ghaemiyeh.com
سرشناسه : خدامیان آرانی، مهدی، 1353 -
Khuddamiyan Arani, Mehdi
عنوان و نام پديدآور : گوهر هفتم: چهل سخن از امام کاظم علیهالسلام/ مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر : قم: عطر عترت، 1398.
مشخصات ظاهری : 96ص.؛ 21/5×14/5سم.
شابک : 978-600-243230-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه : ص. [92] - 96.
عنوان دیگر : چهل سخن از امام کاظم علیهالسلام.
موضوع : موسیبن جعفر، (ع)، امام هفتم، 128 - 183ق. -- احادیث
موضوع : Musa ibn Ja'far, Imam VII -- Hadiths
موضوع : اربعینات -- قرن 14
*Arab'inat -- 20th century
رده بندی کنگره : BP46/2
رده بندی دیویی : 297/956
شماره کتابشناسی ملی : 6090140
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
گوهر هفتم
چهل سخن از امام كاظمعليه السلام
دكتر مهدى خُدّاميان آرانى
مجموعه آثار / 88
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
ما خود را پيرو اهلبيتعليهم السلام مىدانيم و محبّت آنان را در دل داريم، خدا به آنان مقام عصمت داده است و از ما خواسته است از آنان پيروى كنيم كه سعادت و رستگارى در گرو پيروى از آن اسوههاى تقوا و پاكى است.
از مدّتها پيش به اين فكر بودم كه كتابى بنويسم و در آن مجموعهاى از سخنان امامكاظمعليه السلام را ذكر نمايم تا نسل جوان با انديشهها و افكار بلند آن حضرت، آشناتر شوند. اكنون خدا را سپاس مىگويم كه اين توفيق را به من ارزانى داشت و در اين كتاب، چهل سخن از سخنان امام كاظمعليه السلام را در قالبى جديد آوردم، از خدا مىخواهم اين تلاش ناچيز را از من قبول كند.
مهدى خُدّاميان آرانى
فروردين 1397 شمسى
آقاى من! برايم سخن بگو! چقدر محتاج سخن تو هستم، اگر راه زندگى را از تو نجويم، گم مىشوم، خودم را گم مىكنم، تو امام من هستى، رهبر و راهنمايى جز تو ندارم و از هر راهنمايى جز شما بيزارم، فقط پيرو شمايم و از شما راه سعادت را مىجويم...
ممنون تو هستم كه خواسته مرا پذيرفتى و برايم از ارزش خودم سخن گفتى، اگر من ندانم كه ارزش انسان چيست به زيان بزرگ مىرسم، پس به اين سخن تو گوش فرا مىدهم، تو برايم چنين مىگويى: «ارزش و بهاى شما چيزى جز بهشت نيست، پس خود را به چيزى جز بهشت نفروشيد».(1)
آرى، انسان برتر از همه آفريدههاست و براى همين بايد ارزش خودرا بداند، اگر من ارزش خودم را ندانم رو به هلاكت خواهم رفت، ارزش من به عنوان
1) أما ان ابدانكم ليس له ثمن الا الجنة فلاتبيعوا بغيرها: تحف العقول ص 389.
يك انسان آنقدر بالاست كه هيچ چيز در اين دنيا نمىتواند قيمت و بهاىِ من باشد.
بهشت، مهمانىِ بزرگ خدا براى بندگان خوبش است، بهشت، بزرگترين جلوه رحمت و مهربانى خداست، بهشت زيباست چون هر كس به آنجا برود، خدا از او راضى است و او هم از خدا خشنود است. به راستى چه چيزى بالاتر از اين است كه خدا از انسان خشنود باشد؟
بايد بدانم كه اگر همه دنيا را به دست آورم ولى بهشت را از دست بدهم، خسران كردهام، حقيقت انسان، گوهر ارزشمندى است كه هر كس آن را پاس بدارد به رستگارى مىرسد.
خيلىها مىگويند: «وقت طلاست»، اين يك «ضرب المثل» است، ولى اگر دقّت كنم متوجّه مىشوم كه وقت از طلا هم بيشتر ارزش دارد، زيرا اگر من طلايى را از دست بدهم دوباره مىتوانم با تلاش و كوشش، آن را به دست بياورم، ولى اگر گنجينه وقت خود را تلف كردم، هرگز نمىتوانم آن را به دست بياورم.
مدت عمر من، محدود است، بايد از اين فرصتهايى كه دارم كمال استفاده را ببرم و از آن براى رستگارى و سعادت خود بهره بگيرم، اگر بخواهم براى هر چيزى كه توجّه مرا جلب مىكند وقت بگذارم از كار اصلى خود باز مىمانم، اكنون تو برايم چنين مىگويى: «مسلمانِ خوب كسى است كه از بيهودهها دورى مىكند».(1)
1) من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه: تحف العقول ص 396.
در اين سخن ارزشمند، راه سعادت و موفقيّت را بازگو نمودى، انسانهاى موفّق كسانى بودهاند كه وقتى تصميم به انجام كارى گرفتهاند به هزاران كار ديگر «نه» گفتهاند زيرا ظرفيّت و استعداد انسان محدود است، كسى كه هدف او بندگى خداست، از هر كارى كه در راستاى بندگى خدا نيست، دورى مىكند، او كارى را كه در مسير بندگى خدا نيست، بيهوده مىبيند و به سمت آن، ميل پيدا نمىكند.
كسى كه به اين سخن تو عمل كند، نصف راه سعادت را پيموده است. چقدر زيبا گفتهاند كه بايد ابتدا دل را از تيرگىها پاك كرد و سپس زيبايىها را به آنجا فراخواند، كسى كه به سمت چشمهاى مىرود تا آب گوارا بياورد، بايد ابتدا ظرف خود را از آلودگىها پاك كند و سپس در آن، آب گوارا بريزد.
قرآن در آيه 3 سوره مؤمنون در اينباره سخن گفته است و يكى از ويژگى مهم مؤمنان را «دورى از بيهودگى» بيان كرده است. آرى، مؤمن در زندگى به دنبال هدفى مشخّص است و آن هدف، رضايت خداست، همه كارهاى خود را با توجّه به آن هدف مىسنجد، از گناهان دورى مىكند، زيرا مىداند گناه، او را از هدف دور مىكند.
انسانى كه در زندگى هدف بزرگى ندارد، به بيهودگى رو مىآورد، خودش هم احساس بيهودگى مىكند. فرهنگ غرب از جهت مادى به انسان همه چيز مىدهد، امّا انسان را به پوچى مىرساند، براى همين است كه روز به روز، آمار خودكشى در غرب بيشتر مىشود. مؤمن هدفى مقدّس را براى خود انتخاب كرده است، همه كارهاى او رنگ و بوى خدا را دارد.
بعضىها خيال مىكنند وقتى به خدا نزديك شدند، بايد با مردم بيگانه شوند، شايد ساعتها دعا بخوانند ولى دريغ از يك لبخند بر روى لبهايشان! آنان كار را به آنجا مىرسانند كه بعضى از سادهلوحان خيال مىكنند هر كس بيشتر اخم كند ايمانش قوىتر است!
آنان نمىدانند كه راه ايمان از ميان بندگان خدا مىگذرد و هر مسلمان وظيفه دارد با ديگران با مهربانى رفتار كند و خوش اخلاق باشد. اين سخن توست: «ايمان كسى كاملتر است كه از همه خوشخوتر باشد».(1)
آرى، ايمان واقعى آن است كه هر قدر نماز بيشترى بخوانم و اشك بيشترى در مقابل خدا بريزم، به همان اندازه هم به شاد نمودن مردم همّت بگمارم و به آنان مهربانى بورزم، اگر فقط به نماز اكتفا كنم نمىتوانم به اوج ايمان برسم.
1) اكمل المؤمنين ايمانا احسنهم خلقا: تحف العقول ص 395.
پيامبر كه شبها تا صبح به نماز مىايستاد وقتى در ميان مردم حضور پيدا مىكرد همواره لبخند مىزد و به آنان مهربانى مىنمود.
اگر من با كسى رفت و آمد نداشته باشم، ديگر خوشاخلاقى معنايى ندارد، ولى اسلام مىخواهد انسان در متن جامعه باشد با انزواطلبى مخالف است، كسى كه در متن جامعه است بايد خوشاخلاق باشد، با ديگران مهربان باشد، به ديگران حسادت نورزد، دروغ نگويد، تهمت نزند، دل كسى را با رفتار خود به درد نياورد و...
جامعهاى كه كمالات اخلاقى در آن موج مىزند، از ايمان بهره زيادى دارد، ولى اگر در جامعهاى كه من در آن زندگى مىكنم، دروغ، تهمت، تندخويى و... زياد باشد، آن جامعه از ايمان فاصله گرفته است هر چند كه صفهاى نماز در مسجد شلوغ باشد و در ماه رمضان، همه روزه بگيرند.
روز قيامت در پيش است، روزى كه سختىهاى فراوان دارد، بيشتر انسانها در حيرت و سرگردانى هستند و ترس از آتش جهنم وجود آنان را فرا مىگيرد، به راستى چه كسانى از آن سختىها در امان هستند و هيچ ترسى به دل ندارند؟آقاى من! تو اكنون پاسخ اين سؤال مرا اينگونه مىدهى: «كسانى كه در اين دنيا براى نيازهاى مردم تلاش مىكنند در روز قيامت از هر سختى و ترسى در امان خواهند بود».(1)
آرى، گرهگشايى از كار مردم و كمك كردن به آنان، بهترين راه رسيدن به رحمت خداست، كسى كه به ديگران كمك مىكند در روز قيامت در سايه رحمت خدا خواهد بود. كاش من به اين باور برسم كه اگر دلى را شاد كنم و
1) انّ لله عبادا فى الارض يسعون فى حوائج الناس ...: الكافى ج 2 ص 197، وسائل الشيعة ج 16 ص 366، بحار الانوار ج 71 ص 319، مراة العقول ج 9 ص 112، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 115، جامع السعادات ج 2 ص 179.
براى رفع گرفتارى مؤمنى قدم بردارم، خدابه اندازه هزار حج قبول شده به من پاداش مىدهد و نزد خدا از هزار حاجى برتر هستم، به راستى كه برآوردن حاجت مؤمن، بهتر از هزار حجّ قبول شده است. (البتّه كسى كه مستطيع شده است بايد به سفر حجّ برود و اين وظيفه مهم خود را انجام بدهد، هيچچيز نمىتواند جاى اين عمل واجب را بگيرد).(1)
كاش يقين داشتم كه وقتى براى رفع مشكل مؤمنى از خانه بيرون مىآيم هزاران فرشته به من نگاه رحمت دارند و در سايه مهربانى آنها راه مىروم و هر قدمى كه برمىدارم خدا برايم ثواب كار نيك، مىنويسد و گناهى از گناهانم را مىبخشد!(2)
كاش چشمِ دلم باز بود و خودم، اين همه عظمت را مىديدم كه وقتى براى كمك به ديگران قدم برمىدارم، در ملكوت آسمانها چه غوغايى برپا مىشود! به راستى من چقدر از عرفان واقعى فاصله گرفتهام؟ براى رسيدن به معنويّت و كمال چه بيراهههايى را پيمودهام! كاش يك نفر زودتر به من مىگفت اگر مىخواهى به خدا برسى بيا به مردم خدمت كن و باور كن كه اين گونه به خدا بسيار نزديكتر خواهى شد.
دشمنان مىدانند كه معارف اصيل اسلام مىتواند دنيا و آخرت ما را آباد كند، براى همين ما را سوى ديگر مىبرند و كار به آنجا رسيده است كه تا سخن از خدا و عرفان مىشود همه به ياد چلهنشينى و ذكر و ورد مىافتند نه به ياد عشق و صميميّت و خدمت كردن به يكديگر! اگر با سخن تو آشنا بوديم، به يكديگر بيشتر كمك مىكرديم و جامعه ما در كمال سعادت بود.
1) قضاء حاجة المؤمن أفضل من ألف حجّة متقبّلة بمناسكها، وعتق ألف رقبة لوجه اللَّه، وحملان ألف فرس في سبيل اللَّه بسرجها ولجمها: الأمالي للصدوق ص 308، وسائل الشيعة ج 16 ص 364،بحار الأنوار ج 71 ص 285.
2) مَن مشى في حاجة أخيه المسلم، أظلّه اللَّه بخمسة وسبعين ألف ملك ، ولم يرفع قدماً إلّا كتب اللَّه له حسنة، وحطّ عنه بها سيّئة، ويرفع له بها درجة، فإذا فرغ من حاجته كتب اللَّه عزّ وجلّ له بها أجر حاجّ ومعتمر: الكافي ج 2 ص 197، مصادقة الإخوان ص 67، وسائل الشيعة ج 16 ص 366، بحار الأنوار ج 71 ص 332.
آقاى من! برايم از ارزش علم و آگاهى سخن مىگويى، تو دوست دارى كه من در مسير آگاهى قدم بردارم و مىخواهى بدانم اگر عملى با آگاهى همراه نباشد ضررش از نفعش بيشتر است، پس برايم چنين مىگويى: «اگر عالِم، عمل كمى انجام بدهد، از او پذيرفته مىشود و خدا به او چندين برابر پاداش مىدهد، ولى اگر شخص نادانى كه پيرو هواى نفس خويش است، عمل زيادى انجام بدهد خدا آن عمل را از او نمىپذيرد».(1)
اين ارزش علم و آگاهى است، خدا به كسى كه دنبال فهم و دانستن باشد چندين برابر پاداش مىدهد، وقتى به سوى شناخت و علم مىروم، مانند چراغى مىشوم كه جامعه را روشن مىكنم. ويژگى چراغ، اين است كه اطراف خود را روشن مىكند، آنگاه من مىتوانم مانند يك فانوس دريايى باشم و
1) قليل العمل من العالم مقبول مضاعف و كثير العمل من اهل الهوى و الجهل مردود: الكافى ج 1 ص 17، جامع احاديث الشيعه ج 1 ص 94.
راهنماى كسانى باشم كه در درياى زندگى، راه خود را گم كردهاند.
زمانى كه وقت مىگذارم و به مطالعه علم دين مىپردازم و سخنان اهلبيتعليهم السلام را مىخوانم، همچون فانوسى هستم كه به ديگران نور مىبخشد. آرى، اگر يك نفر را به راه راست هدايت كنم، اين كار براى من از همه دنيا و آنچه در آن است، بهتر است.(1)
وقتى عالِم، عملى را انجام مىدهد به جامعه هم روشنى مىبخشد، ديگران هم از او بهره مىبرند، براى همين است كه خدا چندين برابر به او پاداش مىدهد، ولى كسى كه نادان است ممكن است كارى را (به خيال آن كه كارى پسنديده است انجام دهد)، در حالى كه آن عمل پسنديده نباشد و براى همين به هيچ پاداشى نمىرسد.
1) لأن يهدي اللَّه بك رجلاً واحداً خير من أن يكون لك حُمر النعم. وفي روايةٍ أُخرى: خير لك من الدنيا وما فيها: منية المريد ص 101، بحار الأنوار ج 1 ص 101.
من دوست دارم معرفت و شناختم نسبت به خدا زيادتر شود، مىدانم كه عدّهاى در اين مسير به گمراهى افتادهاند و خدا را در ذهن خود مانند مخلوقات تصوّر كردهاند. شنيدهام كه عدّهاى از اهل سنّت معتقد هستند كه خدا در آسمانها روى تخت بزرگى نشسته است و فرمان مىدهد. حتّى آنها اين سخن را هم نقل كردهاند كه وقتى روز قيامت فرا مىرسد خدا بر تخت پادشاهى خود مىنشيند و مردم به او نگاه مىكنند و گروهى هم در پاى آن تخت به سجده مىافتند!
آقاى من! اكنون وقت آن است برايم درباره خدا سخن بگويى، من بايد «توحيد» را از تو فرا بگيرم، پس به سخن تو گوش فرا مىدهم:
هر كس مىخواهد خدا را بشناسد بايد به قرآن مراجعه كند و ببيند كه خدا در قرآن، خودش را چگونه معرّفى كرده است، هرگز نبايد صفتى را به خدا نسبت داد كه در قرآن نيامده است!
خداى يگانه و بىنياز، او نه مىزايد و از كسى هم زاده نشده است. او همسر و فرزند و شريكى ندارد.
او زندهاى است كه هرگز نمىميرد، توانايى است كه هرگز ناتوان نمىگردد، قدرتمندى است كه هرگز شكست نمىخورد، بردبارى است كه عجله نمىكند، او هرگز نابود نمىشود و پايان نمىپذيرد.
خدا هرگز نيازمند نمىشود، عزيزى است كه هرگز ذليل و خوار نمىشود، دانايى است كه هرگز نادان نمىگردد. او عادل است و هرگز ستم نمىكند، او به بندگان خود عطاو بخشش مىكند و هرگز بخل نمىورزد.
او همه جا هست و لحظهاى از بندگان خود بىخبر نيست. هر چه در جهان وجود دارد، آفريده اوست. فقط اوست كه آفريده نشده است.
فقط اوست كه آغازى و پايانى ندارد. قبل از او هيچ آفريدهاى نبوده و بعد از او نيز هيچ آفريدهاى نيست. هر صفت و ويژگى كه در مخلوقات مىبينى، آن صفت در خداى تو وجود ندارد. خدا بالاتر و والاتر از همه آنهاست.(1)
اينجا سخن تو به پايان مىرسد، ديگر وقت آن است كه ساعتها به اين سخن فكر كنم تا بتوانم خدا را بهتر بشناسم.
