بحث دربارۀ عدم حرمت فعلی در حقّ مباشر است که شیخ رحمه الله بار دوم، «ما نحن فیه» را مشمول این قسم دانسته است. به نظر میرسد که عبارت ایشان خیلی روشن است و نیازی به این توجیهات نیست.
اشکال پنجمی که محقّق ایروانی قدس سره دارد این است که لازمه و شرط ترتیب اثر بر اقوائیت سبب، این است که ابتدا قائل به اطلاق دلایل حرمت باشیم و بگوییم
«الخمرُ حرامٌ» هم شامل مباشر است و هم شامل سبب.(1)امّا اگر ادلّۀ اوّلی محرّمات را - که یکی از آنها
«الخمرُ حرامٌ» است - تنها مربوط به مباشر دانستیم، در این صورت فقط کسی که خمر را نوشیده است، مرتکب حرام شده و شخص سبب، حرامی انجام نداده است.
پس چگونه میتوان گفت که استناد به سبب قویتر است؟
بنا بر این، تنها هنگامی میتوان به قویتر بودن سبب، استناد کرد که قائل به اطلاق
«الخمرُ حرامٌ» باشیم، به گونهای که دامنۀ این اطلاق، هم مباشر را در بر بگیرد و هم سبب را. این همان نظر محقّق خوئی قدس سره است(2)که اصرار دارد به اینکه وقتی گفته میشود
«الخمرُ حرامٌ»، عرف فرقی بین مباشر و سبب نمیگذارد؛ یعنی مطابق فهم
عرفی، تفاوتی ندارد که خود شخص، شرب خمر کند یا به دیگران خمر بنوشاند.
لیکن چنانکه پیش از این هم گفته شد، دیدگاه صحیح همان دیدگاه امام خمینی قدس سره است و ادلّۀ اوّلی محرّمات، شامل تسبیب نمیشود.(1)
شیخ انصاری قدس سره برای اثبات اینکه سبب، قویتر از مباشر است، این مسئله را با مسائل باب ضمان قیاس میکند. در باب ضمان اگر کسی سبب برای ضرر به دیگری باشد، مثلاً اگر مرد عاقلی چوبی را به کودکی بدهد و از او بخواهد که شیشۀ منزلی را بشکند، در این جا که آن کودک، مباشر اتلاف و آن مرد عاقل، سبب اتلاف است، ضمان مربوط به سبب است؛ زیرا استناد اتلاف به سبب، قویتر از استناد به مباشر است.
لیکن از نظر محقّق ایروانی قدس سره، قیاس بحث کنونی با مسئلۀ ضمان درست نیست؛(2)
زیرا در دلایل حرمت اتلاف مال غیر، آمده است که:
«مَن أتلف مالَ الغیر فهو له ضامن»، در اینجا
«مَن أتلفَ» شامل سبب نیز میشود؛ زیرا سبب نیز قطعاً از مصادیق مُتلِف است. امّا دلیلی نظیر
«الخمرُ حرامٌ» فقط شامل مباشر میشود، نه سبب. بنا بر این، استناد به اینکه سبب قویتر از مباشر است، فقط در احکام وضعی مانند ضمانات، ممکن است؛ امّا در احکام تکلیفی کاربردی ندارد. در احکام تکلیفی یا دلیل شامل مباشر و سبب است که در این صورت، هر دو مصداق حرمت خواهند بود، یا فقط شامل مباشر است و سبب را شامل نمیشود. در هر دو صورت، استناد به قویتر بودن سبب از مباشر، بیمعناست.
این اشکال محقّق ایروانی قدس سره، بسیار دقیق و بجاست.
امام خمینی قدس سره به این قسمت از کلام شیخ رحمه الله، اینگونه اشکال کردهاند که اگر کسی سبب ارتکاب حرام توسّط شخص دیگری بشود، ما هم قبول داریم که این شخصِ مسبّب نیز مرتکب حرام شده است؛ لیکن این حرمت به خاطر قویتر بودن سبب
نیست؛ بلکه حرمت آن به خاطر این است که مطلق تحریک دیگران برای انجام منکر، عقلاً قبیح و شرعاً حرام است، نه اینکه قویتر بودن سبب، دلیل حرمت باشد.(1)
در اینجا لازم است به چند نکته توجّه کنیم:
چنین دقّتهایی برای اجتهاد بسیار مفید است، مانند دقّت در مسئلۀ أقوائیت سبب از مباشر که در ابوابی از فقه مورد استناد قرار گرفته است. براساس بیان محقّق ایروانی قدس سره، جایگاه این بحث فقط احکام وضعی است؛ یعنی ابوابی مانند ضمان، دیات و قصاص؛ امّا در ثبوت حکم تکلیفی، ما تابع دلیل هستیم، به این بیان که اگر دلیل شامل سبب بشود، حکم را به سبب سرایت میدهیم و اگر شامل سبب نشود، حکم را فقط در مورد مباشر جاری میکنیم. در هر دو صورت، أقوائیت سبب در اینگونه مسائل تأثیری ندارد.
امام خمینی قدس سره در این بحث میفرماید: مقتضای قواعد اوّلی با مقتضای روایات، تفاوت دارد. در مسیر اجتهاد و فقاهت، علاوه بر لوازمی همچون قدرت فکر و قدرت استنباط، یکی از مهمترین لوازم، توفیق این است که طلبه نسبت به روایات احاطۀ کامل داشته باشد. بنا بر این، یکی از وظایف طلبه در سنین جوانی ممارست در روایات است. خوب است که یک طلبه، گاهی یک کتاب روایی را از ابتدا شروع کند، روایاتش را با دقّت بخواند و سندش را بررسی کند و مدلولش را به دست آورد. اینها مراحلی است که برای اقتدار و قوّت در فقه باید طی شود.
برخی از فرضهایی که در صوَر چهارگانۀ شیخ رحمه الله آمده است، مربوط به تغریر جاهل نیست؛ بلکه در آن فرضها، مباشر علم به حرمت دارد. بنا بر این، جناب شیخ رحمه الله، این بحث را تحت عنوان «أقسامُ إلقاء الغیر فی الحرمة الواقعیة» مطرح کرده است. این بحث، بحثی مهم و مورد ابتلا به شمار میرود. مثلاً کسی چاقویی را به دیگری میفروشد و میداند که مشتری ممکن است با این چاقو کار حرامی انجام
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 149.
دهد. فروش سلاح، فروش برخی از ادویه، برخی از انواع الکل، انگور، فروش سرنگ به معتاد (در صورتی که فعل آن معتاد را حرام بدانیم)، فروش وسائل آتشبازی و ترقّه و آنچه موجب آزار مؤمنین است، تعلیم سحر و جادو و بسیاری موارد دیگر از این دست، وجود دارد که امروزه در جامعه مورد ابتلاست. البتّه بخشی از این بحث باید در باب «حرمت اعانت بر گناه» مطرح شود، امّا خوب است که در روش شیخ رحمه الله به عنوان یک فقیه دقّت شود. ایشان آنچه در بین مردم واقع میشود را استقراء و تقسیمبندی کرده است، به این نحو که برخی از آنها را علّت و بعضی را سبب و بعضی را شرط و بعضی را عدم المانع میداند. حکم هر کدام از این صورتها را نیز بیان کرده است. امّا آیا واقعاً نیازی به این تقسیمبندی وجود دارد؟ خوب است در این بارۀ تأمّل بیشتری شود.
محقّق خوئی قدس سره پس از این که این اقسام چهارگانۀ شیخ رحمه الله را بیان کرده است، متعرّض اشکالی میشود که معمول بزرگان و حاشیه نویسان مکاسب بیان کردهاند.(1)اشکال این است که شیخ انصاری رحمه الله در این بحث، اصطلاحات علمی را مراعات نکرده است.
ایشان در ذیل صورت نخست، عنوان «علّت تامّه» را مطرح کرده و اینچنین گفته است که اگر کسی دیگری را بر عملی اکراه کند، نسبت به فعل آن شخص مُکرَه، علّت تامّه است. در حالی که «علّت تامّه» در اصطلاح یعنی آنچه که معلول، کاملاً مستند به آن است و برای موجود شدنش جز آن، به چیز دیگری نیازمند نیست.
واقعیت آن است که در مثالی که ایشان زده است، علّت تامّۀ عمل، خود مکرَه است، نه شخص اکراه کننده. این تعبیر را امام خمینی قدس سره نیز دارند. ایشان در تعریف علت تامّه گفتهاند: علّت تامه آن است که برای غیر او، دخل و تأثیری در تحقّق معلول نیست و تمام تأثیر مستند به آن است؛ امّا در اینجا عاقلانه نیست که فعل مکرِه را
1) (1) . مصباح الفقاهة، ج 1، ص. 121
علّت تامّۀ فعل مکرَه بدانیم.(1)
توضیح اینکه: در اکراه، چنین نیست که اختیار از مکرَه سلب شود. مثلاً وقتی که اکراه کننده میگوید یا این لیوان خمر را بخور و یا تو را میکشم، شخص اکراه شونده در این تخییر ملاحظه میکند و یکی از این دو طرف تخییر را اختیار میکند و البتّه طبیعی است که طرفی را انتخاب میکند که ضرر کمتری برای او دارد و به اصطلاح «اخفّ المحذورین» است. به دلیل وجود همین اختیار است که همۀ فقها میگویند:
اگر شخصی، شخص دیگری را بر قتل اکراه کند و او را تهدید کند که اگر سرپیچی کند خودش کشته میشود، جایز نیست که شخص تهدید شونده این کار را انجام دهد و اگر انجام داد و مرتکب قتل شد، باید به جرم قتل عمد، قصاص شود.
بنا بر این، مکرَه اختیاردارد و فعل او حقیقتاً مستند به خود اوست. پس نمیتوان گفت که علّت تامّۀ فعل او مکرِه است؛ بلکه براساس دیدگاه امام خمینی قدس سره، حتّی ارادۀ خود مکرَه نیز علّت تامّه برای عمل او نیست؛ بلکه عضلات، اعصاب و تمام وجود او در اینکه این فعل انجام بگیرد، دخالت دارند.(2)البتّه اگر اکراه به حدّی برسد که از مکرَه سلب اختیار کند، در این صورت، فعل مستند به مکرِه میشود.
امّا مقصود شیخ اعظم رحمه الله از علّت تامّه چیست؟ به نظر میرسد که مقصود ایشان ازعلت تامه این است که عرفاً بگوییم فعل، استناد به مکرِه دارد و استنادش به مکرَه، ضعیف است.
دیدگاه محقّق خوئی قدس سره در مورد تقسیمات چهارگانۀ شیخ رحمه الله این است که این تقسیم، مبنای روشنی ندارد و به نتیجهای نمیرسد.(3)سپس ایشان در بارۀ این بحث که اگر کسی نسبت به ارتکاب حرام شخص دیگر دخالت داشته باشد، آیا خودش هم
مرتکب حرام شده است یا نه، تقسیم جدیدی را مطرح میکند.(1)پیش از بیان نظر و پیشنهاد ایشان، از باب مقدّمه لازم است این نکته یادآوری شود که اگر شخصی نسبت به احکام کلّی (واجبات، محرّمات و مباحات) جاهل باشد، بر اشخاص دیگری که عالم به احکام هستند لازم است که ارشاد جاهل کنند.(2)البتّه فرض بحث در جایی است که شخص مرتکب، جاهل به حرمت باشد و شخص عالم، هم عالم به حرمت باشد و هم عالم به اینکه مرتکب جاهل است و حکم را نمیداند. در اینجا اگر این عالم، ارشاد جاهل نکرد و جاهل مرتکب حرام شد، آیا همان عقوبتی که مربوط به آن حرام است، گریبان این عالم را هم میگیرد، یا حرمت سکوت این عالم، بنا بر ادلّۀ دیگری است و عقوبتش نیز تفاوت دارد؟
در بحث تجرّی، گفته شد که مدلول برخی روایات این است که اگر کسی به فعل گروهی راضی باشد، مانند این است که خودش نیز آن را انجام داده باشد:
«الرّاضی بفعل قومٍ کالداخل فیه معهم». (3)در اسلام، فرد راضی به ظلم، مانند فاعل ظلم است و حکمشان یکسان است؛ امّا بحث کنونی دربارۀ رضایت به فعل نیست. شخصی از روی جهل مرتکب حرام میشود و شخص دیگر که عالم است، سکوت میکند و او را منع نمیکند. بنا بر این، جرم او ترک ارشاد جاهل است، نه رضایت بر فعل حرام.
البتّه گاهی عقوبت ترک ارشاد جاهل از عقوبت آن فعل حرام بیشتر است، چنانکه در بحث ولایت، خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: اگر این مسئله را ابلاغ نکنی، اصلاً گویا رسالتت را انجام ندادی و عقوبت بسیار بزرگی دارد. البتّه مقصود از این مثال، استدلال قیاسی و قیاس بحث کنونی با مسئلۀ ولایت نیست؛ بلکه مسئلۀ ولایت و ابلاغ، فقط شاهد مثالی است برای این مطلب که گاهی عقوبت ترک ارشاد، بسیار زیاد است.
1) (1) . همان.
2) (2) . دلیل ارشاد جاهل، آیۀ نفر و روایاتی است که در باب علم و تعلیم و تعلّم وارد شده است. این دلایل، پیشتردر بحث اجتهاد و تقلید بیان و بررسی شده است. ر. ک: محمّدجواد فاضل، دروس خارج فقه سال 1382، جلسات چهل و پنجم تا پنجاه و چهارم. تدریس شده در تاریخ 82/10/23 تا 83/1/15.
3) (3) . نهج البلاغة: حکمت 146.
تقسیم محقّق خوئی قدس سره به این نحو است که وقتی شخصی از روی جهل، در حال ارتکاب حرام است و شخص دیگری که عالم به حکم است، او را میبیند دو حالت قابل تصوّر است: یا متعلَّق جهل شخصی که مرتکب حرام شده، احکام کلّی است و یا موضوعات شخصی. اگر متعلّق جهلش موضوعات شخصی باشد، یا آن شخص عالم، دخالتی در ارتکاب حرام توسّط شخص جاهل ندارد و یا به نحوی دخالت دارد.
اگر دخالت داشته باشد، این دخالت، یا به نحو سببی است و یا به نحو ایجاد داعی. پس چهار فرض در کلام ایشان وجود دارد:
8-1. فرض اوّل:
فرض اوّل، این است که شخص مرتکب حرام، علم به حکم کلّی مسئله ندارد. در اینجا قطعاً ارشاد جاهل واجب است.
8-2. فرض دوم:
فرض دوم در جایی است که مثلاً مکلّف میداند که خوردن غذای نجس حرام است، ولی مشغول خوردن غذای نجسی میشود که از نجاست آن آنگاه نیست.
شخص دیگری که هم عالم به حکم است، هم عالم به موضوع (نجاست این غذا) و هم عالم به جهل این شخص مرتکب حرام، او را میبیند بدون اینکه دخالت و علّیتی در فعل شخص جاهل داشته باشد. در اینگونه موارد که متعلّق جهل، احکام جزئی مترتّب بر موضوعات شخصی است، آیا بر کسی که عالم به نجاست این خوراک است، واجب است که شخص جاهل را مطّلع کند یا نه؟ نظر محقّق خوئی قدس سره این است که در اینجا نه تنها دلیل بر وجوب نداریم، بلکه دلیل بر نفی وجوب داریم، چنانکه در بعضی از روایات آمده است که اگر کسی در حال خواندن نماز با لباس نجس است، لازم نیست او را مطّلع کنند.(1)
8-3. فرض سوم:
فرض سوم در جایی است که شخصی از روی جهل، مرتکب حرام میشود و
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 121.
شخص دیگری که عالم به حرمت است، به نحو سببی در فعل آن شخص جاهل، دخالت دارد، مانند اینکه کسی دیگری را اکراه کند که باید این خمر را بخوری (البتّه بر حسب اصطلاح علمی، استفاده از لفظ «سبب» برای این صورت صحیح نیست).
از نظر محقّق خوئی قدس سره تردیدی در حرمت این صورت نیست؛ لیکن ایشان حرمت فعل مکرَه را در اینجا از باب اطلاق ادلّۀ اوّلی محرّمات میداند و معتقد است که دلیل
«الخمرُ حرامٌ»، هم شامل مباشر است و هم شامل سبب. این دیدگاه در بخشهای پیشین همین گفتار، نقد و بررسی شد.(1)
امام خمینی قدس سره در این باره میفرماید:
لا إشکال فی حرمة الإکراه [...] للقبح عقلاً فی تحریک الغیر علی معصیة المولی فضلاً عن إکرامه علیها؛(2)شکّی در حرمت اکراه نیست...؛ زیرا یکی از احکام مستقلّ عقلی این است که تحریک غیر برای معصیت مولا، قبیح است، تا چه رسد به اکراه غیر بر معصیت مولا.
لیکن این بیان امام خمینی قدس سره اخصّ از مدّعاست؛ زیرا حرمت در مورد شخص جاهل فعلیت ندارد. بنا بر این، فعل او معصیت نیست. پس نمیتوان گفت که مکرِه، شخص جاهل را اکراه به معصیت میکند. از این رو، باید بررسی کرد که آیا دلیلی بر حرمت این اکراه نیز وجود دارد یا نه؟
امام خمینی قدس سره بر این باور است که هر اکراهی حرام نیست، چنانکه اکراه بر واجب، اکراه بر مباح و اکراه بر مستحب حرام نیست؛ بلکه فرض حرمت اکراه فقط در جایی مطرح میشود که اکراه نسبت به یک فعل حرام صورت بگیرد و آن فعل حرام در مورد مکرِه، حرمت فعلی داشته باشد. پس قدر متیقّن این است که اگر مکرَه نیز علم به حرمت داشته باشد و حرمت برای او فعلیت داشته باشد، شخصی که او را اکراه میکند، اکراه به حرام میکند و قطعاً این مورد، معصیت مولا و حرام است.
امام خمینی قدس سره برای اکراه به حرام، اقسام چهارگانهای را مطرح کردهاند:
الف) اینکه فعل حرام، حرمت فعلی داشته باشد و این حرمت بهوسیلۀ اکراه از حالت فعلیّت خارج نشود. مانند اینکه کسی را اکراه بر قتل کنند، که در اینجا حرمت از شخص مکرَه برداشته نمیشود و جایز نیست آن فعل را انجام دهد.(1)
ب) اینکه فعل حرام، حرمت فعلی داشته باشد، ولی این حرمت بهوسیلۀ اکراه از حالت فعلیت خارج شود. اینکه شخصی را اکراه کنند که نوشیدنی حرامی را بنوشد و یا اکراه کنند که دروغ بگوید و یا غیبت کند و یا گناه دیگری که موضوع آن از موضوعات مهم نیست، انجام دهد.(2)بیشتر موارد اکراه این گونهاند.
ج) اینکه فعل قبل از اکراه، از حرمت فعلی خارج شده باشد، مانند اینکه یک بیمار برای معالجه، مضطر به خمر شده باشد. (البتّه با این مبنا که تداوی به خمر جایز باشد). حرمت شرب خمر برای این شخص بیمار، پیش از آنکه اکراه شود از حرمت فعلی خارج شده است. در این فرض، اکراه به این فعلِ حرام، نه ظلم است و نه حرام.
د) اینکه فعل قبل از اکراه، نه تنها از حرمت فعلی خارج شود، بلکه انجام آن برای شخص مکرَه واجب شده باشد. مانند اینکه کسی مضطر به خوردن مردار باشد و البتّه نسبت به حکم و موضوع علم داشته باشد و شخص دیگری که او نیز عالم به حکم و موضوع است، او را اکراه به خوردن مردار کند. در این صورت، اکراه کردن آن شخص مضطر به خوردن مردار نه تنها ظلم نیست، بلکه واجب است.
شاهد بحث، قسم دوم از تقسیمات امام خمینی قدس سره است. چنانکه گفته شد، بیشتر مصادیق اکراه از این قسم است و از آنجا که انجام فعل به مجرّد اکراه، برای شخص مکرَه از حالت حرمت فعلی خارج میشود، برای او عنوان حرام ندارد. بدینسان در مورد شخص مکرِه نیز نمیتوان گفت که تحریک بر معصیت مولا کرده است؛ زیرا فعل مکرَه، معصیت نیست.
به نظر میرسد که در این صورت - که شامل فرض سوم از تقسیمات محقّق خوئی قدس سره است (1)-، نه از طریق تمسّک به ادلّۀ حرمت میتوان حرمت اکراه را اثبات کرد - که نظر محقّق خوئی قدس سره است - و نه میتوان از طریق استدلال به قبح عقلی تحریک به حرام، وارد شد - که نظر امام خمینی قدس سره است -؛ بلکه باید گفت نفس اکراه، ظلم است و ظلم نیز حرام است.
خلاصۀ مطلب در مورد فرض سببیت مکرِه در فعل مکرَه، این است که: اگر حرمت فعلی پس از اکراه نیز برای مکرَه ثابت باشد، قطعاً اکراه، تحریک غیر به معصیت پروردگار است و براساس دلیل عقلی، قبیح و حرام است. امّا اگر حرمت فعلی در حقّ مکرَه باقی نباشد، باز هم اکراه حرام است، امّا به این جهت که به خودی خود، ظلم شمرده میشود و ظلم، قبیح و حرام است.
8-4. فرض چهارم:
از تقسیمات محقّق خوئی قدس سره در جایی است که شخصی از روی جهل، مرتکب حرام میشود و شخص دیگری که عالم به حرمت است، به گونهای در فعل آن شخص جاهل، دخالت دارد و دخالت او به نحو ایجاد داعی است، مانند اینکه شخصی که عالم به حرمت است، خمر را به گونهای برای شخص جاهل توصیف کند که او علاقمند به شرب خمر شود. ایشان این قسم را نیز حرام میدانند.(2)
این فرض چهارم، شامل صورت سوم و صورت چهارم از تقسیمات شیخ انصاری رحمه الله است؛ یعنی از نظر محقّق خوئی قدس سره آنچه در شخص جاهل ایجاد انگیزه میکند، اعم است از توصیف و شرط و عدم المانع که همۀ اینها حرام است؛ بلکه
1) (1) . مقرّر: ممکن است خواننده در تطبیق این دو فرض اشکال کند که فرض سوم محقّق خوئی این بود که مکرَهجاهل به موضوع باشد، و شخص عالم (مکرِه) در فعل شخص جاهل (مکرَه) سببیت داشته باشد. در حالی که در فرض دومِ امام خمینی، مسئلۀ علم و جهل مکرَه مطرح نشده است. پاسخ این است که قسم دوم از تقسیم امام خمینی، هم شامل مکرَه عالم است و هم شامل مکرَه جاهل؛ زیرا در هر دو صورت، به محض اکراه، حرمت از فعلیت خارج میشود.
2) (2) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 42.
محقّق خوئی قدس سره به استناد آیات و روایات، سبّ الهۀ مشرکین را نیز از جملۀ مواردی میداند که نسبت به انجام حرام، ایجاد داعی میکند. چنانکه در قرآن آمده است:
«وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ»؛1 و معبودانی را که [مشرکان] به جای خدا میخوانند، دشنام ندهید که از سر دشمنی و نادانی، خداوند را دشنام دهند.
در مجمع البیان از قتاده نقل شده است که:
کانَ المُسلِمونَ یَسُبُّونَ أصنامَ الکُفّارِ، فَنَهاهُم عَن ذلِکَ لأن لا یسبّ اللّه؛(1)مسلمانان به بتهای کفّار دشنام میدادند، پس خداوند ایشان را از این کار، نهی کرد تا کسی به خداوند دشنام ندهد.
از مسائلی که متأسّفانه زیاد اتّفاق میافتد، همین است که گاهی برخی از افراد، در اختلافات، طرف مقابل را سب میکنند و آن شخص هم با ناسزای دیگری، پاسخ میدهد و به این صورت دواعی حرام را بیشتر میکنند. در صحیحۀ ابن حجّاج بجلی آمده است که دو نفر یکدیگر را سب میکردند، امام علیه السلام فرمودند:
«البادی مِنهُما أظلَم وَ وِزرُه وَ وِزرُ صاحِبِهِ عَلَیهِ ما لَم یَعتَذِرُ إلی المُظلوُمِ؛(2)آن کسی که ابتدا سب را شروع کرده، ظالمتر است و اگر از مظلوم عذر خواهی نکند گناه خودش و گناه طرف مقابلش به گردن او است». به خاطر اینکه سبّ شخص نخست، زمینۀ سبّ طرف مقابل را فراهم کرده است.
8-5. نقد دیدگاه محقّق خوئی:
به نظر میرسد اینکه مسئلۀ مورد بحث، یعنی بیع روغن متنجّس به مشتری را از مصادیق ایجاد داعی برای ارتکاب حرام بدانیم، قابل قبول نیست؛ چون وقتی کسی
غذای نجسی را به دیگری میدهد و دیگری نمیداند که این غذا نجس است، در این فرض اصلاً داعی بر معصیت معنا ندارد؛ زیرا کسی که غذا را میخورد، معصیتی انجام نمیدهد. فرض ایجاد داعی، زمانی قابل پذیرش است که مشتری، هم علم به حکم کلّی داشته باشد و هم علم به حرمت و یا نجاست موضوع. تنها در این صورت است که میتوان گفت تقدیم روغن متنجّس به مشتری، ایجاد داعی برای اوست.
خلاصه اینکه: دلیل محقّق خوئی قدس سره این است که ایجاد داعی بر معصیت، حرام است و بیع روغن متنجّس نیز چون از مصادیق ایجاد داعی بر معصیت به شمار میرود، حرام است. اشکال این استدلال محقّق خوئی قدس سره این است که بیع روغن متنجّس به جاهل، ایجاد داعی بر معصیت نیست. بنا بر این، دلیل ایشان از مدّعای ایشان بیگانه است و شامل بحث «لزوم اعلام نجاست روغن متنجّس به مشتری» نمیشود.
چهارمین فرعی که در بحث بیع روغن متنجّس، مطرح میشود، دربارۀ این است که آیا روغن متنجّسی که مشتری باید به عنوان روغن چراغ استفاده کند، آیا شرط است که «إستصباح تحت السماء» باشد؟ یعنی آیا باید شرط شود که استصباح حتماً در فضای باز انجام گردد؟
در این مسئله چهار قول مطرح است. شیخ اعظم قدس سره در کتاب المکاسب، به مشهور نسبت داده است که استصباح باید در فضای باز باشد و استصباح زیر سقف، جایز نیست.(1)
برخی بزرگان نظیر محقّق خوئی قدس سره، عکس این را به مشهور نسبت داده و گفتهاند که اگرچه برخی فقها استصباح زیر آسمان را شرط میدانند، امّا مشهور قائلاند به
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 43.
اینکه استصباح، مطلق است و فرقی ندارد که در فضای باز باشد یا زیر سقف.(1)
به نظر امام خمینی قدس سره اگر ادّعای شهرت در طرف مقابل (شهرت مورد ادّعای محقّق خوئی قدس سره) را هم نپذیریم، ولی قطعاً شهرت مورد ادّعای شیخ رحمه الله در مورد اشتراط «تحت السماء» نیز قابل پذیرش نیست.(2)
بیشتر فقهای عامّه قائلاند که استصباح، مطلق است؛ یعنی استصباح زیر سقف نیز جایز است، مگر اینکه بخواهند روغن را در چراغ مسجد استفاده کنند که در این صورت، استصباح زیر سقف جایز نیست.(3)
قول چهارم، دیدگاه علاّمه رحمه الله است که قائل به تفصیل است.(4)ایشان میفرماید: اگر همراه دود چراغ، برخی از اجزای روغن هم متصاعد میشود، جایز نیست که زیر سقف استفاده شود؛ امّا در غیر این صورت جایز است.
به نظر میرسد که پاسخ به این سؤال که آیا استصباح روغن متنجّس مشروط به زیر آسمان بودن است یا خیر، با توجّه به اختلاف مبانی، متفاوت است.
مبنای نخست، این است که پاسخ به این مسئله بر بحث از طهارت و نجاست دود برخاسته از شیء نجس، متوقّف است. این مسئله در باب بخار بول نیز مطرح میشود.(5)مبنای بعضی از فقها(6)این است که دود یک مادّۀ نجس، نجس است.
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 124.
2) (2) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 157.
3) (3) . به نقل از: مصباح الفقاهة: ج 1 ص 124.
4) (4) . مختلف الشیعة: ج 8 ص 349؛ نهایة الأحکام: ج 1 ص 292.
5) (5) . ر. ک: العروة الوثقی (المحشی)، ج 1، ص 260.
6) (6) . مقرّر: تقریباً تمام فقهای شیعه قائل به طهارت دود هستند. مطابق نظر شهید ثانی اگر هم کسی قائل به نجاست روغن باشد، به اعتبار مصاحبت دود با اجزای روغن نجس است، نه اینکه خود دود نجاست داشته باشد (ر. ک: مسالک الأفهام: ج 12 ص 84). تنها قول مخالف، قولی است که برخی از فقها از جمله جناب فخر المحقّقین (إیضاح الفوائد: ج 4 ص 157) و شهید ثانی (مسالک الأفهام: ج 12 ص 84) به مرحوم شیخ طوسی در المبسوط نسبت دادهاند. حال آنکه ایشان فتوای صریح بر طهارت دود دارند: «فأمّا دخانه و دخان کلّ نجس من العذرة وجلود المیتة کالسرجین و البعر و عظام المیتة عندنا لیس بنجس، فأمّا ما یقطع بنجاسته قال قوم دخانه نجس وهو الذی دلّ علیه الخبر الذی قدّمناه من روایة أصحابنا، و قال آخرون و هو الأقوی عندی أنّه لیس بنجس» (المبسوط: ج 6 ص 83).
بر اساس این مبنا، استصباح به روغن متنجّس باید زیر آسمان باشد تا سقف نجس نشود.
مبنای دوم، این است که این مسئله، یک امر تعبّدی است و اصلاً ارتباطی به نجاست دخان ندارد؛ یعنی با توجّه به امری که در این باب شده، حتّی اگر ما قائل به طهارت دود روغن نجس شویم، تعبّداً باید روغن متنجّس را زیر آسمان استفاده کنیم.(1)
مبنای سوم، این است که پاسخ به این مسئله، هم بر بحث از نجاست و طهارت دود برخاسته از شیء نجس، متوقّف است و هم بر این بحث که آیا «تنجیس السّقف» جایز است یا حرام؟(2)به عبارت دیگر، تنها در صورتی میتوان حکم به اشتراط استصباح زیر آسمان کرد که نخست اثبات شود دود روغن متنجّس نجس است و سپس ثابت شود که نجس کردن سقف نیز حرام است. بر اساس این مبنا، چون در شریعت دلیلی بر حرمت تنجیس سقف موجود نیست و علم داریم که حتّی تنجیس عمدی سقف و دیوار و اجزای خانه جایز است، شرط استصباح زیر آسمان صحیح نیست.
چنانکه در مرور اقوال کلّی بیان شد، دو نقل قول متضاد در مورد نظر مشهور وجود دارد:
یک نقل، نقل شیخ اعظم رحمه الله است که میگوید: «المشهور بین الأصحاب وجوب کون الإستصباح تحت السماء»،(3)و نقل دیگر در تضادّ با بیان شیخ رحمه الله است و میگوید:
«المشهور بین الأصحاب هو جواز الإستضاءة بالدهن المتنجّس علی وجه الإطلاق».(4)
اینک لازم است که فتوای فقها بررسی شود تا بتوان قضاوت دقیقتر و صحیحتری در این باره داشت.
شیخ مفید رحمه الله در کتاب مقنعه، مینویسد:
جاز الإستصباح به تحت السماء ولم یجز تحت الظلال ولا یجوز أکله، ولا الإدّهان
به علی حال؛(1)استصباح روغن متنجّس زیر آسمان جایز است؛ ولی در سایه جایز نیست؛ امّا خوردن یا چرب کردن چیزی با آن، در هر صورت حرام است.
شیخ طوسی رحمه الله در مباحث مربوط به «اطعمه» در النهایة، فتوا داده است که «لا یجوز الإستصباح به تحت الظلال، و لا الإدّهان به».(2)در کتاب الخلاف نیز فرموده است که:
«یجوز بیع الزیت النجس لیستصبح به تحت السماء»(3)و سپس اقوال عامّه را نقل کرده است:
وقال ابو حنیفة: یجوز بیعه مطلقاً، وقال مالک وشافعی: لا یجوز بیعه بحاله؛(4)ابو حنیفه بیع روغن نجس را مطلقاً جایز میداند [چه در فضای باز استفاده شود و چه زیر سقف] امّا مالک و شافعی بر خلاف ابو حنیفه، بیع روغن متنجّس را مطلقاً جایز نمیدانند.
امّا شیخ طوسی قدس سره در کتاب المبسوط دو فتوای متفاوت دارد. فتوای ایشان در کتاب بیع این است که: «یجوز بیع الزیت النجس لمن یستصبح به تحت السماء ولا یجوز إلّا لذلک»؛ فروش روغن نجس به کسی که در زیر آسمان از آن به عنوان روغن چراغ استفاده میکند، جایز است و جز برای آن جایز نیست.(5)
لیکن در بحث «اطعمه» در همین کتاب المبسوط میفرماید:
رواه اصحابنا، أنّه یستصبح به تحت السماء دون السقف وهذا یدلّ علی أنّه دخانه نجسٌ، غیرَ أنّ عندی أنّ هذا مکروه؛(6)اینکه اصحاب گفتهاند باید از روغن متنجّس، فقط زیر آسمان استفاده کرد، نه زیر سقف، دلالت بر این دارد که دود روغن متنجّس، نجس است؛ لیکن به نظر من استصباح زیر سقف، مکروه است.
ابن ادریس رحمه الله در کتاب السرائر فرموده است:
ولا یجوز الإستصباح به تحت الظلال، لا لأنّ دخانَه نجس، بل تعبّدٌ تَعَبَّدنا به، لأنّ دخان أعیان النجسة ورمادَها طاهرٌ عندنا بغیر خلافٍ عندنا. ولا یجوز الإدّهان به ولا استعماله فی شیءٍ من الأشیاء سوَی الإستصباح تحت السماء؛(1)استصباح با روغن متنجّس در زیر سقف جایز نیست، نه از این باب که دودش نجس است، بلکه تعبّدی است که ما به آن ملتزم شدهایم؛ زیرا دود و خاکستر اعیان نجس در نزد ما (امامیّه) طاهر است و خلافی در این مسئله نیست. و نزد ما روغنمالی بدن به وسیلۀ روغن متنجّس و هیچ استفادۀ دیگری از آن، جایز نیست، بجز استصباح در فضای باز.
ایشان سپس نقدی به شیخ طوسی رحمه الله وارد کرده و میگوید:
ما ذهب أحدٌ من أصحابنا إلی أنّ الإستصباح به تحت الظلال مکروهٌ، والمحذور بغیر خلافٍ بینهم، وشیخُنا ابو جعفر محجوجٌ بقولِهِ فی جمیعِ کتبهِ، إلّاما ذَکرهُ هوَ هنا. فالأخذ بقوله وبقول أصحابه أولی مِن الأصل بقول المنفرد [المتفرّد] عن أقوال أصحابنا؛(2)یعنی هیچ کس از فقها فتوا نداده که استصباح زیر سقف مکروه است؛ بلکه این کار بدون هیچ اختلافی، ممنوع است. اینکه شیخ ما (شیخ طوسی رحمه الله که فرموده است استصباح زیر سقف مکروه است)، بهوسیلۀ فتاوایی که خودش در کتب دیگر دارد، محجوج است (یعنی حجّت علیه آن اقامه میشود). سزاوارتر این است که ما فتوایی را که ایشان در کتابهای دیگرش دارد و مطابق نظر فقهای دیگر است، اخذ کنیم [و بگوییم استصباح باید در فضای باز باشد]، نه اینکه به فتوای کراهتش عمل کنیم، که فتوایی نادر است و کسی از اصحاب به آن ملتزم نیست.
چنانکه از عبارت ایشان پیداست، ایشان در این باب، ادّعای اجماع کرده است.
علّامه رحمه الله در کتاب مختلف الشیعه، ابتدا کلام شیخ طوسی رحمه الله را نقل مینماید و سپس به ابن ادریس رحمه الله اعتراض میکند که:
هذا الرّدُّ علی شیخنا جهلٌ مِنه وسخف؛ فإنّ الشّیخ رحمه الله أعرف بأقوال عُلمائِنا والمسائلِ الإجماعیة والخلافیة، والروایات الواردة هنا فی التهذیب مطلقةٌ غیر مقیّدةٍ بالسّماء؛(1)ردّ ابن ادریس بر شیخ طوسی رحمه الله امری سخیف و از باب جهالتش بوده است و شیخ طوسی رحمه الله بهتر اجماعات و اختلافات در اقوال علمای امامیّه را میشناسد. روایاتی که در باب استصباح وجود دارد، مطلقاند و مقیّد به «تحت السماء» نیستند.
علّامه رحمه الله این روایات را ذکر میکند و سپس میفرماید:
إذا عرفتَ هذا فنقول: لا استبعادَ فیما قاله شَیخُنا فی المبسوط مِن نجاسةِ دخان دهنِ المتنجّس لِبُعد استحالة کلِّه، بل لا بُدَّ - وإن یَتصاعد مِن أجزائِه قَبلَ إحالةِ النّارِ لها، بسببِ سخونةِ المکتسَبةِ مِن النّار - إلی أن تبقی الظلال؛(2)کلام شیخ طوسی رحمه الله در المبسوط - که میگوید: دود شیء نجس، نجس است - زیرا بعید است که تمام اجزای روغن در دود استحاله شود؛ بلکه به خاطر آن گرمی و حرارت حاصل از آتش، برخی از اجزای روغن - پیش از این که استحاله شوند - تصاعد پیدا میکنند. پس اگر همراه دود، اجزای روغن متنجّس متصاعد شود، استفاده از آن بجز در فضای باز جایز نیست.
فتوای ابن برّاج رحمه الله در مهذّب این است که:
یجوز استعماله إلّافی الإستصباح به تحت السماء ولا یجوز الإستصباح تحت السقف ولا یجوز إستصباح تحت ما یستضلّ به الإنسان؛(1)استعمال روغن متنجّس فقط برای استصباح زیر آسمان جایز است و استصباح زیر سقف و هر چیزی که انسان زیر سایۀ آن قرار میگیرد، جایز نیست.
محقّق حلّی رحمه الله نیز در کتاب شرایع الإسلام، همین فتوا را دارد:
جاز الإستصباح تحتَ السّماء ولا یجوز تحت الأظلّة. وهل ذلک لِنَجاسةِ دخانه، الأقرب لا، بل هو تعبّدٌ؛(2)استصباح زیر آسمان جایز است و زیر سایه، جایز نیست؛ ولی آیا این عدم جواز، به خاطر نجاست دود آن است؟ اقرب آن است که خیر، بلکه به خاطر تعبّد است.
ایشان پس از فتوا به عدم جواز استصباح زیر سایبان، تصریح کرده که این حکم به خاطر نجاست دود نیست؛ بلکه امری تعبّدی است.
عبارت ابن زهره رحمه الله نیز در غنیة النزوع این است که:
والزیت النجس للإستصباح به تحت السّماء؛(3)[استفاده یا خرید و فروش] روغن نجس برای استصباح زیر آسمان جایز است.
چنانکه دیدیم، فتوای هفت نفر از فقهای طراز اوّل از متقدّمان، این است که استصباح زیر سقف جایز نیست. بنا بر این، به نظر میرسد در اختلاف نظری که شیخ انصاری رحمه الله و دیگران در مورد شهرت دارند، حق با شیخ رحمه الله است.
در پاسخ این سؤال که آیا با همین چند فتوای مهم، میتوان ادّعای شهرت کرد یا نه، اختلاف نظری میان آیة اللّه بروجردی و محقّق خوئی قدس سرهما وجود دارد. آیة اللّه بروجردی قدس سره و برخی از شاگردانشان بر این باورند که نه تنها با همین چند فتوا میتوان ادّعای شهرت کرد، بلکه میتوان ادّعای اجماع هم کرد. امّا بر خلاف ایشان، به نظر محقّق خوئی قدس سره نمیتوان با استناد به چند فتوا شهرت را به دست آورد. برای به دست آوردن شهرت، لازم است که همۀ کتب و فتاوای فقهی ملاحظه شود.
دیدگاه ما این است که نظر آیة اللّه بروجردی قدس سره صحیح است و از این مقدار فتاوای فقها که از اعیان فقها هستند، میتوان شهرت را به دست آورد؛ لیکن برخی از بزرگان، مانند محقّق خوئی و امام خمینی قدس سرهما، با شهرت مورد ادّعای شیخ اعظم رحمه الله موافق نیستند.
امام خمینی قدس سره در تأیید نظر خود، به مسئلۀ 19 و مسئلۀ 20 از مسائل أطعمه و أشربۀکتاب الخلاف شیخ طوسی رحمه الله اشاره کردهاند.(1)در مسئلۀ 19 آمده است:
إذا ماتت الفأره فی سمن أو زیت أو شیرج أو بذر نجس کلّه وجاز الإستصباح.
دلیلنا إجماع الفرقة وأخبارهم؛(2)اگر موش داخل روغنی افتاد، همۀ آن روغن نجس و استصباح با آن جایز است و دلیل این جواز، اجماع و روایات است.
در این کلام شیخ طوسی رحمه الله، قید «تحت السماء» نیامده است. در ادامۀ همین مسئلۀ 19 روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله به نقل از ابوسعید خدری آمده است که: «سئل عن الفأرة یقع فی السمن أو الزیت؟ فقال: استصبح به، [...] وروی ذلک عن علی علیه السلام و ابن عمر؛(3)از پیامبر سؤال کردند درمورد روغنی که در آن موشی افتاده باشد؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: با آن استصباح کنید». در اینجا نیز ایشان ادّعای اجماع کرده، میگوید: «و هو اجماع الصحابة».(4)
در مسئلۀ 20 نیز آمده است:
إذا جاز الإستصباح فإنّ دخانه طاهر ولا یکون نجساً؛(1)اگر استصباح جایز است، پس دود روغن متنجّس طاهر است و نجس نیست.
استشهاد امام خمینی قدس سره اینگونه است که:
شیخ طوسی رحمه الله در مسئلۀ 19، مسئله را به صورت مطلق آورده و «تحت السماء» را قید نکرده است.
شیخ طوسی رحمه الله دلیل مدّعایش را اخبار طایفه قرار داده است و این اخبار (روایاتی که در باب بیع روغن متنجّس وجود دارد)، هیچ کدام قید «تحت السماء» را ندارند و از این جهت مطلق هستند.
تمسّک شیخ طوسی رحمه الله به روایت ابو سعید خدری است که این روایت نیز اطلاق دارد و قید «تحت السماء» در آن نیامده است.
با قرینۀ مسئلۀ 20 و این عبارت شیخ طوسی رحمه الله که گفت: «إذا جاز الإستصباح فإنّ دخانَه یکون طاهراً و لا یکون نجساً»، روشن میشود که اصلاً فرض مسئله نزد ایشان، آن جایی است که استصباح زیر سقف باشد.
امام خمینی قدس سره از این دو مسئلۀ شیخ طوسی قدس سره، نتیجه میگیرند که حتّی اگر نگوییم که شهرت و اجماع بر عدم وجود قید «تحت السماء» دلالت دارد، ولی عکس آن را هم نمیپذیریم؛ یعنی به نظر ما این سخن شیخ انصاری رحمه الله - که شهرت قائم است بر این که استصباح باید «تحت السّماء» باشد - صحیح نیست.(2)
لیکن دو نکته در نقد سخن امام خمینی قدس سره به نظر میرسد:
نخست اینکه: مقصود شیخ طوسی قدس سره در مسئلۀ 19 این است که آیا استصباح با روغن متنجّس جایز است یا نه؟ فتوای ایشان در مسئلۀ 19 مربوط به اصل جواز استصباح است و در مقام بیان قیود حکم و اینکه حتماً باید «تحت السماء» باشد، نیست.
دوم اینکه: با توجّه به اینکه شیخ طوسی رحمه الله در مقام بیان اصل حکم جواز استصباح است، استدلال ایشان به روایات نیز فقط ناظر به حکم جواز استصباح در روایات است و اینگونه نیست که شیخ رحمه الله به اطلاق روایات متمسّک شده باشد. بنا بر این، عبارت ایشان هم نمیتواند شاهدی برای سخن امام خمینی قدس سره باشد.
به نظر میرسد که حق با شیخ انصاری رحمه الله است و شهرت فتوایی در بین قدما قائم بر این است که استصباح باید زیر آسمان باشد.
پیشتر روایات باب بیع روغن متنجّس، مرور شد(1)و دیدیم که در میان این روایات، قید «تحت السماء» موجود نیست؛ ولی با این حال، مشهور فقها قائل به شرط «تحت السّماء» هستند و حتّی برخی از ایشان در این حکم، آنچنان راسخاند که معتقدند اگر سقف آنقدر بلند باشد که دود چراغ به آن نرسد، باز هم تعبّداً استصباح زیر سقف، جایز نیست.(2)
این گروه از فقها فتوای خود را به دلایلی مستند کردهاند که اینک بررسی میشود.
چنانکه در عبارات شیخ طوسی رحمه الله ملاحظه شد، ایشان در بیان علّت فتوای خود میفرماید: «دلیلنا إجماع الفرقة».(3)ظهور این عبارت در این است که دلیل اجماع مربوط به کلّ حکم است؛ یعنی استصباح در فضای باز مورد اجماع است، نه اینکه فقط مسئلۀ استصباح، مورد اجماع باشد.
در عبارات ابن ادریس رحمه الله هم آمده بود: «جاز الإستصباح تحت السماء [...] بغیر خلافٍ بیننا».(4)همچنین ایشان در ردّ شیخ طوسی رحمه الله که در المبسوط قائل به کراهت شده است، گفته بود: «ما ذهب أحدٌ من أصحابنا إلی أنّ الإستصباح تحت الظلال
مکروهٌ، بل محذورٌ بغیر خلافٍ بینَهم؛(1)هیچ یک از اصحاب نگفتهاند که استصباح زیر سایه، مکروه است؛ بلکه همۀ اصحاب آن را ممنوع میدانند.
لیکن محقّق خوئی قدس سره در مصباح الفقاهة، دو اشکال بر استدلال به اجماع وارد میکند:(2)دراشکال نخست - که یک اشکال صغروی است - میفرماید: این اجماع مخالف دارد؛ زیرا خود شیخ طوسی رحمه الله در المبسوط مخالفت کرده و فتوا به کراهت داده است.(3)علاّمه رحمه الله نیز در کتاب مختلف، مخالفت نموده است.(4)در اشکال دوم نیز میفرماید: این اجماع، اجماع مدرکی است؛ زیرا ادلّۀ دیگری برای اعتبار این قید، وجود دارد که چه بسا فقها به آن استناد کرده باشند.
به نظر میرسد که دو اشکال محقّق خوئی قدس سره صحیح است و اجماع در اینجا قابل استدلال نیست.
دلیل دوم، شهرت فتوایی است و همان گونه که بررسی شد،(5)برخلاف دیدگاه امام خمینی و محقّق خوئی قدس سرهما، این شهرت موجود و ثابت است و کسانی که شهرت فتوایی را معتبر میدانند، میتوانند به عنوان یک دلیل به آن استدلال کنند.
البتّه ممکن است که در مورد این شهرت فتوایی نیز همان اشکال مدرکی بودن، مطرح شود؛ یعنی همانطوری که اجماع مدرکی برای ما قابل قبول نیست، شهرت فتوایی هم اگر مدرکی باشد، قابل قبول نیست.
مهمترین دلیل قائلان به استصباح زیر آسمان، روایت مرسلهای از شیخ طوسی رحمه الله است که شیخ انصاری رحمه الله نیز در کتاب المکاسب به آن اشاره میکند.(6)شیخ طوسی رحمه الله در
المبسوط نقل کرده است که:
ورَوَوا أصحابنا أنّه یستصبح به تحت السماء دون السقف؛(1)اصحاب ما روایت کردهاند که روغن متنجّس در زیر آسمان استصباح میشود، نه زیر سقف.
لیکن در نقد این دلیل میتوان گفت:
الف) شاید گفته شود که ارسال این روایت، با همان اجماع و شهرت فتوایی جبران میشود؛ امّا به نظر میرسد که این سخن درست نیست؛ زیرا جبران ضعف سند بهوسیلۀ عمل مشهور، شرط مهمّی دارد و آن شرط این است که فتوای مشهور بر طبق همان روایت و مستند به آن باشد؛ امّا اگر دلایل دیگری هم موجود باشد و فتوای مشهور مستند به آن دلایل باشد، در این صورت سند آن روایت جبران نمیشود.
ب) محقّق خوئی قدس سره در اصل این روایت، تشکیک میکند و میگوید: «إنّ المظنون أنّها صدرت مِن سهوِ القلم»؛(2)ظنّ قوی وجود دارد که این عبارت شیخ قدس سره در مبسوط، از روی اشتباه بوده است؛ زیرا نه تنها این روایت در هیچ یک از اصول حدیثی ما وجود ندارد، بلکه حتّی خود شیخ طوسی رحمه الله نیز آن را در هیچ کدام از تهذیبین (تهذیب و استبصار) نیاورده است. از نظر محقّق خوئی قدس سره بعید نیست که شیخ طوسی رحمه الله در کلام خود به اشتباه تعبیر «رواه أصحابنا» را آورده باشد، در حالی که مقصود ایشان نقل فتوای اصحاب بوده است.
ج) حتّی اگر این روایت مرسله، از تمام جهات صحیح باشد، معارض روایات بسیاری است که مطلقاند و قید «تحت السماء» ندارند. تنها این روایت مرسله است که قید «لا یجوز تحت السقف» دارد.
شیخ انصاری رحمه الله دو راه برای جمع بین روایات، مطرح کرده است:(3)
نخست اینکه: روایات مطلق در مقام بیانند؛ یعنی از امام علیه السلام سؤال کردند که اگر موشی در روغن بیفتد، تکلیف چیست؟ امام علیه السلام هم در مقام بیان همۀ خصوصیات، فرمودهاند:
«یجوز الإستصباح». پس اگر قید «تحت السماء» لازم بود، باید در کلام امام علیه السلام ذکر میشد، حال آنکه در هیچ کدام از این روایات، امام علیه السلام چنین قیدی را ذکر نکردهاند. این مطلب قرینه است بر اینکه نباید در روایات مطلق، تصرّفی انجام دهیم؛ بلکه باید روایت مرسله را حمل بر استحباب کنیم و بگوییم: بهتر است که استصباح زیر آسمان باشد.
راه دوم این است که: روایت مرسله را حمل بر ارشاد کنیم، به این بیان که روایت مرسله در مقام تقیید روایات مطلق نیست؛ بلکه میگوید اکنون که قرار است استصباح کنید، لازم است که زیر آسمان باشد تا دودش سقف را نجس نکند.
محقّق خوئی قدس سره اشکالاتی به این مطالب شیخ رحمه الله دارند؛(1)امّا از نظر امام خمینی قدس سره، بهترین و زیباترین جمع، همین است که شیخ رحمه الله بیان میکند.(2)البتّه گرایش ایشان بیشتر متوجّه راه حلّ نخست و حمل بر استحباب است.(3)
نکته: در باب مطلق و مقیّد، باید دقّت شود که یکی از شرایط تقیید مطلق، این است که هر دو روایت مطلق و مقیّد، مولوی باشند. مثلاً اگر مولا بفرماید: «أعتق رقبةً»، سپس بفرماید: «و لا تعتق رقبةً کافرة» و هر دو حکم مولوی باشند، در این صورت، روایتی که قید دارد میتواند مطلق را تقیید بزند؛ امّا اگر یکی از دو روایت، حکم ارشادی بود، تقیید مطلق جایز نیست. در بحث فعلی نیز اگر امام علیه السلام به صورت مولوی و تعبّدی فرموده باشد «یجوز الإستصباح» و ارشاداً فرموده باشد «تحت السماء»، این قید ارشادی، توانایی مقیّد کردن روایت مطلق را ندارد.
دانستیم که با توجّه به اینکه روایات مطلق، در مقام بیان است، روایت مرسله - حتّی با فرض اینکه «سهو القلم» نباشد - توانایی تقیید روایات مطلق را ندارد. به نظر میرسد
که بر خلاف دیدگاه امام خمینی قدس سره و شیخ انصاری رحمه الله، التزام به وجه استحباب نیازمند شاهد و قرینه است، حال آنکه دلیل و قرینهای برای استحباب نیست. بنا بر این، جمع صحیح میان روایات این است که روایت مرسله را حمل بر کراهت استصباح زیر سقف کنیم، نه استحباب استصباح زیر آسمان، و بین این دو فرق روشنی وجود دارد.
این همان فتوای شیخ طوسی رحمه الله است که فرمود: «به نظر من استصباح زیر سقف مکروه است»؛ ولی مورد اعتراض ابن ادریس رحمه الله واقع شد.(1)
ظاهراً نظر شیخ رحمه الله این است که چون تعداد روایات مطلق، زیاد است و این روایات در مقام بیان هم وارد شدهاند، روایت مرسله نمیتواند آنها را مقیّد کند.(2)محقّق خوئی قدس سره با اینکه هم منکر عمل مشهور به روایت مرسله است (اشکال در صغرا)(3)و هم جبران ضعف سند بهوسیلۀ عمل مشهور را انکار میکند (اشکال در کبرا)،(4)امّا در اشکال به شیخ رحمه الله میفرماید: اگر ما طبق مبنای شما این روایت مرسله را بپذیریم و مسئلۀ ضعف سند را با عمل مشهور جبران کنیم، این مرسله باید آن روایات مطلق را تقیید کند.(5)از نظر ایشان صِرف این که روایات مطلق، متعدّد است، سبب نمیشود که روایت مرسله نتواند آنها را مقیّد کند.
توضیح آنکه: اگر تعداد روایات مطلق و مقیّد، اختلاف زیادی نداشته باشد، مثلاً یک روایت مطلق باشد و یک روایت مقیّد و هر دو به لحاظ سند و دلالت، صحیح باشند، روایت مقیّد روایت مطلق را تقیّد میزند. امّا اگر روایات مطلق به تعدادی باشند که یقین به صدور آنها حاصل شود، و در مقابل این روایات زیاد، یک روایت مقیّد وجود داشته باشد، در این صورت نظر شیخ رحمه الله این است که چون روایات مطلق
در مقام بیانند، روایت مقیّد نمیتواند آنها را تقیید بزند.(1)
لیکن نظر ایشان از جهاتی قابل مناقشه است؛ زیرا اوّلاً اگر روایات در مقام بیان نباشند اصلاً تمسّک به اطلاق صحیح نیست. اطلاق روایت متوقّف بر این است که در مقام بیان باشد، آنگاه است که نوبت به تقیید میرسد. به عبارت دیگر، نظر شیخ رحمه الله این است که چون روایات در مقام بیاناند، سخن گفتن از تقیید آنها بهوسیلۀ مرسله صحیح نیست، حال آنکه اتّفاقاً چون روایات در مقام بیان هستند، میتوانیم مسئلۀ تقیید را مطرح کنیم.
از سوی دیگر، کثرت روایت، تفاوتی در نتیجه ایجاد نمیکند، چه آنکه تنها تأثیر این کثرت، تأثیری است که در ظنّ و یا علم به صدور ایجاد میکند. به عبارت دیگر، هرچه شمار روایات بیشتر باشد، ظنّ بیشتری به صدور آنها از امام علیه السلام ایجاد میشود.
آیا با خبر واحد نمیتوان روایتی را که ظنّ قوی به صدورش وجود دارد، تقیید زد؟
بهترین پاسخ به این گمان، این است که طبق نظر اصولیان، آیات قرآن که صدورشان قطعی است، با خبر واحد تقیید میخورند، چه رسد به روایاتی که هیچگاه به لحاظ قطعیت صدور، قابل مقایسه با قرآن نیستند، هرچند که تعدادشان زیاد باشد.
بنا بر این، در این مسئله حق با محقّق خوئی قدس سره است و بیان شیخ رحمه الله که میفرماید:
«چون روایات مطلقه، متظافرند، ابای از تقیید دارند»،(2)سخن درستی نیست.
نکتۀ مهمی که در اینجا باید بررسی شود و نتیجۀ آن با مسئلۀ قبل ارتباط دارد، این است که طبق نظر محقّق خوئی قدس سره اگر روایت مرسله، صلاحیت برای تقیید روایات مطلق را داشته باشد، این قید یک قید تعبّدی محض خواهد بود.
برخی از فقها مانند ابن ادریس(3)و محقّق حلّی قدس سرهما(4)قید «تحت السماء» را یک تعبّد
محض میدانند، به این معنا که شرطیت استصباح در فضای باز، ارتباطی با نجاست دود چراغ ندارد؛ بلکه امام علیه السلام ما را متعبّد کردهاند که استصباح باید در فضای باز باشد.
لیکن امام خمینی قدس سره با این مطلب شدیداً مخالف(1)و بر این باور است که تعبّدی بودن مدلول روایت مرسله، نه با فهم عرف مناسبت دارد و نه با قرینۀ مناسبت حکم و موضوع. اقتضای مناسبت حکم و موضوع این است که مقصود شارع از قید «تحت السماء»، احتراز از نجاست روغن بوده باشد؛ زیرا اگر روغن نجس نباشد، شارع چنین قیدی را برای استفاده از آن مطرح نمیکند، چنانکه اقتضای فهم عرفی نیز همین است. اگر به راستی شارع از استصباح زیر سقف منع کرده باشد و این قید تعبّدی محض و بیارتباط با مسئلۀ نجاست باشد، تفاوتی میان سقف کوتاه و بلند نخواهد بود و استصباح حتّی زیر سقفی به ارتفاع هزار متر هم ممنوع خواهد بود، حال آنکه این سخن بر خلاف فهم عرف و بر خلاف قرینۀ مناسبت حکم و موضوع است.
شبیه مسئلۀ نجاست دود، در مورد نجاست بخار بول نیز مطرح است. حکم، این است که دود روغن متنجّس یا بخار بول، نجس نیست و دلیل روشن این حکم، این است که احکام تابع عناوین و موضوعاتاند؛ یعنی شارع فرموده است: «بول نجس است»،(2)
ولی چنین حکمی را دربارۀ بخار بول بیان نکرده است. بنا بر این، موضوع نجاست بخار و دود با موضوع نجاست بول و روغن یکی نیست که حکمشان یکی شود و بدین جهت، موضوع جدید نیازمند دلیل جدید است، در حالی که در خصوص موضوع دود و بخار، دلیل شرعی وجود ندارد.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 152.
2) (2) . مقرّر: عبارت «البول نجسٌ»، در بیانات شارع مقدّس نیست. بلکه یک حکم فقهی است که برگرفته از ابوابمختلف روایات است. به عبارت دیگر، در کلمات شارع، لفظ «نجس» در مورد «بول» وارد نشده است، بلکه روایات متعدّد دلالت دارد بر نحوۀ تطهیر بول و فقهای عظام از این روایات نجاست را استنباط کردهاند (ر. ک: وسائل الشیعة: ج 1 ص 343).
البتّه شاید کسی به استصحاب تمسّک کند و بگوید: این دود، پیش از سوختن، روغن بوده و بخار نیز در حالت پیشین خود بول بوده است؛ پس هنگام شک در نجاست و طهارت، استصحاب نجاست میکنیم؛ لیکن این تمسّک باطل است و استصحاب نجاست جریان ندارد؛ زیرا موضوع تغییر پیدا کرده و در موضوع جدید «اصالة الطهارة» جاری است.
بنا بر این، دود از جهت دود بودنش، نجس نیست که منجّس سقف باشد.
در مورد روایت مرسله این احتمال وجود دارد که امام علیه السلام در مقام ارشاد باشند؛ زیرا ممکن است در اثر حرارت، بعضی از اجزای روغن متنجّس، تصاعد پیدا کند. البتّه اگر ما یقین داریم که آنچه تصاعد میکند دود است، دلیلی بر نجاستش وجود ندارد؛ زیرا روغن، استحاله شده و موضوع تغییر پیدا کرده است؛ امّا اگر اجزای استحاله نشدۀ روغن به همراه دود بالا بیاید، منجّس خواهد بود. به همین دلیل، امام علیه السلام ارشاد میکنند که خوب است جانب احتیاط مراعات شود. البتّه در اینجا هم فهم عرفی این است که سقف موضوعیت ندارد؛ بلکه در مکان مسقّف و بسته، امکان نجس شدن اشیا و بدن وجود دارد و ممکن است که این نجاست، وارد منافذ بینی و دهان شود.
همچنین امام علیه السلام در مقام بیان احتیاط شرعی نیستند؛ زیرا تنجیس سقف، در، دیوار و بدن - بجز در مورد مسجد - منعی ندارد؛ امّا از آنجا که کسی مایل نیست منزلش نجس شود، امام علیه السلام ارشاد میفرماید که استصباح در فضای باز باشد.
بنا بر این، با توجّه به اینکه مدلول روایت مرسله، مولوی نیست، صلاحیت تقیید روایات مطلق را ندارد و البتّه چنانکه گفته شد، از این روایت نمیتوان استحباب استصباح زیر آسمان را استفاده کرد؛ بلکه این روایت یا ارشاد است و یا دلالت بر کراهت دارد.
امام خمینی قدس سره نیز اگرچه جمع شیخ انصاری رحمه الله و حمل مرسله بر استحباب را
تحسین و تأیید کردهاند،(1)امّا از عبارت «و یحسن معه الإحتراز لمراعاة عدم الإبتلاء بأکل النجس المحتمل» در آخر کلام ایشان، استشمام میشود که گویا قدری تمایل پیدا کردهاند به اینکه روایت مرسله، دلالت بر ارشاد دارد.
شیخ انصاری رحمه الله دو وجه جمع برای توجیه روایت مرسله، بیان کرده است که عبارتاند از: دلالت بر ارشاد و دلالت بر استحباب.(2)اینک این پرسش مطرح میشود که این دو احتمال در عرض هم هستند یا در طول هم؟ به عبارت دیگر، هرچند سخن ایشان دربارۀ دلالت بر استحباب صحیح نیست، امّا اگر کسی این سخن را پذیرفت و قائل به استحباب شد، آیا قول به استحباب با قول به ارشاد، سازگاری دارد؟
دیدگاه ما این است که این دو با هم سازگار نیستند و لازمۀ قول به استحباب، التزام به تعبّد محض است و اگر قائل به استحباب استصباح زیر آسمان شویم، نمیتوانیم همزمان قائل به ارشادی بودن این قید نیز باشیم.
البتّه برخی ازبزرگان احتمال دادهاند که مقصود امام خمینی قدس سره از استحباب، استحباب طریقی است، نه استحباب نفسی و استحباب طریقی با حکم ارشادی، مغایر نیست.(3)مراد از استحباب طریقی «استحباب احتیاط» است، به این معنا که احتیاط در این مسئله، طریق احتراز از نجاست است، نه اینکه استصباح زیر آسمان به خودی خود، استحباب داشته باشد. مؤیّد این فهم از کلام امام خمینی قدس سره، همان عبارت «یحسُن الإحتراز» در کلام ایشان است.
لیکن به نظر میرسد که این برداشت، برداشت درستی نیست. هرچند در صورت حمل روایت بر ارشاد، این ارشاد، ارشاد به احتیاط است؛ امّا نخست اینکه این حسن احتیاط - حتّی با وجود ارشاد روایت به آن -، عقلی است نه شرعی؛ یعنی روایت،
ارشاد به احتیاط عقلی میکند و این به معنای استحباب شرعی نیست. دوم اینکه اصلاً خود این مطلب که مقصود از استحباب، استحباب احتیاط باشد، نه از کلمات شیخ رحمه الله استفاده میشود و نه از کلمات امام خمینی قدس سره. پس نوبت به این نمیرسد که ما دربارۀ شرعی بودن یا عقلی بودن آن بحث کنیم.
خلاصۀ بحث:
نتیجه و خلاصۀ بحث این است که اگر ضعف سندی روایت مرسله، بهخاطر عمل مشهور جبران شود و به لحاظ دلالت مولوی در عرض روایات دیگر این باب، قرار بگیرد، تنها جمع این روایات این است که روایت مرسله در مقام یک حکم تعبّدی محض، دلالت بر کراهت استصباح زیر سقف دارد. امّا اگر قائل شدیم که مدلول روایت مرسله یک امر مولوی و تعبّدی محض نیست، بلکه یک امر ارشادی است، در این صورت، این روایت قابلیت تقیید روایات مطلق را ندارد و نتیجه میگیریم که امام علیه السلام در اینجا در مقام ارشاد به «حسن احتیاط عقلی» بودهاند.
در اینجا سخن دربارۀ اشتراط استصباح زیر آسمان و نیز سخن دربارۀ بیع روغن متنجّس، به پایان رسید.
چهارمین فرع کتاب کتاب المکاسب در بحث روغن متنجّس، این است که آیا استفاده از روغن متنجّس در غیر استصباح جایز است یا نه؟ مانند این که با آن، صابون و یا جلد شمشیر بسازند و یا دیوار را روغنمالی کنند.
شیخ انصاری رحمه الله در ابتدای این بحث، در پی بررسی قاعده است. گویا از نظر ایشان، روایت قابل استنادی در این باب وجود ندارد. البتّه روایاتی وجود دارد که دلالت بر جواز دارد و مدلول آنها این است که از روغن متنجّس میتوان به عنوان صابون استفاده کرد؛ ولی این روایات از دو جهت اشکال دارد: نخست اینکه سند این روایات غالباً مرسل است. دوّم اینکه این روایات، معارض دارد.
پیش از بررسی قاعده و پیگیری مطلب شیخ رحمه الله، برخی از این روایات را مرور میکنیم.
در کتاب مستدرک الوسائل در «ابواب ما یُکتَسب به»، روایتی از کتاب جعفریات نقل شده است:
بهذه الإسناد( الجَعفریّات
،أخبَرنا محمّد حدّثنی موسی حدّثنا أبی عَن أبیه عَن جَدِّه جَعفَرِ بنِ محمّد) عن علی علیه السلام أنَّهُ سُئِلَ عَنِ الزَّیتِ یَقَعُ فیهِ شَیءٌ لَهُ دَمٌ فَیَموتُ؟ قالَ: الزَّیتُ خاصَّةً یَبیعُهُ لِمَن یَعمَلُهُ صابوناً؛(1)از امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ حکم روغنی سؤال شد که در آن روغن، حیوانی که دارای خون جهنده است میافتد و میمیرد. حضرت علیه السلام فرمودند: این روغن را به کسی بفروشد که به عنوان صابون از آن استفاده میکند.
مقصود از «شیء له دم»، حیوانی است که خون جهنده دارد.
نظیر این روایت در کتاب دعائم الإسلام هم وجود دارد.(2)در کتب اهل سنّت نیز روایاتی که دالّ بر جواز باشد، موجود است؛(3)امّا همۀ این روایات - از نظر سند - غیرقابل اعتنایند.
1) (1) . مستدرک الوسائل: ج 13 باب 6 حدیث 2.
2) (2) . «وسئل أمیر المؤمنین علیه السلام عن الدوابّ تقع فی السمن و العسل و اللبن و الزیت فتموت فیه. قال علیه السلام: إن کانذائباً أریق اللبن و استسرج بالزیت و السمن، و قال علیه السلام فی الخنفساء والعقرب والذباب والصرار وکلّ شیء لا دم فیه یموت فی الطعام: لا یفسده، و قال علیه السلام فی الزیت: یعمله إن شاء صابونا» (دعائم الإسلام: ج 1 ص 122).
3) (3) . الف) «حدّثنا عبدان أخبرنا عبد اللّه عن یونس عن الزهری، عن الدابّة تموت فی الزیت والسمن - و هو جامد أوغیر جامد - الفأرة أو غیرها، قال بلغنا أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و سلم أمر بفأرة ماتت فی سمن فأمر بما قرب منها فطرح ثمّ أکل» (صحیح البخاری: ج 6 ص 232).ب) «حدّثنا عبدان أخبرنا عبد اللّه عن یونس عن الزهری عن الدابّة تموت فی الزیت والسمن وهو جامد أو غیر جامد، الفأرة أو غیرها، قال: بلغنا أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و سلم أمر بفأرة ماتت فی سمن، فأمر بما قرب منها فطرح ثمّ أکل عن حدیث عبید اللّه بن عبد اللّه» (عمدة القاری: ج 21 ص 138).
در مقابل این روایات، روایتی وجود دارد در ابواب «ما یکتسب به» از کتاب وسائل الشیعة که میفرماید:
عبداللّه بن جعفر فی قرب الإسناد
،عن عبداللّه بن الحسن، عن علی بن جعفر علیه السلام، عن أخیه موسی بن جعفر علیهما السلام، قال: سألتُهُ عَن حُبِّ دُهنٍ ماتَت فیهِ فارَةٌ، قالَ علیه السلام: لا تَدَّهِن بِهِ وَ لا تَبِعهُ مِن مُسلِمٍ؛(1)علی بن جعفر میگوید:
از امام کاظم علیه السلام سؤال درباره بشکۀ روغنی پرسیدم که موشی در آن مرده است.
حضرت علیه السلام فرمودند: از آن استفاده نکن (با آن بدن را روغنمالی نکن) و آن را به مسلمان نفروش.
لیکن این روایت را به دو صورت میتوان خواند و با توجّه به دو قرائت، معنا نیز متفاوت خواهد بود. به همین دلیل، برخی بر این عقیده هستند که این روایت اجمال دارد و قابل استناد نیست.(2)اگر
«لا تدهن» صیغۀ امر باب «اِفعال» باشد و
«لا تُدهِن»
خوانده شود، اطلاق دارد و به معنای منع هر گونه استفاده از این روغن است؛ امّا اگر باب افتعال باشد و
«لا تَدَّهِن به» خوانده شود، به این معناست که از این روغن برای روغن مالی بدن نمیتوان استفاده کرد؛ امّا دلالتی بر حرمت سایر انتفاعات ندارد.(3)
بنا بر این، معلوم میشود که روایات این باب، قابل استناد نیستند؛ زیرا روایات دالّ بر جواز، علاوه بر ضعف سند، معارض دارند، و روایت دالّ بر عدم جواز نیز بسته به اینکه
«لا تدهن» در باب افعال باشد یا افتعال، مجمل است. از این رو، دست از روایات
1) (1) . قرب الإسناد: ص 261.
2) (2) . محقّق خوئی این احتمال را با عبارت «لایقال» مطرح کرده و سپس پاسخ گفته است: «لا یقال: إنّ هذه الروایةمجملة لا تفی بإثبات المقصود، فإنّه یحتمل أن یکون قوله علیه السلام: (لا تدهن به) من باب الإفتعال بالتشدید، فیکون دالّاً علی عدم جواز تنجیس البدن، أو من باب الإفعال، فلا یمکن الإستناد إلیها فی عدم جواز الإستعمال مطلقاً. فإنّه یقال: إنّ ظاهر الروایة هو النهی عن طلبی البدن بالدهن المتنجّس، و من الواضح أنّ الإدّهان من الإفعال بمعنی الخدعة، وأنّ الذی بمعنی الطلی هو من باب الإفتعال» (مصباح الفقاهة: ج 1 ص 127). بنا بر این، به نظر میرسد که این قول، صِرف احتمال است و معلوم نیست کسی قائل به آن باشد.
3) (3) . محقّق خوئی این فعل را از باب افتعال میدانند (ر. ک: مصباح الفقاهة: ج 1 ص 127).
میکشیم و همانند شیخ اعظم رحمه الله به سراغ قاعده میرویم.
آیا قاعده در استفاده از شیء متنجّس، «جواز» است مگر چیزهایی که با دلیل خارج شدهاند، یا قاعده «منع» است مگر چیزهایی که با دلیل خارج شدهاند؟ آیا میتوان گفت که به دلیل وجود دلایل خاص، خوردن روغن متنجّس و همچنین استصباح آن در زیر سقف جایز نیست؛ لیکن باقی انتفاعات آن بنا به قواعد اوّلی جایز است؟ یا برعکس باید قائل به «اصالة الحظر» و «اصالة المنع» شویم و بگوییم: وقتی چیزی نجس شد، همۀ انتفاعات آن حرام است، مگر انتفاعی که با دلیل خاص استثنا شود. بنا بر این، استفاده از روغن متنجّس برای استصباح زیر آسمان، به دلیل وجود ادلّۀ خاص جایز است، امّا هر گونه استفاده و انتفاع دیگر، ممنوع است؟
از نظر شیخ انصاری رحمه الله اصل، جواز همۀ انتفاعات است. در مقابل، افرادی مثل صاحب جواهر رحمه الله، قائل به اصل عدم جواز هستند.
شیخ رحمه الله عبارتهای بسیاری را از سیّد مرتضی،(1)شیخ طوسی،(2)سیّد ابن زهره(3)و بزرگان دیگر قدس سرهم(4)نقل میکند، سپس میگوید: اقوی این است که همۀ انتفاعات، جایز
1) (1) . «وممّا انفردت به الإمامیّة أنّ کلّ طعام عالجه الکفّار من الیهود والنصاری وغیرهم ممن یثبت کفرهم بدلیلقاطع فهو حرام لا یجوز أکله ولا الإنتفاع به، وخالف باقی الفقهاء فی ذلک. و قد دللنا علی هذه المسألة فی کتاب الطهارة، حیث دللنا علی أنّ سؤر الکفّار نجس» (الإنتصار: ص 409).
2) (2) . شیخ طوسی در کتاب الخلاف میگوید: «مسألة 19: إذا ماتت الفأرة فی سمن، أو زیت، أو شیرج، أو بزر، نجس کلّه، وجاز الإستصباح به، ولا یجوز أکله ولا الإنتفاع به لغیر الإستصباح. و به قال الشافعی» (الخلاف: ج 6 ص 91). همچنین در کتاب النهایة آورده است: «وإن کان ما حصل فیه المیتة مائعا، لم یجز إستعماله و وجب إهراقه» (النهایة ص 588).
3) (3) . «واشترطنا أن یکون منتفعاً به، تحرزاً ممّا لا منفعة فیه، کالحشرات وغیرها. وقیدنا بکونها مباحة، تحفّظاً من المنافع المحرّمة، ویدخل فی ذلک کلّ نجس لا یمکن تطهیره إلّاما أخرجه الدلیل» (غنیة النزوع: ص 213).
4) (4) . گروهی از متقدّمان از قبیل شیخ مفید و شیخ طوسی و سیّد مرتضی و سیّد بن زهره وابن ادریس حلّی و برخیاز متأخّران از قبیل صاحب مفتاح الکرامة (ر. ک: کتاب المکاسب: ج 1 ص 44 و 45).
است، مگر آنچه با دلیل خارج گردد.(1)
ظاهر عبارت کتاب المکاسب، این است که ایشان برای این مدّعا، دو دلیل دارد: یکی «أصالة البرائة» و دیگری قاعدۀ «حلّ جمیع ما فی الأرض».
در مورد «أصالة البرائة»، روایات متعدّد و مستفیضه وجود دارد،(2)مانند:
«ما حَجَب
اللّهُ عن العِباد فَهُوَ موضوعٌ عنهم»، (3)یا
«کلُّ شیء مطلق حتّی یرد فیه نهی». (4)مدلول این روایات، این است که در موارد شک در حلّیت یا حرمت شیء، اصل جواز است.
دلیل دومی که شیخ رحمه الله بیان میکند، میان فقها مورد بحث قرار گرفته است. قاعدۀ «حلّ جمیع ما فی الأرض» برگرفته از آیۀ 19 سورۀ مبارکۀ بقره است که میفرماید:
«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» ؛ او همان کسی است که همۀ آنچه در زمین است را برای شما آفریده است.
محقّق طبرسی رحمه الله در بیان معنای این آیه میفرماید:
إنّ الأرض وجمیع ما فیها، نعمٌ من اللّه تعالی، مخلوقةٌ لکم، إمّا دینیةٌ فتستدلّون بها علی معرفته، وإمّا دنیویةٌ فتنتفعون بها بضروب النفع عاجلاً؛(5)زمین و آنچه در زمین است، نعمتهای خداوند است که برای شما خلق شده است، یا در جهت بهرۀ دینی و معنوی شماست تا از این نعمتها استدلال کنید بر معرفت خداوند، و یا در جهت بهرۀ دنیایی است تا از آنها به شکلهای گوناگون بهره ببرید.
شیخ اعظم رحمه الله مانند محقّق طبرسی رحمه الله، بر این باور است که حرف «ل» در«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ» دلالت بر نفع و انتفاع دارد و معنای آیه این است که هرچه بر روی زمین
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 45.
2) (2) . برخی از این روایات عبارتاند از: حدیث رفع (الخصال: ص 417) حدیث حجب (التوحید: ص 413) حدیثالحل (وسائل الشیعة: ج 17 ص 88) حدیث سعه (عوالی اللئالی: ج 1 ص 424) حدیث الإطلاق یا حدیث ورود (وسائل الشیعة: ج 27 ص 174). در این باره مراجعه کنید به مباحث اصولی شیخ انصاری در فرائد الاصول: ج 2 ص 27-50.
3) (3) . کافی: ج 1 ص 164.
4) (4) . وسائل الشیعة: ج 27 ص 174.
5) (5) . مجمع البیان: ج 1 ص 143.
است، برای شماست (نه اینکه ملک شماست) و شما میتوانید از آن استفاده کنید.(1)بنا بر این، استدلال شیخ رحمه الله در بحث روغن متنجّس، این است که اگر در اباحه انواع انتفاع از روغن متنجّس شک کنیم، به اطلاق آیه رجوع میکنیم و قائل به جواز میشویم.
لیکن محقّق خوئی قدس سره با این استدلال مخالفت میکند و میفرماید:
الآیة لیست بدالّةٍ علی جواز الإنتفاع بجمیع ما فی الأرض، لیکون الإنتفاع للمتنجّس من صغریاته؛(2)این آیه اصلاً دلالت بر جواز انتفاع به تمام نعمتهای روی زمین ندارد، که ما بخواهیم مسئلۀ انتفاع به روغن متنجّس را از صغریات این آیه بدانیم.
سپس ایشان دو احتمال را مطرح میکنند:
احتمال نخست: شاید مقصود آیۀ شریفه، این است که هدف از خلقت زمین و آنچه در زمین است، خلقت بشر است و خداوند غیر بشر را از باب مقدّمه برای خلق بشر آفریده است. به این ترتیب، منافاتی ندارد که برخی از انتفاعات، جایز باشد و برخی دیگر، جایز نباشد.(3)
لازمۀ این احتمال، آن است که «ل» در این آیۀ شریفه «ل» غایت باشد، نه منفعت؛ یعنی خداوند زمین و نعمتهای موجود در آن را برای این آفریده است که شما را خلق کند، همان گونه که هدف از خلقت تمام افلاک، ذات مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله است: «لَو لاک لَما خَلَقتُ الأفلاک».(4)«خلق لکم» یعنی «خلق لأجل خلقکم»، به این معنا که غایت خلقِ «ما فی الأرض»، خلق انسان است.
1) (1) . مقرّر: در مغنی اللبیب، پس از بیان معانی «ملک» و «تملیک» برای حرف «ل»، معنای دیگری ذکر میشود باعنوان «شبه تملیک» (ر. ک: مغنی اللبیب، ذیل بحث «لام جارّه»، معنای پنجم). مثالی که برای شبه تملیک زده شده، آیۀ شریفۀ 21 سورۀ روم است که میفرماید: «خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً». به نظر میرسد که در کلام محقّق طبرسی و شیخ اعظم همین معنا لحاظ شده است.
2) (2) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 128.
3) (3) . همان.
4) (4) . بحار الأنوار: ج 16 ص 406 و ج 40 ص 20.
لیکن به نظر میرسد که این معنا، خلاف ظاهر است و صحیح این است که «ل» ظهور در معنای انتفاع دارد.(1)در آیات قرآن «لام» غایت، موارد نادری دارد که در کتاب مغنی اللبیب ذکر شده است؛(2)ولی ظهور اوّلی کلمۀ «ل» برای انتفاع است، مانند عبارت «هذا لک» که ظهور در انتفاع دارد و به این معناست که از این استفاده کن، خواه مقصود، ملکیت باشد و خواه مقصود دیگری غیر از ملکیت.
ممکن است محقّق خوئی قدس سره ادّعا کند که طبق بیان کتابهای نحوی، استعمال «لام» در غایت، بیشتر از استعمال «لام» در انتفاع است و اصل در معنای «لام»، معنای غایت است. این احتمال، گذشته از اینکه نیازمند مطالعه و بررسی کتابهای نحوی از قبیل مغنی اللبیب است،(3)نیازمند تقدیر خلاف اصل است. به این بیان که اگر معنای آیه این باشد که غایت از خلقت زمین و آنچه در زمین وجود دارد، خلقت بشر و تربیت اوست و در حقیقت، معنای
«خلق لکم»، «خلق لأجل خلقِکم» باشد، لازم است که واژه یا واژگانی را در تقدیر بگیریم و بگوییم: «هو الّذی خلق لخلقکم» و یا «خلق لأجل خلقکم»، حال آنکه تقدیر بر خلاف اصل است. بنا بر این، این تفسیر محقّق خوئی قدس سره بسیار خلاف ظاهر است.
احتمال دوم: احتمال دوم ایشان - که خیلی بعیدتر از احتمال نخست است -، این است که «لام»، لام انتفاع باشد، لیکن انتفاع در استدلال به وجود صانع؛ یعنی ممکن است مقصود از
«خلق لکم» انتفاع باشد، امّا نه انتفاع امور دنیوی؛ بلکه آیۀ شریفه میخواهد بگوید: او کسی است که زمین و آنچه را که در زمین است، برای پی بردن شما به خداوند و صفات و افعال او آفریده است. ایشان سپس میگوید:
فإنّه أیّ منفعةٍ أعظم من تکمیل البشر؟ ولعلّ هذا مقصود من قول أمیر
المؤمنین علیه السلام فی دعاء الصباح: یا من دلّ علی ذاته بذاته؛(1)چه سودی بزرگتر از به کمال رسیدن بشر وجود دارد؟ و شاید همین معنا، مقصود امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح باشد که میفرماید: «ای کسی که با ذات خودش بر ذاتش دلالت میکند».
لیکن به نظر میرسد که بر خلاف نظر ایشان، این آیه نه تنها دلالت و ظهوری در این معنا ندارد که زمین و ما فیها طرق معرفت انسان به خداوند و صفات خداوند هستند؛ بلکه حتّی چنین معنایی از این آیه استشمام هم نمیشود. مهمتر اینکه ایشان در تأیید این احتمال به این فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح استناد میکنند، حال آن که عبارت «یا مَن دلّ علی ذاته بذاته»، هیچ سنخیتی با سخن و احتمال ایشان در رابطه با آیۀ شریفه ندارد. فرمایش حضرت علیه السلام دربارۀ دلالت علّت بر علّت است و احتمالی که دربارۀ آیه مطرح کردهاند، دلالت معلول بر علّت و از قبیل برهان انّی است. «یا مَن دلّ علی ذاته بذاته»، یعنی برای شناخت خداوند، هیچ برهانی بهتر از خود او نیست. در آیات قرآن و برخی ادعیه و روایات نیز همین مطلب دیده میشود.
1-1. اشکال دیگر بر استدلال به آیه:
ممکن است گفته شود که آنچه میتواند برای فقیه قابل استناد باشد، کلامی است که در مقام انشا و تشریع باشد، حال آنکه این آیه، سیاق اخباری دارد و در مقام بیان لطف و عنایت خداوند به انسانهاست. اینگونه آیات، قابل استدلال برای فقیه نیستند.
در مباحث اصولی گفته میشود که اثبات اطلاق و تقیید در حکم، فقط در انشائیات و نیز جملات خبری که در حکم انشا باشند، ممکن است. برای مثال، میتوان گفت که «أعتق رقبةً» اطلاق دارد و به این معناست که هر رقبهای را میتوانید آزاد کنید. مثال دیگر اینکه شخصی از امام علیه السلام سؤالی میپرسد و امام علیه السلام پاسخ میدهد که
«یتوضّأ». این
«یتوضّأ» جملۀ خبری در حکم انشاست؛ یعنی باید وضو
1) (1) . همان.
بگیرد. امّا در جملاتی مانند «رأیتُ رقبةً»، اطلاق، معنایی ندارد؛ زیرا اطلاق و تقیید در جایی است که انشا باشد و انشا هم در جایی است که مولا در مقام تشریع باشد؛ امّا هنگامی که مولا در مقام حکایت و اخبار است، نمیتوانیم به اطلاق آیه استدلال کنیم.
گاهی در حوزه، اعتراضاتی مطرح میشود که چندان موجّه نیست. یکی از این اعتراضات، این است که چرا فقها در فقه خودشان به نهج البلاغه استدلال نمیکنند.
