ghaemiyeh.com
سرشناسه:شهرستانی، سیدعلی، ۱۳۳۷-
عنوان قراردادی:منع تدوینالحدیث .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:منع تدوین حدیث [کتاب] : انگیزهها و پیامدها ، بررسی ریشهها و روشهای دو مکتب حدیثی مسلمین/ نویسنده سیدعلی شهرستانی ؛ مترجم سیدهادی حسینی ؛ تهیهکننده اداره ترجمه، اداره کل پژوهش مجمع جهانی اهل بیت(ع).
مشخصات نشر:قم: مجمع جهانی اهل بیت(ع)، معاونت فرهنگی، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۷۸۸ ص.
فروست:مجمع جهانی اهل بیت(ع)، معاونت فرهنگی؛ ۶۸۶ .
شابک:978-964-529-596-5
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه : ص.۷۵۶ - ۷۸۸ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:حدیث -- منع تدوین
شناسه افزوده:حسینی، سیدهادی، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). معاونت فرهنگی
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
رده بندی کنگره:BP۱۱۳/۱/ش۹م۸۰۴۱ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۲۶۷
شماره کتابشناسی ملی:۳۸۲۹۳۲۸
منع تدوین حدیث
انگیزهها و پیامدها
واکاوی ریشهها و روشهای دو مکتب حدیثیِ مسلمانان
جلد اول
نویسنده
سید علی شهرستانی
مترجم
سید هادی حسینی
بسم الله الرحمن الرحیم
سخن ناشر11
مقدمه چاپ سوم15
پیش گفتار مترجم 17
مقدمۀ مؤلّف 21
عوامل جلوگیری از تدوین سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله 27
عامل اول؛ دیدگاه ابوبکر 31
یک اشکال و پاسخ آن 35
پاسخ سؤال دوم 36
حدیث ارِیْکَه 50
منعِ نقل حدیث و منع کتابتِ حدیث؛ کدام یک زودتر اتفاق افتاده است؟ 54
عامل دوم؛ رویکرد عمر بن خطاب 57
توجیه اول 61
توجیه دوم 63
عامل سوم؛ دیدگاه ابن قُتَیْبَه و ابن حَجَر 69
عامل چهارم؛ سخن ابو زهو و شیخ عبدالغنی 77
اشکال 82
پاسخ 82
عامل پنجم؛ دیدگاه خطیب بغدادی و ابن عبد البَرّ 87
عامل ششم؛ دیدگاه بعضی از مستشرقان 95
عامل هفتم؛ دیدگاه بیشتر نویسندگان شیعه 99
نقد و بررسی 102
چکیده سخن 124
ابن مسعود و روایات منع 124
عامل اخیر؛ باور ما 141
محور اول: رشد و تکامل اندیشه خود اجتهادی 147
موضع گیری ابوبکر و عمر در برابر این دو شیوه 155
تحلیل و نتیجهگیری 177
دو توجیه دیگر 188
چکیده سخن (در محور اول) 192
محور دوّم 193
خلیفه دوم از دیدگاه بعضی از صحابه 201
مُعاذ بن جبل 201
زید بن ثابت 202
ابو عُبَیْده بن جرّاح 204
حُذَیفة بن یمان 204
عبدالله بن مسعود 205
ابَی بن کعب 206
ضحّاک بن سُفیان کِلابی 207
شَیْبَة بن عثمان 207
عبدالله بن عبّاس 208
علی بن ابی طالب علیه السلام 209
عبدالرحمان بن عوف 210
ماجرای زنی که عمر را در عدم جواز فزونی مهر زنان، تخطئه کرد 211
جریان دو خطّ مشی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله بحران ها و برون رفت ها 215
نگرشی در رأی و قیاس 243
صحابه و اخذ حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله 245
سهم «مؤلّفة قلوبهم » 254
سه طلاق در یک مجلس 257
اجتهاداتِ خاصّ عمر 269
نمونههایی از گسترۀ دو مکتب 281
اصحابِ تدوین (رأی ستیزان) 295
علی بن ابی طالب علیه السلام (م40ه-) 295
ابَی بن کعب انصاری (م22ه-) 296
مُعاذ بن جبل (م18ه-) 296
حُذیفة بن یمان (م36ه-) 296
عبدالله بن مسعود هُذَلی (م32ه-) 297
عبدالرحمان بن عوف (م31ه-) 298
ابو عُبَیدة بن جرّاح (م18ه-) 298
زید بن ثابت (م45ه-) 298
عبدالله بن عبّاس (م68ه-) 299
ضحّاک بن سفیان کِلابی 299
شیبه بن عثمان عَبْدَری (م57 یا 59ه-) 300
زنی که عمر را تخطئه کرد 300
عمّار بن یاسر (در جنگ صفّین شهید شد) 301
عبدالله بن قَیْس (ابو موسی اشعری، م42ه-) 301
سعد بن مالک (ابو سعید خُدری م74ه-) 301
زید بن ارقم (م66ه-) 302
بَراء بن عازب (م72ه-) 302
عبدالله بن عمر بن خطّاب (م74ه-) 303
سلمان فارسی (م32ه-) 303
ابو هُرَیره دَوْسی (م59ه-) 304
تَمیم داری (پس از قتل عثمان زنده بود) 305
مقداد بن اسود (م33ه-) 305
ابوذر غفاری (م32ه-) 305
نتیجهگیری 306
الف) از اهل تدوین و دارای کتاب 306
ب) از یاران علی علیه السلام وجانفشانان در رکابش 306
حبس مُحدِّثان 308
آرای ناسازگار (نظراتِ مختلف) 311
اجتهاد پیامبر صلی الله علیه السلام !! 318
بازپرسی عمر از سوی صحابه 327
تأثیر آرا بر فقه 331
دنباله روی از عمر در تعلیل منع تدوین 339
موضع اهل بیت در برابر گسترش اجتهاد محوری 349
آرا و تأویلات 355
یکپارچگی چند دستگی 361
درنگی در دیدگاه ابن قیّم جوزی 369
کتاب خدا ما را بس! 373
نگرشهایی درباره رأی 380
دگرگونیها و تغییرات 389
بازگشتی به آغاز 392
بیان امام علی علیه السلام 394
تأکیدی بر آنچه گذشت 403
اجتهاد، نمادی برای خلافت 408
عبدالله بن عمر و مخالفت او با پدرش 414
امتداد هر دو مکتب پس از عمر425
جمع میان حج و عمره 428
ترک قرائت 432
زوجه شخصِ مفقود 432
برگشتِ سهمِ ارث مادر از ثُلث به سُدس 432
زکاتِ اسب 433
کلاله 435
فدک 436
خمس 438
استمرار جریان اجتهادِ ابوبکر و عمر در دوران معاویه 441
سخن ابن قیّم در متعه نساء 450
روشنگری و ردّ 452
این پژوهش را تقدیم میدارم :
به نیک مردانِ پیشگام در تدوین ؛
به آنان که در اندیشه و روش و منش ، آنان را میپیروند ؛
به مردان دین ، استادان و دانشجویان و پژوهشگران ؛
به همۀ حقیقت پویان و آزاد اندیشان که از بندهای تقلید و جمود رستند ؛
به هر عقلِ آزاد و فطرتِ پاک و اندیشۀ ناب .
چاپ اول این کتاب ، هفت سال پیش بیرون آمد و پس از چند ماه ، مؤسسۀ اَعلمی در بیروت آن را تجدید چاپ کرد . در روز سه شنبه 17 شوال 1422 ، اول ژانویه 2002 میلادی ، روزنامۀ مصری «الجمهوریة اونلاین» ضمن مطالبِ اعتقادی هفتگیاش با عنوان «قصص الحق» (داستانهای واقعی) این خبر را انتشار داد :
مجمع پژوهشهای اسلامی «الأزهر» در گردهمایی هفتۀ گذشته به ریاستِ امام اکبر ، د . محمّد سیّد طنطاوی - شیخ الأزهر - نظر علمای جامعۀ الأزهر را دربارۀ مسئلۀ ترجمۀ علوم در دانشگاهها تصویب کرد . . .
تا اینکه میگوید :
این مجمع ، با گزارشهای سه گانهای که دکتر محمّد عماره دربارۀ بعضی از کتابها ارائه داده بود موافقت کرد . . . و با تبادل نظر و بحث پیرامون کتاب منع تدوین حدیث - اثر سیّد علی شهرستانی - نظر مثبتِ خویش را ابراز داشت .
در سال 1423 هجری (2002 میلادی) استاد عاطف جبالی ، مدیر مرکز
آموزشی و پژوهشی «الفجر» مصر ، خلاصۀ این کتاب را (که مرکز بحثهای اعتقادی قم چند سال پیش برای بار دوم آماده و چاپ کرده بود) به چاپ رساند .
باری ، کتاب «منع تدوین حدیث» مورد توجه پژوهشگران در داخل و خارج از کشور قرار گرفت ، بعضی به تأیید مطالب آن پرداختند و برخی با آن مخالفت کردند ؛ زیرا نویسنده در این کتاب نگرش جدیدی را در علّت منع ابوبکر و عُمَر از تدوین حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله مطرح میکند و ارتباط این منع و تأثیر آن را بر ارزش جوامع حدیثی موجود مسلمانان روشن میسازد با تأکید بر اینکه یکی از این دو مجموعۀ حدیثی [یعنی جوامع حدیثی شیعه] ، استوارتر و نزدیکتر به واقع است و از انگیزههای شخصی دورتر .
طرح مسئلۀ مهمی مانند این ، طبیعی است که با تأیید و تشویق از سویی و ستیز و مخالفت از سوی دیگر مواجه شود ؛ چرا که با اصل دوم از اصول قانونگذاری اسلامی - سنّت پاک پیامبر - پیوند مییابد .
مناقشه پیرامون این کتاب ، از مجالس فضلا و جمع پژوهشگران فراتر رفت و به حجرههای دانشگاهها و پایاننامههای دانشگاهی کشیده شد . عماد سیّد شربینی کتابی نوشت و آن را «السنّة النبویّة فی کتابات أعداء الإسلام» (سنّت پیامبر در نوشتههای دشمنان اسلام) نامید . شربینی در رسالهاش به عقاید شیعۀ امامی ، و به ویژه نظراتِ مؤلّف این کتاب ، و آرای دیگران - که آنان را دشمنان سنّت مینامد - اشاره میکند .
یکی از فضلا ، نویسندۀ محقّق ، شیخ قیس عَطّار عهدهدار پاسخ به افتراهای شربینی و تهمتی که به نحو خاص به مذهب اهل بیت زده بود ، گردید و به دفاع از سنّتِ پیامبر و مبانی رسول اعظم صلی الله علیه و آله پرداخت ؛ اصول و اعتقاداتی که اهل بیت (کسانی که خدا پلیدی را از آنها زدود) حامل آناند .
استاد قیس عطّار ، دانشکدۀ اصول دین الأزهر را مخاطب خود ساخت و عنوان کتابش را «کتاب و عتاب» (نامهای سرگشاده به دانشکدۀ اصول دین الأزهر) نامید . به اعتقاد وی کتاب شربینی ارزش پاسخ دادن را ندارد به همین خاطر ،
استاد عتابش را متوجّه مشایخ الأزهر (و اساتید دانشکدۀ اصول دین) میسازد ، نه شخص شربینی .
این کتاب ،(1)
در انتشارات ما سال گذشته چاپ گردید و با استقبال بینظیری از سوی خوانندگان رو به رو شد ، لیکن از آنجا که موضوع کتاب شیخ قیس عطّار با کتاب «منع تدوین حدیث» مرتبط بود و کتاب اخیر در بازار نایاب است از حضرت سیّد مؤلّف خواستیم که برای بار سوّم اجازه دهد کتاب را چاپ کنیم ، وی نیز با درخواستِ ما موافقت کرد .
از استاد شهرستانی که این اجازه را به ما داد ، بسیار سپاسگزاریم و کمالِ امتنان را داریم .
قم ، انتشارات دار الغدیر
1) مقصود، کتاب شیخ قیس «کتاب و عتاب» است. این اثر به وسیلۀ آقای دکتر عبدالحسین طالعی به فارسی نیز ترجمه شده است (انتشارات نبأ ، تهران ، 1395 ش) .
در حالی بر چاپ سوم این کتاب مقدمه مینویسم که از روی آوری پژوهشگران و فضلا و علما بر آن ، مسرورم . انتشارات دار الغدیر تجدید چاپ آن را خواستار شد و مؤسسۀ انصاریان از من خواست اجازه دهم کتاب به زبانِ انگلیسی ترجمه شود . تقارن این دو درخواست با هم مرا واداشت بار دیگر کتاب منعِ تدوین حدیث را - که چند سال پیش نگاشته بودم - از نظر بگذرانم و به اصلاحاتی در آن دست یازم .
سعی کردم ملاحظاتم بر کتاب ، چارچوب کلی کتاب و روش و ایده مطرح شده در آن را تغییر ندهد . در این راستا بعضی از عباراتِ آن را آراستم و برخی از مستندات را افزودم و برخی را حذف کردم و به تقدیم و تأخیر بعضی از جملهها پرداختم و افکاری را که حس کردم ممکن است برای دستهای از خوانندگان پیچیده به نظر آیند ، روشن ساختم و این چنین ، کتاب آراستگی و امتیازات ویژه یافت .
تا جایی که من سراغ دارم این پژوهش در نوعِ خود پیشینه ندارد ؛ زیرا ربط دادن ماجرای منع تدوین حدیث به تاریخ اسلام (و اختلافاتی که پس از آن پدید آمد) و تمرکز بر اصول اعتقادی و زیر ساختهای افکار میراثی مسلمانان و چگونگی تأسیس اصول در شریعت و اختلاف نگرشها ، همراه با تفسیر فکری و اعتقادی و اجتماعی رویدادها قضیۀ منع تدوین حدیث را از بوتۀ یک بحث علمی و تخصصی خشک به عرصۀ یک بحث استراتژی زنده در شریعت و حیات ، درآورد .
ادعا ندارم که همۀ جوانب این مسئله را دریافتهام ، لیکن همۀ توانِ خود را برای دستیابی به هدف مطلوب ، به کار بُردم . از خداوند متعال امید دارم که صواب را با من همراه سازد و اگر در جایی به خطا رفتهام با دیدۀ اغماض ببخشایدم .
در اینجا لازم میدانم از همۀ کسانی که مرا در این تحقیق همراهی کردند سپاسگزاری کنم ؛ پژوهشگران و عالمان و نویسندگان و اندیشمندان سنّی و شیعه ، به ویژه کسانی که نظراتِ مثبت یا منفی و درست یا ضعیف را دربارۀ کتاب ابراز داشتند چرا که اَمثال این افراد ، خادمانِ فکر و اندیشهاند و آن را رشد و تکامل میبخشند و کاستیها را میزدایند .
سزامند است از برادر محقّق ، شاعر اهل بیت ، شیخ قیس عطّار نام ببرم که کتاب را از آغاز تا پایان مطالعه کرد(1)
و ملاحظات و نکاتی را یادآورم شد ، خدا وی را پاداش نیک دهد .
از برادرم سَمیر کرمانی متشکرم که منابع کتاب را درآورد و آدرسها را یکدست ساخت . از احمد بیاتی ممنونم که حروفچینی این چاپ را عهدهدار شد .
از خدای سبحان میخواهم همۀ کسانی را که در ساحتِ احیای فکر و میراثِ اسلامی کوشایند ، توفیق دو چندان دهد .
1) هنگامی که خواست، بر کتاب شربینی رد بنویسد.
جای بسی خرسندی است که کتاب «منع تدوین حدیث» از همان آغاز با استقبالِ پر شور عالمان و پژوهشگران رو به رو شد و اندیشمندان مباحثِ اسلامی و ژرف اندیشانِ عرصه علم و دانش ، آن را ستودند و این کتاب برای بار چهارم با اضافات و اصلاحاتی از سوی مؤلّف ، آماده چاپ گردید .
جامعیّت مطالب ، دیدگاههای بِکر و جدید ، نگرشهای اثر گذار و سودمند ، محتوای غنی ، مستنداتِ استوار و متعدد ، قرائن و شواهد مختلف ، پیوندهای چند سویه مباحث به مسائل گوناگون سیاسی ، فقهی ، اعتقادی ، تاریخی ، فرهنگی ، روان شناسی ، و ... باعث شد که اندکی پس از انتشار (و توجّه نویسندگان داخل(1)و خارج(2)
کشور به آن) این کتاب مرزها را در نوردد و به مجامع علمیِ دیگر کشورهای اسلامی راه یابد و در کانونِ توجه محقّقان قرار گیرد .
تا آنجا که علمای الأزهر تصمیم گرفتند آن را در برنامههای پژوهشی خود قرار دهند و به نقد و وارسی مطالبِ آن بپردازند ،(3)و گزیدۀ این کتاب که در قم چاپ شد ، به وسیلۀ یکی از مراکز علمی - پژوهشی مصر «مؤسسة الفجر للدراسات والبحوث» به چاپ رسید .
این کتاب ، به روشنی (و با دلایل استوار و تحلیلهای ارزشمند) اثبات میکند که
1) بنگرید به، کتاب «آشنائی با علوم حدیث» حجة الاسلام علی نصیری و «تاریخ حدیث» حجة الاسلام سید رضا مؤدّب.
2) بنگرید به کتاب «السنّة النبویّة فی کتابات أعداء الإسلام» عماد سید شربینی، چاپ مصر، و ردّ آن «کتابٌ و عتاب» حجت الاسلام شیخ قیس عطّار.
3) بنگرید به، روزنامه مصری الجمهوریّة اونلاین، اول ژانویه، 2002 میلادی.
«مکتب اجتهاد و رأی» ثمرة ناگوار منع تدوین و نقل حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد ، و تبلوُر تعالیم نابِ قرآنی و حدیثی را در پایبندی به تدوین در «مکتب تعبُّد محض» میتوان یافت ، که پیامبر صلی الله علیه و آله نخستین مُجری آن بود و در دامانِ آن حضرت بالید و به وسیلۀ امامان اهل بیت علیهم السلام پرورش یافت و پیروانِ آنها - با وجود شرایط دشوار و ناهنجار - بر این رویه استوار ماندند و جان فشانیها کردند .
ریشههای تاریخی منع تدوین نیز از نظر نویسنده دور نمیماند ، و در این عرصه از حقایقِ تلخی پرده برمی دارد که سرآغاز بسیاری از فتنهها و اختلافات و انحرافات و گمراهی و گمراه سازی شد و به شکافِ عمیقی میانِ مسلمانان انجامید که تا زمانِ حاضر ادامه دارد .
نکاتِ درس آموز فراوان ، کلید واژههای راهگشا ، اهداف و مقاصدِ پشت پرده بسیاری از ماجراها ، . . . و حقایقِ نهفتهای که گرد و غبار اَیام آنها را پوشانیده است ، بخشی از این اثر کم نظیر است که استاد شهرستانی با فراست و خلاقیّت آنها را از لابلای متون بیرون میکشد و گزارههای تکان دهنده و سودمندی را مینمایاند .
ویژگیهای برجسته و سودمندِ کتاب منع تدوین الحدیث ، بخش فرهنگی مؤسسه حضرت امام هادی علیه السلام را وا داشت تا برای بهره مندی هرچه بیشتر فارسی زبانان از مطالب کتاب ، با کسب اجازه از مؤلف محترم ، به ترجمه این اثر بپردازد .
شایان ذکر است که مؤسسه انصاریانِ قم ، در سال 2004 میلادی ، کتاب را به زبانِ انگلیسی ترجمه و چاپ کرد و مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام مُصمّم است این کتاب را به زبانهای زنده دنیا ترجمه و منتشر سازد و در این راستا ترجمه آن را به زبانِ فرانسه ، اردو ، ترکی ، مالایو ، تاجیکی و . . . در دستور کارِ خود دارد ، و با موافقت مؤلف ، ترجمۀ فارسی آن در سال 1390 ، از سوی این مرکز ، به چاپ رسید .
این اقدامِ ارزشمند از سوی آن نهاد ارجمند ، ستودنی است و امید که کارهایی این چنین ، بر گسترۀ فرهنگ اسلامی بیفزاید و آموزههای نابِ وحیانی و تعالیم حیات بخش پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام تشنگان زُلالِ معرفت را در دورترین نقاط جهان ، سیراب سازد .
در اینجا لازم میدانم سپاس خود را از بخش فرهنگی مؤسسۀ حضرت امام هادی علیه السلام ابراز دارم ؛ به ویژه از فرهیختة گرانمایه ، استاد سید احمد رضا مُعین شهیدی که امکاناتِ لازم را برای سامان یافتنِ این اثرِ ارزشمند فراهم آورد ، و از فاضلِ مُخلِص سید محمّد معلّم که زحمت حروف چینی و تایپ کتاب را پذیرا شد و بر آراستگی آن افزود و از آقای علی مشکوری که تایپ ویراست دوم کتاب را عهدهدار شد .
نیز از فرزانۀ نکتهسنج ، حجة الإسلام و المسلمین ، آقای مصطفی اسکندری بسیار سپاسگزارم که به سفارش مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام ویرایش نخست این اثر را از نظر گذراند و با اصلاحات بجا و سودمند ، بسیاری از اشتباهات و کاستیها و نارساییهای ترجمه را زدود و بر استواری متنِ آن افزود .
با توجه به کمیاب شدن نسخههای کتاب و تمایل انتشارات «دلیل ما» به چاپ کتاب ، تصمیم گرفته شد ، این اثر با ویرایش جدید در اختیار این ناشر قرار گیرد تا ویراست دوم آن نیز دوستداران علم و دانش را سودمند افتد .
در پایان ، توفیقاتِ روزافزونِ نویسنده و دانشمند محترم استاد سید علی شهرستانی را از خداوند متعال مسئلت دارم ، امید است تحقیقات و درنگهای پویای این عالم فرزانه ، اندیشوران را سودمند افتد و اُفقهای جدید را فرا روی آنان قرار دهد .
از خدای منّان خواستارم که رهپویانِ صراطِ حق و حقیقت را پایدار بدارد و سعادت و رستگاری و فرجامِ نیک را ره توشه همۀ آنان گرداند .
مشهد مقدس ، شعبان 1436 هجری
سید هادی حسینی
سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است . درود و سلام بر خاتم پیامبران و امامِ رسولان ، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و بر اهل بیت پاک و اَصحاب برگزیدهاش تا رستاخیز قیامت .
پیداست که همۀ اَدیانِ آسمانی از زیر ساختهای فکری و مبانی قانونی و اصول استواری در زمینه مسائل نظری و عملی دین و سعادتِ آدمی برخوردارند .
دینِ حنیف اسلام در طلیعۀ ادیانِ آسمانی میدرخشد و بیش از همۀ آنها با حیاتِ انسانی پیوند دارد و از آنجا که عهده دار رهبری امّتهای مختلف در طول قرن هاست ، در ساحتِ مسائل عملی از نظر اجرایی ، کامیابتر میباشد .
منطقی مینماید که این دین در نگرش و روش ، سرمایۀ هنگفتی از شالودهها و زیر ساختها و اصول را دارا باشد . قرآن و سنّت ، نخستین و بزرگترین سرچشمههایند که آموزهها و احکام دین اسلام از آن دو الهام میگیرد .
از میان ادیان آسمانی ، تنها دین بزرگ اسلام است که خدا حفظ کتابش را از تباهی و کهنگی و تحریف ، عهدهدار شد و فرمود :
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» ؛(1)ما ذکر (قرآن) را فرو فرستادیم و خود نگهبانِ آنیم .
از این رو ، قرآن به سرنوشت تورات و انجیل و دیگر کتابهای آسمانی (که
1) سورۀ حجر (15) آیۀ 9.
دست تحریف در آنها راه یافت و دچار جَعل و دگرگونی شدند) گرفتار نیامد .
لیکن سنّت پیامبر (مصدر دومِ قانونگذاری) از عهدِ آن حضرت ، به وضع و تحریف گرفتار آمد ، و پیامبر صلی الله علیه و آله هشدار داد که :
«مَن کَذَبَ عَلَیَّ متعمِّداً فَلْیَتَبَوّأ مَقْعَدَه من النّار» ؛(1)هرکه به عمد بر من دروغ بندد ، باید نشیمنگاه آتشین برای خود آماده بیند .
به همین خاطر (و نیز دیگر عوامل) میگویند : سنّت ، ظنّی الصدور است!
اختلافاتی که سنّت بدانها مبتلا شد بر دیگر مصادر تشریع تأثیر گذارْد ، هر فرقهای بر اساس نقل هایش به تفسیر و تأویل آیات پرداخت و مُدّعی شد که مقصود از آنها همان چیزی است که او در مییابد .
در این میان ، بعضی رویکردی منفی در پیش گرفتند با این نگرش که اصول و قواعد و کلّیاتی که آدمی برای خویش تصویب میکند ، از روایات بسنده است و جایگزین موارد اختلاف میشود .
به این ترتیب ، اختلاف در سنّت ، شاخههای مختلف یافت و در بسیاری از اصول و فروعِ دین ریشه دوانید و امّت اسلام ، به مذاهب و فرقههای گوناگون تقسیم گردید که هر کدام مدّعیاند پیرو قرآن و پیامبرند و بر حق میباشند و سنّتِ پیراسته ، همان است که آنان دارند!
آیا میتوان بر حق بودن همة این فرقهها را راست انگاشت و قائل شد که همۀ این جریانهای فکری صحیحاند و خدا و رسول آنها را حجیّت بخشید؟
یا حق تنها یک چیز است و باید به آن دست یافت؟
آیا سخن هر فرقهای دربارۀ فرقة دیگر درست میباشد یا نه؟
درگیری فکری در این گرایشهای مختلف ، در دور باطلی (از قبول و رَدّ)
1) صحیح بخاری 1: 52، حدیث 107 - 108؛ صحیح مسلم 1: 10، حدیث 2 - 4.
میچرخد و عقل سالم - در برابر این جریانات فکری - چارهای نمیبیند جز اینکه یکی را ترجیح دهد یا سوی یکی از آنها گرایش یابد . درستی و یا نادرستی همۀ آنها معقول نمیباشد ؛ چرا که حق یکی است و تنها یک فرقه اهل نجات به شمار میرود .
بر مسلمان واجب است که پرس و جو کند تا به سنّتِ صحیحی دست یابد که او را به حقیقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله آورد برساند .
دربارة حجیّت سنّت جای بگو و مگو نیست ؛ زیرا اختلافی در آن نمیباشد،(1)بحث در شیوههای اثباتِ سنّت است و اینکه کدام یک از نقلها حجّت اند؟
بسا گویند : باید احادیثی را برگرفت که طبق قواعد رجالی صحیحاند ، و احادیث ناصحیح را باید کنار گذاشت و از عمل به آنها پرهیخت .
این سخن - در آغاز - درست به نظر میآید ، ولی آگاهانِ فنِ حدیث میدانند که صحّتِ سند به تنهایی بسنده نیست ، ضوابط و معیارهایی در متن نیز باید رعایت شود .
افزون بر این ، بعضی از اصول و مقیاسهای رجالی ، بر موازین ویژهای قرار دارند و معیارهای علمی و اصول قرآنی بر آنها حاکم نمیباشد ، بلکه در توثیق و تضعیف یک راوی یا در نقد پیشوایان مذاهب ، آرای گوناگون و اختلافاتِ آشکاری هست .(2)
با وجود این اختلافات ، پژوهشگر با حجم انبوهی از موازین
1) افرادِ نادری که تنها قرآن را کافی میدانند، قابل اعتنا نیستند؛ به ویژه آنانی که در سالهای اخیر شکل گرفتهاند و آشکارا به انکار سنّت میپردازند.
2) ابن مَعین و احمد بن صالح، در امام شافعی خدشه کردهاند (بنگرید به، حاشیه تهذیب الکمال 24 : 380) از سخن رازی در رساله ترجیح مذهب شافعی به دست میآید که بخاری ابو حنیفه را جزو ضُعَفا میشمرد در حالی که از شافعی سخنی به میان نمیآوَرْد. سُبکی در طبقاتش میگوید که ابو علی کرابیسی امام احمد را مینکوهید (طبقات الشافعیّه 2 : 118) عراقی (شیخ ابن حجر) دربارۀ ابن حنبل و مسندِ او بدگویی میکرد (فیض القدیر 1 : 34) خطیب در تاریخ بغداد از کسانی نام میبرد که در امام مالک خدشه دارند (تاریخ بغداد 1: 239؛ تهذیب الکمال 24: 415) دربارۀ امام بخاری و نسائی و دیگران نیز خدشه کردهاند.
و مقیاسهای هنگفت و شگفت آور و مِه آلودی رو به روست که حس مذهبی و سیاسی بر آنها سیطره دارد ؛ بسا راویانی که اعتبار یافتهاند اما بر اساس مدارک دیگر ، این گونه معرفی نشدهاند و بسا راویانی که ناروا بی اعتبار شوند ، و بسا روایتی که سندش صحیح به شمار آید و متنِ آن بر خلاف واقع باشد و روایتی که از نظر سند از اعتبار بیفتد و به لحاظِ واقع ، درجه بالایی از صحّت را دارا باشد .
با ملاحظۀ دورانهای پیشین ، چارهای جز آراسته سازی سنّت ، با روشی نوین و جدّی باقی نمیماند ؛ شیوهای که خاستگاه آن ، اصول ثابت شریعت و تاریخ و عقل و فطرتاند و رویدادهای مرتبط با حدیث و فضای حاکم بر آن و دیگر اهداف در این راستا ، واکاوی میشوند .
معنای این سخن ، نادیده انگاری نقش سند در شناخت حدیث نیست ، بلکه به کارگیری دیگر شواهد و قرائن برای دریافتِ مقصود اَخباری است که حقّشان از سوی بعضی از مسلمانان اَدا نشده است .
در هر حال ، هم اکنون مجموعهای از مسانید حدیثی در اختیار داریم که «صحاح ستّه» نامیده میشود و گروه زیادی از مسلمانان به احادیث آنها عمل میکنند و سوای آنها را - هرچند اکسیر مُجَرَّب باشد - نمیپسندند ؛ و مسانید دیگری را میبینیم که «کتب اربعه» نامیده میشود و گروه دیگر از مسلمانان به آنها عمل میکنند و بر این باورند که صحیح ترین احادیث در آنهاست و این کتابها از وضع و تحریف به دورند و از تأثیر عوامل خارجی مصون ماندهاند .
حال این پرسشها مطرحاند :
روایتِ صحیح کدام است و در کجاست؟
آیا به راستی همة احادیثِ صحاحِ ستّه صحیحاند؟ یا اینکه میان آنها ضعیف و مُرسَل و دیگر احادیث نارسایی هست که باید در آنها درنگ ورزید؟
احادیث اهل بیت چطور؟ آیا همهشان صحیحاند یا اینکه میانشان احادیث ساختگی و ضعیف وجود دارد؟
باید به این سؤالات پاسخ گفت و این کار ، پس از وارسی ریشههای این
قضیّه در متونِ تاریخی و حدیثی ، شُدنی است .
شاید مهم ترین و بارزترین رخدادی که در سنّت پیامبر - از نظر متن و معنا - اثر گذاشت ، منع ابوبکر و عُمَر از نقل و تدوین حدیث بود و نقش شیخین در اجرای این نگرش و استمرار آن در عهد عثمان و معاویه که پس از آن ، خلفا آن را آیین نامۀ خویش قرار دادند تا اینکه عمر بن عبدالعزیز این کار را متوقّف ساخت و به تدوین حدیث فراخواند .
با وجود این ، گروهی از بزرگان صحابه و تابعان ، تدوین را شیوه و روش خود ساختند (حتّی در عهد عُمَر که به سخت گیری و قساوت نسبت به مخالفانِ اندیشهاش معروف بود) .
از آنهاست : علی بن ابی طالب ، مُعاذ بن جبل ، اُبَی بن کعب ، عبدالله بن مسعود ، اَنس بن مالک ، ابو سعید خُدری ، فاطمه زهرا ، ابوذر ، و دیگران .
اینان به تدوین و نقل حدیث میپرداختند و برای منع توجیهی نمیدیدند و نظر ابوبکر و عُمَر - و پیروان آنها - را مقدس و خدشه ناپذیر نمیدانستند و چونان دیگران نمیترسیدند .
از اینجا بود که اختلاف نگرش میان دو شیوه پدید آمد و مبانی فکری دو طرف ترسیم شد ؛ یکی حدیث میگفت و مینوشت ودیگری از تحدیث و تدوین منع میکرد یا قائل بود که در حد امکان این امر کاستی پذیرد .
در این دو مکتبِ حدیثی باید به دقت بیندیشیم تا دریابیم کدام یک به واقع نزدیکتر و از انگیزههای نادرست دورتر است .
سزاوار نیست که این بررسی و ارزیابی شیوههای دو مکتب ، تخمینی و نا استوار به اندازۀ وارسی شرایط حاکم در آن روزگار و نمودِ حال و روزِ رجال مورد نظر در عرصههای مختلف حیاتشان باشد چرا که ما تنها اطلاقِ لفظ عدالت و وثاقت و . . . یا عکس آنها را - بی اشاره به متعلّقات آنها در این زمینه - کافی نمیدانیم .
زیرا بسیاری از صحابه حدیثی را روایت میکردند بی آنکه بدانند مفاد آن نسخ شده است یا نه؟ نصّی را که پیامبر بر زبان آورد ، قرآن است یا سخنِ خود آن حضرت؟ حکمی که وارد شد ، مخصوص خود پیامبر یا شخص معین میباشد یا حکم عام برای همة مسلمانان است؟
و چنین است فتواهای آنان با تصریح خودشان به اینکه سخنشان مستند شرعی ندارد! اگر به واقع اصابت کند از خداست و اگر خطا باشد القای شیطان است .
اینها - همه - ما را واداشت که به پژوهشی جامع دست یازیم ؛ امور مجمل و مبهم را که سنّت پیامبر و احادیث آن حضرت را مشتبه ساخته است ، روشن سازیم و با روش علمی جدید آنها را بکاویم تا واقع را دریابیم ؛ زیرا این گونه پژوهشها میتواند حقایق فراوانی را بنمایاند .
در ضمن این پژوهش ، ناسازگاری نقلهای مانعان را با روایاتِ اهل تدوین و تحدیث ، میتوان آشکارا دید ؛ و امور زیادی در تشریع ، فقه صحابه ، گرایشهای فقهی آن روزگار ، انگیزههای نهفته ورای آنها بروز مییابد و در نتیجه ، روشن میگردد که کدام دسته از روایات «صحاحِ ستّه» و «کتب اربعه» و دیگر مسانید حدیثی ، حجّتاند .
اکنون با هم میرویم تا اثر منع تدوین را بر سنّت بنگریم و در ضمن آن ، آثارِ جلوگیری از نقل حدیث را نظارهگر باشیم و به فرجامی که امور فقهی مسلمانان بدان گرفتار آمد ، از خلالِ سنّت نبوی پی ببریم .
موضوع نهی ابوبکر و عُمَر از تدوین حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و دستور عُمَر به صحابه که حدیث از پیامبر را بکاهند (چنان که در حدیث قَرَظَة بن کَعْب انصاری هست)(1)
شایان بحث و بررسی است ؛ زیرا این امر به دومین مصدر از منابع قانون گذاری اسلامی ارتباط مییابد . پژوهش حاضر گرچه بحث تخصّصی است و بیشتر محقّقان را به کار میآید ، لیکن همزمان صورتی روشن از مهم ترین رویداد را در تاریخ قانون گذاری اسلامی ، در اختیار خواننده قرار میدهد .
واکاوی این مسئله ، گره بسیاری از ماجراها و اموری را که در مسائل اختلافی میان شیعه و سنّی مطرحاند ، میگشاید و ما را در فهمِ واقعِ این اختلاف و ریشههای آن یاری میرساند .
مهم ترین عواملی که در این راستا ذکر شدهاند ،(2)موارد ذیل است :
عامل اول : آنچه از ابوبکر نقل شده است .
عامل دوم : آنچه از عمر بن خطاب منقول است .
عامل سوم : نظرِ ابن قُتَیْبَه و ابن حَجَر .
عامل چهارم : آنچه را استاد ابو زَهْو و شیخ عبدالخالق عبدالغنی نقل کردهاند .
عامل پنجم : گرایش خطیب بغدادی و ابن عبدالبَرّ .
عامل ششم : گرایش بعضی از مستشرقان .
عامل هفتم : دیدگاه بیشتر نویسندگان شیعه .
عامل پایانی : آنچه ما به آن دست یافته ایم .
شایان ذکر است که نقد ما بر این عوامل ، برای فهم و دریافتِ واقعِ قانون گذاری اسلامی و شرایط آن است ، قصدمان کنایه زدن به منزلتِ کسی نیست ؛ زیرا میدان ، میدان بحث و نقد و بررسی است و دوران ، دورانِ منطق و دلیل .
طرح نظر کسی به معنای تاختن به اندیشة وی و هتک کرامتش نمیباشد ، بلکه همۀ اقوال و دیدگاهها نیازمند نقد و وارسیاند و حتّی قولِ ما نیز از این اصل به دور نیست ؛ زیرا رسیدن به حقایق - به ویژه حقایق دینی به شیوۀ خاص - هدف نهایی وبلند انسانی است که دست یابی به معرفتِ شایسته ، دغدغه ذهنی اوست و دین داری و آمادگی برای لقای خدای متعال (با بصیرت و یقین) آن را میطلبد .
عالَمِ حضور به پیش گاه خدای بزرگ - در آخرت - براساس حق و صدق به پا میشود ، و از این رو ، بر کسی که به راستی به این حضور با شکوه و پر هیبت میاندیشد ، سزاوار است بکوشد از امور وهمی و اشتباه آمیز خارج شود و به موازین فضل و حق درآید .
در این راستا باید از خدای بزرگ یاری خواست ، و اوست که به راه راست و درست هدایتگر است .
عامل نخست ، سخنانی است که ابوبکر مطرح ساخت که از دو متن زیر به دست میآید :
الف) از عایشه نقل شده است که گفت :
پدرم پانصد حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله گرد آورد ، شبها به خواب نمیرفت و از این پهلو به آن پهلو میشد . این کار مرا غمگین ساخت ، پرسیدم : آیا دردی داری که به خود میپیچی یا چیزی تو را رسیده است؟
چون صبح شد ، گفت : دخترکم ، احادیثی که نزدت هست برایم بیاور! من آنها را آوردم . او آتشی خواست و آنها را سوزاند .
پرسیدم : چرا آتششان زدی؟
گفت : ترسیدم بمیرم و آنها نزدم باشد و در میانشان احادیثی از کسی باشد که من به او اطمینان و اعتماد کرده باشم ،ولی آن گونه که برایم گفته است ، نباشد و من (آن مطلب نادرست) را نقل کرده باشم .(1)
ب) در تذکرة الحُفّاظ آمده است که : یکی از روایاتِ مُرسَل ابن أبی مُلَیْکَه ، این است :
صِدِّیق (ابوبکر) مردم را بعد از وفاتِ پیامبرشان گرد آورد ، و گفت : شما از رسول خدا صلی الله علیه و آله احادیثی روایت میکنید که در آنها اختلاف
1) تذکرة الحفّاظ 5: 1؛ الاعتصام بحبل الله المتین 1: 30؛ الریاض النضرة 2: 144؛ حجیّة السنّة: 394.
دارید ، و مردم پس از شما اختلافشان شدیدتر میشود! از رسول خدا چیزی را حدیث مکنید ، هر که از شما پرسید ، بگویید : میان ما و شما کتابِ خدا هست! حلالش را حلال بدانید و حرامش را حرام سازید .(1)
پیش از وارسی این دو متن ، دو پرسش داریم که باید پاسخی برایش یافت :
1 . آیا خلیفۀ اول ، احادیثش را در زمان پیامبر اَعظم و به امر آن حضرت گرد آورد یا اینکه پس از آن حضرت - با نگاه به شرایط سیاسی و نیاز اجتماعی - آنها را جمع کرد؟
2 . آیا منع از نقل حدیث و نوشتن و تدوین سنّتِ پیامبر ، در زمان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داد یا اینکه خود رسول خدا از کتابت حدیث نهی کرد؟ چنان که از ابو سعید خُدری نقل شده است که آن حضرت فرمود :
ومَن کَتَبَ عنّی غیرَ القرآنَ فَلْیَمْحُه ؛(2)
هرکه جز قرآن را از من نوشته است ، محو و نابودش کند .
از تعبیر متن اول (که عایشه میگوید : پدرم حدیث گرد آورد) برمی آید که تدوین حدیث - از سوی خلیفه - پس از پیامبر بود ، به ویژه هنگامی که دریابیم که وی آن را از بعضی رجال ستاند ؛ زیرا میگوید : «ترسیدم بمیرم و آنها نزدم باشد و در میانشان احادیثی از کسی باشد که من به او اعتماد کرده باشم ولی آن گونه که برایم گفته است ، نباشد و من آن را نقل کرده باشم» .
ترس خلیفه از نسبت این احادیث به پیامبر صلی الله علیه و آله با فرض گردآوری آنها در عهد آن حضرت سازگار نمیافتد ؛ زیرا اگر این گردآوری در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله بود ، خلیفه میتوانست آنها را به پیامبر عرضه کند تا نسبت به موارد مشکوک خاطر جمع شود .
اگر گویند : ابوبکر فرصت نیافت آنچه را با واسطه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنید ، بر آن حضرت عرضه کند تا به صحّت یا نادرستی آنها آگاهی یابد!
گوئیم : معقول نیست که این امر بر ابوبکر - با وجود نزدیکیاش به پیامبر و رسوخ شک در جانِ او - پوشیده بماند و بسی بعید است که بپنداریم وی این امر مهم را واگذاشت و امروز و فردا کرد تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله درگذشت ؛ با اینکه صحابه دربارة ساده ترین مسائل - و آن گاه که اندکی مُردَّد میشدند - از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال میکردند و ضرورتِ این کار بر آنها مخفی نمیمانْد .
امّا سوزاندنِ احادیث و بیم وی از انتسابِ آنها به رسول خدا صلی الله علیه و آله به جهت این سخن ابوبکر که گفت : «فأکون قد نَقَلْتُ ذلک» (پس من اینها را نقل کرده باشم) و نزدیکی آن با مرگ خلیفه «خَشیتُ أن أموت» : (می ترسم بمیرم) روشن میسازد که خلیفه در اَواخر عهدش آنها را جمع آوری کرد و یک حدیث از آنها را هم خودش از پیامبر نشنید وگرنه چگونه به خود اجازه میداد که آنچه را شفاهی از رسول خدا شنید ، بسوزاند!
افزون بر این ، اگر خلیفه این روایات را در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله جمع آوری میکرد ، مؤرّخان و سیره نویسان آن را مینوشتند و شب هنگام به خود نمیپیچید! و در جایز بودن تدوین و عدمِ آن - بعد از پیامبر - شک نمیکرد ؛ و سخن عایشه این گونه بیان میشد «پدرم در زمان رسول خدا به جمع آوری حدیث پرداخت» یا «رسول خدا بر پدرم حدیث املا کرد و پدرم نوشت» یا مشابه این سخنان .
آری ، خلیفه برای مالک بن انس - زمانی که وی کارگزار خلیفه در بحرین بود - نامهای نوشت که در آن احکام زکات وجود داشت ،(1)و نامهای نیز (به همین
1) صحیح بخاری 2: 527، حدیث 1386؛ تقیید العلم: 87؛ سنن بیهقی 4: 85، حدیث 7038.
مضمون) به عمروعاص نوشت .(1)
این امر با آنچه از وی نقل شده است - که صحیفهاش را سوزاند - منافات ندارد ؛ زیرا آنچه را برای اَنَس نوشت دربارة زکات و گردآوری اموال بود که دولتش را پایدار میساخت و خلیفه نمیتوانست آن را از یاد ببرد .
از عَمْرو بن حزم رسیده است که وی کتابی نوشت که در آن احکام صدقات به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله بود .(2)
عُمَر بن خطّاب نیز در همین موضوع نوشتهای نگاشت که نزد حَفْصَه بود ، سپس نزد آل ابی خطّاب نگه داری میشد .(3)
باری ، نوشتن آنچه امر دولت و حکومت را پایدار میسازد ، یک چیز است و آنچه در توجیه منع تدوین حدیث بیان میشود ، چیز دیگر .
از خلالِ عمل ابوبکر و عمر و سیرة مسلمانان ، میتوان به روشنی سؤال دوم را پاسخ داد ؛ خلیفة اول پانصد حدیث گرد آورد و این ، خود دلیل کافی بر عدم صدور نهی از پیامبر صلی الله علیه و آله دربارة تدوین حدیث است ؛ زیرا اگر از آن حضرت نهی صادر میشد ، خلیفه آن احادیث را نمینگاشت .
نسبت به خلیفۀ دوم نیز قضیه از همین قرار است ؛ زیرا اگر تدوین در گذشته ممنوع بود وی صحابه را گرد نمیآورد و به مشورت با آنان نمیپرداخت وآنان او را به تدوین حدیث راهنمایی نمیکردند .(4)
اگر کوتاه بیاییم و بگوییم که به طور عام نگارش و تدوین منع شد و به طور خاص ، نگارش سنّت منع گردید ، پس معنای احادیثی که به طور صحیح از پیامبر صلی الله علیه و آله
روایت شده که وی مسلمانان را به نوشتنِ احکامی که آنها را روز فتح مکّه بر زبان آورد ،(1)
دستور داد ، چیست؟
یا اینکه حضرت (پس از هجرت به مدینه) به کتابت احکام زکات و مقادیر آن امر کرد و در دو صحیفه نوشته شد (که در خانۀ ابوبکر صدّیق و ابوبکر بن عمرو بن حزم محفوظ باقی ماند)(2)
چه معنایی دارد؟
واین سخن پیامبر که فرمود «اُکْتُبوا ولا حَرَج» (بنویسید و باکی بر نوشتن حدیث نیست) و عبارات دیگری که همسان آن است و به صراحت مسلمانان را به نوشتن و تدوین احکام و سنّت نبوی تشویق میکند ، چه معنایی میتواند داشته باشد؟
بدینسان ، میتوان دریافت که کتابت و تدوین حدیث ، در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله ممنوع نبود و شیخین حدیث آن حضرت را در ایام حیاتش ننوشتند ، بلکه خلیفۀ اول پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله احادیث را نوشت و مُدَوَّن ساخت .
کتابت و تدوین دانش ، از چیزهایی است که قرآن حکیم بر آن تأکید میورزد :
«ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» ؛(3)
ن (نون) سوگند به قلم و آنچه مینویسند .
«الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ» ؛(4)
سوگند به کسی که به قلم آموخت .
«وَلا تَسْئَمُوا أَنْ تَکْتُبُوهُ صَغِیراً أَوْ کَبِیراً ... »؛(5)
و از نوشتن ریز و درشت آن ، ملول نشوید .
«فَاکْتُبُوهُ» ؛(6)
آن را بنویسید .
« ... عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی فِی کِتابٍ ... »؛(1)
علم آن در کتابی نزد پروردگارم هست .
و به راستی ، عرب نویسندگان را بزرگ میداشتند و به نوشتن میگرویدند . ابن حبیب بغدادی ، فهرستی را از نامهای اَشرافِ دانش آموختگان و فقهای آنان را در عصر جاهلی و صدر اسلام میآورد .(2)
ابن سعد مینویسد :
در زمان جاهلیت و آغاز اسلام ، آدم درست و حسابی ، نزد اعراب کسی بود که به زبان عربی میتوانست بنویسد .(3)
در مکّه ،(4)
مدینه ،(5)
حیره ،(8)
و دُومة الجَنْدَل(9)مکتب خانههایی برای درس آموزی به پا بود . از رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیده است که آن حضرت در مسجدش ایوانی ساخت که عبدالله بن سعید بن عاص در آن ، مشتاقان به کتابت و خط را آموزش میداد .(10)
دکتر احمد امین مینگارد :
1) سورۀ طه (20) آیۀ 52.
2) بنگرید به، المحبر: 475 - 477.
3) طبقات ابن سعد 3: 542.
4) طبقات ابن سعد 3: 522؛ القصد والأمم (ابن عبدالبرّ): 22.
5) فتوح البلدان (بلاذری): 583، حدیث1113؛ بنگرید به، طبقات ابن سعد 3: 450 و 465.
6) فتوح البلدان: 579، حدیث 1103.
7) عیون الأخبار 1: 43؛ القصد والأمم: 22؛ أبجد العلوم2: 265.
8) فتوح البلدان: 579، حدیث 1103؛ القصد والأمم: 22؛ أبجد العلوم1: 158.
9) المحبر: 475.
10) بنگرید به، الاستیعاب (ابن عبدالبرّ) 3: 920، رقم 1556؛ التحفة اللطیفة فی تاریخ المدینة الشریفة 1: 47.
بیسوادی ، آن گونه که بعضی از نویسندگان و مستشرقان پنداشتهاند میان عرب فراگیر نبود ، به ویژه عرب حیره و سرزمین شام ؛ زیرا آنان روزگار درازی با همسایگان فارس و روم زیستند و به اقتضای شرایطی که آنان را دربر میگرفت و روزگاری که با این ملل متمدن سپری ساختند ، برایشان بعید نبود که نوشتن را بیاموزند و علوم و عاداتی را که زندگیشان نیاز داشت و راههای زندگی و حیات آزادانه و شرافتمندانه را برایشان آسان و هموار میساخت ، از آنان فرا گیرند .(1)
هنگامی که قرآن ، کتابت و تدوین را تشریع میکند و سنّت به این دو ، عنایت و توجّه دارد (تا آنجا که فِدیه (جانْ بهای) اُسرای مشرکان را در جنگ بدر ، آموزش هر کدام از آنها ده تن از فرزندان مسلمانان را خواندن و نوشتن قرار میدهد)(2)
منع تدوین سنّت از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله معنا ندارد .
از سویی چرا به راه و روشِ فراگیر پیامبر صلی الله علیه و آله در تشویق بر فرهنگ و اندیشه و آموزش ، نمینگریم؟! از جمله توبیخ پیامبر نسبت به گروهی که در بارهشان فرمود :
ما بالُ أقوام لا یُفَقِّهونَ جیرانَهم ولا یُعلِّمونَهم ولا یَعِظُونهم ولا یأمرونهم ولا یَنْهَوْنَهم؟! وما بالُ أقوام لا یَتَعَلَّمون مِن جیرانهم ولا یَتَفَقَّهُون ولا یَتَّعِظون ؟! (3)
اقوامی را چه میشود که بر درک و بینش همسایگانشان نمیافزایند و آنان را نمیآموزانند و اندرزشان نمیدهند و امر و نهی نمیکنند؟ و اقوامی را چه میشود که از همسایگانشان علم فرا نمیگیرند و تفقّه نمیکنند و پندیاد نمیشوند ؟!
رسول خدا صلی الله علیه و آله از نمایندگان عبدالقَیْس پرسید : کرامتِ برادرانتان و مهمان نوازی آنان را نسبت به خود چگونه یافتید؟
پاسخ دادند : بهترین برادراناند ؛ بستر نرم برایمان گستراندند و خوراک پاکیزه به ما دادند و روز و شب کتاب پروردگارمان و سنّتِ پیامبرمان را به ما آموختند .
پیامبر صلی الله علیه و آله از این سخن به شگفت آمد و از ما شادمان شد ، آن گاه به فرد فرد ما روی آورد و از آنچه آموختیم و یاد دادیم میپرسید ... .(1)
از حُذَیْفَه روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : «کسانی از مردم را که به اسلام لب میگشایند برایم بنویسید» ما نام هزار و پانصد مرد را نوشتیم .(2)
سیره نویسان نوشتهاند که برای پیامبر صلی الله علیه و آله 26 یا 42 یا 45 کاتب وحی وجود داشت(3).
آن گاه که این تأکید بر آموزش و آموختن و خواندن و نوشتن را به آنچه پیش از این آوردیم (که پیامبر صلی الله علیه و آله به کتابت و تدوین دستور داد و صحابه در عصر آن حضرت و مدتی پس از او تا زمانی که ابوبکر از آن نهی کرد ، به این کار دست یازیدند) ضمیمه کنیم ، در مییابیم که نسبت منع تدوین و نقل حدیث به رسول خدا صلی الله علیه و آله مغالطهای است که با هدفِ بدنام کردن اسلام صورت گرفت و بهانهای برای دشمنان اسلام شد که بگویند مسلمانان با علم ، مخالفاند و تحدیث از پیامبر و تدوین سنّت را نمیپسندند ؛ زیرا مینگریم که آنان موضعشان را نقض میکنند و بعدها به تدوین سنّت میپردازند!
اگر تدوین جایز نبود ، چرا از آن بازداشتند؟ و اگر ممنوع بود ، چرا به تدوین آن دست یازیدند؟!
آری ، قول به منع کتابت و تدوین ، در تناقض است با روایاتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله
رسیده است که فرمود : «اکتبوا»(1)
(بنویسید) ، «قَیِّدوا»(2)(دانش را با نوشتن ماندگار سازید) ، «اکتُب فَوَالذی نَفْسی بِیَده ما خَرَجَ مِنه إلاّ الحقّ»(3)
(بنویس! سوگند به کسی که جانم به دستِ اوست جز حق از آن بیرون نیاید) ، «استَعِن علی حفظک بیمینک»(4)(از دستت بر حافظهات یاری بخواه) .
مانند این سخنان بسیار است و ما نمیخواهیم در این زمینه ، سخن به درازا کشد .
متن اول
حال که این مطلب روشن شد ، مناقشه در متن اول را با این پرسشها پی میگیریم :
چرا شبْ هنگام ، خلیفه اول در بستر آرام نمیگرفت و پیوسته از این پهلو به آن پهلو میشد؟
آیا از دردی مینالید؟ یا چیز خطیری از امر خلافت و شئون مسلمانان ، او را بی قرار میساخت و خواب را از چشمانش میربود؟
پیش از این ، سخن عایشه گذشت که گفت : «آیا از دردی به خود میپیچی یا خبری [ناگوار] تو را رسیده است؟» و توجیه ابوبکر را در این باره ، دریافتیم .
آیا این تعلیل که خلیفه بیان داشت «آن گونه که برایم حدیث کرده ، نباشد» درست است؟
آیا تعلیل او میتواند مجوزی برای سوزاندن آنچه را گرد آورده بود ، به شمار آید؟
1) صحیح بخاری 1: 53، حدیث 112؛ صحیح مسلم 2: 988، حدیث 1355؛ سنن ترمذی 5: 39، حدیث 2667.
2) مستدرک حاکم 1: 188، حدیث 362.
3) مستدرک حاکم 1: 187، حدیث 359؛ تقیید العلم: 80 - 81؛ مسند احمد 3: 162؛ سنن دارمی 1: 136، حدیث 484؛ جامع بیان العلم 1: 7.
4) سنن ترمذی 5: 39، حدیث 2666؛ المعجم الأوسط 1: 245، حدیث 801 (و جلد 3، ص169، حدیث 2825).
چرا خلیفه احادیث را سوزاند وآنها را با آب پاک نکرد یا در زمین مدفون نساخت؟
سؤال اول
به قرینه این سخن که : «چون صبح شد ، پدرم گفت : دخترم ، بشتاب! احادیثی را که نزدت هست برایم بیاور ، من آنها را آوردم . . .» در مییابیم که سبب زیر و رو شدن خلیفه ، بیماری جسمی نبود و نیز امور مربوط به جنگ و نبردها او را ناآرام نمیساخت ، بلکه به جهت احادیثی که در این صحیفه - بر خلاف اجتهاداتِ وی - وجود داشت ، شبانگاه آرام و قرار نمییافت .
بر این اندیشه و باور بود که نقل حدیث از پیامبر اختلاف برانگیز است بی آنکه میان سخنانی که برایش حدیث شده بود ، فرق گذارد و بدون تمیز میان آنچه خودش از پیامبر شنید یا با واسطه برایش نقل شد .
زیرا در مرسلۀ ابن أبی مُلَیْکَه آمده است که گفت : «لا تُحَدِّثوا شیئاً» (چیزی از پیامبر حدیث مکنید) در حالی که میدانیم که خلیفه در آغاز ، به این شیوه گرایش نداشت .
و امّا این توجیه برای سوزاندن احادیث ، که گفت : «ترسم بمیرم و در آن احادیثی از شخصی باشد که به او اطمینان و اعتماد داشتم و آن گونه که برایم حدیث کرده است نباشد و من آنها را نقل کرده باشم» دارای چند ایراد است :
1 . چگونه شخص مطمئن و ثقه ، نامطمئن و غیر قابل اعتماد شد؟
آیا ابوبکر - که در مدینه نزد پیامبر بود - نیازمند آن بود که میان او و پیامبر در نقل حدیث ، واسطه باشد؟
اینکه گفته اند : «ابوبکر در طول حیاتش ملازم پیامبر بود» با احتیاج وی به واسطه در نقل حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله سازگاری ندارد ؛ زیرا همراهی با پیامبر نیاز به واسطه را نفی میکند ، به ویژه برای کسی که گفتهاند : اولین کسی بود که اسلام آورد!
2 . هنگامی که ناقل خبر ، ثقه و مأمون باشد (زیرا ابوبکر گفت : به او اطمینان و
اعتماد داشتم) آیا میتوانیم به صرفِ احتمالِ دروغ و سهو ، مرویات او را از اعتبار ساقط سازیم و برنگیریم؟
آیا لازمۀ این کار ، انکارِ حجیّتِ خبر ثقه نیست؟! و پس از آن ، ما نمیتوانیم بر خبر هیچ ناقلی اعتماد کنیم ؛ زیرا امکان احتمال کذب در آن هست!
رافع بن خَدِیج میگوید :
روزی در حال گفت و گو با یکدیگر بودیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ما گذشت ، فرمود : چه میگویید؟
گفتیم : آنچه را از شما شنیدیم ای رسول خدا .
فرمود : «حدیث کنید ، لیکن بدانید کسی که بر من دروغ بندد ، باید جایگاهش را برای دوزخ آماده سازد!» و برای انجام کارش روانه شد .
قوم ساکت ماندند ، پیامبر صلی الله علیه و آله آن گاه که باز آمد فرمود : اینان را چه شد که حدیث نمیکنند؟
گفتند : سخنی که از شما شنیدیم ای رسول خدا .
فرمود : «مقصودم این نبود! کسانی را اراده کردم که به عمد بر من دروغ بندند» .
آن گاه ما به نقل حدیث پرداختیم ، من پرسیدم : ای رسول خدا ، ما سخنانی از شما میشنویم آیا آنها را بنویسیم؟ فرمود : «بنویسید ، باکی نیست» .(1)
این روایت ، در آنچه ما گفتیم صراحت دارد که تحدیث و کتابت و تدوین - همهشان - در عهد پیامبر امور جایز و مشروع بودند ، جمله «تحدّثوا» (حدیث کنید) جواز نقل حدیث را همراه با لزوم درنگ در آن تأکید میکند تا احدی در قلمرو دروغ بستن بر پیامبر نیفتد ، و احتمالِ دروغ گو بودن راوی یا ترس از کذب ، نمیتواند مُجوّزی برای اهمالِ حدیث نزد خلیفه باشد .
1) تقیید العلم: 73؛ المعجم الکبیر 4: 276، حدیث 4410؛ الکامل (ابن عُدَی) 1: 36.
بلی ، رسول خدا صلی الله علیه و آله به درنگ در نقل روایت فراخواند تا صحیح از ضعیف شناخته شود و سدّ باب روایت و تحدیث را تشریع نکرد . بر عهدة خلیفه بود که احادیث را تصحیح کند ؛ اگر در آن دروغی هست ، حذف کند و اگر چیزی نیازمند توضیح است ، آن را روشن سازد و اگر چیز دیگری میباشد به آن اشاره کند ، نه اینکه همه را با فرض شک و احتمالِ دروغ ، از بین ببرد .
عِلم از چیزهایی است که - به طور عام - محوِ آن جایز نمیباشد ، چگونه ممکن است نابود ساختن سخن پیامبر گرامی ]که علم حقیقی است[ روا باشد؟! بر این اساس ، سوزاندن روایات در هیچ حالی جایز نیست ؛ به ویژه آنکه در بیشتر آنها اسم «الله» و احکامِ خداست که اهانت به آنها هرگز جایز نمیباشد .
ابوبکر اگر میخواست آنها را نابود سازد ، راههای دیگری - که پاک و تهی از ابهام است - پیش روی او وجود داشت ؛ مانند محو آنها با آب ، یا دفنشان در زمین یا . . .
باری ، مسلمانان رابطۀ ریشهای میان تحدیث و تدوین را احساس کردند (و این امر بر هوشیاری و فرهنگ آنها دلالت میکند) لذا دربارۀ جواز کتابت احادیثِ پیامبر صلی الله علیه و آله از او پرسیدند ؛ زیرا احتمال دادند که آن حضرت ، منع کند یا نوشتن را به قیودی مقیّد سازد یا در کتابتِ آن شروطی را مطرح سازد .
پیامبر صلی الله علیه و آله در پاسخ فرمود : «اُکتبوا ولا حَرَج» ؛ بنویسید ، باکی نیست .
پیامبر صلی الله علیه و آله در نوشتن ، این دغدغه را نفی کرد و رفع حَرَج فرمود ؛ زیرا بر مسلمان است که در آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله مینویسد و تدوین میکند ، درنگ ورزد و چیزهای دروغ را ننگارد . بیش از این ، شرطی نمیباشد .
3 . اگر اعتقاد یابیم که احتمال کذب ، راوی را از اعتبار میاندازد (چنان که ابوبکر بیان داشت) باید آنچه را از پیامبر در صحاح و مسانید روایت شده است دور افکند ؛ چرا که این احتمال در آنها هست ، در حالی که احدی به آن قائل نیست ؛ زیرا مقتضای این قول این است که اصلی از اصولِ تشریع اسلامی از اعتبار بیفتد و سنّتِ نبوی - به طور کامل - پایان یابد و همۀ احکام فرعی (که از
احادیث استنباط شدهاند) الغا گردد .
خلیفه چگونه این را میگوید؟ آیا بر وی پوشیده ماند که پیامبر صلی الله علیه و آله در رابطه با آمادگی و تجهیز برای جنگها و نبردها به اخبار صحابیان عادل ، عمل میکرد؟!
مفهوم آیه «نبأ» و آیات دیگر دلیلی است بر حجیّت خبر واحد و اینکه مسلمانان به خبر عادل عمل میکردند و هنگام خبر فاسق باز میایستادند .
سیرۀ عقلایی بر پذیرش خبر عادل مورد اعتماد ، حکم میکند و مجرد احتمال اینکه دروغ گفته یا خطا نموده یا سهو کرده یا . . . با قانون عقلایی (بی اعتنایی به احتمالات موهوم) از بین میرود .
چگونه میتوان میان باور ابن حَجَر (که میگوید خدا از صحابه ، کذب و سهو و شک و فخر و . . . را نفی کرد) و شهادتِ ابوبکر جمع کرد ؛ زیراکه ابوبکر به بعضی از صحابه بدگمان است - این احتمالات آنان را در بر میگیرد - و تا درجۀ کذب پیش میرود ، و پیداست که به عقیدۀ همان ابن حجر ، ابوبکر از حال صحابه آگاهتر است .
اگر از باب جَدَل ، بپذیریم که صرف شک و احتمال ، خبر را - نزد شاک - از حجیّت میاندازد ، سقوط خبر را از حجیّت (نزد دیگرانی که در مرویات شک ندارند) نمیپذیریم .
از این رو بایسته بود که ابوبکر مرویات را نقل میکرد و دربارۀ کسانی که به جهت عدم مطابقت اخبارشان با واقع (به هر سببی که باشد) شک داشت ، به شک خویش اشاره میکرد ، و برای کسی که خبر به او میرسید - سازگار با آنچه دین بر او واجب میساخت - به آن خبر عمل میکرد یا از آن روی برمی تافت .
این توجیه اگر پذیرفته شود ، موجب منع دیگران نمیشود ، ابوبکر با منع خود میخواست - به طور مطلق - صحابه را از نقل حدیث باز دارد ؛ زیرا در روایتِ دوم میگوید : «فلا تُحدِّثوا عن رسول الله» ؛ از رسول خدا حدیث مکنید .
اگر تدوین جایز باشد ، معنای نهی چیست؟
و اگر این سخن صحیح باشد که پیامبر از
حدیث نهی کرد ، چرا ابوبکر پانصد حدیث گرد آورد ؟! (1)
بنابراین ، منع ابوبکر از نقل حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سوزاندنِ احادیثی را که از آن حضرت گرد آورده بود ، به اصلِ شرعی مستند نمیباشد .
متن دوم
متن دوم ، وضعیت امّت را بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله مُجسَّم میسازد . ابوبکر ، اختلاف مردم را به اختلاف نقل از آن حضرت ارجاع داد ؛ زیرا گفت : «شما از رسول خدا احادیثی را بر زبان میآورید که در آنها اختلاف دارید ، مردم بعد از شما اختلافشان شدیدتر است» .
و حدیث ابن أبی مُلَیْکَه - گرچه مُرْسَل است - ولی در کلام بزرگانی آمده است که به منع تدوین سنّت پرداختهاند ، و اشاره دارد به اینکه اعتماد بر نقل حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله وسیلهای برای ستیز با خلفا گشت .(2)
فقدان پیامبر به سرعت در میانِ مسلمانان اثر گذاشت و آنان ضرورت حفظ سنّت و شناختِ احکام دین را که پیامبر صلی الله علیه و آله (به امّت) رساند ، احساس کردند ؛ به همین جهت از پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث میکردند تا احکام دین نشر یابد و از تلف و نابودی حفظ شود .
صحابه به اعتبارِ اینکه نسل اول مسلمانان بودند ، مُلزم بودند احکام را برای مردم بیان دارند و آنچه را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدهاند برای نسل جدید - که تابعان نامیده میشدند - روایت کنند ؛ زیرا آنها نیاز شدیدی به شناخت احکام دین از لا به لای اَقوال و اَفعال و تقریراتِ پیامبر ، داشتند و این کار برایشان فراهم نمیآمد مگر با دریافتِ حدیث از یاران صالح پیامبر صلی الله علیه و آله کسانی که بعد از قرآن به منزلۀ حافظۀ زندۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله به شمار میآمدند .
ابوبکر به این نیاز دینی مُبرم از سوی تابعان و وجوبِ پاسخگویی از سوی صحابه ،
آگاهی داشت و نیز میزان ضرورتِ آن را میدانست ؛ این تعبیر در سخن وی که گفت : «فمَن سَألکم فقولوا ...» (هرکه از شما پرسید ، بگویید ...) گویای این امر است .
به هر حال ، نیاز به نقل حدیث از سویی و وجود اختلاف در روایات از سوی دیگر ، امر مهمّی بود که ناگزیر میبایست به روشی حل شود .
خلیفۀ اول ، شیوۀ منع از نقل حدیث و اکتفا به قرآن را به عنوان راه حلی برای بحرانهایی در پیش گرفت که آشکارا پس از فقدان پیامبر صلی الله علیه و آله پدید آمد . این عمل برای آن بود تا از روایاتِ مختلفی که به نظر میرسید خلیفه از جمع میان آنها یا پیراستنشان درماند ، رهایی یابد و ناچار شد همۀ آنها را - بی استثنا - کنار بگذارد ؛ به ویژه آنکه به گسترش دامنۀ اختلاف در حدیث از پیامبر - با گذشت زمان - آگاهی داشت .
دیدگاه ابوبکر در جلوگیری از نقل حدیث ، اشکالات چندی را پراکند .
اول : پیامبر صلی الله علیه و آله بزرگان صحابه را به عنوان معلّمان و انذار کنندگان (به ویژه پس از نزول آیۀ انذار) سوی مردمان میفرستاد و از مردم میخواست که به سخنان آنان گوش دهند و از آنان دین بیاموزند .
بازداشتن صحابی از نقل وعمل به روایتی که (از پیامبر) شنید ، بدان معناست که عالم شرعی از وظیفهاش نسبت به آموزش دین و روشنگری آنان ، دست بکشد .
امّا اینکه امکان داشت افترا و بستن دروغ به پیامبر ، از سوی بعضی از صحابه بروز یابد ، میطلبید که جلو یاوهها و افتراها گرفته شود ، نه آنکه- به طور کلی- حدیث گویی منع گردد .
و امّا زمانیکه حکمی دشوار مینمود و به دیدگاه صحیح رهنمون نمیشد ، چارهاش رجوع به پیامبر - در زمان حیات ایشان - و پس از وفات پیامبر ، رو آوردن به مشورت با دیگر صحابه بود (که در این راستا خبری از پیامبر شنیده بودند) تا نسبت به صحت نقل ، اطمینان و تثبیت حاصل شود .
این رویکرد را نزد بعضی از صحابه میبینیم .
دوم : ابوبکر میتوانست صحابه را در ضمن انجمنی گرد آوَرَد و به نقلهای
آنان گوش دهد و در راستای یکدست سازی روایاتِ پیامبر صلی الله علیه و آله آنچه را صحیح است تثبیت کند و موارد مشکوک را حذف سازد .(1)
این کار ، امر آسانی بود ؛ زیرا صحابه هنوز به نقاط مختلف برای جنگ و فتح مرزها نرفته بودند (چنان که در زمان عُمَر این پراکندگی رخ داد) و زمان درازی از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله نمیگذشت . و این ، معنایش اندک بودن فراموشی و ندرت خطا و وجود یک فرصت طلایی برای یکدست سازی نقلها - به آسان ترین راه - بود ؛ به ویژه آنکه امکان شناسایی حال راوی از نزدیک (بیتعدّد واسطه در نقل) وجود داشت ، چراکه بیشتر صحابه در مدینه زنده بودند .
سوم : منع از نقل حدیث - با گذشت زمان - احکام ناشناخته را نزد مسلمانان دو چندان میساخت ؛ چرا که آنان مجبور بودند مجهولات را از مسلّمات و روایاتِ عام ، دریافت کنند و با منع از نقل حدیث ، وجوه استنباط و نگرشها مختلف میشد ، در حالی که اگر تحدیث استوار میماند وتدوین جریان مییافت ، همۀ این اختلافات از بین میرفت .
توجّه ابوبکر به این نکته که «الناسُ بعدَکم أشدُّ اختلافاً» (مردمانِ بعد از شما اختلافشان شدیدتر است) بر او لازم مینمود که مردم را در احکام شرعی ، نادان و سرگردان رها نسازد یا نگذارد آنان در اختلافی فاجعه آمیز و تلختر - به دلیلِ حالتِ چند صدایی وتعدُّدِ نظرات شخصی استنباط گران - نگون سار شوند .
این منع ، باعث شد که از ابوبکر جز 142 روایت نقل نگردد (چنان که ابن حزم گفته است) .(2)
اگر روایات گرد آمده با آنچه از بین رفته قیاس شود ، روشن میگردد که آنچه از میان رفت و نابود شد ، بسی بیشتر میباشد .
چهارم : با علم قطعی به اینکه احادیث ، مسائل اصلی مورد نیاز مسلمانان را در حیاتِ دینی و دنیویشان در برداشت ، منعِ از حدیث گویی امکان ناپذیر است ؛ زیرا ضایع سازی احکام و نابود سازی آنها ، حرام و ممنوع میباشد ، چراکه به تباه سازی ارکانِ دین و احکامِ آن میانجامد .
موضعِ مناسب این بود که طبق مقیاسی که ابوبکر برمیگرفت ، روایات یکدست میشد و خلیفه ، بر دهان دروغ گویان لجام میزد و آنان را از نقل حدیث باز میداشت و اختلاف ظاهری روایات را با عرضه کردن آنها بر قرآن یا منقولاتِ استوار دیگر صحابه (و دیگر راههای ضبط حدیث) از میان میبُرد ، و همان شیوهای را در پیش میگرفت که امروزه مسلمانان دارند .
به علاوه ، در این دستور ابوبکر به صحابه که : هرکه از ایشان از مسئلهای پرسید ، بگویند : «میان من و شما کتاب خدا هست ؛ حلالش را حلال بدانید و حرامش را حرام» مسامحهای آشکار وجود دارد ؛ زیرا شناخت احکام شرعی از قرآن - به تنهایی - بی رجوع به سنّت ، چگونه امکان پذیر است؟!
مگر نه اینکه قرآن چند وجه را در بر دارد (مُجْمَل و مُبَیَّن ، مُحْکَم و متشابه ، عام و خاص ، ناسخ و منسوخ) چگونه میتوان بر حلال و حرام خدا از قرآن - به تنهایی - دست یافت؟
چگونه وی مردم را به قرآن وامی گذارد و خود دربارة کلاله میگوید : «دربارۀ کلاله نظر خودم را میگویم ، اگر درست باشد از جانبِ خداست و اگر خطا باشد از من است» !! (1)
اگر حلال و حرامی که در قرآن آمده است ، ابوبکر را بسنده میکرد ، چرا آرزو میکرد «کاش از پیامبر صلی الله علیه و آله میپرسید آیا برای انصار در امرِ خلافت نصیبی هست؟
1) سنن دارمی 2: 462، حدیث 2972؛ تأویل مختلف الحدیث 1: 20.
میراث پسرِ برادر و عمّه چگونه است ...»؟! (1)
اگر سخنِ ابوبکر درست باشد ، اجماع گروههای مختلف مسلمانان را بر ضرورتِ رجوع به سنّت برای شناختِ احکام دین ، چگونه تفسیر کنیم؟
سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را در حدیثِ متواتر ثقلین - که دو اصل اساسی کتاب و عترت را برای شناخت اسلام ترسیم میکند - چگونه تبیین کنیم؟
آیا مقصود این نیست که عترت و سنّت ، آشکارا میان مسلمانان حضور دارند و با استناد به سخن پیامبر ، قرآن - ناگزیر - به تفسیرِ عترت و سنّت نیازمند است؟!
و این خود ، بار دیگر ، بیانگر آن است که فهم احکامِ خدا از قرآن - به تنهایی - امکان ندارد . پس میبایست رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که مسلمانان را به سنّت و عترت ارجاع میدهد ، به سنّتِ روشن و عترتِ شاخص ، ارشاد کرده باشد .
این سخن ابوبکر (که میگوید : در میان ما و شما کتاب خداست ؛ حلالش را حلال بدانید . . .) حدیث اَریکه را به یاد میآورد که از رسول خدا صلی الله علیه و آله به چند طریق روایت شده است .
در مسند احمد ،(2)
سنن ابن ماجَه ،(3)
سنن ابی داود ،(4)
سنن دارِمی ، سنن بَیْهقی ،(5)
و دیگر کتابها(6)
آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
یُوشَک الرَّجُلُ مُتّکئ عَلَیٰ أریکته ، یُحدَّثُ بحدیثی ، فیقول : بَیْنَنا وبینکم
1) بنگرید به، تاریخ دمشق 30: 430؛ مجمع الزوائد: 203؛ المعجم الکبیر 1: 63، حدیث 43؛ کنز العمّال 5: 631، حدیث 14113؛ تاریخ طبری 2: 620.
2) مسند احمد 4: 132، حدیث 17233.
3) سنن ابن ماجه 1: 6، باب تعظیم حدیث رسول صلی الله علیه و آله حدیث 12.
4) سنن ابی داود 4: 200، حدیث 4604.
5) سنن بیهقی 9: 331، حدیث 19252.
6) دلائل النبوّة 1: 25 (وجلد 6، ص549)؛ الإحکام (ابن حزم) 2: 210؛ الکفایة فی علم الروایه: 23.
کتابُ الله ؛ فما وَجَدْناه فیه مِنْ حلال أحْلَلْناه ، ومِن حرام حَرَّمْناه ؛
به زودی مردی میآید که بر سریر قدرت تکیه میزند ، حدیثِ مرا بیان دارند . وی [آن را برنمیتابد و] میگوید : میان ما و شما کتاب خدا هست ؛ حلالی را که در آن یافتیم حلال میکنیم و حرامش را (بر خود) حرام میسازیم .
در ذیل بعضی از روایاتِ پیشین ، آمده است : ألا وإنّی قد أُوتیتُ القرآنَ ومثلَه ؛(1)هان بدانید! قرآن و مثلِ آن به من داده شد .
و در بعضی دیگر هست : ألا إنّی أُوتیتُ الکتابَ ومثلُه معه ؛(2)هان! کتاب خدا به من داده شد ، و همانندِ آن با اوست .
و در برخی میخوانیم :
یأتیه الأمرُ ممّا أَمَرْتُ به أو نَهَیْتُ عنه ، فیقول : لا أدری! ما وجدناه فی کتاب الله اتّبعناه ؛(3)
امر و نهیی که کردم به این مرد میرسد ، پس میگوید : این چیزها را نمیدانم! آنچه را در کتاب خدا یافتیم ، میپیرویم .
خطیب بغدادی در کتاب الکفایه از جابر بن عبدالله روایت میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
لَعَلَّ أحَدُکم أن یأتیه حدیثٌ مِن حدیثی ، وهو مُتّکِئ عَلَی أریکته ، فیقول : دَعُونا مِن هذا! ما وجدنا فی کتاب الله اتّبعناه ؛(4)
بسا حدیثی از من به یکی از شما عرضه شود و او در حالی که بر اریکه قدرت تکیه زده است بگوید : این سخنان را واگذارید! آنچه را در کتاب خدا یافتیم پیروی میکنیم .
ابن حَزْم به سندش از عرباض بن ساریه آورده است که او نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رسید در حالی که آن حضرت برای مردم خطبه میخواند و میفرمود :
أیَحْسَبُ أحدُکُم مُتَّکئاً علی أریکتِهِ ، قد یظنّ أنّ الله تعالی لم یُحَرِّم شیئاً إلاّ ما فی القرآن؟! ألا وإنّی والله قد أمرتُ ووَعَظْتُ ونَهَیْتُ عن أشیاء إنّها لَمثلُ القرآن ؛(1)
آیا یکی از شما در حالی که بر تختش تکیه زده است ، میپندارد که خدای متعال چیزی جز آنچه را در قرآن هست حرام نکرد؟! هوشیار باشید! به خدا سوگند ، من أمر کردم و اندرز دادم و از چیزهایی نهی کردم که آنها مِثل قرآناند .
ابن حَزْم میگوید :
راست گفت پیامبر ، آنها مثل قرآناند و در وجوبِ همۀ آنها بر ما هیچ فرقی نیست ؛ خدای متعال این را تصدیق فرمود ، زیرا میفرماید : «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ الله» ؛(2)هرکه از پیامبر اطاعت کند ، خدا را اطاعت کرده است .
و نیز آنها مثل قرآناند از این جهت که همه ، وحی از نزد خدایند ، خدای بزرگ میفرماید : «وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحَیٰ» ؛(3)پیامبر از سرِ هوای نفس سخن نمیگوید! آنچه را که میگوید جز وحیی که به او میشود نیست .(4)
پیش از آنکه سخن دربارۀ حدیث اَریکه را به پایان بریم ، بجاست این متن را بخوانیم :
چنانچه «اَریکه» آن گونه که اهل لغت میگویند تختِ سامان یافته و تزیین شده در قُبّه یا خانه است ؛(5)یا مطلق سریر میباشد (چنان که
شافعی(1)و حازمی(2)تفسیر کردهاند) سزاوارترین کسی که تخت برایش آماده میشود حاکم و خلیفهای است که بر مردم حکومت میکند و به امورشان فرمان میراند .
و چنانچه فعل «یُوشک» را ملاحظه کنیم که در کلام پیامبر آمده است و از الفاظی است که برای نزدیکی تحقّق عمل به کار میرود (چون از اَفعالِ مقاربه میباشد) و در این باره میانِ خلفا بگردیم ، از خلیفۀ اول نزدیک عهدتر به زمان پیامبر نمییابیم ؛ او پس از پیامبر بر اریکه حکومت نشست ، و بازیگر نقش اول همین حدیث شد ، درست همان گونه که پیامبر به آن خبر داد .
ذَهَبی روایت میکند که : صدّیق - ابوبکر - بعد از وفات پیامبر مردم را گرد آورد و گفت : شما از پیامبر احادیثی را باز میگویید که در آن اختلاف دارید ، مردمان بعد از شما اختلافشان شدیدتر خواهد شد ، پس چیزی را از رسول خدا حدیث مکنید! هرکه از شما چیزی پرسید ، بگویید : میان ما و شما کتاب خداست ، حلالش را حلال بدانید و حرامش را حرام .(3)
هنگامی که این سخن را دریابیم برایمان روشن میشود که ابوبکر ابا نداشت که وی همان شخصی باشد که پیامبر صلی الله علیه و آله به آمدنش خبر داد که بر اریکهاش تکیه میزند و به مقابله با حدیث میپردازد با این سخن که : «میان ما و شما کتاب خدا هست . . .» .
پس این امر ، از بزرگ ترین دلایل نبوّت و روشن ترین نشانههای
آن است .(1)
شگفتا که تاریخ ، معارضه با حدیث را از حاکمی مقتدر و شدیدتر از ابوبکر و عمر - که عهدشان به وفات پیامبر نزدیک باشد - ضبط نکرده است . از این حافظة تاریخی میفهمیم که جز این دو ، مقصود از این احادیث نیست و آنان که پس از این دو آمدند و سنّت این دو را پی گرفتند به شدّت منع این دو ، از حدیث منع نکردند .(2)
آیا منع ابوبکر از نقل حدیث و کتابت و تدوین آن در یک زمان صورت گرفت یا یکی پس از دیگری روی داد؟
به نظر میآید خلیفۀ اول (به دلایلی که در عامل پایانی خواهیم آورد) به تدوین حدیث پرداخت . وی در آغاز ، نقلِ حدیث را ممنوع ساخت . شاید قصدش از این کار نفوذ در حوزه تشریع بود ؛ یعنی افزون بر سلطه سیاسی و اداری ، میخواست قدرت قانون گذاری را نیز به دست گیرد تا راه را برای تثبیت خلافتِ خویش هموار سازد .(3)
پس از آنکه نقل حدیث منع شد ، نیاز به نوشتن و تدوین آثار پیامبر صلی الله علیه و آله دو چندان گشت ؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله درگذشته بود و خلیفه از نقل حدیث منع میکرد و بُروز رأی گرایی و جولانِ آن در حوزۀ خالی از حکم (و آنجا که از شریعت حکمی نرسیده بود) بعضی از صحابه را ناگزیر ساخت که شنیدههایشان را بنویسند و برای نسلهای آینده حفظ کنند . به همین جهت ، پس از منع نقلِ
حدیث ، بار دوم ، ابوبکر کتابت و تدوین را ممنوع ساخت .
این زنجیرة منع - آن گاه که از نظر زمانی سنجیده شود - شایان اهمیتِ زیادی نمیباشد ؛ زیرا منع حدیث گویی و حدیث نگاری از چهار سال فراتر نرفت ، و قدمِ نخست در این راستا بود ، سپس عُمَر همین طریق را در پیش گرفت و به وسیلۀ دیگران این کار - به جز در خلافت علی علیه السلام - استمرار یافت تا اینکه در عهد اموی باب تدوین گشوده شد .
واقع این است که ابوبکر و عُمَر و عثمان در منع تدوین حدیث ، موفقیت زیادی کسب کردند ، لیکن این ظفرمندی در منع از نقل حدیث به دست نیامد . صحابه و تابعان و پیروانِ تابعان به این منع ملتزم نشدند ، هرچند به انصراف از تدوین تظاهر میکردند تا اینکه عمر بن عبدالعزیز باب تدوین را گشود .
زمانی که تدوین حدیث از سوی حکومت - در زمان امویان - آزاد شد ، مقدمۀ شیوع آشکار احادیث ساختگی از هر جهت فراهم آمد و این فرصت را به دست داد که حاکمان اموی ، تعداد زیادی از تدوینگران را گرد آورند تا برایشان احادیثی را تدوین کنند که آنان میپسندند .
این کار پس از فراگیر شدن جعل حدیث از اوائل دوره اموی بود . ما در کتاب وضوء النبی به تفصیل در این باره سخن گفتهایم ، در آنجا آوردهایم که : معاویه به کَعْب الاَحبار دستور داد که در مسجد بنشیند و برای مردم سخن بگوید تا بدین وسیله احادیثی را که معاویه میخواهد ، برایش جعل کند و به معارضۀ احادیثی بپردازد که دل پسند او نیست . بدین گونه ، احادیث زیادی از زبان پیامبر به دست او جعل شد .(1)
از این رو ، میتوانیم بگوییم : نظر ابوبکر یک چیز بیش نبود ، او میخواست باب حدیث گویی و حدیث نویسی را ببندد ، هرچند برای منع از نقل حدیث ،
1) بنگرید به، وضوء النبی (المدخل) ص256.
ابتدا به این توجیه دست یازید که از اختلاف در روایات میترسد و این کار ، او را واداشت که به دریافت [احکام] از کتاب خدا - به تنهایی - فراخواند .
به سبب اختلافی - که براساس آن از نقل حدیث بازداشت - شک در قلب ابوبکر رسوخ یافت ، آن گاه سرایت پیدا کرد و اصحاب عدول را که مورد اعتماد بودند ، دربرگرفت و در نتیجه ، همۀ روایات را از اعتبار ساقط ساخت حتّی آنهایی را که خود نوشته بود ؛ به همین جهت ، بر شدّت و سخت گیریاش افزود و پس از منع حدیث ، درصدد برآمد که کتابت و تدوین را نیز ممنوع سازد .
دکتر حسین حاج حسن در کتاب نقد الحدیث آنجا که دربارۀ پیدایش حدیث سخن میگوید ، مینویسد :
امّا هنگامی که به عصر صحابه میرویم ، درمییابیم که بیشتر ایشان تدوین حدیث را نمیپسندند در حالی که به روایتِ آن رغبت دارند! این ، چیز غریبی است ؛ روایت حدیث را دوست دارند و از تدوین آن بدشان میآید! این رویکرد ، نیازمند بحث و تفسیر است .(1)
این مطلب را میتوان از دو توجیه ابوبکر فهمید ، گرچه ممکن است واقع منع از تدوین به اسبابِ دیگری - غیر آن چیزی که ابوبکر در این دو تعلیل آن را آشکار میسازد - مستند باشد ؛ زیرا با اشکالاتی که گذشت آن دو را از اعتبار انداختیم ، و اسبابِ واقعی منع از تدوین ، در سبب پایانی ، خواهد آمد .
به این ترتیب ، روشن شد که توجیه ابوبکر برای منع تدوین ، توجیهی قانع کننده نیست و نمیتواند در برابر بحث و نقد پایدار بماند .(2)
عامل دوم ، نظری است که عُمَر بن خطاب آن را مطرح ساخت . رأی عُمر را از دو متن زیر میتوان به دست آورد :
الف) از عُرْوَة بن زُبَیر نقل شده است که :
عُمَر بن خطاب میخواست سننِ پیامبر را بنویسد . در این باره با اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله مشورت کرد ، آنان به نگارش آن اشاره کردند . عُمَر ، در کتابتِ سنّت یک ماه از خدا خیر میخواست ، سپس یک روز صبح که خدا عزمش را جزم کرد ، گفت : میخواستم سنن را بنویسم ، قومی را به یاد آوردم که پیش از شما بودند کتابهایی نوشتند و به آنها سرگرم شدند و کتاب خدای متعال را رها کردند!
به خدا سوگند ، من هرگز کتابِ خدا را به چیزی نمیپوشانم (و مشتبه نمیسازم) .(1)
و از یحیی بن جَعْدَه روایت شده است که :
عُمَر بن خطاب میخواست سنت را بنویسد . سپس دریافت که این کار را نکند ، آن گاه به شهرها نوشت : هرکس چیزی از سنّت نزدش هست ، آن را محو و نابود سازد .(2)
ب) از قاسم بن محمّد بن ابی بکر ، نقل شده است که :
به عُمَر خبر رسید که در دست مردم کتابها (و نوشتههایی) هست ، وی اظهار بیاطلاعی کرد و ناخوشایندش افتاد و گفت : ای مردم ، به من خبر میرسد که در دستتان کتابهایی است ، دوست داشتنیترین آنها نزد خدا راستترین واستوارترین آنهاست ؛ هیچ کس نزدش کتابی باقی نگذارد مگر اینکه برایم بیاورد تا در آن نظر دهم .
مردم گمان بردند که عُمَر میخواهد در آنها بنگرد و چنان استوارشان سازد که اختلافی در آن نباشد . از این رو ، کتابهایشان را آوردند . عُمَر آنها را با آتش سوزاند ، سپس گفت : آرزوی (خامی) بود مانند آرزوی اهل کتاب ! (1)
در الطبقات الکبری (آمده است که گفت) : مثناة کمثناة أهل الکتاب .(2)
احتمال میرود واژۀ «مثناة» تحریف شده «مشناة» باشد ؛ روایات دهان به دهانی که یهود آنها را تدوین کردند سپس علمایشان آن را شرح دادند . آن شرح «گمارا» نامیده شد . آن گاه در دو کتاب جمع آوری کردند که مجموع اصل و شرح آن «مشناة» نام گرفت .(3)
دکتر حسن ظاظا میگوید :
در کنار کتاب مقدّس یهود ، با گذشت زمان ، میان آنان نصوص مقدّس دیگری پدید آمد که مشهورترین آنها «مشنا» و «گمارا» است . کتاب اول به زبان عبری است و دومی - تفسیر آن - به زبان آرامی میباشد . از مجموع این دو با هم ، کتابِ نامدار و معروفی به
اسم «تلمود» در عالَم تألیف یافت .(1)
از این دو متن (که اندکی پیش ذکر شد) درمییابیم که توجیه خلیفۀ دوم برای منع تدوین سنّت ، در دو چیز منحصر میشود :
1 . ترس از ترک قرآن و اشتغال به غیر آن .
2 . بیم از مخلوط شدن حدیث با قرآن .
بر این تعلیل ، اشکالات زیر وارد است :
یک : این توجیه ، تحتِ نقابهای گذشته و برای شرایط ویژهای صدور یافت ؛ زیرا میگوید : «وإنّی ذکرتُ قوماً . . .» (من قومی را به یاد آوردم . . .) و «أُمنیة کأُمنیة أهل الکتاب» (آرزوبافی! چون آرزوی اهل کتاب) .
ما به اسرار پشت پردۀ این ماجرا ، هنگامِ وارسی عامل پایانی ، اشاره میکنیم .
افزون بر این ، میتوان گفت : این تصوُّر ذهنی خلیفه ، در ارتباط با صحابیان نخستین پذیرفته نیست ؛ زیرا این علت ، آنان را در بر نمیگیرد .
دو : این تعلیل ، پیچیدگی و ابهام فراوانی را در بر دارد . اینکه ترس (از ترک قرآن) سبب اصلی برای منع عُمَر باشد شک برانگیز است ؛ زیرا هیچ مسلمانی انکار نمیکند که ترک قرآن و پرداختن به غیر آن ، منهی عنه و حرام میباشد .
لیکن این ادعا که اشتغال به غیر قرآن به ترکِ قرآن میانجامد ، خلطی آشکار و سخنی نادقیق است ؛ چراکه آنچه منافی قرآن باشد (مانند روی آوردن به تورات و انجیل و عقاید و نظراتِ موجود در آنها) به ترکِ قرآن منجر میشود .
امّا عنایت و توجّه به مُفَسِّر قرآن و تبیین گرِ آن - چنان که خدای متعال فرمود : «لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ»(2)(ما این قرآن را فرستادیم تا برای مردم تبیین کنی) - و این کار را ترک و هجران قرآن شمردن ،
خیال پردازی وخلط میانِ حق وباطل است . . . زیرا روی آوردن به حدیث ، روی آوردن به قرآن در راستای تفسیر و کشف مضامینِ آن میباشد .
سه : لازمۀ این توجیه عُمَر ، متهم ساختن صحابه به ناتوانی در جداسازی میان کلام خدا (که آن را حفظ و نقل میکردند) و سخن پیامبر است (که در مقام تفسیر و شرح صادر شده بود) در حالی که میدانیم نصّ قرآن با قالبِ خاص و بلاغتِ متمایز و جذبۀ روحی که دارد ، بر احدی پوشیده نمیماند و امکان ندارد با حدیث خلط شود ؛ زیرا آیاتِ قرآنی وحدت موضوعی - به هم پیوسته - و بافتی یکدست دارند که آمیخته شدنِ آنها به سخنان دیگر محال است .
چنانچه ابهامی در واژههایی از قرآن یا آیهای از آن رخ میداد که آیا آن قرآن است یا سخن پیامبر ، امری جزئی بود و چاره داشت . عُمَر میتوانست دستور دهد که برای کسب اطمینان ، این کار با وارسی بیشتر از صحابه روشن گردد (چنان که ابوبکر هنگام جمع قرآن این کار را کرد) .(1)
علاج این کار ساده ، به منعِ گسترده از نقل حدیث و تدوین (چنان که عُمَر به آن دست یازید) نیاز نداشت ؛ از این رو ، ابوبکر منع از نگارش حدیث را به اختلاط توجیه نکرد ؛ زیرا این احتمال را حل کرد و او را نیازمند پی گیری اسلوب عُمَر نساخت .
آری ، با فرض تنزّل از این سخن ، این قول زمانی صحیح است که قرآن و حدیث ، بی تمایز در یک کتاب گرد آیند که جای گمانِ خلط و عدم شناسایی هست ، لیکن واقع این گونه نیست و اَحَدی از مسلمانان چنین کاری نکرد .
کتابهای تفسیر قرآن به حدیث ، پیش روی مسلمانان هست با اینکه قرنها سپری شد و زمان به درازا کشید ، خلطی میانِ قرآن و حدیث نبوی پدید نیامد .
1) الدرّ المنثور 4: 332؛ تحفة الأحوذی 8: 408 (باب سورة التوبة)؛ الإتقان 1: 162 - 163.
توجیه دوم عُمَر این بود که میترسید حدیث با قرآن بیامیزد ؛ زیرا میگوید : «من هرگز کتاب خدا را با چیزی نمیپوشانم» بر این توجیه ، اشکالات دیگری وارد است که چنین اند :
اولاً : نصّ قرآنی از متن روایی - از نظرِ اسلوب و بلاغت - به مزایایی قاطع ، ممتاز و جداست ؛ زیرا نصّ قرآن به نحو اعجاز صادر شد و مشرکان عرب را (که اهل نوآوری در بیان بودند) به مبارزه فرا خواند که مثلِ آن را بیاورند .
این ادعا در قرآن به اسلوبهای مختلف و الفاظ کوبنده ، تکرار شده است ؛ مانند :
«قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِنْدِ اللهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ» ؛(1)
بگو : اگر راست گویید ، کتابی از نزد خدا بیاورید که هدایتگرتر از این دو باشد تا من آن را پیروی کنم .
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِْنْسُ وَالْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» ؛(2)
بگو : اگر انس و جن گرد آیند که مانند این قرآن را بیاورند ، نمیتوانند مثلِ آن را بیاورند ، هرچند بعضی از آنان پشتیبان بعض دیگر باشد .
«أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» ؛(3)
آیا میگویند محمّد این قرآن را ناروا به خدا نسبت میدهد؟!
بگو : اگر در سخنتان صادقید غیر خدا هرکه را میخواهید فراخوانید و ده
سوره بربافته مثل آن بیاورید .
«وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرِینَ» ؛(1)
اگر در آنچه بر بندهمان نازل کردیم شک دارید ، سورهای مثل آن را بیاورید و شاهدان زمینیتان را فراخوانید اگر از راست گویانید ؛ و اگر این کار را نکردید - که هرگز از پسِ آن برنیایید - پس بترسید از آتشی که آتشزنهاش مردم و سنگاند و برای کافران آماده گشته است .
قرآن چنان از نظر بلاغت و فصاحت و تأثیرگذاری ، قریش را مبهوت ساخت که گفتند : «سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» (2)(جادویی است پایدار) به خلافِ حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله که در مقامِ چالش افکنی و اعجاز نبود .
ثانیاً : سخنانِ پیامبر صلی الله علیه و آله برای تبیین احکام بود و آن گونه که به این امر عنایت داشت به ساختار بلاغی (واژهها و جملات) نمیپرداخت ؛ افزون بر این ، بعضی از روایات پیامبر صلی الله علیه و آله نقل به معناست .
این در حالی است که مسلمانان قرآن را میشناختند و از دیگر سخنان تمیز میدادند و آن را حفظ میکردند و منزلت ویژهای برای قرآن قائل بودند ؛ زیرا برای کسی که با قرآن در ارتباط بود ، منزلتی وجود داشت .
آنان بیطهارت ، دست به قرآن نمیزدند بدان سبب که خدای متعال فرمود : «لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (3)(جز پاکان آن را لمس نمیکنند) و آیاتش را به هم هدیه میدادند و در روز و شب میخواندند .
هنگامی که توجّه مسلمانان به قرآن در این حد و بیشتر از آن بود ، آیا میتوان
گفت که بیمِ اختلاط آن با حدیث میرفت؟!
چگونه بر صحابه سخنی که به نحو اعجاز بیان شد و عباراتی که این گونه نیست ، پوشیده میماند تا بگوییم صحابی ، میان این دو تمیز نمیداد؟!
آری ، میتوان گفت که سخن پیامبر صلی الله علیه و آله چونان سخن دیگر مردمان شمرده نمیشد ، سخن سرآمدِ سخنوران و اهل بلاغت و فصاحت عرب بود و از نظر شیوایی و عمق با قرآن همانندی داشت و از این رو ، برای همۀ مردم توان جداسازی میانِ آن و قرآن به آسانی فراهم نمیآمد و به همین خاطر ، بیم آن میرفت که میانِ آن و قرآن خلط پدید آید .
واقع این است که این مقایسه ، آکنده از مجازگویی است ؛ زیرا سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله قول فعل و تقریرِ آن حضرت است . اگر این سخن را بر صاحبانِ این دیدگاه جاری سازیم ، انطباقِ آن جز بر سنّت قولی یا بعضی از سنّتِ قولی درست نمیباشد ؛ زیرا میان سخنانی که از آن حضرت صدور یافت ، سخنانی که به طور معمول میان آدمیان جریان دارد ، بیان میشد .
افزون بر این ، بسیاری از روایاتی که از آن حضرت بیان شده است نقل به معناست ، نه نقل خود آن الفاظ .
ثالثاً : لازمۀ این نگرش ، وجوب ترک حدیث به جهت صیانتِ از قرآن نمیباشد ؛ زیرا حدیث ، مُفَسِّر قرآن است و نگارش و تدوین و درس آموزی و زیاد خواندن آن (میان یکدیگر) مسلمان را در فهمِ قرآن یاری میرساند و تعارضی میانِ آن و قرآن نیست .
بلی ، در نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله درنگ (و اندیشیدن در درستی آن) واجب است و باید بر آن تأکید ورزید و خود آن حضرت نیز هشدار داد که :
مَن کَذَبَ عَلَیّ متعمِّداً فلیتبوّأ مَقْعَده من النار ؛(1)
هرکه - به عمد - بر من دروغ بندد جایگاهش در دوزخ است .
هرکه در این جمله نیک بیندیشد ، درمییابد که امکان همطرازی با سنّت
1) مسند احمد 1: 78؛ صحیح بخاری 1: 36؛ صحیح مسلم 1: 8.
پیامبر و بستن دروغ بر آن حضرت وجود داشت ، به عکس قرآن که اَحَدی نمیتواند مانندِ آن را بیاورد .
اکنون میپرسیم : ناآگاهی به این حقایق روشن را چگونه به عُمَر نسبت میدهند تا آنجا که عدم فرق میان بلاغتِ قرآن - که معجزه است - و میان بلاغتِ سنّت نبوی (که لازمۀ این سخن است) ادعا شده است .