1) دخلتُ على سيّدي موسى بن جعفر(ع)، فقلتُ له: يا بن رسول اللَّه، علّمني التوحيد، فقال: يا أبا أحمد، لا تتجاوز في التوحيد ما ذكره اللَّه تعالى ذكره في كتابه فتهلك، واعلم أنّ اللَّه تعالى واحد، أحد، صمد، لم يلد فيورث، ولم يولد فيشارك، ولم يتّخذ صاحبةً ولا ولداً ولا شريكاً، وإنّه الحيّ الذي لا يموت، والقادر الذي لا يعجز، والقاهر الذي لا يُغلب، والحليم الذي لا يعجل، والدائم الذي لا يبيد، والباقي الذي لا يفنى، والثابت الذي لا يزول، والغنيّ الذي لا يفتقر، والعزيز الذي لا يُذلّ، والعالم الذي لا يجهل، والعدل الذي لا يجور، والجواد الذي لا يبخل، وإنّه لا تقدّره العقول، ولا تقع عليه الأوهام، ولا تحيط به الأقطار، ولا يحويه مكان، ولا تدركه الأبصار، وهو يدرك الأبصار وهو اللطيف الخبير، وليس كمثله شيء وهو السميع البصير (مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَى ثَلَثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَ لَآ أَدْنَى مِن ذَ لِكَ وَ لَآ أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا). وهو الأوّل الذي لا شيء قبله، والآخر الذي لا شيء بعده، وهو القديم وما سواه مخلوق محدث، تعالى عن صفات المخلوقين علوّاً كبيراً: التوحيد للصدوق ص 76، روضة الواعظين ص 35، بحار الأنوار ج 4 ص 296.
به كسى كه پدر يا مادر خود را در كودكى از دست داده است «يتيم» مىگويند و اگر كسى به يتيم رسيدگى كند، خداوند به او نظر رحمت مىكند و او را از ثواب زيادى بهرهمند مىسازد.
همينطور كسى كه از امام زمان خويش دور افتاده است، «يتيم» است، امامزمان، نقش پدر را براى همه دارد، خدا چنين صلاح ديده است كه سالهاى سال، امامدوازدهم از ديدهها پنهان باشد و شيعيان به «روزگار غيبت» گرفتار شوند. مردم در روزگار غيبت، اَيتام آل محمدعليهم السلام هستند و نياز به اين دارند كه عالِمان راستين، راه سعادت را براى آنان بازگو كنند.
اكنون تو از آن روزگار براى من سخن مىگويى و نقش عالِمان راستين را برايم بازگو مىكنى، اين سخن توست: «وجود يك عالِم كه ايتام آل محمد را از
گمراهى نجات مىدهد از هزار عابد براى شيطان سختتر است».(1)
شيطان سوگند ياد كرده است تا انسانها را گمراه كند. در روزگارى كه امامزمان از ديدهها پنهان است، نگه داشتن دين كار سختى است، فتنهها از راه مىرسند، تاريكىها فضا را فرا مىگيرد، چه بسا گروهى از دين خود دست برمىدارند و راه شيطان را مىپيمايند، كسى كه به عبادت مشغول است فقط به فكر نجات خود است، ولى عالم وارسته به فكر نجات ديگران است، او با سخنان خويش، راه سعادت را براى مردم آشكار مىسازد، در پرتو سخنان اوست كه مؤمنان، فتنهها را مىشناسند و از فريب خوردن نجات پيدا مىكنند.
چقدر مناسب است اين سخن حضرت علىعليه السلام را در اينجا بنويسم كه فرمود: «ديدارِ عالم، نزد خدا بالاتر از هفتاد حجّ و عمره است».(2)
اگر من سالها نماز بخوانم و چندين بار به حج بروم، ولى با علم و آگاهى بيگانه باشم، ممكن است لحظه آخر همه را بر باد بدهم، چقدر افرادى بودهاند كه يك عمر نماز خواندند، ولى سرانجام فريب شيطان را خوردند و دست از دين خود برداشتند و اسير فتنههاى تاريك شدهاند، پس چقدر خوب است به ديدن عالِم وارسته و باتقوا بروم تا هم از علم او بهره ببرم و هم از چنين ثوابى بهرهمند شوم.
1) فقيه واحد ينقذ يتميا من ايتامنا المنقطعين عنا و عن مشاهدتنا بتعليم ما هو محتاج اليه، اشد على ابليس من الف عابد: الاحتجاج ج 1 ص 8، منية المريد ص 117، مستدرك الوسائل ج 17 ص 319.
2) عن علي قال: جلوس ساعةٍ عند العلماء أحبّ إلى اللَّه من عبادة ألف سنةٍ، والنظر إلى العالم أحبّ إلى اللَّه من اعتكاف سنةٍ في البيت الحرام، وزيارة العلماء أحبّ إلى اللَّه تعالى من سبعين طوافاً حول البيت، وأفضل من سبعين حجّةٍ وعمرة مبرورة مقبولة، ورفع اللَّه له سبعين درجةً، وأنزل اللَّه عليه الرحمة، وشهدت له الملائكة أنّ الجنّة وجبت له: عدّة الداعي ص 75، بحار الأنوار ج 1 ص 205، جامع أحاديث الشيعة ج 16 ص 236.
اهلسنّت اعتقاد دارند كه اگر كسى در هنگام نماز از مقابل آنان عبور كند، نماز آنها باطل مىشود! آنها خيال مىكنند كه وقتى رو به قبله مىايستند و نماز مىخوانند، عبور يك انسان، ارتباط آنها را با خدا قطع مىكند.-(1)
«سُفيان» يكى از بزرگان اهل سنّت بود، او به مكّه آمد و مشغول طواف خانه خدا شد. بعد از طواف، نگاهش به تو افتاد. ديد كه تو نماز مىخوانى و مردم از جلوىتو عبور مىكنند و تو مانع آنان نمىشوى! او از ديدن اين منظره خيلى تعجّب كرد، با خود گفت: «اين نماز كه باطل است!!».
او با خود گفت: «چقدر خوب است بروم و با او سخن بگويم، او نمىداند كه نبايد در هنگام نماز كسى جلو او باشد، آخر او چگونه مىخواهد با خدا ارتباط برقرار كند؟».
1) اذا كان أحدكم يصلّي فلا يدع أحداً يمرّ بين يديه: المجموع ج 3 ص 249، كتاب الموطّأ ج 1 ص 154، المغني لابن قدامة ج 2 ص 76، كشاف القناع ج 1 ص 453، نيل الأوطار ج 3 ص 3، مسند أحمد ج 2 ص 86، سنن الدارمي ج 1 ص 328، صحيح مسلم ج 2 ص 57، سنن ابن ماجة ج 1 ص 307، سنن أبي داود ج 1 ص 163، سنن النسائي ج 2 ص 66، السنن الكبرى للبيهقي ج 2 ص 267، فتح الباري ج 1 ص 480، عمدة القاري ج 2 ص 70، السنن الكبرى للبيهقي ج 1 ص 273، مسند أبي يعلى ج 2 ص 443، صحيح ابن حبان ج 6 ص 132، المعجم الكبير ج 12 ص 328، الاستذكار ج 2 ص 273، التمهيد لابن عبد البرّ ج 4 ص 185، نصب الراية ج 2 ص 97، كنز العمّال ج 7 ص 349، إكمال الكمال ج3 ص 107، تاريخ مدينة دمشق ج 23 ص 367، تهذيب الكمال ج 13 ص 158، تذكرة الحفّاظ ج 2 ص 710، سير أعلام النبلاء ج 14 ص 199؛ «إنّ المرور بين يدي المصلّي يقطع نصف صلاته»: فتح الباري ج 1 482، نيل الأوطار ج 3 ص 8، سبل السلام ج 1 ص 146.
او صبر كرد تا نمازت تمام شد، نزديك آمد و سلام كرد و جواب شنيد و بعد چنين گفت:
چرا شما اجازه مىدهيد در موقع نماز، مردم از مقابل شما عبور كنند؟
آن خدايى كه من او را مىپرستم از همه كس و همه چيز به من نزديكتر است.(1)
و اينگونه بود كه او فهميد خدا آن قدر به ما نزديك است كه هيچچيز نمىتواند مانع بين ما و او شود.
1) رأى سفيان الثوري أبا الحسن موسى بن جعفر(ع) وهو غلام يصلّي والناس يمرّون بين يديه، فقال له: إنّ الناس يمرّون بك وهم في الطواف! فقال(ع): الذي أصلّي له أقرب إليَّ من هؤلاء: التوحيد للصدوق ص 179، وسائل الشيعة ج 5 ص 132، بحار الأنوار ج 80 ص 298، جواهر الكلام ج 8 ص 402، الحدائق الناضرة ج 7 ص 231.
مىدانم كه بايد اهل فهم و تدبّر باشم و قرآن را فقط براى ثواب نخوانم، بلكه بايد به معناى سخن خدا فكر كنم، يك روز كه قرآن مىخواندم به اين آيه رسيدم: «وَ اَسبَغَ عَلَيكُم نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً».(1)
با خود فكر كردم منظور خدا از اين آيه چيست. خدا مىگويد: «من به شما نعمتهاى آشكار و پنهان دادهام». چقدر خوب بود كه تفسيراين آيه را مىدانستم. به جستجو پرداختم، فهميدم كه يكى از يارانت، درباره اين آيه از تو چنين سؤال كرده است:
آقاى من! منظور خدا از نعمت آشكار و پنهان در اين آيه چيست؟
منظور از نعمتِ آشكار، همان امام است كه در ميان مردم است و آنها مىتوانند او را ببينند، امّا منظور از «نعمت پنهان»، امامى است كه از ديدهها
1) سوره لقمان، آيه 20.
پنهان باشد.
آيا مىشود كه امام، غايب شود و كسى او را نبيند؟
آرى! امام دوازدهم براى مدّتى از ديدهها پنهان خواهد شد، البتّه درست است كه او امامِ غايب است امّا يادش در قلب شيعيانش زنده خواهد بود و هرگز او را فراموش نخواهند كرد. وقتى او ظهور كند، براى دنيا، عدل و داد را به ارمغان خواهد آورد.(1)
آقاى من!
برايم از روزگار غيبت مهدىعليه السلام سخن گفتى، من لحظهاى بايد فكر كنم، كجا ماندهام؟ چگونه زندگى مىكنم؟ آيا غيبت امامزمان را عادى مىدانم و به آن عادت كردهام؟ آيا او را فراموش كردهام و اسير فتنههاى روزگار شدهام؟
دشمنان كه تكليفشان مشخّص است، آنان از غيبت امامزمان، خشنودند، امّا من چه مىكنم؟ كجا ايستادهام؟ وقتى غيبت امام را مصيبت ندانم، به غفلت گرفتار شدهام و با اين غفلت، دل او را به درد آوردهام و دشمنانش را خشنود كردهام! واى بر من كه بدون حضور امام خويش، احساس راحتى مىكنم، از بس او را صدا نزدم و به فكر او نبودم، ديگر بىخيال ظهورش شدم، آرى، وقتى كه ياد او رها شد، ياد ديگران در دلم جاى گرفت...
من بايد توبه كنم، بايد شيعه واقعى گردم، شيعه واقعى هرگز از ياد امامزمانش غافل نمىشود...
1) سألتُ سيّدي موسى بن جعفر(ع) عن قول اللَّه عزّ وجلّ: (وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَهِرَةً وَ بَاطِنَةً)، فقال: النعمة الظاهرة الإمام الظاهر، والباطنة الإمام الغائب. فقلتُ له: ويكون في الأئمّة من يغيب؟ قال: نعم، يغيب عن أبصار الناس شخصه، ولا يغيب عن قلوب المؤمنين ذكره، وهو الثاني عشر منّا، يسهّل اللَّه له كلّ عسير، ويذلّل له كلّ صعب، ويُظهر له كنوز الأرض، ويُقرّب له كلّ بعيد، ويبير به كلّ جبّار عنيد، ويُهلك على يده كلّ شيطانٍ مريد، ذاك ابن سيّدة الإماء، الذي يخفى على الناس ولادته، ولا يحلّ لهم تسميته، ويظهره اللَّه عزّ وجلّ فيملأ به الأرض قسطاً وعدلاً كما مُلِئت جوراً وظلماً: بحار الأنوار ج 51 ص 150، أعيان الشيعة ج 2 ص 56.
يونس، يكى از ياران شما بود، روزى از روزها او به ديدار شما آمد و چنين پرسيد:
آقاى من! آيا شما امام قائم هستيد؟
اى يونس! منظور تو از «قائم» كيست؟ تو مىخواهى بدانى آن امام قائم كه زمين را از عدل و داد پر كرده و دشمنان را نابود خواهد كرد، كيست؟
آرى! مولاى من!
بدان پنجمين امام بعد از من، «قائم» است، همان كسى كه قيام خواهد نمود و حكومت عدل الهى را برپا خواهد نمود. اى يونس! بدان كه او مدّتى طولانى از ديدهها پنهان خواهد شد و بعد ظهور خواهد نمود.
شيعيان در آن روزگار غيبت چه خواهند كرد؟
در آن روزگار عدّهاى از دين خود دست برخواهند داشت، امّا ديگران بر اعتقاد خود باقى خواهند ماند و منتظر آمدن او خواهند بود. اى يونس! خوشا به حال آن كسانى كه در روزگار غيبتِ امامزمان، بر ولايت ما ثابت بمانند و از دشمنان ما بيزارى جويند.- آنها چه جايگاه و مقامى خواهند داشت؟
چه چيزى بهتر از اين كه آنان از ما خواهند بود و ما نيز از آنان. آنها ما را به عنوان امامان خود انتخاب كردهاند و ما نيز آنان را به عنوان شيعيان خود!
مولاى من! آنها در روز قيامت كجا خواهند بود؟
اى يونس! شيعيانى كه روزگار غيبت فقط بر ولايت و امامت امامزمانعليه السلام باقى بمانند، به خدا قسم، در روز قيامت در جايگاه و درجه ما خواهند بود.(1)
1) دخلتُ على موسى بن جعفر(ع) فقلتُ له: يا بن رسول اللَّه، أنت القائم بالحقّ؟ فقال: أنا القائم بالحقّ، ولكن القائم الذي يطهّر الأرض من أعداء اللَّه ويملأها عدلاً كما مُلِئت جوراً، هو الخامس من ولدي، له غيبة يطول أمدها خوفاً على نفسه، يرتدّ فيها أقوام ويثبت فيها آخرون. ثمّ قال: طوبى لشيعتنا المتمسّكين بحبّنا في غيبة قائمنا، الثابتين على موالاتنا والبراءة من أعدائنا، أُولئك منّا ونحن منهم، قد رضوا بنا أئمّةً ورضينا بهم شيعةً، وطوبى لهم، هم واللَّه معنا في درجتنا يوم القيامة: كمال الدين ص 361، كفاية الأثر ص 269، بحار الأنوار ج 51 ص 151، معجم أحاديث الإمام المهدي ج 4 ص 140، أعيان الشيعة ج 2 ص 56، أعلام الورى ج 2 ص 240، كشف الغمّة ج 3 ص 331.
اسم او «ابنيَقطين» است، از بغداد به مدينه آمد تا تو را ببيند و سپس مراسم حج را به جا آورد. وقتى به خانه تو مىرسد، وجودش سراسر شوق مىشود، با خود فكر مىكند وقتى خدمت تو برسد چه بگويد كه هزار سخن نگفته دارد. نفس عميقى مىكشد و درِ خانه را مىزند، تو از پشت در به او چنين پاسخ مىدهى: «تو را نمىپذيرم. برو! چرا اينجا آمدهاى؟».
ابنيقطين تعجّب مىكند، تو كه امامِ مهربانىها هستى، چرا او را از درِ خانهات مىرانى؟ اشك در چشمانش حلقه مىزند. با خود مىگويد: «من چه كردهام؟ چه خطايى از من سرزده است كه آقايم مرا نمىپذيرد؟».
هر چه منتظر مىشود تو درِ خانه را باز نمىكنى، او برمىگردد، آن شب خيلى فكر مىكند؛ ولى به نتيجهاى نمىرسد. فردا به مسجد مىرود، نماز مىخواند و
گريه مىكند، ناگهان وارد مسجد مىشوى، او از جا بلند مىشود و خدمت شما مىرسد و مىگويد: «آقاى من! گناه من چه بود كه شما مرا به خانه راه نداديد؟».
در جواب چنين مىگويى: «آيا به ياد دارى وقتى در بغداد بودى ابراهيم به در خانه تو آمد، همان ابراهيم كه ساربان شتر بود. او مشكل بزرگى داشت و نمىتوانست تا صبح صبر كند. به هزار اميد به درِ خانه تو آمده بود؛ ولى تو جوابش را ندادى و دل او را شكستى. مگر نمىدانى اگر دل شيعه ما را بشكنى دل ما را شكستهاى؟»
ابنيقطين به فكر فرو مىرود. به ياد مىآورد كه در آن شب بارانى چه كرد. پاسى از شب گذشته بود كه صداى درِ خانهاش به گوشش رسيد. خدمتكارش به او گفت كه ابراهيم آمده است و با تو كار دارد؛ ولى او ناراحت شد كه چرا مردم نمىگذارند شب هم آرامش داشته باشد! پس او را نپذيرفت و دل او را شكست.
ابنيقطين از رفتار آن شب خود، پشيمان مىشود و چنين مىگويد: «آقاى من! من اشتباه كردم. قول مىدهم كه وقتى به بغداد برگردم به ديدار ابراهيم بروم و او را راضى كنم. اگر اكنون به بغداد برگردم ديگر به مراسم حجّ نمىرسم».
تو چنين پاسخ مىدهى: «مگر نمىدانى تا زمانى كه يكى از شيعيان ما از دست تو ناراحت باشد، خدا حجّ تو را قبول نمىكند».
دل ابنيقطين مىشكند. چه بايد بكند؟ رو به آسمان مىكند و اشك مىريزد
و مىگويد: «خدايا اشتباه كردم، خودت مرا ببخش!»، تو به او مىگويى: «امشب وقتى هوا تاريك شد به سوى قبرستان بقيع برو، در آنجا شترى مىبينى سوار بر آن شتر شو و به بغداد برو و برگرد». او خيلى خوشحال مىشود، منتظر مىماند شب فرا برسد.