پاسخ نخست، این است که نهج البلاغه یک کتاب فقهی نیست. سیّد شریف رضی رحمه الله، کلمات امیر المؤمنین علیه السلام را جمعآوری کرده است و نمیتوان این کتاب را یک کتاب فقهی و محتوای آن را مجموعۀ احادیث فقهی دانست. دوم اینکه در نهج البلاغه نزدیک دویست موضوع کلّی وجود دارد، اعم از مطالب مربوط به آسمان و زمین، خلقت انسان و موجودات، تقوا و ایمان و اسلام، قرآن و کتب آسمانی، ملائکه، جن و مطالب و موضوعات بسیار مهمّ دیگر. البتّه در میان این دویست موضوع، چند موضوع فقهی نیز وجود دارد؛ ولی نکتۀ مهم دربارۀ نهج البلاغه این است که بیشتر جملات این کتاب، اخباری است و قابل استدلال فقهی نیست، مانند تعبیری که امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ زنها دارند که «هُنّ نَواقِصُ العُقولِ».(1)یکی از توجیهات این جمله این است که این کلام یک جملۀ خبری است و نمیشود به جملۀ خبری استدلال کرد؛ یعنی با استدلال به آن جمله نمیتوانیم بگوییم در همۀ امور و در زمانها و شرایط، عقل زنها ناقص است؛ زیرا در جملۀ خبری، اطلاق و عمومیت وجود ندارد، مگر اینکه تصریح به عمومیت شود. بیشتر عباراتی که در نهج البلاغه وجود دارد، جملۀ خبری است و برای فقیه قابل استدلال نیست؛ زیرا فقیه به جملهای میتواند استدلال کند که هم انشایی باشد و هم حکم انشا شده، یک حکم کلّی باشد. در متون و مباحث فقهی گاهی این عبارت به چشم میخورد که: «هذه قضیةٌ فی واقعةٍ»، مقصود این است که واقعۀ جزئی و معیّنی در خارج اتّفاق افتاده و حکمی برای آن مورد معیّن جزئی ذکر شده است و نمیشود این حکم را در جاهای دیگر مطرح کرد.
1) (1) . نهج البلاغة: خطب الإمام علی علیه السلام: ج 1 ص 129.
1-2. پاسخ به اشکال:
لیکن پاسخ این اشکال، این است که اگرچه کبرا (عدم صحّت استدلال فقهی به جملات خبری) درست است، امّا«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» از یک انشا و تشریع خبر میدهد، مانند آیۀ شریفۀ«أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ»1 که هرچند خبر است، امّا خبر از یک تشریع میدهد؛ یعنی خداوند با این آیه همۀ طیّبات را حلال کرده است. آیۀ«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ» نیز خبر محض نیست؛ بلکه خبر از یک انشا و تشریع است، به این معنا که خداوند، چنین تشریع کرده است که برای انسانها، انتفاع از زمین و همۀ آنچه در زمین وجود دارد، جایز است.
1-3. نتیجۀ بحث و بیان دیدگاه برگزیده
بنا بر آنچه گذشت، نه اشکالات محقّق خوئی قدس سره وارد است و نه اشکال و استدلال به خبری بودن آیه؛ بلکه حق با شیخ انصاری رحمه الله و صاحب مجمع البیان رحمه الله است و قاعدۀ جواز از این آیه به روشنی فهمیده میشود.
آیات دیگری نیز وجود دارد که همین معنا را میرسانند، مانند: «کُلُوا مِمّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً»،2 و یا«کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ» . بنا بر این، «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» ظهور در این دارد که همۀ آنچه در زمین است، برای انسان است، البتّه نه به ملکیت اعتباری؛ بلکه به این معنا که انتفاع از آنها برای انسان جایز است.
دیدگاه والد بزرگوار ما - دام ظلّه العالی - نیز در برخی از گفتگوهای شفاهی، همین است.
شیخ انصاری رحمه الله پس از بیان قاعده، به بررسی برخی از آیات، روایات و اجماعات میپردازد که شاید تصوّر شود حاکم بر این اصل هستند.(1)
توضیح آنکه: ایشان برای اصالة الجواز (یعنی جواز همۀ انتفاعات)، هم به اصل
1) (3) . ر. ک: کتاب المکاسب: ج 1 ص 45-49.
برائت تمسّک کرده است و هم به قاعدۀ مستفاد از آیۀ«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» . اینک باید دو نکته بررسی شود: نخست اینکه اگر در مقابل این آیه، آیهای از آیات قرآن یا روایتی از روایات، دالّ بر این بود که هیچ گونه انتفاع از متنجّس جایز نیست، نسبت آن دلیل با این آیه چیست؟ آیا دلیل مخالف، مخصّص این آیه است و یا به تعبیر شیخ رحمه الله، حاکم است؟
البتّه نتیجۀ تخصیص و حکومت یکی است، چنانکه در بحث حکومت، دلیل حاکم، موردی را از دلیل محکوم خارج میکند، مانند اینکه دلیل محکوم میگوید:
«أکرم العلماء» و دلیل حاکم میگوید: «العالم الفیلسوف لیس بعالم» و دایرۀ دلیل محکوم را تخصیص میزند. پس حکومت و تخصیص از نظر نتیجه یکسانند. البتّه این دو، تفاوتهایی هم دارند، امّا این تفاوتها در نتیجه تأثیر ندارد، مانند اینکه در حکومت، دلیل حاکم فقط به دلیل محکوم نظر دارد و مهم نیست که حاکم اظهر از محکوم باشد؛ امّا در بحث تخصیص و در مورد دلیل خاص که بر عام مقدّم میشود، دو مبنا وجود دارد: یک مبنا این است که «الخاصّ بما أنّه خاص» مقدّم میشود. مبنای دیگر این است که خاص از این جهت که اظهر است، بر عام مقدّم میشود. به هر حال، چنانکه گفته شد، این مباحث در نتیجه تأثیر گذار نیست.
نکتۀ دیگر دربارۀ اصل برائت است. مقتضای اصل برائت این است که
«کلّ شیء لک مطلق حتّی یرد فیه نهی» و یا
«ما حجب اللّه عن العباد فهو موضوعٌ عنهم»، حال اگر دلیلی دالّ بر این باشد که اجتناب از متنجّس واجب است، آیا این دلیل براصل برائت حکومت دارد یا ورود؟ فرق میان حکومت و ورود این است که در ورود، یک دلیل، موضوع دلیل دیگر را حقیقتاً از بین میبرد؛ امّا در حکومت، موضوع دلیل محکوم، تعبّداً از بین میرود. مجرای اصل برائت جایی است که نسبت به مصادیق حکمی، جهل داریم و به خاطر این جهل به اصل برائت مراجعه میکنیم. در اینجا اگر دلیلی وارد شود و جهل را نسبت به برخی از مصادیق از بین ببرد، این دلیل، وارد است. مثلاً
وقتی گفته میشود:
«کلّ شیء لک مطلق حتّی یرد فیه نهی»، هر چیزی که نسبت به حرمت و یا حلّیتش جاهل هستیم، حلال است. پس اگر دلیلی پیدا کنیم که بگوید باید از متنجّس اجتناب شود، این دلیل، جهل ما را در مورد متنجّس از بین میبرد. به بیان سادهتر - همان گونه که در رسائل آمده است (1)- موضوع اصل برائت، «عدم البیان» است؛ لیکن این آیات شریفه عنوان «بیان» را پیدا میکنند و موضوع دلیل مورود (عدم البیان) را حقیقتاً از بین میبرند.
امّا در حکومت، دلیل حاکم موضوع دلیل محکوم را تعبّداً از بین میبرد؛ یعنی اگر مولا بگوید «أکرم العلماء» و سپس بگوید «النحوی لیس بعالم»، عالم نحوی تعبّداً از مجموعۀ علما خارج میشود.
بنا بر این، شیخ اعظم انصاری رحمه الله ادلّۀ مخالف را «حاکم» بر قاعده میداند،(2)در حالی که این ادلّه، بر اصل برائت واردند و نسبت به قاعدۀ حلّ - که از آیۀ«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ» استفاده میشود -، عنوان مخصّص را دارد.
البتّه ممکن است مقصود شیخ رحمه الله از لفظ «حاکم»، حکومت به معنای اصطلاحی اصولی نباشد. ایشان، هم در رسائل و هم در مکاسب در موارد پرشمار، به جای اینکه تعبیر به «ورود» کند، تعبیر به «حکومت» کرده است. این مطلب چندان مهم نیست، لیکن بهتر است توجّه شود.
1-1. آیۀ نخست:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛3 ای کسانی که ایمان آوردهاید! شراب و قمار و بتها و ازلام (تیرهای بخت آزمایی) پلید و از عمل شیطان
است، از آنها دوری کنید تا رستگار شوید.
این آیه تا کنون بارها مورد بحث قرار گرفته است و هر بار میتوان نکتهای از آن، به دست آورد.
استدلال به آیه اینگونه است که: از سویی اجتناب از هر رجسی واجب است و از سوی دیگر، اجتناب از رجس حاصل نمیشود، مگر با اجتناب از همۀ انتفاعات آن.
لازم است دربارۀ روش اجتهادی این استدلال دقّت شود که آیا حقیقتاً آیه دلالت دارد بر اینکه از رجس مطلقاً نباید استفاده کرد؟ برای این حکم، نخست باید«فَاجْتَنِبُوهُ» را حمل بر وجوب کنیم. سپس باید ثابت شود که براساس این آیه، اجتناب از رجس به خاطر رجسیت، واجب است؛ یعنی رجس، علّت تامّه برای وجوب اجتناب به شمار میرود. سوم این که ثابت شود هر چیزی که نجس یا متنجّس است، رجس شمرده میشود.
1-1-1. اشکالات شیخ انصاری به آیۀ نخست
شیخ انصاری رحمه الله سه اشکال به استدلال به این آیه وارد میکند و بر این باور است که این آیه هیچ حکومتی بر آن قاعدۀ اوّلی ندارد.(1)
اشکال اوّل: مقصود از «رجس» در آیه، چیزی است که به عنوان اوّلی و ذاتی رجس است؛ امّا آنچه بالعرض رجس باشد، مشمول آیه نیست. به بیان دیگر، رجس در آیۀ شریفه فقط شامل اعیان نجس میشود، نه اعیان متنجّس.
اشکال دوم: اگر رجس در این آیۀ شریفه، شامل متنجّس شود، تخصیص اکثر لازم میآید و باید بیشتر افراد از آن خارج شود؛ زیرا در میان متنجّسات، موارد بسیاری وجود دارد که میدانیم اجتناب از آنها لازم نیست، مثل اینکه کتاب یا فرش یا وسایل دیگری که انسان برای خوردن و یا نماز خواندن از آنها استفاده نمیکند، نجس شود و مورد استفاده باشد. قطعاً در اینگونه موارد اجتناب از متنجّس واجب نیست. پس اگر کلمۀ «رجس» شامل متنجّس باشد، تخصیص اکثر لازم میآید و تخصیص اکثر قبیح است.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 46.
اشکال سوم: این آیه دلالتی بر این مطلب ندارد که رجس، علّت تامّۀ وجوب اجتناب است؛ بلکه در این آیه، هم«رِجْسٌ» و هم«مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» ، هر دو با هم علّت لزوم اجتناباند؛ دو عنوان و علّت مطرح است: یکی «رجس» و دیگری «مِن عمل الشیطان». بنا بر این، از این آیه نمیتوان استفاده کرد که مجرّد رجسیّت، ملاک وجوب اجتناب است.
شیخ رحمه الله«مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» را به این معنا میداند که یک عمل از ابداعات شیطان باشد، و اگر از ابداعات شیطان بودن در علّیت اجتناب دخالت داشته باشد، اجتناب از چیزی واجب است که هم رجس و هم از ابداعات شیطان باشد.(1)بدین ترتیب، نتیجه میگیرد که اگر مایعی نجس شد، با توجّه به این که ازعمل شیطان نیست، اجتناب از آن واجب نخواهد بود. تولید خمر و یا خوردن خمر«مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» است؛ یعنی کسی که تولید و یا شرب خمر میکند، شیطان در او نفوذ کرده است؛ امّا اگر کسی دستش زخم باشد و خونش را به فرش بمالد و فرش نجس شود، یا اینکه دست خونیاش را به روغنی بزند و آن را نجس کند، این کار او«مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» است؛ چون روشن است که متنجّس، چنین عنوانی ندارد؛ زیرا«مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» یعنی چیزی که از ابداعات و القائات شیطان باشد و این کار از ابداعات شیطان نیست.
خلاصۀ سه اشکال: نخست اینکه واژۀ «رجس» شامل متنجّس نمیشود. دوم اینکه اگر هم شامل متنجّس بشود، تخصیص اکثر لازم میآید. سوم اینکه اگر رجس شامل متنجّس هم بشود و تخصیص اکثر هم لازم نیاید، از آیه نمیتوانیم استفاده کنیم که رجس، علّت تامه برای وجوب اجتناب است؛ بلکه وجوب اجتناب، در صورتی است که «رجس» از اعمال شیطان باشد، حال آنکه «متنجّس»، از اعمال و کارهای شیطانی نیست.
1-1-2. بررسی اشکال دوم و سوم:
اشکال سوم، از جهتی قابل مناقشه است و آن اینکه قید«مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» ، قید توضیحی است نه احترازی؛ یعنی به لحاظ ترکیب نحوی، عطف بیان و یا بدل از
1) (1) . همان.
«رجس» است. توضیح بیشتر این مطلب در قسمت بعد و بررسی احتمالات ترکیب نحوی آیه، ذکر خواهد شد.
همچنین دربارۀ اشکال دوم نیز نکتۀ مهمی که در اینجا باید اشاره شود - و البتّه در ابواب دیگر فقه نیز اهمّیت دارد -، این است که بنا به نظر محقّق خوئی قدس سره تخصیص اکثر اگر با اخراجات متعدّد باشد، قبیح است.(1)مثلاً اگر صد نفر عالم باشند و مولا بگوید «اکرم العلماء»، سپس بگوید «إلّا زیداً»، روز بعد بگوید «و عمرواً» و همینطور ادامه بدهد تا شصت استثنا به امر خود بزند، این قبیح است. امّا اگر مولا بگوید «أکرم العلماء إلّاالفسّاق» و فرض کنید صد عالم داریم که - نعوذ باللّه - از این صد عالم، ده نفر عادل و بقیه فاسق هستند، در اینجا با یک اخراج افراد زیادی خارج میشوند که اینگونه تخصیص اکثر، اشکالی ندارد.
صورت بحث کنونی، این است که اصل و قاعدۀ اوّلی در استفاده از متنجّس، آیۀ «خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» و نیز اصل برائت است. در مقابل این اصل، به آیۀ «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ» استدلال شده است که میگوید انتفاع به متنجّس جایز نیست.
استدلال کننده بر آن است که بهوسیلۀ این آیه، اصل اوّلی را تخصیص بزند. شیخ اعظم رحمه الله اشکالاتی به این استدلال میکند، از جمله اینکه قطعاً همۀ انتفاعات به متنجّس، حرام نیست و دلیل داریم بر حلّیت انتفاعاتی که متوقّف بر طهارت نیستند.
حال اگر آیۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ» دلالت بر حرمت انتفاع از متنجّس داشته باشد، باید بگوییم که این آیه، استثنائاتی دارد و تخصیص خورده است و از آنجا که گسترۀ این استثنائات و انتفاعات حلال، بیشتر از انتفاعات حرام است، تخصیص اکثر لازم میآید و تخصیص اکثر نیز قبیح است. ولی به نظر میرسد که حق با محقّق خوئی قدس سره است و اینگونه تخصیص اکثر، قبیح نیست.(2)
1-1-3. اشکال چهارم استدلال به آیۀ نخست:
بجز اشکالاتی که شیخ رحمه الله بیان کرده است، اشکال چهارمی نیز به نظر میرسد و آن اینکه در این آیۀ شریفه، «رجس» اصلاً به معنای قذارت و نجاست ظاهری نیست.
شاهد این مطلب این است که انصاب و ازلام و میسر، نجاست ظاهری ندارند؛ بلکه پلیدی باطنی دارند. بنا بر این، بحث از اینکه رجس در این آیه آیا فقط شامل اعیان نجس میشود و یا شامل اعیان متنجّس هم میشود، بحثی بی مورد است. این نزاع درصورتی است که «رجس» به معنای قذارت و نجاست ظاهری باشد.
راغب اصفهانی، «رجس» را به «الشیء القذر» معنا کرده است،(1)حال آنکه محقّق طبرسی در مجمع البیان، «رجس» را به «خبیث» معنا کرده(2)و «خبیث» به معنای پلید است. اگر موارد استفادۀ این لفظ در قرآن را ملاحظه کنیم، در مییابیم که این کلمه، بیشتر به معنای پلیدی آمده است، نه به معنای نجاست و قذارت ظاهری.
بلی، ممکن است در آیات دیگر، همین کلمه به معنای نجاست ظاهری آمده باشد، چنانکه در آیۀ 145 سورۀ انعام آمده است:
«قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ و رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ» ؛ بگو در آنچه بر من وحی شده، هیچ غذای حرامی نمییابم، جز اینکه مردار باشد، یا خونی که بیرون ریخته، یا گوشت خوک - که اینها پلیدند - یا حیوانی که به گناه، هنگام سر بریدن، نام غیر خدا بر آن برده شده است.
در این آیه، کلمۀ
«رجس» به معنای نجاست ظاهری آمده و دربارۀ خون، مردار و
گوشت خوک، استعمال شده است. لیکن باید به این نکته توجّه کرد که گاهی در قرآن کریم، یک لفظ در موارد متعدّدی استعمال شده و در هر مورد، یک معنا از آن اراده شده است، چنانکه در قرآن کلمۀ
«حرج» هم به معنای «ضیق»(1)و هم به معنای «گناه»(2)
استعمال شده است. همچنین کلمۀ
«فتنة»(3)و کلمۀ
«زینت»(4)که در قرآن چند بار با معانی متعدّد آمدهاند.(5)قرآن در هر مورد با قرائنی روشن، یک معنا را لحاظ کرده است. در این آیه که ذکر شد، قرائن روشنی بر معنای نجاست ظاهری وجود دارد؛ امّا در آیۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ» ، خود «میسر» و «انصاب» و «ازلام» قرینه است برای اینکه «رجس» در این آیه به معنای نجاست ظاهری نیست؛ زیرا میسر و انصاب و ازلام، نجاست ظاهری ندارند.
1-1-4. بیان احتمالاتی دربارۀ ترکیب نحوی آیه:
در ترکیب این آیه دو احتمال بیان شده است: یکی اینکه«رِجْسٌ»،6 خبر اوّل است و«مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» خبر دوم. در نتیجه خداوند در اینجا دو علّت را بیان میکند که هر کدام از آنها، علّت مستقلی هستند؛ یعنی هم «رجسیت» علّیت مستقل دارد و هم «مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» بودن.
احتمال دیگر که محقّق ایروانی قدس سره مطرح میکند(6)این است که«رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» ، لفّ و نشر مرتّب است؛ یعنی «رجسٌ» خبر برای «الخمر» است و«مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» خبر برای آن سه تای دیگر.
لیکن به نظر میرسد که هر دو احتمال، خلاف ظاهر است؛ زیرا اگر دو علّت مستقل در آیۀ شریفه باشد، امر به اجتناب باید به صورت «فاجتنبوهما» یا «فاجتنبوها»
1) (1) . «ما یُرِیدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ» (سورۀ مائده: آیۀ 6).
2) (2) . «لَیْسَ عَلَی الْأَعْمی حَرَجٌ وَ لا عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ» (سورۀ نور: آیۀ 61).
3) (3) . ر. ک: مفردات: ص 371 و 372.
4) (4) . ر. ک: همان: ص 218 و 219.
5) (5) . ر. ک: محمّدجواد فاضل، قاعدۀ لاحرج.
6) (7) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 62.
باشد، حال آنکه آیه میفرماید: «فَاجْتَنِبُوهُ » و ضمیر نیز به «رِجْسٌ » برمیگردد. این ضمیر مفرد، بسیاری از احتمالات را رفع میکند و از جمله روشن میکند که عبارت «مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» ، عطف بیان و یا بدل از «رِجْسٌ » است؛ یعنی قید توضیحی «رجس» و از خصوصیات آن است، نه خبر دوم یا یک علّت مستقل و قید احترازی، تا معنا این گونه باشد که برخی از رجسها از مصادیق عمل شیطان هستند و برخی نه.
مقصود شارع این است که خودِ «رجس» یکی از مصادیق عمل شیطان است، نه اینکه خمر، انصاب و ازلام و میسر از عمل شیطانند.
بنا بر این، اگر در آیه آمده است که«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ» بنا به ظاهر آیه حقیقت «رجس»، «من عمل الشیطان» است؛ یعنی رجس آن چیزی است که از القائات و ابداعات شیطان باشد. پس تمام مصادیق رجس، این ویژگی را دارند.
حال سخن این است که آیا نجس و متنجّس، مصداق «مِن عمل الشیطان» هستند؟ در صفحات پیش و در اشکال سوم شیخ اعظم رحمه الله، دیدیم که ایشان وجوب اجتناب را مربوط به مواردی میداند که رجس، مصداق «مِن عمل الشیطان» باشد. گویا از نظر ایشان دو گونه «رجس» وجود دارد: رجسی که «مِن عمل الشیطان» است و رجسی که «مِن عمل الشیطان» نیست. از نظر ایشان، این آیۀ شریفه، اجتناب از مطلق رجس را واجب نکرده است؛ بلکه وجوب اجتناب، مربوط به رجسی است که این قید «مِن عمل الشیطان» را هم داشته باشد؛ یعنی از ابداعات یا القائات شیطان باشد. ایشان بدینسان نتیجه میگیرد که مایعات متنجّس مانند روغن متنجّس، از اعمال شیطان نیست و مشمول وجوب اجتناب نمیشود.
مطابق آنچه بیان شد - و البتّه ظاهراً پیش از این، در مطالب فقها به آن اشاره نشده است - ظاهر آیه این است که اصلاً رجس، «من عمل الشیطان» است؛ یعنی این «من عمل الشیطان» بیان دیگری از «رجس» است. بنا بر این، این گونه نیست که
موضوعاتی مانند خمر و انصاب و ازلام، دو عنوان «رجس» و «من عمل الشیطان» داشته باشند؛ بلکه تمام اینها یک عنوان دارند و آن عنوان «رجس» است که البتّه «رجس» خودش «من عمل الشیطان» است و به همین جهت، ضمیر مفعولی در امر به اجتناب، مفرد آمده است. پس«فَاجْتَنِبُوهُ» یعنی از همین رجس باید اجتناب کنید.
1-1-5. دیدگاه محقّق خوئی دربارۀ این آیه:
محقّق خوئی قدس سره اشکال دیگری را دربارۀ استدلال به این آیه مطرح و توجیهی را ذکر میکند، به این بیان که «من عمل الشیطان» یعنی «کون الأفعال المتعلّقة بالخمر و الأنصاب و الأزلام من عمل الشیطان».(1)یعنی خود خمر از عمل شیطان نیست؛ بلکه شرب خمر، مست شدن یا بازی کردن با آلات قمار، از عمل شیطان است. شاهد ایشان بر این مدّعا، آیۀ 91 سورۀ مائده است که میفرماید:
«إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ» ؛... شیطان میخواهد بهوسیلۀ شراب و قمار، در میان شما دشمنی و کینه ایجاد کند....
یعنی شیطان اراده میکند که بهوسیلۀ خمر و میسر میان شما دشمنی ایجاد کند. به عبارت دیگر، انسان بهوسیلۀ خمر، فعلی انجام میدهد که آن فعل، برخاسته از عمل شیطان و ارادۀ اوست.
مبنای این فرض محقّق خوئی قدس سره نیز مانند شیخ انصاری رحمه الله این است که «من عمل الشیطان»، قید احترازی است. ظاهر کلمات بسیاری از بزرگان این است که از این آیۀ شریفه، این گونه فهمیده میشود که دو گونه رجس وجود دارد: رجسی که «من عمل الشیطان» است و رجسی که «من عمل الشیطان» نیست.
امّا با توجّه به معنای صحیحی که گفته شد، «من عمل الشیطان» خبر دوم و یا قید
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 128 و 129.
احترازی نیست و این گونه نیست که «رجس» شامل «من عمل الشیطان» و غیر «من عمل الشیطان» باشد؛ بلکه قید توضیحی است و به این معناست که خود «رجس» و همۀ مصادیق آن «من عمل الشیطان» هستند.
1-1-6. اشکال پنجم استدلال به آیۀ نخست:
اشکال دیگر، این است که با چشمپوشی از همۀ این اشکالات، حتّی اگر بپذیریم که «رجس» به معنای قذارت ظاهری و نجاست است و بگوییم نجاست، شامل متنجّس هم میشود،(1)باز هم ادّعای مستدل ثابت نمیگردد؛ زیرا آیه دلالت ندارد بر این که مقصود از اجتناب، وجوب همۀ انواع اجتناب است؛ بلکه اجتناب از هر شیء به این است که انسان از چیزی اجتناب کند که مناسب با آن شیء است. مثلاً اگر گفتند از «خمر» اجتناب کنید، ظاهر در این معناست که از «شرب خمر» اجتناب کنید و اگر گفتند از نجاست، اجتناب کنید، ظهور در این معنا دارد که آن را نخورید و یا اگر لباس است، برای نماز نپوشید. از امر به اجتناب از لباس نجس، این گونه فهمیده نمیشود که حتّی باید از نگهداشتن آن در خانه هم اجتناب کرد. همچنین اگر گفتند از قمار اجتناب کنید، مقصود این است که با آن بازی نکنید و اگر در قرآن آمده است که خالهها و عمّهها حرام هستند،(2)یعنی ازدواج با ایشان حرام است. بنا بر این، اجتناب از هر چیزی متناسب با خود آن چیز و استفادۀ غالب از آن است.
اکنون اگر بپذیریم که «رجس»، به معنای نجس است و بپذیریم که شامل متنجّس هم میشود، لیکن مقصود از «فاجتنبوه»، اجتنابی است که مناسب با نجس یا متنجّس باشد و شارع مطلق انتفاعات را اراده نکرده است. در نتیجه باز هم مستدل نمیتواند ادّعای خودش را ثابت کند. مستدل زمانی میتواند به این آیه استناد کند که آیه دلالت داشته باشد بر این که همۀ انتفاعات متنجّس، حرام و باطل است و بدین جهت، روغن
اگر متنجّس شود اصلاً نمیتوان از آن استفاده کرد، مگر مواردی مانند استصباح که با دلیل خارج شدهاند؛ لیکن آیه چنین دلالتی ندارد و اگر مثلاً بخواهند این روغن را به دیوار منزلی بمالند که مانع از نفوذ آب شود، اجتناب از چنین انتفاعی، مقصود آیه نیست.
1-1-7. دیدگاه محقّق ایروانی:
در مورد گسترۀ انتفاعاتی که مشمول امر به اجتناب است، محقّق ایروانی قدس سره نه چنان شمولی را میپذیرد که همۀ انتفاعات، واجب الإجتناب باشند، نه چنین حصری که تنها انتفاعات مشروط به طهارت را شامل شود. عبارت ایشان این است:
نعم تشمل جمیع المنافع الظاهرة حتّی غیر المشروط بالطهارة فیکون مفاد الآیة أوسع من الإستعمال فیما یشترط بالطهارة و أضیق من مطلق الإنتفاع؛(1)آیۀ شریفه، همۀ منافع ظاهره را شامل میشود، حتّی منافعی که مشروط به طهارت نیستند. بنا بر این، دایرۀ شمول اجتناب در آیه از یک سو گسترهتر از انتفاعات مشروط به طهارت نیست و از سوی دیگر، ضیقتر از مطلق انتفاعات است.
به نظر میرسد که بیان ایشان دقیقتر از بیان پیشین است. بیان پیشین این بود که اجتناب در هر چیزی باید متناسب با آن باشد. امّا در اینجا دایرۀ موارد اجتناب را کمی توسعه میدهد؛ یعنی معتقد است که آیۀ شریفه، انتفاعات مشروط به طهارت را قطعاً ممنوع کرده است؛ امّا در مورد انتفاعات غیر مشروط به طهارت، این گونه نیست که همه را مجاز کرده باشد؛ بلکه برخی از این انتفاعات نیز که انتفاعات ظاهریاند، ممنوع هستند.
بررسی این آیه تمام شد و روشن شد که آیۀ شریفه، دلالتی بر مدّعا ندارد.
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 63.
1-2. آیۀ دوم:
آیۀ دیگر، آیۀ شریفۀ«وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ»1 است. واژۀ «رجز»، با دو قرائت خوانده شده است. مشهور این واژه را به ضمّ «ر» خواندهاند و برخی نیز به کسر خواندهاند. امّا در کتاب مجمع البیان آمده است: «و یجوز أن تکون لغتین؛ ممکن است هر دو تلفّظ صحیح باشد»، سپس مثال زده به «ذُکر» و «ذِکر»، که هر دو به یک معناست.(1)
«رجز» به معنای «رجس» است.(2)توضیح اینکه: عربها گاهی حرف «س» را «ز» تلفّظ میکنند و مثلاً به جای «مسجد» میگویند «مزجد». مدّعای استدلالکنندگان به این آیه، این است که یک: «رجز» همان «رجس» است، دو: مراد از «رجس»، «نجس» است، سه: لفظ «نجس» در آیات و روایات شامل متنجّسات نیز میشود، چهار: «فاهجُر» به معنای اجتناب است. بنا بر این، با توجّه به اطلاق «فاهجُر»، «وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» یعنی از نجس و متنجّس کاملاً اجتناب کن. پس انتفاع به متنجّس مطلقاً باطل است.
نخست اینکه پیشتر، این آیۀ شریفه مورد بررسی قرار گرفت(3)و گفته شد که «رجز» به معنای نجاست باطنی است، نه نجاست ظاهری، بویژه اینکه خداوند در این آیه به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: «وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ * وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» ؛ یعنی برای نماز لباست را پاک کن پس تطهیر ظاهری در عبارت«وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ» ذکر شده و تکرار آن بیمعناست. بنا بر این، مقصود از«وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» تطهیر باطن است. جناب علی بن ابراهیم «رجز» را «الخسیء الخبیث» معنا کرده است.(4)«خسیء» یعنی پست و معنای
1) (2) . ر. ک: مجمع البیان: ج 10 ص 171
2) (3) . «الرُّجز، بالکسر والضَّمّ: القَذَرُ مثل الرّجس» (تاج العروس: ج 8 ص 67)؛ «الرِّجز: القَذَر مثل الرِّجس» (لسانالعرب: ج 5 ص 352)؛ «الرُّجزَ فاهجُر فذاک من باب الإبدال؛ لأن أصلَه السّینُ» (معجم مقاییس اللغة: ج 2 ص 490).
3) (4) . ر. ک: ص 477.
4) (5) . تفسیر قمی (چاپ سنگی) ص 702. در چاپ جدید، کلمۀ «خسیء» نیامدهاست (ر. ک: تفسیر قمی: ج 2 ص 393).
«خبیث» هم روشن است.
دوم اینکه به قرینۀ«وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ» ، این آیۀ شریفه به احتمال قوی مربوط به باب صلاة است و اگر این گونه باشد، دلالت بر حرمت همۀ انتفاعات ندارد. در نتیجه نمیتوان به آن، استدلال کرد؛ زیرا هرگاه پای احتمال به میان آمد، استدلال باطل میشود.
1-3. آیۀ سوم:
آیۀ سوم که ممکن است در مقابل اصل اوّلی باشد، آیۀ 157 سورۀ اعراف است:
«اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ و مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» ؛ کسانی که از فرستادۀ خدا، پیامبر امّی پیروی میکنند؛ پیامبری که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است مییابند؛ آنها را به معروف دستور میدهد و از منکر، نهی میکند. چیزهای پاکیزه را برای آنان، حلال و چیزهای ناپاک را بر آنان، حرام میکند.
شاهد بحث در«وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» است. این گونه که بگوییم متنجّس از مصادیق خبیث است و آیۀ شریفه، هر گونه استفاده از آن را حرام کرده است؛ زیرا میفرماید: «وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» ؛ یعنی فعل «یُحرِّم» مطلق است و سخن از حرمت خوردن و یا نگاه کردن خبائث نیست؛ بلکه «یُحرِّم» افادۀ تحریم مطلق دارد و تحریم مطلق نیز افادۀ تحریم عموم انتفاع را دارد. بنا بر این، هیچ انتفاعی از هیچ خبیثی جایز نیست.
1-3-1. اشکال نخست و نقد آن:
شیخ اعظم رحمه الله استدلال به این آیه را از دو آیۀ قبل، ضعیفتر میداند؛(1)زیرا در این
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 46.
آیه، متعلَّق تحریم - به قرینۀ مقابله - فقط اکل خبیث است. قرینۀ یاد شده، عبارت «یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ» است که ظهور در خوردن طیّبات دارد. پس با توجّه به این قرینه، «یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» نیز حمل بر اکل میشود.
لیکن این سخن شیخ رحمه الله، از دو جهت مورد مناقشه قرار گرفته است:(1)
نخست اینکه: معنای مورد نظر ایشان خلاف ظاهر است؛ زیرا در«وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ» کلمۀ «أکل» وجود ندارد و همۀ امور طیّب را شامل میشود، چه خوردن باشد و چه سایر منافع. بنا بر این، قرینهای برای «أکل» موجود نیست تا با تکیه بر آن، «وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» را نیز حمل بر أکل کنیم.
دوم اینکه، این آیه در مقام تشریع نیست؛ بلکه خداوند در مقام مدح پیامبر صلی الله علیه و آله است. میفرماید: «اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ» ؛ یعنی این رسول نبیّ امّی، چه کسی است؟ کسی است که اسمش در تورات و انجیل آمده است، کسی است که امر به معروف و نهی از منکر میکند و کسی است که طیّبات راحلال و خبائث را حرام کرده است. این معنا که مراد از«وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» فقط مجرّد «اکل» باشد، با این واقعیت که خداوند در مقام مدح پیامبر صلی الله علیه و آله است، سازگاری ندارد.
به نظر میرسد که اشکال نخست، قابل پذیرش است؛ امّا این اشکال دوم وارد نیست. مستشکل بر این باور است که اگر مقصود آیه، «أکل» باشد، مدح پیامبر صلی الله علیه و آله کامل نیست، در حالی که این گمان، گمان صحیحی نیست؛ زیرا اگر از ابتدا خداوند فرموده بود «یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یُحلُّ لهم أکل الطیّبات و یُحرِّم علیهم أکل الخبائث»، باز هم مدح کامل بود. اینکه پیامبری در جامعهای طیّبات را برای مردم روشن کند و خبائث را نیز روشن کند و بگوید خوردن طیّبات حلال و خوردن خبائث حرام است، قطعاً مهم و قابل ستایش است و اگر خداوند او را اینچنین معرّفی کند، کاملاً با مقام مدح سازگاری دارد.
1) (1) . ر. ک: مصباح الفقاهة: ج 1 ص 131؛ حاشیة المکاسب: ج 1 ص 64.
تا اینجا دریافتیم که در مورد انتفاع از روغن متنجّس، اصل و قاعدۀ اوّلی، اباحه است؛ لیکن در مقابل این اصل، به آیاتی استدلال شده که یکی از این آیات، آیۀ شریفۀ «یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» است. شیخ انصاری رحمه الله بر استدلال به این آیه اشکالی وارد کرده است؛ لیکن اشکال ایشان از دو جهت مورد مناقشه قرار گرفته بود که با بررسی این دو جهت، مشخّص شد که یکی از این اشکالات وارد است و نقد شیخ رحمه الله بر مستدلّین به آیه قابل پذیرش نیست. بنا بر این، تا اینجا استدلال استدلالکنندگان، به قوّت خود باقی است.
1-3-2. اشکال دوم: سخن محقّق خوئی و نقد آن:
محقّق خوئی قدس سره به تبع برخی از حاشیهنویسان مکاسب، در نقد استدلال به آیه میفرماید: مراد از خبیث، عمل خبیث است،(1)به همین جهت شامل بحث روغن متنجّس نمیشود؛ زیرا مقصود از «خبیث» در بحث ما، عین خارجی است و بحث در این باره است که آیا انتفاع به روغن متنجّس، جایز است یا جایز نیست؟ اگر گفتیم «خبائث» به معنای اعمال خبیث است، دیگر شامل اعیان - از جمله روغن متنجّس - نمیشود.
ایشان پس از بیان این مطلب، دفع اشکال میکند و میگوید: ممکن است کسی اشکال کند که لازمۀ معنا کردن «خبائث» به اعمال خبیث، تقدیر گرفتن در آیه است؛ یعنی «یُحرِّم علیهم الأعمال الخبیثه» و این خلاف ظاهر است. پاسخ این است که اصلاً خود واژۀ «خبیث» به معنای عمل بد است؛ یعنی در معنای «خبیث»، «عمل» وجود دارد و لازم نیست که واژۀ «عمل» را در تقدیر بگیریم.
شاهد ایشان بر این مدّعا، آیۀ 74 سورۀ مبارکۀ انبیاء است که میفرماید: «وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ» یعنی ما لوط پیامبر علیه السلام را از قومی که اعمال خبیث انجام میدادند، نجات دادیم (منظور از اعمال خبیث، لواط است). روشن است که در این آیه نیازی به تقدیر نیست و لازم نیست بگوییم: «تعمل عمل الخبائث».
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 131.
لیکن این سخن ایشان با کتب لغت و آنچه لغویان گفتهاند، سازگاری ندارد. خبیث یعنی آنچه در نزد مردم مورد تنفّر است، خواه عمل باشد و یا عین خارجی. راغب اصفهانی در کتاب مفردات میگوید:
المخبث و الخبیث، ما یکره ردائة و خساسة، محسوساً کان أو معقولاً، و ذلک یتناول الباطل فی الإعتقاد و الکذب فی المقال و القبیح فی الفعال؛(1)خبیث یعنی آنچه به خاطر پستی و ردائت، مورد کراهت انسان است، چه شیء محسوس باشد و چه امر معقول. بنا بر این، «خبیث» را میتوان در مورد اعتقاد باطل، گفتار دروغ و یا فعل قبیح اطلاق کنند.
راغب سپس به آیۀ مورد نظر نیز اشاره میکند و میگوید: «خبیث» در«وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» به معنای «ما لا یوافق النفس من المحذروات» است؛ یعنی هرچه که با نفس انسان سازگاری ندارد.
بنا بر این، با توجّه به لغت، «خبائث» اختصاص به عمل ندارد و شامل هر چیزی است که مورد کراهت نفس انسان است، چه عین خارجی باشد، چه مسئلۀ اعتقادی یاگفتار.
1-3-3. اشکال سوم: سخن امام خمینی و نقد آن:
در مباحث گذشته گفته شد(2)که نظر امام خمینی قدس سره در مورد این آیه، این است که اصلاً این آیه در مقام این مطلب نیست که خبیث «بما هو خبیث» حرام است.(3)توضیح اینکه: یک رکن استدلال مستدِل در بحث کنونی، این است که ثابت کند خداوند در این آیۀ شریفه، در مقام تشریع است و «خبیث» را بخاطر خبیث بودنش حرام کرده است، حال آنکه خداوند در این آیه در مقام تشریع و بیان علّیت حرمت خبائث نیست؛ بلکه در مقام مدح است و فقط میخواهد خبر دهد که پیامبر شما کسی است
که خبائث را بر شما حرام میکند (خبائث هم در جای خودش معیّن شده که خمر، میسر، ازلام، ما لم یُذکر اسم اللّه علیه و... است).
لیکن این سخن در مباحث پیشین، نقل و نقد شد. خلاصه اینکه: اگرچه این جمله، جملۀ خبری است، امّا از یک تشریع حکایت میکند؛ یعنی بر خلاف نظر امام خمینی قدس سره، این آیه ضمن معرّفی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله، در مقام بیان این مطلب هم هست که در شریعت، خبیث بما هو خبیث علّت تحریم است.
1-3-4. اشکال چهارم و بیان دیدگاه:
بهترین پاسخ به مستدلّین به این آیه، شبهۀ مصداقی و اشکال در صغرای استدلال است، به این بیان که خباثت «متنجّس»، اوّل کلام و نیازمند برهان است. آیا به راستی روغنی که نجس شده از مصادیق خبیث است؟ حتّی با قول به اینکه«یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» دلالت بر تشریع دارد و همۀ انتفاعات خبیث را حرام کرده است، در مورد روغن متنجّس یقین داریم که انتفاع از آن برای استصباح و تولید صابون جایز است و این اباحه، کاشف از این معناست که متنجّس، خبیث نیست؛ بلکه حتّی اگر این اباحه، مفید کشف هم نباشد، دستکم مفید شک در خباثت متنجّس است و با وجود این شک، استدلال به این آیه ناموجّه خواهد بود.
تا اینجا نتیجه گرفتیم که در میان آیات، آیهای که معارض قاعده و اصل اوّلی (اصل جواز انتفاع از همۀ انتفاعات متنجّس) باشد، وجود ندارد.
آیا در میان روایات، روایتی که معارض قاعدۀ اوّلی باشد، وجود دارد؟ برای پاسخ به این پرسش باید شش گروه از روایات مربوط به این باب، بررسی شود. همۀ این روایات در مباحث پیشین، بررسی شده است. بنا بر این، در اینجا به اختصار مرور میشوند:
2-1. روایت نخست و بیان اشکالات استدلال:
در روایت تحف العقول آمده بود که اگر چیزی از مصادیق و وجوه «نجس» باشد، از خوردن، نوشیدن، پوشیدن، تملّک کردن، نگاه داشتن و هر گونه تصرّف کردن در آن، به خاطر فسادی که در آن وجود دارد، نهی شده است. در آن روایت، عبارت
«فجمیع تقلّبه فی ذلک حرام»(1)آمده بود که بر حرمت همۀ تصرّفات و انتفاعات، دلالت میکند.
اگرچه اشکال سندی روایت تحف العقول در مباحث پیش مرتفع شد و این روایت، روایتی پذیرفتنی است؛(2)لیکن «وجوه» شامل متنجّسات نیست و متنجّس عنوان «وجوه النجس» را ندارد. عبارت «من وجوه النجس» به این معناست که خود آن شیء، یکی از عناوین نجس باشد، مانند دم، بول و یا خمر که وجوه و عناوینی برای «نجس» هستند.
ممکن است به این مطلب اشکال شود که تفکیک بین نجس و متنجّس، مربوط به فقهاست و در آیات و روایات، این تفکیک وجود ندارد.(3)پاسخ این است که در روایت تحف العقول، «وجوه» جمع وجه است و «وجه» به معنای عنوان است؛ یعنی آنچه به عنوان اوّلی (عنوان خودش) نجس است. فرش از این حیث که فرش است، نجس نیست؛ امّا اگر نجاستی به آن اصابت کند، از حیث آن نجاست نجس میشود.
روغن نیز همین حکم را دارد؛ امّا خون، بول و خمر به عنوان خودشان نجس هستند و وجوه و عناوین و حیثیتهایی از «نجاست» به شمار میروند.
2-2. روایت دوم و بیان اشکالات استدلال:
دستۀ دوم، روایات امر به اهراق است. در برخی از این روایات،(4)امر به اهراق مایعاتی شده است که با نجاست، ملاقات کردهاند و در برخی دیگر،(5)امر به اهراق آبگوشتی شده که موش داخل آن افتاده است.
شاید تصوّر شود که این روایات، دلالت بر حرمت همۀ انتفاعات متنجّس دارد،
وگرنه در مورد آبگوشت نجس، امر به اهراق نمیشد و میتوانستیم آن را به کودک یا حیوان بدهیم و یا آن را پای درختی بریزیم؛ ولی روایات، امر به اهراق کردهاند.
اشکال نخست در استدلال به این روایات، این است که این روایات، ظهور در منع از اکل و شرب دارد. اشکال دوم این است که امر به اهراق، امر ارشادی است؛ یعنی اگر کسی آبگوشتی دارد که نجس شده، امّا نمیخواهد آن را برای خوردن و آشامیدن استفاده کند، دور ریختنش بر او واجب نیست.
2-3. روایت سوم و بیان اشکالات استدلال:
در برخی از روایات، از امام علیه السلام سؤال کردهاند که روغن متنجّس را چه کنیم؟ امام علیه السلام فرمودهاند: برای استصباح استفاده کنید. استدلال این است که مطابق ظاهر روایات، اگر منفعت دیگری هم جایز بود، امام علیه السلام باید بیان میکردند. پس این که میفرمایند: فقط برای استصباح استفاده کنید، روشن کنندۀ این مطلب است که سایر انتفاعات جایز نیست.
اشکال نخست در این استدلال، این است که در برخی از این روایات، انتفاع دیگری هم ذکر شده است. البتّه این روایت ضعیف است.(1)
دوم اینکه امام علیه السلام در این روایات، در مقام این بودهاند که خوردن را ممنوع کنند و حصر در این روایات، حصر اضافی است، نه حصر حقیقی.
2-4. روایت چهارم و بیان اشکال استدلال:
دستۀ دیگر روایات، روایاتی است که در آنها از امام علیه السلام دربارۀ روغنی سؤال کرده بودند که در آن موش افتاده است. امام علیه السلام فرمودند: اگر روغن جامد است، قسمتهایی که با موش تماس داشته، دور بریز و اگر روغن مایع است، آن را برای
1) (1) . به عنوان مثال، در نوادر راوندی آمده است که امام علیه السلام فرمود: میتوانید از آن به عنوان صابون استفاده کنید (به نقل از: مستدرک الوسائل: ج 13 ص 72).
استصباح استفاده کن.(1)
شیخ انصاری رحمه الله مفاد این روایات را هم کنایه از حرمت اکل میداند.(2)دلیل ایشان این است که دربارۀ روغن جامدی که موش در آن افتاده است نیز اجماع داریم که اگر از آن برای استصباح استفاده کنیم، اشکالی ندارد.(3)
ولی محقّق خوئی قدس سره برخلاف شیخ رحمه الله، امر به طرح در این روایات را ظاهر در حرمت مطلق انتفاع میداند،(4)به این بیان که وقتی گفته میشود «آن را طرح میکنیم و کنار میاندازیم»، ظاهر در این معناست که هیچ استفادهای از آن نمیتوان کرد. سپس ایشان میفرماید: همان پاسخی که به روایات اهراق دادیم، اینجا نیز میدهیم؛ یعنی امر به طرح، یک امر ارشادی است و امر مولوی نیست تا قابلیت استدلال داشته باشد.
در نتیجه، در میان روایات نیز روایتی که به نحو مولوی بر حرمت همۀ انتفاعات متنجّس، دلالت کند، موجود نیست.
شیخ اعظم رحمه الله پس از بیان و بررسی آیات و روایات، اجماعاتی را نقل میکند که ادّعا شده این اجماعات در مقابل اصل و قاعدۀ اوّلی است و حاکی از این است که انتفاع به متنجّس، مطلقاً جایز نیست، مگر در همان مواردی که اجازه داده شده است.
ایشان این اجماعات را به تفصیل بررسی میکند. بررسیهای ایشان از نظر اجتهادی و استنباطی، حاوی نکات و دقایقی است که برخاسته از زحمت و دقّت زائد الوصف ایشان است و برای سالک مسیر اجتهاد، بسیار مفید و حائز اهمّیت است.(5)
اینک در ابتدا باید بررسی شود که آیا واقعاً اجماعی در مقابل اصل و قاعده، موجود است یا خیر؟
1) (1) . مثل روایت «عَن أبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلی علیه السلام: أنَّه سُئِلَ عَن فأرَةٍ وَقَعَت فی سَمنٍ. قالَ: إن کانَ جامِداً ألقاها وَمَا حَولَها وَأکلَ الباقی وَ إن کانَ مائِعاً فَسَدَ کلُّه وَیُستَصبَحُ بِه» (مستدرک الوسائل: ج 13 ص 72).
2) (2) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 47.
3) (3) . همان.
4) (4) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 132.
5) (5) . ر. ک: کتاب المکاسب: ج 1 ص 47-49.
3-1. اختلاف اقوال دربارۀ اجماع:
شیخ انصاری رحمه الله عبارتهایی را از سیّد مرتضی رحمه الله،(1)شیخ طوسی رحمه الله(2)و سیّد بن زهره رحمه الله(3)نقل میکند.(4)در این سه کتاب، عبارتهایی وجود دارد که ممکن است مُفهم نقل اجماع باشد بر اینکه انتفاع به متنجّس، مطلقاً جایز نیست. شیخ رحمه الله سخن این بزرگان را بررسی میکند و به این باور میرسد که از عبارات ایشان، چنین اجماعی فهمیده نمیشود.
ایشان سپس اقوال متأخّران را نقل میکند و نشان میدهد که حتّی اگر سخن متقدّمان (سیّد مرتضی، شیخ طوسی و سیّد ابن زهره قدس سرهم) مفید اجماع بر عدم جواز انتفاع به متنجّس باشد، امّا مخالفت بیشتر متأخّران، این اجماع را موهون میکند.(5)
شیخ انصاری رحمه الله در این بحث از علّامه رحمه الله،(6)محقّق رحمه الله(7)و شهید ثانی رحمه الله،(8)عبارتهایی را نقل میکند که بر جواز مطلق انتفاع به متنجّس، دلالت دارند، بجز در اکل و شرب و مانند آن.
3-2. جمع شیخ انصاری میان کلمات متقدّمان و متأخّران
شیخ اعظم رحمه الله بر این باور است که کلمات متقدّمان نیز نه تنها مفید اجماع حرمت
1) (1) . «وممّا انفردت به الإمامیّة أنّ کلّ طعام عالجه الکفّار من الیهود و النصاری وغیرهم ممّن یثبت کفرهم بدلیلقاطع فهو حرام لا یجوز أکله ولا الإنتفاع به، وخالف باقی الفقهاء فی ذلک. وقد دللنا علی هذه المسألة فی کتاب الطهارة، حیث دللنا علی أن سؤر الکفّار نجس» (الإنتصار: ص 409).
2) (2) . «دلیلنا إجماع الفرقة وأخبارهم» (الخلاف: ج 6 ص 92).
3) (3) . «وهو إجماع الطائفة» (غنیة النزوع: ص 213).
4) (4) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 47-49.
5) (5) . همان.
6) (6) . «وکلّ ما حکم بنجاسته لم یجز استعماله، ولو اضطرّ معه إلی الطهارة تیمّم، إنّما اعتبر (الحکم) لأنّه أعم، إذ قدیحکم بنجاسة ما لیس بنجس فی نفسه، ویرید (بالمنع من استعماله) الإستعمال فی الطهارة أو إزالة الخبث أو الأکل أو الشرب دون غیره مثل بل الطین وسقی الدابة» (المعتبر: ج 1 ص 105).
7) (7) . حاشیه الإرشاد (مخطوط) ص 28.
8) (8) . «ولا فرق فی عدم جواز بیعها علی القول بعدم قبولها الطهارة بین صلاحیتها للإنتفاع علی بعض الوجوه وعدمه، ولا بین الإعلام بحالها وعدمه، علی ما نصّ علیه الأصحاب وغیرهم» (مسالک الأفهام: ج 3 ص 119).
مطلق انتفاع نیست، بلکه موافق با کلمات متأخّران است. ایشان با عبارت «والذی أظنّ وإن کان الظنُّ لا یغنی لغیری شیئاً»(1)میفرماید:
آنچه که من گمان میکنم - اگرچه ظنّ من فقط برای خودم حجّت است و برای دیگران مفید نیست -، این است که کلمات قدما نیز موافق کلمات متأخّران است و مراد از انتفاع درکلمات قدما، انتفاعات رایجی است که مربوط به اکل و شرب و اطعاماند.
عبارت «و إن کان الظنّ لا یغنی لغیری شیئاً»، قرینه است بر اینکه مقصود شیخ رحمه الله از این ظن، ظنّ اصطلاحی که اعتبار ندارد، نیست؛ بلکه اطمینان است؛ زیرا ظنّ غیر معتبر، برای خود شخص ظان نیز حجّت نیست، حال آنکه ایشان میگوید: «لا یغنی لغیری».
به هر حال، ایشان با این بیان در صدد است که میان کلمات متقدّمان و متأخّران جمع کند. سپس متذکّر میشود که: اگر قدما هم مخالفت کرده باشند، امّا موافقت متأخّران، برای دفعِ وهم و تأیید اصل و قاعدۀ اوّلی، کفایت میکند.
3-3. نقد استدلال به اجماع:
اشکال نخست: نخستین اشکال استدلال به اجماع، وجود آرای مخالف است که در بحث پیش به آن اشاره شد.
اشکال دوم: برخی از بزرگان اشکال کردهاند که این اجماعات، اجماعات منقول است و اجماع منقول، حجّیت ندارد.(2)
لیکن در پاسخ میتوان گفت: اگر اجماع منقول را یک یا دو نفر نقل کرده باشند، میتوان گفت این اجماع منقول حجّیت ندارد؛ امّا اگر اجماع را پنج یا شش نفر نقل کنند، نمیتوان به آسانی در کبرا خدشه کرد و گفت که این اجماع حجّت نیست.
جناب شیخ رحمه الله با تمام مهارتی که در اصول دارد و در اصول، اجماع منقول را حجّت ندانسته است،(1)امّا در اینجا سخنی از عدم حجّیت اجماع به میان نیاورده است. ایشان میتوانست از ابتدا بگوید که اجماع مورد ادّعای سیّد مرتضی، شیخ و ابن زهره قدس سرهم، اجماع منقول است و حجّیت ندارد؛ امّا از آنجا که ناقلان این اجماع، هم متعدّد هستند و هم اکابر و فحول علم هستند، نمیتوان نسبت به اجماعات منقول بیاعتنا بود.
اشکال سوم: مطلب دیگر اینکه برخی از فقها، اجماعات ادّعا شده را از نوع اجماع مدرکی یا محتمل المدرک دانستهاند و از این رو، این اجماع را قابل استناد نمیدانند.(2)
دلیل ایشان وجود همین دلایل قرآنی و روایی است که در صفحات پیش بررسی شد.
در نقد این اشکال نیز میتوان گفت: کبرای این اشکال درست است و اجماع مدرکی کاشف از قول معصوم علیه السلام نیست؛ امّا سخن اینجا است که به راستی اجماع مدرکی چیست؟
به نظر میرسد که: اگر فقیه برای استدلال، هم به اجماع استدلال کند و هم به اخبار یا آیات (مانند شیخ طوسی رحمه الله که میفرماید: «دلیلنا إجماع الفرقة و أخبارهم»)،(3)این گونه اجماع، اجماع مدرکی است؛ امّا اگر تنها به اجماع اشاره کند (مانند ابن زهره رحمه الله که در غنیة میگوید: دلیل «اجماع الطائفة» است،(4)و یا عبارتی که سیّد مرتضی قدس سره در الانتصار دارد(5)و دلیل دیگری در سخنش نیست)، این گونه اجماع، مدرکی و یا محتمل المدرک نیست، حتّی اگر فقیه دیگری دلایل دیگری را از میان آیات و روایات یافته باشد. اجماعی مدرکی و یا محتمل المدرک اجماعی است که ناقل اجماع، مدارک دیگر را نیز در نظر داشته باشد و یا سخنش به گونهای باشد که ما چنین مطلبی را
احتمال دهیم. اگر اعتبار هر اجماعی که نقل شده، به واسطۀ مدارک دیگری که در دست ما وجود دارد از بین برود، تقریباً در فقه ما اجماعی باقی نمیماند. همۀ موارد نقل اجماع، باید از این جهت بررسی شود تا مشخّص شود کدام اجماعات، مدرکی و فاقد اعتبارند و کدامشان معتبر هستند.
البتّه دربارۀ برخی از اجماعات منقول، بویژه اجماعاتی که بزرگانی همچون سیّد مرتضی و شیخ طوسی قدس سرهما ادّعا میکنند، این احتمال میرود که مرادشان اجماع «علی القاعده» یا «علی الدلیل» است. گاهی فقیه، خبری صحیح السند و مورد اطمینان یافته است، امّا به دلیلی نمیخواهد آن را ذکر کند و از سوی دیگر، اطمینان دارد که هر فقیهی که این خبر را ببیند، مطابق آن فتوا میدهد. در این صورت، اگر دلیل او از قواعد مسلّم فقه باشد، اجماعی که ادّعا میکند اجماع علیالقاعده است، و اگر دلیلی همچون آیات و روایات باشد، اجماع مورد ادّعای او اجماع علیالدلیل نامیده میشود.
سیّد مرتضی رحمه الله با توجّه به اینکه خبرواحد را معتبر نمیدانست و از سوی دیگر، برخی از این اخبار برای او اطمینانبخش بود، گاهی از این شیوه استفاده کرده است.
این مطلب در اجماعات موجود در کتاب الخلاف شیخ طوسی رحمه الله روشنتر است؛ زیرا ایشان در کتاب الخلاف، در مقام ذکر مسائل فقهیِ مورد اختلاف میان شیعه و اهل سنّت بوده و تلاش کرده است که در مقابل اهل سنّت به روایات شیعه استدلال نکند، چه آنکه ممکن است فقیه سنّی روایات شیعه را قبول نداشته باشد. به جای اینکه بگوید دلیل ما این روایت است، میگوید «دلینا اجماع الفرقة»؛ زیرا اهل سنّت در کنار قرآن و روایات، اجماع را هم به عنوان یک دلیل، معتبر میدانند.
تفاوت اجماع مدرکی با اجماع علی القاعده، این است که در اجماع مدرکی، فقیه آرای فقها را دیده و اتّفاق نظر ایشان را به دست آورده است، امّا باور دارد که این اتّفاق آراء، مبتنی بر فلان روایت یا آیۀ شریفه است. ولی اجماع علی القاعده یا اجماع علی الروایة، در حقیقت اجماع نیست؛ بلکه اشاره به یک دلیل محکم و یا یک قاعدۀ فقهی است که به زعم فقیه، هر فقیه دیگری که آن را ببیند، بر طبق آن فتوا میدهد.
اشکال چهارم: شیخ انصاری رحمه الله متعرّض هیچ کدام از اشکالات یاد شده، نمیشود و فقط مناقشۀ صغروی را مطرح میکند.(1)ایشان با اشاره به عبارتهای سیّد مرتضی و شیخ طوسی و سیّد بن زهره رحمهم الله بر این باور است که این عبارتها، اصلاً بیانگر ادّعای اجماع نیستند. بنا بر این، بهتر است به بررسی عبارتهای فقها بپردازیم:
3-4. عبارات سیّد مرتضی:
سیّد مرتضی رحمه الله در دو مبحث از مباحث کتاب انتصار، عبارتهایی دارد که از آن معنای اجماع برداشت شده است: یکی در کتاب الطهارة و دیگری در بحث ذبائح.
عبارت ایشان در بحث ذبائح این است که:
وممّا انفردت بین الإمامیّة، أنّ کلّ طعام عالجه الکفّار من الیهودی والنصرانی وغیرهم ممّن ثبت کفرهم بدلیل قاطع، لا یجوز أکله ولا الإنتفاع به، وخالف باقی الفقهاء فی ذلک. وقد دللنا علی ذلک فی کتاب الطهارة حیث دللنا علی أنّ سؤر الکفّار نجس؛(2)از جمله مسائلی که امامیّه بر آن متفرّد است، این است که خوردن و انتفاع از غذایی که اهل کتاب و کسی که کفرش با دلیل قاطع ثابت شده است (مانند: خوارج و ناصبیها) آن را درست میکنند و با آن مباشرت دارند، جایز نیست؛ ولی باقی فقها (فقهای اهل سنّت) در این مسئله اختلاف نظر دارند. دلیل فتوای شیعه، همان است که درکتاب طهارت گفتیم که باقیماندۀ غذای کافر، نجس است.
ایشان در کتاب الطهارة میفرماید:
وممّا انفردت به الإمامیّة: القول بنجاسة سؤر الیهودی والنصرانی وکلّ کافر، وخالف جمیع الفقهاء فی ذلک. وحکی الطحاوی عن مالک فی سؤر النصرانی والمشرک أنّه لا یتوضّأ به، ووجدت المحصّلین من أصحاب مالک یقولون: إنّ
ذلک علی سبیل الکراهیّة لا التحریم لأجل استحلالهم الخمر والخنزیر ولیس بمقطوع علی نجاسته، فکأنّ الإمامیّة منفردة بهذا المذهب. ویدلّ علی صحّة ذلک:
مضافاً إلی إجماع الشیعة علیه، قوله جلّ ثناؤه: «إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ»1 ؛2
نظر امامیّه این است که باقی ماندۀ غذای یهودی و نصرانی و هر کافری، نجس است.
فقهای اهل سنّت با این نظر مخالفت کردهاند. طحاوی از مالک که یکی از ائمۀ اهل سنّت است نقل میکند که از باقیماندۀ آبی که مسیحی و یا مشرک از آن نوشیده است، نمیتوان وضو گرفت. من شاگردان اصحاب مالک را دیدهام که میگویند: این «لا یتوضّأ» معنای کراهت دارد نه حرمت؛ زیرا اهل کتاب خمر و خوک را حلال میدانند و مقطوع النجاسة نمیدانند. پس گویا امامیّه منفرد به این قول هستند و علاوه بر اجماع شیعه بر آن، آیۀ شریفه«إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ» نیز بر آن دلالت میکند.
ظاهر عبارت نخست، این است که چون اهل کتاب و کفّار نجس هستند، غذایی که درست میکنند، متنجّس میشود و خوردن آن و انتفاع از آن جایز نیست. از عبارت «و ممّا انفردت بین الإمامیّة» نیز معنای اجماع فهمیده میشود. از عبارت دوم سیّد قدس سره نیز فهمیده میشودکه فقهای شیعه اجماع دارند بر اینکه انتفاع به متنجّس جایز نیست.
لیکن برخی از بزرگان، از جمله شیخ انصاری رحمه الله معتقدند که این عبارت، لفظی نیست که دالّ بر اجماع باشد؛ بلکه دالّ بر این معناست که این فتوا فقط در بین امامیّه وجود دارد و امامیّه در این نظر منفرد هستند و در میان اهل خلاف وسنّیها، چنین فتوایی نیست.
دیدگاه شیخ انصاری رحمه الله این است که عبارت دوم سیّد قدس سره نیز دلالت دارد بر اینکه براساس اجماع فقهای شیعه، آنچه را که اهل کتاب با آن مباشرت دارند، نجس میشود؛ امّا بحث حرمت اکل و انتفاع، داخل در معقد اجماع نیست، بلکه از فروع متفرّع بر نجاست است.(1)
1) (3) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 47 و 48.
پاسخ اشکال: به نظر میرسد که این سخن درست نیست و عبارت «ممّا انفردت به الامامیّة»، ظهور بسیار قوی دارد در اجماع امامیّه و به این معناست که همۀ فقهای شیعه، قائل به این فتوا هستند. صاحب معالم رحمه الله یکی از الفاظ دالّ بر اجماع را همین تعبیر «و ممّا انفردت به الإمامیّه» دانسته است. بلی، این عبارت علاوه بر ظهور در اجماع، دلالت بر انفراد امامیّه به معنای عدم موافقت اهل سنّت هم دارد.
برخی از فقها(1)معتقدند که شیخ انصاری رحمه الله در مطلب دومی که از کتاب الطهارة سیّد مرتضی رحمه الله ذکر شد، میان نجاست سؤر کافر و عدم جواز انتفاع، خلط کرده است؛ امّا نظر صحیح این است که هیچ خلطی در کلام شیخ رحمه الله وجود ندارد؛ لیکن این نظر ایشان که اجماع منقول سیّد رحمه الله را فقط مربوط به نجاست آب و غذای دستخورده و دهانخوردۀ اهل کتاب میداند، صحیح نیست.
توضیح اینکه: سیّد مرتضی رحمه الله در کتاب الطهارة، به نجاست غذایی که دستخوردۀ اهل کتاب است، حکم میکند و برای این حکم، اجماع امامیّه و آیۀ«إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ» را به عنوان دلیل ذکر کرده است، سپس در کتاب ذبائح، هر گونه استفاده از غذای متنجّس به اهل کتاب را غیر جایز دانسته و در مقام تعلیل، اشاره میکند به همان دلیلی که پیشتر در کتاب الطهارة ذکر کرده است؛ یعنی حرمت انتفاع به متنجّس، معقد همان اجماعی است که در کتاب الطهارة ذکر شده است. بنا بر این، این اشکال صغروی که شیخ اعظم رحمه الله به عبارت سیّد مرتضی رحمه الله دارد، وارد نیست.
3-5. عبارتهای شیخ طوسی:
شیخ طوسی رحمه الله در کتاب الخلاف میفرماید:
جاز الإستصباح به و لا یجوز أکله ولا الإنتفاع به بغیر الإستصباح وبه قال الشافعی. و قال قوم من اصحاب الحدیث: لا ینتفع به بحال لا بالإستصباح ولا بغیره، بل یراق کالخمر، وقال أبو حنیفه: یستصبح به ویباع، وقال داوود: إن کان
1) (1) . ر. ک: دراسات فی مکاسب المحرّمة: ج 2 ص 78.
المایع سمناً لم ینتفع به بحال وإن کان ما عداه من الأدهان لم ینجّس بموت الفأرة فیه ویحلّ أکله وشربه؛(1)[اگر در روغن زیتونی موش بیفتد] استصباح با این روغن جایز است، امّا خوردن و انتفاع به آن - جز برای استصباح - جایز نیست. شافعی [که فقه او به فقه شیعه نزدیکتر از سایر مذاهب است]، همین نظر را دارد و میگوید: قومی از اصحاب حدیث گفتهاند که هیچ انتفاعی از آن جایز نیست و باید دور ریخته شود. داوود [که یکی از علمای اهل سنّت است و کتاب حدیث او به نام سنن أبی داوود معروف است] گفته است که اگر روغن مایع، سمن(2)باشد، هیچ انتفاعی از آن جایز نیست؛ امّا اگر روغن زیتون و یا روغن دیگری باشد، با مردار موش، نجس نمیشود.
چنانکه مشاهده شد، شیخ طوسی رحمه الله ابتدا نظر خودش را بیان کرد و گفت: «جاز الإستصباح و لا یجوز أکله و لا الإنتفاع به؛ اگر موش در روغن زیتون افتاد استصباح با آن جایز است، امّا خوردن و یا انتفاع از آن (جز برای استصباح) جایز نیست». ایشان سپس به نقل اقوال مخالفان پرداخته و پس از آن، دلیل نظر خودش را با عبارت «دلیلنا إجماع الفرقة و أخبارهم» بیان کرده است.
شیخ انصاری رحمه الله در این مورد میفرماید:
الظاهر أنّ معقده ما وقع الخلاف فیه بینه وبین من ذکر من المخالفین، إذ فرق بین دعوی الإجماع علی محلّ النزاع بعد تحریره وبین دعواه ابتدائاً علی الأحکام المذکورة فی عنوان المسئله فإنّ الثانی یشمل الأحکام کلّها والأوّل لا یشمل إلّا الحکم الواقع مورد الخلاف؛(3)معقد اجماعی که شیخ طوسی رحمه الله ادّعا کرده، آن
چیزی است که مورد اختلاف بین شیخ رحمه الله و مخالفان و دربارۀ تفاوت حکم روغن زیتون و سمن (نوعی روغن) است.
شیخ انصاری رحمه الله برای توضیح نظر خود میگوید: ادّعای اجماع به دو صورت بیان میشود: گاهی فقیه، نخست نزاع را تحریر میکند و پس از تحریر نزاع، برای مدّعای خودش ادّعای اجماع مینماید، و گاهی از ابتدا اجماع را برای شماری از احکام ادّعا میکند. اگر ادّعای اجماع از نوع دوم باشد، همۀ احکام را شامل میشود. مثلاً اگر شیخ طوسی رحمه الله میفرمود که اجماع داریم بر عدم جواز خوردن روغن زیتون نجس و بر عدم جواز انتفاع به آن، ما میگفتیم شیخ طوسی رحمه الله ادّعای اجماع کرده است. امّا شیخ طوسی رحمه الله دعوای اجماع را پس از تحریر محلّ نزاع ذکر کرده است؛ یعنی ابتدا قول خودش را بیان میکند و پس از آن میفرماید: نظر شافعی هم همین است. سپس قول اصحاب حدیث را نقل و بعد قول ابو حنیفه و ابی داوود را بیان میکند و پس از همۀ اینها میفرماید: «دلیلنا إجماع الفرقة». بنا بر این، ذکر ادّعای اجماع پس از تحریر نزاع، دلالت بر این دارد که معقد اجماع، همان است که محلّ نزاع بین شیخ رحمه الله و دیگران بوده است. نظر اصحاب حدیث یا داوود، این بود که اگر موش در یک نوع روغن بنام سمن بیفتد، نجس میشود و اگر در روغن زیتون بیفتد نجس نمیشود؛ زیرا در روایت فقط «سمن» ذکر شده و سخنی از «زیت» به میان نیامده است. بنا بر این، محلّ نزاع بین ابی داوود و شیخ رحمه الله در این است که آیا حکم نجاست روغن بهوسیلۀ مردار موش، فقط مختصّ سمن است یا سایر روغنها را نیز شامل میشود. «اجماع الفرقة» دلیل برای این مطلب است که هر نوع روغن مایعی که در آن موش بیفتد، نجس میشود.
شیخ انصاری رحمه الله پس از این اشکال میگوید: «فافهم واغتنم».(1)
لیکن محقّق ایروانی قدس سره به شیخ انصاری رحمه الله اشکال میکند(2)که عبارت شیخ طوسی رحمه الله ظاهر در این مطلب است که میان ایشان و ابی داوود در خود حرمت انتفاع به
روغن زیتون نیز اختلاف وجود دارد. نظر ابی داوود این است که اگر موش در روغن زیتون بیفتد، انتفاع به آن جایز است، ولی دیدگاه شیخ طوسی رحمه الله این است که هیچ انتفاعی جایز نیست. بنا بر این، نظر شیخ انصاری رحمه الله پذیرفته نیست و معقد اجماعی که شیخ طوسی رحمه الله ادّعا کرده، همین محلّ نزاع (حرمت انتفاع از متنجّس) است.
همچنین دیدگاه نظر محقّق خوئی قدس سره هم این است که سخن شیخ انصاری رحمه الله دربارۀ تفاوت میان «دعوی الإجماع أوّلاً و دعوی الإجماع ثانیاً» صحیح است؛ امّا اینکه ایشان کلام شیخ طوسی رحمه الله را از نوع «دعوی الإجماع ثانیاً» میداند، اشتباه است.
عبارت «دلیلنا إجماع الفرقة» در کلام شیخ طوسی رحمه الله دربارۀ صدر مسئله است که فرمود: «جاز الإستصباح و لا یجوز الأکل و لا الإنتفاع به».(1)
به نظر میرسد که اشکال محقّق خوئی قدس سره - که شاید به تبع اشکال محقّق ایروانی قدس سره باشد - کاملاً بجا و پذیرفته است. واقع مسئله این است که شیخ طوسی رحمه الله فتوای خود را بیان کرده و فرموده است: «جاز الإستصباح ولا یجوز الأکل ولا الإنتفاع به»، سپس اقوال مخالفان را ذکر کرده و پس از آن برای فتوای خود دلیل آورده است. بنا بر این، معقد ادّعای اجماع شیخ طوسی رحمه الله، تمام آن فتوا و از جمله حرمت انتفاع به متنجّس است.
3-6. عبارت سیّد ابن زهره:
عبارت سیّد بن زهره رحمه الله این است که:
وشرطنا فی المنفعة أن تکون مباحة تحفّظاً من المنافع المحرّمة ویدخل فی ذلک کلّ نجس لا یمکن تطیهره عدا ما استثنی من بیع الکلب المعلّم للصید والزیت النجس للإستصباح به تحت السماء وهو اجماع الطائفة؛(2)منفعت باید منفعت مباح باشد و حرام نباشد. این حکم شامل هر نجسی است که تطهیرش ناممکن باشد، بجز مواردی که استثنا شده است، مانند سگ شکاری و روغنی که برای استصباح زیر آسمان استفاده میشود. تمام فقها در این حکم اجماع دارند.
واژۀ «ذلک» نیز در کلام ایشان از الفاظی است که محلّ بحث است و باید مشخّص شود که مشارٌ إلیه آن چیست.
دربارۀ مرجع ضمیر «هو» در عبارت «و هو إجماع الطائفة» و معقد این اجماع، سه احتمال وجود دارد:
احتمال نخست این است که «هو» به اصل استثنا باز میگردد. توضیح اینکه: ایشان میفرماید: «هرچیزی که تطهیر آن ممکن نیست، در حکم ما به عدم جواز، داخل است»، سپس مواردی را استثنا میکند. احتمال نخست این است که «هو» به این استثنا باز گردد؛ یعنی ایشان میخواهد بگوید استثنای مواردی مانند سگ شکاری و روغن نجس، بهخاطر اجماع است.
احتمال دوم این است که «هو» به اصل آن فتوا و شرط منفعت (وشرطنا فی المنفعة أن تکون مباحة) باز میگردد.
احتمال سوم این است که اجماع، دلیل «و یدخل فی ذلک» است؛ یعنی اجماع طایفه بر این است که شرط اباحۀ منفعت، شامل نجسهای غیر قابل تطهیر نیز میشود.
بررسی این احتمالات سهگانه، مسیر فتوا را عوض میکند. اگر احتمال سوم صحیح باشد و معقد اجماع، فتوای «و یدخل فی ذلک، کلّ نجس لا یمکن تطیهره» باشد، در این صورت، اجماع سیّد بن زهره رحمه الله دلیلی در مقابل اصل و قاعدۀ اوّلی در باب انتفاع به متنجّس، خواهد بود.
دیدگاه شیخ انصاری رحمه الله این است که:
و أمّا إجماع السیّد فی الغنیة، فهو فی أصل مسألة تحریم بیع النجاسات، لا فیما ذکره من أنّ حرمة بیع المتنجّس من حیث دخوله فی ما یحرم الإنتفاع به؛(1)اجماع در مورد اصل حرمت بیع نجاسات، بیان شده است، نه آنچه سیّد سپس افزوده و داخل حکم کرده است (کلّ نجس لا یمکن تطهیره).
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 47-48.
به بیان دیگر، اجماع بر تحریم بیع نجاسات واقع شده است، امّا نه از باب اینکه هر نجسی قطعاً داخل در «ما لا ینتفع به و ما لا یمکن الإنتفاع به» است. ایشان سپس میگوید:
وبالجملة فلاینکر ظهور کلام السیّد فی حرمة الإنتفاع بالنجس الذاتی والعرضی، لکن دعوی الإجماع علی ذلک بعیدةٌ عن مدلول کلامه جدّاً؛(1)انکار نمیکنیم که کلام سیّد بن زهره رحمه الله ظهور در حرمت انتفاع به نجس ذاتی و عرضی دارد؛ امّا اینکه بگوییم ادّعای اجماع در کلام ایشان مربوط به این حکم است، از مدلول کلام ایشان بسیار بعید است.
لیکن به نظر میرسد که این اشکال شیخ انصاری رحمه الله نیز وارد نیست؛ زیرا سیّد بن زهره رحمه الله در ابتدا حکم بطلان معاملۀ مبیعی که انتفاع از آن جایز نیست را بیان کرده و سپس میگوید: هر نجس غیر قابل طهارتی، مصداق چیزهایی است که انتفاع از آنها جایز نیست. کلام ایشان کاملاً روشن در این معناست که اگر چیزی نجس شد، اجماعاً استفاده از آن حرام است. بنا بر این، اجماع در اینجا به خوبی از کلام ایشان استفاده میشود.
3-7. نتیجۀ بررسی اجماعات
به نظر میرسد که اجماعات مورد ادّعای این سه بزرگوار، از نظر صغروی مشکلی ندارد و حقیقتاً در مقابل اصل و قواعد اوّلیهای که بر اباحۀ انتفاع به متنجّس، دلالت داشت، ادّعای اجماع بر عدم اباحه وجود دارد؛ لیکن اشکال در این است که این گونه اجماعات، مخصوصاً اجماعات شیخ طوسی رحمه الله - غالباً اجماع «مبنی بر دلیل» یا اجماع «مبنی بر قاعده» است و این گونه اجماعات، اجماع اصطلاحی نیست تا کاشف از قول معصوم علیه السلام باشد.
1) (1) . همان.
بیان شد که اقتضای اصل برائت و قاعدۀ اوّلی حلّیت، در مورد انتفاع به متنجّس، جواز است مگر مواردی که با دلیل، خارج شدهاند. سپس لازم بود که دلایل خاص نیز بررسی شود تا مشخّص شود که آیا دلیلی در مقابل و در تعارض این اصل و قاعدۀ اوّلی وجود دارد یا خیر. در این مقام، آیات و روایات و اجماعاتی که احتمال داشت در مقابل اصل برائت و اصل حلّیت باشد، بررسی شد. نتیجۀ بحث و بررسی تمام این دلایل، این است که درمورد انتفاع به متنجّس، نه آیات قرآن، نه روایت معصومین علیهم السلام و نه اجماع فقها، هیچ کدام در تقابل با اصل اوّلی (اصل برائت و قاعدۀ حلّیت) نیست.
در بند پیش روشن شد که استفاده از روغن متنجّس برای انتفاعاتی بجز استصباح نیز جایز است. اینک بحث در این است که آیا با وجود جواز انتفاع، خرید و فروش روغن متنجّس نیز به قصد انتفاعات دیگر جایز است، یا خرید و فروش آن فقط منحصر به قصد استصباح است؟ نظر شیخ اعظم رحمه الله این است که ظاهر، جواز بیع است.(1)ایشان در ذیل عبارتی از علاّمۀ حلّی رحمه الله، همین حکم را از شهید ثانی رحمه الله و محقّق ثانی رحمه الله نقل کرده است.(2)
وجه طرح این بحث، این است که در روایات، فقط مسئلۀ بیع برای استصباح بیان شده و در کلمات فقها نیز - به پیروی از روایات - فقط همین بیع، مطرح گردیده است.
پس چه بسا این مسئله، سبب توهّم حصر جواز بیع روغن متنجّس در قصد استصباح شود؛ امّا واقعیت این است که از این روایات و فتاوا، انحصار فهمیده نمیشود.
مقتضای قاعده این است که بین وجود منفعت حلال و جواز بیع، ملازمه است و اگر چیزی دارای منفعت حلال باشد، بیعش به خاطر آن منفعت حلال، جایز
است. علاوه بر اینکه اطلاقات«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»1 و«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»2 نیز در اینجا جریان دارد.
شیخ انصاری رحمه الله در اینجا برای استدلال به اباحه، به روایت تحف العقول نیز تمسّک کرده که میفرماید:
کلّ شیء یکون لهم فیه الصلاح من جهت من الجهات فهذا کلّه حلال بیعه وشرائه وإمساکه؛(1)اگر در یک شی، جهتی از جهات منفعت و مصلحت موجود باشد، خرید و فروش و نگهداری آن جایز است.
یکی از نکات حائز اهمّیت در این بحث، این است که خود «بیع» را یکی از مصادیق انتفاع بدانیم. در این صورت، نیازی به تمسّک به عمومات و اطلاقات نظیر «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» و یا رجوع به قواعد و اصول دالّ بر حلّیت نیست.
لیکن اشکالی در این مطلب وجود دارد و آن اینکه انتفاعات، انصراف از بیع دارند؛ یعنی وقتی گفته میشود این شیء دارای منافعی است، عقلا خوردن، نوشیدن و برخی موارد دیگر استفاده از آن را جزء انتفاعات میدانند؛ امّا بیع را جزء انتفاعات نمیدانند.
گذشته از این اشکال، توهّم اینکه از این طریق میتوان بدون نیاز به اطلاقات و عمومات، قائل به صحّت معاملۀ متنجّس شد، توهّمی باطل است؛ زیرا اصل اوّلی در باب معاملات، «اصالة الفساد» است. اگر در معاملهای شک کردیم که بیع - و به تبع آن، نقل و انتقال - واقع شده است یا نه، اصل بر عدم نقل و انتقال است. پس، اگر بیع، مصداقی از انتفاعات باشد، از آنجا که در مورد متنجّس شک داریم که بیع واقع میشود یا نه، اصل بر عدم نقل و انتقال است. پس بر خلاف تصوّر فوق، نتیجۀ التزام به آن، عدم صحّت بیع متنجّس است، نه صحّت آن.
1) (3) . تحف العقول: ص 333.
بنا بر این، واقعیت این است که دلیل جواز بیع متنجّس، همان اطلاقات و عمومات باب و نیز تمسّک به قاعدهای است که مطابق آن هر چیزی که منفعت حلال دارد، بیعش به خاطر آن منفعت حلال جایز است.
این همۀ سخن، دربارۀ بیع روغن متنجّس بود که به پایان رسید.
شیخ اعظم قدس سره دربارۀ بیع سایر متنجّسات (غیر از روغن) مینویسد:
ثمّ لو قلنا بجواز البیع فی الدهن لغیر المنصوص من الإنتفاعات المباحة فهل یجوز بیع غیره من المتنجّسات المنتفع بها فی المنافع المقصودة المحلّلة کالصبغ والطین و نحوهما؟ أم یقتصر علی المتنجّس المنصوص وهو الدهن غایة الأمر التعدّی من حیث غایة البیع إلی غیر الإستصباح؟ إشکالٌ؛(1)سپس اگر بیع روغن را برای انتفاعات مباح غیر منصوص، جایز بدانیم، آیا بیع سایر متنجّسات که از آنها برای منافع حلال، مانند رنگآمیزی و گلکاری استفاده میشود نیز جایز است؟ یا باید بر متنجّس مخصوص (روغن) اکتفا کرد و فقط از حیث غایت بیع، به غیر استصباح تعدّی نمود [نه از حیث متعلّق بیع]؟ این مسئله، مشکل است.
در این فصل سؤال این است که آیا خرید و فروش سایر متنجّسها به لحاظ منافع حلالی که دارند، مانند خرید و فروش روغن متنجّس، جایز است یا خیر؟ آیا اینکه در روایات فقط روغن متنجّس، استثنا شده است، ظهور در این دارد که شارع مقدّس
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 50.
سایر متنجّسها را به طور کلّی از مالیّت الغا کرده است؟
در کتاب المکاسب شیخ انصاری رحمه الله آمده است که بسیاری از متقدّمان و متأخّران، مانند شیخ طوسی، ابن زهره، فخر المحقّقین، فاضل مقداد و محقّق حلّی قدس سرهم گفتهاند که منع خرید و فروش شیء نجس یا متنجّس، فقط در صورتی است که منفعت حلال نداشته باشد؛ امّا اگر منفعت حلال داشت، بیعش جایز است. سپس شیخ انصاری رحمه الله میفرماید: «و هذا هو الذی یقتضیه استصحاب الحکم قبل التنجّس؛(1)این حکم (جواز بیع) مقتضای استصحاب حکم شیء در قبل از تنجّس است». مثلاً مقداری آب در دست ماست که متنجّس شده و قصد داریم آن را برای آبیاری درختان به باغبان بفروشیم، پیش از اینکه این آب نجس شود فروختنش جایز بوده است، ولی پس از تنجّس شک میکنیم که آیا آن جواز بیعی که قبل از تنجّس بود، هنوز باقی است یا خیر. در اینجا همان حکم کلّی جواز بیع، استصحاب میشود.
بنا بر این، در باب خرید و فروش شیء متنجّس - اگرچه از برخی روایات، انحصاری نسبت به روغن استشمام میشود، - بسیاری از فقها جواز بیع را دائر مدار وجود منفعت حلال میدانند و استصحاب نیز در اینجا جریان دارد.
(2) در این بحث، لازم است دو مطلب مهم بررسی شود: نخست اینکه این استصحاب مبتنی است بر این که استصحاب را در احکام کلّی جاری بدانیم، حال آنکه برخی از فقها مخالف جریان استصحاب در احکام کلّی هستند. دوم اینکه آیا استصحاب بقای
1) (1) . همان: ص 50.
2) (2) . استصحاب حکم کلّی از اقسام استصحاب کلّی است و مراد از آن، استصحابی است که مستصحب آن، حکم شرعی کلّی (مانند: وجوب، حرمت، طهارت و نجاست) است. در مقابل استصحاب حکم جزئی که مستصحَب در آن، حکمی جعل شده برای موضوعی خاص است، خواه آن حکم، وضعی باشد و خواه تکلیفی، مانند این که مکلّف، به نجاست لباس خود (حکم وضعی جزئی) در سابق یقین داشته باشد، آن گاه شک در بقای آن نموده و سپس نجاست سابق را استصحاب نماید.