چگونه غفلت میشود از اینکه قول به اختلاط ، به کفر میانجامد ، و هرکه به احتمالِ اختلاط قرآن با سنّت بگرود ، تکذیب کنندۀ این سخن خدای متعال به شمار میرود که فرمود : «لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ» (1)(قرآن را باطل درنمیآید) و این آیه که : «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» ؛(2)ما قرآن را فرو فرستادیم و خودمان پاسدارِ آنیم .
بعید به نظر نمیآید که عمر برای اصالت بخشی به دیدگاهش به توجیهات مختلفی دست یازید ؛ مانند ترس از اختلاط قرآن با سنّت ، یا این یادآوری که پیشینیان به کتابهای اَحبارشان مشغول شدند و کتاب خدا را واگذاردند ، یا برای درنگ و بررسی سنّت (و خودداری از شتاب زدگی در نقل آن) .
با این توجیهها کسانی را که از پیامبر حدیث نقل میکردند محدود ساخت و بر آنان فشار وارد آورد و در تنگنا قرارشان داد .
در هر حال ، منع عُمَر از نقل حدیث و نگارش و تدوین آن ، بر خلافِ اجماع اهل قبله بر حجیّت خبر واحد است و بر خلاف اجماعی است که بیشتر اهل سنّت نسبت به عدالتِ همۀ صحابه قائلاند ، بلکه این منع بر خلاف سیرۀ عقلایی است که خبر ثقه را معتبر میداند .
عُمَر با این کار ، بسیاری از احادیث پیامبر را ضایع ساخت و در اصول مطرح
شده در شریعت شک انداخت ؛ زیرا بسیاری از صحابه چیزهایی را (از پیامبر) شنیدند که دیگران نشنیدند ؛ و این ، یعنی عدم جواز نقل شنیدنیها مگر بعد از آوردن شاهد و بیّنه بر صدور آن از پیامبر .
چکیدۀ سخن این است که این دو توجیه عُمَر برای منع حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله کافی نیست . باید توجیه دیگری را بکاویم تا در آن ، جواب قانع کننده بیابیم .
ابن قُتَیْبَه(1)
و ابن حَجَر(2)
و دیگران(3)
بر این عقیدهاند که نهی از نگارش حدیث به جهت جهل صحابه به کتابت ، روی داد .
لیکن این دیدگاه در برابر نقد و بررسی دوام نمیآورد و با اعتراضها و بر نتافتنهای چندی رو به روست .
محمّد عجاج خطیب در رَدّ آن مینویسد :
این سخن را نمیتوان پذیرفت حدود سی و اَندی نویسنده ، کتابت وحی را برای پیامبر صلی الله علیه و آله عهده دار بودند ، و دیگرانی به دیگر امور نوشتاری آن حضرت میپرداختند .
نمی توانیم اندک بودن نویسندگان و درست ننویسی آنان را باور کنیم . این عمومیت بخشی ابن قتیبه ، مستند نمیباشد .(4)
در کتاب السنّة قبل التدوین آمده است :
نمیتوانیم سببهایی را بپذیریم که نویسندگان - از سر عادت - برای توجیه عدم تدوین میآورند ، و نمیتوانیم به این سخن آنان تن دهیم که اندک بودن تدوین در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله - پیش از هر چیزی - به کمیابی نوشتافزار و کمی کاتبان و نوشتار نادرستشان ، بر میگردد ...
به کمی کاتبان و درست ننویسی آنها نمیتوانیم اعتنا کنیم در حالی که میانشان کسانی خوب و استوار مینوشتند ؛ مانند : زید بن ثابت و عبدالله بن عَمْرو بن عاص .
اگر از باب جَدَل ، کمیابی وسایل کتابت و دشواری تأمین آنها را بپذیریم ، در رد آنان همین بس که مسلمانان قرآن را تدوین کردند و در این کار صعوبتی نیافتند ؛ پس اگر میخواستند حدیث را تدوین کنند ، فراهم ساختن این وسایل برایشان دشوار نبود ؛ چنان که بر کسانی که حدیث را به خواست پیامبر صلی الله علیه و آله نوشتند این کار سخت نبود .
پس باید اسباب دیگری را جُست ... .(1)
دکتر مصطفی اَعظمی میگوید :
اگر آشنایی آنان را به کتابت برنتابیم ، چگونه به نوشتن خودِ قرآن تن دهیم؟ آیا صحابه ، به ترتیب ، قرآن را نمینوشتند؟!
اگر صحابه توان نوشتن نداشتند ، انگیزهای برای منع آنان از کتابت نبود ، پس معنای این سخن پیامبر چیست که فرمود : «ولا تَکْتُبُوا عَنّی شیئاً سِوی القرآن» ؛ از من جز قرآن چیزی ننویسید .
خودِ این حدیث ، اشاره دارد به اینکه آنان قرآن و نیز غیر قرآن را مینوشتند .
باری ، وجود شمار زیادی از کاتبانِ پیامبر و ادارۀ دولتی بزرگ در عهد خلفای راشدین ، وجود کاتبانی را میطلبید که به حساب و مانند آن آشنا باشند .
بنابراین ، گریزی نیست جز این سخن که : در آن زمان شمار زیادی بودند که خواندن و نوشتن را خوب میدانستند - حتّی در عصر خود
1) السنّة قبل التدوین (محمّد عجاج خطیب): 301 - 302.
صحابه - و دستاوردهای سیاستِ آموزشی پیامبر صلی الله علیه و آله که در عهد خود آن حضرت ثمر داد ، بعد از وفات او باید چندان برابر میشد .
بی گمان شمار زیادی از صحابه در عصر پیامبر سواد خواندن و نوشتن را داشتند ، گرچه اغلب مردم در آن زمان با کتابت آشنا نبودند ، لیکن همان کسانی که میدانستند بسنده بود .(1)
استاد خطیب بر آن است تا سببِ باورپذیری برای منع تدوین ارائه دهد . در این راستا بعضی از انگیزههای کلیشهای را - که در آنها بر دیگران تاخت - دوباره میآورد و مینویسد :
سبب منع تدوین رسمی سنّت در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله ناآگاهی مسلمانانِ آن زمان به کتابت و خواندن نبود - در میان آنان قاریان و کاتبانی بودند که قرآن را تدوین کردند - بلکه اسباب دیگری وجود داشت ، مهم ترین آنها ترس از مشتبه شدن قرآن با سنّت بود ، و نیز بدان خاطر که مسلمانان با اشتغال به تدوین سنّت از کتابت قرآن و آموزش و حفظ آن باز نمانند ... .(2)
دکتر عبدالغنی ، به همین خطا گرفتار میآید . وی در ردّ سخن ابن قُتَیْبَه مینویسد :
دلیل عمده در ثبوت نهی ، حدیث ابی سعید خُدری است و از آن به دست میآید که پیامبر صلی الله علیه و آله کسانی را که از کتابتِ سنّت بازداشت ، اجازۀ نوشتنِ قرآن داد . اگر علّت نهی ، بیمِ خطا در کتابت بود ، چگونه پیامبر کتابتِ قرآن را برایشان اجازه داد ؟ (3)
سیّد هاشم معروف ، میگوید :
از مجموع این سخنان روشن گشت که کتابت میان مکّیان ، آن گونه که بَلاذُری - در فتوح البلدان - ادعا میکند ، نادر نبود ؛ آنجا که مینویسد : «هنگام ظهور اسلام میان قریشیان تنها هفده نفر کتابت را خوب میدانستند و در اَوْس و خَزْرج ساکن مدینه ، یازده نفر نوشتن را از همسایگان یهودشان یاد گرفتند» .
اگر این سخن درست باشد و شمار نویسندگان از این تعدادِ اندک فراتر نرود ، باید در میانِ غیر آنان کمتر از این یا معدوم باشد ... .(1)
سخن احمد امین در فجر الإسلام در این راستا گذشت .(2)
دکتر صبحی صالح در علوم الحدیث و مصطلحه میگوید :
هنگامی که میبینیم تکیه صحابه در حفظ حدیث ، تنها بر خاطر سپاری آن در سینههاست نه بر نوشتن بر خط ها ، لازم است برای علّتِ آن ، در پی انگیزههای غیر کلیشه ای باشیم نه شیوههای سُنتی که پژوهشگران هرگاه که به این موضوع میپردازند - از سر عادت - به آنها اشاره میکنند .
نمی توانیم پیرو پندار آنان باشیم در اینکه کمی تدوین حدیث - در عهد پیامبر - در درجه نخست ، به کمبود وسایل کتابت بر میگردد ؛ زیرا این کمبود ، به این حد مبالغه آمیز نبود .
در هر حال ، کمبود نسبی ابزار نگارش ، از عواملِ ترک تدوین حدیث میتواند باشد ، لیکن بی گمان تنها عامل نیست . ندرتِ این اَدوات ، صحابه پیامبر را از این باز نداشت که سختیها و دشواریها را بر خود هموار سازند و همۀ قرآن را در پالان شتران و شاخههای
خرما و استخوان شانه و پشت و قطعههای پوست بنویسند .
اگر انگیزههای روحی و روانی برای تدوین حدیث ، پرشور میشد و قوت مییافت و به پایۀ انگیزههای کتابت قرآن میرسید ، وسایل آن را فراهم میساختند و هر راهی را که لازم بود میپیمودند ، لیکن آنان از پیش خود و با رهنمود پیامبر ، در گردآوری حدیث شیوهای را در پیش گرفتند که اختلاف زیادی با روش آنها در جمع قرآن داشت .(1)
سیّد محمّد رضا جلالی بر نظر ابن حَجَر این گونه حاشیه میزند :
از مُحدِّث ، رجالی و مورّخی چون ابن حَجَر عَسْقَلانی ، جای بسی شگفتی است که چگونه این حقیقت روشن بر او پوشیده میماند و میگوید : «لِأَنَّهُم کانوا لا یَعْرِفُونَ الکِتابة» (زیرا آنان کتابت نمیدانستند) وچنان که از سخن او برداشت میشود ، یعنی همۀ صحابه چنین بودند .
شاید سُیُوطی این لغزش ابن حجر را دریافت که عبارتش را اصلاح میکند و میگوید : «إِنَّ أَکْثَرهُم کانوا لا یُحْسِنُون الکِتابة» ؛ بیشتر آنان نمیتوانستند خوب بنویسند .(2)
به این ترتیب ، روشن شد اینکه - به طور مطلق - بگوییم : «صحابه ، نوشتن نمیدانستند» سخنی ، نا استوار است ؛ زیرا کسی که نوشتن را خوب نداند ، به او نمیتوان گفت : «ننویس!» . نهی از تدوین حدیث (البته این نهی ، پنداری بیش نیست) خود به خود ، گویای وجود افرادی صلاحیتدار - از میان آنان - برای نگارش است یا بیانگر تحقق رخداد کتابت است وگرنه ، نهی بیهوده میگردد (به ویژه وقتی که نهی شدید باشد) .
محقق کتاب ثبت البلدی هنگام شرح حدیث «لا تَکْتُبُوا عَنّی شَیْئاً سِوَی القُرآنَ وَمَنْ کَتَبَ فَلْیُمْحِه» (از من جز قرآن ، چیزی را ننویسید و هرکه نوشته ، آن را محو کند) میگوید :
عبارت حدیث ، بیانگر وجود کسانی است که در دوران نخستین حیات پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث را تدوین میکردند .(1)
1) ثبت البلدی: 77 (مقدّمه محقّق).
استاد ابو زَهْو میگوید :
چیز دیگری که پیامبر صلی الله علیه و آله را به نهی از کتابتِ حدیث واداشت ، صیانت از توانایی حفظِ مطالب بود که عرب به آن ممتاز بودند ؛ اگر آنان احادیث را مینوشتند ، به همان نوشتهها تکیه میکردند و حفظِ حدیث را وامی گذاشتند ، و در نتیجه - به مرورِ زمان - مَلَکاتِ حفظ آنها ضایع میشد .(1)
و شیخ عبدالخالق عبدالغنی میگوید :
قول دوم این است که نهی از کتابت حدیث به جهت ترس از اعتماد آنها به کتابت و اهمالِ حفظ صورت گرفت (حفظی که سرشت و سجیهشان بود) و با این کار ، ملکهشان ضعیف میشد . . . به همین جهت ، این نهی ، ویژۀ کسانی بود که در حفظ قوی و مصون از نسیاناند .(2)
پیش از این سخن ، مینویسد :
در پاسداری از شرع ، حفظ و کتابت نوبتی عمل میکنند و غالباً هنگامی که یکی قوی شود دیگری ضعیف میگردد . از اینجا عاملِ دیگری را در مییابیم که صحابه را واداشت شاگردانشان را بر حفظ حدیث برانگیزند و آنها را از کتابت بازدارند ؛ زیرا آنان میدیدند که
اعتماد بر نوشتن ، ملکۀ حفظ را در میانشان ضعیف میسازد - همان ملکهای که جزو سرشتشان بود - و پیداست که نفس به طبیعتِ خودش رغبت دارد و آنچه را که بر خلافِ سرشتِ نفس باشد و تضعیفش سازد ، خوش ندارد .(1)
دکتر محمّد عجاج خطیب میگوید :
و بر نتافتند که اهل حدیث در دفاترشان سر فرو برند و آنها را گنجههای علمشان قرار دهند ، و نپسندیدند که شیوۀ صحابه را در حفظ حدیث و اعتماد بر حافظه ، مخالفت کنند ؛ و سزامند بود که اعتماد بر کتابها ناخوشایندشان باشد ؛ زیرا در اعتماد بر نوشتهها - به تنهایی - تضعیف حافظه است و رویگردانی از عمل به حدیث.(2)
صاحب کتاب تدوین السنّة الشریفة بر کلام شیخ عبدالغنی ، این گونه حاشیه میزند :
در این کلام ، ورای یک سخنرانی زیبا ، هیچ نکتۀ علمی وجود ندارد و در آن به چیزی استدلال نمیشود ، بلکه به دور از واقعیت است ؛ زیرا بحث از حرمت تدوین حدیث است و این کلام ربطی به آن ندارد! وی در بازار گرایشها و سرشتها وآنچه پسند یا ناپسند سرشتِ آدمی است ، میتازد .
آیا این کار ، موجب میشود که امر شرعی مهمی - چون حدیث - در معرض نسیان - و دیگر آفاتِ حافظه - قرار گیرد؟ و ضبط و
استوار سازی آن با کتابت و تدوین ، تحقق نپذیرد ؟(1)
دربارۀ این دیدگاه ، دو نکته را یادآور میشویم :
اول : این توجیه وقتی است که بپذیریم پیامبر صلی الله علیه و آله تدوین حدیث را ممنوع ساخت ، لیکن خواهد آمد که این نهی شرعی نیست ، و آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله در این زمینه روایت شده است ، صحیح نمیباشد ، بلکه احادیث نهی ، در شرایط سیاسی و پیش فرضهایی از سوی اشخاص معینی صورت گرفت ؛ کسانی که میخواستند نقل حدیث و تدوین آن به فضای باز و گسترده راه نیابد .
دوم : اگر درستی این نظریه را بپذیریم ، لازمهاش آن است که کتابت حدیث حرام باشد . این در حالی است که مقصود از کراهتِ اعتماد بر کتابت ، حرمت نمیباشد ، بلکه بیرغبتی به آن است ، و اگر حرام میبود ، بعضی از صحابه آن را نمینوشتند ؛ به همین جهت هنگامی که آن را حفظ میکردند محوش میساختند (چنان که از قاضی عیاض این سخن نقل شده است) .(2)
قائل شدن به منعِ تدوین حدیث با انگیزۀ محافظت بر آن ، نوعی تناقض گویی است . چگونه میتوان تصوّر کرد که معلّم شاگردانش را به فراگیری علم و دانش فراخواند و آنان را به صیانتِ محفوظاتشان از فراموشی برانگیزاند ، آن گاه سفارش کند که آموختههایشان را ننویسند و تدریس نکنند؟!
آیا صیانت علم و نگه داری آن با کتابت و تدوین ، از حفظ و به خاطرسپاری آن بهتر و سزاوارتر نمیباشد؟!
اگر این سخن را به یاد آوریم که «نوشتهها ماندگارند و حفظ شدهها نا ماندگار» پس چرا حافظان بر حفظ حدیث و تجویز آن و به این قول که منع
کتابتِ حدیث برای پاسداری از حافظه است ، تأکید میورزند؟!
قوۀ حافظه به چه کار آید آن گاه که صحابی حافظ بمیرد؟! آیا فرشتگان در حفظ از انسان کاملتر و توانمندتر نیستند؟ چرا خدای بزرگ آنان را وامیدارد که بنویسند و میفرماید : «کِرَامًا کاتِبینَ» ؛(1)نویسندگانی بس ارجمند .
بسا گویند : قوۀ حافظه ، ملکهای است که با تمرین و پرورش ، قوی و تیز میشود . از این روست که میبینیم که شنوایی کور بسیار قویتر از شنوایی بیناست ؛ زیرا به جای چشم از آن کمک میگیرد ؛ و نیز تاجر بی سواد دارای حافظه قوی تری نسبت به تاجر باسواد است ؛ چرا که اولی - بر خلاف دومی - بیشتر بر حافظهاش تکیه میکند و آن را به کار میگیرد .
اگر این نوع رویکرد دربارۀ ماجرای حافظه صحابه درست باشد و اینکه عرب دارای حافظۀ قوی بودند (به ویژه صحابه ، کسانی که خدا آنان را برای پاسداری از شریعت و صیانت از آن وپذیرش مسئولیت و تبلیغ آن برای آیندگان ، آماده ساخت) چگونه میتوان توضیح داد آنچه را که خطیب - در روایت مالک - و بیهقی در شعب الإیمان و قُرطبی در تفسیرش به اسناد صحیح از عبدالله بن عُمَر آورده است که گفت : «تَعَلَّم عُمر سورةَ البقرة فی اثنتی عَشَرَة سنة ، فلمّا خَتَمها نَحَرَ جَزوراً» ؛(2)عُمَر سورۀ بقره را در دوازده سال آموخت ، چون به پایان برد ، شتری را قربانی کرد .
در این باره چه میتوانیم بگوییم؟ آیا باید به تخطئه شیخ عبدالغنی و استاد ابو زهو (و هر که این دیدگاه را دارد) بپردازیم یا ابن جوزی و ذهبی و قرطبی را - برای این خبری که آوردهاند - تخطئه کنیم؟
چارهای نمیماند جز اینکه چیز دیگری غیر از حافظه و نازیدن به آن در میان باشد ، که به زودی روشن خواهد شد .
استاد یوسف العشّ در مقدمۀ کتاب تقیید العلم مینویسد :
حافظۀ بیشتر مردم ناتوانتر از آن است که همۀ مباحث دانش را در بر گیرد و آنها را از نابودی حفظ کند و از پَریدن مصون دارد ؛ و آن گاه که نزد مردمی قوی شود ناگزیر باید نزد دیگران ضعیف باشد ، پس آنان به اینان خیانت میکنند و معارفشان را ناچیز میسازند .
اصحاب جَرح و تعدیل (عالمان رجال) نام بعضی از صحابه و رُوات را که در نوشتههایشان خلط کردهاند ، در کتابهایشان شمردهاند ؛ وَهْم و غلط در حدیث اینان از قسم اول کمتر است مگر کسانی از ایشان که تساهل ورزند ؛ مانند کسی که از غیر کتابش حدیث کند یا کتابش را به دیگری دهد و در آن زیادی و نقص پدید آید و بر وی پوشیده ماند .
به همین جهت پیشوایان حدیث ، دربارۀ کسانی که چنین نقصهایی در احادیثشان هست ، سخن گفتهاند .
با توجه به این مطلب ، هرگاه کسی عادل باشد ، لیکن از حفظ حدیث نخواند و بر آنچه در کتابش هست اعتماد ورزد و حدیث بیاورد ، وظیفهاش را انجام داده و حدیثِ وی در این صورت - بیخلاف - صحیح است .(1)
1) مقدّمه تقیید العلم: 8.
اکنون سخنِ حافظ ابن حجر را در کتاب نکتة علی ابن الصلاح ، میآوریم که در آن به توصیف راویان صحیح - پس از صحابه - میپردازد :
هرکه در روایتش بر آنچه در کتابش هست تکیه کند ، نباید بر او عیب گرفت ، بلکه وصف بیشتر راویان صحیح - بعد از صحابه و بزرگان تابعان - همین است ؛ زیرا راویانِ صحیح دو قسم اند :
بعضیشان بر احادیثی که از بَر داشتند اعتماد میکردند (هر کدامشان حدیثش را به خاطر میآورد ، تکرار میکرد و در ذهنش نقش میبست) سندهای نزدیک و کم بودن متون - در نزد بعضیشان - این کار را برای آنها آسان میساخت تا آنجا که کسانی هزار حدیث حفظ داشتند و جا و نشانِ آنها را باز میگفتند ؛ به همین جهت بعضی دچار وهم و غلط شدند ؛ زیرا برای آدمی سهو و نسیان پیش میآید .
و بعضی آنچه را که میشنیدند مینوشتند و از آن محافظت میکردند و به دست کسی نمیدادند و از روی آن ، حدیث میخواندند .
این امور بیانگر آن است که مسئله آن گونه که بعضی ترسیم کردهاند ، نیست . چیز دیگری در میان است که بجاست به آن اشاره شود ؛ زیرا سنّت پیامبر تنها برای عرب نبود تا بگوییم آنها دارای حافظۀ قوی بودند و توجیه شیخ عبدالغنی و استاد ابو زهو به میان آید ، بلکه مسلمانان فارس و ترک و دیگران آنجا حضور داشتند که میخواستند سنّت را تدوین کنند ، در این حالت ، چه باید گفت؟
اگر حفظ چیزی ]بی کتابتِ آن[ واجب بود ، آیا به ذهن نمیآید که این کار در قرآن سزاوارتر بود؟
اگر وسعت دامنۀ حفظ و قوۀ حافظه مانع کتابت چیزی باشد ، چرا از کتابتِ قرآن - با وجود شمار زیادی از حافظان - منع نشد؟
اگر حفظ ، چنین جایگاهی را داراست ، چرا دربارۀ آن ، یک صدم آیاتی که
دربارۀ کتابت و تشویق به آن و ستایش کتابت هست ، نمییابیم؟!
این حافظه - که ادعا شده نهی از نگارش حدیث برای حراست از آن آمد - مقصود را برنمی آورد و نیاز مسلمانان را به سنّتِ رسول خدا صلی الله علیه و آله برطرف نمیسازد ؛ از این روست که ابوبکر تصریح میکند صحابه از پیامبر احادیثی را باز میگفتند که در نقلهایشان اختلاف داشتند و بی گمان ضعف حافظه و کژتابی آن ، از عوامل مؤثر در این اختلاف بود .
از سخن ابوبکر که گفت : «شما از رسول خدا احادیثی را بر زبان میآورید که در آنها اختلاف دارید» در مییابیم که اختلاف در مسائل فرعی در آن زمان ، به جهت اختلاف شیوههای نقل صحابه پدید آمد .(1)معنای این سخن یا دروغ گویی شماری از آنان است (چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله خبر داد : «ستکثر بعدی القالة عَلَیّ» ؛(2)پس از من کسانِ زیادی یافت میشوند که بر من دروغ میبندند) که با نقلهای راستگویان از صحابه ناسازگار میافتاد ، و یا این اختلاف به جهت فراموشی یا سهو یا اشتباه بعضی از آنها روی میداد ، و این نقل با روایت حافظانی که احادیث صحیح را به یاد داشتند ، اختلاف مییافت .
یا این نقلها در ظاهر متعارض به نظر میآمدند و بر آنان که وجه جمع میان آنها را نمیدانستند و به قرائن حالیه یا مقالیه - که رفع اختلاف را امکان پذیر میساخت - آگاه نبودند ، پوشیده میماند .
بنابر این ، کسی که میخواست به حدیث اطمینان یابد ، میبایست در فراگیری آن احتیاط میورزید و هرکه در حدیثی شک میکرد شایسته بود دربارۀ آن تحقیق
1) بنگرید به کتاب «تاریخ الحدیث النبوی: 111 - 124»، تفصیل این مطلب در آنجا هست.
2) بنگرید به، المعتبر 1: 29؛ در صحیح بخاری 1: 52، حدیث 16، به اسناد از علی بن ابی طالب آمده است که پیامبر فرمود: «لا تکذِبوا عَلَیّ فإنّه مَن کَذَبَ عَلَیّ فلیلجِ النّار»؛ بر من دروغ مبندید که هرکس بر من دروغ بندد در آتش درآید.
کند تا حدیث صحیح برایش روشن شود(1)
و حدیث دروغ را بشناسد ؛ و به صرف احتمالی که میداد جایز نبود به محو حدیث و سوزاندن آن دستور دهد وگرنه این کار ، ضایع ساختن حدیث و کوتاهی در نگهداری آن است .
نکتۀ شایان اشاره این است که : متونی که بر سختگیری صحابه در نقل اخبار و پذیرشِ آنها ، تأکید دارند و بیم سعد بن ابی وَقّاص و عبدالله بن مسعود و . . . از نقل حدیث (و اینکه مبادا در حدیث زیاده و کم شود) و سخن زید - که گفت : سالمند و پیر شدیم و احادیث پیامبر از یادمان رفت - همه بر نادرستی مقولۀ حراست از حافظه تأکید دارند .(2)
عامل پنجم ، نظریهای است که خطیب بغدادی و ابن عبدالبرّ به آن گرویدهاند ، خطیب مینویسد :
اگر کسی بگوید : چرا عُمَر بر نتافت که صحابه از پیامبر روایت کنند و در این مورد بر آنان سخت گرفت؟
گوییم : عُمَر این کار را برای احتیاط در دین و خیر اندیشی برای مسلمانان انجام داد ؛ زیرا ترسید آنان از اَعمال دینی باز ایستند و بر ظاهر اخبار اعتماد کنند در حالی که حکمِ همۀ احادیث معنای ظاهری آنها نمیباشد و هرکه حدیثی را بشنود فقه آن را در نمییابد ؛ گاه حدیث مُجْمَل است و معنا و تفسیر آن از حدیث دیگر استنباط میشود .
پس عُمَر بیم داشت که حدیث بر غیر وجه خودش حمل شود یا به ظاهر لفظِ آن بسنده شود ، در حالی که حکمِ واقعی بر خلافِ آن باشد .
و همچنین در این سخت گیری عُمَر بر صحابه - در امر روایتشان -
(ثمرات دیگری هم بود ، مثل)پاسداری از حدیثِ رسول خدا صلی الله علیه و آله و ترساندن غیر صحابه از اینکه در سنّت پیامبر آنچه را که سنّت نیست ، وارد سازند .(1)
دکتر محمد عجاج خطیب - پس از نقل کلام خطیب بغدادی - میگوید :
این نظری است که ابن عبدالبر و خطیب بغدادی و دیگر پیشوایان حدیث پسندیدهاند ، من نیز به آن قائلم .(2)
دربارۀ آنچه خطیب اظهار میدارد ، چند سؤال به ذهن میآید ؛ از جمله :
آیا عُمَر از پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به دین خدا دل نگرانتر بود؟ ترس و احتیاط عمر چه معنا میدهد وقتی رسول خدا به سائل میگوید : «حَدِّث عنّی ولا حَرَج» (از من حدیث کن ، باکی نیست) و در سخن دیگر میفرماید : «اُکْتُبُوا وَلا حَرَج» (احادیث مرا بنویسید ، این کار مانعی ندارد)؟
چرا ابوذر غفاری (که پیامبر دربارهاش فرمود : آسمان سایه نیفکند و زمین به خود ندید گویندهای را که از ابو ذر راست گوتر باشد)(3)
و ابن مسعود و دیگران ، احتیاط نکردند و به نقلِ حدیث پرداختند؟!
باری ، اینکه عُمَر از نقل و نگارش حدیث بازداشت و صحابۀ محدّث را (مانند ابوذر و ابن مسعود و . . .) تا آخر عمر در مرکز حکومت گرد آورد و زیر نظر داشت ، آشکارا ساختگی بودن نسبتِ احادیث منع را به آنان مینمایاند . بی گمان عُمر آنان را از نقل حدیث منع کرد و مجبورشان ساخت که در مدینه بمانند بدان جهت که از پیامبر حدیث میکردند .
از این رو معقول نیست که آنان راویانِ احادیث منع باشند ؛ زیرا اگر چنین بود
به منعی که از پیامبر شنیده بودند پایدار میماندند و از آن حضرت چیزی را روایت نمیکردند .
اگر آنان از مانعانِ روایت و نقل حدیث بودند ، خلیفه نیازی نداشت جمعشان کند واز حدیث گویی بازشان دارد ؛ زیرا تحصیل حاصل بود .
آیا در این دیدگاه ، تحقیر صحابه نهفته نیست؟ و تکذیبِ سخن ابن حجر دربارۀ صحابه نمیباشد که : پیامبر از صحابه دروغ و خطا و سهو و شک و فخر فروشی را زدود؟!
اگر نقل صحابه تدریجی و با اجتهاد آنها صورت گرفته باشد ، آیا رواست عُمر عملکرد آنان را نقض کند؟ و اگر چنین نباشد ، چرا از آنان خواست نوشتههایشان را بیاورند؟ آیا همین خود دلیل بر جواز تدوین نیست؟
آیا معقول است که پیامبر از نقل حدیث - که در آن رساندنِ سنّت به مردمان است - بازدارد؟ در حالی که خود فرمود :
رَحِمَ اللهُ امرءاً سَمِعَ مقالتی فَوَعا ، فَبَلّغها عَنّی ؛(1)
خدا رحمت کند کسی را که سخن مرا بشنود و حفظ کند ، و از من آن را به دیگران برساند .
جای بسی شگفتی است که ادعا میکنند احتیاط دینی در جلوگیری از نقل حدیث بود ، و درنمییابند که احتیاط این بود که از منعِ حدیث دست بردارند ؛ زیرا با منع ، احکامِ زیادی تباه شد و به مسلمانان نمیرسید و حکم خدا پوشیده میماند!
تحدیث و تدوین گرچه در معرض خطا و تصحیف است . . . لیکن از ماندنِ مسلمانان در نادانی و عدم شناخت احکام ، سودمندتر میباشد .
چنان چه بپذیریم که خلیفۀ دوم برای احتیاط در دین ، نگارش حدیث را
1) سنن ترمذی 5: 34، حدیث 2658؛ المسند المستخرج علی صحیح مسلم 1: 41، حدیث 12؛ سنن ابن ماجه 1: 84، حدیث 230 (و ص85، حدیث 231؛ و ص86، حدیث 236)؛ مسند احمد 4: 80، حدیث 16784 (ص82، حدیث 16800).
منع کرد ، با این مشکل در سیرۀ عُمَر مواجه میشویم که وی در جاهلیّت(1)و صدر اسلام موضع گیریهای شتاب زده داشت . این مسئله ، با بیم وی از اینکه «مردم از اعمال دینی دست بردارند و به ظاهر اخبار رو آورند» ناسازگار است ، چراکه عمر اهل بُردباری و صبر نبود ، بلکه در بسیاری از امور شتاب زده عمل میکرد و سپس پشیمان میشد .
وی از کاری که در صلح حُدَیبیّه کرد پشیمان گشت ،(2)واز رفتارش با پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که آن حضرت بر منافقی نماز خواند ، نادم بود .(3)
و چنین است عجلۀ وی در ماجرای «حَکَم بن کَیْسان» آن گاه که او را به اسارت نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند ، آن حضرت او را به اسلام دعوت میکرد و این کار به طول انجامید . عُمَر گفت : ای رسول خدا ، چرا با او این گونه سخن میگویی؟ به خدا سوگند ، این شخص هرگز اسلام نمیآورد ، بگذار گردنش را بزنم و او را به دوزخ روانه سازم!
پیامبر صلی الله علیه و آله به عُمَر توجّهی نکرد تا اینکه «حکم» مسلمان شد .
عُمَر میگوید : دیری نگذشت که دیدم «حکم» اسلام آورد و آنچه جریان یافت یادم آمد ، با خود گفتم : چگونه بر پیامبر امری را برنتافتم که او از من به آن داناتر است! آن گاه به خود تلقین میکردم که این کار را به قصد خیرخواهی خدا و رسولش انجام دادم!
عُمَر میگوید : «حَکَم» مسلمان شد و در اسلام پایدار ماند ، و در راه خدا
1) بنگرید به، المنمّق: 130.
2) صحیح بخاری 2: 978، حدیث 2581 (و جلد 3: 1162، حدیث 3011؛ و جلد 4: 1832، حدیث 1785)؛ صحیح مسلم 3: 1411، حدیث 1785.
3) تاریخ المدینه (ابن شبّه) 1: 372؛ به اِسناد از شعبی، عمر گفت: در اسلام دچار لغزشی شدم که هرگز مثل آن خطا نکردم! آن گاه داستان نماز پیامبر را بر عبدالله بن اُبی - که منافق بود - میآورد و اینکه عمر بر پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراض کرد و جامهاش را گرفت تا از نماز بازش دارد (الدرّ المنثور).
جهاد کرد تا اینکه در «بئر مَعونه» در حالی به شهادت رسید که رسول خدا از او راضی بود ، و به بهشت درآمد .(1)
وی در دوران خلافت ابوبکر نیز چنین موضع گیری هایی داشت ؛ گروهی از مؤلّفة المسلمین(2)پیش ابوبکر آمدند و سهمشان را خواستند . ابوبکر سهم آنها را نوشت و به دستشان داد . پیش عُمَر رفتند ، نوشتۀ ابوبکر را به او نشان دادند تا سهم آنها را پرداخت کند ، عمر خروشید و در آن تُف انداخت و نامه را سوی آنها پرت کرد . . .
آنان نزد ابوبکر بازگشتند و گفتند : تو خلیفهای یا عُمَر؟! ابوبکر پاسخ داد : اگر خدا بخواهد او خلیفه است .(3)
در دورانِ خلافتش بارها در امور مختلف عجولانه تصمیم قطعی گرفت ؛ نصر بن حجّاج را تبعید کرد بدان جهت که زنی او را صدا زده بود ،(4)
طلاق سه بار ]در یک مجلس[ را قانونی کرد ،(5)
میخواست طلای خانه خدا را برگیرد اما به جهت اعتراض صحابه ، از این کار منصرف شد ،(6)
و ...
با وجود این نگرش در روش عُمَر ، نمیتوان باور داشت که او برای احتیاط ، از تدوین حدیث منع کرد ؛ زیرا وجود شتاب زدگی و خودرأییهای وی باحواسْ جمعی و احتیاط ، همخوانی ندارد .
1) طبقات ابن سعد 4: 137 (و به نقل از آن در الخصائص الکبری 2: 26؛ و المنتظم 3: 209).
2) مقصود کافرانیاند که برای گرایش به اسلام، از بیت المال سهمی به آنان داده میشد (م).
3) بنگرید به، فضائل الصحابه (ابن حنبل) 1: 292؛ روح المعانی 10: 123؛ الاکتفاء بما تضمّنه من مغازی رسول الله والثلاثة الخلفاء 3: 90؛ کنز العمّال 3: 914، حدیث 9151؛ تاریخ دمشق 9: 196، ترجمه 797.
4) طبقات ابن سعد 3: 285؛ الاستیعاب 1: 326؛ الاصابه 6: 485، ترجمه 8845؛ المبسوط (سرخسی) 9: 5.
5) صحیح مسلم 2: 1099، حدیث 1472؛ مستدرک حاکم 2: 214، حدیث 2792 - 2793؛ مسند احمد 1: 314، حدیث 2877؛ سنن بیهقی 7: 336، حدیث 14749 - 14751.
6) الأحکام (ابن حزم) 2: 152 (و جلد 6، ص249)؛ فتح الباری 3: 456 - 458؛ سنن ابی داود 2: 315، حدیث 2031؛ سنن ابن ماجه 2: 1040، حدیث 3116؛ سنن بیهقی 5: 159، حدیث 9511.
دربارۀ عمل صحابه چه بگوییم؟ خردمندانه نیست که بگوئیم آنان در دین احتیاط نمیکردند ، بلکه آنان احتیاط را در نگرشی مخالف با دیدگاه خلیفه میدانستند .
چگونه میتوان گفت که کار عمر از روی احتیاط بود با اینکه صحابه تدوین سنّت را یادآورش شدند؟ ولی او با خودرأیی همۀ کتابها را سوزاند و از تدوین حدیث منع کرد !
آیا مخالفت با صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله احتیاط است؟!
احتیاط در این بود که خلیفه با نظر اکثر صحابه همسو شود ؛ زیرا خدا میفرماید : « ... وَأمرهم شُوریٰ بینَهُم» ؛(1)مسلمانان [واقعی] آناناند که در کارها با هم مشورت میکنند .
از آنجا که عُمَر دَم از اصلِ شورا میزد ، مخالفتش با پیشنهاد صحابه ، احتیاط شکنی و ویران سازی اَصل شورا به شمار میرفت .
با این حقایق ، ضعف این نظریه روشن میگردد ، و در برابر نقد و واشکافی نمیتواند دوام بیاورد .از این رو ، به دنبال عاملی دیگر میرویم ، شاید به چاره ای دست یابیم .
1) سورۀ شوری (42) آیۀ 38.
خاور شناس آلمانی «شبر نجر» مینویسد :
هدف عُمَر - تنها - تعلیم عرب بیابانی نبود ، بلکه میخواست آنان را بر شجاعت و ایمان دینی قوی پایدار نگه دارد تا فرمانروایان عالَم بسازد . کتابت و توسعۀ معرفت با این هدف ، تناسب نداشت .(1)
شبر نجر ، میخواهد از منع تدوین عمر سوء استفاده کند تا وانمود سازد که انتشار اسلام براساس قلدری - تهی از معرفت - روی داد . کتابت و گسترش معرفت - به نظر وی - با شجاعت عرب بیابانی و روحیه جنگی عُمَر تناسب نداشت .
این سخن از گمراه سازیهای مستشرقان و از ادعاهایی است که آنان - بی دلیل و برهان - در هوا رها میسازند .
خاور شناس دیگری «ژوزف ، شاخت» ادعا کرده است که میان احادیث مسلمانان حدیث فقهی صحیحی وجود ندارد ، بلکه احادیث آنها - بعدها - در چارچوب مصلحت اندیشیهای مذهبی ساخته و پرداخته شد .(2)
«گلدزیهر» ازاین هم فراتر میرود و ادعا میکند که همۀ روایاتِ تدوین شده ساختگیاند و کتابهای حدیثی منسوب به عصر اول ، بیپایه میباشند .(3)
و دیگر نظرات پوچ و یاوۀ فراوانی که ابراز شده است .
بعضی از نویسندگان مسلمان (مانند اسماعیل اَدهم ، در رسالهای که در سال 1353 هجری چاپ شد) بر این باور است که اَحادیث صحاح اهل سنّت اصل و ریشه ثابتی ندارند ، بلکه مشکوک میباشند و بیشترشان ساختگی به نظر میرسند .(1)
برای آگاهی بیشتر نسبت نظرات موهوم خاور شناسان و پاسخهای آنها میتوان به کتاب دکتر محمّد مصطفی اَعظمی «دراسات فی الحدیث النبوی» مراجعه کرد یا کتاب ابو زهو «الحدیث والمحدّثون» و دیگر کتابها را (که در ردّ نظریات و نسبتهای دروغ مستشرقان نوشته شده است) نگریست .
ما شایسته نمیدانیم به این افتراهای واهی و بی دلیل ، پاسخ گوییم .
1) بنگرید به، دراسات فی الحدیث النبوی 1: 27 (به نقل از السنّة ومکانتها: 213) و محمّد عبده و دکتر توفیق صدقی و سیّد رشید رضا و دیگران، به بسندگی قرآن از سنّت، گرویدهاند (دراسات فی الحدیث النبوی 1: 26).
چکیدۀ سخن بیشتر نویسندگانِ شیعه پیرامونِ منع تدوین حدیث ، این است که نهی از آن برای محدود ساختنِ نشر فضائل اهل بیت علیهم السلام و ترس از شهرت یافتن احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله در برتری علی علیه السلام و فرزندانش(1)
و ویژگیهایی که بر امامت آنها دلالت دارد ،(2)صورت گرفت . این امر در زمانِ معاویه - کسی که مردم را به لعن امام علی در خطبههای نماز جمعه بر منابر مسلمانان فرا میخواند - شدّت یافت .(3)
این عامل از وضعیّت امّت اسلامی - پس از پیامبر - و ساختار سیاسی ، اجتماعی سازمان خلافت به دست میآید و اینکه فعالیّت فرهنگی از تحرکات سیاسی جدا نمیباشد .
از آنجا که خلیفه نمیخواست در نظام جدید جایگاهی به اهل بیت علیهم السلام دهد - بلکه میکوشید آنچه را تکیه گاه آنهاست از ایشان بگیرد - بعید نمینماید که تصمیمهای اخیر عمر بن خطّاب در منع تدوین حدیث ، بدین منظور باشد .
این نظریه به سخنی که خطیب بغدادی از عبدالرَّحمان بن اَسود از پدرش نقل کرده جان میگیرد ، وی میگوید :
1) دراسات فی الحدیث والمحدِّثین: 22؛ تاریخ الفقه الجعفری: 134.
2) تدوین السنّة الشریفه: 415 و421 و470 و534 و557؛ الشیعة الامامیّة ونشأة العلوم (دکتر علاء قزوینی): 123 - 124.
3) معالم المدرستین 2: 57؛ الصحیح من السیرة (سیّد جعفر مرتضی) 1: 177؛ نیز بنگرید به، شرح نهج البلاغه 20: 17؛ جواهر المطالب (ابن دمشقی) 1: 140.
عَلْقَمه کتابی را از مکّه یا یمن آورد ، جزوهای که در آن احادیثی از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشت . از عبدالله ]بن مسعود[ اجازه خواستیم و بر او درآمدیم و آن جزوه را به او دادیم . وی کنیزش را صدا زد ، آن گاه طشتِ آبی خواست . گفتیم : ای ابا عبدالرَّحمان ، در آنها بنگر! چر اکه اَحادیثِ خوبی در میانشان هست!
وی آنها را در آب محو میکرد و میگفت : «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ»(1)(ما شیوا و گویاترین سخن را با وحی این قرآن ، برایت حکایت میکنیم) قلبها ظرفاند! آنها را به قرآن مشغول دارید و به غیر قرآن مپردازید .(2)
آنان که به این سبب گرویدهاند نتیجه گرفتهاند که ابن مسعود از مسیر اهل بیت انحراف یافت و گفتهاند : وی از علی
علیه السلام روی گرداند(3)یا به این موضوع اهمیتی نمیداد و آن صحیفه را نابود ساخت و درصدد برآمد این توهّم را زنده سازد که قرآن از آنچه در آن صحیفه است بسنده میکند .(4)
بنابراین ، هدف اساسی در منع تدوین حدیث ، نابودسازی ادلۀ امامت بود . سببِ صحیح دیگری - در اینجا - به نظر نمیآید .(5)
بر این نظریه ، دو اشکال وارد است :
اول : با مراجعه به منابع میتوان به سخنانی از ابن مسعود دست یافت که تأکید دارند وی به تحدیث و تدوین فرا میخواند و به خاطر همین موضعگیری ،
در زمان عُمَر بن خطاب به مدینه احضار شد و تا پایانِ دوران خلافت عمر زندانی گردید .
بعضی از این نصوص ، چنیناند :
عَمْرو بن میمون روایت میکند که : شامگاه پنجشنبهای نشد که نزد ابن مسعود نروم ... .(1)
عبدالله بن زبیر میگوید : به پدرم گفتم چرا نمیشنوم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث کنی ؛ چنان که از ابن مسعود و فلانی و . . . میشنوم .(2)
از اَبو قِلابَه نقل شده است که ابن مسعود گفت : به علم بچسبید پیش از آنکه (از میانتان) رخت بربندد! کوچِ علم به این است که اهلِ آن از میان بروند ، هیچ کدامتان نمیدانید کی بدان نیاز مییابید! به زودی گروههایی را مییابید که شما را به کتابِ خدا دعوت میکنند در حالی که آن را پشت سرشان انداختهاند .(3)
مَعْن میگوید : عبدالرّحمان بن عبدالله بن مسعود کتابی را آورد و سوگند خورد که پدرش آن را با خطِ خودش نوشته است .(4)
در فصل (قرائت) از کتاب صحیح بخاری به نسخهای اشاره شده است که نزد بخاری بود یا از روی آن نوشت و از اصحابش حکایت میکند که آنان برای طلب علم و تدوین آن میکوچیدند .(5)
از شَعْبی نقل شده است که گفت : در پهنۀ گیتی کسی را چون «مسروق»
1) سنن دارمی 1: 95، حدیث 270؛ سنن ابن ماجه 1: 10، حدیث 23؛ مسند احمد 1: 452؛ حدیث 4321؛ التمییز (امام مسلم قُشَیری): 174.
2) سنن ابن ماجه 1: 14، حدیث 36؛ مصنّف ابن ابی شیبه 5: 295، حدیث 26242؛ مسند احمد 1: 165، حدیث 1413؛ و بنگرید به، صحیح بخاری 1: 52، حدیث 107.
3) تذکرة الحفّاظ 1: 16؛ مجمع الزوائد 1: 126؛ الجامع (معمر بن راشد) 11: 252، حدیث 20426؛ اعتقاد اهل السنّة 1: 87، حدیث 108.
4) جامع بین العلم 1: 72؛ و بنگرید به، مصنّف ابن ابی شیبه 5: 313، حدیث 26429.
5) به نقل از الدراسات (دکتر اعظمی): 127.
کوشا در طلبِ علم سراغ ندارم ؛ اصحاب عبدالله بن مسعود (آنان که سنّت را برای مردم میخواندند و آموزش میدادند) علقمه بود و مسروق و ...(1)
ابن عیّاش میگوید : شنیدم مُغیره میگفت : حدیث از علی را راست نمیداند به جز کسانی از اطرافیان عبدالله بن مسعود(2)
(همچون عَلْقَمَه ، که به دوستدارانِ علی معروف بودند) .
در تاریخ فَسَوی آمده است : نوۀ ابن مسعود پیشِ معن کتابی را آورد که به خط پدرش عبدالرحمان بود ، و روایات ابن مسعود وپاره ای از آرای فقهی وی را در برداشت .(3)
طَبَرانی از عامر بن عبدالله بن مسعود روایت میکند که وی بعضی از احادیثِ پیامبر صلی الله علیه و آله وپاره ای از فتاوای ابن مسعود را نوشت و پیش یحیی بن اَبی کثیر ، فرستاد .(4)
علاوه بر این شواهد ، دربارۀ ابن مسعود گفته اند : وی جزو شش نفر صحابۀ نخستینی است که سوی اسلام شتافتند ، و رسول خدا به او فرمود : «إنّک لَغُلام مُعَلّم»(5)(تو جوانی و آموزگار) و فرمود : «مَن أحبَّ أن یسمعَ القرآن غَضّاً فَلْیَسْمَعْه من ابن اُمّ عبد» ؛(6)
هرکه دوست دارد قرآن را تازه و شاداب بشنود ، از ابن اُمّ عبد بشنود .
عُمَر بن خطّاب نیز ، ابن مسعود را به کوفه فرستاد تا امور دین را به کوفیان بیاموزاند .
1) جامع بیان العلم وفضله (ابن عبدالبرّ) 1: 94؛ تهذیب الکمال27: 454؛ سیر أعلام النُبَلاء 4:65.
2) صحیح مسلم 1: 13، حدیث 7؛ المدخل الی السنن الکبری 1: 132، حدیث 82.
3) تاریخ فَسَوی 3: 215؛ الدراسات: 154.
4) المعجم الکبیر (طبرانی) 10: 56، حدیث 9942.
5) الاصابه 4: 234، رقم 4957؛ فتح الباری 1: 252؛ الاستیعاب 3: 988، حدیث 1659؛ حلیة الأولیاء 1: 125؛ سیر أعلام النبلاء 1: 465؛ اُسُد الغابه 3: 255؛ المنتظم 5: 30.
6) الاستیعاب 3: 990، حدیث 1659.
از این عبارات در مییابیم که ابن مسعود در فرهنگ اسلام چهرۀ درخشانی دارد . او مردم را به قرائتی وا میداشت که از رسولِ خدا صلی الله علیه و آله شنید تا اینکه با ضرب و شتمِ عثمان پهلویش شکست .(1)
کسی که چنین وضعیتی دارد باید در نقلهایی که دربارۀ او میشود ، درنگ ورزید و این سخن را که او به منع تحدیث و تدوین گرایش داشت پذیرفت و با احتیاط و دقّت ، به وارسی این گونه نسبتها پرداخت .
دوم : ذیل خبر علقمه را - که خطیب آورده است - در غریب الحدیث (اثر ابن سلاّم) نمییابیم ؛ زیرا در آن نیامده است که احادیث دربارۀ خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله بود .(2)
افزون بر این ، آنچه در اینجا نقل کردهاند بر خلاف آن چیزی است که دربارۀ ابن مسعود بیان میشود که وی از دوازده نفری میباشد که خلافتِ ابوبکر را برنتافتند .
از سخنانِ اوست که گفت :
ای قریشیان ، شما میدانید و برگزیدگانتان آگاهاند که اهل بیت پیامبر از شما به آن حضرت نزدیک ترند . اگر شما به قرابت با پیامبر ، خلافت را ادعا میکنید و میگویید ما در ایمان سبقت گرفتیم ، خاندانِ پیامبرتان از شما به آن حضرت نزدیکتر و با سابقه ترند ... به جاهلیت پیشین خود بازنگردید که از زیان کاران خواهید شد .(3)
مشهور است که ابن مسعود فضائل پنج تن (اصحاب کسا) به ویژه حسن و حسین را نقل میکرد .(4)
در الإصابه و دیگر کتابها از ابو موسی حکایت شده است که گفت :
من و برادرم از یمن آمدیم ، بر این باور بودیم که ابن مسعود یکی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد ؛ زیرا او و مادرش را میدیدیم که به خانۀ پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و شد دارد .(1)
ابن مسعود از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت میکرد که خلفای پس از آن حضرت ، دوازده نفرند ، به شمار نُقَبای بنی اسرائیل .(2)
خَزّاز در کفایة الأثر با ذکر سند از ابن مسعود روایت میکند که گفت : شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمود :
الأئمّةُ بعدی اثنا عَشَرَ ، تسعةٌ مِن صُلب الحسین ؛ والتاسعُ مَهْدِیُّهم ؛(3)
امامان پس از من دوازده نفرند ، نُه نفر از نسلِ حسین که نهمین آنها مهدی آنهاست .
احمد بن حنبل به سند خود از مسروق روایت میکند که گفت :
ما در مسجد با عبدالله بن مسعود نشسته بودیم و او برایمان حدیث میخواند . مردی درآمد و پرسید : ای ابن مسعود ، آیا پیامبرتان برایتان حدیث کرد که بعد از او چند نفر خلیفهاند؟ ابن مسعود پاسخ داد : آری ، به شمار نقبای بنی اسرائیل .(4)
در البدایة والنهایة از ابن مسعود روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
خلفای پس از من به شمار اصحاب موسی است .(5)
1) صحیح بخاری 3: 1373 (باب مناقب عبدالله بن مسعود)، حدیث 3552؛ و جلد 4، ص1593، حدیث 4123؛ صحیح مسلم 4: 1911، حدیث 2460؛ سنن ترمذی 5: 672، حدیث 3806؛ الإصابه 4: 235، ترجمه 4957.
2) خصال صدوق: 468، حدیث 6 - 11؛ تنقیح المقال 2: 215.
3) کفایة الاثر: 23.
4) مسند احمد 1: 406، حدیث 3859؛ فتح الباری 13: 212.
5) البدایة والنهایة 6: 248.
حاکم نیشابوری به سند خود از ابن مسعود روایت کرده است که گفت :
پیش پیامبر صلی الله علیه و آله میرفتیم ، ناگاه پیامبر شاداب بیرون آمد - آثار مسرّت و خوش حالی در سیمایش نمایان بود - از چیزی نپرسیدیم جز اینکه آگاهمان ساخت و ساکت نماندیم مگر اینکه او لب به سخن گشود ، تا اینکه نوجوانانی از بنی هاشم گذشتند که در میانشان حسن و حسین بود . چون آنان را دید در آغوششان گرفت و از چشمانش اشک سرازیر شد! پرسیدیم : ای رسول خدا ، چیزی ندیدیم که ناپسندت افتد!
فرمود : ما خاندانی هستیم که خدا برای ما آخرت را برگزید . روزی بیاید که اهل بیتم - پس از من - آواره و راندۀ شهرها شوند تا اینکه پرچمهای سیاهی از مشرق برافرازد و حق را بخواهند! به آنان ندهند ، دوباره حق را بطلبند! به آنان داده نشود ؛ پس بجنگند و نُصرت یابند ... .(1)
ابن مسعود روایت کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : «إنّ فاطمة أحصَنَتْ فَرْجها ، فَحَرَّمَ اللهُ ذُریّتَها علی النّار»(2)
(فاطمه پاک دامن است ، خداوند ذریه او را بر آتش حرام ساخت) و «النَظَرُ إلی وجه علیّ عبادة» ؛(3)نگاه به صورتِ علی عبادت است .
نیز ابن مسعود روایت میکند که آن زمان که علی برای مبارزه در برابر ابن
1) مستدرک حاکم 4: 511، حدیث 8434؛ المعجم الأوسط 6: 30، حدیث 5966؛ و بنگرید به، الرحلة فی طلب الحدیث 1: 146، حدیث 55 - 56.
2) مستدرک حاکم 3: 165، حدیث 4726؛ مسند بَزّار 5: 223، حدیث 1829؛ تاریخ بغداد 3: 266، رقم 1313.
3) مستدرک حاکم 3: 152، حدیث 4682؛ المعجم الکبیر 10: 76؛ الفردوس بمأثور الخطاب 4: 294، حدیث 6765 (به نقل از معاذ بن جبل)؛ حلیة الأولیاء 5: 58.
عبد وَدّ ایستاد ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : «بَرَزَ الإیمانُ کُلُّه إلی الشرک کُلِّه» ؛(1)همۀ ایمان در برابر همۀ شرک نمایان شد .
و نیز این سخن که : «مَنْ زَعَم أنّه آمَنَ بی وبما جئتُ به ، وهو یُبغِضُ علیّاً ، فَهو کاذِب لَیس بِمُؤمِن» ؛(2)
هرکه علی را دشمن میدارد و گمان میکند که به من و آوردههایم ایمان دارد ، دروغ گوست و مؤمن نمیباشد .
و روایت میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله پرچمِ مهاجران را روز جنگ اُحُد به علی علیه السلام داد .(3)
و روایات دیگری که همگی در ستایش حضرت علی علیه السلام وحضرت فاطمه علیها السلام وحضرت امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام می باشد ، همچون :
این سخن ابن مسعود که گفت :
ما در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله منافقان را نمیشناختیم جز به کینه توزیشان با علی بن ابی طالب .(4)
و اینکه : حکمت ده جزء گشت ، نُه جزء آن به علی داده شد و یک جزء آن به مردم ، و علی به همان یک جزء مردم ، از خودشان داناتر است .(5)
در خبری آمده است که ابن مسعود گفت :
قرآن بر هفت حرف نازل شد ، هر حرفِ آن دارای ظاهر و باطنی است ؛ علم ظاهر و باطن قرآن نزد علی بن ابی طالب میباشد .(6)
1) ینابیع المودّة 1: 281؛ تأویل الآیات 2: 451.
2) مناقب خوارزمی: 35؛ تاریخ دمشق 42: 280.
3) تاریخ طبری 2: 6؛ البدایة والنهایة 4: 20؛ الثقات (ابن حبّان) 1: 224؛ مجمع الزوائد 6: 114؛ الإرشاد (شیخ مفید) 1: 80.
4) الدرّ المنثور 7: 504؛ سُبُل الهُدی والرشاد 11: 290؛ روح المعانی 26: 78.
5) حلیة الأولیاء 10: 65؛ الفردوس بمأثور الخطاب 3: 27، حدیث 4666؛ البدایة والنهایة 7: 360؛ فیض القدیر 3: 46؛ فتح الملک العلی: 69؛ تاریخ دمشق 42: 384.
6) حلیة الأولیاء 1: 65 (و به نقل از آن در الإتقان 2: 493، حدیث 6370)؛ تاریخ دمشق 42: 400؛ ینابیع المودّة: 448؛ الاجتهاد فی الشریعة الإسلامیه (وافی المهدی): 135.
و گفت : پیش پیامبر هفتاد سوره را قرائت کردم ، و تمام قرآن را نزد بهترین مردم ، علی بن اَبی طالب ، به پایان رساندم .(1)
اَعْمَش از ابی عَمْرو شیبانی از ابو موسی روایت کرده است که گفت :
به خدا سوگند ، عبدالله ]ابن مسعود[ را ندیدم مگر اینکه بندۀ آل محمّد بود .(2)
مشهور است که ابن مسعود به وجوبِ صلوات بر محمّد و آل محمّد در تشهُّد ، قائل بود .
در کتاب «الشفا» (اثر قاضی عیاض) از ابن مسعود روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
مَن صَلّی صلاةً ولم یُصَلِّ فیها عَلَیّ وعَلَی أهل بیتی لَمْ تُقْبَلْ منه ؛(3)
هرکه نماز بگزارد و در آن بر من و بر اهل بیتم صلوات نفرستد ، از او نپذیرند .
و سخنانِ فراوان دیگری که نمیخواهیم به درازا کشد ، در آنچه آوردیم برای اهل دقت کفایت است .
معروف است که ابن مسعود بارها در وقایع گوناگون با عثمان مخالفت کرد و آنچه را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنید - با وجود فشارهای سیاسی - باز میگفت .
اگر این سخنان دربارۀ ابن مسعود درست باشد ، آیا قلبِ انسان به آنچه خطیب - به نقل از علقمه - حکایت میکند ، اطمینان مییابد؟
و اگر حکایتِ خطیب را دربارۀ ابن مسعود بپذیریم ، با این روایت چه کنیم که او در نماز بر فاطمه علیها السلام و دفنِ او حضور یافت؟
آیا این ، همان ویژگی ممتاز شیعیان خالص و مُحِبان برگزیدۀ علی نمیباشد؟
اگر ابن مسعود از محبان اهل بیت بود ، چگونه ممکن است احادیثی را که دربارۀ آنهاست محو سازد؟
1) المعجم الکبیر 9: 76، حدیث 8446؛ المعجم الأوسط 5: 101، حدیث 4792؛ المسترشد (طبری) 278؛ تاریخ دمشق 42: 401؛ سبل الهدی والرشاد 11: 403 (به نقل از طبرانی).
2) سیر أعلام النبلاء 1: 468؛ المعرفة والتاریخ (فسوی) 2: 541 - 542؛ تاریخ دمشق 33: 84 و151.
3) بنگرید به، أضواء علی السنّة المحمدیّه: 86 (به نقل از شفاء).
صدوق در کتاب «خصال» و «اَمالی» با سند از علی روایت کرده است که فرمود :
«زمین برای هفت نفر خلق شد ، به ]برکتِ[ آنهاست که مردم روزی داده میشوند و بر آنها باران میبارد و در کارها ظفر مییابند» و عبدالله بن مسعود را یکی از آنان شمرد و فرمود : و آنان کسانیاند که بر فاطمه علیها السلام حضور یافتند .(1)
شایان ذکر است که ما پژوهش مفصلی دربارۀ ابن مسعود داریم و در آن ثابت کردهایم که فقه ابن مسعود به فقه اهل بیت نزدیک است، نظر بعضی از بزرگان نیز چنین است؛ و این تحقیق، آنچه را خطیب دربارۀ ابن مسعود میآورد تضعیف میکند.
نیز پس از این ماجرا ، ابن مسعود در نماز بر ابوذر و غسل و کفن و دفنِ او حضور یافت .
هر آنچه در شأن ابن مسعود هست ، امتیازی برای اوست ؛ زیرا روایتِ صحیح از پیامبر صلی الله علیه و آله است که دربارۀ وفات ابوذر فرمود : «تَشْهَدُه عِصابةٌ من المؤمنین»(2)(گروهی از مؤمنان بر جنازۀ ابوذر حاضر میشوند) و در روایت کَشّی هست که : «رجالٌ مِن أُمّتی صالحون»(3)(مردانی صالح از امتم) .
این جملهها آشکارا به ارجمندی ابن مسعود اشاره دارد .
سیّد مرتضی در کتاب «الشافی» میگوید :
میانِ امت در پاکی ابن مسعود و فضل و ایمانِ او ، اختلافی نیست و اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله او را ستود و بر او درود فرستاد ، و او نیک فرجام از دنیا رفت .(4)
نهی ابن مسعود - بر فرض صحّت صدور آن - احتمال میرود برای قصههایی باشد که در آن احادیث بود ؛ زیرا راوی میگوید :
فَجَعَل یَمْحوها بیده ویقول :
1) خصال صدوق: 361؛ روضة الواعظین: 280؛ تنقیح المقال 2: 215.
2) مستدرک حاکم 3: 388، حدیث 5470؛ مجمع الزوائد 9: 331 (هیثمی میگوید: رجال این روایت صحیحاند، و بزار آن را به اختصار آورده است)؛ الاستیعاب 1: 254؛ طبقات ابن سعد 4: 233 - 234.
3) اختیار معرفة الرجال 1: 283، حدیث 117؛ الدرجات الرفیعه: 252 (باب عمّار بن یاسر وأخباره).
4) بنگرید به، تنقیح المقال 2: 215؛ الکنی والألقاب 1: 217 (به نقل از کتاب الشافی).
«نحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أَحسنَ القَصَصِ ...» ؛(1)
به دستش آنها را محو میکرد و میگفت : [خدا میفرماید :] «ما نیکوترین سرگذشتها را برایت حکایت میکنیم» .(2)
در خبر دیگر سخنی آمده است که این نظر را تأیید میکند :
مردی شامی پیش عبدالله بن مسعود آمد ، صحیفهای با خود داشت که در آن بعضی از سخنان ابو درداء و قصههای او بود ، گفت : ای عبدالرحمان ، آیا سخنانِ برادرت ابو درداء را در این صحیفه نمینگری؟
ابن مسعود آن را گرفت و شروع به خواندن و نظر در آن کرد تا اینکه به منزلش رسید ، پس گفت : ای کنیز ، تشتی پر آب برایم بیاور! آن گاه احادیث را در آب میمالاند و میخواند : «الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبِینِ * إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ ...» ؛(3)الر ، این آیاتِ کتاب مُبین است ، ما قرآن را به زبانِ عربی نازل کردیم تا شاید عقلتان را به کار بندید ، ما نیکوترین داستانها را حکایت میکنیم .
آیا قصههایی بهتر از داستانهای خدا میخواهید؟ یا حدیثی نیکوتر از سخن خدا را خواستارید ؟! (4)
در خبر ابن مسعود سه احتمال هست :
الف) محو روایات به جهت وجودِ فضائل خاندانِ پیامبر صلی الله علیه و آله باشد ؛ چنان که بعضی از بزرگان شیعه - در عامل هفتم - بر این باورند .
ب) نابود کردن آنها برای قصههایی باشد که در میانِ آنها بود ؛ زیرا ابو
درداء و کعب اَحبار در نقل داستانهای امّتهای پیشین که با عقاید اسلامی مرتبط بود (و یا دیگر داستان ها) تسامح داشتند .
و نیز استشهاد ابن مسعود به این آیه که : «نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أحسَنَ القَصَص ...» (1)چرا که محققان ، داستانها و اندرزها را یکی از اسباب دوازده گانه یا شانزده گانهای دانستهاند که کسانی را به ساخت حدیث واداشت.(2)
ج) امور دیگری در میان بود ]که ما از آن بی خبریم[ .
احتمال میرود که ابن مسعود به چنین قصههایی دربارۀ اهل بیت آگاه شد که آنها را نمیپسندید ، از این رو آنها را با آب پاک کرد .
پس منحصر ساختن تعلیل به احتمال اول و آن را علت اساسی شمردن ، مسامحهای آشکار است .
شایان توجه است که کسانی در استقلال رأی ابن مسعود - مانند بعضیاز صحابه - خدشه کردهاند ، لیکن این کار نباید بعید به نظر آید ؛ زیرا وی مرجع مردمان بود و آنچه را فتوا میداد امکان داشت مستند به خبر صحیحی باشد که نزد او هست یا با اِعمال نظر و استنباط فتوا دهد .
این شیوه را نزد بعضی از تابعان یا پیروانِ تابعان نیز مییابیم ؛ مانند فتواهای ابو حنیفه ، سُفیان ثَوری ، حسن بَصری و دیگران .
موضع گیریهای اینان و استقلال رأیشان به معنای همگامی با دولت نیست ، آنچه را ابراز داشتند گاه موافق نظر سلطان بود و گاه با اصولی که نزد آنها وجود داشت همانند بود .
بنابراین ، گرایشهای اینان انفعالی یا برای دوستی ]و همدستی[ با سلاطین نبود . ما در کتاب وضوء النبی به شرح و بسط این سخن پرداخته ایم .
آری ، اینان چون مقداد و عمّار و ابوذر و حُذَیْفَه - از صحابه یا تابعان - که به
فقه علی علیه السلام و روشِ او اعتقاد داشتند و آن را سنّت پیامبر میدانستند (نه چیز دیگر را) نبودند ، بلکه به اصولی معتقد بودند و به مبانیای گرویدند که به اختلاف در نگرشهایشان انجامید .
این سخن بر فرض کوتاه آمدن (و پذیرش ادعای مطرح شده) بود وگرنه واقع این است که با ارزیابی نگرش فقهی ابن مسعود ، نمیتوان آن را در فهرست قائلان به رأی شمرد ؛ گروهی دربارۀ یک مسئلۀ شرعی بارها به او رجوع کردند و او پاسخ میداد که بدان آگاهی ندارد .
اگر فتوا دادن بر ابن مسعود (به جهت نبود دیگران) واجبِ عینی نمیشد ، فتوا نمیداد .
در روایت احمد بن حنبل میخوانیم :
گروهی نزد ابن مسعود آمدند و دربارۀ زنی پرسیدند که مردی با او ازدواج میکند و از مَهر نام نمیبرد و پیش از آمیزش با زن میمیرد .
نزدیک یک ماه نزد ابن مسعود درآمد و رفت بودند و میگفتند باید نظرت را بگویی!
ابن مسعود گفت : مَهر او مثلِ صداق زنان هم شأن اوست ، (نه مهر کم و ناچیز و نه زیاد و هنگفت) و این زن از شوهر ارث میبرد و باید عدۀ وفات نگه دارد .
این حکم اگر صواب و درست باشد از خداست و اگر خطا باشد از من است و از شیطان ، و خدای بزرگ و رسولش از آن پاکاند .
در پی این سخن ، گروهی از قبیله اَشجع (که در میانشان جَرّاح و ابو سنان بود) بلند شدند و گفتند : گواهی میدهیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ زنی از طایفۀ ما - که بِرْوَع دخترِ واشِق گفته میشد - مانند حکم تو قضاوت کرد .
ابن مسعود از این هماهنگی سخنش با قضاوت پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار
شادمان شد .(1)
بر خلافِ آنچه از ابن شاذان نقل شده است ،(2)ابن مسعود کسی نبود که حق و ناحق را با هم بیامیزد و خلفای ]باطل[ را دوست بدارد یا با آنان همسو شود .
کتابهای صحاح و سُنَن از علی علیه السلام نقل کردهاند که دربارۀ ابن مسعود فرمود :
عَلِمَ الکتابَ والسنّة ثمّ انتهی ، وکفی بذلک علماً ؛(3)
به کتاب و سنّت دانا بود و از آن فراتر نرفت ، و همین آگاهی برای آدمی بس است .
یا این سخن حضرت که :
قرأَ القرآنَ وأحَلَّ حلالَه وحَرَّمَ حرامَه ، فقیهٌ فی الدین ، عالِمٌ بالسُنّة ؛(4)
ابن مسعود قرآن را قرائت میکرد و حلالش را حلال و حرامش را حرام میدانست ، در دین فقیه (و آگاه) بود و سنّت میدانست .
آری ، فضائل ابن مسعود در کتابهای دیگران از آنچه نزد شیعه هست ، بیشتر است و همۀ آنها بزرگواری و ارزشمندی و منزلتِ والای او را مینمایاند .
آنچه را خطیب نقل میکند و آنچه در استدلال بزرگان شیعه مورد توجّه قرار گرفته است ، نمیتواند دلیل قانع کننده بر نظریۀ آنان باشد ؛ زیرا :
اولاً : جملۀ «أحادیث فی أهل البیت ، بیت النبی» (در آن صحیفه احادیثی دربارۀ خاندان پیامبر بود) صراحت ندارد که آن احادیث در فضائل اهل بیت بود ، بلکه احتمال میرود که آن احادیث در مذمّت اهل بیت یا غُلُوّ نسبت به ایشان بود ؛ و این احتمال با آنچه در سیرۀ ابن مسعود هست و فضائلی که وی دربارۀ
1) مسند احمد 1: 447، حدیث 4276؛ سنن بیهقی 7: 246، حدیث 14195؛ سنن النسائی (المجتبی) 6: 121، حدیث 3354؛ السنن الکبری (نسائی) 3: 316، حدیث 5515.
2) بنگرید به، معجم رجال الحدیث 11: 344 - 345، رقم 7172 عبدالله بن مسعود.
3) مصنّف ابن اَبی شیبه 6: 385، حدیث 32238؛ حلیة الأولیاء 1: 129؛ طبقات ابن سعد 2: 346؛ مستدرک حاکم 3: 360، حدیث 5392.
4) مستدرک حاکم 3: 357، حدیث 5380؛ سیر اعلام النبلاء 1: 492؛ مفتاح الجنّة (سیوطی) 1: 70.
اهل بیت روایت میکند ، هماهنگی دارد .
ثانیاً : آنچه مُدَّعی اذعان میدارد که : «منع از تدوین برای محو فضائل اهل بیت و ادلۀ امامت ، مطرح شد» با نهی عامی که از شیخین صادر گشت همخوانی ندارد و دلیل اخص از مُدَّعاست ؛ چراکه ابوبکر به طور عمومی از نقل حدیث منع کرد و به بسنده کردن بر قرآن فراخواند و این کار را پس از سوزاندن احادیث پانصدگانهاش انجام داد ، و عُمَر از کسانی که نزدشان احادیث بود خواست که پیش او بیاورند تا ببیند کدام راست و درستتر است .
اگر اینان تنها خواستار محو فضائل و دلایل امامت بودند و هدفی جز این نداشتند ، ابوبکر میتوانست از میان آن پانصد روایت ، روایاتی را که در فضائل و خلافتِ اهل بیت است حذف کند و دیگر روایات را باقی گذارد ؛ و همچنین عُمَر - وقتی نوشتههای حدیثی را پیش او آوردند - میتوانست احادیثِ فضائل را نابود سازد و بازمانده را در کتابی گرد آورد و دستور دهد که مسائلِ ارث را از آنها برگیرند ؛ و نیز میتوانست احادیثِ تفسیر و اخلاق و فضیلتهای ]انسانی[ و اندرز و ارشاد و مانند آن را به کسانی واگذارد که عهده دارِ وعظ و ارشادند و خلیفه به آنها اعتماد داشت . با این کار ، واقعیتِ امر از دید مسلمانان پنهان و پوشیده میماند و حق با باطل مشتبه میگشت .
باری از این توجیه که منع از تدوین ، به جهت نابود سازی فضائل اهل بیت صورت گرفت ، لازم میآید که بپذیریم عُمَر جرأت نداشت از نقل روایاتِ فضائل علی و اهل بیت به طور ویژه جلوگیری کند ، دست به دامان منعِ عام از نقل حدیث شد تا در ضمن آن ، مانع انتشار احادیثِ فضائل شود!
با مطالعۀ سیرۀ عُمَر میتوان دریافت که وی تُند مزاج و درشت خو بود و از کسی نمیترسید و باک نداشت . در تاریخ آمده است که وی بر کسانی که خلافتِ ابوبکر را برنتافتند و در بیتِ فاطمه تحصُّن کرده بودند (علی ، عبّاس ، فَضل بن عبّاس ، زُبَیر ، خالد بن سعید ، مقداد ، سلمان ، ابوذر ، عمّار ، بَراء بن عازب ، اُبَی بن
کعب ،(1)
سعد بن اَبی وَقّاص و طلحه بن عُبَیدالله . . .) یورش آورد ، و با شعلۀ آتش پیش آمد تا خانه را به آتش کشد که با فاطمه رو به رو شد ، فاطمه علیها السلام فرمود : ای فرزند خطّاب ، آمدهای تا خانهمان را آتش زنی؟! عمر پاسخ داد : آری ، مگر اینکه به جمعِ امّت درآیید ! (2)
در کنز العُمّال آمده است :
عمر به فاطمه گفت : هیچ کس - بعد از پدرت - برای ما دوست داشتنیتر از تو نیست! به خدا سوگند ، این محبت بازم نمیدارد از این که دستور دهم اگر این افراد نزدت گرد آیند ، خانه را به آتش کشم ! (3)
و در نقل الإمامة والسیاسة میخوانیم :
عُمَر آمد و آنان را که در خانۀ علی بودند صدا زد (که بیرون آیند) آنان خودداری ورزیدند . آن گاه وی هیزم خواست و گفت : سوگند به کسی که جانِ عمر به دست اوست ، خارج شوید وگرنه هرکه را در خانه باشد میسوزانم! به او گفتند : ای اَبا حفص ، در این خانه فاطمه هست! گفت : باشد .(4)
و در أنساب الأشراف عبارت چنین است :
ابوبکر سوی علی پیک فرستاد که برای بیعت بیاید ، آن حضرت از این کار سرباز زد . عُمَر به همراه مشعلی آمد وجلوِ در ، با فاطمه رو به رو شد ، فاطمه گفت : ای پسر خطّاب ، میخواهی خانهام را آتش زنی؟! عمر گفت : آری ، این کار دستاورد پدرت را استوارتر
میسازد .(1)
این متون و دیگر گزارشها که درشت خویی عمر و سخت گیری وی را در بیان نظراتش مینمایانند ، دلالت دارند بر اینکه کسی که چنین روش و رفتاری داشت بعید نبود از تدوینِ همۀ احادیث - تنها با انگیزه نابودی فضائل اهل بیت - جلوگیری کند .
اگر عُمَر در پی این هدف میبود ، از اَحَدی باک نداشت و از تردید صحابه نمیهراسید و در آنچه میخواست درنگ نمیورزید و برای تدوین ، خطوط قرمز تعیین میکرد ؛ چنان که دربارۀ «مُتْعَه» با جرأت و قدرت گفت : «دو متعه در عهد رسول خدا بود ، آن دو را حرام میسازم و مرتکبانِ آن را مجازات میکنم» .
بنابراین ، مسئله خلافت و گستاخی بر زهرا علیها السلام و گرفتن فدک از آن حضرت و دستگیری علی علیه السلام برای بیعتِ اجباری با ابوبکر و . . . یک چیز است ، و منع از تدوین برای غرضی ، چیز دیگر میباشد .
ثالثاً : در تاریخ ثبت است که ابوبکر و عُمَر دربارۀ فضائل علی علیه السلام و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله روایاتِ زیادی را نقل کردهاند . محب الدین طبری بابی را با این عنوان منعقد ساخته است : «ذکر ما رواه أبوبکر فی فضائل علیّ» (نقلِ آنچه ابوبکر در فضائل علی روایت کرد) . . . از جمله احادیث این باب ، روایات زیر است :
عبادت بودن نگاه به علی .
برابری کفِ دستِ علی با دستِ پیامبر .
اینکه پیامبر برای علی خیمهای زد و برای فرزندانش خیمهای دیگر .
این حدیث که : علی نسبت به پیامبر ، به منزلۀ پیامبر است نسبت به پروردگار .
اینکه احدی از صراط نمیگذرد مگر با جوازی که علی آن را بنویسد .
1) أنساب الأشراف 1: 586؛ عبدالله بن سبأ 1: 133.
این سخن پیامبر که فرمود : هرکه شاد میشود از اینکه نزدیک ترین خویشاوند به من را بنگرد ، به علی نگاه کند .
اینکه ابوبکر کسی را که توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله را از او خواست ، به علی حواله داد .(1)
در المستدرک علی الصحیحین از عمر نقل شده که گفت :
علی بن ابی طالب سه خصلت را داراست که اگر یکی از آنها را داشتم برایم از شتران سرخ موی محبوبتر بود!
گفتند : آنها کدام اند؟
گفت : ازدواج با فاطمه - دختر رسول خدا - سکونت در مسجد با پیامبر صلی الله علیه و آله که هر آنچه برای رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد روا میباشد برای او نیز رواست ، و دادن پرچم روز جنگ خیبر به دست او .(2)
حاکم میگوید :
اِسناد این حدیث صحیح است .(3)
آوردهاند که عُمَر بن خطّاب - در زمان خلافتش - اَحکام دین را از علی میپرسید و یاد میگرفت ، در مناقب خوارزمی آمده است :
دو مرد پیش عمر آمدند و پرسیدند : طلاق کنیز چگونه است؟ عمر سوی گروهی از مردان رفت که در میانشان مردی اَصلع (موی جلو سر ریخته) وجود داشت و از او سؤال کرد که حکم طلاق کنیز چیست ، وی پاسخ داد تا دو بار به دست شخص است .
عمر سوی آن دو نفر آمد و گفت : دو بار است .
یکی از آن دو گفت : تو خلیفهای و ما نزدت آمده ایم و از طلاق کنیز میپرسیم ، آن گاه تو پیش مردی میروی و از او میپرسی! به خدا سوگند ،با تو هم سخن نشوم!
عُمَر گفت : وای بر تو! آیا میدانی این شخص کیست؟! او علی بن ابی طالب است! از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود : اگر آسمانها و زمین را در یک کفۀ ترازو نهند و ایمان علی را در کفۀ دیگر بگذارند و بسنجند ، ایمان علی بر آسمانها و زمین سنگینی میکند(1).
و نیز از عمر روایت شده که گفت : «علیّ أقضانا»(2)
(قاضی ترین ما علی است) ، «لولا علی لَهَلَکَ عُمَر»(3)(اگر علی نبود عمر هلاک میشد) ، «لا أبقانی الله لِمُعْضِلَة لیس لها أبوالحسن» ؛(4)خدا در مشکلی باقیام نگذارد که ابوالحسن نباشد .
در تاریخ دمشق عُمَر از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده است که فرمود :
إنما علی مِنّی بمنزلة هارون من موسی اِلّا اَنَّه لا نبیّ بعدی ؛(5)
علی نسبت به من چون هارون است نسبت به موسی ، جز اینکه بعدِ من پیامبری نیست .
همچنین از عمر این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که گفت :
أنت أوّل النّاس
1) مناقب خوارزمی: 77، فصل 13 (در چاپ 1414 قم، ص131، حدیث 145)؛ تاریخ دمشق 42: 34؛ مناقب علی (ابن مغازلی): 289، رقم 330؛ الریاض النضرة 2: 167؛ الفردوس بمأثور الخطاب 3: 363، حدیث 7294 (و به نقل از آن در کنز العمّال 11: 616، حدیث 32992).
2) مستدرک حاکم 3: 345، حدیث 5328؛ مسند احمد 5: 113، حدیث 21123؛ مصنّف ابن أبی شیبه 6: 138، حدیث 30129؛ مجموع الفتاوی (ابن تیمیّه) 16: 482.
3) فیض القدیر4: 357؛ الاستیعاب3: 1103؛ فتح الملک العلی:71؛ تأویل مختلف الحدیث1: 162.
4) الغدیر 6: 106؛ شرح نهج البلاغه 1: 18؛ مستدرک حاکم 1: 628، حدیث 1683؛ سبل السلام 2: 206 (در دو مأخذ اخیر با اندکی تفاوت).
5) تاریخ بغداد 7: 463؛ تاریخ دمشق 42: 166 - 167.
إسلاماً وأوّلُ النّاس إیماناً ؛(1)
ای علی ، تو نخستین مسلمانی و اولین مؤمن .
در صحیح بخاری در باب مناقب علی ، از عمر نقل شده است که گفت : رسول خدا در حالی رحلت کرد که از علی راضی بود .(2)
مُحبّ الدین طبری بابی را میآورد با این عنوان : «فی ذکر ما رواه عُمَر فی علی» (در نقلِ آنچه عُمَر دربارۀ علی روایت کرده است) و در این باب احادیثی را از عمر میآورد ، از جمله :
حدیث رایتِ روز خیبر ، حدیث آرزوی یکی از سه ویژگی علی ، حدیث منزلت ، روایتِ رجحان ایمان علی بر آسمانها و زمین ، حدیث غدیر ، و این سخن عمر که گفت : «امارت را دوست نمیداشتم مگر امروز» آن گاه که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود : تو را برانگیزم سوی . . . ، وگفتار وی (در تبریک به حضرت علی علیه السلام ) : تو مولای همۀ زنان و مردان با ایمان گشتی ؛ وکلام او که دربارۀ علی گفت : او مولای من است ، حوالۀ مسائل قضایی بارها به آن حضرت و این سخن وی که گفت : «آشناترین ما به امر قضاوت علی است» و رجوع عمر به نظر آن حضرت دربسیاری از مسائل .(3)
آنچه بیان شد اندکی است از بسیار ، که ابوبکر و عمر در فضائل علی علیه السلام روایت کردهاند .
بیگمان صحابه فضائل علی علیه السلام را در عهد ابوبکر و عُمَر شیخین باز میگفتند و نقلشان به زمانِ پیامبر صلی الله علیه و آله اختصاص نداشت .
حاکم به سند خود از عقاب بن ثعلبه روایت میکند که گفت :
در دوران خلافتِ عُمَر ، ابو ایّوب انصاری برایم حدیث کرد که : رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن
اَبی طالب دستور داد با ناکثان و قاسطان و مارقان(1)پیکار کند .(2)
اگر این توجیه درست باشد که ابوبکر و عُمَر تنها برای محو فضائل اهل بیت (یا دلایلِ امامت) از تدوین حدیث بازداشتند ، و این سخن صحیح باشد که نقل فضائل خاندانِ پیامبر صلی الله علیه و آله به نظامِ حاکم آسیب میرسانْد و با سیاستِ جاری حکومت سازگاری نداشت ، قول ابو ایّوب درست نبود و احادیثِ فراوانی که در کتابهای صحاح و سنن پراکندهاند (و بر امامت اهل بیت دلالت دارند) به ما نمیرسید ، مانند این سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود :
علیٌّ مع القرآن والقرآنُ مع علیّ ؛(3)علی با قرآن است و قرآن با علی .
إِنّی مُخلِّف فیکم الثَّقَلَیْن : کِتابَ الله وَعِتْرَتی أَهْلَ بَیتی ؛(4)میانتان دو چیز نفیس میگذارم : کتاب خدا و عترتم ، اهل بیتم .
مَثَلُ أهل بیتی کَسَفینة نوح ؛ مَن رَکِبها نجا ، ومن تَخَلَّف عنها هَوَی وغَرَقَ ؛(5)مَثَلِ اهل بیت من ، چونان کشتی نوح است ، هرکه به آن درآید نجات مییابد و هرکه از آن سر باز زند ، میاُفتد و غرق میشود .
مَن کنتُ مَولاه فَهذا علیٌّ مَولاه ؛(6)به هرکه مولا منم ، علی است مولای او .
و سخنانِ بسیاری دیگر . . .
1) مقصود از «ناکثان» طلحه و زبیرند که پیمان شکستند، و مراد از «قاسطان» معاویه و پیروانش میباشند، و منظور از «مارقان» خوارج نهرواناند (م).
2) مستدرک حاکم 3: 150.
3) مستدرک حاکم 3: 134، حدیث 4628؛ المعجم الصغیر 2: 28، حدیث 720؛ فیض القدیر 4: 356.
4) مسند احمد 3: 17، حدیث 11147؛ سنن دارمی 2: 524، حدیث 3316؛ المعجم الاوسط 4: 33، حدیث 3542؛ و منابع دیگر.
5) فضائل الصحابة (ابن حنبل) 2: 785، حدیث 1401؛ الجامع الصغیر 2: 533، حدیث 8162؛ مستدرک حاکم 2: 373، حدیث 3312؛ المعجم الاوسط 4: 10،حدیث 3478.
6) سنن ترمذی 5: 633، حدیث 3712؛ سنن ابن ماجة 1: 45، حدیث 121؛ سنن بیهقی 5: 131، حیث 8468 - 8472؛ و دیگر مصادر.
لیکن انصاف این است که بگوییم ابوبکر و عُمَر گرچه فضائل اهل بیت و دلایلِ امامتِ آنها را روایت میکردند ، اما از روشن گریها و بگومگوهایی که موضوع جانشینی امام علی علیه السلام را آشکار میساخت ، به شدّت میپرهیختند و یا هر آنچه را که صحابه را مخالف با رأی و اجتهاد (کسانی که مؤیّدان تعبُّدِ محض به قرآن و سنّت بودند) مینمایاند ، برنمیتافتند .
ابوبکر و عُمَر ، گرچه عرصه را برای نقل فضائل - به تنهایی - تنگ نکردند ، لیکن نمیپسندیدند امور مربوط به خلافتشان میان مردم انتشار یابد . از این رو ، ابوبکر به منصرف سازی مسلمانان از گفت و گو دربارۀ خلافت دست یازید و مانعِ احادیثی شد که دربارۀ برحق بودن علی علیه السلام بود ؛ زیرا بیان و تفسیر و کشف ابعادِ این گونه احادیث ، پایههای حکومت را میلرزاند ، نه نقلِ صرف روایات .
شیخ عبدالرَّحمان بن یحیی معلمی یمانی مینویسد :
اگر برای مرسلۀ ابن ابی مُلَیْکه اَصلی باشد ، وجودِ آن پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله نشانۀ آن است که به امر خلافت مربوط میشد .
گویا مردم پس از بیعت اختلاف ورزیدند ؛ بعضی میگفتند ابوبکر اهلیّت دارد ؛ چراکه پیامبر چنین و چنان فرمود ، و برخی بدان جهت که پیامبر صلی الله علیه و آله فلان و بهمان را نام برده بود ، دیگری را سزاوارِ خلافت میدانستند . ابوبکر دوست میداشت که مردم را از فرو رفتن در این امر ، روی گردان سازد .(1)
و میبینیم : عُمَر ، عبدالله بن عبّاس را (که با اخلاص از خلافت علی علیه السلام دفاع میکرد) زیاد گوشه میداد و تهدید میکرد .
پس از آنکه با عُمَر دربارۀ برحق بودن و شایستگی امام علی به خلافت ، مشاجره کرد ، عُمَر گفت : ای ابن عبّاس ، از تو سخنی به من رسیده که دوست ندارم آن را باز گویم تا منزلتت نزدم از بین برود! ابن عبّاس پرسید : چه سخنی؟ عمر گفت : به من رساندهاند که تو پیوسته میگویی : «خلافت را از روی حسد و ظالمانه از ما گرفتند!» و آن گاه که ابن
1) الأنوار الکاشفه: 54.
عبّاس به دفاع از این سخن پرداخت و در برابر عُمر کوتاه نیامد و میخواست برود ، عُمَر به او گفت : من چونان گذشته حق تو را پاس میدارم .(1)
در بگومگوی دیگری ، عُمَر از سخن ابن عبّاس بی قرار شد ، ابن عبّاس میگوید : سپس عُمَر از من رو گرداند و به شتاب دور شد ، من هم بازگشتم(2).
در ماجرای دیگری منع عُمَر از بیانِ موضوع خلافت و سزامند بودن اهل بیت به آن ، وضوحی دو چندان مییابد آنجا که ابن عبّاس با احتجاج خود ، عُمَر را مات کرد (و نتوانست چیزی بگوید) به ابن عبّاس گفت : این سخن را با دیگران مگوی ، اگر آن را از غیر تو بشنوم - میان این دو کوه - خواب از سرم میپَرَد .(3)
در نسخهای دیگر آمده است که عُمَر گفت : اگر آن را از دیگری بشنوم ، در این سرزمین ، راحت نخواهی خُفت!
به هر حال ، ترس عُمَر از شنیدن این حدیث از شخصِ سومی - از این دو متن - نمایان است ؛ زیرا این کار ، یعنی شوراندن مردم بر ضدّ حکومت و فروپاشی ستونهای مشروعیت حکومت مبتنی بر اجتهاد و رأی .
از این سخت گیری و از نقل فضائل به وسیلۀ ابوبکر و عمر و . . . درمییابیم که در این امر چرخش سیاسی زیرکانهای رخ داد ؛ از سویی نقلِ فضائل و شنیدن بعضی از آنها تا خطوط اصلی سیاستشان ناآشکار بماند ، و از دیگر سو جلوگیری از عبور از مرزهایی که برای نقل حدیث و چیزهایی که میتوان حدیث کرد ، کشیده شد .
با این سخن ، روشن میشود که نابود سازی فضائل اهل بیت علیهم السلام - در ماجرای منع تدوین - عامل اول و آخر نبود ، هرچند نمیتوان انکار کرد که این عامل ، تأثیری جزئی داشت ؛ به ویژه منع احادیثی که به اصل خلافت ارتباط
مییافت ، عاملی که خود زیر چتر منعی گسترده ، برای هدفی وسیعتر و گستردهتر و پردامنهتر قرار گرفت .
آنچه را خطیب بغدادی (م 463 ق) در تقیید العلم میآوَرَد ، نمیتواند دلیل تام و کاملی بر این نظریه باشد ؛ زیرا واژۀ «اَهل بیت» در روایتِ قاسم بن سلاّم (م 224 ق) وجود ندارد . افزون بر این ، اشکالاتی بر این دیدگاه وارد است .
منع از تدوین و نقل حدیث تنها به این تعلیل منحصر نمیباشد تا سبب اساسی در این ماجرا ، انتشار نیافتن فضائل خاندان پیامبر و نابود سازی آنها عنوان گردد .
روایاتی که دربارۀ منع از تدوین - در تقیید العلم - از ابن مسعود وارد شده است به آنچه از صحیفۀ علقمه آوردهاند منحصر نمیشود ، بلکه دستهای از احادیث است که مجموع آنها به هفت روایت میرسد :
1 . به اسناد از ابن فُضَیل ، از حُصَین بن عبدالرَّحمان بن مُرَّة نقل شده است که گفت :
ما نزد عبدالله (بن مسعود) بودیم که ابن قُرَّه کتابی را آورد و گفت : «این کتاب را در شام یافتم ، مطالب آن شگفت زدهام ساخت ، آن را برایت آوردم» .
عبدالله در آن نگریست ، سپس گفت : «پیشینیان شما به پیرویشان از کتابهای دیگر و ترک کتاب خودشان ، هلاک شدند!» .
آنگاه تشت آبی خواست و مطالب کتاب را در آب شست و پس از آن ، نابودش کرد .(1)
2 . به اسناد از عبدالرَّحمان بن اَسود ، از پدرش روایت شده که گفت :
من و علقمه به جزوهای دست یافتیم و با آن پیش عبدالله روانه شدیم و درِ خانهاش نشستیم . خورشید غروب کرد (یا نزدیک بود غروب کند) که وی از خواب
1) تقیید العلم: 53؛ مضمون این حدیث در سنن دارمی 1: 134، حدیث 477 آمده است.
برخاست و کنیزش را فرستاد که برو بنگر چه کسی پشتِ درِ منزل است؟ او آمد و برگشت و گفت : علقمه و اَسود . عبدالله گفت : دعوتشان کن به اندرون نزدم آیند . ما داخل شدیم ، گفت : گویا زیاد پشت در ماندید؟ پاسخ دادیم : آری . پرسید : چرا در نَزَدید؟ پاسخ دادیم : از بیم آنکه مبادا خواب باشی! گفت : دوست نمیدارم دربارهام چنین گمانی کنید ، این لحظه ، ساعتی است که ما آن را با نماز شب مقایسه میکنیم .
گفتیم : این صحیفه را یافتیم ، در آن حدیث عجیبی هست! ابن مسعود گفت : ای کنیز ، بیا و تشت بیاور و در آن آب بریز!
آن گاه ابن مسعود آن صحیفه را با دست خود محو میکرد و میخواند : «نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أحسَنَ القَصَص . . .» ؛(1)ما نیکوترین سرگذشتها را برایت حکایت میکنیم .
گفتیم : به آن نگاه کن ، حدیث خوب (نیز) در آن هست!
ابن مسعود آن را محو میکرد و میگفت : این قلبها ظروفاند! آنها را به قرآن مشغول دارید نه غیر آن .(2)
3 . به اسناد از عبدالرَّحمان بن اَسود ، از پدرش روایت شده که گفت :
علقمه کتابی را از مکّه یا یَمَن آورد (صحیفهای که در آن احادیثی دربارۀ اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشت) ما از عبدالله اذن خواستیم و بر او درآمدیم و آن صحیفه را به او دادیم . وی کنیزش را صدا زد و تشت آبی خواست!
گفتیم : ای ابا عبدالرَّحمان ، در آن بنگر! احادیثِ پسندیدهای دارد!
وی آنها را در آب پاک میکرد و از بین میبرد و میخواند : «نَحنُ نَقُصُّّ عَلَیکَ أحسَنَ القَصَص ...» (3)(ما شیوا و گویاترین سخنان را با
وحی این قرآن ، برایت باز گفتیم) این قلبها ظرفهاییاند ، آن را به قرآن مشغول دارید و به ماسوای قرآن سرگرم نسازید .(1)
4 . به اسناد از سلیم بن اَسود روایت شده که گفت :
من به همراه عبدالله بن مِرْداس بودم ، ناگهان با یک مرد نخعی صحیفهای دیدیم که در آن قصههایی با آیات قرآن بود . با او در مسجد وعده گذاشتیم ، عبدالله بن مِرْداس گفت : جزوه را به یک درهم میخرم! در مسجد منتظر آمدن آن شخص بودیم که ناگهان مردی آمد و گفت : بیایید ، عبدالله شما را فرا میخواند .
سلیم میگوید : حلقه جمعیّت را شکستیم و خود را به عبدالله بن مسعود رساندیم ، دیدیم که آن صحیفه به دست اوست!
عبدالله گفت : نیکوترین رهنمودها هدایت محمّد است و بهترین سخن کتاب خداست ، و بدترین اُمور ، نوپیداهایی (بدعت ها) است که شما حدیث میکنید و برایتان حدیث میشود ، آن گاه که چیز نو (و بی پیشینه و ریشه) دیدید بر شما باد همان هدایت نخست! چراکه اهل کتاب پیش از شما را این صحیفه و مانندِ آن هلاک ساخت ؛ قرن اندر قرن آن را ارث بردند تا اینکه کتاب خدا را چنان پشت سرشان انداختند که گویا از آن بیخبرند .
مردی که جای صحیفه را میدانست سوگند دادم که آن را برایم بیاورد ، به خدا قسم اگر میدانستم که به «دَیْرِ هند»(2)است سویش رهسپار میشدم .(3)
5 . به اسناد از اَشعثِ بن سلیم ، از پدرش روایت شده که گفت :
من با مردمانی در مسجد هم نشین بودم . روزی بر آنان در آمدم ، دیدم نزدشان صحیفهای است که
آن را میخوانند ، در آن ذکر و حمد و ثنای خدا بود و مرا شگفت آمد . به صاحب صحیفه گفتم : آن را به من ده که نسخهای از رویش بنویسم! گفت : آن را به مردی وعده داده ام ، صُحُفت را آماده ساز تا هنگامی که او فراغت یافت به تو دهم .
من صُحُف خودم را آماده ساختم ، یک روز به مسجد درآمدم ، دیدم غلامی از میان مردم میگذرد و میگوید : به خانۀ عبدالله بن مسعود بشتابید! مردم سوی آنجا روانه شدند و من هم با آنان رفتم ، ناگهان دیدم که آن صحیفه در دست اوست و میگوید : بدانید که آنچه در این صحیفه میباشد فتنه و گمراهی و بدعت است ، مردمان اهل کتاب پیش از شما بدان جهت هلاک شدند که پیرو دیگر کتابها شدند و کتاب خدا را واگذاشتند . من بر مردی که چیزی از آن میدانست سخت گرفتم تا آن را به من نمایاند . سوگند به کسی که جان عبدالله به دست اوست ، اگر بدانم از این صحیفه به «دَیْر هند» است به آنجا میروم ]تا به چنگش آورم و نابود سازم[ هرچند ناگزیر شوم این مسیر را پیاده بپیمایم .
آن گاه ابن مسعود آبی خواست و آن صحیفه را در آب شست .(1)
6 . از ابراهیم تیمی نقل شده است که گفت :
ابن مسعود دریافت که نزد گروهی از مردمان کتابی هست ، پیوسته از آنان میخواست که آن را نزدش بیاورند تا اینکه آوردند . چون آن را گرفت ، محو کرد سپس گفت : اهل کتاب پیش از شما بدان جهت هلاک شدند که به کتابهای علما و اُسقفهایشان روی آوردند و کتاب پروردگارشان را رها ساختند ، یا گفت : تورات و انجیل را واگذاشتند تا کهنه و پوسیده شد و فرائض و احکامی که در آن بود از بین رفت .(2)
7 . از عبدالرَّحمان بن اَسود ، از پدرش نقل شده که گفت :
مردی از اهل شام
پیش عبدالله بن مسعود آمد با او جزوهای بود که از سخنان ابو درداء و قصههای او در آن درج شده بود ، به ابن مسعود گفت : ای ابا عبدالرَّحمان ، آیا به سخن برادرت - ابو درداء - در این صحیفه نمینگری؟ ابن مسعود آن صحیفه را ستاند و به خواندن و نگاه کردن در آن پرداخت تا اینکه به منزلش درآمد ، به کنیزش گفت : تشتی پر از آب برایم بیاور! پس از آنکه کنیز تشت آب را آورد ، ابن مسعود صحیفه را در آب فرو برد و آن را میمالاند و میخواند :
«الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبِینِ * إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ ...» ؛(1)الر ، این ، آیات کتاب روشن گر ]و متمایز از دیگر کتاب ها[ است ، ما قرآن را به زبانِ عربی نازل کردیم تا عقلتان را (در آن) به کار برید ؛ ما شیوا و گویاترین سخنان را برایت حکایت میکنیم .
آیا قصههایی نیکوتر از قصههای خدا را میخواهید؟ آیا سخنی بهتر از سخن خدا را خواهانید ؟! (2)
اگر به مجموعه این احادیث بنگریم و به یک دیگر پیوستشان دهیم به نتایجی دست مییابیم که بر خلاف آن چیزی است که اصحاب دیدگاه پیشین ، به آن رسیدند .
توضیح این سخن را در ضمن چند نکته بیان میکنیم :
الف) از روایاتِ کتاب و دیگر احادیث به دست میآید که در بیشترِ این صحیفهها و کتابها نگرشهای حیرت آوری وجود داشت که پیش از آن ، مسلمانان نشنیده بودند و با سرشتِ تشریع اسلامی پیوند نمییافت و به همین جهت ، تعجّب برانگیز بود .
اگر محتوای این کتابها با بافتههای فکری و مأنوسات ذهنی آنان هماهنگ
میبود ، به نظرشان عجیب نمیآمد .
در این روایات ؛ عباراتی چنین آمده است : «وَجَدْتُه بالشام فَأَعْجَبَنی» (آن کتاب را در شام یافتم ، حیرتم را برانگیخت) ، «هذه صحیفة فیها حدیثٌ عجیبٌ» (این کتابی است که در آن حدیث شگفتی هست) ، «عندهم صحیفةٌ فأعْجَبَتْنی» (نزدشان صحیفهای است که مرا به تعجّب واداشت) ، «إنّ عند ناس کتاباً یُعْجِبونَ به» (نزد مردمی کتابی هست که به آن مینازند) .