هوا تاريك شده است و او در قبرستان بقيع است، نگاه مىكند، شترى را مىبيند. سوار بر آن مىشود، لحظهاى مىگذرد. خود را در شهر بغداد مىبيند. درنگ نمىكند، به سوى خانه ابراهيم مىرود. در مىزند. ابراهيم از خانه بيرون مىآيد، تا نگاهش به ابنيقطين مىافتد تعجّب مىكند، ابنيقطين سلام مىكند و از او مىخواهد تا او را حلال كند.
ابراهيم نگاهى به او مىكند، مىداند كه منظورش چيست. براى همين مىگويد: «من تو را بخشيدم» ولى ابن يقطين به اين اكتفا نمىكند. صورت خود را بر روى زمين مىگذارد و به ابراهيم مىگويد: «پايت را روى صورتم بگذار!». ابراهيم تعجّب مىكند...
بعد از خداحافظى، ابنيقطين سوار بر شتر مىشود و بار ديگر به مدينه باز مىگردد، بعد از لحظاتى خود را در قبرستان بقيع مىبيند، از شتر پياده مىشود و به سوى خانه تو مىآيد، وقتى او را مىبينى لبخند مىزنى و او را به خانه دعوت مىكنى و او دوباره كنار تو، آرامش را تجربه مىكند، اكنون او مىداند كه تو از او راضى و خشنود هستى...(1)
1) استأذن إبراهيم الجمّال رضي اللَّه عنه على أبي الحسن عليِّ بن يقطين الوزير فحجبه، فحجّ عليّ بن يقطين في تلك السنة، فاستأذن بالمدينة على مولانا موسى بن جعفر فحجبه، فرآه ثاني يومه فقال علي بن يقطين: يا سيّدي، ما ذنبي؟ فقال: حجبتك لأنّك حجبت أخاك إبراهيم الجمّال، وقد أبى اللَّه أن يشكر سعيك أو يغفر لك إبراهيم الجمّال، فقلت: سيّدي ومولاي، مَن لي بإبراهيم الجمّال في هذا الوقت وأنا بالمدينة وهو بالكوفة؟ فقال: إذا كان اللّيل فامضِ إلى البقيع وحدك من غير أن يعلم بك أحدٌ من أصحابك وغلمانك، واركب نجيباً هناك مسرجاً. قال: فوافى البقيع وركب النجيب، ولم يلبث أن أناخه على باب إبراهيم الجمّال بالكوفة، فقرع الباب وقال: أنا عليّ بن يقطين، فقال إبراهيم الجمّال من داخل الدار: وما يعمل علي بن يقطين الوزير ببابي؟ فقال علي بن يقطين: يا هذا، إنّ أمري عظيم. وآلى عليه أن يأذن له، فلمّا دخل قال: يا إبراهيم، إنّ المولى(ع) أبى أن يقبلني أو تغفر لي، فقال: يغفر اللَّه لك. فآلى علي بن يقطين على إبراهيم الجمّال أن يطأ خدّه، فامتنع إبراهيم من ذلك، فآلى عليه ثانياً ففعل، فلم يزل إبراهيم يطأ خدّه وعليّ بن يقطين يقول: اللّهمّ اشهد. ثمّ انصرف وركب النجيب وأناخه من ليلته بباب المولى موسى بن جعفر(ع) بالمدينة، فأذن له ودخل عليه فقبّله: عيون المعجزات ص 90، الثاقب في المناقب ص 458، مدينة المعاجز ج 6 ص 343، أعيان الشيعة ج 2 ص 251.
ما انسانها بسيار فراموشكار هستيم و اگر همواره در ناز و نعمت باشيم چه بسا خدا را فراموش مىكنيم.براى همين گاهى خدا براى آنكه جلوى غفلت ما را بگيرد ما را به بلايى مبتلا مىكند تا از خواب بيدار شويم و دوران غفلت ما طولانى نشود.
به هر حال همه كارهاى خداوند از روى حكمت مىباشد و به خير و صلاح بنده او است.
آن سخن تو را به ياد مىآورم كه چنين فرمودى: «ايمان شما كامل نمىشود تا زمانى كه بلا را نعمت بدانيد».(1)
آرى، بلايى كه بر ما وارد مىشود باعث مىشود تا گناهانمان بخشيده شوند و قلب ما آمادگى پيدا كند تا به خداى مهربان نزديك شويم. انسانى كه به بلا
1) لن تكونوا مؤمنين حتّى تعدّوا البلاء نعمة...: كتاب التمحيص ص 34، تحف العقول ص 377، بحار الأنوار ج 64 ص 237.
گرفتار شده است با سرعت زيادى مىتواند پلههاى كمال معنوى را طى نمايد و از مقرّبان درگاه خدا شود.
اين سخن ديگر توست: «هر چقدر به ايمان مؤمن افزوده شود، بر بلا و سختىهاى او هم افزوده مىشود».(1)
وقتى دنيا، معشوق من باشد، طبيعى است كه دنيا را يك عشرتكده مىدانم، خيال مىكنم كار من در اينجا خوردن و خوابيدن است؛ ولى اگر دنيا براى من تنگ شد، نگاهم به بلا فرق خواهد كرد.
اگر باور كنم دنيا يك راه است و آمدهام كه بروم، پس بايد دنيا به گونهاى باشد كه مرا اسير خود نكند؛ زيرا راهى كه مرا به سوى خود بكشد و مرا اسير خود كند، باتلاق است.
خدا دنيا را «خانه بلا» قرار داد تا من اسير دنيا نشوم و به آن وابسته نگردم؛ به همين دليل، هر كه در اين بزم مقرّبتر است، جام بلا بيشترش مىدهند.
من در اين دنيا مسافرى هستم، آمدهام تا بروم. خودشناسى، سرمايه من است؛ ولى دنيا فريبنده است و هر لحظه دلم را به چيزى مشغول مىكند. براستى من چگونه مىتوانم به سلامت از اين دنيا بگذرم؟ چگونه مىتوانم به خوبى اين سفر را به پايان ببرم؟
آفتها در كمين من است، عشق دنيا، حسد، غرور، بخل و...، چگونه مىتوانم از همه اين آفتها، در امان بمانم؟ چگونه مىتوانم دل خود را بيمه كنم تا اسيرِ خاك و خاكىها نشود و آسمانى باقى بماند؟ فقط بلا مىتواند مرا از غفلت
1) المؤمن مثل الميزان كلما زيد فى ايمانه زيد فى بلائه: الامالى للطوسى ج 75 ص 320، التمحيص ص 31، مستدرك الوسائل ج 2 ص 434، بحار الانوار ج 75 ص 320.
بيدار كند و دل مرا از اين دنيا جدا كند، وقتى بلاهاى سخت فرامىرسد، با همه وجود به خدا رو مىكنم، از او يارى مىخواهم و به او توسّل مىكنم.
آرى، «بلا» درمان دردهاى من است، بلا آمده است تا دل مرا از آنچه نابود مىشود جدا كند. بلا، دواىِ درد غرور و غفلت است. اكنون مىفهمم چرا خدا زندگى اين دنيا را با بلا همراه ساخته است. اگر من مسافر نبودم، اگر زندگى من فقط اين دنيا بود و آخرتى نبود، بايد اعتراض مىكردم كه چرا در دنيا اينقدر بلا و سختى مىبينم.
من مسافر هستم و بايد به وطن اصلى خويش بازگردم. من از ملكوت هستم و بايد به آنجا باز گردم، اكنون مىفهمم چرا خدا دنيا را براى دوستانش، سرزمين بلاها قرار داده است.
خيلىها مشتاقِ بهشت هستند و آرزو دارند كه به آن برسند، ولى آيا مىشود كه بهشت مشتاق ما بشود؟ آيا راهى براى رسيدن به اين مقام وجود دارد؟
روزى از روزها تو به ياران خود رو كردى و چنين فرمودى: «بدانيد بهشت مشتاق كسى مىشود كه مسجد را جارو بزند و در پاكيزگى آن بكوشد».(1)
آرى، مسجد خانه خدا است و آن قدر عزيز است و حرمت دارد كه اگر كسى در پاكيزگى آن بكوشد، بهشت به او عشق مىورزد! وقتى به مسجد مىروم و جارو در دست مىگيرم تا آن جا را براى بندگان خوب خدا تميز كنم، نزد خدا، آن قدر مقام پيدا مىكنم و آن قدر عزيز مىشوم كه بهشت آرزوى وصال مرا مىكند!
يادم نمىرود چند سال قبل به مسجدى رفته بودم ولى آن مسجد مرتّب و
1) سمعت أبا الحسن(ع) يحدّث عن أبيه: إنّ الجنّة والحور لتشتاق إلى من يكسح المساجد ويأخذ منها القذى: مستدرك الوسائل ج 3 ص 385، بحار الأنوار ج 80 ص 382.
منظم نبود، عدّهاى از جوانان را جمع نمودم و براى آنان اين سخن تو را بازگو نمودم، روز بعد كه به آنجا رفتم، ديدم كه مسجد مثل دسته گل شده است، تميز و خوشبو و دوستداشتنى!
آرى اگر جوانان با سخن تو آگاه بشوند مسجدهاى ما هميشه غرق پاكيزگى و تميزى مىشود. خدا هيچ مكانى را در روى زمين به اندازه مسجد دوست ندارد، مسجد خانهخداست، براى همين ما مىتوانيم با احترام به مسجد رحمت خدا را به سوى خود جذب كنيم.
اگر بخواهم راه كمال را بپيمايم، بايد هر صبح كه از خواب برمىخيزم تصميم بگيرم در طول روز از ياد خدا غافل نشوم و از گناه و معصيت دورى كنم. اين مرحله اوّل است، درواقع من با خود پيمان مىبندم بندگى خدا را بنمايم.
بعد از آن در طول روز بايد مراقب باشم كه هر لحظه به ياد پيمان خودم باشم. شب كه فرارسيد لحظاتى به فكر فرو بروم و به صورت دقيق همه اعمال آن روز خود را محاسبه كنم. اگر توانسته بودم به پيمان خود وفادار بمانم شكر خدا را به جا آورم كه اين كار جز به توفيق او نبوده است، اگر هم كوتاهى داشتهام بايد توبه كنم و تصميم بگيرم جبران كنم، قبل از آنكه خواب به چشمم بيايد بايد از خدا طلب بخشش كنم، چراكه معلوم نيست فردا زنده باشم. خيلىها به اين اميد كه فردا توبه خواهند كرد، مرگشان در خواب فرارسيد و
ديگر از خواب بيدار نشدند، شايد من هم يكى از آنان باشم!
من خود را شيعه شما مىدانم و چهبسا با اين ادّعا بر ديگران فخر مىفروشم؛ ولى آيا شما مرا شيعه خود مىدانيد؟ اگر بخواهم به پاسخ اين سؤال برسم بايد به اين سخن تو عمل كنم كه چنين گفتى: «كسىكه هر روز اعمال و كردار خود را محاسبه نكند، شيعه ما نيست.»(1)
آرى، شيعه واقعى كسى است كه هر شب قبل از خواب، اعمال خود را بررسى مىكند. اين كار باعث مىشود او دچار غفلت نشود. چنين كسى ديگر شيفته دنيا نمىشود. همه كسانىكه به اوج كمال رسيدهاند بهوسيله محاسبه اين راه را پيمودهاند. محاسبه زنگار غفلت را از دل مىزدايد و ياد مرگ را در دل زنده مىكند.
من نمىدانم مرگ چه زمانى به سراغ من مىآيد، من نمىدانم شب آخر زندگى من، چه زمانى است؛ امّا وقتى عادت كرده باشم هر شب قبل از خواب، لحظاتى به محاسبه كردار خود بپردازم، سعادت بزرگى را كسب كردهام. وقتى من هر شب، از گناهانى كه در طول روز انجام دادهام، توبه كنم و تصميم بگيرم خطاهاى خودم را جبران كنم، براى مرگ آمادگى خواهم داشت.
1) ليس منّا من لميحاسب نفسه فى كل يوم: الكافى، ج 2، ص 453، تحف العقول ص 396، وسائل الشيعة ج 16 ص 95، مستدرك الوسائل ج 12 ص 153، بحار الانوار ج 1 ص 152، 67 ص 72، جامع الحاديث الشيعة ج 13 ص 256.
چه چيزى بهتر از اين است كه يك روز امام زمان را به خانهام دعوت كنم و آن حضرت بر سر سفره من بنشيند؟ چقدر خوب است كه به آن حضرت هديهاى بدهم و باعث خوشحالىاش بشوم! به راستى كدام شيعه است كه چنين آرزويى را به دل نداشته باشد؟ ولى چه كنيم كه توفيق، يار ما نيست، ما كجا و حضور امام زمانعليه السلام در خانه ما كجا!
اكنون به ياد اين سخن تو مىافتم كه به شيعيان خود چنين گفتى: «هر كس نمىتواند به زيارت ما بيايد، پس به زيارت دوستان ما برود!».(1)
آرى، روزگار غيبت است، و من نمىتوانم امام خود را ببينم، و او را زيارت كنم، ولى مىتوانم همين الان به ديدن يكى از دوستان خوبم بروم كه عشق اهل بيتعليهم السلام را به سينه دارد، اگر در اين كار اخلاص داشته باشم، همانند اين
1) من لم يستطع أن يزور قبورنا، فليزر قبور صلحاء إخواننا: الكافي ج 4 ص 60، وسائل الشيعة ج 9 ص 475.
است كه امام خويش را ديدهام.
سخن تو اينگونه ادامه پيدا مىكند: «هر كس نمىتواند به ما نيكى و احسان كند؛ به شيعيان ما نيكى كند».(1)
مگر آرزو نداشتم به امام زمانعليه السلام خود خدمت كنم؟ مگر آرزو نداشتم امام زمانعليه السلام را مهمانِ خانه خود كنم؟ بايد برخيزم و چند نفر از فقرا را به خانه خود دعوت كنم و آنها را بر سر سفره خود مهمان نمايم، در جامعه ما چقدر افراد مؤمنى هستند كه زير بار قرض هستند، بايد يكى از آنها را پيدا كنم و قرض او را ادا كنم، بايد به اين باور برسم كه با اين كار قلب امام زمان را خوشحال مىكنم و آن گاه خدا هم از من خشنود مىشود و به من افتخار مىكند.
1) من لم يستطع أن يصلنا، فليصل فقراء شعيتنا: الكافي ج 4 ص 60، بحار الأنوار ج 71 ص 311.
يكى از شيعيان در كوچههاى مدينه قدم مىزد كه نگاهش به تو افتاد، جلو آمد و سلام كرد، پاسخ شنيد، سپس چنين گفت: «چه شده است كه موهاى سرو صورتتان را رنگ كردهايد؟».
در جواب به او چنين گفتى: «اگر مرد به خود برسد و خود را زينت كند باعث عفّت و پاكدامنى همسرش مىشود».(1)
آرى! اسلام دين كاملى است و دستورات مهمّى براى سلامت زندگى فردى و اجتماعى دارد، همانگونه كه زن بايد خود را براى شوهرش آراسته كند، مرد هم بايد به خود رسيدگى كند و همواره آراسته باشد. بىتوجّهى به اين دستور مىتواند باعث دلسردى زن از زندگى بشود.
پولى كه پيامبر براى خريد عطر مصرف مىكرد بيش از پولى بود كه براى غذا
1) رأيت أباالحسن(ع) اختضب، فقلت: جُعلت فداك ، اختضبت؟ فقال: نعم، إنّ التهيئة ممّا يزيد في عفّة النساء ، ولقد ترك النساء العفّة بترك أزواجهن التهيئة، ثمّ قال: أيسرّك أن تراها على ما تراك عليه إذا أنت على غير التهيئة؟ قلت: لا، قال: هو ذاك...»: الكافي، ج 5، ص 567؛ وسائلالشيعة، ج 20، ص 246؛ مكارمالأخلاق، ص 79؛ الحدائقالناضرة، ج 23، ص 150.
و خوراك خود مىپرداخت.(1)
ما بايد از رفتار پيامبر خود الگو بگيريم، بعضىها در خانه خود را خوشبو نمىكنند، فقط گاهى كه مىخواهند مهمانى مهمّى بروند از عطر استفاده مىكنند، به راستى چرا آنها چيزهاى خوب را براى غريبهها مىخواهند و شريك زندگى خود را از آن محروم مىكنند؟ چقدر زيباست كه مردان جامعه ما با همسر خود به خريد بروند و عطرى را كه او دوست دارد خريدارى كنند و در خانه كه كنار همسرشان هستند از آن عطر استفاده كنند.
1) كان رسول اللَّه ينفق في الطيب أكثر ممّا ينفق في الطعام...: الكافي، ج 6، ص 512؛ وسائلالشيعة، ج 2، ص 146؛ ميزانالحكمة، ج 2، ص 1756.
امروز كسانى تلاش مىكنند تا جوانان ما را از عقايد اصيل شيعه جدا كنند و سخنان باطلى را در جامعه مطرح مىكنند.اصل سخن آنان اين است: «انسان بايد پيرو مذهب عشق باشد و با هيچكس دشمنى نكند، انسان عاشق، فرعون و موسى، ابليس و آدم را يكسان ببيند و به آن درجه از عرفان مىرسد كه به علىعليه السلام، معاويه، عُمر و ابوبكر، عشق مىورزد و همه آنان را دوست مىدارد».
به راستى كه اين سخن، چقدر با باورهاى شيعه فاصله دارد! هر كس از راه قرآن و اهلبيتعليهم السلام جدا شود، به گمراهى مىافتد و راه سعادت را گم مىكند. نكند كه من هم مثل عدّهاى شده باشم كه محبتِ دشمنان اهلبيتعليهم السلام در دلم جاى كرده باشد! نكند من هم مثل عدّهاى به مذهبِ عشق، ايمان آورده باشم، همان مذهبى كه مىگويد من نبايد با هيچكس (حتّى با ستمكاران) دشمنى
كنم!
