ghaemiyeh.com
سرشناسه:فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، ۱۰۰۶-۱۰۹۱ق.
عنوان قراردادی:المحجةالبیضاء فی احیاءالاحیاء . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:راه روشن/ محمدبن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی؛ ترجمه محمدصادق عارف.
مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۳ - ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۸ج.
شابک:دوره964-444-004-8 : ؛ ج.۲964-444-312-8 : ؛ ج.۳964-444-317-9 : ؛ ج.۴964-444-311-x : ؛ ۲۵۶۰۰۰ ریال: ج.۵ ، چاپ چهارم: 978-964-971-272-7 ؛ ج.۶964-444-005-6 : ؛ ۱۶۵۰۰ ریال (ج.۶، چاپ دوم) ؛ ۷۳۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ چهارم978-964-444-005-2 : ؛ ج.۷964-444-306-3 : ؛ ۱۷۵۰۰ ریال (ج.۷، چاپ دوم) ؛ ۲۶۸۰۰۰ ریال: ج.۷ ،چاپ پنجم: 978-964-444-314-5 ؛ ج.۸964-444-313-6 : ؛ ۱۵۰۰۰ ریال (ج.۸، چاپ دوم)
یادداشت:پشت جلد لاتینیشده: Mawla Muhsen Kashani, Rah-i-Rawshan.
یادداشت:جلدهای اول، دوم، هفتم و هشتم ترجمه محمدصادق عارف، جلدهای سوم و چهارم ترجمه محمدرضا عطایی، جلدهای پنجم و ششم ترجمه عبدالعلی صاحبی است.
یادداشت:ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۱).
یادداشت:ج. ۶ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج.۶ (چاپ چهارم: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۷ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج. ۸ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اخلاق اسلامی
موضوع:عرفان
شناسه افزوده:عارف، محمد صادق، ۱۲۹۹ - ، مترجم
شناسه افزوده:عطائی، محمدرضا، ۱۳۱۵ -، مترجم
شناسه افزوده:صاحبی، عبدالعلی، ۱۳۱۲ - ، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۴۷/۶۵/ف۹م۳۰۴۱ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:م۷۷-۳۹۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
محمد بن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی قدس سره متوفی 1091 ه- . ق
راه روشن : ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الحیاء
جلد هفتم
ترجمه سید محمد صادق عارف
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
ص :7
ص :8
(1)این نخستین کتاب از بخش منجیات المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و به نستعین خداوندی را میستایم که هر کتابی به ستایش او و هر گفتاری با نام او آغاز میشود.
بهشتیان در سرای آخرت به سپاس او متنعّم میشوند،و تیرهبختان با نام او تسلّی مییابند؛هر چند در پیش روی آنها پرده انداخته شده؛و میان آنها و نیکبختان بارهای کشیده شده است: لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ .
در پیشگاه او توبه میکنیم،توبۀ کسی که ایمان دارد او ربّ الأرباب و مسبّب الاسباب است و به او امید داریم؛امید کسی که یقین دارد او فرمانروایی مهربان و آمرزنده و توبهپذیر است و این امید خود را با بیم میآمیزیم بیم؛و امید کسی که شکّ ندارد او با این که آمرزندۀ گناهان و پذیرندۀ توبۀ گنهکاران است کیفردهندهای سخت میباشد.
بر پیامبرش محمّد(صلی الله علیه و آله)و بر خاندان پاک او و یاران گرامیاش درود میفرستیم؛ درودی که ما را در روز عرض(اعمال)و حساب از هول مطّلع برهاند،و قرب الهی و فرجام نیک را برای ما فراهم سازد.
امّا بعد.توبه از گناهها و بازگشت به سوی پردهپوش عیبها و دانای غیبها،آغاز راه سالکان و سرمایۀ رستگاران،و نخستین گام مریدان،و کلید هدایت منحرفان،و آغاز
ص:9
گزینش مقرّبان و طریقۀ پدر ما آدم است که درود خداوند بر او و دیگر پیامبران باد.
چقدر سزاوار است که فرزندان به پدران و نیاکان خویش اقتدا کنند!اگر آدمی به گناه آلاید و مرتکب خلاف شود شگفتی ندارد،چه این مقتضای طبع اوست،و آن که به پدر خود ماند گناهی نکرده است.لیکن اگر پدر شکستگی را جبران و ویرانی را عمران کند بر فرزندان است که در هر دو طرف نفی و اثبات و وجود و عدم به پدر شباهت جویند از او پیروی کنند.آدم ابو البشر از عمل گذشتۀ خود پشیمان شد،و دندان هر چه را پشیمانی آور است کشید؛از این رو هر کس او را فقط در گناه پیشوای خود قرار دهد،بیآنکه در توبه از او پیروی کند دچار لغزش شده است.بلکه خود را برای خیر و نیکی خالص کردن شیوۀ فرشتگان مقرّب است و اختصاص دادن وجود خویش به کارهای بد بیآنکه در صدد تلافی برآید خوی شیطانهاست،و بازگشت به خوبی پس از وقوع در بدی ضروری آدمیان است.بنابراین هر کس وجود خود را وقف خیر و نیکی کند در پیشگاه خداوند متعال به منزلۀ فرشتۀ مقرّب است،و هر که آن را به ارتکاب بدی اختصاص دهد در حکم شیطان است،و کسی که با بازگشت به خیر و نیکی شرّ و بدی را تلافی کند در حقیقت انسان است.برای این که در سرشت انسان دو آمیزه به هم پیوند یافته و دو خوی قرین هم شده است،چه هر انسانی مصحّح و تعیینکنندۀ نسب خویش است،یا به فرشته منسوب است و یا به آدم و یا به شیطان.تا به خدا بازگشت میکند به سبب ملازمت حدود انسانیّت بر صحّت نسب خود تا آدم اقامۀ برهان کرده،و آن که بر طغیان و سرکشی اصرار میورزد نسب شیطانی خود را به ثبوت رسانیده است.امّا این که انسان بتواند خیر محض باشد تا نسب خود را به فرشتگان برساند امری است که از حدّ امکان بیرون است،زیرا شرّ و بدی در سرشت آدمی به سختی عجین شده است و رهایی از آن تنها با یکی از دو آتش پشیمانی یا آتش دوزخ امکانپذیر میباشد.از این رو سوزش آتش در خالص گردانیدن انسان پلیدیهای شیطان ضروری است.اینک بر تو است که کمترین شرّ را انتخاب کنی،و پیش از آن که بساط اختیار تو بر چیده شود و به سرای اضطرار کشانیده شوی آتش سبکتر بشتابی،چه سرای اضطرار یا بهشت است یا دوزخ.
چون توبه در عرصۀ دین از چنین موقعیّتی برخوردار است لازم است در سرآغاز بخش منجیات قرار داده شود و ضروری است حقیقت و شروط و اسباب و علامات و ثمرات و آفات مانع از تحقّق آن را شرح دهیم،و داروها و چارهسازیهایی که توبه را
ص:10
ممکن و میسّر میسازد به نگارش درآوریم،این مسائل ضمن چهار رکن ذکر میشود:
رکن اوّل:دربارۀ نفس توبه و بیان تعریف و حقیقت آن و این که توبه واجبی فوری بر همۀ اشخاص در همۀ احوال است و ذکر این که اگر صحیح واقع شود مقبول خواهد بود.
رکن دوم:پیرامون چیزهایی است که باید از آنها توبه کرد و آنها گناهانند،و بیان تقسیم آنها به صغایر و کبائر،و نیز ذکر آنچه مربوط به بندگان و یا متعلّق به حقوق الهی است،و بیان چگونگی توزیع درجات و درکات بر حسب حسنات و سیّئات اعمال،و هم توضیح اسبابی که موجب کبیره شدن گناهان صغیره است.
رکن سوّم:در بیان شرائط دوام توبه و چگونگی تدارک مظالم گذشته و جبران گناهان،و ذکر اقسام توبهکنندگان در مداومت توبه.
رکن چهارم:در بیان اسبابی است که باعث توبه میشود،و چگونگی درمان عقدۀ اصرار گنهکاران بر گناه با بیان این چهار رکن به خواست خداوند منظور ما پیرامون توبه به اتمام خواهد رسید.
(1)بدان توبه عبارت از معنایی است که به ترتیب بر اساس سه امر تنظیم و تحقّق مییابد و اینها عبارتند از:علم و حال و فعل؛علم در مرتبۀ اوّل و حال در مرتبۀ دوم و فعل در مرتبۀ سوّم قرار دارد.اوّلی موجب دومی است،و دومی سوّمی را ایجاب میکند،ایجابی که مقتضای جریان سنّت الهی در تمامی عوالم ملک و ملکوت است.
امّا علم عبارت از شناخت عظمت زیانهایی است که بر گناهان مترتّب است؛و دانستن این که گناهان میان عبد و هر چه محبوب اوست حجابند،و هرگاه انسان این امر را قطعی بداند،و در دل به آن یقین حاصل کند،از این شناخت در دل او اندوهی به سبب از دست رفتن محبوب پدید میآید؛زیرا هر زمان دل از دست رفتن محبوب را حسّ کند اندوهگین میشود،و اگر فوت محبوب به سبب کاری بود که خود انجام داده است بر آن کارش متأسّف میشود؛و این تأسّف او بر عملی که سبب از دست رفتن محبوبش شده است ندامت یا پشیمانی نام دارد.هنگامی که این اندوه در دل پدید آید،و بر آن چیره
ص:11
شود از آن حالت دیگری در قلب به وجود میآید که آن را اراده و قصد میگویند و آن عزم انجام دادن کاری است که به زمان حال یا گذشته و یا آینده مربوط میشود.امّا تعلّق آن به زمان حال به سبب اراده به ترک گناهی است که هم اکنون به آن آلوده است،و ارتباط آن به آینده عبارت از عزم اوست بر این که گناهی را که سبب از دست رفتن محبوب او شده است،تا پایان عمر ترک کند،و تعلّق آن به گذشته برای این است که اگر اعمال او قابل جبران است آنها را قضا و تلافی کند.بنابراین علم نخستین قدم و سر آغاز همۀ این خیرات میباشد،و مقصودم از علم ایمان و یقین است.ایمان عبارت از تصدیق این امر است که گناهان سمّ کشندهاند،و یقین تأکید این تصدیق و استیلای آن بر قلب و نفی هر گونه شکّ و تردید میباشد.انوار این ایمان هر زمان بر دل بتابد آتش پشیمانی را بر میافروزد،چه دل هنگامی که به سبب تابش نور ایمان،خود را از محبوب خویش محجوب ببیند قرین اندوه میگردد؛و او مانند کسی است که انوار خورشید بر او بتابد در حالی که پیش از این در تاریکی به سر برده و به سبب پراکنده شدن ابرها و برداشته شدن حجابها روشنایی بر او تابیده است،و در همین حال محبوبش را که در شرف هلاکت است دیدار کند؛از این رو آتش محبّت در دلش افروخته میشود،و این امر ارادهای در او پدید میآورد تا از جای برخیزد و گذشته را جبران کند.بنابراین علم و پشیمانی و ارادهای که مبتنی بر ترک اعمال ناشایست در حال و آینده و تلافی گذشته باشد معانی سهگانهای میباشند که حصول آنها مترتّب بر یکدیگر است،و به مجموع آنها توبه گفته میشود.بسیاری از اوقات واژۀ توبه را به معنای پشیمانی به کار میبرند،و علم را مقدّمه، و ترک را نتیجه و ثمرۀ آن قرار میدهند.از همین نظر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:
«پشیمانی توبه است» (1).زیرا پشیمانی از علمی که موجب توبه و ثمرۀ آن است و از ارادهای که به دنبال آن میآید خالص نیست،و پشیمانی این دو یعنی علم و اراده را که موجب به ثمر رسیدن و نتیجۀ آن است در دو طرف خود به همراه دارد.
ص:12
1) (1) سنن ابن ماجه،به شماره 4252،مستدرک حاکم،ج 4،ص 243 آن را نقل کرده و سند آن را صحیح دانسته است.
(1)بدان وجوب توبه بنا بر آیات و روایات آشکار است (1)و بر کسی که خداوند دیدۀ بصیرت او را باز کرده،و سینهاش را به نور ایمان گشوده روشن است؛همان کسی که در پرتو نوری که در پیش روی اوست در تیرگیهای نادانی بیآنکه کسی در هر قدم او را رهبری کند شتابان گام بر میدارد.چه سالک یا کوریست که در هر قدم از راهنمایی نیاز نیست،و یا بینایی است که در همان آغاز راه هدایت شده است،سپس بیآنکه کسی او را راهنمایی کند در آن رهسپار میشود.در طریق دین نیز مردم به همین گونه منقسم میشوند،چه یا قاصری است که در هر قدمی که بر میدارد نمیتواند از حدود تقلید تجاوز کند و نیازمند است به این که در هر گام نصّی از کتاب خدا و سنّتی از پیامبرش بشنود و بسا اگر به آن دست نیابد حیران و سرگردان بماند،و اگر هم عمر او زیاد و تلاشش بسیار باشد سیر او در طریق الی اللّه اندک و گامهایش کوتاه خواهد بود؛و یا سعادتمندی است که خداوند سینهاش را برای اسلام گشوده،و نوری فرا راه او قرار داده که با کمترین برای پیمودن راههای سخت و گذشتن از گردنههای طاقت فرسا بیدار و هشیار است.در دل او نور قرآن و فروغ ایمان میتابد،و بر اثر شدّت نور باطن به کوتاهترین بیانی بسنده میکند،و گویی: یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ (2)که چون آتشی به او رسد نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ (3)،این شخص در هر رویداد به نصّی منقول نیاز ندارد،و کسی که حالش این گونه باشد اگر بخواهد وجوب توبه را بداند نخست به نور بینشی که دارد مینگرد که توبه چیست و معنای وجوب کدام است.سپس چون این دو معنا را با هم گرد آورد،شکّی در ثبوت وجوب توبه برای او باقی نمیماند، به سبب این که میداند معنای واجب عبارت از چیزی است که در رسیدن به سعادت سرمدی و رهایی از هلاکت ابدی لازم است؛چه اگر سعادت و شقاوت به انجام دادن عملی و یا ترک آن منوط نباشد توصیف آن عمل به وجوب هیچ معنایی ندارد،و قول کسی که بگوید فلان کار به سبب وجوب آن واجب است حرفی پوچ میباشد،برای این
ص:13
1) (2) الدرّ المنثور،ج 5،ص 44،ذیل آیه:توبوا الی اللّه جمیعا أیّها المؤمنون،تفسیر برهان،ج 4،ص 355، ذیل آیه«یا أیّها الّذین آمنوا توبوا إلی اللّه توبة نصوحا،کافی،ب توبه،ج 2.ص 431.
2) (3) نور/35:...نزدیک است بدون تماس با آتش شعلهور شود.
3) (4) نور/35:...نوری است بر فراز نور،خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند.
که کاری که ما در حال یا آینده هیچ هدف و مقصودی در آن نداشته باشیم اشتغال به آن معنایی ندارد،خواه آن را دیگری بر ما واجب کرده باشد یا نکرده باشد.
بنابراین هنگامی که او معنای واجب را دانست و دریافت که توبه وسیلهای برای رسیدن به سعادت ابدی است،و در سرای آخرت جز لقای حقّ تعالی سعادتی نیست،و هر کس از او محجوب است بدبخت و شقی است و ناگریز میان او و آرزوهایش حایل برقرار،و به آتش فراق حقّ و آتش دوزخ سوخته خواهد شد؛و نیز یقین کرد که جز پیروی شهوات و انس به دنیای فانی و دلسپردگی به محبّت آنچه به طور قطع از او جدا خواهد شد چیزی انسان را از خدا دور نمیکند،و آنچه او را به خدا نزدیک میگرداند تنها قطع علایق قلبی از زیب و زیور این دنیا و با تمام وجود رو آوردن به خداست تا از طریق مداومت ذکر،با او انس بگیرد.و با شناخت جلال و جمالش بهاندازۀ توانی که دارد به او محبّت پیدا کند،و دانست که گناه در واقع پشت کردن به خدا و پیروی از خواست شیطانهایی است که دشمنان خدا و راندهشدگان درگاه اویند و سبب محجوب بودن و دوری او از خداوند است؛یقین حاصل خواهد کرد که بازگشت از راهی که انسان را از خدا دور میکند برای رسیدن به مرتبۀ قرب او واجب است،و انصراف هم تنها به وسیلۀ علم و پشیمانی و عزم میسّر میشود؛زیرا تا نداند که گناهان اسباب دوری از محبوبند پشیمان نمیشود،و از ادامۀ سلوک در طریق بعد دچار رنج و درد نمیگردد،و مادام که احساس درد و رنج نکند از راه کژ بازنمیگردد،و معنای بازگشت،ترک و عزم است،در این صورت شکّ نمیکند که برای وصول به آستان قرب محبوب حقیقی این سه امر ضروری است،و ایمان حاصل از نور بصیرت نیز به همین گونه است.امّا کسی که شایستگی این مقام را نیافته،و از حدود اکثریّت خلق پا فراتر ننهاده برای او تقلید و پیروی مجال گستردهای است که میتواند به وسیلۀ آن راه نجاتی از هلاکت بیابد،و دراینباره باید گفتار خداوند و پیامبر و شایستگان پیشین را در نظر گیرد.خداوند فرموده است: وَ تُوبُوا إِلَی اللّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (1)و این فرمانی عامّ و همگانی است،همچنین فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ (2)و نصوح به معنای خالص بودن برای خدا و دور از هر شایبه و
ص:14
آمیختگی است،و از ریشۀ نصح گرفته شده است گفتار خداوند که فرموده است: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ (1)و قول پیامبر(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«توبهکننده دوست خداست و کسی که از گناه توبه کند مانند کسی است که هیچ گناهی نکرده است» (2)دلیل فضیلت توبه است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«همانا خداوند به سبب توبۀ بندۀ مؤمن خود شادمانتر از مردی است که در زمینی بیآب و علف فرود آید،و شتر سواریاش که حامل آب و خوراک اوست در کنارش باشد،در این هنگام او سر بر زمین میگذارد،و مدّت کوتاهی به خواب میرود،پس از آن بیدار میشود،و میبیند شتر با باروبنهاش رفته است،به جستجوی آن میپردازد تا آنگاه که گرما و تشنگی یا آنچه خدا برایش خواسته است بر او سخت شود میگوید:به جایی که بودم باز میگردم و میخوابم تا بمیرم،پس سرش را روی بازویش میگذارد تا مرگش فرارسد،امّا چون از خواب بیدار میشود شترش را با آب و باروبنهاش در کنار خود میبیند،و به یقین خرسندی خداوند از توبۀ بندۀ مؤمن از خوشحالی این مرد به سبب مشاهدۀ شتر و باروبنهاش بسیار زیادتر است». (3)در برخی از روایات است که:این مرد هنگامی که بخواهد خدا را شکر گوید از کثرت خوشحالی بگوید:من پروردگار تو و تو بندۀ منی.» (4)روایت شده است:«هنگامی که خداوند توبۀ آدم را پذیرفت،فرشتگان به او تهنیت گفتند،و جبرائیل و میکائیل بر او فرود آمدند و گفتند:ای آدم،از این که خداوند توبهات را پذیرفته است چشمانت روشن باد.آدم گفت:ای جبرئیل اگر پس از این توبه مرا پرسشی باشد این است که جایگاه من کجاست.خداوند به او وحی فرمود:ای آدم تو برای فرزندانت رنج و تعب را به ارث گذاشتی و من توبه را برای آنها میراث قرار دادهام.
ص:15
1) (7) بقره/222:خداوند توبهکنندگان را دوست میدارد،و پاکان را نیز دوست میدارد.
2) (8) بخش نخست این حدیث را ابن ابی الدّنیا در کتاب التّوبه،ابو الشیخ در کتاب الثّواب از حدیث انس با سند ضعیفی بدین گونه نقل کرده است که:خداوند جوان توبه کار را دوست میدارد.المغنی سن بن،ماجه بخشی از این حدیث با الفاظی دیگر به شمارۀ 4250،الکبیر طیرانی به سند صحیح،مجمع الزوائد،ج 10،ص 200.
3) (9) صحیح مسلم،ج 8 ص 92 از حدیث عبد اللّه بن مسعود.
4) (10) صحیح مسلم،ج،8 ص 92 از حدیث انس.
هر کس مرا بخواند او را اجابت میکنم همچنان که تو را اجابت کردم،و هر که از من آمرزش بخواهد از او دریغ نمیکنم چه من قریب(نزدیک)و مجیب(اجابتکننده) هستم،ای آدم،من توبهکاران را شاد و خندان از گورهایشان بر میانگیزانم و دعای آنان مستجاب و پذیرفته شده است.»اخبار و روایات دراینباره بیشمار است.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)در کتاب کافی از ابی جعفر امام باقر(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«خداوند به سبب توبۀ بندهاش خرسندتر از کسی است که در شبی تاریک شتر و باروبنهاش را گم کرده و سپس آن را یافته باشد،آری خداوند به سبب توبۀ بندهاش از این مرد به هنگامی که گمشدۀ خود را مییابد خوشحالتر است.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«خداوند بر اثر توبۀ بندۀ مؤمن خود چنانچه توبه کند از هر یک از شما که گمشدۀ خود را پیدا میکند شادمانتر است.» (2)و نیز از آن حضرت روایت شده که دربارۀ آیۀ: تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فرموده است:«آن گناهی است که هرگز به آن بازگشت نشود».گفته شد:کدام یک از ماست که به گناه بازگشت نمیکند؟فرمود:«ای فلان خداوند از میان بندگانش بندهای را که مرتکب گناهی میشود و توبه میکند دوست دارد.» (3)در روایت دیگری است که فرمود:«و کسی که این گناه از او سر نمیزند افضل است.» (4)و نیز فرموده است:« هرگاه بنده توبۀ نصوح کند خداوند او را دوست میدارد،و گناهانش را میپوشاند.»گفته شد:چگونه گناهانش را میپوشاند،فرمود:«خداوند گناهانش را که دو فرشتۀ او مینوشتهاند از یاد آن دو میبرد،و به اعضای او و اماکن زمین وحی میکند که گناهان او را پوشیده بدارند،پس هنگامی که خدا را دیدار میکند چیزی نیست که بر گناهان او گواهی دهد.» (5)از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«توبهکننده از گناه مانند کسی است که هیچ گناهی نکرده است،و آن که بر گناه پا بر جاست و در همان حال از آن استغفار
ص:16
میکند در حکم استهزا کنند است.» (1)برخی از اصحاب ما در حدیثی مرفوع نقل کردهاند که آن حضرت فرموده است:
خداوند به توبهکاران سه صفت بخشیده است که اگر یکی از آنها را به اهل آسمانها و زمین ببخشد به سبب آن رستگار میشوند،خداوند فرموده است: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ و خدا هر کس را دوست بدارد عذاب نمیکند،و فرموده است: اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا تا.
ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (2)و فرموده است: وَ الَّذِینَ لا یَدْعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ تا وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً (3).
غزّالی میگوید:وجوب توبه مورد اجماع امّت اسلام است،و معنای آن علم به این است که گناهان و معاصی نابودکننده و اسباب دوری از خداوند است و این امر از واجبات ایمان میباشد لیکن غفلت،انسان را از توجّه به آن باز میدارد،و مراد از علم،زدودن همین غفلت است.از این رو در وجوب توبه هیچ اختلافی میان مسلمانان نیست.و از جملۀ معانی توبه ترک معاصی در زمان حال،و عزم بر ترک آنها در آینده و نیز جبران کوتاهیهایی است که در گذشته مرتکب شده است،و در وجوب این امور نیز شکّی وجود ندارد.امّا پشیمانی و اندوه بر اعمال گذشته نیز واجب است،چه این روح توبه است و از همین راه است که میتوان گذشتهها را جبران کرد،و این چگونه واجب نباشد،و حال آن که انسان پس از حصول معرفت حقیقی به آنچه از عمر خود از دست داده،و آن را با
ص:17
1) (16) همان مأخذ،شماره 13.
2) (17) مؤمن/7 تا 10:فرشتگانی که حاملان عرشند و آنها که گرداگرد آن(طواف میکنند)تسبیح و حمد خدا میگویند و به او ایمان دارند و برای مؤمنان استغفار میکنند(میگویند)پروردگارا رحمت و دانش تو همه چیز را فرا گرفته است پس آنانی را که توبه کردهاند و راه تو را پیش گرفتهاند بیامرز و از عذاب دوزخ نگهدار. پروردگارا آنها را در باغهای جاویدان بهشت که به آنها وعده دادهای وارد کن،همچنین پدران و همسران و فرزندان صالح آنها را،که تو توانا و حکیمی.و آنها را از بدیها نگهدار،و هر کس را در آن روز از بدیها نگاه داری مشمول رحمتت ساختهای این است رستگاری بزرگ.
3) (18) فرقان/68 تا 70:آنها کسانی هستند که معبود دیگری را با خداوند نمیخوانند،و انسانی را که خداوند خونش را حرام شمرده جز بحقّ به قتل نمیرساند و زنا نمیکنند و هر کس چنین کند مجازات آن را خواهد دید. چنین کسی عذابش در روز قیامت مضاعف میگردد و با خواری همیشه در آن خواهد ماند.جز کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح بهجا آورد به سوی خدا بازگشت میکند(و پاداش خود را از او میگیرد).
برانگیختن خشم خداوند ضایع ساخته است،ناگریز این پشیمانی و اندوه به او دست میدهد.اگر گفته شود:اندوه دل امری اجتنابناپذیر و خارج از ارادۀ انسان است و در این صورت چگونه میتوان آن را به وجوب توصیف کرد؟پاسخ آن است که سبب این تألّم و اندوه حصول علم قطعی به از دست رفتن چیزی است که محبوب اوست،وی برای تحصیل سبب آن دارای قدرت و اختیار است،و وجوب علم نیز از همین قبیل است نه این که انسان علم را میآفریند و آن را در خویشتن پدید میآورد،چرا که این امری محال است و علم،پشیمانی،فعل،اراده،قدرت و قادر همگی از آفریدههای خداوندند وَ اللّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (1)و در نزد اهل بینش عقیدۀ حقّ همین است و جز این گمراهی است.اینک اگر گفته شود آیا عبد در بهجا آوردن عملی یا ترک آن دارای هیچ اختیاری نیست؟پاسخ این است که دارای اختیار است،و این امر با گفتۀ ما که همه چیز آفریده خداست تناقضی ندارد،چه اختیار نیز مخلوق خداوند است،و انسان در استفاده از آن ناگزیر میباشد،زیرا هنگامی که خداوند دست را سالم آفریده،و خوراکهای لذّتبخش را پدید آورده،و اشتهای به طعام را در معده خلق کرده،و این دانش را در قلب آفریده که فلان طعام،اشتها را فرومینشاند،و اندیشههای گوناگون را دربارۀ هر یک از خوراکها در انسان قرار داده که فلان غذا با این که فرونشانندۀ اشتهاست در آن مضرّتی هست یا نه و آیا استفاده از آن با مانعی برخورد میکند یا خیر؟ سپس این آگاهی را به انسان داده که در استفاده از آن مانعی نیست،و چون این اسباب همگی فراهم شود ارادهای که انسان را به استفاده از خوراک وامیدارد قطعیّت مییابد.
این قطعی شدن اراده پس از تبادل اندیشههای معارض یکدیگر و قوّت گرفتن میل به طعام،اختیار گفته میشود و آن ناگزیر پس از وجود تمامی اسباب آن به دست میآید، هنگامی که به قدرت پروردگار اراده در انسان قطعیّت پیدا کند ناچار دستی که سالم است به سمت خوراک به حرکت در میآید،زیرا پس از تحقّق اراده و قدرت،وقوع فعل حتمی است،و پس از اینهاست که حرکت پدید میآید،و حرکت پس از حصول قدرت و قطعی شدن اراده به قدرت خداوند وجود مییابد.هر چند آن دو نیز مخلوق اویند،و اراده پس از وجود میل،و علم به عدم مانع قطعی میشود،و این دو یعنی میل و علم نیز آفریدهشدۀ اویند لیکن برخی از مخلوقات به ترتیبی که سنّت الهی بر آن جاری
ص:18
1) (19) صافّات/96:و خداوند هم شما را آفریده است و هم بتهایی را که میسازید.
است مترتّب بر بعضی دیگرند، فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْدِیلاً . (1)از این رو خداوند در دست آدمی برای نوشتن منظّم حرکت نمیآفریند مادام که صفت قدرت،حیات و ارادۀ قاطع در او خلق نکرده باشد همچنین تا زمانی که شهوت و میل را در او نیافریده ارادۀ قاطع را در وی به وجود نمیآورد و این میل و شهوت به طور کامل در انسان برانگیخته نمیشود مگر آنگاه که خداوند در او دانشی بیافریند که بداند آنچه مورد تمایل اوست در حال و یا در آینده با طبع او سازگار است،و این دانش را خداوند نمیآفریند مگر از طریق اسبابی که به حرکت،اراده و علم برگشت دارد.پس علم و میل طبیعی همواره از ارادۀ جازم متابعت میکنند و اراده و قدرت پیوسته تابع حرکت میباشند و وضع در همۀ افعال به همین منوال است،و همگی ساختهها و مخلوقات خداوند سبحانند؛لیکن برخی از آنها شرط بعضی دیگرند؛از این رو تقدّم دستهای و تأخّر دستهای دیگر واجب است،چنان که اراده،تنها پس از علم و علم پس از حیات و حیات پس از جسم خلق میشود،و خلق جسم شرط حدوث حیات است نه این که حیات زاییدۀ جسم باشد؛و آفرینش حیات شرط آفرینش علم است نه این که علم مولود حیات باشد.امّا محلّ مورد پذیرش علم زمانی استعداد این کار را دارد که وجود زنده باشد،و خلق علم شرط قطعی شدن اراده است،نه این که علم اراده را به وجود میآورد،لیکن تنها جسم زنده و عالم پذیرای اراده است،و نیز چیزی وارد دایرۀ وجود نمیشود مگر آن که ذاتا ممکن است،و امکان دارای نظامی است که قابل تغییر نیست،و تغییر آن محال است.از این رو هر زمان شرائط وصف موجود شود.موصوف آمادۀ قبول آن صفت میگردد،و به محض حصول استعداد و آمادگی،آن صنعت از ناحیۀ جود الهی و قدرت ازلی به موجود افاضه میشود،و چون استعداد و آمادگی به سبب شرائط خود دارای نظام و قانونی است،بروز حوادث نیز که به فعل و قدرت خداوند صورت میگیرد از ترتیب و نظامی خاصّ برخوردار است و بندگان اجراکنندۀ این حوادث منظّم میباشند؛حوادثی که در قضای الهی به صورت کلّی مانند یک چشم به هم زدن مرتّب گشته و غیر قابل تغییرند،و ظهور آنها به تفصیل مقدّر شده به طوری که به هیچ وجه از آن تجاوز نمیشود.گفتار خداوند که فرموده است: إِنّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ (2)بیانگر این تقدیر و آیۀ: وَ ما أَمْرُنا إِلاّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ
ص:19
(1)گویای قضای کلّی الهی است.امّا بندگان مسخّر و مقهور جریان قضا و قدر الهی میباشند،و از جملۀ این تقدیرات خلق حرکت دست نویسنده است پس از خلق صنعت مخصوصی در دست او که قدرت نامیده میشود،و آفرینش میلی قوی و قاطع در نفس او که قصد گفته میشود،و نیز پس از خلق دانشی در او که میل وی بدان گرایش دارد و ادراک و معرفت خوانده میشود.هنگامی که این امور چهارگانه از عالم ملکوت در جسم انسانی که مسخّر و مقهور تقدیر است ظاهر شود،اهل عالم ملک و شهود که از جهان غیب و سرا پردۀ ملکوت به او خطاب میشود: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی 23 ،هنگامی که کشتی کشنده تو نبودی بلکه: قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ (2)،در این موقع است که عقول درماندگان در عالم شهود سرگشته و حیران میشوند.برخی این را جبر محض،و دستهای اختراع صرف،و میانهروهایی آن را کسب میدانند،و اگر درهای آسمان به روی آنها گشوده شود،و به جهان غیب و ملکوت نظر کنند بر آنها آشکار خواهد شد که هر یک از آنها از جهتی صادق،و همگی آنها در فهم خود قاصرند؛هیچ یک از آنها حقیقت این امر را در نیافته،و دانش او به مسائل آن احاطه نکرده است. کمال علم به این امر آنگاه میسّر است که از روزنهای که انوار رحمانی بر آن تابش دارد به عالم غیب نگریسته شود،و خداوند دانای عوالم غیب و شهود است. فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ (3)،و گاهی هم کسی بر عالم شهود آگاه میشود که به مقام ارتضا نرسیده است،و هر کس رشتۀ اسباب و مسبّبات را در نظر گیرد،و چگونگی تسلسل و پیوستگی آنها را بداند،و وجه ارتباط زنجیرۀ اسباب را با مسبّب الاسباب بشناسد سرّ قدر بر او مکشوف خواهد شد،و به علم یقینی خواهد دانست که جز خداوند متعال آفرینندهای وجود ندارد،و هیچ کس جز او پدیدآورندۀ کائنات نیست.
اگر گفته شود:در مورد هر یک از معتقدان به جبر و اختراع و کسب،رأی دادی که آنها از جهتی در آنچه میگویند صادقند،و در همین حال در صدق گفتار خود قاصر میباشند،و این تناقضی آشکار است آن را چگونه میتوان درک کرد و آیا میتوان با
ص:20
ذکر مثال آن را به دیگران فهماند؟ در پاسخ میگویم:به عنوان مثال دستهای از نابینایان شنیدند که به شهر آنها حیوانی شگفتانگیز آورده شده که فیل نامیده میشود،و آنها نه صورت این حیوان را دیده و نه نام آن را شنیده بودند،از این رو گفتند:بر ما لازم است با لمس کردن و دست مالیدن که توان آن را داریم این حیوان را دیدار و شناسایی کنیم،پس به سراغش رفتند،و چون به آن رسیدند به لمس و دست مالیدن بر آن پرداختند،یکی از آن کوران دستش به پای فیل و دیگری به دندان و دست کور دیگر به گوش فیل رسید.سپس گفتند ما آن را شناختیم، و چون بازگشتند دیگر کوران حال فیل را از آنها پرسیدند؛پاسخ آنان با یکدیگر اختلاف داشت،چه آن که دستش را بر پای فیل مالیده بود گفت:فیل درست به استوانهای میماند که ظاهری زبر و خشن داشته باشد جز این که فیل کمی از آن نرمتر است؛و آن که دندان فیل را لمس کرده بود گفت:آنچه او میگوید درست نیست،فیل سخت و محکم است و هیچ نرمی در آن نیست،و صاف است و هیچ زبری ندارد،و اصلا مانند استوانه سفت و ستبر نیست بلکه همچون عمود است؛آن که دست بر گوش فیل مالیده بود گفت:به جان خودم آن نرم و اندکی زبر بود،و گفتار یکی از این دو تعریفکنندۀ فیل را تصدیق کرد لیکن گفت:آن نه مثل عمود است و نه مانند استوانه، بلکه آن به پوستی ستبر و پهن شبیه است.بنابراین هر یک از این کوران از جهتی در گفتار خود صادقند،زیرا هر کدام به قدری که فیل را لمس کرده و آن را شناخته بود از آن خبر داده است؛و هیچ کدام از آنها چیزی خارج از صفات فیل بیان نکرده است لیکن همگی آنان در احاطه به تمامی صورت فیل ناتوان و قاصر بودهاند.
اکنون در این مثالی که ذکر شد دقّت کن و از آن پند گیر،چه این مثال بیانگر چیزی است که مردم بیشترین اختلاف را در آن دارند،هر چند آن با علوم مکاشفه تعارض دارد،و امواج آن را بر میانگیزاند،امّا این مقصود ما نیست.اینک به آنچه در صدد بیان آن بودیم باز میگردیم،و آن ذکر وجوب توبه با همۀ اجزای سهگانه آن میباشد که عبارت از علم پشیمانی و ترک است،و پشیمانی داخل در این وجوب است،زیرا آن از جملۀ افعال الهی است که میان علم عبد و اراده و قدرت او محصور میباشد؛و آنچه بدین صفات باشد وجوب شامل آن میشود.
ص:21
(1)در این که توبه واجب فوری است شکّی نیست،زیرا دانستن این که گناهان مهلک میباشند از اصل ایمان است،و ایمان نیز واجب فوری است،و کسی حقّ این واجب را ادا میکند که آن را بگونهای بشناسد-که این شناخت وی را از اعمال بد باز دارد؛زیرا این معرفت از جملۀ علوم مکاشفه نیست که به عمل مربوط نمیشود بلکه از جملۀ علوم معامله است.هر دانشی که طلب میشود برای این است که انسان را به عملی برانگیزاند و مادامیکه به عمل وادار نکند نتیجۀ نهایی آن به دست نمیآید.مثلا علم به این که گناهان زیانبارند از این نظر مطلوب است که انسان را به ترک گناه وامیدارد؛و کسی که گناهان را ترک نکند فاقد این جزء از ایمان است،و مراد پیامبر(صلی الله علیه و آله)در این که فرموده است:زناکار در حال زنان مؤمن نیست همین است (1)،و منظور نفی ایمانی نیست که به علوم مکاشفه برگشت دارد،مانند علم به خدا و علم به یگانگی و صفات و کتب و پیامبران او،چه زنا و گناهان دیگر موجب نفی اینها نیست،و این که از زنا کار نفی ایمان شده برای این است که این گناه انسان را از خدا دور میکند،و موجب خشم اوست.چنان که هرگاه پزشک بگوید این زهری کشنده است و نباید آن را خورد،اگر بیمار آن را بخورد،باید گفت وی آن را در حالی خورده که به پزشک ایمان نداشته است،و این بدان معنا نیست که بیمار به وجود پزشک معتقد نبوده و یا پزشک بودن او را تصدیق نکرده،بلکه مراد این است که به گفتار پزشک که این زهری کشنده میباشد اعتقاد نداشته است،زیرا کسی که علم به زهر دارد هرگز آن را نمیخورد.بنابراین روشن است که گنهکار ناقص الایمان است،و ایمان منحصر به یک شاخه نیست بلکه هفتاد و چند شاخه دارد که بالاترین آن گواهی لا إله الاّ اللّه و پستترین آن زدودن مانع از راه است، و این بدان میماند که کسی بگوید:انسان موجود یک پارچهای نیست بلکه هفتاد و چند جزء است،که بالاترین آنها قلب و روح،و پستترین آنها بر طرف کردن زدودنیها از پوست بدن است،به این معنا که موی شارب و ناخنهایش را کوتاه کند،و بدنش را از پلیدیها پاکیزه سازد،تا از حیوانات ولگرد و آلوده به کثافات جدا و از مشابهت به جاندارانی که با طول سمّ و چنگال شکلی زشت و ناپسند دارند ممتاز شود،و این مثال مطابق با واقع است،زیرا ایمان مانند انسان است،که اگر از شهادت دادن به یگانگی
ص:22
1) (26) از احادیث ابو هریره است که مورد اتّفاق میباشد و ترمذی آن را روایت کرده است،ج 10،ص 91.
خداوند تهی باشد بکلّی باطل،و مانند انسانی فاقد روح و روان است.همچنین کسی که از ایمان جز شهادتین را فرا نگرفته مانند انسانی بیدست و پا و کور است که همۀ اعضای ظاهری و باطنی خود را از دست داده،هر چند روح در تنش باقی است،و هر کس حالش بدین گونه باشد در آستانۀ مرگ قرار دارد و روح ناتوان او که تنها مانده و از اعضا و جوارحی که او را کمک و یاری میدادند جدا شده است بزودی از تنش خارج خواهد شد.به همین گونه کسی که از ایمان جز شهادتین را نیاموخته است،و در عمل و ایفای وظایف دینی کوتاهی میکند،ممکن است بزودی با وزش تندبادهایی که در پیشاپیش ورود فرشتۀ مرگ درخت ایمان را به لرزش در میآورد نهال ایمانش را از بیخ و بن برآورد؛چه هر ایمانی اگر ریشههایش در جان آدمی محکم و استوار نشده،و شاخههایش در اعمال او موجود نباشد در برابر گردبادهای هولناکی که به هنگام ظهور فرشتۀ مرگ وزیدن میگیرد تاب مقاومت نخواهد داشت،و بیم آن است که دچار سوء عاقبت شود مگر این که درخت ایمان خود را در طول گذشت روزها و ساعتها به آب طاعت آبیاری کرده و ریشههای آن در جان او رسوخ کرده و استوار شده باشد.این که گنهکار به کسی که فرمانبردار خداوند است میگوید:من مانند تو مؤمنم گفتارش مانند گفتار کدوبن به درخت صنوبر است که به او گفت من درختی هستم و تو هم درختی هستی و صنوبر چه پاسخ نیکویی به او داد که گفت:هنگامی که بادهای پاییز بوزد و ریشههای تو از جا کنده شود،و برگهایت پراکنده گردد نتیجۀ این خود بینی را از این همنامی با من خواهی دانست،و غرور تو از این مشارکت در نام با همۀ غفلت تو از نداشتن آنچه مایۀ ثبات و پایداری درختان است بر طرف خواهد شد.آری هنگامی که غبار فرونشیند خواهی دید در زیر پای تو اسب است یا الاغ؛و این امری است که در پایان نمایان خواهد شد.به همین سبب است که رگهای دل عارفان از بیم دواعی مرگ و مقدّمات سهمناک آن که تنها اندکی از مردم بر آن پایداری میکنند بریده میشود.از این رو گنهکاری که به سبب گناهان خود از خلود در آتش بیم نکند مانند تندرستی است که به سبب برخورداری از سلامت بدن در انواع شهوتهای زیانبار فرورود،و چون مرگ غالبا به صورت ناگهانی واقع نمیگردد به او گفته میشود:تندرست از بیماری بیم دارد، و چون بیمار شود از مرگ میترسد.همچنین گنهکار از سوء عاقبت بیمناک است سپس چون دچار بدفرجامی شود خلود او در آتش لازم میگردد.چه گناهان نسبت به ایمان
ص:23
مانند خوراکهای زیانمند نسبت به بدن است.این خوراکها پیوسته در بدن جمع میشوند، و مزاج آدمی را دستخوش دگرگونی میکنند و او زمانی آن را احساس میکند که مزاج وی دچار تباهی شود و یکباره بیمار گردد و سپس ناگهان فوت کند.گناهان نیز به همین گونهاند،زیرا همان طوری که هر کس از هلاکت در این دنیای ناپایدار بیمناک است لازم است در هر حالی که باشد از هر نوع سموم و خوراکهایی که برای او زیان دارد بپرهیزد به طریق اولی بر کسی که از هلاکت ابدی بیم دارد پرهیز از گناه واجب میباشد، و اگر او به خوردن زهر مبادرت ورزد چون پشیمان شود لازم است آن را قی کند و با سرعت هر چه بیشتر آنچه را خورده است برگرداند و آنها را از معدهاش خارج سازد،تا اقدام خود را در خوردن زهر که سبب شده بدنش در آستانۀ مرگ قرار گیرد تلافی کرده باشد،هر چند آنچه را ممکن بود از دست بدهد جز دنیایی فانی و زود گذر نبوده است.
از این رو آن که خود را به سموم دین که عبارت از گناهانند میآلاید بر او واجبتر و سزاوارتر است که از گناه دست بازدارد،و تا مهلت جبران سپری نشده و عمر باقی است به قدر ممکن به تدارک گذشتۀ خود بپردازد،زیرا آنچه از این زهر بر خود بیم دارد از دست رفتن آخرت است که در آن نعمتهایی دائمی و سلطنتی عظیم است،و از دست رفتن آن موجب دخول در آتش دوزخ میباشد که عمر دنیا اگر هم چند برابر شود کمتر از عشری از اعشار مدّت آن است،چه بیتردید مدّت آن پایانی ندارد.بنابراین به سوی توبه بشتابید پیش از آن که زهر گناهان در روح ایمان چنان کارگر شود که اختیار از دست پزشکان بیرون رود،و پرهیز و مداوا سودی نداشته باشد،و اندرز ناصحان و موعظۀ واعظان در انسان تأثیر نبخشد،و این گفتار بر او صدق کند که وی از جملۀ هالکان و نابودشدگان و از کسانی است که خداوند دربارۀ آنان فرموده است: إِنّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِیَ إِلَی الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ، وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ (1)واژۀ ایمان تو را نفریبد که بگویی در این آیه مراد کافرانند،زیرا برایت روشن شد که ایمان هفتاد و چند شاخه دارد،و زنا کار در حال زنا مؤمن نیست،و کسی که از شعبهها و فروع
ص:24
1) (27) یس 8/تا 10:ما در گردنهای آنها غلهایی قرار دادیم که تا چانهها ادامه دارد و سرهای آنها را به بالا نگهداشته است و در پیش روی آنها سدّی قرار دادیم،و در پشت سرشان سدّی،و چشمان آنها را پوشاندهایم لذا چیزی را نمیبینند.برای آنها یکسان است چه آنان را بیم دهی و یا بیم ندهی،ایمان نمیآورند.
ایمان محجوب است در پایان از اصل ایمان نیز محجوب خواهد شد،چنان که اگر کسی همۀ اعضا و جوارح خود را که به منزلۀ شاخههای درخت وجود انسانند از دست بدهد به سوی مرگ که نابودکنندۀ جان و اصل وجود اوست،کشانیده خواهد شد،چه بدون فرع اصل بقایی ندارد،و بدون اصل فرع وجود نخواهد داشت،و اصل و فرع جز در یک چیز با هم تفاوت ندارند،و آن این است که وجود فرع و بقای آن مستلزم وجود اصل است امّا وجود اصل بسته به وجود فرع نیست لیکن بقای آن مستلزم وجود فرع میباشد؛بنابراین بقای اصل منوط به وجود فرع،و وجود فرع مستلزم وجود اصل است.علوم مکاشفه و علوم معامله مانند اصل و فرع متلازم و وابسته به یکدیگرند و هر یک از دیگری بینیاز نیست،هر چند یکی به منزلۀ اصل و دیگری در حکم تابع میباشد.علوم معامله اگر انسان را به عمل وادار نکند عدم آن بهتر از وجود آن است،زیرا در این صورت آنچه از این دانش خواسته شده به دست نیامده و علاوه بر آن مؤیّد حجّت بر ضدّ صاحب آن خواهد بود.به همین سبب عذاب دانشمند فاجر از عذاب نادان فاجر شدیدتر است چنان که در کتاب علم احادیث آن را ذکر کردهایم.
(1)بر همۀ افراد در همۀ احوال واجب است و هیچ کس از آن مستثنا نیست.
بدان ظاهر کتاب خدا بر همین مطلب دلالت دارد،زیرا فرموده است: وَ تُوبُوا إِلَی اللّهِ جَمِیعاً (1)این خطابی عامّ و همگانی است.بینش انسان نیز همین را حکم میکند؛چه معنای توبه بازگشت از راهی است که انسان را از خداوند دور و به شیطان نزدیک میسازد و گمان نمیرود این کار جز از خردمند ساخته باشد،و نیروی خود تنها پس از تکامل غریزۀ شهوت و غضب و دیگر صفات ناپسندی که وسایل شیطان برای گمراه کردن انسانند کمال مییابد؛چه عقل زمانی کامل میشود که انسان به چهل سالگی نزدیک شده باشد،و اصل و مایۀ آن به هنگام بلوغ حاصل،و مبادی و اصول آن پس از گذشت هفت سال ظاهر میشود.شهوات سپاه شیطانند و عقول لشکریان فرشتگان اینها هنگامی که در یک جا گرد آیند ناگزیر جنگ میان آنها بر پا میشود،زیرا آنها با هم کنار نمیآیند و ضدّ یکدیگرند.تضادّ آنها مانند تضادّ شب و روز و نور و ظلمت است،و هر
ص:25
1) (28) نود/31:...و همگی به سوی خدا باز گردید.
زمان یکی از آنها چیره شود ناگزیر دیگری مقهور و سرکوب میگردد.هرگاه شهوات در روزگار نوجوانی و جوانی پیش از آن که عقل کامل یابد تکمیل شود سپاه شیطان سبقت میگیرد و بر هدف چیره میشود و دل به آن انس مییابد و ناچار مقتضیات شهوات عادت او میشود،و این امر بر او غلبه مییابد به گونهای که جدا شدن و دل کندن از آن برایش دشوار میگردد.سپس عقل با لشکرش که حزب خدا و رهایی بخش دوستان او از چنگ دشمنانش میباشد کمکم فرا میرسد در این موقع هرگاه سپاه عقل تقویت و تکمیل نشود کشور قلب بکلی تسلیم شیطان میشود،و آنچه را آن ملعون وعده داد بر آورده میکند،در آنجا که گفته است: لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلاّ قَلِیلاً (1).اگر عقل قوّت و کمال یابد نخستین کار او ریشه کن کردن سپاه شیطان از طریق در هم شکستن شهوات و دوری جستن از عادات بد،و باز گردانیدن طبع با قهر و غلبه به سمت عبادات خواهد بود،و توبه هم معنایی جز این ندارد.در واقع این امر بازگشت از راهی است که راهنمای آن شهوت و نگهبان آن شیطان است به راه خدا.بیشکّ در عالم وجود هیچ انسانی نیست جز این که شهوتش بر خودش پیش دارد،و در طبیعتش غریزهای که سرمایۀ کار شیطان است بر غریزهای که دستمایۀ فرشتگان است مقدّم میباشد؛بنابراین بازگشت از اعمال گذشته که در جهت کمک به هوسها و شهوتها صورت گرفته بر هر انسانی ضروری است.در این صورت کسی که در حال کفر و جهل به حدّ بلوغ رسد بر او واجب است از کفر و جهل خود توبه کند،و آن که به پیروی از پدر و مادرش در حال مسلمانی بالغ شده لیکن از حقیقت اسلام خود بیخبر است بر اوست که با فهمیدن معنای اسلام از غفلت خود تایب شود،زیرا مادام که خود مسلمان نگردد اسلام پدر و مادرش به حال او سودی ندارد؛و اگر این معنا را فهمید بر او واجب است از خوی و روش خود در پیروی از شهوات بدون هیچ مانع باز گردد،و در امساک و بخشش و عمل و ترک آن در قالب حدود و احکام الهی اقدام کند،و این امر از سختترین مراحل توبه است و بسیاری در این راه درمانده و نابود شدهاند،و همۀ اینها رجوع و توبه به شمار میآید.بنابراین آشکار شد که توبه نسبت به هر شخصی واجب عینی است،و تصوّر نمیرود بشری از آن بینیاز باشد،همچنان که آدم ابو البشر از آن بینیاز نشد،و بیشکّ وجود فرزند هرگز گنجایش چیزی را که وجود پدر گنجایش آن را نداشته است،دارا نیست.
ص:26
1) (29) اسراء 65/:...همه فرزندانش را جز عدۀ کمی گمراه و ریشهکن خواهم ساخت.
امّا بیان وجوب توبه به طور مداوم و در همۀ حالات برای این است که هر بشری از ارتکاب گناه به وسیلۀ اعضا و جوارح خود فارغ نیست؛و اگر برخی احوال از گناه به وسیلۀ اعضای خود فارغ باشد از اندیشۀ گناه توسّط قلب رها نیست،و چنانچه از اندیشۀ گناه هم آزاد باشد از وساوس شیطان به سبب القای خطورات پراکندهای که انسان را از یاد خدا غافل میکند رها نیست؛و اگر از این هم آزاد باشد از غفلت و قصور در خداشناسی و تحصیل علم به صفات و آثار او خالی نیست.همۀ اینها نقص است و معلول اسبابی است و ترک این اسباب به وسیلۀ اشتغال به اضداد آنها و بازگشت از آن راه و در آمدن در راهی که ضدّ آن است میسّر میباشد.مراد از توبه همین رجوع و بازگشت است،و گمان نمیرود هیچ انسانی از این نقایص خالی باشد،بلکه تفاوت آنها در اندازه و مقدار این نقایص است.امّا در مورد اصل توبه و آن امری است که ناگریز باید انجام شود،و دراینباره پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«بر دل من پردهای افکنده میشود تا آنجا که در شبانه روز هفتاد بار استغفار میکنم.» (1)از این رو خداوند آن حضرت را گرامی داشته و فرموده است: لِیَغْفِرَ لَکَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ (2)و هرگاه حال پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)چنین باشد حال دیگران چگونه خواهد بود! میگویم:در کتاب قواعد العقائد از بخش عبادات بیان کردیم که گناه پیامبران و اوصیای آنها(علیه السلام)از قبیل گناهان ما نیست،بلکه آن ترک دوام ذکر و اشتغال به مباحات است.و این کار باعث محرومیّت آنان از مزید اجر و پاداش میباشد.در کافی به سند حسن از علی بن رئاب رویت شده که گفته است:از ابا عبد اللّه(علیه السلام)دربارۀ قول خداوند متعال پرسیدم که فرموده است: وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ آیا آنچه به علی(علیه السلام)و پس از وی به خاندانش رسید به سبب اعمال آنها بوده است در حالی که آنان خاندان طهارت و عصمت بودهاند؟فرمود:«پیامبر خدا در شبانه روز صد
ص:27
1) (30) صحیح مسلم،ج 8،ص 72 از حدیث اغر مزنی جز این که در آن آمده است:در هر روز صد بار، همچنین ابی داود آن را به همین گونه روایت کرده،لیکن ابن اثیر در النّهایة آن را به نحوی که در متن آمده نقل کرده است،منظور پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)از این مطلب سهو است که هیچ بشری از آن فارغ نیست،زیرا قلب مطهّر آن حضرت پیوسته متوجّه حق تعالی بوده و اگر گاهی به سبب اشتغال به امور امّت و مصالح این دو مورد عروض و عوارض بشری قرار گرفته آن را گناه و تقصیر شمرده و از آن استغفار کرده است.
2) (31) فتح/2:...تا خداوند گناهان گذشته و آیندهات را ببخشد.
بار به درگاه خدا توبه و استغفار میکرد بیآن که گناهی کرده باشد،همانا خداوند دوستانش را به مصائب مخصوص دچار میکند.تا آنان را در برابر تحمّل مصائب اجر و پاداش دهد،بیآنکه گناهی مرتکب شده باشند»؛ (1)یعنی گناهی مانند گناهان ما.
و نیز به سند خود از ابی بصیر از ابی عبد اللّه(علیه السلام)روایت کرده که گفته است:«از آن حضرت دربارۀ آیۀ: فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ. إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (2)پرسیدم،فرمود:ای ابا محمّد به خدا سوگند سلطۀ شیطان نسبت به مؤمن بر بدن اوست و بر دینش سلطهای ندارد.شیطان بر ایّوب مسلّط شد و خلقتش را زشت و بدنما کرد امّا بر دینش سلطه نیافت،و گاهی بر بدنهای مؤمنان تسلّط مییابد بدون این که بر دین آنها سلطه و قدرتی بیابد.» غزّالی میگوید:اگر بگویی روشن است که خیالات و اوهامی که عارض قلب میشود نقص است و کمال انسان در رهایی او از اینهاست،همچنین قصور در معرفت کنه جلال الهی نقص است،و هر قدر بر معرفت آدمی افزوده شود بر کمال او افزوده میشود،و انتقال از مراحل نقصان به سمت کمال رجوع و بازگشت است و رجوع و بازگشت همان توبه است،و اینها همه فضیلتند نه فریضه،و گفتن این که توبه در همۀ احوال واجب است اطلاق دارد،در حالی که توبه از این امور واجب نیست،زیرا رسیدن به درجات کمال در شرع واجب نشده است.بنابراین مراد از این که توبه در همۀ احوال واجب است چیست؟اینک بدان همان گونه که پیش از این گفته شد انسان اصولا و بر حسب فطرت از میل به پیروی از شهوات خالی نیست،و معنای توبه تنها ترک این شهوات نمیباشد بلکه توبۀ کامل عبارت از جبران اعمال گذشته و هر شهوتی است که انسان پیروی کرده،و از آن غبار ظلمتی بر دلش نشسته است،همان گونه که از نفس انسان بخار تیرهای برمیخیزد و بر روی صفحۀ صاف آینه مینشیند و در صورت تراکم به صورت زنگار در میآید،همچنین اگر تیرگی شهوات بر روی هم انباشته شود صفحۀ دل چرکین و دچار زنگ و ریم میشود،چنان که خداوند متعال فرموده است:
ص:28
1) (32) شوری/30:هر مصیبتی به شما برسد به سبب اعمالی است که انجام دادهاید و بسیاری را نیز عفو میکند.خبر همان مأخذ،ج 2،ص 450،به شماره 2.
2) (33) نحل/98 و 99:هنگامی که قرآن میخوانی از شرّ شیطان رانده شده به خدا پناه ببر،چه او بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکّل میکنند تسلّطی ندارد.خبر همان مأخذ،ج 8(کتاب الروضة)ص 288.
کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ (1)و چون چرک و زنگار تراکم پیدا کند جزء سرشت او میشود و بر دل او نقش میبندد،همچون پلیدیهایی که بر صفحه آینه مینشیند که اگر متراکم شود و دیری بگذرد در جرم آهن فرومیرود و آن را تباه میسازد،و دیگر قابل صیقل زدن و زدودن زنگ نیست و این پلیدی جزء وجود او میشود.برای جبران پیروی از شهوات ترک آنها در آینده کافی نیست بلکه ناگریز باید زنگارهایی که بر صفحۀ دل نقش بسته زدوده گردد؛همچنان که برای ظهور صور در آینه قطع نفس و بخاراتی که صفحۀ آینه را تیره میسازد.به آینده موکول کردن بیآنکه هم اکنون زنگارهایی را که بر آن نقش بسته بزدایند کفایت نمیکند؛و همان گونه که گناهان و شهوات ظلمت و تیرگی بر میخیزد و سرزمین دل را فرا میگیرد،از طاعات و ترک شهوات نیز انواری به تابش در میآید و بر اثر تیرگیهای گناه از میان میرود.سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله)که:«به دنبال کار بد کار نیک انجام دهید تا آن را بزداید» (2)به همین مطلب است.بنابراین بنده در هیچ حالی از احوال بینیاز نیست از این که آثار گناهان خود را با بهجا آوردن حسنات و کارهای نیکی که ضدّ آنها باشد از دل خویش محو کند.البتّه این امر در مورد کسی است که نخست دل او صفا و جلای خود را یافته و سپس به سبب عوارضی تیرگی پیدا کرده است.امّا آن که در نخستین مرحلۀ صیقل دادن دل است کار او به درازا میانجامد،زیرا زدودن زنگار از چهرۀ آینه مانند ساختن خود آینه نیست و صیقل دادن دل کارهای طولانی و وقفهناپذیر لازم دارد و همۀ آنها به توبه باز میگردد.
امّا در پاسخ گفتار تو که به اینها واجب گفته نمیشود،بلکه آنها فضیلت کمالند باید بدانی که واجب را دو معناست:یکی همان است که مورد فتوای شرع میباشد،و همۀ مردمان در برابر آن وظایفی مشترک دارند که اگر همگی این وظایف را انجام دهند هرگز جهان ویران نمیشود.لیکن اگر همۀ مردم مکلّف شوند آن چنان که سزاوار است از خداوند بترسند و تقوای الهی داشته باشند،امور معیشت و زندگی تعطیل و دنیا بکلّی متروک و همین امر به بطلان تقوا منجر خواهد شد،زیرا چنانچه امور معیشت تباه شود کسی در راه تقوا تلاش نخواهد کرد،بلکه مشاغلی از قبیل بافندگی و کشاورزی و
ص:29
نانوایی که مورد احتیاج آحاد مردم است همۀ عمر آنها را مصروف خود خواهد داشت.
بنابراین از این نظر هیچ یک از درجاتی که ذکر شد واجب نیست.امّا واجب دوم همان است که برای رسیدن به قرب مطلوب در درگاه باری تعالی و احراز مقام محمود میان صدّیقان از آن گریزی نیست،و برای دست یافتن به آن توبه از همۀ آنچه ذکر کردیم واجب است؛چنان که اگر کسی بخواهد نماز مستحبّی بهجا آورد طهارت بر او واجب است زیرا جز با طهارت نمیتوان نماز گزارد.امّا کسی که به نقصان و حرمان از ثواب نماز مستحبّی خشنود است طهارت به خاطر آن بر او واجب نیست،همان گونه که گفته میشود چشم و گوش و دست و پا شرط وجود انسان است،یعنی اگر آدمی بخواهد انسان کاملی باشد که از انسانیّت خود سود برد و به وسیلۀ آن در دنیا به درجات عالی برسد مشروط است به این که اعضای مذکور را داشته باشد.لیکن اگر کسی به صرف زنده بودن قانع و به این که مانند لاشهای بر چوبۀ قصّاب و یا همچون تکّه پارچهای بدور افتاده باشد دیگر برای چنین زندگی چشم و دست و پا شرط نیست.بنابراین واجباتی که مورد فتوای عموم علماست انسان را به سر منزل نجات نمیرساند؛و اصل نجات مانند اصل حیات است،و سعادتهایی که به وسیلۀ آنها نجات و رستگاری فراهم میشود به منزلۀ اعضا و آلاتی است که توسّط آنها حیات و زندگی به دست میآید.تلاش پیامبران و اولیای الهی و دانشمندان و بزرگان یکی پس از دیگری در این راه به کار رفته و فعالیّت آنها بر این محور دور میزده و نسبت به آن حرص و رغبتی شدید داشتهاند؛و برای همین هدف،یعنی رسیدن به سر منزل رستگاری بوده که همۀ خوشیها و لذّات دنیا را ترک کردهاند؛تا آنجا که عیسی(علیه السلام)به هنگام خوابیدن سر بر سنگ گذاشت،شیطان نزد او آمد و گفت:آیا دنیا را برای آخرت ترک نکرده بودی؟عیسی(علیه السلام)گفت:آری مگر چه شده است؟شیطان گفت:سر بر سنگ گذاشتن خوشی و تنعّم به دنیاست،چرا سرت را بر زمین نمیگذاری؟عیسی(علیه السلام)سنگ را به دور انداخت و سرش را بر روی زمین گذاشت تا از تنعّم و رفاه توبه کرده باشد.آیا عیسی(علیه السلام)نمیدانست در عموم فتواها سر بر زمین گذاشتن واجب نیست؟پس در احوال اینان تأمّل کن،همانهایی که از همۀ خلایق به خدا و راه خدا و مکر خدا و موارد غرور به خدا داناتر و آگاهتر بودند،و مبادا که حتّی یک بار زندگی دنیا تو را بفریبد،و زنهار بلکه هزار بار زنهار،که شیطان تو را فریب دهد.اینها اسراری است که هر کس عبیر آنها را بوییده دانسته است که توبۀ نصوح
ص:30
در هر نفس زدنی برای عبد سالک واجب است،هر چند بهاندازۀ نوح پیامبر(علیه السلام)عمر او به درازا کشد،و میداند که توبه بیهیچ مهلت و فرصتی واجب فوری است.راست است آن که گفته است:اگر خردمند در طول باقیماندۀ عمر خویش جز بر عمر گذشتۀ خود نگرید که آن را در غیر طاعت خداوند صرف کرده بجاست،و سزاوار است که تا زمان مرگ از آن دچار غم و اندوه باشد.و معلوم نیست حال کسی که آیندۀ عمر خویش را مانند گذشته در جهل و نادانی به سر میبرد چگونه خواهد بود.این سخن برای آن گفته شده است که فی المثل اگر خردمند گوهر نفیسی را دارا باشد،و آن را بیآنکه سودی عاید او شود از دست دهد ناچار بر فقدان آن گریه خواهد کرد.و اگر از دست رفتن آن نیز سبب نابودی او شود بیگمان گریۀ او بیشتر و شدیدتر خواهد بود،در حالی که هر ساعتی از عمر بلکه هر نفسی گوهر نفیسی است که نه جانشینی دارد و نه عوضی،و همین یک نفس شایستگی آن را دارد که تو را به سعادت جاودانی برساند،و از شقاوت ابدی برهاند.در این صورت کدام گوهر از این نفیستر و ارزشمندتر است؛و اگر آن را در غفلت و بیخبری از دست دهی بیشکّ زیانی بزرگ و آشکار نصیب خود کردهای؛و اگر آن را در گناه و نافرمانی خدا صرف کنی خود را دچار هلاکتی بزرگ ساختهای؛و اگر به این مصیبت اشک نمیریزی به سبب جهل و نادانی تو است.بیشکّ بلای نادانی بزرگترین مصیبتهای تو است.لیکن نادانی مصیبت است که مصیبت زده نمیداند او دچار آن است،زیرا خواب غفلت میان او و بینش وی حایل شده است چه:«مردم در خوابند هنگامی که مردند بیدار میشوند».در آن موقع بر هر مفلسی افلاس او،و بر هر مصیبت زدهای مصیبت او مکشوف خواهد شد،در حالی که از تدارک آنها نومیدند.
یکی از عارفان گفته است:هنگامی که فرشتۀ مرگ بنده ظاهر میشود به او اعلام میکند که تنها یک ساعت از عمر تو باقی است و تو بیش از آن حتّی بهاندازۀ یک چشم به هم زدن زنده نخواهی بود،در این موقع به بنده غم و اندوه و حسرتی دست میدهد که کاش تمامی دنیا یکسره از آن او بود و وی آن را میداد تا یک ساعت دیگر بر این ساعت افزوده میشد و در آن به پوزشخواهی و جبران کوتاهیهای خود میپرداخت،در حالی که هیچ راهی برای رسیدن به این آرزو در پیش روی خود نمیبیند،و این نخستین معنا از معانی قول خداوند متعال است که: وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ (1)و نیز به همین قضیّه
ص:31
1) (36) سبأ/54:(سرانجام)میان آنها و آنچه مورد علاقه آنان بود جدایی افکند شد.
کرده و فرموده است: مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّالِحِینَ، وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها (1)گفته شده است معنای اجل قریبی که درخواست میکند این است که هنگامی که پرده از پیش چشم بنده برداشته میشود میگوید:ای فرشتۀ مرگ یک روز به من مهلت ده تا از پیشگاه پروردگارم پوزش بخواهم و کار نیکی توشۀ راه خود سازم.فرشته به او پاسخ میدهد:
روزها را به پایان بردی و دیگر روزی باقی نیست،میگوید:ساعتی مرا مهلت ده،پاسخ میدهد:ساعتها را به سر رسانیدی و هیچ ساعتی باقی نیست،پس از آن در توبه بر روی او بسته میشود،و روح او را به خروج از تن وامیدارد،و نفسهایش در سینهاش به شماره میافتد،و تلخی نومیدی را از تدارک اعمال،و اندوه پشیمانی را از تضییع عمر اندک اندک احساس میکند،و در نتیجۀ این هول و هراسها اصل ایمان او دستخوش اضطراب میشود.پس هنگامی که جان از بدنش خارج گردد چنانچه از سوی خداوند به او نظر رحمت شود روح او بر آیین توحید از تنش بیرون میرود،و این همان حسن عاقبت است،و اگر شقاوت مقدّر او بوده است روح او با شکّ و نگرانی از بدنش جدا میشود و این بدی عاقبت است.در این مورد خداوند متعال فرموده است: وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ (2)،بلکه توبه همان است که خداوند متعال فرموده است: إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ (3)یعنی دیری از زمان ارتکاب گناهش نمیگذرد که پشیمان میشود،و به دنبال آن با بهجا آوردن حسنه و اعمال نیک آثار گناهش را محو میکند پیش از آن که زنگار بر دلش متراکم شود و دیگر قابل زدودن نباشد،از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«به دنبال گناه کار نیک بهجا آورید تا آن را محو کند»؛و به همین سبب لقمان به
ص:32
1) (37) منافقین/11 و 12:...پیش از آن که مرگ یکی از شما فرارسد و بگوید:پروردگارا،چرا مرا مدّت کمی به تأخیر نینداختی تا صدقه دهم و از صالحان باشم.خداوند هرگز مرگ کسی را هنگامی که اجلش فرارسد به تأخیر نمیاندازد.
2) (38) نساء/18:و برای کسانی که کارهای بد انجام میدهند تا آنگاه که مرگ یکی از آنها فرا میرسد میگوید:هم اکنون توبه کردم.
3) (39) نساء/19:توبه تنها برای کسانی است که کار بدی را از روی نادانی انجام میدهند سپس بزودی توبه کنند.
فرزندش گفته است:ای پسرک من در توبه تأخیر مکن که مرگ ناگهان میآید،و کسی که از توبه طفره میرود،و آن را از امروز به فردا موکول میکند دو خطر بزرگ متوجّه اوست:یکی آن که بر اثر گناه تیرگیها بر دل او متراکم میشود تا آنجا که زنگار بر دل او مینشیند و بر آن نقش میبندد به گونهای که دیگر قابل زدودن نیست،دوم آن که ممکن است بیماری یا مرگ بر او سبقت گیرد،و دیگر فرصتی نیابد تا آثار گناهان را از دل خود بزاید،از این رو در حدیث آمده است:«بیشتر فریاد دوزخیان از امروز و فردا کردن است.» (1)بیگمان هر کس دچار هلاکت شده بر اثر مماطله و امروز و فردا کردن بوده است،چه سیاه کردن دل کاری آماده و نقد،و جلا دادن آن از طریق طاعت عملی نسیه و در گرو آینده است،و ممکن است دست مرگ او را برباید و با قلبی ناسالم در پیشگاه خداوند حاضر شود،در حالی که رستگار آن کس است که خدا را با قلب سلیم دیدار کند.بیشکّ دل امانتی از خدا نزد بنده است.همچنین عمر و دیگر اسباب طاعت همه امانتهای خداوندند،بنابراین هر کس در امانت خیانت ورزد،و نتواند خیانت خود را جبران کند وضع او خطرناک است.
یکی از عارفان گفته است:خداوند در نزد بندۀ خویش دو راز پنهان دارد،که آن دو را از طریق الهام در گوش او گفته است،یکی آن که به هنگام خروج انسان از شکم مادرش به او میگوید:ای بندۀ من،تو را با ظاهری پاکیزه به دنیا درآوردم،و عمرت را به تو ودیعه دادم،و تو را امانتدار آن قرار دادم پس بنگر چگونه امانت را نگهداری میکنی،و چگونه مرا دیدار خواهی کرد،دوم به هنگام بیرون رفتن روح از تنش میباشد که خداوند میفرماید:ای بندۀ من،با امانتی که نزد تو دارم چه کردی؟آیا آن را نیکو نگه داشتی تا به هنگام دیدار من تو بر عهد خود پایدار،و من بر وفای به آن بر قرار باشم،یا آن را ضایع ساختی تا تو را با بازخواست و عقاب دیدار کنم.قول خداوند متعال به همین مطلب دارد که فرموده است: أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ (2)و نیز فرموده است:
وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ (3)
ص:33
(1)بدان اگر معنای قبول را فهمیده باشی شکّ نخواهی کرد که هر توبۀ صحیحی مقبول است؛چه آنهایی که به نور بصیرت به مسائل مینگرند،و از انوار قرآن مدد میگیرند دانستهاند که هر قلب سلیمی مقبول درگاه الهی است و در روز واپسین در جوار رحمت خداوند متنعّم و آماده است که با چشمان باقی خود خدا را میبینند و میدانند که دل در اصل سالم آفریده شده؛چه هر مولودی بر اساس فطرت زاده میشود؛و آنچه سلامت دل را از میان میبرد تیرگی است که از غبار گناه و ظلمت آن بر میخیزد و صفحۀ دل را فرا میگیرد؛و نیز آگاهند که آتش پشیمانی این غبار را از میان میبرد،و روشنی اعمال نیک تیرگی گناه را از دل میزداید؛و همان گونه که ظلمت شب تاب ایستادگی در برابر روشنی روز را ندارد و چرکینی در برابر زدودن صابون باقی نمیماند،تاریکی گناه نیز نمیتواند در مقابل نور حسنات پایداری کند؛و همچنان که پادشاهان جامۀ چرکین را نمیپذیرند تا لباس خود کنند،خداوند متعال نیز قلب تاریک را نمیپذیرد تا در جوار او قرار گیرد؛و نیز همان گونه که به کار گرفتن جامه به هنگام انجام دادن کارهای پست باعث چرکین شدن آن میشود و شستن آن با صابون و آب گرم آن را پاکیزه میسازد،به کارگیری دل از طریق ارضای شهوات نیز موجب چرکینی و آلودگی آن میشود و سرشک دیده و سوزش ندامت آن را پاک و پاکیزه میگرداند.و هر قلب پاک و طاهر مقبول درگاه الهی است؛چنان که هر جامۀ پاکیزهای مقبول و پذیرفتنی است.امّا آنچه بر تو است تزکیه و پاکیزه داشتن دل است،امّا قبول امری است که مربوط به فضل خداوند و مسبوق به قضای ازلی است که برگشتپذیر نیست،و در قول خداوند متعال فلاح نامیده شده و فرموده است: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ، (1)و نیز: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها (2)کسی که از روی تحقیق راهی روشنتر و شناختی درستتر از مشاهدۀ با چشم نشناخته،و ندانسته است که دل به سبب گناه و اطاعت دو تأثیر متضادّ در او پیدا میشود که بر سبیل استعاره یکی را ظلمت و جهل،و دیگری را نور و علم مینامند،و میان نور و ظلمت تضادّی آشکارا وجود دارد و اجتماع آنها ممکن نیست،چنین کسی از دین جز قشر آن را نشناخته و به دل او چیزی جز نامهایی از آن راه نیافته است.و دلش در پوششی ضخیم قرار گرفته
ص:34
است که نمیتواند حقیقت دین بلکه حقیقت خویش و صفات خود را بشناسد؛و کسی که نسبت به نفس خود نادان باشد نسبت به غیر خود نادانتر است.مقصود من از نفس دل است زیرا به وسیلۀ دلش غیر دل را میشناسد،و آن که خود را نمیشناسد چگونه میتواند غیر خود را بشناسد.کسی که گمان میکند توبه اگر هم صحیح باشد ممکن است پذیرفته نشود مانند کسی است که گمان میکند خورشید طلوع میکند لیکن تاریکی بر طرف نمیشود،و جامه با صابون شسته میشود ولی چرک آن زائل نمیگردد،مگر این که بر اثر طولانی شدن تراکم چرک در درون جامه و زوایای آن صابون نتواند آنها را از میان ببرد،و این مانند کسی است که گناهان را پشت سر هم مرتکب شود تا ارتکاب گناه طبیعت و زنگار دل او گردد،البتّه چنین دلی به حقّ باز نمیگردد،و توبه نمیکند.
آری گاهی به زبان میگوید توبه کردم،امّا این توبۀ او مانند سخن لباسشویی است که میگوید جامه را شستم در حالی که آن جامه مادامیکه چرکینی آن موجود باشد و با به کار بردن چیزی که ضدّ آن است تغییر نکند اصلا نظیف اصلا نظیف و پاکیزه نمیشود.این مثال در موردی است که اصل توبه ممتنع شود و وقوع این حالت بعید به نظر نمیرسد،بلکه این امر بر همۀ مردمی که به دنیا رو آورده و کاملا از خداوند اعراض کردهاند غلبه دارد.
اگر چه این سخنان که در زمینۀ قول توبه گفته شد برای صاحبان بینش کافی است لیکن در تأیید آنها آیات و احادیث و اخباری را نیز ذکر میکنیم،زیرا هر سخنی که به کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)مستند نباشد قابل وثوق و اعتماد نیست.خداوند متعال دراینباره فرموده است: وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ (1)و نیز فرموده است: غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ (2)،و آیات دیگری جز اینها.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)،فرموده است:«خداوند به توبۀ بندهاش شادمانتر از...» (3)و فرح و خوشحالی پس از قبول میآید،و نشان پذیرفته شدن توبه و افزودن بر آن است.
و نیز فرموده است:«خداوند عزّ و جلّ برای قبول توبۀ بدکاران شب تا به روز و برای بدکاران روز،تا به شب دست خود را میگشاید،تا آنگاه که خورشید از مغرب بدمد». (4)
ص:35
1) (45) شوری/24:او کسی است که توبه را از بندگانش میپذیرد.
2) (46) غافر/3:خداوندی که آمرزندۀ گناه و پذیرندۀ توبه است.
3) (47) این حدیث و مأخذ آن در آغاز این کتاب ذکر شده است.
4) (48) صحیح مسلّم ج 8،ص 100 از حدیث ابی موسی با این عبارت که:در شب دستش را میگشاید تا بدکار در روز توبه کند،طبرانی به این صورت:دستش را میگشاید تا بدکار شب در روز توبه کند.
گشودن دست یا بسط ید کنایه از طلب توبه است،و پس از طلب پذیرش است و بسا پذیرندهای که طالب نیست لیکن هر طالبی پذیرنده است.
فرموده است:«اگر آن قدر گناه کنید که به آسمان برسد سپس پشیمان شوید خداوند توبۀ شما را میپذیرد: (1)
و نیز:«همانا بنده گناهی مرتکب میشود و به سبب آن وارد بهشت میگردد،عرض شد:ای پیامبر خدا،این چگونه ممکن است؟فرمود:گناهش پیوسته در برابر چشمانش قرار دارد،در حالی که توبه کرده و از آن گریزان است پس به همین گونه است تا آنگاه که وارد بهشت شود.» (2)و نیز:«کفّارۀ گناه پشیمانی است.» (3)و نیز:«توبهکنندۀ از گناه مانند بیگناه است.» (4)روایت شده است:«یک تن حبشی عرض کرد:ای پیامبر خدا!من کارهای زشتی را انجام میدادهام،آیا برای من توبهای هست؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:آری،حبشی گفت:
توبه کردم پس از آن پشت کرد و رفت سپس بازگشت و عرض کرد:ای پیامبر خدا!آیا به هنگامی که من آن کارهای زشت را انجام میدادم خداوند مرا میدید،فرمود:آری، حبشی:فریادی زد و جان از تنش بیرون رفت.» (5)روایت شده است:«هنگامی که خداوند عزّ و جلّ ابلیس را لعن فرمود و از درگاه خود راند شیطان درخواست مهلت کرد،خداوند تا روز قیامت به او مهلت داد.شیطان گفت:خداوندا به عزّتت سوگند که تا روح در تن فرزند آدم است از دل او بیرون نخواهم رفت.خداوند فرمود:به عزّت و جلال خودم سوگند تا روح در بدن اوست باب توبه را بر روی او نمیبندم». (6)
ص:36
1) (49) ابن ماجه،شماره 4248 و سند آن حسن است.
2) (50) الزهد،ابن مبارک از حسن به طور مرسل،الجامع الصیفه.
3) (51) احمد،طبرانی،الغیب بیهقی از حدیث ابن عباس.
4) (52) ابن ماجه شماره 4250 پیش از این ذکر شده است.
5) (53) عراقی گفته است:مأخذ برای آن نیافتم.
6) (54) ابو یعلی و حاکم،ج 4،ص 216،با الفاظ دیگری از حدیث ابی سعید و آن را صحیح دانسته است.
و فرموده است:«حسنات سیّئات را از میان میبرد مانند آب که چرک را زائل میسازد» (1)و اخبار در این مورد بسیار است.
من میگویم:از طریق شیعه در کافی از محمّد بن مسلم از ابو جعفر امام باقر(علیه السلام) روایت شده که فرموده است:«ای محمّد بن مسلم مؤمن هرگاه توبه کند گناهانش آمرزیده است و باید برای آنچه پس از توبه و آمرزش از سر میگیرد کار کند.هان به خدا سوگند این قبول و آمرزش جز برای مؤمنان نیست»؛عرض کردم:اگر پس از توبه به استغفار دوباره گناه و توبه کند،فرمود:«ای محمّد بن مسلم،آیا تصوّر میکنی مؤمن که از گناهش پشیمان میشود و از آن استغفار و توبه میکند،خداوند توبهاش را نمیپذیرد؟»عرض کردم:برای این که او مکرّر مرتکب گناه میشود و سپس توبه و استغفار میکند،فرمود:«هر زمان مؤمن به استغفار و توبه باز گردد،خداوند نیز به آمرزش او باز میگردد،و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است،توبه را میپذیرد،و از گناهان در میگذرد،زنهار از این که مؤمنان را از رحمت خداوند نومید کنی.» (2)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«بندۀ مؤمن چون گناهی مرتکب شود خداوند ثبت گناه او را هفت ساعت به تأخیر میاندازد،چنانچه استغفار کند بر او نوشته نمیشود،و اگر آن ساعات بگذرد و استغفار نکند یک گناه بر او نوشته میشود.
همانا مؤمن پس از گذشت بیست سال گناه خود را به یاد میآورد،و از آن به درگاه پروردگارش استغفار میکند و خداوند گناهش را میآمرزد،امّا کافر گناهش را در همان ساعت فراموش میکند» (3)و در روایت دیگری است:«خداوند برای این که مؤمن را بیامرزد گناهش را به یادش میآورد.» (4)و از آن حضرت روایت شده که فرموده است:«هیچ مؤمنی نیست که در یک شبانه روز چهل گناه کبیره مرتکب شود آنگاه در حالی که پشیمان شود بگوید:استغفر اللّه الّذی لا إله إلاّ هو الحیّ القیّوم بدیع السّماوات و الأرض ذو الجلال و الإکرام و أسأله أن یصلّی علی
ص:37
محمّد و آل محمّد و أن یتوب علی،جز این که خداوند گناهان او را میآمرزد،و در کسی که در روز بیش از چهل گناه کبیره مرتکب شود چیزی نیست.» (1)و نیز از آن حضرت روایت کردهاند که فرموده است:«آدمی گناهی مرتکب میشود ،و خداوند او را به سبب همان گناه وارد بهشت میکند.گفته شد:خداوند او را به سبب گناهش به بهشت وارد میسازد؟:فرمود:آری او گناهی را مرتکب میشود،و پیوسته از آن بیمناک و بر خود خشمناک است،از این رو خداوند به او ترحّم میفرماید و او را وارد بهشت میکند.» (2)از آن حضرت روایت شده که فرموده است:«به خدا سوگند هیچ بندهای جز به اقرار،از گناه بیرون نمیآید» (3)نیز از آن حضرت روایت است:«هر کس گناهی مرتکب شود،و بداند خداوند بر او آگاه است اگر بخواهد او را عذاب میکند،و اگر بخواهد او را میآمرزد،و خداوند گناه او را میبخشد هر چند استغفار نکرده باشد.» (4)و نیز از آن حضرت است:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است هر کس یک سال پیش از مرگش توبه کند خداوند توبه او را میپذیرد سپس فرمود:یک سال زیاد است،هر کس یک ماه پیش از مرگش توبه کند،خداوند توبهاش را میپذیرد،پس از آن فرمود:یک ماه زیاد است،هر کس یک هفته پیش از مرگش توبه کند خداوند توبهاش را قبول میکند،سپس فرمود:یک هفته نیز بسیار است،هر کس یک روز پیش از مرگش توبه کند خداوند توبهاش را میپذیرد،بعد فرمود یک روز زیاد است،هر کس پیش از آن که مرگ را ببیند توبه کند خداوند از او میپذیرد.» (5)و نیز از آن حضرت یا از پدرش(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«آدم(علیه السلام)عرض کرد:پروردگار!شیطان را بر من مسلّط کردی و او را مانند خون در بدنم روان ساختی، برای من هم چیزی قرار بده،فرمود:ای آدم!این را برایت قرار دادم که چون یکی از
ص:38
فرزندانت قصد گناهی کند بر او نوشته نمیشود و اگر مرتکب آن شد یک گناه بر او نوشته میشود.و هر کدام از آنها که قصد بهجا آوردن حسنهای کند اگر آن را انجام ندهد یک حسنه و اگر انجام دهد ده حسنه برایش نوشته میشود،عرض کرد:پروردگارا! افزون فرما،فرمود:برایت قرار دادم که هر کدام از آنها گناهی مرتکب شود سپس طلب آمرزش کند او را بیامرزم،عرض کرد:افزون فرما،فرمود:توبه را برای آنها قرار دادم یا توبه را برای آنها گسترده کردم تا آن زمان که جان به حلقوم آنها برسد،عرض کرد:مرا کفایت است.» (1)از ابی جعفر امام باقر(علیه السلام)نقل شده که فرموده است:«هنگامی که جان به اینجا برسد- به حلقوم خود فرمود-برای عالم توبهای نیست و برای جاهل هست.» (2)از معاویة بن وهب نقل شده که گفته است:به سوی مکّه روان شدیم و به همراه ما پیرمردی عابد و خداشناس بود لیکن مذهب حقّ را نمیشناخت،و نماز را در راه تمام میخواند.برادرزادهای داشت که همراه او و مسلمان بود.در این میان پیرمرد بیمار شد، به برادرزادهاش گفتم:کاش مذهب حقّ را بر عمویت عرضه میکردی شاید خداوند او را نجات دهد،همۀ همراهان گفتند:بگذارید پیرمرد بر همین حال بمیرد،چه ظاهرش خوب است،لیکن برادرزادهاش نتوانست شکیبایی کند تا این که به او گفت:ای عمّ! پس از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)مردم جز تنی چند از دین برگشتند و علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)دارای همان ولایت و حقّ طاعت بود که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آن را دارا بود،و پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)خلافت و فرمانروایی به او اختصاص داشت.گفت:در این هنگام پیرمرد نفس عمیقی کشید و صیحهای زد و گفت:من بر همین عقیدهام.و جان از تنش خارج شد.پس از آن بر ابی عبد اللّه(علیه السلام)وارد شدیم،و علی بن سرّی سخن پیرمرد را خدمت امام(علیه السلام)عرضه داشت،آن حضرت فرمود:او مردی از اهل بهشت است.»ابن سریّ عرض کرد:وی از مذهب حق چیزی جز آنچه در آن ساعت گفت نمیدانست،امام(علیه السلام) فرمود:چه چیزی از او میخواستید بداند؟«به خدا سوگند او داخل بهشت شد.» (3)غزّالی میگوید:خداوند طاعت را کفّارۀ معصیت و حسنه را زداینده سیّئه آفریده
ص:39
چنان که آب را برطرفکنندۀ تشنگی و شستن جامه را با صابون زایلکنندۀ چرک قرار داده است.
او میگوید:اگر بگویی:هیچ توبه کنندهای نیست جز این که در قبول توبهاش شکّ دارد در حالی که آشامندۀ آب در زوال تشنگی خود دچار شکّ نیست پس چرا او در توبۀ خود شکّ میکند؟.
پاسخ این است که:شکّ در قبول توبه مانند شکّ در وجود شرائط صحّت است، زیرا توبه ارکان و شرائط دقیقی دارد که بزودی بیان خواهد شد،و وجود همۀ این شرائط به آسانی محقّق نمیشود.او مانند کسی است که داروی اسهال بخورد و شکّ کند که آیا آن دارو مسهل است یا نه؟این شکّ او به حصول شرائط اسهال و دارو از نظر حال و وقت و نیز به کیفیّت آمیختن دارو و طبخ و خوبی گیاهها و اجزای آن بستگی دارد.این تصوّر و نظایر آن ناگزیر سبب خوف بعد از توبه و شکّ در قبول آن است چنان که در شرائط آن که به خواست خدا بزودی ذکر میشود خواهد آمد.
(1)بدان توبه ترک گناه است و ترک هر چیز تنها پس از شناخت آن ممکن است،و چون توبه واجب است شناخت آنچه جز به وسیلۀ آن به توبه نمیتوان رسید نیز واجب میباشد.از این رو شناخت گناهان نیز واجب است.گناه عبارت از هر چیز است که ترک یا فعل آن مخالف امر خداوند باشد،و چون تفصیل این مطلب مستلزم این است که تمام تکالیف الهی را از آغاز تا پایان شرح دهیم و این هدف ما نیست،لذا تنها به مشترکات گناهان و روابط آنها با هم میکنیم.
(2)تقسیم اوّل:بدان انسان بنا بر آنچه در کتاب عجائب القلب و غوائله شرح داده شده دارای اخلاق و صفات بسیاری است،لیکن منشأ گناهان منحصر به چهار صفت است:
صفات ربوبی،صفات شیطانی،صفات حیوانی و صفات سبعیّت یا درّندگی،زیرا طبیعت انسان از اخلاط مختلفی سرشته شده و هر یک از اخلاط این معجون اقتضای اثر
ص:40
خاصّی دارد،همان گونه که شکر و سرکه و زعفران در سرکنگبین مقتضی آثار مختلفی است:
1-صفات فرعونی و آن مقتضی خوی خود برتر بینی،فخرفروشی،سلطهجویی، ستایش خواهی عزّت طلبی،مالدوستی،حبّ بقا و دوام و برتریجویی بر همه است تا آنجا که بگوید: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی .از این صفات تعدادی گناهان کبیره منشعب میشود که مردم از آنها غافلند و آنها را گناه به شمار نمیآورند،در حالی که آنها مهلکات بزرگی بوده و منشأ گناهان بسیاری میباشند چنان که در بخش مهلکات شرح دادهایم.
2-صفات شیطانی که از آنها حسادت،سرکشی،حیلهگری،فریبکاری و امر به فساد و منکر منشعب میشود،و غشّ،نفاق و دعوت به ایجاد بدعت و ضلالت نیز از جملۀ همین صفات است.
3-صفات حیوانی و از جملۀ آنهاست:آز،پرخوری،شکمبارگی و زنبارگی و از اینها زنا،لواط،دزدی،خوردن مال یتیم،گردآوری مال برای شهوترانی منشعب میشود.
4-صفات سبعی و درّندگی است که خشم،کینه هجوم بردن به مردم و زدن آنها،ناسزا گفتن و تصرّف اموال مردم از این صفات منشعب میشود،و دستهای از گناهان از اینها به وجود میآید.این صفات در فطرت انسان بتدریج ظاهر میشود.در آغاز صفات حیوانی بر طبع چیره میگردد پس از آن صفات سبعیّت و درّندگی است،و چون این صفات در طبع گرد آیند عقل را در خدمت خود قرار داده آن را در راه خدعه و مکر و حیله به کار میبرند و این همان صفت شیطانی است،سپس صفات فرعونی بر او غالب میشود که عبارتند از فخرفروشی،عزّت طلبی،برتریجویی،طلب بزرگی و کبریایی و قصد استیلا بر همۀ مردم؛و اینها ریشه و اصول همۀ گناهانند.سپس گناهان از این منابع سرچشمه گرفته به سوی همۀ اعضا و جوارح سرازیر میشوند.برخی از آنها بهویژه در دل جا میگیرند مانند کفر،بدعت،نفاق،بداندیشی نسبت به مردم؛بعضی در چشم و گوش ظاهر میشوند،و برخی بر زبان و پارهای بر شکم و فرج و دستهای بر دستها و پاها و برخی بر همۀ بدن غلبه مییابند.چون این مطلب بر همگان روشن است نیازی به توضیح و تفصیل نمیبینیم.
تقسیم دوم:بدان گناهان منقسم میشوند به آنچه میان بنده و خداست،و آنچه تنها به بنده اختصاص دارد مانند ترک نماز،روزه و واجباتی که خاصّ خود اوست،و دیگر
ص:41
آنچه به حقوق بندگان خدا مربوط میشود،مانند ترک زکات،قتل نفس،غصب اموال، هتک آبرو و نوامیس.آنچه از حقوق دیگران به شمار میآید یا نفس انسانی و یا قطع عضوی از اعضای او و یا مال یا آبرو و ناموس،دین و یا مقام است،تعدّی به دین مردم به سبب اغوا،دعا،بدعت،ترغیب به گناه و یا تحریک اسباب تجرّی بر خدا صورت میگیرد چنان که برخی از واعظان و سخنگویان مرتکب میشوند و با گفتههای خود جنبۀ رجا را بر خوف در ضمیر مردم غلبه میدهند.گناهانی که مربوط به حقوق مردم است در آنها کار دشوارتر است،و آنچه مربوط به بنده و خداست چنان که شرک نباشد امیدواری در عفو آن بسیار است.در خبر آمده است:«دفاتر اعمال سه است،دفتری که بخشیده میشود،دفتری که بخشیده نمیشود،دفتری که ترک نمیشود.دفتری که بخشیده میشود دفتر گناهانی است که بندگان میان خود و خدا انجام دادهاند،دفتری که بخشیده نمیشود شرک است؛امّا دفتری که ترک نمیشود مظالمی است که بندگان نسبت به یکدیگر مرتکب شدهاند» (1)زیرا اینها حقوقی است که تا رهایی از آنها مطالبه میشوند.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از اصحاب ما به طور مرفوع از امیر مؤمنان(علیه السلام)روایت کرده که فرموده است:«گناهان سه گونهاند:گناهی که بخشیده میشود،گناهی که نابخشودنی است و گناهی که دربارۀ مرتکب آن هم امیدواریم و هم بیمناک.عرض کردند:ای امیر مؤمنان!اینها را برای ما روشن کن.فرمود:بلی گناهی که آمرزیده میشود گناهی است که خداوند بجاآورندۀ آن را در دنیا به کیفر رسانیده است،و خداوند بردبارتر و گرامیتر از آن است که بندهاش را دو بار مجازات کند.امّا گناهانی که خداوند آنها را نمیآمرزد ستمهایی است که بندگان بر یکدیگر روا میدارند، چه خداوند به هنگامی که فرمانش را در میان خلق ظاهر ساخت سوگند یاد کرده و فرمود:به عزّت و جلالم سوگند که ظلم ظالم را بیکیفر نمیگذارم هر چند کف دستی در برابر کف دستی و یا مالشی در برابر کف دستی و یا شاخ زدن گوسفند شاخدار به بیشاخ باشد،از این رو برخی از بندگان را به خاطر برخی دیگر قصاص میکند تا هیچ کسی مظلمهای بر عهدۀ دیگری نداشته باشد و سپس آنها را برای احساس بر میانگیزاند.امّا سوّمین گناه معصیتی است که خداوند آن را از خلق مستور داشته و به مرتکب آن توفیق
ص:42
1) (1) مسند احمد،حاکم از عایشه به سند حسن،الجامع الصغیر.
توبه داده است،و او پیوسته از گناهش بیمناک و به رحمت پروردگارش امیدوار میباشد،و ما نیز نسبت به او همان نظر را داریم که او نسبت به خودش دارد،رحمت الهی را برایش خواستار و از مجازات خداوند بر او بیمناکیم.» (1)از ابی جعفر امام باقر(علیه السلام)دربارۀ مردی که حدّ رجم بر او جاری شده بود پرسیدند که آیا در آخرت نیز بر این گناه مجازات میشود؟فرمود:«خداوند بخشندهتر از آن است.» (2)تقسیم سوّم:بدان گناهان به صغیره و کبیره تقسیم میشوند،و اختلاف مردم در این مورد زیاد است برخی گفتهاند:گناه صغیره وجود ندارد بلکه گناه مخالفت با خداست و همه کبیره هستند.امّا این قول ضعیف است،چه خداوند متعال فرموده است: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ (3)،و نیز اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ (4).
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«نمازهای پنجگانه و نماز جمعه کفّارۀ گناهان میان آنها تا جمعۀ دیگر است و این در صورتی است که از گناهان کبیره دوری جسته باشد»؛ و در عبارت دیگری آمده است:«کفّارۀ گناهان میان آنها به جز کبائر است.» (5)در روایت عبد اللّه بن عمرو بن عاص آمده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«کبائر شرک به خدا،عقوق پدر و مادر،قتل نفس و سوگند دروغ است.» (6)اصحاب و تابعین در تعداد گناهان کبیره اختلاف کردهاند.برخی آنها را چهار و بعضی هفت و برخی نه و بعضی یازده و برخی بالاتر دانستهاند.ابو طالب مکّی گفته است:تعداد کبائر هفده است من آنها را از اخبار استخراج کردهام (7)،و همۀ آنچه از اقوال صحابه به دست میآید این است که چهار فقره از این گناهان در دل است که عبارتند از:
ص:43
1) (2) همان مأخذ،ج 2،ص 443.
2) (3) همان مأخذ.
3) (4) نساء 31/:اگر از گناهان کبیرهای که از آن نهی شدهاید دوری کنید گناهان(کوچک)شما را میپوشانیم.
4) (5) نجم 33/:همانها که از گناهان کبیره و اعمال زشت جز گناهان صغیره دوری میکنند.
5) (6) سنن ترمذی،ج 2،ص 14 از حدیث ابو هریره و آن را حدیث حسن شمرده است.
6) (7) صحیح بخاری،ج 7،ص 171.
7) (8) مجمع الزوائد،ج 1،ص 103.
شرک به خدا،اصرار بر نافرمانی او،نومیدی از رحمت او و ایمنی از مکر او؛و چهار فقره در زبان است و آنها گواهی دروغ،متّهم کردن بیگناه به زنا،سوگند دروغ و سحر است.امّا سوگند دروغ آن است که با سوگند حقّی را باطل و یا باطلی را حقّ جلوهگر کنند،و گفته شده:سوگند دروغ این است که کسی با آن قسمتی از اموال مسلمانی را به تصرّف خود در آورد هر چند مسواکی از چوب اراک باشد،و این سوگند را غموس گفتهاند،زیرا صاحب آن را در آتش فرومیبرد.امّا سحر هر کلامی است که وضع طبیعی خلقت انسان و یا دیگر اجسام را دگرگون سازد.سه گناه کبیرۀ دیگر مربوط به شکم است که عبارتند از:شرابخواری و آشامیدن هر مایعی که مستکننده باشد،خوردن مال یتیم از روی ستم،خوردن ربا با علم به آن؛و دو گناه کبیره در فرج است که عبارتند از:زنا و لواط؛و دو کبیره در دستهاست که کشتار و دزدی است.و یکی در پاهاست که فرار از صف جهادگران است-یک نفر از میان دو نفر،و ده نفر از میان بیست نفر-یک گناه کبیره دیگر در تمام بدن است و آن حقوق پدر و مادر آنها این است که او را در امر عقوق سوگند دهند و او اعتنا نکند،و حاجتی از او بخواهند و او روا نسازد،و آنها به او ناسزا گویند و وی آنها را بزند،و آنها را گرسنه نگهدارد و اطعام نکند.اینها سخنان ابو طالب مکّی بود،اگر چه گفتار او نزدیک به مطلوب است لیکن تمام مطلوب نیست،زیرا امکان زیاده و نقصان در آن وجود دارد،چه او ربا خواری و خوردن مال یتیم را از کبائر قرار داده در حالی که اینها جنایت بر اموال است،و در کبائر که مربوط به نفوس است تنها قتل را ذکر کرده لیکن در آوردن چشم و بریدن دست و آزار مسلمانان و ضرب و شکنجه آنان را متعرّض نشده،و بیشکّ زدن یتیم و قطع اعضا و آزار وی گناهی بمراتب بزرگتر از خوردن مال اوست،و چگونه چنین نباشد و حال آن که در خبر آمده است:«از جملۀ کبائر دادن دو دشنام در برابر یک دشنام است.و نیز از جملۀ کبائر تجاوز انسان به آبروی برادر مسلمان خویش است» (1)و این غیر از قذف محصن(متّهم کردن بیگناه به زناست).ابو سعید خدری و برخی دیگر از اصحاب گفتهاند:«شما اعمالی را مرتکب میشوید که در نظرتان از مو باریکتر است،ما در زمان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)این
ص:44
1) (9) عراقی گفته است:ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس آن را به احمد و ابی داود از حدیث سعید بن زید نسبت داده و آنچه از حدیث او در مسند آنهاست این است که:«هر کس ربا را زیاد کند تا به آبروی مسلمانی بنا حقّ تجاوز کند...».
اعمال را از کبائر به شمار میآوردیم.» (1)دستهای گفتهاند:هر گناه عمدی کبیره است،و بهجا آوردن هر چیزی که خداوند از آن نهی کرده کبیره است.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ آیۀ: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ روایت کرده که فرموده است:«کبائر گناهانی است که خداوند به سبب آنها دوزخ را واجب کرده است.» (2)و نیز از آن حضرت دربارۀ کبائر پرسیدند،فرمود:«آنها در کتاب علی(علیه السلام)هفت چیز است:کفر به خدا،قتل نفس،عقوق پدر و مادر،خوردن ربا پس از دانستن دلیل حرمت آن،خوردن مال یتیم به ستم،فرار از جهاد و اعرابی شدن پس از هجرت است.»راوی میگوید:عرض کردم:اینها بزرگترین گناهانند؟فرمود:«آری»گفتم:آیا خوردن درهمی از مال یتیم از روی ستم گناهش بزرگتر است یا ترک نماز،فرمود:«ترک نماز»،گفتم:شما ترک نماز را از کبائر نشمردید فرمود:«نخستین چیزی که به تو گفتم چه بود؟»گفتم:کفر،فرمود:«همانا ترککنندۀ نماز کافر است».مقصود ترک آن بدون علّت است. (3)
و نیز روایت شده است که از ابی الحسن موسی بن جعفر(علیه السلام)دربارۀ کبائر پرسیدند چند تا و چه چیزهایی است؟در پاسخ نوشت:کسی که از کبائر و موجبات هفتگانۀ آنها که خداوند وعدۀ آتش بر آنها داده است دوری کند خداوند گناهان او را چنانچه مؤمن باشد میآمرزد،و آنها قتل نفس حرام،عقوق پدر و مادر،خوردن ربا،اعرابی شدن پس از هجرت،نسبت دادن زنا به زنان شوهردار،خوردن مال یتیم،و فرار از جنگ است.» (4)
ص:45
1) (10) مسند بزّار و در سلسله راویان او عبادین راشد است که ابن معین و جز او وی را ثقه دانسته و ابو داود و غیر او وی را ضعیف شمردهاند،مسند احمد و رجال آن را صحیح شمردهاند،مجمع الزوائد،ج 1،ص 106 و ج 10،ص 190.
2) (11) همان مأخذ،ج 2،ص 376.
3) (12) کافی،ج 2،ص 278،«ترک آن بدون علت سخن کلینی یا برخی از راویان است،علامه مجلسی گفته است:جدا بعید است،کلام امام(علیه السلام)بر سبیل التفات باشد.
4) (13) کافی،ج 2،ص 376.
در خبر صحیح از ابی جعفر امام جواد(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«از پدرم شنیدم که میفرمود از پدرم شنیدم که:عمرو بن عبید (1)بر ابی عبد اللّه(علیه السلام)وارد شد چون سلام کرد و نشست این آیه را تلاوت کرد: اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ سپس خاموش شد،ابو عبد اللّه(علیه السلام)به او فرمود:چه چیزی تو را خاموش کرده است؟عرض کرد:میخواهم کبائر را در کتاب خدا بشناسم،فرمود:بلی ای عمرو،بزرگترین کبائر ترک به خدا است که فرموده است: إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ (2).پس از آن نومیدی از رحمت خداوند است که فرموده است: إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ (3)سپس ایمن بودن از مکر خداست که فرموده است: فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ (4)،و از کبائر عقوق پدر و مادر است،چه خداوند عاق آنها را جبّار شقی (5)نامیده است؛دیگر قتل نفس حرام است مگر بحقّ باشد،زیرا خداوند میفرماید:
فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها (6)تا آخر آیه.و دیگر نسبت دادن زنا به زن شوهردار است،چه میفرماید: لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ (7)و دیگر خوردن مال یتیم است؛ خداوند میفرماید: إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً (8)و فرار از جنگ است، چه فرموده است: وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (9)و خوردن رباست؛خداوند میفرماید:
ص:46
1) (14) ظاهرا منظور عمرو بن عبید معتزلی معروف است.خبر در کافی،ج 2،ص 285 است.
2) (15) مائده/72:...چه هر کس شریکی برای خدا قرار دهد،خداوند بهشت را بر او حرام کرده است.
3) (16) یوسف/87:...که از رحمت خدا جز قوم کافر نومید نمیشوند.
4) (17) اعراف/99:...در حالی که از مکر(و مجازات)خدا تنها زیانکاران خود را ایمن میبینند.
5) (18) است به آیه: وَ بَرًّا بِوالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّاراً شَقِیًّا .مریم/32:...و جبّار و شقّی قرار نداده است.
6) (19) نساء/93:...جزای او دوزخ است که جاودانه در آن خواهد ماند.
7) (20) نور/23:...در دنیا و آخرت از رحمت خداوند به دورند و عذاب بزرگی در انتظارشان است.
8) (21) نساء/10:کسانی که اموال یتیمان را از روی ظلم و ستم میخورند تنها آتش میخورند و بزودی به آتش سوزانی خواهند سوخت.
9) (22) انفال/16:و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند-مگر در صورتی که هدفش کنارهگیری از میدان برای جمله مجدّد و یا به قصد پیوستن به گروهی(از مجاهدان)باشد-او گرفتار غضب پروردگار خواهد شد و جایگاه او جهنّم است.و چه بد جایگاهی است.
اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ (1)و دیگر سحر است، چه خداوند میفرماید: وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ (2)و دیگر زناست، خداوند فرموده است: وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثاماً، یُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهاناً . (3)دیگر سوگند دروغ است،چه خداوند فرموده إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ (4).دیگر غش و خیانت است خداوند میفرماید:
وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ (5).و خودداری از دادن زکات واجب است،خداوند میفرماید: فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ (6).دیگر گواهی دروغ و کتمان شهادت است،زیرا خداوند میفرماید: وَ مَنْ یَکْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ (7)و دیگر خوردن شراب است،چه خداوند از آن نهی کرده همان گونه که از پرستش بتها نهی فرموده است و دیگر ترک کردن نماز و یا چیزی را که خدا واجب کرده است بعمد،زیرا پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:هر کس بعمد نماز را ترک کند از پیمان خدا و پیمان پیامبرش بیزاری جسته است.دیگر شکستن پیمان و قطع رحم است خداوند میفرماید: أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ .» (8)امام(علیه السلام)فرمود:«عمر و در حالی که صدایش را به گریه بلند کرده بود بیرون رفت و میگفت:کسانی که به رأی خویش سخن گفتند و در فضیلت و دانش با شما نزاع کردند هلاک شدند.»
ص:47
1) (23) بقره/277:کسانی که ربا میخورند بر نمیخیزند جز به مانند کسی که شیطان به جنون آشفتهاش میکند.
2) (24) بقره/102:...و مسلما میدانستند هر کسی خریدار این متاع باشد بهرهای در آخرت نخواهد داشت.
3) (25) فرقان/69 و 70:...و هر کس چنین کند مجازاتش را خواهد دید.چنین کسی که عذاب او در قیامت مضاعف میشود و با خواری همیشه در آنجا خواهد ماند.
4) (26) آل عمران/77:آنانی که عهد خدا و سوگندهای خویش را به بهایی اندک میفروشند آنها در آخرت تضمینی ندارند.
5) (27) آل عمران/161:و هر کس خیانت کند در روز رستاخیز آنچه را در آن خیانت کرده با خود(به صحنه محشر)میآورد.
6) (28) توبه/35:در آن روز که آنها را در آتش جهنم گرم و سوزان کرده و با آن صورتها و پهلوها و پشتهایشان را داغ میکنند.
7) (29) بقره/283:...و هر کس آن را کتمان کند،دل او گناهکار است.
8) (30) رعد/26:...لعنت برای آنهاست و بدی(و مجازات)سرای آخرت.
غزّالی میگوید:توضیح مطلب این است که زمانی درست است پژوهشگر سرقت را از لحاظ این که گناه کبیره است یا نه مورد بررسی قرار دهد که معنای کبیره و مقصود از آن را بداند،چنان که اگر گویندهای میگوید:دزدی حرام است یا نه؟سخن او را زمانی میتوان صحیح دانست که نخست معنای حرمت گفته شود و سپس دربارۀ حرام بودن دزدی بحث به عمل آید.واژۀ کبیره از حیث لفظ مبهم است و در لغت و شرع برای موضوع خاصّی وضع نشده است،زیرا واژههای کبیر و صغیر از مفاهیم نسبی و اضافی میباشند،هر گناهی به نسبت گناه پایینتر از خود کبیر و به نسبت بالاتر از خود صغیر است،خوابیدن با زن بیگانه در مقایسه با نگاه کردن به او کبیره و نسبت به زنا صغیره است،بریدن دست مسلمان در مقایسه با کتک زدن او کبیره و نسبت به کشتن او صغیره است.بلی انسان میتواند بر گناهان خاصّی که به مرتکب آنها وعدۀ آتش داده شده نام کبیره بگذارد،مقصود ما از توصیف آن به کبیره این است که مجازات او به آتش کیفری بزرگ است؛و نیز میتواند گناهانی را که حدّ بر آنها واجب شده است کبیره بنامد بدین سبب که تسریع در مجازات این نوع گناهان در دنیا عقوبتی واجب و عظیم است؛و نیز میتواند گناهانی را که در کتاب خدا صریحا از آنها نهی شده است کبیره بخواند و بگوید:ذکر آنها در قرآن به طور اختصاص دلالت بر عظمت و اهمیّت آنها دارد و با مقایسۀ آنها با دیگر گناهان ناگزیر بزرگ و عظیم خواهند بود؛زیرا نصوص قرآن نیز درجات متفاوتی دارد و در این نوع اطلاقات هیچ اشکالی نیست.آنچه از صحابه نقل شده بر همین جهات دور میزند،و بعید نیست که بتوان گفتار آنها را بر همین احتمالات حمل کرد.آری آنچه مهمّ است این است که معنای قول خداوند متعال را در: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ و گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را که فرموده است:
«نمازهای پنجگانه کفّارۀ گناهان میان آنهاست جز کبائر»بدانیم،زیرا اینها حکم کبائر را اثبات میکند.حقّ این است که گناهان منقسم شدهاند به آنچه شرع آنها را بزرگ و کبیره میداند و آنچه آنها را صغیره میشمارد،و آنچه مشکوک است و حکم آن دانسته نیست.امّا این که ما بتوانیم به تعریف جامع و مانعی برای کبیره و صغیره دست یابیم و تعداد آنها را معیّن کنیم انتظاری خارج از حدّ امکان است،زیرا این امر منوط به این است که از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)شنیده باشیم که فرموده باشد:مقصود من از کبائر ده یا پنج گناه است و آنها را شرح داده باشد و چون چنین چیزی وارد نشده است بلکه در برخی از
ص:48
سخنان آن حضرت«سه کبیره»و در بعضی«هفت کبیره»ذکر شده،علاوه بر این در روایتی فرموده است:«دو دشنام در برابر یک دشنام کبیره است»و این خارج از هفت و سه کبیرۀ مذکور میباشد،لذا دانسته میشود که مقصود از این تعداد شمارش و حصر نیست،و چیزی را که شرع نشمرده و تعداد آن را معیّن نکرده نمیتوان شماره کرد،و بسا که مقصود شارع ابهام آنها بوده است تا مردم در برابر هر گناهی بیم و هراس داشته باشند،چنان که شب قدر را ناشناخته و در بوتۀ ابهام گذاشته تا کوشش مردم برای درک آن زیاد شود.بلی میزانی کلّی برای ما وجود دارد که میتوانیم با در نظر گرفتن آن اجناس و انواع کبائر را دقیقا بشناسیم امّا عین آنها را با ظنّ و تقریب میتوان شناخت.همچنین بزرگترین گناهان کبیره را میشناسیم لیکن برای شناخت کوچکترین گناهان صغیره راهی در اختیار نداریم.در توضیح این مطلب میگوییم که ما به دلایل شرعی و به نور بصیرت میدانیم که هدف همۀ شرایع و ادیان سوق دادن انسان به مقام قرب الهی و سعادت لقای اوست،و وصول به این مقصود منوط به شناخت خداوند و معرفت صفات او و شناخت پیامبران و کتب اوست،و این که خداوند فرموده است: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ (1)به همین مطلب است.یعنی جنّ و انس را آفریدم تا بندگان من باشند،و انسان مادام که خداوند را به ربوبیّت و خویشتن را به عبودیّت نشناخته است بندۀ خدا نخواهد بود و ناگزیر باید خود و خدا را بشناسد،مقصود اصلی از برانگیختن پیامبران(علیه السلام)نیز به دست آوردن همین شناخت است،و این امر باید در دوران زندگی دنیا تحقّق یابد،و همین معنای قول پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)است که فرموده است:«دنیا کشتزار آخرت است» (2)بنابراین حفظ دنیا به تبعیّت از دین مقصود و مورد نظر میباشد،زیرا وسیلۀ رسیدن به هدف است.و آنچه از دنیا تعلّق به آخرت دارد دو چیز است:یکی نفوس و دیگری اموال.از این رو هر چیزی که راه معرفت خدا را به روی انسان سدّ کند بزرگترین کبائر خواهد بود،و پس از آن هر چه باب حیات نفوس را مسدود کند بزرگترین کبیره است،و پس از اینها هر چیزی راه تحصیل معیشت را که حیات انسان
ص:49
بدان وابسته است به روی او ببندد بزرگترین کبیره خواهد بود.اینها مراتب سهگانۀ کبائر است به همین سبب حفظ معرفت بر دلها حفظ حیات بر ابدان و محافظت اموال بر اشخاص از مقاصد ضروری همۀ شرایع و ادیان است و گمان نمیرود در این سه امر میان ملّتها اختلافی وجود داشته باشد؛زیرا بر خداوند متعال روا نیست که پیامبری برانگیزد و مقصودش از برانگیختن او اصلاح دین و دنیای خلق باشد،سپس آنها را به چیزی امر کند که مانع شناخت او و پیامبرانش باشد یا به چیزی دستور دهد که موجب هلاکت نفوس و از میان رفتن اموال است.از این رو کبائر دارای سه مرتبه است.
مرتبۀ نخست اعمالی است که مانع شناخت خداوند و پیامبرانش میشود و این کفر است و چیزی بالاتر از کفر نیست زیرا جهل میان بنده و خدا حجاب است و وسیلهای که مایۀ تقرّب بنده به خدا میشود علم و معرفت میباشد.قرب هر کسی به خدا بهاندازۀ معرفت اوست و دوری از خدا بهاندازۀ جهل اوست،جهالتی که کفر نامیده شده ایمنی از مکر خدا و نومیدی از رحمت اوست،زیرا این ایمنی و نومیدی عین جهل است،و تصوّر نمیرود کسی که خدا را میشناسد خود را از مکر او ایمن بداند و از رحمت او نومید باشد.این مرتبه همۀ بدعتهایی را که مربوط به ذات خداوند سبحان و صفات و افعال و شرایع و اوامر و نواهی او میشود فرا میگیرد.مراتب این اعمال محدود و منحصر نیست و منقسم میشوند به آنچه شخص میداند عملش در زمرۀ کبائر است که ذکر آنها در قرآن آمده،و به آنچه میداند در زمرۀ آنها نیست و به آنچه مورد شکّ و تردید اوست،و مطلب رفع شکّ در مورد اخیر نابجاست.
مرتبۀ دوم-نفوس آدمیان است،زیرا با بقا و حفظ آنها حیات ادامه مییابد و شناخت خداوند به دست میآید.از این رو قتل نفس از گناهان کبیره میباشد هر چند پایینتر از کفر است،زیرا کفر اصل مقصود را از میان میبرد،و قتل نفس وسیلۀ رسیدن به مقصود را نابود میکند،چه زندگی دنیا جز برای تأمین آخرت مطلوب نیست و رسیدن به آخرت تنها با شناخت خداوند حاصل میشود.قطع اعضا و هر چه مایۀ هلاکت آدمی شود حتّی زدن از لواحق این کبیرهاند،و برخی از آنها بزرگتر از برخی دیگر است.زنا و لواط نیز در این مرتبه قرار دارند و حرمت آنها از این باب است،زیرا هرگاه مردم در ارضای شهوات به ذکور اکتفا کنند نسل بشر قطع میشود،و دفع شیء موجود تقریبا منتهی به قطع وجود آن میگردد.امّا زنا اگر چه سبب نابود شدن نسل و از میان رفتن وجود نمیشود لیکن
ص:50
نسب آدمیان را مختلّ میکند و توارث و همیاری و امور بسیار دیگری را که زندگی جز به آنها انتظام نمییابد از میان میبرد.چگونه ممکن است زندگانی بشر در صورت مباح بودن زنا نظام یابد و حال آن که وضع حیوانات در صورتی منظّم میشود که هر حیوان نر به داشتن مادینههایی که به او اختصاص داشته باشند از دیگر نرینهها جدا شود،به همین سبب نمیتوان تصوّر کرد در هیچ آیینی که هدف آن اصلاح حال جامعۀ بشری است زنا مباح باشد.مناسب است زنا از لحاظ اهمیّت در مرتبهای پایینتر از قتل نفس قرار داده شود،چه زنا دوام وجود را سلب نمیکند و مانع اصل آن نمیشود بلکه تمیز و تشخیص انساب را از میان میبرد.و اسبابی را فراهم میکند که ممکن است منجر به جنگ و کشتار میان مردم شود؛و سزاوار است زنا و لواط مهمّتر و گناهش شدیدتر باشد،چه شهوت آن از دو سو مرتکب را تحریک میکند در نتیجه وقوع زنا زیاد و آثار زیانبار آن بسیار است.
مرتبۀ سوّم-اموال است که وسیلۀ معیشت و زندگی مردم است به همین سبب روا نیست مردم به هر نوعی که بخواهند حتّی از طریق غلبه و سرقت و جز اینها بر اموال سلطه و قدرت یابند،بلکه سزاوار است اموال حفظ و نگهداری شوند تا نفوس به بقای آنها باقی بماند،جز این که در اموال کار آسان است،زیرا در صورت اخذ،استرداد آنها میسّر است،و اگر مصرف شوند و از بین بروند غرامت و جبران آنها امکانپذیر میباشد.
بلی هرگاه گرفتن آنها به طریقی انجام گیرد که تدارک و جبران آنها برای گیرنده دشوار باشد در این صورت عمل او از گناهان کبیره خواهد بود؛و این امر ممکن است به چهار نحو صورت گیرد:
1-تصرّف پنهانی و آن عبارت از سرقت است،و چون غالبا آگاهی بر آن حاصل نمیشود تدارک آن چگونه میسّر خواهد بود؟ 2-خوردن مال یتیم است و این نیز در پنهانی صورت میگیرد،و مقصودم دربارۀ ولیّ و قیّم است زیرا آنها در مال یتیم مورد اعتمادند و خورندۀ مال جز یتیم که صغیر است و او را نمیشناسد مدّعی دیگری ندارد.از این رو درک عظمت این گناه واجب است.بر خلاف غصب که آن امری آشکار است و شناخته میشود،و نیز خلاف خیانت و ودیعه است،زیرا ودیعهگذار مدّعی مال است و از او برای خود انتقام میگیرد.
3-تأیید خیانتکار با گواهی دادن دروغ.
ص:51
4-گرفتن ودیعه و جز آن با سوگند دروغ.
اینها مواردی است که در آنها تدارک و جبران ممکن نیست؛و اصولا روا نیست که شرایع و قوانین در حرمت اینها اختلاف داشته باشند.برخی از این گناهان از بعضی دیگر مهمّترند لیکن همۀ آنها از گناهانی که در مرتبۀ دوم بیان شده و مربوط به نفوس است پایینترند.سزاوار است چهار مورد اخیر از کبائر دانسته شوند هر چند شرع برای برخی از آنها حدّ را واجب نکرده است،لیکن بر ارتکاب آنها تهدید بسیار کرده و تأثیرات آنها بر مصالح دین و دنیا زیاد است.
امّا ربا عبارت است از خوردن مال غیر با رضایت دو طرف ضمن فقدان شرطی که شارع وضع کرده است (1)و دور نیست که در امثال این موضوعات شرایع با یکدیگر اختلاف داشته باشند.و اگر غصب که عبارت از خوردن مال غیر بدون رضایت مالک آن و عدم رضایت شرع است از گناهان کبیره قرار داده نشود خوردن ربا که با رضایت مالک آن و عدم رضایت شرع است نمیتواند از گناهان کبیره باشد،چه اگر شرع با نهی از ربا آن را گناهی بزرگ شمرده ظلم از طریق غصب و جز آن را نیز عظیم دانسته و خیانت را گناهی بزرگ به حساب آورده است امّا این که خوردن حبّهای از مال غیر از طریق خیانت یا غصب از کبائر باشد در آن تأمّل و جای شک و تردید است،ظنّ قوی آن است که خوردن ربا از کبائر نباشد.بلکه سزاوار است کبیره تنها به گناهی گفته شود که روا نیست شرایع و ادیان دربارۀ حرمت آن اختلاف داشته باشند تا از جملۀ ضروریّات دین به حساب آید.در اینجا آنچه از گفتههای ابو طالب مکّی باقی میماند
ص:52
1) (33) این سخن مورد اشکال است،زیرا زنا نیز به همین گونه است.شکّ نیست که ربای قرضی روز بروز بر شمار نیازمندان میافزاید و ثروت را در نزد اقلیّتی از جامعه انباشته و در دست عدّۀ محدودی متراکم میکند،و در نتیجه طبقۀ بینوا و مستمند از میان میرود و ادامۀ آن سبب فساد نظام اجتماعی و هرج و مرج و زوال مدنیّت و انسانیّت میگردد.از این رو خداوند متعال فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ .بقره/278.(یعنی:ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بترسید و اگر به راستی مؤمن شدهاید از ربا آنچه را باقی مانده رها کنید»اگر چنین نمیکنید آمادۀ جنگ با خدا و پیامبر شوید)و در اسلام هیچ گناهی حرمتش از ربا بزرگتر و عقوبتش از آن سختتر نیست،زیرا خورندۀ ربا به منزلۀ کسی است که با خدا و پیامبرش به جنگ برخاسته است.بنابراین رباخوری از بزرگترین گناهان کبیره است.برای آگاهی بیشتر به تفسیر المیزان تألیف علاّمه کفایۀ سید محمد حسین طباطبائی،ج 2،ص 254 تا 257 مراجعه شود.
شرابخواری افترا،جادوگری،فرار از جنگ و عقوق پدر و مادر است.
امّا شرابخواری چون موجب زوال عقل است سزاوار است از کبائر به شمار آید و تهدیدها و سختگیریهای شرع و حکم عقل نیز بیانگر این مطلب است،زیرا همان گونه که حفظ نفس ضروری است حفظ عقل نیز ضروری و واجب است بلکه در نفسی که عقل وجود ندارد هیچ خیر و فایدهای نیست،بنابراین ازالۀ عقل از کبائر گناهان است؛ لیکن این امر بر یک قطرۀ خمر صدق نمیکند،زیرا شکّ نیست که اگر شخص آبی را بنوشد که در آن قطرهای شراب ریخته شده باشد مرتکب گناه کبیرهای نشده و تنها آب نجسی را آشامیده و قطره به تنهایی مورد شکّ است امّا این که شرع اجرای حدّ را بر شرابخوار واجب کرده دلیل بر عظمت این گناه است از این رو بر دلیل شرعی از جملۀ کبائر است و در قوّۀ بشر نیست که بر همۀ اسرار شرع آگاهی یابد،لذا هرگاه به حکم اجماع ثابت شود که شرابخواری گناه کبیره است پیروی از این حکم واجب خواهد بود و در غیر این صورت مجال توقّف است.
قذف یا افترا تنها شامل آبرو و اعراض میشود،و این در رتبه از اموال پستتر است و دارای مراتبی است.بالاترین مراتب قذف نسبت زناست و شرع آن را گناهی بزرگ شمرده است.ظنّ غالب آن است که صحابه هر گناهی را که به سبب آن بر مرتکب حدّ جاری میشود کبیره به شمار آوردهاند.و بر این اساس نمازهای پنجگانه نمیتواند گناه قذف را محو کند و منظور ما از کبیره در اینجا همین است.لیکن از حیث این که جائز است شرایع در آن اختلاف کنند مجرّد قیاس دلالت بر بزرگی و عظمت این گناه نخواهد داشت بلکه جائز است که شرع حکم کند اگر یک شخص عادل انسانی را ببیند که زنا میکند میتواند شهادت دهد و به محض گواهی او کسی که علیه او شهادت داده شده مورد حدّ قرار گیرد،و اگر شهادتش پذیرفته نشود حدّ او از نظر مصلحتهای دنیوی ضروری نیست هر چند تا اندازهای روزمرۀ مصالح ظاهری و نیازهای اجتماعی است.
در این صورت قذف نیز به کبائر ملحق میشود.این امر نسبت به کسی است که حکم شرعی را بداند،لیکن کسی که گمان کند میتواند به تنهایی شهادت دهد یا تصوّر کند دیگری در شهادت او را یاری خواهد کرد نباید نسبت به او آن را کبیره به شمار آورد.
جادوگری اگر متضمّن کفر کبیره است وگرنه عظمت آن بستگی به میزان زیانی دارد که از حیث هلاکت نفوس یا ایجاد بیماری و جز اینها ناشی میشود.امّا فرار از جنگ و عقوق
ص:53
پدر و مادر نیز از حیث قیاس به آنچه ذکر شد باید مورد تأمّل باشد،چه او یقین کرده است که هر دشنامی به مردم بجز نسبت زنا و زدن و ستم بر آنها از طریق غصب اموالشان و آواره کردن آنها از خانهها و شهرهایشان و تبعید آنها از وطن و دیارشان از کبائر نیست، چه اینها در هفده کبیرهای که ذکر کرده نام برده نشدهاند در حالی که فرار از جنگ از جمله گناهانی است که بیش از هر چیز دربارۀ آن سخن گفته شده است لذا تأمّل در این مورد نیز دور از صواب نیست.لیکن احادیث موجود بیانگر اطلاق کبیره به آن است از این رو باید به کبائر ملحق شود.
حاصل بحث این خواهد بود که مقصود از کبیره گناهی است که به حکم شرع نمازهای پنجگانه آن را محو نمیکند.این نوع گناهان منقسم میشوند به آنچه بر عدم محو آنها به وسیلۀ نمازهای مذکور یقین حاصل است،و به آنچه یقین است که با این نمازها محو میشوند و به آنچه باید در آنها توقّف کرد.دستۀ اخیر بعضی در مظنّۀ نفی و اثباتند و برخی دیگر مشکوکند،و این شکّ جز با نصوص کتاب یا سنّت زائل نمیشود، و چون امیدی به یافتن چنین نصوصی نیست طلب دفع شکّ محال و بیهوده است.
اگر گفته شود:این سخنان اقامۀ برهان بر محال بودن شناخت حدّ گناه کبیره است در این صورت چرا شرع چیزی را خواسته است که شناخت حدود آن محال است؟پاسخ این است که بدانی هر چیزی که در دنیا حکمی به آن تعلّق نیابد جائز است مبهم دانسته شود،زیرا دنیا سرای تکلیف است و بهویژه کبیره در دنیا از جهت این که کبیره است حکمی ندارد،بلکه همۀ آنچه سبب اجرای حدود میشود معلوم و نامبرده شدهاند مانند دزدی،زنا و جز اینها و حکم کبیره منحصر به این است که آنها گناهانی است که نمازهای پنجگانه آنها را نمیزداید و این امری است که به آخرت تعلّق دارد،و ابهام در این مورد سزاوارتر است تا مردم ترس و پرهیز داشته باشند و با تکیه بر نمازهای پنجگانه اصرار بر صغایر نکنند.همچنین دوری از کبائر صغایر را میزداید و این به موجب قول حق تعالی است که فرموده است: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ ،لیکن دوری از کبیره زمانی صغیره را محو میکند که اجتناب او از روی قدرت و اراده باشد،مانند این که قدرت یافته باشد که با زنی زنا کند لیکن نفس را از این گناه باز دارد و به نگاه و مالیدن دست بر او اکتفا کند،زیرا مجاهدۀ او با نفس خویش برای خودداری از زنا در نورانی کردن دلش تأثیری شدیدتر از ظلمتی داشته است که بر اثر نگاه به آن زن در دلش پدید
ص:54
آمده است،و معنای تکفیر و زدودن گناه همین است.امّا اگر اصلا توانایی جنسی ندارد و یا بر اثر ضرورت قادر نیست و یا توانایی دارد لیکن از بیم چیز دیگر از این عمل خودداری کند این امتناع او به هیچ وجه سبب محو گناهانش نمیشود.چنان که اگر کسی بر حسب طبع،میل به شراب ندارد و اگر برای او مباح شود از آن نمینوشد این اجتناب او سبب نمیشود که گناهان صغیرهاش که در مقدّمۀ این کار واقع شده مانند شنیدن آواز آلات لهو و تار و تنبور زدوده شود.بلی کسی که نوشیدن شراب و گوش دادن به آواز تار و تنبور را دوست میدارد لیکن نفس را با مجاهده از شرابخواری باز میدارد و گوش را از شنیدن آوازهای حرام آزاد میگذارد بسا که جهاد او با نفس در خودداری از شرب خمر شراب سبب محو ظلمتی شود که بر اثر گوش دادن به آوازهای حرام دل او را فرا گرفته است.اینها همه احکامی اخروی است و رواست که برخی از آنها مورد شکّ بوده و از متشابهات باشند و حکم آنها جز به نصّ شناخته نشود،و نصّی هم دربارۀ آنها وارد نشده و تعریف جامعی نداشتهاند بلکه در این زمینه روایات مختلفی وارد است از جمله پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«نماز تا نماز دیگر و رمضان تا رمضان دیگر کفّاره است جز از سه چیز:شرک به خدا و ترک سنّت و شکستن صفقه»،سؤال شد:ترک سنّت چیست؟ فرمود:«خروج از جماعت است،و لیکن صفقه آن است که با مردی بیعت شود سپس بر ضدّ او قیام کنند و با او بجنگند» (1).این نوع الفاظ و امثال آنها همۀ افراد خود را فرا نمیگیرند و بر تعریف جامعی دلالت ندارند از این رو همچنان در بوتۀ ابهام باقی میمانند.
اگر گفته شود:شهادت جز از کسی که از گناهان کبیره دوری میکند پذیرفته نمیشود،و در قبول شهادت پرهیز او از گناهان صغیره شرط نیست و این از احکام دنیاست؛پاسخ این است بدانی که ما هم ردّ شهادت را منحصر میدانیم در کسی که مرتکب کبائر شود لیکن خلافی نیست کسی که به آوازهای لهو گوش میدهد و جامۀ حریر میپوشد و انگشتر طلا به دست میکند و از ظروف سیمین و زرّین مینوشد شهادت او مقبول نیست در حالی که هیچ کس رأی نداده است که اینها از گناهان کبیرهاند بلکه هر گناهی به عدالت شخص آسیب میرساند بجز آنچه هر انسانی از آن مصون نمیماند و غالبا بر حسب عادت از او سر میزند مانند غیبت،تجسّس،بدگمانی،
ص:55
1) (34) مستدرک حاکم،ج 4،ص 295 نظیر آن،و گفته است سندش صحیح است.
دروغ در پارهای از سخنان،شنیدن غیبت،ترک امر به معروف،خوردن خوراکهای شبهه ناک،ناسزاگویی به فرزند و غلام و زدن آنها بیش از حدّ مصلحت بر اثر خشم،احترام به پادشاهان،دوستی با مردم بیبند و بار و سستی در آموزش مسائل دینی مورد نیاز به زن و فرزند و اینها گناهانی است که تصوّر نمیرود شهادتدهنده از کموبیش آنها مصون بماند،مگر آن که از مردم دوری گزیند و خود را وقف امور آخرت کند و مدّتی با خویشتن به مجاهده پردازد به طوری که هرگاه پس از آن مدّت با مردم معاشرت کند سجایا و اخلاق او تغییر نیابد و بر آنها پایدار باشد.و اگر شهادت جز از این قبیل اشخاص پذیرفته نشود چون وجود آنها کمیاب و دسترسی به آنها دشوار است احکام و شهادت باطل و غیر قابل اجرا خواهد شد.پوشیدن حریر،شنیدن آوازهای لهو،بازی با نرد، همنشینی با شرابخواران به هنگام نوشیدن شراب و خلوت با زن بیگانه و امثال این گونه گناهان صغیره از همین قبیل است.و باید بر اساس طریقهای که ذکر شد قبول شهادت یا ردّ آن مورد دقّت و ملاحظه قرار گیرد نه بر مبنای کبیره و صغیره بودن گناه ضمنا هر یک از گناهانی که ارتکاب آنها سبب مردودیّت شهادت نمیشود چنانچه ادامه داده شود در ردّ شهادت مؤثّر خواهد بود،مانند این که کسی غیبت و عیبجویی از مردم و همنشینی با فاجران و دوستی با آنان را عادت خود کند،زیرا گناه صغیره با ادامه و تکرار کبیره خواهد شد.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)از علقمه روایت شده است که به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد:ای فرزند پیامبر خدا،مرا آگاه کن که شهادت چه کسی مقبول و گواهی کدام کس مردود است؟فرمود:«ای علقمه!هر کس بر فطرت اسلام باشد جائز است شهادت دهد»عرض کردم:شهادت کسی که مرتکب گناه میشود پذیرفته است؟فرمود:«ای علقمه!اگر شهادت گنهکاران پذیرفته نشود باید تنها شهادت پیامبران و اوصیای آنان مقبول باشد،زیرا از میان مردم تنها آنها هستند که معصوم از گناهند،از این رو هر کس را که به چشم خویش ندیدهای گناهی مرتکب شود یا دو شاهد ارتکاب گناهی را از سوی او گواهی ندادهاند او از اهل عدالت و عفاف است و شهادتش مقبول خواهد بود،هر چند در باطن گنهکار باشد و هر کس او را به سبب آنچه در اوست مورد غیبت قرار دهد از زیر سرپرستی خداوند خارج و در تحت سرپرستی شیطان وارد شده است» (1).
ص:56
1) (35) المجالس صدوق،ص 63.
حسنات و سیّئات حاصل در این دنیا
(1)بدان دنیا از عوالم ملک و شهود و آخرت از عوالم غیب و ملکوت است،و مقصود ما از دنیا حالت پیش از مرگ و منظور ما از آخرت حالت پس از مرگ است.بنابراین دنیا و آخرت تو صفات و حالات تو است.از اینها آنچه نزدیک است به آن دنیا و آنچه دور و در تأخیر است آخرت نامیده میشود.ما اکنون در دنیا که عالم ملک است سخن میگوییم و مقصود ما شرح آخرت است که عالم ملکوت میباشد،و شرح عالم ملکوت در عالم ملک جز از راه تمثیل قابل تصوّر نیست،از این رو خداوند متعال فرموده است:
وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ ؛ (1)زیرا عالم ملک نسبت به جهان ملکوت عالم خواب است.به همین سبب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«مردم مردگانند هنگامی که بمیرند بیدار میشوند.» (2)روشن است که آنچه در بیداری واقع میشود بیان آن در خواب جز از راه تمثیل که نیاز به تغییر دارد میسّر نیست به همین گونه بیان آنچه در عالم بیداری و هشیاری آخرت واقع خواهد شد در عالم خواب دنیا جز در قالب امثال امکانپذیر نمیباشد،منظور من از قالب امثال چیزهایی است که از دانش تعبیر خواب میدانی،و اگر زیرک و با فطانت باشی در این مورد سه مثال زیر تو را کافی است:
1-مردی نزد ابن سیرین آمد و گفت:در خواب دیدم که انگشتری در دست دارم و با آن دهان مردان و شرمگاه زنان را مهر میکنم.ابن سیرین به او گفت:تو اذانگو هستی و در ماه رمضان پیش از طلوع فجر اذان میگویی،پاسخ داد:راست میگویی.
2-دیگری نزد او آمد گفت:من در خواب دیدم که روغن زیت را در زیتون میریزم، به او گفت:اگر کنیزی را در اختیار داری از حال او جویا شو،چه او مادر تو است،زیرا زیتون اصل و منشأ زیست است و تو آن را به اصلش باز گردانیدهای.آن مرد چون بررسی کرد دریافت که کنیزش مادر اوست که در کودکی اسیر شده بوده است.
3-دیگری به او گفت:من در خواب دیدم که گویا گردنبند مروارید به گردن خوکها
ص:57
میبندم،به او گفت:تو حکمت را به نااهلان میآموزی،و واقع امر چنین بود.
بنابراین تعبیر خواب سراسر مثال است که طریق مثال را به تو میآموزد،و مقصود از آن ادای معنا در قالبی است که اگر انسان به معنایش توجّه کند آن را راست مییابد،و اگر صورتش را در نظر گیرد آن را دروغ میپندارد،اگر اذانگو به ظاهر انگشتر و مهر زدن آن بر فروج بنگرد آن را دروغ خواهد دید،زیرا او هرگز این کار را نکرده است،و اگر معنای آن را به نظر آورد آن را راست خواهد یافت،چه مدلول این عمل و معنای مهر زدن که عبارت از منع است از او صادر شده است.پیامبران جز از طریق مثال با مردم سخن نمیگویند،زیرا آنها مأمورند که با مردمان بهاندازۀ خودشان گفتگو کنند،و مقدار خود آنها این است که آنان در خوابند،و آن که در خواب است جز از طریق مثال چیزی بر او کشف نمیشود.هنگامی که مردند بیدار میشوند و خواهند دانست که آن مثالها راست است.به همین سبب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«دل مؤمن میان دو انگشت از انگشتان خداوند رحمان است.» (1)و این از مثالهایی است که معنای آن را جز عالمان درک نمیکنند،امّا نادان فهمش از حدّ ظاهر مثال تجاوز نمیکند،زیرا به تفسیری که آن را تأویل مینامند نادان است چنان که تفسیر مثالهایی را که در خواب دیده میشود تعبیر نامیدهاند.نادان با شنیدن این حدیث برای خداوند اثبات دست و انگشت میکند،و نیز با ملاحظۀ حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«خداوند آدم را بر صورت خود آفرید» (2)چون از صورت جز رنگ و شکل و هیئت چیزی نمیفهمد برای خداوند اثبات صورت میکند و خداوند از آن منزّه است،و کسانی که در شناخت صفات باری تعالی دچار انحراف شدهاند تا آنجا که کلام الهی را صورت و حرف دانسته و دربارۀ دیگر صفات خداوند سخنهای نادرست گفتهاند لغزش آنها از همین جا آغاز شده است.
ص:58
1) (38) مسند حاکم،ج 4،ص 321 نظیر آن و پیش از این ذکر شده است.
2) (39) صحیح مسلم،ج 8،ص 149.صدوق در عیون و توحید به سند خود از حسین بن خالد روایت کرده که گفته است:به امام رضا(علیه السلام)عرض کردم:ای فرزند پیامبر خدا،مردم نقل میکنند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«خداوند آدم را بر صورت خودش آفرید»فرمود:خداوند آنها را بکشد؛آنها اوّل حدیث را انداختهاند، پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)از کنار دو مرد که به یکدیگر ناسزا میگفتند گذر کرد و شنید یکی از آنها به دیگری میگوید: خداوند صورت تو و صورت کسی را که شبیه توست زشت گرداند،پیامبر فرمود:ای بندۀ خدا این سخن را به برادر خود مگو،زیرا خداوند آدم را بر صورت خود آفرید».
برای این که سخن به درازا نکشد از این مطلب در میگذریم.باری به همین گونه در امور آخرت نیز مثالهایی آورده شده که ملحدان و بیدینان به سبب جمود فکری و تشبّث به ظاهر امثال آنها را تکذیب و نقض میکنند،و در برابر گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«روز قیامت مرگ را به صورت قوچ کبود رنگ میآورند و سر میبرند» (1)ملحد نادان از جابر میجهد و آن را تکذیب میکند و آن را بر کذب پیامبران دلیل میآورد و میگوید:شگفتا مرگ عرض و قوچ جسم است،چگونه ممکن است عرض به جسم مبدّل شود،آیا جز این است که امری محال است؟لیکن خداوند متعال این احمقان را از شناخت اسرار خود محروم کرده و فرموده است: وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ ؛این بیچاره نمیداند کسی که گفته است:در خواب دیدم قوچی آوردند و گفتند این وبایی است که در شهر است و آن را سر بریدند.معبّر به او گفته است:راست میگویی موضوع همان است که در خواب دیدهای و آن گویای این است که و با قطع میشود و دیگر هرگز باز نخواهد گشت،زیرا به حیوان ذبح شده امید بازگشتی نیست.بنابراین،تعبیر گوی در تعبیر خود و بیننده در آنچه در خواب دیده هر دو صادق بودهاند و حقیقت این خواب بدین امر بازگشت دارد که فرشتۀ موکّل به خواب که ارواح را در خواب به آنچه در لوح محفوظ است آگاه میکند از چیزی که در لوح محفوظ بوده با مثالی که برای او زده وی را آگاه کرده است،زیرا خوابیده مثالی را که راست و معنای آن صحیح است احتمال میدهد.پیامبران نیز در دنیا با مردم سخن میگویند در حالی که این دنیا در مقایسه با آخرت عالم خواب است.از این رو بنا به حکمتهای الهی و لطفی که خداوند به بندگانش دارد به منظور آن که آنچه را مردم از ادراک آن بدون ارائۀ مثال ناتوانند آسان گرداند پیامبرانی معانی را با مثال به فهم مردم میرسانند.این که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:
مرگ را به صورت قوچی کبود رنگ میآورند مثالی است که برای فهمانیدن معنای یأس از مرگ جهت مردم آورده شده و دلها به حکم سرشت و طبیعت تحت تأثیر مثال قرار میگیرند و از این راه معانی در دلها ثابت و پایدار میماند؛به همین سبب قرآن از نهایت قدرت حق تعالی به «کُنْ فَیَکُونُ» تعبیر فرموده،و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)با عبارت:
«دل مؤمن میان دو انگشت از انگشتان خداوند رحمان است»سرعت دگرگونی آن را از سوی خداوند بیان کرده است.و ما در کتاب قواعد العقائد از بخش عبادات به حکمت
ص:59
1) (40) صحیح بخاری،صحیح مسلم،ج 8،ص 152 از حدیث ابی سعید.
این امر کردهایم.
اکنون به مقصود اصلی باز میگردیم و آن بیان توزیع درجات و درکات بر حسنات و سیّئات است و این کار جز با آوردن مثال ممکن نیست.اینک از مثالی که آورده میشود معنای آن را نه صورتش را درک کن.پس میگوییم:
مردم در آخرت به دستههای مختلف منقسم میشوند و از حیث درجات سعادت و درکات شقاوت بینهایت تفاوت دارند،چنان که در دنیا از حیث خوشبختی و بدبختی با یکدیگر متفاوتند.در این موضوع به هیچ روی فرقی میان دنیا و آخرت نیست؛زیرا مدبّر عوالم ملک و ملکوت یکی است و هیچ شریکی ندارد؛سنّت صادره از ارادۀ ازلی او عام و فراگیر است و هیچ تبدیلی در آن نیست.اینک اگر نتوانستیم تعداد درجات را شماره و تعیین کنیم میتوانیم اجناس آنها را بیان بداریم،پس میگوییم:در آخرت مردم بر حسب ضرورت به چهار دسته منقسم میشوند:هلاکشدگان،عذابشدگان،نجاتیافتگان و رستگاران.مثال این تقسیمبندی در دنیا این است که پادشاهی بر کشوری تسلّط یابد، برخی را میکشد اینها هلاکشدگانند؛بعضی را نمیکشد لیکن برای مدّتی عذاب میکند اینها عذابشدگانند؛دستهای آزاد میشوند اینها نجاتیافتگانند و گروهی را خلعت میپوشاند اینها رستگارانند.اگر پادشاه دادگر باشد اینان را جز بر اساس استحقاقی که دارند تقسیم و دستهبندی نمیکند،و جز مخالفان سلطنت خود را که در اصل حکومت با او عناد میورزند نمیکشد،و تنها آنهایی را عذاب میکند که ضمن اعتراف به سلطنت و بلندی مقام وی در خدمتگزاری کوتاهی میکنند،و آزاد نمیکند جز آنهایی را که به مقام و مرتبۀ او اعتراف دارند،و در خدمت کوتاهی نکردهاند تا عذاب شوند لیکن شرائط خدمت را بهجا نیاوردهاند تا خلعت دریافت دارند،زیرا خلعت را کسانی به دست میآورند که عمر خود را در خدمت و نصرت پادشاه به سر آورده باشند؛سپس باید خلقت رستگاران متفاوت و بر حسب درجات خدمت آنها باشد؛و نیز هلاکشدگان در نحوۀ هلاکت مختلف باشند،یا از نظر تخفیف به قطع سر و یا به منظور تنبیه و کیفر از طریق مثله بر حسب درجات دشمنی و عناد آنها مجازات شوند.نوع عذاب عذابشدگان نیز از حیث خفّت و شدّت،درازی و کوتاهی مدّت و اتّحاد و اختلاف آن بر حسب درجات تقصیر آنهاست؛و هر رتبهای از این مراتب به درجاتی منقسم میشود که قابل شمارش نیست.اکنون باید بدانی که مردم در آخرت
ص:60
بدین گونه که ذکر شد با همدیگر تفاوت و اختلافی دارند و شخص یا هلاک میشود،یا مدّتی تحت عذاب است و یا نجات مییابد و به سرای امن و سلامت وارد میشود،و یا رستگار است.رستگاران نیز یا در جنّات عدن(جاوید)و یا در جنّات المأوی و یا در جنّات الفردوس وارد میشوند؛و عذابشدگان نیز یا مدّت عذاب آنها اندک و یا هزار تا هفت هزار سال خواهد بود،و چنان که در اخبار وارد شده این دسته،آخرین کسانی هستند که از دوزخ بیرون آورده میشوند. (1)همچنین هلاکشدگانی که از رحمت خداوند نومیدند درجات یا درکات آنها در دوزخ متفاوت است.این درجات بر حسب اختلاف طاعات و معاصی آنهاست.اکنون به چگونگی توزیع این درجات میپردازیم:
رتبۀ اوّل-رتبۀ هلاکشدگان است و مقصود از هلاکشدگان آنهایی هستند که از رحمت خداوند محروم و نومیدند،زیرا همان گونه که در مثال مذکور گفته شد که آن که به فرمان پادشاه کشته شده است از رضا و بخشش او نومید است.بر تو است که از معانی این مثال غفلت نورزی،این درجه اختصاص به منکران توحید و اعراضکنندگان و کسانی دارد که شیفته و دلباختۀ دنیا شده و خداوند و پیامبران او و کتابهای آسمانی را تکذیب میکنند،زیرا سعادت اخروی،رسیدن به قرب خداوند و نظر کردن بر وجه کریم اوست،و این مرتبه جز با تحصیل معرفتی که از آن به ایمان و تصدیق تعبیر میشود حاصل نمیگردد؛و ملحدان که همان منکران و تکذیبکنندگان برای همیشه و ابدالآباد از رحمت خداوند محروم و نومید میباشند.آنان کسانی هستند که پروردگار جهانیان و فرستادگان او را تکذیب کردهاند و بیتردید در آن روز از پروردگار خود محجوبند،و هر کس از محبوب خود محجوب باشد به شهوات و هوسهایش واگذاشته شده و ناچار در جهنّم به آتش فراق خواهد سوخت.از این رو عارفان گفتهاند:ترس ما از آتش جهنّم و امید ما برای حور العین نیست بلکه مقصد ما تنها لقای او و گریز ما از حجاب اوست و گفتند:کسی که خداوند را برای پاداش عبادت میکند پست و لئیم است؛زیرا او را به طمع بهشت یا از بیم دوزخ عبادت میکند،لیکن عارف خداوند را برای خود او پرستش میکند نه چیز دیگر،و به حور العین و میوههای بهشتی رغبتی ندارد،و از دوزخ بیمناک نیست،چه اگر آتش فراق در دل افروخته شود سوزش آن بر آتشی که اجسام را
ص:61
1) (41) النّوادر ترمذی حکیم.
میسوزاند غلبه خواهد کرد؛آتش فراق مصداق نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ (1)است و آتش دوزخ جز جسم را نمیسوزاند،و سوزش جسم در برابر سوزش دل کوچک و ناچیز است،از این رو گفتهاند:
ففی فؤاد المحبّ نار جری أحرّ نار الجحیم أبردها (2)
نباید وجود این را در عالم آخرت انکار کرد،زیرا در عالم دنیا نظایر آن مشاهده میشود،دیده شده کسانی که حالت وجد و بیخودی بر آنها غلبه کرده است بر روی آتش و بر بالای ته ساقههای نی که پا را مجروح میکند میدوند و به سبب غلبۀ شدید حالت درونی چیزی احساس نمیکنند.همچنین دیده میشود رزمنده در میدان رزم به هنگامی که خشمگین میشود چنانچه جراحاتی بر بدنش وارد شود آنها را در همان موقع احساس نمیکند،زیرا خشم آتشی در دل است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«خشم پارهای از آتش است.» (3)بیتردید سوزش دل سختتر از سوزش بدن است و همان گونه که میبینیم احساس قویتر احساس ضعیفتر را از میان میبرد.هلاکت به وسیلۀ آتش یا شمشیر جز این نیست که میان دو جزء بدن که رابطۀ آنها با یکدیگر نظیر رابطۀ موجود در جسم مرکّب است-جدایی میاندازد،و اگر تو دارای بینش و از اهل دل باشی میدانی آنچه میان دل و محبوبش که رابطۀ آنها محکمتر از رابطۀ ترکیب در اجسام است جدایی میافکند درد و سوزش آن بمراتب شدیدتر از این میباشد.بعید نیست کسی که دل و احساس ندارد شدّت این درد را درک نکند و در مقایسه با آلام جسمی آن را کوچک و ناچیز بشمارد،چنان که اگر کودک را میان محرومیّت از توپ و چوگان،و احراز مقام سلطنت مخیّر کنند درد محرومیّت از مقام سلطنت را به هیچ وجه احساس نمیکند بلکه آن را درد نمیشمارد و میگوید:دویدن با چوگان در میدان،نزد من محبوبتر از تخت هزار پادشاه و تکیه دادن بر آن است بلکه اگر شکمباره و پرخور را میان هریسه و حلوا و میان کاری که دشمنان بر اثر آن مقهور و دوستان خشنود میشوند مخیّر کنند هریسه و حلوا را بر میگزیند و آن را ترجیح میدهد.اینها همه به سبب فقدان معنایی است که اگر وجود داشت جاه و مقام محبوب او بود،و بر اثر احساسی است که وجود آن خوراک را
ص:62
برای او لذّتبخش ساخته است.البتّه این مطلب نسبت به کسانی صادق است که صفات حیوانی و درّندگی آنان را در چنگال خود اسیر کرده،و صفات ملکوتی که سبب میشود انسان از هیچ چیزی جز از قرب به پروردگار لذّت نبرد،و غیر از آن را مناسب خود نداند،و جز از بعد و محجوب بودن از حقّ چیزی او را به درد نیاورد در آنان ظاهر نباشد.
و همان گونه که حسّ چشیدن در زبان و شنوایی در گوش قرار داده شده صفات مذکور نیز جز در دل وجود پیدا نمیکند.کسی که دل ندارد فاقد این حسّ است و همچون کسی است که او را شنوایی و بینایی نیست تا لذّت آهنگها و زیبایی صورتها و رنگها را درک کند،امّا هر انسانی دارای قلب نیست،اگر همه دارای قلب بودند سخن حق تعالی درست نبود که فرموده است: إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ ، (1)خداوند کسی را که از قرآن پند نمیگیرد فاقد قلب خوانده است.مقصود من از قلب پاره گوشتی که در درون سینه قرار گرفته نیست بلکه منظورم سرّی است که از عالم امر است و این پاره گوشت که از عالم خلق است عرش آن و سینۀ آدمی کرسیّ و دیگر اعضا عالم و مملکت آن است.
خلق و امر همه تعلّق به خدا دارد لیکن این سرّ همان است که خداوند دربارۀ آن فرموده است: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ،و آن پادشاه و فرمانرواست،زیرا میان عالم امر و عالم خلق ترتیباتی وجود دارد و عالم امر بر عالم خلق امیر است و این سرّ همان لطیفه است که اگر خوب و سالم باشد همۀ بدن خوب و سالم است.هر کس آن را بشناسد خودش را شناخته و آن که خود را میشناسد پروردگارش را شناخته است.در همین موقع است که انسان نخستین شمیم معنایی را که در حدیث نبوی:إنّ اللّه خلق آدم علی صورته نهفته است استشمام میکند و به کوتهبینانی که بر ظاهر الفاظ این حدیث تکیه میکنند،و هم به آنهایی که در طرق تأویل آن خود را به زحمت میاندازند به دیدۀ ترحّم مینگرد،هر چند ترحّم او به ظاهر بینان کوتهاندیش بیش از ترحّم آنها به تشبّث گران در تأویل است،زیرا ترحّم بهاندازۀ مصیبت است و مصیبت دستۀ نخست سنگینتر است هر چند هر دو دسته در مصیبت محرومیّت از حقیقت امر مشارکت دارند.امّا حقیقت این است که: ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ،آری این حکمت اوست که هر کس را که بخواهد بدان مخصوص میگرداند: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً .
اکنون به مقصود خود باز میگردیم،ما در اینجا سخن را طولانی کردیم و در امری
ص:63
1) (45) ق/37:در این تذکّری است برای کسی که عقل دارد...
کوشیدیم که برتر از علوم معامله است همان علومی که مقصود ما در این کتاب بیان آنهاست.
روشن شد که رتبۀ هلاک تنها از آن نادانهای تکذیبکننده است،شواهد کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) دراینباره از حدّ شماره بیرون است و به همین سبب به ذکر آنها نمیپردازیم.
رتبۀ دوم:رتبۀ عذابشدگان است،کسانی در این مرتبه قرار میگیرند که از اصل ایمان برخوردارند لیکن در ایفای وظایف و شرائط آن کوتاهی کردهاند،توحید اساس ایمان است و آن عبارت از این است که جز خدا کسی را نپرستند.امّا کسی که از هوسهای خود پیروی میکند هوس خود را به خدایی گرفته و آن را معبود خویش قرار داده است،از این رو به زبان موحّد و یگانهپرست است نه به حقیقت.بلکه گفتن لا إله إلاّ اللّه به معنایی است که خداوند فرموده است: قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ (1)یعنی هر چه جز خداست آن را رها کن.همچنین فرموده است: اَلَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا (2).و چون صراط مستقیمی که توحید جز به استقامت بر آن کامل نمیشود مانند صراط معروف آخرت باریکتر از مو و تیزتر از شمشیر است،هیچ بشری از کژی و انحراف از این راه هر چند در امری کوچک مصون نیست،زیرا از پیروی هوس اگر چه در عملی اندک و ناچیز خالی نمیباشد؛و این امر در کمال توحید انسان بهاندازۀ انحراف او از صراط مستقیم زیان میرساند و ناچار مایۀ نقصان او از درجات قرب میباشد؛و با هر نقصانی دو آتش است:یکی آتش جدایی از کمال که موجب این نقصان شده و دیگری آتش دوزخ به همان گونه که قرآن آن را توصیف کرده است.بنابراین هر منحرف از راه راست به دو سبب دو بار عذاب میشود لیکن شدّت و ضعف و تفاوت آن از نظر طول مدّت به دو سبب است:یکی قوّت و ضعف ایمان،دیگری زیادی و کمی پیروی از هوسها،و چون هر بشری غالبا از یکی از این دو امر خالی نیست خداوند متعال فرموده است: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا، ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا . (3)از
ص:64
1) (46) انعام 91/:بگو خدا...و سپس آنها را(در گفتگوهای لجاجتآمیزشان)رها کن.
2) (47) فصّلت 30/:کسانی که گفتند پروردگار ما خداوند یگانه است سپس استقامت کردند...
3) (48) مریم/71 و 72:و همۀ شما وارد جهنّم میشوید،این امری است حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان،سپس آنها را که تقوا پیشه کردند از آن رهایی میبخشیم و ستمگران آن را در حالی که(از ضعف و ذلّت)به زانو در آمدهاند در آن رها میکنیم.
این رو برخی از پیشینیان خدا ترس گفتهاند:بیم ما از این است که یقین داریم بر آتش وارد خواهیم شد امّا در رهایی از آن شکّ داریم.هنگامی که حسن بصری این خبر مأثور را نقل کرد که از دوزخیان کسی است که پس از گذشت هزار سال از دوزخ بیرون آورده میشود در حالی که فریاد میزند:یا حنّان یا منان گفت: (1)کاش من این کس بودم.بدان اخبار و روایات گویای این است که آخرین کسی که از آتش بیرون آورده میشود پس از گذشت هفت هزار سال است.اختلاف مدّت درنگ دوزخیان در آتش میان یک لحظه تا هفت هزار سال میباشد،به طوری که بعضی از مردم مانند برق جهنده از آتش میگذرند و در آن درنگ نمیکنند.میان یک لحظه درنگ در آتش تا توقّف هفت هزارساله درجات مختلفی است اعمّ از روز،هفته،ماه و سایر ازمنه،اختلاف در شدّت و ضعف عذاب به سبب سختگیری در حساب نیز بینهایت است،چنان که پادشاه برخی از تقصیرکاران را با سختگیری در حساب مورد تنبیه قرار میدهد سپس آنها را عفو میکند،و هرگاه هم تازیانه به آنها میزند،و یا به انواع دیگری از عذاب مجازات میکند.در عذاب غیر از مدّت و شدّت اختلاف دیگری نیز وجود دارد و آن اختلاف انواع آن است زیرا کسی که تنها از طریق مصادرۀ اموال مورد عذاب قرار میگیرد مانند کسی نیست که اموال او را میگیرند،فرزند او را میبرند و امثال اینها.این اختلافات در عذابهای آخرت نیز وجود دارد و ادلّۀ شرعی گویای آن است.این امر بر حسب قوّت و ضعف ایمان و کثرت طاعات و قلّت آن و زیادی سیّئات و کمی آنهاست.امّا شدّت عذاب به سبب شدّت و عظمت قبح گناهان و کثرت عذاب به علّت کثرت آنهاست و اختلاف انواع عذاب به سبب اختلاف انواع گناهان است.این موضوع با شواهد قرآنی در پرتو نور ایمان برای ارباب قلوب روشن است و خداوند متعال همین معنا را اراده کرده و فرموده است: وَ ما رَبُّکَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ (2)،و نیز: اَلْیَوْمَ تُجْزی کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ (3)،و
ص:65
نیز: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی (1)و نیز: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (2)و جز اینها آیات و روایات دیگری در کتاب و سنّت موجود است که دلالت دارد،بر این که ثواب و عقاب جزای اعمال است و همۀ آنها بر پایۀ عدالت است و هیچ ستمی در کار نیست بلکه جنبۀ عفو و رحمت غلبه دارد،زیرا بر طبق آنچه پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)خبر داده خداوند فرموده است:«رحمت من بر خشم من پیشی دارد.» (3)و حقّ تعالی فرموده است: وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً (4).بنابراین ارتباط درجات بهشت و درکات جهنّم با حسنات و سیّئات بطور کلّی روشن است،امّا تفصیل آن جز از طریق ظنّ حاصل نمیشود و مستند آن ظواهر اخبار و نوع حدسی است که به کمک نور بصیرت و چشم عبرت بین به دست میآید،از این رو میگوییم:هر کس اساس ایمان او محکم باشد،و از گناهان کبیره دوری کند،و واجبات یعنی ارکان پنجگانه را نیکو بهجا آورد و جز گناهان صغیره پراکندهای را مرتکب نشود و بر آنها اصرار نورزد به نظر میرسد عذاب او منحصر به سختگیری در حساب باشد،زیرا هنگامی که اعمال او حسابرسی شود حسناتش بر سیّئاتش رجحان خواهد داشت،چه در اخبار وارد شده است که:«نمازهای پنجگانه و جمعه و روزۀ رمضان کفّارۀ(گناهان) میان آنهاست.» (5)همچنین طبق صریح قرآن کبائر صغایر را از میان میبرد و کمترین درجۀ محو گناه این است که عذاب از او دفع میشود چنانچه در حساب از او برداشته نشده باشد.هر کس حال او بدن منوال باشد مصداق فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ بوده و سزاوار است پس از ظهور سنگینی کفّۀ حسنات او و پس از فراغ از حساب به زندگانی خوشی که قرآن از آن به عِیشَةٍ راضِیَةٍ یاد کرده است برسد،آری پیوستن او به اصحاب یمین یا مقرّبین و درود او به بهشت عدن(جاوید)یا فردوس اعلا تابع نوع ایمان اوست،چه
ص:66
1) (52) نجم/39:و این که برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست.
2) (53) زلزله/7 و 8:پس هر کس به اندازه سنگینی ذرّهای کار خیر انجام داد.(پاداش)آن را میبیند،و هر کس به اندازه ذرّهای کار بد کرده(کیفر)آن را میبیند.
3) (54) صحیح بخاری،ج 9،ص 166؛صحیح مسلم،ج 8،ص 195 از حدیث ابی هریره.
4) (55) نساء/40:...و اگر کار نیکی باشد آن را مضاعف میکند و از نزد خود پاداش بزرگی(در برابر آن) میدهد.
5) (56) پیش از این در همین باب ذکر شده است.
ایمان دو نوع است:یکی تقلیدی است مانند ایمان عوام که آنچه را میشنوند تصدیق و بر آن پافشاری میکنند.دیگر ایمان کشفی است که به سبب تابش انوار الهی انشراح صدر حاصل میشود تا آنجا که سر تا سر وجود به همان گونه که هست بر او کشف میگردد و روشن میشود که پایان کار همه بازگشت به خداست،زیرا در عالم وجود چیزی جز خدا و صفات و افعال او وجود ندارد.مقرّبان و فرود آیندگان در فردوس اعلا همین دستهاند و اینها در منتهای قرب به ملأ اعلا هستند،و اینان نیز بر چند دستهاند دستهای سابقین میباشند و پس از آنها کسانی هستند که در مراتب پایینتر قرار دارند و تفاوت آنها بر حسب تفاوت معرفت و خداشناسی آنهاست.درجات عارفان در طریق معرفت و شناخت خدا محدود و قابل شمارش نیست،زیرا احاطه به کنه جلال پروردگار ناممکن است و دریای معرفت را قعر و کرانه نیست و غوّاصان بهاندازۀ نیروی خود و به قدری که در ازل برای آنها مقدّر شده در این دریا غوطهور میشوند.از این رو منازل راه حق پایانی ندارد،و درجات سالکان راه خدا را نهایتی نیست.امّا مؤمنی که ایمانش تقلیدی است از اصحاب یمین است لیکن درجهاش پایینتر از درجۀ مقرّبین است،و این مؤمنان نیز دارای درجاتی هستند.بالاترین درجۀ اصحاب یمین نزدیک به پایینترین درجۀ مقرّبین است؛البتّه این حال و مآل کسی است که از همۀ گناهان کبیره دوری کرده و همۀ واجبات یعنی ارکان پنجگانه را که عبارت از ادای کلمۀ شهادتین به زبان،نماز، زکات،روزه و حجّ است بهجا آورده باشد.امّا کسی که کبیره یا کبایری را مرتکب شده یا برخی از ارکان اسلام را بهجا نیاورده اگر پیش از نزدیک شدن اجلش توبهای نصوح و خالص کند به کسانی که مرتکب گناه نشدهاند ملحق خواهد شد،چه توبهکنندۀ از گناه مانند کسی است که گناهی نکرده است،و جامۀ شسته شده مانند جامهای است که اصلا چرکین نشده است.لیکن اگر پیش از آن که توبه کند بمیرد وضع او به هنگام مرگ خطرناک است،زیرا بسا مرگ او در حال اصرار به گناه باعث تزلزل ایمان او شود و دچار سوء عاقبت گردد،بهویژه اگر ایمانش تقلیدی باشد؛چه تقلید اگر هم به صورت قطع و جزم باشد با کمترین شکوک و اوهام متزلزل شده و از میان میرود.امّا عارف بصیر برتر از آن است که بر او از سوء عاقبت بیمی باشد،لیکن اگر هر دو در حال ایمان [قبل از توبه]بمیرند عذاب میشوند مگر آن که خدا عفو کند و عذاب آنها علاوه بر عذاب سختگیری در حساب است.طول مدّت عذاب بر حسب اختلاف نوع گناهان
ص:67
اوست.هنگامی که مدّت عذاب به سر میرسد ابلهان مقلّد در درجات اصحاب یمین،و عارفان صاحب بینش در اعلا علیّین وارد میشوند.در خبر آمده است:«به آخرین کسی که از آتش بیرون میآید ده برابر مانند دنیا داده میشود.» (1)تصوّر نشود که مراد از ده برابر،اندازهگیری و مساحت سنجی است که در اجسام به عمل میآید مانند آن که یک فرسخ برابر دو فرسخ و ده برابر بیست قرار داده شود،بیشکّ این تصوّر ناشی از نادانی به طرف ضرب المثل است،زیرا این سخن مانند گفتار کسی است که بگوید یک شتر از او گرفته،و ده شتر نظیر آن را به او دادهام اگر بهای یک شتر ده دینار باشد در این صورت صد دنیا به او داده است.اگر کسی از مثلها جز آنچه را که قابل وزن و دارای نقل است نفهمد باید بداند که اگر صد دینار در کفّۀ ترازو قرار داده شود و شتر را در کفّه دیگر بگذارند دینارها به هیچ وجه با شتر برابری نخواهد کرد و عشری از اعشار آن نخواهد شد،پس مقصود معانی و روح اجسام است نه اعیان آنها،زیرا غرض از شتر سنگینی و دراز او پهنا و مساحت آن نیست بلکه مقصود مالیّت و ارزش آن است.روح شتر مالیّت و ارزش آن است،و جسمش گوشت و خون است،و صد دینار که ده برابر بهای یک شتر است،سنجش جنبۀ روحانی شتر است نه جنبه جسمانی آن؛این سخن را کسی درست میشمارد که روح مالیّت را در طلا و نقره بشناسد بلکه اگر به او گوهری بدهند که وزن آن یک مثقال و ارزش آن صد دینار باشد چنانچه بگوید ده برابر شتر را به او دادهام راست گفته است،لیکن جز گوهرشناس درستی این سخن را باور نمیکند،زیرا او به مجرّد نگاه ارزش گوهر و روح آن را در نمییابد،بلکه درک او به سبب زیرکی و هشیاری است که غیر از چشم ظاهر است،بدین سبب کودک و روستایی و بیاباننشین این برابری و ارزشگذاری را تکذیب میکنند و میگویند:این گوهر جز سنگی که وزن آن یک مثقال است چیز دیگری نیست در صورتی که وزن شتر یک میلیون مثقال است،و آن گوینده که گفته است ده برابر بهای شتر را به او میدهم دروغ گفته است.در حالی که دقیقا دروغگو همان کودک است،لیکن او راهی در پیش روی خود برای درک واقع ندارد جز این که منتظر بماند تا به حدّ بلوغ و کمال برسد،و در دل او این روشنی پدید آید که به وسیلۀ آن بتواند ارزش جواهر و دیگر اموال را درک کند،و در همان موقع است که صدق گفتار گوهر شناسان بر او مکشوف میشود.عارف از فهمانیدن
ص:68
1) (57) صحیح مسلم،ج 1،ص 119.
حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)که طبق آنچه در اخبار آمده فرموده است:«بهشت در آسمانهاست» (1)به مقلّد قاصر ناتوان است،چه آسمانها از دنیاست و در این صورت چگونه ممکن است دو برابر دنیا در دنیا باشد،و همچنان که بالغ از فهمانیدن این برابری و سنجش به کودک عاجز است از تفهیم آن به انسان بیابانی نیز ناتوان است،و همان گونه که گوهرشناسان در فهمانیدن این معنا به بیاباننشین و روستایی چنانچه دچار آنها شود مأجور است همچنین عارف و خداشناس در تفهیم این مقایسه و سنجش به انسانهای کودن و ابله در صورت گرفتار شدن به آنها دارای اجر و پاداش خواهد بود.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«به سه تن رحم کنید:عالمی که در میان جاهلان گرفتار شده،دولتمند قومی که فقیر شده و عزیز قومی که خوار گردیده است» (2).
پیامبران در میان امّت به همین سبب مورد ترحّم هستند،و رنجهایی را که به علّت نارسایی عقول امّت تحمّل میکنند آزمایش و ابتلایی برای آنها از سوی خداست و بلایی است که قضای ازلی از پیش برای آنها مقدّر کرده است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)در گفتار خود که فرموده است:بلا بر پیامبران و پس از آن بر اولیاء و پس از آن بر افضل و افضل گمارده شده» (3)،همین معنا را اراده کرده است.نباید گمان کنی که مقصود از بلا،بلای ایّوب(علیه السلام)است که بر بدن او وارد شد،چه بلای نوح(علیه السلام)نیز بلایی بزرگ بوده است،زیرا گرفتار قومی شد که دعوت او جز بر گریز آنها از وی نمیافزود.از این رو هنگامی که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)از گفتار برخی از مردم آزرده شده فرمود:«خداوند برادرم موسی را بیامرزد که او بیش از این آزار دید و شکیبایی کرد.» (4)لذا همان گونه که پیامبران از گرفتاری با منکران و کافران فارغ نیستند اولیای الهی و عالمان نیز از ابتلای به جاهلان و نادانان مصون نمیباشند.به همین سبب کم اتّفاق افتاده است که اولیای خدا از انواع
ص:69
1) (58) صحیح بخاری،ج 9،ص 153،در حدیثی چنین آمده است:«هرگاه از خداوند درخواست میکنید فردوس را از او بخواهید،چه آن میانهترین و برترین بهشت است و بالای آن عرش پروردگار است و نهرهای بهشت از آنجا جاری میشود»از این حدیث دانسته میشود که بهشت پایینتر از عرش است و طبق ظواهر اخبار عرش بالای آسمانهاست.
2) (59) الضّعفاء ابن حبّان از روایت عیسی بن طهمان از انس.
3) (60) سنن ترمذی،ج 9،ص 243 از حدیث سعد بن ابی وقّاص نقل کرده،و آن را صحیح دانسته است.
4) (61) صحیح بخاری،ج 7،ص 119،مسند احمد از حدیث ابن مسعود به سند صحیح.
اذیّت و آزار و اقسام بلایا مانند تبعید از شهرها و سعایت از آنها نزد پادشاهان و شهادت دادن به کفر و خروج آنها از دین در امان بمانند،چه واجب است اهل معرفت دور از نادانهای اهل کفر نباشند،چنان که لازم است بها و عوض شتری بزرگ گوهری باشد که در نزد نادانهای تبهکار و اسرافگر کوچک و بیارزش به نظر آید.
اکنون که این دقایق را شناختی به گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«به آخرین کسی که از آتش بیرون میآید مانند ده برابر دنیا داده میشود»ایمان بیاور و بکوش از درک نکتۀ دقیقی که ذکر کردیم ناتوان نباشی،و بپرهیز از این که باور خود را تنها به آنچه چشم و حواس درک میکند منحصر کنی که در این صورت الاغی بر روی دو پا خواهی بود؛زیرا تو به سبب سرّی الهی که بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه شد و آنها از حمل آن امتناع کردند،و از آن بیمناک شدند با الاغ تفاوت داری،و ادراک آنچه خارج از حوزۀ حواسّ پنجگانه است جز در جهان این سرّ که به سبب آن از الاغ و دیگر چهار پایان جدا میشوی میسّر نخواهد بود.کسی که از این نکته غافل بماند و آن را باطل و نادرست بشمارد و به همسانی با بهایم بسنده کند و از مرتبۀ محسوسات فراتر نرود بیشکّ خود را تعطیل و فراموش کرده و با اعراض از آن خود را به دست هلاکت سپرده است،و خداوند میفرماید: وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ (1)و هر کس چیزی جز آنچه را که با حواس درک میشود نشناسد،خدا را فراموش کرده است،زیرا خداوند در این جهان با حواسّ پنجگانه ادراک نمیشود و آن که آفریدگار را فراموش میکند بیقین خداوند او را به فراموشی از خود دچار خواهد ساخت و در مرتبۀ چهار پایان قرار خواهد گرفت و ترقّی به سوی ملأ اعلا را ترک خواهد کرد،و در امانتی که خداوند در او به ودیعه نهاده و به سبب آن او را مشمول انعام خویش ساخته خیانت و ناسپاسی کرده و خود را مورد خشم و انتقام او قرار داده است،جز این که حال او بدتر از حالت چهار پایان است،زیرا چهارپا با مرگ رهایی مییابد،امّا نزد وی امانتی است که ناچار باید به صاحب آن برگردانیده شود،و مرجع این امانت و بازگشت آن به سوی خداست.این امانت مانند خورشید تابان است در این قالب فانی فرود آمده،و پس از ویرانی از مغرب آن طلوع کرده و به سوی آفرینندۀ خود باز خواهد گشت،و این در حالی
ص:70
1) (62) حشر/19:و همچون کسانی که خدا را فراموشی کردند و خدا نیز آنها را به خود فراموش گرفتار کرد نباشید.
است که یا منکسف و تاریک،و یا روشن و تابناک است.اگر روشن و تابان باشد از حضرت ربوبی محجوب نیست و اگر تاریک و منکسف باشد نیز به سوی حضرت ربوبی باز خواهد گشت،چه بازگشت و مسیر همه چیز به سوی خداست،جز این که او سرافکنده و رویش از جهت اعلا علیّین به سوی اسفل سافلین است.از این رو خداوند متعال فرموده است: وَ لَوْ تَری إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ . (1)این آیه روشنگر آن است که آنها در پیشگاه پروردگار حضور دارند،جز این که آنها سرافکندگان و تیرهبختانی هستند که رویشان به پشت برگشته و سرهاشان از بالا به پایین فرود آمده است،و این حکم خداست دربارۀ کسانی که آنها را از توفیق خویش محروم ساخته و راه خود را به آنها نشان نداده است.ما از گمراهی و قرار گرفتن در زمرۀ نادانها به خدا پناه میبریم.
این حکم انواع کسانی است که از آتش بیرون آورده میشوند و به آنها ده برابر دنیا یا بیشتر داده میشود،و جز موحّدان و یکتاپرستان کسی از آتش بیرون آورده نمیشود.
مقصود من از توحید و یکتاپرستی این نیست که به زبان لا إله إلا الله بگوید،چه زبان از عالم ملک و شهادت است و جز در عالم ملک سودی ندارد،و سودش در این عالم آن است که با گفتن آن جانش در امان و مالش محفوظ میماند لیکن ایمنی جان و مالش منحصر به مدّت زندگانی اوست و هنگامی که جان و مالی باقی نماند گفتن زبانی سودمند نخواهد بود.آنچه در آن موقع سود میرساند این است که در توحید و اعتقاد خود به یگانگی خدا صادق باشد،و کمال توحید این است که انسان همۀ امور را از خدا بداند،و نشانۀ آن این که نسبت به آنچه بر او میگذرد بر احدی خشم نیاورد،زیرا او میان خود و خدا واسطهای نمیبیند،و نظرش تنها به مسبّب الاسباب است.شرح این مطلب در کتاب توکّل خواهد آمد.
این توحید درجات متفاوتی دارد،برخی از مردم بهاندازۀ کوهها از توحید بهرهمندند؛ بعضی جز بهاندازۀ مثقالی دارای ایمان نیستند و دستهای تنها بهاندازۀ خردل یا ذرّهای دارای ایمانند.کسی که در دلش بهاندازۀ مثقالی ایمان است نخستین کسی است که از آتش بیرون آورده میشود.در خبر است که در قیامت گفته میشود:«کسی را که در دلش بهاندازۀ سنگینی دیناری ایمان است از آتش بیرون آورید» (2)و آخرین کس که از
ص:71
آتش بیرون آورده میشود کسی است که در دلش بهاندازۀ سنگینی ذرّهای ایمان باشد.
آنهایی (1)که درجۀ ایمانشان میان مثقال و ذرّه است بر حسب تفاوت درجاتی که میان طبقۀ مثقال و طبقۀ ذرّه است از آتش بیرون آورده میشوند.این موازنۀ با مثقال و ذرّه بر سبیل مثال است،چنان که در مورد موازنۀ اعیان اموال و نقود ذکر کردیم.بیشتر موحّدان و خداپرستان به سبب مظالمی که از بندگان خدا بر ذمّه دارند وارد دوزخ میشوند.دیوان عباد دفتری است که بسته نمیشود امّا دیگر گناهان بسرعت مورد عفو و بخشش قرار میگیرند.در اخبار است که بنده در پیشگاه پروردگار میایستد و مانند کوهها دارای حسنات است که اگر از میان نروند او از اهل بهشت خواهد بود،لیکن صاحبان مظالم برمیخیزند و اقامۀ دعوا میکنند که او به ناموس این فحش داده،و مال آن را گرفته و این را زده است.در نتیجه از حسنات او کم میشود تا آنجا که هیچ حسنهای برایش باقی نمیماند.در این هنگام فرشتگان میگویند:پروردگارا،حسناتش از میان رفته و مطالبهکنندگان بسیاری باقی ماندهاند.به آنها پاسخ داده میشود:گناهان آنها را بر گناهان او بیفزایید و به او سیلی بزنید که به دوزخ درافتد.همان گونه که این شخص با گناه دیگری قصاص و نابود میشود ستمدیده نیز با حسنات ستمگر از آتش نجات مییابد،زیرا حسنات ستمگر به جبران ستمی که به ستمدیده کرده به او داده میشود.از ابن الجلاء نقل کردهاند که یکی از دوستانش از او غیبت کرده سپس نزد او فرستاده بود تا از او درگذرد، وی پاسخ داد:این کار را نمیکنم،زیرا در نامۀ اعمال من حسنهای برتر از این نیست چگونه ممکن است آن را محو کنم.دیگری نیز گفته است:گناهان برادرانم حسنات من هستند،میخواهم با آنها نامۀ اعمالم را زینت بخشم.
اینها در زمینۀ اختلاف بندگان از حیث درجات سعادت و شقاوت در قیامت است که خواستیم آنها را ذکر کنیم و احکام آنها همه بر اساس ظواهر اسباب است و مانند حکم پزشک است نسبت به یک بیمار که او ناچار میمیرد و بیماریاش درمانپذیر نیست.و حکم او دربارۀ بیمار دیگری که او بیماریاش خفیف و درمانش آسان است.این احکام بر مبنای ظنّ و گمان است و در اکثر احوال درست از کار در میآید،لیکن گاهی به علّتی که پزشک آن را نمیفهمد جان از تن کسی که در آستانۀ مرگ است قطع علاقه نمیکند و باقی میماند،و گاهی مرگ بیماری را که بیماریش خفیف است به علّتی که پزشک بر
ص:72
1) (65) سنن ابن ماجه،شمارۀ 60 با اختلاف الفاظ.