پیداست که آنچه در این کتابها وجود داشت ، کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله نبود وگرنه به شگفت نمیآمدند و شیفته نمیشدند ، و مانند دیگر سخنان به شمار میرفت که از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت میشد .
ب) این صحیفهها (به جز کلام اَبو درداء و داستانهای او) عینِ سخنِ صحابی و کسی که از پیامبر صلی الله علیه و آله یا صحابی نقل کند ، نبود ؛ زیرا در این روایات نام محدِّثان این احادیث و کسانی که از آنها حدیث شده ، نیامده است و همین برای مسند نبودنشان بسنده میباشد ؛ چراکه گوینده معلوم نیست ، بلکه به تمام معنا مجهول است و به جهالت کاتبِ آنها و کسی که از او این محتوا روایت شده - به طور ضمنی - تصریح شده است .
این صُحُف (و کتابها) این گونه تعبیر شدهاند : «کتاباً وَجَدْتُه» (کتابی را یافتم) ، «أصبت . . . صحیفة» (صحیفهای به دستم رسید) ، «جاء رجلٌ مِن أهل الشام . . . ومعه صحیفة) (مردی از اهل شام آمد . . . با او کتابی بود) ، «فَرَأَیْنا صَحیفةً مع رجل من النَخَع» (همراه یک مرد نخعی صحیفهای دیدیم) ، «کنتُ أُجالس أُناساً . . . فإذا عندهم صحیفة» (با مردمی هم نشین بودم . . . نزدشان کتابی دیدم) ، «إنّ عندَ ناس کتاباً» (نزد مردمی کتابی هست) ، «رأیتُ مع رجل صحیفةً» (به همراه مردی صحیفهای دیدم) .
اینها همه دلالت دارند بر اینکه مصدر و مأخذ این کتابها مجهول (و ناشناخته) بود ، پس اعتماد بر آنها در هیچ حالی امکان نداشت .
و امّا صحیفه اَبو درداء چیزی جز سخنانِ خودش (و نه کلام پیامبر) را در بر
نداشت و نیز داستانهایی که از مصادر نامعتبر به دست آورده بود .
ج) دستهای از این کتابها از شام و بعضیشان از مکّه یا یمن آورده شده بودند و برخیشان را نمیدانیم از کجا آمدند! پس این صُحُف نوشتههای صحابه شمرده نمیشدند و از محل نزول وحی و بیت نبوّت و مَقَرّ صحابه نیامده بودند . در بعضیشان آمده است : «کتاباً وَجَدْتُه بالشّام» (کتابی را که در شام یافتم) ، «جاء رجلٌ مِن أهلِ الشام ومعه صحیفة» (مردی از اهل شام آمد با او صحیفهای بود) ، و در بعضی هست «مِن مکّة أو الیمن» (از مکّه یا یمن) .
ظاهر عبارت این است که تردید در آنها از راوی نمیباشد ، بلکه در واقع و نفس الأمر ، مطلب چنین است .
و از دیگر سو به دست میآید که عامل اجتماعی و جغرافیایی در این روایتها نقش بزرگی داشت و این به جهت نزدیکی شام به روم مسیحی بود که در آن زمان مسیحیّت در آنجا سیطره داشت . بسا این روایات «جزوات تبلیغی» بودند و مسیحیان میخواستند به وسیلۀ آنها در فکر و اندیشه اسلامی نفوذ کنند .
پس این منقولات ، به راستی در بردارندۀ سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله نبود .
به جهت بی اعتباری این جزوهها (که منبع و نویسنده و املاگر - روایتگر - آنها ناشناخته بود) میبینیم که اهل بیت علیهم السلام به این نکته توجه داشتند و میدانستند که ناشناخته بودن مُحدِّث ، آنها را از درجۀ اعتبار میاندازد ؛ لذا آنان بر صُحفی تأکید میورزیدند که نزد خودشان بود ، منبع و نویسنده و املاگر آن را بیان میکردند .
امام صادق علیه السلام - به کسی که آن حضرت را «صُحُفی»(1)نامیده بود - فرمود :
أنا رجل صُحُفیّ ، وقد صَدَق - أبو حنیفة - قَرَأتُ صُحُف آبائی إبراهیم
1) شخصی که دانش او برگرفته از کتابهاست.
وموسیٰ ؛(1)
من مردی صُحُفیام ، ابو حنیفه راست گفت ، صُحُف پدرانم ابراهیم و موسی را خواندهام .
امامان اهل بیت علیهم السلام در توصیف کتاب علی علیه السلام گفتهاند که این کتاب ، املای علی است از میانِ دو لبِ رسول خدا صلی الله علیه و آله .
آنان علیهم السلام روشن ساختند که صُحُفشان به صورت ارثِ پسر از پدر ، از پیامبر صلی الله علیه و آله است و ائمّه علیهم السلام حافظان و کاتبانِ آناند ، و در این صُحُف ، احکام خدا از زمان موسی و ابراهیم تا پیامبر خاتم ، هست .
در الکامل (ابن عُدَی) آمده است :
جعفر بن محمّد احادیثِ زیادی را از پدرش ، از جابر ، و از پدرش به نقل از پدرانش آورده است ، و آل البیت نُسَخی دارند که جعفر بن محمّد آنها را روایت میکند .(2)
د) بسیاری از این صُحُف دربر دارندۀ فرائض و احکام نبود و تفسیر و شرح آیات در آنها دیده نمیشد ؛ بلکه غیر اینها را در برداشت . ظاهراً در آنها قصهها و اخبار و احادیث و اَذکاری وجود داشت که خدا آنها را حجّت قرار نداده است .
این نوع مطالب ، زاییدۀ ذهن قصه پردازان و خبرسازان بود که بر اساس جوّ حاکم وخواستهها و تعصّبات قبیلهای (و دیگر عواملی که نقشی در اضافه و حذف وتغییر وتبدیل امور دارند) بعضی حقایق را بزرگ میساختند و برخی دیگر را میپوشاندند .
در این نقلها این عبارتها را مینگریم :
صحیفةٌ فیها کلامٌ مِن کلامِ أبی الدرداء وقِصَصٌ مِن قِصَصه ؛ صحیفهای است در آن بعضی از گفتههای ابو دردا و پارهای از قصههای او هست .
فرأینا صحیفةً فیها قصصٌ وقرآن ؛ صحیفهای را دیدیم که در آن ، قرآن و داستانهایی بود .
فیها ذکر وحمد وثناء علی الله ؛ در آن ذکر است و حمد و ثنا بر خدا .
پیداست که محتوای این صُحُف (داستانهای ابو درداء و احادیث بی سند) از قبیل همان قصه پردازیهایی است که امروزه در تفاسیر و دیگر کتابهای داستانهای قرآنی میبینیم که از تورات گرفته شدهاند :
در ماجرای حضرت یوسف علیه السلام آمده است که : یوسف میان دو ران زن عزیز مصر (جایی که هر مردی هنگام آمیزش با زنش مینشیند) نشست .(1)
داوود یکی از فرماندهانش را به جنگ فرستاد تا کشته شود ، و او بتواند با زنش ازدواج کند .(2)
پس از آنکه همۀ مردم (در پی عذاب الهی) هلاک شدند ، دو دختر لوط همدست شدند که پدرشان را مست کنند و با او درآمیزند . آنان این کار را انجام دادند و از پدرشان حامله شدند و بدین گونه ، نسل آدمی استمرار یافت .(3)
خُوَیْلد به ازدواج خدیجه با محمّد صلی الله علیه و آله راضی نمیشد . خدیجه دسیسه کرد و او را مست ساخت ، آن گاه از پیامبر خواست که به خواستگاریاش بیاید . خُوَیْلد - در حال مستی - رضایت داد ، وقتی به هوش آمد ماجرا را برایش باز گفتند ، در برابر کاری که رخ داده بود ، تسلیم شد .(4)
آیا این داستانهای ساختگی جز از ناحیۀ ابو درداء و کَعْبُ الأَحبار و امثال آن دو - کسانی که از آموزههای مسیحی و یهودی اثر پذیرفته بودند - پدید آمد؟!
به همین جهت ابن مسعود - در برخورد با آنها - این آیه را خواند که خدا میفرماید : «نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أحسَنَ القَصَص ...» (5)(ما شیوا و گویاترین سخنان
را برایت حکایت میکنیم) و میگفت : «آیا حکایتهایی بهتر از داستانهای خدا میخواهید؟ آیا بهتر از سخن خدا را خواستارید؟» و میگفت : «بهترین هدایت ها ، هدایت محمّد است و نیکوترین سخن کتاب خدا میباشد ، و بدترین امور نوپیداها (و بدعت ها)ست» .
این سخن ابن مسعود که «إنّ أحْسَنَ الهدی هدی محمّد . . .» (بهترین هدایت ، هدایتگری محمّد است . . .) اثبات میکند که آنچه را او با آب شُست و نابود ساخت ، سنّتِ محمّد (و از احادیث آن حضرت) نبود ، از مُحدَثات (و بدعتهایی) بود که ابن مسعود آنها را برنمیتافت ، چراکه ابن مسعود آنان را که از این صُحُف دچار شگفتی میشدند به سنّت پیامبر و هدایت او و کتاب خدا ارجاع میداد ؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله عمر را توبیخ کرد آن گاه که وی از دریافتِ صُحُف اهل کتاب به شگفت آمد و حدیث پیامبر را واگذارد .
سُیُوطی نقل میکند که :
عُمَر گفت : ای رسول خدا ، اهل کتاب احادیثی را برای ما روایت میکنند که قلب هایمان را ربوده است ، قصد داریم آنها را بنویسیم! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : ای پسر خطّاب ، آیا چونان یهود و نصارا سر در گم به هر کاری دست مییازید؟!
سوگند به آن که جانم به دستِ اوست با این دین حنیف ، آیین درخشان و پاکیزهای را آوردم و همۀ سخنان ]حکمتآمیز و درسآموز[ به من داده شد .(1)
در این سخن عمر که گفت : «قد أَخَذَتْ بِقلوبنا» (قلبهایمان را ربود) نیک بیندیش و آن را مقایسه کن با سخنانی که دربارۀ کتابهایی که نزد ابن مسعود میآوردند ، میگفتند ؛ مانند : «نزد مردمی کتابی هست که به آن فخر میفروشند» ، «در این صحیفه ، حدیث عجیبی هست» ، «نزدشان کتابی است . . . آنان را به شگفتی واداشت» ، «صحیفهای یافتم . . . مرا شگفت زده ساخت» و . . .
1) الدرّ المنثور 5: 148؛ ارواء الغلیل 6: 38 (البانی در تعلیق بر این حدیث میگوید: حداقل این است که حدیث، حَسَن میباشد) و بنگرید به، مصنَّف عبدالرزّاق 6: 114؛ فیض القدیر 2: 720.
در مقابل بنگر به پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله به عمر که فرمود : «لقد جِئْتُکم بها بیضاءً نقیّة» (با دین حنیف اسلام ، آئین تابناک و خالصی را برایتان آوردم) و آن را با جواب ابن مسعود مقایسه کن که به کسی که آن صحیفه شگفت زدهاش ساخت ، گفت : «إنّ أحسن الهُدی هُدی محمّد» ؛ بهترین هدایت ها ، هدایت محمّد است .
این نکته را نیز افزون ساز که ما به روایتی که به این اِعجاب و آن تهدید از رسول خدا گویا باشد ، دست نیافتیم مگر همین روایاتی که از عُمر و شیفتگی او به مکتوباتِ یهود هست .
هنگامی که : در تعلیل ابن مسعود (برای محو آن کتاب ها) به دقّت بنگریم ، درمییابیم که راه شریعت را دنبال میکند - به ویژه آنکه مطالب را با آب پاک میسازد و با آتش نمیسوزاند - با تأکید بر اینکه نیکوترین هدایتها را محمّد آوَرْد و بهترین سخن کتاب خدا میباشد ، و بدترین امور بدعتهاست .
ابن مسعود انگیزهاش را بیشتر آشکار میسازد با این سخن که : «محتوای این صحیفه فتنه و گمراهی و بدعت است» ، «اهل کتاب پیش از شما بدان جهت هلاک شدند که به کتابهای علما و اُسقفهایشان روی آوردند و تورات و انجیل را واگذاردند تا اینکه کهنه شد و فرائض و احکامی که در آن بود ، از بین رفت» .
کتابهایی که نزد ابن مسعود آورده میشد ، به فرائض و احکام ربط نمییافت ؛ تنها داستانها و حکایتها و بعضی از اَذکار وابسته به افسانهها و خرافهها وزیاده گوییها در آنها تدوین شده بود .
از این رو ، احتمال میرود که در این صحیفه ، قصههای تمیم داری وجود داشت (راهب نصرانی که از عُمَر خواست اجازه دهد قصه سرایی کند و عمر به او رخصت داد)(1)و بسا کتابهایی مشابه آن بود .
در این سخن ابن مسعود ، مطلب وضوح وآشکاری بیشتری مییابد که
1) المذکّر والتذکیر والذکر (ابن ابی عاصم): 63؛ کنز العمّال 10: 280، حدیث 29445 - 29446.
گفت : «مردی را سوگند دادهام که هرجا صحیفهای را یافت برایم بیاورد . به خدا سوگند ، اگر بدانم چنین کتابی در «دَیْر هند» است ، رهسپار آنجا میشوم» ، «سوگند به آن که جان عبدالله به دست اوست ، اگر بدانم از این کتاب در «دَیْر هند» است ، آنجا میروم ، هرچند با پای پیاده» ، و در نقل دیگر میگوید : «به خدا قسم ، اگر آن به دار الهند(1)
این جدیّت و اصرار ابن مسعود بر محو این کتاب ها ، نکتهای دارد و آن ، آمیختگی و بر گرفته شدن این احادیث از احادیث اهل کتاب است .
گویا ابن مسعود دریافته بود که اینها ساختة صاحبان دَیْرها و قصهها و افسانههای اهل کتاب است که بدین وسیله ، مسلمانان ضعیف و ناآگاه و هم فکرانشان را تغذیه میکنند .
افزون بر این ، نفس آدمی به نقلِ اسطورهها و شنیدن چیزهای عجیب و غریب ، گرایش دارد ، و بسا این قصهها به عمد از سوی نصارا آموزش و نشر داده میشد . به همین جهت ، ابن مسعود گاه به صرف مشاهدة آنها ، و یا حتی بدون وارسی ، به نابودی این صحیفهها اقدام میکرد ؛ زیرا محتوای آنها را میدانست .
1) دیر الهند، از آبادیهای دمشق است و دیر هند صُغری در حیره میباشد که هند - دختر نعمان بن مُنذر - آنجا فرود میآمد؛ و دیگر هند کُبری نیز در حیره است، آن را هند جگر خوار (دختر حارث بن عمرو بن حُجر) ساخت (معجم البلدان 2: 542 - 543). و گاه مقصود از «دیر هند»، دیر هند صُغری است (الأغانی 2: 131). بنا بر همۀ تقدیرها، مراد از «دار الهند»، «دیر هند» است. به نظر میرسد منظور ابن مسعود همان دَیْری میباشد که در شام بود؛ چراکه این کتابها از شام آورده میشد، و از سویی شام از نظر بیانِ دوری مسافت، رساتر است؛ زیرا ظاهر این است که این سخنان از ابن مسعود در کوفه برون تراوید، بدان جهت که رُوات کوفیاند.
2) سنن دارمی 1: 130، حدیث 479؛ مصنّف ابن ابی شیبه 5: 315، حدیث 26447.
موضع ابن مسعود در برابر این کتاب ها ، موضعی استوار است که به سبب همزمانی با تهاجمی که عُمَر آن را بر ضدّ حدیث گویی و حدیث نگاری رهبری میکرد ، منفی به نظر میآید ، لیکن خردمندان آگاه میدانند که این دو مَنع ، با هم فرق دارند .(1)
پس از رسیدن به این نتیجه (که از نگرشی همه جانبه به روایاتِ منعِ منسوب به ابن مسعود به دست آمد) میتوانیم بگوییم : روایتِ «دارِمی» که در آن بیان شده محتوای آن جزوهها «سبحان الله والحمد لله ولا إله إلاّ الله والله أکبر» بود ، بسنده نیست ؛ زیرا تنها این جمله محتوای کتاب نبود ، بلکه چیزهای دیگر نیز در آن وجود داشت به قرینۀ این سخن ابن مسعود در روایت دیگر که گفت : «إِنَّ ما فی هذا الکِتاب بِدْعَة وَفِتْنَة وَضَلالة» ؛ در این نوشتهها ، به یقین ، بدعت و فتنه است و گمراهی!
زیرا اگر تنها تسبیح و تحمید و تهلیل و تکبیر در آن جزوهها بود ، این سخن از ابن مسعود معقول به شمار نمیرفت (با اینکه خودش این ذکرها را در نمازها بر زبان میآوَرْد) بازداشتن از این کلماتِ پاکیزه از یک مسلمانِ عادی معقول نیست ، چه رسد به یک صحابی بزرگ .
و این سخن که ممانعت در کلام ابن مسعود تنها به نگارش و ثبت برمی گردد (و اینکه نوشتن است که گمراهی به شمار میرود با چشم پوشی از مطلب نوشته شده) با عبارتِ ذکر شده سازگاری ندارد و عبارت بر آن دلالت ندارد ؛ زیرا اینکه ابن مسعود میگوید : «إنّ ما فی هذا الکتاب» (آنچه در این کتاب هست) اشاره دارد به اینکه مقصود محتوای کتاب است ، نه صرفِ تدوین وثبت مطلب ، وگرنه میگفت : «بدانید که نگارش ، بدعت و فتنه و گمراهی است» .
1) عُمَر با منع تدوین، اهدافِ سیاسی و انگیزههای ویژه خود را دنبال میکرد، و غرض ابن مسعود از این کار این بود که قرآن و سنّت پیامبر از سخنانِ باطل مصون ماند و با افسانهها و خرافهها نیامیزد (م).
همین سخن را دربارۀ تک روایتِ «عبدالرَّحمان بن اَسود» میگوییم که ادعا میکند در آن صحیفه ، فضائل اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود ؛ زیرا به فرض این روایت صحیح باشد ، همۀ قرائن ، بر وجود مطالب دروغین و ساختگی در آن جزوه دلالت میکند ، بسا چیزی جزو سیرۀ اهل بیت و فضائل آنها ادعا میشود که هیچ ارتباطی با حقیقت ندارد یا مبالغه است .
به هر حال ، پذیرش این مطلب که ابن مسعود فضائل اهل بیت را نابود ساخت محال است ؛ به ویژه آنکه وی از بزرگ ترین محدِّثان فضائل و ناشرانِ فرهنگ آنهاست .
افزون بر این ، ابن مسعود در شیوۀ محو مکتوبات ، چونان ابوبکر و عمر نبود ؛ زیرا به سوزاندن ونابودی گستردۀ همۀ دستنوشتهها رونیاورد ، بلکه از روش پاک سازی با آب استفاده کرد که راهی شرعی برای محو کتابهای منحرفی است که در آنها نامی از نامهای خدا و پیامبران و اوصیا و ائمّه علیهم السلام هست ؛ چرا که سوزاندنشان حرام است و باید آنها را در آب شست یا در خاک پنهان ساخت .
سخن بعضی از نامداران ، این رویکرد را تأیید میکند :
ابو عُبَید ، میگوید :
ابن مسعود این کتابها را برگرفته از اهل کتاب میدانست و از این رو ، نظر در آنها را خوش نداشت .(1)
مُرّه میگوید :
اگر از قرآن یا سنّت بود محوشان نمیساخت ، لیکن آنها از نوشتههای اهل کتاب بود .(2)
احتمال نزدیک تری نیز در اینجا هست و آن اینکه این کار از ابن مسعود تقیهای یا مصلحتی یا به جهت ترس از تازیانه عُمَر سرزد ؛ چراکه میدانست عُمَر
دستور داد کتابها نابود گردد و نقل حدیث از پیامبر کاستی پذیرد ، وبعضی از صحابه برای سرپیچی از این دستور کتک خوردند و برخی دیگر زندانی شدند که ابن مسعود یکی از آنها بود .
بعید نیست که برخورد ابن مسعود در آن بُرهه زمانی ، در راستای کنار آمدن با فضای عمومی دولت اسلامی صورت گرفت و بدان سبب که از دستورِ عمر سرباز نزند (از بیم ضرب شستِ او یا برای مدارا و مصلحت) .
از حارث بن سُوَید نقل شده که گفت :
شنیدم عبدالله بن مسعود میگفت : هیچ صاحب قدرتی نبود که میخواست مرا به سخنی وادارد تا با آن ، یک یا دو تازیانه را از من بازدارد مگر اینکه آن را بر زبان آوردم .
ابن حزم در پی این سخن میگوید :
در این زمینه ، مخالفی از صحابه با او به دست نیامد .(1)
آمده است که ابن مسعود پشت سر ولید بن عَقَبة بن اَبی مُعَیْط (والی عثمان بر کوفه) تقیهای نماز گزارد . ولید نماز صبح را چهار رکعت گزارد و سپس گفت : برایتان بیفزایم؟! ابن مسعود ، گفت : از امروز به بعد ، پیوسته با تو در زیادهایم !(2)
پس بر فرض صحّت نهی ابن مسعود از تدوین ، این کار میتواند برای ترس از تازیانه عُمَر و حفظِ کیانِ اسلام باشد ؛ زیرا مشهور است که وی در «مِنی» با عثمان نماز را چهار رکعت خواند تا از فتنه و شر بپرهیزد با اینکه بر خلافِ آن معتقد بود .
به ابن مسعود گفتند : مگر تو برایمان حدیث نمیکردی که پیامبر در «مِنی» نماز ظهر را دو رکعت گزارد و ابوبکر آن را دو رکعت خواند؟
پاسخ داد : آری ، اکنون هم حدیث میکنم ، لیکن عثمان امام (پیشوا)
است با او مخالفت نمیورزم! مخالفت ، شر برانگیز است.(1)
از ابن عوف رسیده است که - هنگامِ اعتراض به عثمان در اتمامِ نماز در مِنی - به ابن مسعود برخورد .
ابن مسعود به او گفت : مخالفت ، شر است! دریافتم که عثمان نماز ظهر را چهار رکعت گزارد ، من هم با اصحابم آن را چهار رکعت خواندم!
ابن عوف گفت : به من خبر رسید که عثمان چهار رکعت گزارد ، من با یارانم دو رکعت خواندیم . اما اکنون همین را میپذیرم که تو میگویی ، نماز را با او چهار رکعت میگزاریم .(2)
با این شواهد ، میتوان به خطِ مشی صحابه در صدر اسلام پی برد . آنان با اینکه در باطن ، عقایدشان را حفظ میکردند ، میخواستند کیانِ اسلام آسیب نبیند .
این سخن با نظر ما منافات ندارد که ابن مسعود از مروّجان نقل و نگارش حدیث بود و از راویان فضائل اهل بیت ؛ زیرا انسان گاه عقیدهاش را - به جهت مصلحت یا ترس - کتمان میسازد ، که این روند در سیرۀ ابن مسعود نمایان است .
از وی روایاتی دربارۀ فضائل علی و زهرا و حسن و حسین علیهم السلام نقل شده است ، او در زمرۀ هفت نفری میباشد که در دفن حضرت زهرا علیها السلام حضور یافتند ، و از دوازده نفری است که خلافتِ غاصبانۀ ابوبکر را برنتافتند ، و فقه او نزدیک به فقه اهل بیت علیهم السلام میباشد .
اینها همه ، بر خلاف توجیهی است که بیشتر نویسندگانِ شیعه دربارۀ ابن مسعود آوردهاند .
باری ، شخصی که به جهت آمد و رفت زیاد با اهل بیت از آنان به شمار میآید تا
آنجا که گفته اند : «ما نراه إلاّ عبدَ آل محمّد» (او را جز بندۀ آل محمّد نمیدانیم) و بر لزوم صلوات بر آل محمّد در نماز معتقد است (و شواهد دیگر) با تحلیلی که دربارهاش گفتهاند ، هماهنگی ندارد . خبرِ رسیده از او باید بر تقیه و مصلحت و . . . حمل شود .
بنابراین ، ما قول هفتم را به کلی انکار نمیکنیم و در عین حال ، آن را به طور مطلق صحیح نمیدانیم و سبب اساسی را منحصر در آن نمیانگاریم ، بلکه آن را نزدیک به صواب وبیانگر بخشی از انگیزۀ منع میشماریم .
اکنون زمانِ بحث از سببِ واقعی جلوگیری ابوبکر و عُمَر از تدوین حدیث است ]در این راستا[ باید دریابیم چرا خلفا مردم را به قرآن ارجاع میدادند؟
ابوبکر میگفت : «بَیینَنا وَبَیْنَکم کتابُ الله»(1)(میانِ ما و شما کتاب خدا هست) و عُمَر میگفت : «حَسْبُنا کتابُ الله»(2)
(قرآن ما را بسنده است) و «لیس بعدَ کتاب الله شیءٌ» (ورای کتاب خدا چیزی نیست) و . . .
عواملی که گذشت ، توجیهاتیاند که ابوبکر و عُمَر و بعضی از نویسندگان ، خاورشناسان ، مسلمانان شیعه و سنّی - از گذشتههای دور تا زمان حاضر - آوردهاند ، الآن به آخرین عامل میپردازیم ، امید است که به دلیلِ واقعی این کار دست یابیم .
جلوگیری از نقل و نگارش حدیث ، ناگهانی پدید نیامد و نمیتوان آن را - تنها - به یک عامل نسبت داد ، بلکه چندین عوامل در پیدایش آن نقش داشتند و با پشتیبانی یکدیگر مقدّماتِ شکلگیری و گسترش ایده منع تدوین را فراهم آوردند . به نظر میرسد چهار عامل (و گاه بیش از چهار عامل) در این راستا اساسیاند :
1 . جلوگیری از تفسیر و بیانِ احادیثی که دربارۀ اهل بیت رسیده بود و روایاتی که کانونِ مکتب خلفا را نشانه میرفت .
امّا نقل فضائل - به تنهایی - بدون آگاه سازی به پیامِ نهفتهای که در آنها وجود داشت ، در منعِ عمومی - که همۀ احادیث را دربر میگرفت - چندان مد نظر نبود .
جلوگیری از نشر عیبها و نقایص بزرگان قریش و گروه حاکم در این چارچوب داخل میشد ؛ زیرا قرآن کریم و رسول خدا اشخاصی را ستودند و دیگرانی را نکوهیدند .(1)
آنان صحابه را از تفسیر قرآن و شأن نزول اَحکام(2)
و ابن عبّاس و اُبَی بن کعب و ابن مسعود و علی بن ابی طالب آیۀ 24 سورۀ نساء را این گونه قرائت کرده اند:... «فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَاَتُوهُنَّ اُجورَهُنَّ.... » ]إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی[؛ زنانی را که تا مدّتی معیّن به ازدواجِ موقّت خویش درآوردید، اُجور (مهرها)شان را بپردازید.
و بازگویی فضائل و مثالب1) همین امر به تنهایی کافی بود که آنان به منع دست یازند تا بر رسواییهای خویش سرپوش نهند و فضای فکری جامعه را به سمت و سویی که خود میخواهند و میپسندند ، سوق دهند (م).
2) آیۀ «حَافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ والصَّلاَةِ الوُسْطی» (بقره، آیۀ 238) که در مصحف عایشه و حفصه و اُمّ سلمه دربارۀ قرائتشان چنین بوده است: «حَافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ والصَّلاَةِ الوُسْطی ]وصَلاةِ العَصر[ وَقُومُوا لله قَانِتِینَ» ؛ بر نمازها محافظت کنید (و اهمیّت دهید) به ویژه نماز ظهر و نماز عصر و در برابر خدا فروتن باشید.
(کاستی ها) بازداشتند(1)
نیز بنگرید به آنچه در تفسیر آیات زیر آمده است:
«إِنْ جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ» (حجرات: 6) اگر فاسقی خبر آورد، تحقیق کنید.
«لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ» (حجرات: 2) پیش پیامبر صداهاتان را بلند مکنید.
«وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَیْهِ» (تحریم: 4) اگر شما دو تا (عایشه و حفصه) هم دیگر را پشتیبانی کنید.
«الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ» (اسراء: 60) درخت نفرین شده در قرآن. و...
یا با ادعای اختلاط با قرآن و احتیاط در نقل ، این کار را محدود ساختند .
2 . احاطه نداشتن حاکمان به همۀ احکام شریعت .
این امر آنان را واداشت که اندک اندک شیوهای را در شریعت ترسیم کنند که مردمانِ بسیاری آن شیوه را نداشتند .
در آغاز ، خلفا اَحکامی را که در قرآن و سنّت آمده بود و به آنها آگاهی نداشتند ، از صحابه میپرسیدند و بدون آنکه آشکارا مشکلی پدید آید پاسخهای آنان را میپذیرفتند ، لیکن به مرور زمان این پاسخها در پوششی از مناقشه و تخطئه فرو رفت .
از عُمَر رسیده است که واژۀ «الأَنْصَارِ» را در آیه 100 سورۀ توبه «والسّابقونَ الأوَّلُونَ مِنَ المُهاجِرِینَ وَالأنصارِ والَّذینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحسان ... » مرفوع خواند و «واو» را قبل از «الَّذِینَ» نیاورد . زید بن ثابت آیه را برایش این گونه قرائت کرد «مِنَ
1) در الدرّ المنثور 2: 298 به اسناد از ابن مسعود آمده است که گفت: ما در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله این گونه قرائت میکردیم: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ - أَنَّ عَلِیّاً مَوْلَی الْمُؤْمِنِینَ - وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» (مائده: 67) ای پیامبر، آنچه را سویت نازل شده - که علی مولای مؤمنان است - به مردمان برسان، وگرنه رسالتت را نرسانده ای.
الْمُهَاجِرِینَ وَالأَنْصَارِ وَالَّذِینَ ...» عمر گفت : (الذین اتبعوهم بإحسان) زید گفت : امیر مؤمنان داناتر است . عمر گفت : اُبَی بن کعب را بیاورید! او را آوردند ، در این باره از او پرسید ، پاسخ داد : به خدا سوگند ، من بر رسول خدا این گونه قرائت کردم : «وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان» و تو در آن روز در«بقیع غَرْقَد» ساکن بودی .
عمر گفت : شما قرآن را حفظ کردید و ما از یاد بُردیم ، فراغت داشتید و ما گرفتار شدیم ، حاضر بودید و ما غایب ...(1)
در این تنگنا منع از تحدیث و تدوین ، بهترین راه برای بستن دروازۀ اعتراضات وبهترین شیوه برای ایستادگی در برابر فشارها بود . به همین جهت ، خلفا پس از فرمانِ کاستن از حدیث (و روی نیاوردن به آن در حد امکان) به تهدید و زندانی ساختنِ محدِّثان دست یازیدند .
3 . خلفا ، بعدها ، برای خودشان نوعی منبع تشریع (= حق قانون گذاری) قائل شدند تا آنجا که نخست سیرۀ ابوبکر و عُمَر در کنارِ قرآن و سنّت مطرح شد و سپس تشریعات دیگری پدید آمد . همۀ اینها برای تثبیت حق قانون گذاری خلفا - در کنار حاکمیّت سیاسی آنها - صورت گرفت .
این سخن عُمَر دربارۀ نماز تراویح که «نعمةُ البِدْعَةُ هِیَ»(2)
(بدعتی بجا و پسندیده است) و دربارۀ متعه که گفت : «متعۀ نساء و حج در زمان پیامبر بودند و من از آن دو باز میدارم»(3)
و دیگر رفتارها ، نمونههایی از این حق قانون گذاریاند که بعدها آن را اجتهاد نامیدند ، همراه با این رویکرد که شأنِ خلفا را به سطح پیامبر بالا آوردند و منزلتِ پیامبر صلی الله علیه و آله را در سطحِ مجتهدی که طبق ظن فتوا میداد ، فروکاستند .
1) جامع البیان 11: 7؛ مستدرک حاکم 3: 305؛ الدرّ المنثور 3: 296؛ الکشف والبیان 5: 183 (در این مأخذ، ذیل خبر مذکور آمده است)؛ و بنگرید به، المحتسب (ابن جِنِّی)1: 300.
2) صحیح بخاری 2: 707، حدیث 1906؛ صحیح ابن خزیمه 2: 155، حدیث 1100؛ سنن بیهقی 2: 493.
3) شرح معانی الآثار 2: 146؛ التمهید (ابن عبدالبر) 8: 355؛ المحلّی 7: 107؛ احکام القرآن (جصّاص) 2: 152.
این پروژه ، آنان را به بستن باب نقل و تدوین حدیث واداشت وگرنه میان فتواهای خلیفه و قانونهای آسمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را بیان داشت ، اختلاف رخ میداد .
4 . محیط و جامعه و تأثیر آن بر اندیشهها و فرهنگها نیز یکی از عوامل است ؛ چراکه مانعان در محیطی پرورش یافته بودند که کتابت و تدوین به اندازۀ شعر و روزهای تاریخی عرب و فخر فروشیها بر یکدیگر (و چیزهای مشابه آن) در کانونِ توجّه قرار نداشت و پیداست که بزرگ نمایی این امور - به حکم ضرورت تاریخی - با فرهنگ اسلامی در تضاد میافتاد .
شایان یادآوری است که ما عامل دوم وسوم را بیش از دو عامل دیگر در کانون توجه قرار میدهیم ؛ چرا که پرداختن به بیانات تفسیری صحابه و تأثیر محیط وجامعه بر منع از تدوین ، پژوهشی مستقل میطلبد که آن را به زمانی دیگر وا مینهیم و تنها به اشارهای گذرا به این دو عامل - در ضمن بحث اصلی خود - بسنده میکنیم .
اکنون تفصیل دیدگاهمان را در ضمن دو محور ، بیان میداریم .
با درنگ نسبت به موضع گیریهای صحابه در دوران رسالت وتشریع ، میتوان دریافت که صحابه در صدر اسلام از نظر چگونگی برخوردشان با روایاتِ پیامبر صلی الله علیه و آله دو دسته میشدند :
دسته اول ، روشِ طاعت و امتثالِ مطلقِ احکام خدا و رسول را در پیش گرفتند ؛ زیرا :
الف) این احکام ، افزون بر قداستِ پیامبر صلی الله علیه و آله بدان اعتبار که از سوی ذاتِ باری تعالی صادر شده بود ، مقدس دانسته میشد .
ب) طاعت شارع واجب ومخالفت با او جایز نبود ؛ چراکه خدای متعال میفرماید :
« ... اَطیعُوا الله َ وَ رَسُولَهُ ... » ؛(1)از خدا و پیامبرش فرمان برید .
«وَمَن یُطِعِ اللهَ ورَسُولَهُ وَیَخشَ اللهَ ویتَّقهِ فَأُولَئکَ هُمُ الفائِزُون» ؛(2)رستگاران آناناند که از خدا و پیامبر فرمان بَرَند ، و از خدا بترسند و پروا کنند .
« ... وَمَآ ءاتَاکُمُ الرَّسولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهاکُم عَنهُ فَانتَهوا ...» ؛(3)آنچه را رسول برایتان آورد برگیرید و از آنچه بازتان داشت ، بپرهیزید .
«فَلا ورَبِّکَ لا یؤمِنُونَ حتّی یُحَکّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَینَهُم ثُمَّ لا یَجِدوا فی أنفُسِهِم حَرَجاً مِّمّا قَضَیتَ ویُسلِّموُا تَسلیماً» ؛(4)به پروردگارت سوگند ، که آنها
ایمان ]درست و کامل و یقینی[ نخواهند آورد مگر اینکه در اختلافات خود تو را به داوری طلبند ، و سپس از داوری تو ، در دل خود احساس ناراحتی نکنند و سراپا تسلیم باشند .
«إِنَّما کانَ قَولَ المؤمِنینَ إذا دُعُوا إلیَ اللهِ وَرَسولهِ بَینَهُم أن یَقولُوا سَمِعنا وأطَعْنَا وأولئکَ هُمُ المُفلِحُون» ؛(1)مؤمنان این گونهاند که چون سوی خدا و رسول فرایشان خوانند که پیامبر میانشان حکم کند ، بگویند : گوش بفرمانیم ؛ ایناناند که رستگارند .
«وَمَا کانَ لِمؤمِنٍ وَلاَ مؤمِنَةٍ إذا قَضَی اللهُ وَرَسُولُهُ أمراً أن یَکُونَ لَهُمُ الخِیَرَةُ مِن أمرِهِم وَمَن یَعصِ اللهَ وَرَسولَهُ فَقَد ضلَّ ضَلالاً مُّبیناً» ؛(2)هنگامی که خدا و رسول در ماجرایی حکم کند ، مؤمن را نسزد که از پیش خود نظر دهد ؛ و هرکه خدا و پیامبرش را عصیان ورزد در گمراهی آشکار است .
و دیگر آیات .
ج) در تنظیم آداب فردی و اجتماعی جایی برای اعمالِ آرای شخصی نبود ؛ زیرا شریعت اسلام کامل به شمار میآمد و همۀ احکام در قرآن وجود داشت ، نیاز و نقصانی حس نمیشد تا به مُکمّل شریعت احتیاج باشد ، شریعت ، خودش ، کامل و تامّ بود ؛ خدای متعال میفرماید : « ... وَنَزَّلنَا عَلَیکَ الکِتابَ تِبیاناً لِکُلِّ شَیء ...» ؛(3)ما این کتاب را که بیانگر هر چیزی است بر تو فرو فرستادیم .
ویژگی این دسته ، فرمان بری کامل آنان از سخنانی بود که از پیامبر صلی الله علیه و آله صدور مییافت و در برابر بیانِ الهی ، رأی و نظر [اشخاص] نزدشان هیچ اعتباری نداشت .
افزون بر این ، آدمیان معصوم نیستند ، امکان دارد خطا کنند ، سهو در کلامشان رخ دهد ، و دچار فراموشی شوند .
دسته دوّم ، کسانیاند که پیامبر صلی الله علیه و آله را یک انسان عادی میدانستند که گاه صواب میگوید و زمانی خطا میکند ، ناسزا میگوید و لَعن میفرستد ، سپس برایشان آمرزش میطلبد .(1)
این دسته ، قداست و منزلتی را که خدا به پیامبر داد برنمیتافتند و آن گونه که خداوند فرمان داد ، با پیامبرش رفتار نمیکردند ، و این ، حقیقتی است که قرآن وحدیث گویای آن است .
در قرآن ، آیاتِ فراوانی دربارۀ این گروه هست :
«یَأیُّهَا الَّذینَ ءامَنُوا لاَ تَرفَعُوا أصواتَکُم فَوقَ صَوتِ النَّبیِّ وَلا تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ کَجَهرِ بَعضِکُم لِبَعضٍ أن تَحبَطَ أعمالَکُم وأنتُم لاَ تَشعُرون» ؛(2)ای ایمان آورندگان ، صداهایتان را بر پیامبر بلند مکنید و او را چونان هم دیگر صدا مزنید که این کار ، ناخودآگاه اعمالتان را هیچ میسازد .
این آیه اشاره دارد به اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله نزد بعضی از صحابه قداست نداشت ، با اینکه خدای متعال بر ضرورت پاسداشت منزلت آن حضرت تأکید داشت .
«یأیُّها الَّذینَ ءامَنوا مَا لَکُم إذا قِیلَ لَکُم إنفروا فی سبیل اللهِ اثّاقَلتُم إلی الأرضِ . . .» ؛(3)ای کسانی که ایمان آورده اید ، چرا وقتی به شما گفته میشود در راه جهاد با دشمنان خدا بکوچید ، این کار ، برایتان سنگین مینماید و به زمین میچسبید .
این آیه ، بر اطاعت نکردن و عدم امتثال امر خدا و پیامبر دلالت میکند و اینکه بعضی از صحابه هنگام فرمان جهاد ، از آن روی برمی تافتند .
«إنَّ الَّذینَ یُؤذونَ اللهَ ورَسولَهُ ، لَعَنَهُمُ اللهُ . . .» ؛(1)آنان که خدا و پیامبرش را میآزارند ، خدا بر آنها لَعن میفرستد و . . . .
«وَمِنهُم الَّذینَ یُؤذُونَ النَّبیَّ . . .» ؛(2)بعضی از آنان پیامبر را آزار میرسانند .
این دو آیه صراحت دارد که بعضی از صحابه پیامبر را اذیت میکردند .
«ألَم تَرَ إلَی الَّذینَ نُهُوا عَنِ النَّجوی ثُمّ یَعودونَ لِما نُهُوا عنهُ ویتناجونَ بالإثمِ والعُدوانِ ومَعصیَتِ الرَّسولِ وإذا جاءوکَ حَیّوْکَ بِما لَم یُحیکَ بِهِ اللهُ . . .» ؛(3)آیا کسانی را ندیدی که از در گوشی حرف زدن ]در حضور دیگران[ نهی شدند ، با وجود این ، به آن دست یازیدند؟! نجوای آنان گناه ، سرکشی و نافرمانی از پیامبر است! آن گاه که برای گفتنِ تحیّت و سلام پیش تو آیند ، سلامی را که خدا نگفته بر زبان میآورند . . .
این آیات و دهها آیۀ دیگر ، دلالت دارند بر اینکه بعضی از صحابه حقیقت نبوّت را درک نمیکردند و جایگاه پیامبر در تشریع اسلامی برای آنها معنایی نداشت ؛ در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله صدا بلند میکردند(4)، از جهاد در راه خدا روی گردان بودند(5)، به کارهای پیامبر اعتراض میکردند(6)و با وجود نصّ ]قرآن و حدیث[ پیرو وسوسههای سودجویانۀ خیالی خود بودند(7)
و در حضور پیامبر به رأی خودشان فتوا میدادند(8).
1) سورۀ احزاب (33) آیۀ 57.
2) سورۀ توبه (9) آیۀ 61.
3) سورۀ مجادله (58) آیۀ 8.
4) بنگرید به، صحیح بخاری 4: 1833؛ تفسیر طبری 26: 117 - 119؛ تفسیر قرطبی 16: 303.
5) بنگرید به، تفسیر ابن کثیر 2: 358؛ تفسیر بغوی 2: 292.
6) صحیح بخاری 3: 1321، حدیث 3414؛ الاحکام (ابن حزم) 1: 89.
7) بنگرید به، صحیح مسلم 2: 896، حدیث 1222؛ مسند احمد 1: 50، حدیث 351.
8) سُبُل الهدی والرشاد 5: 53؛ بنگرید به، الأحادیث المختاره 1: 325؛ المعجم الکبیر 1: 72 (و جلد 6، ص88).
بعضی از اینان از پیامبر صلی الله علیه و آله میخواستند که احکام خدا را طبق مصلحت اندیشی آنها تغییر دهد ، و پیامبر صلی الله علیه و آله در جواب میگفت : « ... مَا یَکونُ لی أن أُبَدِّ لَهُ مِن تلقاء نَفسی إن أتّبِعُ إلاّ مَا یُوحی إلَیَّ ... » ؛(1)
مرا چه به اینکه از پیش خود چیزی را تغییر دهم! نمیپیروم مگر آنچه را که به من وحی میشود .
خدای سبحان ، بارها در قرآن ، مانند این سخن را تأکید میکند که :
«ثُمَّ جَعَلناکَ عَلی شَریعةٍ مّنَ الأمرِ فاتَّبِعهَا وَلاَ تَتَّبِع أهواءَ الَّذینَ لاَ یَعلَمونَ» ؛(2)
تو را صاحبِ شریعت قرار دادیم ، پیرو آن باش! و از هواهای نفسانی نا آگاهان پیروی مکن!
این صحابیان ، به منافقان و «المؤلّفة قلوبهم» (منفعت طلبان) محدود نبودند .
حقایق تاریخی و کتابهایی که در شرح حال صحابه نگارش یافتهاند ، روشن میسازند که شماری دیگراز صحابه در تعامل با نصوص الهی و سخنانِ پیامبر - به ویژه اَفعال آن حضرت - پندارهای نادرستی داشتند . این تفکر به جهت پس ماندهها و باور داشتهای عرفی ای بود که هنوز با خود داشتند . با وجود چنین رسوبات فکری ، آنان پیامبر صلی الله علیه و آله را رهبرِ کار آزمودهای به شمار میآوردند که امکان خطا و صواب در کارهای او هست .
از این رو ، آنان به پیامبر اعتراضهایی میکردند که به یک شخص عادی متوجه است! با اینکه خدای سبحان و سنّت نبوی ، از چنین افکاری باز میداشت و احادیث زیادی از پیامبر در این قالب ثابت است ؛ مانند :
ما لکم تَضْرِبون کتابَ الله بعضَه ببعض؟ بهذا هَلَکَ مَن کان قَبْلَکم ؟!(3)چرا بعضی از آیات را با دستاویز آیات دیگر به دور میاندازید؟ (نادیده میگیرید؟) با
این شیوه پیشینیانتان هلاک شدند؟!
أَیُتَلَعَّب بکتاب الله وأنا بینَ أَظْهُرِکم؟!(1)آیا در حالی که من هنوز در میانتانم کتاب خدا بازیچه میشود ؟!
أبهذا أُمِرْتُم أو بهذا بُعِثْتُم أن تَضْرِبوا کتابَ الله بعضَه ببعض؟! إنّما ضَلَّتِ الأُمَم قبلَکم فی مثل هذا! إنّکم لَسْتُم ممّا ههنا فی شیء! أُنظروا الذی أُمِرتم به فاعملوا به ، والذی نُهیْتُم عنه فَانْتَهوا ؛(2)آیا به این امر شدید (یا بر این کار وادار گشته اید) که بعضی از آیات کتاب خدا را با دستاویز آیات دیگر ، نادیده بگیرید؟! امّتهای پیش از شما در نظیر این کار گمراه شدند! شما را چه به این! بنگرید به چه امر شدید تا به آن عمل کنید ، و از چه چیز نهی شدید تا به آن دست نیازید .
پیامبر صلی الله علیه و آله احادیث زیادی را برای زدودن این فهم و جای گزینی بینش دیگری نسبت به پیامبر و مقام عصمتش ، پی افکند ؛ چراکه جامعۀ آن روزگار به پیامبر واقع بینانه نمینگریستند ، بلکه او را شخص عادی میشمردند که خطا و صواب میکند و دچار سهو و نسیان میشود . . .
به همین جهت در وقایع زیادی به پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراض میکردند ؛ مانند اعتراض بر آن حضرت هنگام نماز بر عبدالله اُبی منافق ، و ماجرای صلح حُدَیبیّه و . . . که پیامبر صلی الله علیه و آله برایشان حقیقت درستِ نازل گشته از جانب خداوند متعال را تبیین میفرمود .
وارسی کامل این حالت ، این حقیقتِ تلخ را آشکار میسازد که کسانِ بسیاری از اینان از شیوهشان دست برنداشتند و روشن گریهای پیامبر صلی الله علیه و آله را برنتافتند ، بلکه کوشیدند پس از پیامبر ، نگرش خود را استوار سازند و سفارشهای شارع مقدّس را از یاد بردند یا وانمود کردند که آن را فراموش نمودهاند .
با اینکه مصون بودنِ خونِ کسی که شهادتین را بر زبان آورد ، بدیهی بود و پیامبر صلی الله علیه و آله در آغاز اسلام بر آن تأکید داشت ، میبینیم اُسامه بن زید آن گاه که جنگ آورانش بر قومی شبیخون زدند - که در میانشان مرداس بود - مِرْداس بن نَهِیک را به قتل رساند . وی اسلام آورده بود و از دست سپاهیان نگریخت ، بلکه چون سپاهیان را دید ، گوسفندانش را به شکاف کوه راند . لشکریان به او رسیدند و تکبیر گفتند ، مرداس هم تکبیر گفت و از کوه فرود آمد و شهادتین را بر زبان آورد و گفت : «السلام علیکم» ولی اُسامه وی را کشت و گوسفندانش را در اختیار گرفت .
رسول خدا صلی الله علیه و آله از این ماجرا با خبر شد و به شدّت به خشم آمد و فرمود : برای به دست آوردن گوسفندانش او را کشتید! آن گاه این آیه را خواند : « ...وَلاَ تَقُولوا لِمَن ألقَی إلَیکُمُ السَّلامَ لَستَ مُؤمِناً ...» ؛(1)
به کسی که برایتان اسلام را اظهار میکند نگویید تو مؤمن نیستی .(2)
روشنتر از این ، رفتار خالد بن ولید با بنی جَذِیمَه است ، طبری در حوادث سال هشتم هجری مینویسد :
در این سال غَزْوَه خالد بن ولید با بنی جَذِیمَه رخ داد . رسول خدا صلی الله علیه و آله - پس از فتح مکّه - گروههایی را به اطراف مکّه میفرستاد تا مردم را به اسلام دعوت کنند و آنان را از کشتار باز میداشت . از جمله اینان ، خالدبن ولید بود که پیامبر صلی الله علیه و آله وی را به عنوان داعی (مُبَلِّغ) - و نه جنگجو - فرستاد . خالد چون به قرارگاه بنو جَذِیمَه رسید ، آنان سلاح برگرفتند . خالد گفت : سلاحها را بر زمین نهید ، مردم مسلمان شدند! آنان از سلاحها دست کشیدند ، آن گاه خالد دستور داد شانههایشان را ببندند و بسیاری از آنها را از دَمِ تیغ گذراند .
چون این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید ، دستانش را به آسمان بلند کرد وفرمود : اللهمّ إنّی أبرأُ إلیک ممّا صَنَعَ خالد ؛ بارالها ، من از کاری که خالد انجام داد بیزاری میجویم! سپس علی علیه السلام را با اموالی فرستاد تا به امور آنان رسیدگی کند و خون بها و اموالشان را بپردازد ... .(1)
این روش ادامه یافت واین طرز تفکّر در رخدادها و امور ، تا زمانِ ابوبکر و عُمَر حکم میراند و اثرگذار بود .
ابن حجر دربارۀ خالد میگوید :
خالد بر ابوبکر پیشی میجُست وکارهایی برخلافِ نظر ابوبکر انجام میداد .(2)
اُسامه و خالد در این عرصه تنها نبودند بلکه این روش ، خط مشی بسیاری از صحابهای بود که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله بر خلاف کتاب و سنّت ، برای خود دیدگاه میتراشیدند و نظراتشان را به اجرا درمیآوردند .
نسبت این اصحاب رأی و اجتهاد در میان مهاجران ، بسی بیشتر از اَنصار بود که غالبشان پیرو تعبّد محض بودند .
این دسته از صحابه ، بذر اولیۀ اجتهاد و رأی را پاشیدند و در پی آن سنگِ بنای منع تحدیث و تدوین را گذاشتند .
آری ، اَمثال اینان بودند که عبدالله بن عَمْرو بن عاص را از تدوین حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله بازداشتند ، واَفکار و آرائی را منتشر ساختند که بعدها جزو سنّتِ پیامبر شمرده شد .(3)
این سخن برخلاف ویژگیهای پیامبر صلی الله علیه و آله است و اینکه خاتم نبوّت بر شانه آن حضرت حک شده بود و نیازی به شهادت ابن نوفل و دیگران نداشت (بنگرید به، صحیح بخاری 1: 4، حدیث 3؛ و جلد 3: 1241، حدیث 3212؛ و جلد 4: 1894، حدیث 4670؛ و جلد 6: 2651، حدیث 6581).
در راستای بحثِ منع تدوین ، شناخت دیدگاه ابوبکر و عُمَر مهم است (اینکه آیا این دو ، از هواداران روش تعبد محض بودند یا از اصحاب رأی و اجتهاد) تا بتوانیم ایده خود را در پرتو آن ترسیم کنیم . هرچند پرداختن به چنین بحثهایی را دوست نمیداریم چراکه بیم برانگیخته شدن فرقه گرایی وجود دارد ، لیکن این بررسی و پژوهش ما را بر این موضوع وامی دارد ؛ زیرا ترک آن به منزلۀ کتمان بعضی از حقایق و پرده افکنی بر آنهاست و دست نیافتن بر سببِ حقیقیای که در ورای منع تحدیث و تدوین نهفته میباشد ، بلکه حجم انبوهی از نگرشها و عقاید پدید میآید و آزاداندیشی در ابراز نظریهها و اَسباب از بین میرود .
بنابراین ، گرچه این بحث با موقعیت ابوبکر و عُمَر و بعضی از صحابه ارتباط مییابد ، لیکن چارهای جز مطرح کردن آن نیست .
بعضی از متون در این زمینه چنیناند :
داستان مرد عابد
این قصه را ابو سعید خُدری و اَنس بن مالک و جابر بن عبدالله اَنصاری و دیگر بزرگان صحابه روایت کردهاند .
اَنس گوید :
پیش پیامبر صلی الله علیه و آله از مردی سخن به میان آمد که در عبادت بسیار کوشا و موفق است .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : این شخص را نمیشناسم!
گفتند : وصفِ او چنین و چنان است!
فرمود : نمیشناسم!
در این هنگام مردی آشکار شد ، گفتند : ای رسول خدا ، این همان شخص است!
فرمود : او را نمیشناختم! این ، نخستین پیرو شیطان است که در امّتم میبینم ، به یقین ، بخشی از شیطان در او هست!
وقتی آن مرد نزدیک شد ، سلام کرد و جواب سلامش داده شد ، سپس پیامبر فرمود : تو را به خدا قسم ]راست بگوی[ آیا هنگامی که بر ما درآمدی در جانت خطور نکرد که در میان این قوم اَحَدی برتر از تو نیست؟
گفت : چرا! سپس به مسجد رفت و مشغول نماز شد .
پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر گفت : برو و او را بکش! ابوبکر رفت ، دید نماز میگزارد ، با خودش گفت : نماز حرمت وحقی دارد! بهتر است بروم با پیامبر مشورت کنم ، و آمد .
پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید : او را کشتی؟ گفت : نه ، دیدم نماز میگزارد و نماز را حرمت و حقّی است! البته اگر میخواستم میتوانستم او را به قتل رسانم!
فرمود : تو اهلش نیستی! عُمَر ، تو برو و او را بکش! عُمَر به مسجد داخل شد ، دید در حال سجده است ، مدتی طولانی در انتظار ماند ، با خود گفت : سجده را حقی است ، اگر با رسول خدا مشورت کنم بهتر است ، و آمد .
پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید : او را کشتی؟ گفت : نه ، دیدم در سجده است و سجده را حقی است ، اگر میخواستم میتوانستم او را بکشم .
فرمود : تو اهلش نیستی ، ای علی ، برخیز تو اگر او را بیابی اهل این کاری!
علی علیه السلام وقتی به مسجد درآمد او بیرون رفته بود ، پیش پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت .
پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید : آیا او را به قتل رساندی؟ پاسخ داد : نه .
فرمود : اگر او امروز کشته میشد ، تا خروج دجّال ، دو نفر از امّتم با هم اختلاف نمیکردند!!
آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله از امّتها سخن گفت و فرمود :
امّت موسی هفتاد و یک ملّت شدند ، هفتاد تای آنها در آتشاند و یکیشان در بهشت .
امّت عیسی هفتاد و دو ملّت شدند ، هفتاد و یکی از آنها در دوزخاند و یکیشان در بهشت .
امّتِ من یک فرقه بر این افزون شود ، هفتاد و دو فرقه از آنها در دوزخاند و یک فرقهشان اهل بهشت است .(1)
1) مسند ابی یعلی 6: 341، حدیث 3668؛ حلیة الأولیاء 3: 227؛ سبل الهدی والرشاد 10: 157؛ مسند احمد 3: 15، حدیث 11133؛ البدایة والنهایة 7: 299 (در دو مأخذ اخیر، روایت از ابو سعید خُدری نقل شده است).
حقیقت این است که دیدگاه ابوبکر - در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله - برخاسته از اجتهاد و مصلحت نگری خودش بود . کشتن آن مرد را نپسندید ؛ چراکه نماز و خشوع او را دید! و در برابر فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله خاضع و متعبِّد نگردید .
و چنین است عُمَر ، او مصلحتی را که خود تشخیص داد ، در نظر آورد و با وجود تأکید پیامبر بر قتلِ آن مرد و شنیدنِ توجیه ابوبکر ، کشتن او را نپسندید .
اکنون این سؤال به ذهن میآید که چرا عمر از اجرای امر پیامبر صلی الله علیه و آله سر باز زد؟
آیا رواست که رسول خدا صلی الله علیه و آله به قتل مرد زاهدی فرمان دهد با اینکه توجیه ابوبکر را شنید و عامل رویگردانیاش از اجرای فرمان پیامبر را متوجه شد .
آیا سزاست که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور به قتل نمازگزاری فروتن دهد در شرایطی که او مستحق قتل نباشد؟
چگونه تصوّر خطا دربارۀ پیامبر صلی الله علیه و آله ممکن است در حالی که مسئلۀ جان (مرگ و زندگی) مطرح است؟
اگر قتل این شخص جایز یا واجب بود ، چرا ابوبکر و عُمَر در این کار سستی ورزیدند؟
مگر نمیدانستند که خدای سبحان میفرماید :
« ... وَمَا ءاتآکُمُ الرَّسولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهاکُم عَنهُ فَانتَهُوا ... » ؛(1)
آنچه را پیامبر آورد برگیرید و از آنچه نهی کرد باز ایستید .
«إنّهُ لَقَولُ رَسولٍ کَریمٍ* ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی العَرشِ مکینٍ * مُطاعٍ ثَمَّ أمینٍ* وَمَا صاحبکُمُ بِمجنون» ؛(2)
این قرآن ، سخن رسولی با کرامت است که در نزد صاحب عرش ، مقام و منزلت والا و بالا دارد ، فرمانْ بردارِ امین است ؛ و این صاحب شما مجنون نیست .
«وَما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِیلاً ما تُؤْمِنُونَ * وَلاَ بِقَوْلِ کَاهِنٍ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ» ؛(1)
این قرآن ، سخنِ شاعر ]و بافتههای خیالی[ نمیباشد ، اندکی میتوانند باور کنند که قرآن سخن حق و راستین است ؛ این قرآن ، سخنِ کاهن (پیش گویی) نیست ، کماند کسانی که به خود آیند و این حقیقت را دریابند .
«ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی* وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی»؛(2)
صاحب شما گمراه نیست و به کژراهه نیفتاد ؛ از روی هوا سخن نمیگوید ، جز سخنِ وحی بر زبانش جاری نمیشود .
تعبُّد ناپذیری ابوبکر و عُمَر در امتثال امر پیامبر و اجتهاد به رأی آنها و مصلحت نگریشان در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله تأمّل برانگیزند وسزامند وارسی وتحلیل .
عُمَر در جریان صلح حُدَیبیّه بر پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراض کرد و گفت :
مگر تو - به راستی - پیامبر نیستی؟
فرمود : بلی .
پرسید : مگر نه این است که ما برحقیم و دشمنانِ ما بر باطل اند؟
فرمود : آری .
پرسید : پس چرا به خاطر دینمان به خواری تن دهیم؟
فرمود : من رسولِ خدایم و او را عصیان نمیکنم ، و خدا یاورِ من است .
گفت : مگر نگفتی که ما به بیت الحرام درمیآییم و کعبه را طواف میکنیم؟
فرمود : بلی ، ولی آیا گفتم که امسال این کار را میکنیم؟ گفت : نه . فرمود : سال
بعد خواهی آمد و طواف میکنی .
عُمَر میگوید : پیش ابوبکر رفتم و گفتم : ای ابوبکر ، آیا این شخص - به حق - پیامبر خدا نیست؟ پاسخ داد : آری . پرسیدم : پس چرا در دینمان به خواری تن دادیم؟ گفت : ای مرد ، او رسول خداست! نافرمانی خدا نکند و خدا یاور اوست ، پا در رکابِ او باش! به خدا سوگند ، او برحق است . گفتم : مگر برایمان نگفت که ما به خانۀ خدا درمیآییم و آن را طواف میکنیم؟ گفت : آیا به تو گفت که امسال این کار را میکنی؟ گفتم : نه . گفت : سال آینده خواهی آمد و کعبه را طواف میکنی .(1)
شک در صحّت قول پیامبر صلی الله علیه و آله وعدم اطمینان به سخنِ آن حضرت ، در کلام عُمَر چنان هویداست که جای تردیدی برای هیچ کس باقی نمیگذارد ؛ زیرا پرسیدن دوباره این ماجرا از ابوبکر ، یعنی نا اطمینانی به سخن پیامبر صلی الله علیه و آله ، و پاسخ ابوبکر که به عُمَر گفت : «ای مرد ، او رسول خداست! خدایش را عصیان نمیکند» و از عمر خواست که پا در رکاب پیامبر باشد ، این امر را تأکید میکند .
باری ، میبینیم که عمر با شنیدن سخن ابوبکر ، اِصرار در سؤال دارد و برای بار سوم به شک میافتد و میپرسد : «آیا او نگفت که ما به کعبه درمیآییم و آن را طواف میکنیم . . .» .
این روایت ، روشن میسازد که عُمَر از پیروان مسلک تعبُّد محض نبود وگرنه سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را امتثال میکرد و نیازمند سخن ابوبکر یا دیگر صحابه نمیشد ؛ زیرا
1) این خبر مشهور، بلکه متواتر است. بیشتر مفسران و مورخان آن را آورده اند؛ بنگرید به، صحیح بخاری 2: 978، حدیث 2581 (از طریق مِسْوَر بن مَخْرَمَه و مروان بن حکم) و در جلد 3: 1162، حدیث 3011 (به نقل از سهل بن حنیف)؛ صحیح مسلم 3: 1411، حدیث 1785 (به اسناد از سهل بن حنیف)؛ المعجم الکبیر 1: 72، حدیث 82؛ المدخل (بیهقی) 1: 192، حدیث 217 (در هر دو مأخذ با اختصار)؛ مسند بزّار 1: 254، حدیث 148 (به نقل از ابن عمر از عمر)؛ نیز بنگرید به، تاریخ عمر بن خطّاب (ابن جوزی): 58.
تصریح میکند که «والله ، از زمانی که مسلمان شدم ، شک نکردم مگر امروز» .(1)
موضع گیریهای دیگری نیز از عُمَر بروز یافت که از آنها برمی آید عُمَر میخواست نظراتِ خاص خودش را تثبیت کند و صحابه را (علی رغم آگاهیاش به دیدگاههای پیامبر) بر آنها وادارد .
وی به این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله اهمیت نداد که فرمود : «إنّ القَلْبَ لَیَحْزَنُ والعَینَ لَتَدْمَعُ»(4)
(قلب غمگین میشود و چشم اشک میریزد) اشاره به اینکه جایز نیست انسان فرد آسیب دیده و مصیبت زده را بزند ، بلکه میبایست نسبت به آنها دل سوز و مهربان باشد .
از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده است که اشکهای فاطمه را - آن گاه که برای فراق خواهرش رقیّه گریست - پاک کرد ، و از زنان اَنصار خواست که بر حمزه بگریند و خود گریست و فرمود : «حمزه گریه کننده ندارد» .(5)
در بعضی اخبار هست که عُمَر - علی رغم اینکه گریه بر مرده را برنمی تافت
1) مصنّف عبدالرزاق 5: 339؛ صحیح ابن حبّان 11: 227؛ المعجم الکبیر 20: 14؛ تفسیر طبری 26: 129؛ الدرّ المنثور 6: 77؛ تاریخ دمشق 57: 229؛ سبل الهدی والرشاد 5: 53.
2) منحة المعبود 1: 158؛ اخبار اصفهان 1: 91؛ طبقات ابن سعد 3: 209 و346 و362؛ تأویل مختلف الحدیث: 245.
3) مسند احمد 1: 237، حدیث 2127 (وص335، حدیث 3103)؛ طبقات ابن سعد 3: 398؛ مسند طیالسی 1: 351، حدیث 2694.
4) صحیح بخاری 1: 439، حدیث 1241؛ طبقات ابن سعد 1: 139؛ الإصابة 1: 175.
5) مستدرک حاکم 1: 537 (و جلد 3، ص215، حدیث 4883)؛ سنن بیهقی 4: 70، حدیث 6946؛ مصنّف ابن ابی شیبه 3: 63، حدیث 12127.
و خودش بر مرگ نُعمان بن مُقْرِن (و جز او) گریست .(2)
پیداست که گریه بر مرده ، یک حالت فطری و طبیعی است که بی اختیار ، برای صاحب عزا پیش میآید و شرع مقدّس از آن نهی نکرد . آری ، دین اسلام از داد و فریاد و خراشیدنِ صورت و کندنِ مو و اموری مانند آن ، بازمیدارد .
در تاریخ آمده است که عایشه بر مرگ ابراهیم (فرزند پیامبر) گریست ،(3)و ابو هُرَیره بر عثمان و حَجّاج برای فرزندش گریه کرد(4)، و صُهَیْب در مرگ عمر اشک ریخت .(5)
گفتهاند : عمر در این کار از اهل کتاب پیروی کرد ؛ چراکه در تورات آمده است :
ای فرزند آدم ، شهوتِ دیدهات را به ضربهای میگیرم ، پس نوحه و گریه مکن و اشک مریز ، و بر مردگان شیون نکن !(6)
سپس عُمَر بر این کارش پشیمان شد .
دیدگاههای عُمَر در اینها منحصر نمیشود ، بلکه فراتر از اینهاست :
عُمَر گرفتن فداء را از اُسرای بدر ، برنمیتافت و به حکم پیامبر صلی الله علیه و آله تن نمیداد ،
1) التراتیب الإداریة 2: 375؛ الإصابة 1: 415؛ صفوة الصفوة 1: 655؛ اُسد الغابة 2: 96؛ حیاة الصحابة 1: 465؛ مصنّف عبدالرزّاق 3: 558؛ فتح الباری 7: 79؛ تاریخ الخلفا: 88.
2) الاستیعاب 4: 1505، حدیث 2626، ترجمه نعمان بن مقرن؛ الریاض النضرة 2: 378.
3) منحة المعبود 1: 159.
4) طبقات ابن سعد 3: 81؛ ربیع الابرار 2: 586.
5) طبقات ابن سعد 3: 362؛ منحة المعبود 1: 159.
6) حزقیال، الاصحاح 24، فقره 16 - 18.
7) صحیح بخاری 4: 1716، حدیث 4395.
چراکه معتقد بود حمزه باید برادرش عبّاس را بکشد و علی برادرش عقیل را به قتل برساند و به همین ترتیب هر مسلمانی که در میانِ اسیران بدر خویشاوندی داشت ، میبایست او را به دست خویش بکشد تا اَحَدی از آنان باقی نَمانَد .(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله با اطاعت از وحی - که با رحمت و حکمت همسو بود - از این رأی روی برگرداند .
از آنجا که بعضی از مکاتب فقهی و تاریخی را چاپلوسانِ دربار نوشتهاند (پس از آنکه اصول آن در زمانِ شیخین ترسیم شد) بعضی از مورّخان و محدِّثان از منزلتِ پیامبر صلی الله علیه و آله کاستهاند تا در مقابل بتوانند کارهای ابوبکر و عُمَر را توجیه کنند . از این رو ، این سخن را مطرح میسازند که آنچه را آن دو بر زبان آوردند تفسیر آیهای است که در این واقعه نازل شد .
بر اساس پندار اینان ، این آیه که میفرماید : « مَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرَی حَتَّی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ» (2)(شایستة هیچ پیامبری نیست که ]برای فدیه گرفتن از دشمنان[ اسیرانی بگیرد مگر اینکه شمار زیادی از آنان را بکشد) در تهدید پیامبر و اصحابش فرود آمد که - به گمان اینان - متاع دنیا را بر آخرت برگزیدند (اسیر گرفتند و پیش از آنکه در زمین کشتار کنند ، از آنان فدیه ستاندند) و ادعا نمودند که در آن روز ، جز عُمَر کسی دیگر از خطا مصون نماند .
ما نمیخواهیم دربارۀ تفسیر این آیه سخن را به درازا کشیم ، از این رو به آنچه سیّد شرف الدین گفته است بسنده میکنیم ، ایشان میگوید :
این پنداری دروغ است که پیامبر صلی الله علیه و آله اسیر گرفت و پیش از کشتنِ شمار زیادی از کافران ، فدیه ستاند . آن حضرت زمانی به این کار دست یازید که مهتران قریش و طاغوتهای قَدَرِ آنها را (مانند ابوجهل ، عُتْبَه ، شَیْبَه ، ولید ، حَنْظَلَه) از
پادرآورد و تا هفتاد تن از رؤسای کفر و پیشوایان گمراهی را به قتل رساند .
این امر برای همگان معلوم و آشکار است ، چگونه ممکن است پس از این کار ، آن حضرت سرزنش شود؟! خدا بسی برتر است از آنچه ظالمان بر زبان میآورند .
صواب این است که این آیه در تهدید کسانی نازل شد که تاختن به قافلۀ تجارتی قریش را دوست میداشتند (نه جهاد را) خدای متعال حکایت را چنین باز میگوید :
«وَإِذْ یَعِدُکُمُ اللهُ إِحْدَی الطَّائِفَتَیْنِ أَنَّها لَکُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ وَیُرِیدُ اللهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَیَقْطَعَ دابِرَ الْکافِرِینَ» ؛(1)
]به یاد آورید[ هنگامی که خدا یکی از دو دسته ]کاروان تجارتی قریش یا سپاهیان آنان[ را برایتان وعده داد ، و شما دستۀ بیسلاح را دوست میداشتید ؛ و خدا میخواست - با کلمات خود - حق را استوار سازد و کافران را ریشه کن سازد .
پیامبر صلی الله علیه و آله از اَصحاب نظر خواست و گفت : قریش بی باکانه بیرون آمده اند! نظرتان چیست؟ ]یورش بر[ کاروان را میپسندید یا جهاد را؟
گفتند : ]غارت[ کاروان برای ما از نبرد با دشمن ، دوست داشتنیتر است! و آن گاه که دیدند پیامبر بر جنگ اصرار دارد ، بعضیشان گفتند : چرا هنگام خروج ، از جنگ سخن نگفتی تا برای آن آماده شویم؟ ما برای ]چپاول[ کاروان آمدهایم نه کارزار!
با این سخن ، چهرۀ پیامبر برافروخت و خدا این آیه را فرستاد :
«کَما أَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
1) سورۀ انفال (8) آیۀ 7.
لَکارِهُونَ * یُجادِلُونَکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَیَّنَ کَأَنَّما یُساقُونَ إِلَی الْمَوْتِ وَهُمْ یَنْظُرُونَ»؛(1)
چنان که پروردگارت - به حق - از خانه ات بیرون آورد ، در حالی که ناخوشایندِ دستهای از مؤمنان بود . پس از روشن شدن حق ، با تو دربارۀ آن مجادله میکنند ، گویا مینگرند که سوی مرگ رانده میشوند!
و آن گاه که خدای بزرگ خواست با ذکر عذر پیامبر - در اصرارش بر قتال و بی توجهیاش به قافله و اصحاب آن - قانعشان سازد ، فرمود :
«مَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرَی حَتَّی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ ...» ؛(2)
سزامند هیچ یک از انبیای الهی نیست که ]برای فدیه ستانی از دشمن[ اسیر بگیرد مگر اینکه شمار زیادی از آنان را بکشد .
پیامبر شما - مانند دیگر انبیای الهی - اسیر نگرفت مگر پس از کشتارِ شماری از دشمنان! و به همین جهت ، وقتی اسارت ابو سفیان و یارانش را از دست داد « ... تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَاللهُ یُرِیدُ الآْخِرَةَ ...» (3)(شما متاع دنیا را میخواستید و خدا آخرت را میخواست) باکی نداشت ؛ زیرا شوکت دشمنانش را از بین برد (و جنگاوران آنها را از پا درآورد) « ...وَاللهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ» (4)(و خدا عزیز و حکیم است) و عزّت و حکمت در آن روز اقتضا میکرد که شکوهِ دشمن فرو ریزد و آتش افروزیاش خاموش گردد .
آن گاه خدا تهدید میکند که : «لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللهِ سَبَقَ ...» (5)اگر در علم اَزَلی
خدا نگذشته بود که از قافله گیری و اسارتِ یارانِ آن بازتان دارد ، شما آن قوم را به اسارت درمیآوردید و قافلهشان را میگرفتید ، و اگر پیش از آنکه شمار زیادی از آنها را بکشید به این کار دست مییازیدید « ...لَمَسَّکُمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ» ؛(1)عذاب بزرگی شما را دربر میگرفت .
این است معنای آیه ، حاشا که خدا سخن این نادانان را اراده کرده باشد .(2)
در جنگ اُحُد اوضاعی پیش آمد که شاهدِ سخنِ ماست ؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله در این جنگ مدینه را پیشاپیش خود قرار داد و اُحُد را در پشت سر ، و تیراندازانی را - که پنجاه نفر بودند - بالای آن گمارد و عبدالله بن جُبَیْر را امیرشان ساخت و (بنا بر آنچه همۀ مورِّخان و محدِّثان آوردهاند) گفت : با تیراندازی سواره نظام را از ما دور کنید تا از پشت سر به ما نتازند و سنگر خود را هرگز رها نسازید - چه غلبه با ما باشد یا با دشمن - و بر این کار ، زیاد سفارش کرد و در فرمان بَری از امیرشان (عبدالله بن جُبَیْر) بسیار تأکید نمود .
ولی با کمال تأسّف - در آن روز - آنان از اوامر و نواهی پیامبر اطاعت نکردند و نظراتِ خودشان را ترجیح دادند . هنگامی که نبرد سخت درگرفت و تاختِ مسلمانان بر گردانهای سپاه دشمن و صاحبان پرچمانِ آنها شدّت یافت ، امیرالمؤمنین علیه السلام آنان را - یکی پس از دیگری - به قتل رساند و پرچمهایشان روی زمین افتاد و هیچ کس به آن نزدیک نمیشد و در این هنگام ، کافران از مسلمانان شکست خوردند و به هر سو میگریختند ، سپاه مسلمانان در پیِ جمع آوری اسلحه و کالاها و ذخایر و خوراکیها برآمدند .
تیراندازان چون این صحنه را دیدند که سپاه مسلمانان به جمع غنایم هجوم آوردند ، طمع در غارتِ اموال ، آنان را به ترک پایگاهشان واداشت . امیرشان -
عبدالله بن جُبَیر - آنان را از این کار نهی کرد ، ولی آنها بازنایستادند و گفتند : جای ما اینجا نیست! مشرکان شکست خوردند!
عبدالله گفت : به خدا سوگند ، از فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله سرنپیچم! و در جای خود با کمتر از ده نفر استوار ماند .
خالد بن ولید مخزومی نگریست و دریافت که تیراندازانِ مستقر در شکاف کوه اندکاند . باسواره نظام به آنان یورش آورد - عِکرمة بن ابی جهل نیز با او بود - آنها شمار کمِ تیراندازان را کشتند و عبدالله بن جبیر را مُثلَه کردند و روده هایش را از شکمش درآوردند و بر مسلمانان غافل گیرانه تاختند و شعارشان را طنین انداز ساختند که : ای «عزّی» ای «هُبَل» یاریمان کنید! . . .(1)
نکته جالب - در اینجا - این است که هواداران مکتبِ «اجتهاد نبی» و «اجتهاد صحابه» میگویند : «رأی مجتهد اگر به واقع اصابت کند ، دو اَجر دارد و اگر به خطا رود ، یک اجر از آنِ اوست» .
اینان با اینکه به این اصل قائلاند ، عقیده دارند که خدا پیامبرش را در گرفتن فدیه از اُسرای بدر عتاب کرد! اگر - به حسب پندار آنان - رسول خدا صلی الله علیه و آله در این مسئله اجتهاد کرد و مجتهد مأجور است ، معنای گریۀ آن حضرت و نزدیکی عذاب به او چیست؟
و این سخنش چه معنا دارد که : «إنّ العذاب قَرُبَ نزوله ، لو نَزَلَ لما نجا منه إلاّ عُمَر» ؛(2)نزولِ عذاب نزدیک شد ، و اگر فرود میآمد ، جز عُمَر نجات نمییافت!
به این ترتیب ، درمییابیم که : میانِ صحابه کسانی - در برابر گفتار و رفتار پیامبر - به رأی خودشان اهمیت میدادند و برای تصحیح عملکرد پیامبر ، سخت
میکوشیدند! خطای پیامبر صلی الله علیه و آله را یادآورش میشدند و - العیاذ باللّه - گوشزد میکردند که رفتار آن حضرت بر خلافِ دین خداست!
در مقابل ، گروه دیگر به لزوم امتثال دستوراتِ پیامبر و جایز نبودن مخالفت با گفتار و رفتار و تأیید (قول و فعل و تقریر)ِ آن حضرت ، معتقد بودند ؛ چراکه این سخن خدای متعال را باور داشتند که : «ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحانَ الله وَ تَعالی عَمَّا یُشْرِکُونَ» ؛(1)برای آنان ]در آفرینش و گزینش خدا[ حقّ انتخابی نیست . خدا منزه است و از آنچه شریکش میسازند ، برتر میباشد .
در قرآن ، آیات زیادی هست که این معنا را روشن میسازد :
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَإِذا کانُوا مَعَهُ عَلی أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ باللهِ ...» ؛(2)
مؤمنان - تنها - کسانیاند که به خدا و پیامبرش گرویدند ، و هنگامی که با او بر کاری گرد آمدند تا اجازه نگیرند ، نمیروند ؛ ایناناند ایمان آورندگانِ راستین به خدا و پیامبر .
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا للهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ * وَاتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ شَدِیدُ الْعِقابِ» ؛(3)
ای کسانی که ایمان آوردید ، هنگامی که خدا و پیامبر شما را به چیزی فرا میخواند که زندهتان میسازد ، او را اجابت کنید! و بدانید که خدا میان انسان و قلب او حائل میشود و به سوی خدا بازمی گردید .
از فتنهای بترسید که تنها به ستم گرانتان نمیرسد! و بدانید که کیفرِ
خدا سخت و شدید است .
در تفسیر این آیه ، زُبَیر بن عَوّام میگوید : ما همراه رسولِ خدا بودیم و گمان نمیکردیم این آیه به ما اختصاص یابد .(1)
و نیز از اوست که گفت : زمانی این آیه را میخواندیم و خود را از اهلِ این آیه نمیدیدیم ، ناگهان دریافتیم که مقصود از آن ماییم !(2)
سُدِّی میگوید : این آیه - به طور خاص - دربارۀ اهل بدر نازل شد . روز جنگ جمل به آنان خورد [و چون این فتنه بر ایشان سیطره یافت] کارزار کردند.(3)
از اموری که مصلحت به شمار میرفت و عُمَر آن را در محضر پیامبر نمایاند ، ماجرایی است که هنگام وفات آن حضرت رخ داد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
استخوان شانه و دواتی برایم آورید تا نوشتهای برایتان بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید! عُمَر گفت : این مرد ، یاوه میگوید! کتاب خدا ما را بس است !(4)
نکته شایان توجه اینجاست که : پیامبر صلی الله علیه و آله دستور میدهد که دوات و کتف بیاورند تا چیزی بنویسد که امتش - پس از او - گمراه نشوند ، ولی عُمَر با این کار مخالفت میکند!
عکس همین امر ، هنگام مرگ ابوبکر رخ میدهد . وی که هنگام مرگش میخواست وصیّت کند ، سخنانی بر زبان میآورد و بیهوش میشود ، عثمان اسم عُمَر را به عنوان خلیفه وجانشین ابوبکر [به سخنانِ او] میافزاید و ابوبکر چون بهوش میآید ، آنچه را عثمان نوشت امضا میکند !(5)
تثبیت نام عُمَر را - در اینجا - یاوه نمیشمارند ، اما تدوین نوشتهای از سوی
پیامبر صلی الله علیه و آله (برای هدایتِ امّت) به زعم آنان ، یاوه است!
در اینجا ، این پرسشها رخ مینماید :
چرا ابوبکر به یاوه گویی متهم نشد (در حالی که حالِ او هنگام احتضار ، وخیمتر از حالِ پیامبر بود)؟ و این اتهام تنها به پیامبر زده شد؟
چگونه است که سخن عمر را در حال بیماری در تعیین اعضای شورا میپذیرند ، و کلام رسول خدا را که از روی هوا نیست برنمی گیرند؟
چرا افراد پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله چند دسته شدند و پیش عُمَر این کار صورت نگرفت؟
چرا با اینکه منزلت عُمَر از منزلت پیامبر بسی پایینتر است ، احدی نمیگوید : عُمَر در کاری که انجام داد و قراری که گذاشت ، یاوه گفت؟
آیا از حقوق مسلمان این نیست که وصیّت کند؟ چرا عُمَر در برابر وصیّت رسول خدا ایستاد؟ آیا پیامبر صلی الله علیه و آله - العیاذ باللّه - شأنش کمتر از یک مسلمان عادی است؟
اگر رسول خدا وصیّت نکرد و امّت را بی رهبر رها ساخت تا خودشان دست به انتخاب بزنند ، چرا ابوبکر برای خود خلیفه گماشت؟ آیا این کار ، مخالفت با سنّتِ رسول خدا نیست؟
آیا میتوان پذیرفت که پیامبر صلی الله علیه و آله اُمّتش را به حال خود واگذاشت؟ با اینکه آن حضرت سیرۀ انبیای سلف را باز میگفت که پس از خودشان اوصیا را بر جای نهادند تا امّتها و شرایعشان از انحراف و دگرگونی مصون مانَد .
سیرۀ پیامبران پیشین ، بر لزوم وصایت دلالت میکند و سیرۀ پیامبر گرامی ما نیز از آنان جدا نیست ؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله مدینه را ترک نمیکرد جز اینکه قائم مقامی را جانشین خود میساخت(1)
(چنان که موسی به میقات پروردگارش نرفت مگر
1) مستدرک حاکم 2: 367، حدیث 3294 (حاکم میگوید: این حدیث صحیح است و بخاری و مسلم آن را نیاوردهاند).
اینکه برادرش هارون را میانشان گذاشت) .(1)
از همۀ اینها روشن میشود که ابوبکر و عُمَر به هر آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمود متعبِّد نبودند ، بلکه در حضور آن حضرت در پی مصلحت سنجی برمی آمدند و گرایش قبیلهای قریشی ، پشتوانۀ فشارهای آنان بود .
در این بحث ، ما خط مشیی را که در پی سخن پیامبر است و آن را فرمان میبرد و امتثال میکند و شک و چون و چراندارد و از علّت و مصلحت نمیپرسد ، روشِ «تعبُّد محض» مینامیم .
و شیوۀ کسانی را که به آرای خودشان اهمیّت میدهند و برای خودشان حقّ دخالت در اَحکام را قائلاند ، خط مشی «اجتهاد و رأی» نام مینهیم .(3)
هر دو خط مشی در عهد پیامبر و پس از آن حضرت وجود داشتند . به عنوانِ مثال اگر به مسئلۀ «صیام دهر» (روزۀ مادام العمر) بنگریم ، درمییابیم که بعضی از صحابه به این کار دست مییازد و به نهی پیامبر صلی الله علیه و آله اهمیّتی نمیدهد که فرمود : مَن صامَ أوّلَ الشهر وَوَسَطَه وآخِرَه کأنّما صامَ الدَّهْرَ ؛(4)هرکه اول و میانۀ و آخر هر
1) صحیح بخاری 4: 1652، حدیث 4154؛ صحیح مسلم 4: 1871، حدیث 2404؛ سنن ترمذی 5: 638، حدیث 3724.
2) صحیح بخاری 1: 54، حدیث 114 (و جلد 4، ص1612، حدیث 4168، و جلد 5، ص2146، حدیث 4168 و...)؛ صحیح مسلم 3: 1257، حدیث 1637 (و جلد 3، ص1259، حدیث 1238).
3) برای آگاهی بیشتر در این زمینه به کتاب «تاریخ الحدیث النبوی» (اثر نگارنده) مراجعه کنید.
4) صحیح بخاری 2: 697، حدیث 1874؛ صحیح مسلم 2: 812، حدیث 1159؛ صحیح ابن حبّان 2: 65، حدیث 352.
ماه را روزه بگیرد گویا همۀ روزگار را روزه دار بوده است .
البته برخی از صحابه بودند که همین سه روز - از هر ماه - را (به عنوان اطاعت از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله ) روزه میداشتند تا فضیلت روزۀ همۀ روزگار را درک کنند و برخی دیگر - با وجود اینکه نهی پیامبر را از روزۀ تمام روزها شنیده بودند - باز تمام روزها را روزه میگرفتند!
و نیز در جنگ «تبوک» پیامبر اجازه داد که شتران را نحر کنند و گوشتشان را بخورند . با این حال ، کسانی از صحابه یافت شدند که نحر شتران را برنتافتند .(1)
ودر جنگ اُحُد ، پنج نفر از مشرکان بر آن حضرت یورش آوردند ؛ یکی پیشانیاش را مجروح ساخت و دیگری دندانش را شکست و سومی گونهاش را آسیب زد و پیامبر صلی الله علیه و آله خواست که مشرکان ندانند او زنده است تا بار دیگر بر مسلمانان حمله نکنند!
کَعْب بن مالک چون دریافت پیامبر زنده است ، ندا داد : ای مسلمانان ، مژدهتان باد! این رسول خداست! به قتل نرسید! پیامبر صلی الله علیه و آله به او اشاره کرد که ساکت بماند ، مبادا دشمن بفهمد و بر آن حضرت بتازد ، سپس آن مرد ساکت شد .
هنگامی که ابو سفیان بر مسلمانان سیطره یافت ، پرسید : آیا محمّددر میانتان هست؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله دو بار فرمود : پاسخش را ندهید (از بیم آنکه اگر بداند آن حضرت زنده است توسط یارانش - که دشمنان خدا و رسولش بودند - بر او سخت میگرفتند) .
بار دیگر ابو سفیان ندا داد : ای عُمَر ، تو را به خدا سوگند ، آیا محمّد را کشتیم؟
1) صحیح مسلم 1: 56، حدیث 27؛ مسند احمد 3: 11، حدیث 11095؛ مسند ابی عوانه 1: 7؛ مسند اَبی یعلی 2: 412، حدیث 1199.
عُمَر گفت : نه والله ، به خدا سوگند ، او اکنون سخن تو را میشنود!
ابو سفیان گفت : تو از ابن قمیئه(1)
راست گوتر و نیک مردتری .(2)
با اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله تأکید کرد که جواب ابو سفیان را ندهند و از این کار بازداشت ، عُمَر ابو سفیان را پاسخ داد و]به یقین میگویند[ کار عُمَر چیزی نبود جز اینکه برداشت وتحلیل نادرستی از سخن رسول خدا نمود! و خطا کرد!
و آن گاه که پیامبر صلی الله علیه و آله صدقات را تقسیم میکرد ، عُمَر آمد و گفت : ای رسول خدا ، غیر اینان - اهل صُفّه - سزاوارترند!
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : شما میخواهید که من یا چنان تقسیم کنم که عدهای با درشتی و نارواگویی از من چیزی تقاضا کنند و یا اینکه بخل بورزم ، من بخیل نیستم !(3)
در صحیح بخاری آمده است :
عبدالله گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله اَموال را همانند بعضی اوقات ، چنان قسمت نمود که مردی از انصار گفت : به خدا سوگند ، این تقسیم خداپسندانه نیست! [با خود] گفتم : این سخن را به پیامبر میگویم ، آمدم و او را با اصحاب یافتم و آن خبر را درگوشی گفتم . بر آن حضرت سخت گران آمد و چهرهاش دگرگون شد و به حدّی خشمناک شد که آرزو کردم کاش آن خبر را نرسانده بودم .
سپس آن حضرت فرمود : موسی بیشتر از این اذیت شد ، و بُردبار ماند .(4)
از طلحه و یک صحابی دیگر (بنا بر تحقیق ، و روایت سُدِّی وی عثمان است) رسیده است که گفتند : آیا وقتی ما بمیریم محمّد زنان ما را نکاح میکند و
ما نباید پس از مرگ او زنانش را بگیریم؟! اگر مُرد زنانش را به قرعه میستانیم!(1)
(در نصّ دیگری سخن طلحه آمده است که گفت : اگر بعد از محمّد زنده ماندم ، عایشه را میگیرم!) .(2)
طلحه عایشه را میخواست و عثمان اُمّ سلمه را . و با این کار ، میخواستند پیامبر صلی الله علیه و آله را بیازارند که آیات زیر نازل شد :
« ...وَما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللهِ وَلا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللهِ عَظِیماً» ؛(3)
شما را نسزد که رسول خدا را بیازارید ، و پس از او زنانش را بگیرید! ]زنان پیامبر پس از آن حضرت - برای همیشه - حقّ ازدواج ندارند[ این کار نزد خدا ، بس بزرگ است .
«إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللهَ کانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً» ؛(4)
چه آشکارا چیزی را بیان دارید و چه مخفی سازیدش ، خدا به هر چیزی داناست .
«إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِی الدُّنْیا وَالآْخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً» ؛(5)
کسانی که خدا و پیامبرش را میآزارند ، خدا - در دنیا وآخرت - آنان را لَعن کند و برایشان عذابی ذلّت آور آماده سازد .
1) تفسیر قرطبی 14: 229؛ روح المعانی 22: 74.
2) تفسیر فخر رازی 25: 225؛ تفسیر ابن کثیر 3: 506؛ الدر المنثور 6: 639 (ومنابع دیگر) سُدِّی روایت کرده است که عثمان این سخن را گفت (بنگرید به، دلائل الصدق 3: 337 - 339، چاپ قدیم).
3) سورۀ احزاب (33) آیۀ 53.
4) سورۀ احزاب (33) آیۀ 54.
5) سورۀ احزاب (33) آیۀ 57.
«النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ ...» ؛(1)
پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است ، و همسرانِ او مادران آنها به شمار میآیند .
بخاری در صحیح خود میآورد که : پیامبر صلی الله علیه و آله در امری رخصت داد ، مردم از آن خودداری کردند ، خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید ، به خشم آمد و گفت :
ما بالُ أقوام یَتَنَزَّهون عَنِ الشَّیء أَصْنَعُه! فَوَالله ، إنّی لأعلمُهم وأَشَدُّهم خَشیةً ؛(2)
چه شده است که جمعی از کاری که من به آن دست مییازم خودداری میکنند! به خدا سوگند ، من از همهشان داناترم و ترسم از خدا شدیدتر است .
به این ترتیب ، درمییابیم که قرآن به صحابیانی اشاره میکند که دربارۀ ]تقسیم[ صدقات ، به آن حضرت گوشه میزدند ،(3)و در میانشان کسانی بودند که تا تجارت یا سرگرمیای را میدیدند سوی آن میشتافتند وآن حضرت را در نماز تنها میگذاشتند ،(4)و بعضیشان پیامبر صلی الله علیه و آله را میآزردند ،(5)
و برخی از جهاد سرباز میزدند ،(6)کسانی از آنان صدایشان را نسبت به صدای پیامبر بلندتر میکردند و شنوای فرمان وی نبودند(7)
و بعضی تهمت دروغ به ناموس پیامبر زدند ،(8)و برخی
1) سورۀ احزاب (33) آیۀ 6.
2) صحیح بخاری 5: 2263، کتاب الأدب، باب من لم یواجه الناس بالعقاب، حدیث 5750 (وجلد6، ص2662، حدیث 6769).
3) سورۀ توبه (9) آیۀ 58.
4) سورۀ جمعه (62) آیۀ 11.
5) سورۀ احزاب (33) آیۀ 53 - 57.
6) سورۀ توبه (9) آیۀ 38 - 86.
7) سورۀ حجرات: (15) آیۀ 1 - 6 (و نیز بنگرید به، صحیح بخاری 4: 1587، حدیث 4109، و جلد 6، ص2662، حدیث 6872).
8) سورۀ نور (24) آیۀ 11.
در این میان ، مؤمنانی بودند که به شکلی گسترده پیرویاش میکردند ؛ فرمانْ بردار آن حضرت بودند و اگر از چیزی نهی میکرد ، باز میایستادند و بر خلافِ حکم پیامبر قدمی برنمی داشتند .
حَنْظَله (غسیل الملائکه) از حضور در میدان جنگ تخلّف نکرد مگر اینکه از پیامبر اجازه گرفت شب زفاف را نزد همسرش بماند(2)، در حالی که شمار زیادی از صحابه ، بی اجازه ، از جهاد رو برتافتند .
آیا همین عملکرد حنظله نمیرساند که وی از پیروان تعبُّد محض بود و دیگران از پیروانِ خودرأیی ومصلحت سنجی؟
به نظر میرسد پیامبر صلی الله علیه و آله با تأکید بر بعضی از این ماجراها میخواست افرادی از امّتش را که در نظر داشت بیازماید . داستان ذی الثدیّة آن مرد زاهدنما ،(3)
درخواستِ تدوین نامهای هنگام مرگ ، فرمانده نمودن اُسامه بن زید (جوان 18 ساله) بر مردانی چون ابوبکر وعمر و ابو عُبَیْدَه - همه - نقاطِی سزاوار درنگاند .
با توجه به اینکه اهل سنت ، در توجیه مخالفتهای افراد ، این عبارتها را به کار میبرند ، ما هم اسمِ «اجتهاد و مصلحت» را بر کار آنان اطلاق میکنیم . وقتی گفته میشود : چرا فلانی از جهاد تخلّف ورزید؟ گویند : مصلحت را دریافت ، به همین جهت تخلّف کرد یا تأویل نمود و به خطا رفت ؛ یا اجتهاد نمود و برای هر
1) سورۀ توبه (9) آیۀ 74 (و بنگرید به، شرح النووی علی صحیح مسلم 17: 12؛ المعجم الأوسط 4: 146، حدیث 3831؛ الأحادیث المختارة 8: 221، حدیث 260).
2) صحیح ابن حبّان 4: 15، حدیث 7025؛ مستدرک حاکم 3: 225، حدیث 4917؛ سنن بیهقی 4: 15؛ تاریخ طبری 2: 69؛ سیره حلبیّه 2: 525؛ تحفة المحتاج 1: 602؛ التحفة اللطیفة 1: 310، ترجمه رقم 1080 (حنظلة بن أبی عمر).
3) ذی ثدیّه، لقب مردی است که ماهیچههای بازوانش چون سینۀ زنان ، بزرگ و آویخته بود (م).
مجتهدی اگر به واقع برسد دو پاداش است واگر به خطا رود یک پاداش و . . . .
بیشتر مسائلی که در پیش مطرح شد ، امتحان الهی برای این دسته از اصحاب بود و اینکه مؤمن مُتعبّد از دیگران متمایز شود ؛ چراکه اساسِ شریعت ، اطاعت از اوامر و نواهی پیامبر است و برای مؤمنان در این عرصه جای اختیار نیست وفرمان بری و لزوم اطاعت از رسول خدا به دستورات تبلیغی واحکام شرعی اختصاص ندارد ، بلکه حکم آیه (یا آیات) در این زمینه مطلق و عام است و قید تبلیغ و تبیین احکام در آنها نمیباشد ؛ آنچه را پیامبر حکم کند مؤمن باید گردن نهد و از فرمانِ او سر نپیچد :
«وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ...» ؛(1)
زن و مرد مؤمن را نسزد که در برابر حکم خدا و رسول ، خود را مختار بدانند .
بنابراین ، این گمانه به ذهن میزند که «حادثۀ ناگوار روز پنجشنبه»(2)که پیامبر قلم و دوات خواست و عمر مانع شد و پیامبر را به یاوه گویی متهم ساخت ، افزون بر هدایت امت که در محتوای نامه رقم میخورد ، برای آن بود که دیگران ، نوع برخورد این دسته از صحابه را نسبت به رسول خدا ، بشناسند .
مسئلۀ امیر ساختنِ اُسامه (همان جوان 18 ساله) بر مردان بزرگسالی چون ابوبکر و عمر ، نیز در همین راستاست که فرمانْ بردار از نافرمان شناخته شود .
از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده که فرمود :
أیّها الناس ، ما مقالةٌ بَلَغَتْنی عن بعضکم فی تأمیری أُسامة؟! ولئن طَعَنْتُم فی تأمیری أُسامة ، فقد طَعَنْتُم فی تأمیری أباهُ مِن قبل ؛(3)
ای مردم ، این چه سخنی است که از بعضتان دربارۀ فرماندهی اُسامه به من میرسد! اگر به این کارم اعتراض میکنید ]جای شگفتی نیست ، چرا که[ پیش از این نیز اعطای فرماندهی به پدرش را زیر سؤال بردید .
پس روشن شد که در عصر پیامبر دو رویکرد وجود داشت :
1 . یک خط مشی ، مصلحت سنجی را روا میشمرد و در برابر سخنِ پیامبر صلی الله علیه و آله به رأی و نظر خود عمل میکرد و تسلیم فرمایشات آن حضرت نبود ، وحتی بر فعلِ پیامبر اعتراض میکرد وبا وجود راهکار صریح شرعی ، باز در پی شناسایی مصلحت خویش بود که در بسیاری از وقایع پیش گفته ، ملاحظه گردید .
2 . در این میان ، مردانی بودند که تسلیم فرمایشات پیامبر بودند وبه خوابیدن در بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله تن میدادند تا با ایثار جانِ خود ، پیامبر صلی الله علیه و آله را از خطر برهانند .
البته معلوم گردید که عُمَر و ابوبکر از روندگان طریق خودرأیی و اجتهاد [در مقابل نص] بودند .
عُمَر ، سببِ نهی خود را از تدوین حدیث (که برخاسته از گرایش عدم تعبّد محض بود) دو چیز عنوان کرد :
الف) اثر پذیری از یهود و نصارا ؛
ب) بیم ترک قرآن و برگرفتن اَقوالِ پیامبر .
لیکن ابن حَزْم بعید میداند که نهی عُمَر به سنّت نبوی تعلُّق یابد و نهی او را بر اَخباری حمل میکند که از امّتهای پیشین نقل میشد ، وی میگوید :
نهی عُمَر از نقل گفتار و سنت رسول خدا - اگر درست باشد - معنایش همان است که در حدیث قَرَظَه بیان شد .(1)همانا عُمَر از نقلِ اخبارِ امّتهای پیشین (ومانند آن) نَهی کرد .
نهی عُمَر ، سنّتِ پیامبر را در برنمی گیرد . انسان نباید دربارۀ یک مسلمان عادی چنین گمانی کند ، چه رسد به عُمَر ؛ زیرا عُمَر - خود - احادیث زیادی را از پیامبر صلی الله علیه و آله باز گفت! اگر حدیث از آن حضرت کراهت داشت ، سهم عُمَر از همه بیشتر بود! شایسته نیست مسلمان گمان برد که عُمَر از چیزی نهی کرد و خود مرتکب آن شد .(2)
دیگران نیز نهی عُمَر را از نقل حدیث ، بعید شمردهاند .
دکتر محمّد عجاج خطیب (به پیروی از ابن حزم) برنمی تابد که عمر صحابه را از نقل حدیث نهی کرده باشد یا ابن مسعود و دیگران را - برای این کار - زندانی ساخته باشد ؛ زیرا عقل ، صدور این امر را از عمر نمیپذیرد .(3)
لیکن آگاهان به رویدادهای صدر اسلام ، ضعف و نادرستی کلام ابن حزم و دیگر شخصیتهای پیرو وی را میشناسند و میفهمند که این سخن ، واقع بینانه نیست ؛ زیرا روایاتی که دربارۀ منع از عُمَر وارد شده است ، انکارناپذیر یا غیر قابل دفاع است و این روایات ، مطلقاند و ویژۀ بعضی از اَصحاب نمیباشند و به نوع خاصّی از حدیث اختصاص ندارند .