حلّیت بیع شیء متنجّس، از نوع استصحاب تعلیقی است یا خیر؟
برخی از بزرگان، مانند محقّق نراقی و به تبع ایشان محقّق خوئی قدس سرهما، بر این باورند که استصحاب، در احکام کلّی جریان ندارد.(1)برای روشن شدن معنای استصحاب در احکام کلّی، به این دو مثال توجّه کنید:
مثال نخست: رنگ آب با ملاقات با نجاست تغییر پیدا کرده و نجس شده است؛ ولی پس از مدّتی، تغییر خود به خود زائل میشود. آیا میتوان در اینجا حکم نجاست را استصحاب کرد؟
مثال دوم: وطی زن حائض حرام است؛ ولی آیا پس از انقطاع خون و پایان مدّت عادت و پیش از آنکه زن غسل کند، همچنان (بنا بر استصحاب حکم کلّی) وطی این زن حرام است؟
برخی از فقها در مورد «استصحاب در احکام کلّی»، اشکال کردهاند که شرط استصحاب، بقای موضوع است. بنا بر این، نمیتوان آن را در احکام کلّی جاری دانست. در مثال نخست، پس از زوال رنگ، موضوع، تغییر پیدا میکند. در این صورت، چگونه میتوان استصحاب جاری کرد، حال آنکه یکی از ارکان استصحاب بقای موضوع است؟ برخی نیز به این اشکال پاسخ دادهاند که بقای موضوع، عرفی است و عرفاً این آب همان آب است. بلی، به حسب دقّت فلسفی (و مبنای حرکت جوهری)، موضوع عوض شده است؛ امّا به لحاظ عرف، عوض نشده است.(2)
مبنای فاضل نراقی و به تبع ایشان محقّق خوئی قدس سرهما، این است که استصحاب در بخشی از احکام کلّی جریان ندارد، نه از باب اینکه شرایط و ارکان استصحاب موجود نیست؛ بلکه
از این باب که استصحاب در حکم کلّی، اگر مربوط به سعه و ضیق مجعول حکم باشد، همیشه معارض دارد و معارض آن، اصل «عدم جعل حرمت» است.(1)
توضیح اینکه: هرجا یک حکم کلّی استصحاب شود، درمقابل آن یک استصحاب عدم جعل وجود دارد. مثلاً در مورد زن حائض، پس از تولّد و بلوغ و ازدواج - و در زمانی که حائض است -، حکمی برای او به وجود آمده که «حرمت نزدیکی» است.
پس از انقطاع خون و پیش از غسل، شک میکنیم که آیا هنوز حرمت وطی باقی است یا نه؟ در اینجا اصل عدم ازلی جعل حرمت، وجود دارد و این استصحاب با استصحاب بقای حرمت، همیشه تعارض دارد؛ یعنی استصحاب در همۀ احکام کلّی با استصحاب عدم ازلی جعل، معارض است.(2)در نتیجه مبنای فاضل نراقی و به تبع ایشان محقّق خوئی قدس سرهما این است که استصحاب در احکام کلّی - به دلیل وجود مانع همیشگی - جریان ندارد، بلکه فقط در موضوعات خارجی و احکام جزئی جاری میشود.
البتّه این بحث، مبتنی بر این است که در یک حکم، تعدّد «جعل» و «مجعول» را بپذیریم.(3)توضیح اینکه: در مثال زن حائض، شارع حرمت وطی حائض را «جعل» کرده است. از این رو، پس از انقطاع دم و پیش از غسل، همین حرمت وطی حائض را - که «مجعول» است - استصحاب میکنیم. اینجاست که از نظر محقّق خوئی قدس سره این استصحاب با استصحاب عدم «جعل»، سازگاری ندارد. لیکن اگر کسی در یک حکم، تعدّد مراتب و تفکیک بین «جعل» و «مجعول» را نپذیرد (مانند محقّق اصفهانی قدس سره) در این صورت، مجالی برای چنین تعارضی وجود ندارد؛ زیرا در این صورت، دو استصحاب وجود ندارد که یکی را در جعل جاری کنیم و دیگری را در مجعول.
تفکیک «جعل» و «مجعول» در احکام، از ابدائات محقّق نائینی قدس سره است.
اگر تفکیک «جعل» و «مجعول» در احکام پذیرفته شود، استصحاب در احکام کلّی یا مربوط به «جعل» است، یا مربوط به «مجعول». اگر مربوط به «جعل» باشد، بدون شک استصحاب جریان دارد. مثلاً اگر شارع حکمی را «جعل» و انشا کند، مثل«أَقِیمُوا الصَّلاةَ»1 و یا«لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ»،2 سپس ما شک کنیم که آیا هنوز این جعل استمرار دارد یا نه، استصحاب بقای جعل میکنیم. اگرچه در واقع نیازی به استصحاب نیست؛ زیرا دلیل معتبر داریم که: «حلال محمّد حلال إلی یوم القیامة وحرامه حرام إلی یوم القیامة»(1). اطلاق این روایت، دلالت دارد بر اینکه همۀ احکام شرعی تا روز قیامت استقرار زمانی دارد.
امّا اگر شک در «مجعول» باشد، این شک یا به لحاظ شبهۀ خارجی است و یا به لحاظ سعه و ضیق «مجعول». اگر شک در «مجعول» به لحاظ شبهۀ خارجی باشد، استصحاب جریان دارد. مثلاً در مورد زن حائض، اگر همسرش نداند که آیا خون این زن قطع شده یا نه و آیا جواز نزدیکی دارد یا نه، بنا بر استصحاب بقای خون، وطی این زن حرام است. شوهر زن در این مثال، در اصل جعل حکم کلّی حرمت وطی حائض شک ندارد. همچنین در استمرار این جعل و حکم کلّی هم شک ندارد؛ بلکه شک در این است که آیا همسر او منقطع الدم شده است یا نه. به تعبیر دیگر، آیا نزدیکی با همسرش هنوز مصداق آن جعل و حکم کلّی است یا نه؟ در اینجا استصحاب بقای خون میکند و نتیجۀ این استصحاب، حرمت وطی است.
امّا گاهی شک در حکم کلّی، از حیث سعه و ضیق «مجعول» است، مانند اینکه مولا فرموده است: «لا یجوز وطی الحائض»،(2)سپس شک میکنیم که آیا این حرمت نزدیکی، فقط مربوط به زمانی است که زن خون میبیند و در نتیجه میتوان با زنی که خونش قطع شده و هنوز غسل نکرده، نزدیکی کرد، یا اینکه دایرۀ مجعول، کمی
وسیعتر است و این حرمت وطی تا زمان غسل استمرار دارد؟ نظر فاضل نراقی و به تبع ایشان، محقّق خوئی قدس سرهما، این است که در این گونه موارد، استصحاب حرمت جریان ندارد.
علّت عدم جریان استصحاب در این گونه موارد، مناقشه در ارکان استصحاب نیست؛ چه آنکه در اینجا نیز یقین سابق و شک لاحق موجود است؛ بلکه علّت عدم جریان استصحاب این است که استصحاب بقای «مجعول» همیشه با استصحاب عدم «جعل» معارض است. در مثال زن حائض، پیش از تولّد زن، موضوع حکم حرمت وطی منتفی بوده است. بنا بر این، حکمی نیز در کار نبوده است. حال اگر این زن حائض شود، پس از مدّت حیض و پیش از غسل، شک میکنیم که آیا حرمت وطی دارد یا خیر (شک لاحق). در اینجا همزمان دو یقین سابق موجود است: یکی همان عدم جعل حرمت» است و دیگری حرمت وطی زن در زمان خون دیدن. در اینجا استصحاب حرمت، معارض استصحاب عدم جعل است.
مثال شیخ اعظم رحمه الله در رسائل، این است که مولایی به عبدش بگوید: «یجب علیک الجلوس فی یوم الجمعة»، و عبد در مورد مقدار «روز» بداند که تا زوال، یقیناً روز است و نشستن او واجب است؛ امّا نداند که آیا بعد از زوال هم جلوس واجب است یا نه. در اینجا اگر مولا مطلقاً امر به نشستن کرده بود و این امر را محدود به زمان خاص نکرده بود، یقین دوم «عدم جعل» را زائل میکرد و عبد یقین داشت که حکم و جعل وجوب، شامل او شده است. امّا با توجّه به اینکه امر مولا محدودۀ زمانی دارد و عبد در مقدار این محدوده شک دارد، همزمان دو تا یقین موجود است و یک شک: یقین به عدم جعل حکم در زمان سابق، یقین به جعل حکم وجوب جلوس در روز جمعه تا زمان زوال خورشید، و شک در وجوب جلوس پس از زوال روز جمعه.
یک راه، این است که وجود وجوب جلوس را استصحاب کنند (استصحاب وجودی)، راه دوم این است که عدم وجوب جلوس را استصحاب کنند (استصحاب عدمی). طبق نظر فاضل نراقی و محقّق خوئی قدس سرهما با توجّه به اینکه این دو استصحاب
همیشه در تعارض با یکدیگرند، هر دو ساقط میشوند و استصحاب در این گونه احکام کلّی جریان ندارد.
شیخ اعظم رحمه الله در تنبیه دوم از تنبیهات استصحاب کتاب، این نظریه را رد میکند.(1)از نظر ایشان در اینجا تعارض نیست و بسته به اینکه «زمان»، قید حکم باشد و یا ظرف آن، یا استصحاب وجودی جریان پیدا میکند و یا استصحاب عدمی. اگر «زمان» قید موضوع باشد فقط استصحاب عدمی جریان دارد و اگر ظرف موضوع باشد، فقط استصحاب وجودی جریان خواهد داشت.
توضیح اینکه: وقتی مولا میگوید: «یجب الجلوس إلی الزوال» اگر «إلی الزوال» قید موضوع باشد، داخل در موضوع است و به تعبیر شیخ رحمه الله، مکثّر موضوع خواهد بود و موضوع را متعدّد میکند. موضوع نخست، جلوس قبل از زوال است و موضوع دیگر، جلوس بعد از زوال. بدینسان، به دلیل عدم بقای موضوع نخست، نمیتوان آن را استصحاب کرد و در این صورت، فقط استصحاب عدمی (استصحاب عدم جعل) امکانپذیر است.
امّا اگر «زمان» ظرف باشد، یعنی در مثال متقدّم «إلی الزوال» ظرف جلوس باشد، نه قید آن، در این صورت، موضوع متعدّد نخواهد بود؛ بلکه در این صورت فقط استصحاب وجودی جریان دارد؛ زیرا استصحاب وجوب جلوس برای بعد از زوال ممکن نیست. بنا بر این، اینگونه نیست که در یک فرض و یک شرایط، هم مجرای استصحاب وجودی باشد و هم مجرای استصحاب عدمی و به خاطر تعارض، مجبور باشیم از هر دو دست بکشیم.
امام خمینی قدس سره هم به تبع استادشان محقّق حائری قدس سره، از راه دیگری این تعارض را پاسخ دادهاند.(2)تفصیل بیشتر این بحث، مربوط به مباحث و دروس اصول است که إن شاء اللّه در جای خود، بیان خواهد شد.
نکتۀ دوم این است که آیا استصحاب بقای حلّیت بیع شیء متنجّس، از نوع استصحاب تعلیقی است؟ نظر محقّق خوئی قدس سره این است که حتّی اگر استصحاب در احکام کلّی الهی جریان داشته باشد و از معارضۀ آن با اصل عدم ازلی چشم بپوشیم، باز هم استصحاب مورد دیدگاه شیخ رحمه الله پذیرفته نیست؛ زیرا این استصحاب، استصحاب تعلیقی است و استصحاب تعلیقی، قابل پذیرش نیست.(1)
شیخ اعظم و محقّق خراسانی قدس سرهما در تنبیهات استصحاب، این بحث را مطرح کردهاند که آیا همانطور که استصحاب در احکام تنجیزی جریان دارد، در احکام تعلیقی هم جریان دارد یا نه؟(2)
استصحاب، یا تنجیزی است و یا تعلیقی. در استصحاب تنجیزی، مستصحب، یک حکم فعلی است. این استصحاب، هم در احکام و هم در موضوعات جریان دارد.
مانند استصحاب طهارت در شیئی که قبلاً یقین به طهارتش داشتهایم و اکنون در این طهارت شک داریم، و مانند استصحاب وجوب نماز جمعه در زمان غیبت. شک در همۀ احکامی که یقین به فعلیت سابق آن داریم، استصحاب تنجیزی است و در جریان استصحاب در احکام تنجیزی، بحثی نیست.(3)
استصحاب تعلیقی آن است که در شریعت، نسبت به یک موضوع، حکم به صورت مشروط تعلّق گرفته باشد، سپس تغییراتی در آن موضوع پدید آید و حالتهایی بر آن عارض شود که هر چند موجب تغییر موضوع نمیشود، ولی ایجاد شک میکند که آیا با توجّه به آن تغییر حالت، باز هم آن حکم تعلیقی بر این موضوعِ
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 137.
2) (2) . فرائد الاُصول: ج 3 ص 221؛ کفایة الاُصول: ص 411.
3) (3) . برای مطالعۀ بیشتر، ر. ک: اصطلاحات الاُصول: ص 34؛ تحریر المعالم: ص 186؛ بحوث فی علم الاُصول: ج 5 ص 280؛ الحلقة الثالثة فی اسلوبها الثانی: ج 4 ص 7؛ مصباح الاُصول: ج 2 ص 3؛ تحریرات فی الاُصول: ج 8 ص 313.
تغییر یافته، مترتّب است یا نه.(1)برای مثال، در روایات آمده است: «العنب إذا غلی یحرم»؛(2)یعنی حکم حرمت، تعلیقی است و مشروط به شرط جوشش، بر انگور بار شده است. از این رو در صورت تبدیل انگور به کشمش - با این فرض که عنوان انگور یا کشمش بودن، از حالات موضوع بوده و باعث تغییر موضوع در نزد عرف نمیشود -، این سؤال پیش میآید که اگر انگور قبل از غلیان، تبدیل به کشمش شود، آیا آن حکم حرمت تعلیقی (حرمت معلّق بر غلیان) که برای انگور ثابت بوده، برای کشمش نیز ثابت است یا خیر. در این بحث، اختلاف نظر وجود دارد.
اختلاف نظر در این است که آیا ارکان استصحاب در استصحاب تعلیقی، موجود است یا نه. موافقان استصحاب تعلیقی بر این باورند که ارکان استصحاب در استصحاب تعلیقی موجود است و اشکالی در این استصحاب نیست. بنا بر این، همانطور که استصحاب در حکم تنجیزی جاری میشود، در حکم تعلیقی نیز جریان دارد و دیدگاه ما نیز همین است.
امّا محقّق نائینی قدس سره - بر خلاف مشهور -، معتقد است که شرط در قضایا و از جمله در عبارت «العنب إذا غلی یحرم»، «غلیان» شرط برای موضوع است نه حرمت. در نتیجه، موضوع فقط عنب نیست؛ بلکه موضوع، مرکّب از «العنب» و «إذا غلی» است.
ایشان از این طریق، نتیجه میگیرد که در یقین و حالت سابقه، فقط جزء نخست یعنی «عنب» وجود دارد و جزء دوم یعنی «غلیان» موجود نبوده و متعلّق یقین ما نیست. از این رو، با توجّه به اینکه موضوع در اینجا حالت سابقه ندارد و این مستصحب، محقّق نبوده است، استصحاب جاری نمیشود.
اینک باید بررسی شود که آیا استصحابی که شیخ انصاری رحمه الله برای جواز بیع متنجّس به آن استناد کرده، از نوع استصحاب تعلیقی است؟
دیدگاه محقّق خوئی قدس سره این است که این استصحاب، استصحاب تعلیقی است.
براساس دیدگاه ایشان قدس سره، استصحاب در حکم بیع متنجّس اینگونه است که در حالت سابقه و پیش از تنجّس، یقین داریم که: «اگر این شیء فروخته شود، صحیح است»؛ ولی پس از تنجّس شک میکنیم که خرید و فروش آن صحیح است یا نه. بنا بر این، همان «اگر فروخته شود، صحیح است» را استصحاب میکنیم. پس مستصحب دارای تعلیق است؛ یعنی همان گونه که در بحث انگوری که تبدیل به کشمش شده، مستصحب «إذا غلی یحرم» است و این یک استصحاب تعلیقی به شمار میرود، در بحث خرید و فروش بیع شیء نجس نیز مستصحب «لو بیع لصحّ» است و این دو مثال از این جهت، تفاوتی با هم ندارند و هر دو، استصحاب تعلیقی شمرده میشوند.
بر این سخن محقّق خوئی قدس سره نقدهایی وارد شده است:
نقد نخست: مرحوم آیة اللّه منتظری در پاسخ به سخن محقّق خوئی، اینگونه مناقشه کرده است که میان این دو مثال، تفاوت وجود دارد، به این بیان که جوشیدن انگور یک موضوع خارجی است. پس وقتی «حرمت» به عنوان حکم معلّق بر جوشیدن شود، در حقیقت حکم معلّق بر موضوعی است که ممکن است در خارج محقّق باشد و ممکن است محقّق نباشد، بنا بر این، استصحاب آن یک استصحاب تعلیقی است. امّا در بحث بیع متنجّس که حکم «صحّت»، به «بیع» تعلّق پیدا کرده، موضوع، یک امر خارجی نیست؛ بلکه یکی از افعال مکلّفان است که به اختیار انسان ایجاد میشود و یک امر خارجی که حکم بر آن معلّق شده باشد، نیست.(1)
لیکن به نظر میرسد که این اشکال صحیح نیست؛ زیرا اگرچه این تفاوت در واقع
1) (1) . دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 2 ص 99.
وجود دارد، امّا این تفاوت ثمری در بحث ندارد. مسئله این است که در بحث استصحاب حکم بیع متنجّس، حکم حلّیت در حالت سابقه، معلّق بر بیع بوده است.
در استصحاب حکم تعلیقی، خارجی بودن یا نبودن موضوع نقشی ندارد.
نقد دوم: تفاوتی که دیدگاه محقّق خوئی قدس سره را باطل میکند، این است که ملاک تعلیق و تنجیز، فعلیت یا عدم فعلیت حکم است. در استصحاب بیع متنجّس، شیء در حالت سابقه به صورت فعلی جواز بیع دارد؛ امّا در مورد حالت سابقۀ انگور (پیش از جوشیدن) نمیتوان گفت که این انگور «به صورت فعلی حرام است». بنا بر این در مورد انگور حکم حرمت، فعلی نیست و معلّق بر شرط است؛ امّا در حالت سابقۀ بیع شیء متنجّس، صحّت و جواز بیع، به صورت فعلی موجود است. بنا بر این، استصحاب در بیع شیء متنجّس، از موارد استصحاب تعلیقی نیست.
از ابتدای مکاسب محرّمه تا اینجا، بحث اعیان نجس مطرح بود و در هر کدام از مباحث مربوط به ابوال، عذره، مردار، سگ و سایر اعیان نجس، دلایل خاصّ موجود بررسی شد. آخرین بحثی که شیخ انصاری رحمه الله در نوع اوّل از مکاسب محرّمه عنوان میکند، این است که در باب بیع اعیان نجس - فارغ از دلایل خاص - آیا اصل اوّلی جواز بیع است یا عدم جواز بیع؟
لیکن پیش از ورود به بحث، تذکّر دو نکته لازم است:
نخست اینکه: در مباحث گذشته سخن در مورد جواز بیع بود؛ لیکن در این بحث، سخن شیخ رحمه الله دربارۀ جواز انتفاع است. البتّه در گفتار سوم همین فصل، مسئلۀ ملازمه میان انتفاع و بیع مطرح خواهد شد، إن شاء اللّه.
در اینجا این سؤال به ذهن میرسد که چرا شیخ اعظم رحمه الله این بحث را در انتهای نوع اوّل مطرح کرده است؟ آیا بهتر نبود که این اصل اوّلی را در ابتدای مکاسب، مطرح
میکردند؟ ظاهراً ایشان قصد داشته ابتدا بیع اعیان نجسی که در شریعت تحریم شده و دلیل بر حرمت آنها وارد شده است را بررسی کند.
دوم این که: مراد از «اصل» در اینجا «قواعد» است، نه «اصل عملی». البتّه در این مبحث، بحث اصل عملی نیز مطرح است و بیشتر فقها قائل به «اصل جواز» و «اصل اباحه» هستند و برخی هم قائل به «اصل حظر» و «اصل منع» اند. ولی در اینجا شیخ انصاری رحمه الله بر آن است که اقتضای قاعده را تبیین کند، نه مجرای اصل عملی را. سخن در این است که آیا مقتضای قواعد اوّلی، این است که انتفاع به نجس العین، مطلقاً جایز باشد، مگر مواردی که با دلیل خارج شدهاند؟ یا قاعده، عکس این را اقتضا دارد.
به نقل شیخ انصاری رحمه الله، ظاهر کلمات بیشتر علما این است که مقتضای قاعده، حرمت انتفاع به نجس العین است.(1)البتّه برخی نیز بر خلاف ایشان، عکس این مطلب را به مشهور نسبت دادهاند،(2)به این معنا که طبق نظر مشهور اگر بر انتفاع به نجس العین، فایدۀ حلال عقلایی مترتّب باشد، این انتفاع منعی ندارد.
شیخ اعظم رحمه الله ابتدا دلایل کسانی را که میگویند اقتضای قاعده این است که «انتفاع به نجس العین مطلقاً حرام است»، ذکر مینماید و در تمام این ادلّه مناقشه میکند.
سپس نتیجه میگیرد که بنا به اقتضای قاعده، اگر نجس العین یک منفعت حلال عقلایی داشته باشد، انتفاع به آن جایز است، مگر مواردی که اقتضای دلیل خاص باشد.(3)ادلّهای که مخالفان شیخ قدس سره اقامه کردهاند، عبارتاند از:
دو تقریر برای اجماع در این بحث، وجود دارد:
تقریر نخست: در مباحث پیشین بیان شد که اجماع قائم شده بر این که بیع نجس العین حرام است، اینک ممکن است با ضمیمۀ ادّعای ملازمه میان بیع و انتفاع، این نتیجه حاصل شود که اگر بیع فلان شیء جایز نیست، انتفاع به آن هم حرام است.
تقریر دوم: تقریر دوم این است که خود بحث انتفاع از نجس العین، معقد اجماع باشد و بگوییم اجماع، قائم است بر اینکه انتفاع به نجس العین مطلقاً حرام است. این اجماع دوم را فاضل مقداد رحمه الله در کتاب تنقیح و فخر المحقّقین رحمه الله در شرح قواعد، ادّعا کردهاند. ایشان در بحث انتفاع به نجس العین میگویند: صغرا این است که انتفاع از نجس العین، حرام است.
کبرا نیز این است که هر چیزی که انتفاع از آن حرام باشد، بیع آن نیز حرام است. نکته اینجاست که هر دو بزرگوار گفتهاند: «امّا الصغری فإجماعیّة»؛ یعنی اجماع داریم که انتفاع به نجس العین مطلقاً حرام است.(1)محدّث بحرانی رحمه الله صاحب کتاب حدائق نیز گفته است که فقهای امامیّه معتقدند که انتفاع به نجس العین جایز نیست.(2)
1-1. نقد تقریر نخست:
فساد این تقریر روشن است و دو اشکال در آن وجود دارد: اشکال نخست اینکه:
اگر هم اجماع بر عدم جواز بیع نجس العین داشته باشیم - چنانکه پیش از این نیز گفته شد -، اجماع مربوط به منفعت ظاهری و همان مورد مصرفی است که از نجس العین به ذهن تبادر میکند، مانند اکل و شرب. بنا بر این، معقد اجماع، حرمت بیع به لحاظ تمام منافع عین نجس نیست.
اشکال دوم اینکه: اصلاً میان بیع و انتفاع، ملازمه وجود ندارد. اینگونه نیست که هر چیزی که بیعش جایز نیست، انتفاعش نیز حرام باشد، چنانکه در اعیان موقوفه، بیع جایز نیست، امّا انتفاع به آن جایز است.
1-2. نقد تقریر دوم:
تقریر دوم اجماع نیز موهون است؛ زیرا با بررسی کلمات فقها - که خود شیخ رحمه الله
بسیاری از این عبارتها را در متن آورده است (1)-، مشاهده میشود که بسیاری از ایشان میگویند: اگر نجس العین دارای فایدۀ حلالی که بر طهارت متوقّف نیست باشد، در این صورت بیعش مانعی ندارد. مثلاً شیخ طوسی رحمه الله دربارۀ سرگین حیوان حرام گوشت و عذرۀ انسان، میفرماید: انتفاع از آنها در کشاورزی، جایز است.(2)
علاّمه حلّی رحمه الله نیز همین مطلب را دارد.(3)از موارد دیگری که شیخ انصاری رحمه الله از علاّمه رحمه الله نقل میکند، این است که اجماع داریم بر جواز نگهداری از نجس العین. البتّه در اینکه آیا نگهداری، از مصادیق انتفاع است یا نه، مناقشاتی وجود دارد و به نظر میرسد صرف نگهداری، انتفاع نیست؛ لیکن به هر حال، این هم از مواردی است که گاهی در مبحث انتفاع، مطرح شده و علاّمه رحمه الله آن را جایز دانسته است.(4)مورد دیگر اینکه: نظر محقّق ثانی رحمه الله در جامع المقاصد، این است که انتفاع به نجس العین جایز است، لیکن نجس العین به واسطۀ این جواز انتفاع، مالیّت پیدا نمیکند. شهید اوّل و شهید دوم قدس سرهما نیز بر این باورند که انتفاع به نجس العین، جایز است.(5)
بنا بر این، این اجماع به دلیل مخالفت بسیاری از فقها، موهون است.
1-3. نقد مشترک بر هر دو تقریر:
اشکال دیگری که هم بر تقریر نخست و هم بر تقریر دوم اجماع وارد است، این است که این اجماع، اجماع مدرکی است؛ زیرا آیات و روایات مورد استناد قائلان به حرمت انتفاع موجود است. پس این اجماع، اجماع مدرکی است و اعتبار ندارد.
دلیل دوم، آیات شریفۀ قرآن است. این آیات تا کنون چند بار مورد بحث واقع شدهاند، گاهی در بحث جواز و عدم جواز بیع اعیان نجس(6)و گاهی از این باب که آیا
این آیات شامل متنجّس هم میشوند یا نه.(1)لیکن در اینجا همان آیات، از این جهت که آیا دلالت بر «انتفاع» هم دارند یا نه، بررسی میشوند.
2-1. بیان استدلال به آیات
نخستین آیه، آیۀ شریفۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ»2 است. استدلال به این آیۀ شریفه، اینگونه است که بگوییم:
«فَاجْتَنِبُوهُ » یعنی از هر رجسی اجتناب کنید. پس با توجّه به اینکه نجس نیز رجس شمرده میشود، نتیجه میگیریم که اجتناب از نجس، واجب و هر گونه نزدیکی و انتفاع از آن حرام است.
آیۀ دیگر، آیۀ شریفۀ«وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ»3 است، با این توضیح که «رجس» همان «رجز» و «رجز» نیز به معنای پلیدی است و در این آیه، دلالت بر نجاست ظاهری دارد.
آیۀ سوم، این آیۀ شریفه است که میفرماید: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ».4 این آیه با دو تقریر، مورد استدلال قرار گرفتهاند.
بیان نخست این است که: برخی از فقها بر این باورند که تحریم، به فعل تعلّق میگیرد و تعلّق تحریم به ذات، بیمعناست. اینکه بگوییم ذات این گوشت حرام است و یا اینکه مردار حرام است، معنایی ندارد. بنا بر این، تعلّق تحریم به ذات در این آیات شریفه، از باب استعمال مجازی است، نه حقیقی. سپس برای بحث حرمت انتفاع، اینگونه استدلال میشود که وقتی معنای حقیقی ناممکن بود، باید سراغ نزدیکترین مجاز برویم. پس با توجّه به اینکه نزدیکترین مجاز، مطلق انتفاعات است، نتیجه میگیریم که حرام شدن مردار، به معنای حرام شدن همۀ انتفاعات آن است.
بیان دوم این است که: در این آیه، متعلّق حرمت حذف شده است و معلوم نیست که از مردار، چه چیزی حرام شده است. پس با توجّه به اینکه حذف متعلّق بر عموم
1) (1) . ر. ک: ص 17-26.
دلالت میکند، نتیجه میگیریم که خوردن، خریدن، فروختن و هر گونه انتفاع دیگری از مردار، حرام است.
2-2. اشکال استدلال به آیات:
پیشتر دربارۀ آیۀ«وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» و آیۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ» ، این اشکال مطرح شد که «رجز» در آیۀ نخست و «رجس» در آیۀ دوم، به معنای نجاست ظاهری نیست.(1)
دربارۀ آیۀ سوم نیز نخستین اشکال، همان نظر شیخ انصاری رحمه الله است که اعتقاد دارد اینگونه آیات، ظهور در آن انتفاعات مناسب و غالب دارد؛ یعنی مقصود از «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ» خوردن مردار است، مقصود از «الخمر» نوشیدن شراب است، همچنان که مقصود از حرمت در«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ»2 ، حرمت ازدواج است.
این آیۀ اخیر، شاهد خوبی است بر این مطلب که نمیتوان با صِرف حذف متعلّق، همۀ انتفاعات را حرام دانست. البتّه این سخن شیخ رحمه الله، مجرّد استظهار ایشان است؛ یعنی ایشان تمسّک به ظهور اوّلی آیۀ شریفه کردهاند.
اشکال دوم که شاید دقیقتر باشد، این است که برای استدلال به این آیه باید به قرینۀ سیاق توجّه کرد. مضمون این آیه در سورۀ بقره، سورۀ نحل، سورۀ انعام و سورۀ مائده، تکرار شده است. با بررسی و مقایسه این آیات، آنچه فهمیده میشود این است که متعلّق حرمت در این آیات «اکل» است. در سورۀ بقره آیۀ 171، ابتدا مسئلۀ اکل مطرح شده و میفرماید:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّاهُ تَعْبُدُونَ»
سپس در آیۀ 173 فرموده است:
«إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّهِ».
1) (1) . ر. ک: ج 1 ص 477.
در سورۀ نحل آیۀ 114 نیز ابتدا آمده است:
«فَکُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلالاً طَیِّباً وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّاهُ تَعْبُدُونَ».
سپس در آیۀ 115 فرموده است:
«إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ».
در سورۀ انعام آیۀ 145 نیز آمده است:
«قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ و رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ».
در سورۀ مائده آیۀ 3 نیز آمده است:
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّطِیحَةُ وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ إِلاّ ما ذَکَّیْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِکُمْ فِسْقٌ».
در این آیه نیز با آنکه کلمۀ «اکل» صراحتاً ذکر نشده است، امّا ظهور کاملی نسبت به مأکولات دارد. قرینۀ سیاق بهترین گواه بر این است که مراد از تحریم در سورۀ نساء نیز «اکل» است.
2-3. تفاوت دیدگاه متقدّمان و متأخّران
در میان قدما، افراد زیادی با تمسّک به این آیات، قائل به حرمت همۀ منافع بودهاند. در کتاب متاجر مفتاح الکرامة آمده است: طبرسی،(1)
1) (1) . طبرسی در ذیل آیۀ 3 سورۀ مائده میگوید: «أی: حرّم علیکم أکل المیتة والإنتفاع به» (مجمع البیان: ج 3 ص 270).
بیضاوی،(1)راوندی،(2)سیّد مرتضی(3)، علاّمه قدس سرهم(4)(در بیشتر کتابهایش)، صاحب کنز العرفان(5)و محقّق اردبیلی قدس سرهما(6)قائلاند که آیات، دلالت بر حرمت همۀ انتفاعات دارند؛(7)امّا از میان معاصران، کسی چنین نظری ندارد و تقریباً همه بر این باورند که مراد آیه، فقط انتفاعات ظاهر و مناسب است.
چنانکه ملاحظه شد، هیچ یک از آیات شریفه، دلالت بر حرمت همۀ انتفاعات نجس العین ندارند.
2-4. تأمّل خارج از بحث:
گاهی در کلمات بزرگان میبینیم که لازمۀ التزام به فلان رأی، تأسیس یک فقه جدید است. در کتاب المکاسب نیزاین تعبیر زیاد دیده میشود. اگر فقیه، نظری ارائه کند که مسلتزم رد و انکار اجماع، یا ضرورت، یا آیه و یا روایت مسلّم السند باشد، تأسیس فقه جدید لازم میآید؛ امّا در این بحث، با اینکه علمای متقدّم مانند شیخ طوسی، علاّمه، بیضاوی و سیّد مرتضی قدس سرهم این آیات را دالّ بر حرمت همۀ انتفاعات
1) (1) . «إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ» أکلها أو الإنتفاع بها» (تفسیر بیضاوی: ج 1 ص 450).
2) (2) . فقه القرآن: ج 2 ص 269.
3) (3) . ««حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ» وهذا تحریمٌ مطلق» (الإنتصار: ص 91).
4) (4) . «لم یصحّ إجماعاً لقوله تعالی: «فَاجْتَنِبُوهُ» و«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ»» (تذکرة الفقهاء: ج 1 ص 464). و«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ»، وهو یستلزم إضافة التحریم إلی جمیع المنافع المتعلّقة بالعین» (النهایة: ج 2 ص 462) و«قال اللّه تعالی: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ» و تحریم الأعیان یستلزم تحریم وجوه الإستمتاع» (منتهی المطلب: ج 2 ص 1008)؛ «قوله تعالی: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ»، وتحریم الأعیان غیر ممکن، وأقرب مجازاتها جمیع المنافع والتصرّفات فیحمل علیه» (مختلف الشیعة: ج 8 ص 325).
5) (5) . کنز العرفان: ج 1 ص 96 و 97.
6) (6) . «ولهذا قالوا یحرم جمیع الإنتفاعات بالمیتة» (زبدة البیان ص 74).
7) (7) . «وقد استدلّ علی تحریم الإنتفاع بالمیتة الطبرسی والبیضاوی و الراوندی فی أحد وجهیه و المرتضی فی ظاهرالانتصار والمصنّف فی التذکرة و النهایة الإحکام والمنتهی و المختلف و ولده فی شرح الإرشاد و غیرهم بقوله تعالی«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ» قالوا: لأنّه یستلزم إضافة التحریم إلی جمیع المنافع المتعلّقة بها، لأنّ التحریم لا یتعلّق بالأعیان حقیقة فتعین المجاز، وأقرب المجازات تحریم جمیع وجوه الإستمتاعات والإنتفاعات. وحکاه فی کنز العرفان عن قوم، واحتمله المولی الأردبیلی فی آیات أحکامه» (مفتاح الکرامة: ج 12 ص 59 و 60).
دانستهاند، امّا شیخ انصاری رحمه الله ردّ بر ایشان را مستلزم تأسیس فقه جدید ندانسته است.
از جمله کسانی که در عصر حاضر - هم در فقه و هم در اصول -، بسیار با مشهور مخالفت کرده، محقّق خوئی قدس سره است. آیا میتوان گفت لازمۀ مخالفتهای ایشان با مشهور، تأسیس فقه جدید است؟ خیر، زیرا این تفاوت دیدگاه بر اساس همان اسلوب اجتهادی و استنباطی مرسوم است. پس توجّه به این نکته در ابواب مختلف فقه، لازم است که آنچه مستلزم تأسیس فقه جدید است، مخالفت با ضروریّات فقهی است، نه مخالفت با مشهور.
3-1. استدلال به روایات باب اعیان نجس:
دلیل دیگری که شیخ انصاری رحمه الله مطرح میکند، اخباری است که بر حرمت بیع نجس العین، دلالت دارند،(1)مثل «ثمن العذرة سحت».(2)به این بیان که این روایات اگرچه در مورد بیع است، امّا میان بیع و سایر انتفاعات، ملازمه وجود دارد؛ یعنی اگر خرید و فروش چیزی جایز نیست، بدین معناست که انتفاع به آن حرام است و اگر انتفاع به یک شیء جایز باشد، بیعش نیز جایز است.
لیکن همان گونه که تا کنون چندین بار گفته شد، دلیل روشنی برای اینکه صِرف نجاست، مانع از بیع باشد، موجود نیست، مگر معدود روایاتی در باب مردار.
3-2. استدلال به روایات باب مردار:
در باب مردار، روایاتی وجود داشت که بر عدم جواز بیع دلالت میکردند. روایاتی که مطلق بودند و تفصیل بین امکان یا عدم امکان استفادۀ حلال، در آنها امکان نداشت(3).(4)
1) (1) . «ویدلّ علیه کلّ ما دلّ من الأخبار و الإجماع علی عدم جواز بیع نجس العین» (کتاب المکاسب: ج 1 ص 53).
2) (2) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 175.
3) (3) . مثل روایت: «عَن أبی عَبدِ اللّه علیه السلام قالَ: السُّحتُ ثَمَنُ المَیتَةِ وَثَمَنُ الکلبِ وَثَمَنُ الخَمرِ وَمَهرُ البَغی وَالرِّشوَةُ فی الحُکمِ وَأجرُ الکاهنِ» (وسائل الشیعة: ج 17 ص 93).
4) (4) . ر. ک: ج 1 ص 308.
لیکن استدلال به این روایات از دو جهت مخدوش است:
نخست اینکه: - چنانکه در جای خود بررسی شد - این روایات دارای معارضاند؛ زیرا برخی از روایات دیگر، بر جواز بیع مردار دلالت میکنند.
دوم اینکه: آن روایات در خصوص مردار وارد شدهاند، حال آنکه بحث کنونی دربارۀ مطلق نجس است. بنا بر این، دلیل اخصّ از مدّعاست و ممنوع بودن بیع مطلق نجاسات را ثابت نمیکند.
3-3. استدلال به روایت تحف العقول:
در روایت تحف العقول آمده است:
أو شَیءٍ مِن وُجوهِ النَّجِسِ، فَهَذا کُلُّهُ حَرامٌ وَمُحَرَّمٌ، لِأنَّ ذَلِکَ کُلَّهُ مَنهیٌّ عَن أکلِهِ وَ شُربِهِ وَ لُبسِهِ وَ مِلکِهِ وَ إمساکِهِ وَ التَّقَلُّبِ فیهِ، فَجَمیعُ تَقَلُّبِهِ فی ذَلِکَ حَرامٌ.(1)
این روایت، دربارۀ معاملۀ حرام است و مقصود از وجوه نجس نیز - چنانکه پیشتر معنا شد (2)- عناوین و اقسام نجس العین است؛ یعنی چیزهایی که با عنوان خودش نجساند، مانند خون و عذره و مردار. از سوی دیگر، امام علیه السلام در این روایت برای منع بیع دلیل آورده و میفرماید:
«لأنَّ ذَلِکَ کُلَّهُ مَنهیٌّ عَن أکلِهِ وَ شُربِهِ وَ لُبسِهِ وَ مِلکِهِ وَ إمساکِهِ وَ التَّقَلُّبِ فیهِ»؛ یعنی هر گونه استفاده اعم از اکل، شرب، پوشیدن، تملّک، نگهداری و سایر استفادههای دیگر آن حرام است. عبارت
«فجمیع تقلّبه فی ذلک حرام»، بر حرمت هر گونه تصرّف دلالت دارد. برخی از فقها
«جمیع تقلّب» را به معنای استفادههای معاملی از قبیل بیع، هبه، صلح، اجاره و... میدانند؛(3)امّا برخی
دیگر، دایرۀ کلمۀ
«تقلّب» را اعم از معاملات میدانند؛ یعنی هر گونه استفاده، خواه استفادههای معاملی و خواه غیر آن، مشمول این کلمه میشود.(1)
بعضی از بزرگان، مانند محقّق خوئی قدس سره در سند روایت تحف العقول خدشه کردهاند(2)و براساس مبنای ایشان، این روایت قابل استناد و استدلال نیست. امّا بنا به نظر ما، خدشه به سند این روایت قابل قبول نیست، همچنان که صاحب جواهر، محقّق نائینی، محقّق سیّد یزدی و شیخ انصاری قدس سرهم این سند را قبول دارند.(3)البتّه ممکن است شیخ قدس سره تصریح به صحّت این سند نداشته باشد، امّا در استدلالهای مبتنی بر این روایت - و از جمله همین بحث - متعرّض سند روایت نشدهاند و تنها اشکالی که در بحث کنونی مطرح کردهاند، توجیه معنایی و دلالی روایت است.
شیخ انصاری رحمه الله بر این باور است که مراد از امساک و تقلّب، این است که عین نجاست به خاطر استفادههای حرام، از قبیل خوردن و آشامیدن، نگهداری شود و دلالتی بر حرمت نگهداری برای بهرهگیری از فوائد حلال ندارد.(4)
لیکن انصاف این است که نظر شیخ رحمه الله، نه تنها بر خلاف ظاهر روایت است، بلکه بر خلاف صریح روایت است. روایت تصریح دارد بر این که خرید و فروش شیء نجس و همۀ تقلّبات در آن حرام است. در مورد عبارتهایی مثل «لا تبع الشیء النجس» گفته میشود که ظهور در حرمت دارد؛ امّا در این روایت آمده است:
«فجمیع تقلّبه فی ذلک حرام» و تصریح در حرمت است. بنا بر این، حمل این روایت بر معنای مورد نظر ایشان قابل پذیرش نیست.
1) (1) . محقّق خوئی در این باره میفرماید: «أقول: إذا فرضنا إعتبار الروایة فلا مناص من القول بحرمة التصرّف فی الأعیان النجسة علی وجه الإطلاق و لو بالإمساک، ولا وجه لتقییدها بخصوص التعاطی، کما لا وجه لتقیید النهی عن الإمساک بالإمساک علی وجه محرّم» (مصباح الفقاهة: ج 1 ص 140). امام خمینی قدس سره نیز در این باره میگویند: «کما أن الأکل والشرب واللمس وغیرها حرام، کذلک سائر التقلّبات، کالبیع والشراء والصلح والعاریة وغیرها أیضا حرام» (المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 6).
2) (2) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 5.
3) (3) . ر. ک: ج 1 ص 20.
4) (4) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 53.
بلکه اشکال وارد بر استدلال به این روایت، این است که مشهور فقها از فتوای مبتنی بر این قسمت روایت، اعراض کردهاند و فتوا به حرمت همۀ تقلّبات و تصرّفات در شیء نجس ندادهاند. در بحث اجماع، گفته شد که ظاهر فتاوای مشهور فقها این است که اگر شیء نجس العین منفعت حلالی دارد، انتفاع به آن حلال است و اگر انتفاعش حلال باشد، بیعش نیز به آن جهت حلال، حلال خواهد بود.(1)
ضمن اینکه در بررسی معنای «تقلّب» باید توجّه داشته باشیم که این روایت، در مقام بیان منع از بیع است و تقلّب را باید به گونهای معنا کنیم که با این مقام سازگار باشد؛ یعنی مقصود از جمیع تقلّبات، همۀ اقسام معاملات است، نه اینکه مطلق انتفاعات شیء نجس حرام باشد. بنا بر این، با توجّه به اینکه ملازمهای میان حرمت معامله و حرمت انتفاع نیست،(2)نمیتوان برای حرمت هر گونه انتفاع به این روایت استناد کرد.
3-4. استدلال به روایت دعائم الإسلام
روایت دیگر، روایت دعائم الإسلام است. در این روایت آمده است:
«و ما کان محرّماً اصله منهیّاً عنه لم یجز بیعه و لا شرائه؛(3)آنچه منهیٌ عنه و حرام است، خرید و فروشش جایز نیست».
بیان استدلال این است که الف: امام علیه السلام در این روایت، عدم جواز خرید و فروش را بر حرمت خود شیء معلّق کردهاند. پس اگر حرام بودن شیء دلیل بر عدم جواز خرید و فروش است، همین محرّم و منهیٌّ عنه بودن، میتواند دلیل عدم جواز انتفاع هم باشد.
لیکن این استدلال نیز با چند اشکال رو به روست:
نخست اینکه: این روایت مرسله است و از جهت سند معتبر نیست.(4)
1) (1) . ر. ک: ص 272.
2) (2) . ر. ک: کتاب المکاسب: ج 1 ص 53-57.
3) (3) . دعائم الإسلام: ج 2 ص 19.
4) (4) . «عن جعفر بن محمّد علیهما السلام أنّه قال: الحلال من البیوع کلّ ما هو حلال من المأکول والمشروب وغیر ذلک ممّا هو قوام للناس وصلاح ومباح لهم الانتفاع به، وما کان محرّماً أصله منهیّاً عنه لم یجز بیعه ولا شراؤه» (دعائم الإسلام: ج 2 ص 18 و 19).
دوم اینکه: متعلّق محذوف حرمت در «ما کان محرّماً اصله»، تصرّفات غالب و مناسب با شیء است، مانند اکل دربارۀ مردار و شرب دربارۀ خمر؛ امّا اگر شیء، انتفاع دیگری داشته باشد که حرام نباشد، انتفاع یاد شده و بیع به لحاظ آن، مشمول روایت نیست. بنا بر این، این روایت نیز دلالت بر حرمت همۀ تصرّفات ندارد.
سوم اینکه: حتّی اگر مقصود این روایت، همۀ تصرّفات باشد، نتیجهاش این است که هر آنچه انتفاع از آن جایز نیست، خرید و فروش نیز جایز نباشد؛ امّا نمیتوان از این معنا نتیجۀ عکس گرفت. توضیح اینکه: مدّعا این است که مطابق روایت، هر چیزی که بیعش جایز نباشد، انتفاع از آن نیز جایز نیست، در حالی که دلالت روایت دعائم الإسلام بر این است که هر چیزی که انتفاع به آن جایز نیست، بیعش هم جایز نیست و این استدلال، تنها در صورتی ممکن است که ثابت شود میان «کلّ ما لا یجوز بیعه» و «کلّ ما لا یجوز الإنتفاع به»، رابطۀ تساوی وجود دارد و این دو با هم ملازماند، حال آنکه این مطلب، خودش اصل بحث است و به اثبات نیاز دارد.
شیخ انصاری رحمه الله پس از بررسی اجماع و آیات و اخبار، نتیجه میگیرد که این دلایل برای مقابله با اصل اوّلی کفایت نمیکند. بنا بر این، قاعده این است که «انتفاع به نجس» مطلقاً جایز است، مگر مواردی که با دلیل خارج شدهاند.(1)
سپس ایشان نظر و تفصیل کاشف الغطاء رحمه الله را نیز نقل میکند و بر آن است که این تفصیل، مخالف نظر خودشان (شیخ انصاری) نیست. کاشف الغطاء قدس سره میفرماید:
ویجوز الإنتفاع بالأعیان النجسة والمتنجّسة فی غیر ما ورد النصّ بمنعه - کالمیتة النجسة التی لایجوز الإنتفاع بها - فیما یسمّی استعمالاً عرفاً؛(2)انتفاع به نجس و
متنجّس جایز است، بجز در مواردی که روایتی خاص دربارۀ منع وارد شده باشد، مانند مردار نجس که انتفاع از آن جایز نیست. البتّه مقصود از انتفاع، آن استفادهای است که عرف آن را «استعمال» میداند.
نظر کاشف الغطاء رحمه الله این است که ادلّهای که دلالت بر منع از انتفاع به نجس دارند، مربوط به هر انتفاعی نیستند؛ بلکه مربوط به آن انتفاعی هستند که کاشف از عدم مبالات و عدم اعتنای به دین باشد، نه مطلق استعمال و مطلق انتفاع. همچنین اگر استفادۀ انسان از شیء متنجّس، استعمال عرفی شمرده نشود، مشمول ادلّه نیست. مثلاً مورد استعمال عرفی مردار، خوردن آن است، حال اگر کسی لاشۀ مرداری را جلوی حیوانات بیندازد و یا به عنوان غذای پرندگان استفاده کند، به آن استعمال نمیگویند.
بنا بر این، ما باید اطلاق ادلّه را بررسی کنیم تا ببینیم آیا میتوان این اطلاق را از راه انصراف یا ظهور عرفی یا چیزهای دیگر مقیّد نمود یا نه.
راه اولّ انصراف است، با این بیان که بگوییم: برخی از روایات باب مردار، دارای اطلاقاند.(1)اگرچه این روایات معارض دارند و آن روایات معارض، ترجیح دارد؛ لیکن اینک بحث دربارۀ اطلاق اینگونه روایات است. سؤال این است که اگر در مورد نجاسات روایتی وجود داشت که بر حرمت انتفاع دلالت میکرد، آیا این روایت ظهور در مطلق انتفاع دارد، یا منصرف به انتفاعات خاصّی است؟
شیخ انصاری رحمه الله ابتدا احتمال انصراف را مطرح میکند، به این بیان که آن مطلقی که در روایات، در حیّز نفی واقع شده است را بر فرد متعارف حمل کنیم و بگوییم:
روایت از انتفاعات غیر متعارف، انصراف دارد.
ایشان بر این باور است که وجهی برای این انصراف وجود ندارد و این اطلاق،
1) (1) . مثل روایت: «عن علیّ بن المغیرة قال: قلت لأبی عبد اللّه علیه السلام جعلت فداک المیتة ینتفع بشیء منها؟ قال علیه السلام: لا» (تهذیب الأحکام: ج 2 ص 204؛ کافی: ج 3 ص 398).
شامل همۀ افراد میشود؛ زیرا چنین تعابیری مفید عموم است و عبارت «لا یجوز الإنتفاع بها» بدین معناست که هیچ انتفاعی از آن جایز نیست.(1)
راه دوم، رجوع به معنای عرفی است. به این بیان که اگر یک شیء، هزار نوع منفعت دارد، عرف همۀ این منافع را حقیقتاً منفعت نمیداند؛ بلکه عرف منافع مقصوده را منفعت و منافع غیر مقصوده و نادر را کالعدم میداند. مثلاً اگر خون را به عنوان رنگ استفاده کنند، با آنکه این کار میتواند واقعاً از منافع خون باشد، امّا عرف نمیگوید یکی از منافع خون، استفاده به عنوان رنگ است. مثال دیگر اینکه منفعت یک منزل، سکونت در آن است، حال ممکن است منزلی را به عنوان آثار باستانی استفاده کنند که در این صورت، این استفاده، استفادۀ عرفی منزل نیست، در حالی که اینگونه استفاده از آن منزل از منافع آن شمرده میشود.
لیکن عرف، همین مردار را به جهت سائر انتفاعات، مال میداند و آثار مال را بر آن مترتّب میکند. اگر عرف در انتفاع از مردار، فقط انتفاعات مقصوده و متعارف را انتفاع بداند و سایر انتفاعات را به منزلۀ معدوم بداند، در این صورت نباید بر سایر انتفاعات اثری مترتّب شود، در حالی که عرف برای مردار به عنوان خوراک پرندگان یا سایر انتفاعات، مالیّت قائل است و اثر بار میکند.
به نظر میرسد که دیدگاه شیخ رحمه الله در این مسئله، یعنی این بیان که منافع دیگر را به منزلۀ معدوم قرار دهیم، محلّ اشکال است. راه بهتر این است که در مثل «لا یجوز الإنتفاع به»، با توجّه به اینکه در برخی روایات دیگر، مسئلۀ «اکل» مطرح شده، این روایات را قرینه قرار بدهیم و بگوییم مراد از انتفاع در این روایت، انتفاعی است که در جهت اکل باشد، همان گونه که شیخ رحمه الله نیز از همین طریق در حدیث تحف العقول، بر
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 56.
آن بود که مقصود از تقلّبات و امساک، نگهداشتن برای اکل و شرب است.(1)
بنا بر آنچه گذشت، دیدگاه صحیح این است که در میان ادلّه، هیچ دلیلی که دالّ بر حرمت مطلق انتفاع باشد، وجود ندارد.
شیخ اعظم رحمه الله پس از بررسی روایات باب مردار، دیدگاه خود را به سایر اعیان نجس مانند بول، منی و عذره نیز گسترش میدهد و بر این باور است که اصل اوّلی در بیع سایر اعیان نیز جواز مشروط به انتفاع عرفی است.(2)مثلاً تسمید (کود دهی) یکی از فوایدی است که بر عذرۀ حیوان حرامگوشت که نجس است، مترتّب میشود؛ امّا این فایده از جمله منافعی است که عرف آن را به منزلۀ معدوم میداند.
امّا اینجا نیز همان اشکال وارد است که اگر این منفعت به منزلۀ معدوم است، چرا بر آن مالیّت مترتّب میشود و ثمن در مقابلش قرار میگیرد؟ البتّه شیخ رحمه الله در بحث دیگری میفرماید: اعیان نجس نسبت به اینگونه منافع، گاهی مالیّت دارند و گاهی مالیّت ندارند.(3)
شیخ اعظم رحمه الله هنگام اشاره به منافع عذره، مثال دیگری میزند و به روایتی اشاره کرده است که فهم این روایت، کمی مشکل است و حتّی برخی از بزرگان در معنای این روایت گفتهاند: «یردّ علمها إلی أهلها؛(4)باید علم آن به اهلش واگذار شود».
این روایت در وسائل الشیعة، من لا یحضره الفقیه و تهذیب الأحکام آمده است و در سند آن اشکالی وجود ندارد.
مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بِإسنادِهِ عَنِ الحَسَنِ بنِ مَحبوبٍ قالَ: سألتُ أبا
الحَسَنِ علیه السلام عَنِ الجِصِّ، یوقَدُ عَلَیهِ بِالعَذِرَةِ وَعِظامِ المَوتَی، ثُمَّ یُجَصَّصُ بِهِ المَسجِدُ، أ یُسجَدُ عَلَیهِ؟ فَکَتَبَ علیه السلام إلَیهِ بِخَطِّهِ: أنَّ الماءَ وَالنّارَ قَد طَهَّراهُ؛(1)
حسن بن محبوب میگوید: از امام علیه السلام درباره گچی سؤال کردم که این گچ را با عذره و استخوان مردگان میپزند و سپس مسجد را با آن گچ کاری میکنند. آیا میتوان بر این گچ سجده کرد؟ امام علیه السلام با دستخط خود نوشتند: «آب و آتش این گچ را تطهیر کرده است».
مقصود از «ماء»: در مورد اینکه مقصود از «ماء» چیست، دو احتمال وجود دارد:
نخست اینکه مقصود «آب باران» است؛ زیرا در قرون گذشته، مساجد مسقّف نبوده و باران بر زمین مسجد میباریده است. بنا بر این، آب باران گچ را تطهیر میکرده است.
احتمال دوم این است که این گچ به واسطۀ آب کمی که با آن مخلوط میکنند، پاک میشود.(2)
البتّه اشکال این احتمال این است که آب قلیل، در صورتی شیء متنجّس را پاک میکند که غسالۀ آن خارج شود و در غیر این صورت پاک نخواهد شد. حال آنکه آب قلیلی که گچ متنجّس را فرا میگیرد، از آن جدا نمیشود.
مقصود از «نار»: دربارۀ «نار» نیز دو احتمال وجود دارد: احتمال نخست اینکه مراد از «نار»، همان آتشی است که در آن عذره و استخوان مردار قرار داده میشود و اجزایی از عذره و استخوان هم داخل در گچ میشود. بنا بر این احتمال، مقصود امام علیه السلام این است که عذره و استخوان به وسیلۀ آتش استحاله شده، به خاکستر تبدیل میشود و پاک است. احتمال دوم اینکه مراد از «نار»، «خورشید» است و بنا بر این احتمال، اگر شیء متنجّسی در معرض آفتاب قرار بگیرد و توسّط آفتاب خشک شود، پاک میشود.
مقصود از «طهّراه»: نظر فاضل نراقی قدس سره در کتاب مستند، این است که مراد از تطهیر در اینجا، تطهیر اصطلاحی نیست؛ بلکه معنای مجازی تطهیر یعنی نظافت مقصود است؛ یعنی مقصود این است که آب و خورشید این گچ را تمیز میکند، نه اینکه از نجاست پاک کند.(1)
دیدگاه صاحب وسائل رحمه الله نیز - با کمی تفاوت - این است که این تعبیر در مورد «ماء» مجازی است؛ زیرا ماء، آب قلیل است و آب قلیل نمیتواند تطهیر کند. بنا بر این، این آب گچ را تنظیف میکند.(2)
کتاب وافی از کتابهای فیض کاشانی قدس سره است که در بیان معانی روایات، بسیار قابل توجّه است و نکات بسیار خوبی را بیان میکند. برخی از نکاتی که در اینجا مطرح شد، در این کتاب آمده است:
لعلّ المراد بالماء، الماء الممزوج بالجص، فیکون من قبیل رشّ الماء(3)علی المظنون النجاسة. أو بالماء، ماء المطر الذی یصیب أرض المسجد المجصّص بذلک الجص - وکأنّ بلا سقف، فإنّ سنّة فیه ذلک - والمراد من النار ما یحصل من الوقود التی یستحیل بها الأجزاء العذرة والعظام المختلطه بالجِصِّ رماداً، فإنّها تطهر بالإستحالة، والغرض أنّه قد ورد علی ذلک الجِصِّ أمران مطهِّران هما النار والماء.(4)
البتّه نکتهای در این روایت، مبهم است و آن ذکر توأم آب و آتش به عنوان مطهّر است. سؤالی که به ذهن میرسد این است که اگر آب مطهِّر است، چه نیازی به ذکر آتش است؟ مثلاً اگر فرشی نجس باشد، پس از آنکه با آن شسته شد، پاک میشود و در این صورت، حتّی اگر در آفتاب خشک شود، نمیتوان آفتاب را مطهّر آن دانست،
حال آنکه عبارت «قد طهّراه» در روایت، ظهور در این دارد که آب و آتش با هم این گچ را تطهیر کردهاند.
با توجّه به این احتمالات و ابهامات است که گفته شد، این روایت مجمل است و علم آن باید به اهلش واگذار گردد.(1)
دانستیم که معاوضۀ اعیان نجس یا متنجّس - به لحاظ منافع محرّمه - اصلاً جایز نیست.
مثلاً اگر کسی مردار و یا خمر را به قصد اکل و شرب بفروشد، این معاوضه مطلقاً جایز نیست، چه به صورت بیع باشد و یا هبه و مصالحه و اجاره و عاریه و غیر آن. امّا اینک سؤال این است که اگر شیء نجسی منافع حلال داشته باشد، آیا به اعتبار آن منافع، مالیّت دارد یا خیر؟
شیخ رحمه الله در این بحث، بین مسئلۀ بیع و مسئلۀ انتفاع، تفکیک قائل شده و بر این باور است که چه بسا چیزی جواز انتفاع داشته باشد، امّا حتّی به اعتبار همان منفعت حلال، باز هم بیعش جایز نباشد.
ایشان مالیّت را عرفی میداند و بر این باور است که از نظر عرف، گاهی منفعت حلال شیء نجس، در حدّی است که آن شیء نجس را به مثابۀ مال قرار میدهد (به گونهای که عرفاً در مقابل آن، مالی را پرداخت میکنند) و گاهی منفعت ناچیز است و شیء نجس به اعتبار آن، مالیّت پیدا نمیکند.(2)مثالی که ایشان برای قسم نخست میزند، همان مثال پوست مردار و موی خوک، و مثال ایشان برای قسم دوم، عذره و خود مردار است؛ چه آنکه اگر کسی مردار را به عنوان غذای حیوانات و یا عذره را برای کود استفاده کند، از نظر عرف چنین منفعتی به آن شیء مالیّت نمیبخشد: «فإنّ
الظاهر أنّها لا تُعدّ أموالاً عرفاً».(1)
در نتیجه باید بپذیریم که در شریعت، اشیایی وجود دارد که مالیّت دارند، امّا جواز معاوضه ندارند. در این حالت، سؤال این است که حکم سایر تصرّفات چیست؟
دیدگاه شیخ رحمه الله این است که نسبت به سایر تصرّفات، مقتضی موجود و مانع مفقود است. بنا بر این، سایر تصرّفات مانعی ندارد، مانند اینکه بگوییم آب دادن به وسیلۀ پوست مردار برای غیر وضو جایز است؛(2)یعنی اگر گفتیم میتوان پوست مردار را برای غیر وضو استعمال کرد - چنان که برخی بدان قائلاند -، جایز است که با آن پوست مردار مثلاً دلوی بسازیم و برای کشیدن آب از آن استفاده کنیم و یا مثلاً با موی خوک طناب درست کنیم. همچنین کلاب ثلاثه (کلب ماشیه، کلب حائط، کلب زرع) نیز از اعیان نجسی که منافع حلال دارند و به اعتبار این منافع، عرفاً مالیّت دارند. در این مورد نیز نظر شیخ رحمه الله این است که معاوضهاش جایز نیست، امّا سایر تصرّفات مانعی ندارد و مالک میتواند آن را هبه و یا وصیّت کند.
دو نکته دربارۀ این کلام شیخ اعظم رحمه الله قابل تأمّل است:
نخست اینکه: این سخن شیخ رحمه الله، با سخنی که قبلاً در بحث مردار فرمود، منافات دارد. ایشان در بحث «مردار» قائل به ملازمه میان جواز انتفاع و جواز بیع بودند.(3)نظر ایشان - که دیدگاه ما نیز هست - این بود که مقتضای قواعد و روایات، این است که بیع شیء نجس بهخاطر منفعت محرّمهاش جایز نیست، امّا به لحاظ منفعت حلالش جایز است؛ یعنی اگر کسی خمر را بفروشد به قصد این که مشتری آن را سرکه کند و یا مردار را بفروشد به قصد این که مشتری آن را به عنوان کود استفاده کند، این بیع جایز است و مانعی ندارد.
امّا در اینجا با آنکه هنگام تصوّر مسئله، تصریح میکند که منفعتی در شیء وجود دارد که آن شیء به اعتبار این منفعت، عرفاً مالیّت دارد و از مالیّت خارج نمیشود،(1)
معاوضۀ آن را جایز ندانستهاند. حال آنکه اگر بیع را مبادلۀ یک مال در برابر مال دیگر بدانیم، بیع این شیء به اعتبار مالیّت آن، مانعی ندارد و همین مالیّت در جواز معاوضه و نیز در صحّت بیع، کفایت میکند.
نکتۀ دوم اینکه: تفصیلی که ایشان به عرف مستند کرده است، وجهی ندارد. از نظر عرف اگر بر شیئی منفعت عقلایی مترتّب بود، آن شیء مالیّت دارد. به عبارت دیگر، اینکه منفعت را دو گونه بدانیم و بر این باور باشیم که برخی از منافع به شیء مالیّت نمیبخشد، خلاف باور عرفی است؛ زیرا مثلاً عرف، عذره را برای تسمید مال میداند و در فصل بهار برای کود باغچهها و زمینها، خرید و فروش عذره بسیار رایج است. پس عذره مالیّت دارد، مگر اینکه منفعت، آنقدر ناچیز باشد که اصلاً به چشم نیاید و کالعدم باشد. در این صورت دیگر عنوان مال را ندارد.
محقّق خوئی قدس سره دربارۀ مالیّت شیء نجس میفرماید:
قد ظهر مما ذکرناه أنّه لا ملازمة بین حرمة بیع الأعیان النجسة وبین حرمة الإنتفاع بها وسقوطها عن المالیّة، بل لابدّ من ملاحظة دلیلها هل یوجد ما یدلّ علی إلغاء المالیّة من قِبل الشارع کالخمر والمیتة؟ وإن کان ما یدلّ علی ذلک أُخذ به وحُکم بعدم ترتّب آثار المالیة، من الإرث والضمان، وإلّا فلا یصحّ أن یحکم بحرمة الإنتفاع بها بمجرّد حرمة بیعها.(2)
یعنی بین حرمت بیع و حرمت انتفاع و سقوط از مالیّت، ملازمهای نیست؛ ممکن است در موردی، بیع حرام باشد، امّا هم از مالیّت ساقط نشده باشد و هم برخی از انتفاعات آن جایز باشد. مثلاً اگر در روایتی آمده باشد: «ثمن العذرة سحتٌ»، بیع عذره حرام خواهد بود؛ امّا این حرمت بیع، ملازم سقوط از مالیّت و جواز برخی از انتفاعات نیست. در اینگونه موارد باید با توجّه و تأمّل در دلیل حرمت، بررسی شود که آیا شارع، مالیّت آن شیء را هم الغا کرده یا نه؟ اگر شارع مالیّت را الغا کرده باشد، آثار مالیّت (مانند ضمان) بر آن حمل نمیشود. مثلاً اگر کسی خمر شخص دیگری را بریزد، ضمانی در کار نیست؛ زیرا مورد ضمان «من أتلف مال الغیر» است، حال آنکه در اینجا از نظر شارع مالیّت وجود ندارد. همچنین اگر مالک خمر از دنیا رفت، آن خمر جزء ما ترک او حساب نمیشود؛ زیرا ما ترک باید مالیّت داشته باشد.
امّا اگر دلیل حرمت، دلالت بر الغای از مالیّت نداشته باشد، ملازمهای میان حرمت بیع و حرمت انتفاع وجود ندارد.
محقّق خوئی قدس سره بر این باور است که در مورد مردار، عذره، موی خوک و کلاب سهگانه، حرمت بیع وجود دارد؛ امّا سقوط از مالیّت و حرمت انتفاع وجود ندارد و آثار مالیّت در همۀ این موارد، مترتّب میشود.
در مورد نظر ایشان، دو نکته قابل ذکر است:
نخست اینکه: حتّی با فرض صحّت دیدگاه ایشان، ظاهراً هیچ دلیلی بر اینکه شارع یک عین نجس را به طور کلّی از مالیّت ساقط کند، وجود ندارد. البتّه باید دربارۀ این ادّعا بررسی بیشتری صورت بگیرد، امّا مطالعاتی که تا کنون در این باره شده است، نشان میدهد که مالیّت هیچ کدام از اعیان نجس، به صورت مطلق الغا نشده است. مثلاً در باب خمر، اگرچه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بایع، شارب، مشتری و غارس خمر را لعن کردهاند، امّا چنانکه در جای خود ثابت شد،(1)عنوان لعن در جایی است که خمر
1) (1) . ر. ک: ج 1 ص 486.
برای نوشیدن باشد و اگر کسی خمر را برای سرکهسازی بخرد، روایات متعدّد صحیح، بیع آن را جایز دانستهاند. شبیه همین بحث در مورد مردار هم مطرح شد.(1)
بنا بر این، اینکه بسیاری از فقها میگویند: «شارع مالیّت خمر را الغا کرده است» صحیح نیست؛ بلکه شارع، مالیّت خمر را در مواردی که قصد شرب باشد، الغا کرده است، نه در مورد سایر منافع.
بله، اگر یک عین نجس غیر از منفعت محرّمه، هیچ منفعت دیگری نداشته باشد، آن شیء نجس هیچ مالیّتی ندارد؛ امّا الغای شارع به اعتبار همان منفعت محرّمه است، نه اینکه شارع، بیع به قصد همۀ منافع را حرام کرده باشد.
دوم اینکه: الغای مالیّت شیئی که منافع حلال دارد، توسّط شارع ممکن نیست؛ زیرا مالیّت یک امر عرفی است. شارع میتواند همۀ منافع شیئی را حرام کند، امّا اگر یک شیء نجس دارای منفعتی باشد که شارع آن را حلال کرده است، الغای مالیّت آن ممکن نیست؛ چرا که مستلزم تناقض در کلام است.
خلاصه اینکه: اوّلاً: ما دلیلی نداریم که به طور کلّی موجب الغای مالیّت از یک شیء شود. ثانیاً: با فرض وجود منفعت حلال، وجود چنین دلیلی امکان ندارد.
چنانکه گذشت، دیدگاه شیخ انصاری رحمه الله این بود که اگر شیء نجسی دارای منفعت حلال باشد، عرف در برخی موارد آن شیء را به اعتبار منفعت حلالش، مال میداند و در برخی دیگر، آن را مال نمیداند.
در نقد این سخن، گفته شد که اگر شیء نجس منفعت حلال داشته باشد، از نظر عرف این شیء به اعتبار آن منفعت، همیشه مالیّت دارد و تفصیل ایشان صحیح نیست، مگر اینکه منفعت در نهایت قلّت و کالعدم باشد که در این صورت، دیگر مالیّت ندارد.
1) (1) . ر. ک: ج 1 ص 355 به بعد.
در نتیجه میتوان گفت که اصلاً در باب معاملات، مالیّت دائر مدار منفعت است؛ یعنی اگر یک شیء منفعت داشت، مالیّت دارد و اگر منفعت نداشت، مالیّت ندارد.
محقّق ایروانی قدس سره با این بیان، مخالفت کرده است. ایشان معتقد است که مالیّت، دائر مدار منفعت نیست. بنا به نظر ایشان، برخی از اشیا و اموال، در عین اینکه مالیّت دارند، منفعتی ندارند:
المالیّة لا تدور مدار المنفعة فإنّ الجواهر النفیسة ومنها النقود أموالٌ ولا فائدة فیها، وإن فُرض فی بعضها فائدة فلا تقصد بما أنّ فیه تلک الفائدة؛(1)مالیّت دائر مدار منفعت نیست؛ چرا که جواهر نفیس از جمله نقود، اموال هستند، ولی هیچ فایدهای هم ندارند. اگر هم در برخی از آنها فایدهای باشد، فایدۀ مقصود نیست که هدف از نگهداری آنها، این فایده باشد.
از نظر ایشان، اگر انسان اشیای گرانبهایی مثل طلا و همچنین پول نقد را ذخیره و نگهداری کند، این اشیای به اعتبار این که سرمایه و ذخیره برای او باشد، مال است، امّا منفعت ندارد. حتّی اگر فایدهای نیز متصوّر شود، مثلاً آن شیء گرانبها را به عنوان زینت در جایی قرار دهند، این فایده، منفعت آن شیء نیست؛ زیرا قصد از آن شیء همان مالیّتش است، نه این منفعت. مثلاً اگر گوهری بسیار گرانبها در تزیین یک مسجد یا یک ساختمان استفاده شده باشد، در حقیقت به منظور ذخیره و پسانداز است و به این جهت است که اگر زمانی بخواهند این ساختمان را بازسازی کنند و نیاز به پول داشته باشند، از آن شیء به عنوان مال استفاده کنند، نه اینکه واقعاً تزیین با آن، مقصود باشد.
مثال عکس این مطلب نیز «الماء علی الشط» است. یک لیوان آب در کنار دریا منفعت دارد، ولی مال شمرده نمیشود. همین مسئله در مورد خاک نیز صادق است؛
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 75.
زیرا خاک منفعت دارد و میتوان از آن به عنوان مصالح ساختمان استفاده کرد؛ امّا عرف، خاک را مال نمیداند.
بنا بر این، نسبت بین منفعت و مال، عموم و خصوص من وجه است.
نکتۀ دیگری که در کلمات ایشان وجود دارد و بر خلاف مشهور است، این است که حتّی اگر بپذیریم مالیّت، دائر مدار منفعت است، به چه دلیل باید دائر مدار منفعت حلال باشد؟ اگر مالیّت دائر مدار منفعت باشد، دائر مدار مطلق منفعت است، چه منفعت حلال و چه منفعت غیر حلال. بدین ترتیب، نظر ایشان در مورد خمر و خنزیر - که مشهور فقها میگویند: نهی شارع از معاملۀ این دو، به معنای اسقاط این دو از مالیّت است - این است که خمر و خنزیر عرفاً مال است و شارع نمیتواند آنها را از مالیّت ساقط کند؛ امّا معاملۀ آنها، به حکم شارع باطل است.
با توجّه به مطالب پیشین، نکتۀ اخیر و خلاف مشهوری که از ایشان نقل شد، نیاز به بررسی مفصّل ندارد و در صفحات قبل، روشن شد که یک شیء نسبت به منفعت محرّمه مالیّت ندارد؛ ولی نسبت به منفعت حلال مالیّت دارد و این امر، امری نسبی است.
امّا دربارۀ اینکه گفتند نسبت بین منفعت و مال، عموم و خصوص من وجه است، به نظر میرسد که سخن ایشان از دو جهت مخدوش است: نخست اینکه مقصود از منفعت، منفعت فعلی نیست؛ یعنی اگر کسی یک شیء (مانند یک قطعه جواهر نفیس) را در جایی نگهداری کند به این قصد که پنجاه سال دیگر از آن استفاده شود، باز هم مصداق منفعت است، هرچند که منفعت این شیء بالقوّه است. دوم اینکه منفعت، عنوانی است که در هر شیء به مقتضای همان شیء است. مثلاً منفعت آب در این است که انسان را از تشنگی نجات میدهد؛ امّا منفعت بعضی از اشیای نفیس در این است که انسان آن را ذخیره کند و همین عنوان «ذخیره» خودش یکی از منافع عقلایی است، همان گونه که مثلاً در مورد دولتها، عقلا بر این باورند که هر دولت باید خزانه و ذخیرهای داشته باشد.
مطلب دیگری که در کلمات محقّق ایروانی قدس سره مورد توجّه قرار گرفته، این است که شیخ انصاری رحمه الله چرا این مطلب را - که بعضی از منافع، به شیء عنوان مالیّت میدهد و بعضی عنوان مالیّت نمیدهد - در این بخش از کتاب المکاسب آورده است؟ ظاهراً مقصود شیخ رحمه الله این است که در این مسئله، چند صورت وجود دارد: یا یک شیء مالیّت دارد و یا ندارد. اگر مالیّت داشت، یا از جانب شارع دربارۀ معاملۀ آن وارد شده است یا نهی وارد نشده است.
اگر چیزی عنوان «مال» را داشته باشد، هم بیع آن صحیح است و هم سایر معاوضاتی که در آنها، عوض و معوّض و ثمن و مثمن وجود دارد و صحّت آن مشروط به مالیّت طرفین است. امّا اگر چیزی مال نبود، نه معاوضۀ آن صحیح است و نه صلح و هبهاش.
در مواردی که از طرف شارع نهی آمده است، اگر با وجود نهی شارع، این شیء از مالیّت عرفی خارج نشده باشد، فقط آن معاوضه مالیای که شارع از آنها نهی کرده است (مانند بیع) باطل خواهد بود؛ امّا سایر معاوضاتش مشکلی ندارد؛ زیرا سایر معاوضات متقوّم به مال است و طبق فرض، آن شیء همچنان مالیّت دارد؛ امّا اگر بر این باور باشیم که نهی شارع از معاملۀ یک شیء، آن را از مالیّت خارج میکند، دیگر هیچ معاوضهای روی آن صحیح نیست، خواه بیع باشد و خواه سایر معاوضات.
اشکال محقّق ایروانی قدس سره این است که اگر ما در ادلّۀ معاملات، بخواهیم به دلایلی مثل «الناسُ مسلّطون عَلی أموالِهم»(1)یا «لا یَحلّ مال امرء إلّابطیبِ نفسِه»(2)و یا حتّی«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»3 تمسّک کنیم و بیع را هم به معنای مبادلۀ یک مال در برابر مال دیگر بدانیم،
سخن شیخ رحمه الله صحیح خواهد بود؛ یعنی شرط معامله این است که آن شیء پاک باشد و مالیّت داشته باشد. امّا اگر به ادلّۀ دیگری مانند«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» تمسّک کنیم،(1)
وقتی دو نفر با رضایت دو جانبه تجارتی انجام دهند، حتّی اگر آن شیء مال نباشد، اشکالی در این معامله وجود نخواهد داشت. همچنین با تمسّک به آیۀ«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»2 دیگر قید مالیّت در متعلّق عقد شرط نیست. در معاملاتی که براساس قانون «الصلح جایزٌ بین المسلمین» انجام میشود نیز مالیّت، شرط نیست. این قانون گسترۀ وسیعی دارد و در بسیاری از حقوقی در آنها اصلاً ثمن و مثمنی در کار نیست، جاری میشود، مثل اینکه دو نفر در مسجدی نشستهاند و هر دو در جای خودشان حقّ سبق دارند. در اینجا ثمن و مثمنی نیست و معاوضهای انجام نمیشود؛ امّا ممکن است آنها مصالحه نموده و جایشان را عوض کنند؛ زیرا در بسیاری از حقوق که معاوضه در آنها جریان ندارد، صلح جاری میشود؛ چرا که صلح متوقّف بر مالیّت نیست و «الصلح جایز بین المسلمین» در همۀ امور جریان دارد.
بنا بر این، اشکال مهمّی که بر شیخ رحمه الله وارد میشود، این است که اصلاً نیازی به تفصیل ایشان نیست.
تا اینجا گفته شد که اگر شیء نجسی دارای منفعت حلال باشد و عنوان «مال» بر آن صدق کند، بیعش مطابق روایاتی که آن را نهی کرده، جایز نیست؛ امّا سایر معاملاتش جایز است. دیدگاه ما هم این بود که بیع آن نیز به همان قصد محرّم جایز نیست، امّا به قصد حلال منعی ندارد.
در ادامه، شیخ اعظم رحمه الله این بحث را مطرح میکند که در مورد شیئی که عنوان «مالیّت» ندارد، حقّی به نام «حقّ اختصاص»، وجود دارد. مثلاً اگر گوسفندی بمیرد و
1) (1) . سورۀ نساء: آیۀ 29.
نجس شود، کسی که قبلاً مالک این گوسفند بوده است، اکنون نسبت به مردار این گوسفند «حقّ اختصاص» دارد؟(1)
پیش از بحث دربارۀ ادلّۀ «حقّ اختصاص»، لازم است به این نکته توجّه شود که چرا شیخ رحمه الله «حقّ اختصاص» را در اینجا مطرح کرده است، در حالی که در اینجا امری بالاتر از «حق» به نام «ملکیت» وجود دارد؟ چرا شیخ رحمه الله مسئلۀ ملکیت را مغفول گذاشته است؟
توضیح آنکه: وقتی شارع از خرید و فروش شیئی مانند مردار، نهی میکند و یا مثلاً میفرماید: «ثمن العذرة سحتٌ»، در اثر این نهی، «مالیّت» آن شیء از بین میرود.
سؤال این است که آیا این نهی شارع، علاوه بر این که مالیّت را از بین میبرد، «ملکیت» را هم نابود میکند؟ اگر کسی آب انگوری داشت و آن آب انگور تبدیل به خمر شد، شارع میفرماید: «بیع الخمر حرامٌ». با این نهی، اگرچه آن خمر مالیّت عرفی دارد، امّا شارع مالیّت آن را - دستکم در منافع حرامش - الغا کرده است. شیخ رحمه الله در اینجا میفرماید: شیئی که اکنون مالیّتش الغا شده و معاوضۀ آن صحیح نیست، هرچند مالیّت ندارد، ولی مصداق حقّی است به نام «حقّ اختصاص» که به موجب آن، شخصی که قبلاً مالک آن بوده است، میتواند نسبت به این حق، مصالحه کند.
سؤال این است که با وجود «ملکیت»، چرا شیخ رحمه الله سراغ «حقّ اختصاص» میرود، در حالی که «حق» یک سلطنت ضعیف است و نسبت به «ملکیت» در مرتبۀ ضعیفتری قرار دارد. وقتی شارع نهی میکند و میفرماید:
«ثمن الخمر سحتٌ» یا
«بیع الخمر حرامٌ»، این نهی فقط مالیّت شرعی را الغا میکند؛ امّا آیا این عدم مالیّت شرعی به این معناست که ملکیت آن هم از بین رفته است؟
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 57.
«مال» چیزی است که در برابر آن، مال دیگر یا ثمنی را پرداخت میکنند.(1)نسبت بین «مال» و «ملک»، عموم و خصوص من وجه است و ممکن است چیزی «مال» نباشد، ولی «ملک» باشد، یا چیزی «ملک» نباشد، امّا «مال» باشد، چنانکه یک حبّۀ گندم مال نیست و مالی در برابر آن پرداخت نمیشود؛ امّا ملک است و آثاری را به دنبال دارد؛ چرا که صِرف ملکیت دارای آثاری است، مانند اینکه
«لا وقفَ إلّافی ملک» و
«لا بیعَ إلّافی ملک». نهی شارع، اگرچه مالیّت شیء نجس را الغا میکند، امّا ملکیت شیء الغا نمیشود. بنا بر این، آثار ملکیت بر آن مترتّب میگردد.
در نتیجه، نوبت به بحث «حقّ اختصاص» نمیرسد؛ زیرا جایگاه بحث دربارۀ «حق»، جایی است که چیزی نه مال باشد و نه ملک، مانند جایی از مسجد که انسان در آن نشسته است، نه مال آن شخص شمرده میشود و نه ملک او؛ بلکه آن شخص فقط یک حقّ اولویت نسبت به آن مکان دارد. در اینجا میتوانیم بحث کنیم که آیا نسبت به این حقّ اولویت، مصالحه یا معاوضه و گرفتن پول در برابر آن، جایز است یا نه؟
این اشکال به شیخ رحمه الله وارد است و به نظر میرسد که قابل جواب نیست.
با صرف نظر از اشکالی که مطرح شد، اینک بحث «حقّ اختصاص» را در مورد اشیایی که نه ملک هستند و نه مال، پی میگیریم و به بررسی سخن شیخ رحمه الله میپردازیم.
سؤال این است که اگر چیزی مالیّت نداشت و برملکیتش هم اثری مترتّب نشد، آیا چون این شیء در اختیار شخص بوده، برای آن شخص «حقّ اختصاص» ثابت است یا نه؟ مثلاً در مورد تسمید - با این فرض که عذره، نه مال است و نه ملک و کسی بابت آن پول نمیدهد -؛ اگر کسی عذرههای حیوانات را جمع کرد، آیا چیزی به نام «حقّ اختصاص» برای او ثابت است یا نه؟
1) (1) . تعاریف مربوط به «مال» در بحث حقّ تألیف خواهد آمد (ر. ک: ص 327 و 374)
شیخ رحمه الله نخست با عبارت «والظاهر ثبوت حقّ اختصاص فی هذه الاُمور»،(1)این مطلب را میپذیرد و سپس میفرماید:
والظاهر جواز المصالحة علی هذا الحق بلا عوضٍ، بناءً علی صحّة هذا الصلح، بل دفع العوض، بناءً علی أنّه لا یعدّ ثمناً لنفس العین حتّی یکون سحتاً بمقتضی الأخبار؛(2)ظاهراً مصالحه بر این حق بدون عوض جایز است، البتّه اگر این صلح را صحیح بدانیم؛ بلکه حتّی مصالحۀ این حق در برابر عوض هم جایز است؛ زیرا این عوض، در برابر خود عین نیست که بر اساس اخبار، سخت شمرده شود.
امّا سپس میگوید: «لکنّ الإنصاف أنّ الحکم مشکل».(3)اگر بپرسیم پس چه باید کرد، میفرماید:
لو بذل مالاً علی أن یرفع یده عنها لیحوزها الباذل، کان حسناً، کما یبذل الرجلُ المالَ علی أن یرفع الید عمّا فی تصرّفه من الأمکنة المشترکة، کمکانه من المسجد والمدرسة والسوق.(4)
یعنی شخص میتواند برای رفع ید از این حقّ اختصاصی که دارد، پولی بگیرد تا شخص دیگری آن را حیازت کند و در اختیار خودش بگیرد.
شیخ اعظم رحمه الله دو منشأ برای «حقّ اختصاص» ذکر میکند که نخست «حیازت» و دوم «استصحاب» است.(5)
دانستیم که گاهی اشیای نجس، منافعی دارند، مانند عذره که ممکن است به عنوان کود استفاده شود، امّا عرف آن را مال نمیداند. اینک این سؤال مطرح است که اگر
عرف مردم، آن شیء را مال نمیدانند، چرا آن را خریداری میکنند و بابت آن پول میدهند؟ برخی از فقها در پاسخ این سؤال بر این باورند که این پول بابت خود عذره نیست؛ زیرا خود عذره ارزشی ندارد و مال نیست؛ بلکه برای زحمتی است که بایع برای جمعآوری و حمل و انتقال آن عذره متحمّل شده است.(1)
شیخ رحمه الله در این باره میفرماید:
والظاهر ثبوت حقّ الإختصاص فی هذه الاُمور الناشی إمّا عن الحیازة و إمّا عن کون أصلها مالاً للمالک کما لو مات حیوانٌ له، أو فسد لحمٌ اشتراه للأکل، علی وجه خرج عن المالیّة.(2)
حقّ اختصاص یا ناشی از حیازت و تحصیل و جمعآوری آن شیء نجس است و در اثر حیازت، به خودش اختصاص پیدا میکند و یا اینکه ناشی از این است که شیء نجس، پیش از نجس شدن، مال مالک بوده و بعداً نجس شده است، مانند گوسفندی که مال این شخص بوده و اکنون مرده است و قابل معامله نیست؛ امّا به اعتبار اصل آن - که پیش از نجس شدن، مال مالک بوده است -، این شخص نسبت به آن حقّ اختصاص دارد.
در مورد دلایل «حقّ اختصاص»، لازم است ابتدا دو دلیلی که شیخ رحمه الله بیان کرده است، بررسی شود تا بدانیم که آیا حیازت، دلیل است یا خیر و اگر دلیل شمرده میشود، فقط منشأ حق است و یا براساس روایاتی نظیر «من حاز ملک»،(3)منشأ ملکیت هم است؟(4)دوم اینکه آیا این استصحاب - که دلیل دوم شیخ رحمه الله است -، دلالت بر حقّ اختصاص دارد یا نه؟
1) (1) . چنانکه در بحث عذره گفته شد، دیدگاه ما این است که عذره در عرف، به اعتبار همین منافعی که دارد، مالیّت دارد و چنانچه پولی پرداخت شود، در برابر همان منافع حلال است (ر. ک: ج 1 ص 175).
2) (2) . کتاب المکاسب: ج 1 57.
3) (3) . در مجامع روایی، روایتی با این مضمون موجود نیست؛ لیکن این مضمون را میتوان از برخی روایات نتیجهگرفت. چنانکه مرحوم حکیم میگوید: «فإنّ المضمون المذکور وإن لم یرد به نصّ بلفظه، فقد ورد ما یدلّ علی معناه، مثل قوله علیه السلام: للید ما أخذت وللعین ما رأت» (مستمسّک العروة الوثقی: ج 12 ص 124 و 125).