آن آگاهی ندارد به دامن خود میکشاند.این از اسرار نهفتۀ حق تعالی در ارواح زندگان و ناشی از اسباب پیچیدهایست که مسبّب الأسباب آنها را مقدّر و معیّن کرده است،زیرا در نیروی بشر نیست که بتواند بر راز این امور آگاه شود.نجات و رستگاری در آخرت نیز به همین گونه اسبابی پنهانی دارد که اطّلاع بر آنها از توان بشر بیرون است.آن دسته از اسباب پنهانی که منجرّ به رستگاری میگردد به عفو و رضا تعبیر میشود،و آنچه را به هلاک و نابودی میانجامد غضب و انتقام میگویند،و در پشت سر اینها مشیّت ازلی است که هیچ کس بر آن آگاه نیست.از این رو بر ما واجب است روا بدانیم که خداوند گنهکار را عفو کند هر چند گناهان او در ظاهر بسیار باشد،و بر مطیع خشم گیرد هر چند طاعات او در ظاهر زیاد باشد،زیرا در این مورد بر تقوا تکیه میشود و تقوا در دل است و آن پیچیدهتر از آن است که حتّی صاحب دل بر آن آگاهی یابد چه رسد به دیگری؛ لیکن برای ارباب قلوب روشن است که هیچ بندهای مشمول عفو الهی نمیشود جز به سبب نهائی که مقتضی عفو است،و بندهای مورد غضب قرار نمیگیرد مگر به سببی باطنی که مقتضی دوری او از خداست،و اگر چنین نبود عفو و غضب جزای اعمال و صفات قرار داده نمیشد و چنانچه جزا یعنی پاداش و کیفری در کار نبود عدالت وجود نداشت و اگر عدالت نبود گفتار خداوند متعال درست در نمیآمد که فرموده است: وَ ما رَبُّکَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ (1)و نیز: إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ (2)،و همه اینها درست است و نیز: لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی (3)،و اوست که نتیجۀ سعی خود را خواهد دید،و کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (4)، فَلَمّا زاغُوا أَزاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ (5).و هنگامی که مردم روش خود را تغییر دهند خداوند نیز روش خود را با آنها تغییر میدهد،چه فرموده است: إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ (6)و همۀ این حقایق برای ارباب قلوب مکشوف و آشکارتر از مشاهدۀ آنها با چشم سر است،زیرا در مشاهدات چشم امکان خطا وجود دارد،چه گاهی ممکن
ص:73
1) (66) فصّلت/46:و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمیکند.
2) (67) نساء/40:خداوند حتّی بهاندازۀ سنگینی ذرّهای ستم نمیکند.
3) (68) نجم/39:و این که برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست.
4) (69) مدّثر/38:هر کس در گرو اعمال خویش است.
5) (70) صفّ/5:هنگامی که آنها از حقّ منحرف شدند خداوند دلهایشان را منحرف ساخت.
6) (71) رعد/11 خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر این که آنها خود را تغییر دهند.
است دور را نزدیک و بزرگ را کوچک ببیند لیکن در مشاهدۀ قلب خطا راه ندارد،و آنچه مهمّ است باز شدن چشم دل است وگرنه پس از حصول این بینایی آنچه با این چشم میبیند تصوّر دروغ در آن نیست.خداوند متعال به همین مطلب کرد و فرموده است: ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی . (1)
رتبۀ سوّم-این رتبۀ نجاتیافتگان است.مقصودم از نجات تنها سلامت است نه سعادت و رستگاری.اینها گروهی هستند که خدمتی بهجا نیاوردهاند تا خلعت بر آنها پوشانیده شود،و کوتاهی نکردهاند تا عذاب شوند،حال اینها شبیه حال دیوانگان و کودکان کفّار و سفیهان و کسانی است که در اطراف شهرها به سر برده،و دعوت اسلام به گوش آنها نرسیده و زندگی خود را با کودنی و نادانی به پایان بردهاند،نه معرفتی داشتهاند و نه افکاری،نه طاعتی داشتهاند و نه گناهی،وسیلهای در دسترس نداشتهاند تا آنها را به خدا نزدیک کند،و جنایتی مرتکب نشدهاند تا آنها را از ساحت او دور سازد.از این رو اینان نه از اهل بهشتند و نه از اهل دوزخ بلکه در جایگاهی میان این دو فرود میآیند،و ورود طایفهای از مردم در این محلّ به حکم آیات و روایات و نور بصیرت،یقینی و روشن است.امّا حکم بر عین این افراد مانند این که:کودکان از این دسته هستند بر حسب ظنّ است نه یقین اطّلاع بر حال آنها به طور دقیق مربوط به پیامبران است و دور نیست که اولیا و عالمان نیز به این مرتبه برسند-اخبار دربارۀ کودکان با هم تعارض دارد.
روایت شده است هنگامی که یکی از کودکان مرد،عایشه گفت (2):گنجشکی از گنجشکان بهشت است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)سخن او را ردّ کرد و فرمود:از کجا میدانی؟از این رو اشکال در این مورد زیاد است.
میگویم:در کافی روایت شده که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ کودکان پرسش شد، فرمود:«خداوند به آنچه میکنند داناتر است.» (3)از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ کسی که پیش از بلوغ مرده و گناهی مرتکب نشده و سفیه پرسیدند،فرمود:«خداوند با آنها احتجاج میکند،بدین صورت که آتشی افروخته میشود،و به آنها میگوید:در آن داخل شوید،هر کس وارد آن شود آتش بر او سرد
ص:74
سلامت میگردد،و هر کدام امتناع ورزد خداوند میفرماید:اینک به شما امر کردم و نافرمانی کردید.» (1)در روایت دیگری است که:«هر کس در علم خدا که از پیش مقرّر شده است سعادتمند باشد خود را در آتش میافکند و آتش بر او سرد و سلامت میشود و هر کس در علم خدا که از پیش مقرّر شده شقی و بدبخت باشد امتناع میورزد و خود را در آتش نمیافکند و خداوند دستور میدهد که او را در آتش اندازند (2)و این به سبب نافرمانی و امتناع او از دخول در آن است.
رتبۀ چهارم-این رتبۀ فایزین و رستگاران است و آنها عارفانند نه مقلّدان،و مقرّبان و سابقانند.مقلّد اگر چه تا حدّی به مقامی در بهشت دست خواهد یافت لیکن او از اصحاب یمین است و اینان مقرّبانند،آنچه اینان در آخرت بدان نایل خواهند شد برتر از حدّ بیان و توصیف است،مقداری را که بیان آن ممکن بوده قرآن توضیح داده و بالاتر از بیان خدا بیانی نیست،و آنچه را که در این عالم قابل تعبیر و توضیح نبوده قرآن آن را به اجمال ذکر کرده و فرموده است: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ (3)،و نیز فرموده است:برای بندگان شایستهام چیزهایی را آماده کردهام که آنها را نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به دل بشری خطور کرده است.مطلوب عارفان حالتی است که تصوّر نمیشود از قلب هیچ بشری گذشته باشد.امّا حور،قصور،فواکه،شیر،عسل،خمر،زیور آلات و دستبند چیزهایی است که آنان بدانها رغبتی ندارند و اگر از اینها به آنان داده شود به آنها بسنده نمیکنند و جز لذّت نظر به وجه کریم الهی را طالب نیستند،و آن منتهای لذّات و غایت سعادات است.به همین سبب به رابعۀ عدویّه گفته شد:رغبتت به بهشت چگونه است)پاسخ داد:الجار ثمّ الدّار(همسایه سپس خانه).آنان گروهی هستند که محبّت صاحبخانه آنها را از محبّت خانه و آرایش آن بلکه از هر چیز دیگر جز او و حتّی از پرداختن به خود باز داشته است.آنها مانند عاشقی هستند که شیفتۀ معشوق خویش است و تمام فکرش مستغرق در نگریستن به رخسار او و اندیشیدن دربارۀ
ص:75
اوست.وی در این حال از خویش بیخبر است به طوری که اگر چیزی در بدنش فرورود احساس نمیکند.این را حالت فنای ذات میگویند و معنایش این است که از خود فانی شده و در غیر مستغرق گشته و تمام افکارش یکی شده و آن فکر محبوب است و دیگر در او مجالی برای غیر محبوب نیست تا به او توجّه کند و این غیر چه خودش باشد چه غیر خودش.همین حالت است که او در آخرت به آنچه مایۀ روشنی چشم است دست مییابد،چیزی که تصوّر نمیشود در این عالم به دل هیچ بشری خطور کند همان گونه که گمان نمیرود صورت رنگها و آهنگها از دل کور مادر زاد و کر بگذرد مگر آن که حجاب از جلو چشم و گوش او برداشته شود.در آن موقع حالتی در خود احساس میکند که میداند بطور قطع پیش از این صورت رنگها و آهنگها در دل او خطور نمیکرده است.بیشکّ دنیا حجاب است و با رفع آن پرده از جلو چشم انسان برداشته میشود،و پس از آن لذّت زندگی پاکیزه را درک میکند: وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ (1).آنچه ذکر شد در بیان توزیع درجات بر حسنات و سیّئات کافی است.
(1)بدان گناه صغیره به عللی کبیره میشود از جملۀ آنهاست:
(2)به همین سبب گفتهاند:با اصرار صغیرهای و با استغفار کبیرهای وجود ندارد.از این رو گناه کبیرهای که قطع شود و تکرار نگردد از صغیرهای که بنده به آن ادامه دهد به عفو نزدیکتر است.این امر مانند آن است که قطرات آبی یکی پس از دیگری بر سنگی بچکد در این صورت اثر آن در سنگ ظاهر میشود لیکن اگر همین مقدار آب یکباره بر همان سنگ فروآید به هیچ وجه در سنگ مؤثّر واقع نخواهد شد.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«بهترین اعمال آن است که بادوامتر بوده هر چند اندک باشد.» (2)اشیاء با اضداد خود معلوم و شناخته میشوند،اگر عمل سودمند آن است که هر چند اندک لیکن ادامه داشته باشد پس عمل بسیاری که ادامه نداشته باشد و منقطع شود در نورانی کردن و پاکیزه ساختن دل سودش اندک خواهد بود.به همین گونه اعمال بد هرگاه ادامه یابد تأثیر آن در ظلمانی کردن دل بسیار خواهد بود جز این که
ص:76
کمتر اتّفاق میافتد که کسی ناگهان و بدون سابقه و لاحقهای از گناهان صغیره،مرتکب گناه کبیره شود و خیلی کم است که زناکاری بیمقدّمه و مراوده اقدام به زنا کند،و یا کسی ناگهانی و بدون وجود دشمنی و کینۀ قبلی به قتل برسد.از این رو هر کبیرهای صغایر لاحق و سابقی را در بر دارد،و اگر تصوّر شود که ممکن است کبیرهای به تنهایی و ناگهانی اتّفاق افتد چنانچه به آن بازگشت نکند امید عفو آن بیشتر از صغیرهای است که انسان در تمام عمر به آن ادامه دهد.
میگویم:در کافی از ابی عبد الله(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«با اصرار صغیرهای،و با استغفار کبیرهای نیست.» (1)و نیز فرموده است:«خداوند هیچ طاعتی را در صورت اصرار بر معصیت او نمیپذیرد.» (2)از امام باقر(علیه السلام)دربارۀ آیۀ: وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (3)فرموده است:
«اصرار این است که گناهی را مرتکب شود و استغفار نکند و در دل تصمیم به توبه بگیرد اصرار همین است.» (4)غزّالی میگوید:
(1)زیرا بنده هر قدر گناه را بزرگ بداند آن در پیشگاه حق تعالی کوچک به حساب میآید،و هر چه گناه را کوچک بداند در نزد خداوند بزرگ خواهد بود؛زیرا بزرگ شمردن گناه ناشی از نفرت قلبی و بیزاری او از آن است و همین امر مانع است از این که زیاد تحت تأثیر آن واقع شود؛و کوچک شمردن گناه نتیجه و حاصل انس او به آن است،و این انس موجب شدّت تأثیر آن در دل اوست در حالی که هدف نورانی کردن دل به طاعات،و پرهیز از تیرگی آن به سبب گناهان است.از این رو به آنچه در حال غفلت بر او میگذرد مؤاخذه نمیشود،زیرا دل به آنچه در این حال واقع میشود متأثّر نمیگردد.در اخبار آمده است:«مؤمن گناهش را مانند کوه در بالای سرش میبیند و بیم دارد که بر او فرود آید؛و منافق گناهش را مانند مگسی میبیند که بر بینی او
ص:77
بگذرد و او آن را بپراند» (1).برخی گفتهاند گناهی که آمرزیده نمیشود آن است که بنده بگوید:کاش همۀ آنچه کردهام مانند همین بود.این که گناه در دل مؤمن بزرگ است به سبب این است که او به جلال و عظمت حق تعالی آگاه است و هنگامی که در عظمت کسی که نافرمانی او را کرده میاندیشد گناه کوچک خود را بزرگ میبیند.خداوند به یکی از پیامبرانش وحی فرمود:به کمی هدیه ننگرید و بزرگی هدیهکننده را در نظر گیرید،به کوچکی گناه ننگرید،و به بزرگی کسی که این گناه را در برابر او مرتکب شدهاید بیندیشید.
میگویم:در کافی از زید شحّام از ابی عبد اللّه(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«از گناهان کوچک بپرهیزید،زیرا آمرزیده نمیشوند.عرض کردم:گناهان کوچک کدام است؟فرمود:این که انسان گناهی مرتکب شود و بگوید:خوشا به حال من اگر گناهم غیر از این نبود.» (2)از امام کاظم(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«کار نیک را زیاد نشمارید و گناه کم را کم ندانید،زیرا گناهان کم جمع میشود تا آنگاه که زیاد گردد؛و در پنهان از خداوند بترسید تا خودتان انصاف دهید.» (3)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که فرموده است:«خداوند دوست دارد که بنده در گناه بزرگ از او خواهش و التماس کند.» (4)
(1) و بدان مباهات کند و قدرت بر ارتکاب آن را نعمت شمارد و از این که آن سبب شقاوت و بدبختی اوست غافل باشد.پس هر زمان حلاوت گناه صغیره بر او غلبه کند این صغیره کبیره میشود و در تیره کردن قلب او بسیار مؤثّر خواهد بود تا آنجا که برخی از گنهکاران بر گناهی که کردهاند خود را میستایند و از شدّت خوشحالی در ارتکاب آن به لاف و گزاف و مباهات میپردازند،چنان که
ص:78
1) (84) صحیح بخاری،ج 8،ص 182 از روایت حارث بن سوید،او گفته است:عبد اللّه بن مسعود دو حدیث برای ما ذکر کرد که یکی از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و همین حدیث مذکور بود،و دوّمی این که:«خداوند به سبب توبۀ بندهاش شادمان میشود»و معلوم نکرده است که کدام مرفوع و کدام موقوف است،الشعب بیهقی،المغنی.
2) (85) همان مأخذ،ج 2،ص 287،شمارۀ 1 و 2.
3) (86) همان مأخذ،ج 2،ص 287،شمارۀ 2.
4) (87) کافی،ج 2،ص 427،شمارۀ 6.
میگویند:آیا ندیدی چگونه آبروی او را بردم؟و مناظرهکننده در مناظرهاش میگوید:
آیا ندیدی چگونه رسوایش کردم و چگونه بدیهایش را برملا ساختم تا شرمنده شد،و چگونه او را خفیف و ناچیز کردم و چگونه مطلب را بر او مشتبه ساختم؟و بازرگان میگوید:آیا ندیدی چگونه مال مغشوش را به او فروختم،و چگونه او را فریب دادم و چگونه مغبونش کردم و چگونه او را تحمیق کردم؟این سخنان و امثال اینها صغایر را کبائر میکند،زیرا گناهان مهلکند و بنده هنگامی که مرتکب گناه میشود و شیطان در وادار کردن او به ارتکاب آن پیروز میگردد باید بنده به سبب غلبۀ دشمن بر او و دور شدن از درگاه حق تعالی مصیبت زده و متأسّف باشد؛چه بیماری که از شکسته شدن ظرف داروی خود برای رهایی از سختی آشامیدن آن شادمان شود امیدی به بهبود او نیست.
(1) و نداند که خداوند به سبب خشم خود بر او به وی این مهلت را میدهد تا بر گناهانش بیفزاید.او میپندارد که قدرت او بر ارتکاب گناه لطفی از سوی خداوند به اوست.این بدان سبب است که خود را از مکر خداوند ایمن میبیند و به آنچه موجب غرور به خدا میشود نادان است،چنان که فرموده است: وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا یُعَذِّبُنَا اللّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِیرُ . (1)
(2) و یا آن را در حضور دیگری بهجا آورد،چه آن جنایتی است که بر پردهای که خداوند او را بدان پوشانیده است وارد میکند،و موجب تحریک رغبت در بدی است برای کسی که آن را میشنود و یا آن را میبیند،زیرا این دو نیز گناهند و به آن میپیوندند و در نتیجه گناهش شدّت و وسعت مییابد،و اگر مرتکب شونده،دیگری را بدین گناه ترغیب و یا وادار کند و اسباب ارتکاب آن را برایش فراهم سازد چهارمین گناه را مرتکب شده و کار او سخت و دشوار،میگردد.در خبر آمده است:«همۀ مردم در عافیت میباشند جز آشکارکنندگان گناه،یکی از آنان شب را در گناهی گذرانده که خداوند پرده بر آن انداخته است لیکن او چون بامداد شود پرده را از روی آن بر میدارد و گناهش را بازگو
ص:79
1) (88) مجادله/8:...و در دل میگویند چرا خداوند ما را به سبب گفتههایمان عذاب نمیکند؟جهنّم برای آنها کافی است به آن وارد میشوند و بد جایگاهی است.
میکند» (1)زیرا از جمله صفات و نعمتهای باری تعالی این است که خوبی را ظاهر میکند و زشتی را میپوشاند و پردهدری نمیکند،و اظهار گناه ناسپاسی به این نعمت است.برخی از بزرگان گفتهاند:گناه مکن و اگر از آن ناچاری دیگری را به آن ترغیب مکن که در این صورت دو گناه مرتکب میشوی،خداوند متعال فرموده است: اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ (2).برخی از پیشینیان گفتهاند:انسان از برادر خود حرمتی بزرگتر از این هتک نکرده است که او را در ارتکاب گناهی یاری کند و آن را برای او آسان گرداند.
میگویم:در کافی به سند خود از مولای،امام رضا(علیه السلام)روایت شده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«پنهانکنندۀ حسنه عملش معادل هفتاد حسنه است،و افشاءکنندۀ کار بد ناکام و محروم،و پنهانکنندۀ آن آمرزیده شده است.» (3)
(1) هرگاه آن را به گونهای انجام دهد که او را ببینند گناهش کبیره میشود.مانند این که عالمی لباس ابریشم بپوشد، طلا آلات به کاربرد،از شاهان و حکّام مال شبههناک بگیرد،بر آنها وارد شود و با آنها دوستی ورزد،مخالفت با آنها را ترک و آنان را یاری کند،و دربارۀ عرض و ناموس مردم زبان بگشاید،در مناظرۀ به زبان تعدّی کند و هدفش تحقیر دیگران باشد،و از دانشها به چیزی مشغول شود که مقصود از آن جز احراز جاه و مقام نیست مانند علم جدل و مناظره.اینها گناهانی است که مردم در آنها از عالم پیروی میکنند و چون او بمیرد شرّ او سالهای دراز در جهان باقی میماند،و خوشا به حال کسی که چون بمیرد گناهانش نیز با او بمیرد.در اخبار آمده است:«هر کس سنّت بدی بر پا دارد گناه آن و گناه همۀ کسانی که آن را به کار میبندند بر عهدۀ اوست بیآنکه از گناه اینان چیزی کاسته شود.» (4)خداوند متعال فرموده است: وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ (5)آثار عبارت از چیزی است که پس از پایان یافتن عمل و درگذشت عملکننده به اعمال او ملحق میشود.
ص:80
1) (89) صحیح بخاری،طبرانی،الجامع الصغیر،الاوسط.
2) (90) توبه/67:مردان منافق و زنان منافق همه از یک گروهند،آنها به منکر امر و از معروف نهی میکنند.
3) (91) همان مأخذ،ج 2،ص 429،شمارۀ 2.
4) (92) صحیح مسلم،از حدیث جریر بن عبد اللّه،و پیش از این مکرّر ذکر شده است.
5) (93) یس/12:و آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مینویسیم.
ابن عبّاس گفته است:وای بر عالم از متابعت پیروانش،وی دچار لغزشی میشود سپس از آن باز میگردد امّا مردم آن را از او فرا میگیرند و به آفاق جهان میرسانند،برخی گفتهاند:مثل لغزش عالم مثل آن کشتی است که چون شکسته شود هم خودش غرق میشود و هم اهل آن.در اسرائیلیّات آمده است:عالمی بود که از طریق بدعت مردم را گمراه میساخت،سپس توبه کرد و روزگار درازی به اصلاح گذشته خود پرداخت.
خداوند به پیامبر آن زمان وحی فرمود که به او بگو:اگر گناه تو محدود به میان من و تو میبود آن را میآمرزیدم لیکن چگونه خواهند بود کسانی از بندگان من که تو آنها را گمراه کردی و من آنها را وارد دوزخ کردهام.
بنابراین روشن میشود که کار عالمان در خطر است،آنها دو وظیفه بر عهده دارند:
نخست ترک گناه و دیگر پنهان داشتن آن است.و همان گونه که کیفر آنها بر گناهان مضاعف است ثوابهای آنها بر حسنات در صورت اقتدای به آنها نیز چند برابر میشود.
عالم هرگاه تجمّل و میل به دنیا را رها سازد و به اندکی از دنیا قناعت ورزد،و از طعام به قوتی و از لباس به کهنهای بسنده کند مردم از او پیروی خواهند کرد،و عالمان دیگر و عوام به او تأسّی خواهند جست،در این صورت نظیر ثوابهایی که به آنها داده میشود نصیب او خواهد شد.لیکن هرگاه به تجمّلات روآورد طبع کسانی که در مراتب پایینتر از او هستند میل پیدا میکند که به او تشبّه جویند در حالی که توان آن را ندارند مگر آن که به خدمت سلاطین در آیند و به جمع مال و حطام دنیا از طریق حرام بپردازند و باعث همۀ انحرافات آنان خواهد بود.بنا بر این روش عالمان در هر دو جهت زیاده و نقصان به سود یا به زیان دارای آثار مضاعف است.همین مقدار که گفته شد در شرح گناهانی که توبه از آنها توبه واقعی است کافی میباشد.
(1)گفته شد توبه عبارت از ندامتی است که موجب عزم و قصد شود،و آن نتیجۀ علم به آن است که گناهان میان او و محبوب حایلند،و هر یک از علم و پشیمانی و عزم دارای دوام و کمالی است،و دوام آنها نیز دارای شرایطی و کمال آنها را علامتی است که ناگزیر از بیان آنهاییم.
ص:81
در مورد علم بحث از آن ضمن گفتگو دربارۀ سبب توبه بیان خواهد شد.
امّا پشیمانی عبارت از به درد آمدن دل است به هنگامی که از دست رفتن محبوب را احساس کند و نشانۀ آن بسیاری افسوس و اندوه و ریختن اشک و طول گریه است؛چه هر کس نزول بلیّهای را برای فرزند یا یکی از عزیزانش احساس کند گریه و اندوهش طولانی میشود،و چه کسی نزد او عزیزتر از خود اوست و چه بلیّهای سختتر از دخول در آتش است؟و کدام سبب دلالتش بر عقوبت از گناه بیشتر است،و کدام خبردهنده راستگوتر از خدا و پیامبر اوست؟اگر پزشک به او بگوید فرزندش بیمار است و بهبودی نمییابد و بزودی خواهد مرد بیدرنگ دچار اندوهی شدید خواهد شد در حالی که فرزندش از جانش عزیزتر نبوده،و پزشک از خداوند و پیامبرش راستگوتر نیست،و مرگ از جهنّم سختتر نبوده و دلالت بیماری بر مرگ از دلالت معاصی بر خشم خدا و قرار گرفتن در معرض آتش گویاتر نیست.از این رو هر اندازه سوزش پشیمانی سختتر باشد آمرزش گناهان بیشتر مورد امیدواری است.نشانۀ صحّت پشیمانی نرم شدن دل و بسیاری اشک چشم است.در خبر آمده است:«با توبهکاران همنشین شو چه دلهای آنها نرمتر است» (1)نشانۀ دیگر پشیمانی تلخی آن گناهان است که به عوض شیرینی آنها در دل جایگزین میشود و میل او به گناه به کراهت و رغبت او به نفرت مبدّل میگردد.در اسرائیلیّات آمده است:یکی از پیامبران از حق تعالی قبول توبه بندهای را درخواست کرد که سالها در عبادت کوشیده و اثر قبول آن را نیافته بوده حق تعالی به او فرمود:به عزّت و جلالم سوگند اگر همۀ اهل آسمانها و زمین از او شفاعت کنند،ما دام که حلاوت گناهانی که از آنها توبه کرده در دل اوست توبهاش را نخواهم پذیرفت.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)از امیر مؤمنان(علیه السلام)روایت شده که گویندهای در حضور او أستغفر اللّه گفت،آن حضرت به او فرمود:«مادرت به عزایت بنشیند آیا میدانی استغفر اللّه چیست؟استغفار درجۀ علیّین است و دارای شش معناست:نخستین آنها پشیمانی بر گذشته است؛دوم عزم بر این که هرگز به روش گذشته باز نگردی؛سوّم
ص:82
1) (1) عراقی گفته است:این حدیث را به طور مرفوع نیافتم و این قول عون بن عبد اللّه است که ابن ابی الدنیا آن را در کتاب التّوبه روایت کرده و گفته است:«با توبهکاران بنشینید که رحمت خدا به پشیمانشدگان نزدیک است»و نیز گفته است:«موعظه به دلهای آنها زودتر اثر میکند و به رقت و نرم ولی نزدیکترند»و نیز در آن آمده است:و توبه کار اشکش جاریتر و دلش نرمتر است».
حقوق خلق را ادا کنی تا خدا را با حسابی پاک ملاقات کنی و حقّی بر ذمّهات نباشد؛چهارم آن که در صدد برآیی هر واجبی را که از تو فوت شده قضا و حقّ آن را ادا کنی؛پنجم گوشتی را که از مال حرام بر بدنت روییده با خون و اندوه آب کنی تا پوست بدنت بر استخوانها بچسبد و گوشت تازهای میان آنها برویید؛ششم آن که رنج طاعات را به جسمت بچشانی چنان که لذّت گناه را به آن چشانیدهای در این هنگام میتوانی بگویی استغفر اللّه.» (1)غزّالی میگوید:اگر بگویی گناهان همه مورد رغبت نفس میباشند و چگونه ممکن است آنها را تلخ احساس کند.
میگویم:کسی که عسلی آلوده به زهر تناول کند در حالی که تلخی زهر را احساس نکند و آن را لذیذ و خوشگوار شمارد سپس بیمار شود و بیماری و دردمندی او به درازا کشد و موهایش بریزد و اعضایش فلج شود هرگاه عسلی نزد او آورند که مانند آن به زهر آلوده و او هم بینهایت گرسنه باشد و عنایت علاقه را به شیرینی داشته باشد آیا نفس او از این عسل تنفّر خواهد داشت یا نه؟اگر بگویی نه افکار مشهودات کردهای،زیرا بسا از عسلی که در آن زهر نباشد نیز به سبب مشابهت دوری خواهد جست،توبهکننده نیز به همین گونه گناه را تلخ احساس میکند،زیرا میداند که هر گناهی مانند عسلی شیرین لیکن عمل آن مانند عملکرد زهر است؛و توبۀ درست و صادق آن است که همراه با چنین ایمانی باشد،و چون این گونه ایمان کمیاب است توبه و توبهکاران نیز کمیاب و نادرند و آنچه به چشم میخورد کسانی هستند که از خداوند رو گردانیده ارتکاب گناه را سهل شمرده و بر آن اصرار میورزند.
آنچه ذکر شد شرط کمال پشیمانی است و باید تا دم مرگ ادامه داشته باشد.سزاوار است این تلخی و زهرناکی را در تمام گناهان احساس کند و آن را موجود بداند هر چند برخی از گناهان را پیش از این مرتکب نشده باشد،چنان که خورندۀ عسل زهرآلود از آب سرد و گوارا در صورتی که بداند مانند آن عسل آلوده به زهر است دوری خواهد جست،زیرا زیانی که به او رسیده از عسل نبوده بلکه از چیزی بوده که در عسل وجود داشته است.همچنین زیانی که به توبهکننده از دزدی و زنا وارد میشود نیز از صرف دزدی و زنا نبوده بلکه به سبب مخالفت او با امر خداوند بوده و این امر در همۀ گناهان جاری است.
امّا عزمی که از پشیمانی ناشی میشود عبارت از تدارک است و آن یا مربوط به زمان
ص:83
1) (2) شریف رضی آن را در نهج البلاغه باب«المختار من الحکم»به شماره 417 آورده است.
حال است که لازم میآید همۀ موانع توبه را که در پیش پای اوست از میان بردارد،و تمام واجباتی را که در حال متوجّه اوست بهجا آورد؛و یا مربوط به گذشته است که باید آنچه در آن کوتاهی و تقصیر کرده جبران کند؛و یا مربوط به آینده است که آن ادامۀ طاعت و دوام ترک معصیت تا فرا رسیدن مرگ است.و شرط صحّت طاعت او این است که فکرش را به زمانی که به سبب سنّ یا احتلام بالغ شده برگرداند و گذشتۀ عمرش را سال به سال و ماهبهماه و روز بروز و نفس بنفس بررسی کند و بنگرد در طاعت چه چیزهایی را تقصیر کرده و چه گناهانی را مرتکب شده است.اگر نمازی ترک کرده یا آن را در جامۀ نجس بهجا آورد یا به سبب نادانی در شرائط نیّت،نمازش را با نیّت نادرست گزارده آنها را به تمامی قضا کنده اگر در تعداد نمازهایی که از او فوت شده شکّ دارد مدّت بلوغش را حساب کند و با کسر مدّتی که یقین دارد نمازهایش را در آن بهجا آورده است نمازهای باقی مدّت را قضا کند.در این مورد میتواند بر حسب ظنّ عمل کند و از طریق بررسی و اجتهاد به مطلوب برسد.امّا روزه،اگر آن را به علّت مسافرت یا بیماری ترک کرده و قضای آنها را بهجا نیاورده یا به عمد افطار کرده یا نیّت را در شب فراموش کرده و قضای آنها را نگرفته با بررسی و اجتهاد مجموع آنها را معلوم کند و به قضای آنها مشغول شود.امّا زکات لازم است همۀ مالش را حساب و تعداد سالهایی را از زمانی که شرائط وجوب زکات بر او تحقّق یافته است محاسبه و معلوم کند و آنچه در ادای آن کوتاهی کرده یا در شرایطی که در ادای آن معتبر است اخلال به عمل آمده بر حسب ظنّ غالب تعیین و قضا کند.امّا حجّ اگر در برخی سالها استطاعت پیدا کرده و حجّ نگزارده و اکنون بیچیز شده لازم است روانۀ حجّ شود و اگر به سبب ورشکستگی قادر به این امر نیست واجب است بهاندازۀ توشۀ راه از حلال کسب کند،و اگر کسب و مالی ندارد بر او واجب است از مردم بخواهد از وجوه زکات و صدقات به مقداری که بتواند حجّ بگزارد به او بدهند؛چه اگر او پیش از گزاردن حجّ بمیرد گنهکار مرده است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر کس بمیرد و حجّ(واجب)را نگزارده باشد اگر بخواهد یهودی بمیرد و اگر بخواهد نصرانی» (1)و عجزی که پس از قدرت عارض شود حجّ را از او ساقط نمیکند.این بود طریق بررسی طاعات و تدارک آنها.
امّا گناهان،دراینباره باید احوال گوش،چشم،زبان،شکم،دست،پا،فرج و سایر
ص:84
1) (3) پیش از این در کتاب حجّ ذکر شده است.
اعضای خود را از آغاز بلوغ به بعد بررسی کند،و سپس به تمامی روزها و ساعات آن بنگرد،و دفتر اعمال بد خود را به تفصیل مورد بازرسی قرار دهد تا آنجا که بر گناهان صغیره و کبیرۀ خود وقوف یابد.سپس بنگرد آنچه از اینها گناهانی است که میان خود و خدا واقع شده و مربوط به مظالم بندگان نیست از قبیل نگاه به نامحرم،نشستن در حال جنابت در مساجد،لمس قرآن بدون وضو،اعتقاد به بدعت،شرب خمر،گوش دادن به غنا و لهویّات و امثال اینها که به مظالم عباد مربوط نمیشود،توبه از آنها پشیمانی و اندوه و افسوس بر ارتکاب آنهاست و نیز این که مقدار آن گناهان را از حیث کثرت و مدّت بشمرد و برای هر یک از آنها حسنهای مناسب آن بجوید تا بهاندازۀ سیّئات که مرتکب شده است حسنات به جای آورده،و سخن پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را امتثال کند که فرموده است:«در هرجا که باشی از خدا بترس و در پی بدی نیکی کن تا بدی را محو کند» (1)بلکه به قول خدا عمل کند که إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ .بنابراین به جبران شنیدن آوازهای لهو به قرآن و مجالس ذکر گوش دهد،و به جای جنب نشستن در مسجد در آن اعتکاف و عبادت کند،و در عوض مسّ قرآن بدون داشتن طهارت مصحف را احترام و از آن زیاد تلاوت کند و ببوسد و قرآنی بنویسد و وقف کند،شرب خمر را با تصدّق دادن مشروبات حلال که پاکیزهتر و از نظر او مطبوعتر است تلافی کند.شمردن همۀ گناهان ممکن نیست و مقصود ضدّ آنها را به کار بستن است چه بیماری با ضدّ خود درمان میشود،و هر تاریکی که به سبب گناهی بر دل نشسته جز به روشنی حسنهای ضدّ آن مرتفع نخواهد شد.متضادّها متناسبند از این رو باید هر بدی را با حسنهای از جنس آن محو کرد تا ضدّ آن باشد،زیرا سپیدی با سیاهی محو میشود نه با گرمی و سردی.این تدریج و تحقیق در طریق محو گناهان از باب لطف و مداراست و از این که بر یک نوع عبادت مواظبت کند بیشتر مایۀ امیدواری و اعتماد است هر چند این نیز در محو گناهان مؤثّر میباشد.این حکم گناهانی است که مربوط به خود او و خداست.دلیل آن که محو هر چیزی به وسیلۀ ضدّ آن صورت میگیرد آن است که چون محبّت دنیا سرچشمۀ همۀ گناهان است و دنیاداری اثرش در دل خوشحالی و الفت و اشتیاق به آن است ناچار هر آزاری که به دل مسلمان برسد و به سبب آن دل او از دنیا رمیده شود کفّارهای برای اوست،چه دل به سبب غم و اندوه از این سرای غمها دور میشود.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)
ص:85
1) (4) مأخذ آن بیشتر ذکر شده است.
فرموده است:«برخی از گناهان است که جز غم و اندوه آنها را نمیزداید» (1)،در عبارت دیگری است:«جز غم طلب روزی آنها را نمیزداید» (2)،در حدیث آمده است:«هرگاه گناهان بنده بسیار شود و اعمالی نداشته باشد که آنها را بزداید خداوند غمها را به دل او وارد میکند تا کفّارۀ گناهانش باشد.» (3)گفته شده:غمی که به دل راه مییابد و بنده سبب آن را نمیداند همان تاریکی گناه و تصمیم بر آن و احساس دل به موقف حساب و هول مطّلع(دیدار جهان پس از مرگ)است.
اگر بگویی:اندیشۀ انسان غالبا متوجّه مال و فرزند و جاه و مقام است و این گناه است چگونه ممکن است کفّاره باشد؟پاسخ این است که بدانی دوستی آنها گناه و محرومیّت از آنها کفّاره است و اگر بد آنها متمتّع و بهرهمند شود گناهش کامل میگردد.روایت شده است که جبرئیل در زندان بر یوسف(علیه السلام)وارد شد.یوسف(علیه السلام)از او پرسید:چگونه پیر اندوهگین را ترک کردی؟پاسخ داد:بهاندازۀ صد مادر فرزند مرده برایت غمگین است.یوسف(علیه السلام)گفت:نزد خدا او را چیست؟پاسخ داد:پاداش صد شهید دارد.بنابراین غم و اندوه حقوق الهی را جبران میکند.این حکم گناهانی است که میان خود و خدا صورت میگیرد.
امّا مظالم بندگان متضمّن نافرمانی و جنایت بر حقوق الهی است،زیرا خداوند از ستم کردن بر بندگان نیز نهی کرده است.بنا بر این آنچه مربوط به حقّ خداست باید با پشیمانی و اندوه،ترک اعمالی نظیر آنها در آینده و بهجا آوردن حسناتی ضدّ آنها تدارک شود،آزار دادن مردم را با احسان به آنها جبران کند؛غصب اموال آنان را با صدقه دادن ملک حلال،و غیبت و بدگویی از ایشان را با ستایش اهل دین و اظهار صفات نیکی که در قرآن و امثال آنها سراغ دارد،و قتل نفوس را با آزاد کردن بردگان تلافی کند،زیرا این عمل در حقیقت زنده کردن نفوس است،چه برده نسبت به نفس خود مفقود و نسبت به مالک خویش موجود است،از این رو آزاد کردن هستی دادن است و کاری است که انسان بر بالاتر از آن قادر نیست.مقابل آن اعدام یا نابود کردن
ص:86
است،و از اینجا میتوان دانست که آنچه را دربارۀ محو گناهان از طریق تضادّ حسنه با سیّئه ذکر کردیم مستند به شواهد شرعی است چه شرع کفّارۀ قتل را آزاد کردن برده قرار داده است.امّا هرگاه همۀ این اعمال را بهجا آورد ما دام که ذمّۀ او از مظالم بندگان خدا رهایی نیابد برای او کافی نیست و نجات نمییابد.مظالم بندگان یا در نفوس یا در اموال یا در عرض و ناموس و یا در قلوب است و مقصودم از آن آزار محض است.
امّا در نفوس چنانچه قتل خطایی مرتکب شده توبۀ آن تسلیم دیه از سوی او یا از طرف عاقلۀ او به مستحقّ است و تا پیش از رسیدن به مستحقّ بر ذمّۀ اوست؛و اگر قتل بعمد بوده قصاص لازم میآید و توبه از آن به قصاص است،و اگر قاتل مجهول باشد بر او واجب است که نزد ولیّ مقتول خود را معرّفی کند و او را در جان خود حکم قرار دهد تا اگر بخواهد عفو کند و گرنه او را بکشد و ذمّۀ او جز به این صورت فارغ نمیشود.جائز نیست عمل خود را پوشیده بدارد،زیرا قتل نفس مانند زنا،شرابخواری،دزدی،راهزنی یا تجاوز به ناموس یا چیزهای دیگر که حدّ بر آنها واجب است نیست،در توبه از اینها بر مرتکب واجب نیست که خود را مفتضح کند و پرده از کار خود بردارد و از حاکم بخواهد که حقّ خدا را استیفا کند.بلکه بر او واجب است پردهای را که خداوند بر اعمال بندگان کشیده بالا نزند،و با انواع مجاهده و شکنجۀ نفس حدّ الهی را بر خود جاری سازد،چه عفو در آنچه منحصر در حقوق الهی است به توبهکاران پشیمان نزدیک است.لیکن چنانچه کار او به حاکم کشیده شود و حاکم بر او حدّ جاری کند حدّ در مورد خود اجرا شده و در این صورت توبۀ او صحیح و نزد خداوند مقبول است به دلیل آن که روایت شده است:ماعز بن مالک به خدمت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آمد و عرض کرد:ای پیامبر خدا!من به خودم ستم کردم زنا کردهام میخواهم که مرا پاک گردانی.پیامبر (صلی الله علیه و آله)او را برگردانید،چون بامداد روز بعد شد دوباره نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد و عرض کرد:
ای پیامبر خدا!من زنا کردهام،پیامبر(صلی الله علیه و آله)درباره دوم و سوّم نیز او را برگردانید،چون بار چهارم آمد پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمان داد برای او حفرهای کندند و او را سنگسار کردند،و مردم دربارۀ او دو دسته شدند.گروهی گفتند:گناهانش او را احاطه کرد و هلاک شد،گروه دیگر گفتند:هیچ توبهای برتر از توبۀ ماعز نیست،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«او توبهای کرد که اگر میان امّتی قسمت شود آنها را کافی است.» (1)
ص:87
1) (8) صحیح مسلم،ج 8،ص 119 و پیشتر ذکر شده است.
«زنی غامدیّه خدمت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آمد و عرض کرد:ای پیامبر!زنا کردهام مرا پاک کن پیامبر(صلی الله علیه و آله)او را برگردانید،چون بامداد روز بعد شد گفت:ای پیامبر خدا!چرا مرا ردّ میکنی شاید میخواهی مرا مانند ماعز بازگردانی،به خدا سوگند من آبستنم، پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:امّا حالا باز گرد تا آنگاه که بزایی.چون زایمان کرد کودک را در خرقهای پیچید و نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد و عرض کرد:این کودکی است که آن را زادهام، پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:باز گرد و آن را شیر ده تا آنگاه که او را از شیر بازگیری،هنگامی که او را از شیر بازگرفت کودک را در حالی که در دستش تکّه نانی بود بیاورد و عرض کرد:
ای پیامبر خدا!او را از شیر باز گرفتهام و نان میخورد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن کودک را به مردمی از مسلمانان سپرد و فرمود تا برای زن حفرهای تا سینۀ او کندند و سنگسارش کردند.خالد بن ولید سنگی بر سر وی زد که خون از آن جستن کرد و به روی خالد رسید، خالد او را دشنام داد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)دشنام او را شنید فرمود:«ای خالد آرام باش،به خدایی که جان من در قبضۀ قدرت اوست این زن توبهای کرد که اگر باج بگیر چنین توبهای کند آمرزیده میشود.سپس دستور فرمود تا بر او نماز گزاردند و به خاک سپردند.» (1)امّا قصاص و حدّ قذف،در اینها جز حلالجویی از صاحب حقّ چارهای نیست و اگر آنچه گرفته شده مالی است که از طریق غصب یا خیانت یا غبن در معامله از طریق به کار برد نوعی حیله و نیرنگ به دست آمده است مانند این که پول ناسره را به جای سره داده، یا عیب جنس مورد معامله را پوشانیده،یا از اجرت مزدور کاسته،و یا اجرتش را اصلا نداده واجب است همۀ این موارد را بررسی کند،آن هم نه از زمان بلوغ بلکه از زمانی که وجود پیدا کرده است زیرا آنچه به مال کودک تعلّق میگیرد بر او واجب است پس از رسیدن به حدّ بلوغ چنانچه ولیّ او در اخراج آنها کوتاهی کرده آنها را ادا کند،اگر این کار را نکند ستم کرده و در روز قیامت از او مطالبه خواهد شد،چه کودک و بالغ در حقوق مالی برابرند.و باید از نخستین روز زندگی تا روز توبه،خود را بر ذرّهها و حبّهها مورد محاسبه قرار دهد پیش از آن که در قیامت حسابرسی شود،و نسبت به خود سخت گیرد پیش از آن که بر او سخت گیرند،چه هر کس در دنیا به حساب خود رسیدگی نکند حساب او در آخرت طولانی خواهد بود،و هرگاه به ظنّ و نوعی اجتهاد ممکن به مواردی دست یابد آنها را بنویسد و نام یکایک صاحبان مظالم را ثبت کند سپس در
ص:88
1) (9) صحیح مسلم،ج 5،ص 120 حدیث غامدیّه.
اطراف جهان بگردد و آنان را جویا شود تا از آنها حلّیّت بطلبد و یا حقّ آنها را ادا کند.
این توبه برای ستمگران و بازرگانان مشقّت بار است،زیرا آنها نمیتوانند همۀ اشخاص طرف معامله خود یا وارثان آنها را پیدا کنند،لیکن بر هر یک از آنها واجب است به قدر امکان این کار را انجام دهد،و اگر فاقد این توانایی است چارهای جز این ندارد که حسنات اعمال خود را زیاد کند تا در روز قیامت مازاد حسناتش از او اخذ و در ترازوی اعمال ارباب مظالم گذشته شود.و باید بسیاری حسنات او بهاندازۀ بسیاری مظالم او باشد چه اگر حسنات او کمتر باشد باید سیّئات اعمال ارباب مظالم را تحمّل کند که در این صورت به سبب گناهان دیگران هلاک میشود.این راه هر توبهکننده در ردّ مظالم است.این امر ایجاب میکند که تمامی عمر در کسب حسنات صرف شود و این در صورتی است که عمر بهاندازۀ طول مدّت ظلم به درازا کشد در حالی که این را هیچ کس نمیداند و بسا که اجل نزدیک باشد.از این رو باید با این تنگی وقت تلاش و آمادگی او برای بهجا آوردن حسنات بیش از چالاکی و شتاب او با فراخی وقت در ارتکاب گناهان باشد.
این حکم مظالمی است که بر ذمّۀ شخص ثابت است.امّا اموال موجود از این راه چنانچه مالک آنها معیّن و شناخته شده است باید بیدرنگ به آنان برگردانیده شود،و آنچه مالک آنها معیّن و شناخته نیست باید آنها را صدقه دهد.و اگر مال حرام به حلال آمیخته شده باشد باید به همان گونه که پیش از این در کتاب حرام و حلال گفتهایم با اجتهاد و کوشش مقدار حرام را تعیین کند و بهاندازۀ آن صدقه دهد.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)از امیر مؤمنان(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:
«(در مال حلال مخلوط به حرام)چنانچه یک پنجم آن را صدقه دهد باقی برای او حلال است.» (1)غزّالی میگوید:امّا جنایت بر دلها به این که چیزی بگوید که مردم برنجند یا در پشت سر از آنها عیبجویی و غیبت کند باید از یکایک کسانی که به زبان آنها را آزرده یا به سبب عملی رنجانیده است حلّیّت بخواهد،و هر کدام از آنها مرده یا غایب باشد این امر در مورد او منتفی است و تدارک آن جز به تکثیر حسنات میسّر نمیباشد تا در قیامت به عوض حقّ او از آن حسنات به وی داده شود.
ص:89
1) (10) کافی کلینی،ج 5،ص 125 باب مکاسب الحرام.
امّا کسی را که یافته و با طیب خاطر او را حلال کرده کفّارۀ گناه او همان کسب حلیّت از اوست؛و بر او واجب است که مقدار جنایت و تعرّض خود را به او بگوید،زیرا استحلال مبهم کافی نیست،چه بسا آن را بداند و به کثرت تعدّی وی نسبت به خود آگاه شود و در نتیجه با طیب خاطر او را حلال نکند و آن را ذخیرۀ قیامت خود سازد تا از حسنات او بگیرد و یا سیّئات اعمال خود را بر او بار کند.و اگر عمال او نسبت به غیر از جنایاتی باشد که اگر به صاحب حقّ آن را بگوید سخت آزرده میشود مانند آن که با اهل یا کنیز او زنا کرده،یا به زبان عیبی را از عیوب مخفی به او نسبت داده که اگر به او گفته شود بشدّت آزرده و رنجیده میشود در این صورت راه استحلال مسدود است و چارهای جز این ندارد که به طور مبهم از او حلیّت بخواهد لیکن مظلمه باقی میماند و باید آن را مانند مظلمۀ اشخاص مردۀ و غایب از طریق حسنات جبران کند.
امّا ذکر گناه و باز نمودن آن گناهی تازه است که واجب است از آن حلیّت بخواهد، زیرا هرگاه جنایت خود را یاد کند و عمل خود را به او بشناساند ممکن است کسی که جنایت بر او وارد شده راضی به حلّیّت نشود و مظلمه باقی بماند،زیرا این حقّ اوست و بر مرتکب لازم است با او به مهربانی رفتار کند و در بر آوردن حوایج و مقاصد او کوشش کند،و محبّت و شفقت خود را نسبت به او ظاهر سازد و دلش را به دست آورد، چه انسان بندۀ احسان است و آن که با کردار بدی رمیده میشود با عمل خوبی تمایل و گرایش مییابد و هنگامی که با اظهار دوستی و مهربانی دل او خوش شود نفس او به حلّیّت رضایت میدهد؛و اگر بر عدم رضایت پافشاری کند پوزشخواهی و مهربانی او نسبت به وی از جملۀ حسنات است که ممکن است در قیامت جنایت او را جبران کند و باید تلاشی او در اظهار دوستی و مهربانی و ایجاد سرود و شادمانی در دل او بهاندازۀ کوششی باشد که در آزار او به کار برده است،به طوری که بتوان یکی را جانشین دیگری کرد و یا از آن افزون باشد چون در قیامت به فرمان خداوند آن زیادی در عوض از او گرفته خواهد شد این بدان ماند که کسی در دنیا مال دیگری را تلف کند سپس مانند آن را بیاورد تا به او بدهد،لیکن صاحب حق از قبول آن یا ابرای ذمّه خودداری کند.در این موقع حاکم شرع حکم میکند که مال را بگیرد چه بخواهد و چه نخواهد و در صحنۀ قیامت نیز احکم الحاکمین و دادگرترین دادگران به همین گونه حکم خواهد کرد.در هر
ص:90
در صحیح بخاری و مسلم از ابی سعید خدری از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت شده که (1)فرموده است:«در میان آنها که پیش از شما بودند مردمی بود که نود و نه تن را کشته بود از داناترین و زاهدترین مردم روی زمین پرسید راهبی را به او نشان دادند،نزد راهب رفت و گفت:من نود و نه تن را کشتهام آیا مرا توبهای هست؟راهب پاسخ داد:نه،آن مرد راهب را کشت،و عدد کشتههایش به صد رسید.سپس از داناترین مردم روی زمین پرسید،او را نزد مرد عالمی راهنمایی کردند.آن مرد به عالم گفت:کسی است که صد نفر را کشته است آیا برایش توبهای هست؟عالم پاسخ داد:آری چه کسی میتواند میان او و توبه حایل شود.به فلان سرزمین برو که در آنجا مردمانی هستند که خدا را عبادت میکنند تو هم با آنان خدا را عبادت کن،و به دیار خود باز نگرد که آنجا سرزمین بدی است.آن مرد به آنجا روانه شد چون نیمی از راه را پیمود مرگ او فرا رسید.فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب دربارۀ او به مخاصمه پرداختند،فرشتگان رحمت گفتند:او در حال توبه از ته دل رو به سوی خدا آورده بود.فرشتگان عذاب گفتند:وی هرگز کار نیکی انجام نداده است.فرشتهای به صورت آدمی نزد آنها آمد،آنان او را میان خود داور قرار دادند.وی گفت:مسافت میان دو سرزمین را اندازهگیری کنید به هر طرف نزدیکتر باشد در زمرۀ مردم آن خواهد بود.چون اندازهگیری کردند دریافتند به سرزمینی که قصد آنجا را داشت نزدیکتر است.از این رو فرشتگان رحمت جان او را گرفتند.»در روایت دیگری آمده است:«به سرزمین شایستگان بهاندازۀ یک وجب نزدیکتر بود و او را از مردم آن قرار دادند.»باز در روایت دیگری است:«خداوند به آن زمین فرمان داد که دور شود و به این زمین وحی کرد که نزدیک آید،فرمود:میان هر دو را اندازهگیری کنید چون اندازه گرفتند او را یک وجب به سرزمین عابدان نزدیکتر یافتند.
از این رو خداوند او را آمرزید.»از این روایت دانسته میشود که خلاصی از عذاب الهی جز به رجحان کفّۀ حسنات بر سیّئات ممکن نیست هر چند این رجحان بهاندازۀ مثقالی باشد.بنابراین توبهکننده ناگریز است حسنات خود را زیاد کند.این حکم عزم تدارک اعمال گذشته بود.
امّا عزم مربوط به آینده منوط به آن است که با خداوند پیمانی استوار و عهدی محکم بندد که به آن گناهان و نظایر آنها باز نگردد،مانند بیماری که بداند میوه برای او ضرر
ص:91
1) (11) صحیح بخاری،صحیح مسلم،ج 8،ص 104.
دارد و تصمیم قاطع گیرد مادام که بیمار است میوه نخورد این عزم در همان حال قطعیّت دارد هر چند قابل تصوّر است که در حالات دیگری میل به میوه بر او غلبه کند،لیکن او توبه نکرده بلکه زمانی تایب است که عزم خود را در حال توبه جزم و غیر قابل برگشت کند.تصوّر نمیرود امکان چنین توبهای در ابتدای کار میسّر شود مگر آن که از مردم کنارهگیری کند و خاموشی گزیند و خواب و خوراک را کم کند و به قوت حلال دست یابد.از این رو چنانچه مال موروثی حلالی در اختیار دارد،یا دارای حرفهای است که بهاندازۀ کفاف با آن کسب روزی میکند به آن قناعت ورزد،زیرا سرچشمۀ همۀ گناهان خوردن حرام است و انسان با اصرار به آن چگونه ممکن است توبه کند،و آن که قادر نیست شهواتش را در خوردنیها و پوشیدنیها ترک گوید به حلال بسنده و شبهات را ترک کند.یکی از بزرگان گفته است:هر کس در ترک شهوات صادق باشد،و هفت بار برای خدا با نفس خود مجاهده کند به شهوات گرفتار نخواهد شد.دیگری گفته است:هر کس از گناهی توبه و هفت سال بر آن پایداری کند هرگز بدان باز نخواهد گشت.
از وظایف مهمّ توبهکننده چنانچه عالم نباشد آن است که آنچه را در آینده بر او واجب و یا حرام میباشد فرا گیرد تا بتواند بر توبۀ خود پایدار باشد،و اگر عزلت اختیار نکند استقامت مطلق برای او میسّر نخواهد بود مگر آن که از پارهای گناهان توبه کند مانند این که از شرابخواری و زنا و غصب تایب شود،و این توبۀ مطلق نیست.
برخی از مردم گفتهاند:این توبه صحیح نیست.بعضی دیگر معتقد به صحّت آن شدهاند،واژۀ صحّت در اینجا مجمل است،بلکه ما به کسی که میگوید صحیح نیست میگوییم:اگر مقصودت این است که ترک بعضی از گناهان اصلا درست نیست و وجود و عدم آن یکی است خطای بزرگی را مرتکب شدهای،زیرا ما میدانیم که گناه بسیار سبب عذاب بسیار،و گناه اندک موجب عقاب اندک است؛و به کسی که آن را صحیح میداند میگوییم اگر منظورت این است که توبه از برخی گناهان موجب قبولی و رسیدن به نجات و رستگاری است این نیز خطاست،زیرا نجات و رستگاری منوط به ترک همۀ گناهان است،البتّه این حکم بر حسب ظواهر احکام شرع است و ما از خفایای اسرار عفو الهی سخن نمیگوییم.
اگر کسی که معتقد به عدم صحّت توبه از بعضی گناهان است بگوید:مقصود من این است که توبه عبارت از پشیمانی است و کسی که مثلا از دزدی پشیمان میشود پشیمانی
ص:92
او بدین سبب است که دزدی معصیت خداست نه این که به صرف دزدی پشیمان شده باشد و در این صورت محال است که از سرقت پشیمان شود و از زنا نادم نگردد،زیرا علّت هر دو را شامل است،چه کسی که از کشته شدن فرزندش با شمشیر دلش به درد میآید با کشته شدن او به وسیلۀ کارد نیز دلش دردمند میشود،زیرا آنچه قلب او را آزرده و به درد میآورد از دست رفتن محبوب است خواه با شمشیر باشد یا کارد به همین گونه بنده به سبب از دست رفتن رضای محبوب به علّت آن که او را نافرمانی کرده دردمند میشود خواه نافرمانی او را به سبب ارتکاب سرقت باشد یا زنا،در این صورت چگونه ممکن است بر بعضی از گناهان ناراحت شود و بر بعضی دیگر نشود،چه پشیمانی حالتی است که منشأ آن علم به این است که گناه از حیث آن که معصیت و نافرمانی است موجب از دست رفتن محبوب است،در این صورت تصوّر نمیرود که از پارهای گناهان تایب و بر بعضی دیگر باقی بماند،و اگر چنین چیزی جائز است برای شرابخواری رواست که از آشامیدن شراب از خمرهای توبه کند و از خمرۀ دیگر توبه نکند،و اگر این امر محال باشد بدین سبب که گناه در هر دو خمره یکی است و خمرهها ظروفند،به همین گونه اعیان معاصی وسایل و آلات گناهند و گناه به سبب آن که نافرمانی خداست در همۀ آنها یکی است.بنابراین معنای عدم صحّت این است که حقّ تعالی به توبهکاران درجهای را وعده داده که وصول به آن تنها با پشیمانی میسّر است،و قابل تصوّر نیست که از بعضی گناهان که از حیث نتیجه مانند یکدیگرند توبه کند و از بعضی دیگر تایب نشود.این امر شبیه ملک است که مترتّب بر ایجاب و قبول است،و اگر ایجاب و قبول صورت نگیرد گفته میشود عقد درست نیست،یعنی نتیجه که عبارت از تملّک است حاصل نشده است،در این مورد نیز وضع چنین است،زیرا ثمرۀ مجرّد ترک چیزی موجب قطع مجازات ارتکاب آن است،و ثمرۀ پشیمانی عفو گناه گذشته است.پس ترک دزدی موجب عفو دزدی نیست بلکه پشیمانی موجب عفو آن است و پشیمانی صورت نمیگیرد جز از آن جهت که دزدی گناه است و این امر همۀ اعمالی را که گناهند شامل میشود.این سخنی است قابل فهم و دارای واقعیّت که شخص با انصاف را به تفصیل آن به گونهای که رفع ابهام شود بر سر سخن میآورد،از این رو میگوییم.
توبه از گناهان یا تنها از گناه کبیره است،یا فقط از گناهان صغیره و یا از بعضی کبائر
ص:93
است.
اوّل-توبه از کبائر امری ممکن و قابل وقوع است زیرا او میداند که کبائر نزد خداوند بزرگتر،و خشم و غضب او را برانگیزانندهتر،و گناهان صغیره به شمول عفو او نزدیکترند؛سپس محال نیست که از گناهی که بزرگتر است توبه کند و بر آن پشیمان شود.وی مانند کسی است که بر کسان و حرم و مرکوب شاه جنایتی وارد کند،و از جنایت خود بر اهل و حرم او بیمناک باشد لیکن جنایت خود را بر مرکوب او ناچیز شمارد.
پشیمانی نیز بر حسب عظمت گناه و اعتقاد به این است که تا چه حدّ دورکنندۀ او از درگاه الهی است،و چنین توبهای از نظر شرع قابل امکان است چه در اعصار گذشته توبهکنندگان بسیار بوده و هیچ کدام از آنها معصوم نبودهاند،زیرا توبه مقتضی عصمت نیست،پزشک بیمار را به سختی از خوردن عسل منع و از خوردن شکر با تهدید کمتری که گویا اصلا ضرری به حال او ندارد نهی میکند،در نتیجه بیمار تنها از خوردن عسل خودداری میکند نه از شکر و این امری ممکن است،و اگر بر اثر غلبۀ میل از هر دو بخورد تنها از خوردن عسل پشیمان خواهد شد.
دوم-از برخی گناهان کبیره توبه کند،و این نیز ممکن است،زیرا معتقد است که بعضی کبائر در نزد خداوند سختتر و بزرگترند،همچون کسی که از کشتار و غارت و ستم و مظالم توبه کند چون میداند که دفتر مظالم تا تصفیه حسابها بسته نمیشود،لیکن آنچه میان خود و خداست به عفو نزدیک است.این نوع توبه نیز ممکن و قابل وقوع است.این نظیر تفاوتی است که در صغایر و کبائر وجود دارد،زیرا گناهان کبیره نیز در ذات خود و در اعتقاد مرتکب آنها متفاوتند،همچنین ممکن است از گناهانی که به بندگان خدا مربوط نمیشود توبه کند،فی المثل از شرابخواری تایب شود بیآنکه از زنا توبه کند زیرا برای او آشکار شده که شراب کلید همۀ بدیهاست،و اگر عقلش زائل شود در حالی که هیچ چیزی نمیداند همۀ گناهان را مرتکب میشود.از این رو به سبب اعتقاد او به رجحان بدی شرابخواری در وی ترسی پدید میآید که باعث ترک آن در آینده و پشیمانی نسبت به گذشته است.
سوّم-از گناه صغیره توبه کند در حالی که بر ارتکاب گناه کبیرهای که میداند کبیره است اصرار داشته باشد.همچون کسی که از غیبت و نگاه کردن به نامحرم و امثال اینها توبه کند در حالی که بر شرابخواری پافشاری داشته باشد.این نوع نیز امکانپذیر است و
ص:94
علّت امکان آن این است که هر مؤمنی از گناهانش بیمناک و از اعمال خود کموبیش پشیمان است لیکن لذّت نفس او از گناهی که کرده از الم ناشی از ترس عقوبت آن قویتر است،و این یا به سبب جهل و غفلت است که موجب کمی ترس او از خدا میباشد و یا به علّت قوّت شهوت است که در هر حال پشیمانی موجود است لیکن چنان قوی نیست که بتواند عزم را به حرکت درآورد و بر شهوت قدرت یابد،بنابراین هرگاه ترس او از شهوتی که قویتر از آن است سالم ماند،و آنچه با او معارض است از او ضعیفتر باشد ترس او شهوت را سرکوب کرده بر آن غلبه مییابد و این امر موجب ترک معصیت میشود.و نیز گاهی شیفتگی فاسق مثلا به شرابخواری به اندازهای شدید است که برای آن بیتاب میشود.همچنین به غیبت و بدگویی از مردم و نگاه به نامحرم نیز دلبستگی دارد،و ترس او از خداوند به اندازهای است که میتواند شهوت ضعیفتر را مقهور و ریشه کن کند،لیکن توان غلبه بر شهوت قویتر را ندارد؛لذا نیروی ترس از خداوند عزم او را بر ترک شهوت ضعیفتر وامیدارد.بلکه فاسق در دل خود میگوید:اگر شیطان از طریق غلبۀ شهوت در پارهای گناهان مرا مغلوب کند سزاوار نیست من بکلّی پردۀ حیا را پاره و بیبند و باری را پیشه کنم بلکه در برخی گناهان با او مبارزه میکنم شاید بر او غلبه یابم، و این مبارزۀ من با شیطان در بعضی گناهان کفّاره بعضی دیگر از گناهانم باشد.اگر این نوع توبه درست نباشد نماز و روزه از فاسق درست نخواهد بود،و به او گفته میشود:اگر نمازت برای غیر خداست درست نیست و اگر برای خداست فسق خود را برای خدا رها کن،زیرا امر خدا در همۀ منهیّات یکی است و تصوّر نمیرود که تو با نمازت قصد تقرّب به خدا داشته باشی مادام که با ترک فسق،به او تقرّب بجویی،و این امر محال است،زیرا پاسخ میدهد:خدا را بر من دوامر است و در صورت مخالفت با آنها دو مجازات خواهم داشت و من در یکی از این دو امر میتوانم شیطان را مغلوب کنم و در دیگری بر او قدرت ندارم؛از این رو بر آنچه توانایی دارم او را سرکوب میکنم و امیدوارم مجاهدۀ من در این راه برخی گناهانم را که بر اثر غلبۀ شهوت قدرت جلوگیری از آنها را ندارم تلافی کند.
به راستی چگونه ممکن است چنین توبهای درست نباشد،در صورتی که این حال همۀ مسلمانان است،هیچ مسلمانی نیست جز این که او طاعت و معصیت خدا را در خود جمع کرده است و سبب آن چیزی جز همین امر نیست.
ص:95
اکنون که این مطلب دانسته شد در مییابیم که غلبۀ خوف بر شهوت در برخی گناهان امکانپذیر است.اگر این خوف از خدا نسبت به عملی باشد که در گذشته اتّفاق افتاد پشیمانی از آن ببار میآید و پشیمانی موجب عزم و تصمیم میشود.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده است:«پشیمانی توبه است» (1)و پشیمانی از همۀ گناهان را شرط نکرده است، و نیز فرموده است:«توبهکننده از گناه مانند کسی است که هیچ گناهی نکرده است» (2)و در اینجا نیز نفرموده است توبهکننده از همۀ گناهان،با این دلایل روشن میشود که قول گویندهای که گفته است توبه از قسمتی از گناهان ناممکن است،مردود میباشد، زیرا گناهان از جهت آن که انگیزۀ آنها شهوت است و نیز از جهت تعلّق خشم خدا بر مرتکب آنها،شبیه همدیگرند.آری جائز است از شراب توبه کند در حالی که بر نوشیدن نبیذ باقی باشد،زیرا اقتضای خشم خدا بر اینها متفاوت است و از گناه بسیار توبه کند و بر اندک آن پایدار بماند،زیرا بسیاری گناه در تشدید عقوبت مؤثّر است،و با شهوات خود آن مقدار را که قادر بر جلوگیری از آن نیست همراهی کند و بعضی دیگر را برای خدا ترک گوید.همچون بیماری که پزشک او را از خوردن میوه بیم داده است و او گاهی کمی میخورد ولی از زیاد خوردن آن پرهیز میکند.
حاصل سخن این که ممکن نیست کسی از چیزی توبه کند و از مثل آن تایب نشود بلکه ناگزیر باید آنچه از آن توبه کرده مخالف چیزی باشد که از آن تایب نشده است و این مخالفت یا از جهت شدّت گناه و یا از حیث غلبه شهوت است و چون این تفاوت در اعتقاد توبهکننده وجود یابد اختلاف حال او از حیث خوف و پشیمانی و ترک قابل تصوّر خواهد بود.از این رو پشیمانی او بر گناه و عزم وی بر ترک آن او را به بیگناهان ملحق میسازد هر چند در همۀ اوامر و نواهی خدا را اطاعت نکرده باشد.
اگر گفته شود:آیا توبۀ عنّین(کسی که قادر بر جماع نیست)از زنایی که پیش از بروز این بیماری مرتکب شده درست است؟میگویم:نه زیرا توبه عبارت از ندامتی است که عزم او را بر ترک عملی که قادر به انجام دادن آن است برانگیزد و فعلی که قادر به انجام دادن آن نیست به خودی خود معدوم است نه این که با ترک آن معدوم شود لیکن
ص:96
میگویم:هرگاه پس از دچار شدن او به این بیماری وی را کشف و معرفتی حاصل شود که زیان زنایی را که پیش از ابتلا مرتکب شده درک کند،و بر اثر آن سوز و حسرت و ندامتی در او پدید آید به طوری که هرگاه شهوت جماع در او باقی بود سوز و گداز پشیمانی او این شهوت را ریشهکن میساخت امید آن دارم که این ندامت گناه او را جبران کند،و عمل زشت او را بزداید؛زیرا اختلافی نیست که اگر او پیش از بروز این بیماری توبه کرده و پس از آن مرده بود از جملۀ توبهکنندگان به شمار میآمد هر چند حالت تهییج شهوت در او پدید نیامده و اسباب ارضای آن برایش فراهم نشده باشد لیکن او توبه کرده و پشیمانی او به اندازهای رسیده که اگر قصد زنا در او پیدا شده بود از آن منصرف میشد.و محال نیست که قوّت پشیمانی عنّین بدان حدّ رسد جز این که او آن را در خود تشخیص نمیدهد،زیرا هر کس میل به چیزی ندارد با اندک بیمی خود را قادر بر ترک آن میبیند.امّا خداوند بر ضمیر و اندازۀ پشیمانی او آگاه است و ممکن است آن را از او قبول فرماید،بلکه ظاهر این است که خداوند از او میپذیرد و حقیقت مطلب این است که تاریکی گناه به دو چیز محو میشود،یکی سوز پشیمانی و دیگری شدّت مجاهده برای ترک گناه در آینده و مجاهدۀ عنّین برای زوال شهوت ممتنع است لیکن محال نیست که پشیمانی او چنان قوّت گیرد که بدون مجاهده تاریکی گناه از دل او محو شود،و اگر این مطلب نبود میگفتیم:توبۀ توبهکننده قبول نمیشود مگر آن که پس از توبه مدّتی زنده به سر برد و با همین شهوت بارها دست و پنجه نرم و مجاهده کند.امّا ظاهر شرع بر شرط بودن چنین چیزی به هیچ وجه دلالت ندارد.
اگر بگویی:چنانچه ما فرض کنیم دو توبهکننده وجود دارند که یکی نفس خویش را بر ترک گناه مطیع و آرام کرده و دیگری گرایش بر گناه در او باقی است لیکن با کوشش و مجاهده نفس خود را از ارتکاب آن باز میدارد،آیا کدام یک از این دو تن افضل است؟پاسخ این است که بدانی این از مسائلی است که عالمان در آن اختلاف کردهاند.
دستهای گفتهاند:آن که مجاهده میکند افضل است،زیرا او هم از فضیلت توبه و هم از فضیلت جهاد با نفس برخوردار است،دستهای دیگر گفتهاند:توبهکنندۀ دیگر افضل است چه اگر در توبهاش سستی کند از مجاهدی که در جهادش قصور کند به سلامت نزدیکتر است.این دو قول از حقّ و قصور از کمال حقیقت خالی نیست،حقّ در این مورد این است که کسی نفس خود را از گرایش به گناه رام کرده دو حالت دارد:
ص:97
حالت اوّل-آن که قطع گرایش او تنها بر سبب شهوت باشد و بس،در این صورت جهادگر از او افضل است،زیرا مجاهدۀ او در ترک گناه دلیل قوّت یقین و چیرگی دین او بر شهواتش میباشد،و این نشانۀ روشنی بر استحکام یقین و قوّت دین اوست.مقصودم از قوّت دین نیروی ارادهای است که به اشارۀ یقین برانگیخته میشود و شهوت برخاسته از اشارۀ شیاطین را ریشهکن میسازد.قوّت دین و نیروی یقین دو عامل نیرومندند و مجاهده به طور قطع بیانگر این دو نیرو است،این که گفتهاند:کسی که نفسش را رام کرده به سلامت نزدیکتر است چه اگر سست شود به گناه باز نمیگردد درست است.
لیکن اطلاق واژۀ افضل بر آن خطاست و مانند این است که کسی بگوید:عنّین افضل از آدم نر است،زیرا او از خطر شهوت ایمن است،و کودک از بالغ بهتر است زیرا از سلامت برخوردارتر است،و بینوا از پادشاه قاهری که دشمنانش را سرکوب میکند بالاتر میباشد،زیرا بینوا دشمنی ندارد،و بسا پادشاه که پس از بارها غلبه مغلوب میشود.این گفتار کسی است که دلی پاک دارد و نظرش محصور در ظواهر است.
نمیداند که عزّت در رویارویی با خطرها و شرط رسیدن به قلّههای بلند در آمدن در سراشیبهاست،بلکه چنان است که کسی بگوید:شکارچیی که اسب و سگ ندارد در فنّ شکار از آن که سگ و اسب دارد برتر است،چه او از این که اسبش چموشی کند و او را بر زمین زند و استخوانهایش را بشکند ایمن است،همچنین از این که سگش بر او حمله کند و او را بگزد در امان است.امّا این اندیشهای خطاست،چه اگر دارندۀ اسب و سگ قوی و دانا به طریق تأدیب و رام کردن آنها باشد مرتبهاش عالیتر و به درک موفّقیت در شکار سزاوارتر است.
حالت دوم-آن که قطع گرایش او به سبب قوّت یقین و صدق مجاهدۀ دیرین او و رسیدن به مرتبهای باشد که هیجان شهوت را در خود ریشهکن ساخته و چنان به ادب شرع ترتیب یافته است که جز به اجازۀ آن در شهوت او شوری پدید نمیآید و به سبب استیلای دین بر او نفس وی آرامش پیدا کرده است،چنین کسی رتبهاش از مجاهدهگری که در فرو نشاندن هیجانهای شهوت خود و سرکوب آن رنج میکشد بالاتر است.آن که گفته است:برای او فضیلت مجاهده نیست،نشانۀ قصور او از دانستن معنای مجاهده است،زیرا مقصود از مجاهدۀ با نفس خود آن نیست بلکه غرض قطع درنده خویی دشمن است تا تو را به سوی شهوتها بکشاند و اگر نتواند تو را بدان سمت سوق دهد در
ص:98
سلوک راه دین مانع تو نخواهد بود،و هنگامی که آن را سرکوب کردی و مقصود خود را به دست آوردی،بر او پیروز شدهای امّا مادام که در مجاهدهای در طلب این پیروزی هستی.
او در مقایسه با کسی که مشغول جهاد است مانند کسی است که دشمن را شکست داده و او را به اسارت گرفته در حالی که جهادگر در صف کارزار مشغول پیکار است و نمیداند چگونه جان به سلامت برد.و نیز مانند کسی است که سگ خود را برای شکار آموزش داده و اسبش را برای این کار تربیت کرده و سگ خوی درّندگی و اسب عادت چموشی را رها کرده و هر دو در پیش روی او خوابیدهاند،در حالی که جهادگر هنوز مشغول تربیت و رام کردن سگ و اسب خود میباشد.دستهای دراینباره دچار لغزش شده و پنداشتهاند هدف اصلی مجاهده است و ندانستهاند که مراد از آن طلب رهایی از موانع راه است.برخی دیگر گمان کردهاند که مقصود نهایی سرکوب شهوات و بکلّی ریشهکن کردن آنهاست تا آنجا که برخی این راه را آزموده و در آن درمانده و گفتهاند این امر محالی است و در نتیجه شرع را تکذیب کرده و پویای راه اباحه گردیده و در پیروزی از شهوات لجامگسیخته شدهاند.بیشکّ همۀ اینها نادانی و گمراهی است و ما در کتاب ریاضت نفس از بخش مهلک طریق حقّ را بیان کردهایم.
اگر بگویی:قول دربارۀ دو تن تایب چیست؟که یکی از آنها گناهش را فراموش کرده و دربارۀ آن نمیاندیشد،و دیگری گناه خود را پیش چشم خویش قرار داده و پیوسته پیرامون آن فکر میکند و در آتش پشیمانی میسوزد.از این دو تن کدام یک افضل است؟ پاسخ این است بدانی که در این مطلب نیز عالمان اختلاف کردهاند.برخی از آنها گفتهاند:حقیقت توبه آن است که گناهت را در پیش چشمت داشته باشی.بعضی دیگر گفتهاند:حقیقت توبه این است که گناهت را فراموش کنی.نزد ما هر یک از این دو مذهب حقّ است لیکن نسبت به دو حالت.سخن متصوّفه همواره نارسا و قاصر است، زیرا عادت هر یک از آنان این است که تنها از حال خودش خبر میدهد و حال دیگران برایش مهمّ نیست.از این رو پاسخ این مطلب بر حسب اختلاف احوال مختلف میباشد.
سخن متصوّفه نسبت به درجات علم دارای نقصان است،زیرا بهتر و کاملتر این است که شناخت اشیا چنان که هستند صورت گیرد.لیکن نسبت به مراتب همّت و ارادت و
ص:99
جدیّت کمال است،زیرا دارندۀ چنین عقیدهای نظرش مقصود بر احوال خویش است و به کار دیگران کار ندارد،چه راه او فقط به سوی خداست.و منازل وی احوال اوست امّا شاید راه بنده به سوی خدا راه علم و تعلیم باشد چه راهها به سوی خدا بسیار است هر چند این راهها از حیث دوری و نزدیکی مختلف است.و خداوند داناتر است به این که راه چه کسی راستتر است با آن که همه در اصل راه شریکند.
از این رو میگوییم حضور گناه و ذکر و اظهار اندوه بر آن نسبت به مرید مبتدی کمال است،زیرا اگر گناهش را فراموش کند سوز او افزون نخواهد شد و اراده و عزم او بر سلوک راه خدا قوّت نخواهد یافت.ذکر گناه بیم و اندوه به بار میآورد و این مانع بازگشت او به امثال آن گناه است.تصوّر گناه و ذکر و اظهار اندوه نسبت به غافل کمال است لیکن نسبت به سالک نقصان است،زیرا این امر مانعی است که او را از سلوک راه حقّ باز میدارد،چه سالک باید بیوقفه تنها در طریق سلوک گام بردارد،و اگر مبادی وصول بر او ظاهر،و انوار معرفت و لوامع غیب بر او مشکوف شود او را چنان در خود مستغرق میگرداند که مجالی برای او باقی نمیماند تا به احوال گذشتۀ خود توجّه کند و این کمال است،بلکه اگر مسافری که از شهری به شهر دیگری میرود وجود نهری در میان راه مانع او شود،و وی برای عبور از آن به سبب این که پل آن از پیش خراب شده دچار رنج بسیار گردد چنانچه پس از گذشتن از آن بر لب نهر بنشیند و در تأسّف بر خرابی پل بگرید،این عمل برای او مانع دیگری است که پس از فراغ از مانع نخست بدان مشغول شده است.آری اگر به سبب فرا رسیدن شب و عدم امکان حرکت،و وجود نهرهایی در بین راه،و بیم او از عبور از آنها،کوچ کردن میسّر نباشد در این صورت باید در سر تا سر شب بر خرابی پل بگرید و غمناک باشد تا بر اثر ادامۀ اندوه عزم او بر عدم بازگشت به امثال آن گناه راسخ و مستحکم گردد.امّا اگر بیداری و هشیاری او به حدّی رسیده که مطمئنّ است به امثال آن گناه بازگشت نخواهد کرد ادامه حرکت برای او سزاوارتر از اشتغال به ذکر تخریب پل و گریۀ بر آن است.این نکات را تنها کسانی میدانند که راه را دیده و مقصد و مانع و طریقۀ سلوک را شناختهاند،و ما در کتاب علم و بخش مهلکات اشاراتی بدان کردهایم.
بلکه میگوییم شرط دوام توبه این است که در نعمتهای آخرت بسیار بیندیشد تا رغبت او افزوده گردد،لیکن اگر جوان است نباید دربارۀ چیزهایی که در دنیا نظیر دارد
ص:100
مانند حور و قصور زیاد فکر کند،زیرا ممکن است فکر او تحریک شود و نقد را طلب کند و بر نسیه راضی نشود،بلکه او باید در لذّت مجاورت حقّ بیندیشد و بس،زیرا این مطلوبی است که در دنیا نظیر ندارد،همچنین یادآوری گناه ممکن است شهوت را تحریک کند و مبتدی بر اثر آن دچار زیان شود،از این رو فراموشی برای او بهتر است.و نباید گریه و زاری داود(علیه السلام)تو را از تصدیق به این امر محقّق باز دارد،زیرا این که خود را با پیامبران قیاس کنی،کاری بسیار کژ و نادرست است چرا که پیامبران گاهی در گفتار و کردار خود را در مرتبهای که لایق امّت آنهاست قرار میدادهاند،چه آنها جز برای ارشاد است برانگیخته نشدهاند و بر آنهاست که آنچه را مردم به مشاهدۀ آن سود میبرند انجام دهند هر چند آن عمل فروتر از مقام بلند آنها باشد.
برخی از مشایخ هیچ نوع ریاضتی را به مرید خود دستور نمیدادند جز آن که خود آن را به اتّفاق مرید به کار میبستند،در حالی که به سبب فراغ از دوران مجاهده و تأدیب نفس از آن ریاضت بینیاز بودند لیکن برای آسان کردن کار مرید با او همراهی میکردند از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«من فراموش نمیکنم لیکن به فراموشی واداشته میشوم تا احکام شرع را ظاهر کنم». (1)از این مطلب شگفتی مکن، زیرا امّتها در کنف مهر پیامبرانند چنان که کودکان در سایۀ محبّت پدران،و گوسفندان در تحت سرپرستی شبانان میباشند.آیا ندیدهای پدر هنگامی که میخواهد کودک خود را به سخن در آورد چگونه خود را در مرتبۀ طفل سخنگو در میآورد.چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله)به هنگامی که دید حسن(علیه السلام)دانه خرمای صدقه را برداشته به دهان میگذارد به او فرمود:«کخکخ» (2)،آیا فصاحت آن حضرت این رسایی را نداشت که بگوید:این دانۀ خرما را بینداز که حرام است،لیکن چون میدانست زبان او را نمیفهمد فصاحتش را ترک کرد و خود را در حدّ لکنت او قرار داد.همچنین کسی که گوسفند یا پرندهای را آموزش میدهد برای اظهار نرمی و مدارا با آنها در بانگ کردن و سوت زدن خود را شبیه گوسفند و پرنده میکند.بنابراین بپرهیز از این که از امثال این نکات دقیق
ص:101
غافل شوی چه در این مسائل عارفان میلغزند چه رسد به غافلان.
(1)بدان توبهکنندگان چهار طبقهاند:
(2)آنچه را در آن کوتاهی کرده جبران میکند و هرگز نمیاندیشد که به گناهان پیشین خویش بازگردد و بجز لغزشهایی که بر حسب عادت هیچ بشری جز صاحبان مقام پیامبری از آنها مصون نیست گناهی از او سر نمیزند.مراد از استقامت بر توبه همین است.چنین کسی بر انجام دادن اعمال نیک سبقت میجوید،و سیّئات خود را به حسنات مبدّل میکند.این را توبۀ نصوح میگویند و این نفس را که آرامش یافته نفس مطمئنّه میخوانند نفسی که خشنود و پسندیده به سوی خدا باز میگردد،آنان کسانی هستند که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بدانها کرده فرموده است:«گوشهگیرانی که دلباختۀ ذکر خدایند بر دیگران پیشی جستهاند،و ذکر پروردگار بار گناهان را از دوش آنان برداشته و سبکبار وارد عرصۀ قیامت میشوند.» (1)در این حدیث شده است به این که آنان نیز گناهانی داشتهاند که ذکر خدا آن را از آنان زدوده است.
این طبقه از حیث گرایش به شهوات مراتبی دارند.دستهای تمایلات نفسانی آنها بر اثر سلطۀ معرفت آرام شده و مجاهده با شهوات برای آنها آسان گردیده و مبارزه با آنها مانع سلوک آنان در راه حقّ نیست.گروهی دیگر از کشمکش با نفس فارغ نشده لیکن بر مجاهده و باز گردانیدن نفس از سرکشیهایش قادرند.درجات درگیری این دسته با نفس از حیث کثرت و قلّت و اختلاف مدّت و نوع متفاوت است.همچنین از نظر طول عمر با هم اختلاف دارند،چه بعضی را بمحض توبه میربایند،و اینان به سبب آن که به سلامت رخت بر بسته و پیش از آن که سستی در کار آنها پدید آید به دیار آخرت شتافتهاند مورد غبطه و رشک میباشند.و به برخی مهلت داده میشود و مجاهده و شکیبایی و استقامت آنها طولانی میگردد و حسنات اعمال آنان زیاد میشود.حال اینان عالیتر و افضل است،زیرا هر بدی را نیکی محو میکند تا آنجا که یکی از عالمان گفته است:گناهی را که گنهکار ده بار مرتکب شده زمانی زدوده میشود که ده بار در حال
ص:102
1) (16) صحیح ترمذی،ج 13،ص 88.
شهوت بر آن عمل قادر شود و از ترس خداوند شهوت خود را بشکند و بر آن صبر کند.
امّا این شرط بعید است هر چند در صورت فرض،بزرگی اثر آن را نمیتوان انکار کرد.
لیکن مرید ضعیف نباید این راه را در پیش گیرد و شهوت خود را برانگیزد و اسباب آن را فراهم کند به حدّی که قدرت بر آن یابد سپس انتظار داشته باشد که جلو شهوت را بگیرد و خود را از عمل باز دارد،زیرا از آن ایمن نیست که زمام شهوت از دستش بیرون رود و گناه را بهجا آورد و توبهاش را بشکند،بلکه تکلیف او از آغاز فرار از اسبابی است که ارتکاب گناه را برای او میسّر گرداند و راه آن را بر روی خویش ببندد و در همین حال تا آنجا که میتواند شهوت خود را بشکند تا توبۀ او از همان آغاز سالم بماند.
توبهکنندهایست که در همۀ طاعات مهمّ و گناهان بزرگ راه استقامت پیموده جز این که از پارهای گناهان که برای او بدون عمد و قصد پیش میآید مصون نیست و در خلال احوالی که بر او میگذرد بیآنکه تصمیم بر ارتکاب گناه داشته باشد به آنها دچار میشود.لیکن هر زمان اقدام به گناه میکند نفس خود را مورد سرزنش قرار میدهد و دچار پشیمانی و اندوه میشود و عزم خود را بر احتراز از اسبابی که او را در معرض گناه قرار دهد تجدید میکند.این نفس در خور آن است که نفس لوّامه گفته شود،زیرا صاحب آن خود را بر این که بدون عزم و قصد خویشتن را هدف حالات نکوهیده میسازد ملامت میکند.و این نیز مرتبهای عالی است هر چند از مرتبۀ نخست نازلتر است و این غالبترین احوال توبهکنندگان است،زیرا بدی در طبیعت آدمی سرشته شده و کمی از مردمند که از آن تهی هستند،نهایت تلاش آدمی برای آن است که خوبی او بر این بدی غلبه کند تا در ترازوی اعمال کفّۀ خیرات او سنگین شود و بر بدیهای او بچربد.امّا این که کفّۀ بدیها بکلّی خالی باشد بسیار بعید است.این دسته را خداوند و عدهای نیکو داده و فرموده است: اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ (1)،پس هر گناهی که صغیره باشد و از روی عمد و میل انجام نشود سزاوار است لمم که مورد عفو الهی است دانسته شود.حق تعالی فرموده است: وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ (2)خداوند
ص:103
کسانی را که بر خویشتن ستم کرده سپس پشیمان شده و خود را سرزنش میکنند ستوده و در روایتی که علی(علیه السلام)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)نقل کرده آن حضرت فرموده است:«بهترین شما در فتنه افتادۀ توبه کار است.» (1)در خبر دیگر آمده است:«مؤمن مانند خوشه است گاهی بر میگردد و گاهی کج میشود» (2)و نیز در خبر است:«مؤمن را چارهای نیست از این که گهگاه در گناهی افتد». (3)همۀ اینها دلایلی است بر این که این مقدار گناهانی که ذکر شد توبه را نمیشکند و مرتکب آنها در زمرۀ اصرارکنندگان بر گناه نیست و کسی که مرتکب این نوع گناهان را از بودن در شمار توبهکنندگان نومید کند مانند پزشکی است که انسان تندرست را به سبب آن که گهگاه میوه و طعام گرم میخورد بیآنکه مداومت دهد از سلامت خود مأیوس سازد.همچنین مانند فقیهی است که دانشجو را به علّت آن که در اوقات نادری در تکرار دروس و تعلیقات خود سستی میکند بدون آن که این اوقات طولانی و زیاد باشد او را از رسیدن به درجۀ اجتهاد نومید سازد،و این امر بر نقصان پزشک و فقیه دلالت دارد،زیرا فقیه در دین کسی است که مردم را به سبب پارهای سستیها و گناهان دلفریب از وصول به مدارج سعادت نومید نکند،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«همۀ فرزندان آدم گناهکارند،و بهترین گنهکاران توبهکنندگان آمرزشخواهند.» (4)و نیز فرموده است:«مؤمن ضعیفی وصلهزننده است.بهترین آنان کسی است که در حال وصله زدن بمیرد». (5)یعنی بر اثر گناهان ضعیف و به سبب توبه و پشیمانی وصله
ص:104
1) (19) الشعب بیهقی به سند صحیح از علی(علیه السلام)،الجامع الصّیفه،احمد بن حنبل به سند خود از ابی جعفر محمّد بن علی از محمّد بن حنفیّه از پدرش علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)نقل کرده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:« خداوند بنده مؤمن در فتنه افتادۀ توبه کار را دوست میدارد.»
2) (20) ابو یعلی از حدیث انس به سند ضعیف،الجامع الصّیفه،عراقی گفته است:در امثال رامهرمزی اسناد آن خوب است.
3) (21) الکبیر و الاوسط طبرانی با سند خوب،مجمع الزوائد،ج 10،ص 210.
4) (22) سنن ترمذی آن را نقل کرده و غریب شمرده است سنن ابن ماجه،شماره 42510،مستدرک حاکم، ج 4،ص 244 و سندان را صحیح دانسته،مسند احمد از حدیث انس،الفتح الرّبانی،ج 19 ص 337.
5) (23) الصغیر و الاوسط طبرانی،بزّار از حدیث جابر،طبرانی گفته است:در سند آن ضعفی است به سبب آن که خالد خزایلی در سلسلۀ راویان آن قرار دارد،مجمع الزوائد،ج 10،ص 201.
زننده است.
خداوند متعال فرموده است: أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ (1)،و آنان را به هیچ وجه به نداشتن گناه توصیف نکرده است.
(1)سپس در برخی گناهان شهوتش بر او غالب شود و از روی قصد و به علّت عدم توانایی در برابر غلبۀ شهوت نسبت به ارتکاب آنها اقدام کند.لیکن با این حال بر ادای طاعات مواظبت داشته و بسیاری از گناهان را با وجود قدرت و شهوت ترک کرده و تنها شهوت این یک یا دو گناه او را مقهور ساخته و خواهان آن است که خداوند او را بر سرکوب آنها قادر گرداند و شرّ آنها را از او برطرف سازد.این آرزوی او در حال ارضای این شهوات است و چون از آن فارغ میشود پشیمان میگردد و میگوید:کاش آن را انجام نمیدادم،از آن توبه خواهم کرد،و در سرکوب آن با نفس خویش به مبارزه خواهم پرداخت.امّا نفس وی آن عمل را در نظرش میآراید و توبهاش را در هر بار از امروز به فردا میافکند.این نفس را نفس مسوّله میگویند.دارندۀ آن از جملۀ کسانی است که خداوند دربارۀ آنها فرموده است وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً (2)،وضع او از جهت آن که بر طاعات مواظبت و از آنچه بهجا میآورد کراهت دارد موجب امیدواری است و شاید خداوند توبۀ او را بپذیرد؛لیکن از جهت آن که توبهاش را از امروز به فردا میافکند و در آن تأخیر میکند فرجامی خطرناک دارد؛بسا پیش از توبه بمیرد و امر او به مشیّت حق تعالی موکول گردد،اگر خداوند به فضل خویش امر او را تدارک کند،و شکستگی او را جبران فرماید،و با قبول توبهاش بر او منّت نهد به سابقین ملحق خواهد شد؛و چنانچه شقاوت بر او غلبه کند و شهواتش بر او چیره شود بیم آن است که آنچه در ازل برای او مقدّر شده تحقّق یابد و دچار سوء عاقبت گردد،زیرا به طور مثال هر زمان اشتغال به تحصیل برای دانشجو ناممکن گردد این عدم امکان دلیل بر آن است که در ازل برایش مقدّر شده است که از جاهلان باشد و در این صورت امیدواری به او ضعیف میشود.و
ص:105
چنانچه اسباب مداومت بر تحصیل برای او به آسانی فراهم گردد این امر دلیل آن است که در ازل برای او مقدّر شده است از جمله عالمان باشد.به همین گونه سعادتهای اخروی و درکات آن به حکم تقدیر مسبّب الاسباب به حسنات و سیّئات ارتباط دارد همچنان که بیماری و صحّت به خوردن غذا و دوا وابسته است،و از این قبیل است بینش نفس که به سبب آن انسان از طریق ترک کاهلی و مواظبت بر تحصیل آگاهیهای درونی در دنیا استحقاق وصول به مناصب عالی را پیدا میکند.بنابراین همان گونه که برای منصب دریافت و قضاء و تقدّم علمی تنها کسی شایستگی دارد که بر اثر طول تحصیل علم، فقیه شده باشد برای سرای آخرت و نعیم آن و قرب پروردگار جهانیان فقط دلی شایسته است که بر اثر طول تزکیه و تطهیر سلامت یافته و پاک شده باشد.تدبیر ربّ الأرباب در ازل آن را این گونه رقم زده چنان که فرموده است: وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها، فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها، وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها (1)بنابراین هر زمان بنده گناهی را مرتکب میشود گناه او نقد و توبه او نسیه خواهد بود و این نشانۀ خذلان و خواری اوست.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«بنده هفتاد سال کار اهل بهشت را میکند،تا آنجا که مردم میگویند او از اهل آن است و میان او و بهشت جز یک وجب باقی نمیماند لیکن تقدیر بر او سبقت میگیرد،عمل اهل جهنّم را میکند و وارد آن میشود.» (2)از این رو بیم از عاقبت کار پیش از توبه است،و هر نفسی که برون میآید خاتمۀ نفس پیش است و امکان دارد که مرگ به آن پیوندد،لذا باید مراقب انفاس بود و گرنه آنچه ترس از آن است واقع میشود و حسرت دایمی میگردد در حالی که حسرت سودی ندارد.
(1) سپس به ارتکاب گناه یا گناهان باز گردد بیآنکه در دل قصد توبه داشته و بر عمل خود متأسّف باشد بلکه مانند غافلان در ورطۀ شهوات فرورفته است.چنین کسی از جمله اصرارکنندگان بر گناه میباشد و این نفس را نفس امّاره میگویند که از هر خیر و خوبی گریزان است؛بر این شخص بیم سوء عاقبت میرود و امر او با خداست،اگر روزگارش بر بدی خاتمه یابد
ص:106
1) (26) شمس/7 تا 10:و سوگند به نفس آدمی و آن کسی که آن را منظّم ساخته است،سپس فجور و تقوا(شرّ و خیر)را به او الهام کرده است،که هر کس نفس خویش را تزکیه کرده رستگار شده،و آن که نفس خود را به گناه آلوده ساخته نومید و محروم گشته است.
2) (27) سنن ابن ماجه شماره 76 باب القدر،در آنجا به جای وجب،ذراع قید شده است.
دچار بدبختی و شقاوتی بیپایان شده،و اگر حسن عاقبت پیدا کند و بر عقیدۀ توحید بمیرد امید رهایی او از آتش وجود دارد هر چند پس از گذشت مدّتی باشد؛و محال نیست که به سببی پنهانی که بر آن آگاه نیستیم عموم عفو شامل حالش شود،چنان که محال نیست که انسان به ویرانهای درآید تا در آن گنجی بیابد و اتّفاقا به آن برسد.و یا در خانهاش بنشیند تا خدا او را عالم گرداند و دانش را بدون تعلّم و آموزش روزی او کند چنان که پیامبران(علیه السلام)چنین بودهاند،زیرا درخواست آمرزش با ادای طاعات مانند تحصیل علم با تلاش و تکرار،و طلب مال با تجارت و سفر کردن از طریق دریاهاست.
امّا درخواست آمرزش به صرف امید با وجود تباهی اعمال مانند طلب گنج در ویرانهها و طلب علوم از طریق تعلیم فرشتگان است.وای کاش که هر کس بکوشد بیاموزد،و هر کس تجارت کند توانگر شود و هر روزهگیر نمازگزاری آمرزیده شود.
بنابراین همۀ مردم محرومند جز عالمان،و عالمان همگی محرومند جز عملکنندگان،و عملکنندگان همه محرومند جز مخلصان و مخلصان در برابر خطری بزرگ قرار دارند.به همین گونه است حال کسی که خانۀ خود را ویران کند،و مال و اندوخته خود را تباه سازد،و خود و عائلهاش را گرسنه بگذارد و بگوید:«امید به فضل خدا دارم»؛ و انتظار کشد که خداوند گنجی روزی او کند که آن را در زیر زمین خانۀ ویران خود بیابد.
چنین کسی در نزد اهل بینش از احمقان و مغروران است هر چند آنچه را انتظار میکشد از قدرت خداوند و فضل او محال نیست.همچنین کسی که از فضل و بخشش خداوند انتظار آمرزش دارد در حالی که در طاعت کوتاهی میکند و بر گناهان خویش اصرار میورزد و در راهی که مورد آمرزش قرار گیرد گام بر نمیدارد از نظر صاحبدلان در زمرۀ سفیهان و دیوانگان است.شگفتا از این دیوانه که حماقت خود را در قالب مورد پسندی رواج میدهد و میگوید:خداوند کریم و بخشنده است و بهشت او از همچون منی تنگ نمیشود و نافرمانی من به او زیانی نمیرساند.سپس میبینی که برای به دست آوردن مال دریاها را مینوردد و در خطرها و سختیها وارد میگردد و اگر به او گفته شود:خداوند کریم است و طلاهای خز این او از این که تو را بینیاز کند کم نمیآید،در خانهات بنشین شاید از راهی که انتظار آن را نداری روزیت را برساند،لیکن او گویندۀ این سخنان را احمق میشمارد و او را مورد ریشخند قرار میدهد و میگوید:این سبکسری چیست؟از آسمان زر و سیم نمیبارد و اینها را جز از طریق کسب نمیتوان یافت،
ص:107
خداوند به همین گونه آن را مقدّر کرده و سنّت خود را بدینسان جاری ساخته است و تبدیل در سنّت خدا راه ندارد.این مغرور نمیداند که پروردگار آخرت و پروردگار دنیا یکی است و سنّت خدا در هر دو سرا تبدیلپذیر نیست چه او خبر داده و فرموده است:
وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی (1)،در این صورت چگونه معتقد میشود که خداوند در آخرت کریم است و در دنیا کریم نیست؟و چگونه میگوید:سستی در کسب مال دنیا مقتضای کرم خدا نیست و سستی برای به دست آوردن ملک و نعیم دایم آخرت مقتضای کرم اوست،و این را بر حسب کرمی که دارد بیتلاش و کوشش میدهد،و آن را با همۀ سعی و کوشش غالبا منع میکند.ما از کوردلی و گمراهی به خدا پناه میبریم چه آن جز نتیجۀ نگونساری و فرو افتادن در تاریکیهای نادانی چیز دیگری نیست.چنان کسی شایستۀ آن است که در زمرۀ آنانی باشد که خداوند دربارۀ آنها فرموده است: وَ لَوْ تَری إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً (2)، یعنی دیدیم که تو راست میگویی در آنجا که فرمودی: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی پس ما را بازگردان تا سعی و کوشش کنیم امّا بازگشتن برای آنها ممکن نیست و عذاب آنها ثابت و پابرجاست.ما از آنچه مایۀ نادانی و شکّ و ناگزیر کشانندۀ انسان به سوی بدی عاقبت است به خدا پناه میبریم.
شهوت و یا نااندیشیده بر حسب اتّفاق به آن مبادرت کند.
(1)بدان بر هر گنهکاری توبه و پشیمانی از گناه و اشتغال به اعمال نیکی که ضدّ کارهای بدش باشد واجب است،چنان که طریق آن را ذکر کردیم.اکنون هرگاه نفس به سبب چیرگی شهوت او را در عزم بر ترک گناه یاری نکند در ادای یکی از دو واجب ناتوان شده و نباید واجب دیگر را ترک کند و آن دفع اعمال بد با کارهای نیک است تا آنها بکلی زدوده شوند و از جملۀ کسانی باشد که خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً ،کار نیک کار بد را میزداید.این زدودن یا به دل است یا به زبان و یا به جوارح،و باید نیکی در محلّ
ص:108
بدی و در آنچه تعلّق به اسباب آن دارد بهجا آورده شود.
امّا به دل این است که گناه خود را با تضرّع و زاری در پیشگاه خداوند و درخواست عفو و آمرزش از او بزداید و مانند بندهای گریزان در برابر او اظهار ذلّت و خواری کند و با نقصان تکبّر در میان مردم ذلّت و حقارت خود را بر آنان ظاهر سازد و دلیلی ندارد که بنده گریزان گنهکار بر دیگر بندگان خدا تکبّر ورزد.همچنین باید در دل طالب خیر و خوبی برای مسلمانان بوده و عازم بر ادای طاعات الهی باشد.
زدودن گناه به زبان آن است که به ظلم خود اعتراف و از درگاه خداوند طلب آمرزش کند و بگوید:ربّ ظلمت نفسی و عملت سوء فاغفر لی ذنوبی،و نیز چنان که در کتاب دعوات و اذکار آوردهایم انواع استغفار را بسیار بگوید.
زدودن کار بدی به جوارح عبارت از ادای طاعات و انواع عبادات و صدقات است.
اخبار گویای این است که هرگاه گنهکار پس از ارتکاب گناه هشت چیز را به عمل آورد امید آن است که گناهش بخشوده شود.از آنها چهار چیز از اعمال دل است که عبارتند از توبه یا عزم بر توبه،حبّ دست کشیدن از گناه،بیم عذاب،امید آمرزش و چهار چیز از اعمال جوارح میباشد:این که در عقب گناه دو رکعت نماز گزارد پس از آن هفتاد بار استغفار کند و صد بار بگوید:سبحان اللّه العظیم و بحمده،سپس صدقهای بدهد و بعد از آن یک روز روزه بگیرد.در برخی اخبار آمده است که:وضو را کامل بگیرد و به مسجد درآید و دو رکعت نماز بگزارد.در بعضی دیگر ذکر شده:چهار رکعت نماز بگزارد 30،در حدیثی است که:«هرگاه گناهی مرتکب شدی حسنهای بهجا آور تا آن را محو کند نهان به نهان و آشکار به آشکار.» 31از این رو گفتهاند:صدقۀ پنهان گناهان شب و صدقۀ آشکار گناهان روز را محو میکند.و نیز در اخبار آمده است که:
مردی به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:من در مورد زنی تلاش کردم و از همه چیز آن جز جماع برخوردار شدم حکم خدا را بر من جاری فرما.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آیا نماز
ص:109
بامداد را با ما گزاردهای؟عرض کرد:آری،فرمود: إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ (1).این حدیث گویای این است که تجاوز کمتر از زنا به زنان گناه صغیره است،زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) نماز را کفّارۀ آن قرار داده و این به مقتضای قول آن حضرت است که فرموده است:
«نمازهای پنجگانه کفّارۀ گناهان میان آنهاست بجز کبائر». (2)به هر حال سزاوار است انسان همه روزه خود را حسابرسی کند،و اعمال بد خود را در نظر گیرد و آنها را با کارهای نیک بزداید.
اگر بگویی:چگونه ممکن است استغفار از گناه بدون ترک اصرار سودمند باشد؟چه در خبر آمده است که«استغفارکنندۀ از گناه در صورتی که اصرار بر آن داشته باشد مانند استهزاکنندۀ به آیات خداست» (3)و یکی از بزرگان گفته است:من از گفتن استغفر اللّه استغفار میکنم.و گفته شده است:استغفار به زبان توبۀ دروغگویان است،و نیز رابعه عدویّه گفته است:استغفار ما به استغفار بسیاری نیاز دارد.
پاسخ این است که بدانی در فضیلت استغفار اخبار بیشماری وارد شده که ما بخشی از آنها را در کتاب اذکار و دعوات ذکر کردهایم تا آنجا که خداوند استغفار را با بقای پیامبر(صلی الله علیه و آله)قرین کرده و فرموده است: وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (4)یکی از صحابه گفته است: (5)ما را دو امان بود یکی از آنها که بودن پیامبر در میان ما بود از دست رفته و آن که مانده استغفار است،اگر این نیز برود هلاک میشویم.میگوید استغفاری که توبۀ دروغگویان است تنها استغفار به زبان است بیآنکه دل در آن انباز باشد،مانند آن که انسانی بر حسب عادت و از روی غفلت بگوید:أستغفر اللّه چنان که در آن هنگام که صفات آتش را میشنود میگوید:نعوذ باللّه (به خدا پناه میبریم)بیآنکه دلش از آنچه بر زبان میآورد متأثّر شود.این استغفار
ص:110
1) (32) صحیح بخاری،ج 6،ص 94 از حدیث ابن مسعود.
2) (33) مأخذ آن پیش از این مکرّر ذکر شده است.
3) (34) الشعب بیهقی،ابن عساکر از ابن عبّاس با سندی ضعیف،الجامع الصیفه.
4) (35) انفال/33:و تا تو در میان آنها هستی خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد،و تا استغفار میکنند خداوند عذابشان نمیکند.
5) (36) ترمذی آن را از ابو موسی اشعری نقل کرده و گفته:و این سخن اوست،ابو الشیخ و حاکم آن را نقل کرده و صحیح دانستهاند بیهقی در الشعب گفته است:گویندۀ این سخن ابو هریره است،بیهقی در طرق دیگری گفته گوینده ابن عبّاس است،الدرّ المنثور،ج 3،ص 182.
منحصر به حرکت زبان است و در آن فایدهای نیست،لیکن چنانچه تضرّع قلبی و زاری در طلب آمرزش به آن بپیوندد و تضرّع او صادقانه و از روی خلوص نیّت و رغبت باشد این تضرّع در نفس خود حسنهای است که شایستگی دارد سیّئهای را دفع کند،و اخباری که در فضیلت استغفار وارد شده بر همین مورد حمل شده تا آنجا که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده است:«کسی که استغفار کند هر چند در روز هفتاد بار بازگردد(بر گناه)اصرار نکرده است» (1)و این استغفار به قلب است.
توبه و استغفار درجاتی دارد،و اوایل آن هر چند به آخر نرسد نیز دارای فوایدی است.سهل شوشتری گفته است:بنده در هر حال چارهای جز مولای خود ندارد بهترین حالات او این است که در همه چیز به او رجوع کند،اگر گناه کرد بگوید:«خداوندا،بر من پوشیده دار»و هنگامی که از گناه فراغت یافت بگوید:«ای پروردگار من توبه مرا بپذیر»،و پس از توبه بگوید:«خداوندا،عصمت را روزی من گردان»و چون طاعتی بهجا آورد بگوید:«خداوندا از من قبول کن».از او دربارۀ استغفار که گناهان را میزداید پرسیدند،پاسخ داد:اوّل استغفار استجابت پس از آن زاری و انابه و سپس توبه است، استجابت از اعمال جوارح زاری و انابه از اعمال قلوب،توبه رو آوردن به مولاست به این که خلق را ترک گوید،سپس استغفار از تقصیرات خود و ناسپاسیها و ترک شکر،در این هنگام آمرزیده میشود و در نزد او جای میگیرد و پس از آن تنهایی را اختیار کند و سپس پایداری و بعد از آن بیان و پس از آن قرب و بعد معرفت و سپس مناجات و پس از آن خلوص بعد موالات سپس گفتگوی پنهانی و این خلّت یعنی دوستی است،و این حالت در دل بنده قرار نمیگیرد مگر آنگاه که علم خوراک،ذکر قوام رضا توشه و توکّل رفیعت او باشد،سپس خداوند به او نظر میکند و او را به سوی عرش بالا میبرد و در مقام حاملان عرش جای میگیرد.
و نیز از او دربارۀ سخن پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)پرسیدند که فرموده است:«توبهکننده دوست خداست»پاسخ داد:توبه کنندهای دوست خداست که همۀ آنچه در قول خداوند متعال آمده در او موجود باشد،آنجا که فرموده است: اَلتّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ... (2)،و گفت:دوست آن است که در چیزی که دوستش آن را ناخوش
ص:111
میدارد وارد نشود،غرض این است که توبه دارای دو فایده است:
اوّل-محو گناهان تا چنان شود که گویا هیچ گناهی نکرده است.
دوم-رسیدن به درجات تا دوست خدا شود.
محو گناهان نیز درجاتی دارد،برخی در درجهای قرار دارند که اصل گناه آنها بکلّی محو میشود،و بعضی دیگر تخفیفی برای آنهاست و این امر بستگی به درجات توبه دارد.استغفار به دل و جبران گناهان با اعمال نیک هر چند از اصرار در گناه فارغ نباشد از اوایل این درجات است و روی هم خالی از فایده نیست و نباید گمان کرد که وجود آن مانند عدم آن است،بلکه اهل شهود و ارباب قلوب به یقین میدانند که گفتار خداوند متعال که فرموده است: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ (1)راست است و هیچ ذرّۀ نیکی از اثر خالی نیست،چنان که اگر دانهای جو در ترازو اندازی در آن بیاثر نخواهد بود و اگر بیاثر باشد لازم میآید که دانۀ دوم نیز مانند اوّل باشد و ترازو با خروارها جو سنگینی نشان ندهد در صورتی که محال بودن این امر روشن است،بلکه کفّۀ حسنات با اندکی کار نیک سنگین میشود،و کفّۀ کارهای بد نیز به همین گونه است.بنابراین بپرهیز از این که طاعات خرد را اندک شماری و بهجا نیاوری،و این گناهان را ناچیز بدانی و از آنها پرهیز نکنی،مانند زن کمعقلی که در رشتن کاهلی کند و بهانه آورد به این که در هر ساعت به رشتن بیش از یک تار قادر نیست و از یک تار چه سودی حاصل میشود،و آن در تهیّۀ لباس چه تأثیری دارد.در حالی که این نادان نمیداند که البسه دنیا تار تار فراهم شده و جهان با همه فراخی و پهناوری اجسامی که در آن است ذرّه ذرّه گرد آمده است از این رو زاری و استغفار به قلب حسنهای است که به هیچ وجه نزد خداوند ضایع نمیشود،بلکه میگویم استغفار به زبان نیز حسنه است،زیرا حرکت زبان از روی غفلت به استغفار بهتر از حرکت زبان در آن ساعت به غیبت کردن از مسلمان و یا به گفتن سخنان پوچ است بلکه بهتر از خاموشی نیز میباشد.فضیلت این استغفار بر سکوت روشن است و تنها نسبت به عمل دل و عدم توجّه آن نقصان است.به همین سبب یکی از مریدان به شیخ خود ابو عثمان مغربی گفت:در بعضی اوقات زبانم به ذکر و قرآن گویا میشود در حالی که دلم غافل و بیخبر است؟شیخ پاسخ داد:خدا را شکر کن که یکی از
ص:112
1) (39) زلزال/7:پس هر کس بهاندازۀ سنگینی ذرّهای کار خیر انجام داده آن را میبیند.
اعضایت را در راه خیر به کار گرفته و آن را به ذکر عادت داده و در راه شرّ به کار نبرده و بیهوده گویی را عادت آن نکرده است.
آنچه او گفته حقّ است،زیرا اگر اعضای آدمی به کارهای نیک عادت کند تا آن حدّ که این عادت به صورت طبیعت درآید بسیاری از گناهان از او دفع میشود،چه کسی که زبانش به استغفار عادت کرده اگر دروغی از کسی بشنود زبانش به آنچه بدان عادت کرده سبقت میگیرد و استغفر اللّه میگوید،و آن که زبانش به یاوهگویی خو کرده زبانش به گفتن این که:تو چقدر احمقی و دروغ تو چقدر زشت است،پیشی میگیرد.همچنین کسی که زبانش به استعاذه عادت کرده چون بشنود که از شریری اعمال بدی صادر شد به حکم عادت زبانش به گفتن نعوذ باللّه گویا میشود،و اگر به یاوهسرایی خو کرده است لعنة اللّه خواهد گفت،و در نتیجه با یکی از این دو کلمه گنهکار میشود و با دیگری سلامت میماند،و سلامت ماندن او ثمرۀ عادت داشتن زبان او به خیر و خوبی است.این مطلب یکی از معانی قول خداوند متعال است که فرموده است: إِنَّ اللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ (1)و نیز: وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها (2)،بنگر خداوند چگونه حسنۀ او را مضاعف ساخته است،چه استغفار را در حال غفلت عادت زبان او کرده تا بدینطریق شرّ غیبت و لغت و یاوهگویی را از او دفع کند.این مضاعف کردن اندک طاعت بنده از سوی خدا در دنیاست،و مضاعف ساختن آن در آخرت بسیار بزرگتر خواهد بود،اگر بدانند.
بنابراین بپرهیز از آن که در طاعات به آفات و خطرات بنگری و در نتیجه رغبت توبه عبادات کم شود،زیرا این مکری است که شیطان آن را برای فریفتهشدگان خود رایج و مقبول گردانیده و به ایشان چنان وانمود کرده که آنها ارباب بصیرتند و خفایا و اسرار را میدانند و به آنها میگوید:در ذکر زبان با غفلت دل چه خیری است.در برابر این مکر مردمان سه دستهاند:سبقت گیرندۀ به اعمال نیک،ستمکار به خود و میانهرو.
امّا سبقت گیرندۀ به اعمال نیک به شیطان میگوید:ای ملعون راست گفتی و لیکن این کلمۀ حقّی است که باطلی را از آن خواستهای و به همین سبب تو را دو بار عذاب میکنم،و از دو جهت تو را زبون میگردانم و حرکت دل را بر حرکت زبان اضافه میکنم،و این عمل چنان باشد که جراحت شیطان را با پاشیدن نمک روی آن درمان
ص:113
کرده باشند.
ستمکار مغرور به سبب کبر و خودپسندی خیال میکند این نکته را دریافته است لیکن از این که بتواند دلش را پاکیزه و از اخلاص برخوردار سازد ناتوان است با این همه زبانش را به ذکر عادت نمیدهد و حاجت شیطان را روا میسازد و با رشتۀ غرور او به چاه میرود،و مشابهت و موافقت میان او و شیطان کامل میگردد.چنان که گفتهاند:
وافق شنّ طبقه وافقه فاعتنقه (1)
میانهرو قادر نیست با شرکت دادن دل در عمل دماغ شیطان را به خاک بمالد،و دریافته است که حرکت زبان نسبت به حرکت دل ناقص است و معتقد شده که کمال آن در سکوت از فضول کلام است و بدان ادامه میدهد و از خداوند درخواست میکند که دل را در اعتیاد به خیر با زبان شریک و دمساز فرماید.
بنابراین سبقت گیرندۀ به خیرات مانند بافندهای است که او را بر این کار نکوهش کرده باشند و او آن را ترک و نویسندگی را اختیار کرده باشد.ستمکار مغرور مانند بافندهای است که شغل خود را ترک کرده و رفتگر شده باشد،و میانهرو مانند کسی است که از نویسندگی ناتوان شده و میگوید بافندگی نسبت به نویسندگی کاری نکوهیده است نه نسبت به رفتگری،و اکنون که از نویسندگی ناتوانم شغل بافندگی را ترک نمیگویم.
رابعۀ عدویّه گفته است استغفار ما به استغفار بسیار نیاز دارد.نباید گمان کنی که او از حرکت زبان از جهت آن که ذکر خدا میگوید نکوهش میکند بلکه او غفلت قلب را مورد سرزنش قرار میدهد و بدین سبب خود را محتاج میبیند که از غفلت دلش استغفار کند نه از حرکت زبانش،زیرا اگر به زبان هم استغفار نکند نیازمند دو استغفار میشود نه یکی.به همین گونه باید نکوهش نکوهیده و ستایش ستوده را فهمید و گرنه معنای گفتار گویندۀ صادق را که فرموده است:«حسنات ابرار سیّئات مقرّبان است»نخواهی فهمید، زیرا این امور با مقایسه ثابت میشود و بدون سنجش نمیتوان آنها را درک کرد.بلکه باید کمترین طاعت و کوچکترین گناه را کوچک نشماری،از این رو امام جعفر صادق(علیه السلام)فرموده است:«سه چیز را در سه چیز پنهان کرده است:رضایش را در
ص:114
1) (42) مثل رایجی است که عرب آن را در مساوات و مشابهت به کار میبرد،به مجمع الامثال میدانی باب بیست و ششم مراجعه شود-م.
طاعتش،پس چیزی از طاعتش را کوچک ندانید شاید رضایش در آن باشد،غضبش را در معصیتش پس چیزی از معصیت او را حقیر نشمارید شاید خشمش در آن باشد،و ولایت خود را در بندگانش پنهان کرده است هیچ کسی را کوچک به حساب نیاورید شاید او ولیّ خدا باشد.»
(1)بدان مردمان بر دو قسماند:
اوّل-جوانی است که هیچ گونه هوسهای جوانی در او نیست و بر اساس نیکی و دوری از بدی پرورش یافته و بزرگ شده و همان است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارهاش فرموده است:«خداوند خشنود میشود از جوانی که در او هوس جوانی نیست»، (1)و وجود این گونه جوانان کمیاب و نادر است.قسم دوم کسی است که از ارتکاب گناه بدور نیست و اینان دو دستهاند:اصرارکنندگان بر گناه و توبهکنندگان،مقصود ما در اینجا این است که راه گشودن عقدۀ اصرار هر گناه را بیان و درمان آن را ذکر کنیم:
بدان شفای توبه جز به دارو حاصل نمیشود و کسی که به درد آگاهی ندارد بر درمان آگاه نیست.معنای درمان شکستن و از میان بردن اسباب و عوامل درد است،چه هر دردی به سببی پدید آمده و درمان آن دفع و ابطال آن سبب است،و هر چیزی تنها به وسیلۀ ضدّ آن باطل میشود.علّت اصرار بر گناه جز غفلت و شهوت نیست و ضدّ غفلت علم و ضدّ شهوت شکیبایی بر قطع انگیزههای آن است.غفلت سرچشمۀ خطاهاست چنان که خداوند متعال فرموده است: أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ، لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ (2).بنابراین داروی توبه تنها معجونی است که از شیرینی علم و تلخی صبر سرشته شده باشد همان گونه که سرکنگبین از شیرینی شکر و ترشی سرکه فراهم میشود و هر یک از این دو جزء برای غرض خاصّی به کار میرود،لیکن ترکیب آنها اسبابی را که برانگیزندۀ صفرا است از میان میبرد.به همین نحو باید طریق درمان دل از بیماری اصرار بر گناه مشخّص و شناخته شود؛و چنان که گفتیم داروی این درد از دو جزء یا دو
ص:115
اصل ترکیب یافته که یکی علم و دیگری صبر است و ناگریز باید آنها را توضیح داد.
اصل اوّل علم است.اگر گفته شود آیا هر علمی عقدۀ اصرار بر گناه را میگشاید یا ناگزیر از علمی مخصوص است؟ پاسخ این است که بدانی همۀ علوم داروهای بیماریهای دلند لیکن هر یک از این بیماریها علمی خاصّ خود دارد چنان که دانش پزشکی به طور کلّی برای همۀ بیماریهای تن سودمند است امّا هر بیماری دانشی ویژۀ خود دارد.بیماری اصرار نیز به همین گونه است،و ما باید بخصوص همین دانش را بیان کنیم،و برای این که فهم آن آسانتر و به ذهن نزدیکتر باشد آن را از طریق مقایسه با بیماری تن شرح و توضیح میدهیم،لذا میگویم:بیمار نیاز دارد به این که چهار امر را تصدیق کند:
(1) که با اختیار و به ترتیبی که مسبّب الأسباب آنها را مرتّب کرده میتوان به آنها رسید،و این همان ایمان به اصل دانش پزشکی است،و هر کس بدان اعتقاد نداشته باشد به درمان مشغول نمیشود و سزاوار هلاکت است.معادل این ایمان در دانشی که ما در صدد بیان آنیم ایمان به اصل شرع است،و آن عبارت از این است که معتقد باشد سعادت در آخرت سببی دارد که آن فرمانبرداری و طاعت است،و شقاوت در آخرت نیز دارای علّتی است و آن معصیت و نافرمانی خداست،ایمان به اصل شرایع همین است.این ایمان را باید حتما یا از طریق تحقیق و یا از راه تقلید به دست آورد و هر دو راه از طریق ایمان است.
(2) که او به دانش پزشکی آگاه و در آن ماهر و آنچه دراینباره میگوید صادق است،دروغ نمیگوید و تزویر به کار نمیبرد،چه صرف ایمان او به اصل دانش پزشکی بدون ایمان مذکور برای او سودی ندارد،و معادل این اعتقاد در علمی که ما مشغول بیان آنیم داشتن یقین به صدق پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و ایمان به این که قول او حقّ و راست است و هیچ گونه دروغ و خلاف در آن نیست.
چیزهایی که برای او زیان دارد میترساند گوش فرا میدهد
(3)به طوری که از ترک پرهیز بیمناک شود و شدّت بیم او را به رعایت پرهیز وادار سازد.معادل این امر در دین گوش دادن به آیات و اخباری است که مشتمل بر ترغیب به تقوا و پرهیز از ارتکاب گناه و
ص:116
ترک پیروی از هوسها و تصدیق همۀ چیزهایی است که به گوش او رسانیده شده است، بیآنکه شکّ و ریبی در آنها داشته باشد تا بدینوسیله ترسی در او پدید آید که صبر را که رکن دیگر درمان است در او نیرومند سازد.
است از آنها پرهیز کند به خوبی بشنود
(1) تا همۀ آنچه برای او زیان دارد اعمّ از افعال و احوال و خوردنیها و آشامیدنیها بر او معلوم گردد،چه بر هر بیماری پرهیز از همه چیز لازم نیست و هر دوایی برای هر بیماری سودمند نمیباشد،بلکه هر دردی علمی خاصّ و علاجی مخصوص دارد.معادل آن در دین آن است که هر بندهای به هر شهوت و گناهی دچار نمیشود بلکه هر مؤمنی گناه یا گناهان مخصوص دارد،نیاز او در حال دین است که بداند خلافی را که مرتکب میشود گناه است سپس آفات گناهان و اندازه زیان آنها را در دین بداند،و پس از آن بداند چگونه باید در برابر آنها صبر و پایداری کند،و بعد از آن به چگونگی زدودن گناهان پیشین خود علم پیدا کند.اینها علوم و داناییهایی است که آنها را تنها پزشکان دین میدانند،این پزشکان همان عالمانند که وارثان پیامبرانند.
گنهکار هنگامی که گناه خود را دانست بر اوست که به پزشک مراجعه و بخواهد که او را معالجه کند و این پزشک همان عالم دینی است،و اگر نداند آنچه را مرتکب شده گناه است بر عالم است که خلاف او را به او بشناساند،و آن بدین صورت تحقّق مییابد که هر عالمی آموزش تعالیم دینی مردم سرزمین یا شهر یا محلّه یا مسجد یا زیارتگاهی را به عهده گیرد،و آنچه بدانها سود یا زیان میرساند،و آنها را خوشبخت یا بدبخت میگرداند به آنان بیاموزد،و صبر نکند تا آنها از او بپرسند بلکه سزاوار است مردم را به سوی خود فرا خواند،چه عالمان وارثان پیامبرانند و پیامبران نادانها را به حال خود رها نمیکردند بلکه آنها را به مجامع خود دعوت میکردند،و در ابتدا بر در خانههای آنها میرفتند و یکایک آنها را میطلبیدند و راه راست را به آنان گوشزد میکردند.چه بیمار دلان بیماری خود را نمیشناسند همچون کسی که پیسی در صورتش پدیدار شده و آینهای به همراه ندارد.او بیماری خود را نخواهد شناخت مگر آن که دیگری آن را به او معرّفی کند.این امر بر همۀ عالمان واجب عینی است.همچنین بر پادشاهان واجب است در هر روستا و هر کویی فقیهی دیندار منصوب کنند تا احکام دین را به مردم بیاموزد،زیرا مردمان نادان به دنیا میآیند و چارهای نیست جز این که دعوت اسلام به
ص:117
آنها تبلیغ و اصول و فروع دین به آنها آموخته شود.دنیا بیمارستان است،در شکم زمین جز مرده و بر پشت آن جز رنجور نیست،بیماری دل سختتر از رنجوری تن است، عالمان پزشک و پادشاهان فرمانروایان این بیمارستانند،هر بیماری با مداوای عالم درمان نشود به حاکم سپرده میشود تا او را از شرارت باز دارد،چنان که پزشک بیماری را که پرهیز نمیکند،یا دیوانه را به سرپرست او میسپارد تا دیوانۀ خود را غل و زنجیر کند و شرّ او را از خودش و دیگر مردم برطرف کند.این که بیماری دلها بیش از بیماری بدنهاست به سه علّت است:
اوّل-آن که بیمار دل نمیداند که بیمار است.
دوم-فرجام کسی که دلش بیمار است در این جهان مشاهده نمیشود،بر خلاف آن که تنش بیمار است که پایان کار او مرگ است و آن چیزی است که دیده میشود و طبایع از آن نفرت دارد،و آنچه پس از مرگ واقع میشود و نیز عاقبت گناه که مرگ دل است نیز در این جهان مشهود نیست،از این رو نفرت از گناه کم است هر چند مرتکب آن میداند که گناه است،به همین سبب دیده میشود که آن که دلش بیمار است بر فضل خدا تکیه میکند و آن که تنش رنجور است بیآنکه بر لطف خداوند اعتماد کند به درمان آن میکوشد.
سوّم-که دردی سخت و دشوار است این است که پزشکان نایاب شدهاند،چه پزشکان این درد عالمانند و عالمان در این روزگار خود به دردی سخت و دشوار دچار گشتهاند و از درمان آن واماندهاند امّا همگانی بودن این بیماری مایۀ تسلّی آنها شده به طوری که نقصان آنها ظاهر نمیشود از این رو ناگزیر شدهاند که مردم را گمراه کنند و به آنها چیزهایی بگویند که بر بیماری آنها بیفزاید،درد کشنده محبّت دنیاست و این درد بر پزشکان چیره شده و نمیتوانند مردم را از آن بترسانند از بیم این ننگ که مبادا به آنها بگویند:چرا ما را به این درمان دستور میدهید و خودتان را فراموش میکنید.بدین سبب درد همگانی است و همچون و با سرایت آن شدید و دارو نایاب و خلق بر اثر فقدان پزشک در شرف نابودی است،بلکه پزشکان به طرق مختلف به گمراه کردن مردم مشغولند،کاش اینان که اصلاح نمیکنند افساد نکنند،و نیز ای کاش خاموش شوند و سخن نگویند؛زیرا هنگامی که سخن بگویند برای آنها چیزی مهمتر از آن نیست که بر رغبت عوام در شنیدن سخنان خود بیفزایند و دل آنها را به دست آورند و به این مقصود
ص:118
نمیرسند جز این که بر امید آنها و غلبه دادن اسباب رجا بیفزایند و دلایل رحمت حق تعالی را ذکر کنند،زیرا این سخنان در گوشها لذیذتر و در طبایع دلنشینتر است،و مردم در حالی مجالس وعظ آنها را ترک میکنند که بر ارتکاب گناه دلیرتر و اعتماد آنها به فضل و بخشش خداوند بیشتر شده است.و هرگاه پزشک نادان یا خائن باشد با دارو بیمار را هلاک میکند،چه آن را در محلّ خود به کار نمیبرد،خوف و رجا دو دارویند لیکن برای دو تن که بیماری آنها ضدّ یکدیگر باشد،امّا کسی که خوف از خدا بر او غلبه یافته تا آنجا که از دنیا بکلّی دوری گزیده و خود را به چیزهایی که توان آنها را ندارد مکلّف ساخته و زندگی را بکلّی بر خود تنگ کرده باید با ذکر اسباب رجا شدّت خوف او را شکست و وی را به اعتدال باز گردانید.همچنین کسی که بر گناه اصرار دارد و آرزومند توبه است لیکن به سبب بزرگ شمردن گناهانی که در سابق مرتکب شده به حکم یأس و نومیدی،از توبه امتناع میکند نیز درمان او به ذکر اسباب رجا و امید است تا به قبول توبه امید بندد و توبه کند.لیکن مغروری که در ارتکاب گناه بیپروا و گستاخ شده است معالجۀ او از طریق ذکر اسباب رجا مانند آن است که به امید شفاء گرمی مزاج را با عسل درمان کنند،و این روش نادانان و گمراهان است.بنابراین فساد پزشکان درد دشواری است که به هیچ روی درمانپذیر نیست.
اگر بگویی:طریقهای را که موعظهگو برای وعظ باید در پیش گیرد بیان کن.
پاسخ آن است که بدانی جواب این سؤال طولانی است و بیان کامل آن ممکن نیست،آری ما به طرق مختلفی که در گشودن عقدۀ اصرار و وادار کردن مردم به ترک گناه سودمند است میکنیم و آنها چهار طریق است:
اوّل-موعظهگو آیاتی را که در قرآن آمده و گنهکاران و سرکشان را از نافرمانی بیم میدهد و روایات و اخباری را که حاکی این مطلب است ذکر کند،از قبیل آنچه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است: (1)«هیچ روزی نیست که صبح آن برآید و شفق آن فروشود جز
ص:119
1) (3) عراقی گفته است:من این حدیث را به این صورت ندیدم.ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابن عمر به سندی ضعیف روایت کرده است که:«خداوند را فرشتهای است که همه شب صدا میزند: چهلسالهها کشتزاری هستند که وقت درو کردن آنان نزدیک شده است»و در آن آمده است:کاش خلایق آفریده نمیشدند،و ای کاش حالا که خلق شدهاند میدانستند برای چه آفریده شدهاند پس میان خود بنشینند و مذاکره کنند.»
این که دو فرشته به چهار آواز با یکدیگر سخن میگویند یکی از آن دو میگوید:کاش این مردم آفریده نشده بودند؛دومی میگوید:اکنون که آفریده شدهاند کاش میدانستند برای چه آنها را آفریدهاند؛بار دیگر اوّلی میگوید:حال که نمیدانند برای چه آفریده شدهاند کاش به آنچه میدانند عمل کنند»،و در روایتی است:«بنشینند و آنچه را دانستهاند مذاکره کنند،دیگر بار دومی میگوید:اکنون که به آنچه میدانند عمل نمیکنند کاش از عملکرد خود توبه میکردند».یکی از پیشینیان گفته است (1):و نیز یکی دیگر گفته است:هیچ بندهای گناهی نمیکند جز این که محلّ گناه او در زمین از خدا اجازه میخواهد که او را فروبرد،و آسمانی که سقف اوست اجازه میخواهد که بر روی او درافتد خداوند به زمین و آسمان میفرماید از بندۀ من دست بازدارید و او را مهلت دهید،چه شما او را نیافریدهاید و اگر او را آفریده بودید به او رحم میکردید؛شاید او توبه کند و من او را بیامرزم؛باشد که اعمال شایسته بهجا آوردن و من سیّئات او را به حسنات مبدّل کنم و این معنای قول حقّ تعالی است که فرموده است: إِنَّ اللّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ . (2)
احادیث و اخبار در نکوهش گناهان و ستایش توبهکاران از شماره و بیرون است و موعظهگو اگر وارث پیامبر(صلی الله علیه و آله)است باید در وعظ خود از آنها بهره بسیار گیرد،چه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دینار و درهمی بهجا نگذاشت و علم و حکمت بهجا گذاشت و هر عالمی بهاندازۀ آنچه از اینها به وی رسیده از او ارث برده است.
دوم-بیان سرگذشت پیامبران و پیشینیان و مصائبی که به سبب گناه بر آنها گذشته است و ذکر آنها در دلهای مردم بسیار مؤثّر و سود آنها آشکار است مانند چگونگی احوال آدم(علیه السلام)و گناه او و آنچه پس از اخراج از بهشت دید تا آنجا که روایت شده است هنگامی که از میوۀ درختی که از آن نهی شده بود تناول کرد حلّههای بهشتی از تن او پرید و عورت او آشکار شد،و تاج و پیشانیبند از روی او شرم کردند بالا روند جبرئیلی
ص:120
1) (4) هنگامی که بنده مرتکب گناهی میشود فرشتۀ سمت راست که فرمانده فرشتۀ سمت چپ است به فرشتۀ مذکور میگوید تا مدت شش ساعت از نوشتن گناه او خودداری کند،اگر در طول این مدت توبه و استغفار کند گناه او نوشته نمیشود و اگر طلب آمرزش نکرد بر او نوشته خواهد شد.
2) (5) فاطر/41:خداوند آسمانها و زمین را نگاه میدارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هرگاه منحرف شوند کسی جز او نمیتواند آنها را نگاه دارد.
بیامد و تاج را از سر او برگرفت و پیشانیبند را باز کرد،از بالای عرش ندا رسید که از جوار من دور شوید،چه کسی که نافرمانی من میکند در جوار من نخواهد بود.آدم(علیه السلام) در حالی که میگریست به حوّا نگریست و گفت:این نخستین شومی گناه است که ما را از جوار دوست بیرون کرد.
در اسرائیلیّات آمده است:مردی زنی را از شهر دیگر به همسری گرفت و غلام خود را فرستاد تا او را بیاورد.آن زن بدان غلام مایل شد و او را به خود فرا خواند.آن غلام در برابر او مجاهده و از اجابت خواست او امتناع کرد.حق تعالی به برکت تقوایش او را مقام پیامبری داد،و یکی از پیامبران بنی اسرائیل شد.در داستانهای موسی(علیه السلام)آمده است که او به خضر(علیه السلام)گفت:به چه سبب خداوند تو را بر علم غیب آگاه گردانیده است؟پاسخ داد:به سبب آن که گناه را به خاطر او ترک کردم.و نیز روایت شده است که خداوند به یعقوب(علیه السلام)وحی فرمود:آیا میدانی چرا میان تو و فرزندت یوسف جدایی انداختم؟عرض کرد:نه،فرمود:به سبب آن که به برادرانش گفتی بیم دارم گرگ او را بخورد،چرا بر او از گرگ بیمناک شدی و به من امید نداشتی؟چرا غفلت برادرانش را در نظر گرفتی،و حفظ مرا از او در نظر نیاوردی؟.همچنین هنگامی که یوسف به ندیم پادشاه گفت:مرا نزد پادشاه خود یاد کن،خداوند فرمود: فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ (1).
امثال این حکایات بسیار است،و قرآن و اخبار افسانه گویی نکردهاند بلکه غرض از آنها کسب عبرت و بینش است تا دانسته شود که از گناه صغیرۀ پیامبران چشمپوشی نشده چه رسد به گناه کبیرۀ دیگران.آری از سعادت آنها بود که مجازاتشان در دنیا قرار داده شد و به آخرت موکول نگردید،و به بدبختان مهلت داده میشود که هر چه بیشتر بر گناهان خود بیفزایند برای آن که عذاب آخرت سختتر و بزرگتر است.این نیز از جملۀ مطالبی است که باید آن را مکرّر به اصرارکنندگان در گناه گوشزد کرد زیرا در برانگیختن انگیزههای توبه سودمند است.
سوّم-برای آنها بیان کند که تعجیل در مجازات گناه در دنیا همواره مورد انتظار است، و همۀ مصیبتها و بدبختیهایی که به بنده میرسد به سبب جنایات اوست.بسا آن که بنده
ص:121
1) (6) یوسف/43:...و لیکن شیطان یادآوری او را نزد صاحبش از خاطر وی برد و به دنبال آن چند سال در زندان باقی ماند.
در امر آخرت سهلانگاری کند و به سبب نادانی از مجازات الهی در دنیا بیشتر بترسد و باید او را از این امر بیم داد،چه غالبا شومی همۀ گناهان در دنیا خیلی زود دامنگیر انسان میشود تا آنجا که به سبب گناه روزی بر بنده تنگ میشود و موقعیّت او از دلها ساقط میگردد،و دشمنانش بر او چیره میشوند.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«بنده به سبب گناهی که میکند از روزی محروم میشود.» (1)ابن مسعود گفته است:من گمان میکنم بنده بر اثر گناهی که مرتکب میشود علم را فراموش میکند،و همین معنای قول پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)است که فرموده است:«کسی که گناهی میکند عقلی از او جدا میشود که هرگز به او باز نمیگردد.» (2)یکی از پیشینیان گفته است:لعنت تنها روسیاهی و نقصان مال نیست بلکه لعنت آن است که از گناهی بیرون نیایی جز این که در گناهی نظیر آن و یا بدتر از آن درافتی و مطلب چنان است که وی گفته،زیرا لعنت به معنای راندن و دور کردن است و هنگامی که انسان توفیق کار نیک نیابد و اسباب کار بد برایش فراهم شود رانده و دور گردانیده شده است و محرومیّت از روزی توفیق بزرگترین محرومیّت است.هر گناهی که انسان مرتکب میشود آن انگیزهای برای گناه دیگری است و بدین ترتیب گناهش مضاعف میشود و در نتیجه از روزی سودمند خویش که عبارت از همنشینی با عالمان که مخالفان گناهند و از مجالست صالحان که گنهکار را دشمن میدارند محروم میشود.در خبر آمده است:«آنچه را در روزگار خود نمیپسندید به سبب آن است که اعمال خود را دگرگون کردهاید» (3)و نیز در خبر است که:«کمتر کاری که با بنده میکنیم به هنگامی که شهوتش را بر طاعت من برگزیند آن است که او را از لذّت مناجات با خودم محروم میکنم.»
ص:122
1) (7) سنن ابن ماجه،شماره 4022 با سند حسن؛کافی،ج 2،ص 271 نظیر آن.
2) (8) پیش از این ذکر شده است.
3) (9) الزّهد بیهقی از حدیث ابی الدّرداء و گفته است حدیث غریبی است که دیگری آن را روایت نکرده، همچنین عقیلی و ابو عبد اللّه بن هانی است،عراقی گفته است:او متّهم به دروغگویی است،ابن ابی حاتم گفته است:وی از پدرش اباطیلی نقل کرده،من میگویم:معنای این حدیث صحیح است و کتاب خدا بر آن دلالت دارد که فرموده است: ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ، و نیز: ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النّاسِ .
میگویم:این خبر از طریق خاصّه(شیعه)نیز روایت شده است،در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که:امیر مؤمنان(علیه السلام)دربارۀ قول خداوند متعال: وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ فرموده است:هیچ رگی نمیپیچد و سنگی اصابت نمیکند و گاهی نمیلغزد و خراش چوبی(به بدن)نمیرسد جز به سبب گناهی است،و آنچه خدا عفو میکند بیشتر است». (1)
و نیز از آن حضرت روایت شده است که امیر مؤمنان(علیه السلام)فرموده است:«ترک گناه آسانتر از طلب توبه است،چه بسا لحظهای شهوت که اندوهی دراز بهجا میگذارد، مرگ رسوایی دنیاست و آن برای هیچ خردمند و خوشحالی بهجا نگذاشته است.» (2)چهارم-ذکر مجازاتهایی که بر یکایک گناهان مقرّر است مانند شرابخواری،زنا، دزدی،قتل،غیبت،تکبّر،حسد،این گناهان را نمیتوان شمرد،و گفتن آنها با نااهل مانند به کار بردن دارو در غیر محلّ خود میباشد،بلکه عالم باید مانند پزشک حاذق از نبض و رنگ و اقسام حرکات به بیماریهای درونی پی برد و به درمان آنها بپردازد،و به قرینۀ ظواهر حال بر صفات پنهانی بیمار راه یابد،و چون بر چگونگی وضع او آگاه شد دست به کار درمان او شود،و در این امر به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)اقتدا کند؛چه مردی به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد:مرا وصیّتی مختصر کن،فرمود:«خشمگین مشو»، دیگری عرض کرد:مرا وصیّتی کن:فرمود:«بر تو باد که از آنچه در دست مردم است نومید باشی و همین توانگری است،و بپرهیز از طمع چه آن فقر حاضر است،و نماز را مانند نماز وداعکننده بگزار،و بپرهیز از چیزی که باید از آن پوزش خواست» (3)،گویا آن حضرت در سؤالکنندۀ اوّلی نشانههای درشتخویی و خشمگینی را یافته بود که او را از آن نهی فرمود،و در دومی طمعورزی به مردم و درازی آرزو را تشخیص داده بود.و سخن چنانچه به مقتضای حال سؤالکننده باشد سزاوارتر است تا بر حسب حال گوینده در این صورت بر هر اندرزگویی واجب است که عنایت خود را صرف شناخت صفات پنهانی شنونده کند و حالاتی را که سزاوار است تشخیص دهد تا به آنچه مهمّتر است
ص:123
بپردازد،زیرا نقل همۀ رهنمودهای شرع برای همۀ مردم غیر ممکن است،و اشتغال به وعظ کسی که از موعظه بینیاز میباشد تضییع اوقات است.
اگر بگویی:چنانچه واعظ برای جمعیّتی سخن میگوید،یا کسی از او پرسش میکند که باطن حال او را نمیداند تا او را موعظه کند در این صورت چه کاری باید بکند؟ پاسخ این است که بدانی راه او این است که در این هنگام به چیزی وی را موعظه کند که عموم مردم یا اکثر آنها بدان نیاز دارند؛علوم شرعی به منزلۀ غذا و دارو میباشند؛غذا برای همۀ مردم و دارو برای بیماران است.نمونۀ این نوع موعظه گفتار لقمان به فرزند خویش است که:ای فرزند!با زانوهایت به عالمان زحمت ده و همنشین آنها باش،با آنها مجادله مکن تا تو را دشمن بدارند،از دنیا کفاف خود برگیر،و زیادی درآمد خود را برای آخرت هزینه کن،همۀ دنیا را ترک مکن تا مستمند شوی و زحمتی بر دوش مردم باشی،به گونهای روزه بدار که روزه شهوتت را بشکند نه آن که به نمازت زیان رساند، زیرا نماز از روزه برتر است،با بیخردان منشین و با شخص دو روی معاشرت مکن.
و نیز به فرزندش گفته است:ای فرزند!بدون شگفتی خنده مکن و بدون نیاز گام برمدار،از آنچه به تو مربوط نیست مپرس،مال خود را ضایع مکن تا مال دیگری را اصلاح کنی،چه مال توان است که از پیش میفرستی،و آنچه را باقی میگذاری مال دیگران است.ای فرزند!کسی که رحم میکند به او رحم میشود،و کسی که خاموشی میگزیند سالم میماند،و آن که سخن نیک گوید سود میبرد،و کسی که سخن بد گوید گناه میکند و آن که زبان خود را در اختیار ندارد پشیمان میشود.
مردی به ابی حازم گفت:به من وصیّتی کن،گفت:هر چه را در حال فرا رسیدن مرگ غنیمت میشماری آن را انجام ده،و آنچه را در وقت فرا رسیدن مرگ مصیبت میدانی از آن دوری گزین.
موسی(علیه السلام)به خضر گفت:مرا وصیّتی کن:پاسخ داد:خندان باش وحشتناک مباش؛ سود رساننده باش و زیان رساننده مباش؛لجاجت مکن بیحاجت گام برمدار؛بیتعجّب مخند،گنهکاران را به گناهانشان سرزنش مکن،و بر گناه خود گریه کن ای پسر عمران.
مردی به محمّد بن کرّام گفت:مرا وصیّتی کن،گفت:در راه رضای خالق خود به اندازهای بکوش که برای رضای نفس خود میکوشی.
ص:124
این موعظهها مانند خوراکهایی است که همۀ مردم در سود بردن از آنها شریکند،و به سبب فقدان این گونه واعظان است که باب نصیحتپذیری و پندگیری مسدود شده و معاصی غلبه یافته و تباهی به همه جا سرایت کرده و مردم به واعظانی گرفتار شدهاند که سخنان را به سجع میآرایند و شعرهایی میخوانند،و در بیان چیزی که آن را نمیدانند تکلّف و تظاهر میکنند و به حال دیگران تشبّه میجویند،در نتیجه هیبت آنها از دلها رفته است،و چون سخن آنان از دل بر نمیخیزد بر دل نمینشیند بلکه گوینده خودستا و چاپلوس و شنونده متکلّف و بیاعتناست،و هر یک از این دو از حقّ رو گردان و خلافکار است.و چون طلبیدن پزشک نخستین درمان بیمار است طلب کردن عالمان اوّلین معالجه گنهکاران میباشد،و این مطلب یکی از ارکان علاج و از اصول آن است.
اصل دوم صبر است؛سبب نیاز به صبر این است که بیمار به علّت خوردن آنچه برای او زیان دارد بیماریش به درازا میکشد و این یا به سبب غفلت از مضرّات آن است و یا به علّت شدّت غلبۀ شهوت است.لذا طولانی شدن بیماری او دو سبب دارد،آنچه را ذکر کردیم علاج غفلت است و درمان شهوت باقی مانده که ما آن را در کتاب ریاضت نفس بیان کردهایم.و خلاصۀ آن این است که بیمار هر زمان حرص او به طعامی زیانبار شدّت یابد بزرگی زیان آن را به یاد آورد،و صورت آن را از برابر چشم خود دور سازد،و با چیزی که در صورت به آن نزدیک بوده و زیان بسیار آن را نداشته باشد میل خود را تسکین دهد سپس به نیروی خوف بر الم ناشی از ترک آنچه بدان حرص دارد شکیبایی کند،چه در هر حال ناگریز از تحمّل تلخی صبر است.
درمان شهوت معاصی نیز به همین گونه است.فی المثل جوانی که شهوت بر او چیره شده و نمیتواند چشم و دل یا اعضای خود را از کوشش در راه ارضای این شهوت باز دارد باید زیان گناه آن را به خاطر آورد و تهدیدهایی را که در کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ مرتکب آن گناه آمده بخواند و هنگامی که خوف او قوّت گرفت خود را از اسبابی که شهوتش را تحریک میکند دور بدارد.عالمی که آتش شهوت او را برافروخته میکند در خارج و بیرون از وجود او،و آن حضور چیزی است که بدان شیفتگی دارد و به آن مینگرد،از این رو گریز از آن و گوشه گیری درمان این شهوت است و چنانچه شیفتگی او در خوردن خوراکهای لذیذ است درمان آن گرسنگی و پیوسته روزه گرفتن است و همۀ اینها تنها با صبر و شکیبایی میسّر است،و صبر جز از
ص:125
ترس،و ترس جز از علم،و علم جز از بصیرت و بینش و یا از شنیدن و تقلید ناشی نمیشود.بنابراین گام نخست حضور در مجالس ذکر و سپس شنیدن با دلی است که فارغ از دیگر مشغولیّتها و وقف بر آنچه میشنود باشد،پس از آن با تمام فهم در آنها بیندیشد،و از همۀ اینها ناگزیر خوف به وجود میآید و چون خوف او قوّت یابد به کمک آن صبر میسّر میشود،و انگیزههایی برای طلب درمان در او پدید میآید و توفیق و تسهیل این امور از سوی خداوند شامل حال او میگردد.
بنابراین هر کس سخن حقّ را به خوبی بشنود،ترس از خدا را شعار خود سازد،و پرهیزگاری پیشه کند،ثواب الهی را انتظار داشته و چنان باشد که خدا فرموده است: وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری وَ أَمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنی فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْری (1)رستگار شده است و گرنه هنگامی که از پا در افتد و هلاک شود لذّتهای دنیوی که خود را بدانها سرگرم کرده برای او سودی نخواهد داشت.بر پیامبران(علیه السلام)جز بیان راههای هدایت تکلیفی نیست،و دنیا و آخرت از آن خداست.
اگر بگویی:همۀ این امور به ایمان برگشت دارد،زیرا ترک گناه جز به صبر و صبر جز به خوف،و خوف جز به دانستن بزرگی ضرر گناه ممکن نیست و تصدیق بزرگی گناه به منزلۀ تصدیق خدا و پیامبر اوست و این همان ایمان است لذا هر کس در ارتکاب گناه اصرار ورزد اصرار او دلیل بر آن است که مؤمن نیست؛ پاسخ این است که بدانی اصرار بر گناه به سبب فقدان ایمان نیست بلکه به علّت ضعف آن است،زیرا هر با ایمانی تصدیق دارد که گناه سبب دوری از خدا و عذاب در آخرت است لیکن اسبابی که او را به گناه دچار میکند مختلف است:
اوّل-آن که عذاب الهی غایب است و دیده نمیشود و نفس آدمی بر این آفریده شده که از آنچه حاضر است متأثّر شود و تأثّر او به چیزی که در آینده وعده داده شده در مقایسه با تأثّر او نسبت به حاضر ضعیف و ناچیز است.
دوم-شهواتی که برانگیزندۀ گناه است لذّات آنها نقد و محسوس است،و این شهوات چنان نیرومند است که گلوی آدمی را میفشارد و به سبب اعتیاد و انس و عادت
ص:126
1) (13) لیل/8:...و جزای نیک(الهی)را تصدیق کند ما او را در مسیر آسانی قرار میدهیم،امّا کسی که بخل ورزد از این طریقه بینیازی طلبد،و پاداش نیک(الهی)را تکذیب کند ما بزودی او را در مسیر دشواری قرار میدهیم و در آن هنگام که(در جهنّم یا قبر)سقوط میکند اموالش به حال او سودی نخواهد داشت.
بر او چیره گشته و طبیعت پنجم او شده و دست برداشتن از لذّت نقد به سبب بیم از آینده بر نفس سخت و دشوار است،از این رو خداوند متعال فرموده است: کَلاّ بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ تَذَرُونَ الْآخِرَةَ ، (1)و نیز: بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا . (2)گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بیانگر شدّت و سختی این امر است در آنجا که فرموده است:«بهشت در مکروهات و دوزخ در شهوات احاطه شده است» (3)،و نیز:«خداوند دوزخ را آفرید و به جبرئیل فرمود:به آن بنگر،به آن نگریست و عرض کرد:به عزّتت سوگند هیچ کس آن را نمیشنود تا به آن درآید،پس شهوات را به آن احاطه داد و فرمود:برو بدان بنگر،چون بدان نگریست عرض کرد:به عزّتت سوگند ترسیدم کسی نماند جز این که به آن درآید،و بهشت را آفرید و به جبرئیل فرمود:برو و بدان بنگر.چون به آن نگریست عرض کرد:به عزّتت سوگند هیچ کس آن را نمیشنود جز این که به آن وارد میشود سپس مکروهات را گرداگرد آن قرار داد،و به او فرمود:برو و بدان بنگر،پس به آن نگریست و عرض کرد:
به عزّتت سوگند بیم دارم کسی وارد آن نشود». (4)
این که شهوت در حال انسان را مضطرّ و بیتاب میکند و کیفر به آینده موکول است دو عاملند که او را با وجود داشتن ایمان به ارتکاب اعمال زشت وادار میکنند،چه هر کس در حال بیماری به سبب شدّت تشنگی آب یخ بنوشد،اصل دانش پزشکی را تکذیب نکرده و زیان آن را نسبت به خودش منکر نشده است لیکن شهوت بر او غلبه کرده و درد صبر کردن بر تشنگی که در حال با او دست به گریبان است،دردی را که در آینده مورد انتظار است آسان ساخته است.
سوّم-هیچ گنهکار مؤمنی نیست جز این که غالبا عزم دارد توبه کند و اعمال بد خود را با کارهای نیک بزداید،چه به او وعده داده شده که حسنات،سیّئات را محو میکند جز این که درازی آرزوها بر طبایع غلبه دارد و پیوسته توبه و زدودن گناهان را به تأخیر
ص:127
1) (14) قیامت/20 و 21:چنین نیست که شما میپندارید بلکه شما دنیای زودگذر را دوست میدارید و آخرت را رها میکنید.
2) (15) اعلی/17:بلکه شما زندگی دنیا را مقدّم میدارید.
3) (16) ترمذی،ج 10،ص 32،احمد مسلم از حدیث انس،و نیز احمد در الزهد از ابن مسعود و مسلم از ابی هریره همه به سند صحیح،الجامع الصفة.
4) (17) ترمذی ج 10،ص 33.
میاندازد و چون امیدوار به توفیق توبه است بسا که با داشتن ایمان به آن اقدام کند.
چهارم-هر مؤمنی معتقد است که گناه موجب عقوبتی نیست که قابل عفو نباشد؛از این رو گناه میکند و با تکیه بر فضل خداوند امید عفو دارد.
این چهار سبب که ذکر شد با وجود بقای اصل ایمان انگیزۀ اصرار بر گناه است.بلی گاهی گنهکار گناهی را مرتکب میشود که سبب پنجمی دارد و اصل ایمان او را خدشهدار میکند،و آن شکّ او در صدق پیامبران خداست،و این کفر است،چه او مانند بیماری است که پزشک وی را از خوردن آنچه برای او زیان دارد بیم داده لیکن از جملۀ کسانی است که معتقد است پزشک مذکور دانا به دانش پزشکی نیست و در نتیجه او را تکذیب میکند،و یا در دانایی او شکّ دارد و بدین سبب به توصیۀ او اعتنا نمیکند.و در هر صورت این کفر است.
اگر بگویی:درمان این پنج سبب چیست؟ پاسخ این است که درمان آنها اندیشیدن است،بدین گونه که در سبب نخست که عبارت از تأخیر عقوبت است نفس خویش را متقاعد کند که هر چه آمدنی است آمده است و فردا برای چشم به راه زمانی نزدیک است،و مرگ به هر کسی از بند کفش او به وی نزدیکتر است،او چه میداند شاید قیامت نزدیک باشد،و آنچه متأخّر است چون واقع شود نقد و حاضر میگردد.باید به یاد آورد که انسان در دنیا همواره از بیم امری که ممکن است در آینده واقع شود خود را به رنج میاندازد.فی المثل به کشتی مینشیند و رنج سفر را تحمّل میکند تا سودی به دست آورد و به وسیلۀ آن نیازی را که ممکن است در آینده بدان پیدا کند برطرف سازد.بلکه اگر بیمار شود و پزشکی ترسا به او بگوید که آب سرد برایش زیان دارد و او را به مرگ میکشاند با آن که آب سرد از نظر او گواراترین چیزهاست آن را ترک میکند با این که درد مردن اگر از عواقب آن نترسد لحظهای بیش نبوده و از مفارقت دنیا نیز چارهای نیست.
مگر وجود او در دنیا نسبت به عدم او در ازل و ابد چه مدّت است؟با این حال چگونه به سخن یک پزشک ذمّی که هیچ معجزهای از او بروز نکرده تکیه میکند و آنچه را نزد او لذیذ و گواراست رها میسازد،بلکه او باید بگوید:چگونه درخور عقل من است که گفتار پیامبران را که مؤیّد به معجزاتند کمتر از قول ترسایی بدانم که ادّعای پزشکی میکند بیآنکه معجزهای بر آن داشته باشد و تنها تنی چند از عوام خلق برایش گواهی
ص:128
میدهند.و چگونه ممکن است عذاب آتش در نزد من سبکتر از عذاب بیماری باشد در حالی که هر روز آخرت بهاندازۀ پنجاه هزار سال از روزهای دنیاست.
با همین تفکّر میتواند لذّت و شهوتی را که بر او غلبه کرده فرونشاند،و نفس خویش را به ترک آن وادارد،و بگوید:اگر من نتوانم این لذّت را در روزگار عمر خود که دورانی کوتاه و اندک است ترک کنم چگونه میتوانم تا پایان روزگار آنها را به دست فراموشی بسپارم،و اگر تاب آن را ندارم که تلخی صبر را تحمّل کنم چگونه خواهم توانست بر سوزش آتش تاب آورم،و اگر نمیتوانم بر ترک خوشیها و زرق و برق دنیا با همۀ کدورتها و آلودگیها و منغّص بودن آنها شکیبایی ورزم چگونه خواهم توانست بر محرومیّت از نعمتهای آخرت طاقت آورم؟ امّا به تأخیر انداختن توبه نیز درمانش تفکّر است و بیندیشد که اکثر فریادهای دوزخیان از تأخیر در توبه است،زیرا آن که توبه را از امروز به فردا میافکند امر را بر چیزی قرار میدهد که در اختیار او نیست و آن بقای وجود اوست،زیرا بسا که باقی نماند و چنانچه باقی بماند در فردا قادر بر ترک نشود چنان که امروز قادر نبوده است.ای کاش میدانستم که توبه را از امروز به فردا موکول کردن علّتی غیر از شهوت دارد؟و این شهوت فردا نیز از او جدا نیست بلکه چند برابر خواهد شد،چه بر اثر عادت شهوت نیرومند میشود،و شهوتی که انسان آن را به اعتیاد قوی کرده غیر از شهوتی است که آن را عادت خود نکرده است.به همین سبب آنها که توبه را به تأخیر میاندازند خود را دستخوش نابودی میسازند،زیرا گمان میکنند میان دو چیز همانند تفاوت است و نمیدانند که روزها از حیث این که ترک شهوات در آنها همواره مشقّت بار است شبیه همدیگر میباشند.آن که توبه را از امروز به فردا میاندازد مانند کسی است که ناگزیر شده درختی را با ریشه از زمین برآورد،چون میبیند درخت نیرومند است و جز با رنج بسیار از زمین برکنده نمیشود میگوید:یک سال آن را به تأخیر میاندازم پس از آن این کار را انجام میدهم در حالی که میداند درخت هر چه بیشتر بماند راسختر و ریشهدارتر میشود،و خود او هر قدر عمرش طولانیتر شود ضعف و ناتوانیاش افزونتر میگردد، پس وی در دنیا از همه احمقتر و نادانتر است،زیرا او در حال نیرومندی از مقاومت در برابر ضعیفی ناتوان شده و منتظر است هنگامی که ضعیف قوی و او ضعیف و ناتوان شود بر او غلبه کند.
ص:129
امّا در مورد سبب چهارم که انتظار عفو از خداست درمان آن همان است که پیش از این گفته شد وی مانند کسی است که همۀ اموالش را خرج کرده و خود و عائلهاش را فقیر و تنگدست ساخته و از فضل خداوند انتظار دارد که او را به گنجی در ویرانهای آگاه و آن را روزی او کند.امکان عفو خدا از گناهان نظیر همین امکان است.و نیز میتوان گفت:او مانند کسی است که بیم آن دارد ستمگران شهر او را غارت کنند،و اندوختههای اموالش در صحن خانهاش باشد و بتواند آنها را در زمین دفن و پنهان کند و این کار را نکند و بگوید:از فضل الهی انتظار دارم غفلت و عقوبتی بر ستمگار یغماگر مستولی فرماید که به غارت خانۀ من رو نیاورد،و یا چون به سرای من رسد بر در خانه بمیرد،زیرا مرگ در هر موقع قابل وقوع است.و نظیر اینها در داستانها و افسانهها نقل شده و من مانند آنها را از فضل خداوند چشم دارم.این منتظر امر ممکنی را انتظار دارد لیکن او در منتهای حماقت است.
پنجم-شکّ است که کفر میباشد درمان آن توسّل به اسبابی است که صدق پیامبران را بر او معلوم سازد و این امری است طولانی لیکن ممکن است او را با آگاهیهایی ساده که در خور عقل او باشد درمان کرد،و به او گفته شود:صدق گفتار پیامبران که مؤیّد به معجزات و خوارق عاداتند ممکن است یا میگویی محال است همان گونه که بودن شخصی در دو محلّ در زمان واحد محال میباشد،اگر بگوید:من صدق گفتار پیامبران را به همین گونه محال میدانم بیشکّ او بیشعور و سفیه است و چنین کسی هرگز در زمرۀ خردمندان به شمار نمیآید،و اگر بگوید:شکّ دارم،به او گفته میشود:اگر خوراک خود را یک لحظه در خانه ترک کرده باشی و شخصی ناشناس به تو خبر دهد که ماری زبانش را در آن فروبرده و زهرش را در آن ریخته است و روا بدانی که او راست گفته باشد آیا از آن خوراک میخوری یا آن را اگر چه از لذیذترین خوراکها باشد ترک میکنی،میگوید:ناگزیر آن را ترک میکنم،زیرا من پیش خود میگویم:اگر او دروغ گفته است آنچه را از دست میدهم همین خوراک است و بس و شکیبایی بر آن هر چند سخت است لیکن زود سپری میشود،و اگر راست گفته باشد جانم را از دست میدهم و مرگ در مقایسه با درد محرومیّت از خوراک و ضایع شدن آن بسیار سختتر است.به او گفته میشود:سبحان اللّه چگونه سخن ناشناسی را که شاید در گفتار خود غرضی داشته است بر صدق گفتار همۀ پیامبران با همۀ معجزاتی که ظاهر کردهاند و درستی قول همۀ
ص:130
دانشمندان و اولیا و حکیمان بلکه خردمندان از هر قوم-منظورم جهّال عوام نیست بلکه مقصودم صاحبان خرد است-مقدّم داشته و برتر میشماری،چه در میان خردمندان کسی نیست جز این که روز باز پسین را تصدیق و ثواب و عقاب را اثبات کرده است هر چند در کیفیّت آن اختلاف دارند.اینک اگر آنها راست گفتهاند خود را در معرض عذابی قرار دادهای که تا پایان روزگار باقی است و اگر دروغ گفتهاند جز پارهای شهوات زود گذر آلوده به کدورتها را از دست ندادهای بیشک اگر او خردمند باشد در برابر این تفکّر درنگ نمیکند و تسلیم خواهد شد،هیچ نسبتی میان عمر انسان و سراسر عمر روزگار نیست،زیرا اگر فرض کنیم دنیا پر از ارزن باشد و فرض کنیم مرغی است که هر یک میلیون سال یک دانه از آن ارزنها را میچیند ارزنها به پایان میرسد بیآنکه از روزگار چیزی کم شود.بنا بر این چگونه ممکن است خردمند از صبر در برابر شهوات فی المثل در طول صد سال به خاطر سعادتی ابدی سستی و تردید کند،سعادتی که برای آن پایانی نیست،از این رو ابو العلاء معرّی میگوید:
قال المنجّم و الطّبیب کلاهما لا یحشر الاموات قلت الیکما (1)
إن صحّ قولکما فلست بخاسر أو صحّ قولی فالخسار علیکما (2)
علی(علیه السلام)به یکی از کسانی که فهمش در تحقیق امور کوتاه و دچار شکّ بود فرمود:«اگر آنچه تو میگویی درست باشد.ما همه رهایی یافتهایم،و گرنه ما نجات یافتهایم و تو نابود شدهای»،یعنی خردمند در همۀ احوال راه امن را در پیش میگیرد.
و اگر بگویی:اینها امور روشنی است لیکن جز از راه تفکّر به آنها نمیتوان رسید،در این صورت چگونه است که دل در این امور نمیاندیشد و این کار بر آن گران میآید،و چگونه میتوان دلها را درمان کرد تا به تفکّر بازآیند،بهویژه آنهایی که به اصل شرع و تمامی احکام آن ایمان دارند.
پاسخ این است بدانی آنچه مانع تفکّر میباشد دو چیز است:
1-تفکّری که سودمند است اندیشیدن در عذابهای آخرت و مواقف هولناک و سختیهای آن و حسرت و افسوس گنهکاران به سبب محرومیّت از نعمتهای جاوید آن است،امّا این تفکّری گزنده و دردآور است،از این رو دل از آن نفرت دارد در حالی که
ص:131
از تفکّر در امور دنیا لذّت میبرد و از این راه گشادگی و استراحت مییابد.
2-فکر مشغولیّتی است که وقت را میگیرد و مانع درک لذایذ و ارضای شهوات میگردد،و هیچ انسانی نیست جز این که در هر حالی و در هر نفس برآوردنی شهوتی دارد که بر او چیره شده و وی را به بندگی گرفته و عقل وی را تسخیر کرده و او پیوسته مشغول چارهاندیشی برای آن است و تدبیر در طلب این شهوت لذّت او شده و یا به ارضای آن مشغول گردیده است:روشن است که تفکّر در امور آخرت مانع مقصود او خواهد بود.
امّا درمان این دو مانع آن است که اولا به دل خود بگوید:چقدر نادانی در این که از تفکّر درباره مرگ و آنچه پس از آن است دوری میجویی و از یاد آن به درد میآیی یا آن که وقوع آن را ناچیز میشماری،و تو که از شکیبایی در ارزیابی مرگ و وقایع پس از آن ناتوانی و از یاد آن دردمند میشوی چگونه میتوانی به هنگامی که واقع شود بر سختیهای آن شکیبایی کنی.ثانیا چون تفکّر در امر آخرت سبب از دست رفتن لذّات دنیاست باید به راستی بداند که از دست رفتن لذّات آخرت بسیار سختتر و محرومیّتی بزرگتر است،زیرا لذّات بیپایان است و کدورتی در آنها نیست و خوشیهای دنیا زود گذر و مشوب به انواع کدورتهاست،و هیچ لذّتی در دنیا یافت نمیشود مگر آن که آلوده به چیزی است که آن را منغّص میکند در حالی که انسان در توبه از گناهان رو آوردن به طاعت پروردگار به سبب مناجات با او لذّت میبرد،و با شناخت او و ادای طاعات و انس با او آرامش و اطمینان مییابد،و اگر پاداش مطیع بر عمل او تنها حلاوت طاعت و آسایش انس با خدا باشد او را کافی است چه رسد به آن که نعیم آخرت نیز بر آن افزوده شود.آری این لذّت در آغاز توبه وجود ندارد لیکن اگر مدّتی طولانی بر آن صبر کند نیکی خوی او میشود چنان که بدی خوی او بود؛زیرا نفس آدمی خوپذیر است به هر چه عادتش دهی عادت میکند،نیکی عادت و بدی لجاجت است.
از این رو تفکّرات مذکور برانگیزندۀ خوف از خدا و خوف از او برانگیزندۀ نیروی پایداری در برابر جدایی از لذّات دنیاست،و آنچه این تفکّرات را در انسان بر میانگیزاند وعظ واعظان و هشدارهایی است که به عمل بیشماری که اتّفاق میافتد به دل میرسد و در نتیجه فکر با طبع موافق میشود و دل به آن مایل میگردد.سببی را که موجب موافقت طبع و فکر میشود و آن سبب خیری است که به آن توفیق میگویند،
ص:132
زیرا توفیق عبارت از توافق اراده با امری است که طاعت سودمندی برای آخرت است.
در حدیثی طولانی آمده است که عمّار یاسر برخاست و به علی(علیه السلام)عرض کرد:ای امیر مؤمنان!به ما خبر ده که کفر بر چه چیز بنا شده است؟فرمود:«بر چهار پایه،بر جفا، کوری،غفلت و شکّ.جفا کار حقّ را تحقیر میکند،باطل را آشکار میسازد و با عالمان دشمنی میورزد،کور ذکر را فراموش میکند،غافل از راه راست منحرف میگردد،و آن که شکّ میکند آرزوها او را میفریبد و دچار حسرت و پشیمانی میشود و از خدا چیزهایی بر او ظاهر میگردد که هرگز گمان نمیکرده است.» (1)آنچه ذکر کردیم شرح برخی آفتهای غفلت بود که مانع از تفکّر است و در بیان توبه همین اندازه کافی است و چون صبر یکی از ارکان دوام توبه است ناگزیر باید آن را شرح و توضیح دهیم،و به خواست خدا آن را در کتابی جداگانه مذکور خواهیم داشت.
در خاتمه سپاس ویژۀ پروردگار جهانیان است و درود و سلام بر سرور ما محمّد و خاندان پاک او باد،و حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ .
پایان کتاب توبه از بخش منجیات المحجة البیضاء فی تهذیب الإحیاء و پس از آن کتاب صبر و شکر است.و حمد ویژه خداوند است.
ص:133
1) (20) اصل این خبر با اختلاف کمی در کافی نقل شده چنان که بزودی آن را ذکر خواهیم کرد.
ص:134
(1)این کتاب دوّم از بخش منجیات المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس ویژۀ خداوندی است که ستایش و سپاس سزاوار او و ردای کبریایی و صفات مجد و بزرگی مختصّ اوست.همان خدایی که برگزیدگان اولیای خود را در خوشی و ناخوشی به نیروی صبر مؤیّد گردانیده،و به شکرگزاری در بلا و نعمت توانایی بخشیده است.و درود فراوان بر محمّد سرور پیامبران و بر خاندان او باد که رهبر نیکوکاران پرهیزگارند و بر نیکان یاران او که مهتر برگزیدگانند؛درودی که پیوسته با دوام مقرون و از فنا و نقصان مصون باشد.
امّا بعد.همانا ایمان دونیم است،نیمی صبر و نیم دیگر شکر. (1)دراینباره احادیثی وارد شده و آثار و اخبار بدان گواه است.و نیز صبر و شکر دو صفت از صفات باری تعالی و دو اسم از اسمای حسنای اوست؛چه خداوند خود را صبور و شکور خوانده است.از این رو ندانستن حقیقت صبر و شکر ندانستن حقیقت هر دو نیمۀ ایمان است، سپس موجب غفلت از دو صفت از اوصاف پروردگار رحمان میگردد و برای رسیدن به قرب الهی جز از طریق ایمان راهی نیست.چگونه ممکن است انسان در راه ایمان گام بردارد بیآنکه بداند ایمان از چه طریقی به دست میآید،و آن که را باید به او ایمان
ص:135
1) (1) الشعب بیهقی از انس به سند ضعیف،الجامع الصّغیر.
داشت بشناسد؟سستی در شناخت صبر و شکر،سستی در شناخت خداوند و عجز از ادراک چیزی است که ایمان به وسیلۀ آن حاصل میشود.از این رو دو بخش مذکور نیازمند بیان و توضیح است و ما هر دو قسمت را به سبب ارتباطی که با یکدیگر دارند در یک کتاب شرح میدهیم.
(1)در این بخش از فضیلت صبر،تعریف و حقیقت آن این که صبر نصف ایمان است، اختلاف اسامی آن به سبب اختلاف متعلّقات آن،اقسام آن بر حسب اختلاف قوّت و ضعف،موارد نیاز به صبر،داروی صبر و آنچه بدان کمک گرفته میشود سخن میگوییم و به خواست خدا این هفت فصل مشتمل بر همۀ مقاصد و معانی صبر خواهد بود.
(2)خداوند سبحان برای صابران صفاتی بیان فرموده و صبر را هفتاد و چند بار در قرآن ذکر کرده و بیشتر خیرات و درجات را به صبر نسبت داده و آنها را ثمره و نتیجۀ آن قرار داده و فرموده است: وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا؛ (1)و نیز: وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنی عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ بِما صَبَرُوا؛ (2)و نیز: وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ ؛ (3)و نیز: أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا ؛ (4)و نیز: إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ . (5)
پاداش هر عمل قربتی روی حساب و اندازهای معیّن است جز صبر،و چون روزه مقرون به صبر است نصف صبر گفته شده است.در روایت آمده که خداوند فرموده
ص:136
1) (2) سجده/24:و از آنها امامان(و پیشوایانی)برگزیدیم که به فرمان ما(مردم را)هدایت میکردند.
2) (3) اعراف/137:وعدۀ نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل به سبب صبر و استقامتی که نشان دادند تحقّق یافت.
3) (4) نحل/96:...و کسانی را که صبر و استقامت کنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد.
4) (5) قصص/54:آنها پاداششان دو بار داده میشود به سبب آن که صبر کردند.
5) (6) زمر:14:...که صابران پاداش خود را بیحساب دریافت میدارند.
است:«روزه برای من است و من پاداش آن را میدهم»؛و آن را از میان دیگر عبادات به خود نسبت داده و به صابران وعده فرموده که خدا با آنهاست و فرموده است: وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ ، (1)و پیروزی را منوط به صبر کرده و فرموده است: بَلی إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ مُسَوِّمِینَ ، (2)و برای صابران اموری را ذکر کرده که برای دیگران بیان نشده و فرموده است: أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ . (3)پس هدایت و درود و رحمت برای صابران جمع شده است،و اگر بخواهیم همۀ آیاتی را که دربارۀ صبر است ذکر و بررسی کنیم سخن به درازا میانجامد.
امّا اخباری که دربارۀ صبر وارد شده این که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«صبر نصف ایمان است.» (4)توضیح این که چگونه صبر نصف ایمان است بزودی خواهد آمد.
و نیز فرموده است:«از آنچه اندکی از آن به شما دادهاند یقین و عزم بر صبر است.و هر کس را بهرهای از این دو دادهاند باکی نیست که چیزی از نماز شب و روزۀ روز از او فوت شود،و هرآینه شکیبایی شما بر نظیر آنچه شما بر آن پایبندی دارید در نزد من محبوبتر از آن است که هر یک از شما با مثل عمل همگی شما بر من وارد شود؛لیکن من بیم دارم از آن که پس از من دنیا بر شما فراخ شود و بعضی از شما بعضی دیگر را نشناسند؛در آن حال اهل آسمان شما را نمیشناسند.پس هر کس صبر کند و امید ثواب داشته باشد،به کمال ثواب خواهد رسید».سپس این آیه را تلاوت فرمود: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ . (5)
ص:137
1) (7) انفال/46:...استقامت کنید که خداوند با استقامتکنندگان است.
2) (8) آل عمران/125:آری اگر استقامت و تقوا پیشه کنید،و دشمن به همین زودی به سراغ شما بیاید خداوند شما را به پنج هزار نفر از فرشتگان که نشانههای مخصوصی دارند مدد خواهد کرد.
3) (9) بقره/157:آنها کسانی هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنهایند هدایتیافتگان.
4) (10) الحلیة ابو نعیم،الشّعب بیهقی از ابن مسعود به سندی ضعیف.الجامع الصغیر،الکبیر طبرانی و راویان آن راویان صحیحی هستند و آن حدیثی موقوف است(حدیث موقوف آن است که از مصاحب معصوم(علیه السلام)نقل شود-م.)و برخی آن را حدیث مرفوع شمردهاند(حدیث مرفوع آن است که در آخر به معصوم(علیه السلام)نسبت داده شود خواه سند آن مقطوع و یا مرسل باشد-م.)،الترغیب و الترهیب،277/4.
5) (11) عراقی گفته است:این حدیث پیش از این به طور مختصر در بخش علم آمده است،و من آن را به صورتی که ذکر شد نیافتهام.
جابر روایت کرده که از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارۀ ایمان پرسیدند،فرمود:«شکیبایی و گذشت است.» (1)و نیز فرمود:«صبر گنجی از گنجهای بهشت است.» (2)یک بار از آن حضرت پرسیدند:ایمان چیست؟فرمود:«صبر»؛ (3)و این پاسخ شبیه قول آن حضرت است که فرمود:«حجّ عرفه است»؛ (4)و این به معنای آن است که مهمّترین اعمال حجّ عرفه است.و نیز فرمود:«بهترین اعمال آن است که نفوس بر خلاف میل بر آن واداشته شوند». (5)
گفته شده است:خداوند به داود(علیه السلام)وحی فرمود:«به خویهای من تأسّی جو،و از خویهای من این است که شکیبایم.»در حدیث عطا از ابن عبّاس روایت شده است که هنگامی که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بر انصار وارد شد فرمود:«آیا شما مؤمنید؟»آنها خاموش ماندند.عمر گفت:آری ای پیامبر خدا.فرمود:«نشانۀ ایمانتان چیست؟»گفتند:به هنگام فراخی نعمت شکر،و بر بلا صبر میکنیم،و بر قضای الهی خشنودیم،فرمود:«به پروردگار کعبه سوگند شما مؤمنید.» (6)و نیز فرمود:«در صبر بر آنچه مکروه توست خیر بسیار است.» (7)مسیح(علیه السلام)فرموده است:«شما محبوب خود را نخواهید یافت جز بر آنچه مکروهتان است صبر کنید».
ص:138
1) (12) مکارم الاخلاق طبرانی،الضعفاء ابن حبّان با سندی ضعیف،الکبیر طبرانی از روایت عبد اللّه بن عبید بن عمیر از پدرش از جدّش،المغنی.
2) (13) در کتب آنها(اهل سنّت)به هیچ لفظ آن آگاهی نیافتم،نظیر آن از طریق خاصّه ذکر خواهد شد.
3) (14) به این حدیث با این الفاظ آگاهی نیافتم،ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس با سندی ضعیف نقل کرده:نسبت صبر به ایمان نسبت سر به بدن است،و چنان که خواهد آمد از علی(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«کسی که صبر ندارد ایمان ندارد.»
4) (15) در کتاب حجّ ذکر شده است.
5) (16) محاسبة النّفس ابن ابی الدین از قول عمر بن عبد العزیز،عراقی گفته است:این حدیث به طور مرفوع اصلی ندارد.
6) (17) الاوسط طبرانی از روایت یوسف بن میمون و او منکر آن از عطاست(المغنی).
7) (18) سنن ترمذی و پیش از این ذکر شده است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«اگر صبر مردی بود هرآینه مردی کریم بود،و خداوند صبرکنندگان را دوست میدارد.» (1)علی(علیه السلام)فرموده است:«ایمان بر چهار پایه بنا شده است:یقین،صبر،جهاد و عدل.» (2)و نیز فرموده است:«صبر نسبت به ایمان به منزلۀ سر نسبت به تن است؛کسی که سر ندارد تن ندارد و آن که دارای صبر نیست دارای ایمان نیست.» (3)میگویم:مضمون حدیث اخیر از طریق خاصّه(شیعه)نیز از پیامبر(صلی الله علیه و آله)و امیر مؤمنان(علیه السلام)و علی بن الحسین و ابی عبد اللّه(علیه السلام)به اسناد مختلف در کافی روایت شده و در آن کتاب از ابی عبد اللّه(علیه السلام)نقل شده که فرموده است:«هنگامی که مؤمن به گور خود درآید،نماز در طرف راست و زکات در طرف چپ و اعمال نیک وی بر او مشرف میشود و صبر در کناری جای میگیرد.وقتی دو فرشتهای که عهدهدار سؤال از او هستند بر او وارد میشوند صبر به نماز و زکات و اعمال نیک میگوید مواظب رفیق خود باشید اگر درماندید من حاضرم.» (4)و نیز از آن حضرت روایت است که:«هرگاه یکی از مؤمنان به بلایی گرفتار شود و بر آن صبر کند پاداشی نظیر اجر هزار شهید دارد.» (5)و نیز فرموده است:«خداوند متعال به قومی نعمت داد لیکن آنها شکر نکردند از این رو نعمتها وبال آنها شد،و قومی را به بدبختیهایی دچار ساخت و آنها صبر کردند،در نتیجه آن بدبختیها برای آنها نعمت گردید.» (6)از آن حضرت یا از ابی جعفر امام باقر(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«کسی که صبر را برای مصیبتهای روزگار آماده نکند ناتوان میشود.» (7)
ص:139
1) (19) الحلیة ابو نعیم از حدیث عایشه به سند ضعیف،الجامع الصّغیر.
2) (20) نظیر آن در کافی است و ذکر خواهد شد.
3) (21) شریف رضی آن را در نهج البلاغه در باب«حکم»به شمارۀ 82 ذکر کرده است.
4) (22) همان مأخذ،90/2،شمارۀ 8.
5) (23) همان مأخذ 92/2،شمارۀ 18.
6) (24) همان مأخذ 92/2،شمارۀ 18.
7) (25) همان مأخذ 93/2،شمارۀ 24.
از ابی جعفر امام باقر(علیه السلام)روایت است که:«بهشت به ناگواریها و صبر احاطه شده و کسی که در دنیا بر ناگواریها شکیبایی کند وارد بهشت میشود؛و دوزخ را لذّتها و شهوتها احاطه کرده،و هر کس خویشتن را از آن لذّتها و شهوتها برخوردار کند به دوزخ در میآید.» (1)از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرموده است:«زمانی برای مردم فرا خواهد رسید که سلطنت جز از راه کشتن و طغیان به دست نیاید،و ثروت جز با غصب و بخل فراهم نشود،و دوستی جز به بیرون رفتن از دین و پیروی از هوس حاصل نگردد.هر کس آن زمان را درک و بر فقر صبر کند با آن که بر تحصیل ثروت توانایی دارد،و بر دشمنی مردم شکیبایی کند با آن که بر دوستی آنها تواناست،و بر ذلّت شکیبایی ورزد با آن که بر تحصیل عزّت توانمند است خداوند پاداش پنجاه صدّیق از تصدیقکنندگان مرا به او میدهد.» (2)اخبار در فضیلت صبر بیشمار است.
