ghaemiyeh.com
سرشناسه : خمینی، روحالله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368.
Khomeyni, Ruhollah, Leader and Founder of IRI
عنوان قراردادی : اربعین . شرح
عنوان و نام پديدآور : موسوعة الامام الخمیني قدس سرة الشریف المجلد 46 شرح چهل حدیث (اربعین حدیث)/ نویسنده امام خمینی (س).
وضعيت ويراست : [ویراست ؟].
مشخصات نشر : تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، 1394.
مشخصات ظاهری : 923ص.
فروست : موسوعهالامامالخمینی قدسالسرهالشریف.
شابک : 300000 ریال: 978-964-335-011-6
يادداشت : چاپ پنجاه و نهم.
يادداشت : چاپ قبلی : موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، 1386 (800ص.).
یادداشت : کتابنامه : ص. [867] - 888 ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : خمینی، روح الله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368 . اربعین -- نقد و تفسیر
موضوع : اربعینات -- قرن 14
*Arab'inat -- 20th century
اربعینات -- قرن 14 -- نقد و تفسیر
*Arab'inat -- 20th century -- Criticism and interpretation
شناسه افزوده : خمینی، روح الله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368 . اربعین . شرح
شناسه افزوده : موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)
شناسه افزوده : Institute for Compilation and Publication of Imam Khomeini's Works
رده بندی کنگره : BP143/9/خ8الف420217 1394
رده بندی دیویی : 297/218
شماره کتابشناسی ملی : 4939768
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
آدرس سایت : https://www.icpikw.ir
خیراندیش دیجیتالی : مرکز خدمات حوزه علمیه اصفهان
ویراستار: محمّد علی ملک محمّد
مقدمه ناشر ... هفت
مقدمه چاپ سابق ... يازده
متن (شرح چهل حديث) ... 1 - 734
حديث اوّل: جهاد نفس ... 3
حديث دوم: ريا ... 39
حديث سوم: عجب ... 69
حديث چهارم: كبر ... 89
حديث پنجم: حسد ... 119
حديث ششم: حبّ دنيا ... 133
حديث هفتم: غضب ... 149
حديث هشتم: عصبيت ... 163
حديث نهم: نفاق ... 173
حديث دهم: هواى نفس و طول امل ... 185
حديث يازدهم: فطرت ... 199
حديث دوازدهم: تفكّر ... 211
حديث سيزدهم: توكّل ... 239
حديث چهاردهم: خوف و رجا ... 247
حديث پانزدهم: امتحان و آزمايش مؤمنان ... 261
حديث شانزدهم: صبر ... 279
حديث هفدهم: توبه ... 299
حديث هجدهم: ذكر خدا ... 317
حديث نوزدهم: غيبت ... 329
حديث بيستم: اخلاص ... 355
حديث بيست و يكم: شكر ... 373
حديث بيست و دوم: كراهت از مرگ ... 395
حديث بيست و سوم: اصناف جويندگان علم ... 407
حديث بيست و چهارم: اقسام علم ... 425
حديث بيست و پنجم: وسوسه و شك ... 441
حديث بيست و ششم: فضيلت عالم ... 453
حديث بيست و هفتم: عبادت و حضور قلب ... 467
حديث بيست و هشتم: لقاء اللّه ... 497
حديث بيست و نهم: وصاياى رسول اكرم به اميرالمؤمنين على ... 515
حديث سى ام: اقسام قلوب ... 583
حديث سى و يكم: توصيف نشدن حق تعالى و رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) و أئمّه(علیهم السلام) ومؤمنين ... 597
حديث سى و دوم: يقين و رضا ... 619
حديث سى و سوم: ولايت و اعمال ... 629
حديث سى و چهارم: مقام مؤمن نزد حق تعالى ... 645
حديث سى و پنجم: معرفت اسماء حق، مسألۀ جبر و تفويض ... 663
حديث سى و ششم: صفات حق ... 671
حديث سى و هفتم: معرفت خدا و رسول و اُولى الأمر ... 689
حديث سى و هشتم: آفرينش آدم بر صورت خداوند ... 699
حديث سى و نهم: خير و شرّ ... 707
حديث چهلم: تفسير سورۀ «توحيد» و آيات آغازين سورۀ «حديد» ... 719
فهرست آيات كريمه ... 737
فهرست احاديث شريفه (عربى - فارسى) ... 753
فهرست اسماء معصومين علیهم السلام ... 773
فهرست اعلام ... 777
فهرست كتب ... 785
فهرست اشعار ... 789
فهرست لغات ... 791
فهرست واژگان، نمايهها و اصطلاحات ... 803
فهرست منابع ... 867
فهرست موضوعات ... 889
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه ربّ العالمين والصلاة والسلام على محمّد وآله الطاهرين
سنّت «اربعين» نويسى به معناى شرح چهل حديث برگزيده، در ميان عالمان اسلامى، آموزهاى است برگرفته از سخن سرور كائنات رسول خاتم محمد مصطفى صلی الله علیه و آله وسلم كه فرمود: «من حفظ على اُمّتي أربعين حديثاً ممّا يحتاجون إليه في أمر دينهم، بعثه اللّه يوم القيامة فقيهاً عالماً». عالمان شيعه و سنّى در تأسّى به اين كلام نورانى نبوى، كتب و رسائل فراوان و پرتعدادى پديد آوردهاند كه شايد قديمىترين كتاب اربعين به سدۀ چهارم قمرى مىرسد و كتاب «اربعين حديث» يا «شرح چهل حديث» امام خمينى(س) در راستاى همين سنّت اسلامى و عمل به اين سخن نبوى است.
از جانب ديگر، يكى از دروس متداول در حوزههاى علميه كه توسط علماى عامل و بزرگان اهل معرفت ارائه مىگرديد، درس اخلاق بوده كه آميزهاى از علم اخلاق اسلامى بر پايه احاديث نورانى معصومين علیهم السلام و نصايح تأثيرگذار بر اساس انفاس قدسيۀ استاد بوده است. امام خمينى(س) نيز چند سال در سالهاى ميانى بين رحلت آيت اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى قدّس سرّه (1355 ش) تا هجرت آيت اللّه العظمى حاج سيد حسين طباطبايى بروجردى قدّس سرّه (1323 ش) به قم، در مدرسه ملاصادق و سپس فيضيه براى طلاب و گروهى از غير طلبهها، درس اخلاق مىفرمودند و علاوه بر تدريس فلسفه و عرفان و سطوح عاليه فقه و اصول، به تربيت روحى و تهذيب نفوس طلاب و فضلاى حوزه علميه قم اهتمام داشتند.
ايشان در همين دوره، اقدام به نگارش چهار كتاب اخلاقى - عرفانى نمودهاند كه به ترتيب عبارتند از: «شرح چهل حديث»، «سر الصلوة»، «آداب الصلوة»، «شرح حديث جنود عقل و جهل» و ظاهراً بسيارى از مضامين اين كتابها را در درس اخلاق خود نيز تبيين مىفرمودند. كتاب «شرح چهل حديث» در چهارم محرم 1358 / چهارم اسفند 1317 ش. به اتمام رسيده و در آن، ابتدا روايات اخلاقى و سپس روايات عرفانى مورد شرح و تفسير قرار گرفته است.
امام خمينى(س) در ابتداى كتاب و به هنگام نقل اولين حديث، اسناد حديثى خود را به مرحوم ثقة الاسلام محمد بن يعقوب كلينى قدّس سرّه ذكر فرموده است كه از طريق بزرگان فقه و حديث، روايات كتاب «كافى» را با سند متصل خويش نقل مىفرمايند. ايشان در هنگام نقل احاديث اين كتاب، از مرحوم كلينى با القاب و اوصاف والايى همانند: «ثقة الاسلام و المسلمين، فخر الطائفة الحقّة ومقدّمهم»، «الإمام الأقدم، حجّة الفرقة و رئيس الاُمة»، «فخر الطائفة وذخرها»، «الشيخ الثقة الجليل»، «حجّة الفرقه وإمامهم»، «حجّة الفرقة وثقتها»، «شيخ المحدّثين وأفضلهم»، «الشيخ الأجل والثقة الجليل»، «عماد الإسلام والمسلمين»، «ركن الإسلام»، «الشيخ الأقدم والركن الأعظم» ياد كردهاند.
حضرت امام در اين كتاب، به آراء بزرگان عرفان و فلسفه و نيز فقها و محدثين عظام اشاره فرموده و در مقام تأييد يا نقد ايشان برآمدهاند. ايشان به تناسب مضمون احاديث، مبانى فكرى خويش را گاه به صورت تفصيلى و گاه به طور مختصر مورد تأكيد قرار دادهاند و به مسائل فراوانى از قبيل: فطرت، نظام احسن، قواى نفس، براهين اثبات خداوند و تجرد نفس، تجسم اعمال، عصمت، سريان صفات كمالى در موجودات، انسان كامل، حجب نورانى و ظلمانى، اسماء و صفات الهى، اعيان ثابته، توحيد و... پرداختهاند.
نام كتاب بر اساس تعبيراتى كه حضرت امام فرمودهاند «شرح اربعين حديث» است امّا با نامهاى چهل حديث، اربعين حديث، و شرح چهل حديث نيز از آن ياد مىشود.
نسخه اصلى و دستخط امام از اين كتاب، طى حمله مأموران ساواك به منزل حضرت امام در قم به سال 1342 ش. مفقود گرديده است، امّا برگه هايى از چرك نويس
كتاب كه اكثراً ايشان در كاغذهاى باطله يا در اطراف و پشت نامهها نوشتهاند در كتابخانه عمومى حضرت آيت اللّه العظمى گلپايگانى رحمه الله علیه موجود و حاوى اكثر صفحات تا حديث 29 مىباشد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى، حضرت امام متذكّر شدهاند كه ممكن است نسخهاى از كتاب در كتابخانه آيت اللّه ملا على معصومى همدانى موجود باشد و به اين ترتيب، يك استنساخ كامل از اين اثر، به دست آمد. استنساخ ديگرى نيز از كتاب وجود دارد كه فقط مشتمل بر سيزده حديث بوده و ناقص است.
براى نخستين بار حديث اول از اين كتاب، همراه با شرح تفصيلى مرحوم آيت اللّه فهرى در سال 1363 ش. توسط «انتشارات طه» قزوين منتشر گرديد و پس از آن، چهار حديث اول با شرح آقاى فهرى در سال 1365 ش از سوى انتشارات اطلاعات چاپ گرديد.
سپس در سال 1366 ش. مجموعۀ چهل حديث بدون شرح، به طور كامل و در دو مجلد با عنوان «اربعين حديث» توسط انتشارات طه به چاپ رسيد و در همان سالها، حدود بيست حديث از كتاب در مجله اعتصام وابسته به سازمان تبليغات اسلامى انتشار يافته است. مركز نشر فرهنگى رجاء در سال 1368 ش. و بلافاصله پس از رحلت امام خمينى(س)، كتاب را با تصحيح جديد و پاورقى تعيين مصادر با عنوان «چهل حديث» در اختيار علاقهمندان قرار داد.
مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(س) در سال 1371 ش. با تصحيح متن و پاورقىهاى توضيحى و تعيين مصادر كتاب به همراه فهارس فنى، كتاب را با عنوان «شرح چهل حديث (اربعين حديث)» منتشر نمود و از آن پس همان متن ملاك چاپهاى بعدى قرار گرفت.
اين كتاب تا كنون به زبانهاى عربى، اردو و اندونزيايى ترجمه شده است. ترجمه عربى با عنوان «الاربعون حديثاً» توسط آقاى سيد محمد غروى در سال 1370 ش / 1411 ق در شهر صور لبنان انجام شده و توسط دارالتعارف بيروت، دار الكتاب الاسلامى قم و در نجف اشرف به چاپ رسيده است. ترجمه اردو در سال 1387 ش توسط معاونت امور بين الملل مؤسسه با نام «چاليس حديثين» منتشر شده است و
ترجمۀ اندونزيايى آن از روى متن عربى به سال 2004 م. در جاكارتا توسط مركز فرهنگى اسلامى (ميزان) منتشر گرديده است.
كتب ديگرى نيز بر اساس كتاب حاضر منتشر شده است كه برخى از آن عبارتند از: «بركرانه شرح چهل حديث امام خمينى» كه به قلم آقاى جواد محدثى با حفظ مفاد و محتواى مطالب امام، نوشته شده و توسط مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(س) در سال 1387 منتشر گرديده است؛ «برگزيدهاى از كتاب شرح چهل حديث» تلخيص بدون تصرف در الفاظ كتاب كه به كوشش آقاى سيد حسن اسلامى انجام شده و توسط اين مؤسسه در سال 1388 انتشار يافته است؛ «زبدة الأربعين حديثاً» كه در سال 1415 ق. به گزينش آقاى سامى خضرة از ترجمه آقاى غروى توسط دارالهادى بيروت چاپ گرديده است.
اينك مؤسسه تنظيم ونشر آثار امام خمينى(س) به مناسبت چاپ «موسوعه امام خمينى(س)» تصحيحى دوباره بر متن و ويرايش كتاب انجام داده و با تكميل و اصلاح پاورقىها، اقدام به نشر آن نموده است.
روش تحقيق
1 - مقابله با نسخههاى موجود و تصحيح متن.
2 - ويرايش متن.
3 - اضافه نمودن عناوين لازم كه در كروشه [] قرار داده شده است.
4 - اصلاح و تكميل پاورقىهاى تحقيقى.
5 - تنظيم مجدد فهارس فنى كتاب.
در پايان لازم است از محققين بزرگوارى كه در تصحيح و تحقيق كتاب تلاش وافر نمودهاند، تشكر نماييم.
مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(س)
دفتر قم
بسم اللّه الرحمن الرحيم
چهل حديث يكى ديگر از آثار ضمير فيضپذير عارف و عالم ربّانى، حضرت امام خمينى - سلام اللّه عليه - است. معظم له اين كتاب را در شرح و بيان چهل حديث از احاديث موروث از معصومان نگاشتهاند. سنت «اربعين» نويسى از قديم الايام در ميان علماى دين معمول بوده است، و حضرت امام نيز براى مسلوك داشتن سنت سلف بر عهده گرفته بودند كه كتابى در اين زمينه تصنيف كنند. مطاوى كتاب همه در تفحص از حقيقت اخبارى از پيشوايان معصوم دين و سرشار از تذكرات اخلاقى و نكات عرفانى و حِكمى است.
«اربعين» (چهل حديث) عنوان كتابهايى است كه معمولاً در بردارندۀ چهل حديث است، يا آنكه چهل باب است در حديث. تأليف «اربعينيات» ظاهراً از قرن چهارم هجرى معمول شده و در كتابهاى عربى به «كتب الاربعينيات» معروف است. بناى اربعينيات حديث مشهورى است كه در طرق كثير روايت شده، و آن حديث چنين است: «من حفظ على اُمّتي أربعين حديثاً في أمر دينها، بعثه اللّه تعالى يوم القيامة في زمرة الفقهاء و العلماء». كسانى همچون ابوبكر كلاباذى (وفات 380) و أبو عبدالرحمن سلمى و أبونعيم اصفهانى و شيخ بهايى، و غير ايشان در اين باب تأليف كردهاند، و هر يك اربعين خود را به قصدى پرداختهاند، مثلاً يكى احاديث مربوط به توحيد، و يكى احاديث دربارۀ زهد و نسك و مواعظ، و ديگرى احاديث در باب عبادات را جمع كرده، مانند اربعين - حاوى چهل حديث از طريق اهل بيت نبوت - از شيخ بهايى، كه ابن خاتون، از علماى شيعه و از
شاگردان شيخ، بر آن شرح نوشته است. اربعين مجلسى دوم، شرحى مفصل به عربى بر چهل حديث كه تقريرات درسى مجلسى است. يا كتاب الاربعين از شهيد اوّل كه مشتمل است بر چهل حديث، بدون شرح و توضيح، و بيشتر احاديث آن در باب عبادات است. يا اربعين نور الدين عبدالرحمن جامى كه حاوى چهل حديث و ترجمۀ منظوم آنهاست.
كتاب حاضر در اصل تقريرات امام خمينى - قدس اللّه روحه - بوده است كه مضامين آن را در مدرسۀ فيضيه و ملا صادق در قم براى شاگردان خود ايراد فرموده بودند، سپس تصميم گرفتند كتابى در همين زمينه تأليف كنند، و اين كتاب را در 1358 ه-. ق. به پايان آوردند. سىوسه حديث از احاديث اين دفتر مربوط به اخلاقيات و مهلكات و منجيات، و هفت حديث آخر در باب اعتقادات و معارف است. روش معظم له در توضيح احاديث چنين است كه ابتدا حديث را نقل مىكنند، سپس آن را به فارسى ترجمه مىكنند، و آن گاه كلمات اصلى حديث، و گاه غالب تعبيرات و كلمات آن، را شرح و معنا مىكنند، و در معناى حديث متعرض نكتهاى كه در شرح حديث سودمند است مىشوند، و پس از فراغ از شرح تعبيرات و اصطلاحات و تمهيدات لازم، به شرح متن مىپردازند، و طى چند «فصل» شرح حديث را به پايان مىبرند.
همان طور كه در بالا ياد شد، سىوسه حديث اوّل مربوط به مسائل اخلاقى است. در اين قسمت وجهۀ همت مصنف بزرگوار كتاب اين است كه تمويهات نفس را آشكار كنند و مفاسد هر يك از ذمايم اخلاقى همچون كبر، ريا، غضب و حسد، را شرح دهند و در خلال مطالب مواعظى درج كنند كه در بازداشت نفس از معصيت سودمند قرار گيرد. در هر باب آياتى از كلام آسمانى استشهاد كردهاند و گهگاه از سخنان ارباب ضماير پاك نيز استفادت جستهاند كه در بين آنان در درجۀ اوّل معلم روحانى و ارجمند خود ايشان، مرحوم شاه آبادى، است كه در زمان تأليف اين كتاب در قيد حيات بودهاند.
چنانكه گفته شد، آنچه در شرح اين روايات مطمح و مطرح نظر معظم له بوده بيدار ساختن خواننده و تنبه دادن به اوست كه از مباشرت لذات دست بردارد و مباشر اعمال صالح گردد، و با طى طريق سلوك خود را از صفات بد و ناپسند مبرّا سازد، تا به فيض
هدايت نايل گردد و با ايمان درست و عمل پاكيزه خداى خويش را ملاقات كند. مصنف بزرگوار كه معلم بزرگ اخلاق بودهاند در اين ابواب بياناتى عالى و قوى و مؤثر دارند كه در شدت تأثير و نفوذ در قلب مىتوان گفت كه در وقت تحرير مطالب سرّ ايشان از عالم قدس فايض بوده است.
هفت حديث آخر كتاب در شرح مطالبى است كه از سنگينترين و در عين حال عالىترين و نفيسترين مطالب و مباحث عرفانى محسوب است. مباحثى از قبيل جبر و تفويض عرفانى، بحث ذات و اسماء و صفات حق تعالى، شناخت بارى و آفرينش آدم بر صورت او، و مانند آن. اين احاديث را كه همه بنيه و جنبۀ عرفانى دارند و هر يك از مستندات محكم عارفان است طبعاً معظم له به مذاق عرفان تفسير كردهاند، اما در جاى خود متذكر شدهاند كه حمل اين روايات و آيات بر معانى عرفانى به سائقۀ ذوق شخصى نبوده و بر طبق أهواى كسان تفسير نكردهاند، بلكه اينها معارفى است كه اصحاب حال و ارباب علوم افاضى، با معيارى كه همان ضمير صافى برخوردار از فيض هدايت ايشان است، به دست دادهاند. و در عين حال كلام الهى را منزه از كنهيابى دانستهاند و علم آن را مخصوص انبيا و ائمه شمردهاند. حضرت امام خمينى در عرفان نظرى ممحّض بودهاند و در شرح اين احاديث به طرح مباحث نفيس عرفانى پرداختهاند، اما چنانكه فرمودهاند همه جا توجه داشتهاند كه عقايد غير مستفاد از شرح را در شرح
خويش وارد نسازند و بر وفق منهج مستقيم شرع گام بردارند، و گاه بهتناسب به ايرادات اهل قشور نيز پاسخ گفتهاند.
اهل عرفان و نظر پايۀ عالى و مايۀ ارجمند اين كتاب را مىشناسند. براى آنان اين كتاب نياز به معرفى ندارد. براى غير آنان نيز مقالتى معجل عهدهدار باز نمودن همۀ نفايس اين اثر نتواند بود. كتاب چهل حديث پيش از اين (و پس از پيروزى انقلاب اسلامى) به چند صورت به چاپ رسيد. يك بار چهار حديث از آن همراه با شرح در انتشارات اطلاعات چاپ شد. سپس انتشارات طه (در قزوين) آن را منتشر ساخت. و مركز نشر فرهنگى رجا نيز آن را بار ديگر به چاپ رساند. امتياز مهم چاپ حاضر بر
ساير چاپها مقابلۀ دقيق با دو نسخۀ موجود(1)و اصلاح اغلاطى است كه در چاپهاى ديگر وجود دارد، به اضافۀ ويرايش فنى مطابق آيين و پاراگرافبندى صحيح، و ترجمۀ عبارات و رواياتى كه در متن ترجمه نشده است، و اعرابگذارى همۀ عبارات عربى. همچنين فهارس مختلف كه براى كتاب تنظيم شده و ارجاعات به مآخذ و منابع كه همچون دو كتاب ديگر چاپ مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام (سرّ الصلوة و آداب الصلوة)
تا حد مقدور دقيق به عمل آمده است.
بهترين درودهاى ما نثار روح پر فتوح امام خمينى (س)، بر پا كنندۀ نظام عدل و حق، و راهگشاى تلاشگران راستى و رستگارى باد.
مؤسسۀ تنظيم و نشر آثار امام خمينى (س)
1) - دو استنساخ از كتاب «چهل حديث» امام خمينى به عمل آمده است، كه يكى از آن دو سيزده حديث را نسخه بردارى كرده، و ديگرى نسخۀ كاملى است متعلق به مرحوم آيت اللّه العظمى، آخوند ملا على همدانى، اعلى اللّه مقامه. تصوير نمونهاى از هر دو نسخه در پايان كتاب آمده است.
شرح چهل حديث
اربعين حديث
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمدللّه ربّ العالمين والصَّلاةُ على
محمّدٍ وآله أَجمعين ولعنة اللّه على أَعدائهم إلى يوم الدّين
خداوندا! آينۀ دل را به نور اخلاص روشنى بخش ؛ و زنگار شرك و دوبينى را از لوح دل پاك گردان ؛ و شاهراه سعادت و نجات را به اين بيچارگان بيابان حيرت و ضلالت بنما ؛ و ما را به اخلاق كريمانه متخلق فرما ؛ و از نفحات و جلوههاى خاص خود كه مختص اولياى درگاه است ما را نصيبى ده ؛ و لشكر شيطان و جهل را از مملكت قلوب ما خارج فرما ؛ و جنود علم و حكمت و رحمان را به جاى آنها جايگزين كن ؛ و ما را با حبّ خود و خاصّان درگاهت از اين سراى درگذران ؛ و در وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما ؛ و عاقبت كار ما را با سعادت قرين كن ؛ بحقّ محمّد و آله الطاهرين ، صلوات اللّه عليهم أجمعين .
و بعد ، اين بندۀ بىبضاعت ضعيف مدتى بود با خود حديث مىكردم كه چهل حديث از احاديث اهلبيت عصمت و طهارت - عليهم السلام - كه در كتب معتبرۀ اصحاب و علماء ، رضوان اللّه عليهم ، ثبت است ، جمعآورى كرده ، و هر يك را به مناسبت شرحى كند كه با حال عامه مناسبتى داشته باشد ؛ و از اين جهت آن را به زبان فارسى نگاشته كه فارسى زبانان نيز از آن بهره برگيرند ؛ شايد ، ان شاء اللّه ، مشمول حديثِ شريفِ
ختمى مرتبت - صلّى اللّه عليه وآله - شوم كه فرموده است : «مَنْ حَفِظَ عَلى أُمَّتي أَرْبَعينَ حَديثاً يَنْتَفِعُونَ بِهَا بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ الْقيامَةِ فقيهاً عالِماً»(1)، تا - بحمداللّه و حُسنِ توفيقه - موفّق به شروع آن شدم و از خداى تعالى توفيق اتمام مىطلبم ؛ إنّه وَلِيُّ التَّوْفيق .
1) - «هر كه از براى نفع امت من چهل حديث حفظ كند ، خداىتعالى او را روز حساب فقيهى دانشمند برانگيزد» . (وسائل الشيعة ، ج 27 ، ص 99 ، «كتاب القضاء» ، «أبواب صفات القاضي» ، باب 8 ، حديث 72 )
حدیث اوّل [ جهاد نفس ]
الحديث الأوَّل : أَخْبَرَني إجازَةً ، مُكاتبَةً وَمُشافهَةً(1)عِدَّةٌ مِنَ الْمَشايخ العِظامِ وَالثِقاتِ الكِرامِ مِنْهُم الشَّيْخُ العَلاّمةُ المُتَكَلِّمُ الفَقيهُ الأُصُولي الأَديبُ المُتَبَحِّرُ الشَّيخُ مُحمَّدرضا آل العَلاّمَةِ الوَفِي الشَّيخِ مُحَمَّد تَقيّ الأصفهاني(2)- أَدامَ اللّهُ تَوْفيقَهُ - حينَ تَشَرُّفِهِ بِقُمِ
1) - براى حفظ احاديث از دستبرد مفتريان و جاعلان و جلوگيرى از نقل آنها توسط راويان ناآشنا و نااهل ، دانشمندان علم حديث از ديرباز رسم دادن و گرفتن «اجازۀ روايت» معمول داشتهاند . مشايخ حديث هر كس را كه در علم و تقوا مىآزمودند به او اجازه روايت مىدادند . طالبان علم نيز براى كسب اعتبار در نقل حديث به نزد مشايخ اين علم مىرفته و از آنان حديث مىآموخته درخواست اجازه مىكردند . اين سيرۀ حسنه تاكنون كم و بيش ادامه دارد . اجازاتى كه مشايخ مىدادند مختلف بود از جملۀ آنها اجازۀ كتبى و شفاهى بود و دارندۀ اين اجازه در مقام نقل حديث مىگويد : «فلانى با اجازۀ كتبى يا شفاهى مرا چنين خبر داد» . نظر به اين سنت است كه امام قدسسره در آغاز ، برخى از سلسلۀ اسناد خود را پشت به پشت تا محمد بن يعقوب كلينى - قدس اللّه اسرارهم - نقل فرمودهاند .
2) - شيخ محمدرضا مسجد شاهى ، متوفى به سال 1362 ق از شخصيتهاى بزرگ و رجال علمى اصفهان و از خاندان شيخ محمدتقى اصفهانى است . وى از شاگردان ميرزاى شيرازى و سيد محمد فشاركى و آخوند خراسانى و هممباحثه و مصاحب آيت اللّه شيخ عبدالكريم حائرى بوده است . شيخ از 1344 تا 1345 ق در قم به تدريس اشتغال داشت . پس از شهادت عموى خود ، حاج آقا نوراللّه اصفهانى ، به اصفهان بازگشت و تا پايان عمر در آنجا ساكن بود . وى مرجعيت شيعه داشت و در اصفهان حوزۀ درس وى تا پايان حياتش برقرار بود . جد ايشان ، شيخ محمدتقى اصفهانى ، متوفى به سال 1248 ق ، از فقهاى نامدار و از شاگردان وحيد بهبهانى بود . حوزۀ درس ايشان هم در شهر اصفهان بود و ميرزاى شيرازى و سيد حسن مدرس از شاگردان او بودند . تصنيف مشهور او : هدايهالمسترشدين در شرح معالم الدين است .
الشَّريفِ ، والشَّيخُ العالمُ الجَليلُ المُتَعَبِّدُ الثِّقَةُ الثَّبْتُ الحاج شيخ عَبّاس القمّي(1)- دامَ تَوْفيقُهُ - كِلاهُما عَنِ المَوْلَى العالمِ الزّاهدِ العابدِ الفقيهِ المحدِّثِ الآميرزا حسين النوريِ(2)- نوّر اللّه مَرْقَدَهُ الشَّريفَ - عَن العلاّمةِ الشَّيخِ مُرتَضَى الأَنصاري(3)، قَدَّسَ اللّهُ سِرَّه. وَمِنْهُم السَيِّدُ السَّنَدُ الْفقيهُ الْمُتَكلِّمُ الثِقَةُ الْعَيْنُ الثَّبْتُ الْعَلاّمَةُ السَيِّد مُحسن الأَمين العاملي(4)- أَدام اللّه تأييداته - عَنِ الفقيهِ العَلاّم ، صاحِبِ المصنَّفاتِ العديدةِ السيِّد محمَّد بن هاشم
1) - حاج شيخ عباس قمى (1294 - 1359 ق) از محدثان بزرگ شيعه در قرن 14 و از جملۀ مشايخ روايت است كه امام خمينى قدسسره از ايشان اجازه دريافت كردهاند . وى ساليانى دراز ملازم علامه متبحر ، ميرزا حسين نورى رحمهالله بوده و در استنساخ و مقابله و تصنيف آثار ميرزا مددكار وى بوده است . شيخ عباس مردى محقق و كثيرالتأليف بود . سفينة البحار يكى از تصنيفات اوست كه تأليف آن 27 سال به طول انجاميد . از آثار اوست : كليات مفاتيح الجنان ، منتهى الآمال ، تتمة المنتهى والفوائد الرضوية .
2) - حاج ميرزا حسين بن محمدتقى نورى طبرسى 1254 - 1320 ق فقيه ، مفسّر و در علم حديث كمنظير و در علم رجال مبرز بود وى در نشر احاديث اهلبيت سهم بزرگى داراست . او از شاگردان شيخالعراقين ، شيخ مرتضى انصارى ، و ميرزاى شيرازى بود و «شيخ اجازه» بزرگان پس از خود است . حاج شيخ عباس قمى و آقا بزرگ تهرانى ، از شاگردان وى و از او اجازه دريافت كردهاند . از آثار اوست : مستدرك الوسائل ، مستدرك مزارالبحار ، النجم الثاقب ، لؤلؤ ومرجان وتحفهالزائر .
3) - شيخ مرتضى انصارى (1214 - 1281 ق) ملقب به «خاتم الفقهاء والمجتهدين» از نوادگان جابربن عبداللّه انصارى صحابى پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم . وى يكى از نوابغ علم اصول است و تحولى بزرگ در اين فن به وجود آورد . آراء و نظريات و آثار وى تا به امروز همچنان محل بحث و نظر و مورد توجه علماى بزرگ فقه است و شروح و حواشى بسيار بر آثار وى نگاشته شده است . برخى اساتيد وى عبارتاند از : شيخ موسى كاشفالغطاء ، شيخ على كاشفالغطاء ، ملا احمد نراقى و سيد محمد مجاهد . از مجلس درس او فقهايى بزرگ برخاستهاند كه از جمله آنهاست آخوند خراسانى ، ميرزاى شيرازى ، و ميرزا محمدحسن آشتيانى . از مهمترين آثار شيخ است : فرائد الاُصول ، كتاب المكاسب وكتاب الطهارة .
4) - سيد محسن بن عبدالكريم بن على بن محمد حسينى جَبَل عامِلى ، ملقب به «امين» (1282 - 1371 ق) از اكابر علماى اماميه و مفاخر شيعه اثنا عشريه است . وى دروس مقدماتى را در زادگاه خود ، جبل عامل ، گذراند ، و سپس در نجف نزد آخوند خراسانى ، شريعت اصفهانى ، حاج آقا رضا همدانى ، و شيخ محمد طه نجف ، و ديگر بزرگان به تكميل علوم پرداخت . وى پس از اتمام تحصيلات به جَبَل عامل بازگشت و به تحقيق و تأليف و تدريس پرداخت . از او آثار علمى متعددى به جاى مانده است كه مهمترين آنها كتاب معروف اعيان الشيعة است . از اين كتاب چاپهاى متعددى در دست است . از آثار اوست : أساسالشريعة در فقه استدلالى ، الدرّة البهيّة ، المجالس السنية ، معدن الجواهر في علوم الأوائل و الأواخر .
الموسوي الرضوي الهندي(1)، الْمُجاوِر في النجف الأَشرف حيّاً وميِّتاً - قدَّس اللّه سرّه - عَنِ العلاّمةِ الأَنصاري . ومنهم السيِّدُ العالِمُ الثِّقَةُ الثَّبْتُ السيِّدُ أَبوالقاسم الدِهكردي الأصفهانيْ(2)، عَنِ السيّدِ السَّندِ الأَمْجَدِ الآميرزا محمّد هاشم الأصفهاني(3)- قدّس سرّه - عَنِ العَلاّمَةِ الأَنصاري (وَ لَنا طُرُقٌ أُخْرى غَيرُ مُنْتَهيةٍ إلَى الشَّيْخِ تَرَكْناها) عَنِ الْمَوْلَى الأَفْضَلِ أَحْمَدَ النَّراقي(4)، عَن السَيّد مَهدي الْمَدْعُوِّ بِبَحْرِ العُلومِ صاحبِ الكرامات(5)- رضوان اللّه عليه - عَن أُستادِ الكلّ الآقا محمّد باقر البهبهاني(6)، عَن والدِهِ الأكمل مُحمَّد
1) - محمدبن هاشم موسوى رضوى هندى (1242 - 1323 ق) در هند به دنيا آمد و در نجف تحصيل كرد و در همانجا وفات يافت . وى از شاگردان شيخ انصارى مىباشد . از آثار اوست : نظم اللآلي در رجال ، اُرجوزه در فقه ، الأضواء المزبلة ، شرح الشرائع ، تقريرات درس شيخ انصارى .
2) - سيد ابوالقاسم حسينى دهكردى متوفى به سال 1353 ق از شاگردان ميرزا حسن شيرازى و شيخ زينالعابدين مازندرانى و ميرزا حسين نورى است . از آثار اوست : حاشيه بر تفسير صافى ، حاشيه بر وافى ، حاشيه بر مكاسب و الوسيلة في السير و السلوك .
3) - محمد هاشم بن زينالعابدين موسوى اصفهانى معروف به «چهار سوقى» (1235 - 1318 ق) از فقهاى اماميه و برادر مؤلّف كتاب روضات الجنات مىباشد . وى از شاگردان شيخ انصارى و از مشايخ اجازۀ سيد محمّد كاظم يزدى و شيخالشريعۀ اصفهانى است . از آثار اوست : الاستصحاب ، اُصول آل الرسول ، حاشيه بر اسفار ، حاشيه بر شرح لمعه ، حاشيه بر قوانين ، حاشيه بر معالم .
4) - احمد بن محمد مهدى بن ابىذر نراقى متوفى به سال 1244 ق . فقيه و محدّث و در رجال و رياضى و علوم عقلى استاد و به زهد و تقوا مشهور بود . بيشتر علوم را از محضر پدرش ملا محمد مهدى نراقى ، كه از نوادر روزگار بود ، استفاده كرد . استادان ديگر وى سيد مهدى - بحرالعلوم و شيخ جعفر كاشف الغطاء بودند . وى استاد شيخ انصارى و سيد محمد شفيع جاپلقى است . از آثار اوست : معراج السعادة ، مفتاح الأحكام ، عوائد الأيام ، منهاج الوصول إلى علم الاُصول ، مستند الشيعة و ديوان شعر فارسى .
5) - سيد مهدى بن مرتضى طباطبايى بروجردى 1154 - 1212 ق معروف به «بحرالعلوم» از فقهاى بزرگ و عرفاى كامل و صاحب كرامات و مورد احترام و تكريم خاص و عام بود . وى از معدود كسانى است كه در زمان غيبت كبرا بارها خدمت امام زمان عليهالسلام مشرف گرديده بود . سيد بحرالعلوم رياست علمى و اجتماعى داشت و در حوزه درس او فقهاى بزرگى ، مانند شيخ جعفر كاشف الغطاء ، سيد محمدجواد عاملى ، شيخ محمدتقى اصفهانى ، ملا احمد نراقى ، ابو على حائرى و شيخ اسداللّه تسترى تربيت شدهاند . معروفترين آثار وى المصابيح ، الدرّة النجفية در فقه و كتاب رجال است .
6) - محمدباقر بن محمد اكمل بهبهانى (1116 يا 1117 - 1208 ق) معروف به «وحيد» و «استاد كل» و «آقا» ، فقيه ؛ اصولى و رجالى مشهور . او كربلا را مركز كار خود قرار داد و با تربيت شاگردانى زبده و تشكيل جلسات بحث و مناظره توانست به حاكميت اخبارىها بر فقه پايان دهد . از معروفترين شاگردان وى مىتوان از سيد مهدى بحرالعلوم ، شيخ جعفر كاشف الغطاء ، ميرزاى قمى (صاحب القوانين) ، ملا محمد مهدى نراقى ، سيد على طباطبايى (صاحب الرياض) ، سيد مهدى شهرستانى ، سيد محمدباقر شفتى و سيد جواد عاملى (صاحب مفتاح الكرامة) نام برد .
أَكمل(1)، عَنِ المَوْلى مُحمّد باقر المجلسي(2)، عَن والِدِهِ المُحقِّق المَوْلى مُحمّد تقيّ المجلسي(3)، عَن الشَّيخِ المُحقِّق البَهائي(4)، عَن والِدِهِ الشِّيخ حُسين(5)، عَنِ الشَّيخ زَيْنِ
1) - ملا محمد اكمل ، پدر محمدباقر بهبهانى ، در علم و تقوا معروف و از مشايخ اجازه بوده است .
2) - ملا محمدباقر بن محمدتقى مجلسى اصفهانى ، مشهور به علامۀ مجلسى (1037 - 1111 ق) از علماى بزرگ شيعه و در علوم مختلف اسلامى به خصوص حديث متبحر بود . اساتيد وى پدرش ، و شيخ حر عاملى ، و سيد علىخان شيرازى بودهاند ؛ و شاگردان بسيارى ، از جمله ميرزا عبداللّه افندى ، (مؤلف رياض العلماء) ، سيد نعمتاللّه جزايرى ، ملاصالح مازندرانى ، تربيت كرده است . او در جمع و نشر احاديث اماميه كوششى فراوان به كار برده است و بيش از 60 جلد كتاب به فارسى و عربى دارد . مهمترين اثر او بحار الأنوار است . از آثار اوست : مرآة العقول در شرح كافى ، حيوة القلوب ، زاد المعاد ، حق اليقين ، جلاء العيون ، حلية المتقين و الأربعون حديثاً .
3) - ملا محمدتقى بن مقصود على اصفهانى ، مشهور به مجلسى اوّل (1070 ق) فقيه ، محدث ، رجالى و مردى عابد و زاهد بوده است . و در نشر احاديث شيعه سهمى بسزا دارد . و از شاگردان شيخ بهايى و ملا عبداللّه شوشترى است . آثار او فراوان است كه مشهورترينش عبارتاند از : شرح زيارت جامعه ، روضهالمتقين في شرح من لا يحضره الفقيه ، إحياء الأحاديث در شرح تهذيب الأحكام شيخ طوسى ، أربعون حديثاً و حاشيۀ صحيفۀ سجاديه .
4) - شيخ بهاءالدين محمد بن حسين بن عبدالصمد عاملى ، معروف به شيخ بهايى (953 - 1030 ق) در علوم و فنون متعدد استاد و يگانه دوران بوده است . در زمان خود شيخالاسلام اصفهان لقب گرفت . صدر المتألهين ، ملا محمد تقى مجلسى ، محقق سبزوارى ، فاضل جواد ، از شاگردان وى بودهاند. از او آثار فراوانى در علوم مختلف بر جاى مانده كه از جمله آنهاست : جامع عباسى و حواشى بر قواعد شهيد در فقه ، اسطرلاب و تشريح الأفلاك در هيئت ، مشرق الشمسين ، حبل المتين ، شرح دعاء صباح ، شرح أربعين حديثاً در حديث و دعا ، و الفوائد الصمدية و أسرار البلاغة در ادب .
5) - شيخ حسين بن عبدالصمد عاملى (918 - 984 ق) پدر شيخ بهايى ، وى به حارث بن عبداللّه همدانى ، كه از خواص اصحاب امير المؤمنين بوده ، نسب مىرساند . وى از شاگردان شهيد ثانى و سيد حسن كركى است و استادى محقق و اديب و شاعر بوده است و شاگردان بسيارى به درس وى حاضر مىشدهاند . از آثار اوست : دراية الحديث ، الأربعين و شرح القواعد .
الدّينِ الشهيرِ بالشّهيد الثاني(1)، عَنِ الشَّيخ عَليِ بْنِ عَبْدِ العالي الميسي(2)، عَنِ الشَّيخِ شَمسِ الدّين مُحمّد بْنِ المُؤَذِّن الجَزيني(3)، عَنِ الشَّيخ ضياء الدّين علي(4)، عَن والدِهِ الحائزِ للمرتبتيْن الشيخِ شمس الدّين محمّد بن مَكّي(5)، عَن الشَّيخِ أَبي طالِب مُحمّد فَخرِ الْمُحَقّقين(6)، عَن والدِهِ آية اللّهِ الْحَسن بنِ مُطهَّرِ العلاّمة الحِلّي(7)، عَن الشَّيخ أَبي
1) - شيخ زينالدين بن شيخ نورالدين عاملى ، معروف به شهيد ثانى (911 - 966 ق) از بزرگان فقهاى شيعه و جامع علوم مختلف و زاهد و عابد است . وى به مذاهب چهارگانه فقهى اهل سنت مسلط بوده و آنها را تدريس مىكرده است . از آثار اوست : شرح اللمعة ، مسالك الأفهام في شرح شرائع الإسلام ، منية المريد في آداب المفيد والمستفيد ، أسرار الصلوة و كشف الريبة في أحكام الغيبة .
2) - شيخ نور الدين على بن عبدالعالى ميسى (933 ق) از بزرگان فقهاى شيعه و عالمى جليل القدر و عظيم الشأن است. وى استاد و شوهر خاله و ابوالزوجه شهيد ثانى بوده است. شهيد ثانى در بعضى از اجازات خويش از وى بسيار تجليل كرده است. بايد توجه داشت كه ايشان غير از على بن عبدالعالى كركى - مشهور به محقق كركى يا محقق ثانى - است از آثار اوست: شرح رسالة صيغ العقود، شرح الجعفرية.
3) - محمد بن محمد بن داود ، مؤذن عاملى جزينى ، پسر عموى شهيد اوّل ، دانشمندى فاضل و شاعر بود .
4) - شيخ ضياء الدين على بن محمد مكّى ، پسر دوم شهيد اوّل ، عالمى فاضل و محقق بوده است . شيخ محمد بن محمد بن داود مؤذن از او روايت كرده است .
5) - شيخ شمس الدين محمد بن مكى عاملى ، معروف به «شهيد اوّل» (734 - 786 ق) از اعاظم فقهاى اماميه . در علوم مختلف استاد مسلم بوده است و در فقه او را «امام الفقه» گفتهاند . شهيد در خاندان علم و ادب پرورش يافت و فرزندان او از ذكور و اناث همگى از علما و فقها بودند . شهيد از اساتيد بسيار استفادت جسته و از علماى فرق مختلف اسلامى اجازه دريافت كرده است . شاگردان مشهور وى عبارتاند از : شيخ زينالدين على بن خازن ، شيخ عبدالعالى كركى ، شيخ حسن بن سليمان ، شيخ مقداد سيورى . از آثار اوست : الدروس ، الذكرى ، البيان ، القواعد ، اللمعة الدمشقية و الأربعون حديثاً .
6) - فخرالمحققين ، ابوطالب محمد بن الحسن (682 - 771 ق) از بزرگان فقهاى اماميه ، گفتهاند در سن ده سالگى به درجه اجتهاد رسيد . از شاگردان پدرش علاّمه حلى است و وارث علمى او به شمار مىرود . از شاگردان وى : شهيد اوّل ، سيد حيدر آملى ، سيد تاج الدين ، و ظهير الدين فرزندش بودهاند ؛ از آثار او : الفوائد في حل مشكلات القواعد ، شرح مبادي الاُصول و الكافية الوافية در علم كلام مىباشد .
7) - آيت اللّه شيخ جمال الدين حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى (648 - 726 ق) ، فقيه ، محدث ، مفسر ، متكلم ، اديب ، جامع معقول و منقول و رئيس اماميه در زمان خود بوده و شهرت «علامه» از اختصاصات اوست . وى نزد بزرگان شيعه و سنّى به كسب علم پرداخت . از جملۀ استادانش محقّق حلى ، خواجه نصيرالدين طوسى و سيد احمد بن طاووس و شيخ نجيب الدين بودهاند . خواجه نصير طوسى از درس فقه او استفاده كرده است . پسر وى ، فخرالمحققين ، نيز از شاگردان پدر بوده است . از آثار اوست : تبصرة المتعلّمين ، مختلف الشيعة ، قواعد الأحكام ، تذكرة الفقهاء در فقه ؛ كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد در كلام ، ألفين در اثبات امامت ، المختصر در رجال و تلخيص الكشّاف در تفسير .
القاسم جَعفرِ بنِ الحسنِ بنِ سعيدِ الحِلّي المُحقّقِ عَلى الإِطلاقِ(1)، عَن السَيّد أَبي عَلي فَخّار بنِ المَعدِ المُوسَوي(2)، عَن الشَّيخ شاذانِ بنِ جَبرئيلِ القُمّي(3)، عَن الشَّيخِ مُحمّدِ بنِ أَبي القاسم الطَبري(4)، عَن الشَّيخِ أَبي عَليِّ الحسنِ(5)، عَن والدِهِ شَيخِ الطائفةِ أَبي جَعفر مُحمّد بنِ الحَسنِ الطُوسي(6)جامِع التهذيب والاستبصار ، عَنْ إمام الفُقهاءِ
1) - شيخ ابوالقاسم نجم الدين جعفر بن حسن حلّى (602 - 676 ق) مشهور به «محقق» از فقهاى طراز اوّل تشيع است . علامه حلى و برادر وى و سيد غياث الدين بن احمد بن طاووس از شاگردان اين فقيه نامى بودهاند . كتاب شرائع الاسلام وى از بدو تأليف تاكنون مورد توجه فقها بوده و فقيه نامور ، شيخ محمد حسن نجفى ، كتاب الجواهر را در شرح آن نگاشته است . از آثار اوست : المعتبر في شرح المختصر ، مختصر النافع ، المعارج در اصول .
2) - سيد شمس الدين ابوعلى فخار بن معد موسوى حلّى (600 ق) فاضل و اديب و محدث و صاحب كتاب الرد على الذاهب إلى تكفير أبي طالب .
3) - شيخ جليل ثقه ، ابوالفضل شاذان بن جبرئيل قمى ، عالمى فاضل و فقيهى جليلالقدر است . از آثار اوست : إزاحة العلّة في معرفة القبلة و كتاب الفضائل .
4) - عماد الدين ابوجعفر محمد بن ابىالقاسم طبرى ، فرزند ابوالقاسم على بن محمد آملى . از جملۀ تأليفات اوست : بشارة المصطفى لشيعة المرتضى ، الفرج في الأوقات و شرح مسائل الذريعة .
5) - ابوعلى حسن بن محمد طوسى ، از فقيهان بزرگ شيعه و از شاگردان مشهور پدرش شيخ طوسى است . پس از پدر عهدهدار تعليم شاگردان وى بود و طلاب بسيار در محضرش به استفاضه پرداختند . ايشان تا سال 515 ق مىزيسته است از آثار اوست : المرشد إلى سبيل التعبد ، الأمالي و شرح النهاية .
6) - ابوجعفر محمد بن حسن طوسى (385 - 460 ق .) ، ملقب به «شيخ الطائفه» از بزرگترين دانشمندان جهان اسلام است . ايشان رئيس فقيهان و متكلمان زمان خود بود و در ادب و رجال و تفسير و حديث نيز دستى قوى داشت . اساتيد او شيخ مفيد ، سيد مرتضى ، ابن غضائرى ، ابن عبدون بودند ، شيخ صاحب دو كتاب مشهور حديث شيعه الاستبصار و التهذيب است كه از كتب اربعه اماميه محسوب مىشود . النهايه و الخلاف در فقه از اوست . المبسوط نيز از ديگر آثار اوست كه در آن به تفريع كثيرى از فروعات فقهى پرداخته است . از ديگر آثار اوست : الفهرست ، اختيار معرفة الرجال ، عدّة الاُصول ، الغيبة ، التبيان في تفسير القرآن ، تلخيص الشافي ، مصباح المتهجد . شيخ طوسى پس از آتش سوزى كتابخانهاش (در سال 448 ق) از بغداد به نجف اشرف هجرت كرد و حوزۀ علميه نجف را بنيان نهاد .
وَالمُتكلّمين الشيخِ أَبي عَبداللّه مُحَمَّدِ بنِ مُحمّدِ بنِ نُعْمانَ الشَّيخِ المُفيد(1)، عَن شَيْخِهِ رَئيسِ المُحدِّثين الشّيخ أَبي جَعفرٍ مُحمّدِ بنِ عليّ بنِ الْحُسينِ بنِ مُوسى بْنِ بابِوَيْهِ القُمّي(2)صاحِب كتاب مَنْ لا يَحْضُرُهُ الْفَقيهِ ، عَنِ الشَّيخِ أَبي القاسمِ جَعْفَرِ بْنِ قُولَوَيْهِ(3)، عَن الشَّيخِ الأَجلّ ثِقهِالإسلامِ مُحمّد بن يعقوبَ الكلينيّ(4)صاحب الكافي ، عَن عَليِّ بنِ
1) - شيخ ابوعبداللّه محمد بن نعمان (336 يا 338 - 413 ق) ملقب به «مفيد» و «ابن معلم» از كبار فقها و متكلمان و محدثان شيعه . در زمان خود رياست علمى بغداد را به عهده داشت . او مورد عنايت و توجه حضرت ولى عصر (عج) بود و در دو نامه كه از آن حضرت به عنوان وى صادر گرديده است ، حضرت او را با تعبيرات «أخ سديد» و «شيخ مفيد» و «ولىّ رشيد» و «ولىّ مخلص» و «ناصر حق» و «داعى الى الحق» خطاب فرمودهاند . شيخ مفيد در محضر دانشمندان شيعه و سنى و زيدى ، همچون جعفر بن محمد قولويه ، شيخ صدوق ، ابن جنيد اسكافى و على بن ابى الجيش بلخى به تكميل تحصيلات پرداخت . سيد مرتضى علمالهدى ، سيد رضى ، شيخ طوسى ، نجاشى ، كراجكى و سالار بن عبدالعزيز از مشهورترين شاگردان وى بودهاند . حدود دويست اثر كوچك و بزرگ از او به جاى مانده است كه معروفترين آنها عبارتند از : الإرشاد ، الاختصاص ، أوائل المقالات ، الأمالي و المقنعة .
2) - محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى ، مكنى به ابوجعفر ، معروف به «ابن بابويه» و «صدوق» (381 ق) از بزرگان علماى اماميه و مشايخ حديث و فقهاى شيعه . ولادت وى در غيبت صغرا و به دعاى امام زمان (عج) واقع شد . وى از پدر خود ، على بن بابويه ، محمد بن حسن بن وليد و جعفر بن محمد قولويه روايت كرده است و شيخ مفيد ، و ابن شاذان ، غضائرى ، شيخ ابوجعفر محمد دوريستى از او روايت كردهاند . تأليفاتش را حدود سيصد نوشتهاند كه معروفترين آنها عبارت است از : من لا يحضره الفقيه ، إكمال الدين و إتمام النعمة ، الخصال ، التوحيد ، عيون أخبارالرضا ، الأمالي ، معاني الأخبار ، علل الشرائع ، الهداية و المقنع . مرقد وى در شهر رى زيارتگاه دوستان اهل بيت است .
3) - ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه قمّى (368ق) از محدثان و فقهاى بزرگ شيعه در قرن چهارم هجرى. او از كلينى و ابن عقده و على بن بابويه قمّى (پدر شيخ صدوق) روايت كرده است و شيخ مفيد و نجاشى و ديگران از وى روايت كردهاند . تأليفاتى در فقه و حديث دارد كه كامل الزيارات مشهورترين آنهاست .
4) - محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى ، معروف به «ثقة الإسلام» (328 يا 329 ق) از بزرگان محدثان شيعه و شيخ مشايخ اهل حديث است و در اين علم سرآمد همگنان خود در تاريخ به شمار مىرود . او بتقريب از چهل تن حديث آموخت و بسيارى از بزرگان ، مانند جعفر بن محمد قولويه ، هارون بن موسى تلعكبرى از او حديث نقل كردهاند . كلينى اولين مؤلف از مولفان كتب اربعه شيعه است كه به ساليان دراز كتاب عظيم الكافي را در سه بخش «اُصول» و «فروع» و «روضه» گرد آورد . از اوست : كتاب الرجال ، رسائل الأئمة ، كتاب الرد على القرامطة و كتاب تعبير الرؤيا .
إبراهيمَ(1)، عن أَبيهِ(2)، عَن النَّوْفَليِّ(3)، عَن السَّكْوني(4)، عَن أَبي عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «إنَّ النَّبيَّ - صلّى اللّه عليه وآله - بَعَثَ سَرِيَّةً فَلَمّا رَجَعُوا قالَ : مَرْحَباً بِقَوْمٍ ، قَضَوُا الجِهادَ الأَصْغَرَ ، وَبَقِيَ عَلَيْهِمُ الجِهادُ الأَكْبَرُ . فَقيلَ : يا رَسُولَ اللّهِ مَا الجِهادُ الْأَكْبَرُ؟ قالَ : جِهادُ النَّفسِ»(5).
ترجمه : «سكونى از حضرت ابى عبداللّه ، الصادق - عليه السلام - حديث كند كه فرمود : همانا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرستاد لشكرى را . پس چون كه برگشتند فرمود : "آفرين باد به گروهى كه به جاى آوردند جهاد كوچك را ، و به جاى ماند بر آنها جهاد بزرگ" . گفته شد اى پيغمبرِ خدا چيست جهاد بزرگ؟ فرمود : "جهاد نفس است"» .
شرح : «السريّة» قطعة من الجيش . يقال : خير السّرايا أَربَعُمِائَةِ رَجُلٍ(6). باقى الفاظ روايت معلوم است .
1) - على بن ابراهيم بن هاشم قمى . محدث ، مفسّر و فقيه اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجرى و از مشايخ كلينى . تأليفات فراوانى منسوب به او است مانند كتاب المناقب ، قرب الإسناد ، كتاب الشرائع ، كتاب المغازي ، كتاب الأنبياء و تفسير قرآن . مدفن وى در قم است .
2) - ابراهيم بن هاشم قمّى، از اصحاب امام جواد عليهالسلام. از اصحاب ائمه عليهمالسلام بسيار روايت كرده است . گفتهاند : او اولين كس بود كه احاديث كوفيان را در قم نشر داد . كتاب النوادر و قضايا أميرالمؤمنين از آثار اوست .
3) - حسين بن يزيد نوفلى ، شاعر و اديب نزيل رى . شيخ طوسى در رجال خود او را از اصحاب امام هشتم عليهالسلام برشمرده است . وى در رى وفات يافت .
4) - اسماعيل بن ابى زياد سكونى از عامه بوده و از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است . شيخ طوسى در عدّة الاُصول مىنويسد : علماى اماميه به روايات او عمل كردهاند . (عدّة الاُصول ، ج 1 ، ص 38) .
5) - الكافي ، ج 5 ، ص 12 ، «كتاب الجهاد» ، «باب وجوه الجهاد» ، حديث 3 (با اندكى اختلاف) ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ،ص 161 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 1 ، حديث 1 .
6) - «سريّه» نام بخشى از سپاه است . و گفته شده كه بهترين سريّهها آن است كه 400 نفر باشد . (الصحاح ، ج 6 ، ص 2375)
[ اشاره به بعضى مقامات نفس انسان ]
بدانكه انسان اعجوبهاى است داراى دو نشئه و دو عالَم :
نشئۀ ظاهرۀ ملكيۀ دنيويه كه آن بدن او است ؛ و نشئۀ باطنۀ غيبيۀ ملكوتيه كه از عالَم ديگر است .
و نفس او ، كه از عالم غيب و ملكوت است ، داراى مقامات و درجاتى است كه به طريق كلّى گاهى تقسيم كردهاند آن را به هفت قسمت(1)؛ و گاهى به چهار قسمت(2)؛ و گاهى به سه قسمت(3)؛ و گاهى به دو قسمت(4).
و از براى هر يك از مقامات و درجات آن جنودى است رحمانى و عقلانى ، كه آن را جذب به ملكوت اعلى و دعوت به سعادت مىكنند ؛ و جنودى است شيطانى و جهلانى كه آن را جذب به ملكوت سفلى و دعوت به شقاوت مىكنند . و هميشه بين اين دو لشكر جدال و نزاع است ؛ و انسان ميدان جنگ اين دو طايفه است :
اگر جنود رحمانى غالب شد ، انسان از اهل سعادت و رحمت است و در سلك ملائكه منخرط ، و در زمرۀ انبيا و اوليا و صالحين محشور است .
و اگر جنود شيطانى و لشكر جهل غالب آمد ، انسان از اهل شقاوت و غضب است ، و در زمرۀ شياطين و كفار و محرومين محشور است .
و چون در اين اوراق بناى تفصيل نيست ، به بعضى مقامات نفس اشاره كرده و وجوه سعادت و شقاوت آن را اجمالاً بيان نموده ، كيفيت جهاد نفس را در آن مقام بيان مىكنيم . ان شاء اللّه .
1) - ر .ك : سرّ الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 7 ؛ مجموعه آثار حكيم صهبا (آقا محمدرضا قمشهاى)، رسالةٌ في تحقيق الأسفار الأربعة ، ص 210 ؛ أسرار الحكم ، ص 350 و 618 ؛ رشحات البحار ، ص 194 .
2) - ر .ك : سرّ الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 6 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 1 ، ص 321 ، تعليقۀ 2 (سبزوارى) ؛ شذرات المعارف ، ص 127 ، شذرۀ ششم .
3) - ر .ك : سرّ الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 6 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 21 .
4) - ر .ك : سرّ الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 5 ؛ الفتوحات المكّية ، ج 4 ، ص 172 ؛ إنشاء الدوائر ، ص 21 .
مقام اوّل [ نشئۀ ملك و ظاهر ]
و در آن چند فصل است :
فصل : [ بدن و قواى آن ]
بدانكه مقام اوّل نفس و منزل اسفل آن ، منزل «مُلك» و ظاهر و دنياى آن است ، كه اشعه و انوار غيبيۀ آن در اين بدنِ محسوس و بنيۀ ظاهره تابيده و او را زندگانى عَرَضى بخشيده و تجييش جيوش در اين بدن كرده ؛ و ميدان جنگ آن همين بدن است ؛ و قواى ظاهرۀ آن ، لشكر آن است كه در اقاليم سبعۀ ملكيه ، يعنى گوش و چشم و زبان و شكم و فرج و دست و پا ، بسط پيدا كرده . و تمام اين قواى منتشرۀ در اين ممالك سبعه
در تحت تصرف نفس است به مقام «وهم» ، زيرا كه وهم سلطانِ قواى ظاهره و باطنۀ نفس است(1). پس اگر وهم حكومت نمود در آنها به تصرف خود يا شيطان ، اين قوا جنودِ شيطان گردند و مملكت در تحت سلطنت شيطان واقع شود ، و لشكر رحمان و جُنود عقل مضمحل گردند و شكست خورده رخت از نشئۀ ملك و دنياى انسان دركشند و هجرت نمايند ، و مملكتْ خاص به شيطان گردد . و اگر وهم در تحت تصرف عقل و شرع در آنها تصرّف نمايد و حركات و سكنات آنها در تحت نظام عقل و شرع باشد ، مملكت رحمانى و عقلانى شود و شيطان و جنودش از آن رخت بربندند و دامن دركشند . پس جهاد نفس كه جهاد بزرگ است ، و از كشته شدن در راه حق تعالى بالاتر است ، در اين مقام عبارت است از غلبه كردن انسان بر قواى ظاهرۀ خود ، و آنها را در تحت فرمان خالق قرار دادن ، و مملكت را از لوث وجود قواى شيطان و جنود آن خالى نمودن است .
1) - ر .ك : الشفاء ، الطبيعيات ، النفس ، ج 2 ، ص 162 ؛ الإشارات والتنبيهات ، شرح المحقّق الطوسي ، ج 2 ، ص 345 .
بدانكه اوّل شرط مجاهدۀ با نفس و حركت به جانب حق تعالى «تفكّر» است . و بعضى از علماى اخلاق آن را در بدايات در مرتبۀ پنجم قرار دادهاند(1). و آن نيز در مقام خود صحيح است .
و تفكر در اين مقام عبارت است از آنكه انسان لااقل در هر شب و روزى مقدارى - ولو كم هم باشد - فكر كند در اينكه آيا مولاى او كه او را در اين دنيا آورده و تمام اسباب آسايش و راحتى را از براى او فراهم كرده ، و بدن سالم و قواى صحيحه ، كه هر يك داراى منافعى است كه عقل هر كس را حيران مىكند ، به او عنايت كرده ، و اين همه بسطِ بساط نعمت و رحمت كرده ، و از طرفى هم اين همه انبيا فرستاده ، و كتابها نازل
كرده و راهنمايىها نموده و دعوتها كرده ، آيا وظيفۀ ما با اين مولاى مالك الملوك چيست؟ آيا تمام اين بساط فقط براى همين حيات حيوانى و اداره كردن شهوت است كه با تمام حيوانات شريك هستيم ، يا مقصود ديگرى در كار است؟ آيا انبياء كرام و اولياء معظّم و حكماى بزرگ و علماى هر ملت كه مردم را دعوت به قانون عقل و شرع مىكردند و آنها را از شهوات حيوانى و از اين دنياى فانى پرهيز مىدادند با آنها دشمنى داشتند و دارند ، يا راه صلاح ما بيچارههاى فرورفته در شهوات را مثل ما نمىدانستند؟
اگر انسان عاقل لحظهاى فكر كند مىفهمد كه مقصود از اين بساط چيز ديگر است ؛ و منظور از اين خلقتْ عالم بالا و بزرگترى است ؛ و اين حيات حيوانى مقصود بالذات نيست . و انسان عاقل بايد در فكر خودش باشد ؛ و به حال بيچارگى خودش رحم كند و با خود خطاب كند : اى نفس شقى كه سالهاى دراز در پى شهوات عمر خود را صرف كردى و چيزى جز حسرت نصيبت نشد ، خوب است قدرى به حالِ خود رحم كنى ؛ از
1) - ر .ك : منازل السائرين ، ص 41 ، باب التفكّر .
مالك الملوك حيا كنى ؛ و قدرى در راه مقصود اصلى قدم زنى ، كه آن موجب حيات هميشگى و سعادت دائمى است ؛ و سعادت هميشگى را مفروش به شهوات چند روزۀ فانى ، كه آن هم به دست نمىآيد حتى با زحمتهاى طاقتفرسا . قدرى فكر كن در حال اهل دنيا از سابقين تا اين زمان كه مىبينى . ملاحظه كن زحمتهاى آنها و رنجهاى آنها در مقابل راحتى آنها چقدر زيادتر و بالاتر است ، در صورتى كه براى هر كس هم راحتى و خوشى پيدا نمىشود . آن انسانى كه در صورت انسان و از جنود شيطان است و از طرف او مبعوث است و تو را دعوت به شهوات مىكند و مىگويد زندگانى مادى را بايد تأمين كرد ، قدرى در حال خود او تأمل كن ؛ و قدرى او را استنطاق كن ببين آيا خودش از وضعيت راضى است؟ يا آنكه خودش مبتلا است مىخواهد بيچارۀ ديگرى را هم مبتلا كند؟
و در هر حال از خداى خود با عجز و زارى تمنّا كن كه تو را آشنا كند به وظايف خودت كه بايد منظور شود مابين تو و او . و اميد است اين تفكر كه به قصد مجاهدۀ با شيطان و نفس امّاره است ، راه ديگرى براى تو بنماياند و موفق شوى به منزل ديگر از مجاهده .
منزل ديگر كه بعد از تفكر از براى انسان مجاهد پيش مىآيد ، منزل «عزم» است . و اين غير از «اراده» است كه شيخالرئيس در اشارات آن را اوّل درجات عارفين دانسته(1).
بعضى از مشايخ ما - أَطالَ اللّهُ عمرَه - مىفرمودند كه «عزم» جوهرۀ انسانيت و ميزان امتياز انسان است ؛ و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم او است(2).
و عزمى كه مناسب با اين مقام است عبارت است از بناگذارى و تصميم بر ترك
معاصى ، و فعل واجبات ، و جبران آنچه از او فوت شده در ايّام حيات ؛ و بالأخره عزم بر اينكه ظاهر و صورت خود را انسان عقلى و شرعى نمايد كه شرع و عقل به حسب ظاهر حكم كنند كه اين شخص ، انسان است . و انسان شرعى عبارت از آن است كه موافق مطلوبات شرع رفتار كند ، و ظاهرش ظاهر رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - باشد ؛ و تأسّى به آن بزرگوار بكند در جميع حركات و سكنات و در تمام افعال و تروك .
و اين امرى است بس ممكن ، زيرا كه ظاهر را مِثل آن سَرور كردن امرى است مقدور هر يك از بندگان خدا .
و بدانكه هيچ راهى در معارف الهيه پيموده نمىشود مگر آنكه ابتدا كند انسان از ظاهر شريعت . و تا انسان متأدّب به آداب شريعت حقّه نشود ، هيچيك از اخلاق حسنه از براى او به حقيقت پيدا نشود ؛ و ممكن نيست كه نور معرفت الهى در قلب او جلوه كند و علم باطن و اسرار شريعت از براى او منكشف شود ، و پس از انكشاف حقيقت و بروز انوار معارف در قلب نيز متأدّب به آداب ظاهره خواهد بود . و از اين جهت دعوى بعضى باطل است كه به ترك ظاهر ، علم باطن پيدا شود . يا پس از پيدايش آن به آداب ظاهره احتياج نباشد ، و اين از جهل گوينده است به مقامات عبادت و مدارج انسانيت . و شايد موفّق شدم به بيان بعضى از آن در اين ورقهها ، إن شاء اللّه تعالى .
فصل [ در اهميّت عزم ]
اى عزيز ، بكوش تا صاحب «عزم» و داراى اراده شوى ، كه خداى نخواسته اگر بىعزم از اين دنيا هجرت كنى ، انسان صورى بىمغزى هستى كه در آن عالم به صورت انسان محشور نشوى ، زيرا كه آن عالم محل كشف باطن و ظهور سريره است ، و جرأت بر معاصى كمكم انسان را بىعزم مىكند ، و اين جوهر شريف را از انسان مىربايد . استاد معظّم ما - دامَ ظِلُّهُ - مىفرمودند : بيشتر از هر چه گوش كردن به تغنّيات سلب اراده و عزم از انسان مىكند .
پس اى برادر ، از معاصى احتراز كن ، و عزم هجرت به سوى حق تعالى نما ، و ظاهر را ظاهر انسان كن ، و خود را در سلك ارباب شرايع داخل كن ؛ و از خداوند تبارك و تعالى در خلوات بخواه كه تو را در اين مقصد همراهى فرمايد ؛ و رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - و اهل بيت او را شفيع قرار ده كه خداوند به تو توفيق عنايت فرمايد و از تو دستگيرى نمايد در لغزشهايى كه در پيش دارى ؛ زيرا كه انسان در ايّام حيات لغزشگاههاى عميقى دارد كه ممكن است در آنِ واحد به پرتگاه هلاكت چنان افتد كه ديگر نتواند از براى خود چاره بكند ، بلكه در صدد چارهجويى هم برنيايد ؛ بلكه شايد شفاعت شافعين هم شامل حال او نشود . نَعُوذُ باللّه مِنْها .
و از امورى كه لازم است از براى مجاهد ، مشارطه و مراقبه و محاسبه است .
«مشارطه» آن است كه در اوّل روز مثلاً با خود شرط كند كه امروز برخلاف فرمودۀ خداوند - تبارك و تعالى - رفتار نكند . و اين مطلب را تصميم بگيرد . و معلوم است يك روز خلاف نكردن امرى است خيلى سهل ، انسان مىتواند به آسانى از عهده برآيد . تو عازم شو و شرط كن و تجربه نما ببين چقدر سهل است . ممكن است شيطان و جنود آن ملعون بر تو اين امر را بزرگ نمايش دهند ، ولى اين از تلبيسات آن ملعون است ؛ او را از روى واقع و قلب لعن كن ، و اوهام باطله را از قلب بيرون كن ، و يك روز تجربه كن ، آن وقت تصديق خواهى كرد .
و پس از اين مشارطه ، بايد وارد «مراقبه» شوى . و آن چنان است كه در تمام مدّت شرط ، متوجه عمل به آن باشى ؛ و خود را ملزم بدانى به عمل كردن به آن ؛ و اگر خداى نخواسته در دلت افتاد كه امرى را مرتكب شوى كه خلاف فرمودۀ خداست ، بدانكه اين از شيطان و جنود اوست كه مىخواهند تو را از شرطى كه كردى بازدارند . به آنها لعنت كن و از شرّ آنها به خداوند پناه ببر ؛ و آن خيال باطل را از دل بيرون نما ؛ و به شيطان
بگو كه من يك امروز با خود شرط كردم كه خلاف فرمان خداوند تعالى نكنم ، ولىنعمت من سالهاى دراز است به من نعمت داده ، صحت و سلامت و امنيت مرحمت فرموده و مرحمتهايى كرده كه اگر تا ابد خدمت او كنم از عهدۀ يكى از آنها برنمىآيم ، سزاوار نيست يك شرط جزئى را وفا نكنم . اميد است - ان شاء اللّه - شيطان طرد شود و منصرف گردد و جنود رحمان غالب آيد . و اين مراقبه با هيچ يك از كارهاى تو ، از قبيل
كسب و سفر و تحصيل و غيرها ، منافات ندارد .
و به همين حال باشى تا شب كه موقع «محاسبه» است . و آن عبارت است از اينكه حساب نفس را بكشى در اين شرطى كه با خداى خود كردى كه آيا بجا آورد ، و با ولىنعمت خود در اين معاملۀ جزئى خيانت نكردى؟ اگر درست وفا كردى ، شكر خدا كن در اين توفيق ، و بدانكه يك قدم پيش رفتى و مورد نظر الهى شدى ؛ و خداوند - ان شاء اللّه - تو را راهنمايى مىكند در پيشرفت امور دنيا و آخرت ، و كار فردا آسانتر خواهد شد . چندى به اين عمل مواظبت كن ، اميد است ملكه گردد از براى تو ، بهطورىكه از براى تو ، كار خيلى سهل و آسان شود ؛ بلكه آن وقت لذت مىبرى از اطاعت فرمان خدا و از ترك معاصى در همين عالم ، با اينكه اينجا عالَم جزا نيست لذت مىبرى و جزاى الهى اثر مىكند و تو را ملتذّ مىنمايد .
و بدانكه خداى تبارك و تعالى تكليف شاق بر تو نكرده و چيزى كه از عهدۀ تو خارج است و در خور طاقت تو نيست بر تو تحميل نفرموده ، لكن شيطان و لشكر او كار را بر تو مشكل جلوه مىدهند . و اگر خداى نخواسته در وقت محاسبه ديدى سستى و فتورى شده در شرطى كه كردى ، از خداى تعالى معذرت بخواه و بنا بگذار كه فردا مردانه به عمل شرط قيام كنى . و به اين حال باشى تا خداى تعالى ابواب توفيق و سعادت را بر روى تو باز كند و تو را به صراط مستقيم انسانيت برساند .
و از امورى كه انسان را معاونت كامل مىنمايد در مجاهدۀ با نفس و شيطان ، و بايد انسان سالك مجاهد خيلى مواظب آن باشد ، «تذكّر» است . و ما اين مقام را به ذكر آن ختم مىكنيم با اينكه خيلى از مطالب باقى است . و آن در اين مقام عبارت است از ياد خداى تعالى و نعمتهايى كه به انسان مرحمت فرموده .
بدانكه از امور فطريه ، كه هر انسان جبلّتاً و فطرتاً بدان حكم مىكند ، احترام مُنعِم است(1). و هر كس در كتاب ذات خود اگر تأمّلى كند ، مىبيند كه مسطور است كه بايد از كسى كه به انسان نعمتى داد احترام كند . و معلوم است هر چه نعمت بزرگتر باشد و منعم در آن انعام بىغرضتر باشد ، احترامش در نظر فطرت لازمتر و بيشتر است . مثلاً فرق واضح است در احترام بين كسى كه به شما يك اسب مىدهد و آن منظور نظرش هست ، با كسى كه يك ده ششدانگى بدهد و در اين دادن منّتى هم نگذارد . مثلاً اگر دكترى شما را از كورى نجات داد فطرتاً او را احترام مىكنيد ، و اگر از مرگ نجات داد بيشتر احترام مىكنيد . اكنون ملاحظه كن نعمتهاى ظاهره و باطنه كه مالك الملوك - جلّ شأنه - به ما مرحمت كرده كه اگر جنّ و انس بخواهند يكى از آنها را به ما بدهند نمىتوانند و ما از آن غفلت داريم . مثلاً اين هوايى كه ما شب و روز از آن استفاده مىكنيم و حيات ما و همۀ موجودات محيط بسته به وجود آن است ، كه اگر يك ربع ساعت نباشد هيچ حيوانى زنده نمىماند ، چه نعمت بزرگى است ؛ كه اگر تمام جنّ و انس بخواهند شبيه آن را به ما بدهند عاجزند . و همينطور قدرى متذكر شو ساير نعم الهى را از قبيل صحّت بدن [و] قواى ظاهره از قبيل : چشم و گوش و ذوق و لمس ، و قواى باطنه از قبيل : خيال و وهم و عقل و غير آن ، كه هر يك منافعى دارد كه حدّ ندارد . تمام اينها را مالك الملوك به ما عنايت فرموده بدون اينكه از او بخواهيم ؛ و بدون اينكه
1) - ر .ك : كشف المراد ، ص 409 .
به ما منّتى تحميل فرمايد . و به اينها نيز اكتفا نفرموده و انبيا و پيغمبران فرستاده و كتبى فرو فرستاده و راه سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم را به ما نموده ؛ و هر چه محتاج به او بوديم در دنيا و آخرت به ما عنايت فرموده ، بدون اينكه به طاعت و عبادت ما احتياجى داشته باشد ؛ يا به حال او طاعت و معصيت ما فرقى كند . فقط از براى نفع خود ما امر و نهى فرموده . بعد از تذكر اين نعمتها و هزاران نعمتهاى ديگر ، كه حقيقتاً از شمردن كلّيات آن تمام بشر عاجز است چه برسد به جزئيات آن ، آيا در فطرت شما احترام همچو منعمى لازم است؟ و آيا خيانت نمودن به همچو ولىنعمتى در نظر عقل چه حالى دارد؟
و نيز از امورى كه در فطرت ثبت و مسطور است ، احترام شخص بزرگ و عظيم است . اين همه احتراماتى كه مردم از اهل دنيا و ثروت مىكنند و از سلاطين و بزرگان مىنمايند ، براى اين است كه آنها را بزرگ و عظيم تشخيص دادهاند . آيا چه عظمتى به عظمت و بزرگى مالك الملوك است كه دنياى پست و مخلوق ناقابل آن ، كه كوچكترين عوالم است و تنگترين نشآت است ، تاكنون عقل هيچ موجودى به آن نرسيده؟ بلكه به همين منظومۀ شمسى خودمان ، كه از منظومات شمسى ديگر كوچكتر و در پيش شموس ديگر قدر محسوس ندارد ، مستكشفين بزرگ دنيا اطلاع پيدا نكردهاند . آيا اين عظيم كه با يك اشاره اين همه عوالم و هزاران هزار عوالم غيبيه را خلق فرموده لازم الاحترام نيست در فطرت عقل؟
و نيز ، حاضر در كتاب فطرت ، لازم الاحترام است . مىبينيد كه اگر انسان از كسى خداى نكرده بدگويى كند در غيابش ، اگر حاضر شد فطرتاً سكوت مىكند و از او احترام مىنمايد . و معلوم است خداى تبارك و تعالى در همه جا حاضر و تمام ممالك وجود در تحت نظر او اداره مىشود ؛ بلكه همه نفسِ حضور و همۀ عالمْ محضر ربوبيت است .
اكنون متذكر شو اى نفس خبيث نويسنده كه چه ظلمى است بزرگ و چه گناهى است عظيم اگر معصيت همچو عظيمى را به نعمت خودش كه قواى تو است در محضر مقدس خودش بنمايى . آيا اگر داراى يك خردله حيا باشى ، نبايد از خجلت آب شوى و به زمين فرو بروى؟
پس ، اى عزيز متذكر عظمت خداى خودت باش ؛ و متذكر نعمتها و مرحمتهاى او شو ؛ و متذكر حضور باش ؛ و ترك كن نافرمانى او را ؛ و در اين جنگ بزرگ بر جنود شيطان غلبه كن ؛ و مملكت خود را مملكت رحمانى و حقّانى كن ؛ و به جاى جنود شيطان محل اقامت لشكر حق تعالى نما ، تا آنكه خداوند - تبارك و تعالى - تو را توفيق دهد در مجاهدۀ مقام ديگر و در ميدان جنگ بزرگتر كه در پيش است ؛ و آن جهاد نفس است در عالم باطن و مقام دوم نفس كه - ان شاء اللّه - به آن اشاره مىكنيم .
و باز تذكر دهم كه در هر حال به خود اميدى نداشته باش كه از غير خداى تعالى از كسى كارى برنمىآيد . و از خود حق تعالى با تضرّع و زارى توفيق بخواه كه تو را در اين مجاهده اعانت فرمايد تا بلكه - ان شاء اللّه - غالب آيى . إنّه وليّ التوفيق .
مقام دوم نشئه ملكوت و باطن
و در آن چند فصل است :
فصل : [ نزاع جنود رحمانى و شيطانى در باطن نفس ]
بدانكه از براى نفس انسانى يك مملكت و مقام ديگر است كه آن مملكت باطن و نشئۀ «ملكوت» اوست كه جنود نفس در آنجا بيشتر و مهمتر از مملكت ظاهر است . و نزاع و جدال بين جنود رحمانى و شيطانى در آنجا عظيمتر و مغالبه در آن نشئه بيشتر و با اهميتتر است . بلكه هر چه در مملكت ظاهر است از آنجا تنزّل كرده و ظهور در «مُلك» نموده ؛ و اگر هر يك از جنود رحمانى و شيطانى در آن مملكت غالب آيند ، در اين
مملكت نيز غالب شوند . و جهاد نفس در اين مقام پيش مشايخ عظام از اهل سلوك و اخلاق خيلى اهمّيت دارد ؛ بلكه مىتوان سرچشمۀ تمام سعادات و شقاوات و درجات و دركات را آن مقام دانست . انسان بايد خيلى ملتفت خود در اين جهاد باشد .
ممكن است خداى نخواسته به واسطۀ مغلوبيت جنود رحمانى در آن مملكت و خالى گذاشتن آن را براى غاصبين و نااهلها از جنود شيطان ، هلاكت هميشگى از براى
انسان پيدا شود كه قابل جبران نباشد ، و شفاعت شافعين شامل حال او نگردد ؛ و ارحم الراحمين - نعوذ باللّه - نيز به نظر سخط و غضب به او نگاه كند ؛ بلكه شفعاء او خصماء او شوند . واى بر كسى كه شفيع او خصمش شود .
خدا مىداند چه عذابهايى و ظلمتهايى و سختىهايى و بدبختىهايى دنبال اين غضب الهى و دشمنى اولياى حق است كه تمام آتشهاى جهنم و تمام زقّومها و مارها و عقربها پيش آن هيچ است . خدا نكند آنچه حكما و عرفا و اهل رياضت و سلوك خبر مىدهند راجع به اين عذابها ، به سر ما ضعفا و بيچارگان بيايد ، كه تمام عذابها كه تصور مىكنيد پيش آن سهل و آسان است ، و تمام جهنمها كه شنيديد پيش آن رحمت و بهشت است .
غالباً وصف جهنم و بهشت كه در كتاب خدا و اخبار انبيا و اوليا شده جهنم و بهشت اعمال است كه از براى جزاى عملهاى خوب و بد تهيه شده است . گاهى اشارۀ خفيهاى نيز به بهشت و جهنم اخلاق كه اهمّيتش بيشتر است شده ؛ و گاهى هم به بهشت لقاء و جهنم فراق ، كه از همه مهمتر است ، گرديده ؛ ولى همه در پرده و از براى اهلش . من و تو اهلش نيستيم ، ولى خوب است منكر هم نشويم و ايمان داشته باشيم به هر چه خداوند تعالى و اوليايش فرمودهاند ؛ شايد اين ايمان اجمالى هم براى ما فايده داشته باشد .
گاهى هم ممكن است كه انكار بىجا و ردّ بىموقع و بدون علم و فهم براى ما ضررهاى خيلى زياد داشته باشد ؛ و اين دنيا عالم التفات به آن ضررها نيست . مثلاً تا شنيدى فلان حكيم يا فلان عارف يا فلان مرتاض چيزى گفت كه به سليقۀ شما درست در نمىآيد و با ذائقۀ شما گوارا نيست ، حمل به باطل و خيال مكن . شايد آن مطلب ، منشأ داشته باشد از كتاب و سنت و عقل ، و شما به آن برنخورده باشيد .
چه فرق مىكند كه يك نفر فقيه يك فتوا بدهد ، از باب ديات مثلاً ، كه شما كمتر ديدهايد . و شما بدون مراجعه به مدركش رد كنيد او را ، يا آنكه يك نفر سالك الىاللّه يا عارف باللّه يك حرف بزند راجع به معارف الهيه يا راجع به احوال بهشت و جهنم ، و شما بدون مراجعه به مدركش او را رد كنيد ، سهل است توهين كنيد يا جسارت نماييد . ممكن است آن شخصى كه اهل آن وادى است و صاحب آن فن است يك مدركى از كتاب خدا داشته باشد ، يا از اخبار ائمۀ هدى داشته
باشد ، و شما به آن برنخورده باشيد ؛ آن وقت شما ردّ خدا و رسول كرديد بدون عذر موجّه . و معلوم است «به سليقۀ من درست نبود» يا «علم من به اينجا نرسيده بود» يا «از اهل منبر برخلاف آن شنيدم» عذر نيست .
در هر حال ، از مقصود نگذرم . آنچه آنها راجع به بهشت اخلاق و ملكات و جهنّم اخلاق و دركات گفتهاند مصيبتى است كه طاقت شنيدنش را هم نداريم .
پس اى عزيز فكرى كن و چارهجويى نما و راه نجاتى و وسيلۀ خلاصى از براى خود پيدا كن . و به خداى ارحم الراحمين پناه ببر ؛ و در شبهاى تاريك با تضرّع و زارى از آن ذات مقدّس تمنّا كن كه تو را اعانت كند در اين جهاد نفس ، تا - ان شاء اللّه - غالب شوى و مملكت [باطن] را رحمانى گردانى و جنود شيطان را از آن بيرون كنى ؛ و خانه را به دست صاحبش دهى تا سعادتها و بهجتها و رحمتهايى خداوند به تو عطا فرمايد كه تمام چيزهايى كه شنيدى از وصف بهشت و حور و قصور پيش آنها چيزى نباشد ؛ و آن سلطنت كليۀ الهيه است كه خبر دادند اولياى خدا از اين ملّت بيضاى حنيف ؛ و بالاتر از آن چيزهايى است كه نه گوش احدى شنيده و نه چشمى ديده و نه به قلب بشرى خطور كرده(1).
بدانكه خداوند تبارك و تعالى به يد قدرت و حكمتش در عالَم غيب و باطن نفس قوايى خلق فرموده داراى منافع بىشمار و آنچه مورد بحث ما است در اين مورد سه قوّه است و آن «واهمه» و «غضبيه» و «شهويه» است . و هر يك از اين قوا منافع كثيره دارند از براى حفظ نوع و شخص و تعمير دنيا و آخرت ، كه علما ذكر كردهاند و اكنون
1) - اشاره است به حديث ، پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم كه فرمودند : «إنَّ اللّه يَقُولُ أَعْدَدْتُ لِعِبادِيَ الصّالحينَ مالا عَيْنٌ رَأَتْ وَلا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلى قَلْبِ بَشَرٍ .. .» ؛ «همانا خداوند مىگويد براى بندگان شايستهام چيزها آماده كردهام كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه به قلب بشرى گذر كرده است .. .» . (مجمع البيان ، ج 8 ، ص 518 ؛ بحار الأنوار ، ج 8 ، ص 191 ، حديث 168)
ما را به آن احتياجى نيست . و آنچه لازم است در اين مقام تنبّه دهم آن است كه اين سه قوّه سرچشمۀ تمام ملكات حسنه و سيّئه و منشأ تمام صور غيبيۀ ملكوتيه است .
و تفصيل اين اجمال آنكه انسان همينطور كه در اين دنيا يك صورت مُلكى دنياوى دارد ، كه خداوند - تبارك و تعالى - آن را در كمال حسن و نيكويى و تركيب بديع خلق فرموده كه عقول تمام فلاسفه و بزرگان در آن متحيّر است و علم معرفة الاعضاء و تشريح تاكنون نتوانسته است معرفت درستى به حال آن پيدا كند و خداوند انسان را از بين مخلوقات امتياز داده به حسن تركيب و جمال نيكو منظر ، كذلك از براى او يك صورت و شكل ملكوتى غيبى است ، كه آن صورت تابع ملكات نفس و خُلق باطن است در عالم بعد از موت ، چه برزخ باشد يا قيامت . انسان اگر خُلق باطن و ملكه و سريرهاش انسانى باشد ، صورت ملكوتى او نيز صورت انسانى است . ولى اگر ملكاتش غير ملكات انسانى باشد ، صورتش انسانى نيست و تابع آن سريره و ملكه است . مثلاً اگر ملكۀ شهوت و بهيميت بر باطن او غلبه كند و حُكم مملكت باطن ، حكم بهيمه شود ، انسان صورتِ ملكوتيش صورت يكى از بهائم است مناسب با آن خُلق . و اگر ملكۀ غضب و سبعيّت بر باطن و سريرهاش غلبه كند و حكم مملكت باطن و سريره حُكم سبع شود ، صورت غيبيۀ ملكوتيه صورت يكى از سباع است . و اگر وهم و شيطنت ملكه شد و باطن و سريرهاش داراى ملكات شيطانيه شد ، از قبيل خدعه ، تقلب ، نميمه ، غيبت ، صورت غيب و ملكوتش صورت يكى از شياطين است به مناسبت آن . و گاهى ممكن است به طريق تركيب ، دو ملكه يا چند ملكه منشأ صورت ملكوتى شود . آن وقت به شكل هيچيك از حيوانات نمىشود ، بلكه صورت غريبى پيدا مىكند كه هيچ آن صورت مدهش و موحش بدتركيب در اين عالم سابقه ندارد . از پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه و آله - نقل شده كه بعضى مردم در قيامت محشور مىشوند به صورتهايى كه نيكوست پيش آنها ميمون[ها] و انترها(1). بلكه ممكن است از براى يك نفر در آن عالَم چند
1) - «يُحْشَرُ بَعْضُ النّاسِ عَلى صُوَرٍ يَحْسُنُ عِنْدَها القِرَدَةُ وَالْخَنازيرُ» . (تفسير القرآن الكريم ، ابن عربي (تأويلات القرآن الكريم ، ملا عبدالرزاق كاشانى) ، ج 1 ، ص 57 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 327 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 901)
صورت باشد ؛ زيرا كه آن عالَم مثل اين عالم نيست كه يك چيز بيش از يك صورت قبول نكند . و اين مطلب مطابق با برهان نيز هست و در محل خود مقرّر است .
و بدان كه ميزان در اين صور مختلفه ، كه يكى از آنها انسان است ، و باقى چيزهاى ديگر ، وقت خروج نفس است از اين بدن و پيدا شدن مملكت برزخ و غلبۀ سلطان آخرت كه اوّلش در برزخ است . در وقت خروج از بدن با هر ملكهاى از دنيا رفت با آن ملكه صورت آخرتى مىگيرد ، و چشم ملكوتى برزخى او را مىبيند ؛ و خود او هم وقت گشودن چشم برزخى خود را به هر صورتى هست مىبيند ، اگر چشم داشته باشد . لازم نيست كسى كه در اين دنيا به صورتى هست آنجا هم به همان صورت باشد . خداى تعالى مىفرمايد [به] نقل از بعضى كه در وقت حشر مىگويند : "خدايا چرا مرا كور محشور كردى با آنكه در دنيا چشم داشتم؟" جواب مىفرمايد : "چون تو آيات ما را فراموش كردى امروز فراموش شدى"(1).
اى بيچاره ، تو چشم مُلكى ظاهربين داشتى ، ولى باطن و ملكوتت كور بود . كورى خودت را حالا ادراك كردى ، و الاّ از اوّل كور بودى ؛ چشم بصيرت باطنى كه آيات خدا را به آن مىبينند نداشتى .
اى بيچاره ، تو قامت مستقيم و صورت خوش تركيب مُلكى دارى ، ميزان ملكوت و باطن ، غير از اين است ؛ بايد استقامت باطنى پيدا كنى تا مستقيم القامة در قيامت باشى . بايد روحت روح انسانى باشد تا صورت عالم برزخ و آخرتت صورت انسان باشد . تو گمان مىكنى كه عالم غيب و باطن ، كه عالَم كشف سراير و ظهور ملكات است ، مثل عالم ظاهر و دنيا است كه اختلاط و اشتباه در كار باشد : چشم و گوش و دست و پا و ساير اعضايت ، همه با زبانهاى ملكوتى ، بلكه به قول بعضى با صورتهاى ملكوتى ، شهادت به هر چه كردى مىدهند .
1) - (قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمى وَقَدْ كُنْتُ بَصِيراً * قَالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَهَا وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى) . (طه (20) : 125 - 126)
هان اى عزيز گوش دل باز كن و دامن همت به كمر زن و به حال بدبختى خود رحم كن ، شايد بتوانى خود را به صورت انسان گردانى و از اين عالم به صورت آدمى بيرون روى كه آن وقت از اهل نجات و سعادتى . مبادا گمان كنى اينها موعظه و خطابه است ؛ اينها همه نتيجۀ برهان حِكمى حكماى عظام و كشف اصحاب رياضت و اخبار صادقين و معصومين است ؛ در اين اوراق بناى اقامۀ برهان و نقل اخبار و آثار زياد نيست .
بدانكه وهم و غضب و شهوت ممكن است از جنود رحمانى باشند و موجب سعادت و خوشبختى انسان گردند ، اگر آنها را تسليم عقل سليم و انبياء عظيمالشأن نمايى . و ممكن است از جنود شيطانى باشند ، اگر آنها را سرخود گردانى و «وهم» را بر آن دو قوّه با اطلاق عنان ، حكومت دهى . و اين نيز پوشيده نماند كه هيچيك از انبياء عظام - عليهم السلام - جلو شهوت و غضب و وهم را بهطور كلى نگرفتهاند ، و هيچ داعى الىاللّه
تاكنون نگفته است بايد شهوت را بهكلى كشت و نائرۀ غضب را بهكلى خاموش كرد و تدبير «وهم» را از دست داد ؛ بلكه فرمودهاند بايد جلو آنها را گرفت كه در تحت ميزان عقلى و قانون الهى انجام وظيفه دهند ؛ زيرا اين قوا هر يك مىخواهند كار خود را انجام دهند و به مقصود خويش نائل شوند اگر چه مستلزم فساد و هرج و مرج هم شود . مثلاً نفس بهيمى مستغرق شهوت خودسر عنانگسيخته مىخواهد مقصد و مقصود خود را انجام دهد ، اگر چه به زناى با محصنات در خانۀ كعبه باشد . و نفس غَضوب خودسر مىخواهد انجام مطلوب خود دهد ، اگر چه مستلزم قتلِ انبيا و اوليا گردد . و نفس داراى واهمۀ شيطانيه مىخواهد كار خود را انجام دهد ، اگر چه مستلزم فساد در ارض باشد و عالم درهم و برهم گردد .
انبيا - عليهم السلام - آمدند ، قانونها آوردند و كتابهاى آسمانى بر آنها نازل شد كه جلوگيرى از اطلاق و زيادهروى طبيعت كنند و نفس انسانى را در تحت قانون عقل و
شرع درآورند و آن را مرتاض و مؤدَّب كنند كه خارج از ميزان عقل و شرع رفتار نكند . پس هر نفسى كه با قوانين الهيه و موازين عقليه ملكات خود را تطبيق كرد ، سعيد است و از اهل نجات مىباشد ؛ و الاّ پناه ببرد به خداى تبارك و تعالى از آن شقاوتها و بدبختىها و ظلمتها و سختىها كه در پيش دارد و از آن صورتهاى موحشه و مدهشه كه در برزخ و قبر و در قيامت و جهنم مصاحب اوست ، و از نتيجۀ ملكات و اخلاق فاسده كه پايبند اوست .
بدانكه اوّل شرط از براى مجاهد در اين مقام و مقامات ديگر ، كه مىتوا[ند] منشأ غلبه بر شيطان و جنودش شود ، حفظ طائر خيال است . چون كه اين خيال مرغى است بس پرواز كُن كه در هر آنى به شاخى خود را مىآويزد ؛ و اين موجب بسى از بدبختىهاست . و خيال يكى از دستاويزهاى شيطان است كه انسان را به واسطۀ آن بيچاره كرده به شقاوت دعوت مىكند .
انسان مجاهد كه درصدد اصلاح خود برآمده و مىخواهد باطن را صفايى دهد و از جنود ابليس آن را خالى كند ، بايد زمام خيال را در دست گيرد و نگذارد هر جا مىخواهد پرواز كند ؛ و مانع شود از اينكه خيالهاى فاسدِ باطل براى او پيش آيد ، از قبيل خيال معاصى و شيطنت ؛ هميشه خيال خود را متوجه امور شريفه كند . و اين اگر چه در اوّل امر قدرى مشكل به نظر مىرسد و شيطان و جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه مىدهند ، ولى با قدرى مراقبت و مواظبت امر سهل مىشود .
ممكن است براى تجربه ، تو نيز چندى درصدد جمع خيال باشى و مواظبت كامل از آن كنى ، هر وقت مىخواهد متوجه امر پستى و خسيسى شود ، آن را منصرف كنى و متوجه كنى به امور ديگر ، از قبيل مباحات يا امور راجحۀ شريفه . اگر ديدى نتيجه گرفتى ، شكر خداى تعالى كن بر اين توفيق ؛ و اين مطلب را تعقيب كن شايد خداى تو به
رحمت خود راهى براى تو باز كند از ملكوت كه هدايت شوى به صراط مستقيم انسانيت و كار سلوك الىاللّه تعالى براى تو آسان شود .
و ملتفت باش كه خيالات فاسدۀ قبيحه و تصورات باطله از القائات شيطان است كه مىخواهد جنود خود را در مملكت باطن تو برقرار كند ؛ و تو كه مجاهدى با شيطان و جنودش و مىخواهى صفحۀ نفس را مملكت الهى [و] رحمانى كنى ، بايد مواظب كيد آن لعين باشى و اين اوهام برخلاف رضاى حق تعالى را از خود دور نمايى تا - إن شاء اللّه - در اين جنگ داخلى اين سنگر را كه خيلى مهم است از دست شيطان و جنودش بگيرى ، كه اين سنگر به منزلۀ سرحدّ است ، اگر اينجا غالب شدى اميدوار باش .
و اى عزيز ، از خداى تبارك و تعالى در هر آن استعانت بجوى و استغاثه كن در درگاه معبود خود ، و با عجز و الحاح عرض كن :
بار الها! شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انبيا و اولياء بزرگ تو داشته و دارد ، تو خودت با اين بندۀ ضعيف گرفتار امانى و اوهام باطله و خيالات و خرافات عاطله همراهى كن كه بتواند از عهدۀ اين دشمن قوى برآيد ؛ و در اين ميدان جنگ با اين دشمن قوى كه سعادت و انسانيت مرا تهديد مىكند تو خودت با من همراهى فرما كه بتوانم جنود او را از مملكت خاص تو خارج كنم و دست اين غاصب را از خانۀ مختصّ به تو كوتاه نمايم .
و از چيزهايى كه انسان را در اين سلوك معاونت مىكند و انسان بايد مواظب آن باشد «موازنه» است . و آن چنان است كه انسان عاقل منافع و مضارّ هر يك از اخلاق فاسده و ملكات رذيله را كه زاييده شدۀ شهوت و غضب و واهمه است ، كه سرخودند و در تحت تصرف شيطان ، مقايسه كند با منافع و مضارّ هر يك از اخلاق حسنه و فضائل نفسانيه و ملكات فاضله كه زاييده شدۀ اينهاست كه در تحت تصرّف عقل و شرعاند . و
ملاحظه كند آيا كدام يك را خوب است اقدام كند .
مثلاً منافعى كه از براى نفسى كه داراى شهوت مطلقالعنان است و آن در او رسوخ پيدا كرده و ملكۀ مستقرّه شده و از آن ملكات بسيارى پيدا شده و رذائل بىشمارى فراهم آمده اين است كه به هر فجورى دسترسى پيدا كند مضايقه نكند ، و هر مالى از هر راهى به دستش مىآيد از آن روبرگردان نباشد ، و هر چه مطابق با ميل او است مرتكب شود ، و اگر چه مستلزم هر امر فاسدى گردد .
و منافع غضب كه ملكۀ نفس شد و از آن ملكات و رذائل ديگر پيدا شد آن است كه به هر كس دستش رسيد با قهر و غلبه ظلم كند ، و هر كس با او مختصر مقاومتى كند هر چه بتواند با او بكند ، و با اندك ناملايمى جنگ و غوغا به پا كند ، و به هر وسيله شده مضارّ ناملايمات خود را از خود دور كند ولو منجر به هر فسادى در عالم هم بشود .
و همينطور منافع نفس صاحب واهمۀ شيطانيه كه در آن اين ملكه رسوخ پيدا كرده اين است كه با هر شيطنت و خدعه شده كار غضب و شهوت را راه بيندازد ، و با هر نقشۀ باطله شده بر بندگان خدا رياست كند ، گرچه به بيچاره نمودن يك عائله باشد يا به بينوا نمودن يك شهر يا مملكت .
اينها منافعى است كه اين قوا دارند در صورتى كه در تحت تصرف شيطان باشند . در صورتى كه وقتى درست فكر كنيد و ملاحظۀ حال اين اشخاص را بنماييد ، هر كس هر چه قوى هم باشد و هر قدر به آمال و آرزويش هم برسد ، باز هزار يك آمالش را به دست نياورده ؛ بلكه در اين عالم ممكن نيست آمال انسان اداره شود و هر كس به آرزويش برسد ، براى اينكه اين عالم دار مزاحمت است و موادّ اين عالم از اجراى ارادۀ
ما تعصّى دارند ، و ميل و آرزوى ما نيز محدود به حدّى نيست . مثلاً قوّۀ شهويه در انسان طورى است كه اگر زنهاى يك شهر - به فرض محال - به دست او بيايد ، باز متوجه زنهاى شهر ديگر است . و اگر از يك مملكت نصيبش شد ، متوجه مملكت ديگر است . و هميشه آنچه ندارد مىخواهد . با اينكه اينها كه گفته شد فرضى است محال و خيالى است خام ، با وجود اين تنور شهوت باز فروزان است و انسان به آرزوى خود نرسيده .
و همينطور قوّۀ غضب در انسان طورى مخلوق است كه اگر مالكالرقاب مطلق يك مملكت شود ، متوجه مملكت ديگر مىشود كه آن را به دست نياورده . بلكه هر چه به دستش بيايد ، در او اين قوه زيادتر مىشود . هر كس منكر است مراجعه به حال خود كند و به حال اهل اين عالم از قبيل سلاطين و متموّلين و صاحبان قدرت و حشمت ، آن وقت خود تصديق ما را مىكند .
پس انسان هميشه عاشق چيزى است كه ندارد و به دست او نيست . و اين فطرتى است كه مشايخ عظام و حكماى بزرگ اسلام ، خصوصاً استاد و شيخ ما در معارف الهيه ، جناب عارف كامل ، آقاى آقا ميرزا محمد على شاهآبادى ، روحى له الفداء ، به آن كثيرى از معارف الهيه را ثابت مىفرمايند(1)كه آنها به مقصد ما مربوط نيست .
در هر حال وقتى كه انسان فرضاً به مقاصد خود برسد ، آيا استفادۀ او چند وقت است؟ آيا قواى جوانى تا چند وقت برقرار است؟ وقتى بهار عمر رو به خزان گذاشت ، نشاط از دل و قوّه از اعضا مىرود : ذائقه از كار مىافتد ؛ طعمها درست ادراك نمىشود ؛ چشم و گوش و قوۀ لمس و قواى ديگر بىكاره مىشوند ؛ لذّات بهكلى ناقص يا نابود مىشود . امراض مختلفه هجوم مىآورد ؛ جهاز هضم و جذب و دفع و جهاز تنفس كار خود را نمىتواند انجام دهد ؛ جز آه سرد و دل پر درد و حسرت و ندامت چيزى براى انسان باقى نمىماند .
پس مدت استفادۀ انسان از اين قواى جسمانى ، از بعد از تميز و فهم خوب و بد تا زمان افتادن قوا از كار يا ناقص شدن آنها ، بيش از سى چهل سال براى مردم قوىالبنيه و صحيح و سالم نيست ؛ آن هم در صورتى كه به امراض و گرفتارىهاى ديگر كه همه روزه مىبينيم و غافل هستيم برنخورد .
من عجالتاً براى جنابعالى فرض مىكنم در عالم خيال - كه مايه ندارد! - صد و پنجاه سال عمر و فراهم بودن تمام بساط شهوت و غضب و شيطنت ، و فرض مىكنم كه هيچ
1) - ر .ك : رشحات البحار ، كتاب الإنسان والفطرة ، ص 35 ، 48 ، 241 و253 ؛ شذرات المعارف ، ص 126 ، شذرۀ ششم .
ناملايمى هم براى شما پيشآمد نكند ، و هيچ چيز بر خلاف مقصد شما نشود ، آيا بعد از اين مدت كم ، كه مثل باد مىگذرد ، عاقبت شما چيست؟ آيا از اين لذّات چه ذخيرهاى كرديد براى زندگى هميشگى خود ، براى روز بيچارگى و روز فقر و تنهايى خود ، براى برزخ و قيامت خود ، براى ملاقات ملائكۀ خدا و اولياء خدا و انبياء او؟ جز يك اعمال قبيحۀ منكره كه صورت آنها را در برزخ و قيامت به شما تحويل مىدهند ، كه صورت آنها را جز خداوند - تبارك و تعالى - كس ديگر نمىداند چيست .
تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قيامت و غير آنها را كه شنيدى و قياس كردى به آتش دنيا و عذاب دنيا ، اشتباه فهميدى ؛ بد قياس كردى . آتش اين عالم يك امر عرَضى سردى است . عذاب اين عالَم خيلى سهل و آسان است ؛ ادراك تو در اين عالَم ناقص و كوتاه است . همۀ آتشهاى اين عالَم را جمع كنند روح انسان را نمىتواند بسوزاند ؛ آنجا آتشش علاوه بر اينكه جسم را مىسوزاند روح را مىسوزاند ، قلب را ذوب مىكند ، فؤاد را محترق مىنمايد . تمام اينها را كه شنيدى و آنچه تاكنون از هر كه شنيدى جهنم اعمال تو است كه در آنجا حاضر مىبينى كه خداى تعالى مىفرمايد : (وَوَجَدُوا ما عَمِلُوا حَاضِراً)(1). يعنى «يافتند آنچه كرده بودند حاضر» . اينجا مال يتيم خوردى لذّت بردى ، خدا مىداند آن صورتى كه در آن عالَم از آن در جهنم مىبينى و آن ذلّتى كه در آنجا نصيب تو است چيست؟ اينجا بد گفتى به مردم ، قلب مردم را سوزانيدى ، اين سوزش قلب عباد خدا را خدا مىداند چه عذابى دارد در آن دنيا ؛ وقتى كه ديدى مىفهمى چه عذابى خودت براى خودت تهيه كردى . وقتى غيبت كردى ، صورت ملكوتى او براى تو تهيه شد ، به تو ردّ مىشود ؛ با او محشورى و خواهى عذاب آن را چشيد . اينها جهنّم اعمال كه جهنّم سهل و آسان و سرد و گوارا و مال كسانى است كه اهل معصيت هستند ؛ ولى براى اشخاصى كه ملكۀ فاسده و رذيلۀ باطله پيدا كردند ؛ از قبيل ملكۀ طمع ، حرص ، جحود ، جدال ، شره ، حبّ مال و جاه و دنيا و ساير ملكات پست ، جهنّمى است كه نمىشود تصور كرد ؛ صورتهايى است كه در قلب من و تو خطور نمىكند كه
1) - الكهف (18) : 49 .
از باطن خودِ نفس ، ظهور مىكند كه اهل آن جهنّم از عذاب آنها گريزان و به وحشت هستند .
در بعضى از روايات موثّقه است كه در جهنّم يك وادى است از براى متكبّرها كه او را «سَقَرْ» مىگويند ؛ شكايت كرد به خداى تعالى از شدّت گرمى و حرارت و خواست از خداى تعالى كه اذن دهد او را نفس بكشد ؛ پس از اذن ، نفسى كشيد كه جهنّم محترق گرديد(1).
گاهى اين ملكات اسباب مىشود كه انسان را مخلّد در جهنم مىكند ، زيرا كه ايمان را از انسان مىگيرند ؛ مثل حسد كه در روايات صحيحۀ ماست كه ايمان را حسد مىخورد ، همانطور كه آتش هيزم را مىخورد(2). و مثل حبّ دنيا و شرف و مال كه در روايات صحيحه است كه دو گرگ اگر در گلۀ بىشبان رها شود ، يكى از آنها در اوّل گله و يكى در آخرش ، زودتر آنها را هلاك نمىكنند از حبّ شرف و حبّ دنيا كه دين مؤمن را از او مىگيرد(3).
خدا نكند عاقبت معاصى منتهى بشود به ملكات و اخلاق ظلمانى زشت ، و آنها منتهى شود به رفتن ايمان و مردن انسان با حال كفر ، كه جهنّم كافر و جهنّم عقايد باطله از آن دو جهنّم بهمراتب سختتر و سوزانتر و ظلمانىتر است .
اى عزيز ، در علوم عاليه ثابت شده است(4)كه مراتب اشتداد غير متناهى است . هر چه تو تصور كنى و تمام عقول تصور كنند شدت عذاب را ، از آن شديدتر هم ممكن
1) - عَنْ أَبي عَبْدِاللّه عليهالسلام قالَ : «إنَّ في جَهَنَّمَ لَوادِياً لِلْمُتَكَبِّرينَ يُقالُ لَهُ : «سَقَرْ» ، شكا إلى اللّه عَزَّ وَجَلَّ شِدَّةَ حَرِّهِ وَسَأَلَهُ أَنْ يَأْذَنَ لَهُ أَنْ يَتَنَفَّسَ ، فَتَنَفَّسَ فَأَحْرَقَ جَهَنَّمَ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 310 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكبر»، حديث 10)
2) - عَنْ أَبي عَبْدِاللّه عليهالسلام قالَ : «إنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الاْءيمانَ ، كَما تَأْكلُ النّارُ الْحَطَبَ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 306 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الحسد» ، حديث 2)
3) - عَنْ أَبي جَعْفَرٍ عليهالسلام قالَ : «ما ذِئبانِ ضارِيانِ في غَنَمٍ لَيْسَ لَها راعٍ ، هذا في أَوَّلِها وهِذا في آخِرِها بِأَسْرَعَ فيها مِنْ حُبِّ المالِ وَالشَّرَفِ في دينِ الْمؤْمِنِ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 315 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حبّ الدنيا والحرصُ عليها» ، حديث 2 و 3)
4) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 3 ، ص 83 و 86 ؛ شرح المنظومة ، ج 2 ، ص 70 .
است . اگر برهان حكما را نديدى يا كشف اهل رياضت را باور ندارى ، تو كه بحمداللّه مؤمنى ، انبيا - صلوات اللّه عليهم - را صادق مىدانى ، تو كه اخبار وارده در كتب معتبرۀ ما را ، كه همۀ علماى اماميه قبول دارند ، درست مىدانى ، تو كه ادعيه و مناجات وارده از ائمۀ معصومين - سلام اللّه عليهم - را صحيح مىدانى ، تو كه مناجات مولاى متقيان ، امير المؤمنين - سلام اللّه عليه - را ديدى ، تو كه مناجات سيد الساجدين - عليه السلام - را در دعاى ابوحمزه ديدى ، قدرى تأمّل كن در مضمون آنها ؛ قدرى تفكر نما در فقرات آنها . لازم نيست يك دعاى طولانى را يك دفعه با عجله و شتاب بخوانى و تفكّر در معانيش نكنى ، بنده و شما حال سيد سجّاد - عليه السلام - را نداريم كه آن دعاى مفصّل را با حال بخوانيم ، شبى يك ربع آن را ، يك ثُلْثِ آن را ، با حال بخوان و تفكّر كن در فقراتش شايد صاحب حال شوى .
از همه گذشته ، قدرى تفكّر در قرآن كن ببين چه عذابى را وعده كرده كه اهل جهنّم از مالك مىخواهند كه آنها را بكشد ؛ هيهات! كه مرگ در كار نيست(1).
ببين خداى تعالى مىفرمايد : (يَا حَسْرَتَى عَلَى مَا فَرَّطتُ فِى جَنْبِ اللّهِ)(2). آيا اين چه حسرتى است كه خداى تعالى با آن عظمت با اين تعبير ذكر مىفرمايد .
تدبّر كن در آيۀ شريفۀ قرآن ؛ بىتأمّل و تدبّر از آن مگذر : (يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَتَرَى النَّاسَ سُكارى وَمَا هُمْ بِسُكَارَى وَلكِنَّ عَذَابَ اللّهِ شَدِيدٌ)(3). وصف روز قيامت را مىكند مىفرمايد : «روزى كه فراموش مىكند هر شيردهى از آنچه شير مىدهد ؛ و مىاندازد هر آبستنى بچۀ خود را ؛ و مىبينى مردم را مست ، با اينكه آنها مست نيستند و لكن عذاب خدا سخت است» .
درست تفكّر كن عزيزم ، قرآن - نعوذ باللّه - كتاب قصّه نيست ؛ شوخى با شما نمىكند ؛ ببين چه مىفرمايد؟ اين چه عذابى است كه عزيزها را از ياد مىبرد ، حامله را
بىبار مىكند . آيا چه عذابى است كه خداوند تبارك و تعالى با آن عظمت او را وصف مىكند به «شدّت» و جاى ديگر به «عظمت» . چيزى را كه خداى تبارك و تعالى كه عظمت او حدّ و حصر ندارد و عزّت و سلطنت او منتها ندارد توصيف به شدّت و عظمت كند آيا چه خواهد بود؟ خدا مىداند عقل من و تو و فكر همۀ بشر از تصورش عاجز است .
اگر مراجعه به اخبار و آثار اهلبيت عصمت و طهارت كنى و تأمّل در آنها نمايى ، مىفهمى كه قضيۀ عذاب آن عالم غير از اين عذابهايى است كه فكر كردى . قياس به عذاب اين عالَم كردن قياس باطل غلطى است .
من براى تو يك حديث شريف از شيخ جليلالقدر ، صدوق طايفه ، نقل مىكنم كه بدانى مطلب چيست ، مصيبت چقدر است ؛ با اينكه اين حديث راجع به جهنّم اعمال است كه سردتر از همۀ جهنّمهاست . اولاً : بايد بدانى كه شيخ صدوق ، كه اين حديث از اوست ، كسى است كه تمام علماء اعلام از او كوچكى مىكنند و او را به جلالت قدر مىشناسند .
آن بزرگوار كسى است كه به دعاى امام - عليه السلام - متولّد شده(1). آن كسى است كه مورد لطف امام زمان - عليه السلام و عَجَّلَاللّهُ تعالى فَرَجَهُ - بوده ؛ و نويسنده به طريقهاى عديده از بزرگان علماء اماميه - عليهم رضوان اللّه - متّصل به شيخ صدوق حديث را نقل مىكند ، و مشايخ بين ما و صدوق همه از بزرگان و ثقات اصحاباند . پس اگر از اهل ايمانى بايد به اين حديث عقيدهمند باشى :
رَوَى الصَّدوقُ بِإسْنادِهِ عَنْ مَوْلانا الصّادِقِ - عليه السلام - قالَ : «بَيْنا رَسُولُ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - ذاتَ يَوْمٍ قاعِداً إذْ أَتاهُ جَبْرَئيلُ - عليه السلام - وَهُوَ كَئيبٌ حَزينٌ مُتَغَيِّرُ اللَّوْنِ ، فَقالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : يا جَبْرَئيلُ ما لي أَرَاكَ كئيباً حَزيناً؟ فقالَ : يا مُحَمَّدُ ، فَكَيْفَ لا أَكوُنُ كَذلِكَ وإِنَّما وُضِعَتْ مَنافيخُ جَهَنَّمَ الْيَوْمَ . فَقالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : وَما مَنافيخُ جَهَنَّمَّ يا جَبْرَئيل؟ فقالَ : إنَّ اللّهَ تَعالى أَمَرَ بِالنّارِ فَأُوْقِدَ عَلَيْها أَلْفَ عامٍ حَتَّى احْمَرَّتْ ، ثُمَّ أَمَرَ بِهَا فَأُوْقِدَ عَلَيْها أَلْف عامٍ حَتَّى ابْيَضَّتْ ، ثُمَّ أمَرَ بِها فَأُوْقِدَ عَلَيْها أَلْفَ عامٍ حَتَّى
1) - ر .ك : كمال الدين ، ص 502 ، حديث 31 ؛ رجال النجاشي ، ص 261 ؛ الفوائد الرجالية ، بحر العلوم ، ج 3 ، ص 293 .
اسْوَدَّتْ ، وَهِيَ سَوْداءُ مُظْلِمَةٌ . فَلَوْ أَنَّ حَلْقَةً مِنَ السِّلْسِلَةِ الَّتي طُولُها سَبْعُونَ ذِراعاً وُضِعَتْ عَلَى الدُّنيا ، لَذابَتِ الدُّنْيا مِنْ حَرِّها ، وَلَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ الزَّقُّومِ وَالضّريعِ قَطَرَتْ في شَرابِ أَهْلِ الدُّنْيا ، ماتَ أَهْلُ الدُّنْيا مِنْ نَتْنِها . قالَ : فَبَكى رَسُولُ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - وَبَكى جَبْرَئيلُ ؛ فَبَعَثَ اللّهُ إلَيْهِما مَلَكاً ، فَقال : إنّ رَبَّكُما يُقْرِئكما السَّلامَ وَيَقُولُ : إِنِّي قَد أَمَّنْتُكُما مِنْ أنْ تُذْنِبا ذَنْباً اُعَذِّبُكُما عَلَيْهِ»(1)انتهى .
حاصل ترجمۀ حديث شريف اين است كه «در بين اينكه روزى رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - نشسته بود جبرئيل آمد در خدمتش ، در صورتى كه افسرده و محزون بود و رنگش متغير بود . پيغمبر فرمود : "اى جبرئيل چرا تو را افسرده و محزون مىبينم؟" گفت : "اى محمّد - صلّى اللّه عليه و آله - چرا چنين نباشم در صورتى كه امروز گذاشته شد دَمهاى جهنّم" . پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : "چه چيز است دمهاى جهنّم؟" عرض كرد : "همانا خداى تعالى امر فرمود به آتش ، برافروخته شد هزار سال تا سرخ شد . بعد از آن امر فرمود به آن ، افروخته شد هزار سال تا سفيد شد . پس از آن امر فرمود به آن ، افروخته شد هزار سال تا سياه شد و آن سياه و تاريك است . پس اگر يك حلقه از زنجيرى كه بلندى آن هفتاد ذراع است گذاشته شود بر دنيا ، هر آينه آب مىشود دنيا از حرارت آن . و اگر قطرهاى از زقّوم و ضريع آن بچكد در آبهاى اهل دنيا ، همه مىميرند از گَند آن ." پس گريه كرد رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - و جبرئيل گريان شد . پس خداى تعالى فرستاد به سوى آنها فرشته[اى] . عرض كرد : "خداى شما سلام مىرساند به شما و مىفرمايد من ايمن كردم شما دو تن را از اينكه گناهى كنيد كه عذاب كنم شما را به واسطۀ آن"» .
اى عزيز ، امثال اين حديث شريف بسيار است ؛ و وجود جهنّم و عذاب اليم آن از ضروريات جميع اديان و واضحات برهان است ، و اصحاب مكاشفه و ارباب قلوب در همين عالم نمونۀ آن را ديدهاند . درست تصور و تدبّر كن در مضمون اين حديث كمرشكن ، آيا اگر احتمال صحت هم بدهى ، نبايد مثل ديوانهها سر به بيابان بگذارى؟
1) - علم اليقين ، ج 2 ، ص 1032 .
چه شده كه ما اينقدر در خواب غفلت و جهالتيم؟ آيا مَلَكى مثل رسول اللّه و جبرئيل بر ما نازل شده و ما را از عذاب خدا ايمن كرده؟ با اينكه رسول خدا و اولياء او تا آخر عمر هم از خوف خدا قرار نداشتند و خواب و خوراك نداشتند . ولىِّ كارخانۀ خدا از خوف غش مىكرد . علىبن الحسين - عليهما السلام - امام معصوم ، گريهها و زارىهايش و مناجات و عجز و نالههايش دل را پاره پاره مىكند . ما را چه شده كه هيچ حيا نكرده در
محضر ربوبيت اينقدر هتك حرمات و نواميس الهى را مىكنيم؟ اى واى بر ما و بر غفلت ما! اى واى بر ما و بر شدّت سكرات موت ما! اى واى بر حال ما در برزخ و سختىهاى آن ، و در قيامت و ظلمتهاى آن! اى واى بر حال ما در جهنّم و عذاب و عقاب آن!
هان اى عزيز ، از خواب بيدار شو . از غفلت تنبّه پيدا كن و دامن همت به كمر زن ، و تا وقت است فرصت را غنيمت بشمار ، و تا عمر باقى است و قواى تو در تحت تصرف تو است و جوانى برقرار است و اخلاق فاسده بر تو غالب نشده و ملكات رذيله بر تو چيره نگرديده ، چارهاى كن و دوايى براى رفع اخلاق فاسده و قبيحه پيدا كن و راهى براى اطفاء نائرۀ شهوت و غضب پيدا نما .
بهترين علاجها كه علماء اخلاق و اهل سلوك از براى اين مفاسد اخلاقى فرمودهاند اين است كه هر يك از اين ملكات زشت را كه در خود مىبينى ، در نظر بگيرى و برخلاف آن تا چندى مردانه قيام و اقدام كنى و همّت بگمارى بر خلاف نفس تا مدتى ، و بر ضد خواهش آن رذيله رفتار كنى و از خداى تعالى در هر حال توفيق طلب كنى كه با تو اعانت كند در اين مجاهده ، مسلماً بعد از مدّت قليلى آن خُلق زشت رفع شده و شيطان و جندش از اين سنگر فرار كرده جنود رحمانى به جاى آنها برقرار مىشود .
مثلاً يكى از ذمايم اخلاق ، كه اسباب هلاكت انسان است و موجب فشار قبر است و
انسان را در دو دنيا معذّب دارد ، بدخُلقى با اهل خانه يا همسايگان يا همشغلها يا اهل بازار و محلّه است ، كه اين زاييدۀ غضب و شهوت است .
اگر انسان مجاهد مدّتى درصدد برآيد كه هر وقت ناملايمى پيش آمد مىكند از براى او ، و آتش غضب شعلهور مىشود و بناى سوزاندن باطن را مىگذارد و دعوت مىكند او را بر ناسزا گفتن و بدگويى كردن ، برخلاف نفس اقدام كرده عاقبت بد و نتيجۀ زشت اين خلق را ياد بياورد در عوض ملايمت به خرج بدهد و در باطن شيطان را لعن كند و به خدا از او پناه ببرد ، من به شما قول مىدهم كه اگر چنين رفتارى كنيد ، بعد از چند مرتبه
تكرار آن خُلق بهكلّى عوض شده و خلق نيكو در باطن مملكت شما منزل مىكند . ولى اگر مطابق ميل نفس رفتار كنيد ، اوّلاً در همين عالم ممكن است شما را نيست و نابود كند . پناه مىبرم به خداى تعالى از غضب كه مىشود در يك آن، انسان را در دو دنيا هلاك كند ؛ خداى نخواسته موجب قتل نفسى بشود . ممكن است انسان در حال غضب به نواميس الهيه ناسزا بگويد ؛ چنانچه ديديم مردم را در حال غضب كه ردّه گفتند و مرتد شدند .
حكما فرمودهاند كه كشتى بىناخدا كه در موجهاى سخت دريا گرفتار شود به نجات نزديكتر است از انسان در حال غضب(1).
يا اگر خداى نخواسته اهل جدال و مِراء در مباحثۀ علميه هستى - كما اينكه بعضى از ما طلبهها گرفتار اين سريرۀ زشت هستيم - مدّتى برخلاف نفس اقدام كن . در مجالس رسمى كه مشحون به علما و عوام است مباحثه كه پيش آمد كرد ديدى طرف صحيح مىگويد ، معترف به اشتباه خودت بشو و تصديق آن طرف را بكن . اميد است در اندك زمانى رفع اين رذيله شود .
خدا نكند كه حرف بعضى از اهل علم و مدّعى مكاشفه درست باشد : مىگويد : براى من در يكى از مكاشفات كشف شد كه تخاصم اهل نار ، كه خداى تعالى اطّلاع مىدهد ،
1) - جامع السعادات ، ج 1 ، ص 288 . و ابن مسكويه در تهذيب الأخلاق و تطهير الأعراق اين كلام را از بقراط نقل مىكند ، چنانچه در شرح حديث هفتم خواهد آمد .
مجادلۀ اهل علم و حديث است(1). انسان اگر احتمال صحت هم بدهد ، بايد خيلى درصدد رفع اين خصلت باشد .
رُوِيَ عَنْ عِدَّةٍ مِنَ الأَصْحابِ أَنَّهُمْ قالُوا : خَرَجَ عَلَيْنا رَسُولُ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - يَوْماً وَنَحْنُ نَتَمارى في شَيْءٍ مِنْ أَمْرِ الدّين ، فَغَضِبَ غَضَباً شَديداً لَمْ يَغضَبْ مِثْلَهُ . ثمَّ قالَ : «إنَّما هَلَكَ مَنْ كانَ قَبْلَكُمْ بِهذا ، ذَرُوا المِراءَ ، فَإنَّ المُؤْمِنَ لايُماري ، ذَرُوا المِراءَ فَإنَّ المُمارِيَ قَدْ تَمَّتْ خَسارَتُهُ ، ذَرُوا المِراءَ ، فَإنَّ المُمارِيَ لا أَشْفَعُ لَهُ يَوْمَ القِيامَةِ ، ذَرُوا المِراءَ فَإنّي زَعيمٌ بِثَلاثِ أَبْياتٍ في الجَنَّةِ ؛ في رِياضِها وأَوْسَطِها وَأَعلاها لِمَنْ تَرَكَ المِراءَ وَهُوَ صادِقٌ ، ذَرُوا المِراءَ ، فَإنَّ أوَّلَ ما نَهاني عَنْهُ رَبّي بَعْدَ عِبادَةِ الأَوْثانِ المِراءُ»(2).
وعَنْهُ صلّى اللّه عليه وآله : «لا يَسْتَكْمِلُ عَبْدٌ حَقيقَةَ الإِيمانِ حَتّى يَدَعَ المِراءَ وَإنْ كانَ مُحِقّاً»(3).
احاديث در اين باب بسيار است . چقدر زشت است كه انسان به واسطۀ يك مغالبۀ جزئى ، كه هيچ ثمرى و اثرى ندارد ، از شفاعت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - محروم بماند ؛ و مذاكرۀ علم [را] ، كه افضل عبادات و طاعات است اگر با قصد صحيح باشد ، به صورت اعظم معاصى درآورد و تالى عبادت اوثانش كند .
1) - ر .ك : الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 298 .
2) - «از گروهى از اصحاب روايت شده است كه گفتند : روزى پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بر ما وارد گشت و ما در حال مجادله با يكديگر دربارۀ مسألهاى دينى بوديم . پيامبر سخت در خشم شد چنانكه تا آن وقت وى را بدان حد خشمگين نديده بوديم ، سپس فرمودند : «پيشينيان شما را جدال و مراء هلاك كرد» . آن گاه فرمود : «مجادله را ترك گوييد چه مؤمن هرگز در بحث به ستيز نمىپردازد ، مجادله را ترك گوييد كه مجادلهگر زيان ديده است ، مجادله را ترك گوييد كه من در روز قيامت از آنكه مناقشه كند ، شفاعت نكنم ، مجادله را ترك گوييد كه من آن را كه ترك مجادله كند در حالى كه حق با اوست سه خانه را در بهشت ضامن خواهم بود سه خانه در باغهاى جنت و در ميانۀ آن و بالاترين طبقۀ آن ، مجادله را ترك كنيد ، زيرا پروردگارم بعد از پرستش بتان اوّلين چيزى كه مرا از آن نهى فرمود «مراء» بود» . (منية المريد ، ص 316 ؛ بحار الأنوار ، ج 2 ، ص 138)
3) - از پيامبر نقل شده است : «ايمان در بنده به كمال نرسد تا آنكه مناقشه را ترك كند اگر چه حق با او باشد» . (منية المريد ، ص 171 ؛ بحار الأنوار ، ج 2 ، ص 138 ، حديث 53)
در هر حال ، انسان بايد يك يك از اخلاق قبيحۀ فاسده را در نظر گرفته به واسطۀ خلاف نفس از مملكت روح خود بيرون كند . وقتى غاصب بيرون رفت ، صاحبخانه خودش مىآيد ، محتاج به زحمت ديگرى نيست ، وعدهخواهى نمىخواهد .
فصل [ در ثمرۀ مجاهدۀ نفس در اين مقام ]
چون كه مجاهدۀ نفس در اين مقام به اتمام رسيد و انسان موفق شد كه جنود ابليس را از اين مملكت خارج كند و مملكتش را سكناى ملائكهاللّه و معبد عباداللّه الصالحين قرار داد ، كار سلوك الى اللّه آسان مىشود و راه مستقيم انسانيت روشن و واضح مىگردد ، و ابواب بركات و جنّات به روى او مفتوح مىگردد ، و ابواب جهنّم و دركات آن به روى او بسته مىگردد ، و خداى تبارك و تعالى به نظر لطف و مرحمت به او نظر مىكند و در سلك اهل ايمان منخرط مىشود و از اهل سعادت و اصحاب يمين مىشود ، و راهى از باب معارفِ الهيه كه غايت ايجاد خلق جنّ و انس است(1)بر او باز مىشود ، و خداى تبارك و تعالى در آن راه پرخطر از او دستگيرى مىفرمايد .
و ما مىخواستيم اشاره به مقام سوم نفس و كيفيت مجاهدۀ آن بنماييم و مكايد شيطان را در آن مقام نيز خاطر نشان كنيم ، ليكن مقام را مناسب نديديم ؛ اين است كه صرفنظر نموده از خداى تبارك و تعالى توفيق و تأييد مىطلبم كه رسالۀ مفردهاى در آن باب بنگارم .
1) - اشاره است به آيۀ مباركه 56 سورۀ «الذاريات» : )وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنْسَ إلاّ لِيَعْبُدُونِ(«عبادت» در اين آيه تفسير به «معرفت» شده است . در حديث منقول از امام حسين عليهالسلامآمده است كه فرمودند : «اَيُّهَا النَّاس إِنَّ اللّه - عَزَّ وَجَلَّ ذِكْرُهُ - ما خَلَقَ الْعِبادَ إِلاّ لِيَعْرِفُوهُ .. .» ؛ «اى مردم ، به درستى كه خداى - عزّ وجلّ ذكره - بندگان را جز براى شناخت خود نيافريده است ...». (علل الشرائع ، ج 1 ، ص 9 ، باب 9 ، حديث 1)
حديث دوم [ ريا ]
الحديث الثانى: بالسَّنَدِ المُتَّصِلِ إلى مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ، عَنْ عَليِّ بْنِ إبْراهِيمَ، عَنْ أبيه، عَنْ [ابن أبي عمير ، عن] أَبِي المَغْرا ، عَنْ يَزيدَ بْن خَليفَةَ ، قالَ : قالَ أَبو عَبْدِاللّه عليه السلام : «كُلُّ رياءٍ شِرْكٌ ، إنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنّاسِ كانَ ثَوابُهُ عَلَى النّاسِ ، وَمَنْ عَمِلَ لِلّه كانَ ثَوابُهُ عَلَى اللّهِ»(1).
ترجمه : «به سند مذكور ، يزيد بن خليفه از حضرت صادق - عليه السلام - نقل مىكند كه فرمود : "هر ريايى شرك است . همانا كسى كه كار كند براى مردم ، مىباشد ثواب او بر مردم ؛ و كسى كه عمل كند براى خدا ، مىباشد ثواب او بر خدا"» .
شرح : بدانكه «ريا» عبارت از نشان دادن و وانمود كردن چيزى از اعمال حسنه يا خصال پسنديده يا عقايد حقّه است به مردم ، براى منزلت پيدا كردن در قلوب آنها و اشتهار پيدا كردن پيش آنها به خوبى و صحّت و امانت و ديانت ، بدون قصد صحيح الهى . و آن تحقّق پيدا مىكند در چند مقام :
مقام اوّل : و آن داراى دو درجه است : اوّل آنكه اظهار عقايد حقّه و معارف الهيه كند براى اينكه اشتهار به ديانت پيدا كند و منزلت در قلوب پيدا نمايد . مثل اينكه بگويد : من كسى را جز خدا مؤثّر در وجود نمىدانم . يا اينكه : من به غير خدا توكّل به كسى ندارم .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 293 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الرياء» ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 71 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 12 ، حديث 4 .
يا بالكناية و اشاره خود را معرفى كند به عقايد حقّه . و اينطور دوم رايجتر است . مثلاً صحبت توكّل يا رضاى به قضاى الهى پيش آمد مىكند ، شخص مرائى با يك آه يا يك سر تكان دادن خود را در سلك آن جمعيت محسوب مىدارد .
درجۀ دوم آنكه عقايد باطله را از خود دور كند و نفس خود را از آن تزكيه كند به قصد جاه و منزلت در قلوب ، چه به صراحت لهجه باشد يا به اشاره و كنايه .
مقام دوم : و در آن نيز دو مرتبه است : يكى آنكه اظهار خصال حميده و ملكات فاضله نمايد .
و يكى تبرّى از مقابلات آنها نمايد و تزكيۀ نفس كند بدان غرض كه معلوم شد .
مقام سوم : كه رياى معروف پيش فقها - رضواناللّه عليهم - است ، داراى همين دو درجه است : يكى آنكه اتيان به عمل و عبادت شرعى كند يا اتيان به راجحات عقلى نمايد به قصد ارائه به مردم و جلب قلوب ؛ چه آنكه ذات عمل را به قصد ريا كند ، يا كيفيت ، يا شرط ، يا جزء آن را ، بهطورى كه در كتب فقهيه متعرّضاند(1).
ديگر آنكه ترك عملى كند به همان مقصود . و ما در اين اوراق شرح بعضى از مفاسد هر يك از اين سه مقام را بيان مىكنيم ، و آنچه به نظر مىرسد از براى علاج آن ، اشاره مىنماييم به طريق اختصار .
مقام اوّل [ ريا در عقايد ]
در آن چند فصل است :
فصل : [ ريا در عقايد بدترين نوع ريا ]
بدانكه ريا در اصول عقايد و معارف الهيه از جميع اقسام رياها سختتر و عاقبتش از همه بدتر و ظلمتش از تمام رياها بيشتر و بالاتر است . صاحب اين ريا اگر در واقع
1) - ر .ك : جواهر الكلام ، ج 2 ، ص 96 ، و ج 9 ، ص 187 ؛ العروة الوثقى ، ج 1 ، ص 432 ، و ج 2 ، ص 441 ؛ تحرير الوسيلة ، ج 1 ، ص 34 و 169 .
معتقد به آن امرى كه ارائه مىدهد نباشد ، از جملۀ منافقين است كه مخلّد در نار و هلاك ابدى از براى اوست ، و عذابش اشدّ عذابهاست . و اگر معتقد باشد ولى براى اينكه در قلوب مردم رتبه و منزلت پيدا كند اظهار مىكند ، اين شخص گرچه منافق نيست ولى اين ريا باعث مىشود كه نور ايمان از قلب او برود ، و ظلمت كفر به جاى آن در قلب وارد شود ؛ زيرا كه اين شخص گرچه در اوّل امر مشرك است به شرك خفى ، زيرا كه معارف الهيه و عقايد حقّه را كه خالص بايد باشد از براى خدا - و صاحب آن ، ذات مقدّس حضرت حق است - به مردم تحويل داده و غير را در آن شركت داده و شيطان را در آن متصرّف نموده و اين عمل قلبى از براى خدا نبوده - ما در يكى از فصول(1)بيان مىكنيم كه ايمان از اعمال قلبيه است نه مجرّد علم ؛ كما اينكه در اين حديث شريف مىفرمايد : «هر ريايى شرك است» - وليكن اين فجيعۀ موبقه و اين سريرۀ مظلمه و اين ملكۀ خبيثه بالاخره كار انسان را منجر مىكند به اينكه خانۀ قلب مختصّ به غير خدا شود ، و كمكم ظلمت اين رذيله اسباب مىشود كه انسان بىايمان از دنيا برود ؛ و اين ايمان خيالى كه دارد صورت بىمعنا و جسد بىروح و پوست بىمغزى است و مورد قبول خداى تعالى نشود . كما اينكه اشاره به اين فرموده در حديثى كه در كافى شريف از على بن سالم نقل مىكند : قال : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - يقولُ : «قالَ اللّه عزَّ وجلَّ : أَنا خَيْرُ شَريكٍ ، مَنْ أَشْرَكَ مَعي غَيْري في عَمَلٍ عَمِلَهُ ، لَم أَقْبَلْهُ إلاّ ما كانَ لي خالِصاً»(2). يعنى راوى گفت : «شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : خداى تعالى گفت : "من بهترين شريك هستم ." كسى كه با من شريك قرار دهد غير مرا در كارى كه كرده است ، قبول نكنم او را مگر آنكه براى من خالص باشد» .
و معلوم است اعمال قلبيه در صورت خالص نبودن مورد توجه حق تعالى واقع نشود ، و او را نپذيرد و به شريك ديگر واگذار فرمايد ، كه آن شخصى است كه براى نشان دادن به او عمل مىشود ، پس اعمال قلبيه مختص به آن شخص مىشود ، و از حد
شرك بيرون رفته به كفر محض وارد مىشود . بلكه مىتوان گفت : اين شخص نيز از جملۀ منافقين است ، همانطور كه شركش خفى است ، نفاقش نيز خفى است . بيچاره گمان كرده مؤمن است ولى مشرك است در اوّلِ امر ، و در نتيجه منافق است ، و عذاب منافقين را بايد بچشد . و واى به حال كسى كه كارش به نفاق منجر شود .
فصل در بيان آنكه علم غير از ايمان است
بدانكه «ايمان» غير از علم به خدا و وحدت و ساير صفات كماليۀ ثبوتيه و جلاليه و سلبيه ، و علم به ملائكه و رسل و كتب و يوم قيامت است . چه بسا كسى داراى اين علم باشد و مؤمن نباشد : شيطانْ عالِم به تمام اين مراتب به قدر من و شما هست و كافر است . بلكه ايمان يك عمل قلبى است كه تا آن نباشد ايمان نيست . بايد كسى كه از روى برهان عقلى يا ضرورت اديان چيزى را علم پيدا كرد ، به قلب خود نيز تسليم آنها شود ،
و عمل قلبى را ، كه يك نحو تسليم و خضوعى است و يك طور تقبّل و زير بار رفتن است ، انجام دهد تا مؤمن گردد . و كمال ايمان «اطمينان» است . نور ايمان كه قوى شد ،
دنبالش اطمينان در قلب حاصل مىشود . و تمام اينها غير از علم است . ممكن است عقل شما به برهان چيزى را ادراك كند ، ولى قلب تسليم نشده باشد و علم بىفايده گردد . مثلاً شما به عقل خود ادراك كرديد كه مرده نمىتواند به كسى ضرر بزند و تمام مردههاى عالم به قدر مگس حس و حركت ندارند و تمام قواى جسمانى و نفسانى از او مفارقت كرده ، ولى چون اين مطلب را قلب قبول نكرده و تسليم عقل نشده شما نمىتوانيد با مرده ، شب تاريك به سر بريد . ولى اگر قلب تسليم عقل شد و اين حكم را از او قبول كرد ، هيچ اين كار براى شما اشكالى ندارد . چنانچه بعد از چند مرتبه اقدام ، قلب تسليم شده ديگر باكى از مرده نمىكند .
پس ، معلوم شد كه تسليم ، كه حظّ قلب است ، غير از علم است ، كه حظّ عقل است . ممكن است انسان به برهان عقلى اثبات صانع تعالى و توحيد او و يوم معاد و ديگر از
عقايد حقّه نمايد ، ولى اين عقايد را ايمان نگويند و او را مؤمن حساب نكنند ، و در جملۀ كفّار يا منافقين يا مشركين باشد . منتها امروز چشم دل شما بسته است و بصيرت ملكوتى نداريد ، اين چشم مُلكى ادراك نمىكند ؛ وقتى كشف سريره شد و سلطنت حقّۀ الهيه بروز كرد و طبيعت خراب شد و حقيقت به پا گرديد ، ملتفت مىشويد مؤمن به خدا نبوديد ، و اين حكم عقل به ايمان مربوط نبود . تا لا إلهَ إلاّ اللّه با قلم عقل بر لوح صافى قلب نگاشته نشود ، انسان مؤمن به وحدت خدا نيست . و وقتى اين كلمۀ طيبۀ الهيه در قلب وارد شد ، سلطنت قلب با خودِ حق تعالى مىشود ، و ديگر انسان كس ديگر را مؤثر در مملكت حق نمىداند و از كسى ديگر متوقّع جاه و جلال نيست و منزلت و شهرت را پيش ديگران طالب نمىشود ؛ پس قلب ، رياكار و سالوس نمىشود . پس ، اگر در قلب ، ريا ديديد ، بدانيد قلب شما تسليم عقل نشده و ايمان در دل شما نور افكن نگرديده ، و ديگرى را اله و مؤثر عالم مىدانيد نه حق تعالى را ، و شما در زمرۀ منافقين يا مشركين يا كفّاريد .
فصل در وخامت امر ريا
هان ، اى شخص مُرائى كه عقايد حقّه و معارف الهيه را به دست دشمن خداى تعالى ، كه شيطان است سپردى و مختصّات حق تعالى را به ديگران دادى ، و آن انوارى كه روشنىبخش روح و قلب و سرمايۀ نجات و سعادت ابدى و سرچشمۀ لقاء الهى و بذر جوار محبوب است مبدّل به ظلمات موحشه و شقاوت و هلاك ابدى و سرمايۀ بُعد از ساحت قدس محبوب و دورى از لقاء حضرت حق تعالى كردى ، مُهيّا باش از براى ظلمتهايى كه نور در دنبال ندارند و تنگنايى كه گشايشى ندارد و امراضى كه شفاپذير نيست ؛ مردنى كه حيات ندارد . آتشى كه از باطن قلب ظهور كند و ملكوت نفس و ملك بدن را بسوزاند چنان سوزاندنى كه خطور در قلب من و تو نكرده ؛ چنانچه خداى تعالى خبر مىدهد در كتاب مُنزَل خود در آيۀ شريفۀ (نَارُ اللّهِ المُوقَدَةُ * الَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى
الأفْئِدَةِ)(1). از وصف آتشى كه (آتش خدا) استيلاى بر قلوب پيدا مىكند و قلوب را مىسوزاند . هيچ آتشى قلبْ سوزان نيست جز آتش الهى . اگر فطرت توحيد از دست رفت ، كه فطرهاللّه است و به جاى آن شرك و كفر جايگزين شد ، ديگر شفاعت شافعين نصيب انسان نشود ، و انسان مخلّد در عذاب است ، آن هم چه عذابى؟ عذابى كه از قهر الهى و غيرت ربوبى بروز كند .
پس اى عزيز ، براى يك خيال باطل ، يك محبوبيت جزئى بندگان ضعيف ، يك توجه قلبى مردم بيچاره ، خود را مورد سخط و غضب الهى قرار مده ؛ و مفروش آن محبّتهاى الهى ، آن كرامتهاى غيرمتناهى ، آن الطاف و مراحم ربوبيت را به يك محبوبيت پيش خلق كه مورد هيچ اثرى نيست و از او هيچ ثمرى نبرى جز ندامت و حسرت . وقتى دستت از اين عالم كوتاه شد ، كه عالم كسب است ، و عملت منقطع گرديد ، ديگر پشيمانى نتيجه ندارد و رجوع بىفايده است .
فصل يك تنبّه علمى براى قلع مادۀ ريا
ما در اينجا تذكّر مىدهيم به چيزى كه اميد است براى اين مرض قلبى مؤثر افتد در اين مقام و مقامات ديگر . و آن چيزى است كه مطابق برهان و مكاشفه و عيان و اخبار معصومين و كتاب خداست ، و عقل شما هم تصديق دارد . و آن اين است كه خداى تبارك و تعالى به واسطۀ احاطۀ قدرتش در جميع موجودات و بسط سلطنتش در تمام كائنات و احاطۀ قيّوميش به كافّۀ ممكنات ، تمام قلوب بندگان در تحت تصرّف او و به يد
قدرت و در قبضۀ سلطنت اوست ، و كس ديگر را در قلوب بندگان بدون اذن قيّومى و اجازۀ تكوينى او تصرّفى نيست و نخواهد بود ؛ خود صاحبان قلب نيز بىاذن و تصرّف حق تعالى تصرف در قلوب خود ندارند . و بدين معنى اشارةً و كناية و صراحة در قرآن و اخبار اهلبيت - عليهم السلام - اِخبار شده است . پس خداى تبارك و تعالى صاحب
1) - الهمزة (104) : 6 - 7 .
قلب و متصرّف در اوست ، و شما كه يك بندۀ ضعيف عاجز هستيد نمىتوانيد تصرّف در قلوب كنيد بىتصرّف حق ، بلكه ارادۀ او قاهر است بر ارادۀ شما و همۀ موجودات ؛ پس ريا و سالوس شما اگر براى جلب قلوب عباد است و جانب دلها نگاه داشتن و منزلت و قدر در قلوبْ پيدا كردن و اشتهار به خوبى يافتن است ، اين از تصرّف شما بهكلّى خارج و در تحت تصرّفِ حق است . خداوندِ قلوب و صاحبِ دلها به هر كس مىخواهد قلوب را متوجه مىفرمايد . بلكه ممكن است شما نتيجۀ به عكس بگيريد . ديديم و شنيديم اشخاص سالوس دورو كه قلوب آنها پاك نبود ، آخرِ كار رسوا شدند و آنچه مىخواستند نتيجه بگيرند به عكس اتفاق افتاد ؛ چنانچه به همين معنى اشاره فرموده در حديث شريف كافى : عَن جَرّاحِ المَدائني ، عَنْ أبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - فِي قَوْلِ اللّه عزّ وجلّ : (فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً) . قال عليه السلام : «الرَّجُلُ يَعْمَلُ شَيْئاً مِنَ الثَّوابِ لا يَطْلُبُ بِه وَجْهَ اللّه ، إنَّما يَطْلُبُ تَزْكِيَةَ النّاسِ ، يَشْتَهي أَنْ يَسْمَعَ بِهِ النّاسُ ، فَهذا الَّذي أشْرَكَ بِعِبادَةِ رَبِّهِ» . ثُمَّ قالَ : «ما مِنْ عَبْدٍ أسَرَّ خَيرْاً فَذَهَبَتِ الأَيّامُ أَبَدَاً حَتّى يُظْهِرَ اللّه لَهُ خَيرْاً ؛ وَما مِنْ عَبْدٍ يُسِرُّ شَرَّاً فَذَهَبَتِ الأيّامُ أبَدَاً حَتّى يُظْهِرَ اللّه لَهُ شرّاً»(1).
يعنى راوى ، كه جرّاح مدائنى است ، از امام صادق - عليه السلام - نقل مىكند در تفسير قول خداى عزّ وجلّ : «پس كسى كه اميدوار ملاقات پروردگار خويش است بايد به جاى آرد كار نيكو ، و شريك نكند در عبادت پروردگارش كسى را» كه فرمود امام صادق عليه السلام : «آن مردى كه عمل مىكند چيزى از ثواب را كه خواهش نمىكند به آن كار ملاقات خدا را ، فقط ملاحظه مىكند پاكيزه شمردن مردم او را ، ميل دارد مردم
بشنوند آنچه كرده ، پس اين كسى است كه شريك قرار داده در عبادت پروردگارش» . پس از آن فرمود : «هيچ بنده[اى] نيست كه پنهان كند خوبى را ، پس بگذرد روزگار بر او هميشه ، تا آنكه آشكار كند خدا از براى او نيكويى را ؛ و هيچ بنده[اى] نيست كه پنهان مىكند شرى را ، پس بگذرد روزگار بر او هميشه ، تا آشكارا كند خدا براى او شرى را» .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 293 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الرياء» ، حديث 4 .
پس اى عزيز ، نام نيك را از خداوند بخواه . قلوب مردم را از صاحبِ قلب خواهش كن با تو باشد . تو كار را براى خدا بكن ، خداوند علاوه بر كرامتهاى اُخروى و نعمتهاى آن عالَم در همين عالم هم به تو كرامتها مىكند ، تو را محبوب مىنمايد ، موقعيت تو را در قلوب زياد مىكند ، تو را در دو دنيا سربلند مىفرمايد .
ولى اگر بتوانى با مجاهده و زحمت قلب خود را از اين حبّ هم بهكلّى خالص نما ، باطن را صفا ده تا عمل از اين جهت خالص شود و قلبْ متوجه حق گردد ، روح بىآلايش شود ، كدورت نفس برطرف گردد . حبّ و بغض مردم ضعيف ، شهرت و اسم نزد بندگانِ ناچيز ، چه فايدهاى دارد . فرضاً فايده داشته باشد ، يك فايدۀ ناچيز جزئى چند روزه است . ممكن است اين حبّ ، عاقبت كار انسان را به ريا برساند و خداى نخواسته آدم را مشرك و منافق و كافر كند ، اگر در اين عالم رسوا نشود ، در آن عالَم در محضر عدل ربوبى پيشِ بندگانِ صالح خدا و انبياء عظام او و ملائكۀ مقرّبين رسوا شود ؛ سرافكنده گردد ؛ بيچاره شود . رسوايى آن روز را نمىدانى چه رسوايى است . سرشكسته در آن محضر را خدا مىداند چه ظلمتها دنبال دارد . آن روز است كه به فرمودۀ حق تعالى كافر مىگويد : «اى كاش خاك بودم»(1). و ديگر فايده ندارد .
اى بيچاره ، تو به واسطۀ يك محبت جزئى ، يك شهرت بىفايده پيش بندگان ، از آن كرامتها گذشتى ؛ رضاى خدا را از دست دادى ؛ خود را مورد غضب خداى تعالى نمودى . اعمالى را كه بايد به آنها دار كرامت تهيه كنى ، زندگانى ابدى و فرحناكى هميشگى فراهم كنى و به واسطۀ آنها در اعلى علّيين بهشت قرارگيرى، مبدّل كردى به ظلمات شرك و نفاق ؛ و براى خود حسرت و ندامت و عذابهاى شديد تهيه نمودى ، و خود را سجّينى نمودى ؛ چنانچه در حديث شريف كافى مىفرمايد حضرت امام صادق - عليه السلام - كه پيغمبر فرمود كه «همانا فرشته بالا مىبرد كار بنده را با فرحناكى .
1) - اشاره است به آيۀ (يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِى كُنْتُ تُرَاباً) ؛ «روزى كه شخص به آنچه پيش فرستاده است مىنگرد و كافر مىگويد : اى كاش خاك مىبودم» . (النّبأ (78) : 40)
پس چون كارهاى نيكوى او را بالا برد ، خداى عزّ و جلّ مىفرمايد : "قرار بدهيد اين اعمال را در سجّين . همانا اين شخص در اين اعمال فقط مرا نخواسته است"»(1). من و تو با اين حال نمىتوانيم سجّين را تصور كنيم ، و ديوان عمل فُجّار را بفهميم ، و صورت اين اعمال [را] كه در سجّين است ببينيم . يك وقت حقيقت امر را مىبينيم كه ديگر دستمان كوتاه [است] و چاره منقطع .
اى عزيز ، بيدار شو و غفلت و مستى را از خود دور كن ؛ و در ميزان عقل بسنج اعمال خود را قبل از آنكه در آن عالَم ميزان كنند ؛ و حساب خود را بكش قبل از آنكه از تو حساب كشند ، و آينۀ دل را از شرك و نفاق و دورويى پاك كن ؛ و مگذار زنگار شرك و كفر او را طورى بگيرد كه به آتشهاى آن عالم پاك نگردد ؛ نگذار نور فطرتْ مبدل به ظلمت كفر شود ؛ نگذار (فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا)(2)ضايع گردد . اينقدر خيانت مكن بر اين امانت الهى! پاك كن آينۀ قلب را تا نور جمال حق در او جلوه كند ، و تو را از عالم و هر چه در اوست بىنياز كند ؛ و آتش محبت الهى در قلب افروخته شده تمام محبتها را بسوزاند كه همۀ عالم را به يك لحظۀ آن ندهى ، و چنان لذّتى ببرى از ياد خدا و ذكر آن كه تمام لذّات حيوانى را بازيچه بدانى .
اگر اهل اين مقام هم نيستى و اين معانى در نظرت عجيب مىآيد ، نعمتهاى الهى را در عالم ديگر كه قرآن مجيد و اخبار معصومين از آنها اطلاع دادهاند از دست مده ؛ بهواسطۀ جلب قلوب مخلوق براى شهرت چند روزۀ موهوم ، آن همه ثوابها را ضايع مكن ؛ از آن همه كرامات خود را محروم مكن ؛ سعادت ابدى را به شقاوت هميشگى مفروش .
1) - عَن أبي عبداللّه عليهالسلام قالَ : قالَ النّبي صلىاللهعليهوآلهوسلم : «إنَّ المَلَكَ لَيَصْعَدُ بِعَملِ العَبْدِ مُبْتَهِجاً بِه ؛ فَإذا صَعَدَ بِحَسَناتِهِ يَقُولُ اللّه عَزَّ وَجَلَّ : إجْعَلُوها فِي سِجّينٍ إنَّهُ لَيْسَ إيّايَ أرادَ بِها» . (الكافي ، ج 2 ، ص 294 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الرياء» ، حديث 7)
2) - «فطرت خدايى آن است كه خداوند خلق را بر آن آفريده است» . (الروم (30) : 30)
بدانكه مالك الملوك حقيقى و ولى نعمت واقعى ، كه اين همه كرامات به ما كرده و اين همه تهيهها براى ما ديده از قبل از آمدن ما در اين عالَم ، از غذاى لطيف داراى موادّ صالحۀ مناسبه با معدۀ ضعيف ما و مربّى و خدمتگزار با حبّ جبلّى ذاتى كه خدمتش بىمنّت باشد و محيط و هواى مناسب و ساير نِعَم و آلاء ظاهره و باطنه ، و اين همه تهيهها ديده در عالَم آخرت و برزخ براى ما قبل از رفتن در آنجا ، و از ما خواسته است
كه اين قلب را براى من يا براى كرامتِ من خالص كن تا براى خودت نتيجه دهد ، خودت فايده ببرى ، باز ما گوش ندهيم و نافرمانى كنيم و برخلاف رضاى او قدم زنيم ، چه ظلم بزرگى كرديم و با چه مالك الملوكى ستيزه نموديم كه نتيجهاش ظلم به خود ماست و به سلطنت او لطمهاى وارد نمىشود . از تحت سلطنت و سلطۀ او خارج نمىشويم ، مشرك باشيم يا موحّد فرقى براى او نكند ؛ عارف باللّه يا متّقى زكىّ النفس باشيم براى خود هستيم ؛ كافر و مشرك باشيم به خود ضرر زديم : (فَإِنَّ اللّه غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ)(1)؛ «همانا خداى بىنياز است از همۀ مخلوقات» . احتياجى به عبادت ما ، به اخلاص ما ، به بندگى ما
ندارد ؛ نافرمانى و شرك و دورويى ما به مملكت او لطمهاى وارد نمىكند . ليكن چون «ارحم الراحمين» است ، رحمت واسعه و حكمت بالغهاش اقتضا مىكند كه طرق هدايت و راه خير و شر و زشت و زيبا را به ما بنماياند ، و پرتگاههاى راه انسانيت و لغزشگاههاى طريق سعادت را به ما ارائه دهد . خداى تعالى در اين هدايت و راهنمايى ، بلكه در اين عبادتها و اخلاصها و بندگىها ، بر ما منّتهاى عظيم جسيم دارد كه تا چشم بصيرت و ديدۀ برزخى واقعبين باز نشود نمىتوانيم بفهميم . و مادامى كه در اين عالَم تنگ و تاريك و ظلمتكدۀ طبيعت هستيم و دچار سلسلههاى زمان و حبس تاريك امتداد مكانيم ، ادراك منّتهاى بزرگ خدا را نمىكنيم ، و نعمتهاى خداوند را در همين
1) - آل عمران (3) : 97 .
اخلاص و عبادت و در آن راهنمايى و هدايت تصور نمىنماييم .
مبادا گمان كنى كه ما منّت داريم بر انبياء معظّم يا اولياء مكرم خدا ، يا بر علماء امّت ، كه راهنماى سعادت و خلاصى ما هستند و ما را از جهل و ظلمت و بدبختى نجات دادند و به عالم نور و سرور و بهجت و عظمت دعوت كردند ، و آن همه تحمّل مشقتها و زحمتها نمودند و مىكنند براى تربيت ما و براى نجات ما از آن ظلمتهايى كه لازمۀ اعتقادات باطله و جهلهاى مركب است ، و از آن فشارها و عذابهايى كه صورت ملكات و اخلاق رذيله است ، و از آن صورتهاى موحشۀ مدهشه كه ملكوت اعمال و افعال قبيحۀ ماست ، و براى رسيدن ما به آن نورها و بهجتها و سرورها و راحتى و خوشىها و حور و قصور كه نمىتوانيم تصور آنها را بكنيم .
و اين عالم ملك به همۀ عظمت كه دارد تنگتر از آن است كه يكى از حلّههاى بهشتى را در او بياورند ، و اين چشمهاى ما طاقت ديدن يك تار موى حور العين را ندارد ، كه تمام اينها صورت ملكوتى آن عقايد و اخلاق و اعمالى است كه انبياء عظام ، خصوصاً صاحب كشف كلى و دستور جامع ، خاتم پيغمبران - صلّى اللّه عليه و آله و عليهم - آنها را به وحى الهى درك فرموده و ديده و شنيده و ما را بدانها دعوت فرمودهاند . و ما بيچارهها مثل اطفالى كه از حكم عقلا سرپيچند ، بلكه عقلا را تخطئه مىكنند ، هميشه با آنها در مقام ستيزه و جنگ و جدال برآمديم ، و آن نفوس زكيۀ مطمئنه و ارواح طيبۀ طاهره به واسطۀ شفقت و رحمتى كه بر بندگان خدا داشتند هيچگاه از دعوتِ خويش به واسطۀ نادانى ما كوتاهى نفرمودند و با زور و زر ما را به سوى بهشت و سعادت كشيدند ، بدون اينكه اجر و مزدى از ما بخواهند . آن وقت هم كه رسول اكرم - صلّى اللّه
عليه و آله - منحصر مىكنند اجر خود را به «مودّت ذوى القربى»(1)، صورت اين مودّت و محبت در عالَم ديگر براى ما شايد از همۀ صور نورانىتر باشد ، آن هم براى خود ماست و رسيدن ما به سعادت و رحمت . پس مزد رسالت عايد خود ما شد و ما از آن
1) - اشاره است به آيۀ مباركۀ (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربَى) ؛ «بگو (اى پيامبر) «من از شما اجر (رسالت) نمىخواهم جز آنكه به خويشانم محبت كنيد» . (الشورى (42) : 23)
بهرهمند گرديديم ؛ ما بيچارهها چه منتى بر آنها داريم ؛ اخلاص و ارادت ما براى آنها چه نفعى دارد ؛ شما و ما بر علماء امت چه منتى داريم؟ از آن شخص مسألهگو گرفته تا آن نبى مكرَّم ، تا ذات مقدس حق - جَلّ جلالُه - هر كس به مرتبه و مقام خود كه راه هدايت را به ما نشان مىدهند ، بر ما منّتها دارند كه جزاى آنها را در اين عالم نمىتوانيم بدهيم ؛ اين عالَم لايق جزاى آنها نيست : فَلِلّهِ وَلِرَسُولِه ولِأوْلِيائهِ المِنَّةُ . چنانچه خداى تعالى مىفرمايد : (قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَديكُمْ لِلاْءِيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّموَاتِ وَاْلأَرْضِ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ)(1). يعنى : «بگو به آنها كه به تو منّت گذاشتند به اسلام خود ، و گفتند ما اسلام آورديم بىجنگ : "منّت نگذاريد بر من به اسلام خود ، بلكه خدا منّت مىگذارد بر شما به هدايت كردن شما را به ايمان كه مدعى آن هستيد ، اگر شما راستگو هستيد در اين ادعا ؛ همانا خدا مىداند پنهانىهاى آسمانها و زمين را ، و خدا بيناست به آنچه مىكنيد"» .
پس ، اگر ما صادق باشيم در دعوى ايمان ، خداوند در همين ايمان هم بر ما منّت دارد . خداوند بصير به عالم غيب است و مىداند صور اعمال ما و صورت ايمان و اسلام ما در عالَم غيب چيست . ما بيچارهها چون اطلاع از حقيقت نداريم ، از مسألهگو كسب علم مىكنيم و به او منّت مىگذاريم ، تقليد عالم مىكنيم ، منّت مىگذاريم ؛ نماز جماعت به عالم مىخوانيم ، به او منّت مىگذاريم ، با اينكه آنها بر ما منّت دارند و خود ما خبر نداريم ، بلكه اين منّتها اعمال ما را واژگون مىنمايد و در سجّين كشيده آنها را به باد فنا مىدهد .
1) - الحجرات (49) : 17 - 18 .
و در آن دو فصل است :
فصل اوّل : [ ميزان در رياضتهاى باطل و شرعى ]
بدانكه ريا در اين مقام گرچه به شدت مقام اوّل نيست ، ولى بعد از تنبّه به يك مطلب ممكن است كار مُرائى در اين مقام نيز منجر شود به جائى كه در نتيجه با مرائى در آن مقام يكى گردد .
ما در شرح حديث سابق بيان كرديم كه از براى انسان در عالم ملكوت صورتهايى ممكن است باشد غير از صورت انسانى ، و آن صورتها تابع ملكوت نفس و ملكات آن است . اگر شما داراى ملكات فاضلۀ انسانيه باشيد ، در وقتى آن ملكات صورت شما را انسانى مىكند كه با آن ملكات بدون اينكه از طريق اعتدال خارج شده باشند محشور گرديد ، بلكه ملكات در صورتى فاضله است كه نفس امّاره در آن تصرّف نكند و در تشكيل آن ، قدم نفس دخيل نباشد . بلكه شيخ استاد ما - دام ظلّه - مىفرمودند : ميزان در رياضت باطل و رياضت شرعى صحيح ، قدم نفس و قدم حق است . اگر سالك به قدم نفس حركت كرد و رياضت او براى پيدايش قواى نفس و قدرت و سلطنت آن باشد ، رياضتْ باطل و سلوك آن منجر به سوء عاقبت مىباشد . و دعوىهاى باطله نوعاً از همين اشخاص بروز مىكند . و اگر سالك به قدم حق سلوك كرد و خداجو شد ، رياضت او حق و شرعى است ، و حق تعالى از او دستگيرى مىكند به نصّ آيۀ شريفه كه مىفرمايد : (وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا)(1). «كسى كه مجاهده كند در راه ما ، هر آينه هدايت مىكنيم او را [به] راههاى خود» . پس كارش به سعادت منجر شده خودى از او افتد و خودنمايى از او دور گردد .
1) - العنكبوت (29) : 69 .
و معلوم است كسى كه اخلاق حسنه خود و ملكات فاضلۀ نفس را به چشم مردم بكشد و ارائه به مردم بدهد ، قدمش قدم نفس است ؛ و خودبين و خودخواه و خودپرست است ؛ و با خودبينى ، خداخواهى و خدابينى ، خيالى است خام و امرى است باطل و محال . مادامى كه مملكت وجود شما از حبّ نفس و حبّ جاه و جلال و شهرت و رياست به بندگان خدا پر است ، نمىتوان ملكات شما را ملكات فاضله دانست و اخلاق شما را اخلاق الهى شمرد . كاركن در مملكت شما شيطان است ، و ملكوت و باطن شما صورت انسان نيست . و پس از گشودن چشمِ برزخ ملكوتى خود را به صورت غير انسان ، مثل يكى از شياطين مثلاً ، مىبينيد . و حصول معارف الهيه و توحيد صحيح از براى همچو قلبى كه منزلگاه شيطان است محال است . و تا ملكوت شما ملكوت انسانى نباشد و قلب شما از اين اعوجاجها و خودخواهىها پاك نباشد ، منزل حق تعالى نباشد . در حديث قدسى است كه مىفرمايد : «لا يَسَعُني أَرْضِي ولا سَمائي ، بل يَسَعُني قَلْبُ عَبْدِيَ الْمُؤمنِ»(1). هيچ موجودى آينۀ جمال محبوب نيست ، مگر قلب مؤمن . متصرّف در قلب مؤمن ، حق است نه نفس . كاركن در وجود او محبوب است . قلب مؤمن ، خودسر نيست ، هرزه گرد نيست : «قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَيْنَ إصْبَعَيِ الرَّحْمنِ ، يُقَلِّبُهُ كَيْفَ يَشاءُ»(2). دست حق در مملكت قلب او متصرّف است ، تقليب و تقلّب قلب او با خود حق تعالى است . اى بيچاره ، تو كه عابد نفسى و متصرّف در قلب تو شيطان و جهل است و دستِ تصرّف حق را از قلب خود منقطع كردى ، چه ايمانى دارى كه مورد تجلّى حق و سلطنت مطلق گردى؟ پس ، بدان تا بدين حال هستى و اين رذيلۀ «خودنمايى» در تو است ، تو كافر باللّه هستى و در سلك منافقين محسوب مىشوى ، گرچه به خيال خود مسلمى و مؤمن به خدايى .
1) - «من در آسمان و زمينم نگنجم، ولى در دل بندۀ مؤمنم جاى گيرم» . (تفسير القرآن الكريم، صدر المتألهين ، ج 4 ، ص 167 ؛ ر .ك : عوالي اللآلي ، ج 4 ، ص 7 ، حديث 7 ؛ جامع الأسرار ، ص 557)
2) - هادي المضلّين، سبزوارى، ص 15 ؛ و ر.ك : مرآة العقول ، ج 11 ، ص 254 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 485 ؛ المحجّة البيضاء ، ج 5 ، ص 36 .
فصل دوم [ ستّاريت حق و غيور بودن او ]
پس اى عزيز ، بيدار شو و پنبۀ غفلت را از گوش برون كن و خواب غفلت را بر چشم خود حرام نما ؛ و بدانكه تو را خداى تعالى براى خود آفريده ؛ چنانچه در حديث قدسى مىفرمايد : «يَابْنَ آدَمَ خَلَقْتُ الأشْياءَ لِأجْلِكَ ، وَخَلَقْتُكَ لِأجْلي»(1). يعنى «اى پسر آدم ، همه چيز را براى تو آفريدم و تو را براى خود آفريدم» . و قلب تو را منزلگاه خود قرار داده . تو و قلب تو يكى از نواميس الهيه هستيد ؛ حق تعالى غيور است نسبت به ناموسِ خود ؛ اينقدر پردهدرى مكن به ناموسِ حق تعالى ؛ دست درازى را روا مدار . بترس از غيرت حق تعالى كه تو را در اين عالَم همچنان رسوا كند كه هر چه خواهى اصلاح كنى نتوانى .
تو در ملكوت خود در حضور حضرات ملائكه و انبياء عظام پردۀ ناموس الهى را پاره مىكنى ، و اخلاق فاضله را ، كه به واسطۀ آنها اوليا تشبّه به حق پيدا مىكنند ، تسليم غير حق مىكنى و قلب خود را به دشمن حق مىدهى و شرك مىورزى در باطن ملكوتِ خود ؛ بترس از آنكه حق تعالى علاوه بر آنكه ناموس ملكوت تو را پاره كند و تو را پيش انبياء عظام و ملائكۀ مقرّبين مفتضح و رسوا كند ، در همين عالَم تو را مفتضح كند و مبتلا كند به فضيحتى كه جبرانپذير نباشد و پاره شدن عصمتى كه وصلهبردار نباشد . حق تعالى «ستّار» است ولى «غيور» هم هست ؛ «ارحم الراحمين» است ولى «اشدّ المُعاقِبين» هم هست . ستر مىفرمايد تا وقتى از حد نگذرد . ممكن است خداى نخواسته اين كار بزرگ و اين رسوايى ناهنجار غيرت را بر ستر غلبه دهد ، چنانچه در حديث شريف شنيدى(2).
پس قدرى به خود آى و رجوع به خدا كن و بازگشت به سوى او نما ، كه خداى تعالى رحيم است و پى بهانه مىگردد براى رحمت . اگر رجوع كردى ، به غُفران خود ستر
مىفرمايد عيوب گذشته را و نمىگذارد كسى بر آن مطلع شود ، و تو را صاحب فضيلت مىكند و اخلاق كريمه را در تو جلوه مىدهد ، و تو را مرآت صفات خود مىفرمايد و ارادۀ تو را در آن عالم كاركن مىفرمايد، چنانچه ارادۀ خود [او] در همۀ عوالم نافذ است.
چنانچه [در] حديثى منقول است كه وقتى كه اهل بهشت قرار گرفتند ، نامهاى از جانب حق تعالى براى آنها مىآيد كه مضمونش اين است : «از جانب زندۀ پايندهاى كه نمىميرد به سوىِ زندۀ پايندهاى كه نمىميرد . من هر چه را مىخواهم موجود شود به او مىگويم باش ، پس موجود مىشود ؛ تو را هم امروز قرار دادم كه هر چه را مىخواهى بشود امر كن ، مىشود»(1).
تو خودخواهى اينقدر نداشته باش ، تو ارادۀ خود را تسليم حق كن ، ذات مقدس هم تو را مظهر ارادۀ خود مىفرمايد ؛ تو را متصرّف در امور خود قرار مىدهد ؛ مملكت ايجاد را در آخرت در تحت قدرت تو قرار مىدهد ، و اين غير تفويض محال باطل است ؛ چنانچه در محل خود معلوم است(2).
هان اى عزيز تو خود دانى ، مىخواهى اين را بپذير يا آن را ، كه خداى تعالى بىنياز است از ما و همۀ مخلوقات و اخلاص ما و همۀ موجودات عالم .
مقام سوم [ ريا در اعمال ]
در آن چند فصل است :
فصل : [ در تصرّف شيطان و مكائد نفس در اين مقام ]
بدانكه «ريا» در اين مقام از مقامات ديگر بيشتر و شايعتر است ؛ زيرا كه ما مردم نوعاً اهل آن دو مقام نيستيم ؛ از همين جهت شيطان از آن طريق وارد بر ما نمىشود .
1) - «مِنَ الحَيِّ القيّومِ الّذي لا يَمُوتُ إلى الحَيِّ القَيُّومِ الَّذي لا يموتُ . أَمّا بَعْدُ ، فإنّي أقولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فيكونُ وقَدْ جَعَلْتُكَ تقولُ لِلشَّيءِ كُنْ فيكونُ» . (الفتوحات المكّية ، ج 3 ، ص 295 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 1061)
2) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 6 ، ص 369 ؛ شرح المنظومة ، ج 3 ، ص 624 .
ولى چون عمدۀ مردم متعبّدْ اهل مناسك و عبادات صورى هستند ، شيطان در اين مقام بيشتر تصرف مىكند و مكايد نفس در اين مرحله بيشتر است . و به عبارت ديگر : چون نوع مردم داراى بهشت جسمانى اعمالى هستند ، و از طريق اعمال حسنه و ترك اعمال سيّئه داراى مقامات اخروى مىشوند ، شيطان از همين راه وارد شده ريشۀ ريا و سالوس را در اعمال آنها آبيارى مىكند تا شاخ و برگ پيدا كرده حسنات آنها را مبدل به سيّئات كرده آنها را از طريق مناسك و عبادات وارد جهنم دركات مىكند ؛ و چيزهايى را كه با آن مىخواهند تهيۀ تعمير آخرت كنند اسباب تخريب آن مىنمايد ؛ و چيزى كه از عليّين است كارى مىكند كه به امر حق تعالى ملائكه در سجّين قرار دهند .
پس كسانى كه فقط داراى همين جنبه هستند و زاد و راحلهاى جز زاد اعمال ندارند ، بايد خود را كاملاً مواظب باشند كه مبادا خداى نخواسته اين امر هم از دست رفته بهكلّى جهنّمى گردند و راهى به جانب سعادت نداشته باشند ، و درهاى بهشت به روى آنها بسته شده درهاى جهنّم براى آنها باز گردد .
بسيار اتفاق افتد كه شخص رياكار خودش هم ملتفت نيست كه ريا در اعمال او رخنه كرده و اعمالش ريايى و ناچيز است ، زيرا كه مكايد شيطان و نفس به قدرى دقيق و باريك است و صراط انسانيت بهطورى نازك و تاريك است كه تا انسان موشكافى كامل نكند نمىفهمد چه كاره است . خودش گمان مىكند كارهايش براى خداست ، ولى براى شيطان است .
انسان چون مفطور به حبّ نفس است ، لهذا پردۀ خودخواهى معايب او را بر خود او مىپوشاند . شايد - ان شاء اللّه - شمّهاى از اين مطلب در ضمن شرح بعضى احاديث(1)پيش آيد . از خداى تعالى توفيق مىخواهم .
1) . ر.ك: صفحه 82 .
مثلاً تحصيل علم ديانت ، كه از مهمّات اطاعات و عبادات است ، انسان گاهى مبتلا مىشود در اين عبادت بزرگ به ريا ؛ در صورتى كه خودش هم ملتفت نيست ، به واسطۀ همان حجاب غليظ حبّ نفس . انسان ميل دارد در محضر علما و رؤسا و فضلا مطلب مهمّى را حل كند بهطورى كه كسى ديگر حل نكرده باشد ، و خود او متفرّد باشد به فهم آن ، و هر چه مطلب را بهتر بيان كند و جلب نظر اهل مجلس را بنمايد بيشتر مبتهج است ، و هر كس با او طرف شود ميل دارد بر او غلبه كند و او را در بين جمعيت خجل و سرافكنده كند ، و حرف خود را - حق يا باطل - به حلق خصم فرو ببرد ، و بعد از غلبه يك
نحو تدلل و فضل فروشى در خود ادراك مىكند ؛ اگر يكى از رؤسا هم تصديق آن كند نور على نور مىشود . بيچاره غافل از آنكه اينجا در نظر علما و فضلا موقعيت پيدا كرده ، ولى از نظر خداى آنها و مالك الملوك همۀ عالم افتاد ، و اين عمل را به امر حق تعالى وارد سجّين كردند . در ضمن ، اين عمل ريايى مخلوط به چندين معصيت ديگر هم بود ، مثل : رسوا كردن و خوار نمودن مؤمن ، اذيت كردن برادر ايمانى ، گاهى جسارت كردن و هتك كردن از مؤمن ، كه هر يك از آنها از موبقات و براى جهنّمى كردن انسان ، خود مستقلاند .
اگر نفس ، باز دام كيد خود را بيفكند و به تو بگويد كه مقصود من معلوم شدن حكم شرعى است و اظهار كلمۀ حق است ، كه از افضل طاعات است نه اظهار فضيلت و خودنمايى ، در باطن خود از او استفسار كن كه اگر اين حكم شرعى را رفيق و همدرجۀ من مىگفت و او حل اين معضله را مىكرد و شما در آن محضر مغلوب شده بوديد ، آيا به حال شما فرقى نمىكرد؟! اگر چنين است ، تو در اين دعوا صادق هستى .
اگر باز از كيد و مكرش دست نكشد و بگويد : اظهار حق چون فضيلت دارد و ثواب پيش حق دارد ، من مىخواهم به اين فضيلت نائل گردم و دار ثواب اللّه را تعمير كنم ، به او بگو : اگر فرض شود كه عين آن فضيلت را خداوند به شما عنايت كند در صورت مغلوبيت و تصديق حق ، آيا باز طالب غلبه هستى؟ پس اگر رجوع به باطن ذات خود كرديد ديديد باز مايل به غلبه هستيد و اشتهار پيش علما به علم و فضل ، و اين بحث علمى براى حصول منزلت بود در قلوب آنها ، پس شما بدانيد كه در اين بحث علمى ، كه
از افضل طاعات و عبادات است مرائى هستيد ؛ و اين عمل شما به حسب روايت شريف كافى(1)، در سجّين است و شما مشرك به خدا هستيد . اين عمل براى حبّ جاه و شرف است ، كه به حسب روايت از دو گرگ كه در گلۀ بىچوپان رها شود ضررش بيشتر است به ايمان(2).
پس شما كه اهل علم و متكفّل اصلاح امتى و راهنماى آخرت و طبيب امراض نفسى ، لازم است اوّل خود را اصلاح نمايى و مزاج نفس خود را سالم كنى تا از جملۀ عالمان بىعمل ، كه حالش معلوم است ، نباشى .
خداوندا! دل ما را از كدورت شرك و نفاق پاك فرما ؛ و آيينۀ قلب ما را از زنگار حبّ دنيا كه منشأ اين همه امور است ، صافى فرما ؛ و با ما همراهى فرما ، و از ما بيچارههاى گرفتار هواى نفس و حبّ جاه و شرف دستگيرى كن در اين سفر پرخطر و اين راه پرپيچ و خم و تنگ و تاريك . تويى قادر و تواناى همه چيز .
و يكى از عبادات بزرگ اسلام «جماعت» است ؛ و فضل «امامت» بيشتر است . و از اين جهت ، شيطان در اين عبادت بزرگ بيشتر رخنه مىكند ؛ و با امام جماعت بيشتر دشمن ، و در صدد است كه او را از اين فضيلت باز دارد و عمل او را از اخلاص تهى كرده وارد سجّين كند و او را مشرك به خدا نمايد . و لهذا وارد مىشود در قلب بعضى از امامها از طريقهاى مختلف . مثل «عُجب» ، كه بعدها - ان شاء اللّه - ذكرى از آن مىشود ، و مثل «ريا» ، كه آن نشان دادن به مردم است اين عبادت بزرگ را براى منزلت پيدا كردن در قلوب و اشتهار به عظمت و بزرگى پيدا كردن . مثلاً مىبيند فلان مقدّس به نماز جماعت حاضر شده است ، براى جلب قلب او خضوع را بيشتر كرده از راههاى مختلفى و حيلههاى كثيرى او را به دام مىكشد ؛ و در مجالس براى رساندن به غايبين مقام خود را ذكرى از آن مقدّس به ميان مىكشد ، يا يك طورى به مردم مىرساند كه فلانى در جماعات من حاضر شده . در قلب خود هم بهطورى به اين شخص ارادت پيدا كرده كه
در نماز او حاضر شده است و اظهار حبّ و اخلاص به او مىكند كه در عمرش به خداى تعالى و اولياء او يك لحظه نكرده ؛ خصوصاً اگر از تجّار محترم باشد! و اگر خداى نخواسته يكى از اشراف راه را گم كرده به صف جماعت ملحق شود ، مصيبت زيادتر مىگردد!
در عين حال ، شيطان از امام جماعت كم جمعيت نمىگذرد . پيش او رفته به او مىگويد : به مردم بفهمان كه من از دنيا گذشتهام و در مسجد كوچك محلّه با فقرا و ضعفا مىگذرانم! اين هم مثل آن يا بدتر است ؛ زيرا كه رذيلۀ حسد را هم در قلب او بارور مىكند . از دنيا كه بهرهاى ندارد ، مايۀ آخرت را از او مىگيرد ، ورشكست در دنيا و آخرت مىشود .
در همين حال ، شيطان دست از گريبان من و شما كه دستمان از جماعت كوتاه است ، و از غم بىآلتى افسرده هستيم برنداشته و ما را وادار مىكند به جماعت مسلمين خدشه كرده ، طعن به آنها زده و عيوبى براى جماعت تراشيده ؛ جماعت نداشتن خود را كنارهگيرى قلمداد كنيم ، و خود را از دنيا گذشته و منزه از حبّ جاه و نفس معرفى نماييم . ما از اين دو طايفه بدتريم! نه دنياى تام دستۀ اوّل ، و نه دنياى ناقص دستۀ دوم ، و نه آخرت داريم . در صورتى كه ما هم اگر دستمان برسد ، از آن دو دسته جاهطلبتر و حب شرف و مال را بيشتر داريم .
شيطان به امام تنها اكتفا نكرده ، از جهنّمى شدن او نائرۀ شهوتش فرو ننشسته ، وارد صف مأمومين مىشود . صف اوّل چون فضلش بيشتر و ميامن صفوف از مياسر بيشتر ، آنها را بيشتر مورد هدف خود قرار مىدهد . بيچاره مقدّس را از منزلِ دور كشيده در صف اوّل در طرف يمين نشانده ، با او وسوسه مىكند كه اين فضيلت را به چشم مردم بكش! اين بيچاره هم نفهميده از كجا مىخورد با يك عشوه و نازى اظهار فضل خود را مىكند! شرك باطن را بروز داده عمل را به سجّين مىفرستد . از آنجا به ساير صفوف رفته آنها را وادار مىكند از صف اوّل با كنايه و اشاره تكذيب كرده مقدّس بيچاره را موردِ سهام طعن و شتم قرار دهند و خود را از اطوارِ آن منزّه شمارند .