من براى زندگى در اين دنيا دو راه بيشتر ندارم، يا بايد به حزب خدا بپيوندم يا به حزب شيطان. وقتى من از دشمنان آلمحمّدعليهم السلام بيزارى مىجويم، از شيطان و حزب او و دوستانش بيزار شدهام. حقيقت دين چيزى جز تولّى و تبرّى نيست. تولّى يعنى با دوستان خدا دوست بودن! تبرّى يعنى با دشمنان خدا دشمن بودن! دين يعنى اين كه من دوستان خدا را دوست بدارم و دشمنان خدا را هم دشمن بدارم! تبرّى، يعنى شيطانستيزى و شيطانگريزى!
آقاى من! روزى از روزها به شيعيان خود رو كردى و چنين گفتى:
در جهنّم درّهاى وجود دارد كه به آن «درّه محيط» مىگويند، اگر ذرّهاى از آتش آن به زمين برسد، همه زمين نابود مىشود.
كسانى كه در جهنّم گرفتار عذاب هستند از عذاب آن درّه به خدا پناه مىبرند!
در آن دّره، كوهى وجود دارد، هر كس در آن درّه هست از آتش آن كوه به خدا پناه مىبرد.
در آن كوه، چاهى است كه هر كس در آن كوه است از عذاب آن چاه به خدا پناه مىبرد...
در آنجا هفت صندوق است، در هر كدام از آن صندوقها، يك نفر به عذاب گرفتارند.
آن هفت نفر اينان هستند:
1 - «قابيل» كه برادرش را به قتل رساند.
2 - «نمرود» كه با ابراهيمعليه السلام دشمنى كرد و آن حضرت را به آتش انداخت.
3 - «فرعون» كه ادعاى خدايى كرد.
4 - «يهودا» كه دين موسىعليه السلام را تحريف كرد.
5 - «بولس» كه دين عيسىعليه السلام را منحرف كرد و باعث گمراهى مردم شد.
6 و 7 - دو دشمن اصلى اهلبيتعليهم السلام.(1)
آرى، اين هفت نفر كسانى بودند كه با حقّ و حقيقت، دشمنى كردند و مسير تاريخ را تغيير دادند و براى همين به سختترين عذابها گرفتار مىشوند.* * *
وقتى سخن تو به پايان رسيد، شيعيان فهميدند كسانى كه با شما دشمنى كردند به سختترين عذابها گرفتارند، هرچند عدّهاى كه از مكتب تشيّع به دور هستند براى آنان قداستى ساختهاند و آنان را رهبر خود مىدانند، ولى حقيقت چيز ديگرى است...
آن دو نفر كه بعد از پيامبر به حضرت فاطمهعليها السلام ستم روا داشتند و درِ خانه او را آتش زدند در جهنم گرفتار عذابند و شيعه واقعى از آن دو بيزارى مىجويد.
آرى، بيزارى از دشمنان حقّ و حقيقت، نيمه گمشده دين و راه روشنايى است! لعن بر دشمنان، باعث مىشود تا مرز بين من و بين خط نفاق و كفر از بين نرود، زندگى من، جهت آسمانى بگيرد و از جهت شيطانى دور بشود.
1) يقال له محيط لوطلع منه شرارة لا حرق من على وجه الأرض وان أهل النار يتعوذون من حر ذلك الوادي ونتنه وقذره وما أعد الله فيه لأهله ، وان في ذلك الوادي لجبلا يتعوذون أهل ذلك الوادي من حر ذلك الجبل ونتنه وقذره... قال أما الخمسة فقابيل الذي قتل هابيل ونمرود الذي حاج إبراهيم في ربه قال أنا أحيي وأميت وفرعون الذي قال أنا ربكم الأعلى ويهودا الذي هود اليهود وبولس الذي نصر النصارى ومن هذه الأمة أعرابيان: ثواب الاعمال ص 215، بحار الانوار ج 57 ص 127.
وقتى صداى اذان بلند مىشد، به نماز مىايستادى و با خداى خويش نجوا مىكردى، اين عادت تو بود كه بعد از پايان نماز به سجده مىرفتى و اين چنين دعا مىكردى:
«أَسْأَلُكَ الرّاحَةَ عِنْدَ الْمُوْتِ، وَالْعَفْوَّ عِنْدَ الْحِسابِ».
«خدايا! راحتى هنگام جان دادن و بخشش هنگام حسابرسى روز قيامت را از تو مىخواهم».(1)
اين دعاى مهم تو بود، من كه خود را شيعه تو مىدانم بايد همانند تو اين خواسته را از خدا بخواهم، اگر خدا اين دعا را براى من مستجاب كند، مرگ در نگاه من زيبا خواهد شد، ديگر از مرگ نخواهم ترسيد و منتظر عفو و بخشش خدا در روز قيامت خواهم بود.
1) يخر للَّه ساجدا فلاير فع راسه من السجود و التحميد حتى يقرب زوال الشمس و كان يدعو كثرا فيقول: أَسْأَلُكَ الرّاحَةَ عِنْدَ الْمُوْتِ، وَالْعَفْوَّ عِنْدَ الْحِسابِ: الإرشاد، ج 2، ص 231، بحار الانوار ج 48 ص 101، و راجع الكافي، ج 3، ص 323؛ تهذيب الأحكام، ج 2، ص 300؛ وسائل الشيعة ج 7 ص 10، مستدرك الوسائل ج 4 ص 463، بحار الانوار ج 48 ص 101.
خيلىها به دنبال اين هستند كه كسى آنان را موعظه كند و پند بدهد، موعظه دل را زنده مىكند و انسان را از خواب غفلت بيدار مىنمايد، اين سخن تو چقدر حكيمانه است: «هر چيزى كه به چشم مىآيد در آن، پند و موعظهاى براى تو نهفته است».(1)
آرى، هر نگاهى كه در آن پندآموزى نباشد، نگاهى بيهوده است، مؤمن به هر چه مىنگرد از آن عبرت مىگيرد، هر آنچه در اطراف او وجود دارد به نوعى با او سخن مىگويد و با زبان بىزبانى پيامى را براى او بازگو مىكند.
وقتى مؤمن به رودخانه طغيان كرده نگاه مىكند، چه مىبيند، آب آن رودخانه، گلآلود است و به رنگ خاك است ولى همان آب گلآلود وقتى به دريا مىريزد زلال مىشود و دل هر بينندهاى را مجذوب زيبايى خود مىكند.
1) ما من شىء تراه عينك الا و فيه موعظة: الامالى للصدوق ص 599، وسائل الشيعة ج 15 ص 197، الفصول المهمة ج 3 ص 378، بحار الانوار ج 68 ص 324، جامع احاديث الشيعة ج 14 ص 312.
دل ما هم همين طور است، در زندگى جوش و خروش دائمى داريم، همه وجودمان خروش و حركت و اضطراب شده است، وقتى ما به درياى ياد خدا مىافتيم، آرام مىشويم همچون آن سيل كه چون به دريا مىرسد، آرام و زلال مىشود.
مؤمن وقتى به ستارگان نگاه مىكند به فكر فرو مىرود كه چرا ستارگان اينقدر زيبا هستند؟ وقتى محيط اطراف ستارگان سياه و تاريك است اين ستارگان جلوهنمايى دارند، ولى در روز كه تمام آسمان روشن است اصلاً ستارگان به چشم نمىآيند. در روزگارى كه امامزمانعليه السلام در پس پرده غيبت است، اگر كسى پاك بماند، زيبايى دلانگيزى دارد. در روزگار غيبت، ارزش مؤمن خيلى زياد است، زيرا او در اوجِ سياهىها و فتنهها، راه صحيح را برگزيده است و در صراط مستقيم گام برمىدارد و هرگز وسوسهها او را فريب نمىدهد، براى همين است كه نور مؤمن در روزگار غيبت، عظمت بسيار زيادى دارد.
آنچه در اينجا نوشتم دو مثال بود، آرى، مؤمن به هر چه مىنگرد از آن پندى مىگيرد و اينگونه است كه از غفلت نجات پيدا مىكند و همواره در مسير صحيح قرار مىگيرد.
يكى از نعمتهاى خدا به انسان اين است كه عمرش، كوتاه نباشد و بتواند فرصت بيشترى داشته باشد تا زاد و توشه مناسب براى روز قيامت برگيرد، كسانى كه در جوانى و به مرگ ناگهانى از دنيا مىروند چه بسا براى سفر آخرت خويش، آمادگى نداشتهاند و با دست خالى سرازير قبر خويش شدهاند.به راستى چه چيزى مىتواند عمر انسان را طولانى كند و مرگ ناگهانى را از او دور كند؟ در اين سخن تو، پاسخ اين سؤال آمده است: «كسى كه به برادران دينى خود و خانوادهاش نيكى كند، عمرش طولانى مىگردد».(1)
آرى، اگر جامعه ما به اين دستور تو عمل كند به سعادت و رستگارى مىرسد و ديگر كسى در تنگناها و سختىها، تنها نمىماند، روحيّه كمك به ديگران باعث مىشود تا اميد در جامعه موج بزند و زيبايىها همه جا را فرا بگيرد.
1) من حسن بره باخوانه و اهله مد فى عمره: تحف العقول ص 388، مستدرك الوسائل ج 12 ص 421، بحار الانوار ج 1 ص 140، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 147.
دنيا، مزرعه آخرت است و خدا به هر انسانى، سرمايه وجودى داده است و او بايد از اين سرمايه خود بهرهببرد، كسى كه تنبلى مىكند سرمايه خودش را تباه مىكند. اين سخن را تو نقل كردهاى: «از تنبلى و بىحوصلگى پرهيز كنيد كه اين دو ويژگى، تو را از بهرههاى دنيا و آخرت محروم مىسازد».(1)
كسى كه در زندگى تنبل و بىحوصله باشد در مسير سعادت، آسيبپذير مىگردد، آرى، يكى از بدترين دشمنهاى انسان كه از درون خود او سر منشأ مىگيرد، همين تنبلى و بىحوصلگى است و ريشه شكستها و بدبختىهاى دنيا و آخرت مىباشند.
تنبلى باعث مىشود كه انسان كارى را شروع نكند، ولى در بىحوصلگى، كار را شروع مىكند ولى به پايان نمىرساند، اين دو ويژگى در هر كس باشد در
1) اياك و الكسل و الضجر فانهما يمنعانك من حظك من الدنيا و الاخرة: الكافى ج 5 ص 85، وسائل الشيعة ج 17 ص 59، جامع احاديث الشيعة ج 14 ص 78، تفسير نور الثقلين ج 1 ص 567.
زندگى فردى و اجتماعى به مشكلات مختلف برمىخورد و زاد و توشهاى هم براى آخرت خود آماده نمىكند.
انسانهاى تنبل و بىحوصله، آرامآرام به سمت توجيه تنبلىهاى خود پيش مىروند. اين توجيهها، به اصول اعتقادى آنها رسوخ مىكند و آنها را به سستى عقيده دچار مىسازد تا آن جا كه اگر موفقيّت ديگرى را مىبينند عدالتِ خدا را زير سؤال مىبرند.
اگر من آسيب در عقايد را براى خود و خانوادهام نمىپسندم، بايد با تنبلى و كسالت در خود و خانوادهام مبارزه كنم، چه بسا فرزندسالارى در نسل امروز، آمار ابتلا به تنبلى و كسالت را در جوانان افزايش مىدهد و اين هشدارى جدى است.
بسيارى از افرادى كه دچار تنبلى و بىحوصلگى بودهاند با تغذيه سالم و ورزش توانستهاند به نشاط برسند، تغذيه ناسالم و عدم تحرّك مىتواند علت اصلى تنبلى و بىحوصلگى باشد. چقدر به جاست كه با مشاوران علوم تغذيه و تندرستى در اين زمينه مشورت شود و از آنها راهكار لازم گرفته شود.
روز قيامت كه فرا برسد، خدا بهشت را براى بندگان خوب خود آماده مىكند و بوى خوش بهشت، همه جا را فرا مىگيرد. همه بوى بهشت را احساس مىكنند مگر كسانى كه با پدر و مادر خويش بدرفتارى كردهاند، همان كسانى كه عاقّ پدر و مادر شدهاند.(1)
آرى، بايد دقّت كنيم مبادا عاقّ پدر و مادر بشويم، زيرا هر كس چنين بشود بركت از زندگى او مىرود، عمرش كوتاه مىشود و خير از زندگى خود نمىبيند، او روى عزّت و سربلندى را نمىبيند. خدا در روز قيامت به چنين كسى اصلاً نظر مهربانى نمىكند.
اين سخن توست: «هر كس پدر و مادر خويش را ناراحت نمايد، عاقّ آنها شده است».(2)
بايد حواس خودم را جمع كنم، اگر سخنى گفتم يا كارى كردم كه پدر و مادر از من ناراحت شدند، سريع نزد آنها بروم و عذرخواهى كنم، مبادا به پدر و مادر نگاه تندى كنم كه اين خودش، يك نوع عاق شدن است. اگر راز و رمز سعادت و خوشبختى را مىخواهم در يك كلام خلاصه مى شود و آن نيكى و احترام به پدر و مادر است.
بايد سعى كنم پدر و مادرم را با نام كوچك صدا نزنم. هيچ گاه جلوتر از آنها راه نروم، وقتى وارد مجلسى شدم تا آنها ننشستهاند، ننشينم، هنگامى كه در حضور آنها هستم با خضوع و خشوع كامل باشم، اگر به چيزى نياز داشتند، اجازه ندهم كه از من خواهش كنند، بلكه زودتر از آن كه آنها بگويند، برايشان تهيّه كنم. در مقابل رفتارشان به خصوص وقتى كه به سنّ پيرى رسيدند صبر داشته باشم و باور كنم كه از اين راه مىتوانم رضايت خدا را براى خود خريدارى كنم.
اى كاش به اين باور برسم كه پدر و مادر، بهشت گمشده من هستند و قبل از اين كه آنها را از دست بدهم قدرشان را بدانم و همواره در راه خشنودى آنها گام بردارم و بدانم كه از قلب پدر و مادر تا خدا راهى نيست!
در جامعه، مسلمانان با يكديگر برادر هستند و بايد به يكديگر محبّت داشته باشند و هر كس، آرزوى خير و صلاح براى ديگرى بنمايد، در چنين جامعهاى، صفا و صميميت به اوج مىرسد و راه رستگارى براى همه فراهم مىگردد.
اين سخن توست: «مهمترين حقى كه يك برادر دينى بر تو دارد اين است كه آنچه را به سود دنيا و آخرت اوست به او بگويى و از او پوشيده ندارى».(1)
به اين سخن فكر مىكنم، تو از من مىخواهى كه نسبت به دوستان خود، بىخيال نباشم، اگر ببينم كه يكى از آنان كارى را در پيش گرفته است كه به صلاح دنيا يا آخرت او نيست با او سخن بگويم و او را راهنمايى كنم.
چه بسا دوست من به خاطر اين كه اسير احساسات شده است، نتواند صلاح خود را تشخيص بدهد و آنقدر هم به خود مطمئن باشد كه نيازى به مشورت
1) ان من اوجب حق اخيك ان لاتكتمه شيئا ينفعه لامر دنياه و لامر آخرته: اختيار معرفة الرجال ج 2 ص 755، بحار الانوار ج 2 ص 75، ج 75 ص 329، جامع احاديث الشيعة ج 14 ص 555.
نبيند و راه خود را انتخاب كند و اين مسير را ادامه بدهد، من كه از كنار به او نگاه مىكنم راحتتر مىتوانم تشخيص بدهم كه راه او خطاست، اينجاست كه وظيفه دارم با او سخن بگويم و او را از راهى كه برگزيده است برحذر دارم، اين حقّى است كه او بر گردن من دارد، من نبايد بىخيال باشم تا او درون چاه بيفند، بايد دستش را بگيرم و او را راهنمايى كنم.
اكنون درباره كودكان سخن مىگويى و از پدران و مادران مىخواهى تا به وعدههايى كه به فرزندانشان مىدهند عمل كنند، اين سخن توست: «اگر به كودكانتان وعده داديد به آن وفا كنيد زيرا كودكان مىپندارند كه روزيشان به دست شماست».(1)
اگر من به فرزندم، وعدهاى بدهم و به آن عمل نكنم، شخصيّت او را حقير شمردهام و به او درس دروغگويى دادهام و با اين كار من، اثر تربيتى منفى بر ذهن او نقش مىبندد.
آرى، دوران كودكى، مهم ترين دوران زندگى انسان است و در همين زمان است كه ساختار شخصيّتى كودك، شكل مىگيرد، تو دوست دارى من از كودكم احترام بگيرم و به او شخصيّت بدهم، زيرا وقتى من به كودك وعدهاى بدهم و
1) اذا وعدتم الصغار فاوفوا لهم فانهم يرون انّكم الذين يرزقونهم: عده الداعى ص 75، بحار الانوار ج 101 ص 73.
به آن عمل نكنم، كودك حسّ مىكند كه نزد من (كه پدرش هستم) محترم نيست و اگر اين رفتار من تكرار شود باعث عقدههاى شخصيتى در كودك مىشود.
احترام به كودك، بهترين راه براى پيشگيرى از پيدايش آسيبهاى روانى است، احترام به كودك، اعتماد به نفس را در او تقويت مىكند و در سايه همين اعتماد به نفس است كه او مىتواند در آينده، شخصيت سالمى در جامعه داشته باشد. من بايد به اين باور برسم كه فرزندم، پاره تن من است و اگر به او بىاحترامى كنم در واقع به خودم ضربه زدهام و آينده فرزندم را با خطر روبرو كردهام.