غزّالی میگوید:آنچه ذکر شد بیان فضیلت صبر از طریق نقل بود؛امّا هرگاه بخواهیم از نظر واقع و ارزش آن را بشناسیم فهم آن منوط به آن است که حقیقت صبر و معنای آن دانسته شود،زیرا فضیلت و رتبه صفت است و این پیش از آن که موصوف آنها شناخته شود دانسته نخواهد شد؛از این رو ناگزیریم حقیقت و معنای صبر را ذکر کنیم.
(1)بدان صبر یکی از مقامات دین و منزلی از منازل سالکین است،و همۀ مقامات دین تنها با سه امر انتظام مییابد که عبارتند از:معارف،احوال و اعمال.معارف همان اصول و منشأ احوال،و اعمال ثمرۀ احوال است.معارف مانند درختان است و احوال شاخهها و اعمال میوههای آنهاست.این امور سهگانه در همۀ مقامات و منازل سالکان جاری و برقرار است.
نام ایمان را گاهی تنها به معارف اختصاص میدهند و زمانی بر همۀ این امور اطلاق میکنند،چنان که در باب اختلاف واژۀ ایمان و اسلام در کتاب قواعد العقائد ذکر کردهایم.همچنین صبر وقتی کامل است که مشتمل بر معرفتی سابق و حالتی حاضر باشد
ص:140
و بتحقیق صبر عبارت از همینهاست،امّا عمل ثمره و نتیجۀ این دو امر است.این معنا زمانی دانسته میشود که کیفیّت ترتیب میان فرشتگان و آدمیان و چهار پایان شناخته شود؛چه صبر از ویژگیهای آدمیان است و در ستوران و فرشتگان قابل تصوّر نیست.
فقدان آن در ستوران به علّت نقصان و در فرشتگان به سبب کمال آنهاست.روشنتر این که بر چهارپایان شهوت غلبه و سلطه دارد و آنها مسخّر آنند،و برانگیزندۀ آنها در هر حرکت و سکون چیزی جز شهوت نیست،و در آنها نیرویی که با شهوت برخورد کند و در صدد دفع آن برآید و آن را از آنچه میخواهد باز دارد وجود ندارد تا پایداری این نیرو را در برابر مقتضای شهوت صبر بنامیم.امّا فرشتگان از هر شهوتی مجرّدند و تنها وثوق حضرت ربوبی را دارند و به درجۀ قرب خود نسبت به او شادند،و هیچ شهوتی که آنها را از این شوق بازدارنده و مانع باشد بر آنها چیره نیست تا به نیروی دیگری نیازمند باشند که با آنچه آنها را از حضرت ربوبی منصرف کند مقابله و بر آن غلبه یابند.امّا انسان در آغاز کودکی مانند ستوران ناقص آفریده شده و جز شهوت خوراک که بدان نیاز دارد شهوت دیگری در او نیست.سپس شهوتبازی و آرایش در او ظاهر میشود،پس از آن به ترتیب شهوت جفتجویی در او آشکار میگردد.البتّه در او نیروی صبر نیست،زیرا صبر عبارت از استقامت و پایداری نیرویی در برابر نیرویی دیگر است که به سبب تضادّ مقاصد جنگ میان آنها در میگیرد.و در کودک نیرویی جز هوس وجود ندارد چنان که در چهار پایان قرار داده است.از این رو هنگامی که به حدّ بلوغ نزدیک میشود دو فرشته بر او میگمارد.یکی از آنها را او را راهنمایی میکند،و دیگری به او نیرو میدهد و به کمک این دو فرشته از چهارپایان جدا و به دو صفت ممتاز میشود که یکی شناخت خدا و پیامبر او و دیگری شناخت مصالح مربوط به عواقب امور است،و همۀ آنها را از فرشتهای که او را راهنما و معرّف است به دست میآورد.چه چهارپایان از هیچ شناختی برخوردار نیستند و به مصالح عواقب امور راهنمایی نشدهاند،بلکه تنها به مقتضای شهواتی که دارند در حال هدایت یافتهاند؛به همین سبب جز لذیذ و گوارا نمیطلبند،و داروی سودمند را چنانچه در حال تلخ و زیانمند باشد نمیخوانند و نمیشناسند.امّا انسان در پرتو نور هدایت میداند که پیروی از شهوات برای او عواقبی ناخوشایند دارد، لیکن این هدایت مادام که قدرت بر ترک آنچه برایش زیانبار است نداشته باشد کافی نخواهد بود،زیرا بسا این که انسان چیز زیانبار را بشناسد مانند بیماریی که به آن دچار
ص:141
میشود لیکن قدرت بر دفع آن نداشته باشد.لذا نیازمند قدرت و نیرویی است که بتواند با آن شهوات را از خود دور و با آنها مجاهده کند و تعدّی آنها را برطرف سازد.از این رو خداوند فرشتۀ دیگری بر او گمارده تا او را ارشاد و با لشکرهایی که دیده نمیشوند وی را تأیید و تقویت کند و به این لشکرها فرمان داده که با سپاه شهوت بجنگند،در نتیجه گاهی در جنگ با سپاه شهوت دچار ضعف میشوند،و زمانی قوّت مییابند و این امر بر حسب تأیید و امدادی است که خداوند نسبت به بندهاش دارد.چنان که نور هدایت نیز در میان خلق دارای اختلاف بیشمار است.
از این رو باید صفتی که انسان به وسیلۀ آن شهوات را مغلوب و ریشه کن میکند و از چهار پایان ممتاز میشود«انگیزۀ دینی»بنامیم،و آنچه ارضای شهوات را مطالبه میکند «انگیزۀ هوس»نام بگذاریم و باید بدانیم که جنگ پیوسته میان«انگیزۀ دینی»و «انگیزۀ هوس»جریان دارد و غلبه گاهی با این و زمانی با آن میباشد.میدان این جنگ دل انسان است،و امدادگران«انگیزۀ دین»فرشتگانند که یاوران حزباللّهاند،و مددکاران انگیزۀ شهوت شیطانهایی هستند که مددکار دشمنان خدایند.بنابراین صبر عبارت از پایداری انگیزۀ دین در برابر انگیزۀ شهوت است.اگر استقامت ورزد تا آن را مغلوب کند و بر مخالفت با شهوت ادامه دهد حزب خدا را یاری کرده و به صابران پیوسته است؛و اگر سستی و ناتوانی کند به حدّی که شهوت بر او چیره شود و در دفع آن پایداری و شکیبایی نورزد به پیروان شیاطین ملحق شده است.
بنابراین ترک اعمال شهوتانگیز زاییدۀ حالتی است که آن را صبر مینامند و آن عبارت از پایداری انگیزۀ دین در برابر انگیزۀ شهوت است،و استقامت انگیزۀ دین نتیجۀ دانستن عداوت و تضادّ شهوات با اسباب سعادت در دنیا و آخرت است.پس هرگاه یقین او یعنی شناختی که آن را ایمان میگویند قوی شود یقین حاصل میکند که شهوات دشمنانی راهزن راه خدایند و در این صورت استقامت انگیزۀ دینی او قوّت مییابد و در نتیجه اعمالی که انجام میدهد بر خلاف خواست شهوات اوست؛و ترک شهوتها جز به نیروی انگیزۀ دین که ضدّ انگیزۀ شهوت است تحقّق نمییابد.قوّت معرفت و ایمان پیروی از شهوات را تقبیح میکند و عاقبت آنها را زشت میشمارد.این دو فرشته با اجازۀ خداوند و مأموریّتی که از جانب او دارند امور این دو لشکر را بر عهده دارند،و آنها از کاتبین کرامند و آنها بر هر کسی از آدمیان گمارده شدهاند.
ص:142
هنگامی که دانستن رتبۀ فرشتۀ هدایتکننده برتر از رتبۀ فرشتۀ تقویتکننده است، بر تو روشن میشود که جانب دست راست که اشرف دو جنب آدمی است باید تسلیم او باشد و در این صورت او از اصحاب یمین و دیگری از اصحاب شمال است.
باید دانست که بنده را در غفلت و تفکّر و سستی و مجاهدت دو حالت است:در حال غفلت از فرشتهای که صاحب یمین است روی گردانیده و به او بدی کرد و این اعراض او گناهی است که نوشته میشود،و اگر بیندیشد روی بدو میآورد تا از راهنماییهای او استفاده کند که در این صورت به او نیکی کرده و این رو آوردن وی به او حسنهای است که در نامۀ عملش نوشته میشود.همچنین اگر سستی ورزد از فرشتۀ سمت چپ روی گردانیده و از او کمک نخواسته،پس نسبت به او بدی کرده این گناهی است که نوشته میشود،و اگر کوشش کند از لشکر او کمک خواسته است و این عمل او حسنهای است که ثبت میگردد.این حسنات و سیئات تنها به وسیلۀ این دو فرشته ثبت میشوند.به همین سبب کرام کاتبین گفته شدهاند،کرام از آن جهت که بنده از کرم آنها بهرهمند میشود بعلاوه همۀ فرشتگان کریم و نیکوکارند و کرام برره گفته میشوند.امّا کاتبین بدین سبب است که حسنات و سیّئات را ثبت میکنند و آنها را در نامههایی که در باطن دل پیچیده و از آن پوشیده است مینویسند.به طوری که کسی در این جهان بر آن آگاه نمیشود،زیرا فرشتگان و نوشتن و خطّ و صحایف آنها و آنچه به آنان مربوط میشود همه از عالم غیب و ملکوت است و از عالم شهود نیست،و هر چیزی که از عالم ملکوت باشد در این جهان به چشم دیده نمیشود.این نامههایی که در این عالم پیچیده و پوشیده است دو بار باز میشود:یک بار در قیامت صغرا و بار دیگر در قیامت کبرا.
مقصودم از قیامت صغرا حالت مرگ است،چه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«کسی که میمیرد قیامتش بر پا میشود»؛ (1)و در این قیامت است که بنده تنهاست و به او گفته میشود. لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادی کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ،و در همین جاست که به او میگویند:
کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً .امّا در قیامت کبرا همۀ خلایق را گرد هم آورند و در آنجا آدمی تنها نیست،و بسا در پیش روی خلق به حساب هر یک رسیدگی شود؛و در اینجاست که پرهیزگاران به سوی بهشت و گنهکاران به طرف دوزخ دستهدسته نه تکتک روانه میشوند.نخستین هول و هراسی که به انسان دست میدهد هول قیامت
ص:143
1) (28) الموت ابن ابی الدّین از حدیث انس با سندی ضعیف،المغنی.
صغراست،و همه هول و هراسهایی که در قیامت کبرا وجود دارد نظیر آنها در قیامت صغرا موجود است،مانند زلزلۀ زمین فی المثل زمینی که به تو اختصاص دارد به هنگام مرگ به لرزه در میآید،و تو میدانی که اگر در شهری زلزله واقع شود درست است که گفته شود زمین آنها به لرزه درآمده است هر چند شهرهایی که در گرداگرد آن است به لرزه در نیامده باشد بلکه هرگاه تنها مسکن و خانۀ انسان بلرزد اطلاق زلزله دربارۀ آن صادق است،زیرا او در صورت وقوع زلزله در سرتاسر زمین بهاندازۀ زلزلۀ مسکن خود زیان میبیند و از زلزله در مسکن دیگری ضرری متوجّه او نمیشود بنابراین نصیب او از زلزله بدون هیچ کم و کاست عطا شده است.
بدان تو موجودی زمینی و آفریده شده از خاکی و بهرۀ خاصّ تو از خاک فقط بدن تو است و بدن دیگری بهره و نصیب تو نیست.زمینی که تو بر روی آن نشستهای نسبت به تن تو ظرف و مکان است و هراس تو از جنبش این مکان بدین سبب است که بیم داری بر اثر آن بدنت به جنبش درآید،و گرنه هوا پیوسته در حال جنبش و تزلزل است و تو از آن بیمی نداری زیرا بدنت را به لرزه در نمیآورد.بنابراین آنچه از زلزلۀ همۀ زمین بهرۀ تو میشود تنها زلزلۀ بدن تو است،چه آن زمین تو است و خاک مخصوص به تو است،و استخوانهای تو کوههای زمین تو،سرت آسمان زمین تو،دلت خورشید زمین تو،گوش و چشم و دیگر حواست ستارگان زمین تو،مجاری عروق بدنت دریاهای زمین تو، موهایت گیاهان زمین تو،اعضای بدنت درختان زمین تو است،به همین گونه است همۀ اجزای تو و هنگامی که با فرا رسیدن مرگ این اجزا منعدم شوند إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها واقع شده؛و چون استخوانها از گوشت جدا شود حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً تحقّق یافته؛و چون استخوانها خرد و ریز گردد نسفت الجبال نسفا صورت گرفته؛و زمانی که دلت با فرا رسیدن مرگ تاریک شود کوّرت الشّمس وقوع یافته؛و چون گوش و چشم و دیگر حواست از کار افتد إِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ ؛و چون دماغ شکافته شود إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ و زمانی که هراس مرگ عرق پیشانیات را سرازیر کند إِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ ،و چون یک ساق پایت به دیگری پیچد در حالی که آنها مرکب تو هستند إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ و زمانی که جان از تن جدا شود وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ وَ أَلْقَتْ ما فِیها وَ تَخَلَّتْ محقّق شده است.
من با مقایسۀ همۀ احوال و هول و هراسهای مرگ سخن را طولانی نمیکنم،لیکن میگویم به محض مردن قیامت صغرای تو بر پا میشود،و همۀ آنچه در قیامت کبرا
ص:144
متوجّه تو و بلکه غیر تو است در این قیامت واقع خواهد شد؛زیرا بقای ستارگان برای غیر،چه سودی برای تو خواهد داشت در حالی که چشمانی که به وسیلۀ آنها از ستارگان سود میبری فروریخته باشد.برای نابینا شب و روز و کسوف و انجلای خورشید تفاوتی ندارد،زیرا خورشید نسبت به او یکباره منکسف شده و نصیب او از آن همین است،و انجلای پس از آن نصیب دیگری خواهد بود.هر کس سرش شکافت،آسمانش شکافته شده،چه آسمان عبارت است از آنچه در جهت سر قرار دارد،پس هر کس سر ندارد آسمان ندارد،و در این صورت بقای آسمان برای غیر چه سودی برای او خواهد داشت؟ این قیامت صغراست در حالی که هنوز ترس و بیم پس از این است و شدّت و سختی باقی است،و آن زمانی است که قیامت کبرا فرارسد.در این هنگام خصوصیّتها برداشته میشود؛آسمان و زمین باطل میگردد؛کوهها برکنده میشود و هول و هراسها به اوج خود میرسد.
باید بدانی که اگر چه ما در توصیف قیامت صغرا سخن را طولانی کردیم لیکن عشری از اعشار اوصاف آن را ذکر نکردهایم با این حال قیامت صغرا در مقایسه با قیامت کبرا مانند نسبت ولادت صغیر با ولادت کبیر است،چه انسان را دو ولادت است، یکی بیرون آمدن از صلب و استخوانهای سینه و تولّد و در قرارگاه رحم یا«قرار مکین» در مدّتی معلوم«إلی قدر معلوم»؛و پس از این تولّد او در سلوک راه کمال،منازل و دگرگونیهاست و آن تحوّل نطفه و علقه و مضغه و جز اینهاست تا آنگاه که از تنگنای رحم در فضای این عالم متولّد شود و این تولّد دوم اوست.از این رو نسبت قیامت کبرا به قیامت صغرا،مانند نسبت فضای این جهان است؛گنجایش فضای رحم؛و نسبت جهانی که انسان با مرگ وارد آن میشود در مقایسه با فضای دنیا مانند نسبت فضای دنیا با فضای رحم است بلکه آن جهان وسیعتر و بزرگتر میباشد.پس جهان بعدی را با جهان پیشین قیاس کند. ما خَلْقُکُمْ وَ لا بَعْثُکُمْ إِلاّ کَنَفْسٍ واحِدَةٍ . (1)و نشأت دوم جز بر قیاس نشأت اوّل نیست بلکه تعداد نشأتها در عدد دو محصور نمیباشد،و قول حق تعالی: وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ (2)به همین مطلب است.
بنابراین کسی که به این دو قیامت اقرار دارد به عالم غیب و شهادت ایمان آورده و به
ص:145
جهان ملک و ملکوت یقین کرده است؛و آن که به قیامت صغرا اعتراف میکند و به قیامت کبرا ایمان ندارد مانند کسی است که از یک چشم کور باشد و با چشم دیگر به یکی از دو عالم بنگرد،و این جهل و گمراهی و اقتدای به دجّال است که از یک چشم کور است.چقدر در غفلتی ای بیچاره-و ما همه بیچارهایم-چه در پیش روی تو این همه هول و هراسهاست.اگر تو به سبب نادانی و گمراهی به قیامت کبرا ایمان نیاوردهای قیامت صغرا تو را کافی نیست که بدان ایمان آوری.آیا سخن سرور پیامبران را نشنیدهای که فرموده است:«مرگ موعظه کنندهای کافی است.» (1)آیا شرم نمیکنی که در آمدن مرگ و قیامت را دیر میپنداری و از فرومایگان غافل پیروی میکنی، همانهایی که ما یَنْظُرُونَ إِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ فَلا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ ؟ (2)آری بیماری که بیمدهندۀ مرگ است دامنگیر آنها میشود لیکن از غفلت باز نمیگردند،و پیری که پیک مرگ است آنها را فرا میرسد ولی عبرت نمیگیرند. یا حَسْرَةً عَلَی الْعِبادِ ما یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ؛ (3)آیا گمان میکنند آنها در دنیا جاویدان خواهند زیست. أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لا یَرْجِعُونَ ؛ (4)یا میپندارند مردگان از نزد آنها به سفر رفته همه نابود شدهاند،نه هرگز چنین نیست، إِنْ کُلٌّ لَمّا جَمِیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ ، (5)و لیکن ما تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیاتِ رَبِّهِمْ إِلاّ کانُوا عَنْها مُعْرِضِینَ ؛ (6)و این بدان سبب است که وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ، وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ . (7)
ص:146
1) (31) الکبیر طبرانی از حدیث عمّار به سند شعیف،الجامع الصغیر.
2) (32) یس/49:جز این انتظار نمیکشند که یک صیحۀ عظیم آنها را فروگیرد در حالی که مشغول جدال(در امور دنیا)هستند پس(چنان غافلگیر میشوند که حتی)نمیتوانند وصیّتی کنند یا به سوی خانوادۀ خود باز گردند.
3) (33) یس/30:افسوس بر این بندگان که هیچ پیامبری برای هدایت آنها نیامد جز این که او را استهزا میکردند.
4) (34) یس/31:آیا ندیدند چقدر از اقوام پیش از آنها را(به سبب گناهانشان)هلاک کردیم،آنها هرگز به سوی ایشان باز نمیگردند.
5) (35) یس/32:همۀ آنها روز قیامت نزد ما حاضر میشوند.
6) (36) یس/46:هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برای آنها نمیآید جز این که از آن روگردان میشوند.
7) (37) یس/9 و 10:در پیش روی آنها سدّی قرار دادیم و در پشت سرشان سدّی و چشمان آنها را پوشاندهایم لذا چیزی را نمیبینند،برای آنها یکسان است چه انذارشان کنی یا نکنی،ایمان نمیآورند.
اکنون به مقصود باز میگردیم،چه اینها به اموری دارد که برتر از علوم معامله است و میگوییم روشن شد که صبر عبارت از پایداری انگیزۀ دین در برابر انگیزۀ هوس است.این پایداری و مقاومت از ویژگیهای آدمیان است،زیرا فرشتگانی که کرام کاتبین هستند بر آنها گمارده شدهاند و آنها بر کودکان و دیوانگان چیزی نمینویسند،چه همان گونه که ذکر کردیم کار نیک اقبال و رو آوردن به استفاده از این دو فرشته،و کار بد اعراض و رو گردانیدن از آنهاست،و کودکان و دیوانگان را راهی برای استفاده از آنها نیست و اقبال و اعراض از آنها قابل تصوّر نمیباشد،و دو فرشتۀ موکّل تنها اقبال و اعراض کسانی را مینویسند که بر این اعمال قدرت داشته باشند.تردیدی نیست که مبادی تابش نور هدایت در سنّ تمیز آشکار میشود و بتدریج تا رسیدن به سنّ بلوغ نموّ و توسعه مییابد،چنان که روشنی صبح تا طلوع قرص خورشید بتدریج ظاهر میگردد.
لیکن نور هدایت دوران تمیز فروغی اندک است نه تنها مضرّات آخرت را معلوم نمیکند بلکه ضررهای دنیوی را هم نشان نمیدهد.به همین سبب کودک ممیّز به علّت ترک نماز تنبیه میشود لیکن در آخرت عقوبتی ندارد،و فرشتگان در نامههای اعمال که در آخرت باز میشود برای کودک ممیّز چیزی نمینویسند؛بلکه بر قیّم عادل و ولیّ نیکوکار مهربان است که اگر از ابرار و طرفدار«کرام برره»باشد عمل بد و نیک کودک را از طریق حفظ و تعلیم بر صحیفۀ دل او بنویسد و با تعریف آن را نشر دهد و در صورت خطا او را مجازات کند.هر ولیّ و سرپرستی که نسبت به کودک بدین شیوه رفتار کند خوی فرشتگان را به دست آورده و آن را دربارۀ کودکان به کار برده و بدینوسیله مانند فرشتگان به درجۀ قرب پروردگار جهانیان رسیده،و با پیامبران و مقرّبان و صدّیقان قرین گشته است.قول پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«من و سرپرست یتیم در بهشت مانند این دو انگشتیم»، (1)
(1)بدان ایمان گاهی تنها بر تصدیق به اصول دین اطلاق میشود،و گاهی آن را به
ص:147
1) (38) سنن ترمذی،107/8 آن را صحیح دانسته،و در حدیث اضافه شده که آن حضرت به دو انگشت سبّابه و وسطای خود فرمود.
اعمال ناشی از آنها اختصاص میدهند،و زمانی بر هر دو اطلاق میگردد.معارف دین دارای ابوابی است و اعمال نیز ابواب و انواعی دارد،و چون واژۀ ایمان همۀ آنها را شامل میشود لذا ایمان دارای هفتاد و چند باب میباشد.ما اختلاف این اطلاقات را در کتاب قواعد العقائد از بخش عبادات ذکر کردهایم.امّا صبر به دو اعتبار و بر حسب دو اطلاق نصف ایمان است:
1-این که ایمان در مجموع تصدیقات و اعمال اطلاق شود.در این صورت ایمان دارای دو رکن است:یکی یقین و دیگری صبر.مراد از یقین معرفتهای قطعی به اصول دین است که با هدایت و توفیق الهی حاصل میشود،و مقصود از صبر عمل به مقتضای این یقین است؛زیرا یقین به او میآموزد که گناه زیانبار و طاعت سودمند است،و ترک گناه و مواظبت بر طاعت جز به صبر میسّر نیست.صبر در حقیقت به کار بردن انگیزۀ دین در مقهور کردن انگیزۀ هوس و کاهلی است؛از این رو به این اعتبار صبر نصف ایمان است و به همین سبب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)صبر و یقین را کنار هم قرار داده و فرموده است:«از اندکترین چیزهایی که به شما داده شده یقین و عزم بر صبر است...تا آخر حدیث.» (1)2-این که ایمان بر احوالی که اعمال ثمره و نتیجۀ آنهاست اطلاق شود نه بر معارف.
در این صورت همۀ آنچه بر انسان وارد میشود از دو قسم بیرون نیست:یا برای دنیا و آخرت او سودمند است و یا برای هر دو زیانبار است؛بعلاوه آنچه در حال صبر برای او زیانآور و در حال شکر برایش سودمند است.بدین اعتبار شکر یک نیمۀ ایمان است.
چنان که یقین به اعتبار اوّل یکی از دو نیمۀ ایمان است.به همین مناسبت ابن مسعود گفته است:ایمان دونیم است:نیمی صبر و نیم دیگر شکر است.این حدیث از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نیز روایت شده است. (2)
چون صبر،شکیبایی و پایداری انگیزههای دین در برابر انگیزههای هوس است و انگیزههای هوس نیز دو قسم است.قسمتی برخاسته از شهوات و قسمتی ناشی از خشم میباشند،و شهوت عبارت از طلب لذّت،و خشم گریز از درد و رنج است و روزه تنها
ص:148
شکیبایی در برابر خواستهای شهوت است اعمّ از شهوت بطن و فرج نه شکیبایی در برابر خواستهای خشم،لذا پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به همین مناسبت فرموده است:«روزه نصف صبر است»،زیرا کمال صبر شکیبایی و پایداری در برابر هر دو انگیزۀ شهوت و انگیزۀ غضب است و در این صورت روزه ربع ایمان خواهد بود.
به همین گونه باید اندازههای شرعی و حدود اعمال و احوال و نسبت آنها را با ایمان درک کرد،و در این مورد اصل این است که کثرت ابواب ایمان شناخته شود و بدانند که واژۀ ایمان بر وجوه مختلفی اطلاق میشود.
(1)بدان صبر دو نوع است:یکی صبر تن است مانند تحمّل سختیهایی که بر بدن وارد میشود و پایداری در برابر آنها و این دو قسم است:یکی از طریق فعل مانند انجام دادن کارهای مشقّتبار و سخت اعمّ از عبادات و جز آنها و دوم از طریق تحمّل،مانند شکیبایی در برابر زدنهای سخت و پایداری در برابر بیماریهای دشوار و زخمهای هولناک.این گونه صبر اگر موافق شرع باشد پسندیده است؛لیکن ستودهترین نوع آن صبر روحی در برابر خواستهای طبع و هوسهاست،و این صبر اگر شکیبایی در برابر خواستهای شکم و فرج باشد عفّت گفته میشود،و اگر صبر در تحمّل مکروهی باشد نامهای آن نزد مردم به اختلاف نوع مکروهی که صبر بر آن غلبه میکند مختلف میشود، و اگر شکیبایی در برابر مصیبتی باشد تنها به واژۀ صبر اکتفا میشود؛و ضدّ آن حالتی است که آن را جزع و بیتابی مینامند.این حالت عبارت از آزاد گذاشتن انگیزۀ هوس است تا آواز را بلند کند و بر صورت بزند و گریبان چاک کند و جز اینها.اگر صبر در تحمّل رنج باشد آن را ضبط نفس مینامند و ضدّ آن حالتی است که آن را بطر میگویند؛ اگر صبر در جنگ و کارزار باشد آن را شجاعت میخوانند و ضدّ آن جبن یا ترس است؛ اگر صبر بر فرو بردن خشم باشد حلم گفته میشود و ضدّ آن تذمّر یا خشمگینی است؛اگر صبر در برابر یکی از حوادث روزگار باشد آن را سعۀ صدر میگویند و ضدّ آن دلتنگی و آزردگی و ضیق صدر است؛اگر پایداری در پوشیده داشتن سخنی است آن را کتمان میخوانند و صاحب آن کتوم یا رازدار گفته میشود؛اگر صبر بر محرومیّت از زرق و برق زندگی است آن را زهد میگویند و ضدّ آن حرص است؛و اگر صبر بر مقدار
ص:149
اندکی از بهرههای زندگی باشد آن را قناعت و ضدّ آن را شره یا حرص میخوانند.
بنابراین بیشتر خصلتهای خوب ایمان داخل در صبر است.از این رو هنگامی که از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارۀ ایمان پرسیدند،فرمود:«آن صبر است»، (1)زیرا صبر بزرگترین و دشوارترین اعمال ایمان است،همچنان که فرمود:«حجّ عرفه است»، (2)و خداوند اقسام این اعمال را در یک آیه جمع کرده و همه را صبر نامیده و فرموده است: وَ الصّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ؛ (3)بأساء به معنای مصیبت و ضرّا،فقر و ناداری و بأس کارزار است.
اینها اقسام صبر بنا بر اختلاف متعلّقات آن است.کسی که معانی را از نامها میگیرد تصوّر میکند اینها احوالی است که در ذات و حقیقت خود با هم اختلاف دارند،زیرا او نامها را مختلف دیده است.لیکن کسی که پویای راه راست است و در پرتو نور الهی به اشیا مینگرد نخست به معانی نظر میکند و بر حقایق آنها مطّلع میشود سپس اسامی را مورد ملاحظه قرار میدهد،چه اسامی برای دلالت بر معانی وضع شدهاند،و معانی اصول،و الفاظ توابع میباشند،و کسی که اصول را از توابع طلب کند بتحقیق دچار لغزش شده است.قول خداوند متعال که فرموده است: أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلی وَجْهِهِ أَهْدی أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛ (4)به همین دو دسته است،زیرا غلطهای کافران جز نظیر این گونه برداشتهای وارونه چیز دیگر نیست.
(1)بدان انگیزۀ دین در مقابله با انگیزۀ هوس سه حالت دارد:
اوّل آن که انگیزۀ هوس را مقهور کند،بهطوریکه نیروی جدال و توان کشمکش در آن باقی نماند،و با ادامۀ صبر میتوان به این حالت رسید،و در این مورد گفته میشود:
ص:150
1) (41) پیش از این مأخذ آنها گفته شده است.
2) (42) پیش از این مأخذ آنها گفته شده است.
3) (43) بقره/177:...در برابر محرومیّتها و بیماریها و در میدان جنگ استقامت میکنند،اینها کسانی هستند که راست میگویند و اینها هستند پرهیزگاران.
4) (44) الملک/22:آیا کسی که به رو در افتاده و حرکت میکند به هدایت نزدیکتر است یا کسی که راست قامت در صراط مستقیم گام بر میدارد؟
من صبر ظفر یعنی هر کس صبر کند پیروز میشود،و کسانی که به این مرتبه رسیدهاند اندکند و آنها صدّیقان مقرّبند که خداوند دربارۀ آنها فرموده است: اَلَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا .اینان همواره در راه راست گام برمیدارند،و بر صراط قویم دین استوار ایستادهاند و نفوس ایشان بر آنچه انگیزههای دین از آنها خواسته آرامش یافته است و منادیکننده آنها را ندا میکند: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً .
دوم این که انگیزۀ هوس غلبه یابد و کشمکش میان آن و انگیزۀ دین بکلّی از میان برود و خود را به لشکر شیطان تسلیم کند و چون از مجاهده نومید شده است دست از آن بردارد.اینان همان بیخبران و غافلانند و اکثریت خلق را تشکیل میدهند،و همانهایی هستند که شهواتشان آنها را به بردگی گرفته و بدبختی بر آنها غلبه یافته است.آنان در دل خویش که سرّی از اسرار خدا و امری از اوامر اوست دشمنان خدا را داوری و حاکمیّت دادهاند و قول خداوند به آنها دارد که فرموده است: وَ لَوْ شِئْنا لَآتَیْنا کُلَّ نَفْسٍ هُداها وَ لکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ أَجْمَعِینَ . (1)اینان کسانی هستند که آخرت را داده و در برابر آن دنیای خود را خریده و در این معامله سخت دچار خسران شدهاند؛و به کسی که بخواهد آنان را ارشاد کند گفته میشود: فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ . (2)نشانۀ این حالت یأس و نومیدی و یا فریفتگی به آرزوهاست،و اینها ناشی از نهایت حماقت است،چنان که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«زیرک کسی است که نفس خویش را خوار سازد و برای پس از مرگ کار کند و احمق کسی است که از خواهش نفسش پیروی کند و از خداوند آرزو داشته باشد.» (3)اگر کسی را که دارای این حالت است پند دهی میگوید:من مشتاق توبه هستم لیکن برایم امری غیر ممکن شده و امیدی به آن ندارم؛یا آن که رغبتی به توبه ندارد و میگوید:خداوند آمرزنده و بخشنده و مهربان است و نیازی به توبۀ مؤمن ندارد.
این بیچاره عقلش با شهوتش یار و همراه شده و آن را تنها در راه تدابیر دقیقی که بتواند
ص:151
1) (45) سجده/13 و 14:اگر ما میخواستیم به هر انسانی(از روی اجبار)هدایت لازمش را میدادیم لیکن (من آنها را آزاد گذاردهام)و مقرّر کردهام که دوزخ را(از انسانهای بیایمان و گنهکار)از جنّ و انس همگی پر کنم.
2) (46) نجم/29:از آنها که از ذکر ما روی میگردانند و جز زندگی مادّی دنیا را نمیطلبند اعراض کن.
3) (47) المستدرک حاکم 251/4،پیش از این در آنجا که غرور نکوهش شده ذکر شده است.
شهوات خود را ارضا کند به کار میبرد،و مانند مسلمانی که در دست کافران اسیر شده باشد و او را به چرانیدن خوک و نگهداری و حمل شراب وادارند عقلش در چنگ شهواتش اسیر و گرفتار میباشد؛و منزلت او در نزد خداوند منزلت کسی است که مسلمانی را مقهور کند و او را به کافران بسپارد و اسیر دست ایشان کند؛و سبب زشتی جنایتش آن است که کسی را مسخّر دیگری کرده که سزاوار است خودش مسخّر او باشد و کسی را تسلّط داده که شایسته است بر او تسلّط داشته باشد.مسلمان از آن جهت شایستگی سلطۀ بر غیر را دارد که دارای معرفت و انگیزۀ دینی است،و کافر بدان سبب مستحقّ آن است که بر او تسلّط داشته باشند که فاقد این معرفت و دارای انگیزۀ شیاطین است،و حقّ مسلمان بر نفس خویش واجبتر از حقّ غیر بر اوست؛و هر زمان معنای شریفی را که متعلّق به حزب خدا و لشکر فرشتگان است برای معنای پستی که تعلّق به حزب شیاطین که راندهشدگان درگاه الهی هستند به کار گیرد مانند کسی است که مسلمانی را به بردگی کافر درآورده بلکه همچون کسی است که به قصد آزار پادشاهی که بر او حق نعمت دارد عزیزترین فرزندان او را برباید و به سختترین دشمنان او بسپارد.پس بنگر که چگونه نعمت پادشاه را ناسپاسی کرده و خود را مورد خشم و انتقام او قرار داده است،زیرا هوای نفس در پیشگاه خداوند منفورترین خدایی است که در روی زمین پرستش میشود،و عقل عزیزترین موجودی است که در زمین آفریده شده است.
سوّم آن که میان دو لشکر برابری برقرار باشد گاهی این بر آن پیروز میشود و زمانی آن بر این.کسی که دارای این حالت است از مجاهدان به شمار میآید نه از پیروزمندان.
اینها کسانی هستند که خداوند دربارۀ آنها فرموده است: خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اللّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ ؛ (1)این حالت از نظر قوّت و ضعف ایمان است امّا از حیث عدد آنچه بر آن صبر میکند سه حالت بر او راه دارد:یا بر همۀ شهوتها غلبه میکند،یا بر هیچ شهوتی غالب نمیشود،یا تنها بر برخی از شهواتش چیره میگردد.و قول حق تعالی که فرموده است: خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً ،بر کسی حمل میشود که از غلبه بر برخی از شهواتش ناتوان است.کسانی که مجاهدۀ با شهوات نفس را مطلقا ترک میکنند به چهارپایان شبیهتر بلکه از آنها گمراهترند،زیرا در چهارپایان معرفت و قدرتی که به
ص:152
1) (48) توبه/102:...و اعمال درست و نادرستی را به هم آمیختند،امید میرود خداوند توبۀ آنها را بپذیرد.
وسیلۀ آنها با شهوات مبارزه کنند آفریده نشده و حال آن که این نیروها در انسان نهاده شده و او آنها را مهمل و بلااستفاده گذارده است.از این رو بحقّ،اینان از چهارپایان ناقصترند و به یقین پشت کردهاند،به همین مناسبت گفتهاند:
و لم أر فی عیوب النّاس عیبا کنقص القادرین علی التّمام (1)
صبر از نظر آسانی و دشواری نیز تقسیمپذیر است،چه نوعی صبر است که برای نفس دشوار و مشقّت بار است و دوام بر آن جز با کوشش زیاد و رنج بسیار میسّر نیست.
و این را«تصبّر»مینامند.نوعی دیگر از صبر وجود دارد که با رنج و زحمتی همراه نیست و با اندکی تحمّل،نفس آن را بر خود هموار میسازد،و این را«صبر»میخوانند.
هرگاه بر تقوا و پرهیزگاری مداومت شود،و تصدیق به حسن عواقب امور قوّت گیرد صبر آسان میگردد،به همین سبب خداوند فرموده است: فَأَمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی، وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری . (2)مثال این تقسیم توانایی کشتیگیر نسبت به دیگران است، چه مرد نیرومند میتواند مرد ضعیف را به اندک حمله و کمترین نیرو به خاک افکند بیآنکه در درگیری با او دچار زحمت و خستگی و اضطراب شود،و نفسش به شماره افتد.لیکن مرد نیرومند را جز با زحمت بسیار و رنج و عرق پیشانی نمیتوان به زمین زد.
نبرد میان انگیزۀ دین و انگیزۀ هوس نیز به همین گونه است زیرا به تحقیق آن نبرد میان فرشتگان و شیاطین است،و هرگاه شهوتها رام و ریشهکن شوند و انگیزۀ دین غلبه و استیلا یابد،و بر اثر طول مداومت صبر آسان گردد حالت رضا به وجود میآید،چنان که شرح آن در کتاب رضا خواهد آمد؛و مقام رضا عالیتر از صبر است.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«خدا را با رضا بندگی کن،و اگر نمیتوانی در صبر بر چیزی که از آن کراهت داری خیر بسیار است.» (3)یکی از عارفان گفته است:صابران از سه مقام برخوردارند:نخستین ترک شکایت است این درجۀ توبهکنندگان است؛دوّم راضی است به آنچه برایش مقدّر شده و این
ص:153
مرتبۀ زاهدان است؛سوّم دوستدار چیزی است که خداوند دربارهاش انجام میدهد.و این مقام صدّیقان است.ما در کتاب محبّت روشن خواهیم کرد که مقام محبّت برتر از مقام رضاست همان طوری که مقام رضا بالاتر از مقام صبر است؛و این انقسام در صبر خاصّ که صبر بر بلایا و مصائب است جاری است.
بدان صبر به اعتبار حکم آن نیز بر واجب،مستحبّ،مکروه و حرام منقسم میشود:
چه صبر در برابر محرّمات واجب است.و صبر بر مکروهات مستحبّ،و صبر بر آزار حرام حرام است مانند آن که کسی دستش یا دست فرزندش را ببرند و او صبر کند و خاموشی گزیند،یا کسی برای شهوتی حرام قصد حرم او کند،و غیرت او به هیجان آید لیکن بر آن صبر کند و نسبت به آنچه بر کسانش میرود خاموش بماند و این صبر حرام است.صبر مکروه صبر بر آزاری است که به سبب چیزی که در شرع مکروه است به انسان برسد.و باید شرع محک صبر باشد،و نباید تصوّر شود که چون صبر نصف ایمان است همۀ اقسام آن خوب و پسندیده میباشد بلکه مقصود اقسام خاصّی از آن است.
(1)بدان همۀ آنچه در زندگی دنیا به انسان میرسد از دو نوع بیرون نیست:یکی آنچه موافق با هوسهای اوست،و دیگر اموری که موافق با هوسهای او نبوده بلکه مکروه اوست.وی در هر یک از اینها به صبر نیازمند است،و در همۀ احوال از این دو نوع امور یا یکی از آنها فارغ نیست،و به همین سبب هرگز از صبر بینیاز نمیباشد.
نوع اوّل-اموری که موافق خواهش نفس،سلامت،مال،مقام،کثرت خویشاوندان، توسعۀ اسباب،کثرت پیروان و یاران و همۀ لذّتهای دنیاست،و بنده در این امور بینهایت به صبر نیاز دارد،چه اگر ضبط نفس نکند و به این امور گرایش یابد و در لذّتهای مباح فرورود این امر او را به تباهی و سرکشی خواهد کشاند،زیرا خداوند فرموده است: إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی ،تا آنجا که یکی از عارفان گفته است:
مؤمن بر بلا صبر میکند،و بر عافیت جز صدّیق شکیبایی نمیورزد،هنگامی که اموال دنیا به طرف صحابه سرازیر شد گفتند:ما به فتنه فقر و ناداری دچار شدیم توانستیم صبر کنیم اکنون به فتنۀ توانگری مبتلا شدهایم و نمیتوانیم بر آن شکیبایی ورزیم.به همین سبب خداوند متعال بندگانش را از فتنۀ مال و زن و فرزند بیم میدهد و میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ ، 52و نیز فرموده است: إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ ، 53و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«فرزند بیمآور، بخلآور و اندوهآور است»؛ 54و هنگامی که به فرزندش حسین(علیه السلام)نگریست که پایش در پیراهنش بند آمد و لغزید از منبر فرود آمد و او را در آغوش گرفت،سپس فرمود:
ص:154
مؤمن بر بلا صبر میکند،و بر عافیت جز صدّیق شکیبایی نمیورزد،هنگامی که اموال دنیا به طرف صحابه سرازیر شد گفتند:ما به فتنه فقر و ناداری دچار شدیم توانستیم صبر کنیم اکنون به فتنۀ توانگری مبتلا شدهایم و نمیتوانیم بر آن شکیبایی ورزیم.به همین سبب خداوند متعال بندگانش را از فتنۀ مال و زن و فرزند بیم میدهد و میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ ، (1)و نیز فرموده است: إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ ، (2)و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«فرزند بیمآور، بخلآور و اندوهآور است»؛ (3)و هنگامی که به فرزندش حسین(علیه السلام)نگریست که پایش در پیراهنش بند آمد و لغزید از منبر فرود آمد و او را در آغوش گرفت،سپس فرمود:
«خداوند راست فرموده است: أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ ،من هنگامی که دیدم فرزندم لغزید بیتاب شدم و او را گرفتم». (4)این امر برای اهل بینش مایۀ عبرت است.مرد کامل کسی است که در حال عافیت صبر کند،و معنای صبر بر عافیت آن است که بدان میل نکند و بداند که آنچه در نزد اوست ودیعه است و شاید بزودی برگردانیده و مسترد شود.
و نیز باید نفس خود را باز دارد از این که بدانها شاد شود؛و در خوشگذرانی و لذّت طلبی و بازی و سرگرمی حریص باشد،و باید حقوق الهی را در مال خود با انفاق به مستحقّان، و در بدنش به وسیلۀ کمک به مردمان،و در زبانش با راستگویی و همچنین در دیگر چیزهایی که خداوند به او ارزانی داشته است رعایت کند.این صبر با شکر پیوند دارد، زیرا چنان که شرح داده خواهد شد شکر زمانی کامل است که حقّ آن ادا شود.صبر بر خوشی و توانگری سختتر است،زیرا آن مقرون به قدرت است و از حفظ الهی است که بر آنها قادر نباشی،صبر بر حجامت و زدن رگ اگر به وسیلۀ دیگری انجام شود آسانتر از صبر بر حجامت و زدن رگ خویش به وسیلۀ خود اوست.همچنین گرسنه به هنگامی که طعامی در پیش روی او نیست بر صبر قادرتر است تا زمانی که خوراکهای پاکیزه و گوارا در نزد او حاضر و بر استفاده از آنها قادر است؛از این رو فتنۀ توانگری بزرگتر و سختتر میباشد.
نوع دوم-اموری است که با هوسها و طبع انسان موافق و هماهنگ نیست و اینها سه گونه است:
ص:
1) (52) منافقین/9:ای کسانی که ایمان آوردهاید اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند.
2) (53) تغابن/14:ای کسانی که ایمان آوردهاید برخی از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند،از آنها بر حذر باشید.
3) (54) ابو یعلی از بو سعید خدری با سند ضعیف،الجامع الصغیر،سنن ابن ماجه،شمارۀ 3666.
4) (55) سنن نسایی،108/3،از حدیث بریده،ابو داود،ابن ماجه و ترمذی گفتهاند:حدیثی حسن و غریب است.
1-اعمالی که به اختیار بنده است مانند طاعات و معاصی.
2-اموری که انسان در شروع آن اختیار ندارد لیکن در برطرف کردن و زدودن آن دارای اختیار است مانند تشفّی یافتن از طریق انتقامگیری از آزاردهنده.
3-اموری که از اختیار انسان بیرون است مانند مصائب و حوادث.
قسم اوّل که در آنها اختیار دارد افعال اوست که آنها را طاعت یا معصیت گویند و اینها دو نوع است:
نوع اوّل طاعت است و بنده نیازمند است که بر آنها صبر کند،و صبر بر طاعت دشوار است،زیرا طبع آدمی از عبودیّت تنفّر و به ربوبیّت رغبت دارد.به همین سبب یکی از عارفان گفته است:هیچ کس نیست جز این که آنچه را فرعون با گفتن أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی اظهار کرد و در ضمیر او نهفته است لیکن فرعون قول خود را مقبول دانست و مجال یافت آن را اظهار کند،چه خداوند فرموده است: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ . (1)و هیچ کس نیست جز این که نسبت به برده و خدمتکار و پیروان و زیر دستان خود همین را ادّعا میکند هر چند اظهار آن برایش غیر ممکن است،زیرا برآشفتن و خشم گرفتن او به هنگامی که در خدمت به او کوتاهی میکند و به بندگی گرفتن آنها تنها از کبر و منازعه با ربوبیّت کبریایی حقّ سرچشمه میگیرد.
باری بندگی مطلقا بر نفس گران است،پس از آن برخی عبادات مانند نماز به سبب کسالت،و بعضی مانند زکات به علّت بخل و پارهای به هر دو سبب مانند حجّ و جهاد مکروه طبع است.از این رو صبر بر طاعت صبر بر سختیهاست،و بندۀ فرمانبردار در سه حالت به صبر بر طاعت نیاز دارد:
حالت اوّل-پیش از طاعت است و آن سعی در تصحیح نیّت و اخلاص،و دوری از آلودگی به ریا و انگیزههای مضرّ و عزم بر خلوص و وفاست و این صبر از دیدگاه کسانی که به حقیقت نیّت و اخلاص و آفات ریا و مکرهای نفس آگاهند بسیار سخت است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به همین مطلب کرده و فرموده است:«صحّت اعمال به نیّات است و هر کسی آنچه را نیّت میکند به دست میآورد»؛ (2)خداوند فرموده است:
ص:156
وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (1)به همین سبب خداوند صبر را بر عمل مقدّم داشته و فرموده است: إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ . (2)
حالت دوم حال عمل است که باید در اثنای ادای آن از خداوند غافل نشود،و در اجرای آداب و سنّتهای عمل سستی نکند و با رعایت شرائط ادب تا آخرین جزء عمل ادامه دهد،و در برابر انگیزههای فتور و سستی تا پایان کار شکیبایی ورزد.و این نیز صبری سخت و دشوار است،و شاید در قول حقّ تعالی که فرموده است: نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ، اَلَّذِینَ صَبَرُوا (3)مراد همین صبر باشد،یعنی تا اتمام عمل شکیبایی کردند.
حالت سوم پس از فراغت از عمل است،زیرا در خودداری از افشا و ظاهر نکردن به آن به قصد سمعه و ریا و همچنین از این که با دیدۀ عجب و خودپسندی بدان بنگرد و بالاخره در هر چه عملش را باطل و اثرش را زائل کند نیازمند به صبر است،چنان که خداوند فرموده است: وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکُمْ ، (4)و نیز لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی . (5)
کسی که پس از دادن صدقه نتواند از منّت نهادن و رنجانیدن خودداری کند عمل خود را باطل کرده است.
طاعات دو قسمند:بعضی از آنها واجبند و برخی مستحبّ،و انسان در هر دو قسم به صبر نیاز دارد.خداوند متعال آن دو را در این آیه جمع کرده و فرموده است: إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی ؛ (6)مراد از عدل طاعتهای واجب،و احسان طاعات مستحبّ،و ایتاء ذی القربی جوانمردی و صلۀ رحم است،و همۀ اینها به صبر نیازمند است.
نوع دوّم،از اعمالی که انسان در آنها اختیار دارد معاصی است و بنده در برابر آنها سخت به صبر محتاج است.حق تعالی همۀ گناهان را در قول خود جمع کرده و فرموده
ص:157
1) (58) بیّنه/5:در حالی که به آنها دستوری داده نشده بود جز این که خدا را با کمال اخلاص پرستش کنند و از شرک به توحید بازگردند.
2) (59) هود/11:جز آنهایی که شکیبایی ورزیدند و عمل صالح انجام دادند.
3) (60) عنکبوت/59 و 60:...چه خوب است پاداش عملکنندگان،آنانی که شکیبایی ورزیدند.
4) (61) محمّد/33:و اعمال خود را باطل نسازید.
5) (62) بقره/264:ای کسانی که ایمان آوردهاید بخششهای خود را با منّت و آزار باطل نکنید.
6) (63) نحل/90:خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان فرمان میدهد و از فحشا و منکر و...نهی میکند.
است: وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ ، (1)و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«مهاجر کسی است که از بدی هجرت کند و مجاهد کسی است که با خواهشهای نفس خویش بجنگد.» (2)گناهان بر وفق انگیزۀ هوش است،و سختترین نوع صبر در برابر معاصی صبر بر گناهانی است که به صورت عادت درآمده،زیرا عادت طبیعت پنجم آدمی است و چون به شهوت اضافه شود دو لشکر از لشکرهای شیطان بر ضدّ لشکریان خدا هم پشت و متّحد شده است،در نتیجه انگیزۀ دین نخواهد توانست آنها را سرکوب کند، سپس هرگاه گناهی را که مرتکب میشود از جملۀ افعالی باشد که انجام دادن آن آسان است صبر بر آن برای نفس دشوارتر است مانند صبر بر معاصی زبان از قبیل غیبت، دروغ،جدال،خودستایی خواه به تصریح یا به کنایه،انواع شوخیهای دل آزار،اقسام کلماتی که مقصود از آنها عیبجویی و تحقیر مردم و ذکر مردگان به زشتی و بدگویی از آنها و عیبجویی در علوم و روش زندگی و مناصب آنان باشد،زیرا این سخنان در ظاهر غیبت و در باطن خودستایی است،چه در نفس[آدمی]دو شهوت است یکی نفی دیگران و دیگر اثبات خویش،و با این دو شهوت است که حالت ربوبیّت که در سرشت او نهفته است کامل میشود،و این ضدّ حالت عبودیّت است که انسان بدان مأمور میباشد،و به سبب اجتماع دو شهوت و آسان بودن حرکت زبان و اعتیاد به این گونه سخنان صبر بر آن دشوار میشود تا آن حدّ که بر اثر تکرار و انس،بدی و زشتی آنها از دل زائل میگردد.فی المثل مشاهده میشود که اگر مردی جامۀ ابریشمین بر تن کند آن را بینهایت زشت میشمارند لیکن اگر کسی زبانش را آزاد بگذارد و در تمام روز پیرامون شئون و اعراض مردم سخن گوید این را زشت نمیشمارند با آن که در خبر آمده است که:«غیبت از زنا بدتر است»، (3)و کسی که نمیتواند زبانش را در مکالمات نگه دارد و قدرت بر صبر ندارد بر او واجب است عزلت و تنهایی اختیار کند و چیزی جز این او را نجات نمیدهد،چه صبر بر تنهایی آسانتر از صبر بر خاموشی در میان جمع است؛و صبر بر هر یک از گناهان با اختلاف انگیزۀ هر گناه از حیث شدّت و ضعف مختلف
ص:158
است.
آسانتر از حرکت زبان حرکت خطورات قلبی بر اثر وسوسههاست از این رو حدیث نفس در تنهایی باقی میماند و به هیچ روی صبر در برابر آن ممکن نیست مگر آن که اندیشۀ دینی دیگری بر دل غلبه کند و آن را به خود مشغول بدارد،مانند کسی که همۀ اندیشههای خود را منحصر به یک اندیشه کرده باشد،و اگر فکر خود را در یک چیز معیّن به کار نبرد وسوسهها از او دور نخواهد شد.
قسم دوّم اموری است که بروز آنها در اختیار انسان نیست،لیکن در دفع آنها دارای اختیار است مانند این که او را با عملی یا سخنی برنجانند و یا جنایتی بر جان یا مال او وارد کنند.در چنین صورتی صبر کردن بر ترک مکافات گاهی واجب و زمانی فضیلت است.یکی از صحابه گفته است:ما ایمان کسی را که بر آزارها صبر نمیکند ایمان نمیشماریم،خداوند متعال فرموده است: وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلی ما آذَیْتُمُونا وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ . (1)در موقعی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)مالی را میان مسلمانان تقسیم فرمود،یکی از اعراب مسلمان به وی گفت:در این تقسیم رضای خدا خواسته نشده است.این سخن را به اطّلاع پیامبر (صلی الله علیه و آله)رسانیدند؛رخسار مبارک آن حضرت سرخ شد و فرمود:«خداوند برادرم موسی را رحمت کناد که او را بیشتر از این آزار دادند و صبر کرد.» (2)خداوند متعال فرموده است: وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ ؛ (3)و نیز فرموده است: وَ اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً ؛ (4)و نیز: وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِما یَقُولُونَ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ ؛ (5)و نیز: وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذیً کَثِیراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ؛ (6)یعنی هرگاه در اقدام به مکافات صبر
ص:159
1) (67) ابراهیم/102:و ما به طور مسلّم بر آزارهای شما صبر خواهیم کرد و توکّلکنندگان باید تنها بر خدا توکّل کنند.
2) (68) پیش از این چند بار از صحیح مسلم و بخاری نقل شده است.
3) (69) احزاب/48:...و به آزارهای آنها اعتنا مکن و بر خدا توکّل کن.
4) (70) مزمّل/10:و در برابر آنچه(دشمنان)میگویند شکیبا باش و به گونهای شایسته از آنها دوری کن.
5) (71) حجر/97:ما میدانیم سینۀ تو از آنچه آنها میگویند تنگ میشود(و تو را سخت ناراحت میکنند).
6) (72) آل عمران/186:و از آنها که پیش از شما کتاب آسمانی داده شدهاند(یهود)و از آنها که راه ترک پیش گرفتند سخنان آزاردهنده فراوان خواهید شنید و اگر استقامت کنید و تقوا پیشه سازید(شایستهتر است) زیرا اینها از کارهای محکم و قابل اطمینان است.
کنید،از این رو خداوند کسانی را که از حقوق خود در قصاص و جز آن صرف نظر میکنند ستوده و فرموده است: وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرِینَ . (1)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«با کسی که از تو بریده بپیوند،و به کسی که تو را محروم گردانیده بخشش کن،و از کسی که به تو ستم کرده درگذر.» (2)در انجیل دیدم که عیسی(علیه السلام)فرموده است:پیش از این به شما گفته شده است:دندان در برابر دندان،بینی در برابر بینی،و من به شما میگویم:بدی را به بدی تلافی نکنید بلکه کسی که بر سمت راست رخسار شما بزند سمت چپ آن را نیز در اختیار او بگذارید،و هر کس ردای تو را برد ازار خود را نیز به او بدهید،و آن که شما را ناگزیر کند تا با او یک میل راه بروید دو میل با او بروید.و همۀ این سخنان امر به صبر در برابر آزار است.بنابراین شکیبایی در برابر آزارهای مردم از عالیترین مراتب صبر است،چه در این مورد انگیزۀ دین و انگیزههای خشم و شهوت همگی یار و همکارند.
قسم سوّم اموری است که به هیچ وجه در اختیار آدمی نیست از قبیل مصیبتهایی همچون مرگ عزیزان،از میان رفتن اموال،ابتلای به بیماری،کوری و تباهی اعضا و به طور خلاصه سایر انواع بلاها،صبر بر اینها از بالاترین مقامات صبر است.ابن عبّاس گفته است:صبر در قرآن بر سه گونه است:صبر بر ادای واجبات و آن را سیصد درجه است،و صبر بر محرّمات و آن را ششصد درجه است و دیگر صبر در مصیبت به هنگام نخستین صدمه و آن را نهصد درجه است.رجحان مرتبۀ اخیر که از مستحبّات است بر مراتب پیش که از واجباتند بدین سبب است که هر مؤمنی به صبر در برابر محرّمات قادر است لیکن صبر بر بلاهای آسمانی تنها در توان پیامبران و صدّیقان است،چه صبر بر بلا بر نفس گران است و به همین سبب پیامبر(صلی الله علیه و آله)به خداوند عرض میکند:«از تو آن یقین را میخواهم که بدان مصیبتهای دنیا بر من آسان گردد؛ (3)و این صبر زاییدۀ حسن یقین است.
ص:160
ابو سلیمان گفته است:به خدا سوگند بر آنچه محبوب ماست صبر نمیکنیم،پس چگونه بر آنچه مکروه ماست صبر کنیم.
میگویم:گفتار غزّالی در اینجا با سخنان او در آغاز این فصل مبنیّ بر این که صبر بر عافیت سختتر و برتر از صبر بر بلاست منافات دارد،و درست همان است نه آنچه در اینجا گفته است،و خبری را که از ابن عبّاس نقل کرده با آنچه ما از طریق اهل بیت(علیه السلام)روایت میکنیم مخالف است.کافی به سند خود از علی(علیه السلام)نقل میکند که:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:صبر سه گونه است:صبر در مصیبت،صبر بر طاعت و صبر در برابر گناه.هر کس بر مصیبت صبر کند تا به نیکویی از آن تسلّی یابد خداوند برای او سیصد درجه ثبت میکند که میان هر درجه تا درجۀ دیگر مانند فاصلۀ میان آسمان و زمین است؛و هر کس بر طاعت صبر کند خدا برایش ششصد درجه مینویسد که میان هر درجه تا درجۀ دیگر مانند فاصلۀ میان قعر زمین تا عرش است؛و کسی که در برابر گناه صبر کند خدا برایش نهصد درجه ثبت میکند که میان هر دو درجه مانند فاصلۀ میان قعر زمین تا پایان عرش است.» (1)از ابی جعفر امام باقر(علیه السلام)روایت است که:صبر دو گونه است:«صبر بر بلا که خوب و نیکوست،لیکن بهترین این دو صبر پرهیز از محرّمات الهی است.» (2)و این روایت از امیر مؤمنان(علیه السلام)نیز نقل شده است.
غزّالی میگوید:از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نقل شده که«خداوند فرموده است:هنگامی که بر یکی از بندگانم مصیبتی در بدن یا مال یا فرزندش وارد میگردد،و او با صبر جمیل با آن روبرو میشود من در روز باز پسین شرم میکنم که برای او میزانی نصب یا دفتر عملی باز کنم.» (3)و نیز فرموده است:«انتظار فرج با صبر عبادت است.» (4)و نیز:«هر بندۀ مؤمنی به او مصیبتی برسد و چنان که خداوند امر کرده بگوید: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، اللّهمّ أجرنی فی مصیبتی و أعقبنی خیرا منها خداوند با او به همین گونه
ص:161
رفتار میکند.» (1)و نیز از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نقل شده که:«خداوند فرموده است:ای جبرئیل!پاداش کسی که از دو چشم خود محروم شود چیست؟عرض کرد: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا ، فرمود:پاداش او جاودان در خانۀ من بودن و به رخسار من نظر کردن است.» (2)و نیز از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که خداوند فرموده است:«هرگاه بندهام را به بلایی گرفتار کنم لیکن او صبر کند و نزد عیادتکنندگانش از من شکوه نکند من گوشتش را به گوشتی بهتر و خونش را به خونی بهتر بدل میکنم و هرگاه به او بهبودی بخشم در حالی خواهد بود که بر او هیچ گناهی نیست،و اگر او را بمیرانم رحمت من وی را فرا خواهد گرفت.» (3)داود(علیه السلام)گفته است:«پروردگارا!پاداش غمزدهای که برای رضای تو بر مصیبتها صبر میکند چیست؟فرمود:پاداش او آن است که لباس امن بر او بپوشانم و آن را هرگز از او جدا نسازم.» داود به سلیمان(علیه السلام)فرمود:«سه چیز را میتوان دلیل تقوای مؤمن دانست:حسن توکّل در آنچه به آن نرسیده،و حسن رضا بر آنچه بدان رسیده،و حسن صبر در آنچه از وی فوت شده است.» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«از بزرگداشت خدا و شناخت حقّ اوست که از درد خود شکایت نکنی و مصیبت خود را نگویی.» (4)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از ابی جعفر امام باقر(علیه السلام)از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) روایت کرده که خداوند فرموده است:«کسی که سه روز بیمار شود و نزد عیادتکنندگانش شکایت نکند گوشتش را به گوشتی بهتر و خونش را به خونی بهتر بدل میکنم،اگر به او بهبودی بخشم در حالی است که هیچ گناهی بر او نیست و اگر او را
ص:162
1) (80) صحیح مسلم،37/3 از حدیث امّ سلمه.
2) (81) صحیح بخاری،با کمی اختلاف 151/7؛از حدیث ابن ظلال قسملی از انس،الاوسط طبرانی نیز از روایت انس،المغنی.
3) (82) الموطّا،مالک،229/2 از حدیث عطاء بن یسار.
4) (83) عراقی گفته است:من این حدیث را مرفوع ندیدهام تنها ابن ابی الحدید در کتاب المرض و الکفّارات از روایت سفیان از برخی فقیهان نظیر آن را نقل کرده است.
بمیرانم مشمول رحمت من خواهد بود.» (1)در این معنا اخبار دیگری نیز وارد شده است.
در برخی روایات این تبدیل تفسیر شده است به این که خداوند گوشت و خون و پوستی به او میدهد که در آنها گناه نکرده است؛ (2)و شکایت تفسیر شده است به این که بگوید:به چیزی گرفتار شدهام که کسی بدان مبتلا نشده،و آنچه به من رسیده به هیچ کس نرسیده است،گفتهاند:شکایت این نیست که بگوید:دیشب را بیدار بودم،و امروز تب دارم و امثال اینها. (3)
در روایتی از امام صادق(علیه السلام)آمده است:«کسی که شبی را با حالت بیماری بسر آورد و آن را بر خود بپذیرد و شکر آن را بهجا آورد،ثواب شصت سال عبادت برای اوست.» پرسیدند:پذیرفتن آن چگونه است؟فرمود:«بر آن صبر میکند و درد خود را به کسی اظهار نمیکند و چون بامداد شود خدا را در آنچه بر او گذشته است سپاس میگوید.» (4)از امام باقر(علیه السلام)دربارۀ صبر جمیل پرسیدند فرمود:«آن صبری است که از آن به مردم شکایت نمیکند.» (5)غزّالی میگوید:
اگر بگویی:با چه چیزی به درجۀ صبر بر مصیبتها میتوان رسید در حالی که این امر در اختیار انسان نیست و وی چه بخواهد و چه نخواهد چارهای ندارد،و اگر مراد از صبر آن است که در نفس وی نسبت به مصیبتی که بر او وارد شده نفرت و کراهتی نباشد این امر نیز از اختیار او بیرون است؟ پاسخ این است که بدانی تنها زمانی از جرگۀ صابران بیرون میرود که در برابر مصیبت جزع و بیتابی ورزد و گریبان چاک کند و به صورت بزند و در شکایت و اظهار اندوه و افسردگی مبالغه کند و عادت خود را در لباس و خوراک و فرش تغییر دهد؛و این امور همگی در اختیار اوست.از این رو باید از همۀ اینها دوری جوید و خشنودی خود را به قضای الهی اظهار کند،و بر روش معمول خود ادامه دهد،و معتقد باشد که آنچه از
ص:163
دست او رفته ودیعهای بوده که مسترد شده است.چنان که از رمیصای امّ سلیم نقل شده که گفته است:مرا پسری بود و از دنیا رفت در حالی که شوهرم ابو طلحه نمیدانست.من برخاستم و او را کفن کردم و در گوشۀ خانه قرار دادم.پس از آن ابو طلحه وارد شد، برخاستم و افطاری برایش آماده کردم.او شروع به خوردن کرد و گفت:پسر چگونه است؟گفتم:بحمد اللّه در نیکوترین حال است،و از آنگاه که بیمار شده هیچ وقت بهتر از شب گذشته نبوده است.سپس برای او بهتر از هر موقع دیگر آرایش کردم تا حاجت خود را از من برآورد،سپس گفتم:آیا از همسایگان ما به شگفت نمیآیی،گفت:آنها را چه شده است؟گفتم:چیزی را به طور عاریت به آنها داده بودند هنگامی که از آنها خواستند آن را برگردانند آنان جزع و بیتابی کردند.گفت:بدکاری کردهاند.گفتم:این پسر تو است او امانتی از حقّ تعالی بوده و خداوند او را به سوی خود بازگردانید.ابو طلحه حمد خدا را بهجا آورد،إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون گفت.چون فردا شد نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) رفت و آن حضرت را از ماجرا آگاه کرد.پیامبر خدا فرمود:«خداوندا شب را برای آن دو مبارک گردان.»راوی گفته است:پس از آن هفت تن از فرزندان او را در مسجد دیدم که همه قرآن میخواندند؛ (1)جابر روایت کرده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«در خواب دیدم که وارد بهشت شدهام و ناگهان با رمیصا،همسر ابی طلحه برخورد کردم.» گفته شده است:صبر جمیل آن است که صاحب مصیبت شناخته نشود و شبیه دیگران باشد،و آزردگی دل و ریزش اشک او را از حدّ صابران بیرون نبرد،چه او هم یکی از جمع حاضران به خاطر مرگ است و از این حیث با دیگران برابر میباشد.دیگر آن که گریه نشانۀ به درد آمدن دل بر میّت است و مقتضای حال بشریّت میباشد،و تا رسیدن مرگ از آدمی جدا نمیشود،از این رو هنگامی که ابراهیم فرزند پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) وفات کرد،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)گریست.به او عرض کردند:آیا شما ما را از این نهی نکردهای؟ فرمود:«این رحمت است و خداوند بر بندگان رحیم خود رحم میکند.» (2)این گریه
ص:164
1) (89) الحلیة ابو نعیم،صحیح مسلم،145/7،رمیصا با ضمّ راء یکی از زنان صحابی است.
2) (90) بزّار،طبرانی از حدیث عبد الرّحمن بن عوف،میگوید:دخترم را نزد پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرستادم و پیغام دادم که دخترم مصیبت زده است،آن حضرت به فرستادهام فرمود:«به دختر بگو خداوند مختار است که بدهد یا بگیرد»،او را برای بار دوّم فرستادم آن حضرت همان پاسخ را به او داد،سپس برای بار سوّم او را فرستادم،آن حضرت با جمعی از اصحاب خود وارد شد،و دختر نیز در حالی که نفس در سینهاش به شماره افتاده بود نزد او آمد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)به حال او رقت کرد و اشکش جاری شد.برخی از اصحاب متوجّه شدند و در حالی که اشک از چشمان آن حضرت میریخت به او مینگریستند.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«شما را چه شده است؟میبینید که خداوند رحمتش را در هرجا که بخواهد قرار میدهد،و او تنها به بندگان رحیم خود رحم میکند.»مجمع الزوائد،18/9.من این حدیث را با الفاظی که مصنّف نقل کرده نیافتم.
انسان را از حالت رضا بیرون نمیبرد،چه کسی که بر رگ زدن و حجامت اقدام میکند با آن که بدین سبب،دچار درد و رنج میشود و ممکن است به سبب شدّت درد اشکش جاری شود با این حال به آن راضی است.ما به خواست خدا در کتاب رضا این مطلب را شرح خواهیم داد.
ابن ابی نجیح برای یکی از خلفا تسلیتنامهای فرستاد و در آن نوشت:سزاوارترین کس به شناخت حقّ خداوند در آنچه از او میگیرد کسی است که حقّ خداوند نزد وی در آنچه برایش باقی گذاشته است بزرگ باشد،و بدان آن که پیش از تو در گذشته برای تو باقی است و آن که پس از تو باقی میماند به سبب تو مأجور خواهد بود؛و بدان پاداش صبرکنندگان در مصائبی که بر آنها وارد میشود بزرگتر از نعمتی است که به آنها داده و در آن با عافیت بسر میبرند.در این صورت هرگاه با تفکّر در نعمتهایی که خداوند به او ارزانی داشته و ثوابهایی که به او میدهد کراهت درونی را از خود دور کند به درجۀ صابران نایل شده است.آری از کمال صبر کتمان بیماری و فقر و دیگر مصیبتهاست.
گفته شده است از گنجهای نیکوکاری پنهان داشتن مصیبتها و دردها و صدقه است.
با این تقسیمات و توضیحاتی که ذکر شد روشن گردید که وجوب صبر در همۀ احوال و افعال تعمیم دارد،چه کسی که زمان همۀ شهوتهای خود را به دست گرفته و عزلت اختیار کرده نیز در ظاهر از صبر بر گوشهگیری و تنهایی،و در باطن از صبر در برابر وسوسههای شیطان بینیاز نیست،زیرا خطورات قلبی پیوسته در تحرّک بوده و برای آنها سکون و آرامشی نیست،و تحرّک خطورات بیشتر پیرامون اموری است که از دست رفته و قابل تدارک نیست و یا دربارۀ امور آینده است که ناگزیر آنچه مقدّر است تحقّق خواهد یافت.به هر صورت توجّه به این خطورات مایۀ تضییع زمان است،چه آلت و وسیلۀ انسان دل او و سرمایهاش عمر اوست،و هرگاه دل در یک نفس کشیدن از ذکری که به وسیلۀ آن با خدا انس گیرد غافل شود،و یا از فکری که به سبب آن به خدا معرفت پیدا کند تا با این معرفت محبّت او را به دست آورد غفلت ورزد بیشکّ مغبون است؛و
ص:165
این در صورتی است که اندیشه و وسوسههای او منحصر در امور مباح باشد.لیکن غالبا چنین نیست،بلکه انسان پیوسته به اقسام تدابیری که شهوات او را ارضا کند میاندیشد، و همواره با کسی که بر خلاف مقصود او حرکتی کند در تمامی عمر دشمنی میورزد یا به گمان آن که فلان کس با هدف او مخالفت میکند با دیدن نشانهای به نزاع و کشمکش میپردازد بلکه به خالصترین دوستان خود و کسان و فرزندان خویش نیز بدگمان میشود و مخالفت آنها را نسبت به خود تصوّر میکند.سپس دربارۀ چگونگی مجازات و سرکوب آنها و پاسخی که در توجیه مخالفت خود به او میدهند میاندیشد و پیوسته افکارش مشغول و درگیر است.چه شیطان را دو لشکر است:یکی پرواز میکند و دیگری روان میگردد.وسوسه عبارت از حرکت لشکر پرنده و شهوت حرکت لشکر رونده است،و این بدان سبب است که شیطان از آتش،و انسان از گلی که پخته شده و همچون سفال است آفریده شدهاند و در سفال هم آتش است و هم گل.طبیعت گل آرامش و طبع آتش حرکت و سوزش است،چه هیچ آتش افروختهای نیست که در حرکت نباشد بلکه به طبع خود پیوسته در حرکت میباشد.شیطان همان ملعون آتشین را تکلیف کردند که از حرکت بازایستد و مخلوق آفریده شده از گل را سجده کند،او سر باززد و نافرمانی کرد و تکبّر ورزید،و علّت نافرمانی خود را بدین گونه بیان کرد که:خدایا تو مرا از آتش آفریدی و او را از گل.از آن ملعون که برای پدر ما آدم(علیه السلام)سجده نکرد چگونه میتوان انتظار داشت که برای فرزندان او سجده کند.و هر زمان وسوسه و عدوان و طیران و جولان او در دل انسان متوقّف شود حالت فرمانبرداری و تسلیم ظاهر میگردد و همین حالت تسلیم به منزلۀ سجود اوست و آن روح سجده است و گذاردن پیشانی بر زمین قالب این روح است و نشانهای است که بر حسب اصطلاح دلالت بر این روح تسلیم و انقیاد دارد.گذاردن پیشانی بر زمین بر طبق عرف نشانۀ استخفاف و حقارت است چنان که بر روی خوابیدن در پیش روی انسانی معظّم و محترم بر حسب عادت نشانۀ سبک شمردن و تحقیر است.بنابراین نباید صدف گوهر از گوهر،و قالب روح از روح،و پوست از مغز تو را غافل و به خود مشغول سازد،و در زمرۀ کسانی قرار گیری که عالم شهود بکلّی او را از عالم غیب دور و مهجور ساخته است و به طور قطع بدان که شیطان از مهلتیافتگان است و تا روز بازپسین نسبت به تو فروتنی نخواهد کرد و از ایجاد وسوسه دست باز نخواهد داشت مگر آن که اندیشههای تو یکی شود و دلت تنها
ص:166
به خدا مشغول گردد،و آن ملعون در تو مجالی برای خود نبیند.در این صورت از جملۀ بندگان مخلص خدا خواهی بود و در زمرۀ کسانی قرار میگیری که از سلطۀ این ملعون مستثنا شدهاند،و گمان مبر که دلی از شیطان فارغ باشد بلکه او مانند خون در بدن آدمیزاده سیّال و روان است و جریان او در بدن انسان مانند جریان هوا در قدح است که اگر بخواهی قدح را از هوا خالی کنی بیآنکه آن را از آب یا چیز دیگری پر کنی انتظاری نابجا داری بلکه قدح به اندازهای که از آب خالی میشود از هوا پر میگردد،به همین گونه دل اگر به یکی از امور مهمّ دین مشغول شود از جولان شیاطین خالی و آسوده خواهد شد و اگر از یاد خدا غافل شود هر چند یک لحظه باشد در آن همنشینی جز شیطان نخواهد داشت.از این رو خداوند فرموده است: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ . (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«خداوند جوان بیکار را دشمن میدارد»؛ (2)و این بدان سبب است که جوان هرگاه به کاری که باطن او را به امر مباحی که به دین او کمک کند مشغول نسازد هر چند در ظاهر بیکار است امّا دل او فارغ نیست بلکه شیطان در آن لانه میکند و تخم میگذارد و جوجه بیرون میدهد؛سپس جوجههایش جفت گیری میکنند و تخم میگذارند و جوجه بیرون میدهند.به همین گونه نسل شیطان سریعتر از دیگر حیوانات زاد و ولد میکند و گسترده میشود،زیرا سرشت شیطان از آتش است،و هرگاه آتش گیاه خشک بیابد دامنۀ اشتعالش گسترده میشود،و پیوسته آتش از آتش میزاید و منقطع نمیشود بلکه اندک اندک به همه جا سرایت میکند.شهوت در نفس جوان مانند هیزم خشک برای آتش است،و همان گونه که آتش بدون وجود قوت خود که هیزم است باقی نمیماند اگر شهوت در انسان وجود نداشته باشد برای شیطان نیز مجالی باقی نخواهد بود تا او را گمراه سازد.بنابراین هرگاه دقّت و تأمّل کنی خواهی دانست که دشمنترین دشمنانت شهوات تو است و شهوت صفت نفس است که اگر او را مشغول نکنی او تو را مشغول خواهد کرد.از این رو حقیقت صبر و کمال آن صبر کردن از اقدام به هر حرکت ناپسندیده است و صبر در برابر حرکات باطن سزاوارترین صبر است،و آن
ص:167
باید پیوسته ادامه داشته باشد و چیزی جز مرگ آن را قطع نکند.
(1)بدان آن که درد را فرستاده دارو را نیز فرستاده و وعدۀ شفا داده است و صبر اگر چه دشوار یا ممتنع است لیکن با معجون علم و عمل به دست آوردن آن ممکن است.علم و عمل دو عنصر به هم آمیختهاند که تمامی داروهای بیماریهای قلب از آنها ترکیب یافته است،لیکن هر بیماری به علم و عملی خاصّ خود نیازمند است؛از این رو همان گونه که صبر اقسام مختلفی دارد علل مانع از آن نیز دارای اقسام مختلفی است،و با اختلاف علل علاج و درمان نیز مختلف میشود،زیرا معنای علاج ضدّ علّت و بر کندن ریشههای آن است،و چون بیان این مطلب به گفتاری دراز نیاز دارد،تنها با چند مثال راه درمان را نشان میدهیم و بدان بسنده میکنیم و میگوییم:هرگاه فی المثل در برابر شهوت مباشرت نیازمند صبر باشد بدین سبب است که این شهوت بر او چیره شده به طوری که مالک فرج خود نیست و اگر مالک آن باشد مالک چشمش نیست و اگر مالک چشمش باشد مالک دل و نفس خود نیست،زیرا پیوسته نفس او از موارد شهوت با او سخن میگوید،و او را از مداومت در ذکر و فکر و اعمال شایسته باز میدارد.
پیش از این گفتهایم که صبر عبارت از کشتی گرفتن انگیزۀ دین با انگیزۀ هوس است و هر یک از دو کشتی گیر میخواهد بر دیگری غلبه کند و ما در این میان راهی نداریم جز این که طرفی را که خواهان پیروزی آنیم تقویت کنیم تا مقام برتر را بیابد و طرف دیگر ضعیف و ناتوان گردد.در این مورد بر ما لازم است که انگیزۀ دین را نیرومند و انگیزۀ شهوت را ناتوان سازیم،راه تضعیف انگیزۀ شهوت منحصر در سه امر است:
1-به مادّه و منشأ قوّت آن که غذاهای لذیذ و تحریککنندۀ شهوت است از حیث نوع و کثرت آن بنگریم و ناچار باید با گرفتن روزۀ دایمی سرچشمۀ آن را خشک گردانیم،و برای افطار به خوراکی که از نظر او اندک و از حیث جنس ضعیف باشد اکتفا کنیم و از گوشت و خوراکهای شهوت برانگیز دوری جوییم.
2-قطع اسبابی که در حال شهوت برانگیز است زیرا شهوت با نظر کردن به موارد آن برانگیخته میشود،چه نگاه دل را تحریک و دل شهوت را به حرکت در میآورد،و قطع اسباب شهوت با عزلت و احتراز از جاهایی که چشم بر صورتهای زیبا و دلانگیز میافتد
ص:168
و به طور کلّی با فرار از همۀ اینها میسّر میشود.پیامبر خدا فرموده است:«نگاه کردن تیری زهرآلود از تیرهای ابلیس است»؛ (1)و این تیری است که آن ملعون میاندازد،و سپری که آن را رفع کند جز چشم بر هم نهادن و از معرض تیر او گریختن چیز دیگری در اختیار نیست،چه او این تیر را از کمان صورتهای خوب میاندازد،و اگر از سمت تیر او دور شوی تیر به تو نخواهد رسید.
3-آرام کردن نفس به چیز مباحی که از جنس مورد شهوت و رغبت اوست و آن نکاح است،زیرا همۀ آنچه طبع بدانها راغب است در مباحات به اندازهای که از محرّمات بینیاز شویم وجود دارد،و این درمانی است که برای اکثر مردم سودمندتر است چه قطع غذا توان آدمی را برای ادای اعمال دیگر ضعیف میکند،لیکن شهوت را در بیشتر مردان سرکوب نمیسازد؛از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«بر شما باد به نکاح و هر کس نتواند باید روزه بدارد،زیرا روزه داشتن برای او اخته کردن است.» (2)دربارۀ این امور سهگانه که برای درمان نفس به کار میرود میگوییم:
درمان اوّل که قطع طعام است شباهت دارد به قطع علف از حیوان سرکش و گوشت از سگ درّنده تا ضعیف شوند و نیروی آنها از میان برود.
درمان دوم شبیه است به این که گوشت را از سگ و جو را از چهارپا پنهان بداریم تا به سبب دیدن گوشت و جو باطن آنها به حرکت در نیاید.
درمان سوّم مانند این است که اسب و سگ را با اندکی از آنچه طبع آنها مایل است آرام کنی تا مقداری از نیروی آنها برای صبر بر تأدیب باقی بماند.
امّا تقویت انگیزۀ دین تنها به دو طریق میسّر میباشد:
1-او را در فوائد مجاهده و ثمرات آن برای دین و دنیا به طمع اندازی تا در اخباری که ما در فضیلت صبر و حسن عاقبت آن در دنیا و آخرت ذکر کردیم بسیار بیندیشد.در اخبار آمده است:«ثواب صبر بر مصیبت بیشتر از چیزی است که از دست رفته است»؛ بلکه او به سبب مصیبتی که بر وی وارد شده مورد غبطه است،زیرا چیزی را از دست داده که جز در مدّت زندگانی دنیا برای او باقی نمیماند،و چیزی را به دست آورده که
ص:169
پس از مردن تا ابد برای او ماندگار و پایدار است،و کسی که چیز پستی را داده و در برابر آن چیز گرانبهایی گرفته است نباید به سبب از دست رفتن چیز پست اندوهگین باشد.
این تفکّر یکی از ابواب معرفت و ایمان است که گاهی ضعیف و زمانی قوی میشود.
اگر قوی شود انگیزۀ دین نیرومند میگردد و او را به شور و شوق وامیدارد،و اگر ضعیف شود انگیزۀ دین نیز ضعیف میگردد.به ایمان قوی یقین گفته میشود و آن انسان را به عزم بر صبر وامیدارد چه کمترین چیزی که به مردم داده شده یقین و عزم بر صبر است.
2-انگیزۀ دین را بتدریج و اندک اندک به کشتی با انگیزۀ هوس عادت دهد تا لذّت پیروزی را بچشد و بر این کار دلیر شود و در کشتی با آن نیرومند گردد؛زیرا اعتیاد و مداومت بر اعمال سخت و دشوار باعث تقویت نیروی کسی است که این اعمال از او صادر میشود.به همین سبب نیروی حمّالان و کشاورزان و رزمندگان و به طور کلّی همۀ کسانی که عهدهدار کارهای سخت و پرمشقّتاند بر نیروی خیّاطان و عطّاران و فقیهان و صالحان فزونی دارد،زیرا نیروی اینان به مداومت در تحمّل سختیها عادت نکرده است.
بنابراین درمان اوّل شبیه آن است که کشتی گیر را در صورت غلبه در گرفتن خلعت و جایزه به طمع اندازد و انواع بخششها را به او وعده دهند چنان که فرعون هنگامی که ساحران را به غلبۀ بر موسی تشویق کرد به آنان وعده داد و گفت:و إنّکم إذا لمن المقرّبین.و درمان دوم شباهت دارد به این که بخواهند کودکی را به کشتیگیری و رزمندگی عادت دهند و برای این منظور از همان اوان کودکی اسباب این کارها را در اختیار او میگذارند تا با آنها انس گیرد و بر این امور دلیر شود و توانایی او افزایش یابد.
کسی که مجاهدۀ از طریق صبر را بکلّی ترک کند انگیزۀ دین در او ضعیف میشود و بر شهوت خود نیز دست نمییابد هر چند ضعیف باشد؛و آن که خود را به مخالفت با انگیزۀ هوس عادت دهد در هر موقع که بخواهد بر آن غلبه مییابد.
اینها راه درمان در همۀ اقسام صبر است و بیان تمامی آنها ممکن نیست جز این که سختترین آنها بازداشتن باطن از حدیث نفس است و غلبۀ آن بر کسی که خود را برای آن آماده ساخته و شهوات ظاهری را ریشهکن کرده و عزلت گزیده و برای مراقبت و فکر و ذکر نشسته باشد شدّت دارد،چه وسوسهها پیوسته او را از سمتی به سمت دیگر میکشاند.و این درد درمانی ندارد جز این که تمامی علایق ظاهری و باطنی را ترک گوید و از عیال و فرزند و مال و مقام و رفیقان و دوستان بگریزد و پس از به دست آوردن
ص:170
اندکی قوّت و قناعت به آن در گوشهای عزلت اختیار کند و همۀ اینها کافی نیست مگر آن که همۀ افکار خود را منحصر به یک فکر کند و آن توجّه به خداوند متعال است؛و غلبۀ این توجّه بر دل زمانی او را کفایت میکند که مجالی برای تفکّر و سیر باطن در ملکوت آسمانها و زمین و عجایب صنع خدا و دیگر ابواب معرفت داشته باشد.چون توجّه به خداوند بر دل چیره شود اشتغال به آن گفتگوی شیطان و وسوسههای او را بر طرف میکند،و اگر سیر باطنی نداشته باشد راهی برای نجات نیست جز این که خود را به اوراد به هم پیوستهای که برای هر لحظه ترتیب داده باشد مشغول کند اعمّ از قرائت قرآن و اذکار و صلوات.با این حال او نیازمند حضور قلب است،چه تفکّر باطن است که دل را در توجّه به خدا مستغرق میکند نه وردهای ظاهری.پس اگر همۀ اینها را انجام دهد جز در بعضی از اوقات از آفات مصون نمیماند زیرا همۀ اوقات او از حوادثی که پیوسته تکرار میشود خالی نیست و رخدادهایی از قبیل بیماری،ترس،آزارهای مردم و سرکشی معاشران او را از ذکر و فکر باز خواهد داشت،زیرا از داشتن همنشینی که او را در پارهای از امور زندگی یاری دهد بینیاز نیست،و این یکی از انواع عوامل بازدارنده و مشغولکننده است.نوع دوّم از این عوامل که ضروریتر از اوّلی است مشغولیّت او به خوردن و پوشیدن و تهیّۀ اسباب زندگی است،و فراهم کردن آنها اگر به وسیلۀ خود او انجام شود نیاز به کار و اشتغال دارد،و اگر دیگری عهدهدار آنها باشد دل او از مشغولیّت به آن کس خالی نمیماند لیکن اگر همۀ علایق را ترک گوید چنانچه حادثه یا واقعهای ناگهانی رخ ندهد اکثر اوقات او محفوظ میماند،و در همین اوقات است که دل صفا و جلا مییابد و تفکّر میسّر میگردد،و از اسرار الهی در ملکوت آسمانها و زمین چیزهایی بر او مکشوف میشود که اگر دلش به علایق مشغول باشد نمیتواند یک صدم آنها را در مدّتی دراز به دست آورد.رسیدن به این حدّ بالاترین مقامی است که ممکن است از طریق کسب و جهد بدان رسید.
امّا مقدار آنچه بر او کشف میشود و آنچه از الطاف الهی در احوال و اعمال او ظاهر میگردد حکم شکار صید را دارد که بسته به میزان روزی اوست.گاهی با کوششی اندک بیشترین صید را به دست میآورد،و زمانی با جهد و تلاش زیاد و طولانی کمترین صید را شکار میکند،و باید پس از کوشش و تلاش بر جذبهای از جذبات خداوند رحمان اعتماد کند که آن برابر با اعمال جنّ و انس است و به اختیار بنده نیست.
ص:171
آری آنچه در اختیار بنده میباشد این است که با بریدن از جاذبههای دنیا دل را در معرض این جذبۀ رحمانی قرار دهد،چه کسی که مجذوب اسفل سافلین است نمیتواند مجذوب اعلا علیّین باشد؛و آن که به دنیا حریص است مجذوب دنیاست.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در این گفتار که فرموده است:«خدا را در ایّام روزگارتان بخششهایی است خودتان را در معرض آنها قرار دهید»، (1)قطع علایق و جاذبههای دنیوی را اراده کرده است،زیرا این عطاها و جذبهها اسبابی آسمانی دارد چنان که خداوند فرموده است:
وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ . (2)و این برترین نوع روزی است.امور آسمانی دور از دید ماست و معلوم نیست در چه زمان اسباب این روزی را برای ما میسّر میکند،و ما را جز این تکلیفی نیست که محلّ را خالی و آماده کنیم و در انتظار نزول رحمت و رسیدن موعد وعده باشیم،همچون کسی که زمین را اصلاح و از خس و خاشاک پاک کند و در آن تخم بپاشد و میداند که همۀ اینها زمانی سودآور است که باران ببارد،و نمیداند خداوند ریزش باران را در چه موقع مقدّر کرده است جز این که او به فضل و رحمت خداوند اعتماد دارد و مطمئن است که هیچ سالی بدون باران نیست،همچنین هیچ سال و ماه و روزی نیست که از جذبهای از جذبات الهی و نفحهای از نفحات او خالی باشد.از این رو بر بنده است که سرزمین دلش را از خس و خاشاک شهوات پاک کند و در آن تخم ارادت و اخلاص بپاشد،و آن را در معرض وزش بادهای رحمت الهی قرار دهد، همان طور که در ایّام بهار و ظهور ابرها انتظار ریزش باران زیادتر است در اوقات شریف و به هنگام اجتماع فکر و مساعد بودن در انتظار وزش این نفحات و نسیمهای رحمت بیشتر و قویتر میباشد مانند روز عرفه و روز آدینه و روزهای ماه رمضان،زیرا مقاصد و انفاس به حکم آنچه خداوند مقدّر کرده اسباب نزول رحمت اویند تا آنجا که در اوقات استسقا بر اثر آن باران فرود میآید و این امر با ریزش باران مکاشفات و لطائف معارف از خزاین ملکوت بیشتر مناسبت دارد تا ریزش قطرههای باران و کشیدن ابرها از کوهها و دریاها،زیرا احوال و مکاشفات در دل تو حاضرند،و تنها به سبب آن که به علایق و شهوات خود سرگرم و مشغولی همینها میان تو و آنها حایل شدهاند،از
ص:172
این رو نیازمند آنی که شهوتها را بشکنی و حجاب را برداری تا انوار معارف از درون دلت بتابد،چه ظاهر کردن آب زمین با حفر قنوات آسانتر و نزدیکتر از روانه کردن آب از جای دور و پست بدان سرزمین است.و به سبب حضور انوار معارف در دل و فراموشی از آنها بر اثر اشتغال به امور دنیا خداوند همۀ معارف ایمان را تذکّر نامیده و فرموده است: لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ ، (1)و نیز: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (2)این است داروی صبر در برابر وسوسهها و عوامل مشغولکننده و آخرین درجات صبر است، چه صبر در برابر همۀ علایق و ترک آنها مقدّم بر صبر در برابر خطورات قلبی است،و سختترین علایق نفس علاقۀ او به مردم و حبّ جاه و مقام است،زیرا لذّت ریاست و غلبه و برتریجویی و جلب پیروان از نظر خردمندان قویترین لذّات دنیاست و چگونه برترین لذّات نباشد و حال آن که هدف آن ربوبیّت است که صفتی از صفات حق تعالی است؛و ربوبیّت بر حسب طبع و به مناسبت اموری که مقتضای آن است مطلوب و محبوب دل است،و قول حق تعالی که: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (3)بیانگر آن است.دل به سبب دوست داشتن این صفت نکوهش نمیشود بلکه از آن جهت نکوهیده است که بر اثر فریب شیطان ملعون که از عالم امر رانده شده غلطی را مرتکب گردیده است،چه شیطان به انسان که از عالم امر است حسد برد و او را فریب داد و گمراه کرد.چگونه آدمی به داشتن این صفت سرزنش شود در حالی که او طالب سعادت آخرت است،و از آن جهت آن را خواهان است که متضمّن بقای بدون فنا،عزّت بدون ذلّت،ایمنی بدون ترس،توانگری بدون فقر و کمال بدون نقص است؛و اینها همه از اوصاف ربوبیّت است،و انسان به سبب دوست داشتن این صفات نکوهش نمیشود،بلکه حقّ هر بندهای است که طالب سلطنتی بزرگ و بیپایان باشد،و آن که طالب سلطنت است ناچار خواهان برتری و عزّت و کمال است؛لیکن دو نوع سلطنت وجود دارد:یکی آمیخته به انواع دردها و زودگذر امّا نقد و موجود،این دنیاست؛و دیگری سلطنت جاویدان که مشوب به کدورت و درد نیست و پایانناپذیر است لیکن موکول به آینده است،و چون انسان عجول و شتابکار آفریده شده و به نقد رغبت دارد،شیطان نزد او آمد و به او توسّل
ص:173
جست و به وسیلۀ عجله که در سرشت آدمی است وی را گمراه کرد،و نقد و حاضر را در نظرش بیاراست و نادانی او را وسیله قرار داد و با وعدههای دروغ دربارۀ آخرت او را فریب داد،و سلطنت دنیا را با سلطنت آخرت به او وعده کرد،چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است:«نادان کسی است که از هوای نفس پیروی کند و از خدا آرزو داشته باشد.» (1)از این رو انسان شکست خورده و ناموفّق با فریب او فریفته میشود و برای به دست آوردن عزّت دنیا و سلطنت آن به قدری که در امکانش باشد مشغول میگردد.امّا انسان موفّق با رشتۀ او در چاه نمیرود و فریب او را نمیخورد،زیرا طرق مکر شیطان را میداند و از دنیای زودگذر روی میگرداند.خداوند از این شکستخوردگان ناموفّق یاد کرده و فرموده است: کَلاّ بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ، وَ تَذَرُونَ الْآخِرَةَ ؛ (2)و نیز: إِنَّ هؤُلاءِ یُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ یَذَرُونَ وَراءَهُمْ یَوْماً ثَقِیلاً ؛ (3)و نیز: فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا، ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ . (4)چون مکر شیطان در همۀ خلایق انتشار یافت خداوند فرشتگان را به سوی پیامبران فرستاد و آنچه را بر آفریدگان گذشته و این که دشمن در صدد هلاک کردن و فریب دادن آنهاست به آنان وحی فرمود.پیامبران به دعوت خلق مشغول شدند و آنان را به سوی پادشاه حقیقی و رو گردانیدن از زندگی مجازی که اصل و دوامی ندارد فرا خواندند و در میان ایشان فریاد زدند: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ اثّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاّ قَلِیلٌ . (5)بنابراین تورات،انجیل،زبور،فرقان، صحف موسی و همۀ کتابهایی که از سوی خدا نازل شده برای دعوت بشر به زندگی دایمی و جاوید است و مراد این است که بشر هم در دنیا و هم در آخرت پادشاه باشد.
ص:174
1) (100) پیش از این ذکر شده است.
2) (101) قیامت/20 و 21:چنین نیست که شما میپندارید،بلکه شما دنیای زودگذر را دوست میدارید،و آخرت را رها میکنید.
3) (102) انسان/27:آنها زندگی زودگذر دنیا را دوست دارند در حالی که پشت سر خود روز سخت و سنگینی را رها میکنند.
4) (103) نجم/29 و 30:از اینها که از یاد ما دوری میکنند و جز زندگی مادّی دنیا را نمیخواهند اعراض کن.
5) (104) توبه/38:ای کسانی که ایمان آوردهاید چرا هنگامی که به شما گفته میشود به سوی جهاد در راه خدا حرکت کنید بر زمین سنگینی میکنید(سستی به خرج میدهید)آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شدهاید با این که متاع زندگی دنیا در برابر آخرت جز اندکی نیست.
امّا پادشاهی در دنیا از این طریق است که بدان زاهد و بیمیل باشد و به اندکی از آن قناعت کند،و پادشاهی آخرت از راه قرب به خداوند و درک بقایی است که فنایی در آن نیست،و عزّتی است که ذلّتی در آن نیست،و مایۀ روشنی چشمی است که در این جهان پوشیده است و هیچ کس چگونگی آن را نمیداند.امّا شیطان مردم را برای سلطنت دنیا فرا میخواند،زیرا میداند که از این راه آخرت از دست آنها میرود،چه دنیا و آخرت مانند دو زن همشویند،و میداند که پادشاهی دنیا هم برای او میسّر نخواهد شد و اگر برایش ممکن شود به او نیز حسادت میورزد،لیکن پادشاهی دنیا از منازعه و کشمکش و چیزهایی که آن را منغّص میکند و اندوه بسیار در تدبیر امور خالی نیست، دیگر اسباب زندگی نیز به همین گونه است.سپس هنگامی که همۀ وسایل فراهم شود عمر به پایان میرسد. حَتّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ . (1)خداوند برای آن مثلی زده و فرموده است: وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ . (2)و چون زهد در دنیا سلطنتی آماده است شیطان بر آن حسد برد و انسان را از آن بازداشت.معنای زهد این است که انسان مالک شهوت و خشم خویش باشد و این دو فرمانبردار انگیزۀ دین و دستور ایمان باشند،و این سلطنتی است از روی استحقاق چه صاحب زهد بدین سبب آزاد میشود،و در صورت غلبۀ شهوت بندۀ شکم و فرج و دیگر اعضای خود میگردد و مانند چهارپایان مسخّر و مملوک آنها میشود و شهوت گلوگاه او را گرفته به هر سو که بخواهد میکشاند.چقدر انسان زیانکار است که میپندارد با مملوک بودن به سلطنت میرسد و با بنده بودن به ربوبیّت نایل میشود.چنین کسی در دنیا وارونه و معکوس و در آخرت سرنگون و منکوس خواهد بود.از این رو یکی از پادشاهان به زاهدی گفت:از من حاجتی بخواه.
ص:175
1) (105) یونس/24:...تا آنگاه که زمین زیبایی خود را برگرفته و آراسته میشود و اهل آن مطمئن میشوند که میتوانند از آن بهرهمند شوند(ناگهان)فرمان ما شب هنگام یا در روز فرا میرسد و چنان آن را درو میکنیم که گویا هرگز نبوده است.
2) (106) کهف/45:زندگی دنیا را برای آنها به آبی تشبیه کن که از آسمان فرومیفرستیم و به وسیلۀ آن گیاهان زمین سرسبز میشوند و درهم فرومیروند امّا پس از مدّتی میخشکند بگونهای که بادها آنها را به هر سو پراکنده میکنند.
پاسخ داد:چگونه از تو حاجتی بخواهم و حال آن که پادشاهی من از پادشاهی تو بزرگتر است.پادشاه گفت:این چگونه است؟پاسخ داد:کسی که تو بندۀ او هستی بندۀ من است،گفت:چطور؟زاهد گفت:تو بندۀ شهوت و خشم و فرج و شکم خویش هستی،و من همۀ آنها را زیر سلطۀ خود دارم و همگی بندگان منند؛و این سلطنت در دنیاست که به سلطنت در آخرت کشانیده میشود.پس کسانی که به فریب شیطان فریفته شدهاند هم در دنیا و هم در آخرت ضرر کردهاند؛و آنانی که توفیق یافتند تا بر صراط مستقیم استقامت ورزند هم دنیا و هم آخرت را به دست آوردهاند.
اکنون که معنای پادشاهی و ربوبیّت،و معنای مسخّر بودن و بزرگی را دانستهای و راه غلط و چگونگی فریب و تزویر شیطان را شناختهای برای تو آسان خواهد بود که از ملک و مقام روی بگردانی و بر نبودن آنها صبر کنی،چه با ترک آنها در حال پادشاهی یافتهای و در آخرت نیز امید پادشاهی داری.کسی که با جاه و مقام انس گرفته و عادت بر به کار بردن اسباب آن در او رسوخ یافته و سپس این امور بر او مکشوف شده برای درمان وضع خود مجرّد علم و کشف کافی نیست بلکه ناگزیر است عمل را بر آنها اضافه کند،و عمل بر سه گونه است:
1-از موضع جاه و مقام خود بگریزد تا اسباب و لوازم آن را نبیند؛چه با وجود و مشاهدۀ اسباب صبر بر آن دشوار خواهد بود،چنان که اگر شهوت بر کسی غلبه کند باید از مشاهدۀ چهرههای زیبا که محرّک شهوت است بگریزد و کسی که این کار را نکند نعمت خدا را در فراخی و وسعت زمین ناسپاسی کرده،زیرا خداوند فرموده است: أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها . (1)
2-در کارهایی که انجام میدهد نفس خویش را به اعمالی وادارد که بر خلاف عادت اوست،فی المثل تکلّف و خودآرایی را به سادگی و بیپیرایگی،و لباس حشمت و بزرگی را به لباس تواضع و فروتنی مبدّل کند و به همین گونه هر شکل و حال و کاری را که در مسکن و لباس و خوراک و نشستن و برخاستن به مقتضای مقام خود به آنها عادت داشته تغییر دهد،و باید هر یک از اینها را به نقیض آن مبدّل سازد،تا با اعتیاد به این کار ضدّ آنچه پیش از این در او رسوخ داشته در وی راسخ و جایگزین شود،چه معنای درمان چیزی جز به کار بردن ضدّ آن نیست.
ص:176
1) (107) نساء/97:...آیا سرزمین خدا پهناور نبود تا مهاجرت کنید؟
3-در اصلاح حال مدارا و تدریج را رعایت کند و یکباره از سویی به دورترین نقطه سوی دیگر نقل مکان ندهد،زیرا طبع از دگرگونی نفرت دارد و جز بتدریج نمیتوان خلق و خوی را تغییر داد.لذا باید بعضی از خویها را ترک کرد و بعضی را باقی گذاشت تا مایۀ تسلّی خاطر باشد.سپس هرگاه نفس به آنچه باقی مانده تسلّی یابد ترک برخی دیگر را باید شروع کرد و تا آنجا که نفس قناعت میکند ادامه داد و به همین نحو باید اندک اندک پیش رفت تا صفاتی که در او رسوخ یافته ریشه کن شود.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به همین تدریج کرده و فرموده است:«این دین متین و استوار است؛پس با مدارا به آن وارد شو و عبادت خدا را بر نفس خویش دشمن مگردان،زیرا کسی که در راه بماند نه زمینی را پیموده و نه مرکوبی باقی گذاشته است؛ (1)و نیز گفتار آن حضرت که فرموده است:«در این دین سختگیری نکنید چه هر کس سختگیری کند مغلوب او میشود»، (2)به همین مطلب است.
اکنون آنچه را دربارۀ صبر در برابر وسوسهها و شهوات و جاه و مقام ذکر کردیم بر آنچه از قوانین طرق مجاهده در کتاب ریاضت نفس از بخش مهلکات بیان کردهایم بیفزای و آنها را دستور خود قرار ده تا داروی صبر را در همه اقسامی که به تفصیل شرح دادهایم بشناسی،زیرا شرح یکایک موارد به طول میانجامد و کسی که تدریج را رعایت کند صبر او را به حالتی میرساند که بدون آن صبر دشوار خواهد بود چنان که صبر با آن دشوار بوده است،و در نتیجه وضع او معکوس میشود آنچه محبوب او بوده مبغوض او میگردد و آنچه مکروه او بوده آشامیدنی گوارایی میشود که بر دوری از آن نمیتواند صبر کند،و این جز با تجربه و چشیدن شناخته نمیشود و نظیر آن در عادات وجود دارد و آن این است که کودک در آغاز بزور به تعلّم و یادگیری وادار میشود،زیرا برای او دشوار است که از بازی صرفنظر و بر رنج تحصیل علم صبر کند تا آنگاه که دیدۀ بصیرتش باز شود و با علم انس گیرد.در این هنگام وضع او دگرگون میشود و صبر بر حرمان از علم و صبر بر اشتغال به بازی بر او سخت و دشوار میگردد.
آنچه از یکی از عارفان نقل شده به همین مطلب است.وی از شبلی دربارۀ صبر پرسید که کدام صبر سختتر است،پاسخ داد:صبر در راه خدا.گفت نه،گفت:صبر
ص:177
برای خدا.گفت نه،گفت:صبر با خدا،گفت:نه،شبلی گفت:پس کدام صبر سختتر است؟گفت:صبر از خدا،شبلی نعرهای بزد که نزدیک بود هلاک شود.
در معنای قول حقّ تعالی که فرموده است: اِصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا (1)گفتهاند:صبر کنید در کار خدا و صبر ورزید به خدا،و مرزداری کنید با خدا.و نیز گفتهاند صبر برای خدا غنا و صبر به خدا بقا و صبر با خدا وفا و صبر از خدا جفاست،و دراینباره گفتهاند:
و الصّبر عنک فمذموم عواقبه و الصّبر فی سائر الأشیاء محمود (2)
و نیز گفتهاند:
الصّبر یجمل فی المواطن کلّها إلاّ علیک فإنّه لا یجمل (3)
در اینجا شرح ما پیرامون علوم صبر و اسرار آن به پایان میرسد.
(1)این بخش دارای سه رکن است:
رکن اوّل:در فضیلت و حقیقت و اقسام و احکام شکر.
رکن دوم:در حقیقت نعمت و اقسام خاصّ و عامّ آن.
رکن سوم:در بیان این که از صبر و شکر کدام افضل است.
(2)بدان خداوند متعال در کتاب خود شکر را با ذکر قرین کرده با آن که دربارۀ ذکر فرموده است: وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ (4)و نیز فرموده است: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُوا لِی وَ لا تَکْفُرُونِ
ص:178
1) (110) آل عمران/200:...(در برابر مشکلات و هوسها)استقامت کنید،و در برابر دشمنان(نیز)پایداری ورزید و از مرزهای خود مراقبت به عمل آورید.
2) (111) صبر از تو عواقبی نکوهیده دارد-و صبر در دیگر چیزها ستوده است.
3) (112) صبر در همه جا خوب است-جز بر تو که خوب نیست.
4) (113) عنکبوت/45:...ذکر خدا از آن هم برتر و بالاتر است.
؛ (1)و نیز: ما یَفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِکُمْ إِنْ شَکَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ ؛ (2)و نیز: وَ سَنَجْزِی الشّاکِرِینَ . (3)و نیز خداوند از ابلیس ملعون خبر میدهد که گفت: لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ ؛ (4)و گفتهاند:صراط مستقیم طریق شکر است،و به سبب بلندی مرتبۀ شکر شیطان ملعون دربارۀ آدمیان به طعنه گفته است: وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ ؛ (5)و نیز: وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ . (6)
خداوند به طور قاطع مزید نعمت را با شکر قرین ساخته و هیچ استثنایی نکرده و فرموده است: لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ، (7)در حالی که پنج چیز استثنا قایل شده که آنها عبارتند از:دادن توانگری،اجابت دعا،روزی،آمرزش و توبه و فرموده است: فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ ؛ (8)و نیز: فَیَکْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شاءَ ؛ (9)و نیز: یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ ؛ (10)و نیز: وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ ؛ (11)و نیز: وَ یَتُوبُ اللّهُ عَلی مَنْ یَشاءُ . (12)و شکر یکی از خویهای ربوبیّت است،چه فرموده است: وَ اللّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ . (13)حقّ تعالی شکر را سرآغاز گفتار بهشتیان قرار داده و فرموده است: وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی صَدَقَنا وَعْدَهُ ؛ (14)و نیز: وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ . (15)
امّا اخبار وارد دربارۀ شکر این که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«خورندۀ شکرگزار
ص:179
1) (2) بقره/152:پس به یاد من باشید تا به یاد شما باشم و شکر مرا گویید و ناسپاسی نکنید.
2) (3) نساء/147:خداوند چه نیازی به مجازات شما دارد اگر شکرگزاری کنید.
3) (4) آل عمران/145:و بزودی خداوند شاکران را پاداش خواهد داد.
4) (5) اعراف/16:من بر سر راه مستقیم تو برای آنها کمین میکنم.
5) (6) اعراف/17:...و اکثر آنها را شکرگزار نخواهی یافت.
6) (7) سبأ/13:...اندکی از بندگانم شکرگزارند.
7) (8) ابراهیم/7:...اگر شکرگزاری کنید(نعمت خود را)بر شما خواهم افزود.
8) (9) توبه/28:خداوند شما را از فضلش،هرگاه بخواهد بینیاز خواهد کرد.
9) (10) انعام/41:...و او اگر بخواهد مشکلی را که به خاطر آن او را خواندهاید بر طرف میسازد.
10) (11) شوری/19:هر کس را بخواهد روزی میدهد.
11) (12) نساء/48:...و پایینتر از آن را برای هر کس که بخواهد میبخشد.
12) (13) توبه/15:و خداوند توبۀ هر کس را که بخواهد میپذیرد.
13) (14) تغابن/17:و خداوند شکرگزار و بردبار است.
14) (15) زمر/74:و آنها میگویند:حمد و ستایش ویژۀ خداوندی است که به وعدۀ خویش دربارۀ ما وفا کرد.
15) (16) یونس/10:و آخرین سخن آنها این است که حمد ویژۀ پروردگار جهانیان است.
به منزلۀ روزهدار صبرکننده است.» (1)از عطاء نقل شده که گفته است:بر عایشه وارد شدم و گفتم:به شگفتترین چیزی که از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دیدهای ما را آگاه کن.او گریست و گفت:کدام کار او شگفت نبود.
شبی بر من وارد شد و در فراش(یا گفت)در لحاف من درآمد به طوری که پوست او به پوست من رسید،سپس فرمود:ای دختر ابو بکر،مرا واگذار تا پروردگارم را عبادت کنم.
گفتم:ای پیامبر خدا من نزدیک بودن به تو را دوست میدارم و لیکن میل تو را اختیار میکنم.وقتی او را رخصت دادم برخاست و از مشک آب وضو گرفت و آب زیاد نریخت،سپس به نماز ایستاد و گریست به طوری که اشکهایش بر سینهاش جاری شد؛ پس از آن رکوع کرد و گریست،سپس سجده کرد و گریست؛پس از آن سر از سجده برداشت و گریست و به همین گونه بود تا بلال آمد و آن حضرت به او اجازۀ بانگ نماز داد.من گفتم:ای پیامبر خدا،چه چیزی تو را میگریاند در حالی که خداوند گناهان گذشته و آیندهات را آمرزیده است؟فرمود:«آیا من بندۀ شکرگزاری نباشم؟و چرا این کار را نکنم و حال آن که خداوند بر من نازل کرده است: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (2)...تا آخر آیه.» (3)این خبر گویای این است که گریه نباید هیچگاه قطع شود، و به همین نکته دارد آنچه نقل شده است که یکی از پیامبران بر سنگی کوچک گذر کرد که آب بسیاری از آن بیرون میآمد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)در شگفت شد،خداوند سنگ را به سخن درآورد و گفت:از آنگاه که قول حقّ تعالی را شنیدم که فرموده است: وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ از ترس آن میگریم.پیامبر از خداوند درخواست کرد که او را از آتش پناه دهد و خداوند او را پناه داد.پس از مدّتی دوباره او را دید که بر همان حال است به او گفت:اکنون چرا گریه میکنی؟گفت:آن گریۀ خوف بود و این گریۀ شکر و خوشحالی است.دل انسان مانند سنگ یا از آن سختتر است و این سختی و قساوت
ص:180
1) (17) سنن ترمذی و ابن ماجه،شمارۀ 1764.
2) (18) بقره/164:همانا در آفرینش آسمانها و زمین...
3) (19) حدیث عطا را ابو الشیخ ابن حبّان در کتاب اخلاق رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)و ابن جوزی در الوفاء نقل کردهاند،و در میان راویان آن ابو جناب است که نام او یحیی بن ابی حبّه است و جمهور او را ضعیف شمردهاند،ابن حبّان در صحیح خود آن را از روایت عبد الملک بن ابی سلمان از عطاء بدون جملۀ:«و کدام کار او شگفت نبود»نقل کرده و مسلم آخر آن را از روایت عروه از عایشه نقل و به آن اکتفا کرده است،المغنی.
جز با گریۀ خوف و شکر از آن زدوده نمیشود.از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرموده است:«در روز بازپسین منادی ندا میکند که حمّادان برخیزند.گروهی برمیخیزند و برای آنان پرچمی نصب میشود.سپس وارد بهشت میشوند.پرسیدند:حمّادان کیانند؟ فرمود:آنانی هستند که در همه احوال خدا را شکر میگویند.»در روایت دیگری است:
«آنها در شادی و غم خدا را شکرگزارند.» (1)و نیز از آن حضرت روایت شده است که:«حمد ردای خداوند رحمان است.» (2)خداوند در گفتاری طولانی به ایّوب پیامبر وحی فرمود که من شکر را از دوستان خود به عنوان پاداش میپسندم و بدان خشنودم.خداوند دربارۀ صفات صبرکنندگان به او وحی فرمود که:سرای آنان بهشت است،هنگامی که به آن وارد شوند شکر را به آنها الهام میکنم و آن نیکوترین سخن است و چون شکر گویند زیادت آن را از آنان بخواهم و به لقای خود نعمتها را بر آنان افزون گردانم.
هنگامی که دربارۀ اندوختن طلا و نقره آیه نازل شد،عمر گفت:کدام مال را برگیریم؟پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به جای مال زبان ذاکر و دل شکرگزار برای خود ذخیره سازید.» (3)پس پیامبر(صلی الله علیه و آله)به جای گردآوری مال داشتن قلب شاکر را سفارش کرده است.
ابن مسعود گفته است:شکر یک نیمۀ ایمان است.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از امام صادق(علیه السلام)از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) روایت کرده که فرموده است:«خورندۀ شکرگزار همان پاداش را دارد که روزهگیر طالب ثواب دارد؛و تندرست شکرگزار همان پاداش را دارد که گرفتار صبرکننده دارد؛ و بخشندۀ شکرگزار همان پاداش را دارد که محروم قناعت پیشه دارد.» (4)و نیز از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:خداوند به
ص:181
1) (20) من به الفاظ این حدیث دست نیافتم،بلی طبرانی در الکبیر و حاکم در المستدرک،502/1 و بیهقی در الشعب به سند حسن از ابن عبّاس آوردهاند که:«نخستین کسانی که به بهشت فرا خوانده میشوند حمّادان هستند که در شادی و غم خدا را شکر میگویند»،الجامع الصغیر.
2) (21) عراقی گفته است:من مأخذ این حدیث را نیافتم.
3) (22) سنن ابن ماجه شمارۀ 1856،پیش از این در نکاح ذکر شده است.
4) (23) همان مأخذ،94/2،شمارۀ 1.
روی بندهای باب شکر را نگشوده جز این که باب زیادی نعمت را به روی او باز کرده است.» (1)و نیز فرموده است:«به کسی که(توفیق)شکر داده شده مزید نعمت نیز به او عطا شده است.خداوند فرموده است: لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ .» (2)و نیز:«نعمتی را که خداوند به بنده ارزانی داشته چنانچه در دل آن را از خدا بداند و به زبان شکر او گوید هنوز سخنش پایان نیافته که دستور مزید نعمت برای او داده میشود.» (3)از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در شب نوبت عایشه نزد او بود.
عایشه گفت:ای پیامبر خدا،چرا به خودت این همه رنج میدهی در حالی که خداوند گناهان گذشته و آیندهات را آمرزیده است؟فرمود:ای عایشه،آیا بندهای شکرگزار نباشم؟امام(علیه السلام)فرمود:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بر روی انگشتان پا میایستاد،و خداوند این آیه را نازل فرمود: طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی .» (4)
(1)بدان شکر یکی از مقامات سالکان است و آن از علم و حال و عمل تحقّق مییابد.
علم اصل است و از آن حال پدیدار میشود و از حال،عمل به وجود میآید.
امّا علم عبارت از شناخت نعمت از نعمتدهنده است،و حال همان شادی حاصل از انعام اوست،و عمل انجام دادن چیزی است که مقصود و محبوب بخشندۀ نعمت است.چون عمل به دل و اعضا و زبان مربوط میشود ناگزیر باید همۀ اینها را شرح دهیم تا بر حقیقت شکر آگاهی حاصل شود،زیرا آنچه در تعریف آن گفتهاند برای احاطۀ کامل به معانی آن کافی نیست.
اصل اوّل علم است و آن دانستن سه امر است که عبارتند از:شناخت عین نعمت و
ص:182
این که چرا آن دربارۀ او نعمت است؛دیگر علم به ذات نعمتدهنده و وجود صفات او که انعام بدانها حاصل و نعمت از سوی او صادر میشود و به گیرنده میرسد.لذا در این امر ناگزیر سه چیز وجود دارد که یکی نعمت است و دیگری نعمتدهنده و دیگر کسی است که از سوی بخشندۀ نعمت با قصد و اراده مورد انعام قرار میگیرد،و این امور ناچار باید شناخته شوند.اینها که گفته شد دربارۀ غیر از خدا است،امّا در مورد خداوند شکر تحقّق نمییابد مگر آن که همۀ نعمتها از او دانسته شود و بدانیم که منعم حقیقی اوست و واسطهها مسخّر اویند؛و این معرفت غیر از تقدیس و توحید اوست،بلکه تقدیس و توحید داخل در این معرفت است؛چه در معارف ایمان تقدیس نخستین مرتبه است و سپس که ذات مقدّس الهی را شناخت خواهد دانست که ذات مقدّس جز یکی نیست و هر چه جز اوست نامقدّس است و این همان توحید است.پس از آن میداند که هر چه در جهان وجود دارد از آن ذات یگانه به وجود آمده است و بس و همۀ نعمتها از اوست و این معرفت در رتبۀ سوّم است،زیرا اضافه بر تقدیس و توحید مشتمل بر کمال قدرت حق تعالی و انفراد او در فعل است.گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بیانگر این مطلب است که فرمود:«هر کس بگوید:سبحان اللّه برایش ده حسنه است و کسی که بگوید:لا إله الاّ اللّه برایش بیست حسنه است،و کسی که بگوید:الحمد للّه برایش سی حسنه است.» (1)و نیز فرموده است:«بهترین ذکر لا إله الاّ اللّه و برترین دعا الحمد للّه است.» (2)و نیز:«هیچ ذکری نیست که مانند الحمد للّه چند برابر شود.» (3)گمان مکن که این حسنان در برابر حرکت زبان به این کلمات بدون حصول معانی آنها در دل به گوینده داده میشود،چه سبحان اللّه دلالت بر تنزیه،و لا إله الاّ اللّه مشعر بر توحید،و الحمد للّه گویای شناخت نعمت از حقّ یگانه است و حسنات در برابر این شناختهاست که از ابواب ایمان و یقین به شمار میآیند.
باید دانست که کمال این معرفت شرک در افعال را منتفی میکند،چه فی المثل اگر
ص:183
1) (28) المستدرک حاکم با اندکی اختلاف،512/1 از حدیث بو هریره و آن را صحیح دانسته است.
2) (29) سنن ابن ماجه شمارۀ 3800،ترمذی،نسایی،ابن حبّان،المستدرک حاکم از جابر به سند صحیح، الجامع الصّغیر.
3) (30) عراقی گفته است:من آن را به طور مرفوع نیافتم،تنها ابن ابی الدنیا آن را در کتاب الشّکر از ابراهیم نخعی روایت کرده است.
پادشاهی به کسی نعمتی ببخشد و او معتقد باشد که وزیر یا وکیل شاه در دادن این نعمت و رسانیدن آن به او دخالت داشته است در این بخشش برای شاه شریک قایل شده و از هر جهت نعمت را از آن شاه ندانسته بلکه از جهتی از او و از جهت دیگر از غیر او شناخته است و خوشحالی او در دو جهت پخش شده و نسبت به شاه یگانه نخواهد بود.
بلی اگر نعمتی را که به او رسیده بر اثر فرمانی بداند که شاه به قلم خود آن را نوشته و بر روی کاغذ آورده از توحید او نسبت به شاه و کمال شکر او چیزی کاسته نمیشود،زیرا نمیتوان از قلم و کاغذ خوشحال و از آنها متشکّر بود،چه آنها از حیث این که دو موجود متّکی بر نفس خود باشند مداخلهای در این کار نداشته بلکه مسخّر قدرت شاه بودهاند.و میدانیم که تحویلدار و خزانه دار در تحویل مال از سوی شاه نیز مضطرّ و مجبورند،چه اگر امر به اختیار آنها میبود و از ناحیۀ شاه فرمان قطعی صادر نشده و اجباری که از مخالفت با آن بیمناک باشند در کار نبود به او چیزی نمیدادند.در این صورت خزانه دار به منزلۀ کاغذ و قلم است و در نسبت دادن نعمت به شاه شریکی قرار نداده و توحید باقی است.به همین گونه کسی که خدا را شناخته و افعال او را دانسته است میداند که خورشید و ماه و ستارگان همگی مسخّر اویند و مانند قلم در دست نویسندهاند و حیوانات که دارای اختیارند در عین اختیار مطیع فرمانبردار او هستند،زیرا خداوند است که دواعی و انگیزهها را بر آنها مسلّط میکند چه آنها بخواهند و چه نخواهند،مانند خزانهدار مضطرّ که هیچ راهی برای مخالفت با فرمان شاه در اختیار ندارد و اگر او را به حال خود واگذارند از آنچه در دست اوست پشیزی به تو نخواهد داد.بنابراین هر نعمتی که از سوی خدا به وسیلۀ کسی به تو میرسد آن کس بدین کار ناگزیر و مجبور است، زیرا خداوند ارادۀ خود را بر او مسلّط کرده و انگیزههایی در او برانگیخته و در دل او انداخته که خیر او در دنیا و آخرت در این است که آنچه را به تو داده بدهد و معتقد شده که مقصود او در حال و آینده جز به این امر حاصل نخواهد شد؛و با این اعتقاد که خداوند در او آفریده راهی برای ترک این کار ندارد.پس آنچه او به تو داده برای هدف خودش بوده نه در راه مقصود تو و اگر او این هدف را نداشت چیزی به تو نمیداد و اگر نمیدانست که منفعت او به منفعت تو وابسته است نفعی به تو نمیرسانید.بنابراین او سود خود را در سود تو میجوید و نسبت به تو منعم نیست بلکه تو را برای جلب نعمتی دیگر که مورد آرزوی اوست وسیله قرار داده است و آن که نعمتش را به تو ارزانی داشته
ص:184
همان است که این شخص را مسخّر تو کرده و این اعتقاد و اراده را در قلب او انداخته تا آن حدّ که در دادن آنچه بر تو داده خود را مضطرّ و ناچار یافته است.اینک اگر امور این جهان را بدین گونه بدانی خداوند را شناخته و افعال او را دانستهای و فردی موحّد و خداشناسی و بر شکر او توانایی یافتهای بلکه به مجرّد همین معرفت بندهای شکرگزاری.
به همین سبب موسی(علیه السلام)در مناجات خود میگوید:خداوندا!آدم را به دست خود آفریدی و او را در بهشت خویش جای دادی و کنیز خود حوّا را به عقد او درآوردی.او چگونه شکر تو را بهجا آورد؟خداوند فرمود:او دانست که اینها از من است و همین دانایی شکر او بود.پس در این صورت شکر او بهجا آورده نمیشود جز به این که همۀ نعمتها را از او بدانی و اگر دراینباره در دلت شکّی پدید آید نه نعمت را شناختهای و نه به منعم معرفت داری،و تنها به شناخت نعمتدهنده شادمان مباش بلکه شادمانی به شناخت او و غیر اوست.بنابراین با نقصان معرفت حال تو در شادی نقصان میپذیرد و با نقصان شادی عمل تو کاهش مییابد.اینها که گفته شد در توضیح و شرح این اصل بود.
اصل دوّم حال است که از اصل معرفت ناشی میشود و آن شاد بودن به منعم است توأم با خضوع و فروتنی؛و این نیز به خودی خود شکر است چنان که معرفت به تنهایی شکر میباشد.لیکن زمانی به طور کامل شکر است که شرط آن را دارا باشد و شرط آن این است که شادمانی تو به منعم باشد نه به نعمت و یا انعام؛و چون ممکن است درک این مطلب برایت دشوار باشد به همین سبب مثالی میآورم و میگویم:پادشاهی که عزم سفر دارد اسبی را بر کسی میبخشد،تصوّر میرود گیرندۀ اسب به یکی از سه سبب شاد میشود:
1-به اسب از جهت آن که اسب است خوشحال میگردد،زیرا مالی است سودآور و مرکبی است موافق میل و دلخواه و دیگر نفیس و گرانبهاست.روشن است که این شادمانی او هیچ ارتباطی به شاه ندارد بلکه منحصر به اسب است و اگر او آن را در بیابان یافته بود به همین مقدار شادمان میشد.
2-به داشتن اسب خوشحال میشود لیکن نه از جهت این که اسبی است بلکه از حیث آن که نشانۀ عنایت و توجّه شاه نسبت به اوست و در این مورد به گونهای است که اگر این اسب را در بیابان یافته و یا دیگری غیر از شاه آن را به او اهدا کرده بود به سبب
ص:185
بینیازی او به اسب یا حقیر شمردن آن نسبت به هدف او که کسب موقعیّت در دل شاه است به هیچ وجه شادمان نمیشد.
3-به داشتن اسب بدین سبب خوشحال است که میتواند بر آن سوار شود و در خدمت پادشاه بیرون رود و رنج سفر را بر خود هموار کند تا با این خدمت مورد تقرّب شاه قرار گیرد و بسا به درجۀ وزارت ارتقا پیدا کند،زیرا او بدین قانع نیست که موقعیّت او در دل شاه به این مقدار باشد که اسبی به او ببخشد و در همین حدّ به او عنایت داشته باشد،بلکه هدفش این است که به مرتبهای برسد که شاه به احدی چیزی نبخشد جز با وساطت او.بعلاوه او وزارت را برای وزارت نمیخواهد بلکه از آن جهت خواهان آن است که پیوسته شاه را دیدار میکند و به او تقرّب مییابد تا آنجا که اگر میان تقرّب شاه بدون وزارت و وزارت بدون تقرّب مخیّر شود،تقرّب بدون وزارت را اختیار میکند.اینها درجاتی سهگانه است.
امّا درجۀ نخست به هیچ وجه متضمّن معنای شکر نیست،زیرا نظر کسی که در این درجه قرار دارد منحصر به اسب است و شادمانی او به آن میباشد نه به بخشندۀ آن؛و این درست حال همۀ کسانی است که به نعمتی که خدا به آنها داده از حیث این که گوارا و لذّتبخش است و مطابق مطلوب آنهاست شادمانند.چنین کسانی از معنای شکر به دورند.
درجۀ دوّم داخل در معنای شکر است،زیرا او به منعم شادمان است،لیکن نه از حیث ذات او بلکه از جهت آن که دانسته است در آینده چه چیزی باعث میشود که شاه بر انعام به مردم وادار شود،و این مصداق حال پارسایانی است که خدا را از بیم مجازاتهای او و به امید ثوابهای او عبادت میکنند و شکر میگویند،امّا شکر کامل در خوشحالی سوّمین است زیرا:
درجۀ سوّم حال بندهای است که به نعمت خداوند از آن جهت شادمان است که به وسیلۀ آن میتواند به او تقرّب جوید و در جوار رحمت او فرود آید و پیوسته نظر به وجه او کند و این برترین درجه است؛و نشانۀ آن این است که از دنیا تنها به آنچه کشتزاری برای آخرت و کمکی در این راه باشد شادمان میشود،و در برابر هر نعمتی که او را از یاد خدا غافل سازد و وی را از راه او باز دارد غمگین میگردد،زیرا او نعمت را از حیث این که گوارا و لذّتبخش است نمیخواهد چنان که دارندۀ اسب آن را به خاطر این که اسب
ص:186
نجیب و تیزتک است نمیخواست بلکه از جهت آن که به همراه پادشاه بر آن سوار شود و پیوسته از دیدار شاه برخوردار و به او تقرّب داشته باشد خواهان بود.از این رو شبلی گفته است:شکر دیدار منعم است نه دیدن نعمت.ابو سلیمان خواصّ گفته است:شکر عوام بر طعام و لباس و نوشیدنیهاست و شکر خواصّ بر خطورات دل است،و این مرتبه را نمیتواند کسی دریابد که نزد او لذّات منحصر به شکم و فرج و ادراکات حسّی اعمّ از رنگها و آوازهاست و از لذّت دل بیبهره است،چه دل در حال سلامت جز با یاد خدا و معرفت و لقای او احساس لذّت نمیکند و تنها هنگامی که بیمار شود بر اثر بدعادتی از غیر او لذّت میبرد چنان که برخی از مردم از خوردن گل لذّت میبرند،و بعضی بیمارها چیزهایی شیرین را تلخ و چیزهای تلخ را شیرین میشمارند،تا آنجا که گفتهاند:
و من یک ذا فم مرّ مریض یجد مرّا به الماء الزّلالا (1)
این بود شرط شادمانی به نعمت خدا و طبق مثل معروف که اگر شتر نباشد بزی باید آورد چنانچه به درجۀ سوّم نمیتوان رسید باید درجۀ دوم را احراز کرد.امّا درجۀ نخست از هر حسابی بیرون است و چقدر تفاوت است میان کسی که پادشاه را برای اسب دوست دارد،و آن که اسب را برای پادشاه خواهان است؛و چقدر فرق است میان آن که خدا را میخواهد تا نعمت به او ارزانی بدارد و آن که نعمت خدا را خواستار است تا به وسیلۀ آن به خداوند تقرّب یابد.
اصل سوّم عمل است که بر اثر شادی حاصل از شناخت منعم بهجا آورده میشود و به دل و زبان و جوارح مربوط است.امّا به دل عبارت از این است که برای همۀ آفریدگان خیر و خوبی بخواهد؛و به زبان اظهار شکر خداوند با حمد و ثناهایی است که دلالت بر آن کند؛و به جوارح عبارت از به کار بردن نعمتهای خداوند در طریق طاعت او و پرهیز از کمک گرفتن از نعمتهای الهی در راه معصیت اوست،به طوری که شکر چشمان این است که از هر عیبی در مسلمانی ببینی چشم بپوشی؛و شکر گوشها آن است که هر عیبی را در مسلمانی شنیدی آن را پوشیده بداری،اینها از جملۀ شکر خداوند به وسیلۀ این اعضاست،و شکر به زبان اظهار خشنودی از خداست که بدان امر شده است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به مردی فرمود:«چگونه صبح کردی»؟پاسخ داد:با خوبی.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)پرسش را تکرار کرد،او همان پاسخ را باز گفت.امّا در بار سوّم گفت:با
ص:187
1) (31) هر کس دهان تلخ و بیمار دارد-آب زلال را تلخ مییابد.
خوبی و خدا را سپاسگو و شکرگزارم.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«همین را از تو میخواستم.» (1)پیشینیان ما حال همدیگر را میپرسیدند و قصد آنها این بود که شکر خدا را اظهار کنند تا در شکر گوینده و پرسشکننده هر دو ادای طاعت کرده باشند و مقصود آنها ریا در اظهار شوق نبود،چه هر بندهای که از حالش پرسش شود یا شکر میگوید یا شکایت میکند و یا خاموش میماند.اظهار شکر طاعت،و شکایت گناه و صدور آن از دینداران بسیار زشت است و چگونه ممکن است زشت نباشد و حال آن که او از ملک الملوکی که بر همه چیز قادر است نزد بندهای که بر هیچ چیز قادر نیست شکایت میکند.بلکه سزاوار بنده این است که اگر نمیتواند بر بلا و قضای الهی صبر کند و ضعف او را به شکایت کشانیده است نزد خدا شکایت کند چه اوست که بلا را نازل میکند و قادر بر دفع آن است؛و ذلّت بنده در پیشگاه مولایش عزّت،و شکایت مولا را نزد دیگری بردن ذلّت است؛و اظهار ذلّت نزد بندگان که همگی خوار و ذلیلند بسیار زشت میباشد.
خداوند متعال فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُ ؛ (2)و نیز فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ عِبادٌ أَمْثالُکُمْ . (3)بنابراین شکر زبانی نیز از اقسام شکر است.
میگویم:کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده که فرموده است:«شکر هر نعمتی هر چند بزرگ باشد این است که الحمد للّه بگویی.» (4)نیز از آن حضرت روایت است که:از مسجد بیرون آمد و مرکبش گم شده بود فرمود:
«اگر خداوند آن را به من بازگرداند وی را چنان که سزاوار اوست شکر خواهم گفت.» راوی میگوید:دیری نگذشت که آن را آوردند.در این موقع فرمود:«الحمد للّه.»، گویندهای عرض کرد:فدایت شوم مگر نگفتی خداوند را چنان که سزاوار اوست شکر
ص:188
1) (32) الموطّا مالک نظیر آن،239/2 و سؤالکننده عمر است نه پیامبر(صلی الله علیه و آله).
2) (33) عنکبوت/17:...کسانی را که غیر از خدا پرستش میکنید مالک روزی شما نیستند،روزی را نزد خدا بطلبید و او را پرستش کنید و شکر او را بهجا آورید.
3) (34) اعراف/194:آنهایی را که غیر از خدا میخوانید(و پرستش میکنید)بندگان همچون شما هستند.
4) (35) همان،مأخذ 95/2،شمارۀ 11.
خواهم گفت؟آن حضرت فرمود:«مگر نشنیدی که گفتم الحمد للّه؟». (1)
نیز فرموده است:«شکر نعمت دوری از محرّمات است،و شکر کامل گفتن الحمد للّه ربّ العالمین است.» (2)نیز روایت شده که از آن حضرت پرسیدند:آیا برای شکر حدّی است که اگر بنده آن را بهجا آورد شاکر خواهد بود؟فرمود:«آری»عرض کردم:آن چیست؟فرمود:«این که خداوند را بر هر نعمتی که در کسان و مال به او داده است حمد و ستایش کند و اگر نعمتی که خداوند در مال او ارزانی داشته حقوقی است آن را ادا کند.از این باب است قول خداوند متعال: سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنِینَ ؛و نیز: رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ ؛و نیز رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً . (3)
نیز فرموده است:«هنگامی که کسی از شما نعمت خداوند را به یاد میآورد برای آن که خدا را شکر گوید،گونهاش را بر خاک نهد و اگر سوار است فرود آید و گونهاش را بر خاک گذارد و اگر به سبب شهرت نمیتواند فرود آید گونهاش را بر کوهه زین نهد،و اگر این را هم نمیتواند گونهاش را بر کف دستش بگذارد،سپس خدا را بر نعمتی که به او ارزانی داشته حمد و سپاس گوید.» (4)غزّالی میگوید:اینها اصول معانی شکر است که تمام حقیقت آن را فرا میگیرد.امّا آن که گفته است:«شکر اعتراف به نعمت منعم است با خضوع و فروتنی»،تنها فعل زبان و برخی از احوال قلب را در نظر گرفته؛و کسی که گفته است:«شکر ستایش احسانکننده است از طریق ذکر احسان او»؛مجرّد عمل زبان را در نظر داشته؛و آن که گفته است:«شکر اعتکاف بر بساط شهود با ادامۀ حفظ حرمت آن است»؛بیشتر معانی
ص:189
1) (36) همان مأخذ،97/2،شماره 18.
2) (37) همان مأخذ،95/2،شماره 10.
3) (38) همان مأخذ،95/2،شماره 12.آیات در سورۀ زخرف/13:...پاک و منزّه است کسی که این را مسخّر ما ساخت و گرنه ما توانایی آن را نداشتیم.مؤمنون/29:پروردگارا ما را در منزلگاهی پربرکت فرود آور و تو بهترین فرودآورندگانی.اسراء/80:پروردگارا مرا در هر کار صادقانه وارد کن و صادقانه خارج فرما و از سوی خود دلیل و یاوری برای من قرار ده.
4) (39) کافی،98/2،شمارۀ 25.
شکر را در این تعریف جمع کرده و تنها عمل زبان از آن بیرون است،و سخن جنید که گفته است:«شکر این است که خویشتن را شایستۀ آن نعمت ندانی»، به یکی از احوال قلب است به طور خاصّ.سخنان اینان بیانگر احوال خود آنهاست.بدین سبب پاسخهای آنها مختلف است و توافقی میان آنها نیست.آنگاه جواب هر یک از آنها در دو حالت نیز با هم اختلاف دارد،زیرا آنها جز از حالتی که بر آنان غلبه دارد سخن نمیگویند،و اشتغال به مهمّ آنان را از توجّه به غیر مهمّ بازداشته است؛یا چیزی میگویند که در خور حال پرسشکننده است و به ذکر آن مقدار که مورد نیاز اوست بسنده و از آنچه بدان نیاز ندارد صرف نظر میکنند.بنابراین نباید گمان کنی که آنچه ما گفتیم طعن بر آنان است و یا اگر مجموع مفاهیمی را که ما شرح دادیم بر آنها عرضه شود آنها را انکار میکنند؛چه این را دربارۀ هیچ خردمندی نمیتوان گمان داشت مگر آن که منازعه را لفظی فرض کنیم و بگوییم آیا واژۀ شکر در وضع زبان شامل همۀ این معانی است یا تنها برخی از آنها را فرا میگیرد و بقیّۀ معانی از توابع و لوازم این واژه است.ما قصد نداریم در این کتاب به شرح موضوعات الفاظ بپردازیم،چه اینها به هیچ وجه مربوط به علم راه آخرت نیست.
(1)شاید از دلت بگذرد که شکر دربارۀ منعمی قابل تصوّر است که او را در شکر فایده و نصیبی باشد؛چه ما پادشاهان را ازآنرو شکر میگوییم که یا با سپاس و ستایش بر موقعیّت آنها در دلها افزوده شود و کرم و بخشش آنها بر مردم ظاهر گردد و آوازه و مقام آنها گسترش یابد،و یا با ادای خدمت به پیشبرد برخی از اهداف آنها کمک شود،و یا با ایستادن در پیشگاه آنان به صورت خدمتکار موجبات ازدیاد جمعیّت طرفداران و مزید جاه و مقام آنان فراهم گردد.بنابراین مردم جز به یکی از این اسباب شکر پادشاه را بهجا نمیآورند امّا این امر در مورد حقّ تعالی از دو جهت محال است:
اوّل آن که خداوند از بهره و نصیب و اغراض منزّه است.و از نیاز به خدمتکار و کمک و گسترش جاه و حشمت از طریق ستایش و سپاس و از تکثیر خدمتکاران و ایستادن در پیشگاه او به حال رکوع و سجود مبرّاست.لذا شکر ما برای خدا هیچ سودی ندارد و شبیه این است که ما پادشاهی را که به ما انعام کرده به سبب این که در خانۀ خود
ص:190
میخوابیم و یا سجود و رکوع میکنیم شکر گوییم،زیرا شاه از این اعمال هیچ سودی نمیبرد و به آنها آگاهی ندارد،و دور از دیدار اوست.به همین گونه هیچ یک از اعمال ما برای خداوند موجب سود و بهرهای نیست.
دوم آن که همۀ آنچه را به اختیار خود انجام میدهیم نعمت دیگری از سوی حق تعالی برای ماست،زیرا اعضا و جوارح و قدرت و اراده و انگیزه و دیگر اموری که از اسباب حرکت ماست،همچنین نفس حرکت،همگی مخلوق خداوند متعال و از نعمتهای او هستند.در این صورت چگونه شکر نعمت را با نعمت او بهجا آوریم.
فی المثل اگر پادشاه مرکوبی به ما ببخشد و ما مرکوب دیگری از او بگیریم و سوار آن شویم شکر بر مرکوب دوم نمیتواند شکر ما بر اوّلی باشد بلکه هر کدام از این به شکری جداگانه نیاز دارد؛و چون شکر جز با نعمت دیگری ممکن نیست در نتیجه شکر خداوند متعال به دو سببی که ذکر کردیم محال میباشد؛و ما در این دو هیچ شکّ نداریم،و چون شکر خداوند در شرع وارد شده است جمع و تلفیق آنها چگونه میسّر خواهد بود؟ بدان که این امر در دل داود و موسی(علیه السلام)خطور کرد و موسی(علیه السلام)به خداوند عرض کرد:پروردگارا،چگونه تو را شکر کنم در حالی که جز به نعمت دیگری از نعمتهایت نمیتوانم تو را شکرگزار باشم.در روایت دیگری آمده است:شکر من نعمت دیگری از تو است که بر من شکری دیگر واجب میکند،خداوند متعال به او وحی فرمود:هرگاه این را دانستهای شکر مرا بهجاآورندهای.در خبر دیگری است:هرگاه دانستهای که نعمتها از من است من آن را شکر خود دانستم و بدان خشنودم.
میگویم:این روایت در کافی از امام صادق(علیه السلام)نیز نقل شده (1)و در آن آمده که آن حضرت فرموده است:«کسی که خداوند به او نعمتی داده چنانچه در دل آن را از خدا بداند شکر آن را بهجا آورده است.» (2)از امام کاظم(علیه السلام)روایت شده:«کسی که بر نعمتی که خداوند به او داده او را حمد گوید،شکر آن را گزارده است و حمد برتر از آن نعمت است.» (3)غزّالی میگوید:اگر بگویی:سؤال را فهمیدم لیکن فهم من قاصر است از این که
ص:191
معنای آنچه را بدانها وحی شده درک کنم و من میدانم که گزاردن شکر خداوند محال است امّا این را که علم به محال بودن شکر خداوند شکر است نمیتوانم بفهمم،زیرا همین علم نیز نعمت دیگری از اوست و چگونه ممکن است آن شکر باشد و گویا حاصل سخن این است که شکر نکرده است شکر کرده باشد مانند آن که قبول خلعت دوم از پادشاه شکر خلعت اوّل باشد،و چون فهم از درک سرّ این امر ناتوان است،اگر توضیح آن با مثالی امکان دارد گره مطلب باز میشود.
بدان سخن دراینباره کوبیدن بابی از ابواب معارف است که برتر از علوم معامله میباشد،لیکن ما به ای پیرامون مبادی آن بسنده میکنیم و میگوییم:
در این مورد دو نظر وجود دارد:یکی مبتنی بر توحید محض است،این نظر گویای این است که بیتردید شاکر و مشکور و محبّ و محبوب،خداست و این عقیدۀ کسانی است که دانستهاند در عالم وجود غیر از او وجودی نیست و کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ ؛ (1)و این امر در همه احوال از ازل تا ابد اعتقادی درست است،زیرا اگر برای خدا غیری تصوّر شود باید قائم به نفس خویش باشد و چنین غیری وجود ندارد؛بلکه محال است که وجود یابد،چه موجود حقیقی کسی است که قائم به خود باشد و آن که قائم به نفس نیست به نفس خویش وجود ندارد بلکه قیام او به غیر بوده و به غیر خود موجود میباشد .بیگمان اگر ذات او در نظر گرفته شود و جز به او به چیزی دیگر توجّه نشود وجودی برای او نخواهد بود،چه موجود جز آن نیست که به نفس خود قائم باشد و قائم به نفس خود کسی است که اگر عدم غیر او فرض شود باقی بماند،و اگر با وجود قیام به نفس خویش وجود دیگری نیز به او قائم باشد او قیّوم خواهد بود و قیّوم جز یکی نیست و او خداست و غیر او قابل تصوّر نیست.بنابراین در عالم وجود چیزی جز حیّ قیّوم وجود ندارد و او واحد صمد است.اگر از این دیدگاه بنگری خواهی دانست که همه چیز از او و بازگشت همه به اوست،و همو شاکر و مشکور و محبّ و محبوب است.
حبیب بن ابی حبیب از همین دیدگاه نگریست،چون هنگامی که آیۀ: إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ (2)را خواند گفت:شگفتا خداوند بخشید و ستود،و این سخن به این است که چون خداوند بر عطای خود ثنا گفت،بر نفس خویش ثنا گفته
ص:192
است؛پس او هم ستاینده و هم ستوده شده است.از همین نظر شیخ ابو سعید مهنهای به هنگامی که آیۀ: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ نزد او خوانده شد گفت:به جانم سوگند آنان را دوست میدارد و بگذار تا آنان را دوست بدارد،و بحقّ دوستدار آنهاست چه جز خود را دوست نمیدارد.این گفتار است به آن که محبّ و محبوب اوست،و این مرتبهای عالی است که آن را جز با مثالی درخور عقل خویش نمیتوانی بفهمی.
پوشیده نیست که مصنّف هرگاه تصنیف خود را دوست بدارد خود را دوست داشته، و صنعتگر چنانچه صنعت خویش را دوست بدارد خویشتن را دوست داشته،و پدر هرگاه فرزندش را دوست بدارد از حیث آن که فرزند اوست خود را دوستدار میباشد،و همۀ آنچه در عالم وجود است جز خدا همه تصنیف خداوند و صنعت اوست،اگر آنها را دوست بدارد جز خود را دوست نداشته و اگر جز خود را دوست ندارد بحقّ آنچه را باید دوست بدارد،دوست داشته است.
اینها همه از دیدگاه توحید محض است.صوفیان از این حالت به فنای نفس تعبیر میکنند؛یعنی فانی شدن از نفس خود و آنچه غیر از خداست و این که در عالم وجود جز خدا چیزی نبیند.کسی که این معنا را نمیفهمد آنان را مورد نکوهش قرار میدهد،و میگوید:صوفی چگونه فانی شده در حالی که درازی سایۀ او چهار گز است؟و شاید در هر روز چند رطل نان بخورد،و نادانها بر آنان میخندند،زیرا معانی گفتار آنها را نمیدانند،و این ضروری عارفان است که مضحکۀ جاهلان باشند.خداوند در قول خود بدین فرموده است که: إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ؛ وَ إِذا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغامَزُونَ؛ وَ إِذَا انْقَلَبُوا إِلی أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَکِهِینَ؛ وَ إِذا رَأَوْهُمْ قالُوا إِنَّ هؤُلاءِ لَضالُّونَ وَ ما أُرْسِلُوا عَلَیْهِمْ حافِظِینَ . (1)سپس بیان فرمود که خندۀ عارفان بر جاهلان در روز بازپسین بزرگتر است،در آنجا که فرموده است: فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفّارِ یَضْحَکُونَ؛ عَلَی الْأَرائِکِ یَنْظُرُونَ . (2)همچنین نوح(علیه السلام)به هنگامی که مشغول ساختن کشتی بود و امّتش به
ص:193
1) (45) مطفّفین/30 تا 34:بدکاران(در دنیا)پیوسته بر مؤمنان میخندیدند،و هنگامی که از کنار آنها میگذشتند آنها را به مورد سخریّه قرار میدادند،و چون به سوی خانوادۀ خود برمیگشتند مسرور و خندان بودند،و هنگامی که آنها را میدیدند میگفتند اینها گمراهانند،در حالی که آنها هرگز مأمور مراقبت و متکفّل آنان(مؤمنان)نبودند.
2) (46) مطفّفین/25 و 36:لیکن امروز مؤمنان به کافران میخندند،در حالی که بر تختهای مزیّن بهشتی نشستهاند و نگاه میکنند.
او میخندیدند به آنان گفت: إِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَإِنّا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَما تَسْخَرُونَ .آنچه گفتیم یکی از آن دو نظریّه بود.
نظریّۀ دوّم اعتقاد کسانی است که به مقام فنای نفس نرسیدهاند.اینان دو دستهاند:
دستۀ اوّل آنانی هستند که جز به هستی خود اعتقاد ندارند،و به وجود پروردگاری برای خود که پرستش شود معتقد نیستند.اینان کور و نگونسارند و کوری آنها در هر دو چشم است،زیرا وجودی را نفی میکنند که محقّق و ثابت است و قیّوم پایداری است که قائم به نفس خویش بوده و بر هر نفسی با آنچه کسب میکند نگهبان و ناظر است و هر قائمی به او زنده و پایدار میباشد.آنها بدین اندازه اکتفا نکرده وجود خود را اثبات میکنند در حالی که اگر آنها را معرفتی میبود میدانستند که آنان از حیث هویّت و ذات ثبات و وجود ندارند و وجود آنها از آن جهت است که ایجاد شدهاند نه از آن حیث که موجودند،و میان موجود و ایجاد شده فرق بسیار است،چه در عالم هستی جز یک موجود یگانه وجود ندارد و دیگران موجد و مخلوقند.پس موجود حقّ و موجد یا مخلوق از حیث هویّت و ذات باطل است موجود پایدار و قیّوم است و موجد هالک و نابود. کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ . (1)
دستۀ دوم-نیز نابینایانند لیکن نه از هر دو چشم بلکه با یک چشم وجود موجود حقّ را میبینند و آن را انکار نمیکنند،و اگر چشم دیگر آنها به طور کامل نابینا باشد نمیتوانند با آن فنای غیر موجود حقّ را مشاهده کنند و با خدا موجود دیگری را اثبات میکنند.اینها بیتردید مشرکند چنان که دستۀ اوّل ملحد و منکرند.لیکن اگر به کوری کامل نرسیده و چشمش اندکی بینایی داشته باشد تفاوت میان دو موجود را در مییابد و معتقد میشود که بنده و پروردگاری وجود دارد.
او با این مقدار ادراک تفاوت میان دو موجود و درک نقص یکی از این دو وارد جرگۀ اهل توحید میشود.سپس هرگاه بر چشمش سرمهای بمالد به طوری که بر بینایی آن افزوده گردد بهاندازۀ افزایش بینایی،نقصان آنچه غیر از خداست و وی بدان معتقد است بر او ظاهر میشود،و اگر به همین رویّه ادامه دهد پیوسته این نقصان آشکارتر
ص:194
1) (47) رحمان/26:همۀ کسانی که روی آن(زمین)هستند فانی میشوند و تنها ذات ذو الجلال و گرامی پروردگارت باقی میماند.
میشود تا آنجا که هر چه غیر از خداست از نظرش محو میشود و دیگر جز خدا چیزی نمیبیند.
وی در این هنگام به کمال توحید رسیده است؛لیکن اگر در مرحلهای است که تنها در وجود جز خدا ادراک نقص میکند داخل در اوایل مراحل توحید است و میان این دو مرحله درجات بیشماری است.به همین سبب درجات موحّدین متفاوت است،و کتابهای خداوند که بر زبان پیامبرانش نازل شده همان سرمهای است که بینایی چشمها بدانها حاصل میشود؛و پیامبران همچون کحّالانند که به توحید خالص دعوت میکنند و بیان آن قول لا إله إلاّ اللّه است و به این معناست که جز حقّ یگانه چیزی را موجود نبینند.
و اصلان کمال توحید از همۀ دستهها کمترند،و منکران و مشرکان نیز اندکند.اینان دورترین نقطۀ مقابل طرف توحیدند،زیرا بتپرستان گفتند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی . (1)آنها با این بیان بگونهای ضعیف در اوایل ابواب توحید واردند،امّا آنها که در وسط این دو دسته قرار دارند اکثریّت را تشکیل میدهند،و در میان آنها کسانی یافت میشوند که در پارهای احوال چشم بصیرت آنها باز،و بسیاری از حقایق توحید بر آنان آشکار میگردد،امّا ظهور این حالت در آنها همچون برق جهنده ناپایدار است،اگر چه در بعضی از آنان ممکن است این حالت ظاهر شود و مدّتی باقی بماند لیکن دایمی نخواهد بود،و دوام این حالت عزیز و گرانقدر است.
لکلّ إلی شأو العلی حرکات و لکن عزیز فی الرّجال ثبات (2)
هنگامی که خداوند به پیامبرش(صلی الله علیه و آله)فرمان داد که به او تقرّب جوید و به او گفته شد: وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ (3)آن حضرت در سجودش گفت:أعوذ بعفوک من عقابک،و أعوذ برضاک من سخطک،و أعوذ بک منک،لا احصی ثناء علیک،أنت کما أثنیت علی نفسک. (4)
بیان آن بزرگوار که:پروردگارا از مجازات تو به عفو تو پناه میبرم،سخنی است که تنها بیانگر مشاهدۀ فعل خداست،و گویی جز به خدا و افعال او نمینگرد،و از فعل او به فعل او پناه میجوید،سپس نزدیک شد و از مشاهدۀ افعال فانی گشت و به مصادر افعال که
ص:195
صفات است ترقّی و عرض کرد:پروردگارا از خشم تو به رضای تو پناه میبرم. (1)و خشم و رضا دو صفتاند و چون این را نقصانی در توحید دانست نزدیکتر شد و از مشاهدۀ صفات به مشاهدۀ ذات ترقّی کرد و گفت:پروردگارا از تو به تو پناه میبرم،و این فرار از او به سوی او بیمشاهدۀ افعال و صفات اوست لیکن چون دید از او به سوی او میگریزد و به او پناه میبرد و ثنای او را میگوید از مشاهدۀ نفس خود که آن را نقصانی دانست فانی گشت و نزدیکتر شد و گفت:أنت کما أثنیت علی نفسک لا احصی ثناء علیک جملۀ لا احصی خبر از فنای نفس و خروج آن حضرت از مشاهدۀ نفس خویش است،و جملۀ:
أنت کما أثنیت علی نفسک بیان این است که ثنا گوینده و ثنا گفته شده خداست و همه چیز از او آغاز میشود و به او باز میگردد، هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ .
بنابراین نخستین مقام پیامبر بالاترین مقام موحّدان است و آن عبارت از این است که جز خدا و افعال او چیزی نبینند،و از فعلی به فعل دیگر پناه جویند؛و بنگر که پایان آن به کجا انجامید،چه منتهی به خالق یگانه شد به حدّی که هر چه جز ذات حقّ بود از نظر و مشاهدۀ او محو و برطرف گردید.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)از مرتبهای به مرتبۀ دیگر بالاتر نمیرفت جز این که مرتبۀ قبلی را نسبت به بعدی بعد از حق تعالی میدانست و از آن استغفار میکرد و آن را در سلوک خود نقص و از نظر مقام خویش تقصیر به حساب میآورد.این که فرموده است:«همانا بر دلم پردهای کشیده میشود به حدّی که در شبانه روز هفتاد بار استغفار میکنم»، (2)به همین مطلب است.این امر بدان سبب بود که آن حضرت هفتاد مقام را پیمود که یکی پس از دیگری بود،و اوایل این مقامات اگر چه از بالاترین درجات خلق برتر بود لیکن در مقایسه با اواخر آنها برای آن حضرت نقصان بود و به همین سبب استغفار میفرمود.هنگامی که عایشه گفت:مگر نه این است که خداوند گناهان مقدّم و مؤخّر تو را آمرزیده است دیگر این گریستن در سجود و این کوشش سخت برای چیست؟فرمود:
ص:196
آیا بندۀ شکرگزار خدا نباشم. (1)معنای این سخن آن است که طالب مقامات بیشتر نباشم، زیرا شکر سبب مزید است چنان که خداوند فرموده است: لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ . (2)
در این هنگام که ما در دریای بیکران مکاشفه غوطهور شدهایم عنان سخن باز میگیریم و به آنچه در خور علوم معامله است باز میگردیم و میگوییم:پیامبران برانگیخته شدهاند تا مردم را به توحید کامل که ما آن را شناسانیدهایم دعوت کنند،لیکن میان آنها و وصول به این مقصد مسافت زیاد و گردنههای بسیار است،و سر تا سر شرع بیان طریق پیمودن این مسافت و گذر از این گردنههاست؛و بر این اساس با نگرشی دیگر و دیدگاهی جز این به این موضوع مینگریم،و در اینجا با این نگرش معنای شکر و شاکر و مشکور روشن میگردد؛و این امر جز با مثال شناخته نمیشود،از این رو میگوییم.
میتوانی تصوّر کنی که یکی از پادشاهان برای بندهای که از او دور است مرکبی و لباسی و وجه نقدی که آن را توشۀ راه خود کند فرستاده است تا آن مسافت دراز را بپیماید و به پیشگاه پادشاه بازآید.سپس ممکن است شاه در این کار دو نظر داشته باشد:
1-قصد وی از رسیدن بنده به حضور او این باشد که وی به انجام دادن برخی کارها اقدام کند و در خدمت به او عنایت و جدیّت به کار برد.
2-از این بنده هیچ گونه بهره و سودی عاید شاه نمیشود و هیچ نیازی به او ندارد،و حضور او چیزی بر قدرت شاه نمیافزاید،زیرا توانایی خدمت سودمندی را ندارد،و غیبت او نیز از قدرت و وسعت قلمرو شاه نمیکاهد،بلکه هدف شاه از فرستادن مرکب و توشه این است که بنده از قرب او بهرهمند و به سعادت حضور او نایل شود تا از این طریق نفعی عاید او گردد،نه آن که شاه از وجود او سودی حاصل کند.
بندگان در برابر خداوند متعال وضع دوم را دارند نه وضع اوّل را،زیرا اوّلی بر خداوند محال و دوّمی ممکن است.سپس بدان که بنده در حالت نخست به مجرّد سوار شدن بر مرکب و رسیدن به حضور شاه شکرگزار نخواهد بود مگر آنگاه که به خدمتی که شاه از او خواسته است قیام کند.امّا در حالت دوّم بکلّی نیازی به خدمت ندارد و با این حال میتوان تصوّر کرد که شکرگزار و یا ناسپاس باشد.شکر او در این است که آنچه پادشاه
ص:197
برایش فرستاده آنها را در آنچه برای وی خواسته است-نه آنچه نفس او میخواهد-به کار برد،و ناسپاسی او به این ترتیب است که آنها را در آن راه به کار نگیرد و آنها را معطّل گذارد یا آنها را در راهی به کاربرد که موجب مزید بعد او از شاه گردد.
بنابراین هرگاه بنده جامهاش را بپوشد و بر مرکب سوار شود و توشه را جز در بین راه مصرف نکند شکر پادشاه را بهجا آورده چه نعمت او را در آنچه او برای بندۀ خود دوست داشته است-نه برای خود-به کار برده است؛و اگر بر مرکب سوار شود و روی از حضور در پیشگاه شاه بگرداند و از او دوری گیرد،نعمت او را ناسپاسی کرده و آن را در چیزی به کار گرفته که پادشاه از آن برای بندهاش نه برای خودش کراهت دارد؛و اگر بنشیند و سوار بر مرکب نشود و در طلب قرب یا بعد گامی برندارد نیز کفران نعمت کرده؛زیرا نعمت او را مهمل گذاشته و استفاده نکرده است هر چند این اهمال او نسبت به این که از او دوری کند کفرانی سبکتر است.
همچنین خداوند سبحان بشر را آفرید و آنان در آغاز آفرینش نیاز داشتند که شهوات خود را به کار برند تا بدنهای آنها کامل شود،و چون بدین سبب از ساحت قدس ربوبی بدور میافتادند و سعادت بشر تنها در قرب به اوست لذا نعمتهایی برای آنها فراهم ساخت تا با به کار بردن آنها بتوانند به مرتبۀ قرب او نایل شوند.خداوند بعد و قرب آنان را بدین گونه بیان کرده است: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ؛ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا... (1)بنابراین نعمتهای خداوند اسباب و وسایلی است که آنها را برای بندگان آفریده تا از اسفل سافلین یا پستترین مراتب ترقّی کرده و به وسیلۀ آنها سعادت قرب او را به دست آورند،در حالی که خداوند از آنها بینیاز است چه دور باشند و چه نزدیک.اگر بنده این اسباب را در طاعت حق تعالی به کار برد شکر او را بهجا آورده، زیرا موافق خواست مولای خود عمل کرده است،و اگر آنها را در راه نافرمانی او به کار گیرد ناسپاسی کرده،زیرا مرتکب کاری شده که مولایش از آن کراهت دارد و آن را برایش نپسندیده است؛چه خداوند کفر و گناه را برای بندگانش نمیپسندد.اگر این اسباب را مهمل گذارد و آنها را در طاعت و معصیت به کار نگیرد به سبب ضایع ساختن نعمتهای خداوند کفران و ناسپاسی کرده است.هر چه در دنیا خلق شده برای بندگان
ص:198
1) (56) تین/5 و 6 و 7:ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدیم،سپس او را در پایینترین مرحله بازگردانیدیم،مگر کسانی که ایمان آوردهاند...
آفریده شده تا به وسیلۀ آنها سعادت آخرت را به دست آورند و به مرتبۀ قرب پروردگار متعال نایل شوند؛از این رو هر مطیعی بهاندازۀ طاعت خود در به کار بردن اسباب این طاعت نعمت خداوند را شاکر میباشد،و هر تنبلی که نعمتهای خداوند را مهمل گذاشته یا گنهکاری که آنها را در طریق دوری از خدا به کار برده است کفران نعمت خداوند را کردهاند و در غیر راه محبّت او گام برداشتهاند.مشیّت شامل معصیت و طاعت میشود، لیکن محبّت و کراهیّت را شامل نمیگردد بلکه بسا مرادی محبوب و بسا مرادی مکروه است و در ورای این نکته سرّ تقدیر است که افشای آن ممنوع میباشد.با این ترتیب اشکال نخست که اگر مشکور را در شکر بهرهای نباشد شکر چه سودی دارد بر طرف شده است.اشکال دوم نیز زائل میشود،چه منظور ما از شکر جز این نیست که نعمت خداوند در راه محبّت او صرف شود و اگر نعمت در جهت دوستی افعال خداوند به کار برده شود مراد حاصل شده است،چه فعل تو بخششی از خداوند است و چون تو محلّ این بخشش قرار گرفتهای خداوند تو را ثنا گفته و این ثنا نعمت دیگری از او دربارۀ تو است.پس او دهنده و همو ثنا گوینده است،و یک فعل سبب شده است که فعل دوم او در جهت محبّت خداوند صرف شود.
بنابراین در همۀ احوال شکر برای اوست،و تو که شکرکننده گفته میشوی بدین سبب است که ظرف معنایی قرار گرفتهای که شکر بیانگر آن است،نه این که آن معنا را به وجود آورده باشی همان گونه که موصوف بودن تو به عالم و عارف به این معنا نیست که تو آفریننده و ایجادکنندۀ علم و عرفان باشی بلکه بدین معناست که تو محلّ و ظرف این معانی هستی و اینها به قدرت ازلی در تو ایجاد شدهاند.پس توصیف تو به این که شاکری اثبات شیئیّت برای تو است.چه تو شیء هستی و آفرینندۀ اشیاء تو را شیء قرار داده است،و زمانی لا شیء میباشی که گمان کنی به ذات خود شیء هستی.امّا از آن نظر که خداوندی که اشیا را اشیا قرار داده تو را نیز شیء آفریده تو شیء میباشی و اگر از این امر قطع نظر شود بیتردید لا شیء خواهی بود.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به همین نکته کرده در آنجا که فرموده است:«کار کنید چه هر کسی جهت چیزی که برایش خلق شده آماده است»؛ (1)و این را زمانی فرمود که از آن حضرت پرسیدند:هرگاه اشیا
ص:199
1) (57) مورد اتّفاق است که آن از حدیث علی(علیه السلام)و عمران بن حصین است،طبرانی از حدیث عمران و ابن عبّاس به سند صحیح،الجامع الصّغیر.
از پیش ساخته و پرداخته شده عمل برای چیست؟،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)با این سخن روشن کرده که خلق مجاری قدرت خداوند و محلّ افعال اویند هر چند خود آنان نیز از افعال او به شمار میآیند،لیکن برخی افعال خداوند محلّ برای بعضی دیگر از افعال اویند.جملۀ:
کار کنید هر چند بر زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله)جاری شده لیکن آن یکی از افعال خداست و وسیلهای است که مردم بدانند عمل سودمند میباشد و این که عمل آنان فعلی از افعال خداست،و این دانایی سبب برانگیخته شدن انگیزۀ قاطع برای حرکت و طاعت میباشد.
پدید آمدن انگیزه نیز از افعال خداست و آن سبب به حرکت در آمدن اعضا میباشد که آن نیز از افعال خداوند است،لیکن بعضی از افعال خداوند سبب برخی دیگر از افعال اوست؛و فعل اوّل شرط دوم است چنان که آفرینش جسم شرط آفرینش عرض است، زیرا عرض پیش از جسم آفریده نمیشود،و آفرینش حیات شرط آفرینش علم و آفرینش علم شرط آفرینش اراده است و همه از افعال خداوند است.لیکن بعضی سبب آفرینش بعضی دیگر است یعنی شرط آن است،و معنای شرط بودن آن این است که تنها جوهر آماده قبول فعل حیات است همچنان که تنها دارندۀ حیات آمادۀ قبول علم میباشد و جز دارندۀ علم مستعدّ قبول اراده نیست.این که برخی از افعال خداوند سبب برخی دیگر از افعال اوست مراد همین معناست نه آنکه بعضی از افعال او پدیدآورندۀ برخی دیگر باشند،بلکه فراهمکنندۀ شرائط حصول آنند.هرگاه انسان این مطلب را بداند به درجۀ توحیدی که ما ذکر کردهایم ارتقا یافته است.
اگر بگویی:چرا خداوند گفته است:کار کنید و گرنه بر اثر گناه مجازات و سرزنش خواهید شد در حالی که چیزی در اختیار ما نیست و چگونه نکوهش شویم در صورتی که همه چیز به خدا مربوط میشود؟ پاسخ این است که بدانی این سخن از سوی حقّ تعالی سبب حصول اعتقاد در ماست، و اعتقاد سبب برانگیخته شدن ترس،و برانگیخته شدن ترس سبب ترک شهوات و دور شدن از سرای غرور است و همین امر سبب وصول به قرب پروردگار خواهد بود،و حقّ تعالی مسبّب اسباب و ترتیبدهندۀ آنهاست.هر کس در ازل سعادت برایش مقدّر شده این اسباب برایش آسان و میسّر میگردد تا با همین رشته به بهشت کشانیده شود،و این معنا بدین گونه تعبیر شده که هر کسی جهت چیزی که برایش خلق شده آماده است،و
ص:200
کسی که در ازل خوبی برایش مقدّر نشده از شنیدن کلام خدا و پیامبر او(صلی الله علیه و آله)و گفتار عالمان دوری میکند،و هرگاه گفتار آنها را نشنود دانا نمیشود،و چنانچه دانا نشود نمیترسد و چون نترسید میل به دنیا را ترک نمیکند،و هرگاه رغبت به دنیا را ترک نکند در حزب شیطان باقی میماند و وعدهگاه همۀ آنها جهنّم است.
چون این مطلب را بدانی در شگفت خواهی شد که گروهی با همین سلسلۀ اسباب به بهشت کشانیده میشوند،چه هر موفّق و سعادتمندی با همین رشته رو به سوی بهشت دارد،و این رشته عبارت از استیلای علم و خوف بر اوست.و هر شکستخوردۀ شقاوتمندی با همین رشته به دوزخ کشیده میشود،و این رشته چیره شدن غفلت و ایمنی و غرور بر اوست.بنابراین پرهیزگاران به قهر به بهشت،و گنهکاران به قهر به دوزخ کشانیده میشوند و کشاننده جز خداوند یگانۀ قهّار و پروردگار قادر جبّار نیست.
هنگامی که پرده از جلو چشم غافلان برداشته شود و وضع را به همین گونه مشاهده کنند ندای منادی را بشنوند که: لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ ،و ملک وجود نه تنها آن روز بلکه همه روز برای خداوند قهّار است.لیکن غافلان جز در آن روز این ندا را نمیشنوند و چون کوردلند این ندا تکرار میشود تا اوضاع بر آنها مکشوف شود،امّا این کشف دیگر برای آنها سودی ندارد.ما از نادانی و کوردلی که ریشۀ اسباب هلاکت است به خداوند حلیم کریم پناه میبریم.
(1)بدان ادای شکر و ترک کفران کامل نمیشود جز به شناخت آنچه خداوند دوست میدارد،چه معنای شکر به کار بستن نعمتهای او در راهی است که محبوب اوست،و معنای کفران نقیض آن است به این صورت که نعمتهای او را در این راه به کار نبرد،و یا در طریق آنچه مکروه اوست به کار گیرد.برای تشخیص آنچه محبوب و مکروه خداست دو ملاک وجود دارد که یکی نقل است و مستند آن آیات و اخبار میباشد و دیگری بینش دل که عبارت از نظر کردن به دیدۀ اعتبار است.دومی دشوار است به همین سبب عزیز و ارزشمند میباشد.برای آن که این معرفت در بندگان حاصل شود خداوند پیامبران را فرستاده و به وسیلۀ آنها این راه را برای آنان هموار فرموده است؛از این رو این معرفت مبتنی بر شناخت همۀ احکام شرع دربارۀ افعال بندگان میباشد،و کسی که
ص:201
بر احکام شرع در جمیع اعمال خود آگاهی ندارد به هیچ روی نمیتواند حقّ شکر را ادا کند.
امّا دوّمی که نظر کردن به دیدۀ اعتبار است عبارت از فهم حکمت خداوند در هر موجودی است که آفریده،زیرا او چیزی را در جهان نیافریده جز این که در آن حکمتی است و در زیر آن هدفی و این هدف محبوب اوست.این حکمتها دو قسم است برخی جلیّ و آشکار است و برخی خفیّ و پنهان.
حکمتهای جلیّ مانند دانستن حکمتهای آفرینش خورشید که به سبب آن روز و شب از هم جدا میشود؛روز برای معیشت و زندگی و شب برای استراحت و آسودگی اختصاص مییابد،چه در حال ظهور آن میتوان حرکت کرد و در حال اختفای آن میتوان سکون و آرامش یافت،و این امر یکی از مجموعۀ حکمتهای آفرینش خورشید است نه همۀ آنها و در آن حکمتهای دقیق بسیار دیگری است.همچنین شناخت حکمت ابرها و فرود آمدن بارانها که از این طریق زمین شکافته و انواع گیاهان در آن روییده و خوراک آدمیان و چراگاه چهارپایان فراهم میشود.بخشی از این حکمتهای جلیّ که درخور فهم خلق است نه آن حکمتهای دقیقی که فهم او از درک آنها ناتوان میباشد در قرآن ذکر شده است،چنان که فرموده است: أَنّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبًّا؛ ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا؛ فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا؛ وَ عِنَباً وَ قَضْباً . (1)امّا حکمت آفرینش دیگر ستارگان اعمّ از سیّارات و ثوابت پوشیده است و همۀ مردم بر آنها آگاهی ندارند،و آن مقدار که مردم میتوانند درک کنند این است که آنها زینت آسمانند تا چشمها از دیدن آنها لذّت برد،و قول خداوند متعال: إِنّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَةٍ الْکَواکِبِ (2)به همین دارد.
بنابراین همۀ اجزای جهان اعمّ از آسمان،ستارگان،دریاها،بادها،کوهها،معادن و گیاهان،جانوران و اعضای آنها بلکه هیچ ذرّهای از ذرّات آنها خالی از حکمت و مصلحتی نیست،از یک حکمت تا هزارها.همچنین اعضای جانوران منقسم میشود به آنچه حکمت برخی از آنها را میدانیم مانند علم به این که چشم برای دیدن است نه برای گرفتن،دست برای گرفتن است نه راه رفتن،و پا برای رفتن است نه بوییدن و به آنچه
ص:202
حکمت آنها را نمیدانیم.
امّا اعضای درونی مانند رودهها،زهره،کلیه،جگر و یکایک رگها و پیها و ماهیچهها و آنچه در آنهاست اعمّ از میان تهی بودن و به هم پیچیدن و درهم شدن و کژی و باریکی و ستبری و دیگر صفات آنها حکمتهایی دارد که همۀ مردم آنها را نمیدانند و آنها که میدانند نیز نسبت به علم حق تعالی به آنها بسی اندک است. وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً .
بنابراین هر کس چیزی را در غیر جهتی که برای آن آفریده شده و یا در راهی غیر از آنچه نسبت به آن اراده شده است به کار برد نعمت خدا را در آن مورد ناسپاسی کرده است.آن که با دست خویش دیگری را میزند نعمت خدا را در دست کفران کرده،زیرا خداوند آن را آفریده و به او داده است تا به وسیلۀ آن خطر را از خود دفع و نفع را جلب کند نه این که با آن دیگری را هلاک سازد.کسی که به نامحرم نگاه کند نعمت دو چشم و نعمت خورشید را ناسپاسی کرده،زیرا رؤیت به وسیلۀ آن دو انجام میشود،چه اینها آفریده شدهاند تا آنچه را برای دین و دنیای او سودمند باشد ببیند و به وسیلۀ آنها از آنچه به دین و دنیای او زیان میرساند بپرهیزد،و او آنها را در غیر از آنچه نسبت به آنها خواسته شده به کار بسته است؛زیرا مراد از آفرینش زمین و آسمان و خلقت آدمیان و جهان و اسباب آن این است که بشر برای وصول به قرب خداوند از آنها کمک گیرد.رسیدن به قرب او در دنیا جز به محبّت و انس با او و کنارهگیری از این سراچۀ فریب میسّر نیست،و انس جز با مداومت در ذکر،و محبّت او جز با معرفت حاصل از دوام فکر به دست نمیآید؛و مداومت در ذکر و نگرشها با بقای بدن حاصل میشود،و بدن جز با رسانیدن غذا به آن باقی نمیماند؛و غذا از طریق زمین و آب و هوا فراهم میشود و اینها تنها با آفرینش آسمان و زمین و اعضای ظاهر و باطن ممکن میگردد.همۀ اینها برای تن است و تن مرکب رهوار نفس است،و آن که با طول عبادت و تحصیل معرفت به سوی خدا باز میگردد نفس مطمئنّه است،چنان که خداوند متعال فرموده است: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ . (1)
بنابراین کسی که چیزی را در غیر طاعت خداوند به کار برد حقّ تعالی را در همۀ اسبابی که برای ارتکاب آن گناه ناگزیر به استفاده از آنها بوده ناسپاسی کرده است،و ما باید برای حکمتهای نهفتهای که زیاد پوشیده نیستند مثالی ذکر کنیم تا مایۀ عبرت گردد.
ص:203
1) (60) زاریات/56:من جنّ و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند.
و طریق شکر نعمتهای الهی و کفران آنها دانسته شود،از این رو میگوییم:
یکی از نعمتهای خداوند خلقت درهم و دینار است.اینها مایۀ قوام دنیاست،در حالی که آنها دو سنگ هستند که در خود آنها هیچ سودی نیست،لیکن مردم به داشتن آنها ناگزیرند از آن جهت که هر کسی برای تهیّۀ خوراک و لباس و دیگر حوایج خود به بسیاری از آنها نیاز دارد؛چه انسان بسا از تهیّۀ آنچه بدان نیاز دارد ناتوان و از آنچه داراست بینیاز است؛فی المثل کسی که مالک زعفران است نیازمند شتری است که بر آن سوار شود،و کسی که دارای شتر است بسا از آن بینیاز و محتاج زعفران باشد.در این صورت ناگزیر میان آنها مبادله صورت میگیرد و مقدار عوض به ناچار باید اندازهگیری شود،زیرا مالک شتر،شتر خویش را به هر مقداری از زعفران مبادله نخواهد کرد،و مناسبتی میان زعفران و شتر وجود ندارد تا گفته شود که خریدار مثل شتر را در وزن و صورت بدهد.همچنین است اگر کسی خانهای در برابر جامه،بندهای در مقابل کفش و مقداری آرد در برابر الاغی بخرد.روشن است که میان این اشیا هیچ گونه تناسبی نیست.
و نمیداند شتر برابر چه مقدار زعفران است در نتیجه معاملات سخت مشکل میشود و نیازمند آن است که میان این اشیای همگون و نامتناسب چیزی باشد که به عدالت میان آنها داوری کند و ارزش و مرتبۀ هر یک به وسیلۀ آن شناخته گردد تا پس از تعیین ارزش و رتبۀ هر کدام،مساوی از نامساوی دانسته شود.از این رو خداوند درهم و دینار را آفرید و آنها را میان دیگر اموال حاکم و واسطه قرار داد تا سایر اموال به وسیلۀ آنها ارزیابی و اندازهگیری شود.مثلا گفته میشود این شتر صد دینار ارزش دارد،و ارزش این مقدار زعفران نیز صد دینار است.بنابراین چون این دو در برابر یک چیز مساویند با یکدیگر برابر میباشند.امّا این که برابری با نقدین(درهم و دینار)میسّر شده برای آن است که خود آنها مورد نظر نیستند و اگر در عین آنها غرض و مقصود خاصّی باشد بسا آن غرض دربارۀ صاحب آن اقتضای رجحان کند در حالی که نسبت به کسی که غرض و قصد خاصّی در آنها ندارد اقتضایی برای ترجیح وجود نداشته باشد،در این صورت امور مردم انتظام نمییابد.بنابراین خداوند آنها را آفریده تا مردم آنها را دست بدست بگردانند و میان اموال داورانی دادگر باشند.
و نیز در آفرینش آنها حکمت دیگری است و آن این است که به وسیلۀ آنها به چیزهای دیگر دست مییابند،زیرا درهم و دینار به خودی خود عزیزند و در عین آنها
ص:204
غرضی نیست و نسبت آنها به همۀ اموال یکسان است.از این رو کسی که آنها را دارد مانند این است که همه چیز دارد،امّا کسی که جامهای دارد دارایی او منحصر به همان است و اگر به طعام محتاج شود ممکن است صاحب طعام در جامه رغبت نکند و آن را از او نپذیرد و خواهان مرکوب باشد.
بنابراین مردم به چیزی نیاز دارند که در صورت مانند این است که چیزی نیست و در معنا به منزلۀ آن است که همه چیز است.نسبت چیزی به اشیای مختلف آنگاه برابر میشود که آن چیز دارای صورت خاصّی نباشد که در همان صورت مقیّد شود مانند آیینه که رنگ ندارد ولی همۀ رنگها را منعکس میکند.همچنین در نقدین هیچ غرضی نیست بلکه وسیلۀ همۀ اغراضند،مانند حرف که خودش معنا ندارد لیکن معانی به وسیلۀ حروف ظاهر میگردد،و این دومین حکمت خلق درهم و دینار است و در اینها حکمتهای دیگری است که ذکر آنها به طول میانجامد.
بنابراین هر کس در درهم و دینار کاری کند که در خور حکمتهای آنها نبوده بلکه مخالف غرضی باشد که در حکمتهای آنها مورد نظر است نعمتهای خدا را در آن مورد ناسپاسی کرده است.فی المثل کسی که آنها را گنج و اندوخته کند بر آنها ستم کرده و حکمتی را که در آنهاست ضایع ساخته است و مانند کسی است که حکمران مسلمانان را زندانی کند به طوری که بر اثر آن صدور حکم بر او ممتنع گردد،زیرا هنگامی که درهم و دینار را گنج کند حکمتهای آنها را ضایع کرده و در نتیجه هدفی که در ایجاد آنها مورد نظر است حاصل نخواهد شد؛چه درهم و دینار مخصوص زید یا عمرو آفریده نشده است،و افراد از عین آنها فایدهای نمیبرند،برای آن که آنها دو سنگند،بلکه آفریده شدهاند تا دست بدست شوند و میان مردم حاکم و معرّف مقادیر و تعیینکنندۀ مراتب و ارزش اشیا باشند.