گاهى ديده مىشود يك شخص محترمى را خصوصاً اگر از اهل فضل و علم باشد ، شيطان دستگيرى كرده به صف آخر مىنشاند ، براى اينكه بفهماند با اينكه من با اين مقام نبايد با اين شخص نماز كنم ، وليكن از بس از دنيا گذشتهام و هواى نفس ندارم آمدهام در صف آخر هم نشستهام! بعضى از اين قبيل اشخاص را در صف اوّل ملاقات نخواهيد كرد .
شيطان به امام و مأموم اكتفا نكرده به ريش بعضى از منفردين مىچسبد . او را از بازار يا منزل افسار كرده ، با يك كرشمه و ناز در كنج مسجد يك سجّاده پهن كرده ، هيچ امامى را عادل ندانسته ، در حضور مردم به يك طول سجود و ركوع و يك ذكرهاى طويلى نماز مىخواند! اين در باطن ذاتش مخمَّر است كه به مردم بفهماند من اينقدر مقدّس و محتاطم كه ترك جماعت مىكنم مبادا به غير عادل گرفتار شوم! اين علاوه بر آنكه مُعجب و مُرائى است ، مسائل شرعيه را هم نمىداند! براى اينكه مرجع تقليد اين شخص بيش از حسن ظاهر را معلوم نيست در صحت اقتدا شرط كند ؛ ولى اين نه از اين باب است ، بلكه براى ارائه به مردم است كه در قلوب منزلت پيدا كند . و همينطور ساير كارهاى ما در تحت تصرف شيطان است . و آن ملعون هر قلب كدرى پيدا كرد ، در آنجا منزل كرده و اعمال ظاهره و باطنه را مىسوزاند و ما را از راه اعمال حسنه جهنّمى مىكند .
پس اى عزيز ، در كارهاى خود دقيق شو و از نفس خود در هر عملى حساب بكش ، و او را در برابر هر پيشآمدى استنطاق كن كه آيا اقدامش در خيرات و در امور شريفه براى چيست؟ دردش چيست كه مىخواهد از مسائل نماز شب سؤال كند ، يا اذكار آن را تحويل بدهد؟ مىخواهد براى خدا مسأله بفهمد يا بگويد ، يا مىخواهد خود را از اهل آن قلمداد كند؟ چرا سفر زيارتى كه رفته با هر وسيله است به مردم مىفهماند؟ حتى
عددش را! چرا صدقاتى را كه در خفا مىدهد راضى نمىشود كه كسى از او مطّلع نشود ، با هر راهى شده سخنى از آن به ميان آورده به مردم ارائه مىدهد؟ اگر براى خداست و مىخواهد كه مردم ديگر به او تأسّى كنند و مشمولِ «الدَالُّ عَلَى الخَيْرِ كَفاعِلِه»(1)گردد ، اظهارش خوب است ؛ شكر خدا كند به اين ضمير صاف و قلب پاك ؛ ولى ملتفت باشد كه در مناظرۀ با نفس گول شيطنت او را نخورده باشد ، و عمل ريايى را با صورت مقدّسى به خوردش ندهد . و اگر براى خدا نيست ، ترك آن اظهار كند كه اين «سُمْعه» است ، و از شجرۀ ملعونۀ ريا است و عمل او را خداوند منّان قبول نمىفرمايد و امر مىفرمايد در سجّين قرار دهند .
بايد به خداى تعالى از شرّ مكايد نفس پناه ببريم كه مكايد آن خيلى دقيق است ولى اجمالاً مىدانيم كه اعمال ما خالص نيست . اگر ما بندۀ مخلص خداييم ، چرا شيطان در ما اينقدر تصرف دارد؟ با آنكه او با خداى خود عهد كرده است كه به «عِباد اللّه المخلَصين» كار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آنها دراز نكند(2). به قول شيخ بزرگوار(3)ما - دامَ ظلُّه - شيطان سگ درگاه خداست ؛ اگر كسى با خدا آشنا باشد ، به او عوعو نكند و او را اذيت نكند . سگ درِ خانه ، آشنايان صاحبخانه را دنبال نكند . شيطان نمىگذارد كسى كه آشنايى با صاحبخانه ندارد وارد خانه شود . پس ، اگر ديدى شيطان با تو سر و كار دارد ، بدان كارهايت از روى اخلاص نيست و براى حق تعالى نيست . اگر شما مخلصيد ، چرا چشمههاى حكمت از قلب شما به زبان جارى نشده ، با اينكه چهل سال است به خيال خود قربة الى اللّه عمل مىكنيد ؛ با اينكه در حديث وارد است كه «كسى كه اخلاص ورزد از براى خدا چهل صباح ، جارى گردد
1) - «راهنماى به نيكى چون كنندۀ آن است» . (الكافي ، ج 4 ، ص 27 ، «كتاب الزكاة» ، «باب فضل المعروف» ، حديث 4)
2) - اشاره است به آيۀ مباركۀ (قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِى لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الأَرْضِ وَلأُغوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخلَصِينَ) ؛ «گفت (ابليس) خدايا ، از آن رو كه مرا گمراه ساختى ، هر آينه هر چه در زمين است بر آدميان جلوه دهم و همۀ آنان را گمراه كنم مگر بندگان خالص تو را» . (الحجر (15) : 39 - 40)
3) - مراد مرحوم آيت اللّه شاهآبادى است .
چشمههاى حكمت از قلبش به زبانش»(1). پس بدان اعمال ما براى خدا نيست و خودمان هم ملتفت نيستيم و درد بىدرمان همين جاست .
واى به حال اهل طاعت و عبادت و جمعه و جماعت و علم و ديانت كه وقتى چشم بگشايند و سلطان آخرت خيمه بر پا كند ، خود را از اهلِ معاصى كبيره ، بلكه از اهل كفر و شِرك ، بدتر ببينند و نامۀ اعمالشان سياهتر باشد .
واى به حال كسى كه با نماز و طاعتش وارد جهنّم شود! امان از كسى كه صورت صدقه و زكات و صلاتش صورتهايى باشد كه زشتتر از آنها تصور نشود!
بيچاره! تو مشركى ، خداوند به فضل خود موحّد اهل معصيت عصيان كار را مىآمرزد - ان شاء اللّه - وليكن فرموده است كه مشرك را نمىآمرزم اگر بىتوبه از اين دنيا برود(2).
در احاديث شريفه ، چنانكه شنيدى ، مىفرمايد : «مُرائى مشرك است» . كسى كه رياست دينى خود ، و امامت خود ، تدريس خود ، تحصيل خود ، روزۀ خود ، نماز خود ، و بالاخره اعمال صالحۀ خود ، را ارائه به مردم دهد براى منزلت در قلوب ، مشرك است ؛ و به موجب اخبار اهل عصمت - صلوات اللّه عليهم - و به موجب آيۀ شريفه مشمول غفران حق نمىشود . پس ، اى كاش اهل معاصى كبيره بودى و متجاهر به فسق بودى و متهتّك حرمات ظاهره بودى ، و موحّد بودى شرك به خدا نمىآوردى .
حال اى عزيز ، فكرى كن و چارهاى براى خود پيدا كن ؛ و بدانكه شهرت پيش اين مردم ناچيز چيزى نيست ؛ و قلوب اين مردم كه اگر گنجشكى بخورد سير نمىشود(3)،
1) - «مَنْ أخْلَصَ للّهِِ أربعينَ صباحاً ، جَرَتْ يَنابيعُ الحكمةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ» . (أسرار الحكم ، ص 650 ؛ و ر .ك : جامع الأخبار ، ص 249 ، حديث 18 ؛ الفتوحات المكّية ، ج 2 ، ص 10 ؛ كنز العمّال ، ج 3 ، ص 24 ، حديث 5271 )
2) - اشاره است به آيۀ مباركۀ )إِنَّ اللّه لا يَغْفِرُ أنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذَلِكَ( ؛ «خداوند شرك را نمىآمرزد ، اما از غير آن در مىگذرد» . (النساء (4) : 48 و 116)
3) - قال أبو عبداللّه عليهالسلام : «يابْنَ آدمَ ، لَوْ أكَلَ قَلْبَكَ طائرٌ لَمْ يُشْبِعْهُ» ؛ «اى فرزند آدم ، قلب تو را اگر پرندهاى بخورد . سير نمىشود» . (الكافي ، ج 1 ، ص 93 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النهي عن الكلام في الكيفية» ، حديث 8 ؛ التوحيد ، صدوق ، ص 455 ، حديث 5 )
قدر و قابليتى ندارد ؛ و اين مخلوق ضعيف را قدرتى نيست ؛ قدرت فقط در دستگاه قدس ربوبيت پيدا مىشود و فاعل على الاطلاق و مسبب الاسباب ، آن ذات مقدس است . تمام مخلوقات اگر پشت به پشت هم دهند كه يك پشه خلق كنند نتوانند ؛ و اگر پشهاى از آنها چيزى بربايد ، نتوانند پس بگيرند(1). قدرت ، پيش حق تعالى است . اوست مؤثر در تمام موجودات . با هر زحمت و رياضتى شده در قلب خود با قلم عقل نگارش ده كه لا مؤثِّرَ في الوجود إلاّ اللّه «نيست كاركنى در دار تحقق جز خدا» .
«توحيد فعلى» را ، كه اوّل درجۀ توحيد است در قلب ، با هر وسيلهاى است جايگزين كن ، و قلب را مؤمن و مسلِم نما به اين كلمۀ مباركه و مهر شريف لا إله إلاّ اللّه را بر قلب بزن ، و صورت قلب را صورت كلمۀ توحيد كن و به مقام «اطمينان» برسان ؛ و به او بفهمان كه مردم نفع و ضرر نمىتوانند برسانند ؛ نافع و ضارّ خداست . اين كورى و نابينايى را از چشم خود برطرف كن كه بيم آن است مشمول )رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمَى((2)گردى ، و در روز بُروز سراير كور محشور گردى . ارادۀ حق تعالى قاهر به همۀ ارادات است ؛ اگر قلبت به اين كلمۀ مباركه اطمينان حاصل كرد و او را تسليم اين عقيده نمودى ، اميد است كارت به انجام رسد و ريشۀ شرك و ريا و كفر و نفاق از قلبت قطع شود . و بدانكه اين عقيدۀ حقّه مطابق با عقل و شرع است و توهّم جبر در اين نيست . ممكن است بعضىها كه از مبادى و مقدمات آن بىاطلاعاند و گوش آنها آشناى به بعضى مطالب نيست اين را رمى به جبر كنند ، با اينكه مربوط به جبر نيست . اين توحيد است ، جبر شرك است ؛ اين هدايت است ؛ جبر ضلالت است . اينجا مناسب بيان
1) - اشاره است به آيۀ مباركۀ (إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ) ؛ «بهدرستى غير خدايانى را كه مىخوانيد اگر چه گردهم آيند مگسى را نخواهند آفريد ؛ و اگر مگسى چيزى از آنها بربايد ، نتوانند آن را بستانند ؛ خواهنده و خواسته شده هر دو ناتواناند» . (الحجّ (22) : 73)
2) . «پروردگارا، چرا مرا كور برانگيختى؟». (طه (20): 125)
جبر و قَدَر نيست ، ولى پيش اهلش مطلب روشن است ، و غير آن را حق ورود در اين مطالب نيست ؛ بلكه صاحب شريعت نهى فرموده است از دخول به اين مطالب(1).
در هر حال ، از خداى مهربان در هر وقت خصوصاً در خلوات ، با تضرّع و استكانت و عجز و مذلّت بخواه كه تو را هدايت كند به نور توحيد ، و قلب تو را منوّر كند به بارقۀ غيبى يكبينى و يكپرستى ، تا از همۀ عالم وارهى و همه چيز را ناچيز دانى . و با تضرّع از آن ذات مقدّس خواهش كن كه اعمال تو را خالص گرداند و تو را هدايت فرمايد به طريق خلوص و ارادت . و اگر داراى حالى شدى ، اين بندۀ ضعيف بطّال خالى از حقيقت را كه عمر خود را صرف هوى و هوس نموده و دل او از كدورت معاصى و امراض قلبيه طورى شده است كه هيچ نصيحتى و هيچ آيه و روايتى و هيچ برهان و دليل و آيتى در او اثر نمىكند به دعايى ياد كرده ، شايد به دعاى شما راه نجاتى پيدا كند ؛ زيرا كه مؤمن را خدا ردّ نمىكند از درگاهِ خود و دعاى او را مىپذيرد .
پس از تذكّر به اين مطالب ، كه خودت نيز مىدانستى و حرف تازهاى نبود ، مدّتى مواظبت كن از قلب خود ، و اعمال و رفتار و حركات و سكنات خود را در تحت مداقّه آورده ، و خفاياى قلب را تفتيش كن و حسابِ شديد از او بكش ، مثل اينكه اهل دنيا از يك نفر شريك ، حساب مىكشند : هر عملى را كه شبهۀ ريا و سالوسى در اوست ترك كن گرچه عمل خيلى شريفى باشد . حتى اگر ديدى واجبات را در علن كردن خالص نمىتوانى بكنى ، در خفا بكن ؛ با اينكه مستحب است اتيان به آنها در علن(2). بلكه كمتر اتّفاق مىافتد در اصل واجب ريا شود ؛ بيشتر در خصوصيات و مستحبات و زوايد اتّفاق مىافتد .
1) - امير المؤمنين عليهالسلام در جواب شخصى كه ايشان را از «قَدَر» پرسيده بود فرمودند : «بَحْرٌ عَميقٌ فَلا تَلِجْهُ . ثُمَّ سَأَلَهُ ثانِيَةً فَقالَ : طَريقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُكْهُ ، ثُمَّ سَأَلَهُ ثالِثَةً فَقالَ : سِرُّ اللّه فَلا تَتَكَلَّفْهُ» ؛ «درياى ژرفى است ، در آن فرو مرو . پس ، بار دوم پرسيد ، فرمود : راه تاريكى است آن را مپيما ، سوم بار پرسيد ، فرمود : راز خداست خود را به سختى مينداز» . (نهج البلاغة ، ص 526 ، حكمت 287 ، التوحيد ، صدوق ، ص 365 ، حديث 3)
2) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 77 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 17 ؛ العروة الوثقى ، ج 2 ، ص 409 ، مسألة 3 .
در هر صورت ، با جدّيت كامل و مجاهدۀ شديده قلب خود را از لوث شرك پاك كن ؛ مبادا خداى نخواسته با اين حال از اين عالَم درگذرى كه كارت زار است و اميد نجات به هيچ وجه برايت نيست و خداى تبارك و تعالى غضبناك بر تو باشد . چنانچه در حديث شريف است كه در وسائل از قرب الإسناد نقل مىفرمايد و سند به امير المؤمنين - عليه السلام - مىرساند : «إنَّهُ قال : قال رَسُولُ اللّه ، صلّى اللّه عليه وآله : مَنْ تَزَيَّنَ لِلنّاسِ بِما يُحبُّ اللّه وبارَزَ للّه فِي السِّرِّ بِما يَكْرَهُ اللّه ، لَقِيَ اللّه وَهُوَ عَلَيْهِ غَضْبانُ لَهُ ماقِتٌ»(1). يعنى «گفت امير المؤمنين عليه السلام : رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : "كسى كه جلوه دهد براى مردم به چيزى كه دوست دارد خدا ، و ظاهر كند در باطن براى خدا چيزى را كه مكروه دارد او را خدا ، ملاقات كند خدا را ، و حال آنكه خدا بر او غضبناك و خشمناك باشد"» .
در حديث شريف دو احتمال است : يكى آنكه كسى كه اعمال صالحه را جلوه دهد به مردم و اعمال قبيحه را در باطن آورد . و ديگر آنكه كسى كه پيكر عمل را به مردم نشان دهد و در باطن قصد ريا داشته باشد . و در هر صورت ريا را شامل است ؛ زيرا كه اتيان به واجبات و راجحات بدون قصد ريا مورد غضب نيست . بلكه مىتوان گفت : معنى دوم بهتر است ؛ زيرا كه اعمال قبيحه را علناً آوردن شدّتش بيشتر است . در هر حال ، خدا نكند مالك الملوك و ارحم الراحمين به انسان غضبناك باشد ؛ أَعُوذُ بِاللّه مِنْ غَضَبِ الْحَليمِ .
ما اين مقام را ختم مىكنيم به حديث شريفى كه در كافى شريف از مولاى متقيان ، امير مؤمنان - عليه السلام - روايت كرده ، و شيخ صدوق - رضوان اللّه عليه - مثل همين
1) - قرب الإسناد ، ص 92 ، حديث 309 ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 68 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 11 ، حديث 14 .
حديث را از حضرت صادق - عليه السلام - نقل كرده كه از جملۀ وصيتهاى رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به امير المؤمنين - عليه السلام - است . و آن اين است : بِإسْنادِهِ عَنْ أَبي عَبْدِاللّه علیه السلام قالَ : «قالَ أَميرالْمُؤْمِنينَ ، عليه السلام : ثَلاثُ علاماتٍ لِلْمُرائي : يَنْشَطُ إذا رَأَى النّاسَ ؛ ويَكْسَلُ إذا كانَ وَحْدَهُ ؛ ويُحِبُّ أَنْ يُحْمَدَ في جَميعِ اُمُوره»(1).
يعنى : «گفت امام صادق ، عليه السلام : امير المؤمنين - عليه السلام - گفت : "سه نشانه است براى رياكار : بهجت و نشاط دارد وقتى كه ببيند مردم را ؛ و كسالت پيدا مىكند وقتى تنها است ؛ و دوست دارد كه ثنا كرده شود در جميع امورش"» .
چون اين سيّئۀ خبيثه گاهى چنان مخفى است كه انسان خودش بىخبر است از آن - در باطن اهل ريا است و گمان مىكند عملش خالص است - لهذا براى آن علامت ذكر فرمودهاند كه انسان به واسطۀ آن علامت اطلاع بر سريرۀ خود پيدا كند و در صدد معالجه برآيد .
انسان در نفس خود مشاهده مىكند كه وقتى تنهاست مايل به طاعات نيست ، اگر با زحمت يا از روى عادت هم عبادتى بكند آن را با حال نمىكند ، بلكه سر و دست عمل را شكسته پاك و پاكيزه آن را تحويل نمىدهد . ولى وقتى در مساجد و مجامع حاضر شد ، و در محضر عمومى مشغول آن گرديد ، آن را از روى نشاط و دلچسبى و سرور و حضور قلب انجام مىدهد . مايل است ركوع و سجودش طولانى شده ، مستحباتش نيكو انجام گرفته ، اجزاء و شرايطش درست ملاحظه شود . اگر انسان قدرى هم ملتفت باشد [و] از نفس خود سؤال كند علت آن را ، دام خويش را از راه قدس پهن كرده به انسان تعميه مىكند كه مثلاً عبادت در مسجد چون ثوابش بيشتر است يا جماعت چون چنين و چنان است ، نشاط دارى . يا اگر در غير جماعت و مسجد شد مىگويد : مستحب است عمل را پيش مردم نيكو انجام دادن تا اينكه كسان ديگر اقتدا كنند و تأسّى نمايند و رغبت به مذهب پيدا كنند انسان را با هر وسيلهاى هست گول مىزند . اين سرور و
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 295 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الرياء» ، حديث 8 ؛ من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 261 ، حديث 824 .
نشاط نيست جز از آن مرض قلبى كه انسان بيچاره به آن مبتلاست ؛ و خود را صحيح و سالم مىداند و در خيال معالجه نمىافتد . مريضى كه خود را سالم مىداند ، اميد صحّت از او منقطع است . بدبخت در باطن ذات و لبّ سريره ميل دارد عمل خود را به مردم ارائه دهد و خود غفلت از آن دارد ، بلكه معصيت را به صورت عبادت جلوه مىدهد و خودنمايى را به شكل ترويج مذهب در مىآورد .
با اينكه اتيان به مستحبات در خلوات مستحب است ، چرا نفس مايل است در علن هميشه بجا آورد؟
گريه از خوف در مجامع عمومى از روى نشاط و بهجت مىكند ، ولى در خلوات هر چه خود را فشار مىدهد چشمش تر نمىشود! خوف خدا چه شد در مجامع پيدا مىشود؟
در شبهاى قدر ، آه و ناله و سوز و گداز در بين چند هزار جمعيت دارد ، صد ركعت نماز و جوشن كبير و صغير و چند جزو قرآن مجيد را مىخواند ، خم به ابرويش نمىآيد ؛ خستگى احساس نمىكند ؛ ولى ده ركعت نماز در خلوت اگر بكند ، كمرش خسته شده حالش وفا نمىكند .
اگر انسان كارهايش محض رضاى خدا يا براى جلب رحمت يا براى خوف از جهنّم و شوق به بهشت است ، چرا ميل دارد هر كارى مىكند مردم مداحى او را بكنند؟ گوشش به زبان مردم و دلش پيش آنهاست كه ببيند كى از او مدح مىكند ؛ كى مىگويد : آقا چه آدم مقدّس مواظب به اوّل وقتى ، مراقب مستحبّاتى است! حاجى آقا چه آدم صحيح درستى است! در معاملات كذا و كذاست! اگر خدا منظور است اين حبّ مفرط چيست؟ اگر بهشت و جهنّم تو را به عمل وادار كرده است ، اين حبّ چه مىگويد؟ ملتفت باش كه اين حبّ از همان شجرۀ خبيثۀ رياست ، و تا مىتوانى در صدد اصلاح برآ و خود را اگر ممكن است از امثال اين محبتها خالص كن .
در اين مقام يك مطلب را تنبّه مىدهم ، و آن اين است كه از براى هر يك از اين صفات نفسانيه ، چه ملكات حسنه و چه ملكات سيّئه ، مراتبى است بسيار كثير . بسا باشد كه يك مرتبه از اتصاف به آن در حسنات و تنزيه آن در سيّئات از مختصّات عرفاء باللّه يا
اولياء خدا باشد ؛ و ساير مردم به حسب مقامى كه دارند ، آن صفت كه براى دستۀ اوّل نقص است براى آنها نقص نباشد ؛ بلكه به يك معنا كمال هم باشد . و همينطور حسنات اين دسته سيّئات دستۀ ديگر باشد . از آن جمله رياست كه كلام ما عجالتاً در آن است .
خلوص از همۀ مراتب آن از مختصّات اولياست و ديگران در آن شريك نيستند . و اتصاف عامۀ مردم به يك مرتبه از آن ، نقص آنها - به حسب آن مقام كه دارند - نيست و به ايمان آنها يا اخلاص آنها ضرر نمىرساند . مثلاً نفس عامّۀ مردم به حسب جبلّت مايل است كه خيرات آنها پيش مردم ظاهر گردد ؛ گرچه خيرات را به نيّت ظاهر شدن نكنند ، ولى نفسشان مفطور به اين حبّ است . اين موجب بطلان عمل يا شرك و نفاق و كفر نيست ؛ گرچه اين نقص اولياست ، و در نظر ولىّ يا عارف باللّه شرك و نفاق است . و تنزيه از مطلق شرك و اخلاص از همۀ مراتب آن ، اوّل مقامات اولياست . و از براى آنها مقامات ديگر است كه ذكرش با اين مقام مناسب نيست . حتى فرمودۀ ائمّه - عليهم السلام - كه عبادت ما عبادت احرار است ، كه فقط براى حب خداست نه طمع به بهشت يا ترس از جهنم است(1)، از مقامات معمولى و اوّل درجۀ ولايت است . از براى آنها در عبادات حالاتى است كه به فهم ما و شما نمىگنجد .
و به اين بيان كه شنيدى جمع بين اين حديث سابق منقول از رسول اللّه و امير المؤمنين - صلوات اللّه عليهما و آلهما - و حديث ديگرى كه زراره از حضرت أبىجعفر - عليه السلام - نقل مىكند مىتوان نمود . و آن حديث اين است :
محمّد بن يعقوب بإسْنادِهِ عَنْ أَبي جعفر - عليه السلام - قالَ : سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَعْمَلُ الشَّيْءَ مِنَ الخَيْرِ فَيَراهُ إنْسانٌ فَيَسُرُّهُ ذلِكَ . قال : «لا بَأْسَ ، ما مِنْ أَحَدٍ إلاّ وَهُوَ يُحِبُّ أَنْ يَظْهَرَ لَهُ فِي النّاسِ الخَيْرُ إذا لَمْ يَكُنْ صَنَعَ ذلِكَ لِذلِكَ»(2). «زراره گفت : از حضرت باقر - صلوات اللّه عليه - سؤال كردم از مردى كه چيزى از كارهاى نيك بجا مىآورد ، آن كار را كسى مىبيند ، پس آن شخص را مسرور مىكند ديدن او . فرمود : "عيبى ندارد . هيچ كس
نيست مگر اينكه دوست دارد كه ظاهر شود در مردم براى او خيرى ، وقتى نكند آن كار را براى ديدن مردم"» .
در يكى از دو حديث حب محمدت را علامت ريا گيرد ؛ و در ديگرى سرور به ظاهر شدن خيرات را نفى بأس مىفرمايد ؛ اين به حسب اختلاف مراتب اشخاص است . وجه جمع ديگرى نيز هست كه از آن صرف نظر شد .
بدانكه «سُمْعه» ، كه عبارت است از رساندن به گوش مردم خصال خود را براى جلب قلوب و اشتهار ، از شجرۀ خبيثۀ رياست ؛ و از اين سبب ما او را با ريا دريك باب ذكر كرده و به ذكر هر يك جداگانه نپرداختيم .
حديث سوم [ عجب ]
الحديث الثّالث : بِالسَّنَدِ المتّصلِ إلى مُحمَّدِ بنِ يَعقوب ، عَن عَليّ بنِ إبراهيم ، عَن أَبيه ، عَن عَليِّ بنِ أَسباط ، عن أَحْمَدَ بنِ عُمَرَ الحَلاّلِ ، عن عَليّ بنِ سُوَيد ، عَن أَبِي الْحَسَنِ(1)- عليه السلام - قالَ : سَأَلْتُهُ عَنِ العُجْبِ الّذي يُفْسِدُ العَمَلَ . فقالَ : «العُجْبُ درجاتٌ : مِنْها : أنْ يُزَيَّنَ لِلْعَبْدِ سُوءُ عَمَلِهِ فَيَراهُ حَسَناً ، فَيُعْجِبُهُ وَيَحْسَبُ أنَّهُ يُحْسِنُ صُنْعاً . وَمِنْها : أن يُؤْمِنَ العَبْدُ بِرَبِّه فَيَمُنَّ عَلَى اللّه تَعالى وَلِلّهِ عَلَيْهِ فيهِ المَنُّ»(2).
ترجمه : «على بن سويد گويد : از حضرت موسى بن جعفر - عليه السلام - پرسيدم از عُجبى كه فاسد مىنمايد عمل را . پس گفت : "عجب [را] درجاتى است . از آنها اين است كه زينت پيدا كند از براى بنده بدى عمل او ، پس ببيند او را نيكو ، پس به عجب آورد او را و گمان كند او نيكو عملى كرده است . و از آنهاست آنكه ايمان آورده بنده به پروردگار خود ، پس منت گذارد بر خدا ؛ و حال آنكه از براى خداست بر او در آن ايمان منت"» .
1) - وسائل در مقدمه عبادات ، باب تحريم اعجاب به نفس . علامه مجلسى مىفرمايد : ممكن است حضرت ابوالحسن در اين حديث شريف ، حضرت رضا عليهالسلام باشد زيرا كه على بن سويد از اين دو بزرگوار حديث مىكند . هر چند از حضرت كاظم عليهالسلام بيشتر حديث مىكند . منه عفي عنه
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 313 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب العجب» ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 98 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 23 ، حديث 5 ؛ مرآة العقول ، ج 10 ، ص 220 ، ذيل حديث 3 .
شرح : «عُجب» بنا به فرمودۀ علماء - رضوان اللّه عليهم - عبارت است از : «بزرگ شمردن عمل صالح و كثير شمردن آن و مسرور شدن و ابتهاج نمودن به آن ، و غنج و دلال كردن است به واسطۀ آن ، و خود را از حد تقصير خارج دانستن است . و اما مسرور شدن به آن با تواضع و فروتنى كردن از براى خداى تعالى و شكر ذات مقدس حق كردن بر اين توفيق و طلبِ زياده كردن عُجب نيست و ممدوح است»(1).
جناب محدّث عظيم الشأن ، مولانا علامۀ مجلسى - طاب ثراه - از جناب محقق خبير و دانشمند كبير ، شيخ اجل ، بهاء الدين عاملى - رضوان اللّه عليه - چنين نقل مىفرمايد كه «فرموده است شيخ اَجل كه شك نيست كسى كه اعمال صالحه كند ، از قبيل روزه و بيدارى شب و غير آن ، در نفس او بهجت و سرورى حاصل شود ؛ پس اگر اين بهجت براى آن است كه خداى تعالى به او عطايى فرموده و نعمت عنايت كرده كه آن نعمت و عطا اين اعمال صالحه است ، و با اين وصف ترسناك باشد از نقص آنها و بيمناك باشد از زوال نعمت و از خداى تعالى زياده طلب كند ، اين ابتهاج و سرورْ عُجب نيست . و اگر اين ابتهاج از جهت آن است كه اين اعمال از اوست و اوست كه داراى اين صفت است ، و بزرگ شمارد اعمالش را و اعتماد كند بر آنها و خود را از حد تقصير خارج داند و به جايى رسد كه گويى منّت گذارى كند بر خداى تعالى به واسطۀ اين اعمال ، پس اين سرور عُجب است» . - انتهى(2).
فقير گويد : تفسير «عُجب» بهطورى كه ذكر فرمودهاند صحيح است ، ولى بايد عمل را اعم از عمل قلبى و قالبى دانست ؛ و كذلك اعم از عمل قبيح و حسن دانست . زيرا كه عُجب همانطور كه وارد بر اعمال جوارح مىشود ، وارد مىشود بر اعمال جوانح و فاسد مىكند آنها را ؛ و همينطور كه صاحب خصلت نيكو معجب شود به خصال خود ، صاحبِ خصال ناهنجار نيز چنين شود كه معجب شود به خصلت خويش . چنانچه در
اين حديث شريف تصريح به هر دو شده و اين دو را مخصوص به ذكر نموده ، زيرا كه از نظرِ غالب ، مخفى است . و پس از اين ذكر هر دو به ميان آيد(1)، ان شاء اللّه .
و نيز بايد دانست كه سرورى را كه از آن نفى كردند عُجب را و از صفات ممدوحه شمردند به حسب حال نوع است ؛ چنانچه در فصلى از فصول لاحقه ، بيان آن مىشود .
[درجات عجب ]
و بدانكه از براى عجب چنانچه در حديث شريف اشاره فرموده درجاتى است :
درجۀ اوّل : عجب به ايمان و معارف حقّه است ؛ و در مقابل آن ، عُجب به كفر و شرك و عقايد باطله است .
درجۀ دوم : عجب به ملكات فاضله و صفات حميده است ؛ و در مقابل آن ، عجب به سيّئات اخلاق و قبايح ملكات است .
درجۀ سوم : عجب به اعمال صالحه و افعال حسنه است ؛ و در ازاء آن ، عجب به اعمال قبيحه و افعال ناهنجار است .
و غير از اينها درجات ديگرى است كه مهم به مقام نيست . ما ان شاء اللّه اشاره مىكنيم به اين درجات ، و آنچه منشأ آن است ، و آنچه علاج براى آن تواند بود ، در ضمن فصولى . و به نستعين .
فصل در مراتب عُجب(2)
بدانكه از براى عجب در هر يك از اين درجات سابق الذكر مراتبى است ، كه بعضى از آن مراتب واضح و روشن است كه انسان به اندك تنبّه و التفات پى به آن مىبرد ؛ و
بعضى ديگر به غايت دقيق و باريك است كه انسان تا تفتيش كامل نكند و مداقّۀ صحيحه به عمل نياورد ادراك آن نمىتواند كند ؛ و نيز بعضى از مراتبش شديدتر و سختتر و مهلكتر از بعضى مراتب ديگر است .
مرتبۀ اولى ، كه از همه بالاتر و هلاكش بيشتر است ، حالى است كه در انسان به واسطۀ شدت عجب پيدا شود كه در قلب خود بر ولىّنعمت خود و مالك الملوكْ به ايمان يا خصال ديگرش منّت گذارد . گمان كند كه به واسطۀ ايمان او در مملكت حق وسعتى يا در دين خدا رونقى پيدا شد ؛ يا به واسطۀ ترويج او از شريعت يا ارشاد و هدايت او يا امر به معروف و نهى از منكر او يا اجراى حدود يا محراب و منبرش به دين خدا رونقى بسزا داده ؛ يا به واسطۀ آمدن در جماعت مسلمين يا به پا كردن تعزيۀ حضرت ابى عبداللّه الحسين - عليه السلام - رونقى در ديانت حاصل شد كه به سبب آن بر خدا و بر سيّد مظلومان و بر رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - منّت دارد . هر چند اظهار اين معنا نكند ، در دلش منّت مىگذارد . و از همين باب است منّتگذارى بر بندگان خدا در امور دينيه . مثل آنكه در دادن صدقات واجبه و مستحبه و در دستگيرى از ضعفا و فقرا بر آنها منّت گذارى كند . گاهى اين منّت گذارى مخفى است حتى بر خود انسان . (شرح منّت نداشتن مردم بر خدا و منّت داشتن ذات مقدس حق تعالى بر آنها در «حديث دوم» گذشت) .
مرتبۀ ديگر آن است كه به واسطۀ شدّت عجبى كه در قلب است ، غنج و دلال كند بر حق تعالى . و اين غير از منّت گذارى است ؛ گرچه بعضى فرق نگذاشتهاند . صاحب اين مقام خود را محبوب حق تعالى مىپندارد و خود را در سلك مقربين و سابقين مىشمارد، و اگر اسمى از اولياء حق برده شود يا از محبوبين و محبّين يا سالك مجذوب سخنى پيش آيد ، در قلبْ خود را از آنها مىداند . ممكن است رياءً شكسته نفسى كرده و اظهار خلاف آن كند ، يا براى اثبات آن مقام براى خود طورى نفى مقام از خود كند كه ملازم اثبات باشد . و اگر خداى تعالى او را مبتلا كند به بلايى ، كوسِ البَلاءُ
لِلْولاءِ(1)زند . مدعىهاى ارشاد از عرفا و متصوفه و اهل سلوك و رياضت به اين خطر نزديكترند از ساير مردم .
درجۀ ديگر آن است كه خود را از خداى تعالى به واسطۀ ايمان يا ملكات يا اعمالْ طلبكار بداند و مستحق ثواب شمارد ، و لازم بداند بر خدا كه او را در اين عالمْ عزيز ، و در آخرتْ صاحب مقامات كند ؛ و خود را مؤمن صاف و پاك بداند و هر وقت اسمى از مؤمنينِ به غيب آيد سرش را داخل سرها كند و در دلش انديشد كه خداوند اگر با عدل هم با من رفتار كند من مستحق ثواب و اجرم! بلكه بعضى بر قباحت و وقاحت افزوده تصريح به اين كلام باطل مىكنند! و اگر براى او بلايى رخ دهد و براى او ناملايمى پيش آيد ، در دل اعتراض به خدا دارد و تعجب از كارهاى خداى عادل كه مؤمن پاك را مبتلا كند و منافق فاسق را مرزوق كند ؛ و در باطن به حق تبارك و تعالى و به تقديرات او غضبناك باشد و در ظاهر اظهار رضايت كند . غضب خود را به ولىّنعمت خود تحويل دهد ، و رضاى به قضا را به مخلوق ارائه دهد . و وقتى بشنود مؤمنين را در اين دنيا خداوند مبتلا مىفرمايد ، به دل خود تسليت مىدهد . نمىداند منافق مبتلا هم بسيار است ، نه هر مبتلا مؤمن است .
رتبۀ ديگر از عجب آن است كه خود را از مردم ديگر ممتاز بداند و بهتر شمارد به اصل ايمان از غير مؤمنين ، و به كمال ايمان از مؤمنين ، و به اوصاف نيكو از غير متصفين ، و به عمل به واجب و ترك محرّم از مقابل آن ، و به اتيان به مستحبات و مواظبت به جمعه و جماعات و مناسك ديگر و ترك مكروهات از عامۀ مردم خود را كاملتر دانسته و امتياز براى خود قائل باشد ؛ و اعتماد به خود و ايمان و اعمال خود كند و ديگر مخلوق را ناچيز و ناقص شمارد و به همۀ مردم به نظر خوارى نگاه كند ، و در دل يا زبان بندگان خدا را سرزنش و تعيير كند . هر كس را بهطورى از درگاه رحمت حق دور كند و رحمت را خاص خود و يك دسته مثل خود قرار دهد . صاحب اين مقام به جايى رسد كه هر چه عمل صالح از مردم ببيند به آن مناقشه كند و در دل در آن به يك
1) - «بلاها به سبب دوستى است» . (شرح مصباح الشريعة ، گيلانى ، ص 319)
نحو خدشه كند ، و اعمال خود را از آن خدشه و مناقشه پاك بداند . اعمال حسنۀ مردم را چيزى نشمارد ؛ و همان عمل اگر از خودش صادر شد بزرگ بداند . عيوب مردم را خوب ادراك كند و از عيب خود غافل باشد . اينها علامت عجب است ، گرچه خود انسان از آن غافل است .
و از براى عجب درجات ديگرى است كه بعضى از آن را ذكر ننمودم و از بعضى ديگر ناچار غافلم .
اهل كفر و نفاق و مشركين و ملحدين و صاحبان اخلاق زشت و ملكات پست و اهل معصيت و نافرمانى گاهى كارشان به جايى رسد كه به آن كفر و زندقۀ خويش يا سيّئات اخلاق و موبقات اعمال خود عجب كنند و ابتهاج نمايند! خود را به واسطۀ آن داراى روح آزاد خارج از تقليد و غير معتقد به موهومات شمارند و خويشتن را داراى شهامت و مردانگى دانند ، و ايمان به خدا را از موهومات و تعبد به شرايع را از كوچكى فكر تصور كنند ، و اخلاق حسنه و ملكات فاضله را از ضعف نفس و بيچارگى شمارند ، و اعمال حسنه و مناسك و عبادات را از ضعف ادراك و نقصان مشاعر محسوب كنند . خود را به واسطۀ آن روحِ آزادِ غيرِ معتقد به موهوماتِ بىاعتناى به شرايع مستحق مدح و ثنا مىدانند . خصال زشت ناهنجار در دل آنها ريشه كرده و مأنوس به آنها شده ، چشم و گوششان از آن پُر شده ، در نظرشان زينت پيدا كرده آنها را كمال پندارند ؛ چنانچه در اين حديث شريف اشاره به آن شده آنجا كه فرمود : «يكى از درجات آن اين است كه زينت پيدا كند از براى بنده بدى عملش و آن را نيكو ببيند» . و اين اشاره است به قول خداى تعالى : )أَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً((1). كما اينكه در آنجا كه مىفرمايد : «گمان مىكند كه نيكو عمل مىكند» . اشاره است به قول خداى
1) - فاطر (35) : 8 .
تعالى : (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالأَخْسَرينَ أَعْمالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً * أُوْلئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلاَ نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْنا)(1).
اين دسته از مردم كه جاهل و بىخبرند و خود را عالم و مطّلع مىدانند بيچارهترين مردم و بدبختترين خلايقاند . اطباى نفوس از علاج آنها عاجزند و دعوت و نصيحت در آنها اثر نمىكند ؛ بلكه گاهى نتيجۀ عكس مىدهد . اينها به برهان گوش نمىدهند ؛ چشم و گوش خود را از هدايت انبيا و برهان حكما و موعظۀ علما مىبندند . بايد به خدا پناه برد از شرّ نفس و مكايد آن كه انسان را از معصيت به كفر مىكشد ، و از كفر به عجبِ به كفر مىكشد . نفس و شيطان به واسطۀ كوچك شمردن بعضى از معاصى انسان را مبتلا كنند به آن معصيت ؛ و پس از ريشه [كردن] آن در دل و خوار شمردن آن ، انسان به معصيت ديگر كه قدرى بالاتر است در نظر از اوّلى مبتلا شود ؛ و پس از تكرار ، آن نيز از نظر افتد و در چشم انسان كوچك و خوار شود و به بزرگتر مبتلا شود . همينطور قدم قدم انسان پيش مىرود و كم كم معصيتهاى بزرگ در نظر انسان كوچك مىشود تا آنكه به كلّى معاصى از نظرش افتد و شريعت و قانون الهى و پيغمبر و خدا در نظرش خوار شود ، و كارش منجر به كفر و زندقه و اعجاب به آنها شود . شايد در آتيه ذكرى از اين پيش آيد .
همانطور كه صاحبان عجب در معاصى از مرتبهاى به مرتبهاى ترقى كرده تا به كفر و زندقه انجامشان رسد ، صاحبان عجب در طاعات از درجۀ ناقصۀ عجب به درجۀ
1) - «بگو آيا شما را از زيانكارترين افراد آگاه سازيم - آنان كه سعى ايشان در زندگى اين جهان تباه گشت در حالى كه آنان مىپندارند كارهاى نيك انجام مىدهند . اينان كسانى هستند كه به آيات پروردگارشان و ديدار او كافر شدند ، پس ، كارهايشان تباه گشت ، پس ما در روز بازپسين ايشان را وزنى نمىنهيم» . (الكهف (18) : 103 - 105)
كاملۀ آن ترقى كنند . مكايد نفس و شيطان در دل از روى ميزان و اساس است . هيچگاه ممكن نيست نفس به شما كه داراى ملكۀ تقوا و خوف از خدا هستيد تكليف قتل نفس يا زنا كند ؛ يا به كسى كه داراى خصلت شرافت و طهارت نفس است پيشنهاد دزدى و راهزنى نمايد . از اوّل امر ممكن نيست به شما بگويد در اين ايمان و اعمال به خداى خود منّت گذار ، يا خود را از زمرۀ محبوبين و محبّين و مقرّبين درگاه قلمداد كن . ابتداى امر از درجۀ نازله گرفته رخنه در دل شما باز مىكند و شما را وادار مىكند به شدت مواظبت در مستحبات و اذكار و اوراد ، و در ضمنْ عمل يكى از اهل معصيت را در نظر شما به مناسبت حال شما جلوه مىدهد و به شما القا مىكند كه شما از اين شخص به حكم شرع و عقل بهتريد و اعمال شما موجب نجات شماست و بحمداللّه شما پاك و پاكيزه هستيد و از معاصى عارى و برى هستيد . از اين ، دو نتيجه مىگيرد : يكى بدبينى
به بندگان خدا ، و ديگر خودپسندى ؛ كه هر دو از مهلكات و سرچشمۀ مفاسد است . به نفس و شيطان بگوييد ممكن است اين شخصى كه مبتلاست به معصيت داراى ملكهاى باشد يا اعمال ديگرى باشد كه خداى تعالى او را به رحمت خود مستغرق كند و نور آن خُلق و ملكه او را هدايت كند و منجر شود كار او به حسن عاقبت ؛ شايد اين شخص را خدا مبتلا به معصيت كرده تا مبتلاى به عجب كه از معصيت بدتر است نشود - چنانچه در حديث كافى است : عَن أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «إنَّ اللّه عَلِمَ أَنَّ الذَّنْبَ خَيْرٌ لِلْمُؤْمِنِ مِنَ الْعُجْبِ ؛ وَلَوْلا ذلِكَ مَا ابْتَلى مُؤْمِناً بِذَنْبٍ أَبَداً»(1). يعنى «گفت امام صادق ، عليه السلام : "همانا خدا دانست كه گناه بهتر است براى مؤمن از عجب ؛ و اگر نه اين بود هيچگاه مؤمن را مبتلا به گناهى نمىكرد"» . و شايد من به واسطۀ همين بدبينى ، كارم منجر به بدى عاقبت شود .
شيخ جليل ما ، عارف كامل ، شاه آبادى - روحى فداه - مىفرمودند : تعيير به كافر
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 313 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب العجب» ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 100 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 23 ، حديث 7 ، الوافي ، ج 5 ، ص 879 ، حديث 1 . (متن فوق مطابق با نقل مرحوم فيض در وافي از كافي مىباشد) .
نيز نكنيد در قلب ؛ شايد نور فطرتش او را هدايت كند ، و اين تعيير و سرزنش كار شما را منجر به سوء عاقبت كند . امر به معروف و نهى از منكر غير از تعيير قلبى است . بلكه مىفرمودند : كفارى كه معلوم نيست با حال كفر از اين عالم منتقل شدند لعن نكنيد . شايد در حال رفتن هدايت شده باشند و روحانيت آنها مانع از ترقيات شما شود . در هر حال ، نفس و شيطان شما را وارد مرحلۀ اولى از عجب مىكنند ؛ كمكم از اين مرحله شما
را به مرحلۀ ديگر و از آن درجه به درجۀ بالاتر ، تا بالاخره كار انسان را به جايى برساند كه به ايمان يا اعمال خود به ولىّنعمت خويش و مالك الملوك منّتگذارى كند و كارش به آخر درجه رسد .
بدانكه عجب خودش بنفسه از مهلكات و موبقات است و ايمان و اعمال انسان را به باد فنا مىدهد و فاسد مىكند . چنانچه راوى سؤال مىكند در اين حديث شريف از عجبى كه فاسد مىكند عمل را . امام - عليه السلام - يك درجۀ آن را عجب در ايمان قرار داده است . و در حديث سابق(1)شنيدى كه عجب از گناه شديدتر است در درگاه حق تعالى ، و از آن جهت مؤمن را مبتلاى به گناه مىفرمايد تا ايمن شود از عجب . و رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - آن را يكى از مهلكات قرار داده(2). و در امالى صدوق سند به امير المؤمنين - عليه السلام - رساند كه فرموده است : «مَنْ دَخَلَهُ العُجْبُ هَلَكَ»(3). يعنى «كسى كه راه يابد در او عجب ، هلاك شود» . و صورت اين سرور در برزخ و ما
1) - ر .ك : صفحه 76 .
2) - قَالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : «ثَلاثٌ مُهلِكاتٌ : شُحٌّ مُطاعٌ ؛ وَهَوىً مُتَّبَعٌ ؛ وَإعجابُ المَرءِ بِنَفسِهِ» ؛ «سه چيز كُشندهاند : بُخلى كه فرمانبرى شود ؛ هوسى كه پيروى گردد ؛ شيفتگى مرد به خودش» . (وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 103 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 23 ، حديث 15 )
3) - الأمالي ، صدوق ، ص 363 ، مجلس 68 ، حديث 9 ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 104 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 23 ، حديث 18 .
بعدالموت وحشت و هولناكى سخت است كه هيچ وحشتى شبيه آن نيست . بسا باشد اشاره به آن باشد فرمايش رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - در وصيتش به امير المؤمنين عليه السلام : «وَلا وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ العُجْبِ»(1). يعنى «هيچ تنهايى ترسناكتر نيست از عجب» .
«موسى بن عمران - على نبيّنا و آله و عليه السلام - از شيطان پرسيد : "خبر ده مرا به گناهى كه اولاد آدم وقتى مرتكب شود آن را ، بر او راه يابى و تسلط پيدا كنى" . گفت : "وقتى عجب كند بر نفس خود و بزرگ شمارد عملش را و كوچك شود در چشمش گناه او ." خداوند تعالى به داود - عليه السلام - مىفرمايد : "اى داود ، بشارت ده گناهكاران را و بترسان صديقان را" . عرض كرد : "چطور بشارت دهم آنها را و بترسانم اينها
را؟"فرمود : "بشارت ده گناهكاران را كه همانا من قبول مىكنم توبه را و مىگذرم از گناه ؛ و بترسان صديقان را كه عجب نكنند به اعمال خودشان ؛ زيرا كه همانا نيست بندهاى كه من به پا دارم از براى حساب مگر آنكه هلاك شود»(2).
پناه مىبرم به خداى تعالى از مناقشه در حساب كه صديقين و بزرگتر از آنها را هلاك مىكند .
شيخ صدوق در خصال سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند كه فرمود : «شيطان گويد : "اگر در سه چيز چيره گردم به پسر آدم باكى ندارم از هر چه بكند ، زيرا كه آنها قبول نشود از او : وقتى كه بسيار شمارد عمل خود را ، و فراموش كند گناه خود را ، و راه يابد در او عجب"»(3).
1) - «پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم به على عليهالسلام فرمود : و هيچ تنهايى هراسناكتر از خودپسندى نيست» . (وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 103 ، «أبواب مقدّمة العبادات» باب 23 ، حديث 14)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 314 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب العجب» ، حديث 8 ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 99 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 23 ، حديث 3 .
3) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «قال إبليسُ - لَعنَةُ اللّه عليه - لجنوده : إِذَا اسْتَمْكَنْتُ مِنِ ابْنِ آدَمَ فِي ثَلاَثٍ لَمْ أُبَالِ مَا عَمِلَ فَإِنَّهُ غَيْرُ مَقْبُولٍ مِنْهُ : إِذَا اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ ، وَنَسِيَ ذَنْبَهُ وَدَخَلَهُ الْعُجْبُ» . (الخصال ، ص 112 ، حديث 86 ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 98 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 22 ، حديث 7)
علاوه بر مفاسدى كه از عجب شنيدى ، او شجرۀ خبيثهاى است كه بار او بسيارى از كبائر و موبقات است ، و در دل كه ريشه كرد كار انسان را به كفر و شرك و بالاتر از آنها منجر مىكند .
يكى از مفاسد آن كوچك شمردن معاصى است . بلكه انسان معجب درصدد اصلاح نفس خويش برنمىآيد و خود را پاك و پاكيزه پندارد و هيچگاه در فكر نمىافتد كه خود را از لوث معاصى پاك كند . پردۀ عجب و حجاب غليظ خودپسندى مانع شود از آنكه بدىهاى خود را ببيند . و اين مصيبتى است كه انسان را از جميع كمالات باز دارد و به انواع نواقص مبتلا كند و كار انسان را منجر كند به هلاك ابد و اطباء نفوس را عاجز كند از علاج .
و ديگر آنكه اعتماد بر نفس و بر اعمال خود كند . و اين سبب شود كه انسان جاهل بيچاره خود را از حق تعالى مستغنى داند و توجه به فضل حق تعالى نكند ، و حق تعالى را ملزم داند به عقل كوچك خود به اينكه او را اجر و ثواب دهد . و گمان كند كه اگر با عدل هم با او رفتار شود مستحق ثواب است . پس از اين ذكرى از اين مطلب مىشود ، ان شاء اللّه(1).
و از مفاسد ديگرش آنكه به بندگان خدا با نظر حقارت بنگرد و اعمال مردم را ناچيز شمارد ، گرچه از اعمال خودش بهتر باشد . و اين نيز يكى از طرق هلاك انسان و خار طريق اوست .
و از مفاسد ديگر آنكه انسان را به ريا وادار كند . زيرا كه انسان نوعاً اگر اعمالش را ناچيز شمارد و اخلاقش را فاسد داند و ايمانش را قابل نشمارد و معجب نباشد به ذات و صفات و اعمال خويش ، بلكه خود و همه چيز خود را زشت و پليد داند ، آنها را در معرض نمايش برنياورد و خودنمايى نكند ؛ متاع فاسد زشت را به بازار مكاره نبرند . ولى چون خود را كامل ديد و اعمال را قابل ، درصدد جلوه برآيد و خودفروش گردد .
در حديث دوم مفاسد ريا گذشت ، بايد آنها را مفاسد عجب هم دانست . و مفسدۀ
1) - ر.ك: صفحه 82 .
ديگر آنكه اين رذيله موجب رذيلۀ مهلكۀ «كبر» گردد و به مصيبت تكبرْ انسان را مبتلا كند . - ان شاء اللّه پس از اين يادى از آن مىشود - و مفاسد ديگر نيز از خود او بىواسطه يا به وسايط بروز كند ، كه شرحش موجب تطويل است .
پس ، شخص معجب بداند كه اين رذيله تخم رذائل ديگر است ، و منشأ امورى است كه هر يك براى هلاك ابدى و خلود در عذاب خود سببى مستقل است . و اگر اين مفاسد را درست فهميد و با دقت ملاحظه كرد ، و رجوع به اخبار و آثار وارده از رسول اكرم و اهل بيت آن سرور - صلوات اللّه عليهم اجمعين - كرد ، البته بر خود لازم مىداند كه در صدد اصلاح نفس برآيد و خود را از اين رذيله پاك و ريشۀ آن را از باطن نفس براندازد كه مبادا خداى نخواسته با اين صفت زشت به عالم ديگر منتقل شود . يك وقت كه چشم دنيايى مُلكى بسته شد و سلطان برزخ و قيامت طلوع كرد ، ببيند حال اهل معاصى كبيره از او بهتر است : آنها را خداوند مستغرق بحار رحمت خود فرموده به واسطۀ ندامتى كه داشتند يا اعتمادى كه به فضل حق تعالى داشتند ، و اين بيچاره چون خود را مستقل ديده بود و در باطن ذاتش از فضل حق بىنياز شمرده بود ، خداى تعالى در حساب او نيز مناقشه فرمود و او را چنانكه خود او مىخواست در تحت ميزان عدل درآورده و به خود او بفهماند كه هيچ عبادتى براى حق نكرده و تمام عباداتش بُعد از ساحت حق آورده ؛ اعمال و ايمانش باطل و ناچيز است ، سهل است ، خود آنها موجب هلاكت و تخم عذاب اليم و مايۀ خلود در جحيم است . خدا نكند كه خداى تعالى با كسى با عدلش رفتار كند ، كه اگر همچو ورقى پيش آيد احدى از اوّلين و آخرين راه نجاتى ندارند . ائمۀ هدى - عليهم السلام - و انبياء عظام در مناجات خود تمناى فضل را داشتهاند و از عدل و مناقشۀ در حساب خوفناك بودند(1). مناجات خاصان درگاه حق و ائمۀ معصومين - صلوات اللّه عليهم - مشحون به اعتراف به تقصير و عجز از قيام به عبوديت است(2).
1) - ر .ك : كليات مفاتيح الجنان ، دعاى جوشن كبير ، فقره 19 ؛ بحار الأنوار ، ج 91 ، ص 107 ، حديث 386 .
2) - امام سجاد عليهالسلام مىفرمايد : «وَلا يَبْلُغُ مَبْلَغاً مِنْ طاعَتِكَ وَإن اجتَهَدَ إلاّ كانَ مُقَصِّراً دُونَ استِحقاقِكَ بِفَضْلِك فَأشكَرُ عِبادِكَ عاجِزٌ عَنْ شُكْرِكَ، وَأعبَدُ هُمْ مُقَصِّرٌ عَنْ طاعَتِكَ» ؛ «هر چند كوشش كند به درجهاى از طاعت تو دست پيدا نمىكند مگر آنكه در برابر استحقاق تو به علت فضل و احسانت عاجز و ناتوان است . پس شاكرترين بندگانت از شكر تو عاجز است و عابدترين ايشان در اطاعت تو كوتاه است» . (صحيفۀ كاملۀ سجاديه ، ص 184 ، دعاى 37)
جايى كه افضل موجودات و ممكنِ اقربْ اعلان «مَا عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ ، وما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ»(1)دهد حال ساير مردم چه خواهد بود؟
آرى ، آنها عارفاند به عظمت حق تعالى و نسبت ممكن به واجب را مىدانند . آنها مىدانند كه اگر تمام عمر دنيا را به عبادت و اطاعت و تحميد و تسبيح بگذرانند ، شكر نعمت حق نكردهاند تا چه رسد به آنكه حق ثناى ذات و صفات را بجا آورده باشند . آنها مىدانند كه هيچ موجودى از خود چيزى ندارد ، حيات و قدرت ، علم و قوّت [و] ساير كمالات ، ظل كمال اوست ، و ممكن ، فقير ، بلكه فقر محض و مستظل است نه مستقل . ممكن از خود چه كمالى دارد تا كمال فروشى كند؟ چه قدرتى دارد تا عمل فروشى نمايد؟ آنها عرفاء باللّه هستند و عرفاء به جمال و جلال حقاند . آنها از روى شهود و عيانْ نقص و عجز خود و كمال واجب را مشاهده كردند ؛ ما بيچارهها هستيم كه حجاب جهل و نادانى و غفلت و خودپسندى و پردۀ معاصى قلب و قالب چنان چشم و گوش و عقل و هوش و ساير مداركمان را گرفته است كه در مقابل سلطنت قاهرۀ حق عرض اندام مىكنيم و براى خود استقلال و شيئيّت قائليم .
اى بيچارۀ ممكن بىخبر از خود و نسبت خود با خالق ، اى بدبختِ ممكنِ غافل از وظيفۀ خود با مالك الملوك ، اين جهل و نادانى است كه اسباب اين همه بدبختىها شده و ما را مبتلاى به اين همه ظلمتها و كدورتها كرده . خرابى كار از سرمنشأ است و آلودگى آب از سرچشمه . چشم معارف ما كور است و دل ما مرده است ، و اين موجب همۀ مصيبتهاست ؛ و درصدد اصلاح هم نيستيم .
خداوندا! تو به ما توفيق عنايت كن . تو ما را به وظايف خود آشنا كن . تو از انوار معارف خود كه قلوب عرفا و اوليا را لبريز كردى يك نصيبى به ما عنايت فرما . تو
1) - «تو را آنگونه كه بايد نشناختيم ، و آنگونه كه شايد نپرستيديم» . (بحار الأنوار ، ج 68 ، ص 23 ، حديث 1 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 146 )
احاطۀ قدرت و سلطنت خود را به ما نشان ده و نواقص ما را به ما بنما . تو معنىِ (الحَمْدُ للّهِ رَبّ العالَمِينَ) را به ما بيچارههاى غافل ، كه همۀ محامد را به خلق نسبت مىدهيم ، بفهمان . تو قلوب ما را آشنا كن به اينكه هيچ محمدهاى از مخلوق نيست . تو حقيقتِ (مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ)(1). را به ما بنما . تو كلمۀ مباركۀ توحيد را به قلوب قاسيۀ مكدرۀ ما وارد كن . ما اهل حجاب و ظلمتيم و اهل شرك و نفاق ، ما خودخواه و خودپسنديم ، تو حب نفس و حب دنيا را از دل ما بيرون كن . تو ما را خداخواه و خداپرست كن . (إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ)(2).
بدانكه رذيلۀ عجب از حب نفس پيدا شود ؛ چون كه انسان مفطور به حب نفس است و سرمنشأ تمام خطاهاى انسانى و رذائل اخلاقى حب نفس است . و از اين جهت است كه انسان اعمال كوچك خودش به نظرش بزرگ آيد و خود را به واسطۀ آن از خوبان و خاصان درگاه حق شمارد ، و خود را به واسطۀ اعمال ناقابل مستحق ثنا و مستوجب مدح داند ؛ بلكه قبايح اعمالش گاهى در نظرش نيكو جلوه كند ؛ اگر از غيرْ اعمال بهتر و بزرگتر از اعمال خود ديد ، چندان اهميت نمىدهد و هميشه انسان كارهاى خوب مردم را تأويل به يك مرتبه از بدى مىكند ، و كارهاى زشت و ناهنجار خود را تأويل به يك مرتبه از خوبى مىكند . نسبت به خلق خدا بدبين است ، ولى نسبت به خودش خوشبين . به واسطۀ اين حب نفس با يك عمل كوچك مخلوط به هزار كثافت و مبعّدات خود را طلبكار حق تعالى و مستوجب رحمت داند . خوب است اكنون ما قدرى در اعمال حسنۀ خود تفكر كنيم و افعال عباديه كه از ما صادر مىشود قدرى در تحت اعتبار عقل آورده با نظر انصاف به آنها نظر كنيم ببينيم آيا به واسطۀ آنها ما مستوجب مدح و ثنا و
مستحق ثواب و رحمت هستيم ، يا لايق لوم و عقاب و غضب و نقمت . و اگر حق تعالى ما را به واسطۀ همين اعمالى كه در نظر ما حسنه است به آتش قهر و غضب بسوزاند بجا است و موافق عدل است .
من اكنون خود شما را در اين سؤالى كه مىخواهم بكنم حَكَم قرار مىدهم و از شما به نظر انصاف ، بعد از فكر و تأمّل ، تصديق مىخواهم . و آن سؤال اين است كه اگر نبى اكرم - صلوات اللّه عليه و آله - كه صادق و مصدّق است ، به شما خبر دهد كه اگر در تمام عمر عبادت خدا كنيد و اطاعت اوامر او نماييد و ترك شهوات و خواهش نفس نماييد ، يا در تمام عمر خلاف گفتۀ او كنيد و مطابق ميل نفسانى و شهوات خود رفتار كنيد ، در درجات آخرتِ شما فرقى نمىكند و در هر صورت شما اهل نجات هستيد و بهشت خواهيد رفت و از عذاب ايمن خواهيد بود ، نماز كنيد يا زنا كنيد تفاوتى ندارد ، ولى رضاى حق تعالى فقط در اين است كه شما عبادت او كنيد و ثنا و مدح او نماييد و ترك شهوات خود و ميلهاى نفسانى را در اين عالَم نماييد ، در مقابل اين هم اجرى نمىدهند و ثوابى عطا نمىكنند ، آيا شما از اهل معصيت مىشديد يا اهل عبادت؟ شما ترك شهوات مىكرديد ، و لذات نفسانى را بر خود براى رضاى حق تعالى و خاطرخواهى او حرام مىكرديد يا نه؟ شما باز مواظبت به مستحبات و جمعه و جماعات مىنموديد يا منغمر در شهوات و ملازم لهو و لعب و تغنيات و غير ذلك مىگرديديد؟ با يك نظر انصاف بدون ظاهرسازى و رياكارى جواب دهيد . بنده از خودم و كسانى كه مثل خودم هستند خبر مىدهم كه اهل معصيت مىشديم و اطاعات را تارك و فاعل مشتهيات نفسانى مىشديم .
پس ، از اين نتيجه حاصل شد كه تمام كارهاى ما براى لذات نفسانى و براى اداره كردن بطن و فرج است . ما شكمپرست و شهوتپرستيم : ترك لذت براى لذت بزرگتر مىكنيم . وجهۀ نظر و قبلۀ آمال ما راه انداختن بساط شهوات است . نماز كه معراج قرب الهى است ما بجا مىآوريم براى قرب به زنهاى بهشت! ربطى به تقرب حق ندارد ؛ مربوط به اطاعت امر نيست ؛ با رضاى خدا هزاران فرسنگ دور است .
اى بيچارۀ بىخبر از معارف الهيه كه جز ادارۀ شهوت و غضب خود چيز ديگر نمىفهمى ، تو مقدس مواظب به ذكر و ورد و مستحبات و واجبات و تارك مكروهات و محرمات و متخلق بهاخلاق حسنه و متجنب از سيّئات اخلاق ، در ترازوى انصاف بگذار كارهايى را كه مىكنى از براى رسيدن به شهوات نفسانى و نشستن بر تختهاى زمردين و همآغوش شدن با لعبتهاى شوخوشنگ بهشتى و پوشيدن لباسهاى حرير و استبرق و سكنا كردن در قصرهاى نيكومنظر و رسيدن به آرزوهاى نفسانى ، آيا بايد اينها را ، كه تمام براى خودخواهى و پرستش نفس است ، به خدا نسبت داد و پرستش حق دانست؟ آيا شما با عملهاى كه براى مزد كار مىكند چه فرقى داريد كه اگر او بگويد من محض صاحب كار اين عمل را كردم ، او را تكذيب مىكنيد؟ آيا شما دروغگو نيستيد كه مىگوييد : نماز مىكنم براى تقرب به خدا؟ آيا اين نماز شما براى نزديكى به خداست ، يا براى تقرب به زنهاى بهشت است و رسيدن به شهوات است؟ فاش بگويم : پيش عرفاى باللّه و اولياء خدا تمام اين عبادات ما از گناهان كبيره است . بيچاره ، در حضور حضرت حق جل جلاله و در محضر ملائكه مقربين او برخلاف رضاى حق رفتار مىكنى ، و عبادتى كه معراج قرب حق است براى نفس اماره و شيطان مىكنى ؛ آن وقت حيا نكرده در هر عبادت چندين دروغ در محضر ربوبيت و ملائكه مقربين مىگويى و چندين افترا مىزنى و منتگذارى هم مىكنى و عجب و تدلّل هم مىنمايى و خجالت هم نمىكشى . اين عبادت من و تو با معصيتِ اهل عصيان ، كه اشد آنها ريا است ، چه فرقى دارد؟ زيرا كه ريا شرك است و بدى و بزرگى آن از جهت آن است كه عبادت را براى خدا نكردى . تمام عبادات ما شرك محض است و شائبه ، خلوص و اخلاص در آن نيست ؛ بلكه رضاى خدا به طريق اشتراك هم در آن مدخليت ندارد ؛ فقط براى شهوات و تعمير [و] ادارۀ بطن و فرج است .
اى عزيز ، نمازى كه براى خاطرخواهى زن باشد - چه زن دنيايى يا بهشتى - اين نماز براى خدا نيست ؛ نمازى كه براى رسيدن به آمال دنيا باشد يا آمال آخرت به خدا ارتباط ندارد ؛ پس چرا اينقدر ناز و غمزهفروشى مىكنى و عشوه و غنج و دلال مىكنى ، به بندگان خدا به نظر حقارت نگاه مىكنى ، خود را از خاصّان درگاه حق حساب مىكنى؟
بيچاره ، تو با همين نماز مستحق عذابى و مستوجب زنجير هفتاد ذراعى(1)هستى ؛ پس چرا خود را طلبكار مىدانى ، و براى خود در همين طلبكارى و تدلّل و عجب عذابى ديگر تهيه مىكنى؟ تو اعمالى را كه مأمورى بكن و متوجه باش كه از براى خدا نيست ؛ و بدانكه خداى تعالى با تفضل و ترحم تو را به بهشت مىبرد ، و يك قسمت از شرك را خداى تعالى براى ضعف بندگانش به آنها تخفيف داده و به واسطۀ غفران و رحمتش پردۀ ستاريت به روى آنها پوشيده است . بگذار اين پرده دريده نشود ، و حجاب غفران حق به روى اين سيّئات ، كه اسمش را عبادت گذاشتيم ، افتاده باشد ، كه خداى نخواسته اگر اين ورق برگردد و ورق عدل پيش آيد ، گند عبادات ما كمتر از گند معصيتهاى موبقۀ اهل معصيت نيست .
ما اشاره كرديم پيش از اين به حديثى كه ثقة الاسلام كلينى ، در كافى سند به حضرت صادق - عليه السلام - رسانده ؛ و اينجا بعضى از آن حديث را به عين عبارت نقل مىكنيم تَبَرُّكاً وَتَيَمُّناً .
عَنْ أَبي عَبْدِاللّه في حديثٍ ، قالَ - أي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله - : «قالَ اللّه عَزَّ وَجَلَّ لِداودَ : يا داودُ ، بَشِّرِ المُذْنِبينَ وَأنْذِرِ الصِّدّيقينَ! قالَ : كَيْفَ اُبَشِّرُ المُذْنِبينَ وَاُنْذِرُ الصِّديقينَ؟ قالَ : يا داوُدُ ، بَشِّرِ المُذْنِبينَ أنّي أقْبَلُ التَّوْبَةَ وَأعْفُو عَنِ الذَّنْبِ ؛ وَأنْذِرِ الصِّدّيقينَ أنْ لا يُعْجِبُوا بِأَعْمالِهِمْ ، فَإنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ أَنْصِبُهُ لِلْحِسابِ إلاّ هَلَكَ»(2).
«جناب امام صادق - سلاماللّه عليه - از جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - نقل مىفرمايد كه گفت : خداى عزّ وجلّ به داود فرمود : "اى داود بشارت ده گناهكاران را و بترسان صدّيقين را!" گفت : "چگونه بشارت دهم گناهكاران را و بترسانم صدّيقين را؟"گفت : " اى داود بشارت ده گناهكاران را كه من همانا توبه قبول مىكنم و از گناه مىگذرم ، و بترسان صديقان را كه عجب نكنند به اعمالشان ، زيرا كه نيست بندهاى كه
1) - اشاره است به آيۀ مباركۀ (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِى سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُكُوهُ) ؛ «بگيريدش ، پس بر گردنش غُلّ درافكنيد ، سپس در دوزخش اندازيد ، سپس او را در زنجيرى كه درازايش هفتاد ذراع است در آريد» . (الحاقّة (69) : 30 - 32)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 314 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب العجب» ، حديث 8 .
من به پا دارم براى حساب مگر آنكه هلاك گردد"» .
بعد از آنكه صدّيقين در حساب هلاكاند ، با آنكه آنها از گناه و معصيت پاكاند ، من و تو چه مىگوييم؟ اينها همه در صورتى است كه اعمال من و شما از رياء دنيايى ، كه از موبقات و محرّمات است ، خالص باشد ؛ و كم اتفاق افتد براى ما عمل خالى از ريا و نفاق . بگذار نگفته ماند . اكنون اگر باز جاى عجب است و تدلّل و ناز و غمزه ، بكن ؛ و اگر انصافاً جاى خجلت و سرافكندگى و اعتراف به تقصير است ، بعد از هر عبادتى كه كردى از روى جدّ و واقع از آن عبادت و از آن دروغها كه در محضر حق تعالى گفتى ، از آن نسبتها كه بىجهت به خود دادى ، استغفار و توبه كن . آيا توبه ندارد كه در مقابل حق مىگويى قبل از ورود در نماز : «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَما أنا مِنَ الْمُشْرِكينَ ، إنَّ صَلاتي وَنُسُكي وَمَحْياىَ وَمَماتي للّهِِ رَبِّ الْعالَمينَ»(1). آيا وجهۀ قلب شما به فاطر سماوات و ارض است؟ آيا شما مسلِميد و از شرك خالصيد؟ آيا نماز و عبادت و محيا و ممات شما براى خداست؟ آيا خجالت ندارد در نماز مىگويى : (اَلْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ)؟ آيا شما جميع محامد را از آن حق مىدانيد ، يا اينكه براى بندگان ، بلكه براى دشمنان او محمدت ثابت مىكنيد؟ آيا دروغ نيست قول تو كه مىگويى : (ربّ العالمين) ، با اينكه ربوبيت را در همين عالم براى غير ثابت مىكنى؟ آيا توبه ندارد؟ خجلت ندارد (إيّاكَ نَعْبُدُ وَإيّاكَ نَسْتَعين*؟ آيا تو عبادت خدا مىكنى يا عبادت بطن و فرج خود؟ آيا تو خداخواهى يا حورالعين خواه؟ آيا تو استعانت از خدا فقط مىطلبى ، يا در كارها چيزى كه در نظر نيست خدا [است]؟ آيا تو به زيارت بيت اللّه كه مىروى ، مقصد و مقصودت خداست و مطلب و مطلوبت صاحبخانه است و قلبت مترنم است به قول شاعر : وَما حُبُّ الدِّيارِ شَغَفْنَ قَلْبي؟(2)خداجو هستى؟ آثار جمال و
1) - ر .ك : مسائل علي بن جعفر ، ص 141 ، حديث 161 ؛ الكافي ، ج 3 ، ص 310 ، «كتاب الصلاة» ، «باب افتتاح الصلاة» ، حديث 7 .
2) - مصرع نخست از اين بيت است :وَما حُبُّ الدّيارِ شَغَفْنَ قَلْبيولكِنْ حُبُّ مَنْ سَكَنَ الدّيارَا«دوستى ، ديار دلم را نبرده است ، بلكه دل در گروِ دوستىِ ساكنِ آن دادهام» . (در جامع الشواهد ، ج 3 ، ص 244 ، «باب الواو بعده الميم» ، آمده كه شاعر اين شعر ناشناخته است)
جلال حق را مىطلبى؟ آيا تو براى سيد مظلومان اقامۀ عزا مىكنى به سر و سينه براى او مىزنى ، يا براى رسيدن به آمال و آرزوى خودت؟ شكمت تو را وادار مىكند مجلس عزادارى بر پا كنى ، شهوت وقاع تو را وادار مىكند نماز جماعت بروى؟ هواى نفس تو را به مناسك و عبادات مىكشد؟
اى برادر ، در مكايد نفس و شيطان دقيق شو . بدانكه نمىگذارند تو بيچاره يك عمل خالصى بكنى ؛ و همين اعمال غير خالصه را كه خداوند به فضلش از تو قبول كرده نمىگذارند به سرمنزل برسانى . كارى مىكنند كه به واسطۀ اين عجب و تدلّل بىجا همۀ اعمالت به باد فنا برود ؛ اين نفع هم از جيبت برود . از خدا و رضاى او كه دورى ، به بهشت و حورالعين هم نمىرسى ؛ سهل است ، مخلّد در عذاب و معذب در آتش قهر هم مىشوى . تو گمان كردى به واسطۀ اين اعمال پوسيدۀ گنديدۀ سر و دست شكستۀ مخلوط به ريا و سمعه و هزار مصيبت ديگر ، كه هر يك مانع از قبولى اعمال است ، استحقاق بر حق تعالى پيدا كردى؟! يا از محبين و محبوبين شدى ، اى بيچارۀ بىخبر از حال محبّين ، اى بدبخت بىاطلاع از دل محبّين و آتش قلب آنها ، اى بىنواى غافل از سوز مخلصين و نور اعمال آنها ، تو گمان كردى آنها هم اعمالشان مثل من و توست! تو خيال مىكنى كه امتياز نماز حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - با ما اين است كه «مدّ» )وَلاَ الضَّالِّين( را طولانىتر مىكند؟ يا قرائتش صحيحتر است؟ يا طول سجود و ركوع و اذكار و اورادش بيشتر است؟ يا امتياز آن بزرگوار به اين است كه شبى چند صد ركعت نماز مىخواند؟ يا مناجات سيدالساجدين - عليه السلام - هم مثل مناجات من و تو است؟ او هم براى حورالعين و گلابى و انار اينقدر ناله و سوز و گداز داشت؟ به خودشان قَسَم است - و إنَّهُ لَقَسَمٌ عَظيمٌ(1)- كه اگر بشر پشت به پشت يكديگر دهند و بخواهند يك لا إلهَ إلاَّ اللّه امير المؤمنين را بگويند نمىتوانند! خاك بر فرق من با اين معرفت به مقام
1) - برگرفته شده از آيۀ (وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ) ؛ «و اگر بدانيد آن سوگندى بزرگ است» . (الواقعة (56) : 76)
ولايت على ، عليه السلام! به مقام على بن ابى طالب قسم كه اگر ملائكه مقرّبين و انبياء مرسلين - غير از رسول خاتم كه مولاى على و غير اوست - بخواهند يك تكبير او را بگويند نتوانند . حالِ قلب آنها را جز خود آنها نمىداند كسى .
اى عزيز ، اينقدر لاف خدا مزن! اينقدر دعوى حب خدا مكن . اى عارف ، اى صوفى ، اى حكيم ، اى مجاهد ، اى مرتاض ، اى فقيه ، اى مؤمن ، اى مقدّس ، اى بيچارههاى گرفتار ، اى بدبختهاى دچار مكايد نفس و هواى آن ، اى بيچارههاى گرفتار آمال و امانى و حب نفس - همه بيچاره هستيد! همه از خلوص و خداخواهى فرسنگها دوريد . اينقدر حسن ظنّ به خودتان نداشته باشيد . اينقدر عشوه و تدلّل نكنيد . از قلوب خود بپرسيد ببينيد خدا را مىجويد يا خودخواه است؟ موحد است و يكى طلب ، يا مشرك است؟ پس اين عجبها يعنى چه؟ اينقدر به عمل باليدن چه معنا دارد؟ - عملى كه فرضاً تمام اجزاء و شرايطش درست باشد و خالى از ريا و شرك و عجب و ساير مفسدات باشد ، قيمتش رسيدن به شهوات بطن و فرج است چه قابليتى دارد كه اينقدر تحويل ملائكه مىدهيد؟ اين اعمال را بايد مستور از چشمها داشت . اين اعمال از قبايح و فجايع است! بايد انسان از آنها خجلت بكشد و ستر آنها كند .
خداوندا به تو پناه مىبريم ما بيچارهها از شرّ شيطان و نفس اماره . تو خودت ما را از مكايد آنها حفظ فرما بحق محمد و آله صلّى اللّه عليهم .
حديث چهارم [ كبر ]
الحديث الرابع : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصل إلى مُحَمَّدِ بْن يَعْقُوبَ عَن عَليِّ بنِ إبْراهيمَ ، عَن مُحمّدِ بنِ عيسى ، عَن يُونُسَ ، عَن أَبانٍ ، عَن حكيمٍ ، قالَ : سألتُ أَبا عَبْدِاللّه - عليه السلام - عَنْ أدْنَى الإِلْحادِ ، فَقالَ : «إنَّ الكِبْرَ أَدْناهُ»(1).
ترجمه : «حكيم گفت : پرسيدم از امام صادق - عليه السلام - از پستتر و پايينتر درجۀ برگشت از حق . پس فرمود : "همانا كِبْر پايينتر درجۀ اوست"» .
شرح : «كبر» عبارت است از يك حالت نفسانيه كه انسان ترفّع كند و بزرگى كند و بزرگى فروشد بر غير خود . و اثر آن اعمالى است كه از انسان صادر مىشود و آثارى است كه در خارج بروز كند كه گويند تكبّر كرد . و اين صفت غير از عجب است . بلكه بهطورى كه سابق ذكر شد(2)، اين صفت زشت و اين رذيلۀ خبيثه ، وليده و ثمرۀ عجب است ؛ زيرا كه عُجبْ خودپسندى است ، و كبر بزرگى كردن بر غير و عظمتفروشى است . انسان كه در خود كمالى ديد ، يك حالتى به او دست مىدهد كه آن عبارت از
سرور و غنج و تدلّل و غير آن است ، و آن حالت را عجب گويند ؛ و چون غير خود را فاقد آن كمال متوهم گمان كرد ، در او حالت ديگرى دست دهد كه آن رؤيت تفوّق و تقدّم است ، و از اين رؤيتْ يك حالت بزرگى فروشى و ترفّع و تعظّمى دست دهد كه آن را «كبر» گويند . و اينها تمام در قلب و باطن است و اثر آن در ظاهر ؛ چه در هيئت بدن و چه در افعال و اقوال باشد تكبّر است . و بالجمله ، انسان خودبينْ خودخواه شود ؛ و چون خودخواهى افزايد ، خودپسند گردد ؛ و چون خودپسندى لبريز آيد ، خودفروشى كند .
و بدانكه صفات نفسانيه ، چه در جانب نقص و رذائل و چه در جانب كمال و فضائل ، بسيار دقيق و مختلط است ؛ و از اين جهت فرق بين بعضى با بعضى به غايت مشكل است ؛ و چه بسا باشد كه اختلاف شديد بين علماء اعلام در تحديد آنها واقع گردد ، يا نشود صفت وجدانى را بهطورى كه خالى از خدشه باشد تعريف كرد . لهذا بهتر اين است كه اين امور را واگذار به وجدان كنيم و خود را از قيد مفهوم تراشى رهايى دهيم و از اصل مقصد و مقصود باز نمانيم .
پس بايد دانست كه از براى كبر درجاتى است شبيه درجاتى كه در عجب ذكر شد . و بعضى از درجات ديگر كه در عجب نيز نظير داشت ولى چون در آنجا مهم نبود و در اينجا مهم است ذكر مىشود . اما آنچه كه شبيه آن در عجب گذشت شش درجه است :
يكى كبر به واسطۀ ايمان و عقايد حقه ؛ و در مقابل آن ، كبر به واسطۀ كفر و عقايد باطله است .
ديگر كبر به واسطۀ ملكات فاضله و صفات حميده ؛ و در مقابل آن ، كبر به واسطۀ رذائل اخلاق و ملكات ناهنجار است .
و ديگر كبر به واسطۀ مناسك و عبادات و صالحات اعمال است ؛ و در مقابل آن ، كبر به واسطۀ معاصى و سيّئات افعال است .
و هر يك از اينها ممكن است وليدۀ همان درجه عجب باشد كه در نفس است ؛ و ممكن است آن را سبب ديگر باشد كه بعد از اين اشاره به آن مىشود . و اما آنچه كه اينجا بالخصوص مورد نظر مىشود ، كبر به واسطۀ امور خارجيه است ؛ مثل نسب و حسب و مال و منال و سيادت و رياست و غير آن . و ما ان شاء اللّه در ضمن فصولى چند اشاره
به بعضى مفاسد اين رذيله و علاج آن به مقدار مقدور خود مىنماييم ، و از خداى تعالى توفيق تأثير در خويشتن و غير مىطلبيم .
بدانكه از براى كبر به اعتبار ديگر درجاتى است : اوّل ، كبر به خداى تعالى . دوم ، كبر به انبيا و رسل و اوليا ، صلوات اللّه عليهم . سوم ، كبر به اوامر خداى تعالى ؛ كه اين دو نيز به كبر به خداى تعالى برگردد . چهارم ، كبر بر بندگان خدا ؛ كه آن نيز پيش اهل معرفت به كبر به خدا برگردد .
اما كبر به خداى تعالى ، كه از همه قبيحتر و مهلكتر و مرتبۀ اعلاى آن است ، در اهل كفر و جحود و مدعيان الوهيت پيدا شود . و گاهى نمونهاى از آن در بعض اهل ديانت پيدا شود كه ذكر آن مناسب نيست . و اين از غايت جهل و نادانى و ندانستن ممكن است حدّ خويش و مقام واجب الوجود را .
و اما كبر بر انبيا و اوليا در زمان انبيا بسيار اتفاق مىافتاد و خداى تعالى خبر داده است از حال آنها كه گفتند : (أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا)(1). و از اهل اين ملت گفتند : (لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ)(2). و در صدر اسلام ، تكبر بر اولياء خدا بسيار واقع گرديد و در اين زمانها نمونهاى از آن در بعضى از منتحلين به اسلام است .
و اما كبر به اوامر خدا در بعض اهل معصيت پيدا شود ؛ چنانچه ترك حج كند براى آنكه اعمال آن را از قبيل لباس احرام و غيره را بر خود روا ندارد ؛ و ترك نماز كند ، زيرا كه وضع سجده را با مقام خود مناسب نداند . و گاهى در بعض اهل مناسك و عبادات و اهل علم و ديانت پيدا شود ؛ چنانچه ترك اذان كند تكبراً ؛ و قبول قول حق نكند اگر از مثل خود يا پايينتر از خود شنيد . گاهى اتفاق مىافتد كه انسان مطلبى را از رفيق يا
همقطارش مىشنود و آن را با كمال شدت رد مىكند و طعن به قائلش مىزند ، ولى همان مطلب را از بزرگى در دين يا دنيا اگر شنيد قبول مىكند(1). حتى ممكن است در اوّل از روى جد رد كند ، و در دوم از روى جد قبول كند . اين شخص طالب حق نيست . تكبرش پرده به روى حق مىپوشد ، و تملقش از بزرگ - كه غير از صفت تواضعِ ممدوح است - او را كر و كور مىكند . و از همين تكبر است ترك تدريس علمىيا كتابى كه با شأن خود مناسب نداند ، و ترك تدريس براى اشخاص بىعنوانِ ظاهرى ، يا براى عدۀ قليله ، و ترك جماعت در مسجد كوچك و قناعت به عدۀ كم ، گرچه بداند كه رضاى حق تعالى در آن است . و گاهى از بس مطلب دقيق مىشود صاحب اين خُلق نمىفهمد كه عملش مستند به خُلق كبر است ، مگر آنكه در صدد اصلاح نفس برآيد و دقيق شود در مكايد آن .
اما كبر بر بندگان خدا ، از همه بدتر كبر بر علماء باللّه و دانشمندان است ، كه مفاسد آن از همه بيشتر و ضررش مهمتر است . و از اين كبر است ترك مجالست فقرا و تقدم در مجالس و محافل و در راه و رفتار . و اين در جميع طبقات ، از اشراف و اعيان گرفته تا علما و محدّثين ، و از اغنيا گرفته تا فقرا- مگر كسى را كه خداى تعالى حفظ فرمايد - رايج و شايع است . و تمييز بين تواضع و تملق ، و تكبر و تأبى نفس گاهى به غايت مشكل شود و بايد انسان به خداى تعالى پناه برد تا او را هدايت بنمايد . و اگر انسان در صدد اصلاح برآيد و حركت به جانب مطلوب كند ، ذات مقدس حق تعالى به رحمت واسعۀ خود راهنمايى مىفرمايد و سير را آسان مىكند .
كبر را اسباب بسيارى است كه برگشت تمام آنها به اين است كه انسان در خود
1) - پوشيده نماند كه ترك قبول به تفصيلى كه ذكر شده داراى دو جنبه است كه يكى از آن كبر به اوامر خداست و ديگرى كبر بر بندگان خداى تعالى است . منه عفي عنه
كمالى توهّم كند كه آن باعث عجب شود و مخلوط با حب نفس گرديده حجاب كمال ديگران شده آنها را ناقصتر از خود گمان كند ، و اين سبب ترفّع قلبى يا ظاهرى گردد .
مثلاً در علماء عرفان گاهى پديد آيد كسى كه خود را از اهل معارف و شهود داند و از اصحاب قلوب و سابقۀ حُسنى انگارد و بر ديگران لاف ترفّع و تعظّم زند ، و حكما و فلاسفه را قشرى و فقها و محدّثين را ظاهربين و ساير مردم را چون بهائم داند ؛ و به همۀ بندگان خدا به نظر تحقير و تعيير نگاه كند . و بيچاره خود لاف از فناء فى اللّه و بقاء باللّه زند و كوس تحقق كوبد ، با آنكه معارف الهيه اقتضا مىكند خوشبينى به موجودات را . و اگر شمّ معرفتاللّه كرده بود به مظاهر جمال و جلال حقّ ، تكبر نمىكرد ؛ چنانچه در مقام بيان و علمْ خود او نيز تصريح به خلاف حالت خود كند . و اين نيست جز آنكه معارف به قلبش وارد نشده . و بيچاره به مقام ايمان هم نرسيده دم از عرفان مىزند ؛ و از عرفان حظّى نداشته از تحقق سخن مىراند .
و در حكما نيز اشخاصى پيدا مىشود كه چون خود را داراى برهان و علم به حقايق داند و خود را از اهل يقين باللّه و ملائكته و كتبه و رسله شمارد ، به سايرين به نظر حقارت نگاه كند و ساير علوم را جزو علم حساب نكند ؛ و تمام بندگان خدا را ناقص داند در علم و ايمان ؛ و به آنها تكبر نمايد در قلب ، و در ظاهر نيز با نخوت و تكبر با مردم رفتار كند ؛ با آنكه علم به مقام ربوبيت و فقرِ ممكنْ اقتضا مىكند خلاف آن را ، و حكيم آن است كه داراى ملكۀ تواضع باشد به واسطۀ علم به مبدأ و معاد . خداى تعالى لقمان را حكمت عطا فرمود به نصّ قرآن شريف(1)، و از دستورات آن بزرگوار به فرزندش آن است كه خداى تعالى نقل مىفرمايد : (وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فِى الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ)(2).
و در مدعىهاى ارشاد و تصوّف و تهذيب باطن گاهى شخصى پيدا مىشود كه به
تكبّر با مردم رفتار كند ، و بدبين به علما و فقها و تابعين آنها گردد ، و به حكما و علما طعنها زند و غير خود و سرسپردگان به خود را اهل هلاك داند ، و چون دستش از علوم تهى است علوم را خار طريق خواند و اهل آن را شيطان راه سالك شمارد ؛ با آنكه آنچه در مقام دعوى مقام خود گويد اقتضاى خلاف اينها نمايد ؛ و هادى خلايق و مرشد گمراهان بايد خود از مهلكات و موبقات مبرّا باشد ، و از دنيا گذشته و محو جمال حق شده ، بايد به بندگان خدا تكبر نكند و بدبين به آنها نباشد .
و در فقها و علماى فقه و حديث و طلاب آن نيز گاهى كسى پيدا شود كه مردم ديگر را حقير شمارد و به آنها تكبر فروشى كند و خود را مستحق همه طور اكرام و اعظام داند ، و لازم داند كه همۀ مردم اطاعت امر او كنند و هر چه گويد چون و چرا نكنند ؛ خود را (لاَ يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ)(1)انگارد ؛ و جز خود و چند نفر معدودى مثل خود را اهل بهشت نداند ؛ و اسم هر طايفهاى از هر علمىدر ميان آيد ، به آن طعن زند و جز علم خود را ، كه از آن نيز بهرۀ كافى ندارد ، ساير علوم را نديده و نسنجيده طرد كند و اسباب هلاك داند ، و علما و ساير علوم را از روى جهل و نادانى طرد كند و چنين ارائه دهد كه ديانتش موجب شده كه اينها را تحقير و توهين كند ، با آنكه علم و ديانت مبرا از اين اطوار و اخلاقاند . «قول به غير علم» را شريعت مطهره حرام كرده(2)و حرمت مسلم را واجب دانسته(3)، اين بيچارۀ بىخبر از ديانت و علم خلاف قول خدا و رسول كرده و آن را به صورت دين درآورده ، با آنكه سيرۀ سلف و خلف از علماى بزرگ غير از اين بوده .
اين حال علوم شرعيه كه هر يك اقتضا دارد كه علماى آن متصف به تواضع باشند و ريشۀ تكبر را از قلوب قلع كنند . هيچ علمىتكبر نياورد و با تواضع مخالف نيست . پس
1) - «خدا از آنچه مىكند بازخواست نخواهد شد ، ولى آنان بازخواست خواهند شد» . (الأنبياء (21) : 23)
2) - ر .ك : المكاسب المحرّمة ، امام خمينى قدسسره ، ج 2 ، ص 84 .
3) - ر .ك : الكافي ، ج 2 ، ص 350 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب من أذى المسلمين واحتقرهم» ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 265 ، «كتاب الحجّ» ، «باب تحريم إهانة المؤمن وخذلانه» ؛ بحار الأنوار ، ج 72 ، ص 142 ، باب 56 .
از اين ، علت آنكه اين اشخاص عملشان خلاف علمشان است بيان مىنماييم(1)، در علماى ساير علوم ، از قبيل طب و رياضى و طبيعى ، و همينطور صاحبان صنعت دقيق ، مثل برق و مكانيك و غير آن ، نيز تكبرفروشى بسيار پيدا مىشود . ساير علوم را هر چه باشد چيزى ندانند و به اهل آن با نظر تحقير نگاه كنند و هر يك گمان كنند كه علم آن است كه پيش اوست و در ظاهر و قلب به مردم كبريايى كنند ، با آنكه علم آنها اين اقتضا را ندارد .
اما غير اهل علم ، بعضى از اهل مناسك و عبادت نيز بسيار به مردم تكبر كنند و آنها را حقير شمارند و تحقير كنند ؛ ساير مردم را ، حتى علما را ، اهل نجات ندانند ؛ هر وقت از علم سخنى پيش آيد ، گويند : علم بىعمل چه فايده دارد؟ عمده عمل است ؛ و به عملى كه خود اشتغال دارند خيلى اهميت مىدهند ، و به همۀ طبقات از روى كبر و عُجب نظر كنند ؛ با اينكه اگر اهل عبادت حقيقى و اخلاص باشد بايد عملش او را اصلاح كند . نماز از منكر و فحشا نهى مىنمايد و معراج مؤمن است ، اين پنجاه سال نمازخوان و مواظب اعمال واجبه و مستحبه ، به رذيلۀ كبر كه الحاد است ، و عُجب كه از فحشاء و منكر بزرگتر است ، متصف شده و به شيطان و خُلق او نزديك گرديده! نمازى كه از فحشا نهى نكند و نگاهدار قلب نباشد ، بلكه به واسطۀ كثرت آن قلب ضايع گردد ، نماز نيست .
نمازى كه وقتى خيلى مواظبت كردى از او ، تو را به شيطان و خاصۀ او ، كه كبر است ، نزديك كند نماز نيست ؛ نه آنكه نماز اين اقتضا را دارد . اينها كبر حاصل از علم و عمل .
و اما آنچه از غير اينها حاصل شود نيز برگشت كند به رؤيت يك نحو كمال در خود و غير را فاقد آن ديدن . مثلاً كسى كه داراى نسب و حسب است ، بر فاقد آن تكبر كند گاهى . و كسى كه داراى جمال و زيبايى است ، بر فاقد آن يا طالب آن تكبر نمايد . يا مثلاً داراى اتباع و انصار و قبيله و تلاميذ و غير آن ، بر فاقد آن تكبر فروشد . پس رويهم رفته ، سبب كبْر رؤيت كمال متوهّم است و بهجت به آن و عجب به آن ، و فاقدْ ديدن غير است از آن . حتى صاحبان اخلاق فاسده و اعمال قبيحه نيز گاهى به غير خود كبر كنند ،
1) - ر .ك : صفحۀ 103 .
چون آن را كه در خود است يك نحو كمال انگارند!
و بدانكه صاحب صفت كبر گاهى به واسطۀ بعضى جهات خوددارى كند از اظهار آن و هيچ ترتيب آثار ندهد ، ولى اين شجرۀ خبيثه در قلبش ريشه دارد ؛ و لهذا از او تراوش كند آثار وقتى كه از حال طبيعى خارج شود . مثل آنكه غضب عنان را از دست او بگيرد ، در آن حال شروع كند به اظهار كبريا و عظمت و دارايى خود را از هر قبيل است - علم است يا عمل يا چيز ديگر - به چشم ديگرى كشد و بر او افتخار كند . و گاهى ظاهر كند كبر خود را و اعتنا به جهات خارجيه نكند ، و شدت كبر آن را گسيخته عنان كند ؛ پس ، گاهى ظاهر شود كبر در اعمال و حركات و سكناتش ؛ مثل آنكه تقدم در مجالس كند و از ديگران در ورود و خروج جلو افتد ؛ و فقرا را در مجلس خود راه ندهد ، و ترك مجالست آنها كند ؛ و براى خود حريم قرار دهد ؛ و در راه رفتن و نگاه كردن و جواب و سؤال با مردم و ديگر اَعمالْ كبر كند .
و بعضى از محققين ، كه ما بسيارى از اصول مطالب را در اين حديث از او اخذ كرده و ترجمه كرديم ، گويد كه : «درجۀ نازلۀ كبر در عالِم اين است كه روى خود را از مردم برگرداند و از آنها گويى اعراض كند . و در عابدْ آن است كه عبوس كند بر مردم و چين بر جبين اندازد ، گويى از مردم پرهيز كند يا به آنها غضب كرده است ؛ و بيچاره نمىداند كه ورع در پيشانى نيست و چين آن ، و در عبوس صورت نيست ، و در برگرداندن صورت و اعراض از مردم نيست ، و در گردن كج كردن و سر پايين انداختن نيست ، و در دامن جمع كردن نيست ، بلكه ورع در قلب است . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : «تقوا اينجاست» . و اشاره فرمود به سينۀ خود(1)»(2).
و گاهى ظاهر شود كبر در زبان او و به ديگران مفاخره و مباهات كند و تزكيۀ نفس نمايد . عابد در مقام تفاخر گويد من فلان عمل را كردم . و ديگران را تنقيص كند و اعمال خود را بزرگ شمارد . گاهى هم تصريح نمىكند ولى چيزى مىگويد كه لازمهاش تزكيۀ
نفس است . و عالِم گويد به غير : تو چه مىدانى؟ من فلان كتاب را چندين دفعه ديدم ، چندين سال در مجامع علمىبودم و اساتيد و اساطين ديدم و زحمتها كشيدم ، كتابها نوشتم ، تصنيف و تأليفها كردم . و همينطور . پس ، در هر حال بايد به خدا پناه برد از شر نفس و مكايد آن .
بدانكه اين صفت زشت ناهنجار هم فى نفسه داراى مفاسد است و هم از او مفاسد بسيار زاييده شود . اين رذيله انسان را از كمالات ظاهرى و باطنى و از حظوظ دنيوى و اخروى باز دارد ، و توليد بغض و عداوت كند و انسان را از چشم خلايق بيندازد و پست و ناچيز كند ، و مردم را وادار كند كه با او معارضۀ به مثل كنند و او را خوار كنند و تحقير نمايند .
در حديث كافى وارد است كه حضرت صادق - عليه السلام - فرموده : «هيچ بندهاى نيست مگر آنكه در سر او لجامى است و فرشتهاى است كه آن را نگاه مىدارد . پس وقتى كه تكبر كند ، مىگويد : "پايين بيا ، خداىْ تو را پايين بياورد ." پس او هميشه در پيش خود بزرگترين مردم است و در چشم مردم كوچكترين آنهاست . و هنگامى كه تواضع نمايد ، خداى تعالى آن لجامى را كه در سر اوست مرتفع فرمايد ، و گويد به او كه
"بزرگ شو ، خداوند تو را بزرگ و رفيع كند ." پس هميشه كوچكترين مردم است نزد خود و رفيعترين مردم است در نزد آنها»(1).
اى عزيز ، همان دِماغى كه تو دارى و همان نفسى كه تو دارى ديگران هم دارند ؛ تو
1) - عليُّ بن إِبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أَبي عمير ، عن بعض أَصحابه ، عن أبي عبداللّه عليهالسلام قَالَ : «مَا مِنْ عَبْدٍ إِلاَّ وَفِي رَأْسِهِ حَكَمَةٌ وَمَلَكٌ يُمْسِكُهَا ، فَإِذَا تَكَبَّرَ قَالَ لَهُ : اتَّضِعْ وَضَعَكَ اللَّهُ فَلاَ يَزَالُ أَعْظَمَ النَّاسِ فِي نَفْسِهِ وَأَصْغَرَ النَّاسِ فِي أَعْيُنِ النَّاسِ ، وَإِذَا تَوَاضَعَ رَفَعَهُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ ، ثُمَّ قَالَ لَهُ : انْتَعِشْ نَعشَكَ اللّهُ فَلاَ يَزَالُ أَصْغَرَ النَّاسِ فِي نَفْسِهِ وَأَرْفَعَ النَّاسِ فِي أَعْيُنِ النَّاسِ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 312 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكبر» ، حديث 16)
اگر فروتن شدى ، قهراً مردم تو را احترام كنند و بزرگ شمارند ؛ و اگر تكبر كنى پيشرفت ندارد . اگر توانستند تو را خوار و ذليل مىكنند و به تو اعتنا نمىكنند ؛ و اگر نتوانستند در دل آنها خوارى و در چشم آنها ذليلى و مكانت ندارى . تو با تواضع دل مردم را فتح كن ؛ دل كه پيش تو آمد ، آثار خود را ظاهر مىكند . و اگر قلوب از تو برگشت ، آثار آن بر خلاف مطلوب تو است . پس ، تو اگر فرضاً احترامطلب و بزرگىخواه هم هستى ، بايد از راه آن وارد شوى ؛ و آن مماشات با مردم و تواضع با آنهاست ؛ نتيجۀ تكبر خلاف مطلوب و مقصود تو است ؛ پس ، نتيجۀ دنيايى كه نمىگيرى سهل است ، نتيجۀ به عكس مىگيرى . [به] علاوه ، اين خُلقْ موجب ذلت در آخرت و خوار شدن در آن عالم مىشود : همانطور كه در اين عالم مردم را حقير شمردى و به بندگان خدا بزرگى كردى و به آنها عظمت و جلال و عزت و حشمت فروختى ، در آخرت صورت همين بزرگىْ ذلت است و خوار شدن .
چنانچه در حديث شريف كافى وارد است : بِإسناده عَنْ داوُدِ بن فَرْقَدِ عَنْ أَخيهِ قال : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللّه - عليه السلام - يقول : «إنَّ المُتَكَبِّرينَ يُجْعَلُونَ في صُوَرِ الذَّرِّ يَتَوَطَّأُهُمُ النّاسُ حَتّى يَفْرَغَ اللّه مِنَ الحِسابِ»(1). «برادرِ داود بن فرقد گويد شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىگفت : "همانا متكبران قرار داده شوند به صورت مورچگانِ ضعيف ، پايمال نمايند مردم آنها را تا خدا از حساب فارغ شود"» . و در وصيتهاى حضرت صادق - عليه السلام - است به اصحاب خود . قال : «إيّاكُمْ وَالْعَظَمَةَ وَالْكِبْرَ ؛ فإنَّ الكِبرَ رِداءُ اللّه ، عَزَّ وَجَلَّ ؛ فَمَنْ نازَ عَ اللّه رِداءَهُ ، قَصَمَهُ اللّه وَأَذَلَّهُ يَوْمَ القِيامَةِ»(2). حاصل معنى آنكه : «بترسيد از عظمت و كبر كردن ؛ زيرا كه كبر مختص به خداى عزّ وجلّ است ؛ و كسى كه منازعه كند خدا را در آن ، خداى تعالى او را در هم شكند و ذليلش كند روز قيامت» . و نمىدانم كه اگر خداى تعالى كسى را ذليل كند چه خواهد كرد با او و به چه حالى مبتلا
مىشود؟ زيرا كه امور آخرتى با دنيا فرقها دارد . ذلت در آخرت غير از ذلت در دنياست ؛ چنانچه نعمتها و عذابهاى آنجا مناسبت با اينجا ندارد : نعمتش فوق تصور ماست ؛ عذابش خارج از حوصلۀ ماست ؛ كرامتش بالاتر از آنچه هست كه ما خيال مىكنيم . ذلت و خواريش غير از اين ذلت و خوارىهايى است كه ما گمان مىكنيم .
و عاقبت كار متكبر هم جهنم است . در حديث است كه «الكِبْرُ مَطايَا النّارِ»(1)كسى كه مركب كبر سوار است او را به آتش مىبرد ، و روى بهشت را نخواهد ديد تا در او از اين صفت اثرى باشد .
چنانچه از رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - نقل است كه فرمود : «لَنْ يَدْخُلَ الجَنَّةَ مَنْ في قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ كِبْر»(2). و جناب امام باقر و امام صادق - عليهما السلام - نيز قريب به همين را فرمودهاند(3).
و در حديث شريف كافى است كه حضرت باقر - عليه السلام - فرمودند : «العِزُّ رِداءُ اللّه وَالِكبْرُ إزارُهُ ؛ فَمَنْ تَناوَلَ شَيْئاً مِنْهُ أَكَبَّهُ اللّه في جَهَنَّمَ»(4). حاصل معنا آنكه «عزت و كبريا از خداست . كسى كه چيزى از او را داشته باشد ، خداى تعالى او را به روى در جهنم افكند» . آن هم چه جهنمى براى متكبرين تهيه شده است [كه] غير از جهنم ساير مردم است . بس است ، حديث كمرشكنى كه سابقاً ترجمۀ آن را نقل كردم(5)، اينجا كه محل اوست نقل مىكنم :
1) - عقاب الأعمال ، ص 265 ، حديث 6 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 378 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 58 ، حديث 14 .
2) - «فرمود : كسى كه در دلش به اندازه دانۀ خردلى كبر و خودخواهى باشد ، هرگز داخل بهشت نمىشود» . (معاني الأخبار ، ص 241 ، حديث 1 ؛ وسائلالشيعة ، ج 16 ، ص 7 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 60 ، حديث 6)
3) - معاني الأخبار ، ص 241 ، حديث 2 ؛ وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 8 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 60 ، حديث 7 .
4) - الكافي ، ج 2 ، ص 309 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكبر» ، حديث 3 .
5) - ر .ك : صفحه 31 .
مُحمّدِ بنِ يَعقوبَ ، عَنْ عَليِّ بنِ إبراهيمَ ، عَنْ أَبيه ، عَن ابْنِ أبي عُمَيْرٍ ، عن ابْنِ بُكَيْرٍ ، عن أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «إنّ في جَهَنَّمَ لَوادِياً لِلْمُتَكَبِّرينَ يُقالُ لَهُ «سَقَرُ» ؛ شَكى إلَى اللّه ، عَزَّ وَجَلَّ ، شِدَّةَ حَرِّهِ وَسَأَلَهُ أَنْ يَأْذَنَ لَهُ أَنْ يَتَنَفَّسَ ؛ فَتَنَفَّسَ فَأَحْرَقَ جَهَنَّمَ»(1).
حديث در كمال اعتبار است ، بلكه مثل «صحيح» است . «ابن بكير از حضرت صادق - عليه السلام - نقل مىكند كه گفت : "همانا در جهنم وادى هست از براى متكبران كه او را «سقر» گويند . شكايت كرد به خداى عزّ وجلّ از شدت حرارت خود و خواست از خدا كه اذن دهد او را كه نفس بكشد . پس تنفس كرد ؛ پس محترق كرد جهنم را"» .
پناه مىبرم به خدا از جايى كه خودش با آنكه دار عذاب است از حرارت خودش شكايت كند و جهنم از نفَس او بسوزد .
سختى و شدت حرارت آتش آخرت را ما نمىتوانيم در اين عالم ادراك كنيم ؛ زيرا كه سبب اختلاف شدت و ضعف عذاب :
يكى قوت و ضعف ادراك است ؛ هر چه مدرك قوىتر و ادراك تامتر و خالصتر باشد بيشتر ادراك الم و درد كند .
و يكى ديگر اختلاف موادى است كه حسّ به او قائم است در قبول حرارت . چون مواد مختلف است در قبول حرارت . مثلاً طلا و آهن بيشتر قبول حرارت مىكنند از سرب و قلع ؛ و اينها بيشتر قبول مىكنند از چوب و زغال و اينها از گوشت و پوست .
و يكى ديگر شدت ارتباط قوۀ ادراك است به محل قابل . مثلاً مغز سر انسان با آنكه قبول حرارت كمتر مىكند از استخوانها ، مع ذلك تأثرش بيشتر است ؛ زيرا كه قوۀ ادراك در آن بيشتر نمايش دارد .
و يكى ديگر نقص و كمال خود حرارت است . اگر حرارت صد درجه باشد ، بيشتر متألم مىكند از آنكه پنجاه درجه باشد .
و يكى ديگر اختلاف ارتباط مادۀ فاعلۀ حرارت است به مادۀ قابلۀ آن . مثلاً آتش اگر مقارن با دست باشد يا بچسبد به دست ، در سوختن فرق مىكند .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 310 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكبر» ، حديث 10 .
تمام اين اسباب خمسه كه ذكر شد در اين عالم در كمال نقص است ، و در آن عالم در كمال قوّت و تماميت است .
جميع ادراكات ما در اين عالم ناقص و ضعيف و محجوب به حجب كثيرهاى است كه ذكر آنها موجب تطويل و مناسب با اين مقام نيست . امروز چشم ما ملائكه و بهشت و جهنم را نمىبيند ؛ گوش ما صداهاى عجيب و غريب برزخ و برزخيان و قيامت و اهل آن را نمىشنود ؛ حسّ ما ادراك حرارت آنجا را نمىكند - همه از نقص خود اينهاست . آيات و اخبار اهل بيت - صلوات اللّه عليهم - مشحون به ذكر اين مطلب است تلويحاً و تصريحاً ؛ علاوه بر آنكه مطابق برهان است در محل خود .
اما بدن انسان در اين عالم قابل قبول حرارت نيست . يك ساعت اگر در اين آتش سرد دنيا بماند خاكستر مىشود ؛ ولى خداوند قادر در قيامت اين بدن را طورى قرار مىدهد و خلق مىفرمايد كه در آن آتش جهنم - كه به شهادت جبرئيل امين اگر يك حلقه از سلسلۀ هفتاد ذراعى اهل جهنم را در اين عالم بياورند ، تمام كوهها از شدت حرارت آن ذوب مىشود(1)- باقى مىماند هميشه و ذوب نمىشود و تمام نمىگردد . پس ، بدن انسان هم در قيامت قابليتش طرف قياس نيست با اين عالَم .
و اما ارتباط نفس به بدن در اين عالَم خيلى ضعيف و ناقص است . اين عالَم تعصى دارد از آنكه نفس در او به قواى خود ظاهر گردد ؛ ولى آن عالَمْ مملكت ظهورِ نفس است ؛ و نسبت نفس به بدنْ نسبت فاعليت و خلاقيت است ؛ چنانچه در محل خود ثابت است(2). و اين نسبت اتمّ مراتب نسبتها و ارتباطهاست .
و اما آتش اين عالم يك آتش افسردۀ سردى است ، و يك امر عَرَضى مشوب به مواد خارجيۀ غير خالص است ؛ ولى آتش جهنمْ خالص و بىخلط و جوهر قائم بالذات حىّ مريدى است كه از روى شعور اهل خود را مىسوزاند ؛ و به هر قدر كه مأمور است
1) - «وَلَوْ أنّ ذِراعاً مِنَ السِلْسِلَةِ الّتي ذَكَرَها اللّه تَعالى فِى كِتابِهِ وُضِعَ عَلى جَميعِ جبال الدُّنيا لَذَابَتْ عَنْ آخِرِها» . (بحار الأنوار ، ج 8 ، ص 305 ، «كتاب العدل والمعاد» ، «باب النار» ، حديث 64 ؛ البرهان في تفسير القرآن ، ج 10 ، ص 42، حديث 3؛ ونيز ر.ك: صفه 34)
2) - ر .ك : تقريرات فلسفه، امام خمينى قدسسره ، ج 3 ، ص 64 .
فشار به اهل خود مىآورد . در وصفش شنيدى فرمودۀ صادق مصدَّق جبرئيل امين را . قرآن خدا و اخبار انبيا پُر است از وصف آن .
و اما ارتباط آتش جهنم و التصاق آن به بدن در اين عالم شبيه ندارد . جميع آتشهاى اين عالم اگر به انسان احاطه كند بيش از احاطۀ به سطوح نكند ، ولى آتش جهنم به ظاهر و باطن و به خود مدارك و متعلقات آنها يك نحو احاطه دارد . آن آتش است كه قلب و روح و قوا را مىسوزاند و با آنها يك نحو اتحاد پيدا مىكند كه در اين عالَم بىنظير است.
پس ، معلوم شد كه موجبات عذاب در اين عالَم به هيچ وجه فراهم نيست : نه مواد اينجا لايق قبول ، و نه فاعل حرارت تامّ الفاعلية ، و نه ادراك تام است . آتشى كه جهنم از نفس او بسوزد ما ادراك آن را و تصور آن را نمىتوانيم بكنيم ، مگر آنكه خداى نخواسته جزو متكبران گرديم و اين خُلق زشت ناهنجار را اصلاح نكرده از اين عالم منتقل شويم و بالمعاينه آن را ببينيم . (فَلَبِئْسَ مَثْوَى المُتَكَبِّرِينَ)(1).
بدانكه از موجبات تكبّر كردن ، به واسطۀ آن امورى كه ذكر شد ، يكى كوچكى دِماغ و ضعف قابليت و پستى و كمحوصلگى است ؛ و بالجمله چون ظرفيتش كم است ، به مجرد آنكه يك كمالى در خود مىبيند و يك امتيازى در خود مشاهده مىكند گمان مىكند داراى مقام و مرتبهاى است ؛ با آنكه اگر با نظر اعتبار و انصاف نظر كند ، به هر رشتهاى كه وارد است و به هر كمالى كه متصف است ، مىفهمد كه آنچه را كه كمال گمان كرده و به آن افتخار و تكبّر نموده ، يا اصلاً كمال نبوده ، يا اگر بوده در مقابل كمالات ديگران قدر قابلى نداشته ، و بيچاره صورت خود را به سيلى سرخ كرده و اِسْتَسْمَنَ ذا وَرَم(2)، مثلاً عارفى كه به واسطۀ عرفان خود به سايرين به چشم حقارت
نظر كرده تكبر مىكند و «قشرى» و ظاهرى مىگويد ، آيا از معارف الهيه چه دارد جز يك دسته مفهومات كه همه حجاب حقايقاند و سدّ طريق ؛ و يك مقدار اصطلاحات دلفريب با زرق و برق كه به معارف الهيه ارتباطى ندارد و با خداشناسى و علم به اسماء و صفات مراحلى فاصله دارد؟ معارفْ صفت قلب است . و به عقيدۀ نويسنده تمام اين علومْ عملى هستند نه محض دانستن مفاهيم و بافتن اصطلاحات . ما به اين عمر كوتاه و اطلاع كم ، در اين عرفاء اصطلاحى ، و در علماء ساير علوم ، اشخاصى ديديم كه به حق عرفان و علم قسم است كه اين اصطلاحات در دل آنها اثر نكرده ، بلكه اثر ضد كرده!
اى عزيز ، عرفان باللّه به قول تو قلب را محل تجليات اسماء و صفات و جلوۀ ذات و محل ورود سلطان حقيقى مىنمايد كه محو آثار مىنمايد و تلوين را مىبرد و تعيّنات را مىزدايد : (إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً)(1). قلب را احدى احمدى مىكند ؛ پس چرا قلب تو را محو جمال خودت كرده! تلوين را افزوده اضافات و تعيّنات را افزايش داده ؛ تو را از حق تعالى و تجليات اسمائى او غافل نموده ؛ قلب تو را منزلگاه شيطان نموده ؛ بندگان خدا و خاصان درگاه حق و جلوات جمال محبوب را به نظر تحقير و پستى نگاه مىكنى! واى به حال تو عارف كه حالت از همه كس بدتر است و حجت بر تو تمامتر است . تو تكبر به حق مىكنى؟! فرعونيت به حضرت اسماء و صفات و تجليات ذات مىنمايى؟!
اى طلبۀ مفاهيم! اى گمراه حقايق! قدرى تأمّل كن ببين چه دارى از معارف؟ چه اثرى در خود از حق و صفاتش مىبينى؟ علم موسيقى و ايقاع شايد از علم تو دقيقتر باشد ؛ هيئت و مكانيك و ساير علوم طبيعى و رياضى در اصطلاحات و دقت با علم تو همدوش است ؛ همانطور كه آنها عرفان باللّه نمىآورد ، علم تو هم تا محجوب به حجاب اصطلاحات و پردۀ مفاهيم و اعتبارات است ، نه از او كيفيتى حاصل شود نه
1) - براستى «پادشاهان وقتى به سرزمينى وارد شوند ، آنجا را تباه سازند و بزرگان آن را خوار سازند» . (النمل (27) : 34)
حال(1). بلكه در شريعت علمْ علوم طبيعى و رياضى از علوم شما بهتر است ، زيرا كه آنها نتيجۀ خود را مىدهد ، و از شما بىنتيجه يا به عكس نتيجه مىدهد! مهندس نتيجۀ هندسه را ، و زرگر نتيجۀ صنعت خود را مىبرد ؛ شما از نتيجۀ دنيايى باز مانده به نتيجۀ معارف هم نرسيديد ؛ بلكه حجاب شما غلظتش بيشتر است . تا صحبت احديت در پيش مىآيد ، يك ظلمت بىانتهايى تصور مىكنيد! و تا از حضرت اسماء و صفات سخنى مىشنويد يك كثرت لايتناهى در نظر مىآوريد! پس راهى به حقايق و معارف از اين اصطلاحات پيدا نشد ، و خود سرمايۀ افتخار و تكبّر بر علماى حقه گرديد . معارفى كه كدورت قلب را بيفزايد معارف نيست . واى بر معارفى كه عاقبت امر صاحبش را وارث شيطان كند ؛ كبر از اخلاق خاصۀ شيطان است . او به پدر تو آدم كبر كرد ، مطرود درگاه شد ؛ تو كه به همۀ آدم و آدمزادهها كبر مىكنى نيز مطرودى . از اينجا حال ساير علوم را بفهم . حكيم اگر حكيم است و نسبت حق را با خلق و خود را با حق فهميده ، كبريا از دل او بيرون رود و وارسته شود ؛ ولى بيچاره طالب اين مفاهيم و اصطلاحات گمان كرده حكمت اينهاست و حكيمْ عالم به اينهاست . گاهى خود را متصف به صفات واجب شمارد و گويد : حكيم از صفات حق است . الْحِكْمَةُ هِيَ التَشَبُّهُ بِالإلهِ(2). و گاهى خود را در زمرۀ انبيا و مرسلين قلمداد كند )وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ((3)تلاوت كند . و گاهى «الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤمِنِ»(4)و (مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْراً كَثِيراً)(5)قرائت كند . قلب او از حكمت بىخبر و هزاران مراحل از خيرات دور و از حكمت مهجور است .
حكيم متأله و فيلسوف بزرگ اسلام ، جناب محقّق داماد(6)- رضوان اللّه عليه -
1) - اشاره به مصرع دوم از اين بيت است : علم رسمى سر به سر قيل است و قال / نه از آن كيفيتى حاصل نه حال . (كليات شيخ بهايى ، مثنوى نان و حلوا ، ص 120 ؛ كشكول شيخ بهايى ، ج 1 ، ص 209)
2) - «حكمت ، عبارت است از مانند شدن به خداوند» . (الحكمة المتعالية ، ج 1 ، ص 22)
3) - «كتاب و حكمت را به آنها مىآموزد» . (البقرة (2) : 129 ؛ آل عمران (3) : 164 ؛ الجمعة (62) : 2)
4) - «حكمت گمشدۀ مؤمن است» . (نهج البلاغة ، ص 481 ، «حكمت» 80)
5) - «و هر كس بدو حكمت داده شود ، همانا به او خير بسيار داده شده است» . (البقرة (2) : 269)
6) - مير محمد باقر بن شمس الدين محمد ، معروف به ميرداماد ، (1041 ق) در اصفهان به دنيا آمد و در نجف به خاك سپرده شد . وى از دانشمندان كمنظير اماميه و فيلسوفى بزرگ و جامع علوم عقلى و نقلى ، و در حلّ برخى مشكلات فقهى و حديثى بىمانند بوده است . رواج و رونق فلسفۀ بوعلى و اشراق در قرن يازدهم هجرى و فراهم شدن زمينه براى حكمت متعاليه ملاصدرا (شاگرد ميرداماد) مرهون زحمات اين فيلسوف بزرگ است . از تأليفات اوست : قبسات ، تقديسات ، سدرة المنتهى ، حاشيه بر كتاب من لا يحضره الفقيه . وى در اشعار خود «اشراق» تخلّص مىكرد .
مىفرمايد : «حكيم آن است كه بدن از براى او چون لباس باشد ؛ هر وقت اراده كند ، او را رها كند»(1). او چه مىگويد و ما چه مىگوييم! او از حكمت چه فهميده و ما چه فهميديم! پس ، تو كه به واسطۀ چند مفهوم و پارهاى اصطلاحات به خود مىبالى و به مردم كبريا مىكنى ، معلوم شد از كم ظرفيتى و كوچكى حوصله است و كمى قابليت است .
آن بيچارهاى كه خود را مرشد و هادى خلايق داند و در مسند دستگيرى و تصوف قرار گرفته از اين دو حالش پستتر و غمزهاش بيشتر است . اصطلاحات اين دو دسته را به سرقت برده و سر و صورتى به متاع بازار خود داده و دل بندگان خدا را از حق منصرف و مجذوب به خود نموده و آن بيچارۀ صاف و بىآلايش را به علما و ساير مردم بدبين نموده ؛ براى رواج بازار خود فهميده يا نفهميده پارهاى از اصطلاحات جاذب را به خورد عوام بيچاره داده گمان كرده به لفظِ «مجذوبعلى شاه» يا «محبوبعلىشاه» حال جذبه و حب دست دهد! اى طالب دنيا و اى دزد مفاهيم! اين كار تو هم اينقدر كبر و افتخار ندارد . بيچاره از تنگى حوصله و كوچكى كلّه گاهى خودش هم بازى خورده خود را داراى مقامى دانسته . حب نفس و دنيا به مفاهيم مسروقه و اضافات و اعتبارات پيوند شده يك وليدۀ ناهنجارى پيدا شده ؛ و از انضمام اينها يك معجون عجيبى و اُخلوطۀ غريبهاى فراهم شود! و خود را با اين همه عيب مرشد خلايق و هادى نجات امت و داراى سرّ شريعت ، بلكه وقاحت را گاهى از حدّ گذرانده ، داراى مقامِ ولايتِ كليه دانسته! اين نيز از كمى استعداد و قابليت و تنگى سينه و ضيق قلب است .
تو طلبۀ فقه و حديث و ساير علوم شرعيه نيز در مقام علم بيش از يك دسته
1) - القبسات ، ص 463 ؛ جذوات ، ص 57 ، الرواشح السماوية ، ص 63 .
اصطلاحات كه در اصول و حديث بهخرج رفته ندانى . اگر اين علوم كه همهاش مربوط به عمل است در تو اضافهاى نكرده و تو را اصلاح ننموده ، بلكه مفاسد اخلاقيه و عمليه بار آورده ، كارت از علماى ساير علوم پستتر و ناچيزتر ، بلكه از كار همۀ عوام پستتر است . اين مفاهيم عرضيه و معانى حرفيه و نزاعهاى بىفايده ، كه بسيارى از آن به دين خدا ارتباطى ندارد و از علوم هم حساب نمىشود كه اسمش را بگذارى ثمرۀ علميه دارد ، اينقدر ابتهاج و تكبّر ندارد . خدا شاهد است - وَكَفَى بِهِ شَهيداً(1)- كه علم اگر نتيجهاش اينها باشد و تو را هدايت نكند و مفاسد اخلاقى و عملى را از تو دور نكند ، پستترين شغلها از آن بهتر است ؛ چه كه آنها نتيجۀ عاجلى دارد و مفاسد دنيوى و اخرويش كمتر است ، و تو بيچاره جز وزر و وبال نتيجهاى نبرى و جز مفاسد اخلاقى و اعمال ناهنجار حاصلى برندارى . پس ، علم تو هم از نظر اعتبار علمى تكبّر ندارد . منتها از بس افق فكرت كوتاه است به مجرد آنكه دو تا اصطلاح درهم و برهم كردى ، خود را عالم و ساير مردم را جاهل دانى ؛ و پَر ملائكۀ مقربين را به زير پاى خود پهن مىكنى(2)و جايگاه را در مجالس و راه را در كوچهها بر بندگان خدا تنگ مىنمايى ، و علم و علماى آن [را] تضييع مىكنى و توهين به نوع خود مىنمايى .
از همۀ اينها پستتر و كوچكتر كسى است كه به امور خارجيه ، از قبيل مال و منال و حشم و طايفه ، تكبّر كند . بيچاره از جميع اخلاق آدمى و آداب انسانى دور است و دستش از تمام علوم و معارف تهى است ، ولى چون لباسش پشم گوسفند است و پدرش فلان و فلان است به مردم تكبّر كند! چه فكر كوچك و قلب تنگ و تاريكى دارد كه قانع شده از تمام كمالات به لباس زيبا و از تمام زيبايىها به كلاه و قبا! بيچاره به مقام
حيوانى و حظوظ حيوانيت ساخته ، و قناعت كرده از جميع مقامات انسانيه به يك صورت خالى از مغز و شكل تهى از حقيقت ، و خود را با اين وصف داراى مقام دانسته . اينقدر پست و نالايق است كه اگر كسى از او يك رتبۀ دنيايى بالاتر باشد ، چنان با او
رفتار كند كه گويى بنده با مولاى خود . البته كسى كه همّش جز دنيا نباشد ، بندۀ دنيا و اهل دنيا است ؛ ذليل است پيش كسانى كه معبود او نزد اوست .
در هر صورت ، يكى از عوامل قويۀ تكبّر كوچكى افق فكر و پستى حد قابليت است ؛ و لهذا چيزهايى كه كمال نيست ، يا كمال لايق نيست ، در او تأثير شديد كرده او را به عجب و كبر وادار مىكند ؛ و هر چه در او حبّ نفس و دنيا بيشتر باشد ، اين امور در او بيشتر مؤثر واقع شود .
اكنون كه مفاسد كبر را دانستى ، در صدد علاج نفس برآ ؛ و دامن همّت به كمر زن براى پاك كردن قلب از اين كدورت و صاف كردن آيينۀ دل از اين غبار غليظ .
اگر اهل قوّت نفس و سعۀ صدرى و ريشۀ حبّ دنيا در دلت محكم نشده و زخارف دنيا در قلبت پر جلوه نكرده است و چشم اعتبار و انصافت باز است ، همان فصل سابق بهترين علاجهاى علمى است .
و اگر در اين مرحله وارد نيستى ، قدرى تفكّر در حالات خودت كن شايد دلت بيدار شود . اى انسانى كه اوّل امرت هيچ نبودى و در كتم عدم دهرهاى غير متناهيه بودى ، ناچيزتر از عدم و محو از صفحۀ وجود چيست؟ پس از آنكه ارادۀ حق تعلق گرفت به پيدايش تو ، از بس ناقص القابليه و پست و ناچيز بودى و قابل قبول فيض نبودى تو را از هيولاى عالم ، كه جز قوۀ محض و ضعف صِرف چيزى نبود ، به صورت جسميه و عنصريه ، كه أخسّ موجودات و پستترين كائنات است ، در آورد . و از آنجا تو را به صورت نطفهاى كه اگر دستت به آن آلوده گردد استقذار كنى و او را با زحمت پاك كنى در آورد و در منزلى بس تنگ و پليد ، كه آن اُنثيين پدر است ، جايگزين كرد . و از مجراى بول تو را در حال زشت فجيعى به رحم مادر وارد كرد ؛ و تو را در جايى منزل داد كه از ذكر آن متنفر شوى . و در آنجا تو را به شكل علقه و مضغه درآورد ؛ و با غذايى تربيت
كرد كه از شنيدنش وحشت كنى و بايد خجلت كشى، ولى چون همه مبتلاى به اين بليهها هستند خجلت زائل شود : و البَلِيَّةُ إذا عَمَّتْ طابَتْ(1). تو در تمام اين تطوّراتْ ارذل و اذل و پستترين موجودات بودى . از جميع ادراكات ظاهرى و باطنى عارى و از تمام كمالات برى بودى . پس از آنكه به رحمت واسعۀ خود تو را قابل حيات فرمود ، حياتْ چنان در تو ناقص هويدا شد كه از كرمى پستتر بودى در شؤون حياتى براى نقصان قابليت تو . و به رحمت خود بهتدريج حيات و شؤون آن را در تو زياد كرد تا آنكه لايق شدى به آمدن [به] محيط دنيا . از پستترين مجراها در پستترين حالات تو را وارد اين فضا كرد، درصورتى كه در تمام كمالات و شؤون حيات از جميع بچههاى حيوانات ضعيفتر و پستتر بودى . پس از آنكه تو را به قدرت كامله داراى قواى ظاهره و باطنه فرمود ، باز به قدرى ضعيف و ناچيزى كه هيچيك از قواى خودت در تحت تصرف نيست :
صحت خود را حفظ نتوانى كرد ؛ قدرت و حيات خود را نگاهدارى نتوانى نمود ؛ جوانى و جمال خود را محفوظ نتوانى كرد ؛ اگر آفتى و مرضى به تو هجوم آورد به دفعش قادر نيستى . بالجمله ، هيچ يك از وجود و شؤون آن در تحت اختيارت نيست . اگر يك روز گرسنه بمانى ، به خوردن هر مردار گنديدهاى حاضر شوى ؛ و اگر تشنگى به تو غلبه كند ، به هر آب گنديدۀ پليدى رضايت دهى . و همينطور در تمام چيزها يك بندۀ ذليل بيچاره هستى كه به هيچ چيزى قادر نيستى . و اگر حظ خود را از وجود و كمالات وجود مقايسه كنى با ساير موجودات ، مىبينى تو و تمام كرۀ زمين ، بلكه تمام منظومۀ شمسى ، در مقابل عالم جسمانى ، كه پستترين همۀ عوالم است و كوچكترين همۀ نشآت است ، قدر محسوسى نداريد .
عزيزم ، جز خودت كسى را نديدى ؛ و آنچه ديدى به نظر اعتبار و موازنه در نياوردى . خودت را با هر چه دارى از شؤون حيات و از زخارف دنيا قياس كن به شَهرت ، و شَهرت را به مملكتت ، و آن را به ساير ممالك دنيا - كه از صد يكى از آنها را نشنيدى - و تمام ممالك را به خود زمين ، و زمين را به منظومۀ شمسى و كرات
1) - «گرفتارى چون همگانى گردد ، خوش گردد» . (امثال و حكم ، دهخدا ، ج 1 ، ص 237 )
وسيعهاى كه ريزهخوار اشعۀ منيرۀ شمساند ، و تمام منظومۀ شمسى را كه از محيط فكر من و تو خارج است به منظومههاى ديگرى كه شمس ما با همۀ سياراتش يكى از سيارات يكى از آنهاست ، كه هر يك آنها طرف قياس با شمس ما و سيارات آن نيست و آنچه از آنها تاكنون - از قرارى كه مىگويند - كشف شده است چندين مليون مَجرَّة(1)است ، كه در اين مجرّۀ نزديك كوچك چندين مليون منظومۀ شمسى است ، كه كوچكترين آنها از شمس ما مليونها مليون بزرگتر است و نورانىتر! اينها همه از عالم جسمانى است كه قدر آن را جز خالق آنها نمىداند ؛ و كشف ارباب كشف به مقدار قليلى از آن بيشتر موفق نشده . و تمام عالم اجسام در مقابل عالم ماوراءالطبيعه هيچ قدر محسوسى ندارد ؛ و در آنجا عوالمى است كه در فكر بشر نگنجد . اينها شؤون حيات تو و حظوظ تو و من است از اين عالمِ وجود .
و پس از آنكه ارادۀ حق تعلق گرفت كه تو را از اين دنيا ببرد ، امر كند به جميع قوايت كه رو به ضعف گذارند ؛ و فرمان دهد به تمام ادراكاتت كه از كار بايستند ؛ كارخانۀ وجودت را مختل فرمايد ؛ سمع و بصر و قوّت و قدرتت را بگيرد ؛ و تو يك جمادى شوى كه پس از چند روز از گند و تعفنت مشام مردم متأذى شود ؛ و از صورت هيئتت آدمها گريزان گردند ؛ و تمام اجزاء و اعضايت پس از مدتى از هم بگسلد و پاشيده گردد . اينها
حال جسم تو . مال و منال و حشمَت هم كه حالش معلوم است .
اما برزخ تو اگر اصلاح نشده خداى نخواسته بروى خدا مىداند در چه صورتى و در چه حالتى هستى . ادراكات اهل اين عالَم از ديدن و شنيدن و شم آن عاجز است . ظلمت و وحشت و فشار قبر را تو هر چه بشنوى به تاريكىها و وحشتها و فشارهاى اين عالم قياس مىكنى ، با آنكه قياس باطلى است . خداوند به فرياد ما برسد از آنچه براى خود به اختيار خود تهيه كرديم . عذاب قبر - كه نمونهاى از عذاب آخرت است ، و از بعض روايات استفاده شود كه دست ما از دامن شفعا هم كوتاه است(2)-
1) - مَجَرَّة در لغت عربى به معنى كهكشان است .
2) - قُلْتُ لأِبِي عَبْدِاللّه عليهالسلام : إِنِّي سَمِعْتُكَ وَأَنْتَ تَقُولُ : كُلُّ شِيعَتِنَا فِي الْجَنَّةِ عَلَى مَا كَانَ فِيهِمْ . قَالَ : «صَدَقْتُكَ كُلُّهُمْ - وَاللّهِ - فِي الْجَنَّةِ» . قَالَ : قُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، إِنَّ الذُّنُوبَ كَثِيرَةٌ كِبَارٌ . فَقَالَ : «أَمَّا فِي الْقِيَامَةِ فَكُلُّكُمْ فِي الْجَنَّةِ بِشَفَاعَةِ النَّبِيِّ الْمُطَاعِ ، أَوْ وَصِيِّ النَّبِيِّ ؛ وَلَكِنِّي وَاللّهِ أَتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ فِي الْبَرْزَخِ» ، قُلْتُ : وَمَا الْبَرْزَخُ؟ قَالَ : «الْقَبْرُ مُنْذُ حِينِ مَوْتِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ». به ابو عبداللّه عليهالسلامگفتم : «شنيدم كه مىگفتى: همۀ شيعيان بهرغم آنچه كه در آنهاست (گناهانى كه دارند) در بهشت جاى دارند» . فرمود : «به تو راست گفتم ، به خداوند سوگند كه همۀ آنها در بهشت جاى دارند . «گفتم فدايت شوم . گناهان بسيارند و بزرگ!» فرمود : «اما در قيامت همگى شما با شفاعت پيامبر كه خواستهاش برآورده مىشود ، يا جانشينش ، در بهشت خواهيد بود . اما به خداوند سوگند كه من در برزخ بر شما مىترسم» . گفتم برزخ چيست؟ فرمود : «همان قبر است از هنگام مرگ تا روز قيامت» . (الكافي ، ج 3 ، ص 242 ، «كتاب الجنائز» ، «باب ما ينطق به موضع القبر» ، حديث 3)
خدا مىداند چه عذابى است؟
حال نشئۀ آخرت ما از همۀ حالات سابقه بدتر و وحشتناكتر است ؛ روزِ بُروز حقايق است ؛ روز كشف سراير است ؛ روز تجسم اعمال و اخلاق است ؛ روز رسيدن به حساب است ؛ روز ذلت در مواقف است . اين هم حال قيامت .
و اما حال جهنم ، كه بعد از قيامت است ، آن هم معلوم است . از جهنم خبرى مىشنوى! عذاب جهنم فقط آتشش نيست ؛ يك در هولناكى از آن به چشمت باز شود كه اگر در اين عالَم باز شود تمام اهل آن از وحشت هلاك شوند ؛ و همينطور يك در آن به گوشت باز شود و يكى به بينىات باز شود كه هر يك از آنها اگر به اهل اين عالم باز شود ، از شدت عذاب آن هلاك شوند . يكى از علماى آخرت گويد كه همانطور كه حرارت جهنم در كمال شدت است ، سرماى آن هم در كمال شدت است . خداى تعالى قادر است جمع بين سرما و گرما را بنمايد(1). اين هم حال آخر كارت . پس ، كسى كه اوّل امرش عدمى است غير متناهى ، و از وقتى كه پا به عرصۀ وجود مىگذارد جميع تطوراتش زشت و نازيباست و تمام حالاتى كه بر او رخ مىدهد خجالتآور است ، و دنيا و برزخ و آخرتش هر يك از ديگرى فجيعتر و مفتضحتر است ، آيا به چه چيز تكبّر مىكند؟ با چه كمال و جمالى افتخار مىنمايد؟
پس ، معلوم شد كه تكبّر نيست مگر از غايت جهل و نادانى! هر كس جهلش بيشتر و عقلش ناقصتر است ، كبرش بيشتر است . هر كس علمش بيشتر و روحش بزرگتر و
1) - الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 297 .
صدرش منشرحتر است ، متواضعتر است . رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - كه علمش از وحى الهى مأخوذ بود و روحش به قدرى بزرگ بود كه يك تنه غلبه بر روحيات مليونها مليون بشر كرد - تمام عادات جاهليت و اديان باطله را زير پا گذاشت و نَسخ جميع كتب كرد و ختم دايرۀ نبوت به وجود شريفش شد ، سلطان دنيا و آخرت و متصرف در تمام عوالم بود باذن اللّه - تواضعش با بندگان خدا از همه كس بيشتر بود . كراهت داشت كه اصحاب براى احترام او به پا خيزند . وقتى وارد مجلس مىشد پايين مىنشست . روى زمين طعام ميل مىفرمود و روى زمين مىنشست و مىفرمود : «من بندهاى هستم ، مىخورم مثل خوردن بنده و مىنشينم مثل نشستن بنده»(1).
از حضرت صادق - عليه السلام - نقل است كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - دوست داشت بر الاغ بىپالان سوار شود و با بندگان خدا در جايگاه پست طعام ميل فرمايد ، و به فقرا به دو دست خود عطا فرمايد . آن بزرگوار سوار الاغ مىشد و در رديف خود بندۀ خود يا غير آن را مىنشاند(2). در سيرۀ آن سَرور است كه با اهل خانۀ خود شركت در كارِ خانه مىفرمود ؛ و به دست مبارك گوسفندان را مىدوشيد ؛ و جامه و كفش خود را مىدوخت ؛ و با خادم خود آسيا مىكرد و خمير مىنمود ؛ و بضاعت خود را به دست مبارك مىبرد ؛ و مجالست با فقرا و مساكين مىكرد و هم غذا مىشد(3). اينها و بالاتر از اينها سيرۀ آن سرور است و تواضع آن بزرگوار است . در صورتى كه علاوه بر مقامات معنوى رياست و سلطنت ظاهرى آن بزرگوار نيز به كمال بود . همينطور على بن ابى طالب - صلوات اللّه عليه - نيز اقتداى به آن بزرگوار كرده سيرهاش سيرۀ رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - بود .
پس ، اى عزيز اگر تكبّر به كمال معنوى است ، از [آنِ] آنها بالاتر از همه بود ، و اگر به
رياست و سلطنت است دارا بودند ، با اين وصف تواضعشان بيشتر از همه كس بود .
پس ، بدانكه تواضع وليدۀ علم و معرفت است ، و كبر و سركشى زاييدۀ جهل و نادانى است . اين ننگ جهل و عار پستى نظر را از خود دور كن ؛ و متصف به صفات انبيا شو ؛ و صفت شيطان را به يك سو انداز ؛ و منازعه با خداى خود در رداى كبرياى او مكن كه منازع با حقْ مقهور غضب او خواهد شد و به رو در آتش خواهد افتاد .
اگر در صدد اصلاح نفس برآمدى ، طريق عملى آن نيز با قدرى مواظبت سهل و آسان است . و در اين طريق با همت مردانه و حريت فكر و بلندى نظر به هيچ مخاطره تصادف نمىكنى .
تنها راه غلبۀ به نفس اماره و شيطان و راه نجات برخلاف ميل آنها رفتار كردن است . هيچ راهى بهتر براى سركوبى نفس از اتصاف به صفت متواضعين و رفتار كردن مطابق رفتار و سيره و طريقۀ آنها نيست . در هر مرتبه از تكبر كه هستى و اهل هر رشتۀ علمى و عملى و غير آن كه هستى ، برخلاف ميل نفسانى چندى عمل كن ، با تنبّهات علمى و تفكر در نتايج دنيايى و آخرتى ، اميد است راهْ آسان و سهل شده نتيجۀ مطلوبه بگيرى . اگر نفس از تو تمنا كرد كه صدر مجلس را اشغال كن و تقدم بر همقطار خود پيدا كن ، تو برخلاف ميل آن رفتار كن . اگر تأنّف مىكند از مجالست با فقرا و مساكين ، تو دماغ او را به خاك ماليده با فقرا مجالست كن ، هم غذا شو ، همسفر شو ، مزاح كن . ممكن است نفس از راه بحث با تو پيش آيد و بگويد : تو داراى مقامى ، بايد مقام خود را براى ترويج شريعت حفظ كنى ، با فقرا نشستن وقع تو را از قلوب مىبرد ، مزاح با زيردستان تو را كم وزن مىكند ، پايين نشستن در مجالس از مقام تو كاسته مىكند ، آن وقت خوب نمىتوانى به وظيفۀ شرعى خود اقدام كنى ؛ بدان تمام اينها دامهاى شيطان و مكايد نفس است . رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - موقعيتش در دنيا از حيث رياست از تو بيشتر بود ، و سيرهاش آن بود كه ديدى . من خود در علماى زمان خود كسانى را ديدم كه رياست تامّۀ يك مملكت ، بلكه قُطر شيعه را داشتند ، و سيرۀ آنها تالىتلو سيرۀ رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - بود . جناب استاد معظم و فقيه مكرم ،
حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى(1)، كه از هزار و سيصد و چهل تا پنجاه و پنج رياست تامه و مرجعيت كاملۀ قطر شيعه را داشت ، همه ديديم كه چه سيرهاى داشت . با نوكر و خادم خود همسفره و غذا بود ؛ روى زمين مىنشست ؛ با اصاغر طلاّب مزاحهاى عجيب و غريب مىفرمود . اخيراً كه كسالت داشت ، بعد از مغرب بدون ردا يك رشتۀ مختصرى دور سرش پيچيده بود و گيوه به پا كرده در كوچه قدم مىزد . وقعش در قلوب بيشتر مىشد و به مقام او از اين كارها لطمهاى وارد نمىآمد . غير از آن مرحوم ، از علماى خيلى محترم قم بودند كه به هيچ وجه اين قيودى كه شيطان شما براى شما مىتراشد در آنها نبود . خود بضاعت خود را از بازار مىخريد ؛ براى منزل خود آب از آب انبارها مىآورد ؛ اشتغال به كار منزل پيدا مىكرد ؛ مقدم و مؤخر و صدر و ذيل پيش نظر پاك آنها يكسان بود . تواضعشان بهطورى بود كه مايۀ تعجب انسان مىشد ، و مقامات آنها محفوظ بود ؛ محل آنها در قلوب بيشتر مىشد .
در هر حال ، صفت نبى اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - و على بن ابى طالب - عليه السلام - انسان را كوچك نمىكند . ولى بايد ملتفت كيد نفس در اين مخالفت با او باشى كه گاهى دام خود را باز كرده از راه ديگر تو را زمين مىزند . مثلاً مىبينى بعضىها بهطورى در پايين مجلس مىنشينند كه مىفهمانند به حضار كه مقام من بالاتر از اينهاست ، ولى تواضع كردم! يا مثلاً يك نفر كه مشتبه است كه بر او مقدم است اگر بر خود مقدم داشتند ، يك نفر ديگر را كه معلومالتأخر است مقدم مىدارند كه رفع اشتباه كنند كه تقدم داشتن براى تواضع بود! اينها و صدها قبيل اين از مكايد نفس است ؛ و علاوه
1) - آيت اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى (1276-1355 ق) از فقيهان بزرگ و مراجع تقليد شيعه در قرن چهارده هجرى است . وى پس از تحصيلات مقدماتى به نجف و سامراء سفر كرد و در آنجا از درس استادانى چون ميرزاى بزرگ شيرازى ، ميرزا محمدتقى شيرازى ، آخوند خراسانى ، سيد كاظم يزدى و سيد محمد اصفهانى فشاركى بهره گرفت . در سال 1332 ق . به اراك آمد و در سال 1340 ق . به قم مشرف گرديد و به اصرار بزرگان آن سامان و پس از استخاره در آنجا رحل اقامت افكند و حوزۀ علميه قم را تأسيس كرد . در حوزۀ درس ايشان عالمانى بزرگ تربيت شدند كه حضرت امام خمينى قدسسره در صدر آنان جاى دارند . از آثار اوست : درر الفوائد در اصول ، الصلاة ، النكاح ، الرضاع و المواريث در فقه .
نمودن كبر و اضافه نمودن است به آن رياكارى و سالوسى را .
بايد وارد مجاهده با قصد خالص شد البته آن وقت نفس اصلاح مىشود . تمام صفات نفسانيه قابل اصلاح است ؛ ليكن در اوّل امر كمى زحمت دارد . آن هم بعد از ورود در اصلاحْ سهل و آسان مىشود . عمده به فكر تصفيه و اصلاح افتادن است و از خواب بيدار شدن است . منزل اوّل انسانيت «يقظه» است . و آن بيدار شدن از خواب غفلت و هشيار شدن از سكر طبيعت است ، و فهميدن اينكه انسان مسافر است ؛ و هر مسافر زاد و راحله مىخواهد . زاد و راحلۀ انسان خصال خود انسان است . مركوب اين سفر پرخوف و خطر و اين راه تاريك و باريك و صراطِ اَحَدّ از سيف و ادقّ از شَعر(1)، همت مردانه است . نور اين طريق مُظلِم ايمان و خصال حميده است . اگر سستى كند و فتور نمايد ، از اين صراط نتواند گذشت ؛ به رو در آتش افتد و با خاك مذلت يكسان شده به پرتگاه هلاكت افتد . و كسى كه از اين صراط نتواند گذشت ، از صراط آخرت نيز نتواند گذشت .
اى عزيز ، همت كن و پردۀ جهل و نادانى را پاره كن و از اين ورطۀ هولناك خود را نجات ده . حضرت مولاى متقيان و يگانه سالك راه و راهنماى حقيقى در مسجد فرياد مىزد بهطورى كه همسايههاى مسجد مىشنيدند : «تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ ؛ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ»(2). هيچ تجهيزى در سفر آخرت براى شما مفيد نيفتد الاّ كمالات نفسانيه و تقواى قلب و اعمال صالحه و صفاى باطن ، بىعيب بودن و بىغِش بودن .
فرضاً كه اهل ايمان ناقص صورى باشى ، بايد از اين غشها خالص شوى تا در زمرۀ سعدا و صالحين قرارگيرى. رفع غش با آتش توبه و ندامت و گذاشتن نفس را در كورۀ عتاب و مَلام و ذوب كردن آن را به آتش پشيمانى و برگشت به سوى خداست . در
1) - چنانچه در حديث نبوى آمده است : «الصِّراطُ أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ وأَحَدُّ مِنَ السَّيْفِ وَأَظْلَمُ مِنَ اللَّيْلِ» ؛ «صراط از مو باريكتر و از شمشير تيزتر و از شب تاريكتر است» . (علم اليقين ، ج 2 ، ص 969) . و همين معنا در روايتى از امام صادق عليهالسلامآمده است . (ر .ك : الأمالي ، صدوق ، ص 149 ، حديث 4)
2) - «خدايتان بيامرزاد ، آماده شويد كه نداى كوچ در ميان شما بلند شده است» . (نهجالبلاغة ، ص 321 ، خطبۀ 204)
اين عالم ، خودت بكن ، والا در كورۀ عذاب الهى و (نَارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ)(1)قلبت را ذوب كنند و خدا مىداند چند قرن از قرنهاى آخرت اين اصلاح طول مىكشد . پاك شدن در اين عالم سهل و آسان است ؛ تغييرات و تبديلات در اين نشئه خيلى زود واقع مىشود ؛ و اما در آن عالم تغيير بهطور ديگرى است و زوال يك ملكه از ملكات نفس قرنها طول دارد . پس ، اى برادر تا عمر و جوانى و قوّت و اختيار باقى است اصلاح نفس كن . اعتنا به اينجاه و شرفها مكن ؛ اين اعتبارات را زير پا بگذار . تو آدمزادهاى ، صفت شيطان را از خود دور كن . ممكن است شيطان به اين رذيله از ساير رذائل بيشتر اهميت دهد ؛ و چون اين صفت خود اوست و موجب طرد او از درگاه خداى متعال ، عارف و عامى و عالم و جاهل را بخواهد همسلك خود كند ؛ و در آن عالم كه ملاقات كنى او را با اين رذيله ، گرفتار ملامت او هم بشوى ؛ بگويد : اى آدمزاده! مگر انبيا به تو خبر ندادند كه براى تكبّر به پدر تو من مطرود درگاه حق شدم ، براى تحقير مقام آدم و تعظيم مقام خود ملعون شدم ، تو چرا خود را گرفتار اين رذيله كردى؟ در آن هنگام تو بيچاره علاوه بر عذابها
و گرفتارىها و حسرت و ندامتهايى كه به شنيدن درست نيايد ، گرفتار سرزنش اذلّ مخلوقات و پستترين موجودات هم هستى! شيطان كه تكبّر به خدا نكرده بود ؛ تكبّر كرد به آدم كه مخلوق حق است ، گفت : (خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ)(2). خود را بزرگ شمرد و آدم را كوچك . تو آدمزادهها را كوچك شمارى و خود را بزرگ . تو نيز از اوامر خدا سرپيچى كنى : فرموده : فروتن باش ، تواضع كن با بندگان خدا ، تكبر كنى ؛ سرافرازى نمايى . پس چرا فقط شيطان را لعن مىكنى ، نفس خبيث خودت را هم شريك كن در لعن ؛ همانطور كه شريك با او در اين رذيلهاى . تو از مظاهر شيطانى! شيطان مجسمى! شايد صورت برزخى و قيامتى تو شيطان باشد! ميزان در صور آخرت ملكات نفس است : مانع ندارد صورت شيطان باشى ؛ صورت مورچۀ كوچك هم باشى . موازين عالم آخرت غير از اينجاست .
بدانكه گاهى چنين اتفاق افتد كه فاقد كمال به واجد كمال تكبر كند . مثلاً فقير به غنىّ ، جاهل به عالم . و بايد دانست كه همانطور كه عجب گاهى مبدأ تكبر است ، حسد نيز گاهى مبدأ آن شود . ممكن است انسان چون خود را فاقد آن كمال ديد كه در غير است ، به آن حسد ورزد ؛ و اين سبب شود كه كبر كند به غير و آن را هر چه تواند تذليل و توهين كند . در كافى شريف از حضرت صادق - عليه السلام - حديث كند كه فرمود كه «كبر گاهى مىباشد در اشرار مردم از هر جنس» . پس از آن فرمودند - بعد از كلامى - كه «رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىگذشت در بعضى از كوچههاى مدينه ، يك زن سياهى سرگين جمع مىكرد . گفته شد به او : دور شو از سر راه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله . گفت : "راه گشاد است!" بعضى از همراهان به او قصد تعرض كردند ، پيغمبر فرمود : "واگذاريد او را كه او متكبر است"»(1).
و گاهى در بعضى از اهل علم اين صفت پيدا شود و عذر تراشد كه تواضع براى اغنيا خوب نيست ؛ و نفس اماره به او گويد كه تواضع از براى اغنيا ايمان را ناقص كند . بيچاره فرق نمىگذارد بين تواضع براى غناى اغنيا و غير آن : يك وقت رذيلۀ حب دنيا و جذبۀ طلب شرف و جاه انسان را به تواضع وامىدارد ، اين خُلقِ تواضع نيست ؛ اين تملق و چاپلوسى است ، و از رذائل نفسانيه است . صاحب اين خُلق از فقرا تواضع نكند مگر آنكه در آنها طمعى داشته باشد يا طعمه سراغ كند .
1) - عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام - قَالَ : سَمِعْتُهُ يَقُولُ : «الْكِبْرُ قَدْ يَكُونُ فِي شِرَارِ النَّاسِ مِنْ كُلِّ جِنْسٍ ، وَالْكِبْرُ رِدَاءُ اللّهِ ، فَمَنْ نَازَعَ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ رِدَاءَهُ لَمْ يَزِدْهُ اللَّهُ إِلاَّ سَفَالاً ، إِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلممَرَّ فِي بَعْضِ طُرُقِ الْمَدِينَةِ وَسَوْدَاءُ تَلْقُطُ السِّرْقِينَ . فَقِيلَ لَهَا : تَنَحَّي عَنْ طَرِيقِ رَسُولِ اللّهِ فَقَالَتْ : إِنَّ الطَّرِيقَ لَمُعْرَّضٌ ، فَهَمَّ بِهَا بَعْضُ الْقَوْمِ أَنْ يَتَنَاوَلَهَا ؛ فَقَالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم : دَعُوهَا فَإِنَّهَا جَبَّارَةٌ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 309 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكبر» ، حديث 2)
يك وقت ، خُلقِ تواضع انسان را دعوت به احترام و فروتنى مىكند ؛ غنى باشد يا فقير ، مطمح نظر باشد يا نباشد . يعنى تواضع او بىآلايش است ؛ روح او پاك و پاكيزه است ؛ جاه و شرفْ مجامع قلب او [را] به خود جذب نكرده . اين تواضع براى فقرا خوب است ؛ براى اغنيا هم خوب است . هر كس را به فراخور حال او احترام بايد كرد . ولى اين تحقير تو و تكبر تو از اهل جاه و شرف نه از آن است كه متملق نيستى ؛ بلكه براى آن است كه حسودى و خودت هم در اشتباهى . و لهذا اگر به تو احترامِ غيرِ متوقع كند ، او را تواضع كنى و براى او فروتن شوى! در هر صورت ، مكايد نفس و شاهكارهاى او به قدرى دقيق است كه انسان جز پناه به خدا چارهاى ندارد . وَالْحَمْدُ للّه أوَّلاً و آخِراً .
حديث پنجم [ حسد ]
الحديث الخامس : بِالسَّنَدِ المُتَّصل إلى مُحمَّدِ بن يَعقوبَ عَنْ عَليِّ بنِ إبراهيم ، عَن مُحمّدِ بنِ عيسى ، عَن يُونُسَ ، عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّي ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّه ، صَلّى اللّه عليه وآله : قَالَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ : يَا ابْنَ عِمْرَانَ لاَ تَحْسُدَنَّ النَّاسَ عَلَى مَا آتَيْتُهُمْ مِنْ فَضْلِي ، وَلاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى ذَلِكَ ، وَلاَ تُتْبِعْهُ نَفْسَكَ ؛ فَإِنَّ الْحَاسِدَ سَاخِطٌ لِنِعَمِي صَادٌّ لِقَسْمِيَ الَّذِي قَسَمْتُ بَيْنَ عِبَادِي وَمَنْ يَكُ كَذَلِكَ فَلَسْتُ مِنْهُ وَلَيْسَ مِنِّي»(1).
ترجمه : «داود حديث مىكند از حضرت صادق - عليه السلام - كه فرمود رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : خداى عز ّوجلّ به موسى بن عمران فرمود : "اى پسر عمران ، البته حسد نَوَرز به مردم بر آنچه به آنها دادم از فضل خود ، و چشمان خود را به سوى آن خيره مكن و نفرست دنبال او نفس خود را ، زيرا كه همانا حسد كننده غضبناك است به نعمت من ؛ روبرگردان است از قسمتهايى كه مابين بندگان خود بخش كردم . و كسى كه چنين باشد ، پس من از او نيستم و او از من نيست"» .
شرح : «حسد» حالتى است نفسانى كه صاحب آن آرزو كند سلب كمال و نعمت متوهّمى را از غير ؛ چه آن نعمت را خود دارا باشد يا نه ، و چه بخواهد به خودش برسد
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 307 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الحسد» ، حديث 6 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 366 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 55 ، حديث 6 .
يا نه . و آن ، غير از «غبطه» است ؛ چه كه صاحب آن مىخواهد از براى خود نعمتى را كه در غير توهّم كرده است ، بدون آنكه ميل زوال آن را از او داشته باشد . و اينكه گفتيم : كمال و نعمت «متوهم» ، زيرا كه لازم نيست آن چيزى را كه حسود ميل زوال آن را دارد كمال و نعمت باشد فى نفسه ؛ چه بسا چيزهايى كه فى نفسه از نقايص و رذائل است ، ولى حسود آن را كمال گمان كرده زوال آن را مىخواهد . يا آنكه چيزى از نقايص انسانيه و كمالات حيوانيه است و حسود چون در حد حيوانيت است آن را كمال داند و زوال آن را مىطلبد . مثلاً در بين مردم كسانى هستند كه فتّاكى و خونريزى را هنر دانند! و اگر كسى چنين باشد به او حسد ورزند . يا بذلهگويى و هرزهسرايى را كمال پندارند و به آن حسد مىكنند . پس ميزانْ توهّمِ كمال است و گمان نعمت ، نه خود آنها . مقصود آن است كه شخصى كه در غيرْ نعمتى ديد ، چه واقعاً نعمت باشد يا نباشد ، و زوال آن را مايل بود ، چنين شخصى را حسود گويند .
و بدانكه از براى حسد اقسامى است و درجاتى ، به حسب حال محسود ، و به حسب حال حسود ، و به حسب حال حسد فى نفسه .
اما به حسب حال محسود ، چنانچه به كمالات عقليه يا خصال حميده يا مناسك و اعمال صالحه يا امور خارجيه از قبيل مال و منال و عظمت و حشمت و غير آن حسد برند ؛ يا به مقابلات هر يك از اينها حسد برند در صورتى كه كمال توهم شود .
و اما به حسب حال حسود ، چنانچه حسد از عداوت يا تكبّر يا خوف يا غير آن پيدا شود از اسبابى كه بعدها ذكر آن مىشود .
و اما به حسب حال حسد فى نفسه ، كه مىتوان گفت : درجات و تقسيمات حقيقيۀ حسد اين است نه آن سابقىها ، پس ، از براى آن در جانب شدت و ضعف مراتبى است كثيره كه به حسب اسبابْ مختلف شود ، و نيز به حسب آثار اختلاف پيدا كند . ما ان شاء اللّه در ضمن فصولى چند اشاره به مفاسد و علاج آن به مقدار مقدور خويش مىنماييم .
وَمِنْهُ التَّوْفيق .
از براى حسد اسباب بسيارى است كه عمدۀ آن به رؤيت ذلّ نفس برگردد ؛ چنانچه در كبر به حسب نوع عكس آن است . همانطور كه انسان كه رؤيت كمالى در خود كرد و غير را فاقد ديد از آن يك حالت تعزّز و ترفّع و سركشى از براى نفس او پيدا شود و تكبّر كند ، وقتى كه غير را كامل ديد ، در او يك حالت ذلّ و انكسارى رخ دهد كه اگر عوامل خارجيه و مصلحات نفسانيه نباشد حسد توليد كند . و گاه شود كه ذلّ خود را در همسرى غير با خود پندارد ؛ چنانچه صاحب كمال و نعمتْ بر مثل خود يا تالىتلو خود حسد ورزد . و توان گفت : حسد همان حال انقباض و ذلّ نفس است كه اثر آن ميل زوال نعمت و كمال است از غير .
و بعضى - چنانچه علامۀ مجلسى قدس سره ، نقل فرمودند(1)- «اسباب حسد را منحصر كردهاند در هفت چيز :
اوّل : عداوت .
دوم : تعزّز . و آن چنان است كه بداند كه محسود به واسطۀ نعمتى كه دارد بر او تكبر كند ، و او طاقت كبر و فخر او را نداشته باشد ، پس زوال آن را بخواهد .
سوم : كبر . و آن چنان است كه حسود بخواهد به صاحب نعمت تكبّر كند و ممكن نباشد جز به زوال آن .
چهارم : تعجب . و آن چنان است كه تعجب كند از اينكه اين نعمت بزرگ را اين شخص داراست . چنانچه خداى تعالى از امم سابقه خبر مىدهد كه گفتند : (مَا أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا)(2). و گفتند : (أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا)(3)تعجب كردند از آنكه كسى كه مثل خود
آنهاست فائز به مرتبۀ رسالت و وحى شود ، پس حسد ورزيدند .
پنجم : خوف . و آن چنان است كه بترسد از مزاحمت صاحب نعمت به واسطۀ آن با مقاصد محبوبۀ او .
ششم : حب رياست . چنانچه مبتنى باشد رياست او به اينكه كسى در نعمت مساوى او نباشد .
هفتم : خُبث طينت كه كسى را نتواند در نعمت ببيند»(1)انتهى كلامه .
ولى به عقيدۀ نويسنده چنانچه اشاره به آن شده ، غالب اينها ، بلكه تمام اينها ، برگشت مىكند به رؤيت ذلّ نفس ؛ و سبب بلاواسطۀ حسد - به آن معنى كه مشهور حسد را معنى كنند - آن است . و اما بنابر آنچه كه ما در معنى حسد گفتيم : كه خود اين حالت حسد باشد ، مضايقه نيست در صحت آنچه ذكر شده است . و در هر صورت ، بحث در اطراف اين معانى خارج از مقصود ما و وضع اين اوراق است .
بدانكه حسد خودش يكى از امراض مهلكۀ قلبيه است . و از او نيز زاييده شود امراض كثيرۀ قلبيه و كبر و مفاسد اعمالى كه هر يك از موبقات است و براى هلاك انسان سببى مستقل است . و ما به ذكر بعضى از آنها كه پر ظاهر است مىپردازيم ؛ و ناچار مفاسد خفيهاى دارد كه از نظر نويسنده پوشيده است .
اما مفاسد خودش ، پس بس است براى آن آنچه صادق مصدَّق خبر داده است في صحيحة مُعاوِيَةَ بْنِ وَهَبٍ قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِ اللّه عليه السلام : «آفَةُ الدِّينِ الْحَسَدُ وَالْعُجْبُ وَالْفَخْرُ»(2).
وفي صحيحة مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَن أَبي جَعْفَر عليه السلام : «إِنَّ الرَّجُلَ لَيَأْتِي بِأَيِّ بَادِرَةٍ فَيُكَفَّرُ وَإِنَّ الْحَسَدَ لَيَأْكُلُ الإيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ»(1).
يعنى «حضرت باقر - عليه السلام - فرمود : "همانا مرد بيايد با هر لغزش فعلى يا زبانى كه در غضب از او صادر شود پس آمرزيده شود ، و همانا حسد هر آينه مىخورد ايمان را چنانچه آتش هيزم را مىخورد"» .
معلوم است ايمان نورى است الهى كه قلب را مورد تجلّيات حق - جلّ جلاله - قرار دهد ؛ چنانچه در احاديث قدسيه منقول است : «لا يَسَعُنِي أَرضي وَلا سَمائي بل يَسَعُني قَلْبُ عَبْدِيَ الْمُوْمِنِ»(2). اين نور معنوى ، اين بارقۀ الهيه ، كه قلب را وسيعتر از جميع موجودات قرار مىدهد ، منافات دارد با آن تنگى و تاريكى كه در قلب از كدورت اين رذيله پيدا مىشود . اين صفت خبيث و زشت چنان قلب را گرفته و تنگ مىكند كه آثار آن در تمام مملكت باطن و ظاهر پيدا شود . قلب محزون و افسرده ، سينه گرفته و تنگ ، چهره عبوس و چين در چين شود . البته اين حالت نور ايمان را باطل كند و قلب انسانى را بميراند ؛ و هر قدر قوّت پيدا كند ، نور ايمان رو به ضعف گذارد .
تمام اوصاف معنويه و صوريۀ مؤمن منافى است با آثارى كه از حسد در ظاهر و باطن پيدا شود : مؤمن خوشبين است به خداى تعالى و راضى است به قسمتهايى كه بين بندگانش فرموده ؛ حسودْ غضبناك است به حق تعالى و روبرگردان است از تقديرات او ؛ چنانچه در حديث شريف ذكر شده .
مؤمن بدى مؤمنين را نمىخواهد و آنها را عزيز دارد ؛ حسود برخلاف آن است .
مؤمن حب دنيا بر او غلبه نكرده ؛ حسود از شدت حب دنيا گرفتار اين رذيله شده .
مؤمن خوف و حزنى ندارد جز از مبدأ تعالى و مرجع ؛ حسود خوف و حزنش در اطراف محسود چرخ مىزند .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 306 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الحسد» ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 365 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 55 ، حديث 1 .
2) - «من در آسمان و زمينم نگنجم ، ولى در دل بندۀ مؤمنم جاى گيرم» . (تفسير القرآن الكريم، صدر المتألّهين، ج 4، ص 167؛ ر .ك : عوالي اللآلي ، ج 4 ، ص 7 ؛ بحار الأنوار ، ج 55 ، ص 39 ؛ جامع الأسرار، ص 557)
مؤمن گشاده جبين است و بشراى او در صورت اوست ؛ حسود جبينش درهم و عبوس است .
مؤمن متواضع است ؛ حسود تكبر كند در بسيارى از اوقات .
پس حسد آفت ايمان است و آن را مىخورد آن سان كه هيزم را آتش . بس است در زشتى اين رذيله كه ايمان را كه سرمايۀ نجات آخرت و حيات قلوب است از دست انسان بگيرد و او را مفلس و بيچاره كند .
و از مفاسد بزرگى كه از لوازم غير منفكۀ حسد است غضبناكى بر خالق و ولىّنعمت و اعراض از تقديرات اوست . امروز حجابهاى ظلمانى غليظ عالم طبيعت و اشتغال به آن تمام مدارك ما را محجوب كرده و چشم و گوش ما كور و كر است ؛ نه مىفهميم كه غضبناكيم از مالك الملوك و روبرگردانيم از او ، و نه مىدانيم صورت اين غضب و اِعراضْ در ملكوت و مسكن دائمى اصلى ما چيست . همين به گوش ما مىرسد از قول امام صادق عليه السلام : «وَمَنْ يَكُ كَذَلِكَ فَلَسْتُ مِنْهُ وَلَيْسَ مِنِّي» . «كسى كه از من معرض باشد و سخط كند به من ، نه من از او هستم و نه او از من» . نمىفهميم اين برائت حق تعالى از ما و اين بيزارى چه مصيبتى است و چه چيزها در زير سر دارد . كسى كه خارج شد از ولايت حق و بيرونش كردند از زير پرچم رحمت ارحم الراحمين ، ديگر اميد نجات براى او نيست ؛ شفاعت شافعان نصيب او نخواهد شد : (مَنْ ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ)(1). كى شفاعت مىكند كسى را [كه] سخطناك به خدا است و از حرز ولايت او خارج است و ريسمان مودت مابين او و مالك رقابش پاره شده؟ واسوأتا ، واحسرتا ، بر آنچه خود ما به سر خود آورديم ، هر چه انبيا و اوليا فرياد كردند و ما را از خواب خواستند بيدار كنند ، بر غفلت ما روز بهروز افزوده شد و شقاوت ما زياد شد .
و از مفاسد اين خُلق ، از قرار فرمودۀ علماى آخرت ، فشار قبر و ظلمت آن است ؛ زيرا كه مىفرمايند : صورت قبرى و برزخى اين اخلاق فاسدۀ رديّه ، كه فشار روحى دارد و
1) - «كيست كه در نزد او ، جز به اذن او ، به شفاعت برخيزد؟» . (البقرة (2) : 255)
كدورت قلبى دارد ، فشار و ظلمت قبر است . تنگى و فراخى قبر تابع انشراح صدر و عدم آن است .
از حضرت صادق - عليه السلام - روايت شده كه «رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - بيرون رفتند در تشييع جنازۀ سعد در صورتى كه تشييع كردند او را هفتاد هزار فرشته . پس رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - سر خود را به سوى آسمان بلند كرد ، پس از آن گفت : "آيا مثلِ سعد فشار داده مىشود؟ "راوى به امام - عليه السلام - عرض مىكند : فدايت شوم براى ما نقل شده كه سعد استخفاف به بول مىكرد . فرمود : "معاذاللّه! فقط يك درشتى و بدى در خُلق او بود با اهل خانهاش"» انتهى(1).
و تنگى و فشار و كدورت و ظلمتى كه در قلب به واسطۀ حسد پيدا مىشود در كمتر از اخلاق فاسده است . در هر حال ، صاحب اين خُلق هم در دنيا معذب و مبتلاست ، و هم در قبر در فشار و ظلمت است ، و هم در آخرت گرفتار و بيچاره است . اينها مفاسد خود حسد است در صورتى كه از او خُلق فاسد ديگر يا عمل باطل فاسدى توليد نشود ؛ و كم اتفاق افتد كه آن ، سبب فساد ديگر نشود ؛ بلكه از او سيّئات اخلاقى و اعمال ديگرى زاييده شود ؛ مثل كبر در بعضى موارد ، چنانچه گذشت ؛ و غيبت و نميمه و فحش و ايذا و غير آن كه هر يك از موبقات و مهلكات است .
پس ، لازم است بر انسان عاقل كه دامن همت به كمر زند و خود را از اين ننگ و ايمان خود را از اين آتش سوزان و آفت سخت نجات دهد ؛ و خود را از اين فشار فكر و تنگى قلب در اين عالم ، كه خود يك عذابى است دائمى (مادام العمر) ، و از فشارها و ظلمتهاى قبر و عالم برزخ و غضب خداوند تعالى رهايى دهد . قدرى تفكر كند كه چيزى كه اينقدر مفاسد دارد لازمالعلاج است ؛ در صورتى كه حسد تو براى محسود هم هيچ ضررى ندارد . از حسد تو نعمت او زائل نمىشود ؛ بلكه براى او نفع دنيوى و اخروى هم دارد ،
1) - «إِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم خَرَجَ فِي جِنَازَةِ سَعْدٍ وَقَدْ شَيَّعَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ ؛ فَرَفَعَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ ، ثُمَّ قَالَ : مِثْلُ سَعْدٍ يُضَمُّ؟ قَالَ : قُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّا نُحَدِّثُ أَنَّهُ كَانَ يَسْتَخِفُّ بِالْبَوْلِ . فَقَالَ : مَعَاذَ اللّهِ! إِنَّمَا كَانَ مِنْ زَعَارةٍ فِي خُلُقِهِ عَلَى أَهْلِهِ» . (الكافي ، ج 3 ، ص 236 ، «كتاب الجنائز» ، «باب المسألة في القبر ومن يسأل ومن لا يسأل» ، حديث 6)
زيرا كه گرفتارى تو ، كه حسود و دشمن اويى ، و عذاب و حزن تو براى او خود منفعتى است ؛ مىبيند خود متنعم است و تو از تنعم او معذبى ، اين خود نعمتى براى او مىشود . اگر تو تَنبه به اين نعمت دومىنيز پيدا كنى ، براى تو عذابِ ديگر و فشارِ فكرِ ديگر مىشود ، و او را اين عذابْ نعمتى است ، و همينطور ؛ پس تو هميشه در رنج و غم و فشارى ، و او در نعمت و فرح و انبساط است . و در آخرت نيز حسد تو براى او نفع بخشد ؛ خصوصاً اگر به غيبت و تهمت و ساير موذيات منجر شود كه حسنات تو را به او دهند و تو بيچاره و مفلس شوى و او داراى نعمت و عظمت . اگر قدرى در اين امور تفكر كنى ، البته خود را از اين رذيله پاك مىكنى و نفس را از اين مهلكه نجات مىدهى .
گمان مكن كه رذائل نفسانى و اخلاق روحى ممكن الزوال نيست . اينها خيال خامى است كه نفس امّاره و شيطان القا مىكند ، مىخواهد تو را از سلوك راه آخرت و اصلاح نفس باز دارد . انسان تا در اين دار تغيّر و نشئۀ تبدّل است ، ممكن است در تمام اوصاف و اخلاق تغيير پيدا كند . و هر چه ملكات محكم هم باشد تا در اين عالم است قابل زوال است ؛ منتها به حسب اختلاف شدت و ضعف ، زحمت تصفيه تفاوت مىكند . البته اوّل پيدايش صفتى در نفسْ با زحمت و رياضتِ كمى او را مىتوان ازاله كرد ، مثل نهال نورسى كه ريشه ندوانيده باشد و متمكن در زمين نشده باشد ؛ ولى بعد از آنكه آن صفتْ متمكن در نفس شد و از ملكات مستقرۀ نفس گرديد ، زوالش ممكن است ولى زحمتش زياد مىشود ؛ مثل درختى كه كهنسال شده و ريشه كرده ، زحمت كندنش زيادتر است . تو هر چه ديرتر در فكر قلع ريشههاى مفاسد روحى افتى ، ناچار زحمت و رياضتت بيشتر گردد .
اى عزيز ، اولاً مگذار مفاسد اخلاقى يا عملى در مملكت ظاهر و باطنت وارد شود كه اين خيلى سهلتر است از آنكه بعد از ورود بخواهى اخراج آنها كنى ؛ همانطور كه دشمن را اگر نگذارى وارد سرحد مملكت گردد يا وارد قلعه شود آسانتر است دفع آن تا بعد از وارد شدن و برج و بارو را گرفتن در صدد دفع و اخراج برآيى . و اگر وارد شد ، هر چه ديرتر در صدد دفع برآيى زحمتت زياد مىشود و قوۀ داخلى رو به نقصان مىگذارد .
شيخ جليل ما و عارف بزرگوار ، آقاى شاه آبادى - روحى فداه - فرمودند كه تا قواى جوانى و نشاط آن باقى است بهتر مىتوان قيام كرد در مقابل مفاسد اخلاقى و خوبتر مىتوان وظايف انسانيه را انجام داد . مگذاريد اين قوا از دست برود و روزگار پيرى پيش آيد كه موفق شدن در آن حال مشكل است . و بر فرض موفق شدن ، زحمت اصلاح خيلى زياد است .
پس ، انسان عاقل كه تفكّر كرد در مفاسد چيزى ، اگر وارد در آن نيست ، گِرد آن نمىگردد و خود را آلوده نمىكند . و اگر خداى نخواسته وارد شد ، هر چه زودتر در صدد اصلاح برمىآيد و نمىگذارد ريشه كند . و اگر خداى نخواسته ريشه كرد ، با هر زحمت و مشقتى است ريشۀ او را مىكند كه مبادا به ثمرۀ برزخى و آخرتى برسد و ميوۀ آن را بار دهد ، كه اگر با آن خلق فاسد از اين عالم ، كه نشئۀ تبدّلات هيولانى و تغيرات مادى است ، منتقل شد ، قلع آن از دست خود او خارج مىشود و تا در آخرت يا برزخ يك خُلق از اخلاق نفسانى بخواهد تبديل شود هيهات است!
در حديث است از رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - كه هر يك از اهل بهشت و جهنّم مخلدند در آن به واسطۀ نيّات خود(1). نيّات فاسده ، كه زاييدۀ اخلاق رذيله است ،
1) - امام صادق عليهالسلام از پدرانش از امير المؤمنين عليهالسلام روايت مىكند : «كانَ رسولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ذات يَومٍ جالساً في مَسْجِدِهِ إذْ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ الْيَهودِ ... قالَ الْيَهوديُّ : فَإنْ كانَ رَبُّكَ لا يَظْلِمُ فَكَيْفَ يُخلِدُ في النّارِ أبَدَ الآبدينَ مَنْ لَمْ يَعْصِهِ إِلاّ أيّاماً مَعْدُودةً؟ قالَ : يُخْلِدُهُ عَلى نِيَّتِهِ . فَمَنْ عَلِمَ اللّه نيَّتَهُ أنَّهُ لَوْ بَقِيَ في الدُّنيا إلى انْقِضائِها كانَ يعْصي اللّه عَزَّ وَجَلَّ ، خَلَّدَهُ في نارِهِ على نيَّتِهِ ؛ وَنيَّتُهُ في ذلِكَ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ . وكَذلِكَ يَخْلُدُ مَنْ يَخْلُدُ في الجَنَّةِ بِأَنَّهُ يَنْوي أنَّه لَوْ بَقِيَ في الدُّنْيا أيّامَها لأَطاعَ اللّه أَبَداً ؛ وَنيَّتُهُ خيرٌ مِنْ عَمَلِهِ . فَبِالنِّيّاتِ يَخْلُدُ أَهْلُ الجَنَّةِ في الجَنَّةِ وَأهْلُ النّارِ في النّارِ» ؛ «پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلمروزى در مسجد خود نشسته بود كه مردى يهودى بر او وارد شد .. . (سؤالهايى كرد ، يكى از آنها اين بود كه) گفت : اگر پروردگار تو ستم نمىكند ، پس چگونه كسى را كه جز چند روزى گناه نكرده است براى هميشه در آتش نگاه مىدارد؟ پيغمبر پاسخ داد : او را به واسطۀ نيتش در آتش جاويدان نگه مىدارد . كسى را كه خداوند مىداند كه اگر تا پايان دنيا در آن بماند نافرمانى او مىكند ، به واسطه نيتش الى الابد در آتش مىدارد . و اين نيّت او از عملش بدتر است . و اينچنين است كه هر كسى كه در بهشت جاويدان جاى دارد بدين سبب است كه قصد دارد اگر هر روز به دنيا باقى ماند همواره فرمانبرى خدا را نمايد ، و نيت او از عملش بهتر است . و به سبب نيتها اهل بهشت در بهشت ، و اهل جهنم در آتش جاويدان مىمانند .. .» . (التوحيد ، صدوق ، پاورقى ص 397 - 399 ، «باب الأطفال» ، حديث 14)
ممكن نيست زائل شود مگر آنكه منشأ آن زائل گردد . در آن عالم ملكات به قدرى با شدت و قوّت ظهور مىكند كه زوال آن يا ممكن نيست - آن وقت انسان مخلد است در جهنم - و اگر با فشارها و سختىها و آتشها زائل شود ، پس از قرنهاى ربوبى شايد زائل شود .
پس ، اى عاقل چيزى را كه با يك ماه يا يك سال زحمت جزئى دنيايى با اختيار خود ممكن است اصلاح كرد و گرفتارى دنيا و آخرت را به آخر رساند ، نگذار بماند و تو را هلاك كند .
پيش از اين ذكر شد كه ايمان ، كه حظّ قلب است ، غير از علم ، كه حظّ عقل است ، مىباشد(1). كلّيۀ مفاسد اخلاقى و اعمالى از اين است كه قلب بىخبر از ايمان است و آنچه عقلْ ادراك به واسطۀ برهان عقلى يا اخبار انبيا كرده به قلب نرسانده و دل از او بىخبر است .
يكى از معارفى كه حكيم و متكلّم و عامۀ مردم از اهل شرايع تصديق دارند و جاى شبهه براى احدى نيست ، آن است كه آنچه به قلم قدرت حكيم علىالاطلاق - جلّت قدرته - جريان پيدا كرده ، از وجود و كمالات آن و از بسط نعمت و تقسيم آجال و ارزاق ، بهترين نقشه و جميلترين نظام است و مطابق با مصالح تامّه ؛ و نظام كلّى اتمّ نظام متصوَّر است . منتها هر يك به لسان خاص خود و اصطلاح مخصوص به فن خود طورى بيان اين لطيفۀ الهيه و حكمت كامله را كرده[اند] : عارف گويد : ظلّ جميلِ
1) - ر .ك : صفحه 42 .