4) (4) . دربارۀ تفاوت «حق» و «ملک» و «حکم»، ر. ک: دروس خارج فقه سال 94، جلسات سیزدهم تا بیستم، برگزار شده در تاریخ 94/7/14 تا 94/8/16.
سپس باید بررسی شود که آیا بجز این دو دلیل، دلایل دیگری که بر «حقّ اختصاص» دلالت کنند، موجود است یا خیر؟
«حیازت» از «حاز، یحوز، حیازتاً، احتیازاً»، به معنای به دست آوردن است(1)و وقتی میگویند فلانی چیزی را حیازت کرده، یعنی خودش آن را به دست آورده است.
آیا «حیازت» منشأ برای «ملکیت» است یا منشأ برای «حق»؟ از ظاهر عبارت شیخ رحمه الله اینگونه فهمیده میشود که حیازت منشأ «حق» است، به این معنا که اگر کسی عذره و یا مرداری را جمعآوری کرد، با این کار او ملکیّتی برایش حاصل نمیشود؛ امّا به خاطر اینکه حیازت کرده، حقّی نسبت به آن عذره یا مردار پیدا میکند.
دربارۀ اینکه «حیازت»، به چه دلیل میتواند موجب حق یا ملک باشد، دلایلی در کتب فقها ذکر شده که اینک بررسی میشود:
محقّق خوئی قدس سره میفرماید: دلیل حیازت مرسلهای است که بین فقها مشهور است: «مَن حازَ مَلک؛ کسی که چیزی را حیازت کند، مالک آن میشود».(2)سپس ایشان چند اشکال به این روایت، وارد کرده است.(3)
اشکال نخست: چنین روایتی در کتب حدیث عامّه و خاصّه یافت نشده است؛ بلکه احتمال دارد که فقهای عظام از روایات متعدّدی که در ابواب مختلف (مانند: روایات باب احیای موات در باب تحجیر، یا روایات باب لقطه) آمده است، قاعدهای بنام «قاعدۀ حیازت» را اصطیاد کردهاند که مشهور به «مَن حازَ مَلک» شده است. بنا بر این، این عبارت یک قاعدۀ اصطیاد شده از روایات است، نه روایت معصوم علیه السلام.(4)
اشکال دوم: این عبارت حتّی اگر روایت باشد و یا اینگونه استدلال شود که فقها به چنین حدیثی عمل کردهاند، ارتباطی با مدّعا ندارد و «حقّ اختصاص» را بعد از زوال ملکیت ثابت نمیکند. مدّعای شیخ انصاری رحمه الله این است که اگر مثلاً کسی گوسفندی داشته که سالم بوده است، سپس این حیوان مرده و از مالیّت خارج شده باشد، پس از این که مالیّتش از بین رفت، مالک گوسفند نسبت به مردار آن، حقّی به نام «حقّ اختصاص» دارد؛ بلکه به نظر میرسد که عبارت «مَن حازَ مَلک»، حتّی اگر روایت و قابل استناد باشد، از دو جهت بیگانه از مدّعای شیخ رحمه الله است:
یک. مطابق این عبارت (و یا روایت)، کسی که چیزی را حیازت کرده باشد، مالک آن میشود؛ امّا دلالتی بر این معنا ندارد که چیزی که قبلاً ملک بوده و مالیّتش از بین رفته است، بعد از زوال مالیّت و یا بعد از زوال ملکیت، مشمول حقّی به نام حقّ اختصاص است. دیدگاه محقّق خوئی قدس سره این است که مالک گوسفند، پس از مردن حیوان، نسبت به آن مثل دیگران است؛ یعنی همان گونه که اگر دیگری این مردار را بردارد و حیازت کند، نسبت به آن حق پیدا میکند، خود این شخص هم اگر آن را حیازت کند، نسبت به آن حق پیدا میکند.
دو. اگر عبارت «مَن حازَ مَلک»، روایت و قابل استناد باشد، نه تنها دلالت بر حق ندارد، بلکه ظهور و دلالت روشنی بر «ملکیت» دارد.
خلاصه اینکه اوّلاً: روایت دلالتی بر ثبوت حقّ اختصاص بعد از زوال ملکیت ندارد. ثانیاً: این روایت اثبات ملکیت میکند و حال آنکه مدّعای شیخ رحمه الله ثبوت «حق» است.(1)
اشکال سوم: سند این روایت - بنا بر اینکه روایت باشد - بهخاطر ارسال ضعیف است. عمل فقها نیز به دو جهت نمیتواند جابر این ضعف سند باشد: نخست اینکه اگر مشهور فقها حیازت را منشئی برای ملکیت میدانند، معلوم نیست که دلیل این
1) (1) . همان.
عمل فقها، لزوماً روایت فوق باشد. اگر به این روایت استناد کرده باشند، ضعف سند آن - بنا بر نظر کسانی که عمل مشهور را جابر ضعف سند میدانند - جبران میشود، امّا این مطلب ثابت شده نیست. جهت دوم نیز همان مبنای محقّق خوئی قدس سره است که بارها فرمودهاند: شهرت عملی جابر ضعف سند نیست.(1)
یکم: اشکال نخست ایشان، وارد است و عبارت «مَن حازَ مَلک» با این املا در مجامع حدیثی یافت نمیشود، امّا نظیر این عبارت را میتوان در روایات اهل سنّت یافت.
در کتاب المدوّنة الکبری که یکی از مصادر مهم اهل سنّت است، روایتی وجود دارد که سند آن اشکالاتی دارد؛ امّا با توجّه به اینکه قصد استناد به این روایت را نداریم، از بررسی سند چشم میپوشیم. غرض فقط این است که بدانیم، آنچه در زبان فقها به صورت یک روایت مشهور بیان شده، از کجا نشأت گرفته است.
عن ابن وهب عن عبد الجبّار بن عمر عن ربیعة بن أبی عبد الرحمن عن سعید المسیّب یرفع الحدیث إلی رسول اللّه صلی الله علیه و آله: من حاز شیئاً عشر سنین فهو له.(2)
در این روایت سعید بن مسیّب، واسطهای که میان او و پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است را نقل نکرده و حدیث را به صورت مرفوع از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند، که ایشان فرمودند: اگر کسی برای مدّت ده سال چیزی را حیازت کرد، آن شیء برای اوست.
در ذیل همین روایت، روایت دیگری نیز وجود دارد که میفرماید:
(قال عبد الجبّار) عن ربیعة أنّه قال إذا کان الرجل حاضراً وماله فی ید
غیره فمضت علیه عشر سنین وهو علی ذلک، کان المال للذی هو فی یدیه لحیازته إیّاه عشر سنین إلّاأن یأتی الآخر بالبیّنة علی أنّه أکری أو أسکن أو أعار عاریة أو صنع شیئاً من هذا وإلّا فلا شیء له.(1)
یعنی اگر مال کسی به مدّت ده سال در اختیار دیگری باشد و صاحب مال با اینکه زنده و حاضر است، در این ده سال اصلاً سراغی از مالش نگیرد، آن مال، مال کسی خواهد بود که در این ده سال در دست او بوده است.
چنانکه گفته شد، غرض در اینجا استناد به این روایات نیست؛ بلکه غرض این است که بدانیم شبیه عبارت «مَن حازَ مَلک» در کتب اهل سنّت آمده است.
دوم: ظاهر سخن محقّق خوئی قدس سره، این است که برای حیازت فقط یک دلیل داریم و آن هم «مَن حازَ مَلک» است. ایشان با خدشه در سند و دلالت این روایت، بر این باور است که دلیلی برای حیازت نیست، حال آنکه دلایل دیگری برای حیازت موجود است، از جمله سیرۀ عقلا.
همچنین از جمله دلایل حیازت، وجود روایاتی است که خود محقّق خوئی قدس سره به این روایات اشاره کرده و از آنها با عنوان «روایات سبق» تعبیر کرده است. ظاهر عبارات ایشان(2)و برخی از فقها که از ایشان پیروی کردهاند،(3)این است که مسئلۀ حیازت و روایات سبق، دو موضوع متبایناند، حال آنکه چنین نیست و چنانکه در آینده خواهیم گفت، یکی از ادلّۀ حیازت، همین روایات سبق است.
سوم: اشکال دوم محقّق خوئی قدس سره از دو جهت مخدوش است: نخست اینکه اگر حیازت، اثبات ملکیت کند، به طریق اولی اثبات حق میکند و این اولویت بسیار قطعی و روشن است. دوم اینکه اگر روایت «مَن حازَ مَلک» پذیرفته شود، این ملکیت، ملکیت اصطلاحی نیست. در بیان فقها «حق» و «حکم» و «ملک» سه اصطلاح متمایز
هستند؛ امّا در لغت یا در روایات گاهی بر «حق» اطلاق «ملک» شده و گاهی نیز در مورد کسی که ملکیت شرعی پیدا میکند آمده است: «فَهو حقٌّ لَه». اگر مراد از ملک در روایت، ملکیت اصطلاحی فقها و در مقابل «حق» باشد، اشکال دوم محقّق خوئی قدس سره وارد است؛ امّا در روایات، مراد از ملک و ملکیّت، ملکیّت اصطلاحی نیست؛ بلکه اعمّ از حق است، چنانکه در روایات احیای موات آمده است که اگر کسی زمین را احیا کرد، حقّی بر آن پیدا میکند،(1)در حالی که احیا موجب ملکیت است.
چهارم: دربارۀ اشکال سوم، مبنای ما این است که عمل مشهور به یک روایت ضعیف السند، جابر ضعف سند است. اگر این ویژگی را از فقه بگیریم، باید بسیاری از روایات را کنار بگذاریم. وقتی میبینیم مشهور فقها از هزار سال پیش تا الآن به این روایت عمل کردهاند، باید بپذیریم که عمل ایشان، جابر ضعف سند است.
یکی از دلایل حیازت، سیرۀ عقلا است و از نظر عقلا اگر چیزی که در تملّک کسی نیست، در جایی افتاده باشد و کسی آن را بردارد، آن چیز مال کسی خواهد بود که زودتر آن را حیازت کرده است، مثل کسی که ماهی دریا را زودتر صید کند. سیرۀ عقلا بر این است که حیازت، منشأ ملکیّت است (البتّه در اینجا نیز ملکیت به معنای اعم مراد است، نه ملکیت اصطلاحی). در زمان معصومین علیهم السلام این سیرۀ عقلایی موجود بوده و ائمه علیهم السلام نه تنها از این سیره ردعی نکردهاند، بلکه آن را تأیید فرمودهاند.
روایات سبق، هم در کتب عامّه و هم در کتب خاصّه آمده و مضمون آنها این است که
«مَن سَبق إلی شیءٍ لَم یسبق إلیه أحدٌ فهوَ لَه». محقّق خوئی قدس سره به این روایات اشکالاتی دارند؛ لیکن پیش از مرور و بررسی اشکالات ایشان، لازم است چند نمونه از این روایات را ببینیم.
1) (1) . ر. ک: وسائل الشیعة: ج 25 ص 411: «بابُ أنّ مَن أحیا أرضاً مواتاً فهی له».
3-1. روایت نخست:
محمّد بن یعقوب عَن عدّةٍ مِن أصحابنا عَن أحمدَ بن محمّد عَن محمّد بن إسماعیلَ عَن بعض أصحابه عَن أبی عبد اللّهِ علیه السلام قال: قُلتُ نَکونُ بِمَکَّةَ أو بِالمَدینَةِ أوِ الحیرَةِ أوِ المَواضِعِ الَّتی یُرجَی فیها الفَضلُ فَرُبَّما خَرَجَ الرَّجُلُ یَتَوَضّا فَیَجیءُ آخَرُ فَیَصیرُ مَکانَهُ، قالَ علیه السلام مَن سَبَقَ إلَی مَوضِعٍ فَهو أحَقُّ بِهِ یَومَهُ وَ لَیلَتَهُ؛(1)شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد که ما در مکّه یا مدینه یا حیره یا برخی از مکانهای مقدّسی که در آنجا به فضل و رحمت خداوند امید داریم هستیم، مردی که در مسجد نشسته برای تجدید وضو خارج میشود، شخص دیگری میآید جای او مینشیند. حضرت علیه السلام فرمود: کسی که به یک موضع سبقت بگیرد، یک شبانه روز نسبت به آن موضع استحقاق دارد و در اولویت است.
سند روایت صحیح است؛ زیرا «محمّد بن اسماعیل» همان محمّد بن اسماعیل بن بزیع است که ثقه است. در مورد «بعض أصحابه» نیز توجّه به یک نکتۀ رجالی لازم است و آن اینکه اگر ارسال در سند روایات به این صورت باشد که مثلاً «محمّد بن اسماعیل عن رجلٍ»، اینگونه ارسال، نشانۀ ضعف سند است؛ زیرا «رجلٍ» کاملاً مجهول است. امّا وقتی میگویند «محمّد بن اسماعیل عن بعض أصحابه» این احتمال بعید نیست که مقصود از «اصحاب» افرادی باشند که وثاقتشان در نزد همه مسلّم است.
3-2. روایت دوم:
مُحَمَّدُ بنُ یَحیَی عَن أحمَدَ بنِ مُحَمَّدٍ عَن مُحَمَّدِ بنِ یَحیَی عَن طَلحَةَ بنِ زَیدٍ عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ: قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام سوقُ المُسلِمینَ کَمَسجِدِهِم فَمَن سَبَقَ إلَی مَکانٍ فَهو أحَقُّ بِهِ إلَی اللَّیلِ وَکانَ لا یأخُذُ عَلَی
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 5 ص 278.
بُیوتِ السّوقِ الکِراءَ؛(1)امام صادق علیه السلام از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل فرمودند که بازار مسلمانان مثل مسجدشان است، کسی که به مکانی سبقت بگیرد، تا شب أحقّ به آن مکان است. امیرالمؤمنین علیه السلام بابت غرفههای بازار [از دستفروشها] کرایه نمیگرفت.
سند این حدیث صحیح است. اشکالی در مورد طلحه وجود دارد، امّا فقها به روایاتش عمل میکنند.
3-3. روایت سوّم:
عَلی بنُ إبراهیمَ عَن أبیهِ عَنِ ابنِ أبی عُمَیرٍ عَن بَعضِ أصحابِنا عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ: سوقُ المُسلِمینَ کَمَسجِدِهِم یَعنی إذا سَبَقَ إلَی السّوقِ کانَ لَهُ مِثلَ المَسجِدِ؛(2)امام صادق علیه السلام فرمودند: بازار مسلمانان مثل مسجد ایشان است، [از این جهت که] اگر کسی در [مکانی از] بازار سبقت بگیرد، برای اوست مانند آنچه در مسجد است.
یعنی همانطور که در مسجد، شخص سبقتگیرنده احقّ به مکان است، در بازار نیز همینگونه است.
این روایت نیز اگرچه مرسل است، امّا نکتهای که در روایت نخست گفته شد در اینجا نیز صدق میکند و این روایت در حکم صحیح است.
3-4. اشکالات محقّق خوئی بر روایات سبق
اشکال نخست: نخستین اشکال محقّق خوئی قدس سره به «روایات سبق»، این است که سند این روایات، ضعیف است و منجبر به عمل اصحاب هم نیست.(3)
اشکال دوم: اشکال دوم ایشان، این است که بحث «حقّ اختصاص» نسبت به روایات سبق، بیگانه است و ارتباطی با مدلول این روایات ندارد. بحث این است که مثلاً شخصی گوسفندی دارد، این گوسفند زمانی که زنده است، هم مالیّت دارد و هم ملک این شخص است، سپس این گوسفند میمیرد و مالیّت آن ملغا میشود و بیع این مردار باطل است. مدّعای شیخ رحمه الله این است که این شخص بر این گوسفند، حقّ اختصاص دارد، امّا دیدگاه محقّق خوئی قدس سره این است که اخبار سبق، مربوط به مشترکات است.(1)در بحث احیای موات، عنوانی وجود دارد بنام «مشترکات اوقاف عامّه» که مقصود از این مشترکات، مساجد، مدارس، راهها و مانند اینهاست. طبق نظر محقّق خوئی قدس سره روایات سبق، در مشترکات جریان دارد. مثلاً اگر کسی در مسجد زودتر از دیگری بنشیند، این حق برای او ثابت است و دیگری نمیتواند او را از آنجا براند. این مسئله حتّی در مورد کودکان هم صادق است؛ یعنی اگر کودکی زودتر در قسمتی از مسجد برای نماز قرار گرفت، شخص بالغ نمیتواند او را از آن مکان براند و خود در آنجا بایستد.
قدر جامع موارد مشترک، این است که «لکلّ أحدٍ مِن المسلمین حقّ الإنتفاع»؛ یعنی هر یک از مسلمانها حقّ انتفاع از این امور را دارند و هر کس زودتر منتفع شد، نسبت به آن حق پیدا میکند. البتّه این مسئله قیودی دارد، مثل اینکه انتفاع درهمان جهتی باشد که این مکان برای آن جهت قرار داده شده است، مثلاً اگر کسی در مسجد خوابید، میتوانند او را بیرون کنند.
اشکال سوم: اگر ما روایات سبق را تعمیم دهیم و بگوییم شامل حیازت هم میشود، حیازت در جایی است که محیِّز بخواهد نسبت به محاز، حقّی پیدا کند و این امر غیر از مدّعای شماست. مدّعای شما این است که ملکیتی که در زمان مالیّت شیء وجود داشته، پس از الغای مالیّت نیز به صورت حقّ اختصاص باقی است؛ یعنی شما
1) (1) . همان.
میگویید: این حقّ اختصاص، حقّ جدیدی نیست؛ بلکه قبلاً هم به صورت ملکیت ثابت بوده است، در حالی که براساس این روایات، بهوسیلۀ حیازت، حقّ جدید حاصل میشود.(1)
3-5. بررسی اشکالات محقّق خوئی
یکم: اشکال نخست ایشان وارد نیست؛ زیرا در بین روایات سبق، دو روایت صحیح وجود دارد که یکی از آن دو روایت، روایت ابن أبی عمیر و دیگری روایت محمّد بن اسماعیل بن بزیع است. مگر اینکه از نظر ایشان، ارسال به «بعض أصحابنا» نشانۀ ضعف سند باشد که در این باره گفتیم: این احتمال بعید نیست که چنین ضعفی ثابت نباشد.
دوم: اشکال دوم ایشان هم قابل مناقشه است؛ زیرا وجهی ندارد که روایات سبق را مختص به باب موارد مشترک بدانیم. بله، در بحث از موارد مشترک، فقها به این اخبار سبق تمسّک کردهاند، حتّی برخی از روایات باب سبق مربوط به مسجد است؛ ولی مبنای خود محقّق خوئی قدس سره هم این است که مورد، مخصِّص نیست.
مفهوم
«مَن سَبق إلی شیءٍ لَم یسبق إلیه أحدٌ فهوَ لَه»، یک ضابطۀ کلّی است و در مورد کسی که گوسفندش مرده باشد نیز صدق میکند؛ زیرا او به این شیء سبقت گرفته است. بنا بر این، حتّی اگر روایات دربارۀ موارد مشترک باشند، امّا این ضابطه، یک ضابطۀ کلّی است و شامل بحث حقّ اختصاص نیز میشود.
سوم: پاسخ اشکال سوم این است که اگرچه غالباً به سبب حیازت، حقّ جدید حاصل میشود، امّا در کتب فقهی یکی از اسباب حیازت را خود ملکیت میدانند؛ یعنی ملکیت، یکی از اسباب حیازت است. بنا بر این، اخبار سبق، شامل بحث ما نیز میشود؛ زیرا در بحث ما ملکیت که سبب حیازت است، خود به خود حاصل است.
مثلاً شخصی گوسفندی را مالک بوده است که اکنون این گوسفند مردار شده و قابل
1) (1) . همان.
خرید و فروش نیست. در این مثال، ملکیت قبلی، سبب حیازت گوسفند بوده و نیازی به حیازت جدید نیست. از این رو، آن حقّ اختصاصی که در اثر حیازت قبلی، ثابت بوده است، در اینجا باقی میماند. پس این اشکال سوم هم وارد نیست.
بنا بر این، چنانکه ملاحظه شد، هیچ یک از اشکالات سهگانۀ محقّق خوئی قدس سره بر اخبار سبق وارد نیست. بزرگانی از حاشیهنویسان مکاسب، مانند محقّق ایروانی قدس سره به همین اخبار سبق برای اثبات حقّ اختصاص تمسّک کردهاند؛(1)امّا محقّق خوئی قدس سره پس از بیان این اشکالات میگوید: «و من جمیع ما ذکرناه ظهر ما فی کلام المحقّق الإیروانی من الوهن؛ از همۀ آنچه گذشت، روشن میشود که کلام محقّق ایروانی سست است».(2)با توجّه به آنچه گذشت به نظر میرسد که بر خلاف نظر محقّق خوئی قدس سره، استناد محقّق ایروانی به روایات باب سبق، استناد درستی است و این روایات بر «حقّ اختصاص» دلالت دارند.
در کتاب وسائل الشیعة، حدیث دوم از باب 13 ابواب لقطه، روایتی از عبداللّه بن سنان نقل شده است:
عَن عِدَّةٍ مِن أصحابِنا عَن أحمَدَ بنِ مُحَمَّدٍ وَ سَهلِ بنِ زیادٍ جَمیعاً عَنِ ابنِ مَحبوبٍ عَن عَبدِ اللّهِ بنِ سِنانٍ عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ: مَن أصابَ مالاً أو بَعیراً فی فَلاةٍ مِنَ الأرضِ، قَد کَلَّت وَ قامَت (وَ سَیَّبَها صاحِبُها مِمّا لَم یَتبَعهُ) فأخَذَها غَیرُهُ فأقامَ عَلَیها، وَأنفَقَ نَفَقَةً حَتَّی أحیاها مِنَ الکَلالِ وَمِنَ المَوتِ، فَهی لَهُ، وَلا سَبیلَ لَهُ عَلَیها، وَ إنَّما هی مِثلُ الشَّیءِ المُباحِ؛(3)امام صادق علیه السلام فرمود: اگر کسی مالی یا شتری را در بیابانی پیدا کند که خسته شده و از حرکت ایستاده و صاحبش آن را رها کرده باشد، چنانچه این شخص به آن حیوان
خوراک دهد و او را از خستگی و مرگ نجات دهد، شتر مال این شخص است و ضمان و خسارتی بر عهدۀ این شخص نیست.
البتّه در اینجا بحثی وجود دارد که در جای خود مطرح خواهد شد، و آن اینکه آیا در حیازت، «اِحیاء» لازم است یا به مجرّد حیازت، انسان حق پیدا میکند؟
روایت دیگر، حدیث سوم از باب هشتم ابواب «میراث الأزواج» وسائل الشیعةاست.
وَ [عَن محمّد بن الحسن] بِإسنادِهِ عَن عَلی بنِ الحَسَنِ عَن مُحَمَّدِ بنِ الوَلیدِ عَن یونُسَ بنِ یَعقوبَ عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام فی امراةٍ تَموتُ قَبلَ الرَّجُلِ، أو رَجُلٍ قَبلَ المَرأةِ، قالَ: ما کانَ مِن مَتاعِ النِّساءِ فَهو لِلمَرأةِ، وَ ما کانَ مِن مَتاعِ الرِّجالِ وَ النِّساءِ فَهو بَینَهُما، وَ مَنِ استَولَی عَلَی شَیءٍ مِنهُ فَهو لَهُ؛(1)
یونس بن یعقوب از امام صادق علیه السلام دربارۀ زنی که قبل از مرد میمیرد و یا مردی که قبل از زن میمیرد [تکلیف وسائل خانۀ آنها چیست؟] حضرت علیه السلام فرمودند:
آن وسایلی که مخصوص زنان است، مال زن است و آن وسایلی که مخصوص مردان است، مال مرد است و آن وسایلی که مشترک بین زن و مرد است، بین آنها تقسیم میشود و هرکسی بر هر چیزی که استیلا دارد، مال اوست.
بنا بر این، امام علیه السلام یک قانون کلّی بیان کرده و میفرمایند: هر کس بر یک شیء استیلا پیدا کند، آن شیء برای اوست. پس استیلای یک شخص نسبت به یک شیء و حیازت او موجب میشود که او نسبت به آن شیء، حق دشته باشد و یا مالک آن باشد.
البتّه چنانکه گفته خواهد شد، اینطور نیست که حیازت در همۀ موارد، مفید ملکیت باشد؛ بلکه در برخی از موارد، مفید ملکیت و در بعضی از موارد، مفید مجرّد حق است.
1) (1) . همان: ج 26 ص 216.
بنا بر آنچه در صفحات پیشین گذشت، روشن شد که حتّی اگر عبارت
«مَن حازَ مَلک»، روایت نباشد و روایات اهل سنّت نیز قابل استناد نباشد، دست کم چهار دلیل دیگر وجود دارد که میتوان برای حیازت به آنها استناد کرد که این دلایل، شامل سیرۀ عقلا، روایات باب سبق و برخی روایات دیگر است.
شیخ اعظم رحمه الله پس از طرح مسئلۀ حیازت به این بحث میپردازد که آیا در حیازت، قصد حیازت لازم است یا نه؟ و آیا در حیازت، لازم است انسان نسبت به منفعت حلال آن شیء، «قصد انتفاع» داشته باشد یا نه؟ ایشان در ابتدا، قصد انتفاع در آن جهتی که انسان باید از آن انتفاع ببرد را لازم دانسته است(1)که در این صورت، اگر کسی قصد انتفاع نداشته باشد، منع او جایز است. مثلاً اگر کسی در مسجد نشسته باشد در حالی که قصد انتفاع از امور مربوط به مسجد را نداشته باشد - یعنی نه قصد نماز دارد، نه قصد قرائت قرآن و نه قصد عبادت - میتوان او را منع کرد و او حقّی در مورد مکانی که حیازت کرده، پیدا نمیکند.
سپس ایشان نتیجه میگیرد که:
فیشکل الأمر فی ما تعارف فی بعض البلاد من جمع العذرات، حتّی إذا صارت من الکثرة بحیث ینتفع بها فی البساتین والزرع بذل له مال فأخذت منه، فإنّ الظاهر - بل المقطوع - أنّه لم یحزها للإنتفاع بها، وإنّما حازها لأخذ المال علیها؛(2)بنا بر این، اینکه در برخی شهرها عذره را جمع میکنند تا زیاد شود و در باغها و زراعتها قابل استفاده باشد و به حدّی برسد که در برابر آن پول بدهند، مشکل است؛ زیرا ظاهر - و بلکه مقطوع - این است که شخص، عذره را برای انتفاع از آن حیازت نمیکند؛ بلکه برای گرفتن پول در برابر آن، حیازت میکند.
ایشان در اباحۀ جمع عذره و فروش آن اشکال میکند؛ زیرا کسی که عذره جمع میکند، خودش قصد انتفاع ندارد؛ بلکه تصمیم دارد آن را به دیگری بفروشد. این مسئله مثل آن است که کسی در مسجد بنشیند و بگوید: من نه میخواهم نماز بخوانم و نه میخواهم قرآن بخوانم؛ امّا اگر دیگری بخواهد جای من بنشیند، در مقابل حقّی که دارم، پولی از او میگیرم تا از اینجا بلند شوم. این شخص نمیتواند این کار را انجام دهد؛ زیرا قصد انتفاع ندارد و حقّ اختصاص پیدا نکرده است. بنا بر این، اگر بخواهد آن عذره را بفروشد و پول بگیرد، «أکل مال به باطل» است.
البتّه محقّق خوئی قدس سره در این بحث، تفصیلی را ذکر میکند و بر این باور است که محاز اگر از امکنۀ مشترک - همچون اوقاف عام، مساجد و مدارس - باشد، در این موارد قصد انتفاع لازم است و انسان باید مطابق آنچه وقف شده، قصد کند. مثلاً مسجد، وقف برای عبادت است و کسی در آن دارای حق است که عبادت را قصد کرده باشد.(1)
بنا بر این، اگر کسی جایی بنشیند و قصد انتفاع بر حسب وقف را نداشته باشد، حیازت محقّق نمیشود و اگر سجّادهای را در مسجد پهن کند و بدون قصد عبادت جایی را اشغال کند و بخواهد بابت اختصاص آن مکان به دیگری از او پولی بگیرد، مصداق «أکل مال به باطل» است. بله، اگر این شخص به قصد عبادت در مسجد نشسته باشد، نسبت به مکان «حقّ اختصاص» دارد و میتواند برای رفع ید از این حق و اختصاص آن به دیگری، از او پولی دریافت کند.
امّا قصد انتفاع، در غیر امکنۀ مشترک شرط نیست. مثلاً قصد انتفاع برای کسی که از بیابان هیزم جمع میکند، لازم نیست و مجرّد حیازت کافی است که او صاحب حق شود؛ زیرا در اینگونه موارد، دلیلی بر تقیید نداریم و روایات سبق و مقتضای قاعدۀ
«مَن سبق إلی شیءٍ لم یسبق إلیه أحد فهو له» - اعمّ از این است که در این موارد، قصد انتفاع، وجود داشته باشد یا نداشته باشد.
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 146 و 147.
لیکن در مورد تفصیل محقّق خوئی قدس سره، این اشکال مطرح است که روایات سبق، عمومیت دارد و شامل موارد اوقاف و امکنۀ مشترک نیز میشود. پس اگر کسی در مکانی از امکنۀ عام نشست، حتّی اگر قصد انتفاع نداشته باشد نیز
«مَن سَبق» بر او صدق میکند. بله، در باب اوقاف دلایلی داریم بر این که کسی نباید امر منافی با وقف انجام دهد.(1)مثلاً اگر کسی بخواهد در مسجد تجارت کند یا آنچه متأسّفانه در زمان ما رایج شده و از بعضی مساجد به عنوان مکان ورزش استفاده میکنند، اینها امور منافی با مسجد است و جایز نیست در مسجد انجام شود. امّا اگر فعل، منافی با حرمت مکان و منهیٌّ عنه نباشد، روایات باب سبق در مورد امکنۀ مشترک نیز جریان دارد.
شاهد این مطلب، سیرۀ متشرّعه است. سیرۀ متشرّعه از زمانهای دور بر این بوده است که گاهی اوقات فقط در مسجد مینشستند. روایاتی داریم که خوابیدن و یا صحبت دنیوی در مسجد کراهت دارد،(2)امّا بنا به تفصیل محقّق خوئی قدس سره در اوقاف عام فقط باید بر حسب وقف عمل کنیم و این به آن معناست که نباید در مسجد توقّف کرد، مگر برای عبادت؛ لیکن این حکم قابل اثبات نیست، به خصوص که خلاف سیرۀ متشرّعه است.
حتّی اگر قصد انتفاع بر حسب وقف هم نباشد و شخصی فقط برای استراحت و مثلاً استفاده از سایه بخواهد در مسجد بنشیند، مشمول عموم «مَن سَبق» میشود و حیازت او محقّق میگردد و اگر کسی بخواهد جای او را بگیرد، این شخص میتواند برای صَرف نظر از حقّ خودش، عوضی را طلب کند.
از این رو، به نظر میرسد که برای حیازت در هیچ موردی، نه قصد انتفاع لازم است و نه قصد حیازت. حیازت یک امر خارجی است که با فعل شخص محقّق میشود، چه قصد کرده باشد و چه قصد نکرده باشد و شخص به مجرّد حیازت، دارای حق میشود. البتّه باید توجّه داشت که در اوقاف نباید امور منافی وقف، انجام شود.
دلیل دوم شیخ رحمه الله برای حقّ اختصاص، «استصحاب» است.(1)به این بیان که وقتی کسی که مالک گوسفند زنده است، نسبت به آن «حقّ اختصاص» دارد. اگر گوسفند بمیرد، مالیّت و ملکیّت آن - بنا به نظر شیخ رحمه الله - از بین میرود؛ ولی دلیلی بر زوال حقّ اختصاص نیست و در صورت شک، این حق استصحاب میشود. در نتیجه، آن شخص نسبت به مردار گوسفند خود، حقّ اختصاص دارد.
البتّه در بند نخست از همین گفتار، این اشکال در مورد سخن شیخ رحمه الله مطرح شد که نهی ازمعامله، موجب زوال مالیّت است؛ امّا موجب زوال ملکیت نیست و ایشان ظاهراً به این مطلب عنایت نداشته است.
محقّق ایروانی قدس سره جریان این استصحاب را نپذیرفته است. استدلال ایشان این است که یکی از شرایط استصحاب، وحدت موضوع در قضیۀ متیقّنه و مشکوکه است؛ یعنی اگر یقین شما به یک شیء و شکّ شما به چیزی دیگر تعلّق پیدا کند، اینجا استصحاب محقّق نمیشود. در مورد مدّعای شیخ اعظم رحمه الله، شک به مردار تعلّق گرفته، امّا مورد متیقّن، گوسفند زنده است و عرفاً میان این دو تفاوت وجود دارد. بنا بر این، استصحاب در اینجا جاری نمیشود.
لیکن در پاسخ به این اشکال باید توجّه داشت که در همۀ استصحابها تغییری در موضوع ایجاد میشود. اگر تغییر، تغییر در ذات باشد، موضوع مختلف میشود و استصحاب جریان نخواهد داشت. مثلاً اگر موضوع متیقّن، سگی باشد که قبلاً زنده و نجس بوده، امّا موضوع مشکوک، همان سگ باشد که حالا استحاله شده و تبدیل به نمک شده است، این تغییر، تغییر در ذات است و موضوع در حالت متیقّن و مشکوک، واحد نیست و بخاطر همین، استصحاب جاری نمیشود. امّا اگر تغییر، تغییر در
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 57.
برخی اوصاف باشد، چه بسا از نظر عرف، موضوع مشکوک با موضوع متیقّن وحدت داشته باشند، مثل آبی که قبلاً متغیّر بوده و علم به نجاستش داشتهایم، ولی پس از مدّتی تغییر آب از بین رفته است. در اینجا نجاست آب استصحاب میشود.
در مثال گوسفند نیز اینطور نیست که ذات میته با گوسفند فرق کرده باشد؛ بلکه تغییر، تغییر در حالت است و تغییر در حالت، مانع از وحدت موضوع و جریان استصحاب نیست. بنا بر این، در اینجا منعی برای جریان استصحاب وجود ندارد.
اشکال دیگری در مورد استصحاب به نظر میرسد و آن اینکه این استصحاب از قسم استصحاب کلّی است، به این بیان که قبلاً میان مالک و این مال، حقّی بود در ضمن فردی به نام ملکیت. پس از تبدیل این مال به مردار، ملکیت آن از بین رفته است و با از بین رفتن این فرد، شک میکنیم که آیا آن کلّی در ضمن فرد دیگر، محقّق است یا نه؟ این همان استصحاب کلّی قسم دوم است.
استصحاب کلّی سه قسم است: در کلّی قسم اوّل، کلّی در ضمن یک فرد را در ضمن همان فرد استصحاب میکنیم. امّا در کلّی قسم دوم، مثال شیخ رحمه الله در رسائل این است که ما یقین داریم به اینکه کلّی حیوان در ضمن فردی به نام فیل بوده است، اکنون یقین داریم که آن فرد زائل شده و شک میکنیم که آیا آن حیوان کلّی در ضمن فرد دیگر حاصل شده است یا نه. جریان استصحاب در این قسم محلّ اختلاف است.
برخی این استصحاب کلّی را جاری میدانند؛ امّا بیشتر علما این استصحاب کلّی را جاری نمیدانند.(1)
در مسئلۀ مورد بحث، کلّیِ پیوند میان مالک و مال، قبلاً در ضمن فردی به نام ملکیت، موجود بوده است، سپس یقین داریم که آن فرد از بین رفته و ملکیت وجود ندارد، امّا شک داریم که آیا این کلّی در ضمن فرد دیگر حادث شده یا نه؟ از سوی
1) (1) . برای اطّلاع بیشتر دربارۀ بحث استصحاب کلّی، ر. ک: فرائد الاُصول: ج 3 ص 191 و 192.
دیگر، حدوث این کلّی در ضمن فرد دیگر، ثابت نیست. بنا بر این، اشکال مربوط به استصحاب کلّی قسم دوم در اینجا مطرح است.
خلاصه آنکه: شیخ اعظم رحمه الله برای حقّ اختصاص، دو دلیل ذکر میکند که یکی از آنها «حیازت» و دیگری «استصحاب» است. در مورد دلیل استصحاب، این اشکال مطرح است که ظاهراً استصحاب حقّ اختصاص، از نوع استصحاب کلّی قسم دوم است که مورد اتّفاق علما نیست و اشکالاتی دارد. امّا دلیل «حیازت» کامل است و بر حقّ اختصاص، دلالت میکند.
در اینجا سخن دربارۀ حقّ اختصاص و درنتیجه، سخن دربارۀ بیع متنجّسات، به پایان رسید.
در ادامۀ بررسی مسئلۀ «حقّ اختصاص» و به مناسبت، خوب است که دربارۀ یکی از مسائل مستحدثه به نام «حقّ تألیف» نیز بحث شود.
بین عقلا عناوینی مثل «حقّ تألیف»، «حقّ امتیاز»، «حقّ اختراع» و مانند اینها وجود دارد و معمولاً در تألیفات، قید میکنند که «حقّ تألیف محفوظ است»؛ یعنی کسی اجازه ندارد این کتاب را چاپ کند. آیا رعایت چنین حقّی لازم است؟
امروزه دایرۀ اینگونه حقوق رو به توسعه است. تألیف یک کتاب، برنامهنویسی یک نرمافزار رایانه و حتّی نامی که برای یک کتاب یا مغازه یا یک شیء انتخاب میشود، همۀ اینها از اموری است که امروزه عقلا برای این امور حقوقی را قائل هستند و این مسئله، دیگر اختصاص به تألیفات ندارد.
در این مسئله، میان فقهای شیعه اختلاف روشنی وجود دارد. برخی از بزرگان مانند امام خمینی،(1)آیت اللّه گلپایگانی(2)و ظاهراً محقّق خوئی قدس سرهم تصریح کردهاند که این حقوق اعتباری ندارد و رعایت آنها لازم نیست.(3)در مقابل ایشان، برخی هم مانند
والد بزرگوار ما - دام ظلّه العالی -، تصریح دارند که رعایت این حقوق واجب است و تخلّف از آنها علاوه بر اینکه معصیت و ظلم به دیگران است، ضمانآور هم هست.(1)
طبق مبنای امام خمینی قدس سره اگر کسی کتاب دیگری را چاپ و منتشر کرد و سود کلانی هم به دست آورد، ضمانی در کار نیست؛ امّا بنا بر مبنای قائلان به لزوم رعایت این حقوق، هم حرمت تکلیفی متوجّه متخلّفان است و هم حرمت وضعی دارد و موجب ضمان است.
باید ببینیم که ریشۀ استدلالی این فتاوا چیست و آیا به راستی از نظر شرع مبین اسلام، رعایت اینگونه حقوق لازم است یا خیر. به هر حال، این بحث از مباحث مورد ابتلا در جوامع است و ثمرات زیادی دارد.
برای لزوم رعایت این حقوق، به ادلّۀ متعدّدی استدلال میشود که از جملۀ آنها میتوان به سیرۀ عقلا، آیات«وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ»، 2 «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»، 3 «وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا»،4 ادلّۀ حرمت سرقت، قاعدۀ «لاضرر»، استصحاب قهقرایی و بیانهای مختلفی از دلیل عقلی، اشاره کرد.
نخستین دلیل و شاید مهمترین دلیل برای اثبات لزوم رعایت حقّ تألیف، سیرۀ عقلاست.
عقلا رعایت این حقوق را لازم میدانند و شارع نیز سیرۀ عقلا را مورد ردع و منع قرار نداده است. حجّیت سیرۀ عقلایی بر امضا و یا عدم ردع شارع، متوقّف است.
البتّه اگر مسئله به گونهای تبیین شود که سیرۀ عقلا، منقّحِ موضوع باشد، چنین
1) (1) . محمّد فاضل لنکرانی، جامع المسائل، ص 360 و 361.
سیرهای به اجازۀ شارع نیاز ندارد. بنا بر این، سیرۀ عقلایی میتواند دلیل رعایت حقوق عقلایی، مانند حقّ تألیف باشد.
سیرۀ عقلایی گاهی در «حکم» و گاهی در «موضوع» جریان پیدا میکند. جریان سیرۀ عقلایی در «حکم» اینگونه است که مثلاً بگویند: سیرۀ عقلا بر «اعتبار این حقوق» است. همچنین جریان سیرۀ عقلایی در «موضوع» اینگونه است که مثلاً بگویند: سیرۀ عقلا بر «وجود چنین حقّی» است.
اگر کسی بخواهد به سیرۀ عقلا برای «حکم» استدلال کند، به امضا یا عدم ردع شارع نیاز است؛ زیرا سیرۀ عقلا به خودی خود، برای فقیه دلیلیّت ندارد.
امّا اگر سیرۀ عقلا در موضوعات جریان پیدا کند و موضوع را معیّن و منقّح کند، نیازی به امضا یا عدم ردع شارع نیست. مثلاً در مواردی که اختلاف در مصادیق پیدا شود (مثل اینکه چیزی در زمان گذشته مصداق یک عنوان نبوده، امّا اکنون مصداق آن عنوان است) ملاک تنقیح موضوع و عنوان، سیرۀ عقلا است.
مثلاً در سورۀ مبارکۀ بقره آمده است: «فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ».1 در این آیۀ شریفه، عبارت «امساک به معروف» دلالت دارد بر وجوب نفقه و اینکه نفقه باید مطابق با معروف باشد؛ یعنی مطابق با آنچه که در بین مردم شایع است. امّا ممکن است آنچه در میان مردم شایع است، در هر عصر و زمانی متفاوت باشد. مثلاً در زمان گذشته، حقّ درس خواندن جزء نفقه نبوده، امّا در زمان معاصر ممکن است اینگونه امور و هزینهها نیز جزء نفقه شمرده شود. بنا بر این، اختلاف در این است که موضوع نفقه شامل چه مصادیقی است و در اینجا با توجّه به اینکه معصوم علیه السلام جزئیات مصادیق نفقه در دورانهای متفاوت را بیان نکردهاند، سیرۀ عقلا موضوع را تنقیح میکند؛ یعنی فردی که قبلاً مصداق نفقه نبوده است، اکنون آن را از مصادیق نفقه قرار
میدهد. اینگونه سیرههای عقلایی اصلاً نیازی به امضای شارع یا عدم ردع او ندارد.
اینگونه امور بسیار متعدّدند. مثلاً در زمان صدور«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»1 و حتّی تا پیش از بیست سال گذشته چیزی به نام «بیع زمانی» نداشتیم، حال آنکه این نوع بیع، امروزه یکی از مصادیق بیع است. همچنین در زمان صدور«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»2 چیزی به نام عقد بیمه وجود نداشت، امّا مدّتهاست که این عقد در کشورهای جهان رسمیّت یافته است.
در این موارد که یک عنوان کلّی در شریعت موجود دارد و عقلا موضوع آن عنوان را منقّح میکنند و آن عنوان را توسعه یا تضییق میکنند، نیازی به امضای شارع نیست.
معمولاً شارع دخل و تصرّفی در موضوع ندارد و تشخیص موضوع با شرع نیست.
البتّه اینگونه نیست که دخالت شارع در موضوع به طور کلّی منتفی باشد؛ بلکه ممکن است شارع در برخی از موارد، تصرّفی در یک موضوع داشته باشد؛ امّا بنای شارع تصرّف در موضوع نیست. بنا بر این، اگر سیرۀ عقلایی در موضوعی جریان پیدا کند، دیگر نیازی به اجازه یا عدم ردع شارع نیست. این بحث را شهید صدر قدس سره در کتاب بحوث فی علم الاُصول مطرح و بررسی کرده است و مراجعه به این بحث خالی از فایده نیست.(1)
دربارۀ دخالت عرف عقلا، در فهم معانی و تشخیص مصادیق الفاظ، آنچه همۀ اصولیان آن را قبول دارند، این است که ارجاع به عرف، فقط در باب مفاهیم الفاظ است.(2)مثلاً دربارۀ اینکه معنای لفظ «صلاة»، یا معنای لفظ «صعید» در فتیمّموا صعیداً چیست، به عرف مراجعه میشود امّا در مورد تشخیص مصادیق یک لفظ - از نظر برخی بزرگان مانند محقّق نائینی و محقّق خراسانی قدس سرهما -، عرف در تبیین مصادیق نقشی ندارد و مثلاً نمیتواند بگوید که این مادّۀ سرخ رنگ، خون است یا خون نیست؛
بلکه عرف فقط معنای «دم» را روشن میکند و تطبیق آن به عقل واگذار میشود.(1)امام خمینی قدس سره و بعضی از شاگردان ایشان با این نظریه مخالفت کرده و بر این باورند که عرف، در مصادیق هم میتواند دخالت کند؛ یعنی عرف، هم در باب مفاهیم مرجع است و هم در باب مصادیق.(2)
یکی از نظرهایی که امام خمینی قدس سره بر خلاف مشهور اصولیان دارند و در کتاب اجتهاد و تقلید مطرح کردهاند، این است که سیرههای مستحدثه نیز حجّیت دارد.(3)
برای ارجاع مسئلۀ حقّ تألیف به سیرۀ عقلا، میتوان سیرۀ عقلا را متوجّه موضوع حقّ تألیف و منقِّح آن دانست، به این بیان که سیرۀ عقلا با تعریفی که از «حق» و یا از «مال» ارائه میکند، درمییابیم که حقّ تألیف داخل در یکی از این دو موضوع و یا هر دوی آنهاست و احکام شرعیِ مربوط به «حق» و «مال»، شامل «حقّ تألیف» نیز میشود.
نخستین شکل تبیین مسئله بر اساس موضوع، این است که بگوییم: در شریعت اسلام رعایت حقوق - به عنوان یک حکم شرعی اوّلی - لازم است. شاید دلیل این حکم، روایاتی که رعایت حقّ اللّه و حقّ الناس را لازم دانستهاند، یا روایت
«لا یَحلّ مال امرءٍ مسلمٍ إلّابطیب نفسِه» باشد،(4)به این صورت که با الغای خصوصیت از «مال» بگوییم:
1) (1) . «لا إشکال فی أنّ المرجع فی مفاهیم الألفاظ و مدالیلها إنّما هو العرف العام [...] فلا بدّ من الرجوع إلی العرففی تشخیص مفهوم الحنطة و الزبیب و العنب و الحطب و غیر ذلک من الموضوعات الخارجیّة. [...] لا عبرة بالمسامحات العرفیّة فی شیء من الموارد، ولا یرجع إلی العرف فی تشخیص المصادیق بعد تشخیص المفهوم [...] فالتعویل علی العرف إنّما یکون فی باب المفاهیم، ولا أثر لنظر العرف فی باب المصادیق، بل نظره إنّما یکون متّبعاً فی مفهوم «الکرّ» و «الفرسخ» و «الحقّة» ونحو ذلک، وأمّا تطبیق المفهوم علی المصداق: فلیس بید العرف» (فوائد الاُصول: ج 4 ص 574).
2) (2) . الرسائل: ج 1 ص 184.
3) (3) . اجتهاد و تقلید: ص 81؛ تهذیب الاُصول: ج 3 ص 171.
4) (4) . عوالی اللئالی: ج 1 ص 222. البتّه مضمون این روایت با املای دیگر در کتب شیعه موجود است (ر. ک: کافی: ج 7 ص 273 و ج 7 ص 275؛ عوالی اللئالی: ج 2 ص 240 وج 3 ص 473؛ وسائل الشیعة: ج 5 ص 120 وج 14 ص 572 و ج 29 ص 10).
این روایت، شامل حقوق هم میشود.
عقلا حکم نمیکنند و کاری به حکم ندارند؛ بلکه فقط موضوع را تنقیح میکنند و در مسئلۀ فعلی میگویند: کسی که کتابی را نوشت، مانند کسی است که خانهای را ساخته است. در زمانهای گذشته کسی که در بیابان برای خودش اتاقی میساخت، عقلا میگفتند این شخص نسبت به این مکان حق دارد. امروزه هم وقتی کسی خانه میسازد، باید مراحلی به نام ثبت و قانون و محضر را طی کند و این امور، دالّ بر این است که این خانه، متعلّق به این شخص و مصداق حقّی از اوست. در نظر عقلا یک مصداق دیگر این حق، این است که کسی زحمت میکشد و مطالبی را تنظیم میکند و در قالب یک کتاب ارایه میکند. همچنین است کسی که یک شیء جدید یا فکر و نظریۀ جدیدی را ابداع میکند. سیرۀ عقلا در مورد اینگونه امور میگوید: «هذا حقٌّ».
در این مسئله گاهی علما در مقام فتوا میگویند: «از نظر عقل و عقلا». این تعبیر با استدلالی که در سطرهای بالا گذشت، از جهت صناعی متفاوت است؛ زیرا در استدلال فوق، بنا بر این نیست که حکم را مستند به عقل و عرف کنیم. همچنین در این استدلال، دعوای میان محقّق خراسانی، و امام خمینی قدس سرهما نیز مطرح نمیشود؛ زیرا ارجاع به عرف در اینجا از این باب نیست که عرف مشخّص کند چه چیزی مصداق حق است و چه چیزی مصداق آن نیست؛ بلکه سیرۀ عقلایی موضوع «حق» را توسعه میدهد و به این صورت، عقلاً مصداق جدیدی از حق برای ما روشن میشود، همان گونه که در مورد عقد بیمه نیز عقلا «عقد» را به گونهای تعریف میکنند که مشخّص میشود بیمه داخل در عقد است و مشمول اطلاق و عموم«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»1 میگردد. حتّی میتوان به جای کلمۀ «حق»، به یکی از معانی واژۀ «مال» در سیرۀ عقلا استناد کرد؛ یعنی میتوان گفت: قانون کلّی
«لا یَحلّ مال امرءٍ مسلمٍ إلّابطیب نفسه»، شامل حقّ تألیف نیز میشود. برای مال، دو تعریف مهم ذکر شده که در سطرهای بعد خواهد آمد.
به این صورت، هیچ اشکالی بر استدلال وارد نیست و این سیرۀ عقلایی به امضا یا عدم ردع شارع، نیازی ندارد.
2-1. تعریف «مال»:
در فقه امامیّه، مال عبارت است از: «ما یَرغب به العقلاء» و یا «ما یُبذل بإزائه المال»؛ یعنی مال آن چیزی است که عقلا به آن رغبت دارند و یا آنچه در ازای آن مالی داده میشود.(1)
امّا در فقه اهل سنّت، عبارتهای گوناگونی در تعریف «مال» وجود دارد:
1) (1) . مقرّر: مال در لغت اینگونه معنا شده است: «المالُ فی الأصل: ما یملک من الذهب و الفضّة، ثمّ أطلق علی کلّ ما یقتنی و یملک من الأعیان. و أکثر ما یطلق المالُ عند العرب علی الإبل، لأنّها کانت أکثر أموالِهم» (النهایة: ج 4 ص 373؛ مجمع البحرین: ج 5 ص 75).بسیاری از فقیهان، مال را تعریف نکردهاند و آن را بینیاز از تعریف دانستهاند و امّا آنان که تعریفی آوردهاند، پس از تعریف لغوی، گاه قید و توضیحی را بر آن افزودهاند.محقّق خوئی پس از اشاره به تعریف لغوی مال میگوید: «و أمّا عند الشرع فمالیّة کلّ شیء بإعتبار وجود المنافع المحلّلة فیه. فعدیم المنفعة المحلّلة (کالخمر و الخنزیر) لیس بمال». ایشان پس از مقیّد کردن مال بودن اشیا، به داشتن منافع حلال میافزاید: «ثمّ إنّه لا وجه لتخصیص المال بالأعیان کما یظهر من الطریحی فی مجمع البحرین بل المال فی اللغة و العرف یعمُّ المنافع ایضاً و لعلّ غرضه من التخصیص هو بیان الفرد الغالب». یعنی وجه معتبری برای اختصاص مال به اعیان وجود ندارد، چنان که عرف و لغت آن را اعمّ از عین و منفعت میداند. ایشان گفتۀ صاحب مجمع البحرین را دربارۀ عینی بودن مال، بر بیان فرد غالب بار میکند (مصباح الفقاهة: ج 2 ص 3 و 4).محقّق نراقی در این باره میگوید: «معنای ملکیّت و مالیّت و ملک و مال، عرفی یا لغوی است که به توقیف شرع و نیز به دلیل شرعی نیاز ندارد؛ بلکه برای آنها عرف و لغت را باید دید، چنانکه دربارۀ دیگر الفاظی که به حقیقت شرعیه نرسیدهاند، نیز چنین است» (ر. ک: عوائد الایّام: ص 113).مرحوم حکیم مینویسد: «مالیّت، اعتباری عقلایی است، برخاسته از غرض و رغبت مردم بدان، به گونهای که به آن تنافس و تفاخر کنند و برای به دست آوردنش بر یکدیگر پیشی گیرند و کشمکش کنند خواه، مانند غذا از نیازهای اوّلی آنان باشد، یا همچون ادویه که بدان نیاز عارضی دارند و یا برای رفاه و لذت باشد. البتّه همین که مردم چیزی را رغبت کنند، به تنافس نمیانجامد، بلکه باید کمیاب نیز باشد. بنا بر این، به آب در کنار رودخانه و همچنین هیزم در جنگل و ریگ در صحرا، مال گفته نمیشود» (نهج الفقاهة: ص 325).امام خمینی نیز در تعریف مال میگویند: «چیزی که تقاضا شود و عقلا بدان میل و رغبت کنند و در برابر آن بها بپردازند» (کتاب البیع: ص 11).
شافعیها میگویند: «إنّ المال ما کان منتفعٌ به، و هو إمّا أعیانٌ أو منافع؛(1)مال، چیزی است که به آن انتفاع برده شود و این مال یا عین است یا منفعت». در بعضی از عبارات فقهای دیگر، تعاریف به گونهای است که شامل حقوق هم میشود؛ یعنی آنچه وسیلۀ انتفاع باشد، مال است. در عبارات برخی دیگر آمده: «لا یقع اسم المال إلّاعلی ما له قیمة؛(2)نام مال برده نمیشود مگر برای آنچه قیمت دارد». در کتاب الأشباه و النظائر سیوطی - که شافعی مذهب است - آمده است: «ما لا یترکه الناس؛(3)آنچه مردم آن را دور نمیریزند». این عبارات نشان میدهد که عرف، دخیل در مالیّت است.
حنبلیها میگویند: «إنّ المال ما فیه مصلحةٌ مباحةٌ لغیر حاجةٍ أو ضرورة؛(4)مال چیزی است که منفعتی مباح در غیر موارد احتیاج و ضرورت دارد». بنا بر این تعریف، مال شامل تمام مواردی است که منفعتی مباح دارد و در مالیّت، عینیّت شرط نیست.
آنان قیمت را ملاک مالیّت قرار دادهاند و قیمت نیز چیزی است که عرف معیّن میکند.
مالکیها تعریفی غیر از تعریف حنبلیها و شافعیها دارند و «مال» را به گونهای معنا کردهاند که ملکیت، در آن شرطیت و موضوعیت دارد. در فقه شیعه، نسبت بین مال و ملک، عموم و خصوص من وجه است؛ امّا مالکیها میگویند: «المال ما یقع علیه الملک و یستبدّ به المالک؛(5)مال چیزی است که متعلّق ملکیت قرار میگیرد». بنا بر این تعریف، مالیّت در جایی محقّق میشود که اعتبار ملکیت شود. مالکیها تصریح کردهاند که مال، مجرّد یک اعتبار عرفی یا شرعی است(6)و چون خودِ ملکیت، امری اعتباری است، مال نیز با توجّه به شرط قابلیت تملیک، اعتباری دانسته شده است.
1) (1) . المنثور فی القواعد: ص 343 به نقل از: حقّ الإبتکار فی الفقه الإسلامی: ص 23.
2) (2) . الأشباه و النظائر: ج 2 ص 171.
3) (3) . این تعریف در منبع اصلی اینگونه آمده است: «ما لا یطرحه الناس» (الأشباه والنظائر: ج 2 ص 171).
4) (4) . الإقناع: ج 2 ص 59.
5) (5) . الموافقات: ج 2 ص 17.
6) (6) . ر. ک: حقّ الإبتکار فی الفقه الإسلامی: ص 35-38.
2-2. بیان سیرۀ عقلایی:
بیان دیگر برای سیرۀ عقلا بر محور موضوع، این است که بگوییم: حقّ تألیف، عنوان مالیّت دارد و کسی که تألیفی انجام میدهد، نتیجۀ تلاش او «مال» شمرده میشود.
چنانکه در تعاریف «مال» مشاهده شد، «مال» در تعریف عقلا، امری اعتباری است که عینیت در آن دخالتی ندارد و شامل منافع عین نیز میشود. بنا بر این، حقّ تألیف مطابق این تعاریف - و به عبارت دیگر، مطابق سیرۀ عقلا - مشمول مصادیق مال است.
اینک با اضافه کردن کبرای قضیّه - که عمومات
«لا یَحلّ مال امرءٍ مسلمٍ إلّابطیب نفسه» است -، نتیجه این میشود که این حق، نوعی مال است و مانند هر مال دیگری، به مالک اختصاص دارد و تصرّف در آن جایز نیست.
2-3. پاسخ به یک شبهه:
شبههای که در اینجا وجود دارد این است که در شریعت، آثاری بر مال مترتّب میگردد، مانند اینکه
«مَن أتلف مال الغیر فهو له ضامن؛(1)اگر انسان مال کسی را تلف کرد، ضامن آن مال است». همچنین در باب ارث آمده است که آنچه از میّت به جای میماند، مال اوست که به ارث میرسد. یکی از تفاوتهای میان «حق» و «مال» این است که حق در بسیاری از موارد به ارث نمیرسد. مثلاً حقّ حضانت مادر نسبت به فرزندش و یا حقّ ولایتی که پدر بر فرزند دارد، به ارث نمیرسد، در حالی که از خصوصیات «مال» این است که به ورثه میرسد.
برای پاسخ به این شبهه، باید ببینیم که آیا آثار «مال» در «حقّ تألیف» وجود دارد یا خیر؟
اگر بگوییم که «حقّ تألیف» حق است، مانند حقوقی که در باب خیارات وجود دارد، هم به ارث میرسد و هم اگر کسی آن را تلف کرد، ضمان دارد. اگر هم بگوییم
1) (1) . مقرّر: این عبارت که همچون یک روایت در لسان فقها مشهور است، روایت نیست و حدیثی با این لفظ درمجامع حدیثی وجود ندارد؛ بلکه قاعدهای است برگرفته از برخی روایات (ر. ک: وسائل الشیعة، کتاب الشهادات، باب 10 و 11 و 14 وکتاب الرهن، باب 5 و 7 و کتاب الإجارة، باب 29 و کتاب العتق، باب 18 و کتاب الحدود، أبواب حدّ الزّنا، باب 22، و کتاب الحدود، ابواب نکاح البهائم، باب 1).
«مال» است، در صورتی که آثار «مال» را دارا باشد، باز هم ضمان دارد. مثلاً اگر کسی با زحمت زیاد و با خط خوش، متنی را در کاغذی خوشنویسی کند و شخص دیگری آن را پاره کند و از بین ببرد، آیا میتوان گفت که فقط پول کاغذ را ضامن است؟ خیر؛ زیرا علاوه بر کاغذ، حقّی که این شخص نسبت به این تألیف پیدا کرده بود، تلف شده است. اتلاف در هر امری بر حسب خودش است و همان گونه که در عین خارجی به این است که عین از بین برود، در زمان معاصر اگر کسی قفل یک سیدی را بشکند میگویند: حق یا مال این شخص را تلف کرده است. بنا بر این، دیدگاه ما این است که هم اتلاف و هم مسئلۀ ارث و ضمان و همۀ اموری که از آثار مالیّت است، در مورد حقّ تألیف جریان دارد.
بلکه حتّی اگر فرض کنیم بعضی از آثار مال در اینجا مترتّب نمیشود - مثلاً فرض کنیم تعریف مال بر «حقّ تألیف» صدق میکند، امّا به دلیل خارجی به این نتیجه رسیدیم که به ارث نمیرسد و یا اتلافش ضمان آور نیست - این مسئله موجب نمیشود که «حقّ تألیف» از مالیّت خارج شود؛ زیرا چه بسا شیئی «مال» باشد امّا به دلیلی متعلّق ضمان نباشد، مانند اینکه کسی پارچهای را به خیّاط بدهد و خیّاط به او بگوید که اگر این پارچه در دست من از بین رفت، تو ذمّۀ مرا بریء کن و ضمان را اسقاط کن. در اینجا ضمان وجود ندارد، امّا مالیّت وجود دارد.
گفته شد که با عنایت به جریان سیرۀ عقلایی در موضوع، روشن میشود که عقلا، حقّ تألیف را مال میدانند. و چنانکه در تنبیه سوم از گفتار سوم خواهد آمد، دیدگاه ما این است که در مالیّت، عینیت معتبر نیست و ملاک این است که عرف، چه چیزی را مال میداند، خواه عین باشد و خواه منفعت عین. بنا بر این، مطابق نظر عرف و سیرۀ عقلا تردیدی نیست که اگر کسی فیلمی تهیّه کند و یا کتابی بنویسد و یا اختراعی کند، حاصل تلاش او مالیّت دارد.
از سوی دیگر در صفحات گذشته، مسئلۀ «حق» بودن حقّ تألیف هم مطرح شد و در این مسئله نیز به سیرۀ عقلا استناد گردید. در این باره ممکن است اشکال شود که یک چیز، در آن واحد نمیتواند هم حق باشد و هم مال. بله، حقوق متفاوت است و ممکن است حقّی، حقّ مالی باشد و به مال تعلّق بگیرد؛ امّا خودِ حق، مال نیست. مثلاً برخی از خیارات عقد بیع، حقوقی هستند که به مال تعلّق میگیرند، لیکن خودِ این خیارات نه ثمن هستند و نه مثمن. اینگونه حقوق، حقوق مالیاند، ولی مال نیستند.
حقوق مالی هرچند که به واسطۀ تعلّقی که به مال دارند، ممکن است قابلیت خرید و فروش و عوض و معوّض واقع شدن را پیدا کنند (مانند حقوقی که امروز به عنوان حقّ امتیاز مطرح میشود و قابل خرید و فروش و واگذاری است)، امّا خود این حقوق، فی نفسه مال نیستند.
خلاصه اینکه: از یک سو مهمترین دلیل ما در بحث حقّ تألیف، این است که عقلا آن را مال میدانند و از سوی دیگر، بحث از حق بودن آن میشود، حال آنکه یقین داریم که حق، عین مال نیست.
پاسخ به اشکال:
واقع این است که اصل این سخن، صحیح است و حق بما هو حق، نمیتواند مال باشد؛ امّا در جریان سیرۀ عقلایی و آنچه در مطالب پیشین گفته شد، مقصود این نیست که خود حق، مال است؛ بلکه در اینجا حقّی وجود دارد که متعلّق به مال است و چون متعلّق به مال است، ویژگیهای مال را پیدا میکند و قابل اسقاط و انتقال خواهد بود. کسی که کتابی را نوشته است، حقّی دارد که میتواند آن را اسقاط کند.
یکی از تفاوتهای میان حق و حکم شرعی، این است که حق، قابلیت اسقاط دارد؛ ولی حکم، قابلیت اسقاط ندارد. پس خود حق، مال نیست و اگر مورد معاوضه قرار بگیرد، معاوضه بر خود این حق واقع نمیشود؛ بلکه بر مالی واقع میشود که این حق به آن تعلّق دارد.
شکل دیگر ارجاع به سیرۀ عقلا، این است که سیرۀ عقلا را مبیّن حکم حقّ تألیف بدانیم نه موضوع آن، به این بیان که بگوییم سیرۀ عقلا بر «اعتبار این حقوق» است، نه اینکه بگوییم سیرۀ عقلا بر «اصل وجود این حقوق» است. البتّه اگر استدلال به سیره، در «حکم» باشد و بگوییم سیرۀ عقلا بر اعتبار این حقوق و لزوم رعایت آن است، دیگر نیازی به بحث صغروی نیست؛ زیرا به خوبی روشن است که همۀ عقلا رعایت این حقوق را لازم میدانند.
بنا بر این، در ارجاع حقّ تألیف به سیرۀ عقلا بر اساس «حکم»، بحث در این است که آیا این سیره، حجّیت شرعی دارد یا نه؟
یکی از اشکالات مهمّی که ممکن است در مسئلۀ حقّ تألیف، مطرح شود، این است که حتّی اگر تعریف عقلا از «حق» و یا «مال»، به گونهای باشد که شامل حقّ تألیف شود، امّا این مطلب که سیرههای مربوط به موضوع به اجازۀ نیاز شارع ندارد، قابل پذیرش نیست؛ چون اگر شارع با این سیره مخالفت کرد، باید تسلیم امر او باشیم.
با این بیان، چه بسا گفته شود که شارع به طرق و بیانهای مختلف، راه را بر حجّیت سیرههای عقلاییِ موضوعیِ مربوط به «حقّ تألیف» بسته است و اگر تنها یکی از این بیانها ثابت شود، نمیتوان و نباید در بحث «حقّ تألیف» به این سیرهها توجّه کرد. امّا این طرق چیست و بیانهای شارع کدام است؟
1-1. ادلّۀ حرمت کتمان علم:
نخستین دلیل، روایاتی است که میگویند: «مَن کتَم علماً یعلمه، جاء یوم القیامة ملجماً بلجامٍ من نار»؛(1)اگر کسی علم خود را پنهان کند، در قیامت با لجامی از آتش وارد
1) (1) . این روایت با املای متفاوتی در مجامع حدیثی شیعه وارد شده است (ر. ک: بحار الأنوار: ج 2 ص 78 وج 105 ص 15؛ عوالی اللئالی: ج 4 ص 71؛ مستدرک الوسائل: ج 17 ص 275).
خواهد شد». در این روایت، «مَن کتَم علماً» اطلاق دارد و همۀ علوم را شامل میشود.
بیان استدلال، این است که اگر کتمان علم حرام است، پس ابرازش واجب است و اگر ابرازش واجب باشد، کسی حق ندارد برای علمی که ابراز میکند، پولی بگیرد، وگرنه فعل او در حکم اخذ اجرت بر واجبات است و حتّی اگر اینگونه نباشد و روایت بر این حکم دلالت نداشته باشد، کمترین چیزی که با این روایت ثابت میشود، این است که ابراز علم واجب است، چه پولی بدهند و چه ندهند؛ یعنی یا این روایت دلالت دارد بر اینکه گرفتن پول حرام است (زیرا مصداق اخذ اجرت بر واجبات است) و یا دلالت دارد بر اینکه تعلیم علم، واجب است و این وجوب اطلاق دارد، چه پولی بابت آن بدهند و چه ندهند.(1)
لیکن استدلال به روایت حرمت کتمان علم از چند جهت مخدوش است:
جهت اوّل: چه بسا گفته شود همان گونه که طبق مبانی اصولی، امر به شیء مقتضی نهی از ضد نیست، نهی از شیء نیز مقتضی امر به ضد نیست. بنا بر این، نمیتوان از حرمت کتمان علم، وجوب ابراز علم را نتیجه گرفت.
امّا واقعیت این است که این اشکال وارد نیست؛ زیرا حتّی اگر نهی از شیء مقتضی امر به ضد نباشد، امّا در مورد روایات مورد بحث، یک ملازمۀ قطعی وجود دارد و قرینۀ این ملازمه نیز روایات دیگری نظیر روایات زکات علم است.
جهت دوم: روایات حرمت کتمان علم، مربوط به باب شهاداتاند و مربوط به جاییاند که حقّ کسی در معرض ضایع شدن است و شخص دیگری که علم به این حق دارد، آن را کتمان کند. به عبارت دیگر، این روایات مربوط به جایی هستند که کتمان علم، موجب ظلم به کسی باشد.
البتّه این اشکال نیز مخدوش است؛ زیرا اوّلاً: در روایت قرینهای نیست که اطلاق
1) (1) . اینکه آیا اخذ اجرت برای واجبات - حتّی با قصد قربت - جایز است یا خیر، إن شاء اللّه در بحث «اخذ اجرت بر واجبات» مورد بحث قرار خواهد گرفت و در جای خود روشن خواهد شد که فقهای معاصر بر خلاف فقهای گذشته، بر این باورند که اخذ اجرت حتّی در واجبات تعبّدی مثل نماز، حرمتی ندارد.
آن را مقیّد به باب شهادات کند. ثانیاً: به قرینۀ روایات زکات علم (که در صفحات بعد بررسی میشود)، نمیتوان از اطلاق این روایت دست کشید.
جهت سوم: اشکال دیگر که دقیقترین اشکال است و ظاهراً خدشهای بر آن وارد نیست، این است که حتّی اگر انصراف روایات قابل پذیرش نباشد، باز هم استدلال به این روایات مخدوش است؛ زیرا اگرچه کتمان علم، حرام و ابراز آن واجب است، امّا ابراز علم، امری است و رعایت حقوق آن امری دیگر.
توضیح اینکه: بر انسان واجب است که علمش را ابراز کند؛ لیکن این ابراز ممکن است از طریق تدریس، خطابه و یا نگارش کتاب باشد. ممکن است اثر عقلایی بر ابراز علم از طریق تدریس و خطابه و مانند آن مترتّب نباشد؛ امّا امروزه اگر کسی علم خودش را به صورت تألیف کتاب ابراز کند، عقلا برای این کتاب آثاری را قائل هستند. مثلاً آن را تکثیر میکنند و از این راه، استفادههای مادّی زیادی را به دست میآورند. اگرچه به «حقّ تألیف»، «حقّ معنوی»، «حقّ فکری» یا «مالکیّت فکری» اطلاق میشود، امّا واقعیت این است که عقلا فقط هنگامی آن را به رسمیّت میشناسند که دارای آثار مادّی باشد. بنا بر این، حقّ تألیف، متوجّه اصل تألیف نیست؛ بلکه متوجّه آثار مادّی آن است و از همین روست که اگر بر یک تألیف، آثار مالی مترتّب باشد، آن را مشمول حقّ تألیف میدانند؛ امّا اگر بر تکثیر آن - توسّط مؤلّف یا شخص دیگر - آثار مالی مترتّب نباشد، چیزی به نام حقّ تألیف وجود ندارد. از این رو، شاید بهتر باشد که از این حق با لفظ «حقّ تعلیقی» تعبیر شود؛ زیرا حق بودن آن، معلّق است بر اینکه اثرات مادّی بر آن مترتّب باشد.
بنا بر این، با فرض حرمت کتمان علم و وجوب ابراز آن، این حرمت و وجوب ارتباطی با رعایت حقوق مالی تألیف ندارد.
جهت چهارم: اشکال ضعیف دیگری نیز ممکن است مطرح شود و آن اینکه روایات حرمت کتمان، ظهور در باب استفتا و فتوا دارند؛ زیرا به قرینۀ مناسبت حکم
و موضوع، مدلول روایت آن جایی است که کسی از انسان سؤال کند و او جواب ندهد؛ یعنی اگر کسی از مرجع تقلید استفتایی کند و مرجع تقلید، فتوای خودش را بیان نکند، مصداق «مَن کتَم علماً» خواهد بود. البتّه این احتمال نیز بسیار ضعیف است و مانند اشکال نخست و دوم با اطلاق «مَن کتَم علماً» منافات دارد.
بنا بر این، مهمترین اشکال، همان اشکال سوم است و مطابق آن، استدلال به روایات حرمت کتمان علم، قابل پذیرش نیست.
1-2. ادلّۀ زکات علم
راه دیگر برای منع حجّیت سیرههای عقلاییِ موضوعی در باب حقّ تألیف، روایات
«زکاةُ العلم نشرُه»(1)است. پرداخت زکات واجب است و مطابق این روایات، نشر علم، زکات آن شمرده میشود و واجب است. بنا بر این، التزام به حقوقی مانند حقّ تألیف، در حکم اخذ اجرت در مقابل واجبات است. پس شارع این حق را مردود دانسته و سیرۀ عقلا نمیتواند به آن حجّیت دهد.
لیکن همان اشکال سومی که در استدلال به راوایات حرمت کتمان علم، وارد بود، در اینجا نیز وارد است و میان وجوب نشر علم با رعایت حقوق مالی منافاتی نیست.
1-3. عدم منع اهلبیت علیهم السلام از استنساخ
استدلال سوم در نفی حجّیت سیرههای عقلاییِ موضوعی در باب حقّ تألیف، این است که در زمان ائمّۀ معصومین علیهم السلام چنین حقوقی رعایت نشده و ائمه علیهم السلام هم بر عدم رعایت این حقوق صحّه گذاشتهاند. در آن زمان افرادی بودهاند که کتب روایی و یا تفسیری مینوشتند و دیگران این کتب را استنساخ میکردند. اگر رعایت حقوق مؤلّف لازم بود، میبایست همۀ کسانی که کتاب را استنساخ میکنند، از مؤلّف کتاب اجازه بگیرند، حال آنکه اینگونه نبوده است و معصومین علیهم السلام نیز نه چنین اجازهای را
1) (1) . مستدرک الوسائل: ج 7 ص 46. این روایت با املای دیگر نیز در مجامع روایی شیعه موجود است (ر. ک: کافی: ج 1 ص 41؛ بحار الأنوار: ج 93 ص 136؛ مرآة العقول: ج 1 ص 135؛ مستدرک الوسائل: ج 7 ص 46).
تشریع کردهاند و نه از بی توجّهی نسبت به آن، نهی فرمودهاند.
استنساخ در قرن اخیر و پس از اختراع صنعت چاپ، از رونق افتاده است؛ امّا پیشتر یکی از کارهای معمول علما، استنساخ بوده و این سیره در طول تاریخ وجود داشته است، با این حال هیچ گاه رعایت حقّ تألیف و حقّ مؤلّف مطرح نبوده است. از این رو کسانی که قائل به حقّ تألیف نیستند، گاهی به سیرۀ علما استناد میکنند. سیرۀ علما - که اعتبارش از سیرۀ متشرّعه بالاتر است - بر این بوده که بدون ارجاع و استناد و ذکر نام، عباراتی را در کتب خودشان از کتب دیگر نقل میکردند.
مثلاً اگر عالمی در صدد پاسخ به مطلبی و یا شبههای بوده است، هم آن مطلب را و هم پاسخهایی را که افراد دیگر به آن مطلب دادهاند - بدون ذکر منبع -، در کتابش مورد بررسی قرار میداده است. این سیره در زمان خود اهلبیت علیهم السلام هم بوده و اهلبیت علیهم السلام متعرّض آن نشدهاند. بنا بر این، حقّی به نام حقّ تألیف - حتّی اگر امروزه مورد توجّه عقلا باشد - حجّیت ندارد.
بررسی دلیل: آنچه باید مورد توجّه قرار گیرد، این است که «حقّ تألیف»، یک حقّ مستحدثۀ عقلایی است و پیش از این، موضوع نداشته است. همین مسئله در مورد حقوق دیگر نیز مطرح است. مثلاً در زمان قدیم هر کسی اجازه داشت در هر نقطه از زمین تحجیر کند و بنایی بسازد و زندگی کند و هیچ گاه چیزی به عنوان مالکیت ارض مطرح نبوده است؛ امّا آیا میتوان با استناد به سکوت اهلبیت علیهم السلام در این مورد، نتیجه گرفت که حقّ مالکیت زمین، مشروعیت ندارد؟
امروزه اگر کسی صدها کارگر بگیرد و هکتارها زمین از بیابان را تحجیر کند، معلوم نیست که حقّی نسبت به آن پیدا کند. ملکیت زمین در زمان ما با ملکیت زمین در زمان گذشته، متفاوت است و برخی از موضوعات با مرور زمان ایجاد میشوند و نمیتوان برای این موضوعات، نمونههایی را در زمان اهلبیت علیهم السلام پیدا کرد و مطابق حکم آنها، حکم کرد.
مدّعا این است که «حقّ تألیف» در زمان قدیم وجود نداشته و از حقوق مستحدثه عقلایی است که پس از اختراع صنعت چاپ و امکان تکثیر در شمارگان بسیار، تحقّق پیدا کرده است.
در نتیجه، سیرۀ عقلا نسبت به موضوع جریان دارد و بنا بر این سیره، صحّت عنوان «حق» و یا «مال» برای حقّ تألیف محرز است و هیچ دلیلی هم برای عدم حجّیت این سیره، وجود ندارد.
گفته شد که یکی از استدلالهای مربوط به حقّ تألیف، سیرۀ عقلایی حکمی است، به این بیان که بگوییم سیرۀ عقلا بر «اعتبار این حقوق» است، نه اینکه بگوییم سیرۀ عقلا بر «اصل وجود این حقوق» است.
مهمترین اشکالی که در این بحث وجود دارد، این است که میگویند این سیره از سیرههای مستحدثه است. مبنای بسیاری از اصولیان این است که سیرههای عقلاییای که در زمان شارع بوده و مورد امضای شارع واقع شده است حجّیت دارد، امّا سیرههای عقلاییِ مستحدثه اعتباری ندارد. در زمان شارع، «حقّ تألیف» و «حقّ اختراع» و مانند آن وجود نداشته است و اینها از سیرههای مستحدثهاند و اعتباری ندارند.
در این باره چند پاسخ محتمل است:
2-1. پاسخ اوّل:
نخستین پاسخ این است که اگرچه سیرۀ عقلا باید توسّط شارع امضا شود، لیکن مقصود این نیست که هر سیرهای «بشخصِه و خصوصِه» امضا شود؛ بلکه اگر شارع مقدّس یک امضای کلّی برای امور عقلا از جهت عاقل بودنشان کرده باشد، کافی است؛ یعنی شارع مقدّس آن دسته از امور را که مربوط به امور تعبّدی و عبادی نیست و مربوط به عقلا از جهت عاقل بودنشان است، مورد تأیید قرار داده و به خودِ ایشان واگذار کرده است و البتّه برخی از موارد خاص را که در آنها سیرۀ عقلا را قبول ندارد، ردع کرده است.
این پاسخ را شهید صدر قدس سره در بحوثٌ فی علم الاُصول، تحت عنوان «قد یقال» مطرح کرده و البتّه دو اشکال نیز بر این پاسخ وارد کرده است. مطلب ایشان، نظریه و فکر جدیدی است و سزاوار است که متن ایشان را ببینیم و بررسی کنیم که آیا اشکالات ایشان وارد است یا خیر؟
وقد یُقال: إنّ الشارع قد أمضی السیرة العقلائیّة المعاصرة للمعصوم علیه السلام لا بوصفها الشخصیّ، بل بوصفها النوعیّ العقلائیّ، بمعنی: أنّه یُفهم من عدم تصدّی الشارع لبیان أحکام وتأسیس فی أبواب متعدّدة من الحیاة ممّا للعقلاء شأنٌ فیه، أنّه قد ترکها إلیهم وإلی ارتکازاتهم، فیکون هذا إمضائاً إجمالیّاً لما ینعقد علیه بناؤهم.(1)
یعنی شارع مقدّس در زمان تشریع (دویست سالی که زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام بوده) هر مقدار از سیرههای عقلاییای را که امضا کرده است، امضای او به عنوان اینکه این سیرۀ مشخّص را امضا کند، نبوده است؛ بلکه آنها را «بوَصفِها النوعی» امضا کرده است؛ یعنی بنای شارع این بوده که امور مربوط به عقلا را به خودشان واگذار کند. بنا بر این، شارع ارتکاز عقلا را به نحو کلّی پذیرفته است؛ یعنی در هر عصر و زمانی مرتکزات عقلا را پذیرفته و به نحو کلّی امضا کرده است.
شهید صدر قدس سره پس از بیان این مطلب دو اشکال بر آن وارد میکند:
اشکال نخست:
هو أنّه لم یثبت سکوت الشارع فی أعصار الأحکام والتشریعات عن سائر الموارد التی ترکها لسیرتهم وارتکازاتهم العقلائیّة، بل قد بُیِّنت أحکامها، أو ورد ما یُحتمل صدوره عن الشارع فی مقام بیانها.(2)
یعنی برای ما ثابت نیست که در زمان صدور این احکام و تشریعات، شارع مقدّس نسبت به سایر موارد سکوت کرده باشد، اگر شارع نسبت به سایر موارد سکوت کرده
باشد و سایر موارد را نیز به ارتکاز عقلا واگذار کرده باشد، این سخن درست است؛ ولی این مطلب ثابت نیست. به عبارت دیگر، اگر شارع در مواردی که شما میگویید میدان حضور عقلا و سیرۀ عقلاست، سکوت میکرد، این سخن تأیید میشد؛ امّا شارع مقدّس یا نسبت به همین موارد، احکامی را بیان کرده است (مثلاً در باب معاملات، در باب اجتماعیات، سیاسیات و مواردی که میدان مسائل عقلاست، شارع سکوت نکرده و احکامش را بیان کرده است)، و یا چیزی از شارع صادر شده که احتمال دارد در مقام بیان آن مورد باشد.
اشکال دوم: دومین اشکال ایشان که به نظر میرسد اشکال دقیقتری است، این است که سکوت شارع دال بر امضای سیره به نحو قضیۀ خارجی است؛ یعنی شارع با سکوتش سیرههای موجود در عالم خارج را امضا میکند.(1)توضیح اینکه: اگر شارع بخواهد امضای لفظی کند، میتواند با لفظ خود همۀ سیرههای عقلایی تا روز قیامت را امضا کند؛ امّا وقتی میگوییم شارع سیرههای موجود در زمان خودش را با سکوت امضا کرده است، از این سکوت نمیتوان اطلاق و عمومیتی را نتیجه گرفت که شامل تمام سیرههای پس از شارع نیز باشد؛ بلکه این سکوت تنها تأیید یک قضیۀ خارجی است و بیش از این، چیزی از آن استفاده نمیشود.
خلاصهای که از این دو اشکال شهید صدر قدس سره به دست میآید، این است که اطلاق امضای شارع نسبت به همۀ سیرههای عقلایی ثابت نیست و نمیتوان از سکوت شارع نسبت به برخی از سیرههای عقلایی اینگونه نتیجه گرفت که شارع مقدّس، همۀ امور عقلایی را به خود عقلا واگذار کرده است، بویژه اینکه امروزه عقلا هر روز در مورد یک سیرۀ حادثه، اتّفاق نظر پیدا میکنند. مثلاً یکی از سیرههای عقلایی در زمان ما این است که قاتل را قصاص نمیکنند، بلکه او را به حبس ابد محکوم کنند. بنا بر این، نمیتوان گفت که شارع، امور غیر تعبّدی عقلا را به خودشان بما هم عقلا، واگذار
1) (1) . همان.
کرده است. با این بیان، شاید نیازی به اشکالات شهید صدر قدس سره هم نباشد؛ زیرا همین مقدار که واگذار شدن امور عقلا به خودشان، ثابت نیست، برای اشکال کافی است.
نتیجه اینکه: بیان و پاسخ فوق، رافع و دافع اشکال نیست.
2-2. پاسخ دوم:
پاسخ دوم این است که در مبنای فوق خدشه کنیم و بگوییم: حجّیت سیرههای مستحدثه نیاز به امضای شارع ندارد؛ بلکه اصل، حجّیت سیرههای عقلایی است و اگر شارع مخالف این سیرهها باشد، باید با یک بیان کلّی یا اطلاق و یا اموری دیگر، این مخالفت را افاده میکرد تا از آن اطلاق وعموم، ردع سیرههای مستحدثه فهمیده شود؛ چرا که اسلام یک دین ابدی است و شارع مقدّس علم داشته است که پس از او چه سیرههایی در میان عقلا حادث میشود. پس نمیتوان گفت که شارع نسبت به سیرههای مستحدثه، موضعی مهمل داشته و آنها را نه نفی کرده و نه تأیید کرده است.
بیشتر فقها و اصولیان مخالف این مبنا هستند و تنها سیرههای زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام را که مورد امضا یا عدم ردع واقع شدهاند، معتبر میدانند و بعد از زمان شارع، هر سیرۀ دیگری که محقّق شود، از نظر ایشان اعتباری ندارد؛ امّا امام خمینی قدس سره بر این باور است که طبق ملاک «ابدیت و جامعیت دین»، شارع باید تکلیف سیرههای مستحدثه را روشن کرده باشد. ایشان با این بیان، سیرههای مستحدثه را هم معتبر میدانند.(1)
امام خمینی قدس سره کتابی دارد بنام الرسائل، که یک رسالۀ آن دربارۀ بحث اجتهاد و تقلید است و دفتر نشر آثار امام قدس سره این رساله را به صورت مستقل چاپ کرده است. ایشان در این کتاب مهمترین دلیل جواز و مشروعیت تقلید را رجوع جاهل به عالم دانسته و دلیل این مسئله را نیز همین سیرۀ عقلا قرار داده است. در آنجا این اشکال را مطرح میکند که رجوع جاهل به عالم در باب احکام، در زمان ائمّه علیهم السلام مرسوم نبوده که ائمّه علیهم السلام بخواهند آن را تأیید کنند. ایشان این اشکال را اینگونه پاسخ میدهد که:
1) (1) . الرسائل: ج 2 ص 124-130.