بلکه ثابت است که عُمَر بر محدِّثان و کاتبانِ حدیث سخت میگرفت و این
1) مفاد حدیث این است: عمر قَرَظَة بن کعب را با گروهیاز صحابه - به عنوان نمایندگان خود - به کوفه فرستاد و آنان را به کمتر حدیث گویی امر کرد و گفت: از رسول خدا کمتر حدیث کنید، من در این کار با شما شریکم.
2) الإحکام فی اُصول الأحکام 2: 266 (دکتر امتیاز احمد در «دلائل التوثیق المبکّر: 230» معتقد است که اَخبار حبس صحیح میباشد).
3) السنّة قبل التدوین: 106 - 107.
واقعیّت را جز لجباز انکار نمیکند و به همین جهت است که ابن حزم و پیروانش برای عملکرد خلیفه عذر میتراشند و به توجیهاتی دست مییازند و در این زمینه تنها میتوانند این کار را بعید بشمارند و غریب بدانند!
پیداست که صرفِ بعید شمردن و . . . ارزشِ علمی ندارد .
اینکه عُمَر به قَرَظَه و یارانش دستور داد از پیامبر کمتر روایت کنند ، از دو حال بیرون نیست :
اول : عُمَر همۀ آنها را به بستن دروغ بر پیامبر متهم کرد .
دوم : خلیفه به آنان دستور داد که آنچه را خدا بر زبان پیامبر جاری ساخت کتمان کنند .
به هیچ کدام از این دو یا به یکی از آنها ، ابن حزم و پیروانش نمیتوانند ملتزم شوند ، گرچه ما به احتمال اول با اضافه ای به آن ، گرایش داریم با این قرینه که عُمَر ، کارگزارانش را متهم میساخت و اموالشان را تقسیم میکرد ؛ و با ملاحظۀ سیرۀ عُمَر ، که بر صحابه سخت میگرفت و آنان را تازیانه میزد .
سیرۀ عُمَر با صحابه ، روشن میسازد که وی به آنها اعتماد نداشت و با سخنانِ گزندهای با آنان برخورد میکرد و عیبهایشان را علنی در مقابل مسلمانان باز میگفت .
در هر حال ، ابن حَزْم و دنباله روانِ او ، این دو وجه را نمیپسندند . به همین جهت ، ناچارند نهی عمر را بر نهی از تحدیثِ اَخبار امّتهای پیشین حمل کنند .
این کار ، حملِ غیر قابل توجیه است که هیچ یک از روایات منعِ نقل حدیث بر آن دلالت ندارد ؛ چراکه همۀ آنها مطلق است و نیز سیرۀ عمر در جلوگیری از نقل حدیث ، بی قید وشرط بود و از سویی خشونت عمر به حدّی بود که میان نقل سنّت و نقل اَخبار اممِ پیشین فرق نمیگذاشت تا آنجا که عمّار را از نقلِ واقعۀ قطعی (یعنی تیمُّم) که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله برایش رخ داد و عُمَر خود شاهد آن بود ، بازداشت .
بر این اساس ، خبر قَرَظَه ، هیچ ارتباطی با اخبار ضعیف اُمم پیشین ندارد مگر
اینکه جور دیگری به آن نگاه شود . ما معتقدیم که همین مطلب ، یکی از انگیزههای تأثیرگذار در منع خلیفه از تحدیث و تدوین بود و این امر ، به ذهنیّتِ روانی ]و عقدههای درونی[ گذشتۀ عُمَر برمی گردد ؛ زیرا پس از آنکه در آغاز اسلام ، پیامبر صلی الله علیه و آله مسلمانان را از جست و جوی اَخبار یهود و نقل آنها نهی کرد و عُمَر از کُتُب اهل کتاب چیزی را نوشت ، با منع کوبندهای از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله مواجه شد .
این احتمال هست که نهی امروز عُمَر ، بازتابِ منفی عملکردی باشد که در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله دامنگیرش شد و در نتیجه ، از نقل و نگارش حدیث بدش آمد ؛ خواه از سنّت باشد یا غیر آن ، و خواه از اَخبارِ صحیح امّتهای گذشته باشد یا از اَخبار ضعیفِ آنها .
خالد بن عُرْفُطَه میگوید که عُمَر گفت :
من رفتم و نوشتهای از اهل کتاب را در پوستی رونویسی کردم و آن را آوردم .
رسول خدا فرمود : این چیست که در دست داری ای عُمَر؟
گفتم : ای رسول خدا ، کتابی را نسخه برداری کردم تا به علممان بیفزاییم!
پیامبر صلی الله علیه و آله به خشم آمد تا بدانجا که گونه هایش سرخ شد! سپس ندای فراخوانِ عمومی به مسجد داد . انصار گفتند : پیامبر غضبناک است! سلاح بردارید! مردم آمدند و بر گرد منبر حلقه زدند .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : ای مردم ، سخنانی پربار و نهایی ارزانیام شد و برایم چکیده گشت! سخنانی روشن و پاکیزه برایتان آوردم! تردید نکنید و دون مایگانِ متحیّر ، شما را نفریبند .
عُمَر میگوید : اینجا بود که برخاستم و گفتم : خدای را به عنوان پروردگار واسلام را به عنوان دین و تو را به عنوان پیامبر ، با خشنودی برگزیدم . سپس
پیامبر از منبر پایین آمد .(1)
در خبر دیگر ، از عبدالله بن ثابت نقل شده است که :
عُمر آمد و گفت : ای رسول خدا ، به برادرِ یهودیام گذشتم ، سخنانی پربار از تورات را برایم نوشت ، نمیخواهید آن را بر شما عرضه کنم؟
رنگ چهرۀ پیامبر دگرگون شد!
عبدالله ]بن ثابت[ میگوید ، به عمر گفتم : خدا عقلت را دگرگون سازد! رنگ چهرۀ پیامبر را نمیبینی؟!
عمر گفت : راضی شدم «الله» پرورگارم باشد و «اسلام» دینم و «محمّد» پیامبرم .(2)
ثابت است که عُمَر با یهود آمد و رفت داشت و از روی کتابهایشان مینوشت و میخواند و اَخبار آنان را دوست داشت .
برای اینکه رد کند یا دروغین بودن آنها را بنمایاند ، نمیخواند ، بلکه از آن اَخبار خوشش میآمد و میخواست دانایی کسب کند!
به همین جهت ، رسول خدا صلی الله علیه و آله به شدّت غضبناک شد ؛ چراکه آن حضرت مسلمانان را از یهود برحَذَر میداشت و قرآن کریم بارها از خُدعه و مکر آنان سخن گفته است :
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَمَنْ یَتَوَلُّهمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ» ؛(3)
ای کسانی که ایمان آوردید ، یهود و نصارا را دوستِ خود نگیرید
]چراکه[ بعضی از آنها دوستان بعض دیگرند! هرکه آنان را دوست بدارد از ایشان است! به راستی که خدا قوم ستم کار را هدایت نمیکند .
«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ ...» ؛(1)
ای پیامبر ، سرسخت ترین دشمنانِ مؤمنان ، یهودند . . .
پس از این واقعه ، شوک شدیدی بر روانِ عُمَر وارد شد و نوعی واکنش منفی را در او برانگیخت که باعث شد در برابر حدیث گویان و حدیث نگاران ، مواضعِ سختی در پیش گیرد و به حَبس و ضرب و شتم آنها دست یازد و در توجیه منعِ خود بگوید : «أُمنیّةٌ کأُمنیّةِ أَهْلِ الکتاب» (این احادیث آرزوهای خیالیاند چونان خیال بافیهای اهل کتاب) و ...
مؤیّد این سخن ، آغازِ خبر خالد بن عُرْفُطَه است ، وی میگوید :
نزد عُمَر بودم که مردی از عبد قَیْس آمد ، ساکن «سوس» بود . عمر به او گفت : تو فلانی فرزند فلان عبدی هستی؟ پاسخ داد : آری .
پرسید : به «سوس» ساکنی؟ پاسخ داد : آری .
عمر با چوبدستی ای که داشت به او زد ، مرد گفت : چه خطایی کردهام ای امیرمؤمنان؟
عُمَر گفت : بنشین! آن گاه آیات آغازین سورۀ یوسف را (آیه 1 - 3) سه بار برایش خواند و سه بار ]با چوبدستی به او[ زد .
مرد گفت : خطایم چیست؟
عمر پرسید : تو همانی که از روی کتاب دانیال یک نسخه نوشتی؟
مرد گفت : امر کن ، گوش به فرمانم .
عمر گفت : برو و آن را با آب داغ و پشم سفید پاک کن و برای
1) سورۀ مائده (5) آیۀ 82.
خود و اَحَدی از مردم مخوان . اگر بشنوم که آن را خواندی یا برای دیگران قرائت کردی ، به سختی مجازاتت کنم .
آن گاه به او گفت : بنشین ، و سرگذشت خود را در این باره نقل کرد که : من در زمان پیامبر از روی کتابهای یهودیان نسخهای را نوشتم و ...(1)
اگر آن که از روی کتابهای اُمتهای پیشین رونویسی کرد ، در پی تبیین نادرستی متن مورد نظر یا پاسخ به آن نبود ، چنین منعی - که در روایت هست - کاری خوب و بجا مینمود و اگر به همین بسنده میشد ، شیوهای درست بود ، لیکن اسفناک این است که در مسئله تدوین ، اجتهاد و رأی به قدری دخالت داشت که مسیر و محتوای آن را آشفته ساخت .
این گونه واکنش سلبی برای اُسامة بن زید نیز رخ داد . وی مسلمانی را (به گمان اینکه از ترس شمشیر اسلام آورد) کُشت و هنگامی که بازگشت ، این آیه نازل شد : « ... وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاةِ الدُّنْیا ...» ؛(2)
به هرکه اظهار اسلام میکند ، نگویید تو مؤمن نیستی! آیا در پی اَموال دنیایید ]می خواهید او را بکشید تا اموالش را غارت کنید[ .
از آن پس ، اُسامه هراسان و ترسان بود تا آنجا که از همراهی با علی علیه السلام در نبرد بر ضدّ ناکثان و قاسطان و مارقان ،(3)خودداری ورزید با این دستاویز که اهلِ مسلمانْ کُشی نیست!
اُسامه در این موضع گیری به اجتهاد و رأی خویش عمل کرد و اهمیتی نداد که این اجتهاد بر خلاف کتاب و سنّت است ؛ آیات و سیرۀ نبوی و احادیث و اجماع صحابه بر این است که اگر مسلمانی زنای مُحْصنه کند یا ضروری دین را منکر شود یا یاغی گردد و . . . باید به قتل رسد .
حال اگر این امر را کنار این رفتار عُمَر بگذاریم که صحابه را به خیانت و دروغ متهم میساخت ، و گروهی از محدِّثان را زندانی کرد و کسانی را تازیانه زد و به تهدید آنها پرداخت و . . . و از اینکه چرا عُمَر نقلِ حدیث را برای خود مباح میدانست و دیگران را از آن باز میداشت ، در مییابیم او خود را شایستۀ این کار میدید و برای خویش حقِّ مطلق قائل بود ؛ چراکه میپنداشت خلیفۀ مسلمانان است و هر کار و رفتارِ او حق و درست میباشد . امّا دیگران نباید حدیث کنند ، چون اعتمادی بر آنها نیست و یا در معرض خطا و لغزشاند .
و چنین است که سیرۀ عملی عُمَر ، توجیه ابن حَزْم را تکذیب میکند ؛ چراکه عمر شیفتۀ حکایات اهل کتاب و یهودیانی بود که به اسلام درآمدند ؛ به ویژه کَعْب الأحْبار نزد او محترم بود . وی نزد عمر آمد و کتابی آورد که کناره هایش پاره شده بود و آیات تورات را دربر داشت . کَعْب از عمر اجازه خواست که آنها را بخواند ،(1)عمر اجاه داد و کعب در اوقاتی خاص از شب و روز آنها را قرائت میکرد(2)
و عمر دستور محو و سوزاندنِ آنها را نمیداد و کعب را از این کار بازنداشت .
و آن گاه که عُمَر بیت المقدس را فتح کرد ، کعب به او گفت :
کاری را که تو امروز کردی ، پیامبری ، پانصد سال پیش خبر داد و فرمود : ای اُورشلیم ، تو را بشارت باد که فاروق آلودگی ات را پاک میسازد .(3)
و در روایت دیگر هست که گفت :
در تورات نوشته شده است که این سرزمینهای بنی اسرائیل به
دست مردی از صالحان فتح میشود!
عمر با شنیدن این سخن ، خدای را ستود .(1)
روزی کعب به عُمَر گفت :
در تورات میخوانیم «وای بر پادشاه زمین از ]حساب رسی[ فرمان فرمای آسمان» عُمَر گفت : «مگر کسی که به حساب خود برسد» کَعْب گفت : سوگند به کسی که جانم به دست اوست ، در تورات همین گونه هست! در این هنگام ، عمر تکبیر گفت و به سجده افتاد .(2)
نیز آمده است : مردی که برای یافتن آب در شکاف کوهی رفته بود ، چهار روز ناپیدا شد و ادعا کرد که به سرزمینی ناشناخته (بهشت) او را برده اند! عُمَر کعب الأحبار را فراخواند و پرسید :
آیا در کتابهایتان هست که مردی از امّتِ ما وارد بهشت میشود سپس بیرون میآید؟ گفت : آری ، و اگر در میان این قوم باشد تو را به آن آگاه میسازم! عمر گفت : او در میان همین کسان است! کعب لحظهای درنگ کرد و گفت : این ، همان شخص میباشد .(3)
همچنین آمده است :
عمر قاصدی را فرستاد و کعب را خواست و به او گفت : ای کعب ، وصفِ مرا چگونه یافتی؟
کعب گفت : پارهای از آهن .
عُمَر پرسید : سپس چه؟
کعب گفت : پس از تو خلیفهای آید که گروه ظالم او را میکشند!
عُمَر پرسید : پس از آن چه میشود؟
کعب گفت : سپس بلا (گرفتاری و محنت) است .(1)
عُمَر در خطیرترین امور (یعنی خلافت) با کعب مشورت میکرد ، از خلافتِ علی علیه السلام پرسید و گفت :
دربارۀ علی چه میگویی؟ نظرت را برایم بگوی!
کعب گفت : او اجتهاد به رأی را نمیپسندد و به آن عمل نمیکند ؛ مردی است که دینی متین دارد ، از بی ناموسی چشم نمیپوشد و از لغزش نمیگذرد .(2)
کعب پیش عمر آمد تا او را از مرگش - براساس آموزههای تورات - باخبر سازد ، به او گفت :
ای امیر مؤمنان ، وصیت کن که تو در سه روز آینده خواهی مُرد!
عُمَر پرسید : از کجا میدانی؟
کعب پاسخ داد : در کتاب خدا «تورات» این گونه یافتم .(3)
افزون بر اینها ، بخاری روایتی را میآورد که به توجیه ارائه شده (از سوی ابن حزم و پیروانش) مُهر بطلان میزند ؛ زیرا جواز نقل حدیث از بنی اسرائیل را روایت میکند :
از ابو هُرَیره روایت میکند که گفت :
اهل کتاب ، تورات را به «عبرانی» میخواندند و برای مسلمانان به عربی تفسیر میکردند .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : اهل کتاب را نه تصدیق کنید و نه تکذیب ، بگویید : «آمَنَّا بِاللهِ و ما أنْزِلَ إلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ ]إِلَیْکم ...[﴾ ؛(1)
در صحیح بخاری این عبارت به عنوان آیه مطرح شده است، لیکن در قرآن چنین آیه ای وجود ندارد. آیۀ 136 در سورۀ بقره این گونه است: «آمَنَّا بِاللهِ وَما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَما أُنْزِلَ إِلی إِبْراهِیمَ وَإِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَْسْباطِ وَما أُوتِیَ مُوسی وَعِیسی وَما أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
همین مضمون در آیۀ 84 سورۀ آل عمران دیده میشود، و نیز آیاتِ دیگری در این راستا هست (م).
ما به خدا و آنچه سوی ما و شما نازل شده ، ایمان داریم .(2)ابن کثیر مینویسد :
آن گاه که کَعْب الأحبار - در زمان عُمَر - اسلام آورد ، پیشِ عمر از علوم اهل کتاب سخن میگفت . عمر با او همدم میشد و حرف هایش را میشنید و از آن علوم در شگفت میماند . . .
به همین جهت ، بسیاری را اجازه داد آنچه را کعب میگوید نقل کنند و نیز بدان دلیل که پیامبر در نقل حدیث از بنی اسرائیل اجازه داد ، لیکن در روایاتِ کعب غلطِ فراوان و خطاهای زیادی رخ میداد .(3)
به این ترتیب ، برای ابن حزم (در بهانه آوری و عذر تراشی و توجیه رفتارِ عُمر) عذری باقی نمیماند .
ما برای پژوهشگران ، وجه آن را روشن ساختیم ، و پس از ثبوت منع عُمَر از تحدیث و تدوین ، مسئول تناقض فعلِ خلیفه با گفتارش نمیباشیم .
بعضی نهی عُمَر را از نقل و تدوین حدیث ، این گونه توجیه کرده اند :
اینکه عُمَر میخواست روایت از پیامبر محدود شود ، از سر احتیاط و به خاطر بیم از انتشارِ روایات نادرست بود تا سنّت در امان بماند . فرمان عُمَر کسانی را که حدیثشان بر پایه ای محکم ، استوار بود و فهم دقیقی نسبت به حدیث و حکم آن داشتند ، در برنمیگرفت .(1)
چنین سخنانی ، هر هوشمندی را به شگفتی وا میدارد ، چراکه اینجا جای احتیاط نیست . مُحدِّث اگر مورد اعتماد و راست گو باشد ، منع وی از تحدیث و احتیاط در آن معنا ندارد ؛ به ویژه اینکه دربارۀ بعضی از راویان از پیامبر صلی الله علیه و آله سخنانی رسیده باشد که بر ارجمندی و راست گوییشان دلالت کند .
احتیاط در این بود که عُمَر اَمثال اینان را بر حدیث گویی (و نقل آنچه از پیامبر شنیدهاند و دریافت کردهاند) تشویق میکرد تا بخشی از سنّت پیامبر برای مردم ناشناخته نماند و مسلمانان در گرداب جهل به احکام گرفتار نشوند .
امّا احتیاط به معنای احتمال خطای راوی یا سهو یا نسیانِ او . . . در خودِ کلام خلیفه نیز جریان دارد ، و نمیتواند دیگران را به کاری ملزم سازد و خود را استثنا کند .
در شگفتیم از کسانی که میپندارند «نهی عُمَر کسانی را که احادیث استوار را بر زبان میآوردند و فقه حدیث و حکمِ آن را میدانستند» شامل نمیشد ، با اینکه عُمَر ابوذر و ابن مسعود و ابو مسعود انصاری و ابو درداء
1) السنّة قبل التدوین: 105.
را زندانی ساخت ، و عَمّار و ابو موسی اشعری و امثال آنان را از تحدیث بازداشت در حالی که بیشترشان از برجستگان صحابه و گروه طراز اول در اسلام بودند .
بعیدتر از این توجیه ، این سخن است که گفته شود : نهی و حبس و ضرب و منع ، با شخصیّتِ عمر همخوانی و سازگاری ندارد . از آن جهت که وی خلیفۀ مسلمانان و از صحابیان کِبار بود ، شأن او بالاتر و والاتر از این است که چنین اعمالی را مرتکب شود!
حقیقت غیر قابل انکار این است که خلیفه از دیرباز به سخت گیری و درشت خویی شهره بود ،(1)
و در زمان خلافت ابوبکر نیز بر همین خوی بود(2)و چون هنگام خلافت میدان را گشاده یافت ، تازیانه را به دست گرفت ؛ یکی را زد و دیگری را کیفر داد(3)و سوّمی را به زندان افکند(4)و چهارمی را تبعید کرد .(5)در آغاز خلافتش از خدا خواست که قلبش را نرم سازد(6)تا مردم را با تهذیب و ارشاد ، راهنمایی کند ، نه با تازیانه و زور!
مورّخان اشکال گوناگونی از عملکرد خلیفه را آوردهاند تا آنجا که در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است که در اخلاق عمر و سخنان وی ، زشتی
1) مصنّف ابن ابی شیبه 3: 171، حدیث 1352؛ حیاة الحیوان (دمیری) 1: 71.
2) سنن سعید بن منصور 5: 132، حدیث 942؛ مصنّف ابن ابی شیبه 6: 358، حدیث 32013؛ و جلد 7، ص434، حدیث 37056؛ السنّة (خلال) 1: 275، حدیث 337.
3) تاریخ طبری 2: 270؛ شرح نهج البلاغه 1: 181 (و جلد12، ص75)؛ مآثر الانافة 3: 339؛ وفیات الأعیان 3: 14، رقم 317.
4) مصنّف ابن ابی شیبه 5: 294؛ مستدرک حاکم 1: 193، حدیث 374؛ تاریخ دمشق 40: 501؛ معتصر المختصر 2: 380.
5) مسائل الإمام احمد 1: 489؛ طبقات ابن سعد 3: 285؛ الاستیعاب 1: 326؛ الإصابه 6: 485، رقم 8845؛ تذکرة الحفّاظ 2: 609؛ فتح الباری 7: 4؛ التمهید (ابن عبدالبر) 9: 89؛ الإصابه 2: 521، رقم 2754.
6) مصنّف ابن ابی شیبه 6: 56، حدیث 29511؛ طبقات ابن سعد 3: 274؛ صفوة الصفوه 1: 280.
وقُلدری موج میزد ،(1)
او بسیار تندخو ، سرکش ، بد برخُورْد ، با چهره ای هماره در هم بود و اعتقاد داشت که چنین خوی و خُلقی فضیلت است و خلافِ آن ، نقص به شمار میرود .(2)
پس تعجّبی نداشت و چیز تازهای نبود هنگامی که خلیفه این موضع کوبنده و سخت را نسبت به مخالفانش در نقل حدیث اتخاذ کند ؛ به ویژه پس از آنکه از سوی پیامبر - بدان جهت که از کتابهای یهود استنساخ کرده بود - منع شد .
همۀ اینها با در نظر گرفتن روح قبیلهای بود که در تار و پود وجودش جریان داشت ، به علاوه که تحدیث با اصلِ مشروعیتِ خلافتِ او در ارتباط بود .
عجیبتر از همۀ اینها اینکه : عُمر ابو درداء را بدان جهت که در چند مسئلۀ فقهی با او مخالفت کرد ، به زندان افکند و ابوذر و ابن مسعود را که با او در تحریم متعه هم رأی نبودند ، زندانی ساخت ؛ و نیز به شمار دیگری از صحابه اجازه نداد از مدینه خارج شوند .(3)
معلوم میشود که ، عُمَر بر اینان سخت گرفت چون احادیثی را نقل میکردند که برای خلیفه شیرین و خوشایند نبود وگرنه آنها را زندانی نمیساخت و ابو هُرَیره را که صاحب 5374 حدیث است ، آزاد نمیگذاشت بی آنکه او را زندانی وشکنجه و تعزیر کند ، بلکه به تهدید و تبعیدش بسنده کرد و آن گاه به او (و نه به دیگران) اجازه نقل حدیث داد .
این خط مشی عُمر ، هنگامی که گروهی از انصار را به کوفه فرستاد (و تاجایی در نزدیکی مدینه آنان را مشایعت کرد) بیشتر نمایان میشود :
عُمَر به آنان گفت : میدانید چرا شما را مشایعت کردم یا همراهتان آمدم؟ گفتند : آری ، بدان جهت که از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و از
اَنصاریم! عمر گفت : ]آن جای خود را دارد[ من با شما آمدم تا سخنی را برایتان بازگویم . . . از رسول خدا کم حدیث کنید و من هم شریک شمایم .(1)
عُمر اینان را از نقل حدیث منع کرد یا محدودشان ساخت ؛ زیرا از اَنصار و پیروان خط مشی تعبّد بودند و احادیثی را باز میگفتند که دل پسند خلیفه نبود و انتشار آنها را میان مسلمانان دوست نمیداشت تا ناتوانی علمیاش آشکار نگردد .(2)
از عَمْرو بن شمر، از جابر، از اَبی جعفر علیه السلام روایت است که چون امیرالمؤمنین علیه السلام از بصره سوی کوفه آمد و به آن نزدیک شد، مردم به همراه قُرْظَة بن کعب به پیشبازش آمدند (به جز نَضر بن زیاد) و پیروزی را بر آن حضرت تبریک گفتند (آن حضرت عرق از پیشانیاش پاک میکرد) قرظة بن کعب به آن حضرت گفت: ای امیر مؤمنان ، سپاس خدای را که ولی خود را عزیز گردانید و دشمنش را خوار ساخت، و تو را در جنگ با یاغیانِ ستم گر یاری رساند (تا آخر خبر).
توجیهات ساختگی که در دفاع از عمر گفتهاند و مطرح میشود ، در برابر نقد پایدار نمیماند و نمیتواند در برابر تحقیق علمی بایستد .
محور بعید دانستنِ فرمان عمر در جلوگیری از نقل حدیث ، بر هالهای از شخصیت عُمَر مبتنی است که در نفوسشان ترسیم کردهاند ؛ چنان که در سخن ابن حزم مینگریم ؛ زیرا میگوید : «شایسته نیست انسان به یک مسلمان عادی این گمان را کند ، چه رسد به عمر!»
در اینجا عوامل دیگری نیز هست(3)
که باعث شد عمر از تدوین و نقل حدیث
1) طبقات ابن سعد 6: 7؛ سنن دارمی 1: 97، حدیث 279؛ جامع بیان العلم 2: 130؛ تذکرة الحفّاظ 1: 7؛ کنز العمّال 2: 284، حدیث 4017.
2) در کتاب «وضوء النبی» (اثر نگارنده) آورده ایم که «قُرْظَه» وضوی دوگانه مَسْحی میگرفت و شستن دو پا را نمیپسندید. وی به حسب آنچه مجلسی (در «بحار الانوار 72: 354» به نقل از «الکافیه فی ابطال توبة الخاطئه») حکایت میکند از شیعیان علی علیه السلام بود.
3) این عوامل، پس از این، خواهد آمد.
منع کند و دائرۀ اجتهاد و رأی و مصلحت شناسی (و چیزهایی مشابه اینها) را توسعه دهد ، دلایلی که از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله در ذهن دستهای از صحابه نقش بست و در رأس آنان عُمَر قرار داشت . عُمَر با تأکید بر این پایه ها ، در استوار سازی این خط مشی کوشید .
1 . صحابه در زمان پیامبر دو گرایش داشتند : بعضیشان بر خط مشی تعبّد محض بودند و بعضی دیگر بر مسلک اجتهاد به رأی .
2 . ابوبکر و عُمَر از پیروان گرایش دوم بودند .
3 . عُمَر - در دوران حکومتش - گامهای بزرگی را برای استوار سازی ، پایههای خط مشی خود برداشت .
4 . از عوامل منع از نقل حدیث و تدوین ، واکنش منفیای بود که عُمَر به جهتِ رونویسی از کتابهای یهود ، گرفتار آن شد .
5 . توجیه ابن حَزم برای جلوگیری عُمَر از نقل و تدوین حدیث ، در برابر واقعیت دوام نمیآورد ؛ زیرا نهی عمر عام و مطلق بود ، بلکه سیرۀ عمر با اهل کتاب و کَعْب الاحبار - حتّی در زمان خلافتش - سخن ابن حزم را تکذیب میکند .
و چنین است دو توجیه دیگری که در این زمینه گفته اند : ادعای احتیاط (برای حفظِ سنّت) و ناهمخوانی منع از نقل حدیث با شخصیتِ عمر و شأن او .
1 . قدرت سیاسی و کاردانی در ادارۀ جامعه در زمان جنگ و صلح و خبرگی در پاسداری از مرزهای سرزمینهای اسلامی و مبارزه با دشمنان دین تا آنجا که به فراخوانِ اسلام و احکامِ آن تن در دهند ، و لیاقت مندی در دیگر امور دولتی ؛ مانند جمع آوری «فَیء» (اموال عمومی) و «صدقات» (زکاتِ اموال) و تعیین درآمدها و هزینه ها ، و رسیدگی به نیازمندان و دیگر چیزها که لازمۀ ادارۀ جامعه و از شئون دولت است .
2 . قدرت علمی و مرجعیّت برای فتوا بر اساس قرآن و سنّت ، چراکه مردم در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله احکام دین را از آن حضرت میپرسیدند و در امور تازهای که پدید میآمد به حضرتش رجوع میکردند .
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله مردم نزد خلیفه میرفتند تا احکام شرعی و امور جدیدی را که برایشان رخ میدهد ، دریابند و بر شرح و بسط اَحکام آگاه شوند (زیرا بسیاری از آنها ساکن مکه و مدینه نبودند) و نیز تابعان - که پیامبر را ندیده بودند - میخواستند معالم دین را از صحابه دریافت کنند .
همۀ اینها ، در درجۀ نخست ، اخذ احکام از خلیفه را میطلبید ، کسی که شخص دوم پس از پیامبر است (با لحاظ فرق بارز میان پیامبر صلی الله علیه و آله و خلیفه) .
تودۀ مردم رسول خدا صلی الله علیه و آله را قانونگذار احکام میدانستند ، کسی که «وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی» (1)از روی هوا حرف نمیزند ، از این رو حکمش نافذ است و
1) سورۀ نجم (53) آیۀ 3.
مخالفت و تردید در آن جایز نمیباشد ؛ چراکه سخن وحی است .
امّا خلیفه ، سمتِ پیامبر صلی الله علیه و آله را نداشت و مردم او را مُشرِّع احکام نمیشمردند ،(1)
بلکه چونان مُحدِّثی میانگاشتند که از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت میکند (و نه چیز دیگر) .
ابوبکر و عُمَر این حقیقت را دریافتند و در آغاز کارشان به نقل احکام شرعی از قرآن یا سنّت پرداختند و آن گاه که امری بر آنها پوشیده میماند به بزرگان صحابه رجوع میکردند و از آنان میپرسیدند که پیامبر صلی الله علیه و آله در مثل چنان امری چگونه حکم کرد .
با این شیوه آنان خود ، احکام را درمییافتند و کسانی را که از آنها سؤال میکردند بر حکم خدا و پیامبرش آگاه میساختند .
الف) میمون بن مهران روایت میکند که :
هنگامی که شاکی (و دو طرف دعوا) نزد ابوبکر میآمد ، وی در کتاب خدا مینگریست واگر در آن برای قضاوت چیزی نمییافت حکم را از سنّت میجُست و اگر به چیزی پی نمیبُرد از مسلمانان میپرسید و میگفت : فلان مسئله پیش آمده است! من در کتاب و سنّت نگاه کردم و چیزی را نیافتم! آیا شما میدانید که پیامبر در این قضیّه چه حکمی کرد؟
بسا گروهی پاسخ میدادند : آری ، چنین و چنان حکم کرد . آن گاه ابوبکر به همان حکم قضاوت میکرد .
و اگر پاسخی نمییافت ، سردمداران و علما را فرا میخواند و نظرشان را جویا میشد و آن گاه که رأی همه بر امری اجتماع
1) بنگرید به، الإحکام فی اُصول الأحکام 1: 11.
مییافت ، به آن حکم میکرد .(1)
ب) مالک و ابی داوود و ابن ماجَه و دارِمی و دیگران ، آوردهاند که :
جَدّه (مادر بزرگی) نزد ابوبکر آمد و میراثش را خواست . ابوبکر گفت : در کتاب خدا و سنّت رسول ارثی برای تو نمیبینم! برگرد ، تا از مردم بپرسم .
ابوبکر از مردم در این باره سؤال کرد ، مُغِیرَه گفت : جَدّه ای پیش پیامبر صلی الله علیه و آله آمد ، حضرت میراث یک ششم را به او داد .
ابوبکر پرسید : شخصِ دیگری هست که سخن تو را بگوید؟
محمّد بن مسلمۀ انصاری ، آنچه را مُغِیره گفت ، بر زبان آورد .
در این هنگام ، ابوبکر یک ششم میراث را برای آن زن تنفیذ کرد .(2)
سیرۀ عُمَر نیز چونان سیرۀ ابوبکر بود ، آنچه را نمیدانست از صحابه میپرسید تا اطمینان لازم را برای اِجرای حکم به دست آورد .
ج) بَیهقی به اسناد از سُلَمی روایت میکند که گفت :
نزد عُمَر زنی را آوردند که عطش جانش را به لب آورد ، بر چوپانی گذشت و آب خواست . چوپان گفت : در صورتی به تو آب میدهم که خویشتن را در اختیارم گذاری! زن پذیرفت .
عمر در سنگسار کردن آن زن با مردم مشورت کرد .
علی علیه السلام فرمود : این زن ناچار شده است! رهایش کن .
عمر آن زن را آزاد ساخت .(3)
د) حکایت شده است که :
عمر از ابو واقد لَیثی پرسید : رسول خدا در روز عید فطر و قربان کدام سورهها را میخواند؟
ابو واقد گفت «ق» و «اقْتَرَبَتِ»(1).(2)
ه-) حاکم از سعید بن مُسیَّب روایت کرده است که :
دربارۀ این آیه از عُمَر پرسیدند : «الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ ... » (3)(کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را به ظلم نیالودند) عُمَر پیش اُبَی بن کعب رفت و پرسید : کدام یک از ما ظلم نکرده است؟
وی پاسخ داد : ای امیر مؤمنان ، مقصود از «ظلم» در اینجا شرک است ، مگر اندرز لقمان را به فرزندش نشنیدهای که گفت : «یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ» ؛(4)فرزندم ، به خدا شرک مَوَرز که شرک ظلمی است بزرگ .(5)
و) روایت شده است که مردی از نخستین مهاجران را که شراب آشامیده بود ، نزد عمر آوردند ، عمر دستور داد او را تازیانه (حد) زنند .
آن مرد گفت : چرا مرا میزنی؟ میان من و تو کتاب خدای بزرگ هست!
عمر پرسید : در کجای قرآن آمده که تو را حد نزنم؟
پاسخ داد : این آیه : «لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ
1) مقصود سورۀ «ق» و سورۀ «قمر» است (م).
2) الموطّا 1: 180، حدیث 8؛ صحیح مسلم 2: 607، حدیث 891؛ سنن ابی داود 1: 300؛ حدیث 1154؛ سنن ترمذی 2: 413، حدیث 533؛ سنن ابن ماجه 1: 408، حدیث 1282؛ سنن نسائی 3: 183، حدیث 1567.
3) سورۀ انعام (6) آیۀ 82.
4) سورۀ لقمان (31) آیۀ 13.
5) مستدرک حاکم 3: 345، حدیث 5330؛ بنگرید به، تفسیر طبری 7: 257.
فِیما طَعِمُوا ...» (1)(بر کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، باکی درآنچه خوردهاند نیست) من از کسانیام که ایمان آوردم وکارهای نیک کردم « ... ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا ... » (2)(سپس پرهیزکار شدند و ایمان آوردند) « ...ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا ...» (3)(پس از آن راه تقوا در پیش گرفتند و به کارهای نیک دست یازیدند) من با رسول خدا در بَدْر وحُدَیبیّه وخندق حضوریافتم!
عمر گفت : آیا پاسخ این مرد را میتوانید بدهید؟
ابن عبّاس گفت : این آیات ، برای گذشته عذر است و برای دیگران حُجّت ؛ زیرا خدا میفرماید : «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالأَْنْصابُ وَالأَْزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ ...» (4)(ای ایمان آورندگان ، بدانید که شراب و قمار و اَنصاب و اَزلام ، از اعمال پلید شیطان است) آن گاه ادامه داد تا به این آیه رسید [که ادامه آیهای است که آن مرد خواند ، پس از (فِیمَا طَعِمُوا)[ «...إِذا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا ...» (5)(بر اَشخاص باایمان و نیکوکار ، حرجی نیست هنگامی که با تقوا باشند و ایمان و کارهای صالح را پی گیرند ، سپس پرهیزگار باشند و با ایمان ؛ پس از آن ، تقوا پیشه کنند و کارهای نیک انجام دهند) .
خدای بزرگ از نوشیدن شراب نهی کرده است .
عمر گفت : راست گفتی ، نظرتان چیست؟
علی علیه السلام فرمود : این مرد شراب آشامید و مست شد و در حال مستی هذیان گفت ، و در هذیان گویی افترا بست ؛ و حد کسی که تهمتِ دروغ بندد ، هشتاد تازیانه است .
عمر دستور داد او را 80 تازیانه زدند .(1)
از این روایات (و دیگر احادیثی که ما برای دوری از درازگویی نیاوردیم) روشن میشود که ابوبکر و عمر در آغاز ، ادعا نکردند که همۀ احکام پیامبر صلی الله علیه و آله را میدانند یا نقل احادیث پیامبر به آن دو اختصاص دارد . آنان چونان شمار زیادی از صحابه بودند که بسیاری از مسائل شریعت را نمیدانستند .
مبالغه در این زمینه و اینکه آن دو بر تمامی احکام و علوم احاطه داشتند و از دیگران نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله خصوصیتر بودند ، نگرشی عاطفی اِفراطی و تُند است که از واقعیت تاریخی به دور میباشد ؛ چراکه بیشتر نقلها در این راستا ، شک برانگیزند! موارد زیر از آن جمله است :
به علی علیه السلام نسبت دادهاند که فرمود : برایمان حدیث شد که فرشتهای بر زبان عُمَر سخن میگوید .(2)
از ابن مسعود روایت شده که گفت : اگر علم عُمَر را در کفه ترازویی نهند و علم همۀ اهل زمین را در کفۀ دیگر گذارند ، علمِ عُمَر سنگینی میکند(3).
1) سنن دارقطنی 3: 166، حدیث 245؛ مستدرک حاکم 4: 417، حدیث 8132؛ سنن نسائی 3: 252، حدیث 5288.
2) تاریخ واسط 1: 167؛ الریاض النضره 1: 376؛ طبرانی (در «المعجم الأوسط 7: 18، حدیث 6726») از طریق ابو سعید خُدری روایت میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: پیامبری مبعوث نشد مگر اینکه در امّتش شخص «مُحَدَّث» بود! اگر در امّتم کسی از آنها باشد او عمر است! گفتند: ای رسول خدا، چگونه او «مُحَدَّث» است! فرمود: ملائکه بر زبانِ او سخن میگوید.
3) المدخل إلی السنن الکبری 1: 126؛ حدیث 70؛ التمهید (ابن عبدالبر) 3: 198؛ مستدرک حاکم 3: 92، حدیث 4497؛ تهذیب الکمال 21: 325، رقم 4225؛ اعلام الموقّعین 1: 16 (و جلد 2، ص272).
به پیامبر نسبت دادهاند که فرمود : اگر پس از من پیامبری وجود میداشت ، البته که عمر بن خطّاب بود .(1)
یا فرمود : در اُمّتهای پیشین کسانی مُحدَّث بودند ، در اُمّتِ من اگر از آنها شخصی باشد ، عمر بن خطّاب است .(2)
و دیگر مبالغه گوییها که انگیزهها و عوامل زیادی در ورای آنهاست .
بسی روشن است که اگر ابوبکر و عمر به چیزی اختصاص یافته بودند به بیانِ احکام دست مییازیدند و به پرسش از صحابه نمیپرداختند و میان منقولات و آرای آنها اختلاف رخ نمیداد و در برابر نقلهای دیگران و آرای صحابه از فتوایشان برنمی گشتند و امر بدانجا نمیرسید که عمر بگوید : «کُلُّ النّاس أَعْلَم مِن عُمَر»(3)(همۀ مردم از عمر داناترند) و در نقل دیگر هست که گفت : «حتّی رَبّاتِ الحِجال»(4)(حتّی دوشیزگان در سراپردهها) .
بنابراین ، در آغاز ، تعبّد به حکمِ خدا و پیامبر ، معیار اصلی در شناخت احکام دانسته میشد . همه ، این را میدانستند و در این فاصله از تاریخ اسلام این امر بر
1) سنن ترمذی 5: 619، حدیث 3686؛ مستدرک حاکم 3: 92، حدیث 4495؛ مسند احمد 4: 154؛ فتح الباری 7: 51.
2) صحیح بخاری 3: 1279، حدیث 3282 (و جلد 3، ص1349، حدیث 3486)؛ صحیح مسلم 4: 1864، حدیث 2398 (ابن وَهْب گوید: «مُحَدَّثون» یعنی الهام شدگان)؛ سنن ترمذی 5: 622، حدیث 3693 (سفیان بن عُیَیْنه میگوید: «مُحدَّثون» یعنی افهام شدگان)؛ سنن نسائی 5: 39، حدیث 8119.
3) تفسیر کشّاف 1: 258؛ شرح نهج البلاغه 1: 182؛ تفسیر قُرطبی 14: 277 و دیگر منابع.
4) شرح نهج البلاغه 1: 182.
هیچ کس پوشیده نبود و ابوبکر و عمر و دیگران میدانستند که در برابر نصّ نباید اجتهاد کرد ، هرچند بعضی جاها از اوامر پیامبر روی برمی تافتند ودر برابر نص اجتهاد میورزیدند .
به ضرورت میدانیم که :
پیامبر صلی الله علیه و آله فتوا میداد و برای یاران حاضر ، حکم صادر میکرد و برای کسانی که حضور نداشتند ، تنها زمانی حجت استوار میشد که یک یا دو نفر - و یا شماری - از کسانی که تبانی آنان بر دروغ ، محال نبود ؛ آن را نقل کنند .(1)
ابن حَزْم ، پس از این سخن ، میافزاید :
بعضی از صحابه را مییابیم که به حدیثی دست مییابد و آن را چنان تأویل میکند که از ظاهرش خارج میشود ، و مییابیم که آنان اقرار و اعتراف میکنند که بسیاری از سنن به دستشان نرسید . حدیث مشهور از اَبو هُرَیره همین را میگوید : «برادرانِ مهاجرم را خرید و فروش بازار به خود مشغول ساخت و برادرانِ انصارم را سامان دهی اموالشان به خود سرگرم کرد» .(2)
از اینجا روشن میشود که ترسیم سیمایی برای عمر که به او جایگاهی ویژه (بلند و برتر از همه) بخشد ، ناشی از نوعی علاقۀ افراطی به وی است که شخص خلیفه آن را نمیپسندد و از آن بیزاری میجوید .
تصریحات بعضی از صحابه که در ذیل میآید ، این مطلب را روشنتر میسازد .
مردی پیش عُمَر آمد و گفت : دو سال ، پیشِ زنم نبودم ، اکنون که آمدهام او آبستن است!
عمر در سنگسار کردن آن زن با مردم مشورت کرد ، مُعاذ بن جبل گفت : اگر او باید سنگسار شود ، جنین شکمش که بیگناه است! او را واگذار تا زایمان کند .
عمر زن را رها کرد تا اینکه پسری زایید که دندانهای پیشینش نمایان بود ]با این نشانه[ آن مرد ، شباهت کودک را به خود شناخت و گفت : سوگند به پروردگار کعبه که او پسرِ من است .
عمر گفت : مادر روزگار عاجز است که مثل مُعاذ را بزاید! اگر مُعاذ نبود عُمَر هلاک میشد .(1)
مرد مسلمانی سَر مردی از اهل ذمه را شکست ، عُمَر خواست او را قصاص کند ، مُعاذ گفت : میدانی که این کار بایسته او نیست! در این باره ، روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله هست .
عمر برای شکستگی سر ، یک دینار به آن ذمی داد و او راضی شد.(2)
از مجاهد نقل شده است که گفت :
عمر به شام آمد ، دریافت که مسلمانی مردی ذمّی را به قتل رسانده است ، خواست او را قصاص کند . زید بن ثابت به او گفت : آیا برادر دینی ات را برای بنده ات قصاص میکنی؟! عمر برای آن ذمّی دیه قرار داد .(1)
از مکحول نقل شده که :
عُبادة بن صامت ، نَبَطیای(2)
را صدا زد که حیوانش را - که سوی بیت المقدس میگریخت - نگه دارد ، آن مرد خودداری کرد . عباده او را زد ، سرش شکست . وی به عمر شکایت کرد . عمر عباده را فراخواند و پرسید چرا این کار را کردی؟
عباده پاسخ داد : به او گفتم حیوانم را نگه دارد ، سرباز زد! من مردی تندخویم ، او را زدم!
عمر گفت : برای قصاص خود را آماده کن .
زید بن ثابت گفت : آیا برای بنده ات ، برادرت را قصاص میکنی؟!
عمر از قصاص او دست برداشت و به دیه حکم کرد .(3)
از زید بن ثابت حکایت شده که :
روزی عُمَر خواست بر او درآید و اجازه خواست ، زید اجازه داد در حالی که سرش در دست جاریهاش بود که آن را شانه میکرد و میآراست .
زید (تا عمر را دید) سرش را از دست کنیزش کشید . عمر گفت : او را واگذار سرت را مرتّب سازد .
زید گفت : ای امیر مؤمنان ، کاش پیغام میفرستادی ، نزدت میآمدم .
عمر گفت : من نیاز به تو داشتم ، آمدم که نظرت را دربارۀ ارث جدّ بدانم .
زید گفت : نه ، به خدا سوگند ، ما دربارۀ جدّ ]سهم ارث پدر را[ قائل نیستیم!
عمر گفت : این سخن ، وَحی نیست تا زیاده و کم نتوانیم ؛ چیزی است که به نظرمان آمد ، اگر نظرت با نظرم همسو بود پی میگیرم وگرنه ، بر تو باکی نیست .
زید خودداری کرد و عمر خشمناک خارج شد و گفت : با این گمان آمدم که مرا از این نیاز میرهانی!
پس از آن ، بار دیگر - در همان ساعتی که بار اول آمده بود - نزد زید آمد و دست بردارش نشد تا اینکه زید گفت : برایت نوشتهای مینویسم . در قطعهای قِتْب(1)برایش
نوشت و ]برای سهم جدّ[ این گونه مَثَل زد :
مَثَل جدّ مانند درختی است که یک تنه داشت و بر آن شاخهای رویید و از آن شاخه ، شاخهای دیگر پدید آمد . تنه به شاخۀ آب میرساند ، اگر شاخۀ اول قطع شود آب به شاخۀ دوم برمی گردد و اگر شاخۀ دوم بریده شود آب به شاخۀ اول میرود .
عُمَر خطبه خواند آن گاه نوشته را برایشان قرائت کرد و گفت : زید بن ثابت دربارۀ جدّ سخنی دارد و من آن را امضا کردم .
راوی میگوید : عمر نخستین جدّی بود که در اسلام ارث برد ، میخواست همۀ مالِ نوهاش را برگیرد و چیزی به برادران میّت ندهد ، پس از آن ، عمر مال را تقسیم کرد .(2)
از عمر بن عبدالعزیز روایت شده است که :
مردی از اهل ذمّه - به عمد - در شام کشته شد (در آن زمان عُمَر آنجا بود) خبر قتل ، به وی رسید ، گفت : به اهل ذمّه میتازید؟ قاتل او را میکشم!
ابو عبیدة بن جرّاح گفت : چنین حقّی نداری! عمر نماز گزارد و ابو عبیده را خواست و پرسید : چرا گمان میکنی من حقّ قصاص او را ندارم؟
ابو عبیده گفت : اگر مسلمانی بندهاش را بکشد ، آیا قصاصش میکنی؟
عمر ، خاموش ماند ، سپس هزار دینار دیه بُرید و بر او سخت گرفت .(1)
حُذَیفه نقل میکند که او عمر را ملاقات کرد ، عمر پرسید : ای ابن یمان ، چگونه روزگار میگذرانی؟
حُذیفه گفت : چطور میخواهی باشم؟! سوگند به خدا ، روزگار را در حالی سپری میسازم که حق را خوش ندارم و شیفتۀ فتنهام و به ندیده شهادت میدهم و نا آفریده را حفظ میکنم و بی وضو نماز میگزارم ، و در زمین چیزهایی دارم که خدا در آسمان ندارد!
عُمَر از سخن حُذَیفه به خشم آمد و چون عجله داشت زود رفت و برای این سخن ، در پی آزارِ حُذَیفه برآمد . در میان راه به علی علیه السلام گذشت ، آن حضرت دید غضب در چهرۀ عُمَر نمایان است ، پرسید : ای عمر ، چرا خشمناکی؟
پاسخ داد : حذیفه را دیدم ، پرسیدم : چگونهای؟ گفت : در حالی هستم که حق را خوش ندارم!
علی علیه السلام فرمود : راست گفته است! مرگ را خوش ندارد و آن ، حق است .
گفت : میگوید : فتنه را دوست میدارم!
1) سنن بیهقی 8: 32؛ کنز العمّال 15: 14، حدیث 40234.
حضرت فرمود : درست است! مال و فرزند را دوست میدارد ، و خدا میفرماید : «وَاعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ ...» ؛(1)
بدانید که اموال و اولادتان فتنهاند .
گفت : یا علی ، میگوید : به آنچه ندیده است شهادت میدهد!
فرمود : راست است! به «وحدانیّت خدا» و «مرگ» و «بعث» و «قیامت» و «بهشت» و «دوزخ» و «صراط» ، شهادت میدهد و هیچ یک از آنها را ندیده است .
گفت : میگوید : من غیر مخلوق را حفظ میکنم!
فرمود : راست میگوید! قرآن را حفظ میکند که غیر مخلوق است .
گفت : میگوید : بی وضو نماز میخوانم!
فرمود : راست است! بر پسر عمویم - رسول خدا صلی الله علیه و آله - بی وضو نماز گزارد! و نماز (بر میّت) بی وضو جایز است .
پرسید : ای اَبو الحسن ، سخن بزرگتر از این را بر زبان میآورد! میگوید : برایم در زمین چیزهایی است که در آسمان برای خدا نیست!
فرمود : درست است! او زن و فرزند دارد ، و خدای برتر از این است که دارای زن و فرزند باشد .
عمر گفت : اگر علی بن ابی طالب نبود ، نزدیک بود عمر هلاک شود .(2)
از ابراهیم نَخَعی روایت شده که :
عمر فتوا به قتل مردی داد که مرتکب قتل عمدی شد . بعضی از اولیای دم او را بخشیدند ]با وجود این[ عمر دستور داد او را بکشند .
ابن مسعود گفت : جانِ این شخص مال آنهاست ، چون این ولی عفو کرد جانش را زنده ساخت ؛ هیچ کدام نمیتواند حقش را بگیرد مگر اینکه دیگری ]هم[ بستاند!
عمر پرسید : چاره چیست؟
ابن مسعود گفت : نظر من این است که در مالش دیه قرار دهی و حصه کسی را که بخشیده از وی کسر کنی .
عمر گفت : نظر من هم همین است .(1)
از حسن نقل شده است که :
عمر گفت : کاش آنچه را در کعبه هست ، میگرفتیم و تقسیم میکردیم!
اُبَی بن کعب گفت : والله ، این کار را نباید بکنی!
عمر پرسید : چرا؟
گفت : زیرا خدا جای هرمالی را روشن ساخته است ، رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را واگذارد .
عمر گفت : راست میگویی .(2)
ابن قیّم میگوید : عمر میخواست مال کعبه را برگیرد و بر این نظر بود که کعبه از آن مال بی نیاز است ، او اراده داشت اهل یمن را از رنگ کردن پارچهها با بول شتر باز دارد ، و میخواست از متعۀ حج نهی کند .
اُبَی بن کعب گفت : رسول خدا و اصحابش این مال را دیدند و اصحاب ،
1) الأُم (شافعی) 7: 329؛ سنن بیهقی 8: 60؛ الحجّة (شیبانی) 4: 385 (ماجرای دیگری ابن مسعود دارد، بنگرید به، کنز العمّال 11: 33، حدیث 30513)؛ ابن قیّم - در اعلام الموقّعین 2: 237 - میگوید که ابن مسعود در بیش از صد قضیه با عمر مخالفت کرده است.
2) مصنّف عبدالرزّاق 5: 88، حدیث 9084؛ و نیز بنگرید به، کنز العمّال 14: 100، حدیث 38052.
نیازمند بودند ، ولی آن را نگرفت! پس تو هم مگیر .
رسول خدا میدید که اصحاب آن حضرت لباسهای یمانی را میپوشند ، از آنها نهی نکرد در حالی که میدانست با بول شتر رنگ شدهاند .
ما با پیامبر صلی الله علیه و آله مُتعه حج گزاردیم ، آن حضرت نهی از آن نکرد و خدا در این باره نهیی نفرستاد .(1)
سعید بن مُسَیَّب میگوید :
عمر بن خطّاب قائل بود که : «دیه ، مالِ عاقله است و زن از دیۀ شوهرش ارث نمیبرد» تا اینکه ضحّاک بن سُفیان ، عمر را به نامه پیامبر صلی الله علیه و آله خبر داد که به او نوشت زنِ اَشْیم ضبابی را از دیۀ شوهرش ارث دهد .
در این هنگام ، عمر از عقیدۀ پیشین خود برگشت .(2)
از شقیق ، از شَیْبَة بن عثمان روایت شده که گفت :
عمر در همین مکان که تو تکیه زدهای نشسته بود و گفت : بیرون نشوم مگر اینکه مال کعبه را تقسیم کنم (یعنی تا وقتی که اموال کعبه را تقسیم نکردهام دست به هیچ کاری نمیزنم).
گفتم : این کار را نخواهی کرد!
گفت : البته این کار را خواهم کرد .
گفتم : نمیکنی!
گفت : چرا؟
گفتم : چون پیامبر و ابوبکر آن را دیدند و از تو نیازمندتر به مال بودند و اموال کعبه را بیرون نیاوردند .
پس عمر برخاست و بیرون رفت .(1)
از نافع بن جُبَیر حکایت شده که ابن عبّاس به او خبر داد :
من آنجا حاضر بودم که نزد عمر زنی را آوردند که شش ماهه زاییده بود و مردم آن را باور نمیکردند ، به عمر گفتم : چرا ستم کنی؟ گفت : چطور؟ گفتم : این آیات را بخوان : «... وَحَمْلُهُ وَفِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ...» (2)(زمان بارداری و شیردهی ، سی ماه است) «... وَالْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ ...» (3)(مادران تا دو سال کامل اولادشان را شیر میدهند) .
پرسیدم : حَوْل چند ]سال[ است؟
گفت : یک سال .
پرسیدم : سال چند ]ماه[ است؟
گفت : دوازده ماه .
گفتم : 24 ماه ، دو سال کامل است ، خدا چنان که خواهد بارداری را به تأخیر میاندازد یا مُقدّم میدارد .
1) سنن ابی داود 2: 215، حدیث 2031؛ سنن ابن ماجه 2: 1040، حدیث 3116؛ المعجم الکبیر 7: 300، حدیث 7195؛ فتح الباری 3: 456 (و بنگرید به، صحیح بخاری 2: 578، حدیث 1517، و جلد 6: 2655، حدیث 6847)؛ سنن بیهقی 5: 159، حدیث 9511؛ مصنّف ابن ابی شیبه 6: 466، حدیث 32976؛ مسند 3: 410.
2) سورۀ احقاف (46) آیۀ 15.
3) سورۀ بقره (2) آیۀ 233.
عمر با این سخنِ من ، راحت (و آسوده خاطر) شد .(1)
از ابن عبّاس نقل شده است که گفت :
نزد عمر زن دیوانهای را آوردند که زنا داده بود . عُمَر دربارۀ آن زن با مردم مشورت کرد و دستور داد او را سنگسار کنند .
علی (رضی الله عنه) بر آن زن گذشت ، پرسید : این زن چه کار کرده است؟
گفتند : زن دیوانهای از فلان خاندان است که زنا داده است و به دستور عُمَر باید سنگسار شود!
فرمود : برش گردانید! سپس نزد عمر رفت و گفت : مگر نمیدانی که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
رُفِعَ القَلَمُ عن ثَلاث : عَنِ الصَّبیّ حَتّی یَبْلُغَ ، وَالنّائمِ حَتّی یَسْتَیْقِظَ ، وَالمَعْتُوه حتّی یَبْرَأَ ؛
قلم تکلیف را از سه کس برداشتند : از کودک تا بالغ شود ، از شخصِ خواب تا بیدار گردد ، از بیهوش تا بهبود یابد .
این زن غش میکند ، شاید کسی در حال غش و بیهوشی ، با او عمل جنسی انجام داده است! رهایش کن!
عمر (با شنیدن این سخن) تکبیر گفت .(2)
زنی را نزد عمر آوردند که دل بستۀ جوانی از انصار شده بود و به او عشق میورزید . چون جوان به خواستۀ او تن نداد ، دست به حیله زد ، تخم
مرغی را گرفت و زردیاش را درآورد و سفیدیاش را به لباس و میان رانهای خود مالید ، سپس فریادْ زنان پیش عُمَر آمد و گفت : این مرد به زور با من درآویخت و رسوایم کرد و این منیها اثرِ کار اوست!
عُمَر از زنان خواست این ادعا را وارسی کنند ، آنان گفتند : در بدن و لباس وی اثر منی است .
عمر خواست جوان انصار را کیفر دهد ، وی فریادرس میخواست و میگفت : دست نگه دار ، به خدا سوگند ، مرتکب فحشا نشدهام و به آن زن نیاویختهام ، او مرا به خود فراخواند ، خویشتن را بازداشتم .
عُمَر گفت : ای ابو الحسن ، در امر این دو ، چه نظری داری؟
علی علیه السلام بر آنچه در جامه ریخته بود نگریست و آن گاه آب داغِ در حال جوشش خواست و بر لباس ریخت ، سفیدیها جامد شد ، سپس حضرت از آنها گرفت و بویید و چشید و مزۀ تخم مرغ را شناخت و آن زن را سرزنش کرد تا اینکه اعتراف کرد .(1)
از ابن عبّاس نقل شده که عُمَر به او گفت : ای جوان ، آیا از رسول خدا صلی الله علیه و آله یا از یکی از صحابه شنیدهای که هنگام شک در نماز چه باید کرد؟ در این بین ، عبدالرَّحمان بن عوف رسید ، گفت : بحثتان دربارۀ چه بود؟ عُمَر ماجرا را گفت .
عبدالرَّحمان گفت : از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود : هرگاه یکی از شما شک کند . . . (تا آخر حدیث) .(2)
قَتاده گفت که از عُمَر دربارۀ مردی پرسش شد که زنش را در جاهلیّت دو بار و در اسلام یک بار طلاق داد ]چه کند[؟
عُمَر گفت : نه تو را امر میکنم و نه بازت میدارم ]نه میگویم او زنت هست و نه میگویم زنت نیست[ .
عبدالرَّحمان گفت : لیکن من تو را امر میکنم ]که زنت را نگه داری[ طلاقت در زمان شرک ، طلاق به شمار نمیآید .(1)
12 . ماجرای زنی که عُمَر را در عدم جواز فزونی مهر زنان ، تخطئه کرد(2)
این روایتها را از بیش از ده صحابه و تابعان آوردیم و در میانشان بزرگانی از صحابهاند ، اَمثالِ :
1 . مُعاذ بن جَبَل .
2 . زید بن ثابت .
3 . ابو عُبَیْدَة بن جَرّاح .
4 . حُذَیفة بن یمان .
5 . عبدالله بن مسعود .
6 . اُبَی بن کعب .
7 . ضحّاک بن سفیان کِلابی .
8 . شَیْبَة بن عثمان .
9 . عبدالله بن عبّاس .
10 . علی بن ابی طالب علیه السلام .
11 . عبدالرَّحمان بن عوف .
12 . زنی از زنان مسلمان .
آنچه گذشت صراحت دارد در اینکه راه درست ، همان تسلیم شدن و فرمان بَری حکم خدا و رسول است ، و خلیفه باید در تبیین احکام به کتاب و سنّت رجوع میکرد و این نگرش ، آمیزۀ جان صحابه بود ؛ زیرا دیدیم که آرای عمر را با استدلال به قرآن و سنّت ، تصحیح میکردند .
این ماجرا اثبات میکند که عمر ادّعا نمیکرد که او - به طور ویژه - همۀ احکام را میداند یا اینکه او از عقلانیّتِ ویژهای برخوردار است و به دلیل هماهنگی وحی با سخن او (و شهادت پیامبر به اینکه حق ، همیشه با عمر است) در رشد عقلی به سرحدّ نبوغ رسیده است .(1)
یا اینکه او - نه دیگران - حاملِ همۀ علم پیامبر میباشد .
تسلیم عمر در برابر قول صحابه و پذیرش استدلال آنها از قرآن و سنّت ، اثبات میکند که عُمَر با آنها در این فهم ، اختلاف نداشت ، و تأکیدی است بر اینکه باید احکام را از کتاب و سنّت دریافت (و نه چیز دیگر) و خلیفۀ حاکم در این زمینه ، حقّی ندارد .
لیکن به مرور زمان ، عمر خطّ مشی خود را تغییر داد و به رأی و نظر خود تأکید میکرد و شیوهای را بنیان نهاد که برای خلفا سمتی ممتاز (از دیگران) میداد و منصب اِفتا (فتوا دادن) را در انحصار فرمانروایان درمیآورد .
از مجموع نصوص پیشین ، سه امر به دست میآید :
1 . عمر به سنّت پیامبر احاطۀ علمی نداشت ، چه رسد به قرآن ، و صحابه به آرای او تن نمیدادند .
2 . قرآن و سنّت ، سرچشمه شریعتِ اسلاماند و طبق نظر صحابه و حتی عمر ، هیچ چیز دیگر جای گزین آن دو نمیشود .
3 . از این روایات به دست میآید که عُمَر در آغازِ خلافت به شدّت در تنگنا افتاد ؛ زیرا بر حاکمِ مطلق دولت اسلامی آسان نبود که پیوسته بر نیازِ علمی
1) اجتهاد الرسول (دکتر نادیة العمری): 299.
خویش اقرار کند ، به ویژه آنکه بسیاری از این کسان - که عمر از احاطۀ آنها به قرآن و سنّت بی نیاز نبود- با وی در مبنا و فکر و ارزشها و . . . جدا بودند .
در بحثهای آینده ، این امر ، با روشنی بیشتری بیان خواهد شد .
طبیعی است که تداوم پدیدۀ تخطئۀ خلیفه ، به تضعیف مرکزِ خلافت منجر میشد و از جایگاه اجتماعی او نزد مسلمانان میکاست و در نتیجه ، بر کیانِ خلافت اسلامی اثر میگذاشت ؛ زیرا خلیفه میدید که صحابه - به ویژه محدِّثان آنها - پیوسته در تخطئۀ او میکوشند و این دیدگاهها (که گاه خطای عمر را نمایان میساخت و گاه شک برانگیز بود) اگر ادامه مییافت ، گستاخی صحابه را در برابر شخصیّتِ عمر و ایستادگی آنها را در مقابل آرای او در پی داشت .
از این رو ، عمر بر خود لازم دید که خط مشی جدیدی را پی ریزد تا این خطاگیری و تصحیح نظرات را - که صحابه در پیش گرفتهاند - از سر راه بردارد و در برابر راههای پیشروی این پدیده ، سدّی ایجاد کند تا بعدها توجیهی برای کارهایش شکل گیرد و تصحیحگر اجتهاداتش باشد .
زیرا مقایسه فتواهای عُمَر با قرآن و احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سپس بیانِ وجوه اختلاف میان آن دو و اصول تشریع ، مردم را به رودررویی با عُمَر سوق میداد و وادارشان میساخت که در برابر نظرات و آرای خود ساختۀ او بایستند و این امر ، تضعیف جایگاه او در نزد مردم به شمار میرفت و او را در موضع انفعالی برای پذیرش آنچه مخالفان مطرح میکردند ، قرار میداد .
عُمَر ضروری دید که دیدگاه «مصلحت شناسی» را (که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله داشت) تقویت کند ، و نظریۀ اجتهاد را زنده سازد و به صحابه تعمیم دهد تا در فتواهایش معذور باشد .
از اینجا بود که دو نگرش به نظر خلیفه آمد ، و سپس نزد بعضی از مسلمانان جریان یافت :
1 . پذیرش مصلحت .
2 . حجیّتِ اجتهاد صحابی .
پیش از آنکه به سیر تاریخی این دو نگرش (و به میزان نزدیکی و دوریشان از واقع) بپردازیم ، سخن محمّد عَبْدُه را دربارۀ مصلحت نزد صحابه میآوریم .
وی میگوید :
صحابه هنگامی که میدیدند در چیزی مصلحت است به آن حکم میکردند ، هرچند بر خلافِ سنّت دانسته میشد ؛ گویا آنان «اصل» را در بر گرفتن چیزی میدیدند که دارای مصلحت است ، نه در جزئیّات احکام و فروع آنها .(1)
شیخ عبدالوهّاب خَلّاف مینویسد :
صحابه آن گاه که در قرآن و سنّت نَصّی را نمییافتند که دلالت بر حکمِ رویدادی کند که برایشان پیش میآمد ، حکمِ آن را استنباط میکردند ؛ و در اجتهاد خود ، بر ملکۀ قانون گذاریشان - که از همدمی با پیامبر پدید آمده بود - و آگاهیشان بر اسرار تشریع و مبانی عامِ آن ، تکیه میکردند .
گاه آنچه را که نص نداشت به آنچه دارای نص بود قیاس میکردند ، و زمانی آنچه را مصلحت یا دفع مفسده اقتضا داشت تشریع میکردند و در مصلحت ، به قیدی که مراعاتِ آن واجب باشد پای بند نبودند .
به همین جهت ، قلمرو اجتهادات آنها در موارد عدم نص ، گسترده است ، و این کار مجال وسیعی را برای نیازهای
1) تفسیر المنار 4: 31.
مردم و مصالح آنها در اختیار مینهد .(1)
بر صحّتِ سخن عبده و خلّاف ، فتاوی شخصِ عُمَر دلالت دارد و با وارسی آنها میتوان میزان درصد اجتهاد خلیفه را - که با واقع تشریع برخورد داشت - دریافت .
جای شگفتی نیست که همین رویکردهای چالش افکن ازسوی صحابه برای خلیفه ، یکی از عوامل جلوگیری عمر از نقل حدیث و تدوین سنّت پیامبر باشد .
در هر حال ، شکّی در این نیست که دو خط مشی در شریعت اسلامی - حتّی بعد از وفات پیامبر - امتداد یافت :
خط مشی اول ، نصوص را برمی گرفت و تسلیم آنها بود ، که ما آن را «تعبّدِ محض» مینامیم .
خط مشی دوم ، به سخنِ رجال پای بند بود و به حجیّت اجتهادات صحابه (که بر اساس ادعا ، روح تشریع را درک کرده بودند) قائل بود تا اینکه دائره آن پس از وفات پیامبر - که سرکشی این خط مشی را به شدت مهار میکرد - گسترده شد و برای خود مرزی نشناخت ، و اجتهادات آنها به موارد نبود نص اختصاص نیافت ، بلکه به آنچه نص صریح دارد سرایت کرد .
ما این خط مشی را «نگرش اجتهاد و رأی» مینامیم .
دکتر محمّد سلّام مدکور میگوید :
. . .و چنین است هرکه اقدامات صحابه و در رأس آنها عُمَر را وارسی کند ، همو که در موارد بسیاری احکام را با مصلحتْ بینی تغییر داد ، و از نصوص ، تفسیری هماهنگ با مصلحت ارائه داد ، و تابعان همین مسیر را پیمودند و به جواز نرخ گذاری کالاها فتوا دادند با اینکه پیامبر از آن نهی کرد ، وبهانه آوردند که : مردم با
1) خلاصه تاریخ التشریع الإسلامی: 40.
حرص و آزی که دارند تباهی میآفرینند .(1)
شیخ عبدالوهّاب خلّاف مینگارد :
در عهد صحابه ، از آنجا که بر شمار قانون گذاران افزوده شد ، در بعضی احکام میانشان اختلاف پدید آمد و در یک واقعه ، فتواهای مختلف از آنان صدور یافت .
این اختلاف ، ناگزیر میانشان پدید میآمد ؛ زیرا فهم مراد از نصوص با گوناگونی عقلها و نگرش ها ، مختلف میشود و از سویی آنان به طور مساوی آگاه به سنّت نبودند و یکسان آن را حفظ نداشتند ؛ بسا بعضیشان چیزی را درمییافت که دیگری از آن بی خبر بود ، زیرا اندازۀ مصالحی که احکام بر اساس آن استنباط میشد - به اختلاف بسترهایی که رجال قانون گذار در آن میزیستند - مختلف میگشت .
به جهت این عوامل بود که فتاوا و احکام آنان در بعضی رویدادها اختلاف داشت .
و چون مسئولیت قانون گذاری در قرن دوم هجری به طبقۀ پیشوایان مجتهد رسید ، فاصلۀ اختلاف میان رجالِ تشریع گسترش یافت و انگیزههای آن در عوامل سه گانهای که بنای اختلاف صحابه بود بازنایستاد ، بلکه به عواملی سرایت کرد که به مصادر تشریع و گرایش تشریعی و اصول لغوی - که در فهم نصوص تطبیق میشد - ارتباط مییافت .
به این ترتیب ، اختلاف تنها در فتاوا و فروع نبود ، بلکه درمبانی وچارچوب قانون گذاری نیز اختلاف پدید آمد و برای هر فرقه ای
1) مناهج الاجتهاد فی الإسلام: 303.
مذهبی خاص شکل گرفت که دارای احکام فرعی ویژه خود بود .(1)
این مطلب مینمایاند که تعدّد مراکز افتا به اختلاف در رأی و اجتهاد میانجامد ، این اختلاف گاه میان صحابه روی میداد وگاه میان صحابه و خلیفه .
دکتر مدکور این حقیقت را به عبارت دیگر ، روشن میسازد و مینویسد :
اجتهاد صحابه در قیاس باز نایستاد ، بلکه تمام وجوه نظریه پردازی را دربر گرفت . تکیه گاهشان در این عرصه ، بدیهت و فطرت و دریافتشان از روح تشریع بود ، همراه با حفظ کامل اساس عقلی که رأی بر آن استوار است و نقشی که در اظهار احکام شرعی ادا میکند .
بر این اساس ، آنان با روشن بینی اجتهاد میکردند و اجتهاداتشان گوناگون بود ؛ بعضی تکیه بر قیاس داشت و بعضی بر مصلحت ، و همین طور نسبت به مصادر عقلی که بعدها با نامهای اصطلاحی شناخته شد .(2)
وی سپس میگوید :
طبیعی است که اختلافِ نگرشها و تفاوت در فتاوا و احکام ، بر اجتهاد به رأی ترتّب داشت و چون همراه با این امر ، فقها در سرزمینها پراکنده شدند ، سرآغازِ خط مشیهای مختلفی شدند که مکتب حدیث و مکتبِ رأی از آن پدید آمد .(3)
دکتر مصطفی دیب البغا ، در مقام بیان دلایل منکران حجیّت قول صحابی ، میگوید :
صحابه در مسائلی اختلاف کردند و هر کدامشان مذهبی مخالف با
دیگری در پیش گرفت ؛ چنان که این اختلاف در مسائل «میراث جدّ همراه با برادران میّت» و سخن مردی که به زنش میگوید «تو بر من حرامی» و جز آن ، مشهود است .
اگر مذهب صحابه بر تابعان حجّت میبود ، حجیّتهای خدا متناقض و مختلف میشد و پیروی تابعی از بعضی [از صحابه] اَوْلی از بعض دیگر نبود .(1)
گرایش به مشروعیّت اجتهاد ، یعنی شرعیّتِ آرای گوناگون و همچنین اختلاف آنها!
عمر هنگامی که اجتهاد را - به عنوان یک دیدگاه و توجیهی در فهمِ شریعت - به خدمت گرفت ، میبایست به دیگران نیز این گونه فتوادهی را اجازه میداد تا اجتهاد خودش صحّت یابد و در کلام دیگران آنچه که سخن او را تأیید و تفسیر کند ، بیابد یا دست کم رأی او پاس داشته شود و مورد اعتراض قرار نگیرد .
اینکه عمر از قَرظه خواست که کمتر حدیث کند و سپس به صحابه اجازه داد اجتهاد ورزند ، ثابت میکند که خلیفه میخواست محور قانون گذاری را از نصوص شرعی به برگرفتنِ آرای رجال منتقل سازد . بعضی از صحابه این خطای فکری را یادآور شدهاند ، از امام علی علیه السلام رسیده است که فرمود :
إنّک لَملبوسٌ علیک ، إنَّ الحقَّ والباطلَ لا یُعْرَفان بأقدارِ الرجال ، اعْرِفِ الحَقَّ تَعْرِفْ أهلَه ؛(2)
ای حارث ، امر بر تو مشتبه شده است! حق و باطل با میزان ارزش مردان شناخته نمیشود! حق را بشناس ، اهل آن را خواهی شناخت .
عمر - با توسعه و تحکیم دائرۀ اجتهاد - میخواست به خودش (از طریق
اجازۀ اجتهاد به دیگران) حق قانون گذاری بدهد [و خود را شارع قلمداد کند] .
ملاّ علی قاری در شرح الشفا (پس از شرح حدیث «ایْتُونی بِکِتاب») میگوید :
خلاصه اینکه عُمَر در حزبی بود که میگفتند : نیازی به کتابت نیست ، والله اعلم .(1)
شهاب خفاجی در نسیم الریاض سخن فرزند خطّاب را میآورد و آنچه را ما گفتیم تأکید میکند ، میگوید :
عُمَر بدان جهت این سخن را بر زبان آورد که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی یا چیزهایی را مینوشت و در میگذشت ، اقوال علما و اجتهاد آنها باطل میشد .(2)
آگاهانِ سیاسی عهد خلفای راشدین میدانند که اگر عمر از نقش قانون گذاری جدا میشد ، نمیتوانست خواسته هایش را عملی سازد . او - خواه ناخواه - میبایست برای خویشتن حق بیشتر قرار دهد ؛ زیرا عهده دارِ منصب خلافت بود و خود را سزامندِ قانون گذاری میدانست .
عمر از نردبان فتوا بالا رفت و پس از مدتی زمام فتوا به رأی و اجتهاد و مصلحت شناسی را به تنهایی به دست گرفت و در انحصار خویش درآورد ، و دیگر مسلمانان را از آن بازداشت یا محدودشان ساخت یا رأی و نظر خویش را برتر مطلق شمرد یا نظر برتری دانست که هم طِرازی ندارد .
از این خاستگاه ، عمر بر آن شد که ارکان اجتهادی را که در گذشته ترسیم کرده بود ، مشخص سازد تا نصیب بیشتر را برای خویش قرار دهد . از این روست که مینگریم او به مسئلهها به تنهایی پاسخ میدهد بی آنکه با اَحَدی از صحابه مشورت کند و رأی دیگری را که با نظر او معارض باشد برنمی تابد و به پیروی
رأی و سیرۀ خودش فرامی خواند (با اینکه در آغاز پیگیر سنّت رسول خدا بود و آن را میجست) و بر جا انداختن رأی خود اِصرار میورزد ، هرچند بر خلاف سنّت و قرآن باشد ؛ چراکه خود را به احکام خدا و سنّت رسول داناتر میدانست تا آنجا که گروهی از صحابه را گرد آورد و به آنان گفت :
تا زندهام از من جدا نشوید! من به اَخذ و رَد بر شما داناترم .(1)
عُمَر به همین اندازه بسنده نکرد ، بلکه به عمّار بن یاسر و دیگر صحابه اجازه نداد که فعل او را در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله یادآورش شوند .
در صحیح مسلم آمده است :
مردی نزد عمر آمد و گفت : جُنُب شدهام و آبی نمییابم ، چه کنم؟
عمر گفت : نماز نگزار!
عمّار گفت : ای امیر مؤمنان! آیا به یاد نمیآوری که من و تو در سریهای بودیم و جنب شدیم و آب نیافتیم ، تو نماز نخواندی و من تیمُّم کردم و نماز گزاردم! پیامبر صلی الله علیه و آله گفت : [در این حالت] بسنده است که دو دستت را بر زمین زنی و فوت کنی ، سپس صورت و دو کفّ خودت را به آن دو مسح کنی!
عُمَر گفت : ای عمّار ، از خدا بترس .
عمّار گفت : اگر خواستهات چنین است ، این حدیث را باز نمیگویم .(2)
در روایت دیگر هست که عمّار گفت :
نزد عمر بودیم که مردی آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ، یک ماه و دو ماه در جایی میمانیم [جنب میشویم] و آب نمییابیم .
عمر گفت : من تا آب نیابم نماز نمیخوانم .
عمّار گفت : ای امیر مؤمنان ، یادت میآید که در فلان جا بودیم و شتر میچراندیم و دریافتی که ما جنب شدهایم؟
عمر گفت : آری .
عمّار گفت : من تیمُّم کردم [و نماز گزاردم] نزد پیامبر آمدم و ماجرا گفتم ، آن حضرت خندید و گفت : صعید [زمین خالص] کفایتت میکند ، و دو کف دستش را بر زمین زد سپس به آنها فوت کرد ، آن گاه با دو دستش ، صورت و بعضی از دو ذراع خویش را مسح کرد .
عمر گفت : ای عمّار ، از خدا بترس!
عمّار گفت : ای امیر مؤمنان ، اگر بخواهی تا زندهای یا زنده ام ، آن را باز نگویم .
عُمَر گفت : نه ، به خدا . لیکن در این زمینه آنچه را عهده دار شدهای (تبلیغ و فتوا) به تو میسپاریم .(1)
این حدیث روشن میسازد که خلیفه برای شخص جُنُب - آن گاه که به آب دست رسی نباشد - معتقد به تیمّم نبود ، بلکه اجازه میداد که او نماز نخواند .
عَیْنی مینویسد :
این حدیث بیانگر آن است که عُمَر برای شخص جُنُب ، قائل به تیمّم نبود ؛ زیرا عمّار به او گفت : «امّا تو نماز نگزاردی» عُمَر آیۀ تیمّم را ویژۀ حدثِ اَصغر میدانست واجتهادش این بود که شخص جُنُب نباید تیمّم کند .(2)
ابن حجر مینویسد :
این مذهب (و دیدگاه) از عُمَر مشهور است .(1)
بخاری ، از اَعْمَش ، از شقیق نقل میکند که گفت :
با عبدالله و ابو موسی اشعری نشسته بودم ، ابو موسی گفت : اگر مردی جُنب شود و یک ماه آب نیابد ، آیا نباید تیمّم کند و نماز بگزارد؟ با این آیه در سورۀ مائده چه میکنید که «...فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً ...» ؛(2)اگر آب نیافتید بر زمین پاک تیمّم کنید .
عبدالله گفت : اگر در این حال به مردم اجازه داده شود ، آنان هنگامی که آب سرد باشد به تیمّم روی میآورند .
پرسیدم : تنها بدین جهت تیمّم را نمیپسندید؟
گفت : آری .
ابو موسی گفت : آیا سخنِ عمّار را نشنیدی که به عمر گفت : رسول خدا مرا فرستاد . . .(3)
این روایات ، ثابت میکند که عُمَر ، پشت پردة این حکم شرعی (و دیگر احکام) بود و با آیهای که در این زمینه نازل شد و پیامبر آن را تبیین کرد ، به مخالفت برخاست . به همین جهت ، عمّار و ابو موسی احتجاج کردند و فقهای مسلمان این حکم را - که عمر بنیان نهاده بود - غریب دانستند .
پس نمیتوان گفت که چنین فتواها و اظهارنظرهایی شرعیّت دارند و صحابه از حقّ اجتهاد مطلق برخوردارند و میتوانند براساس دریافتِ روح تشریع فتوا دهند ، و معتبر دانستنِ آنها دین است ، نه چیز دیگر .
اگر این فرض درست باشد ، برای عُمَر شایسته نبود که عمّار را به سکوت
وادارد و با لحنی او را مخاطب سازد که در آن زورگویی و تهدید نهفته است ؛ زیرا به حسب این سخن ، عمّار صحابی بود و حکم شرعی را از نصّ و روح تشریع دریافت و افزون بر این ، نظیر آن را از پیامبر شنید . پس روا نبود که عمر بر او برآشوبد ، بلکه میبایست احترام صحابی را که روح تشریع را درک کرده بود ، پاس دارد .
همین سخن ، دربارۀ صحابه نیز جاری است . اگر اجتهاد همۀ آنها جایز بود ، نباید عمّار بر عُمَر این حکم را انکار میکرد و نیز ابو موسی و دیگر صحابه - که با عُمَر در این فتوا همسو نبودند - نباید به انکار آن میپرداختند .
شگفتا ، چگونه بر عُمَر سخنِ صحابی جلیل ، عِمران بن حُصَین ، مخفی ماند که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله مردی را دید که به کناری خزید و با مردم نماز نمیگزارد ، گفت : فلانی ، چرا با قوم نماز نمیخوانی؟
گفت : جُنُب شدهام و آبی نیست .
فرمود : به زمین روی آور ، کفایتت میکند .(1)
و در سخن دیگر فرمود : بر تو باد خاک .(2)
و در حدیث سوّم هست که فرمود :
تیمّم را به شما میآموزم آن گونه که جبرئیل به من آموخت ... .(3)
آیا بر عُمَر آنچه ابو هُرَیره و ابوذر و دیگران دربارۀ تیمّم روایت کردهاند ، پوشیده ماند؟ و نیز اَخباری که دربارۀ محافظت بر نماز رسیده است و اینکه در هیچ حالی نماز ترک نمیشود .
دهلوی مینویسد :
نزد عُمَر برای خدشۀ پنهانی که در حدیث میدید ، حجتی اقامه نشد ، تا اینکه حدیث در طبقۀ دوم از طُرُقِ زیادی نقل شد و پندار نقص از میان رفت و آن را برگرفتند .(1)
همۀ این گزارشها عقیدۀ خطا و نادرست خلیفه را مینمایاند و اینکه او به احکام شرعی از دیگران داناتر نبود (چنان که بعدها ادعا کرد) و عقلانیّت متمایز از دیگران نداشت (آن گونه که دکتر نادیه عمری و دیگران ادعا کردهاند) .
افزون بر این ، رأی عُمَر در شخص جُنُبی که آب نیابد ، محدود نماند (تا قول به استثنا و پذیرش توجیهات دیگران ممکن باشد) بلکه این امر پرورش یافت و از حد گذشت ؛ زیرا عمر بر لزوم پیروی از آرایش تأکید میورزید ، هرچند در یک واقعه ، آرای مختلفی دهد .
از حَکَم بن مسعود ثقفی روایت شده که گفت :
من شاهد بودم که عُمَر ، برادرانِ پدر و مادری را با برادرانِ مادری ، در ثلثِ میراث ، شریک ساخت .
مردی گفت : در سال اول [خلافت] در این باره ، حکم دیگری کردی!
عُمَر پرسید : چگونه حکم کردم؟
گفت : ثلث ارث را برای برادر مادری قرار دادی ، و به برادران پدر و مادری چیزی ندادی!
عمر گفت : آن قضیه ، همان بود که قضاوت کردیم ، و این ماجرا براساسِ همین حکم ماست .(2)
در لفظ دیگر آمده است که عُمَر گفت :
آن روز ، آن گونه حکم کردیم و امروز این چنین .(1)
این روایات ، تأکیدی است بر اینکه عُمَر میکوشید اصول فقه خویش را ترسیم کند و آن را معیار اول و آخر به شمار آورد ، و این دیدگاهی بود که اوضاع و شرایط بر وی دیکته کرد و سوی آن فرا خواند ، سپس بعد از عُمَر امتداد یافت و تا بدانجا پیش رفت که بعضی از مسلمانان بگویند : سخن صحابی وفعل او ، کلام الله را تخصیص میزند!
دکتر مدکور میگوید :
در هر حال ، ثابت است که حکم تشریعی در عهد پیامبر یافت نمیشود مگر با مصدر وحیانی ؛ و اَحَدی جز این را نگفته است سوای کسانی که برای پیامبر اجتهاد را جایز میدانند .(2)
وی سپس از المدخل إلی علم أُصول الفقه (اثر دوالیبی) نقل میکند که گفته است :
پیامبر اجتهاد را - به عنوان اصل سوم - برای احکام ، در زمان خودش قرار داد .(3)
آن گاه دکتر سلاّم این نظریه را نفی میکند و بر این باور است که اجتهاد در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله مصدرِ تشریع نبود(4).
آری ، پیروان مکتبِ خلفا و یارانشان ، اجتهاداتِ بر خلافِ قرآن و سنّتِ عمر را توجیه میکنند و در این راستا وجوهی را بیان میدارند .
فراخوان عُمَر به پیروی مسلمانان از نظراتش ، یک نیاز سیاسی بود که واقعیتِ
اجتماعی ، وی را بر آن داشت (و همچنین منع عُمَر از تدوین و نقل حدیث) زیرا نص شرعی از پیامبر در این باره وجود نداشت وگرنه عُمَر آن را یادآور میشد ، و در منع نقل حدیث و تدوین آن را ذکر میکرد و منع را به خودش - به تنهایی - نسبت نمیداد و وَبال آن را به گردن نمیگرفت .
شرایطی که عُمَر را واداشت فتوا به رأی دهد (هرچند بر خلاف نص باشد) در بسترهای پیشینی ریشه دارد که بعضی از آنها را آوردیم .
بر این اساس ، میتوان موضع گیریهای پیشین عُمَر را در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله از این باب شمرد ؛ زیرا وی در جاهلیّت بخشی از همین رویکرد را داشت و میخواست قلمرو اختیاراتش را که برای خود باور داشت در حوزهای گسترده در اسلام و با پیامبر صلی الله علیه و آله به اجرا درآورد ، لیکن میان این دو عصر ، فرق روشنی وجود داشت .
آری ، بعضی برنتافتهاند که اجتهاد خلیفه از این قبیل باشد ؛ زیرا او را از کسانی دانستهاند که به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله متعبّد بود و به بعضی از نقلها مثال زدهاند .
از جمله اینکه عُمَر در برابر رکن ایستاد و گفت :
میدانم تو سنگی هستی که سود و زیانی نمیرسانی! و اگر نمیدیدم رسول خدا بر تو بوسه زد ، تو را نمیبوسیدم .
سپس عُمَر به حَجَر نزدیک شد و آن را بوسید .(1)
2: 400، حدیث 3918؛ مسند الشامیین 2: 395، حدیث 1567؛ فیض القدیر 3: 409.
یَعْلَی بن اُمَیّه میگوید :
با عُمَر طواف میکردم ، چون نزد رکنی رسیدم که پس از در کعبه است و حَجَر الأسود در پی آن میآید ، آن را به دست گرفتم تا لمس کنم .
1) مسند احمد 1: 46، حدیث 325؛ مسند ابن جعد 1: 316، حدیث 2152؛ سنن نسائی
عُمَر پرسید : با رسول خدا طواف نکرده ای؟
گفتم : چرا .
پرسید : آیا دیدی او آن را لمس کند؟
گفتم : نه .
گفت : فعل پیامبر را پیش گیر ، چراکه آن حضرت الگوی شایسته و نیک است .(1)
اما متونی از این دست ، مُدّعا را بسنده نمیکند ؛ زیرا اجتهادات فکری و عملی عُمَر حجم انبوهی را تشکیل میدهد .(2)
افزون بر این، پیامبر صلی الله علیه و آله خبر داد که: حجر الأسود از سنگهای بهشت است و بوسیدنِ آن، اشتیاق به بهشت و آثار آن میباشد؛ حجر دست راستِ خدا در زمین است که با آن با بندگانش مصافحه میکند، و هرکه بیعت با رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک نکند وحجر را لمس کند گویا با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کرده است.
شرح العمده 3: 436؛ شرح فتح القدیر 2: 449؛ فتح الباری 3: 436؛ عون المعبود 5: 229؛ مصنّف عبدالرزّاق 5: 39، حدیث 8920.
و بنگرید به، عمدة القاری 9: 240؛ ارشاد الساری 3: 190؛ نصب الرایه 3: 116؛ سُبُل الهدی والرشاد 1: 176.
هنگامی که به این قضیه توجه کنیم و سخنان عمر را دربارۀ ضرورتِ تمسّک به احادیث و بی اعتنایی به اجتهاد ، به خاطر آوریم و سپس اجتهادات عمر و زیاده روی او را در استنباط - حتّی با وجود نص - مدنظر قرار دهیم ، در مییابیم که این شرایط و اوضاع بود که سرانجام عمر را وادار ساخت تا (آگاهانه یا
1) مسند احمد 1: 37، حدیث 253 (و ص45، حدیث 313)؛ اخبار مکّه 1: 150، حدیث 184؛ الأحادیث المختاره 1: 418، حدیث 297.
2) این سخن، بر اساس این فرض است که بپذیریم حدیثِ «بوسه بر حجر الأسود» بر تعبّد دلالت دارد، گرچه در واقع همین حدیثِ «بوسیدن حجر» از ادله ای است که جهل عمر را به احکام مینمایاند. امام علی علیه السلام دربارۀ حجر فرمود: بوسیدن حجر، سودمند است. این سنگ، روز قیامت برای کسانی که او را لمس کردهاند شهادت میدهد.
ناخودآگاه) موضع و دیدگاهی برخلاف سنّتِ پیامبر در پیش گیرد .
زیرا استمرار پدیدۀ تخطئه - نزد مسلمانان - ناگزیر به جدایی رهبری سیاسی از رهبری علمی میانجامید واین ، یعنی خروج مسلمانان از عادتی که در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله داشتند (که مراجعهشان به یک شخص بود) و خدشه در موقعیت معنوی عُمَر .
با نظر به مصلحت عمومی (چنان که آنان میگویند) به مصلحت اندیشی و حجیّت رأی و اجتهادات صحابه - به ویژه اجتهادات ابوبکر و عمر - گرویدند ؛ زیرا در نگاه توجیه گرانِ آرای شیخین ، آنان ملاکات احکام و روح تشریع را میشناختند و اجتهاداتِ امثالِ آنان شایستۀ امتثال بود ؛ سپس در این زمینه ، احادیثی را از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کردند .
باری ، مسلمانان دریافتند که لازم است احکام جدید را از نصوص شرعی و آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیده است ، بگیرند و برای احدی جایز نیست در آنها به رأی و اجتهاد فتوا دهد و از آنجا که عُمَر همۀ نصوص صادر از پیامبر را به یاد نداشت یا تفسیر آنها را نمیدانست ، قیاس را بنیان نهاد تا توجیهی برای نظراتش باشد و بگویند که سخن او برگرفته از فلان اصل یا فلان آیه است .
و این چنین ، اجتهاد به صورت امری عادی - نزد مسلمانان - درآمد و همۀ صحابه را دربرگرفت .
با وجود این ، اگر به دقّت بنگریم درمییابیم که بعضی از صحابه ، طبق رأی و اجتهاد فتوا میدادند و بعضی دیگر پای بندِ نص بودند و جز به تحدیث از قرآن و سنّت تن نمیدادند ، و شیوۀ اینان برای پاسخ گویی به مسائل در چارچوب استنباط صحیح و متین از کتاب و سنّت صورت میگرفت و خواستۀ خدا و پیامبر را ضمانت میکرد و اجتهاد به رأی در آن نقشی نداشت .
آری ، عمر این خط مشی سیاسی را در پیش گرفت تا هیچ کس جرأت نکند با فتواهای او مخالفت ورزد ، بلکه همه در برابر آرای او تسلیم باشند .
از ابو موسی اشعری نقل شده است که وی به متعه فتوا میداد . مردی به او
گفت : در بعضی از فتواهایت درنگ کن و باز ایست! نمیدانی بعد از تو عُمَر در مناسک چه فتوا داد! ابو موسی آن گاه که عُمَر را دیدار کرد از او پرسید ، عمر گفت :
می دانم که پیامبر و اصحاب او این کار را کردند ، لیکن خوش ندارم در [میان] «اَراک» (نوعی درخت در عرفات) با زنان بیامیزند ، سپس در حالی که قطراتِ آب غسل از سرشان میچکد [راهی عرفات شوند و] به [ادامه اعمال] حج بپردازند .(1)
این متن و امثال آن ، اثبات میکند که عُمَر احکام شرعی را تحتِ رأی خود درآورد ؛ زیرا ابو موسی اشعری (که از بزرگان صحابه شمرده میشد) نمیتوانست به متعه فتوا دهد ؛ زیرا نمیدانست که رأی جدید عُمَر در مناسک حج چیست ، بلکه میبایست صبر کند تا امر خلیفه و نظر جدیدش - در این باره - به او برسد!
این در حالی است که عُمَر برنمی تافت بعضی از پیشِ خود فتوا دهند ، و به کسی که چنین کرده بود ، گفت :
چگونه با آنکه امیر نیستی برای مردم فتوا دادی؟ گرمی [و تلخی] اش را برای کسی بگذار که سردی [و شیرینی] اش را چشید .(2)
پس از آگاهی بر شرایط واوضاع تشریع ، میتوانیم بگوییم که اعتقاد به حجیّتِ کلام صحابی ، و به کارگیری مفهوم اجتهاد پیامبر (و اینکه آن حضرت در فدیه ستانی از اسیران بدر و نماز بر منافق خطا کرد) و این سخن که پیامبر فرمود : «من ، بشرم! هنگامی به چیزی از دینتان امر کردم ، آن را برگیرید ؛ و آن گاه که به
رأی خود فتوا دادم ، انسانی هستم که خطا میکنم و به صواب میگویم»(1)و غیر آن . . . همه نگرشی است که برای تصحیح اجتهاداتِ عُمَر ترسیم شد تا توجیهی برای نظراتِ وی باشد .
سؤال صحابی از خلیفه دربارۀ حکم شرعی (و به عکس) یعنی اینکه همه ، خواهان آگاهی به حکم خدا و رسول بودند ، اگر اجتهاد عمر نزدشان حجّت میبود آن را برمی گرفتند و آنچه را پیامبر گفته و انجام داده بود خاطرنشان نمیساختند ، و عُمَر در مواضع بسیاری از فتواهایش باز نمیگشت .
و این ، دلیلی است بر اینکه سیرۀ ابوبکر و عُمَر نزد مسلمانان ، در آغاز صدر اسلام (پیش از تأسیس شورا) حجّت نبود ؛ چراکه صحابه عمر را تخطئه میکردند و نیز اصحاب به تخطئۀ یکدیگر میپرداختند .
اگر نسبت این سخن به پیامبر صلی الله علیه و آله درست باشد که آن حضرت فرمود : «به دو نفری که پس از من میآیند - ابوبکر و عمر - اقتدا کنید» چرا صحابه این امر پیامبر را امتثال نکردند و پس از آن حضرت با رأی شیخین مخالفت کردند؟!
دکتر دیب البغا - در راستای بیانِ دلایل کسانی که حجیّتِ مذهب صحابی را نفی میکنند - مینویسد :
صحابه بر جوازِ مخالفتِ هریک از صحابۀ مجتهد با دیگری ، اجماع دارند و ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) سخن مخالفانِ اجتهادگر را انکار نکردند ،(2)بلکه در مسائل اجتهادی بر هر مجتهدی لازم دانستند که از اجتهاد خویش پیروی کند .
اگر مذهب صحابی حجّت بود ، این کار درست نبود و میبایست
هر کدام از آنها از دیگری پیروی کند و این ، امری است محال .(1)
تودۀ مردم میخواستند بر سنّتِ رسول خدا صلی الله علیه و آله آگاه شوند (نه سنّتِ شیخین) و عمر همۀ سنّت را نمیدانست . از اینجا بود که عمر با یک مشکل جدّی مواجه شد که میبایست چارهای برای آن بیندیشد ؛ چراکه صحابه با نقلِ احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله مردم را بر سستی رأی عمر و دوری آن از شریعت آگاه میساختند ، و این آگاهی بخشی - به طور طبیعی و بر اساس بینش عمر - به کیانِ خلافت و دولت اسلامی نوپا ، آسیب وارد میساخت و به جدایی رهبری سیاسی از زعامتِ علمی میانجامید و به نفع اوضاع عمومی جامعه و تثبیت جایگاهِ خلیفه نبود .
پس ناگزیر در این حال ، باید عُمَر برنامه و روشی برای برون آمدن از این «بُن بست» در پیش میگرفت .
در آغاز ، وی به حجیّتِ رأی و قیاس گروید (پس از آنکه در ظاهر خود را معارض با آن دو مینمایاند) زیرا دریافت که این دو به جانْ مینشیند و پرسنده را قانع میسازد .
پیش از این ، بعضی از سخنانِ صحابه آمد که در آنها «تمثیل» و «تشبیه» را به عنوان روشی برای قانع ساختنِ عُمَر - همسو با رأی و فهم او - در پیش گرفتند ؛ ابو عبیده جرّاح دربارۀ حکم خلیفه به قصاص مسلمان در برابر قتل ذمّی ، گفت : «آیا اگر مسلمان بندهاش رابکشد ، او را به قصاص میکشی؟!» عمر خاموش ماند ، یا زید بن ثابت در ارث جدّ ، درخت را مثال زد و . . .
قیاس و تمثیل ، همان کانالِ عقلانیای بود که بعضی به عنوان روش در شناختِ احکام به کار گرفتند و صحابه از آن برای اِقناعِ عُمَر استفاده کردند و عمر نیز آن را برای قانع ساختن مردم به کار برد در حالی که به قیاس - به شکل خاص - توجّه داشت .
1) أثر الأدلّة المختلف فیها فی الفقه الإسلامی: 347.
در نامه عُمَر به شُرَیْح آمده است :
اگر در کتابِ خدا چیزی را یافتی به آن حکم کن و سخنان رجال نباید تو را از آن منحرف سازد ، و اگر مسئلهای پیش آمد که در کتاب خدا نیست به سنت رسول خدا بنگر و به آن قضاوت نما ، و اگر حادثهای رخ داد که در کتاب و سنّت وجود ندارد به اجماع مردم در آن رجوع کن و آن را برگیر .
و اگر موضوعی بود که در کتاب و سنّت نمیباشد و احدی پیش از تو در آن سخنی نگفته است ، یکی از دو امر را برگزین ؛ خواستی به رأیت اجتهاد کن و پیش گام در آن باش ، و اگر خواستی حکم را به تأخیر انداز ؛ و من تأخُّر را برایت بهتر میدانم .(1)
و در نامه عُمَر به ابو موسی اشعری آمده است :
اَشباه و اَمثال را بشناس ، سپس امور را با آنها قیاس کن ؛ و به دوست داشتنی ترین آنها نزد خدا و شبیه ترین آنها به حق ، روی آور .(2)
ابن حَزْم در صدور این نامه از عُمَر به والیاش ابو موسی شک میکند ، لیکن نامه به شُرَیح را میپذیرد ، هرچند خدشههایی در آن دارد .(3)
دکتر نادیه شریف عمری ، مینویسد :
عُمَر اصطلاح قیاس را در نامهاش به ابو موسی به کار برده است ، لیکن این اصطلاحات و قواعد - با این عنوانها - در آن زمان شایع نبود .(4)
این سخنی است درست ؛ زیرا قیاس - به مفهوم اصطلاحیاش - پس از دورۀ
خلفای راشدین پدید آمد ، لیکن دستاورد بذرها و ریشههای اولیهاش نزد ابوبکر و عمر - و به شکل خاص نزد عُمَر - آشکار شد .
و این را جز لجباز نمیتواند انکار کند ، خواه استعمال واژۀ قیاس صحیح باشد یا نباشد ؛ زیرا ثابت است که عُمَر در فقه خود از قیاس استفاده کرد و آن - و دیگر قواعد - را به کار گرفت .
این اشکال در روش ابوبکر و عمر و پیروان فکری صحابی آنها ، بر گروه زیادی از صحابه مخفی نبود ؛ بسیاری از آنان در موارد چندی در برابر اجتهادات و قیاسها و مصالحی که براساس آنها اَحکام عوض میشد و تغییر مییافت ، ایستادگی کردند یا از اجرای بعضی از آنها یا افزون سازی احکام دیگری در آن ، مانع شدند .