تو دوست دارى من براى زندگى خود برنامه داشته باشم و در اجراى آن برنامه، تلاش و كوشش كنم، هيچكس بدون برنامه و تلاش به موفقيّت و رستگارى نرسيده است، لحظه لحظههاى زندگى، ارزش فراوانى دارند و بهره گرفتن از آنها، باعث رشد و كمال مىشود و غفلت از برنامهريزى، پشيمانى به بار مىآورد.
اين سخن توست:
تلاش كنيد شبانهروز خود را به چهار بخش تقسيم كنيد:
بخشى براى مناجات با خدا
بخشى براى كار جهت تأمين مخارج زندگى
بخشى براى ارتباط با دوستان مورد اعتمادى كه عيبهايتان را به شما
گوشزد مىكنند و شما را دوست دارند.
به وسيله اين بخش چهارم، توانايى پيدا مىكنيد كه وظيفه خود را در سه بخش ديگر به خوبى انجام بدهيد.(1)
به سخن تو فكر مىكنم، تو از من مىخواهى كه وقتى را براى راز و نياز با خدا قرار بدهم، اين همان چيزى است كه در زندگى انسانِ امروز، جايش خالى است، اين مناجات با خداست كه به انسان آرامش مىدهد و او را از اضطراب و نگرانى نجات مىدهد، خدا بر هر كارى تواناست و از خود ما به ما نزديكتر است.از طرف ديگر، تلاش براى به دست آوردن روزى، وظيفه هر مسلمان است و اين كار نزد خدا با جهاد در راه خدا برابرى مىكند، ولى نكته مهم اين است كه من نبايد چنان سرگرم به دست آوردن ثروت بشوم كه قسمتهاى ديگر را از ياد ببرم.
من بايد وقتى را براى ديدار با دوستان مورد اعتماد قرار بدهم، با آنان گفتگو كنم و از آنان پندپذيرى داشته باشم، اگر بخواهم راه سعادت را بپيمايم نياز دارم كه دوستانم، عيبها و خطاهاى مرا به من گوشزد كنند. همچنين بايد وقتى را براى تفريح، استراحت و لذّتهاى حلال قرار بدهم چرا كه اين باعث مىشود براى عبادت، كار و پندپذيرى، آمادگى پيدا كنم. كسانى كه همه وقت خود را صرف كار مىكنند بعد از مدتى دلزده مىشوند، شايد به ثروت زيادى برسند، ولى نشاط خود را تباه كردهاند، همچنين كسانى كه فقط به عبادت
1) إجتهدوا في أنْ يكون زمانُكم أربع ساعات: ساعةً لمناجاة الله، وساعة لأمر المعاش، وساعة لمعاشرة الإخوان والثِّقاة الذين يعرفونكم عيوبكم ويخلصون لكم فى الباطن، و ساعة تخلُون فيها للذّاتكم فى غير محرَّم...: تحف العقول ص 409، مستدرك الوسائل ج 13 ص 50، بحار الانوار ج 75 ص 321، جامع احاديث الشيعة ج 17 ص 103.
مىپردازند بعد از مدتى نشاط معنوى خود را از دست مىدهند.
چقدر خوب است كه در كارهاى خود با ديگران مشورت كنم و اين گونه از فكر ديگران براى رشد و كمال خود بهره بگيرم. اين سخن توست: «مشورت با شخص خردمندى كه دلسوز است باعث نيكبختى و بركت است و تو را به رشد و كمال مىرساند. چنين مشورتى، توفيقى از طرف خداست».(1)
آرى، كسى كه خودخواه است از نظر ديگران بهره نمىگيرد و سرانجام به دردسر مىافتد. وقتى زندگى كسانى را كه شكست خوردهاند را بررسى مىكنيم مىبينيم آنان خودمحور بودهاند و با ديگران مشورت نكردهاند. وقتى انسان با مشكلى روبرو مىشود يا بر سر دو راهى قرار مىگيرد، به نظر ديگران نياز دارد و بدون استفاده از تجربههاى آنان نمىتواند مسير زندگى را با موفقيّت بپيمايد.
1) مشاورة العاقل الناصح يمن و بركة و رشد و توفيق من اللَّه: تحف العقول ص 388، مستدرك الوسائل ج 12 ص 421، بحار الانوار ج 1 ص 140، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 147.
اكنون مرا از تكبّر برحذر مىدارى و چنين مىگويى: «از تكبّر بپرهيز و بدان هر كس به اندازه سر سوزن، تكبّر داشته باشد وارد بهشت نمىشود».(1)
تكبّر بزرگترين آفت براى سعادت است، اگر من خودم را بالاتر از ديگران ببينم و ديگران را كوچك شمارم به تكبّر گرفتار شدهام.
وقتى تكبّر در جان من ريشه دواند ديگر سخن حقّى را از ديگران نمىشنوم و چه بسا آن را انكار مىكنم، من بايد از سرنوشت شيطان درس بگيرم، او سالهاى سال، خدا را عبادت كرد و در ميان فرشتگان جايگاه ويژهاى پيدا كرد، ولى چون خود را بالاتر از آدمعليه السلام مىدانست حاضر نشد به او سجده كند و از مسير حق خارج شد و به عذاب خدا گرفتار شد.
نمرود و فرعون و ديگر كسانى كه در مقابل پيامبران ايستادند روحيّه تكبّر
1) ايّاك و الكبر فانه لايدخل الجنة من كان فى قلبه مثقال حبة من كبر: تحف العقول ص 396، مستدرك الوسائل ج 12 ص 421، بحار الانوار ج 1 ص 140، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 147.
داشتند، آرى، تكبّر پردهاى در برابر چشم انسان مىافكند و او را از ديدن چهره زيباى حقّ محروم مىكند.
كسى كه به تكبّر گرفتار شده است بايد به گذشته و آينده خود فكر كند، به راستى انسانى كه در آغاز نطفهاى بىارزش است و در پايان كار، مردار گنديدهاى مىشود، آيا سزاوار است كه به خود ببالد؟
راه درمان تكبّر اين است كه انسان لباس ساده بپوشد، غذاى ساده بخورد، در سلام كردن بر ديگران تقدّم جويد، با كوچك و بزرگ گرم بگيرد، اگر او چنين رفتار كند، كم كم روحيّه تكبّر او برطرف مىشود.
خدا در قرآن، هدف از آفرينش انسان را عبادت و بندگى معرّفى كرده است، اين سخن قرآن است: «ما خَلَقتُ الجِّنَ وَ الانسَ إلّا لِيَعبُدُونَ».(1)
«جنّ و انسان را فقط براى عبادت خلق نمودم».
اكنون سؤالى به ذهن مىرسد: برترين عبادتها كدام است؟ جواب اين سؤال چيست: نماز؟ روزه؟ حجّ؟
وقت آن است كه سخن تو را با گوش جان بشنوم: «برترين عبادتها بعد از معرفت به خدا، انتظار فرج است».(2)
آرى، بعد از خداشناسى، هيچچيز همانند انتظار فرج ما را به كمال نمىرساند،
انتظار آمدن مُنجى. انتظار فرا رسيدن زمان ظهور مهدىعليه السلام. وقتى من منتظر ظهور او باشم، در حقيقت به روشنايى و كمال رسيدهام، ظهور براى اين است كه همه انسانها به كمال و زيبايى برسند، وقتى كه من در انتظار اين زيبايى باشم، خودم نيز زيبا مىشوم و ارزش پيدا مىكنم، چرا كه تمام فكر و ذهن من به زيبايى مىانديشد، من ديگر زيبا فكر مىكنم، اين زيبايى در زندگى من جلوه مىكند.
آرى! در انتظار همه خوبىها بودن، خودِ مرا هم زيبا مىكند و اين، عينِ زيبايى است.
وقتى با تمام وجودم منتظر آمدن امامزمانعليه السلام هستم و براى آمدن او برنامهريزى مىكنم، ناخودآگاه زندگى خود را به سمت و سويى مىبرم كه رنگ و بوى بندگى خدا مىدهد، اينجاست كه در زندگى من، زيبايىها جلوه مىكند.
اكنون مىخواهى از كربلا و زيارت امامحسينعليه السلام برايم سخن بگويى، زيارت، نماد محبّتى است كه شيعه به دل دارد و باعث آن مىشود كه رحمت خدا بر دلها نازل شود.
اين سخن توست: «كسى كه به امامحسينعليه السلام معرفت داشته باشد و او را زيارت كند، خدا همه گناهان او را مىبخشد».(1)
زيارت كربلا، سرّى از اسرار خداست، امامحسينعليه السلام هر چه داشت در راه خدا فدا كرد و نزد خدا آنقدر مقام و جايگاه دارد كه خدا، زائر او را اينگونه مورد رحمت قرار بدهد. كسى كه به كربلا مىرود با اين كار خود اعلام مىدارد كه در مسير صحيح است و شايستگى كسب رحمت خدا را دارد و براى همين هم خدا به او توفيق توبه مىدهد و او را از همه سياهىها پاك مىگرداند. كسى كه
1) من زار الحسين(ع) عارفا بحقه غفر اللَّه له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر: كامل الزيارات ص 263، الامالى للصدوق ص 206، ثواب الاعمال ص 85، روضة الواعظين ص 194، مناقب آل ابىطالب ج 3 ص 272.
به كربلا مىرود، انديشهاش ريشه در سرزمين ولايت دارد و اگر شيطان او را فريب داده است و گناهى كرده است با آب توبه شسته مىشود و او توفيق پيدا مىكند كه خطاهايش را جبران كند.
مناسب مىبينم در اينجا خاطرهاى را بنويسم: چند سال قبل، در حياط خانه ما، يك بوته گل ياس بود، فصل بهار كه مىرسيد عطر ياس همه خانه و خانههاى اطراف را پر مىكرد، هر كس از آنجا عبور مىكرد، مدهوش اين بوى خوش مىشد، ولى من در بهار دچار حسّاسيّت مىشدم، (عطسههاى شديد و سردرد). اوّل نمىدانستم علّت چيست، نزد پزشك رفتم او وقتى از من سؤالات زيادى كرد فهميد كه من به گل ياس حسّاسيت دارم. سرانجام مجبور شدم آن بوته را ببُرّم.
يك سال گذشت، بار ديگر گل ياس سبز شد و قد كشيد، دوباره گلهاى خوشبو كه همه جا را معطّر مىكرد، بار ديگر گل ياس را بريدم. چارهاى نداشتم. چند سال اين ماجرا تكرار شد، من همه شاخههاى آن درخت را مىبريدم، امّا فايدهاى نداشت.
يك روز، يكى از دوستانم كه كشاورز بود، مهمان من بود، او به من گفت: «اگر هزار بار هم شاخههاى اين گل را ببُرى، باز هم رشد خواهد كرد، چون ريشه آن سالم است، تو بايد ريشه آن را خشك كنى. مقدارى آهك بگير و در آب مخلوط كن و پاى گل ياس بريز!».
من اين كار را كردم، اتّفاقاً چند روز بعد، چند مهمان براى من آمد، آنان به گل
ياس علاقه زيادى داشتند، آنان آن شاخههاى ياس را ديدند و چقدر از آن تعريف كردند: بهبه چه گلهاى خوشبويى !
من به آنان گفتم: اين گل به زودى خشك مىشود، باور نكردند، آنان نمىدانستند كه ريشه گل تباه شده است و به زودى اين گل براى هميشه از بين خواهد رفت.
ولايت اهلبيتعليهم السلام همانند ريشه آن گل ياس است، ممكن است من همه شاخههاى آن را نابود كنم، امّا چون ريشه آن سالم است، بار ديگر رشد مىكند، شاخه و گل مىدهد، كسى كه به كربلا مىرود با ولايت، تجديد پيمان مىكند و از بركت آن بهرهمند مىگردد.
امان از وقتى كه ريشه خراب باشد و تباه شده باشد! كسى كه ولايت ندارد، ريشه ندارد، نمازها و روزههاى او، همانند شاخ و برگ درختى است كه ريشهاش تباه شده است، به زودى نابود مىشود و از بين مىرود.
هر كسى دوست دارد قوىترين مردم باشد و از دشمن نهراسد و وقتى در گرداب سختىها گرفتار شد خود را نبازد. به راستى چگونه مىتوان اين قدر قدرت پيدا كرد؟
اين سخن توست: «هر كس مىخواهد قوىترين مردم باشد، پس به خدا توكّل كند».توكّل بر خدا اين است كه انسان كار خود را به دست خدا بسپارد تا خدا به او كمك كند و مشكلات را به دست غيبش حل كند، انسان در زندگى با مشكلات زيادى روبرو مىشود و احساس مىكند كه به تنهايى نمىتواند آنها را حلّ كند، كسانى كه به خدا باور ندارند در اين شرايط، نااميد مىشوند، ولى انسان مؤمن براى ضعف خود به قدرت بىپايان خدا چنگ مىزند و از خدا طلب يارى
مىنمايد و به او توكّل مىكند.
البته بعضىها معناى توكّل را خوب نفهميدهاند، آنان تصوّر مىكنند بايد وسايل و اسباب عادى را كنار بگذارند و تنها به خدا اميدوار باشند، اين درست نيست. توكّل اين است كه من اقدامات لازم را انجام دهم، وسايل عادى را فراهم كنم و وظيفه خود را درست انجام دهم، بعد از آن به لطف و حمايت خدا چشم بدوزم كه خدا كسانى را كه به او توكّل مىكنند دوست دارد و آنان را يارى مىكند.
«يقين» بالاترين مرحله ايمان است، كسانى كه به اين مرحله رسيدهاند قلههاى رستگارى را فتح كردهاند و از كسانى شدهاند كه خدا به آنان نظر رحمت دارد. يكى از ياران تو دوست داشت بداند چگونه مىتواند به اين مقام برسد، براى همين او نزد تو آمد و درباره يقين، سؤال كرد، تو در پاسخ به او چنين گفتى: «يقين اين است كه به خدا توكّل كنى، تسليم او باشى، راضى به قضاى او باشى و كارهايت را به او واگذار كنى».
آرى، كسى كه اينگونه باشد همواره در آرامش است، او به خدا توكّل كرده است و تسليم اوست. به آنچه خدا برايش مقدّر كرده است راضى و خشنود است، اگر بلا و سختىها هم به سراغ او بيايد، آن را هديهاى از طرف خدا مىبيند و همه امور زندگىاش را به خدا واگذار كرده است.
خيلى از افراد در زندگى، چنان شيفته دنيا و جلوههاى پر فريب آن مىشوند كه مرگ را از ياد مىبرند و خيال مىكنند مرگ از آنان دور است، آنان نمىدانند كه اگر فردا را جزء عمر خود حساب كنند، مرگ را به خوبى نشناختهاند، مرگ در كمين انسان است و ناگهان از راه مىرسد. به راستى كه يادِ مرگ مىتواند غفلتها را از دل برطرف كند.
روزى از روزها خبر رسيد كه يكى از شيعيان تو از دنيا رفته است، همراه با ديگران به تشييع جنازه او رفتى، وقتى مىخواستند پيكر او را داخل قبر بگذارند نگاهى به قبر او كردى و چنين گفتى: «نگاه كنيد، آخر دنيا، اين قبر است، چيزى كه پايانش اين است سزاوار است كه به آن بىرغبت شويد».(1)
آرى، لحظهاى كه مرگ سراغ انسان مىآيد، دست او از همه دنيا كوتاه
1) ان شيئا هذا اخره لحقيق ان يزهد فى اوله: معانى الاخبار ص 343، تحف العقول ص 408، وسائل الشيعة ج 16 ص 15، بحار الانوار ج 70 ص 103.
مىشود، هر چقدر ثروت و قدرت هم داشته باشد ديگر به كار او نمىآيد، وقتى پيكر انسان را داخل قبر مىنهند و خاك روى آن مىريزند، لحظه تنهايى اوست، بستگان براى لحظاتى كنار قبر او مىمانند ولى سرانجام همه به خانههاى خود باز مىگردند. خوشا به حال كسى كه براى سفر آخرتش، زاد و توشه فراهم كرده است و اعمال نيك با خود به همراه دارد.
اسلام از ما خواسته است كه در مراسم تشييع جنازه شركت كنيم، زيرا اين مراسم باعث مىشود از خواب غفلت بيدار شويم، در اين مراسم، لحظهاى به خود مىآييم و از غوغاى زندگى روزانه و غصّههاى دنيا، گذر مىكنيم، دقايقى از عطش بىپايان دنياطلبى، فاصله مىگيريم و باور مىكنيم كه هر چه به دنبال دنيا بدويم و ثروت فراوان جمع كنيم، بايد همه را بگذاريم و فقط با كفن وارد خانه قبر شويم.
عدّهاى دوست دارند درباره چگونگى ذات خدا فكر كنند و سخن بگويند، آنان خدا را به چيزهايى مثل «دريا»، «خورشيد» مثال مىزنند، ولى همه سخنان آنان باطل است، تو به ما چنين هشدار دادهاى: «هر كس درباره ذات خدا سخن بگويد به هلاكت مىافتد».(1)
آرى، فكر كردن درباره چگونگى خدا، چيزى جز تحيّر نصيب ما نمىكند، هيچكس نمىتواند ذات خدا را درك كند، خدا را نمىتوان با چشمها ديد. او هيچكدام از صفات مخلوقات را ندارد، او غيب است، براى همين هر كس كه بخواهد ذات او را بشناسد، چيزى جز تحيّر نصيب او نمىشود.تو از ما مىخواهى تا از فكر كردن درباره ذات خدا پرهيز كنيم، زيرا هيچگاه عقل بشر به آنجا راه ندارد، ما مىتوانيم در مورد آيات و نشانههاى خدا هر
1) من تكلم فى اللَّه هلك: تحف العقول ص 409، بحار الانوار ج 10 ص 246.
چقدر مىخواهيم سخن بگوييم.
به راستى كه در جهان هستى شگفتىهاى زيادى وجود دارد، ماه، زمين، خورشيد و ستارگان. لحظهاى فكر مىكنم، كره زمين با همه آن عظمتهايى كه دارد، در مقابل خورشيد ذرّهاى بيش نيست. مىتوان يك ميليون و سيصد هزار زمين را در خورشيد جاى داد. كهكشان راه شيرى (كه سيّاره زمين و منظومه شمسى در آن مىباشد) 200 ميليارد برابر بزرگتر از حجم خورشيد است.