علىالاطلاقْ جميل علىالاطلاق است(1). حكيم گويد : نظام عينى مطابق نظام علمى ، خالى از نقص و شرور است ؛ و شرور متوهّمۀ جزئيه براى رساندن موجودات به كمالات لايقۀ به خود است(2). و متكلّم و اهل شرايع گويند : حكيم افعالش از روى حكمت و صلاح است ، و دست عقول جزئيۀ محدودۀ بشر از دامن ادراك مصالح [كامنه] در تقديرات الهيه كوتاه است(3). اين مطلب در لسان همه جريان دارد و هر كس به اندازۀ سعۀ علم و عقلش براى آن برهانى اقامه كرده ؛ ولى چون از حدّ قيل و قال تجاوز نكرده و به مرتبۀ قلب و حال نرسيده ، لسانهاى اعتراض باز است و هر كس حظّ ايمانى ندارد ، به لسانى تكذيب قول و برهان خود كند . فسادهاى اخلاقى هم روى اين زمينه است ؛ آن كس كه حسد مىورزد و زائل شدن نعمت غير را آرزو كند و كينۀ صاحب نعمت را در دل دارد ، بداند كه ايمان ندارد كه حق تعالى از روى صلاح تام اين نعمت را نصيب او كرده و دست فهم ما از آن كوتاه است . و بداند كه ايمان ندارد به عدل خداى تعالى و قسمت را عادلانه نمىداند . تو در اصول عقايد مىگويى خداى تعالى عادل است ، اين جز لفظ چيز ديگر نيست ؛ ايمان به عدل با حسد منافى است . تو اگر او را عادل مىدانى ، تقسيم او را هم عادلانه بدان . چنانچه در حديث شريف فرمود : «حق تعالى مىفرمايد : "حسود روبرگردان است از قسمتهايى كه بين بندگان كردهام ، و غضبناك است از نعمتهاى من"» . قلبْ فطرتاً در مقابل قسمت عادلانه خاضع است و از جور و اعتسافْ فطرتاً گريزان و متنفر است . از فطرتهاى الهيه ، كه در كمون ذات بشر مخمّر است ، حب عدل و خضوع در مقابل آن است ، و بغض ظلم و عدم انقياد در پيش آن است ؛ اگر خلاف آن را ديد ، بداند در مقدمات نقصانى است . اگر ساخط از نعمت و معرض از قسمت شد ، از آن است كه آن را عادلانه نمىداند ؛ بلكه ، نعوذ باللّه ، جائرانه مىداند ؛ نه اينكه قسمت را عادلانه مىداند و از او معرض است و نقشه را مطابق نظام اتمّ و مصالح تامّه مىداند و
غضبناك از اوست . هيهات كه ايمان ما ناقص است و مطالب عقلى برهانى از حد عقل و ادراك به حدّ قلب وارد نشده . ايمان به گفتن و شنيدن و خواندن و بحث و قيل و قال نيست ؛ خلوص نيّت مىخواهد . خداجو خداياب است ؛ معارف طلب معارف جوست ؛ (مَنْ كانَ فِى هذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِى الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلاً)(1)، (وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ)(2).
علاوه بر علاج علمى ، كه شمّهاى از آن ذكر شد ، علاج عملى نيز از براى اين رذيلۀ فضيحه است . و آن چنان است كه با تكلّفْ اظهار محبت كنى با محسود و ترتيب آثار آن را دهى ، و مقصودت از آن علاج مرض باطنى باشد . نفس تو را دعوت مىكند كه او را اذيت كن ، توهين كن ، دشمن داشته باش ، مفاسد او و مَساوى او را به تو عرضه مىدارد ، تو به خلاف ميل نفس به او ترحّم كن و تجليل و توقير نما ؛ زبان را به ذكر خير او وادار كن ؛ نيكويىهاى او را بر خود و بر ديگران عرضه دار ؛ صفات جميلۀ او را خاطرنشان خود كن . گرچه اينها كه مىكنى در اوّل امر با تكلّف است ، از روى مجاز و غير واقع است ، ليكن چون مقصود اصلاح نفس و برطرف كردن اين نقص و رذيله است بالاخره به حقيقت نزديك مىشود و كم كم تكلّف كم مىشود و نفس عادى مىشود و واقعيت پيدا مىكند . لااقل به نفس عرضهدار و بفهمان كه اين شخص بندۀ خداست و شايد خداوند تعالى به او نظر لطف داشته كه او را متنعم كرده و اختصاص داده به خاصۀ نعم خود . خصوصاً اگر محسودْ اهل علم و ديانت باشد و حسد به واسطۀ آنها باشد ، كه البته حسد ورزيدن به آنها قبيحتر و عداوت با آنها عاقبتش بدتر است . البته به نفس بايد فهماند كه اينها بندگان خاص خدا هستند كه توفيق الهى شامل حالشان شده و
آنها را به اين نعمت عظمى اختصاص داده . و اين نعم بايد محبت در نفس ايجاد كند نسبت به صاحبان آنها ؛ و بايد انسان آنها را محترم دارد و خاضع نسبت به آنها باشد ؛ پس اگر ديد كه چيزهايى كه بايد موجب محبت و خضوع شود در نفس ضد آن بروز كرد ، بداند كه خيلى شقاوت به او چيره شده و ظلمت به باطن او غلبه كرده ؛ و حتماً در صدد اصلاح از طرق علميه و عمليه برآيد . و بداند كه اگر در صدد ايجاد محبت برآمد زود موفق مىشود ؛ زيرا كه نور محبت قاهر است بر ظلمت و كدورت ، و خداى تبارك و تعالى وعده فرموده كه مجاهدان را هدايت كند(1)و آنها را به لطف خفى خود اعانت فرمايد و توفيق عنايت نمايد . إنّهُ وَليُّ التَوْفيقِ وَالْهِدايَةِ .
بدانكه در بعضى از احاديث شريفه وارد شده كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود كه «برداشته شده است از امت من نُه چيز ، و از جملۀ آنها حسد است در صورتى كه ظاهر نشود به دست يا زبان»(2). البته امثال اين حديث شريف نبايد مانع شود از جديت در قلع اين شجرۀ خبيثه از نفس و پاك كردن روح را از اين آتش ايمانسوز و آفتِ دين برانداز ؛ زيرا كه كم اتفاق مىافتد كه اين مادۀ فسادْ قدم به نفس بگذارد و در نفس توليد فسادهاى گوناگون نكند و به هيچ نحو از او اثرى ظاهر نگردد و ايمان انسان محفوظ بماند . با اينكه در احاديث صحيحه وارد شده كه اين صفتْ ايمان را مىخورد و آفت ايمان است(3)، و خداى تعالى از صاحب آن برائت كرده و خود را از او و او را از خود نفى كرده . پس يك چنين امر بزرگى و فساد مهمى را كه به واسطۀ آن همه چيز
1) - (وَالَّذينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا) ؛ «كسانى را كه در راه ما جهاد مىكنند به راههاى خود هدايت كنيم» . (العنكبوت (29) : 69)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 463 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب ما رفع عن الاُمّة» ، حديث 2 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 370 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 56 ، حديث 3 .
3) - ر .ك : صفحه 122 - 123.
انسان در خطر است نبايد انسان از او غفلت كند و به واسطۀ حديثِ «رفع» مغرور گردد . پس ، تو جديت خود را بكن و شاخههاى او را بزن و در صدد اصلاح باش و نگذار از او ترشحى در خارج بشود ، آن وقت ريشۀ آن سست مىشود و از نمو و ترقى مىافتد . و اگر در بين رياضت و اصلاح ، مرگ در رسيد ، رحمت الهى شامل حالت مىشود و با رحمت واسعه و بركت روحانيت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - مشمول عفو مىشوى ؛ و بارقۀ رحمانيه اگر بقيهاى از آن مانده باشد ، مىسوزاند و نفس را پاك و پاكيزه مىكند .
و اما آنچه در روايت حمزة بن حمران وارد است : عَن أبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «ثَلاَثَةٌ لَمْ يَنْجُ مِنْهَا نَبِيٌّ فَمَنْ دُونَهُ : التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْقِ وَالطِّيَرَةُ وَالْحَسَدُ ، إِلاَّ أَنَّ الْمُؤمِنَ لاَ يَسْتَعْمِلُ حَسَدَهُ»(1)يا آنكه مبالغه فرمودهاند و مقصودْ كثرت ابتلاى به آن است ؛ يا اينكه اين تركيب كنايه از كثرت ابتلاست ، بدون آنكه مقصود بالذاتْ خودِ مضمون جمله باشد ؛ يا آنكه حسد را اعم از غبطه اراده فرمودند مجازاً ؛ يا آنكه ميل زوال بعض نعم از كفار را كه استعمال مىكنند در ترويج مذهب باطل خود ، حسد نام نهادهاند ، و الا از حسد به معناى حقيقى خودش انبيا و اوليا - عليهم السلام - پاك و پاكيزهاند ؛ قلبى كه آلوده به مَساوى اخلاقى وقذارات باطنى شد ، مورد وحى و الهام الهى نشود و مورد تجلّيات ذاتى و صفاتى حق نگردد . پس ، بايد يا توجيهى از روايت شود به نحوى كه ذكر شد ، يا به نحو ديگر ، يا ردّ علمش به قائلش - صلوات اللّه عليه - شود . وَالْحَمْدُ للّه أَوَّلاً وَآخِراً .
1) - از ابى عبداللّه عليهالسلام روايت شده كه : «سه چيز است كه هيچ پيامبر و پايينتر از او از آن رهايى نيافتند : انديشيدن در وسوسه در خلق ، و فال بد زدن ، و حسد ورزيدن جز آنكه مؤمن به حسد خود كار نمىكند» . (الكافي ، ج 8 ، ص 108 ، حديث 86 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 366 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 55 ، حديث 8)
حديث ششم [ حبّ دنيا ]
الحديث السادس : بالسَّنَدِ المُتَّصل إلى مُحمّدِ بنِ يَعقوبَ ، عَن مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنَانٍ وَعَبْدِالْعَزِيزِ الْعَبْدِيِّ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «مَنْ أَصْبَحَ وَأَمْسَى وَالدُّنْيَا أَكْبَرُ هَمِّهِ ، جَعَلَ اللّه الْفَقْرَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَشَتَّتَ أَمْرَهُ ، وَلَمْ يَنَلْ مِنَ الدُّنْيَا إِلاَّ مَا قُسِمَ لَهُ . وَمَنْ أَصْبَحَ وَأَمْسَى وَالآخِرَةُ أَكْبَرُ هَمِّهِ ، جَعَلَ اللّهُ الْغِنى فِي قَلْبِهِ وَجَمَعَ لَهُ أَمْرَهُ»(1).
ترجمه : «ابن ابى يعفور گويد كه حضرت صادق - عليه السلام - گفت : "كسى كه صبح كند و شام كند و حال اينكه دنيا بزرگترين همّ او باشد ، قرار دهد خدا فقر را بين دو چشمش ؛ و در هم كند كار او را ؛ برخوردار نگردد از دنيا مگر آنچه قسمت شده است براى او . و كسى كه صبح و شام كند در صورتى كه آخرتْ بزرگترين همّ او باشد ، قرار دهد خدا بىنيازى را در دل او ، و گرد آورد براى او كار او را"» .
شرح : بدانكه از براى «دنيا» و «آخرت» اطلاقاتى است به حسب انظار ارباب علوم و ميزان معارف و علوم آنها ، كه بحث از حقيقت آن به حسب اصطلاح علمى مهم به امر ما
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 319 ، «كتاب الإءيمان والكفر» ، «باب حبّ الدنيا والحرص عليها» ، حديث 15 . (نقل اين حديث مطابق با مرآة العقول (ج 10 ، ص 244، حديث 15) و الوافي (ج 5 ، ص 896 ، حديث 16) از كافى است)
نيست ، و صرف همت در فهم اصطلاحات و رد و قبول و جرح و تعديلْ بازدارد پياده را ز سبيل(1). آنچه در اين باب مهم است فهم دنياى مذمومه است كه انسانِ طالب آخرت اگر بخواهد از آن احتراز كند ، با خُبرت احتراز نمايد . و آنچه اعانت كند انسان را در اين سلوك راه نجات ، و ما آن را ان شاء اللّه در ضمن چند فصل بيان مىكنيم . و از خداى تعالى توفيق مىطلبيم در سلوك اين طريق .
جناب محقّق خبير و محدّث بىنظير ، مولانا مجلسى - عليه الرحمة - مىفرمايد : بدان آنچه از مجموع آيات و اخبار ظاهر مىشود به حسب فهم ما ، اين است كه دنياى مذمومه مركّب است از يك امورى كه انسان را باز دارد از طاعت خدا و دوستى او و تحصيل آخرت . پس دنيا و آخرت با هم متقابلاند . هر چه باعث رضاى خداى سبحان و قرب او شود ، از آخرت است اگر چه به حسب ظاهر از دنيا باشد ؛ مثل تجارات و زراعات و صناعاتى كه مقصود از آنها معيشت عيال باشد براى اطاعت امر خدا ، و صرف كردن آنها در مصارف خيريه و اعانت كردن به محتاجان و صدقات و بازايستادن از سؤال از مردم ، و غير آن ؛ و اينها همه از آخرت است ، گرچه مردم آن را از دنيا دانند . و رياضات مبتدعه و اعمال ريائيه ، گرچه با تزهد و انواع مشقت باشد ، از دنياست ؛ زيرا كه باعث دورى از خدا شود و قرب به سوى او نياورد ؛ مثل اعمال كفار و مخالفان(2)، انتهى .
و از يكى از محققان(3)نقل فرمايد كه دنيا و آخرتِ تو عبارت است از دو حالت از حالات قلب تو : آنچه نزديك است و قبل از مردن ، نامش دنياست ، و آنچه بعد از اين آيد
و پس از مردن است ، نامش آخرت است . پس آنچه از براى تو در آن حظ و نصيب و شهوت و لذّت است قبل از موت ، آن دنياست در حق تو(1).
فقير گويد كه مىتوان گفت كه دنيا گاهى گفته مىشود به نشئۀ نازلۀ وجود كه دار تصرّم و تغيير و مجاز است ؛ و آخرت به رجوع از اين نشئه به ملكوت و باطن خود كه دار ثبوت و خلود و قرار است . و اين نشئه از براى هر نفسى از نفوس و شخصى از اشخاص متحقّق است . بالجمله ، از براى هر موجودى مقام ظهور و مُلك و شهودى است ، و آن مرتبۀ نازلۀ دنياويۀ آن است ؛ و مقام بطون و ملكوت و غيبى است ، و آن نشئۀ صاعدۀ اخرويۀ آن است . و اين نشئۀ نازلۀ دنياويه گرچه خود بذاته ناقص و اخيرۀ مراتب وجود است ولى چون مهد تربيت نفوس قدسيه و دارالتحصيل مقامات عاليه و مزرعۀ آخرت است ، از احسن مشاهد وجوديه و اعز نشآت و مغتنمترين عوالم است پيش اوليا و اهل سلوك آخرت . و اگر اين مواد ملكيه و تغييرات و حركات جوهريۀ طبيعيه و اراديه نبود و خداى تعالى مسلط نكرده بود بر اين نشئه تبدلات و تصرمات را ،
احدى از نفوس ناقصه به حد كمال موعود خود و دار قرار و ثباتِ خود نمىرسيد ، و نقص كلى در ملك و ملكوت وارد مىشد . و آنچه در لسان قرآن و احاديث وارد شده از مذمت اين عالم در حقيقت به خود او رجوع نمىكند ، به حسب نوع و اكثريت ؛ بلكه به توجه به آن به علاقۀ قلبيه و محبت به آن رجوع مىكند .
پس ، معلوم شد كه از براى انسان دو دنياست : يكى ممدوح و يكى مذموم . آنچه ممدوح است ، حصول در اين نشئه كه دارالتربية و دارالتحصيل و محل تجارت مقامات و اكتساب كمالات و تهيه زندگانى سعادتمند ابدى است كه بدون ورود در اينجا امكانپذير نيست . چنانچه حضرت مولى الموحدين و امير المؤمنين - صلواتاللّه عليه - در يكى از خطبههاى خود مىفرمايد - پس از آنكه شنيد از يك نفر كه ذم دنيا مىكند - : «إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا ، وَدَارُ عَافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا ؛ وَدَارُ غِنىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا ؛ وَدَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا ؛ مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللّهِ وَمُصَلّى مَلاَئِكَةِ اللّهِ وَمَهْبِطُ وَحْيِ اللّهِ وَمَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللّهِ .
1) - بحار الأنوار ، ج 70 ، ص 25 ؛ مرآة العقول ، ج 10 ، ص 246 .
اكْتَسَبُوا فِيهَا الرَّحْمَةَ وَرَبِحُوا فِيهَا الْجَنَّةَ .. .»(1)و قول خداى تعالى : (وَلَنِعْمَ دَارُ الْمُتَّقِينَ)(2). به حسب روايت عيّاشى(3)از حضرت باقر - عليه السلام - تفسير به «دنيا» شده است(4).
پس ، عالم مُلك ، كه مظهر جمال و جلال است و حضرت شهادت مطلقه است ، به يك معنا مذمتى ندارد و آنچه مذموم است دنياى خود انسان است ، به معنى وجهۀ قلب به طبيعت و دلبستگى و محبت آن است كه آن منشأ تمام مفاسد و خطاهاى قلبى و قالبى است .
چنانچه در كافى شريف از جناب صادق - عليه السلام - حديث مىكند : قال عليه السلام : «رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ حُبُّ الدُّنْيَا»(5). و عن أَبي جَعْفَر عليه السلام : «مَا ذِئْبَانِ ضَارِيَانِ فِي غَنَمٍ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ ، هَذَا فِي أَوَّلِهَا وَهَذَا فِي آخِرِهَا ، بِأَسْرَعَ فِيهَا مِنْ حُبِّ الْمَالِ وَالشَّرَفِ فِي دِينِ الْمُؤمِنِ»(6).
پس ، تعلق قلب و محبت دنيا عبارت از دنياى مذموم است ؛ و هر چه دلبستگى به آن زيادتر باشد ، حجاب بين انسان و دار كرامت او و پردۀ مابين قلب و حق بيشتر و
1) - «همانا دنيا سراى راستى است براى آنكه با آن از در راستى درآيد ؛ و سراى دُرستى است براى كسى كه آن را دريابد ؛ و سراى بىنيازى است براى كسى كه از آن توشه برگيرد ؛ و سراى پند است براى كسى كه از آن پند گيرد . دنيا سجدهگاه دوستداران خدا ، و نمازخانه فرشتگان خدا ، و جاى فرود وحى خدا و بازار ياران خدا است كه در آن رحمت الهى را به دست آورند و بهشت را سود برند» . (نهج البلاغة ، ص 493 ، حكمت 131)
2) - «چه نيكو است جايگاه پرهيزگاران» . (النحل (16) : 30)
3) - ابونصر محمد بن مسعود بن محمد بن عيّاشى تميمى از بزرگان علماى شيعه و از استوانههاى حديث و تفسير روايى در اواخر قرن سوم هجرى است . محدّثين بزرگى چون شيخ كشّى صاحب رجال و شيخ جعفر بن محمد عياشى فرزندش از او روايت كردهاند . آثار بسيارى دارد ، شيخ طوسى آثار او را افزون از 200 شمرده است ، از آثار اوست : كتاب التفسير ، كتاب الصّلاة ، كتاب الطبّ ، كتاب معرفهالناقلين ، كتاب الغيبة .
4) - عن ابن مسكان ، عن أبى جعفر عليهالسلام فى قوله : (وَلَنِعْمِ دَارُ الْمُتَّقِينَ) ، قال : «الدنيا» . (تفسير العيّاشي ، ج 2 ، ص 258 ، حديث 24)
5) - «دنيا دوستى منشأ هر گناه است» . (الكافي ، ج 2 ، ص 315 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حبّ الدنيا والحرص عليها» ، حديث 1)
6) - الكافي ، ج 2 ، ص 315 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حبّ الدنيا والحرص عليها» ، حديث 3 .
غليظتر شود . و آنچه در بعضى از احاديث شريفه است كه از براى خدا هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت(1)، «حجابهاى ظلمانى» تواند همين تعلقات قلبيه باشد به دنيا . و هر قدر تعلقات بيشتر باشد ، حجابها زيادتر است . و هر چه تعلق شديدتر باشد ، حجاب غليظتر و خرق آن مشكلتر است .
بدانكه انسان چون وليدۀ همين عالم طبيعت است و مادر او همين دنياست و اولاد اين آب و خاك است ، حب اين دنيا در قلبش از اولِ نشو و نما مغروس است ؛ و هر چه بزرگتر شود ، اين محبت در دل او نمو مىكند . و به واسطۀ اين قواى شهويه و آلات التذاذيه كه خداوند به او مرحمت فرموده براى حفظ شخص و نوع ، محبت او روزافزون شود و دلبستگى او رو به ازدياد گذارد . و چون اين عالم را محل التذاذات و تعيشات خود
مىپندارد و مردن را اسباب انقطاع از آنها مىداند ، و اگر به حسب برهان حكما يا اخبار انبيا - صلوات اللّه عليهم - عقيدهمند به عالم آخرت شده باشد و به كيفيات و حيات و كمالات آن ، قلبش باز از آن بىخبر است و قبول ننموده ، چه رسد به آنكه به مقام اطمينان رسيده باشد ؛ لهذا حُبش به اين عالم خيلى زياد مىشود .
و نيز چون فطرتاً انسان حب بقاء دارد و از فنا و زوال متنفر و گريزان است ، و مردن را فنا گمان مىكند ، گرچه عقلش هم تصديق كند كه اين عالم دارفنا و گذرگاه است و آن عالم باقى و سرمدى است ، ولى عمده ورود در قلب است ؛ بلكه مرتبۀ كمال آن اطمينان است ؛ چنانچه حضرت ابراهيم خليل الرحمان - عليه السلام - از حق تعالى مرتبۀ اطمينان را طلب كرد و به او مرحمت گرديد(2). پس چون قلوب يا ايمان به آخرت ندارند ،
1) - عن النبي صلىاللهعليهوآلهوسلم : «أنّ للّهِِ تَباركَ وتعالى سَبعينَ ألْفَ حِجابٍ من نور وظُلمةٍ» . (بحار الأنوار ، ج 55 ، ص 45 ، ذيل حديث 13)
2) - اشاره است به آيۀ مباركۀ (وَإِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتَى قالَ أَوَ لَمْ تُؤمِنْ قَالَ بَلَى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي) ؛ «و آن گاه كه ابراهيم گفت : پروردگارا ، نشانم ده چگونه مُردگان را زنده مىكنى ، گفت ، مگر ايمان نياوردى؟ گفت : آرى ايمان دارم ، اما براى اينكه دلم آرام گيرد» . (البقرة (2) : 260)
مثل قلوب ما گرچه تصديق عقلى داريم ، يا اطمينان ندارند ، حب بقاء در اين عالم را دارند و از مرگ و خروج از اين نشئه گريزاناند . و اگر قلوب مطلع شوند كه اين عالم دنيا پستترين عوالم است و دارفنا و زوال و تصرم و تغير است و عالم هلاك و نقص است ، و عوالم ديگر كه بعد از موت است هر يك باقى و ابدى و داركمال و ثبات و حيات و بهجت و سرور است ، فطرتاً حب آن عالم را پيدا مىكنند و از اين عالَم گريزان گردند . و اگر از اين مقام بالا رود و به مقام شهود و وجدان رسد و صورت باطنيۀ اين عالم را و علاقۀ به اين عالم را [و صورت باطنيۀ آن عالم را] و علاقۀ به آن را ببيند ، اين عالم براى او سخت و ناگوار شود و تنفر از آن پيدا كند ؛ و اشتياق پيدا كند كه از اين محبس ظلمانى و غل و زنجير زمان و تصرم خلاص شود .
چنانچه در كلمات اوليا اشاره به اين معنا شده است : حضرت مولى الموالى مىفرمايد : «وَاللّهِ لاَبْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ»(1). «به خدا قسم كه پسر ابوطالب مأنوستر است به مردن از بچه به پستان مادرش» . زيرا كه آن سرور حقيقت اين عالم را مشاهده كرده به چشم ولايت ، و جوار رحمت حق تعالى را به هر دو عالم ندهد . و اگر به واسطۀ مصالحى نبود ، در اين محبس ظلمانى طبيعت نفوس طاهرۀ آنها لحظهاى توقّف نمىكرد . و خود وقوع در كثرت و نشئۀ ظهور و اشتغال به تدبيرات مُلكى ، بلكه تأييدات ملكوتى ، براى محبين و مجذوبين رنج و المى است كه ما تصور آن را نمىتوانيم كنيم .
بيشتر نالۀ اوليا از درد فراق و جدايى از محبوب است و كرامت او ؛ چنانچه در مناجاتهاى خود اشاره بدان كردهاند(2)؛ با اينكه آنها احتجابات ملكى و ملكوتى را
1) - نهج البلاغة ، ص 52 ، خطبۀ 5 .
2) - مثلاً امير المؤمنين عليهالسلام در دعاى «كميل» مىفرمايد : «إِلهِي وَرَبِّي فهَبْنِي صبرتُ عَلَى عَذابك فَكَيفَ أصبِرُ عَلَى فِراقِكَ» ؛ «اى خدا و اى پروردگارم ، گيرم كه در عذابت شكيبايى نمايم چگونه در دورىات شكيبا باشم» . (مصباح المتهجّد ، ص 586 ؛ إقبال الأعمال ، ص 222 )
نداشتهاند و از جهنم طبيعت گذشتهاند و آن خامده بوده و فروزان نبوده(1)و تعلقات عالم در آنها نبوده و قلوب آنها خطيئۀ طبيعى نداشته ، ولى وقوع در عالم طبيعتْ خود حظ طبيعى است ؛ و التذاذ قهرى كه در ملك حاصل مىشد ، براى آنها ولو به مقدار خيلى كم هم باشد اسباب حجاب بوده . چنانچه از حضرت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - منقول است كه مىفرمود : «لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي وَإِنِّي لأَسْتَغْفِرُ اللّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً»(2).
و شايد خطيئۀ حضرت آدم ابوالبشر ، همين توجه قهرى به تدبير ملك و احتياج قهرى به گندم و ساير امور طبيعيه بوده ؛ و اين از براى اولياء خدا و مجذوبين خطيئه است . و اگر به آن جذبۀ الهيه حضرت آدم مىماند و وارد در ملك نمىشد ، اين همه بساط رحمت در دنيا و آخرت بسط پيدا نمىكرد . از اين مقام بگذرم . تا اين اندازه هم از طور اين اوراق خارج شدم .
بدانكه نفس در هر حظى كه از اين عالم مىبرد در قلب اثرى از آن واقع مىشود كه آن تأثر از مُلك و طبيعت است و سبب تعلق آن است به دنيا . و التذاذات هر چه بيشتر باشد قلب از آن بيشتر تأثر پيدا مىكند و تعلق و حبش بيشتر مىگردد ، تا آنكه تمام وجهۀ قلب به دنيا و زخارف آن گردد . و اين منشأ مفاسد بسيارى است . تمام خطاهاى انسان و گرفتارى به معاصى و سيّئات براى همين محبت و علاقه است ؛ چنانچه در حديث كافى گذشت(3).
1) - اشاره است به حديث : «جُزْ نَاهَا وَهِىَ خَامِدَة» ؛ «ما از آن گذر كرديم و خاموش بود» . (علم اليقين ، ج 2 ، ص 971)
2) - «گاه دلم را كدورتى مىپوشاند و من براستى كه هر روز هفتاد بار از خداوند درخواست آمرزش مىكنم» . (مستدرك الوسائل ، ج 5 ، ص 320 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب الذكر» باب 22 ، حديث 2)
3) - ر.ك: صفحه 136.
و از مفاسد بسيار بزرگ آن ، چنانچه حضرت شيخ عارف(1)ما - روحى فداه - مىفرمودند ، آن است كه اگر محبت دنيا صورت قلب انسان گردد و انس به او شديد شود ، در وقت مردن كه براى او كشف شود كه حق تعالى او را از محبوبش جدا مىكند و مابين او و مطلوباتش افتراق مىاندازد با سخطناكى و بغض به او از دنيا برود . و اين فرمايش كمرشكن بايد انسان را خيلى بيدار كند كه قلب خود را خيلى نگاه دارد . خدا نكند كه انسان به ولىّنعمت خود و مالك الملوك حقيقى سخطناك باشد كه صورت اين غضب و دشمنى را جز خداى تعالى كسى نمىداند .
و نيز شيخ بزرگوار ما - دام ظله - از پدر بزرگوار خود نقل كردند كه در اواخر عمر وحشتناك بود از براى محبتى كه به يكى از پسرهاى خود داشت . و پس از اشتغال چندى به رياضت از آن علاقه راحت شد و خشنود گرديد و به دارسرور انتقال پيدا كرد - رضوان اللّه عليه - .
في الكافي بإسْنادِهِ عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَيْدٍ ، عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ مَاءِ الْبَحْرِ ، كُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّى يَقْتُلَهُ»(2). يعنى حضرت صادق - عليه السلام - فرمود : «مَثل دنيا ، مَثل آب درياست ؛ هر چه تشنه از او بياشامد ، تشنگى را زيادتر كند تا بكشد او را» . محبت دنيا انسان را منتهى به هلاكت ابدى مىكند و مادۀ تمام ابتلائات و سيّئات باطنى و ظاهرى است .
و از جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - منقول است كه «درهم و دينارْ كسانى را كه قبل از شما بودند كشتند ، و كُشندۀ شما هم آنهاست»(3).
فرضاً كه انسان مبتلاى به معاصى ديگر نگردد - گرچه بعيد بلكه محال عادى است - خودِ تعلق به دنيا و محبت به آن ، اسباب گرفتارى است ؛ بلكه ميزان در طول كشيدن عالم قبر و برزخْ همين تعلقات است . هر چه آنها كمتر باشد ، برزخ و قبر انسان
1) - مراد مرحوم آيت اللّه شاهآبادى است .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 136 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب ذمّ الدنيا والزهد فيها» ، حديث 24 .
3) - قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : «إِنَّ الدِّينَارَ وَالدِّرْهَمَ أَهْلَكَا مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَهُمَا مُهْلِكَاكُمْ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 316 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حبّ الدنيا والحرص عليها» ، حديث 6)
روشنتر و گشادهتر و مكث انسان در آن كمتر است ؛ و لهذا براى اولياء خدا بيشتر از سه روز - چنانچه در بعضى روايات است - عالَم قبر نيست ؛ آن هم براى همان علاقۀ طبيعى و تعلق جبلّى است .
و از مفاسد حب دنيا و تعلق به آن اين است كه انسان را از مردن خائف كند . و اين خوف ، كه از محبت دنيا و علاقۀ قلبى به آن پيدا شود ، بسيار مذموم است ، و غير از خوف از مَرجع است كه از صفات مؤمنين است . و عمدۀ سختىِ مردنْ همين فشار رفعِ تعلقات و خوف از خود مرگ است .
جناب محقّق بارع و مدقّق بزرگ اسلام ، سيّد عظيم الشأن داماد ، كرّم اللّه وجهه ، در قبسات - كه يكى از كتب كمنظير است - در باب خود مىفرمايد : «لا تَخافَنَّكَ الْمَوْتُ ، فإنَّ مَرارَتَهُ في خَوْفِهِ»(1). «نترساند البته تو را مرگ، زيرا كه تلخى آن در ترسناكى از اوست».
و از مفاسد بزرگ حب دنيا آن است كه انسان را از رياضات شرعيه و عبادات و مناسك باز دارد ، و جنبۀ طبيعت را قوّت دهد و تعصّى نمايد طبيعت از اطاعت روح ، و انقياد آن را نكند و عزم انسانى را سست كند و اراده را ضعيف نمايد ؛ با اينكه يكى از اسرار بزرگ عبادات و رياضات شرعيه آن است كه بدن و قواى طبيعيه و جنبۀ ملكْ تابع و منقاد روح گردد و ارادۀ نفس در آنها كار كن شود و ملكوت نفس بر ملك غالب شود ، و بهطورى روح داراى سلطنت و قدرت و نفوذ امر شود كه به مجرّد اراده بدن را به هر كار بخواهد وادار كند ، و از هر كار بخواهد بازدارد ؛ ملك بدن و قواى ظاهره مُلكيه تابع و مقهور و مسخّر ملكوت گردد به نحوى كه بىمشقت و تكلف هر كارى را بخواهد انجام دهد . و يكى از فضائل و اسرار عبادات شاقّه و پرزحمت آن است كه اين مقصد از آنها بيشتر انجام گيرد ، و انسان به واسطۀ آنها داراى عزم مىشود و بر طبيعت غالب مىآيد و بر ملك چيره مىشود . و اگر اراده تام و تمام شود و عزم قوى و محكم گردد ، مَثل مُلك بدن و قواى ظاهره و باطنۀ آن مَثل ملائكة اللّه شود كه عصيان خدا نكنند ؛ به
1) - عبارت قبسات چنين است : «لا تخافنّ موت البدن .. . استهينوا بالموت ، فإنّ مرارته في خوفه» . (القبسات ، ص 479)
هر چه آنها را امر فرمايد اطاعت كنند(1)، و از هر چه نهى فرمايد منتهى شوند ، بدون آنكه با تكلف و زحمت باشد . قواى مُلك انسان هم اگر مسخّر روح شد ، تكلف و زحمت از ميان برخيزد و به راحتى مبدل گردد ، و اقاليم سبعۀ مُلك تسليم ملكوت شود و همۀ قوا عُمّال آن گردند .
و بدان اى عزيز كه عزم و ارادۀ قويّه در آن عالَم خيلى لازم است و كاركن است . ميزانِ يكى از مراتب بهشت ، كه از بهترين بهشتهاست ، اراده و عزم است كه انسان تا داراى ارادۀ نافذه و عزم قوى نباشد ، داراى آن بهشت و مقام عالى نشود . در حديث است كه وقتى اهل بهشت در آن مستقر گردند ، يك مرقومه از ساحت قدس الهى - جلّت عظمته - صادر گردد براى آنها به اين مضمون : «اين كتاب از زندۀ پايدار جاويدان است
به سوى زندۀ پايدار جاويدان . من چنانم كه به هر چه بفرمايم بشو مىشود ؛ تو را نيز امروز چنان كردم كه به هر چه امر كنى بشود مىشود»(2).
ملاحظه كن اين چه مقامى و سلطنتى است ، و اين چه قدرتى است الهى كه ارادۀ او مظهر ارادهاللّه شود : معدومات را لباس وجود دهد . از تمام جنّات جسمانى ، اين قدرت و نفوذِ اراده بهتر و بالاتر است . و معلوم است اين مرقومه عبث و جزاف رقم نشود . كسى كه ارادهاش تابع شهوات حيوانى باشد و عزمش مرده و خمود باشد به اين مقام نرسد . كارهاى حق تعالى از جزاف مبرّاست : در اين عالم از روى نظام و ترتيب اسباب و مسببات است ، در آن عالم هم همينطور است . بلكه آن عالم اَلْيَقْ به نظام و اسباب و مسببات است . تمام نظام عالم آخرت از روى تناسبات و اسباب است : نفوذ اراده از اين عالم بايد تهيه شود ؛ دنيا مزرعۀ آخرت و مادۀ همۀ نعم بهشتى و نقم جهنمى است .
پس ، در هر يك از عبادات و مناسك شرعيه علاوه بر آنكه خودش داراى صورت اخروى ملكوتى است ، كه به آن تعمير بهشت جسمانى و قصور آن، تهيه غلمان و
حوران شود - چنانچه مطابق برهان و احاديث است(1)- همينطور در هر يك از عباداتْ اثرى در نفس حاصل شود و كم كم تقويت ارادۀ نفس كند و قدرت آن كامل گردد ؛ و لهذا عباداتْ هر چه مشقت داشته باشد مرغوب است و«أفْضَلُ الأعْمالِ أحْمَزُها»(2). مثلاً در زمستان سرد ، شب از خواب ناز گذشتن و به عبادت حق تعالى قيام كردن روح را بر قواى بدن چيره مىكند و اراده را قوى مىكند . و اين در اوّل امر اگر قدرى مشكل و ناگوار باشد ، كم كم پس از اقدام ، زحمت كم مىشود و اطاعت بدن از نفس زياد مىشود ؛ چنانچه مىبينيم اهل آن بدون تكلف و زحمت قيام مىكنند . و اينكه ما تنبلى مىكنيم و بر ما مشكل و شاق است ، براى آن است كه اقدام نمىكنيم ؛ اگر چند مرتبه اقدام كنيم ، كم كم زحمت مبدل به راحت مىشود . بلكه اهل آن ، التذاذ از آن مىبرند بيشتر از آن التذاذى كه ما از مشتهيات دنيايى مىبريم ؛ پس به اقدامِ نفسْ عادى مىشود والخَيْرُ عادَةٌ(3).
و اين عبادت چندين ثمره دارد : يكى آنكه خود صورت عمل در آن عالم به قدرى زيبا و جميل است كه نظير آن در اين عالم نيست و از تصور آن عاجزيم . و ديگر آنكه نفسْ صاحب عزم و اقتدار مىشود ؛ و اين نتايج كثيره دارد كه يكى از آنها را شنيدى . و ديگر آنكه انسان را كم كم مأنوس با ذكر و فكر و عبادت مىكند . شايد مَجاز به حقيقت نزديك كند انسان را و توجه قلبى به مالك الملوك شود و محبت به جمال محبوب حقيقى پيدا شود و محبت قلب و تعلق آن از دنيا و آخرت كم گردد . شايد اگر جذبۀ ربوبى پيدا شود و حالتى دست دهد ، نكتۀ حقيقى عبادت و سرّ واقعى تذكر و تفكر حاصل آيد ، و هر دو عالم از نظر افتد و جلوۀ دوست غبار دوبينى را از دل بزدايد . و جز خدا كسى نمىداند كه با همچو بندهاى خدا چه كرامت كند . و چنانچه در رياضات شرعيه و عبادات و مناسك و ترك مشتهيات ، عزمْ قوّت گيرد و انسان صاحب عزم و اراده شود ، در
معاصىْ طبيعت غلبه كند و عزم و ارادۀ انسان ناقص شود . چنانچه شمهاى از آن سابق ذكر شد .
پوشيده نيست بر هر صاحب وجدانى كه انسان به حسب فطرت اصلى و جبلّت ذاتى عاشق كمال تام مطلق است و شطر قلبش متوجه به جميل علىالاطلاق و كامل من جميع الوجوه است ؛ و اين از فطرتهاى الهيه است كه خداوند تبارك و تعالى مفطور كرده است بنى نوع انسان را بر آن ؛ و به اين حب كمال ، ادارۀ ملك و ملكوت گردد و اسباب وصول عشاق كمال مطلق شود ، ولى هر كسى به حسب حال و مقام خود تشخيص كمال را در چيزى دهد و قلب او متوجه آن گردد :
اهل آخرت تشخيص كمال را در مقامات و درجات آخرت داده قلوبشان متوجه آنهاست .
و اهل اللّه در جمال حقْ كمالْ و در كمال او جمال را يافته (وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ)(1). گويند ، و«لي مَعَ اللّه حالٌ»(2)فرمايند ، و حب وصال و عشق جمال او را دارند .
و اهل دنيا چون تشخيص دادهاند كه كمال در لذايذ دنياست و جمال دنيا در چشم آنها زينت يافته ، فطرتاً متوجه آن شدند ؛ وليكن با همه وصف ، چون توجه فطرى و عشق ذاتى به كمال مطلقْ متعلق است و ساير تعلقات ، عرَضى و از قبيل خطا در تطبيق است ، هر چه انسان از ملك و ملكوت دارا شود و هر چه كمالات نفسانى يا كنوز دنيايى يا سلطنت و رياست پيدا كند ، اشتياقش روزافزون گردد و آتش عشقش افروخته گردد . مثلاً نفس صاحب شهوت هر چه مشتهيات براى او زيادتر گردد تعلق قلبش به
مشتهيات ديگرى كه در دسترس او نيست بيشتر شود و آتش اشتياقش شعلهورتر گردد . و همينطور نفس رياستطلب اگر قطرى را در زير پرچم اقتدار درآورد ، متوجه قطر ديگر گردد ، و اگر تمام كرۀ زمين را در تحت سلطنت درآورد ، ميل آن كند كه پرواز به كرات ديگر كند و آنها را متصرف شود ، ولى بيچاره نمىداند فطرت چيز ديگر را طالب است . عشق جبلّى فطرى متعلق به محبوب مطلق است . تمام حركات جوهرى و طبيعى و ارادى و جميع توجهات قلبى و تمايلات نفسانى به جمال زيباى جميل على الاطلاق است و خود آنها نمىدانند ، و اين محبت و اشتياق و عشق را ، كه بُراق معراج و رَفْرَفِ وصول است ، در غير مورد خود صرف مىكنند و آن را تحديد و تقييد بىجا مىنمايند .
بالجمله ، از مقصود اصلى خود دور افتاديم ، منظور اين است كه انسان چون قلباً متوجه به كمال مطلق است ، هر چه از زخارف دنيا را جمعآورى كند تعلق قلبش بيشتر مىشود . و چون تشخيص داده كه دنيا و زخارف آن كمال است ، حرصش رو به ازدياد گذارد و عشقش افزونتر شود و احتياجش به دنيا بيشتر گردد و فقر و نيازمندى نصب عين او گردد . به عكسِ اهل آخرت ، كه توجه آنها از دنيا سلب شود ، و هر چه توجه به عالم آخرت بيشتر كنند ، ميل آنها و توجه قلبى آنها به اين عالم كمتر گردد ، تا از تمام دنيا بىنياز شوند و غِنى در قلب آنها ظاهر گردد و عالم دنيا و زخارف آن را ناچيز شمارند . چنانچه اهل اللّه از هر دو عالم مستغنى هستند و از هر دو نشئه وارستهاند ، و احتياج آنها فقط به غنى علىالاطلاق است و جلوۀ غنى بالذاتْ صورت قلب آنها شده است ؛ هَنيئاً لهم(1).
پس مضمون حديث شريف اشاره تواند بود به اينكه شرح داده شد كه مىفرمايد : «كسى كه صبح و شام كند و دنيا بزرگترين همّ او باشد ، قرار دهد خداوند فقر را بين دو چشمش . و كسى كه صبح و شام كند و آخرت بزرگترين همِّ او باشد ، قرار دهد خداوند غِنى را در قلب او» .
1) - «بر آنان گوارا باد» .
معلوم است كسى كه توجه قلبش به آخرت باشد ، امور دنيا و كارهاى صعب او در نظرش حقير و سهل شود ؛ و اين دنيا را متصرم و متغير و عبورگاه خود و متجر و دارالتربيۀ خود داند و به هيچيك از سختى و خوشى آن اعتنا نكند ، و احتياجات او كم گردد و افتقارش به امور دنيا و به مردم آن كم شود ؛ بلكه به جايى رسد كه بىاحتياج شود ؛ پس امورش جمع شود و تنظيم در كارش پيدا شود و غناى ذاتى و قلبى پيدا كند . پس ، هر چه به اين عالم به نظر عظمت و محبت نگاه كنى و قلبت علاقهمند به آن شود به حسب مراتب محبت ، احتياجات زياد شود و فقر در باطن و ظاهر تو نمايان شود ، و امورت متشتّت و درهم شود و قلبت متزلزل و غمناك و خائف شود ، و امورت بر وفق دلخواه انجام نگيرد ، و آرزو و حرصت روزافزون گردد و غم و حسرت بر تو چيره شود و يأس و حيرت در دلت جايگزين گردد . چنانچه در حديث شريف به بعضى از اين معانى اشاره فرموده .
روي في الكافي بإسْنادِهِ عَنْ حَفْصِ بْنِ قُرْطٍ ، عَنْ أبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «مَنْ كَثُرَ اشْتِبَاكُهُ بِالدُّنْيَا ، كَانَ أَشَدَّ لِحَسْرَتِهِ عِنْدَ فِرَاقِهَا»(1).
وَعَنْ ابْنِ أبي يَعْفُور قالَ : سَمِعْتُ أبا عَبْدِاللّه - عليه السلام - يقولُ : «مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِالدُّنْيَا ، تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِثَلاَثِ خِصَالٍ : هَمٍّ لاَ يَفْنَى ، وَأَمَلٍ لاَ يُدْرَكُ ، وَرَجَاءٍ لاَ يُنَالُ»(2). يعنى «كسى كه تعلق داشته باشد دلش به دنيا ، تعلق پيدا كند قلبش به سه چيز : اندوهى بىزوال ؛ و آرزويى كه به او رسيده نشود ؛ و اميدى كه به او نائل نشود» .
و اما اهل آخرت هر چه به دار كرامت حق نزديك شوند ، قلبشان مسرور و مطمئن شود ، و از دنيا و مافيها منصرف و گريزان و متنفر گردند . و اگر خداى تعالى براى آنها آجال معينه قرار نداده بود ، لحظهاى در اين دنيا نمىماندند ؛ چنانچه حضرت
1) - در كافى با سند خود از حفص بن قرط از امام صادق عليهالسلام روايت كند كه فرمود : «هر كس بيشتر به دنيا درآويزد ، به هنگام جدايى از آن افسوس او بيشتر خواهد بود» . (الكافي ، ج 2 ، ص 320 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حبّ الدنيا والحرص عليها» ، حديث 16)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 320 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حبّ الدنيا والحرص عليها» ، حديث 17 .
مولىالموحدين مىفرمايد(1): پس آنها در اين عالم مثل اهل اينجا در رنج و تعب نيستند و در آخرت مستغرق بحار رحمت حقاند . جَعَلَنَا اللّه وَإيّاكُمْ مِنْهُمْ إنْ شاءَ اللّه(2).
پس اى عزيز ، اكنون كه مفاسد اين علقه و محبت را متذكّر شدى و دانستى كه انسان را اين محبت به هلاكت دچار مىكند و ايمان انسان را از دست او مىگيرد و دنيا و آخرت انسان را درهم و آشفته مىكند ، دامن همت به كمر زن و هر قدر توانى بستگى دل را از اين دنيا كم كن و ريشۀ محبت را سست كن ، و اين زندگى چند روزه را ناچيز شمار و اين نعمتهاى مشوب به نقمت و رنج و الم را حقير دان ، و از خداى تعالى توفيق بخواه كه تو را كمك كند و از اين رنج و محنت خلاصى دهد و دل تو را مأنوس به دار كرامت خود كند . )وَمَا عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى((3).
1) - على عليهالسلام در خطبۀ همّام مىفرمايد : «وَلَوْ لاَ الأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَخَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ» ؛ اگر نبود مهلتى كه خداوند براى آنها قرار داده بود از شوق ثواب و ترس از عذاب چشم بر هم زدنى جانهايشان در بدنهايشان قرار نمىگرفت . (نهج البلاغة ، ص 303 ، خطبۀ 193 )
2) - «ان شاء اللّه خداوند ما و شما را در زمرۀ آنان قرار دهد» .
3) - «آنچه نزد خداوند است بهتر و پايدارتر است» . (القصص (28) : 60 ؛ الشورى (42) : 36)
حديث هفتم [ غضب ]
الحديث السابع : بالسَّنَدِ الْمتَّصلِ إلى مُحمّدِ بنِ يَعقوبَ ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى ، عَنْ يُونُسَ ، عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «الْغَضَبُ مِفْتَاحُ كُلِّ شَرٍّ»(1).
ترجمه : «داود پسر فرقد گويد : حضرت صادق - عليه السلام - گفت : "خشم كليد همۀ شرّهاست"» .
شرح : محقق كبير ، احمد بن محمد ، معروف به ابن مسكويه(2)، در كتاب طهارة الاَعراق ، كه از كتب نفيس كمنظير است در نيكويى ترتيب و حسن بيان ، چيزى مىفرمايد كه حاصل ترجمهاش قريب به اين مضمون است :
كلام ابن مسكويه در تعريف غضب : «غضب در حقيقت عبارت از حركتى است نفسانى كه به واسطۀ آن جوشش در خون قلب حادث شود براى شهوت انتقام ، پس وقتى كه اين حركت سخت شود آتش غضب را فروزان كند و برافروخته نمايد و متمكن
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 303 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الغضب» ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 358 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 53 ، حديث 3 .
2) - احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه (330-421 ق) ، فيلسوف و پزشك نامور اسلامى كه در طب علمى و عملى و لغت و ادب و فنون شعر و كتابت و منطق و رياضيات و بهويژه در علم اخلاق شهرت بسيار داشت از آثار اوست : ترتيب السعادة ، تهذيب الأخلاق و تطهير الأعراق ، جاويدان خرد ، آداب الفرس و الهند ، تجارب الاُمم و تعاقب الهمم .
كند جوشش خون قلب را در آن ، و پر كند شريانها و دماغ را از يك دود تاريك مضطربى كه به واسطۀ آن حال عقل بد و ناچيز شود و كار او ضعيف شود . و مَثل انسان در اين هنگام ، چنانچه حكما گويند ، مَثل غارى شود كه در او آتش افروزند و پر گردد از شعله ، و محبوس و مختنق گردد در آن دود و اشتعال آتش ، و بپا خيزد نفير آن و بلند شود نايره و صداى آن از شدت اشتعال ؛ پس سخت شود علاج آن و مشكل گردد خاموش نمودن آن ، و چنان شود كه هر چه بَر وى افكنند كه او را فرو نشاند ، خود او نيز جزء آن شود و بر مادۀ آن افزايد و سبب ازدياد شود . پس ، از اين سبب است كه انسان در اين حال كور شود از رشد و هدايت ، و كر گردد از موعظه و پند ؛ بلكه موعظه در اين حال سبب ازدياد در غضب شود و مايۀ شعله و نايرۀ آن گردد ؛ و از براى اين شخص راه چارهاى در اين حال نيست» . پس از آن فرمايد : «و اما بقراط(1)گويد كه من از كشتيى كه دچار بادها و طوفانهاى سخت شود و متلاطم كند آن را موجهاى دريا و بيندازد آن را در لجههايى كه در آن كوههاى دريايى است اميدوارترم از شخص غضبناك برافروخته ؛ زيرا كه كشتى را در اين حالْ ملاحان با لطايف الحيل نجات دهند ، و اما نفس وقتى آتش غضبش شعلهور گرديد اميد حيله براى او نيست البته ؛ زيرا كه هر چه حيله بهخرج برى ، از قبيل مواعظ و نصايح ، و هر چه با او فروتنى كنى و زارى نمايى ، بر شعله و مايۀ آن افزايد»(2)انتهى .
بدانكه قوۀ غضبيه يكى از نعم بزرگ الهى است كه به واسطۀ آن تعمير دنيا و آخرت شود ، و با آن حفظ بقاى شخص و نوع و نظام عايله گردد ، و مدخليت عظيم در
تشكيل مدينۀ فاضله و نظام جامعه دارد . اگر اين قوۀ شريفه در حيوان نبود ، از ناملايمات طبيعت دفاع نمىكرد و دستخوش زوال و اضمحلال مىگرديد . و اگر در انسان نبود ، علاوه بر اين ، از بسيارى از كمالات و ترقيات باز مىماند . بلكه حد تفريط و نقص از حال اعتدال نيز از مذامّ اخلاق و نقايص ملكات شمرده شود كه بر آن مفاسدى بسيار و معايبى بىشمار مترتب گردد ؛ از قبيل ترس و ضعف و سستى و تنبلى و طمع و كمصبرى و قلّت ثبات - در مواردى كه لازم است - و راحتطلبى و خمودى و زير بار رفتن و انظلام و رضاى به رذائل و فضايح كه پيش آيد براى خود يا عايلهاش و بىغيرتى و كمهمتى . خداى تعالى در صفت مؤمنين فرمايد : )أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ((1).
ادارۀ امر به معروف و نهى از منكر و اجراى حدود و تعزيرات و ساير سياسات دينيه و عقليه نشود جز در سايۀ قوۀ شريفۀ غضبيه ؛ پس آنها كه گمان كردند كشتن قوۀ غضب و خاموش كردن آن از كمالات و معارج نفس است ، خود خطايى بزرگ و خطيئۀ عظيمهاى كردند و از حد كمال و مقام اعتدال غافلاند . بيچارهها ندانند كه خداى تبارك و تعالى در جميع سلسلۀ حيوانات اين قوّۀ شريفه را عبث خلق نفرموده و در بنىآدم اين قوه را سرمايۀ زندگانى ملكى و ملكوتى و مفتاح خيرات و بركات قرار داده .
جهاد با اعداء دين و حفظ نظام عايلۀ بشر و ذَبّ از جان و مال و ناموس و ساير نواميس الهيه ، و جهاد با نفس كه اعدا عدوّ انسان است(2)، صورت نگيرد مگر به اين قوۀ شريفه . حفظ تجاوزات و تعديات و حدود و ثغور و دفع موذيات و مضرات از جامعه و شخص در زير پرچم اين قوه انجام گيرد . از اين جهت است كه حكما براى دفع خاموشى و خمودى آن علاجها قرار دادند . و براى بيدار كردن و تحريك نمودن آن معالجات علمى و عملى است ، از قبيل اقدام در امور مهمۀ هايله ، و رفتن در ميدانهاى جنگ ، و در
موقع خود جهاد با اعداى خدا . حتى از بعضى از متفلسفين منقول است كه در محلهاى خوفناك مىرفت و توقف مىكرد و نفس خود را در مخاطرات عظيمه مىانداخت و سوار كشتى مىشد در موقع تلاطم دريا ، تا آنكه نفسش از خوف نجات پيدا كند و از كسالت و سستى رهايى يابد(1).
در هر صورت ، در باطن ذات انسان و حيوان قوۀ غضبيه موجود و مودوع است ؛ الاّ آنكه در بعضى خاموش و افسرده است ، مثل آتشى كه زير خاكستر باشد . بايد اگر انسان در خود حال خاموشى و سستى و بىغيرتى احساس كرد ، با معالجۀ به ضد از آن حال بيرون آيد و نفس را در حال اعتدال درآورد ، كه آن شجاعت است كه از ملكات فاضله و صفات حسنه است . كه پس از اين اشارهاى به آن مىشود .
چنانچه حال تفريط و نقصِ از اعتدالْ از صفات رذيله و موجب مفاسد بسيارى است ، كه شمهاى از آن را شنيدى ، همينطور حد افراط و تجاوز از حد اعتدال نيز از رذائل اخلاقى و موجب فسادهاى بىشمار است . كفايت مىكند در فساد آن حديث شريف كافى : عَن أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «قالَ رَسُولُ اللّه ، صلّى اللّه عليه وآله : الْغَضَبُ يُفْسِدُ الإِيمَانَ كَمَا يُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ»(2). يعنى «از حضرت صادق - عليه السلام - منقول است كه فرمود : رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : "غضب فاسد كند ايمان را ، چنانچه فاسد كند سركه عسل را"» .
چه بسا باشد كه انسان غضب كند و از شدت آن از دين خدا برگردد و نور ايمان را خاموش كند و ظلمت غضب و آتش آن ، عقايد حقّه را بسوزاند ؛ بلكه كفرِ جحودى پيدا
كند و او را به هلاكت ابدى رساند ؛ و در وقتى تنبه پيدا كند كه پشيمانى سودى ندارد . و تواند بود كه همين آتش غضب كه در قلب بروز كند- و آن «جَمْرۀ شيطان» است ، چنانچه حضرت باقر العلوم - عليه السلام - فرمايد : «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ»(1). يعنى «همانا اين غضبْ برقۀ آتشى است از شيطان كه افروخته شود در قلب پسر آدم» . - صورتش در آن عالمْ صورتِ آتشِ غضب الهى باشد . چنانچه حضرت باقر العلوم - عليه السلام - فرمايد در حديث شريف كافى : «مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ فِيمَا نَاجَى اللّهُ - عَزَّ وَجَلَّ - بِهِ مُوسَى : يَا مُوسَى ، أَمْسِكْ غَضَبَكَ عَمَّنْ مَلَّكْتُكَ عَلَيْهِ أَكُفَّ عَنْكَ غَضَبِي»(2). يعنى «در تورات نوشته است ، در ضمن اسرارى كه خداى تعالى به موسى فرمود : "اى موسى ، نگاهدار غضب خود را از كسى كه تو را مسلط نمودم بر او ، تا آنكه نگه دارم از تو غضب خودم را» . و بدانكه هيچ آتشى از آتش غضب الهى دردناكتر نيست . چنانچه در حديث وارد است كه از حضرت عيسى بن مريم - عليهماالسلام - حواريين او سؤال كردند : چه چيز از همۀ اشيا سختتر است؟ فرمود : سختترين اشيا غضب خداست . گفتند : به چه چيز حفظ كنيم خود را از آن؟ فرمود : به آنكه غضب نكنيد(3).
پس ، معلوم شد كه غضب خدا از هر چيز سختتر و شديدتر است و آتش غضبش سوزندهتر است ؛ و صورت غضب در اين عالَمْ صورت آتشِ غضب خداست در آن عالَم . و چنانچه خودِ غضب از قلب بروز كند ، شايد آتش غضب الهى ، كه مبدأ آن ، غضب و ساير رذائل قلبيه است ، از باطن قلب بروز كند و بر ظاهر سرايت كند و از
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 304 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الغضب» ، حديث 12 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 361 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 53 ، حديث 12 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 303 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الغضب» ، حديث 7 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 360 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 53 ، حديث 10 .
3) - عَنْ أَبي عَبْدِاللّه عليهالسلام قالَ : «قالَ الْحَواريُّونَ لِعِيسَى عليهالسلام : أَيُّ الأَشْياءِ أَشَدُّ؟ قالَ : أَشَدُّ الأشْياءِ غَضَبُ اللّه عَزَّ وَجَلَّ ، قالُوا : بِما نَتَّقي غَضَبَ اللّه؟ قالَ : بِاَنْ لا تَغْضَبُوا» . (وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 362 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 53 ، حديث 15 )
مدارك ظاهرۀ انسان ، از قبيل چشم و گوش و زبان و غير اينها ، شعلههاى سخت دردناكش بيرون آيد . بلكه خود اين مدارك ابوابى است كه به جانب آن جهنم گشاده شود ، و آتش جهنمِ اعمال و دوزخ جسمانىِ آثار بر ظاهر بدن انسان احاطه كند و رو به باطن رود . پس ، انسان بين اين دو جهنم ، كه يكى از باطن قلب بروز كرده و نايره و شعلهاش از طريق ام الدماغ به ملك بدن وارد گردد ، و ديگرى صورت قبايح اعمال و تجسم افعال است و از ظاهر رو به باطن تصاعد كند ، در فشار و عذاب است . و خداى تبارك و تعالى مىداند كه اين چه فشارى و چه زحمتى است غير از سوختن و گُداختن .
تو گمان مىكنى احاطۀ جهنم مثل اين احاطههاست كه تو تصور مىكنى؟ احاطۀ اينجا فقط به سطح ظاهر است ، ولى احاطۀ آنجا به ظاهر و باطن و به سطوح و اعماق است .
و اگر خداى نخواسته صورت غضب در انسان ملكۀ راسخه گردد كه فصل اخيرش صورت غضب گردد ، مصيبت افزون شود ، و صورت برزخ و قيامتْ صورت سَبُع است - آن هم سبعى كه در اين عالَم نظير ندارد ؛ زيرا كه سبعيّت انسان را در اين حال مقايسه
با هيچيك از حيوانات نتوان كرد ؛ همانطور كه در جانب كمالْ احدى از موجودات همترازوى اين اعجوبۀ دهر نيست ، در جانب نقص و اتصاف به صفات رذيله و ملكات خسيسه نيز با او هيچيك از موجودات در ميزان مقايسه نيايد . (أُولئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(1)در شأن او وارد شده ؛ (فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً)(2)دربارۀ قلوب قاسيۀ بشر نازل گرديده است .
اينها كه شنيدى شمّهاى است از فساد اين نايرۀ سوزناك غضب در صورتى كه از آن معاصى و مفاسد ديگر بروز نكند - و خودِ آتش درونى ظلمانى در باطن درهم پيچيده و محبوس شود و مختنق شده اطفاء نور ايمان كند ؛ چنانچه شعلۀ مختنق به هم پيچيده و با دودهاى ظلمانى ملتوى شده نور را منطفى و خاموش نمايد - ولى خيلى بعيد
است ، بلكه عادتاً از جملۀ ممتنعات است ، كه در حال شدت غضب و اشتعال نايرۀ آن ، انسان از ساير معاصى بلكه موبقات و مهلكات نجات پيدا كند . چه بسا به واسطۀ غضب يك دقيقه و شدت اشتعال اين جمرۀ ملعونۀ شيطانى انسان به پرتگاههاى نيستى و هلاكت افتد : سَبّ انبيا و مقدسات - نعوذ باللّه - كند ؛ قتل نفس مظلومه كند و هتك حرمات نمايد ، و دنيا و آخرت خود را به باد فنا دهد . چنانچه در حديث شريف كافى است : عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - في حَديثٍ : «كَانَ أَبِي يَقُولُ : أَيُّ شَيْءٍ أَشَدُّ مِنَ الْغَضَبِ؟ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَيَقْتُلُ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ وَيَقْذِفُ الْمُحْصَنَةَ»(1). يعنى «حضرت صادق - عليه السلام - فرمود كه پدرم مىفرمود : "چه چيز شديدتر است از غضب؟ همانا مرد غضب مىكند ، پس قتل نفسى را كه خدا حرام كرده مىكند ، و افترا به زن محصنه مىزند"» .
و بيشتر فتنههاى بزرگ و كارهاى فجيع در اثر غضب و اشتعال آن واقع شده . انسان در حال سلامت نفسْ بايد خيلى خوفناك باشد از حال غضبناكى خود . و اگر داراى اين آتش سوزان است ، در وقتى كه حالت سكونت از براى نفس است در صدد علاج برآيد و با تفكر در مبادى آن و مفاسد آن در حال اشتداد و آثار و مفاسد آن در آخر امر بلكه خود را نجات دهد . فكر كند قوهاى را كه خداى تعالى براى حفظ نظام عالم
و بقاى نوع و شخص و ترتيب نظام عايله و تمشيت بنى الانسان و حفظ حدود و حقوق مرحمت فرموده ، و در سايۀ آن بايد نظام ظاهر و باطن و عالم غيب و شهادت اصلاح شود ، اگر انسان در خلاف آن و بر ضد مطلوبات حق تعالى و خلاف مقاصد الهى صرف كند ، چقدر خيانت كرده و مستحق چه ملامتها و عقوبتهايى است . و چقدر ظلوم و جهول(2)است كه رد امانت حق تعالى را نكرده ، سهل است ، او را صرف در راه عداوت و تحصيل غضب او كرده . معلوم است چنين شخصى امان از غضب الهى ندارد .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 303 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الغضب» ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 359 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 53 ، حديث 7 .
2) - اشاره است به آيه معروف امانت : (إِنَّا عَرَضْنَا الْأمانَةَ عَلَى السَّموَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً) . (الأحزاب (33) : 72 )
پس از آن ، تفكر كند در مفاسد اخلاقى و اعمالى كه از غضب توليد شود ؛ و آثار اين خلق ناهنجار است كه هر يك ممكن است انسان را تا ابد مبتلا كند ، در دنيا گرفتار زحمت و بليه نمايد ، و در آخرت گرفتار عذاب و عقاب .
اما مفاسد اخلاقى ، مثل كينۀ بندگان خدا كه از اين خُلق زاييده شود ؛ بلكه گاهى منتهى شود به كينۀ انبيا و اوليا ؛ بلكه كينۀ ذات مقدس واجب الوجود و ولىّالِنعم! و معلوم است قباحت و فساد آن چقدر عظيم است . پناه مىبرم به خداى تعالى از شر نفس سركش كه اگر عنانش لحظهاى گسيخته شود ، انسان را به خاك مذلت مىنشاند و به هلاكت ابد مىكشاند . و مثل حسد ، كه شمّهاى از فضايح آن را در سابق شنيدى در شرح حديث پنجم ؛ و غير از اينها از مفاسد ديگر .
و اما مفاسد اعمالى ، پس محصور نيست . شايد در آن حال ، ردّهاى گويد ، يا سبّ انبيا و اوليا - نعوذ باللّه - كند ، يا هتك حرمات الهيه و خرق نواميس محترمه نمايد ، يا قتل نفوس زكيّه كند ، يا خانمان بيچارهاى را به خاك مذلّت نشاند و نظام عايلهاى را مختل كند ، و كشف اسرار و هتك استار نمايد ، و ديگر از مفاسد بىشمار كه در حال فوران اين آتش ايمانسوز خانمان خراب كُن انسان به آن مبتلا شود . پس اين خلق را مىتوان گفت ام امراض نفسانيه و كليد هر شرّ است ؛ و در مقابل آن كظم غيظ و فرو نشاندن نايرۀ غضب ، جوامع كلم و نقطۀ تمركز محاسن و مجمع كرامات است . چنانچه در حديث شريف كافى وارد است :
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحابِنا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْن خالِدٍ ، بِإسْنادِه عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «سَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ : أَتَى رَسُولَ اللّه رَجُلٌ بَدَوِيٌّ ، فَقَالَ : إِنِّي أَسْكُنُ الْبَادِيَةَ ، فَعَلِّمْنِي جَوَامِعَ الْكَلاَمِ . فَقَالَ : آمُرُكَ أَنْ لاَ تَغْضَبَ ، فَأَعَادَ عَلَيْهِ الأَعْرَابِيُّ الْمَسْأَلَةَ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ ، حَتَّى رَجَعَ الرَّجُلُ إِلَى نَفْسِهِ ، فَقَالَ : لاَ أَسْأَلُ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَ هَذَا ؛ مَا أَمَرَنِي رَسُولُ اللّه إِلاَّ بِالْخَيْرِ . قَالَ : وَكَانَ أَبِي يَقُولُ : أَيُّ شَيْءٍ أَشَدُّ مِنَ الْغَضَبِ؟ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَيَقْتُلُ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ وَيَقْذِفُ الْمُحْصَنَةَ»(1).
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 303 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الغضب» ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 359 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 53 ، حديث 7 .
يعنى «حضرت صادق - عليه السلام - فرمايد : شنيدم پدرم مىفرمود : مرد بياباننشينى خدمت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - آمد ، عرض كرد : "من ساكن باديه هستم ؛ تعليم فرما مرا جوامع كَلِم را ،" (يعنى چيزى كه كم لفظ و داراى معانى بسيار باشد) . پس رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : "من امر مىكنم تو را كه غضب نكنى ." پس شخص اعرابى پرسش خود را سه مرتبه تكرار كرد تا آنكه رجوع به نفس خود كرد و گفت : بعد از اين سؤال نمىكنم از چيزى ؛ رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - امر نمىكند مرا مگر به خير» . حضرت صادق - عليه السلام - فرمايد : «پدرم مىفرمود : "چه چيز سختتر از غضب است؟ همانا مرد غضب مىكند پس مىكُشد كسى را كه خداوند خون آن را حرام كرده و افترا به محصنه مىبندد"» .
پس از آنكه انسان عاقل در حال سكونت نفس و خاموشى غضبْ ملاحظۀ مفاسد آن و مصالح كظم غيظ را نمود ، لازم است بر خود حتم كند كه با هر قيمتى است و با هر رنجى و زحمتى ممكن است اين آتش سوزان و نايرۀ فروزان را از قلب خود فرو نشاند و دل خود را از ظلمت و كدورت آن صافى نمايد . و اين با قدرى اقدام و برخلاف نفس و خواهش آن رفتار نمودن و تدبر نمودن در عواقب امر و نصيحت نمودن نفسْ كارى است بس ممكن . چنانچه تمام اخلاق فاسده ملكات زشت را مىتوان از ساحت نفس خارج كرد ، و جميع محاسن و ملكات حسنه را مىتوان در قلب وارد كرد و روح را با آن متحلى نمود .
از براى علاج غضب در حال اشتعال آن نيز علاج علمى و عملى است .
اما علمى ، تفكر در اين امور كه ذكر شد ، كه آن نيز خود از طرق معالجات عمليه است در اين حال .
اما عملى ، پس عمدۀ آن انصراف نفس است در اولِ پيدايش آن ؛ چون اين قوه مثل
آتش كم كم اشتعال پيدا مىكند و رو به اشتداد مىگذارد تا اينكه تنورش سوزان و نايرهاش سخت فروزان شود و عنان را از دست انسان بهكلى بگيرد و نور عقل و ايمان را خاموش كند و چراغ هدايت را يكسره منطفى نمايد و انسان را بيچاره و ذليل كند . بايد انسان ملتفت باشد تا اشتعال آن زياد نشده و نايرۀ آن شدت پيدا نكرده ، خود را به وسايلى منصرف كند ؛ يا به رفتن از آن محلى كه اسباب غضب در آنجا فراهم شده ؛ و يا به تغيير حال ؛ اگر نشسته است برخيزد ، و اگر ايستاده است بنشيند ؛ يا به ذكر خداى تعالى اشتغال پيدا كند - بلكه بعضى ذكر خدا را در حال غضب واجب دانند(1)؛ و يا مشغول كارهاى ديگر شود . در هر صورت ، ابتداى ظهور آن خيلى سهل است جلوگيرى از آن . و اين دو نتيجه دارد :
يكى آنكه در آن حال نفس را ساكن كند و شعلۀ غضب را فرو نشاند . و ديگر آنكه سبب معالجۀ اساسى نفس شود . اگر چندى انسان مواظب حال خود باشد و با نفس چنين معامله كند ، بهكلى حال تغيير پيدا مىكند و رو به اعتدال مىگذارد . و به بعض اين معانى اشاره فرموده در احاديث شريفۀ كافى : بِإسْنادِه عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ . وَإِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ وَانْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَدَخَلَ الشَّيْطَانُ فِيهِ ، فَإِذَا خَافَ أَحَدُكُمْ ذَلِكَ مِنْ نَفْسِه ، فَلْيَلْزَمِ الأَرْضَ ؛ فَإِنَّ رِجْزَ الشَّيْطَانِ لَيَذْهَبُ عَنْهُ عِنْدَ ذَلِكَ»(2). يعنى «حضرت باقر العلوم - عليه السلام - فرمود : "همانا اين غضبْ برقۀ آتشى از شيطان است كه در قلب پسر آدم افروخته شود . و همانا يكى از شماها وقتى خشمناك شود ، چشمان او سرخ شود و رگهاى گردن او باد كند ، و شيطان در او وارد شود . پس وقتى كه ترسيد يكى از شما آن را از خودش ، به زمين بچسبد و ملازم آن شود ، زيرا كه پليدى شيطان از او برود در
اين هنگام"» .
1) - شيخ حر عاملى در كتاب وسائل الشيعة ذكر خدا را در حال غضب واجب دانسته است . (وسائلالشيعة ، ج 15 ، ص 364 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 84)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 304 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الغضب» ، حديث 12 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 360 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 53 ، حديث 12 .
وَ بِإسْنَادِه عَنْ مُيَسِّرٍ قَالَ : ذُكِرَ الْغَضَبُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - فَقَالَ : «إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَمَا يَرْضَى أَبَداً حَتَّى يَدْخُلَ النَّارَ . فَأَيُّمَا رَجُلٍ غَضِبَ عَلَى قَوْمٍ وَهُوَ قَائِمٌ فَلْيَجْلِسْ مِنْ فَوْرِهِ ذَلِكَ ، فَإِنَّهُ سَيَذْهَبُ عَنْهُ رِجْزُ الشَّيْطَانِ ، وَأَيُّمَا رَجُلٍ غَضِبَ عَلَى ذِي رَحِمٍ فَلْيَدْنُ مِنْهُ فَلْيَمَسَّه ، فَإِنَّ الرَّحِمَ إِذَا مُسَّتْ سَكَنَتْ»(1). راوى گويد : «ذكر شد غضب خدمت حضرت باقر - عليه السلام - پس فرمود : "همانا مرد غضب مىكند ، پس راضى نشود هرگز تا داخل آتش شود . (يعنى غضب او فرو ننشيند تا او را به آتش جهنم كشاند) . پس هر مردى كه غضب كرد بر قومى و حال آنكه ايستاده است ، فوراً بنشيند كه همانا بهزودى برود از او وسوسۀ شيطان ، و هر مردى كه غضب كند بر خويشاوندان خود ، نزديك او رود و او را مسّ كند ، زيرا كه رَحِم وقتى ممسوس شد به مثل خود ، ساكن شود"» .
و از اين حديث شريف دو علاج عملى استفاده شود براى حالِ ظهور غضب : يكى عمومى كه آن نشستن و تغيير وضع دادن است چنانچه در حديث ديگر است كه اگر نشسته بود و غضب كرد برخيزد(2). و از طرق عامه منقول است كه پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه و آله - وقتى غضب مىفرمود ، اگر ايستاده بود مىنشست ، و اگر نشسته بود به پشت مىخوابيد ، غضبش ساكن مىشد(3)
العمّال ، ج 7 ، ص 141 ، حديث 18404)
. و ديگر علاج خصوصى راجع به ارحام كه1) - الكافي ، ج 2 ، ص 302 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الغضب» ، حديث 2 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 358 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 53 ، حديث 4 .
2) - عن أبي عَبداللّه عليهالسلام عن أبيه عليهماالسلام : «أَنَّهُ ذُكِرَ عِنْدَهُ الْغَضَبُ ، فَقَالَ : إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ حَتَّى مَا يَرْضَى أَبَداً وَيَدْخُلُ بِذَلِكَ النَّارَ ؛ وَأَيُّمَا رَجُلٍ غَضِبَ وَهُوَ قَائِمٌ فَلْيَجْلِسْ ، فَإِنَّهُ سَيَذْهَبُ عَنْهُ رجزُ الشَّيْطَانِ ؛ وَإِنْ كَانَ جَالِساً فَلْيَقُمْ» ؛ «از ابوعبداللّه ، از پدرش عليهالسلام روايت شده كه نزد او سخنى از خشم به ميان آمد ، پس او گفت : بسا مردى كه چنان خشمگين شود كه هيچگاه خشنود نگردد و به سبب آن به آتش درآيد . و هر كس در حالى كه ايستاده است خشمگين گردد بنشيند ، كه به راستى پليدى شيطان از او خواهد رفت . و اگر نشسته باشد برخيزد» . (مرآة العقول ، ج 10 ، ص 146 ، شرح حديث 2 ؛ الأمالي ، صدوق ، ص 279 ، مجلس 54 ، حديث 25 )
3) - عن أبي هريرة قال : «كَانَ رَسُول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم إذَا غَضِبَ وَهو قائمٌ جَلَسَ وَإذا غَضِبَ وَهُوَ جالِسٌ اضطجَعَ فَيَذهَبُ غَيْظُهُ» . (مرآة العقول ، ج 10 ، ص 146 ؛ الجامع الصغير ، ج 2 ، ص 343 ، حديث 6752 ؛ كنز
اگر رَحِمى غضب كرد بر رحم خود ، او را مسّ كند غضبش مىنشيند . اينها معالجۀ شخص غضبناك از خودش .
و اما ديگران اگر بخواهند علاج او را كنند در حال ظهور غضب ، اگر در اوّل امر باشد به يك نحوى از انحاى علمى و عملى كه ذكر شد مىتوان او را علاج كرد . ولى اگر شدت كرد و اشتعال پيدا نمود ، نصايحْ بر خلافْ نتيجه دهد . و علاج آن بسيار در اين حال مشكل است ، مگر به تخويف كسى كه از او حشمت بَرد . زيرا كه ظهور غضب براى كسانى بشود كه انسان خود را بر آنها غالب و چيره ببيند يا لااقل قوه خود را با آن متساوى يابد . و اما بر كسانى كه نفس حس غلبه آنها را كند غضب ظهور پيدا نكند ، بلكه غليان و جوششِ خونِ قلبْ موجب يك اشتعال باطنى گردد ، آن در باطن مختنق شود و محبوس گردد و حزن در قلب توليد شود . پس علاج حال شدت غضب و فوران آن كارى است بس دشوار و مشكل . نَعُوذُ بِاللّه مِنْهُ .
از معالجات اساسى غضب قلع مادۀ آن است به بر طرف كردن اسباب مهيّجۀ آن . و آن امورِ بسيارى است كه ما بعضى از آن را كه مناسب با اين اوراق است ذكر مىكنيم .
يكى از آنها حب نفس است كه از آن حب مال و جاه و شرف و حب نفوذ اراده و بسط قدرت توليد شود ؛ و اينها نوعاً اسباب هيجان آتش غضب شود . زيرا كه انسان داراى اين محبتها به اين امور خيلى اهميت دهد و موقعيت اينها در قلبش بزرگ است ؛ و اگر فىالجمله مزاحمتى در يكى از اينها برايش پيشآمد كند ، و يا احتمال مزاحمت دهد ، بيموقع غضب كند و جوش و خروش نمايد ، و متملك نفس خود نشود ، و طمع و حرص و ساير مفسدات كه از حب نفس و جاه در دل پيدا شده عنان را از دست او بگيرد و كارهاى نفس را از جادۀ عقل و شرع خارج كند . ولى اگر حبّش شديد نباشد ، به امور اهميت كم دهد ، و سكونت نفس و طمأنينۀ حاصله از ترك حب جاه و شرف و ساير
شعبات آن نگذارد نفس بر خلاف رويّه و عدالت قدمى گذارد . و انسان بىتكلّف و زحمت در مقابل ناملايمات بردبارى كند و عنان صبرش گسيخته نشود و بىموقع و بىاندازه غضب نكند . و اگر حب دنيا از دلش بيخكن شود و قلع اين مادۀ فاسده بهكلى شود ، تمام مفاسد نيز از قلب هجرت كند و تمام محاسن اخلاقى در مملكت روح وارد گردد .
و سبب ديگر از مهيّجات غضب آن است كه انسان غضب و مفاسد حاصله از آن را ، كه از اعظم قبايح و نقايص و رذائل است ، به واسطۀ جهل و نادانى كمالْ گمان كند و از محاسن شمرد ، چنانچه بعضى از جهال آنها را جوانمردى و شجاعت و شهامت و بزرگى دانند و از خود تعريفها و توصيفها كنند كه ما چنين و چنان كرديم ، و شجاعت را ، كه از اعظم صفات مؤمنين و از صفات حسنه است ، اشتباه به اين رذيلۀ مهلكه كردند .
اكنون بايد دانست كه شجاعت غير از آن است و موجبات و مبادى و آثار و خواص آن غير از اين رذيله است . مبدأ شجاعت قوّت نفس و طمأنينۀ آن و اعتدال و ايمان و قلّت مبالات به زخارف دنيا و پست و بلند آن است . اما غضب از ضعف نفس و تزلزل آن و سستى ايمان و عدم اعتدال مزاج روح و محبت دنيا و اهميت دادن به آن و خوف از دست رفتن لذايذ نفسانيه است . و لهذا اين رذيله در زنها بيشتر از مردها ، و در مريضها
بيشتر از صحيحها ، و در بچهها بيشتر از بزرگها ، و در پيرها از جوانها بيشتر است . و شجاعت عكس آن است . و كسانى كه داراى رذائل اخلاقى هستند زودتر غضبناك شوند از كسانى كه فضائل مآباند ؛ چنانچه مىبينيم بخيل زودتر و شديدتر غضب كند اگر متعرض مال و منالش شوند از غير او .
اينها راجع به مبادى و موجبات شجاعت و غضب . و اما در آثار نيز مختلفاند . شخص غضبناك در حال شدت و فوران غضب مثل ديوانهها عنان عقلش گسيخته شده مثل حيوانات درنده بدون ملاحظۀ عواقب امور و بدون رويّه و حكم عقل تهاجم كند و افعال و اطوار زشت و قبيح از او صادر شود ؛ متملك زبان و دست و پا و ساير اعضاى خود نيست : چشم و لب و دهن را بهطورى زشت و بدتركيب كند كه اگر در آن حال آيينه به دست او دهند از زشتى صورت خود خجل و شرمسار گردد . بعضى از صاحبان اين
رذيله به حيوانات بىشعور ، بلكه به جمادات ، غضب كنند ؛ هوا و زمين و برف و باد و باران و ساير حوادث را سبّ كنند اگر خلاف مطلوبات آنها جريان پيدا كند . گاهى بر قلم و كتاب و كاسه و كوزه غضب كنند ، آنها را درهم شكنند يا پاره كنند . اما شخص شجاع در جميع اين امور به خلاف آن است . كارهايش از روى رويّه و ميزان عقل و طمأنينۀ نفس [است] . در موقع خود غضب مىكند و در موقع خود حلم و بردبارى كند ؛ و هر چيز او را حركت ندهد و به غضب نياورد . و در موقع غضب به اندازه غضب كند و با تميز و عقل انتقام كشد . مىفهمد از كه انتقام كشد و به چه اندازه و به چه كيفيت انتقام كند ، و از كه عفو و اغماض نمايد . در وقت غضب عنان عقلش در دستش است و به حرفهاى زشت و اعمال ناهنجار مبادرت نكند . و كارهايش همه از روى ميزان عقل و شرع و عدل و انصاف است ؛ بهطورى اقدام كند كه در آخر كار پشيمان نشود .
پس ، انسان آگاه نبايد بين اين خُلق ، كه يكى از اوصاف انبيا و اوليا و مؤمنين و از فضائل كمالات نفسانيه است ، و ديگرى ، كه از صفات شيطان و وسوسۀ خناس و رذائل نفسانيه و نقايص قلبيه است ، فرق نگذارد و در اشتباه بيفتد . ولى حجاب جهل و نادانى و حجاب حب دنيا و نفسْ چشم و گوش انسان را مىبندد و انسان را بيچاره و هلاك مىكند .
و اسباب ديگرى براى غضب ذكر كردهاند مثل عُجب و افتخار و كبر و مراء و لجاج و مزاح و غير آن كه تفصيل هر يك موجب طول مقام و مقال و ملالت حال گردد . و شايد بيشتر يا تمام آنها به اين دو مبدأ و مطلب كه ذكر كرديم برگشت كند ، يا به واسطه و يا بلاواسطه . وَالْحَمْدُللّه .
حديث هشتم [ عصبيت ]
الحديث الثامن : بِسَنَدي الْمتَّصلِ إلى مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنِ النَّوْفَلِي ، عَنِ السَّكُونِي ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : مَنْ كَانَ فِي قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِيَّةٍ ، بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَعَ أَعْرَابِ الْجَاهِلِيَّةِ»(1).
ترجمه : «سكونى از حضرت صادق - عليه السلام - نقل كند كه فرمود : فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله : "كسى كه بوده باشد در دل او دانۀ خردلى از عصبيت ، برانگيزاند خدا او را روز قيامت با عربهاى جاهليت"» .
شرح : «خردل» را در فُرس قديم «اسپندان» گويند ؛ و در فارسى اين زمان «خردل» گويند . و آن دوايى است معروف كه خواص بسيار دارد ، و از آن مشمّع سازند(2).
و «عصبى» كسى است كه حمايت كند خويشاوندان خود را در ظلم . و «عَصَبة» اَقرباء از جانب پدر است ، زيرا كه آنها احاطه كنند به او و او شديد شود به واسطۀ آنها .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 308 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب العصبيّة» ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 370 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 57 ، حديث 2 .
2) - مشمّع : اندود شده با موم يا شمع . پارچۀ پنبهاى و نازك است كه يك روى آن مقدارى چسب آميخته با مادّۀ دارويى ماليده شده و در مقابل كمى گرما خاصيت چسبندگى بر روى جلد پيدا مىكند ، همين كلمه است كه در تداول به صورت «مشمّا» درآمده است . (فرهنگ معين ، ج 3 ، ص 4154)
و «عصبيت» و «تعصب» حمايت كردن و مدافعه نمودن است(1). اينها كه ذكر شد كلمات اهل لغت بود .
فقير گويد : عصبيت يكى از اخلاق باطنۀ نفسانيه است كه آثار آن مدافعه كردن و حمايت نمودن از خويشاوندان و مطلق متعلقان است ، چه تعلق دينى و مذهبى و مسلكى باشد ، يا تعلق وطنى و آب و خاكى يا غير آن ، مثل تعلق شغلى و استاد و شاگردى و جز اينها . و اين از اخلاق فاسده و ملكات رذيلهاى است كه منشأ بسيارى از مفاسد اخلاقى و اعمالى گردد . و خود آن فى نفسه مذموم است گرچه براى حق باشد ؛ يا در امر دينى باشد و منظور اظهار حق نباشد ، بلكه منظور غلبۀ خود يا هممسلك خود يا بستگان خود باشد . اما اظهار حق و ترويج حقيقت و اثبات مطالب حقه و حمايت براى آن يا عصبيت نيست ، يا عصبيت مذمومه نيست . ميزان در امتيازْ اغراض و مقاصد و قدم نفس و شيطان و حق و رحمان است .
و به عبارت ديگر ، انسان در عصبيتهايى كه مىكشد و حمايتهايى كه مىكند از بستگان و متعلقان خود ، يا نظرش محض اظهار حق و اماتۀ باطل است ، اين عصبيت ممدوحه و حمايت از جانب حق و حقيقت است و از بهترين صفات كمال انسانى و خلق انبيا و اوليا است ؛ و علامت آن ، آن است كه حق با هر طرف هست از آن طرف حمايت كند گرچه از متعلقان او نباشد ، بلكه از دشمنان او باشد . چنين شخصى از حمايت كنندگان حِماى حقيقت و در زمرۀ طرفداران فضيلت و حاميان مدينۀ فاضله به شمار آيد و عضو صالح جامعه و مصلح مفاسد جمعيت است . و اگر نفسيت و قوميت او را تحريك كرد كه اگر باطلى هم از خويشاوندان و منسوبان خود ببيند با آنها همراهى كند و از آنها حمايت كند ، چنين شخصى داراى ملكۀ خبيثۀ عصبيت جاهليت است ، و از اعضاى فاسدۀ جامعه و مفسد اخلاط صالحه است ، و در زمرۀ اعراب جاهليت به شمار رود - و آنها يك دسته از عربهاى بياباننشين بودند قبل از اسلام در زمان غلبۀ ظلمت و جهالت و نادانى ؛ و در آنها اين خُلق زشت و ملكۀ ناهنجار كمال قوّت را داشته . بلكه
1) - النهاية ، ابن اثير ، ج 3 ، ص 245 ؛ مرآة العقول ، ج 10 ، ص 173 .
در مطلق عرب - الاّ كسانى كه به نور هدايت مهتدى هستند - اين خلق بيشتر است از ساير طوايف . چنانچه در حديث شريف از حضرت امير - عليه السلام - منقول است كه خداوند تعالى عذاب كند شش طايفه را به شش چيز : عرب را به عصبيت ؛ و دهقانان را به كبر ؛ و اميران را به ستم ؛ و فقيهان را به حسد ؛ و تاجران را به خيانت ؛ و اهل رستاق را به نادانى(1).
از احاديث شريفۀ اهل بيت عصمت و طهارت استفاده شود كه خُلق عصبيت از مهلكات و موبقات و موجب سوء عاقبت و خروج از ايمان است ، و آن از ذمائم اخلاق شيطان است .
كافى بِسَنَدِهِ الصَّحيحِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَ(2)الإِيمَانِ مِنْ عُنُقِهِ»(3). يعنى «كسى كه عصبيت كشد يا عصبيت كشيده شود ، گشاده شود ريسمان ايمان از گردن او» . يعنى از ايمان بيرون رود و سرخود گردد . و لابد متعصبله براى رضايت داشتن او به عمل متعصب با او در جزا شريك است ؛ چنانچه در حديث است كه كسى كه راضى باشد به كار قومى ، از آنها به شمار آيد(4)؛ و الاّ اگر راضى نباشد و منزجر باشد از خُلق آنها مشمول حديث شريف نيست .
وَعَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قالَ : «مَنْ تَعَصَّبَ ، عَصَبَهُ اللّهُ بِعِصَابَةٍ مِنَ النّارِ»(5). يعنى
1) - عن أمير المؤمنين عليهالسلام قال : «إنَّ اللّهَ تبارك وتعالى يُعَذِّبُ سِتَّةً بسِتَّةٍ : العُرْبَ بالعَصَبيَّةِ ، والدَّهاقِنَةَ بالْكِبْرِ ، والاُمَراءَ بِالْجَوْرِ ، والفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ ، والتُّجّارَ بالخيانة ، وأهلَ الرُّسْتاقِ بِالجَهلِ» . (تحف العقول ، ص 220)
2) - در بعضى از نسخههاى كافى «ربقة» و در بعضى «ربق» آمده است . ر .ك : الكافي ، ج 3 ، ص 749 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب العصبية» ، حديث 1 ، (طبع دار الحديث) .
3) - الكافي ، ج 2 ، ص 307 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب العصبية» ، حديث 1 .
4) - عن النبي صلىاللهعليهوآلهوسلم قال : «مَن رضي بفعل قوم فهو منهم» . (التفسير الكبير ، ج 2 ، ص 64)
5) - الكافي ، ج 2 ، ص 308 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب العصبية» ، حديث 4 .
«فرمود حضرت صادق عليه السلام : "كسى كه عصبيت كشد ، ببندد خدا بر سر او سرپيچى از آتش"» .
وعَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ - عليهما السلام - قَالَ : «لَمْ يَدْخُلِ الْجَنَّةَ حَمِيَّةٌ غَيْرُ حَمِيَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ ؛ وَذَلِكَ حِينَ أَسْلَمَ غَضَباً لِلنَّبِيِّ»(1). يعنى «جناب على بن الحسين - عليهما السلام - فرمود : "داخل نشده است به بهشت حميتى مگر حميت حمزة بن عبدالمطلب ؛ و آن در وقتى بود كه اسلام آورد براى غضبى كه كرد براى حمايت پيغمبر صلّى اللّه عليه
و آله"» . و قضيۀ اسلام حضرت حمزه به چند طور نقل شده است(2)كه از مقصد ما خارج است .
بالجمله ، معلوم است كه ايمان ، كه عبارت است از نور الهى و از خلعتهاى غيبيۀ ذات مقدس حق جلّ و علاست بر بندگان خاص و مخلصان درگاه و مخصوصان محفل انس ، منافات دارد با چنين خُلقى كه حق و حقيقت را پايمال كند و راستى و درستى را زير پاى جهل و نادانى نهد . البته آيينۀ قلب اگر به زنگار خودخواهى و خويشاوندپرستى و عصبيت بىموقع جاهليت محجوب شود ، در او جلوۀ نور ايمان نشود و خلوتگاه خاص ذوالجلال تعالى نشود . قلب كسى مورد تجليات نور ايمان و معرفت گردد و گردن كسى بستۀ حبل متين و عروۀ وثيق ايمان و گروگان حقايق و معارف است كه پايبند قواعد دينيه و ذمۀ او رهين قوانين عقليه باشد ، و متحرك به تحريك عقل و شرع گردد و هيچيك از عادات و اخلاق و مأنوسات وجود او را نلرزاند و مايل از راه مستقيم نكند . وقتى انسان دعوى اسلام و ايمان مىتواند نمايد كه تسليم حقايق و خاضع براى آنها باشد و مقاصد خود را هرچه بزرگ است فانى در مقاصد ولىّنعمت خود كند و خود و ارادۀ خود را فداى ارادۀ مولاى حقيقى كند . البته چنين شخصى از عصبيت جاهليت عارى و برى گردد ، و وجهۀ قلبش به سوى حقايق متوجه
و پردههاى ضخيم جهل و عصبيت چشم او را نگيرد ؛ و در مقام اجراى حق و اظهار كلمۀ حقيقت پاى بر فرق تمام تعلقات و ارتباطات نهد و تمام خويشاوندىها و عادات را در پيشگاه مقصد ولىّ النعم قربان كند ؛ و اگر عصبيت اسلاميت با عصبيت جاهليت تعارض كند ، عصبيت اسلاميت و حقخواهى را مقدم دارد .
انسان عارف به حقايق مىداند كه تمام عصبهها و ارتباطات و تعلقات يك امور عرضيه زايلهاى است ، مگر ارتباط بين خالق و مخلوق و عصبۀ حقيقيه كه آن امر ذاتى غير قابل زوال است كه از تمام ارتباطها محكمتر و از جميع حسب و نسبها بالاتر است . در حديث وارد است كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : «كُلُّ حَسَبٍ وَنَسَبٍ مُنْقَطِعٌ يَوْمَ القيامَةِ إلاّ حَسَبي وَنَسَبي»(1). يعنى «تمام حسبها و نسبها پاره گردد و به آخر رسد روز قيامت مگر حسب و نسب من» . معلوم است حسب و نسب آن حضرت روحانى و باقى است و از تمام عصبيتهاى جاهليت دور است . آن حسب و نسب روحانى در آن عالم ظهورش بيشتر و كمالش هويداتر است . اين ارتباطهاى جسمانى مُلكى ، كه از روى عادات بشريه است ، به اندك چيزى منقطع شود ؛ و هيچيك از آنها در عوالم ديگر ارزشى ندارد ، مگر ارتباطات در تحت نظام ملكوتى الهى باشد و در سايۀ ميزان قواعد شرعيه و عقليه باشد كه ديگر آن انفصام و انقطاع ندارد .
در شرح بعضى از احاديث سالفه گذشت(2)كه ميزان در صورتهاى ملكوتى و برزخى و قيامتى ، ملكات و قوّت آن است ؛ و آن عالَم محل بروز سلطان نفس [است] ، و ملكِ بدنْ تعصّى از آن نكند . ممكن است در آن عالم انسان به صورت حيوانات يا به صورت شيطان محشور شود . و در اين حديث شريف كه ما به شرح آن پرداختيم كه
مىفرمايد : «كسى كه در دلش حبّۀ خردلى عصبيت باشد ، برانگيزاند خداوند او را با اعراب جاهليت» تواند اشاره به آن معنا كه ذكر شد باشد .
انسانِ داراى اين رذيله وقتى از اين عالم منتقل شد ، شايد خود را يكى از اعراب جاهليت ببيند كه نه ايمان به خداى تعالى دارد ، نه به رسالت و نبوت معتقد است ، و به هر صورت كه صورت آن طايفه است خود را محشور ببيند ، و خود نيز نفهمد كه در دنيا اظهار عقيدۀ حقه مىكرده و در سلك امت رسول خاتم - صلّى اللّه عليه و آله - منسلك بوده . چنانچه در حديث وارد است كه اهل جهنم اسم رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - را فراموش كنند و خود را نتوانند معرفى كنند ، مگر بعد از آنكه ارادۀ حق تعالى به خلاص آنها تعلق گيرد(1). و چون اين خُلق به حسب بعضى احاديث از خواص شيطان
است ، شايد اعراب جاهليت و انسان داراى عصبيت جاهليت به صورت شيطان محشور گردد .
كافى فِي الصَّحيحِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ الْمَلاَئِكَةَ كَانُوا يَحْسَبُونَ أَنَّ إِبْلِيسَ مِنْهُمْ ، وَكَانَ فِي عِلْمِ اللّهِ أَنَّهُ لَيْسَ مِنْهُمْ ؛ فَاسْتَخْرَجَ مَا فِي نَفْسِهِ بِالْحَمِيَّةِ وَالْعَصَبِ»(2)، فَقَالَ : «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»(3). يعنى : «همانا ملائكه گمان مىكردند كه شيطان از آنهاست ، و در علم خدا چنين بود كه او از آنها نيست ، پس خارج كرد آنچه در نفسش بود به حميت و عصبيت ، پس گفت : "مرا خلق كردى از آتش و آدم را خلق كردى از گِل"» .
پس اى عزيز بدانكه اين خلق خبيث از شيطان است ؛ و اغلوطۀ آن ملعون و قياس باطل غلطش به واسطۀ اين حجاب غليظ بود . اين حجاب كليۀ حقايق را از نظر مىبرد ، بلكه تمام رذائل را محاسن جلوه مىدهد و تمام محاسن غير را رذيله نمايش دهد ؛ و معلوم است كار انسانى كه جميع اشيا را بر غير واقعيت خود ببيند به كجا منتهى شود .
و علاوه بر آنكه خود اين رذيله موجب هلاك انسان است ، منشأ بسيارى از رذائل نفسانى و مفاسد اخلاقى و اعمالى شود كه ذكر آنها موجب ملالت است .
پس ، انسان عاقل كه اين مفاسد را از اين خُلق فاسد فهميد و به شهادت صادق مصدَّق رسول اكرم و اهل بيت معظمش - صلوات اللّه عليهم أجمعين - اذعان كرد كه اين ملكه انسان را به هلاكت مىكشاند و اهل آتش مىكند ، بايد درصدد علاج نفس برآيد ؛ و اگر خداى نخواسته در دل او از اين خُلق به قدر خردلى هست ، خود را از آن پاك و پاكيزه كند كه در وقت مهاجرت از اين عالم و انتقال به عالم آخرت و رسيدن اجل مقدر پاك باشد و با نفس صافى منتقل شود . و بايد بداند انسان كه مجال بسيار كم است و وقت تنگ است ، زيرا كه انسان نمىداند چه وقت روز ارتحال اوست .
اى نفس خبيث نويسنده ، شايد در همين حال كه مشغول نوشتنى ، اجل مقدَّر برسد و تو را با اين همه رذائل اخلاقى منتقل كند به عالمى كه بازگشت ندارد .
اى عزيز ، اى مطالعه كنندۀ اين اوراق ، عبرت كن از حال اين نويسنده كه اكنون در زير خاك و در عالم ديگر گرفتار اعمال زشت و اخلاق ناهنجار خويش است ، و تا فرصت داشت به بطالت و هوى و هوس عمر عزيز را گذراند و آن سرمايۀ الهى را ضايع و باطل كرد ؛ تو ملتفت خود باش كه نيز روزى مثل مايى و خودت نمىدانى آن چه روز است ؛ شايد الآن كه مشغول قرائتى ، باشد . اگر تعللى كنى ، فرصت از دست مىرود . اى
برادر من ، اين امور را تعويق نينداز كه تعويق انداختنى نيست . چقدر آدمهاى صحيح و سالم با موت ناگهانى از اين دنيا رفتند و ندانيم عاقبت آنها چيست؟
پس فرصت را از دست مده و يك دم را غنيمت شمار كه كار خيلى اهميت دارد و سفر خيلى خطرناك است . دستت از اين عالَم ، كه مزرعۀ آخرت است ، اگر كوتاه شد ، ديگر كار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس را نتوانى كرد ؛ جز حسرت و حيرت و عذاب و مذلت نتيجه نبرى .
اولياى خدا آنى راحت نبودند و از فكر اين سفر پرخوف و خطر بيرون نمىرفتند . حالات على بن الحسين - عليهما السلام - امام معصوم ، حيرت انگيز است . نالههاى امير المؤمنين - عليه السلام - ولىّمطلق ، بهتآور است . چه شده است كه ما اينطور
غافليم؟ كى به ما اطمينان داده جز شيطان كه كارهاى ما را از امروز به فردا مىاندازد . مىخواهد اصحاب و انصار خود را زياد كند و ما را با خُلق خود و در زمرۀ خود و اتباع خود محشور كند . هميشه آن ملعون امور آخرت را در نظر ما سهل و آسان جلوه دهد و ما را با وعدۀ «رحمت خدا» و «شفاعت شافعين» از ياد خدا و اطاعت او غافل كند . ولى افسوس كه اين اشتهاى كاذب است و از دامهاى مكر و حيلۀ آن ملعون است .
رحمت خدا الآن به تو احاطه كرده ، رحمت صحت و سلامت و حيات و امنيت و هدايت و عقل و فرصت و راهنمايى اصلاح نفس . در هزاران رحمت گوناگون حق تعالى غوطهورى و استفاده از آنها نمىكنى و اطاعت شيطان مىكنى . اگر از اين رحمتها در اين عالم استفاده نكنى ، بدانكه در آن عالم نيز بىبهره هستى از رحمتهاى بىتناهى حق و از شفاعت شفيعان نيز محروم مانى .
جلوۀ شفاعت شافعان در اين عالم هدايت آنهاست ، و در آن عالمْ باطنِ هدايتْ شفاعت است . تو از هدايت اگر بىبهره شدى ، از شفاعت بىبهرهاى ؛ و به هر قدر هدايت شدى ، شفاعت شوى . شفاعت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - مثل رحمت حق مطلق است ، محل قابل بايد از او استفاده كند . اگر خداى نخواسته شيطان با اين وسايل ايمان را از چنگ تو ربود ، ديگر قابليت رحمت و شفاعت نخواهى داشت .
بلى ، رحمت حق سرشار است در دو دنيا ؛ تو اگر طالب رحمتى ، چرا از اين رحمتهاى پياپى كه در اين عالم مرحمت فرموده و بذر رحمتهاى عوالم ديگر است برخوردار نمىشوى . اين همه انبيا و اولياء خدا تو را دعوت كردند به خوان نعمت و مهمانخانۀ الهى ، نپذيرفتى و با يك وسوسۀ خنّاس و القاء شيطانى همه را كنار گذاشتى . محكمات كتاب خدا و متواترات احاديث انبيا و اوليا و ضروريات عقول عقلا و براهين قطعيۀ حكما را فداى خطرات شيطانى و هواهاى نفسانى كردى . اى واى به حال من و تو از اين غفلت و كورى و كرى و جهالت!
يكى از عصبيتهاى جاهليت ايستادگى در مطالب علميه است و حمايت كردن از حرفى است كه از خودش يا معلمش يا شيخش صادر شده ، نه براى اظهار حق و ابطال باطل . معلوم است اين عصبيت از جهاتى زشتتر و از حيثياتى نارواتر است از ساير عصبيتها : يكى از جهت متعصّب ؛ زيرا كه اهل علم ، كه بايد مربى بنى نوع بشر باشد و شاخۀ شجرۀ نبوت و ولايت است و به وخامت امور مطّلع و عواقب اخلاق فاسده را مىداند ، اگر خداى نخواسته خود عصبيت جاهليت داشته باشد و متصف به صفات رذيلۀ شيطانيه باشد ، حجت بر او تمامتر و مورد مؤاخذه بيشتر واقع گردد .
كسى كه خود را معرفى كند به اينكه چراغ هدايت مردم و شمع محفل انس و راهنماى سعادت و معرِّف طرق آخرت است ، اگر خداى نخواسته عامل به قول خود نباشد و باطنش با ظاهر مخالف باشد ، در زمرۀ اهل ريا و نفاق به حساب آيد و از علماى سوء و عالم بلاعمل است كه جزاى آن بزرگتر و عذاب آن اليمتر است ؛ و مثل آنها را در قرآن كريم ذكر فرموده : (بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللّهِ وَاللّه لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ)(1).
پس ، بر اهل علم خيلى لازم است كه اين مقامات را حفظ كنند و خود را كاملاً از اين مفاسد پاك كنند تا هم اصلاح آنها شود و هم اصلاح جامعه را كرده وعظ آنها مؤثر گردد و پند آنها در قلوب موقعيت پيدا كند .
فسادِ عالِم موجب فساد امت شود ، و معلوم است فسادى كه مادۀ فسادهاى ديگر شود و خطيئهاى كه خطيئات ديگر زايد ، بالاتر و بزرگتر است پيش ولىّ النعم از فساد
جزئى غير متعدى .
1) - «چه بد است مثل گروهى كه آيات خدا را دروغ پنداشتند و خداوند گروه ستمگران را راهنمايى نخواهد كرد» . (الجمعة (62) : 5)
و يكى ديگر [از] جهات قباحت و وقاحت اين خُلق در اهل علم از ناحيۀ خود علم است . زيرا كه اين عصبيت خيانت به علم و حق ناشناسى از آن است ؛ و كسى كه حامل بار اين امانت گرديد و مخلّع به اين خلعت شد ، بايد حفظ حرمت آن را بنمايد و آن را صحيح و سالم به صاحبش تحويل دهد ؛ و اگر تعصب جاهليت كند ، البته خيانت به آن كرده و ظلم و تعدى نموده ، و اين خود خطيئۀ عظيمهاى است .
و يكى ديگر از جهات قباحت آن از ناحيۀ طرف است . زيرا كه طرف آن در مباحث علمى اهل علم است ، و او از ودايع الهيه و حفظ حرمتش لازم و هتك آن از حرمات الهيه و موبقات عظيمه است . و عصبيتهاى بىموقع گاه باعث شود كه انسان مبتلا به هتك حرمت اهل علم شود . پناه مىبرم به خداى تعالى از اين خطيئۀ بزرگ .
و يكى ديگر از ناحيۀ متعصَّبله است ، كه استاد و شيخ انسان است ، كه البته موجب عقوق شود . زيرا كه مشايخ عظام و اساطين كرام - نضّر اللّه وجوههم -(1)طرفدارى حق را مايل و از باطل گريزان ، و سخط كنند بر كسى كه براى عصبيت جاهليت حق كُشى كند و ترويج باطل كند . و البته عقوق روحانى بالاتر است از عقوق جسمانى ، و حق ولادت روحانيه بالاتر است از حق ولادت جسمانيه .
پس بر اهل علم - زَادَهُمْ اللّه شَرَفاً وَعَظَمَةً(2)- لازم و حتم است كه خود را از مفاسد اخلاقى و اعمالى مبرا نمايند ، و به حليۀ اعمال حسنه و اخلاق كريمه مزيّن نمايند ؛ و
خود را از منصب شريفى كه حق تعالى به آنها مرحمت فرموده منخلع ننمايند ، كه خسران آن را جز خداى تعالى كسى نداند . والسلام .
حديث نهم
[ نفاق ]
الحديث التاسع : بالسَّنَدِ الْمتَّصلِ إلى ثِقَةِ الإِسْلامِ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْني ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ ، عَنْ عَوْنٍ الْقَلاَنِسِي ، عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «مَنْ لَقِيَ الْمُسْلِمِينَ بِوَجْهَيْنِ وَلِسَانَيْنِ ، جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلَهُ لِسَانَانِ مِنْ نَارٍ»(1).
ترجمه : «حضرت صادق - سلام اللّه عليه - فرمود : "كسى كه ديدار كند مسلمانان را به دورو و دو زبان ، بيايد روز قيامت و حال اينكه از براى اوست دو زبان آتشى"» .
شرح : معنى «دورويى» بين مسلمانان آن است كه انسان ظاهر حال و صورت ظاهرش را به آنها طورى نمايش دهد كه باطن قلب و سريرهاش به خلاف اوست . مثلاً در ظاهر نمايش دهد كه من از اهل مودّت و محبت شما هستم و با شما صميميت و خلوص دارم ، و در باطن به خلاف آن باشد ؛ و در نزد آنها معاملۀ دوستى و محبت كند ، و در غياب آنها غير آن باشد .
و معنى «دو زبانى» آن است كه با هر كس ملاقات كند از او تعريف كند و مدح نمايد يا اظهار دوستى و چاپلوسى كند ، و در غياب او به تكذيب او و غيبتش قيام كند . بنابراين تفسير ، صفت اوّل نفاقِ عملى است ، و صفت دوم نفاقِ قولى است . و شايد كه حديث
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 343 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب ذي اللسانين» ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 256 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 143 ، حديث 1 .
شريف اشاره باشد به صفت زشت نفاق ؛ و چون اين دو صفت از اظهر صفات و اخص خواص منافقان است ، به ذكر آنها بالخصوص پرداخته . و نفاق يكى از رذائل نفسانيه و ملكات خبيثه است كه اينها آثار آن است ؛ و از براى آن درجات و مراتبى است . و ما انشاءاللّه در ضمن چند فصل به ذكر مراتب و مفاسد آن و علاج آن به قدر مقدور مىپردازيم .
بدانكه از براى نفاق و دورويى ، مثل ساير اوصاف و ملكات خبيثه يا شريفه ، درجات و مراتبى است در جانب شدت و ضعف . هر يك از اوصاف رذيله را كه انسان در صدد علاج آن برنيايد و پيروى از آن نمايد ، رو به اشتداد گذارد . و مراتب شدت رذائل چون شدت فضائل غير متناهى است .
انسان اگر نفس امّاره را به حال خود واگذار كند ، به واسطۀ تمايل ذاتى آن به فساد و ناملايمات عاجلۀ نفسانيه و مساعدت شيطان و وسواس خنّاس ميل به فساد كند ؛ و رذائل آن در هر روز رو به اشتداد و زيادت گذارد تا آنجا رسد كه آن رذيلهاى كه از آن پيروى كرده صورت جوهريۀ نفس و فصل اخير آن گردد و تمام مملكت ظاهر و باطن در حكم آن درآيد . پس ، اگر آن رذيله رذيلۀ شيطانيه باشد ، همچون نفاق و دورويى كه از خواص آن ملعون است - چنانچه قرآن شريف از آن خبر داده بقوله : (وَقاسَمَهُمَا إِنِّى لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ)(1)؛ «قسم خورد از براى حضرت آدم و حوّا - سلام اللّه عليهما - كه من از پند دهندگان شما هستم» . با آنكه به خلاف آن بود - مملكتْ تسليم شيطان شود ،
و صورت اخيرۀ نفس و باطن ذات و جوهر آن صورتِ شيطان گردد ؛ و صورت ظاهر آن نيز در آن دنيا ممكن است صورت شيطان باشد ، گرچه در اينجا به صورت و شكل انسانى است .
1) - الأعراف (7) : 21 .
پس ، اگر انسان از اين صفت جلوگيرى نكند و نفس را سرخود كند ، به اندك زمان چنان مهار گسيخته شود كه تمام همت و همش را مصروف اين رذيله كند ؛ و با هركس ملاقات كند با دورويى و دوزبانى ملاقات كند ؛ و خلط و آميزش با كسى نكند جز آنكه آلوده باشد به كدورت دورنگى و نفاق ؛ و جز منافع شخصى و خودخواهى و خودپرستى چيزى در نظرش نباشد ؛ و صداقت و صميميت و همت و مردانگى را به كلى زير پا نهد و در تمام كارها و حركات و سكنات دورنگى را به كار برد ، و از هيچ گونه فساد و قباحت و وقاحت پرهيز نكند . چنين شخصى از زمرۀ بشريت و انسانيت دور و با شياطين محشور است .
اينها كه گفته شد به حسب مراتب شدت و ضعف در خود جوهر نفاق بود ؛ و نيز به حسب متعلقْ فساد آن فرق دارد . زيرا كه گاهى نفاق كند در دين خدا ؛ و گاهى در ملكات حسنه و فضائل اخلاق ؛ و گاهى در اعمال صالحه و مناسك الهيه ؛ و گاهى در امور عاديه و متعارفات عرفيه . و همينطور گاهى نفاق كند با رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - و ائمۀ هدى - عليهم السلام - و گاهى با اوليا و علما و مؤمنين ؛ و گاهى با مسلمانان
و ساير بندگان خدا از ملل ديگر .
البته اينها كه ذكر شد در زشتى و وقاحت و قباحت فرق دارند ، گرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتى شركت دارند و شاخ و برگ يك شجرۀ خبيثه هستند .
نفاق و دورويى علاوه بر آنكه خود صفتى است بسيار قبيح و زشت كه انسان شرافتمند هيچگاه متصف به آن نيست و داراى اين صفت از جامعۀ انسانيت خارج ، بلكه با هيچ حيوانى نيز شبيه نيست ، و مايۀ رسوايى و سرشكستگى در اين عالَم پيش اقران و امثال است ، ذلت و عذاب اليم در آخرت است ، و بهطورى كه در حديث شريف ذكر فرموده : صورتش در آن عالَم آن است كه انسان با دو زبان از آتش محشور گردد ،
و اسباب رسوايى او پيش خلق خدا و سرافكندگى او در محضر انبياء مرسلين و ملائكۀ مقربين گردد . و شدت عذابش نيز از اين روايت مستفاد شود ، زيرا كه اگر جوهر بدنْ جوهر آتش شد ، احساس شديدتر و الم بيشتر گردد . پناه مىبرم به خدا از شدت آن .
و در حديث ديگر وارد است كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : «مىآيد روز قيامت آدم دورو ، در صورتى كه يكى از دو زبانش از پشت سرش خارج شده و يكى از آنها از پيش رويش ؛ و هر دو زبانْ آتش گرفته و تمام جسدش را آتش زدهاند . پس از آن گفته شود اين است كسى كه در دنيا دورو بود و دو زبان بود ؛ معروف شود به اين روز قيامت»(1). و مشمول آيۀ شريفه است كه مىفرمايد : )وَيَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ((2). سرمنشأ بسيارى از مفاسد و مهالك است كه هر يك دنيا و آخرت انسان را ممكن است به باد فنا دهد ؛ از قبيل تفتين نمودن ، كه به نصّ قرآن كريم از قتل نفس بزرگتر است(3)؛ و مثل نميمه ، كه حضرت باقر - عليه السلام - فرمايد : «مُحَرَّمَةٌ الْجَنَّةُ عَلَى الْقَتَّاتِينَ الْمَشَّائينَ بِالنَّمِيمَةِ»(4). يعنى : «حرام است بهشت بر سخن چينهايى كه كارشان آن باشد كه راه روند در نميمه و سخنچينى» ؛ و مثل غيبت ، كه شديدتر است از زنا به فرمودۀ پيغمبر(5)- صلّى اللّه عليه
1) - قَالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : «يَجِيءُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ذُو الْوَجْهَيْنِ ، دَالِعاً لِسَانُهُ فِي قَفَاهُ وَآخَرُ مِنْ قُدَّامِهِ ، يَلْتَهِبَانِ نَاراً حَتَّى يُلَهِّبا جَسَدَهُ . ثُمَّ يُقَالُ لَهُ : هَذَا الَّذِي كَانَ فِي الدُّنْيَا ذَا وَجْهَيْنِ وَلِسَانَيْنِ . يُعْرَفُ بِذَلِكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» . (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، ص 319 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 258 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 143 ، حديث 5 )
2) - «و آنچه را كه خدا فرمان به پيوند آن داده مىگسلند ، و در زمين تباهى مىكنند ؛ برايشان نفرين است و منزلگاه بد» . (الرعد (13) : 25)
3) - (وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ) . (البقرة (2) : 191)
4) - الكافي ، ج 2 ، ص 369 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب النميمة» ، حديث 2 .
5) - «يَا أباذَرّ ، إيّاكَ والغِيبَةَ ؛ فإنَّ الغِيبَةَ أشَدُّ مِنَ الزِّنَا . قُلتُ : يَا رَسُولَ اللّه وَلِمَ ذاكَ بِأبي أنتَ وأُمّي؟ قَالَ : لأنَّ الرّجُلَ يَزْني فَيَتُوبُ إلى اللّه فَيَتُوبُ اللّه عليه ، وَالغِيبَةُ لا تُغفَرُ حَتّى يَغْفِرَها صَاحِبُها» ؛ «اى اباذر از غيبت بپرهيز ، بهدرستى كه غيبت بدتر از زناست . گفتم : "اى پيامبر خدا ، پدرم و مادرم به فدايت از چه سبب چنين است ." فرمود : زيرا كه مردى كه زنا كرد ، بسا كه توبه نمايد ، پس خداوند بر او ببخشايد ، اما غيبت بخشيده نخواهد شد تا آن كس كه غيبت او را كردهاند از آن درگذرد» . (بحار الأنوار ، ج 74 ، ص 89)
و آله - و مثل ايذاء مؤمن و سبّ او و هتك ستر و كشف سرّ او ، و غير اينها كه هر يك از آنها براى هلاكت انسان سببى مستقل است .
و بدانكه داخل است در نفاق و دورويى كنايات و اشارات و غمز و لمزهايى كه بعضى نسبت به بعضى دارند ، با آنكه در مقابل آنها اظهار دوستى و صميميت كنند . و انسان بايد خيلى مواظبت از حال خود كند و در اطوار و اعمال خود دقيق شود كه مكايد نفس و دامهاى شيطان خيلى دقيق است و كمتر شخصى مىتواند از آن نجات پيدا كند . ممكن است انسان با يك اشاره در غير موقع يا يك كنايۀ بىجا از اهل دورويى و دو زبانى به شمار آيد . و شايد انسان تا آخر عمر مبتلاى به اين رذيله باشد و خود را صحيح و سالم و پاك و پاكيزه پندارد .
پس ، انسان بايد مثل طبيب دلسوز حاذقى و پرستار شفيق مطلعى از حالات نفس و اعمال و اطوار خود مواظبت كند ؛ و هيچگاه از مراقبت كوتاهى نكند و بداند كه هيچ مرضى از امراض قلبيه مستورتر نيست و در عين حال كُشندهتر نيست ؛ و هيچ پرستارى نبايد شفيقتر و دلسوزتر از انسان به خودش باشد .
بدانكه علاج اين خطيئۀ بزرگ و نقص عظيم دو چيز است : يكى تفكر در مفاسدى كه مترتب بر اين رذيله است : چه در اين دنيا كه اگر انسان به اين صفت معرفى شد ، از انظار مردم مىافتد و رسواى خاص و عام مىشود و بىآبرو پيش همۀ اقران و امثال مىگردد و از مجالس خود طردش كنند و از محافل انس باز ماند ، و از كسب كمالات و رسيدن به مقاصد باز ماند . و انسان با شرف و وجدان بايد خود را از اين ننگ شرفسوز پاك كند كه گرفتار اين ذلتها و خوارىها نگردد . و چه در عالَم ديگر كه
عالَم كشف اسرار است ، و هر چه را در اين عالَم از نظر مردم پوشانيد در آنجا نتواند مستور كرد . و در آنجا مشوَّهالخلقة با دو زبان از آتش محشور گردد و با منافقان و شياطين معذب شود .
پس ، انسان عاقل كه اين مفاسد را ديد و از براى اين خُلق جز زشتى و پليدى نتيجهاى نديد ، بر خود حتم و لازم كند كه اين صفت را از خود دور كند ، و وارد شود در مرحلۀ عمل كه طريقۀ ديگر علاج نفس است . و آنچنان است كه انسان مدتى با كمال دقت مواظبت كند از حركات و سكنات خود و كاملاً مداقه در اعمال خويش كند ، و بر خلاف خواهش و آرزوى نفس اقدام كند و مجاهده نمايد ؛ و اعمال و اقوال خود را در ظاهر و باطن خوب كند و تظاهرات و تدليسات را عملاً كنار گذارد ؛ و از خداى متعال در خلال اين احوال توفيق طلب كند كه او را بر نفس امّاره و هواهاى آن مسلط كند و در اين اقدام و علاج با او همراهى فرمايد . خداوند تبارك و تعالى فضل و رحمتش بر بندگان بىپايان است ، و هر كس به سوى او و اصلاح خود قدمى بردارد ، با او مساعدت فرمايد و از او دستگيرى نمايد . و اگر چندى بدين حال باشد ، اميد است كه نفسْ صفا پيدا كند و كدورت نفاق و دورويى از او زائل گردد و آيينۀ قلب و باطنش از اين رذيله پاك و پاكيزه گردد و مورد الطاف حق و رحمت ولىّالنعمة حقيقى گردد ؛ زيرا كه مبرهن(1)است و به تجربه نيز پيوسته است كه نفس تا در اين عالَم است از اعمال و افعال صادره از خود منفعل مىگردد ، چه اعمال صالحه و چه فاسده ؛ در هر يك از اعمالْ در نفس اثرى حاصل شود : اگر عمل نيكو و صالح است ، اثر نورانى كمالى ؛ و اگر به خلاف آن است ، اثر ظلمانى ناقص در آن حاصل شود تا يكسره قلب يا نورانى شود يا ظلمانى و منسلك در سلك سعدا شود يا اشقيا . پس ، تا در اين دار عمل و منزل زراعت هستيم ، با اختيار خود مىتوانيم قلب را به سعادت يا شقاوت كشانيم و رهين اعمال و افعال خود هستيم . (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ)(2).
بدان اى عزيز ، كه يكى از مراتب نفاق و دورويى و دوزبانى نفاق با خداوند متعال و دورويى كردن با مالك الملوك و ولىّالنعم است ، كه ما در اين عالم مبتلاى به آن هستيم و از آن غافليم ؛ و پردههاى ضخيم جهل و نادانى و حجابهاى ظلمانى خودخواهى و حبّ دنيا و نفس بهطورى آن را به ما مستور كرده كه بعيد است تا پس از كشف سراير و رفع حجب و كوچ كردن از عالم طبيعت و رخت بستن از دار غرور و نشئۀ غفلتانگيز تنبّه بر آن پيدا كنيم . اكنون به خواب غفلت فرو رفته و سكر طبيعت و مستى هواى و هوس ما را گرفته و تمام زشتىها و اخلاق و اعمال و اطوار فاسده را در نظر ما خوب و زيبا جلوه مىدهد . يك وقت هم كه از خواب بيدار شويم و از اين مستى و سرگرمى به خود آييم ، كار از دست رفته و در زمرۀ منافقان و دورو و دو زبانان محشور شده با دو زبان از آتش يا دو صورت مشوّه زشت محشور شويم ؛ و هرچه فرياد كنيم : (رَبِّ ارْجِعُونِ)(1)، كَلاّ جواب آيد .
و اين دورويى چنان است كه من و تو در تمام مدت عمر اظهار كلمۀ توحيد و دعوى اسلام و ايمان ، بلكه محبت و محبوبيت ، مىكنيم ؛ هر كدام هر قدر اشتها داريم دعوى مىكنيم : اگر از عامه خلق و عوام هستيم ، دعوى اسلام و ايمان يا زهد و خلوص كنيم و اگر از اهل علم و فقاهت هستيم دعوى كمال اخلاص و ولايت و خلافت رسول كنيم ، و متشبّث مىشويم بهقول منقول از رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله : «اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِي»(2)و قول صاحب الأمر روحى له الفداء : «إِنَّهُمْ حُجَّتِي»(3)، و ساير اقوال منقوله از
1) - «پروردگارا ، مرا باز گردان» . (المؤمنون (23) : 99)
2) . «بار الها، جانشينان مرا مورد رحمت خويش قرار ده». (من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 302، حديث 915 ؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 91، «كتاب القضاء»، «أبواب صفات القاضي» باب 8، حديث 50)
3) - «همانا ايشان حجت من هستند» . (كمال الدين ، ص 484 ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة ، ج 27 ، ص 140 ، «كتاب القضاء» ، «أبواب صفات القاضي» ، باب 11 ، حديث 9)
ائمۀ هدى - سلام اللّه عليهم - در شأن علما و فقها . و اگر از اهل علوم عقليه هستيم ، دعوى ايمان حقيقى برهانى و خود را صاحب علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين دانيم و ديگر مردم را ناقص العلم و الايمان شماريم ، و آيات قرآنى و احاديث شريفه را در شأن خود فرو خوانيم . و اگر از اهل عرفان و تصوفيم ، دعوى معارف و جذبه و محبت و فناء فى اللّه و بقاء باللّه و ولايت امر ، و هر چه از اين مقوله الفاظ جالب در نظر آيد مىنماييم . و همينطور هر طايفهاى از ما به زبان قال و ظهور حالْ دعوى مرتبهاى از براى خود كند و نمايش حقيقتى از حقايق رايجه را دهد .
پس ، اگر اين ظاهر با باطن موافق شد و اين علن با سرّ مطابق افتاد و در اين دعوى صادق و مصدَّق بود ، هَنيئاً له و لأربابِ النَعيم نَعيمهم(1). و الاّ اگر مثل نويسنده روسياه زشت مشوّه الخلقه باشد ، بداند كه از زمرۀ منافقان و در سلك دورويان و دوزبانان است ؛ و به علاج خود قيام كند و تا فرصت از دست نرفته براى حال بدبختى خود و روز ذلت و ظلمت خود فكرى نمايد .
اى عزيز مدعى اسلام ، در حديث شريف كافى از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - منقول است : «الْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ يَدِهِ وَلِسَانِهِ»(2). «مسلمان كسى است كه مسلمانان سالم باشند از دست و زبان او» . چه شده است كه من و تو به هر اندازه كه قدرت داشته باشيم و دستمان برسد آزار زيردستان را روا مىداريم و از ايذا و ظلم به آنها مضايقه نداريم ؛ و اگر با دست نتوانستيم آزارشان كنيم ، با تيغ زبان در حضور آنها ، و گرنه در غيابْ اشتغال به كشف اسرار و هتك استار آنها پيدا مىكنيم و به تهمت و غيبتشان مىپردازيم . پس ، ما كه مسلمانان از دست و زبانمان سالم نيستند ، دعوى اسلاميتمان مخالف با حقيقت و قلبمان مخالف با علنمان است ؛ پس در زمرۀ منافقان و دورويانيم .
اى مدعى ايمان و خضوع قلب ، در بارگاه ذوالجلال اگر تو به كلمۀ توحيد ايمان دارى و قلبت يكىپرست و يكىطلب است و الوهيت را جز براى ذات خداى تعالى ثابت ندانى ، اگر قلبت موافق با ظاهرت است و باطنت موافق با دعويت است ، چه شده است كه براى اهل دنيا اينقدر قلبت خاضع است؟ چرا پرستش آنها را مىكنى؟ جز اين است كه آنها را مؤثر در اين عالَم مىدانى و ارادۀ آنها را نافذ و زر و زور را مؤثر مىدانى؟ چيزى را كه كاركن در اين عالم نمىدانى ارادۀ حق تعالى است . پيش تمام اسباب ظاهرى خاضعى ، و از مؤثر حقيقى و مسبب جميع اسباب غافل - با همه حال دعوى ايمان به كلمۀ توحيد مىكنى! پس ، تو نيز از زمرۀ مؤمنان خارج و در سلك منافقان و دوزبانان محشورى .
و اى مدعى زهد و اخلاص ، اگر تو مخلص هستى و براى خدا و دار كرامت او زهد از مشتهيات دنيا مىكنى ، چه شده است كه از مدح و ثناى مردم ، كه فلان اهل صلاح و سداد است ، اينقدر خوشحال مىشوى و در دل غنج و دلال مىكنى ، و براى همنشينى با اهل دنيا و زخارف آن جان مىدهى ، و از فقرا و مساكين فرار مىكنى؟ پس ، بدانكه اين زهد و اخلاص حقيقى نيست . زهد از دنيا براى دنياست ، و قلبت خالص از براى حق نيست ، و در دعواى خود كاذبى و از دورويان و منافقانى .
و اى مدعى ولايت از جانب ولىّاللّه و خلافت از جانب رسول اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - اگر مطابق حديث شريف احتجاج هستى «صَائِناً لِنَفْسِهِ ، حَافِظاً لِدِينِهِ ، مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ ، مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلاَهُ»(1). و اگر برگ شاخۀ ولايت و رسالتى و مايل به دنيا نيستى ، و مايل به قرب سلاطين و اشراف و منزجر از مجالست با فقرا نيستى ، اسمت مطابق با مسمّى و از حجج الهيه در بين مردم هستى ، و الاّ در زمرۀ علماء سوء و در زمرۀ منافقان ، و از طوايف ديگر كه ذكر شد حالت بدتر و عملت زشتتر و روزگارت تباهتر است ، زيرا كه حجت بر علما تمامتر است .
و اى مدعى حكمت الهى و علم به حقايق و مبدأ و معاد ، اگر عالم به حقايق و ربط
1) - «هر كس از فقيهان كه خود نگهدار ، نگاهبان دين خود ، مخالف هواى نفس ، فرمانبر مولاى خويش باشد مردم مىتوانند از او تقليد كنند» . (الاحتجاج ، ج 2 ، ص 511 ، «باب احتجاجات الإمام الحسن العسكرى عليهالسلام») .
اسباب و مسبباتى ، و اگر راستى عالِم به صور برزخيه و احوال بهشت و دوزخى ، بايد آرام نداشته باشى و تمام اوقات خود را صرف تعمير عالَم باقى نمايى و از اين عالم و مشتهيات آن فرار كنى .
تو مىدانى كه چه مصيبتها در پيش است و چه ظلمتها و عذابهاى طاقتفرسايى در جلو است ، پس چرا از حجاب الفاظ و مفاهيم قدمىبيرون نگذاشتى و ادله و براهين حكميه در دلت به قدر بال مگسى تأثير نكرده؟ پس با اين حال بدانكه از زمرۀ مؤمنين و حكما خارج و در صف منافقان محشورى . و واى به حال كسى كه صرف عمر و همت در علوم مابعدالطبيعه كرده و سكر طبيعت نگذاشت لااقل يكى از حقايق در قلب او وارد شود .
اى مدعى معرفت و جذبه و سلوك و محبت و فنا ، تو اگر براستى اهل اللّه و از اصحاب قلوب و اهل سابقۀ حُسنايى ، هَنيئاً لَكَ ؛ ولى اينقدر شطحيات و تلوينات و دعوىهاى جزاف ، كه از حب نفس و وسوسۀ شيطان كشف مىكند ، مخالف با محبت و جذبه است : «إنَّ أَوْلِيائي تَحتَ قِبابي لايَعْرِفُهُمْ غَيْري»(1). تو اگر از اولياى حق و محبين و مجذوبينى ، خداوند مىداند ؛ به مردم اينقدر اظهار مقام و مرتبت مكن ، و اينقدر قلوب ضعيفۀ بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجه مكن و خانۀ خدا را غصب مكن . بدانكه اين بندگان خدا عزيزند و قلوب آنها پرقيمت است ؛ بايد صرف محبت خدا شود ؛ اينقدر با خانۀ خدا بازى مكن و به ناموس او دست درازى مكن : فإِنَّ لِلْبَيْتِ رَبّاً(2). پس اگر در دعوى خود صادق نيستى ، در زمرۀ دورويان و اهل نفاقى . بگذرم ، و بيش از اين طول كلام سزاوار من روسياه نيست .
اى نفس لئيم نويسنده كه اظهار مىكنى بايد فكرى براى روز سياه كرد و از اين بدبختى بايد خود را نجات داد ، اگر راست مىگويى و قلبت با زبانت همراه است و سرّ و علنت موافق است ، چرا اينقدر غافلى و قلبت سياه و شهوات نفسانيه بر تو غالب است و
1) - «همانا اولياى من زير قبّههاى منند ، جز من كسى آنان را نمىشناسد» . (إحياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 516)
2) - «همانا اين خانه صاحبى دارد» . سخن عبدالمطلب در جواب ابرهه كه براى تخريب خانۀ كعبه آمده بود . (بحار الأنوار ، ج 15 ، ص 145 ، «تاريخ نبيّنا» ، باب 1 ، حديث 78 ؛ السيرة النبوية ، ابن هشام ، ج 1 ، ص 51)
هيچ در فكر سفر پرخطر مرگ نيستى . عمرت گذشت و دست از هوى و هوس بر نداشتى ؛ عمرى را در شهوت و غفلت و شقاوت گذراندى . عن قريب اجل مىرسد و پايبند و گرفتار اعمال و اخلاق زشت و ناهنجار خودى . تو خود واعظ غير متعظى و در زمرۀ منافقان و دورويانى ؛ و بيم آن است كه اگر به اين حال بگذرى ، با دو زبان از آتش و دو صورت از آتش محشور شوى .
خداوندا ، ما را از اين خواب طولانى بيدار كن ؛ و از مستى و بىخودى هشيار فرما ؛ و دل ما را به نور ايمان صفا بده ؛ و به حال ما ترحّم فرما ؛ ما مرد اين ميدان نيستيم ، تو خود ما را دستگيرى نما و از چنگال شيطان و هواى نفس نجات بده . بِحَقِّ أوْلِيائكَ مُحَمّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرِينَ ، صلوات اللّه عليهم أجمعين .
حديث دهم [ هواى نفس و طول امل ]
الحديث العاشر : بِالأَسْنادِ المُتَّصِلَةِ إلى رَئيسِ الْمُحَدِّثينَ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ - رضوان اللّه عليه - عَن الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ مُعَلَّى بْنَ مُحَمَّدٍ ، عَنِ الْوَشَّاءِ ، عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ ، عَنْ أَبِي حَمْزَةَ ، عَنْ يَحْيَى بْنِ عُقَيْلٍ قَالَ : قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليه السلام : «إِنَّمَا (إنّي ن . خ) أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَتَيْنِ : إتِّبَاعَ الْهَوَى ، وَطُولَ الأَمَلِ . أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَإِنَّهُ يَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَأَمَّا طُولُ الأَمَلِ ، فَيُنْسِي (فَإنَّهُ يُنْسِي ن .خ) الآخِرَةَ»(1).
ترجمه : «يحيى بن عقيل گفت : فرمود امير المؤمنين عليه السلام : "همانا نترسم من بر شما مگر دو چيز را : پيروى هوى ، و درازى اميد . امّا پيروى هوى ، پس همانا او باز مىدارد از حق ؛ و اما درازى اميد ، پس از ياد مىبرد آخرت را"» .
شرح : «هوى» به حسب لغت دوست داشتن و اشتهاست ؛ و فرقى در متعلق نكند ، خواه چيز خوب ممدوحى باشد يا زشت مذمومى(2). ولى غالب استعمالات آن در مشتهيات مذمومه است : يا براى آنكه غالباً نفس مايل است به هوسرانى و شهوات مذمومه ؛ يا براى آنكه به حسب مقتضاى طبيعتْ نفس مايل است به شهوات باطله و هواهاى نفسانيه اگر مهار عقل و شرع نباشد . و اما احتمال حقيقت شرعيه چنانچه
بعضى محققين فرمودند(1)، بعيد است .
و «صدّ» از شىء به معناى منع و اِعراض و صَرف از آن آمده(2)و همه مناسب است . ولى اينجا به معنى منع و صَرف است ، زيرا كه «صدّ» به معناى «اعراض» ، لازم است . ما ان شاء اللّه در ضمن دو مقام به ذكر فساد اين دو خصلت و كيفيت منع اوّل از حق ، و از ياد بردن دوم آخرت را مىپردازيم . و از خدا توفيق مىطلبيم .
و در آن چند فصل است :
بدانكه نفس انسانى گرچه به يك معنى ، كه اكنون ذكر آن از مقصود ما خارج است ، مفطور بر توحيد بلكه جميع عقايد حقه است ولى از اوّل ولادت آن در اين نشئه و قدم گذاشتن در اين عالَم ، با تمايلات نفسانيه و شهوات حيوانيه نشو و نما كند ؛ مگر كسى كه مؤيَّد من عنداللّه باشد و حافظ قدسى داشته باشد . و آن چون از نوادِر وجود است ، جزو حساب ما نيايد ؛ ما متعرض حال نوع هستيم .
و در مقام خود مبرهن است كه انسان در اوّل پيدايش ، پس از طى منازلى ، حيوان ضعيفى است كه جز به قابليت انسانيّتْ امتيازى از ساير حيوانات ندارد . و آن قابليّتْ ميزان انسانيت فعليه نيست .
پس ، انسان حيوانى بالفعل است در ابتداى ورود در اين عالم ؛ و در تحت هيچ ميزان جز شريعت حيوانات ، كه ادارۀ شهوت و غضب است ، نيست . و چون اين اعجوبۀ دهر ذات جامع يا قابل جمعى است ، از اين جهت براى ادارۀ آن دو قوّه صفات شيطانى را از
قبيل كذب و خديعه و نفاق و نميمه و ساير شيطنتهاى ديگر نيز به كار مىبرد ؛ و با همين سه قوّه ، كه اصول مفسدات و مهلكات است ، ترقى كند ؛ و اينها نيز در او نموّ و ترقى روزافزون نمايند . و اگر در تحت تأثير مربى و معلمى واقع نشود ، پس از رسيدن به حد رشد و بلوغ يك حيوان عجيب و غريبى شود كه در هر يك از شؤون مذكوره گوى سبقت از ساير حيوانات و شياطين ببرد ، و از همه قوىتر و كاملتر در مقام حيوانيت و
شيطنت شود . و اگر بر همين حال روزگار بر او بگذرد ، و جز تبعيت هواىِ نفس در شؤون ثلاثه نكند ، هيچيك از معارف الهيه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه در او بروز نكند ؛ بلكه جميع انوار فطريۀ او نيز خاموش گردد .
پس ، تمام مراتب حق كه از اين سه مقام كه ذكر شد ، يعنى معارف الهيه و اخلاق و ملكات فاضله و اعمال صالحه ، خارج نيست ، زير پاى هواهاى نفسانيه پايمال گردد ، و متابعت از تمايلات نفسانيه و ملايمات حيوانيه نگذارد در او حق به هيچيك از مراتب جلوه كند ، و كدورت و ظلمت هواى نفس تمام انوار عقل و ايمان را خاموش كند ، و ولادت ثانويه ، كه ولادت انسانيه است ، از براى او رخ ندهد ؛ و در همان حال بماند و
ممنوع و مصدود از حق و حقيقت شود تا آنكه از اين عالم با همين حال رحلت كند . و در آن عالَم ، كه كشف سريره شود ، خود را جز حيوان يا شيطانى نيابد ، و از انسان و انسانيت اصلاً يادى نكند ؛ و در آن حال در ظلمتها و عذابها و وحشتهاى بىپايان بماند تا خداى تعالى چه خواهد .
پس ، اين حالِ تبعيت كامل است از هواى نفس ، كه منع كامل كند از حق . و از اينجا مىتوان فهميد كه ميزان باز ماندن از حق متابعت هواى نفس است ؛ و مقدار بازماندن نيز متقدر شود به مقدار تبعيت . مثلاً اگر به واسطۀ تعليم انبيا و تربيت علما و مربيان ، مملكت انسانيت اين انسان كذايى ، كه در اوّل ولادت با آن سه قوّه همآغوش بود و با ترقى و تكامل او آنها نيز ترقى و تكامل مىكردند ، در تحت تأثير تربيت واقع شد ، و كم
كم تسليم قوّۀ مربيۀ انبيا و اوليا - عليهم السلام - گرديد ، ممكن است چيزى بر او نگذرد جز آنكه قوّۀ كاملۀ انسانيه ، كه در او به طريق استعداد و قابليت وديعه گذاشته شده بود ، فعليت پيدا كند و ظهور نمايد و تمام شؤون و قواى مملكت برگردد به شأن
انسانيت . شيطان ايمان آورد به دستش ؛ چنانچه در دست رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - ايمان آورد ، فرمود : «إنَّ شَيْطاني آمَنَ بِيَدي»(1). «شيطان من به دست من ايمان آورد» . و مقام حيوانيت او تسليم مقام انسانيتش شود ، بهطورى كه مركب مرتاض راهوار عالم كمال و ترقى و براق آسمان پيماى راه آخرت شود و ابداً سرخودى نكند و چموشى ننمايد . و بعد از تسليم شدن شهوت و غضب به مقام عدل و شرع ، عدالت در مملكت بروز كند و حكومت عادلۀ حقه تشكيل شود كه كاركن در آن و حكمفرماى در آن حق و قوانين حقه باشد ، و قدمى بر خلاف حق در آن گذاشته نشود و بهكلى از باطل و جور عارى و برى گردد .
پس ، همانطور كه ميزان در منع حق و صدّ آن اتّباع هواى نفس است ، ميزان در جلب حق و پيدايش آن متابعت شرع و عقل است . و بين اين دو منزل ، كه يكى متابعت كاملۀ هواى نفس است و ديگرى متابعت مطلقۀ كاملۀ عقل است ، منازل غير متناهيه است ، بهطورى كه هر قدمى كه به تبعيت هواى نفس برداشته شود ، به همان اندازه منع از حق كند و حجاب از حقيقت شود و از انوار كمال انسانيت و اسرار وجود آدميت محجوب گردد ؛ و به عكس ، هر قدمى كه بر خلاف ميل نفس و هواى آن بردارد ، به همان اندازه رفع حجاب شود و نور حق در مملكت جلوه كند .
خداوند تبارك و تعالى در ذمّ اتّباع نفس و هواى آن فرمايد : )وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ((2). «پيروى هواى نفس مكن كه گمراه كند تو را از راه خدا» . و در آيۀ ديگر
1) - در بعضى مصادر «شيطاني أسلم على يدي» يا «بين يدي» آمده . (ر .ك : تفسير القرآن الكريم ، ابن عربى (تأويلات ، ملاّ عبدالرزّاق كاشانى) ، ج 2 ، ص 196 و 377) . و در بعضى ديگر مضمون اين حديث آمده . (ر .ك : بحار الأنوار ، ج 60 ، ص 329 ؛ علم اليقين ، ج 1 ، ص 282 ؛ كنز العمّال ، ج 1 ، ص 247 )
2) - ص (38) : 26 .
فرمايد : (وَمَنْ أضَلُّ مِمَّنِ اتّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللّه)(1). «كيست گمراهتر از كسى كه پيروى هواى خود كند بىراهنمايى از خدا» .
و در كافى شريف سند به حضرت باقر - عليه السلام - رساند : قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صَلّى اللّه عليه وآله : يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ : وَعِزَّتِي وَجَلاَلِي وَعَظَمَتِي وَكِبْرِيَائِي وَنُورِي وَعُلُوِّي وَارْتِفَاعِ مَكَانِي لاَ يُؤثِرُ عَبْدٌ هَوَاهُ عَلَى هَوَايَ إِلاَّ شَتَّتُّ عَلَيْهِ أَمْرَهُ وَلَبَّسْتُ عَلَيْهِ دُنْيَاهُ وَشَغَلْتُ قَلْبَهُ بِهَا ، وَلَمْ أُوتِهِ مِنْهَا إِلاَّ مَا قَدَّرْتُ لَهُ . وَعِزَّتِي وَجَلالِي وَعَظَمَتِي وَنُورِي وَعُلُوِّي وَارْتِفَاعِ مَكَانِي لاَ يُؤثِرُ عَبْدٌ هَوَايَ عَلَى هَوَاهُ إِلاَّ اسْتَحْفَظتُهُ مَلائِكَتِي وَكَفَّلْتُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرَضِينَ رِزْقَهُ ، وَكُنْتُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ تِجَارَةِ كُلِّ تَاجِرٍ وَأَتَتْهُ الدُّنْيَا وَهِيَ رَاغِمَةٌ»(2).
«پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود : خداى عزّ وجلّ مىفرمايد : "قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و علوّ و ارتفاع مكانتم كه اختيار نكند بندهاى هواى خودش را بر هواى من ، مگر آنكه به تفرقه اندازم كارش را و درهم نمايم دنيايش را و مشغول فرمايم به دنيا قلبش را ، و حال آنكه ندهم به او از آن مگر آنچه مقدر فرمودم براى او . و به عزّت و جلال و عظمت و نور و بزرگى و رفعت مكانتم قسم است كه اختيار نكند بنده هواى مرا بر هواى خود ، مگر آنكه ملائكۀ من حفظ كنند او را ، و متكفل شوند آسمانها و زمينها روزى او را ، و مىباشم من از براى او از دنبالۀ تجارت هر تاجر .
(يعنى من براى او تجارت كنم و روزى او رسانم) و بيايد او را دنيا در صورتى كه منقاد و ذليل اوست"» . يعنى با آنكه قلبش از او منصرف است باز به او اقبال كند ، پس خوار و ذليل پيش او باشد .
و اين حديث شريف از محكمات احاديث است كه مضمونش شهادت دهد كه از سرچشمۀ زلال علم خداى تبارك و تعالى است ، گو كه به حسب سند مرمىِّ به ضعف باشد . ما اكنون در صدد شرح آن نيستيم .
و از حضرت مولى امير المؤمنين - عليه السلام - جز اين حديث كه ما به شرح آن
پرداختيم ، منقول است كه فرمود : «إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَتَانِ : اتِّبَاعُ الْهَوَى .. .»(1). يعنى «همانا ترسناكتر چيزى كه بر شما مىترسم ، دو چيز است .. .» . بقيۀ فرموده مطابق حديث ابن عقيل است . و از جناب صادق - سلام اللّه عليه - در كافى شريف حديث شده كه فرمود : «إحْذَرُوا أَهْوَاءَكُمْ كَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَكُمْ ؛ فَلَيْسَ شَيْءٌ أَعْدَى لِلرِّجَالِ مِنِ اتِّبَاعِ أَهْوَائِهِمْ وَحَصَائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ»(2)؛ «بترسيد هواهاى خودتان را همانطور كه مىترسيد از دشمنان خويش ؛ پس نيست چيزى دشمنتر از براى مردم از متابعت هواهاى خود ، و چيدههاى زبانهاى آنها» . يعنى از آنچه زبان آنها براى آنها تحصيل كند .
اى عزيز ، بدانكه خواهش و تمناى نفس منتهى نشود به جايى و به آخر نرسد اشتهاى آن ؛ اگر انسان يك قدم دنبال آن بردارد ، مجبور شود پس از آن چند قدم بردارد ؛ و اگر با يكى از هواهاى آن همراهى كند ، ناچار شود با چندين تمناى آن همراهى كند . اگر يك در به روى خواهش نفس باز كنى ، لابدّى كه درهاى بسيارى به روى آن باز كنى . يك وقت به واسطۀ يك متابعت نفس به چندين مفاسد و از آن به هزاران مهالك مبتلا شوى ، تا آنكه خداى نخواسته در دم آخر جميع راه حق را بر تو منسد كند ؛ چنانچه خداى تعالى در نص كتاب كريم از آن خبر داده است(3). و البته امير مؤمنان و ولىّامر و مولا و مرشد و متكفل هدايت و راهنماى عايلۀ انسانيت از اين خوف دارد و ترسناك است . بلكه روح مكرم رسول اكرم و ائمۀ هدى - صلّى اللّه عليه و آله و عليهم اجمعين - در اضطراب و وحشت است كه مبادا برگهاى درخت نبوت و ولايت ريخته شود و خزان گردد . حضرت مىفرمايد : «تَنَاكَحُوا تَنَاسَلُوا ، فَإنّي أُبَاهِي بِكُمُ الأُمَمَ وَلَوْ بالسِّقْطِ»(4). يعنى «زناشويى كنيد تا فرزند آوريد ؛ پس همانا من فخر مىكنم به واسطۀ شما به امتهاى ديگر گرچه به بچۀ ساقط شده» . و معلوم است كه انسان اگر
1) - مرآة العقول ، ج 11 ، ص 157 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 280 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 32 ، حديث 7 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 335 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب اتّباع الهوى» ، حديث 1 .
3) - ر .ك : القصص (28) : 50 ؛ الروم (30) : 10 ؛ الجاثية (45) : 23 .
4) - ر .ك : جامع الأخبار ، ص 272 ، حديث 5 .
در يك همچو راه خوفناكى واقع شود كه بيم آن است كه انسان را به پرتگاه نيستى اندازد و اسباب عقوق والد حقيقى او ، يعنى رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - شود و آن سرور ، كه «رحمةً للعالمين» است ، از انسان سخطناك شود ، چقدر بدبخت است و چه مصيبتها و گرفتارىها در پس پرده دارد . پس ، اگر با رسول خدا آشنايى دارى و اگر محبت مولى امير المؤمنين را دارى و دوست اولاد طاهرين آنها هستى ، قلب مبارك آنها را از ترس و اضطراب و تزلزل بيرون بياور .
در آيۀ شريفه در سورۀ «هود» وارد است : (فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ)(1)؛ يعنى «استقامت كن و بر جاى ايست آنطور كه مأمورى ، با كسى كه توبه كرد با تو» . و در حديث وارد است كه جناب رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : «شَيَّبَتْني سُورَةُ هُودٍ لِمَكانِ هذِهِ الآيةِ»(2)؛ يعنى «پير كرد مرا سورۀ هود ، براى خاطر اين آيه» . شيخ عارف كامل شاهآبادى - روحى فداه - فرمودند : با اينكه اين آيۀ شريفه در سورۀ «شورى»(3). نيز وارد است ، ولى بدون )وَمَنْ تابَ مَعَكَ( ، جهت اينكه حضرت سورۀ «هود» را اختصاص به ذكر دادند براى آن است كه خداى تعالى استقامت امت را نيز از آن بزرگوار خواسته است و حضرت بيم آن داشت كه مأموريت انجام نگيرد ، و الا خود آن بزرگوار استقامت داشت . بلكه آن حضرتْ مظهر اسمِ حكيمِ «عدل» است .
پس اى برادر من ، اگر تو خود را از متابعان آن حضرت مىدانى و مورد مأموريت آن ذات مقدس ، بيا و نگذار آن بزرگوار در اين مأموريت خجل و شرمسار شود به واسطۀ كار زشت و عمل ناهنجار تو . تو خود ملاحظه كن اگر اولاد يا ساير بستگان تو كارهاى زشت نامناسب كنند كه با شؤون تو مخالف باشد ، چقدر پيش مردم خجل و سرشكسته مىشوى ؛ بدانكه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - و امير المؤمنين - عليه
السلام - پدر حقيقى امتاند به نص خود آن بزرگوار كه فرمود : «أَنَا وَعَلِيٌّ أَبَوا هذِهِ
الأُمَّةِ»(1). يعنى «من و على دو پدر اين امتيم» ؛ و اگر ما را در محضر ربوبيت حاضر كنند و حساب كشند در مقابل روى آن بزرگواران و از ما جز زشتى و بدى در نامۀ عمل نباشد ، به آن بزرگوارها سخت مىگذرد و آنها در محضر حق تعالى و ملائكه و انبيا شرمسار شوند . پس ، ما چه ظلمىبزرگ كرديم به آنها ، و به چه مصيبتى مبتلا شديم و خداى تعالى با ما چه معامله خواهد كرد؟
پس ، اى انسان ظلوم جهول كه به خود ظلم كنى و به اولياء نعم خود ، كه جان و مال و راحت خود را در راه هدايت تو فدا كردند و با اشدّ مصيبتها و ابتلا كشته شدند و زن و فرزند آنها اسير و دستگير شد - همه در راه هدايت و نجات تو - در عوض آنكه تشكر از زحمات آنها كنى و پاس مراحم آنها را نگاه دارى ، چنين ظلم فاحشى كنى و گمان كنى كه فقط ظلم به نفس كردى. قدرى از خواب غفلت بيدارشو و پيش نفس خود خجلت بكش؛ و بگذار آنها را با همان ظلمهايى كه از اعداى دين ديدند ؛ ديگر تو كه دعوى دوستى مىكنى به آنها ظلم مكن كه ظلم از دوست و مدعى دوستى ناگوارتر است و زشتتر .
بايد دانست كه هواهاى نفسانى بسيار مختلف و گوناگون است به حسب مراتب و متعلقات . و گاهى به قدرى دقيق است كه انسان خود نيز از آن غافل شود كه آن كيد شيطانى و هواى نفسانى است ، مگر آنكه او را تنبه دهند و از غفلت بيدار كنند . و با همۀ اختلاف تمامت آنها در سدّ راه حق و منع طريق خدا شركت دارند ، گرچه در مراتب آن متفاوتاند : چنانچه اهل اَهويۀ باطله و اتخاذ خدايان از طلا و غير آن - چنانچه خداى
تعالى از آنها خبر دهد : (أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ)(2). و ديگر آيات شريفه - بهطورى از خدا بازمانند . و اهل متابعت هواهاى نفسانى و اباطيل شيطانى در ساير عقايد باطله
يا اخلاق فاسده ، طور ديگر از حق محجوب شوند . و اهل معاصى كبيره و صغيره و موبقات و مهلكات ، به حسب درجات آن ، به نوعى از سبيل حق بازمانند . و اهل متابعت هواى نفس در مشتهيات نفسانيۀ مباحه و صرف همت و كثرت اشتغال به آن ، نوع ديگر از راه حقيقت بازمانند . و اهل مناسك و اطاعات صوريه براى تعمير عالم آخرت و ادارۀ مشتهيات نفسانيه و رسيدن به درجات يا خوف از عذاب و رهايى از دركات ، بهطورى ديگر محجوب از حق و سبيل آن مانند . و اصحاب تهذيب نفس و ارتياض آن براى ظهور قدرت نفس و رسيدن به جنت صفات ، به نوعى محجوب از حق و از لقاء آن هستند . و اهل معارف و سلوك و جذبات و مقامات عارفين ، كه نظرى جز لقاء حق و وصول به مقام قرب ندارند ، نيز نوعى ديگر محجوب از حق و از تجليات خاص محروماند چون در آنها نيز تلوينْ باقى و از خودى آثارى هست . پس از اين ، مراتب ديگرى است كه ذكر آن مناسب مقام نيست .
پس ، هر يك از اهل مراتب مذكوره بايد تفتيش حال خود كنند و خود را از هواهاى نفسانيه پاك و پاكيزه كنند تا از سبيل حق باز نمانند و از راه سلوك حقيقت گمراه نگردند ، و ابواب رحمت و عواطف ، در هر مقامى هستند ، به روى آنها مفتوح گردد . وَاللّه وَلِىُّ الهِدايَةِ وَالتَوْفيق .
و در آن دو فصل است :
بدانكه اوّل منزل از منازل انسانيت منزل يقظه و بيدارى است ؛ چنانچه مشايخ اهل سلوك در منازل سالكان بيان فرمودهاند(1). و از براى اين منزل ، چنانچه شيخِ عظيم
1) - منازل السائرين ، ص 35 ، قسم البدايات ، باب اليقظة ؛ شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 34 .
الشأن شاهآبادى - دام ظلّه - بيان فرمودند ، ده بيت است كه اكنون در مقام تعداد آن نيستيم ؛ ولى آنچه اكنون لازم است بيان شود اين است كه انسان تا تنبه پيدا نكند كه مسافر است و لازم است از براى او سير و داراى مقصد است و بايد به طرف آن مقصد ناچار حركت كند و حصول مقصد ممكن است ، «عزم» براى او حاصل نشود و داراى اراده نگردد . و هر يك از اين امور داراى بيان و شرحى است كه به ذكر آن اگر بپردازيم ، به طول انجامد .
و بايد دانست كه از موانع بزرگ اين تيقّظ و بيدارى ، كه اسباب نسيانِ مقصد و نسيانِ لزوم سير شود و اراده و عزم را در انسان مىميراند ، آن است كه انسان گمان كند وقت براى سير وسيع است ؛ اگر امروز حركت به طرف مقصد نكند ، فردا مىكند ؛ و اگر در اين ماه سفر نكند ، ماه ديگر سفر مىكند . و اين حال طول امل و درازى رجا و ظن بقا و اميد حيات و رجاء سعۀ وقت انسان را از اصل مقصد ، كه آخرت است ، و لزوم سير به سوى او و لزوم اخذ رفيق و زاد طريق باز مىدارد ؛ و انسان به كلّى آخرت را فراموش مىكند و مقصد از ياد انسان مىرود . و خدا نكند كه انسان سفر دور و دراز پرخطرى در پيش داشته باشد و وقت او تنگ باشد و عُدّه و عِدّه براى او خيلى لازم باشد ، و هيچ نداشته باشد ، و با همه وصف از ياد اصل مقصد بيرون رود . و معلوم است اگر اين نسيان حاصل شد ، هيچ در فكر زاد و توشه بر نيايد و لوازم سفر را تهيه نكند ؛ و ناچار وقتى سفر پيش آيد ، بيچاره شود و در آن سفر افتاده و در بين راه هلاك گردد و راه به جايى نبرد .
پس اى عزيز ، بدانكه يك سفر پرخطر لازمىدر پيش است كه عُدّه و عِدّۀ آن و زاد و راحلۀ آن علم و عمل نافع است ، و وقت سفر معلوم نيست چه وقت است ؛ ممكن است وقت خيلى تنگ باشد و فرصت از دست برود . انسان نمىداند چه وقت كوس رحيل مىزنند كه بايد ناچار كوچ كند . اين طول امل كه من و تو داريم ، كه از حبّ نفس و مكايد شيطان و شاهكارهاى آن ملعون است ، بهطورى ما را از توجه به عالم آخرت باز داشته
كه در فكر هيچ كار نيفتيم . و اگر مخاطرات سير و موانع حركت داشته باشيم ، در صدد اصلاح آن به توبه و انابه و رجوع به حق برنياييم و هيچ در صدد جمع زاد و راحله نباشيم ، ناگاه اجل موعود در رسد و ما را بىزاد و راحله و بىتهيۀ سفر ببرد : نه عمل صالحى داريم و نه علم نافعى ؛ و مؤونۀ آن عالم روى اين دو مطلب چرخ مىزند ، و ما هيچ يك را تهيه نكرديم . اگر عملى هم كرده باشيم ، خالص و بىغل و غش نبوده ؛ بلكه با
هزاران موانع قبول بجا آورديم . و اگر علمى تحصيل نموديم ، علم بىحاصل و نتيجه بوده كه خود يا لغو و باطل است و يا از موانع بزرگ راه آخرت است .
اگر اين علم و عمل ما نافع بود ، در ما كه سالهاى سال است دنبال آن هستيم بايد تأثير واضحى كرده باشد و در اخلاق و اطوار ما تفاوتى حاصل شده باشد ؛ چه شده است كه علم و عمل چهل پنجاه سالۀ ما در قلوب ما اثر ضد بخشيده و دلهاى ما را از سنگ خارا سخت تر كرده؟ از نماز كه معراج مؤمنان است ما را چه حاصل شده؟ كو آن خوف و خشيتى كه لازم علم است؟(1)اگر خداى نخواسته با اين حال كه هستيم ما را كوچ دهند ، خسارتهاى بزرگى و حسرتهاى بسيارى در پيش داريم كه زائل شدنى نيست .
پس ، نسيان آخرت از امورى است كه اگر ولىّاللّه اعظم ، امير المؤمنين - سلام اللّه عليه - بر ما بترسد از آن و از موجب آن ، كه طول امل است ، حق است ؛ زيرا كه او مىداند اين چه سفر پرخطرى است . و انسانى كه بايد آنى راحتى نداشته باشد و در هر حال مشغول جمع زاد و راحله باشد و دقيقهاى ننشيند ، اگر نسيان كرد آن عالم را و به خواب رفت و نفهميد كه چنين عالَمىهم هست و چنين سيرى هم در پيش است ، چه به سر او خواهد آمد و به چه بدبختىهايى خواهد گرفتار شد . خوب است قدرى در حال آن حضرت و حضرت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - كه اشرف خليقه و معصوم از خطا و نسيان و لغزش و طغيان هستند ، تفكر كنيم و بفهميم كه ما در چه حال هستيم و
1) - اشاره است به آيۀ )إِنّما يَخْشَى اللّه مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ( ؛ «تنها بندگان عالم از خدا مىترسند» . (فاطر (35) : 28)
آنها در چه حال بودند . علم آنها به بزرگى سفر و خطر آن ، از آنها راحت را سلب كرده ، و جهل ما نسيان در ما ايجاد كرده .
حضرت ختمى مرتبت به قدرى رياضت كشيد و قيام در مقابل حق كرد كه قدمهاى مباركش ورم كرد و از طرف ذات مقدّس حق جلّ جلاله آيه نازل شد : )طه * مَا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى((1).(2)جناب امير المؤمنين - عليه السلام - كه حالات و عبادات و خوفش از حق تعالى معلوم است(3).
پس ، بدانكه سفر خيلى پرخطر است ، و اين نسيان و فراموشى كه در ما است از مكايد نفس و شيطان است ، و اين اميدها و آمال طولانى و دراز از دامهاى بزرگ ابليس و از مكايد نفس است .
پس ، از اين خواب برخيز و تيقظ و تنبه پيدا كن . بدانكه مسافرى و داراى مقصدى . مقصد تو عالم ديگر است و تو را از اين عالم خواهى نخواهى مىبرند . اگر تهيۀ سفر و زاد و راحلۀ آن را ديدى ، در اين سفر درمانده نشوى و در اين سير بيچاره نشوى ؛ و الاّ فقير و بيچاره و بينوا گردى ؛ و خواهى رفت به سوى شقاوتى كه سعادت ندارد ، ذلتى كه عزت ندارد ، فقرى كه غنا دنبالش نيست ، عذابى كه راحت ندارد ، آتشى كه خاموشى پيدا نكند ، فشارى كه برطرف شدن ندارد ، حزن و اندوهى كه خوشحالى در پى آن نيست ، حسرت و ندامتى كه آخر ندارد .
اى عزيز ببين مولى در دعاى «كميل» در مناجات با خداى تعالى چه عرض مىكند :
«أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفي عَنْ قَليلٍ مِنْ بَلاءِ الدُّنْيا وَعُقُوباتِها» . تا آنكه مىگويد : «وَهذا مَا لاَ تَقُومُ لَهُ السَّمواتُ وَالأرْضُ»(4).
1) - طه (20) : 1 - 2 .
2) . ر.ك: صفحه 390.
3) - ر .ك : بحار الأنوار ، ج 41 ، ص 11 - 24 ، باب عبادته وخوفه عليهالسلام .
4) - «اى پروردگار من! تو خود ناتوانىام را از اندكى از گرفتارىهاى دنيا و كيفرهاى آن مىدانى .. . و اين عذابى است كه آسمانها و زمين تاب آن نياوردند» . (مصباح المتهجّد ، ص 586 ؛ إقبال الأعمال ، ص 222)
اين چه عذابى است كه آسمانها و زمين طاقت آن را ندارند و براى تو تهيه شده و باز تنبه ندارى و روز بروز در نسيان و غفلت و خوابت افزوده مىشود .
هان ، اى دل غافل! از خواب برخيز و مهياى سفر آخرت شو «فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ»(1). صداى رحيل و بانگ كوچ بلند است . عُمال حضرت عزرائيل در كارند و تو را در هر آن به سوى عالم آخرت سوق مىدهند و باز غافل و نادانى .
«اللّهُمَّ إنّي أَسْأَ لُكَ التَّجافِيَ عَنْ دارِ الغُرُورِ ، وَالإنابَةَ إِلَى دارِ السُّرُورِ وَالاسْتِعْدادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ»(2).
1) - «بانگ كوچ در ميانتان در داده شده است» . (نهج البلاغة ، ص 321 ، خطبۀ 204 )
2) - «بارخدايا ، از تو دورى از خانۀ فريب و بازگشت به خانۀ سرور و از تو آمادگى براى مرگ پيش از گذشت هنگام آن درخواست مىكنم» . در «اعمال شب بيست و هفتم ماه رمضان» دعاى فوق با اندكى اختلاف از امام سجاد عليهالسلام روايت شده است . (إقبال الأعمال ، ص 524 ؛ المراقبات ، ص 250 ؛ كليات مفاتيح الجنان ، اعمال شب 27 ماه رمضان)
حديث يازدهم [ فطرت ]
الحديث الحادي عشر : بِالسَّنَدِ المُتَّصِلِ إلى مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ ، عَنْ عَليِّ بْنِ رِئَابٍ ، عَنْ زُرَارَةَ ، قَالَ : سَأَلتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ : (فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْهَا) قَالَ : «فَطَرَهُمْ جَمِيعاً عَلَى التَّوْحِيدِ»(1).
ترجمه : «زراره گويد : پرسش كردم از حضرت صادق - عليه السلام - از فرمودۀ خداى تعالى : )فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا( . فرمود : "خلق كرد ايشان را همگى بر توحيد"» .
شرح : اهل لغت و تفسير گويند : «فطرت» به معناى «خلقت» است . در صحاح است : «الفطرة - بالكسر - الخلقة»(2). و تواند بود كه اين «فطرت» مأخوذ باشد از «فطر» به معناى شق و پاره نمودن ، زيرا كه «خلقت» گويى پاره نمودن پردۀ عدم و حجاب غيب است . و به همين معنا نيز «افطار» صائم است : گويى پاره نموده هيئت اتصاليۀ امساك را . در هر حال ، بحث از لغت خارج از مقصود ماست . بالجمله ، حديث شريف اشاره
است به آيۀ شريفه در سورۀ «روم» : )فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ((1). ما ان شاء اللّه اشارۀ اجماليه به اين فطرت ، و كيفيت آن ، و چگونگى بودنِ مردم بر فطرت توحيد ، در ضمن فصول و مقاماتى چند مىنماييم .
بدانكه مقصود از فطرت اللّه ، كه خداى تعالى مردم را بر آن مفطور فرموده ، حالت و هيئتى است كه خلق را بر آن قرار داده ، كه از لوازم وجود آنها و از چيزهايى است كه در اصل خلقتْ خميرۀ آنها بر آن مخمّر شده است . و فطرتهاى الهى ، چنانچه پس از اين معلوم شود ، از الطافى است كه خداى تعالى به آن اختصاص داده بنى الانسان را از بين جميع مخلوقات ؛ و ديگر موجودات يا اصلاً داراى اينگونه فطرتهايى كه ذكر مىشود نيستند ، يا ناقصاند و حظّ كمى از آن دارند .
و بايد دانست كه گرچه در اين حديث شريف و بعضى از احاديث ديگر(2)«فطرت» را تفسير به «توحيد» فرمودند ، ولى اين از قبيل بيان مصداق است ؛ يا تفسير به اشرف اجزاء شىء است ؛ چنانچه نوعاً تفاسير وارده از اهل عصمت - سلام اللّه عليهم - از اين قبيل است ؛ و در هر وقت به مناسبت مقامى مصداقى مثلاً ذكر شده و جاهل گمان متعارض كند . و دليل بر آنكه در اين مورد چنين است ، آن است كه در آيۀ شريفه «دين» را عبارت از فطرت اللّه دانسته ، و دين شامل توحيد و ديگر معارف شود . و در
1) - «پس روى خود همچنان به سوى آيين اسلام بدار ، در حالى كه در آن استوارى به همان سرشت خدا كه مردم را بر آن پديد آورد . در آفرينش خداوند هيچ دگرگونى نيست . دين راست اين است ، اما بيشتر مردم نمىدانند» . (الروم (30) : 30)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 12 و 13 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب فطرة الخلق على التوحيد» ، حديث 1 و 5 ؛ التوحيد ، صدوق ، ص 328 - 331 ، باب 53 ، احاديث 1 ، 2 و 4 - 8 ؛ البرهان في تفسير القرآن ، ج 7 ، ص 437 - 443 ، ذيل آيه 30 سورۀ «روم» .
«صحيحۀ» عبداللّه بن سنان(1)تفسير به «اسلام» شده . و در «حسنۀ» زراره(2)تفسير به «معرفت» شده . و در حديث معروف «كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ» در مقابل «تهوّد» و «تنصّر» و «تمجّس» ذكر شده(3). و نيز حضرت ابى جعفر - عليه السلام - حديث «فطرت» را در همين حسنۀ زراره به «معرفت» تفسير فرموده است . پس ، از اين جمله معلوم شد كه «فطرت» اختصاص به توحيد ندارد ؛ بلكه جميع معارف حقه از امورى است كه حق - تعالى شأنه - مفطور فرموده بندگان را بر آن .
1) - عن عبداللّه بن سنان ، عن أبي عبداللّه عليهالسلام قَالَ : سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ : (فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا) مَا تِلْكَ الْفِطْرَةُ؟ قَالَ : «هِيَ الإِسْلاَمُ ، فَطَرَهُمُ اللَّهُ حِينَ أَخَذَ مِيثَاقَهُمْ عَلَى التَّوْحِيدِ ، قَالَ : (أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ) وَفِيهِ الْمُؤمِنُ وَالْكَافِرُ» ؛ «از عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلامروايت شده كه گفت از ايشان دربارۀ آيۀ : «همان سرشت خدا كه مردم را بر آن پديد آورد» پرسيدم كه اين «سرشت» چيست؟ فرمود : «اسلام است . خداوند آنگاه كه بر يكتاپرستى از آنان پيمان گرفت ؛ پديدشان آورد . گفت : «آيا پروردگار شما نيستم؟» و مؤمن و كافر هر دو در آن بودند» . (الكافي ، ج 2 ، ص 12 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب فطرة الخلق على التوحيد» ، حديث 2)
2) - عَنْ زُرَارَةَ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام قَالَ : «سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ : (حُنَفاءَ للّهِِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ) . قَالَ : الْحَنِيفِيَّةُ مِنَ الْفِطْرَةِ الَّتِي فَطَرَ اللّه النَّاسَ عَلَيْهَا ؛ لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ . قَالَ : فَطَرَهُمْ عَلَى الْمَعْرِفَةِ بِه ، .. . وَقَالَ : قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم : كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ . يَعْنِي الْمَعْرِفَةَ بِأَنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَالِقُهُ . كَذَلِكَ قَوْلُهُ : (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ)» ؛ «از زراره از امام باقر عليهالسلام روايت شده است كه گفت از ايشان دربارۀ آيۀ «در حالى كه براى خدا بر آيين اسلام استوارند و او را شريكى نمىگيرند» پرسيدم . فرمود : "اسلام از همان سرشتى است كه خداوند مردم را با آن پديد آورد . در آفرينش خداوند هيچ دگرگونى نيست ." فرمود : "مردم را بر شناخت خود پديد آورد .. ." . و فرمود : پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلمفرمود : "هر نوزادى با سرشت خدايى زاييده مىشود ؛ يعنى ، با معرفت به اينكه خداى عزّ وجلّ آفرينندۀ اوست . و همينگونه است آيه : «و اگر از آنها بپرسى كه آسمانها و زمين را كه آفريده؟ خواهند گفت : خداوند"» . (الكافي ، ج 2 ، ص 12 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب فطرة الخلق على التوحيد» ، حديث 4)
3) - وقال صلىاللهعليهوآلهوسلم : «كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى فَطْرَةٍ حَتَّى يَكُونَ أبَواهُ يُهَوِّدانِهِ ويُنَصّرانه ويُمَجّسَانه» ؛ «هر زاده شدهاى بر فطرت توحيد زاده است ، پس والدين او ، او را يهودى يا نصرانى يا مجوس گردانند» . (عوالي اللآلي ، ج 1 ، ص 35 ، حديث 18)
ببايد دانست كه آنچه از احكام فطرت است چون از لوازم وجود و هيآت مخمّره در اصل طينت و خلقت است ، احدى را در آن اختلاف نباشد ، عالم و جاهل و وحشى و متمدن و شهرى و صحرانشين در آن متفقاند ؛ هيچيك از عادات و مذاهب و طريقههاى گوناگون در آن راهى پيدا نكند و خلل و رخنهاى در آن از آنها پيدا نشود . اختلاف بلاد و اهويه و مأنوسات و آراء و عادات كه در هر چيزى ، حتى احكام عقليه ، موجب اختلاف و خلاف شود ، در فطريات ابداً تأثيرى نكند . اختلاف افهام و ضعف و قوت ادراك لطمهاى بر آن وارد نياورد ؛ و اگر چيزى بدان مثابه نشد ، از احكام فطرت نيست و بايد آنرا از فطريات خارج دانست ؛ و لهذا در آيۀ شريفه فرموده : )فَطَرَ النّاسَ عَلَيْهَا( يعنى ، اختصاص به طايفهاى ندارد ؛ و نيز فرموده : )لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ( . چيزى او را تغيير ندهد ؛ مثل امور ديگر كه به عادات و غير آن مختلف شوند . ولى از امور معجبه آن است كه با اينكه در فطريات احدى اختلاف ندارد - از صدر عالم گرفته تا آخر آن - ولى نوعاً مردم غافلاند از اينكه با هم متفقاند ؛ و خود گمان اختلاف مىنمايند ، مگر آنكه به آنها تنبه داده شود ، آن وقت مىفهمند موافق بودند در صورت مخالفت ؛ چنانچه پس از اين به وضوح رسد - ان شاء اللّه - . و به همين معنا اشاره شده است در ذيل آيۀ شريفه كه مىفرمايد : (وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ) .
و از آنچه ذكر شد ، معلوم گرديد كه احكام فطرت از جميع احكام بديهيه بديهىتر است ، زيرا كه در تمام احكام عقليه حكمى كه بدين مثابه باشد كه احدى در آن خلاف نكند و نكرده باشد نداريم ؛ و معلوم است چنين چيزى اوضح ضروريات و ابده بديهيات است ؛ و چيزهايى كه لازمۀ آن باشد نيز بايد از اوضح ضروريات باشد . پس اگر توحيد يا ساير معارف از احكام فطرت يا لوازم آن باشد ، بايد از اجلاى بديهيات و اظهر ضروريات باشد ، (وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ) .
بدانكه مفسرين ، از عامه و خاصه ، هر يك به حسب طريقۀ خود طورى بيان كيفيت فطرى بودن دين يا توحيد را كردهاند ؛ و ما در اين اوراق بر طبق آراء آنها سخن نگوييم ؛ بلكه در اين مقام آنچه از محضر شريف شيخ عارف كامل ، شاه آبادى - دام ظلّه - كه متفرّد است در اين ميدان ، استفاده نمودم بيان مىكنم(1)؛ گرچه بعضى از آنها به طريق رمز و اشاره در كتب بعضى از محققين از اهل معارف هست ، و بعضى از آن به نظر خود قاصر رسيده است .
پس ، بايد دانست كه از فطرتهاى الهى يكى فطرت بر اصل وجود مبدأ - تعالى و تقدس - است ؛ و ديگر فطرت بر توحيد است ؛ و ديگر فطرت بر استجماع آن ذات مقدس است جميع كمالات را ؛ و ديگر فطرت بر يوم معاد و روز رستخيز است ؛ و ديگر فطرت بر نبوت است ؛ و ديگر فطرت بر وجود ملائكه و روحانيين و انزال كتب و اعلام طرق هدايت است؛ كه بعضى از اينها كه ذكر شد از احكام فطرت، و برخى ديگر از لوازم فطرت است . و ايمان به خداى تعالى و ملائكه و كتب و رسل و يوم قيامت ، دين قيم محكم مستقيم حق است در تمام دورۀ زندگانى عايلۀ سلسلۀ بشر . و ما اشاره به بعضى از آنها كه با حديث شريف مناسب است مىنماييم ، و از حق تعالى توفيق مىطلبيم .
مقام اوّل در بيان آنكه اصل وجود مبدأ متعال جلّ و علا از فطريات است و آن با تنبّه به يك مقدمه معلوم گردد . و آن اين است كه يكى از فطرتهايى كه جميع سلسلۀ بنىالانسان مخمّر بر آن هستند و يك نفر در تمام عايلۀ بشر پيدا نشود كه بر
1) - ر .ك : رشحات البحار ، كتاب الإنسان والفطرة ؛ شذرات المعارف ، ص 126 ، شذرۀ ششم .
خلاف آن باشد ، و هيچيك از عادات و اخلاق و مذاهب و مسالك و غير آن آن را تغيير ندهد و در آن خلل وارد نياورد ، فطرت عشق به كمال است ؛ كه اگر در تمام دورههاى زندگانى بشر قدم زنى و هر يك از افراد هر يك از طوايف و ملل را استنطاق كنى ، اين عشق و محبت را در خميرۀ او مىيابى و قلب او را متوجه كمال مىبينى ، بلكه در تمام حركات و سكنات و زحمات و جديتهاى طاقت فرسا ، كه هر يك از افراد اين نوع در هر رشتهاى واردند مشغولاند ، عشق به كمالْ آنها را به آن واداشته ؛ اگرچه در تشخيص كمال و آنكه كمال در چيست و محبوب و معشوق در كجاست ، مردم كمال اختلاف را دارند . هر يك معشوق خود را در چيزى يافته و گمان كرده و كعبۀ آمال خود را در چيزى توهم كرده و متوجه به آن شده از دل و جان آن را خواهان است .
اهل دنيا و زخارف آن كمال را در دارايى آن گمان كردند و معشوق خود را در آن يافتند ؛ از جان و دل در راه تحصيل آن خدمت عاشقانه كنند ؛ و هر يك در هر رشته هستند و حب به هر چه دارند ، چون آن را كمال دانند بدان متوجهاند .
و همينطور اهل علوم و صنايع هر يك به سعۀ دِماغ خود چيزى را كمال دانند و معشوق خود را آن پندارند .
و اهل آخرت و ذكر و فكر ، غير آن را .
بالجمله ، تمام آنها متوجه به كمالاند ، و چون آن را در موجودى يا موهومى تشخيص دادند ، با آن عشقبازى كنند . ولى ببايد دانست كه با همه وصف ، هيچيك از آنها عشقشان و محبتشان راجع به آنچه گمان كردند نيست ؛ و معشوق آنها و كعبۀ آمال آنها آنچه را توهم كردند نمىباشد ؛ زيرا هر كس به فطرت خود رجوع كند مىيابد كه قلبش به هر چه متوجه است ، اگر مرتبۀ بالاترى از آن بيابد فوراً قلب از اوّلى منصرف شود و به ديگرى كه كاملتر است متوجه گردد ؛ و وقتى كه به آن كاملتر رسيد ، به اكمل از آن متوجه گردد ؛ بلكه آتش عشق و سوز و اشتياق روزافزون گردد و قلب در هيچ مرتبه از مراتب و در هيچ حدى از حدود رحل اقامت نيندازد . مثلاً اگر شما مايل به جمال زيبا و رخسار دلفريب هستيد و چون آن را پيش دلبرى سراغ داريد دل
را به سوى كوى او روان كرديد ، اگر جميلتر از آن را ببينيد و بيابيد كه جميلتر است ، قهراً متوجه به آن شويد ، و لااقل هر دو را خواهان شويد ؛ و باز آتش اشتياق فرو ننشيند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است كه «چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم»(1). بلكه خريدار هر جميلى هستيد . بلكه با احتمال هم اشتياق پيدا كنيد : اگر احتمال دهيد كه جميلى دلفريبتر از اينها كه ديديد و داريد در جاى ديگر است ، قلب شما سفر به آن بلد كند ؛ «من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است»(2)گوييد . بلكه با آرزو نيز مشتاق شويد : وصف بهشت را اگر بشنويد و آن رخسارهاى دلكش را - گر چه خداى نخواسته معتقد به آن هم نباشيد - با اين وصف ، فطرت شما گويد : اى كاش چنين بهشتى بود و چنين محبوب دلربايى نصيب ما مىشد .
و همينطور كسانى كه كمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملك دانستهاند و اشتياق به آن پيدا كردهاند ، اگر چنانچه سلطنت يك مملكت را دارا شوند متوجه مملكت ديگر شوند ؛ و اگر آن مملكت را در تحت نفوذ و سلطه درآورند ، به بالاتر از آن متوجه شوند ؛ و اگر يك قُطرى را بگيرند ، به اقطار ديگر مايل گردند ؛ بلكه آتش اشتياق آنها روزافزون گردد ؛ و اگر تمام روى زمين را در تحت سلطنت بياورند و احتمال دهند در كرات ديگر بساط سلطنتى هست ، قلب آنها متوجه شود كه اى كاش ممكن بود پرواز به سوى آن عوالم كنيم و آنها را در تحت سلطنت درآوريم . و بر اين قياس است حال اهل صناعات و علوم .