ضرورة أنّ ارتکازیة رجوع الجاهل فی کلّ شیء إلی عالمه معلومة لکلّ أحد وأنّ الأئمّة علیهم السلام قد علموا بأنّ علماء الشیعة فی زمان الغیبة وحرمانهم عن الوصول إلی الإمام لا محیص لهم عن الرجوع إلی کتب الأخبار والاُصول والجوامع کما أخبروا بذلک ولا محالة یرجع عوام الشیعة إلی علمائهم بحسب الإرتکاز والبناء العقلائی المعلوم لکلّ أحد فلو لا ارتضاؤهم بذلک کان علیهم الردع إذ لا فرق بین السیرة المتّصلة إلی زمانهم وغیرها مما علموا وأخبروا وقوع الناس فیه فإنّهم أخبروا عن وقوع الغیبة الطویلة وأنّ کفیل أیتام آل محمّد - صلی اللَّه علیه وعلیهم - علمائهم، وأنّه سیأتی زمان هرج ومرج یحتاج العلماء إلی کتب أصحابهم.(1)
یعنی این که در هر علمی جاهل به عالم مراجعه میکند، برای همه معلوم است و ائمه علیهم السلام هم میدانستند که در زمان غیبت، علمای امامیّه باید به کتب روایی مراجعه کنند و عوام شیعه نیز در مسائل شرعی - به حسب ارتکاز و بنای عقلایی و از باب رجوع جاهل به عالم - به علما رجوع میکنند. ائمه علیهم السلام که این مسائل را میدانستند اگر این سیره مورد رضایتشان نبود، باید در همان زمان، نهی و ردع میکردند؛ چرا که بین سیرۀ متّصل به زمان معصومین علیهم السلام و غیر آن فرقی وجود ندارد. اهلبیت علیهم السلام به آنچه در زمان غیبت واقع خواهد شد، علم داشتند و خبر دادند که غیبت طولانی خواهد شد و زمانی خواهد رسید که هرج و مرج زیاد میشود و باید علما عهدهدار شیعیان باشند.
ظاهر بیان امام خمینی قدس سره این است که در حجّیت سیره، اتّصال به زمان امام معصوم علیه السلام و وقوع در زمان معصوم علیه السلام شرط نیست؛ بلکه سیرههای مستحدثه نیز همان حکم را دارد. البتّه شاید بتوان گفت که در این تعبیر امام قدس سره، دو احتمال وجود دارد:
احتمال نخست: ممکن است نظر ایشان این باشد که از یکسو اسلام یک دین جامع است و پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام به غیب و آینده آگاه بودهاند، و از سوی دیگر فرمودهاند:
هیچ چیزی نبوده است که شما را به بهشت نزدیک کند، مگر اینکه شما را
1) (1) . همان: ص 130.
به آن امر کردهام و هیچ چیزی نبوده است که شما را از آتش دور کند، مگر اینکه شما را از آن نهی کردهام.(1)
بنا بر این، اگر ائمّه علیهم السلام بدانند در آینده سیرهای واقع میشود که مورد قبول دین نیست، باید منع میکردند و از آنجا که منع نکردهاند، سکوت و عدم ردع ایشان در آن زمان دلیل بر تأیید سیرههای عقلایی در همۀ اعصار است و سیره به صورت مطلق، معتبر است.
احتمال دوم: با توجّه به عبارت «ممّا علموا و أخبروا بوقوع الناس فیه»، شاید نظر ایشان این باشد که حجّیت سیره، فقط در همان مواردی است که خودشان از وقوع آنها خبر دادهاند؛ یعنی زمانی میآید که غیبت امام عصر علیه السلام طولانی میشود و دست مردم از امام علیه السلام کوتاه خواهد شد و باید از علما پیروی کنند. با این، بیان مقصود امام خمینی قدس سره این خواهد بود که فقط آن دسته از سیرههای مستحدثهای که اهل بیت علیهم السلام به آنها علم داشتند و دربارۀ وقوع آنها خبر دادهاند (مانند: رجوع شیعیان به علما) حجّتاند، نه هر سیرۀ مستحدثهای.
به نظر میرسد که مقصود امام خمینی قدس سره همان احتمال نخست است. آنچه ایشان میخواهد آن را بیان کند، این است که اسلام یک دین کامل است و پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام تمام آنچه را که موجب نزدیکی به خدا و دوری از جهنّم است، بیان فرمودهاند. اگر ایشان میدانستند که مؤمنین، زمانی گرفتار سیرهای میشوند که مورد پذیرش دین نیست، باید در همان زمان یک عبارت کلّی بیان میکردند که ما بتوانیم از آن، منع این سیره را استفاده کنیم.
مثلاً در باب ربا آمده که: «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا»،2 این کلام خداوند متعال اطلاق دارد و این اطلاق همان گونه که شامل ربای بین دو شخص حقیقی است، شامل
1) (1) . مضمون این روایت با املای متفاوتی در مجامع حدیثی موجود است (ر. ک: المحاسن: ج 1 ص 278؛ کافی: ج 2 ص 74؛ وسائل الشیعة: ج 17 ص 45؛ مرآة العقول: ج 8 ص 48؛ مستدرک الوسائل: ج 13 ص 27).
مواردی نیز که طرف مقابل دولت و بانک باشد نیز میشود. در زمان ما مواردی اتّفاق میافتد که طرف مقابل، دولت است و صورت عقد به گونهای است که احتمال ربا در آن وجود دارد، مثل اینکه بانک به مردم وامی بدهد و سپس از ایشان مبلغی را اضافه بر مقدار وام بگیرد.
در اینجا برخی احتمال دادهاند که آن ربایی که اسلام حرام کرده، ربای بین دو شخص حقیقی است؛ امّا اینکه دولت بخواهد ربا بدهد و یا ربا بگیرد، حرام نیست.(1)
برخی دیگر نیز بر این باورند که ربای حرام، ربای استثماری است؛ یعنی اگر شخص درماندهای برای مخارج زندگی و یا هزینۀ درمان و مانند اینها مبلغی پول قرض کند، امّا در هنگام پرداخت مجبور باشد که مبلغ بیشتری بدهد، این یک نوع استثمار است؛ امّا اگر کسی مبلغی را قرض بگیرد و با آن یک کار تولیدی انجام دهد و از این راه سودی به دست آورد، اشکالی ندارد که شخص قرض دهنده، مبلغ بیشتری را شرط کند.(2)
پاسخ اینگونه آراء، این است که آیۀ شریفۀ«حَرَّمَ الرِّبا» اطلاق دارد و ربا را به صورت مطلق تا روز قیامت، حرام کرده است و همان گونه که صدر آیه - یعنی«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» - اطلاق دارد و شامل تمام مصادیق بیع میشود و هیچ فقیهی بر این باور نیست که مقصود، فقط بیع میان اشخاص حقیقی است، ذیل آیه نیز اطلاق دارد و تمام مصادیق ربا -، چه بین اشخاص حقیقی باشد و چه نباشد، چه استثماری باشد و چه نباشد - با اطلاق«حَرَّمَ الرِّبا» محکوم به حرمت است.
خلاصه اینکه: ظاهر سخن امام خمینی قدس سره، دلالت دارد بر اینکه شارع مقدّس اگر بداند که در آینده سیرۀ عقلاییهای حادث خواهد شد که مورد رضایت او نیست، باید به طریقی آن را ردع میکرد.
این مطلب در بسیاری از مسائل مستحدثۀ امروز، مورد استفاده است. اگر فقیهی
در مورد حجّیت سیرههای جدید، عدم ردع را کافی بداند، فقه او مسیری خواهد داشت و اگر کافی نداند، مسیری دیگر.
اشکال نخست: نخستین اشکالی که در مورد دیدگاه امام خمینی قدس سره مطرح است، این است که سخن ایشان را فقط در صورتی میتوان پذیرفت که یقین داشته باشیم تمام سخنان معصومین علیهم السلام به ما رسیده است، حال آنکه ممکن است عمومات و اطلاقاتی که رادع سیرههای جدید است، از شرع صادر شده باشند، امّا به ما نرسیده باشند.
جواب: این اشکال وارد نیست؛ زیرا مجرّد صدور ردع از جانب معصوم علیه السلام کافی نیست؛ بلکه ردع زمانی حجّت است که به ما رسیده باشد.
اشکال دوم: اگرچه ردع شارع هنگامی حجّت است که به ما رسیده باشد، امّا نمیتوان گفت هرچه را که شارع ردع نکرده، به معنای امضای اوست. ردع در جایی ممکن است که موضوع آن یا در زمان معصوم علیه السلام بالفعل محقّق باشد و یا خبری دربارۀ وقوع آن در آینده، داده شده باشد. مثلاً وقتی که در زمان معصوم علیه السلام چیزی به نام «بیمه» مطرح نبوده، چگونه ممکن است که شارع در صدد ردع از آن باشد؟
بنا بر این، ظاهر این است که حق با مشهور است؛ یعنی ما دلیلی بر حجّیت سیرههای مستحدثه عقلایی نداریم و شک در حجّیت، مساوق با علم به عدم حجّیت است.
2-3. پاسخ سوم:
برخی از فقها برای اعتبار سیرههای مستحدثه، به آیۀ شریفۀ«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ»1 تمسّک کردهاند.(1)استدلال به این آیه، مبتنی بر دو مقدّمه است: نخست اینکه «عرف» یعنی: «ما هو متعارف بین الناس»، «ما هو معروف بین الناس» و «ما یستحسنه الناس».(2)دوم اینکه الف و لام «العرف»، الف و لام عهد
نیست و عرف خاصّی مراد خداوند نبوده است؛ بلکه الف و لام جنس است و شامل همۀ مصادیق عرف در همۀ اعصار است. با توجّه به این معنا، پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور بوده است که به چیزی امر کند که مردم میپسندند، پس همه مأمور به آن هستند. با این معنا «عرف» قطعاً شامل سیرۀ عقلا هم هست و آیه بر امضای تمام سیرههای عقلایی و همۀ عرفها دلالت دارد.
لیکن به نظر میرسد که این استدلال نیز اشکالاتی دارد:
اشکال نخست: در استدلال به این آیۀ شریفه، نخستین اشکال این است که عبارت «وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» یعنی موضوعاتی که در میان مردم به عنوان «خوبی» معروف است؛ امّا این مسئله ربطی به احکام ندارد. بحث در این است که آیا سیرۀ عقلا میتواند حکمی از احکام را ثابت کند یا نه؟ آیا میتوان بر اساس استدلال به این آیه گفت که اگر عرف مردم از راه «قیاس»، حکم شرعی را به دست میآورند، پس این آیه به «قیاس» هم حجّیت میدهد، امّا ادلّۀ حرمت عمل به قیاس، آن را از عموم آیه خارج کرده است؟ خیر، هرگز کسی نمیتواند قائل به این نظر باشد؛ زیرا اصلاً«وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» ناظر به احکام نیست؛ بلکه ناظر به موضوعات است؛ یعنی ای پیامبر! امر کن به آن موضوعاتی که به نیکی معروفاند.
صاحب مجمع البیان رحمه الله در ذیل این آیه میفرماید:
عرف عبارت است از هر روش و خوی پسندیدهای که عقول مردم، خوبی و درستی آن را تشخیص میدهند.(1)
1) (1) . مجمع البیان: ج 4 ص 512.
نظیر این بیان را علّامۀ طباطبایی قدس سره نیز در ذیل همین آیۀ شریفه دارند.(1)بنا بر این، اصلاً بحث در مورد رفتارها و موضوعات خارجی است و ارتباطی با احکام ندارد و به هیچ وجه به این معنا نیست که از سیرۀ عقلا میتوان حکم شرعی را به دست آورد.
در ذیل همین آیۀ شریفه، روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند:
ألا وَ إنّ مَکارمَ الدُّنیا وَ الآخِرةِ فی ثَلاثَةِ أحرُفٍ مِن کتابِ اللّه (عَزّ وَجَلَّ): «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ»
،وَ تَفسیرُهُ أن تَصِلَ مَن قَطَعَکَ، وَ تَعفُوَ عَمَّن ظَلَمَکَ، وَ تُعطیَ مَن حَرَمَکَ؛(2)بدانید که خوبیهای دنیا و آخرت در سه حرف از کتاب خدا جمع شده است: «عفو کن و عرف را بگیر و از جاهلان دوری کن». تفسیر این آیه این است که هرکس با تو قطع رابطه کرد، با او بپیوند و هرکس را که به تو ظلم کرد، عفو کن و به هر کسی که تو را محروم کرد، عطا کن.
همۀ این مصادیقی که در روایت آمده، مصادیق و موضوعات خارجی است و ارتباطی به احکام ندارد.
اشکال دوم: نکتۀ دیگر این است که اگر استدلال به این آیۀ شریفه برای حجّیت همۀ سیرههای عقلایی صحیح باشد و آیه دلالت داشته باشد بر صحّت احکامی که توسّط سیرۀ عقلا مشخّص میشود، پس باید بپذیریم که این آیه حکم عقل را نیز امضا کرده است؛ زیرا حکم عقل نیز حکم و معروفی است که قسیم احکام سیرۀ عقلاست. آیا میتوانیم از«وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» برای حجّیت عقل را استفاده کنیم؟ خیر، کسی برای حجّیت عقل به این آیه استدلال نکرده است؛ چرا که آیه اصلاً ارتباطی به احکام ندارد.
1) (1) . «وقوله: «وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» والعرف هو ما یعرفه عقلا المجتمع من السنن والسیر الجمیلة الجاریة بینهم بخلاف ماینکره المجتمع وینکره العقل الاجتماعی من الأعمال النادرة الشاذّة، ومن المعلوم أنّ لازم الأمر بمتابعة العرف أن یکون نفس الآمر مؤتمراً بما یأمر به من المتابعة، و من ذلک أن یکون نفس أمره بنحو معروف غیر منکر. فمقتضی قوله: «وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» أن یأمر بکل معروف، وأن لا یکون نفس الأمر بالمعروف علی وجه منکر» (المیزان: ج 8 ص 380).
2) (2) . شیخ طوسی، أمالی: ص 644.
اشکال سوم: اشکال دیگر این است که صدر و ذیل عبارت«وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» ، دلالت بر استحباب دارد؛ زیرا هم«خُذِ الْعَفْوَ» امر استحبابی است و هم «أعرض عَن الجاهِلین». بنا بر این، به قرینۀ سیاق، «وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» نیز باید استحبابی باشد، حال آ که مدّعا این است که اعتبار سیرۀ عقلا به معنای لزوم و وجوب رعایت حکم عقلاست.
به عبارت دیگر، اگر بگوییم «عرف» در«وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» شامل سیرههای مستحدثۀ عقلاست - بنا بر امر استحبابی -، معنای آیه این خواهد شد که: «ای پیامبر! رجحان دارد که تو به عرف و از جمله سیرههای مستحدثۀ عقلایی امر کنی»، حال آنکه مدّعا این بود که اگر سیرۀ عقلایی بر امری قائم شد، لازم و واجب است که طبق آن عمل کنیم.
بنا بر این، این آیۀ شریفه دلالتی بر حجّیت سیرههای عقلاییِ جدید ندارد.
2-4. پاسخ چهارم:
برخی دیگر از فقها برای اعتبار سیرههای مستحدثه، با تمسّک به آیۀ«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»1 و یا آیۀ«وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا»2 اینگونه استدلال کردهاند که از سویی مقصود از «عقود» در آیۀ شریفۀ«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» ، «عهود» است، همچنان که در آیۀ«وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا» به صراحت سخن از «عهد» شده است. از سوی دیگر، سیرۀ عقلا - خواه در موضوعات باشد و خواه در احکام -، عهدی است میان عقلا و مقصود از سیرۀ عقلا، تبانی عقلا و توافق ایشان است. نتیجه اینکه هر سیرهای در میان عقلا، عهدی است که با توجّه به این آیات، رعایت آن لازم است، چه این سیره در زمان معصوم علیه السلام باشد و چه در زمانهای دیگر.
اشکال: اگرچه به نظر میرسد که این استدلال، نسبت به استدلال قبل و تمسّک به آیۀ«وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ» قویتر است، لیکن اشکال مهمّ این دلیل، تردید در صدق «عهد» بر سیرۀ عقلایی است. این سخن را میتوان پذیرفت که هرجا عهدی باشد، توافقی هم وجود دارد؛ امّا این گونه نیست که هر جا توافقی باشد عهدی هم وجود داشته
باشد. مثلاً اگر بنای عملی همه، این باشد که وقتی میخواهند از خیابانی عبور کنند، از یک قسمت خیابان عبور میکنند، در اینجا عهدی وجود ندارد و اگر کسی از طرف دیگری حرکت کند، به او میگویند تو خلاف روش ما عمل میکنی، امّا نمیگویند تو عهد شکستی و نقض پیمان کردی. مثال دیگر اینکه اعضای یک کلاس توافق دارند بر اینکه در ساعتی معیّن در کلاس درس حاضر باشند، امّا هیچ عهدی میان ایشان نیست و اگر کسی تأخیر کرد به او نمیگویند نقض عهد کردی. به عبارت دیگر، «عهد» التزام قلبی بین دو طرف یا بین چند گروه است. پس ممکن است بین هزار نفر، توافق عملی بر یک امر باشد، امّا عهدی میان آنها نباشد.
گاهی بر این استدلال اصرار میشود که سیرۀ عقلایی، یک عهد عرفی است و عرف آن را عهد میداند و به دلالت«وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ» ، شارع همۀ سیرههای مستحدثه را امضا کرده است؛ لیکن دیدگاه ما این است که سیرۀ عقلا حتّی عرفاً هم عهد نیست، اگرچه کسی مسامحتاً به آن عهد بگوید.
اگر کسی ادّعا کند که عرف، سیرۀ عقلا را عهد میداند، باز هم آیۀ یاد شده، دلالتی بر حجّیت سیرۀ عقلا ندارد؛ زیرا قطعاً آیۀ«وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ» دلالت بر وجوب رعایت هر عهدی ندارد و تنها مفید التزام به آن دسته از عهدهای عرفی است که شارع هم آن را قبول کرده باشد. دربارۀ آیۀ«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» نیز همین مطلب صادق است و مقصود، آن عقود عرفیای است که مورد رضایت شارع باشد. بنا بر این، باید بررسی شود که آیا «حقّ تألیف» از نظر شرعی، «حق»، «عهد» و «عقد» به شمار میرود یا نه؟
2-5. پاسخ پنجم:
استدلال دیگری که ممکن است برای اثبات حجّیت سیرههای عقلایی مستحدثه، مانند «حقّ تألیف» استفاده شود، استدلال به «استصحاب قهقرایی» است. استصحاب قهقرایی بر عکس استصحاب متعارف است. ارکان استصحاب متعارف، یقین سابق و شکّ لاحق است؛ ولی ارکان استصحاب قهقرایی، شکّ سابق و یقین لاحق است. مثلاً
در علم اصول و در باب معانی الفاظ میگویند: ما یقین داریم که الآن لفظ «صلاة» ظهور در معنای نماز دارد و موضوعٌ له آن این معناست؛ امّا شک میکنیم که آیا از ابتدا واضع، لفظ «صلاة» را برای همین معنا وضع کرده و نقلی واقع نشده است، یا برای معنای دیگری وضع کرده و از آن معنا به معنای نماز رسیده و نقل، محقّق شده است؟ در اینجا با استصحاب قهقرایی میگویند: در گذشته هم به همین معنایی بوده که الآن هست.
شبیه همین استصحاب در بحث فعلی نیز انجام میشود، به این صورت که اکنون یقین داریم که سیرۀ عقلا بر لزوم رعایت «حقّ تألیف» است؛ ولی شک میکنیم آیا در زمان معصوم علیه السلام نیز عقلا چنین سیرهای داشتهاند یا نه؟ با تمسّک به استصحاب قهقرایی، نتیجه این میشود که این سیره در زمان معصوم علیه السلام نیز بوده است و لزوم رعایت «حقّ تألیف» جزء سیرههای جدید نیست.
لیکن به نظر میرسد که هرچند استصحاب قهقرایی از نظر حجّیت، فرقی با استصحاب متعارف ندارد؛ لیکن در جریان این استصحاب برای موضوع مورد بحث، در ارکان این استصحاب اشکال وجود دارد و اینگونه نیست که در مورد سیرۀ عقلا بر لزوم حقّ تألیف در زمان معصوم علیه السلام شک داشته باشیم؛ بلکه یقین به عدم داریم و میدانیم که این سیره در همین صد یا دویست سال اخیر محقّق شده است. پس مجالی برای استصحاب قهقرایی نیست.
مهمترین دلیل برای «حقّ تألیف»، همین تمسّک به سیرۀ عقلاست. ما سیرۀ عقلا را نسبت به موضوع پذیرفتیم، به این بیان که عقلا با تصرّف در معنای الفاظ، «حق» و «مال» را به گونهای تعریف کردهاند که «حقّ تألیف» مشمول این دو مفهوم میشود. در این صورت برای حکم لازم نیست به سیرۀ عقلا تمسّک کنیم؛ بلکه لزوم رعایت حق و مال، از باب «لا یَحلّ مال امرءٍ مسلمٍ إلّابطیب نفسه» و ادلّۀ نقلی دیگر است. بنا بر این، اگر بخواهیم برای تنقیح موضوع به سیرۀ عقلا تمسّک کنیم، مانعی ندارد و استدلال
تمام است. امّا اگر بخواهیم از سیرۀ عقلا برای حکم استفاده کنیم و بگوییم چون سیرۀ عقلا بر لزوم رعایت این حقوق قائم شده است، پس ما رعایت آن را لازم میدانیم، این استدلال صحیح نیست؛ زیرا این سیره، سیرۀ مستحدثه است و قابلیت استدلال ندارد.
دلیل دوم برای رعایت حقّ تألیف، تمسّک به آیۀ کریمۀ«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»1 است. بیان استدلال این است که امروزه کسی که یک کتاب مینویسد، با دیگری عقدی را بر قرار میکند و میگوید: من در ازای مبلغی که از شما میگیرم، امتیاز و حقّ تألیف خودم را به شما منتقل میکنم. ما شک میکنیم آیا این عقد وجوب وفا دارد یا نه؟ در اینجا اطلاق«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» نتیجه میدهد که وفا کردن به این عقد واجب است.
لیکن بر این استدلال چند اشکال وارد است:
اشکال نخست: مراد از«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» ، یا همان عقود شرعی (عقودی که شارع امضا کرده) است، که در این صورت باید احراز کنیم که این عقد، عقد شرعی است تا وفای به آن واجب باشد، حال آنکه چنین چیزی محرز نیست. و یا آنگونه که مشهور میگویند، مراد از «عقد» در«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» ، آن چیزهایی است که عقلا آنها را عقد میدانند؛ لیکن در این صورت اشکال این است که عقد عقلایی، فرع بر این است که چیزی مالیّت داشته باشد و حق شمرده شود تا عقدش صحیح باشد؛ ولی اگر مالیّت و یا حق بودن چیزی محرز نشده باشد و مورد عقد قرار بگیرد، دلیلی نداریم که رعایت این عقد، واجب باشد.
بنا بر این، از آنجا که در اینجا مال بودن و حق بودن برای ما محرز نیست، نه عقد عقلایی برای ما معلوم است و نه عقد شرعی؛ در نتیجه تحت عنوان«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»
قرار نمیگیرد. مثلاً اگر کسی بین خودش و دیگری، نسبت به درختان جنگل عقد بست و ما شک داشتیم که آیا درختان جنگل در ملکیت شخصی واقع میشود یا نمیشود، اینجا هرگز«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» جریان پیدا نمیکند.
اشکال دوم: این دلیل، اخصّ از مدّعاست. مدّعای ما جایی است که اصلاً عقدی واقع نشده باشد؛ یعنی اگر کسی کتابی تألیف کرد - پیش از آنکه عقدی واقع شود - آیا اصلاً حقّی بنام «حقّ تألیف» دارد یا نه؟ آیا اگر کسی حقّ او را ضایع کرد، ضامن است یا نه؟ اگر از دنیا رفت، این حق به ارث میرسد یا نه؟ اطلاق«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» فقط هنگامی مورد استفاده است که حقّی ثابت باشد و عقودی بر این حق بسته شده باشد، در حالی که بحث ما در مورد این است که آیا اصلاً حقّی ثابت هست یا نه؟ بنا بر این، استدلال به این آیۀ شریفه نیز تمام نیست.
دلیل سوم، استدلال به قاعدۀ «لا ضرر» است. به این بیان که بگوییم: اگر ما حقّ مؤلّف را رعایت نکنیم، موجب ضرر بر اوست. کسی مدّتها زحمت کشیده و کتابی را تألیف کرده است؛ ولی اگر دیگری حقّ او را رعایت نکند و این کتاب را به نام خودش چاپ و منتشر کند - که متأسّفانه این مسئله بسیار هم واقع شده است -، این کار موجب ضرر است، حال آنکه دلایل قطعی داریم که: «لا ضرر ولا ضرار فی الإسلام».(1)
لیکن در این استدلال نیز اشکالات متعدّدی وجود دارد:
اشکال نخست: در مورد قاعدۀ «لا ضرر» چند مبنا وجود دارد: مبنای امام خمینی قدس سره این است که قاعدۀ «لا ضرر»، یک حکم حکومتی است که پیامبر صلی الله علیه و آله صادر کردهاند.
اگر مبنای ایشان را بپذیریم و این قاعده یک حکم حکومتی باشد، دیگر قابل تعدّی به موارد دیگر نیست و نیز دیگر بر احکام اوّلی ما حکومت ندارد. مبنای دیگر، مبنای مشهور این است که میگویند «لا ضرر»، یک حکم ثانوی است که بر احکام
1) (1) . عوالی اللئالی: ج 1 ص 220؛ وسائل الشیعة: ج 26 ص 14.
اوّلی حکومت دارد. مثلاً دلیل میگوید«إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ»،1 در اینجا قاعدۀ «لا ضرر» میگوید اگر وضو برای شما ضرر دارد، لازم نیست وضو بگیرید.
اشکال دوم: لسان ادلّۀ «لا ضرر»، لسان نفی است و حکم ضرری را بر میدارد. در حالی که ما میخواهیم ببینیم کسی که تألیفی را انجام داده است، آیا حقّی دارد یا نه؟ با ادلّۀ «لا ضرر» نمیتوان برای اثبات این حکم استدلال کرد؛ زیرا لسان «لا ضرر»، لسان نفی است و با لسان نفی، نمیشود حقّی را اثبات کرد.
اشکال سوم: اشکال عمده این است که ضرر، فرع بر این است که یک جا حق یا مالی وجود داشته باشد، در حالی که ما اینجا اصلاً نمیدانیم حقّی وجود دارد یا ندارد. اگر کسی که کتاب را تألیف کرده است، حقّی داشته باشد و دیگری این حق را ضایع کند، در این صورت ضرر صدق میکند؛ امّا اگر اصلاً حق یا مالی نباشد، ضرر هم وجود ندارد. بنا بر این، به قاعدۀ «لا ضرر» هم نمیتوان استدلال کرد.
دلیل دیگری که ممکن است برای اثبات «حقّ تألیف» مورد استدلال واقع شود، ادلّۀ حرمت سرقت و حرمت غصب است. به این بیان که اگر کسی کتاب شخص دیگری را بدون اجازه تکثیر کند، این کار عنوان «غصب» و بلکه عنوان «سرقت» دارد، در حالی که غصب و سرقت در شریعت حرام شده است.
بر این استدلال نیز چند اشکال وارد است:
اشکال نخست: مسئلۀ غصب یا سرقت، در جایی است که مالیّت یک شیء یا حق بودن آن ثابت باشد، آنگاه اگر کسی نسبت به آن حق تعدّی کند، کار او عنوان «سرقت» یا «غصب» را دارد. امّا در جایی که هنوز حق بودن یا مال بودن معلوم نیست، نمیتوان به این ادلّه استناد کرد. به عبارت دیگر، با خود این ادلّه نمیتوان حق بودن یا مال بودن
یک شیء را اثبات کرد؛ بلکه قبلاً باید مالیّتش روشن باشد تا اگر دیگری بدون اذن مالک در آن تصرّف کرد بگوییم: این غصب و حرام است.
برای غصب، چند تعریف وجود دارد: یکی از تعاریف غصب این است که: «الغصب الإستیلاء علی مال الغیر عدواناً؛ غصب تسلّط عدوانی بر مال دیگران است»؛(1)لیکن در مورد «حقّ تألیف» باید ابتدا بررسی شود که آیا مصداق «مال» هست یا نه؟
اشکال دوم: امروزه لفظ «سرقت ادبی» رایج شده است و مثلاً اگر کسی از روی کتب دیگران کتابی را بنویسد، میگویند سرقت ادبی انجام داده است. همچنین اگر کسی کتابی را تألیف کرده و دیگری آن را بدون اجازه تکثیر و منتشر کند، این هم از مصادیق سرقتهای ادبی است؛ امّا این عنوان عرفی «سرقت» که شایع و رایج است، با مفهوم فقهی سرقت، تفاوت دارد و مفهوم فقهی «سرقت» که یکی از محرّمات است و برای حدّ سارق هم شرایط خاصّی ذکر میشود، در اینجا صادق نیست و اگر کسی هم چنین تعبیری به کار میبرد، از باب مسامحه است. سرقت یکی از گناهان کبیره است، در حالی که حتّی اگر حرمت عدم رعایت «حقّ تألیف» ثابت شود، کبیره بودن این گناه معلوم نیست. پس مجرّد تعبیر به سرقت، نباید ما را به اشتباه بیندازد؛ بلکه اینجا صدق سرقت و صدق غصب، مشکوک است، بنا بر این. نمیتوان به این ادلّه تمسّک کرد.
مهمترین دلیلی که ممکن است برای اثبات حقّ تألیف اقامه شود، دلیل عقل است و برای دلیل عقلی، بیانها و تقریرهای متعدّدی وجود دارد. یک بیان این است که اگر کسی تألیف دیگری را بدون اذن او انتشار دهد، این کار او ظلم است و قبح ظلم از
1) (1) . «الغَصب: أخذ مال الغیر علی جهة التعدّی؛ و قیل الإستقلال بإثبات الید علی مال الغیر عدواناً؛ وقیل الإستیلاءعلی مال الغیر، وهو أعم من الأوّلین؛ وقیل الإستیلاء علی مال الغیر بغیر حقّ» (تذکرة الفقهاء (طبع قدیم): ص 373).
احکام اوّلی عقلی است. البتّه اینکه مصادیق ظلم چیست، مربوط به عرف و عقلا است و از نظر عقلا اگر کسی مطلبی را از کتابی بدون اجازۀ مؤلّفش نقل کند، یا حتّی از نام و عنوان و به اصطلاح «برند» دیگری که به واسطۀ تلاش صاحب و مالکش، شهرت یافته است، استفاده کند، این از مصادیق ظلم است. پس از اینکه عرف و عقلا، مصادیق ظلم را معرفی کردند، عقل ظلم را قبیح میداند و براساس قاعدهای که میگوید: «کلّ ما حَکم به العقلُ حَکم به الشّرع»، شارع هم باید آن را قبیح بداند.
به نظر میرسد که بر این بیان، هیچ اشکالی وارد نیست. در باب ظلم لازم نیست که یک چیز «مال» یا «ملک» کسی باشد تا برای اثبات ظلم بودن تعدّی به آن، لازم باشد ابتدا مالیّت و ملکیتش بررسی شود؛ بلکه همین که محرز شود حقّی رعایت نشده، کافی است.
اگر اشکال شود که ظلم یعنی تعدّی به «حق» و تا «حق» بودن چیزی ثابت نشود، نمیتوان حکم به ظلم بودن تعدّی به آن کرد، در پاسخ میگوییم: همان گونه که میتوان از تعدّی به «حق»، ظلم بودن یک فعل را فهمید، اگر در موردی عرف بگوید چنین عملی ظلم است، ما کشف میکنیم که در اینجا حقّی وجود دارد. در بسیاری از استدلالات گذشته، این اشکال وجود داشت که ابتدا باید حقّ بودن «حقّ تألیف» و یا مال بودن آن را ثابت کنیم؛ امّا در تمسّک به دلیل ظلم، همین مقدار که عرف عدم رعایت حقّ تألیف را ظلم میداند، کشف از این میکند که حقّ تألیف، حق است. بنا بر این، به نظر میرسد که با این بیان از دلیل عقلی، هیچ اشکالی از اشکالاتی که بر ادلّۀ دیگر وارد بود، وارد نیست. آری، در مباحث اصول قاعدۀ ملازمه را مورد نقد قرار دادهایم و براساس این قاعده نمیتوان حکم شرعی را استفاده نمود.
به حکم عقل، هر انسانی همان گونه که در مالکیت آنچه خود میسازد، نسبت به دیگران اولویّت دارد، نسبت به منافع کارهای خودش نیز اولویّت دارد. مثلاً کسی که
غذایی میپزد و یا کسی که ساختمانی را میسازد، عقل میگوید این انسان در استفاده از نتایج و منافع این غذا یا ساختمان، نسبت به انسانهای دیگر اولویّت دارد. نتیجه و اثری که بر تألیف یک کتاب مترتّب میشود، این است که مؤلّف میتواند آن کتاب را چاپ و منتشر کند و از این راه سودی به دست بیاورد. مطابق حکم عقل، نویسندۀ کتاب نسبت به این اثر و نتیجه از دیگران اولی است.
اگر این حکم عقلی پذیرفته شود، مسئله تمام است و اشکالی بر آن مترتّب نیست؛ امّا برخی از فقها در پذیرش حکم عقل در مورد اولویت انسان در نتایج و آثار، اشکال کردهاند. بنا بر نظر این گروه، اگر انسان کاری را انجام داد، مطابق حکم عقل، انسان نسبت به عملی که انجام داده از دیگران اولی است؛ امّا نسبت به آثار آن معلوم نیست که عقل چنین حکمی کند.
دیدگاه ما در این مسئله این است که این تفکیک، تفکیک درستی نیست و عقل چنین فرقی میان خود فعل و نتیجۀ فعل نمیگذارد. ملاک عقل، صدور از شخص است؛ یعنی اگر انسان کاری را انجام داد، چون صادر از اوست، این شخص نسبت به دیگران در آن کار اولویت دارد. همین ملاک در آثار هم وجود دارد و اگر کار انسان آثاری داشت، اولویت این نتایج و آثار هم با همان شخص است.
بیان سوم برای دلیل عقلی، این است که عقل، حفظ نظام اجتماعی بشر را لازم میداند و آنچه را که موجب اختلال نظام بشر باشد، قبیح میداند.
این دلیل عقلی بسیار در فقه استفاده میشود. از باب مثال چند نمونه ذکر میشود:
در بحث قضا اگر قضا و قضاوت، مشروعیت نداشته باشد، اختلال نظام لازم میآید؛ زیرا در اختلافات باید مرجعی برای حلّ نزاع باشد.
در باب اجتهاد و تقلید، اگر کسی نه مجتهد باشد و نه تقلید کند، ناچار است که احتیاط کند، امّا این احتیاط محدودیتی دارد و تا جایی مجاز است که موجب اختلال
نظام نشود. در یک جامعه، از یک سو مشتری یقین ندارد که مال فروشنده مال اوست یا نه، و از سوی دیگر فروشنده یقین ندارد که پول مشتری حلال است یا نه. در این صورت اگرچه اصل احتیاط امری مطلوب است، امّا اگر بنای جامعه بر احتیاط باشد، هیچ خرید و فروشی ممکن نیست و اختلال در نظام به وجود میآید.
در باب حدود، میدانیم که اجرای حدود در جامعه اسلامی لازم است؛ زیرا علاوه بر ادلّۀ نقلی و تعبّدی این باب، دلیل عقلی داریم که اگر اجرای حدود نشود، اخلال نظام به وجود میآید.
در دلیل انسداد گفته میشود که اگر هم باب علم مسدود باشد و هم ظنّ مطلق اعتبار نداشته باشد، اختلال نظام لازم میآید. امام خمینی قدس سره در کتاب البیع، مطلبی در باب حکومت اسلامی و حکومت فقیه دارند و در این بحث، یکی از راههایی که حکومت فقیه را با آن تثبیت میکنند این است که:
مع أنّ حفظ النظام من الواجبات الأکیدة، و اختلال امور المسلمین من الاُمور المبغوضة؛(1)به علاووه حفظ نظام از واجبات مؤکّد و اختلال امور مسلمانان از امور مبغوض است.
البتّه این مبغوضیت اختصاص به امور مسلمین ندارد و به طور کلّی اختلال امور از امور مبغوضه است. از این رو، فقیه براساس حکم عقل به وجوب حفظ نظام، باید حکومت را تصدّی کند.
در باب امر به معروف و نهی از منکر، عقل مستقل حکم میکند به اینکه عدم نهی از منکر در جامعه، موجب اختلال در نظام است.
ملاک همۀ واجبات کفایی، حفظ نظام است. مثلاً اگر گفته میشود که طبابت، مهندسی، طلبگی و برخی مشاغل دیگر، واجبات کفاییاند، این وجوب کفایی از این
1) (1) . کتاب البیع: ج 2 ص 619.
جهت است که نظام بشری وابسته به این امور است و عقل، حفظ این نظام بشری را لازم و اختلال نظام را قبیح میداند.
آنچه ذکر شد، تنها بخشی از موارد و از باب نمونه بود. موارد بسیار دیگری در این باب وجود دارد که فقها با استدلال به دلیل عقلیِ ضرورت حفظ نظام و قبح اختلال نظام، فتاوایی را صادر کردهاند.
بر این اساس، میتوان گفت: مسئلۀ حقّ تألیف و مصادیق آن، از امور فراوان و شایع در اجتماع است. گاهی برای یک نرمافزار، یک گروه متخصّص سالها وقت صرف میکنند تا این نرمافزار تولید شود. حال اگر هر کسی اجازه داشته باشد که آن را منتشر کند، حقوق بسیاری ضایع خواهد شد. همچنین گاهی برای ساخت یک فیلم سینمایی، هزینههای بسیاری صَرف میشود؛ امّا برخی شبکههای غیر مجاز زیر زمینی، اقدام به تکثیر و پخش فیلم میکنند و این امر موجب خسارتهای زیادی برای عوامل ساخت فیلم است.
مسئلۀ حقّ تألیف شامل تمام کتب، مجلاّت، مقالات، آثار هنری، نرمافزارهای مختلف، اختراعات، نظریههای علمی و موارد دیگر است که عدم مراعات آن اختلال واضحی در جامعه به وجود میآورد و قطعاً در آیندهای نزدیک، این بحث از مباحث بسیار جدّی و ضروری عقلا در بخشهای مختلف علمی، فرهنگی و اجرایی جامعه خواهد بود. عقل، اختلال نظام را قبیح میداند و عدم رعایت این حقوق، موجب اختلال نظام است. پس رعایت آن لازم است.
این دلیل عقلی از استدلال به سیرۀ عقلا که پیشتر گذشت، بسیار قویتر است.
نکتهای که در استدلال به این دلیل عقلی وجود دارد این است که دلیل عقلی با پذیرش قاعدۀ ملازمه، تنها مفیدِ حکم تکلیفی است؛ یعنی عدم رعایت «حقّ تألیف» یا عنوان ظلم را دارد و یا عنوان اخلال به نظام اجتماعی. بنا بر این، رعایت «حقّ تألیف» لازم است. امّا آیا از این دلیل عقلی، میتوان یک حکم وضعی مثل «ضمان» را هم ثابت کرد؟
ظاهر این است که دلیل عقلی در اثبات حکم وضعی ناتوان است و تنها میتواند حرمت فعل را اثبات کند، نه ضمان آن را. در حقیقت مسئلۀ ضمان، نتیجهای نیست که بر دلیل عقلی مترتّب شود. همچنین از دلیل عقلی نمیتوان نتیجه گرفت که اگر شخص مؤلّف از دنیا رفت، اینگونه حقوق او به ورثه او منتقل میشود یا خیر. اگر ثابت شود که حقوق مؤلّف، «مال» است، آنگاه این حقوق جزء ما ترک میّت خواهد بود؛ امّا اگر ثابت نشود، اینگونه احکام با دلیل عقلی ثابت نخواهد شد.
تا اینجا هفت دلیل برای «حقّ تألیف» اقامه شد که عبارتاند از:
سیرۀ عقلا.
آیۀ«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ».
قاعدۀ «لا ضرر».
ادلّۀ حرمت غصب و حرمت سرقت.
حکم عقلی قبح ظلم.
حکم عقلی اولویّت انسان در منافع فعل خود.
حکم عقلی قبح اخلال به نظام.
از میان این دلایل، برخی قابل مناقشه بود و برخی قابل پذیرش؛ امّا ممکن است برخی از فقها هیچ یک از این دلایل را نپذیرند. مثلاً امام خمینی قدس سره در آخر کتاب تحریر الوسیلة و در بحث مسائل مستحدثه میفرماید:
ما یسمّی عند بعض بحقّ الطبع لیس حقّاً شرعیّاً، فلا یجوز سلب تسلّط الناس علی أموالهم بلا تعاقد و تشارط، فمجرّد طبع کتاب والتسجیل فیه بأن حقّ الطبع والتقلید محفوظ لصاحبه لا یوجب شیئاً، ولا یعدّ قراراً مع غیره، فجاز لغیره الطبع والتقلید، ولا یجوز لأحد منعه عن ذلک.(1)
1) (1) . تحریر الوسیلة: ج 2 ص 626.
یعنی آنچه برخی امروزه به عنوان «حقّ تألیف» یا «حقّ الطبع» قائلاند، ما به عنوان حقّ شرعی قبول نداریم و کسی که کتابی را خرید، مالک آن میشود و مال اوست و «النّاس مسلّطون علی أموالهم» در این فرض هم جریان دارد. حتّی صِرف این که پشت کتاب نوشته شده «حقّ تألیف محفوظ است» هیچ اثری ندارد.
اگر از نظر فقیه «حقّ تألیف»، نه «حق» باشد و نه «مال»، دیگر هیچ راهی برای اعتبار این عقود - که امروزه از آن به مالکیتهای فکری تعبیر میکنند - وجود ندارد، مگر اینکه بتوان از طریق بحث «ولایت فقیه» آن را به عنوان یک قانون الزامی دانست.
اینک سؤال این است که آیا از طریق «ولایت فقیه»، میتوان این حق را الزامی کرد یا خیر؟ یعنی اگر فقیه جامع الشرائطی که ولایت و حکومت دارد، مصلحت جامعه اسلامی را در رعایت این حقوق دید، آیا میتواند حکم به لزوم رعایت آن کند؟ قطعاً براساس مبنایی که اختیارات ولیّ فقیه را محدود در اموال غائبین و صغار میداند، پاسخ مشخّص است و ولیّ فقیه در این مسئله نمیتواند اعمال نظر کند؛ امّا اگر در بحث ولایت فقیه، قائل به توسعۀ اختیارات ولیّ فقیه باشیم و مبنا این باشد که ولیّ فقیه میتواند در آنچه به مصلحت دین یا جامعۀ مسلمین، تشخیص میدهد، اعمال ولایت کند، جای این سؤال هست که آیا او میتواند در اینجا حکم به رعایت حقوق مؤلّفان کند یا خیر؟ و سؤال اصلی اینکه اگر حکم به لزوم رعایت کرد، آیا حکم او میتواند دلیل فقهی بر لزوم رعایت حقّ تألیف باشد؟
دیدگاه ما این است که رعایت قوانینی که در نظام جمهوری اسلامی به تصویب مجلس و شورای نگهبان رسیده، لازم است و تخلّف از آن جایز نیست. البتّه اینگونه نیست که رعایت تمام قوانینی که شرکتها و ادارات برای خودشان وضع میکنند، الزام آور باشد؛ بلکه آنچه لزوم تبعیت دارد، قوانینی است که به تصویب شورای نگهبان رسیده باشد؛ زیرا شورای نگهبان از جانب ولیّ فقیه منصوب هستند و قانون
ایشان برای ما حجّیت شرعی دارد. بنا بر این، اگر قانونی در مورد «لزوم رعایت حقّ تألیف» تصویب شد و شورای نگهبان هم آن را تأیید کرد، رعایت این قانون لازم خواهد بود.
اثبات لزوم رعایت حقّ تألیف از طریق قانون و ولیّ فقیه، ارتباطی به بحث ما ندارد.
بحث ما در این است که آیا کسی که تألیفی دارد، حقّی دارد یا نه؟ و اگر دارد، آیا میتواند این حقّش را بفروشد یا نه؟
ولیّ فقیه نمیتواند برای این شخص، جعل حق کند یا در موضوع تصرّف نماید؛ یعنی نمیتواند چیزی را که «حق» یا «مال» نیست، حق یا مال قرار دهد؛ بلکه فقط میتواند به عنوان یک الزام شرعی دستوری را صادر کند و یا نظامی که بر طبق نظر او اداره میشود، میتواند قانونی در این باره جعل کند، مثل اینکه بگوید اگر کسی کتابی نوشت و دیگری بخواهد آن را تکثیر کند، باید با او قراردادی ببندد و رضایتش را بهوسیلۀ عوض یا به شکل دیگری - مطابق قرارداد - فراهم کند.
امّا اینکه حقّ تألیف - بدون در نظر گرفتن قوانین حکومت اسلامی - فی نفسه «حق» و یا «مال» هست یا نه، با تمسّک به ولایت فقیه مشخّص نمیشود. امام خمینی قدس سره با آن عظمتی که در فقاهت و سیاست و اخلاق و عرفان دارد و بدون تعصّب باید اعتراف کرد که ایشان در همه چیز عظمت داشت، در باب ولایت فقیه مبتکر اصلی نظریۀ «اطلاق» در دایرۀ ولایت فقیه است، امّا در این مسئله بر این باور است که هیچ حقّی ثابت نیست.
در نتیجه، براساس دیدگاه کسانی مانند امام خمینی قدس سره که از سویی قائل به ولایت فقیه هستند و از سوی دیگر، دلایل طرح شده را نپذیرفتهاند و بر این رأی هستند که حق و مال در مورد حقّ تألیف صادق نیست، اگر کسی حقّ تألیف شخص دیگر را ضایع کرد، مرتکب حرام شده است، امّا گناهش از این جهت است که با ولیّ فقیه
مخالفت کرده، نه از این جهت که حقّ کسی را از بین برده است. البتّه ممکن است حرمت مخالفت با ولیّ فقیه، شدیدتر از حرمت تضییع حق باشد - و البتّه همینطور هم هست و اصلاً این دو حرمت در یک اندازه نیست -، امّا به هر حال حرمت مخالفت با ولیّ فقیه، ایجاد ضمان نمیکند، مگر اینکه در این رابطه قانونی وضع شده باشد و یا ولیّ فقیه با تصریح به همۀ ابعاد مسئله، برای ضمان و ارث نیز حکم کرده باشد. به هر حال، اینها دو جهت تحریم است که هر کدام جداگانه دلایلی دارند و دلایل هیچ کدام شامل دیگری نمیشود.
اهل سنّت، مسائلی مثل لزوم رعایت «حق تألیف» را از راه قاعدۀ مصالح مرسله حل میکنند. مصالح مرسله در اصطلاح اهل سنّت، یعنی هر حکمی که مطابق با هدف و غرض شارع از تشریع احکام است، امّا دلیل خاص و معتبری - اعم از آیه و روایت - برای آن موجود نیست.
امّا فقهای امامیّه اساساً این مبنا را قبول ندارند و اعتباری برای این دلیل قائل نیستند.
در میان دلایلی که گذشت، استدلال به آیات و روایات مخدوش است.
همچنین استدلال به سیرۀ عقلا برای احراز حکم نیز قابل پذیرش نیست؛ امّا استدلال به سیرۀ عقلا برای احراز موضوع، صحیح است و اگر برای فقیهی محرز شد که عقلا، محصول تلاش یک نویسنده را «حق» یا «مال» میدانند - که اینگونه هم هست و عقلا به آن، حقوق مالکیت فکری میگویند -، در این صورت سیرۀ عقلایی در موضوع جریان پیدا میکند، بدون اینکه به حکم شارع نیازی داشته باشد.
سپس با تمسّک به دلیل «لا یَحلّ مال امرء إلّابطیبِ نفسِه»(1)و نیز «مَن أتلفَ مالَ الغیر، فهوَ له
1) (1) . عوالی اللئالی: ج 1 ص 222. البتّه مضمون این روایت با املای دیگر در کتب شیعۀ موجود است (ر. ک: کافی:
ضامنٌ»(1)حکم لزوم رعایت آن و حرمت تعدّی به این حقوق، ثابت میشود؛ چرا که «إتلافُ کلّ شیءٍ بحَسبِه» و همانطور که در مورد یک ظرف، اگر انسان آن را بشکند، اتلاف کرده و ضامن است، اگر قفل یک نرمافزار را هم بشکند، مصداق اتلاف است و با توجّه به اینکه پس از رمزگشایی، دیگران به آسانی میتوانند آن را کپی کنند، کسی که اتلاف کرده، نسبت به تمام حقوق صاحب نرمافزار ضامن است.
امّا استدلال به دلیل عقلی - با هر سه بیانی که گذشت -، برای اثبات حکم تکلیفی کامل است و اشکالی به آن وارد نیست؛ لیکن دلیل عقلی از اثبات حکم وضعی در مورد حقّ تألیف (مانند ضمان و ارث) ناتوان است.
تمسّک به الزام حقّ تألیف از طریق حکم ولیّ فقیه نیز بیگانه از بحث ماست؛ زیرا حکم ولیّ فقیه اگرچه الزامآور است، امّا حق بودن یا مال بودن حقّ تألیف را ثابت نمیکند. بنا بر این، در این فرض هم نمیتوان فروع وضعی این مسئله - مانند ضمان تعدّی به حقوق مؤلّف - را ثابت کرد.
در نهایت به دلیل اهل سنّت نیز اشاره شد و بیان شد که ایشان اینگونه حقوق را از طریق تمسّک به مصالح مرسله ثابت میکنند؛ امّا این دلیل از نظر فقهای شیعه اعتباری ندارد.
الف) اشتراک طولی اشخاص در تألیفات و ابداعات
ممکن است برخی از کسانی که با لزوم شرعی رعایت حقّ تألیف مخالفاند، اینگونه اشکال کنند که تألیف یک شخص، وامدار تلاشها و تألیفاتی است که پیش از او
1) (1) . مقرّر: این عبارت که همچون یک روایت در لسان فقها مشهور است، روایت نیست و حدیثی با این لفظ درمجامع حدیثی وجود ندارد، بلکه قاعدهای است برگرفته از برخی روایات (ر. ک: وسائل الشیعة، کتاب الشهادات، باب 10 و 11 و 14 وکتاب الرهن، باب 5 و 7 و کتاب الإجارة، باب 29 وکتاب العتق، باب 18 و کتاب الحدود، أبواب حدّ الزّنا، باب 22، و کتاب الحدود، ابواب نکاح البهائم، باب 1).
صورت گرفته است. در واقع هر نظریه و هر ابداع، محصول یک سلسله افکار و ابداعات بوده که تاریخ اندیشۀ بشری را شکل داده است. بنا بر این، نمیتوان یک تألیف را محصول زحمت یک شخص دانست و برای او حقّی ویژه قائل شد.
برای مثال، امروز اگر کسی داروی جدیدی را به ثبت برساند، کشف و یا تولید این دارو حاصل مطالعاتی است که این شخص انجام داده، از تلاشهای علمی دیگران بهرهمند شده، فرمولهای داروهای دیگر را دیده، تجربیّات دیگران را آ زمایش کرده و در نهایت ترکیب جدیدی را از ترکیبهای پیشین، به وجود آورده و داروی جدیدی را کشف کرده است.(1)
از نظر این عدّه، مسئله شبیه این است که کسی چاهی حفر کند، امّا به آب نرسد، پس از او دیگری آن چاه را عمیقتر کند و پس از او افراد دیگر هر کدام سهمی در کندن این چاه داشته باشند و به نتیجه نرسند، تا اینکه شخصی وارد شود و با نخستین ضربۀ کلنگ به آب برسد. در این مورد نمیتوان حکم کرد که امتیاز آب فقط متعلّق به نفر آخر است.
در همۀ امور و هر چیزی که باور لزوم رعایت حقّ تألیف، حقّ ابتکار، حقّ اختراع و مانند آن مطرح است، این شبهه جاری است. کسانی که قائل به ثبوت این حق هستند و این امتیاز را «مال» و «حق» میدانند، باید پاسخ دهند که با وجود تلاشهای فکری و علمی، چگونه یک شخص میتواند نتیجۀ عمل خود را «مال» و «حق» خود بداند؟
به عبارت دیگر، در اعمال خارجی اگر دو نفر مشترکاً با هم عملی را انجام دهند، این اشتراک عرضی سبب میشود که امتیاز آن عمل، شرعاً متعلّق به هر دو باشد. در بحث فعلی نیز واقع، این است که یک اشتراک طولی وجود دارد. در نتیجه نمیتوان
1) (1) . مقرّر: این اشکال تا حدودی یادآور این اندیشۀ سوسیالیستی است که هر نوع مالکیت خصوصی را - چه مالکیت مادّی و چه مالکیت معنوی - مردود دانسته، بر این باور است که آنچه در علم و صنعت به دست میآید، نتیجۀ حرکت جامعه (اشتراک عرضی) و تاریخ (اشتراک طولی) است. این باور را میتوان با رویکردهای مختلف عقلی و فلسفی پاسخ داد، امّا آنچه در اینجا مدّنظر است، بُعد فقهی مسئله است.
این شخص مؤلّف را مستقل در عمل دانست. بنا بر این، نمیتوانیم برای او حقّی را به عنوان مالکیت فکری یا به عنوان حقّ تألیف قائل شویم.
اگرچه این اشکال و پاسخ آن در کتب فقهی سابقه ندارد، امّا شبههای است که ابعاد فقهی دارد و باید بررسی شود. در جواب این شبهه، چند پاسخ میتوان داد:
پاسخ نخست: نخستین جوابی که به ذهن میرسد، این است که این اشکال اخصّ از مدّعاست؛ زیرا در برخی از موارد، اصلاً نمیتوان یک تألیف یا ابداع را محصول کار گذشتگان دانست. اشکالی که بیان شد - اگر وارد باشد -، در جایی وارد است که هر تحقیقی تکامل تحقیق پیشین باشد. در این صورت است که مانند مثال حفر چاه، هر کدام از افراد قبلی، برای وصول به غایت، جزئی از علّت بودهاند؛ امّا این صورت، در همۀ محصولات فکری و ابداعات صادق نیست. مثلاً در فیلمهایی که امروز تهیّه میشود، کسی که فیلمی را میسازد و این فیلم، با ساختاری جدید، سناریوی جدید و بازی جدید، موضوع و هدف جدیدی را دنبال میکند، نمیتوان گفت این فیلم محصول کار دیگران بوده است؛ بلکه این فیلمساز در تولید خود استقلال دارد.
پاسخ دوم: نکتۀ مهم دیگر این است که بحث ما دربارۀ حقوق است. حقوق، امری است که یا توسّط شارع تبیین و تشریع میشود، یا توسّط سیرۀ عقلاییِ امضا شده به امضای شارع. [اگر این حق توسّط شارع، تشریع شود و یا معلوم شود که عقلا به آن حکم میکنند و شارع این حکم را اجازه داده است، به لحاظ فقهی جای اینگونه شبهات نیست. و اگر این حقوق، صرفاً مجعول افکار و مکاتبی باشد که امضای شارع نسبت به آن محرز نیست، در این صورت اصلاً حجّیت ندارد تا بخواهیم در آن خدشه کنیم. ضمن اینکه] در باب جعل و اعتبار، بحث اشتراک طولی را مدّ نظر قرار نمیدهند؛ چرا که اگر این مسئله مدّ نظر قرار گیرد، لازمهاش این است که هیچ کسی در هیچ زمانی مالک مال نباشد؛ زیرا آنچه در مورد افکار و اکتشافات و تألیفات مطرح است، در مورد مال نیز مطرح است و هر مالی، پیش از اینکه در تملّک یک شخص
درآید، سیری تاریخی گذرانده و محصول مراقبتها و تلاشهای افراد بسیاری بوده است. بنا بر این، صدها نفر که این مال پیش از تملّک نفر آخر، در ید آنها بوده است، دخالت دارند و در آن حقّی پیدا میکنند.
در اعتبار، چنین چیزی ملاک نیست؛ بلکه ملاک این است که اکنون این مال و یا این حق، مربوط به چه کسی است. در اینجا اگرچه تلاش دیگران باعث شده که یک شخص به نتیجه برسد و مثلاً دارویی را تولید کند، امّا در اعتبار عقلا یک امتیاز ویژه به این شخص، اختصاص دارد؛ بلکه حتّی در مثال حفر چاه هم اگر دیگران اعراض کرده باشند و نفر آخر با چند ضربه به آب رسید، عقلا اعتبار میکنند که این شخص مالک است؛ زیرا او حیازت کرده و آب به دست آورده است.
در فقه اسلامی، شبیه این امر در باب قتل وجود دارد و این فرع، هم در روایات آمده و هم در کتب فقهی، به این بیان که اگر چند نفر در یک قتل دخالت داشته باشند، به این صورت که مثلاً یک نفر مراقب باشد که کسی نیاید، نفر دوم در را به روی مقتول ببندد که فرار نکند و نفر سوم هم این شخص را به قتل برساند، در اینجا سه نفر در وقوع قتل دخالت داشتهاند؛ امّا هر سه نفر را قصاص نمیکنند و اینگونه نیست که مثلاً آن کسی که دیدهبان بوده، چشمش را کور کنند، آن کسی که در خانه را بسته، حبس ابد شود و آن کسی که قتل را انجام داده قصاص گردد. در باب قتل، استناد فعل تنها به کسی است که مباشر فعل قتل بوده است.
در امور رایجی مثل حقوق، استناد لازم نیست. در این امور میگوییم: عقلا چه اعتباری میکنند؟ مثلاً اگر دهها نفر با هم دنبال گنجی بگردند و بعد از ساعتی یک نفر از آنها آن را پیدا کند - هرچند که به حسب واقع، دیگران نیز مؤثّر بودهاند -، امّا فعل ایشان در اعتبار عقلا دخالتی ندارد و عقلا میگویند این گنج، متعلّق به مباشرِ کشف است.
با تحقیق بیشتر، میتوان پاسخهای دیگری هم به این شبهه داد؛ ولی همین دو پاسخ نیز برای ردّ این دیدگاه، کفایت میکند.
پس از بیان و بررسی دلایلی که ممکن است برای اعتبار حقّ تألیف، به آنها استناد شود و نیز بررسی دلایل مخالف این اعتبار، ذکر چند نکته باقی میماند که باید به عنوان فروع و تنبیهات این بحث، مورد بحث قرار گیرد.
چنانکه در گفتار نخست و گفتار دوم این فصل گذشت، طبق دیدگاه ما، حقّ تألیف معتبر است و دلایل مخالفان آن وارد نیست؛ امّا اگر فقیهی بر حسب ضوابط و دلایل، قائل به اعتبار حقّ تألیف نباشد، در این صورت آیا با شرط و التزام میتوان این حق را برای مؤلّف قائل شد؟ مثل اینکه نویسندۀ کتاب، شرط کند که خریدار، کتاب را تکثیر نکند و یا اگر خواست تکثیر و منتشر کند، پولی را به نویسنده بدهد. برخی از بزرگان که مسئلۀ حقّ تألیف را قبول نکردهاند، این قول را پذیرفتهاند و بر این باورند که اگر طرفین شرط کنند،
«المؤمنون عند شروطهم»(1)جاری میشود و باید به شرطشان عمل کنند.(2)
اشکالی که بر این قول وارد میشود، این است که مراد از
«المؤمنون عند شروطهم»،
«عند شروطهم الشرعیّة» است. پس اگر شما شک دارید که آیا بایع اصلاً چنین حقّی را دارد یا نه، در حقیقت در مشروعیت این التزام شک دارید. یکی از دلایل مخالفان اعتبار حقّ تألیف، این است که این اعتبار، با روایت و قاعدۀ
«الناس مسلّطون علی أموالهم»(3)منافات دارد؛ یعنی کسی که این کتاب را خریده است، اگر بخواهد آن را تکثیر کند و به دیگران بدهد، این اختیار را دارد؛ زیرا بعد از بیع، این کتاب مال خود اوست. اینک اگر بایع چنین شرطی کند، این شرط برخلاف کتاب و سنّت است. در نتیجه به نظر میرسد کسانی که چیزی به نام «حقّ تألیف» را قبول
ندارند، نمیتوانند بهوسیلۀ اشتراط طرفینی آن را اجازه کنند؛ زیرا مسئله مثل این است که بگوییم «این شیء ملک من نیست و من حقّی نسبت به این مال ندارم، امّا اگر تو بخواهی از آن استفاده کنی، با تو شرط میکنم که این پول را به من بدهی». این شرط، اعتباری ندارد.
بحث دوم، این است که اگر فقیهی بر حسب ضوابط و دلایل، قائل به اعتبار حقّ تألیف نباشد، آیا قانون و مقرّرات میتواند این حق را برای مؤلّف ایجاد کند؟ به عبارت دیگر، اگر معتقد به وجود حقّی به نام حقّ تألیف نباشیم، امّا قانونی در این مورد وجود داشته باشد که کسی حق ندارد بدون اجازۀ مؤلّف، کتاب او را تکثیر کند و مؤلّف اجازه دارد که در ازای اجازۀ تکثیر تألیفش، پولی دریافت کند، آیا این قانون، مُثبت حق برای مؤلّف خواهد بود؟
پاسخ این است که اگر روح این قانون به التزام طرفینی برگردد، همان اشکال تنبیه نخست پیش میآید؛ زیرا التزام طرفینی در جایی است که حقّی ثابت باشد. قانون میتواند بگوید: اگر کسی کتابی را بدون اجازۀ مالکش چاپ کرد، خلاف قانون است و مثلاً این مقدار باید جریمه بدهد، همان گونه که در قوانین راهنمایی و رانندگی میگویند اگر کسی مرتکب خلاف شد، باید این مقدار جریمه بدهد؛ امّا این غیر از مسئلۀ «حقّ تألیف» است و جریمه، غیر از مسئلۀ ضمان عقلایی است. در مورد «حقّ تألیف» سخن از حق یا مالی است که مورد معامله قرار میگیرد و پس از مؤلّف نیز به ارث میرسد.
تفاوت دیگر «قانون» و «حق» در این است که قانون میتواند حقّ تألیف را برای مدّت زمان مشخّصی محدود کند، همچنان که امروزه در بعضی از کشورهای دنیا اینگونه است و «حقّ تألیف» را محدود به زمان کردهاند. امّا در مورد «حق»، هیچ محدودیت زمانی متصوّر نیست. همچنین اگر آن را «مال» دانستیم، مال از مالک به
ورثه میرسد و از ورثه به ورثۀ بعد، و ممکن است در میان دهها نسل منتقل شود.
در ادلّهای که برای حقّ تألیف مطرح شد، اگر سیرۀ عقلا را پذیرفتیم و گفتیم که حقّ تألیف ثابت است - زیرا عقلا آن را مال میدانند -، در این صورت، محدودیت زمانی برای آن وجود ندارد. امّا اگر دلیل بر اثبات «حقّ تألیف»، دلیل عقلیای باشد که میگوید: عدم رعایت حقّ تألیف، موجب ظلم یا موجب اخلال در نظام اجتماعی است، رعایت حقّ تألیف تا جایی لازم خواهد بود که ظلم نباشد و یا موجب اختلال در نظام نشود. در این صورت، ممکن است برای عقلا محرز شود که اگر کسی کتابی نوشت و مثلاً تا ده سال یا بیست سال به او حقّ تألیف دادند، پس از این مدّت، عدم رعایت حقّ تألیف منجر به ظلم و یا اختلال نخواهد بود. بنا بر این، در اینجا دایرۀ «حقّ تألیف» محدود میشود.
متأسّفانه در زمان ما وضع اعتقادی بسیاری از طلبهها ضعیف است. اگر از ما بپرسند دلیل بر نبوّت چیست، نمیتوانیم به درستی پاسخ دهیم. همچنین اگر از دلیل بر امامت و یا معاد بپرسند، نسبت به پاسخ دقیق واقف نیستیم. نسبت به فروع اعتقادی نیز مسئله همین است و ضعف زیادی در طلّاب دیده میشود، حال آنکه طلاّب علوم دینی، مرجع و پناه مردم در شبهات اعتقادی هستند، بویژه با این همه هجمههایی که امروزه از طرف فرقهها و مذاهب انحرافی (مانند مسیحیت) نسبت به دین ما وجود دارد. علمای ما در زمان قدیم، واقعاً جامع بودند، حتّی در باب اعتقادات، متونی را از حفظ داشتند و نسبت به ادلّۀ اعتقادی اعمّ از آیات روایات، مسلّط بودند؛ امّا این تسلّط علمی و اعتقادی در زمان ما بسیارکمرنگ شده و این کمرنگی آثار بدی به جای گذاشته است. کتب اعتقادی باید بیش از این مورد توجّه و مباحثه قرار گیرد. در گذشتۀ نه چندان دور، کتابهایی مانند شرح خواجه نصیرالدین طوسی بر تجرید الإعتقاد به عنوان یک کتاب درسی مرسوم بود؛ امّا متأسّفانه امروزه کتابهای دیگری به عنوان
اعتقادات جایگزین شده که اثر و برکات آن کتب را ندارد.
باید توجّه داشته باشیم که اگر در جوانی مسایل اعتقادی خودمان را محکم نکنیم، اوّلاً هیچ تضمینی وجود ندارد که در آخر عمرمان نلغزیم. ثانیاً کسی که اعتقاداتش ضعیف باشد، عباداتش ضعیف خواهد بود. کسی که نسبت به عبادتی همچون نماز بیاهمّیت است، منشأ این بیاهمّیتی ضعف اعتقاد است. ممکن نیست کسی از جهت اعتقادات بسیار محکم باشد، امّا نسبت به نماز بیاهمّیت باشد. ممکن نیست کسی که دارای اعتقادات راسخ است، موفّق به نوافل یومیّه نشود. ضعف در عبادت و ضعفهای اخلاقی که گریبانگیر انسان میشود، ریشهای بجز ضعف در مسایل اعتقادی ندارد. اگر کسی واقعاً معاد را باور داشته باشد، هر آن، خودش را به مرگ نزدیک میبیند؛ امّا غفلت از معاد، غفلت از مرگ و غفلت از سؤال و جواب، سبب میشود که انسان لا ابالی شود و هر حرفی را بزند و هر عملی را انجام دهد و از هر مالی استفاده کند.
یکی از بزرگان حوزه، نقل میکرد که در زمان گذشته از طرف مجتهدی که مسلّم الإجتهاد بود، کنار حجرههای فیضیّه برای طلبهها زغال میگذاشتند - زغال در آن زمان مثل بخاری گازی این زمان بود و مخصوصاً در زمستان بسیار ضروری بود -؛ امّا گاهی روزها میگذشت و هیچ یک از طلبهها از این زغالها استفاده نمیکردند و گاه از شدّت سرما بیمار میشدند. وقتی جویای دلیل میشدیم، میگفتند ما میدانیم این شخص مجتهد است، امّا در اعلمیت ایشان تردید داریم و چون اعلم نیست نمیدانیم در آنچه که به عنوان وجوهات بدستش میرسد میتواند تصرّف کند یا نه.
البتّه بحمداللّه، امروزه هم کم و بیش، طلبههای موفّق و مقیّدی هستند که در امور اعتقادی و در احتیاطهای مالی بسیار جدّی و مقیّدند؛ امّا حضور این چهرهها در حوزه کم است و چهرۀ غالب حوزه نیست. متأسّفانه شرایط به گونهای است که هر کس اعلام کند میخواهد شهریه بدهد - هر کسی که باشد - بلافاصله صفی طولانی
برای نامنویسی در دفتر شهریهاش به وجود میآید. درست است که گرفتاریها زیاد است و نمیتوان آن را منکر شد، امّا این گرفتاریها نباید انسان را وادار به مشتبهات کند، چه رسد به اینکه آنچه را که مسلّماً جایز نیست، بگیرد و تصرّف کند.
لازم است بیشتر و جدّیتر به خودمان بپردازیم و اجازه ندهیم که زمان بگذرد و طلبگی و جوانی ما تمام شود که در این صورت، دیگر کاری از دست ما ساخته نیست.
جوانی، فرصت خودسازی است، اگرچه مشکلات بسیاری وجود دارد، امّا مشکلات نباید موجب شود که انسان هر مشتبه و محرّمی را استفاده کند.
پس از پذیرش این مطلب که «حقّ تألیف»، یک حقّ عقلایی است، این سؤال پیش میآید که آیا این حق از حقوق مالی است یا خیر؟ «حقوق مالی» حقوقی هستند که هم در مقابل آنها عوضی داده میشود، هم قابل نقل و انتقالاند و هم قابل اسقاطاند. مثلاً «حقّ حضانت» و یا «حقّ ولایت»، از حقوقی هستند که قابل اسقاط نیست و اگر پدری به فرزندش بگوید من ولایت خود را نسبت به تو اسقاط کردم، این ولایت ساقط نمیشود.
امّا اگر حقّی، حقّ مالی باشد، قابل اسقاط و قابل نقل و انتقال است، حتّی انتقال قهری؛ یعنی اگر شخصی بمیرد، این حق او به ورثه او میرسد و حتّی موصی میتواند برای انتقال حقّ مالیاش، وصیت کند و مثلاً اگر حقّ تألیف را حقّ مالی بدانیم، وصیت کند که حقّ تألیف کتابش، برای فلان موسّسه باشد. اگر حقّ تألیف، حقّ مالی باشد، حتّی بعید نیست که مسئلۀ وقف هم در آن جریان پیدا کند و مثلاً بگوید من حقّ تألیف خودم را وقف کردم و عواید این وقف در فلان محل، مصرف شود، بویژه اینکه در باب وقف، عینیت خارجی مطرح نیست و در مورد حقّ تألیف هم عین وجود دارد، هرچند که عین معنوی است. همچنین اگر حقّ تألیف را از حقوق مالی دانستیم، اگر کسی به آن تعدّی کند و کتاب دیگری را بدون اجازۀ مالک تکثیر کند، ضامن خواهد بود.
البتّه در اینجا نکتهای مطرح است که خوب است دربارۀ آن تأمّل شود و آن اینکه دیدن سیدیهایی که حقّ تألیف آن رعایت نشده و به صورت غیر مجاز کپی شدهاند، چه حکمی دارد؟ با تمسّک به دلایلی که گذشت، میتوان گفت که خرید و فروش اینها جایز نیست؛ زیرا تصرّف در مال غیر است؛ امّا آیا دیدن آن، تصرّف شمرده میشود؟ ظاهر این است که دیدن، تصرّف به شمار نمیرود و مثل این است که کسی به دیوار خانه مردم که حقّ مالی و عین مالی مالک است، نگاه کند. اگر کسی تصاویر روی دیوار خانهای را نگاه کند، آیا بر این نگاه، تصرّف صدق میکند؟ در این باره میتوان بیشتر تحقیق کرد.
امّا اگر کسی حقّ تألیف را یک حقّ عقلایی غیر مالی دانست، در این صورت، عدم مراعات آن اگرچه معصیت است، امّا ضمانتی در پی ندارد؛ همچنان که عدم رعایت حقوقی مثل حقّ حضانت و حقّ ولایت معصیت است، ولی این حقوق، نه قابل نقل و انتقالاند و نه قابل بیع و نه عدم مراعاتشان ضمان دارد؛ یعنی اگر کسی حقّ ولایت پدر بر خودش را رعایت نکرد، طبق نظر هیچ فقیهی ضامن نیست، و یا در مورد حضانت فرزند - که اگر پسر باشد تا دو سالگی و اگر دختر باشد تا هفت سالگی برعهدۀ زن است، اگر شوهر، او را از این حضانت محروم کرد و فرزند را در تمام مدّت از زن گرفت، در اینجا مرد ضامن نیست؛ بلکه فقط مرتکب معصیت شده است.
از جمله کسانی که حقّ تألیف را حقّ مالی نمیدانند، صاحب کتاب الفروق است که «قرافی» نام دارد و از علمای مالکی مذهب اهل سنّت است. وی در ضمن دو استدلال، مالیّت حقّ تألیف را رد کرده است:
استدلال نخست: قرافی در ذیل آنچه که آن را روایت نبوی میداند میگوید:
إعلم أنّه یروی عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله أنّه قال: «من مات عن حقٍّ فلورثته»(1)و هذا
1) (1) . چنین روایتی در مجامع حدیثی اهل سنّت و شیعه موجود نیست و احتمالاً قرافی یا اشتباه کرده و یا قصدداشته که روایات باب را نقل به مضمون کند.
اللفظ لیس علی عمومه، بل من الحقوق ما ینتقل إلی الوارث و منها ما لا ینتقل [...] و الظابط أنّه ینتقل إلیه کلّ ما کان متعلّقاً بالمال [...] أمّا ما کان متعلّقاً بنفس المورّث و عقله و شهواته فلا ینتقل للوارث. و السرّ فی الفرق: أن الورثة یرثون المال فیرثون ما یتعلّق به تبعاً له، و لا یرثون عقله و ما لا یورث لا یرثون ما لا یتعلّق به [...] و الإعتقادات لیست من باب المال [...] وفکرته و رأیه و مناصبه و ولایاته وآرائه و اجتهاداته و أفعاله الدینیّة فهو دینه، و لا ینتقل شیء من ذلک للوارث لأنّه لم یرث مستنده وأصله.(1)
یعنی از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که اگر کسی بمیرد و حقّی داشته باشد، این حق برای ورثه اوست؛ امّا این روایت مربوط به حقوقی است که قابل انتقال باشد، نه آنچه که مربوط به نفس و عقل مورّث است. (محصولات عقلی مورّث، یعنی محصولات ذهنی و تحقیقات علمی مورّث، به ارث نمیرسد و اگر مجتهدی فتاوایی داده، این فتاوا محصولات ذهن و عقل او بوده و اینگونه نیست که بعد از فوت او، فتاوای او هم به ورثه برسد؛ زیرا عقل مورّث با مرگ او از بین میرود.) اگر چیزی اصلش به ارث نرسید، فرع آن هم به ارث نمیرسد. ضابط و ملاک ارث، این است که چیزی تعلّق به مال داشته باشد یا نه؛ ورثه مال را به ارث میبرند و به تبع مال، منافعش را نیز به ارث میبرند (مثلاً خانهای که مورّث برای خودش خریده، مالی است که به آن حقّی تعلّق گرفته و آن حق، حقّ استفاده از آن خانه است. پس وقتی خانه به ورثه رسید، حقّ استفاده از منافع خانه نیز به ورثه میرسد). ورثه، عقل مورّث را به ارث نمیبرند و آنچه خودش به ارث برده نمیشود، منافعش نیز به ارث نمیرسد. بنا بر این، وقتی عقل، ذهن و فکرِ مورّث به ارث نمیرسد، محصولات و نتایج فکری او هم از قبیل جایگاه، مقام، مناصب، ولایتها و اجتهادات شخص، به ارث نمیرسد.
قرافی در نهایت، نتیجه میگیرد که «حقّ تألیف» یک حقّ مالی نیست؛ بلکه حقّی
1) (1) . به نقل از: الموسوعة الفقهیة: ج 11 ص 208 و 209.
غیر مالی است که قابل به ارث رسیدن نیست.
استدلال دوم: وی علاوه بر بیان فوق، استدلال دیگری نیز دارد، به این بیان که تألیفات یک فقیه و اجتهادات و استدلالات او نشأت گرفته از تعالیم دین است و دین منشأ برای طاعت است. از این رو، این اجتهادات هم عنوان طاعت را دارند. بنا بر این، واقع این است که تألیف فقیه، طاعتی است که انجام داده و نمیتوان آن را قابل خرید و فروش دانست و بر آن قیمت نهاد، همچنان که نمیتوان آن را قابل انتقال دانست.
اشکال نخست: ملازمهای که ایشان بین فرع و اصل قرار داده، قابل قبول نیست. بیان قرافی این بود که: آنچه اصلش مال است و مالیّت دارد، فرعش هم مالیّت دارد. مثلاً یک خانه که اصلش مالیّت دارد، منفعتش هم مالیّت و ارزش دارد و همانطور که اصلش به ارث میرسد، منافعش نیز به ارث میرسد. با این مقدّمه، ایشان نتیجه میگیرد که آراء و افکار و اختراعات، از قدرت عقلی شخص، ناشی میشوند و قدرت عقلی مالیّت ندارد؛ پس این آراء هم مالیّت ندارند.
برای ارزیابی این سخن، باید ببینیم ملاک در مالیّت چیست؟ ملاک در مالیّت این است که عقلا نسبت به چیزی رغبت داشته باشند. به عبارت دیگر، «المال ما یُبذل بإزائه المال؛ مال، آن چیزی است که عقلا در برابر آن مال میدهند». حال باید ببینیم این ملاک در مورد آراء و افکار وجود دارد یا نه؟ ممکن است در برخی موارد، این ملاک در اصل یک چیز نباشد، ولی در فرع و در منافعش وجود داشته باشد، همچنان که ممکن است گاهی این ملاک در اصل باشد، ولی در فرع نباشد. با وجود این ملاک، این گمان که: «آنچه اصلش مال است، فرعش هم مالیّت دارد و آنچه اصلش ما نیست، فرعش هم مالیّت ندارد» موجّه نیست و برای این ملازمه دلیلی نداریم.
البتّه تعبیرها و تعریفهایی از قبیل «المال ما یُبذل بإزائه المال» یا «المال ما یرغب به العقلاء»، ممکن است تعریفهایی دقیق و جامعی نباشند و مستلزم دور باشند؛ امّا
آنچه از این تعاریف برای انسان روشن میشود، این است که در بحث مالیّت یک شیء، اعتبار عرف ملاک است و مال، یعنی آنچه که عرف برای آن مالیّت قائل است و این مالیّت، اعتباری است؛ یعنی ممکن است عرف در یک زمان برای یک شیء مالیّت قائل باشد و در زمان دیگر، قائل نباشد.
در نتیجه ممکن است عرف برای یک اصل، مالیّت قائل باشد، امّا برای فروع آن مالیّت قائل نباشد و همچنین بالعکس. مثلاً برای عقل و شخصیت معنوی و علمی اشخاص مالیّت را اعتبار کند، امّا برای محصول این عقل و شخصیت علمی، مالیّت را اعتبار نکند.
در گفتار نخستِ این فصل و در ذیل بحث از سیرۀ عقلا، تعاریف امامیّه و اهل سنّت بیان شد و گفته شد که امامیّه، یکی از این دو تعریف را برای مال بیان کردهاند:
«المال ما یبذل بإزائه المال» یا «المال ما یرغب فیه العقلاء».(1)
در فقه اهل سنّت نیز تعریفهایی از مال وجود دارد، مثل: «المال ما کان منتفع به، و هو إمّا اعیان أو منافع»، «لا یقع إسم المال إلّاعلی ما له قیمة»، «المال ما لا یترکه الناس»، «المال ما فیه مصلحةٌ مباحةٌ لغیر حاجةٍ أو ضرورة» و یا «المال ما یقع علیه الملک و یستبدّ به المالک».(2)
با توجّه به همۀ این تعریفها، اعتباری بودن معنای مال، محرز است و از نظر عرف، عینیت، دخالتی در مالیّت ندارد و منافع نیز مال هستند.
اینکه قرافی میگوید: «ما کان أصله مالاً ففرعه مالٌ» و بر این باور است که آنچه اصلش قابل معاوضه و ارث بردن است، فرعش نیز چنین است، تصرّف در معنای مال است؛ تصرّفی که با تعریفهای علمی و فقهی مال، منافات دارد. اگر تعریف شما از مال آن چیزی است که منفعت دارد، یک شخصیت علمی و عقل او، ذاتش برای دیگران منفعت ندارد؛ امّا محصول این عقل و این شخصیت علمی منفعت دارد. اگر
این شخص با عقل خود، دارویی را اختراع کرد و یا فتوایی صادر کرد، این کار او برای دیگران منفعت و قیمت دارد، پس مال است.
امّا اگر تعریف شما از مال، آن چیزی است که عرف اعتبار میکند، باز هم سهم شما صحیح نیست؛ زیرا عرف در اینجا برای اصل، اعتبار مالیّت نمیکند، ولی برای فرع اعتبار مالیّت میکند.
بنا بر این، نمیتوان قائل به ملازمۀ بین اصل و فرع بود و گفت: هر چیزی که اصلش مال است، فرعش هم مال است و هر چیزی که اصلش مال نیست، فرعش نیز مال نیست. مثلاً یک شیء عتیقه، خودش مال است؛ امّا تصویری که از این شیء در ذهن دیگری میآید و تابع آن شیء است، مال نیست. همچنین یک ساختمان، خودش مال است، امّا نقشهای که انسان از این ساختمان در ذهن خودش تصویر میکند و متعلّق به آن ساختمان و فرع آن است، مال نیست.
اشکال دوم: قرافی اصلاً محلّ نزاع را درست تصویر نکرده است. در بحث «حقّ تألیف» یا «حقوق معنوی»، کسی که بهوسیلۀ قدرت علمی و شخصیت معنوی خود به نظریهای رسیده است، تا هنگامی که این نظریه همراه او و در ذهن اوست و به مرحلۀ تدوین و تألیف نرسیده، محلّ بحث نیست؛ بلکه محلّ نزاع در جایی است که نظریه یا محصول فکری او در ضمن یک کتاب ارائه شود. آیا در اینجا علاوه بر این کتاب که عین است و مال شمرده میشود، یک حقّ عقلایی به نام «حقّ تألیف» نیز وجود دارد یا خیر؟
این بحث، شبیه بحث حقّ خیار در مکاسب است. وقتی عقدی بین دو نفر واقع میشود، یک نفر (مثلاً بایع) برای خودش جعل خیار میکند. سپس این سؤال مطرح میشود که بعد از آنکه بایع از دنیا رفت، آیا این حقّ خیار به ارث میرسد یا نه؟ در اینجا اینگونه پاسخ میدهند که اگر حقّ خیار را صفتی قائم بر نفس عاقد دانستیم (صفةٌ قائمة بالعاقد نفسه)، در این صورت با از بین رفتن عاقد، صفتش هم از بین میرود و پس از او خیاری باقی نیست؛ امّا اگر مبنا این بود که این حق، علاوه بر
اینکه صفت عاقد است، وصف خود عقد هم شمرده میشود (وصفٌ لنفس العقد)، در این صورت، حتّی اگر انشاکنندۀ عقد از بین برود، اثر عقد باقی میماند و به ورثه منتقل میشود.
در بحث فعلی نیز از این جهت که این شخص، یک محصول فکری دارد که با قوّت ذهنی خودش به آن رسیده، این نظریه متقوّم به خود اوست و از همین جهت است که میگویند: بعد از فوت مجتهد، رأیی بر او نیست (لا رأی له)؛ زیرا رأی متقوّم به او بوده و او هم از دنیا رفته است و دیگر رأیی ندارد؛ امّا اگر این نظریه را در قالب یک تألیف ارائه کرد - علاوه بر آثار معنوی و اخروی که ممکن است بر فعلش تعلّق بگیرد -، عقلا بر آن محصول، آثار مادّی را مترتّب میکنند.
باز هم تأکید میشود که در مورد حقّ تألیف، آنچه عقلا برای آن اعتبار قائلاند، حقوق مالی تألیف، فیلم، سیدی و مانند آن است و حقوق مالی، یعنی خرید و فروش و تکثیر و هرچه که در دایرۀ آثار مالی واقع میشود؛ امّا اگر کسی قفل یک سیدی را شکست و این سیدی در اختیار دیگران قرار گرفت، دیدن آن حرام نیست؛ زیرا دیدن، عنوان تصرّف مالی را ندارد.
بنا بر این، اشکالی که به قرافی وارد میشود، این است که ایشان محلّ نزاع را به درستی تصویر نکرده است. در بحث حقّ تألیف، سخن این نیست که به نظریات اشخاص و فتاوای علما حقوقی تعلّق میگیرد؛ بلکه سخن در مورد زمانی است که این فتاوا و نظریات و یا اختراعات به صورت یک محصول مادّی و مثلاً در ضمن یک کتاب، وجودی عینی یافته است و عقلا برای آن، آثار مادّی مطرح میکنند. شاهد این سخن، دهها قرارداد و قانونی است که دربارۀ اعتبار این حقوق معنوی و اعتبار مالکیتهای فکری، توسّط عقلا و قانونگذاران به ثبت رسیده است. بحث در این است که آیا رعایت این آثار مادّی لازم است یا خیر؟ آیا این حق، ضمانآور است یا نه؟ آیا به ارث میرسد یا نه؟
استدلال دوم قرافی این بود که تألیفات یک فقیه و اجتهادات او از باب اطاعت از احکام دین است و نمیتوان آن را قابل خرید و فروش دانست و بر آن قیمت نهاد.