قطر كهكشان راهشيرى 100 هزار سال نورى است، امّا خدا كهكشان ديگرى را هم خلق كرده است كه قطر آن 6 ميليون سال نورى است، دانشمندان به آن كهكشان «آى. سى 1011» مىگويند. قطر اين كهكشان 60 برابر كهكشان راه شيرى است و در آن صد هزار ميليارد ستاره وجود دارد. اين كهكشان بيش از يك ميليارد سال نورى از زمين فاصله دارد، نور مىتواند در يك ثانيه هفت بار زمين را (از روى خط استوا) دور بزند، اين نور با اين سرعت، يك ميليارد سال طول مىكشد تا از آن كهكشان به زمين برسد...
اين تنها گوشهاى از جهان هستى است، خدا همه اينها را آفريده است، من هر چقدر مىتوانم بايد درباره آنچه خدا آفريده است فكر كنم و از اين راه به قدرت بىانتهاى خدا پىببرم.
انسان همواره در جستجوى آرامش است و در اين راه تلاش مىكند، ولى كسى كه گرفتار حرص و زيادهخواهى شده است رنگ آرامش را نمىبيند و همواره در رنج و عذاب روحى به سر مىبرد.
حرص باعث مىشود انسان از آنچه دارد لذّت نبرد و هميشه بيشتر و بيشتر بخواهد و از وظيفه اصلى خود هم غافل شود و آنقدر سرگرم جمع ثروت گردد كه از هدف اصلى خلقت خويش به دور شود و از سعادت و رستگارى محروم بماند. چنين كسى هرگز به مقام رضا، دسترسى پيدا نمىكند و به داشتههايش راضى نيست و در استرس و نگرانى به سر مىبرد.
اكنون تو برايم از علّت حرص و آزمندى سخن مىگويى و اين بيمارى روحى را ريشهيابى مىكنى تا من بتوانم از آن دورى كنم و گرفتار آن نشوم. اين
سخن توست: «كسى كه باور كند عمرش طولانى است به حرص گرفتار مىشود».(1)
كسى كه حرص مىورزد اگر قدرى فكر كند كه چه بسا همين فردا، مرگ او فرا برسد، به سادگى اين بيمارى او درمان مىشود، كسى كه فردا را جزء عمر خود بشمارد، مرگ را به خوبى نشناخته است.
چقدر بازيكنانى كه در وسط بازى فوتبال، جان دادهاند و مرگ به آنان فرصت نداد، بازى به اتمام برسد، كشتىگيرانى كه وسط مسابقه كشتى جان دادهاند، سخنرانانى كه وسط سخنرانى مردهاند... همه اينها مرا به فكر وا مىدارد، آرى، اگر مرگ را در چند قدمى خود ببينم هرگز گرفتار حرص نخواهم شد.
1) من حدثها بطول العمر يحرص: تحف العقول ص 410، بحار الانوار ج 75 ص 321.
روزى از روزها تصميم گرفتى تا به خارج از شهر بروى، پس سوار بر اسب شدى و همراه با يكى از يارانت حركت كردى، همينطور كه مسير را به پيش مىرفتى، ناگهان از اسب پياده شدى و روى خود را بر روى خاك گذاشتى و به سجده رفتى.
مدّتى گذشت، سرانجام سر از سجده برداشتى، پيشانى و چهره تو، خاك آلود شده بود. آن كسى كه همراه تو بود چنين پرسيد: «آقاى من! چرا در اينجا به سجده رفتيد؟»، در پاسخ چنين گفتى: «من به ياد يكى از نعمتهايى افتادم كه خدا به من داده بود. دوست داشتم در مقابل خداى خويش به سجده بروم و شكر آن را بجا آورم». آرى، تو دوست نداشتى هنگامى كه آن نعمت خدا را ياد كردى با بىتوجّهى از آن بگذرى، تو اينگونه شكر خدا را به جا آوردى.(1)
1) انى ذكرت نعمه انعم اللَّه بها على فاحببت ان اشكر ربى: الكافى ج 2 ص 98، وسائل الشيعة ج 7 ص 19، مستدرك الوسائل ج 5 ص 152، بحار الانوار ج 48 ص 116.
تو دوست دارى تا ما با يكديگر مهربان باشيم و در زندگى اجتماعى با محبّت باشيم تا جامعه ما در عطش بىمهرى نسوزد، اين سخن توست: «مهرورزيدن به مردم، نيمى از عقل است».(1)تو مىخواهى من به ديگران مهربانى كنم و كارهايى انجام دهم كه نشانه محبّت و دوستى است، من بايد در مشكلات به يارى ديگران بشتابم، اگر آنان خطا و اشتباهى كردند، آنان را ببخشم، با چهرهاى گشاده با مردم روبهرو شوم، با فروتنى با آنان برخورد كنم، سخنان آنان را بشنوم و به آنها احترام بگذارم.
اگر رفتار من اينگونه باشد، به مردم مهرورزى نمودهام و به دستور تو عمل كردهام، اين سبك زندگى، يك روش عاقلانه است و آثار فراوانى براى خودِ من هم دارد، دوستان من زياد مىشوند، اگر اهل كسب و تجارت باشم مشتريان
1) التودُّد الى الناس نصف العَقل: تحف العقول ص 410.
من، فراوان مىگردند، اگر مدير اجرايى باشم، افرادى كه در زير مجموعه من هستند به من عشق مىورزند و وظايف خود را به خوبى انجام مىدهند، اگر عالِم دينى باشم، مردم سخنان مرا با دل و جان مىپذيرند.
ولى اگر رفتار من با مردم، خشن باشد و با آنان با قيافه درهم كشيده روبهرو شوم، و به آنان بىاعتنايى كنم و تكبّر بورزم، همه از اطراف من پراكنده مىشوند، آن وقت است كه در ميان جمع زندگى مىكنم ولى تك و تنها هستم و هيچكس دلش با من نيست.
قناعت يكى از فضايل اخلاقى است، وقتى به حدّ كفافِ زندگىام، خرج كنم و خود را بىجهت گرفتار قرض نكنم قناعت پيشه كردهام، افسوس كه زندگىهاى امروز، پر از چشم و همچشمى است، خيلىها وام مىگيرند تا چيزى را بخرند كه به آن نياز جدّى ندارند.
تو درباره قناعت به شيعيان خود چنين مىگويى: «اگر از دنيا به قدرى كه تو را كفايت كند بخواهى، بدان كه كمترين مقدار از دنيا، زندگى تو را كفايت مىكند ولى اگر از دنيا بيش از اندازهاى كه تو را كفايت كند بخواهى، بدان كه همه دنيا هم بسندهات نخواهد بود».(1)
بىجهت نيست كه مىگويند: «قناعت، گنج بىپايان است»، كسى كه در زندگى قانع باشد به كليد آرامش دست يافته است. خدا در آيه 97 سوره نحل
1) إن كنت يغنيك ما يكفيك فادنى ما فى الدنيا يكفيك، و إن كان لايغنيك ما يكفيك فليس شى من الدنيا يغنيك: تحف العقول ص 396، وسائل الشيعة ج 16 ص 95، مستدرك الوسائل ج 12 ص 153، بحار الانوار ج 1 ص 152، 67 ص 72، جامع الحاديث الشيعة ج 13 ص 256.
به مؤمنان وعده داده است كه به آنان در اين دنيا، زندگى خوش عطا مىكند، به راستى اين زندگى خوش چيست؟ آيا زندگى خوش اين است كه مؤمن به بلا و سختىها گرفتار نشود و زندگى راحتى داشته باشد؟
من مؤمنان زيادى را مىشناسم كه در فقر، بلا و سختى زندگى مىكنند، پس معلوم مىشود «زندگىِ خوش» چيز ديگرى است.(1)
وقتى تحقيق مىكنم متوجّه مىشوم كه منظور از آن زندگى خوش كه خدا به مؤمنان مىدهد، همان زندگى با قناعت است، مؤمن كارهاى نيك زيادى انجام مىدهد، و خدا در اين دنيا به او فقط يك پاداش مىدهد و آن هم قناعت است! اگر چيزى در اين دنيا بهتر از قناعت بود، خدا آن را به مؤمن مىداد. قناعت، بزرگترين ثروت است. خيلىها ثروت بسيار زيادى دارند، امّا باز هم حرصِ ثروت بيشتر را مىزنند. آن همه ثروت به آنان آرامش نداده است، زيرا مالِ دنيا مانند آب دريا، شور است، انسان هرچه بيشتر از آن بنوشد، تشنهتر مىشود. اگر كسى قناعت داشته باشد، به كم سير مىشود و انسان حريص هرگز از مال دنيا سير نمىشود.(2)
1) مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ).
2) فلنحينّه حياة طيبة، قال: القنوع: الامالى للطوسى ص 275، بحار الأنوار ج 68 ص 345، تفسير القمي ج 1 ص 390، تفسير الصافي ج 3 ص 154، البرهان ج 3 ص 452.
امروزه بعضى از خانوادهها فرصت بازى را از كودكان خود مىگيرند و آنان را به كلاسهاى مختلف مىفرستند، بارها ديدهام كه پدر و مادرى، از صبح تا شب، وقتِ كودك خود را با برنامههاى مختلف پر كردهاند و اجازه نمىدهند فرزندشان بازى كند.
اين سخن توست: «مستحب است كه كودك در دوران كودكى به بازى علاقمند باشد تا در بزرگسالى، بردبار باشد».(1)
دقّت كنيد اين حديث با دو عبارت نقل شده است:
الف. عُرامة كه به معناى علاقه به بازى و بازيگوشى است. (من لايحضره الفقيه، الوافى للفيض ج 23 ص 1384).
ب. غَرامة كه معناى سختىها و مشكلات مىباشد (وسائل الشيعة ج 31 ص 479).
در واقع در اين حديث نسخه بدل وجود دارد. در اينجا كلام مرحوم مجلسى اول را از روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه ج8 ص 652 نقل مىكنم: «عرامة الغلام في صغره» أي بطره و ميله إلى اللعب و بغضه للمكتب و شكاسة خلقه في صغره «ليكون حليما» عاقلا في كبره، و الحاصل أن سوء خلق الصبي مطلوب فإنه يدل على أنه يكون عاقلا في كبره، و يؤيده ما روي أن عرامة الصبي في صغره دليل على حلمه في كبره. فظهر أن الحق أن يكون العرامة بالعين المهملة. و في بعض النسخ بالمعجمة و يمكن تصحيحه بأنه يستحب أن يؤخذ منهم الغرامة إذا أفسدوا شيئا أو ضيعوه ليعتادوا بترك التضييع، لكن الظاهر أنه من النساخ لما لم يفهموا معنى العرامة.
با توجّه به سخن مرحوم مجلسى، روشن مىشود كه كلمه «عرامة» صحيح مىباشد كه به معناى علاقه كودك به بازى مىباشد.
آرى، كسى كه در كودكى بازى نكند، در بزرگسالى عجول، شتابزده و بىظرفيّت خواهد بود، كودك بايد كودكى خود را بنمايد و در دنياى خود با توجّه به سنّ و سالش، سرگرم بازى باشد. كودك، فراز و نشيبهاى زندگى، احساسات و عواطف را در درون بازى ياد مىگيرد و تجربه مىكند، بازى عامل
1) تستحب عُرامة الغلام فى صغره ليكون حليما فى كبره: من لايحضره الفقيه ج 3 ص 494، وسائل الشعيه ج 31 ص 479، بحار الانوار ج 67 ص 362.
بيرون ريختن انرژىهاى زايد كودك است.
پدر و مادرهايى كه به كودك خود فرصت بازى نمىدهند و وقت آنان را پر مىكنند، بايد بدانند كه همين كار، باعث مىشود كه فرزندشان دچار عقدههاى جبرانناپذيرى بشود. نمىدانم چرا عدهاى اينقدر عجله دارند كودكشان، بزرگ جلوه كند، آنانعقدههاى عدم موفقيّت خود را بر سر كودك خود خالى مىكنند و راهى را پيش مىگيرند كه جبران آن، بسيار سخت است.
كاش سبك زندگى ما، مطابق با سخنان اهلبيتعليهم السلام بود، اهلبيتعليهم السلام از ما خواستهاند كه مانع بازى كودك خود نشويم و آنان را از دنياى خود جدا نكنيم. هر چقدر كودك در دوران كودكى مطابق با فطرتش پيش برود، آينده درخشانترى خواهد داشت.
كاش ما پدران و مادران به اين باور مىرسيديم كه يك ساعت بازى كودك ما كه مطابق با فطرت اوست بهتر از هزاران ساعت كلاسهاى مختلفى است كه ما براى او در نظر گرفتهايم!
سبك زندگى اسلامى، گمشده جهان امروز است، يكى از شاخصههاى اين سبك زندگى، همسايهدارى است. انسان موجودى اجتماعى است و اسلام به عنوان يك دين كامل از ما خواسته است تا با همسايگان خود مهربان باشيم، با رعايت اين دستور، همه افراد جامعه مىتوانند در كنار هم به راحتى و آسايش زندگى كنند.
قرآن از ما خواسته است تا با همسايههاى خود خوشرفتارى نماييم و از حال آنها باخبر باشيم و به آنان رسيدگى كنيم، اين دستور آن قدر در قرآن مهم است كه در كنار دستور يكتاپرستى و نيكى به پدر و مادر ذكر شده است. (سوره نساء آيه 36).
اكنون وقت آن است كه سخن تو را بازگو كنم: «خوشرفتارى با همسايه فقط
اين نيست كه همسايه آزار نرسانى! بلكه خوشرفتارى با همسايه اين است كه به آزار و اذّيت همسايه خود، شكيبايى كنى».(1)
به سخن تو فكر مىكنم، وقتى همسايه من، حقوق مرا مراعات مىكند و من با او خوشرفتارى مىنمايم، هنرى نكردهام، هنر اين است كه اگر همسايهاى مراعات بعضى از مسائل را نكرد، من مقابله به مثل نكنم، بلكه صبر پيشه كنم، اين چيزى است كه تو از من انتظار دارى. اين معناى خوشرفتارى با همسايه است كه در مقابل، خدا هم به من پاداش فراوان مىدهد، عمر من طولانى مىشود، زندگىام بركت مىگيرد.
1) ليس حسن الجوار كف الاذى و لكن حسن الجوار الصبر على الاذى: الكافى ج 3 ص 667، تحف العقول ص 409، وسائل الشيعة ج 12 ص 122.
از قديم گفتهاند: «دروازه را مىتوان بست ولى دهان مردم را نمىتوان بست»، حرف مردم، امان بعضىها را مىبرد و آنان از هدف خويش كوتاه مىآيند و از راه خود دست مىكشند. مؤمن بايد براى رسيدن به يقين تلاش كند و به حقيقت دست يابد و آن گاه كه به حق رسيد، در راه آن مقاوم باشد، انسان با ايمان نبايد از سرزنش ديگران، پروايى داشته باشد!
اين سخن توست: «اگر در دست تو گردويى باشد و مردم بگويند آنچه در دست دارى، گوهر است، به حال تو سودى ندارد، زيرا تو يقين دارى كه آن، گردوست. اگر در دست تو گوهرى باشد و مردم بگويند گردوست، به حال تو ضررى ندارد زيرا تو خودت مىدانى در دست تو گوهرى ارزشمند است».(1)
آرى، گام اول موفقيّت اين است كه به راه خود يقين پيدا كنم، بعد از آن ديگر،
1) يا هشام لو كان في يدك جوزة و قال النّاس: لؤلؤة ما كان ينفعك و أنت تعلم أنّها جوزة، و لو كان في يدك لؤلؤة و قال النّاس: إنّها جوزة ما ضرّك و أنت تعلم أنّها لؤلؤة: تحف العقول ص 388، مستدرك الوسائل ج 12 ص 421، بحار الانوار ج 1 ص 140، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 147.
هر كس مىخواهد مرا سرزنش كند، سخن آنان هيچ ضررى به من نمىزند، كسى كه به يقين رسيد ديگر همچون كوه استوار مىماند و هرگز متزلزل نمىشود.
انسان مؤمن در كارهايش رضايت و خشنودى خدا را در نظر مىگيرد، از تعريف كردن ديگران مغرور نمىشود همانطور كه با سرزنش عيبجويان از راه خود پشيمان نمىشود.
خدا را شكر مىگويم كه اين كتاب به پايان رسيد و همه ما با چهل سخن از سخنان امامكاظمعليه السلام آشنا شديم، اميدوارم كه بتوانيم به اين سخنان عمل كنيم كه سعادت و رستگارى ما در گرو عمل به سخنان اهلبيتعليهم السلام است.
پىنوشتها
(1) أما ان ابدانكم ليس له ثمن الا الجنة فلاتبيعوا بغيرها: تحف العقول ص 389.
(2) من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه: تحف العقول ص 396.
(3) اكمل المؤمنين ايمانا احسنهم خلقا: تحف العقول ص 395.
(4) انّ لله عبادا فى الارض يسعون فى حوائج الناس ...: الكافى ج 2 ص 197، وسائل الشيعة ج 16 ص 366، بحار الانوار ج 71 ص 319، مراة العقول ج 9 ص 112، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 115، جامع السعادات ج 2 ص 179.
(5) قضاء حاجة المؤمن أفضل من ألف حجّة متقبّلة بمناسكها، وعتق ألف رقبة لوجه اللَّه، وحملان ألف فرس في سبيل اللَّه بسرجها ولجمها: الأمالي للصدوق ص 308، وسائل الشيعة ج 16 ص 364،بحار الأنوار ج 71 ص 285.