خداوند متعال به کسانی که از خواندن آیات او که بر صفحات موجودات با خطّی الهی بدون حرف و صورت نوشته شده ناتوانند،همان خطّی که با چشم سر فهمیده نمیشود بلکه با چشم دل دانسته میشود،خبر داده،و این ناتوانان را با گفتاری که آن را از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)شنیدند و با حرف و صورت به آنها رسیده از معنایی که فهمشان از ادراک آن ناتوان بوده آنان را آگاه کرده و فرموده است: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ . 61هر کس با درهم و دینار ظرف زرّین و سیمین فراهم کند کفران نعمت کرده و وضع او بدتر از کسی است که درهم و دینار را گنج کرده و اندوخته است،زیرا او مانند کسی است که حاکم شهر را در کار جولاهگی و کنّاسی به بیگاری بگیرد و به کارهای پستی که جز فرومایگان به آنها اقدام نمیکنند وادارد و اگر او را زندانی کنند از این آسانتر است،توضیح مطلب آن که سفال،آهن،قلع و مس توانند در حفظ مالیّات از تباهی جانشین زر و سیم شوند چه مقصود از ظروف نگهداری مایعات است لیکن سفال و آهن را نمیتوان در راه هدفی که درهم و دینار در آن به کار میرود جانشین ساخت،و کسی که این مطلب برایش روشن نیست گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را گوشزد او میکنند که:«هر کس در ظرف طلا و نقره بنوشد،مانند آن است که آتش دوزخ را در شکم خود سرازیر میکند.» 62و نیز هر کس درهم و دینار را با ربا داد و ستد کند نعمت خدا را کفران و ستم کرده است،زیرا آنها برای غیر خودشان آفریده شدهاند نه برای خودشان و خود آنها مقصود نیستند و کسی که عین آنها را مورد تجارت قرار دهد بر خلاف حکمتی رفتار کرده که در وضع آنها مورد نظر است،و طلب درهم و دینار برای چیزی که برای آن وضع نشدهاند ظلم است؛فی المثل کسی که جامه دارد لیکن نقدی ندارد با جامه نمیتواند خوراک یا ستوری بخرد و بسا که با جامه طعام و ستور نفروشد و فروشنده به نقدی نیاز داشته باشد که بتواند آن را در راه مقصودش به کار برد،زیرا درهم و دینار وسیله برای چیزهای دیگری هستند و خود آنها مقصود نیستند و موقعیّت آنها در اموال مانند موقعیّت حروف در کلام است،چنان که نحویها گفتهاند:حرف آن است که برای معنایی در غیر خود آمده باشد،و نیز مانند موقعیّت آینه نسبت به رنگهاست.
ص:205
خداوند متعال به کسانی که از خواندن آیات او که بر صفحات موجودات با خطّی الهی بدون حرف و صورت نوشته شده ناتوانند،همان خطّی که با چشم سر فهمیده نمیشود بلکه با چشم دل دانسته میشود،خبر داده،و این ناتوانان را با گفتاری که آن را از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)شنیدند و با حرف و صورت به آنها رسیده از معنایی که فهمشان از ادراک آن ناتوان بوده آنان را آگاه کرده و فرموده است: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ . (1)هر کس با درهم و دینار ظرف زرّین و سیمین فراهم کند کفران نعمت کرده و وضع او بدتر از کسی است که درهم و دینار را گنج کرده و اندوخته است،زیرا او مانند کسی است که حاکم شهر را در کار جولاهگی و کنّاسی به بیگاری بگیرد و به کارهای پستی که جز فرومایگان به آنها اقدام نمیکنند وادارد و اگر او را زندانی کنند از این آسانتر است،توضیح مطلب آن که سفال،آهن،قلع و مس توانند در حفظ مالیّات از تباهی جانشین زر و سیم شوند چه مقصود از ظروف نگهداری مایعات است لیکن سفال و آهن را نمیتوان در راه هدفی که درهم و دینار در آن به کار میرود جانشین ساخت،و کسی که این مطلب برایش روشن نیست گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را گوشزد او میکنند که:«هر کس در ظرف طلا و نقره بنوشد،مانند آن است که آتش دوزخ را در شکم خود سرازیر میکند.» (2)و نیز هر کس درهم و دینار را با ربا داد و ستد کند نعمت خدا را کفران و ستم کرده است،زیرا آنها برای غیر خودشان آفریده شدهاند نه برای خودشان و خود آنها مقصود نیستند و کسی که عین آنها را مورد تجارت قرار دهد بر خلاف حکمتی رفتار کرده که در وضع آنها مورد نظر است،و طلب درهم و دینار برای چیزی که برای آن وضع نشدهاند ظلم است؛فی المثل کسی که جامه دارد لیکن نقدی ندارد با جامه نمیتواند خوراک یا ستوری بخرد و بسا که با جامه طعام و ستور نفروشد و فروشنده به نقدی نیاز داشته باشد که بتواند آن را در راه مقصودش به کار برد،زیرا درهم و دینار وسیله برای چیزهای دیگری هستند و خود آنها مقصود نیستند و موقعیّت آنها در اموال مانند موقعیّت حروف در کلام است،چنان که نحویها گفتهاند:حرف آن است که برای معنایی در غیر خود آمده باشد،و نیز مانند موقعیّت آینه نسبت به رنگهاست.
امّا کسی که دارای وجه نقد است چنانچه جائز باشد که آنها را با نقد معامله کند این کار را هدف خویش قرار خواهد داد و در نتیجه نقد در نزد او مقیّد خواهد ماند و به صورت گنج در خواهد آمد؛چه توقیف حاکم و پیک ستم است همچنان که زندانی کردن آنها ستم است.بنابراین فروختن نقد به نقد هیچ معنایی ندارد جز آن که بخواهند
ص:
آن را ذخیره و گنج سازند و این ظلم است.
اگر بگویی:چرا فروش یکی از دو نقدینه(درهم و دینار)به دیگری و فروش درهم به مانند آن جائز است؟ پاسخ این است که بدانی هر یک از دو نقدین از نظر برآوردن مقصود با دیگری اختلاف دارد؛چه گاهی با یکی از آنها انسان آسانتر به مقصود خود میرسد،مانند درهم که به سبب قلّت ارزش و کثرت تعداد میتوان آن را اندک اندک در احتیاجات خود به مصرف رسانید؛اگر از آن منع شود در مقصودی که اختصاص به آن دارد و آن آسانی دست یافتن به غیر آن است اختلال حاصل میشود.امّا فروش درهم به درهمی نظیر آن جائز است،زیرا وقتی معامله به تساوی باشد هیچ خردمندی به آن رغبت نمیکند و هیچ بازرگانی به این کار نمیپردازد،زیرا این عملی بیهوده و به منزلۀ نهادن درهم بر روی زمین و برداشتن آن است،و ما بر خردمندان بیم نداریم که آنها اوقات خود را در این عمل صرف کنند یعنی درهم را بر روی زمین بگذارند و عینا بردارند.از این رو ما از چیزی که نفوس آدمیان بدان رغبت ندارد منع نمیکنیم،مگر آن که یکی از آن دو بهتر باشد.لیکن امکان این کار نیز قابل تصوّر نیست،زیرا مالک درهم خوب به درهمی نظیر آن که بد باشد راضی نخواهد شد،لذا معامله منعقد نمیشود،و اگر از مالک درهم بد مطالبۀ زیاده کند و این از مواردی است که ممکن است اتّفاق افتد ما از این کار منع و حکم میکنیم که درهم خوب و بد در صورت معامله مساوی است؛زیرا خوبی و بدی باید در چیزی نگریسته شود که عین آن مقصود باشد،و چیزی که خود آن مورد نظر نیست نباید به دقایق صفات آن نگریست،چه آن که در این میان ستم کرده کسی است که این درهم و دینارها را از حیث خوبی و بدی مختلف زده است به طوری که عین آنها مورد نظر قرار گرفته است در حالی که حقّ آن است که خود آنها مقصود نباشد.امّا فروش درهمی به درهمی مانند آن به نسیه جائز نیست،زیرا کسی به این کار اقدام میکند که قصد گذشت و احسان داشته باشد،و در وام دادن بزرگواری و مکرمتی است که به او مجال میدهد تا بخشش و احسان او صورت گیرد،و برای او ستایش و اجر نیز خواهد بود،در حالی که در معاوضه نه ستایشی است و نه اجری.علاوه بر این ستم نیز کرده است،زیرا گذشت و احسان را ضایع ساخته و آن را به صورت معاوضه درآورده است.
همچنین طعامها آفریده شدهاند تا انسان غذایش را از آنها برگیرد و یا خود را با آنها
ص:207
درمان کند،و نباید غیر از این از آنها استفادۀ دیگری شود،زیرا باز شدن باب معامله در اطعمه سبب میشود که خوراک مردم در دست اشخاص حبس و احتکار شود و تغذیۀ مردم که هدف اصلی است به تأخیر افتد.خداوند اطعمه را جز برای خوردن نیافریده است،و چون نیاز مردم به آنها شدید است باید آنها را از دست کسانی که بدانها نیاز ندارند بیرون آورد و به نیازمندان داد.موادّ غذایی را کسانی مورد معامله قرار میدهند که به آنها نیاز ندارند،چه اگر کسی موادّ غذایی در اختیار دارد و بدانها نیازمند است چرا آنها را برای تغذیۀ خود به کار نبرد،و چرا آنها را سرمایۀ تجارت خود کند؟و اگر آنها را سرمایۀ تجارت خود سازد باید به کسی بفروشد که آنها را در برابر چیزی غیر از طعام بخرد تا بدانها نیاز داشته باشد.امّا کسی که بخواهد طعام را در برابر همان طعام بخرد او بینیاز از آن است.از این رو در شرع محتکر لعن شده و دربارۀ او تهدیدات بسیار وارد گردیده است که ما آنها را در کتاب آداب کسب ذکر کردهایم.
آری فروشندۀ گندم به خرما معذور است،زیرا یکی از این دو در مصارف خود جانشین دیگری نمیشود،امّا کسی که یک من گندم را به یک من گندم بفروشد معذور نیست بلکه کاری عبث و بیهوده میکند و نیازی به منع نیست،زیرا مردم به این کارها اقدام نمیکنند جز به هنگامی که تفاوتی از لحاظ خوبی جنس وجود داشته باشد،و روشن است که صاحب گندم خوب راضی نمیشود که مانند گندم او از نوع بد آن به او بدهند.
امّا معاملۀ مقدار معیّنی خوب در مقابل دو برابر آن از نوع بد قابل امکان است،لیکن چون اطعمه از ضروریّات مردم میباشد و خوب و بد آن در اصل از نظر فایده مساوی و از لحاظ اقسام استفاده و تنعّم با آن مختلف است،لذا شرع تنعم و رفاه را در چیزهایی که قوام زندگی مردم به آنهاست ممنوع کرده است،و این از حکمتهای شرع در تحریم رباست.
آنچه ذکر کردیم یکی از حکمتهای پوشیده در نقدینه(درهم و دینار)است و سزاوار است که شکر نعمت و کفران آن با این مثال سنجیده و شناخته گردد،زیرا هر چیزی بر اساس حکمت و مصلحتی آفریده شده که نباید از آن تجاوز شود.این مطالب را تنها کسانی میفهمند که حکمت میدانند و هر که را حکمت عطا کردهاند به او خیر بسیار دادهاند.لیکن گوهر حکمت در دلی که زبالهدان شهوات و بازیچۀ شیطانهاست یافت
ص:208
نمیشود بلکه جز صاحبدلان و خردمندان متذکّر این مطالب نمیشوند.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«اگر نه آن است که شیاطین بر گرد دلهای فرزندان آدم میگردند آنان ملکوت آسمان را نظاره میکردند.» (1)هرگاه این مثال را دانستی حرکت،سکون،گفتار و خاموشی خود را با آن قیاس کن، زیرا هر عملی که از تو صادر میشود یا شکر است یا کفران و تصوّر نمیشود که از یکی از این دو خالی باشد.بعضی از اینها را در اصطلاح فقه که به وسیلۀ آن با مردم عوام سخن میگوییم کراهیّت و بعضی دیگر را خطر یعنی منع مینامیم،و نزد اهل دل همۀ آنها ممنوع و محظورند.فی المثل اگر با دست راست استنجا کنی نعمت دستها را کفران کردهای،چه خداوند متعال دو دست برایت آفریده و یکی را قویتر از دیگری قرار داده و به سبب مزید رجحان آن در غالب امور استحقاق بزرگی و برتری دارد،و برتری دادن ناقص بر کامل عدول از عدالت است و خداوند جز به عدل دستور نمیدهد.سپس آن که دستهایت را به تو داده تو را به کارهایی نیازمند ساخته است که برخی از آنها اشرف از دیگری است،مانند گرفتن مصحف شریف،و بعضی پستتر مانند زدودن نجاست.پس اگر مصحف را با دست چپ بگیری و نجاست را با دست راست بزدایی عضو شریف را به کاری پست گماردهای و حقّ او را نادیده گرفته به او ستم کردهای و از طریق عدالت منحرف شدهای.
همچنین هرگاه در جهت قبله آب دهن اندازی و روبهقبله قضای حاجت کنی نعمت خدا را در خلق جهات و وسعت جهان ناسپاسی کردهای،زیرا او جهات را برای آن آفریده تا تو در حرکات خویش محلّی وسیع داشته باشی.جهتها را نیز دو قسم قرار داده به بعضی شرافت بخشیده بدین گونه که در آن خانهای قرار داده و آن را به خود منسوب کرده تا دلت متوجّه او گردد و پایبند او باشد و بدین سبب به هنگام عبادت تن تو با آرامش و وقار در این جهت استقرار یابد.
افعال تو نیز دو قسم است:قسمی شریفند مانند طاعات و عبادات و بخش دیگر پست میباشند مانند قضای حاجت و انداختن آب دهان.اگر آب دهن را در جهت قبله اندازی به آن ستم روا داشتهای و نعمت خداوند را در قرار دادن قبله که کمال عبادت تو بدان وابسته است ناسپاسی کردهای.همچنین هرگاه در پوشیدن کفش به پای چپ آغاز
ص:209
1) (63) در کتاب روزه و جز آن بارها ذکر شده است.
کنی ستم کردهای؛زیرا کفش برای حفظ پاست و پا در آن خطّ و بهرهای دارد،و در حظوظ و بهرهها باید از آن که شریفتر است آغاز کنی که این مقتضای عدالت و وفای به حکمت بوده و نقیض آن ظلم و کفران نعمت پا و کفش است و اگر چه فقیه این را مکروه مینامد،لیکن در نزد عارفان گناهی کبیره است،تا آن که یکی از آنها مقادیر زیادی گندم صدقه داد،چون سبب آن را از او پرسیدند،گفت:یک بار که کفش به پا کردم به سهو از پای چپ آغاز کردم و خواستم با صدقه کفّارۀ آن را بهجا آورم.
آری فقیه نمیتواند این کارها را بزرگ بشمارد،زیرا او بیچاره است و مبتلا به اصلاح مردم عوام و نادانی است که درجۀ فهم آنها به درجۀ چهارپایان نزدیک است.
عوام در تاریکیهایی غوطهورند که دشوارتر و بزرگتر از آن است که امثال این تیرگیها با آن مقایسه شود،و چقدر زشت است که گفته شود:کسی که شراب نوشیده و جام را به دست چپ گرفته دو گناه مرتکب شده است:یکی نوشیدن شراب و دیگری گرفتن جام با دست چپ؛و کسی که شخص آزادی را به هنگام اذان روز جمعه فروخته قبیح است گفته شود که او دو خلاف بهجا آورده یکی فروختن انسان آزاد،و دیگری فروش به هنگام بانگ نماز؛و نیز به کسی که پشت به قبله در محراب مسجد قضای حاجت کند زشت است که بگویند در قضای حاجت شرط ادب بهجا نیاورده،زیرا قبله را در سمت راست خود قرار نداده است.
همۀ گناهان تاریکی و ظلمتاند،و بعضی شدیدتر از بعضی دیگر است.از این رو برخی از آنها در برابر برخی دیگر محو میشود.فی المثل اگر بنده بیاجازۀ خواجهاش کارد او را به کار گیرد خواجهاش او را تنبیه میکند،لیکن اگر با همین کارد عزیزترین فرزندان او را بکشد دیگر برای به کارگیری کارد که بدون اجازۀ خواجهاش صورت گرفته ذاتا حکمی و مجازاتی باقی نمیماند.از این رو همۀ آدابی را که پیامبران و اوصیای(علیه السلام)آنان رعایت کردهاند و ما در فقه خود با عوام آنها را نادیده میگیریم سبب آن همین ضرورت است و گرنه همۀ مکروهات انحراف از عدالت و کفران نعمت و نقصان از مرتبهای است که بنده را به درجات قرب الهی میرساند.
آری برخی از این مکروهات در نقصان قرب و انحطاط منزلت بنده در پیشگاه خداوند مؤثّر است و برخی بکلّی بنده را از محدودۀ قرب او خارج میکند و به عالم بعد که قرارگاه شیاطین است منتقل میسازد.
ص:210
همچنین اگر کسی شاخۀ درختی را بدون حاجت قطعی و غرض صحیح بشکند نعمت خدا را در آفرینش درختان و خلق دستها ناسپاسی کرده است،چه دست بیهوده آفریده نشده بلکه برای طاعات و اعمالی که انسان را در این امور کمک میکند خلق شده است.امّا درخت را خداوند آفریده و در آن رگها قرار داده و آب به آن رسانیده،و نیروی جذب غذا و نموّ به آن داده تا به منتهای رشد خود برسد و بندگان او از آن بهرهمند شوند.بنابراین شکستن آن پیش از رسیدن به کمال خود به صورتی که بندگان خدا سودی از آن نبرند خلاف حکمت و مصلحت و عدول از طریق عدل است.لیکن اگر او در شکستن درخت هدف صحیحی داشته باشد اشکالی ندارد،چه درخت و حیوان قربانی مقاصد آدمی است و هر دو فانی و دستخوش نابودی میباشند.از این رو برای مدّتی فنا کردن جنس پستتر برای بقای شریفتر از ضایع کردن هر دو جنس به عدالت نزدیکتر است و خداوند به همین مطلب کرده و فرموده است: وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ . (1)بلی اگر درخت ملک دیگری باشد و آن را بشکند علاوه بر آنچه گفته شد نیز ستمکار است،هر چند بدان محتاج باشد،زیرا یک درخت معیّن نمیتواند همۀ نیازهای بندگان خدا را برآورد بلکه نیاز یک کس را برطرف میکند،و اگر آن به یک تن بدون داشتن هیچ رجحان و اولویّتی اختصاص یابد ظلم میباشد و آن که دارای رجحان و اختصاص است همان کسی است که تخم آن را به دست آورده و در زمین پاشیده و به آن آب رسانیده و از آن مواظبت کرده است.بدین سبب او نسبت به دیگران اولویّت و رجحان دارد.اگر درخت بدون سعی و کوشش کسی که از نظر محلّ و کشت به او اختصاص داشته باشد در زمین موات بروید ناچار باید رجحان و اختصاص دیگری را طلب کرد و آن سبقت در گرفتن آن است،زیرا سبقگیرنده دارای ویژگی سبقت است و به حکم عدالت او بدان سزاوارتر میباشد.
فقیهان از این ترجیح به ملک تعبیر کردهاند و این مجاز محض است،زیرا مالکیّت اختصاص به ملک الملوکی دارد که آسمانها و زمین از آن اوست،و بندهای که مالک جان خویش نیست و به دیگری تعلّق دارد چگونه میتواند مالک چیزی باشد.
آری،مردم بندگان خدایند و زمین سفرۀ گستردۀ اوست.خدا به آنها اجازه داده که بهاندازۀ نیاز خود از آن استفاده کنند.مانند پادشاهی که برای بندگان و خدمتکارانش
ص:211
1) (64) جاثیه/13:او آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است همه را از سوی خودش مسخّر شما ساخته است.
خوانی بگسترد و بندهای که با دستش لقمهای از آن بردارد و انگشتانش آن را در میان گیرد چنانچه بندۀ دیگر بیاید و بخواهد آن لقمه را از چنگ او بیرون آورد دیگران او را مانع میشوند و بر آن قدرت نخواهد یافت.این نه از آن جهت است که چون لقمه را به دست گرفته ملک او شده،زیرا دست و صاحب دست ملک دیگری هستند بلکه از آن جهت است که چون یک لقمۀ معیّن کافی برای نیاز همۀ بندگان نیست عدالت اقتضا میکند به هنگامی که نوعی ترجیح و اختصاص حاصل میشود تخصیص برقرار گردد،و گرفتن اختصاصی است که منحصر به گیرنده است.از این رو کسی که فاقد این اختصاص باشد ایجاد مزاحمت برای او ممنوع است.
آری،اوامر الهی را در میان بندگانش باید به همین گونه درک کنیم،و به همین سبب میگوییم:کسی که از اموال دنیا بیشتر از نیاز خود برگیرد و آن را نگهدارد و گنج و ذخیره سازد در حالی که میان بندگان خدا کسانی باشند که به آن مال نیاز داشته باشند او ستمکار است و از آنانی است که زر و سیم را گنج و اندوخته کردهاند و آن را در راه خدا انفاق نمیکنند،و راه خدا عبارت از طاعت او،و توشۀ خلق برای طاعت،اموال دنیاست،زیرا با آن ضروریّات آنان رفع و نیازهایشان برطرف میشود.
بلی این امر در حدّ فتاوی فقیهان نیست،زیرا مقدار احتیاجات افراد پوشیده است و نفوس در احساس فقر نسبت به آینده با یکدیگر تفاوت دارند و پایان عمرها نیز نامعلوم است.بنابراین مکلّف کردن عوام به این امور مانند مکلّف کردن کودکان است به این که دارای وقار و آرامش و سکوت از هر سخن غیر مهمّ باشند و آنها به حکم نقصان خود توانایی آن را ندارند؛از این رو به کودکان در بازیها و سرگرمیهایی که دارند اعتراض نمیکنیم و عدم اعتراض ما دلیل بر آن نیست که لهو و لعب حقّ است.همچنین مباح شمردن ما برای عوام که اموال را نگهدارند و در انفاق به زکات بسنده کنند به سبب رعایت این ضرورت که سرشت آنها بر بخل آفریده شده دلیل آن نیست که عمل آنها غایت و نهایت حق است.خداوند بدین مطلب کرده و فرموده است: إِنْ یَسْئَلْکُمُوها فَیُحْفِکُمْ تَبْخَلُوا ، (1)بلکه حقّ ناب و عدل خالص آن است که هیچ کس از بندگان خدا از مال خدا جز بهاندازۀ توشۀ سوارهای برنگیرد،و همۀ بندگان خدا بر مرکب ابدان سوار و به سوی ملک دیّان رهسپارند،چنانچه کسی بیش از این مقدار برگیرد و آن
ص:212
1) (65) محمّد(صلی الله علیه و آله)/37:هرگاه اموال شما را مطالبه کند و حتّی اصرار ورزد بخل میورزید.
را از سوار دیگر که بدان نیازمند است باز دارد ستم ورزیده و عدالت را ترک کرده و از مرز حکمت خارج شده و نعمت خداوند را ناسپاسی کرده است،به سبب نعمت قرآن و پیامبر(صلی الله علیه و آله)و عقل و دیگر اسبابی که به وسیلۀ آنها دانسته میشود برداشتن بیش از توشۀ یک مسافر در دنیا و آخرت برای آدمی وبال است.
بنابراین کسی که حکمت خداوند را در همۀ انواع موجودات درک کند میتواند وظیفۀ شکر را بهجا آورد.بررسی و توضیح کامل این مطلب نیازمند پر کردن چند مجلد کتاب است،لیکن جز به اندکی از آن وفا نمیشود و ما به ذکر همین مقدار بسنده کردیم تا علّت صدق قول حق تعالی که فرموده است: وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ ؛ (1)و شادی ابلیس که گفته است: وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ (2)دانسته شود،و کسی معنای این آیه را میفهمد که همۀ این مطالب و امور دیگری را که ورای آنهاست بداند؛اموری که عمر انسان سپری میشود بیآنکه بتواند به ژرفای این معانی برسد.امّا تفسیر آیه و معنای الفاظ آن را همۀ کسانی که با لغت آشنایی داشته باشند میدانند.با این توضیح تفاوت میان معنا و تفسیر آشکار شده است.
اگر بگویی:حاصل این گفتار این است که خداوند را در هر چیزی حکمت و مصلحتی است و پارهای از افعال بندگان را سبب اتمام این حکمت و رسیدن آن به هدفی که از آن اراده شده قرار داده،و افعال برخی از بندگان را مانع اتمام این حکمت و وصول به این مقصود گردانیده است،از این رو هر فعلی که بر وفق مقتضای حکمت باشد و موجب رسیدن آن به کمال مطلوب خود شود شکر است،و هر علمی که خلاف مقتضای حکمت و مانع اسبابی باشد که آن فعل به کمال خود برسد ناسپاسی و کفران است،این معنایی روشن و مفهوم است،لیکن اشکال باقی است و آن این که فعل عبد- که به دو قسم منقسم شده.بعضی کاملکنندۀ حکمت و برخی مانع آن-نیز از افعال خداوند است،بنابراین بنده در این میان چه نقشی دارد تا گاهی شکرگزار و زمانی ناسپاس باشد؟ پاسخ این است که بدانی برای تحقیق و بررسی این امر باید از دریای عظیم و موّاج علوم مکاشفات کمک گرفت و ما پیش از این سربسته به مبادی این علوم اشاراتی
ص:213
کردهایم،و اکنون نیز با بیانی کوتاه پیرامون نهایت و غایت آن سخنی میگوییم و آن را کسی میفهمد که زبان مرغان را بداند و کسی که در شتافتن ناتوان است آن را انکار خواهد کرد چه رسد به آن که بتواند در فضای ملکوت مانند پرندگان به پرواز درآید.لذا میگوییم:خداوند سبحان در مقام جلال و کبریایی خود دارای صفتی است که خلق و اختراع از آن به وجود میآید،و آن صفت برتر و والاتر از آن است که چشم وضعکنندۀ لغات آن را ببیند تا بتواند در قالب الفاظی که دلالت بر کنه جلال و حقیقت ممتاز او داشته باشد آن را بیان کند،چه به سبب بلندی مرتبۀ این صفت و انحطاط رتبۀ واصفان لغت از این که بتوانند به مبادی اشراق آن چشم دوزند عاجزند و در این جهان چنین قالبها و عباراتی وجود ندارد.دیدگان آنها مانند چشمان خفّاشان که از دیدن نور خورشید ناتوان است از مشاهدۀ قلّۀ بلند آن زبون و درمانده میباشد،و این ناتوانی خفّاشان از دیدن نور خورشید به سبب پیچیدگی و نارسایی نور نیست بلکه به علّت ضعف چشمان خفّاشان است.از این رو کسانی که برای مشاهدۀ جلال و عظمت صفات او چشم باز میکنند ناگزیر میشوند از حضیض عالم الفاظ برای آن لغات و عباراتی استعاره کنند که بتواند از مبادی حقایق آن چیزی را هر چند بسیار ضعیف و اندک تفهیم کند.فی المثل واژۀ«قدرت»را برای او استعاره کردهاند و ما به سبب آن جرأت کرده میگوییم:خداوند دارای صفت قدرت است که خلق و اختراع از آن پدید میآید،و خلق در عالم وجود دارای اقسامی است که صفاتی خاصّ دارند،و منشأ انقسام و اختصاص آنها بدان صفات،صفت دیگری است که طبق ضرورتی که پیش از این گفته شد برای آن واژۀ «مشیّت»استعاره شده است،و این واژه در نزد کسانی که با لغات مرکّب از حرف و صوت گفتگو و تفاهم میکنند امر مجملی را میفهماند،و قصور واژۀ«مشیّت»در دلالت بر کنه این صفت و حقیقت آن مانند قصور واژۀ«قدرت»است.
سپس افعالی که از قدرت صادر میشود برخی به نهایتی میرسد که مقصد حکمت ایجاد آن است و بعضی بدان حدّ نمیرسد و در میان راه میماند،و هر کدام از این دو نوع افعال را با صفت«مشیّت»نسبت و رابطهای است؛چه آن به اختصاصات و اختلافاتی برگشت دارد که این تقسیم با آنها کامل میشود.برای آنچه به نهایت خود برسد واژۀ «محبّت»و برای آنچه به غایت خود نرسد واژۀ«کراهت»استعاره شده است،و گفتهاند:هر دو در صفت«مشیّت»داخلند و لیکن هر کدام در نسبت دارای خاصیّتی
ص:214
جداگانه است که واژۀ محبّت و کراهت به طور مجمل آن را به جویندگان معانی از طریق الفاظ و لغات میفهماند.بنابراین بندگان خدا که آنان نیز از خلق و اختراع اویند به دو دسته منقسم شدهاند:
1-آن که در مشیّت ازلی برایش مقدّر شده است به نحوی به کار گرفته شود که حکمت ایجاد او به نهایت نرسد،و این امر که دربارهاش قهر و عذاب است از طریق چیره ساختن انگیزهها و دواعی بر او صورت میگیرد.
2-آن که در ازل به قلم رفته است که او را به گونهای به کار گیرند که حکمت ایجاد او در برخی امور به غایت خود برسد.
هر یک از این دو دسته با مشیّت نسبتی خاصّ دارد.برای کسانی که در طریق اتمام حکمت به کار گرفته میشوند واژۀ«رضا»و برای آنانی که اسباب حکمت پیش از رسیدن به نهایت متوقّف میشود واژۀ«غضب»استعاره گردیده است.آن که در ازل بر او غضب شده فعلی از او ظاهر میگردد که به سبب آن حکمت پیش از رسیدن به مقصد خود متوقّف شود و برای آن واژۀ کفران را استعاره و آن را علاوه بر عقوبت و مجازات با لعن و نکوهش همراه کرده است؛و کسی که در ازل مقبول و پسندیده واقع شده عملی از او ظاهر میشود که به سبب آن حکمت به نهایت خود رسیده در نتیجه برای آن واژۀ «شکر»استعاره گردیده و آن را با ستایش بسیار همراه ساخته و موجب افزایش رضا و قبول قرار داده است.
حاصل سخن آن که خداوند جمال بخشید و سپس بر آن ثنا گفت،و مجازات و نکوهش کرد و هلاک فرمود.این مطلب بدان میماند که پادشاهی بندۀ آلودۀ خویش را از آلودگیها پاک کند سپس او را لباس نیکو و فاخر بپوشاند و هنگامی که آرایش او کامل شود به او بگوید:ای خوبروی!چقدر زیبایی و چقدر لباست فاخر و چهرهات پاکیزه است،در حالی که اوست که به وی زیبایی بخشیده و اوست که زیبایی را میستاید و در همۀ احوال به او ثنا میگوید امّا در حقیقت او با این گفتار خود را میستاید و بنده در ظاهر مورد مدح و ستایش است.
آری امور در آغاز بدون آغاز به همین گونه رقم زده شده و اسباب و مسبّبات به تقدیر ربّ الأرباب و مسبّب اسباب به همین نحو تسلسل و ادامه مییابد؛و کارها بر سبیل تصادف و اتّفاق و بخت نیست،بلکه ناشی از اراده و حکمت و حکم حقّ و اراده جازم
ص:215
میباشد و برای آن واژۀ«قضا»استعاره شده و گفتهاند:آن همچون چشم به هم زدن است.از این رو دریای ممکنات به حکم قضای جزم طبق آنچه از پیش تقدیر شده بود متراکم و سرشار شد و برای ترتّب هر یک از ممکنات بر دیگری واژۀ«قدر»استعاره گردید.لذا واژۀ قضا به ازای امری واحد و کلّی،و واژۀ قدر در قبال اموری است که به تفصیل به بینهایت میانجامد.گفته شده است:هیچ چیزی از اینها خارج از قضا و قدر نیست؛لذا برخی از بندگان خدا گمان کردند که چرا تقدیر،این تفصیل را اقتضا کرد و با این تفاوت و تمایز چگونه عدل برقرار میشود.بعضی از اینان به سبب قصور فهم نتوانستند که این امر را درک کنند و تاب فهم محتوای آن را نداشتند؛لذا از این که در ژرفای این مطلب فروروند دم فروبستند و لجام منع بر دهانها زدند و به مردم گفتند:
خاموش باشید،زیرا برای این آفریده نشدهاید لا یُسْئَلُ عَمّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ ؛ (1)لیکن چراغ برخی دیگری از نوری که مأخوذ از نور خداوند در آسمانها و زمین بود پر شد،روغن چراغ آنها از نخست صاف و زلال و مصداق آیۀ: یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ (2)بود،امّا آتش به آن رسید و نور بر بالای نور شعلهور شد در نتیجه همۀ اقطار ملکوت به نور پروردگار در پیش روی آنها روشن گردید و امور را چنان که هست ادراک کردند،و به آنها گفته شد:ادب را در پیشگاه خدا نگهدارید و خاموش باشید«و هنگامی که از قدر سخن میرود از گفتار خودداری کنید». (3)زیرا دیوار گوش دارد و پیرامون شما کسانی هستند که بینایی آنها ضعیف است و با کسی که ضعیفترین شماست همگام باشید و حجاب را از خورشید برای خفّاشان برمدارید،چه آن سبب هلاکت آنان خواهد شد.
به اخلاق خداوند خود را بیارایید،و از پایگاه بلند خود به آسمان دنیا فرود آیید تا ضعیفان با شما انس گیرند،و در پس پرده از بقایای انوار تابان شما کسب روشنی کنند، چنان که خفّاشان در تاریکی شب از بقایای نور خورشید و ستارگان بهرهمند میشوند و در پرتو آن به زندگی و حالت در خور خود ادامه میدهند هر چند نمیتوانند زندگی آنهایی را که در کمال نور خورشید آمد و رفت میکنند به دست آورند.بنابراین مانند
ص:216
کسانی باشید که دربارۀ آنها گفتهاند:
شربنا شرابا طیّبا عند طیّب کذاک شراب الطیّبین یطیب (1)
شربنا و أهرقنا علی الأرض فضله و للأرض من کأس الکرام نصیب (2)
آری آغاز و پایان این امر چنین بوده و آن را نمیتوانی درک کنی مگر آنگاه که شایستگی آن را بیابی و هنگامی که شایستگی آن را به دست آوری چشمت را باز خواهی کرد و مینگری و نیاز نخواهی داشت که کسی تو را دستگیری و راهنمایی کند.
کور را میتوان تا حدّی عصاکش بود،لیکن هنگامی که راه تنگ و تیزتر از شمشیر و باریکتر از مو گردد پرنده میتواند بر بالای آن بپرد لیکن نمیتواند کور را به دنبال خود بکشد.و زمانی که گذرگاه باریک و فی المثل مانند آب لطیف شد و گذر از آن جز به شنا میسّر نباشد آن که در شناوری مهارت دارد ممکن است با شنا از آن بگذرد،لیکن بسا نتواند دیگری را در پی خود بکشاند و از آن بگذراند.
اینها اموری است که چون اقدام در آنها با رفتن در مسیرهایی که معمول مردم است مقایسه شود نسبت آن مانند رفتن بر روی آب با رفتن بر روی زمین است.شناوری را میتوان آموخت،امّا رفتن بر روی آب با آموزش به دست نمیآید بلکه با نیروی یقین میتوان به آن دست یافت.از این رو به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)گفته شد:میگویند عیسی(علیه السلام)بر روی آب راه میرفت،فرمود:«اگر یقین او بیشتر بود بر هوا راه میرفت.» (3)اینها رموز و اشاراتی به معنای کراهت،محبّت،رضا،خشم،شکر و کفران بود و بیشتر از این در خور علم معامله نیست.خداوند متعال دراینباره مثلی ذکر کرده تا این معانی به فهم مردم نزدیک شود و فرموده است: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ . (4)از این رو عبادت بندگان هدف حکمت او دربارۀ آنان است.سپس خبر داده که او را دو بنده است:
ص:217
1) (71) در نزد پاکی شرابی پاکیزه خوردیم-همین گونه شراب پاکان پاکیزه میباشد.
2) (72) آشامیدیم و زیادی آن را بر زمین ریختیم-و برای زمین از جام کریمان بهرهای است.
3) (73) عراقی گفته است:این حدیثی ناشناخته است و آنچه دراینباره معروف است روایت ابن ابی الدّنیا در کتاب الیقین از قول بکر بن عبد اللّه مزنی است که گفته:حواریّون پیامبرشان را گم کردند به آنها گفته شد به طرف دریا رفته است آنها روانۀ آنسو گشته و جویای او شدند چون به دریا رسیدند ناگهان پیامبر در حالی که بر روی آب گام بر میداشت رو به سوی آنها آورد.راوی دراینباره حدیثی نقل کرده که عیسی(علیه السلام)گفته است:«اگر آدمیزاده بهاندازۀ مویی یقین میداشت بر روی آب راه میرفت».
4) (74) زاریات/56:من جنّ و انس را نیافریدم جز برای آن که عبادتم کنند.
یکی را دوست میدارد و نام او جبرئیل،روح القدس و روح الامین است و او نزد خداوند محبوب،مطاع و مکین است،و دیگری را دشمن میدارد و او ابلیس است و وی ملعون و مهلت داده شده تا روز قیامت است.سپس ارشاد را به جبرئیل نسبت داده و فرموده است: قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ ؛ (1)و نیز: یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ؛ (2)و اغوا یعنی گمراه کردن را به ابلیس منسوب کرده و فرموده است: لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ . (3)اغواء به معنای متوقّف کردن بندگان پیش از رسیدن به مقصد حکمت است.
بنابراین بنگر چگونه اغوا را به بندهای نسبت داده که بر او خشمگین است و ارشاد را که عبارت از سوق دادن به سوی هدف حکمت است به بندهای منسوب کرده که او را دوست میدارد.
برای این مطلب در آنچه عادت و معمول است مثالی وجود دارد و آن این که پادشاه اگر به کسی نیازمند شود که ساقی شراب او شود و به کسی که او را حجامت کند و به کسی که جلو منزل او را از پلیدیها پاک سازد و در همین حال او را دو بنده باشد بیتردید کار حجامت و نظافت را به یکی از این دو بنده که زشتتر و پستتر است خواهد سپرد،و آوردن شراب ناب را برای او به آن که زیباتر و کاملتر و نزد او محبوبتر است واگذار خواهد کرد.نباید بگویی که این عمل من است و چرا باید عمل خدا همچون عمل من باشد،زیرا تو خطا میکنی از این که عملت را به خودت نسبت میدهی و اوست که انگیزۀ تو را متوجّه آن کرده است که فعل مکروه را به شخص مکروه و فعل محبوب را به شخص محبوب تخصیص دهی تا عدالت کامل و برقرار شود؛چه گاهی عدالت او به اموری کامل میشود که تو را در آنها دخالتی نیست و گاهی با دخالت تو تمام میشود، زیرا تو نیز از افعال او هستی و انگیزۀ قدرت،علم،عمل و دیگر اسباب و موجبات حرکات تو به یک تعبیر فعل کسی است که آنها را از روی عدل به ترتیبی مرتّب ساخته که افعال معتدل و مناسب از آنها به وجود میآید جز این که تو جز خویشتن را نمیبینی و گمان میکنی آنچه در عالم شهود بر تو آشکار میشود در عالم غیب و ملکوت سببی ندارد،به همین جهت آن را به خودت نسبت میدهی.تو مانند کودکی هستی که در شب
ص:218
به عملیّات شعبدهبازی مینگرد که از پشت پرده آدمکهایی بیرون میآورد که میرقصند؛نعره میزنند؛میایستند و مینشینند در حالی که آنها از تکّه پارچههایی ساخته شدهاند که به خودی خود حرکتی ندارند و حرکات آنها به وسیلۀ نخهای مویی باریک است که در تاریکی شب دیده نمیشوند.سر این نخها پیوسته در دست شعبده باز میباشد که از چشم کودکان پنهان است و کودکان با مشاهدۀ این خیمهشببازی شادی میکنند و دچار شگفتی میشوند،زیرا گمان میکنند این تکّه پارچهها میرقصند و بازی میکنند و میایستند و مینشینند.امّا خردمندان میدانند که آن جنبانیدن است نه جنبیدن و بسا بعضی تفصیل و چگونگی آن را ندانند؛و آن که به برخی از چگونگی آن آگاهی دارد هرگز بهاندازۀ شعبدهبازی که کار به فرمان او و سر نخها به دست اوست بدین اعمال آگاه نیست.کودکان دنیا نیز همین گونهاند و همگی مردم جز دانشمندان کودکند.
به این اشخاص مینگرند و گمان میکنند که اینها به خودی خود در حرکت و جنبش هستند،در نتیجه امور خود را به آنها حواله میدهند؛و عالمان میدانند که آنها را دیگران به حرکت درآوردهاند،لیکن چگونگی به جنبش درآوردن آنها را نمیدانند.اینان اکثریّت عالمان را تشکیل میدهند،و تنها عارفان و عالمان راسخ در علم با چشمان تیزبین خود رشتههای باریک عنکبوتی بلکه خیلی باریکتر از آنها را که از آسمان و اطراف آن به سوی اهل زمین آویخته است میبینند و این رشتهها به سبب دقّت و باریکی با چشم سر دیده نمیشوند.آنگاه مشاهده میکنند که سر این رشتهها به مراکزی که از آن آویزان شدهاند قرار دارد و این مراکز در دست فرشتگانی است که جنبندۀ آسمانها میباشند،و میبینند که چشمان فرشتگان متوجّه حاملان عرشند و انتظار میکشند که چه اوامری از حضرت ربوبیّت بر آنها فرود میآید تا در اجرای فرمان او معصیت نکنند و آنچه را به آنها امر میشود انجام دهند.این مکاشفات در قرآن بدین گونه تعبیر شده که فرموده است: وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ ؛ (1)و دربارۀ انتظار فرشتگان آسمانها برای نزول فرامین و تقدیرات الهی فرموده است: خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ،وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً . (2)اینها اموری است که تأویل آنها را جز خداوند و راسخان در علم نمیدانند.
ص:219
ابن عبّاس گفته است راسخان در علم به علومی اختصاص دارند که فهم مردم توان تحمّل آنها را ندارد،و هنگامی که آیۀ: یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ را تلاوت کرد گفت:اگر آنچه را از معنای این آیه میدانم بگویم مرا سنگباران میکنید،و در عبارت دیگر آمده است:
میگویید او کافر است.
ما دراینباره به همین مقدار بسنده میکنیم،چه زمام سخن از کف بیرون رفت و با علم معامله چیزهایی آمیخته شد که از آن نبود.
(1)ما باید در این رکن حقیقت نعمت و اقسام و درجات آن و اصناف نعمتهایی را که اختصاص و تعمیم دارد ذکر کنیم،زیرا شمارش نعمتهای خداوند بر بندگانش بیرون از توان بشر است چنان که فرموده است: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها . (1)از این رو نخست اموری مکّی را که در شناخت نعمتهای الهی به منزلۀ قانون است بیان میکنیم و سپس به ذکر اقسام نعمتها میپردازیم.
(2)بدان هر خوبی و سعادت و لذّت بلکه هر مطلوب و مؤثّری نعمت گفته میشود.لیکن نعمت حقیقی سعادت آخرت است و آنچه غیر از آن است یا به غلط و یا بر سبیل مجاز سعادت خوانده میشود؛چنان که سعادت دنیویی را که به کار آخرت هیچ کمکی نمیکند نیز نعمت مینامند و این غلط محض است.گاهی اطلاق نام نعمت بر چیزی در دست است لیکن درستتر از آن است که این نام بر سعادت اخروی اطلاق شود؛از این رو هر سببی که انسان را به سعادت آخرت رساند و به این مقصود با یک واسطه یا چند واسطه کمک کند نامیدن آن به نعمت درست است،چه آن انسان را به نعمت حقیقی میرساند.ما اسبابی را که در این راه یاریدهنده است و لذّاتی را که نعمت نامیده شدهاند تقسیمبندی و در زیر ذکر میکنیم:
ص:220
1) (1) ابراهیم/34:و اگر نعمتهای خدا را بشمارید هرگز آنها را شمارش نخواهید کرد.
قسمت اوّل-بدان کلیّۀ امور به نظر ما از چهار قسم بیرون نیست:
1-کارهایی که همگی برای دنیا و آخرتمان سودمند است مانند دانش و خوشخویی.
2-کارهایی که همگی برای دنیا و آخرت ما زیان دارد مانند نادانی و بدخویی.
3-کارهایی که در حال سودمند و در آینده برای ما زیانبار است مانند لذّات حاصل از پیروی از شهوات.
4-کارهایی که در حال زیانبار و دردناک و در آینده نافع و سودآور است،مانند سرکوب کردن شهوات و مخالفت با نفس.
بیشکّ آنچه در حال و مآل سودمند میباشد نعمت است،چون دانش و حسن خلق، و آنچه در حال و آینده زیانآور است محقّقا بلاست،مانند آنچه ضدّ آن دو صفت است، و آنچه در حال سودمند و در آینده زیانبار است نیز از نظر اهل بینش بلای محض و به گمان نادانها نعمت است،مانند گرسنهای که عسل زهرآلودی بیابد چنانچه نادان باشد آن را نعمت میشمارد و اگر بدان دانا باشد آن را بلایی خواهد شمرد که به سوی او رو آورده است.امّا آنچه در حال زیانبار و در آینده نافع و سودمند است از دیدگاه خردمندان نعمت و از نظر نادانان بلاست و مثال آن دارویی است که در حال مزۀ تلخ و چشیدن آن سخت است لیکن شفابخش بیماریها و دردها و پدیدآورندۀ صحّت و سلامتی است.اگر کودک نادان به آشامیدن آن وادار شود گمان میکند بلاست و خردمند آن را نعمت میشمارد و منّت دار کسی میشود که آن را بدو هدیه کند،و اسباب آن را برایش فراهم سازد.به همین سبب مادر فرزندش را از حجامت باز میدارد و پدر او را بدان ترغیب میکند،زیرا پدر به سبب کمال عقل عاقبت را مینگرد و مادر به علّت کوتاهی فکر و محبّت زیاد حال را در نظر میگیرد،و کودک به سبب نادانی ممنون مادر میشود نه پدر و با مادر انس میگیرد و او را نسبت به خود مهربان و پدر را دشمن میشمارد.لیکن اگر عاقل باشد میداند که مادر در باطن دشمن و در ظاهر دوستدار اوست،زیرا منع او از حجامت کودک را به بیماریها و دردهایی میکشاند که بسیار سختتر و دردناکتر از حجامت است.امّا دوست نادان بدتر از دشمن داناست،و هر انسانی دوست خویش است لیکن دوستی نادان و به همین سبب به خود آن میکند که دشمن به او نمیکند.
قسمت دوم-بدان اسباب دنیوی در هم و خوب و بد آن به هم آمیخته است و خیلی
ص:221
کم است که خوب آن صافی و از بدی خالی باشد مانند مال و زن و فرزند و خویشاوند و جاه و مقام و دیگر وسایل.از این رو اسباب دنیوی بر سه قسم است:
1-آنچه سودش بیش از زیان آن است،مانند آنچه از مال و مقام و دیگر اسباب زندگی در حدّ کفاف میباشد.
2-آنچه زیانش نسبت به اکثر افراد بیش از سود آن است،مانند داشتن مال زیاد و مقام عالی.
3-آنچه سود و زیان آن برابر است.
این امور نسبت به اشخاص مختلف است؛بسا انسان صالحی که از مال و دارایی سود برد و آن را در راه خدا انفاق و در کارهای خیر صرف کند هر چند زیاد و سرشار باشد و با این توفیق مال نسبت به او نعمت است،و نیز بسا انسانی که اندکی مال برای او ضرر دارد چه پیوسته آن را اندک میشمارد و از پروردگار شکایت دارد و خواهان افزایش آن است لذا با این ناسپاسی و خواری مال نسبت به او بلاست.
قسمت سوّم-بدان خوبیها از دیدگاهی دیگر سه گونه است:
1-آنچه به ذات خود مؤثّر و مطلوب است نه برای چیزی دیگر.
2-آنچه برای غیر او مؤثّر و مطلوب است.
3-آنچه برای ذات او و غیر او مؤثّر و مطلوب است.
امّا اوّلی که به ذات خود مؤثّر و مطلوب است نه برای چیزی دیگر مانند لذّت نظر کردن به رخسار پروردگار و سعادت لقای او و به طور کلّی سعادت آخرت است که پایانی ندارد،و آن را نمیطلبند برای آن که به هدفی دیگر و مقصدی که در ورای آن است دست یابند بلکه به خاطر ذات آن این سعادت را طالبند.
دومی که برای غیر او مؤثّر و مطلوب است و به هیچ روی خود آن هدف نیست از قبیل درهم و دینار است که اگر نیازهای مردم به وسیلۀ آنها برآورده نمیشد با سنگریزه برابر بودند؛لیکن چون وسیلۀ دست یافتن به لذّاتند و آدمی را بسرعت به آنها میرسانند خود آنها در نزد نادانها محبوب واقع شدهاند،به طوری که آنها را گردآوری و گنج کرده به ربا میان خود مبادله میکنند و گمان میبرند که خود آنها مقصودند.آنان مانند کسی هستند که شخصی را دوست بدارد و به خاطر او فرستادۀ آن شخص را نیز که واسطۀ میان آنهاست به دوستی گیرد،سپس به سبب محبّتی که به این واسطه پیدا کرده دوست اصلی
ص:222
را فراموش کند و در تمام عمر از او روگردان شود و پیوسته به رعایت خاطر فرستاده و تفقّد احوال او بپردازد؛و این عمل نشانۀ کمال نادانی و گمراهی است.
سوّمی که به خاطر ذات او و غیر او مؤثّر و مطلوب است نظیر صحّت و سلامتی است، چه مقصود از آن قدرت یافتن بر فکر و ذکری است که انسان را به لقای پروردگار برساند و یا به وسیلۀ آن بتواند به طور کامل از لذّات دنیا بهرهمند شود.و نیز سلامت به ذات خود مؤثّر و مطلوب است،زیرا انسان اگر از چیزی که مستلزم سلامت پاست بینیاز شود سلامتی پا را ازآنرو که سلامتی و تندرستی است نیز طالب است.
بنابراین آنچه تنها به خاطر ذات او مطلوب است بیتردید خیر و نعمت است و آنچه برای ذات او و غیر او مطلوب است نیز نعمت است،لیکن نعمتی فروتر و پستتر.امّا آنچه مانند درهم و دینار جز به خاطر غیر او مؤثّر و مطلوب نیست،آنها را از آن جهت که دو جوهر و حقیقتاند نمیتوان نعمت دانست،بلکه از آن حیث که دو وسیلهاند برای کسی که مقصودی دارد و جز به وسیلۀ آنها بدان دست نخواهد یافت نعمتاند.اگر مقصود او دانش و عبادت است و بهاندازۀ کفاف که ضروری زندگانی اوست نزد خود موجود دارد زر و کلوخ در پیش او برابر و وجود و عدم آنها در نظر او یکسان است،بلکه بسا وجود درهم و دینار او را از تفکّر و عبادت باز دارد که در این صورت آنها نسبت به او بلا میباشند نه نعمت.
قسمت چهارم-بدان خوبیها به اعتبار دیگر منقسم میشود به:لذیذ،نافع،خوب.
لذیذ آن است که لذّت آن در حال درک شود؛نافع آن است که در آینده سودبخش باشد؛و خوب آن است که در همۀ احوال پسندیده و نیکوست.
بدیها نیز به سه قسم منقسم میشود:زیانبار،زشت،دردآور.
هر یک از خوبیها و بدیها نیز بر دو نوع است:مطلق،مقیّد.
نوع مطلق این است که اوصاف سهگانۀ مذکور در آن جمع باشد،فی المثل اگر از خوبیها مانند علم و حکمت است از نظر عالمان و حکیمان سه صفت لذیذ،نافع و خوب در آنها جمع است؛و اگر از بدیها نظیر جهل باشد سه صفت زیانبار،زشت و دردآور در آن گرد آمده است.نادان آنگاه درد جهل را احساس میکند که بداند نادان است و آن هنگامی است که عالمی را ببیند و خود را نادان تشخیص دهد.در این موقع درد نقص را درک میکند و بر اثر آن شهوت علم به سبب لذّتی که دارد در او پدید میآید.آنگاه
ص:223
ممکن است حسادت و تکبّر و شهوتهای دلنشین دیگری او را از فراگرفتن دانش بازدارد و در کشمکش دو جاذبۀ متضاد قرار گیرد که در این صورت درد و اندوه او بزرگ میشود؛زیرا اگر فرا گرفتن دانش را ترک کند درک جهل و نقصان او را آزار میدهد و اگر به فرا گرفتن دانش بپردازد ترک شهوات یا رها کردن کبر و ذلّت تعلّم و شاگردی او را دردمند میسازد.این گونه افراد ناچار پیوسته در عذابی دایمی به سر میبرند.
نوع مقیّد آن است که برخی از این صفات در آن موجود و برخی را فاقد باشد؛زیرا بسا امور سودمند که دردآور است مانند قطع انگشت کسی که دچار خوره شده و بریدن غدّه و عضو زاید از بدن.همچنین بسا امور سودمند که زشت است،مانند حماقت،چه آن در برخی احوال نافع است،از این رو گفتهاند:آن را که خرد نیست آسوده است،زیرا دربارۀ عواقب کارها نمیاندیشد و در حال راحت است تا آنگاه که وقت مرگش فرارسد.و نیز بسا چیزی که از جهتی سودمند و از جهت دیگر زیانبار است،مانند انداختن مال به دریا به هنگامی که بیم غرق شدن باشد که این عمل از حیث اتلاف مال زیانبار و از جهت نجات جان سودمند است.آنچه سودمند است دو نوع است:یا برای رسیدن به سعادت آخرت ضروری است مانند ایمان و حسن خلق و مقصود ما از این دو علم و عمل است چه هیچ چیزی نمیتواند جانشین آنها شود؛و یا ضروری نیست مانند سرکنگبین در فرونشاندن صفرا که ممکن است چیز دیگری جانشین آن شود.
قسمت پنجم-بدان نعمت عبارت از هر چیز لذیذ و گواراست و لذّتها در مورد انسان از حیث آن که بعضی از لذّتها به او اختصاص و در برخی با دیگر جانداران مشارکت دارد سه نوع است:عقلی،بدنی مشترک با بعضی حیوانات و بدنی مشترک با همۀ حیوانات.
اوّل-لذتهای عقلی مانند لذّت علم و حکمت است که چشم،گوش،بینی،شکم و فرج آن را احساس نمیکند و تنها دل از آن لذّت میبرد،زیرا دل اختصاص به صفتی دارد که آن را عقل میگویند.این لذّت از همۀ لذّتها کمیابتر و از همۀ آنها شریفتر است.
این که کمیابتر است برای آن است که از دانش تنها دانشمند و از حکمت فقط حکیم لذّت میبرد و اهل علم و حکمت خیلی اندک و کسانی که به رسوم و آداب آنان خودنمایی میکنند بسیار زیادند.امّا شرافت آن بر دیگر لذّتها برای این است که آن لذّتی است که نه در دنیا زائل میشود و نه در آخرت و همراهی دایمی است که ملامت
ص:224
نمیآورد.از خوردن چون سیر شدند ملول میشوند،و از مقاربت به هنگامی فارغ میشوند احساس سنگینی میکنند در حالی که تصوّر نمیرود از علم و حکمت هرگز ملول و سنگین شوند؛و کسی که در به دست آوردن چیزی شریف و ارزشمند که تا ابد پایدار میماند قدرت داشته باشد،چنانچه به چیزی پست و ناپایدار راضی و خشنود شود بیخرد و محروم و دچار بدبختی و ادبار میباشد.کمتر چیزی که دراینباره میتوان گفت این است که علم و حکمت بر خلاف مال نیازی به یاور و نگهبان ندارد،چه دانش تو را پاسداری میکند و تو مال را پاسداری میکنی.دانش با انفاق فزونی میگیرد،و مال با انفاق کاهش مییابد.مال به دزدی میرود و حکومت آن را مصادره میکند،دانش در دسترس دزدان قرار نمیگیرد و دست شاهان برای مصادره به آن نمیرسد.دانشمند همواره در آسایش و امنیّت به سر میبرد و صاحب مال و جاه همیشه در اندوه و بیم میباشد.بنابراین دانش همواره و در همۀ احوال سودمند،لذّتبخش و خوب است و مال گاهی انسان را به نابودی و زمانی دیگر به نجات و رستگاری میکشاند.از این رو خداوند متعال مال را در چند جا از قرآن نکوهش کرده اگر چه در چند آیه آن را خیر نامیده است.
امّا کوتاهی بیشتر مردم در ادراک لذّت دانش یا به سبب نداشتن ذوق است،چه کسی که چیزی را نچشیده آن را نمیشناسد و به آن اشتیاق ندارد،و شوق به دنبال ذوق است؛و یا به علّت تباهی مزاج و بیماری دلهای آنها بر اثر پیروی از شهوات است،همچون بیماری که شیرینی عسل را درک نکند و آن را تلخ بیابد.یا به سبب نارسایی فهم آنهاست،زیرا ممکن است هنوز در آنان صفتی که به آن لذّت علم را درک کنند آفریده نشده باشد مانند کودک شیرخواری که لذّت عسل و پرندگان گوشتی را در نمییابد و جز از شیر خوشش نمیآید،و این امر دلالت بر آن ندارد که عسل گوارا نیست و شیر لذیذترین چیزهاست.کسانی که لذّت علم و حکمت را در نمییابند سه دستهاند:
1-کسی که درون او مانند کودک هنوز زنده و بیدار نشده است.
2-آن که دلش پس از زنده شده به سبب پیروی از شهوتها مرده است.
3-کسی که دلش بر اثر پیروی از شهوات بیمار شده است.
قول حقّ تعالی که: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ (1)به بیماری دلها بر اثر فقدان خردهاست و
ص:225
1) (2) بقره/10:در دلهایشان بیماری است.
گفتار او که: لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا ، (1)به کسی است که حیات باطنی او نمرده است،و هر زندهتن مرده دل در نزد خداوند در شمار مردگان است هر چند در نظر نادانها از زندگان باشد.از این رو شهیدان در نزد پروردگار زندگانند و روزی میخورند اگر چه بدنهای آنها مرده است.
دوم-لذّتی که در آن انسان با برخی حیوانات مشارکت دارد مانند لذّت ریاست و غلبه و استیلا که در شیر و پلنگ و برخی دیگر از حیوانات موجود است.
سوّم-لذّتی که انسان با همۀ حیوانات در آن مشارکت دارد مانند لذّت شکم و فرج،و این از همۀ لذّتهای دیگر بیشتر وجود دارد،در حالی که از همۀ آنها پستتر است.به همین سبب همۀ جنبندهها حتّی کرمها و حشرات در آن شریکند،و هر کس از این مرتبه پا فراتر نهد لذّت غلبه به او درآویزد،و این لذّت بیشتر بر غافلان چیرگی دارد،و اگر از این حدّ نیز بگذرد به مرتبۀ سوّم میرسد.در این مرتبه لذّت علم و حکمت بیش از لذّات دیگر بر او غلبه مییابد بهویژه لذّت معرفت باری تعالی و شناخت صفات و افعال او،و این مرتبۀ صدّیقان است و به کمال این مرتبه نمیتوان رسید جز به آن که استیلای حبّ ریاست از دل زائل شود«و آخرین چیزی که از سر صدّیقان بیرون میرود حبّ ریاست است.» امّا شهوت شکمبارگی و زنبارگی را صالحان میتوانند بشکنند لیکن شهوت ریاست طلبی را تنها صدّیقان میتوانند سرکوب کنند ولی ریشهکن کردن آن بکلّی و به طور دایمی به گونهای که انسان در حالات مختلف دچار چنین احساسی نشود گویا از قدرت بشر خارج باشد.آری لذّت معرفت حق تعالی در برخی از احوال چنان غالب میشود که مجالی برای احساس لذّت ریاست و غلبه باقی نمیماند.لیکن این حالت در تمام طول عمر ادامه ندارد،بلکه در پارهای از اوقات عارض میشود و پس از آن زائل و صفات بشری دوباره باز میگردد.بنابراین صفت مذکور موجود است اگر چه سرکوب شده و نمیتواند نفس را بر عدول از حدّ عدالت وادار کند.در این مقام دلها چهار گونهاند:
1-دلی که جز خدا را دوست نمیدارد و جز به او و مزید معرفت نسبت به او و تفکّر در او آرامش نمییابد.
ص:226
1) (3) یس/70:تا افرادی را که زندهاند انذار کند.
2-دلی که لذّت معرفت خداوند را نمیشناسد و معنای انس را او را نمیداند و لذّت او تنها در احراز جاه و مقام و ریاست و مال و دیگر شهوات است.
3-دلی که در غالب حالات انس با خدا دارد،و از معرفت و تفکّر دربارۀ او لذّت میبرد،لیکن در برخی احوال به خویهای بشری باز میگردد.
4-دلی که در اکثر حالات متلذّذ به صفات بشری است و در برخی احوال لذّت علم و معرفت به او دست میدهد.
امّا اوّلی اگر وجود آن ممکن باشد دست یافتن به آن بسیار بعید خواهد بود.امّا دومی جهان از آنها لبریز است و سوّمی و چهارمی موجودند،لیکن وجود آنها بسیار کمیاب و نادر است و جز به این صورت نمیتوان آنها را تصوّر کرد و با وجود ندرت از حیث قلّت و کثرت متفاوتند.کثرت آنها در دورانهای نزدیک به زمان پیامبران(علیه السلام)است و هر اندازه بر فاصله و دوری از آن دوران افزوده گردد از تعداد این دلها کاسته میشود تا آنگاه که قیامت فرارسد لِیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً کانَ مَفْعُولاً (1).این که واجب است این گونه دل نادر باشد برای آن است که آن در آستانه پادشاهی آخرت است و پادشاه عزیز است و پادشاهان زیاد نیستند.چنان که برجسته و کامل در پادشاهی و جمال جز به ندرت یافت نمیشود و بیشتر مردم در مرتبهای پایینتر از او قرار دارند؛پادشاهی آخرت نیز همین وضع را دارد چه دنیا عالم شهود و آیینۀ آخرت است چنان که آخرت عالم غیب میباشد،و عالم شهود تابع عالم غیب است همان طوری که صورت منعکس شده در آیینه تابع صورت نگاهکنندۀ در آن است،و صورتی که در آیینه است اگر چه از نظر وجود در رتبۀ دوم است لیکن از حیث رؤیت در مرتبۀ اول میباشد،چه تو خود را نمیبینی و نخست صورت خود را در آیینه مشاهده میکنی و به صورتی که به وجود تو قائم است خود را در مرتبۀ دوم بر سبیل مشابهت میشناسی.بنابراین از حیث معرفت چیزی که تابع است در وجود متبوع گشته و آنچه متأخّر است متقدّم شده است،و این نوعی انعکاس و باژگونگی است و انعکاس و باژگونگی از ضرورتهای این جهان است.
به همین گونه عالم ملک و شهود شبیه عالم غیب و ملکوت است.برخی از مردم که برای آنها آسان است چشم عبرت باز کنند به چیزی از عالم ملک نمینگرند جز این که آن را بیانگر عالم ملکوت میبینند و این نگرش«عبرت»گفته میشود و مردم بدان مأمورند
ص:227
1) (4) انفال/42:تا خداوند کاری را که میبایست انجام شود تحقّق بخشد.
چنان که فرموده است: فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ . (1)برخی دیگر چشم بصیرتشان کور است و عبرت نمیگیرند،از این رو در عالم ملک و شهود محبوس میمانند امّا بزودی درهای جهنّم به روی زندان آنها باز میشود.این زندان پر از آتش است و از جملۀ کارهای این آتش آن است که بر دلها وارد میشود جز این که اکنون میان آن و درک سوزش آن حایلی قرار داده شده است و چون با مرگ این حایل برداشته شود سوزش آن احساس خواهد شد.به همین سبب خداوند حقّ را بر زبان گروهی جاری ساخت که گفتهاند:
بهشت و دوزخ آفریده شدهاند،لیکن گاهی دوزخ با احساسی که آن را علم الیقین میگویند درک میشود،و زمانی با ادراکی که آن را عین الیقین مینامند احساس میگردد.عین الیقین جز در آخرت به دست نمیآید،و علم الیقین در دنیا حاصل میشود لیکن نصیب کسانی میگردد که بهرۀ آنها از نور یقین بسیار است.از این رو حقّ تعالی فرموده است: کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ یعنی در دنیا، ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِینِ (2)یعنی در آخرت.
بنابراین روشن شد دلی که شایستگی ملک آخرت دارد مانند شخصی که صلاحیّت پادشاهی دنیا را داراست عزیز و ارزشمند است.
قسمت ششم-نعمتی که مشتمل بر همۀ انواع نعمتهاست.
بدان نعمتها دو قسم است:
1-نعمتی که به ذات خود مطلوب است.
2-نعمتی که برای مقصود دیگری مطلوب است.
مقصودی که غایت و نهایت است سعادت آخرت است و حاصل آن به چهار امر بازگشت دارد:بقایی که فنایی برای آن نیست،سروری که غمی در آن نیست،دانشی که جهلی در آن نیست و غنایی که با آن فقری نیست.نعمت حقیقی همین است،از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«زندگانی جز زندگی آخرت نیست.» (3)این سخن را
ص:228
1) (5) حشر/2:پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم.
2) (6) تکاثر/5 و 6 و 7:چنان نیست که شما خیال میکنید اگر شما علم الیقین میداشتید(به سراغ این موهومات و تفاخرها نمیرفتید)شما قطعا جهنّم را خواهید دید،سپس آن را به عین الیقین مشاهده خواهید کرد.
3) (7) صحیح مسلم،188/5 از حدیث سهل بن سعد در داستان حفر خندق که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «پروردگارا،زندگانی جز زندگی آخرت نیست پس مهاجران و انصار را بیامرز».
زمانی در شدّت و سختی برای تسلّی و دلجویی اظهار فرمود و آن به هنگام کندن خندق بود،و زمانی دیگر آن را برای جلوگیری نفس از گرایش به شادی برای امور دنیا اظهار کرد و این در حجّة الوداع بود که مردم بر گرداگرد او حلقه زده بودند و مردی گفت:
خداوندا ما از تو نعمت کامل را میخواهیم،پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:«آیا میدانی نعمت کامل چیست؟»عرض کرد:نه،فرمود:«نعمت کامل دخول در بهشت است.» (1)امّا وسایل وصول به مقصود چهار قسم است:
1-وسایلی که اقرب و اخصّ است،مانند فضیلتهای نفس.
2-وسایلی که در مرتبۀ بعدی آنها قرار دارد،مانند مزیّتهای بدنی.
3-وسایلی که از حدّ تن تجاوز میکند و گرداگرد تن را فرا گرفته است،مانند مال و کسان و عشیره.
4-وسایلی که میان اسباب خارج از نفس و آنچه مناسب فضیلتهای نفسانی است جمع میکند مانند توفیق و هدایت.
نوع اوّل که اخصّ است فضیلتهای نفسانی است و حاصل آن با توجّه به انشعاب و فروعی که دارد به ایمان و حسن خلق باز میگردد.و ایمان دو قسم است:
1-علم مکاشفه که عبارت از شناخت خدا و دانستن صفات او و فرشتگان و پیامبران اوست.
2-علوم معامله و حسن خلق که این نیز دو قسم است:
اوّل-ترک مقتضای شهوت و خشم و نام آن عفّت است.
دوم-مراعات عدل و میانهروی در خودداری از شهوات و ارتکاب آنها به نحوی که نه آنها را بکلّی ترک کند و نه به هر گونه که دلش بخواهد اقدام ورزد،بلکه اقدام و عدم اقدام او بر میزان عدلی باشد که خداوند بر زبان پیامبرش(صلی الله علیه و آله)جاری کرده و فرموده است: أَلاّ تَطْغَوْا فِی الْمِیزانِ، وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ . (2)بیشکّ کسی که خود را عقیم کند تا شهوت زناشویی را از خود زائل سازد،یا بکلّی زناشویی را با وجود قدرت و ایمنی از آفت ترک کند،یا به خود گرسنگی دهد به حدّی که از عبادت و ذکر و فکر بازماند کوتاهی کرده و مصداق تخسر و المیزان است؛و آن که در شهوت بطن و فرج
ص:229
فرورفته زیاده روی کرده و مصداق تطغوا فی المیزان است.مقتضای عدالت آن است که وزن و اندازهگیری او از زیاد و کمی خالی و هر دو کفّۀ ترازو برابر باشد.بنابراین فضیلتهایی که به نفس اختصاص دارد و موجب قرب به خداست چهار چیز است:علم مکاشفه،علم معامله،عفّت و عدالت.
فضیلتهای مذکور غالبا با نوع دوّم که عبارت از مزیّتهای بدنی است کامل میشود و این مزیّتها چهار چیز است:صحّت،قوّت،جمال و طول عمر.اینها فراهم نمیشود مگر با نوع سوّم که عبارت از وسایلی است که از حدّ تن خارج و محیط بر آن است و آنها نیز چهار چیزند:مال،مقام،کسان و کرامت عشیره،از این اسباب خارجی و بدنی نیز تنها با وجود نوع چهارم میتواند سود برد،و نوع چهارم عبارت از وسایلی است که میان اسباب خارج از نفس و آنچه مناسب فضیلتهای نفسانی است جمع میکند و آنها نیز چهار چیزند:هدایت خداوند،خردمندی،درستی گفتار و رفتار،تأیید الهی.
بنابراین مجموع آنها شانزده نعمت است،زیرا ما نعمتی را که جامع نعمتهاست به چهار قسم تقسیم و هر یک از آنها را نیز چهار بخش کردیم و چنان که گفتیم در این مجموعه برخی به برخی دیگر نیاز دارند.این نیاز یا ضروری است و یا سودمند.نیاز ضروری مانند نیاز سعادت آخرت به ایمان و حسن خلق،چه قطعی است که راهی برای رسیدن به سعادت آخرت جز به وسیلۀ این دو وجود ندارد. وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی (1)و هیچ کس در آخرت دارای چیزی نیست مگر آن که از دنیا توشهای برگرفته باشد.
همچنین نیاز فضائل نفسانی برای کسب علوم و تهذیب اخلاق به صحّت بدن ضروری است.امّا نیاز سودمند کلاّ از قبیل نیاز نعمتهای نفسانی و بدنی به نعمتهای خارجی است مانند مال،عزّت،زن و فرزند،چه اگر اینها وجود نداشته باشد بسا به برخی از نعمتهای درونی زیان وارد شود.
اگر بگویی:سبب نیاز راه آخرت به نعمتهای خارجی از مال،زن و فرزند،مقام و عشیره چیست؟ پاسخ این است که بدانی این اسباب به منزلۀ بالهایی است که انسان را به مقصود میرساند و وسایلی است که راه را برای او آسان میگرداند.
امّا مال اگر جویندۀ علم و کمال فقیر و نادار باشد و کفاف خود را نداشته باشد مانند
ص:230
1) (10) نجم/39:و این که برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست.
رزمندهای است که بدون سلاح به میدان رزم بشتابد و همچون بازی است که بدون بال قصد شکار کند.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«چه خوب است مال صالح برای انسان صالح»؛ (1)و نیز:«چه یاور خوبی است مال بر تقوای الهی»؛ (2)و چرا چنین نباشد،زیرا کسی که دستش از مال تهی است اوقات او مستغرق در طلب قوت و تهیّۀ لباس و مسکن و دیگر ضرورتهای زندگی است و در معرض انواع آزارهایی قرار میگیرد که او را از ذکر و فکر باز میدارد در حالی که این آزارها را جز به سلاح مال نمیتوان دفع کرد و با این همه از فضیلت حجّ،زکات،صدقات و انجام دادن خیرات محروم است.از دانشمندی پرسیدند:نعمت چیست؟پاسخ داد:توانگری،زیرا من دیدم بینوا زندگی ندارد.گفتند:زیادت فرما.گفت:امنیّت،زیرا من دیدم ترسان زندگی ندارد،گفتند:
زیادت فرما.گفت:عافیت،زیرا من دیدم بیمار زندگی ندارد،گفتند:زیادت فرما،گفت:
جوانی،زیرا دیدم پیر زندگی ندارد.گویا آنچه او گفته است به نعمتهای دنیا باشد لیکن آنها هم از حیث آن که به امر آخرت کمک میکنند نعمتند،به همین سبب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر کس بامداد کند در حالی که تنش سالم و از امنیّت برخوردار و قوت روز خود را داشته باشد مانند آن است که همۀ دنیا برای او فراهم شده است.» (3)امّا داشتن زن و فرزند شایسته نیازی است که دلیل آن پوشیده نیست،چه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«چه نیکویاوری است همسر شایسته بر دین»؛ (4)و در مورد فرزند فرموده است:«چون انسان مؤمن بمیرد عمل او پایان مییابد جز در سه چیز:
فرزند شایستهای که برایش دعا کند...» (5)و ما فوائد زن و فرزند را در کتاب نکاح ذکر کردهایم.
ص:231
1) (11) مسند احمد،ابو یعلی و طبرانی از حدیث عمرو بن العاص با سندی خوب،المغنی.
2) (12) مسند الفردوس ابو منصور دیلمی از روایت محمّد بن منکدر از جابر،ابو القاسم بغوی از روایت ابن منکدر به طور مرسل،و از طرق او قضاعی در مسند شهاب به طور مرسل،مفتاح الکنوز مناوی،المغنی عراقی.
3) (13) سنن ابن ماجه به شماره 4141،سنن ترمذی،صحیح بخاری در ادب.
4) (14) عراقی گفته است:من مأخذی برای آن نیافتم.میگویم:کلینی در کافی،327/5 روایت کرده است که: «از خوشبختی مرد،داشتن زن شایسته است».
5) (15) صحیح مسلم،و پیش از این در کتاب علم و کتاب نکاح ذکر شده است.
امّا نزدیکان و خویشاوندان چنانچه فرزندان و اقارب انسان زیاد شود هر کدام از آنها به منزلۀ چشم و دست برای او خواهد بود و به سبب وجود آنها چیزهایی از امور دنیا که از نظر دین مهمّ است برای او میسّر خواهد شد که اگر تنها میبود میبایست مدّت درازی به آنها سرگرم باشد،و هر چه دلت را از حوایج و ضرورتهای دنیا آسوده سازد یاور تو در دین تو است و در این صورت نعمت است.
امّا عزّت و مقام وسیلهای است که انسان خواری و ستم را از خود دور میگرداند و هیچ مسلمانی از این بینیاز نیست،چه از دشمنی که او را آزار دهد و ستمگری که عمل و آسایش او را بر هم زند،و دلش را که سرمایۀ اوست مشغول سازد فارغ نخواهد ماند؛و این مشغولیّتها تنها از طریق عزّت و مقام دفع میشود.از این رو گفتهاند:دین و پادشاهی دو همزادند.خداوند فرموده است: وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ ، (1)و معنای مقام و موقعیت جز تملّک دلها نیست،همچنان که معنای غنا و توانگری جز تملّک درهم و دینار نمیباشد.هر کس دارای درهم و دینار شود دلها مسخّر او میگردد و صاحبان دلها آزار را از او دفع میکنند؛و انسان همان گونه که به سقفی نیاز دارد که از باران بدان پناه برد،و به جبّهای که سرما را از خود دفع کند،و به سگی که گرگ را از احشام خود دور گرداند به همین گونه نیازمند کسی است که شرارت اشرار را به وسیلۀ او از خود برطرف سازد.از این رو پیامبرانی که دارای ملک و سلطنت نبودند پادشاهان را مراعات میکردند و طالب حیثیّت و مقام در نزد آنها بودند.همچنین علمای دین همین شیوه را اختیار کردند بیآنکه با متابعت از آنها قصد استفاده از خزاین آنان را داشته و بخواهند در دنیا سودجویی و مالاندوزی کنند.گمان مبر که نعمت خداوند متعال بر پیامبرش به هنگامی که او را نصرت بخشید و دین او را کامل گردانید و بر همۀ دشمنانش پیروزی داد و محبّت او را در دلها جایگزین ساخت تا آنگاه که عزّت و شوکتش گسترش یافت کمتر بود از زمانی که مورد ضرب و آزار قرار داشت تا آن حدّ که ناگزیر به گریز و هجرت شد.
اگر بگویی:کرامت طایفه و شرافت خانواده از نعمتهای خداست یا نه؟میگویم آری از نعمتهای خداست.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«امامان از قریشند»؛ (2)از این رو
ص:232
آن حضرت در نسب از بزرگوارترین تیرههای آدم(علیه السلام)بود،و به همین مناسبت فرمود:
«برای نطفههایتان همشأن اختیار کنید»؛ (1)و نیز فرموده است:«بپرهیزید از سبزۀ مزبله.»پرسیدند سبزۀ مزبله چیست؟فرمود:«زن زیبا از خاندانی بد.» (2)بنابراین کرامت طایفه و شرافت خانواده نیز از نعمتهای خداست.البتّه مقصودم آن نیست که آدمی به ظلمه و ستمگران و دنیاداران انتساب داشته باشد بلکه منظورم آن است که به خاندان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و عالمان و پارسایان و نیکان که به علم و عمل آراستهاند منسوب باشد.
اگر بگویی:معنای مزیّتهای بدنی چیست؟میگویم:پوشیده نیست که تندرستی و نیرومندی و درازی عمر بشدّت مورد نیاز است،چه علم و عمل جز به آنها کامل نمیشود،به همین سبب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«بهترین خوشبختیها عمر دراز در طاعت خدا به سر بردن است»؛ (3)از جملۀ این مزیّتها زیبایی است که برخی آن را حقیر میشمارند و میگویند کافی است که تن از بیماریهایی که انسان را از طلب امور خیر باز میدارد سالم باشد،و به جانم سوگند که زیبایی فایدهاش اندک است؛لیکن آن نیز از نیکوییهاست و فایدۀ آن در دنیا پوشیده نیست؛امّا در آخرت فایدۀ آن به دو جهت است:
اول آن که زشت نکوهیده است و طبایع از آن نفرت دارند و حاجت خوبرویان به اجابت نزدیکتر و موقعیّت آنها در دلها گستردهتر است و گویی از این جهت آنان را بالوپری است که مانند مال و جاه آنها را به مقصود میرساند.زیبایی نوعی قدرت است،چه خوبرویان در برآوردن حاجات خود از توانی برخوردارند که زشترویان از آن بهرهمند نیستند،و آنچه به برآوردن حاجات دنیوی کمک کند سبب کمک به امور آخرت نیز میباشد.
دوم آن که زیبایی غالبا نشانۀ جمال باطن و فضیلت نفس است زیرا هنگامی که
ص:233
1) (18) سنن ابن ماجه به شماره 1968 که پیش از این در کتاب نکاح ذکر شده است.
2) (19) کافی،کلینی،333/5،النهایة،ابن اثیر.
3) (20) عراقی گفته است:این حدیث با این الفاظ غریب به نظر میآید،در سنن ترمذی از حدیث ابی بکره است که عرض کرد:ای پیامبر خدا!کدام کس از مردم بهتر است؟فرمود:«کسی که عمرش دراز و عملش نیکو باشد.»
نورانیّت نفس کمال یابد تابش آن به تن میرسد و ظاهر و باطن در بیشتر موارد ملازم و همگون میباشند،از این رو صاحبدلان فراست در شناخت مکارم نفس به هیئت تن اعتماد کرده گفتهاند:صورت و چشم آیینۀ باطن است به همین سبب آثار خشم و شادی و غم در آن ظاهر میشود.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«خوبی را در نزد خوبرویان طلب کنید.» (1)یکی از صحابه گفته است:هرگاه پیکی روانه میکنید نیک روی و نیکونام باشد.یکی از فقیهان گفته است:هرگاه نمازگزاران با همدیگر برابر و در یک درجه باشند سزاوارتر به امامت آنها کسی است که خوبروتر باشد.و خداوند بدان منّت نهاده و فرموده است: وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ . (2)مقصود ما از زیبایی و جمال چیزی که محرّک شهوت باشد نیست؛چه این انوثت است بلکه منظور ما رسایی قامت و استواری آن و اعتدال در فربهی و تناسب اندام و موزونی خلقت صورت است به طوری که طبع از نگریستن به او متنفّر نشود.
اگر بگویی:مال و جاه و نسب و زن و فرزند را از جمله نعمتها شمردی در حالی که خداوند و پیامبر(صلی الله علیه و آله)و دانشمندان مال و جاه را نکوهش کردهاند و خداوند متعال فرموده است: إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ (3)و نیز: أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ ؛ (4)و علی(علیه السلام)در نکوهش نسب فرموده است:«مردم،فرزند چیزی هستند که آن را نیکو انجام میدهند و ارزش هر کسی همان چیزی است که آن را میداند»؛ (5)و گفتهاند:
ارزش انسان به خود اوست نه به پدر.بنابراین چگونه ممکن است آنها نعمت باشند در حالی که شرعا نکوهیدهاند؟ پاسخ این است بدانی کسی که علوم را از طریق الفاظ منقول تأویل شده و عمومات تخصیص یافته اخذ میکند مادام که نور الهی در ادراک حقایق امور به همان گونه که
ص:234
1) (21) ابو یعلی از روایت اسماعیل بن عیّاش از خیره دختر محمّد بن ثابت بن سباع از مادرش عایشه و این دو مجهول الحال میباشند.الضّعفاء ابن حبّان از طریق دیگر،الشّعب بیهقی از حدیث ابن عمر و طرقی برای آن دارد که همه ضعیفاند،المغنی.
2) (22) بقره/247:...و علم و جسم او را وسعت بخشیده است.
3) (23) تغابن/14:...برخی از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند.
4) (24) تغابن/15:اموال و فرزندانتان وسیلۀ آزمایش شما هستند.
5) (25) الاختصاص در نهج البلاغه ابواب حکم،شمارۀ 81 تنها آمده است:«ارزش هر کسی چیزی است که آن را نیکو انجام میدهد»،تحف العقول،ص 209.
هستند رهنمای او نباشد گمراهی بر او چیرهتر است؛چه او گاهی نقل را بر وفق آنچه از تأویل بر او آشکار شده است حمل میکند و زمانی دیگر به عمومات تخصیص میدهد.
بنابراین نعمتهای مذکور به امر آخرت کمک میکنند و این قابل انکار نیست،لیکن در آنها فتنهها و بیمهاست.فی المثل مال مانند مار است که هم در آن پادزهر سودبخش و هم زهر نابودکننده است.اگر جادوگری که طریق احتراز از زهر مار و راه استخراج پادزهر از آن را میداند مار را بیابد برای او نعمت است،و اگر روستایی نادان آن را به چنگ آورد برای او بلا و مایۀ هلاکت است.و نیز مال مانند دریاست که در آن انواع جواهر و مروارید است.اگر کسی که شناوری و غوّاصی و طریق پرهیز از خطرات دریا را میداند در آن فرورود به نعمت دست یافته و اگر کسی که به این امور نادان است در آن غوطهور شود خود را هلاک کرده است.از این رو خداوند متعال مال را ستوده و آن را خیر نامیده و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نیز آن را تمجید کرده و فرموده است:«مال مددکار خوبی بر تقوای الهی است.» همچنین باری تعالی جاه و عزّت را ستوده،چه بر پیامبرش(صلی الله علیه و آله)منّت نهاده که دین او را بر همۀ ادیان غلبه داده و آن را محبوب دلها ساخته است و مراد از جاه همین است.
لیکن در ستایش مال و جاه سخن کم گفته شده و آنچه در نکوهش آنها ذکر شده بسیار است.نکوهش ریا نکوهش جاه است،چه مقصود از ریا جذب دلها و منظور از جاه تملّک دلهاست،و این که از آنها زیاد نکوهش و کم ستایش شده به سبب این است که بیشتر مردم به طریق افسون مار یا مال نادانند و راه غوّاصی در دریای جاه را نمیدانند به همین سبب واجب است آنها را هشدار و پرهیز داد تا مبادا پیش از آن که به پادزهر رسند زهر مال و قبل از آن به جواهر دست یابند نهنگ دریای جاه آنان را هلاک کند.
اگر مال و جاه به ذات خود و برای همۀ مردم نکوهیده بودند قابل تصوّر نبود که پیامبری و پادشاهی در یک شخص جمع شود چنان که در پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)گرد آمد و توانگری نیز بر این دو سمت اضافه شود همان گونه که برای سلیمان(علیه السلام)اتّفاق افتاد.
بنابراین همگی مردم کودکند و مال مار است و پیامبران(علیه السلام)و عارفان افسون دان و اوراد خوانند و بسا آنچه به کودک ضرر میرساند برای افسونگر و اورادخوان زیانی نداشته باشد.
آری اگر افسونگر فرزندی دارد و خواهان بقا و صلاح اوست و در این هنگام ماری
ص:235
بیابد و بداند که اگر به خاطر پادزهرش آن را بگیرد فرزندش به او تأسّی میجوید و هر زمان مار را ببیند آن را میگیرد تا با آن بازی کند و در نتیجه هلاک میشود لذا وی دو هدف دارد:یکی به دست آوردن پادزهر و دیگری حفظ فرزند بر او واجب است که این دو را با یکدیگر بسنجد،چنانچه میتواند از پادزهر صرفنظر کند و بدین سبب زیان بسیاری به او نمیرسد،و در صورت گرفتن مار فرزندش نیز آن را خواهد گرفت و از این راه زیان بزرگی بر او وارد خواهد شد باید به هنگامی که مار را میبیند از آن بگریزد و به کودک نیز دستور گریز از آن دهد،و صورت مار را در نظرش زشت جلوه دهد،و به او بفهماند که زهرش کشنده است و کسی از آن رهایی نمییابد،و از این که در آن پادزهر سودبخش است چیزی نگوید.چه بسا این سخن او را بفریبد و بدون شناخت کامل به گرفتن مار اقدام کند.
همچنین غوّاص چنانچه بداند که اگر در پیش روی فرزند غوّاصی کند فرزندش از او پیروی میکند و هلاک خواهد شد بر او واجب است که وی را از سواحل دریا و رودخانه بترساند،و چنانچه کودک در زمانی که میبیند پدرش پیرامون ساحل میگردد به مجرّد منع از تأسّی به عمل او باز نمیایستد بر او واجب است که با کودک از ساحل دور شود،و در برابر چشم او به ساحل نزدیک نگردد.
به همین گونه است امّت که در تحت سرپرستی پیامبران(علیه السلام)مانند کودکان ناداناند؛ از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«من برای شما مانند پدر نسبت به فرزندم»؛ (1)و نیز فرموده است:«شما مانند پروانه در آتش میافتید و من بند کمر شما را میگیرم»، (2)بیشترین خوشی و بهرۀ پیامبران(علیه السلام)در حفظ فرزندانشان از مهالک است،زیرا آنان جز برای این منظور برانگیخته نشدهاند وگرنه آنان را در مال جز بهاندازۀ قوت روزانه بهرهای نبوده است و ناگزیر به همان اندازه اکتفا کرده و زاید بر آن را نگه نداشته و انفاق کردهاند،چه نفقه کردن پادزهر و نگهداشتن زهر است.
اگر دریچۀ کسب مال به روی مردم گشوده شود و به آن ترغیب شوند به زهر امساک
ص:236
1) (26) صحیح مسلم و پیش از این ذکر شده است.
2) (27) این حدیث از روایت ابو هریره با لفظ«مثل من و مثل مردم...»مورد اتّفاق است.روایت مسلم چنین است:مثل امتم،مثل مردی است که آتشی افروخته است و چهارپایان و پروانهها در آن میافتند و در حالی که شما به آن داخل میشوید من بند کمر شما را میگیرم(که در آن نیفتید).»
مایل میشوند و از انفاق روی میگردانند به همین سبب مال و دارایی تقبیح شده است، در حالی که مقصود تقبیح نگهداری مال و حرص بر انباشتن و گرد آوردن آن و توسعه دادن به خوشگذرانیهاست که موجب گرایش به دنیا و لذّات آن است.امّا به دست آوردن مال بهاندازۀ کفاف و صرف زاید بر آن در طریق خیرات نکوهیده نیست.
شایستۀ هر مسافر است که در سفر جز بهاندازۀ توشۀ راه خود چیزی به همراه برندارد و این در صورتی است که عزم کند توشهاش را به خود اختصاص دهد،لیکن اگر بخواهد بخشندگی و اطعام کند و آن را در دسترس استفادۀ همسفرانش قرار دهد در برداشتن توشۀ بیشتر باکی نیست و سخن پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«باید کفاف هر کدام شما از دنیا بهاندازۀ توشۀ شتر سوار باشد»، (1)معنایش این است که آنچه برای خود اختصاص میدهید به این مقدار باشد و گرنه از میان آنانی که این حدیث را روایت و بدان عمل کردهاند کسانی بودهاند که در یک محلّ صد هزار درهم با خود بر میداشتند و در جای مناسب خود آن را پخش و انفاق میکردند،و پشیزی از آن را برای خود نگه نمیداشتند.باری،نعمتهای دنیا مشوب و درهم است درد آن با درمان و امید آن با ترس و سود آن با زیان آمیخته میباشد،و برای کسی که به بصیرت و کمال معرفت خود وثوق دارد رواست که با احتیاط بدان نزدیک شود و با پرهیز از درد آن درمانش را به دست آورد،و آن که از این کار ناتوان است باید از آن دوری کند و از مظنّۀ خطر بگریزد،چه برای اینان هیچ چیزی برابر با سلامت نیست و اینان همه خلقاند جز کسانی که خداوند آنان را مصون داشته و به راه خود هدایت کرده است.
اگر بگویی:معنای نعمتهای توفیقی که به هدایت و رشد و تسدید و تأیید الهی مربوط میشود چیست؟پاسخ این است که بدانی هیچ کس از توفیقات الهی بینیاز نیست؛و توفیق عبادت از ایجاد هماهنگی و همسویی میان ارادۀ بنده و قضا و قدر خداوند است و خیر و شرّ و سعادت و شقاوت را شامل میشود.لیکن عادت بر این جاری شده که واژۀ توفیق را به چیزی از قضا و قدر الهی تخصیص دهند که با سعادت و نیکبختی وفق داشته باشد،چنان که واژۀ الحاد که به معنای میل است به گرایشی تخصیص داده شده که از حقّ به سوی باطل باشد،و واژۀ ارتداد نیز به همین گونه است.و نیاز انسان به توفیق امری پوشیده نیست،به همین سبب گفتهاند:
ص:237
1) (28) سنن ابن ماجه،حاکم،1317/4 از حدیث سلمان.
إذا لم یکن عون من اللّه للفتی فاکثر ما یجنی علیه اجتهاده (1)
امّا هدایت چیزی است که هر کسی که جویای سعادت باشد به آن نیازمند است،زیرا انگیزۀ انسان گاهی به سوی چیزی گرایش دارد که صلاح آخرت اوست؛لیکن چون نمیداند که صلاح آخرت او در چه چیزی است،تا آنجا که ممکن است فساد را صلاح پندارد،مجرّد انگیزه و اراده به حال او سودی ندارد.لذا اراده و قدرت و اسباب تنها پس از هدایت الهی سودمند است؛از این رو خداوند متعال فرموده است: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی ؛ (2)و نیز: وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکی مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لکِنَّ اللّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ . (3)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هیچ کسی جز به رحمت و هدایت خداوند وارد بهشت نمیشود.»عرض کردند:تو نیز ای پیامبر خدا،فرمود:«من هم.» (4)هدایت دارای سه مرتبه است:
اوّل شناخت راه نیکی و بدی که در قول خداوند متعال بدان شده و فرموده است: وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ . (5)حقّ تعالی با این هدایت همۀ بندگانش را-بعضی را به عقل و برخی را بر زبان پیامبران-مورد انعام قرار داده چنان که فرموده است: وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی . (6)و اسباب هدایت کتب آسمانی و پیامبران و بینش عقول است و این بینش را خداوند به انسان میدهد و آنچه مانع از دادن آن است حسد و کبر و دوستی دنیا و اسبابی است که موجب کوری دلها میشود هر چند چشمان ظاهر کور نیست.
از جمله چیزهایی که سبب کوری دل میشود انس و عادت و علاقه به استمرار آن است و خداوند آن را بدین گونه بیان فرموده است: إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ ، (7)و از کبر و
ص:238
1) (29) اگر جوانمرد را از سوی خدا کمکی نباشد-بیشترین چیزی که بر او جنایت وارد میکند کوشش اوست.
2) (30) طه/50:پروردگار ما کسی است که به هر موجودی آنچه را لازمۀ آفرینش او بوده داده سپس رهبریاش کرده است.
3) (31) نور/21:و اگر فضل و رحمت الهی به سراغ شما نمیآمد هرگز احدی از شما پاک نمیشد و لیکن خداوند هر که را بخواهد پاک میکند.
4) (32) صحیح مسلم،138/8.
5) (33) بلد/10:و او را به خیر و شرّش هدایت کردیم.
6) (34) فصّلت/17:و امّا ثمود را هدایت کردیم ولی آنها نابینایی را بر هدایت ترجیح دادند.
7) (35) زخرف/22:بلکه آنها میگویند ما نیاکان خود را بر مذهبی یافتیم...
حسد بدینسان تعبیر فرموده است: وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ ، (1)و نیز فَقالُوا أَ بَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ (2)اینها چیزهایی است که دل را کور میکند و مانع پذیرش هدایت میشود.
دوم هدایتی است که ورای هدایت عامّ و عبارت از این است که خداوند بندهاش را بدین هدایت در حالات مختلف کمک میکند و آن ثمرۀ مجاهده است،چنان که فرموده است: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا ؛ (3)و مراد در آیۀ: وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً (4)همین هدایت است.
سوّم هدایتی است که ورای هدایت دوم است و آن نوری است که در عالم نبوّت و ولایت پس از مجاهدۀ کامل میتابد و به وسیلۀ آن به چیزی هدایت میشوند که عقل به آن راه نمییابد،عقلی که با آن تکلیف حاصل میشود و امکان فراگیری علوم بدان میسّر میگردد؛و آن هدایت مطلق است و آنچه جز آن است حجاب و مقدّمات میباشد.
همان هدایت است که خداوند آن را به خود نسبت داده و به این شرافت مخصوص گردانیده و فرموده است: قُلْ إِنَّ هُدَی اللّهِ هُوَ الْهُدی ، (5)هر چند همه چیز از آن خدا و از سوی اوست؛و نیز همان است که آن را حیات و زندگی نامیده و فرموده است: أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّاسِ ؛ (6)و نیز: أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ . (7)
امّا رشد و مقصود ما از آن عنایت الهی است،هنگامی که انسان رو به مقاصد خود
ص:239
1) (36) زخرف/31:و گفتند:چرا این قرآن بر مرد بزرگی(مرد ثروتمندی)از این دو شهر(مکّه و طائف نازل نشده است؟
2) (37) قمر/24:و گفتند:آیا ما از بشری از جنس خود پیروی کنیم؟
3) (38) عنکبوت/69:و آنها که در راه ما(با خلوص نیّت)جهاد کنند قطعا هدایتشان خواهیم کرد و خدا با نیکوکاران است.
4) (39) محمّد(صلی الله علیه و آله)/17:کسانی که هدایت یافتهاند خداوند بر هدایتشان میافزاید.
5) (40) بقره/120:بگو هدایت تنها هدایت الهی است.
6) (41) انعام/122:آیا کسی که مرده بود سپس او را زنده کردیم و نوری برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود...
7) (42) زمر/22:آیا کسی که خدا سینهاش را برای اسلام گشاده کرده و بر فراز مرکبی از نور الهی قرار گرفته (همچون کوردلانی است که نور هدایت به قلبشان راه نیافته است).
میآورد این عنایت شامل حالش میشود و در آنچه صلاح اوست وی را یاری و تقویت میکند و در هر چه تباهی او در آن است وی را سست و منصرف میگرداند و این در باطن صورت میگیرد،چنان که حقّ تعالی فرموده است: وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّا بِهِ عالِمِینَ . (1)بنابراین رشد عبارت از هدایتی است که انسان را به سوی سعادت بر میانگیزاند و در این جهت به حرکت در میآورد.چه کودک هرگاه بالغ شود و به نگهداری مال و طرق تجارت و رشد سرمایه آگاهی و دانایی یابد لیکن ولخرج و اسرافکار باشد و در تکثیر مال نکوشد او را رشید و خردمند نمیخوانند و این به سبب عدم هدایت او نیست بلکه به علّت قصور هدایت اوست که انگیزهای او را به حرکت در نمیآورد؛زیرا چه بسا شخصی به کاری که میداند برایش زیان دارد اقدام میکند و هدایت به او داده شده و از نادانی که نمیداند آن کار برایش زیان دارد ممتاز و مشخّص میباشد،لیکن به او رشد عطا نشده است.لذا به این اعتبار رشد کاملتر از مجرّد هدایت به سوی اقسام کارهاست و این نعمتی بزرگ است.
امّا تسدید عبارت از توجّه دادن حرکات انسان به سوی مطلوب وی و آسان گردانیدن آن برای اوست تا با استواری و شتاب در طریق مقصود گام بردارد،زیرا هدایت تنها کافی نیست بلکه ناگزیر به هدایتی نیاز است که او را به سوی هدف به حرکت درآورد و این رشد است؛و رشد نیز کافی نیست بلکه ناگزیر باید حرکات با مساعدت اعضا و ادوات،ممکن و آسان گردد تا آنچه مراد و مطلوب انگیزۀ اوست کامل شود.
بنابراین هدایت صرف تعریف و شناسایی است،و رشد هشدار به انگیزه است تا بیدار شود و به حرکت درآید،و تسدید کمک و یاری در به حرکت درآوردن اعضا و جهت دادن آنها به سمت صواب است.
امّا تأیید گویا جامع همۀ آنهاست و عبارت از تقویت امر انسان به وسیلۀ بصیرت درون و نیرومند ساختن تصمیم و مساعدت اسباب در بیرون است.در قول حقّ تعالی که فرموده است: إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ . (2)مراد همین است.و عصمت بدان نزدیک است چه آن عبارت از ملکهای الهی است که در درون ظاهر میشود و انسان را در طلب خیر و دوری از شرّ قوّت و یاری میدهد تا آنجا که مانند مانعی غیر محسوس در باطن
ص:240
درمیآید،و خداوند همین را اداره کرده در آنجا که فرموده است: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ . (1)
اینها مجموعهای از نعمتهای الهی است که ذکر شد و آنها هرگز برقرار نمیشوند مگر آن که خداوند فهمی صافی و روشن و گوشی شنوا و دلی بینا و فروتن و نرم و معلّمی ناصح عطا فرماید و مالی ببخشاید که از آنچه امور مهمّ زندگی را کفایت نمیکند بیشتر و از آنچه ما را از امور دین باز میدارد کمتر باشد؛و عزّت و قدرتی دهد که ما را از نابخردیهای سفیهان و ستم دشمنان نگه دارد.
هر یک از اسباب شانزدهگانهای که شرح داده شد متضمّن سببهایی است و هر کدام از آن سببها مستلزم اسباب دیگری است که همچنان تسلسل مییابد تا سرانجام به رهنمای حیرتزدگان و پناه بیچارگان و ربّ الأرباب و مسبّب الأسباب برسد.چون این سببها طولانی است و ذکر و بررسی آنها در توان این گونه کتابها نیست ناگزیر باید نمونهای از آنها را در اینجا ذکر کنیم تا معنای قول خداوند دانسته شود که: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها . (2)
(1)بدان ما نعمتها را در شانزده نوع گرد آوردیم و سلامت بدن را از جملۀ نعمتهایی که در رتبۀ متأخّر است قرار دادیم.بیشکّ اگر بخواهیم اسبابی را که همین یک نعمت بدانها حاصل میشود بررسی کنیم به آن قادر نخواهیم بود.لیکن خوردن یکی از اسباب صحّت بدن است و ما باید اندکی از جمیع اسبابی را که نعمت خوردن به آنها تمام میشود یاد کنیم.
پوشیده نیست که خوردن فعل است و هر فعلی که از این نوع باشد حرکت است و برای هر حرکت ناگزیر جسم متحرّکی است که آلت آن حرکت است و این آلت ناچار باید قادر بر حرکت و عالم به رماد و ادراک آن باشد.خوردن یا اکل نیز ناگزیر مأکولی دارد و مأکول هم ناچار دارای اصلی است که از آن به دست آمده و این اصل را نیز سازندهای است که آن را ساخته و پرداخته است.اکنون باید اسباب ادراک و اراده و
ص:241
قدرت و سپس اسباب مأکول را بر سبیل نه به تفصیل ذکر کنیم.
(1)بدان پروردگار متعال روییدنیها را آفرید و آنها از حیث وجود از سنگ و کلوخ و آهن و مس و دیگر فلزّات که نمیرویند و تغذیه نمیکنند کاملترند،چه در گیاه نیرویی آفریده شده که از طریق ریشه و رگهایی که در زمین دارد غذا را جذب میکند،و رگها آلات تغذیۀ گیاهانند که غذا را به خود میکشند و به صورت رگهای باریک در هر برگی دیده میشوند.سپس ریشۀ گیاه بتدریج قوی میشود و پس از آن منشعب میگردد و پیوسته باریک میشود و شاخه میزند تا به رگهای مویینی منتهی میگردد که در تمام برگهای گیاه گسترده شده تا جایی که از چشم ناپدید میشوند،جز این که گیاه با داشتن این کمال ناقص است،چه اگر غذایی را که به سوی او سوق داده میشود و به ریشۀ او میرسد نیابد خشک میشود و نمیتواند از جای دیگر غذایی طلب کند،زیرا طلب مستلزم شناخت مطلوب و رفتن نزد اوست و گیاهان این توانایی را ندارند.
از جملۀ نعمتهای خدا بر بشر این است که در او آلت احساس و آلت حرکت برای به دست آوردن غذا آفریده است.پس باید به ترتیبات حکمت خداوند در آفرینش حواسّ پنجگانه که آلت ادراکند بنگری:
اوّل آنها حسّ لامسه است و این حسّ در تو آفریده شده است تا اگر آتشی سوزنده و یا شمشیری برّنده به تو رسد دریابی و از آن بگریزی،و این نخستین حسّی است که در حیوانات آفریده شده است و گمان نمیرود حیوانی بدون این حسّ وجود داشته باشد، چه اگر این حسّ در او نباشد حیوان نیست.پستترین درجات این حسّ آن است که اگر چیزی به بدن بچسبد یا او را مسّ کند دریابد،و احساس چیزی که دور از اوست طبعا احساسی کاملتر است.این حسّ در هر حیوانی حتّی کرمی که در درون خاک زندگی میکند موجود میباشد،چه اگر سوزنی در بدن فروکنند خود را برای فرار جمع میکند بر خلاف گیاه که آن را میبرند و حسّ نمیکند جز این که هرگاه در تو تنها همین حسّ آفریده شده بود مانند کرم وجودی ناقص بودی و قادر نبودی که غذا را از جای دور به دست آوری بلکه تنها آنچه بدنت را لمس میکرد و حسّ میکردی آن را به خود جذب میکردی.از این رو به حسّ دیگری نیاز داشتی که آنچه را از تو دور باشد درک کنی.لذا
ص:242
خداوند حسّ شامّه را در تو آفرید که اگر چه با آن بوی را درک میکنی لیکن نمیدانی از کدام سو میآید و به همین سبب ناچار بودی همۀ جوانب را بگردی و ممکن بود به غذایی که بوی آن به مشامت رسیده دست یابی و بسا نتوانی به آن دسترسی پیدا کنی و اگر خداوند تنها همین دو حسّ را در تو آفریده بود در منتهای نقصان بودی.از این رو چشمها را در تو آفرید تا آنچه را که دور از دسترس تو است ببینی و جهت آن را بیابی و با چشم باز قصد آن کنی،جز این که اگر خداوند غیر از اینها چیز دیگری در تو نمیآفرید باز ناقص بودی،زیرا قادر نبودی آنچه را در پس دیوارها و حجابها قرار میگیرد ببینی و تنها غذایی را که میان تو و آن حجابی نباشد و دشمنی را که میان تو و او حایلی نیست میدیدی و اگر میان تو و آنها حایلی وجود پیدا میکرد آنها را نمیدیدی و بسا این حایل زمانی از میان برداشته میشد که دشمن به تو نزدیک شده و قادر به فرار از او نبودی.به همین سبب خداوند گوش را در تو آفرید تا آوازها و تحرّکات را از پشت دیوارها و حجابها بشنوی زیرا با چشم تنها چیزی را که در پیش رویت قرار بگیرد میبینی و شناخت آنچه از دید تو خارج است برایت ممکن نیست،مگر آن که گفتاری را که مرکّب از حروف و اصوات است با حسّ سامعه بشنوی،و چون سخت به این حسّ نیاز داشتی خداوند آن را در تو پدید آورد و با فهمیدن سخن از دیگر حیوانات جدا و ممتاز گشتی.امّا همۀ اینها برای تو سودی نداشت اگر دارای حسّ ذائقه نبودی،چه به وسیلۀ این حسّ است که غذا به تو میرسد و با نداشتن حسّ ذائقه نمیتوانستی دریابی که غذا موافق حال تو است یا مخالف و در نتیجه آنچه برایت زیان داشت میخوردی و هلاک میشدی و مانند درخت بودی که هر مایعی به پای آن ریخته میشود به سبب نداشتن حسّ ذائقه همۀ آنها را جذب میکند و گاهی همین امر سبب خشکیدن درخت میشود.
و چون همۀ این حواسّ برایت کافی نبود خداوند در مقدّم دماغ تو ادراک دیگری آفرید که آن را حسّ مشترک میگویند،محسوسات حواسّ پنجگانه به این حسّ ارجاع میشود و در آن جمع میگردد،و اگر این حسّ وجود نداشت کار بر تو به درازا میکشید.
فی المثل اگر چیز زرد رنگی را میخوردی و آن را تلخ مییافتی و از ادامۀ خوردن سرباز میزدی چون بار دیگر آن را مییافتی چنانچه حسّ مشترک نبود آن را نمیشناختی و نمیدانستی که آن تلخ و زیانبار است جز این که دوباره آن را بچشی،زیرا چشم زردی را میبیند و تلخی را در نمییابد.در این صورت چگونه ممکن است از خوردن دوبارۀ آن
ص:243
بازایستی،ذائقه تلخی را در مییابد و زردی را درک نمیکند.از این رو ناگزیر باید حاکمی وجود داشته باشد تا زردی و تلخی هر دو نزد او جمع شود و در آن هنگام که زردی را دریابد حکم کند که تلخ است و تو را از خوردن دوبارۀ آن باز دارد.در این امور همۀ حیوانات با تو شریکند،چه گوسفند نیز همۀ این حواسّ را داراست،و اگر تو را جز اینها چیز دیگر نبود نیز ناقص بودی،زیرا گوسفند را با حیله میگیرند و نمیداند چگونه گیرنده را از خود دفع کند و هرگاه او را ببندند نمیداند به چه نحو خود را رها سازد و ممکن است خود را در چاه اندازد و نداند که هلاک میشود.حیوان چیزی را که در حال برایش لذّت و در آینده برایش زیان دارد میخورد و بر اثر آن بیمار میشود و میمیرد، چه او تنها وضع حاضر خود را حسّ میکند و از ادراک عواقب ناتوان است.از این رو خداوند تو را از حیوانات ممتاز ساخت و به صفت دیگری که از همۀ اینها شریفتر و ارزشمندتر است گرامی داشت و آن موهبت عقل است که به وسیلۀ آن سود و زیان خوراکها و آنچه را که در حال و آینده ضرر دارد درک میکنی و با آن چگونگی پختن خوراکها و فراهم آوردن آنها و آماده کردن وسایل را فرا میگیری،و با به کار بردن خرد خویش از خوردن که سبب تندرستی تو است سود میبری،و این پستترین فوائد عقل و کمترین حکمتی است که در آن است بلکه حکمت بزرگ آن شناخت باری تعالی و دانستن افعال و حکمتهای او در عالم وجود است.در این مقام فوائد حواسّ پنجگانه در مورد تو دگرگون میشود و آنها مانند جاسوسان و خبرگزارانی که در نواحی مختلف کشور گمارده شوند خواهند بود و هر یک از آنها به کاری اختصاص داده شدهاند.یکی از آنها به اخبار رنگها،دیگری به اخبار آوازها،و دیگری به اخبار بویها،دیگری به اخبار مزهها،دیگری به اخبار گرما،سرما،زبری،صافی،نرمی،درشتی و جز اینها مأمور و موکّل شدهاند و این فرستادگان و جاسوسان اخبار را از سراسر کشور به دست میآورند و به حسّ مشترک میدهند و حسّ مشترک در مقدّم دماغ نشسته و مانند مأمور جمعآوری وقایع و نامههاست که بر در خانۀ پادشاه مینشیند و گزارش وقایع و نامههای وارد از سراسر جهان را که سر به مهرند میگیرد و تسلیم میکند،زیرا وظیفۀ او تنها گرفتن و جمع آوری و نگهداری آنهاست.امّا دانستن حقایق آنچه در آنهاست وظیفۀ او نیست، لیکن هرگاه دل خردمندی که به منزلۀ امیر و پادشاه است موضوع را تصویب کند اخبار رسیده مهر شده به او تسلیم میشود و پادشاه آنها را بررسی میکند و از این راه بر اسرار
ص:244
کشور آگاه میشود و دربارۀ آنها احکام شگفتآوری صادر میکند که بررسی آنها در اینجا غیر ممکن است.آنگاه پادشاه بر حسب حکمتها و مصلحتهایی که بر او آشکار میشود لشکریانش را که همان اعضای بدنند گاهی در طلب و گاهی دیگر در گریز و زمانی در جهت تکمیل تدابیری که به نظرش رسیده است به حرکت در میآورد.
آنچه ذکر شد بیان چگونگی نزول نعمتهای خدا بر تو از حیث ادراکات است.گمان مکن که ما حقّ این مطلب را ادا و آن را به طور کامل بیان کردهایم،چه حواسّ ظاهری پارهای از ادراکاتند و بینایی یکی از جمله حواسّ است و چشم تنها آلت آن است،و آن از ده طبقه مختلف تشکیل شده که برخی از آن رطوبات و بعضی غشا با پرده و برخی غشاها همچون تار عنکبوت است و بعضی مانند مشیمه و برخی از رطوبات مانند سپیده تخم مرغ و بعضی همچون یخ است.هر یک از این طبقات دهگانه دارای صفت و شکل و هیئت و عرض و دوران و ترکیبی خاصّ میباشد به طوری که اگر اختلالی در یکی از این طبقات دهگانه یا صفتی از صفات آن طبقه روی دهد بینایی مختلّ میشود و چشم پزشکان از درمان آن در میمانند.این وضع یکی از حواسّ است و حسّ سامعه و دیگر حواسّ را به همین گونه قیاس کن بلکه بیان کامل حکمتهای الهی و انواع نعمتهای او که در حسّ بینایی و طبقات آن وجود دارد در مجلّدها کتاب نمیگنجد با آن که چشم بیشتر از یک گردوی کوچک نیست.پس به همۀ حواسّ بدن و دیگر اعضا،و شگفتیهای آن چه گمانی میتوان برد.
اینها هایی به نعمتهای خداوند در آفرینش ادراکات بود.
(1)بدان خداوند که به تو چشم داده تا غذا را از دور بیابی اگر در طبع تو میل و شوق و رغبتی قرار نمیداد تا تو را به سوی غذا برانگیزانند بینایی عاطل و بیفایده بود؛زیرا چه بسیار بیماری که طعام را میبیند و آن برای او از هر چیزی سودمندتر است لیکن رغبت به غذا از او ساقط شده و از آن نمیخورد و بینایی و ادراک نسبت به او عاطل و بیاستفاده مانده است.پس ناگزیر باید تو را به آنچه موافق طبع تو است رغبتی باشد که این را شهوت میگویند و به آنچه مخالفت طبع تو است نفرتی باشد که آن را کراهت میخوانند تا شهوت تو را به طلب و کراهت به گریز وادارد.از این رو خداوند شهوت
ص:245
طعام را در تو آفرید و آن را بر تو چیره ساخت و مانند درخواست کنندهای سمج آن را بر تو بگماشت تا تو را به خوردن ناگزیر کند و با تناول غذا باقی بمانی.این امری است که تنها حیوانات با تو در آن مشارکت دارند و نباتات آن را فاقدند.سپس چنانچه این شهوت را با تناول غذا به مقدار مورد نیاز فروننشانی به راه اسراف رفتهای و خویشتن را هلاک ساختهای.همچنین خداوند به هنگام سیری کراهت را در تو آفرید تا با احساس آن خوردن را ترک کنی و همچون گیاه نباشی که هر چه آب در پای آن ریزند آبها را جذب میکند تا آنگاه که تباه گردد و آن به انسانی احتیاج دارد که غذایش را بهاندازۀ نیازش اندازهگیری کند و یک بار به آن آب دهد و بار دیگر آن را از او باز گیرد.
همان گونه که خداوند شهوت خوردن را در تو آفریده تا بدینوسیله تنت باقی بماند شهوت جماع را در تو خلق کرده تا از این راه نسل تو پایدار بماند.و اگر من شگفتیهای صنع الهی را با تو بگویم اعمّ از ساختمان رحم،آفرینش خون حیض،ترکیب جنین از نطفه و خون حیض،چگونگی خلقت نر و ماده،رگهایی که از مهرههای پشت به سوی قرارگاه نطفه کشیده شده،چگونگی سرازیر شدن آب زن از استخوانهای سینه توسّط رگها،کیفیّت انقسام مقعّر رحم به قالبهایی که چون نطفه در برخی از آنها قرار گیرد نر میشود و در برخی از آنها به صورت ماده در میآید،چگونگی تحوّلاتی که در مراحل خلقت نطفه اعمّ از مضغه،علقه،گوشت و خون پدید میآید.چگونگی تقسیم اجزای نطفه به سر،پا،شکم،پشت،دست و دیگر اعضا و انواع نعمتهایی که خداوند در همان آغاز آفرینش به تو داده سخت در شگفت خواهی شد،چه رسد به نعمتهایی که اکنون آنها را به چشم میبینی.لیکن ما بر آنیم که برای جلوگیری از اطالۀ سخن تنها نعمتهای خدا را در خوردن بیان کنیم.
بنابراین شهوت طعام یکی از اقسام شهوتهاست و آن تو را کفایت نمیکند،زیرا مهلکات از هر سو به تو رو میآورد،و اگر خداوند خشم را در تو نیافریده بود تا بدان هر چه را که موافق نباشد و بر ضدّ تو است دفع کنی در معرض آفات بسیار قرار میگرفتی و آنچه را از غذا به دست میآوردی از تو باز میگرفتند،زیرا همه کس به آنچه در دست تو است رغبت و شهوت دارد و تو برای دفع و مقابله با آنها به انگیزهای نیاز داری که آن غریزۀ خشم است.آنگاه شهوت و خشم نیز تو را کافی نیست،چه این دو تنها به آنچه در حال زیان و یا سود میرساند دعوت میکنند و برای آینده کافی نیستند.از این رو خداوند
ص:246
انگیزۀ دیگری در تو آفرید و آن را مسخّر اشارۀ عقل که معرّف عواقب است قرار داد چنان که خشم و شهوت را تحت ادراک حسّی که دریابندۀ حالت حاضر است مسخّر کرد و بدین گونه بهرهبرداری تو را از عقل میسّر و کامل ساخت؛زیرا صرف دانستن این که مثلا فلان شهوت برایت زیانبار است برای احتراز از آن مادام که در تو گرایشی برای عمل به آنچه میدانی به وجود نیامده است سودی ندارد و خداوند با آفرینش این اراده تو را از حیوانات جدا و ممتاز گردانیده و فرزندان آدم را بدان گرامی داشته است چنان که با دانستن عواقب امور نیز تو را بر بهایم برتری داده است.ما این اراده را انگیزۀ دینی نامیدهایم و در کتاب صبر تفصیل بیشتری دربارۀ آن دادهایم.
(1)بدان فایدۀ حسّ منحصر به ادراک است،و اراده معنایی جز میل به طلب یا کراهت ندارد و آن مادامیکه در تو آلت طلب و کراهت موجود نباشد سودی ندارد،زیرا چه بسا بیماری که مشتاق چیزی است که از دسترس او بدور است و اگر چه قابل دسترسی است لیکن به سبب نداشتن پا نمیتواند به سوی آن برود و یا به سبب فقدان دست یا فلج بودن و یا بیحسّی آن نمیتواند آن چیز را بگیرد،در این صورت ناگزیر از داشتن ادواتی برای حرکت و قدرتی بر آنهاست تا حرکت او به مقتضای شهوت و کراهت در جهت طلب و نفرت باشد.از این رو خداوند متعال برای تو اعضایی آفرید که ظاهر آنها را میبینی و اسرار آنها را نمیدانی.برخی از این اعضا برای طلب و گریز است،مانند پا برای انسان و بال برای پرندگان و دست و پا برای چهار پایان.بعضی دیگر برای دفع است مانند دست برای انسان و شاخ برای حیوان و حیوانات از این حیث با یکدیگر اختلاف بسیار دارند.دستهای دارای دشمنان زیادند و غذای آنها دور از دسترس آنهاست و نیاز به شتاب در حرکت دارند به همین سبب بال به آنها داده شده تا بسرعت پرواز کنند.برخی از حیوانات را با چهار دست و پا آفرید و بعضی را با دو پا،و دستهای نیز بر روی زمین میخزند و چون ذکر همۀ آنها بسیار طولانی است ما تنها به شرح اعضایی میپردازیم که خوردن به وسیلۀ آنها انجام میگیرد تا اعضای دیگر به آنها قیاس شود.لذا میگوییم:این که طعام را از دور ببینی و به سوی آن حرکت کنی مادام که از آن برنگرفتهای کافی نیست،از این رو به آلتی گیرنده نیاز داری که خداوند نعمت دستها را به
ص:247
تو ارزانی داشت و آنها را طولانی آفرید تا بتوانی دستها را دراز کرده به اشیا برسانی و مشتمل بر مفاصل یا بندهای زیادی هستند تا بتوانی آنها را در جهات مختلف به حرکت درآوری و به هر سو دراز کنی و به سوی خود باز آوری و مانند چوبی نصب شده نباشند.
آنگاه سر دست را با آفریدن کفّ پهن قرار داد سپس کف دست را پنج قسمت کرد که آنها انگشتانند و آنها را در دو صفّ جای داد به نحوی که انگشت ابهام در یک طرف قرار گرفته و میتواند به دور چهار انگشت باقی بگردد.اگر انگشتان در یک جا جمع و یا بر روی هم قرار داشتند با آنها مقاصد حاصل نمیشد،لذا آنها را به گونهای قرار داد که اگر آنها را بگسترانی بیلچهای،و اگر فراهم آوری چمچهای،و اگر جمع و مشت کنی آلت زدن،و اگر باز کنی سپس ببندی وسیلۀ قبض و گرفتن خواهند بود.
آنگاه برای انگشتها ناخن آفرید و آنها را تکیهگاه سر انگشتان قرار داد تا شکافته و خرد نشوند و بتوان چیزهای ریزی را که با انگشتان چیده و گرفته نمیشوند با سر ناخنها چید و گرفت.
سپس فرض کن خوراک را با دست گرفته و برداشتهای آیا تا موقعی که به معدهات که در باطن تن است نرسیده از آن تو را فایدهای خواهد بود؟پس ناگزیر باید در ظاهر دهلیزی به سوی آن وجود داشته باشد تا از آن راه خوراک وارد معده گردد.خداوند دهان را منفذ و دهلیز معده قرار داد،اضافه بر حکمتهای بسیاری که جز این در خلقت دهان وجود دارد.
پس از آن هنگامی که خوراک را در دهان گذاشتی-و دهان پاره گوشتی بیش نیست-برایت میسّر نخواهد بود که لقمه را ببلعی بلکه به آسیابی نیاز داری که آن را خرد و نرم کند و خداوند دو فکّ بالا و پایین را از دو استخوان برایت آفرید و دندانها را در آنها نشانید و دندانهای بالا را بر روی دندانهای پایین قرار داد تا به وسیلۀ آنها لقمه جویده شود و طعام گاهی نیاز به شکستن دارد و زمانی به قطع کردن؛سپس نیاز دارد که خرد و نرم شود.پس از آن برخی از دندانها را مانند طواحین پهن و خردکننده،و بعضی را مانند رباعیّات تیز و برّنده،و بعضی را مانند انیاب شکننده خلق کرد.آنگاه مفصل دو فکّ را قابل برای تحرّک فکها آفرید به گونهای که فکّ پایین میتواند به جلو و عقب رود و مانند گردش سنگ آسیا به گرد فکّ بالا بگردد و اگر این قابلیّت وجود نداشت جز زدن یکی بر دیگری همچون زدن دستها بر همدیگر حرکت دیگری میسّر نبود و غذا نرم
ص:248
و خرد نمیشد از این رو فکّ پایین را قابل تحرّک به حرکت دورانی و فکّ بالا را ثابت و غیر قابل تحرّک قرار داد.اینک به شگفتیهای صنع خداوند بیندیش چه هر آسیابی که بشر میسازد سنگ پایین آن ثابت و سنگ بالا در گردش است جز همین آسیا که ساختۀ پروردگار است،زیرا در این آسیا سنگ پایین به گرد سنگ بالا میچرخد.آری او منزّه از هر عیب است و چقدر کارش بزرگ و برهانش کامل و احسانش گسترده است.
باری،فرض کن غذا را در فضای دهان گذاشتهای،اکنون چگونه غذا به زیر دندانها میرود،و دندانها آن را به سوی خود میکشد،و تا چه حدّ دست در داخل دهان تصرّف میکند.بنگر چگونه خداوند متعال با آفرینش زبان تو را مورد انعام قرار داده است،چه آن در اطراف دهان میچرخد و مانند بیل که طعام را به زیر سنگ آسیا وارد میکند غذا را بهاندازۀ نیاز از وسط دهان به سوی دندانها میبرد،علاوه بر فوائد دیگری که در آن است مانند حسّ ذائقه و شگفتیهای نیروی ناطقه که ما با ذکر آنها سخن را به درازا نمیکشانیم.
سپس آنگاه که غذا را بریده و خرد کردهای،لیکن خشک است و نمیتوانی آن را فروبری جز آن که با نوع رطوبتی از دهان به سوی حلق رانده شود.بنگر که چگونه حقّ تعالی در زیر زبان چشمهای جوشان قرار داده که لعاب از آن بیرون میآید و بهاندازۀ حاجت در دهان ریخته میشود تا با غذا آمیخته گردد و نیز بیندیش که چگونه خداوند آن را برای این کار مسخّر و مأمور ساخته تا آن حدّ که تو غذا را از دور میبینی و این بیچاره برای ادای خدمت آمادگی خود را اعلام میکند و لعاب میریزد به حدّی که گوشههای دهنت را فرا میگیرد،در حالی که غذا هنوز از تو دور است.
پس از آن این غذای نرم و آمیخته شده با لعاب دهان نیازمند کسی است که آن را به معده برساند و آن در دهان است و تو نمیتوانی با دست آن را به سوی معده روانه کنی و نیز در معده دستی نیست تا دراز شود و طعام را به طرف خود بکشاند.اکنون بنگر که چگونه حقّ تعالی مری و گلو را آماده کرده و بر سر آنها طبقاتی قرار داده که برای گرفتن غذا باز میشوند.سپس آن طبقات بسته و به هم فشرده میشوند و بر اثر فشار آنها غذا دگرگون شده و از دهلیز مری به سوی معده سرازیر میگردد.
هنگامی که غذا وارد معده میشود و آن یا نان و یا میوۀ خرد شده است،شایستگی آن را ندارد که به همان صورت استخوان و گوشت و خون شود بلکه ناگزیر باید به طور
ص:249
کامل پخته و اجزای آن یکسان گردد.از این رو خداوند متعال معده را به شکل دیگی آفرید که غذا به آن سرازیر میشود و او آنها را میگیرد و درها بر او بسته میشود و غذا در آن میماند تا به کمک حرارتی که از اعضای درونی پدید میآید و بر معده احاطه دارد هضم و پخته شود،چه در سمت راست معده جگر و در سمت چپ آن سپرز و در جلو آن پیه رقیقی است که پیرامون آن را گرفته و در عقب گوشت پشت است.گرمی این اعضا پیوسته از هر سو معده را فرا میگیرد تا غذا پخته و به مایعی شبیه میگردد که میتواند در جوف رگها جریان یابد و در این هنگام از حیث مشابهت اجزا و رقّت به آب جوی شباهت دارد لیکن هنوز شایستگی تغذیه را نیافته است.خداوند متعال میان معده و جگر گذرگاههایی از رگها آفریده و برای آنها دهانههای بسیاری قرار داده تا غذا در آنها سرازیر شود و به جگر رسد.جگر از خون سرشته شده چنان که گویی قطعهای از خون است و در آن رگهای مویی بسیاری است که در اجزای جگر پراکنده شده که غذای رقیق در آنها سرازیر میشود و در آنها جریان مییابد و در همۀ اجزای جگر پراکنده میشود تا آنگاه که نیروی جگر بر آن چیره شود و آن را به رنگ خون درآورد.سپس به اندازهای که دوباره پخته شود و به صورت خون صافی شایسته برای غذای اعضا درآید در آن درنگ میکند و حرارت جگر است که آن را میپزاند.از این خون مانند هر چیزی که پخته میشود فضولاتی پدید میآید یکی از آنها شبیه به دردی تیرهرنگ است که خلط سودا گفته میشود،و دیگری همچون کف است که صفرا نامیده شده است و اگر این فضولات از آن جدا نشود مزاج اعضا تباه میگردد.آنگاه حقّ تعالی زهره و سپرز را آفریده و برای هر یک از آنها گردنی قرار داده که تا درون جگر کشیده شده است،زهره یا مراره صفرا و سپرز خلط سودا را جذب میکند و در نتیجه خون صاف و زلال میشود و جز فزونی رقّت و رطوبت چیزی در آن باقی نمیماند،چه آن ویژگیهای آب را دارد و اگر چنین نبود در مویرگها پخش نمیشد و به هنگام تصاعد به سوی اعضا از آنها خارج نمیگردید.
و نیز خداوند در بدن دو کلیه آفریده و برای هر کدام گردنی دراز به سوی جگر قرار داده است،از شگفتیهای حکمت الهی این است که گردن آنها به درون جگر کشیده نشده بلکه به رگهایی اتّصال دارد که از«حدبۀ جگر»برآمده است تا آب آن را پس از خروج از رگهای ریزی که در کبد است جذب کند،زیرا اگر پیش از آن این کار را بکند
ص:250
خون غلیظ میشود و از رگها بیرون نمیآید؛و چون آب از آن جدا شود خون از فضولات سهگانه تصفیه شده و از هر چه موجب تباهی غذا میشود پاک میگردد.
سپس خداوند متعال از جگر رگهایی بر آورده و آنها را به اقسامی تقسیم کرده و از هر قسمی شاخههایی منشعب ساخته و آنها را در تمامی بدن از فرق تا قدم و از ظاهر تا باطن پراکنده کرده که خون صاف و زلال در آنها جریان مییابد و به دیگر اعضا حتّی مویرگها میرسد،و اینها مانند رگهایی است که در برگهای درختان وجود دارد و به چشم دیده نمیشوند و غذا از آنها ترشّح کرده به دیگر اجزا میرسد.اگر به مراره یا زهره آفتی برسد خون فاسد میشود و بیماریهای صفراوی مانند یرقان و آبلهریزه و باد سرخ پدید میآید؛و اگر به طحال آسیب وارد شود و خلط سودا را جذب نکند بیماریهای سوداوی از قبیل بهق(لک و پیسی)و خوره و مالیخولیا و جز اینها در بدن به وجود میآید،و اگر آب به سمت کلیه دفع نشود استسقا و جز اینها بروز میکند.
سپس حکمت آفریدگار حکیم را بنگر که چگونه منافع این فضولات پست سهگانه را مرتّب ساخته است:
امّا مراره یا زهره با یک گردن خود تفالههای غذا را جذب و با گردن دیگر آنها را به سوی رودهها دفع میکند تا در آنها رطوبتی لغزاننده حاصل شود و در رودهها سوزشی پدید میآید که آنها را برای دفع به حرکت در میآورد.سپس فشرده میشوند تا تفالهها بلغزند و دفع شوند و زردی تفالهها به همین سبب است.
امّا طحال یا سپرز مواد را از حال خود دگرگون میکند به طوری که در آنها ترشی و انقباض پدید میآید و هر روز مقداری از آنها را به دهانۀ معده روانه میکند تا با ترشی آنها اشتها را تحریک و بیدار سازد و آن را برانگیزاند و باقی را با تفالهها بیرون میکند.
امّا کلیه از آب خون تغذیه میکند و باقی را به مثانه میفرستد.
ما برای بیان نعمتهای خداوند در اسبابی که برای خوردن آماده فرموده به همین اندازه بسنده میکنیم و اگر بخواهیم نیاز جگر را به دل و دماغ،نیاز هر یک از اعضای رئیسه را به دیگری،کیفیّت انشعاب رگهای جهنده را از دل به سوی دیگر اعضا که به واسطۀ آنها روح به بدن میرسد،چگونگی انشعاب اعصاب از دماغ به دیگر اجزای بدن که به واسطۀ آنها حسّ پدید میآید،چگونگی انشعاب رگهای ساکن از جگر به سوی اجزای دیگر بدن که به واسطۀ آنها غذا به تن میرسد،سپس چگونگی ترکیب اعضا و
ص:251
شمارۀ استخوانها و عضلهها و رگهای و او تار و مفاصل و غضروفها و رطوبات آنها را شرح دهیم سخن به درازا میکشد،و همۀ آنها برای خوردن و کارهای دیگر مورد نیاز است، بلکه در آدمی هزاران عضله و رگ و عصب است که از حیث خردی و بزرگی و باریکی و ستبری و کمی و بسیاری انقسام مختلف و متنوّعند،و هیچ چیزی از آنها نیست جز این که در آن یک یا دو یا سه یا چهار یا ده یا بیش از این حکمت وجود دارد و همۀ آنها نعمتهای خداوند است که بر تو ارزانی داشته است.و اگر از آنها یک رگ ساکن بجنبد و یا یک جهنده ساکن شود.ای بیچاره هلاک خواهی شد.پس نخست به نعمتهای خدا بنگر تا بر شکر او نیرو یابی؛زیرا تو از نعمتهای خدا جز خوردن را نمیشناسی و این پستترین نعمتهای اوست.آنگاه از این نعمت چیزی جز این نمیدانی که گرسنه میشوی و میخوری و الاغ نیز میداند که گرسنه میشود و میخورد و سپس رنج میکشد و میخوابد و شهوتش به حرکت در میآید و مجامعت میکند و پس از آن میآساید و دستها را با هم بالا میبرد و لگد میزند.و هرگاه تو چیزی جز آنچه الاغ میداند ندانی چگونه میتوانی شکر نعمتهای خداوند را بهجا آوری.
باری آنچه ما به اختصار بدان کردیم تنها قطرهای از دریایی از دریاهای نعمتهای خداوند است و برای پرهیز از اطالۀ سخن و رعایت اجمال میگویم آنچه را فروگذاشتهایم بر آنچه بشناختهایم قیاس کن و بدان همۀ آنچه از نعمتهای خداوند دانستهایم و همۀ خلق آنها را میدانند نسبت به نعمتهایی که نشناختهاند کمتر از قطرهای از دریاهاست جز این که هر کس چیزی از اینها را بداند شمّهای از معانی قول حقّ تعالی را درک کرده که فرموده است: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها . (1)
سپس بنگر که چگونه خداوند متعال قوام این اعضا و فوائد و ادراکات و نیروی آنها را به بخار لطیفی وابسته کرده است که از اخلاط چهارگانه بر میخیزد و قرارگاه آن دل است و در همۀ بدن از طریق رگهای جهنده جریان مییابد و به هیچ عضوی از اعضای بدن نمیرسد جز این که به محض رسیدن همۀ چیزهایی که آن عضو بدانها نیاز دارد اعمّ از نیروی احساس و ادراک و حرکت و جز اینها در او ایجاد میشود.مانند چراغی که آن را در اطراف خانه بگردانند که با رسیدن آن هر جزیی از خانه را روشنایی فرا میگیرد و این از خلقت و اختراع خداست،لیکن به حکمت خود چراغ را سبب آن قرار داده است.
ص:252
1) (47) ابراهیم/34:و اگر نعمتهای خدا را بشمارید،هرگز آنها را شمارش نخواهید کرد.
این بخار لطیف همان است که پزشکان آن را روح مینامند و جایگاه آن دل است و آن مانند جرم شعلۀ چراغ و دل به منزلۀ چراغدان،و خون سیاهی که در درون دل است برای آن مانند فتیله است،غذا نسبت به آن چون روغن چراغ و حیات ظاهر که به سبب آن در سایر اعضای بدن جریان دارد مانند روشنایی چراغ در همۀ خانه است.همان گونه که چراغ در صورت قطع روغن خاموش میشود چراغ روح نیز چنانچه غذایش منقطع شود خاموش میگردد،و چنان که فتیله گاهی سوخته و تبدیل به خاکستر میشود به طوری که روغن را جذب نمیکند و چراغ با وجود فراوانی روغن خاموش میگردد به همین گونه خونی که بخار لطیف در دل وابستۀ به آن است ممکن است به سبب شدّت حرارت دل بسوزد و چراغ قلب با وجود غذای کافی خاموش شود چه در این هنگام دل غذایی را که سبب بقای روح است نمیپذیرد چنان که خاکستر روغن را به گونهای که موجب دوام افروختگی آتش باشد قبول نمیکند.و نیز همان گونه که چراغ گاهی به سبب داخلی چنان که ذکر کردیم،و زمانی به سبب خارجی مانند وزیدن باد و یا پف کردن بر آن خاموش میشود،همچنین خاموشی روح گاهی ناشی از سببی داخلی و زمانی به سببی خارجی مانند کشتن است،و همان گونه که خاموش شدن چراغ بر اثر پایان یافتن روغن یا تباهی فتیله و یا به سبب وزش باد و یا پف کردن انسانی بر آن جز به علل مقدّری که در علم خداوند ترتیب یافته و همگی مقدّر شده صورت نمیگیرد، خاموشی روح نیز به همین گونه است و چنان که خاموشی چراغ پایان وقت وجودی آن است و آن اجل اوست که در امّالکتاب برایش تعیین شده خاموشی روح نیز چنین است، و همان طور که اگر چراغ خاموش شود تاریکی سراسر خانه را فرا میگیرد روح نیز چون خاموش شود همۀ بدن تاریک و ظلمانی میشود و انواری که از روح کسب میکرده از آن جدا میگردد،و این انوار همان نور حواس و قدرت و اراده و دیگر چیزهایی است که واژۀ حیات همۀ آنها را در بر میگیرد.و این نیز ای کوتاه به یکی دیگر از عوالم نعمتهای خدا و عجایب صنع و حکمت اوست تا دانسته شود که: لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی . (1)پس نگونساری باد بر کسی که به خدا کافر شود،و دور و نگونسار باد کسی که نعمت او را ناسپاسی کند.
ص:253
1) (48) کهف/109:...اگر دریاها(جهت نوشتن)برای کلمات پروردگارم مرکّب شوند،دریاها پایان میگیرند پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد.
اگر بگویی:تو روح را توصیف کردی و برای آن مثال آوردی در حالی که از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارۀ روح پرسیدند و او بیش از این نگفت که: اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ،پس چرا او آن را بدین گونه توصیف نکرد؟ پاسخ این است که بدانی این پرسش به سبب غفلت از مشترک بودن واژۀ روح است.
روح بر معانی بسیاری اطلاق میشود که ما با ذکر همۀ آنها سخن را طولانی نمیکنیم،چه ما تنها به توصیف یکی از معانی آن پرداختیم و گفتیم که عبارت از جسم لطیفی است که پزشکان آن را روح مینامند و وجود و صفات و چگونگی جریان آن را در اعضا و کیفیّت حصول حواس و نیروها را به وسیلۀ آن در عضوها شناختهاند،تا آنجا که اگر یکی از اعضا سست و بیحسّ شود میدانند که آن به سبب وقوع مانعی در گذرگاه این روح است.از این رو موضع بیحسّی را درمان نمیکنند بلکه مراکز اعصاب و محلّ مانع را به چیزی که باعث رفع آن شود معالجه میکنند،چه آن روح به سبب لطافت خود در شبکۀ اعصاب نفوذ میکند و به وسیلۀ آنها از دل به دیگر اعضا میرسد و تا جایی که پزشکان به آن شناخت دارند کار درمان ساده و آسان است.
امّا آن روحی که اصل است و با تباهی آن همۀ بدن تباه میشود سرّی از اسرار الهی است و ما آن را توصیف نکرده و رخصتی در تعریف آن نیست،جز این که گفته میشود:آن امری ربّانی است،چنان که خداوند متعال فرموده است: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ، (1)و امور ربّانی را عقل نمیتواند درک و توصیف کند؛بلکه عقول اکثریّت خلق در برابر آنها حیران است.امّا اوهام و تخیّلات بالضّروره از درک آنها قاصر میباشند همان گونه که چشم از ادراک آوازها قاصر و ناتوان است،و عقولی که در جوهر و عرض مقیّد و در این تنگنا محبوسند در ذکر مبادی اوصاف این امور پایی لنگ و لرزان دارند.
از این رو به وسیلۀ عقل نمیتوان چیزی از صفات این روح را درک کرد بلکه باید به نور دیگری که عالیتر و شریفتر از عقل است و در عالم نبوّت و ولایت میتابد و نسبت آن با عقل مانند نسبت عقل با وهم و خیال است آن را فهمید.خداوند متعال خلق را به طورهای مختلف آفریده و فرموده است: وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْواراً . (2)
بنابراین همان گونه که کودک محسوسات را درک و از ادراک معقولات ناتوان است
ص:254
چه آن طوری است که هنوز بدان نرسیده است،انسان بالغ نیز معقولات را درک و ماورای آنها را نمیتواند ادراک کند،زیرا آن طوری است که هنوز بدان واصل نشده است چه آن مقامی شریف و سرچشمهای گوارا و پایگاهی بلند است که در آن جناب حقّ با نور ایمان و یقین دیده میشود؛و این چشمهسار گرامیتر و عزیزتر از آن است که محلّ آشامیدن هر واردی باشد،بلکه به آن جز یکی و پس از او یکی دیگر آگاه نمیشود و جناب حق را پیشگاهی است و در مقدّمۀ پیشگاه میدانی وسیع قرار دارد و در اوّل میدان آستانهای است که قرارگاه آن امر ربّانی است.هر کس از این آستانه نگذرد و نگهبان آن را نبیند محال است به میدان واصل شود،چه رسد وصول به مشاهدات عالی که در ورای آن است.از این رو گفتهاند:کسی که خود را نشناخته خدا را نشناخته است،و کجا میتوان آن روح را در خزاین پزشکان یافت و پزشک را چگونه رسد که آن را ملاحظه کند؟بلکه معنایی که پزشکان آن را روح مینامند در مقایسه با این امر ربّانی مانند نسبت گوی است به پادشاه که چوگان او آن را به حرکت در آورده باشد.کسی که روح را از نظر پزشک دریافته و گمان کرده که امر ربّانی را درک کرده همچون کسی است که گوی را دیده و گمان برده که شاه را دیده است و شکّ نیست که خطای این بیننده فاحش است امّا خطای آن خیلی فاحشتر و بزرگتر است.
و چون عقلی که به سبب آن تکلیف حاصل و با آن مصالح دنیا دانسته میشود از فهم کنه این امر عاجز است خداوند متعال به پیامبرش(صلی الله علیه و آله)اجازه نداد که از آن سخن گوید بلکه به او دستور داد با مردم بهاندازۀ خرد آنها گفتگو کند،و در کتاب خود دربارۀ حقیقت این امر چیزی ذکر نکرد،لیکن نسبت و فعل آن را یاد کرد و ذات آن را بیان نفرمود.امّا نسبت آن در قول اوست که فرموده است:من أمر ربّی و دربارۀ فعل او فرموده است: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً، فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی . (1)
اکنون به مقصود خود باز میگردیم و مقصود ذکر نعمتهای خداست و ما برخی از نعمتهای او را در آلات خوردن یاد کردیم.
ص:255
1) (51) فجر/28 تا 31:تو ای روح آرمیده،به سوی پروردگارت باز گرد،در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است.
شایستهاند که آدمی را با صنعت خود اصلاح کند.
(1)بدان خوردنیها بسیارند و خداوند در آفرینش آنها شگفتیهای بیشمار و اسبابی ممتدّ و بیپایان قرار داده که ذکر آنها نسبت به هر خوردنی سخن را به درازا میکشاند.
خوردنیها یا دارویند یا میوه و یا غذا،و ما از غذاها سخن آغاز میکنیم که اصل است و از آنها دانۀ گندم را اختیار میکنیم و باقی را فرومیگذاریم و میگوییم:
هرگاه دانه یا دانههایی بیابی چنانچه آنها را بخوری آنها نیست میشوند و تو گرسنه میمانی به همین سبب نیاز بسیار داری که آن دانه به ذات خود نموّ کند و زیاد شود و چند برابر گردد تا تمامی نیاز تو را برآورده سازد.از این رو خداوند متعال در دانۀ گندم نیرویی آفریده که به وسیلۀ آن تغذیه میکند چنان که آن نیرو را در تو نیز آفریده است، چه نباتات با تو در حسّ و حرکت تفاوت دارند و در گرفتن غذا با تو اختلافی ندارند.
آنها با آب تغذیه میشوند و آن را از طریق رگها به باطن خود جذب میکنند،همچنان که تو تغذیه میکنی و غذا را به درون خویش میکشانی.ما با ذکر آلاتی که گیاهان برای جذب غذا به درون خویش دارند سخن را به درازا نمیکشانیم و تنها به غذای آنها میکنیم و میگوییم:
همان گونه که چوب و خاک نمیتواند غذای تو باشد و به طعامی مخصوص نیاز داری دانه نیز با هر چیزی تغذیه نمیشود و به غذایی ویژۀ خود نیاز دارد،به دلیل این که اگر آن را در خانه بگذاری افزایش نمییابد،زیرا جز هوا چیزی بر آن احاطه ندارد و هوای تنها برای تغذیۀ آن کافی نیست؛و نیز اگر آن را در آب قرار دهی چیزی بر آن افزوده نمیشود.همچنین اگر آن را در زمین بیآب رها کنی زیاد نمیشود،بلکه ناگزیر باید آن را در زمینی آمیخته با آب که گل شده باشد قرار دهی،چنان که خداوند کرده و فرموده است: فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلی طَعامِهِ، أَنّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبًّا، ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا . (1)
سپس برای رشد آن آب و خاک تنها کافی نیست چه اگر آن را در زمین نمناکی که سخت و سفت باشد بگذاری به سبب فقدان هوا نمیروید و نیاز دارد به این که در زمینی سست و باز فروشود تا هوا به آن راه یابد.پس از آن هوا به ذات خود نمیتواند به سوی آن
ص:256
1) (52) عبس/25 تا 27:انسان باید به غذای خویش بنگرد،ما آب فراوانی از آسمان فروریختیم،سپس زمین را از هم شکافتیم.
حرکت کند بلکه نیازمند بادی است که آن را به جنبش درآورد و به قهر و عنف آن را بر زمین وارد سازد تا در آن نفوذ کند.خداوند به این مطلب کرده و فرموده است:
وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ ، (1)القاح آنها ایجاد پیوند ازدواج میان هوا و آب و زمین است.و نیز همۀ اینها کافی نیست چنانچه در سرمای زیاد و زمستانی سخت قرار داده شود،در این صورت به هوای بهار و گرمای تابستان نیازمند است.بنابراین روشن شد که گیاهان برای غذای خود به چهار چیز نیاز دارند.
اینک بنگر که هر کدام از این چهار چیز به چه اشیایی نیاز دارند،چه آب محتاج آن است که از دریاها و چشمهها و رودها و جویها به کشتزارها سرازیر شود و ملاحظه کن که چگونه حق تعالی دریاها را آفرید و چشمهها را روان کرد و از آنها جویها جاری ساخت.آنگاه ممکن است زمین مرتفع باشد و آب بدان نرسد.بنگر که چگونه خداوند ابرها را آفرید و بادها را بر آنها چیره ساخت تا به فرمان او آنها را به اطراف زمین براند و آنها ابرهایی هستند که از آب گرانبارند.سپس توجّه کن چگونه خداوند آنها را در هنگام بهار و پاییز بهاندازۀ نیاز به سرزمینها روانه میکند،و بنگر چگونه کوهها را نگهدار آبها آفریده به طوری که چشمهها بتدریج از آنها روان میشود اگر یکباره از آنها جاری میشد شهرها در آب فرومیرفت و کشتزارها و احشام نابود میشد.بنابراین نعمتهای الهی در کوهها و ابرها و دریاها و بارانها غیر قابل شمارش است.
امّا گرمی میان آب و زمین حاصل نمیشود،چه هر دو سردند و بنگر که خداوند چگونه خورشید را آفرید و آن را مأمور و مسخّر گردانید و آن را با همۀ دوری از زمین گرمکنندۀ آن در وقتی معیّن قرار داد نه در همۀ اوقات تا وقتی که به سرما نیاز است زمین سرد و در هنگامی که به گرما نیاز است زمین گرم باشد،و این یکی از حکمتهای آفرینش خورشید است و حکمتهایی که در آن میباشد بیشتر از آن است که شمرده شود.
سپس هنگامی که روییدنیها از زمین برآیند در میوهها انعقاد و صلابتی پدید میآید که نیازمند به رطوبتی است تا آنها را نضج دهد و به کمال رساند.بنگر چگونه خداوند ماه را آفرید و مرطوب کردن زمین را از ویژگیهای آن قرار داد همچنان که خورشید را به گرم کردن اختصاص داد،و ماه به تقدیر آفریدگار حکیم میوهها را نضج و پختگی میدهد و به آنها رنگ میبخشد.به همین سبب اگر درختان در سایهای قرار گیرند که
ص:257
1) (53) حجر/22:بادها را برای بارور ساختن فرستادیم.
مانع تابش خورشید و ماه و ستارگان بر آنها شود ناقص و فاسد میشوند تا آن حدّ که اگر درخت بزرگی درخت کوچکی را در سایۀ خود گیرد درخت کوچک تباه میگردد.
ویژگی ماه را در مرطوب کردن هوا از این طریق میتوان دانست که سرت را در شب برهنه کنی در این موقع رطوبت بر سرت غلبه میکند که از آن به زکام تعبیر میکنند،و همان طوری که به سرت رطوبت میبخشد میوهها را نیز مرطوب میکند.ما سخن را دراینباره که بیرون از مقصود است بیش از این ادامه نمیدهیم و میگوییم:
هر ستارهای که در آسمان است برای فایدهای معیّن و مسخّر و گمارده شده چنان که خورشید برای ایجاد گرمی و ماه برای به وجود آوردن رطوبت به کار گرفته شدهاند و هیچ یک از ستارگان از حکمتهای بسیاری که نیروی بشری توان شمارش آنها را ندارد خالی نیست و اگر چنین نباشد آفرینش آنها کاری بیهوده و باطل است و قول خداوند متعال درست نمیباشد که فرموده است: وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ ؛ (1)و نیز: رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً،سُبْحانَکَ ؛ (2)و همان گونه که در تن تو عضوی نیست جز این که بر آن فایدهای مترتّب است،همچنین در پیکر این جهان عضوی وجود ندارد جز این که برای فایدهای آفریده شده است.همۀ جهان مانند یک شخص و اجسام موجود در آن همچون اعضای آن است و این اعضا مانند اعضای بدنت کمک کار یکدیگرند و شرح این مطلب طولانی است.
نباید گمان کنی که چون تصدیق منجّمان و دانش نجوم یا اخترشناسی در شرع نهی شده اعتقاد به این که ستارگان و خورشید و ماه در اموری که خداوند به حکمت خود آنها را اسباب قرار داده و برای آن امور مسخّر ساخته مخالف شرع است،زیرا آنچه در نجوم نهی شده دو امر است:
اوّل آن که انسان باور کند که ستارگان و خورشید و ماه پدیدآورندۀ آثار خویشند و در کار خود استقلال دارند و محکوم و مسخّر تدبیر مدبّری که آنها را آفریده نیستند و این کفر است.
دوم تصدیق آثاری که منجّمان به تفصیل خبر میدهند و همۀ مردم در فهم آنها شرکت ندارند چه آنها را از روی نادانی میگویند.
ص:258
دانش نجوم معجزۀ برخی از پیامبران بوده که کهنه و مندرس شده و آنچه از آن باقی مانده آمیزهای است که درست از نادرست آن روشن نیست،و اعتقاد به این که ستارگان اسباب آثاری هستند که خداوند متعال در زمین و نباتات و حیوانات به وجود میآورد ضرری به دین نمیرساند،بلکه حقّ همین است.لیکن آنچه برای دین زیانبار است ادّعای دانستن این آثار به تفصیل از روی جهل است.از این رو هرگاه جامهای را که شستهای بخواهی خشک کنی و کسی به تو بگوید جامه را بیرون آور و بگستران چه خورشید برآمده و هوا گرم شده است بر تو لازم نیست او را تکذیب و گفتهاش را انکار کنی که گرمی هوا را بر اثر طلوع خورشید بیان کرده است.همچنین اگر از کسی سبب دگرگونی چهرهاش را بپرسی و بگوید:در راه خورشید بر من تابیده و چهرهام را سیاه کرده بر تو لازم نیست او را تکذیب کنی.اثرهای دیگر را نیز به همین گونه قیاس کن جز این که برخی از آثار معلومند و بعضی مجهول و ادّعای علم نسبت به آثار مجهول جائز نیست.از آنچه معلوم است برخی معلوم همۀ مردم است مانند پدید آمدن روشنی و گرمی به سبب طلوع خورشید،و پارهای تنها معلوم برخی از مردم است مانند حصول زکام به سبب تابش ماه.بنابراین ستارگان بیهوده و عبث آفریده نشدهاند بلکه در آنها حکمتهای بیشمار است.پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)به آسمان نگریست و گفتار حقّ تعالی را قرائت کرد که: رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ .سپس فرمود:«وای بر کسی که این آیه را بخواند و آن را به سبیل خود کشد.» (1)معنای حدیث این است که آن را بخواند و در آن نیندیشد و به جای فهم ملکوت آسمانها به تماشای رنگ آسمان و روشنی ستارگان بسنده کند،چه این را ستوران نیز میدانند،و کسی که به این مقدار اکتفا کند آن را به سبیل خود کشیده است.
خداوند را در ملکوت آسمانها و زمین و آفاق و انفس و حیوانات و نباتات عجایبی است که دوستان او جویای شناخت آنها هستند،چه اگر کسی دانشمندی را دوست بدارد پیوسته در طلب آثار و تصانیف اوست تا با مزید آگاهی بر عجایب دانش او دوستی وی در دلش افزون گردد.در مورد شگفتیهای صنع خدا نیز امر به همین گونه است،چه همۀ عالم تصنیف اوست بلکه تصنیف مصنّفان نیز از تصانیف اوست که از طریق قلوب
ص:259
1) (56) عراقی گفته است:آن را ثعلبی از حدیث ابن عبّاس با عبارت:«...و در آن نیندیشند»ذکر کرده و در سلسلۀ راویان این حدیث ابو جناب یحیی بن ابی حبّه است که ضعیف است.
بندگان آن را رقم زده است.
از این رو هرگاه از تصنیفی به شگفت آیی از مصنّف آن در شگفت مباش بلکه از کسی در تعجّب باش که مصنّف را برای تألیف آن مورد انعام و هدایت و ارشاد قرار داده و آن را بدین کار گمارده است.چنان که اگر لعبتهای شعبده گران را ببینی که پای میکوبند و حرکات موزون و متناسب میکنند نباید از بازی آنها دچار شگفتی شوی چه اینها تکّه پارچههایی هستند که آنها را به حرکت درآوردهاند و به ذات خود متحرّک نیستند؛لیکن باید از مهارت شعبدهباز به شگفت آیی که آنها را با تارهای باریکی که به چشم دیده نمیشوند به حرکت درآورده است.
باری مقصود آن است که غذای گیاهان جز به آب و هوا و خورشید و ماه و ستارگان انجام نمیشود و انجام آنها نیز جز به افلاکی که ستارگان در آن متمرکزند صورت نمیگیرد و تحقّق اینها نیز جز با حرکت افلاک میسّر نمیگردد،و حرکات افلاک جز به تحریک فرشتگان آسمانی تحقّق نمییابد.این اسباب همچنان ادامه مییابد و به سببهای دوری میرسد که از ذکر آنها صرف نظر میکنیم،زیرا آنچه یاد کردیم هشداری است نسبت به آنچه از آن دست باز داشتیم،بنابراین به ذکر اسباب تغذیۀ گیاهان بسنده میکنیم.
(1)بدان که خوردنیها همه در یک جا موجود نیستند،چه برای آنها شرائط مخصوصی است؛و به همین سبب در برخی جاها یافت میشوند و در بعضی جاها یافت نمیشوند.
مردم بر روی زمین پراکندهاند،ممکن است دست بعضی به خوردنیها نرسد و دریاها و بیابانها میان آنها حایل شود.از این رو بنگر چگونه خداوند متعال بازرگانان را مسخّر کرد،و دوستی مال و حرص در طلب سود را بر آنان چیره ساخته است با آن که غالبا این کار برای آنها سودی ندارد،زیرا آنچه را گرد میآورند یا با کشتیها به ته دریاها فرومیرود و یا راهزنان به غارت میبرند،یا در بعضی شهرها مرگشان فرا میرسد و حکّام اموال آنها را میگیرند و بهترین حالت آنها این است که اموالشان بهرۀ وارثانشان گردد در حالی که اگر بدانند،وارثان سختترین دشمنان آنها هستند.بنابراین بنگر چگونه خداوند جهل و غفلت را بر آنان چیره ساخته است به طوری که برای به دست آوردن
ص:260
سود سختیها را تحمّل میکنند و کارهای خطرناک مرتکب میشوند و با نور دیدن دریاها خود را در معرض نابودی قرار میدهند تا خوردنیها و انواع نیازمندیها را از دورترین نقاط شرق و غرب برای تو بیاورند؛بنگر چگونه خداوند ساخت کشتی و سوار شدن بر آن را به آنان آموخته است.و نیز بیندیش که چگونه خداوند حیوانات را آفریده و برای باربری و سواری در بیابانها مسخّر و رام گردانیده است.و بنگر که خداوند چگونه شتر را آفریده و به اسب شتاب در حرکت داده و الاغ را بر تحمّل رنج بردبار قرار داده است،و چطور شتر در زیر بار گران گرسنه و تشنه بیابانها را میپیماید و منازل را در مینوردد.
بیندیش چگونه خداوند این بازرگانان را به وسیلۀ کشتیها و حیوانات در دریاها و بیابانها روان کرده تا خوردنیها و دیگر نیازمندیهایت را به سوی تو آورند،و در آنچه حیوانات بدان نیاز دارند اعمّ از اسباب و ادوات و علوفه و آنچه کشتیها احتیاج دارند همه را خداوند متعال در حدّ نیاز و بالاتر از آن آفریده است که شمارش آنها غیر ممکن میباشد و به اموری نامحصور میانجامد که برای رعایت اختصار ترک آنها را ضروری میدانیم.
(1)بدان آنچه در زمین روییده میشود و حیواناتی که آفریده شدهاند خوردن آنها به همان حالی که هستند ممکن نیست،بلکه ناگزیر باید در هر کدام از طریق پختن و ترکیب و تنظیف و دور افکندن قسمتی و باقی گذاشتن قسمتی دیگر از آنها و سایر اموری که به شماره در نمیآید اصلاحاتی در آنها صورت گیرد.شرح این امور نسبت به هر یک از خوردنیها طولانی است و ما تنها یک گرده نان را تعیین و بررسی میکنیم تا ببینیم یک قرص نان از زمانی که بذر آن در زمین کاشته میشود تا آنگاه که به صورت گرده نان در میآید و شایستۀ خوردن میشود به چه چیزهایی نیاز دارد.
نخستین چیزی که بدان نیازمند است برزگر است تا زمین را آماده کند و بکارد.سپس گاو است تا زمین را با آن شخم زنند و یک جفت گاو با همۀ لوازم آن.پس از آن آبیاری زمین برای مدّتی معیّن،سپس پاک کردن زمین از خس و خاشاک و بعد از آن درو کردن آن است؛و پس از آن کوبیدن و پاک کردن سپس آرد کردن و بعد از آن خمیر کردن و بعد پختن آن است.اینک در تعداد کارهایی که نام بردیم و آنچه را که ذکر نکردیم بیندیش و شمار افرادی را که به این کارها اقدام میکنند و تعداد آلات و ادواتی را که
ص:261
مورد نیاز آنها قرار میگیرد اعمّ از وسایل آهنی و چوبی و سنگی و جز اینها در نظر بیاور؛ و بنگر در کارهای کارگران اعمّ از دروگر و آهنگر و جز اینها در تهیّه و اصلاح وسایل کشاورزی و آسیاب و پخت نان و نیاز آهنگران به آهن و مس و ارزیز؛و بیندیش چگونه خداوند کوهها و سنگها و معدنها را خلق کرده چگونه قطعات زمین را که در کنار هم قرار دارند مختلف آفریده است.
اگر نیک بررسی کنی خواهی دانست که ای بیچاره یک قرص نان گرد و آماده برای خوردن تو نمیشود جز این که بیش از یک هزار کارگر در راه آن کار کردهاند.از فرشتهای آغاز کن که ابرها را برای ریزش باران رانده تا آخر کارهای فرشتگان،و زمانی که نوبت به اعمال آدمیان میرسد تا آنگاه که نان به صورت گرده در میآید نزدیک هفت هزار صنعتگر در راه آن فعالیّت کرده است؛صنعتگرانی که صنعت هر کدام از آنها اصلی از اصول صنایعی است که مصالح خلق جز بدانها تمام و کامل نمیشود.سپس در کثرت کارهایی که انسان بر روی این آلات و ادوات انجام میدهد بیندیش حتّی در سوزنی که آلتی خرد میباشد و فایدۀ آن دوختن لباسی است که انسان را از سرما نگه میدارد.این سوزن از آهنی که مناسب آن باشد ساخته و پرداخته نمیشود جز این که بیست و پنج بار باید از دست سوزنگر بگذرد و در هر بار بر روی آن کاری انجام دهد.
اگر خداوند شهرها را به همدیگر مربوط و وابسته نمیکرد و بندگان را مسخّر و مأمور نمیساخت و فی المثل تو به داسی نیاز پیدا میکردی که با آن گندم را پس از کشت درو کنی عمر تو به پایان میرسید و به تهیّۀ آن قادر نمیشدی.آیا نمیاندیشی چگونه خداوند بندهاش را که از نطفهای کثیف آفریده هدایت فرموده تا این اعمال و صنایع شگفتانگیز را انجام دهد؛مثلا به مقراض بنگر که از دو تیغۀ برابر که یکی بر روی دیگری قرار داده شده تشکیل گردیده است.هر دو تیغه با هم چیزی را میگیرند و به سرعت میبرند.اگر خداوند به فضل و کرم خویش طریق ساخت آن را بر پیشینیان ما کشف نمیکرد و ما نیازمند بودیم که با فکر خود راه تهیّۀ آن را پیدا و سپس آهن را از سنگ استخراج کنیم و آلاتی را که مقراض از آنها خسته میشود به دست آوریم،اگر عمر یکی از ما بهاندازۀ عمر نوح و عقل او کاملترین عقول بود نمیتوانست طریق ساختن همین یک وسیله را پیدا کند چه رسد به دیگر چیزها.
آری منزّه است خداوندی که بینایان را به نابینایان ملحق کرده و با این همه بیان آنان
ص:262
را از دانستن بازداشته است.هم اکنون بنگر که اگر شهر تو فی المثل از آسیابان یا آهنگر یا از حجّام که پستترین مشاغل است یا از بافنده یا از یکی از این صنعتگران خالی شود چه رنجی به تو خواهد رسید و چگونه همۀ کارهای تو دچار آشفتگی خواهد شد.پس منزّه است خداوندی که بعضی از بندگان را مسخّر بعضی دیگر ساخته و بدینطریق مشیّت خویش را جاری و آفرینش را کامل و حکمت خویش را ثابت گردانیده است.در این قسمت نیز باید سخن را کوتاه کنیم چه غرض توجّه دادن به نعمتهاست نه بررسی کامل آنها.
(1)بدان این کارگران و صنعتگران و جز آنها که خوردنیها را اصلاح و آماده میکنند اگر آرای آنها متفرّق و طبایع آنها مانند طبیعت وحوش از همدیگر متنفّر باشد بیشکّ پراکنده و از هم دور میشوند و بعضی از آنها از بعضی دیگر سود نمیبرند بلکه مانند حیوانات وحشی در یک جا گرد نمیآیند و هدف واحدی نیز آنان را به گرد هم در نمیآورد.
اکنون بنگر که خداوند چگونه دلهای آنها را با یکدیگر الفت داده و انس و محبّت را بر آنها چیره ساخته است به طوری که اگر همۀ آنچه را در زمین است هزینه میکردی نمیتوانستی دلهای آنها را با هم الفت دهی؛لیکن خداوند میان دلهایشان الفت برقرار کرد و به سبب آن و آشنایی ارواح با یکدیگر گرد هم آمدند و با هم انس گرفتند و شهرها بنا کردند و محلّها و خانههایشان را نزدیک و در کنار هم ترتیب دادند،و بازارها و کاروانسراها و اماکن دیگری که ذکر یکایک آنها طولانی است بر پا کردند.
سپس این دوستی به سبب اغراضی که با هم برخورد میکنند و در آنها رقابت میورزند زائل میشود؛چه طبع انسان با خشم و حسادت و همچشمی سرشته شده و همینهاست که منجر به جنگ و نفرت و بیزاری از هم میشود.
آنگاه بنگر چگونه خداوند پادشاهان را چیرگی داده و با نیرو و آمادگی و اسباب به آنان کمک کرده و ترس از آنها را در دل رعایا انداخته تا خواه و ناخواه فرمان آنها را به گردن گیرند.و نیز چگونه خداوند پادشاهان را به طریق اصلاح امور بندگانش هدایت کرده است به حدّی که اجزای شهرها را مانند اعضای شخص واحد سامان دادهاند تا به
ص:263
هم کمک کنند و از همدیگر سود برند؛و سران و قاضیان و شحنگان و رهبران بازارها را منظّم کرده،مردم را به رعایت قانون عدل وادار و به مساعدت و همیاری ملزم ساختهاند به طوری که آهنگر از گوشتفروش و نانفروش و دیگر شهروندان نفع میبرد و همگی از آهنگر سود میبرند.حجّام به کشاورز و کشاورز به حجّام نفع میرساند و هر یک از دیگری سود میبرد،همان گونه که اعضای تن به یکدیگر کمک میکنند و به هم سود میرسانند؛و این به سبب نظم و اجتماع و انضباط مردم تحت رهبری پادشاه و داخل بودن در جماعت اوست.
و نیز بیندیش چگونه خداوند پیامبران را برانگیخت تا پادشاهان را که به صلاحآورندۀ رعایا هستند به صلاح آوردند و قانونهای شرع الهی را در حفظ عدالت میان مردم و آیینهای سیاست را در ضبط و نظم ایشان به آنان آموختند و از احکام امامت و سلطنت و قوانین فقه آنچه را مایۀ هدایت آنها در اصلاح امور دنیاست برای آنان روشن ساختند اضافه بر آنچه در اصلاح امور دین آنان را راهنمایی کردهاند.
و بنگر چگونه خداوند پیامبران را به وسیلۀ فرشتگان و فرشتگان را به وسیلۀ یکدیگر ارشاد و اصلاح کرده است تا به فرشتۀ مقرّبی میرسد که میان او و خداوند هیچ واسطهای نیست.
آری نانوا خمیر را میپزد،آسیابان گندم را آرد میکند،برزگر زراعت را درو میکند، آهنگر آلات کشاورزی را میسازد،نجّار آلات آهنگری را تهیّه میکند به همین گونه همۀ صنعتگران اسباب خوردنیها را فراهم میکنند.پادشاهان ارباب صنایع را اصلاح میکنند،دانشمندان پادشاهان را به صلاح میآورند،پیامبران دانشمندان را که وارثان آنها هستند ارشاد میکنند و فرشتگان پیامبران را به صلاح وامیدارند و این رشته به همین گونه ادامه دارد تا به حضرت ربوبیّت که مصدر هر نظام و منبع هر حسن و جمال و منشأ هر ترتیب و تألیف است میرسد.همۀ اینها نعمتهایی از نعم ربّ الأرباب و مسبّب الأسباب است و اگر به مقتضای وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا 57فضل و کرم او نبود به شناخت همین مقدار اندک از نعمتهای او راه نمییافتیم،و اگر نه این بود که ما را بازداشته است از این که طمع احاطه بر کنه نعمتهای او را داشته باشیم و به آن چشم
ص:264
دوزیم هرآینه شوق آن داشتیم که این احاطه و آگاهی را طلب کنیم.لیکن خداوند به قهر و قدرت خود ما را از کار معزول و بر کنار داشته و فرموده است: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها . (1)
آری اگر به سخن درآییم گشادگی خاطری است که به اذن اوست و اگر خاموشی گزینیم گرفتگی آن است که به قهر اوست.آنچه را او منع کرده کسی قادر به دادن آن نیست و آنچه را او داده کسی قادر بر منع آن نیست،چه ما در هر لحظهای از لحظات عمر تا آنگاه که مرگ فرارسد با گوش دل آواز ملک جبّار را میشنویم که ندا میکند: لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ . (2)سپاس خدای را که ما را از کافران جدا ساخت و این ندا را پیش از آن که عمرها به سر آید به گوش ما رسانید.
(1)آنچه پیش از این از نعمتهای خداوند دربارۀ فرشتگان گفتهایم که آنها اصلاح و راهنمایی پیامبران را بر عهده دارند و رسانندۀ وحی به سوی ایشانند بر تو پوشیده نیست و گمان مکن که اعمال فرشتگان منحصر به همین مقدار است،بلکه طبقات فرشتگان با همۀ کثرتی که دارند و ترتیب مراتب آنها به طور کلّی منحصر در سه طبقه است:
فرشتگان زمین،فرشتگان آسمانی و حاملان عرش.
اینک بنگر که چگونه خداوند آنها را در آنچه مربوط به خوراک و غذایی میشود که شرح دادیم بر تو گمارده است،بیآنکه مأموریّت آنها از این حدّ تجاوز کند و به هدایت و ارشاد و جز اینها برسد.بدان هر عضوی از اعضای تو بلکه هر جزیی از اجزای گیاهان تغذیه نمیکند جز این که هفت فرشته بر آن گمارده شده و این کمترین عدد است،چه تعداد این فرشتگان گاهی بر ده تا صد و بیش از آن نیز میرسد.بیان مطلب آن است که غذا بدین معناست که جزیی از آن جانشین جزیی شود که از میان رفته است و آن غذا در پایان به خون تبدیل و سپس گوشت و استخوان شود،و چون استخوان شد تغذیۀ تو به اتمام رسیده است.
خون و گوشت اجسامی هستند که فاقد قدرت و معرفت و اختیارند.اینها به ذات خود
ص:265
حرکتی ندارند و تغییر نمیپذیرند و مجرّد طبع برای تطوّر آنها کافی نیست؛چنان که گندم به ذات خود آرد و سپس خمیر و پس از آن نان پخته نمیشود جز این که تحوّلات مذکور به وسیلۀ کارگرانی چند انجام میشود.همچنین خون به ذات خود گوشت و استخوان و رگ و پی نمیشود جز این که با کارگرانی چند این امور انجام میپذیرد.این کارگران در باطن همان فرشتگانند،همچنان که کارگران در ظاهر شماری چند از شهروندانند.حقّ تعالی نعمتهای ظاهری و باطنی را بر شما کامل گردانیده و سزاوار نیست که از نعمتهای باطنی غفلت شود.از این رو میگویم:ناگزیر فرشتهای است که غذا را به سوی گوشت و استخوان جذب میکند،چه غذا به ذات خود حرکت نمیکند.
همچنین فرشتۀ دیگری است که غذا را در کنار آن نگه میدارد،و ناچار فرشتۀ سوّمی است که صورت خون را از آن زائل میکند و فرشتۀ چهارمی است که آن را به صورت گوشت و استخوان و رگ در میآورد،و ناگزیر فرشتۀ پنجمی است که آنچه را زاید بر نیاز غذایی است دفع میکند،و فرشتۀ ششمی است که آنچه را به صورت استخوان و گوشت درآمده به استخوان و گوشت پیوند میدهد تا از هم جدا نباشند؛و ناگزیر فرشتۀ هفتمی است که در این پیوند اندازهها را نگه میدارد.به آنچه گرد است چیزی را پیوند میدهد که آن را از گردی بیرون نبرد و به عریض و میان تهی چیزی را ملصق میکند که آنها را از حالت خود خارج نسازد و نسبت به هر کدام مقدار حاجت را نگه میدارد.فی المثل اگر فرشته بر بینی کودک مقداری از غذا جمع کند که آن را بر ران او باید ملحق کند بینی او بزرگ خواهد شد و مجوّف بودن آن از میان میرود و چهرۀ کودک زشت خواهد شد، بلکه باید به طرف پلکها که نازکند و به سمت حدقۀ چشم که دارای صفا و روشنی است و به سوی رانها که ستبرند و استخوانها که صلب و سختند چیزی از غذا را سوق دهد که از حیث مقدار و شکل با هر یک از آنها متناسب باشد،و گرنه آن عضو از صورت خود خارج و برخی از اعضا فربه و بعضی ضعیف خواهد شد.بلکه هرگاه فرشته در تقسیم و توزیع غذا عدالت را رعایت نکند و به سر کودک و دیگر اعضای او چیزی از غذا سوق دهد که رشد کنند امّا مثلا به یکی از دو پای او غذا نرساند و پایش در همان حدّ کودکی باقی بماند و همۀ تنش بزرگ شود در این هنگام شخصی را خواهی دید که تنش در ضخامت همچون مردان است و یکی از دو پایش چون پای کودکان.البتّه چنین کسی از زندگی خود سودی نخواهد برد.
ص:266
بنابراین مراعات این سهمیهبندی به یکی از فرشتگان واگذار شده است و گمان مبر که خون به ذات خود سازندۀ ساختار خویش است و هر کس این امور را به طبایع حواله کند نادان است و نمیداند چه میگوید.
اینها که گفته شد فرشتگان زمینی میباشند،آنها در حالی که تو در خوابی و میآسایی و یا در غفلت به سر میبری به اصلاح تو مشغولند و غذا را در درون تو سامان میدهند، در حالی که تو هیچ خبر نداری،همچنین در خردترین جزء از اجزای تو که قابل تجزیه نیست عمل میکنند.حتّی برخی از اعضا مانند چشم و دل به بیش از صد فرشته نیاز دارند که ما به خاطر ایجاز از تفصیل آن خودداری کردیم.
فرشتگان زمینی به ترتیبی معلوم و معیّن که حقیقت آن را جز خدا کسی نمیداند از فرشتگان آسمانی کمک میگیرند،و فرشتگان آسمانی از سوی حاملان عرش کمک میشوند و آن که نعمت تأیید و هدایت و صلاح را به همه ارزانی میدارد خداوند مهیمن و قدّوسی است که در ملک و ملکوت و عزّت و جبروت بیمانند و یگانه است؛زندهای است که نمیمیرد و جبّار آسمانها و زمین و مالک الملک و ذوالجلالوالاکرام است.
اخبار وارد دربارۀ فرشتگانی که موکّلند بر آسمانها و زمین و اجزای نباتات و حیوانات و حتّی بر هر قطرۀ باران و هر ابری که جابجا میشود بیشتر از آن است که به شماره درآید و به همین سبب به آنها استشهاد نکردیم.
اگر بگویی:چرا این افعال به یک فرشته واگذار نشده و به هفت فرشته نیاز است؟در حالی که گندم محتاج آن است که نخست کسی آن را آرد کند؛در مرحلۀ دوم کسی سبوس آن را جدا کند؛در مرحلۀ سوّم کسی آب بر آن بریزد؛در مرحلۀ چهارم کسی آن را خمیر کند؛در مرحلۀ پنجم کسی خمیر را چانه کند؛در مرحلۀ ششم کسی چانهها را پهن کند؛در مرحلۀ هفتم کسی آنها را به تنور بچسباند.و لیکن گاهی همۀ این کارها را یک تن عهدهدار میشود و به تنهایی یکی را پس از دیگری انجام میدهد.حال چرا اعمال فرشتگان در باطن مانند اعمال انسانها در ظاهر نباشد؟ پاسخ این است که بدانی آفرینش فرشتگان بر خلاف آفرینش آدمیان است،و هیچ یک از فرشتگان نیست جز این که تنها دارای یک صفت است و در او امتزاج و ترکیب نیست.از این رو هر کدام از آنها تنها یک کار انجام میدهد.خداوند به این مطلب
ص:267
کرده و فرموده است: وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ . (1)از این رو میان آنها رقابت و درگیری نیست و آنها در رتبه و عملی که برای هر یک از آنان معیّن است مثل حواس پنجگانه است،چه بینایی هرگز مزاحم شنوایی و درک آوازها نیست.همچنین بویایی مزاحم آنها نبوده و آنها مزاحم این نمیباشند،و مانند دست و پا نیستند،چه با انگشتان پا میتوان چیزی را به طور ضعیف گرفت و این عمل رقابتی با دست است.همچنین میتوانی با سر خود دیگری را بزنی و این نیز رقابتی با دست است که آلت زدن است.فرشته مانند انسان نیست که به تنهایی گندم را آرد و خمیر کند و بپزد،چه این نوعی انحراف و عدول از حدّ عدالت است و سبب آن اختلاف صفات انسان و انگیزههای اوست،زیرا انسان یک صفتی و یک فعلی نیست.به همین سبب انسانی را مشاهده میکنی که گاهی خدا را اطاعت و زمانی دیگر معصیت میکند،و این به سبب اختلاف صفات و انگیزههای اوست،و این امر در طبیعت فرشتگان وجود ندارد چه سرشت آنها بر طاعت آفریده شده و گناه را در آنها راه نیست.از این رو خداوند فرموده است: لا یَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ، 61 یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ . (2)رکوعکنندۀ آنها همیشه در رکوع و سجودکنندۀ همیشه در سجود و قیامکننده پیوسته در قیام و ایستاده است.در افعالشان هیچ اختلافی نیست و فتور و سستی در آنها راه ندارد.هر یک را مقامی معلوم و معیّن است که از حدّ آن تجاوز نمیکند.طاعت آنها برای خداست چه آنها را امکان مخالفت نیست و میتوان طاعت آنها را نسبت به خداوند به اطاعت اعضای بدنت نسبت به تو تشبیه کرد، چه هرگاه عزمت را بر گشودن پلکهایت جزم کنی برای پلک سالم اختلاف و تردیدی نخواهد بود که از تو فرمانبرداری کند و یا سرپیچی ورزد،بلکه گویی در انتظار امر و نهی تو است تا با ای باز و یا بر هم نهاده شود.این تشبیه از جهتی درست و از جهت دیگر نادرست است،زیرا پلکها به حرکاتی که از آنها صادر میشود اعمّ از گشودن و بستن دانا نیستند در حالی که فرشتگان زندهاند و به آنچه میکنند دانا هستند.
بنابراین فرشتگان زمینی و آسمانی و نیاز تو به آنها به تنهایی نعمتی از نعمتهای خداوند بر توست سوای همۀ اعمال و احتیاجات دیگر که ما با ذکر آنها سخن را به درازا
ص:268
نمیکشانیم.
این طبقۀ دیگری از نعمتهای الهی است و ذکر همۀ طبقات غیر ممکن است چه رسد به بیان آحاد نعمتهایی که تحت این طبقاتند.بنابراین خداوند نعمتهای ظاهری و باطنی را بر تو کامل کرده و سپس فرموده است: وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ . (1)پس ترک گناهان باطن که بر مردم پوشیدهاند مانند حسادت،بدگمانی،بدعت و بداندیشی دربارۀ مردم و جز اینها که از گناهان دلند شکر نعمتهای باطن است و ترک گناهان بدنی ظاهر شکر نعمتهای ظاهر است،بلکه میگویم:هر کس خدا را هر چند بهاندازۀ یک چشم به هم زدن نافرمانی کند مثلا در آنجا که واجب است چشم بر هم نهد آن را بگشاید نعمتهایی را که خداوند در آسمانها و زمین و در آنچه میان آنهاست به او ارزانی داشته ناسپاسی کرده است؛زیرا آنچه را خداوند آفریده حتّی فرشتگان و آسمانها و زمین و حیوانات و نباتات همگی برای هر یک از بندگان نعمت است چه از آنها سود میبرد هر چند دیگری نیز از آنها منتفع میشود.
خداوند متعال را در هر پلک بر هم نهادن دو نعمت است و این دو نعمت در خود این عضو است،زیرا او در زیر هر پلکی عضلاتی آفریده و در آنها تارها و عصبهای باریکی قرار داده که متّصل به اعصاب دماغند و به وسیلۀ آنها پایین آمدن پلک بالا و بالا رفتن پلک پایین صورت میگیرد و بر هر پلکی مژههای سیاهی است و در سیاهی آنها نعمتی از سوی حقّ تعالی است چه روشنایی چشم را جمع میکند.سفیدی نور را پخش و سیاهی جمع میکند و این که خداوند مژهها را در صف واحدی آفریده نعمت دیگری از اوست،چه این ترتیب مانع خزیدن حشرات به درون چشم میشود و خاشاکی را که در هوا پراکنده است متفرّق میکند.و نیز خداوند را در هر مویی از مژه دو نعمت است یکی آن که اصل آنها را نرم آفریده و دیگر آن که با همۀ نرمی راست ایستادهاند.و در این که مژهها در هم فرورفتهاند نیز نعمت دیگری است که بزرگتر از همه است چه غبار هوا مانع گشودن چشم میشود و اگر بیننده پلکها را بر هم نهد چیزی نمیبیند از این رو پلکها به مقدار درهم فرورفتگی مژهها جمع میشود و بیننده از پشت مشبّک مژه مینگرد و همین مشبّک مانع درآمدن خاشاک به چشم میگردد در حالی که مانع ادامۀ نگاه از داخل نیست.سپس اگر غباری به حدقه برسد چون اطراف پلکها تیز و مانند آینه
ص:269
1) (63) انعام/120:گناهان آشکار و پنهان را رها کنید.