بزرگانی از صحابه تنها به مخالفت و مچگیری و تصحیح در یک مورد یا بیشتر ، بسنده نکردند ، بلکه قاعدۀ عامی را که کتاب بر آن نص دارد و در سنّت آمده است ، باز گفتند . مفاد این قاعده ، عدم جواز اعمال رأی در احکام است ، زیرا آوردنِ حکمِ جدیدی که برگرفته از قرآن و سنّت نباشد ؛ یعنی نقص شریعت و عدم تبلیغ رسالت! و این ، چیزی است که هیچ مسلمانی آن را نمیپذیرد .
و نیز از این سخن لازم میآید که صحابه ، حکم عامی را دریابند که وجه آن بر شارع پوشیده ماند! و این ، یعنی اختصاص دستهای از احکام به بعضی از صحابه که از دیگران پنهان ساختند! و معنای آن این است که پیامبر صلی الله علیه و آله - العیاذ باللّه - احکام را به بعضی نرساند یا برخی از صحابه بر وجه تشریع حکم و غایتِ آن - از جانب خدا - آگاه شدند در حالی که رسول خدا (که بیانگر احکامِ خداست) آن را برایشان بیان نکرد .
قائل شدن به اینکه صحابه ، غایاتِ احکام و مصالح و مفاسد مبتنی بر آنها را درمییافتند ، از نکاتی است که برای تصحیح رأی و اجتهاد ترسیم شد ؛ زیرا عقل ناقص آدمی نمیتواند به همۀ مصالح و مفاسد احکام احاطه یابد ، و به همین جهت ، خدای متعال برای هیچ کس حق جعل و تشریع قرار نداد و آن را ویژۀ ذاتِ مقدّس
خویش ساخت ؛ زیرا اوست که به مصالح و مفاسد داناست و احاطه دارد .
شریعت محمّدی دارای احکامِ دقیق و کامل است ، حکمی در آن نیست مگر اینکه پیامبر به گونهای آن را برای برگزیدگانِ علمی ویژه ، روشن ساخت و سوی آن رهنمون شد ؛ بر عهدۀ راسخان در علم است که آن را برای مردم بیان دارند و از کتاب و سنّت - براساس آنچه خدا خواسته - آن را استنباط کنند ، نه با مصالحی که به نظرشان میآید و عقولِ ناکامل خواهانِ آن میگردند .
این ، حقیقتی است که چهرههای درخشانی از صحابه به آن تصریح دارند ، به عنوان نمونه ، علی بن ابی طالب علیه السلام و ابن مسعود این واقعیت را روشن ساختند و اشاره دارند به اینکه فهم آدمی از درکِ حکم الهی و غایتِ آن ناتوان است ، نه اینکه حکمِ آن در قرآن موجود نمیباشد .
امام علی علیه السلام میفرماید :
ما مِن شیء إلاّ وعلمهُ فی القرآن ، ولکن رأیَ الرجال یَعْجُزُ عنه ؛(1)
در «اصول کافی 1: 60، حدیث 6» از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «ما مِن أمر یختلفُ فیه اثنان إلاّ وله أصلٌ فی کتابِ الله ولکن لا تبلغه عُقول الرجال»؛ هیچ چیزی نیست که دو نفر در آن اختلاف یابند مگر اینکه برای آن اصلی در کتاب خداست، لیکن عقولِ رجال به آن نمیرسد.
هیچ چیزی نیست مگر اینکه علم آن در قرآن هست ، لیکن نظر (وفکر) رجال از [ درک ] آن عاجز است .
از عبدالله بن مسعود رسیده است که گفت :
هیچ چیزی نیست جز اینکه حکم آن در قرآن برای ما بیان شده است ، لیکن فهم ما بدان نمیرسد ، از این روست که خدای متعال فرمود : «...لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ ...» ؛(2)تا برای مردم آنچه را
سویشان نازل شد ، تبیین کنی .(1)
این دو سخن ، صریحاند در اینکه احکامِ خدا در قرآن هست و پیامبر صلی الله علیه و آله وظیفه دارد آن را برای مردم تبیین کند ، و خدای سبحان مؤمنان را به رجوع سوی پیامبر صلی الله علیه و آله فرامیخواند :
«...فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللهِ وَ الرَّسُولِ ...» ؛(2)
اگر در چیزی نزاع (و اختلاف) کردید ، آن را سوی خدا و رسولش بازگردانید .
آری ، این آیه - به صراحت و روشنی - بیان میدارد هر حکمی که مؤمنان در آن نزاع کنند ، در کتاب و سنّت هست . اگر چنین نبود ، خدا مردم را به رجوع سوی آن دو امر نمیکرد ؛ زیرا از نظر عقلی ممتنع است که خدا هنگام اختلاف مردم را سوی کسی ارجاع دهد که راه چاره را نمیداند (و نمیتواند به دعوا خاتمه دهد) .
ما نمیخواهیم گرایش فکری اسماعیل اَدْهَم و احمد توفیق شوقی و دیگر کسانی را درست جلوه دهیم که تنها به قرآن و پیروی آن ، فرامی خوانند و منکر سنّتاند ، بلکه میخواهیم این مطلب را بیاگاهانیم که صحابی تیزهوشی که با پیامبر زیسته است ، میتواند حکم خدا را از قرآن دریابد و به نظر درست و صواب رهنمون شود ، و اگر راه به جایی نبرد به سنّت مراجعه کند (آن گاه که همۀ جوانب سنّت و جزئیّات آن را بداند) و حکمی نیست که نتوان آن را از کتاب و سنّت دریافت تا نوبت به قیاس و حجیّتِ رأی ، برسد .
عدم آگاهی صحابی بر دلیل ، نشانۀ نبودِ دلیل نیست ؛ زیرا ممکن است حکمی که در آن نزاع شده است ، نزد دیگران باشد . نمونههایی از این موارد ذکر شد که
عُمَر و دیگران به اَصحاب مراجعه میکردند تا سنّتِ رسول خدا صلی الله علیه و آله را برایشان بازگوید .
عُمَر چگونه این سخن را بر زبان میآورد که «ولم یسنّ رسولُ الله فَاقْضِ بما أجمعَ علیه الناس» ؛ اگر در سنّت پیامبر نبود ، به آنچه مردم بر آن اجماع دارند قضاوت کن؟!
آیا آنچه را از قرآن و سنّت درنیافتیم ، از سنّت پیامبر نیست تا این سخن عُمَر درست باشد که : اگر خواستی به رأی خود اجتهاد کن و پیش قدم شو ، و اگر خواستی احتیاط را در پیش گیر و به تأخیر انداز؟!
آیا این ، همان رأیی نیست که در روایات از آن نهی شده است؟
آیا این سخن ، بر خلافِ نص دیگری نیست که عُمَر میگوید :
ای مردم ، در دین ، رأی را متهم سازید! من فرمانِ رسول خدا را به رأی خود برنتافتم - و به خدا سوگند از حق بازنگشتم - در روز ابی جَنْدَل ، کاتبان پیش رسول خدا و اهل مکّه بودند ، پیامبر فرمود : بنویسید «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» گفتند : به نظرت میآید که ما تو را در آنچه میگویی تصدیق میکنیم؟! لیکن بنویس : «باسْمک اللّهمّ» (بارالها ، به نام تو) .
رسول خدا به این کار راضی شد و من ابا ورزیدم تا اینکه رسول خدا به من گفت : «من راضیام و تو اِبا میکنی!» پس راضی شدم.(1)
آیا قائل به رأی از کسانی نیست که آشنایی با سنّت را ناچیز میانگارد ؛ چراکه عُمَر میگوید :
بپرهیزید از اصحاب رأی! زیرا آنان دشمنانِ سنّتاند ؛ از اینکه
1) المعجم الکبیر 1: 72، حدیث 82؛ المدخل الی السنن الکبری 1: 192، حدیث 217؛ و بنگرید به، فتح الباری 13: 289.
احادیث را حفظ کنند ناتوانند ؛ به همین جهت ، به رأی [خود] سخن میگویند ، گمراهاند و گمراه میسازند .(1)
این تناقض گوییها - میان سخنان عُمَر - برای چیست؟ گاه میبینیم که از رأی حمایت میکند و در برابر نص سخنِ پیامبر ، آن را تشریع میکند و جلو صحابه را میگیرد که برای پیامبر دوات بیاورند و میگوید : «پیامبر هذیان میبافد» و در زمان دیگر سخنِ ضدِ این را از او میشنویم!
آیا این نصوص ، بیانگر دو مرحله در سیرۀ عمر نیست ؛ گاهی به رأی میچسبد و گاهی با آن مخالفت میورزد؟
کسی که میخواهد احکام را با قیاس به دست آورد ، آن گاه که وجوه بر وی مشتبه گردد و نداند کدام یک پیش خدا محبوبتر است ، چه کند؟
اگر قیاس در شریعت آسمانی صحیح است ، چرا شرع برای نسبت دادن زنا به مسلمان «حد» واجب ساخت و برای قذف به کفر «حد» واجب نکرد؟!
چرا میانِ حکمِ خروج منی و خون حیض ، در اعادۀ نماز ، فرق میگذارند در حالی که در هر دو غسل واجب است؟!
نیز چرا میان «مَذی» و «بَول» و «منی» در شستن فرق میگذارند و حال آنکه هر سه از یک مجرا بیرون میآیند؟!
چرا نگاه به موی زن نامحرم حرام است و نگاه به صورتش مباح؟
چرا صید در حرم ، عمدی باشد یاخطایی ، حکمِ آن مساوی است ، و میان قتلِ عمدی و سهوی انسان فرق میباشد ؟(2)
آیا قیاس ، مبتنی بر ظنّ نیست؟ در حالی که شارع از پیروی گمان بازمیدارد :
«وَلا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ ...» ؛(1)
آنچه را بدان علم نداری ، پیروی مکن!
« ... إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» ؛ (2)
(کسانی که به معاد ایمان ندارند و ملائکه را مادَه مینامند) جز از ظن پیروی نمیکنند ، و ظن و گمان چیزی را از حق بسنده نمیکند .
آیا قیاس ، بر اختلاف نگرشها در تعلیل احکام ، مبتنی نمیباشد؟ در حالی که بین احکامِ شریعت تناقضی وجود ندارد .
وافی مهدی مینویسد :
صحابه قیاس را به کار گرفتند ، خلافت ابوبکر را برای پیامبر (پس از وفات آن حضرت) بر نیابتِ از پیامبر در نماز - در مرضِ اخیرش - قیاس کردند و گفتند : رسول خدا او را برای امر دینمان پسندید ، آیا نباید برای دنیامان به او خشنود باشیم؟!
ابوبکر زکات را بر نماز قیاس کرد و گفت : هرکه میان نماز و زکات فرق گذارد با او میجنگم!
نیز ابوبکر «عهد» را بَر «عقد» قیاس کرد آن گاه که به خلافتِ عمر - پس از خود - عهد کرد . . .(3)
بررسی همه جانبۀ این امور ، درنگ بیشتری را میطلبد . به همین مقدار بسنده میکنیم تا خوانندۀ گرامی تصویری از رویکردهای فکری رایج درصدر اسلام داشته باشد و با ریشههای قواعد دو رویکرد ، آشنا باشد .
امام صادق علیه السلام سببِ روی آوردن ابوبکر و عمر (و دنباله روان آن دو را) به رأی و قیاس بیان میفرماید ، و در این راستا روایاتِ چندی از آن حضرت رسیده است .
قاضی نعمان (محمّد بن منصور تمیمی مغربی) قاضی مصر ، حکایت میکند که : شخصی از امام صادق پرسید : ای فرزند رسول خدا ، اختلاف در قضایا و احکام [حلال و حرام ها] از کجا در میانِ این امّت پدید آمد ، در حالی که دین و پیامبرشان یکی است؟
امام علیه السلام فرمود : آیا آنان در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله با هم اختلاف داشتند؟
گفت : نه ، چگونه اختلاف امکان داشت در حالی که آنچه را نمیدانستند و در آن اختلاف مییافتند ، به آن حضرت عرضه میداشتند!
امام علیه السلام فرمود :
و همچنین اگر کسی را به جای پیامبر مینشاندند که پیامبر صلی الله علیه و آله امرشان کرد که بعد از آن حضرت احکام را از او بگیرند ، اختلاف پیدا نمیکردند! لیکن کسی را جانشین کردند که همۀ آنچه را بر او درمیآمد نمیدانست و آن را از صحابه میپرسید ، پاسخ صحابه مختلف بود و همین امر ، سببِ اختلاف شد .
اگر سؤال از یک نفر میشد و مرجع ، یک شخص میبود - چنان که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله این گونه بود - اختلاف رخ نمیداد .(1)
در تفسیر عیّاشی - در حدیثی طولانی - آمده است :
این مُدَّعیان پنداشتند که فقیه و عالماند ، و همۀ علم و فقه در دین را (آنچه را نیاز امّت است و به درستی از رسول خدا میباشد) میدانند! در حالی که چنین نیست ؛ آنچه را پیامبر صلی الله علیه و آله میدانست ،
1) شرح الأخبار 1: 90.
اینان نمیدانند [احکام به گونه درست] از رسول خدا به آنان نرسید و آن را نمیشناسند .
زیرا آنچه از حلال وحرام و اَحکام بر ایشان درمیآمد و از آن سؤال میشدند ، اَثر (و حدیثی) از رسول خدا - در آن زمینه - نزدشان نبود و شرم داشتند که مردم نسبت جهل به آنان دهند و خوش نداشتند که سؤال شوند و نتوانند پاسخ دهند و در نتیجه مردم علم را از معدن آن بجویند ، به همین جهت رأی و قیاس را در دین خدا به کار گرفتند و آثار (و احادیثِ پیامبر) را واگذاشتند و بدعت در دین خدا را بنیان نهادند ، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید : هر بدعتی ، ضلالت است .
اگر ایشان هنگامی که از دینِ خدا سؤال میشدند و نزدشان اَثَری از رسولِ خدا نبود ، آن را به خدا و رسول و اولی الأمر ایشان [که خدا و پیامبر تعیین کرده است] باز میگرداندند ، کسانی از آل محمّد که اهل استنباطاند ، آن را درمییافتند . . .(1)
قاضی نعمان به سندش از محمّد بن قَیْس ، از پدرش ، آورده است که گفت :
نزد اَعْمَش بودیم از اختلاف [مردم در احکام] سخن به میان آمد ، اَعْمَش گفت : من میدانم از کجا اختلاف رخ داد!
پرسیدم : از کجا؟
گفت : جای ذکرش اینجا نیست .
پس از آن در جایی خلوت ، این ماجرا را برایش بازگفتم و خواستم که مرا از
1) تفسیر عیّاشی 2: 331 - 332؛ و به نقل از آن در وسائل الشیعه 27: 61، حدیث 33199؛ تفسیر برهان 2: 476، حدیث 6؛ بحار الأنوار 13: 304، حدیث 31؛ و در کتاب «اختلاف اُصول المذهب» (اثر قاضی نعمان، چاپ دار الأندلس، بیروت 1973 م) آمده است:... ابو عبدالله، جعفر بن محمّد، از علتِ اختلاف - پس از رسول خدا - سؤال شد که چگونه مردم (بعدِ آن حضرت) اختلاف کردند.
واقعیّت آگاه سازد .
گفت : آری ، کسی ولی امرِ این امّت شد که عالم [و آگاه به احکام دین] نبود ، سؤال شد [پاسخ را نمیدانست و به صحابه روی آورد و] از مردم میپرسید ، آنان جوابهای مختلف میدادند [به این ترتیب آرای گوناگون رواج یافت و میان مردم اختلاف در احکام پدید آمد] .(1)
ابن حَزم و دیگر بزرگان اشاره دارند که زندگی و سختی روزگار ، به صحابه فرصت نمیداد که از علم پیامبر بیشتر استفاده کنند ، ابن حَزْم مینویسد :
هرکس میداند که : صحابه ، در اطراف رسول خدا در مدینه گرد آمدند و در تنگنای شدید قرار داشتند و در پی تأمین نیازهای زندگیشان برمی آمدند .
گرسنگی ، پیامبر و ابوبکر و عمر را از خانه درآورد .
بعضی مشغولِ معامله در بازار بودند و بعضی در حال رسیدگی به نخلهایشان .
هر وقت کمترین فرصتی مییافتند ، طائفهای نزد رسول خدا حضور مییافتند .
اینها حقایقی انکارناپذیرند ، ابو هُرَیْرَه میگوید :
برادران مهاجرم را تجارت مشغول ساخت و برادران انصارم را باغبانی و زراعت ؛ و من مردی مسکین بودم که در بحرانِ گرسنگی به قوتی بسنده کردم و با رسول خدا همدم شدم(2).
عمر به این امر اعتراف دارد ، آنجا که میگوید : مثلِ این حدیث را از رسول خدا برایم بیاورید ، معامله در بازار مرا سرگرم ساخت . . .
از ابو هُرَیره رسیده که روز در میان ، پیش رسول خدا میرفت تا احکامِ بیشتری را یاد بگیرد ؛ یک روز ، شخصی نِزاری نزد پیامبر حاضر میشد و روز دیگر نوبت ابو هُرَیره بود .(1)
از این سخن میتوان دریافت که ابوبکر و عُمَر ، بیشتر به امر تجارت مشغول بودند تا بهره گیری از علم پیامبر! و در مقابل ، کسانی از صحابه را مینگریم که پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را به علم و فهم میشناساند ؛ چنان که به ابن مسعود میگوید : «إنّک غلام مُعَلَّم»(2)(تو جوان دانش آموختهای) و برای ابن عبّاس دعا میکند که : «اللّهمّ فقِّهْهُ فی الدِّین» ؛(3)
بارالها ، او را در دین فقیه گردان .
افزون بر این کسان - که به دانش دینی ستایش شدهاند - فردی از صحابه همچون علی علیه السلام هست که به همۀ قرآن و سنّت آگاه است . بارها پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود که او همۀ علم پیامبر صلی الله علیه و آله را میداند و به آن ویژه شده است ، او هر روز دو بار در صبح و شام با پیامبر خلوت میکرد و آن حضرت اَسراری را در گوشش میگفت .(4)
از امام علی علیه السلام روایت شده که فرمود :
سَلُونی عن کتاب الله! فوالله ما مِن آیة إلّا وأَنَا أَعْلَمُ بلیل نزلت أم بنهار ، فی سَهْل أم فی جَبَل ؛(5)
1) الإحکام فی اُصول الأحکام 2: 245.
2) صحیح ابن حبّان 14: 433، حدیث 6504 (و جلد 15، ص536، حدیث 7061)؛ مصنّف ابن ابی شیبه 6: 327، حدیث 31801.
3) صحیح بخاری 1: 66، حدیث 143؛ صحیح مسلم 4: 1927، حدیث 2477؛ مستدرک حاکم 3: 615، حدیث 6280.
4) تاریخ مدینه دمشق 42: 386؛ شواهد التنزیل 1: 48.
5) تفسیر صنعانی 3: 241؛ طبقات ابن سعد 2: 338؛ تاریخ دمشق 42: 398؛ الصواعق المحرقة 2: 375؛ و دیگر مصادر.
دربارۀ کتاب خدا ، از من بپرسید! به خدا سوگند ، آیهای نیست جز اینکه میدانم در شب نازل شد یا در روز ، در دشت فرود آمد یا در کوه .
برای تأکید موضوع ، نصوص دیگری را میآوریم :
بخاری از عُبَید بن عُمَیر نقل میکند که : ابو موسی سه بار اجازه خواست که نزد عُمَر بیاید (گویا او را مشغول یافت) بازگشت . عُمَر گفت : مگر صدای عبدالله بن قَیس (ابو موسی) را نمیشنوید ، اجازهاش دهید! پس او را صدا زد و پرسید : چه چیز تو را به این کار (بازگشتن پس از اجازه نیافتن) واداشت؟
ابو موسی گفت : ما به این کار امر شدیم (اجازه خواستن تا سه دفعه است ، اگر شخص اجازه نداد باید برگشت) .
عمر گفت : باید برای سخنت بیّنه آوری وگرنه تو را تعزیر (ادب) میکنم .
ابو موسی سوی مجلس انصار روانه شد ، آنان گفتند : کوچک ترین ما بر این امر برایت شهادت میدهد!
ابو سعید برخاست و گفت : ما به همین شیوه ، امر شدیم .
عُمَر گفت : امر رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من پوشیده ماند ، داد و ستد مرا به خود مشغول ساخت .(1)
نَووی بر سخن ابو سعید این گونه تعلیق میزند :
معنایش این است که این سخن میانِ ما مشهور میباشد کوچک و بزرگمان آن را میشناسد ، حتّی کوچک ترین ما آن را از رسول خدا شنید و حفظ کرد .(2)
در این باره ، خدای سبحان آیاتی را نازل فرمود :
«...فَلا تَدْخُلُوها حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ ...» ؛(1)
تا اجازهتان ندادهاند ، به خانههای دیگران داخل نشوید .
« ... إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ ...» ؛(2)
به خانههای دیگران درنیایید مگر اینکه اجازهتان دهند .
اجازه خواستن برای ورود بر دیگران (پیش از آنکه امر الهی باشد) از اَخلاق و آداب انسانی است .
به راستی ، سبب تهدید ابو موسی به کتک چه بود؟ آیا بررسی و کسب اطمینان از حدیث ، موجب این امر شد؟
اگر ابو سعید خُدری به نهی پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت نمیداد و اینکه نباید بر کسی وارد شد مگر پس از اذن ، ابو موسی چه میتوانست بکند؟
آیا این موضع گیری خلیفه ، انسان را دربارۀ عدالت صحابه (که گفتهاند صحابه - همهشان - عادلاند) به شک نمیاندازد؟
اگر ابو موسی صحابی عادل است ، وارسی سخن او چه معنایی دارد؟
چرا عُمَر در صدور احکام بر صحابه ، درنگ نمیورزد و در پی تحقیق و اثباتِ آنچه میگوید ، برنمیآید؟!
اگر از سخنِ خود دست کشیم و بپذیریم که عُمَر میخواست دربارۀ این خبر تحقیق کند ، معنای خبری که اکنون میآوریم چیست؟
دوالیبی در المدخل إلی علم أُصول الفقه از ابو عُبَید ، قاسم بن سَلاّم (در کتاب الأموال) نقل میکند که :
یک اَعرابی نزد عُمَر آمد و گفت : در سرزمینهایمان هنگامِ جاهلیّت جنگیدیم ؛ و در زمان اسلام ، مسلمان شدیم! چرا آنها را قُرُق میکنی؟
عمر درنگی کرد و به فوت کردن و تابیدنِ سبیلش پرداخت (وی هرگاه گرفتاریای برایش پیش میآمد به این کار دست مییازید).(1)
چون اعرابی این کار را دید ، سؤالش را تکرار کرد .
عمر [با مصلحت اندیشی فردی ، بی آنکه به قرآن استناد کند یا از سنّت نبوی دلیل آورد] گفت : مال ، مالِ خداست و مردم ، بندگانِ خدایند ؛ به خدا سوگند ، اگر آنها را برای جهاد در راه خدا به کار نمیبستم . . .(2)
حاکم در المستدرک علی الصحیحین از ابن عبّاس ، و بیهقی در السُّنَن الکبری ، و قُرطبی در تفسیرش ، از بجاله ، این گونه حدیث میآورند :
عُمَر به غلامی گذشت که آیۀ شش سورة احزاب را چنین میخواند : «النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ ...» وهو أبٌ لهم ؛ پیامبر از جانِ مؤمنان به آنها سزاوارتر است وزنانش (به منزله) مادران آنهایند ، و خود پیامبر (به منزله) پدرِ آنهاست .
عُمَر گفت : ای غلام ، آن را بزدای!
غلام گفت : این مُصْحَف اُبَی میباشد!
عمر پیش اُبَی رفت و از او پرسید .
اُبَی به او گفت : مرا قرآن به خود مشغول داشت و تو را تجارت! و بر عمر تندی کرد .(3)
1) بنگرید به، طبقات ابن سعد 3: 326؛ المغنی 5: 338؛ فتح الباری 6: 177؛ و در «العلل ومعرفة الرجال 2: 73» به سندش از زید بن اسلم از عامر بن عبدالله بن زبیر، آمده است که: عمر هنگامی که خشمگین میشد سبیلش را تاب میداد و فوت میکرد (و به نقل از آن در المعجم الکبیر 1: 66).
2) الاجتهاد فی الشریعة الإسلامیّه: 74 (به نقل از المدخل إلی علم اصول الفقه: 100)؛ المهذّب 1: 427.
3) مستدرک حاکم 2: 450، حدیث 2556 (در این مأخذ، حدیث به اختصار آمده است و عبارت چنین میباشد: وهو أب لهم وأزواجه أُمّهاتهم)؛ سنن بیهقی 7: 69، حدیث 13197؛ تفسیر قرطبی 14: 126 (متن حدیث از این کتاب است).
در الدرّ المنثور آمده است که اُبَی بن کعب آیۀ 32 سورۀ اسراء را این گونه خواند :
«وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنا إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً» ومقتاً «وَساءَ سَبِیلاً» (1)إلاّ مَن تابَ الله «فَإِنَّ اللهَ کانَ غَفُوراً رَحِیماً» ؛(2)به زنا دست میازید که کار زشتی و مایه نفرت است و راهی نادرست و بد مگر آن که توبه کند ؛ زیرا که خدا آمرزنده و مهربان است .
این قرائت به عُمَر رسید ، او را حاضر ساخت و از او در این باره پرسید . گفت : من از دهان رسول خدا آن را شنیدم در حالی که تو کاری جز داد و ستد در بقیع نداشتی !(3)
در حدیث دیگری آمده است :
عمر شنید مردی آیه «... وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ ...» (4)را با «واو» میخواند [عمر آن را بی واو میخواند] پرسید : چه کسی این را برایت قرائت کرد؟
گفت : اُبَی .
اُبَی را خواست ، او گفت : رسول خدا برایم آن را این گونه خواند در حالی که تو در بقیع برگ درختِ سَلَم (برای دباغی پوست) میفروختی!
عمر گفت : راست گفتی! اگر خواهی گویم : شاهدیم (بر این سخن) .(5)
ابو ادریس خَوْلانی از اُبَی بن کعب روایت میکند که وی چنین قرائت
میکرد :
«إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ ولو حمیتم کما حموا لفسد المسجد الحرام فَأَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ ...» ؛(1)آن گاه که کافران در دل عِرق جاهلیّت قرار دادند ، و شما اگر مانند آنان تعصّب داشتید مسجد الحرام تباه میشود ، پس خدا سکینهاش را بر رسولش فرود آورد .
این ماجرا به عُمَر رسید ، بر او گران آمد ، کسی را در پی اُبی فرستاد و در حالی که وی ناقهاش را روغن [درمانِ] گری میمالید ، بر او درآمد . پس گروهی از اصحاب را - که در میانشان زید بن ثابت بود - فراخواند و گفت : کدام یک از شما سورۀ فتح را میخواند؟
زید با همین قرائت امروزین آن را خواند .
عُمَر بر اُبَی درشتی کرد . اُبی گفت : سخن بگویم؟ گفت : بگوی . گفت : میدانی که بر پیامبر درمیآمدم و برایم قرائت میکرد در حالی که شما [پشت] دربِ خانه بودید! اگر دوست داری بر همین قرائتم برای مردم قرآن را میخوانم وگرنه تا زندهام حرفی از آن را بر زبان نمیآورم!
عُمَر گفت : نه ، برای مردم بخوان .(2)
در عبارت دیگر آمده است که به اُبَی گفت :
به خدا سوگند ، میدانی که من نزد پیامبر حاضر بودم و شما غایب بودید! مرا صدا میزد و شما را باز میداشت! با من به نیکی رفتار میکرد .
والله ، اگر دوست میداری ، در خانه نشینم و با اَحَدی سخن نگویم .(1)
بسا این مطلب به ذهن آید که اُبَی بن کعب به تحریف قرآن قائل بود ؛ زیرا قرائت وی بر خلاف قرائت امروزینِ ماست ، و عمر خواست قرائت او را اصلاح کند! لیکن حقیقت امر این چنین نیست ؛ زیرا در صحیح بخاری در باب مناقب اُبَی بن کعب آمده است که : پیامبر صلی الله علیه و آله قرآن را بر او قرائت کرد .
از اَنَس بن مالک روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله به اُبَی گفت :
خدا مرا امر کرد که بر تو قرائت کنم «لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا ...» ؛(2)آنان که کفر ورزیدند . . .
اُبَی پرسید : خدا مرا به اسم نامید؟
فرمود : آری .
اُبَی به گریه افتاد .(3)
توضیحِ اَمثال این نمونهها ما را از بحث خارج میسازد . مورد استشهاد این بود که علم عُمَر آن گونه که بعضی آن را به تصویر کشیدهاند ، نمیباشد ؛ زیرا بیشتر اوقات او در بازار و بقیع بود و در کنار پیامبر نمیماند ، بلکه یک روز در میان نزد آن حضرت میآمد و این سخن از عُمَر است که میگفت : «داد و ستد مرا به خود سرگرم ساخت» یا اُبَی به او گفت : «تو را تجارت به خود مشغول داشت» یا «تو در بقیع برگ درختِ سَلَم میفروختی» .
مقصود از این سخن ، تحقیر خلیفه نیست ، بلکه بیان فضایی است که عُمَر و مسلمانان در صدر اوّل اسلام میزیستند و از هالهای که متأخّران برای آنان ترسیم
کردهاند ، به دور میباشد .
امّا سخن دربارۀ اُبَی و قرائتِ او ، مجال دیگر را میطلبد .
دربارۀ عُمَر گفتهاند : پختگی در فتوحات و شایستگیهای نظامی عُمَر ، یک چیز است و بیانِ نقش وی در منع تدوین حدیث پیامبر و اینکه دستور داد احادیث را بسوزانند ، چیز دیگر است .(1)
ما با اینکه فتوحاتِ اسلامی را از یاد نمیبریم ، دستوراتِ عُمَر در کاستن از حدیث یا منع تدوینِ آن را برنمی تابیم .
آری ، بسیاری از بزرگان میان این دو ناحیه ، خلط کردهاند . آن گاه که بر نقش عُمَر در اِفتا اعتراض میشود به فتوحاتِ او پاسخ میدهند! این شیوه ، نمایانگر اندیشهای مه آلود است که از دقت و تمایز لازم برخوردار نمیباشد .
لیاقت در ادارۀ لشکر ، به معنای توانمندی بر سُکّان اِفتا نیست .
دفاع از قلمرو دولت اسلامی و توسعۀ گسترۀ خلافت که خواستِ عُمَر بود ، نفعِ آن عاید خودش و مسلمانان میشد . این امر ارتباطی با شخصیّتِ فرهنگی عمر ندارد . تاریخ از «مُعْتَصِم» به بزرگی یاد میکند آن گاه که زن مسلمانی به «نام او» فریادرسی خواست ، لیکن این امر تاریخ را باز نمیدارد از اینکه به سطحِ پایینِ فرهنگ و نا آگاهی علمی و فقهی او شهادت دهد .
تا اینجا ، نامهای کسان دیگری بارز شد که با فقه عُمَر و نگرشهای او - در صدر اول اسلام - مخالفت کردند ، و اینان عبارتاند از :
13 . عمّار بن یاسر .
14 . ابو سعید خُدری و اَنصار .
15 . عبدالله بن قَیس (ابو موسی اشعری) .
1) بنگرید به، تاریخ تمدن اسلامی (اثر جرجی زیدان)، بخش سوزاندنِ کتابخانه اسکندریه.
استاد خالد محمّد خالد مینویسد :
عمر آن گاه که مصلحت اقتضا میکرد ، قرآن و سنّت را کنار مینهاد . در حالی که قرآن برای «مؤلّفة قلوبهم» در زکات بهرهای قرار داد و پیامبر صلی الله علیه و آله آن را میپرداخت و ابوبکر بدان ملتزم بود ، عمر که آمد گفت : ما برای اینکه کسی به اسلام بگرود چیزی نمیپردازیم ، هرکه خواهد ایمان آورد و هرکه خواهد کفر ورزد .
وبا اینکه پیامبر و ابوبکر ، فروش اُمّ ولد را (کنیزانی که از مولایشان حامله یا دارای فرزند بودند) جایز میدانستند ، عُمَر بیعِ آنها را حرام ساخت .
و سه طلاق در یک مجلس ، به حکم سنّت و اجماع ، یک طلاق شمرده میشد . عُمَر که آمد ، سنّت را ترک گفت و اجماع را درهم شکست .(1)
ابن قُدامه میگوید :
کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله پیش روی ماست ، خدای متعال ، «المؤلّفة قلوبهم» را در اَصنافی آورده است که برایشان سهمی از زکات میباشد ، و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : «خدا دربارۀ آنها حکم کرد ، از این رو زکات را هشت قسمت ساخت» .
و در اخبار مشهور آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فراوان ، سهم آنان را میداد و بر این روش بود تا زمانی که از دنیا رفت .
ترک قرآن و سنّت ، جایز نیست مگر با نَسخ ، و نَسْخ با احتمال ، ثابت نمیشود .
1) الدیمقراطیة أبداً: 155، طبعِ المطبعة العمومیة، دمشق.
نَسْخ تنها در زمان حیاتِ پیامبر صلی الله علیه و آله است ؛ زیرا نَسْخ تنها با نص است و پس از درگذشت پیامبر و پایان یافتن وحی ، نَص نمیباشد .
همچنین قرآن جز با قرآن نَسْخ نمیشود و در قرآن و سنّت ، نَسْخی در این زمینه نیست . چگونه میتوان کتاب و سنّت را به صرفِ آرای خودسرانه یا به سخن صحابی یا جز آن ، رها کرد؟
افزون بر این ، علما قول صحابی را در برابر قیاس حجّت نمیدانند ، چگونه میتوان با آن کتاب و سنّت را به کنار نهاد ؟(1)
صاحب المنار مینویسد :
می بینیم که دولتهای استعمارگر - که طمع دارند مسلمانان را بردۀ خود کنند و آنان را از دینشان برگردانند - سهمی از اموال دولتهایشان را برای ربودن دلهای مسلمانان اختصاص میدهند ؛ برخی این کار را میکنند تا آنها را نصرانی سازند و از قلمرو اسلام بیرون آورند ، بعضیشان این کار را میکنند تا در حمایت آنان درآیند و فرقه گرایی را میان دولتهای اسلامی رونق بخشند و از وحدت مسلمانان جلوگیری کنند .
آیا مسلمانان ، از آنها اَولی - به این کار - نیستند ؟! (2)
منطق عُمَر این است که سهم «مؤلّفة قلوبهم» رشوه دادن برای مسلمانی است و به عبارت دیگر منطق مبشِّران مسیحی است که با سیاستِ دادنِ غذا و دوا به مردم میخواستند آنان را نصرانی سازند! غافل از اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله نمیخواست آنان را با «مال» به اسلام دعوت کند ، بلکه میخواست قلبهایشان را آماده سازد تا پذیرای دعوت اسلام شوند و با ایمان و عقیده ، به اسلام بگروند .
پیامبر صلی الله علیه و آله دل آنان را به دست میآورد به این صورت که : گاه آنان را فرمانده گروهی میساخت ، و گاه در بعضی امور با آنان به مشورت میپرداخت ، و گاه مال به آنها میداد و . . .
این مسئله ، ویژۀ دوران ضعف اسلام و نیرومندی آن نبود ، بلکه پیامبر میخواست که ایمانِ آنها زبانی نباشد و با دل و جان اسلام را بپذیرند .
اکنون میپرسیم : اگر توجیه عُمَر دربارۀ سهم «مؤلفه قلوبهم» درست باشد و اسلام که قوی شد نیازی به این کار نباشد ، معنای سخنی که دکتر «محمّد عجاج خطیب» از مسند احمد نقل میکند ، چیست؟ وی میآورد :
رسول خدا صلی الله علیه و آله صحابه و کسانی را که همراهش بودند ، روز فتح مکّه دستور داد که شانهها را برهنه سازند و در طواف هَرْوَلَه کنند تا مشرکان نیرومندی و چابکی آنان و شوکتِ دولتِ اسلام را ببینند! عمر - در عهد خودش - به نظرش آمد که دیگر دلیلی برای این کار وجود ندارد ، به همین جهت گفت :
اکنون چرا دویدن و بازو نمایاندن! خدا اسلام را ثابت و استوار ساخت و کفر و اهلش را از بین بُرد!
با وجود این ، چیزی را که در عهد پیامبر انجام میدادیم وانمیگذاریم .(1)
عُمَر یا از متعبّدان است (چنان که از این حدیث برمی آید) یا از مجتهدانی که در پی مصلحت شناسیاند (همان گونه که از وی ثابت است) اگر از متعبّدان است چرا در سهم «مؤلفة قلوبهم» به عمل پیامبر اقتدا نمیکند؟ و اگر از مجتهدان است ، در این اجتهادش ، چه چیزی را بر عمل پیامبر ترجیح میدهد؟
1) السنّة قبل التدوین: 86؛ به نقل از مسند احمد 1: 45، حدیث 317 (به اسناد صحیح) و به نقل از آن در سنن ابی داود 2: 178، حدیث 1887.
دکتر نادیة عمری در کتاب اجتهاد الرسول - در بحثِ نمونههایی از اختلافِ علما در اجتهاد به رأی - برای سه طلاق [در یک مجلس] بحث جداگانهای را سامان میدهد و مینویسد :
اصل در طلاق این است که به طور متفرق - یکی پس از دیگری - صورت گیرد . خدای متعال میفرماید : «الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ ...» ؛(1)طلاق دو بار است (پس از آن) یا نگه داشتنِ زن به خوبی و نیکی یا آزاد و رها ساختنِ او به احسان .
حکمت اجرای دفعاتِ طلاق با فاصله ، این است که برای مرد فرصتی فراهم آید که به زندگی مشترک و زناشویی - که شارع بر استمرار آن تأکید دارد - نیک بیندیشد ، و پس از دو بار طلاق ، خدای متعال میفرماید : «فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ ...» ؛(2)اگر برای بار سوم زن را طلاق داد ، نمیتواند او را دوباره بگیرد مگر اینکه آن زن با مرد دیگری ازدواج کند [و سپس طلاق بگیرد] .
این ، طلاقی است که قرآن تشریع کرد ، هر دفعه جدا از دفعه دیگر .
لیکن اگر مرد این فرصت تکرار (و به خود باز آمدن) را برای خود تلف ساخت و در جدایی نهایی ، شتاب ورزید و هر سه طلاق را در یک لفظ آورد ، حکم آن چیست؟
در قرآن ، در جمع سه طلاق در یک لفظ یا در یک مجلس ، دستوری
نمییابیم ، لیکن در سنّت آمده است که :
رُکَانةِ بن عبد یزید ، زنش را در یک مجلس ، سه بار طلاق داد ، سپس به شدّت اندوهگین شد .
پیامبر از او پرسید : چگونه او را طلاق دادی؟
گفت : سه بار .
فرمود : در یک مجلس؟
گفت : آری .
فرمود : این سه طلاق ، یک طلاق به شمار میآید ، اگر خواهی به او رجوع کن .
وی به زندگی زناشوییاش بازگشت .(1)
لیکن مردم در عهد عمر ، طلاق را ناچیز انگاشتند و انجام سه طلاق در یک مجلس میانشان زیاد واقع میشد . عمر مصلحت را در این دید که آنان را با امضای این سهبار ، کیفر دهد .(2)
تا اینکه میگوید :
لیکن آیا در طول قرن ها ، علما بر طبق روش عُمَر فتوا دادند؟ بسیاری از علما با او همراه شدند و دیگرانی مخالفت کردند .(3)
وی در ادامه میگوید :
به عقیدۀ من ، حکم در این زمینه ، وابسته به مصالح مردم است . اگر «اُولی الأمر» تشخیص دهد که امضای سه بار آن ، مصلحت را محقّق میسازد آن را امضا میکند (چنان که عُمَر انجام داد) و اگر مصلحت عمومی در این بود که این سه بار ، یک
بار به حساب آید ، همان یک بار است ؛ چنان که در دو سال [آغازین] از خلافتِ عُمَر چنین بود .
از این رو ابن قَیّم بر این باور است که با ایقاعِ آن یک بار - در عصرهای اخیر - بیشتر مراعاتِ مصلحت و جلوگیری از فساد اجتماعی میشود ، که همان انتشارِ تحلُّل است آن گاه که به وقوعِ سه بار ، فتوا دهند .
پس زن و شوهر به آنچه در زمان پیامبر و خلیفهاش بود ، یعنی فتوا به چیزی که بازار مُحَلِّل را میبندد یا از رونق آن میکاهد یا شرّش را کم کند ، پناه میآورند .(1)
ابن قیّم ، عصور مختلف را با هم میسنجد و مصلحت را به اختلافِ شرایط مردمان ، متغیّر میداند و میگوید :
سه بار طلاق در یک لفظ یا مجلس ، در عهد پیامبر و ابوبکر یک بار دانسته میشد و تحلیل ، حرام و ممنوع بود [زیرا سه طلاق در یک مجلس ، یک بار طلاق شمرده میشد] . در بقیّۀ خلافت عُمَر [سه طلاق در یک مجلس] سه بار شمرده شد و تحلیل ممنوع گردید ، سپس تحلیل زیاد انتشار یافت و مشهور گشت و سه طلاق همان سه دفعه شد .
پس هنگامی که عقوبت ، مفسدهای را برجای گذارد که بیشتر از فعلی باشد که بر آن عقاب واقع میشود ، ترکِ آن واجب است .(2)
اجتهاد عُمَر در فقه مسلمانان اثر گذاشت . مالکیها و حنبلیها بر این عقیدهاند که فاعل این کار (سه بار طلاق در یک مجلس) گنه کار است ، غرضی را که به
جهتِ آن «تعدُّد طلاق» تشریع شد ، از بین میبرد ؛ شافعی و ابن حَزْم میگویند که این کار ، خلاف اَوْلی است [و بهتر است صورت نگیرد] لیکن به دلیلِ عمومِ نصّ ، ممنوع نمیباشد ؛ و حنفیها بر این باورند که این طلاق ، هرگاه با یک لفظ یا با الفاظ جدا در یک طُهر (زمان پاکیزگی پس از حیض) رخ دهد ، طلاق بِدْعی است .(1)
دکتر مصطفی بغا - پس از آنکه نظر عُمَر را دربارۀ طلاق نقل میکند - مینویسد :
این ، از چیزهایی است که فتوا به آن به جهتِ تغییر زمان ، عوض میشود . صحابه حُسن سیاست عمر و تأدیب او را - در این راستا - دریافتند و با الزامش موافقت کردند و هرکه را از آنان فتوا میخواست ، به این امر آگاه میساختند .(2)
اکنون میپرسیم :
چگونه عُمَر مصلحت را شناخت و بر روح تشریع در «مؤلفة قلوبهم» آگاهی یافت؟ در حالی که پاسخهای ابن قُدامه و صاحب المنار پیش روی ماست!
آیا این درست است که عُمَر مصلحت را بشناسد ، و پیامبر و ابوبکر آن را ندانند؟!
آیا جهل پیامبر و ابوبکر به مصالح ، معقول میباشد؟ به ویژه پس از ملاحظۀ اتصال پیامبر به وحی!
آن گاه که برای آدمی (یعنی غیر معصوم) فتوا بر اساس تغییر زمان و مکان جایز باشد ، فتواهایش به کجا میانجامد؟
آری ، نفی نمیکنیم که در بعضی از احکام جزئی ، هنگام تزاحم با امری مهم
تر ، تغییر روی میدهد ؛ و نیز - به طور مطلق - تبدُّل احکام را با تبدُّل موضوعاتشان انکار نمیکنیم ، لیکن میپرسیم :
چگونه میتوان به قول کسی اطمینان کرد که ادعا میکند این حکم به خاطر تبدُّل موضوعش تغییر یافت؟ با اینکه میدانیم مبادی اَحکام و غایاتِ آن ، از سوی خداست و جز معصوم آن را نمیشناسد؟
بلی ، اگر معصوم علیه السلام تبدُّل موضوع حکمی را برای ما بشناساند ، چارهای جز گرفتنِ آن نمیباشد به این اعتبار که صادر از خداست و معصوم جز مبلّغ امین نیست .
امّا احتمال تبدُّل موضوع از روی حدس و تخمین و گمان (که از حق چیزی را بسنده نمیکند) اطمینان آور نمیباشد .
نسبت به دریافتِ علتِ احکام ، نیز امر چنین است ؛ زیرا در بسیاری از موارد حکمتِ حکم برای ما بیان میشود نه علّتِ آن . به عنوان مثال ، اینکه گفته اند : «زنا حرام است به جهت جلوگیری از اختلاط منیها»(1)این سخن ، علّت حکم نمیباشد ، بلکه حکمتِ آن است ؛ چنان که عدم آمیختگی منیها در مسئلة «عده» نیز حکمت است (نه علّتِ حکم) و در این زمینه ، روایاتِ زیادی هست .
حال اگر با عملِ جرّاحی ، رحم زنی برداشته شود یا به یقین بدانیم که وی نازاست ، آیا عده بر وی واجب است یا نه؟ پاسخ مثبت است ؛ زیرا خدا آن را به جهت مصلحتی واجب کرد که در «لوح محفوظ» ثبت است و آدمی از آن بی خبر است و در این فرض ، قائل شدن به عدم لزوم عدّه (با این پندار که اختلاط میاه وجود ندارد) تساهل و بی مبالاتی به احکامِ خداست .
البته ، حکم «علل منصوص» جداست ، لیکن آنها اندکاند ؛ چنان که علّت
1) شایان توجه است که اختلاطِ میاه (در واقع و عمل) در هیچ فرضی وجود ندارد و لقاح و بارداری - به جز در دو قلوهای ناهمسان - تنها با یک اسپرم صورت میگیرد و براساس علوم جدید و مسائل ژنتیک، تشخیص هویت به آسانی ممکن است (م).
حرمتِ آشامیدن شراب ، مستی است ؛ پس هر چیزی که مستی آوَرَد حرام میباشد .
لیکن این کجا و آنچه را ابوبکر و عُمَر دست یازیدند کجا! آنان برای احکامی که اصلاً وجود نداشت ، اطلاق و توسعه قائل بودند یا احکامی صادر میکردند که با احکامِ ثابت قرآنی ناسازگار میافتاد . از این رو با تصوّرِ وجودِ مصلحت در فلان حکم یا مفسده در الغای حکمِ فلان ، دائره آن را توسعه میدادند یا محدود میساختند .
در حالی که میدانیم این کار ، عملی نیست مگر از ناحیۀ کسی که احاطۀ کامل به همۀ مبادی احکام و غایات آنها دارد و کسی که از برگزیدگانِ علمی خداست ، و عُمَر از این کسان نبود ؛ وی با تشریع سه بار طلاق با یک لفظ (یا در یک مجلس) یا برداشتن سهم «مؤلفة قلوبهم» یا منع از مُتْعَه ، میخواست برای همیشه آنها را ممنوع سازد ؛ چراکه به نظرش مصلحتِ وقت آن را اقتضا میکرد .
منع وی ، موقتی نبود تا گفته شود وی به عنوان ثانوی منع کرد و این امر ، از اختیاراتِ خلیفه است .
اگر بپذیریم که احکام با «تغییرِ مصالح» تغییر مییابد ، در مثل این احکام ، مصلحت کجاست؟ چه کسی آن را مشخص میکند؟ آیا احکام بر اساس تمایل و نظر اشخاص است یا بر اساسِ تعبّد و دلیل؟ و اگر نص و دلیل دارد ، کدام است؟
شیخ خلّاف در علم اصول الفقه - هنگام ذکر شروط مصالح مرسله - میگوید :
مصالح مرسله ، سه شرط دارد :
1 . مصلحت حقیقی باشد ، نه وهمی .
مقصود این است که ثابت شود تشریع حکم بر اساسِ مصلحت - به راستی و واقع - سودی را عاید سازد یا ضرری را دفع کند .
امّا صرفِ توهّم اینکه تشریعِ حکم سودمند میباشد بی آنکه موازنهای میانِ سود و ضرر صورت گیرد ، بر پایۀ مصلحتِ وهمی است .
2 . مصلحت عمومی باشد ، نه شخصی .
یعنی تشریع حکم در آن واقعه ، برای بیشتر مردم سودمند باشد یا از شمار زیادی از آنها دفعِ ضرر کند .
مصلحت نباید برای یک شخص یا تعداد کمی از مردم باشد . مصلحتی که برای اَمیر یا شخص بزرگی [سودمند] است با صرف نظر از مصالح مردم ، ملاک نیست .
3 . حکم یا اصل ثابت در شریعت (به نص یا اجماع) با آن مصلحت ، تعارض نکند .(1)
آیا حکمِ عُمَر [در طلاق] برای بیشتر مردم سودمند بود یا از آنان دفعِ ضرر میکرد؟ با اینکه ما به اوضاع زندگی و مشکلات آن آگاهیم و میدانیم فشارهایی وجود دارد که امکان کژروی انسان را از مأنوساتش فراهم میآورد .
اگر مرد ، فرصت مذکور را ضایع سازد و در جدایی نهایی ، شتاب ورزد و با یک لفظ - طبق سخن دکتر نادیه - سه بار طلاق را اَدا کند ، آیا بر او واجب است که به حکم عمر تن دهد و زنش از او جدا گردد؟ با اینکه دریافتیم این خانم دکتر تصریح دارد که :
حکمت در جدا بودن هر بار طلاق ، این است که مرد به خود آید . . . این ، همان طلاقی است که خدا درقرآن تشریع کرد ؛ هر بار جدا از دیگری .(2)
چه بگوییم با کسانی که میدانند حکمت در این است که هر بار طلاق از دیگری جدا باشد و این فاصله برای به خودْ آمدنِ مرد است ، سپس میگویند : «تشریع سه بار طلاق [با یک لفظ یا در یک مجلس] از روی مصلحت صادر شد!» .
بی گمان این سخن ، از روی تعصّب است ؛ زیرا چگونه ممکن است که حکمت ، در تفریق طلاق باشد و در عین حال شخص قائل شود که سخن عمر به جهتِ مصلحت صادر شد .
آری ، این خانم دکتر این سخن را میگوید در حالی که میداند این «حُکم» به عُمَر برمی گردد (نه به قرآن و سنّت) و کیفر این کار (که عمر میخواست مردان را تنبیه کند) دامن گیرِ زن و کودکانِ پاک و بی گناه میشود ، و به شوهران - به تنهایی - محدود نمیماند .
با توجه به این سخنان ، آیا کسی میتواند بگوید که حکم عُمَر از قرآن برگرفته شد؟ یا تشریع او با نص مخالفت ندارد؟ با اینکه مصلحت مورد پسندِ عُمَر بر خلاف قرآن است .
واژه «ثلاثاً» (سه بار) موجب جدایی زن از شوهر نمیشود ؛ زیرا با شرع و عقل مخالف است . این واژه ، به منزلۀ این سخن میباشد که گفته شود کلمه «خمساً» (پنج بار) یا «سبعاً» (هفت بار) بعد از «الله اکبر» در نماز عید قربان و فطر ، کفایت میکند بی آنکه «الله اکبر» پیاپی ادا شود!!
و چنین است این سخن که شخص بگوید : «سبحان الله ، صد بار» و بپنداریم که گوینده با این سخن ، پاداش صد بار «سبحان الله» را دریافت میدارد .
یا بگوییم : گفتنِ «أشهد أن لا إله إلاّ الله ، دو بار» بسنده است و لازم نیست شخص ، دو بار ، همۀ جمله را بر زبان آورد .
یا در رمی جمرات ، هفت ریگ را «یک بار» زدن کفایت میکند!
یا در لعان ، به جای چهار بار شهادت ، واژۀ «اربعه» کافی است و . . .
بسیاری از بزرگان تصریح کردهاند که «الطَّلاَقُ مَرَّتانِ» (1)اقتضا میکند که هر بار طلاق ، جدا ادا شود . جَصّاص در شرح این آیه ، میگوید :
1) سورۀ بقره (2) آیۀ 229.
این آیه - خواه ناخواه - تفریق را اقتضا دارد ؛ زیرا اگر دو بار با هم (یک جا) زن را طلاق دهد ، نمیتوان گفت : «طَلَّقَها مرّتین» (دو بار زن را طلاق داد) و همچنین اگر به کسی دو درهم دهد ، جایز نیست گفته شود : «دو بار به او درهم داد» مگر اینکه هر بار درهم دادن ، از بار دیگر جدا باشد .
پس اگر حکم مقصود از این لفظ - که به دو بار طلاق تعلّق میگیرد - بقای رجوع باشد ، این کار ، به از بین بردنِ فائدۀ ذکرِ «دو بار» میانجامد ؛ زیرا این حکم در بار اوّل که زن را دو بار طلاق دهد ، استوار است .
پس ثابت شد که ذکر «دو بار» ، امر به ایقاع طلاق در دو مرتبه است ، و نهی از جمع میانِ آن دو در یک دفعه .(1)
فقه عُمَر در احکام اثرِ خود را گذاشت . همه میدانند که عمر حکم را تابع مصلحتی قرار داد که به نظرش آمد یا پنداشت آن مصلحت ، علّتِ تامّهای است که حکم تابع آن میباشد و بر آن مترتّب است . وی حکم را بر اساس مصلحتی که به نظرش مناسب میآمد ، تغییر میداد ؛ نه مصالح واقعی که جز خدا کسی بر آنها احاطه ندارد .
دکتر مصطفی بغا مینویسد :
صحابه برای این حوادث بر اساس درکِ عقل شان ، احکامی را تشریع کردند که میدیدند در آن مصلحت هست (نفعی را جلب میکند یا ضرری را دفع میسازد) و این را برای بنای احکام و تشریع کافی شمردند ؛ ماجراهای آنان در این راستا ، فراوان و مشهور است .(2)
وافی مهدی ، میگوید :
چون فتوحات اسلامی در عصر خلفا (به ویژه روزگار عُمَر) پیاپی رخ داد ، و مردمان گوناگونی - با فرهنگهای مختلف - تحت فرمانشان درآمد ،آنان را با مشکلات پیچیدهای (خواه نظامی یا مالی یا شخصی یا جنایی و . . .) مواجه ساخت که سابقه نداشت . از این رو ، آنان را در جایی که نصی از کتاب و سنّت نبود ، بر استعمال قیاس ناچار ساخت .
شیوۀ آنان در اجتهاد ، پناه آوردن به کتابِ خدا بود . اگر در آن نصّی نمییافتند به سنّتِ پیامبر پناهنده میشدند ، و اگر اثری از رسول در دست رس آنها قرار نمیگرفت با حافظانِ صحابه مشورت میکردند که آیا در ماجرای پدید آمده ، چیزی از رسول خدا را به یاد دارند؟ آن گاه اگر چیزی یافت نمیشد ، به رأی پناه میآوردند .
خواهد آمد که عُمَر میپرسید : آیا در آن قضیه ، چیزی از ابوبکر ثابت نشده است ؟ (1)
بنگرید به، صحیح بخاری 6: 2655، حدیث 6847؛ مسند احمد 3: 410؛ اُسُد الغابه 3: 8.
به نظر میآید عُمَر نخستین کسی است که پس از مرگ ابوبکر، برای رأی او ارزش قائل شد و آن را گام اولی گرفت که پس از مرگ او نیز آرا و نظراتش قیمت یابد. از این حرکت و نظائر آن سیرۀ شیخین پدید آمد، که پس از نهی عُمَر از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله جایگزین آن شد.
رأیی که آنان به کار میگرفتند ، از قیاس و استحسان و مصلحت مرسله و سدّ ذرائع ، سامان مییافت و در این دوره ، مصدر جدیدی از مصادر تشریع اسلامی ظهور یافت که در عهد تأسیسی تشریع ، ناشناخته بود و آن «اجماع» بود .
1) بلکه عُمَر فعل ابوبکر را همتای عمل پیامبر، از مصادر تشریع میدانست، به کسی که او را از اَخذ اموال کعبه نهی کرد، با احتجاج به فعل پیامبر و ابوبکر، گفت: «این دو مرد، مقتدایند».
ابوبکر در آنجا که نصّی از کتاب و سنّت وجود نداشت ، به وسیلۀ گروه قانون گذاران به تشریع دست مییازید (آغاز خلافتِ عمر نیز چنین بود) و احکامی که از این گروه صادر میشد ، احکامِ صادره از همۀ مسلمانان به شمار میآمد .(1)
وافی مهدی - در جای دیگر - میگوید :
چکیدۀ سخن این است که صحابه ، هنگامی که پیامبر زنده بود ، در بیشتر امور به آن حضرت مراجعه میکردند ، امّا آن گاه که پیامبر به «رفیقِ اعلی» پیوست ، این مرجع از دست رفت ، و این امر ، اجتهاد آنان را پس از مرگ آن حضرت ، وارد مرحلۀ بزرگ و خطیری ساخت .
استاد مصطفی زرقا میگوید :
شأن اصحاب در زمان حیات پیامبر ، شنیدن و پیروی کردن بود و استفتا از آن حضرت ، در مشکلاتی که برایشان پیش میآمد . به تعبیر دیگر ، اعتماد بر پیامبر در فهم و توجیه هر چیزی .
امّا پس از وفاتِ آن حضرت ، ناگهان از دورۀ اعتماد به مرحلۀ اجتهاد انتقال یافتند ؛ زیرا این مرجع از دست رفت و میراث قانونمند از آن حضرت (قرآن و سنّت) جای گزین بیاناتِ شفاهیاش شد .
از این زمان بود که اجتهاد در برابر رخ دادهایی که پدید میآمد (و حدّ و مرزی نداشت) ضرورتی گریزناپذیر ، شد .(2)
بنابراین «اجتهاد» پوششی بود که سَلَف به آن پناه جُست و هم زمان توجیهی برای خَلَف شد دربارۀ آنچه سَلَف کردند!
اگر به اَبواب مصالح مرسله بنگریم درمییابیم که آنها برای تصحیح افعال صحابه تدوین یافتهاند . دربارۀ جانشین کردن ابوبکر عمر را به جای خود (با اینکه میگویند پیامبر کسی را برای جانشینی تعیین نکرد) به این توجیه دست مییازند که :
وی برای مصلحت مسلمانان و حفظ وحدتِ کلمه آنها ، این کار را کرد .(1)
نیز دربارۀ قرآن سوزی عثمان میگویند :
می خواست اختلافات از میان برود و مردم پیرو یک قرآن باشند .(2)
پس قائل شدن به مصالح مرسله ، برای تصحیح افعال و فتاوای صحابه بود . با نگاه به اصول فقه اهل سنّت ، میتوان دریافت که «مصالح مرسله» از اصول ذاتی در فقه آنها نیست و تنها «مالک» است که آن را به عنوان اصلی مستقل میشمارد .
آنان مصالح را به مُلغا (باطل و بی اعتبار) و مُرسَل و مُعتبر ؛ و مصالحِ معتبر را ، به ضروری ، و مورد نیاز - اما غیر ضروری - و مورد پسند تقسیم میکنند ، و بر هریک فروع و احکامی را مترتّب میسازند .
اکنون به دیدگاههای عُمَر باز میگردیم تا ببینیم آیا اجتهادات عُمَر همین اندازه بود یا اینکه آرای دیگری بیش از اینها دارد؟
واقع این است که ما از تفصیل در این موضوع بی نیازیم جز اینکه روشن سازی نگرشمان در مسئلۀ منع تدوین حدیث ، ناچار ما را به بیانِ بُعد فقهی عُمَر میکشاند و مقدار مفرداتی که او آوَرْد و مسائل فقهی مهمّی که در آنها از رأی محض و اجتهاد ، استفاده کرد .
اجتهاداتِ زیر از آنهاست :
عُمَر نماز تراویح را تشریع کرد و دربارۀ آن گفت : «نِعْمَتِ البِدْعة هذه!» ؛ وَه! چه بدعتی است این .(1)
در اذان صبح ، بندِ «الصلاة خیرٌ من النوم» (نماز بهتر از خواب است) را افزود تنها بدان جهت که وقتی از یکی از صحابه آن را شنید ، خوشش آمد .
در مقابل ، بندِ «حیَّ علی خیر العمل» (بشتابید به سوی بهترین اعمال) را از اذان حذف کرد به این بهانه که این جمله ، مسلمانان را از جهاد باز میدارد .(2)
از گریه بر مُرده نهی کرد .(3)
عایشه این روایت را رَد میکند و میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله نفرمود که خدا مردۀ مؤمن را به گریۀ بستگانش بر او عذاب میکند، لیکن فرمود: خدا بر عذابِ کافر - به گریۀ اهلش بر او - میافزاید؛ و در این زمینه، قرآن بسنده است که میفرماید: «وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری»؛ گناه هیچ کس را دیگری بر دوش نمیکشد.
بنگرید به، صحیح مسلم 2: 642، حدیث 929؛ سنن نسائی (المجتبی) 4: 18، حدیث 1858؛ مسند احمد 1: 237، حدیث 2127، و در ص335، حدیث 3103 به اسناد از ابن عبّاس نقل شده است، و نیز آمده است که: عمر زنانی را که بر رقیّه (دختر پیامبر) میگریستند، کتک زد، پیامبر او را نهی کرد؛ مستدرک حاکم 3: 210، حدیث 4869.
1) صحیح بخاری 2: 707، حدیث 1906؛ موطّأ مالک 1: 114، حدیث 250؛ تاریخ المدینه 2: 713؛ طبقات ابن سعد 5: 59؛ تاریخ یعقوبی 2: 140.
2) اسباب و انگیزههای دیگری برای این اضافه و حذف، وجود دارد که ما آن را در پژوهشی جداگانه با عنوانِ «الأذان بین الأصالة والتحریف» آورده ایم که تاکنون دو جلد آن سامان یافته است و جلد اول با عنوان «حیّ علی خیر العمل الشرعیّة والشعاریّة» بارها در بیروت و قم چاپ شد؛ و نیز این کتاب با عنوان «پژوهشی در اذان» به فارسی ترجمه و چاپ گردید.
3) صحیح بخاری 1: 432، حدیث 1226.
نشانۀ بلوغ را شش وَجَب قرار داد(1)[یعنی قدِ نوجوان به 6 وجب (حدود 130 سانتی متر) برسد] با اینکه از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود : «والغلامُ حتّی یَحْتَلِم» ؛(2)نوجوان تکلیفی ندارد تا اینکه محتلم شود .
قائل شد که عجمها ارث نمیبرند مگر اینکه در میان عربها زاده شوند ؛(3)با اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : «لا فضلَ لعربیّ عَلَی أَعْجَمیّ إلاّ بالتَّقوی» ؛(4)
عرب بر عجم برتری ندارد مگر به تقوا .
و خدای متعال میفرماید :
«إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاکُمْ ...» ؛(5)
همانا گرامی ترین شما نزد خدا ، پرهیزکارترین شماست .
حکم شرابخوار ، نزد او مختلف بود ؛ گاه هشتاد تازیانه قرار میداد(6)و گاهی شصت تازیانه!
به مُطیع اَسود گفت : بیست تازیانه دیگر را واگذار ؛ چراکه سخت
1) مصنّف عبدالرزّاق 10: 178؛ مصنّف ابن ابی شیبه 5 : 481، حدیث 28162.
2) سنن دارمی 2: 225، حدیث 2296؛ سنن ابی داود 4: 140، حدیث 4401؛ سنن دارقطنی 3: 138، حدیث 173.
3) موطّأ مالک 2: 520، حدیث 1086؛ المدوّنة الکبری 8: 338 و383.
4) مسند احمد 5: 411، حدیث 23536؛ المعجم الأوسط 5: 86، حدیث 4749؛ مجمع الزوائد 8: 84.
5) سورۀ حجرات (49) آیۀ 13؛ نیز بنگرید به، مجمع الزوائد 3: 272.
6) سنن دارقطنی 3: 157، حدیث 223؛ سنن بیهقی 8: 318 و 319؛ بنگرید به، المحلّی 11: 157، مسئله 2184.
او را زدی .(1)
روایت شده که عُمَر نماز مغرب را بی قرائت گزارد ، پس از پایانِ نماز به او گفته شد : قرائت را ترک کردی!
گفت : رکوع و سجود چگونه بود؟
گفتند : خوب و نیکو .
گفت : اشکالی ندارد .(2)
در حالی که - به روایت صحیح - از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده است : کسی که فاتحة الکتاب را نخوانَد ، نمازی برای او نیست .(3)
از عمر رسیده است که او پسرش عبیدالله را بدان جهت که کنیۀ ابو عیسی بر خود نهاد ، کتک زد با این توجیه که «عیسی» و «یحیی» پدر نداشتند .(4)
در «طبقات ابن سعد 5: 69» از عُمَر نقل شده است که وی هر بچه ای را که نام پیامبر را داشت [اسمش محمّد بود] گرد آورد و در خانه ای واردشان ساخت تا نامهاشان را تغییر دهد! پدرانشان آمدند و شاهد آوردند که رسول خدا صلی الله علیه و آله همۀ آنها را نام گذارده است، آن گاه عمر رهاشان کرد...
هِشام بن عُروَه از پدرش نقل میکند که : عمر روز جمعه - بر فراز منبر - آیۀ سجده را خواند ، از منبر پایین آمد و سجده کرد و مردم با او سجده کردند .
جمعۀ دیگر همان آیه را قرائت کرد ، مردم برای سجده آماده شدند ، گفت : به من توجّه کنید! خدا سجده را بر ما ننوشت مگر اینکه خود بخواهیم! عمر - خود
1) سنن بیهقی 8: 317 و 318؛ شرح نهج البلاغه 12: 137، خطبه 223؛ الفائق 4: 119؛ فتح الباری 12: 73.
2) سنن بیهقی 2: 347، حدیث 3678.
3) صحیح بخاری 1: 263، حدیث 723؛ صحیح مسلم 1: 297، حدیث 395؛ سنن دارمی 1: 312، حدیث 1242؛ سنن ابی داود 1: 217، حدیث 822 - 823؛ سنن ترمذی 2: 25 و 26؛ مسند احمد 2: 241، حدیث 7289 و10201.
4) مصنّف عبدالرزّاق 11: 42؛ سنن ابی داود 4: 291، حدیث 4963؛ سنن بیهقی 9: 310؛ تیسیر الوصول 1: 47؛ شرح نهج البلاغه 12: 44 (عبارت متن از این کتاب است).
با مطالعۀ کتابهای فقهی میتوان به پسماند این حکم و گسترۀ آن در فقه اسلامی پی برد .
در حکمِ سجده تلاوت ، اختلاف کردهاند که آیا واجب است یا سنّت میباشد؟ مالک(2)و شافعی(3)و احمد(4)آن را واجب نمیشمرند ، منتها شافعی واحمد ، آن را سنت میدانند و مالک ، آن را فضیلت .
ولی ابو حنیفه با آنان مخالف است و سجده را واجب میداند .(5)
زُرقانی در شرح خود بر المُوطَّأ میگوید : «در اینکه این سجده واجب است یا سنّت ، دو قول مشهور هست(6)» و در این زمینه ، از ابو هُرَیره روایت میکند که رسول خدا سورۀ نجم را خواند ، سجده کرد و مردم - جز دو نفر - با او سجده کردند .(7)
در این مأخذ از عبدالله روایت شده که گفت: پیامبر سوره نجم را در مکّه خواند، خود و کسانی که همراهش بود سجده کردند جز شیخی که کفی از ریگ یا خاک برداشت و سوی پیشانیاش بالا آورد و گفت: همین مرا کفایت میکند.
عبدالله میگوید: بعدها دیدم که آن مرد در حال کفر به قتل رسید.
و مانند آن در منابع زیر آمده است: صحیح مسلم 1: 405، حدیث 576؛ سنن دارمی 1: 407، حدیث 1465؛ الأُمّ 1: 135؛ سنن بیهقی 2: 321، حدیث 3572.
از زید بن ثابت رسیده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله سورۀ «نجم» را خواند و
1) الموطّأ 1: 206، حدیث 484؛ سنن بیهقی 2: 321، حدیث 3574؛ التمهید (ابن عبدالبر) 19: 128.
2) التمهید 19: 132؛ الشرح الکبیر 1: 306.
3) الأُمّ 1: 133 و 139؛ حلیه العلماء 2: 122؛ المجموع 4: 69.
4) المغنی 1: 361.
5) نور الایضاح 1: 80؛ الهدایه فی شرح البدایه 1: 78.
6) شرح الزرقانی 2: 27.
7) صحیح بخاری 1: 363، حدیث 1017.
سجده نکرد .(1)
در حدیث دیگر از آن حضرت روایت شده است که سجده بر کسی که سورۀ نجم را بشنود و بر کسی که آن را تلاوت کند ، واجب است .(2)
و دیگر احادیثی که بعدها برای تصحیح موضع عُمَر (و گرایشهای مذهبی که پدید آمد) وضع شد .
اگر به تأثیر قولِ صحابی در احکام رجوع کنیم ، موارد بسیار فراوانی را مییابیم(3)
یکی از آنها حکم همین مسئله است ؛ زیرا مالک استدلالش ، بر سنّت نبودن سجده ، این است که عُمَر در حضور صحابه سورۀ نجم را خواند و سجده نکرد و هیچ کس زبان به اعتراض نگشود و از احدی از صحابه ، خلافِ آن نقل نشده است در حالی که آنان مقصود شرع را بهتر میفهمیدند و به اوامر شریعت بیشتر آشنا بودند .(4)
دکتر محمّد سلاّم مدکور (پس از آنکه روایاتی را میآورد که بیانگر جواز اجتهاد در عصر پیامبر است) مینویسد :
واقع این است که این چیزها دلالت نمیکند که کسی جز پیامبر صلی الله علیه و آله - از آنجا که به او وحی میشد - در آن عهد ، حق قانونگذاری داشته باشد ؛ زیرا بخشی از این جزئیّات در حالات خاصّی صادر شد که به جهت دوری مسافت یا ترسِ از دست رفتنِ فرصت ، رجوع به آن حضرت امکان نداشت ؛ و بعضی از این قضاوتها یا
1) صحیح بخاری 1: 364، حدیث 1022؛ سنن دارمی 1: 409، حدیث 1472؛ سنن ابی داود 2: 58، حدیث 1404.
2) المبسوط (سرخسی) 2: 4؛ بدائع الصنائع 1: 180؛ نصب الرایه 2: 178؛ و بنگرید به، أثر الأدلّة المختلف فیها: 355.
3) به عنوان نمونه بنگرید به، اثر الأدلّة المختلف فیها فی الفقه الإسلامی: 353 - 433.
4) همان، ص355 (به نقل از المغنی 1: 361)؛ بدایة المجتهد 1: 162 (متن از این مأخذ است)؛ شرح زرقانی علی الموطّأ 2: 27.
فتواها ، صرف تطبیق است ، نه تشریع .
می توانیم بگوییم : براساس این نظریه ، پیامبر نیازمند اجتهاد به این معنا نبود .
وی در ادامه میگوید :
امّا پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و در عصر صحابه (که تا پایانِ قرنِ اول هجری ادامه مییابد) به سبب توسعه و فتح و گسترش سرزمینهای دولت اسلامی ، مسائل جدیدی رخ داد که پیشینه نداشت و وحی پایان یافته بود . از این رو ، چارهای نماند جز صدور احکامی فقهی برای حوادث و پیشامدها در دولت نوخاستهای که به سرعت رشد مییافت و سرزمینها و مردمانِ مختلفی را دربر میگرفت .(1)
بنابراین ، دریافتیم که عمر در فتواهایش ، تنها بر رأی خود (نه نص قرآن یا فعل پیامبر) تکیه میکرد ، بلکه گاه فتواهای او - به جهت مصلحت نگریاش - خلافِ صریح قرآن بود (چنان که در آیۀ طلاق هست)(2)
از ابن عبّاس روایت شده که: طلاق در عهد پیامبر و ابوبکر و دو سال نخست خلافتِ عمر، چنین بود که سه بار ادای آن یک طلاق شمرده میشد. عمر گفت: «مردم در امری شتاب میکنند که بر ایشان فرصت هست، بجاست این کارشان را امضا کنیم» پس آن را امضا کرد (الدرّ المنثور 1: 668).
و بر خلافِ امر پیامبر میباشد ؛ چنان که در ماجرای مردِ عابد(3)و مصیبتِ روز پنجشنبه ،(4)دیده میشود .به فرض بپذیریم که نظر صحابی حجّت است و صحابه - همه - عادل بودند ،
نتیجهاش این نیست که باید به نظرات آنان ، هرچند بر خلافِ نصّ صریح باشد عمل کرد . نهایت این است که هر کدام از آنها باید به آنچه به نظرش میآید ملتزم باشد و این بینش برای خود شخص منجّز و مُعَذِّر است ، ولی بر دیگران واجب نیست که به آرای او تن دهند .
شایان توجه است که عُمَر ، پیش از آنکه کتابِ خدا را وارسی کند و به سنّت مراجعه نماید ، فتوا میداد! چه رسد به اینکه همۀ توانش را به کار گیرد و نهایتِ سعی را در تحصیل حکم شرعی از کتاب و سنّت به کار بَرَد .
عُمَر خواست زنی را سنگسار کند که شش ماهه فرزند زایید با اینکه دو آیه - با اندکی درنگ - بر مشروع بودن حمل و ولادتِ او دلالت میکند .
وچنین است قصد وی برای برداشتن پردۀ کعبه ، و مخالفتِ شیبة بن عثمان و اُبَی بن کعب با او ، و این سخنشان که : پیامبر و ابوبکر ، از تو به پردۀ کعبه نیازمندتر بودند (و این کار را نکردند) .
و نیز جهل عُمَر به حکم ازدواج با زن در عدّه ، و اینکه خواست زنِ دیوانهای را که زنا داده بود رجم کند ، و نیز درماندگی وی در ماجرای زنی که به جوانی تهمت زد که به زور با او درآویخته است ، و دیگر نصوصی که پیش از این گذشت و . . . همه تأکید دارند بر اینکه عُمَر بیآنکه آیات قرآن و سنّت را به خاطر آورد ، فتوا میداد سپس از صحابه میخواست (بر خلافِ آنچه نزدشان ثابت و صحیح است) به فتوای او متعبّد باشند .
اگر این نظر که : «رأی صحابه حجّت است» درست باشد ، باید عُمَر نیز به مرویّات دیگران تن میداد (به ویژه در مسائلی که اَثَری از رسول خدا در آنها پیش خود نمییافت) چنان که باید فتوا و نظرات دیگران را میستاند ، چراکه به حَسَبِ فرضِ او حجّتاند ، و سزاوار نیست که تنها آنان را به رأی خود ملزم سازد .
اکنون باید پرسید : چگونه بر عُمَر جایز است که عمّار یا اُبَی یا ابو موسی اشعری و دیگران را تهدید کند؟
به ابو موسی میگوید : «والله ، باید بر این سخن بیّنه بیاوری»(1)یا «بر آن بیّنه بیاور وگرنه تو را میزنم» .(2)
به اُبَی میگوید : «از آنچه گفتی دست بردار» او را میکشاند تا اینکه به مسجد درمیآورد ...(3)
به ابن مسعود میگوید : این حدیثها چیست که از رسول خدا زیاد بر زبان میآورید ؟! (4)
به ابو هُرَیره میگوید : حدیث از پیامبر را رها کن! وگرنه تو را به سرزمین «دوس» ملحق میسازم .(5)
تمیم داری را با تازیانه میزند .(6)
آری ، علمای اهل سنّت به عدم لزوم پیروی بعضی از صحابیان نخست از بعض دیگر قائل شدند(7)
تا برای عُمَر عذر بتراشند و برخورْد عمر را با آنان توجیه نمایند ، و از تأثیرِ مخالفتهای صحابه - در برابر عُمَر - جلوگیری کنند .
از نصوص پیشین به دست میآید که عدم لزوم پیروی از صحابه ، تنها شامل صحابیانی است که با عُمَر مخالفاند . امّا کسانی که با او موافقت داشتند ، هالهای
1) بنگرید به، صحیح بخاری 5: 2305، حدیث 5891.
2) تفصیل این خبر در منابع ذیل آمده است: صحیح مسلم 3: 1694، حدیث 1203؛ سنن بیهقی 8: 339؛ الوقوف علی الموقوف (ابن حجر) 1: 114، حدیث 148.
3) طبقات ابن سعد 4: 21؛ تاریخ دمشق 26: 371؛ الدرّ المنثور 5: 231.
4) المعجم الأوسط 3: 378، حدیث 3449؛ مجمع الزوائد 1: 149؛ سیر أعلام النبلاء 7: 206 (و جلد 11، ص555).
5) اصول سرخسی 1: 341؛ المحدّث الفاصل 1: 554؛ سیر أعلام النبلاء 2: 601؛ البدایة والنهایة 8: 106؛ و بنگرید به، تاریخ المدینة 3: 800.
6) بغیة الباحث عن زوائد مسند الحارث 1: 328، حدیث 214 (به نقل از کنز العمّال 8: 49، حدیث 21810)؛ سیر أعلام النبلاء 2: 248.
7) بنگرید به، أثر الأدلّة المختلف فیها: 339.
از قداست و عظمت را بر آنها افکندند به گونهای که خطای احدی از خلفا یا پیروانِ آنها را نمیپذیرند ، حتّی آنان سیرۀ شیخین را به عنوان مصدرِ تشریعی مناقشه ناپذیر قرار دادند ؛ با اینکه به عدم عصمتِ آنان معتقدند .
عُمَر با تأکید بر قیاس ، میخواست اجتهادات خویش را صحیح بداند و با اصرارش بر رأی ، میخواست از موقعیتِ برتری در دولت اسلامی برخوردار باشد . از این روست که مینگریم چونان مُشرّعی فتوا میدهد که از فتوایش برنمیگردد مگر اینکه با جریانِ فکری قوی مواجه شود و کلامش با آیه قرآن یا حدیثی از پیامبر (که همۀ مسلمانان بر آن اتفاق نظر دارند) نقد شود . در این هنگام است که در برابر سخن وحی کوتاه میآید و از رأی خود بازمیگردد .
به نظر میرسد از این خاستگاه ، قول به «تصویب» در احکام شرعی - در مکتبِ خلفا - پدید آمد .
چکیدۀ همۀ اینها این است که : حجیّتِ سخن صحابی و اینکه خلیفه میتواند طبق آنچه مصلحت میداند فتوا دهد ، در مکتب خلفا ، حرفِ اول و آخر است ؛ در آغاز ، این نگرش - در عهد پیامبر - با اعتراضاتِ عُمَر بر آن حضرت شروع شد ، سپس این تصرّفات و آنچه عُمَر بعدها انجام داد ، در چارچوب «اجتهاد و مصلحت» نمود یافت .
به این ترتیب ، میان این سخن که عُمَر ، در عهد پیامبر به اجتهاداتی دست یازید - سخنانی که به تحدّی (مبارزه جویی) نزدیک ترند تا اجتهاد - و این سخن که جهل عُمَر به روایات پیامبر ، اندیشۀ اجتهاد را به ذهنش آورد و اینکه از آن به عنوان یک گام سیاسی استفاده کند ، ناسازگاری وجود ندارد ؛ زیرا روحیۀ بیقیدی و عدم تعبّد عمر به نصّ ، عامل اساسی در این خط مشی اوست .
بر این اساس ، تاکنون امور زیر برایمان روشن شد :
1 . عدم اختصاص ابوبکر و عمر به شاخصی که آن دو را از دیگران ممتاز سازد .
2 . تقسیم مسلمانان پس از پیامبر به دو گرایش فکری .
3 . کوشش عُمَر برای اینکه دیگران را تابع رأی خود سازد .
4 . عدم حجیّتِ قول صحابه (بدان جهت که عمر با آرای آنها مخالفت میورزید و نیز در موارد بی شماری آنان با رأی عمر مخالفت کردند) .
5 . خدشه در نظریۀ «عدالت صحابه» چراکه خلیفه آنان را تکذیب میکرد و به سخنانِ آنها اطمینان نداشت ، و به عکس .
6 . امکان مناقشۀ صحابه با یکدیگر (قول به عدم جواز ردّ صحابه ، برای تصحیح اختلاف فتاوای صدر اوّل ، پدید آمد ، و رأی ممدوح شمرده شد) .
7 . بطلانِ اموری که برای اجتهاد بنیان نهادند (مانند : قیاس ، استحسان ، مصلحت) زیرا اینها بعدها به جهت ضرورتِ وقت و زمان ، پایه گذاری شدند و نصّی از کتاب و سنّت بر آنها وجود ندارد .(1)
در این حال ، طبیعی است که موج اعتراض از سوی صحابیان متعبّد ، علیه خط مشی رأی و اجتهاد برخیزد و به نقل حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله بپردازند ؛ زیرا نقل احادیثِ فراوان از آن حضرت ، به معنای تقابل احکام و نظراتِ شرعی مکتبِ نبوی با جریانِ رأی و اجتهاد است ؛ چراکه در مکتب نبوی ، حقایق ، دریافتهای وحیانی است و با نقطه نظرات پیروانِ شیوۀ اجتهاد و رأی (حاکمان و غیر آنها) همسو نمیباشد .
با مراجعه به متون حدیثی و تاریخی ، میتوان آشکارا این حقیقت را دریافت .
بعضی از صحابه به «رأی و اجتهاد» تن ندادند و به لزوم گرفتنِ احکام از قرآن و سنّتِ نبوی (نه غیر آن) فراخواندند و اجتهادات صحابه و فعل شیخین را نپسندیدند .
بعضی دیگر به مشروعیّتِ قول عُمَر گرویدند و آن را حجّتی شمردند که تعبّد به آن واجب است .
1) استدلالهایی که بعدها برای شرعیّت قیاس و استحسان... آوردهاند، همهشان مردود است.
چکیدۀ سخن این است که : تدوینگران حدیث ، از پیروان «تعبّد محض» بودند ، و از همگامان با روح شریعت ، که به دانش تشویق میکند و در بر دارندۀ وصیّتها و اهتمام پیامبر به تدوین است ؛ اینان به تدوین و نقل حدیث پرداختند .
و امّا مانعان از تدوین ، پیروان اجتهاد و رأی (دنبال روان خلفا) بودند ، و در عهد خلفا مدوّنان را تحقیر و اهانت کردند تا اینکه نوبت به حجّاج بن یوسف ثقفی رسید . وی در دست جابر بن عبدالله انصاری و در گردن سهل بن سعد ساعدی و انس بن مالک ، مُهر نهاد ؛ خواست آنان را ذلیل گرداند و مردم از آنان دوری گزینند و از آنها حدیث نشنوند .(1)
1) الاستیعاب 2: 664، رقم 1089؛ اُسد الغابة 2: 366؛ تهذیب الکمال 12: 189.
برای اینکه گسترۀ این دو خط مشی (تعبّد محض و اجتهاد) بیشتر روشن شود ، به ذکر بعضی از متون میپردازیم .
ابن سعد در طبقات از عبدالله بن علا ، نقل میکند که گفت :
از قاسم - که بر من حدیث املا میکرد - پرسیدم ، گفت : در زمان عُمَر احادیث زیاد شد ، به مردم اعلام کرد که احادیثشان را نزد او بیاورند! چون آوردند دستور داد آنها را بسوزانند ، وسپس گفت : «مثناة کمثناة(1)أهل الکتاب» ؛ اینها نوشتههایی است ، مانند میشنای(2)یهود و نصارا .(3)
در برابر این رویدادها در ذهن خواننده پرسشهایی پدید میآید که پاسخهای دقیق و قانع کننده میطلبد :
چرا احادیث در دورانِ خلافتِ عمر - به ویژه - فزونی یافت؟ این پدیده بر چه چیزی دلالت میکند؟
چرا عمر دستور داد احادیث را بسوزانند؟ و آنها را با آب از بین نَبُرد یا در زمین دفن نکرد؟
چرا عمر - بی تحقیق و وارسی - در این کار شتاب ورزید؟
این ، در حالی است که جریان فکری اکثر صحابه ، ضد اتلافِ احادیث بود ، لیکن مکتب اجتهاد- که اینک بر اریکۀ قدرت بود - جز اجرای آنچه را مصلحت میانگاشت برنمی تافت .
پاسخ این پرسشها را از نصوصی که پیش از این گذشت و در آینده خواهد آمد ، میتوان دریافت .
در اینجا حدیث دیگری را میآوریم که سعید بن جُبَیْر از ابن عبّاس دربارۀ مُتعه نقل میکند و اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله متعه کرد . عُروة بن زُبیر - در مجلس ابن عباس - گفت : ابوبکر و عمر از مُتعه بازداشتند .
ابن عبّاس پرسید : این مردک ، چه میگوید؟
گفتم : میگوید : ابوبکر و عمر از متعه نهی کردند!
ابن عبّاس گفت : مینگرم که هلاک خواهید شد! من میگویم : پیامبر فرمود ، شما میگویید : ابوبکر و عُمَر نهی کردند !(1)
ابن حَزْم و ابن عبدالبَرّ روایت کردهاند که ابن عبّاس گفت :
والله ، فرجامِ شما را عذابِ الهی میبینم! من برایتان از پیامبر میگویم و شما از ابوبکر و عُمَر حدیث میآورید !(2)
در حدیثِ سومی آمده است که ابن عبّاس گفت :
من برایتان از پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث میخوانم ، شما سخن ابوبکر و عُمَر را برایم میآورید .
از ابن عبّاس نقل شده که گفت :
به عقیدۀ من ، اینان ، هدفِ سنگِ آسمانی قرار میگیرند .(1)
بر این سخنِ عروه که [به ابن عبّاس] گفت : «به خدا سوگند ، ابوبکر و عمر به سنّت رسولِ خدا از تو آگاه ترند و بیشتر از تو پیرو پیامبرند»(2)خطیب بغدادی این گونه تعلیق میزند :
ابوبکر و عُمَر همان گونه بودند که عُروه توصیف کرد ، جز اینکه سزاوار نیست کسی در ترکِ آنچه که از پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان سنّت ثابت است [از دیگران] تقلید کند .(3)
از عبدالله بن عُمَر نقل شده که به جواز مُتعه (که خدا نازل کرده و سنّت پیامبر است) فتوا میداد ، کسی به او اعتراض کرد و گفت : چگونه با پدرت مخالفت میورزی؟ در شرایطی او از این کار نهی کرد! عبدالله پاسخ داد :
آیا سنّتِ رسول خد ا صلی الله علیه و آله سزامندتر است که پیروی شود یا سنّت عُمَر ؟!(4)
و در حدیث دیگر آمده است که گفت :
آیا دستور پدرم را پیروی کنم یا امر پیامبر را؟ رسول خدا این کار را انجام داد .(5)
1) در «البدایة والنهایة 5: 141» از ابن عمر روایت شده که هنگامی که بر او در ترخیص متعه (و مخالفت با پدرش) اعتراض شد، گفت: میترسم سنگی از آسمان بر شما فروید آید!
2) حجّة الوداع 1: 353 - 354؛ زاد المعاد 2: 206.
3) تقبید العلم 1: 145.
4) مسند احمد 2: 95، حدیث 5700؛ سنن بیهقی 5: 21، حدیث 8658؛ البدایة والنهایة 5: 141.
5) إرشاد النقّاد (صنعانی): 25؛ سنن ترمذی 3: 185، حدیث 823؛ سنن ابن ماجه 1: 214؛ حدیث 2978.
احمد در مسندش ، از عبد الأعلی روایت میکند که گفت :
پشتِ سر زید بن اَرقم بر جنازهای نماز گزاردم ، او پنج تکبیر گفت .
ابو عیسی ، عبدالرَّحمان بن ابی لیلا (فقیه دولت در زمان خودش) برخاست و دست او را گرفت و گفت : فراموش کردی؟
پاسخ داد : نه ، لیکن پشت سر خلیلم ابوالقاسم نماز گزاردم ، او پنج تکبیر گفت! من هرگز آن را ترک نخواهم کرد .(1)
طحاوی ، به سندش از یحیی بن عبدالله تیمی - روایت میکند که گفت :
با عیسی (غلام آزاد شده حُذَیفة بن یمان) بر جنازهای نماز گزاردم ، او پنج تکبیر گفت ، سپس رو به ما کرد و گفت : به وهم نیفتادم و فراموش نکردم ، لیکن همان گونه تکبیر گفتم که مولا و ولی نعمتم - حُذَیفة بن یمان - بر جنازهای نماز گزارد و بر آن پنج تکبیر گفت ، آن گاه رو به ما کرد و گفت : این کار ، توهّم و فراموشی نبود ، لیکن چنان تکبیر گفتم که رسول خدا صلی الله علیه و آله تکبیر گفت .(2)
از وَبَرَة بن عبدالرَّحمان روایت شده که گفت :
مردی نزد ابن عمر آمد و گفت : آیا در حالی که مُحرِم هستم ، خانۀ خدا را طواف کنم؟
پرسید : چراکه نه؟
گفت : فلانی ما را از این کار باز میدارد [و میگوید باید صبر کرد] تا مردم از «موقف» بازگردند! به نظرم میآید که دل به دنیا داده است ، سخنِ تو - پیش ما - دلچسبتر است!
ابن عمر گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله خانۀ کعبه را طواف کرد و میان صفا و مَرْوَه سعی نمود . سنّت خدای متعال و رسولش سزاوارتر است که پیروی شود از سنّتِ ابن فلان ، اگر تو راستگو باشی .(1)
از ابن عُمَر نقل شده که گفت :
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : کنیزان خود را از نماز در مسجد باز ندارید!
پسرِ ابن عمر گفت : ما آنها را منع میکنیم .
ابن عمر به شدّت خشمناک شد و گفت : از رسول خدا برایت حدیث میکنم و تو میگویی : ما آنان را باز میداریم !(2)
در روایت دیگر هست :
عبدالله او را پس زد . در حالی که میگفت : تُف بر تو! میگویم : رسول خدا فرمود ، میگویی : این کار را نمیکنم !(3)
در مجمع الزوائد آمده است :
پس از نهی عُمَر از نماز بعد از عصر ، تمیم دو رکعت نماز گزارد ، عُمَر آمد و او را تازیانه زد . تمیم در حال نماز به او اشاره کرد که بنشیند ، عُمَر نشست .
تمیم وقتی از نماز فارغ شد ، گفت : چرا مرا زدی؟
عُمَر گفت : چون دو رکعت نماز گزاردی ، در حالی که من از آن نهی کردم .
1) صحیح مسلم 2: 905، حدیث 1232؛ در این مأخذ به جای «ابن فلان»، «ابن عبّاس» آمده است؛ مسند احمد 2: 56، حدیث 5194 (متن حدیث از این کتاب است)؛ سنن بیهقی 5: 75، حدیث 9028؛ فتح الباری 3: 478.
2) صحیح مسلم 1: 327، حدیث 442؛ سنن ابن ماجه 1: 8، حدیث 16 (متن حدیث از این کتاب است)؛ مصنّف عبدالرزّاق 3: 147، حدیث 5107؛ مسند احمد 2: 76، حدیث 5468.
3) مسند احمد 2: 127، حدیث 6101؛ و بنگرید به، جامع بیان العلم وفضله 2: 159.
تمیم گفت : من آن را با کسی گزاردم که بهتر از تو بود! رسول خدا صلی الله علیه و آله .
عُمَر گفت : روی سخنم با شما نیست! میترسم پس از من گروهی بیایند که میان عصر و مغرب نماز گزارند تا آنجا که به ساعتی که پیامبر از نماز در آن نهی کرد [هنگام غروب] درآیند ؛ چنان که ظهر و عصر را به هم وصل کردند .(1)
از ابو ایّوب انصاری روایت شده که :
وی پیش از خلافت عُمَر ، بعد از عصر ، دو رکعت نماز میگزارد ؛ و چون عُمَر خلیفه شد آن را ترک کرد ، و آن گاه که عمر درگذشت ، دوباره آن نماز را به جا آورد!
به او گفتند : این چه رَویهای است؟
گفت : عمر هرکس آن دو رکعت را میخواند ، میزد .(2)
در سنن بیهقی به نقل از زید بن ثابت هست که گفت :
هنگامی که ابوبکر اهل یَمامه را کشت ، به من دستور داد که زندگان از مردگان ارث برند ، و بعضی از اموات از بعضِ دیگر ارث نبرند .(3)
در حدیث دیگر آمده است که گفت :
در شبهای طاعونی ، در قبیلۀ عَمْواس (که قبیله - همه - مُردند و قوم دیگری اموالشان را ارث بردند) عُمَر به من دستور داد که زندگانی را از مردهها ارث دهم ، و بعضی از مردهها را وارثِ بعض
1) المعجم الأوسط 8: 296، حدیث 8684؛ مجمع الزوائد 2: 222 و 223.
2) سنن بیهقی 6: 222، حدیث 12030 (و به نقل از آن در کنز العمّال 11: 23، حدیث 30468؛ و بنگرید به، مصنّف عبدالرزّاق 2: 433، حدیث 3977؛ المحلّی (ابن حزم) 3: 3؛ التمهید (ابن عبدالبر) 13: 37.
3) مصنّف عبدالرزّاق 10: 298؛ و به نقل از آن در کنز العمّال 11: 23، حدیث 30467.
دیگر ندانم .(1)
این حقایق تاریخی - به روشنی تمام - نشانههای اختلاف را میانِ صحابه مینمایاند و اینکه بیشتر این اختلافها در فقه و احکامِ شرعی جزئی است ، و عمر با اجرای سیاستِ جدیدش میخواست صحابه را وادارد که به رأی او تن دهند و آنان راضی به این کار نمیشدند ؛ چراکه [پیش از آن در زمان پیامبر و به همراه آن حضرت] بر میّت پنج تکبیر میگفتند ، و میان طلوع فجر و طلوع خورشید و هنگام غروب ، نماز میگزاردند و در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله مُتعه میکردند و . . .
چون عُمَر دید اِلزام نظراتش بر آنان سخت است ، به تمیم داری گفت : مقصودم شما نیستید!
آری ، از اصول سیاست جدید عُمَر این بود که فتوایش را به اجرا درآورد ؛ و از این روست که عمّار به او میگوید : «اگر بخواهی این حدیث را باز نمیگویم» و از اینجاست دل آزردگی اُبَی بن کعب و این سخن او که : «والله ، اگر دوست داری خانه نشین میشوم ، و برای اَحَدی چیزی را حدیث نمیکنم» .
همۀ این احادیث ، از وجود فشار و تهدید خبر میدهد . پیش از این ، سخن عُمَر به عمّار گذشت که گفت : «آنچه را بر عهده داری ، به تو میسپاریم» و ابو موسی اشعری را به زدن تهدید کرد و تمیم داری و ابو هُرَیره را زد - و دیگر فشارها و تهدیدها و ترساندنها - که همه بیانگر آن است که در آن عصر ، میان این دو مکتب(2)
در اندیشه و روش ، برخورد وجود داشت .
پس از آگاهی از این واقعیّت ها ، هیچ کس نمیتواند نهی عُمَر را از تدوین سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله انکار کند ؛ زیرا کوششهای آنان را (برای تضعیف اخبار نهی از تدوین و
زندانی ساختن صحابه) متون تاریخی و اخباری که از عُمَر در قضایای علمی و عملی رسیده است ، بیثمر میسازد ؛ چراکه این نقلها ، اخبار نهی را تأیید و تقویت میکند و آنچه را ابن حزم و ذهبی و دیگران گفتهاند (که نهی از تدوین و حَبس مُدَوِّنان ، با مکانتِ عمر و روح و روانِ او جور درنمیآید) تضعیف میسازد .
واقع این است که وارسی دیدگاههای فقهی عُمَر ما را از اصل پژوهش مد نظرمان دور میکند ، لیکن اشاره به مبانی عُمَر - که مبتنی بر رأی است - نظریۀ ما را در منع تدوین ، یاری میرساند .
اکنون نص دیگری را دربارۀ «ماجرای تقسیم زمینهای مفتوح العَنْوَة در عراق و مصر ، در روزگار عمر» در این راستا میآوریم .
در قرآن آمده است که خمس این غنایم مالِ بیت المال است تا در مواردی که آیه معیّن ساخته است ، به مصرف برسد :
« ...أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ للهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی ...» ؛(1)
هر غنیمتی را که به چنگ آورید ، خمس آن از آنِ خدا و رسول و ذی القربی (خویشاوندان پیامبر) است ...
و چهار قسمت باقی مانده ، میان مجاهدان - از بابِ عمل به مفهوم آیه و فعل پیامبر صلی الله علیه و آله در خیبر - تقسیم میگردد .
مجاهدان - طبق همین عادت - نزد عُمَر آمدند و خواستند که خمس (یک پنجم) اموال را برای خدا (و کسانی که در آیه نام بُردارند) بیرون آورد و بقیۀ آن را میان آنان تقسیم کند .
عُمَر گفت : مسلمانانی که بعدها میآیند چه کنند؟ در مییابند که زمین با
1) سورۀ انفال (8) آیۀ 41.
کارگرانش تقسیم شدهاند و از پدران به ارث رسیده و حیازت شده است! این نظر درستی نیست!
عبدالرَّحمان بن عوف گفت : پس حکم در این باره چیست؟ زمین و کارگر آن جزو «فیء» میباشد که [بر اساس قرآن] خدا به مسلمانان بازگرداند .
عُمَر گفت : چنین است که میگویی ، ولی من این عقیده را ندارم!
مجاهدان بر عُمَر گرد آمدند و گفتند : آنچه را خدا با شمشیرهایمان به ما بازگرداند ، برای قومی نگه میداری که هنوز به دنیا نیامده اند؟!
عُمَر بیش از این نمیگفت که : این ، نظرِ من است!
آنان همه گفتند : رأی ، رأی توست .(1)
این اختلاف داغ (در ساده ترین مفردات فقهی) میان صحابه ، پس از درگذشت پیامبر و عدم چرخش آنها حول یک مرجع ، پدید آمد . از این رو آراء و اجتهادات زیاد شد و درگیری و جدال فزونی یافت .
این پیامدهای منفی که پس از وفات پیامبر ،پر شتاب ، نمایان شد ؛ همان هایند که پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیثِ «اَریکه» و احادیث نهی از رأی ، مسلمانان را از آنها بیم داد! همینها بود که قلب علی علیه السلام و خواصِ صحابه را به درد آورد! تأسفِ آنان تنها برای از دست دادن خلافت وحاکمیت سیاسی نبود ، بلکه دردِ اختلاف و تفرقه و از بین رفتن وحدتِ و رهبری دینی ، جانکاهتر از آن به شمار میرفت .
نالۀ علی علیه السلام و انس و عمّار (و دیگر صحابه) را همین امر در آورد تا آنجا که حُذَیفه - که اسامی منافقان را میدانست و به امر پیامبر بر زبان نمیآورد و رازدار بود - با تلخی شدید بیم میداد که اختلاف و تضارب در آرا و اجتهادات ، دستاوردِ تضییعِ خلافت و رهاسازی افسار آن و استواریاش بر بنیانهای ناسالم است .
1) معالم المدرستین 2: 286 (به نقل از المدخل إلی علم اصول الفقه: 90 - 91) و بنگرید به، الاجتهاد فی الشریعة الإسلامیّة: 111.
ابوبکر ، احمد بن عبدالعزیز جوهری در کتاب السقیفه از بَراء بن عازب نقل میکند که وی - بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله - در میانِ جمعیّتی بود که مقداد و عُبادة بن صامت و سلمان و ابوذر و حذیفه و ابوالهَیْثَم بن تیّهان حضور داشتند ، حذیفه برایشان گفت :
والله ، آنچه را خبر دادم خواهد شد! والله ، دروغ نمیگویم و به من دروغ خبر داده نشده است!