و بالجمله ، حال تمام سلسلۀ بشر در هر طريقه و رشتهاى كه داخلاند به هر مرتبهاى از آن كه رسند ، اشتياق آنها به كاملتر از آن متعلق گردد و آتش شوق آنها
فرو ننشيند و روزافزون گردد . پس اين نور فطرتْ ما را هدايت كرد به اينكه تمام قلوب سلسلۀ بشر ، از قارهنشينان اقصى بلاد آفريقا تا اهل ممالك متمدنۀ عالم ، و از طبيعيين و ماديين گرفته تا اهل ملل و نحل ، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به كمالى است كه نقصى ندارد و عاشق جمال و كمالى هستند كه عيب ندارد و علمى كه جهل در او نباشد و قدرت و سلطنتى كه عجز همراه آن نباشد ، حياتى كه موت نداشته باشد ؛ و بالاخره كمال مطلقْ معشوق همه است . تمام موجودات و عايلۀ بشرى با زبان فصيح يكدل و يكجهت گويند ما عاشق كمال مطلق هستيم ، ما حب به جمال و جلال مطلق داريم ، ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستيم . آيا در جميع سلسلۀ موجودات در عالم تصور و خيال ، و در تجويزات عقليه و اعتباريه ، موجودى كه كمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس ، مبدأ عالم جلّت عظمته سراغ داريد؟ و آيا جميل على الاطلاق كه بىنقص باشد جز آن محبوب مطلق هست؟
اى سرگشتگان وادى حيرت و اى گمشدگان بيابان ضلالت ، نه ، بلكه اى پروانههاى شمع جمال جميل مطلق ، و اى عاشقان محبوب بىعيب بىزوال ، قدرى به كتاب فطرتْ رجوع كنيد و صحيفۀ كتاب ذات خود را ورق زنيد ، ببينيد با قلم قدرتِ فطرت اللّهى در آن مرقوم است : (وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ)(1)آيا (فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا) . فطرت توجه به محبوب مطلق است؟ آيا آن فطرت غير متبدّله - لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّه - فطرت معرفت است؟ تا كى به خيالات باطله اين عشق خداداد فطرى و اين وديعۀ الهيه را صرف اين و آن مىكنيد؟ اگر محبوب شما اين جمالهاى ناقص و اين كمالهاى محدود بود ، چرا به وصول به آنها آتش اشتياق شما فرو ننشست و شعلۀ شوق شما افزون گرديد؟ هان ، از خواب غفلت برخيزيد و مژده دهيد و سرور كنيد كه محبوبى داريد كه زوال ندارد ، معشوقى داريد كه نقصى ندارد ، مطلوبى داريد بىعيب ، منظورى داريد كه نور طلعتش (اللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَالأَرْضِ)(2)است ؛ محبوبى داريد كه
سعۀ احاطهاش «لَوْ دُلِّيتُمْ بِحَبْلٍ إلَى الأرَضِينَ السُّفلى لَهَبَطْتُمْ عَلَى اللّهِ»(1)است .
پس اين عشق فعلى شما معشوق فعلى خواهد ؛ و نتواند اين موهوم و متخيل باشد ، زيرا كه هر موهومْ ناقص است و فطرت متوجه به كامل است . پس ، عاشق فعلى و عشق فعلى بىمعشوق نشود ، و جز ذاتِ كاملْ معشوقى نيست كه متوجهٌ اليه فطرت باشد . پس ، لازمۀ عشق به كامل مطلقْ وجود كامل مطلق است . و پيشتر معلوم شد كه احكام فطرت و لوازم آن از جميع بديهيات واضحتر و روشنتر است : (أَفِى اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّموَاتِ وَالأَرْضِ)(2).
مقام دوم در بيان آنكه توحيد حق و ديگر صفات او فطرى است
در بيان آن كه توحيد حق - تعالى شأنه - و استجماع آن ذاتْ تمام كمالات را از فطريات است . و آن نيز به توجه به آنچه در مقام اوّل ذكر شد معلوم گردد ؛ ولى ما اينجا به بيان ديگر اثبات آن كنيم .
بدانكه از فطرتهايى كه (فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها) ، فطرت تنفر از نقص است ؛ و انسان از هر چه متنفر است ، چون در او نقصانى و عيبى يافته است از آن متنفر است . پس ، عيب و نقص مورد تنفر فطرت است ؛ چنانچه كمال مطلق مورد تعلق آن است . پس ، متوجهٌ إليه فطرت بايد «واحد» و «احد» باشد ؛ زيرا كه هر كثير و مركبى ناقص است ، و كثرتْ بىمحدوديت نشود ، و آنچه ناقص است مورد تنفر فطرت است ، نه توجه آن ؛ پس ، از اين دو فطرت ، كه فطرت تعلق به كمال و فطرت تنفر از نقص است ، توحيد نيز ثابت شد . بلكه استجماع حق جميع كمالات را و خالى بودن ذات مقدّس از جميع نقايص نيز ثابت گرديد . و سورۀ مباركۀ «توحيد» كه نسبت حق - جلّ و علا - را بيان مىفرمايد - به حسب
فرمودۀ شيخ بزرگوار ما(1)روحى فداه از هويّت مطلقه كه متوجهٌ إليه فطرت است و در صدر سورۀ مباركه به كلمۀ مباركۀ «هو» اشاره به آن شده است ، برهان بر شش صفتى است كه در دنبالۀ آن مذكور است ؛ زيرا كه چون ذات مقدسش هويت مطلقه است و هويت مطلقه بايد كامل مطلق باشد ، و الاّ هويت محدوده است ، پس مستجمع جميع كمالات است ، پس «اللّه» است . و در عين استجماع جميع كمالات بسيط است ، و الاّ هويت مطلقه نخواهد شد ، پس «احَد» است ، و لازمۀ احديتْ واحديت است . و چون هويت مطلقۀ مستجمعۀ همۀ كمالاتْ از جميع نقايص ، كه منشأ همه برگشت به ماهيت نمايد ، مبراست ، پس آن ذات مقدس «صَمَد» است و ميان تهى نيست . و چون هويت مطلقه است ، چيزى از او توليد و منفصل نشود و او نيز از چيزى منفصل نگردد ؛ بلكه او مبدأ همۀ اشياست و مرجع تمام موجودات است ، بدون انفصال كه مستلزم نقصان است . و هويت مطلقه نيز كفوى ندارد ، زيرا كه در صرف كمالْ تكرار تصور نشود . پس ، سورۀ مباركه از احكام فطرت ، و نسبت حق تعالى است .
در بيان آن كه وجود يوم معاد و روز رستخيز از فطريات است كه تخمير در خميرۀ بشر گرديده . و آن نيز چون دو مقام سابق با طريقهاى بسيار و فطرتهاى عديده ثابت شود ؛ ولى ما در اين مقام به بعضى از آنها اشاره مىنماييم .
بدانكه يكى از فطرتهاى الهيه ، كه مفطور شدهاند جميع عايلۀ بشر و سلسلۀ انسان بر آن ، فطرت عشق به راحت است ، كه اگر در تمام دورههاى تمدن و توحش و تدين و سرخودىِ اين نوع مراجعه شود ، و از تمام افراد عالم و جاهل ، وضيع و شريف ، صحرايى و شهرى ، سؤال شود كه اين تعلقات مختلفه و اهويۀ متشتته براى چيست ، و
1) - مراد مرحوم عارف كامل آيتاللّه شاهآبادى است و اين كلام در صفحۀ 725 در شرح حديث چهلم نيز نقل شده است ، چنانكه در آداب الصلوة ، ص 381 نيز نقل شده است .
اين همه تحمل مَشاقّ و زحمات در دورۀ زندگانى براى چه مقصد است ، همه متفق الكلمه با يك زبان صريح فطرى جواب دهند كه ما همه هر چه مىخواهيم براى راحتى خود است .
غايت مقصد و نهايت مرام و منتهاى آرزو ، راحتى مطلق و استراحت بىشوب به زحمت و مشقت است . و چون چنين راحت غير مشوب به زحمت و استراحت غير مختلط به رنج و نقمت معشوق همه است ، و آن معشوق گمشده را هر كس در چيزى گمان مىكند ، از اين جهت تعلق به هر چه در او محبوب را گمان كرده پيدا مىكند ؛ با اينكه در تمام عالم مُلك و جميع سرتاسر دنيا چنين راحتى مطلقى يافت نشود و چنين استراحت غير مشوبى ممكن نيست . تمام نعمتهاى اين عالم مختلط با زحمتها و رنجهاى طاقت فرساست ؛ همۀ لذتهاى دنيا محفوف به آلامى است كمرشكن ؛ درد و رنج و تعب و حزن و اندوه و غصه سرتاسر اين عالم را فرا گرفته است . در تمام دورههاى زندگانى بشر يك نفر يافت نشود كه رنجش مساوى با راحتش باشد و نعمتش مقابل تعب و نقمتش باشد ، تا چه رسد به آنكه راحتى خالص و استراحت مطلق داشته باشد . پس ، معشوق بنى الانسان در اين عالم يافت نشود ؛ عشق فطرى جبلّى فعلى آن هم در تمام سلسلۀ بشر و عايلۀ انسان بىمعشوق فعلى موجود ممكن نيست . پس ، ناچار در دار تحقق و عالم وجود ، بايد عالمىباشد كه راحتى او مشوب نباشد به رنج و تعب : استراحت مطلق بىآلايش به درد و زحمت داشته باشد ، و خوشى خالص بىشوب به حزن و اندوه در آنجا ميسر باشد ؛ و آن دار نعيم حق و عالم كرامت ذات مقدس است .
و مىتوان آن عالَم را به فطرت حريّت و نفوذ اراده ، كه در فطرت هر يك از سلسلۀ بشر است ، اثبات كرد . چون مواد اين عالم و اوضاع اين دنيا و مزاحمات آن و تنگى و ضيق آن تعصى دارد از حرّيت و نفوذ ارادۀ بشر ، پس بايد عالمىدر دار وجود باشد كه اراده در آن نافذ باشد و مواد آن عصيان از نفوذ اراده نداشته باشد ، و انسان در آن عالم فعّال مايشاء و حاكم مايُريد باشد ؛ چنانچه فطرتْ مقتضى است .
پس ، جناح عشق به راحت ، و عشق به حريّت ، دو جناحى است كه به حسب فطرة اللّه
غير متبدّله در انسان وديعه گذاشته شده كه با آنها انسان طيران كند به عالم ملكوت اعلى و قرب الهى .
و در اين مقام مطالب ديگرى است كه با وضع اين اوراق تناسب ندارد ؛ و فطرتهاى ديگرى است براى اثبات معارف حقه از قبيل اثبات نبوات و بعث رسل و انزال كتب . بلكه از هر يك از اين فطرتها كه ذكر شد جميع معارف ثابت گردد ؛ ولى ما اكنون اكتفا كرديم به همين اندازه كه بيش از اين از مقصود خارج نشويم و شرح بىمناسبت با حديث شريف نشود .
تا اينجا معلوم شد كه علم به مبدأ و كمالات و وحدت آن و علم به يوم معاد و عالم آخرت از فطريّات است . والْحَمْدُ للّه .
حديث دوازدهم [ تفكّر ]
الحديث الثاني عشر : بِسَندي الْمتَّصلِ إلى مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ - رضوان اللّه عليه - عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنِ النَّوْفَلِيِّ ، عَنِ السَّكُونِيِّ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «كَانَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ [عليه السلام] يَقُولُ : نَبِّهْ بِالتَّفَكُّرِ قَلْبَكَ ؛ وَجَافِ عَنِ اللَّيْلِ جَنْبَكَ ؛ وَاتَّقِ اللّهَ رَبَّكَ»(1).
ترجمه : «حضرت صادق - عليه السلام - فرمود : بود امير المؤمنين علیه السلام كه مىفرمود : "آگاه نما دل خود را به انديشه نمودن ؛ و دور كن از شبْ پهلوى خود را ؛ و بپرهيز خداوند پروردگار خويش را"» .
شرح : «كان يقول» مفادش غير از «قال» يا «يقول» است ؛ زيرا كه از آن استفادۀ دوام و استمرار مىشود . معلوم مىشود حضرت اين كلام را مكرر مىفرمودند .
و «تنبيه» آگاهى دادن از غفلت و بيدار كردن از خواب است . و در اينجا هر دو معنا مناسب است ؛ زيرا كه قلوبْ قبل از تفكر در غفلت مغمور و در خواب اندرند ، و با آن از غفلت درآيند و از خواب انگيخته شوند . و خواب و بيدارى و غفلت و هشيارى مُلك بدن و ملكوت نفس با هم مختلفاند : چه بسا چشم ظاهرْ بيدار و جنبۀ مُلك هوشيار است ، و چشم باطن و بصيرت در خوابگران و جنبۀ ملكوت نفس در غفلت و بيهوشى است .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 54 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التفكّر» ، حديث 1 .
و «تفكر» اِعمال فكر است . و آن عبارت است از ترتيب امور معلومه براى به دست
آوردن نتايج مجهوله(1). و آن اعم است از تفكرى كه از مقامات سالكين است ؛ زيرا كه آن را خواجۀ انصارى(2)چنين تعريف فرموده : «اعْلَمْ أَنَّ التَّفَكُّرَ تَلَمُّسُ البَصيرَةِ لاسْتِدْراكِ البُغْيَةِ»(3). يعنى : «بدانكه تفكر عبارت است از جستجو نمودن بصيرت قلب و چشمِ ملكوتْ مطلوب خود را براى ادراك آن» . و معلوم است مطلوبات قلوبْ معارف است . و از اين جهت در اين حديث شريف نيز مقصود از «تفكر» ، معنى خاص راجع به قلوب و حيات آنهاست .
و «قلب» را اطلاقات بسيار و اصطلاحات بىشمارى است . پيش اطباء و عامۀ مردم اطلاق شود بر پارچۀ گوشت صنوبرى كه با قبض و بسط آن خون در شريانها جريان پيدا كند ، و در آن توليد روح حيوانى ، كه بخار لطيفى است ، گردد . و پيش حكما به بعضى مقامات نفس اطلاق شود . و اصحاب عرفان براى آن مقامات و مراتبى قائلاند كه غور در بيان اصطلاحات آنها خارج از وظيفه است . و در قرآن كريم و احاديث شريفه ، در مقامات مختلفه ، به هر يك از معانى متداوله بين عامه و خاصه اطلاق شده است ؛ چنانچه (إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ)(4)به معناى متعارف پيش اطباء ، و(لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ يَفْقَهُونَ بِهَا)(5)به معنى متداول در ألسنۀ حكما ، و(إِنَّ فِى ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ)(6)بر طبق اصطلاح عرفا جريان يافته . و در حديث شريف به مناسبت «تفكر» مقصود معنى متداول پيش حكماست . و امّا «قلب» به اصطلاح عرفا با
1) - ر .ك : الإشارات والتنبيهات ، شرح محقّق طوسى ، ج 1 ، ص 10 ؛ شرح المنظومة ، ج 1 ، ص 84 .
2) - خواجه عبداللّه بن محمد انصارى هروى (396-481) از محدثين و عرفاى بزرگ است كه به شيخ ابوالحسن خرقانى ارادت داشته و پس از وى جانشين او گرديد . از آثار اوست : منازل السائرين ، زاد العارفين ، رساله دل و جان .
3) - منازل السائرين ، ص 41 ، «باب التفكر» ؛ شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 60 .
4) - «و آنها را از روز قيامت بيم ده زمانى كه جانها به گلو رسد» . (غافر (40) : 18 )
5) - «دلهايى دارند كه با آنها (چيزى) نمىفهمند» . (الأعراف (7) : 179)
6) - «در اين تذكرى است براى آن كس كه عقل دارد ، يا گوش دل فرا دهد در حالى كه حاضر باشد» . (ق (50) : 37 )
«تفكر» مناسبتى ندارد ، خصوصاً بعضى از مراتب آن ؛ چنانچه اهل اصطلاح مىدانند .
قوله : «جَافِ عَنِ اللَّيْلِ جَنْبَكَ» . «جَفا» به معنى بَعُدَ است . و جافاهُ عَنْهُ ، فَتَجافا جَنْبُهُ عَنِ الفَراشِ . أَيْ نَبا . چنانچه در صحاح است(1). و «مجافاة» به شب نسبت دادن ، مجاز در اِسناد است ؛ يا آنكه شب را فراش قرار داده ادعائاً ؛ يا آنكه حقيقت در كلمه و اِسناد است ؛ و فرق در ارادۀ جدّى و استعمالى است ؛ چنانچه در مطلق مجازات احتمال دادهاند ؛ و شيخ فقيه ، اصولى اديب متبحر ، آقا شيخ محمدرضاى اصفهانى ، در جليّة الحال در اطراف آن بسط مقال داده است(2). و بالجمله ، آن كنايه آورده شده از برخاستن از فراش خواب در شب براى عبادت . و پس از اين ، بيان تقوا و مراتب آن مىشود انشاءاللّه . و ما در ضمن فصولى چند بيان مناسبات حديث شريف را مىنماييم .
بدانكه از براى تفكر فضيلت بسيار است . و تفكر مفتاح ابواب معارف و كليد خزائن كمالات و علوم است ، و مقدمۀ لازمۀ حتميۀ سلوك انسانيت است . و در قرآن شريف و احاديث كريمه تعظيم بليغ و تمجيد كامل از آن گرديده ، و از تارك آن تعيير و تكذيب شده .
و در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند كه فرمود : «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَكُّرِ فِي اللّهِ وَفِي قُدْرَتِهِ»(3). و پس از اين ذكرى از اين حديث پيش مىآيد .
و در حديث ديگر يك ساعت تفكر را از عبادت يك شب بهتر دانسته(4).
1) - الصحاح ، ج 6 ، ص 2303 ، مادۀ جفا .
2) - وقاية الأذهان ، جليّة الحال (سمطا اللاّل في مسألتي الوضع والاستعمال) ، ص 103 .
3) - «پيوسته انديشيدن دربارۀ خداوند و توانايى او برترين پرستش است .» (الكافي ، ج 2 ، ص 55 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التفكر» ، حديث 3)
4) - عَنِ الحسن الصَّيْقَلِ قَالَ : قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللّهِ عليهالسلام : تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ قِيَامِ لَيْلَةٍ؟ قالَ : «نَعَمْ . قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم : تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ قِيَامِ لَيْلَةٍ» ؛ «حسن صيقل گويد به امام صادق عليهالسلامعرض كردم : "آيا ساعتى انديشيدن از يك شب عبادت بهتر است؟" فرمودند : "آرى ، و پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : يك ساعت فكر كردن از يك شب عبادت بهتر است» . (المحاسن ، ص 26 ، حديث 5 ؛ بحار الأنوار ، ج 68 ، ص 325 ، حديث 16 ؛ ر .ك : الكافي ، ج 2 ، ص 54 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التفكر» ، حديث 2)
و در حديث نبوى - صلّى اللّه عليه و آله - است كه تفكر يك ساعت از عبادت يك سال بهتر است(1).
و در حديث ديگر است كه تفكر يك ساعت بهتر است از عبادت شصت سال(2)، و در حديث ديگر هفتاد سال(3)؛ و از بعض علماى فقه و حديث هزار سال هم حديث شده .
در هر صورت ، از براى آن درجات و مراتبى است ، و از براى هر مرتبهاى نتيجه يا نتايجى است كه ما به ذكر بعضى از آن مىپردازيم .
[ تفكر در حق و برهان صديقين ]
اوّل تفكر در حق و اسماء و صفات و كمالات اوست . و نتيجۀ آن علم به وجود حق و انواع تجلّيات است و از آن ، علم به اعيان و مظاهر رخ دهد . و اين افضل مراتب فكر و اعلى مرتبۀ علوم و اتقن مراتب برهان است ؛ زيرا كه از نظر به ذات علت و تفكر در سبب مطلقْ علم به او و مسبَّبات و معلولات پيدا شود . و اين نقشۀ تجلّيات قلوب صدّيقين است ، و از اين جهت آن را «برهان صدّيقين» گويند(4)؛ زيرا كه «صدّيقين» از مشاهدۀ ذاتْ شهود اسماء و صفات كنند ، و در آيينۀ اسماءْ اعيان و مظاهر را شهود نمايند .
و اينكه اين قسم برهان را «برهان صدّيقين» گوييم براى آن است كه اگر صدّيقى
1) - قَالَ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآلهوسلم : «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ» . (إحياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 615 ؛ معراج السعادة ، ص 648 )
2) - قال النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآلهوسلم : «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيرٌ مِن عِبَادَة سِتّين سَنَةً» . (تفسير الصافي ، ج 1 ، ص 377 ؛ بحار الأنوار ، ج 66 ، ص 293)
3) - قال النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآلهوسلم : «تَفَكّر سَاعَةٍ خَيرٌ مِن عِبادَة سَبعِين سَنَةً» . (أوصاف الأشراف ، ص 47 ، «باب التفكّر» ؛ مفاتيح الغيب ، صدر المتأ لّهين ، ص 302 ؛ شرح المنظومة ، ج 5 ، ص 367)
4) - الإشارات والتنبيهات ، ص 276 ، نمط 4 ، تنبيه 29 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 6 ، ص 13 - 14 .
بخواهد مشاهدات خود را به صورت برهان در آورد و آنچه ذوقاً و شهوداً يافته به قالب الفاظ بريزد ، اين چنين شود ؛ نه آنكه هر كس بدين برهان علم به ذات و تجلّيات آن پيدا كرد ، از صدّيقين است ؛ يا آنكه معارف صدّيقين از سنخ براهين است ، منتها براهين مخصوصى . هيهات كه علوم آنها از جنس تفكر باشد ، يا مشاهدات آنها را با برهان و مقدمات آن مشابهتى . تا قلب در حجاب برهان است و قدم او قدم تفكر است ، به اوّل مرتبه صدّيقين نرسيده . و چون از حجاب غليظ علم و برهان رست ، با تفكر سر و كارى ندارد و بىواسطۀ برهان ، بلكه بىواسطۀ موجودى ، در آخر كار و منتهاى سلوك ، به مشاهدۀ جمال جميل مطلق نائل گردد و به لذت دائم سرمد برسد ، و از عالم و هر چه در اوست وارهد و در تحت قباب كبريايى به فناى كلى باقى ماند ، و از او اسم و رسمىباقى نماند و مجهول مطلق گردد ؛ مگر آنكه عنايت حق شامل حال او گردد و او را ارجاع به مملكت خود و ممالك وجود به مقدار سعۀ وجود عين ثابت او نمايد ؛ و در اين رجوعْ كشف سبحات جمال و جلال براى او گردد ، و در آيينۀ ذاتْ اسماء و صفات را مشاهده نمايد ، و از آن به شهود عين ثابت خود و هر چه در ظل حمايت اوست نائل شود ، و كيفيت سلوك مظاهر و رجوع به ظاهر بر قلب او كشف شود ؛ پس ، به خلعت نبوت مفتخر گردد . و اختلاف مقامات انبيا و رسل در اين مقام ظاهر شود ؛ و مقدار سعه و ضيق دايرۀ رسالت و مبعوثمنه و مبعوث اليه در اين مقام براى آنها منكشف گردد ، و بسط مقال در اين مقام مناسبتى با وضع اين اوراق ندارد . پس ، از آن ، بلكه از برهان صدّيقين نيز ، صرف نظر نموديم ؛ زيرا كه آن را مقدماتى است كه شرح آنها موجب تطويل شود .
ببايد دانست كه اينكه ما گفتيم : تفكر در ذات و اسماء و صفات ، ممكن است جاهل گمان كند كه تفكر در ذات ممنوع است به حسب روايات ، و نداند كه آن تفكر كه ممنوع
است تفكر در اكتناه ذات و كيفيت آن است ؛ چنانچه از روايات شريفه استفاده مىشود . و گاهى نيز غير اهل را منع كردند از نظر به بعضى معارف كه مقدمات دقيقه داشته ، چنانچه حكما نيز در هر دو مقام موافقاند . اما استحالۀ اكتناه ذات در كتب آنها مبرهن است(1)، و منع از تفكر آن نزد جميع مسلّم . و اما شرايط دخول در اين علوم و منع تعليم غير اهل ، در كتب آنها مذكور و وصيت آنها در اوايل كتب يا اواخر آن مسطور است ، چنانچه دو امام فن و فيلسوف بزرگ اسلام ، شيخ ابوعلى سينا ، و صدر المتألّهين(2)، در آخر اشارات(3)، و اوّل اسفار(4)، وصيت بليغ در اين باب فرمودند . فراجع .
و اما نظر در ذات براى اثبات وجود و توحيد و تنزيه و تقديس آن ، غايت ارسال انبيا و آمال عرفا بوده ؛ و قرآن كريم و احاديث شريفه مشحون از علم به ذات و كمالات و اسماء و صفات ذات مقدس است ، و ملحدين اسماء را حق تعالى تعيير فرموده(5). و هيچ كتابى از كتب حكما و متكلمين بيشتر از كتاب كريم الهى و كتب معتبرۀ اخبار ، مثل اصول كافى و توحيد شيخ صدوق ، غور در اثبات ذات و اسماء و صفات ننمودند . و فرق بين مأثورات از انبيا و كتب حكما فقط در اصطلاحات و اجمال و تفصيل است ؛ چنانچه
1) - ر .ك : التحصيل ، ص 580 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 1 ، ص 113 - 117 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 23 .
2) - محمد بن ابراهيم شيرازى (979 - 1050) ملقب به «صدر الدين» و«صدر المتألهين» معروف به صدرا و ملاّصدرا از بزرگان حكماى اسلامى است . وى بنيانگزار «حكمت متعاليه» است و صاحب آراء بديعى در فلسفه مىباشد . مكتب فلسفى صدر المتألهين پس از او بر ديگر مكاتب فلسفى برترى يافت . و بيشتر حكماى اسلامى پس از او از پيروان مكتب او به شمار مىروند . مهمترين اثر وى اسفار اربعه است كه در بردارندۀ آراء و نظريات فلسفى او بنحو گسترده مىباشد . از آثار ديگر اوست : تفسير القرآن الكريم ، شرح اصول كافى ، مبدأ ومعاد ، مفاتيح الغيب ، شواهد الربوبيّه ، اسرار الآيات ، حاشيه بر شفا . وى از شاگردان محقق داماد ، ميرفندرسكى و شيخ بهايى است . ملا محسن فيض عبدالرزاق لاهيجى (فيّاض) از شاگردان معروف او هستند .
3) - الإشارات والتنبيهات ، ص 395 ، «خاتمة ووصيّة» .
4) - الحكمة المتعالية ، ج 1 ، ص 10 ، «مقدّمة المؤلّف» .
5) - (وَللّه الأسْمَاءُ الْحُسنى فَادْعُوهُ بِها وَذَروا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِى أَسْمَائِه) ؛ «همۀ اسمهاى نيكو از آن خداست ، پس خدا را به آن اسماء بخوانيد و رها كنيد آنان را كه دربارۀ اسماء خدا الحاد مىورزند» . (الأعراف (7) : 180)
فرق بين فقه و اخبار راجعۀ به فقه در اصطلاحات و اجمال و تفصيل است ، نه در معنا . ليكن مصيبت در آن است كه در لباس اهل علم بعضى از جاهلان پيدا شده در قرون اخيره كه نديده و نسنجيده و از كتاب و سنّت عارى و برى بوده ، مجرد جهل خود را دليل بطلان علم به مبدأ و معاد دانسته ، براى رواج بازار خود نظر در معارف را ، كه غايت مقصد انبيا و اوليا - سلام اللّه عليهم - است و سر تا پاى كتاب خدا و اخبار اهل بيت - سلام اللّه عليهم - مشحون از آن است ، حرام شمرده و هر ناسزايى و تهمتى را از اهل آن دريغ ندانسته و قلوب بندگان خدا را از علم به مبدأ و معاد منصرف كرده و اسباب تفرقۀ كلمه و شتات جمعيت مسلمين گرديده ؛ و از او اگر سؤال شود كه اين همه تكفير و تفسيق براى چيست ، متشبّث شود به حديث «لاَ تَتَفَكّروُا في ذَاتِ اللّه»(1). اين بيچارۀ جاهل از دو جهت در اشتباه و جهالت است : يكى آنكه گمان كرده حكماء تفكر در ذات مىكنند ، با آنكه آنها تفكر در ذات را و اكتناه آنرا ممتنع مىدانند ؛ و اين خود يكى از مسائل مبرهنۀ آن علم است . و ديگر آنكه معنى حديث را ندانسته ، گمان كرده مطلقاً راجع به ذات مقدس نبايد اسمى برده شود .
ما اكنون بعضى از روايات را مىنگاريم ، و جمع بين آنها - آنچه به نظر قاصر خويش رسد - مىكنيم و حَكَم را انصاف قرار مىدهيم . گرچه اين از شرح حديث و قرارداد ما قدرى خارج است ، ولى براى رفع شبهه و ابطال باطل شايد ضرور باشد .
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ ، قَالَ : قَالَ أَبُو جَعْفَر عليه السلام : «تَكَلَّمُوا فِي خَلْقِ اللّهِ وَلاَ تَتَكَلَّمُوا فِي اللّهِ ، فَإِنَّ الْكَلاَمَ فِي اللّهِ لاَ يَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلاَّ تَحَيُّراً»(2)
عليهالسلام فرمود : "از آفريدههاى خداوند سخن بگوييد و از ذات خدا سخن مگوييد ، زيرا سخن از ذات خدا مايۀ سرگردانى بيشتر گوينده است"» . (الكافي ، ج 1 ، ص 92 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النهي عن الكلام في الكيفية» ، حديث 1)
. و اين حديث شريف خود دلالت دارد بر آنكه مقصود از تكلم [تكلم] در اكتناه ذات و كيفيت آن است به مناسبت تعليل آن ؛ و الاّ تكلم در اثبات ذات و ساير كمالات و توحيد و تنزيه آن موجب تحير نگردد . و مىشود كه نهى باشد از كسانى كه تكلم در اين مقامات هم براى آنها اسبابتحير شود . و مرحوم محدّث مجلسى - رحمه اللّه - اين دو احتمال را بدون بيانى كه ما تقريب كرديم احتمال دادهاند و اوّلى را تقويت فرموده(1).
وَفِي رِوَايَةٍ أُخْرَى عَنْ حَرِيزٍ : «تَكَلَّمُوا فِي كُلِّ شَيْءٍ ، وَلاَ تَتَكَلَّمُوا فِي ذَاتِ اللّهِ»(2). و به اين مضمون و قريب به آن بعض روايات ديگر وارد است كه ذكر همه ضرور نيست(3).
وَفِي الكافي عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِيَّاكُمْ وَالتَّفَكُّرَ فِي اللّهِ ؛ وَلَكِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَى عَظَمَتِهِ ، فَانْظُرُوا إِلَى عَظِيمِ خَلْقِهِ»(4). و اين روايت نيز ظاهر در اين است كه مراد از تفكر تفكر در كنه ذات است ، زيرا كه در ذيل حديث فرمايد : «اگر خواستيد عظمت حق تعالى را نظر كنيد ، استدلال كنيد از عظمت خلق بر عظمت حق تعالى» . و اين بر سبيل مثال است و براى نوع مردم است كه طريق معرفت آنها تفكر در خلق است .
اينها ، و بعض احاديث ديگر كه قريب به اينهاست ، احاديث وارده در نهى از تكلم و تفكر است كه معلوم شد خود آنها بنفسها دلالت بر مطلوب ما مىنمايد .
و چيزى كه واضح مىنمايد مقصد را ، حديث شريف كافى است در باب تفكر : بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَكُّرِ فِي اللّهِ وَفِي قُدْرَتِهِ»(5). پس تفكر در حق و اثبات ذات ، و تفكر در قدرت و ساير اسماء و صفات ، علاوه بر آنكه مَنهى نيست ، افضل عبادات است .
و در حديث شريف كافى وارد است كه سُئِلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ - عَلَيْهِمَا السَّلام - عَنِ التَّوْحِيدِ ، فَقَالَ : «إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ ، فَأَنْزَلَ اللّهُ
1) - مرآة العقول ، ج 1 ، ص 322 .
2) - «در باب هر چيز سخن بگوييد ولى در ذات خدا گفتگو نكنيد» . (الكافي ، ج 1 ، ص 92 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النهي عن الكلام في الكيفية» ، دنبالۀ حديث 1)
3) - ر .ك : الكافي ، ج 1 ، ص 92 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النهي عن الكلام في الكيفية» ؛ التوحيد ، صدوق ، ص 454 ، باب 67 ؛ بحار الأنوار ، ج 3 ، ص 257 ، باب 9 .
4) - الكافي ، ج 1 ، ص 93 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النهى عن الكلام في الكيفية» ، حديث 7 .
5) - «پيوسته انديشيدن درباره خداوند و توانايى او برترين پرستش است» . (الكافي ، ج 2 ، ص 55 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التفكّر» ، حديث 3)
تَعَالَى : (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ)وَالآيَاتِ مِنْ سُورَةِ «الْحَدِيدِ» إِلَى قَوْلِهِ : (وَهُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ)فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِكَ فَقَدْ هَلَكَ»(1). پس ، معلوم مىشود اين آيات شريفه ، كه توحيد و تنزيه حق و بعث و رجوع موجودات در آن وارد است ، براى متعمقين و ارباب فكرهاى دقيق نازل شده . باز هم بايد گفت : فكر در حق تعالى حرام است؟ آيا كدام عارف و حكيم بيشتر از معارف وارده در اوّل سورۀ «حديد» آورده؟ غايت معرفت آنها رسيدن به اين است كه )سَبَّحَ للّهِِ مَا فِى السَّموَاتِ وَالأَرْضِ((2). آيا از آيۀ شريفۀ (هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ)(3). كى براى توصيف حق تعالى و جلوات ذات مقدسش بهتر بيانى دارد؟ به جان دوست قسم كه اگر براى حقّيت كتاب كريم الهى جز اين آيۀ شريفه نبود ، براى اهل دل كفايت مىكرد . قدرى مراجعه نماييد به كتاب خدا و خطب و آثار و اخبار رسول اكرم و خلفاى معصومين او - سلام اللّه عليهم - ببينيد در هر مقصد از مقاصد معارف كه تصور مىشود كدام حكيم و عارف بيشتر از آنها بيانى نموده . تمام كلماتشان مشحون از توصيف حق و استدلال بر ذات و صفات ذات مقدس است ، بهطورى كه هر طايفهاى به قدر فهم خود از آن برخوردار مىشود .
پس ، از مجموع اين اخبار معلوم مىشود كه تفكر در ذات به يك مرتبه ممنوع است كه آن تفكر كنه ذات و كيفيت آن است ؛ چنانچه در حديث شريف كافى وارد است : «مَنْ نَظَرَ فِي اللّهِ كَيْفَ هُوَ هَلَكَ»(4)يا آنكه جمع بين اخبار ناهيه و آمره شود به اينكه يك دسته از مردم كه قلوبشان طاقت استماع برهان ندارد و استعداد ورود در اينگونه مباحث
1) - «از على بن الحسين عليهالسلام دربارۀ توحيد پرسيدند فرمودند : "همانا خداوند عزّ و جَلّ مىدانست كه در آخر زمان پارهاى از مردم ژرفانديش خواهند آمد ، پس خداوند تعالى : )قُلْ هُوَ اللّهُ أحد( و آياتى از سورۀ «حديد» تا آيۀ (وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ) را فرو فرستاد ؛ پس هر كس فزون از آن را اراده كند هلاك شده است» . (الكافي ، ج 1 ، ص 91 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النسبة» ، حديث 3)
2) - «آنچه در آسمانها و زمين است خدا را تنزيه مىكنند» . (الحديد (57) : 1)
3) - «او آغاز و پايان و آشكار و نهان است و او به همه چيز داناست» . (الحديد (57) : 3)
4) - «هر كه دربارۀ چگونگى خدا بينديشد هلاك شود» . (الكافي ، ج 1 ، ص 93 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النهي عن الكلام في الكيفية» ، حديث 5)
ندارند ، وارد نشوند ؛ چنانچه شاهد بر اين جمع در خود روايات است . و اما كسانى كه اهل آن هستند ، براى آنها راجح ، بلكه افضل از جميع عبادات ، است .
در هر صورت ، ما از مقصد و قرارداد خود به كلى خارج شديم ، ولى چارهاى نبود جز تعرض به اين مطلب فاسد و تهمت غير مرضىِّ حق ، كه در اين عصرهاى اخير متداول شده در السنه ، شايد تأثيرى در بعض قلوب كند . و اگر يك نفر قبول اين قول كند ، براى من كفايت كند . وَالْحَمْدُ للّهِِ وَإلَيْهِ الْمُشْتَكى(1).
يكى ديگر از درجات تفكر ، فكرت در لطايف صنعت و اتقان آن و دقايق خلقت است ، به قدرى كه در طاقت بشر است . و نتيجۀ آن علم به مبدأ كامل و صانع حكيم است . و اين عكس برهان صدّيقين است ؛ زيرا كه مبدأ برهان در آن مقام حق تعالى عزّ اسمه است ، و از آن علم به تجليات و مظاهر و آيات حاصل شود ؛ و در اين مقامْ مبدأ برهان مخلوقات است ، و از آنها علم به مبدأ و صانع حاصل شود . و اين برهان براى عامه است و آنها را حظى از برهان صدّيقين نيست ؛ و لهذا شايد بسيارى انكار نمايند كه نظر در حق مبدأ علم به خود او شود ، و علم به مبدأ موجب شود علم به مخلوق را .
بالجمله ، تفكر در لطايف و دقايق صنعت و اتقان نظام خلقت از علوم نافعه و از فضائل اعمال قلبيه و افضل از جميع عبادات است ؛ زيرا كه نتيجۀ آن اشرف نتايج است . گرچه جميع عبادات نتيجۀ اصلى و سرّ واقعى آنها حصول معارف است ، ولى كشف اين سرّ و حصول اين نتيجه براى ماها نشود ؛ و از براى آن اهلى است كه هر عبادتى براى آنها بذر مشاهده يا مشاهداتى است . در هر صورت ، اطلاع بر لطايف صنعت و اسرار خلقت به حقيقت تاكنون براى بشر [ميسر] نگرديده . و بهطورى پايۀ آن دقيق و محكم است و نظام آن جميل و از روى اسلوب كمال است كه در هر موجودى ، اگر چه
1) - «ستايش مخصوص خداست و شكايت نزد اوست» .
حقير به نظر آيد ، اگر بشر با كمال علمى كه در قرنها حاصل كردند دقيق شوند ، به هزار يك از آن اطلاع پيدا نكنند ، تا چه رسد به آنكه نظام كلى جُمَلى را در تحت نظر درآورند و بخواهند با افكار جزئيۀ ناقصۀ خود پى به لطايف و دقايق آن برند .
ما اكنون نظر شما را جلب مىكنيم به يكى از دقايق خلقت كه نسبتاً نزديك به افهام و از محسوسات به شمار آيد ، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .
اى عزيز ، نظر كن و تفكر نما در اين نسبتى كه در بين شمس و زمين است به مسافت معيّن و حركت خاص كه زمين دارد به دور خود و شمس ، كه با مدار معيّنى حركت مىكند كه شب و روز و فصول از آن حاصل مىشود ؛ چه اتقان صنع و حكمت كاملى است كه اگر با اين ترتيب نبود ، يعنى شمس نزديك بود يا دور بود ، در صورت اوّل از حرارت و در صورت دوم از سرما و برودت ، در زمينْ تكوين معدن و نبات و حيوان نمىشد . و اگر چنانچه با همين نسبت ساكن بود زمين ، توليد روز و شب و فصول نمىشد ، و بيشتر زمين يا تمام آن قابل تكوين نمىشد . اكتفا به اين نيز نشده ، اوج ، يعنى غايت دورى زمين از شمس ، در جانب شمال واقع شده كه حرارت زياد نشود و صدمه به مكوّنات وارد نيايد ؛ و حضيض ، يعنى غايت نزديكى شمس به زمين ، در جانب جنوب واقع شده كه از سرما ضرر به ساكنين زمين وارد نشود . به اين نيز اكتفا نشده ، ماه را ، كه تأثير در تربيت موجودات زمين دارد ، در سير با زمين مختلف قرار داده ، بهطورى كه شمس وقتى در شمال زمين است ، قمر در منطقۀ جنوبى ؛ و به عكس ، وقتى آن يك در منطقۀ جنوبى است ، اين يك در منطقۀ شمالى است ، براى انتفاع سكّان ارض از آنها .
اينها يكى از امور محسوسۀ ضروريه است ؛ ليكن احاطۀ به دقايق و لطايف آن جز خالق آن ، كه علمش محيط است ، احدى پيدا نكند .
چرا اينقدر دور رفتيم ، اگر كسى در خلقت خود ، به قدر سعۀ علم و طاقت خود ، تفكر نمايد : اولاً : در مدارك ظاهرۀ خود كه آنها بر طبق مدركات و محسوسات ساخته شده ؛ از براى هر دسته از مدركاتى كه در اين عالم يافت مىشود قوّۀ ادراكى قرار داده شده ، با چه وضعيت و ترتيب محيّر العقولى ؛ و امور معنويه را ، كه با حواسّ ظاهره ادراك نتوان
كرد ، حواس باطنه قرار داده شده كه آنها را ادراك نمايد .
از علم الروح و قواى روحانيّۀ نفس ، كه دست بشر از اطلاع بر آن كوتاه است ، صرف نظر نما ؛ علم بدن و تشريح و ساختمان طبيعى و خواص هر يك از اعضاى ظاهره و باطنه را در تحت نظر و فكر بياور ؛ ببين چه نظام غريبى و ترتيب عجيبى است ، با آنكه علم بشر با صدها قرن سال به هزار يك آن نرسيده و تمام علما اظهار عجز خود را با زبان فصيح مىنمايند ؛ با اينكه بدن اين انسان در مقابل ديگر موجودات زمين يك ذرۀ ناقابلى است ، و زمين و همۀ موجودات آن در مقابل نظام شمسى قدر قابلى ندارد ، و تمام منظومۀ شمسى ما در مقابل منظومات شمسيۀ ديگر قدر محسوسى ندارد ؛ و تمام اين نظامات كليه و جزئيه با يك ترتيب منظم و نظام مرتبى بنا شده است كه به ذرهاى از آن كسى ايراد نتواند كرد ، و عقول تمام بشر از فهم دقيقهاى از دقايق آن عاجز است . آيا پس از اين تفكر ، عقل شما محتاج به مطلب ديگرى است براى آنكه اذعان كند به آنكه يك موجود عالِم قادر حكيمى كه هيچ چيزش شبيه موجودات ديگر نيست اين موجودات را با اين همه حكمت و نظام و ترتيب متقن ايجاد فرموده؟ (أَفِى اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَالأرْضِ)(1).
اين همه صنعت منظم ، كه عقول بشر از فهم كليات آن عاجز است ، بىربط و خود به خود پيدا نشده . كور باد چشم دلى كه حق را نبيند و جمال جميل او را در اين موجودات مشاهده نكند . نابود باد كسى كه با اين همه آيات و آثار باز در شك و ترديد باشد . ولى چه كند انسان بيچاره كه گرفتار اوهام است؟ اگر شما تسبيح خود را ارائه دهيد و دعوى كنيد كه اين تسبيح خود به خود بدون آنكه كسى او را تنظيم كرده باشد منظم شده ، همۀ بشر به عقل شما مىخندند . مصيبت آنجاست كه اگر ساعت بغلى را درآورده همين دعوى را دربارۀ آن نيز نماييد ، آيا شما را از زمرۀ عقلا خارج مىكنند و تمام عقلاى عالم شما را رمى به جنون مىكنند يا نه؟ آيا كسى كه اين نظام سادۀ جزئى را از رشتۀ علل و اسباب خارج دانست ، بايد گفت مجنون است و از حقوق عقلا بايد او را محروم دانست ، پس چه بايد كرد با كسى كه اين نظام عالم ، نه بلكه اين انسان و نظام
1) - إبراهيم (14) : 10 .
روح و بدن او ، را مدعى است خود به خود پيدا شده؟ او را باز بايد در زمرۀ عقلا حساب كرد؟ آيا كدام بىخرد از اين بىخردتر است . )قُتِلَ الإِنْسَانُ مَا أكْفَرَهُ((1)مرده باد انسان كه باز زنده به علم نيست و در بحر ضلالت خود غوطهور است .
يكى از درجات تفكر ، فكر در احوال نفس است كه از آن نتايج بسيار و معارف بىشمار حاصل شود . و ما اكنون نظر به دو نتيجه داريم : يكى علم به يوم معاد ؛ و ديگر علم به بعث رسل و انزال كتب ، يعنى ، نبوت عامه و شرايع حقه .
يكى از حالات نفس ، حال تجرد آن است كه حكماء شامخين كمتر مسألهاى از مسائل حكميه را به مثابه آن اهميت داده و مبرهن و واضح نمودهاند(2). و ما اكنون در صدد اثبات تجرد آن به وجه تفصيلى نيستيم ؛ از اين جهت به بعضى ادله ، كه مبادى آن كم مؤونه است ، اكتفا مىنماييم و به ذكر مقصد مىپردازيم .
[برهان اوّل بر تجرّد نفس ]
پس گوييم كه به اتفاق اطبا و علما معرفة الاعضاء و حكم تجربه ، تمام اجزاء بدن انسان ، از امّ الدِماغ ، كه مركز ادراكات و محل ظهور قواى نفس است ، تا آخرين اجزاء كثيفۀ صلبۀ بدن ، از سن سى و پنج سالگى يا سى سالگى به بعد رو به انحطاط و نقصان گذارد و به افق ضعف و سستى نزديك شود . و ما خود نيز تجربه كرديم كه ضعف و سستى در تمام قوا نمايان شود . ولى در همين موقع ، يعنى از سن سى و چهل به بعد ، قواى روحانيه و ادراكات عقليه كاملتر است و رو به ترقى و اشتداد است . از اين ، نتيجه حاصل آيد كه قواى ادراكيه عقليه جسمانى نيست ؛ چه اگر جسمانى بودى ، چون ساير
قواى جسمانى رو به ضعف گذاشتى . و نتوان توهم كرد كه از كثرت اعمال قواى فكريه و حصول تجربه قواى عقليه قوى گرديده ، زيرا كه تمام قواى جسمانيه با كثرت اعمال آن و به كار انداختن آن رو به انحلال و زوال رود نه رو به قوت و كمال ؛ و اين خود دليل بر اين است كه قواى عقليه جسم و جسمانى نيست .
و نقض به حال كهولت كه قواى فكريه هم ناقص مىشود بىمحل است ، زيرا كه اولاً : هيچيك از قواى جسمانى تا سن كهولت رو به اشتداد نيست تا آنكه گفته شود كه فلان محل از جسم مورد ادراكات عقليه است و تا سن كهولت رو به اشتداد و قوّت بوده ، و اكنون كه ضعيف شده قوۀ فكر هم ضعيف شده . و ثانياً : آن ضعفِ در حالِ كهولت نيز راجع به فكر است كه از قواى حالّۀ در جسم است ، يا آنكه احتياج به قواى جسمانيه دارد ؛ و اما ادراكات محضه و ملكات خبيثه يا فاضله در آن وقت نيز قوىتر از سابق است ، گرچه اظهار يا ظهورش كمتر باشد . بالجمله ، براى اثبات مدعاى ما همان قوّت ادراك در سن چهل پنجاه سالگى كفايت كند .
و حلّ نقض آن است كه چون نفس بساط خود را از مُلك بدن جمع مىكند و قواى او رجوع به باطن ذاتش مىنمايد ، هر يك از قوا كه به عالم جسم و جسمانى نزديكتر است زودتر رو به سستى و كلال گذارد ، و هر يك بعيدتر است ديرتر ضعيف شود . و اما قوايى كه از عالم تجرد و ملكوت است قويتر گردد و اشتدادش بيشتر شود ؛ و اين دليل بر آن است كه نفسْ جسم و جسمانى نيست .
[برهان دوم بر تجرّد نفس ]
و نيز خواص و آثار و افعال نفس مضاد است با خواص و آثار و افعال مطلق اجسام ؛ و اين دليل بر آن است كه نفس جسم نيست . مثلاً ما بالضروره مىدانيم كه يك جسم بيش از يك صورت قبول نمىكند ، و اگر بخواهد صورت ديگرى بر او وارد شود بايد صورت اوّل از او مفارقت كند تا صورت دوم را قبول نمايد . مثلاً اگر روى صفحۀ كاغذى يك صورت نقش كنى ، در محلى كه نقش است صورت ديگر منتقش نشود ، مگر اينكه صورت اوّلى بهكلى زائل شود . و اين حكم در تمام اجسام جارى است به
ضرورت عقل . اما نفس در عين حال كه صورتى در او منتقش است صورتهاى مضادۀ با او نيز در او منتقش مىشود بدون اينكه صورت اوّل زائل گردد .
و نيز در هر جسمى صورت متناهى نقش بندد ، ولى در نفس صورت غير متناهيه منتقش شود ؛ و از اين جهت حكم كند بر امور غير متناهيه .
و نيز هر جسمى كه صورتى از او زائل گرديد ، آن صورت در آن بدون سبب مستأنف پيدا نشود ، ولى نفسْ صورتهايى [را] كه از او غيبت مىكند بىسببِ خارج عود مىدهد .
[اثبات معاد از طريق تجرّد و جاودانگى نفس ]
پس ، معلوم شد كه نفس با همۀ اجسام در خواص و آثار و افعال مضاد است ؛ پس ، آن مجرد است و از سنخ اجسام و جسمانيات نيست ، و مجردات تفاسد پيدا نمىكنند - چنانچه در محل خود مبرهن است(1)- زيرا كه فساد بىمادۀ قابله نشود ، و مجردْ مادّۀ قابله ندارد ، زيرا كه آن از لوازم اجسام است ، پس تفاسد بر او جايز نيست .
پس ، از اينها نتيجه حاصل شد كه نفس به خراب بدن و مفارقت از آن فاسد و خراب نشود ؛ بلكه باقى در عالم ديگرى است و فنا براى آن نيست . و اين معاد روحانى است از براى نفوس و ارواح كه قبل از قيامت براى آنها حاصل است ، تا آنكه ارادۀ حق تعلق گيرد به عود آنها به ابدان . و ما اكنون در مقام اثبات مطلق معاد هستيم در مقابل منكر مطلق ؛ و از اين مقدمات به وضوح پيوست .
[اثبات نبوّت عامّه از طريق نظام احسن اتمّ ]
و ببايد دانست كه از براى نفوسْ صحت و مرض و صلاح و فساد و سعادت و شقاوتى است كه پى بردن به طرق آن و دقايق مصالح و مفاسد آن براى احدى جز ذات مقدس حق ممكن نيست ؛ ناچار در نظام اتمّ ، كه احسن نظام است و قبل از اين معلوم شد كه منظِّم آن حكيم علىالاطلاق است و واقف بر همۀ امور است ، تعليم طرق سعادت و
1) - ر .ك : المباحث المشرقية ، ج 2 ، ص 400 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 8 ، ص 385 .
شقاوت و هدايت راه صلاح و فساد و اعلام طرق علاج نفوس ممتنع است اهمال شود ؛ زيرا كه در اهمال آن يا نقص در علم لازم آيد يا نقص در قدرت يا بخل و ظلم بىجهت . معلوم شد كه ذات مقدس مبدأ از تمام اينها برى است ، او كامل علىالاطلاق و مفيض علىالاطلاق است . و در اهمال هدايت طرق سعادت و شقاوتْ خللى عظيم در حكمت وارد آيد و فساد و اختلال بزرگ بر نظام و مملكت آشكار شود . پس ، در نظام اتمّ لازم شد كه طريق سعادت و شقاوت و طرق هدايت را اعلام فرمايد . و از اين بيان دو نتيجۀ واضحه حاصل شد : يكى آنكه شريعت ، كه عبارت از نسخۀ اصلاح امراض نفسانيه است ، جز پيش ذات مقدس حق نيست . و ديگر آنكه حق تعالى اعلام آن را ناچار مىفرمايد . و معلوم است يك چنين مقصد بزرگ و علم كامل دقيقى كه عقل عقلا از ادراك آن عاجز است و ربط ملك و ملكوت و تأثير صور ملكيه در باطن نفس را احدى نداند ، لابد بايد به طريق وحى و الهام واقع شود ؛ يعنى بايد به تعليم حق باشد . و واضح است كه تمام افراد بشر قابل اين خلعت نيستند و استعداد اين مقام و انجام اين وظيفه را ندارند ، و در هر چند قرن يكى پيدا شود كه لايق يك همچو وظيفه باشد و بتواند يك همچو مقصد بزرگى را انجام دهد . حق تعالى او را مبعوث فرمايد كه طرق سعادت و شقاوت را به بشر بفهماند و مردم را به صلاح خود آگاه نمايد . و اين عبارت از «نبوّت عامه» است .
[ كامل بودن شريعت اسلام ]
و چون كلام منتهى شد بدينجا ، به طريق استطراد يك مطلبى را بيان مىكنيم ، كه آن را هم به نظر نويسنده از بديهيات بايد محسوب داشت . و آن اين است كه پس از آنكه مىدانيم با علم ضرورى كه شريعتى از جانب حق تعالى در بين بشر بايد باشد ، و رجوع نماييم به شرايع معمولۀ در بين بشر- كه عمدۀ آنها سه شريعت است : يكى شريعت يهود ، و ديگر شريعت نصارى ، و ديگر شريعت اسلام- مىبينيم بالضرورة كه شريعت اسلام در سه مقام ، كه اساس شرايع و مدار تشريع بر آن است - كه يكى راجع به عقايد حقه و معارف الهيه و توصيف و تنزيه حق و معاد و كيفيت آن و علم به ملائكه و توصيف و تنزيه انبيا - عليهم السلام - كه عمده و اصل شرايع است ؛ و ديگر راجع به
خصال حميده و اصلاح نفس و اخلاق فاضله ؛ و سوم راجع به اعمال قالبيۀ فرديه و اجتماعيه ، سياسيه و مدنيه و غير آن - كاملتر از ديگران است . بلكه هر منصف بىغرض نظر كند ، مىيابد كه طرف نسبت با آنها نيست . و در تمام دورۀ زندگانى بشر ، قانون و شريعتى كه به اين اتقان باشد و در تمام مراحل دنيايى و آخرتى كامل و تامّ باشد وجود نداشته ؛ و اين خود بزرگتر دليل بر حقانيت آن است .
بالجمله ، بعد از اثبات نبوّت عامه و اينكه شريعتى از براى بشر خداى تعالى تشريع فرموده و طرق هدايت را به آنها فهمانده و آنها را در تحت نظم و نظام درآورده ، اثبات حقّيت دين اسلام احتياج به هيچ مقدمه ندارد جز نظر كردن به خود آن و مقايسۀ بين آن و ساير اديان و شرايع در جميع مراحلى كه تصور مىشود احتياج بنىالانسان ، از معارف حقه و ملكات نفسانيه ، تا وظايف نوعيۀ و شخصيه و تكاليف فرديه و اجتماعيه . و اين يكى از معانى حديث شريف است كه مىفرمايد : «الإسْلامُ يَعْلُو وَلا يُعلَى عَلَيْهِ»(1). زيرا كه هر چه عقول بشر ترقى كند و ادراكات آنها زياد گردد ، وقتى به حُجج و براهين اسلام نظر كنند ، پيش نور هدايت آن خاضعتر شوند و حجتى در عالم غلبه بر آن نكند .
[اثبات نبوّت خاصّه ]
محصّل برهان ما بر اثبات نبوت خاتم النبيين - صلّى اللّه عليه و آله - اين شد كه همينطور كه اتقانِ خلقت كائنات و حسن ترتيب و نظم آن ما را هدايت مىكند كه يك موجودى منظِّم اوست كه علمش محيط به دقايق و لطايف و جلايل است ، اتقان احكام يك شريعت و حسن نظام و ترتيب كامل آن كه متكفل تمام احتياجات مادى و معنوى ، دنيوى و اخروى ، اجتماعى و فردى است ، ما را هدايت مىكند به آنكه مشرِّع و منظِّمِ آن يك علم محيط مطلع بر تمام احتياجات عايلۀ بشر است ؛ و چون به بداهت عقل مىدانيم كه از عقل يك نفر بشر ، كه تاريخ حيات او را همۀ مورخين ملل نوشتهاند و شخصى بوده كه تحصيل نكرده و در محيط عارى از كمالات و معارف تربيت شده ، اين ترتيب
1) - «اسلام برتر است و چيزى بر آن برترى نيابد» . (من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 243 ، حديث 778 ؛ وسائلالشيعة ، ج 26 ، ص 14 ، «كتاب الفرائض والمواريث» ، «أبواب موانع الإرث» ، باب 1 ، حديث 11)
كامل و نظام تام و تمام صادر نتواند شد ، بالضروره مىفهميم كه از طريق غيب و ماوراءالطبيعه اين شريعت تشريع شده و به طريق وحى و الهام به آن بزرگوار رسيده . وَالْحَمْدُ للّه عَلى وُضُوحِ الحُجَّةِ .
در نظر داشتم كه مقام ديگرى از تفكر را ، كه آن فكرت در عالم ملك است و نتيجۀ آن زهد است ، بيان نمايم ولى چون در مقامات سابقه عنان قلم گسيخته شد و مطلب طولانى ، بلكه خارج از موضوع شد ، لهذا از آن صرفنظر نمودم .
باقى ماند بر ذمّۀ ما بيان دو فقرۀ ديگر از حديث شريف كه مىفرمايد : «جَافِ عَنِ اللَّيْلِ جَنْبَكَ وَاتَّقِ اللّهَ رَبَّكَ» . جناب مولى امير المؤمنين - سلام اللّه عليه - در اين كلام مبارك قرين اعمال قلبيه و تفكرات منبّهه و تقواى پروردگار ، بيدارى شب و تجافى از فراش را براى عبادت قرار داده است ؛ و اين دليل بر كمال فضيلت و اهميت آن است . چنانچه در احاديث شريفه از اين عمل شريف خيلى تمجيد شده ، و سيرۀ ائمۀ هدى و مشايخ عظام و علماء اعلام بر مواظبت بر آن بوده بلكه بيدارى در آخر شب را با قطع نظر از عبادت اهميت مىدادند .
در كتاب وسائل الشيعة ، كه اعظم كتب اماميه و مدار مذهب و مرجع علما و فقها است ، 41 حديث در فضل آن ، و چندين حديث بر كراهت ترك آن ذكر فرموده ، و باز حواله به سابق و لاحق مىفرمايد(1).
و البته احاديث در كتب ادعيه و غيره بيش از حد احصاست ؛ ولى ما براى تيمن و تبرك به ذكر چند حديث مىپردازيم :
عَنِ الكافي بِإسْنادِه عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ ، قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - يَقُولُ : «كَانَ فِي وَصِيَّةِ النَّبِيِّ - صلّى اللّه عليه وآله - لِعَلِيٍّ قَالَ : يَا عَلِيُّ أُوصِيكَ فِي نَفْسِكَ بِخِصَالٍ
1) - وسائلالشيعة ، ج 8 ، ص 145 - 164 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقيّة الصلوات المندوبة» ، باب 39 - 40 .
فَاحْفَظْهَا . ثُمَّ قَالَ : اللَّهُمَّ أَعِنْهُ .. . إلى أنْ قالَ : وَعَلَيْكَ بِصَلاَةِ اللَّيْلِ وَعَلَيْكَ بِصَلاَةِ اللَّيْلِ وَعَلَيْكَ بِصَلاَةِ اللَّيْلِ»(1).
«معاوية بن عمّار گويد شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : بود در جملۀ وصيتهاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - كه به على - عليه السلام - گفت : "يا على وصيت مىكنم تو را در خودت به خصلتهايى ؛ پس حفظ كن آنها را ." پس از آن گفت : "بار خدايا اعانت فرما او را ." تا آنكه فرمود : "و بر تو باد به نماز شب ، و بر تو باد به نماز شب ، و بر تو باد به نماز شب"» . از صدر و ذيل حديث كمال اهميت فهميده مىشود .
وعَنِ الخِصالِ بِإسْنادِه عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ النَّبِيُّ - صلّى اللّه عليه وآله - لِجَبْرَئِيلَ : عِظْنِي . فَقَالَ : يَا مُحَمَّدُ ، عِشْ مَا شِئْتَ فَإِنَّكَ مَيِّتٌ ؛ وَأَحْبِبْ مَا شِئْتَ فَإِنَّكَ مُفَارِقُهُ ؛ وَاعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإِنَّكَ مُلاَقِيهِ ؛ وَاعْلَمْ ، أنَّ شَرَفُ الْمُؤمِنِ قِيَامُهُ بِاللَّيْلِ ، وَعِزُّهُ كَفُّهُ عَنْ أَعْرَاضِ النَّاسِ»(2). اختصاص دادن به ذكر ، و موعظه نمودن رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - را به اين امر ، از كمال اهميت آن كشف مىكند . و اگر جبرئيل امين چيزى مهمتر از آن را مىدانست در مقام موعظه آن را عرض مىكرد .
وفي المجالس بِإسْنادِه عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ - رضي اللّه عنه - قَالَ : قَالَ رَسُولُ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - فِي حَدِيثٍ : «فَمَنْ رُزِقَ صَلاَةُ اللَّيْلِ مِنْ عَبْدٍ ، أَوْ أَمَةٍ ، قَامَ لِلَّهِ مُخْلِصاً ، فَتَوَضَّأَ وُضُوءاً سَابِغاً ، وَصَلَّى لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ بِنِيَّةٍ صَادِقَةٍ وَقَلْبٍ سَلِيمٍ وَعَيْنٍ دَامِعَةٍ ، جَعَلَ اللّهُ تَعَالَى خَلْفَهُ
1) - الكافي ، ج 8 ، ص 79 ، «وصيّة النبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم لأمير المؤمنين عليهالسلام ، حديث 33 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة ، ج 8 ، ص 145 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقيّة الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، حديث 1 .
2) - «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم به جبرئيل گفت : "مرا اندرزى ده" . جبرئيل گفت : "اى محمد ، هر چه مىخواهى زنده بمان كه سرانجام خواهى مرد ؛ و هر چه را مىخواهى دوست بدار كه سرانجام از آن جدا خواهى شد ؛ و هر چه مىخواهى بكن كه سرانجام آن را (نزد خداوند) خواهى ديد ؛ و بدانكه شرف مؤمن به پاخاستن شب است و عزت او به دورى جستن او از آن چيزى كه در دست مردم است .. ."» . (الخصال ، ص 7 ، حديث 19 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة (طبع حجرى) ، ج 1 ، ص 514 ، سطر آخر ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقيّة الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، حديث 3)
سَبْعَةَ صُفُوفٍ مِنَ الْمَلاَئِكَةِ ، فِي كُلِّ صَفٍّ مَا لاَ يُحْصِي عَدَدَهُمْ إِلاَّ اللّهُ ، أَحَدُ طَرَفَيْ كُلِّ صَفٍّ بِالْمَشْرِقِ وَالآخَرُ بِالْمَغْرِبِ ؛ فَإِذَا فَرَغَ ، كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ بِعَدَدِهِمْ دَرَجَاتٍ»(1).
«ابن عباس گفت : فرمود رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در حديثى : "پس كسى كه روزى شود او را نماز شب از مرد يا زن ، بپا خيزد براى خدا با اخلاص ، پس وضو بگيرد وضوى شادابى ، و نماز كند براى خداى عزّ وجلّ با نيت راستى و قلب سليمى و چشم گريانى ، قرار دهد خداى تعالى پشت سر او هفت صف از ملائكه كه هر صفى را شماره ننمايد عددشان را مگر خدا ، يك جانب هر صف به مشرق و ديگرى به مغرب است . پس وقتى كه فارغ شود ، بنويسد خداى تعالى از براى او به عدد آنها درجاتى"» .
وَ عَنِ العِلَل بِإسْنادِه إلى أَنَسٍ قَالَ : سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ - صلّى اللّه عليه و آله - يَقُولُ : «الرَّكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَمَا فِيهَا»(2).
«انس گويد : شنيدم رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىفرمود : "دو ركعت در داخل شب محبوبتر است پيش من از دنيا و آنچه در اوست"» .
و در احاديثِ بسيار وارد است كه نماز شب شرف مؤمن است و زينت آخرت ؛ چنانچه مال و اولاد زينت دنياست(3).
وَ عَنِ العِلَلِ بِإسْنَادِهِ إلى جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللّهِ الأَنْصَارِيِّ قَالَ : سَمِعْتُ رَسُولَ اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - يَقُولُ : «مَا اتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً إِلاّ لإطْعَامِ الطَّعَامِ وَالصَّلاَةِ بِاللَّيْلِ وَالنَّاسُ نِيَامٌ»(4).
1) - الأمالي ، صدوق ، ص 64 ، مجلس 16 ، حديث 2 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة (طبع حجرى) ، ج 1 ، ص 516 ، سطر 6 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقيّة الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، حديث 29 .
2) - علل الشرائع ، ص 363 ، باب 84 ، حديث 6 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة ، ج 8 ، ص 156 ، «كتاب الصلاه» ، «أبواب بقيّة الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، حديث 30 .
3) - وسائل الشيعة ، ج 8 ، ص 145 - 157 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقيّة الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، احاديث 2 ، 7 ، 12 ، 20 ، 28 و34 .
4) - علل الشرائع ، ص 35 ، باب 32 ، حديث 4 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة (طبع حجرى) ، ج 1 ، ص 516 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقيّة الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، حديث 30 .
«جابر گويد : شنيدم رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىفرمود : "نگرفت خدا ابراهيم را دوست ، مگر براى خورانيدن طعام و نماز كردن در شب و حال آن كه مردم خواب بودند"» . و اگر نبود براى نماز شب جز اين يك فضيلت كفايت مىكرد ، ولى براى اهلش ؛ و آن امثال من نيست . ماها نمىدانيم خلعتِ «خِلَّت» چه خلعتى است و دوست گرفتن حق تعالى بندهاى را چه مقامى است ؛ تمام عقول عاجز است از تصور آن . تمام بهشتها را اگر به خليل دهند به آنها نظر نكند . تو نيز اگر محبوب عزيزى يا صديق محبوبى داشته باشى و بر تو وارد شود ، از هر ناز و نعمتى غفلت كنى و به جمال محبوب و لقاء صديق از آنها مستغنى گردى ، با آنكه اين مَثل خيلى بىتناسب و فرق بين المشرقين است .
وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إبْراهيمَ - في تفسيره - بِإسْنادِه عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «مَا مِنْ عَمَلٍ حَسَنٍ يَعْمَلُهُ الْعَبْدُ إِلاَّ وَلَهُ ثَوَابٌ فِي الْقُرْآنِ إِلاَّ صَلاَةَ اللَّيْلِ ؛ فَإِنَّ اللّهَ لَمْ يُبَيِّنْ ثَوَابَهَا لِعَظيمِ خَطَرِهِ عِنْدَهُ ، فَقَالَ : (تَتَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً وَمِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ * فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ)»(1).
سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند كه فرمود : «نيست عمل نيكويى كه بجا مىآورد آن را بنده مگر اينكه از براى آن ثوابى است در قرآن ، به جز نماز شب ؛ پس همانا خداوند بيان نفرموده ثواب آن را براى عظمت شأن آن نزد او پس فرموده : "دور مىكنند پهلوهاى خود را از خوابگاهها ؛ مىخوانند پروردگار خود را ترسان و طمعكار ؛ و از چيزى كه روزى كرديم آنها را انفاق مىكنند ؛ پس نمىداند كسى چيزى كه پنهان شده از براى آنها از روشنى ديده و سرور آن جزاى آنچه را عمل مىكردند"» .
آيا اين «قرّة العينى» كه خداى تعالى ذخيره فرموده و مخفى نموده ، كه هيچ كس بر آن آگاه نيست ، چيست و چه خواهد بود؟ اگر از جنس انهار جاريه و قصور عاليه و نعمتهاى گوناگون بهشتى بود بيان مىفرمود ، چنانچه براى ساير اعمال بيان
1) - تفسير القمّي ، ج 2 ، ص 168 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة (طبع حجرى) ، ج 1 ، ص 517 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقيّة الصلوات المندوبة» ، باب 40 ، حديث 13 .
فرموده ، و ملائكهاللّه بر آن مطلع شدند . معلوم مىشود غيرِ اين سنخ است و عظمت آن بيشتر از آن است كه گوشزد كسى توان كرد - خصوصاً براى ساكنين اين عالم دنيا - نعمتهاى آن عالم را مقايسه مكن به نعمت هاى اينجا ؛ گمان مكن بهشت و جنّات آن مثل باغستانهاى دنيا منتها قدرى وسيعتر و عالىتر است ؛ آنجا دار كرامت حق و مهمانخانۀ الهى است ؛ تمام اين دنيا مقابل يك تار موى حورالعين بهشتى نيست ، بلكه مقابل يك تار از حُلّههاى بهشتى كه براى اهل آن فراهم شده نيست ؛ با اين تفصيل حق تعالى جزاى نمازگزار در شب را اينها قرار نداده و در مقام تعظيم آن بدان بيان ذكر فرموده . ولى هيهات كه ايمان ما سست و اهل يقين نيستيم ، والاّ ممكن نبود اينطور به غفلت بگذرانيم و تا صبح با خواب گران همآغوش شويم . اگر چنانچه بيدارى شب انسان را به حقيقت و سرّ نماز آگاه كند و با ذكر و فكر حق انس بگيرد و شبها مطيّۀ معراج قرب او شود كه ديگر جز جمال جميل حق براى او جزايى نتواند بود .
اى واى به حال ما اهل غفلت كه تا آخر عمر از خواب برنمىخيزيم و در سكر طبيعت باقى هستيم ، بلكه هر روز بر مستى و غفلت ما مىافزايد . جز مقام حيوانيت و مأكل و مشرب و منكح آنها چيز ديگر نمىفهميم ، و هر چه مىكنيم ، گرچه از سنخ عبادات هم باشد ، باز براى ادارۀ بطن و فرج مىكنيم . گمان كردى كه نماز خليل الرحمان مثل نماز ما بوده؟ خليل عرض حاجت به جبرئيل امين نفرمود(1)و ما حاجات خود را از شيطان - اگر گمان كنيم حاجت رواكن است - مىطلبيم! ولى باز نااميد نبايد شد . ممكن است پس از مدتى بيدارى شب و انس و عادت به آن ، خداى تعالى كم كم دستگيرى فرمايد و با يك لطف خفى خلعت رحمت بر تو بپوشاند . ولى از سرّ عبادت مجملاً غافل مباش و همه را به تجويد قرائت و تصحيح ظاهر فقط مپرداز . اگر نمىتوانى مخلص شوى ، لااقل براى آن قرّهالعينى كه حق تعالى مخفى فرموده بكوش و يادى از فقير عاصى حيوان سيرت
1) - از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه : «زمانى كه ابراهيم عليهالسلام را در منجنيق نهادند تا در آتش بيفكنند ، جبرئيل نزد او آمد و گفت : "آيا حاجتى دارى؟" ابراهيم پاسخ داد : "آرى اما نه به تو"» . (ر .ك : تفسير القمّي ، ج 2 ، ص 73 ؛ مجمع البيان ، ج 7 ، ص 87)
كه از همۀ درجات به حيوانيت قناعت كرده - اگر مايل شدى - بكن ، و با توجه و خلوص نيت بخوان : «أَللّهُمَّ ارْزُقْني التَّجافِيَ عَنْ دارِ الغُرُورِ ، وَالإِنابَةَ إِلَى دارِ الخُلُودِ ، وَالاسْتِعْدادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الفَوْتِ»(1).
بدانكه «تقوا» از «وقايه» به معنى «نگاهدارى» است . و در عرف و لسان اخبار ، عبارت است از حفظ نفس از مخالفت اوامر و نواهى حق و متابعت رضاى او . و كثيراً استعمال شود در حفظ بليغ و نگاهدارى كامل نفس از وقوع در محظورات به ترك مشتبهات . «وَمَنْ أَخَذَ بِالشُّبَهَاتِ ، وَقَعَ فِي الْمُحَرَّمَاتِ وَهَلَكَ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُ»(2). «وَمَنْ رَتَعَ حَوْلَ الْحِمَى يُوشِكُ أَنْ يَقَعَ فِيهِ»(3).
و ببايد دانست كه «تقوا» گرچه از مدارج كمال و مقامات نيست ولى بىآن نيز حصول مقامى امكان ندارد ؛ زيرا كه مادامى كه نفس ملوّث به لوث محرّمات است ، داخل در باب انسانيت و سالك طريق آن نيست ؛ و مادامى كه تابع مشتهيات و لذايذ نفسانيه است و حلاوت لذايذ در كام اوست ، اوّل مقام كمالات انسانيه براى او رخ ندهد ؛ و تا حبّ و علاقه به دنيا در قلب او باقى است ، به مقام متوسطين و زاهدين نرسد ؛ و تا حب نفس
1) - «بار خدايا ، از تو دورى از خانۀ فريب و بازگشت به خانۀ سرور و از تو آمادگى براى مرگ پيش از گذشت هنگام آن درخواست مىكنم» . در اعمال شب بيست و هفتم ماه رمضان دعاى فوق با اندكى اختلاف از امام سجاد عليهالسلام روايت شده است . (إقبال الأعمال ، ص 523 ؛ المراقبات ، ص 250 ؛ كليات مفاتيح الجنان ، اعمال شب بيست و هفتم ماه رمضان)
2) - «و كسى كه بر شبههها كار كند ، در حرامها افتد و از راهى كه نمىداند هلاك شود» . (وسائل الشيعة ، ج 27 ، ص 157 ، «كتاب القضاء» ، «أبواب صفات القاضي» ، باب 12 ، حديث 9 (با كمى تفاوت) ؛ فرائد الاُصول ، ضمن تراث الشيخ الأعظم ، ج 24 ، ص 233 ، و ج 25 ، ص 83)
3) - «كسى كه اطراف قرقگاه چرا كند ، زود است كه در آن وارد شود» . (وسائلالشيعة ، ج 27 ، ص 167 ، «كتاب القضاء» ، «أبواب صفات القاضي» ، باب 12 ، حديث 44 (با كمى تفاوت) ؛ تفسير جوامع الجامع ، ج 1 ، ص 187 ؛ الكشّاف ، ج 1 ، ص 233 ، ذيل آيۀ 187 )
در كامن ذات اوست ، به مقام مخلصين و محبين نائل نگردد ؛ و تا كثرات ملك و ملكوت در قلب او ظاهر است ، به مقام مجذوبين نرسد ؛ و تا كثرات اسماء در باطن ذات او متجلى است ، به فناى كلى نائل نگردد ؛ و تا قلب التفات به مقامات دارد ، به مقام كمال فنا نرسد ؛ و تا تلوين در كار است ، به مقام تمكين نرسد و ذات به مقام اسم ذاتى در سرّ او تجلى ازلى و ابدى نكند . پس ، تقواى عامه از محرّمات است ؛ و خاصه از مشتهيات ؛ و زاهدان از علاقۀ به دنيا ؛ و مخلصان از حب نفس ؛ و مجذوبان از ظهور كثرات افعالى ؛ و فانيان از كثرات اسمائى ؛ و واصلان از توجه به فنا ؛ و متمكنان از تلوينات : (فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ)(1).
و از براى هر يك از اين مراتب شرحى است كه ذكر آن جز حيرت در اصطلاحات و محتجب ماندن در حجب مفاهيم براى امثال ما نتيجهاى ندارد ، و از براى هر ميدانى اهلى است . اكنون عطف توجه نماييم به ذكر شمهاى از تقوا در اوّل امر كه براى نوع مهم است .
بدان اى عزيز كه چنانچه از براى اين بدن صحت و مرضى است و علاج و معالجى ، براى نفس انسانى و روح آدميزاده نيز صحت و مرض و سقم و سلامتى و علاج و معالجى است . صحت و سلامت آن عبارت است از اعتدال در طريق انسانيت ؛ و مرض و سقمِ آن اعوجاج از طريق و انحراف از جادۀ انسانيت است . و اهميت امراض نفسانيه هزاران درجه بيشتر از امراض جسمانيه است ، زيرا كه غايت اين امراضْ منتهى مىنمايد انسان را به حلول موت ، و همين كه مرگ آمد و توجه نفس از بدن سلب شد ، تمام امراض جسمانيه و خللهاى ماديه از او مرتفع شود و هيچيك از آلام و اسقام بدنيه براى او باقى نماند . وليكن اگر خداى نخواسته داراى امراض روحيه و اسقام نفسيه
1) - «پس پايدارى كن آنگونه كه به آن امر شدى» . (هود (11) : 112)
باشد ، اوّلِ سلبِ توجهِ نفس از بدن و حصول توجه به ملكوت خويش ، اوّلِ پيدايشِ امراض و اسقام آن است . مَثل توجه به دنيا و تعلق به آن ، مَثل مخدراتى است كه انسان را از خود بىخود نموده ؛ و سلب علاقۀ روح از دنياى بدن باعث به خود آمدن آن است . و همين كه به خود آمد ، آلام و اسقام و امراضى كه در باطن ذات داشت همه به او هجوم كند و تمام آنها كه تا آن وقت مخفى بوده و مثل آتشى بوده كه در زير خاكستر پنهان بوده هويدا گردد . و آن امراض و آلام يا از او زائل نشود و ملازم او باشد ؛ يا اگر زائل شدنى باشد ، پس از هزاران سال در تحت فشارها و زحمتها و آتشها و داغها مرتفع شود : «آخِرُ الدَّوَاءِ الْكَيُّ»(1). قال تعالى : (يَوْمَ يُحْمى عَلَيْهَا فِى نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ)(2).
و منزلۀ انبيا - عليهم السلام - منزلۀ اطبّاء مشفق است كه با كمال شفقت و علاقهمندى به صحت مرضى نسخههاى گوناگون به مناسبت حال آنها براى آنها آوردند و آنها را هدايت فرمودند به طرق هدايت : «ما طبيبانيم شاگردان حق»(3). و منزلۀ اعمال روحيه و قلبيه و اعمال ظاهريه و بدنيه منزلۀ دواى امراض است ؛ چنانچه منزلۀ تقوا در هر مرتبه از مراتبِ آن منزلۀ پرهيز از چيزهاى مضر است براى مرض ؛ تا پرهيز در كار نباشد ممكن نيست كه مرضى مبدل به سلامت شود و نسخۀ طبيب مؤثر افتد .
در امراض جسمانيه گاهى ممكن است كه با ناپرهيزىِ جزئى باز دوا و طبيعتْ غالب آيد و صحت عود كند ، زيرا كه طبيعتْ خود حافظ صحت است و دوا مُعينِ آن ؛ وليكن در امراض روحيه امر خيلى دقيق است ، زيرا كه طبيعت بر نفس از اوّل امر چيره شده و
1) - «آخرين درمان ، داغ نهادن و سوزاندن است» . و آن مثلى است مشهور كه در نهج البلاغة نيز آمده است . (ر .ك : نهج البلاغة ، ص 243 ، خطبۀ 168)
2) - «روزى كه در آتش دوزخ سوزانده شوند و پيشانى و پهلو و پشت آنها را به آن داغ كنند» . (التوبة (9) : 35)
3) - «ما طبيبانيم شاگردان حق / بحر قلزم ديد ما را فانفلق» . (مثنوى معنوى ، ص 459 ، دفتر سوم ، بيت 2700 )
وجهۀ نفس رو به فساد و منكوس است (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ)(1). از اين جهت به مجرد فى الجمله ناپرهيزى امراض بر او غلبه كند و رخنهها از اطراف بر او باز كند تا صحت را بكلى از بين ببرد .
پس ، انسانِ مايل به صحت نفس و شفيق به حال خود و علاقهمند به صحت ، پس از تنبه به اينكه راه چاره از خلاصى از عذاب اليم منحصر است به عمل كردن به دستور انبيا و دستورات آنها منحصر است به دو چيز ؛ يكى اتيان به مصلحات و مستصحّات نفسانيه و ديگر پرهيز از مضرات و مولمات آن ، و معلوم است كه ضرر محرّمات در مفسدات نفسانيه از همه چيز بيشتر است و از اين سبب محرّم شدهاند ، و واجبات در مصلحات از هر چيز مهمتر است و از اين جهت واجب شدهاند ، و افضل از هر چيز و مقدم بر هر مقصد و مقدمۀ پيشرفت و راه منحصر مقامات و مدارج انسانيه اين دو مرحله است كه اگر كسى مواظبت به آنها كند از اهل سعادت و نجات است ، و مهمترين اين دو تقواى از محرّمات است - و اهل سلوك نيز اين مقام را مقدم شمارند بر مقام اوّل ، و از مراجعۀ به اخبار و آثار و خطب نهج البلاغه واضح شود كه حضرات معصومين نيز به اين مرحله بيشتر اهميت دادهاند - پس ، اى عزيز اين مرحلۀ اوّل را خيلى مهم شمار و مواظبت و مراقبت در امر آن نما كه اگر قدم اوّل را درست برداشتى و اين پايه را محكم كردى ، اميد وصول به مقامات ديگر است ، والاّ رسيدن به مقاماتْ ممتنع و نجات بس مشكل و صعب مىشود .
جناب عارف بزرگوار و شيخ عالى مقدار ما(2)مىفرمودند كه مواظبت به آيات شريفۀ آخر سورۀ «حشر» ، از آيۀ شريفۀ (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ)(3)تا آخر سورۀ مباركه با تدبّر در معنى آنها در تعقيب نمازها خصوصاً در اواخر شب كه قلب فارغ البال است ، خيلى مؤثر است در اصلاح نفس . و نيز براى
جلوگيرى از شرّ نفس و شيطان دوام بر وضو را سفارش مىفرمودند و مىگفتند : وضو به منزلۀ لباس جُندى(1)است . و در هر حال از قادر ذوالجلال و خداوند متعال جلّ جلاله با تضرع و زارى و التماس بخواه كه تو را توفيق دهد در اين مرحله ، و از تو يارى فرمايد در حصول ملكۀ تقوا .
و بدانكه اوايلِ امر قدرى مطلب سخت و مشكل مىنمايد ، ولى پس از چندى مواظبتْ زحمت به راحت مبدل مىشود و مشقت به استراحت ، بلكه به يك لذت روحانى خالصى بدل مىشود كه اهلش آن لذت را با جميع لذات مقابل نكنند . و ممكن است - ان شاء اللّه - پس از مواظبت شديد و تقواى كامل از اين مقام به مقام تقواى خواص ترقى كنى كه آن تقواى از مستلذات نفسانيه است ؛ زيرا كه لذت روحانى را كه چشيدى ، از لذات جسمانيه كم كم منصرف شوى و از آنها پرهيز كنى ؛ پس راه بر تو سهل و آسان شود ، و بالاخره لذات فانيۀ نفسانيه را چيزى نشمارى ، بلكه از آنها متنفر شوى و زخارف دنيا در چشمت زشت و ناهنجار آيد ؛ و وجدان كنى و بيابى كه از هر يك از لذات اين عالَم در نفس اثرى و در قلب لكۀ سودايى حاصل شود كه باعث شدت انس و علاقه به اين عالم شود ، و اين خود اسباب اخلاد در ارض گردد و در حين سكرات موت به ذلت و سختى و زحمت و فشار مبدل گردد ، چه كه عمدۀ سختى سكرات موت و نزع روح و شدت آن در اثر همين لذات و علاقۀ به دنياست ؛ چنانچه پيش از اين اشاره به آن شد .
و چون انسان وجدان اين معنى كرد ، لذات اين عالم از نظرش به كلى بيفتد و از تمام دنيا و زخارف آن متنفر گردد و گريزان شود . و اين خود ترقى از مقام دوم است به مقام سوم تقوا . پس ، راه سلوك الى اللّه سهل و آسان شود و طريق انسانيت براى او روشن و وسيع گردد ، و قدم او كم كم قدم حق شود و رياضت او رياضت حق گردد ، و از نفس و آثار و اطوار آن گريزان شود و در خود عشق به حق مشاهده كند و به وعدههاى بهشت و حور و قصور قانع نشود ، و مطلوب ديگرى و منظور ديگرى طلب كند و از خودبينى و خودخواهى متنفر گردد . پس ، تقوا از محبت نفس نمايد و متقى از توجه به
1) - يعنى لباس نظامى و جنگ (كنايه از تهيّؤ و آمادگى براى رزم با شيطان) .
خود و خودخواهى شود . و اين مقامى است بس شامخ و رفيع و اوّل مرتبۀ حصول روايح ولايت است . و حق تعالى او را در كنف لطف خود جاى دهد و از او دستگيرى فرمايد و مورد الطاف خاصۀ حق شود . و آنچه پس از اين براى سالك رخ دهد از حوصلۀ تحرير خارج است . وَالْحَمْدُ للّه أَوَّلاً وآخِراً وَظاهِراً وباطِناً ، وَالصَّلاةُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطاهِرينَ .
حديث سيزدهم [ توكّل ]
الحديث الثالث عشر : بِالسَّنَدِ المُتَّصِل إلَى الشَّيْخِ الجَليلِ ، ثِقَةِ الإسْلامِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ ، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ ، عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ الْحَلاَّلِ ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ سُوَيْدٍ ، عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الأَوَّلِ - عليه السلام - قَالَ : سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ : (وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ)(1). فَقَالَ : «التَّوَكُّلُ عَلَى اللّهِ دَرَجَاتٌ . مِنْهَا : أَنْ تَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ فِي أُمُورِكَ كُلِّهَا ، فَمَا فَعَلَ بِكَ كُنْتَ عَنْهُ رَاضِياً ، تَعْلَمُ أَنَّهُ لاَ يَأْ لُوكَ خَيْراً وَفَضْلاً ، وَتَعْلَمُ أَنَّ الْحُكْمَ فِي ذَلِكَ لَهُ ، فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ بِتَفْوِيضِ ذَلِكَ إِلَيْهِ وَثِقْ بِهِ فِيهَا وَفِي غَيْرِهَا»(2).
ترجمه : «على بن سويد گويد : پرسش كردم حضرت موسى بن جعفر - عليهما السلام - را از قول خداى عزّ وجلّ : (وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ) . پس فرمود : "توكل بر خدا را درجاتى است . از آنها اين است كه توكل كنى بر خدا در كارهاى خودت ، تمام آنها ؛ پس آنچه كرد به تو ، بوده باشى از او خشنود . بدانى همانا او منع نكند تو را نيكويى و فضل را ؛ و بدانى همانا فرمان در آن مر او راست . پس ، توكل كن بر خدا به واگذارى آن به سوى او ، و اعتماد كن به خدا در آنها و غير آنها"» .
شرح : «حلاّل» ، به تشديد ، فروشندۀ «حَلّ» است و آن روغن كنجد است . و
«ابوالحسن اوّل» حضرت كاظم - عليه السلام - است ؛ چنانچه «ابوالحسن» مطلق نيز آن بزرگوار است . و ابوالحسن ثانى حضرت رضا - عليه السلام - و ثالث حضرت هادى - عليه السلام - است .
و «توكّل» به حسب لغت اظهار عجز است و اعتماد بر غير است . واتَّكَلْتُ عَلى فُلانٍ في أَمْري ، اِعْتَمَدْتُهُ . وأَصْلُه : إوْ تَكَلْتُ . وَ«حَسْبُهُ» أَيْ ، مُحْسِبُهُ وَكافِيِه(1). و «يَأْلُوكَ» از أَلا ، يَأْلُو ، أَلْواً ، به معنى «تقصير» است . بعضى گفتهاند : وقتى كه متعدّى به دو مفعول شود ، تضمين شود معنى منع را(2). و آن بد نيست و معنى سليستر آيد ؛ گرچه لزومى هم ندارد و با معنى تقصير هم درست آيد ؛ چنانچه از صحاح هم خلاف آن استفاده شود ؛ زيرا كه او گويد : «أَلا يَأْلُو ، أَىْ قَصَّرَ . وفُلانٌ لا يَأْلُوكَ نُصْحاً»(3). از آن معلوم شود كه با دو مفعول نيز به همان معنى است . و توكل غير از تفويض است و هر دو غير از «رضا» و غير از «وثوق» هستند ؛ چنانچه پس از اين بيان خواهد شد ان شاء اللّه . و ما در ضمن چند فصل آنچه محتاج است حديث شريف به بيان شرح دهيم .
بدانكه از براى «توكل» معانى متقاربهاى با تعبيرات مختلفه نمودند به حسب مسالك مختلفه :
چنانچه صاحب منازل السائرين فرمايد : التَّوَكُّلُ كِلَةُ الأَمْرِ كُلِّه إلى مالِكِه وَالتَّعْويلُ عَلى وِكالَتِهِ(4). يعنى «توكل» واگذار نمودن تمام امور است به صاحب آن و اعتماد نمودن است [بر] وكالت او . و بعض عرفا فرمودند : التَّوَكُّلُ طَرْحُ البَدَنِ فِي العُبُودِيَّةِ وَتَعَلُّقُ القَلْبِ
1) - «واتّكلت على فلان في أمرى» ؛ يعنى در كار خويش بر او تكيه كردم . و اصل آن «إوْ تكلت» است . و حَسْبُه يعنى او را كافى است . (الصحاح ، ج 5 ، ص 1844 ، مادۀ «وكل» ، و ج1 ، ص 109 ، مادۀ «حسب»)
2) - مرآة العقول ، ج 8 ، ص 23 ؛ بحار الأنوار ، ج 68 ، ص 129 .
3) - «ألا ، يألو» ، يعنى كوتاهى كرد ؛ و فلانى در خير خواهى تو كوتاهى ننمود . (الصحاح ، ج 6 ، ص 2270 )
4) - منازل السائرين ، ص 65 ، باب التوكّل ؛ شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 171 .
بِالرُّبُوبِيَّةِ(1). يعنى «توكل» انداختن بدن است در بندگى و تعلق قلب است به پرورندگى . يعنى صرف قواى بدن را در راه اطاعت حق ، و تصرف ننمودن در امور و واگذار نمودن آنها را به پروردگار .
و بعضى گفتهاند : التَّوَكُّلُ عَلَى اللّه انْقِطاعُ العَبْدِ في جَميعِ ما يَأْمُلُهُ مِنَ المَخْلُوقينَ(2). يعنى «توكل بر خدا بريدن بنده است تمام آرزوهاى خود را از مخلوق و پيوستن به حق است از آنها» .
بالجمله ، معانى مذكوره متقارب در معنى هستند و بحث در مفهوم لزومى ندارد . و آنچه گفتنى است آن است كه از براى آن درجات مختلفه است به حسب اختلاف مقامات بندگان ، و چون علم به درجات توكل مبتنى است بر علم به درجات عباد در معرفت ربوبيت حق - جلّ جلاله - ناچار ذكرى از آن در ميان آريم .
پس ، بدانكه يكى از اصول معارف ، كه مقامات سالكين بدون آن حاصل نشود ، علم به ربوبيت و مالكيت حق است و كيفيت تصرف ذات مقدس است در امور . و ما وارد در اين بحث از وجهۀ علمى نشويم ، زيرا كه مبتنى است بر تحقيق جبر و تفويض ، و آن با وضع اين اوراق مناسبتى ندارد(3)، و فقط بيان درجات مردم را در معرفت به آن مىنماييم .
پس ، گوييم كه مردم در معرفت ربوبيت ذات مقدس بسى مختلف و متفاوتاند . عامۀ موحدين حق تعالى را خالق مبادى امور و كليات جواهر و عناصر اشيا مىدانند ، و تصرف او را محدود مىدانند و احاطۀ ربوبيت را قائل نيستند . اينها به حسب لقلقۀ لسان گاهى مىگويند : مقدِّر امور حق است و همه چيز در تحت تصرف اوست و هيچ موجودى بىارادۀ مقدسۀ او موجود نشود ، ولى صاحب اين مقام نيستند ، نه علماً و نه ايماناً و نه شهوداً و وجداناً . اين دسته از مردم ، كه ما خود نيز گويى داخل آنها هستيم ،
علم به ربوبيت حق تعالى ندارند و توحيدشان ناقص و از ربوبيت و سلطنت حق محجوباند به اسباب و علل ظاهره ، و داراى مقام توكل ، كه اكنون سخن در آن است ، نيستند جز لفظاً و ادعائاً ؛ و لهذا در امور دنيا به هيچوجه اعتماد [به حق] نكنند و جز به اسباب ظاهره و مؤثرات كونيه به چيز ديگر متشبث نشوند ؛ و اگر گاهى در ضمن توجهى به حق كنند و از او مقصدى طلبند ، يا از روى تقليد است يا از روى احتياط است ،
زيرا كه ضررى در آن تصور نكنند و احتمال نفع نيز مىدهند ، در اين حال رائحهاى از توكل در آنها هست ؛ ولى اگر اسباب ظاهره را موافق ببينند ، به كلى از حق تعالى و تصرف او غافل شوند .
و اينكه گويند : توكل منافات ندارد با كسب و عمل ، مطلب صحيحى است ، بلكه مطابق برهان و نقل است ، ولى احتجاب از ربوبيت و تصرف [او] و مستقل شمردن اسبابْ منافى توكل است . اين دسته از مردم كه در كارهاى دنيايى هيچ تمسك و توكّلى ندارند ، راجع به امور آخرت خيلى لاف از توكل زنند! در هر علم و معرفت يا تهذيب نفس و عبادت و اطاعت كه تهاون كنند و سستى و تنبلى نمايند ، فوراً اظهار اعتماد بر حق و
فضل او و توكل بر او نمايند . مىخواهند بدون سعى و عمل با لفظ «خدا بزرگ است» و «متوكليم به فضل خدا» درجات آخرتى را تحصيل كنند! در امور دنيا گويند : سعى و عمل و توكل با اعتماد به حق منافات ندارد ، و در امور آخرتْ سعى و عمل را منافى با اعتماد به فضل حق و توكل بر او شمارند . اين نيست جز از مكائد نفس و شيطان ، زيرا كه اينها نه در امور دنيا و نه در امور آخرت متوكلاند و در هيچ يك اعتماد به حق ندارند ؛ لكن چون امور دنيوى را اهميت مىدهند ، به اسباب متشبث مىشوند و به حق و تصرف او اعتماد نكنند ؛ و بهعكس كارهاى آخرت را چون اهميت نمىدهند و ايمان حقيقى به يوم معاد و تفاصيل آن ندارند ، براى آن عذرى مىتراشند . گاهى مىگويند : خدا بزرگ است ، گاهى اظهار اعتماد به حق و شفاعت شافعين مىكنند ، با اينكه تمام اين اظهارات جز لقلقۀ لسان و صورت بىمعنى چيز ديگر نيست و حقيقت ندارد .
طايفۀ دوم اشخاصى هستند كه يا با برهان يا با نقل معتقد شدند و تصديق كردند كه حق تعالى مقدّر امور است و مسبِّب اسباب و مؤثر در داروجود و قدرت و تصرف او
محدود به حدى نيست . اينها در مقام عقل توكل به حق دارند ، يعنى اركان توكل پيش آنها عقلاً و نقلاً تمام است ، از اين جهت خود را متوكل دانند . و دليل بر لزوم توكل نيز اقامه كنند ؛ زيرا كه اركان توكل را ثابت نمودند ، و آن چند چيز است : يكى آنكه حق تعالى عالِم به احتياج عباد است ؛ يكى آنكه قدرت دارد به رفع احتياجات ؛ يكى آنكه بخل در ذات مقدسش نيست ؛ يكى آنكه رحمت و شفقت بر بندگان دارد ؛ پس ، لازم است توكل كردن بر عالمِ قادرِ غير بخيلِ رحيم بر بندگان ؛ زيرا كه قائم به مصالح آنها مىشود و نگذارد از آنها فوت شود مصلحتى ، گرچه خود آنها تميز ندهند مصالح را از مفاسد . اين طايفه گرچه علماً متوكلاند ، ولى به مرتبۀ ايمان نرسيده ، و از اين جهت در امور متزلزلاند و عقل آنها با قلب آنها در كشمكش است و عقل آنها مغلوب است ؛ زيرا كه قلوب آنها متعلق به اسباب است و از تصرف حق محجوب است .
طايفۀ سيّم آناناند كه تصرف حق را در موجودات به قلوب رسانده و قلوب آنها ايمان آورده به اينكه مقدّر امورْ حق تعالى و سلطان و مالك اشيا اوست ؛ و با قلم عقل در الواح دلها اركان توكل را رساندهاند . اينها صاحب مقام توكل هستند . ولى اين طايفه نيز در مراتب ايمان و درجات آن بسيار مختلفاند تا به درجۀ اطمينان و كمال آن رسد كه آن وقت درجۀ كاملۀ توكل در قلوب آنها ظاهر شود و تعلق و دلبستگى به اسباب پيدا نكنند و دل آنها چنگ به مقام ربوبيت زند و اطمينان و اعتماد به او پيدا كند ؛ چنانچه آن عارف توكل را تعريف كرد به «طرح بدن در راه عبوديت و تعلق قلب به ربوبيت» .
اينها كه ذكر شد در صورتى است كه قلب واقع باشد در مقام كثرت افعالى ، و الاّ از مقام توكل بگذرد و خارج از مقصود گردد .
پس ، معلوم شد كه توكل را درجاتى است ، و شايد درجهاى را كه حديث شريف متعرض شده است توكلى است كه در طايفۀ دوم باشد ، زيرا كه مبادى آن را علم قرار داده . و شايد اشاره به درجات ديگر كه در اعتبار ديگر است باشد ؛ زيرا كه از براى توكل درجات ديگرى به تقسيم ديگر است . و آن چنان است كه همانطور كه در درجات سلوكْ اصحاب عرفان و رياضتْ از مقام كثرت به وحدت مثلاً كم كم رسند و فناى مطلق افعالى دفعتاً واقع نشود ، بلكه تدريجاً شود - اوّل در مقام خود و پس از آن در
ساير موجودات مشاهده شود - حصول توكل و رضا و تسليم و ساير مقامات نيز بهتدريج گردد : ممكن است اوّل در پارهاى امور و در اسباب غائبۀ خفيه توكل كند ؛ پس از آن كم كم به مقام مطلق رسد ، چه اسباب ظاهرۀ جليّه داشته باشد يا اسباب باطنۀ خفيه ، و چه در كارهاى خود باشد يا بستگان و متعلقان خود . از اين جهت در حديث شريف فرمود : يكى از درجات آن است كه در تمام امورت توكل كنى .
بدانكه مقام «رضا» غير از مقام توكل است ؛ بلكه از آن شامختر و عالىتر است ، زيرا كه «متوكل» طالب خير و صلاح خويش است ، و حق تعالى را كه فاعل خير داند وكيل كند در تحصيل خير و صلاح ؛ و «راضى» فانى كرده است ارادۀ خود را در ارادۀ حق و از براى خود اختيارى نكند ؛ چنانچه از بعض اهل سلوك پرسيدند : ما تُريدُ؟ قالَ : اُريدُ أَنْ لا اُريدَ(1)مطلوب او مقام «رضا» بود .
و اما در حديث شريف كه فرموده است : «فَما فَعَلَ بِكَ كُنْتَ عَنْهُ راضِياً» . مقصود از آن ، مقام رضا نيست ؛ و لهذا دنبال آن فرموده : "بدانى كه حق تعالى هرچه مىكند خير و فضل تو در آن است ." گويى حضرت خواسته است در سامع ايجاد مقامِ توكل فرمايد ، لهذا از براى آن مقدماتى ترتيب داده است : اوّل فرموده : «تَعْلَمُ أَنَّهُ لاَ يَأْ لُوكَ خَيْراً وَفَضْلاً» . و پس از آن فرموده است : «وَتَعْلَمُ أَنَّ الْحُكْمَ فِي ذَلِكَ لَهُ» .
البته كسى كه بداند حق تعالى قادر است بر هر چيز و خير و فضل او را از دست ندهد ، مقام توكل براى او حاصل شود ؛ زيرا كه دو ركن بزرگ توكل همان است كه ذكر فرموده ، و دو ركن يا سه ركن ديگر را براى وضوح آن ذكر نفرموده .
پس ، نتيجه از مقدمات مذكوره و مطويۀ معلومه حاصل شود كه هرچه حق تعالى
1) . اين كلام از بايزيد نقل شده است. (ر.ك: الفتوحات المكّية، ج 2، ص 687؛ شرح منازل السائرين، كاشانى، ص 205 )
كند موجب خشنودى و رضايت است ، زيرا كه خير و صلاح در آن است ؛ پس مقام توكل حاصل آيد ، و لهذا تفريع فرموده است : فَتَوكَّلْ عَلَى اللّه .
بدانكه «تفويض» نيز غير از توكل است ؛ چنانچه «ثقه» غير از هر دو است . و از اين جهت آنها را در مقامات سالكان جداگانه شمردهاند . خواجه فرمايد : التَّفْويضُ أَلْطَفُ إشارَةً وَأَوْسَعُ مَعْنىً مِنَ التَوَكُّلِ . ثُمَّ قالَ : التَوَكُّلُ شُعْبَةٌ مِنْهُ(1). يعنى «تفويض» لطيفتر و دقيقتر از توكل است ، زيرا كه تفويض آن است كه بنده حول و قوت را از خود نبيند و در تمام امور خود را بىتصرف داند و حق را متصرف ؛ و اما در توكل چنان نيست ، زيرا كه متوكلْ حق را قائم مقام خود كند در تصرف و جلب خير و صلاح .
و اما [تفويض] اوسع است و توكل شعبهاى است از آن ، زيرا كه توكل در مصالح است ، به خلاف تفويض كه در مطلق امور است . و نيز توكل نمىباشد مگر بعد از وقوعِ سبب موجبِ توكل ، يعنى امرى كه در آن توكل مىكند بنده بر خدا ، مثل توكل پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - و اصحابش در حفظ از مشركين وقتى كه گفته شد به آنها : (إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَاناً وَقَالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ)(2). و اما تفويض قبل از وقوع سبب است ، چنانچه در دعاى مروى از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - است : «اَللّهُمَّ إنّي أَسْلَمْتُ نَفْسي إلَيْكَ وَألْجَأْتُ ظَهْري إلَيْكَ وَفَوَّضْتُ أَمري إلَيْكَ»(3). و گاهى بعد از وقوع سبب است ، مثل تفويض مؤمن آل فرعون(4). اينكه ذكر كردم
1) - منازل السائرين ص 66 ، «باب التفويض» ؛ شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 177 .
2) - «همانا مردمى عليه شما گرد آمدهاند از آنها بترسيد پس اين بر ايمانشان افزود و گفتند خدا ما را بس است و او چه نيكو وكيلى است» . (آل عمران (3) : 173)
3) - «خدايا من نفس خود را تسليم تو كردم و به تو تكيه كردم و كار خويش را به تو واگذار كردم» . (ر .ك : شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 178 )
4) - ر .ك : غافر (40) : 44 .
محصَّل ترجمۀ شرح عارف معروف ، عبدالرزّاق كاشانى(1)است از كلام جناب عارف كامل ، خواجه عبداللّه ، با مختصر تفاوت و اختصار(2). و كلام خواجه نيز دلالت بر آن دارد .
ليكن در بودن توكلْ شعبهاى از تفويضْ نظر است ؛ و در اعم شمردن تفويض را از توكل مسامحۀ واضحه است . و نيز دليلى نيست بر آن كه توكل فقط بعد از وقوع سبب است ، بلكه در هر دو مورد جاى توكل هست .
و اما در حديث شريف كه فرمود : «فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ بِتَفْوِيضِ ذَلِكَ إِلَيْهِ» تواند بود كه چون توكل نيست مگر با رؤيت تصرف خويش ، لهذا براى خود وكيل اتخاذ نموده در امرى كه راجع به خود مىداند ، حضرت خواسته است او را ترقى دهد از مقام توكل به تفويض ، و به او بفهماند كه حق تعالى قائم مقام تو نيست در تصرف ، بلكه خود متصرف ملك خويش و مالك مملكت خود است . خواجه نيز در منازل السائرين ، در درجۀ ثالثۀ توكل ، تنبه به اين معنى داده(3).
و امّا «ثقه» نيز غير از توكل و تفويض است ؛ چنانچه خواجه فرموده : الثَّقَةُ سَوادُ عَيْنِ التوَكُّلِ ، وَنُقْطَةُ دائِرَةِ التَّفْويضِ ، وَسُوَيْداءُ قَلْبِ التَّسْليم(4). يعنى مقامات ثلاثه بدون آن حاصل نشود . بلكه روح آن مقاماتْ ثقۀ به خداى تعالى است ؛ و تا بنده وثوق به حق تعالى نداشته باشد داراى آنها نشود . پس ، معلوم شد نكتۀ آنكه حضرت پس از توكل و تفويض فرمودند : «ثِقْ بِه فيها وَفِي غَيْرِها» .
1) - ملاّ عبدالرزّاق بن جمال (جلال) الدين اسحاق كاشانى سمرقندى ، مكنّى به ابوالغنائم و ملقّب به «كمالالدين» از مشاهير عارفان قرن هشتم هجرى و از شارحان بزرگ فصوص مىباشد . وى در سال 730 يا 735 وفات كرده است . از آثار اوست : اصطلاحات الصوفية ، تأويل الآيات يا تأويلات القرآن ، شرح فصوص الحكم ، شرح منازل السائرين .
2) - شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 177 - 178 ، «باب التفويض» .
3) - منازل السائرين ، ص 65 ، باب التوكّل .
4) - «ثقه» مردمك چشم «توكل» و مركز دايرۀ «تفويض» و كانون دل «تسليم» است . (منازل السائرين ، ص 67 ، باب الثقة)
حديث چهاردهم [ خوف و رجا ]
الحديث الرابع عشر : بِسَنَدِيَ المُتَّصِلِ إلى مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ ، ثِقَةِ الإِسْلام وَعِمادِ المُسْلِمينَ ، عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ ، عَنْ مَنْصُورِ بْنِ يُونُسَ ، عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغَيْرَةِ ، أَوْ أَبِيهِ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - علیه السلام - قَالَ : قُلْتُ لَهُ : مَا [كَانَ] فِي وَصِيَّةِ لُقْمَانَ؟ قَالَ : «كَانَ فِيهَا الأَعَاجِيبُ ؛ وَكَانَ أَعْجَبَ مَا كَانَ فِيهَا أَنْ قَالَ لابْنِهِ : خَفِ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ خِيفَةً لَوْ جِئْتَهُ بِبِرِّ الثَّقَلَيْنِ لَعَذَّبَكَ ؛ وَارْجُ اللّهَ رَجَاءً لَوْ جِئْتَهُ بِذُنُوبِ الثَّقَلَيْنِ لَرَحِمَكَ» ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السَّلام : «كَانَ أَبِي يَقُولُ : إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤمِنٍ إِلاَّ وَفِي قَلْبِهِ نُورَانِ : نُورُ خِيفَةٍ ، وَنُورُ رَجَاءٍ ، لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ يَزِدْ عَلَى هَذَا ؛ وَلَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ يَزِدْ عَلَى هَذَا»(1).
ترجمه : راوى گويد : «گفتم به حضرت صادق - عليه السلام - چه چيز بود وصيت لقمان؟ گفت : بود در آن شگفتها . و عجبتر چيزى كه بود در آن اين بود كه گفت مر پسر خويش را : "بترس خداى عزّ وجلّ را ترسيدنى كه اگر آورده باشى به طاعت جن و انس ، هر آينه عذاب كند تو را ؛ و اميدوار باش خداوند را اميدى كه اگر آورده باشى او را به گناههاى جن و انس ، هر آينه بيامرزد تو را ." پس از آن گفت حضرت صادق عليه السلام : بود پدرم كه مىگفت : "همانا نيست بندۀ مؤمنى مگر در دل او دو نور است : نور ترس و نور اميد . اگر كشيده شود اين ، افزون نشود بر اين ؛ و اگر كشيده شود اين ، افزون نيايد بر اين"» .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 67 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الخوف والرجاء» حديث 1 .
شرح : جوهرى(1)در صحاح گويد كه گويا «اعاجيب» جمع «اعجوبه» است ؛ چنانچه «احاديث» جمع «احدوثه» است(2). و بعضى گويند كه «اعجوبه» چيزى است كه نيكويى يا زشتى آن به شگفت آورد . و در اين حديث مراد اوّل است(3). و چنين نمايد كه آن در اصل مختص به چيزى باشد كه حُسْنش شگفت آورد ؛ گرچه در استعمال تطفلاً در اعم مستعمل شود .
و «برّ» بر خلاف عقوق است ، و فلانٌ يَبَرُّ خالِقَهُ ؛ يعنى اطاعت مىكند او را . چنانچه جوهرى تصريح كرده(4)و «ثقلان» جن و انس است .
و اين حديث شريف دلالت دارد بر اينكه خوف و رجا هر دو بايد به مرتبۀ كمال باشد ؛ و يأس از رحمت و ايمنى از مكر بهكلّى ممنوع است ؛ چنانچه احاديث بسيار بر آن دلالت كند(5)، و كتاب كريم تنصيص بر آن فرمايد(6). و ديگر آنكه بايد هيچيك بر ديگرى رجحان نداشته باشد . و ما ان شاء اللّه در ضمن چند فصل بيان آن و ديگر مناسبات حديث شريف را مىنماييم .
بدانكه انسان عارف به حقايق و مطلع از نسبت بين ممكن و واجب - جلّ [و] علا - داراى دو نظر است : يكى نظر به نقصان ذاتى خود و جميع ممكنات و سيهرويى كائنات ،
1) - اسماعيل بن حمّاد جوهرى (332-393 يا 398) پيشواى لغتدانان و اديبان است ، و در كلام و اصول نيز متبحّر بوده است ، از شاگردان ابوعلى فارسى و ابوسعيد سيرافى مىباشد ، مهمترين اثر وى الصحاح در لغت است .
2) - الصحاح ، ج 1 ، ص 177 ، مادۀ «عجب» .
3) - مرآة العقول ، ج 8 ، ص 29 ؛ بحار الأنوار ، ج 67 ، ص 352 .
4) - الصحاح ، ج 2 ، ص 588 ، مادّۀ «برر» .
5) - وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 216 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، احاديث باب 13 ؛ بحار الأنوار ، ج 67 ، ص 365 ، احاديث باب 59 .
6) - بحار الأنوار ، ج 67 ، ص 323 ، آيات باب 59 .
كه در اين نظر علماً يا عيناً بيابد كه سر تا پاى ممكن در ذُلّ نقص و در بحر ظلمانى امكان و فقر و احتياج فرو رفته ازلاً و ابداً و به هيچ وجه از خود چيزى ندارد و ناچيز صرف و بىآبروى محض و ناقص علىالاطلاق است ؛ بلكه اين تعبيرات نيز در حق او درست نيايد و از تنگى تعبير است و ضيق مجال سخن ، والاّ نقص و فقر و احتياجْ فرع شيئيت است و براى جميع ممكنات و كافۀ خلايق از خود چيزى نيست . در اين نظر اگر تمام عبادات و اطاعات و عوارف و معارف را در محضر قدس ربوبيت برد ، جز سرافكندگى و خجلت و ذلت و خوف چارهاى ندارد . چه اطاعت و عبادتى؟ از كى براى كى؟ تمام محامد راجع به خود اوست ، و ممكن را در او تصرفى نيست ، بلكه از تصرف ممكنْ نقص عارض اظهار محامد و ثناى حق شود كه اكنون عنان قلم را از او منصرف مىنماييم . و در اين مقام فرمايد : (مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ)(1). چنانچه در مقام اوّل فرمايد : (قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ)(2)و قائل در اين مقام گويد :
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت++آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد(3)قول پير راجع به مقام دوم و قول خود قائل راجع به مقام اوّل است . پس ، در اين نظر خوف و حزن و خجلت و سرافكندگى انسان را فرا گيرد .
و ديگر نظر به كمال واجب و بسط بساط رحمت و سعۀ عنايت و لطف او . مىبيند اين همه بساط نعمت و رحمتهاى گوناگون ، كه احاطۀ بر آن از حوصلۀ حصر و تحديد خارج است ، بىسابقۀ استعداد و قابليت است ؛ ابواب الطاف و بخشش را به روى بندگان گشوده است بىاستحقاق ؛ نعم او ابتدايى و غير مسبوق به سؤال است ؛ چنانچه حضرت سيد الساجدين ، زين العابدين - عليه السلام - در ادعيۀ صحيفه و غير آن مكرر اشاره
فرمودهاند بدين معنا(1)؛ پس رجاء او قوّت گيرد و اميدوار به رحمت حق گردد . كريمى كه كرامتهاى او به محض عنايت و رحمت است ، و مالك الملوكى كه بىسابقۀ سؤال و استعداد به ما عناياتى فرموده كه تمام عقول از علم به شمهاى از آن عاجز و قاصر است ، و عصيان اهل معصيت به مملكت وسيع او خللى وارد نكند و طاعت اهل طاعت در آن افزونى نياورد ؛ بلكه هدايت آن ذات مقدس طرق طاعت را ، و منع آن ذات اقدس از عصيان ، براى عنايات كريمانه و بسط رحمت و نعمت است ، و براى رسيدن به مقامات كمال و مدارج كماليه و تنزيه از نقص و زشتى و تشوّه است . پس ، اگر برويم در درگاه عز و جلالش و پيشگاه رحمت و عنايتش و عرض كنيم : بار الها ، ما را لباس هستى پوشانيدى و تمام وسايل حيات و راحت ما را فوق ادراك مدركين فراهم فرمودى و تمام طرق هدايت را به ما نمودى ، تمام اين عنايات براى صلاح خود ما و بسط رحمت و نعمت بود ، اكنون ما در دار كرامت تو و در پيشگاه عزّ و سلطنت تو آمديم با ذنوب ثقلين ، در صورتى كه ذنوب مذنبين در دستگاه تو نقصانى وارد نكرده و بر مملكت تو خللى وارد نياورده ؛ با يك مشت خاك كه در پيشگاه عظمت تو به چيزى و موجودى حساب نشود چه مىكنى جز رحمت و عنايت؟ آيا از درگاه تو جز اميد رحمتْ چيز ديگر متوقع است؟
پس ، انسان هميشه بايد بين اين دو نظر متردد باشد : نه نظر از نقص خود و تقصير و قصور از قيام به عبوديت ببندد ؛ و نه نظر از سعۀ رحمت و احاطۀ عنايت و شمول نعمت و الطاف حق - جلّ جلاله - بپوشد .
1) - در دعاى دوازدهم از صحيفۀ سجاديه، ص 66 مىفرمايد : «إذْ جَميعُ إحْسَانِكَ تَفَضُّلٌ وَإذْ كُلّ نِعَمِكَ ابتداءٌ» ؛ «زيرا كه همۀ احسانهاى تو تفضّل است ، و همۀ نعمتهاى تو بىسابقۀ استحقاق است» . و در دعاى سى و دوم صحيفۀ سجاديه، ص 173 مىفرمايد : «فَلَكَ الَحمدُ عَلى ابتدائِكَ بِالنِّعَمِ الجِسام» ؛ «پس سپاس براى تو است كه نعمتهاى بزرگ را آغاز فرمودى» . و در دعاى ابوحمزه از امام سجاد و دعاهاى ديگر مانند دعاى افتتاح و .. . نظير اين مضمون وجود دارد .
بدان اى عزيز كه از براى «خوف» و «رجا» مراتب و درجاتى است حسب حالات بندگان و مراتب معرفت آنها ؛ چنانچه خوف عامه از عذاب است ، و خوف خاصه از عتاب ، و خوف اخص خواص از احتجاب است . و ما اكنون در صدد شرح آن نيستيم ، و آنچه راجع به مطلب سابق است با بيانى ديگر ذكر مىنماييم .
پس ، بدانكه حق تعالى را احدى از مخلوق نتواند بسزا عبادت كند ، زيرا كه عبادتْ ثناى مقام آن ذات مقدس است ، و ثناى هر كسى فرع معرفت به اوست ، و چون دست آمال بندگان از عزّ جلال معرفت ذات او بهحقيقت كوتاه است ، پس به ثناى جمال و جلال او نيز نتواند قيام كرد ؛ چنانچه اشرف خلايق و اعرف موجودات به مقام ربوبيت اعتراف به قصور فرمايد و عرض كند : «ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِك وَمَا عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ»(1). و جملۀ دوم به منزلۀ تعليل است براى جملۀ اوّل . و قال : «أنْتَ كَمَا أثْنَيْتَ عَلَى نَفْسِكَ»(2). پس ، قصور ذاتىْ حقِ ممكن است ، و علوّ ذاتى مخصوص ذات كبريايى جلّ جلاله .
و چون دست بندگان از ثنا و عبادت ذات مقدس كوتاه بوَد و بدون معرفت و عبوديت حق هيچيك از بندگان به مقامات كماليه و مدارج اخرويه نرسند - چنانچه در محل خود پيش علماى آخرت مبرهن است ، و عامه از آن غفلت دارند و مدارج اخرويه را جزاف يا شبه جزاف دانند ، تعالى اللّه عن ذلك علوّاً كبيراً - حق تعالى به لطف شامل و رحمت واسعۀ خود بابى از رحمت و درى از عنايت به روى آنها باز كرد ، به تعليمات غيبيه و وحى و الهام به توسط ملائكه و انبيا - و آن باب عبادت و معرفت است - طرق عبادت
خود را بر بندگان آموخت و راهى از معارف بر آنها گشود تا رفع نقصان خويش حتى الامكان بنمايند و تحصيل كمال ممكن بكنند ، و از پرتو نور بندگى هدايت شوند به عالم كرامت حق و به روح و ريحان و جنت نعيم ، بلكه به رضوان اللّه اكبر رسند .
پس ، فتح باب عبادت و عبوديت يكى از نعمتهاى بزرگى است كه تمام موجودات رهين آن نعمتاند و شكر آن نعمت را نتوانند كنند ؛ بلكه هر شكرى فتح باب كرامتى است كه از شكر آن نيز عاجزند . پس ، اگر انسان علم به اين مشرب پيدا كرد و قلبش از آن مطلع گرديد ، معترف به تقصير شود ؛ و اگر عبادت جن و انس و ملائكۀ مقربين را در درگاه حق - جلّ و علا - برد باز خائف باشد و مقصر باشد . و نيز بندگان عارف حق و اولياء خاص او ، كه از سرّ قَدَر درى به روى آنها باز شده و دل آنها به نور معرفت روشن گرديده ، قلبشان بهطورى از خوف لرزان و دلشان متزلزل است كه اگر تمام كمالات به آنها روى آورد و مفتاح همۀ معارف به دست آنها داده شود و قلوب آنها از تجليات مالامال گردد ، ذرهاى خوف آنها كم نگردد و تزلزل آنها تخفيف پيدا نكند . چنانچه يكى از آنها گويد : همه از آخر كار ترسند و من از اوّل مىترسم»(1). سبحانَ اللّه وَلا حَوْلَ وَلا قُوّةَ إلا بِاللّه . پناه مىبرم به خداى تعالى . خدا مىداند بايد قلب انسان از اين كلام پاره پاره شود و دل انسان از خوف ذوب شود و سر به بيابان گذارد . چقدر انسان غافل است!
و ديگر آنكه ما پيش از اين ذكر كرديم ، در شرح يكى از احاديث(2)، كه تمام عبادات و اطاعات ما براى تحصيل اغراض خويش و محرِّك ما حب نفس است ، و فى الحقيقة زهد دنيا براى آخرت است ، و آن مثل زهد دنيا براى دنياست پيش احرار ؛ پس ، اگر عبادت ثقلين را در محضر قدس ربوبيت ببريم ، جز بُعد از ساحت مقدس چيز ديگر استحقاق نداريم . حق - تبارك و تعالى - ما را دعوت فرموده به مقام قرب خود و بارگاه انس خود
و «خَلَقْتُكَ لِأجْلي»(1)فرموده و غايت خلقت را معرفت به خود قرار داده و طرق معارف و راه عبوديت را به ماها نشان داده ، با اين وصف ما به تعمير بطن و فرج و شكم به چيز ديگر مشغول نيستيم و جز خودخواهى و خودپسندى مقصد ديگرى نداريم .
پس ، اى انسان بيچاره كه عبادات و مناسك تو بُعد از ساحت قدس آورد و مستحق عتاب و عقاب كند ، به چه اعتماد دارى؟ و چرا خوف از شدت بأس حق تو را بىآرام نكرده و دل تو را خون ننموده . آيا تكيه گاهى دارى؟ آيا به اعمال خود وثوق و اطمينان دارى؟ اگر چنين است واى به حال تو و معرفتت به حال خود و مالك الملوك! و اگر اعتماد به فضل حق و رجاء به سعۀ رحمت و شمول عنايت ذات مقدس دارى ، بسيار بجا و به محل وثيقى اعتماد كردى و به پناهگاه محكمى پناه بردى .
خداوندا ، بار الها ، ما دستمان از همه چيز كوتاه و خود مىدانيم كه ناقص و ناچيزيم و لايق درگاه تو و فراخور بارگاه قدس تو چيزى نداريم ؛ سر تا پا نقص و عيب و ظاهر و باطن ما به لوث معاصى و مهلكات و موبقات آغشته است ؛ ما چه هستيم كه اظهار ثناى تو كنيم! جايى كه اولياء تو گويند : «أفَبِلِساني هذَا الكَالِّ أَشْكُرُكَ»(2)و عجز و ضعف و قصور خود را اعلان كنند ، ما اهل معصيت و محجوبين از ساحت كبريا چه بگوييم . جز آنكه با لقلقۀ لسان عرض كنيم رجاء ما به مراحم تو است و اميد و ثقۀ ما به فضل و مغفرت تو است و به جود و كرم آن ذات مقدس است . چنانچه در لسان اولياى تو وارد است :
كافي بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السَّلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : «قَالَ اللّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى : لاَ يَتَّكِلِ الْعَامِلُونَ لي عَلَى أَعْمَالِهِمُ الَّتِي يَعْمَلُونَهَا لِثَوَابِي ، فَإِنَّهُمْ لَوِ اجْتَهَدُوا وَأَتْعَبُوا أَنْفُسَهُمْ أَعْمَارَهُمْ فِي عِبَادَتِي كَانُوا مُقَصِّرِينَ غَيْرَ بَالِغِينَ فِي عِبَادَتِهِمْ كُنْهَ عِبَادَتِي فِيمَا يَطْلُبُونَ عِنْدِي مِنْ كَرَامَتِي وَالنَّعِيمِ فِي جَنَّاتِي وَرَفِيعِ الدَّرَجَاتِ الْعُلَى فِي جِوَارِي ؛ وَلَكِنْ بِرَحْمَتِي فَلْيَثِقُوا وَبِفَضْلِي فَلْيَرْجُوا وَإِلَى حُسْنِ الظَّنِّ بِي فَلْيَطْمَئِنُّوا ؛ فَإِنَّ رَحْمَتِي عِنْدَ ذَلِكَ
تُدْرِكُهُمْ ، وَمَنِّي يُبَلِّغُهُمْ رِضْوَانِي ، وَمَغْفِرَتِي تُلْبِسُهُمْ عَفْوِي ؛ فَإِنِّي أَنَا اللَّهُ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ وَبِذَلِكَ تَسَمَّيْتُ»(1).
يعنى «حضرت باقر - عليه السلام - گفت : رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : خداى تبارك و تعالى [فرمود] : "اعتماد نكنند عمل كنندگان براى من بر اعمال خودشان كه بجا مىآورند آن را براى ثواب من . پس همانا آنها اگر جديت كنند و به زحمت اندازند خودشان را در مدت عمرشان در عبادت من ، مىباشند مقصر ، و نارسايند در عبادت خودشان كنه عبادت مرا در آن چيزى كه مىطلبند نزد من از كرامت من و نعمتها در بهشتهاى من و درجات عاليۀ بلند در جوار من ؛ ولكن به رحمت من هر آينه وثوق كنند و به فضل من هر آينه اميدوار باشند و اطمينان به حسن ظن به من داشته باشند ، پس همانا رحمت من در اين هنگام ادراك مىكند آنها را و عطاى من مىرساند آنها را به رضوان من و مغفرت من مىپوشاند به آنها عفو مرا . پس ، همانا منم كه هستم خداى «بخشندۀ مهربان» و به اين نام برده شدم"» .
و نيز از اسباب خوفْ تفكر در شدت بأس حق و دقت سلوك راه آخرت ، و خطرات متوجه بر انسان در ايام حيات و در حين موت ، و سختىهاى برزخ و قيامت ، و مناقشات در حساب و ميزان است ؛ چنانچه ملاحظۀ آيات و اخبارى كه وعدههاى حق تعالى را شامل است رجاء كامل آورد . حديث كنند كه حق تعالى بهطورى در قيامت بسط بساط رحمت كند كه شيطان طمع مغفرت حق را كند(2). در اين عالم كه حضرت حق به حسب روايت نظر لطف به آن نفرموده از وقتى كه خلقت فرموده آن را(3)و رحمت در آن نازل
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 71 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حسن الظنّ باللّه» ، حديث 1 (با اندكى تفاوت) ؛ ر .ك : الكافي ، (طبع دارالحديث) ، ج 3 ، ص 182 ، حديث 1 .
2) - قَالَ الصادِقُ ، جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عليهالسلام : «إذا كانَ يَوْمَ القِيامَةِ نَشَرَ اللّه تَبارَكَ وَتَعالى رَحْمَتَهُ حَتَّى يَطْمَعُ إبليسُ في رَحْمَتِهِ» . (الأمالي ، صدوق ، ص 171 ، مجلس 37 ، حديث 2 ؛ بحار الأنوار ، ج 7 ، ص 287)
3) - در روايت آمده است : «فَمَا لَها عِندَاللّه عَزَّ وَجَلَّ قَدرٌ وَلا وَزنٌ ؛ وَلا خَلَقَ فيمَا بَلَغَنَا خَلقاً أبغَض إِلَيهِ مِنهَا ، وَلا نَظَرَ إِلَيهَا مُذ خَلَقَهَا» ؛ «پيش خداوند عزّ وجلّ دنيا را ارج و بهايى نيست ؛ و خداى تعالى بين موجوداتى كه آفريده و خبر آن به ما رسيده ، موجودى نيافريده است كه پيش او از دنيا مبغوضتر باشد ، و خداوند از وقتى كه دنيا را آفريده در او نظر نكرده است» . (بحار الأنوار ، ج 70 ، ص 110 ، حديث 109 ؛ كنز العمّال ، ج 3 ، ص 190 ، حديث 6102 )
نشده مگر ذرهاى نسبت به عوالم ديگر(1)، اين همه رحمت و نعمت الهى و لطف و بخششِ ذات مقدس سر تا پاى همه را فرا گرفته ، و هر چه پيدا و ناپيداست سفرۀ نعم و عطاى حضرت بارى تبارك و تعالى است كه اگر جميع عالم بخواهند به شمهاى از نعمت و رحمت او احاطه كنند نتوانند ؛ پس چه خواهد بود در عالَمى كه عالم كرامت و مهمانخانۀ عطاى ربوبيت و جايگاه رحمت و بسط رحيميت و رحمانيت است ؛ شيطان حق دارد طمع به رحمت كند و اميد عطاى حق نمايد .
پس ، حسن ظن خود را به حق كامل كن و اعتماد به فضل او نما ؛ )إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً((2). خداى تعالى جميع گناهان را بيامرزد و همه را در بحر عطا و رحمت خود مستغرق نمايد . تخلف در «وعدۀ» حق محال است ، گرچه تخلف در «وعيد» ممكن است و چه بسا بسيار واقع شود . پس دل خوشدار به رحمت كامل او كه اگر رحمت حق شامل حالت نبود مخلوق نبودى . هر مخلوقى مرحوم است : «وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ»(3).
ولى اى عزيز ملتفت باش كه «رجا» را از «غرور» تمييز دهى . ممكن است اهل غرور باشى و گمان كنى اهل رجا هستى . و تمييز آن از مبادى آن سهل است ، ببين اين حالتى
1) - اشاره است به حديث پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم كه فرمود : «إنَّ للّه تعالى مِائةَ رحْمَةٍ ، أنْزَلَ مِنْها رَحْمَةً واحِدَةً بَيْنَ الجِنِّ وَالإنْسِ والطَّيْرِ وَالْبَهائِمِ وَالْهَوامِّ ؛ فَبِها يَتَعاطَفُون وَبِها يتراحَمُون . وأَخَّرَ تِسْعاً وتِسعينَ رَحْمَةً يَرْحَمُ اللّه بِها عِبادَهُ يوْمَ القِيامَةِ» ؛ «خداوند تعالى صد رحمت دارد كه از آنها يكى را در ميان جنيان و آدميان و چهارپايان و خزندگان فرود آورد . پس به سبب آن است كه به يكديگر مهر مىورزند و بر يكديگر مىبخشايند . و نود و نه رحمت ديگر را وانهاد به روز واپسين تا با آنها بر بندگانش ببخشايد» . (المحجّة البيضاء ، ج 8 ، ص 384 ، «كتاب ذكر الموت ومابعده» ، «باب سعة رحمة اللّه»)
2) - الزمر (39) : 53 .
3) - بحار الأنوار ، ج 91 ، ص 396 ، از فقرات دعاء جوشن كبير .
كه در تو پيدا شده و بدان خود را راجى مىدانى از تهاون به اوامر حق و كوچك شمردن حق و اوامر او پيدا شده ، يا از اعتقاد به سعۀ رحمت و عظمت آن ذات مقدس؟ و اگر تمييز آن نيز مشكل است ، از آثار مىتوان تمييز داد ؛ اگر عظمت حق در دل باشد و قلبْ مؤمن به احاطۀ رحمت و عطاى آن ذات مقدس باشد ، قيام به اطاعت و عبوديت مىكند ؛ چون تعظيم و عبادتِ عظيم و منعم از فطريات است و تخلفناپذير است ؛ پس اگر با قيام به وظايف عبوديت و جد و جهد در طاعت و عبادت ، اعتماد به اعمال خود نداشته باشى و آنها را به چيزى نشمرى و اميد به رحمت حق و فضل و عطاى او داشته باشى و خود را به واسطۀ اعمال خود مستوجب هر ذمّ و لوم و سخط و غضب بدانى و تكيهگاه تو رحمت و جود جواد علىالاطلاق باشد ، داراى مقام «رجا» هستى ؛ و شكر خداى تبارك و تعالى كن و از ذات مقدس بخواه كه آن را در قلب تو محكم كند و مقام بالاتر از آن را به تو عنايت فرمايد . و اگر خداى نخواسته متهاون به اوامر حق بودى و بىاهميت و ناچيز شمردى فرمودههاى ذات اقدس را ، بدانكه آن غرور است كه در دل تو پيدا شده از مكايد شيطان و نفس امارۀ تو . اگر ايمان به سعۀ رحمت و عظمت داشتى ، اثرى از آن نمايان بود در تو . مدعى كه عملش مخالف با دعوايش باشد خود مكذِّب خود است . شاهد بر اين كلام در احاديث معتبره بسيار است :
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ ، عَمَّنْ ذَكَرَهُ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ قُلْتُ لَهُ : قَوْمٌ يَعْمَلُونَ بِالْمَعَاصِي وَيَقُولُونَ نَرْجُو! فَلاَ يَزَالُونَ كَذَلِكَ حَتَّى يَأْتِيَهُمُ الْمَوْتُ . فَقَالَ : «هَؤلاَءِ قَوْمٌ يَتَرَجَّحُونَ فِي الأَمَانِيَّ . كَذَبُوا ، لَيْسُوا بِرَاجِينَ . إِنَّ مَنْ رَجَا شَيْئاً طَلَبَهُ ؛ وَمَنْ خَافَ مِنْ شَيْءٍ هَرَبَ مِنْهُ»(1).
راوى گويد : «گفتم به حضرت صادق - عليه السلام - يك دسته از مردماند كه به جاى مىآورند معصيتها را و گويند : ما اميدواريم و هميشه چنين هستند تا بيايد آنها را مرگ . فرمود : "آنها قومىهستند مايل شدهاند از اعتدال به آرزوهاى بىجا . دروغ همىگويند ، راجى نيستند . همانا كسى كه اميد داشته باشد چيزى را ، طلب نمايد ؛ و
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 68 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الخوف والرجاء» ، حديث 5 .
كسى كه ترسناك باشد از چيزى ، فرار كند از آن"» . و قريب به اين مضمون روايت ديگر است در كافى شريف :
وَ بِإسْنادِهِ عَنِ الحُسَيْنِ بْنِ أَبِي سَارَةَ قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - علیه السلام - يَقُولُ : «لاَ يَكُونُ الْمُؤمِنُ مُؤمِناً حَتَّى يَكُونَ خَائِفاً رَاجِياً ، وَلاَ يَكُونُ خَائِفاً رَاجِياً حَتَّى يَكُونَ عَامِلاً لِمَا يَخَافُ وَيَرْجُو»(1).
راوى گويد : «شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : "نمىباشد مؤمن مؤمن مگر آنكه ترسناك و اميدوار باشد . و نمىباشد ترسناك و اميدوار تا اينكه بجا آورد آنچه را كه مىترسد و اميدوار است"» .
و بعضىها گفتهاند : مَثل كسى كه عمل نكند و انتظار و رجا داشته باشد ، مثل كسى است كه بىمهيا كردن اسباب به اميد مسبّب نشيند(2). مثل زارعى كه يا بدون افشاندن تخم يا بىمراقبت نمودن از زمين و آبيارى نمودن و بدون رفع موانع بنشيند به انتظار زراعت . اين را نتوان گفت رجا دارد ؛ بلكه حمق دارد و ابله است .
و مَثل كسى كه اصلاح اخلاق نكرده يا از معاصى اجتناب نكرده اعمالى كند ، مَثل كسى است كه بذر را در شورهزار كشت كند ؛ البته چنين زرعى نتيجۀ مطلوبه ندهد .
پس رجاء محبوب و مستحسن آن است كه انسان تمام اسبابى كه تحت تصرف اوست و حق تعالى به عنايت كاملۀ خود به او قدرت عنايت كرده و هدايت به طرق صلاح و فساد فرموده و امر به تهيۀ آنها نموده ايجاد كند ، پس از آن به انتظار و اميد آن باشد كه حق تعالى به عنايات سابقۀ خود اسبابى كه در تحت اختيار او نيست فراهم فرمايد و رفع موانع و مفسدات را بنمايد .
پس ، بنده اگر زمين دل را از خارهاى اخلاق فاسده و سنگ و شورههاى معاصى پاك نمود و بذر اعمال را در او كشت و به آب صافى علم نافع و ايمان خالص آن را
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 71 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الخوف والرجاء» ، حديث 11 . (در اين چاپ از : كافى ، «الحسن بن أبي سارة» آمده ، اما در بعضى نسخههاى كافى و همچنين نسخه وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 217 ، حديث 5 ، «الحسين بن أبي سارة» آمده است)
2) - إحياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 210 - 211 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 31 .
آبيارى كرد و از مفسدات و موانع ، مثل عُجب و ريا و امثال آنها كه به منزلۀ علفهايى است كه مانع از سبز شدن زراعت است ، خالص نمود ، پس از آن به انتظار فضل خدا نشست كه حق تعالى او را ثابت نگهدارد و عاقبت او را ختم به خير فرمايد ، اين رجاء مستحسن است چنانچه حق تعالى فرمايد : (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ)(1)«آنان كه ايمان آوردند و مهاجرت كردند و جهاد در راه خدا نمودند ، آنها اميدوار رحمت خداوندند» .
در ذيل اين حديث شريف مذكور است كه خوف و رجا نبايد يكى بر ديگرى رجحان داشته باشد . چنانچه در مرسلۀ ابن ابى عمير از حضرت صادق - عليه السلام - نيز به همين مضمون وارد است(2). و انسان وقتى كه كمالِ نقص خود را از قيام به عبوديت ملاحظه كرد و دقت و ضيق راه آخرت را تفكر نمود ، خوف در او حادث شود به اعلى درجه . و وقتى ملاحظۀ ذنوب خود را نمود و تفكر در حال مردمى كرد كه عاقبت امر بىايمان و عمل صالح از دنيا رفتند و حالشان با اينكه در اوّل امر خوب بود منجر به بدى شد و مبتلا به سوء عاقبت شدند ، در او خوف شديد شود .
در حديث شريف كافى از حضرت صادق - عليه السلام - نقل كند : قَالَ : «الْمُؤمِنُ بَيْنَ مَخَافَتَيْنِ : ذَنْبٍ قَدْ مَضَى لاَ يَدْرِي مَا صَنَعَ اللّهُ فِيهِ ؛ وَعُمْرٍ قَدْ بَقِيَ لاَ يَدْرِي مَا يَكْتَسِبُ فِيهِ مِنَ الْمَهَالِكِ . فَهُوَ لاَ يُصْبِحُ إِلاَّ خَائِفاً وَلاَ يُصْلِحُهُ إِلاَّ الْخَوْفُ»(3).
فرمايد حضرت صادق - عليه السلام - كه : «مؤمن بين دو خوف است : گناهى كه همانا گذشته و نداند چه معامله كند خداوند در آن ؛ و عمرى كه باقى مانده و نداند چه
كسب مىكند در آن از مهلكهها . پس او صبح نكند مگر ترسناك ؛ و اصلاح نكند او را مگر ترس» .
و در خطبۀ رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - كه در حديث كافى از جناب صادق - عليه السلام - نقل مىنمايد ، به همين مضمون وارد است(1).
بالجمله ، خود در كمال نقص و تقصير ، و حق در كمال عظمت و جلالت و سعۀ رحمت و عطاست . و عبد در بين اين دو نظر هميشه در حد اعتدال خوف و رجاست . و چون اسماء جلاليه و جماليه به يك سان در قلب سالك جلوه كند ، خوف و رجا رجحان بر هم پيدا نكنند .
و بعضى گفتهاند : در بعضى اوقات خوف براى انسان نافعتر است ، مثل حال صحت و سلامت ، تا انسان در كسب كمال و عمل صالح كوشد . و در بعضى حالات رجا بهتر است ، مثل حال پيدايش امارات موت ، تا انسان ملاقات كند حق را با حالتى كه محبوبتر است پيش او(2). و اين سخن مطابق گفتههاى سابق و احاديث مذكوره درست نيايد ؛ زيرا كه رجاء محبوب نيز باعث بر عمل و كسب آخرت است ؛ و خوف از حق هميشه محبوب و منافات با رجاء واثق ندارد .
و بعضى گفتهاند : خوفْ از فضائل نفسانيه و كمالات عقليه نيست در دار آخرت ؛ و فقط آن در دار دنيا ، كه دار عمل است ، از امور نافعه است براى فعل عبادات و ترك معاصى و بعد از خروج از دنيا فايدهاى ندارد ؛ به خلاف رجا كه منقطع نشود و در دار آخرت نيز باقى است ، زيرا كه بنده هر چه از رحمت خدا بيشتر نائل شود ، طمعش به فضل حقْ افزون گردد ؛ زيرا كه خزاين رحمت و جود حق تناهى ندارد . پس ، خوف منقطع شود و رجا باقى ماند(3).
محدّث محقق ، مجلسى - رحمه اللّه - فرمايد كه حق اين است كه بنده مادامى كه در
دار تكليف است ، لابد است از خوف و رجا ؛ و بعد از مشاهدۀ امور آخرت ، يكى از آنها لابد بر ديگرى رجحان پيدا مىكند(1).
نويسنده گويد : آنچه ذكر كردند از غلبۀ خوف و رجا در عالَم آخرت مطابق آنچه ذكر شد در معنى رجا درست نيايد ، و بر فرض صحت ، راجع به متوسطين است كه خوف و رجاء آنها راجع به ثواب و عقاب است . و اما حال خواص و اوليا غير از آن است كه ذكر كردهاند ، زيرا كه خوف و رجايى كه [از] مشاهدۀ عظمت و جلال و تجلى اسماء لطف و جمال در قلب حاصل شود به معاينۀ امور آخرت زائل نشود و رجحان بر يكديگر پيدا نكند ؛ بلكه آثار جلال و عظمت و تجليات جمال و لطف در عالم آخرت بيشتر است ، و خوف حاصل از عظمت حق از لذايذ روحانيه است و منافات با آيۀ كريمۀ (أَلاَ إِنَّ أَوْلِياءَ اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ)(2)ندارد . چنانچه با تأمل معلوم شود . و آنچه از آن قائل نقل شد كه خوف از فضائل نفسانيه نيست ، خوفِ از جلال و عظمت نيست ؛ زيرا كه آن كمال است و از كاملين مكمّلين از غير آنها بيشتر است . وَالْحَمْدُ للّه عَلى جَمالِهِ وَجَلالِهِ وَالصَّلاةُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ .
حديث پانزدهم [ امتحان و آزمايش مؤمنان ]
الحديث الخامس عشر : بِسَنَدِنَا المُتَّصِلِ إلى سُلْطانِ المحدِّثينَ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْني - رضوان اللّه عليه - عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنْ ابْنِ مَحْبُوبٍ ، عَنْ سَماعَةَ ، عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «إِنَّ في كِتابِ عَلِيٍّ عليه السَّلام : أَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلاَءً النَّبِيُّونَ ، ثُمَّ الْوَصِيُّونَ ، ثُمَّ الأَمْثَلُ فَالأَمْثَلُ . وَإِنَّمَا يُبْتَلَى الْمُؤمِنُ عَلى قَدْرِ أَعْمَالِهِ الْحَسَنَةِ ؛ فَمَنْ صَحَّ دِينُهُ وَحَسُنَ عَمَلُهُ ، اشْتَدَّ بَلاَؤُهُ ، وَذَلِكَ أَنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ يَجْعَلِ الدُّنْيَا ثَوَاباً لِمُؤمِنٍ وَلاَ عُقُوبَةً لِكَافِرٍ ، وَمَنْ سَخُفَ دِينُهُ وَضَعُفَ عَقْلُهُ قَلَّ بَلاَؤُهُ ، وَأنَّ الْبَلاَءَ أَسْرَعُ إِلَى الْمُؤمِنِ التَّقِيِّ مِنَ الْمَطَرِ إِلَى قَرَارِ الأَرْضِ»(1).
ترجمه: «سماعه از حضرت صادق - عليه السلام - حديث كند كه گفت: همانا در كتاب على - عليه السلام - است اينكه "همانا سختترين مردم از حيث بلا پيغمبراناند ؛ پس جانشينان آنها ؛ پس نيكوتر پس نيكوتر . و همانا چنين است كه مبتلا مىشود مؤمن به اندازۀ كارهاى نيكويش ؛ پس كسى كه درست باشد دين او و نيكو باشد كار او ، سخت گردد بلاى او . و اين براى آن است كه خداى تعالى قرار نداده است دنيا را ثواب از براى مؤمنى و نه سزا براى كافرى . و كسى كه تنگ است دينش و ضعيف است عقلش ، كم باشد بلايش . و همانا بلا تندتر است به سوى مؤمن پرهيزگار از باران به سوى آرامگاه زمين"» .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 259 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب شدّة ابتلاء المؤمن» ، حديث 29 . (در نسخههاى موجود كافى به جاى «ضعف عقله» ، «ضعف عمله» آمده است)
شرح : بعضى گفتهاند كه مراد از «ناس» در مثل اين حديث شريف ، كاملين از قبيل انبيا و اوليا و اوصيا ، است ؛ و در حقيقت آنها ناس هستند و ساير مردم «نسناس»(1). چنانچه در احاديث است(2). و اين وجهى ندارد . بلكه مناسب مقام اين است كه در اينجا عموم مردم اراده شود ؛ چنانچه وجهش پرواضح است . و از احاديث اين باب كافى نيز استفاده شود . و اگر در حديثى وارد باشد كه «ناس» كاملين باشند ، نه آن است كه هر جا كه اين كلمه وارد شد مراد آنهاست .
و «بلاء» اختبار و امتحان است ؛ و در نيك و بد استعمال شود . چنانچه اهل لغت تصريح كردهاند . جوهرى گويد در صحاح : «وَالْبَلاءُ الاخْتِبارُ يَكُونُ بِالْخَيْرِ وَالشَرِّ . يُقالُ : أَبْلاهُ اللّه بَلاءً حَسَناً وَأبلَيْتُهُ مَعْرُوفاً»(3). و حق تعالى نيز فرمايد : (بَلاءً حَسَناً)(4). بالجمله ، هر چه حق جلّ جلاله به آن بندگان خود را امتحان فرمايد بلا و ابتلاست ؛ چه از قبيل امراض و اسقام و فقر و ذلت و ادبار دنيا باشد ، يا مقابلات آنها ؛ كه بسا باشد كه انسان به كثرت جاه و اقتدار و مال و منال و رياست و عزت و عظمت امتحان شود . ولى هر وقت «بلا» يا «بليه» يا «ابتلا» يا امثال آنها مطلق ذكر شود ، منصرف به قسم اوّل شود .
و «أمْثل» به معنى اشرف و افضل است . يُقالُ : هذا أَمْثَلُ مِنْ هذا . أَيْ أَفْضَلُ وَأَدْنى إلَى الْخَيْرِ . وَأَماثِلُ النّاسِ ، خِيارُهُمْ(5). پس معنى «ثُمَّ الأمثَلُ فَالأمثَلُ» چنان آيد كه هر كس پس از اوصيا افضل و نيكوتر است ، بلاى او سختتر از سايرين باشد ؛ و هر كس پس از آنها افضل است ، بلايش از ديگران بيشتر است . و درجات كثرت ابتلا به مقدار و بر وزان
1) - ر .ك : مرآة العقول ، ج 9 ، ص 321 .
2) - الكافي ، ج 8 ، ص 244 ، حديث 339 ؛ تفسير فرات الكوفى ، ص 64 .
3) - الصحاح ، ج 6 ، ص 2285 ، مادۀ «بلا» .
4) - الأنفال (8) : 17 .
5) - گفته مىشود : اين يك «امثل» از آن ديگرى است . يعنى از آن برتر و به خوبى نزديكتر است . و «اماثل الناس» يعنى نيكان و برگزيدگان مردم . (النهاية ، ابن الاثير ، ج4 ، ص 296 ، مادۀ «مثل» ؛ لسان العرب ، ج 13 ، ص 23 ، مادۀ «مثل»)
درجات فضل است . و اين نحو تعبير در فارسى نيست .
و «سَخُف» به معنى رقت و خفت عقل است . چنانچه در صحاح(1)و غير آن است .
و «قرار» به معنى مستقر و جايگاه است . چنانچه از لغت استفاده شود . و فى القاموس : «القَرارُ والقَرارَةُ مَا قُرَّ فيهِ ، والمُطْمَئنُّ مِنَ الأَرْضِ»(2). وجه مناسبت و تشبيه آن است كه همانطور كه زمين قرارگاه و مستقر باران است و باران بر او رو آورد و قرار گيرد ، مؤمن نيز قرارگاه بليّات است كه آنها به او تهاجم كند و قرار گيرد و از او مفارقت نكند .
ما با خواست خداى تعالى در خلال فصولى چند بيان آنچه محتاج به ذكر است در حديث شريف مىنماييم .
فصل
در بيان معنى امتحان و نتيجۀ آن و چگونگى نسبت آن به ذات مقدّس حق تعالى حسب مناسبت و گنجايش اين اوراق
بدانكه نفوس انسانيه در بدو ظهور و تعلق آن به ابدان و هبوط آن به عالم مُلك در جميع علوم و معارف و ملكات حسنه و سيّئه ، بلكه در جميع ادراكات و فعليات ، بالقوه است و كم كم رو به فعليت گذارد به عنايت حق - جلّ و علا - و ادراكات ضعيفۀ جزئيّه اوّل در او پيدا شود ، از قبيل احساس لمس و حواس ظاهرۀ ديگر الأخسّ فالأخسّ ؛ و پس از آن ادراكات باطنيه نيز به ترتيب در او حادث گردد . ولى در جميع ملكات باز بالقوّه
باشد ؛ و اگر در تحت تأثيراتى واقع نشود ، به حسب نوع ملكات خبيثه در او غالب شود و متمايل به زشتى و ناهنجارى گردد ؛ زيرا كه دواعى داخليه از قبيل شهوت و غضب و غير آن او را طبعاً به فجور و تعدى و جور دعوت كند ؛ و پس از تبعيت آنها به اندك زمانى حيوانى بس عجيب و شيطانى بىاندازه غريب گردد . و چون عنايت حق تعالى و
رحمتش شامل حال فرزند آدم در ازل بود ، دو نوع از مربّى و مهذِّب به تقدير كامل در او قرار داد كه آن دو به منزلۀ دو بال است از براى بنىآدم كه مىتواند به واسطۀ آنها از حضيض جهل و نقص و زشتى و شقاوت به اوج علم و معرفت و كمال و جمال و سعادت پرواز نمايد و خود را از تنگناى ضيق طبيعت به فضاى وسيع ملكوت اعلى رساند . و اين دو يكى مربّى باطنى ، كه قوّۀ عقل و تمييز است ؛ و ديگر مربّى خارجى ، كه انبيا و راهنمايان طرق سعادت و شقاوت مىباشند . و اين دو هيچكدام بىديگرى انجام اين مقصد ندهند ، چه كه عقل بشر خود نتواند كشف طرق سعادت و شقاوت كند و راهى به عالم غيب و نشئۀ آخرت پيدا كند ، و هدايت و راهنمايى پيمبران بدون قوّۀ تميز و ادراك عقلى مؤثر نيفتد . پس حق تبارك و تعالى اين دو نوع مربّى را مرحمت فرموده كه به واسطۀ آنها تمام قواى مخزونه و استعدادات كامنۀ در نفوس به فعليت تبديل پيدا كند . و اين دو نعمت بزرگ را حق تعالى براى امتحان بشر و اختبار آنها مرحمت فرموده ؛ زيرا كه بدين دو نعمتْ ممتاز شوند افراد بنىنوع انسان از يكديگر ، و سعيد و شقى و مطيع و عاصى و كامل و ناقص از هم جدا شوند . چنانچه جناب ولايتمآب فرمايد : «وَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَلَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً»(1).
و در كافى شريف ، در باب تمحيص و امتحان ، ابن ابى يعفور از حضرت صادق - عليه السلام - نقل كند كه قال : «لاَبُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَنْ يُمَحَّصُوا وَيُمَيَّزُوا وَيُغَرْبَلُوا وَيُسْتَخْرَج فِي الْغِرْبَالِ خَلْقٌ كَثِيرٌ»(2). فرمود : «لابد است از براى مردم از اينكه خالص شوند و امتحان گردند و تميز داده شوند و غربال شوند ؛ و استخراج شود در غربال خلق بسيارى» .
و بإسْنادِه عَنْ مَنْصُورٍ ، قَالَ : قَالَ لِي أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «يَا مَنْصُورُ ، إِنَّ هَذَا الأَمْرَ لاَ يَأْتِيكُمْ إِلاَّ بَعْدَ إِيَاسٍ [وَلاَ] وَاللّهِ حَتَّى تُمَيَّزُوا وَلاَ وَاللّهِ حَتَّى تُمَحَّصُوا ، وَلاَ وَاللّهِ حَتَّى يَشْقَى مَنْ يَشْقَى وَيَسْعَدَ مَنْ يَسْعَدُ»(3).
1) - «سوگند به آن كسى كه پيغمبر را به حق فرستاد هر آينه در هم آميخته شويد و از هم بيخته و جدا گرديد» . (الكافي ، ج 8 ، ص 67 ، حديث 23 ؛ نهج البلاغة ، ص 57 ، خطبۀ 16 )
2) - الكافي ، ج 1 ، ص 370 ، «كتاب الحجّة» ، «باب التمحيص والامتحان» ، حديث 2 .
3) - الكافي ، ج 1 ، ص 370 ، «كتاب الحجّة» ، «باب التمحيص والامتحان» ، حديث 3 .
فرمود : «اى منصور ، همانا اين امر (يعنى قيام قائم) نمىآيد شما را مگر بعد از مأيوس [شدن] . و نه به خدا قسم تا تميز داده شويد ، و نه به خدا قسم تا خالص شويد ، و نه به خدا قسم تا شقى شود هر كس شقى مىشود و سعيد شود هر كس سعيد مىشود» .
و در حديث ديگر است از حضرت ابوالحسن - عليه السلام - قال : «يُخْلَصُونَ كَمَا يُخْلَصُ الذَّهَبُ»(1).
و در كافى شريف ، در باب ابتلا و اختبار ، سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند ، قَالَ : «مَا مِنْ قَبْضٍ وَلاَ بَسْطٍ إِلاَّ وَللّهِِ فِيهِ مَشِيئَةٌ وَقَضَاءٌ وَابْتِلاَءٌ»(2).
و در حديث ديگر از حضرت منقول است ، قال : «إِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ فِيهِ قَبْضٌ أَوْ بَسْطٌ مِمَّا أَمَرَ اللّه بِهِ أَوْ نَهى عَنْهُ إِلاَّ وَفِيهِ لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ابْتِلاَءٌ وَقَضَاءٌ»(3). يعنى «نيست چيزى كه در آن منع و عطايى باشد از چيزهايى كه امر فرموده خداوند تعالى به آن يا نهى فرموده از آن ، مگر آنكه در آن از براى خداى عزّ وجلّ امتحان و حكمى است . و «قبض» در لغت امساك و منع و اخذ است ؛ و «بسط» نشر و اعطاست . پس ، هر عطا و توسعه و منعى و هر امر و نهى و تكليفى براى امتحان است .
پس ، معلوم شد كه بعث رسل و نشر كتب آسمانى همه براى امتياز بشر و جدا شدن اشقيا از سعدا و مطيعين از عاصين است . و معنى امتحان و اختبار حق همين امتياز واقعى خود بشر است از يكديگر ، نه علم به امتياز ؛ زيرا كه علم حق تعالى ازلى و متعلق و محيط به هر چيز است قبل از ايجاد . و حكما در تحقيق امتحان و ابتلا بسط كلام دادهاند كه ذكر آن خارج از ميزان است(4).
1) - ابوالحسن عليهالسلام فرمود : «خالص مىشوند همانطور كه طلا خالص مىشود» . (الكافي ، ج 1 ، ص 370 ، «كتاب الحجّة» ، «باب التمحيص والامتحان» ، حديث 4)
2) - امام صادق عليهالسلام فرمود : «هيچ تنگى و فراخى نيست مگر آنكه خداوند در آن مشيّت و حكم و امتحان دارد» . (الكافي ، ج 1 ، ص 152 ، «كتاب التوحيد» ، «باب الابتلاء والاختبار» ، حديث 1)
3) - الكافي ، ج 1 ، ص 152 ، «كتاب التوحيد» ، «باب الابتلاء والاختبار» ، حديث 2 .
4) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 6 ، ص 397 ، تفسير القرآن الكريم ، صدر المتألهين ، ج 6 ، ص 264 .
پس ، نتيجۀ امتحان مطلقاً - كه اين دو كه ذكر شد از بزرگترين آنها است - امتياز سعيد و شقى است . در اين امتحان و اختبار نيز حجت خدا بر خلق تمام شود و هلاكت و شقاوت و سعادت و حيات هر كسى از روى حجت و بيّنه واقع گردد و راه اعتراض باقى نماند . هر كس تحصيل سعادت و حيات جاويدان نمايد ، به هدايت و توفيق حق است ؛ زيرا كه تمام اسباب تحصيل را مرحمت فرموده . و هر كس تحصيل شقاوت نمايد و رو به هلاكت رود و تبعيت نفس و شيطان كند ، با فراهم بودن جميع طرق هدايت و اسباب كسب سعادت ، خود به اختيار خود به هلاكت و شقاوت فرو رفته و حجت بالغۀ حق بر او تمام است : )لَها ما كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ((1).
بدانكه پيش از اين مذكور شد(2)كه هر عملى كه از انسان صادر مىشود ، بلكه هر چه در ملك بدن واقع شود و متعلقِ ادراك نفس شود ، از آن يك نحو اثرى در نفس واقع شود ؛ چه اعمال حسنه باشد يا سيّئه ؛ كه از اثر حاصل از آنها در لسان اخبار به «نكتۀ بيضاء» و «نكتۀ سوداء» تعبير شده(3)؛ و چه از سنخ لذايذ باشد يا سنخ آلام باشد . مثلاً از هر لذتى كه از مطعومات يا مشروبات يا منكوحات و جز آنها انسان مىبرد ، در نفسْ اثرى از آن واقع مىشود و ايجاد علاقه و محبتى در باطن روح نسبت به آن مىشود و
1) - البقرة (2) : 286 .
2) - ر .ك : صفحه 139 و178.
3) - زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام قَالَ [قَالَ :] «مَا مِنْ عَبْدٍ إِلاَّ وَفِي قَلْبِهِ نُكْتَةٌ بَيْضَاءُ فَإِذَا أَذْنَبَ ذَنْباً ، خَرَجَ فِي النُكْتَةِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءُ ؛ فَإِنْ تَابَ ، ذَهَبَ ذَلِكَ السَّوَادُ . وَإِنْ تَمَادَى فِي الذُّنُوبِ ، زَادَ ذَلِكَ السَّوَادُ حَتَّى يُغَطِّي الْبَيَاضَ ؛ فَإِذَا تَغَطَّى الْبَيَاضُ ، لَمْ يَرْجِعْ صَاحِبُهُ إِلَى خَيْرٍ أَبَداً ...» ؛ زراره از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود : «هيچ بندهاى نيست مگر در دل او نقطۀ سفيدى است ؛ و چون گناهى انجام دهد ، نقطۀ سياهى در آن پيدا شود ؛ سپس اگر توبه كند ، آن سياهى از بين مىرود ؛ و اگر به گناه ادامه دهد بر آن سياهى افزوده شود چندانكه سفيدى را بپوشاند ؛ و چون سفيدى پوشيده شد ، صاحب آن هرگز به نيكى و خوبى باز نمىگردد .. .» . (الكافي ، ج 2 ، ص 273 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الذنوب» ، حديث 20)
توجه نفس به آن افزون مىشود . و هر چه در لذات و مشتهيات بيشتر غوطه زند ، علاقه و حب نفس به اين عالم شديدتر گردد و ركون و اعتمادش بيشتر شود ؛ و نفس تربيت شود و ارتياض پيدا كند به علاقۀ به دنيا ؛ و هر چه لذايذ در ذائقهاش بيشتر شود ، ريشۀ محبتش بيشتر گردد ؛ و هر چه اسباب عيش و عشرت و راحت فراهمتر باشد ، درخت علاقۀ دنيا برومندتر گردد . و هر چه توجه نفس به دنيا بيشتر گردد . به همان اندازه از
توجه به حق و عالم آخرت غافل گردد ؛ چنانچه اگر ركون نفس بكلى به دنيا شد و وجهۀ آن مادى و دنياوى گرديد ، سلب توجه از حق تعالى و دار كرامت او به كلى گردد و (أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ)(1)شود .
پس ، استغراق در بحر لذايذ و مشتهياتْ قهراً حب به دنيا آورد ؛ و حب به دنيا تنفر از غير آن آورد ، و وجهه به مُلك غفلت از ملكوت آورد . چنانچه به عكس ، اگر انسان از چيزى بدى ديد و ادراك ناملايمات كرد ، صورت آن ادراك در نفسْ ايجاد تنفر نمايد . و هر چه آن صورت قوىتر باشد ، آن تنفر باطنى قوىتر گردد . چنانچه اگر كسى در شهرى رود كه در آنجا امراض و آلام بر او وارد شود و ناملايمات خارجى و داخلى بر او رو آورد ، قهراً از آنجا متنفر و منصرف شود . و هر چه ناملايمات بيشتر باشد ، انصراف و تنفر افزون شود . و اگر شهر بهترى سراغ داشته باشد ، كوچ به آنجا كند . و اگر نتواند به آنجا حركت كند ، علاقۀ به آنجا پيدا كند و دلش را به آنجا كوچ دهد .
پس ، اگر انسان از اين عالم هر چه ديد بليّات و آلام و اسقام و گرفتارى ديد و امواج فتنهها و محنتها بر او رو آورد ، قهراً از آن متنفر گردد و دلبستگى به آن كم شود و اعتماد بر آن نكند . و اگر به عالَم ديگرى معتقد باشد و فضاى وسيع خالى از هر محنت و المى سراغ داشته باشد ، قهراً بدانجا سفر كند . و اگر سفر جسمانى نتوان كرد ، سفر روحانى كند و دلش را بدانجا فرستد . و پر واضح است كه تمام مفاسد روحانى و اخلاقى و اعمالى از حب به دنيا و غفلت از حق تعالى و آخرت است . و حب به دنيا سر
1) - «به سوى زمين گراييد (پستى طلبيد) و هواى نفس خويش را پيروى كرد» . (الأعراف (7) : 176)
منشأ هر خطيئه است(1)؛ چنانچه تمام اصلاحات نفسانى و اخلاقى و اعمالى از توجه به حق و دار كرامت آن و از بىعلاقگى به دنيا و عدم ركون و اعتماد به زخارف آن است .
پس ، معلوم شد از اين مقدمه كه حق تعالى عنايت و الطافش به هر كس بيشتر باشد و مراحم ذات مقدس شامل حال هر كس زيادتر باشد ، او را بيشتر از اين عالم و زخارف آن پرهيز دهد ، و امواج بليّات و فتن را بر او بيشتر متوجه فرمايد ، تا اينكه روحش از اين دنيا و زخارف آن منصرف و منزجر گردد و به مقدار ايمانش رو به عالم آخرت رود و وجهۀ قلبش متوجه به آنجا گردد . و اگر نبود از براى تحمل شدت ابتلا مگر همين يك جهت ، هر آينه كفايت مىكرد . و در احاديث شريفه اشارت به اين معنا دارد :
مُحَمّدُ بْن يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ أَبي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ اللّهَ تَعالى لَيَتَعَاهَدُ الْمُؤمِنَ بِالْبَلاَءِ كَمَا يَتَعَاهَدُ الرَّجُلُ أَهْلَهُ بِالْهَدِيَّةِ مِنَ الْغَيْبَةِ ، وَيَحْمِيهِ الدُّنْيَا كَمَا يَحْمِي الطَّبِيبُ الْمَرِيضَ»(2).
حضرت باقر - عليه السلام - فرمايد : «همانا خداى تعالى هر آينه تفقد كند مؤمن را به بلا چنانچه تفقد كند مردى عيال خود را به هديه از سفر ، و هر آينه پرهيز دهد او را از دنيا ، چنانچه پرهيز دهد طبيب مريض را» .
و در حديث ديگر نيز به همين مضمون وارد است(3).
و گمان نشود كه محبت حق و شدت عنايت ذات اقدس به بعضى بندگان - نعوذ باللّه - جزاف و بىجهت است ؛ بلكه هر قدمى كه مؤمن و بندۀ خدا به سوى او بردارد ، عنايت حق به او متوجه شود ، حق تعالى به قدر ذراعى به او نزديك شود(4).
1) - اشاره است به حديثى از على بن الحسين عليهالسلام كه فرمود : «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 131 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب ذمّ الدنيا والزهد فيها» ، حديث 11)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 255 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب شدّة ابتلاء المؤمن» ، حديث 17 .
3) - الكافي ، ج 2 ، ص 258 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب شدّة ابتلاء المؤمن» ، حديث 28 .
4) - مضمون اين حديث قدسى است كه : «مَنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعاً» ؛ «هر كسى به قدر يك وجب به من نزديك شود ، من به قدر يك ذراع به او نزديك شوم» . (عوالي اللآلي ، ج 1 ، ص 56 ، حديث 81 ؛ كنز العمّال ، ج 1 ، ص 235 ، حديث 1178)
مَثل مراتب ايمان و تهيۀ اسباب توفيق ، مثل انسانى است كه با چراغى در راه تاريك حركت كند : هر قدمى كه بردارد ، جلو او روشن گردد و راهنمايى براى قدم ديگر نمايد .
هر قدمى كه انسان به سوى آخرت بردارد ، راه روشنتر شود و عنايات حق به او بيشتر گردد و اسباب توجه به عالم قرب و تنفر از عالَم بُعد را فراهم فرمايد . و عنايات ازليۀ حق تعالى به انبيا و اوليا به واسطۀ علم ازلى اوست به اطاعت آنها در زمان تكليف . چنانچه شما اگر دو بچه داشته باشيد كه در حال طفوليتِ آنها علم پيدا كنيد كه يكى موجبات رضايت شما را فراهم مىكند و يكى موجبات سخط و غضب شما را ، البته عنايت شما از اوّل به آن مطيع بيشتر از ديگرى است .
و ديگر از نكات شدت ابتلاى بندگان خاص اين است كه آنها در اين ابتلا و گرفتارىها به ياد حق افتند و مناجات و تضرّع در درگاه قدس ذات مقدس نمايند و مأنوس با ذكر و فكر او گردند . و طبيعى اين نوع بنىالانسان است كه در وقت بليّات تشبث به هر ركنى كه احتمال نجات در او دهند پيدا مىكنند ، و در وقت سلامت و راحتْ غفلت از آن پيدا مىكنند ؛ و چون خواصْ ركنى جز حق سراغ ندارند ، بدان متوجه شوند و انقطاع به مقام مقدس او پيدا كنند . و حق تعالى از عنايتى كه به آنها دارد ، خود سبب انقطاع را فراهم فرمايد . گرچه اين نكته ، بلكه نكتۀ سابقه ، نسبت به انبيا و اولياء كمل درست نيايد ؛ چه كه آنها مقامشان مقدستر از آن است و قلبشان محكمتر از آن است كه به اين امور علاقه به دنيا پيدا كنند ، يا در توجه و انقطاعشان به حق فرقى حاصل شود .
و تواند بود كه انبيا و اولياء كمل چون به نور باطنى و مكاشفات روحانى يافتهاند كه حق تعالى به اين عالم و زخارف آن نظر لطف ندارد و دنيا و هر چه در اوست خوار و پست است در پيشگاه مقدس او ، از اين جهت اختيار كردند فقر را بر غنا و ابتلا را بر راحتى و بليّات را بر غير آنها . چنانچه در احاديث شريفه شاهد بر اين معنا است :
در حديث است كه جبرئيل كليد خزاين ارض را در حضور خاتمالنبيين - صلّى اللّه عليه و آله - آورد و عرض كرد در صورت اختيارِ آن از مقامات اخروى شما نيز چيزى
كم نشود . حضرت براى تواضع از حق تعالى قبول نفرمود و فقر را اختيار فرمود(1). و در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند در حديثى ، قالَ : «إِنَّ الْكَافِرَ لَيَهُونُ عَلَى اللّهِ حَتَّى لَوْ سَأَلَهُ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا أَعْطَاهُ ذَلِكَ»(2). و اين از خوارى دنياست در نظر كبرياى حق . و در حديث است كه حق تعالى از وقتى كه عالَم اجسام را خلق فرموده به آن نظر لطف نفرموده است(3).
و ديگر از نكات شدت ابتلاء مؤمنين آن است كه در اخبار به آن اشاره شده است كه از براى آنها درجاتى است كه به آنها نائل نشوند مگر با بليّات و امراض و آلام . و ممكن است اين درجاتْ صورت اعراض از دنيا و اقبال به حق باشد ؛ و ممكن است از براى خود اين بليّات صورت ملكوتى باشد كه نيل به آنها نشود مگر با ظهور در عالم ملك و ابتلاى آنها به آن .
چنانچه در حديث شريف كافى سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند : قَالَ : «إِنَّهُ لَيَكُونُ لِلْعَبْدِ مَنْزِلَةٌ عِنْدَ اللّهِ ؛ فَمَا يَنَالُهَا إِلاَّ بِإِحْدَى الخَصْلَتَيْنِ : إِمَّا بِذَهَابِ مَالِهِ ، أَوْ بِبَلِيَّةٍ فِي جَسَدِهِ»(4). فرمود : «همانا چنين است : هر آينه مىباشد از براى بنده درجهاى پيش خدا ؛ پس نمىرسد به آن مگر به دو خصلت : يا به رفتن مالش ، يا به بليه در جسم او» .
و در خبر شهادت حضرت سيد الشهداء - عليه السلام - وارد است كه حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم را در خواب ديد . حضرت فرمود به آن مظلوم كه از براى تو درجهاى است در بهشت ؛ نمىرسى به آن مگر به شهادت(5). البته صورت ملكوتى شهادت در راه خدا حاصل نمىشود مگر به وقوع آن در مُلك چنانكه مبرهن است در علوم عاليه ؛ و در
1) - ر .ك : الكافي ، ج 8 ، ص 130 ، حديث 100 .
2) - «كافر آنقدر نزد خدا خوار و پست است كه اگر دنيا را با هر چه در آن است از خداوند بخواهد به او مىدهد» . (الكافي ، ج 2 ، ص 258 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب شدّة ابتلاء المؤمن» ، حديث 28)
3) - ر .ك : صفحه 254.
4) - الكافي ، ج 2 ، ص 257 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب شدّة ابتلاء المؤمن» ، حديث 23 (با تفاوتى اندك) ؛ وسائل الشيعة ، ج 3 ، ص 262 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب الدفن» ، باب 77 ، حديث 4 .
5) - ر .ك : الأمالي ، صدوق ، ص 130 ، مجلس 30 ، حديث 1 ؛ ينابيع المودّة ، ج 3 ، ص 54 ، باب 61 .
اخبار متواتره وارد است كه از براى هر عملى صورتى است در عالم ديگر(1).
و در كافى از حضرت صادق - عليه السلام - نقل شده است ، قَالَ : «إِنَّ عَظِيمَ الأَجْرِ لَمَعَ عَظِيمِ الْبَلاَءِ ؛ وَمَا أَحَبَّ اللّهُ قَوْماً إِلاَّ ابْتَلاَهُمْ»(2). فرمود : «همانا بزرگى مزد هر آينه با بزرگى بلاست . و دوست ندارد خدا قومى را مگر آنكه مبتلا كند آنها را» . و احاديث به اين مضمون بسيار است(3).
محدِّث بزرگ ، مجلسى - عليه الرحمه - فرمايد : «در اين احاديث (يعنى احاديث ابتلاء انبيا كه وارد شده از طرق عامه و خاصه) دلالت واضحه است بر آنكه انبيا و اوصيا در امراض حسيه و بليّات جسميه مثل غيرشان هستند . بلكه آنها اولى به آن هستند از غير ، براى بزرگ شدن اجر آنها كه موجب تفاضل در درجات است . و اين منافات با مقام آنها ندارد ؛ بلكه آن موجب تثبيت امر آنها شود . و اگر آنها مبتلا نشوند به بليّات ، با آنكه از دست آنها معجزات و خارق عادات صادر مىشود ، گفته شود دربارۀ آنها آنچه نصارى دربارۀ پيغمبرشان گفتند . و اين تعليل در روايات وارد است»(4)، انتهى .
و محقق مدقق طوسى(5)و حكيم عظيم قدوسى - عطّر اللّه مرقده - در تجريد فرمايد در ضمن آنچه انبيا بايد از آن مبرا باشند : «و هرچه تنفر از آن حاصل آيد»(6). و علامۀ علماى اسلام - رضوان اللّه عليه - فرمايد در شرح آن : «و بايد منزه باشد از امراض
1) - ر .ك : حديث بيست و هفتم ، ص 482 ؛ بحار الأنوار ، ج 8 ، ص 71 - 329 ، باب 23 - 24 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 869 - 891 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 252 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب شدّة ابتلاء المؤمن» ، حديث 3 .
3) - ر .ك : بحار الأنوار ، ج 64 ، ص 196 - 247 ، باب شدّة ابتلاء المؤمن .
4) - بحار الأنوار ، ج 64 ، ص 250 .
5) - محمّد بن محمّد طوسى معروف به «خواجه نصير» و «محقّق طوسي» (597 - 672) از حكماء و دانشمندان مشهور اسلام است. در فلسفه و كلام و رياضيات متبحّر بوده است. آثار ارزشمند او: شرح اشارات، تجريد الاعتقاد، تحرير اقليدس و... مىباشد.
6) - تجريد الاعتقاد ، ص 213 .
منفّره ، مثل سَلَس و جذام و برص ؛ براى اين كه اينها تنفر آورد و منافى با غرض از بعثت است»(1).
نويسنده گويد : گرچه مقام نبوت تابع كمالات نفسانيه و مدارج روحانيه است و ربطى به مقام جسمانيت ندارد و امراض و نقايص جسمانيه ضررى به مقام روحانى آنها نرساند و امراض منفّره از علوّ شأن و عظمت رتبۀ آنها چيزى ناقص نكند ، اگر مؤكد كمالات آنها نباشد و مؤيد درجات آنها نگردد ، چنانچه اشاره به آن شد ، ليكن آنچه اين دو محقق اشاره بدان كردند خالى از وجه نيست ؛ زيرا كه چون عامۀ مردم تميز مابين مقامات را نمىدهند و گمان مىكنند كه نقص جسمانى از نقص روحانى يا ملازم با او است ، و بعضى از نقايص را منافى با مقام علوّ شأن و عظمت مرتبت دانند ، لهذا عنايت حق چنان اقتضا كند كه پيغمبران را كه صاحب شريعت و مبعوث به رسالت هستند به امراضى كه موجب تنفر طباع و استيحاش مردم است مبتلا نفرمايد . پس ، عدم ابتلاى آنها نه از براى آن است كه ابتلاى به آن نقص مقام نبوت است ؛ بلكه براى اكمال فايدۀ تبليغ است . بنابراين ، مانع ندارد ابتلاى بعض انبيا كه صاحب شريعت نيستند ، و ابتلاى اولياء بزرگ و مؤمنين به اينگونه بليّات . چنانچه حضرت ايّوب و جناب حبيب نجار مبتلا بودند . و اخبار كثيره وارد شده در ابتلاى حضرت ايّوب .
فَمِنْ ذَلِكَ مَا رُوِيَ عَنْ تَفْسيرِ عَلِيّ بْنِ إبْراهيمَ ، عَنْ أَبي بَصيرٍ ، عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - في حَديثٍ طَويلٍ قالَ : «فَسَلَّطَهُ عَلى بَدَنِه ما خَلا عَقْلَهُ وَعَيْنَيْهِ ؛ فَنَفَخَ فيهِ إبْليسُ فَصارَ قَرْحَةً وَاحِدَةً مِنْ قَرْنِهِ إلى قَدَمِهِ ، فَبَقِيَ في ذلِكَ دَهْراً طَويلاً يَحْمَدُ اللّه وَيَشْكُرُهُ حَتّى وَقَعَ في بَدَنِهِ الدُّودُ وَكانَتْ تَخْرُجُ مِنْ بَدَنِه فَيَرُدُّها . وَيَقُولُ لَها : اِرْجعي إلى مَوْضِعِكِ الَّذي خَلَقَكِ اللّه مِنْهُ . ونَتَنَ حَتّى أَخْرَجَهُ أَهْلُ القَرْيَةِ مِنَ القَرْيَةِ وَأَلْقَوْهُ فِي المَزْبَلَةِ خَارِجَ القَرْيَةِ»(2).
1) - كشف المراد ، ص 350 .
2) - «ابوبصير از امام صادق عليهالسلام در حديثى طولانى روايت كرده است كه فرمود : «پس ابليس را بر بدنش - مگر عقل و چشمانش - مسلط ساخت ، و شيطان در او دميد تا بدن او سراسر زخم شد . مدتى مديد بر همين حال بود و خدا را پيوسته شكر مىگفت تا در بدن او كرم افتاد . و چون كرمى از بدنش خارج مىشد آن را به جاى خود برمىگرداند و به او مىگفت : برگرد به جايگاهى كه خداوند تو را از آنجا آفريده است . و آن گاه اندامش بو گرفت بهطورى كه مردم او را از شهر بيرون بردند و در مزبلۀ بيرون شهر افكندند» . (تفسير القمّي ، ج 2 ، ص 239 - 240 ؛ تفسير الصافي ، ج 4 ، ص 304)
وَفِي الكافى بِإِسْنادِهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : قُلْتُ لَهُ : (فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ)(1). فَقَالَ : «يَا أَبَا مُحَمَّدٍ يُسَلَّطُ وَاللّهِ مِنَ الْمُؤمِنِ عَلَى بَدَنِهِ وَلاَ يُسَلَّطُ عَلَى دِينِهِ . قَدْ سُلِّطَ عَلَى أَيُّوبَ فَشَوَّهَ خَلْقَهُ ، وَلَمْ يُسَلَّطْ عَلَى دِينِهِ . وَقَدْ يُسَلَّطُ مِنَ الْمُؤمِنِينَ عَلَى أَبْدَانِهِمْ وَلاَ يُسَلَّطُ عَلَى دِينِهِمْ»(2).
وبِإسْنادِهِ عَنْ نَاجِيَةَ ، قَالَ : قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - إِنَّ الْمُغِيرَةَ يَقُولُ : إِنَّ الْمُؤمِنَ لاَ يُبْتَلَى بِالْجُذَامِ وَلاَ بِالْبَرَصِ وَلاَ بِكَذَا وَلاَ بِكَذَا . فَقَالَ : «إِنْ كَانَ لَغَافِلاً عَنْ صَاحِبِ يَاسِينَ ، إِنَّهُ كَانَ مُكَنَّعاً» . ثُمَّ رُدَّ أصَابِعُهُ فَقَالَ : «كَأَ نِّي أَنْظُرُ إِلَى تَكْنِيعِهِ ، أَتَاهُمْ فَأَنْذَرَهُمْ ؛ ثُمَّ عَادَ إِلَيْهِمْ مِنَ الْغَدِ فَقَتَلُوهُ» . ثُمَّ قَالَ : «إِنَّ الْمُؤمِنَ يُبْتَلَى بِكُلِّ بَلِيَّةٍ وَيَمُوتُ بِكُلِّ ميتَةٍ ، إلاَّ أَ نَّهُ لاَ يَقْتُلُ نَفْسَهُ»(3).
1) - النحل (16) : 98 - 99 .
2) - و در كافى به سند خود از ابوبصير از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه : «ابوبصير از امام [از اين آيات] سؤال كرد ، فرمود : "پس هر گاه خواستى قرآن تلاوت كنى ، از شيطان رانده شده به خدا پناه ببر ؛ همانا شيطان را تسلّطى نيست بر كسانى كه ايمان آورده و بر پروردگار خويش توكل كردهاند ." امام فرمود : "اى ابا محمد ، به خدا سوگند شيطان بر بدن مؤمن مسلّط مىشود ولى بر دين او مسلط نمىگردد . بر ايّوب پيغمبر چيره گرديد و خلقت (بدن) او را زشت كرد ولى بر دين او چيرگى نيافت . و بسا بر بدن مؤمنان مسلط شود ولى بر دينشان دست نيابد"» . (الكافي ، ج 8 ، ص 288 ، حديث 433)
3) - و با سند خود از ناجيه روايت كند كه گفت : به امام باقر عليهالسلام عرض كردم مغيره مىگويد : مؤمن به مرض جذام و پيسى و امثال آن مبتلا نمىشود . فرمود : "او از صاحب ياسين [حبيب نجار كه قصهاش در سورۀ يس آمده است] غافل است كه دستش فلج بود [و يا مرتعش بود] سپس امام انگشتان خود را برگردانيد (به صورت انگشتان مفلوج) آنگاه فرمود : "چنان است كه گويى او را مىبينم كه با دست سست شده نزد آنها آمده و بيمشان مىدهد ؛ سپس بار ديگر در روز بعد نزدشان آمد و ايشان او را كشتند ." سپس امام فرمود : "مؤمن به هر بلايى مبتلا مىشود و به هر مرگى مىميرد اما خود را نمىكشد"» . (الكافي ، ج 2 ، ص 254 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب شدّة ابتلاء المؤمن» ، حديث 12)
«صاحب ياسين» حبيب نجّار است . و «تكنيع» با نون ، كه در اكثر نسخ است ، بنا به فرمودۀ مجلسى رحمه الله علیه : تشنج و مُثله بودن است . مجلسى فرمايد : گويا جذام سبب تكنيع اصابع او شده بوده است(1). و در اين فرموده تأمل است .