صیقلی شده صاف و منطبق بر هم آفریده شدهاند بیننده یکی دو بار آنها را بر هم مینهد و بر اثر آن غبار از چشم پاک و خاشاک از زوایای چشم و پلکها خارج میشود.چشم مگس چون پلک ندارد دو دست در او آفریده شده که پیوسته آنها را به حدقههای خود میمالد و آنها را از غبار پاک میکند.به سبب آن که ما قصد نداریم نعمتها را بتفصیل بررسی و شرح دهیم،چه این کار نیاز به گفتاری دراز دارد که افزون بر اصل کتاب خواهد شد،لذا اگر روزگار مهلت دهد و توفیق یاری کند شاید کتابی که منحصر در این مقصود باشد آغاز کنیم و آن را عجائب صنع اللّه تعالی بنامیم.
اکنون به مقصود خود باز میگردیم و میگوییم:کسی که با گشودن چشم به نامحرم نظر کند نعمت الهی را در پلکهای چشم ناسپاسی کرده است.پلکها به چشم،و چشم به سر،و سر به همۀ بدن،و بدن به غذا،غذا به آب و زمین و هوا و باران و ابر و خورشید و ماه قائم است و همۀ اینها به آسمانها و آسمانها به فرشتگان بر پا هستند،چه همۀ اینها به مثابۀ یک چیزند و مانند ارتباط اعضای بدن بعضی از آنها با بعضی دیگر مربوط میباشند.لذا او همۀ نعمتهای خداوند را در عالم هستی از عمق کرۀ خاک تا اوج افلاک کفران کرده است،و فلک و ملک و حیوان و نبات او را لعنت میکنند. (1)از این رو در اخبار وارد شده است که:«قطعۀ زمینی که در آن مردم گرد میآیند به هنگامی که از آنجا پراکنده میشوند یا آنها را لعنت میکند و یا برای آنها آمرزش میطلبد.» (2)همچنین در خبر است که:«برای عالم همه چیز حتّی ماهی در دریا طلب آمرزش میکند»؛ (3)و نیز:«فرشتگان گنهکاران را لعنت میکنند.» (4)این حدیث با الفاظ مختلف به نحو بیشماری نقل شده است و همۀ آنها اند به این که گنهکار با یک نگاه بر همۀ آنچه در ملک و ملکوت است خیانت کرده و خود را هلاک ساخته است،مگر آن که به دنبال گناه حسنهای بهجا آورد که آن را محو کند و لعن او به استغفار مبدّل شود،شاید خداوند
ص:270
1) (64) شگفتا!!غزّالی کسی را که یک نگاه به نامحرم کند مستوجب این همه لعن میداند لیکن لعن یزید را که لعنت خدا بر او باد با آن همه فجایع اعمال جائز نمیشمارد.-م.
2) (65) عراقی گفته است:برای این حدیث مأخذی نیافتم.
3) (66) پیش از این در جلد اوّل کتاب علم آورده شده است.
4) (67) صحیح مسلم از حدیث ابو هریره که:«فرشتگان لعنت میکند بر کسی از شما که با آهنی برادرش را تهدید کند هر چند برادر پدری و مادریاش باشد».
توبهاش را بپذیرد و از گناه او درگذرد.
خداوند به ایّوب(علیه السلام)وحی فرمود:«مرا از آدمیان بندهای نیست جز این که با او دو فرشته است.هنگامی که نعمتهای مرا شکر میگوید این فرشتهها میگویند:بار خدایا نعمت بر نعمتش بیفزای چه تو سزاوار حمد و شکری.پس به شاکران نزدیک باش،و در بلندی مرتبه شاکران نزد من همین بس که من شکر آنان را شکر میگویم و فرشتگانم برای آنها دعا میکنند و بقاع زمین آنها را دوست میدارند و آثار باقیمانده از گذشتگان بر آنها گریه میکنند.» چنان که دانسته شد در هر چشم به هم زدنی نعمتهای بسیاری وجود دارد،و بدان که در هر نفسی که فرومیرود و بر میآید دو نعمت موجود است،چه به هنگامی که بر میآید دود سوختهای از دل خارج میشود که اگر بیرون نیاید انسان هلاک میشود،و چون نفس فرومیرود سردی هوا را در دل جمع میکند و اگر راه نفس بسته شود به سبب انقطاع سردی هوا از او دلش از کار میافتد و هلاک میشود.از این رو در هر شبانه روز که بیست و چهار ساعت است در هر ساعتی قریب هزار نفس است و هر نفسی نزدیک به ده لحظه است.پس در هر لحظهای بر تو یک میلیون نعمت است که در هر عضوی از اعضای تو بلکه در هر جزیی از اجزای این جهان وجود دارند.اینک بنگر که شمردن این نعمتها قابل تصوّر است یا نه؟ هنگامی که حقیقت قول خداوند که فرموده است: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها بر موسی(علیه السلام)معلوم شد عرض کرد:پروردگارا،چگونه تو را شکر گویم و حال آن که از تو در هر مویی از اندام من دو نعمت است:یکی آن که اصل آن را نرم آفریدهای و دیگر این که سر آن را سخت گردانیدهای.به همین سبب در اخبار آمده است:«کسی که نعمتهای خدا را منحصر در خوردنی و آشامیدنی بداند دانش او اندک و عذابش آماده است»؛و همۀ آنچه ما ذکر کردیم برگشت آنها به خوردنیها و آشامیدنیهاست و باید دیگر نعمتها را بدانها قیاس کنی،چه صاحب بینش در این جهان چشمش بر چیزی نمیافتد و در ذهنش چیزی وجود نمییابد جز این که به حقیقت میداند که خدا را در اینها بر او نعمتی است.
از این رو ما شرح و تفصیل نعمتها را فرومیگذاریم،چه توانایی بر این کار طمعی خام و نابجاست.
ص:271
(1)بدان آنچه مردم را از شکر نعمت باز میدارد نادانی و غفلت است،زیرا آنها به سبب بیخبری و ناآگاهی از شناخت نعمتهای الهی از شکر بازماندهاند،و شکر نعمت زمانی صورت میگیرد که شناخته شود.آنگاه این مردم اگر نعمتی را بشناسند گمان میکنند که بهجا آوردن شکر آن این است که به زبان بگویند الحمد للّه-الشّکر للّه و نمیدانند که معنای شکر آن است که نعمت را در راه اتمام حکمتی که از آن اراده شده است به کار بندند و آن فرمانبرداری خداوند متعال است.اگر این دو معرفت حاصل شود دیگر جز غلبۀ شهوت و استیلای شیاطین چیزی انسان را از شکر باز نمیدارد.
امّا غفلت از نعمتها اسبابی دارد که یکی از آنها این است که مردم به سبب نادانی چیزی را که میان همۀ خلق تعمیم دارد و در همۀ احوال در دسترس آنهاست نعمت نمیشمارند.به همین سبب بر بسیاری از نعمتهایی که ما یاد کردیم شکر نمیگویند،زیرا آنها نعمتهایی همگانی هستند و مردم در همۀ احوال از آنها بهرهمند میباشند و هیچ کس آنها را خاصّ خود نمیداند و نعمتی برای خویش نمیشمارد.از این رو دیده نمیشود که کسی شکر نعمت هوای حیاتبخش را بهجا آورد در حالی که اگر لحظهای گلوگاه آنها بند آید و هوا به آنها نرسد میمیرند.و اگر کسی در یکی از قسمتهای گرمابه که هوایش گرم باشد،و یا در چاهی که به سبب رطوبت آب هوایش سنگین است زندانی شود نفسش گرفته میشود و میمیرد.شاید اگر کسی به یکی از این قبیل سوانح دچار شود و از آن نجات یابد در آن هنگام آن را نعمت شمارد و خدا را شکر گوید.لیکن این امر ناشی از نهایت جهل است زیرا شکر آنها منوط به این است که در بعضی از احوال نعمت از آنها سلب و سپس به آنان اعاده شود تا خدای را شکر گویند و نعمتی که در همۀ احوال استمرار دارد از نعمتی که در بعضی از حالات برقرار است به شکرگزاری سزاوارتر است.
از این رو بینایی را نمیبینی که بر سلامت بینایی خود شکر کند جز آنگاه که کور شود.در آن هنگام اگر دوباره بیناییش را به دست آورد آن را احساس میکند و شکر میگوید و نعمت میشمارد.و چون رحمت خدا گسترده و همۀ خلایق را فرا گرفته و در همۀ احوال بر خلایق سایه افکنده است نادانها آن را نعمت نمیشمارند.اینان مانند بردهای بدکردارند که سزاوار است پیوسته او را بزنند تا اگر ساعتی از زدنش دست بازدارند آن را منّتی بر خود بشمارد.چه اگر بکلّی دست از زدن او بازدارند سرمست میشود و شکر را
ص:272
ترک میکند.و مردم جز بر کثرت و قلّت مالی که به آنها اختصاص یافته شکر نمیگویند و همۀ نعمتهایی را که خداوند به آنها ارزانی داشته است فراموش میکنند.
چنان که حکایت شده شخصی از تنگدستی خود نزد یکی از ارباب بینش شکایت برد و شدّت اندوه خویش را از این حیث نزد او اظهار کرد.وی به او گفت:آیا خوشحال میشوی که کور باشی و تو را ده هزار درهم باشد؟پاسخ داد:نه،گفت:دوست داری گنگ باشی و ده هزار درهم داشته باشی؟پاسخ داد:نه،گفت:میخواهی دستها و پاهایت بریده باشد و دارای بیست هزار درهم باشی،پاسخ داد:نه،گفت:میخواهی دیوانه باشی و تو را ده هزار درهم باشد؟پاسخ داد:نه،گفت:آیا شرم نمیکنی که از مولایت شکایت میکنی در حالی که پنجاه هزار درهم کالا از او نزد تو است؟ حکایت شده است یکی از قاریان به سختی دچار تنگدستی شد به طوری که طاقتش به آخر رسید.در خواب دید که گویا گویندهای به او میگوید:دوست داری سورۀ انعام را از یاد تو ببریم و هزار دینار داشته باشی؟پاسخ داد:نه،گفت:سورۀ هود را،پاسخ داد:
نه،گفت:سورۀ یوسف را،پاسخ داد:نه.او به همین گونه سورههایی را نام برد،سپس گفت:بهای صد هزار دینار با تو است و با این حال شکایت میکنی.پس از آن بیدار گشت و غم از دل او زدوده شد.
ابن سمّاک بر یکی از خلفا وارد شد در حالی که خلیفه کوزۀ آبی در دست داشت و از آن میآشامید.خلیفه به او گفت:مرا موعظهای کن،پاسخ داد:اگر این شربت آب را به تو ندهند جز به این که همۀ اموالت را بدهی و یا تشنه بمانی آیا اموالت را میدهی؟پاسخ داد:آری:گفت:اگر شربت آب را به تو ندهند جز به این که همۀ مملکت خود را بدهی آیا پادشاهی را رها میکنی؟پاسخ داد:آری،گفت:پس به سلطنتی که به شربت آبی نمیارزد شادمان مباش.
این داستان روشنگر آن است که نعمت خداوند بر بندهاش با شربت آبی که به هنگام تشنگی به او میدهد بزرگتر از پادشاهی همۀ روی زمین است؛و چون طبایع مایلند که نعمتهای خاصّ را نعمت به شمار آورند نه نعمتهای عامّ را و ما نعمتهای عام را ذکر کردهایم لذا ضروری است به نعمتهای خاصّ نیز به اجمال کنیم.
از این رو میگوییم:هر بندهای اگر با دقّت به احوال خود بنگرد نعمت یا نعمتهای بسیاری را از سوی خداوند نسبت به خود مشاهده خواهد کرد که به او اختصاص دارند و
ص:273
همۀ مردم جز اندکی از آنان در آنها با او شرکت ندارند.هر بندهای در سه چیز به این امر اعتراف میکند که عبارتند از عقل،اخلاق و دانش.
امّا عقل:هیچ بندهای نیست جز این که از حیث عقل از خداوند راضی است و معتقد است که او خردمندترین مردم است،و کم اتّفاق میافتد که از خداوند درخواست عقل کند.یکی از دلایل شرافت عقل این است که کسی که از آن تهی است مانند کسی که از آن برخوردار میباشد بدان شادمان است،و چون اعتقاد هر کس آن است که او خردمندترین مردم است لازم میآید که هر کسی شکر آن را بهجا آورد،چه اگر وضع بدان گونه باشد که معتقد است شکر واجب است،و اگر واقع چنین نباشد لیکن اعتقادش این است،این نعمتی دربارۀ اوست،چه او مانند کسی است که گنجی را در زیر زمین پنهان کند و بر آن شادمان و شکرگزار باشد،و اگر آن گنج را به سرقت برند و او نداند شادی و شکر او بر حسب اعتقادی که دارد باقی میماند،زیرا به اعتقاد او آن گنج در جای خود باقی است.
امّا اخلاق:هیچ بندهای نیست جز این که در غیر خود عیبهایی میبیند که آنها را نمیپسندد،و اخلاقی در او سراغ دارد که آن را نکوهش میکند.نکوهیدن اخلاق او بدین سبب است که خود را از آن مبرّا میداند وگرنه به مذمّت او نمیپرداخت،و برای انسان سزاوار است هنگامی که میبیند خداوند اخلاقی نیکو به او عطا کرده و غیر او را به اخلاقی بد دچار ساخته است به شکر خدا مشغول شود.
امّا دانش:هیچ کس نیست جز این که از بواطن کارها و خفایای افکار خویش چیزهایی میداند که منحصر به خود اوست،و اگر پرده از روی آنها برداشته شود تا دیگری بر آنها آگاه گردد بیشکّ رسوا خواهد شد،چه رسد به این که همۀ مردم بر او آگاه شوند.بنابراین هر بندهای دارای علم به امور خاصّی است که بندگان دیگر خدا در آن مشارکت ندارند،در این صورت چرا پردۀ زیبایی را که خداوند بر روی اعمال بد او کشیده و خوبیهایش را ظاهر ساخته و زشتیهایش را پوشیده و از چشم مردم پنهان داشته و علم به آنها را منحصر به خود او کرده است تا کسی بر آنها آگاه نشود شکر نمیگوید؟ اینها سه نعمت خاصّ است که هر کسی به طور مطلق یا نسبت به بعضی امور بدانها معترف است.اکنون باید از این طبقه بگذریم و به طبقۀ دیگری از نعمتهای الهی که اندکی از اینها عامّترند بپردازیم،لذا میگوییم:
ص:274
هیچ بندهای نیست جز این که خداوند در صورت یا شخصیّت یا اخلاق یا صفات یا زن یا فرزند یا مسکن یا شهر یا دوستان یا خویشاوندان یا عزّت یا مقام و یا دیگر اموری که محبوب اوست چیزهایی را روزی او گردانیده که اگر آنها را از او سلب کند و آنچه را غیر از او بدان اختصاص یافته به او دهد به این امر خشنود نخواهد شد؛مانند این که خداوند او را مؤمن قرار داده نه کافر زنده آفریده نه جماد،انسان نه چهارپا،مرد نه زن، تندرست نه بیمار،سالم نه معیوب.
اینها همه ویژگیها و صفاتی است که اگر چه جنبۀ همگانی دارند،لیکن اگر به ضدّ خود مبدّل شوند کسی رضایت نخواهد داد بلکه انسان را حالاتی است که حاضر نیست آنها را با احوال آدمیان بدل کند و این دو گونه است:یکی آن که حاضر نیست آن را به چیزی که اختصاص به یکی از مردم دارد مبادله کند،دیگر آن که حاضر نیست آن را به چیزی که اکثر مردم بدان اختصاص دارند بدل سازد.روشن است که اگر حاضر نشود حالش را با حال دیگری مبادله کند حال او از حال غیر او نیکوتر است،و هرگاه انسان کسی را نمییابد که وضع او را به جای وضع خویش برای خود بپسندد خواه به طور کلّی و خواه در امری خاصّ در این صورت خداوند به او نعمتهایی ارزانی داشته که آنها را به دیگری نداده است.اگر حاضر باشد حال خود را تنها با حال بعضی بدل کند باید عدد دستهای که مورد غبطۀ او هستند بررسی شود،زیرا او ناگزیر تعداد آنها را کمتر از غیر آنها میبیند و کسانی را که وضع آنها پستتر از وضع اوست خیلی زیادتر از کسانی مییابد که حال آنها برتر از حال وی میباشد.
اینک چرا او به کسانی مینگرد که حال آنها بهتر از حال اوست،چه در این صورت نعمتهایی که خداوند به او ارزانی داشته است در نظرش ناچیز جلوه خواهد کرد،و چرا به کسی که وضع وی پستتر از وضع اوست نمینگرد تا نعمتهای خداوند را بزرگ بشمارد،و چرا دنیای خود را با دین خویش برابر نمیکند.آیا جز این است هنگامی که نفس وی او را به گناهی که مرتکب شده است سرزنش میکند بهانه میآورد که فاسقان بسیارند.امّا در دین همواره به کسی مینگرد که عملش کمتر از اوست نه بیشتر از او،و چرا دربارۀ دنیا نظرش چنین نیست؟و هرگاه حال بیشتر مردم در امر دین بهتر از او،و حال او در امور دنیا بهتر از حال بیشتر مردم باشد چگونه ممکن است خدا را شکرگزار باشد؟
ص:275
از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر کس در دنیا به پستتر از خود و در دین به برتر از خود نگرد خداوند او را صابر و شاکر ثبت خواهد کرد؛و آن که در دنیا به بالاتر از خود و در دین به پستتر از خود بنگرد خداوند او را صابر و شاکر ثبت نخواهد کرد.» (1)بنابراین هر کس در حال خود دقّت کند و آنچه را بدان اختصاص یافته مورد بررسی قرار دهد نعمتهای بسیاری را خواهد یافت که خداوند به او عطا کرده است،بهویژه کسی که به ملازمت سنّت و ایمان و علم و قرآن اختصاص یافته و فراغت و صحّت و امنیّت و جز اینها به او ارزانی شده است.به همین سبب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر کس به آیات خدا بینیاز نشود خدا او را بینیاز نکناد.» (2)این سخن به نعمت علم است.همچنین فرموده است:«قرآن توانگری است که پس از آن توانگری و با آن فقر و تنگدستی نیست»؛ (3)و نیز فرموده است:«خداوند قرآن را به هر کس بدهد و او گمان کند کسی توانگرتر از اوست آیات خدا را استهزا کرده است»؛ (4)و نیز:«از ما نیست کسی که به وسیلۀ قرآن بینیاز نشود»؛ (5)و نیز:«یقین غنایی کافی است.» (6)یکی از پیشینیان گفته است:خداوند میفرماید:بندهای را که از سه چیز بینیاز کنم نعمت خود را بر او تمام کردهام:از حاکمی که بر او وارد شود؛از پزشکی که او را درمان کند؛و از آنچه در دست برادرش میباشد.شاعر دراینباره گفته است:
إذا ما القوت یأتیک کذا الصحّة و الأمن و أصبحت أخا حزن فلا فارقک الحزن (7)
ص:276
1) (68) سنن ترمذی،317/9 به سند حسن و غریب از حدیث عبد اللّه بن عمرو.
2) (69) عراقی گفته است:این حدیث را با این الفاظ نیافتم،میگویم در سنن بیهقی 54/2 و 129/2 و سنن دارمی،471/2 بدین گونه آمده است:«لیس منّا من لم یتغنّ بالقرآن»ابن عیینه گفته است:...من یستغنی... درست است.«یعنی از ما نیست کسی که با قرآن بینیاز نشود».یا:«...یا با قرآن طلب بینیازی کند».
3) (70) مسند ابو یعلی،محمّد بن نصر از انس به سندی ضعیف،الجامع الصغیر.
4) (71) صحیح بخاری از حدیث رجاء غنوی به این عبارت:کسی که خداوند قرآن و حفظ کتاب خود را به او داده چنانچه گمان کند به کسی بهتر از آنچه به او داده شده دادهاند بزرگترین نعمت خدا را کوچک انگاشته است» و این حدیث پیش از این در باب فضیلت قرآن آورده شده است.
5) (72) پیش از این از بیهقی و دارمی نقل شده است.
6) (73) طبرانی از حدیث عتبة بن عامر،ابن ابی الدّین در القناعة به طور موقوف،المغنی.
7) (74) هرگاه قوت،صحّت و امنیّت داری چنانچه اندوهگین باشی هرگز اندوه از تو جدا مباد.
بلکه شیواترین عبارات و بلیغترین کلمات،سخن فصیحترین گویندۀ«ضاد»است که در این معنا فرموده است:«هر کس بامداد کند و دلش ایمن و تنش سالم و قوت روزش را داشته باشد مانند این است که همۀ دنیا برای او فراهم شده است.» (1)هرگاه یکایک مردم را مورد دقّت قرار دهی در مییابی که آنان از اموری که خارج از این سه چیز و برای آنها وبال است ناله و شکایت دارند و نعمتهای خدا را در این سه امر شکر نمیگویند،و بر نعمت ایمان که سبب وصول به نعمتهای جاوید و ملک عظیم است شکرگزار نیستند؛حال آن که صاحبان بینش تنها باید به سرمایۀ معرفت و یقین و ایمان خوشحال باشند.ما در میان دانشمندان کسی را سراغ داریم که اگر همۀ آنچه را در اختیار پادشاهان شرق و غرب قرار دارد اعمّ از اموال و یاران و پیروان به او بدهند و به او بگویند:اینها را به جای دانشت بلکه یک دهم دانشت بگیر نمیگیرد،زیرا امیدوار است که نعمت دانش در آخرت او را به قرب حقّ تعالی برساند،بلکه اگر به او بگویند:آنچه را در آخرت امید داری همۀ آنها به طور کامل برایت محفوظ است تنها همین لذّات دنیا را به عوض خوشحالی و التذاذی که از دانش خود نصیب تو است بپذیر،نخواهد پذیرفت، زیرا او میداند که لذّت دانش همیشگی و پایانناپذیر و پایدار است و نمیتوان آن را دزدید و یا غصب و یا در آن رقابت و همچشمی کرد.لذّتی است ناب و زلال که مکدّر نمیشود در حالی که لذّات دنیا همگی ناقص و مکدّر و مشوب است،لذّت آن به دردش،شادی آن به غمش و امید آن به بیمش نمیارزد.دنیا تاکنون به همین گونه دیده شده و در روزگار باقیمانده نیز غیر از این نخواهد بود.چه لذّتهای دنیا برای جلب عقول ناقص و فریب آنها آفریده شده است و در آن هنگام که فریفته و پایبند این لذّتها میشوند دنیا سرباز میزند و نافرمانی میکند؛همچون زنی به ظاهر زیبا که برای جوانی نادان و سرمست شهوت خود را بیاراید و هنگامی که دلش را به کمند خود درآورد از تن دادن امتناع ورزد و خود را از او در پرده قرار دهد،در نتیجه این جوان با این زن پیوسته در رنج و عذابی پایانناپذیر بسر خواهد برد.
این رنج و عذاب بر اثر آن است که در یک لحظه به لذّت نگاه بر او فریفته شد،و اگر تعقّل میکرد و چشم از نگاه به او برمیداشت و این لذّت را ناچیز میشمرد در تمام عمر سلامت میماند.آری دنیادارها به همین گونه در دام آن افتاده و در چنگال آن گرفتار
ص:277
1) (75) سنن ابن ماجه به شمارۀ 4141 و پیش از این نیز آورده شده است.
شدهاند.از این رو شایسته نیست بگوییم:کسی که از دنیا روی میگرداند به سبب محرومیّت از آن رنج میبرد،زیرا آن که به دنیا رو میآورد نیز به صبر بر آن و تحصیل و حفظ آن و دفع غارتگران متحمّل رنج میشود؛لیکن رنج اعراضکننده به لذّت در آخرت میانجامد و لذّت رویآورنده منجرّ به درد و رنج در آخرت میگردد.روی گردانندۀ از دنیا باید قول خداوند را در گوش دل خود بخواند که فرموده است: وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّهِ ما لا یَرْجُونَ . (1)
بنابراین آنچه طریق شکر را بر روی خلق بسته است نادانی آنها به انواع نعمتهای ظاهر و باطن و خاصّ و عامّ است.
اگر بگویی:به چه چیزی میتوان این دلهای غافل را درمان کرد که نعمتهای خدا را درک کنند شاید شکر او را بهجا آورند؟میگویم:درمان دلهای بینا آن است که در آنچه ما از نعمتهای عام الهی ذکر کردیم بیندیشد،و درمان دلهای غفلت زدهای که نعمت را نعمت نمیشمارند جز آن که به آنها اختصاص یابد یا بلایی آنها را بدان متوجّه گرداند این است که همواره به کسی که پستتر از آنهاست بنگرند و همان کنند که یکی از صوفیان میکرد.او هر روز در بیمارستانها و گورستانها و محلّهایی که در آنجا اقامۀ حدود میکردند حاضر میشد،و حضور او در بیمارستانها برای آن بود تا انواع بلاهای الهی را در بیماران مشاهده کند.سپس دربارۀ صحّت و سلامت خود بیندیشد تا با درک بلای بیماریها نعمت تندرستی را شکرگزاری کند.امّا حضور وی در محلّهای اجرای حدود برای این بود که جنایتکارانی را که معدوم میکنند و یا اعضای آنها را میبرند و یا به انواع عذابها شکنجه میکنند ببیند و بر پاکی خود از جنایتها و مصونیّت خود از این مجازاتها و برخورداری از نعمت ایمنی خدا را شکر گوید؛و حضور او در گورستانها برای آن بود که بداند محبوبترین چیز نزد مردگان این است که به دنیا بازگردند اگر چه برای یک روز باشد تا گنهکار گناهانش را تلافی کند و مطیع بر طاعاتش بیفزاید،چه روز رستاخیز روز تغابن(زیانکاری و افسوس)است،مطیع مغبون است،زیرا جزای طاعات خود را میبیند و میگوید:من میتوانستم طاعات بیشتری بهجا آورم،پس غبن من بزرگ است چه برخی از اوقات خود را در امور مباح به سر بردم.امّا گنهکار غبن او
ص:278
1) (76) نساء/104:و از تعقیب دشمن سست نشوید،اگر شما درد و رنج میبینید آنها نیز همانند شما درد و رنج میبینند ولی شما از خدا چیزی را امید دارید که آنها امید آن را ندارند.
روشن است.
بنابراین انسان غافل هرگاه به دیدن گورستانها برود و بداند محبوبترین چیزها نزد مردگان این است که از عمرشان بهاندازۀ بقیّۀ عمر او برای آنها باقی میماند ناگزیر باقیماندۀ عمر خود را در کارهایی که مردگان به خاطر آن آرزوی بازگشت به دنیا را دارند صرف میکند تا نعمت خدا را در بقیّۀ عمر بلکه در مهلتی که در هر نفس به او داده شده بشناسد و چون این نعمت را شناخت شکر میگزارد که بقیّۀ عمر خویش را در چیزی صرف میکند که عمر برای آن آفریده شده،و این همان توشه برداشتن برای آخرت است.
آری درمان دلهای غافل و سخت همین است تا نعمتهای خدا را درک کنند،شاید شکر آنها را بهجا آورند.
ربیع بن خیثم با کمال روشن بینی که داشت برای تأکید معرف خود از همین راه کمک میگرفت،در خانهاش گوری کنده و بر گردنش زنجیری افکنده بود و در این گور میخوابید و میگفت: رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً . (1)سپس برمیخاست و میگفت:
ای ربیع!آنچه خواستی برآورده شد،پس کار کن پیش از آن که درخواست بازگشت کنی و برآورده نشود.
از جملۀ چیزهایی که باید دلهای ناسپاس بدان درمان شود آن است که بدانند نعمت اگر شکرش بهجا آورده نشود زائل میشود و باز نمیگردد،از این رو فضیل بن عیاض میگفت:بر شما باد به مداومت در شکر نعمتها،زیرا کم است نعمتی که از قومی زائل شود و دوباره به آنها باز گردد.
یکی از پیشینیان گفته است:نعمتها وحشی است آنها را با شکر مقیّد کنید.در اخبار آمده است که:«نعمتهای خدا بر بندهای بزرگ و بسیار نمیشود جز این که حاجت مردم به او زیاد میگردد.کسی که نسبت به برآوردن حوایج آنها سستی کند نعمتش را در معرض زوال قرار داده است. (2)خداوند سبحان فرموده است:
ص:279
إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ . (1)این رکن در اینجا به پایان میرسد.
در چیزی است که صبر و شکر در آن مشترکند و هر کدام به دیگری
ارتباط دارد.
(1)شاید بگویی:آنچه از نعمتهای الهی ذکر کردی به این است که خداوند را در هر موجودی که آفریده نعمتی است و معنای این سخن آن است که بلا اصلا وجود ندارد،در این صورت صبر چه معنایی خواهد داشت؛و اگر بلا موجود است شکر بر بلا چه معنایی دارد؟ گروهی ادّعا کردهاند که ما بر بلا شکر میکنیم چه رسد به شکر بر نعمت.در این صورت چگونه شکر بر بلا را میتوان تصوّر کرد و چگونه بر چیزی شکر گوییم که بر آن صبر میکنیم.صبر بر بلا مستلزم تحمّل درد است و شکر مقتضی شادی است و این دو ضدّ یکدیگرند،و معنای این سخن که گفتید خداوند را در هر چیزی که ایجاد کرده بر بندگانش نعمتی است چیست؟ پاسخ این است که بدانی بلا وجود دارد همچنان که نعمت وجود دارد،و آنچه موجب اثبات نعمت است نیز موجب اثبات بلاست،زیرا آنها ضدّ یکدیگرند و فقدان بلا نعمت و فقدان نعمت بلاست.لیکن پیش از این گفته شده که نعمت دو قسم است:
یکی آن که مطلقا و از هر جهت نعمت است،و این یاد در آخرت است مانند سعادت بنده به نزول در جوار باری تعالی و یا در دنیاست مانند ایمان و خوشخویی و آنچه به این دو کمک میکند.قسم دیگر نعمت مقیّد است که از جهتی نعمت است و از جهت دیگر نه،مانند مال که میتواند از جهتی مصلح دین و از سوی دیگر موجب تباهی آن باشد.به همین گونه بلا نیز به مطلق و مقیّد منقسم میشود.بلای مطلق در آخرت عبارت است از دوری خداوند در مدّتی محدود و یا همیشه،و در دنیا کفر و گناه و بدخویی است که منجرّ به بلای مطلق میشود.امّا به بلای مقیّد مانند فقر و بیماری و ترس و دیگر انواع
ص:280
1) (79) رعد/11:خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر آنگاه که آنان خود را تغییر دهند.
بلاهاست که بلای در دنیایند نه بلای در دین.از این رو شکر مطلق برای نعمت مطلق است.
امّا بلای مطلق در دنیا،به صبر بر آن امر نشده است،چه کفر بلاست و صبر بر کفر معنا ندارد.به همین گونه است گناه بلکه وظیفۀ کافر این است که کفر را ترک گوید و وظیفۀ گنهکار نیز همین است.بلی ممکن است کافر نداند که کافر است و مانند بیماری باشد که درد را به سبب بیهوشی یا غیر آن احساس نکند؛در این صورت صبر در مورد او معنا ندارد.امّا گنهکاری که میداند گنهکار است بر او واجب است گناه را ترک کند، بلکه هر بلایی را که انسان میتواند آن را دفع کند به صبر بر آن امر نشده است.مثلا اگر انسان با وجود تشنگی طولانی آب ننوشد تا رنج او سخت شود وظیفۀ او نیست که بر این حالت صبر کند،بلکه مأمور است که رنج خود را برطرف سازد؛و صبر بر درد به هنگامی است که آدمی نتواند آن را از خود دور گرداند.
بنابراین صبر در دنیا به چیزی برگشت دارد که بلای مطلق نباشد،بلکه ممکن است که آن بلا از یک جهت نعمت باشد.به همین سبب تصوّر میرود که بر چنین بلایی وظیفۀ صبر و شکر هر دو جمع شود.فی المثل مال و ثروت ممکن است سبب نابودی انسان گردد تا آنجا که به قصد ربودن مالش او و فرزندانش را به قتل برسانند.تندرستی و صحّت نیز به همین گونه است،بلکه هیچ نعمتی از نعمتهای دنیا نیست جز این که رواست نسبت به حال انسان بلا شود.همچنین هیچ بلایی نیست جز این که رواست نسبت به حال انسان نعمت گردد.چه بسا بندهای که خیر او در بیماری و تنگدستی است و اگر بدنش سالم و مالش بسیار باشد سرمست میشود و سرکشی و ستم میکند.خداوند فرموده است: وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ ؛ (1)و نیز: إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی . (2)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هرآینه خداوند بندۀ مؤمن خود را در حالی که او را دوست میدارد از«مضرّات»دنیا حفظ میکند،همان گونه که یکی از شما بیمارش را در پرهیز نگه میدارد.» (3)همچنین زن و فرزند و خویشاوند و همۀ نعمتهای
ص:281
شانزدهگانهای که ذکر کردهایم بجز ایمان و خوشخویی ممکن است نسبت به برخی از مردم بلا و اضداد آنها نسبت به آنها نعمت باشد.پیش از این گفته شد که معرفت کمال و نعمت است،زیرا آن از صفات باری تعالی است؛لیکن گاهی در پارهای کارها معرفت برای بنده بلا و فقدان آن نعمت است.مثلا جهل انسان به اجلش نعمتی است،چه اگر آن را بداند بسا زندگی بر او منغّص و غم و اندوهش طولانی شود.همچنین ندانستن این که مردم دربارۀ او چه میاندیشند اعمّ از آشنایان و خویشاوندان نیز نعمتی است،زیرا اگر پرده برداشته شود و به آنچه آنها نسبت به او در دل دارند آگاه گردد درد و کینه و حسادت و سرگرمی او به انتقامگیری از آنها طولانی خواهد شد.همچنین ناآگاهی او به صفات زشتی که در غیر اوست برای وی نعمت است،زیرا اگر آنها را بداند او را دشمن میدارد و آزار میرساند و این امر سبب وبال و بدبختی او در دنیا و آخرت خواهد شد؛بلکه ناآگاهی او به صفات نیکوی دیگران نیز گاهی برای او نعمت است،زیرا ممکن است وی یکی از دوستان خدا باشد و او ناگزیر به آزار و اهانت او گردد.اگر او را بشناسد و در این حال بیازارد ناچار گناهش بزرگتر خواهد بود،چه کسی که پیامبر یا یکی از دوستان خدا را در حالی که آنها را میشناسد آزار دهد هرگز مانند کسی نیست که از روی عدم شناسایی به آنها آزار رساند.همچنین مبهم بودن حوادث قیامت،و نامعیّن بودن شب قدر،و ساعت استجابت دعا در روز جمعه،و ابهام کبیره بودن برخی گناهان،همه از جملۀ این نعمتهاست،زیرا جهل به اینها انگیزۀ طلب و تلاش را در انسان تقویت میکند.اینها اقسام نعمتهای خدا در جهل است چه رسد به نعمتهای بزرگی که در علم وجود دارد.این که گفتهایم خداوند در هر چه آفریده نعمتی قرار داده سخنی بحقّ گفتهایم و این امر دربارۀ هر کسی نیز صادق است،و گمان این که خداوند در برخی از مردم دردهایی آفریده و باید دردمندان را استثنا کرد درست نیست چه درد دردمندان نسبت به غیر مبتلایان نعمت است،هر چند دربارۀ خود آنان نعمت نباشد؛مانند دردهای حاصل از گناه مانند بریدن دست خود و نقش و نگار کردن اندام با سوزن که هم درد میکشد و هم مرتکب گناه میشود.و درد کافران از سوزش آتش دوزخ نیز نعمت است،لیکن دربارۀ دیگران نه خود آنان زیرا گفتهاند:مصائب قوم عند قوم فوائد.اگر خداوند عذاب را نمیآفرید و گروهی را مورد تنبیه و مجازات قرار نمیداد،اهل نعمت قدر نعمت را نمیشناختند و شادی آنها بدین نعمتها زیاد نبود.لیکن هنگامی که بهشتیان
ص:282
دربارۀ رنجها و آلام دوزخیان میاندیشند شادی آنها چند برابر میشود.آیا نمیبینی مردم دنیا به نور خورشید با همۀ نیازی که بدان دارند زیاد شادی نمیکنند؟این بدان سبب است که نور آن عام و فراگیر است.همچنین از نگاه به آرایش آسمان زیاد شادمان نمیشوند،با آن که صحنۀ آسمان از هر باغ و بستانی که در زمین است و نسبت به آبادی و آراستگی آن میکوشند خوبتر و زیباتر است؛لیکن چون آرایش آسمان دائمی و سرتاسری است آن را احساس نمیکنند و بدان شاد نمیشوند.
بنابراین سخن ما درست است که گفتهایم:خداوند چیزی خلق نکرده جز این که در آن حکمتی قرار داده و چیزی نیافریده جز این که برای همه یا برخی از بندگانش نعمت است،و در آفرینش بلا برای کسی که به آن دچار است یا غیر او نیز نعمتی است.از این رو در هر حالتی که نتوان آن را بلای مطلق یا نعمت مطلق نامید دو وظیفه برای انسان جمع میشود:یکی صبر و دیگری شکر.
اگر بگویی:صبر و شکر ضدّ یکدیگرند چگونه ممکن است در یک جا جمع شوند، زیرا صبر مقرون به غم و شکر توأم با فرج و خوشحالی است؟ پاسخ این است که بدانی یک چیز ممکن است از جهتی مایۀ غم و از جهت دیگر سبب خوشحالی باشد،لذا صبر در برابر غم و شکر به سبب خوشحالی است.در هر فقر و بیماری و ترس و بلا پنج چیز وجود دارد که خردمند باید بدانها شاد و خدا را شکرگزار باشد.
اول،آن که هر مصیبت و بیماری که تصوّر شود بدتر و بزرگتر از آن وجود دارد،چه مقدورات حقّ تعالی بیپایان است و اگر خداوند آنچه را دامنگیر انسان شده افزونتر و چند برابر کند چه چیزی میتواند آن را برگرداند و منع کند.بنابراین باید انسان در آن حال خدا را شکر گوید که در دنیا او را به بلایی بزرگتر گرفتار نکرده است.
دوم،ممکن است مصیبتی که به انسان رو آورده در دین او باشد.مردی به سهل گفت:
دزد به خانهام وارد شده و اثاثم را برده است.پاسخ داد:خدا را شکر کن که اگر شیطان به دلت وارد میشد و اعتقادات را به توحید الهی تباه میکرد چه کار میکردی؟از این رو عیسی(علیه السلام)در دعای خود به خدا پناه برد و گفت:«بار خدایا مصیبت مرا در دین من قرار مده»؛و یکی از صحابه گفته است:به بلایی گرفتار نشدم جز این که خداوند در آن به من چهار نعمت داده بود:نخست آن که در دین من نبود،دوم آن که به بزرگتر از آن مبتلایم
ص:283
نکرد،سوم از رضای به آن محرومم نساخت،چهارم آن که امید به ثواب آن دارم.یکی از صاحبدلان دوستی داشت که حاکم او را زندانی کرده بود.وی نزد صاحبدل پیغام فرستاد.
او به وی پاسخ داد که خدا را شکر گوی.پس از آن زندانی را زدند،به او پیغام داد که خدا را شکر گوی؛پس از آن زندانی مجوسی را که شکمش دردمند بود آوردند و او را زنجیر کردند و یک حلقه از زنجیر را در پای او و حلقۀ دیگری را در پای این زندانی گذاردند.
وی به صاحبدل پیغام داد،او برایش پاسخ فرستاد که:شکر خدای گو.مجوسی بارها محتاج میشد که از جا برخیزد و او هم ناگزیر میشود که با او از جا بلند شود و بر بالای سر او بایستد تا قضای حاجت کند.این جریان را به صاحبدل نوشت،وی پاسخ داد:شکر خدا را بهجا آورد.زندانی به او پیغام داد»تا کی این را میگویی،و کدام بلا از این بزرگتر است؟به او پاسخ داد:اگر زنّاری که بر گردن اوست بر گردن تو ببندند چه میکنی؟.
بنابراین هر انسانی به بلایی گرفتار شود چنانچه در سویدای دل خود به طوری که سزاوار است نسبت به حقّ مولای خویش از حیث ظاهر و باطن بیندیشد خود را مستوجب بلاهایی بیش از آنچه در حال به او رسیده و در آینده به او میرسد خواهد دید و اگر کسی که حقّ دارد به تو صد تازیانه زند به ده تازیانه بسنده کند بیشکّ مستحقّ شکر است،و آن که حقّ دارد هر دو دست را قطع کند یکی را برایت باقی بگذارد بیتردید شایستۀ شکر است.از این رو یکی از مشایخ از کوچهای گذر کرد بر سرش تشتی از خاکستر ریختند او برای خدا سجدۀ شکر بهجا آورد،به او گفتند:این چه سجده است،پاسخ داد:من انتظار میکشیدم که بر سرم تشتی از آتش بریزند؛این که به خاکستر اکتفا شده نعمت است.به یکی از اینان گفتند:آیا برای طلب باران که باز ایستاده و نیامده است بیرون نمیآیی؟پاسخ داد:شما آمدن باران را دیر میشمارید و من فرود آمدن سنگ را.
اگر بگویی:چگونه شاد باشم با این که گروهی را میبینم که گناهان آنان بیش از گناهان من است حتّی کافران را در حالی که مصیبتهایی که به من رسیده به آنان نرسیده است.
پاسخ این است که بدانی برای کافر آنچه از این مصیبتها بزرگتر است برایش پیشبینی شده و مهلتی که به او داده شده برای آن است که گناهانش زیاد شود تا مجازات
ص:284
او طولانی گردد؛چنان که حقّ تعالی فرموده است: إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً . (1)امّا گنهکار از کجا میداند که در دنیا گنهکارتر از او وجود دارد،زیرا بسا خطورات بیادبانه دربارۀ خداوند و صفات او واقع میشود که گناه آن از شرابخواری و زنا و دیگر معاصی بدنی بزرگتر و سنگینتر است.به همین سبب حقّ تعالی نسبت به امثال این گناهان فرموده است: تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظِیمٌ (2)و نیز از کجا میدانی که غیر تو از تو گناهکارتر است،چه شاید مجازات او به آخرت موکول،و مجازات تو در دنیا مقرّر شده باشد.در این صورت شکر خدا نمیگویی؟ سوم،آن که هیچ عقوبتی نیست جز این که میتوان تصوّر کرد که به آخرت موکول شود.از مصیبتهای دنیا میتوان با اسباب دیگری که آنها را آسان و وقوعش را سبک گرداند تسلّی به عمل آورد،امّا مصیبتهای آخرت همیشگی است و اگر همیشگی نباشد با تسلّی راهی برای تخفیف آن نیست،زیرا در آخرت اسباب تسلّی از دسترس اهل عذاب مقطوع است.کسی که مجازات او در دنیا مقرّر شده در آخرت مجازات نخواهد شد،چه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هرگاه بنده گناهی مرتکب شود و در دنیا سختی و بلایی به او رسد خداوند کریمتر از آن است که بار دوّم او را مجازات کند». (3)
میگویم:این مضمون از طریق خاصّه نیز به سندهای مختلف روایت شده است. (4)
غزّالی میگوید:
4-انسان باید بداند مصیبت و بلایی که به او میرسد در«امّالکتاب»ثبت و مقدّر شده و ناگزیر بر او وارد میشود و هنگامی که فرا رسید فراغت از آن حاصل شده و آسودگی از کلّ یا بعضی از آن به دست آمده و این نعمتی است.
5-این که ثواب مصیبت بیش از خود آن است،زیرا مصیبتهای دنیا از دو جهت طریق
ص:285
1) (4) آل عمران/178:...ما به آنها مهلت میدهیم که بر گناهانشان بیفزایند و عذاب خوار کنندهای برای آنهاست.
2) (5) نور/15:...گمان کردید این امر کوچکی است در حالی که نزد خدا بزرگ است.
3) (6) سنن ابن ماجه به شماره 2604 از حدیث علی(علیه السلام)بدین گونه:«کسی که در دنیا گناهی را مرتکب شود و خداوند او را بدین سبب مجازات کند حقّ تعالی دادگرتر از آن است که دو بار بندهاش را مجازات فرماید،و هر کس در دنیا گناهی کند و خداوند آن را بر او بپوشاند حقّ تعالی گرامیتر از آن است که به چیزی باز گردد که آن را عفو کرده است.»
4) (7) کافی 444/2 باب تعجیل عقوبة الذّنب.
وصول به نعمتهای آخرتند:
اول آن که داروی تلخ برای بیمار و منع کودک از اسباببازی نسبت به آنها نعمت است،چه اگر کودک را از بازی منع نکنند این کار او را از تحصیل دانش و ادب باز خواهد داشت و همۀ عمر دچار زیان و اندوه خواهد شد.همچنین گاهی مال و زن و فرزند و خویشاوندان و اعضای بدن حتّی چشم که عزیزترین اعضاست در بعضی احوال سبب هلاکت انسان خواهند شد؛بلکه عقل که گرامیترین چیزهاست گاهی سبب نابودی انسان میشود.ملحدان در روز قیامت آرزو میکنند که ای کاش دیوانه و یا کودک میبودیم و در دین خدا به عقل خود کار نمیکردیم.
بنابراین هیچ چیزی از این اسباب برای انسان وجود نمییابد جز این که تصوّر میرود از نظر دین خیر او در آن باشد.پس بر اوست که گمان خود را به خداوند نیکو کند و آن را خیر بداند و بر آن شکر کند،چه حکمتهای خداوند گسترده است و او به مصالح بندگان آگاهتر از آنهاست.در روز قیامت هنگامی که بندگان ثوابهای الهی را در برابر بلاها ببینند خداوند را بر بلاهایی که به آنها رسیده است شکر میگویند؛همان گونه که کودک پس از رسیدن به بلوغ و عقل از کتکها و تنبیهات استاد و پدر خود تشکّر میکند، چه ثمرات تنبیه آنها را برداشت و استفاده کرده است.بلا نیز تنبیه حقّ تعالی است و عنایت او به بندگانش از عنایت پدران به فرزندان بسیار کاملتر و بیشتر است.روایت شده است مردی به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:مرا وصیّتی کن فرمود:«خداوند را در چیزی که بر تو مقدّر کرده متّهم مکن»؛ (1)و آن حضرت به آسمان نظر افکند و خندید.از سبب آن پرسیدند،فرمود:«در شگفت شدم از قضای حقّ تعالی دربارۀ مؤمن،چه اگر خداوند شادی را برایش تقدیر کند خشنود میشود و برای او بهتر است،و اگر تنگدستی و رنجوری را مقدّر او کند خشنود میشود و برای او بهتر است». (2)
دوم آن که سر دستۀ گناهان نابودکننده محبّت دنیاست،و مهمترین اسباب رستگاری دوری گزیدن دل از سرای غرور است.پیاپی در آمدن نعمتها بر وفق مراد بیآنکه به بلا و مصیبتی آمیخته شود موجب اطمینان دل به دنیا و اسباب آن است تا آنجا که دنیا برای
ص:286
او مانند بهشت میشود و بلای چنین کسی به هنگام مرگ به سبب مفارقت از دنیا بسیار بزرگ خواهد بود.لیکن اگر مصیبتهای او بسیار باشد از دنیا دلتنگ میشود و بدان انس و آرامش نمییابد و آن برایش مانند زندانی است که رهایی از آن بالاترین لذّت او و خلاصی از آن مانند خلاصی از زندان خواهد بود.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.» (1)هر کس از خداوند روی بگرداند و جز زندگانی دنیا نخواهد و بدان خشنود و بر آن اعتماد داشته باشد کافر است،و آن که دل از دنیا برداشته و سخت مشتاق بیرون آمدن از آن است مؤمن میباشد.قسمتی از این کفر آشکار و پارهای از آن پنهان است،و به اندازهای که محبّت دنیا در دل جای دارد شرک خفیّ در آن جریان مییابد.آری موحّد مطلق کسی است که جز حقّ یگانه را دوست نداشته باشد.
بنابراین از این حیث در بلا نعمتهایی است که واجب است بدانها شاد بود.امّا تألّم و اندوه امری ضروری و اجتنابناپذیر است و شبیه خوشحالی تو به هنگام احتیاج به حجامتگری است که تو را رایگان حجامت کند؛یا به کسی است که بلاعوض به تو داروی تلخ نافع بخوراند،چه در این موقع هم درد خواهی داشت و هم شادمان خواهی بود؛بر درد صبر میکنی،و بر شادی شکر میگویی.از این رو هر بلایی که در امور دنیاست مانند دارویی است که در حال دردآور و در آینده سودبخش است.بلکه اگر کسی برای تماشا به کاخ پادشاهی وارد شود و میداند که ناگزیر باید از آن بیرون رود، لیکن در این هنگام چشمش به رخسار زیبایی افتد که همراه او از کاخ بیرون نمیآید، این امر برای او بلایی خواهد بود،چه موجب شده که به منزلی انس و علاقه پیدا کند که اقامت در آن برای او غیر ممکن است.و اگر توقّف در آن برایش ایجاد خطر کند بدین گونه که شاه به این امر آگاه شود و او را مورد تنبیه قرار دهد و به او آسیبی رسد که او را از توقّف در این کاخ متنفّر کند،این امر برای او نعمت خواهد بود.دنیا منزلگاهی است که مردم از طریق رحم به آن وارد و از راه دروازۀ گور از آن خارج میشوند.هر چه موجب انس آنها به این منزلگاه شود بلا و آنچه دل ایشان را از آن برکند و انس آنان را به آن زائل سازد نعمت است.هر کس این حقیقت را بداند میتواند بر بلا شکر گوید،و آن که این نعمت در بلا را نشناسد نمیتوان تصوّر کرد که در برابر بلا شکرگزار باشد؛زیرا
ص:287
1) (10) سنن ابن ماجه شماره 4113 و غیره در کتاب الزّهد.
شکر به طور قطع تابع شناخت نعمت است،و کسی که اعتقاد ندارد ثواب مصیبت بزرگتر از مصیبت است غیر قابل تصوّر است که بتواند بر مصیبت شکر کند.
حکایت شده است که مردی اعرابی ابن عبّاس را بر فوت پدرش تسلیت داد و گفت:
اصبر نکن بک صابرین فإنّما صبر الرعیّة بعد صبر الرّأس (1)
خیر من العبّاس أجرک بعده و اللّه خیر منک للعبّاس (2)
ابن عبّاس گفت:هیچ کس بهتر از این به من تسلیت نگفته است.اخبار وارد دربارۀ صبر بر مصیبتها بسیار است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خداوند خیر هر کس را بخواهد به او مصیبت میرسد؛ (3)و نیز از آن حضرت نقل شده که:«خداوند فرموده است:هرگاه به سوی یکی از بندگانم مصیبتی در تن یا مال یا فرزندش روانه کنم و او آن را با صبر جمیل پذیرا شود شرم دارم که در روز رستاخیز برای او میزانی نصب و یا دیوانی باز کنم.» (4)و نیز فرموده است:هر بندهای که به او مصیبتی برسد،و طبق آنچه خداوند دستور داده است بگوید:إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون اللّهم آجرنی فی مصیبتی و أعقبنی خیرا منها (5)خداوند همان را دربارهاش انجام میدهد.
و نیز خداوند فرموده است:«کسی که چشمانش را از او بگیرم پاداشش همیشه بودن در سرای من و نظر کردن بر رخسار من است.» (6)روایت شده است مردی عرض کرد:ای پیامبر خدا!مالم رفته و تنم رنجور شده است،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در بندهای که مالش نرود و تنش رنجور نشود خیری نیست.هرگاه خداوند بندهای را دوست بدارد او را گرفتار میکند و چون گرفتارش کرد به او شکیبایی میبخشد»؛ (7)و نیز فرموده است:
ص:288
1) (11) شکیبا باش تا ما به تو شکیبا باشیم.چه صبر رعیّت پس از صبر سران است
2) (12) پاداش تو پس از عبّاس بهتر از عبّاس است.و خداوند برای عبّاس بهتر از تو است
3) (13) صحیح بخاری 149/7،کتاب الطّب،ج 5.
4) (14) ترمذی از حدیث انس به سندی ضعیف،الجامع الصّغیر،باب قاف،83/2.
5) (15) صحیح مسلم 38/3 از حدیث امّ سلمه.یعنی:ما برای خداییم و به سوی او باز میگردیم،بار خدایا!در این مصیبت به من مزد ده و پاداشی بهتر از آن به من عطا کن.
6) (16) صحیح بخاری نظیر آن،مسند احمد از حدیث انس و پیش از این ذکر شده است.الحلیه ابو نعیم،الکبیر طبرانی از عرباض همگی با سند صحیح،الجامع الصّغیر.
7) (17) کتاب المرض و الکفّارات ابن ابی الدّنیا از حدیث ابی سعید خدری،المغنی.
«گاهی انسان را در نزد خداوند درجهای است که با عمل بدان نمیرسد مگر آن که در تنش به بلایی گرفتار شود تا به سبب آن بدان درجه برسد.» (1)خبّاب بن ارتّ گفته است:
به خدمت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)رسیدیم در حالی که آن حضرت در سایۀ خانۀ کعبه سر بر ردای خویش گذاشته بود.ما گله کردیم و گفتیم:ای پیامبر خدا،آیا برای ما دعا نمیکنی و برای ما از خدا نصرت نمیطلبی،آن حضرت در حالی که رنگ رویش سرخ شده بود بنشست و فرمود:«از کسانی که پیش از شما بودند مردی را آوردند و برای او در زمین گودالی کندند و ارّهای آوردند و بر سر او نهادند پس از آن او را دو پاره کردند،و این اعمال او را از دینش باز نگردانید.» (2)از علی(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«هر مردی را که حاکم به ستم زندانی کند پس او بمیرد شهید باشد،و اگر او را بزند که بر اثر آن بمیرد شهید خواهد بود»؛و نیز فرموده است:«از بزرگداشت خدا و شناخت حقّ او آن است که از درد خود شکایت نکنی و از مصیبت خود سخنی نگویی.» ابو الدّرداء گفته است:برای مرگ زاده میشوید،برای ویرانی آبادانی میکنید،بر آنچه فانی میشود حرص میورزید و آنچه را باقی میماند رها میکنید.آگاه باشید من این مکروهات سهگانه را که تنگدستی و بیماری و مرگ است بینهایت دوست میدارم.
از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت است (3)که:هرگاه خداوند خیری برای بندهای بخواهد و بر آن است که دوستی را با وی خالص کند بلا را بر او ریزان میگرداند،هرگاه دعا کند فرشتگان میگویند:آوازی آشناست،و چون بار دوم خدا را بخواند و بگوید:ای پروردگار من!خداوند میفرماید:بلی ای بندهام،هر چه از من بخواهی به تو عطا میکنم یا چیزی را که از آن بهتر است از تو برطرف میکنم؛و چیزی را برایت اندوخته میکنم که از آن برتر است.چون روز رستاخیز فرارسد اهل اعمال را میآورند و پاداش اعمال آنها را که همگی اهل نماز و روزه و حجّ و صدقهاند با میزان به طور کامل میدهند.
سپس اهل بلا را میآورند و برای آنها میزانی نصب نمیشود و دیوانی گشوده نمیگردد،
ص:289
و مزد بر آنها ریخته میشود چنان که بلا بر آنها ریخته میشد.در این هنگام عافیتیافتگان دنیا آرزو میکنند که تن آنها با مقراض بریده میشد و ثوابهایی را که به اهل بلا داده میشود نمیدیدند،و دراینباره خداوند فرموده است: إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ . (1)
از ابن عبّاس نقل شده که گفته است:یکی از پیامبران به خداوند شکایت کرد و گفت:پروردگارا،بندۀ مؤمن تو را فرمانبرداری میکند و از نافرمانی تو دوری میجوید؛ دنیا را از او دریغ میداری و او را در معرض بلا قرار میدهی؛و بندۀ کافر تو را فرمانبرداری نمیکند و در نافرمانی تو گستاخی میورزد.بلا را از او دور میداری و دنیای او را فراخ میگردانی.خداوند به او وحی فرمود:بندگان برای منند و بلا نیز برای من است و همه حمد من میگویند.مؤمن گناهانی مانند کوه بر دوش دارد دنیا را از او باز میدارم و او را در معرض بلا قرار میدهم تا کفّارۀ گناهانش باشد و آنگاه که مرا دیدار میکند پاداش حسنات اعمالش را به او خواهم داد.کافر نیز حسناتی دارد،روزیش را گسترش میدهم و بلا را از او باز میدارم و پاداش حسناتش را در دنیا به او میدهم تا آنگاه که مرا ملاقات کند کیفر سیّئاتش را به او برسانم.
روایت شده است هنگامی که آیۀ: مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ (2)نازل گردید گفته شد پس از این آیه دیگر چه جای خوشحالی است؟پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به گویندۀ این سخن فرمود:
«آیا هیچ بیمار نمیشوی؟و آیا هیچ آزاری به تو نمیرسد؟و آیا هیچ اندوهگین نمیشوی؟این است آنچه به آن کیفر داده میشوید»، (3)یعنی:همۀ اینها که به تو میرسد کفّارۀ گناهان توست.
از عقبة بن عامر از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نقل شده که فرموده است:«هرگاه کسی را دیدید که آنچه دوست دارد خدا به او میدهد و او همچنان بر گناهانش پابرجاست، بدانید این استدراج است».سپس این آیه را قرائت فرمود: فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْءٍ (4)،یعنی:هنگامی که دستورهای ما را ترک کردند درهای خیرات
ص:290
1) (21) زمر/10:صابران پاداش خود را بیحساب دریافت میدارند.
2) (22) نساء/123:هر کس بد کند کیفر داده میشود.
3) (23) الدرّ المنثور،226/2 که آن را از گروهی روایت کرده است.
4) (24) مسند احمد،145/4،الکبیر طبرانی،الشعب بیهقی.آیه در سورۀ انعام/44:هنگامی که(اندرزها سودی نبخشید و)آنچه را به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند درهای همه چیز(از نعمتها)را به روی آنها گشودیم تا کاملا خوشحال شدند ناگهان آنها را گرفتیم(و سخت مجازات کردیم.)
را به روی آنها گشودیم تا آنگاه که به آنچه داده شده بودند شاد شدند،ناگهان آنان را به کیفر گرفتیم.نقل کردهاند:مردی از صحابه زنی را دید که در جاهلیّت او را میشناخت، با وی گفتگو و سپس او را ترک کرد.لیکن در حالی که میرفت به او نگریست که ناگهان سرش به دیوار خورد و رویش خراشیده شد.نزد پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آمد و چگونگی را به عرض رسانید،آن حضرت فرمود:«هرگاه خداوند خیر بندهای را بخواهد در مجازات گناهش در دنیا تعجیل میکند.» (1)علی(علیه السلام)فرموده است:«آیا شما را خبر ندهم به امیدوارکنندهترین آیهای که در کتاب خداست؟»گفتند:آری،آن حضرت این آیه را قرائت کرد: وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ . (2)بنابراین مصیبتها در دنیا به سبب ارتکاب گناه است،و هرگاه خداوند در دنیا مرتکب گناه را کیفر کند گرامیتر از آن است که در آخرت دوباره او را مجازات فرماید و اگر در دنیا او را عفو کند بزرگوارتر از آن است که در روز قیامت بدین سبب او را مورد عذاب قرار دهد.
از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرموده است:«بنده هرگز جرعهای را فرونمیبرد که نزد خداوند محبوبتر از جرعۀ خشمی باشد که با بردباری آن را فرودهد،و جرعۀ مصیبتی که بر آن شکیبایی ورزد،و هیچ قطرهای نچکیده که نزد خداوند محبوبتر از قطرۀ خونی باشد که در راه خدا ریخته شود،یا قطرۀ اشکی که در سیاهی شب در حال سجده سرازیر گردد و جز خداوند آن را نبیند؛و هیچ بندهای دو گام برنداشته که در نزد خداوند محبوبتر از دو گامی باشد که بنده برای ادای نماز واجب و برای صلۀ رحم بر میدارد.» (3)
ص:291
1) (25) سنن ترمذی،حاکم از حدیث انس،طبرانی و نیز حاکم،الشعب بیهقی از حدیث عبد اللّه بن مغفّل، الجامع الصّغیر،المغنی.
2) (26) شوری/30.
3) (27) عراقی گفته است:ابو بکر بن لال در مکارم اخلاق آن را از حدیث علی(علیه السلام)بدون ذکر جرعه نقل کرده و در سلسله راویان او محمّد بن صدقه است که معروف به فدکی و راوی احادیث مجهول و نادرستی است.ابن ماجه از حدیث ابن عمر به سندی نیکو روایت کرده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هیچ جرعهای در نزد خداوند بزرگتر از جرعه خشمی نیست که انسان آن را برای طلب خشنودی خداوند فروبرد.»دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابی امامه نقل کرده است که:«در زمین هیچ قطرهای فرونمیآید که نزد خداوند محبوبتر از خون مرد مسلمانی باشد که در راه خدا بر زمین ریخته شود،یا قطره اشکی که در تاریکی شب سرازیر گردد»و در سلسله راویان نیز همین محمّد بن صدقه مذکور است.
از ابی الدّرداء نقل شده که گفته است:پسری از سلیمان بن داود وفات کرد و بدین سبب سخت دلتنگ و غمگین شد.دو فرشته به صورت دو دشمن در برابر او ظاهر شدند و نزد او نشستند.یکی از آن دو فرشته گفت:تخمی در زمین پاشیدم چون سبز شد و بالا آمد این شخص آن را تباه کرد.سلیمان به فرشتۀ دیگر گفت:تو چه میگویی؟پاسخ داد:
من در جادّه حرکت میکردم و به کشتزاری رسیدم چون راست و چپ خود را نگریستم راهی جز گذر از آن نیافتم.سلیمان(علیه السلام)گفت:چرا در میان راه کشت کردی؟آیا نمیدانستی که مردم ناگزیر به عبور از آن هستند؟پاسخ داد:چرا بر فرزند خود غمگینی؟آیا نمیدانی که مرگ راه آخرت است؟سلیمان پیش خدا توبه کرد و پس از آن بر مرگ فرزند بیتابی نکرد.
عمر بن عبد العزیز بر پسرش که بیمار بود وارد شد و به او گفت:ای پسر من!تو در ترازوی من باشی دوستتر میدارم تا من در ترازوی تو باشم.پاسخ داد:آنچه تو آن را دوست داری نزد من محبوبتر از چیزی است که من آن را دوست میدارم.
ابن عبّاس را از مرگ دخترش خبر دادند؛استرجاع کرد و گفت:خداوند عورتی را پوشانید و هزینهای را کفایت کرد و پاداشی را رسانید.سپس فرود آمد و دو رکعت نماز بهجا آورد و گفت:ما آنچه را خداوند امر کرده انجام دادیم،چه فرموده است:
وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ... (1)
از ابن مبارک نقل شده که پسرش وفات کرد،مجوسیی به او تسلیت داد و گفت:
سزاوار است خردمند در امروز همان کار را کند که نادان پس از پنج روز آن را انجام میدهد.ابن مبارک گفت:این گفتار را بنویسید.یکی از دانشمندان گفته است:خداوند بلا را پیاپی بر بندهاش وارد میکند تا آنگاه که چون براه افتد گناهی بر او باقی نماند.
فضیل گفته است:خداوند بندۀ مؤمن را چنان با بلا مواظبت میکند که انسان با نیکی از خانوادهاش مراقبت میکند.
حاتم اصمّ گفته است:خداوند در روز رستاخیز بر چهار صنف به چهار کس اقامۀ حجّت میکند،بر توانگران به سلیمان،بر مستمندان به عیسی،بر بردگان به یوسف،و بر بیماران به ایّوب،درود خدا بر آنان.
ص:292
1) (28) بقره/45:از صبر و نماز یاری بجویید...
روایت شده است هنگامی که زکریّا از کافران بنی اسرائیل گریخت،در میان درخت پنهان شد.زمانی که آنها این را دانستند ارّه آوردند و شروع به بریدن درخت کردند.چون ارّه به سر زکریّا رسید نالهای برآورد.حقّ تعالی به او وحی فرمود که اگر بار دیگر بنالی نام تو را از دیوان پیامبری محو میکنم.پس از آن زکریّا بر صبر دندان فشرد تا او را دو پاره کردند.
لقمان به فرزندش گفت:ای پسر من!زر به آتش و بندۀ شایسته به بلا آزموده میشوند.هرگاه خداوند قومی را دوست بدارد آنها را مبتلا میکند.هر کس راضی باشد رضای خدا را یافته و آن که خشمگین شود به خشم خدا گرفتار شده است.
احنف بن قیس گفته است:روزی از درد دندان مینالیدم،به عمویم گفتم:دوش از درد دندان نخفتهام و این سخن را سه بار تکرار کردم.عمویم گفت:از درد دندان خود در یک شب زیاد مینالی،من سی سال است که چشمم را از دست دادهام و کسی بر آن آگاه نشده است.خداوند به عزیز وحی فرمود:هرگاه بلایی بر تو فرود آید نزد مردم از من شکایت مکن و شکایتت را نزد خود من آور چنان که من به هنگامی که بدیها و رسواییهایت را به بالا میآورند از تو نزد فرشتگان شکایت نمیکنم. (1)
(1)شاید بگویی:این اخبار دلالت بر آن دارد که در دنیا بلا بهتر از نعمت است.در این صورت آیا باید از خداوند بلا بخواهیم؟میگویم:برای این امر دلیلی نیست،چه از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت شده که در دعای خود از بلاهای دنیا و آخرت به خداوند پناه میبرد، (2)و او و دیگر پیامبران(علیه السلام)میگفتند: رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً (3)و از شماتت دشمنان و غیر آن استفاده میکردند. (4)
ص:293
1) (29) دعوات راوندی،مستدرک نوری،81/1.
2) (30) ابن حبّان،حاکم و احمد از حدیث بسر بن ارطاة:«خداوندا عواقب ما را در همۀ کارها نیکو فرما و از رسوایی دنیا و عذاب آخرت ما را پناه ده»،الجامع الصغیر.
3) (31) صحیح مسلم و بخاری از حدیث انس به این که بیشترین دعای پیامبر(صلی الله علیه و آله)این بود که:«اللّهم آتنا فی الدّنیا...»و ابی داود و نسایی از حدیث عبد اللّه بن سائب که گفته است:شنیدم پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در میان دو رکن میفرمود:«ربّنا آتنا...».
4) (32) سنن نسایی،268/8 به سندهای مختلف.
علی(علیه السلام)میگفت:پروردگارا از تو صبر میخواهم،و پیامبر(صلی الله علیه و آله)میفرمود:«تو از خدا بلا خواستی من از او عافیت میخواهم.» (1)از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرموده است:«از خدا عافیت بخواهید زیرا به بنده چیزی بهتر از عافیت داده نشده است جز یقین»؛ (2)و یقین عافیت دل از بیماری نادانی و شکّ است و عافیت دل برتر از عافیت بدن است.
مطرّف بن عبد اللّه گفته است:اگر در عافیت باشم و شکر کنم نزد من محبوبتر است تا مبتلا باشم و صبر کنم.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در دعای خود میگفت:«عافیت تو را دوستتر میدارم.» (3)این مطلب روشنتر از آن است که نیازی به دلیل و استشهاد داشته باشد.بلا به دو سبب نعمت میشود:یکی مقایسۀ آن با بلایی که بزرگتر از آن است،چه در دنیا و چه در آخرت؛دوم مقایسۀ آن با ثوابی که میتوان بدین سبب انتظار آن را داشت.
بنابراین باید آدمی از خداوند بخواهد که در دنیا نعمت را بر او کامل کند،و بلا را هر چه بیشتر دور گرداند و ثواب شکر بر نعمت را روزی او سازد،زیرا خداوند قادر است بر شکر چیزی عطا کند که آن را در برابر صبر بر بلا عطا نمیکند.
اگر بگویی:بعضی گفتهاند:دوست دارم پلی بر دوزخ باشم تا همۀ خلایق از روی من بگذرند و نجات یابند و من در آتش گرفتار باشم و سمنون گفته است:
و لیس فی سواک حظ فکیف ما شئت فاختبرنی (4)
و این سخنان آنها درخواست بلاست.پاسخ این است بدانی که سمنون پس از این گفتار به بیماری حبس بول دچار شد و به همین سبب به در مکتبخانهها میرفت و به کودکان میگفت:برای عموی دروغگوی خود دعا کنید.
امّا محبّت انسان به این که خلایق نجات یابند و او در آتش باشد غیر ممکن است؛
ص:294
1) (33) عراقی گفته است:ترمذی آن را از حدیث معاذ ضمن حدیثی دیگر روایت کرده و آن را احسن شمرده و از علی(علیه السلام)نام نبرده است.
2) (34) سنن ابن ماجه به شمارۀ 3849 نظیر آن،نسایی و ترمذی نیز،الترغیب منذری،272/4.
3) (35) سیرۀ ابن هشام ضمن دعای پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به هنگام خروج به سوی طایف.
4) (36) مرا در غیر تو نصیبی نیست-پس به هر گونه که خواهی مرا بیازمای.
لیکن گاهی محبّت بر دل چیره میشود تا آن حدّ که گمان میکند به اندازهای که دوستدار خویش است دیگری را دوست میدارد.امّا کسی که جام محبّت را نوشیده مست میشود و کسی که مست شد بسیار سخن میگوید،و اگر مستی او برطرف شود خواهد دانست آنچه به او دست داده حالتی بوده که حقیقت نداشته است.لذا آنچه از این گونه سخنان بشنوی گفتار عاشقانی است که از عشق لبریز شدهاند و شنیدن سخن اینان لذّتبخش است،لیکن قابل اعتماد نیست.نقل کردهاند فاختهای به جفت خود عشق میورزید،لیکن او امتناع میکرد.به وی گفت:چه چیزی تو را از من باز میدارد، اگر بخواهی من مملکت سلیمان را به خاطر تو زیر و زبر میکنم.سلیمان این سخن را شنید،او را فرا خواند و مورد سرزنش و بازخواست قرار داد.فاخته گفت:ای پیامبر خدا! سخن عاشقان بازگو نمیشود،و او چنان است که شاعر گفته است:
ارید وصاله و یرید هجری فأترک ما ارید لما یرید (1)
ادّعای این شاعر نیز محال است،چه معنای سخن او این است که میخواهم آنچه را نمیخواهم،و کسی که خواهان وصال است نمیتواند خواهان فراق باشد،زیرا چگونه ممکن است چیزی را بخواهد که آن را نمیخواهد،بلکه این سخن جز با دو توجیه نمیتواند راست باشد:
اول آن که هجرت از معشوق در برخی از احوال صورت گیرد تا رضایت او را به دست آورد،و بتواند از این راه در آینده به وصال او برسد.در این صورت هجران وسیلهای برای جلب رضایت معشوق و رضایت او وسیلهای برای رسیدن به وصال اوست و آنچه وسیلۀ رسیدن به معشوق است طبعا محبوب میباشد.او مانند مالدوستی است که یک درهم به وام میدهد تا دو درهم به وی باز پس دهند و برای دو درهم آینده از دوستی یک درهم در حال میگذرد.
دوم آن که هجران او تنها از این نظر مطلوب اوست که آن رضای محبوب اوست و از این که بداند محبوبش از او راضی است لذّتی احساس میکند که با وجود کراهت از هجران از لذّت مشاهدۀ محبوب بیشتر است و در این حال است که میتوان تصوّر کرد او خواهان چیزی است که رضای محبوب او در آن است.از این رو حال بعضی از دوستان خدا به آنجا میرسد که لذّت آنها در این که بدانند خدا از آنها راضی است بیشتر از
ص:295
1) (37) من وصال او را میخواهم و او دوری مرا-پس مراد خود را به خاطر مراد او وامیگذارم.
لذّت آنها در داشتن عافیت بدون احساس رضای اوست.اینان چون رضای او را در تحمّل بلا ارزیابی میکنند بلا در نزد آنها از عافیت محبوبتر میباشد.البتّه این حالیت است که وقوع آن به هنگام غلبۀ محبّت دور نیست لیکن ثابت نمیباشد،و اگر فی المثل پایدار بماند آیا حالتی صحیح است و یا زاییدۀ حالت دیگری است که بر دل عارض شده و آن را از اعتدال خارج کرده جای بحث و تأمّل است،و تحقیق آن در اینجا مناسب مقصود ما نیست.
در هر حال با توجّه به آنچه پیش از این گفته شد عافیت بهتر از بلاست.ما عفو و عافیت را در دنیا و آخرت از خداوند درخواست میکنیم.
(1)بدان مردم دراینباره اختلاف کردهاند.بعضی میگویند:صبر افضل از شکر است و برخی دیگر شکر را برتر از صبر میدانند و دستهای آنها را برابر دانستهاند،و گروهی گفتهاند:با اختلاف احوال مختلف میشوند.هر فرقهای با سخنانی سست و دور از تحقیق بر صدق مدّعای خود استدلال کردهاند که نقل آنها سخن را به درازا میکشاند و سودی ندارد،بلکه مبادرت به اظهار حقّ سزاوارتر میباشد.از این رو میگوییم بیان این مطلب متضمّن دو مقام است:
مقام اوّل بیان آن بر سبیل تساهل است بدین گونه که به ظاهر امر نگریسته شود و حقیقت آن بررسی و پیگیری نگردد،و این بیانی است که باید مردم عوام که فهم آنها از درک حقایق پیچیده قاصر است بدان مورد خطاب قرار گیرند؛و این نوعی از اقسام فنون سخنوری است که باید واعظان و سخنوران بدان تکیه داشته باشند،چه مقصود آنها از سخن گفتن با عوام اصلاح حال آنان است،و دایۀ مهربان نباید کودک شیرخوار را با گوشت چاق پرندگان و انواع شیرینیها پرورش دهد،بلکه باید با شیری لطیف او را تغذیه کند؛و بر اوست که او را از خوراکهای پاکیزه دور بدارد تا آنگاه که نیروی تحمّل آنها را بیابد و ضعفی که در بنیۀ اوست برطرف گردد.
بنابراین میگوییم:این مقام در جهت بیان،مانع بحث و تفصیل است و مقتضای آن نظر کردن به ظواهری است که از آنچه در شرع وارد شده است مفهوم میشود و بر حسب آنها صبر برتر از شکر است؛زیرا اگر چه در فضیلت شکر اخبار بسیاری وارد است،
ص:296
لیکن هرگاه با آنچه در فضیلت صبر نقل شده است مقایسه شود فضیلتهای صبر بیشتر است،بلکه به برتری آن در بعضی اخبار تصریح شده است مانند قول پیامبر(صلی الله علیه و آله)که:
«از بهترین چیزهایی که به شما داده شده یقین و عزم بر صبر است.» (1)در حدیث آمده است:«روز رستاخیز شکرگزارترین مردم روی زمین را میآورند و خداوند پاداش شکرکنندگان را به او میدهد و صابرترین اهل زمین را میآورند به او گفته میشود:آیا خشنود میشود که پاداش تو را مانند پاداشی که به این شاکر دادیم بدهیم؟میگوید:آری ای پروردگار من.حقّ تعالی میفرماید:هرگز!من به وی نعمت دادم او شکر کرد و تو را مبتلا کردم تو صبر کردی من چندین برابر پاداش او را به تو میدهم سپس چندین برابر جزای شاکران به او داده میشود.خداوند فرموده است: إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ . (2)
امّا این که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:خورندۀ شکرگزار همچون روزهدار صابر است»، (3)دلیل بر فضیلت میباشد،چه این سخن را در مقام مبالغه به منظور بالا بردن درجۀ شکر و رسانیدن آن به مرتبۀ صبر بیان فرموده و این منتهای درجۀ شکر است و اگر بلندی درجۀ صبر از آنچه در شرع وارد شده فهمیده نمیشد الحاق شکر به صبر مبالغه تلقّی نمیشد و مانند قول آن حضرت بود که فرموده است:جمعه«حجّ مستمندان است»؛ (4)و نیز:«جهاد زن نیکوشوهرداری است»؛ (5)و نیز:«شرابخوار مانند بتپرست است»، (6)و در تشبیه باید همواره مرتبۀ مشبّه به بالاتر از مشبّه باشد.همچنین سخن آن حضرت که:«صبر نصف ایمان است»، (7)دلالت بر آن ندارد که شکر مانند آن
ص:297
1) (38) پیش از این مکرّر نقل شده است.
2) (39) زمر/10:صابران اجر و پاداش خود را بیحساب دریافت میدارند.
3) (40) سنن ابن ماجه شماره 1764،ترمذی آن را از ابی هریره نقل و آن را حسن دانسته و پیش از این ذکر شده است.
4) (41) کنوز الحقائق مناوی از حارث بن ابی اسامه با الفاظ متن،مسند الشّهاب و ابن عساکر با سندی ضعیف از ابن عبّاس با الفاظ دیگر،الجامع الصّغیر.
5) (42) طبرانی،کنوز الحقائق.
6) (43) حرث بن ابی اسامة از حدیث عبد اللّه بن عمر با سندی ضعیف،الاوسط طبرانی،سنن ابن ماجه به شمارۀ 3375.
7) (44) در همین باب ذکر شده است.
است،و این مانند قول آن حضرت است که فرموده است:«روزه نصف صبر است.» (1)زیرا هر چیزی را دونیم کنند یک نیمۀ آن را نصف میگویند هر چند میان دو نصف تفاوت باشد،چنان که میگویند:ایمان علم و عمل است،پس علم نصف ایمان است.
امّا این امر دلیل بر آن نیست که عمل با علم برابر است.در خبر آمده است که:«همۀ درهای بهشت دو لنگهای است جز در صبر که یک لنگه است و اهل بلا نخستین کسانی هستند که به آن وارد میشوند و پیشاپیش آنها ایّوب(علیه السلام)است.» (2)باری آنچه در فضیلت فقر وارد شده دلیل بر فضیلت صبر نیز هست،زیرا صبر حالت مستمند و شکر حالت توانگر است.
میگویم:در کافی از ابی جعفر(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«مردانگی در صبر به هنگام احتیاج و تنگدستی و تعفّف(باز ایستادن از حرام و خودداری از سؤال)و توانگری بیشتر از مردانگی در بخشش است.» (3)غزّالی میگوید:این مقامی است که عوام را قانع میکند و ضمن وعظی که در خور آنان و برای معرّفی مصالح دینی ایشان باشد آنان را کافی است.
مقام دوم بیانی است که مقصود از آن شناساندن حقایق به اهل علم و بینش از طریق کشف و روشنگری است.در این مورد میگوییم:هر دو امری که مبهم باشند مقایسۀ میان آنها مادام که ابهام آنها باقی است غیر ممکن است مگر آن که حقیقت هر کدام از آن دو روشن شود،و هر مکشوفی که مشتمل بر اقسامی باشد قسمتی از آن را با قسمتی دیگر نمیتوان مقایسه کرد،بلکه لازم است افراد هر یک با هم سنجیده و مقایسه گردد تا رجحان هر کدام معلوم شود.صبر و شکر اقسام و فروع بسیار دارند و حکم آنها از حیث رجحان و نقصان با اجمال و اختصار روشن نمیشود.از این رو میگوییم:همچنان که پیش از این نیز یاد کردهایم این مقامات از سه چیز تشکّل مییابند که عبارتند از:علوم، احوال و اعمال،صبر و شکر و دیگر مقامات نیز همین گونه است،و اگر بعضی از این سه چیز با بعضی دیگر از آنها سنجیده شود برای ظاهربینان چنین معلوم میگردد که علوم برای احوال و احوال برای اعمال خواسته میشود؛از این رو اعمال از آن دو افضل است.
ص:298
امّا نزد ارباب بینش امر بر عکس این است،چه آنان اعمال را برای احوال و احوال را برای علوم میخواهند و از نظر آنها افضل این سه چیز علوم و پس از آن احوال و سپس اعمال است،زیرا هر چه برای غیر آن خواسته شود ناگزیر غیر نسبت به آن افضل است.
امّا آحاد این سه چیز:در مورد اعمال باید دانست چنانچه برخی از اعمال با برخی دیگر مقایسه شود گاهی با هم تساوی و زمانی تفاوت دارند.به همین گونه است آحاد احوال و آحاد معارف به هنگامی که بعضی از آنها با بعضی دیگر مقایسه شود.افضل معارف علوم مکاشفه است که از علوم معامله برتر است بلکه علوم معامله پستتر از معامله است،زیرا این علوم برای معامله خواسته میشوند و فایدۀ آنها اصلاح عمل است.برتری عالم به سبب داشتن علوم معامله بر عابد زمانی است که دانش او برای همگان سودمند باشد،در این صورت علم او از عمل خاصّ افضل است و گرنه دانشی که از عمل قاصر باشد برتر از عمل قاصر نیست.از این رو میگوییم:فایدۀ اصلاح عمل،اصلاح حال دل است و فایدۀ اصلاح دل،این که جلال باری تعالی در ذات و صفات و افعال بر او تجلّی کند.لذا برترین علوم مکاشفه شناخت حقّ تعالی است و آن هدفی است که به خاطر ذات خود مطلوب است،چه به سبب آن سعادت به دست میآید بلکه آن عین سعادت است؛لیکن دلها در دنیا نمیدانند که معرفت خداوند عین سعادت است،بلکه آن را در آخرت خواهند دانست.و این معرفتی است مطلق و آزاد که هیچ قیدی بر آن نیست و هیچ چیز دیگری آن را مقیّد نمیسازد،و همۀ معرفتهای دیگر نسبت به آن به منزلۀ برده و خدمتگارند،زیرا آنها به خاطر حصول این معرفت مطلوبند،و چون آنها برای این مقصود خواسته شوند تفاوت آنها بر حسب سود آنها در رسیدن به معرفت باری تعالی است.برخی معرفتها با یک واسطه و بعضی با واسطههای بسیار منتهی به بعضی از آن معرفت میشود،از این رو هر کدام از این معرفتها که واسطههای میان آن و معرفت باری تعالی کمتر باشد افضل است.
امّا احوال و مقصود ما از آن احوال دل از حیث تصفیه و تطهیر آن از آلودگیهای دنیا و اشتغالات و سرگرمیهای مردم است که هرگاه دل از اینها پاک و مصفّا شود حقیقت حقّ در آن جلوهگر خواهد شد.بنابراین برتری احوال بر یکدیگر بر حسب تأثیر آنها در اصلاح و پاکیزه کردن دل و آماده ساختن آن برای تحصیل علوم مکاشفه است؛و همان طوری که صیقلی کردن آیینه متضمّن این است که آیینه را تا آنگاه که صیقلی آن به
ص:299
اتمام میرسد حالاتی باشد که برخی از آنها به جلا و صیقلی نزدیکتر از برخی دیگر است،حالات دل نیز به همین گونه است؛و ناگزیر حالتی که نزدیک یا نزدیککنندۀ به صفای دل است افضل از حالات غیر آن است،زیرا آن حالت به مقصود نزدیکتر است.
ترتیب اعمال نیز به همین نحو است.اعمال موجب تحکیم صفات دل و جلب احوال به سوی آن است.هر عملی یا سبب جلب حالتی است که مانع مکاشفه و موجب تیرگی دل و کشانیدن انسان به سوی زخارف دنیاست؛و یا سبب بروز حالتی است که آمادهکنندۀ دل برای مکاشفه و موجب صفای آن و قطع علایق او از دنیاست.اوّلی گناه و دوّمی طاعت نام دارد.گناهان از حیث تأثیر در تیرگی و سختی دل متفاوتند،و طاعتها نیز در نورانی کردن دل و پاکیزه ساختن آن با هم تفاوت دارند و درجات هر کدام از اینها بر حسب درجۀ تأثیر آنهاست.این تأثیر با اختلاف احوال مختلف میشود،و بسا ما به طور مطلق بگوییم:نماز نافله از همۀ عبادات مستحبّی افضل است،و حجّ از صدقه برتر است و نماز شب از هر نماز دیگر بالاتر است.امّا حقیقت این است توانگری که بخل و مالدوستی بر او چیره شده دادن یک درهم در راه خدا برای او از نماز شب و روزها روزه بهتر میباشد؛زیرا روزه شایستۀ کسی است که شهوت شکم بر او غلبه یافته و بخواهد این شهوت را در هم بشکند،یا آن که سیری شکم او را از صفای فکر در علوم مکاشفه باز میدارد و بخواهد با گرسنگی دل را پاکیزه سازد.امّا این بدبخت چون حالتی غیر از این حالات دارد شهوت شکم به او زیانی نمیرساند،و به نوعی از فکر که سیری شکم او را از آن باز دارد مشغول نیست.لذا روزه گرفتن او خروج از حالتی است که شایستۀ او و ترک تکلیفی است که متوجّه اوست و او به بیماری میماند که از درد شکم بنالد و داروی سر درد به کار برد که از آن سودی عاید او نمیشود،بلکه وظیفۀ او این است که در خصلت هلاک کنندهای که بر او چیره است بنگرد.حرصی که آن را به کار گیرند از جملۀ مهلکات است و اگر حریص صد سال روزه بگیرد و هزار شب را به نماز بگذراند ذرّهای از حرص او کاسته نمیشود و تنها انفاق مال آن را زائل میکند.پس بر او واجب است که آنچه را دارد صدقه دهد.تفصیل این مطلب ضمن آنچه در بخش مهلکات ذکر کردهایم بیان شده است و باید بدانجا مراجعه شود.
از این رو بر حسب احوال،تأثیر طاعات و معاصی و درجات آنها مختلف میشود.در این مقام اهل بینش میدانند که پاسخ دادن به طور مطلق خطاست،زیرا اگر گویندهای از
ص:300
ما بپرسد:نان بهتر است یا آب،پاسخ درست این است که نان برای گرسنه و آب برای تشنه افضل است؛و اگر هر دو جمع شوند و مورد نیاز باشند باید در اغلب نگریست،اگر تشنگی غلبه دارد آب افضل است و اگر تشنگی و گرسنگی تساوی دارند آب و نان متساوی میباشند.همچنین اگر گفته شود:سرکنگبین افضل است یا شربت نیلوفر؟در اینجا نیز پاسخ مطلق به هیچ روی درست نیست.آری اگر پرسش شود:سرکنگبین افضل یا نداشتن صفرا؟در این صورت میگوییم:عدم صفرا افضل است،زیرا سرکنگبین برای برطرف کردن صفرا خواسته میشود و آنچه به خاطر چیز دیگر مطلوب است ناگزیر آن چیز از آن افضل است.بذل،مال نیز مستلزم عملی است که انفاق گفته میشود و به سبب آن حالتی حاصل میشود که بخل را زائل و محبّت دنیا را از دل بیرون میکند و به سبب خارج شدن محبّت دنیا از دل قلب برای شناخت خداوند و کسب محبّت او آماده میگردد.پس افضل معرفت خداوند و در مرتبۀ پایینتر حال و پایینتر از آنها عمل است.
اگر بگویی:شرع مردم را به عمل تشویق کرده و در ذکر فضیلت آنها تا آن اندازه مبالغه شده که خداوند طلب صدقه کرده و فرموده است: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً ؛ (1)و نیز: وَ یَأْخُذُ الصَّدَقاتِ ، (2)در این صورت چگونه فعل که همان انفاق است افضل نباشد؟ پاسخ این است باید بدانی که هرگاه پزشک دارویی را بستاید،ستایش او دلیل بر آن نیست که دارو مقصود اصلی در معالجه است و از صحّت و شفایی که به وسیلۀ آن حاصل میشود افضل است.لیکن عمل درمان بیماریهای دل است،و بیماری دل از جملۀ چیزهایی است که انسان غالبا آن را درک نمیکند و مانند پیسی است که بر روی کسی باشد که آیینه نداشته و بر آن واقف نباشد و اگر به او بگویند باور نمیکند.در اینجا چاره این است که فی المثل از شستن روی با گلاب ستایش شود،البتّه اگر گلاب زدایندۀ لکههای پیسی باشد تا آن حدّ که این ستایشها او را به مواظبت بر آن وادار کند و بر اثر آن پیسی او برطرف گردد.چه اگر به او گفته شود که مقصود از آن زائل کردن پیسی صورت اوست،بسا در صدد درمان بر نیاید و گمان کند صورت او هیچ عیبی ندارد.
مثالی روشنتر از این میآوریم و میگوییم:
ص:301
اگر کسی فرزندی دارد که به او دانش و قرآن آموخته و مایل است آنچه به او آموخته در ذهنش جایگزین شود و زائل نگردد و میداند که اگر او را به تکرار و مطالعۀ آنها دستور دهد تا در حافظهاش بمانند فرزند خواهد گفت که آنها محفوظند و نیازی به تکرار و مطالعه نیست،چه او گمان میکند آنچه در حال در حافظۀ اوست تا ابد به همین نحو باقی خواهند ماند،و چون پدر دارای بردگانی است به فرزندش دستور میدهد که به آموزش آنها بپردازد و برای آن که او را به کثرت تکرار از طریق آموزش وادارد و این انگیزه را در او قوّت دهد،به او وعدۀ پاداشهای نیکو میدهد؛بسا کودک بیچاره گمان میکند که مقصود پدرش آموزش قرآن به بردگان است و تنها برای این منظور او را به این کار واداشته است،در نتیجه امر برای او مشکل میشود و میگوید:چرا مرا به خاطر بندگان به کار گرفته در حالی که من از آنها برتر و نزد پدر گرامیترم،و میدانم که اگر پدرم مقصودش آموزش بردگان است میتواند بیآنکه مرا به این کار وادارد آنان را از طریق دیگر آموزش دهد.علاوه بر این میدانم که اگر پدرم این بردگان را نداشته باشد بر او نقصانی نیست،چه رسد به آن که قرآن را ندانند.از این رو بسا این بیچاره سستی ورزد و به اتّکای بینیازی پدر و اعتماد بر عفو و کرم او آموزش آنها را ترک گوید،و در نتیجه دانش و قرآن فراموش او گردد و به سبب نادانی محروم و بدبخت باقی بماند.
گروهی فریب امثال این خیالات را خوردند و به راه اباحه رفته ملحد شدند و گفتند:
خداوند از عبادات ما و وام گرفتن از ما بینیاز است و قول او که: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً چه معنایی دارد؟اگر خداوند بخواهد مستمندان را اطعام میکند میتواند و نیازی به صرف مال ما برای اطعام آنها نیست،چنان که خداوند از قول کافران حکایت میکند: وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشاءُ اللّهُ أَطْعَمَهُ ؛ (1)و نیز گفتند: لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا . (2)پس بنگر که چگونه در گفتارشان صادق بودند و چگونه این صدق آنها آنان را به هلاکت کشانید.منزّه است خداوندی که اگر بخواهد با صدق هلاک میکند و اگر بخواهد با جهل سعادتمند
ص:302
میگرداند، یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً . (1)اینان گمان کردند که آنان یا برای خاطر بیچارگان و مستمندان به کار گرفته شدهاند و یا برای خدا و گفتند:ما را در بیچارگان و مستمندان بهرهای نیست و خداوند نیز به ما و اموال ما نیازی ندارد،خواه انفاق کنیم یا دست باز داریم و در نتیجۀ این پندار هلاک شدند چنان که آن کودک هلاک شد،چه گمان کرد که پدرش او را به خاطر بردگان به کار گرفته و ندانست که مقصود پدرش تثبیت صفت علم در نفس او و مستحکم ساختن آن در دل او بوده تا بدین سبب در دنیا و آخرت سعادتمند شود،و این لطف و محبّتی از سوی پدر نسبت به وی بوده که او را به سمتی کشانیده که خوشبختی و سعادت او در آن بوده است.
این مثال روشنگر گمراهی کسانی است که در این وادی راه را گم کرده و از آن بدور افتادند،چه بینوایی که مال تو را میستاند پلیدی بخل و محبّت دنیا را که باعث هلاکت تو است از درونت میزداید.او مانند حجامتگری است که از تو خون میگیرد تا با خروج این خون بیماری کشندهای را که در درون داری از تو دور سازد.بنابراین حجامتگر خدمتکار تو است نه آن که تو خدمتکار او باشی،و اگر مقصود حجامتگر آن باشد که با خونی که از تو میگیرد چیزی تهیّه کند این امر او را از خدمتگاری تو بیرون نخواهد برد.
از آنجا که صدقه پاککنندۀ درون از صفات پلید است،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)از گرفتن آن خودداری کرد چنان که از کسب حجامتگر نهی فرمود،و صدقات را چرک اموال مردم نامید و خاندان خود را به صیانت از آن مفتخر داشت.مقصود این است که اعمال در دل مؤثّر است،چنان که در بخش مهلکات گفته شد؛و دل بر حسب این تأثیرات آماده قبول هدایت و نور معرفت میشود.
این قول کلّی و قانون اصلی است که باید در شناخت فضائل اعمال و احوال و معارف بدان رجوع کرد؛و ما اکنون بهویژه به آنچه مورد بحث ما که صبر و شکر است باز میگردیم و میگوییم:در هر یک از صبر و شکر،معرفت،حال و عمل وجود دارد و روا نیست که معرفت یکی را با حال یا عمل دیگری مقایسه کرد،بلکه هر یک را با نظیر خود در دیگری باید سنجید تا تناسب و پس از آن فضیلت یکی بر دیگری معلوم گردد.
مثلا هرگاه معرفت شاکر با معرفت صابر مقایسه شود بسا که بازگشت آنها به یک معرفت باشد؛زیرا معرفت شکرگزار این است که فی المثل نعمت چشمها را از خدا بداند
ص:303
1) (52) بقره/26:...آری خداوند گروه زیادی را با آن گمراه و گروه بسیاری را با آن هدایت میکند.
و معرفت صبرکننده بر این است که کوری را از خدا بشناسد.این دو معرفت متلازم یکدیگر و با هم برابرند.البته این زمانی است که ما معرفت را در مقابله با بلا و مصیبت در نظر گیریم.پیش از این بیان کردیم که صبر دو نوع است:یکی صبر بر طاعت و دیگری صبر بر معصیت و در این دو امر صبر و شکر یکی است،زیرا صبر بر طاعت همان شکر طاعت است،چه بازگشت شکر به این است که نعمت خدا در راه مقصودی به کار رود که حکمت او اقتضا کرده است،و صبر،به پایداری انگیزۀ دین در برابر انگیزۀ هوس بازگشت دارد.بنابراین صبر و شکر دو نامند برای یک مسمّا به دو اعتبار مختلف،زیرا به پایداری انگیزۀ دین در برابر انگیزۀ هوس صبر گفته میشود و این در مقایسه با انگیزۀ هوس است و در مقایسه با انگیزۀ دین آن را شکر مینامند.انگیزۀ دین برای همین حکمت آفریده شده است که با انگیزۀ هوس بجنگد،و او این انگیزه را در راه همین حکمت به کار برده است.بنابراین صبر و شکر بیانگر یک معنا هستند.در این صورت چگونه ممکن است چیزی بر خودش برتری داشته باشد؟ از این رو موارد صبر سه چیز است:طاعت،معصیت و بلا،حکم صبر در طاعت و معصیت روشن شد،امّا بلا عبارت از فقدان نعمت است و نعمت یا ضروری است مانند چشمان و یا نفعی است در محلّ حاجت،مانند مال بیش از مقدار کفاف.
در مورد فقدان بینایی،صبر نابینا به این است که شکایت نکند و رضای خود را به قضای الهی ظاهر سازد،و به سبب کوری خود را در برخی گناهان مجاز نشمارد.شکر بر بینایی در عمل به دو چیز است:یکی آن که چشمها را در راه معصیت خداوند به کار نگیرد؛دوم آن که آنها را در راه طاعت او به کار برد و هر یک از این دو امر خالی از صبر نیست.نابینا از نگاه به چهرههای زیبا فارغ است و قادر به دیدن آنها نیست امّا بینا اگر نگاهش به چهرهای زیبا افتد و صبر کند نعمت چشمان را شکر کرده و اگر نگاهش را دنبال کند نعمت چشمها را ناسپاسی کرده است؛پس در اینجا صبر در شکر او داخل شده است.همچنین اگر از چشمها برای طاعت بهره گیرد،در این صورت نیز ناگزیر از صبر بر طاعت خواهد بود.
گاهی هم شکر چشمها به این است که انسان به عجایب صنع خداوند بنگرد تا از این راه به معرفت او دست یابد،و این شکر از صبر افضل است و اگر چنین نبود میبایستی فی المثل مرتبۀ شعیب(علیه السلام)که نابینا بود در میان پیامبران از مرتبۀ موسی(علیه السلام)و غیر او برتر
ص:304
باشد،زیرا او بر فقدان بینایی صبر کرد و موسی(علیه السلام)شکیبایی نکرد.کمال صبر در این است که همۀ اعضای انسان را از او بگیرند و او را مانند گوشتی که در سفره میگذارند رها سازند،امّا این امری سخت محال است چه هر یک از اعضای آدمی آلتی برای دین است و با فقدان آلت،آن رکن از دین که مربوط به آن است فوت میشود،و شکر آن به کار گرفتن عضو است در چیزی از دین که آن عضو آلت آن است و این کار جز به صبر انجام نمیگیرد.
امّا نفع در محلّ حاجت مانند مال زیاده بر کفاف،چنانچه انسان جز به مقدار ضرورت مال در اختیار ندارد و به بیش از آن نیاز داشته باشد صبر بر نداشتن آن مجاهده است و این جهاد فقیران و مستمندان است؛و وجود زیاده بر کفاف نعمت است و شکر آن بدین است که آن را در راه امور خیر به مصرف برساند و در معصیت خداوند به کار نبرد.
این صبر هرگاه با این شکر که از طریق طاعت بهجا آورده شود مقایسه گردد شکر افضل خواهد بود،چه آن متضمّن صبر نیز هست،و مستلزم شادی به نعمت خدا،و همچنین تحمّل رنج توزیع مال در میان مستمندان،و ترک صرف آن در تنعّمات مباح است،حاصل مطلب این است که دو چیز افضل از یک چیز و کلّ برتر از جزء است لیکن در این اشکالی است چه مقایسه میان کلّ و بعضی از اجزای آن درست نیست.
امّا اگر شکر او به این است که زیاده بر کفاف را در راه معصیت خدا به کار نبرد،بلکه آن را در تنعّمات مباح صرف کند در اینجا صبر افضل از شکر خواهد بود.مستمند صابر از توانگری که مالش را نگاه میدارد تا در مباحات صرف کند نه از توانگری که مالش را در خیرات به مصرف میرساند افضل است؛زیرا مستمند با نفس خویش مجاهده میکند و شهواتش را میشکند و به بلای الهی راضی است و این حال ناگزیر مستلزم داشتن نیرویی است.توانگر آرزوهایش را دنبال و از شهواتش پیروی میکند، لیکن به مباح اکتفا میکند و مباح مایۀ بینیازی از حرام است.با این حال او نیز ناگزیر از داشتن نیرویی است که بتواند در برابر حرام صبر کند،جز این که نیرویی که صبر مستمند از آن ناشی میشود برتر و کاملتر از نیرویی است که توانگر را به اکتفای در تنعّم به مباح وامیدارد.و شرف از آن نیرویی است که عمل بیانگر آن باشد،چه اعمال جز برای احوال دل خواسته نمیشود و این نیرو حالت دل است که بر حسب نیروی یقین و ایمان مختلف میباشد.از این رو هر چه بر زیادی قوّت ایمان دلالت کند ناگزیر آن افضل
ص:305
خواهد بود.همۀ آنچه در آیات و اخبار دربارۀ برتری اجر صبر بر اجر شکر وارد شده مراد بخصوص همین رتبه است،زیرا آنچه از واژۀ نعمت به ذهن مردم تبادر میکند مال و بینیازی است،و آنچه از واژۀ شکر به ذهن میرسد این است که بگوید:الحمد للّه و این که نعمت را در راه معصیت به کار نبرد نه آن که در راه طاعت آن را صرف کند.در این صورت صبر افضل از شکر خواهد بود،چه صبری که عامّه آن را میفهمد برتر از شکری است که عموم آن را درک میکنند.اکنون چنانچه معانیی را که ذکر کردیم مورد ملاحظه قرار دهی خواهی دانست که برای هر یک از دو قول در بعضی از حالات وجهی است،زیرا بسا مستمند صابر که برتر از توانگر شاکر است چنان که بیان کردیم،و بسا توانگر شاکر که افضل از مستمند صابر است.آن توانگری که خودش را همچون مستمند ببیند،چه او از مال خود جز بهاندازۀ ضرورت برای خویش نگه نمیدارد و باقی را به مصرف خیرات میرساند،و یا به اعتقاد آن که خزانه دار نیازمندان و بیچارگان است مال را نگه میدارد و انتظار میکشد که ضرورتی روی دهد تا آن را به مصرف برساند؛و هنگامی که مالش را در این راه صرف میکند در صدد کسب جاه و شهرت و منّت گذاردن بر دیگران نیست بلکه منظورش ادای حقّ باری تعالی در دلجویی از بندگان اوست،چنین توانگری برتر از مستمند صابر است.
اگر بگویی:عمل این توانگر بر نفس او گران نمیآید لیکن ناداری بر مستمند گران است،زیرا او لذّت قدرت را احساس و این درد صبر را درک میکند،و او اگر از فراق مال متألّم شود لذّت قدرت بر انفاق آن را جبران میکند.
پاسخ این است که بدانی رأی ما این است کسی که مالش را از روی رغبت و میل انفاق میکند حالش کاملتر از کسی است که این کار را با بخل انجام میدهد و مال را با قهر و زور از خود جدا میکند.ما تفصیل این مطلب را پیش از این در کتاب توبه بیان کردهایم.چه صرف آزار دادن نفس مطلوب نیست بلکه برای تأدیب آن مطلوب است؛ و این امر شبیه زدن سگ شکاری است چه سگ تعلیم یافته کاملتر از سگی است که به زدن نیاز دارد هر چند بر آن صابر باشد.نفس نیز در آغاز نیاز به آزار دادن و مجاهده دارد،لیکن در نهایت بدان محتاج نیست بلکه در پایان آنچه برای او آزاردهنده بوده لذّتبخش و گوارا خواهد بود.
بنابراین اطلاق قول به این که صبر افضل از شکر است به معنایی که در فهم عامه متبادر
ص:306
میشود درست است؛لیکن اگر تحقیق را بخواهی درست این است که تفصیل قایل شویم،زیرا صبر درجاتی دارد که کمترین آن ترک شکایت با وجود کراهت است و پس از آن رضاست که مقامی ورای صبر است و بعد شکر بر بلاست که بالاتر از رضاست، زیرا صبر همراه با درد است و رضا ممکن است در برابر چیزی باشد که در آن نه درد باشد و نه شادی.شکر جز بر چیز محبوبی که شادی آفرین باشد تحقّق نمییابد و آن را نیز درجات بسیاری است که بالاترین آنها را ذکر کردیم و اموری پایینتر از آن نیز از جملۀ اقسام شکر است،چه شرم بنده از پیاپی در آمدن نعمتهای الهی شکر است،و دانستن کوتاهی خود در شکر نعمت شکر است،پوزش از قلّت شکر شکر است،دانستن حلم عظیم خداوند و پردهپوشی او شکر است،اعتراف به این که نعمتها را خداوند آغاز میکند بدون آن که بنده استحقاق داشته باشد شکر است،دانستن این که شکر نیز نعمتی از نعمتهای خداوند و موهبتی از سوی اوست نیز شکر است،حسن تواضع در به کار بردن نعمتها و فروتنی در برابر آنها نیز شکر است و شکر واسطههای نعمت نیز شکر است،چه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«کسی که شکر مردم را بهجا نیاورد خدا را شکر نکرده است.» (1)ما حقیقت این مطلب را در کتاب اسرار زکات ذکر کردهایم،همچنین قلّت اعتراض و حسن ادب در برابر منعم شکر است و تلقّی نعمتها به حسن قبول و بزرگداشت اندک آن شکر است.باری آنچه از اعمال و احوال تحت عنوان شکر و صبر قرار میگیرد افراد آنها را نمیتوان منحصر و شماره کرد و اینها درجات مختلفی است.در این صورت چگونه میتوان به اجمال یکی را بر دیگری برتری داد مگر آن که با لفظ عام ارادۀ خاص شود چنان که در اخبار و آثار وارد است.
نقل شده که یکی از بزرگان گفته است:در یکی از سفرها پیری بسیار سالخورده دیدم.از حال او پرسیدم؛پاسخ داد:من در آغاز جوانی عاشق دختر عمویم شدم و او نیز عاشق من بود.اتّفاقا ازدواج ما صورت گرفت.در شب زفاف به او گفتم:بیا امشب را به شکرانۀ این که خداوند ما را به همدیگر رسانیده احیا بداریم.پس همۀ شب را به نماز گذراندیم و هیچ یک از ما به دیگری نپرداخت.چون دوّمین شب فرارسید همان سخن را گفتیم و سراسر شب را به نماز گذراندیم و از آن زمان تا کنون هفتاد یا هشتاد سال است که ما هر شب بدین حالتیم.به زنش گفت:آیا چنین نیست؟پیرزن گفت:آری
ص:307
1) (53) احمد،ترمذی و ضیاء مقدّسی از حدیث ابی سعید به سند صحیح،الجامع الصّغیر.
چنین است که پیرمرد میگوید.اکنون بنگر که اگر خداوند میان آنها جمع نمیکرد و بر بلای جدایی صبر میکردند هرگز مرتبۀ صبر آنها بر فراق به درجۀ شکر آنها بر وصال نمیرسید؛شکری که بدین گونه صورت گرفت و پوشیده نیست که این شکر افضل است.بنابراین چنان که گذشت آگاهی بر حقایق معضلات جز با تفصیل و جدا کردن مسائل از همدیگر میسّر نیست؛و خداوند داناتر است.
در اینجا کتاب صبر و شکر از بخش منجیات المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء به پایان میرسد و پس از آن کتاب خوف و رجاء به خواست خدا آغاز میشود.سپاس و منّت ویژۀ خداست،و درود بر بهترین آفریدگان و خاندان او باد.
ص:308
(1)این سوّمین کتاب از بخش منجیات از المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس ویژۀ خداوندی است که به لطف و ثواب او امید،و از مکر و عقاب او بیم است؛پروردگاری که دلهای دوستانش را به موهبت رجایش آباد ساخته و به لطائف نعمتهای باطنی خود آنان را به آستانۀ خویش فرود آورده و از سرای بلا که جایگاه دشمنان اوست رهانیده و با تازیانۀ تهدید و منع شدید،روی اعراضکنندگان از حضرتش را به سوی سرای ثواب و کرامت خویش برگردانیده و آنان را از تعرّض نسبت به امامان و برگزیدگانش بازداشته و از این که مشمول خشم و انتقام او شوند مصونیّت بخشیده و اصناف خلق را به زمام قهر و عنف و رشتۀ رفق و لطف به بهشت کشانیده است.
و درود بر محمّد سرور پیامبران و بهترین آفریدگانش و بر خاندان و عترت و اصحاب او باد.
امّا بعد.خوف و رجا دو بالند که مقرّبان درگاه الهی با آنها به سوی همۀ مقامات محمود به پرواز در میآیند و دو مرکب رهوارند که به وسیلۀ آنها در راه آخرت از همۀ عقبههای سخت و گردنههای هولناک میگذرند.پیمودن راه قرب الهی و رسیدن به آسایش سرمدی با گستردگی علایق و بار سنگین گناه و دلهایی که به مکروهات و
ص:309
ناملایمات احاطه شده و جوارح و اعضایی که به مشقّتها و رنجها فرسوده گشته جز با عنان رجا و امید میسّر نیست؛و باز داشتن کسانی از آتش دوزخ که دلهای آنها را شهوتهای لطیف و لذّتهای عجیب فرا گرفته است جز با تازیانۀ تخویفها و تهدیدهای عنیف امکانپذیر نمیباشد.از این رو ناگزیر باید حقیقت خوف و رجا و فضیلت هر یک را بیان داشت و راه رسیدن به جمع میان این دو را با همۀ تضادّ و دوگانگی آنها روشن ساخت،و ما هر دو را در یک کتاب که مشتمل بر دو بخش است گرد آوردهایم:
بخش اوّل در رجا و بخش دوم در خوف است.
(1)این بخش مشتمل است بر بیان حقیقت رجا و ذکر فضیلت آن و داروی رجا و طریقی که رجا بدان حاصل میشود.
(2)بدان رجا(امید)از جملۀ مقامات سالکان و احوال طالبان است.این وصف را زمانی مقام میگویند که ثابت و پابرجا شد و آنگاه حال مینامند که عارضی و زودگذر باشد؛و همچنان که زردی سه قسم است:ثابت،مانند زردی طلا،زودگذر مانند زردی چهرۀ کسی که ترسیده،و آنچه میان این دو است مانند زردی چهرۀ بیمار،به همین گونه صفات دل به سه قسم منقسم میشود.آنچه ناپایدار است آن را حال میگویند،زیرا بزودی دگرگون میشود،و این تقسیم در همۀ اوصاف دل جاری است و غرض ما اکنون بیان حقیقت رجاست.
رجا نیز با«علم و حال و عمل»کامل میشود.علم سبب پدید آمدن حال و حال مقتضی عمل است و رجاء از میان این سه اسم برای حال است.توضیح آن این است که آنچه از مکروه و محبوب به تو میرسد از سه قسم بیرون نیست»یا هم اکنون موجود است و یا در گذشته وجود داشته و یا در آینده انتظار وجود آن میرود.اگر آنچه در گذشته روی داده به خاطرات آید آن را ذکر و تذکّر میگویند؛و اگر آنچه به خاطرت رسیده در حال موجود باشد آن را وجد و ذوق و ادراک مینامند.این که آن را وجد میگویند برای
ص:310
این است که حالتی است که آن را در خویشتن مییابی؛اگر وجود چیزی در آینده به خاطرت آید و بر دلت غلبه یابد انتظار و توقّع گفته میشود؛و اگر آنچه مورد انتظار است ناخوشایند و موجب تألّم است آن را خوف و اشفاق میگویند؛و چنانچه محبوب و دلپسند باشد و از انتظار و دلبستگی بدان و خطور آن در دل خوشحالی و لذّتی حاصل شود این خوشحالی را رجا یا امید مینامند.
بنابراین رجا شادمانی دل به خاطر انتظار چیزی است که آن محبوب اوست،لیکن چیزی که مطلوب خاطر و مورد انتظار است ناگزیر باید سببی داشته باشد.لذا اگر انتظار او به خاطر حصول اکثر اسباب آن است اطلاق رجا بر آن درست است و اگر انتظار او همراه با اختلال و آشفتگی اسباب آن باشد اطلاق واژۀ غرور و حماقت بر آن درستتر است تا آن که رجا گفته شود.چنانچه بود و نبود اسباب معلوم نباشد انتظار او را تمنّا و آرزو نامیدن درستتر خواهد بود،زیرا انتظار او بدون سبب است.به هر حال واژۀ رجا و خوف تنها بر چیزی اطلاق میشوند که مورد شکّ و تردید باشد،و در چیزی که قطعیّت دارد به کار برده نمیشوند.فی المثل گفته نمیشود دمیدن خورشید را در وقت طلوع آن امیدوارم و از غروب آن در شامگاه بیمناکم،چه اینها اموری قطعی و تردیدناپذیر است.آری گفته میشود:فرود آمدن باران را امید دارم و از انقطاع آن بیمناکم.
صاحبدلان میدانند که دنیا کشتزار آخرت،و دل همچون زمین و ایمان مانند تخم است.طاعات نیز به منزلۀ زیر و رو کردن زمین و پاکیزه ساختن آن و کندن جویها و راندن آب در آنهاست.دلی که شیفته و والۀ دنیا باشد مانند سرزمین شورهزاری است که تخم در آن نمیروید.روز رستاخیز روز درو است و هر کسی آنچه کشته است برداشت میکند و هیچ کشتهای جز کشت ایمان نموّ و بالندگی ندارد.ایمان با وجود پلیدی درون و بدخویی سودش اندک است،همچنان که تخم در زمین شورهزار بیحاصل است.
سزاوار است امید بنده به آمرزش خداوند با امید برزگر مقایسه شود،چه کسی که زمین پاکیزه طلب کند و تخم نیکو که پوسیده و کرم زده نباشد در آن بپاشد،سپس آنچه را مورد نیاز آن است فراهم کند که عبارت است از آب دادن آن در اوقات لازم،پاکیزه کردن زمین از خار و خاشاک و زدودن آن از هر چه تخم را از رویش باز دارد یا تباه کند،پس از آن انتظار فضل خداوند را داشته باشد که صاعقه و آفات ویرانگر را تا آنگاه که کشت
ص:311
تمام شود و به کمال خود برسد از آن دفع کند،این انتظار او را رجا میگویند.اگر تخم را در زمینی سخت و شورهزار و مرتفع که آب بدان نرسد بپاشد و از آن مراقبت نکند سپس انتظار درو محصول آن را داشته باشد این انتظار او را حماقت و غرور مینامند نه رجا و امید.اگر تخم را در زمینی پاکیزه لیکن فاقد آب به کار برد و در جایی که نزول باران غلبه ندارد و آمدن آن نیز ممتنع نیست انتظار داشته باشد که آن زمین از آب باران سیراب شود انتظار او را تمنّا و آرزو میگویند نه رجا.
از این رو اطلاق واژۀ رجا بر انتظار رسیدن به چیزی محبوب آنگاه درست خواهد بود که همۀ اسبابی که در تحت اختیار بنده است برای وصول به آن آماده شده و تنها اسبابی که خارج از اختیار و امکان اوست باقی مانده باشد و دفع موانع و مفاسد آن را از فضل خداوند امید داشته باشد.
بنابراین هرگاه بنده تخم ایمان در دل بکارد و آن را با آب طاعات آبیاری کند و از خار و خس اخلاق بد پاکیزه سازد و از فضل خداوند انتظار داشته باشد که او را تا زمان مرگ بر این شیوه پایدار بدارد و حسن عاقبتی را که به آمرزش انجامد نصیب او گرداند، انتظار وی رجای حقیقی پسندیدهای است که او را وامیدارد بر اعمال خود مواظبت و تا اتمام اسباب آمرزش و فرا رسیدن مرگ به مقتضای ایمان قیام و رفتار کند؛و اگر بذر ایمان را با آب طاعات سیرآب نکند یا دل را همچنان به اخلاق بد انباشته نگهدارد و در طلب لذّتهای دنیا بکوشد،سپس انتظار آمرزش الهی را داشته باشد،انتظار او جز حماقت و نادانی نخواهد بود.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«احمق کسی است که از هوسهای خود پیروی کند و از خداوند آرزوی بهشت داشته باشد.» (1)خداوند فرموده است: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا ؛ (2)و نیز:
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْکِتابَ یَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنی وَ یَقُولُونَ سَیُغْفَرُ لَنا . (3)
ص:312
1) (1) پیش از این مکرّر ذکر شده است.
2) (2) مریم/60:امّا پس از آنها فرزندان ناشایستی روی کار آمدند که نماز را ضایع و از شهوتها پیروی کردند و بزودی(مجازات)گمراهی خود را خواهند دید.
3) (3) اعراف/169:بعد از آن فرزندانی جانشین آنها شدند که وارث کتاب(آسمانی-تورات)گشتند(با این حال)متاع این دنیای پست را گرفته(بر حکم خدا ترجیح دادند)و میگفتند(اگر ما گنهکاریم)خداوند ما را بزودی میبخشد.
خداوند نکوهش کرده است صاحب باغی را که به هنگام ورود به باغش گفت: ما أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً، وَ ما أَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً . (1)
میگویم:کافی به سند خود از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده که به آن حضرت عرض کردند:گروهی از دوستان شما مرتکب گناه میشوند و میگویند ما امیدواریم،فرمود:
«دروغ میگویند دوست ما نیستند،آنان گروهی هستند که آرزوها بر آنها چیره شده است،کسی که به چیزی امید دارد برای آن کار میکند،و آن که از چیزی بیم دارد از آن میگریزد.» (2)و نیز از آن حضرت روایت شده که فرموده است:«مؤمن مؤمن نخواهد بود مگر آنگاه که بیمناک و امیدوار باشد و بیمناک و امیدوار نخواهد شد،مگر آنگاه که به خاطر بیم و امید خود کار کند.» (3)یکی از حکیمان گفته است:کسی که از چیزی بترسد از آن میگریزد و کسی که از خدا بیم دارد به سوی او میگریزد.
غزّالی میگوید:اکنون برای بندۀ کوشا در طاعات و دوریکننده از گناهان سزاوار است از فضل الهی کمال نعمت را انتظار داشته باشد و کمال نعمت دخول در بهشت است.امّا گنهکار هرگاه توبه آورد و همۀ تقصیرهای گذشته را جبران کند شایسته است به قبول توبۀ خود امیدوار باشد؛و قبول توبه به هنگامی است که گناه مکروه او شود،و بدی او را اندوهگین و نیکی او را شادمان کند و نفس خویش را مورد نکوهش و ملامت قرار دهد.کسی که آرزوی توبه داشته و مشتاق آن باشد سزاوار است از خداوند امید توفیق آن را داشته باشد،زیرا کراهت او از گناه و حرص او بر طاعت به منزلۀ سببی است که او را موفّق به توبه میگرداند و رجا پس از تحقّق اسباب آن است.از این رو خداوند فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ ، (4)معنای آیه این است که آنها استحقاق دارند امیدوار باشند و مقصود تخصیص وجود
ص:313
1) (4) کهف 35/3 و 36:...من گمان نمیکنم هرگز این باغ نابود شود،و باور نمیکنم که قیامت بر پا گردد و اگر به سوی پروردگارم باز گردم(و قیامتی در کار باشد)جایگاهی بهتر از اینجا خواهم یافت.
2) (5) همان مأخذ 68/2،شمارۀ 6.
3) (6) همان مأخذ 71/2،شمارۀ 11.
4) (7) بقره/218:کسانی که ایمان آوردهاند،و کسانی که مهاجرت و در راه خدا جهاد کردهاند آنها به رحمت پروردگار امیدوارند.
رجا به آنها نیست،زیرا دیگران نیز امید و رجا دارند؛بلکه منظور تخصیص استحقاق رجا به آنهاست.امّا کسی که در آنچه خداوند آنها را مکروه میدارد فرورفته و به آنها آلوده است و خود را سرزنش نمیکند و عزم توبه و بازگشت ندارد،امیدوار بودنش به آمرزش الهی حماقت است و مانند کسی است که در سرزمین شورهزار تخم بپاشد و بیآنکه زمین را آبیاری و پاکسازی کند امید به محصول آن داشته باشد.
یحیی بن معاذ گفته است:بزرگترین غرور و غفلت نزد من ادامه دادن به گناهان به امید عفو بدون پشیمانی و توقّع قرب حقّ تعالی بدون طاعت،انتظار کشت بهشت با بذر آتش،طلب سرای مطیعان با ارتکاب گناه،انتظار پاداش بدون عمل و آرزو داشتن از خدا با زیادهروی است.
اکنون که حقیقت رجا و موارد آن را شناختی دانستی که رجا حالتی است که ثمرۀ علم به جریان اکثر اسباب است و این حالت بر حسب امکان باعث کوشش در تهیّۀ بقیّۀ اسباب است؛چه کسی که بذر او نیکو و زمینش پاکیزه و آب او فراوان باشد،امید او به محصول امیدی صادق است،و صدق رجا پیوسته او را به مراقبت و مواظبت از زمین و پاکسازی آن از هر خار و خس وامیدارد و تا هنگام درو،در ادامۀ این کارها سستی نمیورزد؛زیرا رجا ضدّ یأس و نومیدی است و یأس مانع تعهّد و مراقبت است،چه هر کس بداند زمین شورهزار و آب دور از دسترس است و بذر روییده نمیشود ناگزیر از زمین مراقبت نمیکند و در مواظبت از آن رنج نمیکشد.رجا حالتی پسندیده است،زیرا برانگیزنده به عمل است و یأس نکوهیده و مذموم است چه ضدّ آن و بازدارنده از عمل است.امّا خوف ضدّ رجا نیست،و رفیق و همکار آن است چنان که شرح آن خواهد آمد،بلکه خوف از طریق بیم و رهبت انگیزۀ دیگری برای رو آوردن به عمل است، همان گونه که رجا از طریق امید و رغبت برانگیزندۀ به عمل و کوشش است؛از این رو رجا در همۀ احوال موجب طول مجاهده بر عمل و دوام مواظبت بر طاعت است و از آثار آن تلذّذ به دوام رو آوردن به سوی خدا و تنعّم به مناجات با او و احساس لطف در تملّق به آستان اوست؛چه اینها حالاتی است که ناگزیر بر هر کسی که به پادشاهی یا شخصیّتی امید دوخته باشد ظاهر میشود و چگونه ممکن است در مورد حقّ تعالی ظهور نیابد؟و اگر این حالات ظاهر نشود باید این را دلیل حرمان از مقام رجا و فرود آمدن در
ص:314
ورطۀ غرور و آرزوها دانست.
این بیان حالت رجا و علمی است که آن را به وجود میآورد و عملی است که ثمرۀ آن است.دلیل آن که رجا به بارآورندۀ این اعمال است حدیث زید الخیل است که به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:آمدهام تا از شما بپرسم نشانۀ کسی که خدا او را نخواهد و نشانۀ کسی که خدا او را بخواهد چیست؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«چگونه بامداد کردی؟» عرض کرد:بامداد کردم در حالی که نیکی و اهل نیکی را دوست میدارم و اگر بر انجام دادن چیزی از آن توانایی یابم به آن شتاب میکنم و به پاداش نیکی یقین دارم و اگر چیزی از آن از من فوت شود اندوهگین میشوم و آن را آرزو میکنم،فرمود:«این نشانهای است از خدا در کسی که او را بخواهد،و اگر نسبت به تو چیز دیگری میخواست آن را برای تو آماده میکرد و باک نداشت که در کدام وادی هلاک شوی.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)نشانۀ کسی را که خداوند خیر او را اراده کرده بیان فرموده و اگر کسی بدون این نشانهها امید دارد که خدا خیر او را اراده کرده باشد فریب خورده و مغرور است.
(1)بدان عمل اگر از روی رجا انجام شود برتر از ادای آن از روی خوف است،زیرا مقرّبترین بندگان به خدا محبوبترین آنها نزد اوست و دوستی سبب غلبۀ رجاست.این مطلب را قیاس کن به دو پادشاه که یکی را از بیم مجازاتهایش فرمانبرداری و دیگری را به امید پاداشهایش خدمت کنند.از این رو دربارۀ رجا و داشتن حسن ظنّ به خدا بهویژه به هنگام مرگ احادیث رغبتانگیزی وارد شده و خداوند متعال فرموده است: لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ . (2)پس نومیدی را حرام کرده است.
در اخبار یعقوب پیامبر(علیه السلام)آمده است که خداوند به او وحی فرمود:آیا میدانی چرا میان تو و یوسف جدایی انداختم؟این به سبب آن بود که گفتی:میترسم گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید،چرا از گرگ بیم داشتی و به من امید نداشتی،چرا غفلت برادرانش را به نظر آوردی و حفظ مرا از او در نظر نگرفتی؟
ص:315
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«کسی از شما نمیرد مگر در حال خوشگمانی به خدا»؛ 10و از آن حضرت روایت شده است که خداوند میفرماید:«من نزد گمانی هستم که بندهام به من دارد پس آنچه خواهد به من گمان برد.» 11پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بر مردی وارد شد که در حال جان دادن بود.به او فرمود:چگونه خود را میبینی؟عرض کرد:خود را از گناهانم ترسان و به رحمت پروردگارم امیدوار میبینم.فرمود:«در چنین هنگامی خوف و رجا در دل مؤمن جمع نمیشوند،جز این که خداوند آنچه را امید داشته به او داده و از آنچه بیمناک بوده به او ایمنی بخشیده است.» 12علی(علیه السلام)به مردی که به سبب کثرت گناهان ترس او را به نومیدی کشانیده بود فرمود:
«ای مرد!نومیدی تو از رحمت خداوند بزرگتر از گناهان توست.» 13خداوند دستهای را سرزنش کرده و فرموده است: وَ ذلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْداکُمْ ؛ 14و نیز: ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ کُنْتُمْ قَوْماً بُوراً . 15
از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نقل شده:«خداوند متعال در روز رستاخیز به بنده میفرماید:چه چیزی تو را مانع شد به هنگامی که منکر را دیدی آن را انکار نکردی،و چون خداوند حجّت خود را به او گوشزد کند گوید:پروردگارا به تو امیدوار بودم و از مردم ترسیدم، خداوند فرماید:او را بخشیدم.» 16در خبر صحیح آمده است:«مردی بود که به مردم وام میداد با توانگران به مسامحه رفتار و از مستمندان صرفنظر میکرد،هنگامی که به دیدار خدا شتافت در حالی که جز این هیچ کار نیکی انجام نداده بود خداوند به او فرمود:چه کسی از من بدین سزاوارتر است،و او را به سبب حسن ظنّ و امیدش به این که خداوند او را با همۀ تهیدستی در
ص:316
طاعت خواهد بخشید عفو فرمود.» (1)خداوند فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتابَ اللّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ . (2)هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر آنچه من میدانم شما میدانستید کم میخندیدید و زیاد میگریستید بر روی بلندیها رفته بر سینههایتان میزدید و با زاری به پروردگارتان پناه میبردید»،جبرئیل فرود آمد و عرض کرد:
پروردگار تو میگوید:چرا بندگانم را نومید میکنی،پیامبر(صلی الله علیه و آله)با خوشحالی بیرون آمد و آنان را بشارت داد. (3)
در خبر آمده است:خداوند متعال به داود(علیه السلام)وحی فرمود:مرا دوست بدار و دوست بدار کسی را که مرا دوست بدارد و مرا محبوب آفریدگانم بگردان.عرض کرد:
پروردگارا چگونه تو را محبوب آفریدگانت گردانم؟فرمود:مرا به نیکی یاد و نعمتها و احسان مرا بیان کن و این را به آنها یاد ده،چه آنها جز نیکویی از من چیزی نمیدانند.
و نیز در خبر است:مردی از بنی اسرائیل مردم را پیوسته نومید میکرد و بر آنها سخت میگرفت.خداوند در روز قیامت به او میفرماید:امروز تو را از رحمت خود نومید میکنم،چنان که بندگانم را از آن نومید میکردی.
و نیز پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«مردی وارد دوزخ میشود و هزار سال در آن میماند و پیوسته یا حنّان یا منّان میگویند.خداوند به جبرئیل میفرماید برو این بندهام را بیاور.جبرئیل او را میآورد و در پیشگاه پروردگار باز میدارد.خداوند به او میفرماید:جایگاه خود را چگونه یافتی؟میگوید:بدترین جایگاه.خداوند میفرماید:
او را به جایگاهش بازگردانید.او میرود و به پشت سرش مینگرد،خداوند به او میفرماید:به چه چیز مینگری؟پاسخ میدهد:امید داشتم پس از آن که مرا از دوزخ
ص:317
1) (17) صحیح مسلم،23/5 از حدیث حذیفه و پیش از این ذکر شده است.
2) (18) فاطر/29:آنانی که کتاب خدا را تلاوت میکنند و نماز را بر پا میدارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم پنهان و آشکار انفاق میکنند تجارت(پرسودی)را امید دارند که نابودی و کساد در آن نیست.
3) (19) عراقی گفته است:ابن حبّان آن را در صحیح خود از ابی هریره روایت کرده و اوّل آن از حدیث انس مورد اتّفاق است،مسند احمد با زیادتی،حاکم و پیش از این ذکر شده است.میگویم:حاکم در مستدرک، 597/4،آن را از حدیث ابی ذرّ،و بغوی در مصابیح،181/2،نقل کردهاند.
بیرون آوردی دیگر بار به آن باز نگردانی.خداوند میفرماید:او را بهشت ببرید.» (1)این حدیث گویای این است که رجای این مرد سبب نجات او بوده است.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از ابی جعفر امام باقر(علیه السلام)روایت کرده که:
«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:خداوند میفرماید:آنانی که به خاطر ثواب من عمل میکنند بر اعمالشان تکیه نکنند،چه هرگاه همۀ عمر در راه عبادت من بکوشند و خود را به رنج اندازند باز مقصّر میباشند و در عبادت خود به کنه بندگیم نمیرسند،نسبت به آنچه از من طلب میکنند که کرامت و نعمت در بهشت و رفعت به درجات عالی در جوارم میباشد بلکه باید تنها به رحمتم اعتماد کنند و به فضلم امیدوار باشند و به حسن ظنّ خود به من مطمئن باشند در آن هنگام است که رحمتم آنان را دریابد و رضوانم به آنها برسد و آمرزشم بر آنها جامۀ عفو پوشاند،چه من خدای رحمان و رحیم هستم و بدینها نامیده شدهام.» (2)و نیز از آن حضرت روایت شده که فرموده است:«در کتاب علی(علیه السلام)یافتیم که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در حالی که بر منبر بود فرمود:سوگند به آن که جز او خدایی نیست،هرگز به هیچ مؤمنی خیر دنیا و آخرت داده نشده است جز به سبب خوشگمانی او بر خدا و امیدواریاش به او و حسن خلق و خودداری او از غیبت مؤمنان؛و به آن که جز او معبودی نیست سوگند که خدا هیچ مؤمنی را پس از توبه و استغفار عذاب نمیکند جز به سبب بدگمانی به خدا و کوتاهی در امیدواری به او و بدخلقی و غیبت کردن او از مؤمنان؛و سوگند به آن که جز او خدایی نیست گمان هیچ بندهای نسبت به خدا نیکو نمیشود جز این که خداوند همراه گمان بندۀ مؤمن خوی است،زیرا خداوند کریم است و همۀ خوبیها به دست اوست،او شرم میکند از آن که بندۀ مؤمنش به او گمان نیک برد و او خلاف گمان و امید بندهاش رفتار کند.بنابراین به خدا گمان نیک برید و به او رغبت کنید.» (3)از امام رضا(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«به خداوند خوشگمان باشید،زیرا خداوند عزّ و جلّ میفرماید:من نزد گمان بندۀ خویشم اگر گمان او خوب است رفتار من
ص:318
خوب و اگر بد است رفتار من هم بد خواهد بود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«حسن ظنّ به خدا این است که به غیر خدا امیدوار نباشی و جز از گناهانت نترسی.» (2)
(1)بدان به این دارو دو کس نیاز پیدا میکنند:یکی آن که نومیدی بر او غلبه یافته و بر اثر آن عبادت را ترک کرده است،و یا کسی که خوف بر او چیره شده و بر اثر آن در مواظبت بر عبادت اسراف کرده تا آن حدّ که به خود و کسانش زیان وارد کرده است.این دو کس از طریق اعتدال خارج شده و به سمت افراط و تفریط منحرف شدهاند و نیازمند درمانی هستند که آنها را به اعتدال بازگرداند.امّا گنهکار مغروری که از خدا آرزو دارد و در همین حال از عبادت روگردان است و مرتکب گناه میشود داروی رجا نسبت به او زهر کشنده و در حکم عسل است که برای کسی که سردی بر مزاجش غلبه یافته شفاست و نسبت به کسی که حرارت بر مزاجش چیره شده سمّ مهلک است،بلکه دربارۀ این مغرور جز داروی خوف و اسبابی که آن را در او برانگیزد نباید چیز دیگری به کار برد.
از این رو موعظه گوی خلق باید با نرمی و مدارا به مواضع دردها بنگرد و هر دردی را با ضدّ آن درمان کند و بر آن چیزی نیفزاید،زیرا هدف،اعتدال و میانه روی در همۀ صفات و اخلاق است،و بهترین امور حدّ میانه آنهاست؛و هرگاه کار از حدّ وسط بگذرد و به یکی از دو طرف تجاوز کند باید چارهجویی شود تا به حدّ وسط بازگردد نه آن که بر تجاوز او از وسط بیفزاید.این دوران روزگاری است که نباید با مردم از اسباب رجا سخن گفت،بلکه مبالغه در تحریف و تهدید هم ممکن است آنها را به راه صواب و سنّتهای حقّ بازنگرداند.
امّا ذکر اسباب رجا آنها را بکلّی دچار هلاکت و نابودی میسازد،و چون رجا دلپذیرتر و برای نفوس لذّتبخشتر است و واعظان هم جز به دست آوردن دل مردم و جلب ستایش آنها به هر نحو ممکن غرضی ندارند،لذا به رجا گرویدهاند تا آن حدّ که تباهیها فزونی یافته و طغیانگران بر ادامۀ سرکشی و طغیان خود افزودهاند.
ص:319
علی(علیه السلام)فرموده است:«دانشمند کسی است که مردم را از رحمت خداوند نومید نکند و از مکر خداوند ایمن نگرداند.» (1)ما اسباب رجا را ذکر میکنیم تا دربارۀ کسی که نومید شده و یا خوف بر او غلبه یافته به کار برده شود،و در این امر به کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)که هر دو مشتمل بر خوف و رجایند اقتدا میکنیم؛چه خوف و رجا جامع اسباب شفا نسبت به همۀ اقسام بیماران است تا عالمان که وارثان پیامبرانند همچون پزشک حاذق-نه پزشک نادانی که گمان میکند هر دارویی برای هر بیماری با هر کیفیّتی که باشد مفید است-آن را بر حسب نیاز به کار برند.
حالت رجا از دو راه بر انسان غلبه مییابد:یکی از طریق عبرت گرفتن و دیگری بررسی آیات و اخبار و آثار.
اوّل-عبرت گرفتن و آن از این راه به دست میآید که دربارۀ همۀ آنچه ما در اقسام نعمتها در کتاب شکر ذکر کردیم بیندیشد تا لطائف نعمتهایی را که خداوند در این دنیا به بندگانش ارزانی داشته بداند و عجایب حکمتهایی را که در سرشت او قرار داده بشناسد، تا آنجا که هر چه را در این دنیا برای دوام وجود آدمی ضروری است برای او آماده ساخته است مانند وسایل تغذیه و آنچه مورد نیاز اوست از قبیل انگشتها و ناخنها و آنچه مایۀ زینت اوست چون کمانی بودن ابروها و اختلاف رنگ چشمها و سرخی لبها و چیزهای دیگری که با فقدان آنها نقصانی به او وارد نمیشود بلکه تنها امتیاز زیبایی او از دست میرود.
بنابراین هرگاه عنایت الهی نسبت به بندگانش تا آن حدّ باشد که از امثال این دقایق کوتاهی نشود و از این که مزیّتی از زیبایی و افزایشی از آراستگی او از دست رود خشنود نباشد،چگونه خشنود خواهد بود که آنان را به سوی هلاکت بکشاند بلکه هرگاه آدمی بدقّت بنگرد در مییابد که برای اکثر مردم در همین دنیا اسباب سعادت و نیکبختی فراهم شده به طوری که انسان انتقال از دنیا را به سبب مرگ خوش ندارد،هر چند فی المثل به او خبر دهند که پس از مرگ به هیچ روی عذاب نمیشود،یا اصلا از گور برانگیخته نخواهد شد و ناگزیر کراهت آنها از انعدام و نیستی تنها بدین سبب است که اسباب نعمت در دنیا برای آنها فراهمتر است و کم است آن که کسی در این دنیا آرزوی مرگ کند و این تنها در مواقع استثنایی و پیشامدهای ناگهانی و غریب اتّفاق میافتد؛و چون
ص:320
1) (25) کافی کلینی،36/1،شمارۀ 3 و در آن آمده است:«...و آنان را از عذاب خدا ایمن نگرداند».
خوبی و سلامت در دنیا بر حال اکثر مردم غلبه دارد و در سنّت خدا تبدیلی نیست،لذا گمان غالب این است که امر آخرت نیز چنین باشد؛زیرا گردانندۀ دنیا و آخرت یکی است و او آمرزنده و بخشنده و نسبت به بندگانش لطیف و مهربان است.چون انسان به طور شایسته در این امور تأمّل کند اسباب رجا در او قوّت مییابد.
دیگر از اسباب عبرت گرفتن،نظر کردن در حکمتهای شرع و سنّتهای آن دربارۀ مصالح دنیا و دلایل رحمت خداوند از این طریق نسبت به بندگان است،تا آنجا که یکی از عارفان آیۀ وام دادن به همدیگر را در سورۀ بقره از قویترین اسباب رجا دانسته است.به او گفتند:چه چیزی از رجا در آن است؟پاسخ داد:همۀ دنیا اندک است و روزی انسان از آن اندک است و وام از روزی آدمی چیز اندکی است.اینک بنگر چگونه خداوند طولانیترین آیه را دربارۀ آن نازل کرده تا بنده را به طریق احتیاط در حفظ دین هدایت کند.پس چگونه ممکن است دین خود را که هیچ عوضی برای آن نیست حفظ نکند؟ دوم-بررسی آیات و اخبار است،و آنچه از این راه دربارۀ رجا وارد شده از حدّ شماره بیرون است.امّا آیات:خداوند فرموده است: یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً ؛ (1)و در قرائت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آمده است:
و لا یبالی إنّه هو الغفور الرّحیم (2)یعنی:و باک ندارد چه او بسیار آمرزنده و مهربان است.
و نیز خداوند فرموده است: وَ الْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الْأَرْضِ ؛ (3)و خبر داده که آتش را برای دشمنانش آماده ساخته و دوستانش را به آن تهدید کرده و فرموده است: اِتَّقُوا النّارَ الَّتِی أُعِدَّتْ لِلْکافِرِینَ . (4)
و نیز فرموده است: لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ
ص:321
1) (26) زمر/53:ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید از رحمت خداوند نومید نشوید که خداوند همۀ گناهان را میآمرزد.
2) (27) سنن ترمذی،118/2 از حدیث اسماء دختر یزید و گفته است:حدیثی حسن و غریب است.
3) (28) شوری/5:و فرشتگان پیوسته تسبیح و حمد پروردگار خود را بهجا میآورند و برای کسانی که در زمین هستند استغفار میکنند.
4) (29) آل عمران/131:و از آتشی بپرهیزید که برای کافران آماده شده است.
؛ (1)و نیز: فَأَنْذَرْتُکُمْ ناراً تَلَظّی، لا یَصْلاها إِلاَّ الْأَشْقَی، اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّی (2)وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّاسِ عَلی ظُلْمِهِمْ . (3)
گفتهاند:پیامبر(صلی الله علیه و آله)پیوسته از خداوند دربارۀ امّتش درخواست میکرد تا به او گفته شد:آیا با آن که آیۀ: وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّاسِ عَلی ظُلْمِهِمْ بر تو نازل شده است راضی نمیشوی؟ در تفسیر قول خداوند متعال که فرموده است: وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی (4)گفتهاند:محمّد(صلی الله علیه و آله)راضی نمیشود که یک تن از امّتش در آتش باشد.ابو جعفر امام باقر(علیه السلام)میفرمود:شما مردم عراق میگویید امیدوارکنندهترین آیه در کتاب خدا آیۀ: یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ است و ما اهل بیت میگوییم:
امیدوارکنندهترین آیه در کتاب خدا آیۀ: وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی (5)است.
امّا اخبار.
روایت شده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«امّت من امّتی مرحوم است،در آخرت عذابی بر او نیست،خداوند مجازات او را با زلزلهها و فتنهها در دنیا قرار داده است و چون روز قیامت شود به هر مردی از امّت من مردی از اهل کتاب سپرده میشود و به او میگویند:این فدیۀ تو از آتش است.» (6)در روایت دیگر آمده است:«هر مردی از این امّت یهودی یا نصرانیی به دوزخ میآورد و میگوید:این فدیۀ من از آتش است، سپس به دوزخ انداخته میشود.» (7)
ص:322
1) (30) زمر/16:برای آنها از بالای سرشان سایبانهایی از آتش و در زیر پاهایشان نیز سایبانهایی از آتش است،این چیزی است که خداوند با آن بندگانش را میترساند.
2) (31) لیل/15 تا 17:و من شما را از آتشی که زبانه میکشد بیم میدهم،کسی جز بدبختترین مردم وارد آن نمیشود،همان کس که آیات خدا را تکذیب کرد و رو گردانید.
3) (32) رعد/6:...و پروردگار تو نسبت به مردم با همۀ ستمکاری آنها دارای آمرزش است.
4) (33) ضحی/5:و پروردگارت بزودی آن قدر به تو عطا میکند که خشنود شوی.
5) (34) من این حدیث را از سخنان آن حضرت نیافتم بلکه آن از گفتار محمّد بن علی معروف به ابن حنفیه است چنان که در تفسیر المجمع ذیل این آیه آمده است.
6) (35) سنن ابو داود،حاکم،الکبیر طبرانی،الشعب بیهقی از حدیث ابو موسی به سند صحیح،الجامع الصّغیر بدون ذکر«چون روز قیامت شود».
7) (36) مسند طیالسی،جزء هشتم،به شماره 499،با اندک اختلاف،صحیح مسلم از حدیث ابو موسی.
میگویم:در اخبار اهل بیت(علیه السلام)آمده است:«ناصبیان فدیۀ شیعیان خود قرار داده میشوند و این به سبب ستمی است که به آنها میکنند و بدگویی و آزاری است که نسبت به آنها روا میدارند.» (1)در تفسیر امام عسکری(علیه السلام)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است که فرموده است:
(روز قیامت)یکی از شیعیان ما که در اعمال خود کوتاهی ورزیده لیکن ولایت و تقیّه و حقوق اخوان را حفظ کرده آورده میشود و در برابر او صد تن و بیشتر تا صد هزار تن از ناصبیان را قرار میدهند و به او میگویند:این فدیۀ تو از آتش است.پس این مؤمنان به بهشت وارد و آن ناصبیان به جهنّم روانه میشوند؛و این مدلول قول خداوند متعال است:
رُبَما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کانُوا مُسْلِمِینَ ، (2)یعنی کافران هنگامی که آثار شوم اعمال خود را ببینند بسا آرزو میکنند که مسلمان میبودند و در دنیا از مقام امامت اطاعت میکردند تا مخالفان خود را فدیۀ خویش از آتش قرار دهند.
غزّالی میگوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«تب از زبانۀ دوزخ است و آن بهرۀ مؤمن از آتش است.» (3)در تفسیر قول خداوند متعال که فرموده است: یَوْمَ لا یُخْزِی اللّهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ (4)آمده است که خداوند به پیامبرش وحی فرمود که من حساب امّتت را به تو واگذار میکنم.پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:نه ای پروردگار من تو از من به آنها مهربانتری.خداوند فرمود:اکنون تو را در میان آنها خوار نمیکنم. (5)
روایت شده است که:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارۀ گناهان امّتش از خداوند درخواست کرد و گفت:ای پروردگار من حساب آنان را به من واگذار تا دیگری غیر از من بر کردار بد آنها آگاه نشود.خداوند به او وحی فرمود آنها امّت تو و بندگان منند و من به آنها از تو مهربانترم،حساب آنها را به دیگری وانمیگذارم تا مبادا تو و غیر از تو به کردار بد آنها
ص:323
1) (37) بحار الانوار،250/3-246،باب احوال المتّقین و المجرمین یوم القیامة.
2) (38) حجر/2:بسا کافران آرزو میکنند که مسلمان میبودند،در تفسیر برهان 325/2 بعد از واژۀ مسلمین افزوده است به فتح سین و تشدید لام.
3) (39) کافی،کلینی 111/3،از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که:«تب پیک مرگ و زندان خدا در زمین و بهرۀ مؤمن از آتش است.»
4) (40) تحریم/8:...در آن روزی که خداوند پیامبر و کسانی را که به او ایمان آوردند خوار نمیکند.
5) (41) عراقی گفته است این حدیث را ابن ابی الدّنیا در کتاب حسن الظّن باللّه نقل کرده است.
آگاه شود.» (1)و نیز فرموده است:«زندگانی من برای شما نیکوست و مرگ من نیز برایتان نیکوست،امّا زندگانی من،زیرا برایتان سنّتها را برقرار و احکام را تشریع میکنم،و مرگ من،برای آن که اعمالتان بر من عرض میشود آنچه از آنها را نیکو ببینم خدا را سپاس میگویم و آنچه را بد ببینم برایتان طلب آمرزش میکنم.» (2)و نیز روزی فرمود:یا کریم العفو،جبرئیل عرض کرد:تفسیر یا کریم العفو را میدانی چیست؟تفسیر آن این است که به رحمت خود سیّئات را میبخشد و به کرم خود آنها را به حسنات مبدّل میکند. (3)
در خبر آمده است:«هنگامی که بنده مرتکب گناه میشود و پس از آن استغفار میکند خداوند به فرشتگانش میفرماید:به بندهام بنگرید که گناهی مرتکب شده و دانسته است او را پروردگاری است که گناهان را میآمرزد و بر گناهان مؤاخذه میکند، گواه باشید که من او را آمرزیدم.» (4)و نیز در خبر است:«اگر بندهای گناه کند تا گناهانش به آسمان برسد چون استغفار کند و به من امید داشته باشد او را میآمرزم.» (5)و نیز در خبر است:«اگر بندۀ من مرا با گناهانی بهاندازۀ حجم زمین ملاقات کند،من با آمرزشی بهاندازۀ حجم زمین او را دیدار میکنم». (6)
در حدیث آمده است:«چون بنده گناهی کند فرشته تا شش ساعت قلم را از او بر میدارد.هرگاه توبه و طلب آمرزش کرد آن را بر او نمینویسد و گرنه آن گناه را ثبت
ص:324
1) (42) عراقی گفته است:من مأخذی برای این حدیث نیافتم.
2) (43) بزّار از حدیث ابن مسعود و رجال آن رجال صحیح است(المغنی)،ابن سعد از بکر بن عبد اللّه به طور مرسل به سند حسن،الجامع الصّغیر.
3) (44) عراقی گفته است:من این حدیث را از پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیافتم،آنچه موجود است از ابراهیم خلیل(علیه السلام)است و این را ابو الشیخ در کتاب العظمة از قول عتبة بن ولید نقل کرده است،الشّعب بیهقی از روایت عتبة بن ولید، گفته است:یکی از زاهدان برایم حدیث کرد.
4) (45) صحیح مسلم 97/8،با کمی اختلاف،صحیح بخاری از حدیث ابو هریره.
5) (46) سنن ترمذی،59/13،با اندک اختلاف از حدیث انس،و گفته است:حدیث حسن است.
6) (47) طبرانی و در آن اضافه شده«چیزی را شریک من قرار ندهد»به سند مجهول،مجمع الزوائد، 216/10،ترمذی از حدیث قبلی،60/13،مسند احمد از حدیث ابی ذرّ.
میکند.»در روایت دیگری آمده است:«چون آن را بر او بنویسد و او پس از آن حسنهای بهجا آورد فرشتۀ سمت راست که بر فرشتۀ سمت چپ فرمانرواست به او میگوید:این گناه را از او حذف کن تا یکی از ده حسنۀ مضاعف او را محو و نه حسنۀ دیگر او را بالا برم پس آن گناه از او محو میشود.» (1)از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«چون بنده گناهی کند بر او نوشته میشود.
اعرابی عرض کرد:اگر چه توبه کند؟فرمود:از او محو میشود.اعرابی گفت:اگر اعاده کند؟فرمود:بر او نوشته میشود.اعرابی گفت:اگر توبه کند؟فرمود:از صحیفه عمل او محو میشود،اعرابی گفت:تا کی؟فرمود:تا آنگاه که طلب آمرزش کند و به سوی خدا باز گردد،خداوند از آمرزش ملول نمیشود مگر آنگاه که بنده از استغفار ملول شود و هنگامی که بنده قصد بهجا آوردن حسنهای میکند فرشتۀ سمت راست آن حسنه را مینویسد پیش از آن که حسنه را بهجا آورد و اگر آن را انجام دهد ده حسنه برای او نوشته میشود و خداوند آن را تا هفتصد برابر مضاعف میکند،و چون قصد گناهی کند بر او نوشته نمیشود اگر آن را مرتکب شود یک گناه بر او نوشته میشود و در پس آن عفو جمیل خداوند است.» (2)مردی نزد پیامبر خدا آمد و گفت:ای پیامبر خدا!من جز یک ماه(رمضان)را روزه نمیگیرم و بر آن نمیافزایم و در مال من برای خدا حجّ و صدقه واجب و مستحبّ نیست.هنگامی که بمیرم جای من کجا خواهد بود؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)تبسّمی کرد و فرمود:
«بلی با من خواهی بود اگر دلت را از دو چیز نگه داری:کینه و حسد،و زبانت را از دو چیز بازداری:غیبت و دروغ،و چشمانت را از دو چیز منع کنی:از نگاه کردن به محرّمات الهی،نگریستن به مسلمان به دیدۀ تحقیر.در این صورت مانند دو کف دست من با من به بهشت داخل خواهی شد.» (3)
ص:325
1) (48) الشعب بیهقی از حدیث ابی امامه و در آن نیامده است که فرشتۀ سمت راست به فرشتۀ سمت چپش امر میکند که سیّئهای از او محو کند تا یک حسنه از او حذف شود،عراقی میگوید:من برای آن مأخذی نیافتم. میگویم:طبرانی با اندک اختلافی آن را در الکبیر روایت کرده است،مجمع الزوائد،208/10.
2) (49) صدر حدیث را تا آنجا که فرموده است:«تا آنگاه که بنده از استغفار ملول شود»طبرانی در الکبیر و الاوسط از حدیث عقبة بن عامر نقل کرده و سند آن حسن است،مجمع الزوائد،200/10.
3) (50) پیش از این ذکر شده است.
در حدیث آمده است:اعرابیی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:چه کسی حساب خلق را عهدهدار میشود؟فرمود:«خداوند متعال»عرض کرد:خود او،فرمود:«آری»،اعرابی لبخندی زد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«برای چه خندیدی؟»پاسخ داد:کریم چون قدرت یابد عفو میکند،و هرگاه حساب کند سهل میگیرد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اعرابی راست گفت،آگاه باشید هیچ کریمی کریمتر از خداوند نیست،او بزرگوارتر از همۀ بزرگواران است.سپس فرمود:«اعرابی مقصود را دریافت». (1)
و نیز در همین حدیث آمده است:«خداوند کعبه را شریف و عظیم قرار داده و اگر بندهای آن را ویران و سنگهای آن را یکی یکی از هم جدا کند و سپس کعبه را بسوزاند گناهش بهاندازۀ کسی نیست که یکی از دوستان خدا را تحقیر کند.اعرابی پرسید:
دوستان خدا چه کسانی هستند؟فرمود:همۀ مؤمنان.آیا قول خداوند متعال را نشنیدهای که فرموده است: اَللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ ». (2)
در برخی اخبار آمده است:«مؤمن برتر از کعبه است» (3)و«مؤمن پاک و پاکیزه است» (4)و«مؤمن در نزد خداوند از فرشتگان گرامیتر است». (5)در خبر وارد است:
«خداوند جهنّم را از فضل رحمت خود آفرید تا تازیانهای باشد که بدان بندگانش را به سوی بهشت براند.» (6)در خبر دیگری است:«خداوند میفرماید:من خلق را آفریدم تا از من سود برند نه
ص:326
1) (51) عراقی گفته است:من برای آن مأخذی نیافتم.
2) (52) عراقی گفته است:مأخذی برای آن نیافتم.آیه در سورۀ بقره/257:خداوند ولیّ و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند،آنها را از ظلمتها به سوی نور بیرون میبرد.
3) (53) سنن ابن ماجه به شمارۀ 3932 با عبارت:چقدر بزرگی و چقدر حرمت تو بزرگ است و به کسی که جان محمّد به دست اوست سوگند که حرمت مؤمن چه مال و چه خون او در نزد خداوند از حرمت تو بزرگتر است.و این که ما جز گمان نیک به او نمیبریم.
4) (54) عراقی گفته است:با این الفاظ مأخذی برای آن نیافتم،در صحیح بخاری و مسلم آمده است که:«مؤمن نجس نمیشود.»
5) (55) سنن ابن ماجه به شماره 3947 از روایت ابی مهزم از ابی هریره.
6) (56) به مأخذ آن دست نیافتم.بخاری،ابو داود و احمد به سند صحیح از حدیث ابی هریره روایت کردهاند که:«خداوند از قومی شگفتی دارد که با زنجیرها به بهشت کشانیده میشوند».
آن که من از آنان سود برم.» (1)در حدیث ابی سعید خدری از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت است که فرمود:«خداوند چیزی نیافریده جز این که در برابر آن چیزی قرار داده که بر آن غلبه کند و رحمتش را بر خشمش غلبه داده است.» (2)در خبر مشهوری است که:«خداوند پیش از آن که خلق را بیافریند رحمت را بر خود واجب گردانید و فرمود:رحمت من بر خشمم غلبه دارد.» (3)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر کس بگوید لا إله إلاّ اللّه وارد بهشت میشود.» (4)و نیز:«و هر کس آخرین سخنش قول لا إله إلاّ اللّه باشد آتش او را مسّ نمیکند.» (5)و نیز:«و هر کس خدا را دیدار کند بیآنکه چیزی را شریک او قرار داده باشد آتش بر او حرام میشود.» (6)و نیز:«کسی که در دلش بهاندازۀ ذرّهای ایمان باشد وارد دوزخ نمیشود.» (7)در خبر دیگری است:«اگر کافر وسعت رحمت حقّ تعالی را بداند هیچ کس از بهشت او نومید نمیشود.» (8)هنگامی که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آیۀ: إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (9)را قرائت کرد فرمود:«آیا میدانید آن چه روزی است؟آن روزی است که به آدم(علیه السلام)گفته میشود:برخیز بهرۀ دوزخ را از فرزندانت بفرست.میگوید:چقدر؟پاسخ داده میشود:
از هر هزار نفر نهصد و نود و نه نفر را به دوزخ و یک تن را به بهشت روانه کن».راوی میگوید:پس مردمان نومید شدند و همۀ روز میگریستند و دست از کار و مشاغل خود کشیدند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)به سوی آنها آمد و فرمود:«چرا کار نمیکنید؟»عرض کردند:پس
ص:327
1) (57) عراقی گفته است:برای آن مأخذی نیافتم.
2) (58) الثّواب ابو الشیخ ابن حبّان.(المغنی).
3) (59) صحیح مسلم،95/8 از حدیث ابو هریره بدین گونه:«چون خداوند کار آفرینش را به پایان برد در کتابش بر خود واجب و مقرّر کرد که رحمتم بر خشمم غالب باشد».
4) (60) الکبیر و الاوسط طبرانی از حدیث ابی سعید خدری،مجمع الزّوائد 18/1.
5) (61) ابو داود،حاکم و آن را از حدیث معاذ با لفظ«وارد بهشت میشود»صحیح دانسته است.
6) (62) الکبیر طبرانی از حدیث سلمة بن نعیم اشجعی،مسند احمد و رجال روایت از ثقاتند،مجمع الزّوائد، ج 18/1.
7) (63) نظیر آن پیش از این ذکر شده است.
8) (64) صحیح مسلم،97/8،از حدیث ابو هریره با کمی اختلاف.
9) (65) حجّ/2:زلزلۀ رستاخیز امر عظیمی است.
از آنچه برای ما گفتی چه کسی میتواند کار کند؟فرمود:«شما میان امّتهای دیگر چه اندازهاید؟کجایند قاویل و ثاریس و منسک و یأجوج و مأجوج،امّتهایی که شمارۀ آنها را جز خدا نمیداند.شما در میان امّتهای دیگر مانند یک موی سپید در پوست گاو سیاه و یا نشانی بر بازوی چارپا هستید». (1)
اینک بنگر که آن حضرت چگونه خلق را با تازیانۀ خوف و زمام رجا به سوی خداوند میکشاند،چه نخست آنان را با تازیانۀ خوف به حرکت درآورد و چون از حدّ اعتدال خارج شدند و به افراط گرویدند با داروی رجا به درمان آنها پرداخت و آنان را به مرز اعتدال و میانهروی باز گردانید.آنچه در اوّل ذکر کرد ناقض دومی نیست چه اوّلی را سبب شفای آنها دانست و آن را بیان و بدان اکتفا کرد و هنگامی که آنان را نیازمند داروی رجا دید تمام مطلب را بیان فرمود.بر واعظان است که به سرور واعظان اقتدا کنند و در اخبار خوف و رجا به مقتضای حاجت با توجّه به نوع بیماریهای درونی راه نرمش و مدارا را در پیش گیرند و اگر چنین نکنند افساد موعظۀ آنها بیش از اصلاح آن خواهد بود.
در خبر آمده است:«شما را میبرد و خلق دیگری میآورد که گناه کنند تا آنها را بیامرزد چه او بسیار بخشنده و مهربان است.» (2)در خبر است:«اگر گناه نکنید بر شما از چیزی بیم دارم که بدتر از گناهان است» عرض کردند:آن چیست؟فرمود:«خودپسندی». (3)
و نیز فرمود:«به کسی که جانم در دست اوست سوگند که خداوند به بندۀ مؤمن از مادر مهربان به فرزندش مهربانتر است.» (4)در خبر آمده است:«در روز رستاخیز خداوند چنان آمرزشی میکند که هرگز به دل
ص:328
1) (66) صحیح بخاری،122/6،سعید بن منصور،احمد،عبد بن حمید،ترمذی و آن را صحیح دانسته،نسایی، ابن جریر،ابن منذر،ابن ابی حاتم،حاکم و آن را صحیح شمرده است.ابن مردویه از طرق مختلف از حسن، عمران بن حصین و جز او،الدرّ المنثور،343/4.
2) (67) الکبیر و الاوسط طبرانی با همین الفاظ از حدیث عبد اللّه بن عمر به سندی حسن،مجمع الزّوائد، 215/10.
3) (68) الشّعب بیهقی از حدیث انس به سند ضعیف،الجامع الصّغیر.
4) (69) صحیح بخاری و مسلم،الکبیر طبرانی،مجمع الزّوائد،213/10.
کسی خطور نکرده است تا آنجا که شیطان دست دراز میکند به امید آن که این آمرزش به او برسد.» (1)و نیز در خبر است:«رحمت خداوند صد جزء است،نود و نه جزء آن را نزد خود ذخیره کرده و یک جزء آن را در دنیا ظاهر ساخته است و بر اثر این یک جزء است که مردم به همدیگر رحم میکنند و مادر به فرزندش مهربان است و ستوران به بچّههایشان مهر میورزند.چون روز قیامت شود خداوند این جزء را به نود و نه جزء دیگر پیوند میدهد و آن را بر همۀ خلایق میگستراند،و هر جزء این رحمت مطابق با همۀ آسمانها و زمینهاست»؛و فرمود:«خداوند در این روز کسی را هلاک نمیکند جز کسی را که هلاک شدنی است.» (2)و نیز در خبر است:«هیچ یک از شما عملش او را وارد بهشت نمیکند و از دوزخ نجات نمیدهد»؛عرض کردند:و نه تو ای پیامبر خدا؟فرمود:«و نه من مگر آن که خداوند متعال رحمت خود را بر من بگستراند.» (3)و نیز فرمود:«کار کنید و شاد باشید و بدانید که هرگز کسی را عملش نجات نمیدهد.» (4)و نیز:«من شفاعتم را برای اهل کبائر از امّتم پنهان داشتهام.گمان میکنید که آن برای مطیعان و پرهیزگاران است بلکه آن برای بیپروایان و آلودگان است.» (5)و نیز:«من به آیین دور از شرک و سهل و آسان برانگیخته شدهام». (6)
و نیز:«دوست دارم اهل تورات و انجیل بدانند که در دین ما آسانی است.» (7)دلیل بر این معنا آن است که حقّ تعالی دعای مؤمنان را در آنجا که گفتهاند: وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً
ص:329
1) (70) کتاب حسن الظنّ باللّه ابن ابی الدّنیا از حدیث ابن مسعود به سند ضعیف،المغنی.
2) (71) صدر حدیث را مسلم در 96/8 از حدیث ابو هریره روایت کرده همچنین صحیح بخاری 123/8،و برای ذیل حدیث مأخذی نیافتم.
3) (72) مورد اتّفاق از حدیث ابو هریره،و پیش از این ذکر شده است.
4) (73) پیش از این ذکر شده است.
5) (74) مسند احمد،75/2،با اندک اختلاف در الفاظ از حدیث عبد اللّه بن عمر،برخی از راویان را نام نبرده است.
6) (75) مسند احمد از حدیث ابی امامة،266/5،بدون لفظ سهل.
7) (76) عراقی گفته است:ابو عبید آن را در غریب الحدیث روایت کرده است،مسند احمد.
، (1)اجابت کرده و فرموده است: وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ . (2)
محمّد بن حنفیّه از علیّ(علیه السلام)روایت کرده که فرموده است:«هنگامی که آیۀ: فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ نازل شد پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:ای جبرئیل!صفح جمیل چیست؟پاسخ داد:
هرگاه کسی را که به تو ستم کرده عفو کنی او را عتاب نکنی.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:ای جبرئیل،خداوند متعال کریمتر از آن است که کسی را که عفو کرده است عقاب کند.
جبرئیل گریست و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نیز گریه کرد.خداوند میکائیل را نزد آنها فرستاد و گفت:پروردگارتان به شما سلام میرساند و میفرماید:چگونه کسی را که عفو کردهام عقاب کنم،این در خور کرم من نیست.» (3)علی(علیه السلام)فرموده است:«هر کس گناهی کند و خداوند در دنیا پرده بر آن کشد.او کریمتر از آن است که در آخرت پرده از آن بردارد؛و آن که گناهی مرتکب شود و خداوند او را در دنیا مجازات کند او دادگرتر از آن است که در آخرت بندهاش را دوباره مجازات کند.» (4)در حدیث آمده است:«دو تن از بنی اسرائیل برای خدا عقد برادری بستند.یکی از آن دو بر نفس خود اسراف میورزید و دیگری عابد بود و او را موعظه و نهی میکرد.وی در پاسخ او میگفت:مرا به پروردگارم واگذار،آیا تو را بازرس من قرار دادهاند؟روزی او را مشغول ارتکاب کبیرهای دیده به خشم درآمد و به او گفت:خداوند تو را نیامرزد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:خداوند در روز قیامت میفرماید:آیا کسی میتواند رحمت مرا از بندگانم باز دارد،و به او میگوید:برو که تو را آمرزیدم،و به عابد میگوید:امّا تو دوزخ را بر خود واجب ساختی.و فرمود:سوگند به کسی که جانم در دست اوست وی سخنی گفت که دنیا و آخرت خود را با آن هلاک کرد.» (5)
ص:330
1) (77) بقره/286:...تکلیف سنگینی بر ما قرار مده.
2) (78) اعراف/157:...و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها بود(از دوش و گردنشان)بر میدارد.
3) (79) ابن مردویه و ابن النجّار از علی(علیه السلام)بدین گونه:«درگذر که گذشت نیکو رضای بدون عقاب است»و این را صدوق در عیون از امام رضا(علیه السلام)روایت کرده است،و من به مأخذ آنچه مصنّف روایت کرده است دست نیافتم.
4) (80) نظیر آن از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)پیش از این نقل شده است.
5) (81) سنن ابن داود،573/2 از حدیث ابو هریره با سندی نیکو.
نقل شده است:دزدی در بنی اسرائیل بود که چهل سال راهزنی میکرد.عیسی(علیه السلام)بر او گذشت و در پشت سر او یکی از عابدان بنی اسرائیل از حواریان بود.دزد با خود اندیشید که این پیامبر خداست و در کنار او حواری اوست،خوب است فرود آیم و سوّمین آنها شوم.راوی میگوید:او فرمود آمد و میخواست که به حواری نزدیک شود، لیکن برای احترام حواری خود را تحقیر میکرد و در دل میگفت:مثل منی در کنار این عابد نباید راه برود.عابد این را دریافت و در پیش خود گفت:آیا این در کنار من راه برود؟از این رو خود را از او دور گرفت و به سوی عیسی(علیه السلام)پیش رفت و در کنار او قدم بر میداشت و دزد در پشت سرش قرار گرفت.خداوند به عیسی(علیه السلام)وحی کرد به این دو نفر بگو که عمل را از سر گیرند چه اعمال گذشتۀ آنها را باطل کردم.امّا حواری به سبب خودپسندی حسناتش را محو کردم،و سیئات آن دیگر را به سبب حقیر شمردن خود زدودم.عیسی(علیه السلام)این وحی را به آنها خبر داد و دزد را در سیاحتهای خود با خویش همراه ساخت و از حواریان قرار داد.
در خبر است:دو مرد بودند که هر دو از عابدان به شمار میآمدند و در عبادت با یکدیگر برابر بودند.چون به بهشت برده شدند یکی از ایشان به درجاتی برتر از رفیق خود نایل آمد.آن دیگر گفت:پروردگارا عبادت او در دنیا بیشتر از من نبود او را بر من برتری دادی و به علیّین رسانیدی.خداوند میفرماید:او در دنیا از من درخواست درجات عالی را میکرد و تو رهایی از دوزخ را درخواست میکردی.پس تقاضای هر یکی از بندگانم را برآورده کردم.این خبر دلیل است بر این که عبادت توأم با رجا افضل است،چه محبّت بر کسی که دارای رجاست غالبتر از کسی است که ترسان است.از نظر پادشاهان چقدر تفاوت است میان کسی که را از بیم مجازات خدمت میکند و آن که به امید انعام و اکرام او به خدمت میپردازد.به همین سبب است که خداوند متعال به حسن ظنّ دستور داده و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«از خداوند درجات عالی بخواهید، زیرا از کریم درخواست میکنید.» (1)و نیز فرموده است:هنگامی که از خدا درخواست میکنید رغبت را بزرگ گردانید و
ص:331
1) (82) عراقی گفته است:من این حدیث را با این الفاظ نیافتم،ترمذی از حدیث ابن مسعود آورده است:«از فضل خداوند بخواهید چه خدا دوست دارد که از او بخواهند.»
فردوس برین را از او بخواهید،زیرا هیچ چیزی برای خدا بزرگ نیست.» (1)یحیی بن معاذ در مناجاتش گفته است:نزدیک است امید من به تو با گناهان،بر امید من به تو با اعمال غلبه کند چه در اعمال بر اخلاص تکیه میکنم و چگونه میتوانم آن را حفظ کنم در حالی که من به آفات معروفم.امّا احساس میکنم که در گناهان به عفو تو اعتماد دارم و چگونه ممکن است آنها را نیامرزی در حالی که تو به جود و بخشش موصوفی.
گفته شده است:شخصی مجوسی نزد ابراهیم خلیل(علیه السلام)به مهمانی آمد.ابراهیم به او فرمود:اگر مسلمان شوی تو را پذیرایی میکنم.مجوسی چون این را شنید از نزد او برفت.خداوند به ابراهیم(علیه السلام)وحی کرد که ابراهیم،چرا او را اطعام نکردی جز به شرط این که دینش را تغییر دهد،در حالی که من هفتاد سال است او را با همۀ کفرش اطعام میکنم؟اگر او را یک شب مهمانی میکردی چه زیانی برای تو داشت؟ابراهیم(علیه السلام)با شتاب به دنبال مجوسی رفت و او را بازگردانید و به پذیرایی از او پرداخت.مجوسی گفت:سبب تغییر نظر تو چه بود؟ابراهیم(علیه السلام)چگونگی را بیان کرد.مجوسی گفت:
[خدا]بدین گونه با من رفتار خواهد کرد؟سپس گفت:اسلام را بر من عرض کن تا مسلمان شوم.
و نیز گفتهاند:مردی شرابخوار بود.گروهی از هم پیالههایش را گرد آورد و به غلامش چهار درهم داد که برای این گردهمایی میوه بخرد.غلام از در خانۀ منصور بن عمّار گذشت و او برای مستمندی چیزی میطلبید و میگفت:هر کس چهار درهم به او بدهد چهار دعا برای او میکنم،غلام درهمها را به او داد.منصور به غلام گفت:چه دعایی میخواهی برایت بکنم؟گفت:من خواجهای دارم میخواهم از او رهایی یابم.
منصور برایش دعا کرد،دیگر آن که میخواهم خداوند عوض این درهمها را به من بدهد،منصور دعا کرد،غلام گفت:دیگر میخواهم که خواجهام توبه کند.منصور دعا کرد؛گفت:دیگر آن که خداوند من و خواجهام و تو و این قوم را بیامرزد،منصور دعا کرد،غلام بازگشت و خواجهاش به او گفت:چرا دیر آمدی؟غلام داستان را برایش نقل کرد.خواجه گفت:برای چه چیزی دعا کرد،پاسخ داد:آزادی خود را خواستم،گفت:
ص:332
1) (83) نظیر آن را مسلم در صحیح خود،63/8 از حدیث ابو هریره روایت کرده،و در سنن ترمذی 7/10 در ذیل حدیثی از معاذ بن جبل آمده است:«هنگامی که از خدا درخواست میکنید فردوس را از او بخواهید.»
برو که آزادی.خواجه گفت:دوّم چه؟پاسخ داد:این که خداوند عوض درهمها را به من بدهد.گفت:چهار هزار درهم به تو بخشیدم.سوّم چه؟پاسخ داد:خداوند توبۀ تو را بپذیرد.گفت:به پیشگاه خدا توبه کردم،چهارم چه؟پاسخ داد:این که خداوند من و تو و قوم و یادآورنده را بیامرزد،گفت:این یکی به دست من نیست.خواجه چون شب خوابید در خواب دید که گویا گویندهای به او میگوید:آنچه بر عهدۀ تو بود انجام دادی، آیا تصوّر میکنی آنچه را بر عهدۀ من است انجام نخواهم داد؟من تو و غلام و منصور بن عمّار و همۀ جمعیّت حاضر در آنجا را آمرزیدم.
ابراهیم اطروش گفته است:در بغداد با معروف کرخی در کنار دجله نشسته بودیم.در این هنگام دستهای از جوانان در زورقی از جلو ما گذشتند که دف میزدند و شراب میخوردند و بازی میکردند.مردم به معروف گفتند:آیا اینها را نمیبینی که آشکارا معصیت خدا میکنند،بر آنها نفرین کن،معروف دستهایش را بلند کرد و گفت:بار الها همان گونه که آنها را در دنیا شاد کردهای در آخرت نیز شادمان گردان.مردم گفتند:ما از تو خواستیم که بر آنها نفرین کنی.پاسخ داد:هرگاه در آخرت آنها را شادمان کند توبۀ آنها را پذیرفته است.
یکی از پیشینیان در دعایش میگفته است:پروردگارا!مردم کدام روزگار تو را معصیت نکردند و حال آن که نعمتهای تو همواره کامل و روزی تو بر آنها جاری بوده است.پاک و منزّهی تو،چقدر حلم و عزّت تو زیاد است،تو را نافرمانی میکنند و تو نعمت را بر آنها کامل و روزی را بر ایشان جاری میسازی،چنان که گویا تو را فرمانبرداری میکنند؛پاک و منزّهی چقدر حلم تو زیاد است؛معصیت تو میکنند و تو روزی را بر آنها جاری و نعمت را بر ایشان کامل میگردانی به طوری که گویا خشمگین نمیشوی.
اینها که گفته شد اسبابی است که میتوان با آنها روح رجا و امید را به دل خائفان و نومیدان بازگردانید.امّا چیزی از این مطالب را نباید به گوش احمقان مغرور رسانید بلکه باید آنچه را دربارۀ خوف بزودی بیان خواهیم کرد به آنها گوشزد ساخت چه بیشتر مردم جز از راه تخویف و تهدید اصلاح نمیشوند،همچنان که بردۀ بد و کودک سرکش جز با تازیانه و چوب و اظهار خشونت در گفتار به راه در نمیآیند و به کار بستن ضدّ اینها باب صلاح دین و دنیا را به روی آنها خواهد بست.
ص:333
(1)این بخش مشتمل است بر بیان حقیقت خوف،درجات آن،اقسام آنچه مایۀ خوف است،فضیلت خوف،این که از خوف و رجا کدام افضل است،داروی خوف،معنای بدی عاقبت،احوال خائفان اعمّ از پیامبران و صالحان.
(2)بدان خوف عبارت است از تألّم و سوزش دل به سبب امر مکروهی که انتظار وقوع آن در آینده میرود و این مطلب ضمن بیان حقیقت رجا روشن شده است.بلی کسی که با خدا انس گرفته و حقّ بر سرزمین دل او حکومت یافته و ابن الوقت گردیده و پیوسته شاهد جمال حقّ است برای او توجّهی به آینده باقی نمیماند و در نتیجه برای او خوف و رجایی نیست بلکه حال وی برتر از خوف و رجاست؛چه این دو به منزلۀ دو افسارند که نفس را از گرایش به نابخردیهایش باز میدارد.واسطی به همین مطلب کرده است در آنجا که میگوید:خوف حجابی میان خدا و بنده است؛و نیز گفته است:چون حقّ در باطن ظهور یابد برای خوف و رجا فضیلتی باقی نمیماند.
خلاصه هرگاه دل محبّ در مشاهدۀ محبوب به خوف فراق مشغول شود آن نقصانی در شهود اوست،و دوام شهود مقصود همۀ مقامات است،لیکن ما اکنون دربارۀ اوایل مقامات گفتگو میکنیم و میگوییم:
حالت خوف نیز از علم و حال و عمل تشکیل مییابد.امّا علم همان آگاهی به سببی است که موجب رسیدن به مکروه است مانند آن که کسی خیانتی نسبت به پادشاه مرتکب و سپس دستگیر شود.در این حال هم بیم کشته شدن دارد و هم عفو و رهایی را ممکن میشمارد لیکن خوفی که دل او را به درد آورده بهاندازۀ آگاهی او به اسبابی است که منجر به کشته شدن او میشود.از جملۀ این اسباب زشتی خیانت او،و این که پادشاه سخت کینهتوز و خشمگین و انتقامجوست،و دیگر آن که اطرافیان او کسانی هستند که او را به انتقامگیری وادار میکنند،و کسی برگرد او نیست که دربارۀ وی شفاعت کند،و از هر وسیله و عمل نیکی که اثر جنایت او را نزد پادشاه محو کند محروم و دستش تهی
ص:334
است.از این رو آگاهی او به ظاهر این اسباب موجب بالا گرفته ترس و شدّت در دل او خواهد بود و بهاندازۀ ضعف این اسباب ترس او پایین میآید و ضعیف میشود.بنابراین علم به اسباب مکروه سببی است که تألّم و سوزش دل را بر میانگیزد و این سوزش همان خوف است.
خوف از خداوند نیز گاهی به سبب شناخت او و معرفت به صفات او،و زمانی به علّت کثرت جنایات بنده در ارتکاب گناهان و گاهی به سبب هر دوی اینهاست.قوّت خوف او نیز بر حسب معرفت وی به عیوب نفس خویش و شناخت جلال و عظمت حق تعالی و بینیازی اوست.پس کسی که معرفت او نسبت به خود و پروردگارش بیشتر است از او ترسانتر است؛از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«من بیشتر از همۀ شما از خدا میترسم»، (1)و خداوند فرموده است: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ . (2)سپس هرگاه معرفت کامل شود خوف و سوزش دل بزرگ میگردد و آثار آن در تن و اعضا و صفات نفوذ مییابد.
امّا در تن موجب لاغری و زردی چهره و بیهوشی و نعره و گریه میشود و گاهی ممکن است زهره شکافته گردد و به مرگ منجر شود یا به مغز سرایت کند و عقل را تباه گرداند،یا قوّت گیرد و یأس و نومیدی به بار آورد.
امّا در اعضا بدین گونه است که او را از ارتکاب گناه باز میدارد و به طاعات پایبند میسازد تا کوتاهیهای گذشته را تلافی کند و برای آینده آماده شود.از این رو گفتهاند:
ترسان آن نیست که بگرید و چشمها را پاک کند بلکه کسی است که آنچه را در آن بیم عذاب است رها سازد.
امّا در صفات بدین صورت است که شهوات را از دل ریشهکن میکند و لذّتها را مکدّر مییابد و گناهان دلپسند در نظر او ناپسند و مکروه میشود؛مانند کسی که بداند عسلی که مورد رغبت اوست به زهر آمیخته شده و از آن نفرت پیدا میکند.بر اثر خوف شهوات میسوزد و جوارح ادب میپذیرد و در دل پژمردگی و فروتنی و خواری و
ص:335
بیچارگی حاصل میشود،و کبر و کینه و حسد از او دور میگردد،بلکه به سبب ترس از خدا پیوسته در فکر فرومیرود و در خطر عاقبت خود میاندیشد و برای غیر اینها فراغت نمییابد،چه او جز به مراقبه و محاسبه و مجاهده به کار دیگر نمیپردازد،و به انفاس و لحظههای عمر خود بخل میورزد،و نفس خویش را پیوسته نسبت به آنچه از دل او میگذرد و قدمهایی که بر میدارد و سخنانی که میگوید بازخواست میکند،و ظاهر و باطن او به آنچه از آن بیمناک است مشغول میباشد و مجالی برای غیر آن نیست.این حالت کسی است که خوف بر او چیرگی و استیلا یافته است.
قوّت مراقبه و مجاهده بر حسب قوّت خوفی است که عبارت از تألّم قلب و سوزش آن است؛و قوّت خوف بر حسب قوّت معرفت نسبت به جلال و عظمت حق تعالی و صفات و افعال او و همچنین شناخت معایب نفس خویش و خطرات و احوالی است که در پیش روی خود دارد.پایینترین درجات خوف که آثار آن در اعمال ظاهر میشود آن است که انسان را از ارتکاب محرّمات باز دارد و این خودداری از بهجا آوردن محرّمات را«ورع»مینامند.چنانچه خوف او قوّت گیرد از آنچه ممکن است حکم تحریم بدان راه یابد نیز دست باز میدارد و از چیزی که به یقین حرمت آن را نمیداند نیز دوری میکند؛این را«تقوا»میگویند؛چه تقوا عبارت از ترک چیزی است که او را به شکّ اندازد و اختیار چیزی است که در آن شکّ ندارد.گاهی خوف او را وادار میکند که آنچه را در آن باکی نیست برای آنچه در آن بیم است ترک کند و این صدق در تقواست.اگر به این تقوا حالت تجرّد برای خدمت حقّ و انقطاع از غیر او ضمیمه شود به طوری که چیزی را که در آن سکنا نمیکند نسازد،و مالی را که نمیخورد گرد نیاورد،او به دنیایی که میداند از آن جدا میشود توجّه نکند،و نفسی از انفاس خود را در غیر راه خدا مصروف ندارد این را صدق مینامند و چنین کسی سزاوار آن است که صدّیق گفته شود و این داخل در صدق تقواست.ورع نیز در تقوا داخل است همچنان که عفّت از اجزا و لوازم ورع میباشد،چه عفّت بخصوص عبارت از امتناع از مقتضای شهوات است.