این سخن را هنگامی گفت که میخواستند خلافت را میانِ شورای مهاجران بازگردانند .
سپس گفت : اُبَی بن کعب را بیاورید! آنچه را میدانم ، او میداند .
سوی اُبی روانه شدند ، در خانهاش را کوفتند ، پشت در آمد و گفت : کیستید؟
مقداد با او سخن گفت .
اُبی پرسید : چه کار دارید؟
مقداد گفت : در را باز کن! امر بزرگتر از این است که از پشتِ در سخن گوییم!
اُبَی گفت : در را باز نمیکنم! میدانم پَی چه آمدید! میخواهید دربارۀ این عقد [پیمان خلافت] نظرم را بدانید؟
گفتیم : آری .
پرسید : آیا در میانتان حُذَیفه هست؟
گفتیم : آری .
گفت : سخن همان است که او گوید! به خدا در خانهام را باز نمیکنم تا بر من آنچه جاری [و مُقدر] است ، جریان یابد ؛ و البته پس از آن [یعنی پس از خلافت ابوبکر] بدتر از آن است ، و شکوهام
سوی خداست .(1)
نیز از اُبَی بن کعب رسیده است که گفت :
سوگند به خدای کعبه ، اهل عقد [بیعت بر خلافت] هلاک شدند! برای آنان اندوهگین نیستیم ، لیکن تأسفم برای مسلمانانی است که هلاک میشوند .(2)
و در روایت دیگر آمده است که گفت :
در این باره ، سخنی خواهم گفت! باکی ندارم که زندهام بدارید یا مرا بکشید .(3)
ابو صلاح ، تقی الدَّین حلبی (م 447 ه-) آورده است که اُبَی و ابن مسعود ، در عهد اول - پس از درگذشت پیامبر - بر ولای آل البیت استوار ماندند و به آنان اختصاص داشتند .(4)
وی میافزاید : اُبی در پایان عمر - اگر مرگش نمیرسید - قصد داشت آنچه را در ضمیرش هست آشکار سازد .(5)
وی از دوازده نفری است که با ابوبکر - بدان جهت که عهدهدار خلافت شد و امام امیرالمؤمنین علیه السلام را پس زد - دشمنی ورزیدند .(6)
اُبَی با رنج و تلخ کامی این حادثه بزرگ را تحمّل کرد و با این سخن که :
1) السقیفه وفدک: 49؛ و به نقل از آن در شرح نهج البلاغه 2: 51 و 52.
2) مسند طیالسی 1: 75، حدیث 555؛ مسند ابن جعد 1: 197، حدیث 1291؛ مصنّف ابن ابی شیبه 7: 468، حدیث 37295؛ مسند احمد 5: 140، حدیث 21301؛ حلیة الأولیاء 1: 352 (و جلد 3، ص111)؛ الجامع (معمر بن راشد) 11: 322 (به اسناد از حذیفة بن یمان).
3) طبقات ابن سعد 3: 500؛ تاریخ دمشق 7: 340؛تهذیب الکمال 2: 270؛ سیر أعلام النبلاء 1: 399.
4) تقریب المعارف: 168؛ بنگرید به، سفینة البحار 1: 8.
5) قاموس الرجال 1: 237.
6) خصال صدوق 2: 461.
«وإلی الله المشتکی» (نالهام سوی خداست) شِکوه به سوی خدا داشت! (1)
از سعد بن عُباده شنید آنچه را که ولایت امام علی علیه السلام را واجب میساخت .(2)
به این ترتیب ، به فهرستِ مخالفانِ نگرش فقهی عُمَر ، نامهای دیگری را میتوان افزود :
16 . زید بن اَرقم .
17 . بَراء بن عازب .
18 . عبدالله بن عمر .
19 . سلمان فارسی .
20 . ابو هُرَیره .
21 . تَمیم داری .
22 . مقداد بن اَسود .
23 . ابوذر غفاری .
24 . مجاهدانی که خدا «فیء» را ارزانیشان داشت (از صحابه و دیگران) .
در راستای تأکید بر صحّتِ مدّعایمان و آنچه را تاکنون آوردیم ، لازم است در دیدگاههای این دسته از صحابه - که یادآور شدیم - بیشتر دقّت کنیم و در این پژوهش ، بر نقل یک واقعه یا حادثه از آنها خرسند نباشیم ، بلکه نگرش فقهی آنان را - به نحو غالب - وارسی کنیم .
در ضمنِ بررسی شخصیت اینان ، دریافتیم که بیشتر اینها از اصحاب تدوین بودند و این کار ، به معنای تضادّ خط مشی فکری ، میانِ خلیفه (عمر) و این دسته از صحابه است .
نامهای کسانی که تاکنون بر آنها دست یافته ایم ، چنین است :
احدی انکار نمیکند که علی علیه السلام در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله از تدوینگران بود . اُمّ سَلَمه (همسر پیامبر) میگوید :
علی بن ابی طالب نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بود . آن حضرت پوستی خواست و املا میکرد و علی مینوشت تا اینکه پشت و روی پوست و پاچههای آن آکنده از نوشته شد .(1)
صحیفهای از رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد علی علیه السلام بود ، آن را در غلافِ شمشیرش حفظ میکرد .
بیش از ده نفر از شاگردان امام علی علیه السلام این صحیفه را ذکر کردهاند .(2)
پیشاز این ، بعضی از دیدگاههای امام علی علیه السلام - که برخلافِ نظراتِ عُمَر بود - بیان شد .
ابو العالیه از اُبَی بن کعب روایت میکند که وی نسخههای بزرگی در تفسیر داشت .(1)
پیش از این آگاه شدیم که رأی اُبی برخلاف نظر عُمَر بود ، و بر عدم برتری علمیِ عُمَر تصریح میکرد و منعِ او را از نقل حدیث و قرائتِ قرآن ، نپسندید .
رسول خدا صلی الله علیه و آله مُعاذ را به یمن فرستاد و هم زمان نامهای دربارۀ صدقات برایش نوشت که در آن احادیثی بود .(2)
نامۀ پیامبر صلی الله علیه و آله به مُعاذ دربارۀ صدقات ، نزد موسی بن طلحه بود(3)
و کتابهای مُعاذ پیش ابن عائذ(4).
این نصوص - همگی با هم - بر تدوین معاذ و مُدوِّنات او و بقای آنها دلالت میکند ، با آنکه خلیفه احادیث را سوزاند و از تدوین منع کرد و تهدید نمود .
در صفحات پیشین ، موضع مُعاذ نسبت به عُمَر دربارۀ قصاصِ مسلمان برای قتل ذمّی و رجم زنی که دو سال پس از غیبت شوهر فرزند زایید ، بیان شد .
سخن حُذَیفه با عُمَر گذشت که میگفت : وی ، حق را خوش ندارد و فتنه را میپسندد و به آنچه ندیده شهادت میدهد و بی وضو نماز میگزارد و در زمین
برایش چیزهایی است که برای خدا در آسمان نیست!
حُذیفه برای پیامبر صلی الله علیه و آله صدقات خرما را مینوشت ،(1)
و مقدار خرمای حجاز را - که از رطب به دست میآمد - تخمین میزد و مینوشت ،(2)
و خرمای نخل را برآورد میکرد و مینگاشت .(3)
کاتب رسول خدا صلی الله علیه و آله در صدقات ، زُبیر بن عوّام بود . اگر وی غایب میشد یا عذر میخواست ، جَهْم بن صَلْت و حُذَیفة بن یمان ، آن را مینوشت(4)
و پیامبر صلی الله علیه و آله دیکته میکرد .(5)
جُوَیبر ، از ضحّاک ، از عبدالله بن مسعود روایت میکند که گفت : ما در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی از احادیث را نمینوشتیم مگر تشهّد و استخاره را .(6)
از مَعْن روایت است که گفت : عبدالرَّحمان بن عبدالله بن مسعود برایم کتابی را آورد و سوگند یاد کرد که آن کتاب ، دست خط پدرش میباشد .(7)
از ابن مسعود روایت شده که وی از تدوین حدیث منع کرد!
لیکن این سخن را دو خبری که پیش از این گذشت ، و حبس او توسطِ عُمَر - و دیگر شواهد - تکذیب میکند .
1) التراتیب الاداریه 1: 398.
2) التنبیه والإشراف: 245؛ العقد الفرید 4: 147.
3) التراتیب الاداریه 1: 124؛ صبح الاعشی 1: 125.
4) مکاتیب الرسول 1: 177 (به نقل از کتاب جوامع السیر).
5) سُبُل الهدی والرشاد 11: 381؛ از ترکیب اداری رسول خدا صلی الله علیه و آله درمییابیم نخستین کسی که دیوانها را تدوین کرد پیامبر بود ، نه عمر.
6) مصنَّف ابن ابی شیبه 1: 262، حدیث 3006؛ العلل (احمد بن حنبل) 2: 259، حدیث 2184 (متن از این مأخذ است).
7) جامع بیان العلم وفضله 1: 72.
احتمال میرود که محو آن صحیفهها به وسیلۀ ابن مسعود (به فرض صحیح باشد) بدان جهت صورت گرفت که در بردارندۀ داستانهای اهل کتاب بود .(1)
از ابن مسعود روایت است که وی در چندین مسئله با عمر مخالفت کرد . ابن قیّم ذکر میکند که ابن مسعود در حدود صد مسئله ، بر خلافِ عمر نظر داشت .(2)
این سخن بر خلافِ حدیثی است که از ابن مسعود نقل شده که گفت : «اگر مردم به یک وادی و دره روند و عُمَر به وادی دیگر رود ، من وادی عُمَر را میپیمایم!» .(3)
اینها همه ، تأکیدی است بر اینکه : ابن مسعود از گروه تعبّد و تدوین بود .
از این شخص دربارۀ کتابت و تدوین ، چیزی نرسیده است . به زودی نقش او را در طرحِ سیرۀ شیخین خواهیم شناخت و جایگاه او را نزد عُمَر درمییابیم .
وی پیش از خلافتِ عُمَر درگذشت ، و نصّی نرسیده است که کتابی یا دست نوشته ای یا نسخه ای ، برای او باشد .
گفته اند : وی نخستین کسی بود که دربارۀ فرائض (میراث) کتاب نوشت .
جعفر بن بَرْقان میگوید : شنیدم زُهْری میگفت :
اگر زید بن ثابت فرائض را نمینوشت ، از دست مردم میرفت .(1)
وی با عمر در ارث جدّه ، وقصاص مسلمان به ذمّی - و دیگر مسائل - مخالفت میکرد .
سُلَمی میگوید :
عبدالله بن عبّاس را دیدم که به همراهش اَلواحی بود ، بر آنها قسمتی از کارهای رسول خدا را به نقل از ابو رافع نوشته بود .(2)
ابن عبّاس این الواح را با خود حمل میکرد . مشهور است که وی هنگام وفات ، یک بار شتر کتاب بر جای گذاشت .(3)
از ابن عبّاس ، روایاتی رسیده است که ثابت میکند وی ماندگار ساختنِ علم را به وسیلۀ کتابت لازم میدانست .(4)
آنچه طاووس از ابن عباس نقل کرده است که وی کتابتِ علم را خوش نداشت ، قابل تأمل است ؛ زیرا این روایت بر خلافِ روایات دیگری میباشد که از ابن عبّاس رسیده است .
پیش از این آمد که وی با عُمَر دربارۀ زنی که شش ماهه فرزند زایید (و دیگر موارد) مخالفت ورزید .
رسول خدا صلی الله علیه و آله به ضحّاک نوشت که زنِ اَشیم ضبابی را از دیۀ شوهرش ارث
دهد .(1)
وی نامهای به عُمَر نوشت که در آن آمده است : پیامبر صلی الله علیه و آله زنِ اَشیم ضبابی را از دیۀ شوهرش ارث داد .(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله پرده داری کعبه را به او داد . سخنِ وی با عُمَر گذشت که وی عمر را از گرفتن مالِ کعبه و تقسیم آن منع کرد .
از شیبه ، کتاب یا صحیفه یا نسخهای ذکر نشده است .
احتمال دارد که این زن ، فاطمه دختر قَیْس باشد - خواهر ضحّاک که ده سال از او بزرگتر بود - ابو سلمه بعضی احادیث این زن را (به نقل از او) نوشت . محمّد بن عمرو میگوید : برای ما حدیث کرد ابو سلمه ، از فاطمه بنتِ قیس ، گفت : از دهانِ فاطمه نوشتم که گفت : من همسرِ مردی از بنی مخزوم بودم ، طلاقم داد .(3)
از عُمَر رسیده که وی دربارۀ حدیث سکنی که این زن روایت کرد ، گفت :
کتاب خدا و سنتِ پیامبرمان را برای سخنِ زنی رها نمیکنیم که نمیدانیم راست میگوید یا دروغ .(4)
1) الرساله (شافعی): 426؛ مسند احمد 3: 452 (متن ازاین مأخذ است)؛ سنن دارقطنی 4: 76؛ کتاب الفرائض والسیر، حدیث 27؛ التمهید (ابن عبدالبر) 12: 120.
2) سنن ابن ماجه 2: 883، حدیث 2642 (متن از این کتاب است)؛ سنن ابی داود 3: 129، حدیث 2927؛ سنن ترمذی 4: 27، حدیث 1415.
3) صحیح مسلم 2: 1116؛ مسند احمد 6: 413، حدیث 27374؛ طبقات ابن سعد 8: 274.
4) صحیح مسلم 2: 1118؛ سنن ابی داود 2: 288، حدیث 2291؛ سنن ترمذی 3: 484، حدیث 1180؛ نصب الرایه 3: 273 (متن از این مأخذ است).
عمّار از صحابیان گرانقدر است ، از پیروان امام علی علیه السلام که در واقعۀ صفّین به شهادت رسید . رسول خدا صلی الله علیه و آله از مقتل او خبر داد و اینکه وی را گروه باغی به قتل میرساند .
بر تدوینی از عمّار دست نیافتیم ، لیکن وی از اصحاب مکتب تدوین بود ؛ زیرا فقه وی ، فقه تعبّدِ محض است ؛ و نیز بدان جهت که در موضع گیری هایش خط مشی خلفا را بر خطا میدانست و از فقه و مکتب علی علیه السلام پیروی میکرد .
در مسند احمد آمده است که ابو موسی نامهای در پاسخ نامۀ ابن عبّاس نوشت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که راه میرفت ...(1)
بکر بن عبدالله ، ابو زید میگوید :
ابو موسی صحیفهای مخطوط دارد که در کتابخانۀ شهید علی در «ترکیه» نگهداری میشود .(2)
از ابو موسی رسیده است که وی از تدوین سنّت دفاع میکرد .
ما در بحث فقهی آینده ، به مکتب فقهی وی اشاره خواهیم کرد واینکه آیا وی موافق تعبُّد است یا اجتهاد .
از ابو سعید خُدری رسیده است که گفت :
ما جز قرآن و تشهُّد را نمینوشتیم .(1)
اَعظمی احتمال میدهد که وی بعضی از احادیث نبوی را برای عبدالله بن عبّاس نوشت .(2)
این گزارشها برخلافِ سخنی است که از وی مشهور است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که :
از من چیزی ننویسید! هرکه جز قرآن چیزی (از من) نوشته است آن را پاک کند .(3)
زید بعضی احادیث نبوی را نوشت و آنها را برای اَنس بن مالک فرستاد . از آنهاست آنچه را در زمان «حَرّه» (حلال ساختن اهل مدینه برای سپاهیان در دوران یزید) به اَنس نوشت و دربارۀ قتل فرزندان و خویشانش او را تسلیت گفت .
در این نامه آمده است :
تو را به بشارتِ الهی ، بشارت میدهم . شنیدم رسول خدا میگفت : پروردگارا ، اَنصار و فرزندانِ آنها را بیامرز .(4)
زید ، عُمَر را در بعضی از فتواهایش تخطئه کرد ، در فضائل علی روایات فراوانی باز گفت .
محمّد عجاج خطیب میگوید :
بَراء بن عازب - صحابی رسول خدا - حدیث میگفت ، و اطرافیانش آن را مینوشتند .(1)
وکیع میگوید : پدرم از عبدالله بن حَنَش برای ما حدیث کرد ، که گفت :
دیدم مردانی را قلم نی به دست - نزد بَراء - که مینوشتند .(2)
روایاتِ زیادی در فضائل علی علیه السلام از بَراء هست . پیش از این با موضع گیریاش در ماجرای بیعت آشنا شدیم .
از وی روایت شده که احادیث نبوی را مینوشت .
ابراهیم صائغ از نافع دربارۀ ابن عُمَر میآورد که :
وی دارای کتابهایی بود که در آنها مینگریست ؛ یعنی علم [و دانشی که در آن کتابها بود] .(3)
به زودی موضع گیری ابن عمر را در برابر پدرش و مدد رسانیاش را به مکتب تعبد محض ، درخواهیم یافت ، هر چند گاهی این خط مشی را زیر پا میگذاشت .
ابن شهر آشوب میگوید :
قول صحیح - و گفتهاند مشهور - این است که نخستین کسی که به تصنیف (نگارش) دست یازید ، امیرالمؤمنین ، علی علیه السلام است ؛ سپس
سلمان فارسی .(1)
سیّد حسن صدر ، دربارۀ سلمان میگوید :
وی حدیثِ جاثلیق رومی - فرستادۀ پادشاه روم پس از درگذشتِ پیامبر - را نوشت ، شیخ طوسی آن را در الفهرست آورده است .(2)
اَعظمی مینویسد :
به نظر میرسد وی بعضی از احادیثِ نبوی را برای ابو درداء نوشت .(3)
شماری از احادیث در مسند احمد از سلمان هست که دلالت میکند وی از پیروان مکتب تعبُّد محض بود ، بلکه با مطالعه سیرۀ عمومی او جزم حاصل میشود که سلمان از بزرگانِ این خط مشی مقدّس است ؛ و جای شگفتی نیست ، چراکه در شرافت به درجهای رسید که پیامبر صلی الله علیه و آله دربارهاش فرمود : سلمان از ما اهل بیت است .
فضل بن حسن بن عُمَر بن اُمیّه ضَمْرِیّ ، از پدرش نقل میکند که گفت :
نزد ابو هُرَیره حدیثی را خواندم ، او انکار کرد . گفتم : این حدیث را از خودت شنیدم! گفت : اگر چنین باشد ، نزدِ من مکتوب است .(4)
1) معالم العلماء: 38؛ و به نقل از آن در المراجعات: 412، رقم 110.
2) الفهرست: 142، رقم 338؛ تأسیس الشیعه لعلوم الإسلام: 280.
3) مسند بزّار 6: 506، حدیث 2546؛ المعجم الکبیر 6: 254، حدیث 6143؛ التاریخ الصغیر 2: 139، حدیث 2078 - 2079؛ جامع بیان العلم وفضله 1: 74؛ الدراسات 1: 96.
4) العلل 2: 591، حدیث 3807؛ مستدرک حاکم 3: 584، حدیث 6169 (متن از این مأخذ است)؛ فتح الباری 1: 215.
در احادیث ابو هُرَیره ، شواهدی است که مکتب تعبّد را تأیید میکند و شواهد دیگری بر خلاف آن هست .
اعتراض تمیم داری بر عُمَر - پیش از این - گذشت ، هنگامی که او را از نماز بعد از عصر منع کرد .
وارد نشده است که او از مصنّفان یا از مُدوِّنان باشد ، لیکن مقداد به پیروی علی علیه السلام و ترسیم خط مشی او ممتاز است . وی جزو افرادِ مکتب تعبّد محض میباشد ، گرچه تدوینی ندارد یا نوشته هایش به ما نرسیده است .
ابن شهر آشوب - در ضمن کسانی که در اسلام تصنیف کردند - پس از سلمان ، ابوذر را میافزاید .(1)
خط مشی وفقه و اصول فکری ابوذر ، پیروان مکتب اجتهاد و رأی را برنمی تافت . مخالفتهای او با حاکمان - و به ویژه عثمان - مشهور است .
افزون بر این ، ابوذر از یارانِ خاص پیشوای مکتب تعبّد محض ، امام علی علیه السلام میباشد .
1) معالم العلما: 38.
با نگاه به این فهرستِ آماری ساده ، درمییابیم که صحابی مخالف با روش فقهی عُمَر ، غالباً یکی از دو گروه زیر بود :
به این معنا که از مُدوِّنان ، نهی از تدوین روایت نشده است ، بلکه آنان با تدوین موافق بودند . بر خلاف مجتهدان که خط مشی عمومیشان منع از نقل حدیث و کتابت و تدوین آن بود ؛ یعنی میانِ «تدوین و تعبّد» و «منع از تدوین و اجتهاد» ملازمه هست .
به عنوان مثال : عمّار از گروه تعبّد محض است (چنان که در آینده روشن خواهیم ساخت) هرچند مُدوّنی ندارد ، و عمر و زید بن ثابت (و دیگران) از گروه اجتهاد و رأیاند ، هرچند دارای مدوّناتی میباشند ؛ زیرا با استقراء درمییابیم که نوشتههاشان فراتر از آرای شخصی آنها نیست و مرویات آنها در همین قالب میگنجد .
بنابراین مقصود از اهل تدوین ، متعبّداناند ؛ و اینان در رأس مخالفانِ مکتب اجتهاد و رأی قرار دارند .
ب) از یاران علی علیه السلام و جان فشانان در رکابش(1)
از وارسی این بحث نیز حقایق مهم دیگری - در این راستا - به دست آمد :
1 . ضعفِ سخن کسانی که میگویند رسول خدا صلی الله علیه و آله ازتدوین حدیثش نهی فرمود .
2 . در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله تدوین علم به امر آن حضرت صورت میگرفت ، و این
1) گرچه در آینده ما فقه انصار را به این دو میافزاییم تا صحابه داعیانِ تعبّد محض را بشناسیم و اینکه مکتب «تعبّد محض» بیشتر پیرامونِ این سه محور میچرخد.
امر - بعد از پیامبر - به وسیلۀ صحابیانی که به نصوص متعبّد بودند ، ادامه یافت .
3 . در دوران عمر ، مُدوّناتی نزد صحابه وجود داشت و به همین جهت ، وی احضار آنها را خواستار شد .
4 . نهی از تدوین سنّت ، بعدها و به امر ابوبکر و عُمَر صورت گرفت ، و مشروع بودنش را از نص پیامبر به دست نیاورد .
معلّمی میگوید :
اگر پیامبر صلی الله علیه و آله به طور مطلق از نوشتنِ احادیث نهی میکرد ، ابوبکر آنها را نمینوشت و عمر دلواپسِ آنها نمیشد .(1)
بنابراین ، میگوییم : اگر نصوص سنّت ، مُدوّن و موجود بودند ، چرا عمر نشر آنها را برنتافت؟ چگونه وی میگوید : «کتاب خدا ما را کافی است»؟!
اگر آنچه را که گفتیم درست باشد ، چرا ابن حزم و دیگران ، بعید میدانند که عمر به حبس صحابه امر کرده باشد؟
آری ، نقل حدیث و تدوین حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله مانع اساسی در برابر اجتهادات ابوبکر و عُمَر بود و ارشاد آن دو ، مردم را سوی عمل به قرآن و کاستن از نقل حدیث و منعِ تدوین ، نخستین گام در این راه به شمار میرفت .
این چنین ، میان مردم و حدیث فاصله میافتاد ، و زمینه مناسب برای شکوفایی جایگزینِ آن - اجتهاد صحابی - آماده میشد و این بدیل ، گام بعدی بود برای آنکه تحدیث و تدوین منع گردد .
رسول خدا صلی الله علیه و آله به وقوع سریع این امر با فعل مقاربه «یوشک» مردم را آگاه ساخت ، با تأکید بر اینکه این رخداد را نمیپسندد ؛ زیرا میگوید : «لأعرفنّ» ، «لألفینّ» ؛ و تأکید میورزد که سخنِ او از کلام الهی است و میانشان ناسازگاری وجود ندارد : «ألا وإنّ کلامی ، کلام الله» ؛ آگاه باشید! سخنِ من ، کلامِ خداست .
1) بنگرید به، تدوین السنّة الشریفه: 264 و273 (به نقل از الأنوار الکاشفه: 38).
منع از نقل حدیث - نسبت به عُمَر - یک ضرورتِ اجتماعی بود که شرایط زمانی ، خلیفه را بر آن واداشت ، و به منزلۀ واکنش منفی و عکس العملی شمرده میشد در مقابل ناآگاهی به سخنانِ پیامبر صلی الله علیه و آله بلکه در برابر شناختی که از نهی پیامبر داشت (آن گاه که وی سخنانی از تورات را نوشت) .
عُمَر با نهی از تدوین حدیث ، میخواست اجتهاد ورزد . نهی پیامبر صلی الله علیه و آله را از تأثُّر به نوشتههای اهل کتاب ، دستاویز خود قرار داد و آن را به منع از نقل حدیث و تدوین سنّت ، سرایت داد!
در حالی که فرق میان این دو آشکار است ؛ نهی پیامبر از نوشتن صُحُف اهل کتاب ، بدان جهت بود که آنها تحریف شدهاند و این امر ، ربطی به نهی عُمَر از تدوینِ سنّت ندارد .
برای توضیح این امر ، متونی را در این زمینه میآوریم .
ذهبی ، از سعد بن ابراهیم ، از پدرش آورده است که :
عُمَر سه نفر را زندانی کرد : ابن مسعود ، ابو درداء ، و ابو مسعود انصاری ، به آنها گفت : شما از رسول خدا زیاد حدیث میکنید !(1)
در کتاب شرف أصحاب الحدیث (اثر خطیب) آمده است :
عُمَر پیکی را سوی عبدالله بن مسعود و ابو درداء و ابو مسعود فرستاد ، به آنان گفت : از نقل این همه احادیث از پیامبر چه منظوری دارید؟! آنان را در مدینه حبس کرد تا اینکه خودش درگذشت .(2)
حاکم از سعد بن ابراهیم ، از پدرش ، روایت کرده است که :
عُمَر به ابن مسعود و ابو درداء و ابو ذر گفت : قصدتان از نقلِ
حدیث از پیامبر چیست؟!
به گمانم آنان را - در مدینه - زندانی کرد تا اینکه مُرد .(1)
در مختصر تاریخ دمشق آمده است :
عبدالرَّحمان بن عوف گفت : عُمَر نَمُرد مگر اینکه سوی اصحاب پیامبر پیک فرستاد ، آنان را (عبدالله ، حُذیفه ، ابو درداء ، ابوذر ، عُقْبَة بن عامر) از گوشه و کنار گرد آورد و گفت : این احادیثی که از رسول خدا در سرزمینها افشا کردید ، به چه منظور است؟!
گفتند : ما را از نقل حدیث باز میداری!
گفت : نه ، همین جا بمانید! والله ، تا زندهام نمیگذارم از نزدم دور شوید! من از شما داناترم ؛ سخنتان را میشنوم و پاسخ میگویم .
آنان از مدینه بیرون نرفتند تا اینکه عمر مُرد .(2)
جملۀ «أکثرتم عن رسول الله» (از پیامبر زیاد نقل میکنید) و «أفْشَیْتُم عن رسول الله فی الآفاق» (در هر ناحیه و سرزمین ، سخن پیامبر را انتشار میدهید) تأکید بر این است که در نقل احادیث از پیامبر آگاهی و بیداری مسلمانان نهفته بود و عمر را در آن شرایط خاص ، در تنگنا واقع میساخت ؛ زیرا مؤاخذه عمر بر «اِکثار» و «افشا» است نه کذب و بهتان!
اِفشا ، با تخطئۀ خلیفه مساوی است ؛ به ویژه هنگامی که حدیث از پیامبر ، ظاهر و صریح باشد .
این حقیقت ، وضوحِ فزون تری مییابد آن گاه که در جواب عُمَر به اُبَی بن کعب ، بیشتر دقّت کنیم :
اُبَی گفت : ای عُمَر ، آیا در حدیث از پیامبر به من تهمت میزنی؟!
عُمَر گفت : ای ابا منذر ، والله ، بر این کار تو را متّهم نمیسازم ، لیکن خوش ندارم حدیث رسول خدا بَرمَلا شود !(1)
و این سخن عمر که میگوید : «أقلّوا الرِّوایة عَنْ رَسول الله إلاّ فیما یُعْمَلُ به»(2)
(از رسول خدا کم روایت کنید مگر در اعمالِ [عبادی]) .
سِرّ منع در نصّ اول ، مانند خورشید آشکار است . عمر نمیخواست حدیثِ پیامبر بَرمَلا شود - «کَرِهْتُ أن یکون الحدیثُ عن رسول الله ظاهراً» (دوست ندارم حدیث پیامبر آشکار گردد) - تا در دولتِ وی یا در شخصِ او ، خلل و خَلأ فقهی بروز نکند .
چنین است قید «ما یُعمل به» ؛ یعنی جواز نقل احادیثِ مشهورِ معمول میان مسلمانان که در احکام و جز آن ، جریان داشت و خلیفه (چون دیگر مسلمانان) بدان آشنا بود .
امّا احادیثی را که مردم نمیدانند (یا بسا عمر شناختی از آنها ندارد) اجازه نمیدهد محدِّثان نقلش کنند ؛ چراکه امکان دارد میان آنها و اجتهاداتِ عُمَر تضادّ پدید آید و برای دستگاه حکومت - که میبایست مرجع فقهی برای امّت اسلام باشد و کارها را سامان بخشد - مشکل ایجاد کند .
و از این روست که عُمَر به صحابه میگوید : «أَقیموا عندی ، لا والله ، لا تُفارِقونی ما عِشتُ ؛ نحن أعلم ، نَأْخُذ منکم ونَرُدُّ علیکم» ؛ نزدم بمانید! به خدا سوگند ، تا زندهام نمیگذارم از من دور شوید ؛ من از شما داناترم ، حرفتان را میشنوم و پاسخ میگویم .
پس واضح شد که عمر ، نقل روایت را نمیپسندید ؛ چنان که بسیاری از
صحابه ، رَویۀ عُمَر را نمیپسندیدند .
و این سخن ، مغایر است با آنچه بعضی شایع ساختهاند که عُمَر - تنها - از نگارش حدیث نهی کرد .
و از اینجا ، بر فهرستِ اسامی کسانی که مخالفِ آرای عمر بودند ، اشخاصِ زیر افزوده میشود :
25 . ابو درداء .
26 . ابو مسعود انصاری .
27 . عُقْبَة بن عامر .
ما نمیخواهیم - در اینجا - در این نامها تفصیل دهیم . تنها اشاره میکنیم که صحابیان زیای بودند که فقهشان با فقه اهل بیت ، مُتَّحِد بود ؛ و شمار اینان آن گونه که ابن حجر میپندارد ، به 13 نفر یا 7 نفر (آن گونه که موسی جار الله گمان میکند) منحصر نمیشود .
از ابن عبّاس دربارۀ مردی سؤال شد که درمیگذرد و یک دختر و خواهرِ تَنی ، بر جای مینهد .
ابن عبّاس پاسخ داد : نصفِ میراث به دختر میرسد ، و خواهرش ارث نمیبرد .
سائل گفت : عمر به غیر این قضاوت کرد!
ابن عبّاس گفت : شما بهتر میدانید یا خدا؟!
سائل میگوید : مقصودش را نفهمیدم تا اینکه از ابن طاووس [یمانی] پرسیدم و سخن ابن عبّاس را برایش گفتم .
او گفت : پدرم به من خبر داد که شنید ابن عبّاس میگفت : خدای بزرگ میفرماید : « ...إِنِ امْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَها
نِصْفُ ما تَرَکَ ...» (1)؛ اگر کسی بی فرزند بمیرد و یک خواهر داشته باشد ، نصفِ میراث ، مال خواهرش است .
ابن عبّاس گفت : شما میگویید : نصفِ میراث مالِ خواهر اوست حتّی اگر دارای فرزند بود .(2)
عُمَر - در میراث - میان دخترِ میت و خواهرِ تنی او ، فرق نمیگذاشت ؛ زیرا به نظر وی بر دختر (چنان که از قبل در فرهنگ عرب معروف بود) عنوان فرزند ، به طور حقیقی صدق نمیکرد!
پیداست که این نگرش بر خلاف صریح قرآن است که میفرماید : «یُوصِیکُمُ اللهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَیَیْنِ» ؛(3)
خدا دربارۀ فرزندانتان سفارش میکند که برای پسر دو برابر دختر ، سهم الارث هست .
این آیه ، دلالت میکند که بر «بنت» (دختر) به مفهوم قرآنی و عرفی و حقیقی ، فرزند گفته میشود ؛ و با وجود فرزند ، نوبت به برادر و خواهر - در ارث - نمیرسد ؛ زیرا خدای متعال میفرماید :
« ...هُوَ یَرِثُها إِنْ لَمْ یَکُنْ لَها وَلَدٌ فَإِنْ کانَتَا اثْنَتَیْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمَّا تَرَکَ وَ إِنْ کانُوا إِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَیَیْنِ یُبَیِّنُ اللهُ لَکُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَ اللهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» ؛(4)
و برادر از خواهر ارث میبرد اگر خواهر فرزند نداشته باشد ؛ و اگر شخصی بمیرد و تنها دو خواهر بر جای گذارد ، دو سوم میراث از
آنهاست ؛ و اگر خواهر و برادر بر جای گذارد ، برادر ، دو برابر خواهر ارث میبرد ؛ خدا احکام ارث را برایتان تبیین میکند تا گمراه نشوید ، و خدا بر هر چیزی آگاه است .
«وَهُوَ»(1)یعنی همچنین برادران و خواهران - با وجود فرزند - حقی در ارث ندارند .
عُمَر در «عول فرائض» ]زیادی سهام در ارث[ رأی دیگری دارد که ابن عبّاس با او مخالف است .
عمر گفت : والله ، نمیدانم کدامتان را خدا مقدّم داشت و کدام یک را مؤخّر! بهترین کاری که به نظرم میرسد این است که این مال را به قسمتهای مساوی میانتان تقسیم کنم .
ابن عبّاس گفت : به خدا سوگند ، اگر آن که خدا مقدّم داشت مقدّم بداری ، و آن که خدا مؤخّر داشت مؤخّر بداری ، سهمی اضافه نمیآید [و به عول نمیانجامد] .(2)
عُمَر دربارۀ زنی که مُرد و شوهر و مادر و دو برادر مادری و دو برادر تنی بر جای گذاشت ، به دو گونه مختلف حکم کرد :
بار اول حکم کرد که شوهر سهم خود را - نصف ارث - ببرد و به مادرش ، یک ششم (که سهم اوست) داده شود ، و دو برادر مادریاش ، یک سوم باقی را ارث برند ، و دو برادر تنی سهمی نبرند .
در بار دوم ، عُمَر میخواست چونان گذشته حکم کند . دو برادر تنی احتجاج کردند و گفتند :
ما ، در «مادر» با آنان مشترکیم ، پدر داریم و آنها پدر ندارند ؛ اگر ما را بدان جهت که پدر داریم محروم میکنی ، از ناحیۀ مادر به ما ارث بده (چنان
که آنان را به خاطر مادرشان ارث میدهی) فرض کن پدرِ ما «خَر» است! مگر جز این است که ما از یک رحم بیرون آمدهایم؟
عُمَر گفت : راست میگویید! ودر ثلث ، آنان را با برادران مادری شریک ساخت .(1)
در حدیث دیگر آمده است که آنان گفتند :
فرض کن پدر ما سنگی است که در دریا پرت شد! ما را به جهت خویشاوندی شریک ساز!
عُمَر آنان را شریک ساخت و ثلث را میان چهار برادر - به طور مساوی - توزیع کرد .
مردی گفت : در فلان سال ، برادرانِ تنی را شریک نساختی!
عمر گفت : آن حکمی بود که در آن زمان کردیم ، اکنون حکم ما این است !(2)
شافعی در المسند و ابو داود و بیهقی از طاووس نقل کردهاند که عُمَر پرسید : آیا کسی از رسول خدا دربارۀ «جنین» چیزی شنید؟
حمل بن مالک بن نابغه برخاست و گفت : من دو زن داشتم ، یکی از آنان با چوبکی دیگری را زد ، وی جنینِ مُرده انداخت! رسول خدا در این باره حکم کرد که دیهاش [قیمت] یک کنیز یا غلام است .
عُمَر گفت : اگر این را نمیشنیدیم ، به گونۀ دیگر حکم میکردیم ؛ نزدیک بود در مانند این ماجرا به رأی خود فتوا دهیم .(3)
عُبیدۀ سلمانی میگوید : از عُمَر دربارۀ میراثِ جد ، صد قضیۀ مختلف به خاطر دارم(4).
1) احکام القرآن (جصّاص) 3: 24، باب المشترکه.
2) سنن دارمی 1: 162، حدیث 645؛ سنن دارقطنی 4: 88، حدیث 66؛ سنن بیهقی 6: 255، حدیث 12247 (و جلد 10، ص120).
3) مسند شافعی 1: 241؛ سنن بیهقی 8: 114، باب الدیة؛ الاحکام (آمدی) 2: 76.
4) مصنّف عبدالرزّاق 10: 261، باب فرض الجد؛ سنن بیهقی 6: 245 (متن از این مأخذ است) فتح الباری 12: 21؛ تغلیق التعلیق 5: 219؛ شرح الزرقانی 3: 142؛ موسوعة فقه عمر بن الخطّاب: 53.
دکتر محمّد سلاّم مدکور دربارۀ امر عُمَر در (میراث) جدّه ، این گونه تعلیق میزند :
لیکن عُمَر جز به اولویّت جد نسبت به برادران ، تن نمیداد ومی گفت : اگر امروز به آن حکم کنم ، به همۀ میراث برای جدّ حکم خواهم کرد! لیکن وی از رأی خودش بازگشت و گفت : هیچ کدامشان را محروم نمیسازم ! شاید همهشان صاحب حق باشند . سپس به تقسیمِ ارث رو آوَرْد با این شرط که از یک ششم کمتر نشود ، و بار دیگر به تقسیم گرایید به شرط اینکه از یک سوم کمتر نگردد .
این اختلاف و ناپایداری در رأی نبود مگر بدان جهت که این مسئله ، صرفِ اجتهاد بود ، نصّی در آن وجود نداشت که حکم را به روشنی تبیین کند .
میتوانیم از گفت و شنودی که میان زید بن ثابت و عُمَر روی داد ، روشن سازیم که زید اسلوبی را در تشبیهِ بلیغ (بلاغت در تشبیه) به کار گرفت که رأیش را به عقل و امتناع نزدیک میسازد .(1)
دکتر محمّد روّاس قلعه چی ، آیۀ 11 سورۀ نساء را ذکر میکند که میفرماید :
« ... وَلِأَبَوَیْهِ لِکُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَکَ إِنْ کانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَواهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ ...» ؛(2)
برای هریک از پدر و مادر میّت ، یک ششم ارث است اگر فرزندی داشته باشد ؛ وگرنه (در صورتی که وارث تنها پدر و مادر باشد) مادرش یک سوم مال را ارث میبرد .
و سخن عبیدۀ سلمانی را میآورد که میگوید :
از این آیه ، فهمیده میشود که باقی ماندۀ میراث ، برای جدّ است.(1)
سپس خود مینویسد :
عُمَر در ماجرای میراثِ جد همراه برادران ، اضطراب داشت . با صحابه - در این باره - بارها مشورت کرد ، لیکن به نظرِ قطعی دست نیافت . پیش از وفاتش دوست داشت که این امر به شکلی استقرار یابد تا هرج و مرج در آن نباشد ؛ نوشتهای دربارۀ جد و کلاله نگاشت و مکث کرد و از خدا خیر میخواست و میگفت : خدایا ، اگر در آن خیری دانستی ، امضایش کن! تا اینکه به این نوشته ، طعنش زدند ؛ وی آن را خواست و از بین بُرد و هیچ کس ندانست در آن چه بود .
عُمَر گفت : من دربارۀ جد و کلاله ، نوشتهای را نگاشتم و از خدا خیر را طلبیدم! به نظرم آمد که شما را بر آنچه هستید واگذارم .(2)
سُیُوطی در الأشباه والنظائر بر اجتهاداتِ عُمَر دربارۀ جدّه چنین تعلیق میزند :
بدان علّت ، که اجتهادِ دوم اَقوا از اجتهادِ اول نمیباشد ؛ چراکه به عدم استقرار حکم میانجامد و در این کار ، مشقّتی شدید است ؛ زیرا وقتی این حکم نقض شود ، آن نقض نیز نقض میشود ، و همین طور میتوان ادامه داد .(3)
آنچه دلالتِ قطعی دارد بر اینکه عمر در برابر کتاب و سنّت ، اجتهاد میورزید این است که پیامبر صلی الله علیه و آله او را آگاه ساخت که وی هرگز حکم میراثِ جد را
نخواهد دانست تا اینکه بمیرد! با وجود این ، وی زیر بار نرفت و به اعمالِ نظراتش پرداخت .
از سعید بن مُسَیَّب روایت شده که گفت :
عمر از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید که سهم جدّ چگونه تقسیم میشود؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : این چه سؤالی است ای عمر! گمان میکنم پیش از آنکه آن را بدانی ، بمیری!
باری ، عُمر پیش از دانستن حکمِ آن ، درگذشت .(1)
صالحی دمشقی در سُبُل الهُدی والرشاد مینویسد :
ابن راهْوَیه و ابن مَردوَیْه روایت کردهاند که شیخ - به سند صحیح از ابن مُسَیَّب - گفت : عُمر از رسول خدا دربارۀ چگونگی ارثِ کلاله پرسید .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : مگر خدا آن را بیان نکرد! سپس آیۀ 12 سورۀ نساء را خواند ؛ گویا عُمَر نفهمید .
از این رو ، خدای متعال آیۀ 176 سورۀ نساء را نازل کرد : «یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلالَةِ ...» (تا آخر آیه) باز گویا عُمَر نفهمید ، به حفصه گفت : هرگاه رسول خدا را شاداب یافتی در این باره سؤال کن . حَفْصَه از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید ، فرمود : پدرت این را برایت گفت؟ او هرگز آن را نخواهد دانست .
همان شد که پیامبر فرمود .(2)
1) بنگرید به، المعجم الأوسط 4: 295، حدیث 4245 (متن از این مأخذ میباشد و طریق آن صحیح است)؛ طبقات المحدّثین باصبهان 3: 564؛ مجمع الزوائد 4: 227؛ کنز العمّال 11: 58، حدیث 30611؛ عن (عب، هق، و ابو الشیخ فی الفرائض).
2) سبل الهدی والرشاد 9: 287؛ أحکام القرآن (جصاص) 3: 18؛ تفسیر ابن کثیر 1: 595؛ الدرّ المنثور 2: 754.
واینک ، بسا سخن امام علی علیه السلام که فرمود : «مَن سَرَّهُ أن یَقْتَحِمَ جَراثیمَ جهنّم ، فَلْیَقْضِ بَیْنَ الجَدّ والإخوة»(1)(هرکه خوش دارد در جرثومههای دوزخ غوطه ور شود - و خود را به عذاب شدید دوزخ گرفتار سازد -(2)میان جد و برادران حکم دهد) ناظر به اجتهاداتِ ابوبکر و عمر باشد ؛ زیرا دریافت که آن دو - به ویژه عمر - در ارث جد ، فتواهای گوناگون میدهند که بر خلافِ کتاب خداست .
از متون پیشین به دست آمد که اضطرارِ حاکمان به اجتهاد ، چونان پایگاهی بود که در پرتوِ آن ، اختلاف نگرشها میان صحابه (بلکه میانِ خلیفه و یک صحابی) میتوانست توجیه شود ؛ زیرا پوششی بود که دعوتگران به مکتبِ خلفا و اجتهاد - و عاملان به آن در عهد پیامبر - میتوانستند برای رفع تضاد و تناقضِ موجود میان فقه صحابه ، به آن پناه جویند .
بجاست این قضیّه را از ریشه و با دیدگاهی عقلانی و واقعی ، واشکافیم تا ببینیم که آیا پیامبر - به راستی - اجتهاد میورزید یا اینکه این نسبت را برای تصحیح اجتهادات صحابه به پیامبر داده اند؟
آیا معقول است که پیامبر صلی الله علیه و آله اجتهاد را - به عنوان وسیلهای - برای آگاهی از حکم آسمانی به کار گیرد در حالی که به تبیین احکام خدا برای مردم مأمور است و فرستادۀ پروردگار جهانیان میباشد؟!
اگر به پیامبر صلی الله علیه و آله اجازۀ اجتهاد داده شد ، چرا در بیان حکم لعان(3)
و میراثِ
1) سنن دارمی 2: 450، حدیث 2902 (متن از این مأخذ است)؛ سنن بیهقی 6: 245، حدیث 12196؛ مصنّف عبدالرزّاق 10: 262؛ مصنّف ابن ابی شیبه 6: 268.
2) لسان العرب 12: 463 مادّه «قحم».
3) بنگرید به، تفسیر طبری 18: 83؛ مسند احمد 1: 238، حدیث 2131؛ سنن ابی داود 2: 277، حدیث 2256؛ اسباب النزول (واحدی): 213؛ لباب النقول: 153.
عمّه و خاله توقف کرد تا وحی بر او نازل شود ؟(1)
مگر نه این است که در اجتهاد ، احتمال خطا هست و جز ظنّ را افاده نمیکند؟
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله میتواند یقین به دست آورد ، چگونه رواست که به ظن - که درجهاش کمتر از یقین است - عمل کند؟
افزون بر این ، با آیات دیگر که به لزوم پیروی سخن پیامبر صلی الله علیه و آله امر میکند چه کنیم؟ مانند :
«وَما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» ؛(2)
آنچه را پیامبر برایتان آورد برگیرید ، و آنچه را نهی کرد ترک کنید .
«فَلا وَرَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً» ؛(3)
سوگند به پروردگارت که آنان ایمان [واقعی] ندارند مگر اینکه در مشاجراتشان داوری کنی و آنها در آنچه حکم کردی چیز ناروایی در جانشان نیابند و تسلیم محض باشند .
اگر اجتهاد را معتبر بدانیم و دریابیم که اجتهاد بر ظن مبتنی است و در آن احتمال خطا هست ، چگونه میتوان پذیرفت که خدای سبحان پیروی ظن و خطا را در احکامش واجب ساخت در حالی که از پیروی ظن باز میدارد و
میفرماید : «إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» ؛(1)ظنّ از حق چیزی را بسنده نمیکند .
پیداست که اصرار بر اجتهاد پیامبر صلی الله علیه و آله رویکردی است برای تصحیح اجتهادات صحابه و مشروعیّت بخشیدن به آنها ؛ به ویژه فتاوای ابوبکر و عمر .
هرکس تاریخ و حدیث را (بی پیش باورها و ذهنیّتهای شکل یافته) بخواند ، بر آنچه گفتیم آگاه میشود .
اگر در استدلالِ عالمانِ اصولِ پیروانِ مکتب رأی ، دربارۀ اجتهاد پیامبر صلی الله علیه و آله نیک بیندیشیم و دلایل آنها را بکاویم ، درمییابیم که راز این کار ، اشاره به خطاهایی است که بعضی - در مقام تشریع - به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده اند! اینان خواستهاند از کانالِ اجتهاد و رأی ، این مشکل را حل کنند .
وانگهی اگر اقوال و افعال پیامبر صلی الله علیه و آله از اجتهاداتِ آن حضرت باشد ، چرا میگویند پیامبر - در ماجرای نماز بر منافق - از اوامر خدا تخلّف کرد و (هنگامی که عبدالله بن مکتوم نابینا نزدش آمد) ضوابط انسانی را پاس نداشت و دیگر چیزها که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند .
حتّی زمخشری جرأت مییابد که در تفسیر «عَفَا اللهُ عَنْکَ» (2)(خدا از تو درگذرد) بگوید که این سخن کنایه از جنایت است ؛ زیرا «عفو» در پی «جنایت» میآید و معنایش این است که : خطا کردی و بد کاری را مرتکب شدی !(3)
بنگرید که زمخشری چگونه بر ساحتِ مقدّس پیامبر صلی الله علیه و آله دست درازی میکند!
پیروان مکتب اجتهاد - آنان که از تدوین حدیث منع میکنند - مانند این سخن را
در ارتباط با پیامبر صلی الله علیه و آله میآورند در حالی که تأکید میورزند در همۀ قضایایی که پیامبر در آنها خطا کرد ، وحی موافق نظر عُمَر بود ، و پیامبر صلی الله علیه و آله به این همسویی شهادت داد .
خواننده ، خود میتواند جوهرۀ این تناقض گویی و راز تخطئه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلامتِ رأی عمر (و موافقت وحی با نظر عمر ، نه پیامبر) را دریابد .
اگر بپذیریم که پیامبر صلی الله علیه و آله بشری است که دارای مَلَکات ربّانی میباشد و بیشتر امور دنیویاش از شخصِ خودِ اوست و ارتباطی به وحی ندارد به این معنا که :
وقتی پیامبر به شخصی میگوید : حالت چطور است؟ چه میخوری؟ برای فلان کار نزد فلانی برو! برایم آب بیاور ، تشنهام و . . . به عنوان امتثال امر خدا ، این سخنان را نمیگوید ؛ مزاح پیامبر با زنانش و مؤمنان و دیگر امور زندگی ، چنین است .
نسبت به جنگها نیز همین امر جاری است ؛ با اصحاب به مشورت پرداخت (چنان که در مصالحه با غطفان روز جنگ خندق(1)
و بیرون آمدن از مدینه سوی اُحُد ،(2)روی داد) و نظر سلمان فارسی را ،در حفر خندق اطراف مدینه در جنگ احزاب ، پذیرفت (3)
و در اُطراق کنار آب - در جنگ بدر - نظر حبّاب را برگرفت ، و در بنای سایه بان به رأی سعد بن مُعاذ تن داد ،(4)و دیگر موارد .
اگر همۀ اینها را بپذیریم (و از این اعتقاد دست برداریم که پیامبر صلی الله علیه و آله همۀ اینها را به امر خدای متعال میگفت و انجام میداد و در پی مرادِ خدا بود ، و
مشورت با اَصحاب بدان جهت صورت میگرفت که دلشان را به دست آورد و کار آزمودگی و تدبیر را به آنان بیاموزد و پس از مشورت ، به آنچه خدا در صلاح مسلمانان به او مینمایاند - و مقصود خدا بود - عزم جزم میکرد) میگوییم :
این ماجراها ، موضع گیریهایی در امور جنگ و موضوعات خارجیاند و همانند اجتهادات عمر نمیباشند ، که بیشترش در احکام شرعی است (و نه در موضوعاتِ خارجی) .
گذشته از این ، اجتهاد پیامبر - بر فرض صحّت این سخن - مساوی اجتهاد دیگران نمیباشد ، چراکه عقلِ پیامبر بالاترین عقل است و واقع را درک میکند و اجتهادش (بعد از آگاهی به مصالح و مفاسد و مقدّمات و نتایج) موافق با حکمِ واقعی خدا میباشد . این اجتهاد کجا ، و اجتهاد دیگران کجا!
آری ، آنان با طرح این نظریه ، میخواهند پیامبر صلی الله علیه و آله را با صحابه هم سطح سازند تا امر را بر آنها سرایت دهند و اختلاف موجود میانِ اقوالشان را بردارند و به این نتیجه برسند که : سخنانِ آنها اجتهاداتی است مانند اجتهادات پیامبر!
بی گمان (چنان که همۀ عالمان گواهاند) اجتهاد پیامبر صلی الله علیه و آله غیر از اجتهاد صحابه است ؛ اگر بپذیریم که آن حضرت مجتهد بود ، این کار جز در موضوعاتِ خارجی و امور جنگی صورت نگرفت و معنای آن ، اجتهاد در احکام نیست .
در عمل به وظیفۀ ظاهری ، اجتهاد به معنای اصطلاحی و معروف آن مقصود نبود . اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
إنّما أحْکُمُ بالظاهر! وإنّکم تَخْتَصِمُونَ إلَیَّ ، ولَعَلَّ أَحَدَکم أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِن بعض ؛ فَمَن قَضَیْتُ له بشیء مِن مال أخیه فلا یَأْخُذْهُ ، فإنّما أَقْطَعُ له قِطعةً مِن النار ؛(1)
من به ظاهر حکم میکنم! شما به شکایت نزدم میآیید ، بسا
1) بنگرید به، مسند احمد 6: 203؛ صحیح بخاری 3: 162؛ صحیح مسلم 5: 129؛ سنن ابن ماجه 2: 777.
یکیتان از دیگری حرفش را بهتر میزند ؛ پس اگر در مرافعه مالی(بر أساس ادلّة ظاهری به نفع کسی) حکمی کردم و شخص میداند که مالِ برادر دینیاش میباشد ، آن را نستاند! چراکه پارهای از آتش را برایش بُریدهام!
این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله بدان معناست که حاکم وظیفه دارد بر طبق ظاهر (و ادلهای که هست) حکم کند ، نه باطن و واقع - هرچند واقع برای پیامبر صلی الله علیه و آله به طور کامل نمایان بود - زیرا انبیا و پیامبران و اوصیا ، مأمورند که به ظاهر حکم کنند مگر کسانی که خدا آنان را به حکمِ واقعی مکلّف ساخت ؛ مانند خضر علیه السلام .
میدانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه ، میان مردم - بر اساس ادلّه و موازین - حکم میکرد . مقصود از این کار ، بدون تردید ، قانون گذاری بر طبقِ ظاهر ادلّه بود تا نوامیس شریعت و قوانین بشری (که سنّتِ آفرینش است) فرو نپاشد .
پیامبر صلی الله علیه و آله با اتصال به وحی و احاطه بر «لوح محفوظ» حکم شرع را میدانست ؛ زیرا ثابت است که قرآن دو بار نازل شد : یک بار به طور کامل در شب قدر ، و بار دیگر به تدریج در وقایع و رخدادهای مختلف .
آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله صادر میشد براساس آگاهیای بود که از «لوح محفوظ» داشت ، هرچند برای بار دوم ، به صراحت ، آیهای در آنباره ، فرود نیامده بود .
وچنین است مسئلۀ قبله و تمنّای پیامبر صلی الله علیه و آله برای تحویل قبله سوی مسجد الحرام .
اگر این کار ، به اجتهاد میبود ، بیدرنگ آن را انجام میداد و شش یا هفت ماه سوی مسجد الاقصی نماز نمیگزارد تا این آیه نازل شود : «قَدْ نَری تَقَلُّبَ وَجْهِکَ» (1)(ما مینگریم که رو سوی آسمان میکنی) [این تمنّای پیامبر صلی الله علیه و آله ] برای انتظار وحی و تعبّد به امر آسمانی بود ، نه آوردن حکمی از خود که مخالف
1) سورۀ بقره (2) آیۀ 144.
شریعت الهی باشد .
و امّا استدلال به اجتهاد پیامبر به این آیه که :
«إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ الله» ؛(1)
ما سوی تو کتابِ خود را - به حق - فرستادیم تا میان مردم به آنچه خدا به تو مینمایاند ، حکم کنی .
تفسیر جملۀ «بِما أَراکَ» به نظر و اجتهاد در ادلّۀ احکام ، تفسیری خطا و بر خلافِ ظاهر آیه میباشد ؛ زیرا منطوق آیه - به قرینۀ سیاق آن - صریح است در لزوم جُستنِ حکم از کتاب ، نه اجتهاد از پیش خود!
اصحاب مکتب رأی ، میخواستند اجتهاداتشان را بر احکام شرعی نیز تعمیم دهند . طبیعی است که این امر ، بعد از عصر پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داد ؛ زیرا در عصر آن حضرت ترجیح میدادند احکام را از نص و از کلام پیامبر صلی الله علیه و آله دریافت دارند (بلکه آن حضرت آنان را از اجتهاد به رأی بازداشت ؛ چراکه مرجع تصحیح خطاهایی بود که گاه برایشان پیش میآمد) لیکن پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله در موارد منصوص و غیر منصوص اجتهاد ورزیدند .
بنای این گرایش در دوران عمر استحکام یافت ؛ زیرا مجتهدان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و متعبّدان ساده لوح ، بعدها از آن متأثّر شدند .
ارجاع امور در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله به او و عمل طبق قول آن حضرت ، یعنی امضای حکم از سوی شارع که به امضای پیامبر حجّت میشد ؛ از این رو حجّت ، امضای پیامبر صلی الله علیه و آله بود ، نه فعل و قول صحابی!
اگر اجتهاد به رأی در دورانِ پیامبر صلی الله علیه و آله - آنچنان که امروزه مصطلح است - حجّت میبود ، چرا اُسامه ملزم شد دیۀ مردی را که با اجتهادِ خویش کُشت ،
1) سورۀ نساء (4) آیۀ 105.
بپردازد ؟!(1)
و چرا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : پروردگارا ، من از کاری که خالد کرد ، بیزارم .(2)
پیش از این ، سخن دکتر مدکور آمد ، که گفت :
بر اساسِ این نظریه ، پیامبر نیازی به این معنا از اجتهاد نداشت ... امّا پس از انتقال پیامبر از این دنیا و در عصر صحابه - که با پایان قرن اول به آخر میرسد - پدیدار شد که ...
دکتر معروف دوالیبی مینویسد :
رخدادهای نامأنوس و وقایعی که احکامشان از حکم و ارشادِ کتاب و سنّت به دست نیاید و امر جدیدی باشد - به طور غالب - وجود نداشت و این ، یعنی در اثنای حیات پیامبر صلی الله علیه و آله اجتهاد ، نقش مهمی را ایفا نمیکرد ، بلکه در چارچوب قضایای محدود و انگشت شماری اعمال میشد .(3)
دکتر نادیه عمری میگوید :
عُمَر تشریعاتی را که به نظرش میآمد با فضیلت و حق و مصلحت هماهنگ است ، در دوران پیامبر ، پیشنهاد میکرد .(4)
این سخنان ، دستاورد ما را تقویت میکند ؛ اینکه اجتهاد - به معنای امروزیاش - در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله حجّت نبود ، و بعدها به دستِ ابوبکر و عمر و کسانی که مسیر آن دو را پیمودند ، تکامل اصطلاحی یافت ؛ و این کار بدان جهت روی داد که نیازمند احکام بودند و بر همۀ احکام و وجوه استدلال در آنها ، احاطه نداشتند .
اکنون به اصل بحث بازمی گردیم تا موضع عُمَر را نسبت به صحابه و موضع صحابه را نسبت به عمر ، بشناسیم .
پیش از این ، برخورد عمر را با ابن مسعود دریافتیم ؛ همان صحابیای که عُمَر او را با عمّار سوی کوفه فرستاد تا امور دین را به ایشان بیاموزاند و به کوفیان نوشت که :
ابن مسعود و عمّار از اهل بدرند و از اصحاب شرافتمند پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان اقتدا کنید و سخنشان را بشنوید ، من عبدالله بن مسعود را به جای خویش برایتان برگزیدم .(1)
نگرش او با دیگر صحابه نیز چنین بود .
آری ، عمر صحابی بزرگی چون ابن مسعود را زندانی ساخت وبازخواست نمود بدان جهت که به نشر احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله میپرداخت و سخنانِ آن حضرت را زیاد بر زبان میآورد .
همین برخورد عمر بود که عثمان را جری ساخت موضع شدیدتری در برابر ابن مسعود بگیرد ؛ او را از نقل حدیث باز داشت و از قرائت مصحفش نهی کرد (در حالی که رسول خدا تأکید میکرد : به قرائتِ ابن اُمّ عبد - یعنی ابن مسعود - قرائت کنید) و ابن مسعود را چهل تازیانه زد(2)
و بعضی از دنده هایش را شکست و کار به جایی رسید که وی فوت کرد و غریبانه دفن شد .
برخورد خشنِ عُمَر در برابر صحابه ، بدان جهت بود که وی نگرشهای آنان را نسبت به فقه خود دریافت و دانست که آنان اجتهاداتِ برخلافِ سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله را برنمی تابند و اعتراضاتشان پیوسته ادامه مییابد .
با وجود این سخت گیری ، صحابه بر آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله دریافتند اصرار
داشتند حتّی بعضیشان بر آن شدند که فهم خلیفه را پیش مسلمانان بیازمایند تا اعلام دارند که اجتهادات عمر ، نادرست و به دور از سنّت است .
در این زمینه ، دو رویداد را میآوریم :
از حارث ، از عبدالله بن اَوس نقل شده که گفت :
نزد عمر رفتم ، پرسیدم : زنی خانۀ کعبه را طواف میکند سپس حیض میشود ، چه کند؟
عُمَر پاسخ داد : باید آخرین کار او ، طوافِ بیت باشد .
حارث میگوید : گفتم : رسول خدا صلی الله علیه و آله [بر خلاف سخن تو] چنین مرا فتوا داد .
عُمَر گفت : دستت بشکند! آنچه را از پیامبر پرسیدی از من سؤال میکنی تا مخالفتِ مرا دریابی !(1)
در الغدیر 6: 112، این حدیث، به نقل از سنن ابی داود آمده است و در آن هست که عمر گفت: «دو دستت بریده باد» یا «مادرت به عزایت بنشیند» چیزی را از من میپرسی...
از هِشام بن یحیی مخزومی نقل شده است که :
مردی از «ثقیف» پیش عمر آمد و دربارۀ زنی پرسید که خانۀ خدا را روز عید قربان زیارت کرده و حیض شده است ، آیا میتواند پیش از آنکه پاک شود ، به عرفات برود؟
عمر گفت : نه .
مرد ثقفی گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله در این مسئله فتوای دیگری داد!
عمر برخاست ، او را با تازیانه میزد و میگفت : چرا دربارۀ چیزی
1) مسند احمد 3: 416؛ سنن ابی داود 2: 208، حدیث 2004 (متن از این مأخذ است)؛ الآحاد والمثانی 3: 228، حدیث 1589؛ المعجم الکبیر 3: 262، حدیث 3353.
از من فتوا خواستی که رسول خدا در آن فتوا داد .(1)
مطلب شایان توجّه ، کاربُرد واژه «اِفتاء» در این عهد است و عُمَر دربارۀ پیامبر نیز این لفظ را به کار میبرد ، در حالی که میدانیم :
میان رسالت و فتوا فرق هست ؛ فتوا - خواه گزاره خبری باشد و خواه انشایی - در هر دو جنس خودش - نسخ میپذیرد ، امّا «رسالت» نسخ را برنمی تابد و خبرِ محض میباشد .(2)
گویا عمر قصد داشت اندیشۀ اجتهاد را - که در آن علاج هر چیزی را میدید - تا جایی که میتواند توسعه دهد ؛ زیرا مشروعیّتِ نظرِ او و ارتقای آن به مرتبۀ قولِ پیامبر صلی الله علیه و آله امکان نداشت مگر بعد از گذشتن از چند مرحله ، از جمله قائل شدن به اینکه پیامبر از مجتهدان بود یا بعضی از احکامش از روی رأی صادر شد .
با این سخن ، اقوال پیامبر صلی الله علیه و آله به مرتبۀ دیگر مجتهدان پایین میآمد و از نظر امکانِ قبول و رد ، هم طراز آنها میشد ، و این تعجّب برانگیزترین شگفتی هاست .
اگر در مخالفتهای صحابه با عمر در برنامهها و نظراتش نیک بیندیشیم ، درمییابیم که شک در سلامتِ فقه عمر ، نزد صحابه ، امری مطرح است .
مقصود از ارائۀ این نصوص ، مشروع بودن آزمایشِ مسلمان و دست اندازی وی نیست ؛ زیرا احادیث فراوانی بر مذمّت این کار دلالت دارد :
از امام علی علیه السلام نقل شده است که فرمود :
سَلْ تَفقُّهاً ولا تَسْأَل تعَنُّتاً! فإنّ الجاهلَ المتعلِّم شبیهٌ بالعالم ؛ وإنّ العالم المُتعسِّف ، شبیه بالجاهل المُتَعَنِّت ؛(3)
بپرس برای درک و فهم ، و نه برای آزارِ دیگران و نمایاندنِ اشتباه آنان ؛ چرا که نادانِ جویای علم ، چونان داناست و دانای خیرهسر ، شبیه نادانِ ستیزه جوست .
نیز این سخن که فرمود :
الناسُ مَنقُوصون مَدخولون إلاّ مَن عَصَمَ الله ؛ سائلهم مُتَعَنِّت ، ومُجیبُهم مُتکلِّف ؛(1)
مردم آکنده از نقص و عیب و روان پریشاند مگر آن را که خدا نگه دارد ؛ پرسندهشان مردم آزار است و پاسخ دهندهشان دانایی را به خود میبندد .
اما ما میخواهیم به حقایق دست یابیم .
صحابه با اینکه بر زشتی سؤال آزمایشی ، آگاه بودند ، در تعامل با عمر این رویکرد را در پیش گرفتند ؛ چراکه این کار ، روشی بود برای برون رفت از بحرانِ شدیدی که گرفتارش بودند ، و نیز بدان جهت که تکرار این موضع گیریها دیگران را روشن سازد به اینکه فقه عمر در موارد بسیاری با آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیده است مطابقت ندارد ؛ خواه خلیفه به نص دیگری که بر خلاف فتوای اوست آگاه باشد و خواه نداند که روایتی از پیامبر در آن زمینه هست .
صحابه میخواستند مسلمانان را آگاه سازند که عُمَر نقشی در تشریع اسلامی ندارد و نمیتواند از قرآن و سنّت ، احکام شرعی را استنباط کند و اهلیّت ندارد که رأی او هم طراز کتاب و سنّت باشد .
پیداست که دستاویزی صحابه به این ماجراها و تکرار پرسشهاشان ، آن قدرها هم به قصد شکستن شخصیت خلیفه نبود ، بلکه بیشتر در راستای دفاع از کیان قانون گذاری اسلامی بود و اینکه دیگران را از داخل کردن آرای شخصی در
1) نهج البلاغه 4: 80؛ حلیة الأولیاء 9: 290؛ بحار الأنوار 2: 65، حدیث 321.
شریعت بازدارند .
باری ، آشکارا میتوان دریافت که میان عمر و بسیاری از صحابه در احکام ، نقطه نظرات مخالف وجود داشت و این تخالف گاه در یک واقعه میان فتاوای عمر نمایان میشد و طبیعی بود که بعدها در احکام شرعی اثر گذارد .
از این روست که بسیاری از بزرگان - برای پرهیز از اختلاطِ احکام اجتهادیشان با احکام نبوی - به ضرورت جدایی و تمایز میان آنها مبادرت کردند تا مسلمانان هنگام عمل در تنگنا نیفتند ؛ زیرا خبری که از اجتهاد صادر میشود غیر آن چیزی است که صدورش وحیانی میباشد . احکام آنان اجتهاد نامیده شد - و سپس اَثَر نام گرفت - و احکام صادر از پیامبر به سنّت .
بعضی از صحابه تصریح دارند به اینکه آنچه را میگویند نظر خودشان است و نقلِ سنّتِ پیامبر صلی الله علیه و آله نیست .
دکتر مدکور مینویسد :
از نتایج طبیعی «اجتهاد به رأی» ، اختلاف نگرشها و تفاوت فتاوا و احکام است .(1)
و نیز مینگارد :
اجتهاد صحابه در مرز قیاس نایستاد ، بلکه همۀ وجوه رأی را در بر گرفت . تکیه گاه آنان در این راستا ، بدیهت و فطرت بود و آنچه را از روح تشریع لمس میکردند همراه با آگاهی کامل از اساس عقلی - که رأی بر آن استوار بود - و نقشی که عقل در اظهار احکام شرعی اَدا میکرد .(2)
بعضی از نویسندگان و پژوهشگران ، اختلاف نظر صحابه را - افزون بر آنچه گذشت - به تفاوت آنها در عقل و درک و روش ، توجیه کردهاند و نسبت به نقطه نظراتِ عُمَر (و انصار عمر که در عهد پیامبر از پیروانِ رأی بودند) و مطالباتِ وضعِ عمومی در دولت اسلامی ، خود را به فراموشی میزنند ؛ زیرا همه میدانند که اختلاف میان مسلمانان در حجیّتِ کتاب یا سنّت رخ نداد ، بلکه سخن بر سر چیزهایی است که به پیامبر منسوباند .
اینکه آیا به راستی آنها سنّت است تا پیروی آن واجب باشد یا نه؟
آیا آن سخنان برای تأیید فلان مذهب و فلان خلیفه است یا هیچ ارتباطی به آن ندارد ، بلکه بیانِ محض میباشد؟
به نظر میرسد که اختلاف نقلها از صحابه در احکام ، دارای مفهومِ دیگری (غیر آنچه گفتهاند که این اختلاف نتیجۀ طبیعی اجتهاد است) باشد ؛ زیرا این اختلاف به تفاوت نگرشها در آن زمان اشاره دارد و هر اختلافی را نمیتوان به اجتهاد و رأی توجیه کرد .
به عنوان مثال ، به «بسمله» مینگریم . هنگام مراجعه به کتابهای صحاح و سُنَن در مییابیم که از یک صحابی دربارۀ آن اَقوال مختلف نقل شده است .
گاه از اَنس روایت میکنند که وی «بسمله» را آشکار میگفت ؛ و گاه آوردهاند که وی گفت : بسمله را به جَهْر نگویید ؛ زیرا من پشت سر ابوبکر و عُمَر نماز گزاردم ، آن دو ، آن را آشکار نمیکردند ؛ و بار سوم حکم دیگری را میآورند که بر خلافِ دو حکم پیشین است و . . .
فخر رازی ، به آرای چهارگانهای که به اَنَس منسوب است اشاره میکند ، سپس مینویسد :
این روایاتِ سه گانه ، قول حنفیّه را تقویت میکند و سه روایتِ دیگر ، با قولِ ایشان متناقض است :
اول : اینکه ذکر کردیم که اَنس روایت میکند چون معاویه «بِسْمِ اللهِ
الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ »را در نماز ترک کرد ، مهاجران و انصار این کارش را برنتافتند .
ما روشن ساختیم که این کار ، دلالت میکند که جهر به بسمله چونان اَمر متواتری میانِ مهاجران و انصار بود .
دوم : ابو قَلابه از انس روایت کرده است که رسول خدا و ابوبکر و عمر «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ »را آشکار میگفتند .
سوم : از اَنس دربارۀ جهر به «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ »و اِخفاتِ آن سؤال شد ، گفت : این مسئله را نمیدانم .
پس ثابت شد که روایات انس در این مسئله ، آکنده از آشفتگی و اضطراب است و متعارض باقی میماند . از این رو ، باید به دیگر ادله رجوع کرد .
و نیز در آن تهمتِ دیگری است و آن اینکه :
علی علیه السلام در جهر به تسمیه میکوشید ، لیکن وقتی حکومت به بنی اُمَیّه رسید - برای پاکسازی نشانههای علی - در منع از جهر کوشیدند .
شاید اَنس از ایشان ترسید! به همین سبب ، اَقوالش در بسمله مضطرب است .
و ما در هر چه شک کنیم ، در این شک نداریم که به هنگام تعارض میان قول اَنس و ابن مُغَفَّل و بین قول علی بن ابی طالب - که در طول عمرش بر جهر پایدار ماند - پذیرش قول علی ، اَوْلی است .
این ، جوابِ قاطعی است در مسئله .(1)
این ، کلامِ فخر رازی است که نقش حکومت را در اختلاف اَحکام شرعی
1) تفسیر فخر رازی 1: 206.
روشن میسازد .
از ابن عبّاس نقل شده است که گفت :
مردم از کتاب خدای متعال آیهای را غافل شدند که بر اَحدی جز پیامبر (و سلیمان بن داود) فرود نیامد و آن «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ» است .(1)
محمّد بن منصور میگوید : شنیدم جعفر میگفت :
مردم از اسمِ بزرگی غفلت کردند «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ».(2)
از قاسم بن محمّد رسیده است که دربارۀ قرائت «بسمله» گفت :
اگر آن را ترک کنم ، مردمانی آن را واگذاشتهاند که مقتدایند ؛ و اگر بخوانم ، کسانی آن را قرائت کردهاند که به ایشان اقتدا میشود .(3)
این سخن ، امتدادِ هر دو روش و وجود هر دو خطّ مشی را میان صحابه و تابعان ، مینمایاند ؛ همهشان از مُقتدایان بودند!
بنابراین ، روشن شد که اختلاف نقلهای صحابه ، با این وسعت (به ویژه در مسائلی که با اهل بیت مخالفت شده است) الهام بخش وجود دو گرایش در شریعت است :
1 . اهل بیت و دستهای از صحابه که بر جزوِ سوره بودن «بسمله» تأکید دارند و به لزوم جهر آن قائلاند .
2 . دیگران که چنین عقیدهای ندارند ؛ چونان معاویه که به کلّی آن را از قرائت انداخت .
و چنین است نسبت به «دست بسته» و «دست باز» نماز خواندن ، که روایاتی
در هر کدام از آنها هست .(1)
سائر احکام شرعی نیز همین گونه است .
پس اختلاف نظر میان صحابه به ریشههای عمیق و اصول پذیرفته شده نزد بعضی از آنها برمی گردد ؛ یکی استناد به حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله میکند که به نظرش صحیح است ، و دیگری به فتوای بزرگان قوم و اجتهادش در قول و فعل رسول خدا صلی الله علیه و آله و شناختی که وی از ملاکات احکام دارد ، استناد میکند .
این سخن ، دربارۀ «آمین» گفتن - بعد از حمد - و اینکه آیا این کار سنّت است یا بدعت ، نیز جاری است . هرکه آن را جایز نمیداند ، از روی اجتهاد این مسئله را نمیگوید ، بلکه اصل و روایتی دارد و در نفی «آمین» به آن تمسک میکند .
و چنین است سخن کسانی که به جزئیّت «حَیَّ عَلَی خَیْرِ العَمَل» در اذان ، قائلاند ، آنان از مدرکی برخوردارند .
و همچنین دیگر احکام شرعی که در آنها با اهل بیت مخالفت شده است .
بر این اساس ، بازگشتِ بعضی از اختلافاتِ صحابه در احکام ، به گرایشها و خط و مشیهاست و به آنچه آن را اَصل دانستند و دلیل قرار دادند . همۀ آنها اجتهادات محض نمیباشد ؛ به ویژه در مسائلی که با مکتب اهل بیت هماهنگاند .
این مطلب ، وجودِ صحابهای را اثبات میکند که اصول و ادلهای داشتند که - علی رغم همۀ شرایط نامناسب - به آنها ملتزم بودند .
با وجود این حقایق ، چگونه ممکن است کسی ادعا کند که این روایات ، ضعیفاند و از سوی بی دینان در فقه داخل شده اند! و دیگر اَقوالی که حجّتی آن را تقویت نمیکند و بر دلیلی استوار نمیباشد .
1) از نظر مالک (پیشوای مذهب مالکی و یکی از امامان چهارگانه اهل سنّت) قطعی است که سنّت، رها کردن دست هاست؛ بنگرید به، بدائع الصنائع 1: 201.
بزرگانِ صحابه ، ضمن استدلالشان به قرآن و سنّت پیامبر (نه چیز دیگر) میخواستند دیگران را روشن سازند که در اینجا خط مشیی هست که هنگام نبودِ نص و عدم دسترسی به آن و حتّی با وجود نص ، به رأی دست میآویزد!
اینک ، هرکه میخواهد به قرآن و حدیث تعبُّد ورزد ، و هرکه میخواهد به رأی بچسبد و نص را قربانی کند!
برای تطبیق ، حکمِ زنی را وارسی میکنیم که بعد از طواف کعبه حیض شده است ؛ آیا پیش از آنکه پاک شود میتواند کوچ کند (و از منی به مدینه رود) یا نه باید منتظر بماند؟
عُمَر دستور داد زنی که حیض شد باید منتظر بماند تا پاک شود ، آن گاه طواف وداع کند ؛ و پیش از پاکی ، اجازۀ رفتن را به او نداد .(1)
از زید بن ثابت و ابن عُمَر معروف است که این دو نفر از رأی عمر متأثر شدند و به آنچه وی در این مسئله گفت ، فتوا دادند .
لیکن زید(2)
و ابن عمر ،(3)از رأیشان برگشتند .
گفتهاند : عمر ، فتوای نخستِ خویش را واگذارد . شاید سببِ آن حدیثی بود که از عایشه به وی رسید .
«بخاری و مسلم و دیگران از عایشه روایت کردهاند که گفت :
صفیّه پس از آنکه طوافِ اِفاضه را انجام داد ، حیض شد . این ماجرا را به پیامبر گفتم ، فرمود : آیا او ما را از توجّه به کعبه [طواف وداع] باز داشت؟
گفتم : ای رسول خدا ، صفیّه بعد از طوافِ زیارت حیض شد!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : پس باید (با شما) کوچ کند» .
یا سببِ ترک عمر ، حدیث دیگری باشد .(1)
امّا در نامۀ زید به ابن عبّاس ، آمده است :
آنچه را گفتی ، همان گونه یافتم .
ابن عبّاس گفت : من سخن رسول خدا را دربارۀ زنان میدانم ، لیکن دوست دارم آنچه را در کتاب خدا هست بگویم ، سپس این آیه را خواند :«ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ» ؛(2)آنگاه باید آلودگی را برطرف سازند و نذرشان را برآورند و خانۀ کعبه را طواف کنند .
از حیض پاک شد ، به نذر وفا کرد و خانۀ کعبه را طواف نمود ، چه باقی ماند؟(3)
در سخن ابن عبّاس معنایی نهفته است که تأکید میکند منقول از پیامبر ، در کتاب خدا اصل (و ریشه) دارد ، همان کتابی که عُمَر مردم را به بسنده کردن بر آن فرا میخواند و میگفت : «حَسْبُنا کِتاب الله» (کتاب خدا ما را بس است) .
موضع ابن عبّاس در این قضیّه ، الزام عُمَر به سخن خودش میباشد و زید بن ثابت خبر میدهد که قولِ عمر بر خلاف قرآن است .
بیگمان ، استدلال امام علی علیه السلام و ابن عبّاس (در بسیاری از احکام اختلافی) به منطوق یا مفهوم یا کنهِ قرآن - یا به یکی از انواع دلالتها - بر اموری دلالت میکند :
الف) ارشاد عملی مسلمانان به امکان استنباط احکام شرعی (یا بسیاری از
آنها) از کتاب خدا با تأمّل و تفکّر و نتیجه گیری و عقلانیّتِ فقهی سالم .
و این خود برهانی است بر اینکه نیازی به اختراع مقیاسهای جدید و ایجاد قواعد بیبنیاد و اطلاقِ عنانِ «اجتهاد و رأی» نمیباشد ؛ زیرا میتوان از لابلای آیات ، احکام را دریافت .
ب) وقوع اختلافِ فاحش میان روایات صحابه (بلکه میان مرویّات یک صحابه در یک ماجرا) افزون بر شنیدههای ناقصی که با یک واسطه یا بیشتر دریافت شده است - نه بیواسطه - همراه با ملاحظۀ ناآگاهی راویان بر وجه حکم مروی یا مسموع در کنار منعِ نقل و تدوین حدیث از سوی حُکّام و ترسِ صحابه . . .
همۀ اینها ، احتجاج به سنّت را امری دشوار ، کم فایده و ناتوان در اقناع میساخت (مگر در موارد اندکی که نقلها با هم تطابق داشت) و خردمند را وامی داشت که به قرآن احتجاج ورزد تا اَحَدی نتواند استدلالش را رد کند .
ج) الزام پیروانِ مکتب اجتهاد به باورهای خودشان (که میگفتند : کتابِ خدا ما را بس است) در حلّ معضلات ، تناقض گویی آشکاری را میانِ این سخنِ کلّی و بین ناکامیشان در بستر علمی و عملی تطبیقِ این کلیّت و استنتاج بعضی از مفردات آن ، مینمایاند .
به عکسِ ملتزمان به مکتب تعبّد که برای بیان احکام ، سنّت را در کنار قرآن ضروری میدیدند ؛ افزون بر این ، توانایی ویژهای در استخراج احکام و استنباط آنها از آیات داشتند .
در هر حال ، بی گمان فقه اسلامی از اجتهادات عُمَر اثر پذیرفت و نگرشهای اختلافی او بر احکام بازتاب داشت ؛ زیرا میکوشید فتواهایش را به منزلۀ سنّتی جلوه دهد که پیامبر بر آن تأکید کرد و بر لزوم تطبیق آنها اِصرار میورزید .
بعضی از صحابه تحت تأثیر این نگرش قرار گرفتند و خود را ملزم به پیروی سنّتِ ابوبکر و عُمَر میدانستند .
و چنین شد که اختلاف در قلمرو قانون گذاری اسلامی راه یافت و در احکام
شرعی متداول میانِ مذاهب اسلامی ، اثر نهاد .
به عنوان مثال : ابو حنیفه و دو همراهش [ابو یوسف و محمّد] و ابن حنبل و زُفَر و ابن ابی لیلا ، به حرمان برادران تنی از ارث قائلاند ؛ بدان جهت که عمر در واقعۀ نخست ، به آن حکم کرد .
امّا مالک و شافعی ، برادران تنی را با برادران مادری در ثلثِ مال ، شریک میدانند ؛ زیرا عمر در واقعۀ دوم ، این گونه حکم داد .
عجیب است که اهل سنّت هر دو فتوا را صحیح میدانند بدان جهت که از عمر صادر شده است ، در حالی که همه اتفاق دارند که وی معصوم نمیباشد .
آری ، اینان در استدلالهاشان به رأی عمر - به تنهایی - بسنده نمیکنند و قصد دارند آن را به قرائنِ دیگری تقویت کنند که یکی از دو قول را ترجیح دهد!
در چنین حالتی انسان حق دارد بپرسد که در کدام یک از این دو نظر ، میتواند حکم خدا را بیابد؟
آیا حکمِ خدا با رأی اول عُمَر مطابق است یا با رأی دوم او ؟ اگر مطابق رأی اول باشد و حکمِ حق ، حرمان دو برابر تنی از ارث باشد ، چرا در واقعۀ دوم به آنها ارث میدهد ؟ با علم به اینکه ارث ، حق مالی است و عمر به مقدار مالی که میگیرد و به آنان میدهد ، ذمّهاش مشغول خواهد بود !
و اگر گفته شود که اعطای مال به هر دو ، حق است ، چرا در واقعۀ نخست آن دو را محروم ساخت؟
با رویکرد شدید بر پیروی سیرۀ شیخین ، سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله در مانند این قضایا ، به فراموشی سپرده شد و جز اهلش به سراغ آن نرفت .
این رنگ از اجتهادِ جدا شده از نص ، به حیاتِ مسلمانان راه یافت و فقه شیخین در این دوره - از تاریخ اسلام - حاکم گردید و روایات منع از کتابتِ حدیث ، پیشتازِ میدان شد .
آری ، سیرۀ ابوبکر و عُمَر در شریعت اجرا شد و بازپرسی خلفا پدیدهای
گشت که صحابه در تعامل با آنان در پیش گرفتند . خلفا این ترفند را حس کردند و به تهدید این گونه کسان پرداختند .
در تاریخ دمشق و حیاة الصحابة آمده است :
سعید بن سفیان مسئلهای را از عثمان پرسید ، عثمان گفت : آیا از کس دیگر - پیش از من - آن را پرسیده ای؟
گفت : نه .
عثمان گفت : اگر از اَحَدی پیش از من آن را استفتا کرده باشی و فتوای او بر خلاف فتوای من باشد ، گردنت را میزنم .(1)
خواننده را با این سخن - بی آنکه تعلیقی بر آن بزنیم - وامیگذاریم .
دوستداران خلیفه - به طور گسترده - به نقل تعلیلهای عمر در منع از تدوین ، پرداختند . تعلیلهای دیگران (صحابیانی که از تدوین نهی میکردند) با تعلیلهای عُمَر هماهنگ گشت . این امر ، نمایانگر آن است که خلیفه و یارانِ وی ، پشت پردۀ این حقیقتِ سیاسی قرار داشتند .
عمر - از بیم اختلاط سنّت با قرآن - به ترک تدوین فراخواند یا این توجیه را مطرح ساخت که مردم به حدیث گرایش مییابند و قرآن را وامی گذارند! عین همین تعلیل را در حدیث ابو هُرَیره مییابیم و در آنچه از ابن مسعود و ابو سعید و ابو موسی اشعری ، حکایت شده است .
عبدالرَّحمان بن زید بن اَسلم ، از پدرش ، از عطاء بن یَسار ، از ابو هُرَیْرَه روایت میکند که گفت :
1) تاریخ دمشق 1: 248؛ تهذیب تاریخ دمشق 1: 54 (متن از این مأخذ است)؛ حیاة الصحابه 2: 390 - 391.
رسول خدا بر ما درآمد در حالی که احادیث را مینوشتیم ، فرمود : چه مینویسید؟
گفتیم : احادیثی را که از تو شنیده ایم!
فرمود : آیا کتابی جز کتاب خدا را میخواهید؟ امّتهای پیش از شما گمراه نشدند مگر اینکه با و جود کتاب خدا ، کتابهایی را نوشتند!
ابو هُرَیره گفت : ای رسول خدا ، آیا از شما حدیث نقل کنیم؟
پیامبر فرمود : آری ، از من حدیث کنید ، باکی نیست ؛ هرکه به عمد بر من دروغ ببندد ، باید نشیمن گاهش را برای آتش (دوزخ) آماده سازد .(1)
از ابراهیم تَیْمی نقل شده است که گفت :
به ابن مسعود خبر رسید که نزد مردمی کتابی هست که برایشان شگفت آور است . وی پیوسته با آنان در ارتباط بود تا اینکه کتاب را برایش آوردند .
ابن مسعود آن کتاب را از بین برد و گفت : اهل کتاب پیش از شما بدان جهت هلاک شدند که به کتابهای علمایشان روی آوردند و کتاب خدا را واگذاشتند .(2)
در نقل دیگر از وی ، آمده است :
به کتابهای علما و اُسقفهایشان روی آوردند و تورات و انجیل
را رهاکردند تا اینکه کهنه شد و فرائض و احکام آنها از بین رفت .(1)
از ابی نَضْرَه روایت شده است که گفت :
به ابو سعید خُدری گفتم : آیا برایمان حدیث مینویسی؟!
گفت : هرگز نخواهم نوشت ، لیکن از ما حدیث فرا گیرید چنان که ما از پیامبر صلی الله علیه و آله فرا گرفتیم .(2)
و نیز از وی روایت شده که گفت :
به ابو سعید خُدری گفتم : آیا آنچه از تو میشنویم ننویسیم؟
گفت : آیا میخواهید مُصْحَفهایی بسازید؟! پیامبرتان برایمان حدیث میکرد و ما به خاطر میسپردیم .(3)
و همچنین میگوید :
به ابو سعید خُدری گفتم : تو حدیث شگفتی را از رسول خدا برایمان باز گفتی! میترسیم که در آن زیاد و کم کنیم! [اجازه ده آن را بنگاریم] .
گفت : میخواهید آن را قرآنی [برای خود] قرار دهید؟! نه [اجازه نمیدهم] از ما حدیث بگیرید آن گونه که ما از رسول خدا گرفتیم .(4)
از ابو موسی اشعری نقل شده که گفت :
بنی اسرائیل کتابی را نوشتند و از آن پیروی کردند و تورات را واگذاشتند .(1)
ملاحظه میشود که تعلیل در همۀ این نصوص مشترک (و یک چیز) میباشد و نهی منحصر است در همانندی با بنی اسرائیل که کتابهای علماشان را پیروی کردند و تورات را واگذاشتند .
عین همین سخن را عُمَر بر زبان میآورد!
و همین تعلیل را ، به امام علی علیه السلام و ابن عبّاس نسبت دادهاند .
اینها تأکیدی است بر اینکه : در آن دوران ، گرایشی وجود داشت که رأی عمر را میگرفت و استوار میساخت .
ما در بحثهای پیشین ، تعلیل عمر را آوردیم و نارسایی و ضعف آن را اثبات کردیم .
بنابراین ، میان احادیث اِذن بر تدوین و نهی از آن ، تعارضی وجود ندارد تا به موازنه میان آنها بپردازیم ،(2)هرچند در سخن آنان [قرائن و شواهدی بر] اثبات نگرش ماست ؛ زیرا قول آنها - به فرض صحیح باشد - این است که : تدوین برای صحابیان بزرگ و تیزهوش تشریع شد و منع از تدوین برای عموم آنان .
فعل عمر و تعامل وی با بزرگان صحابه - در قضیۀ تدوین و غیر آن - بر خلافِ این سخن است ؛ چراکه عمر دستور داد که همۀ صحابه ، نوشتههایشان را بیاورند و هیچ کس را استثنا نکرد ، و نشنیده و نخواندهایم که وی نوشتۀ یکی از بزرگانِ
صحابه را پذیرفته باشد!
و همچنین این سخنشان که : منع از تدوین در عصر اول - هنگام نزول قرآن - رخ داد . پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را از نوشتنِ حدیث باز داشت تا قرآن با سنّت نیامیزد ، لیکن هنگامی که همۀ قرآن نازل شد و صحابه آن را دانستند و شناختند ، پیامبر به کتابتِ حدیثش اجازه داد .
این مُدّعا روشن میسازد که منع از تدوین در اَواخر عهد پیامبر صلی الله علیه و آله برداشته شد ، و در دوران آن حضرت ، تدوین حدیث مشروعیّت یافت ، و اثبات میکند که منع عمر از تدوین شرعی نبود ، بلکه یک تصمیم شخصی از سوی خلیفه به شمار میرفت .
زیرا اگر این حدیث صحیح باشد که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : «لا تکتبوا عنّی» (سخنانِ مرا ننویسید) یا «وَمَن کَتَبَ عنّی غیر القرآن فَلْیَمْحُه»(1)(هرکه از من جز قرآن چیزی را نوشته ، محو کند) و این سخنان در عهد پیامبر صدور یافته بود ، اصحاب آن را میدانستند و لازم بود که اوّلْ دلیلِ ابوبکر و عمر - در منع از تدوین حدیث - سخن پیامبر باشد!
در حالی که شیخین به منعِ پیامبر صلی الله علیه و آله از تدوین احتجاج نکردند ، و همین ، برای بطلان ادعای نهی پیامبر از تدوین ، کفایت میکند .
اگر حدیث سابق صحیح باشد ، چرا ابوبکر - بر خلافِ امر پیامبر صلی الله علیه و آله - پانصد حدیث نوشت؟
چگونه عمر در امر تدوین حدیث با صحابه مشورت کرد؟
چرا عُمَر از رأی صحابه روی برتافت در حالی که آنان به تدوین نظر دادند؟
چگونه صحابه به تدوین نظر دادند با اینکه منع از تدوین را از
1) صحیح مسلم 4: 2298، حدیث 3004؛ مسند احمد 3: 12، حدیث 11100؛ سنن دارمی 1: 130، حدیث 450.
پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده بودند؟!
آیا این سخن عمر که میگوید : «هرکس نوشتهای نزدش هست آن را محو کند» یا «هرکس نزدش کتابی هست آن را بیاورد و پیش خود چیزی نگذارد» بر وجود مصحفهایی دلالت ندارد که پیش از وی تدوین یافته بود؟!
افزون بر این ، تعلیل ایشان ، دلیلی بر مدّعاشان نمیباشد ؛ زیرا عاملِ گمراهی امّتهای پیشین ، روی آوری به کتابهای دانشمندان و راهبانشان و ترک تورات و انجیل بود ، نه تکیه بر سخنان و نوشتههای انبیای آنها!
میان کتابهای دانشمندان یهود و رهبانان و اُسقفهای مسیحی و سخنان و سنّتهایی که از پیامبر اسلام نوشته میشد ، تفاوتِ بسیاری وجود دارد ؛ زیرا آنچه تدوین یافت یا تدوین آن خواسته شد ، احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سنّتِ آن حضرت بود در حالی که علمای امّتهای پیشین انحراف یافتند و متون و مفاهیم کتابهایشان را تغییر دادند ، به عکس علمای امّت محمّد صلی الله علیه و آله که محافظِ دین و مُفسِّر قرآن بودند و تدوینگر آثار و احکام آن حضرت .
آری ، این تعلیل برای منع از تدوین نظرات خاص و فتواهای شخصی اصحاب و اجتهاداتِ مختلفِ آنها ، درست است ؛ زیرا منع از تألیف کتابهایی که محتوایشان تنها سنّتِ پیامبر نبود (بلکه آرای شخصی را نیز در بر داشت) گاه توجیه معقول دارد به این اعتبار که در مانند این کتابها درست و نادرست و سخن معتبر و گزاف ، در کنار هماند و بسا از شخصِ منحرفی مطالبی آمده است که با تدوین آنها ، احکام بر نسلهای آینده ، آشفته و نامشخص میشود .
امّا منع عمر از تدوین مسموعاتِ پیامبر و آثار مبارک آن حضرت ، با تعلیل مذکور ، سازگاری ندارد .
شاید این نکته را بعضی درنیافتهاند که منع از تدوینِ کتابهای علما را ، به منع از کتابتِ سنّت ، تفسیر کردهاند غافل از اینکه این دلیل ، وافی نیست و مُدّعا را
اثبات نمیکند .
به جای این نهی ، منع عمر به ذهنشان آمد ودر جانهایشان نشست وبه نسلهای بعد سرایت یافت تا اینکه در زمان عمر بن عبدالعزیز ، منع از تدوین حدیث برداشته شد .
در هر حال ، ادله ، از مشروعیتِ تدوینِ حدیث در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله خبر میدهد و میآگاهاند که منع از تدوین پس از آن حضرت و تحتِ شرایط خاصی پدید آمد .
همچنین ادله ، اثبات میکند که بعضی از صحابه و تابعان (و کسان بعد از آنها) میخواستند نهی عمر را در قلبها نهادینه سازند تا آنجا که تدوین نزد آنان (بدان جهت که عمر آن را نپسندید) مکروه دانسته شد ، سپس این کراهت - بدان جهت که عمر بن عبدالعزیز تدوین را بایسته دانست - حَسَن (کاری نیک و پسندیده) گشت!
زُهْری میگوید :
ما کتابت علم را مکروه میدانستیم تا اینکه این اُمرا ما را به آن واداشتند ، پس نظرمان این شد که اَحَدی از مسلمانان را منع نکنیم .(1)
در سننِ دارِمی آمده است :
تا اینکه سلطان ما را بر تدوین مجبور ساخت .(2)
در جای دیگر آمده است :
پادشاهان از من خواستند که برایشان حدیث بنویسم ، این کار را
کردم ؛ از خدا شرمم آمد که برای فرمان روایان حدیث بنویسم و از دیگران دریغ دارم .(1)
ابو ملیح میگوید :
ما به نگارش امید نداشتیم تا اینکه هِشام ، زُهری را ملزم ساخت برای فرزندانش حدیث بنویسد ؛ در پی آن ، مردم به نوشتن حدیث پرداختند .(2)
ما در کتاب «وضوء النبی ، المدخل» این مسئله را شرح داده ایم و نقش حاکمان را در تدوین سنّت روشن ساخته ایم و راز توجّه و عنایتِ آنها را به این رویکرد ، بیان کرده ایم با تأکید بر اینکه فقر علمیای که از آن رنج میبردند ، آنان را به منع تدوینِ حدیث و سپس به تدوینِ آن واداشت ؛ زیرا صحابه به وسیلۀ احادیث ، به معارضه با آنها میپرداختند! برای پر کردن این خلأ ، چارهای جز منع نقل حدیث و تدوین آن نیافتند تا اینکه ضعف علمیشان در برابر این جریان فکری قوی (که به وسیلۀ روایاتِ پیامبر با آرای حکومتی میستیزیدند) بر مَلا نشود .(3)
این امر توسعه و تکامل یافت تا اینکه مکتب اجتهاد ، حجیّتِ اجماع را بنیان نهاد تا مردم را به آنچه امّت (به امر خلیفه) بر آن اجماع کردهاند ، ملزم سازند ؛ و مُقرّر داشتند که فتوای گروه خاصّی - که خلفا آنان را منصوب میسازد - قائم مقامِ همۀ صحابه است ، و این کار را اجماعی دانستند که تخطّی و نقض آن جایز نمیباشد .
دکتر وافی مهدی ، دربارۀ عصر صحابه ، چنین مینگارد :
در این دوره ، مصدر جدیدی از مصادرِ تشریع اسلامی ظهور یافت که در عهد تأسیس وجود نداشت ، و آن «اجماع» بود .
ابوبکر - دربارۀ آنچه از کتاب و سنّت نصّی نمییافت - از طریقِ هیئت قانون گذاران ، به قانون گذاری پرداخت ؛ و در آغازِ خلافتِ عمر نیز امر چنین بود .
احکامی که از سوی این گروه قانون گذار صادر میشد ، صادر از همۀ امّت به شمار میآمد .(1)
عُمَر یک هیئت علمی را - برای اداره شئون مسلمانان و رفع نیازها و خواستههای شرعیشان - تشکیل داد ، و منصبِ افتا را به کسانِ مورد اعتماد خود سپرد تا خود برای امور دیگر فراغ یابد .
علی بن رِباح لَخْمی از پدرش نقل میکند که گفت :
عُمَر برای مردم خطبه خواند و گفت : هرکه دربارۀ قرآن سؤال دارد ، نزد اُبَی بن کعب برود ؛ هرکه جویای حلال و حرام است از مُعاذ بن جبل بپرسد ؛ هرکه از فرائض میخواهد سؤال کند پیش زید بن ثابت برود ، و هرکه دربارۀ مال پرسش دارد نزدِ من بیاید ، که خزینه دارم .(2)
این نقل ، اثبات میکند که عمر به تأسیس مرکزی نیازمند شد که خطر را از جان خود دور سازد ، و رأی و استحسان را (که گرایش ذهنیاش بود) پایه گذاری کند .
شایان ذکر است که بنیان گذارِ نخستِ «رأی گرایی» - به عنوان روشی در استنباط احکام - عمر نبود ، بلکه ابوبکر (پیش از عمر) به آن دست یازید ؛ از کشتن مردی عابد نما - بدان جهت که او را خاشع دید - روی برتافت ، و در آغاز حکومت خویش ، اصل «رأی و اجتهاد» را اعلان کرد و گفت :
بر شما والی شدم و بهتر از شما نیستم ؛ اگر به راه راست بودم کمکم کنید ، و اگر کج رفتم راستم کنید .(1)
و نیز ابوبکر دربارۀ خالد گفت :
خالد تأویل کرد و خطا نمود .(2)
و همچنین پوزش خالد از ابوبکر که گفت :
ای خلیفۀ رسول خدا ، تأویل کردم ؛ هم به صواب رفتم و هم به اشتباه افتادم .(3)
این نصوص - از سوی دیگر - اثبات میکند که اصطلاح «رأی و تأویل» میانِ اقوالِ صحابه و افعال آنان راه یافت . از این رو ، امام علی علیه السلام در دوران خلافتش به معالجه و بستن این شکاف - که در فقه و تاریخ و دین اسلام گشوده شد - پرداخت و سبب آن را تبیین کرد و مردم را دسته بندی نمود که در ]بیانِ[ احکام مختلفاند و بر بطلان روش و دعاوی عنان گسیخته شان ، برهان آورد .
اکنون بعضی از سخنانِ آن حضرت را در مذمّتِ رأی میآوریم تا مسئله ، وضوح بیشتری یابد .
امام علی علیه السلام در نکوهش اختلاف علما در فتوا ، میفرماید :
تَرِدُ علی أَحَدِهم القضیّةُ فی حُکم مِنَ الأحکام فَیَحْکُمُ فیها برَأْیه ، ثُمَّ ترِدُ تلک القَضیَّةُ بعینها عَلَی غیره فَیَحْکُم فیها بِخِلافه ، ثُمَّ یَجْتَمِعُ القُضاةُ بذلک عندَ الإمام الذی اسْتَقْضاهُم فَیُصَوِّب آراءَهم جمیعاً ، وإلهُهُم واحدٌ ، ونبیُّهم واحدٌ ، وکتابهم واحدٌ .