از اين احاديث و احاديث بسيار ديگر استفاده شود كه مؤمنين و انبيا گاهى براى بعض مصالح مبتلا شوند به امراض منفّره . گرچه در مقابل اين اخبار بعض اخبار ديگر است كه نفى كرده است تشويۀ خلقت حضرت ايوب - عليه السلام - و بو افتادن بدن شريفش را(2). و بحث و تطويل در ذكر و جمع آنها نفع بسيارى ندارد .
بالجمله ، اين نحو از امراض ضررى به حال مؤمنين و نقص براى آنها و انبيا - عليهم السلام - نيست ، بلكه ترفيع رتبه و علوّ مقام و درجه است . وَاللّه تَعالى أعْلَمُ بِالصَّوابِ .
1) - مرآة العقول ، ج 9 ، ص 333 ، ذيل حديث 12 .
2) - امام صادق از پدر خود امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه : «إنَّ أيّوُبَ ابْتُلِيَ سَبْعَ سِنينَ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ وَإنَّ الأنْبِياءَ لايُذْنِبُونَ ، لأنّهُمْ مَعصُومُونَ مُطَهّرُونَ لا يُذْنِبُونَ وَلا يَزيغُونَ وَلا يَرتَكِبونَ ذَنباً صَغِيراً وَلا كَبِيراً» . وَقَالَ عليهالسلام : «إنَّ أيّوبَ مِنْ جَميعِ مَا ابتُليَ بهِ ، لَم تُنتِنْ لَهُ رائحَةٌ : وَلا قَبُحَتْ لَهُ صُورَةٌ ؛ وَلا خَرَجَتْ مِنْهُ مِدَّةٌ مِنْ دَمٍ وَلا قَيحٌ ؛ وَلا اسْتَقْذَرَهُ أحَدٌ رَآهُ ؛ وَلاَ اسْتَوْحَشَ مِنْهُ أحَدٌ شَاهَدَهُ ؛ وَلا تَدَوَّدَ شَىْءٌ مِنْ جَسَدِهِ . وَهكذا يَصْنَعُ اللّهَ عَزّ وَجَلّ بِجَميعِ مَنْ يَبْتَليهِ مِنْ أنْبِيائِهِ وَأوْليائِهِ الْمُكرّمِينَ عَلَيهِ . وَإنَّما اجْتَنَبَهُ النّاسُ لِفَقْرِه وَضَعْفِه في ظاهِرِ أمْرِهِ لِجَهْلِهِمْ بِمالَهُ عِنْدَ رَبِّه - تَعالى ذِكْرُهُ - مِنَ التأييدِ وَالفَرَجِ .. .» ؛ «امام صادق عليهالسلام از پدر خويش ، امام باقر عليهالسلام ، روايت فرمود كه «ايوب پيامبر بىآنكه گناهى از او سر زند هفت سال مبتلا بود ؛ و پيامبران معصيت نكنند ، زيرا آنان در عصمت حقاند و از آلودگىها مبرا ، و زشتى و فساد از ايشان سر نزند و گناه چه كوچك و چه بزرگ مرتكب نگردند ." فرمود : "ايّوب پيامبر به دردهاى گوناگون مبتلا بود ، اما بوى بد از او به مشام نمىرسيد ؛ و نيز چهرۀ وى زشت نگرديد ؛ و هرگز از اندام او خون و چرك بيرون نزد ؛ و كسى كه او را مىديد از او منزجر نمىگشت ، و ديداركنندگان او از او بيزار نگشتند . و هرگز بدنش كرم نيفتاد . و خداوند با همۀ بلا رسيدگان از پيامبران و اولياى گراميش چنين رفتار كند . دورى مردم از ايّوب براى فقر و ضعف ظاهرى او بود ، زيرا آنان نمىدانستند كه آن بزرگوار مورد توجه پروردگار خويش است و او را از سوى خداوند گشايشى است» . (الخصال ، ص 399 ، باب السبعة ، حديث 108 ؛ بحار الأنوار ، ج 12 ، ص 348 ، حديث 13 )
بدانكه اين عالم دنيا براى نقص و قصور و ضعفى كه در آن است نه داركرامت و جاى ثواب حق تعالى است ، و نه محل عذاب و عقاب است ؛ زيرا كه داركرامت حق عالمى است كه نعمتهاى آن خالص و اختلاط به نقمت ندارد و راحت آن مشوب به تعب و رنج نيست . و در اين عالم چنين نعمتى امكان ندارد ، زيرا كه دار تزاحم است و به هر نعمتى انواع رنج و زحمت و نقمت اختلاط دارد . بلكه حكما گفتهاند : لذات اين عالم دفع آلام است(1). و توان گفت كه لذاتش موجب آلام است ، زيرا كه اينجا هر لذتى در پى ، رنج و الم و تعبى دارد . بلكه مادۀ اين عالم تعصى دارد از قبول رحمت خالص و نعمت غير مشوب . و همينطور عذاب و زحمت و رنج و تعب اين عالَم نيز خالص نيست ؛ بلكه هر رنجى و تعبى محفوف به نعمتى و نعمتهايى است . و هيچ يك از آلام و اسقام و رنج و محنت در اين عالم غير مشوب نيست ؛ و مواد اين عالم تعصّى دارد از قبول عذاب خالص مطلق . و دار عذاب و عقاب حق دارى است كه در آن عذاب محض و عقاب خالص باشد . آلام و اسقام آنجا مثل اين عالم نيست كه به عضوى دون عضوى متوجه باشد ؛ يك عضو سالم و راحت باشد و عضو ديگر در تعب و زحمت .
و به بعض آنچه ذكر شد اشاره فرموده در حديث شريف ، كه ما به شرح آن پرداختيم ، آنجا كه فرمايد : «وَذَلِكَ أَنَّ اللّهَ لَمْ يَجْعَلِ الدُّنْيَا ثَوَاباً لِمُؤمِنٍ وَلاَ عُقُوبَةً لِكَافِرٍ» .
يعنى جهت اينكه مؤمن در اين عالم مبتلا به بليّات شود آن است كه خداى تعالى قرار نداده اين دنيا را ثواب براى مؤمنى و نه سزا براى كافرى . اينجا دارتكليف و «مزرعۀ آخرت» و عالم كسب است ؛ و عالم آخرت دار جزا و سزا و ثواب و عقاب است . آنها كه متوقعاند كه حق تعالى هر كس را كه در اين عالَم مرتكب معصيت و فحشايى شد يا ظلم و تعدى به كسى ، فوراً جلو او را بگيرد و دست او را منقطع كند و او را قلع و قمع فرمايد ،
1) - تهذيب الأخلاق وتطهير الأعراق ، ص 60 ؛ إحياء علوم الدين ، ج 3 ، ص 151 ، كتاب كسر الشهوتين .
غافل از آن هستند كه خلاف ترتيب و مخالف سنّهاللّه جاريه است . اينجا دار امتحان و امتياز شقى از سعيد و مطيع از عاصى است ؛ و عالم ظهور فعليات است نه دار بروز نتايج اعمال و ملكات . و اگر نادراً حق تعالى ظالمى را گرفتار كند ، مىتوان گفت از عنايات حق تعالى به آن ظالم است . اگر اهل معصيت و ظلم را به حال خودشان واگذار فرمايد «استدراج» است . چنانچه خداى تعالى مىفرمايد : (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُونَ * وَأُمْلِى لَهُمْ إِنَّ كَيْدِى مَتِينٌ)(1). يعنى «زود است كه نعمت دهيم آنها [را] درجه درجه از جهتى كه نمىدانند . و مهلت دهيم آنها را . همانا اخذ من شديد است» . و مىفرمايد : )وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِى لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ((2). يعنى «گمان نكنند آنان كه كافر شدند اينكه مهلت ما براى آنها خير است ؛ همانا چنين است كه مهلت داديم آنها را تا زياد كنند گناه را . و از براى آنها عذاب [خوار كننده(3)] است» .
و در مجمع البيان روايت كند از حضرت صادق عليه السلام : أَنَّهُ قال : «إذا أَحْدَثَ الْعَبْدُ ذَنْباً ، جُدِّدَ لَهُ نِعْمَةٌ فَيَدَعُ الاسْتِغْفارَ . فَهُوَ الاسْتِدْراجُ»(4)فرمود : «وقتى حادث كند بنده گناهى را ، تجديد شود براى او نعمتى ، پس واگذارد استغفار را ، پس آن استدراج است» .
در ذيل حديث شريف كه مىفرمايد : «وَمَنْ سَخُفَ دِينُهُ وَضَعُفَ عَقْلُهُ قَلَّ بَلاَؤهُ» چنين ظاهر شود كه بليّات اعم از جسمانيه و روحانيه است ؛ زيرا كه اشخاص ضعيف العقل و كم ادراك به مقدار ضعف عقل و ادراك خود از بليّات روحانيه و ناملايمات عقليه مأموناند . به خلاف كسانى كه عقلشان كامل و ادراكشان شديد است ، كه به مقدار كمال
عقل و شدت ادراك خود بليّات روحانى آنها زياد شود . و هر چه ادراكات كاملتر و روحانيت قوىتر باشد ، بليّات بيشتر و ادراك ناملايمات افزون گردد . و تواند بود كه فرمودۀ حضرت رسالت پناه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كه فرمود : «مَا أُوذِيَ نَبِيُّ مِثْلَ مَا أُوذيتُ»(1). يعنى «اذيت نشد پيغمبرى مثل اذيتى كه من شدم» . نيز به اين معنى برگردد ؛ زيرا كه هر كس عظمت و جلالت ربوبيت را بيشتر ادراك كند و مقام مقدّس حق - جلّ و علا - را زيادتر بشناسد ، از عصيان بندگان و هتك حرمت آنها بيشتر متأثر و متألم گردد ؛ و نيز هر كس رحمتش و عنايت و لطفش به بندگان خدا بيشتر باشد ، از اعوجاج و شقاوت آنها بيشتر اذيت مىشود ؛ و البته خاتم النبيين - صلّى اللّه عليه و آله - در اين مقامات و ساير مدارج كماليه از انبيا و اوليا و ساير بنىالانسان كاملتر بوده ، پس اذيتش بيشتر و تأثرش بالاتر بوده . و نيز توجيه ديگر دارد كه مناسب اين مقام ذكر آن نيست . وَاللّه الْعالِمُ وَلَهُ الْحَمْدُ .
1) - مناقب آل أبى طالب ، ج 3 ، ص 286 .
حديث شانزدهم [ صبر ]
الحديث السادس عشر : بِأسْنادِنا المُتَّصِلَةِ إلى ثِقَةِ الإسْلامِ وَالْمُسْلِمينَ ، فَخْرِ الطائِفةِ الْحَقَّةِ وَمُقَدَّمِهِمْ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْنيّ - رَضي اللّه عنه - عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ مُسْكَانَ ، عَنْ أَبِي بَصِيرٍ ، قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السَّلام - يَقُولُ : «إِنَّ الْحُرَّ حُرٌّ عَلَى جَمِيعِ أَحْوَالِهِ ؛ إِنْ نَابَتْهُ نَائِبَةٌ صَبَرَ لَهَا ؛ وَإِنْ تَدَاكَّتْ عَلَيْهِ الْمَصَائِبُ لَمْ تَكْسِرْهُ وَإِنْ أُسِرَ وَقُهِرَ وَاسْتَبْدَلَ بِالْيُسْرِ عُسْراً ؛ كَمَا كَانَ يُوسُفُ الصِّدِّيقُ الأَمِينُ لَمْ يَضْرُرْ حُرِّيَّتَهُ أَنْ اسْتُعْبِدَ وَقُهِرَ وَأُسِرَ ؛ وَلَمْ تَضْرُرْهُ ظُلْمَةُ الْجُبِّ وَوَحْشَتُهُ وَمَا نَالَهُ ، أَنْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْهِ فَجَعَلَ الْجَبَّارَ الْعَاتِيَ لَهُ عَبْداً بَعْدَ إِذْ كَانَ [لَهُ] مَالِكاً ؛ فَأَرْسَلَهُ وَرَحِمَ بِهِ أُمَّةً . وَكَذَلِكَ الصَّبْرُ يُعَقِّبُ خَيْراً ، فَاصْبِرُوا وَوَطِّنُوا أَنْفُسَكُمْ عَلَى الصَّبْرِ تُوجَرُوا»(1).
ترجمه : «ابوبصير گفت : شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - را كه مىگفت : آزاد ، آزاد است بر همۀ احوال خود ؛ اگر بيايد او را مصيبتى ، صبر كند مر آن را ؛ و اگر فرو كوبيده شود بر او مصيبتها ، نمىشكند او را گرچه اسير شود و مقهور گردد و سختى را به آسانى بَدَل گيرد . چنانچه بود يوسف - عليه السلام - بسيار راستگوىِ امين كه ضرر نرساند آزادى او را اينكه به بندگى گرفته شد و اسير شد و مقهور گرديد . و زيان نرساند او را تاريكى چاه و ترس آن و آنچه رسيد او را ؛ تا آنكه منت گذاشت خدا بر او ،
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 89 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الصبر» ، حديث 6 .
پس قرار داد جبار متكبر را بندۀ او ، بعد از آنكه مالك بود ؛ پس ، فرستاد خدا او را (يعنى به پيغمبرى) و ترحم فرمود به واسطۀ او امتى را . و همينطور صبر دنبال آورد خير را ، پس صبر كنيد و مهيا كنيد خود را بر صبر تا مزد داده شود» .
شرح : «نائبة» مفرد «نوائب» است . و آن حوادث و مهمات نازله است . و در صحاح گويد به معنى مصيبت است .
و «دكّ» به معنى «دقّ» يعنى كوبيدن است . و در صحاح است : «وَقَدْ دَكَكْتُ الشَّيء أَدُكُّهُ دَكّاً إذا ضَرَبْتُهُ وَكَسَرْتُهُ حَتّى سَوَّيْتُهُ بِالاَْرْضِ» انتهى(1). و تَداكَّتْ عَلَيْهِ ، أَيْ ، تَداقَّتْ . و به معنى اجتماع و ازدحام نيز آمده ؛ چنانچه از نهايه منقول است در حديث حضرت امير المؤمنين عليه السلام : «ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكُكَ الأبِلِ إلهيمِ عَلَى حِيَاضِهَا» . أَي ، اِزْدَحَمْتُمْ(2). و از نهايه نيز نقل شده كه اصل «دكّ» به معنى «كسر» است(3). و در اين حديث شريف به مناسبت لم تكسره به معنى اوّل انسب است ، گرچه معنى دوم نيز مناسب است .
و كلمۀ [إن] در «وَإنْ اُسِرَ» وصليّه است ، و «قهر» و «استبدل» عطف به آن است . و مجلسى - رحمه اللّه - فرموده در بعض نسخهها «واستبدل بالعسر يسرا» وارد است(4). بنابراين عطف است بر «لم تكسره» ، پس غايتِ صبر شود .
جملۀ «أن استُعبد» مبنى للمفعول و فاعلِ لَم يَضرُرْ است . و در نسخۀ مرآة العقول به تقديم «باء» موحّده بر «عين» مهمله وارد است(5). و در وسائل به تقديم «عين» بر «باء» منقول است(6). و مظنون است كه نسخۀ مرآة از غلط كاتب باشد ، گرچه معنى آن نيز
1) - «چنان آن را ضربه زدم و شكستم تا با زمين هموار شد» . (الصحاح ، ج 4 ، ص 1583 )
2) - «پس از آن گرد من فراهم آمديد چون فراهم آمدن شتران تشنه هنگامى كه به آبشخورهاشان وارد مىشوند» . (النهاية ، ابن الأثير ، ج 2 ، ص 128 ، مادۀ «دكك»)
3) - النهاية ، ابن الأثير ، ج 2 ، ص 128 ، ماده «دكك» ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 130 .
4) - مرآة العقول ، ج 8 ، ص 130 .
5) - همان.
6) - وسائل الشيعة ، ج 3 ، ص 257 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب الدفن» ، باب 76 ، حديث 7 .
خالى از صحت نيست . ولى مناسب با مقام و سر تا پاى حديث شريف آن است كه در نسخۀ وسائل است .
و «ما نالَهُ» عطف است به «ظُلمةُ الجُبِّ» . يعنى ، ضرر نرساند او را آنچه به او رسيد از ظلم برادرها و حزن و بليّات .
و قوله : «أنْ مَنَّ اللّه» اظهر آن است كه به تقدير «إلى» است ، و متعلق است به «لَمْ تَضرُرْ» در دو موضع بر سبيل تنازع . و مرحوم مجلسى احتمالات كثيره در آن داده(1)كه ذكر آنها خالى از تطويل نيست .
و مراد به آنكه «مالك آن حضرت بندۀ او گرديد» اين است كه مطيع او گرديد .
بدانكه انسان اگر مقهور در تحت سلطۀ شهوت و هواهاى نفسانيه گرديد ، رقّيت و عبوديت و ذلت در او به قدر مقهوريتش در تحت سلطۀ آنها زياد شود . و معنى عبوديت از كسى ، خضوع تامّ و اطاعت از اوست . و انسان مطيع شهوات و مقهور نفس امّاره بنده فرمانبر آنهاست ؛ و هرچه آنها امر كنند ، با كمال خضوع اطاعت كند ، و در پيشگاه آنها عبد خاضع و بندۀ مطيع گردد تا كار به جايى رسد كه اطاعت آنها را مقدم دارد بر اطاعت خالق سماوات و ارض ، و بندگى آنها را برگزيند بر بندگى مالك الملوك حقيقى . و در اين حال عزت و حريت و آزادمردى از قلبش [رخت] بندد ، و غبار ذلت و فقر و عبوديت بر چهرۀ قلبش بنشيند ، و خاضع اهل دنيا گردد و قلبش در پيش اهل دنيا و صاحبان حشمت سجده كند و از براى به دست آوردن مشتهيات نفسانيۀ خود ، از همنوع خود ذلتها و منّتها كشد و خوارىها در راه تعمير بطن و فرج برد ؛ و تا اسير بند شهوت و نفس است ، از هيچگونه خلاف شرف و فتوت و حريتى مضايقه نكند ؛ و سر به زير بار اطاعت هر كس و ناكس درآورد ، و از هر ناچيز منت كشد به مجرد
1) - مرآة العقول ، ج 8 ، ص 130 - 131 .
احتمال حصول مطلوب پيش او ، گرچه آن شخص از ساير خلق بىارزشتر و پستتر باشد و احتمال موهوم باشد . و گويند «وهم» در باب طمع حجت است . آنهايى كه بندۀ دنيا و شهوت خويشاند و طوق بندگى هواى نفس را در گردن نهادند ، بندگى از هر كسى كه دنيا را پيش او سراغ دارند ، يا احتمال مىدهند ، مىكنند و خاضع او مىشوند . و اگر در ظاهر زبان منيّت و عفت نفس گشايند ، تدليس محض است ، و اعمال آنها و اقوال آنها اين كلام را تكذيب كنند . و اين اسارت و رقّيت از امورى است كه انسان را هميشه در زحمت و ذلت و رنج و تعب دارد . و انسان با شرف و عزت نفس بايد با هر وسيله و جديت خود را از آن پاك و پاكيزه كند . و پاك شدن از اين كثافت و رهايى از اين قيد خوارى و مذلّت به معالجۀ اساس نفس است ؛ و آن با علم و عمل نافع صورت گيرد .
اما عمل ، پس آن به ارتياضات شرعيه و مخالفت نفس است . در مدتى آن را از محبت مفرط به دنيا و تبعيت شهوات و هواهاى نفسانيه منصرف كند تا آن كه نفس عادت به خيرات و كمالات كند .
و اما علم ، به آن است كه انسان به نفس خود بفهماند و به قلب خويشتن برساند كه مخلوقات ديگر چون خود ضعيف و محتاج و فقير و بينوا هستند ؛ و آنها نيز مثل خود من در تمام امور جزئيه و كليه محتاج به غنى مطلق و قادر توانا هستند ؛ و آنها قابل آن نيستند كه حاجت كسى را برآورند ، و كوچكتر از آن هستند كه نفس به آنها متوجه گردد و قلبْ خاضع آنها گردد ، و همان قادر توانايى كه به آنها عزت و شرف و مال و منال داده قادر است به هر كس بدهد .
حقيقتاً انسان را عار آيد كه به واسطۀ شكم خود يا راه انداختن شهوت خويش اينقدر ذلّت و خوارى به خود راه دهد ، و از اين مخلوق بىهمهچيز و فقراى بىدست و پا و اذلاّء بىدانش و بينش منّت كشد . منت اگر مىكشى ، از غنى مطلق و خالق سماوات و ارض بكش ؛ كه اگر توجه به ذات مقدس او پيدا كردى و دلت خاضع در محضر او گرديد ، از هر دو عالم وارهى و طوق عبوديت مخلوق را از گردن بيرون كنى : «العُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ
كُنْهُهَا الرُبوبِيَّةُ»(1). بندگى خدا گوهر گرانبهايى است كه باطن آن آزادى و ربوبيت است . به واسطۀ عبوديت حق و توجه به نقطۀ واحدۀ مركزيه و افناء تمام قوا و سلطنتها در تحت سلطنت مطلقۀ الهيه ، چنان حالتى در قلب پيدا شود كه قهر و سلطنت بر همه عوالم كند ؛ و از براى روح حالت عظمت و رفعتى پيدا شود كه جز در پيشگاه ربوبيت و آنها كه اطاعت آنها اطاعت ذات مقدس حق است سر به اطاعت احدى ننهد . و اگر به حسب پيش آمدن روزگار در تحت سلطه و قدرت كسى باشد ، قلب را از آن لرزه نيفتد و استقلال و حريت نفس محفوظ ماند ؛ چنانچه حضرت يوسف و حضرت لقمان را عبوديت ظاهريه به حريت و آزادى قلبى آنها ضرر نرساند .
اى بسا قدرتمندان و داراى سلطنتهاى ظاهره كه از حريت و آزادى نفس و بزرگوارى و بزرگمنشى بويى نبردند و بندۀ ذليل و عبد مطيع نفس و هوى هستند ، و بدين جهت از مخلوق ناچيز نيز تملق گويند .
از حضرت على بن الحسين - سلام اللّه عليهما - منقول است كه فرمود در ضمن كلامى : «إنّي لآنَفُ أنْ أَطْلُبَ الدُّنْيا مِنْ خالِقِها ، فَكَيْفَ مِنْ مَخْلُوقٍ مِثْلي!»(2)يعنى «همانا من عار دارم اينكه دنيا را خواهش كنم از آفريدگارِ آن ، پس چگونه از مخلوقى مثل خود طلب كنم!»
اى عزيز ، تو اگر عار ندارى از طلب دنيا ، لااقل از مخلوق ضعيف كه مثل خود تو است طلب مكن . بفهم كه مخلوق را قدرتى نيست براى تعمير دنياى تو . گيرم كه با هزار منت و ذلت ارادۀ او را جلب كردى ، ارادۀ او در ملك حق كاركن نيست ، و كسى را تصرفى در مملكت مالك الملوك نيست ؛ پس اينقدر براى اين چند روزۀ دنيا و شهوات محدودۀ موقته از خلق بىهمه چيز تملق مگو ؛ و از خداى خود غافل مشو و حريت و
آزادى خود را حفظ كن و قيد عبوديت و اسارت را از گردن خود بردار و در جميع احوال آزاد شو ؛ چنانچه در حديث شريف فرمايد : «إِنَّ الْحُرَّ حُرٌّ عَلَى جَمِيعِ أَحْوَالِهِ»(1).
و بدانكه غنا به غناى قلب ، و بىنيازى ، از حالات روح است ، به امور خارجيۀ غير مربوطۀ به انسان نيست .
من خود در ميان اهل ثروت و مال و منال كسانى را ديدم كه اظهارات آنها را هيچ فقير با آبرويى نمىكرد و بيانات آنها شرمآور بود! آن بيچاره غبار ذلّت و مسكنت چهرۀ قلبش را فرو گرفته بود . ملت يهود با آن كه در دنيا به نسبت جمعيت خود متمول و با ثروتترين تمام سكنۀ ارض هستند ، مع ذلك ذلت و مسكنت و فقر و فاقه از چهرۀ آنها ظاهر و تمام مدت عمر را با زحمت و خوارى و عجز و بىنوايى به سر مىبرند . اين نيست مگر همان فقر قلبى و ذلت روحى .
در بين اهل زهد و درويش منشى كسانى را ديديم كه قلوب آنها به قدرى غنى و بىنياز است كه به همۀ مُلك دنيا از روى بىاعتنايى نظر مىكنند ، و به جز ذات مقدس حق تعالى احدى را لايق عرض حاجت نمىدانند .
تو خود نيز در حالات اهل دنيا و اهل طلب رياست با نظر دقت و تفتيش مطالعه كن ، ببين ذلت آنها و تملّق آنها از مردم از سايرين بيشتر است و در پيش [مردم] خضوعشان بيشتر است . مريدپرورها و مدعيان ارشاد خوارىها مىكشند و ارادتها مىورزند تا چند روزى بطن و فرج را تعمير كنند . قلب مراد طالب بيشتر خاضع است پيش مريد از قلب مريد پيش او ؛ با آنكه در سنخ اين دو ارادت نيز فرقهاست : ارادت مريد روحانى و
الهى است ، گرچه در اشتباه باشد ؛ و ارادت مراد دنياوى و شيطانى است .
اينها كه ذكر شد ذلها و مفاسد دنيايى است . اگر پرده برداشته شود ، معلوم مىشود كه صورت اين اسارت در تحت قيود و كُند و زنجيرهاى شهوات و هواهاى نفسانيّه چه صورتى است . شايد اين سلسلهاى كه طولش هفتاد ذراع است ، و خداى تعالى از آن اطلاع داده(2)، و آن حبس و غلى كه براى ماست ، در اين دنيا صورت همين
اسارت و رقيت در تحت فرمان شهوت و غضب باشد . خداى تعالى فرمايد : (وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً)(1). «[و] يافتند آنچه كرده بودند حاضر» . و فرمايد : )لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ((2). آنچه به ما مىرسد در آن عالم ، صورت اعمال خود ماست .
سلسلههاى پيچ در پيچ شهوات و هواها را پاره كن و كند قلب را بشكن و از اسارت بيرون بيا و در اين عالم آزادانه زيست كن تا در آن عالم آزاد باشى ؛ وگرنه صورت اين اسارت را در آنجا حاضر خواهى ديد . و بدانكه آن طاقت فرساست . اولياى خدا با آن كه از اَسر و رقّيت به كلى خارج شده بودند و به حريت مطلقه نائل بودند ، با اين حال دلهاى آنها چنان لرزان بود و از عاقبت امر چنان ناله مىكردند و جزع مىنمودند كه عقول متحير از آن است .
گرچه مطالبى كه در اين اوراق است از امور شايعۀ رايجه و از مكررات بايد به شمار آورد ، ولى باكى از اين تكرار نيست . تذكر نفس و تكرار حق امر مطلوبى است ؛ و از اين جهت در اذكار و اوراد و عبادات و مناسكْ تكرار مطلوب است . و نكتۀ اصلى آن عادت دادن نفس و مرتاض نمودن آن است . پس ، از تكرار اى عزيز [ملول] مشو ؛ و بدانكه تا انسان در قيد اسارت نفس و شهوات آن است و سلسلههاى طولانى شهوت و غضب در گردن اوست ، به هيچ يك از مقامات معنوى و روحانى نائل نمىشود ، و سلطنت باطنيۀ نفس و ارادۀ نافذۀ آن بروز و ظهور نمىكند و مقام استقلال و عزت نفس ، كه از بزرگترين مقامات كمال روحانى است ، در انسان پيدا نمىشود . بلكه اين اسارت و رقّيتْ باعث مىشود كه انسان سرپيچ از اطاعت نفس نباشد در هيچ حال .
و چون سلطنت نفس اماره و شيطان در باطن قوى شد و تمام قوا سر به رقّيت و
طاعت آنها گذاشتند و خضوع در پيشگاه آنها نمودند و تسليم تام شدند ، آنها قانع به معاصى تنها نمىشوند كم كم از معصيتهاى كوچك انسان را به معاصى بزرگ ، و از آنها به سستى عقايد ، و از آن به ظلمت افكار ، و از آن به تنگناى جحود ، و از آن به بغض و دشمنى انبيا و اوليا مىكشانند . و نفس كه در تحت سلطه و رقّيت آنهاست نتواند از آن سرپيچى نمايد . پس ، عاقبتِ امرِ طاعت و اسارت خيلى وخيم است و به جاهاى خيلى هولناك انسان را ممكن است بكشد . انسان عاقل رئوف به حال خود ، بايد به هر وسيلهاى شده خود را از اين اسارت خارج كند ، و تا فرصت دارد و قواى او سالم است و حيات و صحت و جوانى برقرار است و قوا بهكلى مسخّر نشده ، در مقابل آن قيام كند ؛ و مدتى مواظبت اوقات خويش كند و مطالعه در حالات نفس كند و حالات گذشتگان و سوء عاقبت آنها را مداقّه نمايد و گذشتن اين چند روزه را به باطن قلب خود بفهماند و قلب را بيدار كند و به قلب بفهماند حقيقت منقول از رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به ما ، كه فرمود : «الدُّنْيا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ»(1). «دنيا كشتگاه بازپسين است» ، اگر اين چند روزه كشت نكنيم و عمل صالح ننماييم ، فرصت از دست مىرود ؛ عالم ديگر كه فرا رسيد و موتْ حلول كرد ، تمام اعمال منقطع مىشود و آمال پايمال مىگردد . و اگر خداى نخواسته با اين عبوديت از شهوات و اسارت از قيد گوناگون هواهاى نفسانيه ملكالموت در رسد ، شيطان ممكن است مقصد آخر را كه ربودن ايمان است انجام دهد ، و با ما طورى سلوك كند و به قلب ما طورى نمايش دهد كه با دشمنى حق و انبيا و اولياء او از دنيا برويم . و خدا مىداند كه در پس اين پرده چه بدبختىهاست و چه ظلمتها و وحشتهاست .
هان اى نفس خسيس و اى دل غافل! از خواب برخيز و در مقابل اين دشمنى كه سالهاست تو را افسار كرده و در قيد اسيرى در آورده و به هر طرف مىخواهد مىكشاند و به هر عمل زشتى و خُلق ناهنجارى دعوت مىكند و وادار مىنمايد قيام كن
1) - عوالي اللآلي ، ج 1 ، ص 267 ، حديث 66 ؛ علم اليقين ، ج 1 ، ص 347 ؛ إحياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 31 .
و اين قيود را بشكن و زنجيرها را پاره كن و آزادىخواه باش و ذلت و خوارى را بركنار گذار و طوق عبوديّت حق - جلّ جلاله - را به گردن نِه كه از هر بندگى و عبوديتى وارهى و به سلطنت مطلقه الهيه در دو عالم نائل شوى .
اى عزيز ، با آنكه اين عالم دار جزا نيست و محل بروز سلطنت حق نيست و زندان مؤمن است(1)، اگر تو از اسارت نفس بيرون آيى و به عبوديت حق گردن نهى و دل را موحد كنى و زنگار دوبينى را از آيينۀ روح بزدايى و قلب را به نقطۀ مركزيّۀ كمال مطلق متوجه كنى ، در همين عالَم آثار آن را بعيان مىيابى ؛ چنان وسعتى در قلبت حاصل شود كه محل ظهور سلطنت تامۀ الهيه شود و از تمام عوالم فسحت و سعۀ آن بيشتر گردد : «لا يَسَعُني أَرْضي وَلا سَمائي بَلْ يَسَعُني قَلْبُ عَبْدِيَ الْمُؤْمِن»(2). و چنان غنا در آن ظاهر گردد كه تمام ممالك باطن و ظاهر را به پشيزى نشمرى ، و چنان ارادهات قوىّ گردد كه متعلق به ملك و ملكوت نگردد و هر دو عالم را لايق خود نداند .
«طيران مرغ ديدى تو ز پايبند شهوت++بدر آى تا ببينى طيران آدميت»(3)
فصل در معناى صبر و در بيان آنكه صبر نتيجۀ حريت از قيد نفس است
از نتايج بزرگ و ثمرات عظيمۀ اين حريت و خروج از عبوديت نفس ، صبر در بليّات و نوائب است . و بر ذمّۀ ماست كه بيان معناى «صبر» را مجملاً و اقسام و ثمرات آن و ارتباط آن را به حريت بنماييم .
«صبر» را چنانچه محقّق طايفۀ حقّه و مدقّق فرقۀ محقّه ، كامل در علم و عمل ، نصيرالدين طوسى - قدّسه اللّه نفسه القدّوسى - تعريف نمودند ، عبارت از «نگاهدارى
1) - اشاره است به حديثى از أبى عبداللّه عليهالسلام كه فرمود : «الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤمِنِ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 250 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب ما أخذه اللّه على المؤمن من الصبر .. .» ، حديث 7 .
2) - «من در آسمان و زمينم نگنجم ، ولى در دل بندۀ مؤمنم جاى گيرم» . (ر .ك : تفسير القرآن الكريم، صدر المتألّهين، ج 4، ص 167؛ عوالي اللآلي ، ج 4 ، ص 7 ؛ جامع الأسرار، ص 557)
3) - كليات سعدى ، غزليّات عرفانى ، ص 98 ، غزل 16 .
نفس است از بىتابى نزد مكروه»(1). و عارف محقّق مشهور در منازل السائرين فرمايد : «صبر نگاهدارى نفس است از شكايت بر جزع مستور»(2)انتهى .
و بدانكه صبر را از مقامات متوسطين محسوب داشتند ؛ زيرا مادامى كه نفس مصيبات و بليّات را مكروه شمارد و آن را جزع باطنى از آنها باشد ، مقام معرفتش ناقص است ؛ چنانچه مقام رضاى به قضا و خشنودى از توجه بليّات مقام شامخترى است ؛ گرچه آن را نيز از مقامات متوسّطين محسوب نماييم . و همينطور صبر در معاصى و بر طاعات نيز از نقصان معرفت به اسرار عبادات و صور معاصى و طاعات است ؛ زيرا كه اگر كسى حقيقت عبادت را بفهمد و به صور برزخيه بهيۀ آن ايمان داشته باشد ، و همينطور به صور برزخيۀ موحشۀ معاصى مؤمن باشد ، صبر در اين مقامات براى او معنى ندارد ، بلكه مطلب منعكس مىشود : اگر براى او خوشى و راحتى پيش آمد كند يا كارش منجر به ترك عبادتى يا فعل معصيتى شود ، آنها نزد او مكروه افتد و جزع باطنى او بيشتر باشد از جزع اهل صبر در بليّات و مصيبات .
از جناب عبد صالح عارف به وظايف عبوديت ، صاحب مقامات و كرامات ، على بن طاووس(3)- قدّس اللّه نفسه - منقول است كه روز اوّل تكليف خود را جشن مىگرفته و سور و سرور مىكرده و عيد محسوب مىكرده ، براى آنكه خداى تبارك و تعالى او را در آن روز مفتخر فرموده به اذن در فعل طاعات(4). آيا براى اين روح لطيف بايد فعل طاعات را صبر در مكروهات كامنۀ در باطن به شمار آورد؟! ماها كجا هستيم و اين بندگان فرمانبر حق كجا؟! ما باز گمان مىكنيم حق تعالى تحميل به ما فرموده و تكاليف را زحمت و كلفت مىدانيم . اگر يكى از ما هم زحمت كشد و در اوّل وقت فريضه را بجا
1) - أوصاف الأشراف ، ص 59 ، فصل 5 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 120 .
2) - منازل السائرين ، ص 69 ، «باب الصبر» .
3) - رضيالدين علي بن موسى بن جعفر (589-664) ، مشهور به «ابن طاووس» ، از كمّلين علماى شيعه و عالم و عابد و زاهد و صاحب مقامات و كرامات او را كتب با ارزش در جملۀ علوم ، بهخصوص اخلاق و عبادات ، است ؛ از جمله : مهج الدعوات ، إقبال الأعمال ، جمال الاُسبوع ، كشف المحجّة ، فلاح السائل .
4) - ر .ك : المراقبات ، ص 206 .
آورد ، مىگويد كه انسان بايد اين كار را بكند زودتر خود را راحت كنيم! همۀ بدبختىهاى ما از جهل و نادانى است و نقصان و فقدان ايمان است . در هر حال ، به حقيقتْ صبر [نگاهدارى نفس از شكايت بر] جزع كامن است . و آنچه دربارۀ ائمۀ هدى يا انبياء عظام وارد شده كه توصيف شدند به صبر ، تواند كه صبر بر آلام جسمانيه بوده كه به مقتضاى طبايع بشريه باعث تأثر است ؛ يا صبر بر فراق محبوب بوده كه از مقامات بزرگ محبين است ؛ و پس از اين ذكرى از آن مىشود ؛ و الاّ صبر بر طاعات و معاصى و بليّات غير آنچه ذكر شد دربارۀ آنها ، بلكه شيعيان آنها ، معنا ندارد .
عارف معروف ، كمال الدين عبدالرزاق كاشانى ، در شرح منازل گويد : «مراد شيخ كه فرمايد : صبر خوددارى از شكايت است ، شكايت به مخلوق است ؛ و الاّ شكايت به حق تعالى و اظهار جزع در درگاه قدس او با صبر منافات ندارد ؛ چنانچه حضرت ايوب عَرض شكوى به حق نمود : (أَ نِّى مَسَّنِىَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ)(1)با آنكه حق تعالى او را مدح فرمايد : بقوله : (إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ)(2). و حضرت يعقوب عرض مىكند : (إِنَّما أَشْكُوا بَثِّى وَحُزْنِى إِلَى اللّهِ)(3)با آنكه او از صابران بود . بلكه ترك شكايت به سوى حق اظهار تجلّد و ظهور به دعوى است»(4)انتهى .
از سيرۀ انبياء عظام و حضرات ائمۀ معصومين - صلوات اللّه عليهم اجمعين - نيز چنان ظاهر مىشود كه با آنكه مقامات آنها بالاتر از صبر [و] رضا و تسليم بوده ، معذلك هيچگاه از دعا و عجز و تضرع در درگاه معبود خوددارى نمىكردند ، و عرض حاجات خود را به حضرت حق تعالى مىنمودند . و اين مخالف با مقامات روحانيه نيست ؛ بلكه تذكر حق و انس و خلوت با محبوب و اظهار عبوديت و ذلت در پيشگاه عظمت كامل مطلق ، غايت آمال عارفين و نتيجۀ سلوك سالكين است .
1) - «[پروردگارا] شيطان مرا معذّب ساخته است» . (ص (38) : 41)
2) - «ما ايوب را بندهاى حليم و خويشتندار يافتيم ؛ چه نيكو بندهاى بود ، رجوعش دائم به درگاه ما بود» . (ص (38) : 44)
3) - «شكايت غم و اندوه خويش به خدا مىبرم» . (يوسف (12) : 86)
4) - شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 195 - 196 ، «باب الصبر» .
بدانكه از براى صبر نتايج بسيار است ، كه از جملۀ آنها ارتياض و تربيت نفس است . اگر انسان مدتى در پيشامدهاى ناگوار و بليّات روزگار و در مشقّت عبادات و مناسك و تلخى ترك لذات نفسانيه ، به واسطۀ فرمان حضرت ولىّ النعم ، صبر كند و تحمل مشاق را گرچه سخت و ناگوار باشد بنمايد ، كمكم نفس عادت مىكند و مرتاض مىشود و از چموشى بيرون مىآيد و سختى تحمل مشاق بر آن آسان مىشود ، و از براى نفس ملكۀ راسخۀ نوريه پيدا مىشود كه به واسطۀ آن از مقام صبر ترقى مىكند و به مقامات عاليۀ ديگر نائل مىشود ، بلكه صبر در معاصى منشأ تقواى نفس شود ، و صبر در طاعات منشأ انس به حق گردد ، و صبر در بليّات منشأ رضا به قضاى الهى شود . و اينها از مقامات بزرگ اهل ايمان ، بلكه اهل عرفان است . و در احاديث شريفۀ اهل بيت عصمت [ستايش] بليغ از صبر گرديده ؛ چنانچه در كافى شريف سند به حضرت صادق - سلام اللّه عليه - رساند :
قال : «الصَّبْرُ مِنَ الإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ ؛ فَإِذَا ذَهَبَ الرَّأْسُ ، ذَهَبَ الْجَسَدُ ؛ وكَذَلِكَ إِذَا ذَهَبَ الصَّبْرُ ، ذَهَبَ الإِيمَانُ»(1).
فرمود : «صبر نسبت به ايمان به مثابه سر است نسبت به بدن ، پس وقتى رفت سر ، جسد برود ؛ و همينطور وقتى كه صبر رفت ، ايمان برود» .
و در حديث ديگر سند به حضرت سجاد ، على بن الحسين - عليهما السلام - رساند : قال : «الصَّبْرُ مِنَ الإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ ؛ وَلاَ إِيمَانَ لِمَنْ لاَ صَبْرَ لَهُ»(2).
و احاديث بسيار در اين باب است كه ما پس از اين به مناسبت به ذكر بعضى از آن مىپردازيم .
صبر كليد ابواب سعادات و سرمنشأ نجات از مهالك است . بلكه صبرْ بليّات را بر انسان آسان مىكند و مشكلات را سهل مىنمايد و عزم و اراده را قوّت مىدهد و مملكت روح را مستقل مىنمايد . و جزع و بىتابى علاوه بر عارى كه خود دارد و كاشف از ضعف نفس است ، انسان را بىثبات و اراده را ضعيف و عقل را سست مىكند . جناب محقق خبير خواجه نصير - قدّس اللّه سرّه - فرمايد : «وَهو (أَىِ الصَّبْرُ) يَمْنَعُ الباطِنَ عَنِ الاضْطِرابِ ، وَاللِّسانَ عَنِ الشِّكايَةِ ، وَالأَعْضاءَ عَنِ الحَرَكاتِ الْغَيْرِ الْمُعْتادَةِ»(1). يعنى «صبر جلوگيرى كند باطن را از بىتابى ، و زبان را از شكايت ، و اعضا را از كارهاى خلاف عادت» . و بهعكس انسان غير صابر باطن و قلبش مضطرب و وحشتناك است و دلش لرزان و متزلزل است . و اين خود بليّهاى است فوق بليّات و مصيبتى است بالاترين مصيبتها كه سر بار انسان مىشود و راحتى را از انسان سلب مىكند . اما صبر تخفيف مىدهد مصيبت را ، و قلب غالب مىشود بر بليّات و اراده قاهر مىشود بر مصيبات وارده . و همينطور انسان غير صابر و بىشكيب زبانش به شكايت پيش هر كس و ناكس باز شود ؛ و اين علاوه بر رسوايى پيش مردم و معروفيت به سست عنصرى و كمثباتى و افتادن از نظر خلق ، پيش ملائكة اللّه و در درگاه قدس ربوبيت از ارزش مىافتد .
بندهاى كه نتواند يك مصيبت كه از حق و محبوب مطلق به او مىرسد تحمل كند ، و انسانى كه از ولى نعمت خود ، كه هزاران هزار نعمت ديده و هميشه مستغرق نعمتهاى اوست ، يك بليّه ديد زبان به شكايت پيش خلق گشود ، چه ايمانى دارد و چه تسليمى در مقام مقدس حق دارد؟ پس درست است كه گفته شود : «كسى كه صبر ندارد ايمان ندارد» . اگر تو به جناب ربوبى ايمان داشته باشى و مجارى امور را به يد قدرت كاملۀ او
بدانى و كسى را متصرف در امور ندانى ، البته از پيشامدهاى روزگار و از بليّات وارده
1) - أوصاف الأشراف ، ص 59 ، فصل 5 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 120 .
شكايت پيش غير حق تعالى نكنى ؛ بلكه آنها را به جان و دل بخرى و شكر نعم حق كنى .
پس ، آن اضطرابهاى باطنى و آن شكايتهاى زبانى و آن حركات زشت غير معتادِ اعضا همه شهادت دهند كه ما از اهل ايمان نيستيم . تا نعمت در كار است ، صورتاً شكرى مىكنيم . و آن نيز مغزى ندارد ، بلكه براى طمع ازدياد است . وقتى كه يك مصيبت پيشامد كرد ، يا يك درد و مرضى رو آورد ، شكايتها از حق تبارك و تعالى پيش خلق مىبريم و زبان اعتراض و كنايهگويى را باز كرده پيش كس و ناكس شكوهها مىكنيم . كم كم اين شكايتها و جزع و فزع ها در نفسْ تخم بغض به حق و قضاى الهى مىكارد ؛ و آن به تدريج سبز مىشود و قوّت مىگيرد تا آنكه ملكه مىشود ؛ بلكه خداى نخواسته صورتِ باطنِ ذاتْ صورتِ [بغض] به قضاى حق و دشمنى ذات مقدس شود . آن وقت عنان از كف گسيخته شود و مهار اختيار از چنگ رها شود و انسان به هيچ وجه نتواند ضبط حال و خيال نمايد و ظاهر و باطن رنگ دشمنى حق تعالى گيرد ، و با يك پارچه بغض و عداوت مالكالنعم از اين عالم منتقل گردد و به شقاوت ابدى و ظلمت هميشگى دچار شود . پناه مىبرم به خدا از بدى عاقبت و ايمان مستودع . پس ، صحيح است كه مىفرمايد وقتى كه صبر برود ايمان مىرود .
پس اى عزيز ، مطلب بس مهم و راه خيلى خطرناك است . از جان و دل بكوش و در پيشامدهاى دنيا صبر و بردبارى را پيشۀ خود كن ، و در مقابل بليّات و مصيبات مردانه قيام [كن] ، و به نفس بفهمان كه جزع و بيتابى علاوه بر آن كه خود ننگى بزرگ است ، براى رفع بليّات و مصيبات فايدهاى ندارد ؛ و شكايت از قضاى الهى و ارادۀ نافذۀ حق پيش مخلوقِ ضعيف بىقدرت و قوّه مفيد فايده نخواهد بود . چنانچه اشاره به آن در حديث شريف كافى فرمايد :
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ سَماعَةَ بْنِ مِهْرانَ ، عَنْ أبي الحَسَنِ - عليه السلام - قَالَ : قَالَ لِي : «مَا حَبَسَكَ عَنِ الْحَجِّ؟» قَالَ قُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، وَقَعَ عَلَيَّ دَيْنٌ كَثِيرٌ وَذَهَبَ مَالِي ؛ وَدَيْنِيَ الَّذِي قَدْ لَزِمَنِي هُوَ أَعْظَمُ مِنْ ذَهَابِ مَالِي ؛ فَلَوْ لاَ أَنَّ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِنَا أَخْرَجَنِي مَا قَدَرْتُ أَنْ أَخْرُجَ . فَقَالَ لِي : «إِنْ تَصْبِرْ تُغْتَبَطْ ؛ وَإِلاَّ تَصْبِرْ يُنْفِذِ اللَّهُ مَقَادِيرَهُ ،
رَاضِياً كُنْتَ أَمْ كَارِهاً»(1).
«سماعه گفت : فرمود ابوالحسن كاظم - عليه السلام - به من : "چه چيز مانع شد تو را از حج؟" گفت : گفتم : "فدايت شوم ، واقع شد بر من قرض بسيارى ، و مالم رفته است ؛ و قرضى كه لازم شده بزرگتر است از رفتن مالم . اگر نبود مردى از رفقاى ما كه خارج كرد مرا ، قدرت نداشتم كه خارج شوم ." پس فرمود به من : "اگر صبر كنى ، مورد غبطه شوى ؛ و اگر صبر نكنى ، اجرا مىكند خدا تقديراتِ خود را ، خشنود باشى يا كراهت داشته باشى"» .
پس معلوم شد كه جَزع و بىتابى مفيد فايده نيست ، بلكه ضررهاى بس هولناك دارد و هلاكتهاى بس ايمانسوز در دنبال آن است ؛ و صبر و بردبارى خود داراى ثواب جزيل و اجر جميل و صور بهيّه و تمثال شريف برزخى است ؛ چنانچه در ذيل حديث شريف كه ما به شرح آن پرداختيم فرمايد : «وَ كَذَلِكَ الصَّبْرُ يُعَقِّبُ خَيْراً ؛ فَاصْبِرُوا وَوَطِّنُوا أَنْفُسَكُمْ عَلَى الصَّبْرِ تُوجَرُوا» . پس صبر را عاقبت خير است در اين عالم ، چنانچه از تمثيل به حضرت يوسف - عليه السلام - معلوم مىشود ، و موجب اجر است در آخرت .
و در حديث شريف كافى سند به ابوحمزۀ ثُمالى - رحمه اللّه - رساند . قالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السَّلام : «مَنِ ابْتُلِيَ مِنَ الْمُؤمِنِينَ بِبَلاءٍ فَصَبَرَ عَلَيْهِ ، كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ أَلْفِ شَهِيدٍ»(2). «فرمود : حضرت صادق عليه السلام : "كسى كه مبتلا به بليهاى شود و صبر كند ، براى او اجر هزار شهيد است"» .
و احاديث كثيره در اين باب وارد است كه ما بعضى آنها را در فصل بعد ذكر مىكنيم . اما اينكه از براى صبر صورت بهيّۀ برزخيه است ، علاوه بر اينكه مطابق قسمى از برهان است(3)، در احاديث شريفه نيز از آن ذكر شده است ؛ چنانچه در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند ، قال : «إِذَا دَخَلَ الْمُؤمِنُ [فِي] قَبْرِهِ ، كَانَتِ الصَّلاَةُ عَنْ يَمِينِهِ وَالزَّكَاةُ عَنْ يَسَارِهِ وَالْبِرُّ مُطِلٌّ عَلَيْهِ وَيَتَنَحَّى الصَّبْرُ نَاحِيَةً ؛ فَإِذَا دَخَلَ
عَلَيْهِ الْمَلَكَانِ اللَّذَانِ يَلِيَانِ مُسَأَلَتَهُ ، قَالَ الصَّبْرُ لِلصَّلاةِ وَالزَّكَاةِ وَالْبِرِّ : دُونَكُمْ صَاحِبَكُمْ ؛ فَإِنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَهُ»(1).
فرمود : «وقتى داخل شود مؤمن به قبرش ، مىباشد نماز از راست او و زكات از چپ او و نيكى و احسان مشرف بر او ؛ و دور شود [صبر] بر طرفى . پس وقتى كه داخل شوند بر او دو ملكى كه كارگزار مسألت از او هستند ، گويد صبر به نماز و زكات و نيكويى : "بگيريد رفيق خود را . (يعنى همراهى كنيد او را) . پس اگر شما از او عاجز[يد] ، من او را مىگيرم"» .
بدانكه از براى صبر ، به حسب آنچه از احاديث شريفه معلوم مىشود ، درجاتى است ؛ و اجر و ثواب آن به حسب درجات آن مختلف است . چنانچه در كافى شريف ، سند به حضرت مولاى متقيان ، امير مؤمنان - عليه السلام - رساند : قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : الصَّبْرُ ثَلاَثَةٌ : صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ ؛ وَصَبْرٌ عَلَى الطَّاعَةِ ؛ وَصَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِيَةِ . فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمُصِيبَةِ حَتَّى يَرُدَّهَا بِحُسْنِ عَزَائِهَا ، كَتَبَ اللَّهُ لَهُ ثَلاَثَمِائَةِ دَرَجَةٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَةِ إِلَى الدَّرَجَةِ ، كَمَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ . وَمَنْ صَبَرَ عَلَى الطَّاعَةِ ، كَتَبَ اللّهُ لَهُ سِتَّمِائَةِ دَرَجَةٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَةِ إِلَى الدَّرَجَةِ ، كَمَا بَيْنَ تُخُومِ الأَرْضِ إِلَى الْعَرْشِ . وَمَنْ صَبَرَ عَنِ الْمَعْصِيَةِ ، كَتَبَ اللّهُ لَهُ تِسْعَمِائَةِ دَرَجَةٍ مَا بَيْنَ الدَّرَجَةِ إِلَى الدَّرَجَةِ ، كَمَا بَيْنَ تُخُومِ الأَرْضِ إِلَى مُنْتَهَى الْعَرْشِ»(2).
«فرمود حضرت امير - عليه السلام - كه فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله : "صبر سه گونه است : صبر نزد مصيبت است ، و صبر بر طاعت است ، و صبر از معصيت . پس كسى كه صبر كند بر مصيبت تا آنكه برگرداند مصيبت و شدت آن را به نيكويى عزاى آن (يعنى با صبر جميل شدت مصيبت را ردّ كند) ، بنويسد خدا براى او
سيصد درجه ؛ مابين هر درجه تا درجه مثل مابين آسمان و زمين . و كسى كه صبر نمايد بر اطاعت ، بنويسد خدا از براى او ششصد درجه ؛ ميانۀ درجه تا درجه مثل ميانۀ قعر زمين تا عرش . و كسى كه صبر كند بر معصيت ، بنويسد خداوند براى او نهصد درجه ؛ ميانۀ درجه تا درجه مثل ميانۀ منتهاى زمين تا منتهاى عرش"» .
و از اين حديث شريف معلوم مىشود كه صبر بر معصيت افضل است از ساير مراتب صبر ؛ چه كه هم درجات آن بيشتر است ، و هم سعۀ بين درجات بسيار زيادتر است . و نيز معلوم شود كه سعۀ بهشت بيش از آن است كه در اوهام ما محجوبين و مقيدين است . و آنچه در تحديد بهشت وارد است كه )عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمواتِ وَالأَرْضِ((1)شايد راجع به بهشت اعمال باشد . و اين كه در حديث شريف است ، بهشت اخلاق است ؛ و ميزان در بهشت اخلاق قوّت و كمال اراده است ؛ و آن را محدود به حدى نبايد كرد .
بعضى فرمودهاند كه اينجا مقصودْ ارتفاع است ، و در آيۀ شريفه عرض(2). و تنافى نيست : ممكن است در عرض برابر و در ارتفاع مختلف باشند . و اين بعيد است . زيرا چنين نمايد كه مقصود از عرضْ ميزان سعه باشد نه عرض مقابل طول . چنانچه سماوات و ارض نيز عرضِ مقابلِ طول به معناى متفاهم عرفى و لغوى ندارند ، گرچه عرض به معناى بُعد ثانى به اصطلاح طبيعيين دارند ، و كتاب الهى مشى بر طبق اصطلاح نمىفرمايد .
و در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند : قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - سَيَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لاَ يُنَالُ فِيهِ الْمُلْكُ إِلاَّ بِالْقَتْلِ وَالتَّجَبُّرِ ؛ وَلاَ الْغِنَى إِلاَّ بِالْغَصْبِ وَالْبُخْلِ ؛ وَلا المُحبَّةُ إِلاَّ بِاسْتِخْرَاجِ الدِّينِ وَاتِّبَاعِ الْهَوَى ، فَمَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ الزَّمَانَ فَصَبَرَ عَلَى الْفَقْرِ وَهُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْغِنَى وَصَبَرَ عَلَى الْبِغْضَةِ وَهُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْمَحَبَّةِ وَصَبَرَ عَلَى الذُّلِّ وَهُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْعِزِّ ، آتَاهُ اللّهُ ثَوَابَ خَمْسِينَ صِدِّيقاً مِمَّنْ صَدَّقَ بِي»(3).
«فرمود جناب صادق - عليه السلام - كه فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم : "زود است كه مىآيد بر مردم زمانى كه رسيده نشود در آن سلطنت ، مگر به كشتن و جور كردن ؛ و نه بىنيازى ، مگر به غصب نمودن و بخل ورزيدن ؛ و نه محبت و جلب قلوب ، مگر [به] خروج از دين و متابعت هواى نفس ، پس كسى كه ادراك كند آن زمان را ، پس صبر كند بر بىچيزى و حال آنكه توانا باشد بر توانگرى ، و صبر كند بر
بغضاى مردم و حال آنكه او قادر باشد بر محبت و جلب آنها ، و صبر كند بر ذلّت و حال آنكه توانا باشد بر عزت ، بدهد او را خداوند ثواب پنجاه صدّيق از كسانى كه تصديق مرا كردند"» .
و قريب به اين مضمون نيز حديثى از جناب امير المؤمنين - عليه السلام - وارد شده است(1).
بالجمله ، احاديث در اين باب بسيار است ؛ ما اكتفا نموديم به همين چند حديث شريف .
بدانكه تا اين مقام آنچه ذكر شد ، راجع به حال عامه و متوسطين بود ؛ چنانچه در اوّل اين فصول اشاره به آن نمودم كه صبر را از مقامات متوسطين به شمار آوردند . ولى از براى صبر درجات ديگرى است كه راجع به اهل سلوك و كمّل و اولياست ؛ چنانچه از آن «صبر في اللّه» است . و آن ثبات در مجاهده است ، و ترك مألوفات و مأنوسات ، بلكه ترك خويشتن است در راه محبوب . و اين راجع به اهل سلوك است .
و مرتبۀ ديگر «صبر مع اللّه» است . و آن راجع به اهل حضور و مشاهدۀ جمال است در وقت خروج از جلباب بشريت ، و تجرد از ملابس افعال و صفات ، و متجلى شدن قلب به تجليات اسماء و صفات ، و توارد واردات انس و هيبت ، و حفظ نفس از تلوّنات
1) - جامع الأخبار ، ص 317 ، فصل 71 ، حديث 13 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 137 .
و غيبت از مقام انس و شهود .
و درجۀ ديگر «صبر عن اللّه» است . و آن از درجات عشاق و مشتاقين است از اهل شهود و عيان ، در صورتى كه رجوع به عالَم خود كنند و به عالم كثرت و صحو برگردند . و اين اَشقّ مراتب صبر و مشكلترين مقامات است . و به اين مرتبه اشاره فرموده مولاى سالكان و پيشواى كاملان و امير مؤمنان - عليه السلام - در دعاى شريف «كميل» : «وَهَبْني صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ»(1): وَرُوِيَ أَنَّ شابّاً مِنَ المُحِبّينَ سَأَلَ الشِّبْليَ عَنِ الصَّبْرِ فَقالَ : أَيُّ الصَّبْرِ أَشَدُّ؟ فَقالَ : الصَّبْرُ للّهِِ . فَقالَ : لا . فَقالَ : الصَّبْرُ باللّه . فَقالَ : لا . فَقالَ : الصَّبْرُ عَلَى اللّه . فَقالَ : لا . فَقالَ : الصَّبْرُ فِي اللّه . فَقالَ : لا . فَقالَ : الصَّبْرُ مَعَ اللّه . فَقالَ : لا . فَقالَ : وَيْحَكَ فَأَيُّ؟ فَقالَ : الصَّبْرُ عَنِ اللّه . فَشَهِقَ الشِّبْليُ وَخَرَّ مَغْشِيّاً عَلَيْهِ(2).
و درجۀ ديگر «صبر باللّه» است . و آن از براى اهل تمكين و استقامت است . كه بعد از حال صحو و بقاء باللّه ، و پس از تخلق به اخلاق اللّه ، براى آنها رخ دهد . و از آن جز كمّل را نصيبى نيست . و چون از اين مراتب ما را نصيبى و حظّى نمىباشد ، از اين جهت مبناى اين اوراقْ تفصيل در اطراف آن نيست . وَالْحَمدُ للّه أوّلاً وَآخِراً وَصلّى اللّه عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ .
حديث هفدهم [ توبه ]
الحديث السابع عشر : بِالسَّنَدِ المُتَّصِل إلَى الإِمامِ الأَقْدَمِ ، حُجَّةِ الفِرْقَةِ وَرَئيسِ الأُمَّةِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْني - رضي اللّه عنه - عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ ، عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ ، قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - يَقُولُ : «إِذَا تَابَ الْعَبْدُ تَوْبَةً نَصُوحاً ، أَحَبَّهُ اللَّهُ ، فَسَتَرَ عَلَيْهِ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ» . فَقُلْتُ : وَكَيْفَ يَسْتُرُ عَلَيْهِ؟ قَالَ : «يُنْسِي مَلَكَيْهِ مَا كَتَبَا عَلَيْهِ مِنَ الذُّنُوبِ ، ثُمَّ يُوحِي إِلَى جَوَارِحِهِ : اُكْتُمِي عَلَيْهِ ذُنُوبَهُ . وَيُوحِي إِلَى بِقَاعِ الأَرْضِ ؛ اكْتُمِي عَلَيْهِ مَا كَانَ يَعْمَلُ عَلَيْكِ مِنَ الذُّنُوبِ . فَيَلْقَى اللّهَ حِينَ يَلْقَاهُ وَلَيْسَ شَيْءٌ يَشْهَدُ عَلَيْهِ بِشَيْءٍ مِنَ الذُّنُوبِ»(1).
ترجمه : «معاوية بن وهب گفت : شنيدم از حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : "وقتى كه توبه كند بندهاى توبۀ خالص ، دوستدار شود او را خداوند ؛ پس ستر كند بر او در دنيا و آخرت ." پس گفتم : "و چگونه بپوشاند بر او؟" گفت : "به فراموشى اندازد دو فرشتۀ او را آنچه را نوشتهاند بر او از گناهان . و وحى مىفرمايد به سوى اعضاى او : كتمان كنيد بر او گناهان او را . و وحى مىفرمايد به سوى بقعههاى زمين : بپوشانيد بر او آنچه را عمل مىكرد بر شما از گناهان . پس ملاقات مىكند خدا را زمانى كه ملاقات مىكند او را و حال آنكه نيست چيزى كه شهادت بدهد بر او به چيزى از گناهان"» .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 430 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التوبة» ، حديث 1 . (با كمى تفاوت)
شرح : بدانكه «توبه» يكى از منازل مهمۀ مشكله است . و آن عبارت است از رجوع از طبيعت به سوى روحانيت نفس ، بعد از آنكه به واسطۀ معاصى و كدورت نافرمانى نور فطرت و روحانيت محجوب به ظلمت طبيعت شده .
و تفصيل اين اجمال اجمالاً اين است كه نفس در بدو فطرت ، خالى از هر نحو كمال و جمال و نور و بهجت است ؛ چنانچه خالى از مقابلات آنها نيز هست . گويى صفحهاى است خالى از مطلق نقوش : نه داراى كمالات روحانى ، و نه متصف به اضداد آن است . ولى نور استعداد و لياقت براى حصول هر مقامى در او وديعه گذاشته شده است ، و فطرت او بر استقامت و خميرۀ او مخمّر به انوار ذاتيه است . و چون ارتكاب معاصى كند ؛ به واسطۀ آن در دل او كدورتى حاصل شود . و هر چه معاصى بيشتر شود ، كدورت و ظلمت افزون گردد تا آنكه يكسره قلب تاريك و ظلمانى شود و نور فطرت منطفى گردد و به شقاوت ابدى رسد . اگر در بين اين حالات ، قبل از فراگرفتن ظلمت تمام صفحۀ قلب را ، از خواب غفلت بيدار شد و پس از منزل يقظه به منزل توبه وارد شد و حظوظ اين منزل را به شرايطى ، كه اجمالى از آن در اين اوراق ان شاء اللّه ، ذكر مىشود
استيفا كرد ، از حالات ظلمانيه و كدورات طبيعيه برگشت مىنمايد به حال نور فطرت اصلى و روحانيت ذاتيۀ خود . گويى صفحهاى مىشود باز خالى از كمالات و اضداد آن . چنانچه در حديث شريف مشهور است : «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لاَ ذَنْبَ لَهُ»(1). «رجوع كننده از گناه مثل كسى است كه گناه نداشته باشد» .
پس ، معلوم شد كه حقيقت «توبه» رجوع از احكام و تبعات طبيعت است به سوى احكام روحانيت و فطرت . چنانچه حقيقت «انابه» رجوع از فطرت و روحانيت است به سوى خدا، و سفر كردن و مهاجرت نمودن از بيت نفس است بهسوى سر منزل مقصود. پس منزل توبه مقدم بر منزل انابه است . و تفصيل آن در اين اوراق مناسب نيست .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 435 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التوبة» ، حديث 10 .
نكتۀ مهمه : [ به تأخير نينداختن توبه ]
بر سالك طريق نجات و هدايت لازم است تنبّه به يك نكتۀ مهمه . و آن اين است كه توفيق به توبۀ صحيحۀ كامله با حفظ شرايط آن ، چنانچه ذكر مىشود ، از امور مشكله است ؛ و انسان كمتر مىتواند نائل به اين مقصد شود ؛ بلكه دخول در گناهان ، خصوصاً كبائر و موبقات ، باعث مىشود كه انسان را از ياد توبه به كلى غافل مىكند . و اگر درخت معاصى در مزرعۀ دل انسانى بارمند و برومند گرديد و ريشهاش محكم شد ، نتايجى بس ناهنجار دهد ، كه يكى از آنها آن است كه انسان را از توبه به كلى منصرف مىكند ؛ و اگر گاهگاهى نيز متذكر آن شود ، به تسويف و امروز و فردا و اين ماه و آن ماه كار را مىگذراند ، و با خود مىگويد كه در آخر عمر و زمان پيرى توبۀ صحيحى مىكنم . غافل از آنكه اين مكر با خدا است ، )وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ((1).
گمان نكن كه پس از محكم شدن ريشۀ گناهان انسان بتواند توبه نمايد ، يا آنكه بتواند به شرايط آن قيام نمايد . پس بهار توبه ايام جوانى است كه بار گناهان كمتر و كدورت قلبى و ظلمت باطنى ناقصتر و شرايط توبه سهلتر و آسانتر است . انسان در پيرى حرص و طمع و حب جاه و مال و طول املش بيشتر است . و اين مجرّب است ؛ و حديث شريف نبوى(2)شاهد بر آن است . گيرم كه انسان بتواند در ايام پيرى قيام به اين امر كند ، از كجا به پيرى برسد و اجل موعود او را در سن جوانى و در حال اشتغال به نافرمانى نربايد و به او مهلت دهد؟ كمياب بودن پيران دليل است كه مرگ به جوانان
نزديكتر است . در يك شهر پنجاه هزار نفرى ، پنجاه نفر پير هشتاد ساله انسان نمىبيند .
پس اى عزيز ، از مكايد شيطان بترس و در حذر باش ؛ و با خداى خود مكر و حيله مكن كه پنجاه سال يا بيشتر شهوترانى مىكنم ، و دم مرگ با كلمۀ استغفار جبران گذشته مىكنم . اينها خيال خام است . اگر در حديث ديدى يا شنيدى كه حق تعالى بر اين امت تفضل فرموده و توبۀ آنها را تا قبل از وقت معاينۀ آثار مرگ يا خود آن قبول مىفرمايد(1)، صحيح است ؛ ولى هيهات كه در آن وقت توبه از انسان متمشّى شود . مگر توبه لفظ است! قيام به امرِ توبه زحمت دارد ؛ برگشت و عزم بر برگشت نكردن رياضات علميه و عمليه لازم دارد ، و الاّ خود به خود انسان نادر اتفاق مىافتد كه در فكر توبه بيفتد يا موفق به آن شود ؛ يا اگر شد بتواند به شرايط صحت و قبول آن ، يا به شرايط كمال آن ، قيام كند . چه بسا باشد كه قبل از فكر توبه يا عملى كردن آن ، اجل مهلت ندهد ، و انسان را با بار معاصى سنگين و ظلمت بىپايان گناهان از اين نشئه منتقل نمايد . آن وقت خدا مىداند كه به چه گرفتارىها و بدبختىها دچار مىشود . جبران معاصى در آن عالَم ، فرضاً كه اهل نجات و عاقبت امرش سعادت باشد ، كار سهلى نيست . فشارها و زحمتها و سوختنهايى در دنبال است تا انسان لايق شفاعت شود و مورد رحمت ارحم الراحمين گردد .
1) - امام صادق عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم روايت كرده است كه فرمود : «مَنْ تَابَ قَبْلَ مَوْتِهِ بَسنةٍ ، قَبِلَ اللّه توبَته . ثُمّ قال : إنَّ السنّة لكثيرةُ ، مَن تابَ قبْلَ موتهِ بِشَهرٍ قَبِلَ اللّه توبَته . ثمَّ قال : إنَّ الشهر لكثير ، مَن تاب قَبل موته بجُمعة ، قبل اللّه توبته . ثمَّ قَالَ : إِنّ الجُمعةَ لكثير ، مَن تاب قَبل موته بيومٍ ، قَبِلَ اللّه توبته . ثُمّ قال : إنّ يوماً لكثير ، من تاب قَبْلَ أن يُعاينَ ، قَبِلَ اللّه توبتهَ» . «هر كس يكسال پيش از مرگش توبه كند ، خداوند توبه او را مىپذيرد . سپس فرمود : يك سال زياد است ؛ هر كس يك ماه پيش از مرگش توبه كند ، خدا توبه او را مىپذيرد . سپس فرمود : يك ماه زياد است ؛ هر كس يك جمعه (يك هفته) پيش از مرگش توبه كند ، خداوند توبه او را مىپذيرد . سپس فرمود : يك جمعه (هفته) زياد است ؛ هر كس يك روز پيش از مرگش توبه كند ، خداوند توبه او را مىپذيرد . سپس فرمود : يك روز زياد است ؛ هر كس پيش از مشاهده مرگ توبه كند ، خداوند توبه او را مىپذيرد» . (الكافي ، ج 2 ، ص 440 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب فيما أعطى اللّه عزّ وجلّ آدم وقت التوبة» ، حديث 2 ، و احاديث اين باب)
پس اى عزيز ، هر چه زودتر دامن [همت] به كمر بزن و عزم را محكم و اراده را قوى كن ، و از گناهان ، تا در سن جوانى هستى يا در حيات دنيايى مىباشى ، توبه كن ، و مگذار فرصت خداداد از دستت برود ، و به تسويلات شيطانى و مكايد نفس اماره اعتنا مكن .
نكتۀ مهمه : [ توبه نفس را به صفاى اصلى آن باز نمىگرداند ]
و نيز به يك نكتۀ مهمه بايد توجه داشت . و آن اين است كه شخص تائب پس از توبه نيز ، آن صفاى باطنى روحانى و نور خالص فطرى برايش باقى نمىماند . چنانچه صفحۀ كاغذى را اگر سياه كنند و باز بخواهند جلا دهند ، البته به حالت جلاى اوّلى برنمىگردد ؛ يا ظرف شكسته را اگر اصلاح كنند ، باز به حالت اولى مشكل است عود كند ، خيلى فرق است ميانۀ دوستى كه در تمام مدت عمر با صفا و خلوص با انسان رفتار كند ، يا دوستى كه خيانت كند و پس از آن عذر تقصير طلب نمايد . علاوه بر آنكه كم كسى است كه بتواند درست قيام به وظايف توبه بنمايد . پس ، انسان بايد حتىالامكان داخل در معاصى و نافرمانى نشود كه اصلاح نفس پس از افساد از امور مشكله است . و اگر خداى نخواسته گرفتارى پيدا كرد ، هر چه زودتر در صدد علاج برآيد كه هم فسادِ كم را زود مىشود اصلاح كرد ، و هم كيفيت اصلاح بهتر مىشود .
اى عزيز ، با بىاعتنايى و سرسرى از اين مقام مگذر . تدبر و تفكر در حال خود و عاقبت امر خويشتن كن ، و به كتاب خدا و احاديث خاتم انبياء و ائمۀ هدى - سلام اللّه عليهم اجمعين - و كلمات علماى امت و حكم عقل وجدانى رجوع نما ؛ و اين باب را كه مفتاح ابواب است ، به روى خود بگشا ؛ و در اين منزل - كه عمدۀ منازل انسانيت است نسبت به حال ماها - وارد شو و اهميت به آن بده و مواظبت از آن كن . و از خداوند تبارك و تعالى توفيق حصول مطلوب بخواه ؛ و از روحانيت رسول اكرم و ائمۀ هدى - سلام اللّه عليهم - استعانت كن ، و به ولىّ امر و ناموس دهر ، حضرت امام عصر - عجّل اللّه فرجه - پناه ببر ، البته آن بزرگوار دستگيرى ضعفا و بازماندگان را مىفرمايد و بيچارگان را دادرسى مىنمايد .
بدانكه از براى توبۀ كامله اركان و شرايطى است كه تا آنها محقق نشود ، توبۀ صحيحه حاصل نشود . و ما به ذكر عمدۀ آنها كه لازم است مىپردازيم .
يكى از آنها ، كه ركن ركين اوست ، ندامت و پشيمانى است از گناهان و تقصيرات گذشته ؛ و ديگر ، عزم بر برگشت ننمودن بر آن است هميشه . و اين دو در حقيقت محقق اصل حقيقت توبه و به منزلۀ مقومات ذاتيۀ آن است . و عمده در اين باب تحصيل اين مقام و تحقق به اين حقيقت است . و آن ، چنان صورت پذيرد كه انسان متذكرِ تأثير معاصى در روح و تبعات آن در عالم برزخ و قيامت بشود از وجه معقول و منقول . چنانچه پيش اصحاب معرفت مبرهن(1)و در اخبار اهل بيت عصمت - عليهم السلام - وارد است(2)كه از براى معاصى در عالم برزخ و قيامت صورتهايى است به مناسبت آنها ، كه در آن عالم داراى حيات و اراده هستند و انسان را از روى شعور و اراده عذاب و آزار مىنمايند ؛ چنانچه آتش جهنم نيز از روى شعور و اراده انسان را مىسوزاند ، زيرا كه آن نشئه نشئۀ حيات است . پس ، در آن عالم صورتهايى نتيجۀ اعمال حسنه يا قبيحۀ ماست كه با ما محشور مىگردد . و در احاديث شريفه و قرآن كريم تصريحاً و تلويحاً ذكر اين مطلب بسيار شده ، و مطابق است با مسلك حكماى اشراق(3)و ذوق و مشاهدات اهل سلوك و عرفان(4). و همينطور از براى هر معصيتى در روح اثرى حاصل شود ، كه آن را در احاديث شريفه به «نقطۀ سوداء(5)» تعبير فرمودند ، و آن
1) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 225 و290 .
2) - ر .ك : بحار الأنوار ، ج 8 ، ص 71 - 329 ، باب 23 - 24 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 869 - 891 .
3) - ر .ك : مجموعه مصنّفات شيخ إشراق ، ج 2 ، ص 229 - 235 .
4) - ر .ك : إحياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 722 - 727 ؛ الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 485 .
5) - زرارة عن أبي جعفر عليهالسلام قال [قال :] ما مِنْ عَبْدٍ إلاّ وَفي قَلْبِهِ نُكْتَةٌ بَيْضاءُ ؛ فإذا أذْنَبَ ذَنْباً ، خَرَجَ فِي النُكْتَةِ نُكْتَةٌ سَوْداءُ ؛ فإنْ تَابَ ، ذَهَبَ ذلِكَ السَّوادُ . وَإِنْ تَمادى في الذُّنُوبِ ، زادَ ذلِكَ السّوادُ حتّى يُغطّي الْبَياضَ ؛ فإذا تَغَطَّى الْبَياضُ ، لَمْ يَرْجِعْ صاحِبُهُ إلى خَيْرٍ أبَداً .. .» ؛ «زراره از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود : "هيچ بندهاى نيست مگر در دل او نقطۀ سفيدى است ؛ و چون گناهى انجام دهد ، نقطۀ سياهى در آن پيدا شود ؛ سپس اگر توبه كند ، آن سياهى از بين مىرود ؛ و اگر به گناه ادامه دهد بر آن سياهى افزوده شود چندانكه سفيدى را بپوشاند ؛ و چون سفيدى پوشيده بود ، صاحب آن هرگز به نيكى و خوبى باز نمىگردد .. .» . (الكافي ، ج 2 ، ص 273 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الذنوب» ، حديث 20)
كدورتى است كه در قلب و روح پيدا شود و كمكم افزون مىشود و انسان را منتهى مىكند به كفر و زندقه و به شقاوت ابدى مىرساند ؛ چنانچه پيش از اين تفصيل اين جمله داده شد(1).
پس ، انسان عاقل اگر تنبّه بر اين معانى پيدا كرد ، و به فرمودههاى انبيا و اوليا - عليهم السلام - و عرفا و حكما و علما - رضوان اللّه عليهم - به قدر قول [يك] نفر طبيب معالج اعتنا كرد ، لابد از معاصى پرهيز مىكند و گرد آنها نمىگردد . و اگر خداى نخواسته مبتلا شد ، به زودى از آن منزجر مىشود و پشيمان مىگردد ، و صورت ندامت در قلبش ظاهر مىشود . و نتيجۀ اين پشيمانى و ندامت خيلى بزرگ است . و آثار آن خيلى نيكو است ؛ و عزم بر ترك مخالفت و معصيت بر اثر ندامت حاصل شود . و همين كه اين دو ركن توبه حاصل شد ، كار سالك طريق آخرت آسان شود و توفيقات الهيه شامل حال او شود ، و به حسب نصّ آيۀ شريفۀ )إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابِينَ((2). و اين روايت شريفه محبوب حق تعالى شود اگر در اين توبه خالص باشد .
و بايد انسان با رياضات علمى و عملى و تفكرات و تدبرات لايقۀ لازمه در تخليص توبه بكوشد ؛ و بفهمد كه محبوبيت پيش حق تعالى به ميزان حساب در نيايد . خدا مىداند . صورت حب حق در آن عوالم چه انوار معنويه و تجليات كاملهاى است و خداوند تبارك و تعالى با محبوب خود چه معامله مىفرمايد .
اى انسان چقدر ظلوم و جهولى و قدر نعم ولىّالنعم را نمىدانى . سالها در نافرمانى
و ستيزه با چنين ولىّ نعمى كه تمام وسايل آسايش و راحت تو را فراهم فرموده بدون آنكه براى او - نعوذ باللّه - فايده و عايدهاى تصور شود ، به سر بردى و هتك حرمت كردى و بىحيايى و سرخودى را به آخر رساندى ؛ اكنون كه نادم شدى و برگشت نمودى و توبه كردى ، حق تعالى تو را محبوب خود گرفت . اين چه رحمت واسعه و نعم وافرهاى است!
خداوندا ، ما عاجزيم از شكر نعم تو ؛ لسان ما و همۀ موجودات الكن است از حمد و ثناى تو ؛ جز آنكه سر خجلت به پيش افكنيم و از بىحيايىهاى خويش عذر بخواهيم چاره نداريم . ما چه هستيم كه لايق رحمتهاى تو باشيم ، ولى سعۀ رحمت و عموم نعمت تو بيش از آن است كه در حوصلۀ تقرير آيد . «أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَى نَفْسِكَ»(1).
و نيز بايد انسان بكوشد تا آنكه صورت ندامت را در دل قوّت دهد تا - ان شاء اللّه - به بيت «احتراق» وارد شود . و آن چنان است كه به واسطۀ تفكر در تبعات و آثار موحشۀ معاصى ندامت را در دل قوّت دهد ، و نمونۀ (نَارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ)(2)را خود به اختيار خود در دل خود روشن كند و قلب را به آتش ندامت محترق كند تا آنكه همۀ معاصى از آن آتش بسوزد و كدورت و زنگار قلب مرتفع شود . بداند كه اگر اين آتش [را] در اين عالم خود براى خود روشن نكند ، و اين درِ جهنم را ، كه خود باب الابواب بهشت است ، به روى خود مفتوح نكند ، از اين عالم كه منتقل شد ، ناچار در آن عالم آتش سخت سوزناكى براى او تهيه شود و ابواب جهنم به روى او باز گردد و ابواب بهشت و رحمت به روى او منسد گردد .
خداوندا ، سينۀ سوزناكى به ما عنايت فرما ، و از آتش ندامت جذوۀ ندامت در قلب ما بيفكن و آن را به اين آتش دنيايى بسوزان و كدورت قلبيۀ ما را برطرف فرما ، و ما را از اين عالَم بىتبعات معاصى ببر . إنَّكَ وَلِيُّ النِعَم وَعَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ .
آنچه در فصل سابق ذكر شد ، اركان توبه بود . و از براى آن شرايط قبول و شرايط كمالى است ، كه آنها را به ترتيب مذكور مىداريم . عمدۀ شرايط [قبول] دو امر است ؛ چنانچه عمدۀ شرايط كمال نيز دو امر است . و ما در اين باب مىپردازيم به ذكر كلام شريف حضرت مولىالموالى ، زيرا كه آن در حقيقت از جوامع كلم و كلام ملوك و ملوك كلام است .
رُوِيَ في نَهْجِ البَلاغةِ أَنَّ قائِلاً قَالَ بِحَضْرَتِهِ عليه السَّلام : أَسْتَغْفِرُ اللّهَ . فقالَ لَهُ : «ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ! أَتَدْرِي مَا الاسْتِغْفَارُ؟ إنَّ الاسْتِغْفَارَ دَرَجَةُ الْعِلِّيِّينَ ؛ وَهُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَى سِتَّةِ مَعَانٍ : أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَى مَا مَضَى . وَالثَّانِي الْعَزْمُ عَلَى تَرْكِ الْعَوْدِ إِلَيْهِ أَبَداً . وَالثَّالِثُ أَنْ تُؤدِّيَ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ حُقُوقَهُمْ حَتَّى تَلْقَى اللّهَ سُبْحانَهُ أَمْلَسَ لَيْسَ عَلَيْكَ تَبِعَةٌ . وَالرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى كُلِّ فَرِيضَةٍ عَلَيْكَ ضَيَّعْتَهَا فَتُؤدِّيَ حَقَّهَا . وَالْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى اللَّحْمِ الَّذِي نَبَتَ عَلَى السُّحْتِ ، فَتُذِيبَهُ بِالأَحْزَانِ حَتَّى تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ وَيَنْشَأَ بَيْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِيدٌ . وَالسَّادِسُ أَنْ تُذِيقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَةِ كَمَا أَذَقْتَهُ حَلاَوَةَ الْمَعْصِيَةِ»(1).
جناب سيد جليل القدر ، السيد الرضى(2)، رضى اللّه عنه ، در نهج البلاغه روايت فرمود كه «همانا گويندهاى در محضر حضرت امير - عليه السلام - گفت : "استغفراللّه ." پس فرمود به او : "مادرت در عزايت گريه كناد ، آيا مىدانى چيست استغفار؟ همانا استغفار
1) - نهج البلاغة ، ص 549 ، حكمت 417 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 77 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس» ، باب 87 ، حديث 4 .
2) - ابوالحسن محمد بن حسين بن موسى ، مشهور به شريف رضى ، (359 - 406) از بزرگان و مشاهير دانشمندان شيعه، وى شاگرد شيخ مفيد بود و شيخ طوسى و ديگران از او روايت كردهاند، در فنون ادب و بلاغت سرآمد ديگران بود و در ديگر علوم اسلام نيز حظّى وافى داشت . زهد و مناعت وى زبانزد بود . پس از پدرش نقابت سادات بدو مفوّض گرديد . از آثار اوست : انشراح الصدر ، خصائص الأئمة ، تلخيص البيان عن مجازات القرآن ، مجازات الآثار النبوية. مهمترين و مشهورترين يادگار او «نهج البلاغة» است .
درجۀ علّيين است . و آن اسمى است كه واقع مىشود بر شش معنا . اوّل آنها پشيمانى بر گذشته است . دوم ، عزم بر برگشت ننمودن است به سوى آن هميشگى . سوم ، ادا كنى به سوى مخلوق حق آنها را تا ملاقات كنى خداى سبحان را پاكيزه كه نبوده باشد بر تو دنبالهاى . (يعنى حقى از كسى به عهدۀ تو نباشد) . چهارم ، آنكه روى آورى به سوى هر فريضه كه بر تو است كه ضايع كردى آن را ، پس ادا كنى حق آن را . پنجم ، روى آورى به سوى گوشتى كه روييده شده است بر حرام ، پس آب كنى آن را به اندوهها تا بچسبد گوشت به استخوان و روييده شود بين آنها گوشت تازه . ششم آن كه ، بچشانى جسم را درد فرمانبُردارى ، چنانچه چشاندى آن را شيرينى نافرمانى"» .
اين حديث شريف مشتمل است اوّلاً بر دو ركن توبه كه «پشيمانى» و «عزم بر عدم عود» است . و پس از آن ، بر دو شرط مهم قبول آن كه «ردّ حقوق مخلوق» و «ردّ حقوق خالق» است . انسان به مجرد آنكه گفت : توبه كردم ، از او پذيرفته نمىشود . انسان تائب آن است كه هرچه از مردم بناحق برده ردّ به آنها كند ؛ و اگر حقوق ديگرى از آنها در عهدۀ اوست ، و ممكن است تأديه يا صاحبش را راضى نمايد ، قيام به آن كند . و هر چه از فرائض الهيه ترك كرده ، قضا كند يا تأديه نمايد ؛ و اگر تمام آنها را ممكنش نيست ، قيام به مقدار امكان كند . بداند كه اينها حقوقى است كه از براى هر يك از آنها مُطالبى است ، و در نشئۀ ديگر از او به اشق احوال [مطالبه] مىكنند ؛ و در آن عالم راهى براى تأديۀ آنها ندارد جز آنكه حمل بار گناهان ديگران را كند و ردّ اعمال حسنۀ خود را نمايد . پس ، در آن وقت بيچاره و بدبخت مىشود و راهى براى خلاص و چاره براى استخلاص ندارد .
اى عزيز ، مبادا شيطان و نفس امّاره وارد شوند بر تو و وسوسه نمايند و مطلب را بزرگ نمايش دهند و تو را از توبه منصرف كنند و كار تو را يكسره نمايند . بدانكه در اين امور هر قدر ، ولو به مقدار كمىنيز باشد ، اقدام بهتر است . اگر نمازهاى فوت شده و روزهها و كفّارات و حقوق خدايى بسيار است و حقوق مردم بىشمار است ، گناهان متراكم است و خطايا متزاحم ، از لطف خداوند مأيوس مشو و از رحمت حق نااميد مباش كه حق تعالى اگر تو به مقدار مقدور اقدام كنى ، راه را بر تو سهل مىكند و راه
نجات را به تو نشان مىدهد . بدانكه يأس از رحمت حق بزرگترين گناهى است كه در نفس گمان نمىكنم هيچ گناهى بدتر و بيشتر از آن تأثير نمايد . انسان مأيوس از رحمت چنان ظلمتى قلبش را فرابگيرد و چنان افسارش گسيخته شود كه با هيچ چيز اصلاحش نمىتوان نمود . مبادا از رحمت حق غافل شوى و گناهان و تبعات آن در نظرت بزرگ آيد . رحمت حق از همه چيز بزرگتر و به هر چيز شامل است : «داد حق را قابليت شرط نيست»(1)تو از اوّل چه بودى؟ در ظلمتِ عدمْ قابليت و استعدادى نيست ؛ حق - جلّ و علا - بىاستحقاق و استعداد و بدون سؤال و سابقۀ دعا ، تو را نعمت وجود و كمالات وجود بخشيد ؛ بسط بساط نعم غير محصوره و رحمتهاى غير متناهيه فرمود ، و تمام موجوداتْ [را] مسخّر تو كرد ؛ اكنون هم از عدم صِرف و از نابودى محض حالت بدتر نشده [است] . خداوند وعدۀ رحمت داده ، وعدۀ مغفرت فرمود ؛ تو يك قدم پيش بيا و به سوى درگاه قدس او قدم گذار ، او خود از تو با هر وسيلهاى هست دستگيرى مىفرمايد . و اگر نتوانستى تأديۀ حقوق او كنى ، از حقوق خود مىگذرد ؛ و حقوق ديگران را اگر نتوانستى تأديه نمايى ، جبران مىفرمايد . قضيۀ جوان نبّاش(2)را ، كه در عهد رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - بود ، شنيدى .
1) - «چاره آن دل عطاى مبدليست / داد او را قابليت شرط نيست» . (مثنوى معنوى ، ص 797 ، دفتر پنجم ، بيت 1537 ؛ شرح الأسماء ، سبزوارى ، ص 228)
2) - حكايت جوان نبّاش و توبۀ او در كتب تفسير و حديث نقل شده خلاصۀ آن اين است كه روزى معاذ بن جبل بر پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم وارد شد و عرض كرد كه در آستانۀ درب جوانى است كه بهشدت مىگريد و تمناى ملاقات دارد . پيامبر او را پذيرفت و از سبب گريهاش پرسيد . گفت : "گناهان بزرگ كردهام و از آنها و خشم خداوند سخت مىترسم . "پيغمبر وى را به رحمت و بخشايشگرى خداوند اميدوار ساخت و فرمود : «خداوند از گناهان بزرگ در مىگذرد» . سپس از گناه او سؤال كرد ، جوان گفت : "هفت سال بود كه نبش قبر مىكردم و كفن مىدزديدم تا شبى قبر دختر جوانى از انصار را شكافتم و با جنازۀ او بخفتم : چون از آنجا باز مىگشتم ندايى شنيدم كه مرا از عذاب خدا بيم مىداد ." پيامبر چون حكايت جوان را شنيد او را از نزد خود راند . جوان بالاى كوهى رفت و چهل شبانه روز بر حال خود ناليد و گريست تا آيۀ : )وَالَّذِينَ إذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً .. .( نازل گرديد ، پس پيامبر نزد او رفت و وى را بشارت داد كه خداوند توبۀ او را پذيرفته است . (بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 23 ، حديث 26 ؛ الأمالي ، صدوق ، ص 45 ، مجلس 11 ، حديث 3 )
اى عزيز ، راه حق سهل است و آسان ، ولى قدرى توجه مىخواهد . اقدام بايد كرد . با تسويف و تأخير امر را گذراندن و بار گناهان را هر روز زياد كردن كار را سخت مىكند ؛ ولى اقدام در امر و عزم بر اصلاح امر و نفسْ راه را نزديك و كار را سهل مىكند . تو تجربه كن و چندى اقدام كن ، اگر نتيجه گرفتى ، صحت مطلب بر تو ثابت مىشود ؛ والاّ راه فساد باز است و دست گنهكار تو دراز .
و اما آن دو امر ديگر كه جناب امير المؤمنين - عليه السلام - فرموده است از شرايط كمال توبه و توبۀ كامله است ؛ نه آنكه توبه بدون آنها تحقق پيدا نمىكند يا قبول نمىشود ، بلكه توبه بدون آنها كامل نيست .
بدانكه از براى هر يك از منازل سالكان مراتبى است كه به حسب حالات قلوب آنها فرق مىكند . شخص تائب اگر بخواهد به مرتبۀ كمال آن نائل شود ، بايد تدارك تروك را كه كرد - يعنى آنچه را كه ترك كرده بود تدارك كرد - تدارك حظوظ را نيز بكند . يعنى حظوظ نفسانيهاى كه در ايام معاصى براى او حاصل شده بود بايد تدارك كند . و آن به اين نحو صورت پذيرد كه آثار جسميه و روحيه كه در مملكت او حاصل شده بود از معاصى ، در صدد برآيد كه از آن بهكلى حك نمايد تا نفس به صقالت اوليه و روحانيت فطريۀ خود عود كند و تصفيۀ كامله از براى او حاصل آيد ؛ چنانچه دانستى كه از براى هر معصيتى و هر لذتى در روح اثرى حاصل آيد ؛ چنانچه در جسم نيز قوّتى حاصل شود از بعضى از آنها . پس شخص تائب بايد مردانه قيام كند و آن آثار را بهكلى قلع كند ؛ و رياضات جسميه و روحيه به خود دهد تا تبعات و آثار آن بهكلى مرتفع شود . همانطور كه حضرت مولى دستور داده است .
پس به واسطۀ رياضات جسميه و امساك از مقوّيات و مفرّحات و گرفتن روزۀ مستحبى و يا واجبى ، اگر به عهدۀ اوست ، گوشت حاصل از معاصى يا در ايام معاصى را ذوب كند . و به واسطۀ رياضات روحيه و عبادات و مناسك ، حظوظ طبيعت را تدارك كند ؛ زيرا كه در ذائقۀ روح صورت لذات طبيعيه موجود است ، و تا آن صورتها متحقق است ، نفس متمايل به آنها و قلب عاشق به آنهاست ، و بيم آن است كه خداى نخواسته باز نفس سركشى كند و عنان را از دست بگيرد . پس بر سالك راه آخرت و تائب از
معاصى لازم است كه الم رياضت و عبادت را به ذائقۀ روح بچشاند ؛ و اگر شبى در معصيت و عشرت به سر برده ، تدارك آن شب را بكند به قيام به عبادت خدا ؛ و اگر روزى را به لذات طبيعيه نفس را مشغول كرده ، به صيام و مناسك مناسبه جبران كند ؛ تا نفس به كلى از آثار و تبعات آن ، كه حصول تعلقات و رسوخ محبت به دنياست ، پاك و پاكيزه شود . البته توبه در اين صورت كاملتر مىشود و نورانيت فطريّۀ نفس عود مىكند . و پيوسته در خلال اشتغال به اين امور تفكر و تدبر كند در نتايج معاصى و شدت بأس حق تعالى و دقت ميزان اعمال و شدت عذاب عالم برزخ و قيامت ؛ و بفهمد و به نفس و قلب بفهماند كه تمام اينها نتايج و صور اين اعمال قبيحه و مخالفتهاى با مالك الملوك است ؛ اميد است كه پس از اين علم و تفكر ، نفس از معاصى متنفر شود و انزجار تام و تمام برايش حاصل شود ، و به نتيجۀ مطلوبه در باب توبه برسد و توبۀ او كامل و تمام شود .
پس ، اين دو مقام از متممات و مكملات منزل توبه است . و البته انسان كه در مرحلۀ اولى مىخواهد وارد منزل توبه شود گمان نكند آخر مراتب را از او خواستند ، و به نظرش راه صعب و منزل پر زحمت آيد و يكسره ترك آن كند . هر مقدارى كه حال سالكِ طريق آخرت اقتضا مىكند ، همان اندازه مطلوب و مرغوب است . پس از آنكه وارد طريق شد ، راه را خداى تعالى بر او آسان مىكند . پس نبايد سختى راه انسان را از اصل مقصد باز دارد ؛ زيرا كه مقصد خيلى بزرگ و مهم است . اگر عظمت مقصد را بفهميم ، هر زحمتى در راه آن آسان مىشود . آيا چه مقصدى از نجات ابدى و روح و ريحان هميشگى بالاتر است ، و چه خطرى از شقاوت سرمدى و هلاكت دائمى عظيمتر است؟ با ترك توبه و تسويف و تأخير آن ممكن است انسان به شقاوت ابدى و عذاب خالد و هلاك دائم برسد ؛ و با دخول در اين منزل ، ممكن است انسان سعيد مطلق شود و محبوب حق گردد . پس وقتى مقصد بدين عظمت است ، از زحمت چند روزه چه باك است .
و بدانكه اقدام به قدر مقدور هر چه هم كم باشد مفيد است . مقايسه كن امور آخرتى را به امور دنيايى كه عقلا [اگر] نتوانستند به مقصد عالى خود برسند ، از مقصد كوچك
دست بر نمىدارند ؛ و اگر مطلوب كامل را نتوانستند تحصيل كنند ، از مطلوب ناقص صرف نظر نمىكنند ؛ تو نيز اگر به كمال آن نمىتوانى نائل شوى ، از اصل مقصد و از صرفِ حقيقت آن باز نمان و هر مقدارى ممكن است در تحصيل آن اقدام كن .
از امورى كه براى شخص تائب لازم است بدان اقدام كند پناه بردن به مقام غفّاريت حق تعالى و تحصيل حالت استغفار است . از حضرت حق - جلّ جلاله - و مقام غفّاريت آن ذات مقدس با زبان قال و حال و سرّ و علن در خلوات ، با عجز و ناله و تضرّع و زارى ، طلب كند كه بر او ستر كند ذنوب و تبعات آن را . البته مقام غفّاريت و ستّاريت ذات مقدس اقتضا مىكند ستر عيوب و غفران تبعات ذنوب را . چون كه صور ملكوتيۀ اعمال به منزلۀ وليدۀ انسان ، بلكه بالاتر از آن ، است ، و حقيقت توبه و صيغۀ استغفار به منزلۀ لِعان است ؛ حق تعالى به واسطۀ غفاريت و سترش آن وليدهها را با لعان مستغفر از او منقطع مىفرمايد . و هر يك از موجودات كه اطلاع بر حال انسان پيدا كردند ، چه از ملائكه و كُتّاب صحائف جرائم ، و چه از زمان و مكان و اعضا و جوارح خود او ، آنها را از آن گناه محجوب مىفرمايد ، و همه را اِنساء مىفرمايد ؛ چنانچه در حديث شريف اشاره به آن شده است كه مىفرمايد : «يُنْسِي مَلَكَيْهِ مَا كَتَبَا عَلَيْهِ مِنَ الذُّنُوبِ» . و ممكن است وحى حضرت حق تعالى به اعضا و جوارح و بقاع ارض به كتمان معاصى ، كه در حديث شريف است ، همين انساء آنها باشد ؛ چنانچه ممكن است فرمان به عدم شهادت باشد . و شايد مراد رفع آثار معاصى از اعضا باشد كه به واسطۀ آن شهادت تكوينى حاصل آيد ؛ چنانچه اگر توبه نكند ، هر يك از اعضايش ممكن است به لسان قال يا حال شهادت دهند بر كردههاى او در هر حال . چنانچه مقام غفّاريت و ستّاريت حق اقتضا كرده است كه الآن كه در اين عالم هستيم ، اعضاى ما شهادتى بر اعمال ما ندهند ، و زمان و مكان كردههاى ما را مستور دارند ، همينطور در عوالم ديگر ، اگر با توبۀ
صحيحه و استغفار خالص از دنيا برويم ، اعمال ما را مستور مىدارند ؛ يا آنكه از اعمال ما به كلى محجوب مىشوند . و شايد مقتضاى كرامت حق - جلّ جلاله - دومى باشد كه انسان تائب پيش احدى سرافكنده نباشد و خجلتزدگى نداشته باشد . وَاللّه العالِمُ .
بدانكه در تفسير توبۀ «نصوح» اختلافاتى است ، كه ذكر آن مجملاً در اين مقام مناسب است .
و ما در اينجا اكتفا مىنماييم به ترجمۀ كلام محقق جليل ، شيخ بهايى - قدّس اللّه نفسه - محدّث خبير ، مجلسى - رحمه الله علیه - نقل مىفرمايد كه شيخ بهايى فرموده است كه :
«همانا ذكر كردهاند مفسرين در معنى توبۀ «نصوح» وجوهى :
يكى آنكه مراد توبهاى است كه نصيحت كند مردم را ؛ يعنى ، دعوت كند مردم را كه بياورند مثل آن را براى ظاهر شدن آثار جميلۀ آن در صاحبش . يا آنكه نصيحت [كند] صاحبش را تا از جاى بكند گناهان را ، و ديگر عود نكند به سوى آنها هيچگاه .
و ديگر آنكه «نصوح» توبهاى است كه خالص باشد براى خداوند ؛ چنانچه عسل خالص از شمع را عسل «نصوح» گويند . و خلوص آن است كه پشيمان شود از گناهان براى زشتى آنها ، يا براى آنكه خلاف رضاى خداى تعالى هستند ؛ نه براى ترس از آتش .
جناب محقق طوسى در تجريد حكم فرموده است(1)به اينكه پشيمانى از گناهان براى ترس از آتش توبه نيست .
و ديگر آنكه نصوح از «نصاحة» است ، و آن خياطت است . زيرا كه توبه مىدوزد از
1) - تجريد الاعتقاد ، ص 306 ، التوبة ؛ كشف المراد ، ص 418 .
دين آنچه را گناهان پاره كرده است . يا آنكه جمع مىكند ميانۀ تائب و اولياى خدا و احبّاى او ، چنانكه خياطت جمع مىكند مابين پارچههاى لباس .
و ديگر آنكه نصوح وصف از براى تائب است ، و اِسناد آن به سوى توبه از قبيل اسناد مجازى است . يعنى توبۀ نصوح توبهاى است كه نصيحت مىكنند صاحبان آن خود را به اينكه به جاى آورند آن را به كامل [ترين] طورى كه سزاوار است توبه را بدان نحو آورند تا آنكه آثار گناهان را از قلوب پاك كند به كلى . و آن به اين است كه آب كنند نفوس را به حسرتها و محو كنند ظلمات بدىها را به نور خوبىها»(1).
بدانكه از براى توبه حقايق و لطايف و سرايرى است . و از براى هر يك از اهل سلوك الىاللّه توبۀ خاصى است كه مختص به مقام خودشان است . و چون از آن مقامات ما را حظ و نصيبى نيست ، اشتغال به آن به تفصيل چندان مناسب با اين اوراق نيست .
پس ، بهتر آن است كه ختم كنيم مقام را به ذكر نكته[اى] كه از حديث شريف مستفاد مىشود ، و مطابق ظاهر كتاب كريم الهى و احاديث كثيره در ابواب متفرقه است . و آن اين است كه هر يك از موجودات داراى علم و حيات و شعور است ؛ بلكه تمام موجودات داراى معرفت به مقام مقدّس حق - جلّ و علا - هستند ؛ چنانچه وحى به اعضا و جوارح و به بقاع ارض به كتمان و اطاعت آنها فرمان الهى را ، و تسبيح تمام موجودات ، كه در قرآن شريف نصّ بدان شده و احاديث شريفه مشحون به ذكر آن است(2)، خود دليل بر علم و ادراك و حيات آنها ، بلكه دليل بر ربط خاص بين خالق و مخلوق است كه احدى از
آن مطلع نيست جز ذات مقدّس حق تعالى : «وَمَنِ ارْتَضى مِنْ عِبادِهِ»(1). و اين خود يكى از معارف است كه قرآن كريم و احاديث ائمۀ معصومين گوشزد بنىالانسان فرمودند ، و موافق با برهان حكماى اشراق و ذوق اصحاب عرفان و مشاهدات ارباب سلوك و رياضت است .
و در علوم عاليۀ ماقبلالطبيعه به ثبوت پيوسته است كه وجودْ عين كمالات و اسماء و صفات است ؛ و در هر مرحله ظهور پيدا كند و در مرآتى تجلى نمايد ، با جميع شؤون و كمالات ، از حيات و علم و ساير امهات سبعه ، ظاهر گردد و متجلى شود ، و هر يك از مراحلِ تجلى حقيقت وجود و مراتب تنزلات نور جمال كامل معبود داراى ربط خاص به مقام «احديت» و معرفت كامنۀ خفيه به مقام ربوبيت مىباشد ؛ چنانچه در آيۀ شريفه فرمايد : (مَا مِنْ دابَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا)(2). گويند : «هو» اشاره به مقام غيب هويّت . و «اخذ ناصيه» همان ربط اصل غيبى سرّى وجودى است كه هيچ موجودى را راهى به معرفت آن نيست(3).
1) - اشاره است به آيۀ مباركۀ (عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ) . «او داناى غيب است و بر عالم غيب او كسى آگاه نيست مگر آن كسى كه از رسولان برگزيده است» . (الجنّ (72) : 26 - 27)
2) - «جنبندهاى نيست مگر آنكه زمام او به دست حق است» . (هود (11) : 56)
3) - الحكمة المتعالية ، ج 2 ، ص 282 - 283 ، وج 6 ، ص 117 ، و ج 7 ، ص 150 - 154 .
حديث هجدهم [ ذكر خدا ]
الحديث الثامن عشر : بالسَّنَدِ المُتَّصِلِ إلى فَخْرِ الطّائِفَةِ وَذُخْرِها ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْني ، رضوان اللّه عليه ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى ، عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنَانٍ ، عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ الَّتِي لَمْ تُغَيَّرْ أَنَّ مُوسَى [ علیه السلام ] سَأَلَ رَبَّهُ فَقَالَ : يَا رَبِّ ، أَقَرِيبٌ أَنْتَ مِنِّي فَأُنَاجِيَكَ ، أَمْ بَعِيدٌ فَأُنَادِيَكَ؟ فَأَوْحَى اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَيْهِ ؛ يَا مُوسَى ، أَنَا جَلِيسُ مَنْ ذَكَرَنِي . فَقَالَ مُوسَى : فَمَنْ فِي سِتْرِكَ يَوْمَ لا سِتْرَ إِلاّ سِتْرُكَ؟ فَقَالَ : الَّذِينَ يَذْكُرُونَنِي فَأَذْكُرُهُمْ وَيَتَحَابُّونَ فِيَّ فَأُحِبُّهُمْ ؛ فَأُولَئِكَ الَّذِينَ إِذَا أَرَدْتُ أَنْ أُصِيبَ أَهْلَ الأَرْضِ بِسُوءٍ ، ذَكَرْتُهُمْ فَدَفَعْتُ عَنْهُمْ بِهِمْ»(1).
ترجمه : «ابوحمزۀ ثُمالى حديث كند از حضرت باقر - عليه السلام - كه فرمود : نوشته شده است در توراتى كه تغيير ننموده : همانا موسى سؤال كرد پروردگار خود را ، پس گفت : "اى پروردگار من ، آيا نزديكى تو به من تا مناجات كنم تو را ، يا دورى تا صدا زنم تو را؟" پس وحى كرد خداى عزّ وجلّ به سوى او : "اى موسى ، من همنشين كسى هستم كه ياد كند مرا ." پس [سؤال] كرد موسى : "كيست در پناه تو روزى كه پناهى نيست مگر پناه تو؟" فرمود : "آنها كه ياد مىكنند مرا ، پس من ياد مىكنم آنها را ؛ و با هم دوستى مىكنند در راه من ، پس دوست دارم آنها را . اينها آناناند كه وقتى
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 496 ، «كتاب الدعاء» ، «باب ما يجب من ذكر اللّه في كلّ مجلس» ، حديث 4 .
بخواهم به اهل زمين بدى رسانم ، ياد آنها كنم ، پس رفع كنم آن را از آنان به واسطه آنها"» .
شرح : از اين حديث شريف معلوم مىشود كه تورات رايج بين يهود محرَّف است و تغييراتى يافته . و علم تورات صحيح پيش اهل بيت - عليهم السلام - بوده . و از مطالب تورات و انجيل رايج نيز معلوم مىشود كه كلام يك نفر بشر متعارف هم نيست ، بلكه با اوهام بعض اهل شهوت و هواى نفس منسجم گرديده .
محدّث محقّق ، مرحوم مجلسى - رحمه اللّه - فرمايد : «گويا غرض حضرت موسى از اين سؤال اين بوده كه آداب دعا را سؤال كند ، با علمش به اينكه حق تعالى اقرب است به ما از حبل وريد به احاطۀ علمى و قدرت و عليت . يعنى آيا دوست دارى مناجات كنم تو را چنانكه نزديك مناجات مىكند ؛ يا صدا زنم تو را چنانكه بعيد صدا مىزند . و به عبارت ديگر ، وقتى به سوى تو نظر مىكنم تو از هر نزديكى نزديكترى ؛ و وقتى به سوى خودم نظر مىكنم خود را در غايت دورى مىبينم . پس نمىدانم در دعا حال تو را ملاحظه كنم يا حال خود را . و احتمال مىرود اين سؤال از غير يا از قِبل غير باشد ، مثل سؤال رؤيت»(1)انتهى كلامه .
محتمل است كه جناب موسى حال عجز خود را از كيفيت دعا بيان مىكند . عرض مىكند : بار پروردگارا ، تو منزّهى از اتصاف به قرب و بعد تا چون قريبان يا بعيدان تو را بخوانم ؛ پس من متحيّرم در امر و هيچگونه دعا را در خور پيشگاه جلال تو نمىدانم . تو خود به من اجازۀ ورود به دعا و كيفيت آن را مرحمت فرما ؛ و تعليم فرما مرا آنچه مناسب مقام مقدّس تو است . پس جواب از مصدر جلال عزّت صادر شد كه من حضور قيّومى دارم در جميع نشآت ؛ همۀ عوالم محضر من است ؛ من جليس آنانم كه يادم كنند و همنشين كسانى هستم كه متذكرم شوند . البته آن ذات مقدس متصف به قرب و بعد
1) . مرآة العقول، ج 12، ص 122.
نشود و احاطۀ قيّومى و شمول وجودى دارد به جميع دايرۀ وجود و سلسلۀ تحقق . و اما آنچه در آيات شريفۀ كتاب كريم الهى وارد است از توصيف حق تعالى به قرب ، مثل قوله تعالى : (وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّى قَرِيبٌ)(1). و قوله عَزَّ مِنْ قائل : (نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)(2). و غير اينها ، مبنى بر يك نحو مجاز و استعاره است ؛ و الاّ ساحت مقدّسش منزّه از قرب و بعد حسى و معنوى است ؛ چه كه اينها مستلزم يك نحو تحديد و تشبيه است كه حق تعالى منزّه از آن است . بلكه حضور قاطبۀ موجودات در بارگاه قدس او حضور تعلقى است ؛ و احاطۀ آن ذات مقدّس به ذرات كائنات و سلاسل موجودات احاطۀ قيّومى است ؛ و آن از غير سنخ حضور حسى و معنوى و احاطۀ ظاهرى و باطنى است .
و از اين حديث شريف و بعضى احاديث ديگر(3)استفاده شود رجحان اِسرار به ذكر و استحباب ذكر قلبى و سرّى ؛ چنانچه در آيۀ شريفه نيز فرمايد : (وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِى نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً)(4). و در حديث شريف وارد است كه ثواب اين ذكر را احدى نمىداند غير از خداى تعالى براى عظمت آن(5). و در بعضى حالات و مقامات و طريان بعضى عناوين ، گاه شود كه رجحان در إعلان ذكر باشد . مثل ذكر پيش اهل غفلت براى تذكر آنها .
1) - «چون بندگانم دربارۀ من از تو پرسند ، پس من بديشان نزديكم» . (البقرة (2) : 186)
2) - «ما از رگ گردن به او نزديكتريم» . (ق (50) : 16)
3) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 77 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 17 ، و ج 7 ، ص 63 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب الدعاء» ، باب 22 ، و ص 158 ، «أبواب الذكر» ، باب 6 ، و ص 163 ، باب 11 .
4) - «پروردگار خويش را به حال زار و پنهانى در دل خود ياد كن» . (الأعراف (7) : 205)
5) - عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيه ، .. . عَنْ أَحَدِهِمَا عليهالسلام قَالَ : «لاَ يَكْتُبُ الْمَلَكُ إِلاَّ مَا سَمِعَ وَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ : (وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِى نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً) فَلاَ يَعْلَمُ ثَوَابَ ذَلِكَ الذِّكْرِ فِي نَفْسِ الرَّجُلِ غَيْرُ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ لِعَظَمَتِهِ» . «على بن ابراهيم از پدرش .. . از يكى از دو امام عليهماالسلام نقل كرده كه فرمود : «فرشته جز آنچه مىشنود نمىنويسد . و خداى تعالى فرموده : «پروردگار خود را به حال زار و پنهانى در دل خود ياد كن» ، پس كسى بزرگى پاداش اين ذكر پنهانى را كه نزد خداوند است نمىداند» . (الكافي ، ج 2 ، ص 502 ، «كتاب الدّعاء» ، «باب ذكر اللّه عزّ و جلّ في السرّ» ، حديث 4)
چنانچه در حديث شريف كافى است كه ذاكر خداى عزّ وجلّ در بين غافلين مثل قتال كننده است در بين محاربين(1).
و از عُدَّة الداعى جناب ابن فهد(2)منقول است : قَالَ : «قَالَ النَّبِيُّ صلّى اللّه عليه وآله : مَنْ ذَكَرَ اللّهَ فِي السُّوقِ مُخْلِصاً عِنْدَ غَفْلَةِ النَّاسِ وَشُغُلِهِمْ بِمَا فِيهِ ، كَتَبَ اللّهُ لَهُ أَلْفَ حَسَنَةٍ وَغَفَرَ اللَّهُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَغْفِرَةً لَمْ تَخْطُرْ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ»(3). حديث كند كه : «فرمود پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله : "كسى كه ذكر خدا كند در بازار از روى اخلاص نزد غفلت مردم و اشتغال آنها به آنچه در اوست ، بنويسد خداوند براى او هزار حسنه ، و بيامرزد او را در روز قيامت ، آمرزشى كه خطور نكرده است در قلب بشرى"» .
و همينطور مستحب است در اذان اِعلامى و خطبه و غير آن اِجهار به ذكر .
از اين حديث شريف استفاده شود كه ذكر خدا و دوستى نمودن با يكديگر در راه او داراى چند خصلت است :
يكى از آنها - و آن اعظم از ديگران است - آن است كه ذكر كردن بنده ، خداوند را موجب شود ذكر كردن خداوند او را . چنانچه احاديث ديگرى نيز بدين مضمون وارد است(4). و اين ذكر مقابل آن نسيانى است كه حق تعالى دربارۀ ناسى از آيات مىفرمايد
1) - عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ .. . عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليهالسلام : «الذَّاكِرُ لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِي الْغَافِلِينَ كَالْمُقَاتِلِ فِي الْمُحَارِبِينَ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 502 ، «كتاب الدعاء» ، «باب ذكر اللّه عزّ وجلّ في الغافلين» ، حديث 1)
2) - احمد بن محمّد بن فهد اسدى حلّى (756 - 841) فقيه ، محدّث ، عابد و عارف كامل قرن نهم هجرى ، بزرگانى مانند محقّق كركى ، ابن ابى جمهور احسائى ، شيخ على طالبى از محضر او استفاده كردهاند ، از آثار اوست : عدّة الداعي ، آداب الداعي ، أسرار الصلاة ، التحرير ، المقتصر في شرح الإرشاد ، شرح ألفية الشهيد ، المهذّب البارع في شرح المختصر النافع .
3) - عدّة الداعي ، ص 295 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة (طبع حجرى) ، ج 1 ، ص 448 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب الذكر» ، «باب استحباب الذكر في السوق» ، حديث 1 .
4) - وسائل الشيعة ، ج 7 ، ص 159 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب الذكر» ، باب 7 .
حَيْثُ قالَ : (كَذلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَى)(1).
چنان [كه] نسيان آيات و كورى باطنى از رؤيت مظاهر جمال و جلال حق سبب عَماى در عالم ديگر شود ، تذكر آيات و اسماء و صفات و يادآورى حق و جمال و جلال او قوّت دهد بصيرت را و رفع حجب نمايد به قدر قوّت تذكر و نورانيت آن . چنانچه تذكر آيات حق و ملكه شدن آن ، بصيرت باطنى را به قدرى قوّت دهد كه جلوۀ جمال حق را در آيات مشاهده نمايد ؛ و تذكر اسماء و صفات موجب شود كه حق را در تجليات اسمائيه و صفاتيه شهود كند ؛ و تذكر ذات بىحجاب آيات و اسماء و صفات رفع جميع حجب كند و يار بىپرده تجلى نمايد . و اين يكى از توجيهات و تأويلات فتوحات ثلاثه است كه قرّهالعين عرفا و اولياست : «فتح قريب» و «فتح مبين» و «فتح مطلق» كه فتحالفتوح است(2).
همينطور كه تذكرات ثلاثه رفع حجب سهگانه را نمايد ، محبت با يكديگر در راه خدا سبب حبّ خدا شود . و اين حبّ نيز نتيجهاش رفع حجب مىباشد ، چنانچه عرفاى شامخين فرمايند . معلوم است اين محبوبيت نيز داراى مراتب است ؛ چنانچه حبّ فىاللّه از حيث شوب و خلوص نيز داراى مراتب كثيره است . و خلوص تام آن است كه شوب به كثرات اسمائى و صفاتى هم نداشته باشد . و اين موجب حبّ تام است ؛ و محبوب مطلقْ محجوب از وصال نخواهد شد در شريعت عشق ، و بين او و محبوبش حجابى نخواهد ماند . و بدين بيان مىتوان ربط داد بين دو سؤال جناب موسى - عليه السلام - زيرا كه پس از آنكه آن حضرت شنيد كه حق تعالى فرمود : من جليس ذاكرم هستم ، وعدۀ وصال و وصول به جمال ، كه در دل داشت از محبوب شنيد ، خواست ارباب وصال را استقصا كند تا به همۀ شؤونْ قيام به وظيفه نمايد ، عرض كرد : «فَمَنْ فِي سِتْرِكَ يَوْمَ لا سِتْرَ إلاّ سِتْرُكَ؟» كياناند در پناه تو كه از تعلقات رسته و در قيد حجب نيستند و به
وصال جمال جميل تو رسند؟ فرمايد : دو طايفه : آنهايى كه متذكر مناند ابتدائاً . يا آنكه در راه من با يكديگر محبت ورزند ، كه آن نيز تذكر من است در مظهر جمال تام من ، يعنى انسان . اينها در پناه من و جليس مناند و من جليس آنانم .
پس معلوم شد كه از براى اين دو طايفه يك خصلت بزرگ است ، و نتيجۀ آن يك خصلتِ بزرگِ ديگر ؛ زيرا كه حق تعالى ياد آنها كند و آنها محبوب حق شوند . و نتيجۀ آن آن است كه در ستر و پناه حق واقع شوند در روزى كه سترى نيست ، و جليس آنها حق باشد در خلوتگاه مطلق .
و ديگر از خصلتها آن است كه خداوند عزت به واسطۀ كرامت آنها رفع عذاب از بندگان خود فرمايد ؛ يعنى ، تا آنها بين بندگان هستند به واسطۀ آنها عذاب و بليّات فرو نفرستد .
بدانكه تذكر از نتايج تفكر است ؛ و لهذا منزل تفكر را مقدّم دانستهاند از منزل تذكر . جناب خواجه عبداللّه فرمايد : «التَّذَكُّر فَوْقَ التَّفَكُّرِ ؛ فَإنَّ التَّفَكّرَ طَلَبٌ ، وَالتَّذَكُّرَ وُجُودٌ»(1). «تذكر فوق تفكر است ؛ زيرا كه اين طلب محبوب است و آن حصول مطلوب» . تا انسان در راه طلب و دنبال جستجوست ، از مطلوب محجوب است ؛ چنانچه به وصول به محبوب از تعب تحصيل فارغ آيد . و قوّت و كمال تذكر بسته به قوّت و كمال تفكر است . و آن تفكر كه نتيجهاش تذكر تام معبود است ، در ميزان ساير اعمال نيايد و با آنها در فضيلت طرف مقايسه نشود ؛ چنانچه در روايات شريفه از عبادت يك سال و شصت سال و هفتاد سال تفكر يك ساعت را بهتر شمردهاند(2). معلوم است غايت و ثمرۀ مهمۀ عبادات حصول معارف و تذكر از معبود حق است ، و اين خاصيت از تفكر صحيح بهتر
حاصل مىشود . شايد تفكر يك ساعت ابوابى از معارف به روى سالك بگشايد كه عبادت هفتاد سال نگشايد يا انسان را چنان متذكر محبوب نمايد كه از مشقتها و زحمتهاى چندين ساله اين مطلوب حاصل نشود .
و بدان اى عزيز كه تذكر از محبوب و به ياد معبود به سر بردن نتيجههاى بسيارى براى عموم طبقات دارد : اما براى كمّل و اوليا و عرفا ، كه خود آن ، غايت آمال آنهاست و در سايۀ آن به وصال جمال محبوب خود رسند . هَنيئاً لَهُمْ . و اما براى عامه و متوسطين بهترين مُصلحات اخلاقى و اعمالى و ظاهرى و باطنى است .
انسان اگر در جميع احوال و پيشامدها به ياد حق تعالى باشد و خود را در پيشگاه آن ذات مقدس حاضر ببيند ، البته از امورى كه خلاف رضاى اوست خوددارى كند و نفس را از سركشى جلوگيرى كند .
اين همه مصيبات و گرفتارى به دست نفس امّاره و شيطان رجيم از غفلت از ياد حق و عذاب و عقاب اوست .
غفلت از حق كدورت قلب را زياد كند و نفس و شيطان را بر انسان چيره كند و مفاسد را روز افزون كند ؛ و تذكر و يادآورى از حق دل را صفا دهد و قلب را صيقلى نمايد و جلوه گاه محبوب كند ، و روح را تصفيه نمايد و خالص كند و از قيد اسارت نفس انسان را براند ؛ و حبّ دنيا [را كه] منشأ خطيئات و سرچشمۀ سيّئات است از دل بيرون كند ؛ و همّ را همّ واحد كند و دل را براى ورود صاحب منزلْ پاك و پاكيزه نمايد .
پس اى عزيز ، در راه ذكر و ياد محبوب تحمل مشاقّ هر چه بكنى كم كردى . دل را عادت بده به ياد محبوب ، بلكه به خواست خدا صورت قلبْ صورت ذكر حق شود ، و كلمۀ طيبۀ لا إله إلاّ اللّه صورت اخيره و كمال اقصاى نفس گردد ؛ كه از اين زادى بهتر براى سلوك الى اللّه و مُصلحى نيكوتر براى معايب نفس و راهبرى خوبتر در معارف الهيه يافت نشود . پس اگر طالب كمالات صوريه و معنويه هستى و سالك طريق آخرت و مسافر و مهاجر الى اللّه هستى ، قلب را عادت بده به تذكر محبوب و دل را عجين كن با ياد حق تبارك و تعالى .
فصل در بيان آنكه ذكر تام آن است كه حكمش به تمام مملكت سرايت كند
گرچه ذكر حق و تذكر از آن ذات مقدس از صفات قلب است و اگر قلب متذكر شد تمام فوايدى كه براى ذكر است بر آن مترتب مىشود ، ولى بهتر آن است كه ذكر قلبى متعقّب به ذكر لسانى نيز گردد .
اكمل و افضل تمام مراتب ذكر آن است كه در نشئات مراتب انسانيه سارى باشد و حكمش به ظاهر و باطن و سرّ و علن جارى شود ؛ پس ، در سرّ وجودْ حق - جلّ و علا - مشهود باشد و صورت باطنيۀ قلب و روح صورت تذكر محبوب باشد ، و اعمال قلبيه و قالبيه تذكرى باشد ، و اقاليم سبعۀ ظاهريه و ممالك باطنيه مفتوح به ذكر حق و مسخر به تذكر جميل مطلق باشند . بلكه اگر حقيقت ذكرْ صورت باطنى قلب شد و فتح مملكت قلب به دست آن گرديد ، حكمش در ساير ممالك و اقاليم سرايت مىكند : حركات و سكنات چشم و زبان و دست و پا و اعمال ساير قوا و اعضا با ذكر حق انجام گيرند و برخلاف وظايف انجام امرى ندهند ؛ پس حركات و سكنات آنها مفتوح و مختوم به ذكر حق شود ؛ و(بِسْمِ اللّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا)(1)در تمام ممالك نفوذ كند ، و در نتيجه متحقق به حقيقت اسماء و صفات شود ، بلكه صورت اسم اللّه اعظم و مظهر آن گردد . و اين غاية القصواى كمال انسانى و منتهى الآمال اهلاللّه است . و به هر مرتبه كه از اين مقام نقصان حاصل شود و نفوذ ذكر كم شود ، كمال انسانى به همان اندازه ناقص گردد ؛ و نقصان ظاهر و باطن هر يك به ديگرى سرايت كند ؛ زيرا كه نشئات وجود انسانى با هم مرتبط و از هم متأثرند . و از اينجا معلوم مىشود كه ذكر نطقى و زبانى ، كه از تمام مراتب ذكر نازلتر است ، نيز مفيد فايده است ؛ زيرا كه اوّلاً : زبان در اين ذكر به وظيفۀ خود قيام كرده ، گرچه قالب بيروحى باشد . و ثانياً : اينكه ممكن است اين تذكر پس از مداومت و قيام به شرايط آن ، اسباب باز شدن زبان قلب نيز شود .
1) - «(و گفت : سوار شويد در آن كشتى) بهنام خدا در وقت راندنش و هنگام توقفش» . (هود (11) : 41)
شيخ عارف كامل ما ، جناب شاه آبادى - روحى فداه - مىفرمودند : شخص ذاكر بايد در ذكر مثل كسى باشد كه به طفل كوچك كه زبان باز نكرده مىخواهد تعليم كلمه را كند : تكرار مىكند تا اينكه او به زبان مىآيد و كلمه را ادا مىكند . پس از آنكه او اداى كلمه را كرد ، معلم از طفل تبعيت مىكند ؛ و خستگى آن تكرار برطرف مىشود و گويى از طفل به او مددى مىرسد . همينطور كسى كه ذكر مىگويد بايد به قلب خود ، كه زبان ذكر باز نكرده ، تعليم ذكر كند . و نكتۀ تكرار اذكار آن است كه زبان قلب گشوده شود . و علامت گشوده شدن زبان قلب آن است كه زبان از قلب تبعيت كند و زحمت و تعب تكرار مرتفع شود . اوّل زبانْ ذاكر بود و قلب به تعليم و مدد آن ذاكر شد ، و پس از گشوده شدن زبان قلب ، زبان از آن تبعيّت كرده به مدد آن يا مدد غيبى متذكر مىشود .
و ببايد دانست كه اعمال ظاهريۀ صوريه لايق مقام غيب و حشر در ملكوت نشوند ، مگر آنكه از باطن روحانيت و لبابِ قلب به آن مددى رسد و او را حيات ملكوتى بخشد . و آن نفخۀ روحى ، كه خلوص نيت و نيت خالصْ صورت اوست ، به منزلۀ روح و باطن است كه به تبع آن جسد نيز محشور در ملكوت شود و لايق قبول درگاه گردد . و لهذا در روايات شريفه وارد است كه قبولى اعمال به قدر اقبال قلب است(1). با همه وصف ، ذكر لسانى نيز محبوب و مطلوب است و انسان را بالاخره به حقيقت مىرساند ؛ لهذا در اخبار و آثار از ذكر لسانى مدح عظيم شده ، و كمتر بابى مثل باب «ذكر» كثير الحديث است(2). و در آيات شريفۀ كتاب كريم نيز بسيار از آن مدح شده(3)؛ گرچه غالب آنها منزَّل بر ذكر قلبى يا ذكر با روح است ؛ ولى تذكر حق در هر مرتبه محبوب است .
و ما در اين مقام ختم كلام مىكنيم به ذكر چند حديث شريف براى تيمن و تبرك .
1) - ر .ك : بحار الأنوار ، ج 81 ، ص 226 - 267 ، باب 16 ، احاديث 18 ، 21 ، 26 ، 31 ، 48 و 66 ؛ آداب الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 48 ؛ سرّ الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 31 .
2) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 7 ، ص 149 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب الذكر» ؛ بحار الأنوار ، ج 83 ، ص 240 ، «باب الأدعية والأذكار عند الصباح والمساء» ، و ج 90 ، ص 150 ، «أبواب الأذكار وفضلها» .
3) - الرعد (13) : 28 ؛ العنكبوت (29) : 45 ؛ الحديد (57) : 16 ؛ الأحزاب (33) : 41 و .. . .
كافى بِسَنَدٍ صَحيحِ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السَّلام : «مَا مِنْ مَجْلِسٍ يَجْتَمِعُ فِيهِ أَبْرَارٌ وَفُجَّارٌ فَيَقُومُونَ عَلَى غَيْرِ ذِكْرِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِلاَّ كَانَ حَسْرَةً عَلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»(1). «هيچ مجلسى نيست كه مجتمع شوند در آن نيكان و بدانى ، پس برخيزند بىذكر خدا ، مگر آنكه حسرت شود براى آنها در روز قيامت» . معلوم است انسان پس از آنكه بر او منكشف شد در قيامت نتايج بزرگ ذكر خدا ، و خود را از آن محروم ديد و فهميد كه چه نعمتها و بهجتها از دستش رفته و ديگر قابل جبران نيست ، حسرت و ندامت بر او روآور گردد . پس انسان بايد تا فرصت دارد ، غنيمت شمارد و مجالس و محافل خود را از ذكر خدا [خالى] نگذارد .
كافى بِسَنَدٍ مُوَثَّقٍ عَنْ أَبى جَعْفَرٍ عليه السَّلام : «مَنْ أَرَادَ أَنْ يَكْتَالَ بِالْمِكْيَالِ الأَوْفَى فَلْيَقُلْ ، إِذَا أَرَادَ أَنْ يَقُومَ مِنْ مَجْلِسِهِ : (سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ * وَسَلاَمٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ * وَالْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعَالَمِينَ)»(2).
«هر كس بخواهد كشيده شود به كيل تمام (يعنى ثواب او از خداى تعالى كامل باشد و نقصى نداشته باشد) وقتى كه خواست از مجلس برخيزد ، بخواند اين آيات شريفه را . . .» .
و از جناب صادق - عليه السلام - منقول است كه حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمودند : «هر كس بخواهد كيلش تمام باشد از ثواب در روز قيامت ، اين آيات شريفه را در تعقيب هر نماز بخواند»(3).
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 496 ، «كتاب الدعاء» ، «باب ما يجب من ذكر اللّه في كلّ مجلس» ، حديث 1 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 496 ، «كتاب الدعاء» ، «باب ما يجب من ذكر اللّه في كلّ مجلس» ، حديث 3 .
3) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «قَالَ أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ عليهالسلام : مَنْ أَرَادَ أَنْ يَكْتَالَ لَهُ بِالْمِكْيَالِ الأَوْفَى ، فَلْيَقُل فِي دُبُر كُلّ صَلاةِ : )سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ * وَسَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ * وَالْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمِينَ(» . (قرب الإسناد ، ص 33 ، حديث 107 ؛ مرآة العقول ، ج 12 ، ص 121 )
و از حضرت صادق - عليه السلام - مرسلاً منقول است كه قرائت اين آيات در وقت قيام از مجلس كفّارۀ گناهان است(1).
كافى بِإسْنادِه عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ رَفَعَهُ قَالَ : «قَالَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِعِيسَى ، عليه السَّلام : يَا عِيسَى ، اُذْكُرْنِي فِي نَفْسِكْ ، أَذْكُرْكَ فِي نَفْسِي ، وَاذْكُرْنِي فِي مَلَئِكَ أَذْكُرْكَ فِي مَلاَءٍ خَيْرٍ مِنْ مَلاَءٍ الآدَمِيِّينَ ، يَا عِيسَى ، أَلِنْ لِي قَلْبَكَ وَأَكْثِرْ ذِكْرِي فِي الْخَلَوَاتِ ، وَاعْلَمْ أَنَّ سُرُورِي أَنْ تُبَصْبِصَ إِلَيَّ ؛ وَكُنْ فِي ذَلِكَ حَيّاً وَلاَ تَكُنْ مَيِّتاً»(2).
مىگويد : «خداى عزّ وجلّ به عيسى فرمود : "اى عيسى ، ياد كن مرا پيش خود تا ياد كنم تو را در نزد خودم ؛ و ياد كن مرا در جمعيت تا ياد كنم تو را در جمعيتى بهتر از جمعيت آدمزادگان . اى عيسى ، نرم كن از براى من دل خود را ، و بسيار ياد من كن در خلوتها ؛ و بدانكه خشنودى من آن است كه تَبَصبُص كنى به سوى من . (تَبَصبُص حركت دم سگ است از خوف يا طمع . و اين كنايه از شدت التماس و مسكنت است) و زنده باش در اين ذكر نه مرده"» . مقصود از «زندگى» در ذكر ، توجه و حضور قلب است .
كافى بِإسْنادِه عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السَّلام - قَالَ : «إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ : مَنْ شُغِلَ بِذِكْرِي عَنْ مَسْأَلَتِي ، أَعْطَيْتُهُ أَفْضَلَ مَا أُعْطِي مَنْ سَأَلَنِي»(3). حضرت صادق - عليه السلام - فرمايد : «خداى عزّ وجلّ مىفرمايد : "كسى كه باز بماند به واسطۀ ذكر من از سؤال من ، عطا مىكنم او را افضل چيزى كه عطا مىكنم كسى را كه سؤال كرده مرا"» .
عَنْ أَحْمَدَ بْنِ فَهْدٍ فِي عُدَّةِ الدَّاعِي ، عَنْ رَسُولِ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - قَالَ : «... وَاعْلَمُوا أَنَّ خَيْرَ أَعْمَالِكُمْ [عِنْدَ مَلِيكِكُمْ] وَأَزْكَاهَا وَأَرْفَعَهَا فِي دَرَجَاتِكُمْ وَخَيْرَ مَا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ ذِكْرُ اللّهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى ؛ فَإِنَّهُ أَخْبَرَ عَنْ نَفْسِهِ فَقَالَ : أَنَا جَلِيسُ مَنْ ذَكَرَنِي»(4).
1) - من لا يحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 238 ، حديث 63 ؛ وسائل الشيعة ، ج 22 ، ص 405 ، «كتاب الإيلاء والكفّارات» ، «أبواب الكفّارات» ، باب 37 ، حديث 1 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 502 ، «كتاب الدعاء» ، «باب ذكر اللّه في السرّ» ، حديث 3 .
3) - الكافي ، ج 2 ، ص 501 ، «كتاب الدعاء» ، «باب الاشتغال بذكر اللّه» ، حديث 1 .
4) - عدّة الداعي ، ص 291 ، الباب الخامس ، حديث 17 .
«فرمود حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله : "بدانيد بهترين اعمال شما پيش خداوند و پاكيزهترين آنها و رفيعترين آنها در درجات شما و بهتر چيزى كه طلوع كرده آفتاب بر او ، ذكر خداوند سبحان است ؛ زيرا كه خبر داده خداى تعالى از خودش ، پس فرمود : من همنشين كسى هستم كه ياد كند مرا"» .
اخبار فضيلت ذكر و كيفيت آن و آداب و شرايط آن به قدرى زياد است كه در حوصلۀ احصاى اين اوراق درنيايد(1). وَالْحَمْدُ للّهِِ أَوَّلاً وَآخِراً وَظاهِراً وَباطِناً .
1) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 7 ، ص 149 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب الذكر» ؛ بحار الأنوار ، ج 83 ، ص 240 ، «باب الأدعية والأذكار عند الصباح والمساء» ؛ و ج 90 ، ص 150 ، «أبواب الأذكار» .
حديث نوزدهم [ غيبت ]
الحديث التاسع عشر : بِسَنَدِيَ المُتَّصِلِ إلى ثِقَةِ الإِسْلامِ وَالمُسْلِمينَ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْني ، رضوان اللّه تعالى عليه ، عَنْ عَلِي بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنِ النَّوْفَلِيِّ ، عَنِ السَّكُونِيِّ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - علیه السلام ، قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : الْغِيبَةُ أَسْرَعُ فِي دِينِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ مِنَ الأَكِلَةِ فِي جَوْفِهِ» .
قَالَ : «وَقَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : الْجُلُوسُ فِي الْمَسْجِدِ انْتِظَارَ الصَّلاَةِ عِبَادَةٌ مَا لَمْ يُحْدِثْ . قِيلَ : يَا رَسُولَ اللّهِ وَمَا يُحْدِثُ . قَالَ : الاغْتِيَابَ»(1).
ترجمه : «سكونى گويد : فرمود حضرت صادق - عليه السلام - فرمود : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله : "غيبت سريعتر است در دين مرد مسلمان از مرض «اَكله» در جوفش ." گفت : و فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله : "نشستن در مسجد براى انتظار نماز عبادت است مادامى كه اِحداث نكند ." گفته شد : "اى رسول خدا ، چه چيز را احداث نكند؟" فرمود : "غيبت را"» .
شرح : «غيبت» مصدر «غاب» ، و هم [اسم] مصدر «اغتياب» است ؛ چنانچه در لغت است . قال الجوهرى : «اغْتابَهُ اغْتِياباً ، إذا وَقَعَ فيهِ ، وَالاسْمُ الْغَيبَةِ ، وَهُوَ أنْ يَتَكَلّمَ خَلْفَ إنْسانٍ مَسْتُورٍ بمَا يَغُمُّهُ لَوْ سَمِعَهُ ، فَإنْ كانَ صِدْقاً سُمِّىَ غَيْبَةٌ ؛ وإنْ كانَ كِذْباً
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 356 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الغيبة والبهت» ، حديث 1 .
سُمِّىَ بُهْتاناً»(1)انتهى .
محقق محدّث ، مجلسى - عليه الرحمة - فرمايد : «اين معنى لغوى است»(2). انتهى . ولى ظاهر چنين نمايد كه صاحب صحاح معنى اصطلاحى را بيان كرده نه معنى لغوى را ؛ زيرا كه معنى لغوى «غاب» و «اغتاب» ، و ساير تصاريف آن ، اين نيست ، بلكه معناى اعمّى از آن است . و لغويّين گاه معنى اصطلاحى يا شرعى را در كتب خود مىنگارند .
و از صاحب قاموس منقول است كه «غاب» را به معنى «عاب» گرفته(3). و عن المصباح المنير : «اغْتابَهُ إذا ذَكَرَهُ بِما يَكْرَهُهُ مِنَ الْعُيُوبِ ، وَهُوَ حَقٌّ»(4).
به گمان نويسنده هيچيك از مذكورات متن معنى لغوى نباشد ؛ بلكه در هر يك قيودى است كه با معنى اصطلاحى اختلاط پيدا كرده . در هر صورت بحث در اطراف معنى لغوى چندان فايده ندارد ؛ عمده به دست آوردن موضوع شرعى است كه متعلق تكليف شده . و على الظاهر در اين مورد اين موضوع قيود شرعيه دارد كه خارج از فهم عرفى و معنى لغوى است . و پس از اين در اطراف موضوع بيانى پيش مىآيد .
«وَالأكْلَةُ» ، كَفَرْحَةِ ، داءٌ فِي الْعُضْوِ يأْتَكِلُ مِنْهُ . كَما فِي الْقامُوس وَغَيْرهِ . وَقَدْ يُقْرَءُ بِمَدِّ الْهَمْزَةِ عَلى وَزْنِ فاعِلَة ؛ أَي الْعِلَّةُ الَّتي تَأْكُلُ اللَّحْمَ . وَالأوَّلُ أَوْفَقُ بِاللّغَةِ . كَذا قالَ الْمَجْلِسىَّ(5).
«مجلسى فرموده : اكلة بر وزن فَرْحَة ، دردى است در عضو كه از آن مىخورد . چنانچه در قاموس و غير آن مذكور است . و گاهى بر وزن «فاعلة» خوانده شده ؛ يعنى
1) - «اغتابه، اغتياباً . چون در غيبت افتد و در غياب كسى بدى وى گويد كه نام آن «غيبت» است . و غيبت آن است كه در غياب كسى سخنى گويد كه اگر آن كس بشنود رنجيده گردد . چون آن سخن راست باشد، آن را غيبت گويند؛ و چون دروغ باشد آن را بهتان نامند» . (الصحاح، ج 1، ص 196)
2) - مرآة العقول ، ج 10 ، ص 406 .
3) - القاموس المحيط ، ج 1 ، ص 116 ، مادّۀ «الغيب» .
4) - «صاحب مصباح المنير گويد : گويند : «غيبت كرد او را» وقتى كه او را به صفات ناپسند كه او آنها را ناخوش دارد ياد كند و سخن گوينده راست باشد» . (المصباح المنير ، ص 458 (با كمى تفاوت) ؛ المكاسب ، ضمن تراث الشيخ الأعظم ، ج 1 ، ص 321 ، با كمى تفاوت)
5) - مرآة العقول ، ج 10 ، ص 406 .
دردى كه گوشت را مىخورد . و اوّلى مناسبتر با لغت است» .
در هر حال ، مقصود آن است كه همانطور كه اين مرض وقتى پيدا شد در عضو ، خصوصاً اعضاى لطيفه مثل باطن . آن را به زودى مىخورد و فانى مىكند ، غيبتْ دين انسان را از آن سريعتر مىخورد و فاسد و فانى مىكند .
و «ما لَمْ يُحْدِثْ» از باب اِفعال است . و ضمير مستتر در آن راجع به «جالس» مستفاد از «جلوس» مذكور است . و «اغتياب» منصوب است ، و مفعول فعل مقدَّر مفهوم از كلام سائل است . و در بعضى نسخ به جاى «ما يُحدِث» «ما الحدث» است ؛ بنابراين ، «اغتياب» مرفوع است بنابر خبريّت .
بدانكه فقها - رضوان اللّه عليهم اجمعين - از براى «غيبت» تعريفهاى بسيارى كردند كه بيان آنها و مناقشه در طرد و عكس هر يك خارج از وظيفۀ اين اوراق است مگر بهطور اجمال(1).
شيخ محقق سعيد شهيد در كشف الريبة مىفرمايد : از براى آن دو تعريف است : اوّل : و آن مشهور بين فقهاست - : «هُوَ ذِكْرُ الإِنْسانِ حالَ غَيْبَتِهِ بِما يَكْرَهُ نِسْبَتَهُ إلَيْهِ ، مِمّا يُعَدُّ نُقْصاناً فِي العُرْفِ بِقَصْدِ الانْتقاصِ وَالذَّمِّ» . وَالثاني : «التَّنْبيهُ عَلى مَا يَكْرَهُ نِسْبَتَهُ إلَيْهِ .. .»(2)إلى آخره .
حاصل معنى آن است كه «غيبتْ عبارت است از ذكر كردن انسان را در حال غايب بودنش به چيزى كه خوش آيند نيست نسبت دادن آن را به سوى او ، از چيزهايى كه پيش عرف مردم نقصان است ، به قصد انتقاص و مذمت او» .
و حاصل معنى دوم آن است كه «آن عبارت است از آگاهى دادن بر چيزى كه چنين باشد» .
و تعريف دوم اعم است از اوّل در صورتى كه «ذكر» به معنى قول باشد ؛ چنانچه متفاهم عرفى است ؛ زيرا كه «تنبيه» اعم است از قول و كتابت و حكايت ، و غير آن از ساير طرق تفهيم . و اگر «ذكر» اعم از قول باشد ، چنانچه مطابق لغت است ، مرجع هر دو تعريف به يك امر برگردد ، و مفاد اخبار نيز دلالت بر اين دو تعريف دارد . مثل ما في مَجالس الشيخ فى حديث أَبِي اْلأسْوَدِ ، في وَصِيَّةِ النَبيّ - صلّى اللّه عليه وآله - لأبي ذَرٍّ - رضوان اللّه عَليهِ - وَفيهِ : قُلْتُ : يَا رَسُولَ اللّهِ ، مَا الْغِيبَةُ؟ قَالَ : «ذِكْرُكَ أَخَاكَ بِمَا يَكْرَهُ» . قُلْتُ : يَا رَسُولَ اللّهِ ، فَإِنْ كَانَ فِيهِ الَّذِي يُذْكَرُ بِهِ؟ قَالَ : «إعْلَمْ أَنَّكَ إِذَا ذَكَرْتَهُ بِمَا هُوَ فِيهِ ، فَقَدِ اغْتَبْتَهُ ؛ وَإِذَا ذَكَرْتَهُ بِمَا لَيْسَ فِيهِ ، فَقَدْ بَهَتَّهُ»(1).
حضرت ابىذر گويد : «گفتم : اى رسول خدا ، چيست غيبت؟ فرمود : "ذكر تو است برادر خود را به چيزى كه مكروه است ." گفتم : "يا رسول اللّه ، اگر باشد در او آنچه ذكر شده ، غيبت است؟" فرمود : "اگر باشد غيبت است ؛ و اگر نباشد تهمت است"» .
و در نبوى مشهور وارد است : «هَلْ تَدْرُونَ مَا الغيبَةُ؟» فقالُوا : اللّه وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ . قالَ : «ذِكْرُكَ أَخاكَ بِما يَكْرَهُ .. .»(2)إلى آخره . و اين برگشت كند به معنى اوّل ، بنابر متفاهمِ عرفىِ معنى «ذكر» ؛ يا معنى دوم ، بنابر اعميّت «ذكر» از قول . و غايب بودن برادر را نفرمود ، زيرا كه از مفهوم غيبت معلوم بوده و محتاج به ذكر نبوده . و برادر نيز معلوم است كه برادر ايمانى است نه نسبى . و ما يَكرَه عبارت است از چيزهايى كه نقصان عرفى است .
و «قصد انتقاص و مذمت» گرچه در حديث شريف ابىذر ، و نبوى مشهور ، مذكور نيست ، وليكن از فحواى كلام متفاهم مىشود ؛ بلكه صدر روايت ابىذر دلالت بر آن [دارد] و مستغنى از ذكر بوده ؛ زيرا كه در صدر روايت است : «الْغِيبَةُ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا» .
قُلْتُ : وَلِمَ ذَاكَ يَا رَسُولَ اللّهِ [صلّى اللّه عليه وآله]؟ قَالَ : «لِأَنَّ الرَّجُلَ يَزْنِي فَيَتُوبُ إِلَى اللّهِ
1) - الأمالي ، طوسى ، ص 537 ، مجلس 19 (با كمى تفاوت) ؛ وسائلالشيعة ، ج 12 ، ص 280 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 152 ، حديث 9 .
2) - «"آيا مىدانيد غيبت چيست؟" گفتند : "خدا و رسولش بهتر مىدانند ." گفت : "ياد كردن تو است برادر خود را به چيزى كه خوش ندارد"» . (المصنّفات الأربعة ، كشف الريبة ، ص 29 ؛ مرآة العقول ، ج 10 ، ص 408)
فَيَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِ ، وَالْغِيبَةُ لاَ تُغْفَرُ حَتَّى يَغْفِرَهَا صَاحِبُهَا .. .» ثُمَّ قالَ : «وأَكْلُ لَحْمِهِ مِنْ مَعَاصِي اللّهِ»(1). از اين دو جمله معلوم شود كه با قصد انتقاص مقصود است ؛ والاّ اگر تلطفاً و ترحماً ذكرى از غير شود ، معصيت او نيست تا محتاج به آمرزش شود ، و اكل لحم او نيست .
و اعميّت غيبت از ذكر قولى نيز معلوم شود از روايت عايشه ، قالَتْ : دَخَلَتْ عَلَيْنا امْرأةٌ ؛ فَلَمّا وَلَّتْ ، أوْمَأتُ بِيَدي أنّها قَصيرَةٌ فَقَالَ صلّى اللّه عليه و آله : «اغْتَبتِها»(2). عايشه گويد : «يك زنى پيش ما آمد ؛ چون رو برگرداند ، به دستم اشاره [كردم] كه كوتاه قامت است . رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود كه غيبت او را كردى» .
بلكه عرف از نفسِ اَخبار غيبتْ خصوصيّت تلفظ را نمىفهمد ، بلكه آن را از جهت افهام نوعى مورد حرمت مىداند ؛ يعنى ، اختصاص تلفظ به «ذكر» از باب اين است كه غالباً غيبت با تلفظ واقع مىشود ؛ نه از جهت خصوصيت آن است .
باقى ماند يك مطلب : و آن اين است كه از اطلاق بسيارى از اخبار معلوم مىشود كه كشف سرّ مؤمنين حرام است(3)؛ يعنى ، عيوبى كه از مؤمنين مستور و مخفى است ، چه خَلقى يا خُلقى يا عملى باشد ، حرام است اظهار آن را و افشاى آن را ؛ چه شخص متصفْ راضى به آن باشد يا نه ؛ و چه قصد انتقاص در كار باشد يا نباشد . ولى از ملاحظۀ مجموع اخبار استفاده مىشود كه قصد انتقاص دخيل در حرمت است ؛ مگر آنكه نفس عمل از امورى باشد كه ذكر آن و اشاعۀ آن محرَّم شرعى باشد ، چون
1) - "«غيبت از زنا بدتر است» ." پرسيدم : "اى پيامبر خدا ، چرا اينچنين است؟ فرمود : "زيرا كسى زنا مىكند و سپس به درگاه خداوند توبه مىكند و خداوند توبه او را مىپذيرد ، اما غيبت آمرزيده نمىشود مگر آنكه كسى كه غيبت او را كردهاند از گناه غيبتكننده بگذرد ." سپس فرمود : " .. . و خوردن گوشت او (غيبت شونده) از محرمات الهى است"» . (الأمالي ، طوسى ، ص 537 ، مجلس 19 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 280 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 152 ، حديث 9)
2) - إحياء علوم الدين ، ج 3 ، ص 222 ؛ المصنّفات الأربعة ، كشف الريبة ، ص 37 ؛ مرآة العقول ، ج 10 ، ص 410 .
3) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 294 ، «كتاب الحجّ» ، «باب تحريم إذاعة سرّ المؤمن» .
معاصى خدا كه صاحب معصيت نيز نمىتواند اظهار آن كند و از جملۀ اشاعۀ فاحشه است . و اين مربوط به حرمت غيبت نيست . و بعيد نيست اظهار مستورات مؤمنين در صورت عدم رضايت آنها نيز محرّم باشد ، ولو قصد انتقاص در كار نباشد . در هر صورت بيش از اين تفصيل در اين باب خارج از مقصود ماست(1).
بدانكه حرمت غيبت فى الجمله اجماعى ، بلكه از ضروريات فقه است . و از كبائر و موبقات است . و بحث در اطراف آن و مستثنيات آن از وظيفۀ اين اوراق خارج است(2). آنچه لازم است در اين مقام ذكر آن ، تنبه دادن بر فساد اين سيّئۀ موبقه و تبعات آن است كه بلكه ان شاء اللّه با تفكر در آن بدان مبتلا نشويم ؛ يا اگر خداى نخواسته شديم ، به زودى رجوع كنيم ، توبه كنيم و قلع مادۀ فساد آن را كرده نگذاريم با اين آلودگى و ابتلاى به اين كبيرۀ ايمان كُش از اين عالم منتقل شويم ، كه از براى اين موبقۀ كبيره در عالم غيب و پس پردۀ ملكوت صورت مشوَّه زشتى است كه علاوه بر بدى آن موجب رسوايى در ملأ اعلى و محضر انبياء مرسلين و ملائكۀ مقربين مىشود . صورت ملكوتى آن همان است كه خداوند تبارك و تعالى در كتاب كريمش اشاره به آن مىفرمايد و احاديث شريفه نيز صراحتاً و اشارتاً بيان آن را كردهاند . قال اللّه عزّ وجلّ : (وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ)(3). فرمود : «غيبت نكند بعض شما بعضى را . آيا دوست دارد يكى از شما كه گوشت برادر خود را بخورد در صورتى كه مردار است؟ پس كراهت داريد او را البته» .
ما غافليم از آنكه اعمال ما عيناً با صورتهاى مناسبۀ با آنها در عالم ديگر به ما
رجوع مىكند . نمىدانيم كه اين عملْ صورتِ مردارْ خوردن است . صاحب اين عمل همانطور كه چون سگهاى درنده اعراض مردم را دريده و گوشت آنها را خورده ، در جهنم نيز صورت ملكوتى اين عمل به او رجوع مىكند .
وَفِي رِوايَةٍ أَنَّ رَسُول اللّه لَمّا رَجَمَ الرَّجُلَ فِي الزِّنا ، قالَ رَجُلٌ لِصاحِبِه : هذا اُقْعِصَ كَما يُقْعَصُ الْكَلْبُ . فَمَرَّ النَّبِيُّ مَعَهُما بِجيفَةٍ ، فَقالَ : «اِنْهَشا مِنْها» . فَقالا : يَا رَسُولَ اللّه ، نَنْهَشُ جيفَةً؟! فَقالَ : «ما أَصَبْتُما مِنْ أَخيكُما أَنْتَنُ مِنْ هذِهِ»(1).
«رسول خدا [صلّى اللّه عليه و آله] به واسطۀ زنا مردى را سنگسار فرمود . يكى از حضار به رفيقش گفت : "اين شخص در جايگاه خود كشته شد مثل سگ ." پس از آن پيغمبر [صلّى اللّه عليه و آله] با آن دو نفر به مردارى عبور كردند . فرمود به آنها : "با دندانهاى خود از گوشت اين مردار بِكَنيد ." عرض كردند : يا رسول اللّه ، از گوشت مردار بخوريم؟! فرمود : "آنچه از برادرتان به شما رسيد ، گندش بيش از اين است!"» .
آرى ، رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به قوّت نور بصيرت و مشاهده مىديد عمل آنها را كه گندش از مردار بيشتر است و صورت آن فضيحتر و فظيعتر است .
و در روايت ديگر است كه غيبتكننده در روز قيامت گوشت خود را مىخورد(2). و در وسائل از مجالس صدوقِ طائفه - رضوان اللّه عليه - سند به حضرت امير - عليه السلام - رساند در ضمن مواعظش به نوف البكالى : قَالَ قُلْتُ : زِدْنِي . قَالَ : «اجْتَنِبِ الْغِيبَةَ ، فَإِنَّهَا إِدَامُ كِلاَبِ النَّارِ» . ثُمَّ قَالَ : «يَا نَوْفُ ، كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَ نَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلاَلٍ وَهُوَ يَأْكُلُ لُحُومَ النَّاسِ بِالْغِيبَةِ .. .»(3)الحَدِيثَ .
نوف گويد : «گفتم به مولى عليه السلام : "زياده از اين موعظه فرما مرا ." فرمود : "دورى كن از غيبت ، زيرا كه آن نانخورش سگهاى آتش است ." پس از آن فرمود : "اى نوف ، دروغگوست كسى كه گمان كند زاييدۀ حلال است و حال آنكه گوشتهاى مردم
را مىخورد به غيبت"» .
و منافات ميانۀ اين روايات شريفه نيست ؛ همۀ اينها ممكن است واقع شود : هم گوشت مردار بخورد ، و هم از گوشت خود بخورد ، و هم به صورت سگ باشد و خوراكش مردار باشد ، و هم به صورت مردار باشد و خوراك سگهاى جهنم باشد . آن جا صورْ تابع جهات فاعليه است و يك موجودْ صور عديده ممكن است داشته باشد . چنانچه در محل خود مقرّر است(1).
و عن عقاب الأعمال بِإسْنادِه عَنْ رَسُولِ اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - في حديثٍ : «.. . وَمَنْ مَشَى فِي غيبَةِ أَخِيهِ وَكَشْفِ عَوْرَتِهِ ، كَانَتْ أَوَّلُ خُطْوَةٍ خَطَأَهَا وَضَعَهَا فِي جَهَنَّمَ وَكَشَفَ اللّهُ عَوْرَتَهُ عَلَى رُؤوسِ الْخَلاَئِقِ .. .»(2)إلى آخره .
فرمود : «كسى كه راه رفت در غيبت برادرش و كشف سرّ او ، اوّل قدمى كه بردارد در جهنم گذارد ، و كشف كند خداوند سرّ او را در بين خلايق» . اينها حال روز قيامت و جهنم او كه اينطور خداوند تعالى او را مفتضح در بين خلايق و در محضر ملكوتيين فرمايد .
و در وسائل سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند كه از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - روايت فرموده ، تا مىفرمايد : «وَقَالَ : مَنِ اغْتَابَ امْرءاً مُسْلِماً ، بَطَلَ صَوْمُهُ وَنُقِضَ وُضُوؤه وَجَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَفُوحُ مِنْ فِيهِ رَائِحَةٌ أَنْتَنُ مِنَ الْجِيفَةِ ، يَتَأَذَّى بِهِ أَهْلُ الْمَوْقِفِ . وَإِنْ مَاتَ قَبْلَ أَنْ يَتُوبَ ، مَاتَ مُسْتَحِلاًّ لِمَا حَرَّمَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ»(3).
فرمود رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله : «كسى كه غيبت كند مرد مسلمى را ، باطل شود روزۀ او و شكسته شود وضوى او ؛ و بيايد روز قيامت در حالى كه از دهن او بويى مىآيد كه از بوى مردار گندش بيشتر است ؛ در آزار مىآيند از آن اهل موقف . و اگر
1) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 220 و 225 و210 .
2) - عقاب الأعمال ، ص 340 . در عقاب الأعمال مطبوع آمده است : «من مشى في عيب أخيه .. .» ؛ المصنّفات الأربعة ، كشف الريبة ، ص 33 .
3) - الأمالي ، صدوق ، ص 350 ، حديث 1 ؛ من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 8 ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 282 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 152 ، حديث 13 .
بميرد قبل از توبه ، مرده است در صورتى كه حلال شمرده چيزى را كه خداوند حرام شمرده است» . اين هم حال قبل از ورودش به جهنم كه در نزد اهل «موقف» مفتضح و رسواست و در شمار كفار است ؛ زيرا كه مستحلِّ محرَّمِ الهى كافر است . و مُغتاب در اثر او مثل اوست ، بنابر اين حديث شريف . و حال برزخ او نيز روايت از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - گرديده :
عَنْ أَنَسٍ قَالَ : قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله : «مَرَرْتُ لَيْلَةً أُسْرِيَ بِي عَلَى قَوْمٍ يَخْمِشُونَ وُجُوهَهُمْ بِأَظافيرِهِمْ . فَقُلْتُ : يَا جَبْرَئِيلَ مَنْ هَؤلاَءِ؟ قَالَ : هَؤلاَءِ الَّذِينَ يَغْتَابُونَ النَّاسَ وَيَقَعُونَ فِي أَعْرَاضِهِمْ»(1).
انس بن مالك [گويد] : «رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : گذشتم در شب معراج به قومى كه روىهاى خود را با چنگال خويش خراش مىدادند . از جبرئيل پرسيدم : اينها كياناند؟ گفت : "اينها كسانى هستند كه غيبت مردم را مىكردند و واقع مىشدند در اعراض آنها"» .
پس ، معلوم شد كه شخص مُغتاب در برزخش رسوا و مفتضح است ، و در موقفش پيش اهل آن خجل و شرمسار است ، و در جهنم نيز با رسوايى و بىآبرويى خواهد بهسر برد ؛ بلكه بعض مراتب آن نيز اسباب رسوايى در اين عالم شود . چنانچه در حديث شريف كافى وارد است :
عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السَّلام - يَقُولُ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : يَا مَعْشَرَ مَنْ أَسْلَمَ بِلِسَانِهِ وَلَمْ يَخْلُصِ الإيمَانُ إِلَى قَلْبِهِ لاَ تَذُمُّوا الْمُسْلِمِينَ وَلاَ تَتَبَّعُوا عَوْرَاتِهِمْ فَإِنَّ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَاتِهِمْ ، تَتَبَّعَ اللّهُ عَوْرَتَهُ ؛ وَمَنْ تَتَبَّعَ اللّه عَوْرَتَهُ ؛ يَفْضَحُهُ وَلَوْ فِي بَيْتِهِ»(2).
حضرت صادق - عليه السلام - از حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - حديث مىكند كه فرمود : «اى گروهى كه به زبان اسلام آورديد و ايمان به قلب شما وارد نشده ؛
مذمّت نكنيد مسلمانان را و جستجو نكنيد قبايح مستورۀ آنها را ؛ زيرا كه كسى كه عورات آنها را جستجو كند ، خداوند جستجو كند عورات او را ؛ و كسى را كه خدا جستجوى عورت او كند ، مفتضح كند او را و اگر چه در خانهاش باشد» .
خداوند - تبارك و تعالى - غيور است و هتك مستور مؤمنين و كشف عورات آنها هتك ناموس الهى است . اگر انسان بىحيايى را از حدّ گذراند و هتك حرمات الهيه نمود ، خداوند غيور مستورات او را ، كه به لطف و ستّاريت خود ستر فرموده بود ، مكشوف مىفرمايد و هتك مستور آن را مىفرمايد ، و در بين مردم در اين عالم و ملائكه و انبيا و اوليا - عليهم السلام - در آن عالم مفتضح مىشود .
و در حديث شريف كافى سند به حضرت باقر العلوم - عليه السلام - رساند : قَالَ : «لَمَّا أُسْرِيَ بِالنَّبِيِّ - صلّى اللّه عليه وآله - قَالَ : يَا رَبِّ ، مَا حَالُ الْمُؤمِنِ عِنْدَكَ . قَالَ : يَا مُحَمَّدُ ، مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً ، فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ ، وَأَنَا أَسْرَعُ [شَيْءٍ] إِلَى نُصْرَةِ أَوْلِيَائِي»(1).
فرمود باقر العلوم - عليه السلام - در معراج رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - عرض كرد : «"اى پروردگار چگونه است حال مؤمن پيش تو؟" فرمود : "اى محمد ، كسى كه اهانت كند براى من دوستى را ، پس به تحقيق ظاهر شده است به محاربۀ با من ؛ و من سريعتر هستم به سوىِ يارى كردنِ دوستانِ خودم از هر چه"» . و احاديث در اين رديف بسيار است .
و شيخ صدوق سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند كه فرمود در ضمن حديثى : «وَمَنِ اغْتَابَهُ بِمَا فِيهِ ، فَهُوَ خَارِجٌ مِنْ وَلاَيَةِ اللّه تَعالى دَاخِلٌ فِي وَلاَيَةِ الشَّيْطَانِ»(2). يعنى «كسى كه غيبت كند او را (كسى را كه اهل ستر و عدالت است در ظاهر ، گرچه مذنب باشد پيش خودش) خارج شود از ولايت خداى تعالى و در ولايت شيطان وارد شود» . معلوم است كسى كه از ولايت حق خارج شود و در ولايت شيطان داخل شود ، از
اهل نجات و ايمان نخواهد بود . چنانچه در حديث سابق اسحاق بن عمّار نيز گذشت كه اسلامِ مغتابْ لسانى است و ايمان در قلبش وارد نشده . معلوم است كسى كه مؤمن به خدا باشد و مصدِّق به روز جزا و معتقد به رسيدن به صور اعمال و حقايق سيّئات ، چنين موبقۀ كبيره را ، كه در عوالم غيب و شهادت و در نشئۀ دنيا و برزخ و عقبا او را رسوا و مفتضح مىكند و او را به جهنم به شرّ بليّات مبتلا مىكند و از ولايت حق خارج
مىكند و به ولايت شيطان داخل مىكند ، مرتكب نشود . اگر ما اقدام بدين امر بزرگ كرديم ، بايد بفهميم كه سرچشمه خرابى دارد و حقيقت ايمان در قلب ما وارد نشده .
اگر ايمان وارد قلب شود ، كارها اصلاح مىشود : آثار آن سرايت مىكند به تمام ظاهر و باطن و سرّ و علن . پس ، بايد معالجۀ باطن را بكنيم و مرض قلب را علاج نماييم .
و از احاديث ظاهر شود كه همانطور كه سستى ايمان و عدم خلوص آن موجب مفاسد اخلاقى و اعمالى شود ، اين مفاسد نيز موجب نقصان ايمان ، بلكه زائل شدن آن ، مىشود . و اين مطابق با نوعى از برهان است ؛ چنانچه در محل خود مقرر است(1).
و بدانكه اين معصيت از جهت ديگر هم از معاصى شديدتر و تبعاتش بيشتر است . و آن اين است كه علاوه بر آنكه جنبۀ حقاللّه دارد ، جنبۀ حق الناس هم دارد ، و خداوند نمىآمرزد مغتاب را تا صاحبش از او راضى شود ؛ چنانچه در حديث شريف با چندين طريق به همين مضمون وارد شده :
عن مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ فِي الْمَجَالِسِ وَالأَخْبَارِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِيذَرٍّ ، عَنِ النَّبِي - صلّى اللّه عليه و آله - فِي وَصِيَّةٍ لَهُ قَالَ : «يَا أَبَاذَرٍّ ، إِيَّاكَ وَالْغِيبَةَ! فَإِنَّ الْغِيبَةَ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا» . قُلْتُ : وَلِمَ ذَاكَ يَا رَسُولَ اللّهِ؟ قَالَ : «لِأَنَّ الرَّجُلَ يَزْنِي فَيَتُوبُ إِلَى اللّهِ فَيَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِ ، وَالْغِيبَةُ لاَ تُغْفَرُ حَتَّى يَغْفِرَهَا صَاحِبُهَا»(2).
«رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - در ضمن وصيتهايش به جناب ابىذرّ - رضى
اللّه عنه - مىفرمايد : "بترس از غيبت ، زيرا كه آن از زنا شديدتر است ." عرض كرد[م] : "براى چه يا رسول اللّه؟" فرمود : "براى آنكه زانى اگر توبه كرد خداوند مىآمرزد او را ، ولى غيبت آمرزيده نشود تا آنكه صاحبش بيامرزد"» .
و در علل و خصال و مجمع البيان و كتاب اخوان به همين مضمون ، يا قريب به اين ، حديث نمودهاند(1).
و اگر خداى نخواسته انسان با حقوق مردم از دنيا برود ، كارش بسيار مشكل شود . در حقوق الهى سر و كار با كريم و رحيم مىباشد كه در ساحت مقدسش بغض و كينه ، عداوت و تشفّى راه ندارد ؛ ولى اگر سر و كار با بندگان شد ، ممكن است گرفتار كسى شود كه داراى اينگونه اخلاق باشد و از انسان بدين زودىها نگذرد يا هيچ وقت از او راضى نشود .
پس ، بر انسان لازم است كه مواظب حال خودش خيلى باشد ، و اين ملاحظات را بنمايد كه مطلب بسيار خطرناك است و امر بسيار مشكل است .
و احاديث در تشديد امر غيبت بيش از اين است كه در حوصلۀ اين اوراق بگنجد . و ما به ذكر مختصرى از آن قناعت مىكنيم .
مِثلُ ما رُويَ عَنِ النَّبِيّ - صلّى اللّه عليه و آله - أَنَّهُ خَطَبَ يَوْمَاً ، فَذَكَرَ الرِّبا وَعَظَّمَ شَأْنُه فَقالَ : «إنَّ الدِّرْهَمَ يُصيبُهُ الرَّجُلُ مِنَ الرِّبا أَعْظَمُ مِنْ ستّةٍ وثَلاثينَ زَنْيَةً . وَإنَّ أَرْبَى الرِّبا عِرْضُ الرَّجُلِ المُسْلِمِ»(2).
جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - در ضمن خطبهاى چنانچه در اين حديث است ، ذكر «ربا» را كردند و او را بزرگ شمردند و فرمود [ند] «يك درهم از آن از سى و شش زنا بزرگتر است ؛ و از ربا بالاتر آبروى مسلمان است» .
ورُويَ عنه - صلّى اللّه عليه وآله - أَنَّهُ قالَ : «مَا النّارُ في اليَبْسِ بِأَسْرَعَ مِنَ الغيبَةِ في
حَسَناتِ العَبْدِ»(1). «آتش سريعتر در سوزاندن و فانى كردن چيزِ خشك نيست از غيبت در اِفناى حسنات بنده» .
وَ عَنِ النَّبيّ صلّى اللّه عليه وآله : «يُؤْتى بِأَحدٍ يَوْمَ القِيامَةِ فَيُوقَفُ بَيْنَ يَدَيِ الربِّ عَزَّ وَجَلَّ وَيُدْفَعُ إلَيْهِ كِتابُهُ ، فَلا يَرى حَسَناتِهِ فيهِ . فَيَقُولُ : إلهي ، لَيْسَ هذا كِتابي لا أَرى فيهِ حَسَناتي . فَيُقالُ لَهُ : إنَّ رَبَّكَ لا يَضِلُّ وَلا يَنْسى ، ذَهَبَ عَمَلُكَ بِاغْتِيابِ النّاسِ . ثُمَّ ، يُؤْتى بآخَرَ وَيُدْفَعُ إلَيْهِ كِتابُهُ ، فَيَرى فيهِ طاعاتٍ كَثيرةً . فَيَقُولُ : إِلهي ، ما هذا كِتابي ، فَإنّي ما عَمِلْتُ هذِهِ الطّاعاتِ . فَيُقالُ لَهُ : إنَّ فُلاناً اغْتابَكَ فَدُفِعَ حَسَناتُهُ إلَيْكَ .. .»(2)إلى آخره .
«از رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - حديث شده كه آورده شود روز قيامت يك نفرى در پيشگاه حق ، نگاه داشته شود و كتابش به او داده شود . پس حسنات خود را در آن نبيند . گويد : "خداوندا ، اين كتاب من نيست! نمىبينم در اين حسنات خود را ." به او گفته شود : "همانا پروردگار تو گمراه نيست و نسيان نكند ؛ از بين رفت عمل تو به واسطۀ غيبت كردن از مردم ." پس از آن ، ديگرى آورده شود و داده شود به او كتابش . پس در آن طاعتهاى بسيارى ببيند . بگويد : "بارالها ، اين كتاب من نيست ، زيرا كه من اين طاعات را نكردم!" گفته شود به او "فلانى غيبت تو كرده ، پس داده شد حسنات او به تو"» .
وَعَنِ النَّبيِّ ، صلّى اللّه عليه وآله : «أَدْنَى الكُفْرِ أَنْ يَسْمَعَ الرَّجُلُ مِنْ أخيهِ كَلِمَةً فَيَحْفَظها عَلَيْهِ يُريدُ أنْ يَفْضَحَهُ بِهَا ، اُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ»(3).
از پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - منقول است كه «اوّل مرتبۀ كفر آن است كه شخص بشنود از برادر خود كلمه[اى] را و حفظ كند آن را و بخواهد مفتضح كند او را به واسطۀ آن كلمه . براى چنين اشخاص نصيب و بهرهاى نيست» .
اين مختصّ از اخبار اين باب ؛ در صورتى كه عناوين ديگر نيز به غيبت منطبق مىشود و گناهان و مفاسد آنها شامل حال مغتاب مىباشد ، از قبيل اهانت مؤمن و اذلال و احتقار و استخفاف آن ، و تعيير و احصاء عثرات و طعن بر او ، كه هر يك براى هلاكت انسان سببى است مستقل . و اخبار وارده در مذمت هر يك از آنها كمرشكن است . و ما از ذكر آنها چشم پوشيديم براى اختصار .
چنانچه اين معصيت كبيره و اين موبقۀ عظيمه از مفسدات ايمان و اخلاق و ظاهر و باطن است و در دنيا و آخرت انسان را منجر به رسوايى و بىآبرويى مىكند ، چنانچه شمّهاى از آن را در فصل گذشته شنيدى ، همينطور اين رذيله مفاسد اجتماعى و نوعى نيز دارد ؛ و از اين جهت از بسيارى از معاصى قبح و فسادش افزون مىباشد .
يكى از مقاصد بزرگ شرايع و انبياء عظام - سلام اللّه عليهم - كه علاوه بر آنكه خود مقصود مستقل است ، وسيلۀ پيشرفت مقاصد بزرگ و دخيل تام در تشكيل مدينۀ فاضله مىباشد ، توحيد كلمه و توحيد عقيده است ، و اجتماع در مهامّ امور و جلوگيرى از تعديات ظالمانۀ ارباب تعدى است ، كه مستلزم فساد بنى الانسان و خراب مدينۀ فاضله است . و اين مقصد بزرگ ، كه مصلح اجتماعى و فردى است ، انجام نگيرد مگر در سايۀ وحدت نفوس و اتحاد همم و الفت و اخوّت و صداقت قلبى و صفاى باطنى و ظاهرى ؛ و افراد جامعه بهطورى شوند كه نوع بنى آدم تشكيل يك شخص دهند ، و جمعيت به منزلۀ يك شخص باشد و افراد به منزلۀ اعضا و اجزاى آن باشد ؛ و تمام كوششها و سعىها حول يك مقصد بزرگ الهى و يك مهم عظيم عقلى ، كه صلاح جمعيت و فرد است ، چرخ زند . و اگر چنين مودّت و اخوّتى در بين يك نوع يا يك طايفه پيدا شد ، غلبه كنند بر تمام طوايف و مللى كه بر اين طريقه نباشند . چنانچه از مراجعۀ به تواريخ ، خصوصاً تاريخ جنگهاى اسلام و فتوحات عظيمۀ آن ، مطلب خوب روشن
مىشود ، كه در اوايل طلوع اين قانون الهى ، چون شمّهاى از اين اتحاد و وحدت در بين مسلمين بوده و مساعى آنها مشفوع به تخليص نيّات نوعاً بوده ، در مدت كمى چه فتوحات بزرگى كردند ، و در اندك زمانى به سلطنتهاى بزرگ آن زمان ، كه عمدۀ آن ايران و روم بوده ، غلبه كردند و با عدۀ كم بر لشكرهاى گران و جمعيتهاى بىپايان غالب شدند .
و پيغمبر اسلام عقد اخوّت بين مسلمين در صدر اوّل اجرا فرمود و به نصّ (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)(1). اخوّت بين تمام مؤمنين برقرار شد .
و در كافى شريف است : عَنِ الْعَقَرْقُوفِيِّ ، قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السَّلام - يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ : «اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا إِخْوَةً بَرَرَةً مُتَحَابِّينَ فِي اللّهِ مُتَوَاصِلِينَ مُتَرَاحِمِينَ ؛ تَزَاوَرُوا وَتَلاقَوا وَتَذَاكَرُوا أَمْرَنَا وَأَحْيُوهُ»(2).
وَ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «يَحِقُّ عَلَى الْمُسْلِمِينَ الاجْتِهَادُ فِي التَّوَاصُلِ وَالتَّعَاوُنُ عَلَى التَّعَاطُفِ وَالْمُوَاسَاةِ لأَهْلِ الْحَاجَةِ وَتَعَاطُفُ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ حَتَّى تَكُونُوا كَمَا أَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ )رُحَماءُ بَيْنَهُمْ .. .((3)» الآية .
وعنه عليه السَّلام : «تَوَاصَلُوا وَتَبَارُّوا وَتَرَاحَمُوا وَكُونُوا إِخْوَةً أَبْرَاراً كَمَا أَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ»(4).
1) - الحجرات (49) : 10 .
2) - «عقرقوفى گويد : از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه به يارانش مىفرمود : "تقوا بورزيد و با يكديگر همچون برادرانى خوشرفتار باشيد ؛ در راه خدا ياور يكديگر باشيد و به يكديگر بپيونديد و با هم دوستى نماييد . به ديدار يكديگر برويد و در امر ما بحث كنيد و آن را زنده نگه داريد» . (الكافي ، ج 2 ، ص 175 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التراحم والتعاطف» ، حديث 1)
3) - و از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمود : "شايسته است كه مسلمانان در پيوستن به يكديگر و يارى كردن و محبت و مواسات با نيازمندان و مهربانى نسبت به هم بكوشند تا همچنان باشند كه خداوند عزّ و جلّ از آنان خبر داده به قول خويش كه «مؤمنان با يكديگر مهرباناند"» . (الكافي ، ج 2 ، ص 175 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التراحم والتعاطف» ، حديث 4)
4) - امام صادق عليهالسلام فرمودند : «با يكديگر پيوند داشته باشيد و خوشرفتارى و مهربانى نماييد و برادرانى نيكوكار باشيد ، همانگونه كه خداى عزّ وجلّ فرمانتان داده است» . (الكافي ، ج 2 ، ص 175 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب التراحم والتعاطف» ، حديث 2 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 216 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 124 ، حديث 3)
مسلمين مأمورند به دوستى و مواصلت و نيكويى به يكديگر و مودّت و اخوّت . و معلوم است آنچه موجب ازدياد اين معانى شود ، محبوب و مرغوب است ؛ و آنچه اين عقد مواصلت و اخوّت را بگسلد و تفرقه در بين جمعيت اندازد ، مبغوض صاحب شرع و مخالف مقاصد بزرگ اوست . و پر واضح است كه اين كبيرۀ موبقه اگر رايج شود در بين جمعيتى ، موجب كينه و حسد و بغض و عداوت شده و ريشۀ فساد در جمعيت بدواند ؛ درخت نفاق و دورويى در آنها ايجاد كند و برومند نمايد ، و وحدت و اتحاد جامعه را گسسته كند ، و پايۀ ديانت را سست كند . و از اين جهت بر فساد و قبح آن افزوده گردد .
پس بر هر مسْلم غيورِ ديندارى لازم است براى [حفظ] شخص خود از فساد و نوع اهل دين از نفاق و نگهدارى حوزۀ مسلمين و نگهبانى وحدت و جمعيت و اِحكام عقد اخوّت ، خود را از اين رذيله [حفظ] كند و آنها را نهى از اين عمل قبيح نمايد ؛ و اگر خداى نخواسته تا كنون داراى اين عمل زشت [بوده] ، از آن توبه كند ، و در صورت امكان و عدم فساد ، از صاحبش استرضاء و استحلال نمايد ، والاّ براى او استغفار كرده ، و ترك
اين خطيئه را نموده ، و ريشۀ صداقت و وحدت و اتحاد را در قلب خود كشت كرده ، تا از اعضاى صالحۀ جامعه به شمار آيد و يكى از اجزاى دخيله در چرخ اسلام باشد . وَاللّه الْهَادِي إِلَى سَبِيلِ الرَّشَادِ .
بدانكه علاج اين خطيئۀ عظيمه چون خطيئات ديگر به علم نافع و عمل توان نمود .
اما علم ، پس چنين است كه انسان تفكر كند در فايدۀ مترتبۀ بر اين عمل و آن را مقايسه كند با نتايج سوء و ثمرات زشتى كه بر آن مترتب است ، و آن را در ميزان عقل
گذاشته از آن استفتا نمايد . البته انسان با خود دشمنى ندارد ؛ تمام معاصى از روى جهالت و نادانى و غفلت از مبادى آن و نتايج آن از انسان صادر مىشود . اما فايدۀ خيالى مترتّب بر آن ، آن است كه انسان به قدر چند دقيقه قضاى شهوت نفسانى خود را در ذكر مَساوى مردم و كشف عورات آنها كرده ، و با بذله گويى و هرزهسرايى ، كه ملايم با طبيعت حيوانى يا شيطانى است ، صرف وقت نموده مجلس آرايى نموده و تشفّى قلبى از محسودان نموده است .
اما آثار زشت آن ، شمّهاى از آن را در فصلهاى سابق شنيدى . اكنون شمّهاى از آن را گوش كن و عبرتگير و در ميزان مقايسهگذار . البته اين تفكر و موازنه نتايج حسنه دارد .