(6) مَن مشى في حاجة أخيه المسلم، أظلّه اللَّه بخمسة وسبعين ألف ملك ، ولم يرفع قدماً إلّا كتب اللَّه له حسنة، وحطّ عنه بها سيّئة، ويرفع له بها درجة، فإذا فرغ من حاجته كتب اللَّه عزّ وجلّ له بها أجر حاجّ ومعتمر: الكافي ج 2 ص 197، مصادقة الإخوان ص 67، وسائل الشيعة ج 16 ص 366، بحار الأنوار ج 71 ص 332.
(7) قليل العمل من العالم مقبول مضاعف و كثير العمل من اهل الهوى و الجهل مردود: الكافى ج 1 ص 17، جامع احاديث الشيعه ج 1 ص 94.
(8) لأن يهدي اللَّه بك رجلاً واحداً خير من أن يكون لك حُمر النعم. وفي روايةٍ أُخرى: خير
لك من الدنيا وما فيها: منية المريد ص 101، بحار الأنوار ج 1 ص 101.
(9) دخلتُ على سيّدي موسى بن جعفر(ع)، فقلتُ له: يا بن رسول اللَّه، علّمني التوحيد، فقال: يا أبا أحمد، لا تتجاوز في التوحيد ما ذكره اللَّه تعالى ذكره في كتابه فتهلك، واعلم أنّ اللَّه تعالى واحد، أحد، صمد، لم يلد فيورث، ولم يولد فيشارك، ولم يتّخذ صاحبةً ولا ولداً ولا شريكاً، وإنّه الحيّ الذي لا يموت، والقادر الذي لا يعجز، والقاهر الذي لا يُغلب، والحليم الذي لا يعجل، والدائم الذي لا يبيد، والباقي الذي لا يفنى، والثابت الذي لا يزول، والغنيّ الذي لا يفتقر، والعزيز الذي لا يُذلّ، والعالم الذي لا يجهل، والعدل الذي لا يجور، والجواد الذي لا يبخل، وإنّه لا تقدّره العقول، ولا تقع عليه الأوهام، ولا تحيط به الأقطار، ولا يحويه مكان، ولا تدركه الأبصار، وهو يدرك الأبصار وهو اللطيف الخبير، وليس كمثله شيء وهو السميع البصير (مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَى ثَلَثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَ لَآ أَدْنَى مِن ذَ لِكَ وَ لَآ أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا). وهو الأوّل الذي لا شيء قبله، والآخر الذي لا شيء بعده، وهو القديم وما سواه مخلوق محدث، تعالى عن صفات المخلوقين علوّاً كبيراً: التوحيد للصدوق ص 76، روضة الواعظين ص 35، بحار الأنوار ج 4 ص 296.
(10) فقيه واحد ينقذ يتميا من ايتامنا المنقطعين عنا و عن مشاهدتنا بتعليم ما هو محتاج اليه، اشد على ابليس من الف عابد: الاحتجاج ج 1 ص 8، منية المريد ص 117، مستدرك الوسائل ج 17 ص 319.
(11) عن علي قال: جلوس ساعةٍ عند العلماء أحبّ إلى اللَّه من عبادة ألف سنةٍ، والنظر إلى العالم أحبّ إلى اللَّه من اعتكاف سنةٍ في البيت الحرام، وزيارة العلماء أحبّ إلى اللَّه تعالى من سبعين طوافاً حول البيت، وأفضل من سبعين حجّةٍ وعمرة مبرورة مقبولة، ورفع اللَّه له سبعين درجةً، وأنزل اللَّه عليه الرحمة، وشهدت له الملائكة أنّ الجنّة وجبت له: عدّة الداعي
ص 75، بحار الأنوار ج 1 ص 205، جامع أحاديث الشيعة ج 16 ص 236.
(12) اذا كان أحدكم يصلّي فلا يدع أحداً يمرّ بين يديه: المجموع ج 3 ص 249، كتاب الموطّأ ج 1 ص 154، المغني لابن قدامة ج 2 ص 76، كشاف القناع ج 1 ص 453، نيل الأوطار ج 3 ص 3، مسند أحمد ج 2 ص 86، سنن الدارمي ج 1 ص 328، صحيح مسلم ج 2 ص 57، سنن ابن ماجة ج 1 ص 307، سنن أبي داود ج 1 ص 163، سنن النسائي ج 2 ص 66، السنن الكبرى للبيهقي ج 2 ص 267، فتح الباري ج 1 ص 480، عمدة القاري ج 2 ص 70، السنن الكبرى للبيهقي ج 1 ص 273، مسند أبي يعلى ج 2 ص 443، صحيح ابن حبان ج 6 ص 132، المعجم الكبير ج 12 ص 328، الاستذكار ج 2 ص 273، التمهيد لابن عبد البرّ ج 4 ص 185، نصب الراية ج 2 ص 97، كنز العمّال ج 7 ص 349، إكمال الكمال ج3 ص 107، تاريخ مدينة دمشق ج 23 ص 367، تهذيب الكمال ج 13 ص 158، تذكرة الحفّاظ ج 2 ص 710، سير أعلام النبلاء ج 14 ص 199؛ «إنّ المرور بين يدي المصلّي يقطع نصف صلاته»: فتح الباري ج 1 482، نيل الأوطار ج 3 ص 8، سبل السلام ج 1 ص 146.
(13) رأى سفيان الثوري أبا الحسن موسى بن جعفر(ع) وهو غلام يصلّي والناس يمرّون بين يديه، فقال له: إنّ الناس يمرّون بك وهم في الطواف! فقال(ع): الذي أصلّي له أقرب إليَّ من هؤلاء: التوحيد للصدوق ص 179، وسائل الشيعة ج 5 ص 132، بحار الأنوار ج 80 ص 298، جواهر الكلام ج 8 ص 402، الحدائق الناضرة ج 7 ص 231.
(14) سوره لقمان، آيه 20.
(15) سألتُ سيّدي موسى بن جعفر(ع) عن قول اللَّه عزّ وجلّ: (وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَهِرَةً وَ بَاطِنَةً)، فقال: النعمة الظاهرة الإمام الظاهر، والباطنة الإمام الغائب. فقلتُ له: ويكون في الأئمّة من يغيب؟ قال: نعم، يغيب عن أبصار الناس شخصه، ولا يغيب عن قلوب المؤمنين
ذكره، وهو الثاني عشر منّا، يسهّل اللَّه له كلّ عسير، ويذلّل له كلّ صعب، ويُظهر له كنوز الأرض، ويُقرّب له كلّ بعيد، ويبير به كلّ جبّار عنيد، ويُهلك على يده كلّ شيطانٍ مريد، ذاك ابن سيّدة الإماء، الذي يخفى على الناس ولادته، ولا يحلّ لهم تسميته، ويظهره اللَّه عزّ وجلّ فيملأ به الأرض قسطاً وعدلاً كما مُلِئت جوراً وظلماً: بحار الأنوار ج 51 ص 150، أعيان الشيعة ج 2 ص 56.
(16) دخلتُ على موسى بن جعفر(ع) فقلتُ له: يا بن رسول اللَّه، أنت القائم بالحقّ؟ فقال: أنا القائم بالحقّ، ولكن القائم الذي يطهّر الأرض من أعداء اللَّه ويملأها عدلاً كما مُلِئت جوراً، هو الخامس من ولدي، له غيبة يطول أمدها خوفاً على نفسه، يرتدّ فيها أقوام ويثبت فيها آخرون. ثمّ قال: طوبى لشيعتنا المتمسّكين بحبّنا في غيبة قائمنا، الثابتين على موالاتنا والبراءة من أعدائنا، أُولئك منّا ونحن منهم، قد رضوا بنا أئمّةً ورضينا بهم شيعةً، وطوبى لهم، هم واللَّه معنا في درجتنا يوم القيامة: كمال الدين ص 361، كفاية الأثر ص 269، بحار الأنوار ج 51 ص 151، معجم أحاديث الإمام المهدي ج 4 ص 140، أعيان الشيعة ج 2 ص 56، أعلام الورى ج 2 ص 240، كشف الغمّة ج 3 ص 331.
(17) استأذن إبراهيم الجمّال رضي اللَّه عنه على أبي الحسن عليِّ بن يقطين الوزير فحجبه، فحجّ عليّ بن يقطين في تلك السنة، فاستأذن بالمدينة على مولانا موسى بن جعفر فحجبه، فرآه ثاني يومه فقال علي بن يقطين: يا سيّدي، ما ذنبي؟ فقال: حجبتك لأنّك حجبت أخاك إبراهيم الجمّال، وقد أبى اللَّه أن يشكر سعيك أو يغفر لك إبراهيم الجمّال، فقلت: سيّدي ومولاي، مَن لي بإبراهيم الجمّال في هذا الوقت وأنا بالمدينة وهو بالكوفة؟ فقال: إذا كان اللّيل فامضِ إلى البقيع وحدك من غير أن يعلم بك أحدٌ من أصحابك وغلمانك، واركب نجيباً هناك مسرجاً. قال: فوافى البقيع وركب النجيب، ولم يلبث أن أناخه على باب إبراهيم الجمّال بالكوفة، فقرع الباب وقال: أنا عليّ بن يقطين، فقال
إبراهيم الجمّال من داخل الدار: وما يعمل علي بن يقطين الوزير ببابي؟ فقال علي بن يقطين: يا هذا، إنّ أمري عظيم. وآلى عليه أن يأذن له، فلمّا دخل قال: يا إبراهيم، إنّ المولى(ع) أبى أن يقبلني أو تغفر لي، فقال: يغفر اللَّه لك. فآلى علي بن يقطين على إبراهيم الجمّال أن يطأ خدّه، فامتنع إبراهيم من ذلك، فآلى عليه ثانياً ففعل، فلم يزل إبراهيم يطأ خدّه وعليّ بن يقطين يقول: اللّهمّ اشهد. ثمّ انصرف وركب النجيب وأناخه من ليلته بباب المولى موسى بن جعفر(ع) بالمدينة، فأذن له ودخل عليه فقبّله: عيون المعجزات ص 90، الثاقب في المناقب ص 458، مدينة المعاجز ج 6 ص 343، أعيان الشيعة ج 2 ص 251.
(18) لن تكونوا مؤمنين حتّى تعدّوا البلاء نعمة...: كتاب التمحيص ص 34، تحف العقول ص 377، بحار الأنوار ج 64 ص 237.
(19) المؤمن مثل الميزان كلما زيد فى ايمانه زيد فى بلائه: الامالى للطوسى ج 75 ص 320، التمحيص ص 31، مستدرك الوسائل ج 2 ص 434، بحار الانوار ج 75 ص 320.
(20) سمعت أبا الحسن(ع) يحدّث عن أبيه: إنّ الجنّة والحور لتشتاق إلى من يكسح المساجد ويأخذ منها القذى: مستدرك الوسائل ج 3 ص 385، بحار الأنوار ج 80 ص 382.
(21) ليس منّا من لميحاسب نفسه فى كل يوم: الكافى، ج 2، ص 453، تحف العقول ص 396، وسائل الشيعة ج 16 ص 95، مستدرك الوسائل ج 12 ص 153، بحار الانوار ج 1 ص 152، 67 ص 72، جامع الحاديث الشيعة ج 13 ص 256.
(22) من لم يستطع أن يزور قبورنا، فليزر قبور صلحاء إخواننا: الكافي ج 4 ص 60، وسائل الشيعة ج 9 ص 475.
(23) من لم يستطع أن يصلنا، فليصل فقراء شعيتنا: الكافي ج 4 ص 60، بحار الأنوار ج 71 ص 311.
(24) رأيت أباالحسن(ع) اختضب، فقلت: جُعلت فداك ، اختضبت؟ فقال: نعم، إنّ التهيئة ممّا يزيد في عفّة النساء ، ولقد ترك النساء العفّة بترك أزواجهن التهيئة، ثمّ قال: أيسرّك أن تراها على ما تراك عليه إذا أنت على غير التهيئة؟ قلت: لا، قال: هو ذاك...»: الكافي، ج 5، ص 567؛ وسائلالشيعة، ج 20، ص 246؛ مكارمالأخلاق، ص 79؛ الحدائقالناضرة، ج 23، ص 150.
(25) كان رسول اللَّه ينفق في الطيب أكثر ممّا ينفق في الطعام...: الكافي، ج 6، ص 512؛ وسائلالشيعة، ج 2، ص 146؛ ميزانالحكمة، ج 2، ص 1756.
(26) يقال له محيط لوطلع منه شرارة لا حرق من على وجه الأرض وان أهل النار يتعوذون من حر ذلك الوادي ونتنه وقذره وما أعد الله فيه لأهله ، وان في ذلك الوادي لجبلا يتعوذون أهل ذلك الوادي من حر ذلك الجبل ونتنه وقذره... قال أما الخمسة فقابيل الذي قتل هابيل ونمرود الذي حاج إبراهيم في ربه قال أنا أحيي وأميت وفرعون الذي قال أنا ربكم الأعلى ويهودا الذي هود اليهود وبولس الذي نصر النصارى ومن هذه الأمة أعرابيان: ثواب الاعمال ص 215، بحار الانوار ج 57 ص 127.
(27) يخر للَّه ساجدا فلاير فع راسه من السجود و التحميد حتى يقرب زوال الشمس و كان يدعو كثرا فيقول: أَسْأَلُكَ الرّاحَةَ عِنْدَ الْمُوْتِ، وَالْعَفْوَّ عِنْدَ الْحِسابِ: الإرشاد، ج 2، ص 231، بحار الانوار ج 48 ص 101، و راجع الكافي، ج 3، ص 323؛ تهذيب الأحكام، ج 2، ص 300؛ وسائل الشيعة ج 7 ص 10، مستدرك الوسائل ج 4 ص 463، بحار الانوار ج 48 ص 101.
(28) ما من شىء تراه عينك الا و فيه موعظة: الامالى للصدوق ص 599، وسائل الشيعة ج 15 ص 197، الفصول المهمة ج 3 ص 378، بحار الانوار ج 68 ص 324، جامع احاديث الشيعة ج 14 ص 312.
(29) من حسن بره باخوانه و اهله مد فى عمره: تحف العقول ص 388، مستدرك الوسائل ج 12 ص 421، بحار الانوار ج 1 ص 140، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 147.
(30) اياك و الكسل و الضجر فانهما يمنعانك من حظك من الدنيا و الاخرة: الكافى ج 5 ص 85، وسائل الشيعة ج 17 ص 59، جامع احاديث الشيعة ج 14 ص 78، تفسير نور الثقلين ج 1 ص 567.
(31) إذا كان يوم القيامة ، كُشف غطاء من أغطية الجنّة، فوجد ريحها من كانت له روح من مسيرة خمسمئة عام، إلّا صنفاً واحداً، قلت: من هم؟ قال: العاقّ لوالديه: الكافي ج 2 ص 348، مستدرك الوسائل ج 15 ص 195، بحار الأنوار ج 71 ص 60.
(32) من أحزن والديه فقد عقّهما: تحف العقول ص 403.
(33) ان من اوجب حق اخيك ان لاتكتمه شيئا ينفعه لامر دنياه و لامر آخرته: اختيار معرفة الرجال ج 2 ص 755، بحار الانوار ج 2 ص 75، ج 75 ص 329، جامع احاديث الشيعة ج 14 ص 555.
(34) اذا وعدتم الصغار فاوفوا لهم فانهم يرون انّكم الذين يرزقونهم: عده الداعى ص 75، بحار الانوار ج 101 ص 73.
(35) إجتهدوا في أنْ يكون زمانُكم أربع ساعات: ساعةً لمناجاة الله، وساعة لأمر المعاش، وساعة لمعاشرة الإخوان والثِّقاة الذين يعرفونكم عيوبكم ويخلصون لكم فى الباطن، و ساعة تخلُون فيها للذّاتكم فى غير محرَّم...: تحف العقول ص 409، مستدرك الوسائل ج 13 ص 50، بحار الانوار ج 75 ص 321، جامع احاديث الشيعة ج 17 ص 103.
(36) مشاورة العاقل الناصح يمن و بركة و رشد و توفيق من اللَّه: تحف العقول ص 388، مستدرك الوسائل ج 12 ص 421، بحار الانوار ج 1 ص 140، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 147.
(37) ايّاك و الكبر فانه لايدخل الجنة من كان فى قلبه مثقال حبة من كبر: تحف العقول ص 396، مستدرك الوسائل ج 12 ص 421، بحار الانوار ج 1 ص 140، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 147.
(38) سوره ذاريات، آيه 56.
(39) افضل العباده بعد المعرفة انتظار الفرج: تحف العقول ص 403، بحار الانوار ج 78 ص 326.
(40) من زار الحسين(ع) عارفا بحقه غفر اللَّه له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر: كامل الزيارات ص 263، الامالى للصدوق ص 206، ثواب الاعمال ص 85، روضة الواعظين ص 194، مناقب آل ابىطالب ج 3 ص 272.
(41) ان شيئا هذا اخره لحقيق ان يزهد فى اوله: معانى الاخبار ص 343، تحف العقول ص 408، وسائل الشيعة ج 16 ص 15، بحار الانوار ج 70 ص 103.
(42) من تكلم فى اللَّه هلك: تحف العقول ص 409، بحار الانوار ج 10 ص 246.
(43) من حدثها بطول العمر يحرص: تحف العقول ص 410، بحار الانوار ج 75 ص 321.
(44) انى ذكرت نعمه انعم اللَّه بها على فاحببت ان اشكر ربى: الكافى ج 2 ص 98، وسائل الشيعة ج 7 ص 19، مستدرك الوسائل ج 5 ص 152، بحار الانوار ج 48 ص 116.
(45) التودُّد الى الناس نصف العَقل: تحف العقول ص 410.
(46) إن كنت يغنيك ما يكفيك فادنى ما فى الدنيا يكفيك، و إن كان لايغنيك ما يكفيك فليس شى من الدنيا يغنيك: تحف العقول ص 396، وسائل الشيعة ج 16 ص 95، مستدرك الوسائل ج 12 ص 153، بحار الانوار ج 1 ص 152، 67 ص 72، جامع الحاديث الشيعة ج 13 ص 256.