أَفَأَمَرَهُم اللهُ تعالی بالاختلاف فأطاعوه؟ أَم نَهاهم عنه فَعَصَوْهُ؟ أَم أَنْزَلَ اللهُ دِیناً ناقصاً فَاسْتَعان بهم عَلَی إتمامه؟ أم کانوا شرکاء له فَلَهُم أن یقولوا وعلیه أن یَرْضی؟ أَم أَنْزَلَ اللهُ سبحانه دیناً تامّاً فَقَصَّرَ الرَّسولُ صلی الله علیه و آله عن تَبْلیغه وَأدائه؟
والله سبحانه یقول :«ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ . . . » (1)وقال : «تبیاناً لکُلِّ شیء»(2)وَذَکَر أن الکتابَ یُصدِّقُ بعضُهُ بَعضاً وأنّه لا اختلاف فیه فقال سبحانه : «وَلَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» .(3)
وإنّ القرآنَ ظاهره أَنیقٌ وباطنهُ عمیقٌ ، لا تَفْنی عجائبُه
ولا تَنْقَضی غرائبُه ، ولا تُکْشَفُ الظُّلماتُ إلاّ به ؛
دعوایی نسبت به حکمی از احکام نزدِ یکی از آنان بَرند ، او رأی خود را دربارۀ آن میگوید ؛ همان دعوا را بر دیگری عرضه میکنند او به خلاف اوّلی حکم میدهد . سپس همۀ قاضیان نزد امامی که آنان را منصب قضاوت داده میروند ، او رأی همه را صواب میشمارد!
در حالی که خدای آنان یکی است ، پیامبرشان یکی است ، و کتابشان یکی است - این اختلاف برای چیست - آیا خدا گفته است به خلاف یکدیگر روند و آنان فرمان خدا بردهاند؟
یا آنان را از اختلاف پرهیز داده ولی آنان نافرمانی کردهاند؟
یا آنکه خدای سبحان دین ناقصی فرستاد ، و در تکمیل آن از ایشان یاری خواسته؟
یا آنان شریکان اویند که حق دارند هر چه میخواهند بگویند ، و خدا باید رضایت دهد؟
یا دینی که خدا فرستاده کامل بوده و پیامبر صلی الله علیه و آله در رساندن آن کوتاهی نموده؟
در حالی که خدای سبحان گوید : «فرو نگذاشتیم در کتاب چیزی را» و گوید : «در آن بیان هر چیزی است» .
و یادآور شده است که بعض قرآن گواه بعض دیگر است ، و اختلافی در آن نیست ؛ و فرمود : «اگر از سوی خدای یکتا نیامده بود ، در آن اختلاف فراوان مییافتند» .
ظاهر قرآن زیباست ، وباطن آن ژرف وناپیداست . عجایب آن سپری نگردد ، اسرار نهفته آن به پایان نرسد ؛ و تاریکیها جز بدان زدوده نشود .(1)
در ترجمه از ترجمۀ استاد سید جعفر شهیدی استفاده شده است، با اندکی تغییر (م).
و در وصف کسانی که داوری میانِ مردم را عهدهدار میشوند و اهلِ آن نیستند ، میفرماید :
1) نهج البلاغه (شهیدی)، خطبه 18؛ شرح نهج البلاغه 1: 288.
ورَجُلٌ قَمَشَ جهلاً ، مُوضِعٌ فی جُهّال الأُمّة ، عاد فی أَغباشِ الفتنة ، عَم بما فی عَقْدِ الهُدْنَة .
قد سَمّاه أَشْباه النّاس عالماً ولَیْسَ به ، بَکَّرَ فَاسْتَکْثَرَ مِن جَمْعِ ما قَلَّ منهُ خیرٌ ممّا کَثُر .
حَتّی إذا ارْتَوَی مِن آجِن ، وَاکْتَنَزَ مِن غیر طائل ، جَلَسَ بَین النّاس قاضیاً ، ضامِناً لتَخْلیص ما الْتَبَسَ عَلی غیره ، فَإن نَزَلَتْ به إحْدَی المُبْهَماتِ هَیَّأَ لها حَشْواً رَثّاً مِن رَأْیه ، ثُمَّ قَطَعَ به .
فهو من لَبْسِ الشُّبُهاتِ فی مثل نَسْجِ العنکبوت ، لا یَدْری أَصابَ أَم أَخْطَأَ ، فَإن أَصابَ خافَ أن یکونَ قد أَخْطَأَ ، وإن أَخْطَأَ رَجا أن یکون قد أَصابَ ، جاهلٌ خَبّاطٌ جَهَالات ، عاش رَکَّابُ عَشَوات لم یَعَضَّ علی العِلْمِ بضرْس قاطع .
یُذْرِی الرِّوایاتِ إذْراءَ الریحِ الهَشیمَ ، لا مَلِئٌ والله بِإِصدارِ ما وَرَدَ علیه ، ولا هو أهْلٌ لِما فُوِّضَ إلیه .
لا یَحْسَبُ العلمَ فی شیء ممّا أَنْکَرَه ولا یَرَی أَنَّ مِن وراء ما بَلَغَ مذهباً لغیره ، وإن أَظْلَمَ أمرٌ اکْتَتَمَ به لِما یَعْلَمُ مِن جَهْلِ نَفْسِه ، تَصْرُخُ مِن جَوْر قضائه الدِّماءُ ، وَتَعجُّ منهُ المواریثُ .
إلی الله أشکو مِن مَعْشَر یَعِیشُون جُهّالاً ویَمُوتونَ ضُلاّلاً ؛
و مردی که پشتوارهای از نادانی فراهم ساخته ، و در میان مردم نادان ، جایگاهی پیدا کرده است ، شتابان در تاریکی فتنه فرو رفته ، و در بستن پیمانِ سازش - میان مردمان - فاقد بینش است .
آدم نمایان او را دانا نامیدهاند و او نه چنان است ، چیزی را بسیار فراهم آورده که اندکش بهتر از بسیار آن است .
تا آن گاه که از آبِ گندیده سیراب شود ، و دانش بیهوده اندوزد ، پس میان مردم به داوری نشیند و خود را عهده دار گشودن مشکل دیگری بیند ، و اگر کار سربستهای نزد او ببرند تُرَّهاتی چند از رأی خود آماده گرداند ، سپس همان را باور میکند .
کارها بر او مشتبه گردیده ، عنکبوتی را ماند که در بافتههای تار خود خزیده ، نداند که بر خطاست یا به
حقیقت رسیده ، اگر به صواب رفته باشد ، ترسد که راه خطا پیموده ، و اگر به خطا رفته ، امید دارد آنچه گفته صواب بوده ، نادانی است که راه جهالت را پوید ، کوری است که در تاریکی گمشده خود جوید ، آنچه گوید نه از روی قطع و یقین گوید .
به گفتن روایتها پردازد ، و چنان که کاه بر باد دهند آن را زیر و رو سازد . به خدا سوگند ، نه راه صدور حکم را دانسته است ، و نه منصبی را که به عهده اوست ، شایسته است .
آنچه را خود نپذیرد علم به حساب نیارد ، و جز مذهب خویش مذهبی را حق نشمارد ، اگر حکمی را نداند آن را بپوشاند تا نادانیاش نهفته بماند .
خون بیگناهان از حکمِ ستم کارانه او در خروش است ، و فریاد میراث بر باد رفتگان همه جا در گوش .
گله خود را با خدا میگویم از مردمی که عمر خود را به نادانی به سر میبرند ، و با گمراهی رخت از این جهان به دَر میبرند .(1)
و سخن آن حضرت که فرمود :
إنّما بَدْءُ وقوعِ الفِتَنِ أهواءٌ تُتَّبَعُ ، وأَحکامٌ تُبْتَدَعُ ، یُخالَف فیها کتابُ الله ، وَیَتَوَلَّی علیها رجالٌ رجالاً علی غیر دینِ الله .
فَلَو أَنَّ الباطلَ خَلَصَ مِن مِزاجِ الحقّ لم یَخْفَ عَلَی المُرتادین ، ولو أنّ الحقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الباطل انْقَطَعَتْ عنه أَلْسُنُ المعاندین ، ولکن یُؤخَذْ مِن هذا ضِغْثٌ ومِن هذا ضِغْثٌ فیُمزَجان ، فهنالک یَسْتَوْلی الشیطانُ عَلَی أولیائه ویَنْجُو الّذینَ سَبَقَت لَهُم مِنَ الله الحُسنی ؛
همانا آغاز پیدایش فتنه ها ، پیروی خواهشهای نفسانی است و نوآوری در حکمهای آسمانی . نوآوریهایی که کتاب خدا آن را
1) نهج البلاغه (شهیدی)، خطبه 17؛ شرح نهج البلاغه 1: 283.
نمیپذیرد و گروهی از گروه دیگر یاری خواهد تا بر خلاف دین خدا ، اجرای آن را بر عهده گیرد .
پس اگر باطل با حق در نیامیزد ، حقیقت جو آن را شناسد و داند ؛ و اگر حق به باطل پوشیده نگردد ، دشمنان را مجال طعنه زدن نماند ، لیکن اندکی از این و آن گیرند ، تا به هم درآمیزد و شیطان فرصت یابد و حیلت برانگیزد تا بر دوستان خود چیره شود و از - راهشان به در بَرَد - امّا آن را که لطف حق دریافته باشد ، نجات یابد و راه حق را به سر بَرَد .(1)
آری ، رأی و تأویل ، از نخستین مفهومهایی بودند که در شریعت داخل شدند و میانشان خلط روی داد ؛ مقصودشان از «رأی» تأویل بود و از «رأی و تأویل» اجتهاد .
امّا اصطلاح «قیاس» و «استحسان» و «مصالح مرسله» و غیر آن ، ا ز مصطلحات جدیدند که جز در عباراتی نادر نیامدهاند و کاربرد امروزی را نداشتند ، هرچند بذرهای عملی و اجرایی آنها در آن عصر ، موجود بود .
تابعان ، لفظ «تأویل» را به «تغییر» تفسیر کردند و از مفهوم و معنای آن نپرهیختند و تا آنجا این تفسیر مقبولیّت یافت که با اصرار از امام حسین علیه السلام خواستند قضای الهی را تأویل دهد ؛ مقصودشان این بود که با انصراف از رفتن به عراق ، قضای خدا را تغییر دهد .
از عُمَر بن علی رسیده است که به امام حسین علیه السلام گفت : «فلولا تأوّلْتَ وبایَعْتَ؟!» ؛(2)یعنی چرا به وسیله بیعت با یزید ، قضای خدا بر کشته شدنت را تأویل ]و تغییر[ نمیدهی؟!
پس مصطلح «اجتهاد» معادل با «تأویل» شد و این مفهوم ، روز به روز تغییر یافت تا اینکه در عهد امویان و عبّاسیان ، به وسیع ترین قلمرو خود رسید .
ابن عوف - در روز شورا - با طرحِ شرطِ عمل به سیرۀ شیخین برای عثمان و مسلمانان ، نتوانست از رشدِ رأی و تأویل (که پس از پایه گذاری از سوی ابوبکر و عمر ، انتشار و گسترش یافته بود) جلوگیری کند . تلاش او برای اینکه اجتهاد را در فعل ابوبکر و عُمَر منحصر سازد و از دیگر صحابه باز دارد ، گوش شنوا نداشت ؛ زیرا بابِ رأی و تأویل ، دو لنگه گشوده شده بود و بر کسی که میخواست آن را ببندد ، بستنِ آن دشوار بود . . . هرکس میخواست رأی و اجتهادش مقبول افتد ؛ چنان که ابوبکر و عمر - از پیش - این رویه را داشتند .
ابن عوف با این شرط ، میخواست حق تشریع و اجتهاد به رأی را از عثمان (علی رغم سابقۀ عثمان در اسلام و داماد پیامبر بودن و خلیفۀ آیندۀ مسلمانان) بگیرد ، از وی - جلو مسلمانان - عهد گرفت که به کتاب و سنّت و سیرۀ شیخین ، به طور مساوی ]یعنی هر سه در عرض هم و به یک اندازه[ ملتزم باشد .
مهم برنامه ریزی سیاسی - دینی بود که ابوبکر و عُمَر در حصر دائرۀ قانون گذاری به خودشان (نه دیگران) ترسیم کردند . با این هدف که اقوال آن دو (از نظر شرعیّت) در شمارِ سنّت درآید ، لیکن این حصر و تخصیص - در واقع - وجه مقبولی نداشت و در نتیجه ، این خواسته عملی نشد .
امام علی علیه السلام از کسانی بود که سیاستِ ابوبکر و عمر و ابن عوف را - در شریعت - دریافتند و دانستند که آنان با این کارشان و تأکیدشان بر رأی - که در حوزه صحت انگاری فتاوای عمر و ابوبکر دور میزد - چه میخواهند . آن حضرت ، پذیرشِ خلافت را با شرط مذکور (برای آنکه به اجتهادات بر خلاف کتاب و سنّت ابوبکر و عمر - در مواردی - با فعلِ خود ، مُهر صحّت نزند) برنتافت ؛ زیرا قبولِ این شرط ، یعنی مشروعیّت بخشیدن به این فکر نوپیدا ]که در کتاب و سنّت ریشه نداشت[ چیزی که حضرت علی علیه السلام آن را نمیخواست و نمیپسندید .
اینکه امام علی علیه السلام شرط مذکور را رد کرد و ابن عوف از تسلیم خلافت به
آن حضرت خودداری ورزید ، بر مخالفتِ [آن حضرت با] سیرۀ ابوبکر و عمر و اجتهاد آن دو - در مقابل کتاب و سنّت - تأکید دارد .
چراکه در ایمان حضرت علی علیه السلام و فهم و فقه آن حضرت ، احدی شک نداشت . از رسول خدا صلی الله علیه و آله به تواتر رسیده بود که امام علی علیه السلام اَعلم و اَفقه صحابه است و در قضاوت سرآمدِ آنهاست ،(1)و حق ، پیرامونِ او میچرخد .(2)
در «تاریخ بغداد 14: 320» به اسناد از اُمّ سلمه آمده است که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میگفت: علیٌّ مع الحقّ والحقُّ مع علی، ولن یفترقا حتّی یَرِدا علَیَّ الحوضَ یوم القیامة؛ علی با حق است و حق با علی است، و این دو از هم جدا نشوند تا روز قیامت، در حوض کوثر، بر من وارد شوند.
این موضع گیری «شورا» ظهور نشانههای دو نگرش را - آشکارا - مینمایاند ؛ آنان علی (یا خلیفۀ جدید) را به التزام و تمسُّک به مکتب اجتهاد و رأی فرا میخواندند ، و حضرت علی علیه السلام و کسانی که بر سیرۀ آن حضرت بودند ، مردم را سوی ]مکتب[ تعبّد محض (تمسّک به کتاب و سنّت) دعوت میکرد ، هرچند این موضع گیریاش به از دست دادنِ خلافتِ فعلی بر مسلمانان بینجامد .
ابوبکر تصریح کرد که در تفسیر معنای «کلاله» بر رأی و تأویل اعتماد میکند (با اینکه قرآن حکم را در کلاله روشن میسازد) وی آن گاه که از «کلاله» پرسیده شد ، گفت :
1) إعلام النبوّه (ماوردی) 1: 174؛ الإحکام 4: 244؛ تفسیر قرطبی 15: 162 و164؛ طبقات الحنفیّه: 524؛ مقدّمه ابن خلدون: 197؛ کشف الخفا 1: 184.
2) بنگرید به، المعتمد (ابو حسین بصری) 2: 368 - 369 (در این مأخذ آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «اللهمّ أدرِ الحقَّ مع علیّ حیث ما دار»؛ پروردگارا، حق را با علی بگردان هرکجا که او دور میزند)؛ المستصفی (غزالی): 170؛ المحصول (رازی) 6: 181؛ العزّة المنیفه (غزنوی حنفی): 51؛ مجمع الزوائد 7: 235.
رأی و نظر خودم را میگویم ؛ اگر صواب بود از خدای یگانه و بی همتاست ، و اگر خطا بود از من و از شیطان است و خدا از آن بَری میباشد .
در نگرش من «کلاله» سوای «ولد» و «والد» است .(1)
پیداست که این رأی بر خلافِ صریح قرآن است که میفرماید :
«یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلالَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَکَ وَ هُوَ یَرِثُها إِنْ لَمْ یَکُنْ لَها وَلَدٌ فَإِنْ کانَتَا اثْنَتَیْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمَّا تَرَکَ وَ إِنْ کانُوا إِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَیَیْنِ یُبَیِّنُ اللهُ لَکُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَاللهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» ؛(2)
دربارۀ ارث خواهر و برادر از تو میپرسند ، بگو : خدا حکم کلاله (خواهر و برادر) را برایتان بیان میکند . اگر مردی بمیرد و فرزندی نداشته باشد و دارای یک خواهر باشد ، نصف میراث از آنِ اوست (و اگر خواهر بمیرد ، وارث او تنها یک برادر باشد ، همۀ میراث به او میرسد) و اگر شخص بمیرد و تنها دو خواهر داشته باشد ، دو سوم ارث از آنهاست ، و اگر وارث برادر و خواهر باشد ، برادر ، دو برابر خواهر ارث میبرد . خدا برایتان [احکام ارث را] تبیین میکند تا گمراه نشوید ، و خدا بر هر چیزی داناست .
«وَإِنْ کانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلالَةً» ؛(3)
و اگر مردی به کلاله [خواهر برادری] ارث میبَرَد ...
آری ، آنان استعمال رأی از سوی صحابه را ، توجیه کردند به اینکه این کار ، تفسیرِ نصوص است .
دکتر مدکور - بر سخن پیشین خود که به مراحل شکل گیری «رأی» اشاره دارد - میافزاید :
سپس کلمۀ «رأی» بر چیزی اطلاق گردید که در برابر نصوص بود ؛ نصوصی که به نام «علم» ویژه گشت . پس از آن ، اصولیانی را مییابیم که «رأی» را به «قیاس» - به تنهایی - تفسیر میکنند ، و بعضی آن را شامل همۀ چیزهایی قرار میدهند که با کتاب وسنّت واجماع ، برابری میکند .
رأی ، به مفهوم اخیر ، اَخَصّ از اجتهاد است ؛ زیرا نوعی از آن به شمار میرود ، و آن را «اجتهاد به رأی» نامیدهاند (در مقابل «اجتهاد در دائرۀ تفسیرِ نصّ») .
مراد از «رأی» تعقُّل و تفکُّر با یکی از ابزارهایی است که شرع - در استنباط حکمِ چیزی که نص ندارد - سوی آن رهنمون کرده است .
امّا «اجتهاد» شامل استنباط حکم از نصّ ظنّی میشود ؛ چنان که جمع میانِ نصوص به ظاهر متعارض را در بر میگیرد ، و شامل اجتهاد به رأیی که گفتیم ، هست .
از آنجا که «رأی» تکیه دارد بر اینکه شریعت معنای معقولی دارد ، قلمروِ غالبِ آن در امور عادیای میباشد که مقصود از آنها به دست آوردنِ مصالح دنیوی است .
امّا آنجا که برای شریعت معنای خاصی درک نمیشود (مانند اصول
عبادات) باید از نص پیروی کرد ، نه اِعمالِ رأی .(1)
و دکتر ردینی در المناهج الأُصولیّه میگوید :
مینگریم که صحابی بزرگ ، امام اهل رأی - عمر بن خطّاب - عموم آیه را در اَنفال ، تخصیص میزند ؛ این سخن خدای متعال که فرمود :
«وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ للهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکِینِ وَابْنِ السَّبِیل» ؛(2)
بدانید هرگونه غنیمتی که به دست آورید ، خُمس آن برای خداست و پیامبر خویشاوندان (پیامبر) و یتیمان و مسکینان و راه ماندگان .
آیه کریمه ، مشخص میسازد که «خمس غنایم» برای کسانی است که در آیه ذکر شدهاند ؛ و چهار پنجم باقیمانده برای کسانی است که غنیمت را به دست میآورند .
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ «خیبر» این آیه را تأیید کرد ؛ زیرا چهار پنجم غنیمت (اموالِ منقول و غیر منقول) را میانِ غنیمت بَران تقسیم کرد .
و بدین گونه ، حقِّ غنیمت بَران - در آنچه به غنیمت گرفته میشود - به قرآن و سنّتِ عملی پیامبر ثابت است .
لیکن عمر به رأی خویش در آیه اجتهاد کرد ، و با آنچه آیه به ظاهر و عمومش افاده میکند (که در بردارنده حق غانمان در اموالِ منقول و غیر منقول است) مخالفت ورزید ؛ عموم آیه را تخصیص زد و بر اَموال منقول منحصر ساخت .
دلیل تخصیص «مصلحتِ عمومی» است ؛ چنان که استدلال عمر و
گفت و گوی وی با مخالفان از صحابه ، به آن شهادت میدهد .
آری ، عمر مخالفانش را واداشت که همۀ نصوص شریعت را در پرتو «مصلحتِ عمومی» بفهمند .
دلیل عمر - در این اجتهاد به رأی - که عموم آیه را با استناد به آن ، تخصیص داد جز «مصلحت عامّه» یا «روح شریعت» نبود ؛ زیرا ثابت نشده است که وی به دلیل خاصی در این مسئله ، استناد کند .
واقع این است که تطبیق نص ، تحت تأثیر دلالت و مصلحت عمومی آن زمان ، بود و اوضاع و شرایط در چگونگی این تطبیق - که از فهم آیه ناشی میشد - اثر داشت .
و محدود ساختن مراد شارع از آن ، در پرتو آن ظرف (و موقعیّت) به این جهت است که بازگشتِ این تطبیق - در چنین شرایطی - اثر زیادی بر «مصلحت عمومی» داشت .
پس واجب است مراد شارع از نصّ آیه ، بر اساسِ منطق لغویاش و نیز بر پایه آنچه اصول عمومی تشریع اقتضا دارد ، محدود شود ؛ وگرنه قول عمر که بر این فهم اصرار میورزد و میگوید : «این ، رأی من است» چه معنایی دارد؟!
وی ، این رأی را با اسناد به مقصد اساسی در شریعت - که همان مصلحتِ عمومی است - تعلیل میکند و میگوید : به نظرم آمد که زمینها را با کارگرانشان به کسی ندهم و بر «فیء» آن خِراج وضع کنم ، و در ذمّهشان جزیه قرار دهم که به عنوان «فیء» به جنگ جویان و ذریّه و نسلهای بعدشان بپردازند .
وی سپس مینویسد :
بنابراین «تأویل» نزد صحابه ، جزو رأی استوار است ؛ زیرا عُمَر در برگرداندنِ آیه از عمومِ واضحش (که از ذاتِ صیغه هویداست) به
مورد خاص ، یعنی اموال منقول ، نه عِقار (زمین ، خانه و . .) به «مصلحت عمومی» استناد کرد .(1)
بر این اساس ، روشن شد که رأی گرایی خلفا تابع شرایط خاصِ سیاسی یا اجتماعی بود . موضع ابوبکر در اجرا نکردنِ حَدّ بر خالد ، و نظرش نسبت به «کلاله» ، و سهم ذی القربی ، و فدک ، و باز داشتن از نگارش سنّت ، و سوزاندنِ احادیث ، و سرپیچی از حضور در لشکر اُسامه و غیر آن - همه - از این معنا خبر میدهد .
بنابراین ، بایسته است که پژوهنده در نصوصی که رأی خلیفه را ترجیح میدهد ، درنگ ورزد ؛ اگر با قرآن توافق داشت و حکمِ آن از سنّت برگرفته شده بود ، آن را اخذ کند ؛ و اگر مبتنی بر رأی بود به دور افکند ؛ زیرا با امکانِ آگاهی بر حکمی از قرآن و سنّت ، اخذ به رأی جایز نمیباشد .
در اینجا امور زیادی است که سزامند بحث است ؛ از جمله آنچه را به پیامبر نسبت دادهاند که آن حضرت از تدوینِ حدیثِ خود منع کرد ، یا فرمود : «برای مجتهد اگر به خطا رود یک اَجر است و اگر به واقع برسد دو اَجر و پاداش» ؛ و دیگر روایاتی که دربارۀ مشروع بودن اجتهاد ، از مُعاذ و دیگران نقل شده است .
آنچه بر این امور سیطره دارد ، استوار سازی رأی خلیفۀ حاکم است ؛ و منع از تدوین حدیث (پس از شناختِ نقش ابوبکر و عمر در آن) روشن میسازد که یک تصمیم و قَرار حکومتی است ؛ زیرا میدانیم که پیامبر تدوینِ حدیثش را اجازه داد ، و نزد صحابه مُدَوَّناتی از پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشت و ...
پس ضرورتی برای وارسی احادیثِ منع (که ادّعا شده از پیامبر صادر شدهاند) و جمع میان آنها و احادیثی که بر نقل و کتابت و تدوین حدیث برمی انگیزند ، وجود ندارد .
1) المناهج الأُصولیّة: 171.
موضع گیری در برابر احادیث (اجتهاد) سزاوار است یکسان باشد بعد از اینکه تلاش خلفا در زمینه سازی برای اجتهاد و گسترش آن و پافشاری بر آن روشن شد و معلوم شد که این کار به جهت مشروعیت بخشی به آنان - به عنوان مجتهدانی که اعتراض بر فتاوا و نظرات آنان نارواست - بود .
این امر میطلبد که در احادیثِ روایت شده در این سیاق درنگ ورزیم تا به صدور و عدم صدور آنها از پیامبر صلی الله علیه و آله اطمینان یابیم .
آیا همۀ تأویلاتِ مطرح شده - در فقه - صحیح است؟
آیا این حدیث که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : «اختلافِ امّتم رحمت است»(1)
به معنایی که از این حدیث برداشت میکنند ، درست است؟
اگر این سخن درست باشد ، این قول پیامبر صلی الله علیه و آله را چگونه تفسیر کنیم که میفرماید :
لا تَخْتَلِفوا ، فإنّ مَن کان قبلکم اخْتَلَفوا فَهَلَکُوا ؛(2)
اختلاف مکنید که پیش از شما اختلاف کردند و هلاک شدند .
و اینکه میفرماید :
سَتَفْتَرِقُ أُمّتی إلی نَیِّف وسبعینَ فرقةً ؛ فرقةٌ ناجیةٌ والباقی فی النّار ؛(3)
به زودی اُمّتم به هفتاد و اندی فرقه ، پراکنده میشوند ؛ یک فرقه اهل
1) احکام القرآن 2: 314؛ شرح النووی 11: 91؛ الجامع الصغیر 1: 48، حدیث 288؛ عجلونی در «کشف الخفاء 1: 66، حدیث 153» مینویسد: بسیاری از امامان اهل سنّت پنداشتهاند که این حدیث اصلی ندارد.
2) صحیح بخاری 2: 349، حدیث 2279 (و جلد 3: 1282، حدیث 3289 (متن از اینجاست)؛ مسند احمد 1: 411، حدیث 3907 - 3908؛ مسند ابن جعد 1: 83، حدیث 464؛ مسند ابی یعلی 9: 234، حدیث 5341.
3) مصنّف عبدالرزّاق 10: 156؛ مسند احمد 3: 145، حدیث 12501؛ سنن دارمی2: 314،؛ حدیث 2518؛ سنن ابی داود 4: 198، حدیث 4597؛ سنن ابن ماجه 2: 1322، حدیث 3993.
نجات است و دیگران در دوزخاند .
و چرا تا این حد اختلاف در احکام - میان مسلمانان - هست ، در حالی که کتاب و پیامبرشان یکی است؟
یکی «دست باز» و دیگری «دست بسته» نماز میخواند ، یکی میان پاهایش فاصله میاندازد و دیگری آن دو را به هم میچسباند ، یکی دستش را بالای ناف میگذارد و دیگری در زیر آن ، یکی بسمله را به جهر میگوید و دیگری به اخفات ، یکی بعد از سورۀ حمد «آمین» میگوید و دیگری نه .
شگفت اینجاست که همه ، افعالشان را - با وجود تضاد آشکار - به رسول خدا صلی الله علیه و آله منسوب میسازند!
آیا همۀ اینها را رسول خدا گفت و انجام داد و این نسبت (چنان که میگویند) صحیح است؟! یا اینکه پیامبر در همۀ این حالات ، فعلِ واحدی داشت؟ اگر چنین باشد ،این اختلافات انکارناپذیر از کجا آمد؟
آیا در شریعتِ خدا مکلّفیم که بر یک رأی بایستیم یا به اختلاف امر شدهایم؟
هنگامی که اختلاف به «رحمت» توجیه شود ، آیا عکسِ سخنِ پیامبر از آن لازم نمیآید که همۀ فرقهها ناجیاند و یک فرقه در دوزخ است؟!
چرا دو نگرش در شریعت بروز یافت؟ یکی به چند رأیی فرا میخوانَد و دیگری منادی وحدت است؟
اگر متعدد بودن و اختلاف ، مطلوب شارع بود ، چرا پیامبر اهل نجات را به یک فرقه از هفتاد و سه فرقه منحصر ساخت و دیگران را اهل دوزخ دانست؟
و اگر وحدت (و امّت یگانه) مطلوب شارع بود ، چرا متعدّد بودن ، صحیح انگاشته میشود و التزام به آن هست؟!
آیا آنچه دربارۀ اختلاف امّت گفتهاند - به اعتبارِ رحمت بودنِ آن - درست است؟ پس معنای تأکید خدا بر «وحدت کلمه» چیست؟ آیا خدا ما را به وحدت
امر کرد یا به جدایی از یکدیگر؟ اگر جدایی مطلوب شارع است معنای این آیه چیست که میفرماید :
«وَلَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» ؛(1)
اگر قرآن از نزد غیر خدا بود ، در آن اختلاف فراوانی مییافتند .
و این سخن خدا که :
«وَأَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» ؛(2)
این ، راه مستقیم من است ، آن را بپیمایید! از راههای انحرافی مروید که شما را از راه حق پراکنده میسازد ؛ خدا شما را به این رهنمودها سفارش میکند تا شاید پرهیزگاری پیشه کنید .
برای توضیح همۀ اینها ، گفت و گویی را که میان عمر و ابن عبّاس روی داد ، نقل میکنیم .
مُتّقی هندی از ابراهیم تَیْمی روایت میکند که گفت :
عُمَر روزی در خلوت ، با خویش سخن میگفت . سوی ابن عبّاس پیک فرستاد [که به نزدش برود ، ابن عبّاس آمد] پرسید : چگونه این امّت اختلاف میورزند با اینکه کتاب و پیامبر و قبلهشان یکی است؟!
ابن عبّاس گفت : ای امیر مؤمنان ، بر ما قرآن نازل شد آن را خواندیم و دریافتیم دربارۀ چه نازل شد .
بعد از ما اقوامی میآیند که قرآن را قرائت میکنند و شأنِ نزولِ آن را نمیدانند ، پس برای هر قومی رأیی در آن است و در نتیجه با هم
اختلاف مییابند و با هم میستیزند .
عمر او را سرزنش کرد و از پیش خود راند .
ابن عبّاس بازگشت .
بعد از این ماجرا ، عُمَر آنچه را ابن عبّاس گفت ، دریافت . او را خواست و گفت : بسیار خوب ، سخنت را بازگوی .(1)
این حدیث (و نظائر آن) قاعدهای را برای پاک سازی بسیاری از متون و افکار موروثی سامان میدهد ، به ویژه در ارتباط با احادیث اختلاف میان مسلمانان ، امری که راه را پیش پژوهشگر - برای وارسی شرایط وفضای این احادیث - میگشاید و سبب میشود که از تسلیم به آنها - علی رغمِ ضعفشان - بی هیچ احتیاط و تنگنایی در دین ، بپرهیزد .
زیرا وارسی شرایط تشریع و آنچه که به زمان صدور نص تعلّق دارد و شناخت پیشینۀ این مسائل (و چگونگی پذیرش آنها به وسیلۀ خلفا) به ما کمک میکند که صحیح را از ناصحیح بیشتر تمیز دهیم و حقایق تاریخی را - که مسلمان در بنای دیدگاههای شرعیاش در موضوع استفاده میکند - قویتر کشف کنیم .
این گام ، ما را از کسانی قرار میدهد که به قول پیامبر صلی الله علیه و آله تعبّد ورزیم که فرمود :
رَحِمَ اللهُ عبداً سَمِعَ مَقالتی فَوَعاها وبَلَّغَها مَن لَمْ یَسْمَعْها ؛
خدا رحمت کند بندهای را که سخنِ مرا بشنود و به یاد سپارد و آن را به کسی که نشنیده برساند .
در اینجا دیدگاه دیگری هست که مکتب اجتهاد آن را پذیرفته است . از عمر بن عبدالعزیز نقل شده است که گفت :
دوست ندارم اصحاب رسول خدا اختلاف نظر نداشته باشند ؛ زیرا
1) کنز العمّال 2: 333، حدیث 4167.
اگر یک قول [حاکم] باشد ، مردم در تنگنا میافتند .(1)
نزدیک به این سخن ، از قاسم بن محمّد روایت شده است .
این رأی - چنان که پیداست - به راحت طلبی و آسایش میل دارد (هرچند به حساب سبک شمردنِ دین خدا) وگرنه بدیهی است که خواستِ خدا تناقض و تضاد نمیباشد .
اگر توجیه عمر بن عبدالعزیز درست باشد ، خدای متعال میتوانست همۀ احکام را به نحو تخییر ، جعل کند یا بگوید : احکامِ آسان را برگیرید و احکامِ سخت را وانهید .
آیا التزام به قولِ خدا - که واحد است - تنگناست؟!
اگر چنین باشد ، باید دربارۀ حکمِ واحد - در فقه - بحث شود ؛ چنان که شاطبی میگوید :
لازم است فروعِ شریعت به یک قول بازگردد - هرچند اختلاف زیاد باشد - چنان که شریعت در اصولش به یک قول برمی گردد به این معنا که چیزی را نمیتوان یافت که ا ز آن دو قول متناقض فهمیده شود ؛ ادلّۀ شریعت - با وجود تعارض - در ذاتِ خویش ازتعارض مصون است .(2)
هرگاه روایاتی را که به عرضۀ سنّت بر کتاب رهنمون است به دقّت بنگریم و ضرورتِ پیروی ضوابط خاص را برای شناخت حدیث صحیح از سقیم ، در نظر آوریم و نصوصی را که در وجوب درنگ در صدقِ آورندۀ خبر و وثاقتِ اوست ، ملاحظه کنیم و . . . همۀ این روایات و موازینی که میان مسلمانان اتفاقی است ، نظریهای را که به وحدت حکم شرعی و فقه اسلامی قائل است تأیید میکند و
نگرشی ر ا که سوی اجتهاد به رأی و تعدّد و اختلاف(1)
و در جای دیگر میگوید: این حدیث را زنادقه و خوارج، وضع کردهاند.
در کتاب «حجیّة السنّة: 474» بحثی دربارۀ تضعیف احادیث عرضه سنّت بر قرآن هست، خواننده میتواند به آن مراجعه کند.
گرایش دارد ، رد میکند .رأی عمر بن عبدالعزیز ، گامی است در اصالت بخشی به رأی و عذر تراشی برای حاکمانی که اجتهاد به رأی را در پیش گرفتند .
و همچنین گریزی نیست از ضرورت بررسی نصوصی که در صدر اول اسلام صادر شدند و به این بهانه که عایشه یا عُمَر این نظر را داشت (یا این حدیث را ابو هُرَیره روایت کرد و بخاری و مسلم بر صحّت آن اتفاق دارند یا . . .) نباید از وارسی آن دست بکشیم و ساکت شویم .
غیرتِ دینی مسلمان و حرصِ وی بر دینداری سالم و قوی بی آنکه در آن سستی راه یابد و شبههای همراهش باشد - چنان که خدا در قرآن میفرماید : «خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ» (2)(آنچه را دادیم با قوّت برگیرید) - و خصلت تقوا و صدق و انصاف و تمسّک به حقایق واقعی . . . همۀ اینها مسلمان را برمیانگیزد که در جست و جوی مصادر دست نخوردهای - که باید معرفتِ دینیاش را از آنها برگیرد - تساهل نورزد ؛ و بعضی از قضایای موروثی را امور مسلّم و خدشه ناپذیر نداند .
بلکه باید میزانِ مسلمان در این عرصه - بعد از سنّتِ نبوی اصیل - کتاب خدا باشد که فارق حق و باطل است و اصیل را از ناخالص میشناساند و تمیز دهندۀ دین خالص الهی از چیزهایی است که در بسترهای تاریخی به دین بسته شدهاند .
پیداست که این کار ، شجاعت دینی میطلبد و جرأتی که انسان جز معانی اصیل و زُلال حق را نجوید و در پی معارف استواری باشد که او را از خشم و عذاب خدا دور سازد .
شایان ذکر است که بعضی میخواهند هالهای از قداست بر سَلَف اندازند و لزوم ترک مناقشه در اقوال و افعال آنان را پیش کشند ؛ چراکه آنان کسانیاند که در گذشتند ، خوب و بدشان به خودشان مربوط است و ما نباید در کارهاشان دخالت کنیم!
این سخن ، در صورتی درست است که ما آنان را مردانی عادی فرض کنیم که در شریعت نقشی نداشتند ، لیکن حقیقت حال غیر این است ؛ زیرا غالب قضایا [و احکام] شرعی از ایشان گرفته شده است و آنها نقشِ فعالی در شریعت داشتهاند .
پس چارهای نمیماند جز درنگ در نصوص آنها و سیره و سلوکشان ؛ زیرا این امر به حیات علمی و عملی شرعیمان ارتباط مییابد .
تأکید ما بر این است که بررسیها را بر اصول ثابت علمی (مانند قرآن و سنّت و اجماع مُحَصَّل و حکم عقلِ قطعی) استوار سازیم .
از اینجاست که مینگریم در نصوص وارده از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بر کتاب خدا (به عنوان میزانی برای شناسایی مسائل اختلافی) تأکید شده است ، و اهل بیت علیهم السلام از مسلمانان خواستهاند که از خاضع سازی هر چیزی در برابر قرآن ، نترسند ؛ چراکه قرآن با سخن آخر وکلام حق بر حاکمیّتِ فراگستر خویش گویاست . . . و باید هر آنچه مخالفِ قرآن است و با آن انسجام ندارد ، به دور افکند .
احادیث اهل بیت علیهم السلام - که برای تعلیم مسلمانان و مدد رسانی به آنان در فهم دینی اندیشمندانه بیان شده است - صریحاند در اینکه : هر آنچه با کتاب خدا مخالف است ، باطل و دروغ میباشد .
این سخن ، با آنچه دربارۀ ابوبکر و عُمَر گفتهاند (اینکه از خوشیها دست کشیدند و برای گسترش دولت اسلامی و انتشار آوازۀ آن در آفاق ، خدمت
کردند) تضادی ندارد و در جای خود امری است محفوظ . . .
آنچه را میبایست دریافت این است که : سختی زندگی و فتوحات و تحمّل بار جنگ و صلح ، چیزی است و قضایای شرعی الهی - با ویژگیها و مصادر نابشان - چیز دیگر و متفاوت از هم .
این حقیقت ، برای کسی که امور را تمیز میدهد و دارای ذهنیّت دقیقی است که فرع را با اصل نمیآمیزد و حواشی شرایط اجتماعی و تاریخی را در متنِ مضامین دین وارد نمیسازد ، امری روشن است .
منع از نقل حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله با وجود اصرار صحابه بر ضرورت تدوین (چنانچه در خبر عُرْوَة بن زبیر گذشت) (1)
و سپس مخالفت خلیفه با نظر صحابه ، با ملاحظه اینکه عُمَر برای خلافت بعد از خود ، اصول شورا را ترسیم کرد . . . امری است بزرگ که خبر میدهد «تدوین» امری فرهنگی و تمدن ساز بود و با سیاست ارتباط مییافت و امکان تجاهل آن - برای خلیفه - وجود نداشت .
بنابراین ، قضیۀ منع تدوین سنّت ، تنها یک قضیۀ فرهنگی نبود (چنان که عمر توجیه کرد به اینکه این کار به جهت ترس از اختلاطِ سنّت با قرآن و بیم تأثّر مسلمانان از امّتهای پیشین صورت گرفت) مسئله در اینجا به علم ارتباط مییافت - همان گونه که از میان شواهد بی شماری این امر روشن میشود - و عُمَر دربارۀ احکام ، فاقد یک نگرش عمومی بود و احاطۀ کامل بر بیاناتِ رسول خدا صلی الله علیه و آله نداشت .
و امّا آنچه دربارۀ تواناییهایشان در جوانب دیگر گفتهاند ، تنها به توانایی نظامی و سیاست مداری مربوط میشود ، و پیداست که شخص سیاست باز میتواند کرسی علم را به خدمت گیرد و از میان بعضی از کانالهای پر پیچ و
1) طبقات ابن سعد 3: 287؛ تقیید العلم: 50؛ جامع بیان العلم وفضله 1: 64؛ کنز العمّال 10: 293، حدیث 29480.
خم ، آن را به تصرف خود درآورد (به عکس اول) .
این مسئله ، ما را وامی دارد که دربارۀ سخنانِ ابوبکر و عُمَر (یا روایات کسانی که در پی آن دو گام برداشتند) به قرائت جدیدی بپردازیم و این قرائت ، باید برخاسته از انگیزههای دینی محض باشد و رسیدن به حق را بجوید . . . در ضمن پژوهش واقع بینانه که با تأنّی صورت گیرد ، نه با شتاب و نتایج ناتمام .
احاطه هالهای از قداست بر اقوال و افعالِ ابوبکر و عمر ، به گونهای که مسلمان از وارسی آنها وحشت کند (و بسا این حالت ، نوعی تروریسم فکری ناپسند برای شخص پدید آورد که راه هر نوع گفت و شنود یا مناقشه را ببندد ، چه رسد به اعتراض) ابوبکر و عمر را در طراز انبیای الهی یا فراتر از آنها قرار میدهد ، و این را هیچ اندیشمند و دین داری نمیپسندد .
به ویژه آنکه وقایع تاریخی روشن میسازد که صحابه از نظر علم و ایمان و قدر و منزلت ، متفاوت بودند و در موارد بسیاری ملاحظه میکنیم که بعضیشان بعض دیگر را تخطئه میکردند و به نقد مواضع یکدیگر میپرداختند . . . و در این کار ، نقص و عیبی نیست .
آگاهان به اخبار و احادیث و تاریخ صدر اسلام میدانند که ابوبکر و عمر ، معصوم نبودند ، بلکه بیشتر اجتهادات آنها بر رأی محض استوار بود و برگرفته از قرآن یا سنّت (که شناختی نسبت به این دو نداشتند) نبود .
فتاوای ابوبکر و عمر ، به آنچه ابن قَیّم جوزی گفته است ، منحصر نیست ، وی بر این باور است که در صدور این فتواها ، شش وجه تصوّر دارد :
1 . آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید .
2 . از کسی دریافت که او آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید .
3 . از آیهای از قرآن فهمید ، فهمی که بر ما مخفی است .
4 . همه ، بر آن مُتّفق بودند و تنها قولِ مُفتی برای ما نقل شده است .
5 . فتو ا به جهتِ زبانْدانی و دلالتِ ویژۀ لفظ باشد ، به گونه ای که ما نمیدانیم یا به کمک قرائن حالی همراه با خطاب ، یا به مدد مجموعهای از امور که در طول زمان فهمیدند (مانند مشاهدۀ افعال و اَحوال و سیرۀ پیامبر و شنیدنِ کلامِ آن حضرت و آگاهی به مقاصد او و شهود تنزیل وحی و مشاهدۀ تأویل فعلی پیامبر) او چیزی را درک کرد که ما آن را درک نمیکنیم .
بر اساس این تقدیرهای پنج گانه ، فتوایش حجّت است و باید از آن پیروی کرد .
6 . اینکه وی چیزی را فهمید که مقصود پیامبر نیست ، و فهمش نا بجا باشد ، یعنی مراد ، غیر آن چیزی باشد که او دریافت .
بر این تقدیر ، قولش حجّت نیست .
به قطع ، معلوم است که وقوعِ احتمالی از پنج وجه ، بیشتر گمان میرود تا یک احتمال مُعیَّن ؛ و در این ، هیچ عاقلی شک ندارد ... .(1)
واقع این است که ماجرا آن گونه که ابن قیّم پنداشته نیست ، بلکه بسی دورتر از این گمان است ؛ زیرا :
بعضی از این فتواها ، بر خلاف صریح کتاب و سنّت است (با آگاهی صاحب فتوا به وجود نص بر غیر آن و روشن بودن ظهور نص در آن) و اگر حمل [فعل] بر صحّت و عذرتراشی برای سَلَف [در میان] نباشد ، این فتواها به هماوردی با کتاب وسنت نزدیکترند تا به اجتهاد .
بعضی از آنها مخالف نصوص است ، لیکن به جهت عدم آگاهی صاحب فتوا به احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله صادر شدهاند و پس از آگاهی ، فتوا به نصّ بازگشته است .
این قسم ، سبک بارتر میباشد و مؤاخذۀ کمتری دارد .
1) إعلام الموقعین 4: 148.
اگر اجتهاد بر اساس قواعدی که نزد بزرگان مُقرَّر است جاری باشد ، لازم است شخص ساز و برگ آن را کامل کند و فحص از دلیل اوّلی را به پایان رساند و از دست یابی به آن مأیوس گردد ، آن گاه (پس از یأس) فتوا یا حکم صادر کند .
جز اینکه این فتاوا و دیدگاهها و احکام - در مکتب عُمَر و بسیاری از سَلَف اول - بر این شیوه از استنباط دقیق امنیت بخش نبود ؛ به جهت آنکه پیش از به کارگیری همۀ توان برای فحص کافی ، به سرعت فتوا و حکم صادر میشد ، یا فتوا به سبب کوتاهی در استفاده از ظرفیتهای سزامند در موضوع مد نظر بود ، آنان در سؤال از عالمان به قرآن و تشریع (کسانی که در دسترس آنها قرار داشتند) کوتاهی میکردند و آن گاه که واقعهای رخ میداد (که جست و جو و سؤال را میطلبید) و آنان به این عالمان مراجعه نمیکردند . . . البته جای مؤاخذه و تقصیر است ؛ زیرا با وجود این عالمان ، حجّت بر آنها تمام بود .
بنابراین ، در اینجا احتمالات دیگری هست که باید به احتمالات ابن قیّم افزود :
اوّل : فتوای ابوبکر و عمر ، مخالف کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و صحابه ، سخن پیامبر را یادآورشان میشدند و آنان از فتواشان بازمیگشتند .
طبیعی است که در زمانهای بعد این نگرش را در موضع عُمَر نمیبینیم ؛ زیرا وی از آن دست کشید .
دوّم : فتوای آن دو بر خلاف حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله یا آیۀ قرآن بود و صحابه تذکّر میدادند ، لیکن آنها از فتواشان رجوع نمیکردند .
از اینجاست که وجود احکام این چنینی را در فقه اسلامی شاهدیم با ترجیح نظر خلفا - به وسیلۀ فقهای اهل سنّت - و قائل شدن به اینکه : رأی این دسته از صحابه ، از روی اجتهاد میباشد ، و نمیتوان آن را نقض کرد ؛ به جهت حجیّت اجتهاداتِ صحابه در صدر اول اسلام!
سوّم : خلیفه در مسئلهای بر خلاف قرآن و سنّت فتوا دهد و صحابه در آن واقعه حاضر نباشند تا او را به آنچه از پیامبر شنیدهاند یا از سخن وحی که در آن مسئله هست ، آگاه سازند .
در اینجا میبینیم که گسترۀ خط خلیفه ، از روایاتی که صحابه در این مسائل نقل میکنند ، قویتر است .
چهارم : خلیفه بر خلاف قرآن و حدیث فتوا دهد ، لیکن صحابه از ترس تازیانه یا هیبت خلیفه یا پایمالی نظرشان به وسیلۀ عموم مسلمانان و پذیرفتن رأی خلیفه توسط عموم ، سخنی نگویند .
خط مشی خلیفه در این قسم ، از موارد پیشین قویتر است ؛ زیرا مسلمانان به آنان عمل کردهاند .
گاهی از صحابه یا تابعان سخنانی را مینگریم که بر خلاف رأی خلیفه است ، لیکن ضعیفتر از موارد گذشته ، میباشد .
پنجم : فتوای خلیفه ، اجتهادی از روی مصلحت باشد (این مصلحت ، سخن یا موضوعی است که خلیفه میپسندد و یا عمومِ مردم به آن گرایش دارند) چراکه خلیفه از دیگر صحابه ، داناتر است ؛ با اینکه ، مصلحت ، در مرتبهای که خلیفه تصوّر کرده است نباشد در نتیجه ، حکم - به تبعِ خطا در تشخیص مصلحت - نادرست باشد و در عین حال ، کسی خلیفه را به یاد نیاورد یا آگاه نسازد ، و این حکم (به عنوان یک حکم عام و فراگیر) در همۀ عصرها سریان یابد .
این احتمالات که ابن قیّم آنها را از یاد میبرد یا خود را به فراموشی میزند ، دارای شواهد تاریخی بسیاری است ، و بعضی از آنها - پیش از این - گذشت .
به اجتهاد در برابر نص ، در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله (علی رغم نهی آن حضرت) دست یازیده شد و در دورۀ اول اسلام ، این کار به اجرا درآمد . در همین زمان بود که «حَسْبُنا کتاب الله» (کتاب خدا ما را بس است) و «بیننا وبینکم کتاب الله» (میان ما و شما قرآن هست) بر سر زبانها افتاد .
در میان صحابه ، کسانی مانند امام علی علیه السلام این آماسِ ناشناخته و بی پیشینه را برنتافتند . امام علیه السلام - هنگام احتجاج با خوارج - به ابن عبّاس ، چنین سفارش کرد :
لا تُخاصِمْهُم بالقرآن فإنَّ القرآنَ حَمّالٌ ذو وجوه تَقُولُ وَیَقُولونَ ، ولکن حاجِجْهُم بالسُّنَّة فإنَّهم لن یَجِدُوا عنها مَحیصاً ؛
به قرآن بر آنان حجّت میاور ، که قرآن تاب معناهای گوناگون دارد . تو چیزی - از آیهای - میگویی ، و خصم تو چیزی - از آیۀ دیگر - لیکن به سنّت با آنان گفت وگو کن ، که ایشان را راهی نَبُوَد جز پذیرفتن آن .(1)
امام علیه السلام بدان جهت این سفارش را کرد که خوارج - کورکورانه - به ظاهر آیاتِ قرآن تمسّک میکردند و این شیوهشان ، محنتهای فراوانی را برای مسلمانان به بار آورد .
عقل و تدبیر در این بود که به سیرۀ پیامبر و افعال آن حضرت (که مورد اختلاف نبود) احتجاج شود ، نه در آنچه اختلافی است تا در مشکل فهم نادرستشان از قرآن ، نیفتند .
خود نیز به عمل پیامبر صلی الله علیه و آله - آن گاه که آن حضرت ناچار شد در صلح نامه حدیبیّه ، وصفِ «رسول الله» را از نام خود حذف کند - با خوارج احتجاج کرد و برای آنها مجالی برای اعتراض نگذاشت که چرا در صُلح با معاویه ، وصف
1) نهج البلاغه (شهیدی): 358، نامه 77.
«امیرالمؤمنین» را از نام خود زدود .(1)
این شیوه ، در تعامل با خوارج ، مناسبتر و کارآمدتر بود .
آری ، قرآن و سنّت مکمِّل هماند ؛ نمیتوان به قرآنِ بی سنّت اکتفا کرد و چنین است عکس آن . کمترین تعارضی میان این دو اصل وجود ندارد ، و گرایش به یکی (دون دیگری) صحیح نمیباشد .
ابن حَزْم در الإحکام مینویسد :
میان هیچ یک از آیات قرآن و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله (و افعالی که از آن حضرت نقل شده) تعارضی نیست ، خدا دربارۀ رسولش چنین خبر میدهد :
«وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی» ؛(2)
پیامبر از روی هوا سخن نمیگوید ، حرف او جز وحیی که به او میشود نیست .
و در آیۀ دیگر میفرماید :
«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة» ؛(3)
البته که رسول خدا اُسوهای نیک برای شماست .
«وَلَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» ؛(4)
اگر قرآن از نزد غیر خدا بود ، در آن اختلاف فراوانی مییافتند .
پس خدای بزرگ با خبر میسازد که کلام پیامبرش - همانند قرآن -
1) مصنَّف عبدالرزّاق 10: 158؛ سنن نسائی 5: 166، حدیث 8575؛ المعجم الکبیر 10: 257، حدیث 10598؛ مستدرک حاکم 2: 164، حدیث 2656 (حاکم میگوید: این حدیث براساس شرط شیخین صحیح است و آن دو نیاوردهاند) حلیة الأولیاء 1: 319؛ الأحادیث المختاره 10: 414.
2) سورۀ نجم (53) آیۀ 3 - 4.
3) سورۀ احزاب (33) آیۀ 21.
4) سورۀ نساء (4) آیۀ 82.
وحیی است از نزد او .(1)
ابوبکر ، آن گاه که پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت : «میان ما و شما کتاب خداست» از این سخن ، اکتفا به قرآن را اراده کرد ، پیش از او ، عُمَر به آن پیشی جست ، آن گاه که نزد بالین پیامبر - در بستر بیماری - گفت : «حَسْبُنا کتاب الله» (کتاب خدا ما را بسنده است) .
فاطمه علیها السلام در نزاع با ابوبکر دربارۀ فدک که به قرآن - به تنهایی - احتجاج کرد ، از این باب بود که او را به آنچه اعتقاد دارد مُلزم سازد . دُخت پیامبر صلی الله علیه و آله برای حقانیّت خویش به عموم آیات ارث و آیاتی که دلالت دارد بر اینکه «انبیا ارث بر جای میگذارند و ارث میبرند» استدلال کرد ، در حالی که ابوبکر این سخن پیامبر را دلیل آورد که فرمود : «نحن معاشر الأنبیاء لا نُورِّث» (ما گروه انبیا از خود ارث برجای نمیگذاریم) .
بدین ترتیب ، ابوبکر پس از آنکه کتاب خدا را کافی میدانست ، به سنّت ادّعایی استدلال کرد ؛ و این ، آشکارا تناقض گویی است .
اینان به این سخنشان چه قصدی داشتند ، در حالی که از نظر زمانی - از همۀ مسلمانان - به تشریع نزدیکتر بودند؟
آیا خواستۀ خوارج را که بعدها آمدند (و در فهم همۀ امور استعانت به قرآن را خواستار بودند و از سنّت دست کشیدند) اراده میکردند ، یا جز آن را میجستند؟
دعوت به قرآن و واگذاری سنّت (با تصریح پیامبر - در حدیث اَریکه - به اینکه سخن وی کلام خداست و او بیانگر احکام الهی میباشد) سپس جای گزینی اجتهاداتشان در محلّ سنّت ، یک تصمیم سیاسی بود که برای تصحیح عقاید ابوبکر و عمر گرفته شد ؛ زیرا بر ابوبکر و عُمَر پوشیده نبود که
1) الإحکام فی أُصول الأحکام 2: 170.
امکان ندارد انسان بتواند همۀ احکام را از قرآن - به تنهایی - به دست آورد .
عمران بن حُصَین - در پاسخ کسی که میگوید : به قرآن سخن گوی و سنّت را رها کن - میگوید :
اگر تو و اصحابت را به قرآن واگذارند ، آیا در آن مییابی که نماز عصر چهار رکعت است و نماز ظهر چهار رکعت و نماز مغرب سه رکعت و نماز صبح دو رکعت؟ آیا آمده است که طواف کعبه هفت مرتبه میباشد و سعی میان صفا و مروه [هفت بار است] .(1)
بنابراین ، معقول نیست که مانند این قضایا بر ابوبکر و عُمَر مخفی باشد ؛ و اگر پوشیده نبود چرا بر اکتفا به قرآن فراخواندند و گفتند : «حسبنا کتاب الله» (کتاب خدا ما را بس است)؟!
بدینسان ، ثابت میشود که مانع ، روایاتی بود که خلیفه بدانها آگاهی نداشت و او را در تنگنایی دشوار قرار میداد . امّا احادیثِ معروفی را که مسلمانان نقل میکردند و میشناختند و بر خلیفه - چون دیگران - مخفی نبود ، ترسی نداشت و اگر اصل مشروعیّتِ خلافت را به چالش نمیکشید از آنها ، نهی نمیشد .
از سخن ابوبکر که گفت : «نسلهای بعد اختلاف شدیدتری خواهند یافت» برمی آید که گرایشهای مسلمانانِ آینده مختلف میشود ؛ چراکه هر کدام از آنها رأی یک صحابی را برمیگیرد .
آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده که : «امّتش بعد از آن حضرت دچار اختلاف خواهند شد» سخن ابوبکر را تقویت میکند .
شکی در این نیست که اختلاف نقلهای این دسته از اصحاب ، با اجتهاداتِ ابوبکر و عمر ، معارضه میکرد .
1) الکفایة فی علم الدرایه 1: 15؛ در «اصول کافی 1: 286» از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: بر پیامبر نماز نازل شد و نامی به میان نیامد که 3 یا 4 رکعت است تا اینکه رسول خدا آن را برای مردم تفسیر کند.
تشریع سنّتِ شیخین در قبالِ سنّتِ رسول خدا (یا ارتقای آن در حدّ سنّت پیامبر) سپس تعبّد خلفای بعد به آن و قرار دادنش به عنوان روش زندگی پیامبر و قانون دولت . . . همان مصلحتی بود که عُمَر از آن دم میزد ، و آن را کلید همۀ مشکلات میدانست!
زیرا میدانیم عمر از مُحَدِّثان بیم داشت و فعالیّت آنها را محدود ساخت و دستور داد کمتر حدیث کنند ، و با این توجیه ، آنان را حبس کرد که «زیاد از رسول خدا حدیث میگویید!» ، «حدیث پیامبر را اِفشا میکنید!» .
اِفشا و نشر احادیث پیامبر و فزون گویی احادیث آن حضرت ، ابوبکر و عمر را میآزُرد ؛ بدان جهت که این احادیث با نقلهای آن دو و اجتهاداتشان ناسازگار میافتاد .
در چنین حالتی ، طبیعی بود که شیخین - بی آنکه معتقد باشند قرآن برای شناخت احکام کافی است - قرآنْ محوری را شعار خود قرار دهند . در همان حین که مردم را به قرآن ارجاع میدادند ، میدانستند که قرآن نیازمند سنّت است و پیامبر موظّف بود که احکام را برای مردم تبیین کند ؛ « ... لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ ... » ؛(1)تا برای مردم آنچه را سویشان نازل شد ، روشن سازی .
باری ، دور ساختن مردم از سنّت و دعوت به قرآنْ بسندگی ، به آن دو فرصت میداد که اجتهاداتشان را جای گزین سنّت سازند و این اعتقاد را پدید آورند که آن دو از دیگران داناترند ؛ و در پذیرش و رَدّ مرجع میباشند .
در میان صحابه ، کسانی را مییابیم که عمل به اجتهادات ابوبکر و عمر را برنمی تافتند ، زیرا میدانستند که در تشریع ، کتاب و سنّت دو اصل اساسی است ، نه اجتهاد به رأی .
1) سورۀ نحل (16) آیۀ 44.
اگر دربارۀ اجتهاد شیخین نصّ خاصّی میرسید آن را میشنیدند و میپذیرفتند ، و نمیگفتند : آیا سنّتِ عمر را پیروی کنیم یا سنّت رسول خدا را ؟!(1)یا این سخن که : شما را در هلاکت میبینم! میگویم : رسول خدا فرمود ، میگویید : ابوبکر و عمر نهی کردند !!(2)
نکتۀ ظریف اینجاست که هنگام بررسی حوادث صدر اسلام ، در دفتر اصحاب رأی و اجتهاد (برای تاریک ساختن فضا و ایجاد سر در گمی) نام کسانی چون ابن مسعود و مُعاذ و ابن عبّاس و دیگر اصحاب تدوین را - که در زمرۀ پیروان مکتب تعبُّدند - مینگریم که نصوصی به آنها نسبت داده شده است . با چشم پوشی از سند این نصوص (با شناختی که از اوضاع و شرایط آن دوران و نیاز انصار خلیفه به این نسبتها) داریم وقوع عملی آنها در تاریخ ، بعید به نظر میرسد .
اگر با شیوۀ علمی این قضایا را وارسی کنیم به اشکالات و اضطرابهای زیادی پی میبریم .
ابن حزم - و دیگر بزرگانِ اهل سنّت - اثبات کردهاند که حدیث مُعاذ دربارۀ اجتهاد ، ساختگی است .
ابن حزم میگوید :
برهانِ ساختگی بودن این خبر و بطلان آن ، این است که : باطل و ممتنع میباشد که رسول خدا بگوید :
«اگر در کتاب خدا و سنّت پیامبرش ، حکمی را نیافتید»!
در حالی که میشنود سخن پروردگار را که میفرماید :
1) مسند احمد 1: 420، حدیث 7500؛ بنگرید به، سنن ترمذی 3: 185، حدیث 824؛ شرح معانی الآثار 2: 231 (در این مأخذ، سخن عایشه است که گفت: اخذ سنّت پیامبر اَوْلی است از سنّت عمر)؛ الفروع 3: 224؛ شرح سنن ابن ماجه: 214، حدیث 2978.
2) حجّة الوداع: 353، حدیث 392؛ سیر أعلام النبلاء 15: 243؛ تذکرة الحفّاظ 3: 837؛ الأحادیث المختاره 10: 331، حدیث 357.
«وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ» ؛(1)
نیکوترین چیزها را که از پروردگارتان سوی شما نازل شده ، پیروی کنید .
«الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» ؛(2)
امروز دینتان را برای شما کامل کردم .
«وَمَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ» ؛(3)
هرکه از حدود خدا تجاوز کند ، به خویش ستم کرده است .
با اینکه از پیامبر صلی الله علیه و آله تحریم «رأی گرایی» در دین ، ثابت است .(4)
واکاوی چنین قضایایی در شریعت ، این امکان را برای پژوهشگر فراهم میآورد که از اُفُق وسیعتر و از زاویۀ علمی شایستهتر در امور شریعت بنگرد ، با تأکید بر اینکه میبایست در این عرصه به دور از عواطف و احساسات نگریست و آزاد اندیش بود و نصوص را به همراه شرائط آنها وارسی نمود و گرایشها و عواطف را در آن دخالت نداد .
باری ، باید دید آیا شایسته مینماید در حالی که پیامبر - خود - در میان امّت است ، قول به رأی را اجازه دهد؟ یا اینکه مقصود آن حضرت ، عمل طبق نصوص صحیح کتاب و سنّت بود (که نزد اصحاب وجود داشت) نه اجتهاد بر وفق ظن و تخمین!
از «گلدزیهر» (خاور شناس) نقل شده که وی عقیده داشت که «رأی» در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله نبود ، بلکه پس از پیامبر ، بر شریعت عارض شد .
این نظر را دکتر محمّد یوسف ، این گونه بیان میکند :
آری ، این مستشرق جست و جوگر و شیفتۀ پژوهشهای اسلامی ، بر این باور است که «رأی» در نسل اول - از تاریخ اسلام - پدید آمد ، لیکن در این مرحله ، پیچیده و تهی از توجیه مثبت و دور از مذهب و شیوۀ مذهبی به شمار میرفت .
سپس در عصر بعد ، تعریف معیّنی به دست آورد ، و در سمت و سوی ثابتی به حرکت درآمد ؛ و در این هنگام بود که «قیاس» شکل گرفت .(1)
دکتر موسی بر «گلدزیهر» حمله میکند و در ارزش رأی او وشاگردان خاورشناسش ، تردید میافکند بدان جهت که آنان از فهم روح اسلام به دورند و روایاتی را که ابن قیّم ذکر کرده است ، در این زمینه کافیاند .
با وجود این ، وی از سخن خویش بازمی گردد و سخنی را میآورد که به نظر «گلدزیهر» نزدیک است ؛ میگوید :
حق این است که «رأی» در این فاصله از تاریخ فقه اسلامی ، آن قیاسی نیست که بعدها در عصر فقهای مذاهب اربعه شناخته شد . امّا رأیی که بعضی از صحابه به کار بردند ، اگر خود قیاس نبود ، خیلی دور از آن به شمار نمیرفت ، هرچند از آنان در علّت و روشها و بحثهایی که در استعمال قیاس گریزناپذیرند ، چیزی
1) محاضرات فی تاریخ الفقه الإسلامی (محمّد یوسف موسی): 24 (چنان که در مقدمه «النصّ والاجتهاد: 52، اثر سیّد محمّد تقی حکیم» آمده است).
(از آنچه در عصر این فقها میشناسیم) بر جای نمانده است .(1)
میزان ارزش شک این دکتر چندان مهم نیست . این موضوع اهمیت دارد که موضع ابوبکر و عمر را نسبت به «رأی» بشناسیم ، و اینکه آیا به راستی آن دو هنگامِ عدمِ علم به حکم خدا و رسول ، به رأی فتوا میدادند یا حتی با وجود نصّ از قرآن و اثری از سنّت ، رأی و اجتهاد خودشان را نیز حجّت میدانستند؟
نصوص پیشین اثبات میکند که آنان با وجود نص ، به رأی قائل بودند ؛ زیرا عقل نمیپذیرد که این سخن خدای متعال که فرمود : «وَالَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَیَذَرُونَ أَزْواجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً ...» (2)(کسانی که میمیرند و زنانی برجای میگذارند ، زنانشان میبایست چهار ماه و ده روز عده نگه دارند) بر ابوبکر - در ماجرای خالد که در عدّه ، با همسر مالک بن نُوَیره آمیزش کرد - پوشیده باشد!
چگونه ابوبکر به عُمَر میگوید : او را نمیکشم ؛ زیرا تأویل کرد و به خطا رفت (با اینکه آیۀ قرآن را در این باره میداند)؟ آیا این کار ، مصداق بارز اجتهاد در برابر نصّ نمیباشد؟
آیا آیه بر خلیفه پوشیده ماند یا او مصلحت را در این حکم دید؟
آیا فقط هنگامِ فقدان نص ، به مصلحت و قیاس عمل میشد یا با وجود نص نیز آن دو جریان داشت؟
اکنون چکیدۀ ماجرای خالد را به روایت طَبَری میآوریم ، میگوید :
چون خالد به مسجد درآمد ، عُمَر برخاست ، تیرها را از سر او کشید و خُرد کرد و گفت : ریاکاری میکنی؟ مسلمان را میکشی و بر زنش میجَهِی! والله با سنگهای ویژۀ سنگسار ، رجمت میکنم .
خالد با او سخنی نمیگفت و گمان میکرد که نظر ابوبکر مانند رأی عمر است تا اینکه بر ابوبکر وارد شد ، چون . . .(1)
طبری روایت میکند که :
عمر در خلافتش به مردی برخورد که دارای ماجرایی بود و علی بن ابی طالب در آن قضیّه نظر داد ، عمر از او پرسید : چه کردی؟
گفت : علی ، به فلان چیز حکم داد .
عُمَر گفت : اگر من بودم ، به فلان چیز حکم میکردم!
آن مرد گفت : چرا این کار را نمیکنی ، قدرت به دست توست؟
عمر گفت : اگر بخواهم به کتاب خدا یا سنّت رسول اسناد دهم ، این کار را میکنم ، لیکن به رأی خویش استناد میکنم ، و رأی مشترک است(2)و نمیدانم کدام یک از دو رأی [رأی من یا رأی علی] سزاوارتر میباشد .(3)
در الإحکام ابن حزم آمده است :
ابو محمّد میگوید : ثابت شد که صحابه ، الزامی فتوا به رأی نمیدادند و باورشان این نبود که فتواشان حق است ، لیکن به «گمان» فتوا میدادند و برای این فتوای ظنّی شان ، استغفار میکردند .
یا برای صُلح میان دو خصم ، این کار را میکردند ، پس برای
1) تاریخ طبری 2: 273؛ ثقات ابن حبّان 2: 169؛ الإصابه 2: 255؛ سیر اعلام النبلاء 1: 378؛ شذرات الذهب 1: 15.
2) یعنی هر کس برای خود رأیی دارد و میتواند بیان کند (م).
3) الاجتهاد فی الشریعة الإسلامیّة: 47؛ مشروعیّت بخشی «رأی» را برای همۀ صحابه و درج نام علی علیه السلام - که از متعبّدان بود - در زمرۀ آنها، نیک بنگر.
مسلمان روا نیست که به فتواهای آنان (که بر این منوال است) احتجاج کند .(1)
ابن حزم میگوید :
در تعلیم عُمَر - که بر منبر به مردم تشهّد را یاد میداد - چیزی که دلالت کند آن از پیامبر صلی الله علیه و آله است ، نیست . عمر (بر منبر) از فزونی مهر زنان نهی کرد و آن را به مردم آموخت ، در حالی که احدی شک ندارد که این نهی ، از پیامبر صلی الله علیه و آله نبود و تنها از اجتهاد عُمَر برمی خاست ؛ زیرا هنگامی که یادآوری شد نهی وی مخالفِ قرآن است ، بی درنگ از آن دست کشید .
و امّا بر تشهّدهایی که از ابن عبّاس و عایشه و ابو مسعود و ابو موسی ، روایت شده است ، به جهت صحّت سندشان به پیامبر صلی الله علیه و آله نباید بی اعتنا ماند .
با تشهُّد عمر (که بر منبر آن را به مردم آموخت) پسرش عبدالله و ابن مسعود و ابن عبّاس و عایشه و دیگر صحابه ، مخالفت کردند در حالی که شاهد بودند عمر آن را در منبر گفت ...(2)
دکتر نادیه عمری در صدد نفی آنچه که دربارۀ عُمَر گفته شد (مبنی بر اینکه عمر وقتی درمیماند حکمی را در قرآن و سنّت بیابد ، مینگریست که آیا ابوبکر در آنبارۀ قضاوتی دارد یا نه ؛ اگر حکمی را از ابوبکر مییافت پیروی میکرد) مینگارد :
عُمَر به رأی ابوبکر (علی رغم والا قدریاش پیش او) التزام مطلق نداشت مگر زمانی که به نصّ کتاب یا سنّت استناد میکرد و او در
این پایبندی ، در حقیقت ، همان نص را پیروی میکرد (چنان که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که ابوبکر آیهای از قرآن را به یادش آورد ؛ این کار رخ داد) .
امّا هنگامی که بنا بود قضایا - تنها - با شورا و رأی حل گردد ، رأی ، مشترک بود (همان گونه که عُمَر بر زبان آورد) .
عُمَر با ابوبکر در مسئلۀ اِقطاع «المؤلّفة قلوبهم» مخالفت کرد و ابوبکر به رأی عُمَر تن داد ، ونیز در مسئلۀ جانشینی - که امر رابه شورا واگذارد - بر خلاف ابوبکر گام نهاد .
بر این اساس ، عُمَر با رأی [و نگرش] ابوبکر مأنوس بود ، لیکن او را برای الزام (همچون نصوص قرآنی و نبوی) برنمی گرفت ؛ به دلیل مخالفت عُمَر با ابوبکر در بسیاری از قضایا و جاها .(1)
اکنون میپرسیم : چگونه سیرۀ شیخین را برگیریم در حالی که اختلاف میان نقلهای آنان و اجتهاداتشان را مینگریم؟
چگونه نسبت این حدیث به پیامبر صلی الله علیه و آله میتواند صحیح باشد که بفرماید : «به دو کس که بعد از من میآیند اقتدا کنید» ،(2)
«با چنگ و دندان به سنّتِ خلفای راشدین بچسبید»(3)در حالی که اختلاف آشکاری را میان آنها در ماجراها و جاهای فراوانی مینگریم؟
آیا معقول است که پیامبر صلی الله علیه و آله رأی شخص غیر معصوم را بر ما واجب سازد در حالی که در زمانِ حیاتش بر نظرات و اجتهادات او آگاه است؟
دربارۀ اجتهاد عُمَر چه میتوانیم بگوییم؟ گفتهاند او سهم «المؤلفة قلوبهم» را برنتافت ،(1)
در حالی که صریح قرآن آن را واجب میسازد : «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ . . .» (2).(3)
طلاق سه بار در یک مجلس ،(5)
فروش اُمّ ولدها ،(6)زیادی سهام ارث ،(7)
عدم وجوب تیمّم برای نماز در صورت فقدان آب ،(8)نهی از نماز بعد از نماز عصر ،(9)چهار تکبیر در نماز میّت ،(10)تفسیر کرد ، در حالی که در همۀ اینها روایاتی از پیامبر هست که بر
1) بنگرید به، فتح القدیر 2: 373.
2) سورۀ توبه (9) آیۀ 60.
3) تفسیر طبری 10: 163؛ شرح فتح القدیر 2: 259؛ نصب الرایه 2: 394.
4) سنن بیهقی 6: 245، حدیث 12192 (به اسناد از ابن سیرین از عبیده روایت شده که گفت: من از عمر دربارۀ جد صد قضیه به خاطر دارم که هر کدام دیگری را نقض میکند)؛ و بنگرید به، فتح الباری 12: 21؛ شرح زرقانی 3: 142، باب میراث الجد.
5) صحیح مسلم 2: 1099، حدیث 1472؛ مستدرک حاکم 2: 214، حدیث 2793؛ مسند احمد 1: 314، حدیث 2877.
6) مصنّف عبدالرزّاق 7: 292، حدیث 13225؛ سنن دارقطنی 4: 134، حدیث 33 - 34؛ المبسوط (سرخسی) 13: 5؛ سبل السلام 3: 12.
7) مستدرک حاکم 4: 378، حدیث 7985؛ سنن بیهقی 6: 253، حدیث 12237؛ المغنی 6: 175؛ منار السبیل 2: 76.
8) مصنّف عبدالرزّاق 1: 238، حدیث 915؛ مسند احمد 4: 319؛ سنن نسائی 1: 133، حدیث 302.
9) مصنّف ابن ابی شیبه 2: 133، حدیث 7342؛ مصنّف عبدالرزّاق 2: 433، حدیث 3974؛ المسند المستخرج علی صحیح مسلم 2: 428، حدیث 1885.
10) شرح معانی الآثار 1: 499؛ مسند ابی حنیفه 1: 82؛ المحلّی 5: 124.
خلاف نظرِ عُمَر میباشد؟!
جای شگفتی است که چگونه ابوبکر و عُمَر را معذور میدارند و آنچه را گفتهاند «حَسَن» (و نیک) میشود ، با اینکه عمر ، خود ، تصریح نمود که «نماز تراویح» بدعت است و البته بدعتی نیکوست!!
سپس علما بدعت را به معنای لغوی (نه شرعی) تفسیر میکنند و خبری را دربارۀ شرعیّت نماز تراویح میآورند که گزیدۀ آن چنین است :
پیامبر شب هنگام ، برای نماز در مسجد بیرون آمد ، مردم به آن حضرت اقتدا کردند ؛ در روز دوم ، شمار افراد فزونی یافت ، و در روز سوم چنان زیاد شدند که به خارج مسجد رسید! پیامبر صلی الله علیه و آله دیگر به مسجد نیامد و از این کار نهی نکرد .
آن گاه به تفسیر بدعت - به معنای لغویاش - دست مییازند .
اگر نماز تراویح ، شرعی است و پیامبر صلی الله علیه و آله از آن نهی نکرد ، معنای حمل [بدعت در] کلام عُمَر بر معنای لغویاش - نزد بزرگان - چیست؟
و اگر مقصود عُمَر بدعت شرعی است ، تأویل فعل او چه معنایی دارد؟
این تناقض گوییها و عذرتراشیها برای اشخاص ، از نگاه پژوهشگران مخفی نمیماند .
آیا میبایست نصوص و آنچه را در میراث دینی پیشین هست ، تصدیق کرد یا توجیهات اساتید را دربارۀ ابوبکر و عمر پذیرفت؟
آیا خدا شیخین را از خطا مصون داشت و به دلیل ویژه ، اجتهادشان را اجازه داد و تعبّد به رأیشان را واجب ساخت (چنان که روایت کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : بر شما باد سنّتِ من و سنّتِ خلفای راشدین و هدایت یافته)؟ (1)
آیا این نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله صحیح است یا از آن ، بوی وجودِ مکتب دیگری در
1) مسند احمد 4: 126؛ سنن ابن ماجه 1: 15، حدیث 42 - 43؛ مستدرک حاکم 1: 174 - 177، حدیث 329 - 333.
قبال سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله به مشام میرسد؟
آیامعقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله سنّتش را عِدل (وهمتای) سنّت خلفای راشدین بعد از خود قرار دهد؟ در حالی که به اختلاف امّت آگاه است و قرآن میگوید :
«أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ» ؛(1)
آیا اگر محمّد بمیرد یا کشته شود ، شما (به دوران جاهلیت) عقب گرد میکنید؟!
اگر این حدیث را - علی رغم نقصهای آن - بپذیریم با مشکل دیگری مواجه میشویم و آن تناقض و تخالف آرای خلفاست ؛ ما مأموریم کدام یک را برگیریم و بدان ملتزم شویم؟ کدام یک از خلفا مقصودند ، چهار خلیفۀ اول یا هرکس که زمام خلافت را به دست گیرد و بر اریکۀ قدرت نشیند؟
اگر این حدیث درست است ، چرا بر خلفای دوازده گانهای حمل نمیشود که از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله دفاع میکنند و ناشران حدیث آن حضرتاند ؛ چراکه از امام علی علیه السلام روایت شده که فرمود :
اللهُمَّ ارْحَم خُلَفائی ، الّذین یأتونَ مِن بعدی ، یَروُونَ أحادیثی و سُنّتی ، وَیُعلِّمُونَها النّاسَ ؛(2)
پروردگارا ، بر خلفای من رحمت فرست ؛ کسانی که بعد از من میآیند و احادیث و سنّتم را روایت میکنند و به مردم میآموزند .
و در حدیث دیگر ، دربارهشان فرمود :
فلا تُقدِّموهم فَتَهْلِکُوا ، ولا تُقصِّروا عنهم فَتَهْلِکوا ؛ ولا تُعلِّموهم فإنّهم
أعْلَمُ منکم ؛(1)
از آنان پیش نیفتید که هلاک میشوید و باز نمانید که به هلاکت میافتید ؛ و (چیزی) یادشان مدهید که آنها از شما داناترند .
و فرمود :
ما إن تَمَسَّکْتُم بهما لن تَضِلُّوا بعدی أبداً ؛(2)
تا زمانی که به قرآن و عترت دست بیاویزید ، هرگز (بعد از من) گمراه نشوید .
و فرمود :
وأهل بیتی أمانٌ لأُمّتی مِنَ الاختلاف ؛(3)
اهل بیت من ، برای اُمّتم مایۀ امان از اختلافاند .
و دیگر احادیث متواتر ، که در این زمینه هست .
آری ، رسول خدا صلی الله علیه و آله - در حدیث حوض - ما را آگاه ساخت که کسانی از اصحابش از حوض رانده و طرد میشوند!
جای شگفتی است که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله بسنده نکرد به این سخن (که بر حسب نقل اهل سنّت) فرمود : «علیکم بکتاب الله وسنّتی» (بر شما باد کتاب خدا و سنّتِ من) تا اینکه به آن دو ، چیز دیگر را افزود؟
آیا معقول است که سنّت ناقص باشد تا اِکمال آن به سیرۀ شیخین لازم آید؟!
آیا وضع قید «سنّة الخلفاء من بعدی» (سنّتِ خلفای پس از من) یا «اِقْتدوا
1) المعجم الکبیر 5: 166، حدیث 497؛ (و به نقل از آن در الصواعق المحرقه 2: 439 و653 - 654)؛ مسند احمد 4: 37 و373 - 374.
2) التبصره (فیروزآبادی): 369؛ المبسوط (سرخسی) 16: 69.؛ المعجم الصغیر الطبرانی 1: 135؛ کنز العمّال 1: 186، حدیث 945
3) مستدرک حاکم 2: 486، حدیث 3676؛ (و جلد 3: 162، حدیث 4715 و5926)؛ و بنگرید به، مسند رویانی 2: 253، حدیث 152.
بالَّذَین مِن بعدی» (به دو نفر که پس از من میآیند اقتدا کنید) در کنار سنّت ، نمایانگر اجتهادات جدیدی نیست که درحیاتِ علمی مسلمان پدیدآمد وبرخلاف سنّت مطهّر بود؟ و خواستهاند با وضع این قید - بر زبان پیامبر - هر دو نگرش را تصحیح کنند؟
آیا عقلاً و شرعاً این سخن درست است؟
چگونه میتوان میان قول عمر و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله جمع کرد؟
به عنوان مثال ، مُتعه (ازدواج موقّت) یا به جهت قول عمر که گفت : «کانتا علی عهد رسول الله» (دو متعه در عهد پیامبر بود) مشروع است ، یا حرام میباشد ؛ زیرا گفت : «أنا أُحرّمهما» (من آن دو را حرام میسازم)!
اَمثال این مفردات ، در شریعت فراوان است .
احتمال راجح در این نصوص (احادیثی که در آن نام خلفا آمده است یا بر «الَّذین من بعدی» - طبق ترتیب زمانی خلافت ؛ ابوبکر ، عمر ، عثمان ، امام علی علیه السلام - تأکید شده است) این است که اینها از معنای اصلیشان تحریف شدهاند یا پس از پیامبر صلی الله علیه و آله برای تصحیح رویکرد ابوبکر و عمر (و پیروان مکتب اجتهادی شان) ساخته شدهاند .
ما در این عرصه ، دلایل مفصّلی داریم که در زمانِ خودش خواهیم گفت .
در اینجا لازم است به آنچه در عصرهای بعد بر سر اُمّت آمد ، اشاره شود .
دکتر نادیه عمری در کتابش - الاجتهاد فی الإسلام - مینویسد :
ثابت است که فقهای متأخّر ، احکام بسیاری را - که از ائمّهشان نقل شده بود - هنگام نیاز ، تغییر دادند ؛ چنان که شافعی آن گاه که عراق و حجاز را ترک کرد وبه مصر آمد ، مذهب قدیمش رابه جدید تغییرداد وکتاب «الأم» و «الرساله» را اِملا کرد .
و همان گونه که ابن
قیّم به این کار دست یازید .(1)
دکتر ترکی ، مینگارد :
«استحسان» (که راهی است برای فرار از قیاس به جهت تقدیر شخصی) بنا بر آنچه ابن حزم میآورد ، در قرن سوّم هجری پدید آمد .(2)
وافی مهدی ، میگوید :
در زمان تأسیس مذاهب چهارگانه ، تشریع اسلامی از عرف اثر پذیرفت ، بیشتر فقها «عرف» را مخصِّص نص شمردند .
از این دست است ، منع خرید و فروش چیزی که در نزد انسان نیست (که حدیث از آن منع میکند) برخی از فقها این منع را در مورد «سفارش ساخت» تخصیص زدهاند ؛ یعنی شخصی با دیگری بر ساخت چیزی که ویژگیاش را بیان میکند و بهایش را مشخص میسازد ، توافق کند .
این عقد را بعضی مجاز دانستهاند ؛ با اینکه از قبیل فروش چیزی است که انسان در اختیار ندارد .(3)
استاد رشید رضا ، میگوید :
از گزافه گویی در قیاس و جسارت بر خدا ، قائل شدن به نسخ صدها آیه ، و باطل ساختن یقین به ظنّ ، و ترجیح اجتهاد بر نص است .
سپس وی کلام شافعی را ذکر میکند که بسا با خویشتن میگفت :
به قیاس نمیتوان دست یازید مگر هنگام ضرورت (چونان خوردنِ مُردار) .
پژوهشگر مصری ، شفیق شحاته ، میگوید :
ارتقای قیاس به درجهای که مصدری برای شریعت باشد ، باید به اسبابِ تاریخی محض ، نسبت داده شود .(1)
با کمال تأسّف ، سخن را با نص «صاوی» (که از تندروان متعصّب است) به پایان میبرم . وی در حاشیهاش بر تفسیر جلالین مینویسد :
تقلید سوای مذاهب چهارگانه جایز نمیباشد ، هرچند موافقِ قولِ صحابه و حدیث صحیح و آیه باشد .
بیرون از مذاهب اربعه ، گمراه است و گمراه ساز ؛ و بسا این کار ، او را به کفر بکشاند ؛ زیرا اخذ به ظواهر کتاب و سنّت ، از اصول کفر است .(2)
شیخ احمد بن حجر آل بوطامی - قاضی عالی دیوان شرعی - در دولت قطر، کلام صاوی را در کتابش «تنزیه السنّة والقرآن عن کونهما مصدر الضلال والکفران» رد میکند (به نقل از علاّمه خلیلی - مفتی کشور سلطان نشین عمان - در کتاب «الحق الدامغ: 10»).
این سخن بر خلاف نظر رؤسای مذاهب چهارگانه است که به مردم اجازه ندادند اقوال بر خلاف آیه و حدیث صحیح را از آنان بپذیرند ؛ و عمل به هریک از مذاهب را به مردم وانهادند .
این بود خلاصهای از تاریخ قانونگذاری اسلامی و زد و بندهای فقهی . آن را بدان جهت آوردیم که خواننده بصیرت یابد و بر بعضی از اصولی که در صدر
اوّل اسلام پدید آمد و ریشههای اختلاف میان مسلمانان آگاه شود ، و اینکه چگونه فقهای اهل رأی ، تعدّد در رأی را جایز شمردند ؛ با اینکه میدانیم خدا و پیامبر و قرآن یکی است ، و خدا ما را به وحدت در فقه و عقیده فرا میخواند و از اختلاف و جدایی برحذر میدارد ، و رسول خدا صلی الله علیه و آله تأکید و نص دارد بر اینکه فرقه ناجیه از امّتش تنها یک فرقه است .
ثابت است که رسول خدا صلی الله علیه و آله امور شریعت و دولت (هر دو را با هم) بر عهده داشت ، و البته جانشین او میبایست اهلیت برای تصدّی هر دو را دارا باشد .
از سویی پیداست که ابوبکر و عمر ، تنها حاکم بودند و آگاهی کامل به شریعت نداشتند ؛ و از آنجا که حکومت در اسلام نیازمند علم است ، چارهای جز تصرف در بعضی اصول ندیدند تا امکان تشریع اقوال آنها فراهم آید و از دائرۀ اجتهادات شخصی (که امکان تخطئه آنها در عصرهای بعد هست) خارج شود .
پیش از این دریافتیم که ابوبکر و عُمَر ، در آغاز خلافتشان ، ادعا نکردند که همۀ علم رسول خدا را دارایند ، بلکه آنچه را نمیدانستند (مانند مسائل جدّه و . . .) از صحابه میپرسیدند ، و آن گاه که میان رأی آنها و قول پیامبر صلی الله علیه و آله تخالف روی میداد ، از فتواشان برمی گشتند و این امر در موارد بسیاری رخ داد .
لیکن عُمَر در دورۀ پایانی خلافتش ، رجوع از رأی خود را برنتافت ، بلکه به زندانی ساختن صحابه دست یازید تا اینکه اجلش به سر آمد ، و ادعا داشت که میزان اول و آخر در پذیرش و ردّ ، خودِ اوست .
ابوبکر و عمر (بلکه همۀ مسلمانان) میدانستند که مُشرِّع تنها خدا و رسولِ اوست ، و هیچ کس در برابر قرآن و سنّت حقّ تشریع ندارد ، و نهایت کاری که حق داشتند این بود که احکام را از قرآن و سنت استنباط کنند . رجوع از فتواشان
و اَخذِ کلام صحابه و ناقلان حدیث از پیامبر ، خبر میدهد که اصل - در نزد شیخین - سنّت بود ، نه اجتهاداتشان .
لیکن با گذشتِ زمان ، بر حجیّتِ آرا و اجتهاداتشان پای فشردند ، هرچند بر خلاف قول پیامبر یا مخالف با اجتهادات پیشین آنها باشد . به عنوان نمونه ، عُمَر میگفت : «تلک علی ما قضینا ، وهذه علی ما قَضَیْنا» ؛ آن ماجرا همان گونه بود که حکم کردیم ؛ و این ، همین است که گفتیم .
آری ، عمر میدانست که ناسازگاری میان نقلهای صحابه از پیامبر و اجتهاداتِ او اگر ادامه یابد ، به جدایی زمامداری سیاسی از رهبری علمی میانجامد و این را - به هیچ وجه - خلیفه برنمی تافت .
اجازۀ نقل حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله مردم را بر سنّت آگاه میساخت و سطح درک و روشن بینیشان را بالا میآورد ، و از آنجا که عُمَر همۀ احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله را نمیدانست ، خواه ناخواه برخی از اجتهاداتش بر خلاف قول پیامبر در میآمد و این کار ، او را در برابر مشکلی با صحابه قرار میداد و به تخالف آرای آنان در احکام منجر میشد .
برای همین جهات بود که عُمَر صحابه را گرد آورد و گفت : «إنّکم أَفْشَیْتُم الحَدیثَ عن رسول الله» (شما حدیث پیامبر را در همه جا میپَراکنید) و در نقل دیگری آمده است که گفت : «أَکْثَرْتُم الحدیثَ عن رسول الله» ؛ زیاد از پیامبر حدیث میکنید .
زیرا میدید که با افشا و اکثار ، مواجهه ، سنگین میشود .
آری ، عُمَر بر قیاس و اخذ به رأی تأکید میورزید (چنان که در نامهاش به ابو موسی اشعری و شُریح قاضی آمده است) و احادیثی که دربارۀ «اجتهاد به رأی» از مُعاذ و عمرو بن عاص - و دیگران - از پیامبر نقل شده است ، برای تصحیح نگرش اوست .
اینکه گفتیم عُمَر ، اجتهاد را به کار برد و بیش از ابوبکر به آن دست یازید ، با
آنچه گفتهاند که قیاس در عصرهای متأخّر و زمانهای بعد پدید آمد (و دستاورد ضرورتِ زمانی دولت و فقهای آن زمان بود) تنافی ندارد ؛ زیرا اصل فکر اجتهاد و هستۀ اولیۀ آن از ابتکاراتِ عُمَر است ، لیکن همۀ جوانب و مبانی این موجود نوپا ، کامل نبود ، بلکه در گام هایش میلغزید و به زمین میخورد و بسیاری از صحابه و تابعان بر آن اعتراض میکردند تا اینکه اصولش کامل شد و ساختاری تام و ویژه یافت که او را از دیگر اصولی که در اوائل قرن دوم هجری ترسیم کردند ، متمایز ساخت .
از این روست که در کنار آن ، بروز اسمها و اصطلاحات جدید دیگری را میبینیم ؛ مانند استحسان ، مصالح مرسله و . . .
این مطلب ، روشن است و ابهامی ندارد .
و این چنین ، فتواها از رأی و قیاس گرفته میشد و همهشان از نص و روایت نبود . به همین جهت ، بعضی از صحابه ، به اجتهاد در جایی که نصی وجود ندارد ، تن ندادند ؛ زیرا به زمان تشریع نزدیک بودند و کسانی را میشناختند که در قضایای جدید ، از پیامبر صلی الله علیه و آله روایاتی را به یاد داشتند و خفای آنها بر خلیفه ، عُذری برای گشودن باب وسیع اجتهاد به حساب نمیآمد ؛ چراکه فقه وعقاید اسلامی با این کار به خطر میافتاد .
امام علی علیه السلام در بخشهایی از خطبه «شِقْشقیّه» این فاصله زمانی حسّاس از تاریخ اسلام را بیان میکند ، میفرماید :
یَکْثرُ العِثار فیها ، والإعتذارُ منها ، فَصاحِبُها کَراکِبِ الصَّعْبَةِ إن أَشْنَقَ لها خَرَمَ ، وإن أسْلَسَ لها تَقَحَّمَ ، فمُنِیَ النّاسُ لَعَمْرُ الله بخَبْط وشِماس ، وتَلَوُّن واعتراض ، فصَبَرْتُ علی طول المُدّة وَشِدّة المِحْنَة ؛
سپس آن را به راهی درآورد ناهموار ، پر آسیب و جان آزار ، که رونده در آن هر دم به سر درآید ، و پی در پی پوزش خواهد ، و از ورطه به
در نیاید ، سواری را مانِست که بر بارگیرِ توسن نشیند ، اگر مهارش بکشد ، بینی آن آسیب بیند ، و اگر رها کند سرنگون افتد و بمیرد . به خدا که مردم چونان گرفتار شدند که کسی بر اسب سرکش نشیند ، و آن چارپا به پهنای راه رود و راهِ راست را نبیند . من آن مدّتِ دراز را با شکیبایی به سر بردم ، رنج دیدم و خون دل خوردم .(1)
ابن ابی الحدید در شرح این سخن امام که فرمود : «ویکثُرُ العِثارُ فیها والإعتذار منها» میگوید :
منظور امام این است که : راه صاف و هموار نیست ، بلکه چونان طریق پر از سنگ است که پیوسته رونده میلغزد (و به زمین میخورد) .
و امّا کلمه «منها» در قول امام که فرمود : «والاعتذارُ منها» امکان دارد «مِن» بر اصل خودش باشد ؛ یعنی عُمَر بسیاری اوقات به امری حکم میکرد سپس آن را میشکست ، فتوایی میداد و از آن بازمی گشت و از فتوای نخست خود پوزش میخواست .
و ممکن است «مِن» در اینجا برای تعلیل و سببیّت باشد ؛ یعنی اعتذار مردم از کارها و حرکاتشان به خاطر فتواهای عمر ، زیاد شد . شاعر میگوید :
أَمِن رسمِ دار مَرْبَعٌ ومَصِیفُ لَعَیْنَیْکَ مِن ماء الشُّؤُن وکِیفُ
یعنی آیا بدان جهت که (گذشت) بهار و تابستان این خانه را نابود ساخت و اثرش را بر زمین نهاد ، اشک هایت جاری است؟!
و «الصَّعْبة مِنَ النُوق» شتری است که به سواری تن ندهد ؛ اگر راکب افسارش را بکشد بینیاش را بدَرَد و اگر شُل و رها سازد ، به
1) نهج البلاغه (ترجمه دکتر سیّد جعفر شهیدی): 10، خطبه 3.
جاهای هلاکت کننده درآید و سوار را در دره یا آب یا آتشی افکند ، یا بگریزد و باز نایستد تا سوارش را بیندازد و او هلاک شود .
و«أَشْنَقَ الرّجُل ناقَتَه» زمانی است که شخص در حالی که بر ناقهاش سوار است ، اَفسارش را بکشد . . .
این سخن امام علی علیه السلام که فرمود : «فَمُنِی الناس» ؛ یعنی مردم ، مبتلا و گرفتار شدند ، شاعر میگوید :
مُنیتُ بِزَمَّرْدَة کالعَصَا
به زنی مَرْدخوی ، چون عصا ، گرفتار آمدم .
و «خَبْط» حرکت در بی راهه است و «شِماس» رمیدن و فرار و «تَلَوُّن» تبدُّل و دگرگونی و «اعتراض» حرکت بر خطی که مستقیم نمیباشد ؛ گویا در شاخههای سیر طولی اش ، در «عرض» حرکت میکند (و به این سو و آن سوی میرود) شتر نر سرکش کج رو ، این گونه راه میرود .(1)
از این سخن امام علیه السلام تجسیم مراحل تغیُّر و تبدُّلی که بر امّت در زمان حکومت عُمَر پدید آمد ، آشکار میشود و اینکه چگونه مردم به درد ناعلاجی مبتلا شدند که آنان را از راهی که میبایست در حیات دینی و سیاسی و اجتماعیشان بپیمایند ، دور ساخت .
در مرحلۀ نخست امام علیه السلام میفرماید : «فَمُنی الناس لَعَمْرُ الله بخَبْط» (به خدا سوگند ، مردم هدایت نایافته ، به بیراهه گرفتار آمدند) زیرا بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله ناتوانی کسی که بر جایش نشست در همۀ قلمروها (دینی ، فرهنگی و ارشادی و حتّی سیاسی) روشن شد ؛ چراکه برای رهایی از دشمنان سیاسی خلیفۀ اول ، سیاست آن روزگار ، مرتدان و مخالفان سیاسی حکومت را یک جبهه حساب
1) شرح نهج البلاغه 1: 171 - 173.
نمود . در این راستا ، مالک بن نُوَیْرَه به ستم کشته شد بی آنکه اقدامِ بازدارندهای از سوی خلیفه به عمل آید .
لیکن کوتاهی زمان خلافت ابوبکر بسیاری از شکافها را پوشاند و کژرویها نمایان نشد ، به عکس خلافتِ طولانی عُمَر که در آن امور و پدیدههایی رخ نمود که پیش از آن هویدا نبود .
و از این روست که امام علی علیه السلام بر دوران خلافت عُمَر تأکید میورزد ، چراکه بخش بزرگی از تغیُّر و تبدُّل در آن ، روی داد .
از آنجا که عُمَر بسیاری از چیزها را نمیدانست ، مردم را در جهل و ناآگاهی افکند ؛ زیرا قوام رعیّت به حاکم است ، زمانی که حاکم نیازمند کسی باشد که او را استوار سازد و به عجز خویش اعتراف کند ، جامعه در بیراهه میافتد و شیوههای زندگی در غیر مسیری میشود که پیامبر صلی الله علیه و آله برای مسلمانان ترسیم کرد .
در این فضا ، آرا و اجتهادات ، چند گونه شد و هرکس ادعا میکرد که بر صواب است و دیگران به خطا میروند ، بلکه شخص خلیفه به چیزی فتوا میداد سپس به ضد یا مخالفِ آن ، فتوای دیگر صار میکرد و آن گاه ادعا داشت که همۀ آنها صحیح است و همۀ نظراتش حجّت و الزام آورند .
به این ترتیب ، راه گم شد و جادۀ وسیع و آماده و باز ، باقی نماند . مردم - پس از آنکه جاده اصلی حرکتشان را گم کردند - حرکت در درّههای پر پیچ و خم را در پیش گرفتند .
واین ، همان چیزی است که امام علی علیه السلام در سخن دیگر اشاره میکند و میفرماید :
لا یَدْری أَصابَ أَم أَخْطَأَ ، فإن أَصابَ خافَ أن یکون قد أَخْطَأَ ، وإن أَخْطَأَ رَجا أن یکون قد أَصابَ ، جاهلٌ خَبّاطٌ جَهَالات ، عاش رَکَّابُ عَشَوات لم یَعَضَّ علی العِلْمِ بضرْس قاطع ، یُذْرِی الروایاتِ إذْراءَ الریحِ الهَشِیْمَ ؛
نداند که بر خطاست یا به حقیقت رسیده ، اگر به صواب رفته باشد ، ترسد که راه خطا پیموده ، و اگر به خطا رفته ، امید دارد آنچه گفته صواب بوده ، نادانی است که راه جهالت را پوید ، کوری است که در تاریخی گمشده خود جوید ، آنچه گوید نه از روی قطع و یقین گوید ، به گفتن روایتها پردازد ، و چنان که کاه بر باد دهند ، آن را زیر و رو سازد .(1)
پس از ذکر مرحلۀ اول ، امام علیه السلام میفرماید : «وشماس» زیرا نتیجۀ طبیعی حرکت بر بی راهه و بی راهنما این است که این حرکت ، به رمیدن و انواعِ واکنشهای نسنجیده بینجامد .