اما آثار آن در اين عالم ، آن است كه انسان از چشم مردم مىافتد و اطمينان آنها از او سلب مىشود . طباع مردم بالفطره مجبول به حبّ كمال و نيكويى و خوبى و متنفر از نقص و پستى و زشتى است ؛ و بالجمله ، فرق مىگذارند بين اشخاصى كه احتراز از هتك مستور و از كشف اَعراض و سراير مردم كنند ، و غير آنها . حتى خود مغتاب نيز شخص محترز از اين امور را از خود ممتاز داند ، فطرتاً و عقلاً . اگر كار را از حد گذراند
و پردۀ ناموس اَعراض مردم را دريد ، خداوند او را در همين عالم رسوا مىكند . چنانچه در روايت اسحاق بن عمّار ، كه سبق ذكر يافت(1)، مذكور است . و بايد انسان بترسد از آن رسوايى كه به دست حق تعالى واقع شود كه جبران پذير نخواهد بود . پناه مىبرم به خداوند از غضب حليم . بلكه ممكن است هتك حرمات مؤمنين و كشف عورات آنها انسان را منتهى به سوء عاقبت كند ؛ زيرا كه اگر اين عمل در انسان ملكه شد ، تأثيراتى در نفس دارد كه يكى از آنها اين است كه توليد بغض و عداوت مىكند نسبت به صاحبش ؛ و كم كم زياد مىشود . و ممكن است اين بغض و عداوت باعث شود كه در وقت مردن كه كشف بعض حقايق بر انسان شود و معاينۀ بعض عوالم را كرد و پردۀ ملكوت برداشته شد ، انسان به واسطۀ رؤيت مقامات آنها و اكرام و اعظام حق تعالى از
1) - ر .ك : صفحه 337 .
آنها به حق تعالى بغض پيدا كند : انسان بالجمله دشمنِ دوستِ دشمن است ، و مبغضِ محبّ مبغوض است ؛ پس ، با دشمنى حق و ملائكۀ او ، از اين عالم منتقل شده به خذلان ابدى و شقاوت دائمى رسد .
عزيزم ، با بندگان خدا ، كه مورد رحمت و نعمت او هستند و مخلّع به خلعت اسلام و ايماناند ، دوستى پيدا كن و محبت قلبى داشته باش . مبادا به محبوب حق دشمنى داشته باشى كه حق تعالى دشمنِ دشمنِ محبوب خود است ، و تو را از ساحت رحمت خود طرد مىكند . و بندگان خاص خدا در بين بندگان مخفى هستند ، و معلوم نيست اين دشمنى تو و هتك ستر و كشف عورت اين مؤمن برگشت به هتك ستر خدا نكند . مؤمنين اولياء حقاند . دوستى با آنها دوستى با حق است ؛ و دشمنى آنها دشمنى با حق است . بترس از غضب حق و برحذر باش از خصومت شفعاء روز جزا- «وَيلٌ لِمَنْ شُفَعاؤهُ خُصَماؤهُ»(1).
قدرى تفكر كن در اين نتايج دنيويه و اخرويۀ اين معصيت ؛ و قدرى تأمل كن در آن صورتهاى موحشۀ مدهشه كه در قبر و برزخ و قيامت به آن مبتلا مىشوى ؛ و مراجعه كن به كتب معتبرۀ اصحاب - رضوان اللّه عليهم - و اخبار مأثوره از ائمۀ اطهار - سلام اللّه عليهم - كه حقيقتاً كمرشكن است ؛ پس ، موازنه و مقايسه كن بين يك ربع ساعت هرزه گويى و بذله سرايى و قضاى شهوت خيالى ، و هزاران هزار سال گرفتارى ، در صورتى كه اهل نجات باشى و با ايمان از اين عالم بروى ؛ و الاّ مقايسه كن آن را با خلود در جهنم و عذاب اليم هميشگى نَعُوذُ بِاللّه مِنْهُ .
علاوه بر اين ، تو اگر دشمنى نيز دارى با شخصى كه از او غيبت مىكنى ، مقتضاى دشمنى نيز آن است كه از او غيبت [نكنى] اگر ايمان به احاديث دارى ؛ زيرا كه در حديث وارد است كه حسنات غيبتكن منتقل مىشود به نامۀ عمل كسى كه از او غيبت كرده ، و سيئات اين به نامۀ آن منتقل مىشود(2). پس خواستى دشمنى با او كنى ، با خود دشمنى
كردى . پس بدان با خداوند نمىتوانى ستيزه كنى . خداوند قادر است با همين غيبت تو آن شخص را در نظر مردم عزيز و محترم كند ؛ و تو را به واسطۀ همين در نظر آنها خوار و ناچيز كند ؛ و در محضر كروبيين نيز همين معامله را كند : نامۀ اعمال تو را از سيّئات پر كند ، پس تو را مفتضح كند ؛ و نامۀ اعمال او را از حسنات پر كند ، و او را معزّز و محترم كند . پس ، بفهم كه با چه قادر جبّارى در ستيزه هستى ، و از دشمنى او بترس .
و اما عملى ، به اين است كه تا چندى با هر زحمت شده كفّ نفس از اين معصيت كرده ، مهار زبان خود را در دست گرفته كاملاً از خود مراقبت كنى ؛ و با خود قرارداد كنى كه چندى مرتكب اين خطيئه نشوى ، و از خود مراقبت و محافظت كنى و حساب خود را بكشى ؛ اميد است ان شاء اللّه پس از مدت كمى اصلاح شده قلع مادۀ آن بشود . و كم كم كار بر تو آسان مىشود ؛ پس از چندى احساس مىكنى كه طبعاً از آن منزجر و متنفرى ؛ پس راحتى نفس و التذاذ آن در ترك اين مىشود .
بدانكه علما و فقها - رضوان اللّه عليهم - مواردى را از حرمت غيبت استثنا فرمودند كه در كلمات بعضى بالغ بر ده موضوع مىشود . و ما در صدد شمردن آنها نيستيم ، زيرا كه اين اوراقْ موضوع براى بحث فقهى نيست . آنچه لازم است در اين مورد ذكر كنيم اين است كه انسان بايد در همۀ موارد از مكايد نفس ايمن نباشد و با كمال دقت و احتياط تامّ مشى كند ؛ و در صدد عذرتراشى نباشد كه يكى از موارد استثنا را به دست آورده به عيبجويى و بذله گويى سرگرم شود .
مكايد نفس بسيار دقيق است . ممكن است انسان را از راه شرعْ مموَّه [نموده] گول زند و وارد در مهالك كند . مثلاً غيبتِ متجاهر به فسق گرچه جايز است . بلكه در بعض موارد كه موجب ردع او شود واجب است و از مراتب نهى از منكر به شمار مىآيد ، ولى
انسان بايد ملاحظه كند كه داعى نفسانى او در اين غيبت آيا همين داعى شرعى الهى است ، يا داعى شيطانى و محرّك نفسانى در آن مدخليت دارد . اگر داعى الهى دارد ، از عبادات به شمار مىآيد ؛ بلكه غيبت با قصد اصلاح متجاهر و عاصى از اوضح مصاديق احسان و انعام به اوست ، گرچه خودش نفهمد . ولى اگر مشوب به فساد و هواهاى نفسانى است ، در صدد تخليص نيت برآيد و از اعراض مردم بدون قصد صحيح اِعراض كند بلكه عادت دادن نفس را به غيبت در مورد جايز نيز مضر به حال آن است ؛ زيرا كه نفس مايل به شرور و قبايح است ، ممكن است به واسطۀ احتراز ننمودن از آن در موارد جايز ، كم كم وارد شود به مرحلۀ ديگر كه آن موارد محرّمه است . چنانچه ورود در شبهات با آنكه جايز است ولى نيكو نيست ؛ چون آنها حِماى محرّمات است و ممكن است انسان به واسطۀ ورود در آنها در محرّمات نيز وارد شود . انسان بايد حتىالامكان نفس را پرهيز از اين امور دهد و از چيزهايى كه احتمال سركشى نفس در آنها مىرود احتراز كند .
بلى ، در مواردى كه غيبت واجب مىشود ، مثل مورد سابق و بعضى موارد ديگر كه علما ذكر فرمودهاند ، البته بايد اقدام نمود ، ولى نيت را از هواى نفس و متابعت شيطان بايد تخليص نمود . ولى در موارد جواز ترك آن اولى و احسن است . هر امر جايزى را انسان نبايد مرتكب شود ؛ و خصوصاً اينطور از امور كه مكايد نفس و شيطان در آن خيلى كارگر است .
در روايت است كه حضرت عيسى - سلام اللّه عليه - با حواريّين به مردار سگى گذشتند . حواريّين گفتند : چقدر بوى اين مردار بد است! حضرت عيسى - عليه السلام - فرمود : چقدر دندانهاى او سفيد است!(1)البته مربى نوع بشر بايد صاحب چنين نفس تزكيه شدهاى باشد . راضى نشد از مصنوع حق تعالى ذكر سوء شود . آنها نقص او را ديدند ، آن حضرت كمال آن را گوشزد آنها كرد .
1) - وَرُوِيَ أَنَّهُ عليهالسلام مَرَّ وَالْحَواريّونَ عَلى جيفَةٍ ، فَقالَ الْحَواريّونَ : ما أَنْتَن ريحَ هذَا الْكلبِ : فَقَالَ عِيسَى عليهالسلام : «مَا أَشَدَّ بَيَاض أَسْنانِهِ» . (إحياء علوم الدين ، ج 3 ، ص 210 ؛ المصنّفات الأربعة ، كشف الريبة ، ص 34)
شنيدم در حديث است از حضرت عيسى - عليه السلام - كه فرموده : مِثل مگس كه بر قاذورات مىنشيند نباشيد كه به موارد عيوب مردم متوجه باشيد(1).
و از حضرت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - روايت شده ، قال : «طوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النّاسِ»(2). انسان خوب است كه همانطور كه تفحص از عيوب مردم مىكند ، قدرى از عيوب خود تفحص كند . چقدر زشت است كه انسانِ داراى هزاران معايب از خود غفلت كند و به معايب ديگران بپردازد و آن را سربار معايب خود كند . اگر انسان قدرى در حالات و اخلاق و اعمال خود سير كند و به اصلاح آنها بپردازد ، كارهايش اصلاح مىشود . و اگر خود را خالى از عيب بداند ، از كمال جهل و نادانى او است . و هيچ عيبى بالاتر از آن [نيست] كه انسان عيب خود را نفهمد و از آن غافل باشد و با آنكه مجموعۀ عيوب است به عيوب ديگران بپردازد .
چنانچه غيبت حرام است ، گوش كردن به آن نيز رفيق آن است در حرمت . بلكه از بعض روايات ظاهر شود كه مستمع مثل مغتاب است در همۀ عيوب حتى وجوب استحلال و كبيره بودن آن . مثل النبوى ، صلّى اللّه عليه و آله : «المُسْتَمِعُ أَحَدُ المُغْتابَيْنِ»(3). وَعَنْ عَلِيٍّ عليه السلام : «السّامِعُ أَحَدُ الُمغتَابَيْنِ»(4). «گوش كنندۀ به غيبت نيز غيبت كُن
1) - چنين حديثى از حضرت عيسى عليهالسلام نيافتيم اما قريب به آن از امير المؤمنين على عليهالسلامنقل شده است . «الأشرار يتّبعون مساوئ الناس ويتركون محاسنهم كما يتّبع الذباب المواضع الفاسدة» . (ر .ك : شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد ، ج 20 ، ص 269 ، الحكم المنسوبة 113 ؛ تنبيه الخواطر ونزهة النواظر (مجموعه ورّام) ، ج 2 ، ص 473)
2) - «خوشا به حال كسى كه عيب خودش او را از عيبهاى ديگران باز دارد» . (تنبيه الخواطر ونزهة النواظر (مجموعۀ ورّام) ، ص 128 ؛ المصنّفات الأربعة ، كشف الريبة ، ص 45)
3) - إحياء علوم الدين ، ج 3 ، ص 214 ؛ تنبيه الخواطر ونزهة النواظر (مجموعه ورّام) ، ص 127 ؛ المصنّفات الأربعة ، كشف الريبة ، ص 39 .
4) - المصنّفات الأربعة ، كشف الريبة ، ص 39 (با كمى تفاوت) .
است» . و مقصود از «سامع» نيز مستمع است .
بلكه از روايات بسيارى ظاهر مىشود كه ردّ غيبت واجب است :
عَنِ الصَّدُوقِ بِإسْنادِه عَنِ الصَّادِقِ - عليه السَّلام - فِي حَدِيثِ مَنَاهِي النَّبِي صلّى اللّه عليه و آله : «أنَّ رَسُولَ اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - نَهَى عَنِ الْغِيبَةِ وَالاِسْتِمَاعِ إِلَيْهَا» . إلى أنْ قالَ : «أَلا ، وَمَنْ تَطَوَّلَ عَلَى أَخِيهِ فِي غِيبَةٍ سَمِعَهَا فِيهِ فِي مَجْلِسٍ فَرَدَّهَا عَنْهُ ، رَدَّ اللّهُ عَنْهُ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الشَّرِّ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ . فَإِنْ هُوَ [لَمْ يَرُدَّهَا وَهُوَ] قَادِرٌ عَلَى رَدِّهَا ، كَانَ عَلَيْهِ كَوِزْرِ مَنِ اغْتَابَهُ سَبْعِينَ مَرَّةً»(1).
«پيغمبر اكرم - صلى اللّه عليه و آله - از غيبت و گوش كردن آن نهى فرمود . و بعد از آن فرمود : "آگاه باش كه كسى كه بر برادر خود منت گذارد و غيبتى را كه دربارۀ او شنيد در مجلسى ردّ نمايد از او ، خداى تعالى از او ردّ فرمايد هزار باب از شرّ در دنيا و آخرت . و اگر ردّ نكند آن را با آنكه قادر بر ردّ آن باشد ، مىباشد بر او مثل گناه كسى كه غيبت كرده است او را هفتاد بار"» .
وَ عَنِ الصَّدوق بِإسْنادِهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ - عليهما السلام - عَنْ آبَائِهِ فِي وَصِيَّةِ النَّبِيِّ لِعَلِيٍّ ، عليهما السلام : «يَا عَلِيُّ ، مَنِ اغْتِيبَ عِنْدَهُ أَخُوهُ الْمُسْلِمُ فَاسْتَطَاعَ نَصْرَهُ فَلَمْ يَنْصُرْهُ خَذَلَهُ اللّهُ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ»(2).
«فرمود رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - در ضمن وصيتهايش به حضرت امير المؤمنين عليه السلام : "اى على ، كسى كه پيش او غيبت شود برادر مسلمانش و قادر باشد بر يارى او و يارى نكند او را ، رسوا كند او را خداوند در دنيا و آخرت"» .
وَ عَنْ عِقابِ اْلأعْمالِ بِسَنَدِهِ عَنِ النَّبيِّ صلّى اللّه عليه و آله : «مَنْ رَدَّ عَنْ أَخِيهِ غِيبَةً سَمِعَهَا فِي مَجْلِسٍ ، رَدَّ اللّهُ عَنْهُ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الشَّرِّ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ فَإِنْ لَمْ يَرُدَّ عَنْهُ وَأَعْجَبَهُ ، كَانَ
1) - من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 8 ، «باب ذكر جمل من مناهي النبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم» ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 282 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 152 ، حديث 13 .
2) - من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 269 ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 291 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 156 ، حديث 1 .
عَلَيْهِ كَوِزْرِ مَنِ اغْتَابَ»(1).
علاّمه علماى متأخرين ، محقق جليل و جامع فضيلت علم و عمل ، شيخ انصارى - رضوان اللّه تعالى عليه - مىفرمايد :
«ظاهر اين است كه اين ردّ غير از نهى از غيبت است . و مراد به آن يارى كردن از غايب است به آن چيزى كه مناسب غيبت است : پس اگر عيب دنيوى باشد ، به اينطور يارى كند او را كه عيبْ آن است كه خداى تعالى عيب شمرده ، مثل معاصى كه بالاتر آن همين غيبت تو است از برادرت به چيزى كه خداى تعالى عيب نكرده او را . و اگر عيب دينى باشد ، توجيه كند او را به چيزى كه از معصيت خارج شود . و اگر قابل توجيه نيست ، يارى كند از او به اينكه مؤمن گاهى مبتلا مىشود به معصيت ، پس سزاوار چنين است كه استغفار شود براى او ، نه تعيير شود از او ؛ و شايد تعيير تو او را بزرگتر باشد پيش خداى تعالى از معصيت او»(2). انتهى كلامه و رفع مقامه .
و گاه مىشود كه مستمع علاوه بر آن كه ردّ غيبت كه واجب است نمىكند ، مغتاب را به غيبت وادار مىكند ، يا به شركت با او و همنفس شدن و عَجَبهاى بىموقع پى در پى گفتن ؛ يا اگر از اهل صلاح به شمار آيد ، به واسطۀ ذكرى يا استغفارى يا چيزهاى ديگرى كه وسايل شيطانى است ، مغتاب را به غيبت وادار كند . و تواند بود كه حديث شريف كه وزر او را هفتاد مرتبه مثل وزر مغتاب قرار داده بود ، اشاره به چنين اشخاصى باشد . نَعُوذُ بِاللّه مِنْهُ .
شيخ بزرگوار و محقق عالى مقدار ، شهيد سعيد - رضوان اللّه عليه - را كلامى است كه ما تتميم مىكنيم اين مقام را به ترجمۀ آن كلام شريف . فرمايد :
«از پليدترين انواع غيبت ، غيبتى است كه بعض اشخاص كه در صورتْ اهل علم و فهم هستند و اهل ريا هستند ، مىكنند . زيرا كه آنها مقصود خود را مىفهمانند به صورت اهل صلاح و تقوا . اينها غيبت مىكنند و اظهار مىكنند كه ما از آن پرهيز مىكنيم ، ولى نمىدانند به واسطۀ نادانى و جهل خود كه آنها جمع بين دو زشتى نمودهاند ؛ يكى ريا و يكى غيبت . و مثل اين است كسى كه ذكر شود پيش او انسانى ، بگويد : الحمدللّه كه ما مبتلا به حبّ رياست نيستيم . يا مثلاً مبتلا به حبّ دنيا نيستيم . يا ما صفت كذايى را نداريم . يا بگويد : نعوذ باللّه از كمى حيا ؛ يا از بىتوفيقى . يا بگويد : خداوند ما را حفظ كند از فلان عمل مثلاً . بلكه گاهى مجرد حمد خدا غيبت است ، اگر از آن عيب كسى فهميده شود ؛ منتها اين غيبتى است كه در صورت اهل صلاح واقع شده . اين شخص خواسته كه عيب كند غير را به قسمى از كلام كه مشتمل بر غيبت و رياست ، و دعواى خلاصى از عيب و مبرا بودن از آن است با آنكه واقع است در آن ؛ بلكه بزرگتر از آن . و از طرق غيبت آن است كه گاهى پيش از آنكه بخواهد غيبت كسى را كند ، از او مدحى مىكند و مثلاً مىگويد : فلانى چه حالات خوبى دارد! در عبادات كوتاهى نمىكند ؛ ولى به واسطۀ كم صبرى ، كه همۀ ماها به آن مبتلا هستيم ، سستى در عبادت براى او پيدا شده . خود را مذمت مىكند و مقصودش مذمت از اوست! و از خود مىخواهد مدح كند به تشبيه كردن خود را به اهل صلاح در مذمت كردن از خود . اين شخص جمع كرده بين سه فاحشۀ غيبت و ريا و تزكيۀ نفس . و گمان مىكند كه از صالحين است و از غيبت تعفف مىكند! اين چنين شيطان بازى مىكند با اهل جهل و نادانى در صورتى كه اشتغال به علم و عمل پيدا كردند بدون آنكه طريقه را محكم كنند . پس ، شيطان تعقيب كند آنها را و به مكايد خود حبط كند عمل آنها را و به آنها
بخندد .
و از اين قبيل است آنكه اگر در مجلسى غيبتى شود و بعضى حاضرين نشنوند و يكى از آنها بخواهد غافلين را متوجه كند به غيبت ، بگويد : سبحان اللّه چه چيز عجيبى است! اين شخص ذكر خدا كند و آن را وسيلۀ تحقق باطل و خبث خود قرار دهد ؛ مع الوصف به حق تعالى در اين ذكر منت گذارد . اين نيست جز از جهل و غرور .
و از اين قبيل است آنكه بگويد : فلان شخص براى او فلان اتفاق افتاد يا مبتلا به فلان چيز شد ، بلكه بگويد : براى رفيق ما يا دوست ما چنين ابتلايى پيش آمد كرد ، خداوند ما و او را بيامرزد . اين شخص اظهار دعا و تألم و دوستى و رفاقت مىكند و غيبت خود را با اين امور انجام مىدهد . و خداوند از خبث باطن و فساد نيت او مطلع است . و او به واسطۀ جهل خود نمىداند كه غضب حق نسبت به او بيشتر است از جهّال كه متجاهر به غيبت هستند .
و از اقسام خفيۀ غيبت ، گوش كردن به آن است از روى تعجب ؛ زيرا كه او اظهار تعجب مىكند كه نشاط مغتاب زياده گردد در غيبت و او را وادار به غيبت مىكند به تعجب . مثلاً مىگويد : من تعجب مىكنم از اين حرف! من تاكنون نمىدانستم آن را! من از فلانى اين كار را نمىدانستم! مىخواهد تصديق كند با اين كلماتْ مغتاب را و از او طلب زيادت كند با لطايف ، با آنكه تصديق غيبت نيز غيبت است و گوش كردن به آن ، بلكه سكوت كردن در وقت شنيدن آن ، غيبت است»(1)انتهى ترجمة كلامه ، رفع مقامه .
و گاه شود كه عناوين ديگر بر غيبت نيز افزوده شود و بر فساد و قبح و عقاب آن افزوده گردد ؛ مثل آنكه شخص مغتاب در پيش روى آن كس كه غيبت او را كند اظهار دوستى كند و مدح و منقبت از او كند . و اين از مراتب نفاق و دورويى و دوزبانى است كه در اخبار از آن مذمت بليغ شده است .
فَفِي الكافي الشَّريف بِإسْنادِه عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السَّلام - قَالَ : «مَنْ لَقِيَ الْمُسْلِمِينَ بِوَجْهَيْنِ وَلِسَانَيْنِ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلَهُ لِسَانَانِ مِنْ نَارٍ»(2).
فرمايد : «كسى كه ملاقات كند مسلمانان را با دو رو و با دو زبان ، بيايد در روز قيامت و حال آنكه از براى او دو زبان است از آتش» .
اين است صورت اين عمل قبيح و نتيجۀ اين نفاق در عالم آخرت . پناه مىبرم به خداى تعالى از شرّ زبان و نفس امّارۀ خود . وَالْحَمْدُ للّهِِ أَوَّلاً وَآخِراً .
حديث بيستم [ اخلاص ]
الحديث العشرون : بالسَّنَدِ المُتَّصِلِ إلى الشَّيخِ الثِّقَةِ الجَليلِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْني - قُدِّسَ سِرُّه - عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنِ الْمِنْقَرِيِّ ، عَنْ سُفْيَانَ بْنِ عُيَيْنَةَ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السَّلام - فِي قَوْلِ اللَّه تَعالى : (لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)(1). قَالَ : «لَيْسَ يَعْنِي أَكْثَرَكُمْ عَمَلاً ، وَلَكِنْ أَصْوَبَكُمْ عَمَلاً . وَإِنَّمَا الإِصَابَةُ خَشْيَةُ اللّهِ وَالنِّيَّةُ الصَّادِقَةُ وَالْخَشيَةُ» . ثُمَّ قَالَ : «الإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ حَتَّى يَخْلُصَ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ . وَالْعَمَلُ الْخَالِصُ ، الَّذِي لاَ تُرِيدُ أَنْ يَحْمَدَكَ عَلَيْهِ أَحَدٌ إِلاَّ اللّه تَعالى ؛ وَالنِّيَّةُ أَفْضَلُ مِنَ الْعَمَلِ . أَلا وَإِنَّ النِّيَّةَ هِيَ الْعَمَلُ» . ثُمَّ تَلاَ قَوْلَهُ عَزَّ وَجَلَّ : (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ)(2)يَعْنِي عَلَى نِيَّتِهِ»(3).
ترجمه : «سفيان از حضرت صادق - عليه السلام - نقل كند در تفسير فرمودۀ خداى تعالى : (لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً) . «تا امتحان كند شما را كدام يك نيكوتريد از حيث عملها» .
فرمود : "قصد نكرده بيشترِ شما را از حيث عمل ، و ليكن درستتر شما را از حيث عمل . و جز اين نيست كه اين درستىْ ترس از خدا و نيت راست است با ترس ." پس از آن گفت : "مراعات كردن عمل را تا خالص شود سختتر از عمل است . و عمل خالص [آن
است] كه نخواهى كه ثنا كند تو را بر آن كس مگر خداى تعالى ؛ و نيّت برتر از عمل است . آگاه باش ، همانا نيتْ عملْ است ." پس از آن تلاوت كرد قول خداى عزّ وجلّ را : )قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ( . «بگو هر كسى عمل مىكند بر شكل خود» يعنى بر نيت خود"» .
شرح : «بلاء» به معنى امتحان و تجربه است . چنانچه در صحاح گويد : «بَلَوْتُهُ بَلْوى ، جَرَّبْتُهُ وَاخْتَبَرْتُهُ . وَبَلاهُ اللّه بَلاءً ؛ وَأَبْلاهُ إبْلاءً حَسَناً . وَابْتَلاهُ ، أَي اخْتَبَرَهُ(1)» .
و(أَيّكُم) مفعول دوم است از براى (لِيَبْلُوَكُم) به تضمين معناى «علم» ، بنا به فرمودۀ مجلسى(2). و اين درست نيايد . زيرا كه «أَىّ» استفهاميه فعل را معلّق مىكند از عمل . و صواب آن است كه )أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً( جملۀ مبتدا و خبر است ؛ و در معناى مفعولِ فعلِ «بلوى» است . و اگر «أَىّ» را موصوله بگيريم ، براى كلام مرحوم مجلسى وجهى است ؛ ولى استفهاميه بودن آن اظهر است .
و «صوابْ» نقيض خطا است ؛ چنانچه جوهرى گويد(3).
و «خشية» دوم در بعضى از نسخ ، چنانچه مجلسى فرمايد ، نيست(4). و اگر باشد احتمالاتى دارد كه اظهر آن اين است كه «واو» به معنى «مَعَ» باشد .
و از أسرار الصلوة شهيد ثانى - رحمه اللّه - منقول است كه «النِّيَّةُ الصَّادِقَةُ الْحَسَنَةُ»(5).
و «ابقاء بر عمل» مراعات و محافظت آن است . چنانچه جوهرى گويد : «أَبْقَيْتُ عَلى فُلانٍ . إذا أَرْعَيْتُ عَلَيْهِ وَرَحِمْتُهُ» .
1) - بلوته ، بلوى «آن را تجربه كردم و آن را به معرض آزمايش و امتحان آوردم» ، و بلاه اللّه بلاءً و أبلاه إبلاءً حسناً و ابتلاه «او را آزمايش كرد» . الصحاح ، ج 6 ، ص 2285 ، مادّه «بلا» .
2) - مرآة العقول ، ج 7 ، ص 78 .
3) - الصحاح ، ج 1 ، ص 165 ، مادۀ «صوب» .
4) - مرآة العقول ، ج 7 ، ص 78 .
5) - در نسخههاى أسرار الصلوة تنها «النيّة الصادقة» آمده است (رسائل الشهيد الثاني ، أسرار الصلوة ، ص 108 (ط - مكتبة بصيرتى) ؛ المصنّفات الأربعة ، التنبيهات العليّة ، ص 230) ولى در نقل مرحوم مجلسى از أسرار الصلوة «النيّة الصادقة الحسنة» آمده است . (ر .ك : مرآة العقول ، ج 7 ، ص 78 ؛ بحار الأنوار ، ج 67 ، ص 231)
و «شاكلة» به معنى طريقه و شكل و ناحيه است ؛ چنانچه در قاموس و صحاح(1)است . فعن القاموس : «الشاكلةُ ، الشكل ، والناحية ، والنيّة ، والطريقة»(2).
و ما بيان آنچه شرح دادنى است در حديث شريف در ضمن فصولى چند به رشتۀ تحرير درمىآوريم ان شاءاللّه .
(لِيَبْلُوَكُمْ) اشاره است به قول خداى تعالى : (تَبَارَكَ الَّذِى بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ * الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيوةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)(3). «فرخنده است آنكه به دست اوست ملك و سلطنت . و او بر هر چيز تواناست . آن كس كه آفريد مردن و زندگانى را تا امتحان كند شما را كداميك نيكوتريد در عمل» .
محقق مجلسى - قدّس سرّه - فرمايد : «اين آيۀ شريفه دلالت دارد بر آنكه موتْ امر وجودى است . و مراد از آن يا موت طارى بر حيات است ، يا عدم اصلى است»(4). انتهى .
دلالت نمودن آيۀ شريفه مبنى بر آن است كه خلق متعلق به آن باشد بالذات . و اما اگر بالعرض مورد تعلق باشد ، دلالتى ندارد ؛ چنانچه محققين گويند . و بر فرض دلالت ، احتمال آن كه موتْ عدم اصلى باشد وجهى ندارد . زيرا كه وجودى بودن عدم اصلى جمع نقيضين است ؛ با آنكه موت را به معنى عدم اصلى دانستن خود فى حدّ ذاته صحيح ننمايد .
بالجمله ، تحقيق آن است كه «موت» عبارت است از انتقال از نشئۀ ظاهرۀ مُلكيه به نشئۀ باطنۀ ملكوتيه . يا آنكه موت عبارت است از حيات ثانوى ملكوتى بعد از حيات اولى مُلكى . و بر هر تقدير ، امر وجودى است ، بلكه اتمّ از وجود مُلكى است ؛ زيرا كه
حيات ملكى دنيوى مشوب به مواد طبيعيۀ ميّته است و حيات آنها عَرَضِ زائل است ، به خلاف حيات ذاتى ملكوتى كه در آنجا از براى نفوس استقلال حاصل شود . و آن دار دارِ حيات و لوازم حيات است ؛ و ابدانِ مثالى برزخى قيام صدورى به نفوس دارند ؛ چنانچه در محل لايق مقرر است . بالجمله ، حيات ملكوتى - كه از آن تعبير به موت شود تا به سمع شنوندگان سنگين نيايد - متعلِّق جعل و خلقت ، و در تحت قدرت ذات مقدس است .
و معنى «اختبار» و امتحان و كيفيت نسبت آنها را به حق تعالى - جلّ جلاله - پيش از اين در شرح بعضى احاديث مذكور داشتيم(1)بهطورى كه جهل بر ذات مقدس لازم نيايد ، و محتاج به تكلفات و تأويلات نباشد . و اجمال آن را به طريق اشاره مذكور مىداريم . و آن اين است كه نفوس انسانيه در بدو فطرت و خلقت جز محض استعداد و نفس قابليت نيستند ، و عارى از هر گونه فعليت در جانب شقاوت و سعادت هستند ؛ و پس از وقوع در تحت تصرف حركات طبيعيۀ جوهريه و فعليۀ اختياريه ، استعداداتْ متبدل به فعليت شده و تميزات حاصل مىگردد . پس ، امتياز سعيد از شقى و غثّ از سمين به حيات مُلكى پيدا شود . و غايت خلقت حيات امتياز و اختبار نفوس است . پس ، ترتب امتحان بر خلقْ معلوم شد . و اما خلق موت نيز دخيل در اين امتيازات هست ، بلكه جزء اخير علت است ؛ زيرا كه ميزان در فعلياتْ صور اخيره است كه انسان با آن صورت منتقل [شود] . و بالجمله ، ميزانِ امتيازاتْ صور اُخرويۀ ملكوتيه است ، و حصول آنها به حركات جوهريه و اختياريۀ دنيويۀ ملكيه است . پس ، ترتب امتحان و اختبار بر خلقت موت و حيات معلوم شد بدون جهل . و تفصيل در اين باب تا رفع اشكال بهكلى شود منوط است به بيان علم «ذاتى» قبل الايجاد و علم «فعلى» مع الايجاد . و آن از حوصلۀ اين اوراق خارج است .
1) - ر .ك : حديث پانزدهم، ص 261.
و اينكه فرموده است : (أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً) و امتحان را كه راجع به نيكوترى «اعمال» قرار داده ، آن نيز برگشت به همين معنى كه ذكر شد كند ، بنابر اين حديث شريف ؛ زيرا كه «احسنيت» را تفسير به «اصوبيّت» فرموده ، و اصوبيّت را به «خشيت» و «نيت صادقه» ارجاع نموده ، و اينها صور باطنيۀ نفس و مورد امتيازات واقعيۀ ارواحاند ، يا آنكه مظاهر امتيازات غيبيۀ ذاتيه هستند ؛ بلكه بنابر تأثر قلب و باطن از اعمال ظاهريه ، كه پيش از اين ذكر شد(1)، اين امتيازات نيز به واسطۀ اعمال واقع شود ؛ پس ، امتحان اعمالْ امتحان ذاتيات نيز هست .
و اگر چنانچه آيۀ شريفه را بر ظاهر خود حمل كنيم و قطع نظر از تفسير امام - عليه السلام - كنيم ، نيز «امتحان» به همان معنى مذكور خواهد بود ؛ زيرا كه نفس حصول در نشئۀ دنيا و خلقت موت و حيات ، موجب امتيازات اعمال حسنه و سيّئه است : اما خلقت حيات ، معلوم است . و اما موت ، زيرا كه با علم به عدم ثبات حيات دنيايى و حصول انتقال از اين نشئۀ فانيه ، البته اعمال انسان فرق مىنمايد و امتيازات حاصل مىگردد .
بدانكه در اين حديث شريف صواب و نيكويى عمل را مبتنى بر دو اصل شريف قرار داده است ، و ميزان در كمال و تماميت آن را اين دو اصل قرار داده : يكى خوف و خشيت از حق تعالى ؛ و ديگر نيت صادقه و ارادۀ خالصه . و بر ذمّۀ ماست كه ارتباط اين دو اصل را با كمال عمل و صواب و درستى آن بيان نماييم .
پس ، گوييم كه خوف و ترس از حق تعالى موجب تقواى نفوس و پرهيزگارى آنها است ؛ و آن باعث شود كه قبولِ آثارِ اعمال را بيشتر نمايد .
و تفصيل اين اجمال آن است كه ما پيش از اين در شرح بعضى از احاديث سالفه ذكر
1) - ر .ك : صفحه 22 و140.
كرديم(1)كه هر يك از اعمال حسنه يا سيّئه را در نفس تأثيرى است ؛ پس اگر آن عمل از سنخ عبادات و مناسك باشد ، تأثيرش آن است كه قواى طبيعيه را خاضع قواى عقليه كند و جنبۀ ملكوت نفس را بر ملك قاهر نمايد و طبيعت را منقاد روحانيت نمايد تا برسد به آن مقام كه جذبات روحيه دست دهد و به مقصود اصلى رسد . و هر عملى كه اين تأثير را بيشتر كند و اين خدمت را بهتر انجام دهد ، آن عمل مصابتر و مقصود اصلى بر آن بهتر مترتب است ؛ و هر چيزى كه دخيل در اين تأثير باشد ، مكفّل اصابۀ عمل است . و غالباً افضليت اعمال را ميزان همين است . و توان حديث معروف «أَفْضَلُ الاَْعْمالِ أَحْمَزُها»(2)را نيز به همين نكته منطبق نمود .
پس از معلوم شدن اين مقدمه ، بايد دانست كه تقوا نفوس را صاف و پاك كند از كدورات و آلايش ؛ و البته اگر صفحۀ نفوس از حجب معاصى و كدورات آنها صافى باشد ، اعمال حسنه در آن مؤثرتر و اصابۀ به غرض بهتر نمايد ، و سرّ بزرگ عبادات ، كه ارتياض طبيعت و قهر ملكوت بر مُلك و نفوذ ارادۀ فاعلۀ نفس است ، بهتر انجام گيرد .
پس ، خشيت از حق را ، كه مؤثر تامّ در تقواى نفوس است ، يكى از عوامل بزرگ اصلاح نفوس و دخيل در اصابۀ اعمال و حسن و كمال آنها بايد شمرد ؛ زيرا كه تقوا علاوه بر آنكه خود يكى از مصلحات نفس است ، مؤثر در تأثير اعمال قلبيه و قالبيۀ انسان و موجب قبولى آنها نيز هست ؛ چنانچه خداى تعالى فرمايد : (إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ)(3). «خداوند از پرهيزگاران قبول مىكند و بس» .
و دوم عامل بزرگ در اصابه و كمال اعمال - كه فى الحقيقه به منزلۀ قوۀ فاعله است ، چنانچه خشيت و تقواى حاصل از آن به منزلۀ شرايط تأثير [است] و در حقيقت تصفيۀ قابل نمايند و رفع مانع كنند - نيت صادقه و ارادۀ خالصه است كه كمال و نقص و صحت
و فساد عبادات كاملاً تابع آن است ؛ و هر قدر عبادات از تشريك و شوب نيات خالصتر باشند كاملترند . و هيچ چيز در عبادات به اهميت نيت و تخليص آن نيست ، زيرا كه نسبت نيات به عبادات ، نسبت ارواح به ابدان و نفوس به اجساد است ؛ چنانچه پيكرۀ آنها از مقام ملك نفس و بدن آن صادر شود و نيت و روح آنها از جنبۀ باطن نفس و مقام قلب صادر شود - و هيچ عبادتى بىنيت خالصه مقبول درگاه حق تعالى نيست ؛ الاّ آنكه اگر خالص از ريا و شرك ظاهرى ملكى نباشد - و آن ريايى است كه فقها - رضوان اللّه عليهم - ذكر فرمودند- موجب بطلان و عدم اجزاى ظاهر است ؛ و اگر خالص از تشريك باطنى نباشد ، گرچه به حسب ظاهر شرع و حكم فقهى صحيح و مجزى است ، ولى به حسب باطن شرع و حقيقت و اسرار عبادات ، صحيح نيست و مقبول پيشگاه مقدس نمىباشد . پس ، ملازمه نيست بين صحت عبادت و قبول آن . چنانچه در اخبار نيز ذكر اين مطلب بسيار است(1).
و تعريف جامع شرك در عبادت ، كه تمام مراتب آن را شامل گردد ، ادخال رضاى غير حق است در آن ، چه رضاى خود باشد يا غير خود ؛ الاّ آنكه اگر رضاى غير خود از ساير مردم باشد ، شرك ظاهر و رياى فقهى است ؛ و اگر رضاى خود باشد ، آن شرك خفى باطنى است ؛ و در نظر اهل معارف باطل و ناچيز است و مقبول درگاه حق نيست . مثلاً كسى كه نماز شب بخواند براى وسعت روزى ، يا صدقه دهد براى رفع بليّات ، يا زكات دهد براى تنميۀ مال ، يعنى اينها را براى حق تعالى بكند و از عنايت او اين امور را بخواهد ، اين عبادات گرچه صحيح و مجزى و با اتيان به اجزا و شرايط شرعيه اين آثار نيز بر او مترتب شود ، لكن اين عبادت حق تعالى نيست ، و داراى نيت صادقه و ارادۀ خالصانه نخواهد بود ؛ بلكه اين عبادت براى تعمير دنيا و رسيدن به مطلوبات نفسانيۀ دنيويه است ؛ پس عمل او مصاب نيست . چنانچه اگر عبادات براى ترس از جهنم و شوق بهشت باشد ، نيز خالص براى حق نيست و نيت صادقانه در آن ندارد . بلكه توان گفت كه اين عبادات خالص براى شيطان و نفس است ؛ و انسانِ داراى اين نحو عبادات ،
1) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 5 ، ص 476 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أفعال الصلاة» ، باب 3 ، حديث 1 ، 3 ، 4 و 6 .
رضاى حق را به هيچ وجه داخل در آنها نكرده تا تشريك باشد ؛ بلكه فقط بت بزرگ را پرستيده ، «مادر بتها بت نفس شماست»(1).
اينگونه از عبادات را حق تعالى به واسطۀ ضعف ما و رحمت واسعۀ خود به يك مرتبه قبول فرموده ؛ يعنى ، آثارى بر آنها مترتب فرموده و عناياتى در مقابل آنها قرار داده كه اگر انسان به شرايط ظاهريه و اقبال قلب و حضور آن و شرايط قبول آنها قيام كند ، تمام آن آثار بر آنها مترتب شود و تمام وعدهها انجاز گردد .
اينها حال عبادت عبيد و اجراء . و اما عبادت احرار كه براى حب حق تعالى و يافتن آن ذات مقدس را اهل عبادت واقع مىشود ، و خوف از جهنم و شوق بهشت محرّك آنها در آن نيست ، اوّل مقام اوليا و احرار است . و از براى آنها مقامات و معارج ديگر است كه به بيان نيايد و از حوصله خارج است . مادامى كه نفس توجه به عبادت و عابد و معبود دارد ، خالص نيست ؛ بايد دل خالى از اغيار گردد و در آن غير حق راهى نداشته باشد تا
خالص باشد . چنانچه در حديث شريف كافى وارد است :
قَالَ : سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ : (إِلاّ مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ) . قَالَ : «الْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَلَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ» . قَالَ : «وَكُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكٌ أَوْ شَكٌّ فَهُوَ سَاقِطٌ . وَإِنَّمَا أَرادَ بالزُّهْدِ فِي الدُّنْيَا لِتَفْرَغَ قُلُوبُهُمْ للآخِرَةِ»(2).
سفيان بن عُيَينَة ، راوى حديث سابق ، گفت : سؤال كردم از حضرت صادق - عليه السلام - از فرمودۀ خداى عزّ وجلّ كه در وصف روز قيامت مىفرمايد : (يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ
1) - «مادر بتها بت نفس شماست / زآنكه آن بت مار و اين بت اژدهاست» . (مثنوى معنوى ، ص 37 ، دفتر اوّل ، بيت 772 )
2) - «[سفيان] گفت از امام صادق عليهالسلام از اين كلام خداوند عزّ وجلّ : "جز كسى كه با قلب سليم نزد خدا آيد ." سؤال كردم . فرمود : "صاحب قلب سليم كسى است كه پروردگارش را ملاقات كند در حالى كه قلب او متوجۀ جز خدا نباشد . و هر دلى كه در آن شرك و ريبى باشد ساقط است . و [پيامبران و اولياى خدا] زهد از دنيا را اختيار كردند تا دلشان براى آخرت فارغ باشد» . (الكافي ، ج 2 ، ص 16 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الإخلاص» ، حديث 5 . در اين چاپ از كافى «أرادوا الزهد» به جاى «أراد بالزهد» آمده است . (نيز ر .ك : مرآة العقول ، ج 7 ، ص 87 )
وَلاَ بَنُونَ * إِلاّ مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ)(1). «روزى كه نفع نمىدهد مال و نه اولاد ، مگر كسى كه بيايد با قلب سالم» فرمود : «قلب سليم آن است كه ملاقات مىكند پروردگار خود را و حال آنكه نيست در آن احدى سواى او» . فرمود : «و هر قلبى كه در آن شرك يا ترديد باشد ، ساقط است آن . و جز آن نيست كه اراده فرموده خدا زهد را در دنيا تا فارغ شود دلهاى آنها براى آخرت» .
البته قلوبى كه در آن غير حق راه داشته باشد و دستخوش شرك و شك باشد ، چه شرك جلى و چه شرك خفى ، از درجۀ اعتبار در محضر قدس پروردگار ساقط است .
و از شرك خفى است اعتماد بر اسباب و ركون بر غير حق . حتى در روايت(2)وارد است كه تحويل انگشترى براى ياد ماندن مطلبى در خاطر از شرك خفى است(3). و راه داشتن غير حق در دل از شرك خفى به شمار مىرود .
و اخلاص نيتْ اخراج غير حق است از منزلگاه آن ذات مقدس .
چنانچه براى شكّ نيز مراتبى است كه بعض از آن را شك جلى و بعضى را شك خفى بايد دانست كه از ضعف يقين و نقصان ايمان حاصل شود . مطلق اعتماد بر غير حق و توجه به مخلوق از ضعف يقين و سستى ايمان است ؛ چنانچه تزلزل در امور نيز از آن است . و مرتبۀ اخفاى شك ، حالت تلوين و عدم تمكين در توحيد است .
پس ، توحيد حقيقى اسقاط اضافات و تعينات و كثرات است ، حتى كثرات اسمائى و صفاتى ؛ و تمكين در آن خلوص از شك است . و «قلب سليم» قلب خالى از مطلق شرك و شك است .
1) - الشعراء (26) : 88 - 89 .
2) - حديث در وسائل در احكام ملابس است . و صاحب وسائل ، فتوا به عدم جواز داده است ، مگر در عدد ركعات كه منصوص است ، لكن سوق روايت ، شهادت بر كراهت دهد . منه عفي عنه
3) - قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليهالسلام : «إِنَّ الشِّرْكَ أَخْفَى مِنْ دَبِيبِ النَّمْلِ» . وَقَالَ : «مِنْهُ تَحْوِيلُ الْخَاتَمِ لِيَذْكُرَ الْحَاجَةَ ، وَشِبْهُ هَذَا» ؛ «امام صادق عليهالسلامفرمود : همانا شرك از راه رفتن مورچه پنهانتر است» . و فرمود : «از جملۀ شرك ، گرداندن انگشترى است براى آنكه حاجت خود را از ياد نبرد ، و مانند آن» . (معاني الأخبار ، ص 379 ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 5 ، ص 99 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أحكام الملابس» ، باب 61 ، حديث 1)
و در اين حديث شريف كه مىفرمايد : «وَإِنَّمَا أَرادَ بِالزُّهدِ .. .» اشاره به آن است كه غايت زهد در دنيا [آن است كه] كم كم قلب از آن منصرف شود و متنفر گردد ، و توجه به مقصود اصلى و مطلوب واقعى پيدا كند .
و از صدر حديث ظاهر شود كه مقصود از «آخرت» غاية القصواى دايرۀ وجود و نهايت رجوع است ؛ و آخرت به قول مطلق همان است . بنابراين ، دنيا تمام دايرۀ ظهور ، و زهد در آن مستلزم خلوص قلب است از غير حق تعالى . پس ، هر كس كه در قلب او غير حق باشد و توجه به اغيار داشته باشد ، چه از امور ملكى مادى باشد يا امور معنوى ، چه صور اخروى يا كمالات و مدارج ، بالجمله هر چه غير حق است ، از اهل دنياست و زاهد نيست در دنيا ، و محروم از آخرت حقيقى و بهشت لقاء ، كه اعلى مراتب بهشت است ، مىباشد ، گرچه داراى مراتب ديگر از كمالات معنوى و بهشتهاى عالى مرتبه باشد ؛ چنانچه اهل دنيا در اموال دنيوى و مقامات آن مختلفند . و آن مقامات از اهل اللّه بودن بسى دور است .
بدانكه از براى «اخلاص» تعريفهايى كردند كه ما ذكر بعضى از آنها را كه پيش اصحاب سلوك و معارف متداول [است] مىكنيم به طريق اجمال .
جناب عارف حكيم سالك ، خواجه عبداللّه انصارى - قدّس سرّه - فرمايد : الإِخْلاصُ تَصْفِيَةُ الْعَمَلِ مِنْ كُلِّ شَوبٍ(1). «اخلاص صافى نمودن عمل است از هر خلطى» . و اين اعم است از آن كه شوب به رضاى خود داشته باشد ، يا شوب به رضاى مخلوقات ديگرى .
و از شيخ اجل بهايى منقول است كه اصحاب قلوب از براى آن تعريفاتى كردهاند : قيل : تَنْزيهُ الْعَمَلِ أَنْ يَكُونَ لِغَيْرِ اللّه فيهِ نَصيبٌ . «گفته شده است كه آن پاكيزه نمودن
1) - منازل السائرين ، ص 62 ، «باب الإخلاص» .
عمل است از اينكه از براى غير خدا در آن نصيبى باشد» . و اين نيز قريب به تعريف سابق است . وَقيلَ : أَنْ لاَ يُريد عامِلُهُ عَلَيْهِ عِوَضاً فِي الدّارَيْنِ(1). و «گفته شده كه آن اين است كه اراده نكند عامل آن عوضى براى آن در دو دنيا» .
و از صاحب غرائب البيان(2)نقل شده است كه «مخلصان آنها هستند كه عبادت خدا كنند بهطورى كه نبينند خود را در عبوديت او و نه عالَم و اهل آن را ؛ و تجاوز نكنند از حدّ عبوديت در مشاهدۀ ربوبيت . پس ، وقتى كه ساقط شد از بنده حظوظ او از خاك تا عرش ، راه دين را سلوك كرده . و آن طريق بندگى و عبوديتى است كه خالص باشد از ديدن حوادث به واسطۀ شهود روح جمال پروردگار را . و اين است دينى كه حق تعالى اختيار فرموده است براى خود و از غير حق تخليص فرمود آن را و فرمود : )أَلا للّهِِ الدِّينُ الْخَالِصُ((3). و دين خالص نورِ قِدَم است پس از متلاشى شدن حدوث ، در بيابان نور عظمت و وحدانيت . گويى خداى تعالى دعوت فرموده بندگان خود را بر سبيل تنبيه و اشاره به سوى تخليص نمودن سرّ خود را از اغيار در اقبال آنها به سوى او»(4).
و از شيخ محقق ، محيىالدين عربى(5)، نقل است كه گفته است : أَلا ، للّه الدّينُ الخالِصُ
1) - الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 441 ؛ مرآة العقول ، ج 7 ، ص 81 .
2) - اگرچه در نسخه مستنسخه موجود «غرائب البيان» آمده است ولى صحيح آن «عرائس البيان» است كه تأليف روزبهان بقلى شيرازى مىباشد .
3) - «بدانكه دين خالص تنها براى خداست» . (الزمر (39) : 3)
4) - تفسير عرائس البيان في حقائق القرآن ، ج 3 ، ص 202 .
5) - محمّد بن على بن محمّد عربى (560 - 638) بزرگترين عارف قرن هفتم و از عارفان بزرگ قرون اسلامى است . وى به «ابن عربى» ، «محيىالدين» ، «شيخ اكبر» شهرت دارد . آثار مهم وى در عرفان از عصر وى تاكنون مورد مراجعه و بحث و تدريس و شرح و تفسير تمامى عارفان و علاقهمندان به عرفان مىباشد . فهم كتابهاى وى بهخصوص «فصوص» مشكل است و در هر زمان معدود كسانى از عهدۀ آن برآمدهاند . حدود 200 اثر به وى منسوب است كه مهمترين آنها الفتوحات المكّية ، فصوص الحكم ، التجلّيات الإلهية ، إنشاء الدوائر ، تفسير قرآن مىباشد . كتاب فصوص از كتابهاى اصلى و مهمّ درسى عرفان محسوب مىشود كه بر آن بزرگترين عارفان پس از وى شرح و حاشيه دارند . امام خمينى قدسسره بر فصوص حواشى نفيسى دارند .
عَنْ شَوْبِ الغَيْرِيَّةِ وَالأنانِيَّةِ ؛ لأنَّكَ لِفَنائِكَ فيهِ بِالْكُلِّيَّةِ فَلا ذاتَ لَكَ وَلا صِفَةَ وَلا فِعْلَ وَلا دينَ وَإلاّ لَما خَلُصَ الدّينُ بالحقيقة فَلا يَكُونُ للّهِِ(1).
تا رسوم عبوديت و غيريت و انانيت باقى است و عابد و معبود و عبادت و اخلاص و دين در كار است ، شوب به غيريت و انانيت است . و اين شرك است پيش ارباب معارف . عبادت اهل خلوص نقشۀ تجليات محبوب است ؛ و در قلب آنها جز ذات حقِ واحد راه ندارد . و با آنكه افق امكان به وجوب متصل و تدلّى ذاتى و دنوّ مطلق حقيقى براى آنها پيدا شده و رسوم غيريت به كلى مرتفع شده ، با اين وصف ، به تمام وظايف عبوديت اقدام و قيام مىنمايند . و عبوديت آنها بالرويّه و بالتفكر نيست ، بلكه عبوديت بالتجلى است ؛ چنانچه اشارۀ به اين معنى دارد نماز شب معراج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله(2).
بدانكه آنچه در حديث شريف است كه «الإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ حَتَّى يَخْلُصَ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ» تحريص بر آن است كه انسان از اعمالى كه مىكند بايد مراعات و مواظبت نمايد ، چه در حين اتيان آن و چه بعد از آن . زيرا كه گاه شود كه انسان در حال اتيان عمل آن را بىعيب و نقص تحويل دهد و خالى از ريا و عجب و غير آن باشد ، ولى بعد از عمل به واسطۀ ذكر آن به ريا مبتلا شود . چنانچه در حديث شريف كافى وارد است :
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السَّلام - أَنَّهُ قَالَ : «الإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ» . قَالَ : وَمَا الإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ؟ قَالَ : «يَصِلُ الرَّجُلُ بِصِلَةٍ وَيُنْفِقُ نَفَقَةً لِلّهِ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ ، فَكُتِبَ لَهُ سِرّاً ؛
1) - «بدانكه دين چو از آلايش غيريت و خوديت پاك گشت ، براى خدا خواهد بود ؛ چه با فناى كلى تو در ذات حق براى تو ذات و صفت و فعل و دين نمىماند . و در غير اين حال دين به حقيقت خالص و پاك نگرديده است و براى خدا نيز نخواهد بود» . (تفسير القرآن الكريم ، ابن عربى (تأويلات ملاّعبدالرزّاق كاشاني) ، ج 2 ، ص 370)
2) - ر .ك : علل الشرائع ، ص 315 - 316 ، حديث 1 ؛ سرّ الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 14 - 15 .
ثُمَّ يَذْكُرُهَا فَتُمْحى فَتُكْتَبُ لَهُ علاَنِيَةً ؛ ثُمَّ يَذْكُرُهَا فَتُمْحَى ، فَتُكتَبُ لَهُ رِيَاءً»(1).
«از حضرت باقر العلوم - عليه الصلاة والسلام - روايت شده كه فرمود : "مراعات عمل سختتر است از عمل ." راوى گفت : "مراعات عمل چيست؟" فرمود : "مرد صله مىكند يا انفاقى مىنمايد براى خداى واحد بىشريك (يعنى ريا در عمل نمىكند) ، پس نوشته شود آن عمل براى او پنهانى و ثواب پنهانى به او دهند ؛ پس از آن ذكر مىكند آن عمل را ، پس محو شود آن و نوشته شود براى او آشكارا . (يعنى ثواب عبادت آشكارا به او دهند) . پس از آن ذكر كند آن را ، پس محو شود آن و نوشته شود براى او ريا"» .
انسان تا آخر عمرش هيچگاه از شرّ شيطان و نفس مأمون نيست . گمان نكند كه عملى را كه بجا آورد براى خدا و رضاى مخلوق را در آن داخل نكرد ، ديگر از شرّ نفس خبيث در آن محفوظ ماند ؛ اگر مواظبت و مراقبت از آن ننمايد ، ممكن است نفس او را وادار كند به اظهار آن . و گاه شود كه اظهار آن را به كنايه و اشاره نمايد . مثلاً نماز شب خود را بخواهد به چشم مردم بكشد ، با حقه و سالوس از هواى خوب يا بد سحر و مناجات يا اذان مردم ذكرى كند ؛ و با مكايد خفيۀ نفس عمل خود را ضايع و از درجۀ اعتبار ساقط كند . انسان بايد مثل طبيب و پرستار مهربان از حال خود مواظبت نمايد ، و مهار نفس سركش را از دست ندهد كه به مجرد غفلت مهار را بگسلاند و انسان را به خاك مذلت و هلاكت كشاند ؛ و در هر حال به خداى تعالى پناه برد از شرّ شيطان و نفس امّاره . (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّ مَا رَحِمَ رَبِّى)(2).
و ببايد دانست كه تخليص نيت از تمام مراتب شرك و ريا و غير آن ، و مراقبت و ابقاءِ بر آن ، از امور بسيار مشكل و مهم است ، بلكه بعض مراتب آن جز براى خلّص اولياء اللّه ميسر و ميسور نيست ؛ زيرا كه نيت عبارت است از ارادۀ باعثۀ به عمل ، و آن تابع غايات اخيره است ، چنانچه اين غايات تابع ملكات نفسانيه است كه باطن ذات
انسان و شاكلۀ آن را تشكيل دهد .
كسى كه داراى حب جاه و رياست است و اين حب ملكۀ نفسانيّه و شاكلۀ روح او شده است ، غايت آمال او رسيدن به آن مطلوب است ، و افعال صادره از او تابع آن غايت است و داعى و محرك او همان مطلوب نفسانى است و اعمال او براى وصول به آن مطلوب از او صادر گردد . مادامى كه اين حب در قلب اوست ، عمل او خالص نتواند شد .
و كسى كه حب نفس و خودخواهى ملكه و شاكلۀ نفس اوست ، غايت مقصد و نهايت مطلوب او رسيدن به ملايمات نفسانيه است و محرك و داعى او در اعمال همين غايت است ؛ چه اعمال او براى وصول به مطلوبات دنيويه باشد ، يا مطلوبات اخرويه از قبيل حور و قصور و جنّات و نعم آن نشئه . بلكه مادامى كه انانيت و خودخواهى و خودبينى در كار است ، اگر براى تحصيل معارف و كمالات روحيه نيز اقدامى كند يا قدمى زند ، براى خود و نفسانيت خويش است ؛ و آن نيز خودخواهى است نه خداخواهى . و معلوم است خودخواهى و خداخواهى با هم جمع نشود . بلكه اگر خدا را خواهد ، براى خود خواهد و غايت مقصد و نهايت مطلوبْ خود و نفسانيت است .
پس ، معلوم شد كه تخليص نيت از مطلق شرك كار بسيار بزرگى است كه از هر كس نيايد ، و كمال و نقص اعمال تابع كمال و نقص نيّات است ، زيرا كه نيّت صورت فعليه و جنبۀ ملكوتيۀ عمل است ، چنانچه اشاره به آن نموديم . و در حديث شريف اشاره به همين مطالب مىنمايد آنجا كه فرمايد : «وَالنيَّةُ أَفْضَلُ مِنَ الْعَمَلِ . أَلا ، وَإِنَّ النيَّةَ هِيَ الْعَمَلُ» . «نيت از عمل افضل است ، بلكه نيتْ تمام حقيقت عمل است» . و اين مبنى بر مبالغه نيست ، چنانچه بعضى احتمال دادهاند(1)، بلكه مبنى بر حقيقت است ؛ زيرا نيتْ صورت كاملۀ عمل و فصل محصِّل او است ، و صحت و فساد و كمال و نقص اعمال به آن است . چنانچه عملِ واحد به واسطۀ نيت گاهى تعظيم و گاهى توهين است ؛ و گاهى تامّ و گاهى ناقص است ؛ و گاهى از سنخ ملكوتِ اعلى و صورت بهيّۀ جميله دارد ، و گاهى از ملكوت اسفل و صورت موحشۀ مدهشه دارد .
1) - ر .ك : مرآة العقول ، ج 7 ، ص 85 ؛ شرح اُصول الكافي ، ملاّ صالح مازندرانى ، ج 8 ، ص 53 .
ظاهر نماز على بن ابى طالب - عليه السلام - و نماز فلان منافق در اجزاء و شرايط [و] صورت ظاهرى عمل هيچ تفاوتى ندارد ، ليكن آن يك با آن عمل معراج الىاللّه كند و صورتش ملكوت اعلى است ؛ و ديگرى با آن عمل به جهنم سقوط كند و صورتش ملكوت اسفل است و از شدت ظلمت شبيه ندارد .
به واسطۀ چند قرص نان جوين كه خانوادۀ عصمت علیهم السلام در راه خدا مىدهند ، چندين آيه خداى تعالى در مدح آنها فرو مىفرستد(1). جاهل گمان مىكند دو سه روز گرسنگى و غذاى خود را به فقرا دادن امر مهمى است . با اين كه صورت اين قبيل اعمال از هر كس
مىشود صادر شود و چيز مهمى نيست ، اهميت آن به واسطۀ قصد خالص و نيت صادقانه است .
روح عمل ، قوى و لطيف و از قلب سليم صافى صادر است كه داراى اينقدر اهميت است . صورت ظاهر نبى اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - و ساير مردم فرقى نداشت ، و لهذا بعضى از اعراب غريب كه به حضور مباركش مىرسيدند و آن حضرت با جمعى نشسته بودند ، مىپرسيدند : كدام يك پيغمبر هستيد(2)؟ آنچه پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را از غير ممتاز مىكند ، روح بزرگ قوى لطيف آن سرور است ، نه جسم مبارك و بدن شريفش . و در علوم عقليه مقرر است كه شيئيت شىء به صورت آن است نه مادۀ آن(3). بلكه تحديد به فصلْ حدّ تامّ است ، و به جنس و فصلْ ناقص است ؛ زيرا كه اختلاط به غرايب و اجانب و معرفى به منافى شىء ، مضرّ به حقيقت و تعريف و تماميت آن است ؛ و ماده و جنس از غرايب و اجانب است نسبت به حقيقت شىء كه عبارت از صورت و فعليت و فصل است .
پس ، تمام حقيقت اعمال همان صور اعمال و جنبۀ ملكوتيۀ آنها است كه نيت است . و
1) - الإنسان (76) : 5 - 12 ؛ ر .ك : الأمالي ، صدوق ، ص 212 ، مجلس 44 ، حديث 11 ؛ مجمع البيان ، ج 10 ، ص 611 ؛ الكشّاف ، ج 4 ، ص 670 .
2) - مكارم الأخلاق ، ج 1 ، ص 48 ، حديث 7 ؛ بحار الأنوار ، ج 16 ، ص 229 ، «تاريخ نبينا صلىاللهعليهوآلهوسلم» ، «باب مكارم أخلاقه وسيره» ، حديث 35 .
3) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 2 ، ص 32 ، وج 5 ، ص 282 - 309 ؛ شرح المنظومة ، ج 2 ، ص 357 .
از اين بيان معلوم شد كه حضرت صادق - عليه السلام - در اين حديث شريف اوّل نظر به صور اعمال و مواد آنها فرموده ، و فرموده است : جزء صورى افضل از جزء مادى و نيت افضل از عمل است ، چنانچه گوييم : روح افضل از بدن است . و لازم نيايد كه عملِ بىنيتْ صحيح باشد ، و بدنِ بىروح بدن باشد ؛ بلكه به تعلق نيت به عمل و روح به بدن آن يك عمل و اين يك بدن گردد . و اين معجون مختلط از نيت و عمل و روح و بدن ، جزء صورى ملكوتى هريك افضل از جزء مادى مُلكى آن است . و اين معنى حديث مشهور است : «نِيَّةُ الْمُؤمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ»(1). و در ثانى آن حضرت نظر فرموده به فناى عمل در نيت و ملك در ملكوت و مظهر در ظاهر ، و فرموده است : «أَلا ، وَإِنَّ النِّيَّةَ هِيَ الْعَمَلُ» . عمل همان نيت است ، و غيرِ نيّت چيزى در كار نيست . و تمام اعمال در نيات فانى هستند و از خود استقلالى ندارند . پس از آن ، استشهاد فرمود به قول خداى تعالى : (قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ) . هر كس بر شاكلۀ خود عمل مىنمايد ، و اعمالْ تابع شاكلۀ نفس است . و شاكلۀ نفس گرچه هيئت باطنى روح و ملكات مخمّرۀ در آن است ، لكن نيّاتْ شاكلۀ ظاهريۀ نفساند . توان گفت كه ملكاتْ شاكلۀ اوّليۀ نفس ، و نيّات شاكلۀ ثانويۀ آن هستند ، و اعمال تابع آنهاست ، چنانچه حضرت فرموده است : شاكله نيّت است .
و از اينجا ظاهر شود كه طريق تخليص اعمال از جميع مراتب شرك و ريا و غير آن ، منحصر به اصلاح نفس و ملكات آن است ، كه آن سرچشمۀ تمام اصلاحات و منشأ جميع مدارج و كمالات است .
چنانچه اگر انسان حبّ دنيا را به رياضات علمى و عملى از قلب خارج كند ، غايت مقصد او دنيا نخواهد بود ؛ و اعمال او از شرك اعظم ، كه جلب انظار اهل دنيا و حصول موقعيت در نظر آنهاست ، خالص شود و جلوت و خلوت و سرّ و علن او مساوى شود . و اگر با رياضات نفسانيه بتواند حبّ نفس را از دل بيرون كند ، به هر مقدارى كه دل از خودخواهى خالى شد خداخواه شود و اعمال او از شرك خفى نيز خالص شود . و
1) - پيامبر فرمود : «نيت مؤمن بهتر از عمل اوست» . (الكافي ، ج 2 ، ص 84 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب النيّة» ، حديث 2)
مادامى كه حب نفس در دل است و انسان در بيت مظلم نفس است ، مسافر الىاللّه نيست ؛ بلكه از مخلّدين الى الارض است .
و اوّل قدم سفر الىاللّه ترك حبّ نفس است و قدم بر انانيت و فرق خود گذاشتن است . و ميزان در سفر همين است .
و بعضى گويند : يكى از معانى آيۀ شريفۀ (وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ)(1)اين است كه كسى كه خارج شد از بيت نفس و هجرت به سوى حق كرد به سفر معنوى ، پس از آن او را فناى تامّ ادراك كرد ، اجر او بر خداى تعالى است(2). و معلوم است براى چنين مسافرى جز مشاهد ذات مقدس و وصول به فناء حضرتش اجرى لايق نيست ؛ چنانچه از زبان آنها گفته شده :
«در ضمير ما نمىگنجد به غير دوست كس++هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس»(3)
والسلام
حديث بيست و يكم [ شكر ]
الحديثُ الحادي والعشرون : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلى حُجَّةِ الْفِرْقَةِ وَإمامِهِمْ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْنيّ - كَرَّمَ اللّه وَجْهَهُ - عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ ، عَنْ وُهَيْبِ بْنِ حَفْصٍ ، عَنْ أَبِي بَصِيرٍ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «كَانَ رَسُولُ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - عِنْدَ عَائِشَةَ لَيْلَتَهَا ؛ فَقَالَتْ : يَا رَسُولَ اللّهِ لِمَ تُتْعِبُ نَفْسَكَ وَقَدْ غَفَرَ اللَّهُ لَكَ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ؟ فَقَالَ : يَا عَائِشَةُ ، أَلا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً؟» قَالَ : «وَكَانَ رَسُولُ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - يَقُومُ عَلَى أَطْرَافِ أَصَابِعِ رِجْلَيْهِ ، فَأَنْزَلَ اللّهُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى : (طه * مَا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى)»(1).
ترجمه : «از ابى بصير نقل شده كه فرمود حضرت باقر عليه السلام : «بود رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - پيش عايشه در شب او ؛ پس گفت : "اى رسول خدا چرا به زحمت مىاندازى جان خود را و حال آنكه آمرزيده است خداوند براى تو آنچه پيش بوده است از گناه تو و آنچه پس از اين آيد؟" فرمود : "اى عايشه آيا نباشم بندۀ سپاسگزار!»" فرمود حضرت باقر عليه السلام : «و بود رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - كه مىايستاد بر سر انگشتهاى دو پاى خود ، پس فرو فرستاد خدا سبحانه و تعالى : (طه * مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى)»(2)؛ «يعنى محمد - يا اى طالب حق هادى - ما
فرو نفرستاديم بر تو قرآن را تا به مشقت افتى» .
شرح : «قَدْ غَفَرَ اللّه لَكَ» اشاره است به قول خداى تعالى در سورۀ «فتح» : (إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً * لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ)(1)؛ «ما گشوديم براى تو گشودنى آشكارا ، تا بيامرزد براى تو آنچه پيشى گرفته از گناه تو و آنچه پس از اين آيد» .
بدانكه علما - رضوان اللّه عليهم - توجيهاتى در آيۀ شريفه فرمودهاند كه منافات نداشته باشد با عصمت نبىمكرّم . و ما به ذكر بعضى از آنها كه مرحوم علامۀ مجلسى - رحمه اللّه تعالى - نقل فرمودند(2)مىپردازيم ، و پس از آن آنچه اهل معرفت به حسب مسلك خود بيان كردند مجملاً بيان مىنماييم .
مرحوم مجلسى فرموده : از براى شيعه در تأويل اين آيه اقوالى است :
يكى : آنكه مقصود از گناه گناه امّت است كه به شفاعت حضرت آمرزيده شود . و نسبت گناهان امّت به آن حضرت براى اتصالى است كه بين آن حضرت و امت است . و مؤيد اين احتمال است آنچه روايت كرده مفضّل بن عمر از حضرت صادق عليه السلام : قالَ : سَأَلَهُ رَجُلٌ عَنْ هذِهِ الآيَةِ ، فَقالَ : «وَاللّه ، ما كانَ لَهُ ذَنْبٌ وَلكِنَّ اللّه سُبْحانَهُ ضَمِنَ لَهُ أَنْ يَغْفِرَ ذُنُوبَ شيعَةِ عَليٍّ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِمْ وَما تَأَخَّرَ»(3). ورَوى عمرُ بنُ يَزيدَ عنه - عليه السلام - قالَ : «ما كانَ له ذَنْبٌ ، وَلا هَمَّ بِذَنْبٍ ؛ وَلكِنَّ اللّه حَمَّلَهُ ذُنوبَ شيعَتِهِ ثُمَّ غَفَرَها لَهُ» . فرمود : «نبود از براى او گناهى ، و نه ارادۀ گناهى كرد ؛ وليكن خداى تعالى ذنوب شيعۀ او را بر او تحميل كرد ، پس از آن آمرزيد آن را براى او»(4).
نويسنده گويد : از براى اين توجيه در مشرب عرفان وجه وجيهى است كه اشارۀ به
1) - الفتح (48) : 1 - 2 .
2) - مرآة العقول ، ج 8 ، ص 149 - 150 ؛ بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 76 .
3) - مفضّل گويد : «مردى از امام صادق عليهالسلام دربارۀ اين آيه پرسيد : فرمود : «به خدا قسم او (پيامبر) به گناهى مبادرت نجست اما خداوند سبحان براى او ضمانت كرد كه گناهان گذشته و آينده شيعيان على را بيامرزد» .
4) - مجمع البيان ، ج 9 ، ص 168 ، مرآة العقول ، ج 8 ، ص 149 .
آن [به] طريق اجمال خالى از فايده نيست . بايد دانست كه در محل خود مقرر است كه عين ثابتِ انسان كامل مظهر اسم «اللّه» الاعظم ، كه امام ائمۀ اسماء است ، مىباشد ؛ و اعيان ساير موجودات در ظل عين انسان كامل در علم و عالَم اعيانْ مقرر ، و در عين و عالَم تحققْ موجود است(1). پس ، اعيان جميع دايرۀ وجود مَظهر عين انسان كامل است در عالم اعيان ؛ و جميع موجودات مظاهر جمال و جلال او هستند در عالم ظهور . و از اين جهت ، هر نقص كه در عالمِ تحقق واقع شود و هر ذنبى كه از مظاهر بروز كند ، چه ذنوب تكوينى يا تشريعى باشد ، به حكم ظاهر و مَظهر به ظاهر منسوب است حقيقتاً و بىشائبۀ مجاز . گرچه (مَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ)(2)، ولكن (قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ)(3). و اشاره به اين مطلب در اخبار بسيار است ؛ چنانچه فرمايد : «نَحْنُ السّابِقُونَ الآخِرُونَ»(4). و فرمايد : «آدَمُ وَمَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوائي يَوْمَ الْقِيامَةِ»(5). و فرمايد : «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّه رُوحي - يا - نُوري»(6)و فرمايد : «سَبَّحْنا فَسَبَّحَتِ الْمَلائِكَةُ ؛ قَدَّسْنا فَقَدَّسَتِ الْمَلائِكَةُ»(7). و فرمايد : «لَوْلانا مَا عُرِفَ اللّه»(8)و فرمايد : «لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ
1) - ر .ك : حديث سى و هشتم ؛ مصباح الهداية إلى الخلافة والولاية ، المشكاة الاُولى ، مصباح 33 ؛ شرح دعاء السحر ، ص 72 - 73 ، و 82 - 83 ؛ شرح فصوص الحكم ، قيصرى ، ص 63 و 117 .
2) - «هر بدى به تو مىرسد از خود تو است» . (النساء (4) : 79)
3) - «بگو همه (نيكىها و بدىها) از سوى خداست» . (النساء (4) : 78)
4) - «ماييم سابقين آخرين» . (بصائر الدرجات ، ص 83 ، حديث 10 ؛ بحار الأنوار ، ج 24 ، ص 4 ، حديث 11 . در اين مصادر «نحن السابقون ونحن الآخرون» آمده است)
5) - «روز حشر آدم و غير او تحت لواى من خواهند بود» . (مناقب آل أبي طالب عليهالسلام ، ج 1 ، ص 267 ، فصل في اللطائف ؛ بحار الأنوار ، ج 16 ، ص 402 ، حديث 1)
6) - «نخستين چيزى كه خدا آفريد روح من (يا نور من) بود» . (بحار الأنوار ، ج 54 ، ص 309 ، و ج 1 ، ص 97 ، حديث 7 ، وج 15 ، ص 24 ، حديث 44؛ شرح اُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 1 ، ص 216)
7) - «ما خدا را تسبيح كرديم ، سپس ملائكه تسبيح مىكردند ؛ ما خدا را تقديس كرديم ، سپس ملائكه تقديس مىكردند» . (عوالي اللآلي ، ج 4 ، ص 122 ، حديث 201 ، با كمى تفاوت)
8) - امام صادق عليهالسلام فرمود : «اگر ما نبوديم خداوند شناخته نمىشد» . (مسائل علي بن جعفر ، ص 320 ، حديث 801 ؛ بصائر الدرجات ، ص 81 ، حديث 3 ؛ بحار الأنوار ، ج 25 ، ص 5 ، حديث 7 ، و ج 26 ، ص 247 ، حديث 15)
الأفْلاكَ»(1). و فرمايد : «نَحْنُ وَجْهُ اللّهِ»(2). و در حديثى است كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به منزلۀ ساقۀ شجر است ، و ائمۀ هدى - عليهم السلام - به منزلۀ شاخههاى آن ، و شيعيان به منزلۀ برگ آن درخت هستند(3). پس زينت شجرۀ طيبۀ ولايت به مظاهر است ؛ و هر يك از مظاهر كه نقصانى يابد ، در شجرۀ طيبه نقصانى واقع گردد . پس ، ذنوب جميع موجودات ذنوب ولىّ مطلق است ؛ و حق تعالى به رحمت تامۀ خود و به غفران شامل خود رحمت بر نبى اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرموده مىفرمايد آنچه گناه است از پيشينيان و آنچه پس از اين گناهى واقع شود ، در تحت مغفرت تامه واقع گردد ، و به شفاعت تو تمام دايرۀ تحقق به سعادت كاملۀ خود رسند ؛ و آخَرُ مَنْ يَشْفَعُ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ(4).
و بر اين مسلك آيۀ شريفه در عداد آن آيه است كه مىفرمايد : (وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى)(5). كه فرمودند : «أَرْجى آيَةٍ فِي الْقُرآنِ»(6)و بنابر اين مسلك ، ذنوب متقدمه ممكن است ذنوب اُمم سالفه باشد ، زيرا كه جميع اُمم امت اين ذات مقدساند ، و جميع دعوت انبيا دعوت به شريعت ختميه و مظاهر ولىّ مطلق هستند ؛ و «آدَمُ وَمَنْ دُونَهُ» از اوراق شجرۀ ولايت هستند .
توجيه دوم : آن است كه سيّد مرتضى(7)- رضي اللّه عنه - ذكر فرمودند كه «ذَنْب»
1) - «اگر تو نبودى ، افلاك را نمىآفريدم» . (مناقب آل أبي طالب عليهالسلام ، ج 1 ، ص 271 ؛ بحار الأنوار ، ج 16 ، ص 406)
2) - «وجه خدا ماييم» . (بصائر الدرجات ، ص 85 ، حديث 4 ؛ الكافي ، ج 1 ، ص 145 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النوادر» ، حديث 7 ؛ التوحيد ، صدوق، ص 150 ، حديث 4 )
3) - الكافي ، ج 1 ، ص 428 ، «كتاب الحجّة» ، «باب فيه نكت ونتف من التنزيل في الولاية» ، حديث 80 .
4) - «آخرين كسى كه شفاعت كند خداى ارحم الراحمين است» . (الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 353 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 1086)
5) - «بزودى پروردگارت به تو عطايى كند كه خشنود شوى» . (الضحى (93) : 5)
6) - «[اين آيه] اميدبخشترين آيه در قرآن است» . (مجمع البيان ، ج 10 ، ص 765 ، ذيل آيۀ 5 سورۀ ضحى)
7) - على بن حسين بن موسى معروف به «سيد مرتضى» و «علمالهدى» (355 - 436 ق) از بزرگان علماى اسلام و تشيع مىباشد . او جامع علوم عقلى و نقلى بوده و صاحب كمالات و فضائل بسيار است . وى در كلام و فقه و اصول و تفسير و حديث و رجال و ادبيات عرب متبحّر بوده است . از شيخ مفيد و حسين بن على بن بابويه و ديگران روايت مىكند و بسيارى از بزرگان از جمله شيخ طوسى از درس او بهره گرفتهاند . آثار بسيارى دارد . از جمله : الأمالي ، الذريعة إلى اُصول الشريعة ، الناصريات ، الانتصار ، الشافي .
مصدر است ، و جايز است اضافۀ آن به فاعل و به مفعول ؛ و در اينجا اضافه به مفعول شده و مراد آنست كه آنچه گذشته است از گناه كردن آنها تو را در منع نمودن آنها تو را از مكه و جلوگيرى نمودن از مسجدالحرام . و معنى «مغفرت» بنابر اين تأويل ازاله و نسخ احكام اعداء آن سرور است از مشركين بر آن حضرت ؛ يعنى ازاله مىفرمايد خدا آن را نزد فتح ، و سَتر مىفرمايد بر تو آن عار را به فتح مكه ؛ پس زود است كه داخل مكه شوى بعد از اين . و از اين جهت قرار داده است غفران را جزاى جهاد و فايدۀ فتح .
فرموده است سيّد - رحمه اللّه - اگر مراد مغفرتِ «ذنوب» باشد معناى معقولى از براى آيه نتوان نمود ؛ براى اينكه مغفرت ذنوب تعلقى [به فتح] ندارد و غرض و فايدۀ آن نمىباشد . و اما قوله : «ما تَقَدَّمَ وَما تَأخَّرَ» مانعى ندارد كه مراد اين باشد كه آنچه در زمان سابق گذشته از افعال قبيحى كه نسبت به تو و به قوم تو كردند(1).
سوم : آنكه معنى چنين است كه اگر گناهى براى تو باشد در قديم يا پس از اين ، هر آينه آمرزيدم تو را . و قضيۀ شرطيه مستلزم صدق و وقوع طرفين نيست .
چهارم : آنكه مراد به گناه ترك مستحب باشد ؛ زيرا كه واجبات از آن حضرت ترك نشده . و جايز است كه به واسطۀ علوّ قدر و رفعت مقام آن حضرت آنچه از ديگران گناه نيست نسبت به آن حضرت گناه شمرده شود .
پنجم : آنكه اين آيه براى تعظيم آن حضرت وارد است و در مقام حسن خطاب است ، چنانچه گويى مثلاً : غَفَرَاللّه لَكَ(2).
مجلسى فرموده : وَقَدْ رَوَى الصَّدوقُ فِي الْعيونِ بِإِسْنادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْجَهْمِ
قالَ : حَضَرْتُ مَجْلِسَ الْمَأمونِ وَعِنْدَهُ الرِّضا - عليه السلام - فَقالَ لَهُ الْمَأمونُ : يَا بْنَ رَسولِ اللّه ، ألَيْسَ مِنْ قَوْلِكَ : أَنَّ الأنْبياءَ مَعْصومونَ؟ قالَ : «بَلى» . قالَ : فَما مَعْنى قَوْلِ اللّه : (لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَما تَأَخَّرَ)»؟ قالَ الرَّضا عليه السلام : «لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ عِنْدَ مُشْرِكي مَكَّةَ أَعْظَمَ ذَنْباً مِنْ رَسولِ اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - لأَنَّهُمْ كانُوا يَعْبُدونَ مِنْ دونِ اللّه ثَلاثَمِاَئةٍ وسِتِّينَ صَنَماً ؛ فَلَمّا جاءَهُمْ - صلّى اللّه عليه وآله - بِالدَّعْوَةِ إِلى كَلِمَةِ الإِخْلاصِ ، كَبُرَ ذلِكَ عَلَيْهِمْ وَعَظُمَ وَقالُوا : (أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هذَا لَشَىْءٌ عُجَابٌ)إلى قَوْلِهِ : (إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ)(1). فَلَمّا فَتَحَ اللّه تَعالى عَلى نَبِيِّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - مَكَّةَ ، قالَ لَهُ : يا مُحَمَّدُ ، (إنّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبيناً * لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ) . عِنْدَ مُشْرِكي أَهْلِ مَكَّةَ بِدُعائِكَ إلى تَوْحيدِ اللّه فيما تَقَدَّمَ وَما تَأخَّرَ ؛ لِأنَّ مُشْرِكي مَكَّةَ أَسْلَمَ بَعْضُهُمْ ، وَخَرَجَ بَعْضُهُمْ عَنْ مَكَّةَ ؛ وَمَنْ بَقِيَ مِنْهُمْ لَمْ يَقْدِرْ عَلى إنْكارِ التَّوْحيدِ عَلَيْهِ إذا دَعَا النّاسَ إلَيْهِ ؛ فَصارَ ذَنْبُهُ عِنْدَهُمْ في ذلِكَ مَغْفوراً بِظُهورِهِ عَلَيْهِمْ» . فَقالَ الْمَأمُونُ : للّه دَرُّكَ يا أَبا الْحَسَنِ!(2)
«على بن محمد بن الجَهْم گويد : حاضر شدم در مجلس مأمون و حال آنكه حضرت رضا - عليه السلام - پيش او بود . پس مأمون به آن حضرت عرض كرد : "اى پسر رسول خدا [صلی الله علیه وآله وسلم] آيا از فرمودۀ تو نيست كه انبيا معصوماند؟" فرمود : "چرا" ، گفت : "پس چيست معنى قول خدا : (لِيَغْفِرَ لَكَ .. .)؟" حضرت فرمود : "نبود كسى پيش مشركان [مكه] كه گناهش بزرگتر از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - باشد ، زيرا كه آنها عبادت غير خدا مىكردند سيصد و شصت بت را . پس چون كه پيغمبر آمد آنها را دعوت به كلمۀ اخلاص كرد ، بزرگ و گران آمد آن بر آنها ، و گفتند : «آيا خدايان را يك خدا قرار داد؟ همانا اين چيز عجيبى است! تا قول خدا : (إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ) (نيست اين مگر دروغ) . پس ، چون كه خداى تعالى مفتوح كرد مكه را براى رسول خدا ، فرمود به او :
«اى محمّد ، ما فتح نموديم براى تو فتح آشكارا ، تا بيامرزد خداوند گناه قبل و بعد تو را
پيش مشركان اهل مكه به دعوت كردن [تو] به سوى توحيد قبل و بعد» . زيرا كه مشركان مكه بعضى اسلام آوردند ، و بعضى از مكه خارج شدند ؛ و كسى كه از آنها باقى ماند قدرت انكار توحيد بر آن حضرت نداشت ، وقتى كه حضرت دعوت مىفرمود مردم را به سوى آن ؛ پس گرديد گناه او آمرزيده به غلبۀ بر آنها ." پس مأمون گفت : "للّه دَرُّكَ اى أبوالحسن"» .
نويسنده گويد كه اين توجيه ششمى است كه در حديث شريف از آيۀ مباركه شده است . و حاصل آن آن است كه مراد گناه آن بزرگوار است در نظر اهل شرك و به زعم فاسد آنها .
بدانكه از براى آيۀ شريفه توجيهى است بر مشرب اهل عرفان و مسلك اصحاب قلوب ، كه براى ذكر آن لابدّيم از ذكر «فتوحات ثلاثۀ» متداولۀ نزد آنها(1). پس ، گوييم كه «فتح» در مشرب آنها عبارت است از گشايش ابواب معارف و عوارف و علوم و مكاشفات از جانب حق بعد از آنكه آن ابواب بر او مُغلَق و بسته است . مادامى كه انسان در بيت مُظلِم نفس است و بسته به تعلقات نفسانيه است ، جميع ابواب معارف و مكاشفات به روى او مغلق است ؛ و همين كه از اين بيت مظلم به قوّت رياضات و انوار هدايات خارج شد و منازل نفس را طى كرد ، فتح باب قلب به روى او شود و معارف در قلب وى ظهور كند و داراى مقام «قلب» گردد . و اين فتح را «فتح قريب» گويند ، زيرا كه
اين اوّل فتوحات و اقرب آنهاست . و گويند اشاره بدين فتح است قول خداى تعالى : (نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ)(2). البته با يارى و نصر خداوند و نور هدايت و جذبۀ آن ذات
مقدس اين فتح و ساير فتوحات واقع مىشود . و مادامى كه سالك در عالم قلب است و رسوم و تعينات قلبيه در او حكمفرماست ، باب اسماء و صفات بر او مغلق و منسد است .
و پس از آنكه به تجليات اسمائى و صفاتى رسوم عالم قلب فانى شد و آن تجلياتْ صفات قلب و كمالات آن را افنا نمود «فتح مبين» رو دهد ، و باب اسماء و صفات به روى او مفتوح گردد و رسوم متقدمۀ نفسيه و متأخرۀ قلبيه زائل و فانى شود و در تحت غفاريت و ستاريت اسماء مغفور گردد . و گويند : اشاره به اين فتح است قول خداى تعالى : (إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً * لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ) . ما فتح آشكاراى عالم اسماء و صفات را بر تو نموديم تا در تحت غفاريت اسماء الهيه ذنوب نفسيۀ متقدمه و قلبيۀ متأخره مغفور شود . و اين فتح باب «ولايت» است .
و مادامى كه سالك در حجاب كثرت اسمائى و تعينات صفاتى است ، ابواب تجليات ذاتيه به روى او مغلق است . و چون تجليات ذاتيۀ احديه براى او شود و جميع رسوم خَلقيه و امريه را فانى نمايد و عبد را مستغرق در عين جمع نمايد ، «فتح مطلق» شود و ذنب مطلق مغفور گردد ؛ و با تجلّى احدى ذنب ذاتى ، كه مبدأ همۀ ذنوب است ، سَتر شود ؛ «وُجودُكَ ذَنْبٌ لا يُقاسُ بِهِ ذَنْبٌ»(1). و گويند اشاره به اين فتح است قول خداى تعالى : (إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّهِ وَالْفَتْحُ)(2).
پس با «فتح قريب» ابواب معارف قلبيه مفتوح شود و ذنوب نفسيه مغفور گردد . و با «فتح مبين» ابواب ولايت و تجليات الهيه مفتوح گردد ، و بقاياى ذنوب نفسيۀ متقدمه و ذنوب قلبيۀ متأخره آمرزيده شود . و با «فتح مطلق» فتح تجليات ذاتيۀ احديه گردد و ذنب مطلق ذاتى مغفور شود .
و بايد دانست كه فتح قريب و فتح مبين عام است نسبت به اوليا و انبيا و اهل معارف .
و اما فتح مطلق از مقامات خاصۀ ختميه است ، و اگر براى كسى حاصل شود ، بالتبعيه و به شفاعت آن بزرگوار واقع مىشود .
و از اين بيانات معلوم شد كه از براى ذنب و گناه مراتبى است كه بعضى از آن از حسناتِ ابرار شمرده شود ؛ و بعضى براى خُلَّصْ ذنب است . و گويند كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرموده : «لَيُرانُ (أو لَيُغانُ) عَلَى قَلْبِي ؛ وَإِنِّي لأَسْتَغْفِرُ اللّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً»(1). اين كدورتْ توجه به كثرت تواند بود ، ولى از قبيل خواطر بوده كه به زودى زائل مىشده . و در حديث است كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - از هيچ مجلسى بيرون تشريف نمىبرد مگر آنكه بيست و پنج مرتبه استغفار مىكرد(2).
و از اين احاديث معلوم مىشود كه «استغفار» فقط منحصر به گناهِ منافىِ عصمت نيست ؛ و «مغفرت» و «ذنب» به اصطلاح عرف عام نيست . پس ، اين آيۀ شريفه منافات بامقام معنويه ندارد ؛ بلكه مؤكد آن است ، زيرا كه از لوازم سلوك معنوى و عبور از مدارج و رسيدن به اوج كمال انسانى غفران ذنوبِ لازمۀ مقامات و مدارج است ؛ زيرا كه هر موجودى در اين عالم است وليدۀ همين نشئۀ ملكيه و مادۀ جسمانيه است و داراى تمام شؤون ملكى حيوانى و بشرى و انسانى است ، بعضى بالقوّه و برخى بالفعل ؛ پس ، اگر بخواهد از اين عالم به عالم ديگر و از آنجا به مقام قرب مطلق سفر كند ، بايد اين مدارج را طى كرده و از منازل متوسطه كوچ نمايد ؛ و به هر مرتبهاى كه رسد ، در آن مرتبه مغفور شود ذنوب مرتبۀ سابقه ، تا در تحت تجليات ذاتيۀ احديه تمام ذنوب مغفور گردد ، و ذنب وجودى كه مبدأ و منشأ تمام ذنوب است در ظل كبرياى احدى مستور گردد . و اين غايت عروج كمال موجود است . و در اين مقام موت و فناى تامّ دست دهد . و لهذا وقتى كه آيۀ شريفۀ (إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّهِ وَالْفَتْحُ)نازل شد ، رسول اكرم
1) - بيان السعادة ، ج 4 ، ص 91 (ليران على قلبي .. .) ؛ مستدرك الوسائل ، ج 5 ، ص 320 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب الذكر» ، باب 22 ، حديث 2 (ليغان على قلبي .. .) .
2) - عن الصادق عليهالسلام قال : «كانَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم لاَ يَقُومُ مِنْ مَجْلِسٍ وَإِنْ خَفَّ حَتَّى يَسْتَغْفِرَ اللّهَ خَمْساً وَعِشْرِينَ مَرَّةً» . (الكافي ، ج 2 ، ص 504 ، «كتاب الدعاء» ، «باب الاستغفار» ، حديث 4 ، با اندكى تفاوت)
بدانكه «شكر» عبارت است از قدردانى نعمت مُنعم . و آثار اينقدردانى در قلب بهطورى بروز كند ؛ و در زبان بهطورى ؛ و در افعال و اعمال قالبيه بهطورى . اما در قلب ، آثارش از قبيل خضوع و خشوع و محبت و خشيت و امثال آن است . و در زبان ، ثنا و مدح و حمد . و در جوارح ، اطاعت و استعمال جوارح در رضاى منعم ، و امثال اين است .
و از راغب (2)منقول است كه «شكر» تصور نعمت و اظهار آن است . و گفته شده كه آن مقلوب «كَشْر» به معنى «كَشْف» است . و ضدّ آن «كفر» است و آن نسيان نعمت و سَتر آن است . و دابّۀ شكور آن است كه به چاقىِ خود اظهار نعمت صاحب خود كند . و گفته شده : اصل آن از «عَيْنٌ شَكْرى» يعنى مُمْتَلِئة و پر شده است . و بنابراين «شكر» عبارت از پر شدن از ذكر منعم است . و شكر بر سه قسم است : «شكر قلب ؛ و آن تصور نعمت است . و شكر به زبان ؛ و آن ثناى بر منعم است . و شكر به ساير اعضا ؛ و آن مكافات نعمت است به قدر استحقاق آن»(3).
و عارف محقق ، خواجۀ انصارى ، فرمايد : «شكر اسمى است براى معرفت نعمت ، زيرا كه آن طريق معرفت منعم است»(4). و شارح محقق گويد : «تصور نعمت از منعم و معرفتِ اينكه آن نعمتِ اوست عين شكر است . چنانچه از حضرت داود - عليه السلام -
1) - تفسير القمّي ، ج 2 ، ص 447 ؛ تفسير فرات الكوفي ، ص 614 ، حديث 771 ؛ مجمع البيان ، ج 10 ، ص 844 .
2) - حسين بن محمد بن مفضّل ، معروف به راغب اصفهانى ، (متوفى 502 يا 565 ق) در لغت و شعر و كلام و علوم قرآنى متبحّر بود . آثار فراوانى دارد از جمله آن است : المفردات في غريب القرآن ، الذريعة إلى مكارم الشريعة ، مقدّمة التفسير للقرآن ، تحقيق البيان في تأويل القرآن .
3) - مفردات ألفاظ القرآن ، ص 461 ، ذيل «شكر» ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 145 .
4) - منازل السائرين ، ص 72 ، باب الشكر .
روايت شده كه گفت : "اى پروردگار ، چگونه شكر تو كنم با آنكه شكرْ نعمت ديگرى است و شكرى خواهد؟!" خداى تعالى وحى فرمود به سوى او : "اى داود ، وقتى كه دانستى كه هر نعمتى كه به تو متوجه است از من است شكر مرا كردى"»(1).
نويسنده گويد كه آنچه را كه اين محققين ذكر فرمودند مبنى بر مسامحه است . و الاّ شكر عبارت از نفسِ معرفت به قلب و نفسِ اظهار به لسان و عمل به جوارح نيست ؛ بلكه عبارت از يك حالت نفسانيه است كه آن حالت خود اثر معرفت منعم و نعمتْ و اينكه آن نعمت از منعم است مىباشد ؛ و ثمرۀ اين حالت اعمال قلبيه و قالبيه است .
چنانچه بعضى محققين قريب به اين معنى فرمودند ، گرچه آن فرموده نيز خالى از مسامحه نيست . فرموده است : «بدانكه شكر مقابلْ نمودن نعمت است به قول و فعل و نيّت . و از براى آن سه ركن است :
اوّل ، معرفت منعم و صفات لايقۀ به او ؛ و معرفت نعمت از حيث اينكه آن نعمت است . و كامل نشود اين معرفت مگر آنكه بداند كه تمام نعمتهاى ظاهره و خفيه از حق تعالى است و ذات مقدس او منعم حقيقى است ، و وسايط هر چه هست منقاد حكم او و مسخر فرمان او هستند .
دوم ، حالتى است كه ثمرۀ اين معرفت است . و آن خضوع و تواضع و سرور به نعمت است از جهت آنكه آن هديهاى است كه دلالت كند بر عنايت منعم به تو . و علامت آن آنست كه فرحناك نشوى از دنيا مگر به آن چيزى كه موجب قرب به حق شود .
سوم ، عملى است كه ثمرۀ اين حالت است . زيرا كه اين حالت وقتى در قلب پيدا شد ، يك حالت نشاطى براى عمل موجب قرب حق در قلب حاصل شود ؛ و آن عمل متعلق است به قلب و زبان و ديگر جوارح . اما عمل قلب ، عبارت است از قصد تعظيم و تحميد و تمجيد منعم و تفكر در صنايع و افعال و آثار لطف او و قصد رساندن خير و احسان نمودن بر جميع بندگان او . و اما عمل زبان ، اظهار آن مقصود است به تحميد و تمجيد و
تسبيح و تهليل و امر به معروف و نهى از منكر و غير آن . و اما عمل جوارح ، استعمال
1) - شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 210 ، باب الشكر .
نعمت ظاهر و باطن است در طاعت و عبادت او و استعانت نمودن به آنها در نگهدارى از معصيت و مخالفت او ؛ چنانچه چشم را استعمال كند در مطالعۀ مصنوعات و قرائت كتاب خدا و تذكر علوم مأثوره از انبيا و اوصيا - عليهم السلام - و همينطور ساير جوارح» . انتهى كلامُهُ مُتَرْجَماً(1).
بدانكه شكر نعمتهاى ظاهره و باطنۀ حق تعالى يكى از وظايف لازمۀ عبوديت و بندگى است كه هر كس به قدر مقدور و ميسور بايد قيام به آن نمايد ؛ گرچه از عهدۀ شكر حق تعالى احدى از مخلوقات بر نمىآيد . و غايت شكر معرفتِ عجز از قيام به حق آن است ؛ چنانچه غايت عبوديت معرفت عجز به قيام به آن است ، چنانچه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - اعتراف به عجز فرموده است(2)با آنكه احدى از موجودات قيام به شكر و عبوديت مثل ذات مقدس آن سرور ننمودند ، زيرا كه كمال و نقصِ شكر تابع كمال و نقصِ معرفت منعم و عرفان نعم اوست . لذا احدى قيام به حق شكر نتواند كرد .
وقتى عبد شكور شود كه ارتباط خلق را به حق و بسط رحمت حق را از اوّل ظهور تا ختم آن و ارتباط نعم را به يكديگر و بدء و ختم وجود را على ما هو عليه بداند . و معرفت آن [جز] براى خُلَّص اولياء ، كه اشرف و افضل آنها ذات مقدس نبى ختمى - صلّى اللّه عليه و آله - است ، رخ ندهد . و ساير مردم محجوب از بعض مراتب آن ، بلكه بيشتر و بزرگتر مراتب آن ، هستند . بلكه تا در قلب بنده حقيقتِ سريانِ الوهيت حق نقش نبندد و ايمان نياورد به اينكه لاَ مُؤثِّرَ فِي الْوُجُودِ إِلاَّ اللّه و كدورت شرك و شك در قلب اوست ، شكر حق را چنانچه شايد و بايد نتوان انجام داد . كسى كه نظر به اسباب دارد و تأثير موجودات را مستقل مىداند و نعم را به ولىّنعم و صاحب آن ارجاع نمىكند ، كفران به
نعمت حق تعالى [كرده] است ؛ بتهايى تراشيده و هر يك را مؤثرى داند . گاهى اعمال را به خود نسبت دهد ، بلكه خود را متصرف در امور مىداند ؛ و گاهى طبايع عالم كَوْن را مؤثرات بخواند ؛ و گاهى نعم را به ارباب ظاهريۀ صوريۀ آن منسوب كند و حق را از تصرف عارى نمايد و يداللّه را مَغلول بشمارد : (غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا)(1). دست تصرف حق باز است و تمام دايرۀ تحقق بالحقيقة از اوست و ديگرى را در آن راهى نيست ؛ بلكه همۀ عالمْ ظهور قدرت و نعمت اوست و رحمت او شامل هر چيز است ؛ و تمام نعم از اوست و براى كسى نعمتى نيست تا منعم باشند ؛ بلكه هستى عالم از اوست و ديگرى را هستى نيست تا به او چيزى منسوب شود ، ولى چشمها كور و گوشها كر و قلبها محجوب است . «ديده مىخواهم سبب سوراخ كن»(2).
تا كى و چند اين قلوب مردۀ ما كفران نعم حق كند و به عالم و اوضاع و به اشخاص آن متعلق شود؟ اين تعلقات و توجهاتْ كفرانِ نعمت ذات مقدس است و ستر رحمت اوست . و از اينجا معلوم مىشود كه قيام به حق شكر كار هر كس نيست ؛ چنانچه ذات مقدس حق تعالى - جلَّ جلاله - فرمايد : (وَقَلِيلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ)(3). كمتر بندهاى است كه معرفت نعم حق را آنطور كه سزاوار است داشته باشد . و از اين جهت كمتر از بندگان هستند كه قيام به وظيفۀ شكر نمايند .
و ببايد دانست كه چنانچه معارف بندگان خدا مختلف است ، شكر آنها نيز مختلف است . و نيز از راه ديگر ، مراتب شكر مختلف است ؛ زيرا كه شكرْ ثناى نعمى است كه منعم مرحمت فرموده ، پس اگر آن نعمت از قبيل نعم ظاهريه باشد شكرى دارد ؛ و اگر از نعم باطنيه باشد شكرى دارد ؛ و اگر از قبيل معارف و علوم باشد شكرش به نحوى است ؛ و اگر از قبيل تجلّيات اسمائى باشد به نحوى است ؛ و اگر از قبيل تجلّيات ذاتيۀ
احديه باشد به نحوى است ؛ و چون جميع مراتب نعم براى كمى از بندگان جمع است ،
قيام به وظيفۀ شكر به جميع مراتب براى كمى از بندگان ميسور است . و آن خُلَّص اوليا هستند كه جامع جميع حضرات و برزخ برازخ و حافظ همۀ مراتب ظاهره و باطنه هستند ؛ و از اين جهت ، شكر آنها به جميع السنۀ ظاهره و باطنه و سرّيه است .
و شكر را گرچه گفتهاند از مقامات عامه است(1)، زيرا كه مقرون به دعوى مُجازات منعم است و اين اسائۀ ادب به شمار مىرود ، ولى اين مقارنت از براى غير اولياست ؛ خصوصاً كمّل از آنها كه جامع حضرات و حافظ مقام كثرت و وحدت هستند ؛ و لهذا شيخ عارف ، خواجۀ انصارى ، با آنكه گفته است : شكر از مقامات عامه است فرموده : وَالدَّرَجَةُ الثّالِثَةُ أَنْ لا يَشْهَدَ الْعَبْدُ إلاَّ الْمُنْعِمَ . فَإذا شَهِدَ الْمُنْعِمَ عُبودَةً ، اسْتَعْظَمَ مِنْهُ النِّعْمَةَ ؛ وَإذا شَهِدَهُ حُبّاً ، اسْتَحْلى مِنْهُ الشِّدَّةَ ؛ وَإذا شَهِدَهُ تَفْريداً ، لَمْ يَشْهَدْ مِنْهُ نِعْمَةً وَلا شِدَّةً(2).
«درجۀ سيم از شكر آن است كه بنده مشاهده نكند مگر جمال منعم را و مستغرق شهود جمال او شود . و از براى آن سه مقام است : اوّل آنكه مشاهده كند او را ، مشاهدۀ بندۀ ذليل مولاى خود را . و در اين حال از خود غافل و مستغرق ادب حضور است و براى خود قدرى قائل نيست . و وقتى [خود را] حقير شمرد ، نعمتى اگر به او عنايت شود عظيم شمارد و خود را در جنب او حقير داند و لايق آن نداند . و دوم ، مشاهدۀ اوست ، شهودِ دوستْ دوست را . و در اين حال مستغرق جمال محبوب شود ، و هر چه از او بيند محبوب باشد و لذت از آن برد ، گرچه شدت و زحمت باشد . سيّم ، مشاهدۀ اوست تفريداً بىتعينات اسمائى ؛ بلكه مشاهدۀ نفس ذات كند . و در اين حال از خود و غير خود غافل شود و جز ذات حق مشهود او نيست - نه نعمتى بيند و نه شدتى مشاهده كند» .
پس ، معلوم شد كه اوايل مقامات در هر يك از مقامات سالكين از سبل عامه است و در آخر مقامات مخصوص به خُلّص بلكه كمّل است .
ما اين مقام را تكميل نماييم به ذكر بعضى از احاديث شكر :
كافى بِإِسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّه صلّى اللّه عليه وآله : الطَّاعِمُ الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الأَجْرِ كَأَجْرِ الصَّائِمِ الْمُحْتَسِبِ . وَالْمُعَافَى الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الأَجْرِ كَأَجْرِ الْمُبْتَلَى الصَّابِرِ . وَالْمُعْطَى الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الأَجْرِ كَأَجْرِ الْمَحْرُومِ الْقَانِعِ»(1).
«از حضرت صادق - عليه السلام - حديث كند كه فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله : "خورندۀ شكركننده ، اجر و مزد او مثل مرد روزهدار در راه خداست . و كسى كه در عافيت و سلامت است و شاكر است ، اجرش مثل اجر كسى است كه مبتلا باشد و صبر داشته باشد . و كسى كه نعمت به او عطا شده و شاكر است ، اجر او مثل كسى است كه محروم از عطاست و قانع و راضى است به آنچه خداوند به او عطا فرموده"» .
و بِإسْنادِهِ عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ الْوَلِيدِ قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّه - عليه السلام - يَقُولُ : «ثَلاَثٌ لاَ يَضُرُّ مَعَهُنَّ شَيْءٌ : الدُّعَاءُ عِنْدَ الْكَرْبِ ؛ وَالاْسْتِغْفَارُ عَلَى الذُّنوبِ ؛ وَالشُّكْرُ عِنْدَ النِّعْمَةِ»(2).
«گويد : شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : "سه چيز است كه ضرر نمىرساند با آنها چيزى : دعا نزد شدت ؛ و استغفار بر گناهان ؛ و شكر نزد نعمت"» .
و بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّه عليه السلام : «إِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُمْ لَيَشْرَبُ الشَّرْبَةَ مِنَ الْمَاءِ ، فَيُوجِبُ اللَّهُ لَهُ بِهَا الْجَنَّةَ» . ثُمَّ قَالَ : «إِنَّهُ لَيَأْخُذُ الإِنَاءَ فَيَضَعُهُ عَلَى فِيهِ فَيُسَمِّي ، ثُمَّ يَشْرَبُ فَيُنَحِّيهِ وَهُوَ يَشْتَهِيهِ فَيَحْمَدُ اللّه ، ثُمَّ يَعُودُ فَيَشْرَبُ ، ثُمَّ يُنَحِّيهِ فَيَحْمَدُ اللّهَ ، ثُمَّ يَعُودُ فَيَشْرَبُ ثُمَّ يُنَحِّيهِ فَيَحْمَدُ اللّهَ ، فَيُوجِبُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهَا لَهُ الْجَنَّةَ»(3).
«فرمود : حضرت صادق عليه السلام : "همانا مردى از شما مىآشامد شربت آبى ،
پس واجب مىكند خدا به واسطۀ آن به او بهشت را ." پس از آن فرمود : "همانا او برمىدارد ظرف را و مىگذارد بر دهان خود و اسم خدا را برده مىآشامد ؛ پس دور مىكند آن را و حال آنكه مايل به آن است، پس حمد خدا مىكند؛ پس از آن اعاده مىدهد و مىآشامد ، پس از آن دور مىكند ، پس حمد خدا مىكند ؛ پس از آن اعاده مىدهد و مىآشامد ، پس حمد خدا مىكند ؛ پس خدا واجب مىكند به سبب آن بر او بهشت را"» .
و حمد خدا مساوق شكر است . چنانچه در روايات كثيره وارد است كه كسى كه بگويد : اَلْحَمْدُللّه شكر خدا را ادا كرده ؛ چنانچه در كافى شريف سند به عمر بن يزيد رساند ، قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - يَقُولُ : «شُكْرُ كُلِّ نِعْمَةٍ ، وَإِنْ عَظُمَتْ ، أَنْ تَحْمَدَ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ [عَلَيهَا .]»(1)
فرمود : «شكر هر نعمتى ، و اگر چه بزرگ باشد ، اين است كه حمد خداى عزّ وجلَّ كنى» .
و بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «شُكْرُ النِّعْمَةِ اجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ ؛ وَتَمَامُ الشُّكْرِ قَوْلُ الرَّجُلِ : اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»(2).
فرمود : «شكر نعمتْ دورى جستن از محرّمات است ؛ و كمال شكر گفتن مرد است : «الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمينَ» .
و بِإسْنادِهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ : خَرَجَ أَبُو عَبْدِاللّه - عليه السلام - مِنَ الْمَسْجِدِ وَقَدْ ضَاعَتْ دَابَّتُهُ ، فَقَالَ : «لَئِنْ [رَدَّهَا] اللّه عَلَيَّ ، لَأَشْكُرَنَّ اللّهَ حَقَّ شُكْرِهِ» . قَالَ : [فَمَا] لَبِثَ أَنْ أُتِيَ بِهَا ، فَقَالَ : «الْحَمْدُ للّهِِ» . فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، أَلَيْسَ قُلْتَ : لَأَشْكُرَنَّ اللّهَ حَقَّ شُكْرِهِ؟ فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللّه عليه السلام : «أَلَمْ تَسْمَعْنِي قُلْتُ : اَلْحَمْدُ للّهِِ»(3).
«گفت : بيرون آمد حضرت صادق - عليه السلام - از مسجد و حال آنكه گم شده بود مركوب آن حضرت . فرمود : "اگر خداوند ردّ كند آن را به من ، هر آينه شكر مىكنم او را
حق شكر او ." گفت : درنگى نكرد تا آنكه آن مركوب آورده شد . پس فرمود : "الحمدللّه ."قائلى عرض كرد : "فدايت شوم ، آيا شما نگفتيد كه شكر خدا مىكنم حق شكر او را؟" فرمود : "آيا نشنيدى كه من گفتم : الحمدللّه"» .
از اين روايت معلوم شود كه حمد خداوند افضل اَفرادِ شكر لسانى است . و از آثار شكر زيادت نعمت است ؛ چنانچه در كتاب كريم منصوص است : (لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ)(1).
و در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند ، قَالَ : «مَنْ أُعْطِيَ الشُّكْرَ أُعْطِيَ الزِّيَادَةَ ؛ يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ : (لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ)»(2).
«كسى كه اداى شكر كند زيادت به او عنايت شود . خداوند عزَّ وجلَّ مىفرمايد : "اگر شكر نماييد زيادت كنم براى شما"» .
بدانكه عايشه گمان كرده بود كه سرّ عبادات منحصر به خوف از عذاب يا محو سيّئات است ؛ و تصور كرده بود كه عبادت نبى مكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، نيز مثل عبادت ساير مردم است ؛ از اين جهت ، مبادرت به اين اعتراض نمود كه چرا اينقدر خود را به زحمت مىاندازى . و اين گمان ناشى از جهل او به مقام عبادت و عبوديت بود ؛ و از جهل به مقام نبوت و رسالت نمىدانست كه عبادت عبيد و اُجَراء از ساحت مقدس آن سرور دور است ، و عظمت پروردگار و شكر نعماى غير متناهيۀ او آرام و قرار را از آن حضرت بريده بود . بلكه عبادات اولياى خلّص نقشۀ تجليات بىپايان محبوب است ؛ چنانچه در نماز معراج(3)اشاره به آن شده . حضرات اوليا - عليهم السلام
1) - «اگر شكرگزار باشيد ، هر آينه براى شما افزايش دهم» . (إبراهيم (14) : 7)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 95 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الشكر» ، حديث 8 .
3) - فى حديث صلاة المعراج : «.. . ثُمّ طَأطِئ يَدَيْكَ وَاجْعَلْها عَلَى رُكَبَتَيْكَ ، فَانْظُرْ إلى عَرْشي . قالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : فَنَظَرْتُ إلى عَظَمَةٍ ذَهَبَتْ لَها نَفْسي وَغُشِيَ عَلَيّ ، فَاُلْهِمَتْ أنْ قُلْتُ : «سُبْحانَ رَبِّي الْعَظيمِ وَبِحَمْدِهِ» لِعِظَمِ مَا رَأيْتُ . فَلَمّا قُلْتُ ذلِكَ ، تَجَلّىَ الغَشيُ عَنّي حَتّى قُلْتُها سَبْعاً» ؛ «در حديث نماز معراج آمده است : ... سپس دستهايت را فرود آر و بر زانوهايت بگذار ، پس به عرشم بنگر . رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلمگفت : پس عظمتى را نگريستم كه جانم از آن به در رفت و مدهوش شدم . پس ، از عظمت آنچه ديده بودم به دلم آمد كه بگويم : سُبحان ربي العظيم و بحمده . پس چون آن را گفتم از بيهوشى باز آمدم ، تا آنكه آن را هفت بار بر زبان راندم» . (علل الشرائع ، ص 315 - 316 ، باب 1 ، حديث 1 ؛ ر .ك : سرّ الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 129 و 139 - 140)
جمالاند و جلال و فانى در صفات و ذات ، مع ذلك هيچيك از مراحل عبوديت را غفلت نكنند . حركات ابدان آنها تابع حركات عشقيۀ روحانيۀ آنهاست ؛ و آن تابع كيفيت ظهور جمال محبوب است . ولى با مثل عايشه جز جواب اقناعى نتوان گفت : يكى از مراتب نازله را بيان فرمود كه همينقدر بداند عبادات آن سرور براى اين امور دنيّه نيست . وَالْحَمْدُللّه .
رَوى عَلِيُّ بْنُ إبراهيمَ في تَفْسيرهِ ، بِإسْنادِهِ عن أَبي جَعْفَرٍ وأَبي عَبْدِاللّه - عليهما السلام - قالا : «كانَ رَسُول اللّه إِذَا صَلّى قامَ عَلى أَصابعِ رِجْلَيْهِ حَتّى تَوَرَّمَتْ ؛ فَأَنْزَلَ اللّه تَبارَكَ وتَعَالى : (طه) بِلُغَةِ طَيٍّ : يا مُحَمَّدُ . (مَا أنْزَلْنا .. .)(1)» الآيَة .
«على بن ابراهيم در تفسيرش روايت نموده از حضرت باقر و حضرت صادق - عليهما السلام - گفتند : "رسول خدا وقتى نماز مىخواند مىايستاد بر انگشتهاى دو پاى خود تا ورم كرد ؛ پس فرو فرستاد خداى تبارك و تعالى «طه» را . و آن به لغت «طىّ» يعنى : اى محمّد الآيه"»(2).
وَعَنِ الصَّدوقِ في مَعانِي الأخْبارِ بِإسْنادِهِ عَنْ سُفْيانَ الثَّوْريِ ، عَنِ الصّادِقِ - عليه السلام - في حَديثٍ طَويلٍ قالَ فيه : «وَأَمّا (طه) فَاسْمٌ مِنْ أَسْماءِ النَّبِيِّ - صلّى اللّه عليه وآله - وَمَعْناهُ : يَا طَالِبَ الْحَقِّ الْهادي إلَيْهِ»(1).
از حضرت نقل نموده كه )طه( اسمى است از اسمهاى پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - و معناى آن اين است كه : اى جويندۀ حق و هدايت كنندۀ به سوى آن» .
و از ابن عبّاس(2)و بعضى ديگر منقول است كه (طه) يعنى اى مرد(3).
و از بعض عامه منقول است كه «طاء» اشاره است به طهارت قلب آن بزرگوار از غير خدا ؛ و «هاء» اشاره است به هدايت شدن قلب آن سرور به سوى خدا(4).
و گفته شده «طاء» طرب اهل بهشت است ؛ و «هاء» هَوان اهل جهنم است(5).
و طبرسى(6)- رحمه اللّه - گفته : «از حسن منقول است كه قرائت نموده : «طه» ، به فتح طاء و سكون هاء . اگر اين قرائت صحيح باشد از او ، پس اصل او «طأ» بوده ، همزه بدل به «هاء» شده و معنى چنين است : طَإ الأرْضَ بِقَدَمَيْكَ جَميعاً» - انتهى(7).
بالجمله ، در حروف مقطّعۀ اوائل سُوَر اختلاف شديد است ؛ و آنچه بيشتر موافق
1) - معاني الأخبار ، ص 22 ، حديث 1 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 151 .
2) - عبداللّه بن عباس در كودكى ملازم و مصاحب پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده است و از ياران امير المؤمنين عليهالسلام مىباشد او را به القابى همچون «ترجمان القرآن» ، «فارس القرآن» ، «صبرالاُمّة» ، «رئيس المفسّرين» ، «شيخ المفسّرين» ستودهاند . مفسران مشهور قرآن از تابعين از شاگردان او مىباشند .
3) - مجمع البيان ، ج 7 ، ص 5 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 151 .
4) - لطائف الإشارات ، ج 2 ، ص 445 ؛ تفسير عرائس البيان في حقائق القرآن ، ج 2 ، ص 473 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 151 .
5) - الكشف والبيان عن تفسير القرآن (تفسير الثعلبي) ، ج 6 ، ص 237 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 151 .
6) - ابوعلى فضل بن حسن بن فضل طبرسى (548 يا 552-472) مفسر و فقيه بزرگ قرن ششم كه از شيخ ابوعلى ، فرزند شيخ طوسى ، و ديگران روايت كرده است و گروهى از بزرگان از درس او بهره بردهاند ، مثل ابونصر حسن بن فضل صاحب مكارم الأخلاق ، محمد بن على ابن شهر آشوب ، شيخ منتجبالدين صاحب الفهرست و قطب راوندى و تنى چند از بزرگان . چند تفسير مشهور دارد كه مجمع البيان مشهورترين آنهاست . از آثار اوست : جوامع الجامع در تفسير ، اعلام الورى ، تاج المواليد .
7) - «زمين را زير پاى خود بگذار» . (مجمع البيان ، ج 7 ، ص 4 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 151)
اعتبار آيد آن است كه آن از قبيل رمز بين محبّ و محبوب است ، و كسى را از علم آن بهرهاى نيست . و چيزهايى را كه بعضى مفسرين به حسب حدس و تخمين خود ذكر كردند ، غالباً حدسهاى بارد بىمأخذى است . و در حديث سفيان ثورى نيز اشاره به رمز بودن شده است(1). و هيچ استبعاد ندارد كه امورى باشد كه از حوصلۀ بشر فهم آن خارج باشد و خداى تعالى به مخصوصين به خطابْ اختصاص داده باشد ؛ چنانچه وجود «متشابه» براى همه نيست بلكه آنها تأويل آن را مىدانند .
و «شَقا» و «شقاوت» ضدّ سعادت است ؛ و به معنى تعب و زحمت است . قال الْجَوْهَريُّ : «الشَّقاءُ وَالشَّقاوَةُ ، بِالْفَتْحِ ، نَقيضُ السَّعادَةِ»(2).
رَوَى الطَّبرسِىُّ فِي الاحْتِجاجِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ - عليه السلام - عَنْ آبائِهِ - عليهم السلام - قالَ : «قالَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام : وَلَقَدْ قامَ رَسولُ اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - عَشْرَ سِنينَ عَلى أَطْرافِ أَصابِعِهِ حَتّى تَوَرَّمَتْ قَدَماهُ وَاصْفَرَّ وَجْهُهُ . يَقُومُ اللَّيْلَ أَجْمَعَ حَتّى عُوتِبَ في ذلِكَ ، فَقالَ اللّه عَزَّ وَجَلَّ : (طه * مَا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى)بَلْ لِتَسْعَدَ بِهِ»(3).
«مرحوم طبرسى(4)در احتجاج سند به حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - رسانده كه فرمود : "ده سال رسول خدا ايستاد بر سر انگشتان خود تا قدمهاى آن حضرت ورم نمود و رويش زرد شد . مىايستاد تمام شب را تا عتاب به او شد در آن ؛ پس فرمود خداى عزَّ وجلَّ : (طه) ، ما فرو نفرستاديم بر تو قرآن را تا به تعب افتى ؛ بلكه
1) - امام صادق عليهالسلام در پاسخ به سؤال سفيان ثورى از معانى حروف «مقطّعه» ، آنها را اشارات و رموز شمرد ، و فرمود : أمّا «الم» في أوّل «البَقَرَةِ» فَمَعناهُ أَنَا اللّه المَلِكُ . وَأمّا «ألَم» في أوّل «آلِ عِمران» فَمعناهُ أنَا اللّه المجيد...» ؛ «اما معناى «الم» در آغاز سوره «بقره» اين است كه من خداوند پادشاه هستم . و اما معناى «الم» در آغاز سورۀ «آل عمران» اين است كه من خداوند بلند مرتبهام» . (معاني الأخبار ، ص 22 ، «باب معنى الحروف المقطّعة»)
2) - الصحاح ، ج 6 ، ص 2394 ، كلمۀ «شقا» .
3) - الاحتجاج ، ج 1 ، ص 520 ، حديث 127 .
4) - احمد بن على بن ابى طالب طبرسى عالم و فقيه و محدّث و مورخ شيعه در قرن ششم و اوايل قرن هفتم . وى در حدود سال 620 ق درگذشت . از آثار اوست : الكافي في الفقه ، تاريخ الأئمّة ، كتاب الصلاة ، مفاخرة الطالبية ، الاحتجاج .
براى آنكه به سعادت و راحتى رسى به واسطۀ آن"» .
و از حضرت صادق - عليه السلام - مروى است كه رسول خدا در عبادت يكى از پاهاى مباركش را بلند مىفرمود تا زحمت و تعبش زياد شود . پس خداى تعالى اين آيۀ شريفه را فرو فرستاد(1).
و بعضى مفسرين گفتند : اين آيۀ شريفه جواب مشركين [است] كه گفتند : پيغمبر به زحمت افتاد به واسطۀ ترك دين ما ؛ پس اين آيه نازل شد(2).
و شيخ عارف كامل ، شاه آبادى - دام ظلّه - مىفرمودند : پس از آنكه آن وجود مبارك مدتى دعوت فرمود و مؤثر نشد آنطورى كه حضرت مايل بود ، آن سرور احتمال داد كه شايد نقص در دعوت او باشد . پس اشتغال به رياضت پيدا كرد مدت ده سال تا آنكه قدمهاى مباركش ورم كرد . آيۀ شريفه نازل شد كه خود را مشقت مده ؛ تو طاهر و هادى هستى و نقص در تو نيست ، بلكه نقص در مردم است . (إِنَّكَ لاَ تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ)(3).
در هر صورت ، از آيۀ شريفه استفاده مىشود كه آن حضرت اشتغال به رياضت و زحمت و تعب داشته . و از مجموع كلام مفسرين نيز اين معنى مستفاد مىشود ، گرچه در كيفيت آن اختلاف است . و اين بايد براى امت سرمشق باشد ، خصوصاً براى اهل علم كه دعوت الىاللّه مىخواهند كنند . آن وجود محترم با آن طهارت قلب و كمالى كه داشت باز اينطور به رياضت خود را به تعب انداخت تا آيۀ شريفه از جانب ذات مقدس حق نازل شد ، و ما با اين همه بار گناهان و خطايا هيچگاه در فكر مرجع و معاد خود نيستيم . گويى براى ما برات آزادى از جهنم و امنيت از عذاب نازل شده . اين نيست جز آنكه حبّ دنيا پنبه در گوش ما كرده و كلمات اوليا و انبيا را اصغاء نمىكنيم .
1) - إنَّ النبيّ كانَ يَرْفَعُ إحْدى رِجْلَيْهِ في الصَّلاةِ لِيَزيدَ تَعَبُهُ ، فأنزَل اللّه : (طه * مَا أنزَلنا عَلَيْكَ الْقُرآنَ لِتَشْقىَ)» . (مجمع البيان ، ج 7 ،ص 4 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 151)
2) - تفسير البيضاوي (أنوار التنزيل وأسرار التأويل) ، ج 2 ، ص 42 ؛ مرآة العقول ، ج 8 ، ص 152 .
3) - «بهدرستى [اى محمد] چنان نيست كه تو هر كه را دوست بدارى به راه راست توانى آورد» . (القصص (28) : 56)
حديث بيست و دوم [ كراهت از مرگ ]
الحديثُ الثاني والْعِشرونَ : بِالسَّنَدِ المُتَّصلِ إلى رُكْنِ الإِسْلامِ وَثِقَتِهِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقوبَ الكُليْنيِّ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي عُثْمَانَ ، عَنْ وَاصِلٍ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنَانٍ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَبِي ذَرٍّ فَقَالَ : يَا أَبَا ذَرٍّ ، مَا لَنَا نَكْرَهُ الْمَوْتَ؟ فَقَالَ : لأَنَّكُمْ عَمَّرْتُمُ الدُّنْيَا وَأَخْرَبْتُمُ الآخِرَةَ ، فَتَكْرَهُونَ أَنْ تُنْقَلُوا مِنْ عُمْرَانٍ إِلَى خَرَابٍ . فَقَالَ لَهُ : فَكَيْفَ تَرَى قُدُومَنَا عَلَى اللّهِ؟ فَقَالَ : أَمَّا الْمُحْسِنُ مِنْكُمْ ، فَكَالْغَائِبِ يَقْدَمُ عَلَى أَهْلِهِ ؛ وَأَمَّا الْمُسِيءُ مِنْكُمْ ، فَكَالآبِقِ يُرَدُّ عَلَى مَوْلاَهُ . قَالَ : فَكَيْفَ تَرَى حَالَنَا عِنْدَ اللّهِ؟ قَالَ : اعْرِضُوا أَعْمَالَكُمْ عَلَى الْكِتَابِ : إِنَّ اللّهَ يَقُولُ : (إِنَّ الأَبْرارَ لَفِى نَعِيمٍ * وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِى جَحِيمٍ)(1). قَالَ : فَقَالَ الرَّجُلُ : فَأَيْنَ رَحْمَةُ اللّه؟ قَالَ «رَحْمَةُ اللّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» .
قَالَ أَبُو عَبْدِاللّه عليه السلام : «وَكَتَبَ رَجُلٌ إِلَى أَبِي ذَرٍّ ، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ : يَا أَبَا ذَرٍّ ، أَطْرِفْنِي بِشَيْءٍ مِنَ الْعِلْمِ . فَكَتَبَ إِلَيْهِ : إِنَّ الْعِلْمَ كَثِيرٌ ، وَلَكِنْ إِنْ قَدَرْتَ أَنْ لاَ تُسِيءَ إِلَى مَنْ تُحِبُّهُ ، فَافْعَلْ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ : وَهَلْ رَأَيْتَ أَحَداً يُسِيءُ إِلَى مَنْ يُحِبُّهُ! فَقَالَ لَهُ : نَعَمْ ، نَفْسُكَ أَحَبُّ الأَنْفُسِ إِلَيْكَ ؛ فَإِذَا أَنْتَ عَصَيْتَ اللّه ، فَقَدْ أَسَأْتَ إِلَيْهَا»(2).
ترجمه : «فرمود : حضرت صادق - سلام اللّه عليه - آمد مردى به سوى ابىذرّ ؛ پس
گفت : "اى ابىذرّ ، چيست ما را كه مرگ را كراهت داريم؟" فرمود : "براى اينكه شما تعمير كرديد دنيا را و خراب كرديد آخرت را ، پس كراهت داريد كه منتقل شويد از آبادان به سوى خرابه ." پس گفت به او : "چگونه مىبينى وارد شدن ما را بر خدا؟"فرمود : "اما نيكوكاران از شما مثل غايب وارد شود بر اهلش ؛ و اما بدكار از شما مثل بندۀ گريزانى كه برگردانده شود به سوى مولايش ." گفت : "پس چگونه مىبينى حال ما را پيش خدا؟" فرمود : "عرضه داريد اعمال خود را بر قرآن ، همانا خداوند مىفرمايد : «همانا نيكويان در نعمتها هستند ، و همانا بدان در جهنماند» ." حضرت فرمود : آن مرد گفت : "پس كجاست رحمت خدا؟" گفت : "رحمت خدا نزديك است به نيكوكاران"» .
«فرمود حضرت صادق عليه السلام : و نوشت مردى به سوى ابىذرّ ، رَضِىَ اللّه عَنْه : "اى اباذَرّ ، تحفه اى بفرست مرا به چيزى از علم ." پس نوشت به او : "همانا علم بسيار است ؛ وليكن اگر بتوانى بدى نكنى به كسى كه دوست دارى او را ، بكن ." گفت آن مرد به او : "آيا ديدى كسى را كه بدى كند به كسى كه دوست مىدارد او را!" پس فرمود به او : "آرى ، نفس تو دوستترين نفسهاست به تو ، پس وقتى كه تو عصيان خدا كنى بدى كردى به سوى او"» .
شرح : بدانكه مردم در كراهت داشتن موت و ترس از آن بسيار مختلف هستند و مبادى كراهت آنها مختلف است . و آنچه را كه حضرت ابىذرّ - رضوان اللّه تعالى عليه - بيان فرمودند حال متوسطان است ؛ و ما اجمالاً حال ناقصين و كاملين را بيان مىنماييم .
پس ، بايد دانست كه كراهت ما مردن را و خوف ما ناقصان از آن ، براى نكتهاى است كه پيش از اين در شرح بعضى احاديث بدان اشاره نموديم . (1)و آن اين است كه انسان به حسب فطرت خداداد و جبلّت اصلى ، حبّ بقا و حيات دارد [و] متنفر است از فنا و ممات . و اين متعلق است به بقاى مطلق و حيات دائمى سرمدى ؛ يعنى بقايى كه در آن فنا
1) - ر .ك : صفحه 137 - 138.
نباشد و حياتى كه در آن زوال نباشد .
بعضى از بزرگان(1)با همين فطرتْ اثبات معاد مىفرمودند به بيانى كه ذكر آن اكنون خارج از مقصد ماست . و چون در فطرت انسان اين حبّ است و آن تنفر ، آنچه را كه تشخيص بقا در آن داد و آن عالمى را كه عالم حيات دانست ، حبّ و عشق به آن پيدا مىكند ، و از عالم مقابل آن متنفر مىشود . و چون ما ايمان به عالم آخرت نداريم و قلوب ما مطمئن به حيات ازلى و بقاى سرمدى آن عالم نمىباشد ، از اين جهت علاقهمند به اين عالم و گريزان از موت هستيم به حسب آن فطرت و جبلّت .
و ما پيش از اين ذكر كرديم(2)كه ادراك و تصديق عقلى غير از ايمان و طمأنينۀ قلبى است . ماها ادراك عقلى يا تصديق تعبدى داريم به اينكه موت - كه عبارت از انتقال از نشئۀ نازلۀ مُظلمۀ مُلكيه است به عالم ديگر كه عالم حيات دائمى نورانى و نشئۀ باقيۀ عاليۀ ملكوتيه است - حق است ؛ اما قلوب ما از اين معرفت حظى ندارد و دلهاى ما از آن بىخبر است . بلكه قلوب ما اِخلاد به ارض طبيعت و نشئۀ ملكيه دارد و حيات را عبارت از همين حيات نازل حيوانى ملكى مىداند ، و براى عالم ديگر كه عالم آخرت و دار حيوان است حيات و بقايى قائل نيست . از اين جهت ، ركون و اعتماد به اين عالم داريم و از آن عالم فرارى و خائف و متنفر هستيم . اين همه بدبختىهاى ما براى نقص ايمان و عدم اطمينان است . اگر آنطورى كه به زندگانى دنيا و عيش آن اطمينان داريم و مؤمن به حيات و بقاى اين عالم هستيم ، به قدر عُشر آن به عالم آخرت و حيات جاويدان ابدى ايمان داشتيم ، بيشتر دل ما متعلق به آن بود و علاقهمند به آن بوديم و قدرى در صدد اصلاح راه آن و تعمير آن بر مىآمديم ؛ ولى افسوس كه سرچشمۀ ايمان ما آب ندارد و بنيان يقين ما بر آب است ؛ ناچار خوف ما از مرگ از فنا و زوال است . و علاج قطعى منحصر آن وارد كردن ايمان است در قلب به فكر و ذكر نافع و علم و عمل صالح .
و اما خوف و كراهت متوسطين ، يعنى آنهايى كه ايمان به عالم آخرت ندارند ، براى آنست كه وجهۀ قلب آنها متوجه به تعمير دنياست و از تعمير آخرت غفلت ورزيدند ؛ از
اين جهت ميل ندارند از محل آبادان معمور به جاى خراب منتقل شوند ؛ چنانچه حضرت ابىذرّ - رضى اللّه عنه - فرمود . و اين نيز از نقص ايمان و نقصان اطمينان است ، والاّ با ايمان كامل ممكن نيست اشتغال به امور دنيّۀ دنيويه و غفلت از تعمير آخرت .
بالجمله ، اين وحشتها و كراهت و خوفها براى نادرستى اعمال و كجرفتارى و مخالفت با مولاست ، و الاّ اگر مثلاً حساب ما درست بود و خود ما قيام به محاسبۀ خود كرده [بوديم] وحشت از حساب نداشتيم ؛ زيرا كه آنجا حسابْ عادلانه و مُحاسبْ عادل است ، پس ترس ما از حساب از بدحسابى خود ما است و از دغل بودن و دزدى ، [نه] از محاسبه است .
و در كافى شريف سند به حضرت موسى بن جعفر - عليه السلام - رساند ، قَالَ : «لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِي كُلِّ يَوْمٍ ، فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً ، استَزادَهُ اللّه ؛ وَإِنْ عَمِلَ سَيِّئاً ، اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَتَابَ إِلَيْهِ»(1). فرمود : «نيست از ما كسى كه محاسبه نكند نفس خود را در هر روز ؛ پس اگر عمل نيكى كرده ، از خداى تعالى زيادت طلبد ؛ و اگر عمل بدى كرده ، طلب مغفرت كند از خداوند از آن و توبه كند به سوى او» .
پس اگر حساب خود را كشيدى ، در موقف حساب گرفتارى ندارى و از آن باكى براى تو نيست . و همينطور ساير مهالك و مواقف آن عالم تابع اعمال اين عالم است . مثلاً اگر در اين عالم به راه راست نبوت و طريق مستقيم ولايت قدم زده باشى و از جادۀ ولايت على بن ابى طالب - عليه السلام - اعوجاج پيدا نكرده باشى و لغزش پيدا نكنى ، خوفى براى تو در گذشتن از صراط نيست ؛ زيرا كه حقيقت صراطْ صورت باطن ولايت است ؛ چنانچه در احاديث وارد است كه امير المؤمنين صراط است(2). و در حديث ديگر است كه «ماييم صراط مستقيم»(3). و در زيارت مباركۀ جامعه است كه «أَنْتُمُ السَّبِيلُ
1) - الكافي ، ج2 ، ص 453 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب محاسبة العمل» ، حديث 2 .
2) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قالَ : «الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليٌّ عليهالسلام» . (معاني الأخبار ، ص 32 ، حديث 2 و 3 ؛ تفسير القمّي ، ج 1 ، ص 28)
3) - عَنْ سيّد العابدين عليّ بن الحسين عليهالسلام قال : «لَيْسَ بَيْنَ اللّه وَبَيْنَ حُجَّته حِجَابٌ ؛ فَلا للّه دُونَ حُجَّتِهِ سَتْرٌ ، نَحْنُ أبْوابُ اللّه ، وَنَحْنُ الصِّراطُ المُسْتَقِيمُ ؛ وَنَحْنُ عَيْبَةُ عِلْمِهِ ؛ وَنَحْنُ تَراجِمَةُ وَحْيِهِ ؛ وَنَحْنُ أرْكَانُ تَوْحيدِهِ ؛ وَنَحْنُ مَوضِعُ سِرِّهِ» ؛ «امام سجاد عليهالسلام فرمود : «بين خدا و حجّت او حجاب نيست ، خدا را پردهاى غير از حجت نيست ، ما أبواب خدا و صراط مستقيم و گنجينۀ علم او هستيم ؛ ترجمان وحى او و اساس توحيد او و جايگاه سرّ او هستيم» . (معاني الأخبار ، ص 35 ، حديث 5)
الأَعْظَمُ وَالصِّرَاطُ الأَقْوَمُ»(1). و هر كس در اين صراط به استقامت حركت كند و پاى قلبش نلرزد ، در آن صراط نيز پايش نمىلغزد و چون برق خاطف از آن بگذرد . و همينطور اگر اخلاق و ملكاتش عادلانه و نورانى باشد ، از ظلمتها و وحشتهاى قبر و برزخ و قيامت و از اهوال آن عوالم در امان است ، و خوفى از آن نشآت براى او نيست . پس ، در اين مقام درد از خود ما است و دواى آن نيز در خود ما است ؛ چنانچه حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - در اشعار منسوب به او به اين معنى اشاره فرموده كه مىفرمايد :
دَواؤُكَ فيكَ وَما تَشْعُرُ+وَداؤُك مِنْكَ وَما تُبْصِرُ(2)
و در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند : أَنَّهُ قالَ لِرَجُلٍ : «إِنَّكَ قَدْ جُعِلْتَ طَبِيبَ نَفْسِكَ ، وَبُيِّنَ لَكَ الدَّاءُ ، وَعُرِّفْتَ آيَةَ الصِّحَّةِ وَدُلِلْتَ عَلَى الدَّوَاءِ ؛ فَانْظُرْ كَيْفَ قِيَامُكَ عَلَى نَفْسِكَ»(3).
فرمود به مردى : «همانا تو قرار داده شدى طبيب نفس خويش ؛ و بيان شده براى تو درد ، و شناسا شدى نشانۀ صحت را و دلالت شدى بر دوا ؛ [پس بنگر كه چگونه در اصلاح نفس خود قيام مىكنى]» .
در تو اعمال و اخلاق و عقايد فاسده است . و علامات صحت ، نسخههاى انبيا و انوار فطرت و عقل است ؛ و دواى اصلاحِ نفوس اقدام در تصفيۀ آن است . اين حال متوسطين .
و اما حال كمّل و مؤمنين مطمئنين ، پس آنها كراهت از موت ندارند گرچه وحشت و
1) - «شماييد راه بزرگ و صراط استوار .» زيارت «جامعۀ كبيره» . (عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، ج 2 ، ص 274 ؛ بحار الأنوار ، ج 99 ، ص 129 ؛ زاد المعاد ، ص 480 )
2) - «دواى درد تو در توست و بدان علم ندارى - و درد نيز از توست و آن را نمىبينى» . (ديوان اشعار منسوب به حضرت أميرالمؤمنين على عليهالسلام ، ص 62)
3) - الكافي ، ج 2 ، ص 454 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب محاسبة العمل» ، حديث 6 .
خوف دارند . زيرا كه خوف آنها از عظمت حق تعالى و جلالت آن ذات مقدس است ؛ چنانچه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىفرمود : «فَأَيْنَ هَوْلُ الْمُطَّلَعِ»(1)!
و حضرت امير المؤمنين - سلام اللّه عليه - در شب نوزدهم وحشت و دهشت عظيمى داشت(2)، با آنكه مىفرمود : «وَاللّهِ لاَبْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ»(3). «به خدا قسم كه پسر ابوطالب به مرگ مأنوستر است از بچه به پستان مادرش» .
بالجمله ، خوف آنها از امور ديگر است ؛ مثل خوف ما پابستگان به آمال و امانى و دل دادگان به دنياى فانى نيست .
و قلوب اولياء نيز در كمال اختلاف است كه در تحت احصا و رشتۀ تحرير نيايد . و ما اشارۀ اجمالى به بعضى از آنها مىنماييم .
پس گوييم كه قلوب اوليا در قبول تجليات اسماء مختلف است ؛ چنانچه بعضى قلوب عشقى و شوقى است ؛ و حق تعالى در مثل آن به اسماء جمال تجلى فرمايد . و آن تجلىْ هيبت مشوب به شوق آورد ، و هيبتِ خوفْ از تجلى عظمت و ادراك آن است . دل عاشق در وقت ملاقات مىتپد و وحشتناك و خائف شود ، ولى اين خوف و وحشت غير از خوفهاى معمولى است .
و بعض قلوبْ خوفى و حزنى است ؛ و حق تعالى در آن قلوب به اسماء جلال و عظمت تجلى فرمايد ، و آن تجلى هَيمان آورد مشوب به خوف ، و حيرت مىآورد مشوب به حزن .
و در حديث است كه حضرت يحيى - عليه السلام - ديد كه حضرت عيسى - عليه السلام - مىخندد . با عتاب به او گفت : گويا تو مأمونى از مكر خدا و عذاب او . حضرت
عيسى جواب داد : گويا تو مأيوسى از فضل خدا و رحمت او . پس خداى تعالى وحى فرمود به آنها كه هر يك از شما حسن ظنتان به من بيشتر است ، او محبوبتر است پيش من(1).
چون حق در قلب حضرت يحيى به اسماء جلال تجلى فرموده بود ، هميشه خائف بود و به حضرت عيسى - عليه السلام - آنطور عتاب نمود ؛ و حضرت عيسى به مقتضاى تجليات رحمت آنطور جواب داد .
بدانكه ظاهر اين حديث كه مىفرمايد : «عَمَّرْتُمُ الدُّنْيَا وَأَخْرَبْتُمُ الآخِرَةَ» آن است كه دار آخرت و بهشت معمور و آبادان است و به اعمال ما خراب مىشود . ولى معلوم است كه مقصود تشابه در تعبير است و چون نسبت به دنيا «تعمير» تعبير فرموده ، به مناسبت آن نسبت به دارآخرت «تخريب» تعبير فرموده . و عالم جهنم و بهشت گرچه مخلوق هستند ، تعمير دارجنت و مواد جهنم تابع اعمال اهل آن است .
و در روايت است كه زمين بهشت ساده است و مواد تعمير آن اعمال بنىالانسان(2). و اين مطابق است با برهان و كشف اهل مكاشفه ؛ چنانچه بعضى از عرفاى محققين گويد : «بدان ، عَصَمنا اللّه وَإيّاكَ ، كه جهنم از اعظم مخلوقات است ؛ و آن زندان خداوند است در آخرت . و او را «جهنم» گويند براى بعيد بودن قعر آن ؛ چنانچه چاهى را كه قعرش بعيد است بِئْر «جَهنام» گويند . و آن شامل حرارت و زمهرير است . و در آن برودت است به آخر درجۀ آن ، و حرارت است به آخر درجۀ آن ؛ و بين اعلاى آن و قعر آن هفتصد و پنجاه سال راه است . و مردم اختلاف دارند كه آن مخلوق است يا غير مخلوق . و خلافْ مشهور است در آن . و همينطور در بهشت نيز اختلاف كردند . و اما
پيش ما و پيش اصحاب ما ، اهل مكاشفه و معرفت ، آنها مخلوق هستند و مخلوق نيستند . اما اينكه گفتيم مخلوقاند ، مثل آن است كه مردى خانهاى را بنا كند و ديوارهاى محيطۀ به فضاى آن را فقط بر پا كند ؛ در اين صورت گفته شود كه اين خانه است ؛ و وقتى كه داخل آن شوى ديده نشود در آن مگر ديوارى كه بر فضا و ساحتى داير است . پس از آن ، انشاء خانهها و بيوت آنرا نمايند به حسب اغراض ساكنان آن از
غرفهها و قصرها و مخزنها و آنچه سزاوار است در آن باشد»(1)- انتهى .
و در حديث است كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - وقتى به معراج تشريف بردند ، در بهشت ملائكهاى چند ديدند كه گاه اشتغال به بناى ابنيه دارند و گاه از كار باز مىايستند . فرمود به جبرئيل : سبب اين چيست؟ عرض كرد : مواد اين بِناها كه مىكنند اذكار امت است . هر وقت ذكر گويند ، موادى براى آنها حاصل شود ، پس ملائكه مشغول بنا شوند ؛ و وقتى آنها از ذكر باز مانند ، اينها از عمل نيز باز ايستند(2).
بالجمله ، صورت بهشت و جهنم جسمانى همان صور اعمال و افعال حسنه و سيّئۀ بنىآدم است كه در آن عالم به آنها رجوع كنند ؛ چنانچه در آيات شريفه نيز به آن اشاره
و تلويح شده ؛ مثل قول خداى تعالى : )وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً((3). و قوله : «إنَّما هِىَ
1) - الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 297 ، باب 61 .
2) - عَنْ جَميلِ ، عَنْ أبي عَبْدِاللّه عليهالسلام قالَ : «قالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : لمّا اُسْرِيَ بى إلَى السَّماءِ دَخَلْتُ الجَنَّةُ فَرَأيْتُ فيها مَلائِكَةً يَبنُونَ لَبِنةً مِنْ ذَهَبٍ وَلَبِنَةً مِنْ فِضّةٍ وَرُبَّما أمْسَكُوا فَقُلْتُ لَهُمْ : مَا لَكُمْ رُبّمَا بَنَيْتُم وَرُبَّمَا أمْسَكْتُم؟ فَقالُوا : حَتّى تَجيئَنَا النَفَقَةُ ، فَقُلْتُ لَهُمْ : وَمَانَفَقَتُكُمْ؟ فَقالوا : قَولُ المُؤمِنِ في الدّنيا : سُبْحانَ اللّه وَالْحَمْدُ للّه وَلا إلهَ إِلاّ اللّه وَاللّه اكْبَرُ ، فَإِذا قالَ بَنَيْنَا وَإذا أمْسَكَ أمْسَكْنَا» ؛ «امام صادق عليهالسلام فرمود : پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند : وقتى مرا به آسمان بردند وارد بهشت شدم در آنجا فرشتگانى ديدم كه از خشتى طلا و خشتى نقره ساختمان مىساختند و گاهى دست از كار مىكشيدند ، به آنها گفتم : شما چرا گاهى كار مىكنيد و زمانى دست از كار مىكشيد؟ جواب دادند : تا اينكه مصالح ما به ما برسد ، به آنها گفتم : مصالح شما چيست؟ پاسخ دادند : «سبحاناللّه و الحمدللّه ولا إله إلاّاللّه واللّه أكبر» كه مؤمن در دنيا مىگويد ، وقتى ذكر مىگويد ما مىسازيم و وقتى ساكت مىشود ما دست از كار مىكشيم» . (تفسير القمّي ، ج 2 ، ص 53 ؛ الأمالي ، طوسى ، ص 474 ، مجلس 17 ، حديث 4 ؛ بحار الأنوار ، ج 90 ، ص 169 ، حديث 7)
3) - «و هر چه كردهاند حاضر يابند» . (الكهف (18) : 49)
أَعْمالُكُمْ تُرَدُّ إلَيْكُمْ»(1). و تواند بود كه عالم بهشت و جهنم دو نشئه و دار مستقلى باشند كه بنىآدم به حركات جوهريه و سوقهاى ملكوتى و حركات اراديۀ عمليه و خُلقيه به سوىِ آنها مسافرت مىكنند ، گرچه هر يك از آنها حظوظشان از صور اعمال خودشان باشد .
و بالجمله ، عالمِ ملكوتِ اعلى عالم بهشت است كه خود عالم مستقلى است ، و نفوس سعيده سوق [داده] مىشود به سوى آن ؛ و عالم جهنم ملكوت سُفلى است كه نفوس شقيه به سوى آن مسافرت كند . ولى آنچه به آنها در هر يك از دو نشئه رجوع مىكند ، صورت بهيۀ حسنه يا مولمۀ مدهشۀ اعمال خود آنها است . و به اين بيان جمع بين ظواهر كتاب و اخبار ، كه به حسب ظاهر متخالف نمايد ، شود ، و نيز موافق با برهان و مسلك اهل معرفت است .
پوشيده نيست كه كلام حضرت ابىذرّ ، رضى اللّه عنه ، در اين مقام كلام جامع و دستور محكمى است كه انسان بايد مواظبت بر آن نمايد . پس از آنكه حضرت ابىذرّ فرمود : اعمالتان را به كتاب خدا عرضه داريد ، و خداوند مىفرمايد : "مردم دو طايفهاند : ابرار ، و آنها در نعيماند ؛ و فُجّار ، و آنها در جحيماند ." آن مرد تشبث به ذيل رحمت كرد كه اگر اينطور است ، رحمت حق تعالى پس كجاست؟ جواب داد : رحمت حق نيز جَزاف نيست ، و آن قريب به نيكوكاران است .
بدانكه شيطان ملعون و نفس خبيث امّارۀ بالسوء انسان را از طرق بسيارى مغرور مىكنند و به هلاكت ابدى هميشگى مىكشانند . و آخر تيرى كه در كمان دارند مغرور كردن انسان است در اوايل امر به رحمت حق . و انسان را به واسطۀ اين غرور از عمل
1) - «اين اعمال شماست كه به سوى شما برگردانده مىشود» . (بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 454 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 844)
باز مىدارند . و اين اتكال به رحمت از مكايد شيطان و غرور آن است . و شاهد و دليل آن اين است كه ما در امور دنيايى به هيچ وجه اتكال به رحمت حق تعالى نداريم و يكسره اسباب طبيعى و ظاهرى را مستقل و كاركن مىدانيم ، بهطورى كه گويى در عالم مؤثرى جز اسباب ظاهرى نيست . و در امور اخروى غالباً اتكال به رحمت حق در گمان خود مىكنيم و از دستورات خدا و رسول - صلّى اللّه عليه و آله - غفلت مىنماييم ، گويى
خداوند ما را قدرت عمل نداده و راه صحت و سقم نياموخته .
بالجمله ، در امور دنيايى تفويضى مسلك ، و در امور آخرتى جبرى مسلك مىشويم ؛ غافل از اينكه اين هر دو باطل و غلط و خلاف دستورات انبيا - صلّى اللّه عليهم - و طريقۀ مستمرۀ ائمۀ هدى و اولياى مقرّبين است . با آنكه آنها همه رحمت حق را معتقد بودند و ايمان آنها از همه بيشتر بود ، با اين وصف آنى غفلت از انجام وظايف نمىكردند و دقيقهاى از سعى و كوشش باز نمىماندند . بردار صحيفۀ اعمال آنها را مطالعه كن .
ادعيه و مناجاتهاى سيد الساجدين و زين العابدين - عليه السلام - را ملاحظه كن و دقت نما ببين در مقام عبوديت چه معامله مىكند و چطور به وظيفۀ بندگى قيام مىكند ، با اين وصف ، وقتى صحيفۀ اعمال حضرت مولاى متقيان ، امير مؤمنان - عليه السلام - را مىبيند ، تأسف مىخورد و اظهار عجز مىكند(1)!
پس ما يا بايد آنها را - نعوذ باللّه - تكذيب كنيم و بگوييم اطمينان و ايمان به رحمت حق نداشتند مثل ما؟! يا بايد خود را تكذيب كنيم و بفهميم كه اينها كه ما مىگوييم از مكايد شيطان و غرور نفس است كه مىخواهند ما را از راه مستقيم منحرف كنند . پناه مىبريم به خداى تعالى از شرّ آنها .
پس اى عزيز ، همانطور كه حضرت ابى ذر دستور به آن مرد داده ، علوم بسيار است ولى علم نافع براى امثال ماها آن است كه با خود اينقدر بدى نكنيم . بفهميم كه دستورات انبيا و اوليا - عليهم السلام - كشف حقايقى است كه ماها از آنها محجوب
1) - ر .ك : صفحۀ 489.
هستيم . آنها مىدانند كه اين اخلاق ذميمه و اعمال سيّئه چه صورتهايى دارد و چه ثمراتى از آنها حاصل مىشود ؛ و اين اعمال حسنه و اخلاق كريمه چه صورتهاى خوب ملكوتى دارد . همه را فرمودند و دوا و درمان و درد و مرض را بيان كردند . تو اگر عاطفه با خود دارى ، بايد از آن دستورات نگذرى و درد خود را دوا نمايى و مرض خود را معالجه كنى ، خدا مىداند كه اگر با اين حال كه هستيم به آن عالم منتقل شويم ، به چه مصيبتها و دردها و مرضها گرفتار مىشويم . وَالْحَمْدُ للّه أوّلاً وآخِراً .
حديث بيست و سوم [ اصناف جويندگان علم ]
الحديثُ الثالِثُ والْعِشرونَ : بالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلى حُجَّةِ الْفِرْقَةِ وَثِقَتِها ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْنيِّ - رَضِيَ اللّه عَنْهُ - عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، رَفَعَهُ إِلَى أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «طَلَبَةُ الْعِلْمِ ثَلاَثَةٌ . فَاعْرِفْهُمْ بِأَعْيَانِهِمْ وَصِفَاتِهِمْ : صِنْفٌ يَطْلُبُهُ لِلْجَهْلِ وَالْمِرَاءِ ؛ وَصِنْفٌ يَطْلُبُهُ لِلاسْتِطَالَةِ وَالْخَتْلِ ؛ وَصِنْفٌ يَطْلُبُهُ لِلْفِقْهِ وَالْعَقْلِ ، فَصَاحِبُ الْجَهْلِ وَالْمِرَاءِ مُوذٍ مُمَارٍ مُتَعَرِّضٌ لِلْمَقَالِ فِي أَنْدِيَةِ الرِّجَالِ بِتَذَاكُرِ الْعِلْمِ وَصِفَةِ الْحِلْمِ ؛ قَدْ تَسَرْبَلَ بِالْخُشُوعِ وَتَخَلَّى مِنَ الْوَرَعِ ؛ فَدَقَّ اللَّهُ مِنْ هَذَا خَيْشُومَهُ وَقَطَعَ مِنْهُ حَيْزُومَهُ . وَصَاحِبُ الاسْتِطَالَةِ وَالْخَتْلِ ذُو خِبٍّ وَمَلَقٍ ؛ يَسْتَطِيلُ عَلَى مِثْلِهِ مِنْ أَشْبَاهِهِ ، وَيَتَوَاضَعُ لِلأَغْنِيَاءِ مِنْ دُونِهِ ؛ فَهُوَ لِحَلْوَائِهِمْ هَاضِمٌ وَلِدِينِهِ حَاطِمٌ ؛ فَأَعْمَى اللَّهُ عَلَى هَذَا خُبْرَهُ وَقَطَعَ مِنْ آثَارِ الْعُلَمَاءِ أَثَرَهُ ، وَصَاحِبُ الْفِقْهِ وَالْعَقْلِ ذُو كآبَةٍ وَحُزْنٍ وَسَهَرٍ ؛ قَدْ تَحَنَّكَ فِي بُرْنُسِهِ وَقَامَ اللَّيْلَ فِي حِنْدِسِهِ ؛ يَعْمَلُ وَيَخْشَى وَجِلاً ، دَاعِياً مُشْفِقاً مُقْبِلاً عَلَى شَأْنِهِ ، عَارِفاً بِأَهْلِ زَمَانِهِ مُسْتَوْحِشاً مِنْ أَوْثَقِ إِخْوَانِهِ ؛ فَشَدَّ اللَّهُ مِنْ هَذَا أَرْكَانَهُ وَأَعْطَاهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَمَانَهُ» .
قالَ الْكُلَيْنيُّ رَحِمَه اللّه : وَحَدَّثَنِي بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ مَحْمُودٍ ، أَبُو عَبْدِاللّهِ الْقَزْوِينِيُّ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، مِنْهُمْ جَعْفَرُ بْنُ أحْمَدَ الصَّيْقَلُ بِقَزْوِينَ ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عِيسَى الْعَلَوِيِّ ، عَنْ عَبَّادِ بْنِ صُهَيْبٍ الْبَصْرِيِّ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ ، عليه السلام(1).
1) - الكافي ، ج1 ، ص 49 ، «كتاب فضل العلم» ، «باب النوادر» ، حديث 5 .
ترجمه : «فرمود حضرت صادق ، عليه السلام : طلب كنندگان علم سهاند . پس بشناس آنها را به شخصيات و صفاتشان . يك صنف طلب مىكنند آن را براى جهل و جدال . و يك صنف طلب مىكنند آن را براى رفعت جستن و فريب دادن . و يك صنف طلب مىكنند آن را براى دانش و بينش .
پس ، داراى جهل و جدال آزارده است و جدل كن است ؛ تعرض كنِ گفتگوهايى است در انجمن مردان به گفتگوى دانش و توصيف بردبارى ؛ پوشيده است پيراهن فروتنى را ، و تهى گرديده از پرهيزگارى . پس ، بكوبد خداوند از اين روى بينى او را ، و دو تا كند از آن كمر او را .
و صاحب بلندپروازى و فريب داراى فريب است و چاپلوسى ؛ بلندى جويد بر مثل خود از شبيهان خويش ، و فروتنى كند از براى دارايان از غير خود . پس او حلواى آنان را هضم كننده ، و دين خود را شكننده است . پس ، كور كند خداوند بر اين جهت بينايى او را ، و جدا كند از نشانههاى دانشمندان نشانۀ او را .
و داراى دانش و بينش داراى شكستگى و اندوه و شب زندگى است ، حَنَك بندد بر كلاه خود ، و برخيزد شب را در تاريكى آن ؛ عمل مىكند و مىترسد ترسيدنى ؛خواننده است ؛ برحذر است ؛ روآورنده است بر شأن خويشتن ؛ شناسندۀ مردم زمان خود است ؛ وحشتناك است از موثقترين برادران خود . پس ، محكم كند خداوند از اين روى پايههاى او را ، و ببخشايد به او در روز رستاخيز امان خود را .
شرح : «بِأَعْيانِهِمْ» تأكيد است از براى ضمير «اعْرِفْهُمْ» . يعنى ، بشناس آنها را خودشان را بهطورى كه مشخص و معيّن گردند و مشتبه به غير نشوند ؛ چنانچه گويى : «رَأَيْتُهُ بِعَيْنِهِ . و «كُلُّ شَىْءٍ فِيهِ حَلاَلٌ وَحَرَامٌ ، فَهُوَ لَكَ حَلاَلٌ حَتَّى تَعْرِفَ الْحَرَامَ بِعَيْنِهِ»(1).
جناب محقق محدّث مجلسى - رحمه اللّه - احتمالاتى دادهاند و نقل فرمودند در اين
1) - هر چيزى كه در آن حلال و حرام است ، آن را بر خود حلال شمار تا آن گاه كه حرمت همان چيز بر تو معلوم و مسلّم گردد . (مرآة العقول ، ج 21 ، ص 359 )
مقام ، كه اين احتمال كه متعين و واضح است هيچيك از آنها نيست ، و آنها نيز به غايت بعيد است ؛ مثل اينكه فرمودند : «بِأَعْيانِهِمْ أَي ، بِخَواصِّهِمْ وَأَفْعالِهِمْ الْمَخْصوصَةِ بِهِمْ ، أَوْ بِالشّاهِدِ وَالْحاضِرِ مِنْ أَفْعالِهِمْ» . پس از آن فرمايند : «وَقيلَ : بِأَعيانِهِمْ أيْ ، أَقْسامِهِمْ وَمَفهُوماتِ أَصْنافِهِم . وَقيلَ : الْمُرادُ بِأَعْيانِهِمْ مَناظِرُهُمْ مِنْ هَيئَتِهِمْ وَأَوْضاعِهِمْ كَالتَسَرْ بُلِ بِالْخُشوعِ»(1). و ديگر احتمالات بعيده .
قَوْلُهُ : «وَصِفاتِهِمْ» مقصود از اوصاف ، آن حالاتى است كه تابع مَلَكات و مقاصد اين سه صنف است ، مثل موذى بودن و مراء نمودن و غير آن . پس ، به اين اوصاف معرفى حال آنان گردد و آنها باعيانهم شناخته شوند .
و «جهل» خلاف علم است . و در اين مقام شايد مراد تعميه و اخفاء حق باشد ، يا تجاهل و عدم قبول حق باشد . و ما پس از اين ، بيان اين مطلب را بيش از اين مىنماييم . و مجلسى فرموده «الجَهْلُ السَّفاهَةُ وَتَرْكُ الْحِلْمِ . وَقيلَ : ضِدُّ الْعَقْلِ»(2).
و «مِراء» جدال در آرا و كلام است . و از همين مادّه است «جَدَل» كه يكى از صناعات خَمْس مُعَنْوَنه در منطق است . يُقالُ : مارَيْتُ الرَّجُلَ أُماريهِ مِراءً ، إِذَا جادَلْتَهُ . چنانچه در صحاح جوهرى است(3). و اين كلام گرچه مطلق است ، ولى مقصود على الظاهر همين است كه ذكر شد . و در اين مقام احتمال ديگرى است كه ما پس از اين به آن اشاره در يكى از فصول آتيه [مىكنيم] (4).
و «استطالة» طلب بلندى و ارجمندى است .
1) - «بأعيانهم ، يعنى با اوصاف و آثار مخصوص بدانها ؛ يا با شؤون حاضر و قابل مشاهدۀ آنان و گفته شده : «بأعيانِهم» يعنى آنها و آنچه از صنفهاشان دانسته شده است . و گفته شده : مراد از «أعيانهم» آن چيزهايى است كه در شكل و اوضاع ظاهرى آنها مشاهده مىشود . مانند فروتنى كه چون پيراهنى به تن كرده باشند . (بدان تظاهر كنند)» . (مرآة العقول ، ج 1 ، ص 159)
2) - «جهل بىخردى و ترك بردبارى است . و گفتهاند : آن چيزى است مقابل عقل» . (مرآة العقول ، ج 1 ، ص 160)
3) - الصحاح ، ج 6 ، ص 2491 ، كلمۀ «مِرا» .
4) - ر .ك : صفحه 420 - 421.
و «خَتْل» ، به فتح «خاءِ» معجمه و سكون «تاء» ، به معنى خدعه و فريب است . قالَ الجَوْهَريُّ : «خَتَلَهُ وَخاتَلَهُ ، أَيْ خَدَعَهُ . والتَخاتُلُ ، التَّخادُعُ»(1).
قَوْلُهُ : «مُمارٍ» پس از اين ذكر شود كه چگونه معرفى شده است صاحب مِراء به «مُمارى» ؛ و صاحب استطاله و خَتْل به «استطالۀ» بر امثال ؛ و صاحب «خِبّ» بودن كه به معنى خدعه است(2).
قَوْلُهُ : «مُتَعَرِّضٌ لِلْمَقَال» يعنى اظهار نمودن مقالات را . يُقالُ : عَرَضْتُ لَهُ الشِّيءَ إذا أَظْهَرْتَهُ لَهُ وَعَرَضَ لَهُ أَمْرُ كَذا . وَيَعْرِضُ ، أَيْ ظَهَرَ(3).
و «أنْدِيَة» جمع «نادي» است . و آن محل اجتماع قوم و مجلس و مذاكرات آنان است . و چون متفرق شدند آن را «نادى» نگويند . و از آن است «دارُ النَّدْوَة» كه در مكه بوده ، كه آن را بنا نمودند براى اجتماع در مشاورات . و «نَدىّ» بر وزن فعيل ، و «نَدْوَة» و «مُنْتَدى» و «مُتَنَدّى» به همين معنى [است] چنانچه جوهرى گويد(4):
«بِتَذاكُرِ الْعِلْمِ» متعلق است به «مَقال» ، يا بَدَل است از «مَقال» . و «صِفَةِ الْحِلْمِ» عطف به آن است . و مقصود آن است كه مذاكرات علميه مىكند كه خود را از اهل آن منسوب دارد ، و توصيف و تحسين حلم كند كه خود را در زمرۀ آنان به شمار آورد ، با اينكه نه از اهل آن است و نه در شمار اصحاب اين . علمش جهلى است به صورت دانش ؛ و حلمش از اوصاف كاملۀ معتدله خارج . و ما پس [از] اين ذكرى از اين مقوله مىنماييم .
قَوْلُهُ : «تَسَرْبَلَ» از باب تَفَعْلُل ، به معنى لَبس «سِربال» ، كه پيراهن است ، مىباشد . يُقالُ : سَرْبَلْتُهُ فَتَسَرْبَلَ ، أَيْ ، ألْبَسْتُهُ السِّرْبالَ ، وَتَسَرْبَلَ بِالْخُشُوعِ يعنى : پيراهن خضوع به خود پوشاند و اظهار ملازمت آن نمود ، چون پيراهن كه ملصَق و لازم بدن است ، و حال
1) - الصحاح ، ج 4 ، ص 1682 ، كلمۀ ختل .
2) - مقصود آن است كه معرفى كردن اصحاب مراء را به ممارى ، و اصحاب خدعه را به خدعه داشتن ، از قبيل تعريف شىء به نفس است ، و اين در صنعت تعريف صحيح نيست . و ما ان شاء اللّه بعد از اين ، بيان آنرا به وجهى كه رفع اشكال شود مىكنيم . منه عفي عنه
3) - الصحاح ، ج 3 ، ص 1082 ، كلمۀ «عرض» .
4) - الصحاح ، ج 6 ، ص 2505 ، كلمۀ ندا .
آنكه خالى از آن است ، و آن چون پيراهن عاريتى است در او .
«والوَرَع» ، به فتح «راء» به معنى احتراز تام از محرمات و مشتبهات است .
قَوْلُهُ : «فَدَقَّ اللّه .. .» محتمل است كه اين جمله ، و نظاير آن در دو جملۀ بعد ، دعا باشد ؛ و محتمل است اخبار حال آنها باشد در دنيا يا آخرت ، يا هر دو عالم . و «دَقّ» به معنى كوبيدن يا اسم صوت است .
قَوْلُهُ : «مِنْ هذا» يعنى به سبب هر يك از اين خصال .
و «خَيْشوم» بالاى بينى است . و مقصود از كوبيدن بينى كنايت از ذلّت و خوارى است ؛ يعنى ، خداى تعالى به واسطۀ اين خصلتها آنها را خوار و ذليل كند . و پس از اين ، اشاره به اين معنى مىنماييم(1).
و «الْحَيْزُوم» ، به فتح «حاءِ» مهمله و ضمّ «زاءِ» معجمه ، محل كمربند است . و به معنى وسط سينه ، و به معنى استخوانى كه احاطه نموده است مثل حلقه بر حلقوم آمده . و در اين مقام ، اوّل مناسب است به مناسبت نسبت «قطع» به آن .
و «الْخِبّ» ، به كسر «خاء» به معنى خدعه و خُبث و غشّ است . يُقالُ : رَجُلٌ خِبٌّ - بِكَسْرٍ وَفَتْحٍ - به معنى خَدّاع ، چنانچه جوهرى(2)گويد .
و «مَلَق» به معنى تملق گويى و چاپلوسى است . و اين ملازم است با آنچه جوهرى در صحاح در معنى آن گويد : «قالَ : رَجُلٌ مَلِقٌ . يُعْطي بِلسانِهِ ما لَيْسَ فِي قَلْبِهِ» انتهى(3). و اين تفسير به لازمِ اعمّ است ؛ بلكه معنى آن اظهار تلطّف و تودّد است مخلوط به تخضّع ، با آنكه در قلب چنين نيست .
قَوْلُهُ : «لِحَلْوائِهِمْ» مجلسى فرمايد در بعضى نسخهها با «نون» وارد است(4)؛ در اين صورت (به ضمّ «حاء» مهمله و سكون «لام») به معنى اجرت دلال و كاهن ، و آنچه از قبيل رشوه مىدهند [مىباشد] . و مراد آن است كه اغنيا به او مىدهند در قبال كارهايى
كه نسبت به آنان مىكنند و دينفروشىهايى كه مىنمايند .
وَ «الْحَطْم» يعنى شكستن . مجلسى گويد «حَطْم» شكستن مؤدّى به فساد است(1).
قَوْلُهُ : «خُبْرَهُ» محتمل است به ضمّ «خاء» معجمه و سكون «باء» به معنى خُبرت و بصيرت باشد . و محتمل است به فتح «خاء» و «باء» باشد . و به مناسبت نسبت فعل به او اوّلى انسب است ؛ گرچه دومىنيز خالى از وجه نيست .
و «الْكَأبَة» به تحريك و مدّ و تسكين ، بدى حال و انكسار است از شدت همّ و حزن .
قَوْلُهُ : «تَحَنَّكَ في بُرْنُسِهِ» يعنى قرار داد تحت الحنك را در بُرْنُسش . و «بُرْنُس» كلاه بلندى است كه اهل عبادت در صدر اسلام آن را به سر مىنهادند ؛ چنانچه جوهرى در صحاح اللغة گويد(2).
و محقق مجلسى فرمايد : «اين فقره ايماء دارد به استحباب تحنّك در نماز»(3). و در اين استفاده نظر است ؛ زيرا كه تحنّك در لباسى كه اهل عبادت مىپوشيدند دلالت كند بر استحباب تحنّك مطلقاً ، نه وقت نماز بالخصوص . بلى ، اگر «بُرْنُس» لباس مخصوص نماز بود صحيح بود اين استفاده .
و «الْحِنْدِس» ، به «حاء» مهملۀ مكسوره و «نون» ساكنه و «دال» مهملۀ مكسوره ، شب شديد الظُّلمة است ؛ چنانچه جوهرى(4)گويد . و اضافۀ آن به ضميرْ بيانيه است ، و «في حِنْدِسِه» بَدَل «لَيْل» است ؛ و محتمل است قريباً كه «حِنْدِس» در اين مقام ظلمت شب باشد بنابر تجريد .
قَوْلُهُ : «فَشَدَّ اللّه أَرْكانَهُ» ، «شَدّ» به معنى قوّت و اِحكام است . يُقالُ : شَدَّ عَضُدَهُ أَيْ قَوّاهُ . «رُكْن» به معنى آن چيزى است كه قوام و قيام شىء بر آن است . قالَ الجوهَريُّ : «رُكْنُ الشَّيْءِ ، جانِبُهُ الأقْوى»(5).
و ما آنچه بيانكردنى و مناسب است در ضمن چند فصل به رشتۀ تحرير در مىآوريم ، وَعَلَى اللّه التَّكْلانُ .
بدانكه در محل خود مقرر است كه مقدمات قياس بالنسبة به نتايج ، و ادله [و ] براهين در هر علمى نسبت به مدلولات و مبرهنات ، به منزلۀ مُعِدّات هستند ؛ نه آنكه استقلال تامّ دارند ، و نه آنكه بىارتباط باشند يكسره با آنها(1). و در اين مقام دو طايفۀ جبرى و تفويضى خلاف كردند و از طريق اعتدال به يك سو شدند ؛ و هر يك به مقتضاى مذهب خود طرفى را اختيار كردند . آن يك گويد كه مقدمات مستقلند كه اگر سدّ باب عالم غيب و قبض افاضۀ عالم ملكوت گردد ، انسان از نفس مقدمات علم به نتايج حاصل كند(2). و ديگرى گويد كه مقدمات به كلى بىارتباط به نتايج است . و عادهاللّه جارى شده كه پس از مقدماتْ القاى نتايج در ذهن انسان كند ؛ و مقدمات صورتاً مربوط به نتايج است و در حقيقت بىربط محض است(3).
و هر يك از اين دو مذهب ، چون مذهب هر يك از اين دو طايفه ، پيش ارباب معارف حقّه و علوم حقيقيه باطل ، و حق - وِفاقاً لِأهْلِه - آن است كه مقدمات ارتباط اِعدادى دارند ، و نفس را حاضر نمايند از براى القاى علوم از مبادى عاليۀ غيبيه در آن . و ما اكنون در صدد شرح اين مذهب و تزييف آن دو نيستيم ، زيرا كه از مقصد ما خارج است ، و ذكر آن تطفّلاً براى بيان مطلب ديگر است ، و آن آن است كه :
پس از آنكه دانسته شد كه القاى علوم و معارف از عوالم غيبيه و تابع ارتباط نفوس است بدان ، چنانچه در حديث است : «لَيْسَ الْعِلْمُ بِكَثْرَةِ التَّعْليمِ ، بَلْ هُوَ نُورٌ يَقْذِفُهُ [اللّه] في
قَلْبِ مَنْ يَشاءُ»(1). «نيست دانش به بسيارى آموختن و آموخته شدن ؛ بلكه آن نورى است كه مىاندازد آن را خدا در دل هر كس مىخواهد» پس هر يك از نفوس كه ارتباط به ملكوت اعلى و عالم ملائكۀ مقربين پيدا كند ، القائاتى كه در آن شود القاء مَلَكى و علومى كه به آن افاضه شود علوم حقيقيه و از عالم ملائكه است . و هر يك كه ارتباط به عالم ملكوت اسفل و عالم جنّ و شيطان و نفوس خبيثه پيدا كند ، القائات آن القاى شيطانى و از قبيل جهالات مركبه و حجب مظلمه است .
و از اين جهت است كه ارباب معارف و اصحاب علوم حقيقيه تصفيۀ نفوس و اخلاص نيّات و تصحيح قصود را در تحصيل علوم ، خصوصاً معارف حقه و علوم شرعيه ، اوّل شرط مىدانند ؛ و وصيتها در اين باب به متعلمين مىنمايند ، زيرا كه به تصفيۀ نفوس و صقالت آن ، جهت ارتباط به مبادى عاليه قوّت گيرد . و اينكه جناب ربوبى - جلَّ جَلالُه - در كريمۀ مباركۀ : (اتَّقُوا اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ)(2)تعليم الهى را مربوط به تقوا فرموده براى همين است كه تقوا صفاى نفس دهد و آن را به مقام غيب مقدس مرتبط كند ، پس تعليم الهى و القاى رحمانى واقع گردد ؛ زيرا كه در مبادى عاليه بخل محال است و آنها واجب الفياضيه هستند ، چنانچه واجب الوجود بالذات واجب از جميع حيثيات است .
و اگر نفس به واسطۀ توجه به تعمير خود و مأكل و مشرب خويش و به أَنانيّت نفسانيه اشتغال به علوم پيدا كرد و غايتْ غير الهى شد ، القائاتى كه به او شود القاى شيطانى است .
و يكى از موازين غير متخلفى ، كه گمان مىكنم اهل معارف آن را ذكر نكردند ، در امتياز بين القائات رحمانى و شيطانى همين است كه ذكر شد ، كه خود انسان در بسيارى اوقات مىتواند بفهمد . و آنچه به اين نفس غير پرهيزناكِ داراى كدورت القا
گردد از قبيل جهالات مركبه است كه درد بىدرمان نفوس و خار طريق آنهاست ؛ زيرا كه ميزان در علم حصول مفهومات كليه و اصطلاحات علميه نيست ؛ بلكه ميزان آن رفع حجب از چشم بصيرت نفس است و فتح باب معرفهاللّه است .
و علم حقيقى آن است كه چراغ هدايت ملكوت و صراط مستقيم تقرب حق و دار كرامت او باشد . و هرچه جز اين است ، گرچه در عالم مُلك و قبل از رفع حجب طبيعت به صورت علوم است و اصحاب آن پيش ارباب محاورات و مجادلات از علما و عرفا و فقها به شمار آيند ، ولى پس از رفع حجاب از چشم قلب و برداشته شدن پردۀ ملكوت و بيدار شدن از خواب سنگين مُلك و طبيعت ، معلوم شود كه غلظت اين حجاب از تمام حجابها بيشتر بوده ، و اين علوم رسميه سرتاسر حجب غليظۀ ملكوتيه بوده كه بين هر يك تا ديگرى فرسخها راه مسافت داشته و ما از آن غافل بوديم . «النّاسُ نِيامٌ فَإذا ماتُوا انْتَبَهُوا»(1)«مردم در خوابند ؛ و وقتى كه مردند بيدار شوند» و معلوم شود كه در چه كاريم همه و افتضاح و رسوايى اينجاست كه پس از پنجاه سال تحصيل ، يا كمتر يا بيشتر ، خود ما نيز در اشتباه هستيم و گاهى گمان مىكنيم كه تحصيلات ما براى خداست ، و از مكايد شيطان و نفس غفلت داريم ، براى آنكه حبّ نفس پردۀ ضخيم بزرگى است كه معايب ما را بر ما پوشانده . و از اين جهت اولياى اطهار و ائمۀ والاتبار - عليهم سلام اللّه - براى فهماندن خود ما نيز آثار و علائمىجهت امتياز ذكر فرمودند كه ما خود را به آن بشناسيم و نفس خويش را محك كنيم و بيهوده حسن ظنّ به خود نداشته باشيم . و ما پس از اين اشاره به اين علامات كه در اين حديث شريف ذكر فرمودند مىكنيم .
پس ، معلوم شد كه طالب علوم به تقسيم اوّلى كلى دو طايفهاند : يكى آنكه مقصدش الهى ، و ديگر آنكه نفسانى باشد . و توان گفت كه اين طايفه غايت مقصدشان جهل است ، زيرا كه علوم صوريه كه از براى آنها حاصل شود به حسب حقيقتْ جهالات
1) . شرح على المأة كلمة، «كلمۀ» دوم، ص 54؛ عوالي اللآلي، ج 4، ص 73، حديث 48؛ مرآة العقول، ج 1، ص 350.
مركبه و حجب ملكوتيه است . و اين دو طايفه كه حضرت صادق - عليه السلام - در اين حديث شريف ، كه ما به شرح آن پرداختيم ، ذكر فرمودند در اين مقصد كه ذكر شد شركت دارند ، زيرا كه اصحاب مراء و جدال و همينطور اصحاب استطاله و خَتل هر دو اصحاب جهالات و ارباب ضلالات هستند . و از اين جهت آن جهل را كه آن بزرگوار [از] علائم طايفۀ اولى قرار داده است توان گفت غير از اين معنى متعارف است ؛ بلكه يا مقصود از آن تعميۀ امور و القاى مردم در جهالت است ؛ يا مقصود از جهلْ تجاهل و عدم قبول حق است ؛ چنانچه اين هر دو از خواص اصحاب مراء و جدال است . آنها امور حقه و حقايق رايجه را انكار كنند و جهل ورزند براى پيشرفت حرف خود و گرمى بازار باطل و رواج متاع كاسد خويش .
و اينكه حضرت مردم را سه طايفه قرار دادند - با آنكه با يك تقسيم بيش از دو طايفه نيستند و آن تقسيم اوّلى كلى داير بين نفى و اثبات است ، و به يك اعتبار و تقسيم از سه طايفه بيشترند - توان گفت براى آن است كه خواستند دو طايفۀ عظيمه و دو نوع بزرگ را كه بيشتر اصحاب جهالات و ضلالات به آن دو رجوع كنند ذكر فرمايند ؛ و لهذا در روايت ديگر آنها را دو طايفه قرار دادند .
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «مَنْ أَرَادَ الْحَدِيثَ لِمَنْفَعَةِ الدُّنْيَا ، لَمْ يَكُنْ لَهُ فِي الآخِرَةِ نَصِيبٌ ، وَمَنْ أَرَادَ بِهِ خَيْرَ الآخِرَةِ ، أَعْطَاهُ اللّهُ خَيْرَ الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ»(1).
فرمود «كسى كه اراده نمايد حديث را براى منفعت دنيا ، از براى او در آخرت بهرهاى نيست ، و كسى كه اراده كند به آن آخرت را ، عطا فرمايد خدا به او خير دنيا و آخرت را» .
ما پيشتر ذكر مفاسد مراء و جدال را در ضمن يكى از احاديث شريفه كرديم(2)؛ و چون اينك نيز مناسب است به ذكر بعضى احاديث و بيان شمهاى از مفاسد آن
مىپردازيم . در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند ، قَالَ : «قَالَ أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ علیه السلام : إِيَّاكُمْ وَالْمِراءَ وَالْخُصُومَةَ ؛ فَإِنَّهُمَا يُمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَى الإِخْوَانِ وَيَنْبُتُ عَلَيْهِمَا النِّفَاقُ»(1).
«برحذر باشيد از جدال و خصومت در مقال ، كه آنها قلوب را مريض مىكنند نسبت به برادران ، و ريشۀ نفاق هستند كه نفاق روى آنها مىرويد» .
و في الكافى أيْضاً عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «إِيَّاكُمْ وَالْخُصُومَةَ ؛ فَإِنَّهَا تَشْغَلُ الْقَلْبَ وَتُورِثُ النِّفَاقَ وَتَكْسِبُ الضَّغَائِنَ»(2).
«برحذر باشيد از مخاصمه ؛ زيرا كه آن قلب را مشغول مىكند ، و باعث نفاق و دورويى مىشود ، و كينه در دل ايجاد مىكند» .
وَفيهِ أَيْضاً عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ جَبْرَئِيلُ لِلنَّبِيِّ صلّى اللّه عليه وآله : إِيَّاكَ وَمُلاَحَاةَ الرِّجَالِ»(3).
«فرمود حضرت صادق - عليه السلام - كه جبرئيل به پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : "برحذر باش از جدال و گفتگو به طريق مخاصمه با مردم"» .