بنابراین خوف از خداوند با بازداشتن نفس از نواهی و عمل به اوامر در اعضا تأثیر میکند.
اینها ای بود به مجموع معانی خوف و آنچه این واژه مشتمل بر آنهاست اعمّ از جانب بالا مانند معرفت که انگیزۀ آن است و از جانب پایین مانند آنچه در جهت کفّ
ص:336
نفس و اقدام بر عمل از او صادر میشود.
(1)بدان خوف پسندیده است و بسا گمان رود که آنچه پسندیده است هر چه قویتر و بیشتر باشد پسندیدهتر است؛لیکن این گمانی غلط است،چه خوف تازیانۀ خداوند است که به وسیلۀ آن بندگانش را به سوی مواظبت بر علم و عمل میکشاند تا از طریق آنها به درجات قرب او نایل شوند.برای ستوران شایستهتر آن است که از تازیانه خالی نباشند و وضع کودکان نیز چنین است،لیکن این امر گویای آن نیست که زیاد زدن آنها پسندیده است.از این رو خوف از حیث قصور و افراط و اعتدال مراتبی دارد و آنچه پسندیده است اعتدال و حدّ میانۀ آن است.
امّا خوف قاصر به منزلۀ نرمدلی و رقّتی است که در زن وجود دارد.وی هنگامی که آیهای از قرآن را میشنود چیزهایی از دل او میگذرد که او را به گریه وامیدارد و اشک او سرازیر میشود.به همین گونه است هنگامی که چیز هولناکی را مشاهده میکند و چون سبب از برابر حسّ او غایب شود دل او به حال غفلت خود باز میگردد،و این خوفی نارسا و کمفایده و مانند ترکۀ باریکی است که با آن چهار پای نیرومندی را بزنند و او را نیک به درد نیاورد و به سوی مقصد نراند و برای اصلاح و تربیت آن شایسته نباشد.خوفی که در همۀ مردم وجود دارد از همین قبیل است جز خوف عارفان و عالمان و مقصود من از عالمان کسانی نیستند که به رسوم علما رفتار میکنند و نام عالم بر خود مینهند،چه اینان از همۀ مردم از خوف دورتر و بیگانهترند بلکه مقصودم عالمانی ربّانی است که به آیات و افعال الهی عالم باشند و اینان اکنون نایاب هستند.
امّا خوف مفرط آن است که قوّت گیرد و از حدّ اعتدال بگذرد و به یأس و نومیدی برسد.این خوف نیز مذموم و نکوهیده است،چه انسان را از عمل باز میدارد.هدف از خوف همان است که در تازیانه هدف است و آن وادار کردن بر کار و عمل میباشد.اگر این هدف در نظر نباشد خوف کمالی نخواهد بود،بلکه در حقیقت نقصان است،چه منشأ آن نادانی و ناتوانی است.امّا نادانی،برای این که سرانجام کار خود را نمیداند و اگر بداند ترسان نخواهد بود،زیرا هر چه از آن ترس و بیم است مورد تردید است.امّا ناتوانی برای آن که او در معرض چیزی است که از آن در حذر است و به دفع آن قادر
ص:337
نیست؛از این رو او در مقایسه با نقص آدمی ستوده و محمود است،لیکن آنچه ذاتا ستوده و پسندیده میباشد علم و قدرت و چیزهایی است که میتوان خداوند را بدانها توصیف کرد،و آنچه روا نیست خداوند به آنها توصیف شود کمال ذاتی نیست و تنها زمانی ستوده و محمود است که با نقصانی بزرگتر از آن مقایسه شود.چنان که تحمّل تلخی دارو پسندیده است،زیرا آسانتر از تحمّل رنج بیماری و مرگ میباشد.پس آنچه منجر به نومیدی شود مذموم است.خوف گاهی به بیماری و ضعف و دهشت و زوال عقل میانجامد و گاهی منتهی به مرگ میشود و همۀ اینها ناپسندند.این خوف مانند زدن کودک است که باعث کشته شدن او شود یا مانند تازیانهای است که به چهارپا زنند و سبب هلاکت یا بیماری یا شکسته شدن یکی از اعضای او گردد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) بدین سبب اسباب رجا را فراوان ذکر فرموده تا آسیب خوف زیاد را که منجر به یأس و نومیدی میشود یا به یکی از این امور میانجامد چارهجویی و درمان کند.
بنابراین آنچه از خوف ستوده است آن مقدار است که مایۀ وصول به مقصود باشد و آنچه به این حدّ نرسد و یا از آن تجاوز کند مذموم است.فایدۀ خوف پرهیز،ورع،تقوا، مجاهده،عبادت و فکر و ذکر و دیگر اسبابی است که انسان را به قرب حق تعالی میرساند و همۀ اینها مستلزم وجود حیات توأم با صحّت بدن و سلامت عقل میباشد و آنچه بدین اسباب آسیب رساند نکوهیده است.اگر بگویی:
کسی که بترسد و از ترس بمیرد شهید است،در این صورت چگونه حال او نکوهیده خواهد بود.
پاسخ این است که بدانی معنای شهید بودن او این است که او را به سبب مردن از خوف خدا رتبهای است که اگر در این وقت به سببی غیر از این میمرد نمیرسید و این در مقایسۀ با آن فضیلتی است،لیکن اگر برای او بقا و صرف عمری طولانی در طاعت خدا و سلوک در راه او برای وی فرض و آن با این مقایسه شود،مردن او از خوف خدا برای او فضیلتی نیست بلکه برای سالکی که در راه خدا گام بر میدارد و به وسیلۀ فکر و مشاهده و پیمودن درجات معرفت این راه را میپیماید در هر لحظه رتبۀ شهید یا شهیدانی است و اگر چنین نبود میبایستی رتبۀ کودکی که کشته شود یا دیوانهای که درّندهای او را بدرد از رتبۀ پیامبر یا ولیّی که به مرگ طبیعی بمیرد برتر باشد و این امری محال است و قابل تصوّر نیست،بلکه برترین سعادتها طول عمر و صرف آن در طاعت الهی است.از
ص:338
این رو هر چه مایۀ ابطال عمر و اخلال در عقل و تندرستی آدمی شود و به سبب آن عمر بیحاصل گردد در مقایسه با اموری خسران و نقصان است هر چند بعضی از اقسام آن در رابطه با امور دیگری فضیلت به شمار میآید،چنان که شهادت در مقایسه با مراتب پایین فضیلت است نه در مقایسه با درجات پیامبران (1)و صدّیقان.
از این رو خوف اگر در عمل مؤثّر واقع نشود وجود آن برابر با عدم است و مانند تازیانهای است که بر حرکت ستور چیزی نیفزاید،و چنانچه در عمل تأثیر کند بر حسب اندازۀ ظهور اثر آن درجاتی خواهد داشت.مثلا اگر آدمی را جز بر عفّت که عبارت از کفّ نفس از مقتضای شهوات است واندارد چنین کسی دارای درجهای از درجات خوف است و اگر در او ورع به بار آورد درجۀ عالیتری را احراز کرده است.بالاترین درجات آن این است که انسان را به مرتبۀ صدّیقان برساند و آن بدین گونه است که ظاهر و باطن انسان را از هر چه غیر خداست تهی میگرداند،به طوری که برای غیر خدا در او مجالی باقی نمیماند و این بالاترین مراتب خوف است که ممدوح و پسندیده است و این امر با بقای صحّت و عقل امکانپذیر است و اگر به سر حدّ ازالۀ عقل و فقدان صحّت برسد بیماریی است که اگر مقدور باشد واجب است آن را درمان کند.
(1)بدان خوف جز به سبب انتظار مکروه تحقّق نمییابد،و مکروه یا ذاتا مکروه و ناگوار میباشد مانند آتش و یا از آن جهت مورد نفرت است که منجر به مکروه میگردد.چنان که گناهان از آن جهت مورد نفرتند که در آخرت مکروه به بار میآورند و بیمار بدان سبب از میوهای که برایش زیانبار است نفرت دارد که او را به مرگ میکشاند؛لذا هر خائفی ناگزیر یکی از این دو نوع مکروه را در خاطر خود تصوّر میکند و انتظار آن بتدریج در دلش قوّت میگیرد تا آن حدّ که هرگاه آن مکروه را به خاطر آورد دل او به سوزش در میآید.
مقام خائفان از حیث آنچه از مکروه و بیم بر دل آنها غلبه مییابد مختلف است، برخی بر دل آنها چیزی غلبه میکند که ذاتا مکروه نیست بلکه به سبب منتهی شدن به مکروه مورد نفرت است،مانند کسی که ترس از مرگ پیش از آن که توبه کند بر دل او
ص:339
1) (3) در احیا«نسبت به درجۀ پرهیزگاران و صدّیقان»است.
چیره شده یا از شکسته شدن توبه و نقض عهد میترسد؛و یا از ناتوانی در ادای کامل حقوق الهی،زوال رقّت قلب و تبدیل آن به قساوت و انحراف از طریق مستقیم بیمناک است؛یا از استیلای عادت در پیروی از شهواتی که به آنها انس گرفته است،و یا از این میترسد که خداوند او را به حسناتش که به آنها اعتماد کرده و بر بندگان او بدانها برتری جسته است واگذارد؛و یا از این که بر اثر کثرت نعمتهایی که خدا به او ارزانی داشته دچار سرمستی گردد؛و یا از خدا روگردان شود و به غیر او روآورد خائف است و یا به سبب نعمتهای پیاپی خداوند از استدراج میترسد؛یا از کشف تباهی طاعاتش بیمناک است و خوف دارد از خدا چیزی بر او ظاهر شود که هرگز آن را گمان نمیکرده است؛یا از تبعات مردم که بر ذمّۀ اوست از حیث غیبت،خیانت،غشّ بدخواهی ترسان است یا از آن خوف دارد که نمیداند در باقی عمر چه برای او پیش خواهد آمد؛یا از تعجیل مجازات در دنیا و رسوایی پیش از مرگ بیمناک است؛یا خوف فریفتگی به زخارف دنیا را دارد؛و یا از این که خداوند در حال غفلت وی از اسرار او آگاه است میترسد؛یا خوف سوء عاقبت خود را دارد و یا از آنچه در ازل برای او مقدّر شده بیمناک است.
اینها همه ترسهای عارفان و خداشناسان است و بر هر کدام از آنها فایدهای مترتّب میباشد و آن اختیار راه پرهیز است از رسیدن به آنچه از آن بیمناک است.کسی که از استیلای عادت بر خود بیم دارد مواظبت میکند که از عادت خویش ببرّد،و آن که از آگاهی خدا بر اسرار خود میترسد به پاکیزه کردن دلش از وسوسهها مشغول میشود،و بقیّۀ اقسام خوف نیز به همین گونه است.ترسی که بیشتر از همه بر پرهیزگاران غلبه دارد ترس از سوء عاقبت است،زیرا در آن خطر است؛امّا برترین آنها که گویای کمال معرفت آدمی است خوف از سابقه است،چه عاقبت تابع سابقه و فرعی از آن است که پس از به میان آمدن اسباب،بسیاری از آن متفرّع میشود.در واقع خاتمۀ ظاهرکننده چیزی است که به قلم قضا در امّالکتاب برای او رقم زده شده است،و کسی که از عاقبت کار خود بیمناک است در مقایسه با آن که از سابقه خوف دارد مانند دو مردند که پادشاه دربارۀ آنها توقیع صادر کرده و محتمل است که در این توقیع به کشتن آنها فرمان داده و یا به تفویض مقام وزارت به آنها دستور داده باشد،و تا موقعی که فرمان به دست آنها نرسیده یکی دلش در گرو حالت وصول این توقیع است که باز گردد و معلوم شود در آن چیست،دیگری دربارۀ حالت پادشاه به هنگام صدور فرمان و چگونگی آن و این که در
ص:340
دلش ترحّم و یا خشم وجود داشته است میاندیشد،و این التفات به اسباب است که برتر از التفات به فرع میباشد.همچنین توجّه به قضای ازلی که بر قلم قدرت جاری گشته بالاتر است از توجّه به آنچه در ابد ظاهر میشود.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به هنگامی که بر فراز منبر بود به همین مطلب و ضمن بستن کف دست راست خود فرمود:«این کتاب خداست اهل بهشت با نام و نسب آنها در آن نوشته شدهاند و هیچ فزونی و کاستی در آنها به عمل نمیآید»؛سپس کف دست چپ خود را بست و فرمود:«این کتاب خداست اهل دوزخ با نام و نسب آنها در آن نوشته شدهاند و هیچ زیاده و نقصانی در آنها روی نمیدهد سعادتمندان کار تیرهبختان را میکنند تا آنجا که گفته میشود:اینان از آنان بلکه خود آنهایند.سپس حق تعالی آنان را پیش از مرگ هر چند به مقدار مدّتی که شتر را میدوشند رهایی میدهد،و تیرهبختان کار سعادتمندان را میکنند تا آن حدّ که گفته میشود آنها از آنانند بلکه خود آنهایند،سپس خداوند آنها را پیش از مرگ اگر چه به مقدار دوشیدن شتری باشد بیرون میآورد.سعادتمند کسی است که به قضای الهی سعادت یافته،و بدبخت آن که به قضای الهی بدبخت شده است و اعمال وابسته به عواقب آنهاست.» (1)همچنین خائفان از خدا دو قسمند:دستهای از گناه و جنایت خود میترسند،دستۀ دیگر از خداوند به سبب جلال و عظمت او و اوصافی که مقتضای هیبت است بیمناکند و این مرتبهای عالیتر است.به همین سبب خوف او پایدار است هر چند طاعات صدّیقان را بهجا آورد.امّا دستۀ اول در معرض غرور قرار دارد،و کسی که خود را ایمن میداند چنانچه بر ادای طاعت مواظبت کند ترس او از گناه ترس صالحان است و خوف او از خدا خوف موحّدان و صدّیقان است و این خوف ثمرۀ شناخت خداست،چه هر کس او را بشناسد و صفات او را بداند از صفات او در خواهد یافت که سزاوار است بیآنکه گناهی مرتکب شود از او بترسد.
طبقۀ دوم از خائفان کسانی هستند که در نفوس ایشان چیزی که آن را ناخوش میدارند مجسّم میشود،مانند سکرات مرگ و شدّت آن،سؤال نکیر و منکر،فشار قبر، هول مطّلع،هیبت وقوف در پیشگاه حق تعالی و شرم از این که پرده از کار او بردارد و در
ص:341
1) (4) سنن ترمذی از حدیث عبد اللّه بن عمرو بن العاص،308/8 و گفته است:حدیثی حسن،صحیح و عجیب میباشد.
حساب سختگیری و از خرد و ریز از او سؤال شود؛یا از صراط و تیزی آن و چگونگی عبور از آن بترسد؛یا از دوزخ و غلها و اهوال آن بیم داشته باشد؛یا از محرومیّت از بهشت و نعیم آن و حرمان از سرای جاوید و نقصان درجه ترسان باشد؛یا از وجود حجاب میان خود و خداوند بترسد.این اسباب در ذات خود مکروهند و ناگزیر مایۀ ترس و بیم میباشند.احوال خائفان در برابر این امور مختلف است.برترین آنها مرتبۀ خوف از فراق و محجوب بودن از خداست و این خوف عارفان است و آنچه پایینتر از این مرتبه باشد خوف عابدان و صالحان و زاهدان و همۀ عملکنندگان است.کسی که معرفتش کامل نشده و دیدۀ بصیرتش گشوده نگردیده نمیتواند لذّت وصال را احساس و درد دوری و جدایی را ادراک کند،و اگر به او گفته شود عارف از آتش نمیترسد بلکه از حجاب میترسد این را در درون خود سخنی گزاف میبیند و از آن در شگفت میشود، زیرا او جز لذّت فرج و شکم و نگاه به رنگها و چهرههای زیبا و به طور خلاصه لذّتهایی که بهایم با او در آنها مشارکت دارند لذّت دیگری نمیشناسد.
امّا لذّت عارفان را جز خود آنها دیگری ادراک نمیکند و شرح و تفصیل آن برای کسی که اهل آن نیست حرام است،و کسی که اهل آن است خود آن را درک میکند و نیازی ندارد که دیگری برای او شرح دهد.بنابراین بازگشت خوف خائفان به همین اقسامی است که ذکر شد.
(1)بدان فضیلت خوف گاهی از طریق تأمّل و عبرت گرفتن و زمانی با توجّه به آیات و اخبار دانسته میشود،امّا از طریق تأمّل و اعتبار بدین سبب است که فضیلت هر چیزی بهاندازۀ کمک آن در رسیدن به سعادت لقای پروردگار است،زیرا هدف انسان جز وصول به سعادت نیست و سعادت بنده تنها در لقای پروردگار و مولای خود و تقرّب به اوست؛ از این رو هر چیزی به این مقصود کمک کند برای آن فضیلت است و مقدار این فضیلت بهاندازۀ کمک آن در وصول به این مقصود است.پیش از این روشن شد که در آخرت وصول به سعادت لقای پروردگار جز با تحصیل محبّت و انس با او در دنیا حاصل نمیشود،و محبّت جز با معرفت و معرفت جز با دوام تفکّر به دست نمیآید.همچنین انس جز با محبّت و دوام ذکر حاصل نمیگردد و مواظبت بر ذکر و فکر جز با برکندن
ص:342
محبّت دنیا از دل میسّر نمیشود؛و این امر جز با ترک لذّات دنیا و شهوات آن ممکن نیست،و ترک شهوات جز با ریشهکن کردن آنها از دل امکانپذیر نمیباشد.هیچ چیزی مانند خوف شهوات را ریشهکن نمیکند،چه خوف آتشی است که هوسها را میسوزاند.
در این صورت فضیلت آن به اندازهای است که شهوتها را سرکوب میکند،و انسان را از ارتکاب گناه باز میدارد،و او را به ادای طاعات وادار میسازد،و چنان که گذشت این امر با اختلاف درجات خوف مختلف میشود.آری چگونه ممکن است خوف دارای فضیلت نباشد و حال آن که عفّت،ورع،تقوا و مجاهده بر اثر آن حاصل میشود،و اینها اعمال فاضله و پسندیدهای است که مایۀ تقرّب انسان به خداوند است.
امّا خوف حاصل از طریق آیات و اخبار،آنچه در فضیلت آن از این راه وارد شده از حدّ شمار بیرون است.در دلالت بر فضیلت آن همین بس که خداوند هدایت و رحمت و علم و رضوان را که مجموعۀ مقامات بهشتیان است برای خائفان جمع کرده و فرموده است: هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ هُمْ لِرَبِّهِمْ یَرْهَبُونَ ؛ (1)و نیز: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ؛ (2)و آنان را به سبب خشیت به علم توصیف کرده و فرموده است: رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ . (3)
هر چه بر فضیلت علم دلالت میکند دلیل بر فضیلت خوف نیز میباشد،چه خوف ثمرۀ علم است.به همین سبب در اخبار موسی(علیه السلام)آمده است که:امّا خائفان با رفیق اعلایند و در این کسی را با آنها مشارکت نیست.پس بنگر که چگونه رفاقت رفیق اعلی را منحصر به آنها فرموده است.آنان عالمانند و عالمان رتبۀ همراهی و مصاحبت با پیامبران را دارند،چه آنان وارثان پیامبرانند و مرافقت رفیق اعلی خاصّ پیامبران و کسانی است که به آنها بپیوندند؛از این رو هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)در مرض مرگ میان بقای در دنیا و ورود بر حق تعالی مخیّر شد میگفت:«رفیق اعلی را درخواست میکنم» (4)اکنون اگر به آنچه خوف را به بار میآورد نگریسته شود آن علم است و اگر به
ص:343
1) (5) اعراف/154:...هدایت و رحمت برای آنها که از پروردگار خویش میترسند.
2) (6) فاطر/28:از میان بندگانش تنها دانشمندان از او میترسند.
3) (7) بیّنه/8:...هم خدا از آنها خشنود است و هم آنها از خدا خشنودند و این(مقام والا)برای کسی است که از پروردگارش بترسد.
4) (8) از حدیث عایشه و مورد اتّفاق است،پیش از این نیز ذکر شده است.
ثمرۀ خوف نظر شود آن ورع و تقواست،و آنچه در فضیلت این دو وارد شده بر کسی پوشیده نیست تا آنجا که عاقبت به تقوا موسوم و به آن مخصوص شده،چنان که حمد به حق تعالی و صلوات به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)اختصاص یافته است؛گفته میشود:الحمد للّه ربّ العالمین،و العاقبة للمتّقین،و الصّلاة علی محمّد و آله.خداوند تقوا را به خود تخصیص و نسبت داده و فرموده است: لَنْ یَنالَ اللّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ ، (1)و تقوا چنان که پیش از این بیان شد عبارت از باز ایستادن از مقتضای خوف است،از این رو خداوند فرموده است: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ ؛ (2)و به همین مناسبت گذشتگان و آیندگان را به تقوا سفارش کرده و فرموده است: وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّهَ ؛ (3)و نیز: وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ، (4)و به خوف امر کرده و آن را واجب ساخته و شرط ایمان قرار داده است.به همین سبب تصوّر نمیرود که مؤمن هیچگاه از خوف هر چند به طور ضعیف تهی باشد،و ضعف خوف او بهاندازۀ ضعف معرفت و ایمان اوست.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارۀ فضیلت تقوا فرموده است:
«هنگامی که خداوند پیشینیان و پسینیان را در آن روز میقات معلوم گرد هم آورد آنان را به آوازی که دورترین آنها مانند نزدیکترین آنها آن را میشنود ندا میدهد که:ای مردم من از آنگاه که شما را آفریدم تا به امروز سخنان شما را شنیدم اکنون شما به سخن من گوش فرا دهید.این اعمال شماست که به شما باز میگردد.ای مردم من نسبی قرار دادم و شما نیز نسبی قرار دادید،نسب مرا پست و نسبت خود را بلند کردید،گفت: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ ،شما امتناع کردید جز این که گفتید:فلان فرزند فلان است،و فلان توانگرتر از بهمان است.امروز نسب شما را پست و نسبت خود را بلند میگردانم، کجایند پرهیزگاران؟پس برای آنها پرچمی افراشته میشود و مردم آنها را تا منازلشان
ص:344
1) (9) حجّ/37:هرگز گوشتها و خونهای آنها به خدا نمیرسد،آنچه به او میرسد تقوا و پرهیزگاری شماست.
2) (10) حجرات/13:گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.
3) (11) نساء/131:و ما سفارش کردیم به کسانی که پیش از شما دارای کتاب آسمانی بودند و همچنین به شما که از(نافرمانی)خدا بپرهیزید.
4) (12) آل عمران/175:...و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید.
مشایعت میکنند و آنان بیحساب وارد بهشت میشوند»؛ (1)و نیز فرموده است:«اساس حکمت ترس از خداست».همچنین آنچه در فضیلت ذکر وارد شده پوشیده نیست و خداوند آن را به خائفان مخصوص گردانیده و فرموده است: سَیَذَّکَّرُ مَنْ یَخْشی ؛ (2)و نیز:
وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ . (3)
و نیز از پیامبر(صلی الله علیه و آله)نقل شده که خداوند فرموده است:«به عزّتم سوگند که برای بندهام دو ترس و دو ایمنی را جمع نمیکنم.هرگاه در دنیا از من ایمنی یابد در قیامت او را میترسانم،و اگر در دنیا از من بترسد در قیامت او را ایمنی میبخشم.» (4)و نیز فرموده است:«کسی که از خدا بترسد همه چیز از او میترسد.» (5)و نیز:«خردمندترین شما ترسانترین شما از خدا و بیناترین شماست در آنچه خداوند به آن امر و یا از آن نهی کرده است.» (6)عایشه گفته است:عرض کردم:ای پیامبر خدا! اَلَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ (7)مراد مردی است که دزدی و زنا میکند؟فرمود:«نه بلکه مردی است که روزه میگیرد و نماز میگزارد و صدقه میدهد و بیم دارد که از او پذیرفته نشود.» (8)تهدیداتی که در ایمنی از مکر خدا و عذاب او وارد شده بیشمار است و همۀ آنها برای خوف ستایش
ص:345
1) (13) المستدرک حاکم،الاوسط طبرانی به سند ضعیف.
2) (14) اعلی/10:و بزودی آنها که از خدا میترسند متذکّر میشوند.
3) (15) رحمان/46:و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد دو باغ بهشت است.
4) (16) عراقی گفته است:ابن حبّان در صحیح خود و بیهقی در الشّعب از حدیث ابو هریره،و ابن مبارک در الزّهد و ابن ابی الدّنیا در کتاب الخائفین از روایت حسن به طور مرسل آن را نقل کردهاند.
5) (17) این حدیث از کافی به طور مبسوطتر خواهد آمد،ابن حبّان در کتاب الثّواب از حدیث ابی امامه با سندی بسیار ضعیف،ابن ابی الدّنیا در کتاب الخائفین با سندی ضعیف و دشوار،المغنی.
6) (18) به مأخذ آن آگاهی نیافتم،عراقی گفته است:در فضیلت عقل چیزی از طریق صحیح وارد نشده است، میگویم:مقدسی در کتاب الموضوعات همین را گفته است.لیکن از طریق خاصّ اخبار فراوانی به طور صحیح و حسن در ستایش و فضیلت عقل وارد است.
7) (19) مؤمنون/60:و آنها که نهایت کوشش را در ادای طاعات انجام میدهند با این حال دلهایشان بیمناک است.
8) (20) المستدرک حاکم،393/2 و آن را صحیح دانسته،ابن جریر،ابن منذر،ابن ابی حاتم،ابن مردویه،بیهقی از حدیث عایشه،الدرّ المنثور.
است،چه نکوهش چیزی ستایش ضدّ آن است که آن را نفی میکند،و ضدّ خوف ایمنی است چنان که ضدّ رجا نومیدی است،و همان گونه که نکوهش یأس دلیل فضیلت رجاست نکوهش ایمنی دالّ بر فضیلت خوف است که ضدّ آن میباشد،بلکه میگوییم:
هر چه دربارۀ فضیلت رجا وارد شده دلیل بر فضیلت خوف است،زیرا این دو متلازمند، چه هر کس امید به محبوبی دارد ناگزیر از فوت آن بیمناک است و اگر از فوت آن بیم نداشته باشد او را دوست نمیدارد و به او امید ندارد.از این رو خوف و رجا ملازم یکدیگرند و جدا کردن آنها از هم محال است.بلی رواست که یکی بر دیگری غلبه کند در حالی که هر دو مجتمع باشند؛و نیز ممکن است دل به یکی از آن دو مشغول باشد و در همان حال به سبب غفلت به دیگری توجّه نکند،زیرا خوف و رجا مشروط به این است که به چیز مشکوکی تعلّق داشته باشند و در چیز معلوم خوف و رجایی نیست؛چه محبوبی که وجود و عدم او رواست ناگزیر فرض وجود او مایۀ آسایش دل است و این رجاست،و فرض عدم او سبب به درد آمدن دل است که همان خوف است؛و چون امر مورد انتظار مشکوک باشد این دو فرض ناگزیر با هم تقابل دارند،آری گاهی یکی از دو طرف شک به سبب حضور بعضی اسباب بر دیگری رجحان پیدا میکند و این را ظنّ مینامند و این امر سبب غلبۀ یکی بر دیگری میشود؛و هرگاه وجود محبوب بر ظنّ غلبه کند رجا قوّت میگیرد و خوف در مقایسه با آن ضعیف و پنهان میشود و همچنین است عکس آن،لیکن در هر حال این دو ملازم و همپای یکدیگرند.از این رو خداوند متعال فرموده است: وَ یَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً ؛ (1)و نیز: یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً (2)و به همین سبب عرب از خوف به رجا تعبیر میکند.خداوند متعال فرموده است: ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقاراً (3)یعنی:لا تخافون(نمیترسید)و در قرآن در بسیاری جاها رجا به معنای خوف آمده است و این به سبب ملازمهای است که میان آنهاست،چه عادت عرب بر این است که در تعبیر از چیزی ملازم آن را بیان میکند.بلکه میگویم:هر چه در فضیلت گریۀ از خوف خدا وارد شده بیان فضیلت خشیت یا ترس از خداست،زیرا گریه ثمرۀ خشیت
ص:346
است،و خداوند فرموده است: فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلاً وَ لْیَبْکُوا کَثِیراً ؛ (1)و نیز: وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً ؛ (2)و نیز: أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ، وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ، وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ . (3)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر بندۀ مؤمنی قطرۀ اشکی اگر چه بهاندازۀ سر مگسی از خوف خدا از چشمانش سرازیر شود و به بخشی از ظاهر صورت او رسد خداوند او را بر آتش حرام میگرداند»؛ (4)و نیز فرموده است:«هرگاه دل مؤمن از ترس خدا بلرزد گناهان او مانند ریزش برگ درختان فرومیریزد.» (5)و نیز فرموده است:«کسی که از ترس خدا بگرید وارد دوزخ نمیشود تا آنگاه که شیر به پستان باز گردد.» (6)عقبة بن عامر گفته است:ای پیامبر خدا!رستگاری چیست؟فرمود:«زبانت را نگاهدار و به خانهات بسنده کن و بر گناهت بگری.» (7)عایشه گفته است:عرض کردم:ای پیامبر خدا!کسی از امّت تو بدون حساب به بهشت وارد میشود؟فرمود:«آری کسی که گناهانش را به یاد آورد و بگرید.» (8)و نیز پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هیچ قطرهای نزد خداوند محبوبتر از قطرۀ اشکی نیست که از ترس خدا ریخته شود یا قطرۀ خونی که در راه خدا جاری گردد.» (9)
ص:347
1) (24) توبه/82:آنها باید کمتر بخندند و بسیار بگریند.
2) (25) اسراء/109:آنها(بیاختیار)به زمین میافتند(و سجده میکنند)و اشک میریزند و پیوسته خشوعشان فزونتر میشود.
3) (26) نجم/60 تا 62:آیا از این سخن شگفتی میکنید،و میخندید و نمیگریید،و پیوسته در غفلت بسر میبرید؟
4) (27) سنن ابن ماجه شمارۀ 4197 از حدیث ابن مسعود و سند آن حسن است،الجامع الصغیر.
5) (28) طبرانی و بیهقی از حدیث عبّاس به سند ضعیف،الجامع الصّغیر.
6) (29) ترمذی آن را نقل کرده و گفته است حدیثی حسن و صحیح است،حاکم،260/4 آن را نقل کرده و صحیح دانسته است نسایی،ابن ماجه از حدیث ابو هریره.
7) (30) مسند احمد،148/4 از حدیث خود که پیش از آن در 9/4 ذکر شده است و در آنجا تصحیفی از سوی نسخهبرداران روی داده و به جای عقبة بن عامر عبد اللّه بن عامر جهنی ذکر گردیده که من جز در آنجا بر آن آگاهی نیافتهام.از خداوند میخواهیم که ما را از لغزشهایمان باز دارد و خطاهایمان را بیامرزد.
8) (31) عراقی گفته است:این حدیث را نیافتم.
9) (32) سنن ترمذی از حدیث ابی امامه نقل کرده و گفته است:حدیثی حسن و غریب است و پیش از این ذکر شده است.
و نیز میفرمود:«پروردگارا دو چشم گریان روزی من کن که با ریختن اشک شفا یابند پیش از آن که اشکها خون و دندانها آتشی افروخته شوند.» (1)و نیز:«خداوند هفت کس را در روزی که سایهای جز سایۀ او نیست در زیر سایۀ خود قرار میدهد و از آنان مردی را که ذکر کرد که خدا را در خلوت یاد کند و اشکش جاری شود.» (2)از حنظله روایت شد که گفته است:نزد پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بودیم و آن حضرت موعظهای کرد که دلهای ما نرم و اشک از چشمانمان جاری شد و خود را بازشناختیم.
چون پیش خانوادهام بازگشتم و زنم نزدیک من آمد و میان ما از دنیا سخن رفت آنچه را که نزد پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بر آن بودیم فراموش کردم و در دنیا درافتادیم.سپس آنچه را که در آن بودم به یادم آمد و به خود گفتم که منافق شدم تا آنجا که خوف و رقّتی که داشتم از من زائل شده است.از خانه بیرون آمدم و فریاد زدم که حنظله منافق شده است.پس بر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)وارد شدم و گفتم:حنظله منافق گردیده است،فرمود:«هرگز چنین نیست.»عرض کردم:ای پیامبر خدا!ما در خدمت تو بودیم،ما را موعظهای فرمودی که دلهای ما ترسان شد و اشک از چشمانمان فروریخت و خود را باز شناختیم،چون نزد خانوادۀ خود بازگشتیم به سخن دنیا پرداختیم و آنچه را که در نزد تو بر آن بودیم فراموش کردیم.فرمود:«ای حنظله اگر شما همیشه بر آن حال باشید فرشتگان در راهها و در بسترهایتان با شما مصافحه میکنند،لیکن ای حنظله ساعتی پس از ساعتی بر آن باید بود.» (3)بنابراین آنچه در فضیلت رجا،گریه،تقوا،ورع و علم و نکوهش ایمنی از مکر خدا وارد شده همه دلیل بر فضیلت خوف میباشند،زیرا همۀ اینها به آن تعلّق دارد چه از راه سبب و یا مسبّب.
ص:348
1) (33) الکبیر طبرانی در الدّعاء،الحلیة ابو نعیم از حدیث ابن عمر به سند حسن،حسین مروزی در تعلیقات خود بر کتاب الزّهد و الرقائق ابن مبارک از روایت سالم بن عبد اللّه به طور مرسل(المغنی)میگویم:ابن عساکر نیز آن را روایت کرده و در آن آمده است که«...دل را با ریختن اشک از ترس تو شفا دهند»،الجامع الصغیر.
2) (34) حدیثی مورد اتّفاق است از ابی هریره و پیش از این ذکر شده است.
3) (35) صحیح مسلم به طور مختصر؛مسند طیالسی به شمارۀ 1345؛اسد الغابة 58/2 نظیر آن تحت عنوان «حنظلة بن ربیع تمیم».
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی به سند خود از اسحاق بن عمّار روایت کرده که گفته است:«ابی عبد اللّه(علیه السلام)فرمود:ای اسحاق!از خدا چنان بترس که گویا او را میبینی،و اگر او را نمیبینی او تو را میبیند،و اگر فکر میکنی او تو را نمیبیند کافر شدهای،و اگر میدانی او تو را میبیند سپس در برابر او مرتکب گناه شوی،وی را پستترین ناظر به خود قرار دادهای.» (1)و نیز از آن حضرت روایت است که فرمود:«کسی که از خدا بترسد خداوند همه چیز را از او میترساند،و کسی که از خدا نترسد خداوند او را از هر چیزی میترساند.» (2)و نیز فرموده است:«کسی که خدا را شناخت از او ترسید و کسی که از او ترسید خود را از دنیا رها کرد.» (3)و نیز:«بسیاری ترس از خدا از جملۀ عبادات است،خداوند میفرماید: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ (4)و فرموده است: فَلا تَخْشَوُا النّاسَ وَ اخْشَوْنِ ، (5)و نیز: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً .» (6)و نیز امام صادق(علیه السلام)فرموده است:«حبّ شرف و شهرت در دل ترسان پارسا نیست.» (7)و نیز فرموده است:«مؤمن میان دو ترس بسر میبرد:گناهی که در گذشته کرده و نمیداند خداوند در مورد آن چه میکند،و عمر باقیماندۀ خود که نمیداند در آن چه مهلکاتی را کسب خواهد کرد.از این رو پیوسته ترسان است و جز ترس او را اصلاح نمیکند.» (8)و نیز فرموده است:«مؤمن مؤمن نمیباشد مگر آنگاه که ترسان و امیدوار باشد،و
ص:349
1) (36) همان مأخذ،68/1،شمارۀ 2.
2) (37) همان مأخذ،68/1،شمارۀ 3.
3) (38) همان مأخذ،68/1،شمارۀ 4.
4) (39) فاطر/28:از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او میترسند.
5) (40) مائده/44:...از مردم نهراسید و از من بترسید.
6) (41) طلاق/2:و هر کس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برایش فراهم میکند.
7) (42) کافی،69/2،شمارۀ 7.
8) (43) همان مأخذ،71/2،شمارۀ 11.
ترسان و امیدوار نمیشود جز آنگاه که برای آنچه میترسد و امید دارد کار کند.» (1)
(1)بدان اخبار در فضیلت خوف و رجا بسیار است،و بسا کسی که به آنها نگردد دچار شکّ شود که افضل کدام یک از آنهاست.امّا پرسیدن این که خوف افضل است یا رجا پرسشی نادرست است و مانند سخن کسی است که بگوید:نان بهتر است یا آب؟پاسخ او این است که نان برای گرسنه و آب برای تشنه افضل است،و اگر گرسنگی و تشنگی هر دو جمع شوند باید به اغلب نظر کرد،اگر گرسنگی غلبه دارد نان بهتر و اگر تشنگی غالب باشد آب افضل است،و اگر هر دو تساوی دارند در فضیلت نیز تساوی خواهند داشت.هر چیزی که برای مقصودی خواسته میشود فضیلت آن در مناسبت با آن مقصود ظاهر میشود نه در مناسبت با ذات آن چیز.خوف و رجا دو دارویند که دلها را بدانها درمان میکنند و فضیلت آنها بر حسب بیماری موجود تعیین میشود.اگر درد ایمنی از مکر خدا و مغرور شدن به او بر دل غلبه یافته خوف افضل است،و اگر یأس و نومیدی از رحمت خداوند بر او چیره شده رجا افضل میباشد؛همچنین اگر بر بنده گناه غالب باشد خوف بتر است و میتوان گفت که خوف مطلقا افضل است و این از آن نظر است که گفته میشود:نان افضل از سرکنگبین است چه با نان بیماری گرسنگی درمان میشود و با سرکنگبین بیماری صفرا برطرف میگردد و بیماری گرسنگی غالبتر و بیشتر و نیاز به نان زیادتر است،لذا نان افضل است.
بنابراین غلبۀ خوف افضل است،زیرا گناه و غرور بر مردم غالب است.اگر به منشأ خوف و رجا نگریسته شود رجا برتر است،زیرا رجا از دریای رحمت الهی سرچشمه میگیرد،و خوف از دریای خشم خداوند مایه بر میدارد،و هر کس از صفات خداوند آنچه را که مقتضی لطف و رحمت است در نظر گیرد محبّت او بر وی چیره میشود و مقامی بالاتر از مقام محبّت نیست.امّا خوف منشأ آن توجّه به صفاتی از حقّ تعالی است که مقتضی عنف بوده و محبّت با آن نیامیخته بدان گونه که با رجا آمیخته است.به طور خلاصه آنچه برای غیر آن مطلوب است به کار بردن واژۀ اصلح برای آن شایستهتر است تا واژۀ افضل.از این رو میگوییم:برای بیشتر مردم خوف از رجا شایستهتر است و این به
ص:350
1) (44) همان مأخذ،71/2،شمارۀ 12.
سبب غلبۀ گناهان است.امّا انسان پرهیزگاری که ظاهر و باطن گناه و آشکار و نهان آن را ترک کرده شایستهتر آن است که خوف و رجای او برابر و در حدّ اعتدال باشد،به همین سبب گفتهاند:اگر خوف و رجای مؤمن سنجیده شود هر دو برابر خواهند بود.
روایت شده است علی(علیه السلام)به یکی از فرزندانش فرمود:«ای پسرک من!از خداوند چنان بترس که گمان کنی اگر همۀ حسنات مردم روی زمین را بیاوری از تو نمیپذیرد،و بدو چنان امیدوار باش که اگر گناهان همۀ مردم روی زمین را داشته باشی آنها را خواهد آمرزید.» میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی به سند خود از حارث بن مغیره یا پدرش از ابی عبد اللّه(علیه السلام)روایت کرده که گفته است به آن حضرت عرض کردم:در وصیّت لقمان چه بود؟فرمود:«در آن شگفتیها بود و شگفتانگیزترین چیزی که در آن آمده این بود که به فرزندش گفت:از خداوند چنان بترس که گویا اگر حسنات جنّ و انس را بیاوری تو را عذاب میکند،و به او چنان امیدوار باش که گویا اگر گناهان جنّ و انس را داشته باشی تو را میآمرزد.سپس ابی عبد اللّه(علیه السلام)گفت:پدرم میفرمود:هیچ بندۀ مؤمنی نیست جز این که در دلش دو نور است:نور رجا و نور خوف،اگر آن را وزن کنند بر این نمیچربد، و اگر این را بسنجند بر آن فزونی ندارد.» (1)در مصباح الشّریعة (2)از آن حضرت نقل شده که فرموده است:خوف نگهبان دل است و رجا شفیع نفس است.کسی که خدا را میشناسد از او ترسان و به او امیدوار است.خوف و رجا دو بال ایمانند بندۀ مؤمنی که رضای حق تعالی را میجوید با آنها پرواز میکند،و آنها چشمان خرد اویند که به آنها به وعد و وعید خدا مینگرد.خوف طلوع عدل خداست برای پرهیز از وعید او،و رجا دعوت فضل الهی است که دل را زنده میکند،و خوف نفس را میمیراند.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«مؤمن میان دو خوف بسر میبرد.خوف گذشته و خوف آنچه باقی مانده است»و با مرگ نفس دل زنده میشود،و با زنده شدن دل استقامت حاصل میگردد.کسی که خدا را بر میزان خوف و رجا پرستش کند گمراه نمیشود و به آرزوی خود دست مییابد.چگونه ممکن است بنده بیمناک نباشد و حال آن که نمیداند دفتر زندگی او چگونه به پایان میرسد و عملی
ص:351
ندارد که از روی استحقاق به آن توسّل جوید،و بر هیچ چیزی قدرت ندارد و گریز گاهی برای او نیست؛و نیز چگونه امیدوار نباشد و حال آن که ناتوانی خود را میداند و میبیند که در دریای نعمتهای ظاهری و باطنی خداوند که به شماره در نمیآید غوطهور است.
محبّ با مشاهدۀ احوال خود به دیدهای بیدار پروردگارش را بر اساس رجا عبادت،و زاهد بر پایۀ خوف او را پرستش میکند.
اویس به هرم بن حیّان گفت:مردم بر اساس رجا عمل کردهاند،پاسخ داد:ما بر پایۀ خوف عمل میکنیم،و خوف دو قسم است:ثابت و معارض.خوف ثابت رجا به بار میآورد،و خوف معارض خوف دومی را ایجاد میکند.رجا نیز دو قسم است:رجای عاکف و رجای بادی،عاکف خوف ثابتی را باعث میشود که رابطۀ محبّت را تقویت میکند،و بادی اهل عجز و تقصیر و حیا را صحّت میبخشد.
غزّالی میگوید:بنابراین بالاترین هدف مؤمن آن است که خوف و رجای خود را اعتدال دهد،امّا غلبۀ رجا در اکثر مردم منشأ آن فریفتگی و کمی معرفت است.به همین سبب خداوند متعال در بیان حال کسانی که آنان را ستوده میان خوف و رجا جمع کرده و فرموده است: یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً ؛ (1)و نیز: یَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً . (2)لیکن برای همگی مردم این روزگار شایستهتر خوف است به شرط آن که آنان را به نومیدی و ترک عمل و یأس از آمرزش پروردگار نکشاند،چه اینها سبب سستی در عمل و انگیزهای برای فرو رفتن در معاصی است،و این خوف نیست بلکه یأس و نومیدی است،زیرا خوف آن است که انسان را به عمل وادارد،و شهوتها را در نظر او زشت و ناپسند سازد،و دل را از میل به دنیا باز دارد،و به دوری از سرای غرور دعوت کند،و همین خوف است که محمود و پسندیده است نه حدیث نفسی که در بازداشتن او از گناه و وادار کردن او به عمل هیچ تأثیری ندارد و یا یأسی که موجب نومیدی است.
یحیی بن معاذ گفته است:هر کس خداوند را از روی خوف عبادت کند در دریای افکار غوطهور میشود؛و کسی که او را از روی رجا بپرستد در وادی غرور سرگردان میگردد؛و آن که او را با خوف و رجا پرستش کند در راه روشن اذکار استقامت ورزیده است.در این صورت از جمع میان این امور چارهای نیست.لیکن غلبۀ خوف پیش از
ص:352
رسیدن مرگ شایستهتر است،چه به هنگام مرگ غلبۀ رجا و حسن ظنّ به خدا اصلح است،زیرا خوف به منزلۀ تازیانهای است که انسان را به عمل وامیدارد،و دوران عمل در هنگام مرگ به پایان رسیده است و کسی که در آستانۀ مرگ قرار گرفته قدرت بر عمل ندارد،و نیز اسباب خوف را نمیتواند تحمّل کند،چه رگ دل او را قطع میکند و موجب تسریع در مرگ او میشود.امّا خوشی رجا دلش را قوّت میدهد و پروردگارش را که امیدش به اوست محبوب وی میگرداند.برای هیچ کس سزاوار نیست که از دنیا جدا شود جز این که خدا را دوست بدارد تا بدین سبب دوستدار لقای او باشد،زیرا هر کس لقای پروردگار را دوست بدارد خداوند لقای او را دوست میدارد.رجا به محبّت نزدیک است،چه کسی که کرمش مورد رجا و امید است محبوب میباشد.مقصود از همۀ علوم و اعمال معرفت خداوند است تا شناخت وی محبّت او را به بار آورد،زیرا بازگشت همه بدوست و مرگ وسیلۀ ورود بر اوست،و کسی که بر محبوب خود وارد شود بهاندازۀ محبّتی که نسبت به او دارد شاد میشود،و آن که از محبوبش جدا میشود رنج و عذابش شدّت مییابد.
از این رو هرگاه کسی به هنگام مرگ محبّت زن و فرزند و مال و مسکن و املاک و رفقا و یاران بر دل او غلبه داشته باشد در واقع همۀ محبوبهای او در دنیا قرار داشته و دنیا بهشت اوست،چه بهشت جایگاهی است که همۀ محبوبها در آن گرد آمده است و مرگ چنین کسی به منزلۀ خروج از بهشت و حایل شدن میان وی و خواستههای اوست،و حال کسی که میان او و خواستههایش جدایی افتد پوشیده نیست.امّا اگر جز خدا و یاد و معرفت او و تفکّر دربارۀ او محبوبی نداشته باشد دنیا و علایق آن او را از محبوبش باز میدارد و در این صورت دنیا برای او زندان است،چه زندان عبارت از جایگاهی است که محبوس را مانع میشود از این که نزد محبوب خود رود و بدان آسودگی یابد لذا مرگ برایش ورود بر محبوب و رهایی از زندان است و حال کسی که از زندان رهایی یافته و بدون هیچ مانع و دردسری میان او و محبوبش خلوت حاصل شده روشن است.
این نخستین چیزی از ثواب و عقاب است که هر کس از دنیا جدا شود پس از مرگش آن را میبیند سوای آنچه خداوند برای بندگان شایستهاش آماده کرده از چیزهایی که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به خاطر هیچ بشری خطور نکرده است،و جدا از آنچه خداوند از سلاسل و اغلال و مجازاتها و انواع رسواییها برای کسانی مهیّا ساخته
ص:353
که زندگی دنیا را بر حیات آخرت ترجیح داده و آن را برگزیدند و به آن خشنود شدند و بر آن اعتماد کردند.از خداوند میخواهیم ما را مسلمان بمیراند و به صالحان ملحق سازد،و هیچ امیدی به اجابت این دعا نیست جز به کسب محبّت خداوند و بیرون کردن محبّت غیر او از دل و بریدن علایق از هر چه جز اوست اعمّ از مقام و مال و وطن؛و سزاوارتر آن است که به آنچه پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)دعا کرده دعا کنیم،در آنجا که عرض کرد:«بارالها محبّت خودت و محبّت کسی که تو را دوست میدارد و محبّت آنچه مرا به محبّت آنچه مرا به محبّت تو نزدیک میکند روزیم فرمای،و محبّتت را در نزد من محبوبتر از آب سرد قرار ده.» 49غرض آن است که غلبۀ رجا به هنگام مرگ شایستهتر است،زیرا رجا محبّت را بیشتر جلب میکند،و غلبۀ خوف پیش از مرگ سزاوارتر است چه آن آتش شهوات را بیشتر فرومینشاند و محبّت دنیا را در دل بیش از رجا سرکوب میکند از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی از شما نمیرد جز این که گمانش را به پروردگارش نیکو کند.» 50خداوند فرموده است:«من نزد گمانی هستم که بندهام به من دارد پس آنچه خواهد به من گمان برد»؛ 51و مقصود از همۀ اینها آن است که خداوند را محبوب خویش گرداند.به همین سبب خداوند به داود(علیه السلام)وحی فرمود:مرا نزد بندگانم محبوب گردان.عرض کرد:به چه چیز؟فرمود:به این که نعمتهای ظاهری و باطنی مرا به آنها یادآوری کنی.
بنابراین نهایت سعادت است که انسان با محبّت خدا بمیرد.لیکن این محبّت تنها با معرفت نسبت به او و خارج کردن دوستی دنیا از دل حاصل میشود به گونهای که دنیا از نظر او زندانی باشد که مانع دیدار محبوب است.
(1)بدان آنچه ما دربارۀ داروی صبر ذکر کردیم و در کتاب صبر و شکر شرح دادیم برای توضیح مقصود کافی است.صبر جز پس از حصول خوف و رجا ممکن نیست،زیرا
ص:354
نخستین مقامات دین یقین است که عبارت است از قوّت ایمان به خدا و روز بازپسین و بهشت و دوزخ.این یقین بالضّروره ترس از آتش و امید به بهشت را برمیانگیزد،و این خوف و رجا صبر را تقویت میکند،چه بهشت را مکروهات و ناملایمات احاطه کرده و صبر بر تحمّل آنها جز به نیروی رجا ممکن نیست.همچنین دوزخ به شهوات احاطه شده و صبر در سرکوب آنها جز به نیروی خوف میسّر نمیباشد.از این رو علی(علیه السلام)فرموده است:«کسی که آرزوی بهشت دارد شهوات را از یاد میبرد و آن که از آتش بیم دارد از محرّمات باز میگردد.» (1)سپس صبری که از خوف و رجا حاصل میشود انسان را به مقام مجاهده و تجرّد و مداومت در ذکر خدا و تفکّر دربارۀ او میکشاند،و مداومت ذکر به انس و دوام فکر به کمال معرفت و کمال معرفت و انس به محبّت خدا منجر میشود،و به دنبال آن مقام رضا و توکّل و دیگر مقامات است.
ترتیب سلوک منازل دین همین است،چه پس از اصل یقین جز خوف و رجا مقامی نیست و پس از آنها مقام صبر است و به وسیلۀ صبر است که مجاهده و تجرّد ظاهری و باطنی برای خدا صورت میگیرد؛و پس از مجاهده برای کسی که راه برای او گشوده شده جز هدایت و معرفت مقامی نیست؛و پس از معرفت مقام محبّت و انس است،و از ضرورات محبّت رضا به عمل محبوب و وثوق به عنایت و توجّه اوست و این همان توکّل است.
اکنون به آنچه دربارۀ داروی صبر ذکر کردیم بسنده میکنیم و دربارۀ خوف گفتاری به اجمال میآوریم و میگوییم:
خوف به دو طریق مختلف حاصل میشود که یکی برتر از دیگری است و مثل آن این است که اگر کودکی در خانهای باشد و بر او درّنده یا ماری درآید چه بسا نترسد و بسا که دست دراز کند تا مار را بگیرد و با آن بازی کند،لیکن اگر پدرش که عاقل است همراه او باشد از مار میترسد و از آن میگریزد و کودک هنگامی که ببیند پدرش میلرزد و در صدد گریختن است با او بر میخیزد و ترس بر او چیره میشود و به همراه پدرش میگریزد.ترس پدر از روی بصیرت و شناخت صفات مار و زهر و ویژگیهای آن و همچنین دانستن حالت حملۀ درّندگان و گرفتن و بیباکی آنهاست.امّا ترس پسر تنها صرف تقلید از پدر است چه نسبت به او خوشگمان است و میداند وی جز از چیزی
ص:355
1) (52) نهج البلاغه،ابواب الحکم شمارۀ 30،کافی 50/2.
که ذاتا خوفناک باشد نمیترسد و داناست و داناست که درّنده ترسآور است،لیکن سبب آن را نمیداند.
اینک که این مثال را دانستی بدان که خوف از خداوند دو گونه است:یکی ترس از عذاب او و دیگری ترس از ذات اوست،خوف از ذات او خوف عالمان و صاحبدلان است.اینان از صفات او چیزهایی میدانند که مقتضی هیبت و ترس و پرهیز است و بر سرّ قول او که فرموده است: وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ ؛ (1)و نیز: اِتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ ، (2)آگاهند.امّا خوف نخست خوف عموم مردم است و این ترس با ایمان به بهشت و دوزخ و این که آنها پاداش طاعت و گناهند حاصل میشود،و ضعف آن به سبب غفلت و کمی ایمان است.غفلت با وعظ و تذکیر و تفکّر در اهوال قیامت و انواع عذابهای آخرت زائل میشود،و دیدار خائفان و همنشینی با آنان و مشاهدۀ احوال ایشان بر زوال غفلت میافزاید،و اگر دیدن آنها میسّر نشود شنیدن احوال آنها خالی از تأثیر نیست.
امّا خوف دوم که برتر است این است که خداوند مورد ترس باشد،یعنی از دوری محجوب شدن از او بترسد و امید تقرّب به او را داشته باشد.چنان که ذو النّون گفته است:
ترس از دوزخ در برابر ترس از فراق مانند قطرهای است در برابر دریایی ژرف،و این ترس عالمان است در آنجا که فرموده است: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ (3)،و همۀ مؤمنان از این ترس بهرهمندند،لیکن ترس آنها صرف تقلید و شبیه ترس کودک است که به تقلید از پدر از مار میترسد و مستند به بینشی نیست.از این رو ترس او ضعیف است و بزودی برطرف میشود تا آن حدّ که اگر کودک جادوگر را ببیند که به گرفتن مار اقدام میکند به آن فریفته میشود و در تقلید از او برگرفتن مار جرأت میورزد،همچنان که به تقلید از پدر از گرفتن آن دوری میجوید.
اعتقادات تقلیدی غالبا ضعیف است،مگر آن که پیوسته با مشاهدۀ اسباب آنها تقویت شوند،و برای عمل به مقتضای آنها مدّتی دراز در تکثیر طاعات و دوری جستن از گناهان مواظبت به عمل آید.در این صورت کسی که به قلّۀ معرفت ارتقا یافته و به ضرورت خداوند را شناخته است،نیازی ندارد که برای به دست آوردن خوف به چاره و
ص:356
درمان بپردازد،و آن که در رسیدن به مرتبۀ بلند بینش کوتاهی ورزیده چارۀ او این است که نفس خویش را با شنیدن اخبار و آثار و مطالعۀ احوال خائفان و سخنان آنان درمان کند،و عقل و موقعیّت آنان را به موقعیّت راجیان مغرور نسبت دهد،و شکّ نکند که اقتدای به آنان سزاوارتر است،چه آنان اولیا و عالمانند.
امّا آنانی که خود را از مکر خدا ایمن میبینند فرعون و نادان و گمراهند.پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)که سرور اوّلین و آخرین است ترس او از خدا از همۀ مردم بیشتر بود تا آنجا که مردی از اهل صفّه به شهادت رسید،مادرش گفت:بهشت بر تو گوارا باد،به سوی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)هجرت کردی و در راه خدا کشته شدی.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تو چه میدانی شاید سخنی گفته که او را سودی نداشته و از آنچه برای او زیانی نداشته مانع نمیشده است.» (1)در حدیث دیگری آمده است:آن حضرت بر یکی از اصحابش که رنجور بود وارد شد آنگاه شنید زنی میگوید:بهشت بر تو گوارا باد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«این زنی که به خدا سوگند میخورد کیست؟»بیمار گفت:ای پیامبر خدا آن مادر من است، فرمود:«تو چه میدانی شاید او سخنی میگفته که به او مربوط نبوده و در آنچه او را فایدهای نداشته بخل میورزیده است.» (2)چگونه همگی مؤمنان بیمناک نباشند و حال آن که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)میفرمود:«سورۀ هود و نظایر آن چون سورۀ واقعه و اذا الشّمس کوّرت و عمّ یتساءلون مرا پیر کرد.» (3)دانشمندان گفتهاند:شاید برای آن است که در سورۀ هود سخن از ابعاد و طرد کردن آمده است،چه فرموده است: أَلا بُعْداً لِعادٍ قَوْمِ هُودٍ ، أَلا بُعْداً لِثَمُودَ ، أَلا بُعْداً لِمَدْیَنَ کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ ، (4)با آن که پیامبر(صلی الله علیه و آله)میدانست که اگر خدا میخواست آنها مشرک نمیشدند،چه اگر او خواسته بود همه را هدایت میکرد،و در سورۀ واقعه است: لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ، خافِضَةٌ رافِعَةٌ ، (5)یعنی آنچه بودنی است در لوح محفوظ ثبت شده و سابقه تمام گشته تا حادثه وقوع یافته است،و آن یا فرودآورندۀ
ص:357
1) (56) الشّعب بیهقی و جز او آفات اللّسان با اندک اختلاف در الفاظ.و پیش از این ذکر شده است.
2) (57) آفات اللّسان و پیش از این ذکر شده است.
3) (58) سنن ترمذی و آن را روایتی حسن دانسته است،حاکم،بغوی در مصابیح،182/2 و پیش از این ذکر شده است.
4) (59) سوره 60 و 68 و 95.
5) (60) واقعه/2 و 3:هیچ کس نمیتواند آن را انکار کند،گروهی را پایین میآورد،و گروهی را بالا میبرد.
قومی است که در دنیا بلند مرتبه بودند،و یا بلندکنندۀ قومی است که در دنیا پست و زبون شمرده میشدند.در سورۀ تکویر وقایع هولناک قیامت و معلوم شدن عاقبت ذکر شده و فرموده است: وَ إِذَا الْجَحِیمُ سُعِّرَتْ وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ، عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ ، (1)و در سورۀ عمّ یتساءلون است: یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یَداهُ ؛ (2)و نیز فرموده است:
لا یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً . (3)قرآن برای کسی که آن را با تدبّر بخواند از آغاز تا پایان هراسانگیز است،و اگر در آن جز این آیه نبود که فرموده است: وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی (4)هرآینه کافی بود،چه در آن آمرزش را به چهار شرط وابسته کرده که بنده از یکایک آنها عاجز است.و سختتر از آن قول اوست که:
فَأَمّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَعَسی أَنْ یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ ؛ (5)و نیز: لِیَسْئَلَ الصّادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ ؛ (6)و نیز: سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ ؛ (7)و نیز أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللّهِ (8)...و نیز: وَ کَذلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذا أَخَذَ الْقُری وَ هِیَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ ؛ (9)و نیز: یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمنِ وَفْداً (10)...و نیز: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها ؛ (11)و نیز: اِعْمَلُوا ما شِئْتُمْ ؛ (12)و نیز:
ص:358
1) (61) تکویر/12:و در آن هنگام که دوزخ شعلهور گردد،و در وقتی که بهشت نزدیک شود،در آن موقع هر کس میداند چه چیزی را آماده کرده است.
2) (62) نبأ/40 و 38:و آن روزی خواهد بود که انسان آنچه را از پیش با دستهای خود فرستاده میبیند،و هیچ یک جز به اذن خداوند رحمان سخن نمیگویند و سخن به صواب میگویند.
3) (63) همان مأخذ.
4) (64) طه/82:من کسانی را که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت شوند میآمرزم.
5) (65) قصص/67:امّا کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل شایسته انجام دهد امید است از رستگاران باشد.
6) (66) احزاب/8:تا خدا از صدق راستگویان پرسش کند.
7) (67) رحمان/31:بزودی به حساب شما میپردازیم ای دو گروه انس و جنّ.
8) (68) اعراف/99:آیا آنها از مکر الهی غافلند در حالی که از مکر(و مجازات)خدا جز زیانکاران ایمن(و غافل)نمیباشند.
9) (69) هود/102:و این چنین است کیفر پروردگار تو هنگامی که شهرهای ستمکار را مجازات میکند، مجازات او دردناک و سخت است.
10) (70) مریم/85 و 86:در آن روز که پرهیزگاران را به سوی خداوند رحمان(و پاداشهای او)راهنمایی میکنیم،و مجرمان را(مانند شتران تشنه که به سوی آبگاه میروند)به جهنّم میرانیم.
11) (71) مریم/71:و همۀ شما(بدون استثناء)وارد جهنّم میشوید.
12) (72) فصّلت/40:...هر چه میخواهید انجام دهید...
مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ... (1)و نیز: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ... ؛ (2)و نیز: وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ ؛ (3)و نیز: وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ . (4)اینها شرائط چهارگانهای برای رهایی از خسران است.ترس پیامبران با آن که نعمتهای الهی بر آنها جاری بود بدان سبب بود که خود را از مکر الهی ایمن نمیدانستند چه فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ (5)تا آن حدّ که پیامبر(صلی الله علیه و آله)و جبرئیل(علیه السلام)از خوف خدا گریستند،و خداوند به آنها وحی فرمود:چرا گریه میکنید و حال آن که من شما را ایمن گردانیدهام؟عرض کردند:چه کسی از مکر تو ایمن است؟ (6)گویی چون آنها میدانستند که خداوند علاّم الغیوب است و آنها بر غایات و مصالح امور آگاهی ندارند خود را از این ایمن ندیدند که قول خداوند که به آنها فرمود:من شما را ایمن گردانیدهام از باب ابتلا و آزمایش آنهاست و مکری از سوی او نسبت به آنها بوده است تا هرگاه ترس آنها فرونشیند روشن شود که آنها خود را از مکر خدا ایمن دانستهاند و به گفتار خود وفا نکردهاند.چنان که ابراهیم(علیه السلام)به هنگامی که در منجنیق نهاده شد گفت:حسبی اللّه(خداوند مرا بس است)و این از ادّعاهای بزرگ بود از این رو خداوند او را امتحان کرد و جبرئیل را فرستاد و در هوا به او گفت:هیچ حاجتی داری؟پاسخ داد:امّا به تو نه،و این پاسخ وفای به مقتضای گفتارش بود که گفت:حسبی اللّه.خداوند از این امر خبر داده و فرموده است: وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفّی (7)یعنی به موجب گفتارش«حسبی اللّه»وفا کرد.و نظیر این را دربارۀ موسی(علیه السلام)خبر داده و فرموده است:
ص:359
1) (73) شوری/20:کسی که زراعت آخرت را بخواهد به او برکت میدهیم و بر محصولش میافزاییم.
2) (74) زلزله/7:پس هر کس بهاندازۀ سنگینی ذرّهای کار خیر انجام داده(پاداش)آن را میبیند.
3) (75) فرقان/23:و ما به سراغ اعمالی که انجام دادهاند میرویم و آنها را همچون ذرّات غبار پراکنده در هوا میکنیم.
4) (76) عصر/2 و 3 و 4:انسانها همه در زیانند جز کسانی که ایمان آوردهاند و اعمال شایسته انجام دادهاند و یکدیگر را به حقّ سفارش و به شکیبایی و استقامت توصیه کردهاند.
5) (77) اعراف/97:...در حالی که از مکر(و مجازات)خدا جز زیانکاران ایمن(و غافل)نخواهند بود.
6) (78) عراقی گفته است:ابن شاهین آن را در کتاب شرح السّنة از حدیث عمر روایت کرده است،و آن در مجلسی از امالی ابن سعید نقّاش با سندی ضعیف برای ما روایت شده است.
7) (79) نجم/37:و در کتب ابراهیم همان کسی که وظیفهاش را به طور کامل ادا کرد.
إِنَّنا نَخافُ أَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنا أَوْ أَنْ یَطْغی (1)خداوند فرمود: لا تَخافا إِنَّنِی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَری . (2)
با این همه هنگامی که ساحران سحر خود را به کار گرفتند موسی(علیه السلام)را ترسی فرا گرفت،چه از مکر خدا و پوشیده بودن امر بر خود ایمن نبود تا آنگاه که دوباره به او ایمنی بخشید و به وی گفته شد: لا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلی .هیچ بشری را توانایی آن نیست که بر کنه صفات باری تعالی وقوف یابد،و کسی که قصور معرفت خود را در احاطه بر کنه امور شناخته و حقیقت معرفت را دانسته است ناچار ترس او از خداوند زیاد میشود.
از این رو هنگامی که به عیسی(علیه السلام)گفته شد: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ ، (3)پاسخ داد: إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِی نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ ، (4)و گفت: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ... . (5)و کار را به مشیّت خداوند واگذار کرد و خود را بکلّی از میانه خارج ساخت،زیرا میدانست که چیزی در اختیار او نیست و همۀ امور به اراده و خواست خداوند وابسته است؛وابستگی که از حدّ معقولات و عادات بشری فراتر است و با قیاس و حدس و پندار نمیتوان دربارۀ آن حکم کرد چه رسد به آن که بتوان به واقع و یقین رسید و این همان چیزی است که دلهای عارفان را پاره پاره کرده و جز تسلیم و بررسی اسباب آشکاری که بر دل و اعضا ظاهر میشود برای فهم سابقهای که از ما پنهان است راهی نیست،چه کسی که اسباب شرّ برای او فراهم شده و میان او و اسباب خیر حایل ایجاد گردیده و پیوند او با دنیا استحکام یافته مانند این است که بتحقیق سرّ سابقهای که در آن بر او رقم شقاوت زدهاند بر وی آشکار شده است،چه برای هر کسی چیزی را که جهت آن آفریده شده است میسّر ساختهاید.و اگر همۀ نیکیها برای کسی میسّر شود،و دل او بکلّی از دنیا منقطع گردد،و در ظاهر و باطن رو به سوی خدا آورد این امر مقتضی تخفیف خوف خواهد بود به شرط آن که بتوان به دوام آن اطمینان کرد،لیکن خطر سوء عاقبت و دشواری پایداری بر این حالت آتش خوف را
ص:360
1) (80) طه/45:(موسی و هارون)گفتند:پروردگارا میترسیم او بر ما پیشی گیرد یا سرکشی کند.
2) (81) طه/46:فرمود:نترسید من با شما هستم(همه چیز را)میشنوم و میبینم.
3) (82) مائده/116:آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را دو معبود غیر از خدا انتخاب کنید؟
4) (83) مائده/116:اگر چنین سخنی گفته باشم تو آن را میدانی،تو از آنچه در روح و جان من است آگاهی و من از آنچه در ذات(پاک)توست آگاه نیستم.
5) (84) مائده/118:اگر آنها را مجازات کنی بندگان تواند و اگر آنها را ببخشی توانا و حکیمی.
شعلهور میکند و مانع خاموشی آن میشود.آری چگونه ممکن است از دگرگونی وضع خود ایمن بود در حالی که دل مؤمن میان دو انگشت از انگشتان خدای رحمان است و دگرگونی آن از دگرگونی دیگ در حال جوشش و غلیان شدیدتر است.مقلّب القلوب فرموده است: إِنَّ عَذابَ رَبِّهِمْ غَیْرُ مَأْمُونٍ . (1)نادانترین مردم کسی است که خود را از عذاب او ایمن بداند چه خداوند ندای پرهیز از آن را داده است.و اگر نه این است که خداوند نسبت به بندگان عارف خود لطیف است و دلهای آنها را به رحمت رجا شاد فرموده هرآینه قلوب آنها از آتش خوف میسوخت.بنابراین اسباب رجا برای خاصّان خدا و اسباب غفلت برای عوام خلق از جهتی رحمت است چه اگر پرده برداشته شود نفوس هلاک و دلها پاره میشود.
در اخبار پیامبران آمده است که پیامبری از گرسنگی و برهنگی و سالها به درگاه خداوند شکایت میکرد،و لباس او از پشم بود.خداوند به او وحی کرد که:ای بندۀ من آیا خشنود نیستی که دلت را مصون داشتم از این که به من کافر شوی آیا دنیا را از من میخواهی؟او مقداری خاک برداشت و بر سر خود نهاد و عرض کرد:بلی ای پروردگار من راضی شدم از کفر نگاهم بدار.
بنابراین وقتی عارفان با همۀ استواری گام و قوّت ایمان بیم آنها از بدی عاقبت چنین بوده چگونه ضعیف میتواند از آن در بیم و هراس نباشد.
بدی عاقبت علّتهایی دارد که مقدّم بر مرگ است،مانند:بدعت،نفاق،کبر و همۀ صفات نکوهیده؛از این رو صحابه به سختی از نفاق بیم داشتند.مراد از این نفاق آن نیست که ضدّ اصل ایمان است بلکه مقصود نفاقی است که با اصل ایمان جمع میشود و دارندۀ آن مسلمانی منافق است.این نفاق را نشانههای بسیاری است.پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است:«چهار خصلت است که اگر در کسی باشد منافق خالص است هر چند روزه بگیرد و نماز گزارد و پندارد که مسلمان است،و اگر یکی از آنها در او باشد در او شعبهای از نفاق است تا آنگاه که آن را ترک کند:هرگاه حدیث کند دروغ گوید،و چون وعده دهد تخلّف ورزد،و هرگاه امین دانسته شود خیانت کند،و چون پیمان بندد آن را بشکند.» (2)
ص:361
صحابه و تابعین از نفاق تفسیرهایی کردهاند که جز صدّیقان از آن تهی نیستند،چه گفتهاند:نفاق عبارت از اختلاف آشکار و نهان،و دل و زبان و دخول و خروج است،و چه کسی است که از اینها خالی باشد بلکه این امور میان مردم به صورت عادت درآمده است و زشتی آنها را بکلّی از یاد بردهاند،این نفاق در زمانی که به دوران رسالت نزدیک بوده جریان داشته است چه رسد به روزگار ما،تا آنجا که حذیفه گفته (1)است:سخنی که هرگاه انسان آن را در زمان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)میگفت منافق شمرده میشد من آن را در روز ده بار از هر کدام شما میشنوم.اصحاب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)میگفتند:شما کارهایی میکنید که در نظر شما باریکتر از موست و ما آن را در زمان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) از گناهان کبیره میشمردیم.
یکی از آنان گفته است:نشانۀ نفاق این است که آنچه را از مردم ناخوش میداری مانند آن را بهجا آوری،و کسی را به خاطر چیزی از ستم دوست داشته باشی و به خاطر چیزی از حقّ دشمن بداری. (2)گفتهاند:از نفاق است که انسان به چیزی که در او نیست مدح شود و او خوشش آید.
دشوارتر از این آن است که روایت کردهاند:گروهی بر در خانۀ حذیفه نشسته انتظار او را میکشیدند،و دربارۀ او سخنانی میگفتند:چون حذیفه بر آنها وارد شد از شرم خاموش شدند.حذیفه به آنها گفت:آنچه را میگفتید ادامه دهید.آنان همچنان سکوت کردند،حذیفه گفت:ما این را در زمان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نفاق میشمردیم.این حذیفه کسی بود که به شناخت منافقان و دانستن اسباب نفاق اختصاص داشت، (3)او میگفت:
بر دل لحظهای فرا میرسد که از ایمان پر میشود به طوری که بهاندازۀ جای فرو بردن سر سوزنی از نفاق در او ممکن نیست،و نیز لحظهای بر آن میگذرد که از نفاق پر میگردد به گونهای که به قدر جای فرو بردن سر سوزنی از ایمان در او ممکن نیست.
به آنچه گذشت دانستی که خوف عارفان از سوء عاقبت است و سبب آن اموری است که در پیش اتّفاق افتاده و از جملۀ آنها بدعت،گناه و نفاق است،و در چه زمانی ممکن است بنده از همۀ اینها خالی باشد،و اگر گمان کند که از آنها تهی است نیز نفاق
ص:362
ورزیده است،چه گفتهاند:هر کس خود را از نفاق ایمن بداند منافق است.یکی از آنان به عارفی گفت:من از نفاق بر خود بیم دارم.پاسخ داد:اگر منافق باشی از نفاق نمیترسی.
بنابراین عارف همواره به سابقه و خاتمه توجّه دارد و از آنها ترسان است.به همین مناسبت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«بندۀ مؤمن میان دو ترس بسر میبرد:میان مهلتی که گذشته و نمیداند خدا نسبت به آن چه کرده است و مهلتی که باقی مانده و نمیداند خدا دربارۀ آن چه داوری خواهد کرد.سوگند به آن که جانم در دست اوست پس از مرگ هیچ امکانی برای پوزشخواهی نیست،و پس از دنیا سرایی جز بهشت و دوزخ وجود ندارد.» (1)
(1)اگر بگویی:ترس اینان بیشتر به سوء عاقبت بازگشت دارد پس معنای سوء عاقبت چیست؟ بدان بدی عاقبت بر دو درجه است که یکی بزرگتر از دیگری است.درجۀ بالا و هولناک آن این است که به هنگام سکرات مرگ و ظهور اهوال آن شکّ و یا انکار بر دل غلبه کند و روح آدمی در حال جحود و انکار یا شکّ قبض گردد،و در نتیجه عقدۀ جحود تا ابد میان او و خداوند حجابی شود که مقتضای آن بعد دایم و عذاب جاوید است.
درجۀ دوّم بدی عاقبت که پایینتر از درجۀ نخست است این است که به هنگام مرگ محبّت چیزی از امور دنیا و شهوتی از شهوتهای آن بر دلش چیره شود و آن در قلب وی مجسّم گردد و او را مستغرق خود گرداند،به طوری که در آن حال مجالی برای وجود غیر آن در دلش باقی نماند و قبض روح او در همین حال اتّفاق افتد،و استغراق قلب او در آن امر،نگونسارکنندۀ او به سوی دنیا و گردانندۀ روی او به طرف آن باشد.و هرگاه روی از خداوند بگرداند میان او و خدا حجاب ایجاد میشود و چون حجاب حاصل شود عذاب نازل میگردد،چه آتش افروختۀ خداوند جز محجوبان را فرا نمیگیرد.
امّا مؤمنی که قلبش از دوستی دنیا سالم،و همّتش در راه خداوند متعال صرف شده است دوزخ به او میگوید:ای مؤمن بگذر که نور تو زبانۀ مرا خاموش ساخت.از این رو
ص:363
1) (90) الشّعب بیهقی به طور مرسل و پیش از این در نکوهش دنیا ذکر شده است.
هرگاه قبض روح آدمی در حال غلبۀ محبّت دنیا اتّفاق افتد امر او خطرناک خواهد بود، زیرا انسان بر چیزی میمیرد که زندگانیاش بر آن بوده است و پس از مرگ کسب صفت دیگری برای قلب که ضدّ صفت غالب بر آن باشد ممکن نیست،چه جز به وسیلۀ اعمال جوارح نمیتوان در دل تصرّف کرد و جوارح با مرگ از کار میافتد و عمل ممتنع میشود و امیدی به آن نیست.همچنین برای بازگشت به دنیا امیدی وجود ندارد تا بتواند آنچه را بهجا نیاورده تدارک کند.در همین هنگام است که حسرت و افسوس زیاد میشود جز این که هرگاه ریشههای ایمان و محبّت پروردگار به مدّتی دراز در دل او استوار و با اعمال شایستهای استحکام یافته باشد به سبب آنها این حالت که به هنگام مرگ عارض او میشود زدوده میگردد.
بنابراین اگر ایمان او در قوّت به سنگینی مثقالی باشد او را در نزدیکترین زمان از آتش بیرون میآورد،و اگر کمتر از آن باشد درنگ او در آتش طولانی میشود.لیکن چنانچه ایمانش جز بهاندازۀ حبّهای نباشد ناگزیر از آتش بیرون آورده میشود،هر چند پس از هزارها سال باشد.
اگر بگویی:آنچه بیان کردی مقتضی آن است که پس از مرگ بزودی آتش او را فرا گیرد پس چگونه است که تا روز قیامت به تأخیر میافتد و در طول این مدّت به او مهلت داده میشود؟ پاسخ این است بدانی که هر کس عذاب قبر را انکار کند بدعتگذار و محجوب از انوار ایمان و قرآن است،چه نزد اهل بینش درست همان است که در اخبار به صحّت پیوسته است:«قبر یا حفرهای از حفرههای دوزخ و یا باغی از باغهای بهشت است.»؛ (1)و چنان که در اخبار آمده:«ممکن است به گور عذاب شونده هفتاد در از دوزخ باز شود». (2)لذا آن که به شقاوت سوء عاقبت دچار است همین که جان از تنش جدا شود بلا بر او نازل میگردد؛و انواع عذاب به سبب اختلاف اوقات مختلف میشود.
سؤال منکر و نکیر در همان وقت است که مرده در گور نهاده میشود.سپس عذاب
ص:364
1) (91) سنن ترمذی،المصابیح بغوی،182/2؛کافی 242/3 از حدیث ابی عبد اللّه(علیه السلام)که فرموده است:«قبر را همه روز گفتاری است،میگوید:من سرای غربتم،من سرای وحشتم،من خانۀ کرمهایم،من گورم،من باغی از باغهای بهشت یا حفرهای از حفرههای دوزخم.»
2) (92) بحار الانوار ج 3،باب احوال مجرمان و پرهیزگاران در برزخ.
قبر و پس از آن حسابرسی و رسوایی میان جمع در روز قیامت است و بعد از آن خطر گذشتن از صراط و ترس از زبانیه(فرشتگان عذاب)و دیگر چیزهایی که در اخبار ذکر شده است. (1)از این رو شقیّ در همۀ حالات خود میان انواع عذابها گرفتار و در همۀ احوال معذّب است مگر آن که رحمت خداوند شامل حال او شود.
گمان مکن که خاک جای ایمان را میخورد بلکه همۀ جوارح را خواهد خورد و پراکنده خواهد ساخت تا آنگاه که زمان مقدّر فرارسد.در آن هنگام اجزای پراکنده جمع میشوند و روحی که جایگاه ایمان است به آنها باز میگردد.روح از وقت مرگ تا بازگشت چنانچه از اهل سعادت است در چینهدان مرغابی سبز رنگ در زیر عرش آویخته است و اگر پناه بر خدا از اهل شقاوت است بر حالتی ضدّ آن خواهد بود.
اگر بگویی:سببی که منجر به سوء عاقبت میشود چیست؟ بدان اسباب این امور را به تفصیل نمیتوان شمرد،لیکن به مجموعۀ آنها میتوان کرد.امّا ختم عمر با شکّ و انکار منحصر به دو سبب است:
سبب اوّل-در زاهدی تصوّر میشود که با همۀ زهد و ورع و درستی کامل اعمال بدعتگذار باشد،که اگر چه اعمالش شایسته است لیکن عاقبت او سخت خطرناک میباشد.مقصودم از بدعت آن نیست که مذهبی پدید آورد،چه این نیز بدعت است و سخن دربارۀ آن به طول میانجامد بلکه منظورم از بدعت این است که دربارۀ ذات خداوند و صفات و افعال او بر خلاف حقّ معتقد شود،و اعتقادش مخالف حقیقت و واقع باشد،خواه آن را از طریق رأی و استنباط و نظر به دست آورده و با آن با خصم مجادله و بر آن اعتماد کرده و به آن فریفته شده،و یا از راه تقلید آن را کسب کرده باشد.کسی که حالش بدین منوال باشد به هنگامی که مرگش نزدیک شود،و نشانههای فرشتۀ مرگ بر او آشکار گردد و دلش به سبب آنچه در آن است به تپیدن درآید بسا باشد که در حال سکرات مرگ بطلان آنچه از روی نادانی به آن معتقد شده بر او ظاهر گردد،زیرا حالت مرگ حال پرده برداشتن از میان است و سکرات آن به همین سبب است،چه در این حال برخی امور بر او مکشوف میشود.و هر زمان بطلان اعتقادش که در پیش خود به آن قطع و یقین داشته بر وی ظاهر گردد این گمان را به خود نمیبرد که بخصوص در این عقیده اشتباه کرده،چه در آن به رأی ضعیف و عقل ناقص خود پناه برده است بلکه
ص:365
1) (93) بیشتر آنها در کتاب عقاید ذکر شده است،بحار الانوار،کتاب معاد.
گمان میکند که همۀ آنچه را اعتقاد دارد نادرست و بیاساس است،زیرا او میان ایمان به خدا و پیامبرش و دیگر اعتقادات صحیح،و میان عقیدۀ فاسد خود تفاوتی نمیبیند و کشف این که یکی از اعتقادات او نادرست و از روی جهل بوده سبب میشود که بقیّۀ اعتقاداتش را باطل بداند یا در آنها دچار شکّ شود.اگر در همین موقع خطرناک و پیش از آن که حالت انابه به او دست دهد و به اصل ایمان بازگردد جان از تنش بیرون رود دچار سوء عاقبت شده و در حال شرکت از دنیا رفته است که از آن به خدا پناه میبریم.
حقّ تعالی همینها را اراده کرده و فرموده است: وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ ؛ (1)و نیز: هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً، اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً . (2)و همان گونه که گاهی آنچه در آینده واقع میشود در خواب مکشوف میگردد و این به سبب سبکی مشغولیّت دل به امور دنیاست،در سکرات مرگ نیز برخی امور بر آدمی کشف میشود زیرا آنچه دل را مانع از آن است که به ملکوت اعلا بنگرد و آنچه را در لوح محفوظ است مطالعه کند تا حقیقت امور چنان که هست بر او مکشوف شود مشغولیّتهای دنیا و شهوتهای تن است.امثال این حالات سبب کشف میشود و کشف موجب شکّ در بقیّۀ اعتقادات میگردد.و هر کس دربارۀ خداوند و صفات و افعال او به چیزی بر خلاف آنچه هست معتقد شود خواه از راه تقلید یا از طریق نظر و استنباط با این خطر روبروست،و زهد و صلاح برای دفع آن کافی نیست،چه تنها اعتقادات صحیح است که آدمی را نجات میدهد.نادانها از این خطر برکنارند،یعنی کسانی که به طور مجمل و استوار به خدا و پیامبرش و روز بازپسین ایمان آوردهاند مانند عربهای بادیهنشین و روستاییان و دیگر عوامی که اهل بحث و نظر نیستند و به طور مستقلّ دربارۀ کلام شارع سخن نمیگویند،و به گفتههای گوناگون متکلّمان گوش فرا نمیدهند و از آنها تقلید نمیکنند.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«بیشتر اهل بهشت ابلهانند.» (3)پیشینیان به همین سبب از بحث و نظر و غور در کلام و بررسی این
ص:366
1) (94) زمر/47:و از سوی خدا اموری بر آنها ظاهر میشود که هرگز گمان نمیکردند.
2) (95) کهف/103 و 104:آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین(مردم)کیانند،آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم(و نابود)شده با این حال گمان میکنند کار نیک انجام میدهند.
3) (96) الافراد ابن شاهین،ابن عساکر از جابر به سندی ضعیف بدین گونه:«(وارد بهشت شدم و دیدم بیشتر اهل آن ابلهانند»،بزّار و پیش از این ذکر شده است.
امور منع میکردند و به مردم دستور میدادند که بر ایمان به همۀ آنچه خداوند نازل کرده و اعتقاد به همۀ ظواهری که در شرع وارد شده ضمن عقیده به نفی تشبیه بسنده کنند و آنان را از فرو رفتن در تأویل ممنوع میساختند،زیرا خطر بحث در صفات الهی بزرگ و راههای آن دشوار و گردنههای آن سخت میباشد و خردها از درک جلال خداوند قاصر،و هدایت الهی برای افاضۀ نور یقین به سبب شیفتگی دلها به محبّت دنیا از قلوب محجوب است.و آنچه بحثکنندگان بر اساس تعقّل خود گفتهاند مضطرب و با هم متعارض میباشد،و دلها به آنچه از آغاز رشد به آنها القا شده است انس دارند و به آنها وابستهاند.تعصّبهای برانگیخته شده در میان مردم نیز برای اعتقادات موروثی یا عقایدی که روی حسن ظنّ در آغاز زندگی از معلّمان اخذ شده همچون میخهای محکمی است که آنها را ثابت و پابرجا نگه میدارد.طبایع نیز به محبّت دنیا شیفته شدهاند و بدان رغبت و اقبال دارند،شهوتهای دنیا نیز گلوی آدمی را میفشارند و او را از هر فکر دیگر باز میدارند؛از این رو هنگامی که باب سخن دربارۀ خداوند و صفات او بر اساس رأی و عقل گشوده میشود،این بحثکنندگان با همۀ تفاوت قریحه و اختلاف طبع و حرصی که هر نادانی از آنها در ادّعای احاطه بر کنه حقّ دارد زبانشان برای بیان آنچه به دلشان میرسد باز میشود و گفتههای آنان جذب دلهای شنوندگان میگردد و بر اثر طول مؤانست این گفتهها استحکام مییابند و راه رهایی بر مردم بکلّی مسدود میشود.
از این رو سلامت مردم در این است که به اعمال صالحه مشغول شوند و به دنبال آنچه از حدّ طاقت آنها بیرون است نروند.لیکن در این زمان زمام این امور سست شده و یاوهگوییها فراوان گشته،و هر نادانی با گمان و پندار آنچه را موافق طبع اوست باور میکند و معتقد میشود که آن علم و یقین و چکیدۀ ایمان است و تصوّر میکند آنچه را از حدس و تخمین معتقد شده و بدان بسنده کرده علم الیقین و عین الیقین است، وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ . (1)سزاوار است به هنگامی که پرده از جلو چشم اینها برداشته میشود این ابیات دربارۀ آنها خوانده شود:
أحسنت ظنّک بالأیّام إذ حسنت و لم تخف سوء ما یأتی به القدر (2)
ص:367
و سالمتک اللّیالی فاغتررت بها و عند صفو اللّیالی یحدث الکدر (1)
و یقین بدان که هر کس از ایمان خالص به خدا و پیامبران و کتابهای او جدا شود و در بحث غوطهور گردد با این خطر روبرو میشود،او همچون کسی است که کشتی وی شکسته و دستخوش امواج دریاست و پیوسته موجی او را به سوی موج دیگر پرت میکند،بسا ممکن است موج دریا او را به ساحل اندازد،لیکن این امر بعید به نظر میرسد و احتمال هلاک او بیشتر است.و هر کس به عقیدهای پایبند شده که آن را از پژوهشگرانی که تکیه بر سرمایۀ عقل خود دارند فرا گرفته یا با ادلّهای که اینان بر اساس تعصّبات خود نوشتهاند بدان معتقد شده و یا بدون دلیل آن را پذیرفته است،اگر در آن عقیده شکّ دارد دینش تباه است و اگر بدان مطمئن است خود را از مکر خدا ایمن دانسته و به خرد ناقص خویش مغرور شده است.هر کس در بحث و کنجکاوی بکوشد از این دو حالت جدا نیست مگر آن که از محدودۀ عقل فراتر رود و به نور مکاشفه که در عالم ولایت و نبوّت میتابد برسد و آن نایاب و همچون کبریت احمر است و از کجا میسّر شود؟از این خطر تنها دو کس رهایی مییابند:ابله عامی و یا کسی که ترس از آتش او را به طاعت خدا مشغول داشته است و به این امور بیفایده نمیپردازد.بنابراین پرداختن به این کارها یکی از اسباب خطرناک سوء عاقبت است.
امّا سبب دوم-ضعف ایمان در اصل و سپس چیره شدن محبّت دنیا بر دل است.هر چه ایمان رو به ضعف رود محبّت خداوند ضعیف و دوستی دنیا قوی میشود تا آن حدّ که برای محبّت خداوند جایی در دل باقی نمیماند جز از روی حدیث نفس،و این در مخالفت با هوسها و عدول از راه شیطان اثری ندارد.ضعف ایمان موجب بروز حرص در پیروی از شهوات است تا آنجا که دل تاریک و سخت و سیاه میشود و تیرگیهای گناه بر روی دل متراکم و انباشته میگردد،و پیوسته نور ایمانی را که در دل اوست با همۀ ضعیفی آن خاموش میگرداند تا آنگاه که گناهان جزء طبیعت و زنگار دل او میشود.
هنگامی که سکرات مرگ چنین آدمی فرارسد نقصان محبّت او افزایش مییابد، یعنی محبّت خدا ضعیفتر میگردد،چه احساس جدایی از دنیا میکند در حالی که دنیا نزد او از هر چیزی محبوبتر میشود.از این رو دلش به سبب درک فراق آن به درد میآید،و این درد فراق را از خدا میداند.آنگاه در ضمیر او حالتی پدید میآید که آنچه را خداوند
ص:368
1) (99) روزگار با تو آشتی کرد و بدان فریفته شدی-و به هنگام صفای روزگار تیرگیها پدید میآید.
از مرگ و کراهت آن مقدّر کرده به سبب آن که از خداست آن را مکروه و ناخوش میدارد و در نتیجه بیم آن است که به جای محبّت خدا بغض و دشمنی او در درونش برانگیخته شود.چنان که اگر کسی نسبت به فرزندش محبّت کمی داشته باشد چنانچه این فرزند اموال او را که در نظرش از فرزند محبوبتر است بگیرد و بسوزاند این محبّت کم به بغض و دشمنی تبدیل میشود.
بنابراین کسی که حالش چنین باشد هرگاه در همین لحظه که این خطورات به دلش میرسد جان از تنش بیرون رود دچار سوء عاقبت گردیده و برای همیشه هلاک و نابود شده است.آنچه منجر به این بدی عاقبت شده غلبۀ محبّت دنیا و اعتماد بدان و خوشحالی به اسباب آن است.همچنین ضعف ایمان است که موجب ضعف محبّت بنده به خداست.
پس هر کس در دل خود محبّت خدا را بیش از محبّت به دنیا بیابد،هر چند دنیا را نیز دوست بدارد از این خطر دورتر میباشد،چه دوستی دنیا منشأ همۀ گناهان و دردی سخت و طاقت فرسا و دامنگیر همۀ طبقات مردم است.و این به سبب کمی معرفت آنها نسبت به خداوند است،چه کسی خدا را دوست میدارد که او را بشناسد.از این رو فرموده است: قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ . (1)
بنابراین کسی که جان از تنش بیرون رود در حالی که انکار بر خدا در دلش خطور کرده و فعل خدا را که میان او و زن و فرزند و اموال و دیگر محبوبهایش جدایی انداخته دشمن میدارد،مرگ او ورود بر دشمن و بریدن از محبوب است.او مانند بندهای منفور و گریزان که بزور نزد مولایش حاضر شود بر خدا وارد میگردد و رسوایی و عقوبتی که شایستۀ چنین بندهای است پوشیده نیست.امّا کسی که بر دوستی خدا میمیرد،مانند بندهای نیکوکار که مشتاق دیدار مولایش بوده و کارهای سخت و رنجهای سفر را به امید لقای او تحمّل کرده است بر خداوند وارد میشود و روشن است که به مجرّد ورود از چه
ص:369
1) (100) توبه/24:بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفۀ شما و اموالی که به دست آوردهاید و تجارتی که از کسادی آن بیم دارید و منازل مورد علاقۀ شما در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است در انتظار باشید تا خداوند عذابش را بر شما نازل کند.
خوشحالی و سروری برخوردار خواهد شد،چه رسد به لطائف اکرام و بدایع انعامی که استحقاق آنها را دارد.
امّا درجۀ دوم سوء عاقبت که پایینتر از درجۀ نخست است و مقتضای آن جاودانه ماندن در آتش نیست نیز دو سبب دارد:سبب اوّل کثرت گناهان است هر چند ایمان قوی باشد.سبب دوم ضعف ایمان است اگر چه گناهان کم باشد،زیرا باعث ارتکاب گناه غلبۀ شهوتها و رسوخ آنها در دل به سبب انس و عادت است،و همۀ آنچه انسان در طول عمر خود با آن انس داشته به هنگام مرگ به یاد او میآید.اگر به طاعات بیشتر رغبت داشته اکثر آنچه به یاد او میآید طاعات الهی است و اگر بیشتر میل او به گناه بوده یاد آنها در زمان مرگ بر دل غلبه خواهد داشت،و بسا که جان او در حال غلبۀ شهوتی از شهوتهای دنیا و ارتکاب گناهی از گناهان گرفته شود و دلش به آن مقیّد گردد و به سبب آن از حقّ تعالی محجوب شود.
اما کسی که تنها گهگاهی از او گناهی صادر میشود از این خطر دورتر است،و آن که اصلا گناهی را مرتکب نمیشود بکلّی از این خطر دور و بر کنار است،و آن که گناه بر او غلبه دارد و بر طاعاتش میچربد و دلش به گناه بیش از طاعت شاد میشود این خطر نسبت به او بسیار بزرگ است.این مطلب با مثالی دانسته میشود،و آن این که بر تو پوشیده نیست انسان بعضی از احوالی را که در طول عمر خود بر او گذشته است در خواب میبیند،لیکن تنها آنچه را که شبیه مشاهدات او در بیداری است در خواب مشاهده میکند تا آن حدّ که نوجوانی که محتلم میشود چنانچه در بیداری مباشرت نکرده باشد نحوۀ مباشرت را نمیبیند و اگر مدّت درازی به همین حال باقی بماند صورت مباشرت را در خواب نخواهد دید.
و نیز روشن است کسی که عمر خود را در فقاهت گذرانده بینش او نسبت به دانش و دانشمندان بیش از بینش کسی است که عمر خود را در نجّاری بسر برده است.همچنین بینش نجّار نسبت به اموری که مربوط به اسباب نجّاری است بیش از بینش پزشک و فقیه است.در حال خواب تنها بر انسان چیزی آشکار میشود که آن را با دل او به سبب همنشینی زیاد یا یکی از اسباب دیگر مناسبتی حاصل شده باشد.مرگ شبیه خواب است،لیکن برتر از آن است،و سکرات مرگ و بیهوشی که پیش از مرگ عارض میشود به خواب نزدیک است و این امر مقتضی آن است که انسان در این حالت چیزهایی را که
ص:370
با آنها انس داشته به یادش آید و به دلش باز گردد.یکی از اسبابی که یادآوری آن در دل رجحان دارد همنشینیهای بسیار و طول عادت به ارتکاب گناه است.انس زیاد به ادای طاعات نیز موجب رجحان تذکّر آنها در دل است.به همین سبب خواب صالحان با خواب فاسقان تفاوت دارد.
بنابراین طول عادت سبب میشود که صورت گناه در دل او تجسّم یابد و نفس بدان رغبت کند و بسا در همین حال جانش گرفته شود و همین امر موجب سوء عاقبت او گردد،هر چند اصل ایمان باقی و امید نجات برای او وجود داشته باشد.
باری همان گونه که در حال بیداری آنچه به دل میرسد اسبابی خاصّ دارد که تنها خداوند آنها را میداند همچنین یکایک خوابها را در نزد خدا علل و اسبابی است که برخی از آنها شناخته شدهاند و برخی دیگر ناشناختهاند.چنان که میدانیم در ذهن آدمی چیزی سبب تداعی چیز دیگری میشود که با آن رابطه و مناسبتی داشته باشد و این مناسبت ممکن است مشابهت یا تضاد و یا مقارنت باشد به طوری که هرگاه آن چیز را حس کند دیگری نیز به همراهش احساس شود.
امّا مشابهت مانند آن که چهرۀ زیبایی ببیند و از دیدن آن به یاد زیباروی دیگری افتد.
تضاد مانند این که خوبرویی را ببیند و بدمنظری به یادش آید.
مقارنت مانند آن که اسبی را ببیند که آن را پیش از این به همراه انسانی دیده است و از دیدن اسب به یاد آن انسان افتد.
گاهی هم ممکن است که از مشاهدۀ چیزی چیز دیگری تداعی گردد بیآنکه وجه مناسبت آنها دانسته شود و این امر به سبب وجود یک واسطه یا دو واسطه است،مانند این که اوّلی دومی و دومی سومی را تداعی کند سپس دومی فراموش شود و میان اوّلی و سومی مناسبتی وجود نداشته باشد،لیکن رابطه میان اوّلی و دومی و بالعکس موجود باشد.
به همین گونه انتقال خاطرهها در خواب سببهایی از این نوع دارد و به همین گونه است سکرات مرگ.کسی که بخواهد خاطر خود را از انتقال به گناهها و شهوتها باز دارد راهی جز این ندارد که در همۀ عمر در بازداشتن نفس خود از آنها و ریشهکن کردن شهوتها از دل مجاهد کند،و این مقدار تحت اختیار انسان است،و کثرت مواظبت بر
ص:371
اعمال نیک و تخلیۀ نفس از بدیها ذخیرهای برای حالت سکرات مرگ میباشد؛چه انسان بر چیزی میمیرد که بر آن زیسته و بر چیزی حشر میشود که بر آن مرده است.از این رو نقل شده است که بقّالی را به هنگام مرگ شهادتین تلقین میکردند و او پیوسته میگفت:پنج،شش،چهار،و نفس او به حسابی که در طول عمر به آن انس داشت مشغول بود.یکی از عارفان پیشین گفته است:عرض گوهری است که نور آن میدرخشد و بنده در هر حالی که باشد تصویر آن به همان حالت در عرض منعکس میشود.اگر در سکرات مرگ باشد صورت او از عرش برای او نمایان میشود،و بسا خود را به صورتی در حال ارتکاب گناه مشاهده کند.همچنین روز قیامت بر او مکشوف میشود و احوال خود را در آن روز میبیند و چنان دچار شرم و ترس میشود که توصیف آن غیر ممکن است.
آنچه این شخص گفته درست است و سبب رؤیای صادقانه نزدیک به این معناست، زیرا خفته با مطالعۀ لوح محفوظ آنچه را در آینده واقع میشود درک میکند و این جزئی از اجزای پیامبری است.
بنابراین بدی عاقبت به حالات و خواطر قلبی برگشت دارد،و دگرگونکنندۀ دلها خداوند است،و اتّفاقاتی که مقتضی خطورات بدقلبی است به طور کلّی در اختیار انسان نیست،اگر چه کثرت انس در آن مؤثر است.به همین سبب ترس ارباب معرفت از سوء عاقبت شدید است،چه اگر انسان بخواهد که در خواب جز حالات صالحان و احوال طاعات و عبادات را نبیند برای او دشوار خواهد بود هر چند کثرت صلاح و مواظبت بر آن در این امر مؤثر میباشد.لیکن پریشانیهای خیال به طور کامل تحت ضابطه و قاعدهای در نمیآید اگر چه غالبا آنچه در خواب بر انسان ظاهر میشود با آنچه در بیداری بر انسان غالب است مناسبت دارد،به حدّی که از شیخ ابو علی فارمدی شنیدم که دربارۀ حسن ادب مرید نسبت به پیر خود برایم تعریف میکرد که بر او واجب است هیچ گونه انکاری نسبت به آنچه پیرش به او میگوید در دلش وجود نداشته باشد و در زبانش هیچ مخالفت و مجادله با او نکند،و گفت:برای شیخ خود ابو القاسم کرمانی خوابی را که دیده بودم نقل کردم و به او گفتم:تو را در خواب دیدم که به من چنین گفتی، و من گفتم:برای چه؟شیخ یک ماه از من دوری گرفت و با من سخن نگفت،و پس از آن گفت:اگر در درون تو جواز مطالبه و انکار آنچه میگویم وجود نداشت در خواب این
ص:372
سخن بر زبانت جاری نمیشد،و مطلب چنان است که او گفته و کم است انسان در خواب چیزی ببیند که خلاف چیزی باشد که در بیداری بر قلب او غالب است.
آنچه دربارۀ اسرار سوء عاقبت ذکر شد همان مقدار است که میتوان آنها را در علم معامله بیان کرد و بیش از آن داخل در علم مکاشفه است؛و برای تو روشن شد که ایمنی از سوء عاقبت منوط به این است که همۀ اشیا را چنان که هستند بدون هیچ نادانی بشناسی،و همۀ عمر را بدون ارتکاب گناهی در طاعت خداوند بسر بری،و چون میدانی که این امر محال و یا دشوار است ناگزیر ترسی که از سوء عاقبت بر دل ارباب معرفت غلبه دارد بر تو نیز چیره میشود تا آن حدّ که به سبب آن گریه و نالۀ تو طولانی و اندوه و اضطراب تو بسیار خواهد شد،چنان که از احوال پیامبران و اولیا و پیشینیان صالح برایت نقل خواهیم کرد تا ذکر آنها یکی از اسبابی باشد که آتش خوف را در دل تو برانگیزد.
با ذکر آنچه گذشت دانستی که اگر در نفس آخری که جان از تن بیرون میرود دل سلامت نباشد،همۀ اعمال آدمی ضایع است،و سلامت دل با تلاطم امواج خطورات بینهایت مشکل میباشد.از این رو مطرف بن عبد اللّه میگوید:من از هلاک شدن کسی که هلاک شده است شگفتی ندارم بلکه از آن که رستگار شده در شگفتم که چگونه رستگار شده است.و نیز به همین مناسبت حامد لفّاف گفته است:هنگامی که فرشتگان روح مؤمنی را که بر اسلام و نیکی مرده است بالا میبرند فرشتگان در شگفت میشوند و میگویند:این شخص از دنیا چگونه نجات یافته در حالی که نیکان ما در آن تباه شدند.
خلاصه کسی که کشتی او در میان امواج دریا گرفتار شود و بادهای سخت بر آن هجوم برند،و امواج به تلاطم درآیند،هلاکش بیش از نجاتش محتمل است،و قلب مؤمن بیش از کشتی دستخوش اضطراب،و امواج خواطر بیش از امواج دریا در جنبش و تلاطم است؛و آنچه به هنگام مرگ مایۀ ترس است تنها اندیشۀ بد است که در دل خطور میکند.به همین سبب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«همانا انسان پنجاه سال عمل اهل بهشت را انجام میدهد به طوری که میان او و بهشت جز به مقدار دوشیدن ماده شتری باقی نمیماند لیکن عاقبت او به آنچه پیش از این مقدّر شده است ختم میشود.» (1)روشن است که زمان دوشیدن ناقه برای اعمالی که موجب شقاوت باشد
ص:373
1) (101) صحیح مسلم از حدیث ابو هریره به سند ضعیف،الجامع الصغیر.پیش از این نیز ذکر شده است.
کافی نیست و مراد خطورات قلبی است که همچون برق خاطف لرزان از دل میگذرند.
سهل گفته است:به خواب دیدم که وارد بهشت شدم و سیصد پیامبر را دیدار کردم.از ایشان پرسیدم:در دنیا از چه چیزی بیشتر میترسیدید،گفتند:بدی عاقبت و به سبب همین خطر بزرگ است که شهادت مورد رشک و مرگ ناگهانی ناخوشایند است.چه مرگ ناگهانی بسا در زمانی اتّفاق افتد که اندیشۀ بدی بر انسان غلبه کند و بر دل استیلا یابد و دل از امثال اینها خالی نیست،مگر آنگاه که به سبب کراهت از آن یا به نور معرفت دفع گردد.امّا شهادت عبارت از گرفتن جان آدمی است در حالتی که در دل او جز محبّت خداوند باقی نمانده و دوستی دنیا و زن و فرزند و مال و همگی شهوتها از دل او بیرون رفته باشد،چه کسی که به صف کارزار میشتابد،و دل بر مرگ مینهد تنها به خاطر خدا و طلب رضای او فروش دنیا در برابر آخرت و خشنودی به بیعی است که خداوند طرف معاملۀ اوست چنان که فرموده است: إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ (1)و فروشنده ناگزیر از آنچه فروخته رو گردانیده و محبّت آن را از دل بیرون کرده و دل به دوستی چیزی که میخرد بسته است.نظیر این حالت در پارهای اوقات به انسان دست میدهد،لیکن بیرون رفتن جان از تن در آن حال اتّفاق نمیافتد و میدان پیکار سبب خروج جان از تن در همین حالت است.امّا این در صورتی است که قصد پیروزی بر دشمن و به دست آوردن غنیمت و یا کسب آوازده نداشته باشد،چه اگر چنین مقاصدی داشته باشد هر چند در میدان نبرد کشته شود از وصول به این مرتبه دور است،چنان که اخبار بر این دلالت دارد.
اکنون که معنای بدی عاقبت و آنچه در آن مایۀ ترس است آشکار شد پس خود را برای نیکی عاقبت آماده ساز و مواظب یاد خداوند باش،و محبّت دنیا را از دل بیرون کن و اعضایت را از ارتکاب گناه و اندیشهات را از تفکّر در آن بازدار،و از مشاهدۀ گناه و دیدن اهل آن دوری جوی،چه این نیز در دلت تأثیر دارد،و فکر و اندیشهات را به سوی خود معطوف میکند،و بپرهیز از آن که دراینباره تأخیر کنی و بگویی:چون پایان عمر نزدیک شود برای آن آماده خواهیم شد،چه هر نفسی از انفاس تو پایان عمر تو است، زیرا ممکن است جان تو در آن ربوده شود.پس در هر نفس برآوردنی مراقب قلب
ص:374
1) (102) توبه/111:خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خریداری میکند(که در برابرش)بهشت برای آنان باشد.
خویش باش،و بپرهیز از آن که لحظهای اهمال ورزی،چه شاید،آن،لحظۀ عاقبت تو باشد.این وضع تو در حال بیداری است.
امّا هنگامی که میخوابی بپرهیز از آن که جز بر طهارت ظاهر و باطن بخوابی،و باید زمانی خواب بر تو غلبه کند که ذکر خداوند بر دلت چیره باشد.نمیگویم:بر زبانت زیرا حرکت زبان به تنهایی اثری اندک دارد.و به یقین بدان که به هنگام خوابیدن چیزی بر دل تو غلبه مییابد که پیش از آن بر دلت غالب بوده است،و از خواب برنمیخیزی جز بر آنچه در خواب بر دلت غلبه داشته است.مرگ و رستاخیز مانند خواب و بیداری است.
همان گونه که بنده نمیخوابد جز بر چیزی که در بیداری بر او غلبه داشته،و بیدار نمیشود جز بر چیزی که در خواب بر او چیره بوده است،انسان نمیمیرد جز بر چیزی که بر آن زیسته و برانگیخته نمیشود جز بر حالتی که در آن مرده است.
و به قطع و یقین بدان که مرگ و بعث دو حالت از حالات تو است،چنان که خواب و بیداری دو حالت از احوال تو است،و به آن ایمان داشته باش؛ایمانی که دل آن را تصدیق کند.اگر شایستگی این را نداری که به عین الیقین و نور بصیرت آن را بنگری پس مراقب انفاس و لحظههای عمر خویش باش،و بپرهیز از آن که بهاندازۀ چشم به هم زدنی از خدا غافل شوی،چه اگر همۀ اینها را به کار بندی بر لبۀ خطر بزرگی قرار داری چه رسد به این که آنها را به کار نبندی،زیرا همه مردم در معرض هلاکتند جز عالمان،و همۀ عالمان دستخوش هلاکتند جز عملکنندگان،و همۀ عملکنندگان هلاکشدگانند جز مخلصان،و همۀ مخلصان بر خطری بزرگند.
و بدان این امور برایت میسّر نخواهد شد جز آنگاه که از دنیا به قدر ضرورت قناعت کنی،و ضرورت تو نان و لباس و خانه است و هر چه جز اینهاست زیادی است.مقدار ضرورت طعام به اندازهای است که پشت تو را محکم سازد و رقم تو را سد کند.باید خوردن تو مانند خوردن کسی باشد که بدان مضطر شده و از آن کراهت دارد،و نباید رغبت تو در طعام بیش از رغبت تو در قضای حاجت باشد،چه میان وارد کردن طعام در شکم و خارج کردن از آن تفاوتی نیست و هر دو در طبیعت ضروری هستند.و نیز همان گونه که قضای حاجت از مقاصدی نیست که دلت به آن مشغول شود خوردن طعام هم نباید تو را به خود سرگرم سازد.و باید بدانی که اگر همّت تو آن باشد که چه چیزی به شکمت وارد کنی ارزش تو برابر آن چیزی خواهد بود که از شکمت خارج میسازی.و
ص:375
اگر قصد تو از خوراک نیرو گرفتن برای عبادت خدا باشد چنان که قصد تو از قضای حاجت همین است،نشانۀ این قصد در سه چیز از امر خوراک تو ظاهر میشود:وقت، مقدار و جنس خوراک.
امّا وقت:کمترین آن این است که در شبانه روز به یک بار خوردن بسنده کنی و بر گرفتن روزه مواظبت داشته باشی.
مقدار:این که بر ثلث شکم چیزی نیفزایی.
جنس:آن که خوراکهای لذیذ را طلب نکنی و به آنچه اتّفاق افتد قناعت ورزی.
اگر بر رعایت این سه امر توانایی یافتی و زحمت ارضای شهوتها و لذّتها از تو ساقط شد خواهی توانست شبهات را ترک کنی و جز از حلال نخوری،چه حلال کمیاب است شهوتها را کفایت نمیکند.
امّا لباس:باید مقصود تو از آن دفع سرما و گرما و پوشیدن عورت باشد،و هر چه سرما را از سر تو رفع کند اگر چه کلاهی باشد که به یک دانق (1)تهیّه شود چنانچه بیشتر از آن را طلب کنی فضولی و زیادهروی کردهای و این امر روزگار تو را تباه میکند و تو را برای تحصیل آن گاهی با کسب و زمانی با استفاده از حرام و شبههناک به مشغولیّتی دایمی و رنجی پایدار دچار میسازد و دیگر چیزهایی که سرما و گرما را از تن تو دور میکند به همین گونه قیاس کن.و هر چیزی که فایدۀ لباس از آن حاصل میشود چنانچه به سبب پستی جنس و کمی ارزش بدان اکتفا نکنی پس از آن دیگر برای تو موقف و بازگشتی نخواهد بود بلکه از کسانی خواهی بود که شکم آنها را چیزی جز خاک پر نمیکند.
مسکن-نیز به همین گونه است.اگر به آنچه این مقصود را برآورده میکند بسنده کنی برای تو کافی خواهد بود که آسمان سقف و زمین قرارگاه تو باشد،و اگر گرما یا سرما بر تو غلبه کند به مسجدها رو آوری،امّا اگر مسکنی خاصّ بخواهی این خواست تو به درازا میکشد و بیشتر عمرت در آن صرف میشود،و عمر تنها سرمایۀ تو است.آنگاه اگر این مقصود برایت میسّر شود چنانچه قصد تو از دیوار غیر از آن باشد که میان تو و چشمها حایل شود و منظور تو از سقف جز این باشد که تو را در برابر ریزش بارانها حفظ کند،و دیوارها را بالا ببری و سقفها را آرایش دهی بیشکّ در گودالی درافتادهای که رهایی تو
ص:376
1) (103) دانق:یک ششم درهم-م.
از آن ناممکن میباشد.سایر امور ضروری تو نیز به همین منوال است.اگر به مقدار ضرورت بسنده کنی میتوانی خود را برای خدا فارغ گردانی و برای آخرتت توشه فراهم کنی و جهت مرحلۀ پایانی خود آماده شوی؛و اگر از حدّ ضرورت تجاوز کنی و به وادی آرزوها وارد شوی افکارت پریشان میشود،و خدا باک نخواهد داشت که در کدام وادی تو را هلاک کند.این اندرز را از کسی که بیش از تو به اندرز نیازمند است بپذیر.
بدان مجال تدبیر و توشه برداشتن و پرهیز در این عمر کوتاه است،و اگر آن را روز بروز در تأخیر و یا غفلت صرف کنی ناگهان در غیر وقتی که میخواهی ربوده میشوی و افسوس و ندامت هرگز از تو جدا نخواهد شد.پس اگر به سبب ضعف خوف از خدا به ملازمت آنچه راهنمایی کردیم توانایی نیابی و آنچه را ما دربارۀ عاقبت کار ذکر کردیم در ترسانیدن تو کافی نباشد،در آینده از احوال خائفان چیزهایی ذکر خواهیم کرد که امید است بعضی قساوتها را از دلت بزداید.تو به حقیقت میدانی که عقول پیامبران و دانشمندان و اولیا و علم و مقام آنها نزد خداوند از عقل و عمل و منزلت تو نزد او کمتر نیست.پس با همۀ ضعف بینش و کوردلی در احوال آنها بیندیش و بنگر که چرا خوف آنها سخت و اندوه و گریۀ آنها بسیار بوده است به طوری که برخی از آنها هوش را از دست میدادند،و بعضی مدهوش به روی زمین میافتادند و برخی بر زمین در افتاده جان میباختند.شگفت نیست اگر اینها در دل تو اثر نکند،زیرا دل غافل مانند سنگ یا از آن سختتر است وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ .
(1)عایشه روایت کرده است:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به هنگامی که هوا دگرگون میشد و باد سخت وزیدن میگرفت رخسارش متغیّر میشد،بر میخاست و در حجره رفت و آمد میکرد و داخل و خارج میشد،و همۀ اینها به سبب ترس از خدا بود. 104همچنین پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آیهای از سورۀ حاقّه را خواند و بیهوش شد. 105خداوند فرموده است:
ص:377
وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً ، (1)و پیامبر در ابطح صورت جبرئیل(علیه السلام)را دید و مدهوش شد. (2)
روایت شده است:پیامبر(صلی الله علیه و آله)چون به نماز مشغول میشد از سینهاش آوازی مانند آواز دیگ جوشان شنیده میشد. (3)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچگاه جبرئیل بر من نازل نشد جز این که از بیم خداوند جبّار بر خود میلرزید.» (4)گفته شده است:هنگامی که بر ابلیس آنچه از او دیده شده ظاهر گردید جبرئیل و میکائیل(علیه السلام)شروع به گریستن کردند.خداوند به آنها وحی فرمود:چرا این قدر گریه میکنید،گفتند:پروردگارا ما از مکر تو ایمن نیستیم.خداوند فرمود:به همین گونه باشید و از مکر من ایمن مباشید.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرموده است:«از جبرئیل پرسیدم چه سبب است که میکائیل را خندان نمیبینم،جبرئیل گفت:میکائیل از آنگاه که دوزخ آفریده شده نخندیده است». (5)گفته شده:خداوند را فرشتگانی است که از آنگاه که دوزخ آفریده شده احدی از آنها نخندیده است از بیم آن که خداوند بر آنان خشمگین شود و عذابشان کند.
روایت شده است که داود(علیه السلام)در مناجات خود میگفت:پروردگارا هنگامی که گناهم را به یاد میآورم زمین با همۀ فراخی آن بر من تنگ میشود،و چون رحمت تو را به خاطر میآورم جانم به من باز میگردد.منزّهی تو ای خدای من!نزد پزشکان بندگانت رفتم تا گناهم را درمان کنند،همگی مرا به سوی تو راهنمایی کردند،پس تیرهروزی
ص:378
1) (106) اعراف/143:و موسی مدهوش به زمین افتاد.
2) (107) بزّار از حدیث ابن عبّاس به سند نیکو:پیامبر(صلی الله علیه و آله)از جبرئیل خواست که صورتش را بنمایاند، جبرئیل گفت:پروردگارت را بخوان پیامبر(صلی الله علیه و آله)دعا فرمود،پس از آن جبرئیل از سمت مشرق بر او ظاهر شد و پیوسته بالا میآمد و حرکت میکرد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)چون او را دید مدهوش شد،ابن مبارک از روایت حسن به طور مرسل؛(المغنی).
3) (108) سنن ترمذی در الشمائل،ص 23،باب ما جاء فی بکاء رسول اللّه(صلی الله علیه و آله).
4) (109) عراقی گفته است:این حدیث را با این الفاظ نیافتم،ابو الشیخ در کتاب العظمة از ابن عبّاس نقل کرده که گفته است:در روز قیامت جبرئیل در پیشگاه خداوند متعال میایستد در حالی که از بیم عذاب او بر خود میلرزد.
5) (110) مسند احمد 224/3 از حدیث انس.
برای نومیدان از رحمتت باد.
فضیل گفته است:به من خبر رسیده که روزی داود(علیه السلام)به یاد گناهش افتاد فریاد کنان دست بر سر نهاد و از جا جست تا به کوه رسید.درّندگان به گرد او درآمدند،گفت:بازگردید که شما را نمیخواهم بلکه هر گریه کنندهای را میخواهم که بر گناهش بگرید و جز با گریه مرا دیدار نکند و هر که گنهکار نباشد به داود گنهکار چه کار دارد.او را بر بسیاری گریه سرزنش میکردند،پاسخ میداد:مرا رها کنید تا بگریم پیش از آن که روز گریه سپری شود،پیش از آن که استخوانها متلاشی شوند و احشا بسوزند،و پیش از آن که مرا به دست فرشتگان غلاظ و شداد بسپارند؛ فرشتگانی که در آنچه مأمورند نافرمانی نمیکنند و آنچه را دستور داده میشوند اجرا میکنند.
عبد العزیز بن عمر گفته است:هنگامی که داود دچار گناه شد آوازش نقصان یافت، عرض کرد:پروردگار من!آوازم در برابر پاکیزگی آواز صدّیقان خشن و گرفته شد.
روایت شده است هنگامی که گریهاش طولانی شد و از آن سودی نبرد سینهاش تنگ و غصّهاش بسیار شد،عرض کرد:ای پروردگار من؛!آیا به گریۀ من رحم نمیکنی؟ خداوند به او وحی فرمود:گناهت را فراموش کردی و گریهات را به یاد آوری.عرض کرد:ای خدای من و ای آقای من!چگونه گناهم را فراموش کنم و حال آن که در آن هنگام چون زبور میخواندم آب از جریان خود میایستاد و بادها ساکن میشد و پرندگان بر بالای سرم سایه میکردند،و حیوانات وحشی با محراب من انس میگرفتند، ای خدای من و ای آقای من!این چه وحشتی است که میان من و تو است؟خداوند به او وحی فرمود:ای داود!آن انس طاعت بود و این وحشت گناه است،ای داود!آدم یکی از آفریدگان من بود به دست قدرت خود او را آفریدم و از روح خود در او دمیدم و فرشتگان را به سجدۀ او فرمان دادم،و جامۀ کرامت بر او پوشانیدم،و تاج وقار بر سر او نهادم؛او از تنهایی ناله کرد،کنیز خود حوّا را به همسری او درآوردم،و در بهشت خویش او را جای دادم،هنگامی که نافرمانی من کرد او را برهنه و خوار از جوار خود راندم.ای داود!از من بشنو-و حقّ میگویم-ما را فرمانبرداری کردی و ما مقاصد تو را برآوردیم، و از ما درخواست کردی به تو بخشیدیم،و ما را نافرمانی کردی تو را رها کردیم،و اگر به
ص:379
همان گونه که بودی به سوی ما بازگردی تو را میپذیریم. (1)
ابن عمر گفته است:یحیی بن زکریّا هشتساله بود که وارد بیت المقدّس شد.عابدان آنجا را دید که پیراهن موی و پشم بر تن دارند،و مجتهدان آنها را دید که زنجیر به گردن کردهاند و خود را به اطراف بیت المقدّس بستهاند.او ترسید و نزد پدر و مادرش بازگشت.پس از آن از کنار کودکانی گذشت که بازی میکردند،به او گفتند:ای یحیی! بیا با هم بازی کنیم.پاسخ داد:من برای بازی آفریده نشدهام.سپس نزد پدر و مادرش آمد و از آنها خواست که پیراهن موی بر او بپوشانند،آنها درخواست او را انجام دادند.پس از آن به بیت المقدّس بازگشت.روزها در آنجا خدمت میکرد و شبها را در آنجا به صبح میآورد تا آنگاه که پانزدهساله شد.در این هنگام بیرون آمد و ملازم کوهها و غارها شد.
مادر و پدرش به جستجوی او پرداختند و او را در کنار دریاچۀ اردن یافتند در حالی که پایش را در آب فروبرده و نزدیک بود از تشنگی هلاک شود و میگفت:به عزّت و جلالت سوگند که آب نمیآشامم تا آنگاه که بدانم در نزد تو چه منزلتی دارم.پدر و مادرش از او خواستند که با قرص نان جوینی که همراه آنها بود افطار کند و از آن آب بنوشد.به گفتۀ آنها عمل کرد و سوگند خود را کفّاره داد.آنها رفتار نیک او را ستودند و وی را به بیت المقدّس بازگردانیدند.او هنگامی که برای نماز برمیخاست گریه میکرد تا آن حدّ که درختان و ریگهای بیابان با او میگریستند و زکریّا به سبب گریۀ او میگریست به قدری که بیهوش میشد.یحیی پیوسته گریه میکرد تا آن اندازه که اشک گوشت رخسارش را پاره کرد و دندانهایش نمایان شد.مادرش به او گفت:ای پسر من! اگر به من اجازه دهی چیزی برایت فراهم کنم که دندانهایت را از نظر بینندگان بپوشاند.
وی اجازه داد،و مادرش دو پاره نمد بر رخسار او چسبانید.یحیی چون برای نماز بر میخاست گریه میکرد و هنگامی که دو پاره نمد به اشک چشمان او آغشته میشد مادرش میآمد و نمدها را میفشرد و چون دید که اشک چشمانش بر روی بازوهای مادرش سرازیر میشود به او گفت:بارالها!این اشک چشمان من و این مادر من است و من بندۀ توأم و تو مهربانترین مهربانانی.زکریّا به او گفت:ای پسر من!من از پروردگارم خواستم تو را به من عطا کند تا چشمانم به تو روشن شود،یحیی پاسخ داد:ای پدر! جبرئیل به من خبر داده که میان بهشت و دوزخ بیابانی است که آن را جز گریهکنندگان
ص:380
1) (111) این داستان و داستان پیش و پس از آن از اسرائیلیّات است که در کتابهای صوفیان یافت میشود.
نمیتوانند بپیمایند،زکریّا گفت:پس ای پسر من گریه کن.
میگویم:این حدیث را شیخ ما صدوق در مجلس هشتم از کتاب عرض المجالس به سند خود از ابن عمر از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)با زیاده و نقصان و اختلاف در الفاظ نقل کرده،و در مجلس پنجاه و چهارم از طریق خاصّه از لیث بن ابی سلیم روایت کرده که گفته است:شنیدم مردی از انصار میگفت:در آن حال که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در روز گرمی در سایۀ درختی آرمیده بود ناگهان مردی آمد پیراهنش را از تنش درآورد و بر روی زمین گرم شروع به غلتیدن کرد،گاهی پشتش را و زمانی شکمش را و گاه پیشانیاش را داغ میکرد و میگفت:ای نفس!بچش آنچه نزد خداست بزرگتر است از آنچه من با تو کردهام و پیامبر(صلی الله علیه و آله)به آنچه میکرد مینگریست.سپس آن مرد پیراهنش را پوشیده و به راه افتاد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)با دست به او کرد و او را نزد خود فرا خواند و به او فرمود:ای بندۀ خدا!من دیدم تو کاری را انجام دادی که تا کنون ندیدهام کسی از مردم آن را انجام دهد.چه چیزی تو را به این کار وادار کرده است؟آن مرد گفت:ترس از خدا مرا بر آن واداشته است،و به نفس خویش گفتم:ای نفس!بچش که آنچه نزد خداست بزرگتر از آن چیزی است که من با تو کردهام.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تو از خدا چنان که سزاوار است ترسیدهای و خداوند به سبب تو بر اهل آسمانها مباهات میکند.»سپس به اصحاب خود فرمود:«ای گروهی که حضور دارید به رفیقتان نزدیک شوید تا برایتان دعا کند»؛اصحاب نزد او آمدند و وی برایشان دعا کرد و گفت:بارالها!امور ما را بر طریق هدایت گرد آور،و پرهیزگاری را توشۀ ما و بهشت را جای بازگشت ما قرار ده.
غزّالی میگوید:عیسی(علیه السلام)فرمود:ای گروه حواریان!ترس از خدا و محبّت بهشت، صبر بر سختی و دوری گرفتن او دنیا را به بار میآورد.به راستی با شما سخن میگویم:
خوردن جو و خفتن با سگان در مزبلهها برای به دست آوردن بهشت کاری اندک است.
گفتهاند:ابراهیم خلیل(علیه السلام)چون گناهش را به یاد میآورد مدهوش میشد،و تپش دل او در مسافت یک میل در یک میل شنیده میشد،از این رو جبرئیل بر او وارد شده و گفت:خداوند جبّار به تو سلام میرساند و میگوید:آیا دیدهای دوستی از دوستش بترسد؟ابراهیم(علیه السلام)گفت:ای جبرئیل!هر زمان گناهم را به یاد میآورم دوستی را فراموش میکنم.گفته شده است:هنگامی که آن حضرت به نماز مشغول میشد آواز تپش دل او از ترس پروردگارش از فاصلۀ یک میل شنیده میشد.علی(علیه السلام)به هنگامی که
ص:381
از نماز بامداد فارغ شده و اندوهی بر خاطر او نشسته بود در حالی که دستها را میگردانید فرمود:«اصحاب محمّد(صلی الله علیه و آله)را دیدم و امروز چیزی را که شبیه آنان باشد نمیبینم.آنان در حالی صبح میکردند که زردروی،ژولیدهمو،گردآلود بودند و میان چشمانشان مانند زانوی بز بود؛شب را برای خدا در سجده و قیام بودند،کتاب خدا را تلاوت میکردند، گاهی پیشانی و زمانی زانوها را بر زمین میگذاشتند.چون بامداد برمیخاستند و خدا را یاد میکردند مانند درختان به هنگام وزش باد به حرکت در میآمدند و به حدّی اشک از چشمانشان سرازیر میگردید که جامۀ آنها تر میشد.به خدا سوگند این قوم(شما و مردم همزمان شما)را میبینم که در خواب غفلت فرورفتهاند.سپس برخاست و پس از آن تا آنگاه که پسر ملجم او را ضربت زد دیده نشد که خندان باشد.
علیّ بن الحسین(علیه السلام)چون وضو میساخت رخسارش به قدری زرد میشد که کسانش به او میگفتند:در وقت وضو تو را چه میشود؟پاسخ داد:«آیا میدانید میخواهم در برابر چه کسی بایستم؟» (1)میگویم:از طریق خاصّه در کافی حدیث علی(علیه السلام)از امام باقر(علیه السلام)چنین روایت شده که فرموده است:امیر مؤمنان(علیه السلام)در عراق نماز بامداد را با مردم به جماعت گزارد، و چون از آن فارغ شد مردم را موعظه کرد،و از خوف خدا گریست و آنان را گریانید.
سپس فرمود:آگاه باشید به خدا سوگند من در روزگار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)مردمی را مشاهده کردم که روز و شب را در حالی به سر میبردند که موهایشان ژولیده،رخسارشان گردآلود و شکمهایشان گرسنه بود،شب را در حال سجده و قیام برای پروردگارشان میگذراندند.گاهی روی پا ایستاده و گاهی پیشانی بر زمین مینهادند و با پروردگار خویش به راز و نیاز میپرداختند و از او میخواستند که آنان را از آتش دوزخ آزاد سازد.
با این حال به خدا سوگند آنها را پیوسته خائف و ترسان دیدم. (2)
در روایت دیگری آمده است:«گویا صدای دم برآوردن دوزخ در گوش آنها بود، هنگامی که خدا در نزد آنها یاد میشد مانند درختان که به تکان و لرزش درآیند میلرزیدند.گویی این قوم در خواب غفلت فرورفتهاند».سپس آن حضرت تا آنگاه که
ص:382
از دنیا رفت خندان دیده نشد. (1)
از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«هنگامی که علیّ بن الحسین(علیه السلام)به نماز برمیخاست رنگش دگرگون میشد و چون به سجده میرفت سر برنمیداشت تا آنگاه که به سختی عرق میریخت»؛ (2)و نیز فرموده است:«پدرم میگفت:علیّ بن الحسین(علیه السلام) به هنگامی که به نماز میایستاد مانند ساقۀ درختی بود که هیچ چیزی از آن حرکت نمیکند جز آنچه را که باد به حرکت درمیآورد»، (3)دعاهایی که به آن حضرت منسوب است و همچنین گریههایی که از او نقل شده گویای شدّت خوف آن حضرت از خداوند است.
غزّالی در اینجا دربارۀ خوف صحابه و پیشینیان بسیار سخن گفته که در ذکر آنها سودی نیست،چه برخی از آنان در نزد ما به نفاق و گمراهی شناخته شدهاند و بعضی ناشناخته و مجهول الحال میباشند.
غزّالی میگوید:این مراتب خوف پیامبران و اولیا و عالمان است و ما از آنها به داشتن خوف سزاوارتریم.خوف به سبب کثرت گناه نیست بلکه برخاسته از صفای دل و کمال معرفت است،و ایمنی ما بر اثر کمی گناه و بسیاری طاعت نیست بلکه به علّت آن است که شهوتهای ما رهبر ما شده و شقاوت بر ما غلبه یافته و غفلت و قساوت ما را از توجّه به حال خویش بازداشته است؛نه نزدیک کوچ از این سرا ما را بیدار میکند و نه بسیاری گناه ما را به جنبش درمیآورد،و نه دیدن احوال خائفان ما را به ترس از خدا وامیدارد،و نه بیم خطر سوء عاقبت ما را نگران میسازد.از خداوند میخواهیم که به فضل و بخشش خود احوال ما را تدارک فرماید و ما را اصلاح کند،اگر چه حرکت زبان و مجرّد درخواست بدون آمادگی و تحصیل شایستگی سودی ندارد.
از جملۀ شگفتیها این است که اگر ما در دنیا خواهان مال میباشیم،بر کشت و زرع میپردازیم،نهال غرس میکنیم،بازرگانی میکنیم،سوار کشتی میشویم،بیابانها را درمینوردیم و خطرات را تحمّل میکنیم.و اگر بخواهیم به درجات علمی دست یابیم به تحصیل فقه میپردازیم و در حفظ و تکرار آن رنج میبریم و شبها را بیدار به سر
ص:383
میبریم.در طلب روزی تلاش میکنیم و بر این که خدا ضامن آن است تکیه نمیکنیم به این صورت که در خانه بنشینیم و بگوییم:بار خدایا!ما را روزی ده.امّا هنگامی که چشمانمان را به سوی پادشاه جاویدان ملک وجود میافکنیم به این بسنده میکنیم که بگوییم:بار خدایا ما را بیامرز و بر ما رحم فرما.و کسی که امید خود را بدو بستهایم و به او مغروریم ندا میدهد و میگوید: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی ، وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ ، یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ .لیکن همۀ اینها ما را از خواب غفلت بیدار نمیکند و از وادیهای غرور و آرزوها بیرون نمیآورد؛و اگر خداوند تفضّل نفرماید و به ما توفیق توبۀ نصوح ندهد و در پناه خود نگیرد تا گذشته را جبران کنیم این غفلت و غرور محنتی بس بزرگ خواهد بود.از این رو از خداوند متعال میخواهیم که توبه را روزی ما فرماید بلکه از او مسألت داریم که اعماق قلوب ما را آرزومند توبه گرداند و بالاترین بهرۀ ما این نباشد که تنها زبان خود را به درخواست توبه به جنبش درآوریم،تا از جملۀ کسانی باشیم که میگویند و کار نمیکنند،میشنوند و نمیپذیرند.هنگامی که وعظ را میشنویم گریه میکنیم،و چون وقت عمل به آن میرسد نافرمانی میکنیم،و برای خواری و رسوایی ما چه نشانهای از این بزرگتر خواهد بود؟از خداوند متعال میخواهیم به فضل و بخشش خود بر ما منّت نهد و رشد و توفیق را روزی ما گرداند.
باری به آنچه از حالات خائفان ذکر کردیم بسنده میکنیم چه اندکی از آن دلی را که دارای قابلیّت است کفایت میکند و بسیار آن چنانچه به دل غافل سرازیر شود سودی ندارد.
راست گفته است راهبی که عیسی بن مالک خولانی که از نیکان پارسایان بود از او حکایت میکند که او را بر در بیت المقدّس ترسان و غمگین ایستاده دید چنان که از شدّت حیرت و ترس و بسیاری گریه اشک چشمش باز نمیایستاد.عیسی گفته است:
هنگامی که او را دیدم وضع او مرا ترسانید.به او گفتم:ای راهب به من وصیّتی کن تا آن را از تو نگهدارم،پاسخ داد:ای برادر!به چه چیزی تو را وصیّت کنم؟اگر میتوانی به منزلۀ مردی باش که درّندگان و خزندگان او را در میان گرفته و او در بیم و هراس است که اگر غفلت کند درّندگان او را شکار میکنند و اگر فراموش کند خزندگان او را میگزند و پیوسته ترسان و بیمناک است،شب را در ترس به سر میبرد اگر چه مغروران ایمن میباشد و روز را با غم میگذراند اگر چه بیکارهها و ولگردها شادمانند.سپس روی
ص:384
گردانید و مرا ترک کرد.به او گفتم:اگر زیاده بر این بگویی شاید برای من سودبخش باشد،گفت:تشنه را اندکی آب کافی است،و راست گفته است چه قلب پاک با کمترین بیمی دگرگون میشود و در دل ناپاک هیچ پندی اثر نمیکند.این که گفته است درّندگان و خزندگان او را در میان گرفتهاند نباید تصوّر شود که این سخن فرض و پندار است بلکه آن واقع و حقیقت است،زیرا اگر با چشم بصیرت به ضمیر خود بنگری آن را پر از انواع درّندگان و خزندگان خواهی یافت مانند خشم،شهوت،کینه،حسد،کبر،خودبینی،ریا و جز اینها و همینها هستند که همیشه اگر لحظهای غفلت کنی تو را شکار میکنند و میگزند جز این که چشم تو از مشاهدۀ این درندگان و خزندگان محجوب است و زمانی که حجاب برداشته شود و در گور گذاشته شوی آنها را خواهی دید و به صورت و اشکالی که مطابق با معانی آنهاست برای تو مجسّم خواهند شد.آنگاه به چشم خود کژدمها و مارها را میبینی که در گورت به گرد تو حلقه زدهاند،و آنها صفات تو است که هم اکنون در تو موجودند و صورت آنها بر تو معلوم است.اگر میخواهی آنها را پیش از مرگ بکشی و مقهور سازی و بر آن قدرت داری این کار را بکن وگرنه دل بر این نه که تا ته قلبت را بگزند و نیش زنند چه رسد به ظاهر پوست و تن تو.و السّلام.
این پایان کتاب خوف و رجا از بخش منجیات از المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است و پس از آن کتاب فقر و زهد خواهد آمد.ستایش ویژۀ پروردگار جهانیان است.و درود و سلام بر پیامبر و سرور ما محمّد و خاندان او باد.
ص:385
ص:386
(1)این چهارمین کتاب از بخش منجیات المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ستایش ویژۀ خداوندی است که سنگریزهها او را تسبیح میگویند،و سایهها او را سجده میکنند،و کوهها از هیبت او ریزریز شده از هم میپاشند،انسان را از گل سفال چسبان آفرید،و صورت او را به نیکوترین شکل و کاملترین اعتدال بیاراست،و دل او را به نور هدایت از ورطههای گمراهی مصون داشت،و به او اجازه داد که بامداد و شبانگاه درگاه او را بکوبد و ادای خدمت کند.
سپس چشم بصیرت اخلاصمند خدمت را به نور عبرت سرمه کشید تا در پرتو فروغ آن حضرت جلال را مشاهده کرد؛و از بهجت و روشنی و کمال چیزی را بر او آشکار گردانید که پس از تابش آنها هر حسن و جمالی را زشت دانست،و هر چیزی را که مانع مشاهده و ملازمت او شود بینهایت گران و سنگین شمرد؛ظاهر دنیا برای او به صورت زنی زیبا که میخرامد و مینازد تجسّم یافت و باطن آن به شکل پیرزنی زشتروی که سرشت او با رسوایی درآمیخته و در قالب آن عقوبت و مجازات ریخته شده،برای او نمایان گردید؛زنی که چادر به سر کشیده و خود را در آن پیچیده تا با جادوهای لطیف و حیلهگریهای خود زشتیهایش را بپوشاند،و در رهگذر مردان دامها گسترانده تا به انواع مکر و نیرنگ آنان را شکار کند؛سپس به تخلّف از وعدههای وصال بسنده نمیکند بلکه اضافه بر قطع وصال آنها را به انواع قید و بندها و غل و زنجیرها مقیّد و به بلاها و
ص:387
عقوبتهای گوناگون دچار میسازد.چون زشتی افعال و اسرار آن برای اهل معرفت روشن شده،نسبت به آن زهد ورزیدند و آن را دشمن شمردند،از آن روی گردانیدند،و فخرفروشی و مالاندوزی را ترک کردند،و با منتهای همّت رو به حضرت جلال و جمال آوردند و به وصالی مطمئنّ شدند که فراقی در آن نیست و به مشاهدهای دل نهادند که فنا و زوال به آن راه ندارد.درود و سلام بر سرور پیامبران و خاندانش،که بهترین خاندان است.
امّا بعد،دنیا دشمن حقّ تعالی است آن که گمراه شده به فریب او گمراه گردیده،و کسی که دچار لغزش شده به نیرنگ او پایش لغزیده است.دوستی آن منشأ همۀ گناهان و بدیهاست،و دشمنی با آن اصل طاعات و اساس حسنات است.ما آنچه را متعلّق به اوصاف دنیا و نکوهش محبّت آن است به طور کامل در کتاب نکوهش دنیا در بخش مهلکات ذکر کردهایم،و اکنون در اینجا به ذکر فضیلت دشمن داشتن آن و زهد و بیمیلی به آن میپردازیم؛چه این امر در رأس همۀ منجیات است.بیشکّ امیدی به رستگاری نیست جز با انقطاع از دنیا و دوری جستن از آن.لیکن بریدن از آن یا به سبب دوری گرفتن دنیا از بنده است و این را فقر مینامند،و یا به دوری جستن و گوشهگیری بنده از آن است و این را زهد میگویند.هر یک از این دو برای رسیدن به سعادت و کمک به تحصیل نجات و رستگاری دارای درجات و مراتبی است.و ما اکنون حقیقت فقر و زهد و درجات و اقسام و شرائط و احکام آن دو را ذکر میکنیم و مسائل آن را به ترتیب زیر روشن میسازیم.
1-حقیقت فقر 2-فضیلت فقر به طور مطلق 3-فضیلت از فقرا به طور خاصّ 4- برتری فقر بر غنا 5-ادب فقیر در فقر 6-ادب فقیر در قبول عطا 7-تحریم سؤال بدون ضرورت 8-مقدار توانگری که سبب حرمت سؤال است 9-شرح احوال سائلان
(1)بدان فقر عبارت از فقدان چیزی است که مورد نیاز است.امّا نبودن چیزی که مورد نیاز نیست به آن فقر گفته نمیشود،و اگر آنچه بدان نیاز است موجود و دست یافتن بر آن مقدور است نیازمند بدان فقیر نامیده نمیشود.هرگاه این را دانستی شکّ نخواهی
ص:388
کرد که هر موجودی جز باری تعالی فقیر است،زیرا هر چه جز اوست در مرحلۀ دوم محتاج دوام وجود است،و دوام وجود او از فضل و بخشش خداوند به دست میآید،لذا هرگاه در جهان وجود،موجودی یافت شود که وجودش از غیر به دست نیامده باشد او بینیاز مطلق خواهد بود،و قابل تصوّر نیست که مانند چنین موجودی جز یکی وجود داشته باشد.بنابراین در جهان وجود جز یک غنیّ وجود ندارد و هر چه غیر از اوست بدو محتاجند،چه پیوسته به دوام وجود خود نیازمندند،و قول حق تعالی که فرموده است:
وَ اللّهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ (1)به همین حصر است.
آنچه ذکر کردیم معنای فقر به طور مطلق است،لیکن مقصود ما در این کتاب بیان فقر مطلق نیست بلکه منظور ما فقط فقر مالی است وگرنه فقر بنده با توجّه به انواع نیازهایی که دارد قابل حصر نیست،چه نیازهای او نامحدود است و از جملۀ نیازمندیهای او چیزهایی است که میتوان با مال آنها را تأمین کرد،و آنچه ما اکنون در صدد بیان آن هستیم تنها همین نیازهاست.از این رو میگوییم:
ماهر فاقد مالی را به نسبت مالی که ندارد چنانچه بدان محتاج باشد فقیر مینامیم،و تصوّر میشود که وضع او در این هنگام از پنج حالت بیرون نیست،ما این حالات را ذکر و از یکدیگر جدا میکنیم و به هر کدام نام مخصوصی میدهیم تا بتوانیم احکام آنها را بیان کنیم:
حالت اول-که برترین حالت میباشد به گونهای است که اگر مالی به دست او رسد آن را ناخوش میدارد و از آن آزرده میشود و از گرفتن آن شانه خالی میکند،چه آن را دشمن میدارد و از شرّ آن و اشتغال به آن دوری میکند و این همان زهد است و به دارندۀ چنین حالتی زاهد گفته میشود.
حالت دوم-این که به مال چنان رغبتی ندارد که اگر به دست او رسد شاد شود،و از آن کراهتی که او را متأذّی و آزرده کند به او دست نمیدهد تا در آن بیمیل باشد بلکه به آن خشنود است و به دارندۀ این حالت راضی گفته میشود.
حالت سوّم-این که وجود مال نزد او محبوبتر از عدم آن است و این به سبب رغبتی است که به آن دارد لیکن این رغبت به حدّی نیست که برای به دست آوردن آن از جا برخیزد بلکه اگر به آسانی و بیزحمت به دست او برسد آن را میگیرد و شاد میشود،و
ص:389
1) (1) محمّد(صلی الله علیه و آله)/38:و خدا بینیاز است و شما همه نیازمندید.
اگر برای به دست آوردن آن به تحمّل رنجی نیاز باشد به آن نمیپردازد.ما دارندۀ این حالت را قانع مینامیم،زیرا به آنچه موجود است قناعت میورزد و با آن که رغبت کمی در او هست دست از طلب باز میدارد.
حالت چهارم-آن که ترک طلب مال به سبب عجز اوست وگرنه نسبت به آن راغب است به طوری که اگر راهی برای به دست آوردن آن بیابد هر چند مستلزم رنج و زحمت باشد در آن راه میکوشد و آن را طلب میکند.ما دارندۀ این حالت را حریص مینامیم.
حالت پنجم-آن که مالی ندارد و بدان مضطر میباشد مانند گرسنهای که فاقد نان و برهنهای که فاقد لباس است.دارندۀ این حالت رغبتش به هر نوع که باشد خواه قوی یا ضعیف مضطر نامیده میشود؛و کم است که این حالت از رغبت خالی باشد.
اینها که ذکر شد پنج حالت است که برترین آنها زهد است و اگر اضطرار به آن منضم شود و تحقّق یابد بالاترین درجات زهد خواهد بود چنان که بزودی بیان خواهد شد.
میگویم:اضطرار منضم به زهد اگر قابل تصوّر باشد از خویهای پسندیده و روشهای خردمندانه نیست چه رسد به این که از بالاترین درجات زهد باشد؛چه گرسنهای که فاقد قرص نانی است و بدان مضطر میباشد چنانچه خداوند آن را به آسانی و بدون زحمت به او بدهد و او متأذّی شود و از گرفتن آن بگریزد از جملۀ دیوانگان به شمار میآید.و پس از این در سخنان غزالی چیزی در فضیلت آن ذکر نشده است و ما هم چیزی را که ذکر نشده بیان نمیکنیم.دیگر آن که تقسیمی را که غزّالی بیان کرده درست نیست،چه مضطر در برابر چهار قسم دیگر یکی از اقسام نیست بلکه همان گونه که غزّالی پس از این کرده مضطر به بعضی از این اقسام منقسم میشود.از این رو درست این است که نخست فقیر به مضطر و غیر مضطر تقسیم شود سپس غیر مضطر به اقسام چهارگانه،و مضطر به بعضی از این اقسام که قابل تصوّر باشد منقسم گردد،و سپس به ترتیب فضیلت هر یک از اقسام این دو به طور جداگانه ذکر شود.
غزّالی میگوید:غیر از این حالات پنجگانه حالت دیگری است که بالاتر از زهد است و آن عبارت از این است که وجود مال و فقدان آن در نظر او یکسان باشد،اگر آن را بیابد نه شاد میشود و نه میرنجد،و اگر نیابد نیز حال او به همین گونه است.
میگویم:من میان این حالت و حالت دوّم که آن را رضا نامیده تفاوت آشکاری نمیبینم.
ص:390
غزّالی میگوید:کسی که دارای این حالت باشد اگر همۀ دنیا و خزاین آن در دست او باشد زیانی به او نمیرساند،زیرا اموال را در خزانۀ خدا میداند نه در دست خویش،و فرقی ندارد که مال در دست او باشد یا در دست غیر او.از این رو سزاوار است دارندۀ این حالت مستغنی نامیده شود،چه او غنیّ و بینیاز است از این که مال در دست او وجود داشته باشد یا نداشته باشد و باید از این نام معنایی را درک کنی که جدا باشد از معنای غنیّ مطلق که صفت باری تعالی است و بر کسی از بندگان اطلاق میشود که مالش زیاد باشد،چه بندهای که مال فراوان دارد و بدان شادمان است نسبت به بقای مال در دستش فقیر است و از حیث آن که مال در اختیارش قرار دارد غنیّ است لیکن نه از جهت باقی ماندن آن در اختیار او،و به همین سبب از جهتی فقیر است.امّا شخصی که او را مستغنی نامیدیم هم از به دست آمدن مال،و هم از بقای آن در اختیارش و هم از این که اگر از کفش بیرون رود کلاّ غنیّ و بینیاز میباشد؛زیرا او از وارد شدن مال به دستش آزرده نمیشود تا نیازمند آن باشد که از دستش خارج شود،و به مال شادمان نمیشود تا نیازمند بقای آن باشد،و نیز فاقد آن نیست تا محتاج باشد که آن را به دست بیاورد.بنابراین غنای او عمومیتر و به غنایی که از اوصاف باری تعالی میباشد نزدیکتر است،و قرب بنده به حق تعالی به سبب قرب صفاتی است نه قرب مکانی.با این حال چنین بندهای را غنیّ نمینامیم بلکه او را مستغنی میگوییم تا غنی نام فردی باشد که از همه چیز غنای مطلق دارد و او خداوند سبحان است.امّا این بنده هر چند از مال چه از حیث وجود و چه از جهت عدم آن بینیاز است لیکن از چیزهای دیگری بینیاز نیست.علاوه بر این به مدد توفیق حق تعالی نیازمند است تا استغنایی که خداوند دلش را به آن آراسته است باقی بماند،چه دلی که دربند دوستی مال است همچون برده است و کسی که مستغنی از آن است آزاد است و حق تعالی او را از این بردگی آزاد کرده لیکن نیازمند دوام این آزادگی است،دلها میان بردگی و آزادگی در هر لحظه در نوسانند،چه آنها میان دو انگشت از انگشتان رحمانند؛از این رو دادن نام غنیّ به وی با وجود کمالی که در اوست به طور مطلق نیست بلکه بر سبیل مجاز است.
و بدان زهد درجۀ کمال ابرار و نیکان است و کسی که دارای این حالت است از مقرّبان درگاه الهی است.لیکن زهد نسبت به او نقصان است،چه حسنات ابرار سیّئات مقرّبان است،و کسی که از دنیا کراهت دارد به دنیا مشغول است چنان که کسی که به آن
ص:391
رغبت دارد نیز بدان مشغول میباشد.مشغول بودن به آنچه غیر خداست حجاب است، چه میان تو و خدا هیچ دوری نیست تا این دوری حجاب شود،چون او از رگ گردن به تو نزدیکتر است،و نیز خداوند در مکانی نیست تا آسمانها و زمین میان تو و او حجاب باشند بلکه او از تو به تو نزدیکتر میباشد.لذا آنچه میان تو و او حجاب میشود مشغول بودن تو به چیزی غیر از اوست،و مشغولی تو به خود و شهوات خویش،مشغول بودن به غیر اوست،و چون تو پیوسته به خود و شهوات خویش مشغولی به همین سبب همواره از او محجوبی؛و آن که به دوستی نفس خویش مشغول است به غیر او پرداخته،و کسی که نفس خود را دشمن میدارد نیز به غیر خدا رو آورده است،بلکه هر چه جز خداست همچون رقیب حاضر در مجلسی است که عاشق و معشوق در آن گرد آمده باشند،اگر دل عاشق به رقیب و دشمنی و زحمت وجود او و کراهت از حضور او توجّه کند مادام که دلش به دشمنی با او مشغول است از لذّت مشاهدۀ معشوق منصرف و محروم میباشد، لیکن اگر عشق او را مستغرق گرداند از غیر معشوق غافل میشود و به آن توجّه نمیکند؛و همچنان که نظر کردن به غیر معشوق از روی محبّت در حضور معشوق،شرک در عشق و نشانۀ نقص آن است همچنین نگریستن به او از روی دشمنی شرک در عشق و نقصان آن میباشد لیکن یکی از این دو نگاه سبکتر از دیگری است.امّا کمال در این است که دل چه از روی دوستی و چه به سبب دشمنی به دیگری غیر از محبوب متوجّه نشود؛زیرا همان گونه که در حالت واحد دو محبّت در دل جایگزین نمیشود،دوستی و دشمنی نیز در یک حال جمع نمیگردد.پس آن که به دشمنی با دنیا مشغول است مانند کسی که به دوستی با آن سرگرم است از خدا غافل است جز این که سالک راه محبّت دنیا غافلی است که در طریق دوری از خدا گام بر میدارد و آن که مشغول به دشمنی با دنیاست غافلی است که در عین غفلت پویای راه تقرّب به خداست،و امید میرود که سرانجام غفلت او زائل و مبدّل به شهود گردد.از این رو نسبت به او انتظار کمال میرود،چه دشمنی دنیا مرکبی است که انسان را به خدا میرساند.دوست و دشمن دنیا مانند دو مردند که در راه حجّ بر شتران خود سوار و به راندن و علوفه دادن آنها مشغولند،لیکن یکی از آنها پشت به کعبه دارد و دیگری رو به سوی آن آورده است.حالت این دو نفر از حیث آن که هر دو از کعبه دور و از آن مهجورند برابر است لیکن حالت کسی که رو به سوی کعبه دارد در مقایسه با کسی که به آن پشت کرده حالتی پسندیده است،زیرا امید
ص:392
میرود که به کعبه برسد امّا نسبت به کسی که در کعبه معتکف و ملازم آن است و از آنجا بیرون نمیآید تا نیازمند مرکبی شود که او را به آنجا برساند پسندیده نیست.نباید گمان کنی که دشمنی دنیا اصل مقصود است بلکه دنیا از آن جهت مبغوض است که مانعی در راه رسیدن به قرب خداست و جز با دفع این مانع نمیتوان به قرب او رسید.از این رو ابو سلیمان دارانی گفته است:هر کس در دنیا زهد ورزید و به آن بسنده کرد در طلب راحتی شتاب کرده است بلکه باید به آخرت مشغول شود.او با این سخن روشن کرده که سلوک راه آخرت ورای زهد در دنیاست چنان که سلوک راه حجّ ورای پرداخت طلب بستانکار است که مانع راه حجّ میباشد.
اکنون روشن شد که اگر مراد از زهد در دنیا نداشتن رغبت به وجود و عدم آن باشد منتهای کمال است،و اگر مقصود رغبت به عدم آن است تنها در مقایسه با درجۀ راضی و قانع و حریص کمال است و نسبت به درجۀ مستغنی نقصان میباشد،بلکه در مورد مال کمال آن است که آب و مال در نظر تو یکسان باشد.و کثرت آبی که در کنار تو است نباید تو را بیازارد،چه مانند آن است که در کنار دریا باشی،همچنین کمی آن نباید تو را برنجاند مگر آن که از مقدار ضرورت کمتر باشد؛و همان گونه که آب مورد نیاز است مال نیز مورد احتیاج میباشد.
بنابراین نباید دل را به فرار از مجاورت آب زیاد مشغول کنی و با آب زیاد نباید دشمنی ورزی بلکه باید بگویی:از این آب به مقدار نیاز مینوشم و به قدر حاجت به بندگان خدا مینوشانم و نسبت به هیچ کس بخل نمیورزم.و باید مال به همین گونه باشد،چه نان و آب از نظر نیاز به آنها یکسانند و تنها تفاوت میان آنها فراوانی یکی و کمیابی دیگری است.هرگاه خدا را شناختی،و به تدابیر او در ادارۀ امور جهان وثوق داشتی میدانی که مقدار نیاز تو به نان تا هنگامی که زندهای ناگزیر به تو خواهد رسید همان طوری که مقدار نیاز تو از آب به تو میرسد.و ما این مطلب را در کتاب توکّل بیان خواهیم کرد.
اگر بگویی:چرا پیامبران و اولیای خدا از مال میگریختند و از آن بشدّت نفرت داشتند؟میگویم:آنان به همین گونه از آب دوری میجستند به این معنا که بیش از نیاز خود از آن نمیآشامیدند و از استفاده بیش از آن احتراز میکردند،و آن را در مشکها و مخازن جمع نمیکردند تا میان خود آن را توزیع کنند بلکه آن را در نهرها و بیابانها برای
ص:393
نیازمندان باقی میگذاشتند و این بدان سبب نبود که دلشان به دوستی یا دشمنی با آب مشغول باشد.خزاین زمین را به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و برخی از اصحاب او عرضه کردند، آنها را گرفتند و در محلّهای خود قرار دادند و از آنها نگریختند،چه در نظر آنها آب و مال و زر و سنگ یکسان بود.و آنچه دربارۀ امتناع آنها نقل گردیده یا از کسی روایت شده که بیم داشته است اگر مال را بگیرد او را بفریبد و دلش را مقیّد کند و به شهوتها بکشاند و این حال افراد ضعیف است و ناگزیر دشمنی با مال و فرار از آن نسبت به آنها کمال است بلکه این حکم همۀ مردم است چه همۀ آنها ضعیفند جز پیامبران و اولیای الهی.و یا امتناع آنها از کسی نقل شده که قویّ و کامل است لیکن از گرفتن مال اظهار گریز و نفرت کرده تا خود را در درجۀ ضعیفان قرار داده و آنها در ترک مال به او تأسّی جویند، زیرا اگر در گرفتن به او اقتدا کنند نابود میشوند.او مانند مرد جادوگری است که در برابر فرزندانش از مار میگریزد و این به سبب ضعف او نیست بلکه بدین جهت است که میداند اگر مار را در برابر چشم فرزندانش بگیرد آنان نیز همین که مار را دیدند آن را میگیرند و هلاک میشوند.به روش ضعیفان رفتار کردن برای پیامبران و اولیا و عالمان امری ضروری است.
اکنون دانستی که مراتب فقر شش است و بالاترین آنها رتبۀ مستغنی است سپس به ترتیب زاهد،راضی،قانع و پس از اینها حریص است.
میگویم:بلکه دانستی که مراتب بیش از پنج نیست زیرا مرتبۀ راضی و مستغنی یکی است.
غزّالی میگوید:نام فقر بر همین پنج دسته اطلاق میشود،لیکن مستغنی را به این معنا فقیر نامیدن دلیلی ندارد،و اگر فقیر گفته شود به معنای دیگری است و آن این است که او میداند در همۀ امور خود عموما و در بقای بینیازی او از مال خصوصا فقیر و نیازمند خداوند متعال است و اطلاق نام فقیر به او مانند نام عبد است بر کسی که خود را بنده میشناسد و بدان اقرار دارد،چه اطلاق آن به چنین بندهای سزاوارتر از اطلاق آن به غافلان و از خدا بیخبران است اگر چه نام عبد بر همۀ خلق تعمیم دارد.نام فقیر نیز عمومیّت دارد لیکن کسی که خود را به خداوند فقیر و محتاج میداند به اطلاق این نام سزاوارتر از دیگران است.بنابراین واژۀ فقیر میان این دو معنا مشترک است و هرگاه این اشتراک را بدانی خواهی دانست که قول پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«از فقر به تو
ص:394
پناه میبرم» (1)و«نزدیک است فقر به کفر انجامد». (2)با سخن آن حضرت که:«مرا مسکین زنده بدار و مسکین بمیران و مرا در زمرۀ مسکینان محشور کن» (3)تناقضی ندارد، زیرا آنچه پیامبر(صلی الله علیه و آله)از آن به خدا پناه برده فقر مضطرّ است،و آنچه در دعا از خدا خواسته فقری است که اعتراف به بیچارگی و خواری و احتیاج به خداست.
(1)امّا آنچه از آیات دلالت بر آن دارد قول حقّ تعالی است که: لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ ؛ (4)و نیز: لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ . (5)خداوند در این دو آیه سخن را بر سبیل مدح بیان کرده و صفت فقر را بر صفت هجرت و محصور بودن آنها مقدّم داشته و این دلیل روشنی بر ستایش فقر است.
میگویم:این دو آیه به هیچ روی بر ستایش فقر دلالت ندارند،بلکه در مقام بیان آنند که مصرف مال به فقیرانی اختصاص دارد که دارای اوصاف مذکور باشند.همچنین در بعضی اخبار که غزّالی ذکر کرده مراد همین است،مانند آنچه نقل کرده که از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)پرسیدند:بهترین مردم کیست؟فرمود:«فقیری که آنچه را با تلاش و زحمت به دست آورد ببخشد»چه این روایت گویای این است که فضیلت دارد فقیر آنچه را با زحمت و کوشش خود به دست آورد ببخشد و بر فضیلت فقر به طور مطلق دلالت ندارد.از این رو ما از نقل آنچه غزّالی ذکر کرده و بر این مطلب دلالت ندارند و یا متشابهاند و یا آنها را تأویل کرده و یا سخنانی است که به گویندۀ آنها اعتماد نیست صرف نظر میکنیم،و به ذکر آنچه از طریق خاصّۀ از اهل بیت(علیه السلام)وارد شده است
ص:395
1) (2) سنن نسایی،262/8 ضمن حدیثی که در آن آمده است:«از شرّ فتنۀ فقر»؛سنن ابو داود و ابن ماجه.
2) (3) الحلیة ابو نعیم از حدیث انس،و پیش از این در کتاب حسد ذکر شده است.
3) (4) حاکم،ابن ماجه به شمارۀ 4126 آن را از حدیث ابی سعید نقل کرده و صحیح دانسته و پیش از این ذکر شده است.
4) (5) حشر/8:(این اموال)برای مهاجرانی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شدند.
5) (6) بقره/273:(انفاق شما باید)برای نیازمندانی باشد که در راه خدا محصور شدهاند،نمیتوانند(برای تأمین هزینۀ زندگی)زمین را درنوردند.از شدّت خویشتنداری افراد ناآگاه آنان را بینیاز میپندارند.
میپردازیم:
در کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«هر قدر ایمان بنده زیاد گردد بر تنگی معیشت او افزوده میشود.» (1)از امیر مؤمنان(علیه السلام)روایت است که:«حماقت بر روزی،محرومیّت بر عقل و بلا بر صبر گمارده شده است.» (2)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که:فقیران مؤمن چهل خریف (3)پیش از توانگران آنها در باغهای بهشت به گردش در میآیند،و سپس فرمود:«مثلی برایت میزنم،و آن این که دو کشتی را از گمرک عبور میدهند،گمرکچی به یکی از آنها مینگرد میبیند در آن چیزی نیست میگوید:این را رها کنید برود،و به دیگری مینگرد میبیند پر از بار و سنگین است میگوید:آن را بازدارید». (4)
و نیز از آن حضرت نقل شده که:«در مناجات موسی(علیه السلام)آمده است:ای موسی! هرگاه دیدی فقر به سوی تو رو میآورد بگو:شعار شایستگان خوش آمد،و اگر دیدی ثروت به تو رو میآورد بگو:گناهی است که مجازاتش شتاب کرده است.» (5)و نیز از آن حضرت نقل شده است که به مردی فرمود:«آیا هیچ به بازار نمیروی، آیا نمیبینی میوه و چیزهای دیگری که دلت آرزوی آنها را دارد به فروش میرسد؟» عرض کرد:چرا،فرمود:«آگاه باش در برابر هر چیزی که میبینی و نمیتوانی آن را بخری برای تو حسنهای است.» (6)و نیز از آن حضرت روایت است که:«چون روز رستاخیز شود دستهای از مردم برمیخیزند تا به در بهشت بیایند.هنگامی که در بهشت را میزنند به آنها گفته میشود:
شما چه کسانید؟میگویند:ما فقیرانیم.به آنها گفته میشود:آیا پیش از حساب؟ میگویند:چیزی به ما ندادید تا حساب آن را از ما بخواهید،خداوند میفرماید:راست
ص:396
گفتند وارد بهشت شوید.» (1)از امیر مؤمنان(علیه السلام)روایت است که:«فقر برای مؤمن زینتبخشتر از افسار بر رخسار اسب است.» (2)از امام کاظم(علیه السلام)روایت شده که:«خداوند میفرماید:من توانگر را به خاطر شرافتش نزد من توانگر نکردم و فقیر را به سبب خواریاش نزد من فقیر نساختم،بلکه با این کار توانگران را به وسیلۀ فقیران آزمودم،و اگر فقیران نبودند توانگران سزاوار بهشت نمیشدند.» (3)غزّالی میگوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«مرا دو پیشه است هر کس آنها را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس آنها را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است و آنها فقر و جهاد است.» (4)روایت شده است که جبرئیل بر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرود آمد و عرض کرد:«ای محمّد خداوند به تو سلام میرساند و میفرماید:آیا دوست میداری این کوهها را طلا کنم و هر کجا باشی با تو باشند؟پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)لحظهای سر به زیر انداخت سپس فرمود:ای جبرئیل!دنیا خانۀ کسی است که خانه ندارد،و ثروت کسی است که ثروت ندارد،و کسی اینها را گرد میآورد که عقل ندارد.جبرئیل عرض کرد:ای محمّد!خداوند تو را در دنیا و آخرت به قول ثابت استوار بدارد.» (5)روایت شده است عیسی(علیه السلام)در ضمن گردشهای خود به مردی گذر کرد که خوابیده و خود را در گلیمی پیچانده بود.او را بیدار کرد و فرمود:ای خوابیده!برخیز و خدا را یاد کن.پاسخ داد:از من چه میخواهی؟من دنیا را به اهلش واگذاشتهام.عیسی(علیه السلام)به او فرمود:در این صورت بخواب ای دوست من.
ص:397
1) (13) کافی،264/2،شمارۀ 19.
2) (14) کافی،265/2،شمارۀ 22.
3) (15) کافی،265/2،شمارۀ 20.
4) (16) به مأخذ آن دست نیافتم.
5) (17) این از دو حدیث ترکیب شده،ترمذی از حدیث ابی امامه نقل کرده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است: «پروردگارم به من پیشنهاد کرد که بطحای مکّه را برایم طلا کند،عرض کردم:نه ای پروردگارم و لیکن یک روز را سیر و یک روز را گرسنه به سر میبرم»و گفته است حدیثی حسن است،احمد از حدیث عایشه نقل کرده که فرموده است:«دنیا خانۀ کسی است که خانه ندارد.»و پیش از این ذکر شده است(المغنی).
موسی(علیه السلام)به مردی که بر روی خاک خفته،و خشتی در زیر سرش گذاشته،و صورت و ریشش در خاک فرورفته و گلیمی بر خود پیچانده بود گذر کرد.عرضه داشت پروردگارا!این بندۀ تو در دنیا تباه است،خداوند به او وحی فرمود:ای موسی!آیا نمیدانی که هرگاه من با تمام وجه به بندهام نظر کنم همۀ دنیا را از او باز میگیرم.
ابی رافع گفته است:مهمانی بر پیامبر(صلی الله علیه و آله)وارد شد و در نزد آن حضرت چیزی نبود که بدان پذیرایی شود.مرا به نزد مردی از یهودیان خیبر فرستاد و فرمود:«به او بگو:
محمّد به تو میگوید:مقداری آرد به من بفروش یا آن را تا هلال ماه رجب به من وام ده.»ابی رافع میگوید:نزد یهودی آمدم و او گفت:جز با گروی آرد نمیدهم.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را از پاسخ او آگاه کردم،فرمود:«بدان به خدا سوگند من در میان اهل آسمانها و زمین امینم.اگر او آرد را به من میفروخت یا وام میداد من آن را ادا میکردم،این زره مرا ببر و نزد او گرو بگذار».چون از نزد آن حضرت بیرون آمدم این آیه در تسلّی خاطر او نازل شد: وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا... (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«فقر برای مؤمنان زینتبخشتر از افسار خوب بر رخسار اسب است.» (2)و نیز فرمود:«هر کس بامداد کند در حالی که در دل ایمن و در تن سلامت و خوراک روز خود را آماده داشته باشد مانند این است که همۀ دنیا را به دست آورده است.» (3)و نیز فرموده است:«فقر تحفۀ مؤمن در دنیاست». (4)عیسی(علیه السلام)گفته است:توانگر به سختی وارد بهشت میشود.
و در خبری از اهل بیت(علیه السلام)آمده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هرگاه خداوند بندهای را دوست بدارد او را مبتلا میگرداند،و اگر به طور کامل او را دوست بدارد برای او اهل و مالی باقی نمیگذارد.» (5)
ص:398
1) (18) طبرانی به سند ضعیف.
2) (19) الکبیر طبرانی از حدیث شدّاد بن اویس و سعید بن مسعود به سند ضعیف،الجامع الصّغیر،کافی کلینی به سند حسن چنان که پیش از این ذکر شده است.
3) (20) ابن ماجه و جز او چنان که پیش از این گذشت.
4) (21) مسند الفردوس دیلمی از حدیث معاذ؛الجامع الصغیر.
5) (22) طبرانی از حدیث ابی عتبته الخولانی(المغنی).
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرموده است:«روز قیامت بنده را میآورند و خداوند از او عذر خواهی میکند همان گونه که در دنیا مردی از مرد دیگر پوزش میخواهد،و میفرماید:به عزّت و جلالم سوگند دنیا را به سبب خواری تو نزد من از تو باز نگرفتم، لیکن به خاطر کرامت و برتری که برایت آماده کردهام آن را از تو بازداشتم.ای بندۀ من به سوی این صفها بیرون آی؛هر کس تو را به خاطر من طعام داده یا برای رضای من تو را پوشانیده است دست او را بگیرد،چه او را به تو بخشیدم،و عرق در آن روز مردم را بجام کرده است،پس در میان صفها میرود و مینگرد چه کسی به او نیکی کرده است تا دست او را بگیرد و وارد بهشت کند.» (1)میگویم:این حدیث در کافی از امام صادق(علیه السلام)بدین گونه است:«خداوند در روز رستاخیز مانند کسی که پوزش بخواهد بر فقرای مؤمنان رو میکند و میفرماید:به عزّت و جلالم سوگند من در دنیا شما را به سبب پستی منزلت در نزد من فقیر نکردم و امروز خواهید دید با شما چه میکنم.هر کس به یکی از شما در سرای دنیا نیکی کرده دست او را بگیرد و به بهشت درآورید.یکی از آنها عرض میکند:پروردگارا!اهل دنیا در امور دنیای خود رقابت و همچشمی داشتند زنان(خوبرو)را به ازدواج درآوردند،جامههای نرم و ملایم پوشیدند،در خانههای(خوب)سکنا گزیدند و بر اسبان نامدار سوار شدند.
مانند آنچه به آنها دادی به من بده.خداوند میفرماید:برای تو و برای هر بندهای از شماست هفتاد برابر آنچه به اهل دنیا دادم از زمانی که دنیا به وجود آمده تا آنگاه که پایان یابد.» (2)غزّالی میگوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«زیاد با فقیران آشنایی کنید و نیکیها را نزد آنها ذخیره سازید،زیرا برای آنها دولتی است».عرض کردند:ای پیامبر خدا!دولت آنها چیست؟فرمود:«چون روز رستاخیز شود به آنها گفته میشود:بنگرید چه کسی به شما پارۀ نانی داده یا شربت آبی نوشانده یا جامهای پوشانیده است؛دستش را بگیرید و به بهشت ببرید.» (3)عمران بن حصین گفته است:من در نزد پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)جاه و منزلتی داشتم.به من
ص:399
فرمود:«ای عمران تو را نزد ما مقام و موقعیّتی است میل داری از فاطمه دختر پیامبر خدا عیادت کنی؟»عرض کردم:آری پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا.سپس آن حضرت برخاست و من نیز با او برخاستم تا به در خانۀ فاطمه(سلام الله علیها)ایستاد،در را کوبید و فرمود:«السّلام علیکم آیا وارد بشوم؟»فاطمه(سلام الله علیها)عرض کرد:«وارد بشوید ای پیامبر خدا پدر و مادرم فدایت باد»؛پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«من و کسی که همراه من است؟» عرض کرد:«و کسی که همراه شماست ای پیامبر خدا»؛عمران گفته است:فاطمه(سلام الله علیها) عرض کرد:«سوگند به آن که تو را بحقّ به پیامبری فرستاده است جز گلیمی برای من نیست»،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آن را چنین و چنان کن»-و به دست فرمود- فاطمه(سلام الله علیها)عرض کرد:«اندامم را پوشیدم سرم را چکنم؟»پیامبر(صلی الله علیه و آله)ملحفهای را که کهنگی داشت به سوی او انداخت و فرمود:«آن را به سرت ببند.»سپس فاطمه(سلام الله علیها) اجازه داد و پیامبر(صلی الله علیه و آله)وارد شد و فرمود:«سلام بر تو ای دخترم چگونهای؟پاسخ داد:
«به خدا سوگند دردمندم و آنچه بر دردم میافزاید آن است که طعامی ندارم که بخورم و گرسنگی مرا رنج میدهد»؛پیامبر خدا گریست و فرمود:«ای دخترم!بیتابی مکن به خدا سوگند من سه روز است طعامی نچشیدهام با آن که من نزد خداوند از تو گرامیترم،لیکن آخرت را بر دنیا برگزیدهام»؛سپس دست بر شانۀ او زد و به او فرمود:«مژده باد تو را به خدا سوگند تو سرور زنان بهشتیانی».فاطمه(سلام الله علیها)عرض کرد:«آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران و خدیجه دختر خویلد کجا هستند؟»فرمود:«آسیه و مریم و خدیجه سرور زنان روزگار خویشند و تو هم سرور زنان روزگار خویش.شما در خانههایی میباشید از درّ آبدار که در آن آزار و فریاد و رنجی نیست»؛پس از آن به او فرمود:«با پسر عمّت قناعت کن به خدا سوگند من تو را به همسری کسی درآوردهام که در دنیا و آخرت سیّد و مهتر است.» (1)از علی(علیه السلام)روایت شده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هنگامی که مردم فقیران را دشمن بدارند و به آبادانی دنیا رو آورند و بر گردآوری درهم و دینار حریص شوند خداوند آنان را به چهار خصلت دچار گرداند:قحطی زمان،ستم سلطان،خیانت حاکمان و شوکت دشمنان.» (2)
ص:400
یحیی بن معاذ گفته است:دوستی تو با فقیران از اخلاق پیامبران،و همنشینی تو با آنان از نشانههای صالحان و گریز تو از مصاحبت با آنان علامت منافقان است.در اخبار کتب پیشینیان آمده است که خداوند به یکی از پیامبرانش وحی فرمود:بپرهیز از آن که تو را دشمن بدارم و از چشمم بیفتی که در این هنگام دنیا را بر تو ریزان میکنم.
(1)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«خوشا به حال کسی که به اسلام هدایت شده و زندگی او در حدّ کفاف میباشد و بدان قانع است»؛ (1)و نیز فرموده است:«ای گروه مستمندان از اعماق دل از خدا خشنود باشید تا ثواب فقر خود را بیابید وگرنه ثوابی ندارید.» (2)حدیث اوّل برای فقیر قانع و حدیث دوّم برای فقیر راضی است و میتوان مفهوم آن را مشعر بر این دانست که فقیر حریص در برابر فقرش ثوابی نمیبرد.لیکن عمومات وارد در فضیلت فقر او دلالت دارد بر این که او را نیز ثوابی است چنان که تحقیق آن بزودی خواهد آمد.شاید مراد از ناخشنودی که در حدیث اخیر آمده کراهت داشتن وی از فعل خداست که دنیا را از او باز گرفته است،و بسا دوستدار مال که در دل او ناخشنودی از خدا خطور نمیکند و از فعل او کراهت ندارد،چه همین کراهت است که ثواب فقر را از میان میبرد.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است که:«برای هر چیزی کلیدی است و کلید بهشت دوستی درماندگان و مستمندان است و این محبّت به سبب صبر آنهاست.آنان در روز قیامت همنشینان خدایند.» (3)علی(علیه السلام)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده که فرموده است:«محبوبترین بندگان نزد خداوند فقیری است که به روزی خود قانع و از خداوند خشنود باشد»؛ (4)و گفته است:
ص:401
«خداوندا روزی آل محمّد را بهاندازۀ نیاز آنها قرار ده.» (1)و نیز فرموده است:«هیچ دارا و ناداری نیست جز این که در روز قیامت آرزو میکند که در دنیا بهاندازۀ قوتش به او داده میشد.» (2)خداوند به اسماعیل(علیه السلام)وحی فرمود:مرا در نزد آنهایی که به خاطر من دل شکستهاند جستجو کن،عرض کرد:آنها کیانند؟فرمود:فقیران راستگو.
و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هیچ کس از فقیری که راضی باشد برتر نیست»؛ (3)و نیز فرموده است:خداوند در روز قیامت میفرماید:برگزیدگان از آفریدگانم کجایند؟ فرشتگان میگویند:ای پروردگار ما آنها چه کسانی هستند؟میفرمایند:فقیرانی از مسلمانان که به عطای من قانع و به قدرم خشنودند آنها را به بهشت درآورید،آنها وارد بهشت میشوند،میخورند و میآشامند در حالی که مردم برای حساب در رفت و آمدند.» (4)این احادیث دربارۀ فقیر قانع و راضی است امّا فضیلت زاهد در بخش دوم این کتاب ذکر خواهد شد.
میگویم:دو خبری که در آغاز این باب ذکر شده از طریق خاصّه(شیعه)نقل شده است.
از امام صادق(علیه السلام)روایت است که:«در تورات نوشته شده است ای فرزند آدم هر گونه که میخواهی باش لیکن به همان گونه که مجازات میکنی مجازات میشوی.کسی که با روزی اندک از خدا خشنود باشد خداوند عمل اندک او را میپذیرد،و کسی که با اندکی از حلال خرسند میشود هزینهاش سبک و کسبش پاکیزه و از مرز گناه بیرون رفته است.» (5)و نیز:«خداوند میفرماید:بندۀ مؤمن من غمگین میشود اگر روزی را بر او تنگ کنیم در صورتی که او در این حال به من نزدیکتر است،و بندۀ مؤمن من شاد میشود اگر
ص:402
روزی او را توسعه دهم با آن که او در این حال از من دورتر است.» (1)از امیر مؤمنان(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«ای فرزند آدم!اگر از دنیا چیزی را میخواهی که تو را کفایت کند کمترین چیز دنیا تو را کافی است،و اگر از دنیا چیزی را میخواهی که تو را کفایت نمیکند همۀ آنچه در دنیاست تو را کافی نیست.» (2)از امام باقر(علیه السلام)روایت است که:«بپرهیز از آن که به کسی که برتر از تو است چشم دوزی،چه این بس است که خداوند به پیامبرش(صلی الله علیه و آله)فرموده است: فَلا تُعْجِبْکَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ ؛ (3)و نیز: وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا . (4)اگر دراینباره تو را شکّی است زندگی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را به یاد آورد که خوراک او نان جوین و حلوای او خرما و آتش او از چوب درخت خرما بود اگر آن را مییافت.» (5)غزّالی میگوید:امّا اخبار وارد دربارۀ قناعت و رضا بسیار است.ابو ذرّ روزی در میان مردم نشسته بود.زنی نزد او آمد و گفت:آیا در میان مردم نشستهای در حالی که در خانه نه خوردنی هست و نه نوشیدنی؟ابو ذر گفت:ای زن در پیش روی ما عقبهای دشوار است که از آن جز سبکباران نجات نمییابند.زن خشنود شد و بازگشت.
ذو النّون گفته است:نزدیکترین مردم به کفر فقیری است که صبر ندارد.به یکی از حکیمان گفته شد:دارایی تو چیست؟پاسخ داد:تجمّل در ظاهر،میانه روی در باطن و نومیدی از آنچه در دست مردم است.روایت شده که خداوند در یکی از کتب آسمانی فرموده است:ای فرزند آدم!اگر همۀ دنیا از آن تو باشد بهرهات جز قوتی نیست،و اگر من قوت تو را از دنیا بدهم و حساب آن را بر دیگری نهم به تو احسان کردهام.و دربارۀ قناعت گفتهاند:
اضرع إلی اللّه لا تضرع إلی النّاس و اقنع بیأس فإنّ العزّ فی الیأس (6)
ص:403
1) (37) کافی،138/2،شمارۀ 4.
2) (38) کافی،138/2،شمارۀ 6.
3) (39) توبه/56:(و فزونی)اموال و اولاد آنها تو را در شگفتی فرونبرد.
4) (40) طه/131:و هرگز چشم خود را به نعمتهای مادّی که گروههایی از آنان را از آنها
5) (41) کافی 137/2،شمارۀ 1.
6) (42) برای خدا خضوع کن و برای مردم خاضع مباش-به نومیدی بسنده کن چه عزّت در نومیدی است.
و استغن عن کلّ ذی قربی و ذی رحم إنّ الغنیّ من استغنی عن النّاس (1)
و نیز گفته شده است:
یا جامعا مانعا و الدّهر یرمقه مقدّرا أیّ باب منه یغلقه (2)
مفکّرا کیف تأتیه منیته أ غادیا أم بها یسری فتطرقه (3)
جمعت مالا ففکّر هل جمعت له یا جامع المال أیّاما تفرّقه (4)
المال عندک مخزون لوارثه ما المال مالک إلاّ یوم تنفقه (5)
أرفه ببال فتی یغدو علی ثقة إنّ الّذی قسّم الارزاق یرزقه (6)
فالعرض منه مصون ما یدنّسه و الوجه منه جدید لیس یخلقه (7)
إنّ القناعة من یحلل بساحتها لم یلق فی ظلّها همّا یؤرّقه (8)
(1)میگویم:غزّالی در بیان فضیلت فقر بر توانگری نخست به ذکر سخنانی که دراینباره گفته شده و شرح اختلاف و دلایل آنها پرداخته و سخن را به درازا کشانیده که چون در نقل آنها فایدهای نیست از آنها صرفنظر میکنیم.سپس میگوید:حقیقت مطلب همان است که ما آن را در کتاب صبر ذکر کردهایم و آن این است:هر چیزی که ذات آن مراد نیست بلکه به خاطر غیر آن خواسته میشود باید با همان چیزی که مراد
ص:404
1) (43) ای گردآورنده و بازدارنده که روزگار به او مینگرد-در حالی که اندازهگیری میکند که کدام در را از آن ببندد.