بر این استدلال، دو اشکال وارد است:
الف) در گفتار نخستِ این فصل، روشن شد که هیچ یک از دلایلی مانند روایات زکات علم و حرمت کتمان علم، منافاتی با حقّ تألیف ندارند؛ زیرا اگرچه کتمان علم، حرام و ابراز آن واجب است؛ امّا ابراز علم، امری است و رعایت حقوق آن امری دیگر.
همان گونه که در جای خود بررسی شد،(1)مدلول روایات، این است که وجوب ابراز علم بر انسان واجب است؛ امّا این ابراز ممکن است از طریق تدریس، خطابه و یا نگارش کتاب باشد. ممکن است اثر عقلایی بر ابراز علم از طریق تدریس و خطابه و مانند آن مترتّب نباشد؛ امّا اگر کسی علم خودش را به صورت تألیف کتاب ابراز کند، عقلا برای این کتاب آثاری را قائل هستند و اگرچه به حقّ تألیف، «حقّ معنوی»، «حقّ فکری» یا «مالکیت فکری» اطلاق میشود، امّا واقعیت این است که عقلا هنگامی آن را به رسمیت میشناسند که دارای آثار مادّی باشد. بنا بر این، حقّ تألیف متوجّه اصل تألیف نیست؛ بلکه متوجّه آثار مادّی آن است.
بر این اساس، با فرض حرمت کتمان علم و وجوب ابراز آن، این حرمت و وجوب ارتباطی با رعایت حقوق مالی تألیف ندارد.
ب) دلایل حرمت اخذ اجرت در واجبات، کامل نیست و در ادامۀ مباحث مکاسب محرّمه و در بحث «اخذ اجرت بر واجبات»، این مطلب بررسی خواهد شد که بر خلاف نظر فقهای گذشته، اخذ اجرت حتّی در واجبات تعبّدی (مانند نماز) حرمتی ندارد.
1) (1) . ر. ک: ص 332-336.
آخرین مطلب این است که آیا «حقّ تألیف»، محدود به زمان حیات مؤلّف است، یا بعد از فوت مؤلّف هم تا زمانی که ثمرات مادّی تألیف باقی است، حقّ تألیف باقی میماند؟ در این مورد چند احتمال به نظر میرسد:
الف) یک احتمال این است که اصل این حق بهوسیلۀ سیرۀ عقلا ثابت شده است و از این رو، تعیین مدّت زمان این حق نیز به رأی عقلا وابسته است. مثلاً در قوانین دنیا، ابتدا برای زمان حقّ تألیف، پنج سال منظور کردند؛ امّا این مدّت زمان به مرور بیشتر شد و امروزه گاهی سخن از پنجاه سال و شصت سال شنیده میشود. در برخی از قوانین، مبدأ این مدّت از زمان تألیف قرار داده شده و در برخی دیگر از زمان وفات مؤلّف.(1)
ب) احتمال دوم این است که این حق، بسته به مقدار زحمتی باشد که مؤلّف کشیده است. مثلاً کسی که برای یک کتاب یک سال زحمت کشیده، حقّ تألیفش پنج سال باشد و کسی که دو سال زحمت کشیده، ده سال، به گونهای که تفاوت میان کسی که در یک شب کتابی نوشته و به چاپ رسانده، با کسی که برای تألیف کتابش یک عمر تلاش کرده است، لحاظ شود.
ج) احتمال سوم این است که این حق، مربوط به مؤلّف است و باید به گونهای باشد که او راضی شود. مؤیّد این سخن همان دلیل عقلیِ لزوم رعایت حقّ تألیف است که در ادلّۀ حقّ تألیف بررسی شد و دلالت دارد بر این که عدم رعایت این حق، ظلم است و ظلم عقلاً قبیح است. بنا بر این، باید به مقداری باشد که او راضی شود.
1) (1) . دو توافقنامۀ مهم بینالمللی در مورد حقّ مؤلّف وجود دارد: نخستین توافقنامه که به معاهدۀ برن معروف است، در سال 1886 در شهر برن سویس، به امضا رسید. شمار کشورهای عضو این معاهده تا 1994 نزدیک به صد کشور است. دومین توافقنامه، معاهدۀ ژنو یا معاهدۀ جهانی حقّ مؤلّف است که در 1952 در مقرّ سازمان ملل متّحد در ژنو به امضا رسید. میان برخی از مواد دو معاهده تفاوت وجود دارد، برای مثال به موجب معاهدۀ برن، اثر، پس از مرگ مؤلّف به مدّت 50 سال مشمول حمایت قانونی است و به موجب معاهدۀ ژنو به مدّت 25 سال (ر. ک: حقوق مالکیت معنوی).
واقعیت این است که برای هیچ یک از احتمالات فوق، دلیل روشنی وجود ندارد؛ امّا از میان این احتمالات، آنچه تا حدّی مطابق با قاعده است و مستلزم هرج و مرج هم نیست، همان احتمال نخست است؛ یعنی مدّت زمان حق تألیف، بسته به تعیین و تشخیص عقلاست. البتّه عقلا اگر به عنوان عاقل بودنشان تصمیمگیری کنند، به گونهای عمل میکنند که حقّ تألیفِ هر کتابی به فراخور ارزش آن کتاب باشد، نه اینکه با یک قاعدۀ کلّی برای همۀ کتب یک مدّت زمان، مشخّص کنند.
البتّه ممکن است احتمال دیگری نیز در این باره وجود داشته باشد و آن اینکه:
مسئله از راه مصالحه حلّ شود.
خلاصه آنکه: در این فصل، دلایل حجّیت حقّ تألیف و همچنین دلایل مخالفان آن بررسی شد و در نهایت، برخی از فروع این بحث مطرح گردید. اگرچه تلاش بر این بود که بحث، مستوفا باشد و دلیل یا اشکالی از قلم نیفتد، امّا جای آن هست که در این مورد مطالعۀ بیشتری انجام شود و ابعاد مختلف این مسئله، بررسی شود.
تأمّل خارج از بحث دربارۀ آداب سلوک علمی
این مسئله بارها تکرار شده است که طلبهای که درس خارج میخواند، لازم است در همان زمانی که درس میگیرد، آن را به گونهای مطالعه و تحقیق کند که بتواند به مرحلۀ تشخیص در آن مسئله برسد؛ چون و اگر این تحقیق را به آینده موکول کند، بسیار بعید است که چنین فرصتی دست دهد و رشدی حاصل شود، بویژه که عمرها بسیار کوتاه است. البتّه مقصود این نیست که انسان در اظهار نظر در مسائل علمی عجله کند، بلکه در عین خویشتنداری در اظهار نظر، باید مراقب باشیم که فرصتها از دست نرود.
مثلاً در همین مسئلۀ حقّ تألیف، خوب است طلّاب عزیز که نسبت به ادلّه و اشکالات و ابعاد بحث آشنا شدهاند، پیش از آنکه مطالب فراموش شود، بحث و تحقیق مستوفا در این باره داشته باشند و هر کدام از عزیزان در این بحث، صاحبنظر شوند.
شرط موفقیت در این باره، این است که تأمّل و تفکّرِ در خوری انجام شود و البتّه فکر هم باید نورانی باشد. نورانیت فکر را باید از خداوند و ائمّۀ معصومین علیهم السلام استمداد کرد، و لازم است با التماس به درگاه خداوند و توسّل زیاد به اهل بیت علیهم السلام از ایشان بخواهیم که آنچه را که مطابق واقع است، بإذن اللّه در دل و قلب ما قرار دهند.
آفت این مسیر هم عُجب علمی است. هرگز نباید توهّم کنیم که از جهت قدرت علمی قوی هستیم و میتوانیم صحّت و دلالت هر دلیلی را تشخیص دهیم و قدرت داریم که هر مطلبی را بشکافیم و مورد مناقشه قرار دهیم. موفّقیت، توانایی در بحث و جدل نیست؛ بلکه اتّصال به نور خداوند است و اگر این نور نباشد، آنچه هست، حجاب است و چه بد عاقبتی است اینکه انسان، این همه تلاش کند و زحمات مسیر را متقبّل شود و در نهایت، فقط گرفتار عجب و حجاب شود. ما به دنبال این هستیم که بدانیم حکم خداوند چیست. خوشحالی نهایی این است که در قیامت، وقتی پرده کنار میرود، انسان ببیند زحمتی که کشیده مثمر ثمر و مورد رضایت خداوند و حضرات معصومین علیهم السلام بوده است. «اللّهم وفّقنا لِما تُحبّ و ترضی».
در اینجا سخن دربارۀ حق تألیف به پایان رسید.
شیخ انصاری قدس سره دربارۀ خرید و فروش هیاکل عبادت مینویسد:
النوع الثانی ممّا یحرم التکسّب به ما یحرم لتحریم ما یقصد به. وهو علی أقسام:
الأوّل ما لا یقصد من وجوده علی نحوه الخاص إلّاالحرام. وهی أمور: منها هیاکل العبادة المبتدعة، کالصلیب والصنم بلا خلاف ظاهر بل الظاهر الإجماع علیه؛(1)نوع دوم از چیزهایی که کسب درآمد با آنها حرام است، آن چیزهایی هستند که حرمت آنها به خاطر حرمت آن کاری است که از آنها قصد میشود. این نوع، دارای اقسامی است: نخست: چیزهایی که کاری غیر از حرام از آنها قصد نمیشود. افراد این قسم عبارتاند از: هیاکل عبادت که مردم آنها را ابداع کردهاند، مانند صلیب و بت. در این مسئله، خلاف روشنی نیست؛ بلکه ظاهراً اجماع بر آن وجود دارد.
نوع دوم از مکاسب محرّمه، مکاسبی است که حرمت آنها به خاطر این است که مقصود از این معاملات، مورد حرمت واقع شده است.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 59-61.
شیخ اعظم رحمه الله، سه قسم را برای نوع دوم ذکر میکند:
الف) قسم نخست، معاملۀ اشیایی است که مشتمل بر هیئت خاصّی هستند و از این هیئت خاص، چیزی جز حرام قصد نمیشود، مانند بت و صلیب. شیخ رحمه الله این بحث را در سه باب مطرح کرده است: 1. خرید و فروش هیاکل عبادت، 2. خرید و فروش آلات قمار، 3. خرید و فروش آلات لهو و لعب.
در این قسم، بحث از حرمت افعالی مثل قمار و لهو نیست؛ بلکه بحث دربارۀ این است که معاملۀ آلات قمار و آلات لهو، چه حکمی دارد.
ب) قسم دوم، شامل مواردی است که خود شیء هیئت خاصّی ندارد؛ ولی متعاملین قصد حرام دارند. مثلاً فروشنده چوب را میفروشد برای اینکه با آن بت یا صلیب بسازند، و یا انگور را میفروشد که با آن خمر تولید کنند.
مباحث این قسم، در شرایط کنونی بسیار مورد ابتلا و مورد استفاده است، مانند اینکه کسی خانهاش را اجاره دهد برای اینکه مستأجر در آن، فعل حرام انجام دهد و یا سیدی خام به کسانی بفروشد که آن را برای حرام و فساد استفاده میکنند، و یا مغازهاش را اجاره دهد تا در آن، کتب ضالّه بفروشند.
ج) قسم سوم، شامل مواردی است که حتّی اگر بایع، بالفعل قصد حرام نداشته باشد، امّا معامله به گونهای است که در مضانّ قصد حرام است، مانند فروختن سلاح به دشمنان دین که حتّی اگر این مبایعه به قصد دشمنی با دین نباشد، امّا فروش سلاح به دشمنان دین، این شأنیت را دارد که به منظور مقابله با مسلمین استفاده شود و این حرام است.
در مسئلۀ هیاکل عبادت - که قسم نخست از نوع دوم است و مباحث آن محتوای فصل کنونی را تشکیل میدهد -، شیخ انصاری رحمه الله در کتاب المکاسب، حکم ساخت و تولید و همچنین خرید و فروش هیاکل عبادت را در ضمن صورتها و فرضهایی بررسی کرده است.
صورت نخست، این است که در خرید و فروش هیاکل عبادت، مجموع مادّه و هیئت مورد معامله قرار گیرد و صورت دوم، اینکه فقط مادّۀ آن شیء مورد معامله باشد، نه هیئت آن؛ یعنی مثلاً غرض از معاملۀ صلیب، فقط طلای آن باشد.
در صورت نخست، چهار فرض مطرح است:
قصد حرام (عبادت هیاکل) در متن عقد شرط شود.
چنین شرطی صورت نگیرد، امّا خریدار و فروشنده - خارج از متن عقد - بر آن توافق دارند.
چنین توافقی در خارج هم وجود ندارد و بایع از قصد خریدار آگاه نیست؛ امّا احتمال میدهد که از آن برای عبادت استفاده کند.
اصلاً قصد معامله، عبادت نباشد. مانند صلیبی قدیمی که عتیقه شمرده میشود و خریدار میخواهد از آن به عنوان تزیین مغازه یا منزل استفاده کند.
پیش از ورود به بحث، لازم است بررسی شود که مراد از حرمت در باب معاملات چیست؟ تفصیل این بحث در نوع اوّل مکاسب محرّمه، مطرح شد.(1)
میدانیم که در افعال انسان، مراد از حرمت، حرمت تکلیفی است. مثلاً دروغ گفتن، غیبت کردن و فحش دادن حرام است؛ امّا آیا در باب معاملات نیز تحریم، ظهور در حرمت تکلیفی دارد و یا ظاهر در حرمت وضعی و یا صورت سوم است؟
در روایت تحف العقول آمده است:
ما یأتی منه الفساد؛ آن چیزی حرم است که فسادآور باشد.(2)
محقّق خوئی قدس سره مانند مشهور فقها، این روایت را فقط بر حرمت تکلیفی حمل کرده است؛(1)امّا برخی از بزرگان بر این باورند که حرمت در معاملات، انصراف به حرمت وضعی دارد.(2)این سخن، سخن درستی نیست و نمیتوان در مواردی مثل«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا» ، این «حرّم الربا» را فقط به حرمت وضعی ترجمه کرد. در اینگونه موارد، روشن است که مرتکب ربا، حرام تکلیفی انجام داده و استحقاق عقوبت دارد.
احتمال سومی نیز وجود دارد و آن اینکه مراد از «حرام»، نه خصوص وضعی است و نه خصوص تکلیفی؛ بلکه همانطور که «حلال» یعنی آنچه شارع آن را حلال کرده و اعم از تکلیفی و وضعی است، «حرام» نیز اعمّ از تکلیفی و وضعی است. این بیان با لسان قرآن و روایات سازگارتر است؛ زیرا اصلاً حرمت وضعی چیزی است که فقها به میدان آوردهاند.
هرگاه در آیات و روایات، تحریم یا تحلیل بیان شود - چه به معاملات نسبت داده شود و چه به غیر معاملات -، ظهور در تکلیف دارد. مثلاً وقتی میگویند معاملۀ مردار حرام است، ظهور در تکلیف دارد. بله، از این حرمت میتوان بالملازمه بطلان معامله را نیز استفاده کرد. بیان ملازمه این است که اگر چیزی حرام باشد، وجوب وفا ندارد؛ یعنی شارع نسبت به چیزی که در نزد او حرام و مبغوض است، امر به وفا نمیکند،
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 8.
2) (2) . مقرّر: مرحوم آیة اللّه منتظری بر این باور است که حرمت در این روایت، اعمّ از وضعی و تکلیفی است (ر. ک: دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 86). پس احتمالاً مقصود از برخی بزرگان، محقّق ایروانی است. ایشان «تحریم» را در سخن شیخ که فرمود: «قد جرت عادة غیر واحد علی تقسیم المکاسب إلی محرّم و مکروه و مباح»، اینگونه تفسیر میکند که: «مراده من الحرمة الحرمة التکلیفیّة لا الفساد». سپس دربارۀ این معنا از تحریم، اشکالی را مطرح میکند و در این اشکال بر این باور است که انشای عقد در محرّمات، بالذات متعلّق تحریم نیست؛ بلکه از آنجا که در عقد، قبض و اقباض صورت میگیرد، این قبض و اقباض ممکن است اعانۀ بر اثم باشد. بنا بر این، تحریم اوّلاً و بالذّات، به اقباض تعلّق دارد، نه خود عقد (ر. ک: حاشیة المکاسب: ج 1 ص 3).
بدین ترتیب و با این ملازمه، حرمت وضعی فهمیده میشود. البتّه باز هم این ملازمه عمومیت ندارد. مثلاً «بیع وقت نداء» حرام است، امّا باطل نیست.
بنا بر این، اگر مبنای فقیه این باشد که نهی در عبادات و معاملات، مطلقاً دلالت بر فساد دارد، در اینجا نتیجه میگیرد که هم حرمت تکلیفی وجود دارد و هم حرمت وضعی؛ امّا اگر کسی نهی در معاملات را دالّ بر فساد نداند، از راه ملازمهای که بیان شد، حرمت وضعی را استنتاج میکند.
امام خمینی قدس سره در مورد حرمت معاملۀ هیاکل عبادت میفرمایند: چنانکه دربارۀ نوع اوّل گفتیم، وقتی گفته میشود معاملۀ نجس، حرام است، سه حکم مطرح میگردد.
همان سه حکم در نوع دوم هم وجود دارد؛ یعنی وقتی میگوییم خرید و فروش بت و صلیب حرام است، نخستین حکم، حکم تکلیفی و به معنای ارتکاب معصیت است.
حکم دوم این است که علاوه بر حرمت تکلیفیِ نخست، با توجّه به دلایلی مثل
«ثمن العذرة سُحت»،
«ثمن المیتة سُحت»،
«ثمن الخمر سُحت»، اخذ ثمن در مقابل حرام نیز یک حرام تکلیفیِ دوم است. از این دو حکم تکلیفی (که امام خمینی قدس سره از آنها به عنوان دو حکم اصیل یاد میکنند)، بالملازمه حکم سوم یعنی فساد معامله، استنتاج میشود.
لیکن در جای خود گفته شد که ثبوت دو حکم تکلیفی در این مقام، صحیح نیست.
بله، اگر در روایت
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً، حرّم ثمنَه»(1)مراد از «حرّم ثمنَه» خصوص ثمن در مقابل مثمن باشد، سخن امام خمینی قدس سره صحیح است؛ ولی اگر این «ثمن»، کنایه از خود معامله باشد، در این صورت، یک حکم تکلیفی بیشتر وجود ندارد؛ چنانکه امروزه وقتی میگویند پولی که از این راه به دست بیاید حرام و باطل است، مقصود این است که معامله درست نیست و روایت هم ظهور در همین معنا دارد. پس مقصود شارع از
«ثمن العذرة سحت» این نیست که معاملۀ عذره یک حرام و اخذ ثمنی که در
1) (1) . عوالی اللئالی: ج 2 ص 110، ح 301.
این معامله صورت میگیرد، یک حرام دیگر است؛ بلکه این ثمن، کنایه از خود معامله است و از همین حرمت تکلیفی، حرمت وضعی هم فهمیده میشود.
اینک با توجّه به دلایل حرمت هیاکل عبادت، باید بررسی شود که آیا این دلایل، دلالت بر هر دو حکم تکلیفی و وضعی دارند یا خیر.
اصل حرمت خرید و فروش هیاکل عبادت در این بحث، مفروض است و اینکه به چه دلیلی ساخت و خرید و فروش هیاکل عبادت حرام است، مقصود این بند نیست؛ بلکه آنچه از بررسی دلایل حرمت در اینجا مقصود است، این است که دانسته شود آیا این دلایل بر هر دو نوع حرمت - یعنی تکلیفی و وضعی - دلالت دارد یا خیر.
مدّعا این است که معامله بر هیاکل عبادت، هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی. در کلمات فقها، هشت دلیل برای مدّعا اقامه شده است:
نخستین دلیلی که شیخ رحمه الله در کتاب المکاسب بیان میکند، این است که: «بلا خلافٍ ظاهرٍ، بل الظاهر الإجماع علیه».(1)ایشان ابتدا میگوید که در این مسئله اختلاف ظاهری نیست، سپس ترقّی کرده و میگوید: بلکه در این مورد اجماع وجود دارد.
تفاوت «اجماع» با عبارت «بلا خلافٍ» در این است که اگر بیشتر فقها در موضوعی بر یک رأی باشند و باقی فقها در آن موضوع سکوت کرده و نظر مخالفی نداشته باشند، عبارت «بلا خلافٍ» به کار میرود؛ امّا «اجماع» یعنی همۀ فقها یک نظر دارند.
صاحب ریاض رحمه الله در این مسئله میگوید: «بإجماعنا المستفیض النقل»؛(2)یعنی نقل اجماع در این مورد به حدّ استفاضه رسیده و آن را شمار بسیاری از علما - که تعدادشان کمتر از حدّ تواتر است - نقل کردهاند.(3)
مقدّس اردبیلی رحمه الله در مجمع الفائدة و البرهان، پس از آنکه در مورد ساختن بت و صلیب، حکم به حرمت کرده و گفته است: «و یحرم عمل الأصنام و الصلبان و غیرهما من هیاکل العبادة المبتدعة»، حکم آلات لهو و آلات قمار را مطرح نموده و در نهایت فرموده است: «و دلیل تحریم الکلّ الإجماع».(1)
علّامه رحمه الله نیز میفرماید: «بلا خلافٍ بین علمائنا».(2)
صاحب جواهر رحمه الله نیز مینویسد: «بلاخلافٍ أجده، بل الإجماع بقسمَیه علیه»؛(3)
یعنی نه تنها خلافی در این مسئله نیست، بلکه هم اجماع منقول در این باب وجود دارد و هم خودِ من اجماع علما را در این باره تحصیل کردهام.
همچنین دیدیم که شیخ انصاری رحمه الله نیز فرمود: «بل الظاهر الإجماع علیه».(4)
لیکن به نظر ما این اجماع حجّیت ندارد؛ زیرا با توجّه به دلایل دیگر، این اجماع یا اجماع مدرکی است و یا محتمل المدرک. اجماع باید اصالت داشته باشد؛ یعنی به تنهایی کاشف از رأی معصوم علیه السلام باشد؛ امّا اگر مستند به مدرک باشد و یا احتمال دهیم که مستند به مدرک است، از تعبّدی بودن ساقط میشود و عنوان دلیلیّت ندارد.
امام خمینی قدس سره از راه دلیل عقلی هم وارد میشود و میفرماید:
لا ینبغی الإشکال فی حرمة بیعها وبطلانه فی الصور التی یترتّب علیها الحرام، لاستقلال العقل بقبح ما یترتّب علیه عبادة الأوثان ومبغوضیّته؛(1)شکّی نیست که بیع هیاکل عبادت، در صورت هایی که حرام بر آن مترتّب میشود، حرام و باطل است؛ چون عقل به قبح بتپرستیهایی که بر این بیع مترتّب میشود، حکم میکند.
یعنی از آنجا که هیاکل عبادت موجب فساد است و هیچ فسادی بزرگتر از پرستش غیر خدا نیست، عقل مستقلّاً به قبح خرید و فروش هیاکل عبادت، حکم میکند.
تفصیل دیدگاه امام خمینی قدس سره و همچنین بررسی این دلیل عقلی در ذیل دلیل هشتم، یعنی صحیحۀ عمر بن ازینه خواهد آمد.
دلیل سوم، آیۀ شریفۀ«لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» است.
استدلال به این آیۀ شریفه بر دو نکته، متوقّف است:
در مباحث پیشین گفته شد که دربارۀ این آیۀ شریفه، اختلافی میان فقها وجود دارد در این که آیا «باطل» در این آیه، خصوص باطل عرفی است، یا اعم از باطل عرفی و باطل شرعی است؟(2)دیدگاه ما این است که این آیه عمومیت دارد و شامل هر چیزی که شارع یا عرف باطل بدانند، میشود.
در بحث کنونی نیز استدلال به آیه بر همین عمومیت، متوقّف است؛ یعنی اگر مبنا
این باشد که مقصود آیه، باطل عرفی است، این آیه نمیتواند مورد استدلال باشد؛ زیرا عرفی که شامل مسیحیان و بتپرستان است، بت و صلیب را باطل نمیداند؛ امّا اگر مبنا این باشد که آیۀ شریفه، شامل باطل شرعی نیز میشود، گرفتن پول برای صلیب و صنم، «أکل مال به باطل» و منهیٌّ عنه خواهد بود.
نکتۀ دوم این است که «باء» در «بِالباطل»، باء سببیت است یا باء مقابله. اگر «باء» به معنای سببیت باشد، چگونگی عوضین در معامله شرط نیست و معنای آیه این خواهد بود که پول به دست آمده، نباید از راه باطل - مانند قمار و ربا - باشد؛ بلکه باید از راههای حلالی مثل بیع باشد. در این صورت، نمیتوان از این آیه برای بحث خرید و فروش صلیب و صنم استفاده کرد؛ زیرا اگر خرید و فروش صلیب و صنم، مطابق عقود شرعی انجام شود، این آیه دلالتی بر بطلانش نخواهد داشت.
امّا اگر «باء»، باء مقابله باشد، آنگاه معنای آیه این خواهد بود که در مقابل چیزی که باطل است (مانند بت) پول نگیرید. در این صورت، دلالت آیه در مورد شرایط عوضین (ثمن و مثمن) خواهد بود و میتوان در بحث فعلی به این آیه استناد کرد.
2-1. قرائن سببیّت «باء»
قرائنی موجود است که مطابق این قرائن، «باء» در «بِالباطِل» به معنای سببیّت است، که اگر اینگونه باشد - همان گونه که در سطرهای پیشین گفته شد -، نمیتوان در بحث فعلی به این آیه استناد کرد.
قال: سألت أبا عبداللّه علیه السلام عن قول اللّه عزّوجلّ: «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»
،فقال علیه السلام: کانت قریش تقامر الرجل بأهله وماله فنهاهم اللّه عزّ وجلّ عن ذلک؛(1)زیاد بن عیسی میگوید: از امام علیه السلام دربارۀ معنای این آیه سؤال کردم. حضرت علیه السلام پاسخ فرمود: قریش با یکدیگر بر سر اموال و زنانشان قمار میکردند، پس خداوند آنها را نهی کرد.
این روایت دلالت دارد بر اینکه این آیه، مربوط به اسباب است، نه شرایط ثمن و مثمن.
در همین باب، روایت دیگری نیز وجود دارد که میفرماید:
عن محمّد بن علی عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه عزّوجلّ: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»
؟ قال: نهی عن القمار.(2)
همچنین روایتی در تفسیر قمی آمده با این مضمون:
وقوله: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»
یعنی الربا.(3)
این روایت، باطل را به «ربا» تفسیر کرده است. البتّه استناد به این روایت به شرطی صحیح است که توثیق عامّ علیّ ابن ابراهیم قمی در ابتدای تفسیرش را معتبر بدانیم.
روایات دیگری نیز در همین باب و با همین دلالت، وجود دارد.(4)
2-2. استعمال «باء» در هر دو معنا
آیا میتوان «باء» را هم به معنای سببیت بگیریم و هم به معنای مقابله؟
اصولیان قدیم، استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد را محال میدانستند؛ امّا امروزه بسیاری از اصولیان، با توجّه به تعریفی که برای حقیقت استعمال دارند، استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد را محال نمیدانند. لیکن اشکالی که وجود دارد این است که برای استعمال یک لفظ در بیش از معنای واحد، نیاز به قرینه است و چنانکه در سطور پیشین گذشت، تمام قرائنی که در این آیه وجود دارد، دلالت بر سببیّت «باء» دارد.
راه دیگر این است که بین سببیّت و مقابله، قدر جامعی را در نظر بگیریم و بگوییم این «باء» در آن معنای قدر جامع استعمال شده است. در نتیجه «باء» در یک معنا استعمال شده و محذور استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد پیش نمیآید؛ لیکن این راه نیز کارآمد نیست؛ زیرا بین باء سببیت و باء مقابله، قدر جامعی نیست.
دلیل چهارم، آیۀ شریفۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ»1 است.
استدلال چنین است که بگوییم: از آنجا که بت را در جایی نصب میکردند و در مقابلش عبادت میکردند، به بتها «انصاب» گفته میشود. در این آیه، انصاب (بتها) از مصادیق رجس قرار گرفته است و خداوند دستور میدهد که از آن اجتناب کنید.
لیکن این آیه در بحث بیع اعیان نجس مورد استدلال و بررسی قرار گرفت.(1)در آنجا نکاتی دربارۀ قید
«مِن عملِ الشّیطان» مطرح شد، از جمله اینکه آیا این عبارت، خبر دوم است، یا قید برای رجس است؟ همچنین نکات مفید دیگری نیز دربارۀ این آیه مطرح شد. یکی از این نکات این بود که اجتناب از هر چیزی بر حسب خود آن شیء است. مثلاً اجتناب از خمر به این است که انسان از شرب آن اجتناب کند. پس وقتی آیه میفرماید: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ
1) (2) . ر. ک: ج 1 ص 474.
فَاجْتَنِبُوهُ» ، باید از هر کدام از این موارد به تناسب خودش اجتناب کرد؛ یعنی از خمر نسبت به شرب آن، و از اوثان و انصاب نسبت به عبادت آنها.
در نتیجه با اینکه آیه تصریح دارد که اصنام، رجساند؛ ولی دلالتی بر حرمت وضعی خرید و فروش اصنام - که مدّعای ماست - ندارد.
پیش از این گفته شد که «رجز» همان «رجس» است.(1)در کتاب الدرّ المنثور روایتی از جابر نقل شده است که: «سمعت رسولَ اللّه صلی الله علیه و آله یقول: «وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» - برفع الراء - وقال: هی الأوثان».(2)در تفاسیر نیز آمده: «قال ابن عباس و مجاهد و قتادة و الزهری:
معناه فاهجر الأصنام».(3)
بیان استدلال، این است که امر به هجر انصاب در این آیه، یک امر مطلق است؛ یعنی باید از جمیع «ما یرتبط بالأصنام» - مثل بیع و استفاده از آن - اجتناب کرد؛ لیکن همان نقدی که بر استدلال قبلی مطرح بود، در اینجا نیز وارد است و این آیه دلالتی بر حرمت وضعی بیع اصنام ندارد.
دلیل دومی که شیخ انصاری رحمه الله در کتاب المکاسب برای استدلال به تکلیفی بودن و وضعی بودن حرمت، بیان میکند، فقراتی از روایت تحف العقول است.
این همان روایتی است که در ابتدای کتاب المکاسب مطرح شده و در موارد متعدّدی از مکاسب محرّمه، مورد استدلال قرار گرفته است. در بخشی از این روایت آمده است:
وأمّا وجوه الحرام من البیع والشراء فکلّ أمر یکون فیه الفساد ممّا هو منهیّ عنه من جهة أکله وشربه أو کسبه أو نکاحه أو ملکه أو إمساکه أو هبته أو عاریته أو شیء یکون فیه وجه من وجوه الفساد نظیر البیع بالرّبا
لما فی ذلک من الفساد أو البیع للمیتة أو الدّم أو لحم الخنزیر أو لحوم السباع من صنوف سباع الوحش أو الطیر أو جلودها أو الخمر أو شیء من وجوه النّجس فهذا کلّه حرام ومحرّم لأنّ ذلک کلّه منهیّ عن أکله وشربه ولبسه وملکه وإمساکه والتّقلّب فیه بوجه من الوجوه لما فیه من الفساد فجمیع تقلّبه فی ذلک حرام وکذلک کلّ بیع ملهوّ به وکلّ منهیّ عنه ممّا یتقرّب به لغیر اللّه أو یقوی به الکفر والشرک من جمیع وجوه المعاصی أو باب من الأبواب یقوی به باب من أبواب الضلالة أو باب من أبواب الباطل أو باب یوهن به الحقّ فهو حرام محرّم حرام بیعه وشراؤه وإمساکه وملکه وهبته وعاریته وجمیع التقلّب فیه إلّافی حال تدعو الضرورة فیه إلی ذلک....(1)
و باز در سطرهای بعدی همین روایت آمده است:
إنّما حرّم اللّه الصناعة التی حرام هی کلّها التی یجیء منها الفساد محضاً نظیر البرابط والمزامیر والشطرنج وکلّ ملهوّ به والصلبان والأصنام وما أشبه ذلک من صناعات الأشربة الحرام وما یکون منه وفیه الفساد محضاً و لا یکون فیه ولا منه شیء من وجوه الصلاح فحرام تعلیمه وتعلّمه والعمل به وأخذ الأجر علیه وجمیع التقلّب فیه من جمیع وجوه الحرکات کلّها.(2)
پنج فراز از این روایت در اینجا مورد استناد است:
یعنی هر چیزی که در آن فساد باشد، از آن نهی شده است. روشن است که در پرستش غیر خدا، بزرگترین فساد وجود دارد و به قول امام خمینی قدس سره فسادی که در
هیاکل عبادت است در آلات لهو نیست.(1)
یعنی هر چیزی که در آن، صورتی از صوَر فساد باشد.
یعنی هر چیزی که موجب تقرّب انسان به غیر خدا و تقرّب به شیطان است.
«برابط» جمع بربط است که یکی از سازهای موسیقی است؛ یعنی خداوند صناعاتی مانند ساختن مضمار و بربط و شطرنج را حرام کرده است.
یعنی ساختن هر گونه ابزار لهو و صلیب و بت حرام است. همچنین آموزش و آموختن ساخت آنها و گرفتن اجرت بر آن نیز حرام است.
این پنج قسمت از روایت تحف العقول دلالت بر مدّعا دارد.
این روایت در مباحث پیشین، مورد بررسی قرار گرفت و روشن شد که اگرچه امام خمینی، محقّق خوئی و بسیاری از فقهای معاصر قدس سرهم، سند این روایت را قبول ندارند و بر این باورند که این روایت قابل استدلال نیست - زیرا هم از نظر سند مرسل است و هم از نظر متن اضطراب دارد و فقط میتوان به عنوان مؤیّد از آن استفاده کرد -؛ امّا بزرگانی مانند صاحب جواهر، شیخ انصاری، محقّق نائینی و سیّد یزدی قدس سرهم این روایت را قبول دارند و به آن استدلال میکنند و هیچ کدام از اشکالاتی که در سند و دلالت این روایت وارد میکنند، مانع از اخذ به آن نیست.(2)امّا در مورد استدلالی که در اینجا به
این روایت کردهاند، ممکن است اشکالی به نظر برسد:
1-1. اشکال بر استدلال
در ابتدای این گفتار بیان شد که بنا به نظر برخی از فقها، نهی در معاملات اوّلاً و بالذات انصراف به حکم وضعی دارد؛ امّا این سخن صحیح نیست و در لسان آیات و روایات، ظهور اوّلی اینگونه تحریمها در حکم تکلیفی است.
اینک اشکال، این است که حتّی اگر سند و دلالت روایت تحف العقول پذیرفته شود، از این روایت فقط حکم تکلیفی استفاده میشود؛ زیرا این روایت میگوید ساختن صلیب و فروختن آن حرام است؛ امّا حرمت در معاملات دلالت بر فساد ندارد. بنا بر این، برای اثبات حکم وضعی نمیتوان به این روایت استدلال کرد.
1-2. جواب اشکال
اینکه هر تحریمی دلالت بر فساد ندارد، صحیح است؛ امّا اینگونه نیست که هیچ تحریمی دلالت بر حکم وضعی نداشته باشد؛ بلکه گاهی مثل
«لا تبع وقت النداء»
قرائنی داریم که از آن قرینه، یک ملازمۀ عرفی استفاده میکنیم. مثلاً وقتی مولا میفرماید
«ثمن الخمر سحت» یا
«نهی النبی صلی الله علیه و آله عن بیع الخمر»، هم حرمت تکلیفی مقصود است و هم حرمت وضعی. اگر در اصول بحث میشود که آیا نهی دلالت بر فساد دارد یا نه، بحث در این است که آیا خودِ نهی دلالت بر فساد دارد یا نه؟ امّا حتّی با این مبنا که نهی دلالت بر فساد ندارد، گاهی میتوان فساد یک مورد را از طریق قرائن به دست آورد.
در بحث فعلی، وقتی نهی بر ثمن واقع میشود و مثلاً گفته میشود که:
«ثمن المیتة سحت»،
«ثمن العذرة سحت»، قطعاً با توجّه به قرینۀ ملازمۀ عرفی، این نهی بر فساد و بطلان هم دلالت میکند.
شارع مقدّس در این روایت، در مقام بیان ضابطه و ملاک است. بنا بر این، در اینجا نمیتوان گفت که تمام این معاملات فقط حرمت تکلیفی دارد. شارع با عبارت
«إنّما
حرّم اللّه الصناعة التی... یجیء منها الفساد»، میخواهد بگوید: بیع کدام صناعت صحیح و کدام صناعت حرام است. در این مورد، ملازمۀ عرفی به خوبی قابل استفاده است.
در نتیجه، اشکال وارد نیست و استدلال به روایت تحف العقول تمام است.
2-1. بیع صلیب به مستحلّ آن
گفتیم که روایت تحف العقول، بر حرمت خرید و فروش صلیب و صنم دلالت دارد.
اینک یکی از فروع مسئله این است که آیا این روایت، دلالت بر حرمت صلیب به مسیحی نیز دارد یا نه؟ اگر یک مسلمان طلا فروش بخواهد صلیبی را به یک مسیحی بفروشد، با توجّه به اجماع و روایت تحف العقول چه حکمی دارد؟
در بحث مردار، گفته شد که میتوان مردار را به مستحلّ آن فروخت.(1)امّا در مسئلۀ خرید و فروش خمر گفته شد که اگر مسلمانی بخواهد به مسیحی خمر بفروشد، جایز نیست.(2)این تفاوت از این جهت است که در باب مردار، دلیل خاص بر جواز موجود است. پس نمیتوان و نباید دلیل خاص را به سایر موارد، تعمیم داد. ضمن اینکه شاید استثنای فروش مردار به مستحل، از این جهت باشد که موضوع مردار در شریعت ما با موضوع مردار در شرایع دیگر تفاوت دارد؛ یعنی حیوانی که ذبح شرعی نشود از نظر ما مردار است، امّا نزد آنها مردار نیست؛ امّا خمر، در نزد ما خمر است و در نزد آنها هم خمر است.
در مورد «صلیب» و «صنم» نیز نمیتوان به روایات باب مردار استدلال کرد؛ زیرا صلیب در نزد ما صلیب است و در نزد آنها هم صلیب است. همچنین بت در نزد ما بت و در نزد آنها هم بت است.
2-2. بیع صلیب به قصد غیر عبادت
اگر کسی بخواهد صلیبی را به جهت زیبایی و مثلاً عتیقه بودنش بخرد و در حالی که ملتزم به بُعد اعتقادی آن نیست - مثلاً از آن برای تزیین منزل یا مغازه استفاده کند -،
آیا روایت تحف العقول نسبت به تحریم و یا اباحۀ این کار، دلالتی دارد یا نه؟
البتّه این بحث به صورت مفصّل مورد بررسی قرار خواهد گرفت؛ امّا در اینجا بسیار مختصر اشاره میکنیم که صدر و ذیل روایت تحف العقول، دلالت متفاوتی بر این مسئله دارد. محقّق ایروانی قدس سره با استناد به چهار فراز از این روایت که میفرماید:
«فکلّ أمر یکون فیه الفساد ممّا هو منهیّ عنه» و
«أو شیءٍ یکون فیه وجهٌ من وجوه الفساد» و
«إنّما حرّم اللّه الصناعة التی هی حرام کلّها التی یجیء منها الفساد» و یا
«وکلّ منهیّ عنه مما یتقرّب به لغیر اللّه»، بر این باور است که اگر بخواهیم «صلیب» و یا «بت» را برای عبادت به دیگری بفروشیم، مصداق فساد و حرام است؛ امّا اگر به جهت فساد نباشد، خرید و فروش آن اشکالی ندارد.(1)
لیکن به نظر میرسد که دیدگاه محقّق ایروانی قدس سره دقیق نیست و ذیل روایت
(کلّ ملهوٍّ به والصّلبان والأصنام)، دلالت دارد بر اینکه ساختن و خرید و فروش صلیب و صنم به طور مطلق حرام است، حتّی اگر قصد عبادت و فساد در آن نباشد. شاید قصد شارع، این باشد که هر چیزی که زمانی به عنوان خدا پرستش میشده، از بین برود، حتّی اگر دیگری بخواهد آن را برای غیر عبادت استفاده کند.
بنا بر این، با توجّه به فقرات نخست، دوم، سوم و چهارم روایت تحف العقول، فروختن صلیب و صنم به قصد عبادت، حرام است؛ امّا اگر برای تزیین و جهات دیگر باشد، اشکال ندارد. امّا با توجّه به اطلاق ذیل روایت، شارع نمیخواهد چیزی که نماد مذهب غیر اسلام است، وجود داشته باشد، چه آن کسی که از ما میخرد، برای عبادت بخرد یا برای غیر عبادت.
هفتمین دلیل، روایت مشهور نبوی است که شیخ رحمه الله در ابتدای کتاب المکاسب نقل کرده است:
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنَه». در این روایت دو «حرّم» وجود دارد و
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 13.
نمیتوانیم یکی را تکلیفی بگیریم و دیگری را وضعی بگیریم؛ بلکه هر دو تکلیفی است. در نتیجه اگر خداوند عبادت اصنام را حرام کرده، پس خرید و فروش اصنام را هم حرام کرده است و از این حرمت، بطلان را نیز از راه ملازمه میفهمیم.
با اینکه این روایت نبوی مشهور است، امّا در کتب شیعه موجود نیست و فقط از طریق عامّه نقل شده است. نکتهای که وجود دارد این است که در بعضی از کتب حدیثی چنین آمده است که
«إنّ اللّه إذا حرّمَ أکلَ شیءٍ حرَّم ثمنه». بنا بر این، روایت مشهور در بحث ما قابل استفاده نیست؛ زیرا در باب اوثان، حرمت اکل وجود ندارد.
پیشتر این بحث مطرح شد که اگر ندانیم در روایتی کلمۀ «أکل» آمده یا نیامده است، آیا باید اصال عدم نقیصه را جاری کنیم و بگوییم اصل روایت «إنّ اللّه إذا حرّمَ شیئاً حرَّم ثمنه» بوده و چیزی از روایت کم نشده است، یا اصل عدم زیاده را جاری کنیم و بگوییم اصل روایت «إنّ اللّه إذا حرّمَ أکلَ شیءٍ حرَّم ثمنه» بوده است؟ دربارۀ اینکه کدام یک از این دو اصل، صحیح است و جاری میگردد، باید به مباحث گذشته مراجعه شود.(1)
هشتمین دلیل، روایاتی است که فروش چوب را به کسی که با این چوب بت یا صلیب میسازد، نهی کردهاند، مانند صحیحۀ عمر بن اذینه که میفرماید:
عن عمر بن أُذَینة، قال: کتبتُ إلی أبی عبد اللّه علیه السلام أسأله عن رجلٍ له خشبٌ فباعَه ممّن یتّخذه برابط، فقال علیه السلام لا بأس به. وَعَن رجلٍ له خشبٌ فباعه ممّن یتّخذه صُلباناً، قال علیه السلام: لا؛(2)عمر بن اذینه میگوید: به امام علیه السلام نوشتم شخصی چوب دارد و چوبش را به کسی میفروشد که با آن بربط(3)میسازد، امام علیه السلام فرمود این کار اشکالی ندارد. دوباره نوشتم اگر چوب را به کسی بفروشد که با آن صلیب درست میکند؛ فرمود: خیر، [جایز نیست].
شاهد بحث ما در قسمت دوم روایت است. بیان استدلال این است اگر فروش چوب به کسی که با آن بت یا صلیب میسازد حرام باشد، پس فروش خود صلیب و صنم به طریق اولی حرام است. اینک باید ببینیم استفاده اولویت در این روایات چگونه است؟
پرسشی که در مورد این روایت مطرح میشود، این است که در تمام موارد دیگر، بین آلات لهو و اصنام، اتّحاد در حکم وجود دارد، پس چرا در این روایت بین فروش چوب به شخصی که آلات لهو میسازد و فروش به شخصی که صلیب میسازد، تفصیل و تفاوت وجود دارد؟ ملاک در این تفصیلی که امام علیه السلام دادهاند، چیست؟
علّامۀ مجلسی رحمه الله در کتاب مرآة العقول - که بیانات بسیار خوبی در شرح احادیث دارد - در مورد این روایت اینگونه احتمال داده است که شاید حکم جواز در فرض نخست (فروش به کسی که بربط میسازد) در صورتی است که قصد خریدار در معامله ذکر نمیشود؛ یعنی فروشنده چوب را میفروشد و در این خرید و فروش، مسئلۀ ساخت بربط شرط نمیشود؛ امّا در فرض دوم (فروش به کسی که صلیب میسازد) در معامله ذکر میشود که خریدار قصد ساختن صلیب دارد.
این احتمال علّامۀ مجلسی؛ بعید است و در خود روایت، هیچ قرینهای بر آن نیست؛ بلکه ممکن است دلیل این تفصیل، تقیّه باشد؛ زیرا اینگونه روایات مکاتبهای در معرض دیده شدن توسّط دیگران و مخالفان بوده است. یکی از کارهای رایج سلاطین جور در زمان ائمه علیهم السلام مسئلۀ موسیقی بوده است، حال آنکه حکم صلیب، منافاتی با سیرۀ سلاطین نداشته و نیازی به تقیّه در این باره نبوده است. بنا بر این، ممکن است قسمت نخست روایت محمول بر تقیّه، و قسمت دوم روایت حکم واقعی باشد.
محقّق خوئی قدس سره در مصباح الفقاهه میفرماید:
هذا هو الوجه الوجیه ویؤیّده قیام السیرة القطعیّة المتّصلة إلی زمان المعصوم علیه السلام
علی حرمة بیع هیاکل العبادة ویؤیّده وجوب إتلافها هدماً لمادّة الفساد، کما أتلف النبی صلی الله علیه و آله وعلی علیه السلام أصنام مکّة، فإنّه لو جاز بیعها لما جاز إتلافها.(1)
یعنی این روایت بهترین دلیل برای این بحث است؛ زیرا اجماع که مخدوش است، روایت تحف العقول هم [طبق نظر ایشان] سند ندارد، دلالت سایر دلایل و آیات و روایات نیز کامل نیست. تنها همین روایت است که دلیل بسیار خوبی برای حکم است. مؤیّد نخست آن، سیرۀ قطعی متّصل به زمان معصوم علیه السلام است و مؤیّد دوم، این است که اتلاف صلیب و اصنام واجب است، چنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام در فتح مکّه اصنام را از بین بردند، حال آنکه اگر بیع اصنام جایز بود، با توجّه به اینکه این اصنام مال و ملک مردم بوده، نباید اینها را اتلاف میکردند.
شاید اتلاف از این جهت واجب باشد که ممکن است انسان صلیب یا صنم را در گوشهای نگه دارد، امّا مثلاً پنجاه سال دیگر کسی به اعتقاد اینکه این شیء نزد پیشینیان مقدّس بوده، دو مرتبه پرستش آن را شروع کند. بنا بر این، از باب قطع مادّۀ فساد، باید آن را اتلاف کند.
به نظر میرسد که دیدگاه محقّق خوئی قدس سره صحیح نیست؛ زیرا ایشان میخواهد وجوب اتلاف بت و سیرۀ معصومین علیهم السلام را مؤیّدهایی بر حرمت و بطلان معاملۀ بت معرّفی کند و از طریق اولویّت، آن را ثابت نماید، در حالی که هرچند این اولویّت صحیح است و سیرۀ معصومین علیهم السلام نیز وجود دارد، ولی اشکالش این است که مدّعا چیست؟ مدّعا این است که خرید و فروش صنم حرام و باطل است. ما قبول داریم از این روایت، اولویت فهمیده میشود. ایشان دو مؤیّد مطرح کردند: نخست سیرۀ معصومین علیهم السلام و دوم وجوب اتلاف. سیرۀ معصومین علیهم السلام در مورد اتلاف اصنام پذیرفته است، لیکن اشکال این است که وجوب اتلاف کلّی نیست؛ بلکه مربوط به
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 149..
زمانی است که اصنام بالفعل عبادت شود. از این رو، در مورد زمانی که اصنام بالفعل عبادت نمیشوند، وجوب اتلاف معلوم نیست. توضیح اینکه: اگر یک شیء، پانصد سال پیش بُت بوده و الآن پانصد سال است که دیگر کسی آن را نمیپرستد، این شیء بالفعل مادّۀ فساد نیست تا قطع آن واجب باشد.
مسئلۀ وجوب اتلاف را نمیتوانیم به کلام و عمل پیامبر صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام مستند کنیم؛ زیرا ایشان در زمانی اصنام را اتلاف کردند که این اصنام در آن زمان بالفعل پرستیده میشدند. قدر متیقّن این است که اگر در زمانی دیدیم انسانی سنگ یا بتی را عبادت میکند، همان زمان میتوانیم به استناد عمل پیامبر آن را اتلاف کنیم، امّا اگر بُتی دویست ساله است و خیلی هم ارزش پیدا کرده و هیچ کسی هم آن را نمیپرستد، اینجا دیگر مادّۀ فساد بر آن صدق نمیکند.
حال اگر بگویید ممکن است در آینده این شیء مورد پرستش قرار گیرد، پاسخ این است که احکام دائر مدار فعلیت است. مثلاً در محاسبۀ خمس چیزی که احتمال دارد سی سال دیگر مؤونۀ شخصی باشد، از خمس خارج نمیشود؛ زیرا «فعلیت» ملاک است و آنچه هماکنون مؤونه نیست، باید خمسش محاسبه شود.
اینکه در روایت تحف العقول آمده
«یأتی منه الفساد»(1)، به این معنا نیست که خرید و فروش چیزی که ده سال دیگر فساد آور خواهد بود، باطل است. مثلاً اگر بدانید خانهای را که میفروشید، خریدار، خانۀ شما را به کسی میفروشد که او میخواهد از خانه به عنوان فساد استفاده کند، این معاملۀ امروز شما باطل نیست.
بنا بر این، مؤیّد دوم محقّق خوئی قدس سره که گفتند:
«وجوب إتلافِها هدماً لمادّة الفساد»، تمام نیست؛ زیرا «مادّة الفساد» چیزی است که بالفعل پرستش شود.
امام خمینی قدس سره در کتاب المکاسب المحرّمة در استدلال بر حرمت تکلیفی و وضعی بیع هیاکل عبادت، بیانی متفاوت از دیگران دارند و البتّه به نظر ایشان، آیات و روایات هم
1) (1) . تحف العقول: ص 346.
بر این مطلب دلالت دارد، ایشان مینویسد:
لا ینبغی الإشکال فی حرمة بیعها وبطلانه فی الصور التی یترتّب علیها الحرام، لاستقلال العقل بقبح ما یترتّب علیه عبادة الأوثان ومبغوضیّته، بل قبح تنفیذ البیع وإیجاب الوفاء بالعقد المترتّب علیه عبادة غیر اللّه تعالی؛(1)شکّی نیست که بیع هیاکل عبادت، اگر فعل حرامی بر آن مترتّب شود، حرام و باطل است؛ چون عقل بتپرستیهایی را که بر این بیع مترتّب میشود، قبیح و مبغوض میشمارد؛ بلکه حتّی تنفیذ بیع و ایجاب وفای به عقدی که عبادت غیر خدا بر آن مترتّب میشود را نیز قبیح میداند.
بنا بر این، دیدگاه ایشان این است که اگر فعل حرام بر خرید و فروش مترتّب شود - یعنی صلیب یا صنم را بفروشند برای اینکه دیگری عبادت کند - تردیدی در حرمت تکلیفی و بطلان نیست.
ایشان با استناد به احکام عقلی، بر این باور است که عقل هرچه را که عبادت غیر خدا بر آن مترتّب است، قبیح میداند. توضیح اینکه: نهی از عبادت اوثان، تنها یک نهی تشریعی نیست و اینگونه نیست که ما به خاطر امر خدا اوثان را نمیپرستیم؛ بلکه این نهی یک حکم عقلی است و مطابق حکم عقل، آنچه نفع و ضرری بر آن مترتّب نیست، نباید پرستش شود.
ایشان در ادامه افزوده است که این مطلب نیز به حکم عقل، قبیح است که خداوند بیعی را تنفیذ کند و وجوب وفای به بیع را متوجّه کسانی کند که هیاکل عبادت را مورد معامله قرار دادهاند.
ظاهراً این شیوۀ استدلال (استدلال از راه حکم عقلی مستقل)، در کلمات دیگران وجود ندارد. حکم عقل منحصر به حسن عدل و قبح ظلم نیست؛ بلکه یکی از موارد حکم عقلی همین است که عبادت غیر خدا قبیح است. بنا بر این، تنفیذ شارع نیز
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 162.
نسبت به معاملهای که روی هیاکل عبادت برای غیر خدا انجام میشود، قبیح است.
ایشان سپس در ادامه میفرماید:
بل لو ادّعی أحدٌ القطع بأنّ الشارع الأقدس الذی لا یرضی ببیع الخمر وشرائها وعصرها ولعن بائعها ومشتریها وحرّم ثمنها وجعله سحتاً، لا یرضی بذلک فی الصنم ولا یرضی ببیعه وشرائه ونحوهما. بل یستفاد من الأدلّة أنّ تحریم ثمن الخمر وسائر المسکرات وتحریم بیعها وشرائها، للفساد المترتّب علیها، ومعلوم أنّ الفساد المترتّب علی الأوثان وبیعها وشرائها، أمّ جمیع المفاسد؛(1)بلکه میتوان ادّعا کرد که قطعاً شارع مقدّسی که به خرید و فروش خمر و فشردن آن راضی نیست و بایع و مشتری آن را لعنت فرموده و ثمن آن را حرام کرده و آن را به عنوان سحت معرّفی نموده است، به خرید و فروش بت و معاملات دیگر در آن نیز راضی نیست؛ بلکه از ادلّه استفاده میشود که تحریم خمر و سایر مسکرات و تحریم خرید و فروش آنها، به خاطر فسادی است که بر آنها مترتّب میشود و روشن است که فسادی که بر بتها و خرید و فروش آنها مترتّب میگردد، مادر همۀ فسادهاست.
مقصود امام خمینی قدس سره در این قسمت دوم، تنقیح مناط قطعی است. بر خلاف نظر اهل سنّت، تنقیح مناط ظنّی در استدلالات فقهی ما قابل قبول نیست. بیان امام خمینی قدس سره این است که وقتی شارع، خریدار و فروشندۀ خمر را لعنت میکند، قطعاً نسبت به بیع صنم نیز راضی نیست؛ زیرا ما یقین داریم که نهی شرع از بیع خمر و لعن خریدار و مشتری آن، به خاطر فسادی است که در خمر وجود دارد، حال آیا فسادی که بر بت و پرستش آن مترتّب میشود، از فساد خمر بیشتر نیست؟
سپس ایشان برای مطلب خود از روایات مؤیّد آورده است:
1) (1) . همان.
بل یظهر من الروایات المنقولة عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله وأبی جعفر علیه السلام وأبی عبداللّه علیه السلام مستفیضة أنّ مُدمِن الخمر کعابد وثن،(1)أنّ عبادته شرٌّ منه
یترتّب علیها فوق ما یترتّب علیه، فکیف یمکن ذلک التشدید فی الخمر لقلع الفساد دون الأوثان، مضافاً إلی دلالة الروایات العامّة المتقدّمة کروایت تحف
وغیره.(2)
در روایات آمده است که دائم الخمر مثل کسی است که بت میپرستد. از این روایات فهمیده میشود که عبادت اوثان، شدیدتر از شرب خمر، و فسادی که بر آن مترتّب میشود، بدتر از فساد خمر است.
بنابراین، مجموعاً سه مطلب مهم در سخن امام خمینی قدس سره وجود دارد:
مطلب نخست اینکه برای حکم به حرمت تکلیفی و وضعی بیع صنم، اصلاً به هیچ دلیل لفظی، نیاز نداریم؛ بلکه عقل استقلالاً عبادت اوثان را قبیح میداند و شارع هم اگر بخواهد بیع چنین صنمی را تنفیذ کند، عقل چنین تنفیذی را قبیح میداند.
مطلب دوم، تنقیح مناط ایشان است؛ یعنی اینکه ما یقین داریم که نهی شرع از بیع خمر و لعن خریدار و مشتری آن، به خاطر آن فسادی است که بر خمر مترتّب میگردد، حال آنکه فسادی که بر بت و پرستش آن مترتّب میشود از فساد خمر بیشتر است.
مطلب سوّم، تأییدی است که ایشان از روایات، استفاده میکند.
اگرچه استدلال ایشان، استدلالی دقیق و متین است، لیکن از باب إن قلت طلبگی، نکتهای را در بررسی این استدلال عرض کنیم.
عبادت غیر خدا به حکم عقل قبیح است و کمال قبح و کمال فساد را هم دارد؛ امّا
آیا میتوان گفت فروش صنم به قصد اینکه دیگری آن را عبادت کند، حرمت تکلیفی دارد و عقل این حرمت تکلیفی را میفهمد؟! آنچه عقل میفهمد این است که عبادت غیر خدا قبیح است. نتیجۀ سخن ایشان این است که برای حرمت تکلیفی معاملۀ صنم یا صلیب، به دلیل لفظی نیاز نداریم؛ یعنی عقل به تنهایی درک میکند که این معامله حرام و باطل است. امّا آیا عقل، قبح این مرحله را هم درک میکند یا نه؟ در باب ظلم، عقل حکم میکند که خود ظلم قبیح است؛ امّا اگر ظلم محتاج به مقدّماتی باشد - مثل اینکه انسان برای اینکه نسبت به کسی ظلم کند، لازم است راهی را طی کند و وسیلهای را همراه خودش بردارد تا او را مضروب کند -، آیا عقل این مقدّمات را هم قبیح میداند؟
باید دقّت کرد که این بحث با بحث مقدّمۀ واجب خلط نشود؛ زیرا در بحث مقدّمۀ واجب، تردیدی در وجوب عقلی مقدّمه نیست؛ یعنی اگر شارع به ذی المقدّمهای امر کرد که آن ذی المقدّمه، متوقّف بر تحصیل مقدّمهای بود، عقل این مقدّمه را واجب میداند؛ امّا در اینجا بحث در این است که ملاک، قبح خود ظلم است. فرض کنید کسی به قصد ظلم به شخص دیگر، چوبی را برداشته و به منزل آن شخص رفته تا به او ظلمی را انجام دهد، لیکن آن شخص در منزل نبوده است؛ حال اگر از عقل سؤال کنید که آیا کاری که این شخص تا اینجا انجام داده از مصادیق کار قبیح است یا نه، پاسخ این است که خیر؛ زیرا تا اینجا قبیح و ظلمی واقع نشده است. آری، از دیدگاه شرع و بر حسب ظاهر برخی از روایات، فکر گناه هم از مصادیق گناه شمرده شده است امّا شارع متعال از آن اغماض نموده است. این امر، یکی از موارد اختلاف بین عقل و شرع است. عقل، فکر ظلم و یا حتّی مقدمات آن را در صورتی که منجر به تحقّق ظلم در خارج نشود، ظلم نمیداند؛ امّا شارع آن را ظلم و حرام میداند.
نکتۀ دوم این است که ایشان دربارۀ تنقیح مناط در باب خمر گفته است: خرید و فروش خمر به خاطر فسادش حرام است و این فساد، در مورد وثن بیشتر از فساد در مورد
خمر است، پس در مورد وثن به طریق اولی حرام است. اینجا نیز نکتهای به ذهن میرسد و آن اینکه ممکن است نوع فساد در این دو متفاوت باشد، به این بیان که اگر کسی شراب بنوشد، مست میشود و ممکن است مرتکب جرائم سنگینی همچون قتل نفس شود؛ امّا فسادی که بر عبادت وثن مترتّب است، اینگونه نیست. وقتی نوع فساد مختلف است، با چه ملاکی میگوییم فسادی که در خمر هست، در وثن هم وجود دارد.
اگر گفته شود که مسئلۀ عبادت وثن، یک امر اعتقادی است و با سعادت و کمال انسان ارتباط دارد و عبادت وثن، موجب بدبختی اخروی میشود، لیکن خمر معلوم نیست که موجب بدبختی و شقاوت دائمی شود، پاسخ این است که به هر حال تفاوت بین این فساد و آن فساد، مانع از این است که اخذ اولویت شود.
بهترین قسمت استدلال ایشان، مطلب و روایتی است که ایشان به عنوان مؤیّد مطرح کردهاند:
«إنّ مُدمِن الخمر کعابد وثن».(1)همان گونه که امام خمینی قدس سره به درستی گفتهاند، از این روایت فهمیده میشود که فساد در عابد وثن، بدتر و بیشتر از فساد در مُدمِن خمر است.
تا اینجا دلایلی اقامه شد بر اینکه بیع هیاکل عبادت، هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی.
آیا حرمت تکلیفی و وضعی در مورد خرید و فروش هیاکل عبادت، متوقّف بر فساد است؟ یعنی آیا حرمت فقط در جایی است که فروشندۀ صنم یا صلیب را به قصد عبادت بفروشد و مشتری هم به همین قصد بخرد؟ یا اینکه شارع خرید و فروش هر
1) (1) . ر. ک: همان.
چیزی را که در زمانی جزء هیاکل عبادت بوده، حرام کرده است، حتّی اگر مقصود از خرید و فروش آن، چیزی بجز عبادت باشد؟ مثلاً ممکن است امروزه بتی باشد که در عهد باستان مورد پرستش بوده، ولی اکنون کسی آن را عبادت نمیکند و جنبۀ باستانی دارد. آیا خرید این بت به قصد نگهداری در موزه، جایز است یا خیر؟
امام خمینی قدس سره در مکاسب محرّمه، پس از بیان ادلّۀ دالّ بر حرمت تکلیفی و وضعی میفرماید:
هذا حال ما علم ترتّب الحرام علیه ولا یبعد الحاق ما یکون مظنّة لذلک به، بل صورة احتمال الترتّب ایضاً احتیاطاً، لأهمّیة الموضوع وشدّة الإهتمام به، فلا یقصر عن الأعراض والنفوس، بل أولی منهما فی ایجاب الإحتیاط؛(1)اینکه گفته شد بیع هیاکل عبادت حرام است، مربوط به جایی است که ترتّب حرام بر بیع معلوم باشد (مثلاً میدانیم که قصد مشتری از خرید این بت، عبادت آن است).
بعید نیست مواردی که نسبت به ترتّب فساد آن علم نداریم امّا به آن ظن داریم نیز ملحق به فرض علم باشد. بلکه حتّی اگر ظنّ به ترتّب حرام هم نداشته باشیم، امّا احتمال حرام بدهیم نیز این احتمال ملحق به صورت علم است و باید احتیاط کرد؛ زیرا این موضوع از نظر اهمّیت چیزی از اعراض و نفوس کم ندارد و بلکه در ایجاب احتیاط، از اعراض و نفوس نیز اولی است.
نتیجۀ سخن امام قدس سره این است که خرید و فروش بت، فقط زمانی جایز است که علم به عدم ترتّب حرام داشته باشیم و این خرید و فروش برای غرض دیگری بجز عبادت باشد؛ امّا در مواردی که علم و یا ظن و یا حتّی احتمال ترتّب حرام باشد، خرید و فروش جایز نیست.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 164.
به نظر میرسد که ادلّۀ حرمت، فقط شامل مواردی است که علم به ترتّب فساد داریم و این ادلّه، شامل ظن و احتمال ترتّب فساد نیست. مثلاً یکی از ادلّه، اجماع بود و قدر متیقّن اجماع جایی است که به قصد ترتّب حرام بفروشیم. دلیل دیگر، روایت تحف العقول بود که تصریح داشت:
«أو فیه وجهٌ من وجوه الفساد».(1)این روایت نیز بر حرمت صورت ظن و احتمال دلالت ندارد. دلیل دیگر، «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»2 است که گفتیم اصلاً قابلیت استدلال ندارد. دلیل دیگر روایت
«إنّ اللّه إذا
حرّم شیئاً حرّم ثمنَه»(2)بود که این روایت هم ظهور در موردی دارد که حرمت بالفعل بر آن مترتّب شود.
در روایت اخیر نیز امام علیه السلام دربارۀ فروش چوب برای اینکه مشتری با آن آلات لهو بسازد، فرمود:
«لا بأس به»، امّا دربارۀ فروش چوب برای اینکه مشتری با آن صلیب بسازد، فرمود: «لا»؛ این بیان ظهور دارد در اینکه حرمت، مربوط به صلیبی است که بالفعل مورد عبادت باشد. بنا بر این، از ادلّۀ مسئله، حکم صورت گمان و احتمال استفاده نمیشود. پس معلوم میشود که نظر امام خمینی قدس سره مبتنی بر احتیاط و به خاطر اهمّیت موضوع است.
امام خمینی قدس سره احتیاط در مسئلۀ هیاکل عبادت را نسبت به اعراض و نفوس، اولی دانستند. لیکن به نظر میرسد که در باب اعراض و نفوس، جهات دیگری وجود دارد و ممکن است ملاک احتیاط در بحث اعراض و نفوس، از ملاک احتیاط در باب هیاکل عبادت، قویتر باشد؛ زیرا ملاک در اموال و نفوس اعراض، «حقّ الناس» است؛ لیکن
ملاک در مسئلۀ هیاکل عبادت «حقّ اللّه» است و ما دلیل نداریم که «حقّ اللّه» اولی از «حقّ الناس» باشد؛ بلکه بعضی از فقها حقّ الناس را مقدّم دانستهاند. بنا بر این، اگر زید بخواهد عمرو را قصاص کند، چنانچه احتمال اشتباه بدهد، نباید این کار را انجام دهد؛ زیرا
«الحدود تُدرأ بالشبهات»؛(1)امّا اگر بخواهد بت را به کسی بفروشد که علم به عبادت او ندارد، معلوم نیست که این احتیاط لازم باشد. بنا بر این، اولویتی که امام خمین قدس سره بیان کردند، برای ما مشکوک است.
امام خمینی قدس سره در این بحث، مسئلۀ دیگری را نیز مطرح کردهاند و آن اینکه: اگر کسی بت را برای شکستن بخرد (لغرض إدراک ثواب الکسر)(2)این بیع جایز است؛ امّا در عین حال اشکال میکنند که بت یا صلیب تا زمانی که در هیئت هیکل عبادت وجود دارد، مالیّت عرفی دارد، امّا مالیّت شرعی ندارد. پس از آنکه شکست، مالیّت عرفی نیز ندارد و در هر صورت، این بت یا صلیب فاقد مالیّت شرعی و عرفی است. از سوی دیگر، درک ثواب از غایاتی نیست که برای این بت، منفعت شمرده شود و به آن مالیّت ببخشد. بنا بر این، لازم است که احراز شود مشتری حتماً آن را خواهد شکست:
إنّ صحّة البیع لغایة الکسر تتوقّف علی إحراز أنّ المشتری یشتریه لتلک الغایة لأنّ مانعیته علی هذه الغایة ومع الشک فی کونها لها یشکّ فی مالیّته فلا تصحّ معاوضة علیه؛(3)صحّت بیع برای شکستن، متوقّف است بر اینکه احراز کنیم مشتری به خاطر همین هدف است که آن را میخرد؛ زیرا مالیّت آن هیکل عبادت، بر این غایت متوقّف است. و در صورت شک در این غایت، مالیّت آن هیکل عبادت نیز مشکوک خواهد بود و نمیتواند مورد معاوضه قرار گیرد.
پاسخ: اینکه ایشان میگویند بت تا زمانی که بت است، مالیّت شرعی ندارد، قابل
تأمّل است؛ زیرا شارع نمیتواند در موضوعات تصرّف کند و بگوید چه چیزی مالیّت دارد و چه چیزی مالیّت ندارد؛ بلکه شارع فقط حکم را بیان میکند؛ آنگاه هنگامی که شارع حکم به حرمت چیزی میکند، اگر فروش آن چیز به قصد ترتّب حرام باشد، حرام است و مالیّت ندارد؛ یعنی الغای مالیّت در فرضی است که ترتّب حرام باشد.
بنا بر این، در صورتی که بت را برای غرض غیر حرام خریداری کند - مثلاً برای درک ثواب شکستن آن بخرد - هم مالیّت شرعی دارد و هم مالیّت عرفی.
اگر قصد طرفین از خرید و فروش بت، مادّۀ آن باشد نه هیئت آن، آیا این خرید و فروش جایز است یا نه؟ در اینجا دو مطلب مطرح میشود:
مطلب نخست این است که در باب «بیع ما یُملک و ما لایُملک» گفتهاند که اگر کسی چیزی را که قابلیت ملکیت دارد، به همراه چیزی که قابل ملکیت نیست، با هم بفروشد، چنین خرید و فروشی در واقع به دو بیع منحل میشود. بنا بر این، آن مقداری از پول که در مقابل «ما لایُملک» باشد، باطل و آن مقدار که در مقابل «ما یُملک» باشد صحیح است. مثلاً اگر کسی در یک بیع، یک گوسفند و یک خوک را به مبلغ هزار تومان بخرد، آن مقدار پولی که در مقابل خوک بوده، باطل و آن مقداری که در مقابل گوسفند بوده، صحیح است.
با این مقدّمه، ممکن است کسی بگوید که بت یا صلیب، دارای هیئت و مادّه است و معامله روی هر دو واقع میشود. از سوی دیگر، ادلّۀ دالّ بر تحریم، فقط ناظر به هیئت است. بنا بر این، میتوان شبیه به مسئلۀ خوک و گوسفند نتیجه گرفت که آن مقدار پولی که در مقابل هیئت بت و صلیب قرار میگیرد، باطل و آن مقدار پولی که در مقابل مادّه قرار میگیرد، صحیح است؟
در اینجا دو اشکال وجود دارد:
نخست آنکه: نخستین اشکال این است که عرفاً هر یک از «بت» و «صلیب»، وجودی واحد دارند و تفکیک انتزاعی هیئت از مادّه در یک شیء، مستلزم تعدّد آن شیء در عالم واقع نیست؛ امّا در مسئلۀ گوسفند و خوک، گوسفند یک وجود مستقل و خوک هم یک وجود مستقل دارد. در نتیجه، عرف در مسئلۀ گوسفند و خوک، بخشی از پول را در مقابل گوسفند قرار میدهد و بخش دیگر را در مقابل خوک؛ امّا در مسئلۀ صلیب، عرف پول صلیب را به این نحو که بخشی در مقابل مادّه باشد و بخشی در مقابل هیئت، منقسم نمیداند. به عبارت دیگر، در مسئلۀ گوسفند و خوک، چون دو وجود مستقل وجود دارد، عرف بیع را منحل به دو بیع میداند؛ امّا در مورد بیعِ یک وجود مستقل مثل صلیب یا بت، انحلال بیع را نمیپذیرد.
اصلاً در باب معاملات، انحلال اجزای خارجی و اوصاف یک شیء معنا ندارد. در باب عبادات ممکن است یک واجب، منحلّ به چند واجب شود. مثلاً نماز میتواند به وجوب قیام، وجوب قرائت، وجوب سجده و وجوب رکوع انحلال پیدا کند؛ امّا در باب معاملات اگر یک مرکّب خارجی، مبیع واقع شد، انحلال آن معنایی ندارد. مثلاً اگر گوسفندی مبیع واقع شد، عرف نمیپذیرد که بخشی از ثمن در مقابل سر گوسفند است، بخشی در مقابل ران گوسفند و بخشی در مقابل دنبۀ آن است.
دوم آنکه: اگر کسی اشکال نخست را نپذیرفت و بر این باور بود که تعدّد ذهنی هیئت و مادّه هم میتواند موجب انحلال بیع شود، اشکال دیگر این است که اصلاً هیئت با قطع نظر از مادّه، قابلیت ندارد که عوض ثمن قرار گیرد. انحلال بیع شیء واحد به دو بیع، به اعتبار هیئت و مادّه، در صورتی ممکن است که خود «هیئت بما هی هیئت» مالیّت داشته باشد و مثمن واقع شود، در حالی که «هیئت بما هی هیئت» چیزی نیست که در مقابلش پولی قرار بگیرد. بنا بر این، این بحث ارتباطی با بحث «بیع ما یُملک و ما لا یُملک» ندارد.
مطلب دوم که محلّ بحث و اختلاف بزرگان است، این است که اگر خرید و فروش فقط بر مادّه واقع شود و هیئت بت یا صلیب از ابتدا مقصود بیع نباشد، آیا این بیع
صحیح است یا خیر؟ مثلاً آیا خرید و فروش صلیبی که از طلا ساخته شده و قصد دو طرف فقط طلای آن است، نه هیئت آن، جایز است یا نه؟
بیان استدلال، این است که ادلّۀ تحریم شامل این مورد نمیشود و بیع صحیح است؛ زیرا ادلّۀ تحریم، بیع «صنم» یا «صلیب» را ممنوع کردهاند؛ امّا در اینجا «صنم» یا «صلیب» فروخته نشده است؛ بلکه مادّۀ آن - مثلاً طلا - فروخته شده است.
نظر کاشف الغطاء رحمه الله این است که:
لا یجوز عمله ولا إستعماله ولا الإنتفاع به ولا إبقائه ولا الإکتساب به بجمیع وجوهه، من غیر فرق بین قصد الجهة المحلّلة وغیرها ولا بین قصد المادّة وقصد الصورة لظاهر الإجماع والأخبار؛(1)اجماع و اخبار دلالت دارد بر اینکه در بیعِ چیزی مثل بت، چه قصد وجه حلال شود و چه نشود، و چه قصد مادّۀ تنها شود و چه قصد هیئت، بین اینها فرقی وجود ندارد و در هر صورت بیع، انتفاع، استعمال و ابقائش، حرام است.
لیکن شیخ انصاری رحمه الله به کاشف الغطاء رحمه الله اینگونه اشکال میکند که اگر مقصود از «قصد مادّه»، جایی باشد که مادّه به دلیل نفیس و با ارزش بودن، انگیزۀ معامله بوده، ولی معامله در مقابل مجموع قرار گرفته است، در این صورت استظهار کاشف الغطاء رحمه الله ازاخبار و اجماع، خوب است و معامله صحیح نیست؛ امّا اگر مقصود، جایی باشد که فقط مادّه، مورد بیع است (مانند اینکه دربارۀ بتی که از جنس چوب است، بگوید: «بعتک خشب هذا الصنم») حکم به بطلان مشکل است و ادلّۀ تحریم، چنین موردی را شامل نمیشود؛ زیرا در اینجا مبیع «خشب» است نه بت و صلیب، و فرض هم بر این است که خود این مادّه مالیّت دارد. چنانکه نظر فقها در مورد غصب بت یا
1) (1) . شرح شیخ جعفر: ص 22.
صلیب و اتلاف آن، این است که غاصب، ضامن مادّۀ آن است و ضمان در جایی است که چیزی مالیّت داشته باشد.(1)
برخی بر این باورند که ضمان، در جایی است که اتلاف به صورت تدریجی باشد؛ یعنی غاصبِ صلیب فقط در صورتی ضامن است که ابتدا هیئت آن و سپس به تدریج مادّۀ آن را از بین ببرد؛ امّا اگر صلیب را یک باره از بین ببرد، کسی قائل به ضمان نیست. شیخ انصاری رحمه الله این حرف را صحیح نمیداند و بر این باور است که اگر مادّه دارای قیمت باشد، چه غاصب یک باره آن را از بین ببرد و چه تدریجاً، نسبت به مادّه ضامن است.(2)
البتّه برخی احتمال دادهاند که ضمان مادّه، در جایی مطرح است که امکان اتلاف هیئت با حفظ مادّه باشد؛ یعنی اگر شخصی هم مادّه و هم هیئت را از بین ببرد، در حالی که میتوانست با حفظ مادّه، فقط هیئت را اتلاف کند، در این صورت ضامن است؛ امّا در جایی که حفظ مادّه ممکن نیست و اتلاف هیئت مستلزم اتلاف مادّه است، ضمان در کار نیست؛ زیرا اتلاف این شیء شرعاً واجب است.(3)
محقّق خوئی قدس سره دربارۀ این ضمان، این احتمال را مطرح و نقد کرده است که شاید شارع در اینجا، هم اتلاف مال را واجب کرده و هم برای آن مال ضمان قرار داده باشد. در برخی موارد، هم اتلاف وجود دارد و هم ضمان؛ مثلاً شارع در مورد انسانی که در شرایط قحطی از گرسنگی بیم جان دارد، اجازه داده است که مال غیر را بخورد، امّا حکم به ضمان نیز کرده است. در بحث فعلی نیز اگر شارع اجازه داده که صلیب یا بت را اتلاف کنید، منافات ندارد که ضامن این مال هم باشد.(4)
سپس خود ایشان در پاسخ به این احتمال میفرماید: فرق روشنی میان این دو بحث وجود دارد؛ زیرا در مورد قحطی، مسئلۀ اضطرار و ضرورت است و در ضرورتها باید به مقدار ضرورت بسنده کرد. در اینجا اضطرار، حکم تکلیفی
اجازه را بر میدارد، ولی حکم وضعی را بر نمیدارد و ضمان در جای خود ثابت است؛ امّا در بحث فعلی، شارع امر به اتلاف میکند و فرض هم این است که این اتلاف ممکن نیست، مگر با اتلاف مادّه. پس در این صورت، شارع اجازۀ اتلاف داده و اگر مادّه اتلاف شد، ضمانی در کار نیست.
دیدگاه علّامه رحمه الله این است که اگر صلیب یا بتِ شکسته، دارای ارزش و مالیّت باشد، مادّۀ آن دارای مالیّت است و بایع به اعتبار همین شکسته، میتواند آن بفروشد. این معامله علی الأقوی صحیح است، امّا با دو شرط: نخست اینکه مشتری بعداً آن را بشکند، دوم اینکه دیانت مشتری مورد وثوق باشد.(1)
پس از ایشان، محقّق سبزواری (صاحب کفایه)،(2)صاحب حدائق(3)و صاحب ریاض قدس سرهم(4)نیز همین فتوا را دادهاند، حتّی صاحب حدائق رحمه الله با عبارت «لا ریب»، حکم به صحّت را بیان کرده است.(5)
1) (1) . مقرّر: شیخ انصاری در استناد این عبارت به علاّمه حلّی میگوید: «وفی محکیّ التذکرة»، یعنی آنگونه که از تذکرة حکایت کردهاند...؛ این عبارت ایشان از آن روست که متن فوق در کتاب تذکرة موجود نیست. آنچه در تذکرة آمده این است: «ما أسقط الشارع منفعته لا نفع له فیحرم بیعه کآلات الملاهی مثل العود و الزمر و هیاکل العبادة المبتدعة کالصلیب و الصنم و آلات القمار کالنرد والشطرنج إن کان رضاضها لا یعدّ مالا، وبه قال الشافعی. وإن عدّ مالا فالأقوی عندی الجواز مع زوال الصفة المحرّمة» (تذکرة الفقهاء: ج 10 ص 36).احتمالاً مقصود شیخ انصاری از «وفی محکی التذکرة»، سخن صاحب مفتاح الکرامة است که متن فوق را به کتاب تذکرة، مستند کرده است (ر. ک: مفتاح الکرامة: ج 4 ص 32). البتّه این احتمال نیز وجود دارد که شیخ انصاری به عبارت کفایة الأحکام اشاره داشته باشد که در آن آمده: «ولو کان لمکسورها قیمة، و باعها صحیحة لتکسر و کان المشتری ممّن یوثق بدیانته، فالأقوی جوازه. وقوّی فی التذکرة الجواز مع زوال الصفة» (کفایة الاحکام: ج 1 ص 425). زیرا شیخ انصاری این عبارت را نیز دیده و پس از نقل سخن علاّمه میگوید: «واختار ذلک صاحب الکفایة» (کتاب المکاسب: ج 1 ص 61).
2) (2) . ر. ک: کفایة الاحکام: ج 1 ص 425.
3) (3) . ر. ک: حدائق الناضرة: ج 18 ص 201.
4) (4) . ر. ک: ریاض المسائل: ج 1 ص 499.
5) (5) . مقرّر: ظاهر عبارت شیخ انصاری این است که نفی ریب در کلام صاحب ریاض آمده است، لیکن آن کسی که از این مطلب نفی ریب کرده، صاحب حدائق است، نه صاحب ریاض.
در عبارت علّامه قدس سره احتمالاتی وجود دارد؛(1)امّا ظاهرش این است که مقصود از بیع هیاکل عبادت، چه فروش صنم باشد و و چه مادّۀ آن، باید آن دو شرط قید شود.
شیخ انصاری رحمه الله اشکال میکند که چرا علاّمه رحمه الله قید وثوق به دیانت را آورده است؟ اگر وجه تقیید این است که مساعدۀ بر حرام نشود، دو اشکال مطرح است:
نخست اینکه: اعانت بر اثم، فقط یک حکم تکلیفی است و مستلزم حکم وضعی (بطلان) نیست. اگر معاملهای معاونت بر اثم باشد، به لحاظ حکم وضعی، معامله صحیح است؛ امّا همین معامله به لحاظ حکم تکلیفی حرام است.
دوم اینکه: اصلاً وجهی برای این تقیید نیست؛ زیرا بایع میتواند صلیب را به اعتبار مادّه بفروشد و پس از فروش و پیش از تحویل به مشتری، خودش آن را بشکند؛ چراکه از یک سو معامله بر مادّه صورت گرفته است و از سوی دیگر، این هیئت از نظر شرع مالیّت ندارد. بنا بر این، قید «ممّن یوثق به دیانته» وجهی ندارد.(2)
همچنین به نظر میرسد که اشکال دیگری نیز بر سخن علّامۀ حلّی رحمه الله وارد است و آن اینکه مطابق شرط ایشان، اگر بت یا صلیبِ شکسته مالیّت و قیمت داشته باشد، امّا در معامله، شرط شکستن نشود و یا اینکه وثوق به دیانت نباشد، این معامله باطل است. بنا بر این، علّامه رحمه الله این دو شرط را شرط مقوّم صحّت معامله قرار داده است، به این بیان که شرط ایشان از قبیل شروطی نیست که تخلّف از آن موجب خیار شرط باشد؛ بلکه این دو شرط، شرط صحّت بیعاند و اگر در معامله مطرح نشوند، یا شرط بشوند ولی به آنها عمل نشود، معامله باطل است.
اینک این سؤال مطرح است که در مورد صحّت معامله، ایشان چه استنادی برای این دو شرط دارد؟ اگر ثمن در مقابل مجموع هیئت و مادّه است، یا این بیع به دو بیع هیئت و مادّه، انحلال پیدا میکند و یا منحلّ به دو بیع نمیشود. اگر انحلال نباشد و مجموع هیئت و مادّه، مورد معامله باشد، این بیع از مصادیق بیع صلیب و بیع صنم
است و مشمول روایات ناهیه میگردد، خواه در این بیع، شرط کسر بشود یا نشود و اعمّ از اینکه وثوق به دیانت مشتری باشد یا نباشد. و اگر ثمن فقط در مقابل مادّه واقع میشود، دیگر نیازی به چنین شرطی نیست؛ زیرا این معامله، معاملۀ چوب یا طلا و مانند آن است و از بحث بیع بت و صلیب خارج است. بنا بر این، چنین شرطی وجهی ندارد.
اگر بگویید شرط کسر به خاطر از بین بردن هیئتی است که مبغوض شارع است، میگوییم اگرچه قلع مادّۀ فساد واجب است، امّا این مطلب خارج از بحث بیع است.
بله، در مورد قلع مادّۀ فساد، حتّی اگر از بین بردن هیئت، مستلزم نابود شدن مادّه باشد، باید آن را از بین ببریم، خواه آن مادّه مال ما باشد و خواه مال دیگری؛ امّا این مطلب ربطی به معامله ندارد. از بین بردن مادّۀ فساد واجب است، لیکن بیعی که صورت میگیرد یا مقابل مجموع است و باطل، یا مقابل مادّه است و صحیح. این که انسان شرط کند که «بشکنید» و «وثوق به دیانت» داشته باشد، ربطی به صحّت معامله ندارد.
محقّق ایروانی قدس سره بر این باور است که اگر یک شیء فقط منفعت حرام داشته باشد، معاملهاش باطل و حرام است؛ امّا اگر یک شیء، هم منفعت حرام دارد و هم منفعت حلال، در این صورت یا منفعت حلال و حرام، هر دو بر هیئت مترتّباند - مثل اینکه بگوییم این هیئت بت، یک منفعت حرام دارد که عبادت است و یک منفعت حلال دارد که مثلاً برای تزیین استفاده شود -، و یا منفعت حرام برای هیئت است و منفعت حلال برای مادّه. در هر صورت معامله صحیح است؛ زیرا اگر چیزی دارای منفعت حلال باشد، بیعش صحیح است(1)و حتّی قصد منفعت حلال هم لازم نیست؛ یعنی اگر بت دارای منفعت حلال بود، میتوان آن را فروخت، حتّی بدون اینکه قصد منفعت حلال صورت بگیرد.(2)
بنا بر این، محقّق ایروانی قدس سره دو فرض را مطرح میکند: نخست اینکه هیئت دارای منفعت حلال و حرام باشد، دوم اینکه هیئت دارای منفعت حرام و مادّه دارای منفعت حلال باشد. ایشان در هر دو فرض، معامله را صحیح میداند. امّا به نظر میرسد که در فرض دوم، حق با محقّق نائینی است؛ یعنی اگر هیئت دارای منفعت حلال باشد، معامله صحیح است؛ زیرا همان گونه که در بند نخست این گفتار گفته شد، روایات ناهیه فقط شامل صورت علم به استفادۀ حرام میشوند و صورت احتمال و گمان را شامل نمیگردند و از سوی دیگر، در فرض وجود منفعت حلال برای هیئت، علم به استفادۀ حرام نداریم و احتمال استفادۀ حلال هم وجود دارد. این صورت به روایت تحف العقول ملحق است که در بحث نجاسات گذشت و به موجب آن برای صحّت معامله، مجرّد وجود منفعت حلال نادر، کافی است.