اما بيان آنكه مراء و خصومت در مقالْ قلب را مريض مىكند و انسان را به دوستان بدبين مىكند و نفاق در دل مىروياند ، آن است كه پيش از اين مذكور شد كه اعمال ظاهريه را در باطن و دل آثارى است متناسب با آنها(4)؛ و اكنون گوييم كه اعمال سيّئه تأثيرش در قلب بسيار زودتر و شديدتر است ؛ زيرا كه انسان چون وليدۀ عالم طبيعت است و قواى شهوت و غضب و شيطنت با او قرين و متصرف در او هستند - چنانچه در حديث وارد است : «إنَّ الشَّيْطانَ يَجْري مَجْرَى الدَّمِ مِنْ بَني آدَمَ»(5)- لهذا وجهۀ قلب به
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 300 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب المراء والخصومة ومعاداة الرجال» ، حديث 1 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 301 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب المراء والخصومة ومعاداة الرجال» ، حديث 8 .
3) - الكافي ، ج 2 ، ص 301 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب المراء والخصومة ومعاداة الرجال» ، حديث 6 .
4) - ر .ك : صفحه 22 و139 و266.
5) - «شيطان همچون خون در تن فرزندان آدم است» . (بحار الأنوار ، ج 60 ، ص 268 ، حديث 154 ؛ المسند ، احمد بن محمد بن حنبل ، ج 10 ، ص 506 ، حديث 12530 ، با اندكى تفاوت)
مفسدات و امور موافقه با طبيعت است ؛ و به مختصر مددى از خارج ، چه از جوارح انسانى باشد يا خارج از آن ، مثل مصاحب و رفيق زشت و بدخلق ، در قلب اثر شديد واقع شود ؛ چنانچه در احاديث شريفه نهى از مصاحبت با آنان شده است .
كافى : عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ عليه السلام : لاَ يَنْبَغِي لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يُوَاخِيَ الْفَاجِرَ ، فَإِنَّهُ يُزَيِّنُ لَهُ فِعْلَهُ وَيُحِبُّ أَنْ يَكُونَ مِثْلَهُ ؛ وَلاَ يُعِينُهُ عَلَى أَمْرِ دُنْيَاهُ وَلا أَمْرِ مَعَادِهِ ؛ وَمَدْخَلُهُ إِلَيْهِ وَمَخْرَجُهُ مِنْ عِنْدِهِ شَيْنٌ عَلَيْهِ»(1).
«فرمود حضرت امير المؤمنين عليه السلام : سزاوار نيست از براى مرد مسلمان كه دوستى كند با فاسق ؛ زيرا كه او زينت مىدهد براى او عمل خود را و دوست مىدارد كه او نيز مثل خودش باشد ؛ و اعانت نمىكند او را بر امر دنيا و آخرتش ؛ و رفت و آمد با او ضرر و عيب است براى او» .
وَعَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «لاَ يَنْبَغِي لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يُوَاخِيَ الْفَاجِرَ وَلاَ الأَحْمَقَ وَلاَ الْكَذَّابَ»(2).
نكتۀ مهمۀ نهى از مجالست با اهل معصيت ، يا نهى از نشستن در مجلسى كه معصيت خدا در او مىشود ، يا نهى از مُوادّه و مخالطه و آميزش با دشمنان خدا ، تأثير اخلاق و حالات و اعمال آنهاست در انسان . و از اينها بالاتر در تأثير در قلب ، اعمال خود انسان است كه با اندك مداومت و مراقبتى از اعمال سيّئه قلب تأثر شديد پيدا مىكند كه تنزه از آن و تنزيه قلب با سالهاى دراز ممكن نشود و ميسور نگردد .
پس ، معلوم شد كه انسان اگر اشتغال به مراء و خصومت پيدا كند ، نگذرد مدتى مگر آنكه در قلبْ كدورت و ظلمتى بس هولناك پيدا شود ، و خصومت ظاهرى لسانى به خصومت باطنى قلبى منجر شود . و اين خود سبب بزرگ نفاق و دورنگى و دورويى است . پس ، بايد مفاسد نفاق را نيز از مفسدههاى مراء و جدال شناخت . و شرح فساد
نفاق و دورويى را پيش[تر] در ذيل يكى از احاديث داديم(1)و اكنون احتياج به اعاده ندارد .
و جناب صادق - عليه السلام - آثار و علائمى از براى صاحب جهل و مراء ذكر فرمودند كه يكى از آنها اذيت مردم و سوء محضر است ، كه خود يكى از ذمائم و مفاسدى است كه براى هلاكت انسان سبب مستقل است . و در حديث شريف كافى وارد است : «مَنْ آذى لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ»(2). اذيت مؤمنين و دوستان حق را مبارزۀ با حق قرار داده و مخاصمۀ با آن ذات مقدس شمرده . و احاديث در اين باب بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد .
و ديگر از علامات آنها را مراء و تعرض به مقالات و مذاكرات علميه براى غلبه و اظهار فضيلت قرار داده . و اينكه مراء را از علامات مراء قرار داده ، تواند بود كه مقصود از مراء اوّل ، صفت قلبى و ملكۀ خبيثۀ آن است ؛ و آن را كه علامت قرار داده اثر و علامت ظاهرى آن است .
و يكى ديگر از علائم و نشانههاى آن اين است كه توصيف حلم و بردبارى كند با آنكه متصف به آن نباشد . و اين خود نفاق و دورويى است و ريا و شرك است ؛ چنانچه اظهار خشوع كردن و از ورع خالى بودن نيز از اوضح مصاديق شرك و ريا و نفاق و دورويى است .
پس ، اكنون كه معلوم شد اين صفت را مفاسدى عظيمه است كه هر يك از موبقات و مهلكات است . لازم است كه با هر رياضت و زحمتى است خود را از اين خصلت ننگآور و رذيلۀ قلب خراب كن و ايمان كُش نجات دهيم ، و دل را از اين ظلمت و كدورت تخليص كنيم ، و قلب را به خلوص نيت و صدق باطن مزين نماييم و صفا دهيم .
و در اين باب نكتهاى است كه انسان اگر قدرى تفكر كند در آن پشتش مىشكند . و
آن اين است كه جناب صادق - عليه السلام - در ذيل اين علامات مىفرمايد : «فَدَقَّ اللّهُ مِنْ هَذَا خَيْشُومَهُ وَقَطَعَ مِنْهُ حَيْزُومَهُ» . «بكوبد خدا بينى او را و قطع فرمايد كمرش را» . و اين عبارت يا اِخبار است و يا دعا ؛ در هر صورت به وقوع پيوندد . زيرا كه اگر اِخبار باشد ، اِخبار صادقِ مصدَّق است ؛ و اگر دعا باشد ، دعاى معصوم و ولىّ اللّه است و مستجاب خواهد شد . و اين خود كنايه از ذلت و خوارى و رسوايى است ، و شايد انسان در دو عالم رسوا و ذليل و خوار گردد . در اين عالم پيش آنانكه مىخواست آبرومند شود به واسطۀ خودنمايى و اظهار فضيلت ، به عكس آبرويش ريخته و ارزشش كاسته شود و مغلوب و ذليل آنان شود كه مىخواست بر آنها تفوق پيدا كند . و در آن عالم در محضر ملائكۀ مقرّبين و انبياى مرسلين و اولياى معصومين و بندگان صالحين رسوا و خوار و ذليل و بىمقدار شود .
پس ، واى به حال ما اصحاب مراء و جدال و ارباب هواهاى نفسانيه و خصومات كه چقدر ما مبتلا هستيم به دست اين نفس خبيث بىعاطفه كه دست از ما بر نمىدارد تا در تمام نشآت و عوالم ما را هلاك كند ؛ و هيچگاه در صدد اصلاح آن بر نمىآييم و پنبۀ غفلت در گوش كرده و از خواب سنگين طبيعت برنخيزيم .
خداوندا! تو مصلح عباد و [مالك] قلوب هستى ، وجود جميع موجودات در يَدِ قدرت توست و قلوب بندگان در تحت نفوذ ارادۀ تامۀ تو ، ما مالك خود و نفع و ضرر و موت و حيات خويشتن نيستيم ، تو قلوب مظلمه و دلهاى با كدورت ما را به نور افاضۀ خود روشن فرما ؛ و مفاسد ما را به فضل و عنايت خود اصلاح فرما ، و دستگيرى از اين ضعفاى بيچاره بنما .
چنانچه در فقرۀ اولى از حديث شريف ذكر شد كه از براى مراء يك مرتبۀ باطنه و ملكۀ نفسانيه است و يك مرتبۀ ظاهره است كه وليدۀ آن است و اين مرتبۀ ظاهره علامت و نشانۀ آن مرتبۀ باطنه است ، همينطور در اين فقرۀ دوم از فرمودۀ امام - عليه السلام -
گوييم كه از براى استطاله و ترفع و خَتل و خدعه يك مرتبۀ باطن و سرّ است كه آن ملكۀ اين امر است ؛ و يك مرتبۀ ظاهر است كه نتيجۀ آن ملكه است . چنانچه در بيشتر اعمال و افعال از براى قلب نيز حظّى است كه گاه به مرتبۀ ملكه رسيده ، و گاه به مرتبۀ حال است و اعمال ظاهريه نتايج آنهاست . پس ، كسانى كه در آنها ملكۀ استطالت و ترفع و جاهطلبى و خديعت و عوام فريبى است ، علامات و نشانههاى ظاهريه نيز از براى آنهاست كه بعضى از آن را حضرت صادق - سلام اللّه عليه - ذكر فرمودند ، كه يكى از آنها خديعه و عوامفريبى است كه خود را از اهل صلاح و سداد قلمداد كند و حال آنكه در باطن چنين نباشد . و اين دسته از مردم ، كه گرگانى هستند در لباس ميش و شيطانى هستند در صورت انسان ، بدترين خلق خدا هستند و ضرر آنها به دين مردم بيشتر از جيوش مخالفين است .
و ديگر از صفات ظاهره آنان آن است كه نسبت به كسانى كه مورد طمع آنها هستند متملق و متواضع هستند و دام تدليس و تملق و تواضع را مىافكنند كه بيچاره مردم ضعيف را صيد كنند و از حلواى شيرين محبت و ارادت آنها و احترامات دنيويۀ آنها برخوردار شوند ، و در عوض از دين خود مايه گذارند و ايمان خود را بفروشند و از دنياى آنها استفاده كنند . اين دسته از مردم آناناند كه در حديث وارد است كه اهل بهشت آنها را ببينند و به آنها بگويند : چه شد كه ما به واسطۀ تعليمات شما در بهشت آمديم و خود شما جهنمىشديد؟ گويند : ما به قول خود [عمل] نكرديم(1).
و از علايم ديگر آنان اين است كه با اهل نوع خود و اشباه و امثال خود كه طمع دنيوى به آنها ندارند و آنها را خار طريق ترقى خود مىپندارند تكبر مىكنند و ترفع بر آنها مىنمايند ؛ و آنها را حتى الامكان عملاً و قولاً تحقير مىكنند ، زيرا كه بيم آن دارند كه اگر شريكى براى آنها پيدا شود از اعتبارات آنها كاسته شود .
1) - در وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم به ابوذر آمده است : «يَا أَبَا ذَرٍّ ، يَطَّلِعُ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ إِلَى قَوْمٍ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَيَقُولُونَ مَا أَدْخَلَكُمُ النَّارَ وَإِنَّمَا دَخَلْنَا الْجَنَّةَ بِفَضْلِ تَعْلِيمِكُمْ وَتَأْدِيبِكُمْ؟ فَيَقُولُونَ : إِنَّا كُنَّا نَأْمُرُكُمْ بِالْخَيْرِ وَلاَ نَفْعَلُهُ» . (الأمالي ، طوسى ، ص 527 ، مجلس 19 ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 152 ، «كتاب الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر» ، «أبواب الأمر والنهي» ، باب 10 ، حديث 12)
و ببايد دانست كه مشكلترين امور و سختترين چيزها ديندارى است در لباس اهل علم و زهد و تقوى ، و حفظ قلب نمودن است در اين طريقه . و از اين جهت است كه اگر كسى در اين طبقه به وظايف خود عمل كند و با اخلاص نيّت وارد اين مرحله شود و گليم خود را از آب بيرون كشد و پس از اصلاح خود به اصلاح ديگران پردازد و نگهدارى از ايتام آل رسول نمايد ، چنين شخصى از زمرۀ مقربين و سابقين به شمار آيد . چنانچه حضرت صادق - عليه السلام - در خصوص چهار نفر حواريّين حضرت باقر - عليه السلام - چنين تعبير فرمود . و در وسائل از رجال كشّى سند به أبي عُبَيْدة الحَذّاء رساند ، قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّه - عليه السلام - يَقُولُ : «زُرَارَةُ ، وَمُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ ، وَأَبُو بَصِيرٍ ، وَبُرَيْدٌ ، مِنَ الَّذِينَ قَالَ اللّهُ تَعَالَى : (وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ)»(1).
و احاديث در اين مقوله بسيار است و فضيلت اهل علم بيش از آن است كه در حوصلۀ بيان آيد . و كفايت مىكند دربارۀ آنها حديث منقول از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله : «مَنْ جاءَهُ الْمَوْتُ وَهُوَ يَطْلُبُ الْعِلْمَ لِيُحْيِيَ بِهِ الإِسْلامَ ، كانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الأنْبِياءِ دَرَجَةٌ واحِدَةٌ فِي الْجَنَّةُ»(2). «كسى كه بيايد او را مرگ در صورتى كه طلب كند علم براى زنده كردن اسلام ، در بهشت مقام او با مقام پيغمبران يك درجه بيش فاصله ندارد» .
و پس از اين - ان شاء اللّه - ذكرى از فضيلت آنان پيش مىآيد . و اگر خداى نخواسته از طريق خلوص بركنار شد و راه باطلِ پيش گرفت از علماء سوء ، كه بدترين خلق اللّه هستند و دربارۀ آنها احاديث سخت و تعبيرات غريب وارد شده است ، به شمار آيد . و بايد اهل علم و طلابِ اين راه پر خطر اوّل چيزى را كه در نظر گيرند اين باشد كه اصلاح خود كنند در خلال تحصيل . و آن را حتى الامكان بر جميع امور مقدم شمارند كه از تمام واجبات عقليه و فرائض شرعيه واجبتر و سختتر همين امر است .
1) - «گفت از حضرت ابوعبداللّه عليهالسلام شنيدم مىفرمود : زراره و محمد بن مسلم و ابوبصير و بريد از آنان هستند كه خداوند تعالى دربارۀ ايشان فرموده است : "پيشىگيرندگان پيشىگيرنده ، آناناند مقرّبان درگاه الهى"» . اختيار معرفة الرجال (رجال كشّى) ، ص 136 ، حديث 218 ؛ وسائل الشيعة ، ج 27 ، ص 144 ، «كتاب القضاء» ، «أبواب صفات القاضي» ، باب 22 ، حديث 22 .
2) - منية المريد ، ص 100 ؛ بحار الأنوار ، ج 1 ، ص 184 ، حديث 97 .
هان اى طالبان علوم و كمالات و معارف ، از خواب برخيزيد و بدانيد كه حجت خداوند بر شما تمامتر است و خداى تعالى از شما بيشتر بازخواست فرمايد ، و ميزان اعمال و علوم شما با ميزان ساير بندگان خيلى فرق دارد ، و صراط شما باريكتر و دقيقتر است ، و مناقشه در حساب شما بيشتر شود . واى به حال طالب علمى كه علوم در قلب او كدورت و ظلمت آورد ؛ چنانچه ما در خود مىبينيم كه اگر چند مفهومىناقص و پارهاى اصطلاحات بىحاصل تحصيل نموديم ، از طريق حق بازمانديم و شيطان و نفس بر ما مسلط شدند و ما را از طريق انسانيت و هدايت منصرف كردند ، و حجاب بزرگ ما همين مفاهيم بىسر و پا شد ؛ و چاره [اى] نيست جز پناه به ذات مقدّس حق تعالى .
بارالها ، ما معترف به تقصير و مقرّ به گناهيم ، نه يك قدمى در راه رضاى تو برداشتيم و نه يك عبادتى و اطاعتى از روى اخلاص بجا آورديم ، تو خود با لطف عميم و رحمت واسعه با ما رفتار فرما ؛ و چنانچه در اين دنيا ستر عيوب ما فرمودى ، در آن عالم نيز بفرما كه در آنجا نيازمندتريم به ستر و غفران .
و در اين مقام نيز لازم است آن نكته را كه در ذيل فقرۀ اُولاى حديث شريف ذكر شد تذكر دهم . و آن آن است كه در ذيل اين فقره حضرت مىفرمايد : «فَأَعْمَى اللّهُ عَلَى هَذَا خُبْرَهُ وَقَطَعَ مِنْ آثَارِ الْعُلَمَاءِ أَثَرَهُ» . خداوند بصيرت و بينايى او را كور فرمايد و آثار او را از دفتر علما محو فرمايد . و اين نيز چه اِخبار باشد و چه دعا باشد واقع شدنى است . و انسان بايد خيلى برحذر باشد از اين عَماى بصيرت و كورى باطنى كه سرمنشأ جميع شقاوتها و ظلمتها و سرچشمۀ تمام بدبختىها همين نابينايى قلب و كورى دل است . و همچنين محو شدن آثار از آثار علما و از كرامات و عطيّات آنها محروم ماندن ، علاوه بر خود حرمان ، ننگ و رسواييش در محضر خاصان درگاه حق در روز قيامت بيش از آن است كه به تصور ما درآيد .
و از براى صاحب فقه و عقل ، يعنى آنان كه غايت تحصيل آنها فقهِ در دين و ادراك حقايق است ، نيز آثار و علائمى است كه عمدۀ آنها را بيان فرمودند .
يكى آنكه به واسطۀ علم در قلب آنها حزن و اندوه و انكسار وارد شود . و ناچار اين انكسار و حزن براى امور زائلۀ دنيّۀ دنيويه نيست ؛ بلكه از خوف مرجع و ترس از قصورِ وظايف عبوديت است . و اين انكسار و حزن علاوه بر آنكه خود قلب را نورانى مىكند و صفا مىدهد ، مبدأ اصلاح نفس و منشأ قيام به وظايف عبوديت و بندگى مىشود . و نور علم آرام از دل صاحبش ببرد و دل او را به حق و دار كرامت او آشنا كند ؛ و از مناجات حق تعالى لذتها برد ، و شبها را به بيدارى گذراند و قيام به وظيفۀ بندگى كند . چنانچه فرمايد : «قَدْ تَحَنَّكَ فِي بُرْنُسِهِ وَقَامَ اللَّيْلَ فِي حِنْدِسِهِ» . كه جملۀ اوّل چنين نمايد كه كنايه از لزوم عبادت باشد . و از علائم اين عالم ربّانى آن است كه با آنكه كاملاً قيام به عبوديت كند ، باز ترسناك باشد ؛ و نور علم او را هدايت كند به اينكه هر چه قيام به وظايف كنى باز قاصر و مقصرى و از عهدۀ شكر نعمت و حقيقت عبادت برنيايى . پس قلبش مملوّ از خشيت و خوف شود ؛ و حق دربارۀ آنها فرموده است : (إِنَّمَا يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ)(1)نور علم خشيت و حزن آورد ؛ و صاحب آن با آنكه اقبال به شأن خود در صلاح نفس دارد ، از خوف مرجع آرام نگيرد ، و اصلاح خود را از خدا طلب كند ، و از اشتغال به غير حق بيمناك باشد ، و از اهل زمان خود گريزان باشد و بيم آن داشته باشد كه مبادا آنها او را از طريق الى اللّه و سفر به عالم آخرت باز دارند ، و دنيا و لذايذ آن را به او جلوه دهند . پس ، حق تعالى چنين شخصى را تأييد فرمايد و اركان وجودش را محكم نمايد و امان به او در روز رستاخيز عنايت فرمايد . فَيا لَيْتَنا كُنّا مَعَهُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عظيماً . وَالْحَمْدُللّه أوَّلاً وَآخِراً ، وَصلّى اللّه عَلَى مُحمَّدٍ وَآلِهِ الطاهِرينَ .
1) - «تنها دانايان از بندگان خدا از او مىترسند» . (فاطر (35) : 28)
حديث بيست و چهارم [ اقسام علم ]
الحديث الرابع والعشرون : بالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلى أَفْضَلِ الْمُحَدِّثينَ وَأَقْدَمِهِمْ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْنيِّ - رضوانُ اللّه عليه - عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ وَعَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى ، عَنْ عُبَيْدِاللّهِ بْنِ عَبْدِاللّهِ الدِّهْقَانِ ، عَنْ دُرُسْتَ الْوَاسِطِي ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِالْحَمِيدِ ، عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى - عليه السلام - قَالَ : «دَخَلَ رَسُولُ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - الْمَسْجِدَ فَإِذاً جَمَاعَةٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ . فَقَالَ : مَا هَذَا؟ فَقِيلَ : عَلاَّمَةٌ . فَقَالَ : وَمَا الْعَلاَّمَةٌ؟ فَقَالُوا لَهُ : أَعْلَمُ النَّاسِ بِأَنْسَابِ الْعَرَبِ وَوَقَائِعِهَا وَأَيَّامِ الْجَاهِلِيَّةِ وَالأَشْعَارِ الْعَرَبِيَّةِ . قَالَ :
فَقَالَ النَّبِيُّ صلّى اللّه عليه وآله : ذَاكَ عِلْمٌ لاَ يَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَلاَ يَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ . ثُمَّ قَالَ النَّبِيُّ صلّى اللّه عليه وآله : إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاَثَةٌ : آيَةٌ مُحْكَمَةٌ ؛ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ ؛ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ ؛ وَمَا خَلاَهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ»(1).
ترجمه : «فرمود موسى بن جعفر - عليهما السلام - داخل شد رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - به مسجد ناگاه جماعتى را مشاهده فرمود كه اطراف مردى دور مىزنند . فرمود : "چيست اين؟" گفته شد : "علاّمه است ." فرمود : "چيست علاّمه؟" گفتند به او : "داناترين مردم است به نَسَبهاى عرب و وقايع آن و روزگار جاهليت و اشعار عربى .
"فرمود پيغمبر : "اين علمى است كه از جهل او ضرر و زيانى نرسد و از علم او
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 32 ، «كتاب فضلالعلم» ، «باب صفة العلم و فضله» ، حديث 1 .
سودى حاصل نشود . همانا علم منحصر است به سه چيز : آيۀ مُحكمه ، يا فريضۀ عادله ، يا سنّت قائمه . (نشانۀ استوار يا واجب راست يا سنّت پا برجا) و غير از اينها زيادت است"» .
شرح : در بعضى نسخ به جاى «ما هذا» «مَن هذا» وارد است . براى تحقير «ما هذا» فرموده باشد . و «علاّمه» صيغۀ مبالغه است ؛ و «تاء» براى مبالغه است ، يعنى بسيار بسيار دانا .
بدانكه در منطق مذكور است كه كلمۀ «مَن» براى سؤال از شخصيت است ، و كلمۀ «ما» براى سؤال از حقيقت موجوده يا شرحِ اسمِ مفهوم است(1). و چون به جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - عرض كردند : اين شخص علاّمه است ، آن سرور ، حقيقت علاّمه بودن و مغزاى علم او را به حسب گمان آنها سؤال فرمود ، و از اين جهت به كلمۀ «ما» سؤال فرمود . و اوصاف عنوانيه را گاهى وسيلۀ سؤال از ذات قرار دهند ؛ مثل آنكه حقيقت وصف را بدانند و موصوف را نشناسند ، در اين موقع سؤال به كلمه «من» واقع شود و گفته شود : مَن العلاّمَةَ؟ و اگر شخص را بشناسند و وصف را ندانند ، يا آنكه غرض به شناختن وصف فقط باشد ، در اين صورت سؤال بايد به كلمۀ «ما» واقع شود ، و سؤال برگشت كند به فهم وصف ، نه وصف مَعَ الموصوف و نه موصوف . و در اين حديث شريف چون گفته شد : اين شخص علاّمه است ، غرض حضرت ختمى - صلّى اللّه عليه و آله - تعلق گرفت كه حقيقت وصف را به زعم آنها بفهمد ، فرمود : چيست علاّمه .
و نفرمود : كيست علاّمه . يا براى چه و به چه سبب اين علاّمه است . و آنچه مذكور شد واضحتر است از آنچه محقق فلاسفه و فيلسوف محققين صدر المتألّهين - قدَّس اللّه نفسه - در شرح اين حديث شريف تحقيق فرمودند(2)كه ذكرش موجب تطويل و از مقصد ما خارج است .
بدانكه پيش از اين ذكر شد(1)كه انسان بهطور اجمال و كلى داراى سه نشئه و صاحب سه مقام و عالم است : اوّل ، نشئۀ آخرت و عالم غيب و مقام روحانيت و عقل . دوم ، نشئۀ برزخ و عالم متوسط بين العالمين و مقام خيال . سوم ، نشئۀ دنيا و مقام مُلك و عالم شهادت . و از براى هر يك از اين [ها] كمال خاصى و تربيت مخصوصى است و عملى است مناسب با نشئه و مقام خود ؛ و انبياء - عليهم السلام - متكفل دستور آن اعمال هستند . پس كليۀ علوم نافعه منقسم شود به اين سه علم ؛ يعنى ، علمى كه راجع است به كمالات عقليه و وظايف روحيه ؛ و علمى كه راجع به اعمال قلبيه و وظايف آن است ؛ و عملى كه راجع به اعمال قالبيه و وظايف نشئۀ ظاهرۀ نفس است .
اما علومى كه تقويت و تربيت عالم روحانيت و عقل مجرد را كند ، علم به ذات مقدس حق و معرفت اوصاف جمال و جلال ؛ و علم به عوالم غيبيۀ تجرديه ، از قبيل ملائكه و اصناف آن ، از اعلى مراتب جبروت اعلى و ملكوت اعلى تا اخيرۀ ملكوت اسفل و ملائكه ارضيه و جنود حق جَلَّ وَعَلا ؛ و علم به انبيا و اوليا و مقامات و مدارج آنها ؛ و علم به كتب منزله و كيفيت نزول وحى و تنزل ملائكه و روح ؛ و علم به نشئۀ آخرت و كيفيت رجوع موجودات به عالم غيب و حقيقت عالم برزخ و قيامت و تفاصيل آنها ؛ و بالجمله ، علم به مبدأ وجود و حقيقت و مراتب آن و بسط و قبض و ظهور و رجوع آن . و متكفل اين علم پس از انبيا و اوليا - عليهم السلام - فلاسفه و اعاظم از حكما و اصحاب معرفت و عرفان هستند .
و علومى كه راجع به تربيت قلب و ارتياض آن و اعمال قلبيه است ، علم به منجيات و مهلكات خُلقيه است ؛ يعنى ، علم به محاسن اخلاق ، مثل صبر و شكر و حيا و تواضع و رضا و شجاعت و سخاوت و زهد و ورع و تقوا ، و ديگر از محاسن اخلاق ، و علم به
1) - ر .ك : صفحه 12 و20.
كيفيت تحصيل آنها و اسباب حصول آنها و مبادى و شرايط آنها ؛ و علم به قبايح اخلاق ، از قبيل حسد و كبر و ريا و حقد و غشّ و حبّ رياست و جاه و حبّ دنيا و نفس و غير آن ؛ و علم به مبادى وجود آنها و علم به كيفيت تنزه از آنها . و متكفل اين نيز پس از انبيا و اوصيا عليهم السلام - علماى اخلاق و اصحاب رياضات و معارفاند .
و علومى كه راجع به تربيت ظاهر و ارتياض آن است ، علم فقه و مبادى آن ؛ و علم آداب معاشرت و تدبير منزل و سياست مُدُن ؛ كه متكفل آن علماى ظاهر و فقها و محدثين هستند پس از انبيا و اوصيا ، عليهم السلام .
و بايد دانست كه هر يك از اين مراتب ثلاثه انسانيه كه ذكر شد بهطورى به هم مرتبط است كه آثار هر يك به ديگرى سرايت مىكند ، چه در جانب كمال يا طرف نقص . مثلاً اگر كسى قيام به وظايف عباديه و مناسك ظاهريه ، چنانچه بايد و مطابق دستورات انبياست ، نمود ، از اين قيام به وظايفِ عبوديت تأثيراتى در قلب و روحش واقع شود كه خُلقش رو به نيكويى و عقايدش رو به كمال گذارد . و همينطور اگر كسى مواظب تهذيب خُلق و تحسين باطن شد ، در دو نشئه ديگر مؤثر شود ؛ چنانكه كمال ايمان و اِحكام عقايد تأثير در دو مقام ديگر مىنمايد . و اين از شدت ارتباطى است كه بين مقامات است . بلكه تعبير به «ارتباط» نيز از ضيق مجال و تنگى قافيه است ؛ بايد گفت يك حقيقت داراى مظاهر و مَجالى است . و همينطور ، كمالات مقامات ثلاثه بسته به كمالات هر يك است . كسى گمان نكند كه بدون اعمال ظاهريه و عبادات قالبيه مىتواند داراى ايمان كامل يا خُلق مهذَّب شود ؛ يا اگر خُلقش ناقص و غير مهذب شد ، اعمالش ممكن است تامّ و تمام و ايمانش كامل شود ؛ يا ممكن است بدون ايمان قلبى اعمال ظاهريهاش تامّ و محاسن اخلاقيهاش كامل گردد . وقتى اعمال قالبيه ناقص شد و مطابق دستورات انبيا نگرديد ، احتجاباتى در قلب و كدوراتى در روح حاصل مىشود كه مانع از نور ايمان و يقين مىشود . و همينطور اگر اخلاق رذيله در قلب باشد ، مانع از ورود نور ايمان است
در آن .
پس ، بر طالب مسافرت آخرت و صراط مستقيم انسانيت لازم است كه در هر يك از مراتب ثلاثه با كمال دقت و مواظبت توجه و مراقبت كرده و آنها را اصلاح كند و ارتياض
دهد ، و هيچيك از كمالات علمى و عملى را صرفنظر ننمايد . گمان نكند كه كفايت مىكند او را تهذيب خُلق يا تحكيم عقايد يا موافقت ظاهر شريعت ؛ چنانچه هر يك از اين عقايد ثلاثه را بعضى از صاحبان علوم ثلاثه دارا هستند . مثلاً شيخ اشراق(1)در اوّل حكمة الإشراق تقسيماتى مىكنند راجع به كامل در علم و عمل ، و كامل در عمل ، و كامل در علم ؛ كه از آن استفاده شود كه كمال علمى با نقص در عمل ، و بعكس ، ممكن التحقق است ؛ و اهل كمال علمى را از اهل سعادت و متخلصين به عالم غيب و تجرد دانسته و مَآل آنها را انسلاك در سلك علّيّين و روحانيين پنداشته(2). و بعضى علماى اخلاق و تهذيب باطن منشأ تمام كمالات را تعديل خُلق و تهذيب قلب و اعمال قلبيه دانند ، و ديگر حقايق عقليه و احكام ظاهريه را به پشيزى محسوب ندارند بلكه خار طريق سلوك شمارند(3). و بعضى از علماى ظاهر علوم عقليه و باطنيه و معارف الهيه را كفر و زندقه پندارند و با علما و محصلين آن عناد ورزند .
و اين سه طايفه كه داراى اين عقايد باطله هستند هر سه از مقامات روح و نشآت انسانيه محجوب هستند ، و درست تدبر در علوم انبياء و اولياء نكردهاند ؛ و از اين جهت بين آنها هميشه منافراتى بوده و هر يك به ديگرى طعنها زند و او را بر باطل داند ؛ با آنكه تحديد در مراتبْ باطل است . و به يك معنا هر سه درست گويند در تكذيب ديگرى ؛ نه از باب آنكه علم يا عمل آنها باطل باشد مطلقاً ؛ بلكه از باب آنكه تحديدات آنها مراتب انسانيه را به اين حدّ و علوم و كمالات را به همان رشته كه خود دارا هستند مطلبى است بر خلاف واقع .
1) - يحيى بن حبش (شهابالدين سهروردى) مشهور به «شيخ اشراق» از حكماى قرن ششم هجرى است كه به شيخ مقتول و حكيم مقتول نيز معروف است . وى مكتب اشراق را إحياء كرد ، و در سال 581 در سن 36 سالگى به قتل رسيد . از اوست : حكمة الإشراق ، بُستان القلوب ، البارقات الإلهية ، البروج ، شرح إشارات ، آواز پر جبرئيل .
2) - مجموعۀ مصنفات شيخ اشراق ، حكمة الإشراق ، ج 2 ، ص 11 - 12 .
3) - ر .ك : صفحۀ 437 - 438.
[ علوم سهگانه شريعت ]
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - در اين حديث شريف علوم را منقسم به سه قسمت مىفرمايد ؛ و هيچ شك نيست كه اين علوم ثلاثه راجع به اين مراتب ثلاثه است . چنانچه شهادت به اين مدعا مىدهد علوم متداوله در كتب الهيه و سنن انبيا و اخبار معصومين - عليهم الصلاة و السلام - كه علوم آنها منقسم به همين سه قسمت شود :
يكى علم به اللّه و ملائكه و كتب و رسل و يوم الآخرة ؛ كه كتب سماويه ، و بالخصوص كتاب جامع الهى و قرآن كريم ربوبى ، مشحون از آن است . بلكه مىتوان گفت تنها چيزى را كه كتاب خدا از هر چيز بيشتر متكفل است همين علم است . و دعوت به مبدأ و معاد است به طريق برهان صحيح و تبيان كامل كه محققين بيان آن را فرمودند . و دو مرحلۀ ديگر در كتاب الهى نسبت به اين مرتبه قدر قليلى دارد . و احاديث ائمۀ هدى - عليهم السلام - نيز در اين مقصد فوق حد احصاء است ، كه از مراجعۀ كتب معتبره كه پيش تمام علما - رضوان اللّه عليهم - مقبول است از قبيل كافى شريف و توحيد صدوق و غير آن مطلب روشن شود .
و همينطور راجع به تهذيب باطن و اصلاح خُلق و تعديل خُلق در كتاب الهى و اخبار وارده از اهل بيت - عليهم السلام - فوق مأمول وارد است . منتها پيش ما بيچارهها و گرفتاران آمال و اَمانى اين كتب و اين ابواب مهجور مانده و مورد اعتنا و اعتبار نيست . و بيايد روزى كه خداى تعالى از ما مؤاخذه فرمايد و بر ما احتجاج نمايد و ائمۀ اطهار عليهم السلام - نعوذ باللّه - از ما برائت جويند به واسطۀ برائت ما از احاديث و علوم آنها . پناه مىبرم به خداى تعالى از سوء عاقبت و بدى مرجع .
و احاديث راجعه به فقه و مناسك ظاهره نيز محتاج به ذكر نيست كه جميع كتب ما مشحون از آن است .
پس ، معلوم شد علوم شريعت منحصر به اين [سه] قسم است بر طبق احتياجات
بشر و مقامات ثلاثۀ انسانيه . و هيچيك از علماى يكى از اين علوم حق اعتراض به ديگرى ندارند ، و لازم نيست اگر انسان داراى علمى نشد از آن تكذيب كند و به صاحب آن علم جسارت نمايد .
پيش عقل سليم همانطور كه تصديق بىتصور از اغلاط و قبايح اخلاقيه بهشمار مىآيد ، تكذيب بىتصور نيز همينطور ، بلكه حالش بدتر و قبحش افزون است . اگر خداى تبارك و تعالى از ما سؤال كند كه شما كه مثلاً معنى «وحدت وجود» را به حسب مسلك حكما نمىدانستيد و از عالمِ آن علم و صاحب آن فن اخذ نكرديد و تعلم آن علم و مقدمات آن را نكرديد ، براى چه كوركورانه آنها را تكفير و توهين كرديد ، ما در محضر
مقدس حق چه جوابى داريم بدهيم جز آنكه سر خجلت به زير افكنيم . و البته اين عذر پذيرفته نيست كه «من پيش خود چنين گمان كردم» . هر علمى مبادى و مقدماتى دارد كه بدون علم به مقدمات ، فهم نتيجه ميسور نيست ؛ خصوصاً مثل چنين مسألۀ دقيقه كه پس از عمرها زحمت باز فهم اصل حقيقت و مغزاى آن به حقيقت معلوم نشود . چيزى را كه چندين هزار سال است حكما و فلاسفه در آن بحث كردند و موشكافى نمودند ، تو مىخواهى با مطالعۀ يك كتاب يا شعر مثنوى مثلاً با عقل ناقص خود ادراك آن كنى! البته نخواهى از آن چيزى ادراك كرد «رَحِمَ اللّه امْرَءاً عَرَفَ قَدْرَهُ وَلَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَه»(1).
و همچنين اگر از حكيمى متفلسف يا عارفى متكلف سؤال شود كه تو كه عالم فقيه را قشرى خواندى و ظاهرى گفتى و طعن به آنها زدى ، بلكه طعن به يك رشته از علوم شرعيه كه انبيا - عليهم السلام - از جانب ربالارباب براى تكميل نفوس بشريه آورده بودند زدى ، و تكذيب و توهين از آنها نمودى ، به چه جهت دينيه بود؟ و آيا با چه دليل شرعى و عقلى جسارت به يك دسته از علما و فقها را جايز دانستى؟ چه جوابى در محضر حق تبارك و تعالى دارد جز آنكه سر خجلت و انفعال را پيش افكند . در هر صورت ، از اين مرحله بگذريم كه ملالتآور است .
1) - «خداوند ببخشايد بر مردى كه اندازۀ خويش بداند و از حد خود پا فراتر ننهد» . (غرر الحكم و درر الكلم ، ص 373 ، فصل 33 ، حديث 1)
پس از آنكه معلوم شد اين علوم ثلاثه كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - ذكر فرمودند همين سه رشته است كه ذكر شد ، آيا هر يك از اين سه عنوان بر كدام يك از اين علوم منطبق است؟ و اين مطلب گرچه چندان اهميت ندارد ، بلكه مهم در اين ابواب فهميدن اصل آن علوم و پس از آن در صدد تحصيل آنها برآمدن است ، ولى براى بيان حديث شريف لابديم از اشارۀ به آن .
پس گوييم كه اعاظم علما - رضوان اللّه عليهم - كه تعرض شرح اين حديث شريف كردند ، اختلافاتى كردند كه اشتغال به ذكر آنها و بحث در آنها موجب تطويل است . و آنچه به نظر قاصر در اين باب مىآيد با شواهدى كه مذكور نشده ذكر مىكنم ؛ و پس از آن ، به ذكر يك نكتۀ مهمه ، كه شيخ بزرگوار ما ، جناب عارف كامل ، شاه آبادى - دام ظلّه - بيان كردند ، مىپردازم .
بدانكه «آيۀ محكمه» عبارت است از علوم عقليه و عقايد حقه و معارف الهيه . و «فريضۀ عادله» عبارت است از علم اخلاق و تصفيۀ قلوب . و «سنّت قائمه» عبارت است از علم ظاهر و علوم آداب قالبيه . و دليل بر اين ترتيب آن است كه كلمۀ «آيه» كه به معنى «نشانه» است مناسب با علوم عقليۀ اعتقاديه است ؛ زيرا كه آن علوم نشانههاى ذات و اسماء و صفات و ديگر معارف است ؛ و سابقه ندارد كه در علوم ديگر به آيت يا نشانه تعبير شود . مثلاً در كتاب الهى در موارد كثيره بعد از آنكه اقامۀ برهان بر وجود مقدس صانع ، يا بر اسماء و صفات آن ذات مقدس ، يا بر وجود قيامت و كيفيات آن و عالم غيب و برزخ مىفرمايد ، دنبالۀ آن مىفرمايد : «اين آيت است يا آيات است براى متفكرين يا عقلا»(1). و اين تعبير رايجى است نسبت به اين علوم و معارف . و ليكن اگر دنبال ذكر يك فرعى از فروع شرعيه ، يا يك اصلى از اصول اخلاقيه ، ذكر شود كه «اين
1) - البقرة (2) : 164 ؛ آل عمران (3) : 190 ؛ النحل (16) : 69 ؛ الروم (30) : 21 .
آيت است» ، خالى از ركاكت نيست . چنانچه ظاهر است . پس ، معلوم شد كه آيت و علامت و نشانه از مناسبات و مختصات علوم معارف است . چنانچه توصيف به «محكمه» بودن نيز مناسب با اين علوم است ؛ زيرا كه اين علوم در تحت ميزان عقلى و برهانِ محكم است ؛ و اما ساير علوم را به حسب نوع برهان محكم و استوار نيست .
و اما دليل بر آنكه «فريضۀ عادله» راجع به علم اخلاق است ، توصيف فريضه است به «عادله» . زيرا كه خُلق حَسَن ، چنانچه در آن علم مقرر است ، خروج از حد افراط و تفريط است ؛ و هر يك از دو طرفِ افراط و تفريطْ مذموم ، و «عدالت» ، كه حد وسط و «تعديل» بين آنهاست ، مستحسن است . مثلاً شجاعت ، كه يكى از اصول و اركان اخلاق حسنه و ملكۀ فاضله است ، عبارت است از حالت متوسطه و معتدله بين افراط ، كه از آن تعبير شود به تهور- و آن عبارت است از نترسيدن در مواردى كه ترس سزاوار است - و بين تفريط ، كه از آن تعبير شود به جبن - و آن عبارت است از ترسيدن در مواردى كه سزاوار ترس نيست . و حكمت ، كه يكى از اركان است ، متوسط بين رذيلۀ «سَفَه» كه از آن تعبير به «جُربُزه» شده است - و آن عبارت از استعمال فكر است در غير مورد و در مواردى كه سزاوار نيست - و بين رذيله «بَلَه» است - كه عبارت است از تعطيل قوۀ فكريه در مواردى كه سزاوار است به كار اندازد . و همينطور عفت و سخاوت وسط بين رذيلۀ شَرَه و خُمود ، و اسراف و بُخل است .
پس ، «عادله» بودن فريضه دلالت كند بر آنكه آن منطبق بر علم اخلاق است . چنانچه «فريضه» بودن نيز خالى از اشعار نيست . زيرا كه «فريضه» در مقابل «سنت» ، كه راجع به قسم سوم است ، آن است كه عقل را راهى به ادراك آن باشد ، چنانچه علم اخلاق چنين است ؛ به خلاف سنت كه راجع به تعبد صرف است و عقول از ادراك آن عاجزند ؛ و به همين جهت گوييم كه «سنّت قائمه» راجع به علوم تعبديه و آداب شرعيه است كه تعبير به «سنّت» شده است ؛ و عقول به حسب نوع از ادراك آنها عاجز است ؛ و طريق اثبات و فهم آنها سنّت است ؛ چنانچه تعبير و توصيف سنّت به «قائمه» نيز مناسب با همان واجبات شرعيه است ؛ زيرا كه «اقامۀ» واجبات و برپاداشتن و «اقامۀ» صلوات و زكوات و غير آن ، تعبير شايع صحيحى است . و اين كلمه در آن دو علم ديگر
به كار برده نمىشود ، و تعبير از آنها به آن غير صحيح است . اين غايت آن چيزى است كه به حسب مناسبات مىتوان تطبيق نمود . وَالعِلْمُ عِنْدَ اللّه .
اكنون مىپردازيم به ذكر آن نكته كه وعده داديم . و آن آن است كه در حديث شريف از علم عقايد و معارف تعبير فرموده است به «آيه» ؛ و «آيت» علامت و نشانه است . و نكتۀ اين تعبير آن است كه علوم عقليه و حقايق اعتقاديه اگر چنانچه تحصيل شود براى فهم خود آنها ، و جميع مفاهيم و اصطلاحات و زرق و برق عبارات و تزيين تركيبات كلمات ، و تحويل دادن به عقول ضعيفه براى تحصيل مقامات دنيويه ، آن را «آيات محكمات» نتوان گفت ؛ بلكه حجب غليظه و اوهام واهيه بايد نام نهاد . زيرا كه انسان اگر در كسب علوم مقصدش وصول به حق تعالى و تحقق به اسماء و صفات و تخلق به اخلاق اللّه نباشد ، هر يك از ادراكاتش دركاتى شود براى او و حجابهاى مظلمهاى گردد كه قلبش را تاريك و چشم بصيرتش را كور كند ، و مشمول آيۀ شريفه شود كه فرمايد : (مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمَى .. .)(1)پس ، خود را در آن عالم كور بيابد ؛ اعتراض به حق كند كه من كه بينا بودم در آن عالم چرا مرا كور
محشور كردى؟ جواب آيد تو كور بودى در آن عالم ، زيرا كه آيات ما را مشاهده نكردى و از آنها نسيان كردى . ميزان در بينايى عالم آخرت بينايى بصيرت و قلب است ؛ و بدن و قواى آن به كلى تابع قلب و لُبّ هستند و سمتِ ظلّيّت در آنجا به طريق اتمّ بروز كند ؛ و ظِلّ كر و كور و گنگ مثل همان است . گمان نكنند علماى مفاهيم و دانشمندان اصطلاحات و عبارات و حافظين كتب و مسفورات اهل علم باللّه و ملائكه و يوم الآخرة هستند . اگر علوم آنها نشانه و علامت است ، چرا در قلوب خود آنها تأثيرات نورانيت
1) - «و هر كه از ياد من روى بگرداند ، او را معيشتى سخت خواهد بود و در روز بازپسين او را كور برانگيزانيم» . (طه (20) : 124)
نكرده ، سهل است ، بر ظلمات قلوب و مفاسد اخلاق و اعمال آنها افزوده! و در قرآن كريم ميزان براى شناختن علما بيان فرموده است آنجا كه فرمايد : (إِنَّمَا يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ)(1)خشيت از حق از مختصات علما [است] ؛ هر كس داراى خوف و خشيت از حق تعالى نشد ، از زمرۀ علما خارج است . آيا در قلب ما از آثار خشيت چيزى است؟ اگر هست ، چرا در ظاهر ما اثرى از آن پيدا نيست .
در حديث شريف كافى سند به جناب ابوبصير رساند ، قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - (خ ل : أَباجعفر) يَقُولُ : «كَانَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ - عليه السلام - يَقُولُ : يَا طَالِبَ الْعِلْمِ ، إِنَّ الْعِلْمَ ذُو فَضَائِلَ كَثِيرَةٍ : فَرَأْسُهُ التَّوَاضُعُ ؛ وَعَيْنُهُ الْبَرَاءَةُ مِنَ الْحَسَدِ ؛ وَأُذُنُهُ الْفَهْمُ ؛ وَلِسَانُهُ الصِّدْقُ ؛ وَحِفْظُهُ الْفَحْصُ ؛ وَقَلْبُهُ حُسْنُ النِّيَّةِ ؛ وَعَقْلُهُ مَعْرِفَةُ الأَشْيَاءِ وَالأُمُورِ ؛ وَيَدُهُ الرَّحْمَةُ ؛ وَرِجْلُهُ زِيَارَةُ الْعُلَمَاءِ ؛ وَهِمَّتُهُ السَّلاَمَةُ ؛ وَحِكْمَتُهُ الْوَرَعُ ؛ وَمُسْتَقَرُّهُ النَّجَاةُ ؛ وَقَائِدُهُ الْعَافِيَةُ ؛ وَمَرْكَبُهُ الْوَفَاءُ ؛ وَسِلاَحُهُ لِينُ الْكَلِمَةِ ؛ وَسَيْفُهُ الرِّضَا ؛ وَقَوْسُهُ الْمُدَارَاةُ ؛ وَجَيْشُهُ مُحَاوَرَةُ الْعُلَمَاءِ ؛ وَمالُهُ الأَدَبُ ؛ وَذَخِيرَتُهُ اجْتِنَابُ الذُّنُوبِ ؛ وَزَادُهُ الْمَعْرُوفُ ؛ وَمَاؤهُ الْمُوَادَعَةُ ؛ وَدَلِيلُهُ الْهُدَى ؛ وَرَفِيقُهُ مَحَبَّةُ الأَخْيَارِ»(2).
اينها را كه حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - ذكر فرمودند علامت علما و آثار علم است . پس ، اگر كسى داراى علوم رسميه شد و از اين امور خالى است ، بداند كه حظى از علم ندارد ، بلكه از اصحاب جهالت و ضلالت است ؛ و در عالم ديگر اين مفاهيم و جهالات مركبه و قال و قيلها براى او حجب ظلمانيه است ، و حسرت او در روز قيامت
1) - فاطر (35) : 28 .
2) - «ابوبصير گفت : از امام صادق عليهالسلام [در نسخهاى : امام باقر عليهالسلام] شنيدم كه فرمود : امير المؤمنين عليهالسلام مىفرمود : "اى دانشجو ، دانش داراى فضائل فراوانى است . پس سر آن فروتنى ، و چشم آن بيزارى از حسد ، و گوش آن ادراك ، و زبان آن راستگويى ، و حافظۀ آن كاوش ، و دل آن نيكخواهى ، و خرد آن دريافتن چيزها و كارها ، و دست آن بخشودن ، و پاى آن ديدار دانشمندان ، و همت آن درستى ، و حكمت آن پرهيزگارى ، و جايگاه آن رستگارى ، و جلودار آن تندرستى ، و راهبر آن وفا ، و جنگ افزارش نرمزبانى ، و شمشير آن خشنودى ، و كمان آن مهربانى ، و لشگر آن گفتگوى با دانشمندان ، و دارايى آن ادب ، و پسانداز آن دورى از گناهان ، و توشۀ آن نيكى ، و آب آن سازگارى و راهنماى آن هدايت الهى ، و همراه آن دوستى نيكان است"» . (الكافي ، ج 1 ، ص 48 ، «كتاب فضل العلم» ، «باب النوادر» ، حديث 2)
اعظم حسرتها است . پس ، ميزان در علم آن است كه آيت و علامت و نشانه باشد و خودى و خوديت در آن نباشد و انانيّت در محل او محو و نابود شود ؛ نه آنكه باعث نخوت و خودبينى و خودنمايى و تكبر شود .
و نيز تعبير فرموده است به «مُحكمه» براى آنكه علم صحيح آن است كه به واسطۀ نورانيت و روشنيش در قلبْ اطمينان آورد و شك و ريب را زائل نمايد . چه بسا كه انسان در تمام مدت عمر خوض در براهين و مقدمات آن كند و براى هر يك از معارف الهيه براهين عديده و ادلۀ كثيره ذكر كند و در مقام جدل و خصومت بر اقران تفوق كند ، ولى آن علوم در قلبش هيچ تأثيرى نكرده و اطمينانى حاصل نكرده بلكه شك و ترديد و شبهۀ او را زيادتر كرده باشد . پس ، جمع مفاهيم و اِكثار اصطلاحات هيچ فايده [ندارد] ، بلكه قلب را به غير حق مشغول كند و از آن ذات مقدس منصرف و غافل نمايد .
اى عزيز ، علاج ، كلالعلاج ، در اين است كه انسان كه مىخواهد علمش الهى باشد ، وارد هر علمى كه شد مجاهده كند و با هر رياضت و جديتى شده قصد خود را تخليص كند . سرمايۀ نجات و سرچشمۀ فيوضات تخليص نيّت و نيّت خالص است : «مَنْ أَخْلَصَ للّهِِ أَرْبَعينَ صَباحاً جَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ»(1). اخلاص چهل روزه اين است آثار و فوايدش ؛ پس شما كه چهل سال يا بيشتر در جمع اصطلاحات و مفاهيم در هر علمى كوشيديد و خود را علامۀ در علوم مىدانيد و از جنداللّه محسوب مىكنيد ، و در قلب خود اثرى از حكمت و در لسان خود قطرهاى از آن نمىبينيد ، بدانيد تحصيل و زحمتتان با قدم اخلاص نبوده ، بلكه براى شيطان و هواى نفس كوشش كرديد . پس ، اكنون كه ديديد از اين علوم كيفيت و حالى حاصل نشد ، چندى براى تجربه هم باشد به اخلاص نيّت و تصفيۀ قلب از كدورات و رذائل بپردازيد ؛ اگر از آن اثرى ديديد ، آن وقت بيشتر تعقيب كنيد . گرچه باب تجربه كه پيش آمد در اخلاص بسته مىشود ؛ ولى باز
1) - «هر كس كه خود را چهل روز براى خدا خالص گرداند ، چشمههاى حكمت از دل بر زبانش جارى گردد» . (أسرار الحكم ، ص 650 ؛ ر .ك : جامع الأخبار ، ص 249 ؛ الفتوحات المكّية ، ج 2 ، ص 10 ؛ كنز العمّال ، ج 3 ، ص 24 ، حديث 5271)
شايد روزنهاى به آن باز شود و نور آن تو را هدايت كند .
در هر صورت ، اى عزيز ، تو در تمام عوالم برزخ و قبر و قيامت و درجات آن محتاجى به معارف حقۀ الهيه و علوم حقيقيه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه . در هر درجه كه هستى بكوش و اخلاص خود را زيادت كن و اوهام نفس و وساوس شيطان را از دل بيرون نما ، البته نتيجه برايت حاصل مىشود و راهى به حقيقت پيدا مىكنى و طريق هدايت براى تو باز مىشود و خداوند - تبارك و تعالى - از تو دستگيرى مىفرمايد .
خدا مىداند كه اگر با اين علوم ضايعۀ باطله و اين اوهام فاسده و كدورات قلبيه و اخلاق ذميمه منتقل به آن عالم شويم چه ابتلا و مصيباتى در دنبال داريم و چه عقبات و دركاتى در پى داريم و اين علوم و اخلاق براى ما چه ظلمتها و وحشتها و آتشها فراهم مىنمايد .
جناب محقق فلاسفه ، صدرالحكماء و المتألّهين - قدّس اللّه سرّه و أَجْزَل أَجْرَهُ - در شرح اصول كافى از شيخ غزالى(1)كلام طويلى نقل فرمايد كه در آن كلام تقسيم نموده است علوم را به علم دنياوى و آخرتى . و علم فقه را از علوم دنياويه قرار داده ؛ و علم آخرت را به علم «مكاشفه» و «معامله» تقسيم كرده است . و علم معامله را علم به احوال قلوب قرار داده است ؛ و علم مكاشفه را نورى دانسته كه در قلب حاصل شود پس از
1) - ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالى (450-505 ه- .ق) ملقب به «حجهالاسلام» . از بزرگترين فقيهان شافعى و در اعتقادات بر طريقۀ اشعرى بود . در نيشابور به حلقۀ شاگردان امام الحرمين جوينى پيوست و از امام اكرام بسيار ديد ، وزير نظامالملك طوسى نظر به بزرگداشت او مدرسه نظاميۀ بغداد را ، كه اهميت بسيار داشت بدو تفويض كرد . غزالى پس از چندى بر اثر تحولى روحى از علوم رسمى كناره گرفت و طريق تصوف را برگزيد ، از آثار اوست : الوسيط و البسيط در فقه ، إحيا علوم الدين ، المستصفى در اصول فقه ، معيار العلم ، تهافت الفلاسفة .
تطهير آن از صفات مذمومه . و به آن نور كشف حقايق شود تا آنكه معرفت حقيقى به ذات و اسماء و صفات و افعال و حكمت آنها و ساير معارف پيدا شود(1). و چون اين تقسيم مرضىّ پيش اين محقق بوده ، در شرح اين حديث كه ما اكنون در صدد شرح آن هستيم فرموده است كه «ظاهر اين است كه اين تقسيم و حصر كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرمودهاند راجع به علوم معاملات باشد ؛ زيرا اين علوم است كه اكثر مردم از آن منتفع مىشوند . و اما علوم مكاشفات در عدۀ قليلى از مردم حاصل شود كه از كبريت احمر عزيزترند ؛ چنانچه احاديث «كتاب ايمان و كفر» كه پس از اين آيد دلالت بر آن دارد»(2). تمام شد ترجمۀ كلام ايشان با اختصار .
نويسنده گويد : در كلام شيخ غزّالى اشكال است . و بر فرض صحت آن ، در فرمودۀ مرحوم آخوند - عليه الرحمة - اشكال ديگر است .
اما با فرض صحت كلام غزّالى ، اشكال كلام ايشان آن است كه غزّالى علم «معاملات» را علم به احوال قلب از منجيات ، مثل صبر و شكر و خوف و رجاء و غير آن ، و از مهلكات ، مثل حقد و حسد و غلّ و غشّ و غير اينها ، دانسته ، بنابراين ، علوم ثلاثه كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - [فرموده] از علوم معاملات نتواند بود ، مگر يك قسم آن كه «فريضۀ عادله» است . چنانچه پيشتر تفصيل داده شد .
و اما اشكال در كلام شيخ غزّالى دو امر است : يكى آنكه علم فقه را از علوم دنيايى و فقها را از علماى دنيا دانسته ، با اينكه اين علم از اعزّ علوم آخرت است . و اين ناشى است از حبّ نفس و حبّ به آن چيزى كه به خيال خودش اهل اوست ؛ يعنى علم اخلاق به معناى متعارف رسمى ؛ از اين جهت از ساير علوم ، حتى علوم عقليه ، تكذيب كرده است . و ديگر آنكه مكاشفات را جزء علوم قرار داده و در تقسيمات علوم وارد كرده است . و اين خلاف واقع است . بلكه حق آن است كه «علوم» را آن دانيم كه در تحت نظر و فكر و برهان درآيد و قدم «فكر» در آن دخيل باشد ؛ و مكاشفات و مشاهدات گاهى نتايج علوم
حقيقيه است و گاهى نتايج اعمال قلبيه .
بالجمله ، مشاهدات و مكاشفات و تحقق به حقايق اسماء و صفات در تقسيمات علوم نبايد داخل شوند ؛ بلكه [مكاشفه] وادى ديگر و علوم وادى ديگرند . والامر سهل .
بدانكه بسيارى از علوم است كه بر تقديرى داخل يكى از اقسام ثلاثه است كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - ذكر فرمودند ؛ مثل علم طبّ و تشريح و نجوم و هيئت ، و امثال آن ، در صورتى كه نظر آيت و علامت به سوى آنها داشته باشيم ؛ و علم تاريخ و امثال آن ، در صورتى كه با نظر عبرت به آنها مراجعه كنيم . پس ، آنها داخل شوند در «آيۀ محكمه» كه به واسطۀ آنها علم به اللّه يا علم به معاد حاصل يا تقويت شود . و گاه شود كه تحصيل آنها داخل در «فريضۀ عادله» و گاه داخل در «سنّت قائمه» شود . و اما اگر تحصيل آنها براى خود آنها با استفادات ديگرى باشد ، پس اگر ما را از علوم آخرت منصرف نمودند ، به واسطۀ اين انصراف بالعرض مذموم شوند ؛ و الاّ ضرر و نفعى ندارند ؛ چنانچه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرمودند .
پس كليۀ علوم تقسيم شوند به سه قسمت :
يكى آنكه نافع به حال انسان است به حسب احوال نشآت ديگر كه غايت خلقتْ وصول به آن است . و اين قسمت همان است كه جناب ختمى مرتبت «علم» دانسته و آن را به سه قسمت تقسيم فرمودند .
و ديگر آنكه ضرر مىرساند به حال انسان و او را از وظايف لازمۀ خود منصرف مىكند . و اين قسم از علوم مذمومه است كه نبايد انسان پيرامون آنها گردد ؛ مثل علم سحر و شعبده و كيميا و امثال آن .
و سوم آنكه ضرر و نفعى ندارد ؛ مثل آنكه فضول اوقات را انسان به واسطۀ تفريح صرف بعضى آنها كند ؛ مثل حساب و هندسه و هيئت و امثال آن . و اين قسمت از
علوم را اگر انسان بتواند تطبيق با يكى از علوم ثلاثه نمايد خيلى بهتر است ، و الاّ حتى الامكان اشتغال پيدا نكردن به آنها خوب است ؛ زيرا كه انسان عاقل پس از آنكه فهميد كه با اين عمرهاى كوتاه و وقت كم و موانع و حوادث بسيار نمىتواند جامع جميع علوم و حائز همه فضائل شود ، بايد فكر كند كه در علومْ كدام يك به حال او نافعتر است و خود را به آن مشغول كند و تكميل آن نمايد . و البته در بين علوم آنچه كه به حال حيات
ابدى و زندگانى جاويدان انسان نافع است ، بهتر از همه است و مهمتر از جميع آنهاست ؛ و آن علمى است كه انبيا - عليهم السلام - و اوليا امر به آن نمودند و ترغيب به آن كردند . و آن عبارت از علوم ثلاثه است چنانچه ذكر شد . وَالْحَمْدُ للّه تَعالى .
حديث بيست و پنجم [ وسوسه و شك ]
الحديث الخامس والعشرون : بِسَنَدِيَ المتَّصِلِ إلى شَيْخِ الْمُحَدِّثينَ وَأَفْضَلِهِمْ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْنيِّ - رحمه اللّه تعالى - عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ ابْنِ مَحْبُوبٍ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنَانٍ ، قَالَ : ذَكَرْتُ لأَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - رَجُلاً مُبْتَلىً بِالْوُضُوءِ وَالصَّلاَةِ ، وَقُلْتُ : هُوَ رَجُلٌ عَاقِلٌ . فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «وَأَيُّ عَقْلٍ لَهُ وَهُوَ يُطِيعُ الشَّيْطَانَ؟» فَقُلْتُ لَهُ : وَكَيْفَ يُطِيعُ الشَّيْطَانَ! فَقَالَ : «سَلْهُ هَذَا الَّذِي يَأْتِيهِ مِنْ أَيِّ شَيْءٍ هُوَ ، فَإِنَّهُ يَقُولُ لَكَ : مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ»(1).
ترجمه : «عبداللّه بن سنان گويد : ياد كردم براى حضرت صادق - عليه السلام - مردى را كه مبتلا بود به وسوسۀ در وضو و نماز و گفتم : "او مرد عاقلى است ." حضرت صادق - عليه السلام - فرمود كه "[چه] عقلى براى اوست و حال آنكه پيروى شيطان مىكند؟" گفتم به آن حضرت : "چگونه پيروى شيطان مىكند!" فرمود : "از او سؤال كن اينكه مىآيد او را چه چيز است آن ، پس همانا مىگويد : از عمل شيطان است"» .
شرح : بدانكه وسوسه و شك و تزلزل و شرك و اشباه آنها از خطرات شيطانيه و القائات ابليسيه است كه در قلوب مردم مىاندازد ؛ چنانچه طمأنينه و يقين و ثبات و خلوص و امثال اينها از افاضات رحمانيه و القائات مَلَكيه است .
و تفصيل اين اجمال به طريق اختصار آن است كه قلب انسانى لطيفهاى است كه
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 12 ، «كتاب العقل والجهل» ، حديث 10 .
متوسط است بين نشئۀ مُلك و ملكوت و عالم دنيا و آخرت . يك وجهۀ آن به عالم دنيا و مُلك است ، و بدان وجهه تعمير اين عالم كند ؛ و يك وجهۀ آن به عالم آخرت و ملكوت و غيب است ، و بدان وجهه تعمير عالم آخرت و ملكوت نمايد . پس ، قلب به منزلۀ آيينۀ دو رويى است كه يك روى آن به عالم غيب است و صور غيبيه در آن منعكس شود ؛ و يك روى آن به عالم شهادت است و صور مُلكيۀ دنياويه در آن منعكس شود . و صور دنياويه از مدارك حسيۀ ظاهريه و بعضى مدارك باطنه ، مثل خيال و وهم ، در آن انعكاس پيدا كند ؛ و صور اخرويه از باطن عقل و سرّ قلب در آن انعكاس پيدا كند . و اگر وجهه دنياويۀ قلب قوّت گرفت و توجه آن يكسره به تعمير دنيا شد و همّش منحصر شد در دنيا و مستغرق شد در ملاذّ بطن و فرج و ساير مشتهيات و ملاذّ دنياويه ، به واسطۀ اين توجه باطن خيال مناسبتى پيدا كند به ملكوت سُفلى كه به منزلۀ ظلّ ظلمانى عالم ملك و طبيعت است و عالم جنّ و شياطين و نفوس خبيثه است . و به واسطۀ اين تناسب القائاتى كه در آن شود القائات شيطانيه است ؛ و آن القائات منشأ تخيلات باطله و اوهام خبيثه گردد . و نفس چون بالجمله توجه به دنيا دارد ، اشتياق به آن تخيلات باطله پيدا كند و عزم و اراده نيز تابع آن گردد و يكسره جميع اعمال قلبيه و قالبيه از سنخ اعمال شيطانى گردد ، از قبيل وسوسه و شك و ترديد و اوهام و خيالات باطله ؛ و ارادات بر طبق آن در مُلك بدن كارگر گردد . و اعمال بدنيه نيز بر طبق صور باطنيۀ قلب گردد ؛ چه كه اَعمالْ عكس و مثال ارادات ؛ و آنها مثال و عكس اوهام ، و آنها عكس وجهۀ قلوب است ؛ پس ، چون وجهۀ قلب به عالم شيطان بوده ، القائات در آن از سنخ جهالات مركبۀ شيطانيه گردد ، و در نتيجه از باطن ذات وسوسه و شك و شرك و شبهات باطله طلوع كرده تا ملك بدن سرايت كند .
و بر اين قياس كه ذكر شد ، وجهۀ قلب اگر به تعمير آخرت و معارف حقه شد و توجه آن به عالم غيب شد ، يك نحوه تناسبى با ملكوت اعلى ، كه عالم ملائكه و نفوس طيبۀ سعيده است و به منزلۀ ظلّ نورانى عالم طبيعت است ، پيدا كند ، و علوم مُفاضه به آن از علوم رحمانى مَلَكى و عقايد حقه ، و خطرات از خطرات و القائات الهيه گردد ، و از شك و شرك منزه و پاكيزه گردد و حالت استقامت و طمأنينه در نفس پيدا شود ؛ و اشتياقات
آن نيز بر طبق علوم آن ، و ارادات بر طبق اشتياقات ، و بالاخره اعمال قلبيه و قالبيه و ظاهريه و باطنيه از روى ميزان عقل و حكمت واقع شود .
و از براى اين القائات شيطانيه و مَلكيه و رحمانيه مراتب و مقاماتى است كه اكنون مناسب نيست تفصيل آن .
و دلالت به آنچه ذكر شد مىنمايد بعضى اخبار شريفه مثل آنچه در مجمع البيان از عيّاشى(1)روايت مىكند قال :
رَوَى العَيّاشي بِإسْنادِهِ عَنْ أَبانِ بْنِ تَغْلِبَ ، عَنْ جَعْفَرِبْنِ مُحَمَّدٍ - عَلَيْهمَا السَّلام - قالَ : «قالَ رَسُولُ اللّه صلّى اللّه عليه وآله : مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إلاّ وَلِقَلْبِهِ في صَدْرِهِ أُذُنانِ : أُذُنٌ يَنْفُثُ فيهَا الْمَلَكُ ؛ وَأُذُنٌ يَنْفُثُ فِيهَا الْوَسْواسُ الْخَنّاسُ . يُؤيِّدُ اللّه الْمُؤْمِنَ بِالْمَلَكِ ، وَهُوَ قَوْلُهُ سُبْحانَهُ : (وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ)»(2).
«فرمود حضرت صادق سلام اللّه عليه : فرمود جناب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله : "نيست مؤمنى مگر از براى قلبش دو گوش است : يك گوش است كه مىدمد در آن فرشته ؛ و يك گوش است كه مىدمد در آن شيطانِ وسوسه كن . تأييد مىفرمايد خداوند مؤمن را به فرشته ؛ و اين از قول خداى تعالى است كه مىفرمايد : «تأييد مىفرمايد ايشان را به روحى از جانبِ خود"» .
و في مجمع البحرين ، في حديث آخر : إنَّهُ قالَ : «الشَّيْطانُ واضِعٌ خَطْمَهُ عَلى قَلْبِ ابْنِ آدَمَ ؛ لَهُ خُرْطومٌ مِثْلُ خُرْطومِ الْخِنْزيرِ ، يُوَسْوِسُ لاِبْنِ آدَمَ أَنْ أَقْبِلْ عَلَى الدُّنْيا ، وَما لا يُحِلُّ اللّه . فَإذا ذَكَرَ اللّه خَنَسَ»(3). إلى غير ذلك من الروايات .
1) - محمد بن مسعود بن عياش السلمي السمرقندي ، معروف به «عياشى» ، از راويان طبقۀ هشتم قرن سوم هجرى است . ثقه و متبحّر در اخبار است . بيش از 200 تصنيف براى او بر شمردهاند كه مشهورترين آنها تفسير قرآن است كه به «تفسير عيّاشى» شهرت دارد .
2) - مجمع البيان ، ج 10 ، ص 870 .
3) - شيطان بينى خود را بر دل انسان مىنهد . او را خرطومى چون خرطوم خوك است انسان را وسوسه مىكند كه به دنيا و آنچه خداوند روا نداشته است روى آورد . پس اگر انسان خدا را ياد كند ، شيطان بگريزد» .(مجمع البحرين ، ج 4 ، ص 68 ، مادۀ «خنس» ، در چاپهاى موجود از مجمع البحرين عبارت «واضع خطمه» نيست)
پس از آنكه معلوم شد از طريق اهل معرفت كه وسوسه از اعمال شيطانيه است ، - چنانچه در اين حديث شريف كه اكنون در مقام شرح آن هستيم و ساير احاديث ذكر فرمودند - ناچاريم بيان اين مطلب را از طريق ديگر كه با اذهان عامه نزديكتر و مناسبتر باشد بنماييم . گرچه بيانِ پيش نزد اهلش مطابق موازين عقليه و ضوابط برهانيه و مطابق ذوق اهل معرفت و مشاهدات اصحاب قلوب است ، ولى چون بيان مبتنى بر اصول و قواعدى است كه از حوصلۀ اين اوراق خارج است از آن صرف نظر مىنماييم .
پس ، گوييم كه شاهد بر اينكه اين وساوس و اعمال از بازيچههاى شيطانى و القائات آن ملعون است و داعى دينى و باعث ايمانى در كار نيست ، گرچه به خيال باطل صاحبش باشد ، آن است كه آن مخالف با احكام شريعت و اخبار و آثار اهل بيت عصمت و طهارت است . مثلاً در اخبار متواتره از طريق اهل بيت عصمت - عليهم السلام - وارد است كيفيت وضوى رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - كه با يك غَسله بوده(1). و از ضروريات فقه است اِجزاء يك غرفه از براى وجه ، و يك غرفه براى غَسل دست راست ، و يكى براى دست چپ . و اما با دو غرفه يا دو غَسله محل خلاف است(2)؛ حتى از صاحب وسائل استفاده شود فتواى به عدم جواز ، يا تأمل در عدم جواز(3). و از
1) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 387 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب الوضوء» ، «باب كيفية الوضوء» ، ص 435 ، «باب إجزاء الغرفة الواحدة في الوضوء» .
2) - ر .ك : مفتاح الكرامة ، ج 2 ، ص 511 ؛ جواهر الكلام ، ج 2 ، ص 269 .
3) - چنانچه در عنوان باب مىفرمايد : باب إجزاء الغرفة الواحدة في الوضوء و حكم الثانية و الثالثة . (وسائلالشيعة ، ج 1 ، ص 435 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب الوضوء» ، باب 31)
بعضى ديگر نقل خلاف شده است(1)، گرچه جواز دو غَسله نيز محل تأمل نيست ، و شهرت عظيمه(2)و اخبار كثيره(3)دلالت بر استحباب آن دارد ، ليكن بعيد نيست افضليت يك غَسله ، منتها غسلهاى كه شاداب كند محل را . [وليكن] با سه غسله يعنى سه دفعه شستن ، بهطورى كه در هر دفعه موضع غسل را آب فراگيرد ، بلااشكال بدعت و حرام و مبطل وضو است اگر به افضل آن مسح كند . و در اخبار اهل بيت - عليهم السلام - وارد است كه غسل سوم بدعت است(4)، و هر بدعتى در آتش است(5).
در اين صورت ، اين شخص جاهل وسواسى كه بيشتر از ده مرتبه غسل محل وضو را مىكند ، و در هر مرتبه با دقت آب را به تمام عضو مىرساند ، بلكه اوّل محل را خوب ، تر مىكند كه آب جريان تام پيدا مىكند و غَسل شرعى حاصل مىشود ، پس از آن مكرر در مكرر اين عمل را انجام مىدهد ، با چه ميزان بايد آن را منطبق كرد؟ آيا مطابق كدام حديث يا كدام فتواى فقيه است؟ بيست سال يا بيشتر بدبخت با همچو وضوى باطلى نماز كرده و پاى مردم كمال قدس و طهارت به حساب آورده است! شيطان با او بازى مىكند و نفس امّارۀ بالسوء او را گول مىزند ، با اين وصف ديگران [را] تخطئه مىكند و خود را به صواب مىداند .
آيا چيزى كه مخالف نصّ متواتر و اجماع علما است ، بايد آن را از شيطان حساب كرد يا از كمال طهارت نفس و تقوا؟
اگر از كمال تقوا و احتياط در دين است ، چه شده است كه بسيارى از اين وسواسىهاى بىجا و جاهلهاى متنسك راجع به امورى كه احتياط لازم يا راجح
1) - ر .ك : مختلف الشيعة ، ج 1 ، ص 114 ؛ مفتاح الكرامة ، ج 2 ، ص 510 ؛ جواهر الكلام ، ج 2 ، ص 269 .
2) - ر .ك : مفتاح الكرامة ، ج 2 ، ص 511 ؛ الطهارة ، ضمن تراث الشيخ الأعظم ، ج 2 ، ص 333 .
3) . ر.ك: وسائل الشيعة، ج 1، ص 436، «كتاب الطهارة»، «أبواب الوضوء»، باب 31، حديث 4، 5، 15، 16، 23، 28 و 29، و ص444، باب 32، حديث 2 و 3.
4) - وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 436 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب الوضوء» ، باب 31 ، حديث 3 .
5) - الكافي ، ج 1 ، ص 57 ، «كتاب فضل العلم» ، «باب البدع والرأي والمقائيس» ، حديث 12 ، و ج 8 ، ص 8 ، حديث 1 .
است احتياط نمىكنند؟
تاكنون كى را سراغ داريد كه در شبهات راجع به اموال، وسواسى باشد؟ تاكنون كدام وسواسى عوض يك مرتبه زكات يا خمس چند مرتبه داده باشد؟ و به جاى يك مرتبه حج چند مرتبه رفته باشد؟ و از غذاى شبههناك پرهيز كرده باشد؟ چه شد كه «اصالة الحلّيّة» در اين مورد محكّم است و «اصالة الطهارة» در باب خود حكم ندارد؟! با آنكه در باب حلّيّتْ اجتناب از شبهات راجح است ، و احاديث شريفه ، مثل حديث «تثليث»(1)دلالت بر آن دارد ، ولى در باب طهارت عكس آن را دارد .
يكى از ائمۀ معصومين - سلام اللّه عليه و عليهم - وقتى كه براى قضاى حاجت مىرفتند ، با دست مبارك به رانهاى مبارك آب مىپاشيدند كه اگر ترشح شد معلوم نشود .
اين بيچاره كه خود را مقتدى به اين امام معصوم مىداند و احكام دين خود را از آن سرور اخذ مىكند ، در وقت تصرف در اموال از هيچ چيز [پرهيز] نمىكند! از غذايى كه با اتّكال «اصالة الطهارة» مىخورد ، پس از خوردن دست و دهان خود را تطهير مىكند! در وقت خوردن به اصالة الطهارة تمسك مىكند ، پس از غذا مىگويد همه چيز نجس است!
و اگر از اهل علم به گمان خودش باشد ، جواب مىدهد مىخواهم با طهارت واقعى نماز بخوانم . با آنكه مزيت نماز با طهارت واقعى تاكنون معلوم نشده ، و از فقها
1) - امام صادق عليهالسلام فرمود : «إِنَّمَا الأُمُورُ ثَلاثَةٌ : أَمْرٌ بَيِّنٌ رُشْدُهُ ، فَيُتَّبَعُ . وَأَمْرٌ بَيِّنٌ غَيُّهُ ، فَيُجْتَنَبُ . وَأَمْرٌ مُشْكِلٌ يُرَدُّ عِلْمُهُ إِلَى اللّهِ وَإِلَى رَسُولِهِ . قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم : حَلاَلٌ بَيِّنٌ وَحَرَامٌ بَيِّنٌ ؛ وَشُبُهَاتٌ بَيْنَ ذَلِكَ ، فَمَنْ تَرَكَ الشُّبَهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ ؛ وَمَنْ أَخَذَ بِالشُّبَهَاتِ ؛ ارْتَكَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَهَلَكَ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُ» ؛ «كارها سه قسماند : كارى كه درستى آن روشن است كه بايد انجام شود . و كارى كه گمراهى آن روشن است كه بايد از آن دورى شود . و كارى كه پوشيده و مشتبه است كه بايد علم آن را به خدا و پيامبرش واگذار كرد . پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلمفرمود : "حلال روشن و حرام روشن و در ميان آن دو امورى است مشتبه . هر كه شبهات را رها كند ، از حرامها رهايى يابد ؛ و هر كه بر شبهات رود ، در حرامها افتد و از جايى كه نداند هلاك شود» . (الكافي ، ج 1 ، ص 68 ، «كتاب فضل العلم» ، «باب اختلاف الحديث» ، حديث 10)
اگر اهل طهارت واقعى هستى ، چرا اهل حلّيّت واقعى نيستى؟ فرضاً كه طهارت واقعى مىخواهى تحصيل كنى ، آيا ده مرتبه در آب كُر و جارى شستشو كردن چيست؟ با آنكه در آب جارى يك مرتبه و در آب كُر - در غير بول يا بعضى نجاسات ديگر - يك مرتبه ، و در بول نيز على المشهور يك مرتبه كفايت مىكند ، و دو مرتبه اجماعاً كافى است ، پس چندين مرتبه شستن نيست مگر از تدليسات شيطان و تسويلات نفس . و چون امرى است بىمايه آن را سرمايۀ قدس فروشى مىكنند!
از اينها بدتر و فضيحتر وسوسۀ بعضى است در نيّت نماز و «تكبيرة الاحرام» ؛ زيرا كه در آن مرتكب چندين محرّم مىشوند و خود را از مقدسين محسوب مىدارند و با اين عمل براى خود مزيت قائل مىشوند! در اين نيّت كه تمام اعمال اختياريه را بدون آن نمىتوان اتيان كرد ، و يكى از امورى است كه لازمۀ اعمال اختياريه است و انسان نمىتواند يكى از اعمال عباديه يا غير عباديه را بدون آن اتيان كند ، با اين وصف ، به اختلافِ شيطنتِ آنها و تسلط شيطان بر آنها ، از يك ساعت تا چند ساعت گاهى گرفتار حصول اين امر ضرورى الوجود هستند و آخرالامر حاصل نمىشود! آيا اين امر را بايد از خطرات شيطانيه و اعمال ابليس لعين دانست كه اين بيچاره را افسار كرده و امر ضرورى را بر آن مختفى نموده و او را مبتلا به محرّمات كثيره ، از قبيل قطع صلاة و ترك آن و گذشتن وقت آن ، نموده ، يا از طهارت باطن و قدس و تقوا بايد محسوب داشت؟
و از شؤون وسوسه يكى اقتدا نكردن به كسانى است كه به حكم نصّ و فتوا محكوم به عدالت هستند و ظاهر آنها صالح و به اعمال شرعيه مواظب هستند و باطن آنها را خداوندْ عالِم است و تفتيش از آن لازم نيست ، بلكه جايز نيست ، با اين وصف ، شخص وسواسى را شيطان مهار مىكند و در گوشۀ مسجد از جماعت مسلمين كناره گرفته فرادى نماز مىخواند! و معلل مىكند عمل خود را به اينكه شبهه مىكنم به دلم نمىچسبد! ولى در عين حال از امامت مضايقه ندارد! با آنكه كار امامت سختتر و جاى شبهه در آن بيشتر است ، ولى چون موافق هواى نفس است در آن شبهه نمىكند!
و از شؤون وسوسه ، كه ابتلاى به آن زيادتر است ، وسوسه در قرائت است كه به واسطۀ تكرار آن و تغليظ در اداى حروف آن گاهى از قواعد تجويديه خارج مىشود ؛ بلكه صورت كلمه به كلى تغيير مىكند! مثلاً «ضالّين» را بهطورى ادا مىكند كه به قاف شبيه مىشود! و حاء «رحمن و رحيم» و غير آنها را بهطورى در حلق مىپيچد كه توليد صوت عجيبى مىكند! و بين حروف يك كلمه را منفصل مىنمايد بهطورى كه هيئت و مادۀ كلمه به كلى به هم مىخورد و از صورت اصلى خود منسلخ مىشود . بالاخره نمازى كه معراج مؤمنين و مقرِّب متقين و عمود دين است از جميع شؤون معنويه و اسرار الهيۀ آن غفلت شده و به تجويد كلمات آن پرداخته ، و در عين حال از تجويد كلمات سر به فساد آنها درآورده بهطورى كه به حسب ظاهر شرع نيز مُجزى نخواهد بود .
آيا با اين وصف اينها از وساوس شيطان است ، يا از فيوضات رحمن كه شامل حال وسواسى مقدسنما شده است؟
اين همه اخبار دربارۀ حضور قلب و اقبال آن در عبادات وارد شده ، بيچاره چيزى را كه از حضور قلب علماً و عملاً فهميده است همان وسوسۀ در نيّت و كشيدن مَدّ (وَلاَ الضّآلّين) را بيش از اندازه مقرره و كج نمودن چشم و دهان و غير آن را در وقت اداى كلمات [است]! آيا اينها مصيبت نيست كه انسان از حضور قلب و معالجۀ تشويش خاطر سالهاى سال غافل باشد و اصلاً در صدد اصلاح آن نباشد و آن را شأنى از شؤون عبادت نداند و طريق تحصيل آن را از علماى قلوب ياد نگيرد و آن را عمل نكند ، و به اين اباطيل ، كه به نصّ كتاب كريم از خنّاس لعين(1)و به نصّ صادقين - عليهم السلام - از عمل شيطان است(2)و به فتواى فقها عمل به واسطۀ آن باطل است ، بپردازد ، سهل است ، آنها را از شؤون قدس و طهارت به شمار آورد؟!
و گاهى مىشود كه وسوسه در انسان پيدا مىشود يا زياد مىشود به واسطۀ آنكه
جاهلان مثل خود آن را براى او در عداد فضائل به شمار آورند . مثلاً از ديانت و قدس و تقواى او تعريف مىكنند كه اين شخص از بس متدين و مقدس است وسواسى شده است! با اينكه وسوسه ربطى به ديانت ندارد ، بلكه مخالف دين و از جهل و نفهمى است ؛ ولى چون حقيقت امر را به او نگفتند و از او احتراز نكردند و او را سرزنش ننمودند ، بلكه از او مدح و ثنا كردند ، اين عمل شنيع را تعقيب كرده تا به حد كمال رسانده و خود
را ملعبۀ شيطان و جنود آن قرار داده و از ساحت قدس مقربين دور كرده است .
پس اى عزيز ، اكنون كه معلوم شد عقلاً و نقلاً اين وساوس شيطانى است و اين خطرات از عمل ابليس است كه اعمال ما را باطل و دل ما را از حق تعالى منصرف مىكند ، و شايد به اين وسوسه در عمل قانع نشود و شاهكار خود را به كار برد و وسوسه در عقايد و ديانت در شما ايجاد كند و به صورت دينْ شما را از دين خدا خارج كند و در مبدأ و معاد مردد نمايد و به شقاوت ابدى برساند ، و امثال شما را كه از راه فسق و فجور نمىتواند اغوا كند و به ضلالت بكشاند از طريق عبادات و مناسك پيش آمده اوّل اعمال و افعالى را كه بايد به وسيلۀ آنها به قرب الهى و معراج قرب حق تعالى نائل شد ، به كلى ضايع و باطل كرده اسباب بعد از ساحت مقدس ربوبى جلّ شأنه و قرب به ابليس و جنود آن شده ، و بالأخره بيم آن است كه با عقايد شما بازى كند ، بايد هر طورى شده است و با هر رياضتى است در صدد معالجۀ آن برآييد .
بدانكه علاج اين مرض قلبى ، كه بيم آن دارد كه انسان را به هلاكت ابدى و شقاوت سرمدى برساند ، چون ساير امراض قلبيه با علم نافع و عمل بسى سهل و آسان است . ولى انسان بايد اوّل خود را مريض بداند ، پس از آن خودش در صدد علاج بر مىآيد ؛ ولى عيب كار آن است كه شيطان بهطورى مقدمات را براى اين بيچاره مرتب كرده كه خود را مريض نمىداند ؛ بلكه ديگران را منحرف از راه و غير مبالى به دين مىداند!
اما طريق علم ، پس تفكر نمودن در اين امورى است كه ذكر شد . انسان خوب است اعمال و افعالش از روى تفكر و تأمل باشد . فكر كند آيا اين عملى كه مىكند و مىخواهد مرضىّ خداوند تعالى باشد از كجا و از كى اخذ مىكند كه كيفيت آن بايد چنين و چنان باشد . معلوم است عوام از مردم از فقها و مراجع تقليد آنها از كتاب و سنت و طرق اجتهاديه ، كيفيت عمل را به دست مىآورند ؛ پس ، ما وقتى كه مراجعه كنيم به كتب فقها ، از عمل وسواسى تكذيب شده و بعضى از اعمال او را باطل شمردهاند ؛ و وقتى كه مراجعه كنيم به احاديث شريفه و كتاب الهى ، مىبينيم كه عمل او را از شيطان شمردهاند و سلب عقل از صاحبش فرمودهاند . پس ، در اين صورت انسان عاقل اگر شيطان بر عقلش مسلط نشده باشد و قدرى تأمل و تفكر كند ، بايد بر خود حتم كند كه دست از اين عمل فاسد بردارد و در صدد برآيد كه عمل خود را تصحيح نمايد كه مرضىّ حق تعالى باشد .
و لازم است هر كس در خود شائبۀ اين امر را يافت ، به مردم معمولى مراجعه كند و عمل خود را عرضه بر علما و فقها دارد و استفسار از آنها كند كه آيا مبتلا به مرض وسواس است يا نه ؛ زيرا كه بسيار اوقات انسان وسواسى از حالت خود غافل است و خود را معتدل و ديگران را بىمبالات مىداند ؛ ولى اگر قدرى فكر كند ، اين عقيده را نيز مىفهمد از شيطان و القائات آن خبيث است ؛ زيرا كه مىبيند علماء و دانشمندان بزرگ ،
كه به علم و عمل آنها عقيده مند است ، بلكه مراجع تقليد مسلمين ، كه مسائل حلال و حرام را از آنها اخذ مىكند ، عملشان بر خلاف اوست ؛ و نتوان گفت كه نوع متدينين و علما و بزرگان دين مبالات به دين خدا ندارند و شخص وسواسى فقط مقيد به ديانت است .
و پس از آنكه علماً فهميد ، لازم است اصلاح عمل ، وارد مرحلۀ عمل شود ، و عمده در عمل آن است كه بىاعتنايى كند به وسوسۀ شيطانى و خيالاتى كه به او القا مىكند .
مثلاً اگر مبتلا به وسوسۀ در وضوست ، به رغم شيطان يك غرفه آب استعمال كند . لابد شيطانش مىگويد كه اين عمل صحيح نيست . جواب او را بدهد كه اگر عمل من درست نيست ، پس بايد عمل رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - و ائمّۀ طاهرين - عليهم السلام -
و جميع فقها درست نباشد . رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - و ائمۀ هدى - عليهم السلام - قريب سيصد سال وضو گرفتند ، و به حسب اخبار متواتره كيفيت وضوى آنها همينطور بود ؛ پس اگر عمل آنها باطل بود ، بگذار عمل من نيز باطل باشد . و اگر مقلد مجتهدى هستى ، به شيطان جواب بده : من اينطور عمل مىكنم به رأى مجتهد ؛ اگر وضوى من باطل باشد ، خداوند از من مؤاخذه نمىفرمايد و به من حجتى ندارد . و اگر ملعون تشكيك در رأى مجتهد كرد كه او چنين نفرموده ، كتب آنها در دست است باز كن و نشان او بده . چندين مرتبه كه اعتنا به قولش نكردى و به خلاف رأى او رفتار كردى ، البته از تو مأيوس مىشود ، و اميد است كه معالجۀ قطعى مرضت بشود ؛ چنانچه در احاديث شريفه اين معنى مذكور است :
فَعَنِ الْكافي بِإسْنادِهِ عَنْ زُرَارَةَ وَأَبِي بَصِيرٍ ، قَالاَ : قُلْنَا لَهُ : الرَّجُلُ يَشُكُّ كَثِيراً فِي صَلاَتِهِ حَتَّى لاَ يَدْرِيَ كَمْ صَلَّى وَلاَ مَا بَقِيَ عَلَيْهِ؟ قَالَ : «يُعِيدُ» . قُلْنَا لَهُ : فَإِنَّهُ يَكْثُرُ عَلَيْهِ ذَلِكَ ؛ كُلَّمَا أعادَ شَكَّ . قَالَ : «يَمْضِي فِي شَكِّهِ» . ثُمَّ قَالَ : «لاَ تُعَوِّدُوا الْخَبِيثَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ بِنَقْضِ الصَّلاَةِ ، فَتُطْمِعُوهُ ؛ فَإِنَّ الشَّيْطَانَ خَبِيثٌ يَعْتَادُ لِمَا عُوِّدَ ، فَلْيَمْضِ أَحَدُكُمْ فِي الْوَهْمِ ، وَلاَ يُكْثِرَنَّ نَقْضَ الصَّلاَةِ ؛ فَإِنَّهُ إِذَا فَعَلَ ذَلِكَ مَرَّاتٍ ، لَمْ يَعُدْ إِلَيْهِ الشَّكُّ» . قَالَ زُرَارَةُ : ثُمَّ قَالَ : «إِنَّمَا يُرِيدُ الْخَبِيثُ أَنْ يُطَاعَ ؛ فَإِذَا عُصِيَ ، لَمْ يَعُدْ إِلَى أَحَدِكُمْ»(1).
«زراره و ابوبصير گفتند : "گفتيم به او (يعنى به حضرت باقر يا حضرت صادق - عليهما السلام - كه مردى شك مىكند بسيار در نمازش ؛ حتى اينكه نمىداند چقدر نماز كرده و چقدر به عهدۀ او باقى است؟" فرمود : "اعاده كند ." گفتيم : "همانا براى او زياد اتفاق مىافتد ، هر وقت اعاده مىكند شك مىنمايد ." فرمود : "بگذرد در شكّش ." (يعنى اعتنا به شك نكند) . پس از آن فرمود : "عادت ندهيد آن پليد را به خودتان در شكستن نماز ، پس به طمع اندازيد او را ؛ زيرا كه شيطان پليد است و عادت دارد به چيزى كه عادت داده شد . يعنى ، هر آينه بگذرد هر يكِ شما در شك و اعتنا نكند و زياد
نشكند نماز را . همانا اگر چند مرتبه چنين كرد ، شكّش عود نمىكند ." زراره گفت پس از
1) - الكافي ، ج 3 ، ص 358 ، «كتاب الصلاة» ، «باب من شكّ في صلاته كلّها .. .» ، حديث 2 .
آن فرمود : "جز اين نيست كه آن خبيث مىخواهد اطاعت شود ؛ پس وقتى كه عصيان شد ، عود نمىكند به سوى هيچيك شما"» .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِذَا كَثُرَ عَلَيْكَ السَّهْوُ ، فَامْضِ فِي صَلاتِكَ ؛ فَإِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَدَعَكَ . إِنَّمَا هُوَ مِنَ الشَّيْطَانِ»(1).
البته وقتى مدتى مخالفت او را كردى و اعتنا به وسواس او نكردى ، طمعش از تو بريده مىشود ، و حالت ثبات و طمأنينۀ نفس عود مىكند . ولى در خلال اين مخالفت ، تضرع و زارى به درگاه حق تعالى كن و از شرّ آن ملعون و شرّ نفس به آن ذات مقدس پناه ببر و استعاذه نما به ذات مقدس ، البته دستگيرى از تو مىفرمايد . چنانچه در روايت كافى نيز استعاذۀ از شيطان دستور داده شده :
بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «أَتَى رَجُلٌ النَّبِيَّ - صلّى اللّه عليه وآله - فَقَالَ : يَا رَسُولَ اللّهِ أَشْكُو إِلَيْكَ مَا أُلقي مِنَ الْوَسْوَسَةِ فِي صَلاَتِي حَتَّى لاَ أَدْرِي مَا صَلَّيْتُ مِنْ زِيَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ . فَقَالَ : إِذَا دَخَلْتَ فِي صَلاَتِكَ ، فَاطْعُنْ فَخِذَكَ الأَيْسَرَ بِأَصْبَعِكَ الْيُمْنَى الْمُسَبِّحَةِ ، ثُمَّ قُلْ : بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ ، تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ ، أَعُوذُ بِاللّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ ؛ فَإِنَّكَ تَنْحَرُهُ وَتَطْرُدُهُ»(2).
«حضرت صادق - عليه السلام - فرمود : آمد مردى خدمت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - گفت : "يا رسول اللّه شكايت مىنمايم به تو از آنچه القا مىشود به من از وسوسه در نمازم ، حتى اينكه نمىدانم چقدر نماز كردم از زياده يا كمى ." فرمود : "وقتى داخل نماز شدى ، بزن با انگشت سبّابۀ دست راستت به ران پاى چپت ، پس بگو : «بسم اللّه .. .» پس همانا دور كنى و طرد كنى او را» . وَالْحَمْدُ للّهِِ أَوَّلاً وَآخِراً وَظَاهِراً وَبَاطِناً ؛ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ .
1) - كلينى به سند خود از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود : «هر گاه در نماز زياد شك كردى ، (اعتنا مكن) و به نمازت ادامه بده و آن را به پايان رسان ، مگر شيطان تو را رها سازد ، بيقين شك از شيطان است» . (الكافي ، ج 3 ، ص 359 ، «كتاب الصلاة» ، «باب من شكّ في صلاته كلّها .. .» ، حديث 8)
2) - الكافي ، ج 3 ، ص 358 ، «كتاب الصلاة» ، «باب من شكّ فى صلاته كلّها .. .» ، حديث 4 .
حديث بيست و ششم [ فضيلت عالم ]
الحديث السادس والعشرون : بِالسَّنَدِ المُتَّصلِ إلى ثِقَةِ الإِسْلامِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنيِّ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ وَعَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَمُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، جَمِيعاً ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الأَشْعَرِيِّ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ مَيْمُونٍ الْقَدَّاحِ ؛ وَعَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى ، عَنِ الْقَدَّاحِ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله : مَنْ سَلَكَ طَرِيقاً يَطْلُبُ فِيهِ عِلْماً ، سَلَكَ اللَّهُ بِهِ طَرِيقاً إِلَى الْجَنَّةِ . وَإِنَّ الْمَلاَئِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضاً بِهِ . وَإِنَّهُ يَسْتَغْفِرُ لِطَالِبِ الْعِلْمِ مَنْ فِي السَّمَاءِ وَمَنْ فِي اْلأَرْضِ حَتَّى الْحُوتُ فِي الْبَحْرِ . وَفَضْلُ الْعَالِمِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَى سَائِرِ النُّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ . وَإِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الأَنْبِيَاءِ ؛ إِنَّ الأَنْبِيَاءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِينَاراً وَلا دِرْهَماً ، وَلَكِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ ؛ فَمَنْ أَخَذَ مِنْهُ ، أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ»(1).
ترجمه : «فرمود حضرت صادق عليه السلام : رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : "«كسى كه برود راهى را كه طلب كند در آن علمى را ، سلوك دهد خداوند به او راهى در بهشت . و همانا فرشتگان پهن مىكنند پرهاى خود را براى طالب علم از روى خشنودى به او . و همانا طلب مغفرت و آمرزش كند براى طالب علم هر كس در آسمان و هر كس در زمين مىباشد ، حتى ماهى در دريا . و فضيلت عالم بر عابد مثل فضيلت ماه
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 34 ، «كتاب فضل العلم» ، «باب ثواب العالم والمتعلّم» ، حديث 1 .
است بر ديگر ستارگان در شب بدر . و همانا علما ارثبَرِ پيغمبراناند . پيغمبران به ارث نگذاشتند پول طلا و نقره ، وليكن به ارث گذاشتند علم را ؛ پس كسى كه اخذ كرد از آن ، حظّ بسيارى برد"» .
شرح : بدانكه الفاظ روايت شريفه احتياج به شرح ندارد ، ولى اين چند خصلتى را كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - براى فضيلت طالب علم و علما بيان فرمودند در ضمن چند فصل به مناسبت به شرح آنها مىپردازيم . وَعَلَى اللّه التُّكلانُ .
فصل در بيان آنكه كسى كه سلوك طريق علم كند حق تعالى او را سلوك طريق جنت دهد
و بايد مقدمتاً دانست كه علوم مطلقاً منقسم مىشود به دو قسمت : يكى علوم دنيايى ، كه غايت مقصد در آنها رسيدن به مقاصد دنيويه است . و ديگر علوم اخرويه ، كه غايت مقصد در آنها نيل به مقامات و درجات ملكوتيه و وصول به مدارج اخرويه است . و پيش از اين اشاره شد به اينكه غالباً امتياز اين دو نحوه علم به امتياز نيّات و قصود است ؛ گرچه خود آنها نيز فى حد نفسها به دو سنخ منقسم شوند . و به مناسبت آثارى كه در اين حديث شريف براى طلب علم و علما بيان فرمودند ، مقصود از اين علمْ قسم دوم و علم آخرت است . و اين واضح است .
و نيز پيش از اين ذكر شد(1)كه كليۀ علوم اخرويه از سه حال خارج نيست : يا از قبيل علم باللّه و معارف است ؛ يا از قبيل علم تهذيب نفس و سلوك الى اللّه است ؛ يا از قبيل علم آداب و سنن عبوديت است . اكنون گوييم كه تعمير نشئۀ آخرت بسته به اين سه امر است ؛ و بنابراين ، جنّات نيز به تقسيم كلى سه جنّت است : يكى جنّت ذات ، كه غايت علم باللّه و معارف الهيّه است . و ديگر جنّت صفات ، كه نتيجۀ تهذيب نفس و ارتياض آن است . و سوم جنّت اعمال ، كه صورت قيام به عبوديت و نتيجۀ آن است . و اين جنّات
1) - ر .ك : صفحه 427.
معموره و آبادان نيستند ؛ چنانچه ارض جنّتِ اعمال قاع(1)است ؛ چون اراضى نفس در اوّل امر . و آبادان و عمران آنها تابع عمران و آبادانى نفس است . چنانچه اگر مقام غيب نفس تعمير به معارف الهيه و جذبات غيبيۀ ذاتيه نشود ، بهشت ذات و جنّت لقاء از براى
انسان حاصل نشود . و اگر تهذيب باطن و تحليۀ سرّ نگردد و عزم و اراده قوى نشود و قلب مجلاى اسماء و صفات نگردد ، بهشت اسماء و صفات ، كه جنّت متوسطه است ، براى انسان نباشد . و اگر قيام به عبوديت نكند و اعمال و افعال و حركات و سكنات او مطابق دستورات شرايع نباشد ، بهشت اعمال ، كه (فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الأَعْيُنُ)(2)مىباشد ، از براى او نيست .
بنابر اين مقدمه ، كه مطابق با برهان حكمى و ذوق اهل معارف و اخبار انبيا و اوليا - عليهم السلام - و مستفاد از كتاب كريم الهى است ، علوم به هر درجه كه هستند ، چه علم المعارف باشد يا غير آن طريق وصول به جنت مناسب با آن است ؛ و سالك طريق هر علمى سالك طريقى از طرق بهشت است . و ما پيش از اين ذكر كرديم(3)كه علم مطلقاً طريقِ به عمل است حتى علم المعارف ؛ منتها آنكه علم المعارف اعمالى است قلبى و جذباتى است باطنى كه نتيجۀ آن اعمال و جذبات ، و صور باطنۀ آنها صورت جنّت ذات و بهشت لقاست . پس ، سلوكِ طريقِ علمْ سلوك طريقِ طريق جنّت است ، و طريقِ طريق نيز طريق است .
و نكتۀ اينكه فرموده است : «سَلَكَ اللّهِ بِهِ إِلَى الجَنَّةِ» و سلوك علمى را به عبد نسبت داده و سلوك الى الجنة را به ذات مقدس حق نسبت داده است ، براى آن است كه در مقام
كثرتْ جنبۀ كسب عبد را غلبه داده ؛ و در مقام رجوع به وحدتْ جنبۀ حق را غلبه داده ؛ والاّ با نظرى توان گفت : سلوك الى الجنة نيز منسوب به عبد است : (وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً)(1). )فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ((2). و با نظرى توان گفت : سلوك الى العلم نيز به تأييد و توفيق حق و منسوب به ذات مقدس است : (قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ)(3).
و جناب محقق فلاسفه و فخر طايفۀ حقّه ، صدر المتألهين - رضوان اللّه عليه - را در اين مقام بيانى است(4)كه مبنى بر آن است كه نفسِ ادراكِ ملايم و منافرْ جنّت و نار است ؛ و علوم از ملايمات نفس ، و جهل از منافرات آن است . و اين مخالف با نظريۀ خود آن بزرگوار است در مسفورات حِكميۀ خود بر ردّ شيخ غزّالى(5)كه او را مسلكى است كه جنّات و دوزخ را به لذات و آلام حاصلۀ در نفس حمل كرده ، و وجود عينى آنها را منكر شده است ؛ چنانچه از او منقول است(6). و اين مذهب با آنكه مخالف برهان حكماست ، خلاف اخبار انبياء و كتب سماويه و ضرورت جميع اديان است . و حضرت فيلسوف عظيم الشأن او را ردّ و خيالش را ابطال فرموده ؛ ولى شبيه آن معنى را خود آن بزرگوار در اين مقام فرموده گرچه اصل مسلك غزّالى را انكار دارد . و در هر صورت ، اين كلام در نظر قاصر صحيح نيايد ، ولى مناسب اين اوراق بيش از اين تفصيل نيست(7).
1) - «هر چه كرده بودند حاضر يافتند» . (الكهف (18) : 49)
2) - «پس هر كه به قدر ذرّهاى نيكى كرده باشد ، آن را مىبيند ؛ و هر كه به قدر ذرهاى بدى كرده باشد ، آن را خواهد ديد» . (الزلزلة (99) : 7 - 8)
3) - «بگو همه از جانب خداست» . (النساء (4) : 78)
4) - شرح اُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 2 ، ص 69 - 70 .
5) - الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 172 ، فصل 10 ، و ص 149 - 153 و207 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 382 - 395 .
6) - إحياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 725 ؛ مجموعۀ رسائل الإمام الغزالي ، رسالة المضنون به على غير أهله ، ص 355 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 151 - 153 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 423 .
7) - ر .ك : تقريرات فلسفه، امام خمينى ، ج 3 ، ص 251 ، 507 و 534 .
بدانكه از براى ملائكة اللّه صنوف و انواعى كثيره است كه جز ذات مقدس علاّم الغيوب كسى عالم به آنها كه جنود حق هستند نيست : (وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاّ هُوَ)(1).
يك صنف از آنها ملائكۀ مُهَيَّمينِ مجذوبين هستند كه اصلاً نظر به عوالم وجوديه ندارند و ندانند خداوندْ آدم را خلق فرموده يا نه ؛ و مستغرق جمال و جلال حق و فانى كبرياى ذات مقدس او هستند(2).
و گويند : در آيۀ شريفۀ (ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ)(3). كلمۀ مباركۀ «ن» اشاره به آن ملائكه است(4).
و طايفۀ ديگر ملائكۀ مقرّبين و سكنۀ جبروت اعلى هستند . و آنها انواع كثيره هستند كه از براى هر يك از آنها شأن و تدبيرى است در عوالم كه از براى ديگرى آن شأن و تدبير نيست .
و طايفۀ ديگر ملائكۀ عوالم ملكوت اعلى و جنّات عاليه هستند به اصناف مختلفه و انواع متشتته .
و طايفۀ ديگر ملائكۀ عوالم برزخ و مثال هستند .
و طايفۀ ديگر ملائكۀ موكلۀ به عوالم طبيعت و مُلك هستند كه هر يك موكل امرى و مدبر شأنى هستند . و اين دسته از ملائكۀ مدبِّره در عالم مُلك غير از ملائكۀ موجوده در عالم مثال و برزخ است؛ چنانچه در محل خود مقرر است(5)و از اخبار نيز مستفاد شود(6).
1) - «و (شمارۀ) لشگريان پروردگار تو را كسى جز او نمىداند» . (المدّثّر (74) : 31)
2) - علم اليقين ، ج 1 ، ص 256 .
3) - «ن ، قسم به قلم و آنچه نويسند» . (القلم (68) : 1)
4) - ر .ك : شرح دعاء السحر ، امام خمينى قدسسره ، ص 17 .
5) - ر .ك : مفاتيح الغيب ، ص 331 - 351 .
6) - علم اليقين ، ج 1 ، ص 259 - 268 ، «مقصد» دوم ، باب دوم ، فصل اوّل .
و ببايد دانست كه اَجْنِحه و رياش و اعضاى ديگر در جميع اصناف ملائكه نيست ؛ بلكه از ملائكۀ مُهيَّمين گرفته تا سكنۀ ملكوت اعلى منزه و مبرّا هستند از امثال اين اعضا و اجزاى مقداريه . و آنها مجرد از جميع مواد و لوازم آن و تقدرات و عوارض آن هستند . و اما ملائكۀ عوالم مثال و موجودات ملكوتيۀ برزخيه در جميع آنها اجزا و اعضا و اجنحه و رياش و غير آن ممكن التحقق [است] . و چون از عوالم تقدرات برزخيه و تمثلات مثاليه هستند ، هر يك داراى مقدارى خاص و اعضا و جوارحى مخصوص به خود مىباشند . (وَالصَّافَّاتِ صَفّاً)(1)و (أُولِى أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ)(2)راجع به اين صنف از ملائكه است . ليكن ملائكۀ مقرّبين و قاطنين جبروت اعلى به واسطۀ احاطۀ وجوديۀ قيّوميه مىتوانند در هر يك از عوالم به هيئت و صورت آن عالم متمثل شوند ؛ چنانچه جبرئيل امين ، كه از مقرّبين درگاه و حامل وحى الهى و از اعلى مراتب موجودات سكنۀ جبروت است ، براى ذات مقدس رسول اكرم - صلى اللّه عليه وآله - در مثال مقيد دائماً ، و در مثال مطلق دو مرتبه(3)، و در مُلك گاهى ، متمثل مىشد . حتى در ملك گاهى متمثل به صورت دِحيۀ كَلْبى ، رضيع رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - كه اجمل ناس بود ، مىشد(4).
و ببايد دانست كه تمثل مُلكى ملائكه در عرض موجودات مُلكيه نيست كه هر سليم الحسّ آن را ببيند ؛ بلكه باز وجهۀ ملكوتى آنها غالب و جهات مُلكيه مغلوب است ؛ و لهذا آنها را پس از تمثّلات مُلكيه نيز مردم با چشم مُلكى نمىديدند ، بلكه با تأييد حق و اشاره حضرت خاتم الانبيا - صلّى اللّه عليه و آله - بعضى از اصحاب جبرئيل را كه به صورت دحيۀ كلبى بود مىديدند(5). و بدين بيان طالبان علم و معرفت و متوجهين به حق و
1) - «سوگند به صفكشندگان از ملائكه» . (الصافّات (37) : 1)
2) - «فرشتگان را رسولانى بالدار كرد : دو تا دوتا و سه تا سه تا و چهار تا چهار تا» . (فاطر (35) : 1)
3) - مجمع البيان ، ج 9 ، ص 262 ؛ تفسير الصافي ، ج 5 ، ص 85 ؛ كنز العمال ، ج 6 ، ص 139 ، حديث 15165 .
4) - الكافي ، ج 2 ، ص 587 ، «كتاب الدعاء» ، «باب دعوات موجزات .. .» ، حديث 25 ؛ بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 267 ، حديث 29 ؛ كنز العمّال ، ج 11 ، ص 460 ، حديث 32157 .
5) - الكافي ، ج 2 ، ص 587 ، «كتاب الدعاء» ، «باب دعوات موجزات .. .» ، حديث 25 ؛ الأمالي ، طوسى ، ص 604 ، حديث 7 ، مجلس 27 .
حقيقت و سالكين طريق رضاى الهى از اولاد روحانى آدم صفى - سلام اللّه عليه - كه مسجود ملائكه و مُطاع تمام دايرۀ وجود [بود] ، هستند ؛ و جميع ملائكة اللّه عنايت به او دارند و به تأييد و تربيت او مأمورند . و چون اين مُلكىِ ملكوتى شده و اين ارضىِ سمائى شده ، قدم بر جَناح ملائكه گذاشته است ، كه اگر چشم بصيرت ملكوتى و مثالى باز شود ، مىبيند كه بر جناح ملائكه قرار گرفته و با تأييدات آنها طى طريق مىنمايند . اين راجع به آنها كه از مُلكْ سفر به ملكوت كردند ، گرچه باز در طريق هستند .
و اما آنها كه ملكى هستند و باز به ملكوت وارد نشدهاند ، ممكن است ملكوتيين به تأييد آنها مشغول شده و براى تواضع آنها پرهاى خود را فرش آنها قرار دهند براى خشنودى از آنها و عمل آنها ؛ چنانچه در اين حديث شريف و در حديث عَوالي اللّئالي اشاره به آن فرموده . فيه عن المقداد ، رضي اللّه عنه ، أنَّهَ قالَ سَمِعْتُ رَسولَ اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - يقول : «إِنَّ الْمَلاَئِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ حَتّى يَطَأ عَلَيْها رِضاً بِهِ»(1). «مقداد - عليه الرّحمة - گويد شنيدم پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىفرمود : همانا فرشتگان پرهاى خود را مىگذارند براى طالب علم تا آنكه بر آنها قدم نهد از جهت رضايت به او» .
پس ، معلوم شد كه اوّل قدم الى اللّه و الى مرضاته ، قدم به دوش ملائكه و جلوس بر جناح آنان است . و تا آخر مراتب تحصيل و حصول علم و معارف اين فرش و افتراش موجود است ، منتها مراتب فرق مىكند ؛ و ملائكه و مؤيدين اين سالِك طريقِ علم عوض شوند تا كار سالك به جايى رسد كه قدم از فرق ملائكۀ مقربين بردارد و عوالمى طى كند و مدارجى بپيمايد كه ملائكۀ مقرّبين در آنجا راه نيابند و جبرئيل امينِ وحى اعتراف به عجز كند و گويد : «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لاَحْتَرَقْت»(2).
و پس از اينكه اين مطلب غير مصادم با برهان ، بلكه موافق با آن ، است ، داعى به
تأويل نيست ؛ چنانچه فيلسوف معظم ، جناب صدر المتألّهين ، ارتكاب آن فرمودند(1)؛ با آنكه ملائكۀ عالم مثال و تمثلات مُلكيه و ملكوتيۀ ملائكه را معترف و اثبات آن را در كتب حكميه و مسفورات علميه خود فرمودند با بياناتى بىنظير كه مختص به خود آن بزرگوار است .
فصل در بيان آنكه تمام سكنۀ آسمان و زمين استغفار مىكنند براى طالب علم
بدانكه در محل خود مقرر است(2)كه حقيقت وجود عين تمام كمالات و اسماء و صفات است ؛ چنانچه صِرف وجود صِرف كمال است . و از اين جهت حق تعالى - جلَّ شأنه - كه صرف وجود است صرف تمام كمالات است ، و عين همۀ اسماء و صفات جماليه و جلاليه است . و در حديث است كه «عِلْمٌ كُلُّهُ ، قُدْرَةٌ كُلُّهُ»(3). و به برهان پيوسته است كه حقيقت وجود در مَرائى عين همۀ كمالات است ، و هيچيك از كمالات امكان انسلاخ از آن ندارد ؛ منتها ظهور آن كمالات به مقدار سعه و ضيق وجود و جلا و كدورت مرآت است ؛ و از اين جهت تمام سلسلۀ وجودْ آيات ذات و مرآت اسماء و صفاتاند . و اين مطلب با آنكه مبرهن است ، بلكه كمتر از مطالب حكميه و در قوّت و اتقان برهان به پايۀ اين مسأله مىرسد ، مطابق با مشاهدات اصحاب شهود و ذوق ارباب معرفت است(4)، و موافق با آيات كريمۀ كتاب كريم و اخبار اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام - است . چنانچه در چندين موضع از كتاب الهى تسبيح كافّه موجودات را گوشزد فرموده : (يُسَبِّحُ للّهِِ مَا فِى السَّمواتِ وَمَا فِى الأَرْضِ)(5). (وَإِنْ مِنْ
1) - شرح اُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 2 ، ص 70 .
2) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 2 ، ص 235 و368 ، و ج 6 ، ص 110 و117 .
3) - «همۀ او علم است ، همۀ او قدرت است» . (شرح الأسماء ، سبزوارى ، ص 80 )
4) - ر .ك : الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 147 ، وج 3 ، ص 257 - 258 .
5) - «آنچه در آسمانها و زمين است خداى را تنزيه مىكنند» . (الجمعة (62) : 1)
شَىْءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)(1). و پر واضح است كه تسبيح و تقديس و ثناى حق تعالى مستلزم علم و معرفت به مقام مقدس حق و صفات جلال و جمال است ؛ و بدون هيچ گونه معرفتى و علمى متحقق نشود . و در اخبار شريفه بهطورى اين مطلب شريف را با صراحت لهجه بيان فرمودند كه به هيچ وجه قابل توجيه و تأويل نيست ؛ ولى اهل حجاب و محجوبين از معارف الهيه ، از اهل فلسفۀ رسميه و مجادلات كلاميه ، تأويل كلام خداوند كردند به تأويلات باردهاى كه علاوه بر مخالفت با ظواهر آيات و نصوص آن در بعضى موارد ، مثل قضيه تكلم نمل در سورۀ مباركۀ «نمل»(2)، و مخالفت با نصوص كثيرۀ وارده از ائمۀ اطهار - عليهم السلام - مخالف با برهان متين حكمى نيز مىباشد ؛ ولى اشتغال به ذكر برهان و مقدمات آن مخالف با وضع اين اوراق است .
پس موجودات و ثناى آنها حق را از روى شعور و ادراك است . و در حديث است كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرمودند كه وقتى قبل از بعثت شبانى مىكردم ،
گاهى مىديدم كه گوسفندان بىجهت رم مىكنند و وحشتزده مىشوند . پس از آمدن جبرئيل سبب را سؤال كردم . گفت اين وحشت از صداى ضربتى است كه به كافر مىزنند كه همۀ موجودات آن را مىشنوند و از آن رم مىكنند غير از ثَقَلين(3).
و اهل معرفت گويند : انسان محجوبترين موجودات از ملكوت است مادامى [كه اشتغال ] به ملك و تدبيرات آن دارد ؛ زيرا كه اشتغالش از همه بيشتر و قوىتر است ،
1) - «موجودى نيست مگر به ستايش او تسبيحگو است ولى شما تسبيح آنان را نمىفهميد» . (الإسراء (17) : 44)
2) - النمل (27) : 18 - 19 .
3) - روايت در كافىأ شريف است عن الباقر عليهالسلام قال : «قال النبي صلىاللهعليهوآلهوسلم : إنّى كُنْتُ أَنظُرُ إلى الإبِلِ والغَنَم وَأَنا أرعاها - وَلَيسَ مِن نَبيّ إلاّ وَقَد رَعَى الغَنَمَ - فَكُنتُ أنظُرُ إِلَيها [قَبلَ النُبوَّةِ] وَهِيَ مُمتَلِئةٌ في المكينةِ ما حَولَها شَيء يُهَيجِها حتّى تَذعَرَ فَتَطير ، فَأقُولُ : ما هذا؟ وأعجَبُ حتى جاءني جَبرَئيلُ فَقال : إِنَّ الكافِرَ يُضرَبُ ضَربَةً ما خَلَقَ اللّه شَيئاً إلاّ سَمِعَها ويَذْعَرْ لها إلاّ الثَقَلين» . منه عفي عنه أ - الكافي ، ج 3 ، ص 233 ، «كتاب الجنائز» ، «باب أنّ الميّت يمثّل له ماله و .. .» ، حديث 1 . (با كمى اختلاف در اين نسخه از كافى) ؛ الوافي ، ج 25 ، ص 601 ، حديث 1 .
پس احتجابش از همه بيشتر است و از نيل ملكوت محرومتر است .
و نيز از براى تمام موجودات وجهۀ ملكوتى است كه به آن وجهه حيات و علم و ساير شؤون حياتيه را دارند : (وَكَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ)(1). و اين نيز وجه ديگر است از براى سرايت علم و حيات در موجودات .
و پس از آنكه معلوم شد كه تمام موجودات را علم و معرفت است و تمام داراى وجهۀ ملكوتى هستند ، ولى انسان چون در عرض اينها نيست و از ملكوت نيز محجوب است ، علم به حيات و شؤون حياتيۀ آنها پيدا نمىكند ، دريغى نيست كه از براى انسانِ سالكِ طريقِ علم و متوجه به حق ، كه سرآمد تمام سلسلۀ وجود و ولىنعمت دار تحقق است ، استغفار كنند و از مقام غفاريت ذات مقدس حق با لسان قال و لهجۀ صريحۀ ملكوتيه ، كه گوشِ باز ملكوتى بشنود ، استدعا كنند كه اين وليدۀ كاملۀ مُلك و اين فخر مواليد طبيعت را به بحار غفران مستغرق فرمايد و ستر جميع نقايص او كند .
و تواند بود كه چون موجودات ديگر دانند كه وصول به فناى ذات مقدس و استغراق در بحر كمال براى آنها امكانپذير نيست جز به طفيل و تبع ذات مقدس انسان كاملِ عالِم باللّه و عارف معارف الهيه و جامع علم و عمل - چنانچه اين نيز مقرر است در محالّ خود(2)- از اين جهت كمال انسانى را ، كه به استغراق در بحر غفاريت حق حاصل شود ، از حق تعالى طلب كنند كه خود نيز به وسيلۀ او به كمالات لايقۀ خود برسند . وَاللّه الْعالِمُ .
فصل در بيان آنكه فضل عالم بر عابد مثل فضل ماه است در شب بدر كه شب سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم است بر ساير ستارگان
بدانكه حقيقت علم و ايمان ، كه متقوّم به علم است ، نور است . و اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق برهان و عرفان است ، مطابق نصوص و اخبار اهل عصمت و طهارت
فَعَنِ الصادقِ عليه السلام : (اللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالأرْضِ) قال : «كَذلِكَ اللّه عَزَّ وَجَلَّ» . (مَثَلُ نورِهِ)قالَ : «مُحَمَّدٌ ، صلّى اللّه عليه وآله» . (كَمِشْكَوةٍ) قالَ : «صَدْرُ مُحَمَّدٍ صلّى اللّه عليه وآله» . (فِيهَا مِصْبَاحٌ)قالَ : «فيهِ نورُ الْعِلْمِ يَعْنِي النُّبُوَّةَ» . (الْمِصْباحُ فِى زُجَاجَةٍ)قالَ : «عِلْمُ رَسولِ اللّه صَدَرَ إلى قَلْبِ عَلِيٍّ .. .»(3)
فى زُجاجةٍ( ، علم پيامبر است كه در سينه على عليهالسلام جاى گرفت» . حديث ادامه دارد . (تفسير الصافي ، ج 3 ، ص 435 )
الحديث .و عَنِ الباقِر - عليه السلام - أَنَّهُ يَقولُ : «أَنَا هَادِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ . مَثَلُ الْعِلْمِ الَّذِي أعْطَيْتُهُ - وَهُوَ النّورُ الَّذِي يُهْتَدَى بِهِ - مَثَلُ المِشْكاةُ فِيهَا الْمِصْبَاحُ فَالْمِشْكاةُ قَلْبُ مُحَمَّدٍ - صلّى اللّه عليه وآله - وَالْمِصْباحُ نورُهُ الَّذي فيهِ الْعِلْمُ»(4).
1) - «خدا نور آسمانها و زمين است» . (النور (24) : 35)
2) - «و هر كه خدا نورى براى او قرار نداده ، پس وى را نورى نيست» . (النور (24) : 40)
3) - از حضرت صادق عليهالسلام در تفسير آيۀ «نور» نقل شده است : (اللّه نُورُ السَّمواتِ وَالأرْضِ)پس خداوند عزّ وجلّ همين گونه است . و مراد از (مَثَلُ نُورِهِ) ، محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم است و مراد از (كَمِشْكَوةٍ) ، سينه محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلماست . و مراد از (فِيها مِصْباحٌ) ، آن است كه در سينۀ او نور دانش ، يعنى نبوت ، است . و مراد از )المصباحُ
4) - و از امام باقر عليهالسلام نقل شده است كه فرمود : «من راهنماى آسمانها و زمينم ، دانشى كه به من عطا شده ، و آن نورى است كه ثمرۀ آن هدايت است ، همچون چراغدانى است كه در آن فتيلهاى است . پس مراد از «مشكوة» محمد است ، درود خدا بر او باد ؛ و مراد از «مصباح» نور اوست كه دانش در آن است» . (تفسير الصافي ، ج 3 ، ص 435)
وفي روايةٍ قال : «فَالْمُؤْمِنُ يَنْقَلِبُ في خَمْسَةٍ مِنَ النَّورِ : مَدْخَلُهُ نورٌ ؛ وَمَخْرَجُهُ نورٌ ، وَعِلْمُهُ نورٌ ؛ وَكَلامُهُ نورٌ ؛ ومَصيرُهُ إلَى الْجَنَّةِ يَوْمَ الْقِيامَةِ نورٌ»(1).
و در حديث معروف وارد است : «اَلْعِلْمُ نورٌ يَقْذِفُهُ اللّه في قَلْبِ مَنْ يَشاءُ»(2).
و از براى اين نور مراتبى است به حسب مراتب ايمان و علم اهل آنها . و بايد دانست كه اين نور حقيقى كه در قلوب اهل ايمان و علم است چون از انوار عالم آخرت است ، در آن عالم به مقتضاى فعاليت نفس ظهور به نورانيت حسيه نمايد ؛ و همين نور است كه صراط را روشن نمايد . و يك دسته نورشان مثل نور شمس ، و ديگرى مثل نور قمر ، تا برسد به آنكه فقط نورش جلو پايش را روشن نمايد .
اكنون كه معلوم شد كه علم نور است و ظهور ، به حقيقت بدون شائبۀ مجاز ؛ منتها ما بيچارگان كه در حجاب ظلمانى طبيعت و در ليلِ مُظلم عالَم مُلك هستيم ، از شمس حقيقى علم و نور روزافزون دانش و بينش محجوبيم ، و گمان مىكنيم اينها مبنى بر مَثَل است و مبتنى بر مجاز و استعارت و تخمين و تعبير است .
آرى ، تا در خواب حيات عاريت هستيم و سكر طبيعت در سرِ ماست و حقيقت را از مجاز نشناسيم ، به حسب انظار مجازيۀ ما مجاز نمايد ؛ و در حقيقتْ در عالم مجاز حقيقت به صورت مجاز درآيد «النَّاسُ نِيامٌ إذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»(3). پس از آنكه چشم گشوديم ، مىبينيم كه همانطور كه نور شمس و قمر روشن و روشنى بخش است ، نور
1) - و در روايتى فرمود : «پس مؤمن در پنج نور مىگردد : در آمدنگاه او نور است ؛ و بيرونشد او نور است ؛ و دانشش نور است ؛ و گفتارش نور است ؛ و در روز بازپسين گذرگاهش به سوى بهشت نيز نور است» . (تفسير الصافي ، ج 3 ، ص 436 ، «در اين نسخه از صافى «يتقلّب» آمده است»)
2) - اين حديث شريف در ضمن حديث عنوان بصرى است كه حديث طويلى است و در حاشيه «منيهالمريد»أ شهيد سعيد كه ملحق به روضالجنان چاپ شده است عين حديث به تمامت مرقوم است . منه عفي عنه أ - منية المريد ، ص 149 . (با كمى اختلاف در اين نسخه از منية المريد)
3) - ر .ك : حديث 23 ، صفحه 415 ، پاورقى 1 .
عالِم نيز چنين است . در اين عالَم به نور علمش روشن كند قلوب مُظلمه را و حيات بخشد به مردگان جهل و نادانى ؛ و در آن عالم نيز نورش محيط و شفاعت كند به واسطۀ آن احاطۀ نوريه از مقتبسان مشكاة علمش و مرتبطان به ساحت قدسش .
و بايد دانست كه عبادت بىعلم نيز صورت نگيرد ؛ و از اين جهت عابد را نيز نورى است مخصوص به خود . بلكه نفس ايمان و عبادت حق از سنخ نور است ؛ منتها نور عابد فقط روشنى براى خود دهد و زير پاى خودش را روشن نمايد و به ديگران روشنى ندهد . از اين جهت مَثل آنها مَثل ستارگان است در شب بدر كه به واسطۀ نور ماه انوار آنها مختفى شده ، بهطورى كه براى خود فقط روشنى دهد و به ديگران نفعى نرساند و نورى نبخشد . پس ، مَثل عابد در پيشگاه عالِم مَثل ستاره است ، ولى نه در ليل مُظلم ، كه تا اندازهاى نوربخشى نيز كند ، بلكه در شب بدر كه فقط ظاهر هستند نه مُظهر .
جناب صدر المتألهين - قدّس سرُّه - فرمايد كه «مراد به «عالِم» در اين حديث شريف غير عالم ربّانى است كه علم او لدنّى و حاصل به موهبت الهى است ؛ مثل علوم انبيا و اوليا عليهم السلام . چنانچه دلالت كند بر اين مدعى تمثيل به قمر ؛ و الاّ سزاوار بود كه تمثيل به شمس شود ، زيرا كه نور آن به افاضه حق است بدون واسطۀ چيز ديگر از نوع و جنس خود»(1). انتهى كلامه رُفِعَ مقامُه .
و اين وراثت روحانى است ، و ولادت علما از انبيا ولادت ملكوتى است . و انسان همانطور كه به حسب نشئۀ مُلكيه و جسمانيه وليدۀ مُلك است ، پس از تربيت انبيا و حصول مقام قلب براى او ، ولادت ملكوتى پيدا كند . و چنانچه منشأ اين ولادت پدر جسمانى است ، منشأ آن ولادت انبيا - عليهم السلام - هستند .
پس ، آنها پدرهاى روحانى هستند و وراثت وراثت روحانى باطنى است ، و ولادت
1) - شرح اُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 2 ، ص 74 .
ولادت ثانوى ملكوتى است . و پس از انبيا شأن تربيت و تعليم با حضرات علماست كه وُرّاث روحانى حقيقى انبيا هستند .
و انبيا - عليهم السلام - به حسب اين مقام روحانيت ، مالك درهم و دينار و متوجه به عالم مُلك و شؤون مُلكيه نبودند ، و اِرث آنها به حسب اين مقام غير از علم و معارف چيز ديگر نبوده ؛ گرچه به حسب ولادت مُلكى و شؤون دنيوى داراى تمام حيثيات بشريّه بودند : (قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ)(1). [و] وارث آنها به حسب اين مقام علما نبودند ، بلكه اولاد جسمانى خودشان بودند ؛ و ارث آنها به حسب مقام جسمانيت ممكن است درهم و دينار باشد .
و اين حديث شريف دلالت واضحه بلكه صراحت دارد در وراثت روحانيه ؛ بهطورى كه ذكر شد . و مقصود رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - از حديثى كه منسوب به آن سرور است كه «نَحْنُ مَعَاشِرَ الأَنْبِيَاءِ لاَ نُوَرِّثُ»(2)بر فرض صحت معلوم است همين بوده كه به حسب شأن نبوّت و وراثت روحانى ، ارث مال و منال نمىگذاريم ؛ بلكه ارث ما علم است . چنانچه واضح است . والسلام .
حديث بيست و هفتم [ عبادت و حضور قلب ]
الحديث السابع والعشرون : بِالسَّنَدِ المُتَّصِلِ إلَى الشَيْخِ الأجَلِّ وَالثِّقَةِ الْجَليلِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنيِّ - رضوان اللّه عليه - عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ ، عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «فِي التَّوْراةِ مَكْتُوبٌ : يَا ابْنَ آدَمَ ، تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِي ، أَمْلَأ قَلْبَكَ غِنىً وَلاَ أَكِلْكَ إِلَى طَلَبِكَ ، وَعَلَيَّ أَنْ أَسُدَّ فَاقَتَكَ وَأَمْلأ قَلْبَكَ خَوْفاً مِنِّي . وَإِنْ لاَ تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِي ، أَمْلأ قَلْبَكَ شُغْلاً بِالدُّنْيَا ، ثُمَّ لاَ أَسُدُّ فَاقَتَكَ وَأَكِلْكَ إِلَى طَلَبِكَ»(1).
ترجمه : «فرمود حضرت صادق - عليه السلام - كه در تورات نوشته شده است : اى پسر آدم ، فارغ شو از براى عبادت من ، تا پر كنم قلب تو را از بىنيازى و واگذار نكنم تو را به سوى طلب خويش ، و بر من است كه ببندم راه فقر تو را و پر كنم دل تو را از خوف خويش . و اگر فارغ نشوى براى عبادتم ، پر كنم دل تو را از اشتغال به دنيا ، پس از آن نبندم فقر تو را و واگذارم تو را به سوى طلبت» .
شرح : تَفَرَّغَ لِكَذا از باب «تفعّل» ، يعنى تمام وقت خود را صرف آن كرد بهطورى كه به چيز ديگر اشتغال نورزيد(2). و تفرُّغ قلب براى عبادت ، خالى نمودن از توجه
به هر چيزى است براى آن .
ومَلَأ الاْءناءَ ماءً وَمِنَ الْماءِ وَبِالْماءِ ، وَضَعَ فيهِ بِقَدْرِ مَا يَأْخُذُهُ(1). يعنى ، در آن [آب] ريخت به قدرى كه مىگرفت .
و «أَكِلُ» مُتَكَلِّمٌ مِنْ يَكِلُ . وَكَلَ إلَيْهِ الأمْرَ ، أَيْ سَلَّمَهُ وَفَوَّضَهُ وَتَرَكَهُ إلَيْهِ وَاكتَفى بِهِ(2). يعنى ، امر را به او واگذار و موكول كرد و خود در آن تصرفى ننمود .
«أسُدُّ» مُتَكلِّمٌ مِنْ سَدَّ يَسُدُّ سَدّاً ، مِنْ بابِ نَصَرَ ، نَقيضُ «الْفَتْحِ»(3). يعنى ، بستن .
«الفاقَةُ» أَي الْحاجَةُ وَالْفَقْرُ(4). يعنى ، نيازمندى و گدايى است .
«وَأمْلأ قَلْبَكَ خَوْفاً مِنّي» ظاهر آن است كه به صيغۀ متكلم [است] . و صيغۀ امر بودن و عطف به اوّل كلام بودن بعيد است .
و آنچه به مناسبت بيان كردنى است در حديث شريف در ضمن فصولى به رشتۀ تحرير درمىآوريم . إنشاء اللّه .
بدانكه فراغت براى عبادت حاصل شود به فراغت وقت براى آن و فراغت قلب . و اين امر از مهمات است در باب عبادات كه حضور قلب بدون آن تحقق پيدا نكند . و عبادت بىحضور قلب قيمتى ندارد .
و آنچه باعث حضور قلب شود دو امر است : يكى فراغت وقت و قلب ؛ و ديگر فهماندن به قلب اهميت عبادت را . و مقصود از فراغت وقت آن است كه انسان در هر شبانهروزى براى عبادت خود وقتى را معين كند كه در آن وقت خود را موظف بداند فقط به عبادت ، و اشتغال ديگرى را براى خود در آن وقت قرار ندهد . انسان اگر بفهمد
كه عبادت يكى از امور مهمهاى است كه از كارهاى ديگر اهميتش بيشتر بلكه طرف نسبت با آنها نيست ، البته اوقات آن را حفظ مىكند و براى آن وقتى موظف مىكند . و ما پس از اين به قدر مقدور شمهاى از آن را بيان مىكنيم .
در هر حال ، انسان متعبد بايد اوقات عبادتش موظف باشد . البته اوقات نماز را ، كه مهمترين عبادات است ، بايد حفظ كند و آنها را در اوقات فضيلت بجا آورد ؛ و در آن اوقات براى خود شغل ديگرى قرار ندهد . و همانطور كه براى كسب مال و منال و براى مباحثه و مطالعه ، وقت موظف قرار مىدهد ، براى اين عبادات نيز قرار دهد كه در آن وقت فارغ از امور ديگر باشد تا حضور قلب ، كه مغز و لُبّ عبادات است ، براى او ميسور
باشد . ولى اگر مثل نويسنده نماز را با تكلف بجا آورد و قيام به عبوديت معبود را از امور زايده بداند ، البته آن را تا آخر وقتِ امكان تأخير مىاندازد ؛ و در وقت اِتيان آن نيز به واسطۀ آنكه كارهاى مهمى به نظر و گمان خود مزاحم با آن مىبيند ، سر و دست شكسته اتيان مىكند . البته چنين عبادتى نورانيت ندارد ، سهل است ، مورد غضب الهى است و چنين شخصى مستخفّ به صلاة و متهاون در امر آن است . به خداى تعالى پناه مىبرم از خفيف شمردن نماز و مبالات نكردن به امر آن . اين اوراق گنجايش ذكر اخبار در اين باب را ندارد ، ولى بعضى از آن را ذكر مىكنيم براى عبرت .
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «لاَ تَتَهَاوَنْ بِصَلاَتِكَ ؛ فَإِنَّ النَّبِيَّ - صلّى اللّه عليه وآله - قَالَ عِنْدَ مَوْتِهِ : لَيْسَ مِنِّي مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاَتِهِ ؛ لَيْسَ مِنِّي مَنْ شَرِبَ مُسْكِراً لاَ يَرِدُ عَلَيَّ الْحَوْضَ لاَ وَاللّهِ»(1).
«حضرت باقر - عليه السلام - فرمود به زراره عليه الرحمة : سستى مكن در امر نمازت ، زيرا كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود در دمِ مردنش : "نيست از من كسى كه خفيف شمارد نمازش را ؛ از من نيست كسى كه بياشامد مُسكرى ؛ به خدا قسم كه وارد نمىشود بر من نزد حوض"» .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبي بَصيرٍ ، قَالَ : قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الأَوَّلُ عليه السلام : «لَمَّا حَضَرَتْ أَبِيَ
1) - الكافي ، ج 3 ، ص 269 ، «كتاب الصلاة» ، «باب من حافظ على صلاته أو ضيّعها» ، حديث 7 .
الْوَفَاةُ ، قَالَ لِي : يَا بُنَيَّ ، إِنَّهُ لاَ يَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلاَةِ»(1).
«جناب ابوبصير گويد كه حضرت كاظم - عليه السلام - فرمود چون پدرم را وفات رسيد فرمود به من : اى پسرك من ، همانا نائل نشود شفاعت ما را كسى كه استخفاف كند به نمازش» .
و اخبار در اين زمينه بسيار است ، ولى براى اهل اعتبار همين بس است . خدا مىداند كه انقطاع از رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - و خروج از تحت حمايت آن سرور چه مصيبت عظيمى است . و حرمان از شفاعت آن سرور و اهل بيت معظّم او چه خذلان بزرگى است . گمان مكن كه بدون شفاعت و حمايت آن بزرگوار كسى روى رحمت حق و بهشت موعود را ببيند . اكنون ملاحظه كن مقدم داشتن هر امر جزئى بلكه نفع خيالى را بر نماز كه قرّهالعين رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله -(2)، و بزرگ وسيلۀ رحمت حق است و اهمال كردن دربارۀ آن و به آخر وقت انداختن بدون عذر و حفظ ننمودن حدود آن ، آيا تهاون و استخفاف است يا نيست؟ اگر هست ، بدانكه به شهادت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - و شهادت ائمۀ اطهار - عليهم السلام - از ولايت آنها خارج و به شفاعت آنها نائل نشوى . اكنون ملاحظه نما اگر احتياج به شفاعت آنها دارى و مايلى كه از امت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - باشى ، بزرگ بشمار اين وديعۀ الهيه را و اهميت بده به آن ، و الاّ خود دانى . خداى تعالى و اولياء او بىنيازند از عمل من و تو ؛ بلكه بيم آن است كه اگر اهميت ندادى ، منجر به ترك آن شود و از ترك به جحود رسد كه كارت يكسره شود و به شقاوت ابدى و هلاكت دائمى رسى .
و از فراغت وقت مهمتر فراغت قلب است . بلكه فراغت وقت نيز مقدمهاى براى اين فراغت است . و آن چنان است كه انسان در وقت اشتغال به عبادت ، خود را از اشتغالات و هموم دنيايى فارغ كند ؛ و توجه قلب را از امور متفرقه و خواطر متشتّته منصرف
نمايد ؛ و دل را يكسره خالى و خالص براى توجه به عبادت و مناجات با حق تعالى نمايد . و تا فراغت قلب از اين امور حاصل نشود ، تفرّغ براى او و عبادت او حاصل نشود .
ولى بدبختى آن است كه ما تمام افكار متشتّته و انديشههاى متفرقه را ذخيره مىكنيم براى وقت عبادت! همين كه تكبيرة الاحرام نماز را مىگوييم ، گويى در دكان را باز كرديم ، يا دفتر محاسبات را گشوديم ، يا كتاب مطالعه [را] مفتوح نموديم ؛ دل را مىفرستيم به سوى اشتغال به امور ديگر و از عمل به كلى غافل شده ، يك وقت به خود مىآييم كه به حسب عادت به سلام نماز رسيديم! حقيقتاً اين عبادت فضاحتآور است و اين مناجات شرمانگيز است .
عزيزم ، تو مناجات با حق را مثل تكلم با يك نفر بندگان ناچيز حساب كن . چه شده است كه اگر با يك نفر از دوستان ، سهل است با يك نفر از بيگانگان ، اشتغال به صحبت داشته باشى ، مادام كه با او مذاكره مىكنى ، از غير غافلى و با تمام توجه به او مشغولى ؛ ولى در اشتغال به مكالمه و مناجات با ولىّ النعم و پروردگار عالميان بهكلى از او منصرف و غافلى و به ديگر امور متوجهى؟ آيا قدر بندگان از ذات مقدس حق افزون است؟ يا تكلّم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بيشتر است؟
آرى من و [شما] مناجات با حق را نمىدانيم چيست . تكاليف الهيه را سربار امور مىدانيم ؛ البته امرى كه تحميل بر شخص شد و سربار زندگانى گرديد ، در نظر اهميت نخواهد داشت . بايد سرچشمه را اصلاح كرد و ايمان به خداوند و فرمايشات انبيا پيدا كرد تا كار اصلاح شود . همۀ بدبختىها از ضعف ايمان و سستى يقين است .
ايمان سيد بن طاووس ، رضى اللّه عنه ، او را به جايى مىرساند كه روز اوّل تكليفش را عيد مىگيرد ، براى آنكه حق تعالى اجازۀ ورود مناجات به او مرحمت كرده و او را مخلّع به خلعت تكليف فرموده(1). حقيقتاً تصور كن اين چه قلبى است كه اينقدر نورانيت و صفا دارد! اگر عمل اين سيّد جليل براى تو حجت نيست ، كار سيّد الموحّدين و اولاد معصومين او كه براى تو حجت است . نظر كن در حال آن بزرگواران و كيفيت
1) - ر .ك : المراقبات ، ص 206 .
عبادات و مناجاتهاى آنها . بعضى از آنها در وقت نماز رنگ مباركشان تغيير مىكرد و پشت مباركشان مىلرزيد از خوف آنكه مبادا در امر الهى لغزشى شود(1)، با آنكه معصوم بودند .
از حضرت مولى معروف است كه تيرى به پاى مباركش رفته بود كه طاقت بيرون آوردن نداشت ، در وقت اشتغال به نماز بيرون آوردند و اصلاً ملتفت نشد(2).
عزيزم ، اين مطلب از امور ممتنعه نيست . نظير آن در امور عاديه براى مردم بسيار اتفاق مىافتد . انسان در حال غلبۀ غضب و غلبۀ محبت گاهى از هر امرى غافل مىشود . يكى از دوستان موثّق ما مىگفت وقتى با جمعى از اوباش در اصفهان منازعه كرديم . در بين اشتغال به زد و خورد مىديدم بعضى از آنها مشت به من مىزند ؛ نفهميدم چيست . بعد كه فراغت حاصل شد و به خود آمدم ، معلوم شد با كارد چندين زخم به من زدند كه از آثار آن تا چندى بسترى بودم . البته نكتۀ آن هم معلوم است . وقتى كه نفس توجه تام به يك امرى پيدا كرد ، از مُلك بدن غافل مىشود و احساسات از كار مىافتد و همّش همّ واحد مىشود . ما خود در جنگ و جدال مباحثات - نعوذ باللّه منها - ديديم كه اگر در مجلس هر امرى واقع شود از آن بهكلى غافل هستيم . ولى افسوس كه ما به هر امرى توجه تام داريم جز به عبادت پروردگار ؛ و از اين جهت استبعاد مىكنيم .
در هر صورت ، فراغت قلب از غير حق از امور مهمه است كه انسان بايد با هر قيمت هست تحصيل آن را بكند . و طريق تحصيل آن نيز ممكن و سهل است . با قدرى مواظبت و مراقبت تحصيل مىتوان كرد . بايد انسان مدتى اختيار طاير خيال را به دست گيرد و هر وقت خواست از شاخهاى به شاخهاى پرواز كند آن را حفظ كند . پس از مدتى مراقبت ، رام و آرام شود و توجه آن از امور متشتته منصرف شود و خير عادت او گردد وَالْخَيْرُ عادَةٌ(3)؛ و فارغ البال اشتغال به توجه به حق و عبادت او پيدا كند .
[ حضور قلب، روح عبادت ]
و از همۀ اين امور مهمتر ، كه بايد ديگر امور را مقدمۀ او دانست ، حضور قلب است كه روح عبادت و حقيقت آن بسته به آن است ؛ و بدون آن هيچ قيمتى براى عبادات نيست و قبول درگاه حق تعالى نشود . چنانچه در روايات شريفه وارد است :
كافي : بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَأَبِي عَبْدِاللّه - عليهماالسلام - أَنَّهُمَا قَالاَ : «إِنَّمَا لَكَ مِنْ صَلاَتِكَ مَا أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ مِنْهَا ؛ فَإِنْ أَوْهَمَهَا كُلَّهَا ، أَوْ غَفَلَ عَنْ آدَابِهَا ، لُفَّتْ فَضُرِبَ بِهَا وَجْهُ صَاحِبِهَا»(1).
حضرت باقر و صادق - عليهما السلام - فرمودند به فُضَيل بن يَسار : «نيست از براى تو از نمازت مگر آنچه توجه قلب كردى به آن از نماز ؛ پس اگر غلط بجا آورد تمام آن را ، يا غافل شود از آداب آن ، پيچيده شود و به آن زده بشود به روى صاحبش» .
وَرَوَى الشَّيخُ الأقْدَمُ ، مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ ، - رضوان اللّه عليه - فِي التهذيب ، بِإسْنادِهِ عَنِ الثُّمَالِيِّ قَالَ : رَأَيْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ - عليهماالسلام - يُصَلِّي ؛ فَسَقَطَ رِدَاؤهُ عَنْ مَنْكِبِهِ فَلَمْ يُسَوِّهِ حَتَّى فَرَغَ مِنْ صَلاَتِهِ . قَالَ : فَسَأَلْتُهُ عَنْ ذَلِكَ ، فَقَالَ : «وَيْحَكَ! أَ تَدْرِي بَيْنَ يَدَيْ مَنْ كُنْتُ؟ إِنَّ الْعَبْدَ لاَ يُقْبَلُ مِنْهُ صَلاَةٌ إِلاَّ مَا أَقْبَلَ مِنْهَا» . فَقُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، هَلَكْنَا! قَالَ : «كَلاَّ ؛ إِنَّ اللّهَ مُتَمِّمُ ذَلِكَ لِلْمُؤمِنينَ بِالنَّوَافِلِ»(2).
«ابوحمزۀ ثُمالى گفت : ديدم حضرت سجّاد - عليه السلام - را كه نماز مىخواند ؛ پس عباى آن حضرت افتاد ، حضرت راست نفرمود عبا را تا از نماز فارغ شد . پس ، از آن بزرگوار سؤال كردم ، فرمود : "واى به تو! آيا مىدانى در حضور كى بودم .
همانا از بنده قبول نمىشود نمازى مگر آنچه را توجه قلب كرده از آن . "عرض كردم :" فدايت شوم ، هلاك شديم ما!" فرمود : "هرگز ، همانا خداوند تمام مىفرمايد
1) - الكافي ، ج 3 ، ص 363 ، «كتاب الصلاة» ، «باب ما يقبل من صلاة الساهي» ، حديث 4 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 363 ، (طبع حجرى) ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أفعال الصلاة» ، باب 3 ، حديث 1 .
2) - تهذيب الأحكام ، ج 2 ، ص 341 ، حديث 1415 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة ، ج 5 ، ص 478 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أفعال الصلاة» ، باب 3 ، حديث 6 .
آنرا براى مؤمنين به واسطۀ نافلهها"» .
وَعَنِ الْخِصَالِ : بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيٍّ - عليه السلام - فِي حَدِيثِ الأَرْبَعِمِائَةِ ، قَالَ : «لاَ يَقُومَنَّ أَحَدُكُمْ فِي الصَّلاَةِ مُتَكَاسِلاً وَلاَ نَاعِساً ، وَلاَ يَفْكِرَنَّ فِي نَفْسِهِ ؛ فَإِنَّهُ بَيْنَ يَدَيْ رَبّهِ عَزَّ وَجَلَّ . وَإِنَّمَا لِلْعَبْدِ مِنْ صَلاَتِهِ مَا أَقْبَلَ عَلَيْهِ مِنْهَا بِقَلْبِهِ»(1).
«فرمود حضرت امير عليه السلام : نايستد در نماز البته هيچيك از شما در حال كسالت و نه در حال چرت زدن ، و انديشه نكند البته در پيش نفس خود ؛ زيرا كه او در محضر پروردگار است . و جز اين نيست كه از براى بنده از نمازش آن چيزى است كه توجه كرده است به آن چيز به قلب خويش از نمازش» .
و اخبار در اين منوال بسيار است ، و همينطور در فضيلت اقبال به قلب كه بعضى از آنها را در اين مقام نقل مىكنيم و اكتفا به آن مىنماييم ، و براى اهل اعتبار كفايت مىكند .
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، صَدُوقِ الطائفَةِ ، بِإسْنادِهِ عَنْ عَبْدِاللّه بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ ، قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «يا عَبْدَ اللّه ، إِذَا صَلَّيْتَ ، فَصَلِّ صَلاَةَ مُوَدِّعٍ يَخَافُ أَنْ لاَ يَعُودَ إِلَيْهَا أَبَداً ؛ ثُمَّ اصْرِفْ بِبَصَرِكَ إِلَى مَوْضِعِ سُجُودِكَ . فَلَوْ تَعْلَمُ مَنْ عَنْ يَمِينِكَ وَشِمَالِكَ ، لَأَحْسَنْتَ صَلاَتَكَ ، وَاعْلَمْ أَنَّكَ بَيْنَ يَدَيْ مَنْ يَرَاكَ وَلاَ تَرَاهُ»(2).
«فرمود حضرت صادق - عليه السلام - به عبداللّه [بن ابى يعفور] : اى عبداللّه ، وقتى كه مشغول نماز مىشوى ، مثل كسى كه وداع كند با نماز و ترس آن دارد كه ديگر به آن نرسد نماز بخوان ؛ پس از آن چشمت را بدوز به موضع سجودت . تو اگر بدانى كسى در راست و چپت هست نمازت را نيكو بجا مىآورى ، بدانكه تو پيش روى كسى ايستادى كه او تو را مىبيند و تو او را نمىبينى» .
وَبَإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ : «لَأُحِبُّ لِلرَّجُلِ الْمُؤمِنِ مِنْكُمْ
إِذَا قَامَ فِي صَلاَةٍ فَرِيضَةٍ أَنْ يُقْبِلَ بِقَلْبِهِ إِلَى اللّه وَلاَ يَشْغَلَ قَلْبَهُ بِأَمْرِ الدُّنْيَا . فَلَيْسَ مِنْ عَبْدٍ يُقْبِلُ بِقَلْبِهِ فِي صَلاَتِهِ إِلَى اللّهِ تَعَالَى إِلاّ أقْبَلَ اللَّهُ إِلَيْهِ بِوَجْهِهِ وَأَقْبَلَ بِقُلُوبِ الْمُؤمِنِينَ إِلَيْهِ بِالْمَحَبَّةِ بَعْدَ حُبِّ اللّهِ إِيَّاهُ»(1).
«فرمود حضرت صادق عليه السلام : همانا من دوست مىدارم از شماها مرد مؤمنى را كه وقتى در نماز واجبى ايستاد ، اقبال و توجه كند به قلبش به سوى خداى تعالى ، و مشغول نكند قلبش را به كار دنيا . نيست بندهاى كه در نمازش توجه كند به سوى خدا به قلبش ، مگر آنكه اقبال كند خداوند به سوى او به وجهش ، و قلوب مؤمنان را متوجه كند به سوى او بهمحبت بعد از دوستدارى خداوند او را» .
اكنون ببين اين چه بشارتى است كه صادق آل محمد - عليهم السلام - به مؤمنين مىدهد . افسوس كه ما بيچارههاى محجوب از معرفت از توجه حق تعالى بىبهرهايم و از دوستى ذات مقدس او اطلاعى نداريم و دوستى حق را قياس مىكنيم به دوستى بندگان . اهل معرفت مىگويند حق تعالى براى محبوب خود رفع حجب مىكند . و خدا مىداند در اين رفع حجب چه كرامتهايى است . غايت آمال اوليا و نهايت مقصد آنها همين رفع حجب بوده . جناب امير المؤمنين - عليه السلام - و اولاد معصومين آن بزرگوار در مناجات «شعبانيه» عرض مىكنند : «إلهي ، هَبْ لي كَمالَ الانْقِطاعِ إلَيْكَ ؛ وَأَنِرْ أَبْصارَ قُلوبِنا بِضياءِ نَظَرِها إلَيْكَ حَتّى تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلوبِ حُجُبَ النُّورِ ؛ فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ ، وَتَصيرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ»(2).
خداوندا! اين نورانيت بصيرت قلوب كه اوليا از تو خواستند و خواهش نمودند به نورانيت آن واصل به تو شوند چه بصيرتى است؟
1) - ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، ص 163 ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 5 ، ص 475 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أفعال الصلاة» ، باب 2 ، حديث 6 .
2) - «خداوندا ، گسستگى كامل از جهان و توجه به سوى خودت را ارزانيم فرما ؛ و ديدگان دل ما را با پرتو ديدار خودت روشن گردان ، تا ديدۀ دلها حجابهاى نور را بدرد و به معدن بزرگى و جلال رسد ، و جانهايمان به درگاه عزّ قدس تو درآويزد» . قسمتى از «مناجات شعبانيّه» . (إقبال الأعمال ، ص 199 ؛ بحار الأنوار ، ج 91 ، ص 99 ، حديث 13 )
بارالها! اين حجب نور كه در لسان ائمۀ معصومين ما متداول است چيست؟ اين معدن عظمت و جلال و عزّ قدس و كمال چه چيزى است كه غايت مقصد آن بزرگواران است ، و ما تا آخر از فهمِ علمى آن هم محروميم تا چه رسد به ذوق آن و شهود آن؟
خداوندا! ما كه بندگان سيه روى سيه روزگاريم ، جز خور و خواب و بغض و شهوت از چيز ديگر اطلاع نداريم و در فكر اطلاع هم نيستيم ، تو خود نظر لطفى به ما كن و ما را از اين خواب بيدار و از اين مستى هشيار فرما .
در هر صورت ، براى اهلش همين يك حديث كفايت مىكند كه تمام عمر خود را صرف كنند براى تحصيل محبت الهى و اقبال وجه اللّه ؛ ولى امثال ما كه وارد اين وادى نيستيم و مرد اين ميدان نمىباشيم به احاديث ديگر متشبث مىشويم .
عَنْ ثَواب الأَعْمالِ بِإِسْنادِهِ عَمَّنْ سَمِعَ أَبا عَبْدِاللّه - عليه السلام - يَقُولُ : «مَنْ صَلّى رَكْعَتَيْنِ يَعْلَمُ ما يَقُولُ فيهِما ، انْصَرَفَ وَلَيْسَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللّه ذَنْبٌ إلاّ غَفَرَ لَهُ»(1).
راوى گويد : «شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : كسى كه دو ركعت نماز بخواند در صورتى كه بداند چه مىگويد در آنها ، منصرف شود و حال آنكه نيست بين او و بين خداوند گناهى مگر آنكه آمرزيده آن را» .
وَعَنْ رَسُولِ اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - أَنَّهُ قالَ : «رَكْعَتَانِ خَفِيفَتَانِ فِي تَفَكُّرٍ خَيْرٌ مِنْ قِيَامِ لَيْلَةٍ»(2).
«فرمود رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله : دو ركعت خفيف با تفكر بهتر از عبادت يك شب است» .
پس از آنكه معلوم شد كه حضور قلب در عبادات قلب و روح عبادات است و نورانيت و مراتب كمال آن بسته است به حضور قلب و مراتب آن ، اكنون بايد دانست كه از براى حضور قلب مراتبى است كه بعضى از آن مراتب اختصاص دارد به اولياى حق ، و دست ديگران از وصول به شاهق آن كوتاه است ؛ ولى بعض مراتب آن براى سلسلۀ رعيت نيز ممكن الحصول است . و بايد دانست كه حضور قلب به طريق كلى منقسم شود به دو قسمت عمده : يكى حضور قلب در عبادت ؛ و ديگر حضور قلب در معبود .
و پيش از بيان اين مطلب لابديم از ذكر يك مقدمه . و آن اين است كه اهل معرفت گويند باب عبادات مطلقاً باب ثناى معبود است ؛ منتها هر يك از آنها ثناى حق است به نعتى از نعوت و اسمى از اسماء مگر نماز كه ثناى حق است به جميع اسماء و صفات .
و در سابق بر اين ، در شرح بعضى احاديث ، ذكر شد(1)كه ثناى معبود از فطرياتى است كه جميع سلسلۀ بشر بر آن مخمّرند و فطرت حكم به لزوم آن مىكند ، و خاضع براى كامل مطلق و جميل مطلق و منعم مطلق و عظيم مطلق است . و چون كيفيت ثناى ذات مقدس را احدى نمىتواند كشف كند ، زيرا كه آن فرع معرفت به ذات و صفات و كيفيت [ارتباط] غيب به شهادت و شهادت به غيب است و اين از براى كسى ميسور نيست جز از طريق وحى و الهام الهى ، از اين جهت عبادات مطلقاً توقيفى است و موظف از جانب حق است و احدى از پيش خود حق ندارد تشريعى كند و عبادتى بتراشد . و آنچه از تواضع و احترامات در پيشگاه بزرگان و سلاطين معمول و متداول است ، در آن پيشگاه مقدس ارجى و قيمتى ندارد . پس انسان بايد گوش و چشم را باز كند و از طريق وحى و رسالتْ كيفيت عبادت و عبوديت را اخذ كند و خود در آن تصرفى نكند .
و بعد از آنكه معلوم شد كه باب عبادات باب ثناخوانى معبود است ، بدانكه حضور
1) - ر .ك : صفحه 203 - 207 ، شرح حديث يازدهم .
قلب ، چنانچه اشاره شد ، به دو قسمت عمده تقسيم مىشود : يكى حضور قلب در عبادت ؛ و دوم حضور قلب در معبود .
اما حضور قلب در عبادت ، پس از براى آن نيز مراتبى است كه عمدۀ آن دو مرتبه است :
يكى حضور در عبادت اجمالاً . و آن چنان است كه در عين اشتغال به عبادت - هر عبادتى باشد چه از باب طهارات مثل وضو و غسل و چه از باب نماز و روزه و حج و ديگر امور- انسان به طريق اجمال ملتفت باشد كه ثناى معبود مىكند ؛ گرچه خود نمىداند كه چه ثنايى مىكند و چه اسمى از اسماء حق را مىخواند . شيخ عارف كامل ما(1)- روحى فداه - براى اين نحو عبادت مثل مىزدند به اينكه يكى قصيده در مدح كسى بگويد و به طفلى كه معناى آن را نمىفهمد بدهد كه در محضر او بخواند و به طفل بفهماند كه اين قصيده در مدح اين شخص است . البته آن طفل كه قصيده را مىخواند اجمالاً مىداند ثناى ممدوح را مىكند ، گرچه كيفيت آن را نمىداند . ماها نيز كه طفل ثناخوان حق هستيم و نمىدانيم كه اين عبادات را چه اسرارى است و هريك از اين اوضاع الهيه با چه اسمى از اسماء ارتباط دارد و به چه كيفيت ثناى حق است ، اينقدر بايد ملتفت باشيم كه هر يك از آنها ثنائى است از كامل مطلق و معبود و ممدوح على الاطلاق ، كه خود ذات مقدس در اين اوضاع خود را ثنا فرموده و ما را امر فرموده كه در پيشگاه مقدسش اين نحو ثنا كنيم .
و ديگر از مراتب حضور قلب حضور قلب در عبادت است تفصيلاً . و اين به مرتبۀ كامله براى احدى ممكن نيست جز خُلَّص اولياء و اهل معارف ؛ ولى بعض مراتب نازلۀ آن ممكن است براى ديگران ؛ كه اوّل مرتبۀ آن توجه به معانى الفاظ است در مثل نماز و دعا . و به اين مرتبه اشاره شده است در روايتى كه از ثواب الأعمال در سابق
1) - مراد مرحوم شاهآبادى است .
گذشت(1). و مرتبۀ ديگر آن است كه اسرار عبادات را به قدر امكان بفهمد و كيفيت ثناى معبود را در هر يك از اوضاع بداند . و اهل معرفت تا اندازهاى اسرار نماز و ساير عبادات را بيان كردند ، و از اشارات اخبار معصومين - عليهم السلام - استفاداتى به قدر امكان كردند . گرچه فهم اصل حقيقت براى كم كسى اتفاق مىافتد ، ولى تا آن اندازه هم كه ذكر شده غنيمت است براى اهلش .
و اما حضور قلب در معبود ، و آن نيز داراى مراتبى است كه عمدۀ آن سه مرتبه است :
يكى حضور قلب در تجليات افعالى . و ديگر حضور قلب در تجليات اسمائى و صفاتى . و سوم حضور قلب در تجليات ذاتى . و از براى هر يك چهار مرتبه است به طريق كلى : مرتبۀ علمى ، و مرتبۀ ايمانى ، و مرتبۀ شهودى ، و مرتبۀ فنائى . و مقصود از حضور قلب در تجليات افعاليه «علماً» آن است كه شخص عابد سالك علماً و برهاناً بداند كه تمام مراتب وجود و مَشاهد غيب و شهود پرتو فيض تجلى ذات اقدس هستند ، و از اخيرۀ عالم طبيعت تا سرچشمۀ ملكوت اعلى و جبروت اعظم به يك طور و يك نحو حاضرند در پيشگاه مقدسش ، و همه پرتو جلوۀ مشيّت هستند ؛ چنانچه در حديث شريف كافى وارد است : عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ ، عليه السلام : «خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِيئة بِنَفْسِهَا ، ثُمَّ خَلَقَ الأَشْيَاءَ بِالْمَشِيئةِ»(2). پس مشيّت بنفس ذاتها جلوۀ ذات است ، و ديگر موجودات به واسطۀ آن مخلوقاند . و ما اكنون در صدد اقامۀ برهان بر اين مطلب شريف نيستيم . پس شخص عابد كه اين مطلب را «علماً» و برهاناً دانست ، مىفهمد كه خود و عبادت و علم و اراده و قلب و حركات قلب و ظاهر و باطنش همه در پيشگاه مقدس حاضرند ؛ بلكه همه نفس حضورند . و اگر با قلم عقل اين مطلب برهانى را به لوح قلب نگاشت و قلب با
ارتياضات علميه و عمليه ايمان به اين قضيۀ يقينيۀ ايمانيه پيدا كرد ، آن وقت حضور قلب در تجلى «ايماناً» پيدا مىكند . و پس از كمال اين ايمان و مجاهدات و رياضات و تقواى كامل قلب ، هدايت الهيه شامل حالش شده و بهرهاى از تجليات افعالى بالعيان و «الشهود» براى قلب او حاصل شود . تا وقتى كه قلب يكسره مرآت تجليات گرديد و صَعْق و «فنا» براى سالك دست داد . و اين آخر مرتبۀ حضور است كه منتهى به فناى حاضر در تجليات افعاليه شود . و بسيارى از اهل سلوك در همين صعق تا ابد باقى مانند و به خود نيايند .
و اگر قلب سالك از پرتو فيض اقدس در ازل قابليتش بيش از اين باشد ، پس از اين صعق به خود آيد و انس حاصل كند و به مملكت خود رجوع كند ، و مورد تجليات اسمائيه شود ، و همان مراتب را طى كرده به فناى صفاتى نائل شود ، و به مناسبت عين ثابتش در اسمى از اسماء الهيه فانى گردد . و بسيارى از اهل سلوك نيز در همين فناى اسمائى باقى مانند و به خود نيايند . «إنَّ أَوْليائي تَحْتَ قِبابي لاَ يَعْرِفُهُمْ غَيْري»(1). شايد اشاره به اين اوليا باشد .
و اگر از تجلى فيض اقدس استعداد بيش از اين اندازه باشد ، پس از اين صعق و فنا نيز انس حاصل آيد و سالك به خود آيد ، و مورد تجليات ذاتيه گردد ، تا آخر مرتبۀ فناى ذاتى و صَعق كلى سير تمام شود و فناى تامّ حاصل آيد . (وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ)(2). بعضى گويند اشاره به اين اولياء اللّه و سالكين الى اللّه است ، و اجر اين سالك جز با ذات مقدس نيست(3).
و گاه افتد كه براى سالك در اين مقام نيز افاقه حاصل آيد ، پس به حسب استعداد خود و مناسبت احاطۀ عين ثابتش به هدايت خلق قيام كند : (يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ)(4).
و اگر عين ثابتش تابع «اسم اعظم» باشد ، دايرۀ نبوّت به او ختم شود ؛ چنانچه به رسول اكرم و نبىّ معظّم خاتم - صلّى اللّه عليه و آله - ختم شد . و احدى از موجودات اوّلين و آخرين و انبياى مرسلين [عين] ثابتشان تابع اسم اعظم و ظهور ذات به جميع شؤون نبود ، از اين جهت ظهور به تمام شؤون پيدا كرد ، و غايت ظهور به هدايت حاصل شد و كشف كلى واقع گرديد ، و نبوّت ختم به وجود مقدسش شد . و اگر فرضاً از اوليا به
تبع آن ذات مقدس و هدايت او بدين مقام رسد ، كشفش عين همين خواهد بود ؛ و تكرار در تشريع جايز نخواهد بود . پس دايرۀ نبوّت به وجود مقدسش به آخر رسيد و لبنۀ آخِرى را در دايرۀ نبوّت گذاشت ؛ چنانچه در حديث است(1).
و بايد دانست كه عبادات و كيفيات معنويۀ آنها براى صاحب هر يك از اين مقامات مذكوره بسيار مختلف و در نهايت متفاوت است . و از براى هر يك حظى و نصيبى است از مناجات حق كه براى ديگرى [كه] به آن مقام نائل نشده آن حظ و نصيب نيست . البته آنچه از براى حضرت صادق - عليه السلام - در حال عبادت حاصل شده از براى ديگران ممكن نيست ؛ چنانچه از فلاح السائل سيّد ابن طاووس - قدّس اللّه سرّه - منقول است كه فرمود : فَقَدْ رُوِيَ أَنَّ مَوْلاَنَا ، جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ - عليه السلام - كَانَ يَتْلُو الْقُرْآنَ فِي صَلاتهِ ، فَغُشِيَ عَلَيْهِ فَلَمَّا أَفَاقَ سُئِلَ مَا الَّذِي أَوْجَبَ مَا انْتَهَتْ حَالُكَ إِلَيْهِ؟ فَقَالَ مَا مَعْنَاهُ : «مَا زِلْتُ أُكَرِّرُ آيَاتِ الْقُرْآنِ حَتَّى بَلَغْتُ إِلَى حَالٍ كَأَنَّنِي سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا عَلَى الْمُكاشَفَةِ وَالْعِيانِ ، فَلَمْ تَقُمِ الْقُوَّةُ الْبَشَرِيّةُ بِمُكاشَفَةِ الْجَلاَلَةِ الاِلهيَّةِ»(2).
1) - پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند : «مَثَلِي فِي الأنْبِياءِ كَمَثَلِ رَجُلٍ بنى حائِطاً فأكْمَلَهُ إلاّ لَبِنَة وَاحِدة فَكُنْتُ أنا تِلْكَ اللَبِنَة فلا رَسُولَ بَعْدِي وَلا نبيّ» ؛ «پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند : مثل من در ميان پيامبران مثل مردى است كه ديوارى ساخت ، پس آن را كامل تنها يك خشت آخر را نگذاشت . پس من آن خشت آخر هستم . پس هيچ رسولى و هيچ نبى بعد از من نخواهد بود» . (الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 318)
2) - «روايت شده كه سرورمان ؛ جعفر بن محمد صادق عليهالسلام در نماز قرآن تلاوت مىكرد ؛ پس به حالت غش بيفتاد چون به هوش آمد از حضرت سبب آن را پرسيدند . پس بيانى فرمود كه معناى آن اين است : "پيوسته آيات قرآن را تكرار كردم تا به حالتى رسيدم كه گويا آيات را از سوى نازل كنندۀ آنها به مكاشفه و عيان شنيدم ؛ پس توان بشرى مكاشفۀ جلال الهى را تاب نياورد"» . (فلاح السائل ، ص 210 ، «ذكر أدب العبد في قرائة القرآن في الصلاة»)
و آن حالى كه براى رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - دست مىداده براى احدى از موجودات نبود ؛ چنانچه در حديث مشهور است : «لي مَعَ اللّه حالٌ لا يَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلاَ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»(1).
بگذرم از مطلبى كه براى ما از آن نصيبى نيست مگر لفظ . ولى آنچه مهم است براى امثال ماها آن است كه اكنون كه محروميم از مقامات اوليا انكار آنها را هم نكنيم و تسليم باشيم كه تسليم امر اوليا خيلى فايده دارد و نعوذ باللّه انكار خيلى مضر است . أَللّهُمَّ إنِّي مُسَّلِّمٌ لِأمْرِهِمْ ، صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ(2).
بدانكه حضور قلب در عبادات حاصل نشود مگر به اِفهام نمودن به قلب اهميت عبادات را . و آن در حقيقت ميسور نشود مگر به فهميدن اسرار و حقايق آنها . و آن گرچه از براى ما ميسر نشود ، ولى تا اندازهاى كه با حال امثال خودم مناسب است و مستفاد از اخبار اهل بيت عصمت - عليهم السلام - و كلمات اهل معرفت است ، به قدر تناسب با اين اوراق ، ذكر مىكنيم .
بدانكه - چنانچه مكرر اشاره نموديم - از براى هر يك از اعمال حسنه و افعال عباديه صورتى است باطنى ملكوتى و اثرى است در قلب عابد . اما صورت باطنيۀ آن همان است كه تعمير عوالم برزخ و بهشت جسمانى به آن است ؛ زيرا كه ارض بهشتْ قيعان و خالى از هر چيز است ، چنانچه در روايت است(3)؛ و اذكار و اعمالْ مادۀ تعمير و
1) - «مرا با خداوند حالتى است كه هيچ فرشتۀ مقرّبى و هيچ پيامبر فرستاده شدهاى ظرفيت آن ندارد» . (بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 360 . در اين مصدر به جاى كلمۀ «حال» ، «وقت» آمده است)
2) - «خداوندا ، من تسليم امر آنان ، كه درود تو بر همۀ آنان باد ، هستم» .
3) - عوالي اللآلي ، ج 4 ، ص 8 ؛ بحار الأنوار ، ج 7 ، ص 229 .
بناى آن است ، چنانچه در حديث است(1). و آيات بسيارى در كتاب شريف الهى دلالت بر تجسم اعمال مىنمايد ؛ مثل قوله تعالى : )فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ((2). و مثل قوله : )وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً((3). و اخبارى كه دلالت بر تجسم اعمال و صور غيبيۀ ملكوتيۀ آنها دارد در ابواب متفرقه بسيار است(4)، و ما به ذكر بعضى از آن اكتفا مىكنيم .
رَوَى الصَّدُوقُ ، قُدِّسَ سِرُّهُ ، بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قَالَ : «مَنْ صَلَّى الصَّلَوَاتِ الْمَفْرُوضَاتِ فِي أَوَّلِ وَقْتِهَا وَأَقَامَ حُدُودَهَا ، رَفَعَهَا الْمَلَكُ إِلَى السَّمَاءِ بَيْضَاءَ نَقِيَّةً ، تَقُولُ : حَفِظَكَ اللَّهُ كَمَا حَفِظْتَنِي ، اسْتَوْدَعَني مَلَكٌ كَريمٌ ، وَمَنْ صَلاَّهَا بَعْدَ وَقْتِهَا مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ وَلَمْ يُقِمْ حُدُودَهَا ، رَفَعَهَا الْمَلَكُ سَوْدَاءَ مُظْلِمَةً ، وَهِيَ تَهْتِفُ بِهِ : ضَيَّعْتَنِي ضَيَّعَكَ اللَّهُ كَمَا ضَيَّعْتَنِي ، وَلاَ رَعَاكَ اللَّهُ كَمَا لَمْ تَرْعَنِي»(5).
«فرمود حضرت صادق ، عليه السلام : كسى كه نمازهاى واجب را بجا آورد در اوّل
1) - عَنْ جَميلٍ ، عَنْ أبي عَبْدِاللّه عليهالسلام قالَ : قالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : لَمّا اُسْرِي بي إلى السَّماءِ دَخَلْتُ الجنَّةَ فَرَأيْتُ فيها ملائِكَةً يَبنُونَ لَبِنَةً مِنْ ذَهَب ولَبِنَةً مِنْ فضَّةٍ وَرُبَّما أمسَكُوا فَقُلْتُ لَهُمْ : مالَكُمْ ربّما بنيْتُم وَرُبَّما أمْسَكتُمْ؟ فقالُوا : حتّى تَجيئنا النَفَقَةُ، فَقُلْتُ لَهُمْ : وَما نَفَقَتُكُمْ؟ فقالُوا : قَوْلُ الْمُؤْمِنِ في الدُّنيا : سُبحانَ اللّه والحَمْدُ للّه وَلا إله إلاّ اللّه واللّه أكبَرُ ، فإذا قالَ بَنَيْنا وَإذا أمْسَكَ أمْسَكْنا ؛ امام صادق عليهالسلام فرمود : پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند : وقتى مرا به آسمان بردند وارد بهشت شدم در آنجا فرشتگانى ديدم كه از خشتى طلا و خشتى نقره ساختمان مىساختند و گاهى دست از كار مىكشيدند ، به آنها گفتم : شما چرا گاهى كار مىكنيد و زمانى دست از كار مىكشيد؟ جواب دادند تا اينكه مصالح ما به ما برسد ، به آنها گفتم : مصالح شما چيست؟ پاسخ دادند : «سبحان اللّه والحمد للّه ولا إله إلا اللّه واللّه أكبر» كه مؤمن در دنيا مىگويد ، وقتى ذكر مىگويد ما مىسازيم و وقتى ساكت مىشود ما دست از كار مىكشيم . (تفسير القمّي، ج 2، ص 53؛ الأمالي، طوسى، ص 474، حديث 4، بحار الأنوار ، ج 90 ، ص 169 - 170 ، حديث 7)
2) - الزلزلة (99) : 7 - 8 .
3) - الكهف (18) : 49 .
4) - ر .ك : بحار الأنوار ، ج 8 ، ص 71 - 329 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 869 - 891 .
5) - وسائل الشيعة (طبع حجرى) ، ج 1 ، ص 264 (با اندكى تفاوت) ؛ ر .ك : الأمالي ، صدوق ، ص 211 ، «مجلس الرابع و الأربعون» ، حديث 10 ؛ وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 123 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب المواقيت» ، باب 3 ، حديث 17 .
وقت آنها و به پا دارد حدود آنها را (يعنى اجزاء و شرايط آنها را درست بجا آورد) ، بالا برد فرشته آنها [را] به سوى آسمان در حالى كه سفيد پاكيزه است ؛ مىگويد آن نماز : "نگاه دارد تو را خداوند ، چنانچه تو مرا نگاه داشتى ، وديعه گرفت مرا فرشتۀ كريمى ."
و كسى كه بجا آورد آنها را بدون علتى بعد از وقت آنها و حدود آنها را به پا ندارد ، بالا برد آنها را فرشته در حالى كه سياه و تاريك است ؛ فرياد زند به او : "ضايع كردى مرا ، خداوند تو را ضايع كند چنانچه مرا ضايع كردى ؛ و مراعات نكند خداوند تو را چنانچه مراعات نكردى مرا"» .
از اين حديث شريف علاوه بر آنكه صورت ملكوتى عمل مستفاد شود ، حيات و شؤون حياتيۀ آن نيز معلوم شود . و اين مقتضاى ضربى از برهان نيز هست . و اخبار دلالت دارد كه جميع موجودات حيات ملكوتى دارند و عالم ملكوت سراسر حيات و علم است : )وَإِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ((1).
وَفِي الكَافِي بِإسْنادِهِ عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ : «إِذَا بَعَثَ اللّهُ الْمُؤمِنَ مِنْ قَبْرِهِ ، خَرَجَ مَعَهُ مِثَالٌ يَقْدُمُ أَمَامَهُ ؛ كُلَّمَا يَرَى الْمُؤمِنُ هَوْلاً مِنْ أَهْوَالِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ ، قَالَ لَهُ الْمِثَالُ : لاَ تَفْزَعْ وَلاَ تَحْزَنْ وَأَبْشِرْ بِالسُّرُورِ وَالْكَرَامَةِ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ ؛ حَتَّى يَقِفَ بَيْنَ يَدَيِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَيُحَاسِبُهُ حِسَاباً يَسِيراً وَيَأْمُرُ بِهِ إِلَى الْجَنَّةِ ، وَالْمِثَالُ أَمَامَهُ ؛ فَيَقُولُ لَهُ الْمُؤمِنُ : يَرْحَمُكَ اللّهُ ، نِعْمَ الْخَارِجُ . خَرَجْتَ مَعِي مِنْ قَبْرِي وَمَا زِلْتَ تُبَشِّرُنِي بِالسُّرُورِ وَالْكَرَامَةِ مِنَ اللّه حَتَّى رَأَيْتُ ذَلِكَ . فَيَقُولُ : مَنْ أَنْتَ؟ فَيَقُولُ : أَنَا السُّرُورُ الَّذِي كُنْتَ أَدْخَلْتَهُ عَلَى أَخِيكَ الْمُؤمِنِ فِي الدُّنْيَا ؛ خَلَقَنِي اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ مِنْهُ لِأُبَشِّرَكَ»(2).
فرمود حضرت صادق عليه السلام : «وقتى كه بيرون آورد خداوند مؤمن را از قبرش ، خارج شود با او مثالى كه پيش پيش او مىرود ؛ هر جا كه آن مؤمن وحشتى از وحشتهاى روز قيامت را ببيند ، آن مثال به او گويد : "ترسناك مباش و اندوهناك مشو
و بشارت باد تو را به سرور و كرامت از خداى عزّوجلّ ." تا بايستد در محضر حق تعالى ؛ [پس] محاسبه فرمايد او را حسابى آسان و فرمان دهد او را به بهشت ، و آن مثال پيش اوست . پس مىگويد به او آن مؤمن : "خداوند رحمت كند تو را ؛ تو خوب كسى بودى كه با من خارج شدى از قبر ؛ و هميشه مرا بشارت به سرور و كرامت از جانب حق دادى تا آنكه ديدم آن را . تو كيستى؟" مىگويد : "من آن سرورى هستم كه داخل كردى او را بر برادر مؤمنت در دنيا ، خلق فرمود خداى تعالى مرا از آن تا بشارت دهم تو را"» .
و در اين حديث شريف نيز دلالت واضحه است بر تمثّل و تجسّم اعمال در نشئۀ آخرت ؛ چنانچه شيخ اجل ، بهاءالدين - قدّس سرّه - نيز فرموده در ذيل همين حديث شريف كه :
«بعض اخبار دلالت مىكند بر تجسّم اعتقادات نيز . پس ، اعمال صحيحه و اعتقادات صحيحه به صور نورانيۀ نيكومنظرى ظاهر مىشوند كه باعث مىشوند كمال سرور و ابتهاج را از براى صاحبشان . و اعمال سيّئه و اعتقادات باطله ظاهر مىشوند به شكل صور ظلمانيۀ مستقبحه كه باعث مىشوند براى صاحبشان غايت اندوه دردناكى را . چنانچه جماعتى از مفسرين گفتهاند در ذيل آيۀ شريفۀ (يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً)(1). و ارشاد مىكند ما را به سوى اين معنا قول خداى تعالى : (يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتاً لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ)(2)الآيه . و كسانى كه در آيۀ شريفه تقدير قائل شدند و گفتهاند : لِيُرَوْا جَزاءَ أعْمالِهِمْ ، و ضمير «يَرهُ» را به عمل برنگرداندند ، دور افتادند از حق»(3)، انتهى كلامُه مترجماً رُفِعَ مقامُهُ الشريف .
و در اين مقام كلام غريبى از بعض محدّثين جليل صادر شده است(4)كه ذكر نكردن
1) - «روزى كه هر كس كارهاى نيك و بدى را كه انجام داده حاضر يابد ؛ و دوست دارد بين او و كارهاى بدش فاصلهاى دور باشد» . (آل عمران (3) : 30)
2) - «در آن روز مردم پراكنده بيرون آيند تا كارهايشان به آنها نشان داده شود» . (الزلزلة (99) : 6)
3) - الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 402 ، شرح حديث 33 .