2) (44) ای گردآورنده و بازدارنده که روزگار به او مینگرد-در حالی که اندازهگیری میکند که کدام در را از آن ببندد.
3) (45) میاندیشد که مرگش چگونه فرا میرسد-بامداد یا شبانگاه در خانهاش را خواهد کوفت.
4) (46) مالی گرد آوردهای بیندیش که آنها را-ای گردآورنده مال برای روزهایی جمع کردهای که آنها را در آن میپراکنی.
5) (47) مالی که نزد توست اندوخته برای وارث است-مال از آن تو نیست جز روزی که آن را انفاق کنی.
6) (48) چقدر آسوده دل است جوانمردی که مطمئنّ است- قسمتکنندۀ روزی روزی او را میدهد.
7) (49) پس آبروی او محفوظ است و چیزی آن را آلوده نمیکند-و چهرۀ او تازه است و کهنه و فرسوده نیست.
8) (50) هر کس در ساحت قناعت فرود آید-در سایۀ آن غمی نمیبیند که او را بیخواب گرداند.
است مقایسه شود تا فضیلت آن روشن گردد.دنیا به سبب ذات آن مورد حذر و پرهیز نیست بلکه بدین سبب از آن دوری و اجتناب میشود که مانع رسیدن به قرب باری تعالی است.فقر و ناداری نیز ذاتا مطلوب نیست بلکه از آن جهت مورد طلب است که آنچه مانع وصول به قرب خداست به وسیلۀ آن برطرف میشود و در آن چیزی که انسان را به خود مشغول کند و از خداوند باز دارد وجود ندارد.بسا توانگری که ثروت او را به خود مشغول نداشته است،مانند سلیمان بن داود(علیه السلام)و بسا فقیری که فقر او را به خود سرگرم کرده و از مقصد روگردان ساخته است.
مقصود نهایی در دنیا دوستی خداوند و انس با اوست و این امر تنها پس از شناخت او حاصل میشود،و سلوک راه شناخت او با وجود عوامل بازدارنده غیر ممکن است.فقر گاهی از همین عوامل است چنان که ثروت نیز زمانی از این عوامل میباشد.محقّقا آنچه انسان را از سلوک در این راه باز میدارد محبّت دنیاست،زیرا دوستی خداوند با محبّت دنیا در دل جمع نمیشود،و کسی که چیزی را دوست میدارد به آن مشغول و سرگرم است خواه به فراق و خواه به وصال آن،بسا ممکن است مشغولیّت او در فراق محبوب بیشتر،و بسا به سبب وصال او مشغولیّتی زیادتر باشد.دنیا معشوقۀ غافلان است،آن که از آن محروم است به طلب آن مشغول است و آن که بر آن دست یافته مشغول نگهداری و بهرهبرداری از آن است.اکنون اگر دو کس را فرض کنی که دل آنها از دوستی مال فارغ باشد به طوری که مال از نظر آنها مانند آب باشد در این صورت دارا و نادار یکسان است،زیرا هر یک از آنها جز بهاندازۀ نیاز خود از آن بهرهبرداری نمیکند و وجود مال بهاندازۀ حاجت افضل از فقدان آن است،چه گرسنه راه مرگ را میپیماید نه راه معرفت را.اگر امر بر اساس اکثریّت در نظر گرفته شود فقر از خطر دورتر است،چه فتنۀ توانگری سختتر از فتنۀ ناداری است،و عدم توانایی موجب عصمت است.از این رو صحابه گفتهاند:ما به فتنۀ فقر مبتلا شدیم صبر کردیم و به فتنۀ توانگری دچار گشتیم صبر نکردیم.این خوی و سرشت همۀ آدمیان است بجز افراد یگانه و معدودی که در طول روزگاران بسیار به ندرت یافت میشوند.و چون خطاب شرع به همۀ مردم است نه به آن تعداد نادر و معدود،و فقر برای همه اصلح است بجز برای آن افراد،لذا شرع از توانگری منع و آن را مذمّت کرده و فقر را فضیلت داده و ستوده است.عیسی(علیه السلام)گفته است:به اموال مردم دنیا ننگرید زیرا زرق و برق اموال آنها نور ایمان شما را از میان
ص:405
میبرد.یکی از دانشمندان گفته است:زیر و بالا کردن اموال شیرینی ایمان را میمکد.
در خبر آمده است:«هر امّتی گوسالهای دارد و گوسالۀ این امّت دینار و درهم است.» (1)پیکر گوسالۀ قوم موسی نیز از زیور آلات طلا و نقره بود.
این که مال و آب و زر و سنگ در نظر یکسان باشد چیزی است که تنها دربارۀ پیامبران قابل تصوّر است و این امر پس از فضل الهی با طول مجاهده برای آنها حاصل شده است،چه پیامبر(صلی الله علیه و آله)به دنیا میفرمود:«دور شو از من،دور شو از من»، (2)چون دنیا با زیورهای خود برای او مجسّم شده بود.علی(علیه السلام)میگفت:«ای زرد(دینار)جز من را بفریب،ای سپید(درهم)جز مرا بفریب»؛ (3)و این بدان سبب بود که اگر آن حضرت برهان پروردگارش را نمیدید از ظهور مبادی فریفتگی به آن در نفس خویش بیم داشت.این غنا و توانگری مطلق است،چه پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«توانگری به بسیاری مال نیست بلکه توانگری بینیازی نفس است»؛ (4)و چون حصول این بینیازی بعید است لذا شایستهتر برای همۀ خلق نداشتن مال است اگر چه آن را صدقه دهند و در خیرات صرف کنند،زیرا در صورت دست یافتن بر مال هرگز نمیتوانند انس با این جهان را از خود دور کنند و انسان به همان اندازه که با دنیا انس میگیرد از آخرت دوری و وحشت خواهد داشت و به همان مقداری که به صفتی از صفات خود بجز صفت معرفت خدا مأنوس میشود از خدا و محبّت او دور و بیگانه خواهد شد.
هرگاه اسباب انس به دنیا منقطع گردد،دل از دنیا و زیورهای آن کنده میشود و چون دل از غیر خدا برداشته شود و به خداوند مؤمن باشد ناگزیر به سوی او باز میگردد،چه قابل تصوّر نیست که دل بکلّی از همه چیز فارغ باشد.در عالم وجود خدا او غیر اوست، هر کس رو به غیر او آورد از خدا دور و آن که به خدا رو آورده از غیر او بیگانه شده است.
رو آوردن انسان به یکی از این دو بهاندازۀ دوری گرفتن او از دیگری است و نزدیک شدن یکی به مقدار دل برداشتن از دیگری است.مثل آنها مثل مشرق و مغرب است که دو جهتند.آن که میان این دو جهت در رفت و آمد است به اندازهای که به یکی نزدیک
ص:406
میشود از دیگری دور میگردد،بلکه صرف نزدیکی به یکی عین دوری از دیگری است.
از این رو دوستی دنیا عین دشمنی با خداست و عارف باید همواره به دل خود بنگرد که از دنیا روگردان است یا بدان انس دارد،در این صورت برتری فقیر و توانگر تنها بهاندازۀ دلبستگی آنها به مال تعیین میشود،اگر تعلّق خاطر آنها به مال دنیا در حدّ تساوی است درجۀ آنها با هم برابر است جز این که در اینجا گامها میلغزند و انسان فریب میخورد؛چه بسا توانگر گمان کند که دل او از مال برکنده است در حالی که دوستی آن در درون او نهفته است و خود او این را نمیداند و زمانی این دوستی را احساس میکند که مالش را از دست بدهد.از این رو باید با پخش مال نفس خود را بیازماید و یا هرگاه مالی از او به سرقت رود اگر دل خود را بدان متوجّه بیند بداند که او فریفتۀ آن است،زیرا بسا مردی که کنیزک خود را به گمان آن که دل از او بریده است میفروشد لیکن پس از انجام یافتن معامله و تحویل کنیزک آتش عشق وی که در درون او نهفته بوده شعلهور میشود و در حقیقت در مییابد که مغرور بوده و فریب خورده است،چه عشق مانند آتش زیر خاکستر در دل نهفته است.و این حالت همۀ توانگران است بجز پیامبران و اولیای خدا.لذا چون قطع دلبستگی از مال امری محال یا بعید است.ناگزیر باید به طور مطلق گفت که فقر و ناداری برای عموم مردم بهتر و شایستهتر است؛زیرا علاقه و انس فقیر به دنیا ضعیفتر از توانگر است و بهاندازۀ ضعف علاقۀ وی ثواب تسبیحات و عبادات او چند برابر میشود،چه صرف حرکات زبان مراد نیست بلکه مقصود از آن تحکیم انس با چیزی است که بر زبان آورده میشود.و تأثیر حرکات زبان در برانگیختن انس در دلی که از غیر آنچه بر زبان میآورد خالی باشد هرگز مانند تأثیر آن در دلی نیست که به غیر آنچه بر زبان میآورد مشغول است.از این رو یکی از پیشینیان گفته است:مثل کسی که عبادت کند و در طلب دنیا باشد مثل کسی است که آتش را با نی بوریا خاموش کند و یا چربی دستش را با روغن بشوید.
میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که دربارۀ قول خداوند متعال: إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (1)فرموده است:«دل سالم آن است که خدا را دیدار کند در حالی که در آن جز خدا چیزی نباشد»؛و فرمود:«هر دلی در آن شرک و شکّ باشد ساقط
ص:407
1) (55) شعراء/89:جز کسی که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید.
است.»بیشکّ زهد در دنیا برای آن مطلوب است که دل برای آخرت فارغ و آماده میشود. (1)
(1)برای فقیر در باطن و ظاهر و معاشرتها و اعمال او آدابی است که باید آنها را رعایت کند.
امّا ادب باطن این است که نسبت به فقری که خداوند او را بدان مبتلا گردانیده کراهت نداشته باشد،به این معنا که از فعل خدا از حیث این که آن فعل اوست ناخشنود نباشد هر چند فقر را ناخوش بدارد.مانند کسی که وی را حجامت کرده باشند،او از حجامت به سبب درد آن کراهت دارد لیکن از حجّام و عمل او کراهت ندارد بلکه بسا منّت آنها را بگردن میگیرد؛و این پایینترین درجۀ ادب باطن است که واجب میباشد و نقیض آن حرام و زایلکنندۀ ثواب فقر است و معنای قول پیامبر خداست(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«ای گروه مستمندان از ته دل از خدا خشنود باشید تا به ثواب فقر دست یابید و گرنه ثوابی ندارید». (2)درجۀ بالاتر از این آن است که از فقر کراهت نداشته و به آن خشنود باشد،و بالاتر از این آن که فقر را طالب و بدان خوشحال باشد،زیرا خطرات توانگری را میداند و در باطن به خدا توکّل دارد،و مطمئنّ است که قطعا روزی او بهاندازۀ ضرورت خواهد رسید و زیاده بر کفاف را دوست ندارد.
میگویم:این سخن او با آنچه پیش از این گفته است که بالاترین مراتب آن است که فقر و توانگری در نظر انسان یکسان باشد منافات دارد.
غزّالی میگوید:علی(علیه السلام)گفته است:«خداوند به وسیلۀ فقر عقوبتها و ثوابهایی دارد.
از جملۀ نشانههای فقری که موجب ثواب است این است که در حال فقر خوشخوی و فرمانبردار پروردگارش باشد،و از وضع خود شکایت نکند،و خداوند را بر فقرش شکر گوید.
از نشانههای فقری که موجب عقوبت است آن که بر اثر فقر بدخوی شود و پروردگارش را نافرمانی کند و زیاد از حال خود ناله و شکایت کند،و از قضای الهی خشمگین باشد.»
ص:408
این گفتار دلیل بر این است که هر فقیری ستایش نمیشود بلکه فقیری ستوده است که خشمگین نشود و به فقر خود راضی و خوشحال باشد؛زیرا به ثمرات آن آگاه است.گفته شده است:در دنیا به بنده چیزی داده نمیشود جز این که به او میگویند:این را به سه شرط بگیر:مشغولیّت،غم و طول حساب.
امّا ادب ظاهر فقیر آن است که اظهار عفاف و تجمّل کند و از شکایت و ابراز فقر خودداری ورزد،بلکه فقرش را پنهان بدارد،و پنهان کردن آن را اظهار نکند.در حدیث آمده است:«خداوند فقیر عفیف عیالمند را دوست میدارد»؛ (1)و فرموده است:
یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ . (2)گفته شده است:بهترین اعمال در هنگام سختی تجمّل است.یکی از بزرگان گفته است:پنهان داشتن فقر از گنجهای نیکوکاری است.
امّا ادب فقیر در معاشرت آن است که برای توانگر به سبب توانگری او فروتنی نکند، بلکه بر او تکبّر ورزد.علی(علیه السلام)فرموده است:چقدر تواضع توانگر نسبت به فقیر برای درک ثوابهای الهی نیکوست و نیکوتر از این تکبّر بر توانگر است به سبب وثوقی که به خداوند دارد.این رتبۀ فقیر است و کمترین وظیفۀ او آن است که با توانگران آمیزش نکند و رغبتی به همنشینی با آنها نداشته باشد؛چه آن از مبادی طمع است.یکی از عارفان گفته است:هرگاه فقیر به توانگران میل کند دستگیرۀ او کج شده و اگر در آنها طمع کند عصمت او منقطع گردیده،و اگر بدانها آرامش یابد گمراه شده است و نباید برای خوشامد توانگران و به دست آوردن عطایای آنان از ذکر حقّ خاموشی گزیند.
امّا ادب فقیر در اعمالش این است که به سبب فقر و ناداری در عبادت خداوند سستی نکند،و از بذل اندک زیادتی که از معیشت او میماند دست باز ندارد،چه این جهد مقلّ یا منتهای تلاش انسان فقیر است و فضیلت این انفاق از بخشیدن اموال بسیار در حال توانگری بیشتر است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«یک درهم صدقه در نزد خداوند افضل از صد هزار درهم است.»عرض کردند:ای پیامبر خدا این امر چگونه است؟فرمود:«مردی از بابت مال خود صد هزار درهم بیرون میآورد و صدقه میدهد،و مردی یک درهم از دو درهمی که جز آنها چیزی ندارد بیرون میآورد و با خوشی خاطر صدقه میدهد.صاحب یک درهم ثوابش بیشتر از ثواب صاحب صد هزار
ص:409
درهم است»؛ (1)و باید فقیر مالی اندوخته نکند بلکه بهاندازۀ نیاز بگیرد و باقی را صدقه دهد.در اندوختن مال سه درجه است:
1-جز برای یک شبانهروز خود چیزی نیندوزد.این درجۀ صدّیقان است.
2-برای چهل روز اندوخته کند و زیاده بر این مشمول طول امل یا درازی آرزوست، و عالمان این را از میعادی که خداوند برای موسی(علیه السلام)قرار داد فهمیدهاند،چه از آن دانسته میشود که امید به زندگی تا چهل روز رخصت داده شده است.این درجۀ پرهیزگاران یا متّقین است.
3-برای یک سال خود اندوخته کند،و این پایینترین مراتب و درجۀ صالحان است.
کسی که برای مدّتی بیشتر مال ذخیره کند در زمرۀ عوام قرار گرفته و از محدودۀ خواصّ بکلّی خارج شده است.
بنابراین غنای انسان شایسته و عفیف و آرامش دل او در اندوختن قوت یک سال است،و غنای خواصّ در چهل روز و غنای خواصّ خواص در یک شبانه روز است.
(1)فقیر باید در چیزی که به او میرسد سه امر را در نظر گیرد:عین مال،غرض دهنده و غرض خود را در گرفتن آن.
امّا عین مال باید حلال و از هر گونه شبهه پاک باشد،و اگر در آن شبههای باشد باید از گرفتن آن دوری جوید.ما در کتاب حلال و حرام درجات شبهه و آنچه را دوری از آن واجب و یا گرفتن آن مستحبّ است ذکر کردهایم.
امّا غرض دهنده بیرون نیست از این که آن را یا به طیب خاطر میدهد و مقصودش جلب محبّت اوست که در این صورت آنچه میدهد هدیّه است،و یا قصدش کسب ثواب است که در این صورت آنچه داده صدقه و یا زکات میباشد؛و یا منظورش آوازه و ریا و سمعه است،در این صورت ممکن است نیّت او منحصر در همین مقصود و یا با بقیّۀ اغراض همراه باشد.
اوّل-که هدیه است در گرفتن آن باکی نیست،چه قبول هدیه سنّت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) است.لیکن باید در آن منّتی نباشد و اگر همراه با منّتی باشد ترک آن سزاوارتر است؛و
ص:410
1) (60) سنن نسایی،59/5 کتاب زکات باب جهد المقلّ.
اگر میداند در بخشی از آن منّتی بزرگ است باید آن را رد کند و بقیّه را بگیرد.مردی به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روغن و کشک و گوسفندی هدیه کرد،آن حضرت گوسفند را رد و روغن و کشک را قبول فرمود. (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)هدیه را از برخی مردم میپذیرفت و از بعضی قبول نمیکرد، (2)و فرمود:«قصد کردهام هدیه را جز از قرشی یا ثقفی یا انصاری یا دوستی نپذیرم.» (3)دستهای از صحابه و تابعین نیز به همین گونه عمل کردهاند.
برای فتح موصلی کیسهای آوردند که در آن پانصد درهم بود،گفت:عطا برایم نقل کرد که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هرگاه روزیی بدون درخواست برای کسی رسد و او آن را ردّ کند بر خدا ردّ کرده است.» (4)سپس کیسه را گشود و درهمی از آن برداشت و بقیّه را ردّ کرد.ابراهیم تیمی یک یا دو درهم و نظایر اینها را از یاران خود درخواست میکرد،و دیگران دویست درهم به او پیشنهاد میکردند و نمیپذیرفت.برخی از آنها هنگامی که دوستش به او چیزی میداد میگفت:آن را نزد خود نگهدار و بنگر که اگر من پس از قبول آن در دلت بهتر از پیش هستم مرا آگاه کن تا آن را بگیرم و در غیر این صورت آن را نمیگیرم.نشانۀ صدق هدیّه این است که ردّ کردن آن بر دهنده گران میآید و با قبول آن شاد میشود،و از این که دوستش هدیّۀ او را پذیرفته است منّتی از او بر خود احساس میکند.امّا اگر گیرنده بداند گرفتن آن آمیخته با منّت است اگر چه اخذ آن مباح است لیکن در نزد فقیران صادق مکروه میباشد.
بشر گفته است:هرگز از کسی چیزی نخواستم جز از سریّ سقطی،چه زهد و بیمیلی او به دنیا در نزد من ثابت بود.او شاد میشد که چیزی از دستش بیرون رود و دلتنگ میشد اگر در نزد او باقی میماند.پس من او را در آنچه دوست میداشت یاری میکردم.
یک تن خراسانی مالی برای جنید آورد و از او خواست که آن را در خوردنیهایش
ص:411
1) (61) مسند احمد ضمن حدیث یعلی بن مرّه و سند آن نیکوست.
2) (62) مسند ابو داود طیالسی،ص 146،شمارۀ 1082 و 1083.
3) (63) سنن نسایی،280/6،از حدیث ابو هریره.
4) (64) عراقی گفته است:من آن را به طور مرسل بدین صورت نیافتم،احمد،ابی یعلی و طبرانی به اسنادی نیکو از حدیث خالد بن عدی جهنی روایت کردهاند:«هر کس از سوی برادرش بدون درخواست او و بدون هیچ منّت به او احسانی رسد آن را بپذیرد و ردّ نکند چه آن روزیی است که خداوند به او داده است».میگویم:نظیر آن را طیالسی نقل کرده است؛شمارۀ 2478 از حدیث ابو هریره.
صرف کند.جنید به او گفت:آن را میان مستمندان پخش کن،پاسخ داد:نمیخواهم.
گفت:من چقدر باید زندگی کنم تا آن را بخورم.گفت:مقصودم این نیست که آن را برای سرکه و سبزی هزینه کنی بلکه منظورم در صرف آن در تهیّۀ شیرینیها و خوراکهای خوب است.جنید پذیرفت.خراسانی گفت:من در بغداد کسی را نمییابم که بیشتر از تو بر من منّت داشته باشد،جنید پاسخ داد:و نباید جز از امثال تو چیزی پذیرفت.
دوّم-آن که عطای او تنها برای کسب ثواب باشد،و این یا صدقه است و یا زکات.در اینجا باید فقیر به وضع خود بنگرد که آیا استحقاق گرفتن زکات را دارد یا نه؛اگر امر بر او مشتبه است جای شبهه و تأمّل است.ما بتفصیل آن را در کتاب اسرار زکات ذکر کردهایم؛و اگر آنچه را به او میدهد به گمان آن است که او دانشمند و یا علوی است چنانچه دانشمند یا علوی نباشد،گرفتن آن مال حرام است و هیچ شکّی در این نیست.
سوّم-غرض او شهرت و ریا و سمعه باشد،در این صورت فقیر باید قصد فاسد او را به وی برگرداند و عطای او را نپذیرد.چه در صورت قبول آن به غرض فاسد او کمک کرده است.یکی از آنان چیزی را که به او میدادند بر میگردانید و میگفت:اگر بدانم که آن را بر سبیل مباهات یاد نمیکنند میگرفتم.دیگری از آنان را به سبب ردّ صلهای که به او داده میشد سرزنش کردند،پاسخ داد:من برای شفقت و خیرخواهی صلۀ آنها را برمیگردانم چه آنها دوست دارند آن را بازگو و اعلام کنند و در این صورت هم مال آنها به هدر میرود و هم اجر آنها ضایع میشود.
امّا غرض او در گرفتن باید در خود بنگرد که آیا به چیزی که به او میدهند نیاز دارد و از آن ناگزیر است؟یا نیازی بدان ندارد.چنانچه به آن نیازمند است و آنچه به او داده میشود از شبهات و آفاتی که در دهنده یادآوری کردیم مصون باشد افضل گرفتن آن است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«دهندهای که از روی توانگری میدهد اجرش از گیرندۀ نیازمند بزرگتر نیست.» (1)و نیز فرموده است:«هر کس از این مال بدون درخواست و منّت چیزی به او برسد روزیی است که آن را خداوند به سوی او روانه داشته است.»در عبارتی دیگر آمده است:«...آن را ردّ نکند.» (2)یکی از عالمان گفته است:هر که را بدهند و نگیرد بخواهد و به او ندهند.دانشمند دیگری گفته است:«در ردّ
ص:412
با احتیاج باید از ابتلای به عقوبت آن که طمع یا شبهه و جز آن است ترسید.
امّا اگر آنچه به او رسیده بیش از نیاز اوست وضع او از دو حال بیرون نیست:یا درویشی است که به اصلاح نفس خویش مشغول است و یا تکفّل امور درویشان و انفاق بر آنان را به سبب طبع مدارا و سخاوتمند خویش بر عهده دارد.اگر مشغول اصلاح نفس خویش و خواهان راه آخرت است مجوّزی برای گرفتن و نگهداشتن آن نیست،چه این اقدام صرف پیروی از هوای نفس است و هر کاری برای خدا نباشد پیروی از راه شیطان یا دعوت به آن است:«و کسی که پیرامون قرقگاه بگردد ممکن است در آن بیفتند» بنابراین او را دو مقام است:
اوّل-در آشکار بستاند و در نهان برگرداند،یا در آشکار بگیرد و در نهان پخش کند.
این مقام صدّیقان است و این عمل بر نفس گران میآید،تنها کسی توانایی آن را دارد که نفسش بر اثر ریاضت آرامش یافته باشد.
دوم-ترک کند و نگیرد تا دهنده آن را به کسی دهد که از او محتاجتر باشد.یا بگیرد و آن را به کسی دهد که از او نیازمندتر است.و این دو عمل یا در نهان انجام میشود و یا آشکارا صورت میگیرد و ما در کتاب اسرار زکات ضمن بیان برخی از احکام فقر دربارۀ این که افضل اظهار گرفتن و یا اخفای آن است بحث کردهایم که باید بدانجا مراجعه شود.
یکی از مجاوران مکّه گفته است:درهمهایی نزد من بود که آنها را برای انفاق در راه خدا نگه داشته بودم.شنیدم فقیری به هنگامی که از طواف فارغ شده بود آهسته میگفت:گرسنهام چنان که میبینی،برهنهام چنان که میبینی،ای کسی که میبینی و دیده نمیشوی در آنچه میبینی چه میفرمایی؟به او نگریستم دیدم جامههای کهنهای بر تن دارد که تقریبا او را نمیپوشاند،در دلم گفتم:برای درهمهایم محلّی بهتر از این نیست.آنها را نزد او بردم،نگاهی به آنها کرد سپس پنج درهم از آنها برداشت و گفت:
چهار درهم بهای دو لنگ و یک درهم را در سه روز هزینه میکنم به باقی نیازی نیست و آنها را برگردانید.شب دوّم او را دیدم که دو لنگ نو بر تن دارد،چیزی از او به خاطرم آمد.او رو به من کرد و دستم را گرفت و مرا هفت بار طواف داد و در هر بار گوهرهایی از معادن زمین در زیر پای ما-تا هر دو کعب-میجنبید که از جملۀ آنها زر و سیم و یاقوت و مروارید بود و آنها برای مردم آشکار نبودند.پس از این گفت:[خدا]این همه
ص:413
را به من داده است و من رغبتی به آنها ندارم و از دست مردم میگیرم زیرا آنها باری گران و فتنه و آزمایشند،و در اینها برای بندگان رحمت و نعمت است.
مقصود این است که زیاده بر مقدار حاجت برای ابتلا و آزمایش به تو داده میشود تا خداوند بنگرد با آن چه میکنی؟و مقدار حاجت به منظور رفق و مدارا با تو است،و از تفاوتی که میان مدارا و ابتلاست غافل مباش.خداوند فرموده است: إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً . (1)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«فرزند آدم را جز در سه چیز حقّی نیست:خوراکی که پشتش را محکم کند،جامهای که عورتش را بپوشاند و خانهای که او را در خود جای دهد و آنچه زیادتر از اینهاست حساب است.» (2)بنابراین تو در گرفتن مقدار حاجت از این سه چیز ثواب میبری،و در آنچه زیاده بر نیاز باشد چنانچه معصیت خدا نکردهای در معرض حسابی و اگر خدا را نافرمانی کردهای در معرض عذابی.
و نیز از جملۀ آزمایشها آن است که برای تقرّب جستن به خدا و شکستن خویهای نفس بر ترک لذّتی از لذّات دنیا تصمیم بگیری تا آن به آسانی و پاکیزگی به تو برسد و نیروی تصمیم تو بدان آزمایش شود.امّا خودداری از آن سزاوارتر است،چه نفس انسان هرگاه بر شکستن عزم رخصت یابد بدان خو میگیرد و به عادت خود باز میگردد و سرکوب آن ممکن نیست؛و ردّ آن مهمّ میباشد،چه زهد همین است.اگر آن را بگیری و به نیازمندی برسانی این عمل تو غایت زهد میباشد و جز صدّیقان بر آن توانایی ندارند.
امّا اگر حال تو بر سخاوت و بخشش و تکفّل حقوق فقرا و تعهّد امور جمعی از صالحان باشد آنچه را بیش از نیاز تو است بگیر،زیرا آن بیشتر از نیاز فقرا نیست و در رسانیدن به آنان شتاب کن و آن را ذخیره مساز،چه نگهداری آن هر چند برای یک شب باشد فتنه و ابتلاست،و بسا دلت را خوش آید که آن را نگه داری و بر تو فتنهای شود،زیرا گروهی خدمت به فقرا را وسیلهای برای افزایش مال و تمتّع از خوردنیها و آشامیدنیها قرار دادند و این هلاکت است.
ص:414
کسی که غرض او رفق و طلب ثواب باشد برای او رواست که بر اساس حسن ظنّ به خدا نه روی اعتماد به حکّام ستمکار وام گیرد،اگر خداوند از حلال روزی او کند وام خود را میپردازد و چنانچه پیش از ادای آن بمیرد خداوند آن را ادا و طلبکاران او را راضی خواهد کرد.لیکن این امر مشروط به آن است که حالش در نزد وامدهنده معلوم باشد و نباید با او خدعه کند و او را با وعده بفریبد بلکه باید وضع خود را برای او روشن سازد تا با آگاهی و بینش به وام دادن وی اقدام کند.واجب است وام چنین کسی از بیت المال یا از محلّ زکات پرداخت شود.خداوند فرموده است: وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمّا آتاهُ اللّهُ . (1)گفته شده:معنای آن این است که یکی از دو جامهاش را بفروشد.و نیز گفتهاند:به آبروی خود وام گیرد،و این همان چیزی است که خدا به او داده است.
یکی از آنان گفته است:خداوند را بندگانی است که بهاندازۀ امکانات خود انفاق میکنند،و بندگانی است که بهاندازۀ حسن ظنّ آنها به خدا خرج میکنند.یکی از آنان به هنگام مرگ وصیّت کرد که اموالش به سه گروه داده شود:اقویا،اسخیا و اغنیاء.گفتند:
اینها کیانند؟گفت:اقویا کسانی هستند که بر خدا توکّل کردهاند؛اسخیاء آنهایی هستند که به خداوند گمان نیک دارند و اغنیا آنانی هستند که از غیر خدا بریدهاند.
اکنون هرگاه این شرائط را در خود و در مال و در دهنده بیابد آنچه میدهند بگیرد،و باید آنچه را میگیرد از خداوند بداند نه از دهنده،زیرا دهنده واسطهای است که برای این بخشش مسخّر و گمارده شده و به حکم انگیزهها و مقاصد و اعتقاداتی که بر او چیره کردهاند به این عمل مضطرّ و ناگزیر شده است.
موسی(علیه السلام)عرض کرد:پروردگارا!این چنین روزی مرا در دست بنی اسرائیل قرار دادهای که مرا یک روز این چاشت میدهد،و شبی آن شام.خداوند به او وحی فرمود:
من با دوستانم همین گونه رفتار میکنم.روزی آنها را بر دست بندگان بطّال و بیکارهام جاری میکنم تا به آن اجر برند.بنابراین دهنده را باید مأموری مسخّر و مأجور دانست.
(1)بدان دربارۀ سؤال و خواهش،نهی زیاد و تهدید بسیار وارد شده،و نیز اخباری که دلالت بر رخصت دارد وارد است.حقیقت این است که سؤال در اصل حرام است و تنها
ص:415
1) (69) طلاق/7:و آنها که تنگدستاند از آنچه خدا به آنها داده انفاق کنند.
در صورت ضرورت و یا حاجت مهمّی که نزدیک به ضرورت باشد مباح میشود لیکن اگر چارهای برای آن دارد حرمت همچنان باقی است.این که گفتیم سؤال در اصل حرام است برای آن است که از سه امر حرام خالی نیست:
1-اظهار شکایت از خدا،چه سؤال ابراز فقر و ذکر نارسایی نعمتهای خداوند نسبت به اوست و این همان شکایت است،همان گونه که بندۀ مملوک اگر از کسی درخواست چیزی کند درخواست او مایۀ بدنامی و رسوایی مولای اوست،خواهش بندگان از یکدیگر نیز برای خداوند متعال زشت و نارواست.به همین سبب باید سؤال حرام شود و مانند خوردن مردار جز بر حسب ضرورت روا نباشد.
2-سؤال موجب میشود که سؤالکننده خود را برای غیر خدا خوار کند و مؤمن حقّ ندارد خویشتن را جز برای خدا ذلیل سازد بلکه بر اوست خود را برای مولایش خوار کند،چه این باعث عزّت اوست.امّا دیگر مردم بندگانی مانند اویند و نباید جز به حکم ضرورت خود را در برابر آنها خوار کند،و در سؤال برای درخواستکننده در برابر درخواست شونده ذلّتی است.
3-سؤال غالبا با آزار دادن به کسی که از او درخواست میشود همراه است،زیرا بسا با خوشی خاطر حاضر به بذل مال نباشد و اگر چیزی به درخواستکننده دهد به سبب شرم یا برای ریا و خودنمایی باشد.در این صورت آن چیز برگیرنده حرام است و اگر ندهد بسا از این خودداری شرمگین و آزرده خاطر شود و خود را در زمرۀ بخیلان احساس کند،چه اگر بدهد مالش نقصان پیدا میکند و اگر ندهد به آبرویش صدمه وارد میشود،و این هر دو آزاردهندهاند و سؤالکننده سبب این آزار است و آزار دادن جز به حکم ضرورت حرام است.
هنگامی که نواهی مذکور را درک کنی معنای قول پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را خواهی دانست که فرموده است:«سؤال از مردم از اعمال زشت است و از کارهای زشت تنها همین حلال شده است.» (1)بنگر چگونه پیامبر(صلی الله علیه و آله)سؤال را عمل زشت نامیده و روشن است که کار زشت تنها به هنگام ضرورت مباح نمیشود.و نیز فرموده است:«هر کس در حال توانگری سؤال کند خواهان پارههای زیاد آتش جهنّم است، (2)و کسی که
ص:416
سؤال کند و چیزی دارد که او را کفایت کند روز قیامت در حالی وارد میشود که استخوان صورتش میجنبد و گوشتی بر آن نیست»؛ (1)و در عبارت دیگر آمده است:
«سؤال او به صورت خراشیدگیها و گزیدگیهایی در روی اوست.» (2)این الفاظ در تحریم سؤال و تهدید نسبت به آن صراحت دارند.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)با گروهی بر قبول اسلام بیعت فرمود و با آنها شرط کرد که بشنوند و فرمان برند و سپس این سخن کوتاه را به آنها گفت:«از مردم چیزی نخواهید»، (3)و زیاد بر خودداری از سؤال دستور میداد و میفرمود:«هر کس از ما بخواهد به او میدهیم و آن که از خدا بینیازی بخواهد خداوند او را بینیاز میکند»؛و فرمود:«کسی که از ما نخواهد نزد ما محبوبتر است»؛ (4)و نیز:«از مردم بینیاز باشید هر چند به شستن مسواک باشد»؛ (5)و نیز:«از سؤال بینیاز باشید و هر چه سؤال کمتر باشد بهتر است.»عرض کردند:از شما هم ای پیامبر خدا؟فرمود:«و از من هم.» (6)میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از امام باقر(علیه السلام)روایت کرده که فرموده است:اگر سؤالکننده بداند در سؤال چه چیزهایی است هیچ کس از دیگری سؤال نمیکرد،و اگر بخشنده بداند در بخشش چه پاداشهایی است هیچ کس دیگری را ردّ نمیکرد. (7)
از امام صادق(علیه السلام)روایت است که:«از سؤال از مردم بپرهیزید چه آن در دنیا مایۀ ذلّت و فقری است که در آن شتاب دارید و روز قیامت حسابی طولانی دارد.» (8)از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نقل شده که فرموده است:«دستها سهتاست:دست بالا و دست
ص:417
1) (72) مستطرفات السرائر ابن ادریس نظیر آن؛مجمع الزّوائد از الاوسط طبرانی مثل آن.
2) (73) اصحاب سنن آن را روایت کردهاند،و پیش از این در کتاب زکات ذکر شده است.
3) (74) صحیح مسلم 97/3 از حدیث عوف بن مالک اشجعی؛ابو داود سجستانی،382/1.
4) (75) ابن ابی الدّنیا در باب القناعة؛مسند حارث بن ابی اسامه از حدیث ابی سعید خدری؛کافی کلینی، 139/2،شمارۀ 7،صدر حدیث.
5) (76) بزار،الکبیر طبرانی و رجال آن موثق میباشند؛مجمع الزّوائد،94/3.
6) (77) مأخذی برای آن نیافتم.
7) (78) همان مأخذ،20/4،شماره 2.
8) (79) همان مأخذ،20/4،شماره 1 و 3.
دهنده که پس از آن است و دستگیرنده که پایینترین دستهاست.پس تا میتوانید از سؤال خودداری کنید،چه در جلو روزیها حجابهایی است.آن که بخواهد شرمش را حفظ میکند و روزی خود را میگیرد،و آن که بخواهد حجاب را پاره میکند و روزیش را میگیرد.سوگند به آن که جانم در دست اوست اگر یکی از شما کنار بیابان را بگیرد و تا آنجا که بخواهد هیزم جمع کند،سپس آنها را به بازار آورد و به بهای ده سیر خرما بفروشد و یک سوّم خرما را برای خود نگهدارد و دو سوّم آن را صدقه دهد برای او بهتر است از این که از مردم خواهش کند تا به او بدهند یا ندهند.» (1)و نیز فرموده است:«هر کس در سؤال را به روی خود بگشاید خداوند دری از فقر به روی او باز میکند.» (2)غزّالی میگوید:چون دانستی که سؤال جز به هنگام ضرورت مباح نیست اکنون بدان که گاهی به چیزی اضطرار است و زمانی نیاز به آن شدید،و گاهی نیاز بدان اندک و زمانی از آن بینیازی است؛و اینها چهار حالت است:
امّا اضطرار:از قبیل سؤال گرسنه است به هنگامی که بیم دارد از گرسنگی بمیرد یا بیمار شود،وی یا سؤال برهنه است که بدنش عریان است و چیزی ندارد که آن را بپوشاند.این سؤالها در صورت وجود بقیّۀ شرائط مباح میباشد بدین گونه که آنچه خواسته میشود مباح باشد و کسی که از او خواسته میشود در باطن راضی،و سؤالکننده از کسب ناتوان باشد،چه کسی که بر کسب توانایی دارد بیکاره و بطّال است و حقّ سؤال ندارد مگر آن که اوقات او در فرا گرفتن علم مستغرق باشد و کسی که نوشتن بداند باید از راه نویسندگی کسب کند.
امّا بینیاز:کسی است که چیزی را بخواهد در حالی که نظیر یا نظایر آن را داراست سؤال او بیتردید حرام است.این دو حالت که نیاز و بینیازی است روشن است.
امّا نیاز شدید:مانند این است که بیماری نیازمند دارویی باشد که اگر آن را به کار نبندد ظاهرا بیمی بر او نبوده لیکن از بیم خالی نیست مانند کسی که در زمستان جبّهای بر تن دارد و فاقد پیراهنی است که در زیر آن بپوشد و از سرمای زمستان رنج میبرد ولی به حدّ ضرورت نمیرسد.همچنین کسی که برای کرایۀ راه سؤال میکند در حالی که با
ص:418
سختی میتواند راه را پیاده برود که دربارۀ او نیز باید حکم اباحه جاری شود،زیرا نیاز او محقّق و قطعی است،لیکن خودداری از آن سزاوارتر است،و اگر چه سؤالکننده ترک اولی کرده است،امّا سؤال او مادام که در قول خود صادق باشد مکروه گفته نمیشود، فی المثل باید بگوید:در زیر جبّهام جامهای ندارم و سرما مرا آزار میدهد،آزاری که توان تحمّل آن را دارم لیکن بر من سخت میگذرد.چون راست بگوید،راستی گفتار او چنانچه خدا بخواهد کفّارۀ سؤال او خواهد بود.
امّا نیاز اندک:مانند آن که جامهای بخواهد که به هنگام بیرون آمدن آن را روی جامهاش بپوشد تا پارگیهای جامهاش را از چشم مردم بپوشاند.یا مانند کسی که نان دارد و برای خورش سؤال کند.یا همچون کسی که کرایۀ الاغ را در اختیار دارد و برای کرایۀ اسب یا کجاوه از مردم خواهش کند در حالی که میتواند بدون کجاوه بر شترسوار شود.
این سؤالها و امثال آنها اگر از روی تزویر و به قصد اظهار حاجتی غیر از آن باشد حرام است.همچنین هرگاه مقرون به چیزی از نواهی سهگانه شود حرام است و آنها عبارتند از شکایت،قبول ذلّت و آزار کسی که از او سؤال میشود.چه این گونه نیازها در خور آن نیستند که نواهی مذکور به سبب آنها مباح شود،و اگر مقرون به چیزی از آنها نباشند با کراهت مباحند.
اگر گفته شود:چگونه ممکن است سؤال از این نواهی خالی باشد؟ پاسخ این است که بدانی شکایت با بهجا آوردن شکر خدا و اظهار بینیازی از مردم منتفی میشود،و نباید مانند محتاجان سؤال کند بلکه باید بگوید:من با آنچه در اختیار دارم نیازی ندارم لیکن هوسهای نفسانی از من میخواهند که جامهای بر بالای جامههایم بپوشم و این چیزی زیاده بر حاجت من و از زیادهطلبی نفس است.وی با این اظهار از حدّ شکایت خارج میشود.
امّا نفی ذلّت به این است که از پدر یا خویشاوند و یا دوستی سؤال کند که میداند این خواهش نقصی بر او وارد نمیکند و او را در چشم وی خوار نمیسازد،یا از مرد سخاوتمندی که مال خود را برای این گونه نیکوکاریها آماده کرده و به وجود امثال او شاد میشود و منّت او را به گردن میگیرد سؤال کند.به این ترتیب ذلّتی در میان نخواهد بود، زیرا ذلّت ناگزیر با منّت همراه است.
امّا ایذای کسی که از او خواسته میشود راه رهایی از آن به این است که از شخص
ص:419
معیّنی سؤال نکند،بلکه مطلوب خود را به کنایه بگوید به طوری که تنها نیکوکاری که صادقانه رغبت داشته باشد به بذل مال اقدام کند،و اگر در میان جمعیّت شخص برجستهای باشد که اگر ندهد مورد ملامت قرار میگیرد سؤال وی موجب ایذای او خواهد بود،و بسا از روی کراهت و از بیم ملامت چیزی بدهد،لیکن در باطن بیشتر قایل است که اگر بتواند بدون آن که مورد نکوهش واقع شود از این پیشامد رهایی یابد.
امّا اگر از شخص معیّنی درخواست کند باید نام او را نبرد بلکه به کنایه بگوید تا اگر بخواهد تجاهل کند راهی برایش باقی بماند،و اگر با وجود قدرت تجاهل نکند نشانۀ رغبت او به بذل مال و عدم آزردگی اوست.
میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)کافی از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت کرده که فرموده است:«از امّت من در مجالس آنها درخواست نکنید تا آنها را بخیل بیابید.» (1)غزّالی میگوید:باید از کسی درخواست کند که اگر درخواست او را رد و یا با وجود قدرت تجاهل کند شرمگین نشود،چه شرم از درخواستکننده آزاردهنده است چنان که به قصد ریاء چیزی دادن به کسی که درخواستی نکرده موجب آزار اوست.
اگر بگویی:چنانچه با علم به این که انگیزۀ دهنده در دادن چیزی به او شرم از وی و یا حاضران بوده و اگر این امر نبود اقدام به بخشش نمیکرد،در این صورت چیزی که داده برای او حلال است یا شبههناک؟ پاسخ این است که آن حرام محض است و دراینباره خلافی میان امّت نیست و او در حکم کسی است که با زدن و مصادره مالی را از دیگری گرفته باشد،چه میان این که ظاهر بدن او را با چوب بیازارد یا باطن قلب او را با تازیانۀ شرم و ترس از ملامت مضروب سازد تفاوتی نیست بلکه کوبیدن درون آدمی از نظر خردمندان عقوبتی سختتر است.و روا نیست که گفته شود در ظاهر به آنچه داده راضی بوده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«ما به ظاهر حکم میکنیم و خداوند سرپرست باطنهاست.» (2)و این حکم ضروری داورها در حلّ و فصل دعاوی است،زیرا برای آنها ممکن نیست که مخاصمات را به بواطن و قراین احوال رجوع دهند و ناگزیرند به ظاهر
ص:420
زبان حکم کنند با آن که زبان گویای دروغهای بسیاری است،لیکن ضرورت ایجاب کرده که به آن رجوع شود.و این پرسش از چیزی است که میان بنده و خداست و حاکم در آن احکم الحاکمین است،چه دلها در نزد او مانند زبانها در نزد دیگر حاکمان است.از این رو در این گونه مسائل به دلت بنگر هر چه تو را فتوا داد بپذیر،زیرا فتوادهنده معلّم قاضی و حاکم است تا در عالم شهود حکم کنند،و مفتی دلها علمای آخرتند و به فتوای آنهاست که از قهر سلطان آخرت نجات حاصل میشود،چنان که نجات از قهر سلطان دنیا با فتوای فقیه میسّر است.بنابراین سؤالکننده آنچه را با کراهت دریافت میکند- میان خود و خدا-مالک آن نمیشود و بر او واجب است آن را به صاحبش رد کند و اگر از بازگردانیدن آن شرم دارد،و آن را رد نکند باید به چیزی که بهایش برای آن باشد به صورت هدیه و عمل متقابل آن را تلافی کند تا از عهدۀ آن برآمده باشد.و اگر هدیۀ او را نپذیرد باید آن را به وارثانش بازگرداند،و اگر در دست او بماند و تلف شود-میان خود و خدا-ضامن است و از این که در آن تصرّف کرده و با سؤال خود باعث آزار گردیده مرتکب گناه شده است.
اگر بگویی:این امری باطنی است که آگاهی بر آن دشوار است،راه آن چیست؟زیرا بسا سؤالکننده گمان میکند دهنده راضی است در حالی که در باطن راضی نیست.
پاسخ این است که:پرهیزگاران به همین سبب سؤال و خواهش را بکلّی ترک کردهاند و به هیچ روی از کسی چیزی نمیگیرند.بشر حافی اصلا از کسی چیزی نمیگرفت جز از سرّی سقطی و میگفت:میدانم که او به خروج مال از دستش شاد میشود و من او را بر چیزی که دوست میدارد کمک میکنم.این که سؤال سخت زشت شمرده شده و بر خودداری از آن تأکید شد،به همین مناسبت است؛و این آزار غیر جز به ضرورت مباح نمیشود،مانند این که سؤالکننده در معرض نابودی قرار گیرد و برای رهایی او راهی باقی نماند،و کسی را نیابد که بدون کراهت و آزردگی خاطر چیزی به او بدهد.در این صورت این امر برای او مباح میشود همچنان که خوردن گوشت خوک و مردار به هنگام ضرورت مباح میشود.لیکن در این موارد خودداری طریق پرهیزگاران است.
دستهای از صاحبدلان در آگاهی به قراین احوال به بینش خود اطمینان داشتند؛از این رو از برخی مردم میگرفتند و از بعضی نمیگرفتند،و دستهای تنها از دوستان خود
ص:421
میگرفتند،و برخی قسمتی را از آنچه به آنها داده میشد میگرفتند و قسمتی را رد میکردند،چنان که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در مورد گوسفند و روغن و کشک عمل فرمود.و این روش آنان در برابر چیزی بود که بدون سؤال به آنان میرسید و روشن است که آن جز از روی رغبت صورت نمیگیرد؛لیکن گاهی این رغبت به قصد جاه طلبی یا خودنمایی و شهرت انجام میگیرد که در این موارد از گرفتن دوری میجستند.
امّا از سؤال جز در دو مورد بکلّی خودداری میکردند:یکی به هنگام ضرورت و دیگری سؤال از دوستان و برادران بود،و در مورد برادران مال آنها را بدون سؤال و کسب اجازه میگرفتند،زیرا صاحبدلان میدانند که مطلوب رضایت دل است نه گفتار، و به برادران خویش وثوق داشتند که از دست درازی آنها شاد میشوند؛از این رو به هنگامی که در توانایی برادران نسبت به آنچه میخواستند شکّ داشتند از آنان میپرسیدند،و در غیر این صورت از پرسش بینیاز بودند.
میزان اباحه در سؤال این است که سؤالکننده بداند کسی که از او سؤال میشود دارای حالتی است که اگر نیاز او را بداند در برآوردن نیاز او بدون آن که از او بخواهد پیشدستی میکند،و در خواهش او جز این که حاجت خود را بیان کند تأثیر دیگری وجود ندارد.امّا اگر بخواهد با حیله شرم او را تحریک یا داعیهای در او برانگیزد سؤال مباح نخواهد بود.باید خواهنده در حالتی باشد که در رضایت باطن دهنده شک نداشته و به عدم کراهت او از آنچه میدهد مطمئن باشد،و رضایت و عدم کراهت را به قرائن احوال باید درک کند.بنابراین گرفتن مال از دیگری در حالت اوّل حلال محض و در حالت دوم حرام محض میباشد،و میان این دو حالت حالاتی است که در آنها در شک به سر میبرد،در این صورت از دلش فتوا بخواهد و باید وسوسهها را ترک کند که آن گناه است،و آنچه را در آن شکّی نیست اخذ و هر چه را در آن شک است ترک کند.
ادراک این مقصود از طریق قراین احوال بر کسی که هوش او قوی و حرص و شهوتش ضعیف باشد آسان است.
امّا اگر حرص او قوی و هوشش ضعیف باشد چیزی به نظرش جلوه میکند که موافق غرض اوست،و قراینی را که دلالت بر کراهت خاطر دهنده دارد درک نمیکند.با توجّه به این دقایق به سرّ قول پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آگاهی مییابیم که فرموده است:«پاکیزهترین
ص:422
چیزی که مرد میخورد از کسب اوست.» (1)به راستی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)سخنان جامع داده شده است،چه آن که کسبی ندارد و از کسب پدر یا یکی از نزدیکانش مالی به ارث نبرده ناگزیر از دسترنج دیگران میخورد،و اگر بدون سؤال به او چیزی داده شود به خاطر دین اوست.و کسی که باطنش به گونهای است که اگر آشکار شود به خاطر دین به او چیزی نمیدهند ناچار آنچه از مردم میگیرد حرام است،و چنانچه با سؤال به او چیزی داده شود کجاست کسی که دلش به بخشش خود در برابر سؤال خوشحال شود و کجاست کسی که در سؤال به مقدار ضرورت بسنده کند.آری اگر احوال کسانی را که از دسترنج دیگران میخورند بررسی کنی خواهی دانست که همه یا بیشتر آنچه را میخورند مال حرام است و مال پاکیزه همان است که او یا ارثگذار او آن را از طریق کسب به دست آورده؛از این رو بعید است که پرهیزگاری با خوردن از دسترنج دیگران جمع شود.از خداوند متعال درخواست میکنیم که طمع ما را از غیر خود ببرد،و در سایۀ جود و احسانش ما را به حلال خود از حرام بینیاز گرداند.
(1)بدان گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«کسی که در حال توانگری سؤال کند خواهان پارههای زیاد آتش جهنّم است» (2)ای صریح بر حرام بودن سؤال است، لیکن تعیین حدّ توانگری و اندازهگیری آن دشوار میباشد و بر ما نیست که اندازهها را تعیین کنیم،چه آنها اموری توقیفی است و از طریق شرع به دست میآید.در حدیث آمده است که:«به غنای خداوند از غیر او بینیاز باشید.»عرض کردند:آن غنا چیست؟ فرمود:«طعام روز و شام شب.» (3)در حدیث دیگر آمده است:«هر کس سؤال کند در حالی که پنجاه درهم یا معادل آن را از طلا داشته باشد در سؤال اصرار کرده است»؛ (4)و در جای دیگر«چهل درهم»ذکر شده است.و هرگاه اندازهها مختلف شود و اخباری که حاکی آنهاست صحیح باشد باید یقین کنیم که اخبار در حالات مختلف صدور یافته
ص:423
است،چه حقّ در ذات خویش جز یکی نیست،و تعیین اندازۀ توانگری ممتنع است،لذا غایت ممکن تعیین تقریبی آن است،و این کار نیز جز با تقسیمبندیی که همۀ نیازمندان را فرا گیرد میسّر نیست،از این رو میگوییم:
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:فرزند آدم تنها در سه چیز حقّ دارد:«طعامی که وجود او را قوام بخشد،جامهای که عورتش را بپوشاند و خانهای که او را در خود جای دهد و زیاده بر اینها را حساب است.» (1)ما برای بیان نیازها و انواع و مقدار و اوقات آنها این سه احتیاج را اصل قرار میدهیم:
انواع نیازها:عبارت است از همین سه چیز و آنچه در همین معنا و برای این مقصود باشد به آنها ملحق میشود حتّی کرایهای را که مسافر در صورت ناتوانی از پیادهروی میدهد و امور دیگری نظیر آن ملحق به همین نیازهاست،و نیز عیال و فرزند و همۀ کسانی که کفالت آنها بر او واجب است ملحق به اویند.
مقدار:در تهیّۀ لباس باید آنچه را در خور اهل دین است رعایت شود که عبارت است از یک دست لباس مرکّب از یک پیراهن و دستار و شلوار و کفش،و از هر جنسی جز یکی مورد نیاز او نیست.اثاث خانه را نیز باید بر همین مبنا قیاس کرد.نباید جامۀ نازک بخواهد و در آنجا که ظروف سفال کفایت میکند نباید خواهان ظروف مس و روی باشد چه از داشتن آنها بینیاز است.باید از نظر تعداد به یک عدد،و از حیث جنس به پستترین انواع آن به طوری که زیاد از حدّ معمول خارج نباشد اکتفا کند.
طعام:مقدار آن در روز یک مدّ است و این را شرع معیّن کرده است.و نوع آن هر چیزی است که بتواند خوراک شود هر چند از جو باشد،و خورش همیشه زیادی امّا قطع آن بکلّی موجب ضرر است؛از این رو در پارهای احوال رخصت داده شده است.
مسکن:کمترین آن چیزی است که از حیث مقدار کافی باشد بدون این که آرایش آن در نظر گرفته شود،و سؤال از مردم برای آراستن و توسعه دادن خانه،در حکم سؤال در حال بینیازی است.
امّا در مورد اوقات:نسبت به آنچه در حال حاضر بدان نیاز دارد اعمّ از خوراک یک شبانهروز و جامهای که بپوشد و خانهای که در آن سکنا کند شکّی نیست،لیکن سؤال او برای آینده سه صورت دارد:
ص:424
1) (88) پیش از این ذکر شده است.
1-در فردا به آن نیاز پیدا میکند.
2-پس از چهل یا پنجاه روز آینده بدان محتاج میشود.
3-پس از گذشت یک سال بدان احتیاج دارد.
تردیدی نیست کسی که کفاف خود و عائلهاش را-اگر عائله داشته باشد-برای مدّت یک سال داشته باشد سؤال او حرام است،چه داشتن کفاف یک سال نهایت توانگری است و مقدار پنجاه درهم که در حدیث آمده بر همین مورد حمل شده است،زیرا پنج دینار برای شخص منفرد اگر میانهروی کند هزینۀ یک سال او را کافی است،و اگر عائلهمند باشد بسا کفایت نکند لیکن چنانچه پیش از سال محتاج شود و قدرت بر سؤال داشته باشد و فرصت آن از دست نمیرود سؤال کردن او جائز نیست،چه او در حال حاضر نیازی ندارد و بسا تا فردا زنده نماند؛در این صورت بدون آن که نیازی داشته باشد سؤال کرده است،در حالی که طعام یک شبانهروز او را کافی است و خبری که مشعر به این مقدار است بر همین مورد حمل شده است.
امّا چنانچه فرصت سؤال از دست میرود و اگر تأخیر کند کسی پیدا نخواهد شد که به او چیزی بدهد سؤال برایش مباح میشود،چه امید یک سال دیگر زیستن آرزوی دوری نیست،و او از این که سؤال را به تأخیر اندازد بیم دارد که مضطرّ شود و از تهیّۀ ما یحتاج خود ناتوان گردد.اگر بیم عجز از سؤال در آینده ضعیف باشد و آنچه مورد سؤال اوست در حدّ ضرورت نباشد سؤال او خالی از کراهت نیست،شدّت و ضعف این کراهت بر حسب درجات ضعف اضطرار و بیم از دست رفتن فرصت و طول مدّتی است که در آن نیازمند سؤال میشود و اینها قابل ضبط و تعیین نیست و منوط به اجتهاد شخص است که در حال خویش بنگرد و میان خود و خدا از دلش فتوا بخواهد و اگر سالک راه آخرت است به آن عمل کند.هر چه یقین انسان نیرومندتر و وثوق او به رسیدن روزی در آینده کاملتر و قناعتش به قوت روزانه بیشتر باشد درجهاش نزد خداوند برتر است.ترس از آینده در حالی که خداوند قوت روزانۀ تو و عائلهات را میدهد تنها ناشی از ضعف یقین و گوش دادن به تهدیدهای شیطان است،و خداوند فرموده است: فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ؛ (1)و نیز: اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً .
ص:425
1) (89) آل عمران/175:...از آنها نترسید و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید.
90سؤال از جملۀ فحشاست و جز به هنگام ضرورت مباح نشده است.حالت کسی که درخواست حاجتی میکند که متأخّر از یک شبانه روز است هر چند در طول سال بدان محتاج شود بدتر از حال کسی است که مالی از راه ارث به او برسد و آن را برای احتیاجات پس از یک سال خود اندوخته کند،و اگر چه هر دو عمل بر طبق فتوای ظاهری مباحند لیکن آنها از محبّت دنیا و درازی آرزو و نداشتن وثوق به فضل الهی ناشی میشوند و این از بزرگترین مهلکات است.
میگویم:پس از این غزّالی فصلی در بیان احوال سؤالکنندگان ذکر،و برخی از گفتههای صوفیان و کارهای آنان را در آن نقل کرده است و چون به آنها و آنچه انجام میدهند وثوق و اعتمادی نیست از آوردن آنها صرف نظر میکنیم.و هر کس بخواهد بر حقیقت فقر و زهد آگاهی یابد به آنچه در آخر بخش دوم این کتاب از امام صادق(علیه السلام)و احتجاج آن حضرت با صوفیان ذکر کردهایم مراجعه کند.
(1)در این بخش حقیقت زهد و فضیلت و درجات و اقسام آن،همچنین چگونگی زهد در خوراک،لباس،مسکن،اثاث و ضرورات زندگی و نشانههای آن شرح داده میشود.
(2)بدان زهد در دنیا یکی از مقامات شریف سالکان است،و آن مانند دیگر مقامات از علم و حال و عمل صورت میبندد؛زیرا چنان که پیشینیان گفتهاند همۀ ابواب ایمان به علم و قول و عمل باز میگردد.و گویا در این تعریف قول به سبب ظهور آن به جای حال ذکر شده است چه آن نشاندهندۀ حال باطن است و گرنه قول به نفس خود مراد نیست، و آن اگر برخاسته از حال نباشد اسلام نامیده میشود نه ایمان.علم سبب حال و آن به منزلۀ درخت ثمربخشی است که حال ثمرۀ آن است همچنان که عمل ثمرۀ حال میباشد.اینک ما حال را با هر دو طرف آن که علم و عمل است شرح میدهیم:
ص:426
امّا حال:مقصود ما از آن حالتی است که آن را زهد مینامند و آن عبارت از انصراف رغبت از چیزی به سوی چیز دیگری است که بهتر از آن باشد.هر کس از طریق معاوضه یا خریدوفروش و جز اینها از چیزی به چیز دیگر عدول کند،این کار به سبب انصراف رغبت او از چیزی و گرایش او به چیز دیگر است.حالت چنین کسی را نسبت به چیزی که از آن عدول کرده زهد میگویند و نسبت به آنچه گرایش به آن یافته است رغبت یا محبّت مینامند.
بنابراین حالت زهد مقتضی آن است که از چیزی منصرف و به چیزی که بهتر از آن است راغب باشد؛و نیز شرط است که آنچه از آن انصراف حاصل شده از جهتی مطلوب و مورد رغبت باشد،چه کسی که از چیزی روی گرداند که ذاتا مطلوب نیست زاهد گفته نمیشود.فی المثل آن که خاک و سنگ و حشرات را ترک کند زاهد نامیده نمیشود، لیکن ترککنندۀ درهم و دینار را زاهد میگویند،چه خاک و سنگ مورد رغبت نیست.
همچنین در آنچه رغبت پیدا کرده شرط است که در نظر او بهتر از چیزی باشد که از آن منصرف شده است تا رغبت او غلبه یافته باشد.مثلا فروشنده زمانی به فروش کالای خود اقدام میکند که از نظر او چیزی که خریده بهتر از چیزی باشد که فروخته است.از این رو حالت او نسبت به آنچه فروخته زهد است و نسبت به عوض آن رغبت و محبّت میباشد.لذا خداوند متعال فرموده است: وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فِیهِ مِنَ الزّاهِدِینَ . (1)معنای آن این است که او را فروختند-شراء که به معنای خریدن است به معنای فروختن نیز میآید-و برادران یوسف(علیه السلام)را نسبت به او به زهد توصیف کرده است،چه آنها طمع داشتند که پدرشان کاملا روی به آنها داشته باشد،و این در نظر آنها از یوسف محبوبتر بود؛لذا او را به طمع این عوض به معرض فروش گذاشتند.بنابراین هر کس دنیا را در برابر آخرت بفروشد به دنیا زاهد است و آن که آخرت را در برابر دنیا به فروش رساند نیز زاهد است لیکن نسبت به آخرت.امّا عادت بر این جاری است که واژۀ زهد را بر کسی اطلاق میکنند که در دنیا زهد ورزد چنان که واژۀ الحاد را به کسی تخصیص دادهاند که بخصوص به باطل گرایش داشته باشد اگر چه از نظر لغت به معنای مطلق میل است.
چون زهد بطور کلّی رو گردانیدن از محبوب است تحقّق آن تنها با عدول به چیزی که
ص:427
1) (1) یوسف/2:و او را به بهای کمی-چند درهم-فروختند و نسبت به او بیاعتنا بودند.
از آن محبوبتر باشد قابل تصوّر است و گرنه ترک محبوب بدون گرایش به چیزی محبوبتر محال است.کسی که از هر چه غیر خداست حتّی از فردوس برین روی گرداند و تنها خدا را دوست بدارد او زاهد مطلق است؛و آن که به همۀ لذّات و بهرههای دنیوی بیرغبت باشد لیکن نسبت به نظایر آنها در آخرت زهد نورزد و طمع حور و قصور و میوهها و نهرها را داشته باشد او نیز زاهد است ولی مرتبهای پایینتر از اوّلی دارد.کسی که تنها نسبت به بعضی از لذّات دنیا نه همۀ آنها زهد ورزد مانند این که مال را ترک کند و مقام را نگه دارد،یا توسعۀ در خوراک را ترک کند و تجمّل و آرایش را پایبند باشد چنین کسی مطلقا شایستگی نام زاهد را ندارد،و مرتبۀ او در میان زاهدان مانند مرتبۀ کسی است که در میان توبهکنندگان از پارهای از گناهان توبه کرده باشد امّا زهد او درست است،چنان که توبه از برخی گناهان درست میباشد.توبه عبارت از ترک منهیّات است و زهد ترک مباحاتی است که نفس از آنها لذّت میبرد،و بعید نیست که کسی تنها بر ترک برخی از مباحات قدرت یابد و بر ترک بعضی دیگر توانایی نیابد، چنان که بعید نیست در منهیّات نیز وضع چنین باشد.و کسی که بر ترک مناهی بسنده کند به او زاهد گفته نمیشود هر چند در برابر آنچه از آن نهی شده زهد ورزیده و از آن روی گردانیده باشد،زیرا این واژه به ترک مباحات اختصاص یافته است.
بنابراین زهد عبارت از بیرغبتی به دنیا و عدول از آن به آخرت یا از غیر از خدا به خداست و این درجهای برتر است.همان گونه که شرط است آنچه به آن روی آورده در نظرش بهتر از چیزی باشد که از آن روی گردانیده همچنین باید بر آنچه از آن روی گردانیده قدرت داشته باشد،چه ترک چیزی که بر آن قدرت ندارد محال است و با ترک مقدور رغبت به آن زائل میشود.
امّا علم که این حال ثمرۀ آن است عبارت از دانستن این است که آنچه را ترک کرده نسبت به چیزی که به دست آورده حقیر و ناچیز است،مانند آن که بازرگان میداند آنچه را به عوض کالای خود گرفته بهتر از کالای اوست و به همین سبب بدان رغبت دارد و مادام که این علم تحقّق نیابد دل از کالای فروختهشدۀ خود بر نمیدارد؛به همین گونه است کسی که میداند،آنچه در نزد خداست باقی و پایدار است و آخرت بهتر و پایدارتر است،به این معنا که لذّات آن ذاتا بهترند،چنان که فی المثل گوهر بهتر و ماندگارتر از برف است و بر مالک برف گران نمیآید که آن را در برابر گوهر و مروارید بفروشد.دنیا
ص:428
و آخرت نیز به همین گونه است،دنیا مانند برفی است که در برابر آفتاب گذارده شود و پیوسته گداخته و آب شود تا آنگاه که از آن چیزی باقی نماند،و آخرت مانند گوهرهایی است که فناناپذیر باشند.
از این رو بهاندازۀ قوّت یقین و شناخت تفاوتی که میان دنیا و آخرت است،رغبت به داد و ستد معامله قوی میشود تا آن حدّ که دارندۀ یقین قوی جان و مالش را میفروشد، چنان که خداوند فرموده است: إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ . (1)سپس بیان فرموده که معاملۀ آنها سودآور میباشد و فرموده است: فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ . (2)در زهد جز به همین مقدار از علم که بداند آخرت بهتر و پایدارتر است نیاز بیشتری نیست.ممکن است کسی که قادر بر ترک دنیا نباشد نیز این را بداند و این ناتوانی او یا به سبب ضعف علم و یقین اوست و یا به علّت استیلای شهوت و مقهور بودن او در دست شیطان،و یا بر اثر آن است که به وعدههای شیطان و امروز و فردا کردن او فریفته شده تا آنگاه که مرگ او را برباید و پس از آن جز حسرت و افسوس چیزی برای او باقی نماند.و خداوند به پستی دنیا کرده و فرموده است: قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ (3)و نفاست آخرت را گوشزد کرده و فرموده است: وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقّاها إِلاَّ الصّابِرُونَ . (4)و بدین گونه هشدار داده که دانستن نفاست گوهر موجب ترغیب در گوهر و اعراض از عوض آن است.
سبب دیگر این که زهد جز به معاوضه و انصراف رغبت از محبوب به سوی چیزی که در نظر او محبوبتر است محقّق نمیشود،مردی در دعای خود گفت:بار خدایا دنیا را به همان گونه که آن را میبینی به من بنمای و پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:«این را مگو لیکن
ص:429
1) (2) توبه/113:خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خریداری میکند که(در برابرش)بهشت برای آنان باشد آنها در راه خدا پیکار میکنند،میکشند و کشته میشود...پس مژده باد شما را به دادوستدی که با خدا کردهاید،و این پیروزی بزرگی(برای شما)است.
2) (3) همان مأخذ قبل.
3) (4) نساء/77:...بگو سرمایۀ زندگی دنیا ناچیز است.
4) (5) قصص/80:و کسانی که به آنها علم و دانش داده شده بود گفتند:وای بر شما ثواب الهی بهتر است برای آنانی که ایمان آوردهاند و عمل شایسته انجام میدهند.امّا جز صبرکنندگان آن را دریافت نمیکنند.
بگو:دنیا را به من چنان بنمای که به بندگان شایستهات نمودهای»؛ (1)و این را بدان سبب فرمود که خدا دنیا را به همان گونه که هست حقیر و ناچیز میبیند،و هر آفریدهای در مقایسه با جلال و عظمت او خرد و ناچیز است،و بنده دنیا را نسبت به خود و مقایسه با چیزی که در نظر او بهتر است حقیر میشمارد،و قابل تصوّر نیست که فروشندۀ اسب هر چند به آن رغبت نداشته باشد مانند فروشندۀ حشرات زمین به اسب خود بنگرد،چه او اصلا از حشرات بینیاز است و لیکن از اسب بینیاز نیست،و خداوند متعال به ذات خود از هر چه جز اوست بینیاز است و همه را به نسبت جلال خود در یک درجه و در نسبت به غیر متفاوت میبیند،و زاهد کسی است که به تفاوت خود نسبت به نفس خویش بنگرد نه نسبت به غیر خود.
امّا عملی که از حالت زهد پدید میآید ترک کردن است،چه زهد داد و ستد و معامله و تبدیل چیزی پستتر به چیزی بهتر است چنان که عملی که بر عقد بیع مترتّب میشود ترک چیز فروخته شده و از دست دادن مبیع و گرفتن عوض آن است.همچنین زهد موجب ترک کلّی چیزی است که در آن زهد میورزد و آن تمامی دنیا و اسباب و مقدّمات و علایق آن است.از این رو باید دوستی دنیا را از دل بیرون کند و به جای آن محبّت طاعات را در دل جای دهد،و آنچه را از دل بیرون کرده از دست و چشم خارج سازد،و دست و چشم و دیگر اعضای خود را به ادای طاعات وادارد.اگر چنین نکند مانند فروشندهای است که کالای فروخته شده را تحویل دهد و بهای آن را نستاند؛و هرگاه به شرائط دو طرف معامله که گرفتن و ترک کردن است وفا شود باید به معاملهای که کرده است شادمان باشد،چه طرف معاملۀ او به عهد خود وفادار است.کسی که نقدی را در برابر نسیهای بدهد پس از تسلیم نقد به دنبال وصول نسیه خواهد شتافت و بیشکّ اگر طرف قراردادش کسی باشد که به صداقت و توانایی و وفاداری او مطمئنّ است نسیهاش وصول خواهد شد.امّا مادام که به دنیا چسبیده و آن را رها نکرده زهد او به هیچ وجه درست نیست.از این رو خداوند برادران یوسف را دربارۀ بنیامین به زهد توصیف نکرده اگر چه گفتند: لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلی أَبِینا مِنّا (2)و تصمیم گرفتند او را دور سازند
ص:430
چنان که یوسف را دور کردند تا آنگاه که یکی از آنان شفاعت کرد و دست از او بازداشتند.همچنین خداوند آنان را به هنگامی که عزم کردند یوسف را بیرون برند به زهد توصیف نفرموده جز آنگاه که به تسلیم و فروش او تصمیم گرفتند،چه نشانۀ رغبت نگهداشتن و علامت زهد بیرون کردن است.بنابراین اگر قسمتی از دنیا را از دست خود خارج سازی و قسمتی را نگهداری تنها نسبت به آنچه از دنیا ترک کردهای زاهدی و زاهد مطلق نیستی،و اگر مالی نداری و دنیا به تو مساعدت نکرده زهد در مورد تو قابل تصوّر نیست،زیرا کسی که بر فعل چیزی قدرت ندارد بر ترک آن نیز قادر نیست.بسا شیطان تو را بفریبد و گمان کنی که اگر از دنیا چیزی نداشتی نسبت به آن زاهدی،لذا نباید بیآن که از عهد محکمی که با خدا مطمئنّ و قویدل باشی بدان فریفته شوی،زیرا هرگاه خودت را در حال قدرت بر فعل نیازموده باشی نباید در آن حال به قدرت بر ترک اطمینان کنی.بسا کسان که به هنگام عدم قدرت بر گناه گمان میکنند از گناه بیزارند،لیکن هرگاه اسباب آن بدون مانع و ترس از مردم برای آنها فراهم شود به آن آلوده میشوند.
هرگاه نفس در محرّمات تا این حدّ مغرور و فریفته میشود بپرهیز که به وعدههای آن در مباحات اعتماد کنی و عهد محکم آن است که در حال قدرت پیاپی آن را بیازمایی.هرگاه نفس به آنچه پیوسته وعده میدهد وفا کند و مانع و عذر ظاهری و باطنی وجود نداشته باشد باکی نیست که اندکی به آن اعتماد کنی.لیکن از دگرگونی آن بر حذر باش،زیرا نفس بسرعت پیمان را میشکند و به مقتضای طبع باز میگردد.
خلاصه آن که از نفس امانی نیست جز به هنگام ترک و آن نیز تنها به نسبت چیزی است که ترک کرده است و این در صورت وجود قدرت است.از این رو در زمان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)همۀ مسلمانان میگفتند:ما پروردگارمان را دوست داریم و اگر بدانیم محبّت او در چه چیزی است همان را بهجا میآوریم،تا آنگاه که خداوند آیۀ: وَ لَوْ أَنّا کَتَبْنا عَلَیْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیارِکُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاّ قَلِیلٌ مِنْهُمْ ، (1)را نازل فرمود.ابن مسعود گفته است:من در میان خودمان کسی را نمیشناختم که دنیا را دوست بدارد تا آنگاه که
ص:431
1) (8) نساء/66:(ما تکلیف مشکلی بر دوش آنها ننهادیم)اگر(مانند بعضی از امّتهای پیشین)به آنها دستور میدادیم یکدیگر را به قتل برسانند و یا از وطن و خانۀ خود بیرون روند تنها شمار کمی از آنها عمل میکردند.
آیۀ: مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیا وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الْآخِرَةَ (1)نازل شد.
ترک مال و بذل آن از راه سخاوت و جوانمردی و یا به منظور دلجویی از مردم و یا به طمع عوض،زهد نیست ولی همۀ آنها از عادتهای نیک به شمار میآید،و در عبادات مدخلیّت ندارند؛بلکه زهد آن است که به سبب علم به حقارت دنیا نسبت به نفاست آخرت،دنیا را واگذاری.لیکن هر نوع ترک از کسی که به خدا و آخرت ایمان ندارد گاهی مروّت و جوانمردی و سخاوت و خوشخویی است ولی زهد نیست،زیرا نیکنامی و داشتن محبوبیّت از لذّات دنیوی است و آن لذیذتر و گواراتر از مال است و همان گونه که دادن مال پیشاپیش به طمع عوض،از زهد نیست ترک آن به امید این که نام نیکی به دست آورد و مورد ستایش مردم قرار گیرد و به جوانمردی و سخاوت مشهور شود و زحمت و رنج خود را در حفظ اموال که مستلزم قبول ذلّت در برابر پادشاهان و ثروتمندان است سبک کند ابدا از زهد به شمار نمیآید،بلکه آن شتافتن به تحصیل لذّتی دیگر برای نفس است.زاهد کسی است که دنیا با خلوص و صفا رام او گردد،و وی بدون آن که به مقامش نقصانی وارد شود و دچار بدنامی گردد و یا چیزی را از دست دهد بتواند به آن متنعّم شود،امّا آن را از بیم آن که مبادا با آن انس گیرد و با غیر خدا مأنوس شود و جز او را دوست بدارد،و غیر خدا را در محبّت خدا شریک سازد آن را ترک کند.
یا آن را طمع ثوابهای آخرت رها سازد،و به امید نوشابههای بهشت از نوشابههای دنیا بهره نبرد،و به طمع حوریان بهشتی از کنیزکان و زنان دنیا متمتّع نشود،و به امید باغها و درختان بهشت از گردش در باغهای دنیا چشم پوشد،و به طمع زینتهای بهشتی تجمّل و آرایش دنیا را ترک کند،و به طمع میوههای بهشتی از خوراکهای لذّتبخش دنیا صرف نظر کند،و از بیم آن که به او گفته شود: أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ الدُّنْیا (2)همۀ آنچه را در بهشت وعده داده شده بر آنچه در دنیا به آسانی و پاکیزگی برای او میسّر میشود برگزیند،زیرا میداند که آنچه در آخرت است بهتر و پایدارتر است و هر چه جز آنهاست دادوستدهایی دنیوی است که در آخرت به هیچ روی سودی ندارد.
میگویم:سخن جامع دربارۀ حقیقت زهد همان است که در نهج البلاغه از امیر مؤمنان(علیه السلام)روایت شده که فرموده است:«همۀ زهد در دو جملۀ از قرآن آمده است:
ص:432
لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ،وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ ، (1)هر کس بر گذشته اندوه نخورد و به آینده شاد نباشد هر دو جنبۀ زهد را دارا شده است.» (2)
(1)خداوند فرموده است: فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ -تا- وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللّهِ خَیْرٌ . (3)خداوند زهد را به عالمان نسبت داده و زاهدان را به علم توصیف کرده و این بیشترین ستایش است.و نیز فرموده است: أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا . (4)
در تفسیر آمده است که در این آیه مراد زهد در دنیاست.و نیز فرموده است: إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً . (5)گفته شده معنای آیه این است که کدام یک در دنیا زاهدترند و زهد را بهترین اعمال معرّفی کرده است.و نیز فرموده است: وَ مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ . (6)و نیز: وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقی . (7)و نیز: اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ . (8)خداوند در این آیه صفت کافران را بیان میکند،و مفهوم آن این است که مؤمن باید ضدّ این صفت را دارا باشد یعنی آخرت را بر زندگی دنیا برگزیند.
امّا اخباری که در نکوهش دنیا وارد شده بسیار است،و ما بخشی از آنها را در کتاب
ص:433
1) (11) حدید/23:باید بر آنچه از شما فوت شده اندوه نخورید،و به آنچه شما را داده شده شادمان نباشید.
2) (12) همان مأخذ،ابواب الحکم،شمارۀ 439.
3) (13) قصص/79/80:(قارون)با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد.کسانی که علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند:وای بر شما ثواب الهی بهتر است.
4) (14) قصص/54:اینان را به سبب صبری که کردهاند دو بار پاداش میدهیم.
5) (15) کهف/7:ما آنچه را روی زمین است زینت آن قرار دادیم تا آنها را بیازماییم کدام یک بهتر عمل میکنند.
6) (16) شوری/20:و کسی که تنها کشت دنیا را میطلبد کمی از آن به او میدهیم امّا در آخرت هیچ نصیبی برای او نیست.
7) (17) طه/131:و هرگز چشم خود را به آنچه گروههایی از آنها را بدان بهرهمند ساختهایم میفکن که آنها رونق زندگی دنیاست،و برای آن است که آنان را بدان بیازماییم،و روزی پروردگارت بهتر و پایدارتر است.
8) (18) ابراهیم/3:همانها که زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند.
نکوهش دنیا از بخش مهلکات ذکر کردهایم،چه دوستی دنیا از مهلکات است.اکنون به ذکر فضیلت بیزاری از دنیا بسنده میکنیم،زیرا بیزاری از دنیا از منجیات است و مراد از زهد همین است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر که بامداد کند و همۀ همّت او دنیا باشد خداوند امور او را پریشان و مشغلهاش را زیاد و پراکنده میکند و فقر را در برابر چشمانش قرار میدهد،و از دنیا جز آنچه برایش مقدّر شده است بهرهای نمیبرد؛و کسی که بامداد کند و همّتش آخرت باشد خداوند افکارش را جمع و پیشهاش را حفظ میکند و بینیازی را در دلش قرار میدهد و دنیا رام و مقهور به او میرسد.» (1)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هرگاه بندهای را دیدید که خاموشی و بیرغبتی به دنیا به او داده شده به او نزدیک شوید که به او حکمت داده میشود،چه خداوند فرموده است: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً . (2)از این رو گفته شده است:«کسی که چهل روز در دنیا زهد ورزد خداوند چشمههای حکمت را در دل او روان و زبانش را به آن گویا میکند.» یکی از صحابه گفته است:به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)عرض کردیم:از مردم چه کسی بهتر است؟فرمود:«هر مؤمن محموم القلب راستگو.»عرض کردیم:ای پیامبر خدا محموم القلب چیست؟فرمود:«پاکدل پرهیزگاری که در او کینه و خیانت و ستم و حسد نباشد.»عرض شد:ای پیامبر خدا چه کسی پیروی او را دارد؟فرمود:«آن که دنیا را دشمن و آخرت را دوست بدارد.» (3)مفهوم این حدیث آن است که بدترین مردم کسی است که دوستدار دنیا باشد.
و نیز پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«اگر میخواهی خداوند تو را دوست بدارد به دنیا بیرغبت باش»؛ (4)پس زهد و بیرغبتی به دنیا را سبب محبّت قرار داده و هر کس محبّت خدا را داشته باشد در عالیترین درجات قرب خواهد بود.بنابراین باید زهد از
ص:434
برترین مقامات باشد؛و نیز مفهوم حدیث این است که دوستدار دنیا در صدد دشمنی با خداست.
در خبری از طریق اهل بیت(علیه السلام)آمده است:«زهد و پرهیزگاری هر شب در دلها به گردش در میآیند اگر با دلی که در آن ایمان و شرم باشد برخورد کردند در آن جای میگیرند و گرنه کوچ میکنند.» (1)هنگامی که حارثه به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:من به راستی مؤمنم،فرمود:حقیقت ایمان تو چیست؟عرض کرد:نفس من از دنیا بیزار،و سنگ و زر آن در نظرم یکسان است و چنانم که گویا بهشت و دوزخ را میبینم و عرش پروردگار را آشکارا مشاهده میکنم.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بر همین حال باش،این بندهای است که خداوند دلش را به نور ایمان روشن ساخته است.» (2)اکنون بنگر که چگونه پیامبر(صلی الله علیه و آله)در این کلام بیان حقیقت ایمان را با بیزاری نفس از دنیا آغاز و آن را با یقین همراه کرد،و چگونه آن حضرت رفتار حارثه را نیکو شمرد و فرمود:«بندهای است که خدا دلش را به نور ایمان روشن کرده است.» هنگامی که از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دربارۀ معنای«شرح»در آیۀ: فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ (3)پرسیدند و گفتند:این«شرح»چیست؟فرمود:«چون نور وارد قلب شود به سبب آن سینه باز و گشوده میشود.»عرض شد:ای پیامبر خدا!آیا برای آن هیچ نشانهای هست؟فرمود:«آری دوری گرفتن از سرای فریب و بازگشتن به سرای جاوید و آماده شدن برای مرگ پیش از رسیدن آن.» (4)بنابراین بنگر که چگونه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)زهد را شرط اسلام قرار داده و آن دوری گرفتن از سرای فریب است.
و نیز فرموده است:«از خداوند چنان که باید شرم کنید.»عرض کردند:ما از او شرم میکنیم.فرمود:«چنین نیست،شما چیزی بنا میکنید که در آن سکنا نمیکنید و چیزی
ص:435
1) (23) عراقی گفته است:مأخذی برای آن نیافتم.میگویم:در التّحف،ص 373 از امام صادق(علیه السلام)چنین نقل شده است:«توانگری و عزّت در گردشند چون بر محلّ توکّل دست یابند در آنجا اقامت میکنند.»
2) (24) طبرانی؛کافی کلینی به نحو مبسوطتر،53/2.
3) (25) انعام/125:کسی که خدا بخواهد هدایت کند سینهاش را برای(پذیرش)اسلام گشاده میسازد.
4) (26) مستدرک حاکم،53/4.
گرد میآورید که آن را نمیخورید.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)بیان کرده است که این اعمال با شرم از خدا سازگار نیست؛همچنین هنگامی که هیئتی بر آن حضرت وارد شد و عرض کردند:ما مؤمن هستیم.فرمود:نشانۀ ایمان شما چیست؟عرض کردند:صبر بر بلا و شکر در فراخی و رضا در برابر قضا و ترک شماتت دشمنان بر مصیبتی که به آنان رسد.
فرمود:«اگر چنین باشید پس چیزی را که نمیخورید گرد نیاورید،و آنچه را در آن سکنا نمیکنید بنا نکنید و در چیزی که از آن کوچ میکنید،رقابت نورزید.» (2)پس زهد را موجب تکمیل ایمان آنها قرار داد.
جابر گفته است:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)خطبهای ایراد و در آن فرمود:«هر کس لا إله إلاّ اللّه بگوید و با آن چیز دیگری نیامیزد بهشت بر او واجب میشود.»علی(علیه السلام)برخاست و گفت:«پدر و مادرم فدای تو باد ای پیامبر خدا!برای ما بیان فرما که مقصود از نیامیختن چیز دیگری به آن چیست؟»پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دوستی دنیا و گفتن این کلمه برای به دست آوردن دنیا،و پیروی از آن.گروهی سخن پیامبران میگویند و اعمال جبّاران را انجام میدهند.هر کس لا إله إلاّ اللّه بگوید و چیزی از اینها در آن نباشد بهشت بر او واجب میشود.» (3)در خبر است:«سخاوت و بخشندگی از یقین است و دارندۀ یقین به دوزخ در نمیآید.بخل از شکّ است و کسی که شکّ کند وارد بهشت نمیشود.» (4)و نیز فرموده است:«سخاوتمند به خدا و مردم و بهشت نزدیک،و بخیل از خدا و مردم دور و به دوزخ نزدیک است.» (5)بخل ثمرۀ رغبت به دنیا و سخاوت ثمرۀ زهد میباشد و ستایش از ثمر ناچار ستایش از ثمردهنده است.
ابن مسیّب از ابی ذرّ از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت کرده که فرموده است:«کسی که در
ص:436
1) (27) طبرانی از حدیث امّ الولید دختر عمر بن خطّاب به سند ضعیف.
2) (28) تاریخ خطیب و ابن عساکر از حدیث جابر به سند ضعیف.(المغنی).
3) (29) عراقی گفته است:من این را از حدیث جابر نیافتم.لیکن حکیم ترمذی آن را در النّوادر از حدیث زید بن ارقم نقل کرده است.
4) (30) مؤلّف الفردوس از حدیث ابی الدّرداء و پسرش آن را در مسند خود ذکر نکرده است.
5) (31) ترمذی و پیش از این ذکر شده است؛الشعب بیهقی؛الاوسط طبرانی از ابو هریره؛جابر و عایشه؛ الجامع الصّغیر.
دنیا زهد ورزد خداوند حکمت را در دل او وارد و زبانش را بدان گویا میکند،و درد و درمان دنیا را به او میشناساند و او را از آن سالم به سوی بهشت بیرون میآورد.» (1)روایت شده است پیامبر(صلی الله علیه و آله)با اصحاب خویش از کنار ماده شترانی گذشت که دهماهه آبستن بودند و شیر آنها بسیار بود.این نوع شتران از محبوبترین و ارزشمندترین اموال عرب به شمار میآمد،زیرا هم قابل سواری و هم دارای گوشت و شیر و پشم بودند و به سبب اهمیّت این گونه شتران در دلهای آنها خداوند فرمود: وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ . (2)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)از آنها روی گردانید و چشمان را فروهشت.عرض کردند:ای پیامبر خدا! این شتران نفیسترین اموال عرب است چرا به آنها نمینگری؟فرمود:«خداوند مرا از آن نهی کرده است.سپس این آیه را تلاوت فرمود: وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ... (3)
مسروق از عایشه روایت کرده که گفته است:عرض کردم ای پیامبر خدا!آیا از خداوند طعامی نمیطلبی تا تو را اطعام کند،و میگوید:هنگامی که آثار گرسنگی را در او دیدم گریستم.فرمود:«ای عایشه!سوگند به کسی که جانم در دست اوست اگر از پروردگارم بخواهم کوههای دنیا را طلا گرداند و با من به حرکت درآورد آنها را در هر جای زمین که بخواهم روان میسازد لیکن من گرسنگی دنیا را بر سیری آن،و ناداری آن را بر توانگری آن،و اندوه دنیا را بر شادی آن برگزیدهام.
ای عایشه دنیا شایستۀ محمّد و خاندان محمّد نیست.ای عایشه!خداوند از پیامبران اولوالعزم جز صبر بر مکروه دنیا و صبر بر جدایی از محبوب آن را نپسندیده و برای من راضی نشد جز به این که مرا تکلیف کند به آنچه آنان را مکلّف ساخته است و فرمود:
فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ .به خدا سوگند مرا چارهای جز طاعت او نیست و سوگند به او که من با تمام طاقت خود صبر میکنم چنان که آنان صبر کردند.و جز به خدا نیرو و قدرتی نیست.» (4)
ص:437
1) (32) کافی کلینی،128/2 از حدیث ابی عبد اللّه(علیه السلام)،و آن را از حدیث جابر نیافتم؛کتاب ذمّ الدّنیا از ابن ابی الدّنیا از حدیث صفوان بن سلیم به طور مرسل؛الکامل ابن عدیّ از حدیث ابی موسی اشعری نظیر آن.
2) (33) تکویر/4:و در آن هنگام که باارزشترین اموال به دست فراموشی سپرده شود.
3) (34) ابو عبید و ابن المنذر از یحیی بن کثیر نظیر آن به اختصار؛الدرّ المنثور،105/4؛تفسیر ابو الفتوح رازی به اختصار از حدیث انس.
4) (35) اخلاق النّبی ابن حبّان ص 293 تمامی آن.ابن ابی حاتم؛مسند الفردوس دیلمی به طور مختصر؛الدر المنثور،45/6.
از ابی سعید خدری از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرموده است:«پیش از من پیامبرانی بودند.یکی از آنها به فقر مبتلا شد و جز عبایی نیافت،یکی دیگر از آنها به شپش دچار شد تا شپش او را کشت،و اینها نزد آنان محبوبتر از اعطای به آنها بود.» (1)از ابن عبّاس نقل شده که گفته است:هنگامی که موسی(علیه السلام)به آب مدین رسید از لاغری سبزی تره در شکمش دیده میشد.
اینها چیزهایی بود که پیامبران و فرستادگان خداوند برای خود برگزیده بودند،و آنها بیش از همۀ خلایق خدا را میشناختند و به راه رستگاری در آخرت دانا بودند.
در حدیث عمر آمده است که وقتی آیۀ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ (2)نازل شد پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نابود باد دینار و درهم»؛عرض کردیم:خداوند ما را از اندوختن زر و سیم نهی کرده پس چه چیزی اندوخته کنیم،فرمود:«باید هر یک از شما زبانی ذاکر و دلی شاکر و همسری شایسته که یاور او در امر آخرت باشد اتّخاذ کند.» (3)در حدیث حذیفه از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آمده است که:«هر کس دنیا را بر آخرت برگزیند خداوند او را به سه چیز گرفتار میکند:غمی که هرگز از دل او جدا نمیشود، فقری که هرگز بینیاز نمیگردد و حرصی که هیچگاه سیر نمیشود.» (4)و نیز پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«ایمان بنده کامل نمیشود مگر آنگاه که گمنامی نزد او مطلوبتر از شهرت و چیز کم پیش او محبوبتر از بسیار آن باشد.» (5)
ص:438
1) (36) من این حدیث را با این الفاظ نیافتم،بلی ابن ماجه به شمارۀ 4023 از ابی سعید(خدری)روایت کرده که گفته است بر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)وارد شدم و آن حضرت کسالت داشت دستم را بر او نهادم از بالای لحاف احساس گرمی کردم،عرض کردم:ای پیامبر خدا!چقدر حرارت بدنت شدید است،فرمود:به همین گونه که بلای ما دو چندان میشود اجر ما نیز دوچندان میگردد.عرض کردم:ای پیامبر خدا!بلای چه کسانی سختتر است، فرمود:پیامبران.عرض کردم:پس از آنها چه کسانی؟فرمود:سپس صالحان به طوری که یکی از آنها به فقر مبتلا میشود و جز عبایی که آن را بر خود بپیچد نمییابد.و هر یک از آنها بر بلا شادمانند چنان که شما بر فراخی زندگی شادمانید.
2) (37) توبه/34:و آنهایی که زر و سیم را اندوخته میکنند...
3) (38) سنن ابن ماجه به شمارۀ 1856.
4) (39) به مأخذ آن دست نیافتم.
5) (40) مؤلّف الفردوس از روایت علی بن طلحه به طور مرسل؛تأخیر و تقدیم و زیادتی،و پسرش آن را در مسند الفردوس نقل نکرده است؛(المغنی).
عیسی(علیه السلام)گفته است:دنیا پلی است،از آن بگذرید و آبادش نکنید.به او گفته شد:
ای پیامبر خدا!اگر امر کنی خانهای برایت بسازیم تا خدا را در آن عبادت کنی.گفت:
بروید خانهای بر روی آب بسازید،گفتند:چگونه ممکن است ساختمان روی آب بر پا گردد؟گفت:پس چگونه ممکن است عبادت خدا بر روی محبّت دنیا درست شود.
پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«پروردگارم به من پیشنهاد فرمود که بطحای مکّه را برایم طلا کند،عرض کردم:نه ای پروردگار من.و لیکن من یک روز را گرسنه و روز دیگر را سیر به سر میبرم،در آن روزی که گرسنهام در پیشگاه تو زاری و دعا میکنم،و روزی که سیرم در آن تو را حمد و ثنا میگویم.» (1)از ابن عبّاس نقل شده که گفته است:روزی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در حالی که جبرئیل به همراه او بود بیرون آمد و بر بالای صفا رفت.پیامبر(صلی الله علیه و آله)به جبرئیل فرمود:«سوگند به آن خدای که تو را به حقّ فرستاد خاندان محمّد را در شب یک کف سویق و یک مشت آرد نبود»هنوز سخنش به پایان نرسیده بود که آواز سختی از آسمان به گوشش رسید و او را ترسانید.آن حضرت فرمود:«خداوند امر کرده است قیامت بر پا شود؟»جبرئیل گفت:نه لیکن این اسرافیل بود که وقتی سخن تو را شنید به سوی تو فرود آمد.اسرافیل نزد آن حضرت آمد و گفت:خداوند آنچه را بیان کردی شنید مرا با کلیدهای زمین نزد تو فرستاده و به من دستور داده که به تو عرضه دارم اگر دوست داری کوههای تهامه را زمرّد و یاقوت و زر و سیم کنم و با تو روان سازم،و اگر میخواهی پیامبری پادشاه و یا پیامبری بنده باش.جبرئیل به آن حضرت کرد که برای خدا فروتنی کن،و او سه بار گفت:
«پیامبری بنده». (2)
و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هرگاه خداوند خیر بندهای را بخواهد او را در دنیا زاهد و به آخرت راغب و به عیبهای خویش بینا میگرداند.» (3)
ص:439
1) (41) سنن ترمذی،209/9 و پیش از این ذکر شده است.
2) (42) طبرانی با سند حسن؛الزّهد بیهقی از حدیث ابن عبّاس؛صحیح ابن حبّان به طور مختصر از حدیث ابو هریره؛الترغیب و التّرهیب،196/4.
3) (43) مسند الفردوس دیلمی؛الشّعب بیهقی و در آن به جای«به آخرت راغب میگرداند»«او را در دین دانا میگرداند»آمده و آن را از حدیث محمّد بن کعب قرظی به طور مرسل ذکر کرده است؛الجامع الصّغیر.
و نیز به مردی که نزد آن حضرت بود فرمود:«در دنیا زاهد باش تا خدا تو را دوست بدارد،و به آنچه در دست مردم است رغبت مکن تا مردم تو را دوست بدارند.» (1)و نیز فرمود:«هر کس میخواهد خداوند علمی بیتعلّم،و هدایتی بدون راهنما به او عطا کند باید در دنیا زاهد باشد.» (2)و نیز فرموده است:«هر کس مشتاق بهشت است به کارهای خیر میشتابد،و آن که از آتش بیم دارد از شهوتها روی میگرداند و کسی که انتظار مرگ را دارد لذّتها را ترک میکند،و آن که در دنیا زهد میورزد مصیبتها بر او آسان میشود.» (3)ذکر همۀ اخباری که در ستایش بیاعتنایی به دنیا و نکوهش دوستی آن وارد شده کار ممکنی نیست،چه پیامبران برای آن برانگیخته شدند که مردم را از دنیا منصرف و به آخرت متوجّه سازند،و بیشتر سخنان آنها با مردم به همین مطلب بازگشت دارد؛و آنچه ما دراینباره نقل کردیم کافی است.
میگویم:بیشتر آنچه غزّالی نقل کرده از طریق خاصّه(شیعه)نیز وارد شده و آنچه از این طریق نقل شده نیز بیشمار است و؟ما اندکی از آنها را در کتاب نکوهش دنیا از بخش مهلکات ذکر کردهایم و در اینجا به سه روایت بسنده میکنیم:
در کافی از ابی عبیده حذّاء روایت شده که گفته است:شنیدم ابی جعفر(علیه السلام)میگفت:
«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)گفته که خداوند فرموده است:خوشبختترین دوستان من کسی است که سبکبار بوده و از نماز بهرهور باشد؛در خلوت عبادت پروردگارش را نیکو بهجا آورد و در میان مردم گمنام باشد؛روزیش بهاندازۀ کفاف بوده و با آن بسازد؛وقتی مرگش فرارسد،میراثش کم و گریهکنندگانش اندک باشند.» (4)از علیّ بن الحسین روایت شده که فرموده است:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)از کنار مردی که شتر میچرانید گذشت و کسی را به طلب آب نزد او فرستاد.وی پاسخ داد:آنچه در پستانهای آنهاست نوشیدنی صبحگاه قبیله است و آنچه در ظروف ماست نوشیدنی
ص:440
1) (44) ابن ماجه به شمارۀ 4102 و پیش از این ذکر شده است.
2) (45) عراقی گفته است:برای این حدیث،مأخذی نیافتم.
3) (46) کافی کلینی،132/2 از حدیث علیّ بن الحسین(علیه السلام)؛الضّعفاء ابن حبّان از حدیث علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)؛ نهج البلاغه ابواب الحکم شمارۀ 30 از حدیث آن حضرت.
4) (47) همان مأخذ،140/2،شمارۀ 1.
شامگاه آنهاست.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:خداوندا مال و فرزندانش را زیاد کن.پس از آن از کنار چوپانی گذشت و کسی را برای طلب آب نزد او فرستاد،چوپان پستانهای گوسفندان را دوشید و شیر ظرفش را در ظرف پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)ریخت و علاوه بر آن گوسفندی نیز خدمت آن حضرت فرستاد و گفت:این چیزی است که نزد ما بود و اگر زیاده بر این میخواهی زیاد میکنیم.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:خداوندا!روزی او را بهاندازۀ کفاف قرار ده،یکی از اصحاب عرض کرد:ای پیامبر خدا!برای کسی که درخواست تو را ردّ کرد دعایی کردی که همۀ ما آرزوی آن را داریم،و برای کسی که حاجت تو را اجابت کرد دعایی کردی که همۀ ما آن را خوش نداریم.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:آنچه اندک و کافی باشد بهتر از بسیاری است که از خدا غافل گرداند،خداوندا محمّد و آل محمّد را بهاندازۀ کفاف روزی فرما.» (1)از ابی عبد اللّه(علیه السلام)روایت شده است:«خداوند میفرماید:اگر روزی را بر بندۀ مؤمنم سخت گیرم دلتنگ میشود و او در این حال به من نزدیکتر است،و اگر روزی را بر بندۀ مؤمن خود توسعه دهم شاد میشود و او در این حال به من دورتر است.» (2)
(1)نسبت به نفس زهد و آنچه از آن روی گردانیده و بدان رو آورده میشود.
بدان زهد ذاتا به حسب تفاوت قوّت بر سه درجه است:
درجۀ اوّل-که پایینترین درجات آن است این که انسان در دنیا زهد ورزد با آن که آرزویش را دارد و دلش بدان مایل و نفسش بدان راغب است،لیکن مجاهده میکند و آن را از آنچه میخواهد باز میدارد.کسی که دارای این درجۀ از زهد باشد متزهّد گفته میشود،و این آغاز زهد نسبت به کسی که بخواهد با کسب و کوشش درجات زهد را احراز کند.
متزهّد نخست خویشتن را در طاعت میگدازد سپس کیسۀ خود را خالی میکند و زاهد نخست کیسۀ خود را خالی میکند و پس از آن نفس خویش را در طاعت میگدازد نه در صبر بر آنچه از او جدا شده است.متزهّد در خطر است،زیرا بسا نفس بر او چیره
ص:441
شود و شهوت او را به سوی خود بکشاند و به دنیا و استفادۀ از خوشیهای آن کم یا زیاد بازگرداند.
درجۀ دوم-دنیا را به سبب ناچیزی آن در برابر آنچه طمع دارد از روی رغبت ترک میکند.همچون کسی که از یک درهم برای دو درهم صرفنظر میکند،چه این امر برای او مشقّتآور نیست هر چند به اندکی انتظار نیاز دارد.لیکن این زاهد ناگزیر زهد خود را میبیند و بدان توجّه دارد و مانند فروشنده است که کالای فروختهشدۀ خود را مشاهده میکند و متوجّه آن است،بنا بر این امکان دارد که این زاهد به خود و زهد خویش فریفته شود و گمان کند که چیز ارزشمندی را برای چیز ارزشمندتری ترک کرده است،و این نقصان است.
درجۀ سوم-که عالیترین درجات است این که از روی رغبت زهد ورزد و در زهد خود زاهد باشد و آن را نبیند،چه او معتقد نیست که چیزی را ترک کرده و دنیا از نظر او ناچیز و لاشیء است و مانند کسی است که سوسکی را داده و گوهری گرفته است،لذا این عمل را معاوضه نمیداند،و خود را تارک چیزی نمیشمارد.بیشکّ دنیا در برابر خدا و نعمتهای آخرت از سوسک نسبت به گوهر بسی پستتر است،و این زهد کامل است و سبب آن کامل بودن معرفت است.چنین زاهدی از خطر توجّه به دنیا مصون است،چنان که آن کس که سوسک را داده و گوهر را گرفته از این که بخواهد این معامله فسخ شود ایمن است.
ابو یزید به ابی موسی عبد الرّحیم گفت:در چه چیزی سخن میگویی؟پاسخ داد:در زهد.گفت:زهد در چه چیزی؟پاسخ داد:در دنیا.ابو یزید دستش را فشاند و گفت:
گمان کردم که تو دربارۀ چیزی سخن میگویی،دنیا چیزی نیست تا در آن زهد ورزی.
مثل کسی که دنیا را برای آخرت ترک کند از نظر اهل معرفت و کسانی که دلهایشان از طریق مشاهده و مکاشفه آباد گشته مثل کسی است که سگ دربان پادشاه او را از ورود به کاخ شاه مانع شود و او لقمۀ نانی در پیش وی اندازد و سگ را به خود مشغول سازد،و وارد کاخ شود و نزد پادشاه تقرّب یابد تا آن حدّ که دستورهای او در همۀ اقطار کشور نافذ و جاری شود.
آیا گمان میکنی او با انداختن لقمۀ نانی در پیش سگ و تقرّبی که در برابر آن نزد شاه به دست آورده است برای خود قدرت و موقعیّتی نزد پادشاه تصوّر میکند،شیطان
ص:442
سگی بر درگاه الهی است که مردم را از ورود به آن مانع است با آن که این درگاه باز و پردهها برداشته شده است و دنیا مانند لقمۀ نانی است که اگر آن را بخورد لذّت آن تنها در حال جویدن آن است و با فرو بردن آن این لذّت به پایان میرسد لیکن تفالۀ آن در معده باقی میماند و سپس به عفونت و پلیدی میانجامد و نیاز دارد که آن را از معده بیرون کند.پس کسی که این لقمه را ترک کند تا نزد پادشاه عزّت یابد چگونه ممکن است به آن توجّه داشته باشد.همۀ دنیا یعنی آنچه از آن ممکن است عاید یک شخص شود اگر چه صد سال عمر کند در مقایسه با نعمتهای آخرت کمتر از یک لقمه نسبت به همۀ دنیاست،چه میان متناهی و نامتناهی تناسبی نیست.دنیا بزودی پایان مییابد و اگر هم هزار هزار سال امتداد یابد و از همۀ کدورتها زدوده باشد باز هم میان آن و ابدیّت نسبتی نیست.پس چگونه ممکن است میان مدّت کوتاه عمر آدمی و لذّتهای مکدّر و آلودۀ دنیا در مقایسه با نعمتهای جاوید آخرت تناسبی وجود داشته باشد.
بنابراین زاهد به زهد خود نمینگرد مگر آنگاه که به آنچه در آن زهد میورزد بنگرد،و به آنچه در آن زهد ورزیده توجّه نمیکند مگر زمانی که آن را چیزی شمرد،و آن را چیزی نمیشمرد جز به سبب قصور معرفت.از این رو سبب نقصان زهد کمی معرفت است و همین امر سبب اختلاف درجات زهد میباشد.هر یک از درجات زهد نیز دارای درجاتی است،زیرا صبر کسی که زهد میورزد با اختلاف مقدار مشقّتی که تحمّل میکند مختلف میشود.همچنین درجۀ کسی که فریفتۀ زهد خود شده بهاندازۀ توجّهی که به زهد خود دارد متفاوت میباشد.
امّا تقسیم زهد نسبت به آنچه زاهد به آن رو آورده نیز بر سه درجه است:
درجۀ اول-که پایینترین درجه است آن است که زهد او برای رهایی از آتش دوزخ و دیگر عذابها باشد مانند فشار قبر،سختگیری در حساب،خطر گذشتن از صراط و سایر مراحل هولناکی که بنده در پیش روی خود دارد و اخبار وارد گویای آنهاست.چنان که در آنها آمده است:«انسان برای حساب بازداشته میشود تا آن حدّ که اگر صد شتر تشنه به عرق او رسند سیرآب باز میگردند.» (1)این درجۀ زهد خائفان است و گویا آنان به عدم خود خشنود میشوند،زیرا به مجرّد آن که معدوم شوند از درد و رنج رهایی مییابند.
ص:443
1) (50) به مأخذ آن دست نیافتم.
درجۀ دوم-آن که به سبب رغبت در کسب پاداشهای الهی و رسیدن به نعمتهای اخروی و لذّات موعود در بهشت اعمّ از حور و قصور و جز اینها زهد میورزد.این زهد صاحبان رجاست،چه اینان دنیا را برای قناعت در برابر تهیدستی و رهایی از درد و رنج ترک نکردهاند بلکه اینان به نعمتهایی دایمی و بیپایان طمع کرده و دل بستهاند.
درجۀ سوم-که برترین درجات زهد میباشد آن است که جز به خداوند و دیدار او رغبت نداشته باشد و دلش به دردها و رنجهای خود توجّه نکند تا طالب رهایی از آنها باشد.همچنین به لذّات دنیا نظر نداشته باشد تا رسیدن و دست یافتن بر آنها را بخواهد بلکه اندیشۀ او مستغرق در خدا باشد،و اوست که چون روز را آغاز کند افکارش یکی میشود و اوست که موحّد حقیقی است و جز خدا را طالب نیست.اگر کسی غیر خدا را طلب کند غیر خدا را پرستیده است چه هر مطلوبی معبود است و هر طالبی نسبت به مطلوب خود بنده و برده است و طلب غیر خدا شرک خفی است،و این زهد محبّان است.اینها عازمانند،زیرا تنها کسی خدا را دوست میدارد که او را بشناسد.چنان که اگر کسی دینار و درهم را بشناسد و بداند که نمیتواند هر دو را داشته باشد دینار را اختیار کرده آن را دوست خواهد داشت.از این رو آن که خدا را بشناسد و لذّت نظر بر وجه کریم او را بداند و دانسته باشد که جمع میان این لذّت و لذّت تنعّم به حوران بهشتی و نظر کردن به کاخها و سبزی درختها غیر ممکن است جز لذّت نظر بر وجه الهی را نمیگزیند و جز آن را دوست نمیدارد.
گمان مکن که بهشتیان به هنگام نظر کردن به وجه الهی در دلهای آنها جایی برای لذّت حور و قصور باقی میماند،بلکه این لذّت در مقایسه با لذّت نعمتهای بهشتی مانند مقایسۀ لذّت پادشاهی دنیا و استیلا بر سراسر جهان و همۀ مردمان با لذّت چیرگی بر یک گنجشک و بازی با آن است.از نظر اهل معرفت و ارباب دل طالبان نعمتهای بهشتی همچون کودکانی هستند که لذّت پادشاهی را ترک میکنند و خواهان گنجشک و بازی با آن هستند،و این به سبب نارسایی فهم آنها از درک لذّت پادشاهی است نه آن که بازی با گنجشک حقیقتا عالیتر و لذیذتر از استیلای بر همۀ خلق و پادشاهی بر آنهاست.
امّا تقسیم زهد نسبت به چیزی که از آن روی گردانیده میشود در آن اقوال بسیاری است که شاید از صد متجاوز باشد،و ما به نقل آنها نمیپردازیم بلکه به آنچه همۀ آن
ص:444
تفاصیل را در بر میگیرد میکنیم تا روشن شود که بیشتر آنچه دراینباره ذکر کردهاند قاصر از احاطه به تمامی موضوع است.لذا میگوییم:
چیزی که نسبت به آن زهد ورزیده میشود دارای اجمال و تفصیل است و تفصیل آن را نیز مراتبی است که برخی از آنها اقسام زهد را بیشتر روشن میسازد،و بعضی انواع اجمال را جامعتر است.
امّا درجۀ نخست،اجمال این است که انسان از هر چه غیر خداست روی گرداند و در همۀ آنها حتّی نسبت به وجود خویش بیرغبت و زاهد باشد.
درجۀ دوم،اجمال آن که در هر صفتی که نفس از آن کامیاب میشود زهد ورزد،و این امر همۀ خواستهای طبع را اعمّ از شهوت،خشم،کبر و ریاست طلبی،مال و آبرو و جز اینها را شامل میشود.
درجۀ سوّم،اجمال این است که در مال و آبرو و اسباب آنها نیز زاهد باشد،چه همۀ لذّتهای نفس به این دو بازگشت دارد.
درجۀ چهارم،اجمال آن که در علم و قدرت و دینار و درهم و آبرو نیز زهد ورزد، زیرا اگر چه اقسام اموال بسیار است لیکن درهم و دینار جامع آنهاست.آبرو نیز اگر چه اسباب فراوانی دارد امّا همۀ آنها به علم و قدرت باز میگردد،و مقصود من از آن هر علم و قدرتی است که هدف آنها تملّک دلهاست،چه معنای جاه یا آبرو تملّک دلها و تسلّط بر آنهاست چنان که معنای مال تملّک اعیان و قدرت یافتن بر آنهاست.
اینک اگر از آنچه گفته شد بگذری و شرح و توصیفی از این کاملتر بخواهی ممکن است آنچه باید در آن زهد ورزیده از حدّ شماره بیرون رود لیکن خداوند متعال هفتتای آنها را در این آیه ذکر فرموده است: زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا ، (1)سپس در آیۀ دیگری آنها را به پنج چیز بازگردانیده و فرموده است: اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ . (2)در آیۀ دیگر آنها
ص:445
1) (51) آل عمران/14:میل به خواستنیها از زنان و فرزندان و اموال فراوان از زر و سیم و اسبان ممتاز و چهارپایان و کشت در نظر مردم زینت داده شده است اینها سرمایه زندگانی دنیا میباشند.
2) (52) حدید/20:بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّل خواهی و تفاخر در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است.
را در دو چیز ذکر کرده و فرموده است: إِنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ ، (1)و در جای دیگر همۀ آنها را در یک چیز جمع کرده و فرموده است: وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی، فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی ، (2)زیرا«هوا»واژۀ جامعی است که همۀ لذّات نفس را در دنیا شامل میشود و شایسته است که در آن زهد به کار رود.
اکنون که طریق اجمال و تفصیل را دانستی باید بدانی که بعضی از این آیات مخالف بعضی دیگر نیست و تفاوت میان آنها از نظر تفصیل و اجمال است.
خلاصه آن که زهد عبارت از روی گردانیدن از همۀ تمتّعات نفسانی است.هرگاه انسان از آنها اعراض کند از بقای در دنیا نیز اعراض خواهد کرد،و ناگزیر آرزوهایش کوتاه خواهد شد،زیرا بقای در دنیا را بدین سبب میخواهد تا از آن متمتّع شود و با خواستم بقا تمتّع دایم را طالب است،و کسی که خواهان چیزی است طالب دوام آن است،دوستی زندگانی دنیا معنایی جز این ندارد که انسان دوام آنچه را در این زندگی موجود است و یا وجود آن قابل امکان است دوست میدارد،و اگر از آن روی گرداند خواهان آن نخواهد بود.از این رو خداوند فرموده است: فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ ... قالُوا رَبَّنا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ،قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ ، (3)یعنی شما بقای در دنیا را جز برای متاع آن نمیخواهید،و در این هنگام بود که زاهدان معلوم و حال منافقان آشکار شد.
امّا زاهدان خدا دوست مانند بنایی محکم و استوار در راه خداوند جنگیدند و إحدی الحسنیین را انتظار کشیدند.آنها زمانی که به جنگ دعوت میشدند بوی بهشت را استشمام میکردند و از غایت حرصی که به یاری دین خدا یا رسیدن به درجۀ شهادت داشتند مانند تشنهای که در پی آب سرد میشتابد به سوی آن مبادرت میکردند،و هر کدام از آنها بر بستر میمرد بر محرومیّت از شهادت افسوس میخورد.
امّا منافقان از بیم مرگ از صف جنگ میگریختند،به آنها گفته میشود: إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ و این که بقای در دنیا را بر شهادت ترجیح میدهید به منزلۀ
ص:446
1) (53) محمّد(صلی الله علیه و آله)/36:زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی است.
2) (54) نازعات/40:...و نفس را از هوا بازداشته،بهشت جایگاه اوست.
3) (55) نساء/77:...ولی هنگامی که فرمان جهاد به آنها داده شد...گفتند:پروردگارا چرا جهاد را بر ما مقرّر داشتی؟چرا این فرمان را اندکی تأخیر نینداختی؟به آنها بگو کالاهای دنیا ناچیز است.
عوض کردن چیزی خوبتری به چیز پستتری است. أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما کانُوا مُهْتَدِینَ .
امّا مخلصان،خداوند جان و مال آنها را در برابر بهشت از آنان خرید،و چون دیدند تمتّع بیست یا سیساله را به تمتّعی جاودانی رها کردهاند از این داد و ستد شاد شدند.
آنچه گفته شد در بیان چیزی بود که باید در آن زهد ورزید،و اگر آن را فهمیدهای دانستهای که آنچه را متکلّمان در تعریف زهد ذکر کردهاند تنها به برخی از اقسام آن است و هر کدام از آنها آنچه را بر نفس خود یا مخاطب خویش غالب دیده همان را بیان کرده است.
میگویم:پس از این غزّالی بخشی از سخنان عامّه را پیرامون زهد ذکر کرده و نارسایی هر یک از آنها را شرح داده سپس گفته است:پیرامون زهد سخنانی غیر از آنچه ذکر کردیم گفته شده که ما در نقل آنها سودی نمیبینیم،چه کسی که بخواهد حقایق امور را از خلال گفتههای مردم معلوم کند آنها را مختلف خواهد دید و فایدهای جز سرگشتگی نخواهد برد.امّا کسی که حقّ به ذات خود برایش روشن شده و آن را به چشم دل دریافته هر سخنی را گوش نمیدهد و به حقّ اعتماد میکند،و به کوتاهی کسی که به سبب کمی بینش قصور ورزیده،و یا آن که با معرفت کامل به مقدار حاجت بسنده کرده آگاه میشود.و این که اینان همگی در این مورد به اختصار برگزار کردهاند به سبب کمی بینش نبوده بلکه آنچه را ذکر کردهاند در وقت حاجت و در حدّ آن بوده و حاجات نیز مختلف است به همین سبب گفتار مختلف میشود.ممکن است سبب اکتفا در حدّ حاجت خبر دادن از حالت حاضر شخص در نفس خود باشد،و چون احوال مختلف است اقوالی که خبر از این احوال میدهد نیز مختلف خواهد بود.امّا حقّ در ذات خود جز یکی نیست و تصوّر اختلاف در آن نمیرود.
میگویم:در کافی از امام سجّاد(علیه السلام)روایت شده که زهد در این آیه از کتاب خداست: لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ ، (1)و این مطلب پیش از این در سخنان امیر مؤمنان(علیه السلام)ذکر شده،و سخنی جامع در تعریف زهد است.و نیز از امیر مؤمنان(علیه السلام)نقل شده که فرموده است:«زهد در دنیا کوتاهی آرزو و شکر هر نعمت و
ص:447
1) (56) همان مأخذ،128/2،شمارۀ 4.آیه سوره حدید/23:این برای آن است که بر آنچه از دست دادهاید اندوه نخورید،و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید.
پرهیز از هر چیزی است که خداوند حرام کرده است.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است که از آن حضرت دربارۀ زاهد در دنیا پرسیدند فرمود:«کسی است که حلال را از بیم حساب آن و حرام را از ترس عقاب آن ترک میکند.» (2)در مصباح الشّریعة (3)از آن حضرت نقل شده که فرموده است:زهد کلید در آخرت و بیزاری از آتش است و عبارت از این است که هر چیزی که تو را از خداوند باز میدارد ترک کنی بیآنکه بر از دست رفتن آن اندوه خوری و بر ترک آن به خود بنازی و در برابر آن انتظار گشایش و ستایش و عوضی داشته باشی بلکه نبودن آن را راحت و بودن آن را آفت بدانی،و پیوسته از آفت گریزان و به راحتی تمسّک داشته باشی.زاهد کسی است که آخرت را بر دنیا،ذلّت را بر عزّت،کوشش را بر استراحت،گرسنگی را بر سیری،عافیت آینده را بر محنت حاضر و تذکّر را بر غفلت برگزیند،و خود در دنیا و دلش در آخرت باشد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«دوستی دنیا اساس هر گناه است.»آیا نمیبینی چگونه دوست میدارد چیزی را که خداوند آن را دشمن داشته است و چه خطایی از این سختتر است؟یکی از اهل بیت(علیه السلام)فرموده است:اگر همۀ دنیا لقمهای در دهان کودکی بود ما او را سنگباران میکردیم پس حال کسی که در طلب دنیا و حرص بر آن،حدود الهی را نادیده میگیرد چگونه خواهد بود.دنیا خانهای است که اگر به ساکن خود نیکی داشت به تو رحم میکرد و نیکو از تو جدا میشد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هنگامی که خداوند دنیا را آفرید او را به طاعت خود فرمان داد و او به طاعت پروردگارش گردن نهاد،خداوند به او فرمود:هر کس تو را طلب کند با او مخالفت کن و آن که با تو مخالفت کند با وی موافقت کن»،از این رو دنیا بر همان چیزی است که خدا به او سفارش کرده و آن را بر او واجب ساخته است.
غزّالی میگوید:آنچه گفته شد دربارۀ انواع چیزهایی بود که باید در آنها زهد ورزید امّا زهد از نظر احکام بر سه قسم منقسم میشود:
1-واجب 2-مستحب 3-سلامت
ص:448
زهد واجب در حرام،و زهد مستحب در حلال،و زهد سلامت در شبهات است.
ما درجات ورع را در کتاب حلال و حرام ذکر کردهایم،و ورع نیز از زهد است،چه به یکی از پیشینیان گفته شد:زهد چیست؟پاسخ داد:پرهیزگاری.
امّا زهد نسبت به اموری که پوشیده است و باید آنها را ترک کرد نهایت ندارد؛زیرا چیزهایی که نفس در خطورات و لحظات و دیگر حالات بهویژه در ریای خفی به آنها متمتّع میشود بینهایت است و تنها عالمان محقّق بدانها آگاهی دارند بلکه در امور ظاهر نیز درجات زهد نامتناهی است و از بالاترین درجات آن زهد عیسی(علیه السلام)است، زیرا برای خوابیدن سنگی را زیر سر قرار داده بود،شیطان به او گفت:آیا دنیا را فرونگذاشتهبودی پس چه شده که به آن بازگشتهای؟پاسخ داد:چه چیز تازهای رخ داده است؟شیطان گفت:سر بر سنگ گذاشتهای و با بلند کردن سر خود از زمین در خواب تن آسایی کردهای.عیسی(علیه السلام)سنگ را به دور انداخت و گفت:بگیر آن را که این را نیز برای تو واگذاشتم.
نقل شده است که یحیی بن زکریّا برای آن که به نرمی جامه تنعّم نکند و به حسّ لامسۀ خود استراحت ندهد چندان پلاس پوشید که پوست بدنش زخم شد.مادرش از او خواست به جای پلاس جبّهای از پشم بر تن کند،او همین کار را کرد،خداوند به او وحی فرمود:ای یحیی!دنیا را بر من برگزیدی،یحیی(علیه السلام)گریست و جبّه را از تن دور کرد و به روش پیشین خود بازگشت.
عیسی(علیه السلام)در سایۀ دیواری نشست،صاحب دیوار او را از آنجا بلند کرد،عیسی(علیه السلام) به او گفت:مرا تو از اینجا بلند نکردی بلکه مرا کسی بلند کرد که خشنود نیست من به سایۀ دیواری متنعّم شوم.
بنابراین درجات زهد ظاهر و باطن بیشمار است و کمترین درجۀ آن زهد ورزیدن در همۀ شبهات و محرّمات است.
اگر گفته شود:چنانچه درست آن باشد که زهد ترک هر چه غیر خداست چگونه این امر با خوردن و آشامیدن و لباس پوشیدن و معاشرت با مردم و گفتگو با آنان تحقّق مییابد؟زیرا همۀ اینها اشتغال به غیر خداست.
پاسخ این است که بدانی معنای اعتراض از دنیا رو آوردن به خدا با همۀ دل و ذکر و فکر است و این امر جز با بقای وجود قابل تصوّر نیست،و بقای وجود جز با تأمین
ص:449
ضرورات نفس میسّر نمیشود.بنابراین هرگاه از دنیا به آنچه مایۀ دفع هلاکت بدن میشود بسنده کنی و مقصود تو در این کار کمک گرفتن برای عبادت خدا باشد به غیر خدا مشغول نشدهای؛زیرا هر چیزی که وسیلۀ رسیدن به چیز دیگری باشد و جز با این چیز نمیتوان به آن رسید این جزئی از آن خواهد بود،و آن که در راه حجّ مشغول آب و علف دادن به ناقه است از حجّ اعراض نکرده است،و باید بدن تو در پیمودن راه خدا مانند ناقهات در طریق حجّ باشد،همان گونه که در تأمین رفاه ناقهات مقصودی جز این نداری که موجبات هلاکت را از او دور کنی تا تو را به مقصود برساند،همچنین باید قصد تو از خوردن و آشامیدن حفظ بدنت از گرسنگی و تشنگی مهلک،و از لباس و مسکن صیانت تن از گرما و سرمایی که نابودکنندهاند باشد.باید به مقدار ضروری بسنده کنی و قصد کسب لذّت نداشته باشی بلکه مقصودت به دست آوردن نیرو برای ادای طاعات باشد.در این صورت اینها ناقض زهد نیست بلکه شرط آن است.
(1)بدان آنچه مردم در آن حرص میورزند دو نوع است:یکی زیادی و غیر ضروری و دیگری مهم و ضروری.غیر ضروری مانند داشتن اسبهای رهوار که انسان آنها را برای سواری فراهم میکند در حالی که قادر بر پیادهروی است.مهمّ و ضروری مانند خوردن و آشامیدن.
ما نمیتوانیم اقسام آنچه را زیادی و غیر ضروری است بر شماریم،زیرا آنها به شماره در نمیآیند،و تنها آنچه مهمّ و ضرور است قابل شمارش و حصر میباشد.و چون در آنچه ضروری است از حیث جنس و مقدار و اوقات آن زیادی و غیر ضروری راه مییابد ناگزیر طریق زهد در آنها را شرح میدهیم.
ضرورات زندگی شش چیز است و عبارتند از:خوراک،لباس،مسکن،اثاث،همسر و مال.و جاه برای همین مقاصد ششگانه خواسته میشود و از جملۀ آنهاست.ما معنای جاه و سبب جاهطلبی مردم و کیفیّت دوری جستن از آن را در کتاب ریا از بخش مهلکات ذکر کردهایم،و در اینجا به شرح این ضروریّات ششگانه بسنده میکنیم.
میگویم:پس از این غزّالی با سخنانی نااستوار و طولانی به شرح یکایک این ضروریّات ششگانه پرداخته و دراینباره از مرز اعتدال و میانهروی خارج شده و امر را
ص:450
به تضییق و سختگیری کشانیده و در به سر بردن زندگی با بدحالی و سخت گذرانی مبالغه کرده است در حالی که اینها مورد رضای اهل حقّ نیست و در میان مردم کسی یافت نمیشود که بدینسان عمل کند،و در آنچه اصحاب ما که رحمت خدا بر آنها باد از اهل بیت(علیه السلام)روایت کردهاند این روش نکوهش شده است.غزّالی در گفتههای خود به گفتار و کردار پیشینیانی استفاده کرده که یا قول و فعل آنها حجّت نیست،و یا از کسانی هستند که باید اقوال و افعال آنها تأویل شود و به زمان یا عرف مردم یا جز اینها تخصیص یابد.
از این رو ما از این سخنان او صرف نظر میکنیم جز آنچه را که پیرامون مال و جاه و پس از آن در نشانههای زهد گفته است،و ما پس از گفتار او روایاتی را در این مورد از امام صادق(علیه السلام)ذکر خواهیم کرد و این کتاب را به خواست خدا به آنها پایان خواهیم داد تا میزانی برای شناخت همۀ خللهایی باشد که در گفتار غزّالی در ابواب زهد موجود است.
غزّالی میگوید:ششمین ضرورت که وسیلۀ تحصیل پنج ضروری دیگر است مال و جاه است امّا جاه یعنی آبرو و حیثیّت عبارت از تملّک دلها و کسب موقعیّت در آنهاست تا بدینوسیله برای رسیدن به مقاصد و انجام دادن کارها به کمک گرفته شود.هر کس که نمیتواند شخصا همۀ حوایج و کارهای خود را انجام دهد و نیاز به خدمتکار دارد ناگزیر نیازمند جاه و آبرو در دل خدمتگزار خویش است؛زیرا اگر نزد او قدر و موقعیّت نداشته باشد به خدمت او اقدام نمیکند.و جاه عبارت از همین مکانت و پایگاه در دل است و آنچه گفته شد نخستین مرتبۀ آن است.لیکن ممکن است جاه طلبی و آبرو خواهی انسان را به چاه ویلی بکشاند که ژرفایش بینهایت باشد،چه هر کس پیرامون قرقگاه بگردد دور نیست که در آن بیفتند.
نیاز انسان به کسب موقعیّت در دلها یا برای جلب نفع،و یا به منظور دفع ضرر و رهایی از ستم است،امّا جلب نفع انسان با داشتن مال از آن بینیاز میشود،زیرا کسی که کاری را در برابر گرفتن اجرتی بر عهده میگیرد هر چند اجرتدهنده در نزد او قدر و منزلتی نداشته باشد آن کار را انجام میدهد،و انسان تنها در دل کسی به آبرو و حیثیّت نیاز دارد که او بخواهد برای وی کاری بدون مزد به انجام رساند.امّا دفع ضرر،انسان در جایی به سبب آن نیاز به جاه و آبرو دارد که در آنجا عدالت به طور کامل اجرا نشود،یا در میان همسایگانی باشد که بر او ستم میکنند و جز با داشتن موقعیّتی در دل آنان یا منزلتی در نزد حاکم قادر به دفع شرّ آنها نیست.این که انسان در هر یک از این موارد به
ص:451
چه مقدار جاه و موقعیّت نیاز دارد قابل تعیین نیست بهویژه هرگاه ترس و بدگمانی به عواقب ضمیمۀ آن شود.
بیشکّ کسی که طالب جاه و مقام است در طریق هلاکت گام بر میدارد،و آنچه در خور زاهد است این است که به هیچ روی در صدد کسب مقام و موقعیّت در دل مردم برنیاید،چه اشتغال او به امر دین و عبادت منزلتی برای او در دلها فراهم میکند که اگر هم میان کافران به سر برد اذیّت و آزار دیگران از او دور میشود چه رسد به آن که میان مسلمانان باشد.
امّا توهّمات و ارزیابیهایی که موجب نیاز انسان به جاه و موقعیّتی فزونتر از آنچه بدون کسب دارا شده اوهامی است دروغین چه کسی که در طلب جاه و مقام بر میآید نیز در بعضی احوال مصون از اذیّت و آزار نیست،و این کار را با تحمّل صبر و بردباری چاره کردن سزاوارتر از علاج آن از طریق تحصیل موقعیّت و مقام است.بنابراین برای به دست آوردن موقعیّت در دلها به هیچ وجه رخصتی نیست،چه اندک آن انسان را به تحصیل بسیار آن وامیدارد،و عادت به آن سختتر از عادت به شرابخواری است،و باید از کم و زیاد آن پرهیز کرد.
امّا مال:و آن ضرورت زندگی است و منظورم اندک آن است.پس اگر انسان کاسب باشد و بهاندازۀ نیاز روز خود کسب کرده باید کاسبی را ترک کند.چنان که یکی از زاهدان چون بهاندازۀ احتیاج خود کسب میکرد بساط خود را جمع میکرد و بر میخاست.این روش شرط زهد است،و اگر از این حدّ تجاوز کند و به کسب آنچه بیش از یک سال اوست بپردازد از حدّ همۀ زاهدان چه قوی و چه ضعیف آنها خارج شده است.اگر صاحب ملکی است و در توکّل از قوّت یقین برخوردار نیست از درآمد آن تنها بهاندازۀ هزینۀ یک سال خود را نگه دارد تا با این کار از جرگۀ زاهدان خارج نشود،به شرط آن که زیاده بر کفاف یک سال را صدقه دهد،در این صورت او از ضعفای زاهدان خواهد بود.لیکن اگر توکّل شرط زهد دانسته شود چنان که اویس قرنی شرط دانسته است او از زاهدان نخواهد بود.مقصود ما از این که از حدّ زاهدان خارج شده آن است که مقامات محمودی که در آخرت به زاهدان وعده داده شده نصیب او نخواهد شد وگرنه به نسبت آنچه در غیر ضروری زهد ورزیده و به تکثیر مال نپرداخته نام زاهد بر او همچنان باقی است.
ص:452
میگویم:بلکه کسی که بیشتر از قوت سال خود ذخیره کند به این نیّت که اگر ناچار از انفاق و بخشش شود محتاج طلب نشود،این عمل،او را از حدّ زهد و توکّل بیرون نمیبرد به شرط آن که اطمینانش به خدا باشد نه به آن مال و شرط دیگر آن که دلش به آن مشغول نشود چنان که پس از این ذکر خواهد شد.
غزّالی میگوید:و در همۀ اینها امر انسان مجرّد سبکتر از امر عائلهمند است.
ابو سلیمان گفته است:مرد نباید عائلهاش را به زهد ناگزیر سازد بلکه باید آنها را به آن دعوت کند اگر اجابت کردند مقصود او حاصل شده و اگر اجابت نکردند آنها را به حال خود واگذارد و خودش آنچه میخواهد بکند.غرض این است که سختگیری و تضییقی که بر زاهد شرط است اختصاص به خود او دارد و لازمۀ عائلۀ او نیست.بلی نباید خواستهای آنها را در چیزهایی که از حدّ اعتدال خارج است اجابت کند.
هرگاه انسان به قبول مقام یا مالی مضطر شود منعی برای او نیست جز این که باید از زیاده بر مقدار حاجت پرهیز کند،چه آن زهر کشنده است و اکتفا به مقدار ضرورت داروی سودمند،و آنچه میان این دومی باشد بر حسب درجات از شبهات است،و آنچه نزدیک به زیاده از مقدار حاجت است اگر چه زهر است لیکن کشنده نیست و زیانبار است،و آنچه نزدیک به حدّ ضرورت است اگر چه دواست امّا سودمند نیست و کمضرر است.نوشیدن زهر حرام و خوردن دارو واجب است و آنچه میان این دومی باشد شبههناک است.هر کس در این موارد احتیاط کند به سود خویش عمل کرده،و آن که امر را آسان گیرد به ضرر خویش کار کرده و کسی که برای دینش بیزاری جوید و مشکوک را ترک و غیر مشکوک را اخذ کند و خود را در حدّ ضرورت نگه دارد راه حزم و احتیاط را در پیش گرفته و لا محاله از فرقۀ ناجیه خواهد بود.کسی که بر مقدار ضرورت اکتفا کند روا نیست که به دنیاخواهی منسوب شود،زیرا این مقدار از دنیا عین دین و شرط آن است و شرط بخشی از مشروط میباشد.بنابراین مقدار حاجت از دین است و آنچه غیر از آن است وبال آخرت است بلکه در دنیا نیز مایۀ وبال میباشد.و این را کسی میداند که حالات توانگران را بررسی کرده و رنج و محنت آنها را در به دست آوردن مال،و گردآوری و نگهداری آن،و بیم آنها را از لذّت و ورشکستگی دانسته است.منتهای سعادت آنان در داشتن ثروت این است که آن را به وارثان خود تسلیم کنند تا آن را بخورند در حالی که آنها دشمنان اویند و بسا مال موروث را در راه معصیت خدا به کار
ص:453
برند،و مال او کمکی برای آنها در این راه باشد.به همین سبب گردآورندۀ مال دنیا و مطیع شهوات را به کرم پیله تشبیه کردهاند که تا زنده است پیوسته به دور خود میتند سپس که در صدد خروج برمیآید راهی برای رهایی خود نمییابد پس میمیرد و به سبب عملی که با خویشتن کرده هلاک میشود.شاعر گفته است:
أ لم تر أنّ المرء طول حیاته معنی بأمر لا یزال یعالجه (1)
کدود کدود القزّ ینسج دائما و یهلک غمّا وسط ما هو ناسجه (2)
همچنین کسی که فرمانبردار شهوتهای خویش است زنجیرهایی را بر دل خود محکم میکند و با چیزهایی که دوست میدارد به بند کشیده میشود به طوری که در زنجیرهای بسیاری گرفتار میگردد،و جاه و مال و زن و فرزند و شماتتهای دشمنان و ریاکاریهای دوستان و دیگر خوشیهای دنیا او را مقیّد و پایبند میکنند.اگر از دل او بگذرد که دراینباره خطا کرده است و بخواهد خود را از دنیا کنار کشد قادر بر آن نخواهد بود،چه میبیند دلش به غلّ و زنجیرهایی بسته شده است که نمیتواند آنها را قطع کند؛و اگر بخواهد به اختیار یکی از خواستههای خود را ترک کند مانند این است که به کشتن خود دست زده و در نابودی خویش کوشیده است،تا آنگاه که فرشتۀ مرگ یکباره میان او و خواستههایش جدایی افکند.لیکن آن زنجیرها که به دنیایی که آن را از کف داده و در پشت سر گذاشته بسته و آویختهاند،همچنان در دل او باقی هستند و او را به سوی دنیا میکشانند،و از سوی دیگر چنگال فرشتۀ مرگ در عروق دل او فرورفته و وی را به طرف آخرت میکشد.آسانترین حالات او به هنگام مرگ حالت کسی است که بخواهند او را با ارّه دونیم کنند و یک جنب بدن او را از جنب دیگر جدا سازند و در آن حال هر جنب به سوی خلاف سوی دیگر کشیده میشود.کسی که ارّه بر بدن او کشیده میشود درد بر بدنش وارد میگردد و هنگامی که اثر آن به دلش سرایت کند به درد میآید،امّا دردی را که نخست در اعماق دل جایگزین میشود و به آن اختصاص دارد،و راهی برای سرایت چیز دیگر به آن نیست چگونه میتواند قابل تصوّر باشد.این نخستین عذابی است که به او میرسد،پیش از آن که حسرت سقوط از اعلا علیّین و محرومیّت از جوار ربّ العالمین او را فرا گیرد؛چه با رغبت به دنیا از دیدار خداوند محجوب میشود،و با
ص:454
محجوب شدن آتش دوزخ بر او چیره میگردد،و آتش تنها بر محجوبان از حقّ تعالی تسلّط مییابد.خداوند فرموده است: کَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ، ثُمَّ إِنَّهُمْ لَصالُوا الْجَحِیمِ . (1)پس عذاب جهنّم مترتّب بر درد محجوب شدن است،و درد محجوبیّت بدون آن که آتش بر آن افزوده شود کافی است چه رسد به این که آتش بر آن افزوده شود.
از خداوند میخواهیم آنچه را در دل پیامبر(صلی الله علیه و آله)دمید در گوش ما قرار دهد و آن این بود که به آن حضرت گفته شد:«دوست بدار هر که را دوست میداری همانا از او جدا خواهی شد.» (2)چون بر اولیای الهی معلوم شده است که انسان با اعمال خود و پیروی از شهوتهایش مانند کرم ابریشم خود را نابود میکند دنیا را بکلّی ترک کردند تا آنجا که به یکی از آنان مال حلال عرضه کردند و او نگرفت و گفت:بیم دارم دلم را تباه کند چه کسی که دارای دل است از تباه شدن آن بیمناک است.خداوند از حال کسانی که دوستی دنیا دلهای آنها را میرانده خبر داده و فرموده است: وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ ، (3)و نیز: وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (4)و نیز: فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ . (5)خداوند همۀ این نافرمانیها را به غفلت و بیدانشی ارجاع داده است.از این رو مردی به عیسی(علیه السلام) گفت:مرا در سیاحتت با خود ببر،فرمود:مالت را خرج کن و به من بپیوند،پاسخ داد:
نمیتوانم،فرمود:شگفت دارم که توانگر به بهشت رود،یا فرمود:توانگر به سختی به بهشت میرود.
یکی از آنان گفته است:هیچ روزی خورشید نمیتابد جز این که چهار فرشته به چهار آواز در آفاق دنیا،دو از مشرق و دو از مغرب ندا میکنند:یکی از آنها از مشرق
ص:455
1) (62) مطفّفین/15 و 16:چنین نیست که آنها میپندارند بلکه آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند. سپس آنها وارد جهنّم میشوند.
2) (63) پیش از این ذکر شده است.
3) (64) یونس/7:...و به زندگی دنیا خشنود شدند و بر آن اطمینان کردند،و آنها که از آیات ما غافلند.
4) (65) کهف/28:...و از کسی که دلش را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن،آن که هوای نفس خود را پیروی کرد،و کار او بر زیاده روی بود.
5) (66) نجم/29:از آنهایی که از ذکر ما روی میگردانند و جز زندگی دنیا را نمیخواهند اعراض کن،این مقدار دانش آنهاست.
میگوید:ای جویای نیکی بشتاب و ای جویندۀ بدی بازایست.و دیگری میگوید:بار خدایا! انفاقکننده را عوض ده،و مال بخیل را تلف ده؛یکی از دو فرشتۀ مغرب میگوید:برای مردن بزایید و برای ویرانی بنا کنید،دیگری میگوید:بخورید و بهرهمند شوید برای حسابی طولانی.
(1)بدان برخی گمان میکنند ترککنندۀ مال زاهد است در حالی که چنین نیست،چه ترک مال و بدحالی ظاهری برای کسی که دوست میدارد او را به زهد بستایند آسان است،چه بسیار راهبانی که هر روز با مقدار اندکی از طعام خود را سیر میکنند،و در صومعهای بیدر عمر را میگذرانند و خوشحالند که مردم احوال آنها را میدانند و به آنها نظر دارند و از آنان ستایش میکنند.از این رو ترک مال دلالت قطعی بر زهد ندارد،بلکه در زهد ترک مال و جاه هر دو ضروری است تا زهد از همۀ تمتّعات نفسانی دنیا کامل شود.
میگویم:نمونۀ این اشخاص برخی از منافقان صحابه و تابعین و متأخّرین از آنها هستند مانند حسن بصری،سفیان ثوری،ابو حنیفه و بسیاری از کسانی که غزالی آنها را پیشینیان نامیده و به اقوال و افعال آنها استناد کرده و فریب آنها را خورده است، همانهایی که برای جاه طلبی و برتریجویی بدحالی و سخت گذرانی را پیشه کردند و خود را بدین گونه به مردم شناساندند تا آنان را بستایند.
غزّالی میگوید:بنابراین شناخت زهد دشوار است بلکه دانستن آن برای زاهد نیز مشکل میباشد.و او باید در باطن خود به سه نشانه اعتماد کند.
اوّل-به آنچه در دست دارد شاد نشود،و به آنچه از دستش رود غمگین نگردد،چنان که خداوند فرموده است: لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ . (1)
دوم-نکوهشگر و ستایشگر در نظر او یکسان باشد،اولی نشانۀ زهد در مال،و دومی نشانۀ زهد در جاه است.
سوم-انس او با خدا و شیرینی طاعت او بر دلش غالب باشد،چه دل هیچگاه از
ص:456
1) (67) حدید/23:تا برای آنچه از شما فوت شده اندوه نخورید و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید.
شیرینی محبّت تهی نیست،و آن یا دوستی دنیاست و یا محبّت خدا،و این دو محبّت در دل مانند آب و هوا در قدحند،اگر آب وارد قدح شود هوا خارج میگردد و هیچگاه با هم جمع نمیشوند.هر کس با خدا انس گیرد با غیر خدا همدم و مأنوس نمیشود.
به یکی از زاهدان گفته شد:زهد آنان را به کجا رسانید؟پاسخ داد:به انس با خدا،امّا انس با دنیا و با خدا با هم جمع نمیشوند.یکی از اهل معرفت گفته است:هرگاه ایمان انسان به ظاهر دل وابسته باشد هم دنیا و هم آخرت را دوست میدارد و برای آنها کار میکند،و اگر ایمان در سویدای دل جای گیرد و ملازم آن شود،دنیا را دشمن میدارد و به آن نظر نمیکند و برای آن کار نخواهد کرد.از این رو در دعای آدم(علیه السلام)آمده است:
اللّهمّ إنّی أسألک إیمانا یباشر قلبی.بنابراین هر کس چیزی از دنیا را با وجود توانایی بر آن از بیم تباهی دل و دینش ترک کند بهاندازۀ آنچه ترک کرده راهی به سوی زهد یافته و نهایت آن این است که هر چه را غیر از خداست ترک کند تا آن حدّ که سنگی زیر سر ننهد همان گونه که عیسی(علیه السلام)چنین کرد.
از خداوند میخواهیم از مبادی زهد بهرهای به ما عطا فرماید هر چند اندک باشد،چه امثال ما جرأت طمع به مقامات بالای آن را ندارند،اگر چه قطع امید از فضل الهی اجازه داده نشده است لیکن هرگاه به عجایب نعمتهایی که خداوند متعال به ما ارزانی داشته است بنگریم خواهیم دانست که هیچ امری برای خداوند،بزرگ نیست؛از این رو شگفتی ندارد که بر جود و بخشش او که از حدّ کمال برتر است تکیه کنیم و از پیشگاه او درخواستهای بزرگ داشته باشیم.
بنابراین نشانۀ زهد آن است که برای غلبۀ انس با خدا توانگری و فقر،عزّت و ذلّت و ستایش و نکوهش در نظر انسان یکسان باشد،و از این نشانه نشانههای دیگری منشعب میشود،مانند این که دنیا را ترک کند و باک نداشته باشد که به دست چه کسی بیفتد.
گفتهاند:علامت زهد آن است که دنیا را همان گونه که هست واگذارد،و نگوید که رباطی بسازم یا مسجدی را تعمیر کنم.یحیی بن معاذ گفته است:نشانۀ زهد بخشش موجودی است.ابن خفیف گفته است:نشانۀ آن احساس راحتی در واگذاشتن ملک است.و نیز گفته است:زهد نفرت نفس از دنیاست بدون تکلّف.
اینهاست آنچه خواستیم پیرامون حقیقت زهد و احکام آن بیان کنیم،و چون زهد جز با توکّل کامل نمیشود لذا بیان آن را آغاز میکنیم.
ص:457
میگویم:اکنون به ذکر گفتار امام صادق(علیه السلام)میپردازیم:
(1)در کافی از علیّ بن ابراهیم از هارون بن مسلم از مسعدة بن صدقه روایت کرده که گفته است:سفیان ثوری بر ابی عبد اللّه(علیه السلام)وارد شد و دید پیراهنی که مانند پوست تخم مرغ سپید بود بر تن آن حضرت است.عرض کرد:این لباس در خور تو نیست،به او فرمود:
«از من بشنو و آنچه را میگویم به خاطر بسپار که برای تو در حال و آینده نیکوتر است البتّه اگر بر سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)و دین حقّ بمیری نه آن که بر بدعت از دنیا بروی.تو را آگاه میکنم که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در روزگار نایابی و قحطی زندگی را به سر برد،امّا اگر دنیا روآورد سزاوارترین کس به آن نیکانند نه بدان و مؤمنانند نه منافقان،و مسلمانانند نه کافران.ای ثوری!به خدا سوگند آنچه را ناخوش داشتی من از آنگاه که خود را شناختهام روز و شبی بر من نگذشته است جز این که بر همین شیوه که میبینی پایدار بودهام.خدا را در مال من حقّی است که امر کرده آن را در محلّ خود صرف کنم و من صرف کردهام.»راوی میگوید:دستهای که اظهار زهد میکردند و مردم را فرا میخواندند که مانند آنها ژولیده و سختگذران باشند به آن حضرت عرض کردند:
دوست ما در پاسخ دادن به تو ناتوان است و دلایل ادّعایش را نمیداند.آن حضرت به آنها فرمود:«دلایل خود را بیان کنید»،عرض کردند:براهین ما از قرآن است،فرمود:
«بیاورید»،عرض کردند:خداوند از قول جمعی از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)خبر میدهد که:
وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ، (1)خداوند عمل آنها را ستایش کرده و در جای دیگر قرآن فرموده است: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً ، (2)و ما به همین مقدار از دلایل خود بسنده میکنیم.یکی از حاضران مجلس گفت:ما میبینیم شما در استفاده از خوراکهای پاکیزه زهد میورزید و در همین حال به مردم دستور میدهید که از اموال خود دست کشند،تا شما از آنها بهرهمند شوید؟«ابی عبد اللّه(علیه السلام)به او فرمود:چیزی را که برایتان سودی ندارد از خودتان
ص:458
دور کنید.ای گروه!به من بگویید آیا شما ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن را میدانید،متشابهی که هر کس از این امّت گمراه شده در امثال آن گمراه شده،و آن که هلاک شده در آنها هلاک شده است.عرض کردند:پارهای از آنها را میدانیم لیکن همۀ آنها را نه.فرمود:گرفتاری شما از همین جاست.احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز به همین گونه است،امّا آنچه ذکر کردید که خداوند در کتاب خود از قومی که اعمال آنها را نیکو شمرده خبر داده است،اعمال آنها مباح و جائز (1)بوده و از آن منع نشده بودند،و البتّه ثواب آنها با خداست.و حقّ تعالی بر خلاف آنچه آنان عمل کردند دستور داده و امر او عمل آنان را نسخ کرده است.این نهی خداوند رحمتی برای مؤمنان و بدین منظور بوده که آنان به خود و عائلۀ خویش که برخی از آنان صغیر و ضعیف و کودک و مردان و زنان پیرند و نمیتوانند بر گرسنگی صبر کنند زیان نرسانند،و اگر من گردۀ نانم را تصدّق بدهم و جز آن گردۀ نانی نداشته باشم آنها از گرسنگی ضایع و هلاک خواهند شد.از این رو پیامبر خدا فرموده است:«اگر انسان پنج دانه خرما یا پنج قرص نان یا دینار یا درهم را دارا باشد و بخواهد آنها را انفاق کند افضل این است که اوّل آنها را برای پدر و مادرش،دوم برای خود و عائلهاش،سوّم برای خویشان مستمندش،چهارم برای همسایگان بینوایش و پنجم در راه خدا انفاق کند،و این پستترین اجر را دارد».و نیز به یکی از انصار که به هنگام مرگ خود پنج یا شش بردۀ خود را آزاد کرد و جز اینها چیز دیگری را مالک نبود و فرزندان صغیری داشت فرمود:«اگر از کار او مرا آگاه میکردید نمیگذاشتم او را در کنار مسلمانان دفن کنید،او کودکان خردسالی بهجا گذاشته که باید از مردم گدایی کنند.»سپس فرمود:پدرم به من حدیث کرد که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«(انفاق)را از نزدیکترین عائلۀ خویش به بعد آغاز کن».سپس این چیزی است که قرآن بدان گویاست و گفتار شما را ردّ و از آن نهی و آنچه را از سوی خداوند عزیز و حکیم واجب شده است بیان میکند،فرموده است: وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً ، (2)آیا نمیبینید خداوند شما را به آنچه دعوت کرده غیر از چیزی
ص:459
است که میبینیم شما مردم را بدان دعوت میکنید و میخواهید که آنان غیر را بر خود برگزینند،و خداوند کسی را که به گفتار شما عمل کند مسرف نامیده و در کتاب خود مکرّر فرموده است: إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ . (1)بنابراین خداوند مردم را از زیادهروی و همچنین از سختگیری نهی کرده و دستور داده که میانهروی را برگزینند چنین نباشد که هر چه دارد بدهد سپس از خدا روزی بخواهد و اجابت نشود،چه در حدیثی از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آمده است که:همانا دعای چند کس از امّت من اجابت نمیشود:کسی که به پدر و مادرش نفرین کند،کسی که به بدهکار خود مالی داده و از او رسیدی نگرفته و شاهدی ندارد نفرین کند،کسی که به زنش نفرین کند در حالی که خداوند اختیار جدایی را به ست او داده،و کسی که در خانهاش بنشیند و بگوید:پروردگارا روزیم ده،و از خانهاش برای طلب روزی بیرون نیاید،خداوند به او میفرماید:«ای بندۀ من آیا راه طلب روزی و رفتن در هر جای زمین را با اعضای سالمی که به تو عطا کردهام برایت قرار ندادهام،و تو در پیروی از من نسبت به آنچه میان من و تو در طلب روزی مقرّر داشتهام کوتاهی میکردی.اینک برای آن که سربار کسان خود نشوی اگر بخواهم روزیت را میرسانم،و اگر بخواهم بر تو سخت میگیرم،و تو در نزد من معذور نیستی»، و دیگر کسی است که خداوند مال فراوانی روزی او کرده و او همۀ آنها را انفاق کند سپس دعا کند و بگوید:ای پروردگار من!مرا روزی ده،خداوند میفرماید:آیا من رزق فراوانی روزیت نکردم چرا همان گونه که دستور داده بودم میانهروی نکردی،و چرا اسراف کردی در حالی که تو را از آن نهی کرده بودم،و دیگر کسی است که در قطع رحم دعا کند.سپس خداوند به پیامبرش(صلی الله علیه و آله)آموخت که چگونه باید انفاق کند، بدین گونه که نزد آن حضرت اوقیهای (2)از طلا بود و مکروه میداشت که شب نزد او باقی بماند از این رو آن را به صدقه داد،چون بامداد شد نزد او هیچ چیزی نبود،در این هنگام کسی وارد شد و از او درخواست کمک کرد لیکن آن حضرت چیزی نداشت که به او بدهد،سائل آن بزرگوار را سرزنش کرد،و او از این که چیزی نبود تا به او بدهد اندوهگین شد چه آن حضرت مهربان و نرمدل بود؛خداوند با دستوری که داد به پیامبرش(صلی الله علیه و آله)آموخت که: وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً
ص:460
، (1)میفرماید:مردم از تو میخواهند و تو را معذور نمیدارند،هرگاه همۀ مالی را که نزد تو است ببخشی پس از آن افسوس مال را خواهی خورد.اینها احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)است که کتاب خدا آنها را تأیید میکند و مؤمنان کتاب الهی را تصدیق دارند.به ابو بکر در هنگام مرگش گفته شد:وصیّت کن،پاسخ داد:به پنج یک وصیّت میکنم و پنج یک زیاد است،خداوند به پنج یک رضایت داده و من هم به پنج یک وصیّت میکنم در حالی که خداوند برای او به هنگام مرگش[اختیار وصیّت در]ثلث مالش را قرار داده بود،و اگر میدانست که ثلث برایش بهتر است همین را وصیّت میکرد.سپس کسی را که شما پس از او به فضل و زهد میشناسید سلمان فارسی رضی اللّه عنه و ابو ذر رحمة اللّه علیه است.امّا سلمان وقتی عطای خود را میگرفت قوت سال خود را تا زمانی که عطای سال آینده برسد بر میداشت،به او گفته شد:ای ابا عبد اللّه! تو با همۀ زهدی که داری این کار را میکنی؟در حالی که شاید امروز یا فردا بمیری، پاسخ او این بود:شما را چه میشود که همان گونه که بر فنای من بیم دارید به بقای من امید ندارید.ای نادانها آیا نمیدانید که نفس هرگاه به چیزی که بتواند با آن زندگی کند اطمینان نداشته باشد در ادای طاعات سست و ضعیف میشود،و هنگامی که آن را یافت مطمئنّ و قویدل میگردد.
امّا ابو ذر که خداوند از او خشنود باد شتران و گوسفندان چندی داشت که آنها را میدوشید.و وقتی عائلهاش خواهان گوشت میشدند گوسفندی برای آنها سر میبرید،و اگر مهمانی بر او وارد میشد یا سقّایانی را که با او بودند نیازمند میدید به اندازهای که اشتهای آنها را به گوشت فرونشاند شتر و یا از گوسفندان میکشت و میان آنها تقسیم میکرد و خودش بهاندازۀ یکی از آنان نه زیادتر گوشت برمیداشت،و چه کسی از آنان
ص:461
1) (74) اسراء/31:هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن(و انفاق و بخشش را ترک مکن)و بیش از حدّ آن را مگشا تا مورد سرزنش قرار گیری و از کار فرومانی.(این عبارت مثل است برای خودداری بخیل و اعطای مسرف و امر به میانهروی که حدّ وسط این دو میباشد)فتقعد ملوما یعنی:هرگاه از حدّ اعتدال خارج شوی در پیشگاه خداوند ناپسند بوده و در نزد مردم مورد سرزنش قرار میگیری،زیرا آن که محتاج است میگوید:فلانی را داد و مرا محروم کرد.و آن که نیازی ندارد میگوید:فلانی دارای تدبیر معاش نیست،و اگر بخواهی در پیش خود استدلال کنی از آنچه کردهای دچار افسوس و پشیمانی میشوی و یا دستت بکلّی خالی و چیزی را در اختیار نداری.
زاهدتر است در حالی که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آن همه سخنان دربارۀ آنها فرموده است.و نیز به ما خبر نرسیده که آنها به وضعی درآمدند که به هیچ وجه دارای چیزی نبودند چنان که شما مردم را به آن امر میکنید و دستور میدهید که امتعه و اشیای خود را به دور افکنند و مردم را به داشتن آنها بر خود و عائلۀ خویش ترجیح دهند.
بدانید ای گروه!من از پدرم شنیدم و او از پدرانش روایت میکرد که روزی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:هرگز از چیزی در شگفتی نشدم مانند شگفتی من از مؤمن که اگر بدن او را در دنیا با مقراضها تکّه تکّه کنند برایش خیر است،و اگر آنچه را میان مشرق و مغرب زمین است مالک شود برای او خیر است،و هر چه خدا با او کند برای او خیر است.
ای کاش میدانستم که آنچه امروز برای شما شرح دادهام در شما تأثیر کرده است یا باید بیش از این برایتان شرح دهم.آیا میدانید که خداوند در آغاز امر بر مؤمنان واجب فرمود که هر یک از آنان با ده تن از مشرکان بجنگد و نباید از نبرد با آنها روی بگرداند و هر کس پشت بر آنها کند جای خود را در آتش بداند.سپس بر آنها ترحّم کرد و وضع را دگرگون و مقرّر فرمود هر مردی از مؤمنان با دو تن از مشرکان بجنگد،و این تخفیفی از سوی حقّ تعالی بر مؤمنان بود و حکم نبرد یک مؤمن با دو مشرک حکم نبرد با ده مشرک را نسخ کرد.
و نیز از قضات به من خبر دهید که اگر مردی بگوید من زاهدم و چیزی ندارم و آنها حکم کنند که نفقۀ زن بر مرد اوست آیا آنها ستمگرند اگر چنین بگویید مسلمانان شما را ستمگر میشناسند و اگر بگویید آنها عادلند خودتان را محکوم کردهاید در حالی که شما صدقۀ کسی را که به هنگام مرگ زیادتر از ثلث به مستمندان صدقه میدهد رد میکنید.
به من خبر دهید اگر همۀ مردم به گونهای که شما میخواهید زاهد و از آنچه مردم دارند بینیاز باشند بر چه کسی است که کفّارههای قسم و نذر و صدقات را بدهد،و زکات واجب طلا و نقره و خرما و مویز و دیگر چیزهایی که زکات در آنها واجب است مانند شتر و گاو و گوسفند و جز اینها را ادا کند.اگر کار بدان گونه باشد که شما میگویید نباید هیچ کس مال دنیا را در اختیار خود نگه دارد و همه را باید پیشکش کند هر چند بدانها نیاز داشته باشد.
شما راه بدی را اختیار کردهاید و مردم را بدان وادار میکنید و این از نادانی شما به
ص:462
کتاب خدا و سنّت پیامبر او و احادیثی است که کتاب الهی آنها را تصدیق میکند،شما به سبب جهالتی که دارید این احادیث را رد میکنید و در غرایب تفسیر قرآن از ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و امر و نهی آن نمیاندیشید.
مرا آگاه کنید که شما دربارۀ سلیمان بن داود چه میگویید در آنجا که از خدا خواست سلطنتی به او بدهد که هیچ کس پس از او سزاوار آن نباشد و خداوند آن را به او داد.او حقّ میگفت و به آن عمل میکرد،سپس مشاهده نشد که خداوند و یا کسی از مسلمانان از این درخواست او عیبجویی کند.همچنین از داود پیامبر که پیش از او بود و پادشاهی و اقتداری زیاد داشت.و نیز یوسف پیامبر که به پادشاه مصر گفت: اِجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ . (1)و از کارهای او این بود که ادارۀ امور کشور این پادشاه را که تا یمن گسترش داشت به عهده گرفت و مردم قحطیزده از نزد او آذوقه میگرفتند.او حقّ میگفت و بدان عمل میکرد،و دیده نشد کسی عمل او را مورد عیبجویی قرار دهد.سپس ذو القرنین بندهای بود که خدا را دوست داشت و خداوند نیز او را دوست میداشت و اسباب را برای او فراهم کرد و وی را بر مشرق و مغرب زمین پادشاهی داد.او حق میگفت و بدان عمل میکرد،و کسی را ندیدیم که این کار را بر او عیب داند.
بنابراین ای گروه!خود را به آدابی که خداوند برای مؤمنان قرار داده بیارایید،و بر امر و نهی او اکتفا کنید،و چیزی را که نمیدانید و بر شما مشتبه است رها سازید و علم آن را به اهلش واگذارید تا در پیشگاه خداوند مأجور و معذور باشید،و طالب دانستن ناسخ قرآن از منسوخ و محکم از متشابه و حلال از حرام آن باشید،زیرا این کار شما را به خدا نزدیکتر و از نادانی دورتر میکند،و جهالت را به اهلش واگذارید چه نادانها زیاد و دانشمندان اندکند،و خداوند فرموده است: وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ . (2)
و به سند خود از آن حضرت روایت کرده است که از او دربارۀ زهد در دنیا پرسیدند، فرمود:«خوشا بر تو از حرام آن دوری کن.» (3)و نیز از آن حضرت نقل شده که فرموده است:«زهد در دنیا تباه کردن مال و حرام
ص:463
کردن حلال نیست،بلکه زهد در دنیا آن است که به آنچه در دست توست بیش از آنچه در نزد خداست اعتماد نداشته باشی.» 78کتاب فقر و زهد از المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء پایان یافت،و پس از آن به خواست خدا کتاب توحید و توکّل است،و مؤلّف آن محسن فرزند مرتضی که کمترین بندگان از نظر عمل و بیشترین آنها از حیث گناه است از آن فراغت یافت،خداوند به فضل و کرم خود او را موفّق بدارد که به صفاتی پسندیده و مقاماتی محمود و شایسته آراسته شود،و الحمد للّه ربّ العالمین.
ص:464
(1)این کتاب پنجم از بخش منجیات المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ستایش ویژۀ خداوندی است که مدبّر ملک و ملکوت و یگانه به عزّ و جبروت است.
آسمان را بدون ستون برافراشته و روزی بندگان را بر آن مقدّر فرموده است.آن که چشمان ارباب عقل و دل را از دیدن وسائط و اسباب به سوی مسبّب الأسباب معطوف ساخته و همّت آنها را از این که به غیر او توجّه،و به مدبّری جز او تکیه کنند برتر قرار داده است.تنها او را بندگی و پرستش میکنند،چون میدانند که او خدایی یگانه و بیهمتا و معبودی غنیّ و بینیاز است؛و به تحقیق دانستهاند که همۀ اصناف خلق بندگانی مانند آنهایند و روزی از آنها نمیتوان خواست،زیرا هیچ ذرّهای نیست جز این که آفرینشش از او،و هیچ جنبندهای نیست جز این که روزیاش بر اوست؛و چون به یقین دانستند او روزی بندگانش را ضمانت و آن را تکفّل فرموده است بر او توکّل کردند و گفتند: حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ . (1)
و درود و سلام فراوان بر محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله)که باطلها را برانداخت و به راه راست هدایت فرمود؛و نیز بر خاندان و یاران او باد.
امّا بعد.توکّل یکی از منازل دین و مقامی از مقامات اهل یقین بلکه از درجات عالی
ص:465
1) (1) آل عمران/73:خدا ما را بس است و نیکو کفایتکننده است.
مقرّبین است و دانستن چگونگی آن مشکل،و عمل به آن دشوار است.سبب دشواری فهم و شناخت آن این است که توجّه به اسباب و اعتماد بر آنها شرک در توحید و بکلّی اسباب را نادیده گرفتن ضربه زدن بر سنّت و بدنام کردن شریعت است؛و تکیه بر آنها بیآنکه آنها را اسباب بدانی خدشهدار کردن چهرۀ عقل و غوطهور شدن در گرداب جهل است.
تحقیق معنای توکّل به گونهای که مطابق با مقتضای توحید و عقل و شرع باشد بینهایت پیچیده و دشوار است،و پرده برداشتن از این معنا با خفایی که دارد تنها از عالمان محقّقی ساخته است که از فضل الهی چشمانشان به انوار حقایق بینا گشته است.
آنها دیدند و تحقّق دادند،سپس چون از آنها خواستند از آنچه دیده بودند به روشنی سخن گفتند.ما اکنون در بخش نخست این کتاب بر سبیل مقدّمه به ذکر فضیلت توکّل آغاز میکنیم و پس از آن به شرح توحید میپردازیم،و در بخش دوّم«حال توکّل»و عمل آن را شرح خواهیم داد.
(1)امّا آیات:خداوند فرموده است: وَ عَلَی اللّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ؛ (1)و نیز: وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ ؛ (2)و نیز: وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ؛ (3)و نیز: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ . (4)
چه بزرگ است مقامی که دارندۀ آن مورد محبّت خداوند و مشمول کفایت او باشد.
کسی که خداوند کفایتکننده و دوستدار و نگهبانش باشد به پیروزی بزرگی دست یافته است،زیرا محبوب عذاب داده نمیشود و دور و محجوب نمیگردد،خداوند فرموده است: أَ لَیْسَ اللّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ ؛ (5)و کسی که خواهان کفایت غیر از او باشد توکّل را ترک و این آیه را تکذیب کرده است.چه این پرسشی است که پاسخ بحقّ را میطلبد و مانند
ص:466
قول حقّ تعالی است: هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً ، (1)و نیز: وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ . (2)یعنی عزیزی است که هر کس به او پناه برد خوار نمیشود،و کسی که به او التجا جوید و در حمایت او درآید ضایع نمیگردد؛و حکیمی است که از ادارۀ کسی که بر تدبیر او توکّل کرده کوتاهی نمیکند،و فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ عِبادٌ أَمْثالُکُمْ ، (3)بیان فرموده که هر کس جز خداست بندهای مسخّر و حاجتمندی مانند تو است و چگونه ممکن است بدو توکّل کرد.و فرموده است:
إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ ؛ (4)و نیز:
وَ لِلّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَفْقَهُونَ ؛ (5)و نیز: یُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفِیعٍ إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ . (6)و همۀ آنچه در قرآن پیرامون توحید ذکر شده اخطاری است بر قطع توجّه به غیر خدا و توکّل بر خدای یگانۀ قهّار.
امّا اخبار:طبق آنچه ابن مسعود روایت کرده پیامبر خدا فرموده است:«در موسم (حجّ)امّتها را به من نشان دادند؛دیدم امّتم کوه و دشت را پر کرده است،از کثرت و هیئت آنها مرا خوش آمد.به من گفته شد:آیا راضی شدی؟گفتم:آری؛گفت:با اینها هفتاد هزار کس است که بیحساب وارد بهشت میشوند.»از آن حضرت پرسیدند:ای پیامبر خدا!آنها چه کسانی هستند؟فرمود:«آنهایی که در بدن خود داغ نمیگذارند،و فال بد نمیزنند،و افسون نمیکنند،و بر پروردگارشان توکّل میکنند.»عکاشة بن محصن برخاست و عرض کرد:ای پیامبر خدا!دعا کن خداوند مرا از آنان قرار دهد.
«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)گفت:بار الها او را از آنان قرار ده»،و دیگری برخاست و عرض کرد دعا کن خداوند مرا از آنان قرار دهد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«عکاشه بر تو سبقت جست.» (7)
ص:467
1) (7) دهر/2:آیا چنین نیست که زمانی طولانی بر انسان گذشت که چیز قابل ذکری نبود.
2) (8) انفال/49:و هر کس بر خدا توکّل کند(پیروز میشود)خداوند عزیز و حکیم است.
3) (9) اعراف/194:آنهایی را که غیر از خدا میخوانید بندگانی همچون خود شما هستند.
4) (10) عنکبوت/17:کسانی را که غیر از خدا پرستش میکنید مالک روزی شما نیستند،روزی را نزد خدا بطلبید و او را پرستش کنید.
5) (11) منافقون/7:خزاین آسمانها و زمین از آن خداست لیکن منافقان نمیفهمند.
6) (12) یونس/3:کار(جهان)را تدبیر میکند،هیچ شفاعت کنندهای جز به اذن او وجود ندارد.
7) (13) عراقی گفته است:آن را ابن منیع به سند حسن روایت کرده،و از حدیث ابن عبّاس مورد اتّفاق است.
و نیز فرموده است:«اگر شما بر خدا چنان که شایستۀ اوست توکّل کنید شما را مانند پرندگان روزی خواهد داد که بامداد با شکم تهی میروند و شب با شکم پر باز میگردند.» (1)و نیز:«هر کس(امیدش را)از غیر خدا ببرد خداوند همۀ نیازهای او را کفایت خواهد کرد،و از جایی که گمان نمیکند او را روزی خواهد داد و آن که خود را وقف دنیا کند خداوند او را به دنیا وامیگذارد.» (2)و نیز:«هر کس خرسند میشود که توانگرترین مردم باشد باید اعتمادش به آنچه نزد خداست بیشتر از اعتماد او به چیزی باشد که در دست اوست.» (3)از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نقل شده است که هرگاه عائلۀ او نیازی پیدا میکرد به آنان میفرمود:به نماز برخیزید،و میگفت:پروردگارم مرا به این امر فرموده است: وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها . (4)
و نیز فرموده است:«کسی که افسون کند و به داغ گذاشتن بدن خود پردازد توکّل نکرده است.» (5)روایت شده است:هنگامی که ابراهیم(علیه السلام)که از منجنیق در آتش انداخته شده بود جبرئیل(علیه السلام)به او گفت:هیچ حاجتی داری؟پاسخ داد:امّا به تو نه!این پاسخ برای وفای به قولش بود که گفته بود:حسبی اللّه و نعم الوکیل،چه زمانی که او را گرفتند تا در آتش اندازند این را گفت،و خداوند دربارهاش فرمود: وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفّی . (6)
خداوند به داود(علیه السلام)وحی فرمود:«ای داود!هیچ بندهای بیآنکه به خلق تمسّک جوید به من پناه نمیآورد جز این که اگر آسمانها و زمین بر ضدّ او مکر کنند راهی برای رهایی او قرار میدهم.» میگویم:از طریق خاصّه(شیعه)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که:«خداوند به
ص:468
1) (14) ترمذی،207/9 و پیش از این ذکر شده است.
2) (15) الصّغیر طبرانی،ابن ابی الدّنیا و در طریق اوست بیهقی در الشّعب.
3) (16) المستدرک حاکم،الزّهد بیهقی.
4) (17) الاوسط طبرانی نظیر آن.
5) (18) الکبری نسایی،السّنن ترمذی،212/8 با تقدیم و تأخیر.
6) (19) نجم/37:و(در کتب)ابراهیم همان کسی که وظیفۀ خود را به طور کامل ادا کرد.
داود وحی فرمود:هر بندهای از بندگانم بیآنکه به آفریدگانم روآورد به من پناه جوید و این را از نیّت او بشناسم،سپس هرگاه آسمانها و زمین و هر که در آنهاست دربارۀ او مکر کنند من از میان آنها راهی برای رهایی او قرار میدهم.و هر بندهای از بندگانم به یکی از آفریدگانم پناه برد و این را از نیّت او بشناسم همۀ اسباب آسمانها و زمین را از دسترس او قطع میکنم و زمین را از زیر پای او فرومیبرم و باک ندارم که در چه وادی هلاک شود.» (1)و نیز روایت است که:آن حضرت در یکی از کتابها خواند که:«خداوند میفرماید به عزّت و جلال و بزرگواری و بلندی پایگاهم سوگند که آرزوی هر آرزومند به غیر خودم را با نومیدی قطع میکنم،و جامۀ ذلّت در نزد مردم بر او میپوشانم،و او را از قرب خود میرانم و از دیدار خود دور میگردانم.آیا او در سختیها به دیگری غیر از من امید میبندد و غیر از مرا آرزو دارد در حالی که سختیها در دست من است،و با فکر خود در(خانۀ) دیگری را میکوبد و حال آن که این درها بسته و کلید همۀ آنها در دست من است،و درگاهم به روی همۀ کسانی که مرا بخوانند باز است.پس کیست که در حوادث خود آرزویش را به من بسته باشد و من آن را قطع کرده باشم،و کیست که در مهمّی به من امید داشته است و من او را نومید کرده باشم.آرزوهای بندگانم را نزد خود محفوظ میدارم و آنها بدین خشنود نشدند،و آسمانهایم را پر از کسانی کردم که از تنزیه من خسته نمیشوند،و به آنها دستور دادم که درها را میان من و بندگانم نبندند،لیکن بندگانم به قول من اعتماد نکردند،آیا بندۀ من نمیداند که اگر حادثهای برای او روی دهد کسی جز من و یا به اذن من نمیتواند آن را از او برطرف کند،پس چرا او را از خودم غافل میبینم.
به جود و بخشش خود چیزی را که از من نخواسته به او میدهم،سپس وقتی که آن را از او میگیرم از من نمیخواهد که آن را به او بازگردانم و از غیر من این درخواست را میکند،آیا گمان نمیکند-من که پیش از درخواست بخشش میکنم-اگر از من درخواست شود درخواستکنندهام را اجابت نمیکنم،آیا من بخیلم که بندهام مرا بخیل انگاشته است.آیا جود و بخشش روش من نیست،و یا عفو و رحمت در دست من نیست.آیا من مرجع آرزوها نیستم،و چه کسی غیر از من آنها را قطع میکند،آیا آرزومندان از این که از دیگری آرزو کنند نمیترسند.اگر همۀ اهل آسمانها و زمین از
ص:469
1) (20) کافی،63/2،شمارۀ 1.
من آرزو کنند،و به هر یک از آنها نظیر آنچه همۀ آنها آرزو دارند بدهم بهاندازۀ عضو مورچهای از ملک و دارایی من کم نمیشود،و چگونه ممکن است ملک و ثروتی که من قیّم و نگهبان آنم کم و دچار نقصان شود.سختی و بدبختی باد بر نومیدان از رحمتم،و سختی و بدبختی باد بر آن که نافرمانی من میکند و از من پروا ندارد.» (1)و نیز از آن بزرگوار روایت شده است که:«توانگری و عزّت در گردشاند اگر به محلّ توکّل دست یافتند در آنجا اقامت میکنند.» (2)از امام کاظم(علیه السلام)روایت است که دربارۀ قول خداوند: وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (3)فرموده است:«توکّل بر خدا درجاتی دارد،از جملۀ آنها این که همۀ امور خود را به او واگذاری و هر گونه که با تو رفتار کرد از او خشنود باشی و بدانی که او از خیر خواهی و فضل و بخشش دربارۀ تو کوتاهی نمیکند.و بدانی که او حاکم بر امور تو است.پس با تفویض آنها به خداوند بر او توکّل کن و در همۀ اینها و غیر اینها به او اعتماد داشته باش.»
(1)بدان توکّل از مراتب ایمان است و همۀ مراتب ایمان تنها به علم و حال و عمل تحقّق مییابند.توکّل نیز به همین گونه است چه آن اصل است،و عمل ثمرۀ آن و حال همان است که توکّل نامیده میشود.ما اکنون به بیان علم که اصل است آغاز میکنیم.
این علم را در اصل زبان ایمان میخوانند چه ایمان عبارت از تصدیق است و هر تصدیقی با قلب صورت میگیرد و این همان علم است و چون قوی شود یقین گفته میشود و مراتب یقین بسیار است؛لیکن ما در اینجا به یقینی نیاز داریم که مبتنی بر توکّل باشد،و این همان توحید است که قول:لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له بیانگر آن است،و ایمان به قدرت خداست که«له الملک»ترجمان آن است،و ایمان به وجود و حکمت اوست که:و له الحمد و هو علی کلّ شیء قدیر دالّ بر آن است.بنابراین هر کس مؤمن به اینهاست ایمان او که اصل و ریشۀ توکّل میباشد کامل است.مقصودم این است
ص:470
که لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له و له الملک و له الحمد و هو علی کلّ شیء قدیر،صفتی ملازم دلش شود و بر او غلبه داشته باشد.
امّا توحیدی که اصل است سخن در آن طولانی است،و آن از علوم مکاشفه است؛ لیکن برخی از علوم مکاشفه به سبب احوال به اعمال مربوط میشود و علم معامله جز به آن کامل نمیگردد،از این رو ما به اندازهای که تعلّق به علم معامله دارد از آن سخن میگوییم،و گرنه توحید دریای پهناوری است که کرانهای برای آن نیست.
لذا میگوییم توحید را چهار مرتبه است:
1-مغز؛2-مغز مغز؛3-پوست؛4-پوست پوست.
و برای آن که فهمهای ضعیف این معنا را درک کنند گردو را مثال میآوریم که دارای دو پوست است و یکی بر بالای دیگری است و دارای مغزی است و این مغز دارای روغنی است که مغز مغز میباشد.
مرتبۀ نخست توحید این است که انسان به زبان لا إله إلاّ اللّه بگوید در حالی که دلش غافل و یا منکر آن باشد مانند توحید منافقان.
مرتبۀ دوم آن که دلش معنای الفاظی را که بر زبان میراند تصدیق کند،چنان که همۀ مسلمانان آن را تصدیق دارند و این را اعتقاد میگویند.
مرتبۀ سوّم-آن که این معنا را از طریق کشف به وسیلۀ نور حقّ مشاهده کند و این مقام مقرّبان است،و آن بدین گونه است که اگر چه اشیای بسیاری را مشاهده میکند، لیکن با همۀ کثرت،آنها را صادر از خداوند یگانۀ قهّار میبینید.
مرتبۀ چهارم آن که در عالم وجود جز یکی نبیند و این مشاهدۀ صدّیقان است.اهل معرفت آن را فنای در توحید مینامند،زیرا در آن حال که در عالم جز یکی مشاهده نمیکند خود را نیز نمیبیند و هرگاه خود را نبیند به سبب آن است که در توحید مستغرق شده و نفس خویش را در آن فانی کرده است،یعنی از رؤیت خود و خلق رسته و فانی گشته است.
دارندۀ مرتبۀ نخست موحّد زبانی است،این توحید صاحب آن را در دنیا از شمشیر و نیزه مصون میدارد.
دارندۀ مرتبۀ دوّم موحّد است به این معنا که به مفهوم الفاظ معتقد و دلش خالی از تکذیب آن است و توحید مانند عقدهای در دل اوست که باز و گشوده نشده است.
ص:471
دارندۀ آن چنانچه بر همین حال بمیرد و گناه عقیدهاش را ضعیف نکند او را از عذاب آخرت نگه میدارد.امّا برای این عقدهها نیرنگهایی است که مقصود از آنها تضعیف و زائل کردن این عقدههاست.به این نیرنگها بدعت گفته میشود،و برای این بدعتها نیز حیلهها و چارههایی است که مقصود از آنها رفع حیلۀ تضعیف و زائل ساختن این عقدهها و رسوخ دادن و تحکیم آنها در دلهاست که به آن کلام میگویند،و دانای به آن را متکلّم مینامند که در مقابل مبتدع یا بدعتگذار است.هدف متکلّم دفع بدعتگذار است از این که بتواند آن عقدهها را از دل عوام بزداید.گاهی متکلّم را موحّد میگویند، چه او با کلام خود از مفهوم واژۀ توحید که در دلهای عوام است حمایت میکند تا از قلوب آنها زدوده نشود.
دارندۀ مرتبۀ سوّم نیز موحّد است به این معنا که در عالم جز یک فاعل نمیبیند،زیرا حقّ همان گونه که هست بر او مکشوف شده نه آن که دلش را وادار کرده باشد که به مفهوم الفاظ معتقد شود،چه این رتبۀ عوام و متکلّمان است؛و متکلّم از نظر عقیده از عامی جدا نیست و تفاوت او با عامی از حیث صفت زبان آوری است که به وسیلۀ آن حیلههای بدعتگذاران را در زدودن این عقده دفع میکند.