امّا در فرض دومِ محقّق ایروانی قدس سره (هیئت فقط منفعت حرام دارد و منفعت حلال متوجّه مادّه است)، تا هنگامی که این هیئت برقرار است، شارع از این مجموعه سلب مالیّت کرده است و روایات، ظهور روشنی دارند در این که نسبت به این هیاکل، نباید نقل و انتقالی واقع شود، حتّی اگر دارای منفعت حلال هم باشند.
دیدگاه امام خمینی قدس سره کاملاً در مقابل دیدگاه علاّمه رحمه الله است، به این بیان که اگر فروشنده، بت را به اعتبار مالیّت مادّهاش بفروشد، حتّی اگر بداند که خریدار میخواهد با آن عبادت کند، معامله صحیح است؛ بلکه حتّی اگر مشتری بگوید من میخرم به شرطی که بعداً نشکنم، معامله صحیح است.
ایشان حدود شش صورت در مسئله مطرح کردهاند:
صورت نخست: اگر مادّۀ صلیب یا بت اصلاً دارای قیمت نباشد، مثلاً از گِل ساخته شده باشد، در اینجا چون نه هیئت آن مالیّت دارد و نه مادّهاش، معامله باطل است.
صورت دوم: اگر مادّهای مالیّت دارد، امّا مالیّت مادّه به اعتبار این است که در قالب
این هیئت باشد و اگر از این هیئت خارج شود، دیگر مادّۀ آن نیز مالیّت ندارد، چون فرض ما این است که هیئت از نظر شارع مالیّت ندارد، اینجا هم به همان قسم نخست ملحق میشود که مادّه مالیّت ندارد و بیعش باطل است.
صورت سوم: اگر مادّه مالیّت دارد و مالیّتش هم مالیّت استقلالی است، امّا امکان محو هیئت وجود ندارد مگر از راه امحای مادّه، اینجا نیز معاملۀ مادّه صحیح نیست؛ زیرا مالیّتی در اینجا وجود ندارد.
صورت چهارم: اگر مادّه مالیّت دارد، امّا محو هیئت آن حتّی از راه امحای مادّه هم ممکن نیست، چنین شیئی را باید از باب حذف مادّۀ فساد یا غرق کرد و یا دفن نمود و معاملۀ آن باطل است.
صورت پنجم: اگر قیمت مادّه، مستهلک در قیمت هیئت باشد - یعنی اگر هیئت از بین برود قیمت مادّه هم از بین میرود -، در این صورت اگر بخواهیم به اعتبار مادّه معامله کنیم، معامله سفهی و باطل است.
صورت ششم: - که فرض محلّ بحث است - اگر مادّه مالیّت دارد و مالیّتش هم مستقل از هیئت است و امکان محو هیئت نیز وجود دارد، در اینجا به نظر امام خمینی قدس سره اقوی این است که بنا به مقتضای قاعده، بیع به لحاظ مالیّت مادّه صحیح است، حتّی اگر مشتری بت پرست باشد و بقای هیئت و «عدم الکسر» را شرط کند.
بله، اگر مشتری «عدم الکسر» را شرط کند، این شرط فاسد است ولی مفسد نیست.(1)
سخن امام قدس سره ناظر به این معناست که روایات ناهیه بر حرمت و بطلان خرید و فروش بت دلالت دارند؛ یعنی بیعی که مبیعش بت باشد و پول در مقابل بت قرار گیرد، حرام و باطل است؛ امّا در اینجا فروشنده، بت نفروخته است بلکه مادّۀ آن را فروخته است.
پس بطلان این بیع هیچ وجهی ندارد.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 169-171.
4-1. اشکال اشاعۀ فساد و پاسخ امام خمینی
امام خمینی قدس سره اشکالی را در مورد نظر خودشان مطرح کردهاند و آن اینکه: اگرچه فروشنده در اینجا مادّه را میفروشد، ولی به هر حال آنچه تحویل مشتری میدهد بت است و این موجب اشاعۀ فساد است و ما میدانیم که شارع چنین معاملهای را اجازه نمیدهد.(1)
توضیح اینکه: حکم به جواز چنین بیعی، مستلزم این است که بیع آلات قمار و آلات لهو و لعب نیز به اعتبار مادّهاش صحیح باشد، در حالی که چنین حکمی موجب اشاعۀ فساد است و مذاق شارع این است که معاملاتی که موجب اشاعۀ فسادند را امضا نفرماید.
ایشان پاسخ میدهند که ما قبول داریم مذاق شارع این است که چنین شرطی باطل است و نباید بت را با این هیئت تسلیم مشتری کند، امّا این مسئله مستلزم بطلان معامله نیست.(2)
توضیح اینکه: اگر فروشنده، مادّۀ بت را در شکل یک بت بفروشد و «عدم الکسر» را هم شرط کند، قبول داریم که امحای آن واجب و تسلیمش به مشتری حرام است و شرطی که کرده شرط فاسد است، امّا چه وجهی برای بطلان معامله وجود دارد؟
در واقع، بر خلاف سایر معاملات که به محض واقع شدن بیع، تحویل ثمن به بایع و تحویل مثمن به مشتری واجب است، در اینجا معامله صحیح است، امّا تسلیم مبیع به این شکل به مشتری حرام است؛ بلکه باید آن را پیش از تحویل به مشتری بشکند.
بنا بر این، فتوای امام خمینی قدس سره این است که نه تنها آن دو شرطی که علاّمه رحمه الله مطرح کرده، لازم نیست؛ بلکه طبق قاعده، معامله صحیح است.
4-2. بررسی دیدگاه امام خمینی
دو اشکال در مورد نظر ایشان به نظر میرسد:
اشکال نخست: اگرچه بر حسب دقّت عقلی، مسئلۀ بیع جدا از تحویل مبیع است؛ امّا به لحاظ عرف وقتی که بت به لحاظ مالیّت مادّهاش فروخته میشود، خودِ فروختن
نوعی تحویل به مشتری شمرده میشود و اشاعۀ فساد است.
به بیان دیگر، اگر بعد از معامله، طبق نظر ایشان شکستن بت بر خودِ بایع واجب و تسلیمش حرام است، ایشان باید به این حکم در مورد فروش بت به لحاظ مجموع هم ملتزم باشند؛ یعنی باید از نظر ایشان فروش مجموع مادّه و هیئت بت نیز صحیح، امّا تحویلش به مشتری مادامی که آن را نشکسته، حرام باشد. اگر حرمت تسلیم مبیع، مشکل را حل میکند، نباید بین جایی که «مادّه»، مبیع است و جایی که «مجموع»، مبیع است، فرق گذاشت.
اشکال دوم: روایات - همان گونه که کاشفالغطاء رحمه الله فرمود (1)- دلالت دارند بر اینکه شارع از انتقال چیزی که چنین هیئتی دارد، نهی کرده است و اطلاق روایات، شامل فروش بت به لحاظ مادّه نیز میشود، حتّی اگر مادّه با قطع نظر از هیئت، مالیّت داشته باشد.
چنانکه بیان شد، دیدگاه کاشفالغطاء رحمه الله این بود که چه هیئت را بفروشد و چه مادّه را و چه مجموع را، در هر صورت بیع حرام و باطل است. شیخ انصاری رحمه الله پاسخ داد که استفادۀ حرمت و بطلان بیع به لحاظ مادّه، از روایات و اجماع مشکل است.
علاّمه حلّی قدس سره بیع مادّه را با دو شرط اجازه داده است: یکی شکستن آن و دوم وثاقت به دیانت مشتری. با این دو شرط، خواه فقط مادّۀ بت مقصود باشد و خواه مجموع آن، بیع صحیح است.
دیدگاه محقّق ایروانی قدس سره این بود که اگر مادّه دارای قیمت و ارزش باشد، با توجّه به منفعت حلال میتوان آن را حتّی به عنوان «بیع الصنم» فروخت و معامله را روی مجموع مادّه و هیئت قرار داد.
دیدگاه امام خمینی قدس سره نیز این بود که بیع به لحاظ مادّه، صحیح است و نیازی به
1) (1) . شرح شیخ جعفر: ص 22.
شرط شکستن نیست، هرچند که تحویل آن به مشتری در ضمن هیئت بت حرام است. بسیاری از فقهای دیگر نیز همین نظر را دارند.
لیکن به نظر میرسد که از میان این اقوال، دیدگاه کاشفالغطاء رحمه الله به صواب نزدیکتر است و همان گونه که ایشان فرمود، مقصود شارع این است که اصلاً چیزی که دارای هیئت بت یا صلیب است مورد نقل و انتقال واقع نشود.
به نظر میرسد که اطلاق روایات ناهیه، شامل فروش بت و صلیب به لحاظ مادّه هم میشود؛ زیرا این مادّه در حال حاضر، مصوَّر به صورت و هیئتی است که مبغوض شارع است و او بیعش را اجازه نداده است. همچنین در صحیحۀ عمر بن اذینه، امام علیه السلام دربارۀ اینکه کسی چوب را بفروشد تا دیگری از آن صلیب درست کند، فرمودند که این کار، جایز نیست.(1)شاید بتوان اینگونه نتیجه گرفت که وقتی امام علیه السلام فروش خودِ چوب را اجازه ندادهاند، بیع چوبی را که بالفعل هیئت بت دارد، به طریق اولی اجازه نمیدهد، مگر اینکه مقصود از این انتقال، شکستن و اتلاف آن باشد که در این صورت مانعی ندارد؛ امّا در صورتی که چنین قصدی درکار نباشد، حتّی اگر قصد از بیع آن فقط مادّه باشد نیز این بیع را جایز نمیدانیم؛ زیرا هرچند در ابتدا گفتیم بعید نیست که دلایل تحریم شامل این مورد نشود، امّا با توجّه به اینکه بالأخره این مادّه در ضمن هیئت بت و صلیب است و با این هیئت به دیگری منتقل میشود، بعید است که این بیع جایز باشد.
اجازۀ بیع بت یا صلیب، مستلزم این است که آن بت یا صلیب دست کم در زمان معامله بر هیئت خود باقی باشد و حال آنکه با توجّه به وجوب قلع مادّۀ فساد، روشن است که شارع به این مسئله رضایت ندارد.
برخی از فقها برای حرمت بیع هیاکل عبادت، به مسئلۀ بیع جاریۀ مغنّیه (کنیز آوازخوان) استدلال کردهاند، به این بیان که «غناء» در جاریۀ مغنّیه یکی از
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 176؛ کافی: ج 5 ص 226.
اوصاف حرام اوست و هیچ کس در آنجا معاملۀ کنیز را به اعتبار مالیّت خود او - که کارهای دیگر را انجام میدهد -، جایز نمیداند. مسئلۀ بیع بت و صلیب نیز همین حکم را دارد.
در اینجا سخن دربارۀ خرید و فروش هیاکل عبادت به پایان رسید.
شیخ اعظم قدس سره دربارۀ خرید و فروش آلات قمار مینویسد:
ومنها آلات القمار بأنواعه بلا خلاف ظاهراً ویدلّ علیه جمیع ما تقدّم فی هیاکل العبادة ویقوی هنا أیضاً جواز بیع المادّة قبل تغییر الهیئة وفی المسالک إنّه لو کان لمکسورها قیمة وباعها صحیحة لیکسر وکان المشتری ممّن یوثق بدیانته ففی جواز بیعها وجهان وقوّی فی التذکرة الجواز مع زوال الصفة وهو حسن والأکثر أطلقوا المنع انتهی؛(1)یکی از موارد حرمت بیع به خاطر حرمت کاری که از آن قصد میشود، بیع آلات قمار است. در این مسئله، اختلافی وجود ندارد و همۀ ادلّۀ پیشین که دربارۀ هیاکل عبادت گذشت، بر آن دلالت میکنند. البتّه در اینجا نیز اقوی آن است که بیع مادّه، قبل از تغییر هیئت جایز است. در مسالک آمده است: «اگر شکستۀ آلات قمار، قیمت داشته باشد و بایع آنها را بفروشد تا مشتری آنها را بشکند و مشتری هم از نظر دین، مورد اعتماد باشد، در جواز بیع دو وجه وجود دارد. شهید نیز در تذکره، جواز را در صورت زوال صفت، تقویت میکند که سخن خوبی است؛ ولی بیشتر فقها به صورت مطلق، از این بیع نهی کردهاند.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 61 و 62.
نوع دوم از مکاسب محرّمه «ما یحرم لتحریم ما یقصد به» است که مصداق نخست آن، هیاکل عبادت بود.
یکی دیگر از این موارد که بیع آن حرام است، آلات قمار است. شیخ اعظم در کتاب المکاسب میفرماید: خرید و فروش هر چیزی که آلت قمار باشد، حرمت تکلیفی و وضعی دارد. ایشان بر این باور است که تمام دلایلی که در بطلان و حرمت معاملۀ هیاکل عبادت مطرح بود، در اینجا نیز جریان دارد. شیخ انصاری رحمه الله در مورد آلات قمار نیز همانند هیاکل عبادت، قائل به جواز است و میفرماید: «و یقوی هنا أیضاً جواز بیع المادّة قبل تغییر الهیئة».(1)
ایشان سپس در تعریف قمار میگوید:
ثمّ إنّ المراد بالقمار مطلق المراهنة بعوض، فکلّ ما أعدّ لها بحیث لا یقصد منه علی ما فیه من الخصوصیّات غیرها، حرمت المعاوضة علیه؛(2)مراد از قمار هر مسابقهای است که در آن عوضی در کار باشد. پس هر چیزی که برای آن فراهم شده باشد، به گونهای که با توجّه به خصوصیّات آن، چیز دیگری از آن قصد نشده باشد، معاوضۀ بر آن حرام است.
شیخ اعظم رحمه الله با این تعریف، معنای بسیار وسیعی را مطرح کرده است که بر اساس آن، قمار لزوماً چیزی نیست که در آن از آلات قمار استفاده شود.
دربارۀ قمار، دو بحث در مکاسب محرّمه مطرح شده است: یکی مسئلۀ خرید و فروش آلات قِمار است که آیا جایز است یا نه؟ و دیگری خود قمار به عنوان یکی از انواع محرّمات است که در آن، دربارۀ این بحث میشود که قمار چیست و چرا حرام است و چه بازیهایی عنوان قمار دارد. شیخ انصاری رحمه الله آن را در نوع چهارم مطرح میکند.
بنا بر این، موضوع این فصل، حکم خرید و فروش آلات قمار است و بحث دربارۀ این است که از نظر فقهی، خرید و فروش آلت قمار (مانند: نرد و شطرنج که در روایات، تعابیر بسیار شدید و غلیظی دربارهاش وارد شده است)، حرمت تکلیفی و وضعی دارد یا نه؟
شیخ انصاری رحمه الله بحث دربارۀ چیستی آلت قمار را در آخر مطالب این بخش مطرح کرده است؛ لیکن به نظر میرسد که ابتدا بهتر است تعریف قمار مشخّص و سپس باقی مطالب، دنبال شود.
دو احتمال در اینجا مطرح است:
هر گونه مراهنه به عوض، حتّی اگر بهوسیلۀ آلات مخصوص قمار نباشد، حرام است.
مراهنه به عوض، در صورتیکه با آلات مخصوص قمار انجام شود، حرام است.
در گفتار بعد خواهیم دید که یکی از دلایل این بحث، روایتی است که میفرماید:
«کلّ ما قومِر به فهو مَیسر؛ هر چیزی که با آن قمار انجام شود، میسر است». در این صورت اگر مطابق ظاهر این روایت، هر چیزی که مورد قمار قرار میگیرد «میسر» باشد، تجارتی مانند «گلدکوئست» که در عصر ما شایع شده و اثرات زیانباری را ایجاد کرده، از مصادیق قمار خواهد بود. لیکن اگر بگوییم در قمار، آلت مخصوص قمار دخالت دارد، در این صورت «گلدکوئست» صدق قمار نمیکند، هرچند گرفتن پولی که از ردیف دهم در حساب ردیف نخست میآید، از مصادیق «أکل مال به باطل» و حرام است.
دیدگاه شیخ رحمه الله در آخرین مطلبی که در بحث خرید و فروش آلات قمار دارد، این است که مراد از قِمار، مطلق مراهنه به عوض است:
ثّم إنّ المراد بالقمار مطلق المراهنة بعوضٍ، فکلّ ما أعدّ لها بحیث لا یقصد منه
علی ما فیه من الخصوصیات غیرَها حرّمت المعاوضة علیه. وأمّا المراهنة بغیر عوض فیجی أنه لیس بقمارٍ علی الظّاهر.(1)
یعنی هر چیزی که آماده شود برای قمار، معاوضه بر آن حرام است. امّا مراهنه در مواردی که آلت قمار نباشد و برای قمار هم فراهم نشده باشد و عوضی هم در کار نباشد، قمار نیست، هرچند که ممکن است حرمت آن از طریق دیگری مثل «أکل مال به باطل» ثابت باشد.
مهمترین دلیل این مسئله، روایاتی است که دربارۀ قمار وارد شده است. همچنین در این مسئله، هم اجماع منقول به نحو استفاضه(2)موجود است و هم اجماع محصّل.
از آنجا که مطابق معمول مباحث، در ابتدا اقوال علما بررسی میشود، مناسب است که بحث اجماع نیز در همینجا مطرح گردد و سپس به بررسی روایات بپردازیم.
وعمل الأصنام والصلبان والتماثیل المجسّمة والشطرنج والنرد وما أشبه ذلک حرامٌ وبیعه وابتیاعه حرام؛(3)ساختن و خرید و فروش بت، صلیب، مجسّمه، شطرنج، نرد و شبیه اینها حرام است.
وعمل الملاهی والتجارة فیها وعمل الأصنام والصلبان [...] والتّماثیل المجسّمة
والشطرنج والنرد وما أشبه ذلک من آلات اللعب والقمار وبیعه وابتیاعه [...] حرامٌ؛(1)ساختن وسیله لهو و تجارت با آن حرام است. همچنین ساختن و خرید و فروش بت و صلیب و شطرنج و نرد و مانند آن از آلات قمار، حرام است.
وعمل الأصنام والصلبان والتماثیل المجمسّة والصور والشطرنج وسائر انواع القمار حتّی لعب الصبیان بالجوز فالتجارة فیها والتصرّف والتکسّب بها حرامٌ محظور؛(2)ساختن بت و صلیب و مجسّمه و صورت و شطرنج و سایر انواع قمار و حتّی بازی کودکان با گردو، حرام است. پس تجارت و تصرّف و تکسّب با آنها نیز حرام و ممنوع است.
ما یحرم لتحریم ما قصد به کآلات اللهو وآلات القمار کالنرد والشطرنج وما یفضی إلی المساعد علی محرّم کبیع السلاح لأعداء الدین؛(3)چیزهایی که حرمت آنها به خاطر حرمت آن کار قصد شده از آنهاست - مانند آلات لهو و آلات قمار همچون نرد و شطرنج - و آنچه به کار حرام کمک میکند - مانند فروختن سلاح به دشمنان دین - بیعشان حرام است.
چنانکه مشاهده میشود، علمای قدیم همگی حکم به حرمت دادهاند. از این رو متأخّران در این مسئله، قائل به اجماع مستفیض و اجماع محقّق هستند.
صاحب جواهر رحمه الله پس از بیان حکم میفرماید: «بلا خلافٍ أجده بل الإجماع بقسمیه علیه والنصوص؛(4)هیچ اختلافی در حرمت آن نیست و دلیل آن، هم اجماع منقول است و هم اجماع محصّل و هم روایات».
صاحب ریاض رحمه الله میفرماید: «بإجماعنا المستفیض النّقل».(1)
محقّق نراقی قدس سره نیز گفته است: «و نقل الإجماع کما قیل به مستفیضٌ، بل هو إجماعٌ محقّق».(2)
نخستین روایت، حدیثی است از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به نقل از امام باقر علیه السلام که در تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی در ذیل آیۀ«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ»3 آمده است:
أمّا الخمر فکلّ مسکر من الشراب إلی أن قال: وأمّا المیسر فالنرد والشطرنج وکلّ قمار میسر وأمّا الأنصاب فالأوثان التی کانت تعبّدها المشرکون وأمّا الأزلام فالأقداح التی کانت تستقسم بها المشرکون من العرب فی الجاهلیة. کلّ هذا بیعه وشراؤه والإنتفاع بشیء من هذا حرام من اللّه محرّم وهو رجس من عمل الشیطان وقرن اللّه الخمر والمیسر مع الأوثان؛(3)امّا خمر هر نوشیدنی مسکر است - تا آنکه فرمود: - میسر همان نرد، شطرنج و هر قماری را میگویند. همچنین انصاب، بتهایی هستند که مشرکان آنها را عبادت میکردند. ازلام نیز تیرهایی هستند که مشرکان عرب در زمان جاهلیت با آن استقسام میکردند. خرید و فروش همۀ اینها و انتفاع از آنها از سوی خداوند حرام شده است و رجسی از عمل شیطان به شمار میرود. و خداوند خمر و میسر را در کنار بتها قرار داده است.
دو اشکال در سند این روایت وجود دارد: نخست اینکه ابی الجارود همان زیاد بن منذر است که رجالیان او را تضعیف کردهاند. البتّه از آنجا که نام ایشان در
اسناد کامل الزیارات آمده است، بر مبنای کسانی که اسناد کامل الزیارات را از باب توثیق عام میپذیرند، این اشکال وارد نیست. اشکال دوم هم این است که در این روایت، واسطهها بین علی بن ابراهیم قمی و أبی جارود، محذوف و برای ما مجهول است.
امّا از نظر دلالت نیز این روایت در تفسیر آیه، پس از تعریف خمر، «میسر» را اینگونه معرّفی میکند که:
«وأمّا المیسر فالنرد والشطرنج، وکلّ قمارٍ میسر؛ نرد و شطرنج و هر گونه قماری میسر است». سپس بعد از تعریف انصاب، دربارۀ «أزلام» میفرماید:
«وأمّا الأزلام فالأقداح التی کانت تستقسم بها». استقسام به ازلام نیز نوعی قمار بوده که در جاهلیت رواج داشته است؛ به این صورت که چوبهایی را میگرفتند و روی بعضی از این چوبها مینوشتند: «أمرنی ربّی»، روی چوب دیگر مینوشتند: «نهانی ربّی»، و بر دیگری مینوشتند: «غَفَل»، یعنی پنهان. آنگاه برای سفر یا امور دیگر به همین چوبها تفأّل میزدند و برای کارشان نتیجه میگرفتند.(1)
در ادامۀ روایت آمده که:
«کلّ هذا بیعه وشرائه والإنتفاع بشیءٍ من هذا حرامٌ من اللّه؛ فروش و خرید و استفاده از همۀ اینها حرام است».
یادآوری میشود که بر خلاف نظر برخی از بزرگان که حرمت در امور معاملی را ظاهر در حرمت وضعی میدانند، دیدگاه ما این است که این حرمت، ظهور در حرمت تکلیفی دارد و حرمت وضعی هم به ملازمۀ عرفی از همین حرمت تکلیفی، استفاده میشود.
بنا بر این، سند روایت مخدوش، امّا دلالتش کامل است.
حدیث دوم صحیحۀ ابوبصیر از امام صادق علیه السلام است، که این صحیحه را ابن ادریس رحمه الله در باب مستطرفات کتاب سرائر از جامع بزنطی نقل میکند.
1) (1) . مقرّر: واژهشناسان، «استقسام» را در لغت به معنای تمایل به انجام یکی از دو کار (یا یکی از دو چیز)، طلب تعیین سهم خود از سهام دیگران، و همچنین کوشش و جستجو برای دانستن مقدار سهم خود از سهام دیگران دانستهاند (ر. ک: تهذیب اللغة: ج 8 ص 319؛ لسان العرب: ج 12 ص 479؛ الصحاح: ج 5 ص 2012) برای اطّلاع بیشتر در این باره، ر. ک: سایت ویکی فقه، مدخل «استقسام ازلام».
قال بیع الشطرنج حرام وأکل ثمنه سحت واتّخاذها کفرٌ واللعب بها شرکٌ والسلام علی اللاهی بها معصیةٌ وکبیرةٌ موبقةٌ؛(1)امام صادق علیه السلام فرمود: خرید و فروش شطرنج حرام است و پولی که از این راه به دست میآید سُحت است و گرفتن شطرنج [نه برای اینکه با آن قمار انجام دهد، بلکه مجرّد دست زدن به آن] کفر است. سلام کردن به کسی که با شطرنج بازی میکند معصیت است و حتّی بالاتر از گناهان کبیره است.(2)
اگرچه دربارۀ واسطههای بین ابن ادریس رحمه الله و جامع بزنطی، بحثهایی میان رجالیان هست؛ امّا فقها این روایت را صحیحه دانستهاند.(3)دلالت روایت نیز کامل است.(4)
1) (1) . السرائر: ج 3 ص 577.
2) (2) . تعابیر بسیار شدیدی دربارۀ شطرنج آمده است. بسیاری از فقها با استناد به اطلاق این روایت و روایات مشابه، نتیجه گرفتهاند که شطرنج مطلقاً یکی از محرّمات است، خواه آلت قمار باشد یا نباشد، خواه در هنگام بازی با شطرنج، رهن و عوضی در بین باشد یا نباشد. لیکن امام خمینی و برخی دیگر از بزرگان، مانند والد بزرگوار - دام ظلّه العالی - این نظریه را قبول ندارند و بر این باورند که به قرینۀ برخی روایات دیگر، شطرنج به خودی خود حرام نیست، بلکه به عنوان آلت قمار حرام است. بنا بر این، اگر زمانی از آلت قمار بودن خارج شود، دیگر حرام نیست. پس از این طرح بحث مختصر، یادآوری میشود که بحث در اینجا در مورد حکم قمار نیست؛ بلکه دربارۀ خرید و فروش آلات قمار است و ان شاء اللّه بحث دربارۀ حکم فقهی شطرنج در «النوع الرابع» مطرح خواهد شد.
3) (3) . دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 2 ص 189.
4) (4) . مقرّر: مرحوم آقا بزرگ تهرانی میگوید: «احمد بن محمّد ابینصر بزنطی، کتابی دارد به اسم جامع بزنطی و شیخ طوسی و نجاشی از اساتید و مشایخ خودشان انتساب این کتاب را به بزنطی نقل کردهاند» (الذریعة: ج 5 ص 27 و 43). چنانکه شاگردان محقّق خوئی نقل کردهاند، ایشان بر این باور بوده که ما طریقی به جامع بزنطی نداریم و حتّی طریق ابن ادریس به جامع بزنطی نیز مجهول است (ر. ک: سیّد أحمد مددی، دروس خارج فقه سال 88-87، جلسه 68 و شبیری، دروس رجال، جلسه 33). چنانکه مرحوم آیة اللّه تبریزی نیز نوشته است: «و إسناد ابن إدریس إلی جامع البزنطی غیر معروف لنا» (ارشاد الطالب: ج 1 ص 147). لیکن آیتاللّه شبیری در این باره اینگونه میگوید: «جامع بزنطی از کتب معروف بوده است و علاّمه و محقّق در کتب خود به روایات جامع استناد میکنند. هرچند این کتاب به دست ما نیامده است، ولی به دست ابن ادریس رسیده است و از عبارات سرائر استفاده میشود که به نظر او این کتاب به بزنطی منسوب بوده است. کتاب بزنطی قبل از کافی از کتب مرجع شیعه بوده است. صاحب سرائر نیز به عبارتی مانند منسوب به بزنطی و امثال آن تعبیر نمیکند که نشان میدهد انتساب کتاب مزبور به بزنطی نزد او مسلّم بوده است. علاّمه و مانند ایشان، که ساکن حلّه و بعد از ابن ادریس بودند نیز به کتاب مزبور اعتماد کردهاند. نمیتوان گفت که جامع بزنطی یک کتابی ساختگی بوده و نسخهای جعلی از آن به دست این افراد افتاده باشد» (دروس رجال، جلسۀ 33).
روایت سوم، معروف به «حدیث مناهی»(1)است و صاحب وسائل رحمه الله آن را در «ابواب ما یکتسب به» از شیخ صدوق رحمه الله نقل کرده است.
نهی رسول اللّه صلی الله علیه و آله عن اللعب بالنرد والشطرنج والکوبة والعرطبة وهی الطنبور والعود [...] ونهی عن بیع النرد؛(2)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از بازی با نرد و شطرنج و کوبه و عرطبه که همان طنبور و عود است، و از فروختن نرد، نهی کردند.
ابن اثیر «کوبه» را اینگونه معنا کرده است: «هی النّرد و قیل الطبل والعود».(3)در المنجد نیز «کوبه» به «الطبل الصغیر» معنا شده است.
شیخ صدوق رحمه الله این روایت را به همین صورتی که گذشت، در امالی آورده است و چنانکه مشاهده میشود، در این روایت ابتدا بازی با نرد و شطرنج و کوبه و طبل و عود و طنبور مطرح شده و در نهایت آمده است:
«ونهی عن بیع النرد»؛ یعنی در میان آلاتی که نام برده شد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فقط خرید و فروش نرد را حرام فرموده است.
امّا علّامۀ مجلسی رحمه الله همین روایت را به صورت
«نهی عن الکوبة و العرطبة یعنی الطبل والطنبور والعود» نقل کرده است.(4)
3-1. بررسی سند و دلالت روایت
به گفتۀ بزرگان، سند این حدیث ضعیف است. محدّث نوری قدس سره در فایدۀ پنجم از جزء چهار خاتمة المستدرک میگوید:
فالخبر ضعیفٌ علی المشهور [...] تلوح من متن الخبر آثار الصدق، و لیس فیه من
آثار الوضع علامةٌ؛(1)مشهور این خبر را ضعیف میدانند؛ لیکن از متن خبر آثار صدق ظاهر است و علامتی از آثار وضع در آن نیست.
معمولاً مقصود از جعل و وضع، این است که حرامی را حلال کنند و یا چیزی را مباح کنند؛ امّا اگر به صورت قطعی بگویند این حرام است، آن هم در زمانی که امیران و سلاطین مشغول به این امور بودند، به آسانی نمیتوان گفت که این حدیث موضوعه است. البتّه این مسئله تنها یک احتمال است و نمیتواند مورد اطمینان و استدلال باشد. گاهی برای اثبات برخی از عبارات و روایات به «اتقان متن» استناد میشود و گفته میشود که چنین متنی فقط از معصوم علیه السلام صادر میشود؛ لیکن این روش، روش محکمی نیست و نمیتوان به آن اعتماد کرد. بنا بر این، سند حدیث ضعیف است؛ ولی آنچه مهم است، این است که مشهور به این حدیث عمل کردهاند و فتوا دادهاند.
شیخ انصاری رحمه الله به این روایت اشاره نکرده است؛ لیکن از آنجا که امام خمینی قدس سره در استدلالشان از این حدیث بهره بردهاند، لازم است متن روایت ذکر شود.
عن أبی الحسن علیه السلام قال: النرد والشطرنج والأربعة عشر بمنزلةٍ واحدة، وکلّ ما قومر علیه فهو میسر؛(2)امام کاظم علیه السلام فرمودند: نرد و شطرنج و اربعة عشر یکسانند و هر چیزی که با آن قمار شود، میسر است.
«اربعة عشر» نام نوعی قمار است. در این روایت نرد و شطرنج و اربعة عشر در یک حکم بیان شده و سپس امام علیه السلام میفرمایند: هرچیزی که با آن قمار شود «میسر» است. این روایت، صحیح است و از آنجا که در ذیل این روایت، یک حکم کلّی بیان شده، دلالتش نیز کامل است.
مجموعاً چهار حدیث بیان شد: حدیث أبی الجارود، صحیحۀ أبیبصیر، حدیث مناهی و صحیحۀ معمّر بن خلّاد. در حدیث أبی الجارود در ابتدا شطرنج و نرد به عنوان مصادیق «میسر» معرّفی شدند؛ لیکن سپس فرمود:
«وَکلّ قمارٍ میسر». در صحیحۀ ابیبصیر فقط «شطرنج» مطرح شده و کلمۀ «نرد» در آن نیست. در حدیث مناهی بجز شطرنج، نرد و کوبه و عود نیز اضافه شده است.
دربارۀ حدیث أبیالجارود گفته شد که اگر أبی الجارود همان زیاد بن منذر باشد، این روایت ضعیف است، مگر این که با توجّه به قرار گرفتن نام أبی الجارود در اسناد کامل الزیارات و یا تفسیر علی بن ابراهیم، از راه توثیق عام وثاقت او را بپذیریم. امّا اشکال دیگر روایت، این است که واسطههای بین علی بن ابراهیم و أبی الجارود مجهولاند.
دربارۀ صحیحۀ بزنطی هم گفته شد که واسطههای بین ابن ادریس حلّی و بزنطی قدس سرهما مجهول است. حدیث مناهی نیز ضعیف السند است.
امّا ظاهراً صحیحۀ معمّر بن خلاّد از نظر سند و دلالت، کامل است.
دربارۀ اینکه مقصود از آلات قمار چیست، روایت صحیح السندی که شامل همۀ آلات قمار باشد نداریم. اینک سه احتمال موجود است: نخست اینکه به نرد و شطرنج و طبل بسنده کنیم و بگوییم در روایات فقط این سه مورد آمده و فقط بیع اینها حرام است. احتمال دوم اینکه بگوییم همۀ آلات معدّه برای قمار حرام است. احتمال سوم اینکه
«کلّ ما قومر به» حرام است، خواه از آلات معدّۀ قمار باشد یا نباشد، چنانکه در روایت ابیالجارود پس از این که حضرت علیه السلام «میسر» را به «نرد و شطرنج» تفسیر کردند، فرمودند:
«وکلّ قمار میسر؛ هر وسیلهای که با آن قمار میشود، میسر است». اگر با گردو هم قمار کردید، میسر است. نتیجۀ پذیرش این اطلاق و ضمیمۀ آن
به
«کلّ هذا بیعه و شرائه حرام»، این است که خرید و فروش گردو برای قمار، حرام و باطل است.
کدام یک از احتمالات سهگانه، صحیح است؟
امام خمینی قدس سره پس از نقل روایت مناهی میفرماید: «و یمکن إسراء الحکم لسائر آلاته بإلغاء الخصوصیة»؛(1)یعنی شاید بتوان از نرد و شطرنج در روایت مناهی الغای خصوصیت کرد، به این صورت که بگوییم: این روایت، تمام آلات قمار را شامل میشود. امّا سپس این احتمال را با عبارت «علی إشکال» رد مینماید و میفرماید:
نمیتوان از روایت مناهی الغای خصوصیت کرد؛ زیرا در بین آلات قمار شاید شطرنج و نرد، نزد شارع ویژگی خاص و مبغوضیت شدیدتری دارد و بعید است که بتوان تعابیر شدیدی را که دربارۀ شطرنج آمده است، به سایر آلات قمار سرایت داد.
لیکن به نظر میرسد اینکه امام خمینی قدس سره میگویند: «نمیتوان از همۀ تعابیری که دربارۀ شطرنج آمده الغای خصوصیت کرد و به سایر آلات قمار سرایت داد»، سخن متین و قابل توجّهی است؛ ولی چه اشکالی دارد که ما دربارۀ خصوص بیع آن، الغای خصوصیت کنیم؟
البتّه میتوان به این سؤال اینگونه پاسخ داد که: اگر بپذیریم شطرنج در میان سایر آلات قمار، ویژگی خاص و مبغوضیت شدیدتری دارد، ممکن است بیعش هم به خاطر همین مبغوضیت باطل و حرام باشد. بنا بر این، نمیتوان در خصوص بیع نیز الغای خصوصیت کرد.
در میان روایاتی که گذشت، روایت أبیالجارود یک کبرای کلّی دارد که ممکن است با توجّه به آن کبرا بتوان از شطرنج الغای خصوصیت کرد؛ امّا - چنانکه در گفتار
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 173.
نخست گفته شد - روایت أبیالجارود و حدیث مناهی از جهت سند، ضعیف و غیر قابل استنادند.
امام خمینی قدس سره سپس به روایت دیگری استناد میکنند که در آن، یک کبرای کلّی - شبیه کبرای حدیث أبیالجارود - وجود دارد. در حدیث أبیالجارود آمده بود:
«کلّ قمارٍ میسر»، امّا سند آن روایت ضعیف بود. در حدیث معمّر بن خلاّد، هم کبرای کلّی وجود دارد و هم روایتش صحیح است.
در صحیحۀ معمّر بن خلاّد آمده است که «شطرنج» و «نرد» و «أربعة عشر» در حکم واحد است؛ سپس بعد میفرماید:
«وکلّ ما قومر علیه فهو میسر؛ هر چیزی که با آن قمار شود میسر است». این
«کلّ ما قومر علیه فهو میسر» کبراست و نشان میدهد که «شطرنج» و «نرد» و «أربعة عشر» خصوصیت ندارد.
در تفسیر
«کلّ ما قومر علیه»، دو احتمال وجود دارد: نخست اینکه بگوییم مقصود از آن هر چیزی است که عرف، عادتاً به عنوان قمار از آن استفاده میکند. نتیجۀ این تفسیر، آن است که روایات، فقط آلات معدّه برای قمار را بیان میکند.
احتمال دوم این است که «مقامره» به معنای مراهنه باشد؛ زیرا در کتب لغت آمده است که «قامَره مقامرةً و قماراً: راهَنَه».(1)مراهنه در جایی است که رهن و عوضی در میان باشد. بنا بر این، قمار یعنی هر چیزی که در آن برد و باخت باشد و عوضی هم برای برنده در میان باشد. در این صورت، دیگر معنای خاصّ شرعی ندارد.(2)
بنا بر این، امام خمینی قدس سره با تمسّک به صحیحۀ معمّر بن خلاّد از شطرنج الغای خصوصیت کردند و حکم حرمت خرید و فروش شطرنج را به سایر آلات قمار، بسط دادند؛ امّا هنوز این سؤال هست که مصادیق آلات قمار چیست؟
محقّق خوئی قدس سره بر این باور است که مقصود از آلات قمار، ابزاری است که برای قمار فراهم شدهاند، نه هر چیزی که با آن قمار میشود. ایشان میفرماید:
إنّ مورد البحث هنا - سواءٌ کان من حیث حرمة البیع، أم من حیث وجوب الإتلاف - ما یکون معدّاّ للمقامرة والمراهنة کالنرد والشطرنج. ونحوهما ممّا یعد آلة قمارٍ بالحمل الشائع، وإلّا فلا وجه لحرمة بیعه وإن أنفقت المقامرة به فی بعض الأحیان، کالجواز والبیض ونحوهما، کما لا یجوز إتلافه، لکونه تصرّفاً فی مال الغیر بغیر إذن منه، ولا من الشارع؛(1)مورد بحث در اینجا - چه از جهت حرمت بیع باشد و چه از حیث وجوب اتلاف - دربارۀ آن چیزهایی است که برای قماربازی و مسابقه ساخته شدهاند، مانند نرد و شطرنج و... که به عنوان آلت قمار آماده شدهاند، وگرنه وجهی برای حرمت بیع آن وجود ندارد، هرچند گاهی قماربازی با آن انجام شود، مانند گردو و تخم مرغ و... همچنین اتلاف آنها نیز جایز نیست؛ چون تصرّف بدون اجازۀ در مال دیگران شمرده میشود.
چنانکه مشاهده میشود، مقصود ایشان هر چیزی است که به حمل شایع، آلت قمار است. شطرنج و نرد به حمل اوّلی وسیلهای برای بازی و سرگرمی هستند، امّا به حمل شایع، آلت قمارند و عرف اینها را مصداق و آلت قمار میداند.
بنا بر این، طبق نظر محقّق خوئی قدس سره اگر با چیزی در بعضی زمانها مقامره کنند، آن چیز داخل در بحث قِمار نیست، زیرا مثلاً گردو و تخم مرغ هرچند گاهی برای قِمار مورد استفاده هستند، امّا به حمل شایع عنوان آلت قمار را ندارند.
نکتۀ دیگری که در سخن محقّق خوئی قدس سره وجود دارد این است که از نگاه ایشان اتلاف آلاتی مانند شطرنج، که برای قمار فراهم شدهاند - بر فرض این که در زمان ما
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 152.
شطرنج برای قمار باشد -، واجب است و تصرّف در آن نیازی به اذن مالکش ندارد؛ امّا اتلاف گردو و تخم مرغ [چون به حمل اوّلی و حمل شایع، آلت قمار نیستند] جایز نیست و اگر دو نفر با گردو قمار بازی میکنند، فقط ازباب نهی از منکر باید ایشان را نهی کرد.
ایشان سپس بدون اینکه به صحیحۀ معمّر بن خلاّد اشاره کند، میگوید: حدیث مناهی و خبر أبیبصیر، اگرچه موردشان فقط برخی از آلات خاصّ قمار است؛ ولی میتوان از راه عدم قول به فصل ثابت کرد که تفاوتی میان شطرنج و نرد با سایر آلات قمار نیست.(1)
در سخنان محقّق خوئی قدس سره، سه مطلب وجود دارد که قابل مناقشه است:
اشکال نخست: دیدیم که مورد بحث از نظر ایشان هر چیزی است که به حمل شایع، آلت قمار باشد و اگر با چیزی در بعضی زمانها مقامره کنند، آن چیز داخل در بحث قِمار نیست.
این نظر در مقابل قول بیشتر فقهاست. وقتی فقها میگویند: «آلات القمار» و یا میگویند: «ما أعدّ للقمار»، مقصودشان هر چیزی است که از آن به عنوان آلت قمار استفاده شود، خواه در عرف معدّ برای آلت قمار باشد یا نباشد. حتّی در گفتار نخست دیدیم که شیخ طوسی قدس سره در کتاب النهایة، بعد از مثال شطرنج و نرد، فرموده بود: «و سایر انواع القمار حتّی لعب الصبیان بالجوز».
با تصریح بعضی از فقها به اینکه بازی کودکان با گردو هم از مصادیق قمار است و حکم آلات قمار را دارد، این سخن محقّق خوئی قدس سره قابل مناقشه است. پس در زمان ما تیله که گاهی وسیلۀ قمار کودکان است و حتّی همان گردو اگر هنوز قمار با آن مرسوم باشد، خرید و فروشش به قصد قمار حرام است؛ یعنی هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی.
1) (1) . همان: ص 153.
اشکال دوم: نکتۀ دوم که در سخن ایشان بود، این است که اتلاف گردو و تخم مرغ جایز نیست؛ چون به حمل اوّلی و شایع آلت قمار نیستند. به نظر میرسد که در اینجا خلطی صورت گرفته است. بله، صحیح است که اتلاف گردو جایز نیست؛ ولی ملازمهای بین عدم جواز اتلاف و جواز بیع، وجود ندارد و اینگونه نیست که هر چیزی که اتلافش جایز نیست، خرید و فروشش جایز باشد. بنا بر این، نمیتوان از عدم جواز اتلاف گردو و تخم مرغ، نتیجه گرفت که خرید و فروش این دو به قصد قمار، جایز است و محلّ بحث در حرمت خرید و فروش، فقط آلات معدّۀ قمار است.
البتّه فعلاً غرض از این اشکال این نیست که بگوییم خرید و فروش تخم مرغ و گردو اگر به قصد قمار باشد، حتماً حرام است؛ زیرا برای بحث از حرمت گردو و تخم مرغ، باید ادلّه بررسی شوند تا مشخّص شود که حرمت بیع آیا فقط مخصوص آلات معدّه است یا اعمّ از معدّه و غیر معدّه است. در اشکالی که مطرح شد، مقصود فقط این است که بر خلاف نظر محقّق خوئی قدس سره عدم جواز اتلاف، ملازمهای با جواز خرید و فروش ندارد.
اشکال سوم: نتیجۀ استناد محقّق خوئی قدس سره به حدیث مناهی و خبر أبیبصیر، این است که اگرچه مورد این دو روایت فقط بعضی از آلات خاصّ قمار است، امّا فصل و تفاوتی میان شطرنج و نرد با سایر آلات قمار نیست.(1)
ایشان به صحیحۀ معمّر بن خلاّد اشارهای نکردند، حال آنکه به نظر میرسد اگر صحیحۀ معمّر بن خلاّد نباشد، نمیتوانیم به عدم قول به فصل، استناد کنیم؛ زیرا در میان سه روایت دیگر، حدیث أبیالجارود که دارای کبرای کلّی است، به لحاظ سندی مخدوش است و دو روایت دیگر که محقّق خوئی به آن استناد کردهاند (حدیث مناهی و خبر أبیبصیر) دارای کبرای کلّی نیستند و فقط برخی از مصادیق را نام بردهاند. از این رو، سرایت و تعمیم آنها به سایر موارد ممکن نیست.
1) (1) . همان.
قابل توجّه اینکه مستند فقهای دیگر نیز همین سه روایت است و ایشان از همین سه روایت، اطلاق را نتیجه گرفتهاند و الغای خصوصیت کردهاند و فتوا دادهاند که هر آلتی که معدّ برای قمار باشد، حرام است؛ لیکن اگر مستند عدم قول به فصل، همین روایات باشد و صحیحۀ معمّر بن خلاّد که امام خمینی قدس سره به آن استناد کردند و در آن آمده بود که:
«کلّ ما قومِر علیه فهو میسر» مورد استناد نباشد، نمیتوان عدم فصل را نتیجه گرفت.
تا اینجا دانستیم که دو احتمال دربارۀ «مقامره» وجود دارد: معنای خاص، این است که «مقامره» به معنای مراهنه با هر چیزی باشد که نزد عرف آلت قمار است. معنای عام نیز این است که «مقامره» به معنای مراهنه با هر چیزی باشد که با آن قمار میشود، خواه از آلات مخصوص قمار باشد و خواه از آلات مخصوص نباشد.
اینک برای ترجیح یکی از این دو، دو راه موجود است: یکی توجّه به اجمال در
«کلّ ما قومِر علیه»، و دیگری اخذ به ظاهر این عبارت.
بیان صورت نخست، این است که بگوییم:
«کلّ ما قومِر علیه» اجمال دارد و در این عبارت مشخّص نیست که آیا مقصود، فقط آلاتی است که عرفاً با آن قمار میشود، یا علاوه بر آلات معدّه (آلات خاصّ قمار) شامل غیر آنها (مانند گردو و تخممرغ) هم میشود. در این صورت، فقیه باید به قدر متیقّن - که آلات معدّه برای قمار است - بسنده کند.
بیان صورت دوّم هم این است که معنای لغویای که عبارت
«کلّ ما قومِر علیه» در آن ظهور دارد، مراهنۀ به عوض است؛ یعنی هر گونه مراهنۀ به عوض، قمار شمرده میشود و حتّی شامل مراهنه با گردو هم میگردد. از این رو، در میان عبارات فقها هم به بازی با گردو تصریح شده است.
به نظر میرسد که صورت دوم صحیح است؛ زیرا مطابق اطلاق روایت معمّر بن
خلّاد هر چیزی که در آن مراهنه باشد، میسر است. در نتیجه آلات قمار اختصاص به آلات معدّه ندارد؛ بلکه هر چیزی که به عنوان قمار استفاده شود، خرید و فروشش حرام است.
بر خلاف نظر بسیاری از فقها که میگویند: «مقصود، آلات معدّه برای قمار است»، دیدیم که به مقتضای صحیحۀ معمّر بن خلاّد، خرید و فروش هر چیزی که با آن قمار شود، حرمت تکلیفی و وضعی دارد. اینک با توجّه به اینکه در مفهوم قمار، مراهنه و عوض اخذ شده است، این پرسش مطرح میشود که آیا این حرمت تکلیفی یا وضعی، دائر مدار صدق قمار است یا نه؟ به عبارت دیگر، اگر کسی آلت قمار را بخرد و قصد لهو و قمار نداشته باشد، این خرید و فروش جایز است یا خیر؟
اگر مبیع فقط مادّه باشد، نظر شیخ انصاری رحمه الله این است که در آلت قمار نیز مانند هیاکل عبادت، خرید و فروش به لحاظ مادّه، جایز است. امّا اگر مبیع، مجموع مادّه و هیئت باشد و مقصود از بیع، قِمار نباشد - مثلاً به عنوان تزیین منزل باشد -، حکم چیست؟
در بحث خرید و فروش هیاکل عبادت و همچنین در بحث آلات لهو، فقها مسئلۀ خرید و فروش به قصد غیر حرام را مطرح کردهاند. مثلاً گفتهاند که اگر کسی آلات لهو را به قصد تلهّی بخرد حرام است؛ امّا اگر قصد استفادۀ لهوی نداشته باشد، صحیح است. لیکن درباب آلات قمار این بحث را نکردهاند و فقط گفتهاند خرید و فروش آلات قمار حرام است. ظاهر عبارات فقها این است که بیع آلات معدّه، حرام است، چه به قصد قمار باشد و چه نباشد.
شهید ثانی رحمه الله در مسالک عبارتی دارد که شیخ انصاری رحمه الله هم آن را بیان کرده است:
لو کان لمکسورها قیمةٌ وباعها صحیحةً لتُکسر، وکان المشتری ممّن یوثق
بدیانته، ففی جواز بیعها وجهان؛ وقوّی فی التذکرة الجواز مع زوال الصفة، وهو حسنٌ والأکثر أطلقوا المنع؛(1)اگر مادّۀ آلت قمار بعد از شکستن آن قیمت دارد و فروشنده، آن را به صورت سالم بفروشد به شرط اینکه مشتری آن را بشکند و مشتری هم متدیّن باشد، دو وجه وجود دارد: نظر علاّمه رحمه الله این است که اگر صفت زائل شود، قول به جواز قویتر است.(2)
این فتوای خوبی است، امّا بیشتر فقها، خرید و فروش آلت قمار را به صورت مطلق حرام دانستهاند، چه زوال صفت بشود و چه نشود. البتّه دربارۀ اینکه مقصود علّامه حلّی قدس سره از «زوال صفت» چیست، سه احتمال وجود دارد:
احتمال نخست: شیخ انصاری رحمه الله میفرماید: اگر مقصود از «زوال صفت»، زوال هیئت باشد، همۀ فقها معتقدند که بیع آلات قمار پس از زوال هیئت، جایز است و اختلاف بین علاّمه رحمه الله و بیشتر فقها [که شهید رحمه الله به آن اشاره کرده است] معنا ندارد.
شیخ اعظم رحمه الله در کتاب کتاب المکاسب، احتمال دیگری را در مورد مقصود از «زوال صفت» بیان نکردهاند.
احتمال دوم: سیّد یزدی رحمه الله احتمال دیگری را در حاشیة المکاسب ذکر میکند و میگوید: «لعلّه أراد عدمَ مقامرة الناس، بحیث خرج عن کونه آلة للقمار»؛(3)یعنی این احتمال وجود دارد که مقصود از «زوال صفت»، زوال هیئت آلت قماری نباشد؛ بلکه مقصود، خارج شدن آلت قمار از عنوان آلت قمار باشد. بر اساس این فرض، مقصود علاّمه رحمه الله از عبارت «الجواز مع زوال الصفة»، این است که اگر مردم با این آلت قمار نکنند و این آلت از عنوان و صفت آلت قمار بودن خارج شود، خرید و فروشش صحیح است.
البتّه محقّق خوئی قدس سره هر دو احتمال را بعید میداند و بر این باور است که این
احتمالات از سیاق کلام علاّمه رحمه الله دور است.(1)از نظر ایشان ظاهر عبارت علاّمه رحمه الله این است که حرمت فعلی، دائر مدار این است که بگوییم آلت مکسور، مالیّت دارد یا ندارد؟ اگر مالیّت داشته باشد، خرید و فروشش جایز و اگر مالیّت نداشته نباشد، حرام است. در همین حال، ایشان میگوید این دو توجیه یاد شده بعید است. محقّق خوئی قدس سره در نهایت بر این باور است که شاید در کلام علاّمه رحمه الله از جهت تقدیم و تأخیر، اشتباهی صورت گرفته باشد.(2)
لیکن بر خلاف نظر محقّق خوئی قدس سره، هیچ بُعدی برای دو احتمال فوق در کلام علاّمه رحمه الله نیست. در کلام علّامه رحمه الله عبارت «زوال الصفة» وجود دارد که در مورد مقصود از این عبارت نیز چند احتمال هست و هیچ یک از این احتمالات، از سیاق کلام علاّمه رحمه الله بعید نیست.
احتمال سوم: احتمال دیگری هم به نظر میرسد و آن اینکه شاید مقصود علاّمه رحمه الله از «زوال الصفة» همان زوال هیئت باشد؛ امّا به این صورت که پس از معامله اگر مشتری هیئت را از بین ببرد، این شکستن و از بین بردن هیئت، کاشف از صحّت بیع است؛ امّا اگر بعداً مشتری هیئت را از بین نبرد، معلوم میشود که معامله صحیح نبوده است.
دیدگاه ما این است که خرید و فروش آلات قمار نیز مانند هیاکل عبادت، اگر به منظور منفعت حلال باشد، جایز است.
عجیب است که فقها در باب آلات قمار میگویند: بازی شطرنج مطلقاً حرام است، چه مراهنه و قمار در کار باشد و چه نباشد. دلیل ایشان مقتضای اطلاق ادلّه است؛ امّا در آلات تلهّی و لعب، مثل مزمار و اوتار و غیره به اطلاق تمسّک نمیکنند و
میگویند: اگر طنبور در منفعت حرام استعمال شود، خرید و فروشش حرام است؛ ولی اگر در منفعت حلال استعمال شود، خرید و فروشش جایزاست. به نظر میرسد که این مشی دوگانه صحیح نیست و در بحث آلات قمار نیز مانند هیاکل عبادت و آلات لهو، مسئلۀ قصد منفعت حرام یا حلال، تعیینکنندۀ حکم است.
نکتۀ مهم این است که جوازی که در اینجا مطرح میکنیم، دربارۀ خرید و فروش هیئت است نه مادّه. مقصود این است که اگر بر همین هیئتِ آلت قمار، منفعت حلالی مترتّب بود، خرید و فروشش به قصد آن منفعت حلال جایز است، وگرنه مسئلۀ جواز خرید و فروش مادّه روشن است و بحثی ندارد. چنانکه در بحث هیاکل عبادت نیز محقّق ایروانی قدس سره در حاشیة المکاسب و برخی دیگر، بر این باورند که اصلاً حرمت هیاکل عبادت در جایی است که هیچ منفعت حلالی بر آن مترتّب نشود؛ امّا اگر بر هیئت صلیب، منفعت حلالی مترتّب گردد و به قصد آن منفعت فروخته شود، اشکالی ندارد. پس باید در آلات قمار نیز همین حرف را بزنیم.
دلیل این جواز، حکم کلّی است که در ادلّۀ حرمت بیان شده است.(1)در روایت، امام علیه السلام بعد از این که از شطرنج و نرد نام بردند، فرمودند:
«وکلّ ما قومِر به».(2)این عبارت اشعار به علّیت حرمت دارد و از آن فهمیده میشود که شطرنج و نرد به خودی خود، موضوع حرمت نیستند؛ بلکه به عنوان
«أنّه قومر به» حراماند. بنا بر این، اگر شطرنجی باشد که با آن قمار نشود، از دایرۀ ادلّۀ حرمت خارج و خرید و فروشش صحیح است.
این که برخی از فقها حرمت خرید و فروش را دائر مدار معدّه یا غیر معدّه بودنِ آلت قمار کردهاند، صحیح نیست و به نظر میرسد که با توجّه به عبارت
«وکلّ ما قومِر به» در حدیث معمّر بن خلاّد، حرمت در جایی است که خرید و فروش به قصد قمار باشد.
اگر در کلام برخی از بزرگان، میخوانیم که در حرمت خرید و فروش آلات قمار «صدق قمار» معتبر نیست، وجه قابل قبولی ندارد و بر خلاف ادلّه است. دلیل فقهایی که فتوا میدهند «شطرنج مطلقاً حرام است»، اطلاق روایاتی نظیر
«بیع الشطرنج حرامٌ، اتّخاذه کفرٌ، لعبه شرکٌ،...» است، حال آنکه اگر فقط همین یک روایت بود، شاید نظر ایشان موجّه میشد و میگفتیم شطرنج بما هو شطرنج موضوعیت دارد؛ امّا روایت معمّر بن خلاّد که ابتدا نرد و سپس شطرنج را مطرح میکند و در ادامه میگوید:
«وکلّ ما قومِر به»، دلالت دارد بر اینکه «قمار» ملاک است نه خود شطرنج؛ یعنی هر چیزی که عنوان قمار دارد و به قصد قمار باشد.
در اینجا سخن دربارۀ آلات قمار به پایان رسید.
نوع دوم از مکاسب محرّمه «ما یحرم لتحریم ما یقصد به؛ چیزهایی که به خاطر آنچه از آنها قصد میشود، حراماند» است و در دو فصل پیش، دو مصداق از این نوع (هیاکل عبادت و آلات قمار) بررسی شد.
سومین مورد از این نوع، «آلات لهو» است. خرید و فروش آلات لهو حرام است، هم به حرمت تکلیفی و هم به حرمت وضعی. البتّه در این بحث نیز مانند مباحث گذشته، در پی بیان چیستی «لهو» و چگونگی اثبات حرمتش نیستیم، چه آنکه این مسائل در بحث حرمت لهو إن شاء اللّه مطرح خواهد شد. آنچه در اینجا مطرح است، این است که خرید و فروش آلاتی که مربوط به لهو است، مانند مزمار، دف، اوتار، مزامیر، معازیف و غیره(1)به حرمت تکلیفی و وضعی حرام است یا نه.
شیخ اعظم قدس سره دربارۀ خرید و فروش آلات لهو مینویسد:
ومنها آلات اللهو علی اختلاف أصنافها، بلا خلاف لجمیع ما تقدّم فی المسألة السابقة والکلام فی بیع المادّة کما تقدّم وحیث إنّ المراد بآلات اللهو ما أعدّ له توقّف علی تعیین معنی اللهو وحرمة مطلق اللهو إلّاأنّ المتیّقن منه ما کان من
1) (1) . قدر متیقّن از آلات لهو، وسایل موسیقی است.
جنس المزامیر وآلات الأغانی ومن جنس الطبور وسیأتی معنی اللهو وحکمه؛(1)
یکی دیگر از این موارد، آلات لهو با همۀ اصناف و اقسام آنهاست. در حرمت بیع آلات لهو اختلافی نیست و دلیل آن، همۀ آن ادلّهای است که در مسئلۀ پیشین مطرح شد. و سخن دربارۀ بیع مادّه نیز همان است که پیشتر گفته شد و از آنجا که مراد از آلات لهو، آن چیزهایی است که برای لهو فراهم شدهاند، حکم بیع متوقّف بر تعیین معنای لهو و حرمت همۀ انواع لهو است؛ لیکن قدر متیقّن از لهو آن چیزهایی است که از جنس مزامیر و آلات غنایی و از جنس طنبور باشند. در آینده معنای لهو و حکم آن نیز خواهد آمد.
برخی از دلایل حرمت بیع آلات لهو، همان دلایلی هستند که در خرید و فروش هیاکل عبادت و آلات قمار بیان شد؛ لیکن در خصوص آلات لهو دو دلیل دیگر نیز وجود دارد. دلیل نخست اجماع است؛ زیرا در این مسئله، علاوه بر اجماع فقهای امامیّه، فقهای عامّه نیز اجماع دارند.(2)در کتاب مجمع الفائدة والبرهان، ریاض المسائل و مستند الشیعة نقل اجماع شده است.(3)دلیل دیگر نیز روایت أبی أمامه است.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 62.
2) (2) . برای اطّلاع از فتاوای اهل سنّت در این بحث، ر. ک: جزیری، الفقه علی المذاهب الأربعة: ج 2 ص 217-219. همچنین آقای توحیدی در مصباح الفقاهة مینویسد «فی ج 5 شرح فتح القدیر: إذا کان أحد العوضین أو کلاهما محرّماً فالبیع فاسد. وفی ج 2 فقه المذاهب ص 166 عن الشافعیة: أنّ مِن شرائط المعقود علیه أن یکون منتفعاً به شرعاً. وفی ص 167 عن الحنفیة: لا ینعقد بیع کلّ ما لا یباح الإنتفاع به شرعاً. وفی ص 168 عن المالکیة: من شرائط المعقود علیه أن یکون منتفعاً به شرعاً فلا یصحّ بیع آلة اللهو. وفی ج 3 فقه المذاهب ص 175: تحرم إجارة آلات الطرب و ثمنها. أقول: لا شبهة فی ظهور کلمات هؤلاء، بل صراحة بعضها فی حرمة بیع آلات الملاهی فإنّ الإنتفاع بها حرام فی الشریعة المقدّسة بالإتّفاق، ولا ینافی ذلک لما سیأتی فی البحث عن حرمة الغناء من ذهاب العامّة إلی جواز الغناء فی نفسه» (مصباح الفقاهة: ج 1 ص 155، پاورقی 1).
3) (3) . مجمع الفائدة والبرهان: ج 8 ص 41؛ ریاض المسائل: ج 1 ص 499؛ مستند الشیعة: ج 14 ص 88.
شیخ انصاری رحمه الله در بحث آلات قمار میفرماید: «ویأتی جمیع ما تقدّم فی هیاکل العبادة»؛(1)یعنی همۀ دلایلی که دالّ بر بطلان و حرمت خرید و فروش هیاکل عبادت بود، در آلات قمار هم جریان دارد. ایشان در بحث آلات لهو هم میگوید: «لجمیع ما تقدّم فی المسألة السابقة»؛(2)یعنی تمام دلایلی که در آلات قمار و هیاکل عبادت مطرح بود، در آلات لهو هم مطرح میشود.
دربارۀ این دلایل عام، نکاتی قابل تأمّل است:
در فصل نهم دیدیم که امام خمینی قدس سره برای حرمت خرید و فروش هیاکل عبادت به دلیل عقل تمسّک کردند.(3)نتیجۀ بررسی دلیل ایشان مناقشاتی بود که موجب عدم پذیرش این دلیل بود؛ لیکن آنچه در اینجا لازم است گفته شود، این است که حتّی اگر استدلال امام خمینی قدس سره در بحث هیاکل عبادت پذیرفته شود و بپذیریم که دلیل عقل در آنجا جریان دارد، امّا در آلات قمار و آلات لهو مجالی برای آن نیست؛ چه آنکه دلیل امام خمینی قدس سره، به مفاسد هیاکل عبادت اختصاص دارد. ضمن اینکه شیخ رحمه الله در مورد هیاکل عبادت و آلات قمار اشارهای به دلیل عقلی ندارد. بنا بر این، آنگاه که میگوید: «لجمیع ما تقدّم فی المسألة السابقة»، سخنش شامل این دلیل عقلی نیست.
دلیل دیگر حرمت بیع آلات قمار و هیاکل عبادت، آیۀ شریفۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ»4 بود. روشن است که این دلیل منحصر به همان دو باب است و نمیتوانیم آن را در بحث خرید و فروش آلات لهو، مورد استفاده قرار دهیم.
ظاهراً مورد برخی از روایات که در فصول پیشین گذشت، فقط نرد و شطرنج و آلات قمار است؛ مثل روایاتی که در تفسیر آیۀ شریفۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» وارد شده بود. این روایات گاه «میسر» را یا به «نرد و شطرنج» و گاه مثل صحیحۀ معمّر بن خلّاد، آن را به
«کلّ ما قومر به» معنا کرده بودند. بنا بر این، این دلایل نیز در بحث آلات لهو جریان ندارد.
روایت دیگر، حدیثی بود که ابن ادریس در مستطرفات سرائر از جامع بزنطی از امام صادق علیه السلام نقل کرده بود که:
«بیع الشطرنج حرامٌ و أکلُ ثمنِه سحت».(1)مورد این دلیل نیز «شطرنج» است و نمیتوان حرمت خرید و فروش آلات لهو را مشمول این دلیل دانست.
لیکن برخی از دلایلی که گذشت، دلایلی بود که عمومیتش شامل بحث خرید و فروش آلات لهو هم هست و در این بحث میتوان به این دلایل استناد کرد، همچون روایت تحف العقول(2)و یا روایت نبوی
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنَه».(3)
شیخ اعظم رحمه الله در تعلیل حرمت خرید و فروش آلات لهو میفرماید: «لجمیع ما تقدّم فی المسألة السابقة» و مقصود ایشان از «مسئلۀ سابقه» آلات قمار است. چنانکه مشاهده شد، برخی از دلایل فصول پیشین، به آلات قمار و یا هیاکل عبادت اختصاص دارد و نمیتوان آن را در مورد آلات لهو، جاری دانست؛ لیکن ممکن است با در نظر گرفتن یک فرض، این دلایل را نیز شامل بحث آلات لهو دانست و اشکال را از کلام شیخ رحمه الله مرتفع کرد.
توضیح اینکه: شاید نسبت میان آلات لهو و آلات قمار، عموم و خصوص مطلق
باشد؛ یعنی بگوییم هر چیزی که آلت قمار باشد، آلت لهو هم هست، هرچند روشن است که آلات قمار، شامل آلات لهو نیست؛ زیرا برخی از آلات لهو، ابزار موسیقیاند که قطعاً ارتباطی با قمار ندارد.
اگر این احتمال را بپذیریم، آنگاه تمام دلایلی که در باب حرمت بیع قمار خواندیم در اینجا هم جریان دارد. بنا بر این، جریان دلایل خاصّ آلات قمار در بحث آلات لهو، به این بستگی دارد که قمار و لهو را چگونه معنا کنیم. در اینجا به عنوان مبنا و اصل موضوعی میگوییم که اگر هر چیزی که آلت قمار است، آلت لهو هم باشد، تمام دلایلی که در باب آلات قمار برای حرمت تکلیفی و وضعی آوردیم، در بحث آلات لهو نیز جریان پیدا میکند؛ امّا اگر نسبت آلات قمار و آلات لهو، نسبت تباین باشد، آنگاه این اشکال به کلام شیخ رحمه الله وارد میشود که شما چطور میگویید: «لجمیع ما تقدّم فی المسألة السابقة»، حال آنکه در مسئلۀ سابق، روایاتی در خصوص نرد و شطرنج و «کلّ ما قومِر به» بود که ربطی به آلات لهو ندارد.
ظاهراً تنها روایتی که در خصوص آلات لهو موجود است، روایتی است در مستدرک از ابیالفتوح رازی رحمه الله که از ابی امامه نقل شده است:
عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله: إنَّ اللّهَ تَعالَی بَعَثَنی هُدًی وَرَحمَةً لِلعالَمینَ وَأمَرَنی أن أمحُوَ المَزامیرَ وَالمَعازِفَ وَالأوتارَ وَالأوثانَ وَأُمُورَ الجاهِلیةِ - إلَی أن قالَ - إنَّ آلاتِ المَزامیرِ شِراؤُها وَبَیعُها وَثَمَنُها وَالتِّجارَةُ بِها حَرامٌ؛(1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند مرا به عنوان هدایت و رحمت برای همه فرستاده و به من امر کرده که معازف و مزامیر و اوتار و آنچه را که در جاهلیت ستایش میشد
1) (1) . مستدرک الوسائل: ج 13 ص 219.
محو کنم. تا آنجا که فرمود: خرید و فروش و پول و تجارت آلات موسیقی حرام است.
تاکنون بارها گفته شده که برخلاف نظر برخی از بزرگان، واژۀ «حرام» بر حرمت وضعی دلالت ندارد؛ بلکه ظهور در حرمت تکلیفی دارد و به ملازمۀ عرفی از این حرمت تکلیفی، حرمت وضعی هم فهمیده میشود.
«مزامیر» جمع «مزمار» به معنای «نی» است. «معازف»، جمع «عزف» است. ابن اثیر در معنای «عزف» نوشته: «العزف: اللّعب بالمعازف وهی الدفوف وغیرها ممّا یضرب بها»؛(1)یعنی سازهای ضربی، مثل دف و غیر دف که زده میشود را «عزف» میگویند.
در بعضی از کتب لغت «عزف» را به معنای صوت قرار دادهاند(2)و بنا بر این معنا، «معازف» یعنی آلاتی که «یُضرب فیها أو بها و توجد منها الأصوات المطربة؛(3)آلاتی که از آنها صداهای طرب انگیز درمیآید، مانند دف و بعضی آلات دیگر».
این روایت به لحاظ سند، معتبر نیست.
گفتیم که در این مسئله، علاوه بر اجماع فقهای امامیّه، فقهای عامّه نیز اجماع دارند و در کتاب مجمع الفائدة والبرهان، ریاض المسائل و نیز در مستند الشیعة محقّق نراقی قدس سره هم نقل اجماع شده است.(4)
لیکن با توجّه به اینکه دلایل دیگری مثل آیات و روایت، در این باب موجود است، این اجماع از نوع اجماع مدرکی است و اعتبار ندارد.
1) (1) . النهایة فی غریب الحدیث والأثر: ج 3 ص 230.
2) (2) . در معجم مقائیس اللغة آمده است: «العین والزاء والفاء أصلانِ صحیحان، أحدهما یدلُّ علی الإنصراف عنالشَّیء، والآخر علی صوتٍ من الأصوات [...] والأصل الثانی: العَزیف: أصوات الجِنّ. ویقال إنّ الأصل فی ذلک عَزف الرّیاح، وهو صوتُها و دَویها [...] ویقال: إنّ أبرَق العَزّافِ سُمِّی بذلک، لما یقال أنّ به جِنّاً. واشتُقَّ من هذا العَزف فی اللَّعِب والمَلاهی» (معجم مقاییس اللغة: ج 4 ص 306).
3) (3) . دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 2 ص 197.
4) (4) . ر. ک: ابتدای همین گفتار، پاورقی 1 و 2.
روشن شد که تمام دلایلی که تا اینجا مرور شد، مخدوش است. از این رو، برخی از فقها بر این باورند که چون سند دلایل عام (مانند روایت تحف العقول) و همچنین سند دلیل خاص، ضعیف و اجماع نیز اجماع مدرکی است، در نتیجه در باب آلات لهو، دلیل بر بطلان و حرمت خرید و فروش وجود ندارد و حتّی اگر در بحث غنا ثابت شد که موسیقی حرام است، ولی خرید و فروش آلات آن حرام نخواهد بود.
لیکن به نظر میرسد با توجّه به برخی روایات دیگر، میتوان حرمت خرید و فروش آلات لهو را استنتاج کرد:
«وأنّ علیّاً علیه السلام کسر طنبور رجل؛(1)امیرالمؤمنین علیه السلام تنبور مردی را شکست». روشن است که در این حدیث، طنبور خصوصیّت دارد و علّت شکستن آن آلت موسیقی بودن است.
در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام، شخصی تنبور شخص دیگری را شکسته بود. دعوا را نزد شریح قاضی بردند و او اینچنین حکم کرد که شخص شکنندۀ تنبور، ضامن نیست و کار درستی انجام داده است.(2)این مطلب را باید ضمیمه نماییم که شریح قاضی براساس نظر و رأی خود این حکم را صادر ننموده است.
همچنین در روایت دیگر آمده است:
أنَّهُ رُفِعَ إلَیهِ رَجُلٌ کَسَرَ بَربَطاً فَأبطَلَهُ وَلَم یُوجِب عَلَی الرَّجُلِ شَیئاً؛(3)کسی بربط(4)شخص دیگری را شکسته بود، صاحب بربط نزد امیرالمؤمنین علیه السلام
1) (1) . سفینة البحار: ج 2 ص 519.
2) (2) . سنن بیهقی: ج 6 ص 101.
3) (3) . دعائم الإسلام: ج 2 ص 208. مشابه همین روایت نیز در کتب دیگر نقل شده است (ر. ک: کافی: ج 7 ص 368؛ تهذیب الأحکام: ج 10 ص 309؛ دعائم الإسلام: ج 2 ص 486؛ وسائل الشیعة: ج 29 ص 262؛ مرآة العقول: ج 24 ص 198؛ مستدرک الوسائل: ج 13 ص 216 و 225).
4) (4) . بربط یکی از آلات موسیقی است.
شکایت کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام این شکایت را باطل دانست و بر آن مرد که شکسته بود چیزی (ضمان) واجب ندانست.
با توجّه به این روایات، آیا میتوان وجوب و یا جواز و مشروعیت إمحای آلات لهو را استنتاج کرد و سپس اینگونه نتیجه گرفت که آنچه امحای آن لازم است، مالیّت ندارد و آنچه مالیّت ندارد، خرید و فروشش باطل است؟
برخی از بزرگان، مانند محقّق خوئی قدس سره در باب آلات قمار از همین راه وارد شده و گفتهاند: به اقتضای دلایل، از بین بردن آلات قمار، چون مادّۀ فساد است، واجب و این وجوب امحا، ملازم عدم مالیّت شرعی است. از سوی دیگر، خرید و فروش آنچه نزد شارع مالیّت ندارد، جایز نیست. بنا بر این، خرید و فروش آلات قمار باطل است.(1)
دیدگاه ما نیز این است که بجز این استدلال، روایات عام هم پذیرفتنیاند؛ زیرا پیش از این ثابت شد که سند روایت تحف العقول قابل پذیرش و قابل استدلال است؛(2)
لیکن اگر کسی آن روایات را نپذیرفت، این استدلال آخر که مطرح شد، کاملاً درست است و اگر فقیهی در مورد آلات لهو نتوانند از طریق اجماع و روایات عام و روایات خاص، حرمت بیع را نتیجه بگیرد، از این راه میتواند وارد شود.
البتّه یک نکته قابل توجّه است و آن اینکه آنچه از طریق این استدلال، ثابت میشود، فقط حرمت وضعی و بطلان معامله است و چنین استدلالی، حرمت تکلیفی را ثابت نمیکند.
علّامۀ حلّی رحمه الله در تذکرة در مورد آلات قمار میفرماید: «ما أسقط الشارع منفعتَه لا نفعَ له، فیحرم بیعه؛(3)آنچه را که شارع منفعتش را اسقاط کرده است، نفعی ندارد، پس بیعش حرام است». اگر بپرسید شارع چگونه منفعت آلات لهو را اسقاط کرده، پاسخ این است که چون نابود کردن آلات لهو، واجب است.
البتّه چنانکه گفته شد، دیدگاه ما این است که مقصود از «یحرم»، فقط حرمت وضعی است و شامل حرمت تکلیفی نمیشود.
اگرچه تنها روایاتی که دلالت بر حرمت خرید و فروش آلات لهو دارد، روایت أبی امامه است که آن هم دارای ضعف سند است؛ لیکن در روایات شیعه، تعابیر عجیب و تندی در مذمّت آلات لهو وارد شده است. روایات ملاهی، وسائل لهو و معازف را از مصادیق عمل شیطان قرار دادهاند:(1)
ضربُ العیدانِ یُنبت النّفاقَ کما یُنبت الماءُ الخضرة؛(2)نواختن عیدان نفاق را در دل میرویاند، چنانکه آب سبزی را میرویاند.
ثلاثةٌ یُقَسّینَ القَلب: استماعُ اللَّهوِ وَطَلَبُ الصَّیدِ وَإتیانُ بابِ السُّلطان؛(3)
سه چیز قلب را قسی میکند: شنیدن لهو، به دنبال شکار رفتن، رفتن به درگاه سلطان.
نُزع منه الحیاء؛(4)[کسی که لهو گوش میدهد] حیا از او گرفته میشود.
لا تَدخُلُ المَلائکَةُ بَیتاً فیهِ خَمرٌ أو دَفٌّ أو طُنبُورٌ أو نَردٌ وَلَا یُستَجابُ دُعاؤهُم وَتُرفَعُ عَنهُمُ البَرَکَةُ؛(5)خانهای که در آن شراب و دف و تنبور و نرد باشد، ملائک در آن خانه وارد نمیشوند و دعایشان مستجاب نمیشود و برکت
1) (1) . ر. ک: کافی: ج 6 ص 431؛ وسائل الشیعة: ج 17 ص 312 و 313.
2) (2) . کافی: ج 6 ص 434؛ وسائل الشیعة: ج 17 ص 313؛ مرآة العقول: ج 22 ص 306. البتّه مشابه این روایت نیز درمنابع موجود است (ر. ک: دعائم الإسلام: ج 2 ص 208؛ عوالی اللئالی: ج 1 ص 244؛ وسائل الشیعة: ج 17 ص 316؛ جواهر الکلام: ج 41 ص 47).
3) (3) . من لا یحضره الفقیه: ج 4 ص 366؛ وسائل الشیعة: ج 17 ص 314؛ بحارالانوار: ج 76 ص 252.
4) (4) . کافی: ج 6 ص 434؛ مرآة العقول: ج 22 ص 305؛ وسائل الشیعة: ج 17 ص 313.
5) (5) . عوالی اللئالی: ج 1 ص 261؛ وسائل الشیعة: ج 17 ص 315.
از آنها برداشته میشود.
قالَ رسولُ اللّه صلی الله علیه و آله: یُحشَرُ صاحبُ الطُّنبورِ یَومَ القیامَةِ وَهوَ أسوَدُ الوَجهِ وَبِیَدِهِ طُنبورٌ مِنَ النّارِ وَفَوقَ رَأسِهِ سَبعونَ ألفَ مَلَکٍ بِیَدِ کُلِّ مَلَکٍ مِقمَعَةٌ یَضرِبُونَ رَأسَهُ وَوَجهَهُ وَیُحشَرُ صاحبُ الغِناءِ مِن قبرِهِ أعمَی وَأخرَسَ وَأبکَمَ وَیُحشَرُ الزَّانی مِثلَ ذَلکَ وَصاحبُ المِزمارِ مثلَ ذَلکَ وَصاحبُ الدَّفِّ مثلَ ذَلک؛(1)روز قیامت صاحب تنبور در حالی محشور میشود که چهرهاش سیاه است و در دستش تنبوری از آتش است و هفتاد ملک عذاب با عمود آهنین بالای سر او هستند و به سر و صورتش میکوبند. صاحب غنا کور و لال و گنگ محشور میشود. زناکار و نوازندۀ نی و دف نیز مثل او محشور میشوند.
متأسّفانه امروزه آلات لهو و موسیقی گسترش پیدا کرده است. هرچند ممکن است همۀ موسیقیهای موجود حرام نباشد، امّا قطعاً در بین اینها حرام وجود دارد و هیچ تردیدی در آن نیست. ما طلبهها که این مضامین و روایات را میخوانیم، باید مراقبت و اجتناب کنیم و در صورت امکان از شنیدن صداهای مشتبه خودداری کنیم.
دربارۀ آثاری که در روایات برای آلات لهو ذکر شده، بیشتر تأمّل کنیم و از خاطر نبریم که این آلات، موجب نفاق و قساوت قلب است و قلبی که قسی میشود، دیگر برای ذکر خدا آرامش ندارد.
متأسّفانه برخی گمان میکنند که از این راه، توجّه به خدا بیشتر میشود. این یک اشتباه محض است و مصداق«زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ»2 است. آنچه در روایات وارد شده، مثل اینکه آلات لهو موجب قساوت قلب و از بین بردن حیا و غیرت و
1) (1) . بحار الأنوار: ج 76 ص 253؛ مستدرک الوسائل: ج 13 ص 219.
عدم استجابت دعاست، تعابیری نیست که انسان بتواند به این بهانه که دلالت فقهی بر حرمت ندارد، از آنها عبور کند. البتّه این ایدۀ فقهی درست است و حرام بودن یا نبودن صدای این آلات موسیقی، شبهۀ موضوعیه است و در شبهۀ موضوعیه، اجتناب لازم نیست؛ امّا نکته اینجاست که اگر حرمت ثابت نشود، عقاب نمیشویم، امّا آثار آن مترتّب میشود. بنا بر این، باید مراقبت کنیم و در صورت امکان، اجازه ندهیم که این صداها وارد مغز و دل ما شود که خدایی نکرده، این آثار را به دنبال بیاورد.
نکتۀ دیگر، این است که حکم آلات مشترک چیست؟ برخی آلات، مانند طبل از یک سو مشمول روایاتی همچون روایت «آلات ملاهی» است، و از سوی دیگر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام برای جنگ استعمال میشده است و پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام هیچگاه از استعمال آن در جنگ نهی نکردند.
در مورد آلاتی که مختصّ لهو است، بی تردید خرید و فروش آنها هم به حرمت تکلیفی و هم به حرمت وضعی، حرام است. امّا آلات لهوی که منافع حلال هم دارد و مثلاً در جنگ یا سرودهای مذهبی به کار برده میشود، آیا مشمول دلایل حرمت بیع آلات لهو - مثل اجماع و روایات عام و روایت خاص - هستند یا نه؟
در این باره لازم است بار دیگر، دلایل بحث را مرور کنیم:
از آنجا که اجماع یک دلیل لبّی است، باید به قدر متیقّن اکتفا کنیم و قدر متیقّن اجماع در این بحث، جایی است که آلت مختص به لهو باشد. در نتیجه وسیلهای که هم برای لهو استفاده میشود و هم برای امور غیر لهو - مانند جنگ یا سرودهای دینی یا موالید ائمه علیهم السلام و یا مثلاً برای احترام به یک شهید در تشییع او -، استفاده میشود، خارج از مورد اجماع است.
گفتیم که روایت تحف العقول به لحاظ سند، مورد پذیرش است و با توجّه به اینکه در این روایت آمده:
«ما یجیء منه الفساد محضاً» دلالت بر حرمت خرید و فروش آلات لهو دارد.
لیکن در فراز دیگری از همین روایت آمده است:
«فیه جهةٌ من جهات الصلاح»؛ یعنی اگر در یک شیء حرام جهتی از جهات صلاح باشد، خرید و فروشش جایز است. بنا بر این، با توجّه به اینکه فرض بر این است که طبل و سایر آلات مشترک، دارای منافع حلال هستند، روایت تحف العقول دلالت دارد بر اینکه خرید و فروش اینگونه آلات، جایز است و حرمت مورد بحث، به جایی اختصاص دارد که آلت، مختصّ به لهو باشد.
گفتیم که در روایت أبی أمامه آمده است:
«إنّ آلات المزامیر شرائها وبیعها وثمنها والتجارة بها حرامُ» و این روایت به لحاظ دلالت، کامل و حکم حرمت در آن، مطلق است. لیکن گفته شد که سند این روایت ضعیف است.
اکنون ممکن است اشکال شود که اگرچه سند این روایت ضعیف است، امّا مشهور طبق آن فتوا دادهاند و عمل مشهور، ضعف سند را جبران میکند. بنا بر این، هر چیزی که مثلاً عنوان «مزمار» دارد، خرید و فروشش مطلقاً حرام است.
به این اشکال میتوان دو پاسخ داد:
نخست اینکه: بعید نیست مزامیر، اوتار و معازف در زمان اهل بیت علیهم السلام، فقط در فساد استفاده میشده و این حرمت متوجّه زمان صدور است. مؤیّد این احتمال همین است که طبل در روایت ملاهی، نهی شده، امّا در جنگ استفاده میشده است. از اینجا دانسته میشود که طبل به لحاظ منافع حلالش، استثنا شده است، امّا سایر آلات از
آنجا که اختصاص به فساد داشتهاند، مطلقاً حرام شدهاند. بنا بر این، آلات دیگر، مثل نی و دف نیز اگر برای مقاصد حلال، مانند شعر مذهبی یا جنگ یا عزا استفاده شود، مانعی ندارد.
دوم اینکه: روایت أبی أمامه، دربارۀ مصادیق است و در مقام بیان ضابطۀ کلّی نیست؛ امّا روایت تحف العقول در مقام بیان یک ضابطۀ کلّی است و مطابق این روایت، اگر در چیز حرامی جهتی از جهات صلاح باشد، خرید و فروشش صحیح است. از این رو، روایتی که درمقام بیان ضابطه است بر روایتی که در مقام ضابطه نیست، مقدّم میشود و آن را تفسیر میکند. در نتیجه خرید و فروش آلاتی که در روایت أبی أمامه آمده، در صورتی حرام است که هیچ جهتی از جهات صلاح در آن نباشد.
در اینجا سخن دربارۀ بیع آلات لهو به پایان رسید.
شیخ انصاری رحمه الله پس از بررسی حکم خرید و فروش هیاکل عبادت، آلات قمار و آلات لهو، بحث حرمت ظروف طلا و نقره را مطرح میکند و برای این حرمت اینچنین دلیل میآورد که: «لا یترتّب علیه إلّاالحرام و لا یُقصد منها إلّاالحرام».