(47) مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ).
(48) فلنحينّه حياة طيبة، قال: القنوع: الامالى للطوسى ص 275، بحار الأنوار ج 68 ص 345، تفسير القمي ج 1 ص 390، تفسير الصافي ج 3 ص 154، البرهان ج 3 ص 452.
(49) تستحب عُرامة الغلام فى صغره ليكون حليما فى كبره: من لايحضره الفقيه ج 3 ص 494، وسائل الشعيه ج 31 ص 479، بحار الانوار ج 67 ص 362.
دقّت كنيد اين حديث با دو عبارت نقل شده است:
الف. عُرامة كه به معناى علاقه به بازى و بازيگوشى است. (من لايحضره الفقيه، الوافى للفيض ج 23 ص 1384).
ب. غَرامة كه معناى سختىها و مشكلات مىباشد (وسائل الشيعة ج 31 ص 479).
در واقع در اين حديث نسخه بدل وجود دارد. در اينجا كلام مرحوم مجلسى اول را از روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه ج8 ص 652 نقل مىكنم: «عرامة الغلام في صغره» أي بطره و ميله إلى اللعب و بغضه للمكتب و شكاسة خلقه في صغره «ليكون حليما» عاقلا في كبره، و الحاصل أن سوء خلق الصبي مطلوب فإنه يدل على أنه يكون عاقلا في كبره، و يؤيده ما روي أن عرامة الصبي في صغره دليل على حلمه في كبره. فظهر أن الحق أن يكون العرامة بالعين المهملة. و في بعض النسخ بالمعجمة و يمكن تصحيحه بأنه يستحب أن يؤخذ منهم الغرامة إذا أفسدوا شيئا أو ضيعوه ليعتادوا بترك التضييع، لكن الظاهر أنه من النساخ لما لم يفهموا معنى العرامة.
با توجّه به سخن مرحوم مجلسى، روشن مىشود كه كلمه «عرامة» صحيح مىباشد كه به معناى علاقه كودك به بازى مىباشد.
(50) ليس حسن الجوار كف الاذى و لكن حسن الجوار الصبر على الاذى: الكافى ج 3 ص 667، تحف العقول ص 409، وسائل الشيعة ج 12 ص 122.
(51) يا هشام لو كان في يدك جوزة و قال النّاس: لؤلؤة ما كان ينفعك و أنت تعلم أنّها
جوزة، و لو كان في يدك لؤلؤة و قال النّاس: إنّها جوزة ما ضرّك و أنت تعلم أنّها لؤلؤة: تحف العقول ص 388، مستدرك الوسائل ج 12 ص 421، بحار الانوار ج 1 ص 140، جامع احاديث الشيعة ج 16 ص 147.
منابع
الاحتجاج على أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علي الطبرسي (ت 620 ه )، تحقيق: إبراهيم البهادري ومحمّد هادي به، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولى ، 1413 ه .
اختيار معرفة الرجال ( رجال الكشّي ) ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي ( ت 460 ه ) ، تحقيق : مير داماد الإسترآبادي ، تحقيق : السيّد مهدي الرجائي ، قمّ : مؤسّسة آل البيت: لإحياء التراث ، الطبعة الأولى ، 1404 ه .
الإرشاد في معرفة حجج اللَّه على العباد، أبو عبد اللَّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (ت 413ه ) تحقيق: مؤسّسة آل البيت، قم: مؤسّسة آل البيت، الطبعة الاُولى، 1413ه.
الاستذكار لمذهب علماء الأمصار، الحافظ أبو عُمَر يوسف بن عبد اللَّه بن محمّد بن عبد البرّ القرطبي (ت 368ه)، القاهرة: 1971 م.
إعلام الورى بأعلام الهدى ، أبو علي الفضل بن الحسن الطبرسي (ت 548 ه ) ، تحقيق : علي أكبر الغفّاري ، بيروت : دارالمعرفة ، الطبعة الاُولى ، 1399 ه .
أعيان الشيعة ، محسن بن عبد الكريم الأمين الحسيني العاملي الشقرائي (ت 1371 ه ) ، إعداد: السيّد حسن الأمين ، بيروت : دارالتعارف ، الطبعة الخامسة، 1403 ه .
الأمالي، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (ت 460 ه ) ، تحقيق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولى ، 1414 ه .
الأمالي ، محمّد بن علي بن بابويه القمّي (الشيخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقيق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولى ، 1417 ه .
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد بن محمّد تقي المجلسي ( ت 1110 ه ) ، طهران : دار الكتب الإسلامية ، الطبعة الاُولى ، 1386 ه .
البرهان في تفسير القرآن، هاشم بن سليمان البحراني (ت 1107 ه ) ، تحقيق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولى، 1415 ه .
تحف العقول عن آل الرسول ، أبو محمّد الحسن بن علي الحرّاني المعروف بابن شُعبة (ت 381 ه )، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامي ، الطبعة الثانية، 1404 ه .
تفسير الصافي (الصافي في تفسير القرآن) ، محمّد محسن بن شاه مرتضى (الفيض الكاشاني) (ت 1091 ه ) ، طهران : مكتبة الصدر ، الطبعة الاُولى، 1415 ه.
تفسير القمّي، علي بن إبراهيم القمّي، (ت 329 ه )، تحقيق: السيّد طيّب الموسوي الجزائري، قمّ : منشورات مكتبة الهدى، الطبعة الثالثة، 1404 ه .
تفسير نور الثقلين ، عبد عليّ بن جمعة العروسي الحويزي (ت 1112 ه ) ، تحقيق : السيّد هاشم الرسولي المحلّاتي ، قمّ : مؤسّسة إسماعيليان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
التمحيص ، أبو علي محمّد بن همّام الإسكافي المعروف بابن همّام ( ت 336 ه ) ، تحقيق : مدرسةالإمام المهدي (عج) ، قمّ : مدرسة الإمام المهدي (عج) ، الطبعة الأولى ، 1404 ه .
التمهيد لما في الموطّأ من المعاني والأسانيد، يوسف بن عبد اللَّه القرطبي (ابن عبد البرّ) (ت 463ه)، تحقيق: مصطفى العلوي ومحمّد عبد الكبير البكري، جدّة: مكتبة السوادي، 1387ه.
التوحيد ، أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابَوَيه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقيق : هاشم الحسيني الطهراني ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامي ، الطبعة الاُولى ، 1398 ه .
تهذيب الأحكام في شرح المقنعة ، محمّد بن الحسن الطوسي ( ت 460 ه ) ، تحقيق : السيّد حسن الموسوي ، طهران : دار الكتب الإسلامية ، الطبعة الثالثة ، 1364 ش .
ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ، أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروفبالشيخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، قمّ : منشورات الشريف الرضي ، الطبعة الثانية ، 1368 ش .
جامع أحاديث الشيعة ، السيّد البروجردي ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمية .21. جواهر الكلام فى شرح شرائع الإسلام ، محمّد حسن النجفي (ت 1266 ه ) ، بيروت : مؤسّسة المرتضى العالمية .
الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة ، يوسف بن أحمد البحراني ( ت 1186 ه ) ، تحقيق : وإشراف : محمّد تقي الإيرواني ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين .
روضة الواعظين، محمّد بن الحسن بن علي الفتّال النيسابوري (ت 508ه)، تحقيق: حسين الأعلمي، بيروت: مؤسّسة الأعلمي، الطبعة الاُولى، 1406ه.
روضة الواعظين، محمّد بن الحسن بن علي الفتّال النيسابوري (ت 508ه)، تحقيق: حسين الأعلمي، بيروت: مؤسّسة الأعلمي، الطبعة الاُولى، 1406ه.
سبل الهدى والرشاد، محمّد بن يوسف الصالحى الشامي (ت 942ه)، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود، بيروت: دار الكتب العلمية، 1414ه.
سعد السعود، أبو القاسم علي بن موسى الحلّي المعروف بابن طاووس (ت 664ه)، قمّ: مكتبة الرضي، الطبعة الاُولى، 1363ه.
سنن ابن ماجة ، أبو عبداللَّه محمّد بن يزيد بن ماجة القزويني ( ت 275 ه ) ، تحقيق : محمّد فؤاد عبد الباقي ، بيروت : دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع .
سنن أبي داوود، أبو داوود سليمان بن أشعث السجستاني الأزدي (ت 275ه)، تحقيق: محمّد محيي الدين عبد الحميد، دار إحياء السنّة النبويّة.
سنن الترمذي (الجامع الصحيح)، أبو عيسى محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي (ت 279)، تحقيق:
أحمد محمّد شاكر، بيروت: دار إحياء التراث.
السنن الكبرى، أبو بكر أحمد بن الحسين بن علي البيهقي (ت 458ه)، تحقيق: محمّد عبد القادر عطا، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، 1414ه.
صحيح ابن حبّان ، عليّ بن بلبان الفارسي المعروف بابن بلبان (ت 739 ه ) ، تحقيق : شعيب الأرنؤوط ، بيروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الثانية ، 1414 ه .
صحيح مسلم، أبو الحسين مسلم بن الحجّاج القشيري النيسابوري (ت 261ه)، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقي، القاهرة: دار الحديث، الطبعة الاُولى، 1412ه.
عدّة الداعي ونجاة الساعي ، أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي الأسدي (ت 841 ه ) ، تحقيق : أحمد موحّدي ، طهران : مكتبة وجداني .
عمدة القاري في شرح صحيح البخاري، أبو محمّد بدر الدين بن محمّد العيني الحنفي (ت 855ه)، مصر: إدارة الطباعة المنيرية.
عيون المعجزات، حسين بن عبد الوهّاب (ق 5ه)، قمّ: منشورات الشريف الرضي، الطبعة الاُولى، 1414ه.
فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (ت 852 ه ) ، تحقيق : عبد العزيز بن عبد اللَّه بن باز ، بيروت : دار الفكر ، الطبعة الاُولى ، 1379 ه .
الفصول المهمّة في معرفة أحوال الأئمّة ، عليّ بن محمّد بن أحمد المالكي المكّي المعروف بابن صبّاغ (ت 855 ه ) ، بيروت : مؤسّسة الأعلمي .
الكافي ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي ( ت 329 ه ) ، تحقيق : علي أكبر الغفاري ، طهران : دار الكتب الإسلامية ، الطبعة الثانية ، 1389 ه .
كتاب من لا يحضره الفقيه ، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقيق : علي أكبر الغفّاري ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامي .
كشف الغمّة في معرفة الأئمّة ، علي بن عيسى الإربلي ( ت 687 ه ) ، تحقيق : السيّد هاشم الرسولي
المحلّاتي ، بيروت : دار الكتاب الإسلامي ، الطبعة الاُولى ، 1401 ه .
كفاية الأثر في النصّ على الأئمّة الاثني عشر، أبو القاسم علي بن محمّد بن علي الخزّاز القمّي (ق 4ه)، تحقيق: السيّد عبد اللطيف الحسيني الكوه كمري، نشر بيدار، الطبعة الاُولى، 1401ه.
كمال الدين وتمام النعمة ، أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابَوَيه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقيق : علي أكبر الغفّاري ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين ، الطبعة الاُولى ، 1405 ه .
المجموع (شرح المهذّب)، الإمام أبو زكريا محي الدين بن شرف النووي (ت676ه)، بيروت: دار الفكر.44. مستدرك الوسائل ومستنبط المسائل ، الميرزا حسين النوري ( ت 1320 ه ) ، تحقيق : مؤسّسة آل البيت ، قمّ : مؤسّسة آل البيت ، الطبعة الاُولى ، 1408 ه .
مسند أبي يعلى الموصلي، أحمد بن علي الموصلي (ت 307ه)، تحقيق: إرشاد الحقّ الأثري، جدّة: دار القبلة، الطبعة الاُولى، 1408ه.
مسند أحمد، أحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني (ت 241ه)، تحقيق: عبد اللَّه محمّد الدرويش، بيروت: دار الفكر، الطبعة الثانية، 1414ه.
معاني الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابَوَيه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقيق : علي أكبر الغفّاري ، 1379 ه ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين ، الطبعة الاُولى، 1361 ه .
معجم أحاديث الإمام المهدي (ع) ، تحقيق : الهيئة العلميّة في مؤسّسة المعارف الإسلاميّة ، قمّ: الهيئة العلميّة في مؤسّسة المعارف الإسلاميّة ، الطبعة الاُولى، 1411 ه .
المعجم الكبير، أبو القاسم سليمان بن أحمد اللخمي الطبراني (ت 360ه)، تحقيق: حمدي عبد المجيد السلفي،بيروت: دار إحياء التراث العربي، الطبعة الثانية، 1404ه.
مكارم الأخلاق ، أبو علي الفضل بن الحسن الطبرسي ( ت 548 ه ) ، تحقيق : علاء آل جعفر ، قمّ :
مؤسّسة النشر الإسلامي ، الطبعة الأولى ، 1414 ه .
مناقب آل أبي طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشيد الدين محمّد بن علي بن شهر آشوب المازندراني ( ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمية .
نيل الأوطار من أحاديث سيّد الأخيار، العلّامة محمّد بن علي بن محمّد الشوكاني (ت 1255ه)، بيروت: دار الجيل.
الوافي ، محمّد محسن بن مرتضى الفيض الكاشاني (ت 1091 ه ) ، تحقيق : ضياء الدين الحسيني الإصفهاني ، إصفهان : مكتبة الإمام أمير المؤمنين علي ، الطبعة الاُولى ، 1406 ه .
وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي ( ت 1104 ه ) ، تحقيق : مؤسّسة آل البيت ، قمّ : مؤسّسة آل البيت لإحياء التراث ، الطبعة الثانية ، 1414 ه .
دكتر مهدى خُدّاميان آرانى به سال 1353 محلّه چهارسوق آران ديده به جهان گشود، وى در سال 1368 وارد حوزه علميّه كاشان شد و در سال 1372 در دانشگاه علامه طباطبائى تهران در رشته ادبيات عرب مشغول به تحصيل گرديد. ايشان در سال 1376 به شهر قمّ هجرت نمود و دروس حوزه را تا مقطع خارج فقه و اصول ادامه داد و مدرك سطح چهار حوزه علميّه قم (دكتراى فقه و اصول) را أخذ نمود.
موفقيّت وى در كسب مقام اوّل مسابقه جهانى كتاب رضوى بيروت در تاريخ 88/8/8 مايه خوشحالى هموطنانش گرديد. وى هرگز جوانان اين مرز و بوم را فراموش نكرد و در كنار فعاليّتهاى علمى، براى آنها نيز قلم زد. او تاكنون بيش از 80 كتاب فارسى نوشته است كه بيشتر آنها جوايز مهمّى در جشنوارههاى مختلف كسب نموده است. قلم روان، بيان جذاب و همراه بودن با مستندات تاريخى - حديثى از مهمترين ويژگى اين آثار مىباشد، آثار ايشان در سايت Nabnak.irمىتواند به رايگان دانلود نمود.
دانلود در سايت nabnak.ir
همسر دوست داشتنى
داستان ظهور
قصه معراج
در آغوش خدا
لطفاً لبخند بزنيد
با من تماس بگيريد7. ياد غريب
نواى كاروان
راه آسمان
درياى عطش
شب رؤيايى
پروانههاى عاشق
طوفان سرخ
شكوه بازگشت
هفت شهر عشق
در قصر تنهايى
فرياد مهتاب
آسمانىترين عشق
بهشت فراموش شده
فقط به خاطر تو
راز خوشنودى خدا
چرا بايد فكر كنيم
خداى قلب من
به باغ خدا برويم
راز شكر گزارى
حقيقت دوازدهم
لذّت ديدار ماه
سرزمين ياس
آخرين عروس
بانوى چشمه
سكوت آفتاب
آرزوى سوم
يك سبد آسمان
فانوس اوّل
مهاجر بهشت
روى دست آسمان
گمگشته دل
سمت سپيده
تا خدا راهى نيست
خداى خوبىها
با من مهربان باش
نردبان آبى
معجزه دست دادن
سلام بر خورشيد
راهى به دريا
روشنى مهتاب
الماس هستى
صبح ساحل
حوادث فاطميه
تشنهتر از آب
65-51. تفسير باران
شيرينتر از عسل
زيارت مهتاب
هرگز فراموش نمىشوى
فرزند على
نور مهتاب
چهارسوق عشق
راه روشنايى
نداى فاطميه
دعاى مادرم
روز هجوم
يارى خورشيد
پنجره اول
پنجره دوم
پنجره سوم
باور من
به كجا آمدم
در اوج غربت
چشمه جاويد
اشك مهتاب
مهر مهتاب
شُكوه امامت
راه مهتاب
مُلاعلى
راه هفتم
الف. رضاى خدا ب. بهشت ج. پاداش خدا
الف. بيهودها ب. گناه ج. خشم خدا
الف. مهربانتر ب. متواضعتر ج. خوشخوتر
الف. حق را بازگو كند ب. از ديدهها پنهان باشد. ج. از طرف خدا باشد
الف.درجه فرشتگان ب.درجه انبيا ج. درجه و جايگاه ما
الف. دل ما را شكستهاى ب. خدا را خشمگين كردهاى ج. عذاب در انتظار توست.
الف.بلا و سختىها ب. آرامش و عافيت ج. ايمان قلبى به خدا
الف.درّه محيط ب. عذاب خدا ج. خشم خدا
الف.روزىاش زياد ب.گناهانش بخشيده ج. عمرش طولانى
الف.تكبّر ب. كفر ج. حسادت
الف. نماز ب. صبر بر سختىها ج. انتظار فرج
كتاب «گوهر هفتم»
الف
ب
ج
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
نام نام خانوادگى
نام پدر
سال تولد
شماره شناسنامه
تلفن