دارندۀ مرتبۀ چهارم نیز موحّد است به این معنا که در شهود خود جز یکی نمیبیند و کلّ عالم را از حیث کثرتی که دارد مشاهده نمیکند بلکه از جهت آن که یکی است به آن مینگرد،و این بالاترین مراتب توحید است.مرتبۀ نخست همچون پوست روی گردوست،و دوّمی مانند پوست زیرین،و سوّمی مانند مغز و چهارمی مانند روغنی است که از مغز گرفته میشود.همچنان که در پوست روی گردو هیچ فایدهای نیست بلکه اگر خورده شود دهن را تلخ میکند،و اگر به باطن آن نگریسته شود چیزی بدنماست،و اگر به جای هیزم به کار رود خاموشکنندۀ آتش و دود برانگیز است و چنانچه در خانه نگهداری شود سبب تنگی جاست و جز برای آن که مدّتی بر روی گردو بماند و آن را حفظ کند و سپس درآورده و دور افکنده شود شایستگی دیگری ندارد؛همچنین توحید زبانی بیفایده و بسیار زیانبار و دارای ظاهر و باطنی نکوهیده است؛لیکن برای حفظ پوست زیرین تا آنگاه که مرگ فرارسد سودمند میباشد،و پوست زیرین آن دل و بدن انسان است.توحید منافق بدن او را از شمشیر جنگجویان حفظ میکند،چه آنها مأمور شکافتن دلها نیستند و شمشیر تنها بر بدن اصابت میکند و بدن به منزلۀ پوستی است که
ص:472
به محض مردن از انسانیت جدا میشود،و پس از آن توحید وی برای او سودی نخواهد داشت.امّا پوست زیرین در مقایسه با پوست بالا سود آن روشن است،زیرا مغز را حفظ میکند و به هنگامی که گردو انبار شود مانع تباهی آن میگردد،و اگر آن را جدا کنند میتوان آن را به جای هیزم به کار برد،ولی هرگاه با مغز مقایسه شود ارزش آن ناچیز است.همچنین اعتقاد به تنهایی بیآنکه با کشف مقرون باشد در مقایسه با مجرّد اقرار بزبان پرسود است،و در مقایسه با توحیدی که همراه با کشف و شهودی باشد که بر اثر انشراح صدر و گشادگی دل به سبب تابش نور حقّ در آن حاصل شده باشد ارزشی اندک دارد،زیرا حقّ تعالی همین شرح صدر را اراده کرده و فرموده است: فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ ؛ (1)و نیز: أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ ؛ (2)و همچنان که مغز به ذات خود در مقایسه با پوست ارزشمند و هدف اصلی است لیکن در مقایسه با روغنی که از آن استخراج میشود خالی از کدوراتی نیست همچنین توحید فعل مقصد عالی سالکان است امّا نسبت به کسانی که در صحنۀ عالم جز خداوند چیزی نمیبینند از شائبۀ ملاحظۀ غیر و توجّه به کثرت خالی نیست.
اگر بگویی:چگونه میتوان تصوّر کرد که انسان در جهان جز یکی نبیند و حال آن که آسمان و زمین و دیگر اجسام محسوس را مشاهده میکند،و اینها بسیارند،بنابراین چگونه ممکن است بسیار یکی شود؟ پاسخ این است که بدانی این مطلب هدف علوم مکاشفه است و روا نیست که اسرار این علوم در کتابی به نگارش درآید.عارفان گفتهاند:فاش کردن اسرار ربوبی کفر است، دیگر آن که این امر به علوم معامله تعلّق ندارد.آری ذکر مقداری که شدّت استبعاد تو را بشکند ممکن است و آن این که گاهی شیء با نوعی مشاهده و اعتبار دارای کثرت و زمانی با نوع دیگری از مشاهده و اعتبار دارای وحدت است.چنان که اگر به انسان از حیث این که دارای روح،تن،اعضا،رگها،استخوانها و رودههاست توجّه شود موجودی بسیار است و اگر به دید و اعتبار دیگری به او نگریسته شود جز یکی نیست،چنان که میگوییم:او یک انسان است.پس او در نسبت به انسانیّت یکی است.و بسا اشخاص که چون انسانی را دیدار میکنند هرگز از خاطر آنها نمیگذرد که او دارای رودهها و رگها و
ص:473
اعضای بسیار و روح و تن جدا از همدیگر است و تفاوت این دو را به نظر نمیآورند، بلکه در آن حال که در وی مینگرند جز یکی که در آن هیچ تفرقه و اجزایی نیست چیز دیگر نمیبینند،و گویا او در این حال در عین جمع است،و آن که به کثرت توجّه دارد در تفرقه میباشد.به همین گونه آنچه در جهان وجود اعمّ از خالق و مخلوق موجود است برای هر کدام اعتبارات و مشاهدات مختلف بسیاری است که به یک اعتبار یکی است و به اعتبار دیگری بسیار است،و کثرت بعضی از موجودات بیش از بعضی دیگر است.
انسان مثال این مطلب است اگر چه به طور کامل مطابق غرض نیست لیکن تا حدّی بیانگر این است که چگونه به حکم مشاهده بسیار یکی میشود،و با این سخن انکار مقامی را که بدان نرسیدهای ترک خواهی کرد و بر سبیل تصدیق بدان ایمان خواهی آورد.و چون به این امر ایمان آوردی تو را از توحید بهرهای خواهد بود هر چند چیزی که بدان ایمان پیدا کردهای صفت و عادت تو نشده باشد.چنان که اگر به نبوّت معتقد باشی اگر چه خودت پیامبر نیستی بهاندازۀ قوّت این اعتقاد از آن بهرهمند شدهای.
این گونه مشاهدات که در آنها جز حقّ یگانه دیده نشود گاهی دوام مییابد و زمانی چون برق جهنده گذرا و ناپایدار است و اکثر همین است و دوام آن کم و نادر اتّفاق میافتد،و این اجمالی از مقامات موحّدین در توحید میباشد.
اگر بگویی:ناگزیر باید مقداری از توحید شرح داده شود تا بدانیم چگونه باید توکّل را بر اساس آن قرار داد،میگویم:در بیان مرتبۀ چهارم روا نیست زیاد تعمّق و کنجکاوی شود و توکّل بر آن مبتنی نیست بلکه حالت توکّل در مرتبۀ سوّم به دست میآید.امّا مرتبۀ اوّل حالت نفاق است و این روشن است؛مرتبۀ دوّم اعتقادی است که در همۀ مسلمانان موجود است،و طریق تحکیم آن و راه دفع نیرنگها و حیلهگریهای بدعتگذاران در علم کلام ذکر شده است،و ما بخش مهمّی از آن را در کتاب الاقتصاد فی الاعتقاد بیان کردهایم.
امّا مرتبۀ سوّم همان است که توکّل بر آن مبتنی است،زیرا صرف اعتقاد به توحید توکّل به بار نمیآورد.از این رو ما به اندازهای که این مرتبه با توکّل ارتباط دارد آن را شرح میدهیم بیآن که به تفصیلی بپردازیم که درخور این گونه کتابها نیست.
خلاصۀ سخن آن است که بر تو کشف شود که در جهان فاعل و مؤثّری جز خداوند وجود ندارد و هر چه موجودات اعمّ از آفرینش،روزی،دهش و امساک،مرگ و زندگی،
ص:474
توانگری و ناداری و جز اینها که میتوان نامی بر آن نهاد پدیدآورنده و هستیبخش آنها تنها خداوند است و او را در ایجاد آنها شریکی نیست.
هرگاه این امر بر تو معلوم شود نباید به جز او به چیز دیگری نظر افکنی،بلکه باید بیم تو از او و امید تو به او و وثوق و اعتمادت بر او باشد؛چه تنها فاعل و مؤثّر اوست و هر چه جز اوست مسخّر اویند و از خود هستی و استقلالی ندارند تا بتوانند ذرّهای را در ملکوت آسمانها و زمین به جنبش درآورند.اگر ابواب مکاشفه به رویت باز شود این امر روشنتر از دیدن با چشم سر برای تو آشکار خواهد شد.لیکن شیطان به دو سبب تو را از مقام در این توحید باز میدارد و میخواهد شائبۀ شرک را در دلت راه دهد:یکی از آنها توجّه به اختیاری است که در حیوانات است؛و دوّم توجه به جمادات،مانند آن که انسان در بیرون آمدن کشت و نموّ و محصول آن به باران،و در نزول باران به ابر،و در فراهم آمدن ابر به سرما،و در حرکت درست کشتی به باد اعتماد کند در حالی که همۀ اینها شرک در توحید و جهل به حقایق امور است.از این رو خداوند فرموده است: فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ . (1)گفته شده:مراد این است که آنها میگفتند:اگر وزش درست باد نبود ما رهایی نمییافتیم.و کسی که امر عالم وجود چنان که هست بر او مکشوف شده است میداند که باد هواست و اگر چیزی هوا را به حرکت در نیاورد و به ذات خود نمیجنبد،و حرکتدهندۀ آن نیز چنین است به همین گونه تا به محرّک اوّل برسد،محرّکی که چیزی او را به حرکت در نمیآورد و در ذات خود متحرّک نیست.آدمی در توجّه به این که مثلا باد او را نجات میدهد شبیه کسی است که دستگیر شده تا گردن او را بزنند،لیکن پادشاه فرمان عفو و رهایی او را مینویسد،و او از دوات و کاغذ و قلم که فرمان به وسیلۀ آنها نوشته شده یاد میکند و میگوید:اگر قلم نبود رها نمیشدم.وی نجات خود را از قلم دانسته است نه از به حرکت درآورندۀ قلم و این نهایت بیخردی و نادانی است.کسی که بداند قلم را در ذات خود قدرتی نیست و مسخّر دست نویسنده است به آن توجّهی نمیکند و جز نویسنده را شکر نمیگوید،بلکه بسا شادی نجات و شکر پادشاه و نویسنده چنان او را بیخود میکند که قلم و دوات و کاغذ به دل او خطور نمیکند.
ص:475
1) (26) عنکبوت/65:هنگامی که سوار بر کشتی میشوند خدا را با اخلاص میخوانند امّا وقتی خدا آنها را به خشکی رسانید و نجات داد باز مشرک میشوند.
خورشید،ماه،ستارگان،باران،ابر،زمین و هر حیوان و جمادی مانند قلم در دست نویسنده مسخّر دست قدرت پروردگار است بلکه این نیز دربارۀ تو تمثیلی بیش نیست، چه اعتقادت این است که پادشاه نویسندۀ فرمان است در حالی که حقّ این است که خداوند نویسندۀ آن است،چنان که فرموده است: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی . (1)
اکنون که بر تو روشن شد همۀ آنچه در آسمانها و زمین است به همین گونه مسخّر قدرت خداوندند شیطان شکست خورده از تو روی میگرداند و نومید میشود از این که توحید تو را به این شرک بیالاید؛لیکن تو را در مهلکۀ دوم میاندازد،و آن توجّه به اختیار حیوانات در افعال اختیاری است و میگوید:چگونه همه چیز را از خدا بدانیم در حالی که این آدمی است که به اختیار خویش به تو روزی میدهد،چنانچه بخواهد میدهد و اگر نخواهد نمیدهد.همچنین این شخصی است که میتواند با شمشیر گردنت را بزند و بر تو قدرت دارد چنانچه بخواهد سر از تنت بر میدارد،و اگر نخواهد عفو میکند.بنابراین چگونه از او بیم و به او امید نداری در حالی که(امر تو در دست اوست و تو این را میبینی و در آن شکّ نداری.
و نیز به تو میگوید:اگر تو قلم را به سبب آن که مسخّر است نمیبینی چگونه نویسنده را که تسخیرکنندۀ قلم است نادیده میگیری؟)آری همین جاست که پای بیشتر مردم میلغزد جز بندگان مخلص خداوند؛همانهایی که شیطان بر آنها سلطهای ندارد و به نور بصیرت دریافتهاند که نویسنده نیز مسخّر و ناگزیر است،چنان که همۀ ضعیفان دانستهاند که قلم در دست نویسنده مسخّر و بیاختیار است و میدانند که اشتباه ضعیفان در این مورد مانند اشتباه مورچه است که اگر فی المثل روی کاغذ رود و نوک قلم را ببیند که کاغذ را سیاه میکند،چون چشمش کشش آن را ندارد که دست و انگشتان را ببیند چه رسد به آن که صاحب دست را مشاهده کند گمان میبرد که قلم سیاهکنندۀ کاغذ است،و این به سبب نارسایی چشم اوست که به سبب تنگی حدقه بیشتر از نوک قلم را نمیتواند مشاهده کند.همچنین کسی که سینهاش به نور الهی انشراح و گشایش نیافته چشم بصیرت او از ملاحظۀ جبّار آسمانها و زمین و مشاهدۀ این که او بر هر چیز غالب و قاهر میباشد ناتوان است و در راه میماند و از حدّ نویسنده تجاوز نمیکند؛و این جهل محض است.بلکه خداوند با قدرتی که هر چیزی را بدان
ص:476
1) (27) انفال/17:و این تو نبودی که(ای پیامبر خاک و ریگ به صورت آنها)افکندی بلکه خدا افکند.
گویا ساخته است همۀ ذرّاتی را که در آسمانها و زمین است برای ارباب دل و مشاهده به سخن درآورده به طوری که تقدیس و تسبیح آنها را برای خداوند و شهادت آنها را بر عجز خویش به زبانی فصیح و کلامی بیحرف و صوت میشنوند،و آنها که مصداق عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ میباشند از شنیدن آن عاجزند.مقصود من از این سمع شنیدن با گوش ظاهر نیست چه این شنیدن از حدّ آواز تجاوز نمیکند و الاغ در آن شریک است و چیزی که در آن بهایم شریکند ارزشی ندارد بلکه منظورم سمعی است که گفتاری را بشنود که حرف و صوت و عربی و عجمی نیست.
اگر بگویی:این سخنی شگفتانگیز است که عقل آن را باور نمیکند،برای من بیان کن که چگونه ذرّات سخن میگویند؟و چه میگویند؟و چگونه خداوند را تسبیح و تنزیه میکنند؟و چگونه بر عجز خود گواهی میدهند؟ پاسخ این است که بدانی هر ذرّهای در آسمانها و زمین با ارباب دل در نهان رازهایی دارد که آنها را حصر و پایانی نیست،چه آنها سخنانی است که از دریای کلام الهی که بینهایت است مدد میگیرد: قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً . (1)و رازهای آنها دربارۀ اسرار ملک و ملکوت است،و فاش کردن راز پستی است بلکه سینۀ آزادگان گور اسرار است.آیا هرگز کسی را دیدهای که در اسرار کشور او را امین دانند و بر او اعتماد کنند و خفایای امور را با او در میان نهند و او آن اسرار را آشکارا در میان مردم بگوید و فاش سازد.اگر افشای هر سرّی برای ما روا بود پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نمیفرمود:«اگر آنچه من میدانم شما میدانستید کم میخندیدید و زیاد میگریستید.» (2)و آن را ذکر میکرد تا بگریند و نخندند؛همچنین از افشای سرّ شب قدر منع نمیکرد، (3)و حذیفه را به برخی از اسرار اختصاص نمیداد. (4)
بنابراین دو چیز مانع نقل رازگویی ذرّات ملک و ملکوت با ارباب قلوب و مشاهده است:
ص:477
1) (28) کهف/109:بگو اگر دریاها برای(نوشتن)کلمات پروردگارم مرکّب شوند،دریاها پایان میگیرند پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد هر چند همانند آن(دریاها)را به آنها اضافه کنیم.
2) (29) پیش از این مکرّر ذکر شده است.
3) (30) الحلیة ابو نعیم از حدیث ابن عمر،الجامع الصّغیر.
4) (31) صحیح مسلم،173/8،الفتن،مسند احمد،386/5.
اول-فاش کردن سرّ ممنوع است.
دوم-کلمات آنها را حصر و پایانی نیست.
لیکن در مثالی که ذکر شد و آن حرکت قلم است اندکی از رازگویی آنها را به طور اجمال بیان میکنیم تا کیفیّت بنای توکّل بر این مرتبه از توحید دانسته شود.اگر چه این کلمات حرف و صوت نیستند لیکن ضرورت تفهیم ایجاب میکند که آنها را به حرف و صوت بازگردانیم،لذا میگوییم:یکی از اهل بینش که با نور الهی نظر میکرد به کاغذ که چهرهاش بر اثر مرکب سیاه گشته بود گفت:چرا چهرۀ تو که سپید و درخشان بود اکنون سیاهی بر آن نمایان شده،و چرا آن را این گونه سیاه کردهای،سبب آن چیست؟کاغذ پاسخ داد:در این گفتار انصاف نداری،چه من خود چهرهام را سیاه نکردهام بلکه باید از مرکّب بپرسی که او در دوات جمع شده و آن وطن و قرارگاهش بود،لیکن از آنجا سفر کرد و به ساحت من فرود آمد و به ستم چهرهام را سیاه کرد.به او گفت:راست گفتی.
پس از آن چگونگی را از مرکّب پرسید.مرکّب گفت:دربارۀ من انصاف ندادی،زیرا من در دوات آسوده آرمیده بودم و تصمیم داشتم هرگز از آن بیرون نیایم لیکن قلم با طبع فاسدی که دارد بر من ستم کرد و مرا از وطنم کوچ داد و پراکندهام ساخت چنان که اثر آن را بر ساحت سپید کاغذ میبینی.پس باید از قلم بپرسی نه از من.به او گفت:راست گفتی.
سپس از قلم پرسید که چرا به او تعدّی و ستم روا داشتی و مرکّب را از وطنش آواره ساختی،قلم پاسخ داد:از دست و انگشتان بپرس چه من یک تکّه نی بودم که در کنار نهری رسته بودم و در میان سبزۀ درختان شاد و خوش میزیستم.دستی به همراه کاردی به سوی من دراز شد پوست مرا کند،جامهام را درید،از ریشهام برکند و بند از بند من جدا ساخت.سپس مرا تراشید و سرم را شکافت،پس از آن مرا در سیاهی و تلخی مرکّب فروبرد ،و اکنون مرا به خدمت گرفته و بر نوک سرم میدواند،و تو با این پرسش و سرزنش بر زخمهایم نمک پاشیدی.از من دور شو و از کسی بپرس که مرا خوار و مقهور کرده است.
به او گفت:راست گفتی.
پس از آن از دست پرسید سبب ظلم تو بر قلم چیست و چرا او را به ستم به کار گرفتهای؟دست پاسخ داد:من جز یک قطعه گوشت و خون و استخوان نیستم،و هیچ دیدهای که پاره گوشتی ستم کند،و جسمی به نیروی خود از جا بجنبد؟من مرکبی مسخّر
ص:478
و زیر فرمانم.سواری که او را قدرت و قوّت مینامند بر پشت من نشسته است و اوست که مرا به هر سوی زمین میراند و به گردش در میآورد.آیا نمیبینی کلوخ و سنگ و درخت از جای خود فراتر نمیروند و با نیروی خود به حرکت در نمیآیند،زیرا چنین سوار نیرومند قاهری بر پشت آنها ننشسته است.آیا مشاهده نمیکنی که دستهای مردگان از حیث استخوان و گوشت و خون با من یکسانند در حالی که میان آنها و قلم هیچ رابطه و دادوستدی نیست،و من هم از حیث این که منم،هیچ رابطه با قلم ندارم.
بنابراین دربارۀ من از قدرت بپرس،چه من مرکبی هستم که این سوار مرا به ستوه آورده است.به او گفت:راست گفتی.
آنگاه از قدرت پرسید که چرا دست را به کار میگیری،و به خدمت خود میگماری و او را زیاد به گردش در میآوری؟قدرت پاسخ داد:سرزنش و بازخواست را فروگذار، چه بسیار ملامتکننده که سزاوار ملامتند،و چه بسیار ملامت شده که گناهی ندارند.چه شده است که کار من بر تو پوشیده مانده و چگونه است که گمان میکنی من هنگام که بر دست سوار شدم بر او ستم کردم در حالی که پیش از آن که او به حرکت درآید من سوار او بودهام و او را به حرکت در نیاوردم و مسخّر خود نساختم؛بلکه چنان آرام و در خواب بودم که گمان میکردند من مرده یا معدوم هستم زیرا نه حرکت میکردم و نه چیزی را به حرکت در میآوردم تا آنگاه که موکّلی بر من وارد شد و مرا آزار داد و به چیزی وادار کرد که آن را از من میبینی.من نیروی آن را داشتم که او را یاری و کمک کنم لیکن نیروی مخالفت با او را نداشتم.این موکّل را اراده مینامند،و من تنها نام او را میدانم و هجوم و حملۀ او را میشناسم،چه مرا از خواب خوش بیدار کرد و به چیزی واداشت که اگر مرا به حال خود میگذاشت از آن مجالی برای فراغت داشتم.به او گفت:راست گفتی.
سپس از اراده پرسید چه چیزی تو را بر آن داشت که این قدرت ساکن آرمیده را به حرکت درآوری و او را چنان مضطر و ناگزیر ساختی که از آن هیچ راه فرار و گریزی نداشت؟اراده گفت:شتاب مکن شاید ما را عذری است و تو مرا سرزنش میکنی،زیرا من به نیروی خود برنخاستهام بلکه مرا واداشتهاند،و به خواست خود برانگیخته نشدهام بلکه مرا به فرمانی قاهر و امری قاطع برانگیختهاند و من پیش از رسیدن آن ساکن و آرام بودم،لیکن از حضرت دل پیک علم به زبان عقل بر من وارد شد که قدرت را باید برانگیخت و من ناگزیر آن را برانگیختم چه من بیچارهای بیش نیستم و مسخّر علم و
ص:479
عقلم،و نمیدانم به چه گناه وقف آنها و مسخّر آنها شدهام،و طاعت آنها بر من لازم گشته است.امّا میدانم که من در آسایش و آرامش هستم مادام که این پیک قاهر و این حاکم عادل یا ظالم به من نرسد،و من چنان وقف آن شدهام و طاعتش بر من لازم گشته که هرگاه به طور قاطع حکم کند مرا یارای مخالفت با آن نخواهد بود.
به جانم سوگند تا آنگاه که او نسبت به خود دودل و در حکمش مردّد باشد،من در آسایشم لیکن هوشیارانه در انتظار فرمانش به سر بردم و هنگامی که فرمانش قطع شد من دچار ناراحتی میشوم و تحت اطاعت او قرار میگیرم و قدرت را وامیدارم تا فرمانش را اجرا کند.پس دربارۀ من از علم پرسش کن و از من بازخواست مکن،چه من چنانم که شاعر گفته است:
متی ترحّلت عن قوم و قد قدروا ألاّ تفارقهم فالرّاحلون هم (1)
گفت:راست گفتی:او رو به علم و عقل و دل کرد و آنها را مورد بازخواست و سرزنش قرار داد و به آنها گفت چرا اراده را مأمور و وادار کردید که قدرت را برانگیزد؟ عقل پاسخ داد:من چراغی هستم که به نیروی خود افروخته نشدهام بلکه مرا افروختهاند.
دل گفت:امّا من صفحهای هستم که به نیروی خود گسترده نشدهام بلکه مرا گستردهاند.
علم گفت:من تنها نقشی هستم که به هنگامی که چراغ عقل روشن شود مرا بر صفحۀ دل نقش میکنند و من به نیروی خود بر صحنۀ دل نقش نشدهام بلکه مرا نقش کردهاند.و بسا مدّت که پیش از من گذشت و این صفحه از من خالی بود.دربارۀ من از قلم بپرس چه خط جز با قلم حاصل نمیشود.
در این هنگام پرسشکننده درماند و این پاسخ او را قانع نکرد و گفت:رنج من در این راه به درازا کشید و منازل بسیار شد و به هر کس امید داشتم که از او دربارۀ این امر شناختی به دست آورم مرا به دیگری حواله کرد.لیکن در این آمد و رفتها دلخوش بودم که در پاسخ پرسش خود سخنی دلپسند و عذری قابل قبول میشنوم امّا گفتار تو را که میگویی من خط و نقشم و قلم مرا نقش میکند نمیفهمم،چه من قلم را جز یک تکّه نی،و صفحه را جز یک قطعه آهن یا چوب،و خطّ را جز مرکّب و چراغ را جز شعلهای از آتش چیز دیگر نمیدانم،و در اینجا من داستان کاغذ و چراغ و خطّ و قلم را میشنوم و
ص:480
1) (32) هرگاه از گروهی کوچ کردی و آنها میتوانند که از آنها جدا نشوی(و کاری نکردند) کوچکنندگان آنهایند.
چیزی از آنها را مشاهده نمیکنم،بانگ آسیا را میشنوم و آرد نمیبینم.علم به او پاسخ داد:در آنچه ذکر کردی راست گفتی،لیکن سرمایهات اندک و توشهات کم و مرکبت ضعیف و خطرات راهی که رو به سوی آن داری بسیار است.پس صلاح تو آن است که بازگردی و آنچه در آنی فروگذاری که این بلند جا آشیانۀ تو نیست از آن فرود آی که:هر کسی را بهر چیزی ساختند.و اگر میل داری این راه را به پایان بری و به مقصد رسی به من گوش فرا ده و دل را آمادۀ آن کن:
بدان عواملی که در راه تو است سه است:
1-عالم ملک و شهود:کاغذ،مرکّب،قلم و دست از این عالم است و از منازل آن به آسانی گذشتهای.
2-عالم ملکوت:آن ورای من است و چون از من بگذری به منازل آن میرسی،و در آن بیابانهای پهناور و کوههای سر برافراشته و دریاهای غرقکننده است؛و نمیدانم چگونه در آنها به سلامت خواهی ماند.
3-عالم جبروت:و آن میان عالم ملک و شهود و عالم ملکوت است،و از آن سه منزل را پیمودهای.چه اوّل آنها منزل قدرت و ارادۀ و علم است و آن در میان جهان ملک و جهان ملکوت است،زیرا راه جهان ملک آسانتر و راه جهان ملکوت دشوارتر است.
عالم جبروت که میان عالم ملک و عالم ملکوت است به کشتیی شبیه است که میان زمین و آب باشد،چه آن نه به حدّ آب دارای اضطراب و تلاطم است و نه بهاندازۀ زمین دارای سکون و ثبات.هر کس بر روی زمین راه میرود در عالم ملک و شهود گام بر میدارد،و اگر نیروی بیشتری داشته باشد و بتواند سوار کشتی شود مانند کسی که در عالم جبروت راه میرود،و اگر نیرویش به آن اندازه رسد که بتواند بدون کشتی بر روی آب قدم بردارد مانند کسی است که بدون درماندگی در عالم ملکوت راه رود.تو اگر نمیتوانی بر روی آب راه روی بازگرد که از زمین گذشتهای و کشتی را پشت سر گذاشتهای و در پیش روی تو جز آب صاف باقی نمانده است.
عالم ملکوت با مشاهدۀ قلم آغاز میگردد و با قلم علم و مراتب یقین که با آن میتوان بر روی آب رفت نوشته میشود.آیا نشنیدهای که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به هنگامی که به آن حضرت گفته شد:عیسی(علیه السلام)بر روی آب میرفت،فرمود:«اگر یقین او زیادتر
ص:481
میشد بر هوا میرفت.» (1)سالک پرسنده گفت:در کار خود سرگردان ماندهام و از خطرات این راه که توصیف کردی در دل احساس بیم میکنم،و نمیدانم توانایی دارم بیابانهایی را که ذکر کردی بپیمایم یا نه.آیا برای این امر نشانهای هست؟پاسخ داد:آری چشمت را بگشای و روشنایی آن را گرد آور و آن را به سوی من خیره کن.اگر قلمی که با آن بر صفحۀ دل مینویسم برایت ظاهر شد گمان آن است که تو شایستگی این راه را داری،چه هر کس از عالم جبروت بگذرد و نخستین در از درهای عالم ملکوت را بکوبد قلم را به او بنمایانند.آیا نمیبینی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در نخستین بار قلم بر او ظاهر شد و این در آن هنگام بود که این آیات بر او نازل گردید: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ،تا اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ، اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ . (2)
سالک گفت:چشم خود را گشودم و در او خیره شدم.به خدا سوگند نه نیی دیدم و نه چوبی،و قلم را جز به همین گونه که هست نمیدانم.علم گفت:از مطلب دور شدی،آیا نشنیدهای که متاع خانه شبیه صاحب خانه است.آیا نمیدانی ذات خداوند مانند دیگر ذوات نیست.همچنین دستش مانند سایر دستها و قلمش مانند دیگر قلمها و خطّ او مانند سایر خطّها نمیباشد،و اینها اموری الهی از عالم ملکوت است.
بنابراین حقّ تعالی در ذات خود جسم نیست،و حضور او در جایی سبب غیبت او در جای دیگر نمیباشد،و دستش بر خلاف دستهای دیگر مرکّب از گوشت و خون و استخوان نیست،و قلمش از نی درست نشده و لوح او از چوب نمیباشد،و گفتارش از صورت و حرف ترکیب نگردیده،و خطّ او رسم و نگارش نیست و مرکّب او از زاج و مازو درست نشده است.بنابراین هرگاه آنها را به گونهای که ذکر شد مشاهده نکنی من تو را جز مخنّثی نمیدانم که میان نرینگی تنزیه و مادینگی تشبیه مردّد و سرگردان مانده ای به طوری که نه از آنهایی نه از اینها.
در این صورت چگونه ذات و صفات حقّ تعالی را از اجسام و صفات آنها تنزیه میکنی،و کلام او را از حرف و اصوات منزّه میدانی،و نسبت به دست و قلم و لوح و
ص:482
خطّ او توقّف روا میداری؟،اگر تو از حدیث پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:
«خداوند آدم را بر صورت خود آفریده است» (1)چنین فهمیدهای که مراد آن حضرت صورت ظاهر است که با چشم سر دیده میشود باید مشبّهی (2)مطلق باشی که گفتهاند:
یهودی صرف باش و گرنه با تورات بازی مکن.و اگر صورت باطن را از آن فهمیدهای، صورتی که با چشم دل دیده میشود نه با چشم سر،تنزیه کنندهای ناب و تقدیس کنندهای مبرّز میباشی.در این صورت راه را دنبال کن که إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً ، (3)و آنچه را به تو الهام میشود به سرّ دل بشنو شاید به وسیلۀ آتش راه یابی و شاید از سراپردۀ عزّت به تو ندا رسد چنان که به موسی ندای انّی أنا ربّک الأعلی رسید.
هنگامی که سالک این سخنان را از«علم»شنید کوتاهی خود را احساس کرد و دریافت که نفس او مخنّثی است که میان تشبیه و تنزیه سرگردان است و چون به دیدۀ نقصان به نفس خود نگریست سخت بر آن خشمگین شد و بر اثر آن دلش افروخته و مشتعل گردید و نزدیک بود زیتی که در مشکات دلش قرار داشت پیش از رسیدن آتش بدان روشن شود.امّا هنگامی که«علم»با حدّت خود در او دمید زیت او برافروخت و نور علی نور گردید.سپس«علم»به او گفت:اکنون این فرصت را مغتنم بشمار و چشمت را بگشای شاید بدین آتش راه یابی.وی چشمش را گشود و قلم الهی بر او مکشوف شد.در این هنگام دریافت که آن همان گونه است که«علم»در مقام تنزیه آن را توصیف کرده است.نه از چوب است و نه از نی و نه سر دارد و نه دنباله،و آن پیوسته انواع علوم را بر صفحات قلوب بشر مینویسد و مانند این است که او را در هر دلی سری است با آن که دارای سر نیست.از این رو در شگفت شد و گفت:علم رفیق خوبی است خداوند به او جزای خیر دهد،زیرا اکنون آنچه از اوصاف قلم گفته بود برایم روشن شد، چه من این قلم را همچون قلمهای دیگر نمیبینم.در این موقع با علم وداع و از او سپاسگزاری کرد و گفت:توقّف و پیگیری من نزد تو طولانی شد و من تصمیم دارم به سوی قلم سفر کنم و از او دربارۀ کارش بپرسم.وی به نزد قلم رفت و گفت:ای قلم!چه
ص:483
شده است که پیوسته از علوم بر صفحۀ دلها مینویسی و بدینوسیله ارادهها را بر میانگیزی تا قدرتها را برای ایجاد مقدورات به حرکت درآورند.قلم پاسخ داد:آیا آنچه را در عالم ملک و شهود دیدی و پاسخی را که از قلم شنیدی که او تو را به دست حواله داد فراموش کردهای؟پاسخ داد:فراموش نکردهام.گفت:پاسخ من به تو مانند پاسخ اوست،گفت:چگونه چنین باشد و حال آن که تو شبیه او نیستی.قلم پاسخ داد:آیا نشنیدهای که:خداوند متعال آدم را بر صورت خود آفرید.گفت این را شنیدم،گفت:
دربارۀ من از دست سلطان بپرس که من در قبضۀ اویم و اوست که مرا به گردش در میآورد،من مقهور و مسخّر او هستم،و هیچ تفاوتی از حیث تسخیر میان قلم الهی و قلم آدمی نیست و تنها تفاوت در صورت ظاهر آنهاست.گفت:چه کسی دست سلطان است پاسخ داد:آیا قول خداوند را نشنیدهای که فرموده است: وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ . (1)گفت:آری،گفت پس قلمها نیز همه در قبضۀ قدرت اوست،و اوست که آنها را میگرداند.
سالک از نزد او به سوی دست سفر و او را دیدار کرد و شگفتیهایی که از او دید بیش از شگفتیهایی بود که از قلم مشاهده کرد.توصیف این شگفتیها و شرح آنها روا نیست و اندکی از اوصاف آنها در مجلّدات بسیار نمیگنجد.خلاصۀ سخن آن که دستی دید که مانند دستها نبود و انگشتی مشاهده کرد که به انگشتان شباهت نداشت و قلم را در قبضۀ او در حرکت دید،و عذر قلم برای او معلوم شد.
سپس از دست و کار او و این که پیوسته قلم را به حرکت در میآورد پرسید.گفت:
پاسخ من مانند پاسخ دستی است که در عالم شهود دیده و از او شنیدهای و آن حواله دادن تو به«قدرت»است،زیرا دست در ذات خود چیزی نیست و قدرت است که آن را به حرکت در میآورد.
پس از این سالک به سوی عالم قدرت سفر کرد و در آن عجایبی دید که آنچه پیش از این دیده بود در برابر آنها ناچیز بود.دربارۀ حرکت دست از او پرسش کرد،پاسخ داد:
من صفتی از صفاتم،از قادر باید پرسید،چه این امر بر عهدۀ دارندۀ صفت است نه صفت.سالک چون این را شنید نزدیک بود دلش منحرف شود و گستاخانه زبان به پرسش بگشاید لیکن بر قول ثابت پایداری کرد،و از ورای حجاب سراپردههای عزّت
ص:484
1) (38) زمر/68:...و آسمانها پیچیده در دست اوست.
ندا شد که: لا یُسْئَلُ عَمّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ ، (1)از هیبت این ندا مدهوش به روی زمین افتاد و مدّتی در بیهوشی و اضطراب بود،هنگامی که به هوش آمد گفت:سبحانک ما أعظم شأنک،و أعزّ سلطانک به سوی تو بازگشتم و بر تو توکّل کردم و به تو ای پادشاه جبّار و یگانۀ قهّار ایمان آوردم،از غیر تو نمیترسم و به غیر تو امید ندارم،و از عقاب تو تنها به عفو تو،و از خشم تو به رضای تو پناه میبرم،و مرا نیست جز این که از تو بخواهم،و در پیشگاهت تضرّع و زاری کنم و بگویم:سینهام را گشاده کن تا تو را بشناسم،و گره از زبانم بگشای تا تو را ثنا گویم.
از ورای حجاب به او ندا شد:بپرهیز که در ثنا طمع ورزی و بخواهی بر سرور پیامبران پیشی گیری بلکه نزد او باز گرد،آنچه را به تو داد بگیر،و از هر چه تو را نهی کرد بازایست،آنچه را گفت بگو،چه او در این درگاه بیش از این نگفت که:«سبحانک لا احصی ثناء علیک أنت کما أثنیت علی نفسک». (2)
سالک گفت:خداوندا اگر زبان را بر ذکر ثنای تو دلیری نیست آیا دل را به شناخت تو امیدی هست؟ندا آمد بپرهیز از این که بر صدّیقان تقدّم جویی.آیا نشنیدهای که میگویند:العجز عن درک الإدراک ادراک(عجز از رسیدن فهمیدن فهمیدن است)،از آستانۀ ما همین بهره تو را بس است که بدانی از درگاه ما محرومی و از مشاهدۀ جمال و جلال،ناتوانی.در این هنگام سالک پرسشگر بازگشت و از پرسشها و عتابهای خود پوزش خواست و به دست،قلم،علم،اراده،قدرت و جز آنها گفت:عذر مرا بپذیرید چه من غریب و در این شهر تازهواردم و هر تازهواردی دچار بهت و ترس میشود.انکار من بر شما بر اثر قصور و جهل بوده و اکنون عذر شما نزد من به صحّت پیوسته و بر این روشن شده خداوندی که ملک و ملکوت و عزّت و جبروت به او اختصاص دارد یگانهای قهّار است و شما مسخّر حکم او بوده و در قبضۀ قدرت او حرکت و آمد و شد دارید،و اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.
چون این سخنان را در عالم شهود گفت از او بعید شمردند و به وی گفتند:چگونه او اوّل و آخر است در حالی که این دو نقیض یکدیگرند،و چگونه او ظاهر و باطن است و حال آن که اوّل غیر از آخر و ظاهر غیر از باطن است.پاسخ داد:اوّل است به نسبت
ص:485
وجود،چه همۀ موجودات به ترتیب یکی پس از دیگری از او صادر شده،و آخر است به نسبت سیر مسافران به سوی او چه آنها پیوسته از منزلی به منزل دیگر در حرکت و ترقّی هستند تا به او منتهی شوند.پس او آخرین مقصد این سفر است.
همچنین او در مشاهده آخر،و در وجود اوّل است،و باطن است به نسبت اقامتکنندگان در عالم شهود که میخواهند او را با حواسّ پنجگانه درک کنند،و ظاهر است به نسبت کسی که او را با چراغی میطلبد که به نور بصیرت باطنی نافذ در عالم ملکوت در دل او افروخته شده است.
این است توحید سالکان راه توحید افعالی،یعنی همان کسانی که برایشان روشن شده است که در عالم وجود فاعل یکی است.
اگر بگویی:این توحید به اینجا رسید که آن مبتنی بر ایمان به عالم ملکوت است.
حال اگر کسی آن را نفهمد یا انکار کند چه راهی در پیش خواهد داشت؟ پاسخ این است که:منکر را چارهای نیست جز این که به او گفته شود:انکار عالم ملکوت از سوی تو مانند انکار عالم جبروت از سوی بتپرستان است،همانهایی که علوم را در حواسّ پنجگانه منحصر و قدرت و اراده و علم را که با حواسّ مذکور درک نمیشوند انکار کردهاند و در پستترین جای عالم شهود قرار گرفتهاند.
اگر بگوید:من از همانها هستم،چه من جز به عالم شهود از طریق همین حواسّ پنجگانه راه نمیبرم،و جز این چیزی نمیدانم.پاسخ او این است که:انکار تو نسبت به آنچه فراسوی حواسّ پنجگانه مشاهده کردهایم مانند انکار سوفسطائیان است که حواسّ مذکور را منکرند و میگویند به آنچه میبینیم نمیتوانیم اعتماد کنیم،چه شاید هم اکنون آنها را در خواب میبینیم.و اگر بگوید:من هم از جملۀ همین سوفسطائیانم زیرا در محسوسات نیز شکّ دارم،پاسخ او این است که چنین شخص مزاجش تباه و درمانش ممتنع شده است و باید به حال خود رها شود،چه پزشکان قادر نیستند هر بیماری را درمان کنند.آنچه گفته شد حکم کسی بود که عالم ملکوت را انکار کند.
امّا حکم کسی که عالم ملکوت را منکر نیست،لیکن آن را نمیفهمد راهی که اصلاحکنندگان او در پیش دارند آن است که به چشمی که او عالم ملکوت را با آن میبیند بنگرند.اگر آن را در اصل سالم یافتند و آب سیاه در آن فرود آمده باشد که میتوان آن را درمان کرد مانند چشم پزشکانی که چشمان ظاهر را معالجه میکنند به
ص:486
درمان او مشغول شوند،و هنگامی که بینایی او سلامت یافت به ارشاد و راهنمایی او اقدام کنند،چنان که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به همین گونه با خواصّ اصحابش رفتار میفرمود.
و اگر قابل علاج نباشد و نمیتواند به راهی رود که ما آن را در توحید ذکر کردهایم و قادر نیست گفتار ذرّات ملک و ملکوت را در گواهی دادن به توحید بشنود،باید با وحی به حرف و صوت سخن گفت و توحید را از قلّۀ بلند خود فرود آورد و در سطح فهم او قرار داد،چه این نیز در عالم شهود توحید است و همه میدانند که منزل با دو صاحبخانه و شهر با دو حاکم تباه میشود.لذا باید بهاندازۀ خردش به او گفت که:پروردگار و مدبّر زمین و آسمان و کلّ جهان هستی یکی است و چنان که خداوند فرموده است: لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا ،یعنی اگر در جهان دو خدا باشد عالم تباه میگردد و چون این استدلال بر وفق ذوق اوست و آن را در عالم شهود دیده است عقیدۀ توحید در دلش غرس خواهد شد،و خداوند پیامبران را مکلّف فرموده است،که با مردم بهاندازۀ خردشان سخن گویند. (1)از این رو قرآن به زبان عرب و در حدّ معمول آنها در مکالمه نازل شده است.
اگر بگویی:آیا این گونه توحید اعتقادی شایستگی دارد که در توکّل به آن تکیه شود و اساس آن باشد؟ پاسخ این است که آری،چه هنگامی که اعتقاد قوی شود در برانگیختن احوال،کار کشف را میکند جز این که غالبا اعتقاد ضعیف است و زود دستخوش اضطراب و تزلزل میشود.به همین سبب دارندۀ آن نیاز دارد که گویندهای با گفتار خود او را از انحراف حفظ کند،یا باید علم کلام بیاموزد تا به وسیلۀ آن عقیدهای را که از استادش یا پدر و مادرش و یا از همشهریانش فرا گرفته پاسداری کند.
امّا کسی که راه را دیده و خودش سالک آن بوده از این چیزها بر او بیمی نیست بلکه اگر پرده برداشته شود بر یقین او چیزی افزوده نمیشود،اگر چه وضوح و روشنی آن زیادتر شده است.چنان که اگر انسان پیش از دمیدن خورشید کسی را ببیند پس از طلوع آن بر یقین او که وی انسانی است چیزی افزوده نمیشود جز این که شکل و چگونگی ساختار وی روشن و آشکار میگردد.مثل اهل مکاشفه و اهل اعتقاد مثل ساحران
ص:487
1) (41) کافی کلینی،23/1،المحاسن برقی و عدّهای از ارباب سنن از همۀ مسلمانها از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روایت کردهاند که فرموده است:«ما گروه پیامبران مأموریم که با مردم بهاندازۀ خردشان سخن گوییم.»
فرعون و اصحاب سامری است،چه ساحران فرعون به سبب تجربۀ فراوان و مشاهده به سر حدّ تأثیر سحر آگاهی داشتند و هنگامی که دیدند معجزۀ موسی(علیه السلام)فراتر از مرز سحر است،حقیقت امر بر آنها کشف شد و در نتیجه به گفتار فرعون که: فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ اعتنا نکردند بلکه گفتند: لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلی ما جاءَنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الَّذِی فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِی هذِهِ الْحَیاةَ الدُّنْیا إِنّا آمَنّا بِرَبِّنا لِیَغْفِرَ لَنا خَطایانا ، (1)چه بیان و کشف مانع دگرگون شدن عقیده است.
امّا اصحاب سامری چون ایمان خود را از طریق مشاهدۀ ظاهر عصای موسی(علیه السلام)که اژدها شده بود به دست آورده بودند هنگامی که نگاهشان به گوسالۀ سامری افتاد و صدای او را شنیدند دگرگون شدند و بانگ سامری را در گوش کردند که: هذا إِلهُکُمْ وَ إِلهُ مُوسی فَنَسِیَ ، (2)و از یاد بردند که:انه أَلاّ یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلاً وَ لا یَمْلِکُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً . (3)
بنابراین هر کس تنها با نگاه به اژدها ایمان آورد هنگامی که نظرش به گوساله افتد ناچار کافر میشود،چه هر دو از جهان شهودند،و اختلاف و تضاد در عالم شهود بسیار است.
امّا عالم ملکوت در قرب پروردگار است به همین سبب در آن هیچ گونه تناقض و اختلافی نیست.
اگر بگویی:آنچه از توحید ذکر کردی،چنانچه ثابت شود که وسایط و اسباب مسخّرند روشن خواهد بود و در همۀ آنها این مطلب آشکار است جز در انسان؛چه او اگر بخواهد حرکت میکند و اگر بخواهد ساکن میشود.در این صورت چگونه او مسخّر است؟ پاسخ این است:با وجود این حالت گفتن این که خواستن و ناخواستن به خواست انسان است غلط و نادرست خواهد بود؛لیکن دانستهای که فعل انسان موقوف بر مشیّت است چه بخواهد و یا نخواهد،و مشیّت در اختیار او نیست و اگر چنین بود این مشیّت به
ص:488
1) (42) طه/71 و 73:ما تو را بر دلایل روشنی که به ما رسیده و خداوندی که ما را آفریده هرگز مقدّم نخواهیم داشت،هر حکمی که میخواهی بکن که تنها میتوانی در این زندگی دنیا حکمرانی کنی،ما به پروردگارمان ایمان آوردیم تا خطاهای ما را ببخشد.
2) (43) طه/88:...و گفتند این خدای شما و خدای موسی است و فراموش کرد(پیمانی را که با خدا بسته بود).
3) (44) طه/89:آیا آنها نمیبینند که(این گوساله)پاسخ آنها را نمیدهد؟و مالک هیچ سود و زیانی برای آنها نیست.
مشیّت دیگری نیاز داشت و در آن تا بینهایت تسلسل حاصل میشد.و چون مشیّت در اختیار آدمی نیست هرگاه مشیّتی که قدرت را به سوی مقدور میبرد موجود شود قدرت ناگزیر به سوی مقدور خواهد رفت و نمیتواند با مشیّت مخالفت کند،به همین سبب حرکت به طور ضروری لازمۀ قدرت است،و قدرت به هنگام قطعی شدن مشیّت ضرورتا به حرکت درمیآید و مشیّت به ضرورت در دل حاصل میشود.اینها اموری ضروری است که بر همدیگر مترتّب است،زیرا بنده نمیتواند وجود مشیّت و یا انصراف قدرت را به سوی مقدور و یا وجود حرکت را پس از برانگیخته شدن قدرت از سوی مشیّت از خود دفع کند.بنابراین انسان در همۀ اینها مضطر و ناگزیر است.
اگر بگویی:این جبر محض است و جبر با اختیار تناقض دارد و تو اختیار را انکار نمیکنی،در این صورت چگونه ممکن است انسان هم مجبور باشد و هم مختار؟ پاسخ این است:اگر پرده از جلو چشمت برداشته شود خواهی دانست که انسان در عین اختیار مجبور است،یعنی او مجبور بر اختیار است.و کسی که معنای اختیار را نفهمیده نمیتواند این بحث را درک کند.از این رو ما به زبان متکلّمان آن را کوتاه و فشرده و متناسب با آنچه در این زمینه است ذکر میکنیم و به صورت فرعی جنبی شرح میدهیم؛چه مقصود ما در این کتاب تنها علم معامله است از این رو میگوییم:واژۀ فعل در مورد انسان بر سه وجه اطلاق میشود،چنان که میگویند:انسان با انگشت مینویسد، با ریه و نای تنفّس میکند و اگر در آب بایستد آن را میشکافد.این سه کار از حیث آن که حقیقت آنها اضطرار و جبر است یکی هستند لیکن از جنبههای دیگر اختلاف دارند و ما اینها را در سه تعبیر بیان میکنیم،بدین گونه که شکافتن آب را به هنگامی که بر روی آن میافتد«فعل طبیعی»و تنفّس او را«فعل ارادی»و«نوشتن»را«فعل اختیاری» مینامیم.جبر در فعل طبیعی آشکار است،چه هرگاه بر روی آب بایستد یا از روی بام در هوا گام بردارد،آب و هوا را میشکافد و شکاف پس از گام زدن امری ضروری و اجتنابناپذیر است.تنفّس نیز به همین گونه است،زیرا نسبت حرکت نای به اراده تنفّس مانند نسبت شکافته شدن آب است به سنگینی تن،چه هر زمان سنگینی بدن وجود یابد در پی آن شکافتن موجود میشود،و سنگینی تن در اختیار او نیست.همچنین هر زمان ارادۀ تنفّس وجود پیدا کند در پی آن به طور ضروری حرکت نای موجود میشود،و اراده نیز به دست او نیست،به همین سبب هرگاه بخواهند سوزنی در چشم
ص:489
انسان فروکنند پلکهای چشم بیاختیار روی هم قرار میگیرد و اگر بخواهد آنها را باز نگه دارد قادر نخواهد بود با این که بر هم نهادن اضطراری پلکها امری ارادی است، لیکن هنگامی که صورت سوزن در ادراک او مجسّم میگردد ارادۀ او به بر هم نهادن پلکها خودداری کند قادر بر آن نخواهد بود با آن که این عملی است که در قدرت و ارادۀ اوست بدین سبب امور مذکور نیز از حیث این که ضروری و غیر اختیاری هستند به«فعل طبیعی»ملحق میشوند.
امّا سوّمی که اختیاری است مورد اشتباه است مانند نوشتن و سخن گفتن که دربارۀ آنها میگویند:اگر خواست انجام میدهد و اگر نخواست انجام نمیدهد،و گاهی میخواهد و زمانی نمیخواهد.همین امر باعث این گمان شده که خواستن به دست اوست،در حالی که این ناشی از ندانستن معنای اختیار است و ما باید پرده از روی این معنا برداریم.
بیان آن این است که اراده تابع علمی است که حکم میکند به این که فلان شیء موافق خواست تو است،و اشیاء دو قسم است:
اوّل آن که مشاهدۀ ظاهر یا باطن آن حکم میکند که آن بر وفق مطلوب تو است بیآنکه تحیّر و تردیدی داشته باشی.
دوم آن که عقل در آن حیران و مردّد است.
چیزی که عقل در آن تردید ندارد نظیر این است که مثلا بخواهند سوزنی در چشمت فروکنند یا شمشیری بر بدنت فرود آورند.در این موارد در علم تو هیچ تردیدی نیست که دفع آنها برای تو نیکو و موافق است،از این رو از علم اراده،و از اراده قدرت برانگیخته میشود و حرکت پلکها برای حفظ خود از سوزن،و حرکت دست برای رفع شمشیر از بدن به وجود میآید،و این امور بدون تأمّل و تفکّر صورت میگیرد و عامل آن اراده است.
امّا چیزی که متوقّف بر تمیز عقل است و انسان نمیداند موافق مصلحت اوست یا نه و به تأمّل و تفکّر نیاز دارد تا روشن شود که صلاح او در بهجا آوردن یا ترک آن است، چنانچه با تأمّل و تفکّر علم حاصل شود که یکی بهتر از دیگری است این قسمت به اموری ملحق میشود که در آنها به تأمّل و تفکّر نیاز نیست،چه در اینجا نیز اراده برانگیخته میشود چنان که در آنجا برای دفع سوزن و شمشیر برانگیخته شد؛و هنگامی
ص:490
که برای انجام دادن عملی که عقل آن را نیکو تشخیص داده برخیزد این ارادۀ او را اختیار مینامند،و این از خیر مشتقّ است و عبارت از برانگیختن به سوی چیزی است که عقل آن را خوب تشخیص داده است،و این عین همان اراده است و انتظار-در حصول آن، چیزی غیر از انتظار-در برانگیختن این اراده نیست،و آن ظهور خیر بودن آن فعل است جز این که خیریّت در دفع با شمشیر بدون اندیشیدن بلکه ناگهانی حاصل میشود،و این به تأمّل و تفکّر نیاز دارد.بنابراین اختیار عبارت از ارادۀ خاصّی است که در آنچه درک آن نیازمند تأمّل است به اشارۀ عقل برانگیخته میشود.از این رو گفتهاند:به عقل نیاز است تا میان دو خوب و یا دو بد تمیز دهد؛و تصوّر نمیرود اراده جز به حکم حسّ یا خیال و یا حکم قطعی عقل برانگیخته شود.از این رو هرگاه انسان بخواهد گلوی خویش را ببرد برایش ممکن نمیشود،و این امر به سبب عدم توانایی دست و یا نبودن کارد نیست بلکه به علّت فقدان ارادهای است که قدرت را برای این کار برانگیزد،و فقدان اراده به سبب آن است که آن زمانی برانگیخته میشود که عقل یا حسّ حکم کنند که عمل مورد نظر موافق مصلحت اوست،و خودکشی موافق مصلحت او نیست.از این رو با وجود نیرومندی اعضا نمیتواند خود را بکشد مگر آن که گرفتار حادثهای شود که توان تحمّل آن را نداشته باشد،زیرا در این موقع عقل در صدور حکم خود دچار توقّف و تردید میشود و میان بدی دو بد متحیّر میماند،اگر پس از تفکّر ترک خودکشی را ترجیح دهد و شرّ آن را کمتر بداند ممکن نیست که انسان خود را بکشد،و چنانچه حکم کند که خودکشی شرّش کمتر است و حکم او قطعی و در آن تغییر و انصرافی نباشد اراده و قدرت برانگیخته میشوند و انسان خود را میکشد.این امر مانند آن است که کسی را با شمشیر دنبال کنند تا او را بکشند و او خود را از بام به زیر اندازد و با آن که میداند این عمل ممکن است موجب هلاکت او شود از آن باک ندارد.لیکن اگر با ضربهای که خطرش کمتر باشد مورد تعقیب قرار گیرد هرگز خود را به زیر نمیاندازد،بلکه هنگامی که به لبۀ پشت بام میرسد عقل حکم میکند که تحمّل ضربه آسانتر از درافتادن از بام است در حال اعضایش متوقّف میشود و نمیتواند خود را از بالا به زیر اندازد،و هیچ انگیزهای هم وجود ندارد که او را به سقوط وادار کند زیرا اراده مسخّر حکم عقل و حسّ، و قدرت مسخّر انگیزه،و حرکت مسخّر قدرت است و همۀ آنها به ضرورت از جایی که نمیداند در او مقدّر شده و ظهور مییابند چه او محلّ و مجرای این امور است،و به هیچ
ص:491
وجه از او نیست.
بنابراین معنای این که انسان مجبور میباشد آن است که همۀ این امور از غیر در او حاصل شده و از او نیست،و معنای این که مختار است آن است که او محلّ ارادهای است که پس از حکم عقل به خوبی کار،عمل در او پدید آمده و حکم عقل نیز جبرا به وجود آمده است.بنابراین او مجبور به اختیار میباشد.فی المثل عمل آتش در سوزانیدن جبر محض است و فعل خداوند اختیار محض و فعل انسان منزلتی میان جبر و اختیار دارد، زیرا مجبور به اختیار است.و این امر نه با جبر تناقض دارد و نه با اختیار بلکه کسی که آن را بفهمد میداند که این رأی جامع میان هر دو میباشد.این که فعل خداوند اختیار نامیده شده به شرط این است که آن را ارادهای بعد از تحیّر و تردّد ندانند،زیرا این امور دربارۀ حقّ تعالی محال است و همۀ الفاظی که در زبانهای مختلف دربارۀ حقّ تعالی ذکر میشود به کار بردن آنها نسبت به او جز از طریق نوعی استعاره و مجازگویی ممکن نیست.ذکر این مطلب در خور این علم نمیباشد،و سخن در آن طولانی است.
اگر بگویی:سخن تو چیست در این که علم مولّد اراده و اراده مولّد قدرت و قدرت مولّد حرکت است و هر متأخّری از متقدّم پدید آمده است،اگر این را بگویی حکم کردهای به این که چیزی از غیر از قدرت خدا به وجود آمده است و اگر از گفتن این سخن امتناع داری معنای این که بعضی از اینها بر بعضی دیگر مترتّب است چیست؟ بدان گفتن این که برخی از اینها از برخی دیگر پدید آمده،نادانی محض است خواه آن را تولّد بگوییم یا چیز دیگر،بلکه همۀ آنها به معنایی برگشت دارد که از آن به «قدرت ازلی»تعبیر میشود؛و آن اصلی است که همۀ خلق جز راسخان در علم بدان آگاهی ندارند.آنها به کنه معنای آن وقوف یافتهاند و دیگر مردم تنها به لفظ آن با نوعی تشبیه به قدرت بشر اطّلاع پیدا کردهاند،و این دور از حقّ است و بیان آن به درازا میکشد.لیکن برخی مقدورات در حدوث مترتّب بر برخی دیگر است و ترتّب آنها مانند ترتّب مشروط بر شرط است؛چه از قدرت ازلی اراده صادر نمیشود جز پس از علم و علم تحقّق نمییابد مگر پس از وجود حیات،و حیات وجود نمییابد جز پس از وجود محلّ حیات؛چنان که روا نیست گفته شود:حیات از جسمی که آن شرط حیات است حاصل شده است و در دیگر درجات ترتّب نیز وضع به همین گونه است.لیکن پارهای از شرطها برای عموم روشن است و پارهای دیگر تنها برای خواصّ که به نور الهی حقایق
ص:492
بر آنها مکشوف است ظاهر میباشد،وگرنه تقدّم متقدّمی و تأخّر متأخّری جز به حکم حقّ و بر حسب لزوم تحقّق نمییابد.افعال دیگر حقّ تعالی نیز به همین گونه است،و اگر چنین نبود تقدیم و تأخیر کاری بیهوده و شبیه افعال دیوانگان بود.و خداوند منزّه و بسیار برتر از گفتار نادانهاست.و او به همین مطلب کرده در آنجا که فرموده است: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ، ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ . (1)
پس همۀ آنچه میان آسمان و زمین است به ترتیبی واجب و حقّی لازم حادث شدهاند و قابل تصوّر نیست که موجودی جز به ترتیبی که حادث شده موجود شود.
بنابراین هیچ متأخّری به تأخیر نمیافتد جز به خاطر شرط آن،و وجود مشروط پیش از شرط محال است و چیزی که محال است به آن مقدور گفته نمیشود.
علم از نطفه تأخّر پیدا نمیکند جز به سبب فقدان حیات،و پس از حیات،اراده از آن متأخّر نمیشود جز به سبب فقدان شرط آن که علم است.همۀ اینها به طریق واجب و ترتیبی حقّ صورت میگیرد،و لعب و اتّفاق در آن راه ندارد بلکه همه بر اساس حکمت و تدبیر و اندازهگیری است؛و چون ادامۀ این مطلب به منزلۀ کوفتن در دیگری از درهای عوالم مکاشفات است همۀ آنها را رها میکنیم،چه مقصود ما بیان راه توحید افعالی است،و فاعل در حقیقت یکی است و اوست که از او بیم و به او امیدواری و بر او توکّل و اعتماد است.
باری من توانایی نداشتم که از دریاهای بیکران توحید جز قطرهای از دریای مقام سوّم از مقامات توحید را ذکر کنم و بیان کامل آن را طول عمر نوح نیز محال و مانند آن است که بخواهند دریا را قطره قطره از آب خالی کنند.لیکن همۀ آن معانی در کلمۀ لا إله إلاّ اللّه مندرج است و چه آسان است بر زبان آوردن آن،و چه سهل است برای دل اعتقاد به مفهوم الفاظ آن،و چه عزیز و گرامی است حقیقت و مغز آن در نزد علمای راسخین چه رسد به دیگران.
اگر بگویی:چگونه میتوان میان توحید و شرع توافق ایجاد کرد در حالی که معنای توحید این است که جز خداوند فاعلی نیست و معنای شرع اثبات فعل برای بندگان است،پس اگر بنده فاعل فعل است چگونه خداوند فاعل آن است،و اگر خداوند فاعل
ص:493
1) (45) دخان/38 و 39:ما آسمانها و زمین و آنچه را در میان این دو است بیهوده نیافریدیم و ما آن دو را جز بحقّ نیافریدیم لیکن اکثر آنها نمیدانند.
است چگونه میتواند بنده فاعل آن باشد،و یک فعل میان دو فاعل نامفهوم است، میگویم:آری اگر فاعل دارای یک معنا باشد مطلب نامفهوم است و چنانچه دارای دو معنا و اسم میان آن دو مجمل و مردّد باشد تناقضی وجود نخواهد داشت.چنان که میگویند:امیر فلان را کشت،و میگویند:جلاّد فلان را کشت،در اینجا کشتن امیر به یک معناست و کشتن جلاّد به معنایی دیگر.به همین گونه فاعلیّت بنده به یک معناست و فاعل بودن خداوند به معنایی دیگر.معنای فاعل بودن خداوند این است که او مخترع و ایجادکننده است،و معنای فاعلیّت بنده این است که او محلّی است که خداوند در او قدرت آفریده پس از آن که در او اراده و علم را خلق کرده است.پس قدرت به اراده،و حرکت به قدرت مانند رابطۀ شرط با مشروط ارتباط یافت،و قدرت بنده مانند رابطۀ علّت با معلول یا اختراع شده با اختراعکننده با قدرت حقّ تعالی مربوط گردید.و هر چه با قدرت به هر نوعی ارتباط داشته باشد محلّ قدرت را فاعل او گویند،چنان که جلاّد و امیر را قاتل میگویند زیرا قتل به قدرت آنها مربوط است لیکن به دو صورت مختلف به همین سبب کشتن را عمل آنها میگویند،ارتباط مقدور میان دو قدرت نیز به همین گونه است و به سبب توافق این معنا خداوند در قرآن افعال را گاهی به فرشتگان و زمانی به بندگان و گاهی دیگر عین همانها را به خودش نسبت داده است.در مورد مرگ فرموده است: قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ، (1)سپس فرموده است: اَللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها ؛ (2)و نیز: أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ، أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ ، (3)که کشت کردن را به ما نسبت داده،و نیز فرموده است: أَنّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبًّا، ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا، فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً ؛ (4)و نیز: فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا ، (5)سپس فرموده است: فَنَفَخْنا فِیها مِنْ رُوحِنا ، (6)و دمنده جبرئیل است،همچنین فرموده است: فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ، (7)در
ص:494
1) (46) سجده/11:بگو فرشتۀ مرگ که بر شما مأمور شده(روح)شما را میگیرد.
2) (47) زمر/42:خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند.
3) (48) واقعه/63 و 64:آیا هیچ دربارۀ آنچه کشت میکنید اندیشیدهاید؟آیا شما آن را میرویانید؟
4) (49) عبس/25 تا 28:ما آب فراوانی از آسمان فروریختیم،سپس زمین را از هم شکافتیم،و در آن دانههای فراوانی رویاندیم،و انگور و سبزی بسیار.
5) (50) مریم/17:...در این هنگام ما روح خود را به سوی او فرستادیم و او در شکل انسانی بیعیب و نقص بر مریم ظاهر شد.
6) (51) انبیاء/91:و ما از روح خود در او دمیدیم.
7) (52) قیامت/18:و هنگامی که ما آن را خواندیم از آن پیروی کن.
تفسیر این آیه آمده است هنگامی که جبرئیل بر تو قرائت کند،و نیز: قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ ، (1)خداوند قتل را به آنها و عذاب کردن را به خود نسبت داده و تعذیب همان کشتن است بلکه تصریح کرده و فرموده است: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی . (2)در اینجا ظاهرا جمع میان نفی و اثبات است،لیکن بدین معناست که تو تیر نینداختی به معنایی که پروردگار تیرانداز باشد بلکه تیر انداختی به معنایی که بنده تیرانداز است،و این دو معنای مختلف است.و نیز فرموده است: اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ . (3)سپس فرموده است: اَلرَّحْمنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ ؛ (4)و نیز:
عَلَّمَهُ الْبَیانَ ؛ (5)و نیز: إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ تا بَیانَهُ ؛و نیز: أَ فَرَأَیْتُمْ ما تُمْنُونَ، أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ (6).پس از آن پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در توصیف فرشتۀ ارحام فرموده است:«او وارد رحم میشود و نطفه را در دستش میگیرد و آن را به صورت جسدی در میآورد و میگوید:پروردگارا!آیا نر است یا ماده،راست است یا کژ؟خداوند آنچه میخواهد میگوید و فرشته میآفریند»؛ (7)در عبارت دیگری آمده است:«...و فرشته به آن صورت میدهد و در آن به سعادت یا شقاوت روح میدمد.» یکی از پیشینیان گفته است:فرشتهای که به او روح گفته میشود هموست که ارواح را در اجساد وارد میکند و او به صفت خود که روح است تنفّس میکند و هر نفسی از انفاس او روحی است که وارد جسمی میشود،به همین سبب روح نامیده شده است.
آنچه او از این فرشته و صفت او گفته حقّ است و ارباب قلوب به بصیرت خود آن را مشاهده کردهاند.امّا این که واژۀ روح تعبیری از این فرشته است آن را جز از طریق نقل
ص:495
1) (53) توبه/14:با آنها پیکار کنید که خداوند آنها را به دست شما مجازات میکند.
2) (54) انفال/17:این شما نبودید که آنها را کشتید بلکه خداوند آنها را کشت،و این تو نبودی(ای پیامبر که خاک و ریگ به صورت آنها)پاشیدی بلکه خداوند پاشید.
3) (55) علق/4 و 5:همان کسی که به وسیلۀ قلم تعلیم داد،و به انسان آنچه را نمیدانست آموخت.
4) (56) رحمان/1 و 2:خداوند رحمان،قرآن را تعلیم فرمود.
5) (57) رحمان/4:به او بیان آموخت.
6) (58) واقعه/58 و 59:آیا از نطفهای که در رحم میریزید آگاهید؟آیا شما آن را آفرینش پیدرپی میدهید یا ما آفریدگاریم؟
7) (59) بزّار و ابن عدیّ از حدیث عایشه،المغنی.
نمیتوان دانست و حکم بدون نقل صرف تخمین است.
همچنین خداوند در قرآن از دلایل و آیاتی که در آسمانها و زمین است یاد کرده و فرموده است: أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ؛ (1)و نیز: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ . (2)
خدا بیان کرده است که او بر خودش دلیل است و در این تناقضی نیست چه طرق استدلال مختلف است.چه بسیار جویندهای که از طریق نظر به موجودات خدا را میشناسد،و چه بسیار جویندهای که موجودات را به خدا شناخته است،چنان که یکی از اینان گفته است:پروردگارم را به پروردگارم شناختم،و اگر پروردگارم نبود پروردگارم را نشناخته بودم،و این معنای قول خداوند است که: أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ .
و نیز خداوند خود را زندهکننده و میراننده توصیف کرده در حالی که مرگ و زندگی را به دو فرشته واگذار کرده است.در خبر آمده است که فرشتۀ مرگ و فرشتۀ زندگی با هم مناظره کردند.فرشتۀ مرگ گفت:من زندهها را میمیرانم،فرشتۀ زندگی گفت:من مردگان را زنده میکنم.به آن دو وحی شد که بر کار خود و آنچه شما را به آن گماردهام باشید،میراننده و زندهکننده منم و جز من میراننده و زنده کنندهای نیست.
بنابراین هر فعلی ممکن است در وجوه مختلف استعمال شود،و اگر این موضوع را فهمیدهای دانستهای که این معانی با یکدیگر تناقض ندارند.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) هنگامی که به کسی خرمایی داد فرمود:«این را بگیر که اگر برای آن نیامده بودی آن به نزد تو میآمد.» (3)آن حضرت آمدن را به او و خرما نسبت داده و روشن است که آمدن خرما مانند آمدن انسان نزد آن نیست.همچنین هنگامی که توبه کنندهای گفت:به سوی خدا توبه میکنم،و به سوی محمّد(صلی الله علیه و آله)توبه نمیکنم،آن حضرت فرمود:«حقّ را برای اهلش شناخت»؛ (4)پس کسی که همه را به خدا نسبت دهد او محقّقی است که حقّ و حقیقت را برای اهل آن شناخته است و کسی که همه را به غیر او نسبت دهد گفتارش بر سبیل استعاره و مجاز خواهد بود،و مجاز را نیز مانند حقیقت وجهی است.واضع لغت
ص:496
1) (60) فصّلت/53:آیا کافی نیست که پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است.
2) (61) آل عمران/18:خداوند(با ایجاد نظام واحد جهان هستی)گواهی میدهد که معبودی جز او نیست.
3) (62) روضة العقلاء ابن حبّان از روایت هذیل بن شرحبیل،طبرانی این حدیث را از هذیل به ابن عمر اتّصال داده است و رجال آن صحیح میباشند؛(المغنی).
4) (63) مسند احمد،طبرانی از حدیث اسود بن سریع به سند ضعیف.
واژۀ فاعل را برای مخترع تعیین کرده و لیکن پنداشته است که آدمی به قدرت خود مخترع است،از این رو به سبب حرکتی که آدمی دارد او را فاعل نامیده و گمان کرده که حقّ همین است و نسبت فعل به خداوند بر سبیل مجاز میباشد،و مانند نسبت کشتن به امیر است که در مقایسه با نسبت آن به جلاّد مجاز میباشد.امّا چون حقّ بر اهل آن مکشوف شد دانستند که امر عکس این است و گفتند:ای لغوی!اگر واژۀ فاعل را برای مخترع و به وجودآورنده وضع کردهای فاعلی جز خدا نیست،و این نام برای او بر سبیل حقیقت و برای غیر او مجاز است،و آنچه را لغوی برای فاعل وضع کرده دگرگون شده است.هنگامی که حقیقت این معنا به عمد یا به تصادف بر زبان یکی از اعراب جاری شد پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)او را تصدیق کرد و فرمود:راستترین شعری که شاعر گفته است گفتار لبید است:
ألا کلّ شیء ما خلا اللّه باطل [و کلّ نعیم لا محالة زائل] (1)
یعنی هر چه به ذات خود قائم نیست و قیام او به غیر است از نظر ذات باطل است چه واقعیّت و حقیقت او به غیر اوست و به ذات خودش نیست.بنابراین در واقع حقّی وجود ندارد جز زندۀ پایداری که هیچ چیزی همتای او نیست و شنوا و بیناست،چه او قائم به ذات خویش است و هر چه جز اوست قائم به قدرت اوست.بنابراین او حقّ و هر چه جز اوست باطل است.از این رو سهل شوشتری گفته است:ای بیچاره!او بوده و تو نبودهای، او میباشد و ما نمیباشیم،و چون امروز هستی،ما و من میگویی،اکنون چنان باش که نبودی،چه او امروز چنان است که بوده.
اگر بگویی:اکنون روشن شد که همه چیز جبر است و همه فعل اوست،پس ثواب و عقاب و خشم و رضا چه معنایی دارد و چگونه خدا بر فعل خود خشمگین میشود؟ بدان ما در کتاب شکر به این معنا کردهایم و با اعادۀ آن سخن را طولانی نمیکنیم.آنچه در اینجا میگوییم به اندازهای است که اشارۀ به آن را در بحث توحیدی که حالت توکّل به بار میآورد مناسب دانستهایم،و این توحید جز با ایمان به رحمت و حکمت باری تعالی کامل نمیشود،چه توحید موجب توجّه به مسبّب الاسباب است و ایمان به رحمت واسعۀ او باعث وثوق به پدیدآورندۀ اسباب است و چنان که خواهیم گفت حالت توکّل تنها با وثوق به وکیل و حصول آرامش دل به حسن نظر کفیل حاصل و
ص:497
1) (64) هان هر چیزی جز خدا باطل است-و هر نعمتی ناگزیر زوال مییابد.
کامل میشود،و این خود بابی عظیم از ابواب ایمان میباشد.نقل طریق اهل کشف دراینباره داستانی دراز است،لیکن باید شمّهای از آن را یاد کنیم تا جوینده به مقام توکّل اعتقادی راسخ پیدا کند به طوری که در آن دچار شکّ نشود،و آن را با یقینی تصدیق و باور کند که هیچ ضعفی در آن نباشد.شکّی نیست اگر خداوند همۀ خلایق را در حدّ خردمندترین و داناترین آنها میآفرید،و از دانش آنچه نفوس آنها میتوانست تحمّل کند به آنها ارزانی میداشت،و از حکمت آنچه را توصیفناپذیر است به آنها افاضه میفرمود،و بهاندازۀ تعداد همۀ آنها بر علم و حکمت و عقل میافزود،سپس آنها را بر عواقب امور و اسرار ملکوت آگاه میکرد،و دقایق لطف و خفایای عقوبتها را به آنها میشناساند تا بر خیر و شرّ و نفع و ضرر آگاه شوند،سپس به آنها امر میکرد که با علوم و حکمتهایی که به آنها داده شده است جهان ملک و ملکوت را اداره کنند،تدبیر همگی آنها با همۀ همکاری و همبستگی اقتضای آن را نداشت که بتواند بر تدابیر حق تعالی در ادارۀ امور دنیا و آخرت بهاندازۀ بال مگسی بیفزاید و یا به همین اندازه از آن کم کند و یا ذرّهای را بالا برد و یا فرود آورد،و یا بیماری،عیب،نقص،فقر و زیانی را از کسانی که به آنها مبتلا شدهاند دفع کند،و یا تندرستی،جمال،توانگری و نفع را از کسانی که بدینها مورد انعام قرار گرفتهاند زائل سازد،بلکه همۀ آنچه خداوند آفریده است از آسمانها و زمین و جز اینها اگر به دیدۀ دقّت در آنها نگریسته شود،و اندیشۀ لازم به عمل آید خواهند دید که در آنها هیچ تفاوت و نقصانی وجود ندارد،و همۀ چیزهایی که خداوند میان بندگانش تقسیم کرده است اعمّ از روزی،اجل،شادی و غم،ناتوانی و قدرتمندی، ایمان و کفر و طاعت و گناه همه عدل محض است و هیچ بیعدالتی در آن نیست،حقّ صرف است و هیچ ستمی در آن نیست،بلکه همه بر ترتیب لازم و حقّ چنان که باید و شاید و به مقداری که سزاوار است برقرار شده و بهتر و تمامتر و کاملتر از آن به هیچ وجه قابل امکان نیست،و اگر امکان داشت چون خداوند با وجود قدرت از آن دریغ کرده و آن را در دسترس بندگانش قرار نداده بخل ورزیده و این متناقض با جود اوست،و ظلمی است که با عدالت او سازگار نیست.و اگر فرض شود که قادر بر آن نبوده مستلزم عجز است و این منافی با الوهیّت اوست بلکه هر فقر و زیانی که در دنیاست دلیل بر نقصان دنیا و کمال آخرت است،و هر نقصی که در آخرت نسبت به کسی وجود یابد نسبت به کس دیگر نعمت خواهد بود،چه اگر شب نبود روز شناخته نمیشد،و اگر بیماری نبود
ص:498
تندرستها نعمت سلامت را درک نمیکردند،و اگر دوزخ نباشد بهشتیان ارزش نعمتهای بهشت را نخواهند شناخت.و همان گونه که چهارپایان را فدای انسانها کردن و قدرت دادن به انسانها برای کشتن آنها ظلم نیست بلکه مقدّم داشتن کامل بر ناقص عین عدل است بزرگ گردانیدن نعمتهای بهشتیان به سبب عقوبتهای سنگین دوزخیان تا اهل کفران فدای اهل ایمان شوند نیز عین عدل است،و اگر ناقص آفریده نشده بود کامل شناخته نمیشد،و اگر بهائم خلق نمیشدند شرافت انسان ظاهر نمیگردید چه کمال و نقص در مقایسه با یکدیگر آشکار میشوند.از این رو مقتضای جود و حکمت آفریدن کامل و ناقص است،چنان که بریدن دستی که دچار خوره شده برای بقای جان عدل است،زیرا ناقص فدای کامل شده است.همچنین تفاوتهایی که میان مردم از حیث بهرۀ آنها در دنیا و آخرت دیده میشود همه عدل است و در آن هیچ ستمی نیست و حقّ است و در آن بازی نیست.این مطلب دریای بزرگ پهناور دیگری است که امواجش متلاطم و از حیث وسعت به دریای توحید نزدیک است و گروههای کوتهاندیش بسیاری در آن غرق شده و ندانستهاند که فهم آن دشوار است و جز عالمان آن را درک نمیکنند،و در فراسوی این دریا راز قدر است که بیشتر مردم در آن حیران مانده و اهل کشف از افشای این راز ممنوع شدهاند.
خلاصه آن که حکم خداوند نسبت به خیر و شرّ صادر شده و آنچه را خدا به آن حکم کرده تحقّق آن پس از تعلّق مشیّت واجب است و حکم او را ردکننده و قضای او را بدل کنندهای نیست،بلکه هر خرد و بزرگی نوشته شده و حصول آن در مهلت معیّنی مورد انتظار است.آنچه به تو رسیده نرسیدنش ممکن نبوده و آنچه به تو نرسیده رسیدنش ناممکن بوده است.
اینک باید به همین اشاراتی که از علوم مکاشفه شد و آن پایههای مقام توکّل است بسنده کنیم و به علم معامله بازگردیم.
(1)در این بخش حالت توکّل و آنچه بزرگان در تعریف آن گفتهاند،توکّل مجرّد و عائلهمند در کسب،توکّل به ترک اندوختن،توکّل در دفع زیانها،توکّل در دفع ضررها از
ص:499
طریق دارو و درمان بیان میشود.
(1)پیش از این گفتیم که مقام توکّل از علم و حال و عمل تشکیل میشود،و علم را ذکر کردیم.امّا حال به طور تحقیق توکّل تعبیری از آن است،و علم اصل و عمل ثمرۀ آن میباشد.پژوهشگران در تعریف توکّل بسیار سخن گفتهاند و عبارات آنها مختلف است، چه هر کدام از مقام نفس خویش سخن گفته و از حدّ آن خبر داده چنان که عادت صوفیان است،و در نقل آنها و آوردن سخنهای بسیار سودی نیست.و ما باید خود از آن پرده برداریم.
از این رو میگوییم توکّل مشتق از وکالت است،چنان که گفته میشود:وکّل أمره الی فلان یعنی امر خود را به فلان واگذاشت و به او اعتماد کرد.به کسی که امر به او واگذار شده وکیل گفته میشود،و واگذارکننده را متّکل یا متوکّل بر او میخوانند،و این زمانی است که نفس واگذارکننده به او آرامش یابد و به او اعتماد کند و او را به کوتاهی در امر متّهم نسازد و معتقد به عجز و قصوری در او نباشد.
بنابراین توکّل عبارت از اعتماد قلبی بر وکیل به تنهایی است،و ما در این مورد وکیل در دعاوی را به طور مثال ذکر میکنیم و میگوییم:اگر علیه کسی به تزویر ادّعای باطلی اقامه شود و او بخواهد برای رفع این دعوا کسی را وکیل کند که پرده از روی این تزویر بردارد زمانی متوکّل بر او میشود و دلش به او اعتماد میکند و نفسش به او آرامش مییابد که معتقد باشد در این وکیل چهار خصلت موجود است:منتهای هدایت،منتهای قدرت،منتهای فصاحت،منتهای شفقت.
امّا هدایت:به سبب آن موارد تزویر را بشناسد تا از ترفندها و حیلهگریهای مدّعی چیزی بر او پوشیده نماند.
قدرت و قوّت:برای آن که بر تصریح حقّ دلیر باشد،و فریبکاری و سهل انگاری نکند،و نترسد و شرم نکند،زیرا بسا به موارد تزویر دشمن آگاه شود لیکن ترس و شرم یا انگیزههای دیگری که موجب سستی دل از بیان آن است مانع او شود.
فصاحت:منشأ آن نیز قدرت است،جز این که آن در زبان است تا بتواند همۀ آنچه را دل بر آن دلیری دارد اظهار و به آنها کند.چه هر دانایی که موارد تزویر را بداند
ص:500
نمیتواند بدون فصاحت زبان گره از کار او بگشاید.
امّا شفقت:سبب آن است که همۀ آنچه را در قدرت دارد دربارۀ او به کار برد،زیرا اگر وکیل کار او را مهمّ نداند و به این که بر دشمنش پیروز شود یا نشود،و حقّش از میان برود یا نرود اهمیّت ندهد قدرت او بدون داشتن این عنایت و دلسوزی سودی نخواهد داشت.
اگر انسان نسبت به وکیل خود در این چهار امر یا یکی از آنها شکّ داشته باشد یا مجال دهد که دشمنش در این امور چهارگانه از او کاملتر باشد نسبت به وکیلش مطمئنّ نخواهد بود،بلکه پیوسته دل نگران و در فکر و چارهاندیشی است تا بتواند قصور وکیل و حملات دشمنش را که از آنها بیمناک است دفع کند.تفاوت احوال او در شدّت وثوق و آرامش خاطر همواره بر حسب تفاوت قوّت اعتقاد او به وجود این خصلتها در وکیل است،و تفاوت اعتقادها و گمانها از نظر قوّت و ضعف قابل حصر و تعیین نیست.از این رو حالات متوکّلان بر خدا از حیث قوّت اطمینان و اعتماد نامحدود است تا آنگاه که به یقینی برسد که در آن هیچ ضعفی نباشد.چنان که اگر وکیل،پدر موکّل و کسی باشد که به خاطر فرزندش پیوسته در گردآوری حلال و حرام میکوشد در این صورت به کمال عنایت و دلسوزی او یقین حاصل میکند و یکی از خصلتهای چهارگانهای که باید در وکیل او باشد برایش محقّق و قطعی میشود.همچنین میتوان تصوّر کرد که انسان به وجود دیگر خصلتها در وکیل قطع و یقین پیدا کند،و این امر از طریق ممارست طولانی و تجربۀ زیاد و تواتر اخبار به دست میآید،مانند این که بگویند:فلان شخص از همۀ مردم زبانش فصیحتر و بیانش قویتر و در یاری دادن حقّ بلکه جلوه دادن آن به صورت باطل و درآوردن باطل به صورت حقّ از همۀ مردم تواناتر است.
اکنون اگر معنای توکّل را با این مثالی که آورده شد دانستهای توکّل بر خداوند را بر آن قیاس کن.پس اگر از طریق کشف یا اعتقاد جازم در نفس تو ثابت گردید که همان گونه که ذکر شد فاعلی جز خدا نیست و او با تمام علم و قدرتی که دارد امور بندگانش را کفایت و با تمام عطوفت و عنایت و رحمت خود یکایک بندگانش را زیر نظر دارد،و این که ورای قدرت بیمنتهای او قدرتی و بالاتر از علم بینهایت او علمی و سوای عنایت و رحمت بیپایان او عنایت و رحمتی نیست،ناگزیر قلب تو تنها به او اعتماد میکند و به هیچ روی به غیر او و به خود و توان و نیروی خویش توجّه نخواهی
ص:501
داشت،و چنان که در بخش توحید ضمن بیان قدرت و حرکت گفته شد،هیچ حول و قوّهای جز به خدا نیست که لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه،چه حول عبارت از حرکت،و قوّه به معنای قدرت است.
اگر این حالت را در نفس خود نمییابی سبب آن دو چیز است:یا ضعف یقین به یکی از این خصال چهارگانه است و یا بر اثر ضعف دل و بیماری آن به سبب چیرگی ترس و تشویش ناشی از اوهامی است که بر آن غلبه یافته است.و دل به پیروی از وهم و اطاعت از آن آشفته و پریشان میشود بیآنکه در یقین نقصانی پدید آید،زیرا کسی که عسل تناول کند اگر آن را به مدفوع تشبیه کنند بسا باشد که طبع او از آن متنفّر شود و خوردن از آن برایش مقدور نباشد.همچنین اگر عاقل را مکلّف کنند که با مرده در گور یا بستر یا در یک اطاق بخوابد با آن که یقین دارد که او اکنون مرده و بیجان است و سنّت حقّ تعالی بر این جاری است که فعلا او را زنده و محشور نکند با آن که بر آن قادر است، طبع او از این کار نفرت خواهد داشت،همچنان که سنّت خداوند است که قلمی را که در دست است به مار،و گربه را به شیر تبدیل نکند با آن که بر این امور قدرت دارد.با این همه و با آن که در یقین او هیچ شکّی رخ نداده و طبیعت او از خوابیدن در کنار مرده یا در بستر یا در اطاق او متنفّر است در حالی که از دیگر جمادات نفرت ندارد.این ترس قلبی نوعی ضعف است و کم است انسانی از آن هر چند اندک خالی باشد،اگر این ترس قلبی قوّت یابد به صورت بیماری درمیآید تا آنجا که میترسد از این که شبی در خانه تنها بخوابد اگر چه درها را بر روی خود محکم ببندد.
بنابراین توکّل جز به قوّت قلب و نیروی یقین کامل نمیشود،و در پرتو اینها آرامش دل و اطمینان خاطر حاصل میگردد،زیرا آرامش دل چیزی و یقین چیزی دیگر است.
چه بسا یقینی که به آرامش خاطر مقرون نیست چنان که خداوند به ابراهیم(علیه السلام)فرموده است: أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی . (1)ابراهیم(علیه السلام)درخواست کرد که زنده کردن مردگان را به چشم مشاهده کند تا یقین او در مخیّلهاش ثابت بماند،زیرا نفس از خیال متابعت میکند و به آن اطمینان مییابد،و در ابتدای کار به یقین مطمئن نمیشود جز در آخر کار که به مرتبۀ نفس مطمئنّه برسد.این امر در آغاز اصلا وجود ندارد،چه بسیار مردم مطمئنّی که از یقین بیبهرهاند مانند دیگر ارباب ملل و مذاهب،زیرا یهودی بر
ص:502
1) (1) بقره/260:...فرمود:مگر ایمان نیاوردهای؟عرض کرد:چرا ولی میخواهم دلم آرامش یابد.
یهودی بودن خود،و نصرانی بر نصرانیّت خویش اطمینان دارند لیکن به هیچ روی از یقین بهرهمند نیستند،و از گمان و هوای نفس خویش پیروی میکنند،و هدایتی که موجب یقین است از پروردگار به آنها رسیده لیکن آنان از آن رو گردانیدهاند.
لذا ترس و دلیری غریزهاند و با وجود آنها یقین سودی ندارد و این یکی از اسبابی است که ضدّ حالت توکّل است چنان که ضعف یقین به یکی از خصلتهای چهارگانهای که ذکر شد یکی دیگر از این اسباب است.
هنگامی که اسباب چهارگانه جمع شوند وثوق و اعتماد به خداوند حاصل میشود.
گفتهاند:در تورات نوشته شده ملعون است انسانی که به انسانی مانند خود وثوق داشته باشد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«هر کس به سبب بندگان عزّت بخواهد خداوند او را خوار میگرداند.» (1)اینک که معنای توکّل روشن و حالتی که آن را توکّل نامیدهاند دانسته شد بدان این حالت از حیث قوّت و ضعف دارای سه درجه است:
اوّل-همان است که ذکر کردیم،و آن این است که حالت او در مورد خداوند و وثوق به کفالت و عنایت او نظیر حالت او در وثوق به وکیل خویش باشد.
دوم-که درجهای قویتر است آن است که حالتش در برابر خداوند مانند حالت کودک در برابر مادرش باشد،چه کودک جز مادر کسی را نمیشناسد،و جز به او پناه نمیبرد،و بر کسی جز او اعتماد نمیکند،هرگاه او را ببیند در همه حال به او میآویزد و به دامن او چنگ میزند و از او جدا نمیشود،و اگر در غیاب مادرش پیشامدی برایش رخ دهد،نخستین چیزی که بر زبان میآورد گفتن ای مادر،و اوّلین خاطرهای که به دلش خطور میکند یاد مادر است،چه مادرش پناهگاه اوست و به کفالت و کفایت و محبّت او اعتماد دارد،اعتمادی که از نوعی ادراک که در حدّ تمیز اوست خالی نیست.گاهی به گمان میآید که این حالات کودک مقتضای طبع اوست چه اگر تفصیل این خصال از او خواسته شود قادر به پاسخگویی نیست و نمیتواند مفصّل آنها را در ذهن خود حاضر کند لیکن همۀ اینها فراسوی ادراک است.
ص:503
1) (2) عراقی گفته است:ابو نعیم در الحلیة آن را از حدیث ابن عمر روایت کرده است،عقیلی در ترجمۀ عبد اللّه بن عبد اللّه اموی آن را نقل کرده و گفته است:حدیث او مورد اعتنا نیست،ابن حبّان آن را در الثقات ذکر کرده و گفته است:به روایت او اعتماد نمیشود.
بنابراین کسی که دل و نظر به سوی خدا داشته و اعتمادش بر او باشد به او همان اشتیاق را دارد که کودک به مادرش،و در حقیقت متوکّل بر خداست چنان که کودک متوکّل بر مادرش میباشد.تفاوت میان این و معنای نخست آن است که کودک متوکّل است و در توکّل خود از این صفت فانی است،چه دل او به توکّل و حقیقت آن توجّه ندارد بلکه تنها بر کسی که توکّل کرده است متوجّه است لذا در دلش برای غیر او جایی نیست.امّا توکّل به معنای نخست آن است که او با زحمت و کسب متوکّل شده و از توکّل خویش فانی نیست یعنی به توکّل خویش نظر و توجّه دارد و همین امر او را باز میدارد که تنها بر کسی که توکّل کرده توجّه داشته باشد.سهل شوشتری به همین درجۀ توکّل کرده است در آن هنگام که از او پرسیدند:پستترین درجۀ توکّل چیست؟ گفت:ترک آرزوها،گفتند:درجۀ وسط چیست؟گفت:ترک اختیار،و این به دومین درجۀ توکّل است.از بالاترین درجۀ توکّل از او پرسیدند،آن را بیان نکرد و گفت:کسی آن را میشناسد که به درجۀ دوم رسیده باشد.
سوّم-و این بالاترین درجۀ توکّل است و عبارت از آن است که در حرکات و سکنات خود در برابر خداوند مانند مرده در دست غسّال باشد،و تفاوت او با مرده تنها در این باشد که وی خود را مردهای میبیند که قدرت ازلی او را میجنباند همچنان که دست غسّال مرده را به حرکت درمی آورد.دارندۀ این درجۀ توکّل کسی است که یقین او بر این قوّت یافته که او مجرای حرکت و قدرت و اراده و علم و دیگر صفات حقّ است و همۀ آنها به جبر در او حادث میشود.پس آنچه بر او جاری میشود دور از انتظارش نیست.
تفاوت او با کودک در این است که کودک به مادرش پناه میبرد و بانگ میزند و به دامن او میآویزد و در پی او میدود،لیکن این همچون کودکی است که اگر چه مادرش را صدا نمیکند مادرش او را میطلبد،و اگر چه به دامن او چنگ نمیزند مادرش او را در آغوش میگیرد،و اگر چه شیر از او نمیخواهد مادرش خود شیر دادن و سیراب کردن او را آغاز میکند.
این مقام توکّل ثمرهاش ترک دعا و سؤال از خداوند است،زیرا دارندۀ آن به کرم و عنایت خداوند وثوق دارد،و او آنچه ابتدائا میدهد بهتر و بیشتر از آن چیزی است که از او خواسته میشود،و چه نعمتهای بسیاری که پیش از دعا و قبل از استحقاق ابتدا به دادن آنها کرده است.امّا مقام دوّم توکّل مقتضی ترک دعا و سؤال از خداوند نیست بلکه تنها
ص:504
مقتضی ترک سؤال از غیر اوست.
اگر بگویی:آیا وجود این حالات قابل تصوّر است؟ پاسخ این است باید بدانی که وجود آنها محال نیست،لیکن کمیاب و نادر است،و مقام دوم و سوم کمیابتر،و مقام اوّل به امکان نزدیکتر میباشد.سپس هرگاه مقام دوم و سوّم وجود یابد دوام آنها از خود آنها بعیدتر به نظر میرسد بلکه مقام سوّم از حیث دوام تقریبا شبیه زردی چهرۀ کسی است که دچار ترس شده باشد؛چه انبساط دل به سبب ملاحظۀ توانمندی و نیرو و اسباب امری طبیعی است و انقباض آن عارضی است،چنان که گسترش خون به همۀ اطراف بدن جریانی طبیعی است و انقباض آن عارضی میباشد.ترس عبارت از انقباض از ظاهر پوست بدن به سوی باطن آن است تا آنجا که سرخیی که از ورای پوست نازک بشره دیده میشود محو گردد،چه پوست بدن پردهای نازک است به طوری که از ورای آن سرخی خون مشاهده میشود،و انقباض خون موجب زردی چهره میگردد،لیکن دوامی ندارد.همچنین انقباض دل به طور کلّی به سبب ملاحظۀ توان و نیرو و دیگر اسباب ظاهری دایمی نیست.امّا مقام دوم از نظر دوام شبیه زردی چهرۀ انسان تبدار است که ممکن است یکی دو روز ادامه داشته باشد.و مقام اوّل از این حیث شبیه زردی چهرۀ بیماری است که بیماریش استحکام یافته و دور نیست که این زردی دوام یابد و یا برطرف شود.
اگر بگویی:آیا در این حالات تدبیر و توسّل به اسباب برای بنده باقی میماند یا نه.
بدان مقام سوّم بکلّی تدبیر را تا زمانی که این حالت باقی است منتفی میسازد بلکه دارندۀ آن مانند انسانی بهت زده است.مقام دوم همۀ تدابیر را نفی میکند جز پناه بردن به خدا را از طریق دعا و زاری.او از این حیث مانند کودک است که تنها به دامان مادر پناه میبرد.مقام اوّل اصل تدبیر و اختیار را نفی نمیکند،لیکن پارهای از تدابیر را منتفی میسازد و مانند کسی است که در خصومت بر وکیلش تکیه کرده و متوکّل بر اوست،چه او تدبیر خود را از غیر جهت وکیل ترک میکند،لیکن تدبیری را که وکیلش به آن کرده و یا از عادت و رفتار او بر وی معلوم شده بدون دستور او رها نمیکند.امّا آنچه را به اشارۀ او میداند مانند این است که به او بگوید:من جز در حضور تو سخن نمیگویم،در این صورت او به تدبیر حضور خود مشغول میشود،و این با توکّل او بر وکیلش تناقض ندارد،زیرا در اظهار حجّت از او به حول و قوّۀ خود یا دیگری پناه نبرده است،بلکه
ص:505
کمال توکّل او بر وکیلش همین است که آنچه به وی دستور میدهد به انجام رساند،چه اگر متوکّل بر او نبود و به گفتارش اعتماد نداشت به فرمان او حضور پیدا نمیکرد.امّا آنچه از عادت و رفتار وکیل بر او معلوم شده آن است که میداند وکیل او عادت دارد که بدون وجود سند و مدرک با دشمن احتجاج نمیکند؛لذا در صورتی که بر وکیل خود توکّل دارد کمال توکّلش به این است که بر عادت و سنّت وکیل اعتماد و به مقتضای آن عمل کند و آن این که سند و مدرک خویش را به هنگام مخاصمه به همراه خود بیاورد.
در این صورت از تدبیر در حضور و تدبیر در حاضر کردن سند بینیاز نیست و اگر چیزی از اینها را ترک کند نقصانی در توکّل او به وکیل خواهد بود،چه رسد به این که عملش مایۀ نقصان توکّلش گردد.آری پس از آن که به اشارۀ وکیل در جلسۀ مخاصمه حاضر شود،و بر طبق سنّت و عادت او سند و مدرک خود را به همراه بیاورد و ناظر احتجاج وکیل خود با خصم شود،وی در این حضور خود به مقام دوم و سوّم توکّل رسیده است، چه مانند انسانی مبهوت و منتظر باقی میماند و به حول(قدرت)و قوّۀ خود پناه نمیبرد، زیرا برای او توان و نیرویی باقی نمانده و قدرت و قوّت او برای حضور در جلسۀ مخاصمه و آوردن سند و مدرک خود به دستور وکیل و طبق سنّت او به کار رفته و به پایان رسیده است و برای او جز آرامش خاطر و وثوق به وکیل و انتظار آنچه جریان مییابد چیزی بهجا نمانده است.
هرگاه در آنچه گفته شد تأمّل کنی همۀ اشکالات تو دربارۀ توکّل بر طرف میشود و خواهی دانست که شرط توکّل ترک همۀ تدابیر و اعمال نیست و نیز با وجود توکّل هر تدبیر و عملی روا نیست،بلکه آن دارای اقسامی است و تفصیل آن در اعمال بزودی بیان خواهد شد.
بنابراین توسّل جستن توکّلکننده به قدرت و توان خود به هنگام حضور در جلسۀ مخاصمه و آوردن سند و مدرک تناقضی با توکّل ندارد،چه او میداند که اگر وکیل نباشد حضور او و آوردن سند کاری باطل و زحمتی بیفایده است؛لذا حضور او از آن جهت که مربوط به قدرت و توان اوست مفید نیست،بلکه از آن جهت مفید است که وکیل در احتجاج خود او را معتمد قرار داده،و این را از و رفتار او شناخته است.از این رو نیرو و توانی جز به وکیل برای او نیست.جز این که معنای این جمله دربارۀ این وکیل کامل نمیباشد،زیرا او آفرینندۀ حول و قوّه توکّلکننده نیست بلکه خداوند است که
ص:506
حول و قوّه را در نفوس آنها سودمند قرار داده و اگر فعل او نبود سودی در آنها وجود نداشت.از این رو این معنا تنها دربارۀ وکیل مطلق که حقّ تعالی است صادق میباشد، زیرا او آفرینندۀ حول و قوّه است چنان که در بخش توحید شرح داده شد،و اوست که آنها را مفید و سودبخش گردانیده و شرط فوائد و مقاصدی قرار داده که پس از آنها میآفریند.
لذا لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه حقّ و صدق است.هر کس آن را به همین گونه تلقّی کند پاداش بزرگی که برای گویندۀ آن در اخبار وارد شده است نصیب او خواهد شد.ممکن است بعضی آن را بعید بشمارند و بگویند:چگونه ممکن است در برابر این کلمه که گفتن آن بر زبان و اعتقاد به مفهوم الفاظ آن برای دل آسان است این همه ثوابهای بزرگ داده شود.امّا چه دور است این سخن،زیرا این ثوابها پاداش توجّه و مشاهدهای است که ما آن را در بخش توحید ذکر کردیم.نسبت این کلمه و ثواب آن در مقایسه با کلمۀ لا إله إلاّ اللّه و ثواب آن مانند نسبت معنای یکی از این دو به دیگری است،زیرا در این کلمه تنها دو چیز به خداوند نسبت داده شده که آنها حول(قدرت)و قوّه است لیکن در کلمۀ لا إله الاّ اللّه همۀ ممکنات به او منسوب شده است.پس به تفاوت میان همه چیز و دو چیز بنگر تا ثواب گفتن لا إله الاّ اللّه را در مقایسۀ با این کلمه بدانی.
چنان که پیش از این گفتهایم توحید دارای دو پوست و دو مغز است،این کلمه و کلمات دیگر نیز به همین گونهاند و بیشتر مردم به پوستها پایبند شدهاند و به مغزها دست نیافتهاند.گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:«هر کس لا إله الاّ اللّه را از دل با صدق و اخلاص بگوید بهشت بر او واجب میشود»، (1)به دو مغز است،و هرجا بدون ذکر صدق و اخلاص اطلاق شده مطلق مقیّد را اراده کرده است؛چنان که در برخی جاها آمرزش را به ایمان و عمل صالح مقیّد کرده و در جاهای دیگر به مطلق ایمان نسبت داده و مراد از آن ایمانی است که با عمل صالح همراه باشد.لذا پادشاهی را نمیتوان با گفتار به دست آورد و حرکت زبان گفتار است،همچنان که عقیدۀ قلبی نیز گفتار است لیکن آن گفتار نفس است،و صدق و اخلاص ورای آنهاست،و سریر پادشاهی را جز برای مقرّبان و مخلصان نصب نمیکنند.
ص:507
1) (3) طبرانی از حدیث زید بن ارقم،(المغنی).
آری کسانی که به رتبۀ اصحاب یمین نزدیکند نیز در پیشگاه حق تعالی درجاتی دارند هر چند به درجۀ پادشاهی نمیرسد.آیا نمیبینی در سورۀ واقعه هنگامی که خداوند مقرّبان پیشتاز را ذکر میکند از سریر پادشاهی آنها یاد میکند و میفرماید: عَلی سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ، مُتَّکِئِینَ عَلَیْها مُتَقابِلِینَ ، (1)و چون به اصحاب یمین میرسد بیش از آب، سایه،میوه،اشجار و حور عین چیزی ذکر نمیکند،و همۀ اینها یعنی لذّات نگاه کردن، نوشیدن،خوردن و مباشرت از لذّتهایی است که برای ستوران پیوسته میسّر میباشد و این لذّتهای حیوانی با لذّات پادشاهی و فرود آمدن در جوار حضرت باری در اعلا علیّین چگونه میتواند قابل مقایسه باشد.اگر این لذّات دارای ارزشی بود در دسترس ستوران قرار داده نمیشد و رتبۀ فرشتگان از آنها برتر نبود.آیا تصوّر میکنی احوال چهارپایان که در مرغزارها رها میشوند و به آب و درختان و انواع خوردنیها متنعّم میگردند،و به جهش و جفتگیری مشغول میشوند برتر و لذیذتر و شریفتر و برای ارباب کمال سزاوارتر است که به جای غبطه به احوال فرشتگان در شادی آنها به سبب قرب پروردگار در اعلا علیّین به حیوانات غبطه برند،لیکن هیهات هیهات!چه دور است از تحصیل کمال کسی که مخیّر شود میان این که الاغی شود یا در درجۀ جبرئیل قرار گیرد، و وی رتبۀ الاغ را بر درجۀ جبرئیل ترجیح دهد.پوشیده نیست که شبیه هر چیزی به سوی آن چیز کشیده میشود،و انسانی که گرایش او به صنعت کفشگری بیش از تمایل او به صنعت نویسندگی است در ذات خود به کفشگران بیشتر شباهت دارد تا به نویسندگان.
همچنین کسی که رغبت او در رسیدن به لذّتهای حیوانی است ناگزیر به حیوانات بیشتر شباهت دارد تا به فرشتگان.اینان همان کسانی هستند که دربارۀ آنها گفته شده است:
أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ .این که فرموده است از چهارپایان گمراهترند برای آن است که در نهاد چهارپایان طلب درجات فرشتگان قرار داده نشده است و ترک طلب ناشی از عجز ذاتی آنهاست.لیکن این طلب در سرشت انسان نهاده شده و کسی که قادر به رسیدن به درجات کمال باشد و کوتاهی ورزد به نکوهش سزاوارتر و در نسبت دادن گمراهی به او شایستهتر است.و چون این سخنان به طور معترضه بود به مقصود خود باز میگردیم.
ص:508
1) (4) واقعه/16 و 17:آنها(مقرّبان)بر تختهای مرصّع و به هم پیوسته قرار دارند.در حالی که بر آنها تکیه کرده و روبروی یکدیگر نشستهاند.
ما معنای گفتن لا إله الاّ اللّه و معنای گفتن لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه را بیان کردیم و هر کس آنها را از روی مشاهده نگوید حال توکّل در او قابل تصوّر نیست.
اگر بگویی:آیا در گفتار نبود که:لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه تنها نسبت دادن دو چیز به خداست،پس اگر گویندهای بگوید:آسمان و زمین مخلوق خداست آیا ثواب او مانند ثواب آن خواهد بود؟ پاسخ این است که:نه،زیرا ثواب بهاندازۀ درجۀ چیزی است که به آن ثواب داده میشود،و میان این دو درجه برابری نیست،و تو نباید به بزرگی آسمان و زمین و خردی حول(قدرت)و قوّه بنگری هر چند توصیف آنها به کوچکی بر سبیل مجاز رواست؛چه امور به بزرگی اشخاص نیست،بلکه هر عامی میداند که زمین و آسمان ساختۀ آدمیان نیستند بلکه آفریدهشدۀ خدایند.امّا حول و قوّه از مسائلی است که حلّ آنها بر معتزله و فلاسفه و فرقههای بسیار که مدّعی دقّت و موشکافی در مطالب نظری و معقول هستند مشکل شده است.لذا این مسئله ورطهای خطرناک و لغزشگاهی بزرگ است که غافلان بسیاری در آن هلاک شدهاند،چه آنها امری را برای خودشان اثبات کردهاند که آن شرک در توحید و اثبات مخلوق برای غیر خداست.هر کس به توفیق الهی از این تنگنا بگذرد مرتبهاش بلند و درجهاش بزرگ میشود،و اوست که در گفتن لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه صادق میباشد؛و ما پیش از این بیان کردیم که در طریق توحید تنها دو تنگنا وجود دارد:
اول-نگریستن به آسمان،زمین،خورشید،ماه،ابر،باران و دیگر جمادات.
دوم-توجّه به اختیار حیوانات،و این بزرگترین و خطرناکترین عقبه یا گردنه است.
و گویا این کلمه رمز کامل توحید است از این رو ثواب آن بزرگ است یعنی ثواب مشاهدهای که این کلمه ترجمۀ آن است.
بنابراین خلاصه سخن در توکّل بیزاری از حول و قوّۀ خویش و توکّل بر حقّ یگانه است،و این مطلب ضمن بیان ما پیرامون اعمال توکّل روشن خواهد شد.
میگویم:پس از این غزّالی فصلی در شرح آنچه مشایخ دربارۀ حالت توکّل گفتهاند ذکر کرده و چون در آن فایدهای بیش از آنچه او در معنا بیان کرده دیده نمیشود از آن چشم میپوشیم.
غزّالی میگوید:
ص:509
(1)بدان علم،حال و حال،اعمال را به بار میآورد.برخی گمان میکنند توکّل ترک کسب به بدن،و ترک تدبیر به دل و مانند خرقهای بر زمین در افتادن و یا پارۀ گوشتی در سفره بودن است.و این پندار نادانهاست،چه چنین شیوهای در شرع حرام و شرع متوکّلان را ستوده است.پس چگونه میتوان با ارتکاب محرّمات دین به مقامی از مقامات آن دست یافت؟بلکه ما پرده از روی این حقیقت برمیداریم و میگوییم:
آثار توکّل در حرکت بنده و سعی او در راه مقاصدش ظاهر میشود.سعی او که به اختیار خودش میباشد یا برای جلب منفعتی است که فاقد آن است مانند کسب،یا برای حفظ منفعتی است که نزد او موجود است مانند اندوختن،و یا برای دفع ضرری است که به او نرسیده است مانند دفع مهاجم و دزد و درّنده،و یا برای رفع زیانی است که به او رسیده است مانند درمان بیماری.مقاصدی که بنده در حرکات و جنب و جوش خود دارد از این چهار قسم بیرون نیست که به طور خلاصه عبارتند از جلب نفع،حفظ آن، دفع ضرر،قطع آن.ما شرائط توکّل و درجات آن را در هر یک از این اقسام با ذکر شواهدی از شرع بیان میکنیم:
(2) دراینباره میگوییم:اسبابی که میتوان بدانها جلب نفع کرد سه نوع است:قطعی، ظنّی که میتوان بدان اعتماد کرد،وهمی که به طور کامل قابل اعتماد نیست و نفس بدان مطمئنّ نمیشود.
1-قطعی:مانند اسبابی که به تقدیر و مشیّت الهی مسبّباتی به طور عام و اختلافناپذیر بدانها مترتّب است مانند این که خوراکی در پیش روی تو گذارده باشند و تو گرسنه و نیازمند باشی،لیکن به آن دست دراز نکنی و بگویی:من متوکّلم و شرط توکّل ترک سعی و کوشش است،و دست دراز کردن سعی و حرکت میباشد،همچنین جویدن آن با دندانها و بلعیدن آن که مستلزم بر روی هم گذاردن قسمت بالای دهان بر زیرین آن است.بیتردید این ادّعا دیوانگی محض است و نشانی از توکّل در آن نیست،زیرا اگر انتظار داری که خداوند در تو بدون خوردن نان سیری آفریند،یا در نان حرکتی خلق کند که نزد تو بیاید،یا فرشتهای بگمارد که آن را بجود و به معدۀ تو برساند بیشکّ سنّت حق
ص:510
تعالی را ندانستهای.همچنین اگر زمین را کشت نکنی و امید داشته باشی که خداوند بدون افشاندن تخم زراعت میآفریند،یا همسرت بدون مباشرت مانند مریم فرزند میزاید همۀ اینها دیوانگی خواهد بود،و مثالها دراینباره بسیار است و قابل شمارش نیست.در این موارد توکّل به عمل نیست بلکه به علم و حال است.امّا علم در اینجا عبارت از این است که بدانی آفرینندۀ طعام،دست،دندانها،نیروی حرکت خداست،و اوست که تو را طعام میدهد و سیرآب میکند.امّا حال آن است که آرامش خاطر و اعتماد تو بر فضل خداوند متعال باشد نه بر دست و طعام،و چگونه میتوانی بر سلامت دستت اعتماد کنی در صورتی که بسا در همین حال خشک و فلج شود؛و چگونه بر قدرت خویش تکیه میکنی و بسا در حال بیماریی بر تو عارض شود که خردت را زائل کند و نیروی حرکت را در تو باطل سازد؛و چگونه بر حضور طعام اعتماد میکنی و حال آن که بسا خداوند بر تو کسی را چیره کند که در آن بر تو غلبه جوید،یا ماری را برانگیزد که تو را از جا برکند و میان تو و طعام جدایی افکند.و چون امثال اینها محتمل است و چارهای جز به فضل خداوند نیست باید به فضل او شادمان باشی و بر او توکّل کنی.و هرگاه علم و حال او بدین منوال باشد باید دستش را به سوی خدا دراز کند.و او متوکّل خواهد بود.
2-ظنّی:اسبابی است که اگر چه یقینی نیست لیکن غالب این است که مسبّبات بدون آنها حاصل نمیشود و احتمال حصول آنها به تنهایی بعید به نظر میآید،مانند این که کسی از شهرها و کاروانها جدا شود و در بیابانهایی سفر کند که مردم جز به ندرت به آن جاها نمیروند و به همراه خود توشهای برندارد.این شرط توکّل نیست بلکه همراه داشتن توشه در بیابانها سنّت پیشینیان است و توکّل با این کار زائل نمیشود با قید این که اعتماد او بر فضل خداوند باشد نه بر توشه چنان که پیش از این گفته شد لیکن ترک توشه جائز است و آن از عالیترین مقامات توکّل است از این رو خواصّ به همین گونه رفتار میکردند.
اگر بگویی:این عمل سعی در نابودی خویش و القای نفس در تهلکه است.
پاسخ این است که بدانی این کار با رعایت دو شرط از حرام بودن بیرون میآید:
1-آن که انسان خود را ریاضت داده و با نفس مجاهده کرده و آن را به صبر بر گرسنگی در طول یک هفته یا قریب به آن رام کرده باشد به طوری که بتواند بدون
ص:511
نگرانی و تشویش خاطر و بازماندن از ذکر خدا بر گرسنگی صبر کند.
2-به گونهای باشد که بتواند با گیاه و چیزهای پستی که اتّفاقا بیابد رفع گرسنگی کند.
هرگاه این دو شرط رعایت شود و بیتوشه سفر کند دور نیست که در بیابانها در طول هفته با انسانی روبرو شود یا به منزلگاه یا روستایی برسد و یا گیاهی بیابد که در حال جهاد با نفس خود را با آن زنده نگه دارد،و جهاد ستون توکّل است،و خواصّ و امثال آنها از متوکّلان بر همین امر اعتماد میکردند.دلیل بر آن این که خواصّ هرگز سوزن، مقراض،نخ و ظرف آبخوری را از خود جدا نمیکردند و میگفتند:زیانی به توکّل نمیرساند،و سبب این بود که میدانستند در بیابانها آب بر روی زمین جریان ندارد،و سنّت خداوند بر این نیست که آب بدون دلو و طناب از چاه بالا بیاید،و طناب و دلو در بیابانها غالبا وجود ندارد چنان که گیاه وجود دارد.و آب در هر روز چند بار برای وضو،و برای رفع تشنگی در هر روزی یا دو روز یک بار مورد نیاز است،چه مسافر بر اثر گرمی ناشی از حرکت نمیتواند در برابر تشنگی صبر کند هر چند در برابر گرسنگی شکیبایی میورزد.همچنین او بیش از یک جامه ندارد و بسا که پاره شود و عورتش مکشوف گردد.سوزن و مقراض نیز غالبا به هنگام گزاردن نماز در بیابان یافت نمیشود،و از آنچه در بیابان میتوان یافت در بریدن و دوخت چیزی جانشین آنها نمیگردد.
بنابراین هر چه به معنای این چهار چیز است به درجۀ نخست ملحق نمیشود،چه امور مذکور ظنّی است و قطعی نیست،و محتمل است که جامهاش پاره نشود،یا کسی جامهای به او بدهد،یا در کنار چاه کسی را بیابد که او را سیرآب کند.امّا این احتمال وجود ندارد که طعام جویده شده به سوی دهن او به حرکت درآید.لذا میان این دو درجه تفاوت است لیکن دومی در معنای اوّلی است؛از این رو میگوییم اگر به یکی از درّههای کوهها برود که در آن آب و گیاه نباشد و کسی به آنجا وارد نشود،و در آنجا بنشیند و توکّل کند او گناه کرده و در نابودی خویش کوشیده است.چنان که نقل کردهاند زاهدی از شهرها دوری گرفت و در دامنۀ کوهی مقیم شد و گفت:از کسی چیزی درخواست نمیکنم تا خداوند روزی مرا برساند.هفتهای گذشت و نزدیک بود از گرسنگی بمیرد لیکن روزی او نرسید،گفت:ای پروردگار من!اگر مرا زنده نگه میداری رزقی را که روزیم کردهای به من برسان وگرنه جان از تنم بگیر.خداوند به او وحی فرمود:به عزّت و جلالم سوگند روزیت را نمیرسانم تا آنگاه که به شهرها درآیی و میان مردم بنشینی.
ص:512
زاهد وارد شهر شد و در آن اقامت کرد،و هر کس برای او خوردنی و آشامیدنی میآورد از آنها میخورد و میآشامد لیکن ترسی از آن به دل او راه یافت.خداوند به او وحی فرمود:آیا میخواهی حکمت مرا در دنیا با زهد خود از میان ببری،آیا نمیدانی که بندهام را به دست بندگانم روزی بدهم نزد من محبوبتر است تا آن که به دست قدرت خود روزی او را برسانم.
بنا بر این دوری گرفتن از همۀ اسباب مخالفت با حکمت الهی و ناشی از جهل به سنّتهای اوست؛و عمل کردن طبق سنّتهای خداوند با اعتماد به او نه بر اسباب تناقضی با توکّل ندارد چنان که پیش از این وکیل در دعاوی را مثال آوردیم.لیکن اسباب بر دو قسم است:ظاهری و پنهانی،معنای توکّل این است که به اسباب پنهانی اکتفا کند و از اسباب ظاهری چشم پوشد و بر مسبّب اسباب پنهانی مطمئنّ باشد نه بر اسباب.
میگویم:کاش میدانستم که پنهان و آشکار بودن اسباب چه دخالتی در توکّل دارد؛زیرا محقّق شد که معنای توکّل تنها وثوق و اعتماد به خداوند است نه بر اسباب،در این صورت وجود اسباب و عدم آنها و آشکار یا پنهان بودن آنها یکسان است.علاوه بر این کسی که با نفس خویش مجاهده و آن را رام کرده به طوری که یک هفته بر گرسنگی صبر میورزد و میتواند با گیاه بیابان تغذیه کند اسباب برایش آشکار گردیده است،چه بینیازی یکی از دو توانگری است و چنانچه او در این هنگام بر صبر و توانایی خود بر تغذیه با گیاه،اعتماد کند از توکّل بیبهره است و اگر تنها به خداوند وثوق دارد در شهر با اسباب آشکار اقامت کند و اعتمادش به خداوند باشد نه بر اسباب،چنان که حقّ تعالی به زاهدی که داستانش را غزّالی پیش از این نقل کرد امر فرمود.
غزّالی میگوید:
اگر بگویی:اقامت انسان در شهر بدون آن که کسی داشته باشد حرام است یا مباح یا مستحب؟ پاسخ این است که بدانی آن حرام نیست،زیرا جهانگرد در بیابان اگر خویشتن را به هلاکت نیفکند کار حرامی نکرده است.پس آن که در شهر اقامت کرده چگونه ممکن است خود را به هلاکت افکنده باشد تا فعل او حرام گردد بلکه ممکن است از جایی که گمان آن را ندارد روزی او اگر چه دیرتر برسد و صبر تا زمانی که اتّفاق افتد برای او ممکن است.امّا اگر در خانه را به روی خود ببندد به طوری که راهی برای دسترسی به او
ص:513
برای کسی باقی نماند این عمل او حرام است.و اگر در خانه را باز بگذارد،و بیکاره و بطّال بوده و اهل عبادت نباشد خروج از خانه و کسب برای او سزاوارتر است لیکن فعل او حرام نیست (1)تا آنگاه که در آستانۀ مرگ قرار گیرد.در این موقع خروج از خانه و سؤال یا کسب بر او لازم میشود.و اگر دلش به خدا مشغول باشد و به مردم توجّهی نداشته باشد و ننگرد که چه کسی وارد خانه میشود و روزی او را میآورد بلکه نظرش به فضل خدا و توجّهش به او باشد این عمل او افضل خواهد بود،چه این از مقامات توکّل است که عبارت از اشتغال به خدا و عدم اهتمام به روزی است،چه بیتردید روزی میرسد.در این مورد آنچه یکی از عالمان گفته است درست است که:بنده اگر از روزیاش بگریزد روزیاش او را طلب خواهد کرد،چنان که اگر از مرگ بگریزد مرگ او را در خواهد یافت.اگر انسان از خدا بخواهد که او را روزی ندهد نه تنها دعایش اجابت نخواهد شد بلکه گنهکار نیز خواهد بود،و به او گفته میشود:ای نادان چگونه ممکن است تو را بیافرینم و روزی ندهم؟از این رو ابن عبّاس گفته است:مردم در همه چیز اختلاف کردهاند جز در روزی و مرگ چه آنها اتّفاق دارند که روزیدهنده و میرانندهای جز خدا نیست.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«اگر بر خدا چنان که سزاوار اوست توکّل کنید به شما روزی خواهد داد همان گونه که به مرغان روزی میدهد،بامداد گرسنه میروند و شبانگاه با شکم سیر برمیگردند و به دعای شما کوهها از جا کنده میشد.» (2)عیسی(علیه السلام) گفته است:«به پرندگان بنگرید که کشت و درو و ذخیره نمیکنند و خداوند آنها را روز بروز روزی میدهد.»اگر میگویید:شکم ما بزرگتر است به چهارپایان بنگرید که چگونه خداوند خلق را بر آنها گمارده است.
میگویم:شاید غزّالی این اخبار و گفتهها را به این منظور نقل کرده است که حریصان را به اعتدال بکشاند،و گرنه شکّی نیست که انسان مکلّف است با اسبابی که خداوند در دسترس او گذاشته اعمّ از کشاورزی و بازرگانی و صنعت روزی خود را در آنچه خداوند حلال فرموده بطلبد،و همان گونه که نماز و روزه و حجّ عباداتی است که خداوند بندگانش را به آنها مکلّف کرده تا از این راهها به او تقرّب جویند،همچنین
ص:514
طلب روزی حلال عبادتی است که خداوند آنان را به تحصیل آن مکلّف ساخته تا به او تقرّب یابند.لیکن آنها را نیز موظّف کرده که تنها به او اعتماد کنند و بر اسباب اطمینان نداشته باشند همچنان که آنان را مکلّف ساخته که بر اعمال حسنۀ خود تکیه نکنند بلکه اعتماد آنها به فضل خداوند باشد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«عبادت هفتاد جزء است بهترین آنها طلب حلال است»؛ (1)و نیز:«خداوند به داود(علیه السلام)وحی فرمود که تو بندۀ نیکویی هستی جز این که از بیت المال میخوری و به دست خود کار نمیکنی، داود چهل بامداد گریست از این رو خداوند آهن را برای او نرم کرد.» (2)پیامبران و ائمّۀ هدی(علیه السلام)همگی برای طلب روزی با دست خود کار میکردند چنان که در کتاب احکام کسب ذکر شد،و اگر ترک کسب کار خوبی بود آنها سزاوارتر به آن بودند.
امام صادق(علیه السلام)فرموده است:«کسی که دنیایش را برای آخرتش و آخرتش را برای دنیایش ترک کند از ما نیست». (3)
و نیز آن حضرت از احوال مردی جویا شد عرض کردند:محتاج شده است،فرمود:
«روزها چه میکند؟»،گفتند:در خانه خدا را عبادت میکند،فرمود:«معاش او از کجاست؟»گفتند:از یکی از برادرانش.فرمود:«به خدا سوگند آن که معاش او را میدهد خدا را بیشتر از او عبادت میکند.» (4)مردی به آن حضرت عرض کرد:در خانهای مینشینم و نماز میخوانم،روزه میگیرم و پروردگارم را عبادت میکنم امّا روزی من خواهد رسید.امام(علیه السلام)فرمود:«این یکی از سه شخصی است که دعایش اجابت نمیشود.» (5)دراینباره اخبار بیش از آن است که شماره و ذکر شود.غزّالی نیز بخشی از آنها را در مواضع خود نقل کرده،لیکن او در این موارد به سبب حسن ظنّی که به پیشینیان داشته و به این گمان که همۀ اعمالی که پارسایان آنها انجام دادهاند و خبرش به او رسیده است و آنها الگو و مقتدایند عقل و کیاست او دچار تباهی شده و در همۀ این موارد به راه خطا
ص:515
رفته است.
3-آمیختگی اسباب که موجب توهّم منجر شدن آنها به مسبّباتی بدون وجود وثیقهای آشکار است،چنان که انسان در طریق کسب و راههای آن تدابیر دقیق به کار میبرد و منتهای باریکاندیشی را بهجا میآورد،و او با این روش از همۀ درجات توکّل خارج شده است و این راهی است که همۀ مردم پویا و جویای آنند،و مقصودم همۀ مردمی است که با تدابیر دقیق برای به دست آوردن مال مباح به کسب حلال مشغولند.امّا گرفتن مال شبههناک و کسبی که در آن نوعی شبهه است ناشی از نهایت حرص به دنیا و تکیه کردن بر اسباب است.پوشیده نیست که این شیوه توکّل را باطل میکند و مانند اسبابی است که آنها را به عنوان دفع مضرّات وسیلۀ جلب منافع قرار میدهند،مانند جادوگری، فالگیری و داغ کردن.چه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)متوکّلان را به ترک اینها توصیف کرده و آنان را به این که کسب نمیکنند و در شهرها مقیم نمیشوند،و از کسی چیزی نمیستانند معرفی نکرده است بلکه آنها را به استفادۀ از وسایط توصیف فرموده است.نظایر این اسباب که در حصول مسبّبات بدانها وثوقی نیست بسیار و غیر قابل شمارش است.سهل شوشتری دربارۀ توکّل گفته است که:آن ترک تدبیر است،خداوند خلق را آفرید و آنها را از خود محجوب نگردانید و حجاب آنها تدبیر ایشان است.شاید منظور او کشف و استنباط دور و پنهان از طریق تفکّر باشد،چه همینهاست که به تدبیر نیاز دارد نه اسبابی که آشکار است.
بنابراین روشن شد که اسباب دو قسم است:یکی آن که تمسّک به آنها انسان را از محدودۀ توکّل بیرون میبرد،و قسم دیگر انسان را از توکّل خارج نمیسازد.قسم اخیر نیز بر دو نوع است:قطعی،ظنّی.
اسباب قطعی آدمی را از توکّل بیرون نمیبرد و این در صورتی است که حال توکّل و علم به آن که عبارت از اتّکا به مسبّب الاسباب است وجود داشته باشد.از این رو توکّل در این امور به حال و علم است نه عمل.امّا در اسباب ظنّی توکّل به حال و علم و عمل است.
میگویم:منظور غزّالی از عمل چنان که پیش از این بیان کرد اکتفا به اسباب پنهانی از اسباب ظاهری ضمن اعتماد به مسبّب الاسباب است و خطای او را دراینباره دانستید.
او ضمن بیان این که اسباب به ذکر درجات مقامات متوکّلان پرداخته و در این زمینه
ص:516
سخنانی طولانی گفته که در نقل آنها سودی نیست،بهویژه با آنچه ما در این مورد توضیح داده و گوشزد کردهایم.سپس غزّالی میگوید:
اگر بگویی:آیا افضل این است که انسان در خانهاش بنشیند یا بیرون بیاید و کاسبی کند؟ بدان اگر با ترک کسب برای فکر و ذکر و اخلاص و صرف اوقات در عبادت فراغت مییابد،و کسب،این امور را بر او مشوّش میکند،و در همان حال از مردم انتظار ندارد که بر او وارد شوند تا چیزی برایش بیاورند بلکه در صبر و اعتماد بر خدا قویدل است نشستن در خانه برای او سزاوارتر میباشد؛و چنانچه در خانه دلش مضطرب میشود و چشم به مردم دارد کاسبی برای او شایستهتر است،زیرا توجّه دل به سوی مردم سؤال از طریق دل است و ترک آن مهمتر و لازمتر از ترک کسب است و متوکّلان چیزی را که دلشان در انتظار آن بود نمیگرفتند.
میگویم:بلکه در هر دو صورت کسب برای او افضل میباشد و نشستن در خانه خود را در معرض ذلّت قرار دادن است،زیرا اگر چه او به دل و زبان از مردم چیزی نخواسته است لیکن به زبان حال از آنها سؤال و درخواست کرده است.بعلاوه افضل عبادات را بکلّی ترک کرده و بسا سربار زندگی مردم نیز شده است و چقدر این با آنچه غزّالی گفته است تفاوت دارد.چنان که گفته شد خداوند داود(علیه السلام)را که از بیت المال ارتزاق میکرد مورد سرزنش قرار داد. (1)امام صادق(علیه السلام)فرموده است:«اگر بتوانی که سربار مردم نباشی چنین کن.» (2)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«کسی که زحمت خود را به دوش مردم اندازد ملعون است.» (3)امیر مؤمنان(علیه السلام)فرموده است:
لنقل الصّخر عن قلل الجبال أعزّ إلیّ من منن الرّجال (4)
یقول النّاس لی فی الکسب عار فقلت العار فی ذلّ السؤال (5)
ص:517
1) (12) کافی،74/5،شمارۀ 5.پیش از این نیز ذکر شده است.
2) (13) کافی،79/5،شمارۀ 9.
3) (14) همان مأخذ،72/5،شمارۀ 7.
4) (15) هرآینه حمل سنگ از قلّۀ کوهها-نزد من محبوبتر از تحمّل منّت مردم است؛دیوان منسوب به آن حضرت،حرف لام.
5) (16) مردم به من میگویند در کسب ننگ است-من گفتم ننگ در ذلّت سؤال است؛همان مأخذ.
غزّالی میگوید:
بنابراین هرگاه کاسب آداب کسب و شرائط نیّت را چنان که پیش از این در کتاب کسب گفته شد رعایت کند و قصد او افزون طلبی نباشد و بر سرمایه و کاردانی خود تکیه نکند متوکّل خواهد بود.
اگر بگویی:نشانۀ عدم اتّکای او به سرمایه و کاردانیاش چیست؟ پاسخ این است که نشانهاش آن که اگر سرمایهاش به سرقت رود یا در بازرگانی دچار زیان شود،یا یکی از کارهایش معوّق ماند بدان راضی باشد و آرامش خاطرش را از دست ندهد و دلش مضطرب نشود بلکه حالت دلش از نظر سکون و آرامش با حالتی که در سابق داشته یکی باشد؛زیرا کسی که به چیزی آرامش نمییابد فقدان آن او را دچار اضطراب نمیکند،و آن که از فقدان چیزی مضطرب میشود با وجود آن آرامش مییابد.مادام که ایمان بنده کامل نشده است به این که فاعل و روزیدهندهای جز خدا وجود ندارد،و همۀ آنچه برای بنده مقرّر فرموده اعمّ از ناداری و توانگری و مرگ و زندگی برای او خیر و خوبی بوده و بهتر از چیزی است که بنده برای خود آرزو میکند حالت توکّل او کمال نیافته است؛زیرا همان طوری که پیش از این گفته شد بنای توکّل بر نیروی ایمان به این امور است،همچنین دیگر مقامات دین اعمّ از احوال و اعمال هر کدام بر اصولی از ایمان استوار میباشند.خلاصه آن که توکّل مقامی مفهوم است،لیکن مستلزم قوّت قلب و نیروی یقین است.
اگر بگویی:آیا دارویی وجود دارد که در انصراف دل از گرایش به اسباب ظاهری و حسن ظنّ به خداوند در فراهم کردن اسباب پنهانی سودمند باشد؟ پاسخ این که:آری وجود دارد و آن این است که بدانی بدگمانی از تلقینات شیطان و حسن ظنّ تلقین خداوند است و او فرموده است: اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً . (1)انسان بنا به طبیعت خود شیفتۀ شنیدن هشدارهای شیطان است،از این رو گفتهاند:مشفق به بدگمانی حریص است؛و هرگاه ترس و ضعف دل و مشاهدۀ کسانی که بر اسباب ظاهری تکیه دارند و به آن ترغیب میکنند بر آن افزوده شود سوءظنّ غلبه مییابد و توکّل بکلّی زائل میشود،بلکه روزی را از سببهای پنهانی
ص:518
1) (17) بقره/268:شیطان شما را(به هنگام انفاق)وعدۀ فقر و تهیدستی میدهد و به فحشا و(کارهای زشت) دعوت میکند،لیکن خداوند به شما وعدۀ آمرزش و فزونی میدهد.
دانستن نیز توکّل را باطل میکند.
نقل کردهاند عابدی در مسجدی معتکف شد روزی معلومی نداشت.امام مسجد به او گفت:اگر کاسبی کنی برایت بهتر است.عابد به او پاسخی نداد تا آنگاه که این سخن را سه بار تکرار کرد.در بار چهارم به او پاسخ داد:در همسایگی مسجد یک تن یهودی است که تعهّد کرده است هر روز دو گردۀ نان به من برساند،گفت:اگر یهودی در آنچه تعهّد کرده صادق باشد اعتکاف تو در مسجد برایت بهتر است.عابد پاسخ داد:ای فلان اگر تو هم امامت نکنی و میان خدا و بندگانش با این نقصان در توحید حایل نشوی برایت بهتر خواهد بود،چه تو وعدۀ یک تن یهودی را بر وعدۀ خداوند که روزی بندگان را ضمانت فرموده ترجیح دادی.
امام مسجدی به یکی از نمازگزاران گفت:روزی تو از کجا میرسد؟پاسخ داد:ای شیخ!صبر کن تا نمازهایی را که در پشت سر تو گزاردهام اعاده کنم سپس پاسخ تو را بدهم.
میگویم:چنان که گفته شد خداوند سبحان همان گونه که روزی را ضمانت کرده به طلب آن و توسّل به اسباب نیز دستور داده است.بعلاوه یاوهگویی و نابخردی این دو مرد در طیّ پاسخی که دادهاند و ادّعای آنها که دارای مقامی عالی در توکّلند و شگفتی آنان از این که از امثال آنها دربارۀ اسباب روزیشان پرسش میشود،به خوبی روشن است.سپس باید پرسید،آیا میان پیشنمازی و پرسش از حال مرد ناشناختهای که ظاهر حالش بیانگر فقر و تنگدستی اوست منافاتی وجود دارد؟مردی که سربار مردم است و حال و لباس او آنها را به این پرسش وامیدارد که از چه طریق و به چه وسیله خداوند روزی او را میرساند.
غزّالی میگوید:شنیدن داستانهایی که حاکی عجایب صنع خداوند در رسانیدن روزی به بندگان،و نیز گویای شگفتیهای قهر خداوند در نابود کردن اموال بازرگانان و توانگران و کشتن آنها با شکم گرسنه است برای حسن ظنّ به خداوند و لطف او در رسانیدن روزی از طریق اسباب پنهانی سودمند میباشد،چنان که از حذیفۀ مرعشی که خدمتکار ابراهیم بن ادهم بود پرسیدند که:شگفتانگیزترین چیزی که از او دیدهای چیست؟پاسخ داد:در راه مکّه روزهایی بیطعام ماندیم،سپس وارد کوفه شدیم و در مسجد ویرانهای سکنا کردیم.ابراهیم به من نگریست و گفت:ای حذیفه،در تو آثار
ص:519
گرسنگی میبینم،گفتم:چنین است که شیخ میبیند.گفت:دوات و کاغذی برایم بیاور.
آنها را آوردم نوشت: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ،در همۀ احوال مقصود تویی و در همۀ معانی به تو است.
أنا حامد أنا شاکر أنا ذاکر أنا جائع أنا ضایع أنا عاری (1)
هی ستّة و أنا الضّمین لنصفها فکن الضّمین لنصفها یا باری (2)
مدحی لغیرک لهب نار خضتها فأجر عبیدک من دخول النّار (3)
سپس نامه را به من داد و گفت:بیرون رو و جز به خداوند دل مبند و نامه را به نخستین کسی که تو را دیدار کند بده.پس بیرون رفتم و نخستین کسی که مرا دیدار کرد مردی بود که بر استری سوار بود،نامه را به او دادم او آن را گرفت و خواند و گریست و سپس گفت:
صاحب این نامه چه میکند؟گفتم:او در فلان مسجد است.وی یک کیسه که محتوی ششصد دینار بود به من داد.پس از آن با مردی دیگری برخورد کردم،از او دربارۀ کسی که سوار استر بود پرسیدم،گفت:او نصرانی است.سپس نزد ابراهیم آمدم و داستان را برایش نقل کردم،گفت:به آن دست مزن که او همین ساعت خواهد آمد.چون ساعتی گذشت نصرانی بر ما وارد شد و سر ابراهیم را در آغوش گرفت و بوسید و اسلام آورد.
میگویم:پس از این غزّالی داستانهای عجیب و روایات غریبی را از این قبیل ذکر کرده است.اگر این وقایع صحّت داشته باشند اختصاص به دستهای دارند که بر اثر ریاضت به مرتبهای رسیدهاند که از هر یک میلیون تن جز یک یا دو نفر به آن نمیرسد و پس از این باید دید این طریقهای پسندیده است یا نه؟بیشکّ مکلّف کردن عموم مردم به پیروی از این راه بدون اجازۀ شرع جائز نیست،و شرع هم چنین اجازهای نداده بلکه امر بر خلاف آن وارد شده است.
سپس غزّالی به بیان توکّل عائلهمند و مجرّد و تفاوت میان آنها پرداخته و دراینباره سخن را گسترش داده که در نقل آنها سودی نیست و صحّت توکّل مجرّد را مشروط به آن دانسته است که اگر روزیاش نرسید به مرگ خشنود باشد و بداند که روزی او مرگ و گرسنگی است.و ادامه میدهد:اگر چه این در دنیا نقصان است لیکن در آخرت فزونی
ص:520
است و میداند که از این دو روزی(مرگ و گرسنگی)آنچه بهتر است به او داده شده و آن روزی آخرت است،و همان مرضی است که بدان خواهد مرد و به آن خشنود میباشد،و قضا و قدر الهی به همین گونه واقع شده است.به این ترتیب توکّل کامل میشود.
میگویم:فساد این گفتار روشن است،زیرا از روی اختیار خود را به دامن مرگ انداختن شرعا ممنوع است چه این عمل خود را سرکوب کردن و قرار دادن خویش در معرض هلاکت است و خداوند فرموده است: وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ . (1)
سپس غزّالی میگوید:حقّ این است که میان او و عیال وی تفاوتی نیست،چه اگر عیالش او را مساعدت کند که مدّتی بر گرسنگی شکیبایی ورزد،و آمادگی برای مرگ به سبب گرسنگی را روزی و غنیمتی برای آخرت بداند میتواند دربارۀ آنها نیز توکّل کند.
نفس او به منزلۀ عیال اوست و روا نیست که او را ضایع بگذارد بلکه باید آن را یاری دهد تا بتواند مدّتی بر گرسنگی صبر کند و اگر توانایی ندارد و دلش مضطرب و عبادتش درهم و مشوّش میشود،توکّل برای او جائز نیست.
پس از آن میگوید:بر تو روشن شد که توکّل بریدن از اسباب نیست بلکه عبارت از این است که مدّتی به صبر بر گرسنگی اعتماد کند،و اگر به ندرت روزیاش به تأخیر افتد به مردن خشنود باشد و نیز ماندن در شهرها یا دشتهایی است که از گیاه یا چیزی که جانشین آن شود خالی نباشد.اینها همه اسباب بقاست و لیکن با نوعی رنج همراه است که استمرار آن جز به صبر ممکن نیست،و مردم از آنها به اسبابی عدول کردهاند که آشکارتر است،و به سبب ضعف ایمان و شدّت حرص و کمی صبر بر رنجهای دنیا به خاطر آخرت و غلبۀ ترس بر دلهایشان اینها را اسباب نمیشمارند.
میگویم:بلکه چنان که دانستی توکّل جز اعتماد بر خداوند نیست همراه با مباشرت اسباب اعمّ از پنهان و آشکار و عدم اعتماد بر آنها.غزّالی پس از سخنان بسیاری از این قبیل دربارۀ حالات متوکّلان در تعلّق به اسباب،مثالی بر وفق مبنای گفتار خود در توکّل آورده که چون ما در ذکر امثال این ترّهات و مطرح کردن آنها سودی نمیبینیم از آنها صرف نظر کرده به آنچه پیش از این بیان داشتهایم و مطابق با چیزی است که از احادیث ائمّۀ هدی(علیه السلام)استفاده کردهایم بسنده میکنیم.
ص:521
1) (21) بقره/195:و خود را به دست خویش به هلاکت نیفکنید.
(1)کسی که از طریق ارث یا کسب سؤال و یا یکی از اسباب دیگر مالی به دست آورده در اندوختن آن سه حالت دارد:
حالت اوّل-بهاندازۀ نیاز همان وقت از مال برداشت کند به این صورت که اگر گرسنه است بخورد،و اگر برهنه است بپوشد،و چنانچه نیاز دارد مسکن مختصری بخرد، و در حال بقیّه را میان نیازمندان پخش کند،یا اصلا نگیرد،و جز به مقداری که بتواند مستحقّ و نیازمندی بیابد و آن را به او بدهد به همین نیّت آن را ذخیره کند،و با این روش محقّقا به لوازم توکّل عمل کرده است،و این درجهای عالی است.
حالت دوم-مقابل حالت اوّل و سبب بیرون رفتن از حدود توکّل است،و آن این است که برای یک سال یا بیشتر ذخیره کند و دارندۀ چنین حالتی اصلا از متوکّلان نیست.دراینباره گفتهاند:هیچ حیوانی جز موش و مورچه و آدمیزاده ذخیره سازی نمیکند.
حالت سوم-درجۀ متوسّط است و آن این است که برای چهل روز و کمتر از آن ذخیره کند.در این که آیا این مقدار ذخیره کردن او را از مقام محمودی که در آخرت به متوکّلان وعده داده شده است محروم میکند یا نه اختلاف است.
میگویم:پس از این غزّالی اختلاف مردم را پیرامون مدّت ذخیرهسازیی که با توکّل منافات دارد و تفاوت مردم را در کوتاهی و درازی آرزو ذکر کرده و دراینباره سخن را گسترش داده که در نقل آنها سودی نیست.سپس میگوید:کوزه و سفره و آنچه پیوسته مورد نیاز است از این معنا خارج است،چه ذخیره کردن آنها ناقض درجۀ توکّل نیست امّا لباس زمستان در تابستان مورد نیاز نمیباشد و این دربارۀ کسی است که ترک ذخیره کردن دلش را نگران نمیکند و به آنچه در دست مردم است چشم نمیدوزد بلکه دلش جز به وکیل حقّ توجّه ندارد.پس اگر در نفس خود احساس اضطرابی میکند که او را از عبادت و ذکر و فکر باز میدارد ذخیره کردن برایش سزاوارتر است بلکه اگر ملکی برای خویش نگهدارد که درآمدش بهاندازۀ کفافش باشد و دلش جز به آن فراغت نمییابد نگهداشتن آن برایش شایستهتر میباشد،زیرا مقصود اصلاح دلهاست تا برای ذکر خداوند فارغ و مجرّد شوند.بسا کسی که وجود مال او را سرگرم میکند و بسا شخصی که عدم مال او را مشغول میسازد.آنچه باید از آن پرهیز شود چیزی است که انسان را از
ص:522
خداوند باز دارد،و گرنه دنیا ذاتا مورد منع و نهی نیست چه وجود آن و چه عدم آن.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به سوی اصناف مردم مبعوث شد و در میان آنان بازرگانان، پیشهوران و صاحبان حرفه و صناعات بودند.به بازرگانان امر نکرد که دست از بازرگانی بردارد،و به پیشهور که شغل خود را ترک کند و به آن که این شغلها را ندارد نفرمود به آنها اشتغال ورزد بلکه همۀ مردم را به سوی خداوند دعوت کرد و آنها را ارشاد فرمود به این که راه رستگاری و نجات آنها در انصراف دل از دنیا و توجّه دادن آن به سوی خداست،چه دل عمدهترین جایگاه اشتغال به اوست.
بنابراین ثواب ضعیف اندوختن بهاندازۀ نیاز است همچنان که ثواب قوی ترک اندوختن است و اینها همه حکم انسان مجرّد است امّا شخص عائلهمند با ذخیره کردن قوت یکساله برای عائلهاش تا ضعف آنها را جبرانی و دلشان را تسکین باشد از حدّ توکّل بیرون نمیرود لیکن اندوختن بیشتر از آن توکّل را باطل میکند،چه اسباب [روزی]با تکرار سنوات تکرار میشود،و اندوختن بیش از یک سال سببی جز ضعف دل ندارد و این امر با نیروی توکّل در تناقض نیست.متوکّل عبارت از موحّدی است قویدل که نفس او به فضل خداوند مطمئنّ و به تدبیر او اعتماد دارد و بر وجود اسباب ظاهر تکیه نمیکند.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)برای عائلهاش قوت یک سال را ذخیره کرد، (1)و امّ ایمن و جز او را از ذخیره کردن چیزی برای فردا نهی فرمود. (2)ذخیره کردن آن حضرت نقصانی در توکّل او نیست،زیرا به آنچه ذخیره کرد اعتماد نداشت بلکه این عمل دستوری برای اقویای امّت او بود چه اقویای امّتش در مقایسه با قوّت و قدرت او ضعیفانند.همچنین ذخیره کردن آن حضرت قوت یکساله را برای عائلهاش ناشی از ضعف دل دربارۀ خود و عائلهاش نبوده است.بلکه بدین منظور بوده که سنّتی را برای ضعفای امّتش برقرار کند.سپس خبر داد که:«خداوند دوست دارد بندگان رخصتهای او را به کار برند چنان که دوست دارد به واجبات او عمل کنند»؛و این برای شاد کردن دل ضعیفان بود،تا ضعف آنها را به یأس و نومیدی نکشاند و در نتیجه آنچه را از خیرات برای آنها میسّر است به سبب ناتوانی از رسیدن به منتهای درجات ترک کنند،چه پیامبر(صلی الله علیه و آله)برای رحمت به جهانیان فرستاده شده است و همۀ مردم با اختلاف طبقه و
ص:523
درجه مشغول آنند.
اکنون اگر آنچه گفته شد فهمیدهای دانستهای که اندوختن برای برخی از مردم زیانبار و برای برخی دیگر بیضرر است.
(1)بدان ترس از ضرر یا نسبت به جان است و یا نسبت به مال و ترک اسبابی که ضرر را دفع میکند به هیچ وجه از شرائط توکّل نیست.
امّا بیم ضرر جانی مانند خوابیدن در بیشهزاری که جای درّندگان است یا در گذرگاه سیل یا در کنار دیواری که کج شده و مشرف به فروریختن است و یا در زیر سقف شکسته،چه از همۀ اینها نهی شده و کسی که مرتکب آن شود خود را بدون فایده در معرض نابودی قرار داده است.
آری این اسباب سه قسم است:قطعی،ظنّی و موهوم.ترک قسم موهوم از شرائط توکّل است و آن چیزی است که نسبت آن در دفع ضرر مانند نسبت داغ کردن و افسون است چه داغ و افسون را برای جلوگیری از ضرر مورد انتظار مقدّم میدارند و گاهی هم پس از وقوع ضرر برای بر طرف کردن آن انجام میدهند.پیامبر(صلی الله علیه و آله)متوکّلان را به ترک داغ کردن و افسون و فال بد توصیف کرده ولی نفرموده است که هرگاه به محلّ سردی روند جبّه نمیپوشند،چه جبّه برای دفع سرمای مورد انتظار پوشیده میشود،و همۀ اسبابی که از این قبیل است همین حکم را داراست.
آری فی المثل اعتماد به خوردن سیر به هنگام بیرون رفتن برای سفر در زمستان به منظور این که حرارت درونی بدن برانگیخته شود بسا از قبیل تعمّق در اسباب و اعتماد بر آنها به شمار آید،و تقریبا شبیه داغ کردن باشد بر خلاف جبّه که چنین نیست.برای ترک اسبابی که دفعکنندۀ ضرر است اگر چه قطعی باشد وجهی است و آن این که اگر ضرر از ناحیۀ آدمی است،چنانچه برای انسان هم صبر امکان داشته باشد و هم دفع و انتقام شرط توکل تحمّل و صبر کردن است.خداوند فرموده است: فَاتَّخِذْهُ وَکِیلاً وَ اصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ ؛ (1)و نیز: وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلی ما آذَیْتُمُونا وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ ؛ (2)و نیز:
ص:524
وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ ؛ (1)و نیز: فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ؛ (2)و نیز: نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ . (3)این که گفته شد دربارۀ آزار مردم است.امّا صبر بر آزار درندگان و مارها و کژدمها و ترک دفع آنها با توکّل مناسبتی ندارد چه صبر بر آزار آنها سودی ندارد،و اقدام و عدم اقدام نسبت به کاری به خاطر خود آن کار نیست بلکه برای کمک به دین است،و ترتّب اسباب در اینجا مانند ترتّب اسباب در کسب و جلب منافع است،و ما با اعادۀ مطلب سخن را طولانی نمیکنیم.
همچنین استفاده از سببهایی که ضرر را از مال دفع میکند موجب نقصان توکّل نیست،مانند این که به هنگام بیرون آمدن از خانه در را قفل کند،یا زانوی شتر را ببندد، زیرا اینها اسبابی است که به طور قطع یا ظنّ از سنّتهای الهی شناخته شدهاند.از این رو، هنگامی که اعرابی خواست شتر را بیآنکه زانویش را ببندد رها کند و گفت توکّل بر خدا کردهام پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:«زانوی شتر را ببند و توکّل کن.» (4)خداوند فرموده است: خُذُوا حِذْرَکُمْ ، (5)و در بیان چگونگی نماز خوف فرموده است: وَ لْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ ؛ (6)و نیز: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ (7)و به موسی فرمود: فَأَسْرِ بِعِبادِی لَیْلاً (8)شب را پناهگاه قرار دادن تا از چشم دشمنان پوشیده بمانند نوع سببی است.همچنین پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در غار پنهان شد تا از چشم دشمنان پوشیده بماند و بدینطریق ضرر آنها را دفع کند.برداشتن سلاح در نماز دفعکنندۀ قطعی نیست بر خلاف آن که کشتن مار و کژدم دافع قطعی است لیکن برداشتن سلاح سببی مظنون
ص:525
1) (26) احزاب/48:...و به آزارهای آنها اعتنا مکن و بر خدا توکّل کن.
2) (27) احقاف/35:بنابراین صبر کن همان گونه که پیامبران اولوالعزم شکیبایی کردند.
3) (28) بقره/136و نحل/41:و این چه پاداش نیکی است برای آنها که اهل عمل هستند.آنها کسانی هستند که شکیبایی کردند و تنها توکّلشان بر پروردگارشان است.
4) (29) سنن ترمذی از حدیث انس.
5) (30) نساء/71:...آمادگی خود را(در برابر دشمن)حفظ کنید.
6) (31) نساء/102:...و باید آنها وسایل دفاع و سلاحهایشان را با خود حمل کنند.
7) (32) انفال/60:در برابر آنها(دشمنان)آنچه توانایی دارید از نیرو آماده سازید و از اسبهای ورزیده(برای میدان نبرد).
8) (33) دخان/23:بندگانم را شبانه حرکت ده.
است و همان گونه که بیان کردیم سبب ظنّی مانند سبب قطعی است و تنها سبب موهوم است که توکّل مقتضی ترک آن است.
اگر بگویی:از جمعی نقل کردهاند که شیر دستهایش را بر شانۀ آنها مینهاد و آنها حرکت نمیکردند؟ پاسخ این است که دستهای سوار شیر میشدند و آن را مسخّر خود میکردند امّا نباید بر این اقوال تکیه کنی،زیرا اگر چه اینها در نفس خود صحیح است لیکن اقتدا به طریق تعلّم از غیر شایسته نیست.بلکه اینها مقامات بلندی از کرامات است و شرط توکّل نیست و در آنها اسراری است که تا کسی به آن مقامات نرسد به آنها آگاهی نمییابد.
اگر بگویی:آیا نشانهای هست که من بدانم به این مقامات رسیدهام یا نه؟ پاسخ این است:کسی که این مقامات را احراز کرده نیازی به طلب نشانه ندارد و لیکن از نشانههای سابق آن است که سگی که با تو و در پوست تو است و خشم نام دارد و پیوسته تو و دیگران را میگزد مسخّر تو میشود.اگر این سگ به گونهای رام تو گردد که اگر آن را بخوانند و تحریک کنند جز به اشارۀ تو به حرکت در نیاید و مسخّر تو باشد، بسا درجۀ تو بالا رود و شیری که پادشاه درّندگان است رام تو گردد.امّا اگر سگ خانهات مسخّرت باشد سزاوارتر از سگ بیابان است همچنان که سگی که در پوست تو است به مسخّر شدن سزاوارتر از سگ خانهات میباشد؛و هرگاه سگ باطن مسخّر تو نشود نباید امیدی به تسخیر سگ ظاهر داشته باشی.
اگر بگویی هرگاه انسان از بیم دشمن سلاح بردارد و از بیم دزد در ببندد و زانوی شتر را ببندد از ترس آن که مبادا برود،پس او به چه اعتباری متوکّل است؟ پاسخ این است که او متوکّل به علم و حال است.امّا علم این است که بداند اگر دزد دفع شود در سایۀ کفایت او که در را قفل کرده است نبوده بلکه خداوند او را دفع کرده است،زیرا بسا درها که بستن آنها سودی ندارد،و بسا شترانی که آنها را میبندند و میمیرند یا از دست میروند،و بسا کسان که سلاح برمیدارند و مغلوب و کشته میشوند.
بنابراین به هیچ روی نباید به این اسباب تکیه کنی بلکه باید اعتماد تو به پدیدآورندۀ اسباب باشد چنان که وکیل دعاوی را برایت مثال آوردیم.چه او اگر در محکمه حاضر شود و اسناد و مدارک خود را بیاورد بر خودش و مدرکش اعتماد نمیکند بلکه بر کفایت وکیل و قدرت او اعتماد دارد.
ص:526
امّا حال عبارت از این است که به قضای خداوند دربارۀ خود و خانهاش راضی باشد و بگوید:بار خدایا!اگر کسی را بر من چیره کنی که آنچه در خانه است ببرد آن در راه تو است و من به حکم تو خشنود هستم،چه من نمیدانم آنچه به من دادهای عطایی است که برگشت نمیشود.یا عاریه و ودیعهای است که آن را به خود برمیگردانی،و نمیدانم آن روزی من است یا خواست تو در ازل آن بوده که روزی کسی غیر از من باشد؛و به هر نوع که قضای تو است من بدان خشنودم.در را نبستهام تا از قضای تو به آن پناه برم یا بدان رضا ندهم بلکه به مقتضای سنّت تو در ترتیب اسباب رفتار کردهام.بنابراین ای پدیدآورندۀ اسباب جز به تو وثوقی نیست.
هرگاه حال انسان چنین و علم او به آن منوال باشد که ذکر کردیم با بستن زانوی شتر و برداشتن سلاح و قفل کردن در از حدود توکّل خارج نمیشود.سپس هنگامی که بازگردد هرگاه آنچه را در خانه بوده همچنان موجود بیابد باید آن را نعمت تازهای از خداوند برای خود بداند و اگر آنها را نیابد و دزد آنها را برده باشد به دل خود بنگرد چنانچه او را راضی و یا به این پیشامد خوشحال ببیند و بداند که آنچه خداوند از او گرفته برای زیاد کردن روزی او در آخرت بوده است مقام او در توکّل درست بوده و صدق او ظاهر است.
اگر دلش از این رویداد به درد آید و نیروی صبر در خود نیابد آشکار میشود که در ادّعای خود به داشتن توکّل صادق نیست،چه توکّل مقامی بعد از زهد است،و زهد درست نیست جز از کسی که بر آنچه از دنیا از دستش رود غم نخورد و به آنچه از آن به دستش آید شاد نشود بلکه بر عکس این باشد و گرنه چگونه توکّل از او درست باشد؛ آری مقام صبر نسبت به او درست است و این در صورتی است که آنچه را پیش آمده پوشیده بدارد و اظهار شکایت نکند و در پیگیری و تجسّس سعی بسیار نورزد.چنانچه بدین امور توانایی نیابد تا آنجا که دلش آزرده و شکایت بر زبانش جاری شود و در طلب مال سرقت شده به تکاپو افتد بیتردید این سرقت مایۀ مزید گناهان او خواهد بود،چه او در همۀ مقامات کوتاهی ورزیده و دروغ خود را در همۀ ادّعاهایش آشکار ساخته است.او پس از این باید کوشش کند که دعاوی نفس خود را باور نکند و فریب آن را نخورد چه نفس فریبندهای است که به بدیها فرمان میدهد و خوبیها را ادّعا میکند.
اگر بگویی:چگونه ممکن است متوکّل مالی داشته باشد تا آن را از او به سرقت برند؟
ص:527
پاسخ این است که:خانۀ متوکّل از اثاث و متاع خالی نیست مانند کاسهای که در آن غذا خورد و کوزهای که از آن آب بیاشامد و ظرفی که از آن وضو گیرد و انبانی که توشهاش را در آن نگهدارد و عصایی که با آن دشمن را دفع کند و جز اینها که از اثاث خانه و ضرورات زندگی است و نیز گاهی مالی به دست او میرسد و او آن را نگه میدارد تا به نیازمندی برساند و اندوختن مال به این نیّت توکّل او را باطل نمیکند.
همچنین از شرائط توکّل نیست که کوزهای را که در آن آب میخورد و انبانی را که توشهاش را در آن نگه میدارد از خود دور کند.و این در خوردنی و در هر مالی است که زیادتر از مقدار ضرورت نباشد،زیرا سنّت حق تعالی بر این جاری است که خیر را به فقرای متوکّل که در گوشههای مسجدها به سر میبرند برساند،و سنّت او بر این قرار نگرفته است که کوزهها و متاعها را در هر روز و هر هفته پراکنده سازند،و خروج از سنّت خداوند شرط توکّل نیست.
اگر بگویی:چگونه ممکن است تصوّر کرد که متاع مورد نیاز او را ببرند و غمگین نشود؛اگر این متاع را خواهان نبود چرا آن را نگهداشت و در را به خاطر آن قفل کرد؛و اگر نگهداشتن آن به خاطر نیاز به آن بوده است چگونه از به سرقت رفتن آن آزرده و اندوهگین نمیشود در حالی که میان او و مطلوبش جدایی افتاده است؟ پاسخ این است که:او آن را نگه میدارد تا برای دین خود از آن کمک گیرد،چه گمان میکند خیر او در نگهداشتن این متاع است و اگر خیر او در این نبود خداوند آن را روزی او نمیساخت و آن را به او نمیداد.بنابراین او با استدلال به این که خداوند آن را برایش میسّر ساخته است و حسن ظنّ او به خداوند،و گمان او به این که متاع مذکور از اسباب کمک به دین اوست آن را نگه داشته است،لیکن این امر از نظر او قطعیّت ندارد، زیرا احتمال دارد خیر او در آن باشد که به فقدان این متاع مبتلا شود تا در تحصیل مقصود خود دچار رنج و سختی گردد،و با تحمّل رنج و زحمت ثواب او بیشتر شود.از این رو هنگامی که خداوند با چیره ساختن دزد بر او آن متاع را از او میگیرد دلش دگرگون نمیشود،چه او در همۀ احوال به خداوند وثوق و حسن ظنّ دارد و میگوید:اگر نه این است که خداوند دانسته است خیر و صلاح من تا کنون در وجود آن بوده و اکنون در عدم آن است آن را از من نمیگرفت.بدین گونه میتوان تصوّر کرد که اندوه از او برطرف شود،زیرا از این طریق خوشحالی او به اسباب از حیث این که اسباب است
ص:528
برطرف میگردد،و از جهت آن که پدیدآورندۀ اسباب عنایت و لطف فرموده و آن را میسّر و ممکن ساخته است خوشحال خواهد بود.او مانند بیماری در اختیار پزشکی مشفق است که هر چه با او کند خوشحال و راضی میباشد،اگر غذا پیش او بیاورند شاد میشود و میگوید:اگر نه این است که خدا میداند غذا برای من سودبخش است و توان تحمّل آن را دارم غذا برایم آورده نمیشد،و اگر پس از آن غذا برای او آورده نشود نیز شاد میشود و میگوید:اگر نه این است که غذا به من ضرر میرساند و مرا به مرگ میکشاند میان من و آن حایل نمیشد.
هر کس به لطف خداوند معتقد نباشد،اعتقادی نظیر آنچه بیمار نسبت به پدر مهربان خود و دانا به دانش پزشکی معتقد است توکّل او به هیچ وجه درست نیست؛و آن که خدا را شناخته و افعال و سنّتهای او را در اصلاح بندگانش دانسته است هرگز به اسباب شادمان نمیشود،زیرا نمیداند چه اسبابی به خیر و صلاح اوست.
همچنین باید متوکّل از این که متاع او به سرقت برود یا باقی بماند باک نداشته باشد، زیرا نمیداند کدام یک از این دو حالت در دنیا و آخرت برای او بهتر است؛چه بسیار متاع دنیا که سبب هلاکت آدمی شده،و چه بسیار توانگر که به سبب توانگری به حادثهای گرفتار میشود که میگوید:کاش فقیر میبودم.
میگویم:غزّالی سپس آداب متوکّلان را به هنگامی که کالای آنها به سرقت رود ذکر کرده است که چون در نقل آنها فایدۀ چندانی نیست و با موضوع توکّل مناسبت زیادی ندارد از آنها صرف نظر میکنیم.
(1)بدان اسبابی که برطرفکنندۀ ضررند نیز سه قسم میباشند:
1-قطعی:مانند آب که برطرفکنندۀ ضرر تشنگی است،و نان که زایلکنندۀ ضرر گرسنگی است.
2-ظنّی:مانند رگ زدن،حجامت،خوردن مسهل و دیگر معالجات طبّی که مقصودم از آن معالجه برودت با حرارت و درمان حرارت با برودت است،اینها اسباب ظاهری دانش پزشکی است.
3-وهمی:مانند داغ کردن و طلسم و افسون.
ص:529
امّا ترک اسباب قطعی نه تنها از توکّل نیست بلکه ترک آنها در صورتی که بیم مرگ وجود داشته باشد حرام است.ترک اسباب موهوم شرط توکّل است،چه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)متوکّلان را به ترک آنها توصیف کرده است قویترین اسباب مذکور داغ کردن و پس از آن افسون و آخرین درجات آنها فال بد زدن است.اعتماد بر اینها نشانۀ منتهای تعمّق در توجّه به اسباب و تکیه دادن به آنهاست.
امّا درجۀ متوسّط که عبارت از اسباب ظنّی در دفع ضرر است مانند معالجاتی که پزشکان با اسباب ظاهری میکنند،انجام دادن آنها بر خلاف اسباب وهمی با توکّل تناقضی ندارد،و بر خلاف اسباب قطعی ترک آنها ممنوع نیست بلکه در بعضی احوال و نسبت به برخی اشخاص ترک آن افضل از انجام دادن آن میباشد،و این حدّ وسط و میان دو درجه است.
دلیل بر این که درمان کردن ناقض توکّل نیست فعل پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و قول و امر او به مداوا است.امّا قول آن حضرت این که فرموده است:«هیچ دردی نیست مگر این که برای آن دارویی است،شناخته است آن را کسی که شناخته و ندانسته است آن را کسی که ندانسته است بجز مرگ»؛ (1)و نیز فرموده است:«ای بندگان خدا مداوا کنید چه همان گونه که خداوند درد را آفریده درمان را نیز آفریده است»؛ (2)و نیز از آن حضرت پرسیدند آیا دارو و افسون مقدّر الهی را دفع میکند،فرمود:«این نیز از مقدّرات الهی است.» (3)در خبر مشهور آمده است:«به هیچ دستهای از فرشتگان نگذشتم جز این که گفتند امّت خود را به حجامت امر کن.» (4)در حدیث است که به حجامت امر کرد و فرمود:«حجامت کنید در هفدهم و نوزدهم و بیست و یکم تا خون شما را نشوراند و شما را بکشد.» (5)بیان فرمود که شوریدن خون سبب مرگ میباشد و به اذن خدا کشنده
ص:530
1) (34) مسند احمد،377/1 و 413 بدون«بجز مرگ»بزّار تمام آن را روایت کرده است؛الصّغیر طبرانی از حدیث ابی سعید خدری؛مجمع الزوائد،84/5.
2) (35) سنن ترمذی،192/8؛سنن ابن ماجه،شمارۀ 3436 نظیر آن.
3) (36) سنن ترمذی،224/8،از حدیث ابی حزامه از پدرش.
4) (37) سنن ابن ماجه،شمارۀ 3479 از حدیث انس.
5) (38) مجمع الزّوائد،93/5 که تمام آن را از مسند بزّار نقل کرده؛طیالسی به شمارۀ 2666 از حدیث عکرمه از ابن عبّاس بدین گونه:«بهترین وقت حجامت هفدهم،نوزدهم و بیست و یکم است»؛مسند احمد به همین صورت،354/1.
است و روشن فرمود که اخراج خون سبب خلاصی از آن است؛زیرا در آن هنگام میان بیرون کردن کژدم از درون جامه و خارج ساختن خون مهلک از زیرپوست و اخراج مار از خانه تفاوتی نیست.ترک این اعمال شرط توکّل نیست بلکه به منزلۀ ریختن آب بر آتشی است که در درون خانه افروخته شده و برای خاموش کردن و دفع ضرر آن به این کار اقدام شود،و خروج از سنّتهای وکیل به هیچ روی از توکّل نیست.در خبر مقطوع آمده است که:«هر کس روز سه شنبه هفدهم ماه حجامت کند برای او دارویی است از درد سال.» (1)امّا امر آن حضرت آن که بسیاری از صحابه را به مداوا و پرهیز امر فرمود. (2)سعد بن معاذ را فصد (3)و سعد بن زراره را داغ کرد، (4)و به علی(علیه السلام)که درد چشم داشت فرمود:از آن مخور و از این بخور که تو را سازگارتر است،یعنی رطب مخور و چغندر که با آرد جو پختهاند بخور. (5)همچنین صهیب را دید که یک چشمش دردمند بود و خرما میخورد، به او فرمود:تو با آن که چشمت دردمند است خرما میخوری؟گفت:با سمت دیگرم میخورم،پیامبر(صلی الله علیه و آله)تبسّمی فرمود. (6)
امّا فعل آن حضرت،در حدیثی از طریق اهل بیت(علیه السلام)آمده است که:«پیامبر(صلی الله علیه و آله) هر شب سرمه به چشم میکشید،و هر ماه حجامت میکرد،و هر سال دارو میآشامید» (7)که گفتهاند سنای مکّی بوده است،و بارها از کژدم و غیر آن مداوا کرد. (8)روایت شده
ص:531
1) (39) طبرانی به طور مسند و در سند آن زید بن ابی الحواری است که ضعیف است؛دار قطنی و جز او آن را موثّق شمردهاند؛مجمع الزّوائد،93/5.
2) (40) سنن ترمذی از حدیث اسامة بن شریک،گفته است:اعراب عرض کردند:ای پیامبر خدا!آیا مداوا نکنیم؟فرمود:«آری ای بندگان خدا مداوا کنید»؛سنن ابن ماجه،کتاب الطبّ باب الحمیة.
3) (41) صحیح مسلم؛المصابیح بغوی؛131/2.
4) (42) المصابیح بغوی،132/2.
5) (43) سنن ترمذی،19/8،از حدیث امّ المنذر،و گفته است:حدیثی حسن و غریب است.
6) (44) سنن ابن ماجه،شمارۀ 3443.
7) (45) عراقی گفته است:آن را ابن عدیّ از حدیث عایشه روایت کرده به سندی که سیف بن محمّد در آن است،و احمد و یحیی بن معین او را دروغگو دانستهاند.
8) (46) عراقی گفته است:طبرانی آن را با سند حسن از جبلة بن ازرق روایت کرده است که:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) را کژدمی گزید که بر اثر آن بیهوش شد و مردم او را تعویذ کردند»،در اوسط خود از سعید بن میسره که ضعیف است از انس روایت کرده است که:«چون پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بیمار میشد مقداری سیاهدانه در کف دست میکرد و به دهان میریخت سپس بر بالای آن آب و عسل مینوشید»،ابی یعلی و طبرانی در الکبیر از حدیث عبد اللّه بن جعفر روایت کردهاند که:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)پس از مسمومیّت حجامت کرد».
است که:«چون وحی بر او نازل میشد سرش به درد میآمد آن را با حنا میپوشانید» (1)و در خبر دیگری آمده است که:هرگاه زخمی در او پدید میآمد حنا،روی آن میگذاشت، (2)و زمانی بر قرحۀ خود خاک گذاشت. (3)آنچه دربارۀ مداواهای آن حضرت و اوامر او دراینباره روایت کردهاند بسیار است،و در این مورد کتابی تصنیف شده است که آن را طبّ النّبی نامیدهاند.
یکی از دانشمندان در اسرائیلیات آورده است که:موسی(علیه السلام)دچار بیماری شد.
بنی اسرائیل نزد او آمدند و بیماری او را شناختند به او گفتند:اگر با فلان چیز مداوا کنی تندرستی خود را باز مییابی.موسی(علیه السلام)فرمود:مداوا نمیکنم تا خداوند مرا بدون دارو عافیت دهد.بیماریاش به طول انجامید.به او گفتند:داروی این درد شناخته شده و مجرّب است و ما خود را با آن درمان کرده بهبود یافتهایم،گفت:من مداوا نمیکنم.در نتیجه بیماریاش ادامه یافت.خداوند به او وحی فرمود:به عزّت و جلالم سوگند به تو بهبودی نمیبخشم تا به آنچه به تو گفتهاند خود را درمان کنی.موسی(علیه السلام)به آنها گفت:
مرا به آنچه گفتید درمان کنید.پس او را مداوا کردند تا بهبود یافت.بدین سبب چیزی در دل موسی(علیه السلام)خطور کرد خداوند به او وحی فرمود:آیا میخواهی با توکّل خود حکمت مرا باطل کنی،آیا جز من کس دیگری این فوائد را در داروها قرار داده است؟ در خبر دیگری آمده است:یکی از پیامبران از دردی که دچار شده بود شکوه کرد.
خداوند به او وحی فرمود:تخم مرغ تناول کن. (4)پیامبر دیگری از ضعف شکایت کرد خداوند به او وحی فرمود:گوشت با شیر بخور که در آنها قوّت است، (5)گفته شده این ضعف از مباشرت بوده است.
نقل شده است که قومی به پیامبرشان از زشتی فرزندانشان شکایت کردند.خداوند به
ص:532
او وحی فرمود که به آنها دستور ده به زنان آبستن خود میوه بخورانند که آن فرزند را زیبا میکند.آنها این کار را در ماه سوّم و چهارم آبستنی میکردند،چه در این ماههاست که خداوند کودک را در شکم مادر مصوّر میکند،و آنها به زنان آبستن و به زنان زائو رطب میخوراندند.
بنا بر این روشن شد که مسبّب الأسباب برای اظهار حکمت،سنّت خود را از طریق ارتباط مسبّبات با اسباب جاری ساخته است،و داروها سببهایی هستند مانند سایر اسباب که مسخّر حکمت حق تعالی میباشند،چنان که نان داروی گرسنگی و آب داروی تشنگی و سکنجبین داروی صفرا و لقمونیا داروی اسهال است و میان این اسباب جز در دو چیز تفاوتی نیست.
اوّل-آن که درمان گرسنگی و تشنگی به آب و نان معالجهای روشن و آشکار است و همۀ مردم آن را حسّ میکنند امّا درمان صفرا را با سکنجبین تنها برخی از خواصّ درک میکنند،و کسی که این را با تجربه دریافته آن را به بخش اوّل ملحق ساخته است.
دوم-دارویی که مسهل است و سکنجبین که صفرا را فرومینشاند عمل آنها منوط به شرائط دیگری در باطن بدن است،و اسباب در مزاج آدمی بسیار است که بسا وقوف بر همۀ آنها غیر ممکن باشد،و چه بسا یکی از شرائط وجود نداشته باشد و داروی مسهل بیاثر بماند.امّا رفع تشنگی غیر از آب شرائط بسیار دیگری ندارد،و گاهی ممکن است عوارضی اتّفاق افتد که با وجود کثرت نوشیدن آب تشنگی دوام یابد،لیکن این نادر است و کم اتّفاق میافتد.
اختلاف اسباب همواره منحصر به این دو قسم است و گرنه مسبّب در صورتی که شرائط کامل شود ناگزیر تابع سبب میباشد؛لیکن همۀ آنها به تدبیر و تسخیر مسبّب الأسباب است و ترتیب آنها بنا به حکمت و کمال قدرت اوست؛لذا به کار بردن این اسباب با وجود توجّه به مسبّب الأسباب نه به پزشک و دارو زیانی به توکلکننده نمیرساند.
از موسی(علیه السلام)نقل شده است که عرض کرد:پروردگارا دارو و شفا از کیست؟خداوند فرمود:از من است.عرض کرد:پس پزشکان چه میکنند؟فرمود:روزی خود را میخورند و بندگانم را دلخوش میکنند تا شفا و یا اجلشان برسد.
بنا بر این توکّل با وجود مداوا،توکّل با علم و حال است چنان که در اقسام اعمالی که
ص:533
دفعکنندۀ ضرر و جلبکنندۀ نفع است گفته شده امّا ترک مداوا ابدا شرط توکّل نیست.
اگر بگویی:داغ کردن نیز از اسباب ظاهری برای جلب نفع است.
پاسخ این است که:چنین نیست،زیرا اسباب ظاهری از قبیل رگ زدن،حجامت، خوردن مسهل و آشامیدن خنکیها برای گرمی مزاجها از اسباب ظاهری است،امّا اگر داغ کردن در ظهور مانند آنها میبود شهرهای بسیار از این شغل خالی نمیماند در حالی که در بیشتر شهرها داغ کردن معمول نیست و تنها برخی ترکها و عربها بدین کار عادت دارند،و این عمل از اسباب موهوم مانند افسون و جادو به شمار میآید جز این که به اموری چند از آنها متمایز است از جملۀ آنها سوزانیدن به آتش است با آن که بینیازی از آن وجود دارد،چه هیچ دردی نیست که با داغ کردن درمان شود جز این که برای آن دارویی وجود دارد که میتواند بدون سوزانیدن جانشین آن شود.و سوزانیدن به آتش جراحت درد آوری است که ویرانکنندۀ بنیۀ آدمی است و بیم سرایت آن وجود دارد با این که بدان نیازی نیست بر خلاف رگ زدن و حجامت که سرایت آنها بسیار بعید است و نمیتواند چیزی جانشین آنها شود.از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)از داغ کردن نهی کرد و از افسون منع نفرمود، (1)و هر یک از این دو از توکّل به دورند.
نقل شده است که عمران بن حصین بیمار شد و به او دستور داغ کردن دادند وی از آن امتناع کرد،لیکن پیوسته به او اصرار کردند تا انجام داد و پس از آن گفت:من پیش از این نوری میدیدم و آوازی میشنیدم و فرشتگان بر من سلام میکردند،چون خود را داغ کردم آنها از من قطع شد.و میگفت:بارها خود را داغ کردیم به خدا سوگند که ما را پیروز و رستگار نکرد.سپس از آن توبه کرد و خداوند آنچه را که در امر فرشتگان مییافت بدو باز گردانید.وی به مطرف بن عبد اللّه گفت:آیا نمیبینی کرامتی را که خدا به من داده بود و من فقدان آن را خبر داده بودم به من باز گردانیده است؟ بنا بر این داغ کردن و آنچه جانشین آن میشود سزاوار متوکّل نیست زیرا در استنباط آن نیاز به تدبیری است.آنگاه آن امری موهوم است و گویای شدّت توجّه به اسباب و تعمّق در آنهاست.
میگویم:غزّالی سپس به بیان این که ترک مداوا گاهی در برخی از حالات پسندیده است و دلالت بر قوّت توکّل دارد پرداخته و از دستهای از بزرگان نقل کرده
ص:534
1) (52) در الإحیاء ریه و دل است.
است که آنها بیماری خود را درمان نمیکردند،مانند ابی الدرداء که به هنگام بیماری به او گفته شد از چه چیز شکایت داری؟پاسخ داد:از گناهانم،گفتند:چه میل داری؟ گفت:آمرزش پروردگارم،گفتند:آیا برایت پزشکی فراخوانیم؟گفت:پزشک مرا بیمار کرده است.پس غزّالی میگوید:بسا گمان رود که ترک مداوا نقصان باشد چه اگر کمال بود پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)مداوا را ترک میکرد،زیرا حال هیچ کسی در توکّل کاملتر از حال او نبود.آنگاه او پاسخ میدهد که برای ترک مداوا اسبابی وجود دارد،سپس دراینباره اسباب و علل نادرست و غیر موجّهی را ذکر میکند جز در آنجا که به سخنان پیش او برگشت دارد و عبارت از این است که دارو سودش موهوم و به منزلۀ داغ کردن و افسون میباشد و به همین سبب متوکّلان آن را ترک میکنند.پس از این به ردّ گفتار کسانی پرداخته که ترک مداوا را در همۀ احوال افضل میدانند،سپس حکم توکّل را در اظهار بیماری و یا کتمان آن ذکر میکند و کتاب خود را با همین مطلب به پایان میرساند،و در همۀ این موارد سخن را با چیزهای بیفایده به اطناب کشانیده است و ما به سبب قلّت فایده و دوری آنها از طریقۀ اهل بیت(علیه السلام)از همۀ آنها صرف نظر میکنیم،و تنها یکی از گفتارهای او را که در ضمن ردّ بر کسی که ترک مداوا را افضل دانسته ایراد کرده است عینا نقل میکنیم و به خواست خداوند در همین جا کتاب را به پایان میبریم:
غزّالی میگوید:اگر بگویی:چرا از بیرون آمدن از شهری که در آن و با آمده نهی شده و در پزشکی معیّن است که سبب وبا هواست و گریز از هر چه زیانبار است روشنترین طریق مداوا میباشد و هوا زیانبار است چرا گریز از آن را رخصت ندادهاند؟ پاسخ:در این خلافی نیست که گریز از مضرّات نهی نشده،چه حجامت فرار از مضرّ است و ترک توکّل در امثال آن مباح،و اگر چه این امر دلالت بر مقصود ندارد لیکن آنچه به نظر میرسد و علم آن با خداست این است که هوا از حیث آن که به ظاهر بدن رسد زیانی ندارد بلکه زیان آن از جهت ادامۀ استنشاق است.چه اگر در هوا عفونتی باشد و به دل و کبد (1)و باطن احشا برسد به سبب کثرت استنشاق در آنها اثر میکند و وبا پس از طول تأثیر در باطن در ظاهر آشکار میشود،لذا خروج از شهر غالبا موجب رهایی از تأثیری نیست که پیش از آن در باطن بدن استحکام یافته و خلاصی از آن توهّمی بیش نیست و از نوع موهومات مانند افسون و فال بد و امثال آنهاست.امّا اگر
ص:535
1) (53) در الاحیاء ریه و دل است.
مقصود منحصر به همین بود با توکّل تناقض داشت و مورد نهی نبود،لیکن از آن نهی شده زیرا امر دیگری به آن ضمیمه گردیده و آن این که اگر به تندرستان اجازۀ خروج داده شود در شهر جز بیمارانی که وبا و طاعون آنها را زمینگیر کرده است کسی باقی نمیماند و در نتیجه دل آنها شکسته میشود و پرستارانی نخواهند یافت،و کسی در شهر یافت نخواهد شد که آنها را آب دهد و طعام بخوراند و آنها خود از انجام دادن این کارها ناتوانند.بنابراین خروج از شهر محقّقا به تلاش برای نابود کردن آنهاست و رهایی آنها امری محتمل است چنان که رهایی تندرستها نیز محقّق نمیباشد،و اگر در شهر بمانند مردن آنها قطعی نیست همان گونه که اگر خارج شوند رهایی آنها از بیماری قطعی نمیباشد،در صورتی که نابود شدن باقیماندگان در شهر قطعی است.مسلمانان ساختمانی هستند که هر بخش آن بخش دیگر را استوار نگه میدارد،و مؤمنان پیکری واحدند.
این چیزی بود در تعلیل نهی از خروج از شهر و بازده،و نسبت به کسانی که وارد شهر نشدهاند قضیّه معکوس است،چه هوا در باطن آنان تأثیر نکرده و اهل شهر بدانها نیازی ندارند.آری هرگاه در شهر جز وبازدهها کسی باقی نماند و اینان نیازمند پرستاری باشند و اتّفاقا گروهی بر اینها وارد شوند در این هنگام به ذهن میرسد که برای کمک به بیماران دخول به شهر استحباب داشته باشد و این در صورتی است که از ورود به آن نهی نشده باشند،چه ورود به شهر قرار گرفتن در معرض ضرر موهومی برای دفع ضرر از بقیّۀ مسلمانان است؛از این رو در برخی اخبار فرار از طاعون به فرار از میدان جنگ تشبیه شده است، (1)زیرا فرار از آن سبب دلشکستگی بقیّۀ مسلمانان و کوششی در جهت نابودی آنهاست.اینها امور دقیقی است و کسی که بدانها ننگرد و تنها به ظواهر اخبار و آثار بنگرد شنودههایش متناقض مینماید.اشتباه زاهدان و عابدان در امثال این امور بسیار است و شرافت علم و فضیلت آن برای همین است.
کتاب توحید و توکّل از المحجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء در اینجا به پایان رسید،و به خواست خدا در دنبال آن کتاب محبّت و شوق و رضا و انس خواهد آمد.
فراغت از آن یافت مؤلّف آن محسن بن مرتضی که خداوند او را از جملۀ موحّدان متوکّل قرار دهد.و حمد و سپاس ویژۀ پروردگار جهانیان است،و درود و سلام فراوان بر محمّد و خاندان پاکش باد.
ص:536
1) (54) مسند احمد،145/6 از حدیث عایشه،در آن فرار از طاعون به فرار از جنگ تشبیه شده است.