از نظر لغوی بین «إناء» و «ظرف»، فرقی وجود دارد و آن اینکه «ظرف» اعمّ از «إناء» است؛ زیرا «إناء» یعنی ظرفی که مخصوص خوردن و آشامیدن است.(1)
آنچه در اینجا مورد بحث است، «إناء» است.
ایشان دربارۀ خرید و فروش ظروف طلا و نقره مینویسد:
ومنها أوانی الذهب والفضّة، إذا قلنا بتحریم إقتنائها وقصد المعاوضة علی مجموع الهیئة والمادّة لا المادّة فقط؛(2)یکی دیگر از موارد حرمت، خرید و فروش
1) (1) . مقرّر: مطلبی که بیان شد، مطابق نظر محقّق خوئی است که میگوید: «مفهوم الإناء أمر معلوم لکونه من المفاهیم العرفیة، وهو ما یکون معدّاً للأکل والشرب، جمعه آنیة وأوان، والظرف أعمّ منه، ومجمل القول هنا أنّ النهی عن آنیة الذهب والفضة إن کان مختصّاً بالأکل أو الشرب فیها، وکانت محرّمة الإستعمال فی خصوصهما» (ر. ک: مصباح الفقاهة: ج 1 ص 156). لیکن در کتب لغت «إناء» به همان معنای عام «ما یوضع فیه الشّیء» میباشد (ر. ک: مفردات الفاظ القرآن: ص 96). جمع این دو قول این است که معنای «إناء» در لغت اعمّ از معنای عرفی آن است؛ لیکن فقها در این بحث معنای عرفی را لحاظ کردهاند که أخصّ از «ظرف» است.
2) (2) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 62.
ظروف طلا و نقره است، البتّه بنا بر اینکه نگهداری از آنها حرام باشد و شخص، قصد معاوضۀ مجموع هیئت و مادّه را داشته باشد، نه فقط مادّه را.
در مورد اوانی طلا و نقره، بحث مفصّلی در کتاب الطهارة مطرح است و سه احتمال دربارۀ حرمت آن وجود دارد:
نخست اینکه: فقط خوردن و آشامیدن از اوانی طلا و نقره، حرام است.
دوم اینکه: هر گونه استفاده از آنها مطلقاً حرام است؛ یعنی حتّی استفاده کردن برای وضو و یا برای نگهداری عطر نیز حرام است.
سوم اینکه: نه تنها هر گونه استفاده از آن، بلکه نگهداری آن نیز حرام است.
سیّد یزدی قدس سره در کتاب الطهارة، فصلی دارد به نام «فی حکم الأوانی». ایشان در آنجا میفرماید:
یحرم استعمال أوانی الذهب والفضّة فی الأکل والشرب والوضوء والغسل وتطهیر النجاسات وغیرها من سائر الإستعمالات، حتّی وضعها علی الرفوف للتزئین بل یحرم تزئین المساجد والمشاهد المشرّفة بها بل یحرم إقتناؤها من غیر إستعمال ویحرم بیعها وشراؤها وصیاغها وأخذ الاُجرة علیها بل نفس الاُجرة أیضاً حرام لأنّها عوض المحرّم وإذا حرّم اللّه شیئاً حرّم ثمنه؛(1)استفاده از ظروف طلا و نقره برای خوردن، آشامیدن، وضو، غسل، تطهیر نجاسات و استعمالات دیگر، حتّی قرار دادن آنها در تاقچه به منظور تزیین و نیز تزیین مساجد و مشاهد مشرّفه به وسیلۀ آنها، حرام است؛ بلکه نگهداری آنها حتّی اگر هیچ استعمالی از آن نکنند هم حرام است. همچنین خرید و فروش و نگهداری و اجرت گرفتن برای آن حرام است.
1) (1) . عروة الوثقی: ج 1 ص 156.
دربارۀ حرمت خوردن و آشامیدن در ظروف طلا و نقره، در میان فقهای شیعه هیچ اختلافی نیست و در میان اهل سنّت هم فقط داوود است که خوردن در این ظروف را جایز دانسته و حرمت را منحصر در شرب میداند.(1)امّا دربارۀ حکم سایر استفادهها اختلاف نظر وجود دارد. والد بزرگوار ما - دام ظلّه العالی - با نظر سیّد قدس سره موافقت نموده(2)و برخی از فقها با این نظر مخالفت کردهاند.
از محقّق خوئی قدس سره در این باره دو نظر موجود است. ایشان در تعلیق بر کتاب عروة الوثقی میگوید:
الحکم بالحرمة فی غیر الأکل والشرب مبنیٌ علی الإحتیاط؛(3)حکم به حرمت در غیر اکل و شرب، مبنی بر احتیاط است.
یعنی حکم خوردن و آشامیدن در این ظروف حرمت است، امّا حکم استفاده در غیر از خوردن و آشامیدن [مثل استفاده برای تزیین و یا نگهداری آن]، مبنی بر احتیاط وجوبی است؛ لیکن ایشان در سطرهای بعد میگوید:
الحکم بحرمته وحرمة ما ذکر بعده محلّ إشکالٍ، بل منع، والإجتناب أحوط وأولی؛(4)حرمت قرار دادن این ظروف در تاقچه برای تزیین، محلّ اشکال و بلکه ممنوع است، هرچند که اجتناب از این کار سزاوارتر است.
چنانکه دیده میشود، ایشان در عبارت نخست، استفادههای دیگر را به احتیاط
1) (1) . المجموع: ج 1 ص 249 به نقل از جواهر الکلام فی ثوبه الجدید: ج 3 ص 510.
2) (2) . مقرّر: چنانکه در متن مشاهده شد، سیّد یزدی هرگونه استفاده از ظروف طلا و نقره، حتّی نگهداری آن را حرام دانست. مرحوم آیت اللّه فاضل لنکرانی بجز فرض نگهداری، در سایر استفادهها با مرحوم سیّد موافق است، لیکن ایشان در مورد عبارت «بل یحرم اقتناؤها من غیر استعمال» بر این باور است که أقوی عدم حرمت است. همچنین ایشان خرید و فروش ظروف طلا و نقره را نیز بر خلاف مرحوم سیّد اجازه داده است (ر. ک: العروة الوثقی مع تعلیقات الفاضل: ج 1 ص 105).
3) (3) . العروة الوثقی (المحشّی): ج 1 ص 292.
4) (4) . همان.
واجب حرام دانسته است؛ امّا در عبارت دوم، مانند امام خمینی قدس سره، قائل به احتیاط استحبابی است.
امام خمینی قدس سره میفرماید: «الجواز غیر بعید»؛(1)یعنی بعید نیست که استفادههای دیگر بجز خوردن و آشامیدن، جایز باشد.
محقّق اصفهانی و آیةاللّه گلپایگانی قدس سرهما نیز دربارۀ تزیین، احتیاط کردهاند و فتوا به حرمت ندادهاند.(2)آیةاللّه حکیم قدس سره در حاشیۀ عروة فرموده است: «علی الأحوط فیه و فی ما بعده و إن کان الجواز لا یخلو من وجه».(3)ایشان ابتدا احتیاط میکند و سپس فتوا میدهد که فقط خوردن و آشامیدن حرام است.
مرحوم جواهری قدس سره - که از فقهای بزرگ بوده است - میگوید: «جواز تزیین المساجد و المشاهد المشرّفه بها لا یخلو من قوّة».(4)
صاحب جواهر رحمه الله در ذیل سخن محقّق حلّی رحمه الله، ادّعای اجماع کرده است. محقّق حلّی رحمه الله در شرائع الإسلام میفرماید:
ولا یجوز الأکل والشرب فی آنیة من ذهب أو فضّة، ولا إستعمالها فی غیر ذلک، وفی جواز اتّخاذها لغیر الإستعمال تردّدٌ، إلّاظهر المنع؛(5)خوردن و آشامیدن در ظرف طلا و نقره و همچنین استعمال این ظروف در غیر خوردن و آشامیدن، جایز نیست. دربارۀ جواز نگهداری آن برای غیر استعمال، نیز تردید وجود دارد؛ لیکن ظاهر آن است که این هم جایز نیست.
صاحب جواهر رحمه الله در ذیل این کلام محقّق رحمه الله میفرماید:
اجماعاً منّا، بل وعن کلّ مَن یحفظ عنه العلم عدا داود فحرّم الشرب خاصّةً، إجماعاً منّا محصّلاً ومنقولاً مستفیضاً، إن لم یکن متواتراً کالنصوص به من الطرفین؛(1)بجز داوود که حرمت را منحصر در شرب میداند، تمام حافظان علم (که علم به وسیلۀ ایشان حفظ میشود)، اجماع دارند بر حرمت خوردن و آشامیدن در ظروف طلا و نقره. در این باره، هم اجماع محصّل وجود دارد و هم اجماع منقول مستفیض، و هم روایات زیادی که در کتب شیعه و اهل سنّت نقل شده است.
اگرچه روایات این بحث، مفصّلاً در کتاب الطهارة بحث و بررسی میشود؛ لیکن برای آنکه بدانیم مستند کسانی که قائل به تعمیم هستند و حتّی نگهداری این ظروف را حرام میدانند چیست، لازم است در اینجا اشارهای به برخی از روایت داشته باشیم.
حدود ده روایت در مورد «أوانی طلا و نقره وجود دارد» که چگونگی اطلاق و یا تقیید نهی در آنها متفاوت است.
نهی در بعضی از این روایات، مقیّد به خوردن و آشامیدن است. مانند صحیحۀ حلبی که در باب 66 از ابواب النجاسات وسائل الشیعة آمده است:
عن أبی عبداللّه علیه السلام قال: لا تأکل فی آنیةٍ من فضّة ولا فی آنیةٍ مفضّضة؛(2)
در ظرف نقره و ظرفی که نقره کاری شده است، چیزی نخور.
همچنین در روایت مناهی آمده است که:
ونهی عن الشّرب فی آنیة الذهب والفضّة؛(1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از نوشیدن در ظروف طلا و نقره نهی کردهاند.
کسانی که استفاده از ظروف طلا و نقره را مطلقاً حرام میدانند، به سه روایت استدلال کردهاند که نهی در این سه روایت، مطلق است و قیدِ خوردن و آشامیدن ندارد. اگر این سه روایت، پاسخ قاطعی داشته باشد، فقط خوردن و آشامیدن در ظروف طلا و نقره حرام خواهد بود؛ ولی اگر پاسخی نباشد - بنا به اطلاق این سه روایت - هر گونه استفاده از ظروف طلا و نقره حرام خواهد بود.
2-1. حدیث محمّد بن مسلم
عَن أبی جعفر علیه السلام أنَّهُ نَهَی عَن آنِیَةِ الذَّهَبِ وَالفِضَّة؛(2)محمّد بن مسلم از امام باقر علیه السلام نقل میکند که ایشان از اوانی طلاق و نقره، نهی کردند.
در سند این روایت سهل بن زیاد، محلّ بحث است؛(3)لیکن به نظر میرسد با توجّه به شواهد بسیاری که بر وثاقت سهل وجود دارد،(4)باید روایت او را معتبر دانست،
1) (1) . من لایحضره الفقیه: ج 4 ص 7؛ وسائل الشیعة: ج 3 ص 508.
2) (2) . کافی: ج 6 ص 267؛ تهذیب الأحکام: ج 9 ص 90؛ وسائل الشیعة: ج 3 ص 506.
3) (3) . برخی از رجالیان، سهل بن زیاد را تضعیف کردهاند (ر. ک: رجال النجاشی: ص 185؛ رجال ابن الغضائریص 66؛ الفهرست شیخ طوسی: ص 228)، شیخ طوسی در کتاب فهرست او را تضعیف کرده، امّا در صفحه 387 کتاب رجال، او را توثیق کرده است. مجلسی اوّل دربارۀ او میگوید: «مرا از این تتبّع، یقین به هم رسیده است که حدیث او [سهل بن زیاد] ضعیف نیست و در رتبۀ کمتر از ابن عیسی نیست، اگر بهتر از او نباشد» (لوامع صاحبقرانی: ج 2 ص 410). همچنین سیّد بحر العلوم دربارۀ او میگوید: «أنّ الأصل فی تضعیفه کما یظهر من کلام القوم: هو أحمد بن محمّد بن عیسی الأشعری، و حال القمیّین، سیّما ابن عیسی فی التسرّع إلی الطعن و القدح و الإخراج من قم بالتهمة و الریبة، ظاهر لمن راجع الرجال» (فوائد الرجالیة: ج 1 ص 24).
4) (4) . استاد معظّم: بزرگترین مشکلی که توثیق سهل با آن روبهروست، تضعیف وی از سوی احمد بن محمّد بنمحمّد بن عیسی اشعری است که بر پایۀ نگرش تقصیرآمیز اهل قم در دوران قدیم انجام شده است. پس با توجّه به اینکه این بینش، قابل اعتماد نیست، تضعیفاتی که مبتنی بر آن است نیز پذیرفتنی نخواهد بود، بویژه آنکه
همچنان که معروف است «الأمر فی سهل، سهل».(1)
در این روایت نیز امام باقر علیه السلام به صورت مطلق از آنیۀ ذهب و فضّه، نهی کردهاند.
2-2. صحیحۀ محمّد بن اسماعیل بن بزیع
قالَ: سَألتُ أبا الحسنِ الرِّضا علیه السلام عَن آنیَةِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ فَکَرِهَها؛(2)
اسماعیل بن بزیع میگوید: از امام رضا علیه السلام درباره ظرفهای طلا و نقره سؤال کردم. ایشان از آنها کراهت داشت.
1) (1) . مقرّر: عبارت «الأمر فی سهل سهل» بارها در کلمات فقها تکرار شده و مشهور است (ر. ک: مفتاح الکرامة: ج 10 ص 292؛ جواهر الکلام: ج 41 ص 286؛ رسائل احمدیه: ج 2 ص 367 و 414؛ مستمسّک العروة الوثقی: ج 1 ص 245 و...). لیکن محقّق خوئی با این عبارت موافق نیست و دربارۀ او میگوید: «وما ذکره بعضهم من أنّ الأمر فی سهل سهل لیس بشیء، بل الأمر فی سهل لیس بسهل» (ر. ک: موسوعة الإمام الخوئی: ج 1 ص 240).
2) (2) . المحاسن: ج 2، ص 582؛ کافی: ج 6 ص 267؛ تهذیب الأحکام: ج 9 ص 90؛ وسائل الشیعة: ج 3 ص 505.
معمولاً «کراهت» در اصطلاح روایات، دلالت بر حرمت دارد، مگر اینکه همراه قرینهای باشد که معنای دیگری داشته باشد؛ همچنان که برخی عبارات دیگر، مثل «لا ینبغی» و «لا یصلح» نیز در روایات همین حالت را دارد و اگر بدون قرینه استعمال شده باشد، دلالت بر حرمت دارد.
این روایت اطلاق دارد و سائل از خصوص اکل و شرب سؤال نکرده است؛ بلکه از آنیۀ طلا و نقره سؤال کرده است. حضرت علیه السلام هم به صورت مطلق فرمودند که این درست نیست.
اگر کسی بخواهد احتمال دهد که شاید مقصود سائل، اکل یا شرب باشد، یا امام علیه السلام مثلاً فقط در خصوص اکل و شرب جواب دادهاند، اینجا نه در مورد سؤال قیدی وجود دارد و نه در جواب امام علیه السلام قیدی وجود دارد.
به نظر میرسد که دلالت این صحیحه، دلالت تامّی باشد.
2-3. روایت موسی بن بکر
عن موسی بن بکر عن أبی الحسن علیه السلام قال آنیة الذهب والفضّة متاع الذین لا یوقنون؛(1)ظرف طلا و نقره متاع کسانی است که به خدا و معاد یقین ندارند.
در سند این روایت، عبداللّه بن مغیره است که ضعیف است؛ امّا دلالت این روایت کامل است.
یکی از دلایلی که برای اطلاق حرمت استفادۀ از ظروف طلا و نقره بیان شده است، اجماعی است که صاحب جواهر رحمه الله ادّعا میکند. لیکن به نظر میرسد که این اجماع، از نوع اجماع مدرکی است؛ زیرا این اجماع مستند به روایاتی است که در گفتار پیشین دیدیم
1) (1) . المحاسن: ج 2 ص 582؛ کافی: ج 6 ص 268؛ تهذیب الأحکام: ج 9 ص 91؛ وسائل الشیعة: ج 3 ص 507.
و در این گفتار نیز آنها را بررسی میکنیم. بنا بر این، این اجماع قابل استناد نیست.
و امّا دربارۀ سه روایتی که مطلق بود، چند احتمال وجود دارد که در اینجا بررسی میشود.
چنانکه در گفتار پیش دیدیم، در برخی از این روایات به صورت مطلق از هر گونه استعمال ظروف طلا و نقره نهی شده است. در برخی دیگر از روایت فقط خوردن، و در برخی دیگر فقط نوشیدن نهی شده است. با این وصف، آیا میتوان گفت که میان این روایات تعارض وجود دارد؟
در پاسخ میتوان گفت: همانطور که بین دو عبارت مثبت، تعارض وجود ندارد، بین دو عبارت منفی هم تعارضی نیست. بنا بر این، مثلاً اگر یک روایت به صورت مطلق از «عذرة» نهی کرد و در روایت دیگر از «بیع العذرة» و روایت سوم از «شراء العذرة»، بین اینها تعارضی وجود ندارد. تعارض در جایی است که هر کدام از روایات، دیگری را تکذیب کند، مانند اینکه یک روایت، مُثبت تکلیف و روایت دیگر نافی تکلیف باشد.
آنگاه اگر بپذیریم که تعارضی در میان نیست، نمیتوانیم از راه حمل مطلق بر مقیّد وارد شویم و بگوییم: روایت مطلق را بر روایت مقیّد حمل میکنیم.
در مورد روایت سوم، محقّق خوئی قدس سره بر این باور است که این حدیث، یک حدیث اخلاقی است و امام علیه السلام در این روایت در مقام بیان یک حکم فقهی نیست.
درستی یا نادرستی نظر ایشان بسته به این است که منظور از
«الذین لا یوقنون» در این روایت، چه کسانی هستند. اگر مقصود مسلمانانی هستند که پرهیزگار و زاهد نیستند، در این صورت میتوان گفت این روایت فقط بر یک حکم اخلاقی دلالت
دارد؛ امّا اگر مقصود اهل کفر باشند، در این صورت دیگر حکم اخلاقی نیست؛ بلکه حکم فرعی فقهی است. نمونۀ این مسئله، روایت
«الصلاة عمود الدین»(1)است که نمیتوان آن را فقط یک حکم اخلاقی دانست؛ بلکه دلالت دارد بر این معنا که نخواندن نماز نشانۀ عدم ایمان است. بنا بر این - بر خلاف دیدگاه محقّق خوئی قدس سره - این حدیث از نظر دلالت بر حرمت فقهی کامل است.
امّا نکته اینجاست که سند این روایت، ضعیف است و به خاطر وجود عبداللّه بن مغیره، قابل استناد نیست.
در مورد این سه روایت - صرف نظر از اشکالی که در سند برخی از آنها وجود دارد -، نکتۀ دیگری وجود دارد که مربوط به دلالت این روایات است و در نتیجۀ بحث، تأثیر بسزایی دارد.
میدانیم که در برخی موارد، متعلّق خاصّی به قرینۀ مناسبت حکم و موضوع در نظر گرفته میشود. مثلاً در«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ»2 قرینۀ مناسبت حکم و موضوع ایجاب میکند که مراد از تحریم، تحریمِ نکاح باشد. همچنین در«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ»3 قرینۀ مناسبت حکم و موضوع ایجاب میکند که مراد أکل باشد. در
«حرّم
علیکم الخمر» نیز بنا به همین قرینه، مراد شُرب خمر است.
از سوی دیگر - همچنان که در صدر این فصل گفته شد -، از نظر لغوی بین «إناء» و «ظرف» تفاوت وجود دارد و آنچه که متعلّق روایات این باب است، «إناء» است، نه ظرف؛ یعنی ظرفی که مختصّ خوردن و آشامیدن باشد.
پس از این دو مقدّمه، میتوانیم نتیجه بگیریم که در هر سه روایت، وقتی شارع از «آنیة» نهی میکند، و «آنیة» هم ظرف معدّ برای اکل و شرب است، قرینۀ مناسبت حکم
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 4 ص 27.
و موضوع اقتضا میکند که مقصود امام علیه السلام استعمال متعارف و رایج «آنیة» باشد که همان خوردن و نوشیدن است.
به نظر میرسد که در اینجا قرینۀ عرفی روشنی وجود دارد و عرف وقتی با چنین نهیی مواجه میشود، متناسب با موضوع، اینگونه میفهمد که از خوردن و آشامیدن با این ظروف، نهی شده است.
در نتیجه، دیدگاه صحیح همان دیدگاه امام خمینی قدس سره است که خوردن و نوشیدن در این ظروف حرام است؛ امّا نسبت به سایر موارد، احتیاط کردن مستحب است و این احتیاط هم از آن جهت است که در این روایات، رایحۀ اطلاق وجود دارد و اجماع محکمی نیز در این باره ذکر شده است. این اجماع برای قول به احتیاط وجوبی، کافی نیست؛ زیرا احتیاط وجوبی در جایی است که ما احتمال قوی دهیم که مجمعین دلایل دیگری هم داشتهاند که به دست ما نرسیده است، حال آنکه در اینجا چنین احتمالی وجود ندارد و همۀ روایات «أوانی الذهب و الفضّة»، در کتب روایی آمده است.
اکنون که دانستیم استفاده از ظروف طلا و نقره فقط برای خوردن و آشامیدن حرام است و برای مقاصد دیگر حلال است، با توجّه به عبارتهایی مثل
«فیه جهةٌ من جهات الصّلاح» در روایت تحف العقول(1)، نتیجه این میشود که خرید و فروش ظروف طلا و نقره برای جهات حلال، مانعی ندارد؛ لیکن مطابق مبنای کسانی که هر گونه استعمال آن را حرام دانستند، خرید و فروش این ظروف به حرمت تکلیفی و وضعی، حرام خواهد بود.
در اینجا سخن دربارۀ بیع ظروف طلا و نقره به پایان رسید.
1) (1) . تحف العقول: ص 335.
فرع بعدی که شیخ انصاری رحمه الله در نوع دوّم از مکاسب محرّمه مطرح میکند و حرمتش به خاطر این است که فقط کار حرام از آن قصد میشود، بحث دربارۀ «دراهم مغشوشه» است. «دراهم مغشوشه» دراهمی است که در آن نقره و غیره نقره مخلوط شده است و یا دراهمی که زمانی رایج بوده، ولی اکنون از رواج خارج شده و دیگر در جامعه مورد معامله قرار نمیگیرد.
«غشّ در معامله» یکی از محرّمات است و ان شاء اللّه بحث مفصّلش در جای خود مطرح خواهد شد؛ امّا آنچه که در اینجا مورد بحث است، دو مطلب است:
نخست اینکه آیا میتوان از دراهم مغشوشه به عنوان تزیین استفاده کرد یا نه؟
دوم اینکه آیا میتوانیم خودِ این دراهم را متعلّق معاوضه قرار دهیم یا نه؟
شیخ انصاری قدس سره دربارۀ خرید و فروش دراهم مغشوشه مینویسد:
ومنها الدراهم الخارجة المعمولة لأجل غشّ الناس، إذا لم یفرض علی هیئتها الخاصّة منفعة محلّلة معتدّ بها مثل التزئین أو الدفع إلی الظالم الذی یرید مقداراً من المال کالعشّار ونحوه بناء علی جواز ذلک وعدم وجوب إتلاف مثل هذه الدراهم ولو بکسرها من باب دفع مادّة الفساد؛(1)یکی دیگر از موارد حرمت [که
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 62 و 63.
حرمت آنها به خاطر حرمت آن کاری است که از آنها قصد میشود] درهمهایی است که برای فریب دادن مردم ساخته میشوند. البتّه به شرطی که هیئت خاصّ آنها، منفعت حلال قابل توجّهی مانند تزیین یا پرداخت به ظالمی که میخواهد مقداری از مال را بگیرد (مثل مالیاتگیر و مانند آن) نداشته باشد. البتّه این، بر این اساس است که این کار را جایز بدانیم و قائل به وجوب اتلاف اینگونه درهمها از باب دفع مادّۀ فساد نشویم.
در روایات مربوط به دراهم مغشوشه، دو روایت وجود دارد که دلالت دارد بر حرمت هر گونه استفاده از دراهم مغشوشه، حتّی اگر برای تزیین باشد.
کنتُ عندَ أبی عبد اللّه علیه السلام فَأُلقِیَ بَینَ یَدَیهِ دَراهِمُ فَألقَی إلی درهماً منها فَقال علیه السلام: أیشٍ هذا؟ فَقلتُ: سَتُّوقٌ؛ قال علیه السلام: وَمَا السَّتُّوق؟ فَقلتُ:
طَبَقَتَینِ فِضَّةً وَطَبَقَةَ نُحاسٍ وَطَبَقَةً مِن فِضَّة؛ فَقال علیه السلام: إکسِر هذا، فإنَّهُ لا یَحِلُّ بَیعُ هذا وَلَا إنفاقُه؛(1)امام صادق علیه السلام درهمی را به من داد و پرسید این چیست؟ گفتم «ستّوق»، پرسید: ستّوق چیست؟ گفتم: نوعی درهم که از سه لایه تشکیل شده است، یک لایه نقره، یک لایه مس و باز یک لایه نقره. فرمود: آن را بشکن؛ زیرا بیع و انفاقش جایز نیست.
این مسئله در زمان ما موضوعیت ندارد؛ لیکن در زمان قدیم که درهم از نقره بوده
1) (1) . الإستبصار: ج 3 ص 97؛ تهذیب الأحکام: ج 7 ص 109؛ وسائل الشیعة: ج 18 ص 186.
و به سکّۀ حاکم وقت، مسکوک بوده و اعتبار داشته، وقتی حاکم کشته و یا مخلوع میشد، دراهمی نیز که به نام او بود از رواج میافتاد.
استدلال فقها این است که در این روایت، امام صادق علیه السلام امر به اکسار کردند و بویژه دلیلی که حضرت علیه السلام آوردهاند، بدین معناست که حتّی تزیین نیز با آن جایز نیست.
کُنّا عندَ أبی الحسنِ علیه السلام، فإذا دَنانیرُ مَصبوبَةٌ بینَ یَدَیهِ، فنظرَ علیه السلام إلی دینارٍ فأخَذهُ بِیَدهِ ثُمَّ قَطَعهُ بِنِصفَین، ثُمَّ قال علیه السلام لِی: ألقِهِ فی البالُوعَةِ حَتّی لا یُباعَ شَیءٌ فِیه غِشٌّ؛(1)موسی بن بکر می گوید: در حضور امیر المؤمنین علیه السلام بودیم. چند دینار مقابل حضرت علیه السلام روی زمین ریخته بود. به یکی از آنها با دقّت نظر کرد [و متوجّه شد که تقلّبی است]. حضرت علیه السلام آن را برداشت و نصف نمود، سپس به من فرمود: این را ببر در چاه فاضلاب بینداز تا با آن معاملهای نشود که در آن غش باشد.
به نظر میرسد که استدلال به هر دو روایت، مخدوش است؛ زیرا در روایت نخست - علاوه بر ضعف سند - خود تعلیل امام علیه السلام ردّ بر مدّعاست. ظاهر این تعلیل امام علیه السلام که میفرمایند:
«فإنّه لا یحلّ بیع هذا ولا إنفاقه»، دلالت دارد بر اینکه این دراهم نباید مورد معاوضه قرار گیرند و بیعشان جایز نیست. بنا بر این، میتوان آنها را در غیر معاوضه - مثلاً برای تزیین - استفاده کرد.
روایت دوم نیز از چند جهت قابل استناد نیست. از نظر سند، هم ارسال دارد و هم
1) (1) . کافی: ج 5 ص 160؛ تهذیب الأحکام: ج 7 ص 12؛ وسائل الشیعة: ج 17 ص 281.
در سندش «حسن بن علی بن أبی عثمان» است. از نظر دلالت هم مانند روایت پیشین، تعلیلِ
«حتّی لا یُباع شیءٌ فیه غش» دلالت دارد بر اینکه مطلق استفاده، مراد نیست و امر
«ألقه فی البالوعة» و همچنین شکستن درهم مغشوش، حکم تکلیفی نیست؛ بلکه یک حکم ارشادی است؛ یعنی چیزی را که فایده و منفعتی ندارد، دور بیانداز تا کس دیگری را فریب ندهد و به عنوان درهمِ قابل استفاده، با آن معامله نکند و این در فرضی است که هیچ منفعت حلال عقلایی برای درهم مغشوش متصوّر نباشد؛ زیرا اگر بر همین درهم مغشوش، منفعت عرفی حلالی مترتّب باشد، انداختن آن در چاه از مصادیق بارز اسراف است و جایز نیست.
در نتیجه، دلایل حرمت تزیین و انتفاع با دراهم مغشوشه، کامل نیست و دیدگاه ما این است که اینگونه انتفاع از دراهم مغشوشه، جایز است؛ امّا نباید مورد خرید و فروش قرار بگیرد.
بحث دوم این است که آیا معاوضه بهوسیلۀ درهمهای مغشوش، جایز است یا خیر؟ یعنی آیا میتوانیم درهم مغشوش را مبیع قراردهیم یا نه؟
در اینجا چند فرض مطرح است:
حالت نخست، این است که آنچه مبیع واقع میشود، درهم کلّی باشد؛ یعنی فروشنده میگوید: من یک درهم به تو میفروشم، امّا در هنگام تحویل به خریدار، یک درهم مغشوش به او میدهد. این فرض، درست مانند آن است که فروشنده بگوید: من یک کیلو گندم کلّی با این خصوصیّات را به تو میفروشم؛ امّا در هنگام تحویل، یک کیلو گندم خراب به خریدار بپردازد. اینجا تردیدی نیست که چون معامله روی «کلّی» واقع شده، معامله از نظر تکلیفی و وضعی، صحیح است و وجهی هم برای خیار فسخ
نیست. در این صورت، باید در ابتدا فروشنده را اجبار به تبدیل کنند و اگر فروشنده نپذیرفت، آنگاه خریدار میتواند از آن جهت که مبیع را تحویل نگرفته، معامله را فسخ کند. پس اگر مبیع، درهم کلّی باشد، منعی وجود ندارد.
اگر مبیع یک درهم معیّن خارجیِ مغشوش باشد، سه صورت در مسئله متصوّر است: یا بایع و مشتری هر دو عالم به غش هستند، یا هر دو جاهلاند و یا یکی آگاه و دیگری ناآگاه است.
اگر هر دو آگاه باشند، با لحاظ عمومات بحث بیع و قواعدی مانند«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» ، معامله هم تکلیفاً و هم وضعاً صحیح است.
البتّه روایت جعفی که امیرالمؤمنین علیه السلام پس از امر به شکستن سکّه، به عنوان تعلیل فرمودند:
«لا یحلّ بیع هذا ولا إنفاقه»، اطلاق دارد و نهی و تعلیل امام علیه السلام شامل این فرض نیز میشود که فروشنده و خریدار، هر دو عالم به غش باشند. شارع این سکّه را از مالیّت ساقط کرده و مانند باب خمر که علم فروشنده و خریدار، مصحّح بیع نیست، در اینجا نیز بنا به اطلاق روایت، اگر درهمی مغشوش شد، معاوضۀ آن صحیح نیست و علم فروشنده و خریدار هم فایدهای ندارد.
لیکن اطلاق حدیث جعفی، توسّط روایت دیگری مقیّد میشود. در صحیحۀ محمّد بن مسلم آمده است:
قلتُ لأبی عَبد اللّه علیه السلام: الرّجُلُ یَعملُ الدَّراهِمَ، یَحمِلُ عَلَیها النُّحاسَ أو غَیرَهُ، ثُمَّ یَبِیعُها. فَقال علیه السلام: إذا بَیّنَ ذَلکَ فَلا بَأسَ؛(1)به امام صادق علیه السلام گفتم
1) (1) . الإستبصار: ج 3 ص 97؛ تهذیب الأحکام: ج 7 ص 109؛ وسائل الشیعة: ج 18 ص 185. همین مضمون درروایات دیگری نیز آمده است، با این تفاوت که به جای عبارت «إذا بَیّن ذلک» آمده است: «إذا کانَ ذلک بین النّاس» (ر. ک: کافی: ج 5 ص 253؛ مرآة العقول: ج 19 ص 318).
شخصی شغلش ساختن درهم است، او به جای این که درهم را از نقره خالص بسازد، مس یا غیر مس هم در آن مخلوط میکند و میفروشد. امام علیه السلام فرمودند:
اگر در بین مردم باشد [و مشتری این کار او را ببیند و از آن آگاه باشد] اشکالی ندارد.
این روایت، اطلاق روایت جعفی را قید میزند.
دیدگاه محقّق خوئی قدس سره این است که با توجّه به روایت محمّد بن مسلم، روایت جعفی را حمل بر کراهت میکنیم. لیکن دو اشکال به سخن ایشان وارد است:
نخست اینکه: عبارت
«لا یحلّ» در حدیث جعفی، ظهور حرمت و بطلان دارد؛ لیکن
«إذا بیّن ذلک»،
«لا یحلّ» را محدود میکند به جایی که مشتری علم ندارد و جاهل است.
دوم اینکه: بنا بر دیدگاه ما، امر به «القای در بالوعه» در روایت موسی بن بکر و امر به شکستن در روایت جعفی، ارشادی است و در صورتی است که هیچ منفعتی بر درهم مغشوش مترتّب نباشد و اگر منفعتی مترتّب باشد، به چاه انداختن آن اسراف بود و امام علیه السلام چنین نمیکرد. اینکه امام علیه السلام درهم را نصف کردند، دلیل بر این است که درهم ارزش دیگری نداشته و از اعتبار ساقط بوده و منفعتی بر آن مترتّب نمیشده است. بنا بر این، وقتی که درهم غیر خالص دارای منفعتی باشد و خریدار و فروشنده هم علم به این ناخالصی دارند، چنین صورتی از دایرۀ شمول روایت جعفی خارج است.
اگر خریدار و فروشنده هر دو نسبت به غشّ درهم ناآگاه باشند، تردیدی نیست که معامله حرمت تکلیفی ندارد. وقتی خریدار و فروشنده نمیدانند که درهم مغشوش است، کار حرامی انجام نشده است. فرض حرمت برای غش، در جایی است که فروشنده نسبت به عیب آگاه و خریدار ناآگاه باشد و کالا را با گمان صحّت بخرد؛ امّا جایی که هر دو جاهل هستند، غشّی وجود ندارد. بنا بر این، حرمت تکلیفی نیز وجود ندارد.
امّا در مورد حرمت وضعی، آیا این معامله باطل است؟ یا معامله با حفظ خیار شرط و یا تدلیس برای مشتری، صحیح است؟
برخی از بزرگان، ضابطهای را در مورد قیود و شرایط مبیع، مطرح کردهاند که دانستن و لحاظ آن در این بحث، مفید است.(1)ضابطه این است که قیود و شرایطی که در مبیع است، اگر مربوط به صورت نوعی عرفی باشد، در صحّت بیع دخالت دارد و عدم رعایتش موجب بطلان بیع است؛ امّا اگر مربوط به صفت و کمال باشد، بیع صحیح است؛ ولی خریدار، خیار تخلّف شرط و یا - به تعبیر شیخ رحمه الله - خیار تدلیس دارد. مثلاً اگر فروشنده گفت: من کنیزی را به تو میفروشم، سپس در هنگام تحویل، غلامی را به خریدار تحویل داد، از آنجا که صورت نوعی غلام با کنیز یکی است و هر دو انساناند، امّا میان صورت نوعیِ عرفی آن دو فرق وجود دارد و عرف، این دو را متباین میداند، در اینجا بیع باطل است. مثال دیگر این است که فروشنده بگوید: من این دینار را به عنوان «أنّه ذهبٌ خالص» میفروشم، سپس معلوم شود که تمام آن مس است، در این صورت نیز صورت نوعی عرفی آنچه تحویل داده با آنچه مورد بیع قرار گرفته، متباین و معامله باطل است؛ زیرا «ما قُصد لَم یقع و ما وَقع لم یقصد؛ آنچه که عقد بر آن واقع شده، مقصود نیست و آنچه که مقصود است، عقد بر آن واقع نشده است».
امّا اگر اختلاف در صفت کمال باشد، مثلاً فروشنده غلامی را به شرط اینکه قوی است و یا به شرط اینکه کاتب است، میفروشد و خریدار هم با همین شرط میخرد، ولی پس از تحویل معلوم میشود که این غلام دارای آن وصف نیست - یعنی ضعیف است و یا سواد ندارد -، در اینجا چون اختلاف در صورت نوعیِ عرفی نیست، نمیتوانیم بگوییم: «ما قُصد لَم یقع و ما وَقع لم یُقصد». بنا بر این، بیع صحیح است ولی مشتری خیار دارد.
1) (1) . دراسات فی المکاسب المحرّمة: ج 2 ص 213.
نتیجه اینکه: در بحث درهم مغشوش، اگر خریدار و فروشنده نسبت به غش جاهل بودند، نمیتوانیم مطلقاً بگوییم بیع باطل است یا مطلقاً بگوییم بیع صحیح است و خیار دارد؛ بلکه باید ببینیم تخلّف از وصف است و یا از صورت نوعیِ عرفی.
اگر آنچه را که مشتری تحویل میگیرد، نسبت به آنچه عقد بر آن واقع شده، به لحاظ عرفی متباین باشد و اختلاف صورت نوعیِ عرفی داشته باشد، معامله باطل است؛ امّا اگر اختلاف به تباین نباشد، معامله صحیح است و مشتری خیار تخلّف شرط دارد.
در بحث معاملات باید به این نکته توجّه شود که معاملات از امور عرفی هستند، نه اینکه یک امر تأسیسی شرعی باشند. از این رو در معاملات، تأمّل در ضوابط عرفی بسیار مهمّ است.
صورت سوم، جایی است که یکی از متبایعین عالم و دیگری جاهل است. اگر فروشنده نسبت به غش آگاه باشد و مشتری ناآگاه، این مصداق بارز غشّ در معامله است که هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی. امّا اگر عکس این صورت باشد - یعنی فروشنده نداند که این درهم مغشوش است، ولی مشتری نسبت به آن آگاه باشد - در اینجا غش وجود ندارد و معامله به لحاظ تکلیفی و وضعی، صحیح است.
در اینجا سخن دربارۀ بیع درهمهای مغشوش به پایان رسید و بحث دربارۀ نوع دوم از مکاسب محرّمه نیز تمام میشود.
الف) کتابها
آبی، حسن بن ابی طالب، کشف الرموز فی شرح مختصر النافع، قم: موسسۀ نشر اسلامی، 1410 ق.
ابن أبی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغة، قم: کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، 1404 ق.
ابن جنید إسکافی، محمّد، الفتاوی، تحقیق: باقر محسنی، قم: مطبعة العلمیّه، 1412 ق.
ابن حنبل، احمد، المسند، بیروت: دار الفکر، 1420 ق.
ابن خلکان، احمد بن محمّد، وفیات الأعیان و انباء الزمان، تحقیق: احسان عباس، بیروت:
دار الثقافة، بیتا.
ابن رشد، ابو الولید محمّد بن أحمد بن محمّد (ابن رشد حفید)، بدایة المجتهد و نهایة المقتصد، قاهره: دار الحدیث، 2004 م.
ابن غضائری، احمد بن حسین، رجال ابن الغضائری، قم: موسسۀ اسماعیلیان، 1364 ش.
ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغة، تحقیق: عبد السلام محمّد هارون، مکتب الأعلام الإسلامی، 1404 ق.
ابن هاشم انصاری، عبداللّه بن یوسف، مغنی اللبیب عن کتب الأعاریب، کویت: نشر التراث العربی، 2000 م.
اردبیلی، احمد بن محمّد (مقدّس اردبیلی)، زبدة البیان فی أحکام القرآن، تهران: المکتبة الجعفریّة لإحیاء التراث الجعفریّة، بیتا.
-، مجمع الفائدة و البرهان، تحقیق و تصحیح:
مجتبی عراقی، علی پناه اشتهاردی و حسین یزدی، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم، 1403 ق.
استادی، رضا، آشنایی با چند نسخۀ خطی، بیجا، بینا، 1396 ق.
اصفهانی، محمّد بن الحسن(فاضل هندی)، کشف اللثام عن قواعد الأحکام، قم: موسسۀ نشر اسلامی، 1416 ق.
افریقی، محمّد بن مکرم بن منظور، لسان العرب، بیروت: دارصادر، 1376 ش.
امام مالک، المدوّنة الکبری، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بیتا.
امامی، اسد اللّه، حقوق مالکیت معنوی، تهران: بنیاد حقوقی میزان، 1386 ش.
انصاری قرطبی، ابی عبداللّه محمّد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن (تفسیر القرطبی)، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بیتا.
انصاری، مرتضی، فرائد الاُصول، قم: مجمع الفکر الإسلامی، 1428 ق.
-، کتاب المکاسب، قم: مجمع الفکر الإسلامی، چاپ دهم، 1427 ق.
الأوری الطبرسی، حسین، مستدرک الوسائل، قم: موسّسة آل البیت علیهم السلام، 1415 ق.
ایروانی، علی بن عبدالحسین، حاشیة المکاسب، تحقیق: باقر فخّار اصفهانی، دار ذوی القربی، 1421 ق.
-، حاشیة المکاسب، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1406 ق.
أحسائی، محمّد بن علی، عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیّة، قم: مطبعة سیّد الشهداء، 1403 ق.
أفندی اصفهانی، عبداللّه، ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، بیجا، مطبعة خیّام، 1401 ق.
بحر العلوم البروجردی، سیّد مهدی، الدرّة النجفیّة، بیروت: دارالزهراء، 1406 ق.
-، فوائد الرجالیة، تهران: مکتبة الصادق علیه السلام، 1405 ق.
بحرانی، آل طعان، احمد بن صالح، رسائل أحمدیّة، قم: دار المصطفی لإحیاء التراث، 1419 ق.
بحرانی، یوسف، الحدائق الناضرة فی أحکام العترة الطاهرة، قم: موسسۀ نشر اسلامی، 1405 ق.
برقی، ابو جعفر، احمد بن محمّد بن خالد، المحاسن، قم: دار الکتب الاسلامیة، 1371 ق.
بروجردی، سیّد حسین، نهایة الاُصول، نشر تفکّر، 1415 ق.
بهوتی، منصور بن یونس، کشّاف القناع، بیروت: دار الکتب العلمیّة، بیتا.
بیضاوی، عبداللّه بن عمر، أنوار التنزیل و أسرار التأویل (تفسیر بیضاوی)، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، بیتا.
بیهقی، احمد بن حسین، السنف الکبری و ذیله الجوهر النقی، بیروت: دار صادر، بیتا.
تبریزی، جواد، إرشاد الطالب إلی التعلیق علی المکاسب، قم: مکتبة اسماعیلیان، 1416 ق.
تستری، محمّدتقی، قاموس الرجال، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1415 ق.
تمیمی، ابوحنیفه نعمان، دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الأحکام، بیروت:
المنارة، بیتا.
الجزری، ابو الحسن علی بن محمّد (ابن اثیر)، النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، قم: نشر مؤسّسۀ مطبوعاتی اسماعیلیان، بیتا، چاپ اوّل.
جزیری، عبدالرحمن، کتاب الفقه علی المذاهب الأربعة، بیروت: دار الفکر، بیتا.
جصاص، احمد بن علی، احکام القرآن، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1405 ق.
جوهری فارابی، ابو نصر اسماعیل بن حمّاد مشهور به جوهری، الصحاح: تاج اللغة و الصحاح العربیة مشهور به الصحاح العربیة، بیروت: نشر دار العلم للملامین، 1404 ق.
حائری، سید علی بن محمّد طباطبایی، ریاض المسائل فی تحقیق الأحکام بالدّلائل، قم:
موسّسة آل البیت علیهم السلام، بیتا.
الحجاوی، شرف الدین موسی بن احمد بن موسی ابو النجا، الإقناع فی فقه الإمام احمد بن حنبل، بیروت: دارالمعرفه، بیتا.
حرّانی، حسن بن شعبة، تحف العقول، قم: انتشارات اسلامی، بیتا.
حرّ عاملی، محمّد بن حسن، أمل الآمل، تحقیق: احمد حسینی، مکتبة اندلس، بیتا.
-، محمّد بن حسن، تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، قم: موسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1416 ق.
حسینی راوندی، سیّد فضلاللّه، النوادر، دارالحدیث، 1377 ش.
-، النوادر، قم: دارالکتب، بیتا.
حکیم، سیّد محسن، مستمسک العروة الوثقی، قم: مؤسّسة دار التفسیر، 1416 ق.
-، نهج الفقاهة، قم: انتشارات 22 بهمن، بیتا.
حلبی، ابو الصلاح، تقی الدین بن نجم الدین، الکافی فی الفقه، اصفهان: کتابخانۀ امام امیر المؤمنین علیه السلام، 1403 ق.
حلبی، سیّد حمزة بن علی بن زهرة، غنیة النزوع إلی علمی الاُصول والفروع، تحقیق: ابراهیم بهادری، موسسۀ امام صادق علیه السلام، 1417 ق.
حلّی، جعفر بن الحسن (محقّق حلّی)، المعتبر فی شرح المختصر، قم: مؤسّسة سیّد الشهداء علیه السلام، 1407 ق.
-، المختصر النافع فی فقه الامامیة، قم: موسّسۀ بعثت، 1416 ق.
-، شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، قم: مکتبة اسماعیلیان، 1408 ق.
-، نکت النهایة، قم: موسسۀ نشر اسلامی، 1412 ق.
حلّی، حسن بن یوسف (علّامۀ حلی)، أجوبة المسائل المهنائیّة، قم: چاپخانۀ خیّام، 1401 ق.
-، تحریر الأحکام، مشهد: موسّسة آل البیت علیهم السلام، بیتا.
-، تذکرة الفقهاء(ط جدید)، قم: موسّسة آل البیت علیهم السلام، 1414 ق.
-، تذکرة الفقهاء (ط قدیم)، قم: موسّسة آل البیت علیهم السلام، 1388 ق.
-، تذکرة الفقهاء، قم: موسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1420 ق.
-، خلاصة الأقول فی معرفة أحوال الرجال، نجف:
مطبعة حیدریّة، 1381 ق.
-، قواعد الأحکام، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1418 ق.
-، مختلف الشیعة فی احکام الشریعة، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1415 ق.
-، منتهی المطلب فی تحقیق المذهب، مشهد: مجمع البحوث الاسلامیة، 1429 ق.
-، نهایة الإحکام فی معرفة الأحکام، بیروت: دار الأضراء، بیتا.
حلّی، سیّد بن طاووس، فلاح السائل، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، بیتا.
حلّی، محمّد بن إدریس، السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1410 ق.
حلّی، محمّد بن حسن (فخر المحقّقین)، ایضاح الفوائد فی شرح القواعد، قم: مطبعة علمیّة، 1389 ق.
حلّی، یحیی بن سعید، الجامع للشرائع، قم: موسّسۀ سیّد الشهداء قدس سره، 1405 ق.
حمیری، عبد اللّه بن جعفر، قرب الإسناد، قم: مؤسّسة آل البیت علیهم السلام، 1413 ق.
خراسانی، محمّدکاظم، کفایة الاُصول، قم: موسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1417 ق.
الدار قطنی، علی بن عمر، سنن الدار قطنی، بیروت: دار الکتب العلمیّة، بیتا.
الدرینی، محمّد فتحی، حقّ الإبتکار فی الفقه الإسلامی المقارن، بیروت، مؤسّسة الرسالة، 1981 م.
دیلمی، حمزة بن عبدالعزیز(سلاّر)، المراسم العلویة فی أحکام النبویّة، تحقیق: سیّد محسن حسنی، بیروت: دارالحق، 1414 ق.
راغب اصفهانی، حسین بن محمّد، المفردات فی غریب القرآن، بیروت: دارالمعرفة، بیتا.
الرافعی القزوینی، ابوالقاسم عبد الکریم بن محمّد، فتح العزیز، شرح الوجیز، بیروت: دار الکتب العلمیّة، بیتا.
راوندی، سعید بن هبة اللّه، فقه القرآن، تحقیق: سیّد احمد حسینی، قم: کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، 1405 ق.
سابق، سیّد، فقه السنة، بیروت: دارالکتب العربی، 1407 ق.
سبحانی تبریزی، جعفر، اصول الفقه المقارن فیما لا نصّ فیه، قم: مؤسّسة الإمام الصادق، 1425 ق.
-، کنز العرفان فی فقه القرآن، قم: مکتب نوید اسلام، 1422 ق.
سبزواری، محمّدباقر، کفایة الفقه المشتهر بکفایة الأحکام، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1423 ق.
سرخسی، شمس الدین، کتاب المبسوط، بیروت: دارالکتب العلمیّة، 1414 ق.
سیوری، مقداد بن عبداللّه، التنقیح الرائع لمختصر الشرائع، قم: کتابخانۀ آیة اللّه العظمی مرعشی نجفی قدس سره، 1404 ق.
سیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر، الأشباه والنظائر، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1422 ق.
-، الدرّ المنثور، بیروت: دار المعرفة، بیتا.
الشاطبی، أبی اسحق إبراهیم بن موسی، الموافقات، بیجا، دار ابن عفّان، بیتا.
شریف الرضی، محمّد بن حسین، نهج البلاغه، تحقیق: آیتی، محمّدعلی و دیگران، قم:
نشر بنیاد نهج البلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بیتا.
شیرازی، محمّدتقی، حاشیة المکاسب، قم: منشورات الشریف الرضی، 1412 ق.
صافی، محمود، الجدول فی اعراب القرآن، بیروت: دار الرشید، 1992 م.
صدر، سیّد حسن، تأسیس الشیعة لعلوم الإسلام، منشورات أعلمی، بیتا.
صدر، سیّد محمّدباقر، بحوث فی علم الاُصول، بیروت: الدار الإسلامیة، 1417 ق.
-، دروس فی علم الاُصول، قم: موسّسة النشر الإسلامی، 1418 ق.
الصنقور، محمّد، المعجم الاُصولی، قم: منشورات الطیّار، 1428 ق.
الطباطبایی المجاهد، محمّد بن علی، مفاتیح الاُصول، قم: موسّسة آل البیت علیهم السلام، 1296 ق.
طباطبایی یزدی، سیّد محمّد کاظم، العروة الوثقی (المحشّی)، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم، 1411 ق.
-، العروة الوثقی، بیروت: مؤسّسة الأعلمی للمطبوعات، 1409 ق.
-، العروة الوثقی مع التعلیقات، قم: انتشارات مدرسۀ امام علی بن أبی طالب علیه السلام، 1428 ق.
-، العروة الوثقی مع تعلیقات الفاضل، قم: مدرسۀ فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام، بیتا.
-، حاشیة المکاسب، قم: مؤسّسۀ اسماعیلیان، 1421 ق.
-، حاشیة کتاب المکاسب، دار المصطفی، 1423 ق.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت: موسّسۀ أعلمی، 1415 ق.
طرابلسی، عبدالعزیز ابن براج، المهذّب، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1406 ق.
طریحی، فخرالدین بن محمّد، مجمع البحرین، قم: انتشارات زاهدی، بیتا.
طوسی، محمّد بن الحسن (شیخ طوسی)، العُدّة فی اصول الفقه، قم: محمّدتقی علاقبندیان، 1417 ق.
-، الإستبصار، تصحیح: محمّد آخوندی، تهران:
دار الکتاب الإسلامیة، 1390 ق.
-، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بیتا.
-، الخلاف، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1415 ق.
-، الفهرست، نجف: مکتبة مرتضویّة، بیتا.
-، المبسوط فی فقه الإمامیّة، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1425 ق.
-، النهایة فی مجرّد الفقه و الفتاوی، قم: انتشارات قدس، بیتا.
-، تهذیب الأحکام، تهران: مکتبۀ صدوق، 1427 ق.
-، رجال الطوسی، قم: موسّسۀ نشر اسلامی، 1415 ق.
طوسی، محمّد بن علی بن حمزة، الوسیلة إلی نیل الفضیلة، قم: کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی قدس سره، 1418 ق.
عاملی، بهاء الدین محمّد بن حسین (شیخ بهایی)، الحاشیة علی من لایحضره الفقیه، قم:
کتابخانة آیة اللّه مرعشی نجفی، 1424 ق.
-، حبل المتین فی احکام الدین، قم: مکتبۀ بصیرتی، 1390 ق.
عاملی، زین الدین بن علی (شهید ثانی)، مسالک الأفهام إلی تنقیح شرایع الإسلام، قم:
مؤسّسۀ معارف اسلامی، 1413 ق.
انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم، 1412 ق.
عاملی، سیّد محمّدجواد، مفتاح الکرامة فی شرح قواعد العلّامة، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، بیتا.
-، مفتاح الکرامة فی شرح قواعد العلاّمة، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1419 ق.
عاملی کرکی، علی بن الحسین، (محقّق ثانی)، حاشیة الإرشاد، نسخۀ خطی، قم: کتابخانۀ آیةاللّه مرعشی نجفی.
عاملی، محمّد بن علی، مدارک الأحکام فی شرح عبادات شرایع الإسلام، بیروت: مؤسّسة آل البیت علیهم السلام، 1411 ق.
عاملی، محمّد بن مکی(شهید اوّل)، الدروس الشرعیّة فی فقه الإمامیّة، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1417 ق.
-، القواعد و الفوائد، قم: کتابفروشی مفید، بیتا.
-، اللمعة الدمشقیة فی فقه الإمامیّة، تهران: مرکز بحوث حج و عمره، 1406 ق.
-، ذکری الشیعة فی أحکام الشریعة، قم: مؤسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1419 ق.
عبدالرحمان عبد المنعم، محمود، معجم المصطلحات و الألفاظ الفقهیة، قاهره: دار الفضیلة، بیتا.
عسقلانی، ابن حجر، شهابالدین احمد بن علی، تلخیص الحبیر فی تخریج الرافعی الکبیر، بیروت: دارالفکر، بیتا.
عکبری بغدادی، محمّد بن محمّد (شیخ مفید)، الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، قم:
مؤسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1414 ق.
-، المقنعة، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1410 ق.
علم الهدی، سیّد مرتضی، الإنتصار، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1415 ق.
-، المسائل الناصریات، تهران: رابطة الثقافة و العلاقات الإسلامیة، 1417 ق.
-، رسالة المحکم و المتشابه المعروف بتفسیر النعمانی، قم: دار الشبستری، بیتا.
عمّانی، حسن بن علی بن أبی عقیل حذّاء، حیاة ابن عقیل و فقهه، قم: مرکز معجم فقهی، 1413 ق.
فاضل لنکرانی، محمّد، تفصیل الشریعة فی شرح تحریر الوسیلة - الإجاره، قم: مرکز فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام، 1423 ق.
-، تفصیل الشریعة فی شرح تحریر الوسیلة - الحدود، قم: مرکز فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام، 1422 ق.
-، تفصیل الشریعة فی شرح تحریر الوسیلة - مکاسب المحرّمة، قم:
مرکز فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام، 1427 ق.
-، جامع المسائل، قم: انتشارات امیر قلم، 1425 ق.
-، سیری کامل در اصول فقه، قم: انتشارات فیضیّه، 1384 ش.
فاضل لنکرانی، محمّد جواد، الطواف بالکعبة المشرّفة من الطابق الأوّل، قم: مرکز فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام، 1393 ش.
-، خطابات قانونیة، قم: مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام، 1393 ش.
-، سلسله درسهایی از قواعد فقه 5، قاعدۀ تسامح در ادلۀ سنن، محقّق و مقرر: حسن مهدوی، قم: مرکز فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام، 1393 ش.
-، قاعدۀ لاحرج، قم: مرکز فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام، 1390 ش.
الفقه المنسوب للإمام الرضا علیه السلام، قم: مؤسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1406 ق.
فیروزآبادی، محمّد بن یعقوب، القاموس المحیط، بیروت: دار الکتب العلمیّة، 1415 ق.
فیومی، احمد بن محمّد، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر، قم: دار الهجرة، 1405 ق.
قمی، جعفر بن محمّد بن قولویه، کامل الزیارات، قم: نشر الفقاهة، 1417 ق.
قمی، شیخ عبّاس، سفینة البحار، قم: دار الأسوة للطباعة و النشر، 1414 ق.
-، فوائد الرضویّه، انتشارات مرکزی، 1327 ش.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، قم: مؤسّسۀ دار الکتاب، 1404 ق.
قمی، محمّد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، التوحید، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرّسین، 1398 ق.
-، الخصال، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1403 ق.
-، المقنع، قم: مؤسّسۀ امام هادی علیه السلام، 1415 ق.
-، الهدایة، قم: مؤسّسۀ امام هادی علیه السلام، 1418 ق.
-، عیون أخبار الرضا علیه السلام، انتشارات جهان، 1378 ق.
-، من لایحضره الفقیه، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1407 ق.
کاشانی، محمّد بن محسن، فیض کاشانی، الوافی، اصفهان: کتابخانۀ امام امیر المؤمنین علیه السلام، 1406 ق.
کشّی، محمّد بن عمر، رجال الکشّی (اختیار معرفة الرجال)، مشهد: مؤسّسۀ نشر دانشگاه مشهد، 1409 ق.
-، رجال الکشّی، مشهد: انتشارات دانشگاه مشهد: 1348 ش.
کلینی، محمّد بن یعقوب، الکافی، تهران: دار الکتب الإسلامیّة، 1362 ش.
کوفی، محمّد بن محمّد بن اشعث، الجعفریّات، تهران: مکتبة نینوی، بیتا.
لاری، سیّد عبدالحسین، مجموعۀ مقالات، قم: مؤسّسة المعارف الإسلامیة، 1418 ق.
مامقانی، محمّدحسن، غایة الآمال فی حاشیة المکاسب، قم: مطبعة ثامن الحجج، 1381 ق.
مجلسی، محمّدباقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار علیهم السلام، بیروت: مؤسّسۀ وفاء، 1403 ق.
-، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول علیهم السلام، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1404 ق.
-، ملاذ الأخیار فی فهم تهذیب الأخبار، تحقیق: سیّد مهدی رجایی، قم:
کتابخانة آیة اللّه مرعشی نجفی، 1407 ق.
مجلسی، محمّدتقی (مجلسی اوّل)، روضة المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، بنیاد فرهنگ اسلامی، 1406 ق.
-، لوامع صاحبقرانی، قم: مؤسّسۀ اسماعیلیان، 1414 ق.
مجموعة من المؤلّفین، الموسوعة الفقهیّة الکویتیة، کویت: وزارة الأوقاف و الشئون الإسلامیّة، 2010 م.
محقق داماد، سیّد محمّد، کتاب الخمس، قم: دار الإسراء للنشر، 1418 ق.
مشکینی اردبیلی، علی، اصطلاحات الاُصول و معظم أبحاثها، قم: الهادی، 1374 ش.
-، تحریر المعالم فی اصول الفقه، قم: انتشارات مهر، 1396 ق.
معتزلی، عبدالحمید بن أبی الحدید، شرح نهج البلاغة، قم: کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی نجفی، 1404 ق.
معلوف، لوییس، المنجد، بیروت: دار المشرق، 1973 م.
مقدسی، عبداللّه بن قدامة، عبدالرحمن بن قدامه، المغنی و الشرح الکبیر، بیروت: دار الکتب العربی، 1403 ق.
منتظری نجف آبادی، حسینعلی، دراسات فی المکاسب المحرّمة، قم: نشر تفکّر، 1415 ق.
موسوی خمینی، سیّد روح اللّه (امام خمینی)، استفتائات، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم، 1422 ق.
-، الإجتهاد و التقلید، تهران: مؤسّسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1426 ق.
-، الإستصحاب، تهران: مؤسّسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1381 ش.
-، الخلل فی الصلوة، قم: چاپخانه مهر، بیتا.
-، الرسائل، قم: مؤسّسۀ مطبوعاتی اسماعیلیان، 1410 ق.
-، المکاسب المحرّمة، تهران: مؤسّسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، 1373 ش.
-، تحریر الوسیلة، قم: مؤسّسۀ مطبوعات دار العلم، بیتا.
-، تهذیب الاُصول، قم: دار الفکر، 1382 ش.
-، أنوار الهدایة، تهران: مؤسّسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1415 ق.
-، کتاب البیع، تهران: مؤسّسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، بیتا.
موسوی خمینی، سیّد مصطفی، تحریرات فی الاُصول، قم: موسّسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی،، 1418 ق.
موسوی خوئی، سیّد ابوالقاسم، التنقیح فی شرح العروة، قم: بینا، 1418 ق.
-، صراط النجاة، بیجا، نشر منتخب، 1416 ق.
-، فقه الشیعة - کتاب الطهارة، قم: مؤسّسۀ آفاق، 1418 ق.
-، مبانی تکملة المنهاج، مؤسّسۀ احیای آثار امام خوئی قدس سره، 1422 ق.
-، محاضرات فی الفقه الجعفری، قم: مؤسّسة دائرة معارف الفقه الإسلامی، 1387 ش.
-، مصباح الاُصول، قم: موسّسۀ احیاء آثار الإمام الخوئی، 1422 ق.
-، مصباح الفقاهة، مقرّر: محمّدعلی توحیدی، قم: مکتبة داوری، 1377 ش.
-، معجم الرجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، قم: مرکز نشر آثار شیعة، بیتا.
-، منیة السائل، بیجا، بیتا.
-، موسوعة الإمام الخوئی، قم: مؤسّسة احیاء آثار الإمام الخوئی، 1418 ق.
موسوی خوانساری، محمّدباقر، روضات الجنان فی أحوال العلماء و السادات، قم: مکتبة اسماعیلیان، 1392 ق.
موسوی گلپایگانی، سید محمّدرضا، إرشاد السائل، بیروت: دار الصفوة: 1413 ق.
نائینی، میرزا محمّدحسین غروی، کتاب الصلوة، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرّسین قم، 1411 ق.
-، فوائد الاُصول، قم: جامعۀ مدرّسین، 1376 ش.
-، المکاسب و البیع، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرّسین قم: 1413 ق.
-، منیة الطالب فی حاشیة المکاسب، مقرّر: موسی نجفی خوانساری، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1418 ق.
نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشی، قم: مؤسّسۀ نشر اسلامی، 1407 ق.
نجفی، جعفر بن خضر مالکی (کاشف الغطاء)، شرح الشیخ جعفر علی قواعد العلّامة ابن المطهّر، بیجا، مؤسّسة کاشف الغطاء الذخائر، 1420 ق.
نجفی، کاشف الغطاء، عبّاس بن علی، المال المثلی و المال القیمی فی الفقه الإسلامی، بیجا، مؤسّسة کاشف الغطاء، بیتا.
نجفی، محمّدحسن، جواهرالکلام فی ثوبه الجدید، قم: مؤسّسة دائرة معارف الفقه الإسلامی، 1421 ق.
-، جواهر الکلام فی شرح شرایع الاسلام، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بیتا.
نراقی، احمد، عوائد الأیام فی بیان قواعد الأحکام، مشهد: مرکز ابحاث و دراسات اسلامیّة، 1417 ق.
-، مستند الشیعة فی احکام الشریعة، قم: مؤسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1418 ق.
نراقی، مولی احمد بن محمّدمهدی، عوائد الأیّام فی بیان قواعد الأحکام، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزۀ علمیه قم، 1417 ق.
-، لوامع الأحکام فی فقه شریعة الإسلام، قم: بیتا.
نسائی، ابی عبد الرحمن احمد بن شعیب، السنن الکبری، 1411 ق.
نوری طبرسی، حسین، خاتمة المستدرک، قم: مؤسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1415 ق.
-، مستدرک الوسائل، قم: مؤسّسۀ آل البیت علیهم السلام، 1415 ق.
نووی، محیی الدین بن شرف، المجموع شرح المهذّب، بیروت: دارالفکر، 1417 ق.
واسطی زبیدی، سیّد محمّدمرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، بیروت: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1414 ق.
وحید بهبهانی، محمّدباقر بن محمّد أکمل، الفوائد الحائریة، قم: مجمع الفکر الإسلامی، 1415 ق.
ب) مقالات و مجلاّت:
اورعی، سیّد جواد، «اهمّیت حقّ الناس بر حقّ اللّه»، روزنامۀ جمهوری اسلامی، 1393/01/20.
علوی وثوقی، سیّد یوسف، «بررسی پشتوانۀ مشروعیت سیرههای مستحدثۀ عقلائیه»، فصلنامۀ پژوهشهای فلسفی - کلامی، دانشگاه قم، سال پانزدهم، شماره سوم.
علیشاهی، ابوالفضل، «پژوهشی در اباحۀ اموال کافران حربی از نگاه فقه شیعه»، فصلنامۀ پژوهشهای فقه و حقوق اسلامی، سال دهم، شماره 34، زمستان 1392 ش.
مجلّۀ فقه، دفتر تبلیغات اسلامی، شمارۀ 25 و 26، پاییز و زمستان 1379.
مجلّۀ فقه، دفتر تبلیغات اسلامی، شمارۀ 27 و 28، بهار و تابستان 1380.
ج) سایتها:
http://www.eshia.ir/feqh/archive/text/shobeiry/rejal033/62/
http://dorous.ir/persian/lesson/9352/
http://fa.wikishia.net
http://www.wikifeqh.ir
http://lib.eshia.ir/14009/1/1
بخش سوم: اکتساب با اعیان متنجّس... 5
فصل اوّل: بحثهای مقدّماتی... 7
گفتار نخست: تفصیل شیخ انصاری میان انواع متنجّسات... 8
بند نخست: بررسی کلمات علما... 8
الف) کلام علاّمۀ حلّی... 8
ب) کلام شیخ طوسی... 9
گفتار دوم: ادلّۀ عدم جواز بیع متنجّس... 10
بند نخست: ادلّۀ شیخ انصاری... 10
الف) دلیل نخست... 11
ب) دلیل دوم... 13
ج) دلیل سوم... 13
بند دوم: استدلال به اجماع... 16
بند سوم: استدلال به آیات... 17
الف) آیۀ نخست... 17
نقد شیخ انصاری... 18
نقد محقّق خوئی... 18
نقد امام خمینی... 20
نتیجۀ بررسی آیه... 21
ب) آیۀ دوم... 21
ج) آیۀ سوّم... 24
بند چهارم: استدلال به روایات... 26
الف) گروه نخست: روایات آب متنجّس... 26
روایت نخست... 26
روایت دوم... 28
ب) گروه دوم: روایات اهراق آبگوشت... 30
ج) روایات گروه سوم... 32
بررسی سند... 32
بیان استدلال به روایت... 33
نقد استدلال به روایت... 34
بند پنجم: نتیجۀ بررسی ادلّه... 35
گفتار سوم: وجوب اعلام نجاست به مشتری... 36
الف) احتمال نخست... 36
ب) احتمال دوم... 38
بررسی یک اشکال و مراد امام علیه السلام از «یُعید»... 40
دیدگاه امام خمینی دربارۀ وجوب اعلام... 41
دیدگاه برگزیده... 44
فصل دوم: بیع درندگان و مسوخ... 45
ادلّۀ حرمت بیع مسوخ... 46
نجاست مسوخ... 46
حرمت اکل مسوخ... 47
اجماع... 49
استدلال به روایات... 51
فصل سوم: بیع عبد کافر... 55
گفتار نخست: اقسام کافر و حکم آنها... 56
مقدّمه... 56
نکاتی دربارۀ ارتداد... 57
نکتۀ نخست: مجرای حکم ارتداد و آیۀ «لَاإکْرَاهَ فی الدینِ»... 57
نکتۀ دوم: احتمالاتی در معنای آیۀ «لَاإکْرَاهَ فِی الدِّینِ»... 58
الف) احتمال نخست... 58
ب) احتمال دوم... 59
نکتۀ سوم: شرط حکم ارتداد... 60
نکتۀ چهارم: اشارهای در باب لزوم مقارنه میان احکام... 61
گفتار دوم: بیع عبد کافر... 62
مقدّمه... 62
بند اوّل: اقوال برخی فقها در مسئلۀ بیع عبد کافر... 63
الف) دیدگاه علاّمۀ حلّی... 63
ب) دیدگاه صاحب جواهر... 65
بند دوم: دلایل جواز بیع عبد کافر... 65
دلیل اوّل: اجماع... 65
دلیل دوم: روایات دال بر جواز بیع عبد کافر... 69
بند سوم: ادلّۀ ممنوعیت بیع کافر فطری... 71
الف) دلیل نخست... 71
ب) دلیل دوم... 73
گفتار سوم: اباحۀ اموال کفّار برای مسلمانان... 74
بند نخست: قرائن اباحۀ تصرّف... 75
بند دوم: کافر حربی کیست؟... 77
بند سوم: قرائن منع تصرّف... 78
الف) باب ودیعه... 78
ب) باب غصب... 79
ج) باب وصیّت... 80
بند چهارم: اقتضای حکم اوّلی... 80
بند پنجم: اقتضای حکم ثانوی... 81
فصل چهارم: بیع فشردۀ انگور... 83
گفتار نخست: اشارههای مقدّماتی دربارۀ فشردۀ انگور... 84
الف) تعیین محلّ نزاع... 84
ب) حرمت فشردۀ انگور... 85
ج) طهارت و نجاست فشرده انگور... 85
د) آیا عصیر عنب از مصادیق «خمر» است؟... 87
ه) تفاوت غلیان بنفسه و غلیان بالنار در مسئلۀ بیع... 91
گفتار دوم: جواز یا حرمت بیع فشرده انگور... 92
بند نخست: بررسی مقدّمات استدلال... 93
الف) استدلال به نجاست... 93
ب) استدلال به حرمت... 94
ج) استدلال به عدم مالیّت... 95
مالیّت فشردۀ انگور از نگاه شیخ انصاری... 95
اشکالات محقّق ایروانی بر شیخ انصاری... 96
اشکال محقّق کرکی بر فتوای علاّمه... 98
پاسخ شیخ انصاری... 98
اشکال محقّق ایروانی بر پاسخ شیخ... 99
بند دوم: بررسی روایات مانعه... 100
الف) روایت نخست... 101
ب) روایت دوم... 102
بررسی سند روایت... 104
نقد و بررسی دلالت روایت... 104
ج) روایت سوم... 108
بررسی سند روایت... 108
بررسی دلالت روایت... 112
د) نتیجۀ بحث و بیان دیدگاه برگزیده... 118
فصل پنجم: بیع روغن متنجّس... 119
گفتار نخست: مباحث مقدّماتی... 121
بند نخست: آیا استثنای بیع متنجّس، استثنای متّصل است یا منقطع؟... 121
بند دوم: تفکیک «نجس» و «متنجّس» در کلام متأخّران... 122
گفتار دوم: ادلّۀ استثنای بیع روغن متنجّس... 124
دلیل نخست: مقتضای قاعده... 124
دلیل دوم: اجماع... 128
دلیل سوم: روایات... 129
الف) گروه نخست از روایات... 129
روایت نخست... 129
روایت دوم... 129
روایت سوم... 130
ب) گروه دوم از روایات... 131
ج) گروه سوم از روایات... 131
د) جمعبندی روایات... 133
گفتار سوم: فروع بیع روغن متنجّس... 134
بند نخست: حکم بیع روغن متنجّس به شرط أکل... 134
بند دوم: اشتراط استصباح در بیع روغن متنجّس... 134
الف) بررسی اقوال در این مسئله... 135
ب) بررسی قواعد اوّلی در مسئله... 136
بررسی ملاک مالیّت شیء... 137
دیدگاه برگزیده دربارۀ اقتضای قاعدۀ اوّلی... 140
ج) بررسی نسبت قاعدۀ اوّلی با روایات... 141
مرور روایات... 142
پاسخ به توهّم ظهور روایات... 143
بند سوم: اعلام نجاست به مشتری... 144
الف) ارتباط شرطیت استصباح با وجوب اعلام... 145
نقد محقّق خوئی بر شیخ انصاری... 146
پاسخ اشکال محقّق خوئی... 146
ب) استدلال بر وجوب اعلام... 147
اشکال صغروی... 147
اشکال کبروی... 151
نتیجۀ بررسی استدلال... 152
ج) دلالت روایات بر وجوب شرطی یا شرعی... 152
استنباط نهایی از روایات... 153
مقصود از وجوب نفسی در این بحث... 154
دیدگاه امام خمینی در این مسئله... 155
بند چهارم: حکم القای مسلمان در حرام و بررسی قاعدۀ غرور... 156
الف) بررسی ادلّه... 157
روایات گروه دوم... 157
روایات گروه سوم... 163
روایات گروه چهارم... 168
روایات گروه پنجم... 169
روایات گروه ششم... 170
مؤیّد حرمت تغریر جاهل... 170
دیدگاه امام خمینی دربارۀ قاعدۀ تغریر... 171
ب) مقتضای قاعده در تغریر جاهل... 171
بررسی دیدگاه شیخ انصاری... 171
بررسی دیدگاه محقّق خوئی... 172
دیدگاه امام خمینی... 173
دیدگاه برگزیده دربارۀ مقتضای قاعده... 174
ج) صورتهای چهارگانۀ تغریر جاهل... 175
صورت نخست... 175
صورت دوم... 175
صورت سوم... 176
صورت چهارم... 177
د) اشکالات وارد بر تقسیم شیخ انصاری... 179
اشکال نخست... 179
اشکال دوم... 182
اشکال سوم... 182
اشکال چهارم... 183
اشکال پنجم... 186
اشکال امام خمینی به سخن شیخ... 187
اشکال محشّین بر شیخ انصاری... 189
بند پنجم: اشتراط استصباح زیر آسمان... 197
الف) بررسی دیدگاهها... 197
فتوای شیخ مفید... 199
فتاوای شیخ طوسی... 200
فتوای ابن ادریس حلّی... 201
فتوای علاّمۀ حلّی... 202
فتوای ابن برّاج... 202
فتوای محقّق حلّی... 203
فتوای ابن زهره... 203
ب) بررسی شهرت در مسئله... 204
ج) ادلّۀ قائلان به استصباح زیر آسمان... 206
اجماع... 206
شهرت فتوایی... 207
روایت مرسله... 207
د) وجه جمع میان روایت مرسله با روایات مطلق... 208
دیدگاه شیخ اعظم و امام خمینی... 208
دیدگاه برگزیده... 209
اشکال محقّق خوئی دربارۀ عدم امکان تقیید... 210
بررسی تعبّدی بودن استصباح زیر آسمان... 211
تحقیق دربارۀ مسئلۀ نجاست دود و بخار... 212
بیان برگزیده برای جمع میان روایات... 213
رابطۀ استحباب، ارشاد و تعبّد... 214
بند ششم: استفاده از روغن متنجّس برای غیر استصباح... 215
الف) بررسی روایات... 216
ب) قاعده و اصل اوّلی در انتفاع از شیء متنجّس... 218
ج) بررسی ادلّۀ حاکم بر قاعدۀ اوّلی... 224
بررسی آیات... 226
بررسی روایات... 241
بررسی اجماع... 244
نتیجۀ نهایی بررسی ادلّۀ حرمت انتفاع... 257
بند هفتم: بیع روغن متنجّس برای غیر استصباح... 257
آیا خود «بیع» از مصادیق انتفاع نیست؟... 258
فصل ششم: بیع مطلق متنجّسات... 261
گفتار نخست: بررسی جریان استصحاب در مسئله... 262
بند نخست: جریان استصحاب در احکام کلّی... 263
الف) دیدگاه فاضل نراقی... 263
ب) دیدگاه شیخ انصاری... 267
بند دوم: آیا این استصحاب، از نوع استصحاب تعلیقی است؟... 268
الف) تبیین استصحاب تعلیقی... 268
ب) محلّ اختلاف دربارۀ صحّت استصحاب تعلیقی... 269
ج) تعلیقی نبودن استصحاب شیخ انصاری... 270
گفتار دوم: اصل اوّلی در بیع عین نجس... 271
الف) ادلّۀ قائلان به عدم جواز انتفاع از نجس العین... 272
اجماع... 272
آیات قرآن... 274
روایات... 279
ب) مقصود از انتفاع حرام... 283
انصراف... 284
ظهور عرفی... 285
دیدگاه برگزیده... 285
جریان بحث در سایر اعیان نجس... 286
بررسی روایت حسن بن محبوب... 286
گفتار سوم: ملازمۀ مالیّت شیء نجس و انتفاع به آن... 289
الف) دیدگاه شیخ انصاری... 289
ب) دیدگاه محقّق خوئی... 291
ج) دیدگاه محقّق ایروانی... 293
دیدگاه ایشان دربارۀ منفعت و مالیّت... 293
اشکال بر تفصیل شیخ انصاری... 296
گفتار چهارم: حقّ اختصاص... 297
بند نخست: عدم عنایت شیخ به مسئلۀ «مالکیّت»... 298
بند دوم: دیدگاه شیخ دربارۀ حقّ اختصاص... 299
بند سوم: بررسی ادلّۀ «حقّ اختصاص»... 300
الف) «حیازت» و ادلّۀ آن... 302
مرسلۀ «مَن حاز ملک»... 302
سیرۀ عقلا... 306
روایات سبق... 306
صحیحۀ عبداللّه بن سنان... 311
موثّقۀ یونس بن یعقوب... 312
اعتبار قصد حیازت و قصد انتفاع... 313
ب) استصحاب... 316
اشکال اوّل... 316
اشکال دوم... 317
بخش چهارم: سایر اکتسابهای حرام... 319
فصل اوّل: حقّ تألیف... 321
گفتار نخست: ادلّۀ لزوم رعایت «حقّ تألیف»... 322
بند نخست: استدلال به سیرۀ عقلا... 322
الف) نکاتی دربارۀ سیرۀ عقلا... 323
جریان سیرۀ عقلایی در «حکم» و «موضوع»... 323
بررسی موارد مراجعه به عرف... 324
ب) تنقیح مسئلۀ «حقّ تألیف» بر اساس موضوع... 325
تبیین مسئله تحت عنوان «حق»... 325
تبیین مسئله تحت عنوان «مالیّت»... 327
اشکال اجتماع «حق» و «مال» در یک شیء... 330
ج) تنقیح مسئلۀ «حقّ تألیف» بر اساس حکم... 332
د) بررسی اشکال در حجّیت سیرۀ عقلا... 332
اشکال در سیرههای مربوط به موضوع... 332
اشکال در سیرههای مربوط به حکم... 337
ه) نتیجۀ بررسی استدلال به سیرۀ عقلا... 349
بند دوم: استدلال به آیات و روایات... 350
الف) آیۀ (أَوْفُوا بِالْعُقُود)... 350
ب) استدلال به قاعدۀ «لاضرر»... 351
ج) تمسّک به ادلّۀ حرمت غصب و سرقت... 352
بند سوم: استدلال به دلیل عقلی... 353
الف) بیان نخست: قبح ظلم... 353
ب) بیان دوم: اولویّت انسان در استفاده از منافع فعل خود... 354
ج) بیان سوم: حفظ نظام اجتماعی... 355
د) نارسایی دلیل عقلی از حکم وضعی... 357
بند چهارم: الزام به رعایت «حقّ تألیف» از طریق ولایت فقیه... 358
بند پنجم: دلیل لزوم «حقّ تالیف» در فقه اهل سنّت... 361
بند ششم: نتیجۀ بررسی ادلّۀ لزوم حقّ تألیف... 361
گفتار دوم: دلایل مخالفان لزوم «حقّ تألیف»... 362
گفتار سوم: تنبیهات مسئلۀ «حقّ تألیف»... 366
تنبیه نخست: اشتراط حقّ تألیف... 366
تنبیه دوم: ایجاد حقّ تألیف توسّط قانون... 367
تنبیه سوم: حقّ مالی بودن حقّ تألیف... 370
تنبیه چهارم: مدّت استمرار «حقّ تألیف»... 378
فصل دوم: بیع هیاکل عبادت... 381
مقدّمه... 381
گفتار نخست: حرمت بیع هیاکل عبادت... 383
بند اوّل: مقصود از حرمت در این بحث... 383
الف) احتمالات موجود و بیان نظر مشهور... 384
ب) دیدگاه امام خمینی... 385
بند دوم: بررسی دلایل... 386
الف) اجماع... 386
ب) دلیل عقلی... 388
ج) استدلال به آیۀ تجارت... 388
مقصود از «باطل»... 388
بررسی معنای «باء» در «بالباطل»... 389
د) استدلال به آیۀ «إنّما الخَمْر وَالمَیْسر»... 391
ه) استدلال به آیۀ «وَالرُّجز فَاهجُر»... 392
و) استدلال به روایت تحف العقول... 392
ز) استدلال به روایت نبوی... 397
ح) استدلال به صحیحۀ عمر بن اذَینه... 398
دلیل تفصیل امام علیه السلام بین آلات لهو و صلیب... 399
استدلال محقّق خوئی به دلیل هشتم... 399
س) استدلال امام خمینی بر حرمت بیع هیاکل عبادت... 401
بررسی استدلال به حکم عقل... 404
بررسی تنقیح مناط امام خمینی... 405
بررسی مؤیّد استدلال امام خمینی... 406
گفتار دوم: بیع هیاکل عبادت به لحاظ منفعت حلال... 406
بند اوّل: ملاک جواز بیع... 406
الف) دیدگاه امام خمینی... 407
ب) بررسی دیدگاه امام خمینی... 408
ادلّه، شامل موارد مظنون و محتمل نیست... 408
روشن بودن اولویت موضوع اوثان نسبت به نفوس... 408
اشکال امام خمینی بر بیع هیاکل عبادت به قصد شکستن... 409
بند دوم: بیع به لحاظ مادّه... 410
الف) آیا میتوان ثمن هیئت و مادّه را جدا دانست؟... 410
ب) بررسی اقوال علما... 411
دیدگاه کاشف الغطاء... 412
دیدگاه علاّمۀ حلّی... 414
دیدگاه محقّق ایروانی... 416
دیدگاه امام خمینی... 417
خلاصۀ اقوال و بیان دیدگاه برگزیده... 420
فصل سوم: بیع آلات قِمار... 423
مقدّمه... 424
گفتار نخست: مراد از «قِمار»... 425
گفتار دوم: دلایل حرمت بیع آلات قِمار... 426
الف) اجماع... 426
ب) روایات... 428
روایت أبی الجارود... 428
صحیحۀ ابیبصیر... 429
حدیث مناهی... 431
صحیحۀ معمّر بن خلاد... 432
خلاصۀ بررسی روایات... 433
گفتار سوم: مصادیق آلات قمار... 433
الف) دیدگاه امام خمینی... 434
الغای خصوصیت... 434
استناد امام خمینی به صحیحۀ معمّر بن خلّاد... 435
ب) دیدگاه محقّق خوئی... 436
ج) دیدگاه برگزیده... 439
گفتار چهارم: بیع آلت قمار به لحاظ منفعت حلال... 440
الف) بررسی شرط زوال صفت... 440
ب) بیان دیدگاه برگزیده... 442
فصل چهارم: بیع آلات لهو... 445
گفتار نخست: ادلّۀ حرمت بیع آلات لهو... 446
الف) بررسی دلایل عام... 447
دلیلی عقلی... 447
آیۀ شریفۀ «إِنَّمَا الْخَمْر والمیسر»... 447
روایات... 448
ب) بررسی دلایل خاص... 449
روایت أبی أمامه... 449
اجماع... 450
ج) روایات شکستن آلات موسیقی و بیان دیدگاه برگزیده... 451
گفتار دوم: بیع آلات لهو به لحاظ منفعت حلال... 455
الف) اجماع... 455
ب) روایات عام... 456
ج) روایت أبی أمامه... 456
فصل پنجم: بیع ظروف طلا و نقره... 459
گفتار نخست: مرور اقوال... 460
گفتار دوم: مرور دلایل... 462
الف) اجماع... 462
ب) روایات... 463
روایات مقیّد... 463
روایات مطلق... 464
گفتار سوم: بررسی دلایل... 466
الف) بررسی احتمال حمل مطلق بر مقیّد... 467
ب) بررسی دیدگاه محقّق خوئی دربارۀ روایت سوم... 467
ج) بیان دیدگاه برگزیده با توجّه به مناسبت حکم و موضوع... 468
فصل ششم: بیع «دراهم مغشوشه»... 471
گفتار نخست: استفاده از دراهم مغشوشه به عنوان تزیین... 472
الف) دلایل مسئله... 472
روایت جعفی... 472
روایت موسی بن بکر... 473
ب) بررسی دلایل و بیان دیدگاه برگزیده... 473
گفتار دوم: استفاده از درهمهای مغشوش به عنوان عوض... 474
الف) مبیع، درهم کلّی باشد... 474
ب) مبیع، درهم معیّن خارجی باشد... 475
فرض آگاه بودن فروشنده و خریدار... 475
فرض ناآگاه بودن فروشنده و خریدار... 476
فرض آگاه بودن یکی و ناآگاه بودن دیگری... 478
فهرست منابع... 479
فهرست مطالب... 495