از این روست که در میان مسلمانان (بدان جهت که راه دینی درست را ترک کردند و ضایع ساختند) بروز پدیدهها و رفتارهای غیر طبیعی را مینگریم که پیش از آن سابقه نداشت ؛ فزونی قتل بردهها به وسیلۀ مالکانشان از آن جمله است که باعث شد عمر - بر خلاف سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود : «لا یُقتَل حُرٌّ بِعَبْد» ؛(2)شخص آزاد در برابر عبد کشته نمیشود - قانون «قتل حُرّ در برابر عبد»(3)
را بنیان گذارد .
رمیدن و تصرّف غیر طبیعی را از هر دو طرف میتوان دید ؛ نخست از «خلیفه» که جاده (درست) را بر مردم ضایع ساخت و از «مردم» که از این قانون اسلامی ، سوء استفاده کردند . این امر ، نتیجۀ عدم حضور خودآگاهی دینی برگرفته از نصوص بود که قتل نفس و رفتار ناشایست با دیگران را حرام میدانست .
این امر ، عینِ «نفار» (رمیدن) است ، همان حالت خطرناکی در جامعه که در آن ، عقدهها و انتقام جوییها و مشاجرهها و آزادیهای غیر قانونی اجتماعی ، دست به دست هم میدهند .
1) نهج البلاغه (ترجمه دکتر سیّد جعفر شهیدی): 19، خطبه 17.
2) سنن دارقطنی 3: 133، حدیث 158 و160؛ سنن بیهقی 8: 35؛ و بنگرید به، مصنّف ابن ابی شیبه 5: 409، حدیث 27477؛ الموطّا 2: 873.
3) الدیات (شیبانی) 1: 54؛ به اسناد از عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت میکند که، ابوبکر و عمر میگفتند: الحُرّ یُقْتَل بالعبد؛ آزاد در برابر بنده، به قتل میرسد.
مانند این است ، بروز پدیدۀ عاشق شدن زنان به مردان (چنان که در داستان منسوب به نصر بن حجّاج مینگریم) و پدیدۀ تنفّر جامعه از بعضی از تبصرههای فقهی که با ذوقشان سازگار درنمیآمد و حرمتِ شارع مقدّس را نادیده انگاشتن (مانند تحریم متعه ، که در پایداری جامعه - به ویژه در زمان جنگ و کمبود مردان - اثر بسیار زیادی دارد) و . . .
هنگامی که به اقدامات عمر و مخالفت بعضی از صحابه با او و تأیید وی توسطِ دیگران و پدید آمدنِ شکاف [میان آنها] و بروز حالاتِ نادری (که در زمان پیامبر وجود نداشت) نیک بنگریم ، در مییابیم که عُمَر در برابر آنها درماند یا موضعِ استوارِ منفی داشت ؛ مانند ماجرای تقسیم اموال کارگزاران .
چه زمانی کارگزاران پیامبر صلی الله علیه و آله خائن بودند؟ کدام وقت پیامبر اموالِ آنان را تقسیم کرد؟
اگر بعضی از کارگزاران اموالی را بدزدند ، خلیفه باید همان مقدار را بستاند .
بر هر تقدیر ، مهم پدید آمدن حالت «شماس» یا «نفار» در جامعه اسلامی است بعد از حرکت در غیر جاده (و راه انحرافی) .
سپس امام علی علیه السلام به مرحلۀ سوّم تغیّر اشاره میکند و آن «تَلَوُّن» یعنی «تبدُّل» (دگرگونی) است ؛ زیرا تبدُّل احکام در زمان عُمَر به صورت یک امر طبیعی درآمد به اعتبار اینکه : خلیفه میتواند حکمی را تأسیس یا لغو کند ، و میتواند آن را مطلق یا مقیّد سازد ، آیاتِ قرآن و عمل پیامبر صلی الله علیه و آله را نسخ کند ، کسانی را به تبعید فرستد ، مُجرمی را کیفر دهد یا او را ببخشد .
همۀ اینها بدان جهت است که خلیفه مجتهد میباشد و دارای حق رأی ویژهای است که میبایست بدان احترام گذاشت ، و او مصلحت را از دیگران بهتر میشناسد .
این نگرش جا افتاد و در جانِ بسیاری از کسانی که آگاهی دینیشان در سطح مطلوبی قرار نداشت یا از کسانی بودند که تحت تأثیر صحابهای قرار گرفتند که
در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله به رأی گرایش داشتند ، رشد کرد و توسعه یافت .
با این روند ، هر چیزی از واقعیّتِ خود فاصله گرفت و دگرگون شد ؛ صحابی امری را راجح میساخت به اعتبار تأدیب منحرفان! تحریم حلال و تحلیل حرام ، حقّی طبیعی برای خلیفه گشت بدان اعتبار که مصلحت مسلمانان در آن است! تعدُّد فتوا در «جَدّه» (مادر بزرگ) (و غیر آن) به صورت امر مألوفی درآمد به اعتبار اینکه هر آنچه را مجتهد فتوا دهد حکم خداست! و در زمانِ عمر هر حکمی صحیح دانسته شد (چنان که خلیفه گفت : آن سال ، آن حکم را دادیم ، و اکنون این حکم را) و سهم «مؤلّفة قلوبهم» لغو شد به اعتبار اینکه اسلام ، عزیز است و . . .
اینها - همه - تبدیل و تبدُّلهایی است که بر مسلمانان عارض شد ، و فقه نادرستی نزدشان شکل گرفت و عقایدی که پیامبر آن را نمیپسندید (چنان که در گریه بر میّت و جز آن ، باورهای نادرستی پدید آمد) و برداشتهایی بی پیشینه بود .
مصیبت بزرگ در مرحلۀ چهارم تغیُّر فرود آمد و آن مرحلۀ «اعتراض» است ؛ یعنی حرکت بر خط نامستقیم ، که رونده در اثنای مسیر طولی اش ، حرکت عرضی دارد و هر اندازه ، سریعتر برود ، بیشتر از راه مستقیم دور میشود .
این تعبیر امام علی علیه السلام بسیار دقیق میباشد و سزامند است در آن درنگ شود و جوهره و معانی فراوانِ آن ، در کانون توجّه باشد .
در مراحل پیشین ، سیر در بیراهه بود و امید میرفت که اگر برای مردم دلیل بر راه سنگ فرش و آماده ، فراهم آید ، سوی آن بازگردند ، لیکن فقدان دلیل استوار منجر به این شد که از دو مرحلۀ اخیر بگذرند و حرکتشان به صورت «اعتراضی» درآید که راست کردنِ آن امکان ندارد ؛ چراکه اصول (مطرح شده) اَصالت یافت و سیر در مجرای غیر طبیعی به عنوان قاعدهای درآمد و مانند یک حالت نادر در زمانِ مُعیّن نبود که علاج آن ممکن باشد .
هنگامی که معنای «اعتراض» را در نظر آوریم ، در مییابیم که هر اندازه سیر ادامه یابد ، شکاف انحراف وسیعتر میشود و هر قدر مدّت بگذرد ، دوری از راه اول فزونی مییابد .
زمانی که جاده را به صورت خط مستقیمی بکشیم و اعتراض را به صورت خط مایلی رسم کنیم ، سپس هر دو خط را امتداد دهیم ، میبینیم که اولی هر قدر امتداد یابد در یک مسیر است که آن اصل میباشد ؛ امّا خط مایل را هر اندازه بیشتر ادامه دهیم ، از خط اول بیشتر فاصله میگیرد .
در حالی که رونده معتقد است بر جادۀ مستقیم حرکت میکند .
این ، همان چیزی است که امروزه ملاحظه میکنیم ، شکاف اختلاف میان مسلمانان به قدری وسیع است که امکان تألیف میان دو فرقه از آنان دشوار میباشد ، بلکه وحدت نظر آنها در یک مسئلۀ اختلافی ، سخت است .
یکی میگوید : «قیاس حجّت است» دیگری میگوید : «نخستین کسی که قیاس کرد ابلیس بود» ، این فرقه میگوید : «مُتعه برای همیشه مشروع است» آن فرقه میگوید : «متعه به قول عُمَر نسخ شد» ، این طایفه میگوید : «امامت به نص و تعیین است» ، آن طایفه میگوید : «به شوراست» ، دیگری میگوید : «به بیعتِ اهل حلّ و عقد» ، و این چنین در اغلبِ امور واحد شرعی الهی و نبوی «اعتراض» را مشاهده میکنیم .
امام علی علیه السلام در توصیف این دوران و آرایی را که در آن مطرح شد ، سخنِ مناسب و بجایی را آورده است .
اجتهاد و رأیی را که فراخوانِ عُمَر بود ، چنان انعطاف پذیری و جزر و مد دارد که احدی نمیتواند حریف آن شود ؛ چونان راکب شتر سرکش است که اگر افسارش را بکشد ، بینیاش را میدرد و اگر رهایش کند ، سوارش را هلاک میسازد .
از این روست که میبینیم ابن عوف (علی رغم اینکه از عثمان پیمان گرفت که بر سیرۀ شیخین حرکت کند) نتوانست در اجتهاداتِ عثمان - مانند اتمام نماز در مِنی - بر او فشار آورد ؛ زیرا وی رأی و اجتهادی را در پیش گرفت که عمر آن را مشروع ساخت . برای ابن عوف و دیگران امکان نداشت که عثمان را در
اقداماتش محدود سازند ؛ چراکه وی در حکم خود اجتهاد ورزید به رغم آنکه میدانست پیامبر و ابوبکر و عمر ، نماز را در مِنی تمام خواندند .
و با این نگرش ، نمیتوان دیگر صحابه و خلفا را (مانند معاویه ، یزید ، عبدالملک بن مروان) به نصوص صادر از پیامبر صلی الله علیه و آله محدود کرد ؛ زیرا آنان نیز آنچه را بر زبان میآورند ، اجتهادشان است!
از امام علی علیه السلام رسیده است که فرمود :
وَاعْلَموا عبادَ الله أَنَّ المُؤمن یَسْتَحِلُّ العامَ مَا اسْتَحَلَّ عاماً أوّلَ ، ویُحَرِّمُ العامَ ما حَرَّم عاماً أوّلَ . وَأَنَّ ما أَحْدَثَ النّاسُ لا یُحِلُّ لکم شیئاً مِمّا حُرِّم علیکم ، ولکِنَّ الحلالَ ما أَحَلَّ اللهُ وَالحرامَ ما حَرَّمَ اللهُ ؛
و بندگان خدا ، بدانید که مؤمن ، این سال چیزی را حلال میشمارد ، که سال نخست حلال دانسته ؛ و این سال آن را حرام میداند که سال نخست حرام شمرده ، و بدعتی را که مردم پدید آوردند ، چیزی را که بر شما حرام است حلال نمیکند . حلال چیزی است که خدا آن را روا کرده ، و حرام چیزی است که خدا آن را ناروا شمرده .(1)
و در سخن دیگر ، آن حضرت میفرماید :
وَأَنْزَلَ علیکم الکتابَ تبیاناً لکلِّ شیء وعَمَّرَ فیکم نبیَّه أزماناً حتّی أَکْمَلَ له وَلکم فیما أنزلَ مِن کتابه دینَهُ الَّذی رَضِیَ لنفسه ، وَأَنْهی إلیکم عَلَی لسانه مَحَابَّةُ مِنَ الأعمال وَمَکارِهَهُ ونواهیه وأوامره ، وألْقی إلیکم المَعْذِرةَ وَاتَّخَذَ عَلَیْکم الحُجَّةَ ، وَقَدَّمَ إلیکم بالوَعید ، وَأَنْذَرَکُم بین یَدَیْ عذاب شدید ؛
و قرآن را که بیان دارندۀ هر چیز است بر شما فرو فرستاد ، و پیامبر خویش را روزگاری میان شما زندگانی داد ، تا با آیهها که در کتاب
1) نهج البلاغه (ترجمه دکتر سیّد جعفر شهیدی): 184، ضمن خطبه 176.
خود نازل فرمود دینی را که پسندید ، برای او و شما کامل نمود ، و به زبان او به شما خبر داد که چه را میپسندد و چه او را خوش نیاید ، از چه باز میدارد و کردنِ چه کار را فرماید ، چندان که راه عذر را بر شما ببست ، و حجّتی گرفت که - از آن نتانید رست - پیک تهدید را به سوی شما پیش راند ، و از کیفرِ سختی که در پیش رو دارید بترساند .(1)
بیهقی - به سند صحیح - روایت میکند که :
چون ابوبکر خلیفه شد ، اندوهگین در خانه نشست! عُمَر بر او درآمد ، وی به نکوهش عُمَر پرداخت و گفت : تو مرا به این امر واداشتی! و از حکومت میان مردم شکوه کرد . عمر گفت : مگر نمیدانی که رسول خدا فرمود : هر گاه والی اجتهاد ورزد و به حق اصابت کند دو اَجر دارد ، و اگر اجتهادش به خطا رود یک پاداش نصیب اوست ؟!(2)
از ابوبکر نقل شده است که وی قضاوت میکرد وکوچکان صحابه (چونان بلال و صُهَیْب و مانند آن دو) نقضِ احکام او را باز میگفتند .(3)
خواننده را با این متن - بی آنکه تعلیقی بر آن بزنیم - تنها میگذاریم تا آنچه را گفتیم با مشکلاتِ علمیای که ابوبکر و عمر با آن رو به رو میشدند (و در موارد بسیاری ناشی از تنگنای نفسی [و بی کفایتی علمی] بود) مقایسه کند .
دکتر محمّد رواس قلعه چی ، در مقدمۀ کتابش - من موسوعة فقه السلف - مینویسد :
استادِ «مکتب رأی» عمر بن خطاب است ؛ زیرا وی چنان با امور
نیازمندِ تشریع رو به رو شد که خلیفهای قبل و بعد از او ، با آنها مواجه نگشت ؛ به دستِ او فتوحات صورت گرفت و شهرها به تصرّف درآمد و ملّتهای متمدّن فارس و روم به حکم اسلام گردن نهادند .(1)
استاد احمد اَمین در فجر الإسلام مینگارد :
برایم روشن شد که عمر «رأی» را در وسیعتر از معنایی که ذکر کردیم به کار گرفت ؛ زیرا آنچه را ما آوردیم استعمال رأی در جایی است که نصّی از کتاب و سنّت نباشد ، لیکن عمر فراتر از این رفت ، در شناخت مصلحتی که آیه یا حدیث داشت کوشید ، سپس به وسیلۀ آن مصلحت ، احکام را درمییافت . این کار نزدیک به آن چیزی است که الآن «دریافتِ روح قانون ، نه به الفاظ و کلمه کلمۀ آن» تعبیر میشود . . .
در هر حال ، عمل به رأی پدید آمد و از بزرگان صحابه (مانند ابوبکر و عمر و زید بن ثابت و اُبَی بن کعب و مُعاذ بن جبل) قضایایی نقل شد که در آنها به رأیشان فتوا دادند .
پرچمدار این مکتب یا این مذهب ، عُمَر بن خطاب است .(2)
دکتر نادیه شریف عمری در اجتهاد الرسول مینویسد :
اجتهاد به رأی و عمل به قیاس و کشف مقاصد شریعت ، بدعتی نبود که تابعان مُقیم در عراق پدید آوردند ، بلکه این کار ، نمونة رشد یافتة رویکردی بود که شماری از صحابه - که عمر از آنهاست -
پیش از آنان ، به آن دست یازیدند .(1)
دکتر محمّد سلاّم مدکور در مناهج الاجتهاد میگوید :
پیروزیهای پی در پی اسلامی - در عصر صحابه - رویارویی با مسائل جدیدی را اقتضا میکرد که بعضیشان از طبیعت سرزمینهای فتح شده برمی خاست و بعضی زاییدۀ شرایط جنگ بود ، و این مسائل ، آنان را سوی اجتهاد به رأی سوق داد ؛ زیرا نصوص ، معدود بودند و وقایع ، بی شمار ؛ افزون بر این ، در آن زمان سنّت تدوین نشده بود .(2)
و در سخن دیگری میآورد :
آن گاه که صحابی در مواردی که قابلیت فهم عقلی آنها هست ، از سر رأی و اجتهاد ، سخنی بگوید که در میان صحابه در آن اختلاف باشد ، این قول محلّ خلاف فقهاست ؛ بعضی بر این باورند که حجّت است ، هرچند بر خلاف قیاس باشد ؛ و بعضی حجیّت آن را تنها در مورد آرای ابوبکر و عُمَر (نه غیر آن دو) پذیرفتهاند .
شیعه و شافعی - در یکی از دو قولش - و احمد (در یکی از دو روایت از او) و کرخی - از حنفیان - به عدم حجیّت آن معتقدند ؛ و مالک و بعضی از حنفیان و شافعی (در قول دیگرش) و احمد (در روایتی از او) آن را حجّت و مُقدَّم بر قیاس میدانند .
نظر آمُدی عدم حجیّتِ آن است . و غزالی - در المستصفی - در تعلیل آن میگوید : حجّت نیست ؛ چون دلیل و عصمت منتفی است و میان صحابه در آن اختلاف هست و به جواز مخالفتشان تصریح دارند .
چنان که شوکانی در تعلیلش میگوید : حق این است که آن حجّت نمیباشد ؛ زیرا خدا سوی این امّت نفرستاد مگر پیامبرمان محمّد صلی الله علیه و آله را و همۀ امّت مأمورند که از کتاب خدا و سنّت پیامبرش پیروی کنند ، و در این راستا فرقی میان صحابه و کسانِ بعد از آنها وجود ندارد .(1)
امام کرخی میگوید :
اصل این است که هر آیهای که بر خلاف قولِ اصحاب ما باشد بر نسخ یا بر ترجیح حمل میشود ، و بهتر است که برای سازگاری میان آن دو ، تأویل گردد .
اصل این است که هر خبری که بر خلاف قول اصحاب به ما برسد ، بر نسخ حمل شود یا بر اینکه «معارض به مثل خود است» و باید دلیل دیگری جُست یا بر اساس وجوه ترجیحی که اصحاب ما به آن احتجاج میکنند ، ترجیح داده شود یا سازگاری میان آنها پدید آید .(2)
شیخ خلاّف میگوید :
در عهد صحابه ، وقایعی روی داد و حوادثی پدید آمد که مسلمانان با آنها مواجه نشده بودند و در عهد پیامبر سابقه نداشت . صحابۀ اهل اجتهاد ، در این رخدادهای بی پیشینه ، اجتهاد ورزیدند و قضاوت کردند و فتوا دادند و به تشریعِ حکم پرداختند و شماری از احکام استنباطیشان را به مجموعۀ اولی احکام افزودند .
از این رو در دور دوم ، مجموعۀ احکام فقهی ، تشکیل شد که عبارت بود از احکام خدا و پیامبر و فتواهای صحابه و قضاوتهای آنها ، و
مصادرشان قرآن بود و سنّت و اجتهاد صحابه . . .(1)
با توجّه به این سخنان ، میتوان دریافت که «رأی» نزد حنفیّه یا دیگران پدید نیامد تا رأی گرایی به آنان نسبت داده شود ، بلکه اصول این مکتب را عُمَر ترسیم کرد . نصوص پیشین این سخن را که عمر با رأی مخالف بود ، مردود میشمارد ، بلکه اثبات میکند که نخستین بنیان گذارِ رأی ، عُمَر میباشد .
امّا روایاتی از عُمَر که دربارۀ نهی از «رأی» است ،احتمال میرود در آغاز خلافتش باشد یا در آخر آن به زبان آورده باشد ؛ یعنی هنگامی که با شیوع رأی گرایی نزد صحابه و دگرگونیهایی که پس از اجتهاداتِ اخیر عُمَر پدید آمد ، دریافت که تعیین حد و مرز برای آن دشوار است یا شاید عُمَر برای دیگران تعبّد را لازم میدانست و اجتهاد و رأی را برای خویشتن جایز میشمرد و اینکه دیگران باید به قول او ملتزم باشند به این اعتبار که او اَعلَم از آنهاست (و همین شقّ اخیر به نظر راجح میآید) .
از عُمَر رسیده است که چون اختلاف صحابه را شنید ، بر منبر رفت و گفت :
دو نفر از اصحاب رسول خدا با هم اختلاف میکنند ، مسلمانان فتوای کدام یک از شما را برگیرند؟! پس از این ، اگر بشنوم دو نفر با هم اختلاف کنند ، میدانم با او چه کنم !(2)
به این ترتیب ، اصول دو مکتب روشن شد و دریافتیم که بعضی به مشروعیتِ رأی و قیاس قائلاند و بعضی آن را برنمی تابند و استدلالشان این است که قرآن و سنّت ما را از رأی و قیاس بسنده است و شریعت ، ناقص نیست تا با قیاس کامل شود .
این دو مکتب [اعتقادی - فقهی] پیوسته با هم در تقابل بودند ؛ کسانی که به
اخذ سنّت فرا میخواندند ، از رأی باز میداشتند و به لزوم تدوین سنّت تصریح میکردند با تأکید بر اینکه «قرآن» ناقص نمیباشد و بیان هر چیزی در آن هست . اینان «سنّت» را نقل میکردند ، هرچند شمشیر بُرّان بر گردنهاشان نهاده میشد .(1)
امّا آنان که به اجتهاد و رأی فرا میخواندند ، با تدوینِ سنّت مخالفت میورزیدند و بابِ رأی را در هر چیزی میگشودند .
کسانی که به پذیرش آرای ابوبکر و عمر (حتّی در صورت مخالفت آنها با نصوص) معتقد بودند ، آوردن حدیث زیاد از پیامبر را نمیپسندیدند و تدوین را بر نمیتافتند .
با مراجعه به قرارهای روز شورا و سبب ترجیح «جناح ابن عوف» توسط عمر ، و الزام همگان به تن دادن به تصمیم وی ، میتوان دریافت که این وقایع از یک حقیقت سیاسی خبر میدهد که دربارۀ آن ، دکتر ابراهیم بیضون چنین میگوید :
از سوی دیگر ، مطرح شدن ناگهانی عبدالرَّحمان بن عوف بعد از حادثۀ ترور عمر و به صحنه آمدنش در وقت مناسب در کنار عُمَر (چراکه عمر پس از آنکه کارد به شکمش خورد ، از عبدالرَّحمان خواست که امام جماعت شود) نیز جای مناقشه دارد ؛ این صحابی اشراف زاده - بعد از آنکه در حاشیه میزیست - ناگهان در متن حوادث قرار گرفت تا نقش اول را در تعیین خلیفه بازی کند .(2)
پیداست که در پشت پردۀ بعضی از اصول (مثل اجرایی کردن قانونهای دوران ابوبکر و عمر) که امروزه جزو شریعت شده است ، مسائل سیاسی قرار
داشت ؛ زیرا محور آن شورایی بود که بر پذیرش این شرط یا عدم پذیرش آن مبتنی بود ؛ اگر خلیفۀ جدید عمل به سیرۀ شیخین را میپذیرفت ، خلافت از آن بود وگرنه ، خلافت به وی سپرده نمیشد .
ابن عوف به امام علی علیه السلام در روز شورا گفت :
ای علی ، آیا بر کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیرۀ ابوبکر و عمر ، بیعت میکنی؟
علی علیه السلام فرمود : نه .(1)
در اینجا سزامند است حقوقدانِ مُنصف بپرسد :
چگونه میتوان این خلافت را شورایی نام نهاد با اینکه خودشان خط مشی آیندۀ خلیفه را ترسیم میکنند و الزاماتی را که میخواهند برایش میگذارند؟
آیا شورا با کشتن اعضای آن اگر بیش از سه روز بیعت را به تأخیر اندازند سازگاری دارد؟ یا با دستور عُمَر بر قتل کسی که با رأی چهار نفر مخالفت ورزد یا سه نفری که عبدالرَّحمان بن عوف در میانشان نباشد ، هماهنگی دارد؟
آیا این گروه دل نگران ، که به زور و تهدید محاصره شدهاند ، شورایی منسجم با روح اسلام نامیده میشود؟
آیا براساس دمکراسی جدید میتوان این دسته را شورا نامید؟
چگونه میتوان صحابی را به این شرط مقیّد ساخت در حالی که او یکی از اعضای شش گانۀ شوراست و از اصحاب حل و عقد و از بزرگان صحابه؟
چگونه اینان از اصحاب حل و عقدند در حالی که میبینیم جز طبق مقرّرات ، نمیتوانند حل و عقد کنند؟
آیا چنین انتخابی را میتوان انتخاب آزاد نامید؟
تصوّر آزادی انتخاب چگونه ممکن است در زمانی که میبینیم شمشیر بر
1) تاریخ طبری 2: 586؛ البدایة والنهایة 7: 146؛ سبل الهدی والرشاد 11: 278.
سرشان آختهاند ، و آنان مکلّف شدهاند که قضیّه را در سه روز تمام کنند و همسویی با نظرات شیخین (در برابر کتاب و سنّت) در آن حتمی است ؟(1)
آری ، شورا (به معنای معروف امروزی این کلمه) نبود و روح دمکراسی و آزادی را نداشت ، بلکه در مفسدۀ قانونی شدن «سیرۀ شیخین» در قبال سنّت رسول خدا ، گرفتار شده بود .
فرض این بند - در کنار کتاب و سنّت - القا میکند که مقصود از همۀ این کارها ، گنجاندن همین تبصره است (هرچند با قهر و غلبه) زیرا در کتاب و سنّت اختلافی نیست و به این همه اصرار و تهدید بزرگان صحابه ، برای اجرای آنها نیازی نمیباشد .
ابن عوف چون دریافت امام علی علیه السلام این تبصرۀ الحاقی به شریعت را - که بنا بود در عرصۀ احکام دینی گنجانده شود - نمیپذیرد ، به عثمان رو کرد و گفت : آیا تو با من بر کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیرۀ ابوبکر و عمر بیعت میکنی؟
عثمان گفت : آری ، و با دست به شانه هایش اشاره کرد و گفت : هنگامی که شما خواستید!
پس هر دو برخاستند و به مسجد درآمدند ، و فریاد برآمد که : الصلاة جامعة (همه به مسجد گرد آیند) . . .(2)
این شرط اخیر و تأکید ابن عوف بر آن (دست کم از نظر امام علی علیه السلام و پیروانش یعنی اهل مکتب تعبّد) بر وجود تخالف میان سنّت پیامبر و سیرۀ شیخین دلالت میکند ؛ زیرا اگر سیرۀ پیامبر و سیرۀ شیخین یکی باشند ، تأکید ابن عوف بر لزوم پذیرش دومی معنا ندارد .
اگر میان آن دو تنافی وجود ندارد و یک چیزند ، چرا وقتی ابن عوف ، امام
علی علیه السلام را ملزم به سیرۀ شیخین ساخت و امام علیه السلام پاسخ داد : «بر کتاب خدا و سنّت پیامبرش ، آری» ابن عوف نپذیرفت و خلافت را به آن حضرت نسپرد؟
خودداری امام علی علیه السلام از قبول این شرط و تسلیم نکردن «ابن عوف» خلافت را به آن حضرت ، از تباینِ آشکارِ دو نگرش پرده برمی دارد .
آری ، خط مشی تعبّد محض با مکتب اجتهاد و رأی (که ابوبکر و عمر بنیان نهادند) در تضاد بود . ابن عوف با تأکید بر سیرۀ شیخین ، میخواست آرایی را که در دوران ابوبکر و عمر سنّت شده بود به اجرا درآورد و مشروعیّت بخشد و خلیفۀ جدید با اجتهادات دو خلیفۀ پیشین مخالفت نورزد .
لیکن شخصیتهای مکتب تعبّد محض ، آن قضایا را مشروع نمیدانستند (زیرا برگرفته از وحی نبود) و با آنها مخالفت میورزیدند و در نقل حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله - که در تضاد با احکام شیخین بود - میکوشیدند .
یاران جناح خلفا بر زبان پیامبر احادیثی را وضع میکردند تا رأی خلیفه را یاری رسانند . پشت پردۀ اختلاف آشکاری که در نقل احادیث هر دو دسته مییابیم ، همین امر نهفته است .
باری ، احادیث مخالف هم ، و وجود احادیثی نزد اهل سنّت که مکتب اهل بیت را تأیید میکند ، بدان معنا نیست که آنها از سوی شیعیان یا زنادقه وضع شدهاند ،(1)
بلکه شاخصی است بر وجودِ نگرشی اصیل ، نزد صحابه ؛ کسانی که از پیامبر حدیث روایت میکردند ، هرچند شمشیر آخته بر گردنشان نهند .
عُمَر میترسید که بعد از او ، این دسته از صحابه بر مصدر خلافت و فتوا نشینند ؛ چراکه تصدّی امر خلافت به وسیلۀ این متعبِّدان ، تضاد بین آنان وعمر را برملا میساخت و به تضعیف جایگاه عُمَر و نکوهش وی میانجامید .
این دل مشغولی عُمَر ، که او را واداشت به بازگشایی باب رأی و اجتهاد اقدام
1) چنان که بعضی معتقدند (بنگرید به، مقدّمه مُصنَّف ابن ابی شیبه).
ورزد و به قانونی کردن آن دست یازد و آن را مشروعیّت مطلق بخشد ، از متنی که حافظ موفّق بن احمد - به اسنادش از محمّد بن خالد ضبّی - نقل میکند ، آشکار میگردد ، وی میگوید :
عُمَر برای مردم خطبه خواند و گفت : اگر شما را از آنچه میشناسید به آنچه آشنا نیستید برگردانیم ، چه میکنید؟ همه ساکت ماندند! عمر این جمله را سه بار بر زبان آورد .
علی (رضی الله عنه) برخاست و گفت : ای عُمَر ، در آن صورت ، تو را به توبه وامی داریم ، اگر توبه کردی ، میپذیریم .
عمر پرسید : اگر توبه نکردم ، چه؟
علی علیه السلام فرمود : سرت را جدا میکنیم .
عُمَر گفت : سپاس خدای را که در این امّت کسی را قرار داد که هنگام کجروی ، ما را به راه راست درآورد .(1)
از این نقل ، چند نکته را میتوانیم دریابیم :
1 . عمر گفت : «از آنچه میشناسید به آنچه آشنا نیستید» و نگفت : «از آنچه میشناسیم به آنچه انکار میکنیم»
این تعبیر ، برای اهل تحلیل ، اشارهای در بر دارد ؛ پس نیک بیندیش .
2 . اینکه مسلمانان خاموش ماندند با اینکه عُمَر سه بار سخنش را تکرار کرد ، آشکارا بر سیاست زور و فشار فکریای دلالت دارد که عمر در حقّ صحابه به کار بست ؛ و این ، با آنچه ما در پیش آوردیم (حبس صحابه در مدینه - پیش خود - و منع آنها از نقل و نگارش حدیث) همسوست .
3 . روشن شدن موضع صریح پیروان مکتب تعبُّد ، و اینکه آنان هرگز به آوردنِ احکامی که مبناشان اجتهاد و رأی است ، راضی نمیشدند ؛ و «به آنچه
1) مناقب خوارزمی: 98.
میشناختند» از کتاب خدا وسنّت پیامبرش ، تمسّک میکردند ، نه به رأی و اجتهادی که نمیشناختند .
4 . مفهوم «استتابه» (به توبه واداشتن) در صورت انحراف از دین (و سپس کشتن منحرف در صورت عدم توبه اش) در مکتب سنّت و تعبّد ، یک مفهوم اسلامی است . این مکتب تأویل را نمیپذیرد و نمیگوید : «تأویل کرد و به خطا رفت» و برای اشتباهات و لغزشهای دیگران عذر نمیتراشد .
این ، همان مفهومی است که مسلمانان ، بعدها بر عثمان اجرا کردند ؛ آن گاه که وی اعلانِ توبه از بدعت هایش در دین کرد ، او را واگذاشتند ، سپس هنگامی که بر بدعت هایش اصرار ورزید و به قتل پیروان مکتب تعبّد فرمان داد ، سویش بازگشتند و او را به قتل رساندند .
در اینجا لازم است سخن بعضی از نویسندگان را یادآور شویم که میگوید که اگر دوران عُمَر به طول میانجامید ، مسلمانان او را همچون عثمان میکشتند .
برای آنکه خلافت به دستِ پیروان سنّت و تعبّد ، نیفتد ، عمر سخن ابن عوف را میزان و حرف آخر (هنگام اختلاف اعضای شش نفری شورا) قرار داد تا بتواند رأی خود را بر ابن عوف دیکته کند ، و او بتواند با امنیّت ، کشتی را به ساحل آرزویش برساند .
این حقیقت ، آن گاه بیشتر روشن میشود که در آه و حسرتهای عُمَر ، تدبّر کنیم ؛ آن گاه که از فقدان ابو عُبَیده و سالم (همفکر و زیر دستش) افسوس میخورد که کاش آنها (در آن زمان) حاضر بودند و امر خلافت را به آنها میسپرد .
با اینکه میدانیم «سالم» از موالی بود ،(1)
و معروف است که عمر بر انصار -
1) بنگرید به، شرح حالِ وی در طبقات ابن سعد 3: 85؛ الاستیعاب 4: 1799، رقم 4265؛ الإصابه 3: 13، رقم 3045.
روز سقیفه - اعتراض کرد و اصرار ورزید که لازم است خلیفه از قریش باشد ،(1)
لیکن اکنون در غیاب «سالم» - در حالی که او از موالی است - افسوس میخورد !(2)
مقصود از این موضع عمر چیست؟! پاسخ روشن است ، او میخواست خلافت به دست کسانی که او را دوست ندارند و از نظر فکری به وی گرایش ندارند ، نیفتد .
عمر راضی نمیشد که خلافت را به منادیانِ نقل حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله (اَمثال حضرت علی علیه السلام ، ابوذر ، ابن عبّاس ، ابن مسعود ، عمّار . . .) تسلیم کند ؛ زیرا اینان عمر را در سلوک و روشی که در پیش گرفته بود بر خطا میدانستند و مکتبِ مخالف او را تقویت میکردند .
تا بدینجا معلوم شد که چرا در گردهمایی شورا ، انتخاب نهایی در اختیار ابن عوف قرار گرفت و با اندکی تأمُّل ، به سرّ این کار نیز آگاه میشویم که چرا عمر فرزندش عبدالله را جانشینِ خود نساخت و او را یکی از اعضای شش نفری شورا قرار نداد ؛ چراکه تعلیل عُمَر برای این کار ، با شخصیتِ علمی عبدالله ارتباط مییابد ؛ اینکه وی فقه و احکام نمیداند .
عُمَر به کسی که به او پیشنهاد کرد عبدالله را جانشین خود سازد ، گفت :
خدا مرگت دهد! انگیزهات خدایی نبود ؛ وای بر تو! چگونه کسی را
خلیفه گردانم که از طلاق زنش عاجز است ؟!(1)
واقع این است که ماجرا آن گونه که عمر آورد نبود ، بلکه به جهت اختلاف فکری و بینشی - که میان آن دو وجود داشت - از این کار خودداری میورزید .
اگر این تعلیل درست باشد ، میبایست در پاسخ پیشنهاد آن شخص میگفت : وای بر تو! چگونه عبدالله را جانشین خود سازم در حالی که بزرگان صحابه (امثال حضرت علی علیه السلام ، ابن عوف ، ابن مسعود ، سعد بن ابی وَقّاص) میانِ مردماند؟!
این سخن را بدان جهت عمر دربارۀ فرزندش عبدالله گفت که وی عُمَر را در ماجراها و جاهای زیادی تخطئه کرد .
دربارۀ متعه گفت : آیا سنّت عمر شایان پیروی است یا سنّت رسول خدا؟
در جای دیگر گفت : روایتش را میپذیرم و درایتش را وامی گذارم .
استاد «روّاس قلعه چی» در کتاب موسوعه عبدالله بن عُمَر ، جاهایی را که عبدالله با پدرش مخالفت ورزید ، شمرده است :
1 . عمر ، در حج یا عمره ، سایه گرفتن را برای «مُحْرِم» جایز میداند ، و ابن عمر آن را جایز نمیشمارد .
2 - عمر ، غنای حلال را برای مُحْرِم جایز میداند و ابن عمر به عدمِ جوازِ آن قائل است .
3 . به نظر عمر ، مُحْرِم (هنگامی که به صید امر نکند یا شخصِ مُحِلّ برای او صید نکند) میتواند از صیدِ فردی که از اِحرام خارج شده است بخورد ، امّا ابن عمر از آن میپرهیزد و به جواز ا کل آن فتوا نمیدهد .
4 . عمر ، از فروش «زمین خراجی» (زمینهایی که با جنگ فتح شده و در دست صاحبانشان واگذاشته شدهاند) منع میکرد و ابن عمر آن را جایز میدانست .
1) تاریخ طبری 2: 580؛ تاریخ المدینة (ابن شبّه نمیری) 3: 923؛ شرح نهج البلاغه 1: 190.
5 . عمر ، استبرای کنیز(1)
فروخته شده را از سوی فروشنده و سپس مشتری ، واجب میدانست ، امّا ابن عمر استبراء را تنها از طرف مشتری واجب میشمرد .
6 . عمر ، قتل اسیران را جایز میدید ، و ابن عمر کشتن آنان را جایز نمیدانست .
7 . به نظر عمر هرکس در سفر ، سه روز قصد اقامت کند ، باید نمازش را تمام بخواند ؛ و ابن عمر (برای تمام خواندن نماز) نیّت دوازده روز اقامت را لازم میدانست .
8 . عمر ، آشامیدن آب از ظرفی که نقره کوب شده است و شخص لبش را در جایی که نقره ندارد میگذارد ، جایز میشمرد ؛ و ابن عمر چنین ظرفی را میشکست .
9 . عمر ، فروش چیزهایی را که نجس شدهاند و امکان بهرهوری از آنها هست ، جایز نمیدانست ، و ابن عمر ، به جواز آن معتقد بود .
10 . عمر ، مساوات در بخشش را میان اولاد واجب میدانست ، و ابن عمر به جواز برتری دادن میان آنان قائل بود .
11 . عمر ، حرمت مصاهره را به تسرّی ثابت میدانست به خلاف ابن عمر .(2)
12 . عمر ، نماز سنّت طواف را در اوقات کراهت ، مکروه میدانست به خلاف ابن عمر .
13 . عمر ، در قربانی حجّ تمتُّع و قِران ، ذبح گوسفند را جایز میشمرد ، و ابن
1) طبق این نظر، کسی که میخواهد کنیزش را بفروشد باید قبل از فروش با او مقاربت نکند تا خون حیض ببیند و پاک شود و در صورتی که حیض نمیبیند باید 45 روز با او مقاربت نکند و کسی که مالک کنیزی میشود نباید قبل از دیدن خون حیض و پاک شدن با او مقاربت نماید و همچنین اگر کنیز خون نمیبیند، باید 45 روز صبر نماید (م).
2) «تسرّی» در فقه به معنای آمیزش با کنیز - ولو بدون انزال - است. این اختلاف به این معناست که آیا بر اثر آمیزش با کنیز، مادر آن کنیز، بر مرد حرام میشود یا نه؟ اُم الزوجة وی حساب میشود یا خیر؟ (م).
عمر جز گاو و شتر را جایز نمیدانست .
14 . عمر ، در زیور آلات زنان زکات را واجب میشمرد ، و ابن عمر زکات زیور آلات را ، عاریه دادن آنها میدانست .
15 . عُمَر «خلع» را طلاق «باین» به شمار میآورد ، و ابن عمر آن را فسخ میدانست (نه طلاق) .
16 . عمر ، عدّۀ زنی را که طلاق «خُلع» گرفته است ، همان عدۀ طلاق میدانست ، و ابن عمر بر این باور بود که در «خُلع» استبراء واجب است ، نه عدّه .
17 . عُمَر «مسح» بر روسری را - در وضو - جایز میدید ، و ابن عمر آن را مباح نمیدانست .
18 . به نظر ابن عمر «جنین» (مثل جنین گوسفند) اگر پس از ذبح مادرش ، از شکم وی خارج شود (در حالی که خلقتِ آن تمام و مویش روییده باشد) باید [جداگانه] ذبح گردد ؛ امّا عمر بر این باور بود که اگر جنین هنگام خروج ، مرده و حرکتش چون حرکت مذبوح باشد ، خوردنش حلال است ، و اگر زنده بیرون آید ، خوردنِ آن حلال نیست مگر پس از ذبح .
19 . عمر ، اعتقاد داشت که «رضاع» با یک بار و دو بار شیر دادن ثابت نمیشود ، امّا ابن عمر قائل بود که با یک بار شیر دهی ، رضاع پدید میآید .
20 . عمر ، میگفت : عبد «مُدَبَّر» از اصل مال به جا مانده از میّت (ونه از ثلث ماترک) آزاد میشود ، و ابن عمر میگفت از ثلث مال باید آزاد گردد و او وصیّتی است چون دیگر وصایا .
21 . به نظر عُمَر «مُحَلِّل» حد شرعی ندارد ، و ابن عمر این کار را زنا میدانست .
22 . عمر ، نکاح عبد را بی اذن مولایش ، عصیانی میشمرد که حد [تازیانه] شرعی ندارد ، و ابن عمر آن را زنا به حساب میآورد و به حدّ زانی در این زمینه قائل بود .
23 . عمر ، سجده تلاوت را زمانی لازم میدانست که شخص آیۀ سجده را با قصد بخواند یا بشنود ، و ابن عمر سجده را بر هر شنونده و خوانندهای که آیۀ سجده را بشنود یا قرائت کند ، واجب میدانست .
24 . عمر ، موسیقی و شنیدن آن را با شروطی جایز میدانست ، و ابن عمر آن را در هیچ حالی مباح نمیشمرد .
25 . عمر ، قائل به روزۀ «یوم الشک»(1)
نبود ، و ابن عمر (آن گاه که آسمان غبارآلود باشد) به روزۀ این روز عقیده داشت .
26 . به نظر عمر ، مسافر باید نماز «وِتر» را بر زمین گزارد (نه سوار بر مرکب) و ابن عمر گزاردنِ آن را بر پشت مرکب جایز میدانست .
27 . عمر ، در نماز صبح قنوت میخواند ، و ابن عمر این کار را بدعت میشمرد .
28 . به نظر عمر ، در نماز جماعت ، رکعتی را که شخص درک کند ، رکعت اول او حساب میشود [هرچند رکعت آخر نماز امام باشد] و ابن عمر بر این باور است که آن رکعت ، رکعت آخر نماز اوست [و دیگر رکعات را باید قضا کند] .
29 . عمر ، بر این باور بود که سزاوارترین مردم به نماز بر میّت ، ولی اوست ؛ و عبدالله بن عمر میگفت : شایسته ترین کس به نماز بر او حاکم است .
30 . به عقیدۀ عمر ، ماه رمضان جز به دو شاهد اثبات نمیشود ، و ابن عمر قائل بود که به یک شاهد ثابت میشود .
31 . عُمَر «صیام دهر» (پیوسته روزه گرفتن) را مکروه میدانست ، و ابن عمر این کار را میکرد .
32 . به نظر عمر ، طلاق با الفاظ کنایی ، هنگامی که نیّت طلاق باشد ، تنها یک طلاق واقع میشود ؛ امّا ابن عمر قائل بود که اگر کنایات ظاهر در طلاق باشد ، سه
1) روزی که انسان نمیداند آخر شعبان است یا اول رمضان.
طلاق رخ میدهد و اگر ظاهر نباشد ، به حسب آنچه طلاق دهنده نیّت کرده طلاق واقع میشود .
33 . به نظر عمر ، زنی که طلاق بائن داده شده است ، در زمان عدّه ، حق نفقه دارد ، امّا ابن عمر قائل است که نفقهای برای او نیست .
34 . عمر ، به ثبوت آمیزش مولا با کنیزش ، نسب فرزند را به او ثابت میدانست ، امّا ابن عمر آن را ثابت نمیدانست مگر اینکه مولا ادعا کند .
35 . عمر ، بر این باور بود که زنِ شخص مفقود را با پایان یافتن زمان انتظار ، باید ولی او طلاق دهد ، امّا ابن عمر عقیده داشت که به طلاقِ ولی نیازی نیست .
36 . عمر ، قائل بود که میّت را باید در سه پارچه کفن کرد ، امّا ابن عمر میگفت باید در پنج پارچه کفن شود .
37 . به نظر عمر ، واجب در کفّارۀ نذر ، همان واجب در کفّارۀ قسم است ؛ امّا ابن عمر عقیده داشت که واجب در آن ، کفّارۀ قسم مؤکّد میباشد .
38 . عمر ، بر این باور بود که «قَسَم» یک نوع است و کفّارۀ آن هم یکی ؛ امّا ابن عمر میگفت «قَسَم» دو نوع است : مؤکّد و غیر مؤکّد ، و کفّارۀ هر کدام با دیگری فرق دارد .
39 . عمر ، برای صحّت عقد نکاح ، شاهد گرفتن را شرط میکرد ؛ امّا ابن عمر اِشهاد بر آن را شرط نمیدانست .(1)
از میان این نقاط اختلافی در فقه (میان عمر و فرزندش عبدالله) و دیگر بندها [و نکات] خشم عُمَر بر پسرش و نسبت عجز فقهی و قصور ذهنی به او - دربارۀ سادهترین احکام شرعی - هویداست .
انگیزۀ حقیقی این کار این بود که عمر مخالفتهای فرزندش را برنمیتافت ، و ابن عمر در بسیاری از مواقع (به ویژه در مسئلۀ سه بار طلاق در یک مجلس و
1) بنگرید به، موسوعة فقه ابن عمر: 33 - 39.
اینکه آیا سه طلاق واقع میشود یا یکی) با رأی پدرش همسو نبود .
عُمَر بر وقوع سه بار طلاق در یک مجلس ، پای میفشرد تا مسلمانان را از شیوع طلاق باز دارد ، به خلاف ابن عمر که به اولویت پیروی کتاب و سنّت ، عقیده داشت .
از این روست که عمر ، فرزندش را یکی از اعضای شورا قرار نداد و با خشم گفت : «او نمیتواند به خوبی زنش را طلاق دهد!» . این ، به جهت اختلافی است که آوردیم .
تُندی کلام عمر را بنگرید آن گاه که به پیشنهاد دهنده میگوید : «خدا تو را بکشد ، قصد خدایی نداری! وای بر تو! چگونه مردی را جانشین سازم که از عهدۀ طلاقِ زنش برنمی آید» .
مخالفت ابن عمر را با پدرش آنجا بیشتر میتوان دریافت که عُمَر به وی گفت :
ای عبدالله ، آن استخوانِ کتف را به من ده(تا نوشتهاش را محو سازم) اگر خدا میخواست آن را امضا میکرد!
ابن عمر گفت : خودم میتوانم آن را محو کنم!
عمر گفت : نه به خدا ، احدی جز من آن را محو نمیسازد ؛ آن گاه عمر به دست خود آن را محو کرد ، و در آن «فریضه جدّ» (میراث جدّ) نوشته شده بود .(1)
استاد روّاس قلعه چی ، فهرست بعضی از مسائلی را میآورد که در آنها عبدالله از فقه پدرش اثر پذیرفت ، لیکن پیداست که اینها کمتر از مخالفتهای عبدالله با پدرش هست .
مجموع این شواهد ، این نظر را تقویت میکند که عُمَر ، به جهت اختلاف با پسرش در رأی و استنباط ، وی را از (امکان دستیابی به) خلافت دور نگه داشت .
با این سخن ، نمیخواهیم عبدالله را از پیروان مکتب تعبّد محض به شمار
1) طبقات ابن سعد 3: 341؛ الإمامة والسیاسة 1: 40؛ حلیة الأولیاء 4: 151.
آوریم یا او را در تخطئۀ عمر بر حق بدانیم ؛ چراکه بعضی از احکامی را که عمر قائل بود و عبدالله با آنها مخالفت میورزید ، اصیل بودند و مستندشان قرآن یا سنّت بود . مخالفت ما با عُمَر ، در مانندِ این مسائل نیست .
اشکال ما بر عُمَر ، به خاطرِ مخالفت وی با احکام ثابت و حتمی قرآن و سنّت است و گرایش عُمَر به لزوم پذیرش رأی با وجود نصّ .
عبدالله در تجویز اجتهاد ، مانند پدرش میباشد (لیکن در دائرۀ بسیار تنگتر از دائره عمر) مسائل بسیاری است که ابن عمر در آنها به رأی خود اجتهاد ورزید و بر خلافِ سنّت رسول خدا فتوا داد ، و مسائل دیگری میباشد که تزهُّد (زهد گرایی) در آنها غلبه یافت و ابن عمر را از تعبّد خارج ساخت .
لیکن نمیتوان منکر شد که بیشترِ رویکرد ابن عمر - در قیاس با پدرش - جست و جوی آثار پیامبر و پیروی سنّتِ آن حضرت است ، نه اجتهاد و رأی .
ابن خَلِّکان و دیگران آوردهاند که :
ابن عمر ، آثار پیامبر را فراوان دنبال میکرد ، صحابه بر این کار گواهی میدهند ، از جملۀ ایشان عایشه است آنجا که گفت : آثار پیامبر را - در منازل آن حضرت - چونان ابن عُمَر کسی پی نَجُست .(1)
نافع روایت میکند :
عبدالله ، نشانههای رسول خدا را میجُست و در آن مکانها نماز میگزارد ، بدان حد که پیامبر زیر درختی فرود آمد ، ابن عُمَر آن درخت را آب میداد تا نخشکد .(2)
مالک از کسی که برای او حدیث کرد ، روایت میکند که :
ابن عمر ، امر رسول خدا و آثار آن حضرت و حالِ او را پیروی
میکرد و بدان اهتمام میورزید ، تا آنجا که به جهتِ این اهتمام زیاد ، بیم از دست دادنِ عقلش میرفت .(1)
دربارۀ ابن عمر در کتاب وضوء النبی سخن گفتیم و بیان داشتیم که او نَمُرد مگر اینکه با اکثریت و رویکرد عمومی خلافت همسو گردید و بر رأیی که در عهد پدرش پی ریزی شد ، گردن نهاد .
عبدالله بر مسح دو پا قائل بود و با مسح بر روی کفش مخالفت میورزید ، لیکن نمرد مگر پس از آنکه با عموم مردم در شستن پاها ، موافقت کرد .
فخر رازی از عطا نقل میکند که گفت :
ابن عُمَر در مسح بر کفش با مردم مخالفت میورزید ، لیکن از دنیا نرفت مگر اینکه با آنان همسو شد .(2)
بعضی از مُوَرِّخان بر این باورند که ابن عمر قبل از پدرش اسلام آورد . از ابن شهاب نقل شده که :
حَفْصَه و ابن عُمَر ، پیش از عُمَر مسلمان شدند .(3)
این متن (و اَمثال آن) گاه به ذهن میآورد که گوینده میخواهد ترجیح رأی عبدالله را بر رأی پدرش بنمایاند ، به اعتبار ترجیح رأی کسی که در اسلام آوردن پیش گامتر است ؛ چراکه وی باتقواتر میباشد و به پیامبر صلی الله علیه و آله از دیگران نزدیکتر است .
بنابراین ، روشن شد که بسیاری از اجتهاداتِ عُمَر بر خلاف سنّت پیامبر میباشد و اندکی از آنها با سنّتِ آن حضرت همسوست ، به عکس امام علی علیه السلام که همۀ سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله نزدش وجود داشت و با این ویژگی از دیگر صحابه ممتاز بود .
عُمَر و
بزرگان صحابه بر این امر ، شهادت دادهاند .
ابن حجر در فتح الباری روایت میکند که :
عمر گفت : اگر اَجْلَح(1)(یعنی علی بن ابی طالب) خلافت را به دست گیرد ، مردم را بر طریق [راه راست و درست یعنی سنّت] سیر میدهد .
فرزندش به او گفت : پس چرا ولایت را به او نمیسپاری؟!
گفت : نمیخواهم (وزر و وبال) خلافت را در زندگی و مرگ بر دوش کشم(2).
دارمی به سندش از مروان بن حکم آورده است که :
چون به عُمَر دربارۀ میراث جد طعن زدند ، در این باره به مشورت پرداخت وگفت : من در ارث جدّ رایی دارم ، اگرمی پسندید پیروی کنید .
عثمان گفت : اگر رأی تو را پیروی کنیم ، رشد است و اگر رأی شیخ قبل از تو را پیروی کنیم ، صاحبْ نظر نیکی بود .(1)
در الطبقات الکبری آمده است که محمود بن لبید گفت : شنیدم عثمان بر منبر میگفت :
برای احدی حلال نیست حدیثی را از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کند که در دورۀ ابوبکر و عمر آن را نشنیده است .(2)
از معاویه رسیده که گفت :
ای مردم ، از رسول خدا کمتر روایت کنید! اگر از حدیث ناگزیرید ، احادیثی را که در دورۀ عُمَر نقل شد ، حدیث کنید .(3)
و در روایتِ مسلم و احمد ، سخن معاویه چنین است :
بپرهیزید از آوردنِ حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله مگر حدیثی که در دوران عُمَر ذکر شده است .(4)
1) مصنّف عبدالرزّاق 10: 263؛ سنن دارمی 1: 159، حدیث 631؛ و جلد 2، ص452، حدیث 2916 (متن از اینجاست)؛ سنن بیهقی 6: 246، حدیث 12201.
2) طبقات ابن سعد 2: 336؛ تاریخ دمشق 39: 180؛ کنز العمّال 10: 295، حدیث 29490 (به نقل از ابن سعد).
3) مسند الشامیین 3: 251 (نشر مؤسسة الرساله، ط2)؛ تاریخ دمشق 26: 382؛ کنز العمّال 10: 291، حدیث 29473.
4) صحیح مسلم 2: 718، حدیث 1037؛ مسند احمد 4: 99؛ المعجم الکبیر 19: 370، حدیث 869.
احمد در مسندش از عبدالله بن زُبَیر آورده است که گفت :
به خدا سوگند ، ما در «جُحْفَه» با عثمان همراه بودیم ، گروهی شامی (که در میانشان حبیب بن مسلمه فَهْری بود) با او بودند .
عثمان دربارۀ تمتّع به «عُمره» برای حج ، چنین گفت :
وجه تمامتر [و بهتر] برای حج و عُمْرَه این است که هر دو - با هم - در ماههای حج نباشند ؛ اگر این عُمره را به تأخیر اندازید تا کعبه را دو بار زیارت کنید اَفضل میباشد ، خدای متعال در خیر ، وسعت داده است .
این سخن عثمان به علی بن ابی طالب (که در بیابان برای شترش علف میچید) رسید ، پیش آمد و در برابر عثمان ایستاد و گفت : برای سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و گشایشی که خداوند - در جمع میان حج و عمره - برای بندگانش در کتاب خود مقرر فرمود ، نقشه میریزی؟!
مردم را در تنگنا میافکنی و از سنّت باز میداری ؛ سنّتی که برای حاجتمند است و برای کسی که خانهاش دور میباشد؟!
آن گاه علی علیه السلام به حج و عمره - با هم - ندا داد .
عثمان رو به مردم کرد و گفت : آیا من از آن نهی کردم؟! من از آن باز نداشتم ، تنها به رأی خود اشاره کردم ؛ هرکه خواهد برگیرد ، و هرکه خواست وانهد .(1)
در مُوَطّأ مالک ، به نقل از جعفر بن محمّد ، از پدرش آمده است که فرمود :
مقداد بن اسود بر علی بن ابی طالب در «سُقیا» (آبادیای در راه مکّه
1) مسند احمد 1: 92، حدیث 707؛ الاحکام (ابن حزم) 6: 219.
یا منزلی میان مکّه و مدینه) وارد شد در حالی که آن حضرت نوعی برگ علف را با آرد مخلوط میکرد و به کُرّه شترانش میخوراند ، گفت : عثمان بن عفّان از قِران میان حج و عمره ، نهی میکند!
علی علیه السلام در حالی که اثر آرد و علف در دستانش نمایان بود (و این صحنه را من از یاد نمیبرم) به راه افتاد تا اینکه بر عثمان درآمد و پرسید : آیا تو از جمع میان حج و عمره نهی میکنی؟
عثمان گفت : این یک رأی (و نظر) است!
علی خشمگین شد در حالی که برای حج و عمره - با هم - لبّیک میگفت .(1)
و در سنن نسائی از قول سعید بن مُسَیَّب چنین آمده است :
علی علیه السلام و عثمان سوی حج روانه شدند . چون در راه به جایی رسیدیم ، عثمان از تمتّع نهی کرد .
علی گفت : هنگامی که عثمان رهسپار شد ، راه افتید . سپس علی و اصحاب او برای «عُمره» لبّیک گفتند ، و عثمان آنان را بازنداشت .
علی گفت : آیا این خبر درست است که تو از «تمتّع» نهی میکنی؟
عثمان پاسخ داد : آری .
علی فرمود : مگر نشنیدی که رسول خدا «تمتّع» میکرد؟
عثمان پاسخ داد : چرا .(2)
سندی در حاشیۀ سنن نسائی مینویسد :
اینکه علی فرمود : «إذا رأیتموه قد ارتحل فارتحلوا» ؛ یعنی با او بکوچید در
حالی که برای عُمْرَه لبّیک میگویید ، تا بداند شما سنّت را بر قولِ او مقدّم میدارید ، و در مقابل سنّت ، از او اطاعت نمیکنید .(1)
و در خبر دیگر آمده است :
چون علی دید عثمان از متعه و جمع میان حج و عمره نهی میکند ، برای انجام حج و عمره - با هم - ندا داد .
عثمان گفت : آیا با اینکه من از آن نهی کردم ، این کار را میکنی؟
علی گفت : سنّت رسول خدا را به خاطر احدی از مردم وانمیگذارم .(2)
سندی در حاشیه بر این حدیث مینگارد :
یعنی همۀ مردم را از این کار باز میدارم (چنان که عُمَر آنان را نهی کرد) تو چگونه این کار را میکنی و با امر خلیفه مخالفت میورزی؟
علی اشاره کرد به اینکه در آنچه بر خلاف سنّت باشد (برای دانایان به سنّت) طاعتی برای احدی نیست ؛ والله أعلم (و دانای حقیقی خداست) .(3)
و در متن سوّمی هست :
علی فرمود : میخواهی از کاری که رسول خدا انجام داد ، نهی کنی؟!
عثمان گفت : مرا به حال خود واگذار!
علی فرمود : نمیتوانم [بر این رویه] رهایت سازم .
چون علی این حرکت عثمان را دید ، به حج و عمره - با هم - ندا داد .(4)
در مثالهای پیشین ، امتدادِ آنچه شیخین - و به ویژه عُمَر - بنیان نهادند ، هویداست . نکتۀ شایان توجّه این است که عثمان و معاویه و عمرو عاص ، افزون بر عمل به سیرۀ عُمَر ، بر آن تأکید داشتند و این ، به یک جریان برای سیرۀ ابوبکر و عمر اشاره دارد .
آن گاه که مخالفتِ خط مشی خلفا (و رأی گرایان در عهد پیامبر) را با فقه امام علی علیه السلام و پیروان نص محور او (مانند ابن عبّاس) مینگریم ، این امر بیشتر خود را مینمایاند .
معاویه به لَعن علی و ابن عبّاس فرا خواند ،(1)و منصور عبّاسی به مالک گفت : «قول ابن عمر را برگیر ، هرچند بر خلافِ علی و ابن عبّاس باشد» ،(2)و حجّاج بر گردن سهل بن سعد ساعدی (و دیگر دارندگان متون حدیثی) مُهر نهاد .(3)
بنگرید به، تاریخ طبری 3: 543 (حوادث سنه 74)؛ الاستیعاب 2: 664، رقم 1089؛ اُسد الغابه 2: 366؛ تهذیب الکمال 12: 189.
اینها - همه - بر استمرار سیرۀ عُمَر دلالت میکند و تأکیدی است بر اینکه هرکه بعد از او آمد ، پای بند به سیرهای بود که از سوی ابوبکر و عُمَر پی ریزی شد .
اکنون شواهد دیگری را در این زمینه میآوریم :
1) بنگرید به، کتاب السنّة (عمرو بن عاصم) 2: 602، حدیث 1350؛ تاریخ یعقوبی 2: 223؛ شرح نهج البلاغه 4: 56؛ جواهر المطالب 2: 227.
2) طبقات ابن سعد 4: 147.
3) در تاریخ آمده است که حجّاج - هنگامی که به مدینه درآمد - اصحابِ رسول خدا را کوچک شمرد؛ در دستِ جابر بن عبدالله و گردن انس بن مالک و سهل بن سعد با سُرب (برای تحقیرشان) مُهر زد.
در بدائع الصنائع آمده است :
عُمَر ، در نماز مغرب ، در یکی از دو رکعت اول ، قرائت را ترک کرد و در رکعت سوم آن را قضا کرد و به جَهْر خواند ؛ و عثمان در دو رکعت اولِ نماز عشا قرائت را ترک کرد و در دو رکعتِ پایانی آن ، قضایش را به جا آورد و با صدای بلند خواند .(1)
ابن شهاب ، از سعید بن مُسَیَّب ، از عُمَر ، دربارۀ زنی که شوهرش ناپیداست روایت میکند که گفت :
اگر شوهرش زمانی بیاید که زن ازدواج کرده باشد ، مُخیَّر است میان آن زن و مَهرِ او ؛ اگر مَهر را برگزید ، شوهر دیگر باید آن را بپردازد ؛ و اگر زنش را خواست ، وی باید عدّه نگه دارد تا حلال شود ، سپس به خانۀ شوهر اول بازگردد ؛ و مهر زن را باید آن شوهر دیگر - بدان جهت که با او زناشویی کرده است - بپردازد .
ابن شهاب میگوید : عثمان بعد از عُمَر ، به همین قضاوت کرد .(2)
طبری - در تفسیرش - از طریق شُعبه ، از ابن عبّاس آورده است که :
وی بر عثمان درآمد و گفت : چرا [وجودِ] دو برادر ، سهم یک سوم مادر را از ارث به یک ششم برمی گرداند ، خدای متعال میفرماید :
«فَإِنْ کانَ لَهُ إِخْوَةٌ» (1)«اَخَوان» (دو برادر) در زبانِ عرب ، به معنای «اِخْوه» (برادران) نمیباشد؟
عثمان گفت : آیا میتوانم امر شخصِ پیش از خود را نقض کنم؟! مردم بدین گونه ارث بُردند و در شهرها دنبال شد .(2)
و در روایت حاکم و بیهقی ، عبارت چنین است :
نمی توانم آنچه را پیش از من بوده و در شهرها جریان یافته است و مردم بر اساسِ آن ارث بردهاند ، بازگردانم .(3)
بَلاذُری در اَنساب الأشراف به اسناد از زُهْری ، آورده است که :
عثمان از اسبان زکات میستاند ، این کارش را برنتافتند و گفتند رسول خدا فرمود : زکاتِ اسب و بنده را بخشیدم .(4)
احتمال میرود که عثمان در این مسئله ، پیرو عمر باشد ؛ زیرا ابن حزم در المُحَلّی از ابن شهاب روایت کرده است که :
سائب (خواهر زادۀ نمر) به او خبر داد که :
وی زکاتِ اسبان را برای عُمَر میآورد .
ابن شهاب میگوید : عثمان بر اسبان زکات نهاد .(5)
از حارثه نقل شده است که گفت :
گروهی از شامیان پیش عمر آمدند ، گفتند : اموال و اسبان و بردگانی
به دست آوردیم ، دوست داریم زکات آنها را بپردازیم واموالمان پاک گردد!
عمر گفت : دو یار پیش از من این کار را نکردند ، من نیز به آن دست نمییازم! [باید مشورت کنم] .
آن گاه با اصحاب محمّد صلی الله علیه و آله (که در میانشان علی - رضی الله عنه - بود) مشورت کرد . علی گفت : کار نیکی است اگر به عنوانِ مالیات ثابت - بعد از تو - درنیاید .(1)
امام علی علیه السلام در اینجا میآگاهاند که منع مسلمانان از تطهیر اموالشان (در صورتی که خودشان راغباند) از نظر شرعی جایز نمیباشد ، بلکه [ستاندن زکات در این موارد که شریعت پرداخت آن را واجب نساخت] مستحب است ، لیکن از تالی فاسدِ آن بیم میدهد که مبادا این کار ، سنّت و شریعت شود که آن نیز از نظر شرعی حرام میباشد .
امام علی علیه السلام یادآور میشود که گرفتن زکاتِ اسبان ، واجب نمیباشد و نمیتوان مسلمان را به پرداختِ آن اجبار کرد . از این رو امام علیه السلام میان حکم به جواز و تنبیه بر توهُّم وجوب ، جمع میکند که شیوۀ راست و درستی است و پیامبر صلی الله علیه و آله در نماز به «مِنی» آن را انجام داد ، و به مردم آگاهانید که مسافران نماز را شکسته گزارند و اهل بلد آن را تمام به جا آورند .
باری ، عثمان سیرۀ ابوبکر و عمر را - در بعضی احکام - پی گرفت ، هرچند در زمانهای دیگری آرای ویژۀ خود را بیان داشت که خلافِ رأی دیگران بود ؛ چراکه رأی گرایی اگر باز شد نمیتوان آن را بَست و چنان است که امام علی علیه السلام
1) مسند احمد 1: 14، حدیث 82؛ سنن دارقطنی 2: 126، حدیث 2 و3؛ مستدرک حاکم 1: 557، حدیث 1456.
فرمود : «چونان شتر سرکش است که اگر افسارش را بکشد بینیاش را میدَرَد و اگر زمام را رها کند صاحبش را هلاک میسازد» .
آری ، در مکتب خلفا ، روال چنین بود که خلیفۀ حاکم ، سیرۀ خلیفه پیش از خود را بپیماید و رأی و نظر او را صحیح بداند ، هرچند بر خلافِ نص باشد .
از شَعْبی نقل شده است که گفت :
ابوبکر دربارۀ «کلاله» سؤال شد ، گفت : نظر خودم را میگویم ؛ اگر صواب بود از خداست واگر خطا باشد از سوی من و شیطان است! به نظر من [ارثِ کلاله] آنجاست که وَلَد (فرزند) و والد (پدر) وجود ندارد .
چون عمر جانشین ابوبکر شد ، گفت : از خدا شرم دارم که سخن ابوبکر را رد کنم !(1)
جاحظ در کتاب الفتیا از استادش ابراهیم بن سیّار نظّام ، حاشیهای را بر این سخن عمر نقل میکند که میگوید :
من از این سخن عمر درشگفتم ؛ اگر عُمَر از ابوبکر پیروی میکرد بدان جهت که مخالفت با او جایز نمیباشد [یا اعتقاد داشت که حق با ابوبکر است ، پس چرا] در ارث جدّ ، صد بار با او مخالفت کرد ، و نیز دربارۀ اهل ردّه [و مؤلّفة قلوبهم] و در امور فراوانِ دیگر .(2)
اگر ماجرای «فدک» و «خُمس» اموال را - از باب مثال - ملاحظه کنیم ، درمییابیم که چگونه احکام شرعی دست خوشِ عوامل خارجی و سیاسی وقت شد و سپس قلمرو آن گسترش یافت تا به عنوان یک سیاست عمومی درآمد و خلفای بعد آن را به عنوان یک اصل حیاتی در پیش گرفتند .
اگر «فدک» حقِ امّت بود (چنان که ابوبکر بر زبان آورد) چرا عثمان آن را به همراه خمسِ آفریقا ، به مروان بن حکم بخشید؟! و اگر حقّ شخصی بود (چنان که حضرت فاطمه علیها السلام فرمود) چرا آن را به وی ندادند؟!
بیهقی از طریق مُغیره حدیثی را دربارۀ «فدک» میآورد ، در آن آمده است :
چون عُمَر درگذشت ، عثمان فدک را به مروان واگذارد .
شیخ میگوید : جز این نیست که در ایام عثمان ، فدک به مروان داده شد . گویا عثمان در این زمینه روایت رسول خدا را تأویل کرد که فرمود : آن گاه که خدا پیامبری را طُعمهای دهد ، این طعمه برای جانشین اوست ، پس اگر وی بی نیاز باشد آن را به عنوان صلۀ رحم ، به خویشاوندانش میبخشد .(1)
این ، تناقضِ عجیب و تضاربِ آشکار است ، به راستی صواب کدام است؟!
آیا ادعای ابوبکر درست است که گفت «فدک» ملک مسلمان هاست؟
یا ادعای عمر صحیح میباشد که گفت برای تجهیز لشکر و توسعۀ سرزمینهای اسلامی به اموال مسلمانان نیاز دارد؟
یا ادعای عثمان راست است که آن را ملک خود میدانست به اعتبار اینکه نمایندۀ پیامبر است؟!
پاسخ هرچه باشد ، این ادعاها بر منع حضرت فاطمه علیها السلام از فدک (با اجتهادات و توجیهاتِ مختلف) تطبیق شد و استمرار یافت و حاکمِ بعد در پی
1) سنن بیهقی 6: 301، حدیث 12516.
حاکمِ پیشین پا گذاشت ؛ و این امر ، هم آموزی پیاپی را برای رشد مکتب اجتهاد و رأی - در برابر مکتب تعبّد محض به سنّت - اثبات میکند .(1)
منع تدوین تا دوران خلافت عمر بن عبدالعزیز - که باب تدوین را گشود - ادامه یافت . این خلیفه ، فدک را به اولاد حضرت فاطمه علیها السلام بازگرداند .(2)
شاید این کار برای ملازمه و ارتباط میانِ آن دو بود ؛ زیرا تدوینِ حاصل - علی رغم نقصهایی که داشت - برای مسلمانان سودمند بود و حقایق بسیاری را روشن میساخت ؛ هرچند از سوی دیگر ، هدف ، تثبیت اصول مکتب اجتهاد بود تا در مقابل مکتب تدوین و نقل حدیث ، از خود دفاع کند .
روشن سازی این حقایق ، همراه با اقداماتی که عمر بن عبدالعزیز انجام داد ، نتایج خوشایندی را در پی داشت ؛ زیرا از خلالِ تدوین و اِتفاقِ مورخان و اصحاب سنن بر نقل ادّعای حضرت فاطمه علیها السلام (و اینکه فدک در اختیار آن حضرت بود و پیامبر صلی الله علیه و آله آن را به او بخشید)(3)برای خلیفه ، امر «فدک» روشن گشت .
این روشن بینی در عقل عمر بن عبدالعزیز جایگاه خود را پیدا کرد ، وی «فدک» را به اولاد حضرت فاطمه علیها السلام بازگرداند و با این کار ، کفۀ مکتب «تعبّد محض» بر کفّۀ مکتب «اجتهاد و رأی» رجحان یافت .
1) در کلام حضرت زهرا و امام علی و اهل بیت علیهم السلام دلالتهای روشنی بر این امر هست؛ مانند این سخن حضرت زهرا علیها السلام خطاب به زنان مهاجر و انصار: «ویعرف التالون غِبَّ ما أسّس الأوّلون»... و آیندگان فرجام کاری را که اولیها بنیان نهادند، دریابند. و این سخن که «در خطبه فدک» فرمود: «تتربّصون بنا الدوائر وتتوکّفون الأخبار»... رویدادهای ناگوار را برای ما انتظار میکشیدید و گوش به زنگ اخبار بودید.
2) فتوح البلدان 1: 38؛ شرح نهج البلاغه 16: 278؛ معجم البلدان 4: 239؛ الکامل2: 104-105.
3) مسند ابی یعلی 2: 334، حدیث 1075 و1409؛ شرح نهج البلاغه 16: 268؛ الدرّ المنثور 5: 273 - 274.
از ابن عبّاس نقل شده که گفت :
چون خدا پیامبرش را قبض روح کرد ، ابوبکر سهم خویشاوندان پیامبر را به اموال مسلمانان بازگرداند ، و آن را در سبیل الله به مصرف رساند .(1)
نیز از وی نقل شده است که در پاسخ نجدۀ حروری - که از سهم ذوی القربی پرسید - گفت :
میگفتیم : خویشاوندان پیامبر ، ماییم . قوم ما ، این را برنتافتند و گفتند : قریش - همهشان - ذوی القربیاند .(2)
شافعی از عبدالرَّحمان بن ابی لیلا روایت کرده است که گفت :
علی را در اَحجار الزیت(3)دیدار کردم ، پرسیدم : پدر و مادرم فدایت ، ابوبکر و عُمَر در حقِّ خمس شما اهل بیت چه کردند؟ ...
علی علیه السلام فرمود : عُمَر گفت : شما حقّی دارید ، و به نظرم نمیآید - اگر زیاد هم باشد - برای همهتان بس باشد . اگر خواستید به اندازهای که ما مصلحت بدانیم از آن به شما دهیم!
ما از گرفتنِ جز همۀ آن ابا ورزیدیم ، او هم از اینکه همۀ آن را به ما دهد خودداری کرد .(4)
مثل این سخن را عمر به ابن عبّاس گفت و او نیز مانند امام علی علیه السلام پاسخ داد .(5)
1) تفسیر طبری 10: 7؛ نیز بنگرید به، احکام القرآن (جصّاص) 4: 243 - 245.
2) مسند احمد 1: 294، حدیث 2685؛ سنن نسائی 7: 129، حدیث 4134؛ تفسیر طبری 10: 6 (متن از این مأخذ است) زاد المسیر 3: 360؛ الدرّ المنثور 4: 68.
3) نام مکانی در مدینه که سنگ هایش چنان است که گویا بر آنها روغن زیتون مالیدهاند (م).
4) الأُم 4: 148؛ مسند شافعی 1: 325؛ سنن بیهقی 6: 344، حدیث 12742.
5) مسند احمد 1: 320، حدیث 2943؛سنن نسائی 7 128، حدیث 4132؛ المعجم الکبیر 10 334، حدیث 10829.
باید پرسید : اگر خمس حقِّ مسلمانان است ، چرا عثمان برداشت دیگری میکند و گاه به عبدالله بن اَبی سرح و زمان دیگر به مروان بن حَکَم میدهد ؟!(1)
اگر این تأویل عثمان را مسلمانان نمیپذیرند ، چرا بیشتر امامان اهلِ سنّت ، امروزه حقّی از خمس را برای ذوی القربی قرار نمیدهند ؟(2)
به نظر میرسد واقعیت ، جز آن چیزی است که اَذهان تندروان را در تقدیس سَلَف ، پر کردهاند ؛ کسانی که هرگونه گفتوگو را حرام میدانند و از وارسی مواضع و دیدگاهها میترسند و بسا این گونه مناقشات را بی دینی به شمار میآورند .
اینک به استمرار جریان اجتهادات و خودرأییهای ابوبکر و عمر در دوران معاویه و پس از آن ، میپردازیم ابن عساکر مینگارد :
معاویه بر منبر دمشق میگفت : بپرهیزید از اینکه از رسول خدا حدیث کنید مگر حدیثی که در دوران عُمَر ذکر شده است .(1)
در صحیح مسلم از یَحْصُبی روایت شده که گفت :
شنیدم معاویه میگفت : برحذر باشید از نقل حدیث مگر حدیثی که در دوران عُمَر بر زبان آمد ؛ چراکه عمر مردم را در [مخالفت با امر و نهی] خدای بزرگ بیم میداد .(2)
ابن عدی از اسماعیل بن عبیدالله نقل میکند که :
معاویه از نقل حدیث از رسول خدا نهی میکرد مگر حدیثی که در زمان عُمَر ذکر شده و عمر آن را امضا کرده است .(3)
ابن عساکر از رَجاء بن حَیْوَة میآورد که گفت :
معاویه از نقل حدیث نهی میکرد و می گفت : از رسول خدا حدیث مکنید .(4)
از محمّد بن عبدالله نقل شده که وی مذاکرۀ سعد بن اَبی وقّاص وضحّاکِ بن قیس(1)را (سالی که معاویه حج گزارد) دربارۀ تمتّع به عُمْرَه برای حج ، شنید .
ضحّاک گفت : این کار را جز نادان نمیکند!
سعد گفت : بد حرفی را بر زبان آوردی .
ضحاک گفت : عُمَر از این کار نهی کرد .
سعد گفت : رسول خدا آن را انجام داد و ما با او آن را انجام دادیم .(2)
در سنن دارمی آمده است که سعد گفت :
عُمَر بهتر از من است ، و این کار را پیامبر صلی الله علیه و آله انجام داد که بسی گران قدرتر از عُمَر میباشد .(3)
ضحّاک در نهی از متعۀ حج ، از عثمان پیروی کرد و عثمان از عُمَر ؛ معاویه بر این منع ، اصرار ورزید ؛ زیرا ضروری میدید که فقه مستقلی را بنیان نهد که دارای ابعاد و چارچوب جداگانه باشد و از فقه علویان و گروهی از اصحاب پیامبر که پیرو علویان بودند ، متمایز گردد .
فقه شیخین ، محوری بود که میتوانست بر شالودۀ آن ، این بنای بلند پایه ریزی شود .
معاویه با زیرکی دریافت که باید باب نقل حدیث را ببندد تا اجتهادات عُمَر و تصمیمات او تقویت گردد و از این رهگذر ، بتواند بنای دیگری را جایگزین سازد .
1) ضحّاک بن قیس فَهْری قریشی، فرمانده سربازان ستم پیشه معاویه بود. وی هفت سال پیش از وفات پیامبر به دنیا آمد و به فرماندهی شُرطههای معاویه گماشته شد و همراه با او میجنگید. بر مردم عراق و بر حاجیان شبیخون میزد و کالاهایشان را میستاند. متولی دفنِ معاویه گردید و بعد از یزید، با ابن زبیر بیعت نمود و با مروان کارزار کرد و در جنگ «مرج راهط» سال 64 هجری کشته شد.
2) مسند احمد 1: 174، حدیث 1503؛ سنن ترمذی 3: 185، حدیث 823 (وی میگوید: این حدیث صحیح است)؛ سنن نسائی 5: 152، حدیث 2734 (لفظ از این مأخذ است).
3) سنن دارمی 2: 55، حدیث 1814.
در کتاب وضوء النبی بیان کردهایم خلفای اموی یا عبّاسی از طالبیّون (فرزندان حضرت علی علیه السلام و پیروان مکتب آن حضرت) میترسیدند و برای شناسایی آنها نقشه میکشیدند . مُقرّر کردند که مردم بر فقهی مناقض با فقه حضرت علی علیه السلام گرد آیند تا از این طریق ، پیروان حضرت علی علیه السلام را بشناسند و تمیز دهند .
از این روست که میبینیم در احکام گاه قولِ عُمَر را در پیش میگیرند و گاه قول عایشه و زمانی قول ابو هُرَیره و دفعهای قول عثمان و . . .
مهم مخالفت با قول حضرت علی علیه السلام بود ، سپس امّت را بر آنچه میخواستند گرد میآوردند ، و هر گاه قصد داشتند به یکی از طالبیّون دست یابند شایع میساختند که او از جمع امّت خارج شده است ؛ زیرا فقه او بر خلاف فقه مسلمانان میباشد ، به وضویش بنگرید ، مَسْحی است! به نمازش نگاه کنید ، دستْ باز میخواند! قرائتش را بنگرید ، به جَهر است! و دیگر دامها و حیله ها .
بستن باب نقل و تدوین حدیث از سوی عمر ، فرصتی برای معاویه فراهم آورد که بنای جایگزینی را پی ریزد . همچنین وی کوشید قصه گویان و دروغ پردازان را حمایت کند تا احادیثی را در راستای نظراتِ او و شکستن موقعیت مخالفانش ، بسازند ، از چیزهایی که ارکانِ حکومتِ معاویه را استوار ساخت ، تمرکز بر فضائل عثمان و شیخین بود .
از عمرو عاص رسیده که گفت :
خوب به یاد دارم که رسول خدا میفرمود : آنچه را عمر برایتان میخواند بخوانید و هر امری که میکند فرمان بَرید .(1)
و نیز در نامههای معاویه به کارگزارانش در شهرها آمده است :
به پیروان عثمان و دوستداران او - و کسانی که فضائل و مناقب عثمان را برمی شمارند - توجّه کنید ، به مجلسهایشان درآیید و آنان
1) کنز العمّال 12: 593، حدیث 35844؛ تاریخ دمشق 44: 234.
را به خود نزدیک سازید و گرامی بدارید ؛ و آنچه را هریک از آنها روایت میکنند برایم بنویسید ، و نام ، نام پدر و عشیرهاش را یادداشت کنید .(1)
و چون فضائل عثمان انتشار یافت ، به آنان نوشت :
حدیث دربارۀ عثمان فزونی یافت و در هر شهر و سمت و ناحیه شایع است . آن گاه که نامه ام به شما رسید ، مردم را به نقل فضائل صحابه و خلفای نخست فرا خوانید . هیچ خبری را که یکی از مسلمانان دربارۀ ابوتراب روایت میکنند وانگذارید مگر اینکه خبری مناقض با آن را دربارۀ صحابه بیاورید .(2)
این سخن ، سیاستِ معاویه را روشن میسازد و اینکه وی از همۀ صحابه - به جز امام علی علیه السلام - خشنود بود [و در دوران او] حدیث سازی شایع شد و در فقه راه یافت .
بیهقی روایت میکند که :
معاویه به گروهی از اصحاب رسول خدا گفت : رسول خدا از استفاده کردن پوست پلنگ برای زین مرکب ، نهی کرد؟
گفتند : آری .
گفت : من هم گواهم . آیا میدانید که پیامبر از پوشیدن طلا - مگر قطعهای از آن - بازداشت؟
گفتند : بلی .
گفت : آیا میدانید که پیامبر از جمع ِ میان حج و عمره نهی کرد؟
گفتند : نه ، به خدا .
گفت : به خدا سوگند ، اینها با هماند .(1)
به معاویه ، نیک بنگرید که چگونه به روش گام به گام (و گذر از امور ثابت) دست مییازد تا برای ایهام و گمراه سازی دیگران آنچه را میخواهد به آن بچسباند .
ابن قیّم - بعد از آوردن این حدیث - میگوید :
خدا را شاهد میگیریم که این سخن ، اشتباهی از معاویه است یا دروغی میباشد که بر او بستهاند ؛ چراکه رسول خدا هرگز از آن نهی نکرد .(2)
واقع این است که ابن قیّم - در نسبتِ وهم به معاویه - دچار توهّم شد ؛ چراکه مانند بسیاری از مسلمانان ، به معاویه خوش گمان بود . در چنین حکم واضحی - که پیامبر و مسلمانان آن را انجام دادند - امکان «وَهْم» وجود ندارد ؛ در زمان عُمَر در آن اختلاف شد و عُمَر از قِران میان عمره و حج نهی کرد . آیا اینها - همه - بر معاویه پوشیده ماند و به وهم افتاد؟!
چرا این سخن میتواند نسبت دروغ بر معاویه باشد و دروغ بر پیامبر صلی الله علیه و آله نمیباشد؟! چرا طرح از پیش تعیین شده و اصرار بر تأسیس قانون جدید (در مقابل مشروعیّتِ کتاب خدا و سنّت پیامبرش) به شمار نرود؟!
معاویه این نقشه را برای احیای سنّتِ عمر وضع کرد ، لیکن نمیدانست که روزگار دروغش را برملا میسازد و نیرنگ او را مینمایاند .
بخاری و مسلم و احمد از ابن عبّاس روایت کردهاند که معاویه گفت :
آیا میدانی که من در «مَرْوَه» با تیغ بلندی ، بخشی از موی پیامبر را کوتاه کردم؟
ابن عبّاس گفت : این کار را جز حجّتی علیه تو نمیدانم .(1)
یعنی این کار دلیلی علیه توست نه به نفع تو ؛(2)زیرا معاویه در سخن پیشین میخواست که اشاره کند که او از نزدیکان رسول خدا بود و در خدمت آن حضرت به سر میبرد ، لیکن از یاد برد که این سخن ، آنچه را پیش از این فتوا داد (و به گمان خود از پیامبر نقل کرد) نقض میکند .
از سعد بن ابی وقّاص رسیده است که از او دربارۀ «متعه» سؤال شد ، گفت :
ما این کار را میکردیم ، در حالی که این شخص [اشاره به معاویه] در آن زمان به «عرش» کافر بود .
راوی میگوید : «عُرُش» یعنی خانههای مکّه .(3)
و در روایت دیگر است که : یعنی معاویه .(4)
لفظ «عَرْش» را «عُرُش» قرار دادند تا جمع «عَریش» باشد (مانند قلیب - قُلُب) و به معنای بیوتِ مکّه .(5)
شاید سعد آن را «عَرْش» تلفظ کرد و مرادش این است که وی در آن روز به «پروردگارِ عرش» کافر بود .
این چنین سعد بن ابی وقّاص در بسیاری از جاها با معاویه مخالفت کرد . وی از بزرگان صحابه و فاتح عراق است و یکی از اعضای شورایی است که عُمَر
1) صحیح بخاری 2: 617، حدیث 1643؛ صحیح مسلم 2: 913، حدیث 1246 (متن حدیث از این مأخذ است).
2) زیرا بدان معناست که پیامبر صلی الله علیه و آله حج و عمره را با هم به جا آورد و معاویه برخلافِ آن، معتقد بود (م).
3) صحیح مسلم 2: 897، حدیث 1225.
4) مسند احمد 1: 181، حدیث 1568؛ المسند المستخرج علی صحیح مسلم 3: 324، حدیث 2841؛ فتح الباری 3: 566.
5) از این کسان است خطّابی در اصطلاح غلط المحدِّثین : 121؛ سیوطی در التطریف فی التصحیف: 31؛ و بنگرید به، غریب الحدیث (ابی عبید) 21-20: 4؛ المشارق 2: 79؛ شرح نووی 8: 204؛ غریب ابن جوزی 2: 81.
برای خلافت پس از خود تعیین کرد .
امثالِ او - به جهت جایگاهی که داشتند - میتوانستند با معاویه مخالفت کنند ، امّا دیگر صحابه نمیتوانستند در برابر اجتهادات معاویه بایستند .
آری ، سعد و عمران بن حُصَین و عُبادة بن صامت (و دیگر صحابه مشهور) میتوانستند در برابر آرای معاویه - و بسا عثمان و عُمَر - ایستادگی کنند ، لیکن در همان حین ، از قدرتِ آنها میترسیدند ؛ به ویژه قدرتِ معاویه که به مکر و نیرنگ مشهور بود . . .
از عِمران بن حُصَین روایت شده است که وی رازی را آشکار ساخت که در زمان شیخین و عثمان آن را در دل داشت . چون زمانِ مرگش فرارسید ، آنچه را نزدش بود به «مُطَرِّف» سپرد . مسلم و دیگران از مُطَرِّف حکایت کردهاند که گفت :
عمران بن حُصَین - در بیماری منجر به مرگش - برایم پیغام فرستاد [که نزدش بروم ، پیش او حاضر شدم] گفت : من احادیثی را برایت باز میگویم بدان امید که پس از من برایت سودمند باشد . اگر زنده ماندم ، دم فرو بند و اگر مُردم ، میتوانی آنها را حدیث کنی .
بدان که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میان حج و عمره جمع کرد . پس از آن ، آیهای در این باره نازل نشد و پیامبر از آن نهی نکرد . مردی به سلیقۀ خودش آنچه را خواست ، گفت .(1)
در حدیث دیگر از مُطَرِّف نقل شده که گفت :
عمران بن حُصَین برایم گفت : امروز حدیثی را برایت میگویم که بعدها خدا تو را به آن نفع بخشد . بدان که رسول خدا گروهی از اهل خود را در دهۀ ذی حجه ، رهسپار عُمره کرد ، آیهای که آن را
1) صحیح مسلم 2: 899، حدیث 1226؛ شرح نووی علی صحیح مسلم 8: 206؛ مسند احمد 4: 428؛ معجم الشیوخ (صیداوی): 345؛ المسند المستخرج علی صحیح مسلم 3: 325، حدیث 2845.
نسخ کند نازل نشد و پیامبر از آن نهی نکرد تا اینکه درگذشت و هرکسی آنچه را به نظرش آمد ، بر زبان آورد .(1)
آری ، عمران بن حُصَین حدیث را نقل میکند و از عاقبتِ کار هراسان است . از مُطَرِّف میخواهد که آن را نزد خود حفظ کند تا شاید در آینده سودمند افتد و اگر خدا او را شفا داد ، حدیث را کتمان کند .
آیا پس از این ترس و بیم ، شکی در این باقی میماند که بسیاری از صحابه از عملکرد و خود رأییهای ابوبکر و عمر و عثمان و سپس معاویه ناخشنود بودند .
ابن قیّم در جمع میان احادیثِ نهی از مُتعه و احادیثی که آن را جایز میشمارند ، میگوید :
اگر گفته شود : به آنچه مسلم در صحیح خود از جابر بن عبدالله روایت کرده چه میکنید که میگوید :
ما در عهد رسول خدا و ابوبکر ، با مُشتی از خرما و آرد ، از زنان بهره میبردیم تا اینکه عُمَر در ماجرای «عمرو بن حُرَیْث» از آن نهی کرد .
و از عُمَر ثابت است که گفت : دو مُتعه در عهد رسول خدا بودند و من از هر دو نهی میکنم ؛ متعۀ زنان و متعۀ حج .
پاسخ دادهاند که مردم در این زمینه ، دو دسته اند :
طائفۀ اول ، میگویند : عُمَر آن را حرام ساخت و از آن نهی کرد و رسول خدا به پیروی سنّتِ خلفای راشدین فراخواند .
این طائفه ، حدیث سَبْرَة بن مَعْبَد را در تحریم مُتعه - سال فتح مکّه - صحیح نمیدانند ؛ چرا که این روایت را عبدالملک بن ربیع بن سَبْرَة از پدرش از جدّش روایت میکند و ابن مَعین در ثقه بودن
1) صحیح مسلم 2: 898؛ سنن بیهقی 4: 334، حدیث 8513؛ المعجم الکبیر 8: 112-111، حدیث 211-214.
وی ، مناقشه دارد .
وبخاری با اینکه به شدّت نیازمند این حدیث است و این یکی از اصول اسلام به شمار میرود ، آن را در صحیح خود نمیآورد . اگر این روایت نزد بخاری صحیح بود ، از آوردن و احتجاج به آن خودداری نمیکرد .
این دسته میگویند : اگر حدیث سَبْرَة درست بود ، بر ابن مسعود پوشیده نمیماند تا اینکه روایت کند آنان متعه میکردند و به آیه ، احتجاج آورد .
نیز اگر این حدیث صحیح بود ، عمر نمیگفت : این دو متعه در عهد پیامبر بودند ، من از آن باز میدارم و هرکه را اقدام به این کار کند کیفر میدهم! بلکه میگفت : پیامبر آن را حرام ساخت و از آن نهی کرد .
می گویند : اگر این حدیث درست بود ، در دوران ابوبکر - که به حق دوران خلافتِ نبوّت بود - این کار انجام نمیشد .
طائفۀ دوم ، حدیث سَبْرَه را صحیح میشمارند [می گویند] اگر این حدیث درست نباشد ، حدیث علی علیه السلام صحیح است که گفت : رسول خدا متعۀ زنان را حرام ساخت .
پس باید حدیث جابر حمل شود بر اینکه : کسی که به انجام مُتعه خبر داد ، حدیث تحریم به او نرسید . این حدیث مشهور نبود تا اینکه در زمان عمر دربارۀ حکم آن نزاع روی داد و پس از آن ، تحریمش آشکار شد واشتهار یافت .
این چنین میان احادیث وارده در این موضوع ، ائتلاف حاصل میشود ؛ و توفیق از جانب خداست .(1)
1) زاد المعاد 3: 462.
سخن ابن قیّم به نظر درست نمیآید ؛ زیرا از امام علی علیه السلام حرمتِ متعه زنان ثابت نشده است تا بتوان آن را در این راستا دلیل قرار داد . امام علیه السلام و پسر عمویش عبدالله بن عبّاس از طلایه داران مجوّزانِ متعهاند و امامان از نسلِ آن حضرت - در طول تاریخ - از مدافعان جواز متعۀ زنان میباشند .
چگونه میتوان تحریم متعه را به حضرت علی علیه السلام نسبت داد در حالی که خلفا جلسات مناظره را با ائمّه (از نسل حضرت علی علیه السلام ) برگزار میکردند ، و سؤال از متعه ، در رأسِ فهرست سؤالات این مناظرات (که تاریخ آنها را برای ما حفظ کرده است) قرار داشت .(1)
اگر تحریم متعه از حضرت علی علیه السلام ثابت میبود ، معنای این همه پافشاری از سوی نسل آن حضرت در دفاع از حلال بودن متعه ، چیست؟ چرا پیروان امام علی علیه السلام به جهت قائل شدن به مشروعیّت این متعه ، در معرض تیرهای انتقاد و ستیزه جویی قرار گرفتند؟ و چرا به خاطر آن ، شیعه در معرض هجوم و شبیخون قرارگرفت؟
آری ، صدور حلیّت متعه از حضرت علی علیه السلام به طُرُق متعدد - نزد هر دو فرقه - ثابت است و امامان مکتب «تعبّد محض» بر آن اجماع دارند . حدیث منع از متعه را که ادعا کردهاند از امام علی علیه السلام و دیگران است ، تنها هواداران مکتبِ اجتهاد و رأی نقل میکنند .
بارها تأکید کردیم که حکومت و هوادارانِ آنها میکوشیدند خواستههایشان را بر بزرگان صحابه - که با نظرات خلیفه مخالف بودند - نسبت دهند تا از خلالِ این سخن (که حضرت علی علیه السلام و ابن مسعود و سعد بن ابی وقّاص و دیگران نیز بر همان عقیدۀ خلیفه بودند) ، عمل خلفا را پاک جلوه دهند .
1) به عنوان نمونه، بنگرید به، عیون اخبار الرضا علیه السلام 1: 132.
و این نکته ، یکی از پدیدههای اختلاف منقولات هواداران مکتب اجتهاد و رأی را - از یک صحابی - مینمایاند ؛ به ویژه هنگامی که وی از جناحِ مقابل فقه شیخین باشد تا با این شیوه ، خشک وتر با هم بسوزد و سخن یاوه با متین به هم آمیزد .
اختلاف نقل از یک صحابی ، از گسترش دامنۀ مکتبِ دیگری در شریعت خبر میدهد و از این روست که ما هر از گاهی بر ضرورت بررسی فضای ابهام آلود احادیث و اَخبار ، تأکید میورزیم تا بدین وسیله ، آن خلیفه یا کسی همچون عایشه که نقش بزرگی در شریعت به او دادهاند ؛ که این نظر از آن اوست ، شناسایی شود و معلوم شود که آیا از صحابۀ رسول خدا در این مسئله ، کسی با آنان مخالفت ورزید یا نه؟
با این شیوه میتوان بر سرنخهای ناپیدا دربارۀ احکام شرعی آگاهی یافت و نیز بر مکان و زمان صدور خبر و جوّ فتاوا و آراء .
اگر به عنوان نمونه ، قضیّۀ متعه را پی گیریم ، امتدادِ هر دو جریان را - به طور آشکار - در آن مییابیم .
امام علی علیه السلام و ابن عبّاس و ابن عمر و سعد بن ابی وقّاص و ابو موسی اشعری (ودیگران) بر متعه تأکید دارند و آن را کاری شرعی میشمارند که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آن تصریح کرد و هرگز نسخ نشد .
امّا عثمان و معاویه و امامان فقه حاکم ، این کار را برنتافتند ؛ زیرا عُمَر آن را اجازه نداد و حرام ساخت .
طبیعی است که به خاطر تقویت جناح حاکم ، نهی از این کار را به امام علی علیه السلام و ابن عبّاس - و حتّی به ابن عُمَر - نسبت دهند تا خط مشی خلیفه تقویت شود .
بر اندیشمندان است که - پس از آگاهی از نهی عمر در متعه - در حکمی که دربارۀ تمتّع گفتهاند درنگ ورزند ، آیا به راستی آن نسخ شد؟ یا اینکه امام علی علیه السلام و ابن عبّاس از آن منع کردند؟! (و دیگر افتراهایی که فتوای حاکم و سلیقه او را
به کرسی مینشاند) .
شواهد تاریخی و حدیثی سنّی و شیعه ، ضعف این اخبار را روشن میسازد .
هیثمی در مجمع الزوائد آورده است که :
عُروة بن زُبیر نزد ابن عبّاس آمد و گفت : ای ابن عبّاس چندی است که مردم را گمراه میسازی!
ابن عبّاس گفت : کدام گمراهی ای چموش؟!
عُروه گفت : شخصی برای حج یا عمره احرام میبندد ، آن گاه که طواف کرد میپنداری که از احرام درمیآید! ابوبکر و عمر از این کار نهی کردند!
ابن عبّاس گفت : وای بر تو! آیا آن دو نزدت برترند یا آنچه در کتاب خداست ، و رسول خدا در میان اصحاب و امّتش سنّت نهاد؟!
عُروه گفت : ابوبکر و عمر ، از من و تو ، به کتاب و سنّت داناتر بودند .(1)
از ایّوب نقل شده که عُروه به ابن عبّاس گفت :
آیا از خدا نمیترسی که به متعه رخصت میدهی؟!
ابن عبّاس گفت : مَرْدَک ، از مادرت بپرس!
عُروه گفت : ابوبکر و عمر این کار را نکردند!
ابن عبّاس گفت : والله پایانِ کار شما را عذاب میبینم! از پیامبر صلی الله علیه و آله برایتان حدیث میکنیم و شما از ابوبکر و عمر میگویید .(2)
اینکه ابن عبّاس عُروه را به اُمّ عروه (اَسماء دختر ابوبکر) حواله داد بدان جهت است که زُبیر او را صیغه کرد و عبدالله فرزند این ازدواج است .(3)
1) مجمع الزوائد 3: 234؛ به نقل از طبرانی در المعجم الأوسط 1: 11، حدیث 21.
2) حجّة الوداع (ابن حزم): 353، حدیث 391؛ التمهید (ابن عبدالبر) 8: 208 (متن از این کتاب است)؛ زاد المعاد 2: 206.
3) محاضرات الأُدباء 3: 214؛ العقد الفرید 2: 139؛ جمهرة خطب العرب 2: 127 در این مأخذ - به نقل از عقد الفرید ابن عبد ربّه - آمده است: اول مشعلی که در متعه روشن شد، مشعل آل زبیر است.
از ابو نَضْرَه روایت شده که گفت :
ما نزد جابر بودیم ، کسی آمد و گفت : ابن عبّاس و ابن زُبَیر دربارۀ متعۀ زنان و حج اختلاف کردند . جابر گفت : با رسول خدا این کار را کردیم ، پس از آن عُمَر ما را از آن دو بازداشت و ما مرتکب نشدیم .(1)
هدف از بازگویی بعضی از روایات از ابن عبّاس این است که بیاگاهانیم نسبتهایی که به ابن عبّاس (و اَمثال او) در متعه داده میشود ، درست نمیباشد ؛ زیرا چنین رأیهایی در مجرای فقه حاکم ریخته میشود و بر خلاف متون صریحی است که از مخالفانِ حکومت ثابت میباشد .
مشهور است که معاویه نخستین کسی است که (با لعن علی و خاندانش و لعن ابن عبّاس بر منابر) روح دشمنی و کینه توزی نسبت به اهل بیت را به مردم خوراند و از سر کینهای که با حضرت علی علیه السلام داشت ، در تحریف شریعت از مجرای اصلیاش کوشید .
در چنین شرایطی آیا فقه حضرت علی علیه السلام و ابن عبّاس میتوانست چونان فقه گروه حاکم باقی بماند؟!
با اینکه میدانیم خلفای اموی و عبّاسی فقه شیخین و عثمان و عایشه را در پیش گرفتند ، بلکه به جهت وجود طالبیان و معارضه با آنها ، آنچه ر ا بر خلافِ امام علی علیه السلام ابراز میشد برمی گرفتند و آن را بر فقه دیگران ترجیح میدادند .
1) صحیح مسلم 2: 914، حدیث 1249 (و ص1023، حدیث 1405)؛ سنن بیهقی 7: 206، حدیث 13947؛ فتح الباری 9: 174.