4) - مرآة العقول ، ج 9 ، ص 95 ؛ بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 292 .
آن اولى است . و آن ناشى از آن است كه گمان كردند منافات مىباشد بين قول به تجسّم اعمال و قول به معاد جسمانى ؛ با اينكه اين مطلب مؤكِّد آن است . و كلمۀ «تمثّل» كه در اين حديث شريف است مثل تمثّلى است كه در قول خداى تعالى است : (فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً)(1)كه حقيقتاً به صورت جسمانيت متمثّل مىشود ، نه آنكه خيال و گمان باشد و مثل خواب باشد . در هر صورت صرف كردن امثال اين آيات و روايات را از ظاهر خود ، با آنكه مطابق برهان قوى است كه در محل خود مقرر است(2)، به مجرد آنكه به عقل ما درست نمىآيد و مطابق با مذهب حكما و فلاسفه است ، مستحسن نيست . بهترين امور تسليم در محضر قدس كبرياى حق و اولياى معصومين است .
پس ، معلوم شد كه هر عملى كه مقبول درگاه مقدس حق شد ، صورت بهيّۀ حسنه دارد به تناسب خود از حور و قصور و جنّات عاليات و انهار جاريات . و هيچ موجودى در صفحۀ وجود متحقق نشود كه از روى جزاف ، بلكه ارتباطات عقليه در كار است كه كشف آنها را جز كمل اوليا كسى نتواند كرد . و مطلب على الاجمال تحت ميزان عقلى و برهان حكمى است .
پس از آنكه معلوم شد حيات عالم آخرت و زندگانى و لذات آن عالم بسته است به اعمالى كه صورت كماليۀ آنها بدان عالم منتقل مىشود و آن اعمال عباداتى است كه به كشف تامّ محمدى - صلّى اللّه عليه و آله - اهل اين ملت اطلاع بر آن پيدا كردند و كمال و حسن اعمال به نيّات و اقبال قلب و حفظ حدود است و اگر عملى فاقد اين امور يا بعض آن باشد از درجۀ اعتبار ساقط بلكه داراى صورت زشت مشوّه است كه انسان در عالم ديگر به آن مىرسد ، چنانچه از راه اخبار و آثار معلوم شد ، پس بر هر انسان مؤمن به عالم غيب و اخبار انبيا و اوليا و اهل معرفت و علاقهمند به حيات ابدى و زندگانى جاويدان لازم است كه با هر زحمتى و رياضتى هست اصلاح اعمال خود را بنمايد . و پس از آنكه ظاهر و صورت آنها مطابق قواعد اجتهاديه يا رأى فقها - رضوان اللّه
عليهم - گرديد ، به اصلاح سيرت و باطن آنها كوشد ؛ و هر قدر مىتواند جديت كند كه لااقل واجبات را با حضور قلب بياورد و اصلاح نقايص آنها را نيز با نوافل كند ؛ چنانچه در احاديث شريفه است كه نوافل جبران فرائض را مىكند و سبب قبول آنها مىشود .
فِي العِلَل بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّمَا جُعِلَتِ النَّافِلَةُ لِيَتِمَّ بِهَا مَا يَفْسُدُ مِنَ الْفَرِيضَةِ»(1).
وَرَوَى الشَّيْخُ ، قُدِّس سِرّه ، بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ ، قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّه ، عليه السلام : «يُرْفَعُ لِلرَّجُلِ مِنَ الصَّلاَةِ رُبُعُهَا أَوْ ثُمُنُهَا أَوْ نِصْفُهَا أَوْ أَكْثَرُ بِقَدْرِ مَا سَهَا(2)؛ وَلَكِنَّ اللّهَ تَعَالَى يُتِمُّ ذَلِكَ بِالنَّوَافِلِ»(3).
حضرت صادق - عليه السلام - فرمود : «بالا مىرود براى مرد از نماز چهار يك يا هشت يك يا نصفش ، يا بيشتر به قدرى كه سهو نموده ؛ ولى خداى تعالى تمام كند آن را به نافلهها» .
و از اين قبيل روايت بسيار است . و معلوم است ماها خالى از سهو و نسيان و اختلال حواسّ و ديگر امور منافى با نماز يا كمال آن نيستيم ، و خداى تعالى به لطف كامل خود نوافل را قرار داده تا جبران نقايص آن را بنماييم . و البته لازم است حتى الامكان غفلت از اين امر نكنيم و نوافل را ترك ننماييم .
در هر حال اى عزيز ، قدرى از حال غفلت بيدار شو و در امر خود تفكر كن و صفحۀ
1) - «نافله براى اين قرار داده شده است تا به آن آنچه از واجب تباه شده است جبران گردد» . (علل الشرائع ، ص 329 ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 73 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض» ، باب 17 ، حديث 10)
2) - قوله : «بِقَدْرِ ما سها» مقصود از حديث شريف چنانچه در روايات ديگر است آن است كه از نماز آنقدر بالا مىرود و مقبول مىشود كه قلب را اقبال است . پس قوله : «بِقَدْرِ ما سها» براى بيان اصل نسب است نه بيان آنچه مرفوع مىشود . و محتمل است سهو در اينجا به معنى سكون قلب و لين آن باشد زيرا كه سهو به معنى سكون و لين آمده چنانچه جوهرىأ گويد . منه عفي عنه أ - الصحاح ، ج 6 ، ص 2386 ، مادۀ «سها» .
3) - تهذيب الأحكام ، ج 2 ، ص 341 ، حديث 2 ؛ وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 74 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض» ، باب 17 ، حديث 12 .
اعمال خود را نگاه كن . بترس از آنكه اعمالى را كه به خيال خودت عمل صالح است ، از قبيل نماز و روزه و حج و غير آن ، خود اينها اسباب گرفتارى و ذلتت شوند در آن عالم ؛ پس ، حساب خودت را در اين عالم تا فرصت دارى بكش و خودت ميزان اعمالت را بر پا كن و در ميزان شريعت و ولايت اهل بيت اعمال خود را بسنج ، و صحت و فساد و كمال و نقص آن را معلوم كن و آنها را جبران كن تا فرصت هست و مهلت دارى . و اگر در اينجا خود را محاسبه نكنى و حساب خودت را درست نكنى ، در آنجا كه به حسابت رسيدگى مىشود و ميزان اعمال بر پا مىشود مبتلا به مصيبتهاى بزرگ مىشوى . بترس از ميزان عدل الهى ، و به هيچ چيز مغرور مباش و جدّ و جهد را از دست مده . و قدرى به صحيفۀ اعمال اهل بيت پيغمبر - صلوات اللّه عليهم - كه معصوم از گناه و خطا بودند مراجعه كن و تفكر در آنها كن . ببين چقدر كار سخت است و راه تاريك و باريك اكنون ملاحظۀ اين حديث شريف بكن و حديث مفصل را از اين مجمل بخوان :
عَنْ فَخْرِ الطائِفَةِ وَسِنادِها وذُخْرِها وَعِمادِها ، مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ الْمُفِيدِ - رِضوان اللّه عليه - فِي الإرْشَاد : عَنْ سَعِيدِ بْنِ كُلْثُومٍ ، عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ - عَليهما السلام - قَالَ : «وَاللّه ، مَا أَكَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ - عليه السلام - مِنَ الدُّنْيَا حَرَاماً قَطُّ حَتَّى مَضَى لِسَبِيلِهِ ، وَمَا عَرَضَ لَهُ أَمْرَانِ كِلاَهُمَا لِلَّهِ رِضاً إِلاَّ أَخَذَ بِأَشَدِّهِمَا عَلَيْهِ فِي بَدَنِهِ (خ ل : دينه) ، وَمَا نَزَلَتْ بِرَسُولِ اللّهِ ، صلّى اللّه عليه وآله ، نَازِلَةٌ قَطُّ إِلاَّ دَعَاهُ ثِقَةً بِهِ ، وَمَا أَطَاقَ أَحَدٌ عَمَلَ رَسُولِ اللّهِ ، صلّى اللّه عليه وآله ، مِنْ هَذِهِ الأُمَّةِ غَيْرُهُ ، وَإِنْ كَانَ لَيَعْمَلُ عَمَلَ وَجِلٍ كَانَ وَجْهُهُ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ يَرْجُو ثَوَابَ هَذِهِ . وَيَخَافُ عِقَابَ هَذِهِ . وَلَقَدْ أَعْتَقَ مِنْ مَالِهِ أَلْفَ مَمْلُوكٍ فِي طَلَبِ وَجْهِ اللّهِ وَالنَّجَاةِ مِنَ النَّارِ مِمَّا كَدَّ بِيَدَيْهِ وَرَشَحَ مِنْهُ جَبِينُهُ . وَإِنَّهُ كَانَ لَيَقُوتُ أَهْلَه ُ بِالزَّيْتِ وَالْخَلِّ وَالْعَجْوَةِ ؛ وَمَا كَانَ لِبَاسُهُ إِلاَّ كَرَابِيسَ ؛ إِذَا فَضَلَ شَيْءٌ عَنْ يَدِهِ ، دَعَا بِالْجَلَمِ فَقَصَّهُ . وَمَا أَشْبَهَهُ مِنْ وُلْدِهِ وَلاَ أَهْلِ بَيْتِهِ أَحَدٌ أَقْرَبُ شَبَهاً بِهِ فِي لِبَاسِهِ وَفِقْهِهِ مِنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهما السلام . وَلَقَدْ دَخَلَ أَبُو جَعْفَرٍ - عليه السلام - ابْنُهُ عَلَيْهِ فَإِذاً هُوَ قَدْ بَلَغَ مِنَ الْعِبَادَةِ مَا لَمْ يَبْلُغْهُ أَحَدٌ : فَرَآهُ قَدِ اصْفَرَّ لَوْنُهُ مِنَ السَّهَرِ وَرَمَضَت عَيْنَاهُ مِنَ الْبُكَاءِ وَدَبِرَتْ جَبْهَتُهُ وَانْخَرَمَ أَنْفُهُ مِنَ السُّجُودِ وَوَرِمَتْ سَاقَاهُ وَقَدَمَاهُ مِنَ الْقِيَامِ فِي الصَّلاَةِ . وَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ، عليه
السلام : فَلَمْ أَمْلِكْ حِينَ رَأَيْتُهُ بِتِلْكَ الْحَالِ الْبُكَاءَ ، فَبَكَيْتُ رَحْمَةً لَهُ فَإِذَا هُوَ يُفَكِّرُ ، فَالْتَفَتَ إِلَيَّ بَعْدَ هُنَيْهَةٍ مِنْ دُخُولِي ، فَقَالَ : يَا بُنَيَّ ، أَعْطِنِي بَعْضَ تِلْكَ الصُّحُفِ الَّتِي فِيهَا عِبَادَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ، عليه السلام . فَأَعْطَيْتُهُ . فَقَرَأَ فِيهَا شَيْئاً يَسِيراً ، ثُمَّ تَرَكَهَا مِنْ يَدِهِ تَضَجُّراً ، وَقَالَ : مَنْ يَقْوَى [عَلَى] عِبَادَة عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام»(1).
«فرمود حضرت صادق عليه السلام : "به خدا قسم نخورد علىّ بن ابىطالب - عليه السلام - هرگز از دنيا حرامى تا از دنيا رفت ، و عرضه نشد بر او دو امرى كه رضاى خداوند در آنها بود مگر آنكه آنچه شديدتر بود بر بدنش اختيار فرمود ، و نازل نشد بر رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - شدتى هرگز مگر آنكه آن بزرگوار [او] را خواند براى اطمينانى كه به او داشت ، و هيچ كس در اين امّتْ عملِ رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - را طاقت نداشت غير از او ، همانا عمل مىكرد عملِ شخصِ ترسناك ؛ گويى بين بهشت و دوزخ بود ، اميد ثواب اين را و ترس عِقاب آن را داشت . و هر آينه آزاد فرمود از مال [خود] هزار بنده در راه خدا و نجات از آتش ، بندگانى كه با زحمت دست و عرق پيشانى تحصيل فرموده بود . و همانا قوت اهل بيتش را زَيت و سركه و خرما قرار داده بود ؛ و نبود لباسش مگر كرباس ؛ و اگر آستين مباركش بلند مىآمد قيچى مىطلبيد و آن را قطع مىفرمود ." و هيچ كس شبيهتر نبود به او در اولاد گرامش از على بن الحسين علیه السلام در فقه و لباس . هر آينه وارد شد بر او حضرت باقر - عليه السلام - پسرش . پس ديد او را كه رسيده است از عبادت به حدى كه نرسيده است احدى ديگر : رنگش از بيدارى شب زرد شده ، و سوخته شده بود چشمانش از گريه ، و مجروح شده بود جبهۀ مباركش ، و پاره شده بود بينى او از سجود ، و ورم كرده بود ساقها و قدمهايش از ايستادن در نماز . و فرمود حضرت باقر - عليه السلام - نتوانستم خوددارى كنم از گريه وقتى كه او را بدين حال ديدم ؛ پس گريه كردم براى ترحم به او ، و آن حضرت مشغول تفكر بود . پس توجه فرمود به من بعد از لحظهاى از داخل شدن من ، و فرمود : "اى
1) - مصنّفات الشيخ المفيد ، الإرشاد ، ج 11 ، جزء دوم ، ص 141 (با كمى اختلاف) ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 91 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 20 ، حديث 18 .
فرزند ، به من بده بعضى از آن صحيفههايى را كه عبادت على بن ابىطالب - عليه السلام - در آن است ." پس دادم به او . و قرائت فرمود در آن چيز كمى . پس از آن رها كرد آن را از دست مباركش با حال انضجار و غصّه و فرمود : "كى قوّت عبادت على بن أبى طالب - عليه السلام - را دارد؟"»
وَعَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ، عليه السلام : «كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ - عليهماالسلام - يُصَلِّي فِي الْيَوْمِ وَاللَّيْلَةِ أَلْفَ رَكْعَةٍ ، وَكَانَتِ الرِّيحُ تُمِيلُهُ مِثْلَ السُّنْبُلَةِ»(1).
«فرمود حضرت باقر عليه السلام : جناب على بن الحسين - عليهماالسلام - در شب و روز هزار ركعت نماز مىخواند ، و باد او را مىجنبانيد مثل خوشه» .
عزيزم ، قدرى تفكر كن در اين احاديث شريفه ، ببين حضرت باقر - عليه السلام - امام معصوم ، از شدت عبادت پدر بزرگوارش و حالت عبادتش گريه كرد . و حضرت سجّاد - عليه السلام - با آن شدت مواظبت و كمال عبادت آن حالش بود كه از صحيفۀ على بن ابىطالب - عليه السلام - چيز كمى خواند و اظهار عجز كرد! البته همه عاجزند از عبادت مولى الموالى ، و همۀ رعيت عاجزند از عبادت معصومين ، ولى نبايد انسان كه از مقام عالى باز ماند يكسره رها كند .
بايد دانست كه اين عبادت - نعوذ باللّه - عبث نبوده ، بلكه راه خطرناك و طريق باريك است . و عَقَبات موت و قيامت مشكل است كه اينطور اهل معارف حقيقيه عجز و الحاح مىكردند . اين سستانگارى ما از ضعف ايمان و سستى عقيده است و از جهل و نادانى است .
بارالها! تو از سريرۀ بندگان آگاهى و قصور و تقصير ما را مطلعى و ضعف و ناتوانى ما را مىدانى ، تو ما را به رحمت خود غرق كردى پيش از آنكه از تو سؤالى كنيم ، نعمتهاى تو ابتدايى و تفضلهاى تو بىسابقۀ سؤال و استعداد است ، ما اكنون معترف به تقصير خود هستيم ، كفران نعم غير متناهيۀ تو كرديم و خود را مستحق
1) - مصنّفات الشيخ المفيد ، الإرشاد ، ج 11 ، جزء دوم ، ص 142 ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 92 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 20 ، حديث 19 .
عذاب اليم و دخول جحيم مىدانيم ؛ و پيش خود چيزى سراغ نداريم و وسيلهاى در دست نداريم جز آنكه تو خود را معرفى كردى به لسان انبيا به تفضل و ترحم و سعۀ جود و رحمت ، و ما تو را بدين صفت شناختيم به قدر استعداد خود ؛ تو با مشتى خاك چه مىكنى؟! جز رحمت و تفضل! أَيْنَ رَحْمَتُكَ الْواسِعَةُ؟ أَيْنَ أَياديكَ الشّامِلَةُ؟ أَيْنَ فَضْلُكَ الْعَميمُ؟ أَيْنَ كَرَمُكَ يا كَريمُ؟(1)
ببايد دانست كه غِنا از اوصاف كماليۀ نفس است ؛ بلكه از صفات كماليۀ موجود بما أَنّه موجود است ، و از اين جهت غِنا از صفات ذاتيۀ ذات مقدس حق - جَلَّ و علا - است . و ثروتمندى و مالدارى موجب غناى نفسانى نيست ، بلكه توان گفت كسانى كه غناى نفسانى ندارند ، به داشتن مال و منال و ثروت حرص و آزشان افزون گردد و نيازمندتر گردند . و چون در غير پيشگاه مقدس حق - جلَّ جلاله - كه غنىّ بالذات مىباشد ، غناى حقيقى پيدا نمىشود و ساير موجودات از بسيط خاك تا ذروۀ افلاك و از هيولاى اُولى تا جبروت اعلى فقرا و نيازمنداناند ، از اين جهت هر چه وجهۀ قلب به غير حق باشد و هر چه توجه باطن به تعمير مُلك و عمارت دنيا باشد ، افتقار و احتياج روزافزون شود . اما افتقار قلبى و روحى كه پر معلوم است ، زيرا كه نفسِ علاقهمندى و تعلقْ افتقار است . و اما افتقار خارجى ، كه آن نيز مؤكِّد افتقار قلبى است ، نيز بيشتر باشد ؛ زيرا كه هيچ كس به خودى خود نتواند قيام به ادارۀ امور خويشتن كند ، پس در اين امر احتياج به غير افتد . و ارباب ثروت در ظاهر گرچه بىنياز قلمداد شوند ، ولى با نظر دقيق معلوم شود كه به مقدار ازدياد ثروت احتياجشان افزون گردد و نيازمندى زيادت شود .
1) - «كجاست رحمت گستردۀ تو؟ كجاست نعمتهاى فراگير تو؟ كجاست عطاى همگانى تو؟ اى بخشنده كجاست بخشش تو؟» .
پس ، ثروتمندان فقرايى هستند در صورت اغنيا ، و نيازمندانى هستند در لباس بىنيازان .
و هرچه وجهۀ قلب به تدبير امور و تعمير دنيا بيشتر شد و علاقه افزون گرديد ، غبار ذلت و مسكنت بر او بيشتر ريزد و ظلمت مذلت و احتياج زيادتر آن را فراگيرد . و بالعكس ، اگر كسى پشت پا بر علاقهمندى دنيا زد و روى دل و وجهۀ قلب را متوجه به غنىّ على الاطلاق كرد و ايمان آورد به فقر ذاتى موجودات و فهميد كه هيچيك از موجودات از خود چيزى ندارند و هيچ قدرت و عزت و سلطنتى نيست مگر در پيشگاه مقدس حق و به گوش دل از هاتف ملكوتى و لسان غيبى شنيد كريمۀ (يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللّهِ وَاللّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ)(1)، آن وقت مستغنى از دو عالم شود ، و بهطورى قلبش بىنياز شود كه ملك سليمان در نظرش به پشيزى نيايد ؛ اگر كليد خزائن ارض را به او تقديم كنند اعتنا نكند . چنانچه در حديث وارد است كه جبرئيل كليد خزائن ارض را
براى خاتم النبيّين - صلّى اللّه عليه و آله - آورد از جانب حق تعالى ، و آن حضرت تواضع فرمود و قبول نكرد و فقر را فخر خود دانست(2). و جناب امير المؤمنين - عليه السلام - فرمايد به ابن عبّاس كه «اين دنياى شما در نظر من [پست] تر است از اين كفش پر وصله»(3)
عليهالسلام وارد شدم و او مشغول دوختن كفش خود بود . پس مرا گفت : «بهاى اين كفش چقدر است؟» گفتم : «بهايى ندارد!» فرمود : «به خدا سوگند ، اين نزد من از امارت بر شما محبوبتر است مگر آنكه حقى را به پاى دارم يا از باطلى باز دارم» . (نهج البلاغة ، ص 76 ، خطبۀ 33)
. و جناب على بن الحسين - عليهماالسلام - فرمايد : «من تأنُّف مىكنم كه دنيا را از خالق دنيا بخواهم ، چه رسد كه [از] مخلوق مثل خودم بخواهم»(4).1) - «اى مردم ، شما نيازمند به خداييد و اوست كه بىنياز ستوده است» . (فاطر (35) : 15)
2) - ر .ك : الكافي ، ج 8 ، ص 130 ، حديث 100 .
3) - قالَ عبدُاللّه بن عَبّاس : دَخَلْتُ على أمير المؤمنين عليهالسلام بذي قار ، وهو يَخْصِفُ نَعْلَه ، فقالَ لي : «ما قيمةُ هذا النَّعْل؟» فَقُلْتُ : لا قيمَةَ لها! فقالَ عليهالسلام : «واللّه ، لَهِيَ أحَبُّ إليَّ مِنْ إمْرَتِكُمْ إلاّ أن اُقيمَ حَقّاً أو أدفعَ باطلاً ؛ «ابن عباس گفت در «ذى قار» بر امير مؤمنان
4) - «إِنِّى آنِفٌ أنْ أَسْأَلَ الدُّنْيا خالِقَها ، فكيفَ أَسْأَلُها مَخلوقاً مِثْلي!» . (علل الشرائع ، ص 230 ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 13 ، ص 556 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب إحرام الحجّ والوقوف بعرفة» ، حديث 3 ، و نيز ر .ك : صفحه 283)
و در سلسلۀ رعيت ، نجمالدين كبرى(1)مىگويد - پس از قسمهاى غليظ و شديد - كه اگر مال و منال دنيا و بهشت و حور و قصور آخرت را به من بدهند و مجالست با اغنيا را منضم به آن كنند ، و اگر شقاوت دنيا و آخرت را به من دهند و مجالست با فقرا را منضم به آن كنند ، و مرا مخيّر كنند ، اختيار مجالست با فقرا مىكنم و عار مجالست با اغنيا را به خود نمىخرم ؛ وَالنّارُ خَيْرٌ مِنَ الْعارِ(2).
آرى ، آنها دانند كه توجه به خزائن دنيا و مال و منال آن و مجالست با اهل آن چه كدورت و ظلمتى در قلب ايجاد كند ؛ و اراده را چطور ضعيف كند و ناچيز نمايد ؛ و قلب را نيازمند و فقير نمايد و از توجه به نقطۀ مركزيۀ كامل على الاطلاق غافل نمايد . ولى وقتى دل را به صاحب دل و خانه را به صاحبش تسليم نمودى و خود در آن تصرفى نكردى و اعراض از غير او كردى و خانه را به دست غاصب ندادى ، خود صاحب خانه در آن تجلى مىكند . و البته تجلى غنىّ مطلق غناى مطلق آورد و دل را غرق درياى عزت و غنا نمايد و قلب مملو از بىنيازى شود : (وَللّهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ)(3). و ادارۀ امور را خود صاحبخانه فرمايد و انسان را به امر خود واگذار نفرمايد و خود متصرف در جميع امور عبد شود ؛ بلكه خود او سمع و بصر و دست و پاى او شود ؛ و نتيجۀ قرب نوافل پيدا شود ؛ چنانچه در حديث وارد است :
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبي جَعْفَرٍ - عليه السلام - في حَديثٍ : «.. . وَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ ؛ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ ، كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ ، وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ ، وَلِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ ، وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا .. .»(4)الحديث .
1) - احمد بن عمر بن محمد (540 - 618 ق .) صوفى خوارزمى ، مشهور به «نجمالدين» ، از عرفاى مشهور و مشايخ بزرگ متصوفه . از آثار اوست : رسالة الخائف الهائم عن لومة اللائم ، فواتح الجمال ، منازل السائرين ، منهاج السالكين .
2) - منهاج السالكين ، ص 157 ، «المنهج السادس» .
3) - المنافقون (63) : 8 .
4) - «كافى با سند خود از امام باقر عليهالسلام در ضمن حديثى روايت كرده است : «و بهدرستى كه بندۀ من با نمازهاى نافله به من تقرب جويد تا آنكه او را دوست بدارم . پس وقتى محبوب من شد گوش او شوم كه با آن بشنود ، و چشم او شوم كه با آن ببيند ، و زبان او گردم كه با آن سخن گويد ، و دست او شوم كه با آن بگيرد» . حديث ادامه دارد . (الكافي ، ج 2 ، ص 352 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب من أذى المسلمين واحتقرهم» ، حديث 7)
پس ، فقر و فاقۀ عبد بكلى سدّ شود و از دو عالم بىنياز گردد . و البته در اين تجلى خوف از تمام موجودات از او مرتفع شود ، و خوف حق تعالى جايگزين آن گردد و عظمت و حشمت حق سراسر قلب را فرا گيرد و از براى غير حق عظمت و حشمت و تصرف نبيند ، و حقيقت لا مُؤَثِّرَ في الوُجودِ إلاّ اللّه را به قلب دريابد .
و در اين حديث شريف(1)اشاره به بعض اين معانى فرموده كه فرمايد : «تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِي أَمْلَأ قَلْبَكَ غِنىً .. .» الحديث . و اين فراغت قلب براى عبادت كم كم انسان را ممكن است منتهى كند به اعلى مراتب حضور قلب براى عبادت .
اين آثارى است كه شمّهاى از آن ذكر شد . اگر دل از اشتغال به حق و فراغت براى توجه به او منصرف گرديد ، اين غفلت سرمايۀ تمام شقاوتها و سرچشمۀ تمام نقايص و اُمّ الامراض قلوب است .
پس كدورت و ظلمتى به واسطۀ اين غفلت دل را فراگيرد و حجابهاى غليظى بين قلب و حق واقع شود كه نور هدايت در آن راه نيابد و از توفيقات الهيه محروم گردد ، و يكسره دل متوجه دنيا و تعمير بطن و فرج شود و در حجاب انّيّت و اَنانيّت فرو رود و نفس سرخود شود و خود به قدم انانيّت حركت كند ، و ذُلّ ذاتى و فقر حقيقى آن ظاهر گردد ، و در تمام حركات و سكنات بُعد از پيشگاه حق پيدا كند و يكسره خذلان شامل حالش گردد .
چنانچه در حديث شريف از بعض اين معانى تعبير فرموده كه «قلبت را از اشتغال به دنيا مملو مىكنم و سدّ فقر و فاقه آن را نمىفرمايم و عنان امورت را به سر خودت مىاندازم» .
1) - منظور حديث بيست و هفتم است كه در صفحه 467 گذشت.
و ببايد دانست كه مقصود از اين ايكال امر به سوى عبد ، نه تفويض به سوى او است ؛ زيرا كه اين در مشرب عرفان و مسلك برهان و مذهب حق امرى است ممتنع و باطل . هيچ موجودى از تصرف حق و حيطۀ تصرف و قدرت آن ذات مقدس خارج نشود و امرش به خودش در تصرف امور موكول نگردد ؛ لكن چون بنده منصرف از حق و متوجه به اشتغال به دنيا شد ، طبيعت در او حكمفرما شود و انانيّت در او غالب آيد و
وجهۀ خودبينى و خودخواهى و خودپرستى در او كارگر شود ؛ و از اين معنا تعبير به ايكال امر به عبد شود . و اما بندهاى كه وجهۀ قلبش بسوى حق و ملكوت اعلى است و قلبش را سراسر نور حق فرو گرفته ، ناچار تصرفاتش حقّانى ، بلكه در بعض مراحل وجودش حقّانى شود ؛ چنانچه در حديث شريف كافى كه شمّهاى از قرب نوافل را بيان فرموده اشاره به بعضى از اين مقامات فرموده ؛(1)وَاللّه الْعالِمُ .
1) - ر .ك : صفحه 493 .
حديث بيست و هشتم [ لقاء اللّه ]
الحديث الثامن والعشرون : بِالسَنَدِ المُتَّصِلِ إلى ثِقَهِ الإسْلامِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَينيِّ - رحمه اللّه - عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ ؛ وَالْحُسَيْنِ بْنِ سَعيدٍ جَمِيعاً ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ عَبْدِالصَّمَدِ بْنِ بَشِيرٍ ، عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : قُلْتُ : أَصْلَحَكَ اللّهُ ، مَنْ أَحَبَّ لِقَاءَ اللّهِ ، أَحَبَّ اللّهُ لِقَاءَهُ؟ وَمَنْ أَبْغَضَ لِقَاءَ اللّهِ ، أَبْغَضَ اللّهُ لِقَاءَهُ؟ قَالَ : «نَعَمْ» . قُلْتُ : فَوَ اللّهِ ، إِنَّا لَنَكْرَهُ الْمَوْتَ . فَقَالَ : «لَيْسَ ذَلِكَ حَيْثُ تَذْهَبُ . إِنَّمَا ذَلِكَ عِنْدَ الْمُعَايَنَةِ : إِذَا رَأَى مَا يُحِبُّ ، فَلَيْسَ شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ أَنْ يَتَقَدَّمَ عَلَى اللّه وَاللّهُ تَعَالَى يُحِبُّ لِقَاءَهُ ، وَهُوَ يُحِبُّ لِقَاءَ اللّهِ [حِينَئِذٍ] . وَإِذَا رَأَى مَا يَكْرَهُ ، فَلَيْسَ شَيْءٌ أَبْغَضَ [إِلَيْهِ] مِنْ لِقَاءِ اللّهِ ، وَاللّهُ يُبْغِضُ لِقَاءَهُ»(1).
ترجمه : راوى گفت : «گفتم به حضرت صادق عليه السلام : "أَصْلَحَكَ اللّه ، كسى كه دوست داشته باشد ديدار خداوند را ، دوست دارد خداوند ديدار او را؟ و كسى كه خشمناك باشد از ديدار خدا ، خشم آيد خداوند را ديدار او؟" فرمود : "آرى ." عرض كردم : "به خدا قسم همانا ما كراهت داريم از مردن ." فرمود : "چنين نيست كه تو گمان كردى . اين در وقت ديدار مرگ است : وقتى كه ديد آنچه را كه دوست دارد ، نيست چيزى محبوبتر پيش او از ورود بر خداى تعالى ؛ و خداى تعالى دوست مىدارد ديدار او را ، و
1) - الكافي ، ج 3 ، ص 134 ، «كتاب الجنائز» ، «باب ما يعاين المؤمن والكافر» ، حديث 12 . (با كمى تفاوت)
او دوست مىدارد ديدار خدا را در اين هنگام . و وقتى ببيند چيزى را كه كراهت دارد ، پس نيست چيزى مبغوضتر پيش او از ديدار خدا ؛ و خداوند خشم دارد ديدار او را"» .
شرح : أَصْلَحَكَ اللّه دعاى خير است . و در دعا لازم نيست كه طرف فاقد مضمون آن باشد ، بلكه آن متعارف است گرچه مضمون حاصل باشد . پس دعاى به حضرت صادق - عليه السلام - به صلاح و سَداد ، خارج از ميزان تعارف نيست ؛ چنانچه «غَفَرَ اللّه لَكَ» و «عَفا اللّه عَنْكَ» نيز نسبت به آن ذوات مقدسه صحيح است . و بعضى آيۀ شريفه : (لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ)(1)را محمول به همين نمودند و گفتهاند : در قوّۀ آن است كه بفرمايد : غَفَرَ اللّه لَكَ(2). و لازم نيست حصول مضمون ملحوظ باشد . گرچه اين در آيۀ شريفه بعيد است . و ما در شرح يكى از احاديث سابقه بيان آن را كرديم(3). ولى اصل اين مطلب كه در اين انشائات حصول مضمون به حسب واقع غالباً ملحوظ نيست صحيح است .
لقاء ، به فتح لام و كسر آن ، مصدر «لَقِيَ» بر وزن «رَضِيَ» مىباشد ؛ چنانچه لِقاءَةً و لِقايَةً و لِقيّاً و لِقْياناً و لِقْيانَةً ، به كسر لام همه ، و لُقيّاً و لُقىً و لُقْياناً و لُقْيَةً و لُقْيانَةً به ضمّ لام همه ، مصدر آن هستند ، و به معنى رؤيت و ديدارند(4). و پس از اين بيان معنى «لقاءاللّه» مىآيد به مقدار تناسب اين اوراق .
و أَبْغَضَ از باب «افعال» است . و «بَغُضَ» - چون كَرُمَ وَنَصَرَ وَفَرِحَ - بَغاضَةً ، فهو بَغيضٌ ، ضد حبّ است ؛ و «بغْضَة وبَغْضاء» شدت آن است(5). بالجمله ، حبّ و بغض از صفات نفسانيه است متقابل با هم . و حقيقت آنها وجداناً واضح است ، چون ساير وجدانيات و صفات نفسانيه كه حقايق ذاتياتشان واضحتر است از شرح مفهوم آنها . و بيان آنكه نسبت حبّ و بغض به ذات مقدس حق با چه اعتبار
صحيح است بيايد ان شاء اللّه .
قوله : إنّا لَنَكْرَهُ الْمَوْتَ چون راوى موت را ملازم با لقاءاللّه تصور كرد ، يا مقصودش از لقاءاللّه نفس موت [بود] ، از اين جهت كراهت از موت را كراهت لقاءاللّه تصور كرد و اين سؤال را كرد . و حضرت جواب داد كه مطلق كراهت ميزان نيست ؛ بلكه وقت مردن كه مشاهدۀ آثار ملكوت و عوالم ديگر مىشود ميزان است .
قوله : «لَيْسَ ذلِك حَيْثُ تَذْهَبُ» اين جمله تعبير مطابق با خود در فارسى ندارد ؛ بلكه تعبير فارسى در اين مقام اين است كه گمانم رفت . يا گمان كردم . يا ذهنم رفت . و غير آن . و مقصود از اين تعبير عربى هم ذَهاب وَهم است . و در عربى اينطور تعبير بسيار است . بلكه تعبير متعارفِ «ذَهاب» و مشتقات آن ، ذَهاب «وَهم» و «عقيده» ، و امثال آنست(1)؛ چنانچه «مَذهب» نيز به همين معناست . و اين مبنى بر استعاره است ؛ زيرا كه مأخوذ از ذهاب عينى و خارجى است .
قوله : «عِندَ المُعايَنَةِ» [معاينه] مصدر «مفاعله» است . و عَايَنْتُ الشَّيءَ عِيَاناً ، إِذَا رَأَيْتَهُ بِعَينِكَ(2). و وقت احتضار و مرگ را «معاينه» گويند ، براى آنكه آثار آن عالم را بالعيان مشاهده مىكند و چشم غيبى ملكوتى گشاده شود و شمّهاى از احوال ملكوت بر او كشف شود و معاينۀ بعض آثار و اعمال و احوال خويش را مىكند .
و بيان آنچه در حديث شريف به تناسب محتاج به ذكر است در ضمن چند فصل مىنماييم . وَعَلَى اللّه التّكلانُ .
بدانكه آيات و اخبار در «لقاءاللّه» چه صراحتاً و چه كنايتاً و اشارتاً بسيار است ، و اين مختصر گنجايش تفصيل و ذكر آنها را ندارد ؛ ولى مختصر اشاره به بعض آنها
مىنماييم . و اگر كسى تفصيل بيشتر بخواهد به رسالۀ لقاءاللّه مرحوم عارف باللّه ، حاج ميرزا جواد تبريزى(1)- قدّس سرّه - رجوع كند كه اخبار در اين باب را تا اندازهاى جمع كرده است .
بدانكه بعضى از علما و مفسرين كه به كلى سدّ طريق لقاءاللّه را نمودند و انكار مشاهدات عينيه و تجليات ذاتيه و اسمائيه را نمودند - به گمان آنكه ذات مقدس را تنزيه كنند - تمام آيات و اخبار لقاءاللّه را حمل بر لقاء يوم آخرت و لقاء جزاء و ثواب و عقاب نمودند(2). و اين حمل نسبت به مطلق لقاء و بعض آيات و اخبار گرچه خيلى بعيد نيست ، ولى نسبت به بعض ادعيۀ معتبره و روايات در كتب معتبره و بعض روايات مشهوره ، كه علماى بزرگ به آنها استشهاد كردند ، بسيار حمل بارد بعيدى است .
و ببايد دانست كه مقصود آنان كه راهى براى لقاءاللّه و مشاهدۀ جمال و جلال حق باز گذاشتهاند اين نيست كه اِكتناه ذات مقدس جايز است ؛ يا در علم حضورى و مشاهدۀ عينى روحانى احاطه بر آن ذات محيط على الاطلاق ممكن است ؛ بلكه امتناع اكتناه در علم كلى و به قدم تفكر ، و احاطه در عرفان شهودى و قدم بصيرت ، از امور برهانيه و مورد اتفاق جميع عقلا و ارباب معارف و قلوب است(3). لكن آنها كه مدعى اين مقام هستند گويند : پس از تقواى تامّ تمام و اعراض كلى قلب از جميع عوالم و رفض نشأتَين و قدم بر فرق اِنّيّت و اَنانيت گذاشتن و توجه تامّ و اقبال كلى به حق و اسماء و صفات آن ذات مقدس كردن و مستغرق عشق و حبّ ذات مقدس شدن و ارتياضات قلبيه كشيدن ،
1) - حاج ميرزا جواد تبريزى (1344 ق) دانشمند بزرگ معاصر سالها در نجف اشرف در مصاحبت ملاحسينقلى همدانى به تهذيب پرداخت . در حدود سال 1320 ق به تبريز مراجعت كرد و سپس به قم آمد . خانۀ وى سالها مجلس تذكر و موعظه بود . آثارى گرانقدر در تهذيب و اخلاق دارد ؛ از جمله : لقاءاللّه ، أسرار الصلاة ، المراقبات .
2) - ر .ك : التبيان في تفسير القرآن ، ج 7 ، ص 100 ، وج 8 ، ص 348 ، و ج 10 ، ص 309 ؛ مجمع البيان ، ج 6 ، ص 770 .
3) - ر .ك : الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 119 ، وج 2 ، ص 619 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 1 ، ص 113 ، وج 2 ، ص 335 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 33 .
يك صفاى قلبى از براى سالك پيدا شود كه مورد تجليات اسمائيه و صفاتيه گردد ، و حجابهاى غليظى كه بين عبد و اسماء و صفات بود خرق شود ، و فانى در اسماء و صفات گردد ، و متعلق به عز قدس و جلال شود و تدلّى تامّ ذاتى پيدا كند ؛ و در اين حال ، بين روح مقدس سالك و حق حجابى جز اسماء و صفات نيست .
و از براى بعضى از ارباب سلوك ممكن است حجاب نورى اسمائى و صفاتى نيز خرق گردد ، و به تجليات ذاتى غيبى نائل شود و خود را متعلق و متدلّى به ذات مقدس ببيند ؛ و در اين مشاهده ، احاطۀ قيّومى حق و فناى ذاتى خود را شهود كند ، و بالعيان وجود خود و جميع موجودات را ظلّ حق ببيند ؛ و چنانچه برهاناً بين حق و مخلوق اوّل ، كه مجرد از جميع مواد و علايق است ، حجابى نيست ، بلكه [براى] مجردات مطلقاً حجاب نيست برهاناً ، همينطور اين قلبى كه در سعه و احاطه هم افق با موجودات مجرده شده ، بلكه قدم بر فرق آنها گذاشته ، حجابى نخواهد داشت . چنانچه در حديث شريف كافى و توحيد است : «إِنَّ رُوحَ الْمُؤمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالاً بِرُوحِ اللّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا»(1).
و در مناجات «شعبانيه» ، كه مقبول پيش علما و خود شهادت دهد كه از كلمات آن بزرگواران است ، عرض مىكند : «إِلَهِي ، هَبْ لِي كَمالَ الانْقِطاعِ إلَيْكَ ؛ وَأَنِرْ أَبْصارَ قُلوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها إلَيْكَ حَتّى تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلوبِ حُجُبَ النُّورِ ، فَتَصِلَ إلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ ، وَتَصيرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ . إلهي ، وَاجْعَلْني مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً»(2).
1) - «جان مؤمن به روح خدا بيشتر پيوسته است تا شعاع آفتاب به آفتاب» . مرحوم ميرزا جواد ملكى تبريزى اين حديث را از كافى و توحيد نقل مىكند ، اما در توحيد نيست ، بلكه در كتاب مصادقة الإخوان صدوق آمده است . (الكافي ، ج 2 ، ص 166 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب إخوة المؤمنين» ، حديث 4 ؛ مصادقة الإخوان ، ص 48 ، حديث 2 ؛ لقاء اللّه ، ميرزا جواد ملكى تبريزى ، ص 29)
2) - خداوندا كمال بريدن از غير به سوى خودت را به من ببخش ، و ديدگان دل ما را با پرتو نظر به خودت نوربخش تا ديدۀ دلها حجابهاى نور را بدرد . پس به معدن بزرگى برسد ، و روحهاى ما به درگاه عزّ قدس تو آويخته گردد . خدايا مرا از كسانى قرار بده كه صدايشان زدى پس اجابت كردند ، و به ايشان نظر كردى پس در برابر جلال تو مدهوش شدند ، پس پنهانى با آنان سخن گفتى و آنان آشكارا براى تو عمل كردند . (قسمتى از مناجات شعبانيه ، إقبال الأعمال ، اعمال ماه شعبان ، ص 199 ؛ بحار الأنوار ، ج 91 ، ص 99 ، حديث 13)
و در كتاب شريف الهى ، در حكايات معراج رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - چنين مىفرمايد : )ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّى * فَكَانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى((1). و اين مشاهدۀ حضوريۀ فنائيه منافات با برهان بر عدم اكتناه و احاطه و اخبار و آيات منزِّهه ندارد ، بلكه مؤيد و مؤكد آنهاست .
اكنون ببين آيا اين حملهاى بعيدِ بارد چه لزومى دارد؟ آيا فرمايش حضرت امير - عليه السلام - را كه مىفرمايد : «فَهَبْني صَبَرْتُ عَلَى عَذابِكَ ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِراقِكَ»(2). و آن سوز و گدازهاى اوليا را مىتوان حمل كرد به حور و قصور؟! آيا كسانى كه مىفرمودند كه ما عبادت حق نمىكنيم براى خوف از جهنم و نه براى شوق بهشت ، بلكه عبادت احرار مىكنيم و خالص براى حق عبادت مىكنيم(3)، باز نالههاى فراق آنها را مىتوان حمل كرد به فراق از بهشت و مأكولات و مشتهيات آن؟! هيهات! كه اين حرفى است بس ناهنجار و حملى است بسيار ناپسند . آيا آن تجليات جمال حق كه در شب معراج و آن محفلى كه احدى از موجودات را در آن راه نبود و جبرئيل امين وحى محرم آن اسرار نبود ، مىتوان گفت : ارائۀ بهشت و قصرهاى مَشيد آن بوده ، و آن انوار عظمت و جلال ارائۀ نعم حق بوده؟ آيا آن تجلياتى كه در ادعيۀ معتبره وارد است براى انبياء - عليهم السلام - شده ، از قبيل نعم و مأكول و مشروب يا باغات و قصرها بوده؟!
افسوس! كه ما بيچارههاى گرفتار حجاب ظلمانى طبيعت و بستههاى زنجيرهاى آمال و اَمانى جز مطعومات و مشروبات و منكوحات و امثال اينها چيزى نمىفهميم ؛ و
1) - «سپس نزديك و نزديكتر شد ، پس به فاصله دو كمان يا نزديكتر بود» . (النجم (53) : 8 - 9)
2) - «الها! گيرم كه بر عذاب تو صبر كردم ، چگونه جدايى از تو را تاب آورم» . «دعاى كميل» (مصباح المتهجّد ، ص 587 ، در اعمال شب نيمۀ شعبان). و نيز ر.ك: صفحه 297.
3) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 62 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 9 ، حديث 1 و2 .
اگر صاحبنظرى يا صاحبدلى بخواهد پرده از اين حجب را بردارد ، جز حمل بر غلط و خطا نكنيم . و تا در چاه ظلمانى عالم مُلك مسجونيم ، از معارف و مشاهدات اصحاب آن چيزى ادراك ننماييم . ولى اى عزيز ، اوليا را به خود قياس مكن و قلوب انبيا و اهل معارف را گمان مكن مثل قلوب ماست . دلهاى ما غبار توجه به دنيا و مشتهيات آن را دارد ، و آلودگى انغمار در شهوات نمىگذارد مرآت تجليات حق شود و مورد جلوۀ محبوب گردد .
البته با اين خودبينى و خودخواهى و خودپرستى بايد از تجليات حق تعالى و جمال و جلال او چيزى نفهميم ؛ بلكه كلمات اوليا و اهل معرفت را تكذيب كنيم . و اگر در ظاهر نيز تكذيب نكنيم ، در قلوب تكذيب آنها نماييم . و اگر راهى براى تكذيب نداشته باشيم ؛ مثل آنكه قائل به پيغمبر يا ائمۀ معصومين - عليهم السلام - باشيم ، باب تأويل و توجيه را مفتوح مىكنيم ؛ و بالجمله ، سدّ باب معرفت اللّه را مىكنيم . «مَا رَأَيْتُ شَيْئاً إلاّ وَرَأَيْتُ اللّه مَعَهُ وَقَبْلَهُ وَفِيهِ»(1)را حمل بر رؤيت آثار مىكنيم . «لَمْ أَعْبُدْ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»(2)را به علم به مفاهيم كليه مثل علوم خود حمل مىنماييم! آيات لقاءاللّه را به لقاء روز جزا محمول مىداريم . «لِي مَعَ اللّهِ حالَةٌ»(3)را به حالت رقّت قلب مثلاً حمل مىكنيم . «وَ ارْزُقْني النَّظَرَ إِلَى وَجْهِكَ الْكَريمِ»(4)و آن همه سوز و گدازهاى اوليا را از درد فراق ، به فراق حورالعين و طيور بهشتى حمل مىكنيم! و اين نيست جز اينكه چون ما مرد اين ميدان نيستيم و
1) - «نديدم چيزى را مگر آنكه خدا را همراه آن و پيش از آن و در آن ديدم» . (شرح اُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 3 ، ص 432 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 1 ، ص 117 ؛ مرآة العقول ، ج 10 ، ص 392 ؛ شرح الأسماء ، سبزوارى ، ص 516)
2) - «پروردگارى كه نديدم نپرستيدم» . (شرح اُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 1 ، ص 331 ؛ شرح الأسماء ، سبزوارى ، ص 200 و 516)
3) - «مرا با خداوند حالتى است كه هيچ فرشتۀ مقرّبى و هيچ پيامبر فرستاده شدهاى ظرفيت آن را ندارد» . (بحار الأنوار، ج 18، ص 360. در اين مصدر «وقت» به جاى «حال» آمده است)
4) - «ديدار وجه كريمت را روزيم گردان» . شبيه اين عبارت در دعاى سجدۀ پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلمآمده است : «أللّهُمَّ إنّي أَسْئَلُكَ الرِّضا بَعْدَ القَضاءِ وَبَرْدَ العَيشِ بَعدَ المَوتِ وَلَذَّةِ النَّظَرِ إلى وَجهِكَ الكَريمِ» . (إحياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 469)
جز حظ حيوانى و جسمانى چيز ديگر نمىفهميم ، همۀ معارف را منكر مىشويم . و از همۀ بدبختىها بدتر اين انكار است كه باب جميع معارف را بر ما منسد مىكند و ما را از طلب باز مىدارد و به حدّ حيوانيت و بهيميت قانع مىكند ، و از عوالم غيب و انوار الهيه ما را محروم مىكند .
ما بيچارهها كه از مشاهدات و تجليات به كلى محروميم از ايمان به اين معانى هم ، كه خود يك درجه از كمال نفسانى است و ممكن است ما را به جايى برساند ، دوريم . از مرتبۀ علم ، كه شايد بذر مشاهدات شود ، نيز فرار مىكنيم ، و چشم و گوش خود را بهكلى مىبنديم و پنبۀ غفلت در گوشها مىگذاريم كه مبادا حرف حق در آن وارد شود .
اگر يكى از حقايق را از لسان عارف شوريده يا سالك دلسوخته يا حكيم متألهى بشنويم ، چون سامعۀ ما تاب شنيدن آن ندارد و حبّ نفس مانع شود كه به قصور خود حمل كنيم ، فوراً او را مورد همه طور لعن و طعن و تكفير و تفسيقى قرار مىدهيم و از هيچ غيبت و تهمتى نسبت به او فروگذار نمىكنيم .
كتاب وقف مىكنيم و شرط استفاده از آن را قرار مىدهيم [كه] روزى صد مرتبه لعن به مرحوم ملا محسن فيض(1)كنند! جناب صدر المتألهين را ، كه سرآمد اهل توحيد است ، زنديق مىخوانيم و از هيچگونه توهينى دربارۀ او دريغ نمىكنيم . از تمام كتابهاى آن بزرگوار مختصر ميلى به مسلك تصوف ظاهر نشود - بلكه كتاب كسر أصنام الجاهلية في الردّ على الصوفية(2)نوشته - [با اين حال] او را صوفى بحت مىخوانيم.
1) - محمد محسن بن الشاه مرتضى (متوفّى 1091 ق) مشهور به «فيض كاشانى» محدّث و فقيه و عارف و حكيم قرن 11 هجرى است . وى شاگرد شيخ بهايى ، مولى محمد صالح ، سيد هاشم بحرانى و صدر المتألهين مىباشد . تأثير افكار صدرا در آثار فيض آشكار است . علاّمه مجلسى ، سيد نعمهاللّه جزايرى ، قاضى سعيد قمى و فرزندش از او استفاده كردهاند . حدود 90 اثر به او نسبت مىدهند برخى از آنها عبارت است از : تفسير الصافي ، الوافي در حديث ، المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء ، الشافي (منتخب وافي) ، علم اليقين ، الحقايق ، كلمات مكنونه ، الاُصول الأصليّة .
2) - كتاب مذكور شامل چهار مقاله است : مقالۀ اوّل در باب مقام عالم ربّانى و عارف حقيقى و بطلان اعمال متصوفان ؛ مقالۀ دوم در غايت عبادات بدنى و رياضات نفسانى ؛ مقالۀ سوم در ذكر صفات ابرار ؛ مقالۀ چهارم در مواعظ حكمى و نصايح .
كسانى كه معلوم الحال هستند و به لسان خدا و رسول - صلّى اللّه عليه و آله - ملعوناند مىگذاريم ، كسى [را] كه با صداى رسا داد ايمان به خدا و رسول و ائمۀ هدى - عليهم السلام - مىزند لعن مىكنيم! من خود مىدانم كه اين لعن و توهينها به مقامات آنها ضررى نمىزند ، بلكه شايد به حسنات آنها افزايد و موجب ارتفاع درجات آنها گردد ، ولى اينها براى خود ماها ضرر دارد و چه بسا باشد كه باعث سلب توفيق و خذلان ما گردد .
شيخ عارف ما - روحى فداه - مىفرمود هيچوقت لعن شخصى نكنيد ، گرچه به كافرى كه ندانيد از اين عالم [چگونه] منتقل شده مگر آنكه ولىّ معصومى از حال بعد از مردن او اطلاع دهد ، زيرا كه ممكن است در وقت مردن مؤمن شده باشد . پس لعن به عنوان كلى بكنيد .
يكى داراى چنين نفس قدسيهاى است كه راضى نمىشود به كسى كه در ظاهر كافر مرده توهين شود به احتمال آنكه شايد مؤمن شده باشد در دم مردن ، يكى هم مثل ما است! وَإلَى اللّه الْمُشْتَكى(1)كه واعظ شهر با آنكه اهل علم و فضل است در بالاى منبر در محضر علما و فضلا مىگفت : فلان ، با آنكه حكيم بود قرآن هم مىخواند(2)! اين به آن ماند كه گوييم : فلان با آنكه پيغمبر بود اعتقاد به مبدأ و معاد داشت!
من نيز چندان عقيده به علم فقط ندارم و علمى كه ايمان نياورد حجاب اكبر مىدانم ، ولى تا ورود در حجاب نباشد خرق آن نشود . علوم بذر مشاهدات است . گو كه ممكن است گاهى بىحجاب اصطلاحات و علوم به مقاماتى رسيد ، ولى اين از غير طريق عادى و خلاف سنت طبيعى است ، و نادر اتفاق مىافتد ؛ پس طريقۀ خداخواهى و خداجويى به آن است كه انسان در ابتداى امر وقتش را [صرف] مذاكرۀ حق كند ، و علم باللّه و اسماء و صفات آن ذات مقدس را از راه معمولى آن در خدمت مشايخ آن علم تحصيل كند ؛ و پس از آن ، به رياضات علمى و عملى معارف را وارد قلب كند كه البته نتيجه از آن
حاصل خواهد شد . و اگر اهل اصطلاحات نيست ، نتيجه حاصل تواند كرد از تذكر محبوب و اشتغال قلب و حال به آن ذات مقدس . البته اين اشتغال قلبى و توجه باطنى اسباب هدايت او شود و حق تعالى از او دستگيرى فرمايد ، و پردهاى از حجابها براى او بالا رود و از اين انكارهاى عاميانه قدرى تنزل كند ؛ و شايد با عنايات خاصۀ حق تعالى راهى به معارف پيدا كند . إنَّهُ وَليُّ النِّعَمِ .
از اين حديث شريف معلوم شود كه در وقت «معاينه» بر انسان برخى از مقامات و احوال خودش منكشف شود . و اين مطابق ضربى از برهان و موافق مكاشفات اصحاب كشف و عيان و موافق با اخبار و آثار ديگر نيز هست . انسان تا اشتغال به تعمير اين عالم دارد و وجهۀ قلبش به اين نشئه است و سكر طبيعت او را بيخود كرده و مخدرات شهوت و غضب او را تخدير نموده ، از صور اعمال و اخلاق خود بكلى محجوب است و از آثار آنها در ملكوت قلب او مهجور است ؛ پس از آنكه سكرات موت و سختىها و فشارهاى آن بر او وارد شد ، انصراف از اين نشئه تا اندازهاى حاصل مىكند ؛ و اگر از اهل ايمان و يقين است و قلب او متوجه به اين عوالم بوده ، در اواخر امر وجهۀ قلبش طبعاً متوجه به آن عالم مىشود و سائقهاى معنوى و ملائكة اللّه موكَّل بر آن نيز او را سوق به آن عالم دهند ؛ و پس از اين سوق و آن انصراف ، نمونهاى از عالم برزخ بر او منكشف شود و روزنهاى از عالم غيب بر او مفتوح گردد ، و حال خود و مقام خود تا اندازهاى بر او مكشوف گردد . چنانچه از حضرت امير - عليه السلام - منقول است إنَّهُ قالَ : «حَرامٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ أَن تَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيا حَتّى تَعْلَمَ أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ هِيَ ، أَمْ مِنْ أَهْلِ النّار»(1).
1) - حرام است بر هر نفسى كه از دنيا بيرون مىرود جز آنكه بداند از اهل بهشت است يا اهل دوزخ» . (إحياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 718 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 853)
و در اين مقام حديث شريفى است كه با آنكه طولانى است ولى چون بشارتى است براى اهل ولايت حضرت مولى الموالى و متمسكين به ذيل عنايت اهلبيت عصمت - عليهم السلام - آن را بتمامه ذكر مىكنيم . و آن حديثى است كه جناب فيض نقل مىكند در علم اليقين . قال :
وَفي كِتابِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعيدٍ اْلأهوازيِّ ، عَنْ عَبّادِ(1)بنِ مَرْوانَ ، قالَ : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللّه - عليه السلام - يَقولُ : «مِنْكُمْ وَاللّه يُقْبَلُ ، وَلَكُمْ وَاللّه يُغْفَرُ ؛ إنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَبَيْنَ اَنْ يُغْتَبَطَ وَيَرَى السُّرورَ وَقُرَّةَ الْعَيْنِ إلاّ أَنْ تَبْلُغَ نَفْسُهُ هاهُنا وَأوْمَأ بِيَدهِ إلى حَلْقِهِ» . ثُمَّ قالَ عليه السلام : «إنَّهُ إذا كانَ ذلِكَ وَاحْتَضَرَ ، حَضَرَهُ رَسولُ اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - وَعَلِيُّ وَاْلأئمَّةُ وَجَبْرَئيلُ وَميكائيلُ وَمَلَكُ الْمَوْتِ - عليهم السلام - فَيَدْنُو مِنْهُ جَبرِئيلُ - عليه السلام - فَيَقُولُ لِرَسولِ اللّه ، صلّى اللّه عليه وآله : إنَّ هذا كانَ يُحِبُّكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ، فَأَحِبَّهُ . فَيقولُ رَسولُ اللّه ، صلّى اللّه عليه وآله : يا جَبْرَئيلُ ، إنَّ هذا كانَ يُحِبُّ اللّه وَرَسولَهُ وَأَهْلَ بَيْتِهِ ، فَأَحِبَّهُ . فَيقولُ جَبْرَئيلُ : يا مَلَكَ الْمَوْتِ ، إنَّ هذا كانَ يُحِبُّ اللّه وَرَسولَهُ وَآلَ رَسولِهِ ، فَأَحبَّهُ وَارْفُقْ بهِ . فَيَدْنُو مِنْهُ مَلَكُ الْمَوْتِ - عليه السلام - فَيقولُ : يا عَبْدَاللّه ، أَخذْتَ فِكاكَ رَقَبَتِكَ؟ أخَذْتَ أمانَ بَراءتِكَ؟ تَمَسَّكْتَ بِالْعِصْمَةِ الْكُبْرى فِي الْحياةِ الدُّنْيا فَيُوَفِّقُهُ اللّه؟ فَيَقولُ : نَعَمْ . فَيَقولُ لَهُ : وَما ذاكَ؟ فَيَقولُ : وِلايَةُ عَليِّ بْنِ أَبىطالِب ، عليه السلام . فَيَقولُ : صَدَقْتَ . أَمَّا الَّذي كُنْتَ تَحْذَرُ ، فَقَدْ آمَنَكَ اللّه ؛ وَأَمَّا الَّذي كُنْتَ تَرْجُو ، فَقَد أَدْرَكْتَهُ ؛ أَبْشِرْ بِالسَّلَفِ الصالِحِ ، مُرافَقَةِ رَسولِ اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - وَعَليٍّ وَالأئمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ - عليهم السلام - . ثُمَّ يَسُلُّ نَفْسَهُ سَلاً رَفيقاً ؛ ثُمَّ يَنْزِلُ بِكَفَنِهِ مِنَ الْجَنَّةِ وَحُنوطُهُ حُنُوطٌ كَالْمِسْكِ الأذْفَرِ ، فَيُكَفَّنُ بذلِكَ الْكَفَنِ وَيُحَنَّطُ بِذلِكَ الحَنُوطِ ، ثُم يُكْسى حُلَّةً صَفْراءَ مِنْ حُلَلِ الْجَنَّةِ . فَإذا وُضِعَ فِي قَبرِهِ ، فُتِحَ لَهُ بابٌ مِنْ أَبْوابِ الْجَنَّةِ ، يَدْخُلُ عَلَيْهِ مِنْ رَوْحِها وَرَيحانِها . ثُمَّ يُقالُ لَهُ : نَمْ نَومَةَ الْعَروسِ عَلى فِراشِها ؛ أَبشِرْ بِرَوْحٍ وَرَيْحانٍ وَجَنَّةِ نَعيمٍ وَرَبٍّ غَيْرِ غَضْبانَ» .
قالَ : «وَإذا حَضَرَ الْكافِرَ الْوَفاةُ ، حَضَرَهُ رَسولُ اللّه - صلّى اللّه عليه وآله - وَعَليٌّ وَالأئِمَّةُ
1) - در مصدر چنين است ولكن در مصادر روايى «عمّار» بدل «عبّاد» آمده است .
وَجَبْرَئيلُ وَميكائيلُ وَمَلَكُ الْمَوْتِ - عليهم السلام - فَيَدْنو مِنْهُ جَبْرَئيلُ ، فَيَقُولُ : يا رَسولَ اللّه ، إنَّ هذا كانَ مُبْغِضاً لَكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ، فَأَبْغِضْهُ . فَيقولُ رَسوُلُ اللّه صلّى اللّه عليه وآله : يا جَبْرَئيلُ ، إنَّ هذا كانَ يُبْغِضُ اللّه وَرَسولَهُ وَأَهْلَ بَيْتِ رَسُولِهِ ، فَأبْغِضْهُ . فَيقولُ جَبْرَئيلُ : يا مَلَكَ الْمَوْتِ ، إنَّ هذا كانَ يُبْغِضُ اللّه وَرَسولَهُ وَأَهْلَ بيته - عليهم السلام - فَأَبْغِضْهُ وَاعْنُفْ عَلَيْهِ . فَيَدْنومِنْهُ مَلَكُ الْمَوْتِ ، فَيَقولُ : يَا عَبْداللّه ، أَخَذْتَ فَكاكَ رَقَبَتِكَ؟ أَخَذْتَ بَراءَةَ أَمانِكَ؟ تَمَسَّكْتَ بِالْعِصْمَةِ الْكُبْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا؟ فَيَقُولُ : لا . فَيَقُولُ لَهُ : أَبْشِرْيا عَدُوَّ اللّه بِسَخَطِ اللّه وَعَذابِهِ وَالنَّار . أَمَّا الَّذي كُنْتَ تَرْجُو ، فَقَدْ فاتَكَ ؛ وَأَمَّا الَّذي كُنْتَ تَحْذَرُ ، فَقَدْ نَزَلَ بِكَ . ثُمَّ يَسُلُّ نَفْسَهُ سَلاًّ عَنيفاً ؛ ثُمَّ يُوَكِّلُ بِرُوحِهِ ثَلاثَمِائةِ شَيْطانٍ يَبْزُقُونَ في وَجْهِهِ وَيَتَأذّى بِريحِهِ . فَإذا وُضِعَ في قَبْرِهِ ، فُتِحَ لَهُ بابٌ مِنْ أَبْوابِ النّار ، يَدْخُلُ عَلَيْهِ مِنْ فيحِ ريحها وَلَهَبِها»(1).
راوى حديث گويد : «شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : به خدا قسم از شما قبول شود ، و به خدا قسم شماها آمرزيده شويد . و نيست بين شما و بين اينكه مورد غبطه واقع شويد و سرور و روشنايى چشم ببينيد چيزى مگر آنكه جان شما به حلقوم رسد . پس فرمود : در وقتى كه چنين شد و حالت احتضار پيش آمد كرد ، حاضر شود پيش او پيغمبر خدا و على و امامان و جبرئيل و ميكائيل و ملك الموت - عليهم السلام - پس نزديك محتضر آيد جبرئيل و به رسول خدا عرض كند : "اين شخص شما اهلبيت را دوست مىداشت ، پس شما او را دوست داشته باشيد ." رسول خدا مىفرمايد : "اى جبرئيل ، اين شخص دوست مىداشت خداوند و رسول او و اهل بيت او را ، پس او را دوست داشته باش ." پس جبرئيل مىگويد : "اى ملك الموت اين شخص دوست مىداشت خداوند و رسول او و آل رسول او را ، پس دوست بدار او را و با او مدارا كن ." پس ملك الموت نزديك شود به محتضر و گويد : "اى بندۀ خدا ، آيا گرفتى آزادى خويش و برائت و امان خود را؟ و آيا چنگ زدى به پشتيبانهاى بزرگ در زندگانى دنيا؟" پس خداوند او را موفق كند ، و گويد : "آرى ." پس از آن ملك الموت گويد : "چه چيز بود آن؟" جواب دهد : "ولايت على بن ابىطالب عليه السلام ." مىگويد : "راست
1) - علم اليقين ، ج 2 ، ص 854 .
گفتى . اما آنچه را از آن مىترسيدى ، امان داد خداوند تو را ؛ و آنچه را كه آرزو داشتى رسيدى به او ؛ بشارت باد تو را به رفاقت گذشتگان نيكو ، رسول خدا و على و امامان از اولاد او عليهم السلام ".
پس جان او را با مدارا بگيرد ؛ و كفن از بهشت براى او آورد ؛ و حنوط او مثل مشك خوشبوى باشد . پس به آن كفن او را كفن كنند ، و به آن حنوط حنوط نمايند ؛ پس از حلّههاى زرد بهشتى حلّهاى به او بپوشانند . و وقتى كه او را در قبر گذاشتند درى از درهاى بهشت بر او باز شود كه داخل شود بر او از رَوح و ريحان بهشتى . پس از آن ، به او گفته شود : "بخواب همچون عروس در فراش خود ؛ بشارت باد تو را به رَوح و ريحان و نعمتهاى بهشت و پروردگارى كه بر تو خشمناك نيست ."
فرمود حضرت صادق عليه السلام : و وقتى كه در رسد كافر را مرگ ، حاضر شود پيش او رسولخدا و على و امامان و جبرئيل و ميكائيل و ملك الموت عليهم السلام . پس ، جبرئيل نزديك او آيد و گويد : "اى رسول خدا ، همانا اين شخص بغض داشت به شما اهل بيت ، پس بغض داشته باش به او ." رسول خدا مىفرمايد : "اى جبرئيل ، اين بغض داشت به خدا و رسول او و اهل بيت رسول او ، پس بغض داشته باش [به] او ." پس جبرئيل گويد : "اى ملك الموت ، اين شخص بغض داشت به خدا و رسول او و اهل بيتش ، پس بغض داشته باش به او و سخت بگير بر او ." پس ملك الموت نزديك [شود] به او و مىگويد : اى بندۀ خدا ، آزادى خود را گرفتى؟ برائت و امان خود را گرفتى؟ به نگهبان بزرگ تمسّك جستى در زندگانى دنيا؟" مىگويد : "نه ." پس مىگويد ملك الموت به او : "بشارت باد تو را اى دشمن خدا به غضب خداوند و عذاب او و آتش . اما آنچه را كه آرزو داشتى ، فوت شد از تو ؛ و آنچه را مىترسيدى ، نازل شد به تو ." پس از آن ، بيرون آورد جانش را بيرون آوردن سختى ؛ پس از آن بگمارد به روح او سيصد شيطان را كه آب دهن به روى وى افكنند و اذيت شود از بوى آن . و وقتى او را در قبر نهند ، باز شود به رويش درى از درهاى آتش ؛ داخل شود بر او از وزش باد آن و شعلۀ آن» انتهى .
در ذكر برزخ و قبر و ببايد دانست كه عالم برزخ هر كس نمونهاى از نشئۀ قيامت اوست . و برزخ عالم متوسط بين اين عالم و عالم قيامت است ، و روزنهاى از بهشت و جهنم به سوى آن باز است . چنانچه در ذيل اين حديث شريف اشاره به آن شده ؛ و در حديث معروف نبوى : «اَلْقَبْرُ إمّا رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ ؛ أَوْ حُفْرَةٌ مِن حُفْرَ النِّيرانِ»(1)نيز اشاره به همين معنا است .
پس ، معلوم شد كه انسان در وقت احتضار و معاينه ، آثار و صور اعمال خود را مشاهده مىكند و بشارت جنّت و نار را از ملك الموت مىشنود . و چنانچه اين آثار بر او تا اندازهاى كشف مىشود ، آثارى كه از اعمال و افعال در قلب حاصل شده ، از نورانيت و شرح صدر و وسعت ، و اضداد اينها ، مثل كدورت و ضيق صدر و ظلمت و فشار ، را نيز معاينه مىكند .
پس ، در نزد معاينۀ برزخْ قلب مستعد شود براى معاينۀ نفحات لطيفۀ لطفيه و جماليه ، و در آن ، آثارِ تجليات لطف و جمال بروز كند ، اگر از اهل سعادت و ايمان باشد .
پس ، قلب حبِّ لقاءاللّه پيدا كند و آتش اشتياق جمال محبوب در قلبش افروخته گردد ، اگر از اهل سابقۀ حُسنى و حبّ و جذبۀ ربوبى بوده . و جز خداوند كسى نداند كه در اين تجلى و شوق چه لذاتى و كراماتى است .
و اگر اهل ايمان و عمل صالح بوده ، از كرامات حق تعالى به او به اندازۀ ايمان و اعمالش عنايت شود ، و آنها را بالعيان در دم احتضار ببيند . پس ، اشتياق موت و لقاء كرامات حق در او حاصل شود و با رَوح و راحت و بهجت و سرور از اين عالم منتقل شود . و لذت اين بهجت و سرور را و طاقت رؤيت اين كرامات را چشمهاى مُلكى و ذايقههاى دنيايى ندارد .
1) - «گور انسان يا باغى از باغهاى بهشت است يا گودالى از گودالهاى دوزخ» . (بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 275 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 219)
و اگر از اهل شقاوت و جحود و كفر و نفاق و اعمال قبيحه و افعال سيّئه باشد ، هر كس به اندازۀ حظّ و بهرۀ خود و آنچه در دار دنيا كسب نموده ، از آثار غضب و قهر الهى و دار اشقيا براى او نمونه كشف شود ؛ و چنان وحشت و انقلابى در او پيدا شود كه هيچ چيز پيش او مبغوضتر از تجليات جلاليه و قهريۀ حق نباشد . و در اثر اين بغض و عداوت چنان سختى و فشار و ظلمت و عذابى براى او حاصل شود كه جز ذات مقدَّس حق كسى نمىتواند اندازۀ آن را بفهمد . و اين براى اشخاصى است كه در اين عالم جاحد و منافق و دشمن خدا و اولياى او بودند . و براى اهل معاصى و كبائر به اندارۀ كسبى كه كردند نمونهاى از جهنم خودشان براى آنها ظاهر شود ؛ و در اين حال هيچ چيز پيش آنها مبغوضتر از انتقال از اين عالم نيست . پس ، آنها را با عنف و فشار و سختى و زحمت منتقل كنند . و حسرتهايى در دل آنهاست در اين حال كه به اندازه درست نيايد .
و از اين بيان معلوم شد كه انسان در وقت معاينه و احتضار ، معاينۀ آنچه در خود بوده و از آن مطلع نبوده مىنمايد . و بذر اين معاينه را خود در مملكت وجود خود نموده . حيات دنيايى پردۀ ساترى بود به روى معايب ما و حجابى بود براى اهل معارف ؛ اين پرده كه برداشته شد و اين حجاب كه خرق شد ، انسان آنچه كه در خود بود و خود تهيه كرده بود ، نمونهاى از آن را شهود مىكند . انسان در عوالم ديگر از عذاب و عقاب جز آنچه خود در اين عالم تهيه كرده نخواهد ديد ؛ و هر چه در اين عالم از اعمال صالحه و اخلاق حسنه و عقايد صحيحه داشته ، در آن عالم صورت آن را بهعيان ببيند با كرامتهاى ديگرى كه حق به تفضل خويش به او عنايت فرمايد . در ذيل آيۀ شريفۀ )فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ .. .((1)الآيه در صافى از مجمع نقل مىكند كه از حضرت امير - عليه السلام - حديث مىكند كه «هِيَ أَحْكَمُ آيَةٍ فِي الْقُرْآنِ ؛ وَكانَ رَسولُ اللّه [صلّى اللّه عليه وآله] يُسَمِّيهَا «الْجامِعَةَ»(2).
1) - الزلزلة (99) : 7 .
2) - «اين آيه محكمترين آيۀ قرآن است ، و پيغمبر آن را «جامعه» مىناميد» . در تفسير الصافي ، (در تفسير آيۀ 7 «زلزال») اين حديث را به «قيل» نسبت داده ؛ و چنين فرموده است : و قرئ (يُرَه) بضمّ الياء فيهما ورواها في المجمع عن علي عليهالسلامقيل : «هي أحكم .. .» و در مجمع (در تفسير همين آيه) از عبداللّه بن مسعود نقل كرده است . (تفسير الصافي ، ج 5 ، ص 358 ؛ مجمع البيان ، ج 10 ، ص 800 )
پس بايد دانست كه اگر در اين عالم محبت به حق تعالى و اولياى او پيدا كنيم و طوق اطاعت آن ذات مقدس را بر گردن نهيم و وجهۀ قلب را الهى و ربّانى كنيم ، در وقت معاينه عين حقيقت با صورت جميله بر ما ظاهر گردد . و به عكس ، اگر وجهۀ قلب دنيايى شد و از حق منصرف شد ، كم كم ممكن است تخم عداوت حق و اوليا در آن كِشته شود ، و در وقت معاينه اين عداوت شدت كند و آثار غريبۀ موحشه از آن بروز كند ، چنانچه شنيدى .
پس ، از مهمات امور مواظبت به اين امر است كه انسان حالت قلب را الهى كند و وجهۀ آن را به جانب حق و اولياى او و دار كرامت او متوجه كند ، و اين با تفكر در آلاء و نعماى ذات مقدس و مواظبت به اطاعت و عبادت البته حاصل مىشود ؛ ولى انسان بايد اعتماد بر نفس و اعمال خود نكند ، و در هر حال ، خصوصاً در خلوات ، با تضرع و زارى از حق تعالى بخواهد كه محبت خودش را در دلش القاء فرمايد و قلبش را به نور معرفت و محبتش روشنى بخشد ، و محبت دنيا و غير خودش را از دلش بيرون كند . البته اين دعا در اوّل امر بىمغز و محض لقلقۀ لسان است ، زيرا كه با محبت مفرط به دنيا خواهش زوال آن جداً مشكل است ؛ ولى پس از مدتى تفكر و مواظبت و به دل فهماندنِ نتايج حسنۀ محبهاللّه و نتايج سيّئه حب دنيا را ، اميد است كه حقيقت پيدا كند ان شاءاللّه .
بدانكه نسبت حبّ و بغض و امثال اينها به حق - تعالى شأنه - كه در لسان قرآن و احاديث شريفه وارد شده ، به آن معناى متفاهم عرفى نيست ؛ زيرا كه لازمۀ امثال اين صفاتْ انفعال نفسانى است ، كه حق تعالى از آن منزه است . و در اين مختصر تفصيل در اين باب مناسب نيست ، پس به اشارۀ اجماليه قناعت مىكنيم :
بايد دانست كه بسيارى از اوصاف و احوال است كه پس از تنزل از عوالم غيبيۀ تجرديه و حصول نشئه ملكيۀ طبيعيه ، كه عالم فرق بلكه فرق الفرق است ، به صورتى درآيند كه غير از صور غيبيۀ تجرديه است در آثار و لوازم ؛ چنانچه افلاطونيين ، كه تمام موجودات ملكيه را مظاهر ارواح غيبيه و نازلۀ حقايق ملكوتيه و امثال مُثُل افلاطونيه مىدانند ، عوارض و كيفياتى را كه در اين عالم به وجود غير جوهرى موجودند ، در آن عالمْ صور تجليات ذاتيۀ آنها ، كه به عين وجود آنها موجود است ، مىدانند(1)؛ بنابراين ، چنين گوييم كه امثال اين اوصاف و احوال ، كه در عالم مُلك ملازم با يك نحوه تجدد و انفعالى است ، در عوالم غيبيه و نشآت تجرديه ، خصوصاً در عالم اسماء الهى و مقام واحديت ، به يك صورت منزه مبرا از جميع نقايص موجودند ، و تعبيرات از آنها به حسب نشئۀ تجرديه ، يا صُقع ربوبى ، غير از اين عالم است . مثلاً
تجليات رحمانيه و رحيميه را ، كه تجليات جماليه و لطفيه و حبّيه و اُنسيه نيز گوييم ، اگر در اين عالم ظهور پيدا كند ، به صورت حبّ و رحمت و تلطف ملازم با انفعال است . و اين از شدت ضيق اين عالم است .
و در حديث است كه از براى رحمت صد جزء است كه يك جزء از آن در اين عالم نازل شده است ؛ و به آن يك جزء اين رحمتهايى كه در اين عالم است متحقق است(2)؛ مثل رحمت بين فرزند و والدين و امثال آن . چنانچه تجليات قهريه و مالكيه ، كه از تجليات جلال است ، در اين عالم به صورت بغض و غضب ظهور پيدا كند .
و بالجمله ، باطن حبّ و بغض و غضبْ رحمانيت و قهّاريت ، و تجليات جمال و جلال است . و آن تجليات به عين ذات موجودند ؛ و كثرت و تجدد و انفعال در آنها راه ندارد ؛
1) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 2 ، ص 46 .
2) - اشاره است به حديث پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم كه فرمود : «إِنَّ للّه عَزَّ وَجَلَّ مَائَةَ رَحمَةٍ ، أَنزَلَ مِنها واحِدَةً إلى الأَرضِ فَقَسَّمها بَيْنَ خَلْقِه فَبِها يَتَعاطَفُونَ وَبِها يَتراحَمُونَ . وأَخَّرَ تِسعاً وَتِسعينَ يَرحَمُ بَها عِبادَهُ يَومَ القِيامَةِ» ؛ «خداوند تعالى صد رحمت دارد كه از آنها يكى را بر زمين فرود آورد . پس به سبب آن است كه به يكديگر مهر مىورزند و بر يكديگر مىبخشايند . و نود و نه رحمت ديگر را وانهاد به روز واپسين تا با آنها بر بندگانش ببخشايد» . (مجمع البيان ، ج 1 ، ص 94 ؛ شرح دعاء السحر ، امام خمينى قدسسره ، ص 53)
چنانچه ظهور رحمانيت و قهّاريتْ محبّتها و مَبغضتهايى است كه در اين عالم موجود است . و چون مظهرْ فانىِ در ظاهر ، و ظاهر متجلى در مَظهر است ، تعبير از هر يك به ديگرى در بعضى مقامات ناروا نيست . بنابراين ، بغض حق تعالى به عبدْ ظهور به قهّاريت و انتقام است ؛ و حبّ او ، به رحمت و كرامت است . وَاللّه الْعالِمُ .
حديث بيست و نهم [ وصاياى رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم به امير المؤمنين على علیه السلام ]
الحديث التاسع والعشرون : بِالسَّنَدِ المُتَّصِلِ إلى أَفْضَلِ الْمُحَدِّثينَ وَأَقْدَمِهِم ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنيِّ - رضي اللّه عنه - عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ ، عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ ، قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - يَقُولُ : «كَانَ فِي وَصِيَّةِ النَّبِيِّ - صلّى اللّه عليه وآله وسلّم - لِعَلِيٍّ - عليه السلام - أَنْ قَالَ : يَا عَلِيُّ أُوصِيكَ فِي نَفْسِكَ بِخِصَالٍ ، فَاحْفَظْهَا عَنِّي . ثُمَّ قَالَ : اللَّهُمَّ أَعِنْهُ . أَمَّا الأُولى : فَالصِّدْقُ . وَلاَ يَخْرُجَنَّ مِنْ فِيكَ كَذِبَةٌ أَبَداً . وَالثَّانِيَةُ : الْوَرَعُ . وَلاَ تَجْتَرِئْ عَلَى خِيَانَةٍ أَبَداً . وَالثَّالِثَةُ : الْخَوْفُ مِنَ اللّهِ عَزَّ ذِكْرُهُ كَأَنَّكَ تَرَاهُ . وَالرَّابِعَةُ : كَثْرَةُ الْبُكَاءِ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ تَعالى . يُبْنَى لَكَ بِكُلِّ دَمْعَةٍ أَلْفُ بَيْتٍ فِي الْجَنَّةِ . وَالْخَامِسَةُ : بَذْلُكَ مَالَكَ وَدَمَكَ دُونَ دِينِكَ . وَالسَّادِسَةُ : الأَخْذُ بِسُنَّتِي فِي صَلاَتِي وَصَوْمِي وَصَدَقَتِي : أَمَّا الصَّلاَةُ فَالْخَمْسُونَ رَكْعَةً ؛ وَأَمَّا الصِّيَامُ فَثَلاَثَةُ أَيَّامٍ فِي الشَّهْرِ : الْخَمِيسُ فِي أَوَّلِهِ وَالأَرْبَعاءُ فِي وَسَطِهِ وَالْخَمِيسُ فِي آخِرِهِ ؛ وَأَمَّا الصَّدَقَةُ فَجُهْدَكَ حَتَّى تَقُولَ قَدْ أَسْرَفْتُ وَلَمْ تُسْرِفْ وَعَلَيْكَ بِصَلاَةِ اللَّيْلِ ، وَعليك بِصَلاة اللّيلِ ، وَعليكَ بصَلاة اللّيل ، وَعَلَيْكَ بِصَلاَةِ الزَّوَالِ ، وَعَلَيْكَ بِصَلاَةِ الزَّوَالِ ، وَعَلَيْكَ بِصَلاَةِ الزَّوَالِ ؛ وَعَلَيْكَ بِتِلاَوَةِ الْقُرْآنِ عَلَى كُلِّ حَالٍ ؛ وَعَلَيْكَ بِرَفْعِ يَدَيْكَ فِي صَلاَتِكَ وَتَقْلِيبِهِمَا ؛ وَعَلَيْكَ بِالسِّوَاكِ عِنْدَ كُلِّ وُضُوءٍ ؛ وَعَلَيْكَ بِمَحَاسِنِ الأَخْلاَقِ فَارْتَكِبْها وَمَسَاوِي الأَخْلاَقِ فَاجْتَنِبْهَا فَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ ، فَلاَ تَلُومَنَّ إِلاَّ نَفْسَكَ»(1).
1) - الكافي ، ج 8 ، ص 79 ، حديث 33 (با تفاوت اندكى) ؛ الوافي ، ج 26 ، ص 167 ، حديث 9 .
ترجمه : «ابن عمّار گويد : شنيدم از حضرت صادق - عليه السلام - كه مىفرمود : «در وصيت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - به على - عليه السلام - اين بود كه فرمود : "اى على ، سفارش مىكنم تو را در جان خودت به خويهايى ؛ نگاهدار آنها را از من" . پس از آن گفت : "خداوندا ، اعانت فرما او را . اما اوّلى : راست گفتارى است . خارج نشود از دهان تو دروغى هيچگاه . و دومى : پرهيزگارى است . و جرئت مكن بر خيانت هرگز . سوم : ترسناكى از خداوند است چنانچه گويى او را مىبينى . چهارم : گريۀ بسيار از ترس خداوند است . بر پا مىشود براى تو به هر قطرۀ اشكى هزار خانه در بهشت . پنجم : بخشيدن تو است مال و خونت را در راه دينت . ششم : گرفتن طريقۀ من است در نماز و روزه و صدقهام : اما نماز پنجاه ركعت ؛ اما روزه پس سه روز در ماه : پنجشنبه در اوّل ، و چهارشنبه در وسط ، و پنجشنبه در آخر آن ؛ و اما صدقه به قدر طاقت خود تا آنكه گويى اسراف كردم و حال آنكه اسراف نكردى . و ملازم باش با نماز شب ؛ و ملازم [باش] با نماز شب ؛ و ملازم باش با نماز شب . و بر تو [باد] به نماز ظهر ، و بر تو باد به نماز ظهر ، و بر تو باد به نماز ظهر . و بر تو باد به خواندن قرآن در هر حال . و بر تو باد به بلند نمودن دستهاى خود را در نماز و برگرداندن آنها را . و بر تو باد به مسواك نمودن در نزد هر وضويى . و بر تو باد نيكويىهاى اخلاق ، پس آن را ارتكاب كن ؛ و بدىهاى اخلاق ، پس از آنها دورى كن . پس اگر نكردى ، ملامت مكن مگر خود را"» .
شرح : «خصال» جمع خصلت است و به معناى خوى است ؛ چنانچه در صُراح است(1). و بنابراين ، استعمال آن در مطلق افعال و اخلاق ، چنانچه در اين حديث شريف و غير آن وارد است ، مجاز است . و شايد خصلت اعمّ از خوى باشد ، تا در اين نحو استعمالات به طريق حقيقت باشد .
قوله : «الورع» ، به فتح راء ، و «رِعَة» مصدر «وَرِ عَ يَرِ عُ» ، به كسر راء در هر دو است ؛ به معناى تقوا يا شدت تقوا و كمال پرهيزگارى است . و شايد از وَرَّعْتُهُ تَوْريعاً ، أَي كَفَفْتُهُ اخذ شده باشد ؛ زيرا كه ورع در حقيقت كفّ نفس و نگاهدارى آن است از تعدّى از
1) - صراح اللغة ، ص 268 ، فصل الخاء من باب اللاّم .
حدود شرع و عقل . يا از وَرَّعَ به معناى ردَّ مأخوذ باشد . يُقال : وَرَّعتُ الإبِلَ عَنِ الْماء . إذا رَدَدْتَها(1)؛ زيرا كه نفس را ردّ مىكنى از مشتهيات خود و ارتكاب آنها .
قوله : «لا تَجْتَري» از باب «افتعال» به معناى جسارت و شجاعت و كثرت اقدام در امور است . فى الصِّحاح عن أبي زيد : «الْجُرْأَةُ مِثالُ الْجُرْعَةِ الشَّجاعَةُ» . و نيز در صحاح است : الْجَرئُ ، المِقْدامُ(2).
قوله : «فَجُهْدُكَ» «الجُهْدُ» ، بضمّ الجيم و فتحها ، الطاقَةُ وَالْمَشَقَّةُ . يُقالُ : جَهَدَ دابَّتَهُ وَأَجْهَدَها(3). در وقتى كه آن را به سير واداشت فوق طاقتش . و «جَهْد» به معناى جدّيت و پافشارى نيز هست . و در اين حديث همۀ معانى مناسب است .
قوله «عَلَيْكَ بِصَلاةِ اللَّيلِ» «عَلَيكَ» اسم فعل است ؛ و استعمال مىشود به معناى فعل متعدى يا به جاى آن . عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ ، أَي اِلْزَمُوا . و بنابراين ، «باء» براى تأكيد و تقويت است نه براى تعديه . و در مجمع البحرين گفته است كه اگر با «باء» متعدى شد ، به معناى اسْتَمْسِكْ است(4). و اين نحو تعبير در فارسى نيست . و در عربى در مقام مبالغه در شأن آن امر مىگويند . و شايد تعبير قريب به آن در فارسى چنين باشد : بچسب به فلان كار . و اما ترجمۀ آن به مثلِ «بر تو باد به فلان» مطابق با تعبيرات متعارفه نيست . و ما ان شاء اللّه بيان مناسبات حديث شريف را در ضمن مقدمه و چند فصل مىنماييم .
در اين حديث شريف از جهات عديده معلوم مىشود كه اين وصيتهايى كه جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به جناب مولا امير المؤمنين - عليه السلام
يكى آنكه به جناب امير المؤمنين - عليه السلام - وصيت فرمودند ، با آنكه آن سرور منزّهتر از آن [بودند] كه احتمال مسامحه در حدود شرعيه و در اوامر الهيه نسبت به ايشان برود ؛ ولى چون خود مطلب در نظر مبارك رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - خيلى مهم بوده ، از سفارش خوددارى نفرمودند .
و خيلى متعارف است كه امرى را كه در نظر ايشان مهم است و اعتنا به شأن آن دارد ، براى اظهار اهميت آن سفارش مىنمايد ، ولو به كسى كه بداند آن را اتيان مىكند .
اما احتمال آنكه سفارش به آن حضرت براى ايصال به سايرين باشد ، از قبيل «إيّاك أعني .. .»(1)بعيد است ؛ زيرا كه سوق حديث شهادت مىدهد كه به خود حضرت توجه داشته و منظور نظر مستقلاً آن بزرگوار بوده ؛ چنانچه كلمۀ «فِي نَفْسِكَ» و امر به حفظ و دعاى به اعانتْ شاهد است . و اين نحو وصيتها متعارف بوده است ، و بين ائمۀ طاهرين - عليهم السلام - بعضى به بعضى - رايج بوده ؛ و هر يك از سوق عباراتشان معلوم است كه منظور خود آن بزرگواران بودهاند ؛ چنانچه در يكى از وصيتها جناب امير المؤمنين - عليه السلام - مىفرمايد به حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام : «اين وصيت من است به شما دو نفر و ساير اهل بيتم و آن كسى كه كتاب من به او برسد»(2). و معلوم است كه در اين وصيت حسنين - عليهما السلام - داخل بودند . و اين وصيتها كشف مىكند از شدت اهميت مطلب ، و شدت علاقۀ آن بزرگواران بعضى به بعضى .
بالجمله ، نفسِ بودنِ جناب امير المؤمنين - عليه السلام - طرف وصيت ، كشف از بزرگى مطلب و اهميت آن مىكند .
و ديگر آنكه با اينكه طرف حضرت امير بوده و آن جناب ممكن نبود از وصيت حضرت رسول تخطّى فرمايد و فتور و سستى نمايد ، با اين وصف ، با اين
1) - اشاره است به ضربالمثل مشهور : إيّاكَ أعني وَاسمَعي ، يا جارة كه مرادف آن در فارسى اين است : «در به تو مىگويم ديوار تو بشنو» . (مجمع الأمثال ، ج 1 ، ص 50 ؛ مجمع البحرين ، ج 3 ، ص 252 ، مادۀ «جور» ؛ أمثال و حكم ، دهخدا ، ج 1 ، ص 318)
2) - «أُوصِيكُمَا وَجَمِيعَ وُلْدِي وَأَهْلِي وَمَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي .. .» . (نهج البلاغة ، ص 421 ، نامۀ 47)
تأكيدات اكيده مطلب را ادا فرموده .
و ديگر آنكه پس از آنكه فرمود : «وصيت مىكنم تو را» ، براى جلب نظر آن سرور به اهميت وصيتها فرمود : «حفظ [كن] آنها را از من» . و پس از آن ، براى آنكه علاقه داشت كه حضرت اين مهمات را اتيان كند ، دعا كرد كه «خداوندا! او را اعانت فرما» .
و ديگر تأكيداتى كه در هر يك از جملهها على حِدَه ذكر فرموده ، از قبيل «نون» تأكيد ، و تكرار ، و غير آن كه محتاج به ذكر نيست .
پس ، معلوم شد كه اين مطالب از مهمات است . و البته معلوم است كه در هيچيك از اين امور براى خود آن بزرگوار نفعى متصور نيست ؛ بلكه مقصود نفع رساندن به طرف بوده . و جناب امير - عليه السلام - گرچه طرف مخاطبه است اصالةً ، ولى چون تكاليفِ عمومىِ مشترك است ، بايد حتىالامكان جدّيت كنيم كه وصيتهاى جناب رسول زمين نماند . و بايد بدانيم كه شدت علاقۀ جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به حضرت امير - عليه السلام - اقتضا مىكند كه نفع اين مطالب خيلى زياد باشد و اهميت آنها بسيار باشد كه به اين طرز بيان فرموده است وَاللّه الْعالِمُ .
يكى از وصاياى جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - ملازمت با راستى و اجتناب از دروغ است ، كه از تقديم ذكر آن معلوم مىشود كه در نظر محترمشان بيشتر از ساير وصايا اهميت داشته . و ما ذكر مفاسد كذب را مقدم مىداريم بر مصالح صدق . پس بدانكه اين رذيله از امورى [است] كه عقل و نقل متفق بر قبح و فسادش هستند . و خود آن فى نفسه از كبائر و فواحش است ، چنانچه اخبار دلالت بر آن دارد(1). و علاوه ، گاه شود كه بر آن مترتب شود مفاسد ديگرى كه قبح و فسادش كمتر از اين موبقه
1) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 318 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 46 ، حديث 25 ، 33 و36 .
نيست . بلكه گاهى شود كه به واسطۀ كشف يك دروغ ، انسان بهطورى از درجۀ اعتبار پيش مردم ساقط مىشود كه تا آخر عمر جبرانش را نتوان كرد . خدا نكند كسى معروف شود به دروغگويى كه هيچ چيز شايد بيشتر از اين به حيثيت انسان لطمه نمىزند . و علاوه بر اينها ، مفاسد دينى و عقوبات اخروى آن نيز بسيار است . و ما به ذكر بعضى از احاديث شريفه در اين باب اكتفا مىنماييم ؛ و چون مطلب از امور واضحۀ رايجه است از طول كلام اجتناب مىنماييم .
رُوِيَ فِي الوسائل عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالاً وَجَعَلَ مَفَاتِيحَ تِلْكَ الأَقْفَالِ الشَّرَابَ ؛ وَالْكَذِبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرَابِ»(1).
«فرمود حضرت باقر العلوم عليه السلام : خداى تعالى قرار داد براى شرّ قفلهايى ؛ و كليدهاى آن قفلها را شراب قرار داد ؛ و دروغگويى از شراب بدتر است» .
اكنون قدرى تفكر كن در اين حديث شريف كه از عالم آل محمد - عليهم السلام - صادر شده است ، و در كتابى كه مرجع تمام علماى امت است مذكور گرديده و تمام علما - رضوان اللّه عليهم - آن را قبول فرمودند ، ببين آيا راهى براى عذر باقى مىماند؟
آيا اين سهلانگارى از دروغ جز از ضعف ايمان به اخبار اهل بيت عصمت - عليهم السلام - از چيز ديگر مىشود؟
ما صور غيبيۀ اعمال را نمىدانيم و ارتباطات معنويۀ مُلك و ملكوت را واقف نيستيم ، از اين جهت از اين نحو اخبار تحاشى مىكنيم و امثال اينها را حمل به مبالغه مثلاً مىنماييم ؛ و اين خود طريقۀ باطلى است كه از جهل و ضعف ايمان مىباشد . فرضاً كه اين حديث شريف را به مبالغه حمل كنيم ، آيا اين مبالغه بايد به موقع باشد؟ آيا هر چيزى را مىشود گفت از شراب بدتر است ، يا بايد طورى شرّ آن عظيم باشد كه با مبالغه توان گفت از شراب بالاتر است؟
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 338 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكذب» ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 244 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 138 ، حديث 3 .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قالَ : «الْكَذِبُ هُوَ خَرَابُ الإِيمَانِ»(1).
«فرمود حضرت باقر العلوم - عليه السلام - كه دروغگويى خرابى ايمان است» .
حقيقتاً اينطور اخبار دل انسان را مىلرزاند و پشت انسان را مىشكند . گمان مىكنم كه دروغ از مفاسد اعمالى است كه از بس شايع است قبحش به كلى از بين رفته! ولى يك وقت تنبه پيدا مىكنيم كه ايمان كه سرمايۀ حيات عالم آخرت است به واسطۀ اين موبقه از دست ما رفته و خود ما نفهميديم .
و از حضرت ثامن الائمة - عليهم السلام - روايت شده كه فرمود : «از حضرت ختمى مرتبت سؤال شد آيا مؤمن جبان و ترسو مىشود . فرمود آرى . سؤال شد آيا بخيل مىشود؟ فرمود آرى . عرض شد آيا كذّاب مىشود؟ فرمود نه»(2).
و از حضرت صدوق الطايفه منقول است كه فرمود از فرمايشات رسول خداست : «أَرْبَى الرِّبَا الْكَذِبُ»(3). «دروغ از ربا بالاتر است» . با آنكه تشديد در امر ربا بهطورى شده است كه انسان را به حيرت در مىآورد .
و از امورى كه انسان بايد ملتفت آن باشد اين است كه دروغ به عنوان شوخى و مزاح هم در اخبار از آن تكذيب شده است و تشديد در امر آن گرديده ؛ و علما فتواى به حرمت آن نيز مىدهند .
چنانچه صاحب وسائل - رحمه اللّه - در عنوان باب ، كه مطابق فتواى اوست ، فرموده : «بابُ تحريمِ الكذبِ في الصغيرِ والكبير والجِدِّ والهَزْلِ عَدا ما اسْتُثْنِيَ(4).
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 339 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكذب» ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 244 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 138 ، حديث 4 .
2) - مُعَمَّرِ بْنِ خَلاَّدٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عليهالسلام قَالَ : «سُئِلَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَكُونُ الْمُؤمِنُ جَبَاناً؟ قَالَ : نَعَمْ . قيلَ : وَيَكُونُ بَخِيلاً؟ قَالَ : نَعَم . قِيلَ : وَيَكُونُ كَذَّاباً؟ قَالَ : لاَ» . (المحاسن ، ص 118 ، حديث 126 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 245 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 138 ، حديث 11)
3) - من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 272 ، حديث 8 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 246 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 138 ، حديث 12 .
4) - وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 250 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 140 .
و از كافى شريف سند به حضرت باقر - عليه السلام - رساند كه فرمود حضرت على بن الحسين - عليهما السلام - به فرزندان خود مىفرمود : «بپرهيزيد از دروغ كوچك و بزرگ در تمام سخنهاى خود ، چه جدّى باشد يا شوخى ؛ زيرا كه انسان اگر در امر كوچك دروغ گفت ، جرئت پيدا مىكند بر امر بزرگ . آيا نمىدانيد كه پيغمبر خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود كه "بندۀ خدا راستى را پيشۀ خود مىكند تا آنكه خداوند او را صدّيق مىنويسد ؛ و دروغسرايى را پيشۀ خود مىكند تا آنكه خداى تعالى او را كذّاب مىنويسد(1)"» .
و در كافى سند به جناب اَصبغ بن نُباته رساند ، قَال : قَال أميرُ المؤمنين عليه السلام : «لاَ يَجِدُ عَبْدٌ طَعْمَ الأِيمَانِ حَتَّى يَتْرُكَ الْكَذِبَ هَزْلَهُ وَجِدَّهُ»(2). «نمىچشد بندهاى مزۀ ايمان را ، مگر آنكه ترك كند دروغ را در شوخى و جدّى» .
و در وصاياى رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به حضرت اباذر غفارى است : «يَا أَبَا ذَرٍّ ، وَيْلٌ لِلَّذِي يُحَدِّثُ فَيَكْذِبُ لِيُضْحِكَ بِهِ الْقَوْمَ . وَيْلٌ لَهُ ، وَيْلٌ لَهُ»(3). «واى بر كسى كه نقل كلامى كند به دروغ تا مردم بخندند به آن . واى بر او ، واى بر او» .
اكنون با اين همه اخبار و تشديدات رسول خدا و ائمۀ هدى - عليهم السلام - خيلى جرأت و شقاوت مىخواهد كه انسان اقدام به اين امر بزرگ و خطيئۀ مهمه نمايد . و چنانچه دروغگويى از مفاسد بسيار مهمه شمرده شده ، صدق لهجه و راستى گفتار از محاسن بسيار مهم است . و در اخبار اهل بيت از آن مدح بليغ شده است ، و ما به ذكر
1) - عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام قَالَ : «كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ - صَلَواتُ اللّه عَلَيْهِمَا - يَقُولُ لِوُلْدِهِ : اتَّقُوا الْكَذِبَ ، الصَّغِيرَ مِنْهُ وَالْكَبِيرَ ، فِي كُلِّ جِدٍّ وَهَزْلٍ ؛ فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذَا كَذَبَ فِي الصَّغِيرِ ، اجْتَرَى عَلَى الْكَبِيرِ . أَمَا عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ، قَالَ : مَا يَزَالُ الْعَبْدُ يَصْدُقُ حَتَّى يَكْتُبَهُ اللَّهُ صِدِّيقاً ؛ وَمَا يَزَالُ الْعَبْدُ يَكْذِبُ حَتَّى يَكْتُبَهُ اللّهُ كَذَّاباً» . (الكافي ، ج 2 ، ص 338 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكذب» ، حديث 2 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 250 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 140 ، حديث 1 )
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 340 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الكذب» ، حديث 11 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 250 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 140 ، حديث 2 .
3) - الأمالي ، طوسى ، ص 537 ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 251 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 140 ، حديث 4 .
بعض آن اكتفا مىنماييم .
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِالْخَيْرِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الاجْتِهَادَ وَالصِّدْقَ وَالْوَرَعَ»(1). فرمود : «باشيد دعوتكنندگان مردم به نيكويى به غير زبانهاى خويش ، تا ببينند از شما جدّيت در امر خير و عبادت و راستگفتارى و پرهيزگارى را» .
و جناب صدوق سند به رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - رساند كه فرمود :
«نزديكترين شما به من روز قيامت و لازمترين اشخاص بر من شفاعت او ، راستگويان شماست در حديث ؛ و ادا كنندهترين شماست امانت را ؛ و نيكوترين شماست در خُلق ؛ و نزديكترين شماست به مردم»(2).
و آن را يكى از منازل سالكين و منازل سايرين شمردهاند و آن را بهطورى كه جناب عارف معروف ، خواجه عبداللّه انصارى تعريف فرموده است : «هُوَ تَوَقٍّ مُسْتَقْضىً عَلى حَذَرٍ ، أَوْ تَحَرُّجٌ عَلى تَعْظيمٍ»(3). يعنى ، ورع عبارت است از نگاهدارى كامل و آخر مرتبۀ حفظ نفس ، و در عين حال ترسناك بودن از لغزش ؛ يا سختگيرى بر نفس است براى تعظيم حق .
و اين شامل شود تمام مراتب آن را ؛ زيرا كه از براى ورع مراتب بسيار است ؛ چنانچه ورع عامه اجتناب از كبائر است ؛ و ورع خاصه اجتناب از مشتبهات است براى
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 105 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الصدق وأداء الأمانة» ، حديث 10 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 162 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 108 ، حديث 1 .
2) - قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله : «إِنَّ أَقْرَبَكُمْ مِنِّي غَداً وَأَوْجَبَكُمْ عَلَيَّ شَفَاعَةً أَصْدَقُكُمْ لِلحَديث وَآدَاكُمْ لِلأَمَانَةِ وَأَحْسَنُكُمْ خُلُقاً وَأَقْرَبُكُمْ مِنَ النَّاسِ» . (الأمالي ، صدوق ، ص 411 ، حديث 5 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 163 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 108 ، حديث 8)
3) - منازل السائرين ، ص 54 ، باب الورع .
خوف از وقوع در محرّمات ؛ چنانچه در حديث شريف «تثليث»(1)اشاره به آن شده است ؛ و ورع اهل زهد اجتناب از مباحات است براى احتراز از وِزرِ آن ؛ و ورع اهل سلوك ترك نظر به دنياست براى وصول به مقامات ؛ و ورع مجذوبين ترك مقامات است براى وصول به باب اللّه و شهود جمال اللّه ؛ و ورع اوليا اجتناب از توجه به غايات است . و از براى هر يك شرحى است كه اشتغال به آن به حال ما مفيد نيست .
و آنچه در اين مقام بايد دانست آن است كه ورع از محارم اللّه پايۀ تمام كمالات معنويه و مقامات اخرويه است ؛ و از براى هيچ كس مقامىحاصل نشود ، مگر به ورع از محارم اللّه .
و قلبى كه داراى ورع نباشد ، بهطورى زنگار و كدورت او را فرو مىگيرد كه اميد نجات بسا باشد كه از آن منقطع گردد . صفاى نفوس و صقالت آنها به ورع است . و اين منزل براى عامه مهمترين منازل است ، و تحصيل آن از مهمات مسافر طريق آخرت است .
و فضيلت آن به حسب اخبار اهل بيت عصمت - عليهم السلام - بيش از آن است كه در اين اوراق مذكور گردد . و ما به ذكر بعض احاديث در اين باب اكتفا مىكنيم و طالب بيشتر به كتب اخبار رجوع نمايد .
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللّهِ ، وَالْوَرَعِ ، وَالاجْتِهَادِ . وَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ اجْتِهَادٌ لاَ وَرَعَ فِيهِ»(2).
فرمود حضرت صادق - عليه السلام - به راوى : «وصيت مىكنم تو را به پرهيزگارى ، و ورع ، و جدّيت در عبادت . و بدانكه جديت در عبادت فايده ندارد در صورتى كه ورع در آن نباشد» .
و به اين مضمون باز روايت است(3). و اين دليل بر آن است كه عبادات بدون ورع از
درجۀ اعتبار ساقط است .
و معلوم است نكتۀ بزرگ عبادات ، كه انقياد نفس و ارتياض آن است و قهر ملكوت است بر مُلك و طبيعت ، بدون ورع شديد و پرهيزگارى كامل حاصل نشود .
نفوسى كه مبتلاى به معاصى خدا هستند ، نقشى در آنها صورت نگيرد و نقاشى بىفايده است . تا صفحه را از كدورات و كثافات پاك و صاف نكنى ، نقاشى نتوان كرد .
پس ، عبادات ، كه صورت كماليۀ نفس است ، بدون صفاى نفس از كدورت معاصى فايدهاى نكند ؛ و صورتى است بىمعنا و قالبى است بىروح .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ يَزِيدَ بْنِ خَلِيفَةَ ، قَالَ : وَعَظَنَا أَبُو عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - «فَأَمَرَ وَزَهَّدَ» ثُمَّ قَالَ : «عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ ؛ فَإِنَّهُ لاَ يُنَالُ مَا عِنْدَ اللّهِ إِلاَّ بِالْوَرَعِ»(1).
راوى گويد : «موعظه فرمود ما را جناب صادق - عليه السلام - و فرمايشاتى فرمود و دعوت به زهد دنيا كرد ؛ و پس از آن فرمود : "بر شما باد به ورع ، زيرا كه نيل نشود آنچه نزد خداوند است مگر به ورع"» . پس به حسب اين حديث شريف ، انسانى كه ورع ندارد از كراماتى كه حق تعالى وعده به بندگان فرموده محروم است . و اين از بزرگترين خذلانها و شقاوتهاست .
و در وسائل سند به حضرت باقر - عليه السلام - رساند أنَّه قَال : «لاَ تُنَالُ وَلاَيَتُنَا إِلاَّ بِالْعَمَلِ وَالْوَرَعِ»(2). فرمود : ولايت ما نرسد مگر با عمل و ورع .
و در روايت ديگر است كه حضرت صادق - عليه السلام - فرمايد : «نيست از شيعيان ما كسى [كه] در شهرى كه داراى صد هزار جمعيت است از او با ورعتر باشد»(3).
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 76 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الورع» ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 244 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 21 ، حديث 4 .
2) - صفات الشيعة ، ص 13 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 247 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 21 ، حديث 17 .
3) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «ليس من شيعتنا من يكون في مصر يكون فيه مأة ألف ويكون في المصر أورع منه» . (وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 247 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 21 ، حديث 18)
و در كافى شريف نيز بدين مضمون روايت شده است(1).
و بايد دانست كه به حسب روايات شريفه ، ميزان در كمال ورعْ اجتناب از محارم اللّه است ؛ و هر كس اجتناب از محرّمات الهيه كند از ورع دارترين مردم به شمار آيد . پس ، اين امر را شيطان در نظرت بزرگ نكند و تو را مأيوس ننمايد ؛ زيرا كه از عادت آن ملعون است كه انسان را از راه يأس به شقاوت ابدى مىاندازد . مثلاً در اين باب مىگويد : چطور ممكن است در شهرى كه داراى صد هزار جمعيت يا بيشتر است انسان از تمام آنها بيشتر ورع داشته باشد! اين از مكايد آن لعين و وساوس نفس امّاره است . جواب آن اين است كه به حسب روايات هر كس از محرّمات الهيه اجتناب كند مشمول اين روايات است و از زمرۀ ورعناكترين مردم به شمار مىآيد . و اجتناب محرّمات الهيه كار بسيار مشكلى نيست ؛ بلكه انسان با جزئى رياضت نفس و اقدامْ مىتواند ترك جميع محرّمات كند . البته انسان بخواهد اهل سعادت و نجات باشد و در تحت ولايت اهل بيت و مشمول كرامت حق تعالى باشد ، و تا اين اندازه هم صبر در معصيت نداشته باشد ، نمىشود ؛ لابد قدرى پافشارى و تحمل و ارتياض لازم است .
در اين مقام نكتهاى است كه اشاره به آن لازم است . و آن اين است كه جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - بعد از وصيت به ورع ، تفريع فرموده است به آن عدم جرئت بر خيانت را ؛ با آنكه ورع راجع به مطلق محرّمات است ، يا اعم از آن چنانچه شنيدى .
پس يا بايد خيانت را به يك معنى اعمّى از متفاهم عرفى آن معنى كرد تا مطابق با ورع گردد ؛ و آن آن است كه بايد مطلق معاصى را يا مطلق ارتكاب موانع سير الى اللّه را خيانت شمرد ، زيرا كه تكاليف الهيه امانات حق هستند ، چنانچه در آيه شريفۀ : (إِنَّا
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 78 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الورع» ، حديث 10 .
عَرَضْنَا الأَمَانَةَ عَلَى السَّموَاتِ وَالأَرْضِ .. .)(1)الآيه بعض مفسرين تكاليف الهيه دانستهاند(2)؛ بلكه تمام اعضا و جوارح و قوا امانات حق هستند ، و صرف آنها را بر خلاف رضاى حق خيانت است ؛ و متوجه نمودن قلب را به غير حق از جملۀ خيانتهاست :
«اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست+روزى رُخش ببينم و تسليم وى كنم»(3)يا آنكه مراد از خيانت همان معناى متعارف آن باشد ، و از شدت اهميت آن آن را تخصيص به ذكر دادهاند . گويى تمام حقيقت ورع اجتناب از خيانت در امانت است . و اگر كسى اخبار معصومين - عليهم السلام - [را] در موضوع ردّ امانت و اجتناب از خيانت ملاحظه كند ، مىفهمد كه اين معنا چقدر در نظر شارع مقدس اهميت داشته ؛ علاوه بر آنكه قبح ذاتى آن بر هيچ عقلى مخفى نيست ، و خائن را از زمرۀ جنس انسانى بايد خارج شمرد و ملحق به ارذل شياطين نمود . و معلوم است كسى كه به خيانت و نادرستى در بين مردم معرفى شد ، در اين عالم نيز زندگانى بر او سخت و ناگوار خواهد شد .
نوع انسان در دنيا با معاونت و معاضدت بعضى با بعضى زندگانى راحت مىتواند بكند ؛ زندگانى انفرادى براى هيچكس ميسور نيست ، مگر آنكه از جامعۀ بشريت خارج شده به حيوانات وحشى ملحق گردد ؛ و زندگانى اجتماعى چرخ بزرگش بر اعتماد مردم به يكديگر مىچرخد ، كه اگر خداى نخواسته اعتماد از بنىالانسان برداشته شود ، ممكن نيست بتوانند با راحتى زندگانى كنند ؛ و پايۀ بزرگ اعتماد بر امانت و ترك خيانت گذاشته شده است . پس ، شخص خائن مورد اطمينان نيست و از مدنيت و همعضوى جامعۀ انسانيه خارج است ؛ و او را در محفل مدينۀ فاضله به عضويت نمىپذيرند . و
معلوم است چنين شخصى با چه حالت سخت و زندگى تنگى زيست مىنمايد .
و ما در اين باب براى تتميم فايده چند حديثى از اهل بيت عصمت در اين موضوع ذكر مىنماييم ، و براى دلهاى بيدار و چشمهاى باز همين اندازه كفايت مىكند .
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «لاَ تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُكُوعِ الرَّجُلِ وَسُجُودِهِ ؛ فَإِنَّ ذَلِكَ شَيْءٌ اعْتَادَهُ ، فَلَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ لِذَلِكَ ؛ وَلَكِنِ انْظُرُوا إِلَى صِدْقِ حَدِيثِهِ وَأَدَاءِ أَمَانَتِهِ»(1).
«فرمود حضرت صادق عليه السلام : نظر نكنيد به طول ركوع و سجود مرد ، زيرا كه اين چيزى است كه عادت نموده است به آن ، اگر تركش كند به وحشت مىافتد براى آن ؛ وليكن نظر كنيد به راستگفتارى و اداء امانت او» .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي كَهْمَسٍ قَالَ : قُلْتُ لأَبِي عَبْدِاللّهِ عليه السلام : عَبْدُاللّهِ بْنُ أَبِي يَعْفُورٍ يُقْرِئُكَ السَّلاَمَ . قَالَ : «عَلَيْكَ وَعَلَيْهِ السَّلاَمُ . إِذَا أَتَيْتَ عَبْدَاللّهِ فَأَقْرِئْهُ السَّلاَمَ وَقُلْ لَهُ : إِنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يَقُولُ لَكَ : اُنْظُرْ مَا بَلَغَ بِهِ عَلِيٌّ - عليه السلام - عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه وآله ، فَالْزَمْهُ فَإِنَّ عَلِيّاً - عليه السلام - إِنَّمَا بَلَغَ مَا بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ - صلى اللّه عليه وآله - بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَأَدَاءِ الأَمَانَةِ»(2).
راوى گويد : «گفتم به حضرت صادق عليه السلام : "ابن ابى يَعفور سلام خدمت شما عرض مىكرد ." [فرمود] : "بر تو و بر او سلام . وقتى رفتى پيش او ، سلام به او برسان و بگو به او : جعفر بن محمد مىگفت : نظر كن به آن چيزى كه به واسطۀ آن حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - به آن مقام رسيد خدمت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - پس ملازم شو با آن . همانا على - عليه السلام - نرسيد بدان پايه كه رسيد پيش رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مگر به راستى گفتار و دادن امانت"» .
هان اى عزيز ، تفكر كن در اين حديث شريف ، ببين مقام صدق لهجه و ردّ امانت تا
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 105 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الصدق و أداء الأمانة» ، حديث 12 ؛ وسائل الشيعة ، ج 19 ، ص 68 ، «كتاب الوديعة» ، باب 1 ، حديث 3 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 104 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الصدق وأداء الأمانة» ، حديث 5 ؛ وسائل الشيعة ، ج 19 ، ص 67 ، «كتاب الوديعة» ، باب 1 ، حديث 1 .
كجاست كه علىّ بن ابىطالب - عليه السلام - را بدان مقام بلند رسانيد . و از اين حديث معلوم شود كه رسول خدا اين دو صفت را از هر چيز بيشتر دوست مىداشتند كه در بين تمام صفات كماليۀ مولى - عليه السلام - اين دو او را مقرّب كرده است و بدان مقام ارجمند رسانده است . و جناب صادق - عليه السلام - نيز در بين تمام افعال و اوصاف اين دو امر را كه در نظر مباركشان خيلى اهميت داشته به ابن ابى يعفور ، كه مخلص و جاننثار آن بزرگوار بوده ، پيغام داده و سفارش فرموده به ملازمت آنها .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : قَالَ أَبُو ذَرٍّ [رَضِيَ اللّهُ عَنْهُ] سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - يَقُولُ : «حَافَتَا الصِّرَاطِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الرَّحِمُ وَالأَمَانَةُ ؛ فَإِذَا مَرَّ الْوَصُولُ لِلرَّحِمِ الْمُؤدِّي لِلأَمَانَةِ ، نَفَذَ إِلَى الْجَنَّةِ ؛ وَإِذَا مَرَّ الْخَائِنُ لِلأَمَانَةِ الْقَطُوعُ لِلرَّحِمِ ، لَمْ يَنْفَعْهُ مَعَهُمَا عَمَلٌ وَتَكْفَأُ بِهِ الصِّرَاطُ فِي النَّارِ»(1).
«ابوذر - عليه الرحمة - گويد : شنيدم رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىفرمود : "رَحِم و امانت در روز قيامت در دو جانب صراط هستند ؛ پس وقتى بگذرد وصلكنندۀ رحم و ادا كنندۀ امانت ، عبور نمايد به سوى بهشت . و وقتى بگذرد خيانتكنندۀ امانت و قطعكنندۀ رحم ، نفع نرساند به او با اينها عملى و او را صراط برگرداند در آتش"» . پس معلوم شد كه صورت رَحِم و امانت در آن عالم در دو جانب صراط ايستادهاند و اعانت كنند كسانى را كه صلۀ رحم و اداى امانت كردند ؛ و با ترك آنها هيچ عملى فايدت نكند و او را به جهنم افكند .
وبِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليه السلام : أَدُّوا الأَمَانَةَ وَلَوْ إِلَى قَاتِلِ وَلَدِ الأَنْبِيَاءِ»(2). «فرمود حضرت امير المؤمنين عليه السلام : بدهيد امانت را اگر چه به كشندۀ پسرهاى پيغمبران» .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - فِي وَصيَّتِهِ لَهُ : «اعْلَمْ أَنَّ ضَارِبَ عَلِيٍّ - عليه
السلام - بِالسَّيْفِ وَقَاتِلَهُ لَوِ ائْتَمَنَنِي وَاسْتَنْصَحَنِي وَاسْتَشَارَنِي ، ثُمَّ قَبِلْتُ ذَلِكَ مِنْهُ ، لَأَدَّيْتُ إِلَيْهِ الأَمَانَةَ»(1).
«فرمود حضرت صادق - عليه السلام - در يكى از وصيتهايش : بدانكه اگر زنندۀ على - عليه السلام - به شمشير و كشندۀ آن حضرت مرا امين بخواهد و طلب نصيحت از من كند و استشاره از من نمايد و من از او قبول كنم ، ادا نمايم به او امانت او را» .
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي حَمْزَةِ الثُّمَالِيِّ ، قَالَ : سَمِعْتُ سَيِّدَ الْعَابِدِينَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ - عليه السلام - يَقُولُ لِشِيعَتِهِ : «عَلَيْكُمْ بِأَدَاءِ الأَمَانَةِ ، فَوَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً - صلّى اللّه عليه وآله - بِالْحَقِّ نَبِيّاً ، لَوْ أَنَّ قَاتِلَ أَبِيَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ - عَلَيهِما السلام - ائْتَمَنَنِي عَلَى السَّيْفِ الَّذِي قَتَلَهُ بِهِ لَأَدَّيْتُهُ إِلَيْهِ»(2).
«ثُمالى گويد : از حضرت سجاد شنيدم كه مىفرمود به شيعيانش : بر شما باد به اداى امانت . قسم به آن كس كه مبعوث نمود محمد - صلّى اللّه عليه و آله - را بهراستى به پيغمبرى ، اگر كشندۀ پدرم حسين بن على مرا امين قرار دهد بر آن شمشيرى كه با آن آن حضرت را كُشت ، ادا نمايم به سوى او» .
وَبِإسْنادِهِ عَنِ الصَّادِقِ - عليه السلام - عَنْ آبَائِهِ - عليهم السلام - عَنِ النَّبِيِّ - صلّى اللّه عليه وآله - فِي حَدِيثِ الْمَنَاهِي «أَنَّهُ نَهَى عَنِ الْخِيَانَةِ ، وَقَالَ : مَنْ خَانَ أَمَانَةً فِي الدُّنْيَا وَلَمْ يَرُدَّهَا إِلَى أَهْلِهَا ، ثُمَّ أَدْرَكَهُ الْمَوْتُ ، مَاتَ عَلَى غَيْرِ مِلَّتِي ، وَيَلْقَى اللّهَ وَهُوَ عَلَيْهِ غَضْبَانُ . وَمَنِ اشْتَرَى خِيَانَةً وَهُوَ يَعْلَمُ ، فَهُوَ كَالَّذِي خَانَهَا»(3).
«از حضرت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - نقل فرمودند كه آن حضرت نهى فرمود از خيانت و فرمود : كسى كه خيانت كند در دنيا به امانتى و به صاحبش ردّ نكند
1) - الكافي ، ج 5 ، ص 133 ، «كتاب المعيشة» ، «باب أداء الأمانة» ، حديث 5 ؛ وسائل الشيعة ، ج 19 ، ص 74 ، «كتاب الوديعة» ، باب 2 ، حديث 8 .
2) - الأمالي ، صدوق ، ص 204 ، مجلس 43 ، حديث 6 ؛ وسائل الشيعة ، ج 19 ، ص 75 ، «كتاب الوديعة» ، باب 2 ، حديث 13 .
3) - من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 9 ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 19 ، ص 76 ، «كتاب الوديعة» ، باب 3 ، حديث 2 .
آن را و بميرد ، مرده است به غير ملت من ، و ملاقات كند خداوند را در حالى كه آن ذات مقدس بر او غضبناك است . و كسى كه خريدارى كند آن را با علم به خيانت ، او نيز مثل آن خائن است» .
و از اين قبيل احاديث ديگر نيز هست . و معلوم است كه نتيجه غضبناكى ذات مقدس
حق بر بنده چه خواهد بود . البته حضرات شافعين نيز كسى را كه مورد غضب حق است شفاعت نكنند ؛ خصوصاً كه شخص خائن از ملت رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - نيز خارج است .
و در حديث ديگر است كه «كسى كه خيانت كند به مؤمنى ، از من نيست»(1).
و در حديث ديگر است كه «از دين اسلام خارج است و او را در شفير جهنم اندازند ابد الآبدين»(2). پناه مىبرم به خدا از اين خطيئه .
و معلوم است خيانت به مؤمنين اعم است از خيانت مالى ، و خيانتهاى ديگر كه از آن بالاتر است . پس انسان بايد در اين عالم نيز خيلى از نفس امّاره مواظبت كند . چه بسا باشد كه به انسان امورى را تعميه كند و سهل و آسان نمايش دهد ، با آنكه موجب شقاوت ابدى و خذلان دائمى است . اين حال خيانت به بندگان خدا . و از اينجا حال خيانت به امانت حق تعالى نيز معلوم شود .
در اشاره به بعضى امانات حق تعالى است و بايد دانست كه حق - تبارك و تعالى - تمام قوا و اعضاى ظاهريه و باطنيه را به ما مرحمت فرموده و بسط بساط نعمت و رحمت در مملكت ظاهر و باطن ما فرموده و در تحت قدرت ما تمام آنها را مسخر فرموده ؛ و اينها را به ما به رسم امانت مرحمت فرموده ، در صورتى كه تمام آنها پاك و پاكيزه و طاهر از قذارات صوريه و معنويه
1) - در حديث امام رضا عليهالسلام آمده است : «لَيْسَ مِنَّا مَنْ غَشَّ مُسْلِماً وَلَيْسَ مِنَّا مَنْ خَانَ مُؤمِناً» ؛ «از ما نيست كسى كه با مسلمان غِش كند ؛ و از ما نيست كسى كه با مؤمنى خيانت ورزد» . (وسائل الشيعة ، ج 19 ، ص 77 ، «كتاب الوديعة» ، باب 3 ، حديث 3)
2) - وسائل الشيعة ، ج 19 ، ص 78 ، «كتاب الوديعة» ، باب 3 ، حديث 5 .
بودند ، و آنچه از عالم غيب براى ما نازل فرموده تمام آنها مطهّر از آلايش بودهاند ؛ پس اگر ما در وقت ملاقات آن ذات مقدس آن امانات را بدون آلايش به عالم طبيعت و قذارات مُلك و دنيا به او ردّ كرديم ، امين در امانت بوديم ؛ والاّ خيانتكار بوديم ؛ از اسلام حقيقى خارج و از ملّت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - بيرون هستيم .
و در حديث مشهور است كه : «قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمن»(1).
و در حديث قدسى معروف است : «لا يَسَعُني أَرْضي وَلا سَمائي ، وَلكِنْ يَسَعُني قَلْبُ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ»(2). دل مؤمن عرش و سرير سلطنت حق و منزلگاه آن ذات مقدس ، و صاحبِ دل ذات مقدس است .
توجه به غير حق تعالى خيانت به حق است ، و حبّ به غير ذات مقدس و خاصان او ، كه حبّ اوست ، خيانت است در مشرب عرفان .
و ولايت اهل بيت عصمت ، و طهارت و دوستى خاندان رسالت - عليهم السلام - و عرفان مقام مقدس آنها، امانت حق است؛ چنانچه در احاديث شريفۀ كثيره «امانت» را در آيه تفسير فرمودهاند به ولايت امير المؤمنين(3)عليه السلام . و چنانچه غصب ولايت و سلطنت آن حضرت خيانت بهامانت است، ترك تبعيت آن بزرگوار از مراتب خيانت است.
و در احاديث شريفه وارد است كه شيعه كسى است كه تبعيت كامل كند ؛ و الاّ مجرد دعوى تشيع بدون تبعيت تشيع نخواهد بود(4).
1) - «دل انسان با ايمان عرش خداوند رحمان است» . (بحار الأنوار ، ج 55 ، ص 39 ؛ شرح الاُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 1 ، ص 506 ؛ شرح الأسماء ، سبزوارى ، ص 119 و280)
2) - جامع الأسرار ، ص 290 و544 ؛ عوالي اللآلي ، ج 4 ، ص 7 ، حديث 7 ؛ شرح الأسماء ، سبزوارى ، ص 119 و 280 .
3) - از جملۀ اين احاديث ، روايت كلينى از امام صادق عليهالسلام است دربارۀ كريمۀ (إِنّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلَى السَّموَاتِ وَالأَرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً) . قَالَ : «هِيَ وَلايَةُ أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ عليهالسلام» . (الكافي ، ج 1 ، ص 413 ، «كتاب الحجّة» ، «باب فيه نكت ونتف من التنزيل في الولاية» ، حديث 2 ؛ و ر .ك : بحار الأنوار ، ج 23 ، ص 275 ؛ تفسير الصافي ، ج 4 ، ص 206)
4) - قال أبو عبداللّه عليهالسلام : «لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنا مَنْ قالَ بِلسانِهِ وَخَالفَنا فِي أعْمالِنَا وآثارِنا لكنْ شَيعَتُنا مَنْ وافَقَنا بِلسانِهِ وَقَلْبِهِ وَعَمِلَ بأعْمالِنا أولئك شِيعَتُنا» . (وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 247 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 21 ، حديث 19 و بقيۀ احاديث باب)
بسيارى از خيالات از قبيل اشتهاى كاذب است! به مجرد آنكه در قلب خود دوستى از حضرت امير - عليه السلام - و اولاد طاهرينش ديديم ، مغرور به اين دوستى مىشويم و گمان مىكنيم با ترك تبعيت اين دوستى محفوظ مىماند . چه اطمينان است كه اگر انسان مراقبت نكرد و آثار دوستى را ترك كرد ، اين دوستى باقى بماند؟
ممكن است در آن فشارهاى سكرات كه از براى غير مؤمنين و مخلصين مىباشد انسان از دهشت و وحشتْ ، على بن ابىطالب - عليه السلام - را فراموش كند .
در حديث است كه يك طايفه از اهل معصيت در جهنم معذباند ، و اسم رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - را فراموش كنند ؛ تا بعد از آنكه مدت عذاب سرآيد و از قذارات گناه تطهير و تخليص شوند ، اسم مبارك آن حضرت به يادشان آيد يا به آنها القا شود ؛ پس فرياد آنها به وامحمّدا! - صلّى اللّه عليه و آله - بلند شود و مورد رحمت شوند(1).
ما گمان مىكنيم واقعۀ موت و سكرات آن شبيه به اوضاع اين عالم است . عزيزم ، تو با يك مرض جزئى تمام معلوماتت را فراموش مىكنى ، پس چه مىشود با آن سختىها و فشارها و مصيبتها و وحشتها؟ اگر انسان دوستى كرد و به لوازم دوستى رفتار كرد و متذكر محبوب بود و از او تبعيت كرد ، البته آن دوستى با ولىّ مطلق و محبوب مطلق حق مورد نظر حق و محبوب حق است ؛ ولى اگر ادعا كرد و عمل نكرد ، بلكه مخالفت كرد ، ممكن است قبل از رفتن از اين عالم و در اين تغييرات و تبديلات و جلوههاى گوناگون اين دنيا انسان از دوستى آن سرور منصرف شود ؛ بلكه نعوذ باللّه دشمن شود با آن حضرت ؛ چنانچه ديديم اشخاصى را كه مدعى دوستى بودند ، پس از معاشرت بىجا و اعمال ناهنجار دشمن شدند و عداوت ورزيدند با خدا و رسول - صلّى اللّه عليه و آله - و اهل بيتش عليهم السلام .
1) - علم اليقين، ج 2، ص 1042 - 1043.
و اگر فرضاً از اين عالم هم با محبت منتقل شد ، گرچه به حسب روايات شريفه و آيات مباركه در قيامت از اهل نجات است و منتهى به سعادت شود ، ولى در برزخ و اهوال موت و قيامت انسان باز مبتلاست ؛ چنانچه در حديث است كه «ما در قيامت از شما شفاعت مىكنيم ، ولى براى برزخ خود فكرى كنيد»(1).
پناه مىبرم به خدا از عذاب و فشار قبر و زحمت و عذاب برزخ كه در اين عالم هيچ چيز به آن شباهت ندارد . آن درى را كه از جهنم به قبر باز مىشود اگر به اين عالم باز شود ، تمام موجودات آن هلاك مىشود . نَعُوذُ بِاللّه مِنْهُ .
بدانكه خوف از حق تعالى يكى از منازلى است كه كمتر منزلى را براى عامه توان به پايۀ آن دانست . و اين خوف علاوه بر آنكه خود يكى از كمالات معنويه است ، منشأ بسيارى از فضائل نفسانيّه و يكى از مُصلحات مهمۀ نفس است ؛ بلكه سرچشمۀ تمام اصلاحات و مبدأ علاج جميع امراض روحانى توان آن را شمرد . و انسان مؤمن به خدا و سالك و مهاجر الى اللّه بايد به اين منزل خيلى اهميت دهد ، و به چيزى كه آن را در دل
زياد كند و ريشۀ آن را در قلب محكم كند خيلى توجه نمايد ؛ مثل تذكر عذاب و عقاب و شدت عقبات موت و بعد از موت در برزخ و قيامت و اهوال صراط و ميزان و مناقشه در حساب و عذابهاى گوناگون جهنم ، و تذكر عظمت و جلال و قهر و سلطنت حق ، و تذكر استدراج و مكراللّه و سوء عاقبت ، و امثال آن .
و چون ما در اين اوراق تمام اين مراحل را تا اندازهاى شرح داديم ، در اين مقام به ذكر بعضى از اخبار در فضيلت خوف از خدا اكتفا مىكنيم :
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «يَا إِسْحَاقُ خَفِ اللّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ ؛ وَإِنْ كُنْتَ لاَ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ . وَإنْ كُنْتَ تَرَى أَنَّهُ لاَ يَرَاكَ فَقَدْ كَفَرْتَ
1) - ر .ك : صفحه 109.
وَإِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ يَرَاكَ ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِيَةِ ، فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النَّاظِرِينَ عَلَيْكَ (ن خ : إليك)(1).
«اسحاق گويد : فرمود حضرت صادق عليه السلام : اى اسحاق ، بترس از خداوند مثل آنكه او را مىبينى ؛ و اگر تو او را نمىبينى ، او تو را مىبيند . و اگر گمان كنى كه او تو را نمىبيند ، كافر شوى . و اگر بدانى كه او ترا مىبيند و باز معصيت او كنى ، او را قرار دادى از پستترين نظر كنندگان به خودت» .
بدانكه اگر كسى كيفيت تجلى حق را در مُلك و ملكوت و ظهور ذات مقدس را در سماوات و ارضين به مشاهدۀ حضوريه ، يا مكاشفۀ قلبيه ، يا به ايمان حقيقى ، بفهمد ، و نسبت حق به خلق و خلق به حق را آن چنان كه هست بداند ، و كيفيت ظهور مشيت الهيه را در تعينات و فناى آنها را در آن ، على ماهو عليه ، ادراك كند ، خواهد دانست كه حق تعالى حضور در تمام امكنه و اَحياز دارد و او را مشاهده كند به علم حضورى در جميع موجودات .
چنانچه حضرت صادق مصدّق - عليه السلام - فرمايد : «ما رَأَيْتُ شَيْئاً إلاّ ورَأَيْتُ اللّه مَعَهُ أَوْ فِيهِ»(2). و در قرب نوافلْ حقيقت «كُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ وَيَدَهُ»(3)و غير ذلك بر او مكشوف گردد .
پس ، حق را حاضر در تمام مراتب وجود ببيند به حسب مقام خود ، علماً يا ايماناً يا
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 68 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الخوف والرجاء» ، حديث 2 (با كمى تفاوت) ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 220 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس و ما يناسبه» ، باب 14 ، حديث 6 .
2) - ر .ك : شرح اُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 3 ، ص 432 ؛ شرح الأسماء ، سبزوارى ، ص 516 ؛ مرآة العقول ، ج 10 ، ص 391 . روايت در مصادر از امير المؤمنين عليهالسلام نقل شده است ولى مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى در رساله لقاء اللّه روايت را از امام صادق عليهالسلام نقل نموده است ، همانطور كه امام خمينى قدسسرهدر حاشيه مصباح الهداية به آن اشاره نموده است . (ر .ك : لقاء اللّه ، ملكى تبريزى ، ص 29 ؛ مصباح الهداية إلى الخلافة والولاية ، المشكاة الاُولى، ذيل مصباح 20)
3) - ر.ك: الكافي ، ج 2 ، ص 352 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب من أذى المسلمين» ، حديث 8، ونيز ر.ك: صفحه 493.
عيناً و شهوداً . و البته در اين رتبه ، سالك به هر مرتبه كه هست حفظ حضور حق كند و از مخالفت آن ذات مقدس خوددارى نمايد ؛ زيرا كه حفظ حضور و محضر از فطرتهايى است كه خلق بر آن مفطورند ، و هرچه انسانى بىحيا باشد غيبت و حضورش با هم فرق دارد ؛ خصوصاً كه حضور مُنعم عظيمِ كامل باشد كه در فطرتْ حفظ حضورِ هر يك مستقلاً ثبت است .
و بايد دانست كه هر يك از اهل ايمان و سلوك و عرفان و ولايت بهطورى حفظ حضور و حضرت كنند كه خاص به خود آنهاست . چنانچه مؤمنين و متقين حفظ حضور را به ترك نواهى و اِتيان اوامر دانند ؛ و مجذوبين به ترك توجه به غير و انقطاع تامّ كامل دانند ؛ و اوليا و كمّل به سلب غيريت و نفى انانيت دانند .
و بالجمله ، يكى از مقامات شامخۀ اهل معرفت و اصحاب قلوب ، مشاهدۀ حضور حق و حفظ حضرت است ، چنانچه با مشاهدۀ كيفيت علم فعلى حق و فناى اشيا در ذات حق و حضور موجودات در پيشگاه مقدس و فهم اينكه دار تحقق محضر ربوبيت است ، حفظ محضر نمايند به هر مقام كه هست . و اين نيز از فطريات است .
و به مقام اوّل اشاره فرموده است رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - در وصيتى كه به حضرت امير - عليه السلام - فرموده كه ما اكنون به شرح آن مشغوليم ، و در حديث شريف اسحاق بن عمّار ، بقوله صلّى اللّه عليه و آله : «وَالثَّالِثَةُ الْخَوْفُ مِنَ اللّهِ عَزَّ ذِكْرُهُ كَأَنَّكَ تَرَاهُ» ، وبقوله عليه السلام : «خَفِ اللّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ» .
و به مقام دوم اشاره فرموده است جناب صادق - عليه السلام - بقوله : «وَإِنْ كُنْتَ لاَ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ» .
و به فطرت حفظ محضر اشاره فرموده است جناب صادق - عليه السلام - بقوله : «وَ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ يَرَاكَ .. .» .
و از براى خوف ، به حسب اختلاف مراتب اهل ايمان و سلوك و رياضت و عرفان ، مراتبى است كه از مراتب بزرگ آن خوف از عظمت و تجليات قهريه و جلاليۀ حق است .
و توان اين مقام را از مراتب خوف نشمرد ؛ چنانچه عارف معروف در منازل السائرين فرمايد : «وَ لَيْسَ فِي مَقَامِ أَهْلِ الْخُصُوصِ وَحْشَةُ الخَوْفِ ، إِلاَّ هَيْبَةُ الإِجْلاَلِ»(1). يعنى اهل قلوب و اسرار ولايت را خوفى نيست ، مگر هيبت اجلال و حشمت عظمت و جلال .
و از براى گريۀ از خوف خدا نيز فضيلت بسيار است . چنانچه در اين حديث شريف فرموده : «به هر قطرهاش خداوند هزار خانه در بهشت بنا فرمايد» . و جناب شيخ صدوق - رضوان اللّه عليه - بهسند متصل از حضرت صادق - عليه السلام - از پدرانش ، از رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - حديث كند كه در حديث مناهى فرموده است : «كسى كه چشمهايش گريان شود از ترس خدا ، به هر قطره از اشك او در بهشت قصرى مزين به دُرّ و گوهر به او عنايت شود كه هيچ چشمىنديده باشد و هيچ گوشى نشنيده باشد و به قلب كسى خطور نكرده باشد»(2).
وَعَنْ ثَواب الأعْمال بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ ، صلّى اللّه عليه وآله : «لَيْسَ شَيْءٌ إِلاَّ وَلَهُ شَيْءٌ يَعْدِلُهُ إِلاَّ اللّهَ . فَإِنَّهُ لاَ يَعْدِلُهُ شَيْءٌ وَلاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ لاَ يَعْدِلُهُ شَيْءٌ . وَدَمْعَةٌ مِنْ خَوْفِ اللّهِ فَإِنَّهُ لَيْسَ لَهَا مِثْقَالٌ ؛ فَإِنْ سَالَتْ عَلَى وَجْهِهِ ، لَمْ يَرْهَقْهُ قَتَرٌ وَلاَ ذِلَّةٌ بَعْدَهَا أَبَداً»(3).
«فرمود حضرت باقر - عليه السلام - كه حضرت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : هيچ چيز نيست مگر آنكه براى آن معادلى است ، مگر خداوند كه هيچ چيز معادل او نيست ، و «لا إلهَ إلاّ اللّه» كه معادله نكند با آن چيزى . و قطرۀ اشك از ترس خدا
1) - منازل السائرين ، ص 51 ، باب الخوف .
2) - في حديث المناهي ، قال : «وَمَنْ ذَرَفَتْ عَيْنَاهُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ ، كَانَ لَهُ بِكُلِّ قَطْرَةٍ قَطَرَتْ مِنْ دُمُوعِهِ قَصْرٌ فِي الْجَنَّةِ مُكَلَّلٌ بِالدُّرِّ وَالْجَوْهَرِ ؛ فِيهِ مَا لاَ عَيْنٌ رَأَتْ ، وَلا اُذُنٌ سَمِعَتْ ، وَلاَ خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ» . (من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 10 ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 223 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 15 ، حديث 1)
3) - ثواب الأعمال ، ص 17 ، «ثواب من قال لا إله إلاّ اللّه» ، حديث 6 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 225 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 15 ، حديث 6 .
كه همميزان آن چيزى نيست ؛ و اگر جريان پيدا كند به رويش ، فرو نگيرد آن را غبار و ذلّتى هيچگاه» .
و در حديث است كه «انسان [كه] از كثرت گناه مابين او و بين بهشت بيشتر است از بين زمين تا عرش ؛ پس هر گاه گريه كند از خوف خدا در صورتى كه پشيمان شده است از آنها ، مابين او و بين بهشت نزديك شود مثل مژگان چشم به چشم»(1).
و در كافى از حضرت صادق - عليه السلام - منقول است كه «هر چيزى را كيل و وزنى است ، مگر گريه را كه قطرهاى از آن درياهاى آتش را خاموش مىكند» . و فرمود : «اگر يك نفر گرينده در يك امت باشد ، همه مورد رحمت شوند»(2). و احاديث از اين قبيل بسيار است(3).
و آنچه لازم است اشاره به آن ، آن است كه بعضى از نفوس ضعيفۀ غير مطمئنه به امثال اين ثوابهاى بسيار براى امور جزئيه خدشه مىكنند ؛ غافل از آنكه اگر چيزى در نظر ما در اين عالم كوچك آمد ، دليل نمىشود كه صورت غيبيۀ ملكوتيۀ آن نيز حقير و ناچيز است . چه بسا باشد كه موجود كوچكى ملكوت و باطن آن در كمال عظمت و بزرگى باشد ؛ چنانچه هيكل مقدس و صورت جسمانى رسول اكرم خاتم و نبىّ مكرم معظم - صلّى اللّه عليه و آله - يكى از موجودات كوچك اين عالم بود ، و روح مقدسش
1) - قال الصادق عليهالسلام : «إِنَّ الرَّجُلَ لَيَكُونُ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْجَنَّةِ أَكْثَرُ مِمَّا بَيْنَ الثَّرَى إِلَى الْعَرْشِ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِ ؛ فَمَا هُوَ إِلاَّ أَنْ يَبْكِيَ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ ، نَدَماً عَلَيْهَا حَتَّى يَصِيرَ بَيْنَهُ وَبَيْنَهَا أَقْرَبُ مِنْ جَفْنِهِ إِلَى مُقْلَتِهِ» . (عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، ج 2 ، ص 3 ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 226 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 15 ، حديث 10)
2) - أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «مَا مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ وَلَهُ كَيْلٌ وَوَزْنٌ إِلاَّ الدُّمُوعُ ؛ فَإِنَّ الْقَطْرَةَ تُطْفِئُ بِحَاراً مِنْ نارِ وَلَوْ أَنَّ بَاكِياً بَكَى فِي أُمَّةٍ لَرُحِمُوا» . (الكافي ، ج 2 ، ص 481 ، «كتاب الدعاء» ، «باب البكاء» ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 227 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 15 ، حديث 11)
3) - ر .ك : الكافي ، ج 2 ، ص 481 - 484 ، «كتاب الدعاء» ، «باب البكاء» ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 223 - 229 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 15.
محيط به ملك و ملكوت و واسطۀ ايجاد سماوات و ارضين بود . پس ، حكم كردن به حقارت و كوچكى چيزى به حسب صورت باطنى ملكوتى ، فرع علم به عالم ملكوت و بواطن اشياست . و از براى امثال ماها حق اين حكم نيست ؛ و ما بايد چشم و گوشمان باز به فرمايشات علماى عالم آخرت ، يعنى انبيا و اوليا - عليهم السلام - باشد .
و ديگر آنكه بناى آن عالم بر تفضل و بسط رحمت غير متناهيۀ حق - جلّ و علا - گذاشته شده است ؛ و تفضلات حق تعالى را حد و انتهايى نيست ؛ و استبعاد از تفضل جواد على الاطلاق و صاحب رحمت غير متناهيه از كمل جهل و نادانى است . جميع اين نعمتهايى كه به بندگان عنايت فرموده ، كه از احصاى آنها ، بلكه احصاى كليات آنها ، عقول عاجز و سرگردان است ، بدون سابقۀ سؤال و استحقاق بوده ؛ پس چه مانعى دارد كه به مجرد تفضل و بدون هيچ سابقه ، اَضعاف مضاعف اين ثوابها را به بندگان خود عنايت فرمايد . آيا بناى عالمى را كه به نفوذ ارادۀ انسانى قرار داده شده و دربارۀ آن گفته شده : (فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الأَعْيُنُ)(1)با آنكه اشتهاى انسانى حدّ محدودى و قدر مقدرى ندارد ، دربارۀ آن مىتوان اين استبعادات را كرد؟ خداى تبارك و تعالى آن عالم را بهطورى مقرر فرموده و ارادۀ انسانى را طورى قرار داده كه به مجرد اراده هر چه را بخواهد موجود كند ، موجود مىكند .
اى عزيز ، راجع به اينگونه ثوابها اخبار و احاديث شريفه يكى و دوتا و ده تا نيست كه انسان را مجال انكارى بماند ، بلكه فوق حدّ تواتر است . جميع كتب معتبرۀ معتمدۀ احاديث مشحون از اين نحو احاديث است ، مثل آن است كه ما به گوش خود از معصومين - عليهم السلام - شنيده باشيم . و طورى نيست كه باب تأويل را انسان مفتوح كند .
پس ، اين مطلبى را كه مطابق نصوص متواتره و مصادم با برهان هم نيست ، بلكه با يك نحو برهان نيز موافق است ، بىسبب انكار كردن از ضعف ايمان و كمال جهالت است . انسان بايد در مقابل فرمودۀ انبياء و اوليا - عليهم السلام - تسليم باشد .
1) - «و هر چه را كه دلها بخواهند و چشمها را خوش آيد در آن است» . (الزخرف (43) : 71)
هيچ چيز براى استكمال انسانى بهتر از تسليم پيش اولياى حق نيست ؛ خصوصاً در امورى كه عقل براى كشف آنها راهى ندارد ، و جز از طريق وحى و رسالت براى فهم آنها راهى نيست . اگر انسان بخواهد عقل كوچك و اوهام و ظنون خود را دخالت دهد در امور غيبيۀ اخرويه و تعبديۀ شرعيه ، كارش منتهى مىشود به انكار مسلمات و ضروريات ؛ و كم كم از كم به زياد و از پايين به بالا منجر مىشود . فرضاً شما در اخبار
و سند آنها خدشه داشته باشيد - با آنكه مجال انكار نيست - در كتاب كريم الهى و قرآن مجيد آسمانى كه خدشه نداريد ؛ در آنجا نيز امثال اين ثوابها مذكور است مثل قوله تعالى : (لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ)(1). و مثل قوله : (مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ)(2).
بلكه گمان نويسنده آن است كه يك پايۀ اين استبعادات و انكارها بر عُجب و بزرگ شمردن اعمال گذاشته شده است . مثلاً اگر يك روز روزه بگيرد يا يك شب را به عبادت احيا كند ، پس از آن بشنود از براى آنها ثوابهاى بسيار بزرگى را ، استبعاد نمىكند ، با آنكه عيناً - اگر بنا بر مزد عمل باشد - اين استبعاد هست ؛ ليكن چون اين عملِ خود را بزرگ شمرده و اعجاب به آن نموده تصديق ثواب آن را مىكند .
اى عزيز ، تمام [عمر] ما ، كه پنجاه شصت سال است ، فرض مىكنيم كه در آن قيام كنيم به جميع وظايف شرعيه ، و با ايمان صحيح و عمل صالح و توبۀ صحيحه از اين دنيا برويم ، آيا اين مقدار اعمال و ايمان ما را چه مقدار جزاست؟ با آنكه به حسب كتاب و سنت و اجماعِ جميعِ ملل چنين شخصى مورد رحمت حق است و به بهشت موعود مىرود - بهشتى كه در آنجا مخلّد در نعمت و راحت و مؤبّد در رحمت و رَوح و ريحان خواهد بود . آيا در اينجا مجال انكارى هست؟ با اينكه اگر بناى جزاى عمل باشد - [به] فرض باطل كه عمل ما جزايى داشته - اينقدرى كه عقل از تصورش كمّاً و كيفاً عاجز
است نخواهد بود . پس ، معلوم شد كه مطلب بر اساس ديگر مبتنى است و بر پايۀ ديگر چرخ مىزند . آن وقت هيچ استبعادى باقى نمىماند و براى انكار راهى باز نخواهد ماند .
مقصود رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - از پنجاه ركعت نماز ، كه مىفرمايد مطابق سنت من است ، نمازهاى واجبى و نوافل آنهاست ؛ به استثناى دو ركعت بعد از عشاء كه در حال نشسته خوانده مىشود و يك ركعت محسوب مىشود ، كه با آن نمازهاى فريضه و نافله پنجاه و يك ركعت مىشود . و شايد ترك ذكر رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - اين ركعت را ، براى اين باشد كه اين پنجاه ركعت سنت مؤكده بوده . چنانچه دلالت كند بر اين معنا روايت ابن أَبِي عُمَيْرٍ ؛ قَالَ : سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - عَنْ أَفْضَلِ مَا جَرَتْ بِهِ السُّنَّةُ مِنَ الصَّلاَةِ . فَقَالَ : «تَمَامُ الْخَمْسِينَ»(1).
و از بعض روايات استفاده شود كه سيرۀ رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - بر همين پنجاه ركعت جارى بوده(2)؛ گرچه از بعضى ديگر استفاده شود كه حضرت «عَتَمه» را بجا مىآوردند(3). و شايد عدم ذكر آن و جريان سنت بر پنجاه ركعت براى آن باشد كه عتمه عوض نماز «وَتْر» است و خود استقلال ندارد ؛ چنانچه روايت فُضَيل بن يَسار دلالت بر آن دارد(4)؛ و در روايت شريفه آن را «وتر» تسميه كردند(5). و در بعضى
1) - ابن ابى عمير گويد : «از ابو عبداللّه عليهالسلام دربارۀ نيكوترين آيين نمازگزاردن در سنّت پيامبر پرسيدم . فرمود : "آنكه هر پنجاه ركعت بگزارد» . (الكافي ، ج 3 ، ص 443 ، «كتاب الصلاة» ، «باب صلاة النوافل» ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 46 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 13 ، حديث 5)
2) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 47 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض» ، باب 13 ، حديث 6 ، و ص 248 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب المواقيت» ، باب 43 ، حديث 1 و 4 ، ص 270 ، باب 53 ، حديث 2 .
3) - مراد از «عَتَمه» نافلۀ نماز عشاء است . و روايت حمّاد بن عثمان از امام صادق عليهالسلام بر آن دلالت دارد . (ر.ك: وسائلالشيعة، ج 4، ص 46، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 13 ، حديث 15)
4) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 46 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 13 ، حديث 2 .
5) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 94 ، «كتاب الصلاة» ، أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 29 ، حديث 1 .
روايات است كه كسى كه آن را بجا آورد و مرد ، مرده است در صورتى كه وَتْر را بجا آورده است(1). پس ، در حقيقت اين دو ركعتْ نماز وتر است كه براى خوف حادثۀ موت پيش از وقت خود بايد بجا آورد ؛ ولى وقتى وقت وتر رسيد ، اين كفايت از آن نكند . و در بعضى روايات است كه اين دو ركعت جزء نمازهاى پنجاهگانه نبود ، آن را زياد نمودند براى تكميل عدد ، و دو مقابل شدن نافله از فريضه(2). و اين احاديث با هم اختلاف مدلول ندارند ؛ بلكه ممكن است افضل چيزى كه سنت بر آن جارى است پنجاه ركعت باشد ، و اين دو ركعت سنت غير مؤكّده باشد و براى احتياط حادثۀ موت و تتميم عدد جعل شده باشد .
در هر صورت ، از براى نوافل يوميه فضيلت بسيار است . بلكه در بعض روايات ترك آن را معصيت شمرده(3)؛ و در بعض ديگر در اين مقام فرموده : خداوند عذاب مىكند بر ترك سنت(4). و در بعضى روايات تعبير به وجوب فرموده(5). و اين از براى تأكيد در اتيان آنهاست و زجر از ترك آنها .
و سزاوار اين است كه انسان حتىالامكان آنها را ترك نكند ، زيرا كه به حسب روايات شريفه نكتۀ جعل آنها براى اتمام فرائض و قبولى آنهاست(6).
و در بعضى روايات مىفرمايد : «شيعيان ما [اهل] پنجاه و يك ركعت نماز هستند»(7). و از آن حديث ظاهر مىشود كه اصحابِ اتيان آن هستند نه عقيده به آن ،
1) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 96 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 29 ، حديث 7 و8 .
2) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 95 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 29 ، حديث 3 .
3) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 59 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 14 ، حديث 1 .
4) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 47 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 13 ، حديث 6 .
5) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 53 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 13 ، حديث 21 ، و ص 104 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 33 ، حديث 4 .
6) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 71 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 17 ، حديث 2 ، 3 ، 4 ، 8 ، 10 ، 11 و 12 .
7) - عن أبي بصير قالَ : قالَ الصَّادِقُ عليهالسلام : «شِيعَتُنَا أَهْلُ الْوَرَعِ وَالاجْتِهَادِ ، وَأَهْلُ الْوَفَاءِ وَالأَمَانَةِ ، وَأَهْلُ الزُّهْدِ وَالْعِبَادَةِ ، أَصْحَابُ الإحْدَى وَخَمْسِينَ رَكْعَةً فِي الْيَوْمِ وَاللَّيْلَةِ ، الْقَائِمُونَ بِاللَّيْلِ ، الصَّائِمُونَ بِالنَّهَارِ ، يُزَكُّونَ أَمْوَالَهُمْ وَيَحُجُّونَ الْبَيْتَ وَيَجْتَنِبُونَ كُلَّ مُحَرَّمٍ» ؛ «امام صادق عليهالسلام به نقل از ابوبصير فرمودند : شيعيان ما اهل پرهيزگارى و كوشش در عبادت و وفا و امانتدارى و زهد و عبادتاند ؛ در شبانه روز پنجاه و يك ركعت نماز مىگزارند ، شب بيدارند و روز را به روزه مىگذرانند ، زكات مالهايشان را مىپردازند و به زيارت خانۀ خدا مىروند و از هر حرامى دورى مىكنند» . (وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 57 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 13 ، حديث 26)
مقابل اهل سنت . چنانچه از حديث «علائم مؤمن(1)» نيز همين ظاهر شود .
و اما سنّت دوم رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - كه عبارت است از سه روز روزه در هر ماه ، پس اخبار كثيره كه بالغ بر چهل حديث مىشود در فضل آن وارد است(2). و در كيفيت آن بين علماى اعلام خلاف است(3). آنچه مشهور بين آنها و موافق با اخبار كثيره است و عمل رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در آخر عمر و ائمۀ هدى بر آن بوده آن است كه آن سه روز پنجشنبۀ اوّل ، كه روز عرض اعمال است ؛ و چهارشنبۀ اوّل دهۀ دوم ، كه روز نحس مستمر و روز نزول عذاب است ؛ و پنجشنبۀ آخر از دهه آخر ، كه نيز روز عرض اعمال است ، مىباشد(4).
و در روايتى وارد است كه بر امم سابقه هر وقت عذاب نازل مىشد در يكى از اين ايام نازل مىشد ؛ پس رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - در اين ايام مخوفه روزه گرفت(5).
1) - مصباح المتهجّد ، ص 548 ، اعمال ماه صفر ؛ وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 58 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 13 ، حديث 29 .
2) - وسائل الشيعة ، ج 10 ، ص 415 - 429 ، «كتاب الصوم» ، «أبواب الصوم المندوب» ، باب 7 - 12 .
3) - ر .ك : مختلف الشيعة ، ج 3 ، ص 374 ؛ جواهر الكلام ، ج 17 ، ص 91 .
4) - وسائل الشيعة، ج 10، ص 415، «كتاب الصوم»، «أبواب الصوم المندوب»، باب 7، حديث 1، 8، 10، 11 و17.
5) - وسائل الشيعة ، ج 10 ، ص 415 ، «كتاب الصوم» ، «أبواب الصوم المندوب» ، باب 7 ، حديث 1 .
و در حديث است كه صوم اين سه روز معادل با صوم دهر است(1). و تعليل فرمودهاند در بعضى روايات(2)به آيۀ شريفۀ )مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا((3).
و اما آنچه در بعضى روايات(4)وارد است كه در ترتيبْ مخالف با اين روايات است محمول است به مراتب فضل . و فرضاً كه معارض باشند ، از جهات كثيره رجحان با اين اخبار است . بلكه توان گفت كه معارضۀ بين آنها معارضۀ نصّ و ظاهر ، يا اظهر و ظاهر است . و اما مرسلۀ صدوق كه مىفرمايد : «در صورتى كه در عشر آخر دو پنجشنبه باشد ، اوّلى را روزه بگير ، زيرا كه شايد دومى را ملاقات نكنى»(5). منافات با اين اخبار ندارد ، زيرا كه ظاهر آن است كه براى رسيدن به فضل عاجل است براى خوف عدم توفيق ، به موت يا غير آن ؛ چنانچه در حكمت جعل «عَتَمه» نيز همينطور وارد است(6). پس ، اين روايت خود از روايات دالۀ بر مقصود است ؛ يعنى بر افضليت پنجشنبه آخر ؛ نه اخبار معارضه . و ظاهر اين است كه اگر پنجشنبۀ اوّل را روزه گرفت و به پنجشنبه آخر نيز رسيد ، افضل آن است كه آن فضيلت را ادراك كند ؛ و روزۀ اوّل مجزى از آن نباشد .
و آنچه محقق جليل فيض و محدّث عالىالشأن ، صاحب حدائق(7)- عليهما الرّحمة -
1) - وسائل الشيعة ، ج 10 ، ص 417 ، «كتاب الصوم» ، «أبواب الصوم المندوب» ، باب 7 ، حديث 5 ، 8 ، 12 ، 15 و 22 .
2) - وسائل الشيعة ، ج 10 ، ص 419 ، «كتاب الصوم» ، «أبواب الصوم المندوب» ، باب 7 ، حديث 8 ، 19 و30 .
3) - «هر كس كارى نيكو بياورد او را ده برابر آن پاداش خواهد بود» . (الأنعام (6) : 160)
4) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 10 ، ص 425 ، «كتاب الصوم» ، «أبواب الصوم المندوب» ، باب 7 ، حديث 21 و23 ، وص 429 ، باب 8 ، حديث 1 و2 .
5) - وسائل الشيعة ، ج 10 ، ص 417 ، «كتاب الصوم» ، «أبواب الصوم المندوب» ، باب 7 ، حديث 4 .
6) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 96 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 29 ، حديث 7 و8 .
7) - مراد شيخ يوسف بن احمد بن ابراهيم بحرانى (1186- 1107) فقيه بزرگ و عالم ربانى از خاندان آل عصفور است . در كربلا به سر مىبرد و رياست حوزه آنجا به مدت بيست سال بر عهدۀ وى بود . بزرگانى مانند ميرزاى قمى ، سيد مهدى بحرالعلوم ، سيد ميرزا مهدى شهرستانى و ملاّمحمّد مهدى نراقى از محضر وى بهرهمند گرديدند . آثار او در فقه بسيار است . مشهورترين آن الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة است كه در عداد مهمترين آثار فقه استدلالى است .
در مقام جمع فرمودند بعيد است ، خصوصاً دومى(1).
و اما سنت سوم رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - كه آن عبارت است از صدقه و جهد نمودن در آن ، پس آن نيز يكى از مستحبات است كه كمتر در اعمال مستحبه به پايۀ آن مىباشد . و اخبار در موضوع صدقه ، حتى بر خارج از مذهب و بر حيوانات برّى و بحرى ، بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد ؛ و ما به ذكر بعضى از آن اكتفا مىكنيم .
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنَانٍ فِي حَدِيثٍ قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «لَيْسَ شَيْءٌ أَثْقَلَ عَلَى الشَّيْطَانِ مِنَ الصَّدَقَةِ عَلَى الْمُؤمِنِ ؛ وَهِيَ تَقَعُ فِي يَدِ الرَّبِّ تَبَارَكَ وَتَعَالَى قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِي يَدِ الْعَبْدِ»(2).
«ابن سنان گويد : فرمود حضرت صادق عليه السلام : هيچ چيز گرانتر نيست بر شيطان از صدقه بر مؤمن . و آن واقع شود در دست پروردگار - تبارك و تعالى - پيش از آنكه واقع شود در دست بنده» .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - فِي حَدِيثٍ قَالَ : «إِنَّ اللّهَ لَمْ يَخْلُقْ شَيْئاً إِلاَّ وَلَهُ خَازِنٌ يَخْزُنُهُ إِلاَّ الصَّدَقَةَ ، فَإِنَّ الرَّبَّ يَلِيهَا بِنَفْسِهِ . وَكَانَ أَبِي إِذَا تَصَدَّقَ بِشَيْءٍ ، وَضَعَهُ فِي يَدِ السَّائِلِ ، ثُمَّ ارْتَدَّهُ مِنْهُ فَقَبَّلَهُ وَشَمَّهُ ثُمَّ رَدَّهُ فِي يَدِ السَّائِلِ»(3). «فرمود حضرت صادق عليه السلام : خداى تعالى خلق نفرمود چيزى را مگر آنكه از براى او نگاهبانى است كه او را نگاهدارى كند ، مگر صدقه را كه خداى تعالى نگاهدارى آن را خود فرمايد . و پدرم وقتى صدقه مىداد ، مىگذاشت آن را به دست سائل ؛ پس از آن ، آن را از او پس مىگرفت و
مىبوسيد و مىبوييدش ، پس از آن به سائل ردّ مىفرمود» .
و قريب به مضمون اين حديث چندين حديث ديگر وارد است(1)، و دلالت بر بزرگى شأن و عظمت رتبۀ صدقه دارد كه خداى تبارك و تعالى امر آن را به كس ديگر محول نفرموده و خود با يدِ قدرت و احاطۀ قيوميۀ خود حافظ صورت كاملۀ غيبيۀ آن گرديده .
و تدبر در اين حديث شريف و امثال آن ، كه در ابواب متفرقۀ كتب اصحاب - رضوان اللّه عليهم أجمعين - منقول است ، براى اهل معرفت و اصحاب قلوبْ كشف توحيد فعلى و تجلى قيومى حق را مىنمايد . و اشاره به نكتۀ مهمهاى است كه توجه به آن براى كسانى كه قيام به اين امر مهم مىكنند خيلى لازم است . و آن ، آن است كه انسان بفهمد تصدق در دست كه واقع مىشود ، كه نعوذ باللّه اگر منت و اذيتى در دادن صدقه از انسان نسبت به فقير واقع شود ، اوّل به حق - تبارك و تعالى - واقع شود ، پس از آن به سائل ؛ چنانچه اگر تواضع و فروتنى كند و از روى كمال خضوع و مذلت صدقه را به سائل مؤمن تقديم كند ، براى حق تعالى كرده ؛ چنانچه عالم آل محمد - صلّى اللّه عليه و آله - و عاشق جمال حق تعالى ، جناب باقر العلوم - عليه السلام - صدقه را پس از وقوع در دست سائل مىبوييد و مىبوسيد و استشمام رايحۀ طيبۀ محبوب از آن مىكرد . و خدا مىداند براى آن ذات مقدس و عاشق مجذوب چه راحت نفس و سكونت خاطرى پيدا مىشد ؛ و چطور آن اشتعالات قلبيه و احتراقات شوقيۀ باطنيه [را] اين عشقبازى خاموش مىكرد .
افسوس و هزاران افسوس! كه اين نويسندۀ مستغرق در بحار هواى نفس و مخلّد بر ارض طبيعت و گرفتار شهوات و اسير بطن و فرج و بىخبر از ملك هستى و مست خودى و خودپرستى در اين عالم آمد و عن قريب خواهد رفت و از محبت اوليا هيچ ادراك نكرد و از جذبات و جذوات و منازل و مُغازلات آنها هيچ نفهميد ، و وقوفش در اين عالمْ وقوف حيوانى و حركاتش حركات حيوانى و شيطانى بود . اگر چنين باشد ،
1) - وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 433 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، احاديث باب 29 .
مردنش نيز مردن حيوان و شيطان است . «اللَّهُمَّ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ»(1).
خداوندا! تو خود ما را به نور هدايتت دستگيرى فرما و از اين خواب سنگين بيدار فرما و به عالم غيب و نور و دار بهجت و سرور و خلوت انس و محفل خاص دعوت كن .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ ، صلّى اللّه عليه وآله : أَرْضُ الْقِيَامَةِ نَارٌ مَا خَلاَ ظِلَّ الْمُؤمِنِ فَإِنَّ صَدَقَتَهُ تُظِلُّهُ»(2). «فرمود حضرت صادق - عليه السلام - كه حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : زمين قيامت آتش است ، مگر سايۀ مؤمن و جوار آن كه صدقۀ او او را سايه اندازد و حفظ نمايد» .
و در روايت است كه «صدقه را خداى تعالى تربيت فرمايد مثل شماها كه بچه شتر را تربيت مىكنيد . و اگر نصف خرما صدقه دهيد ، خداى تعالى آن را تربيت مىفرمايد و در روز قيامت آن را مىدهند به بنده در صورتى كه مثل كوه اُحد يا بزرگتر از آن است»(3). و از اين قبيل حديث بسيار است .
و در احاديث كثيره وارد است كه صدقه مردنهاى بد را دفع مىنمايد(4)؛ و روزى را نازل مىكند(5)؛ و قرض را ادا مىكند(6)؛ و عمر را زياد كند(7)؛ و هفتاد طور مردن بد را
1) - «بار خدايا ، شكوه به سوى تو بريم و بر تو اعتماد كنيم» .
2) - وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 369 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 1 ، حديث 7 .
3) - وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 381 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 7 ، حديث 6 .
4) - قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : «الصَّدَقَةُ تَدْفَعُ مِيتَةَ السَّوْءِ» . (ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 367 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 1 ، حديث 2 ، وص 377 ، باب 5 ، حديث 1 ، و ص 387 ، باب 9 ، حديث 3 و 4)
5) - در احاديث اهل بيت عليهمالسلام وارد شده است كه : «اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ» ؛ «روزى را با صدقه دادن فرود آريد» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 371 - 372 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 1 ، حديث 13 ، 16 و 19 ، و ص 374 ، باب 3 ، حديث 1 ؛ و ص 380 ، باب 7 ، حديث 2 ، و ص 402 ، باب 14 ، حديث 8)
6) - امام صادق عليهالسلام فرمود : «إِنَّ الصَّدَقَةَ تَقْضِي الدَّيْنَ وَتَخْلُفُ بِالْبَرَكَةِ» ؛ «بخشش ديون را از گردن مىافكند و مالها را با بركت مىگرداند» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 367 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 1 ، حديث 1 )
7) - وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 368 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 1 ، حديث 4 ، وص 393 ، باب 12 ، حديث 2 .
دفع كند(1)؛ و خداى تعالى عوض آن را از ده تا صد هزار عطا فرمايد(2)؛ و اسباب زيادت مال گردد(3)؛ و در صبح هر كس صدقه دهد ، از بلاهاى آسمانى در آن روز ايمن گردد ؛ و اگر در اوّل شب بدهد ، از بلاهاى آسمانى در آن شب ايمن باشد(4)؛ و مداواى مريضها با صدقه شود(5)؛ و اگر كسى اهل بيت مسلمى را كفايت كند ، گرسنگى آنها را رفع كند و بدن آنها را بپوشاند و آبروى آنها را حفظ كند ، از هفتاد حج محبوبتر است ؛ با آنكه يك حج از هفتاد عِتْق رَقَبه بالاتر است(6)، با آنكه در عتق رقبه وارد است كه هر كس بندهاى را آزاد كند ، خداوند به هر عضوى از آن عضوى از او را از آتش جهنم آزاد
1) - عن أبي جعفر عليهالسلام قال : «الْبِرُّ وَالصَّدَقَةُ يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ وَيَزِيدَانِ فِي الْعُمُرِ وَيَدْفَعَانِ عَن سَبعينَ مِيتَةَ السَّوْءِ» ؛ «نيكى كردن و صدقه دادن تنگدستى را از بين مىبرد و عمر را طولانى مىسازد» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 368 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 1 ، حديث 4 )
2) - عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام فِي قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ (فَأَمَّا مَنْ أَعْطى وَاتَّقى * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى)قال : «وَأَنَّ اللّهَ يُعْطِي بِالْوَاحِدَةِ عَشَرَةً إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ فَمَا زَادَ .. .» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 386 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 1 ، حديث 5)
3) - پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : «تَصَدَّقُوا فَإِنَّ الصَّدَقَةَ تَزِيدُ فِي الْمَالِ كَثْرَةً .. .» ؛ «صدقه دهيد صدقه مال را فزونى دهد» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 369 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 1 ، حديث 8 )
4) - قال الصادق عليهالسلام : «باكِرُوا بِالصَّدقةِ فَإنَّ البَلايا لا تَتَخَطّأها وَمَنْ تَصدَّقَ بِصَدقةٍ أوّل النَّهارِ دَفَعَ اللّهُ عَنْهُ شَرّ ما يَنزِلُ مِنَ السَّماءِ في ذلكَ الْيَوْمَ فَإنْ تَصَدّقَ أوّلُ اللّيلِ دَفَعَ اللّه عَنهُ شَرُّ مَا يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ في تِلكَ اللّيلةِ» . (وسائل الشيعة ج 9 ، ص 384 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 8 ، حديث 5)
5) - امام صادق عليهالسلام فرمود : «دَاوُوا مَرْضَاكُمْ بِالصَّدَقَةِ .. .» ؛ «بيماران خود را با صدقه درمان كنيد» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 374 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 3 ، حديث 1 و2)
6) - امام باقر عليهالسلام فرمود : «لأَنْ أَحُجَّ حَجَّةً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أُعْتِقَ رَقَبَةً وَرَقَبَةً حَتَّى انْتَهَى إِلَى عَشَرَةٍ ؛ وَمِثَّلَهَا وَمِثَّلَهَا حَتَّى انْتَهَى إِلَى سَبْعِينَ وَلأَنْ أَعُولَ أَهْلَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أُشْبِعَ جَوْعَتَهُمْ وَأَكْسُو عَوْرَتَهُمْ وَأَكُفَّ وُجُوهَهُمْ عَنِ النَّاسِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَحُجَّ حَجَّةً وَحَجَّةً وَحَجَّةً حَتَّى انْتَهَى إِلَى عَشْرٍ وَعَشْرٍ وَعَشْرٍ وَمِثّلَهَا حَتَّى انْتَهَى إِلَى سَبْعِينَ» ؛ «اگر يك حج به جاى آورم خوشتر دارم از آنكه بندهاى آزاد كنم و بندهاى ديگر ، امام تا ده بار آن را تكرار كرد و ادامه داد تا به هفتاد رسيد ؛ و اگر نفقۀ خانوادهاى مسلمان را تعهد كنم و آنان را سير گردانم و تنشان را بپوشانم و آبرويشان را نزد مردم نگاه دارم ، خوشتر دارم از آنكه حجى به جاى آورم و حجى ديگر و حجى ديگر . و تا ده بار آن را تكرار كرد و ادامه داد تا به هفتاد رسيد» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 373 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 2 ، حديث 1)
فرمايد(1)؛ و حضرت امير المؤمنين علیه السلام هزار بنده آزاد فرمود از كدّ يمين خود(2)؛ و غير ذلك كه ذكر آنها موجب تطويل شود .
و ما ختم مىكنيم اين مقام را به ذكر نكتهاى دانستنى . و آن اين است كه در آيۀ شريفه وارد است : )لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ((3). يعنى «هرگز به خوبى نائل نشويد ، مگر آنكه در راه خداوند انفاق كنيد از آنچه دوست مىداريد» .
و در حديث است كه «حضرت صادق - عليه السلام - صدقه مىدادند به شكر ، پرسيدند : "چطور به شكر صدقه مىدهيد؟" فرمود : "شكر را از هر چيز بيشتر دوست دارم ؛ و ميل دارم به آن چيزى كه محبوبترين اشياست پيش من صدقه دهم"»(4).
و در حديث است كه «حضرت امير - عليه السلام - جامهاى خريدارى فرمود و از آن خوشش آمد و آن را صدقه داد و فرمود : شنيدم رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىفرمود : "كسى كه اختيار كند غير را بر خودش ، خداوند بهشت را روز قيامت براى او اختيار كند ؛ و كسى كه دوست داشته باشد چيزى را ، پس آن را براى خدا قرار دهد ، خداى تعالى روز قيامت فرمايد : بندگان به يكديگر جزا مىدادند به معروف ، و من جزاى تو را امروز بهشت دهم"»(5).
1) - قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : «مَنْ أعتَقَ مُسلِماً أعْتَقَ اللّه العَزيزُ الجَبّار بِكُلِّ عُضوٍ مِنهُ عُضواً مِنَ النّارِ» . (وسائل الشيعة ، ج 23 ، ص 9 ، «كتاب العتق» ، باب 1 ، حديث 2)
2) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام : «أنّ أمير المؤمنين عليهالسلام أعْتَقَ ألْفَ مَمْلُوكَةٍ مِنْ كَدّ يَدِهِ» . (وسائل الشيعة ، ج 23 ، ص 10 ، «كتاب العتق» ، باب 1 ، حديث 6)
3) - آل عمران (3) : 92 .
4) - عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : «كَانَ يَتَصَدَّقُ بِالسُّكَّرِ فَقِيلَ لَهُ : أتَتَصَدَّقُ بِالسُّكَّرِ؟ فَقَالَ : نعم ، إنّه لَيْسَ شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْهُ فَأَنَا أُحِبُّ أَنْ أَتَصَدَّقَ بِأَحَبِّ الأَشْيَاءِ إِلَيَّ» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 471 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 48 ، حديث 2 )
5) - «قَد رُوِيَ عَنْ أَبِي الطُّفَيْلِ قَالَ : اشْتَرَى عَلِيٌّ عليهالسلام ثَوْباً ، فَأَعْجَبَهُ فَتَصَدَّقَ بِهِ ، وَقَالَ : سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ يَقُولُ : مَنْ آثَرَ عَلَى نَفْسِهِ آثَرَهُ اللّه يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِالْجَنَّةِ . وَمَنْ أَحَبَّ شَيْئاً فَجَعَلَهُ لِلَّهِ ، قَالَ اللّه تَعَالَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ : قَدْ كَانَ الْعِبَادُ يُكَافِئُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنَا أُكَافِيكَ الْيَوْمَ بِالْجَنَّةِ» . (مجمع البيان ، ج 2 ، ص 792 ، ذيل آيۀ 92 آل عمران)
و روايت شده كه يكى از اصحاب وقتى همين آيۀ شريفه وارد شد ، يك باغى داشت بين خويشاوندانش قسمت كرد و آن را از همۀ اموالش بيشتر دوست داشت ؛ پس رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : «خوشا به حال تو! خوشا به حال تو! كه اين حال سودمندى است براى تو»(1).
و از براى جناب ابوذر غفارى ميهمانى آمد . فرمود به او كه من شغلى دارم ، و از براى [من] شترهايى است برو بهترين آنها را بياور . ميهمان رفت و يك شتر لاغرى آورد . ابوذر فرمود : به من خيانت كردى . گفت : بهترين شترها شتر فحل بود ؛ به يادم آمد روز احتياج شما را به سوى آن . ابوذر فرمود : روز احتياج من به آن روزى است كه مرا در قبر مىگذارند با آنكه خداى تعالى فرمايد : «هرگز به برّ و نيكويى نرسيد مگر
آنكه انفاق كنيد آنچه را دوست مىداريد» . و فرمود در مال سه شريك است : يكى قَدَر است ، كه فرقى نكند پيش آن كه خوب يا بد آن را ببرد به هلاك نمودن . دوم وارث است ، كه منتظر مردن تو است . و تو سومى آنهايى . پس اگر توانستى كه عاجزتر از آنها نباشى نباش . خداى تعالى فرمايد : )لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ((2). و اين شتر محبوب بود پيش من در بين اموالم ، پس دوست داشتم كه براى خودم پيش بفرستم(3).
بايد دانست كه انسان با علاقهمندى و محبت به مال و منال و زخارف دنيويه بزرگ شده است و تربيت گرديده ، و اين علاقه در اعماق قلب او جايگزين گرديده . و منشأ
1) - «رُوِيَ أَنَّ أَبا طلحَةَ قَسَّمَ حائطاً لَهُ في أَقاربِهِ عندَ نُزُولِ هذِهِ الآيَةِ ، و كانَ أحَبَّ أَمْوالِهِ إلَيْهِ . فقالَ لَهُ رسولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : بَخٍّ بَخٍّ! ذلِكَ مالٌ رابحٌ لَكَ» . (مجمع البيان ، ج 2 ، ص 792 ، ذيل آيۀ 92 آل عمران)
2) - آل عمران (3) : 92 .
3) - مجمع البيان ، ج 2 ، ص 793 ، ذيل آيۀ 92 آل عمران .
بيشتر مفاسد اخلاقى و اعمالى ، بلكه مفاسد دينى ، همين علاقه است . چنانچه در احاديث كثيره وارد است(1)؛ و ما در شرح بعضى احاديث به آن اشاره كرديم(2).
پس ، اگر انسان به واسطۀ صدقات و ايثار بر نفسْ اين علاقه را بتواند سلب كند يا كم كند ، البته قطع مادۀ فساد و جرثومۀ قبايح را كرده ، و طريق نيل به حصول معارف و انقطاع به عالم غيب و ملكوت و حصول ملكات فاضله و اخلاق كامله را براى خود مفتوح نموده . و اين يكى از نكات بزرگ انفاقات ماليۀ واجبه و مستحبه است . و در مستحبات اين نكته كاملتر است ، چنانچه واضح است .
پس ، از مجموع اخبار و آثار اين باب معلوم شد كه صدقه جامع فضائل دنيويه و اخرويه است . از ساعت اوّل دادن آن با انسان همراه است و دفع بليّات مىكند ، تا آخر امر در قيامت و ساير مراحل كه انسان را به بهشت و جوار حق برساند .
بايد دانست كه صدقۀ مندوبه در سرّ و خفا افضل است از صدقۀ آشكارا و علانيه ؛ چنانچه در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند كه به عمّار ساباطى فرمود : «يَا عَمَّارُ الصَّدَقَةُ فِي السِّرِّ وَ اللّهِ أَفْضَلُ مِنَ الصَّدَقَةِ فِي الْعَلاَنِيَةِ ؛ وَكَذَلِكَ وَاللّهِ الْعِبَادَةُ فِي السِّرِّ أَفْضَلُ مِنْهَا فِي الْعَلاَنِيَةِ»(3). «اى عمّار ، صدقه در پنهانى ، به خدا قسم ، افضل است از صدقۀ آشكارا . و همينطور عبادت در پنهانى افضل است از عبادت آشكارا» .
و در احاديث كثيره وارد است كه «صدقۀ پنهانى غضب پروردگار را خاموش مىكند»(4). و در حديث است كه «هفت طايفه است كه خداى تعالى در پناه خودش آنها را حفظ فرمايد در روزى كه پناهى جز پناه او نيست . يكى از آنها كسى است كه صدقه
بدهد و پنهان كند حتى آنكه دست راست او نفهمد آنچه دست چپش انفاق كند»(1).
و شايد نكتۀ افضليتْ يكى آن است كه عبادت سرّى بعيدتر از ريا و به اخلاص نزديكتر است . و ديگر آنكه در باب صدقه حفظ آبروى فقرا در كتمان آن است .
و نيز صدقۀ بر ارحام و اقربا افضل است از غير آنها ؛ و بر آن ، عنوانِ صلۀ رحم ، كه از افضل عبادات است ، منطبق شود ؛ چنانچه در حديث وارد است كه «افضل صدقات صدقه به ذى رحم است»(2)؛ و «صلۀ اخوان اجرش بيست است ، و صلۀ رحم بيست و چهار است»(3). بلكه در بعضى روايات است كه صدقه به غير رحم در صورتى كه رحم محتاج است قبول نمىشود(4).
بدانكه در اين حديث شريف كه مىفرمايد «در صدقه جهد كن تا گمان كنى كه اسراف كردى ، با آنكه اسراف نكردى» . ظاهر شود كه مطلوب در صدقه كثرت آن است و به هر اندازه رسد اسراف نيست .
و در حديث است كه «حضرت امام حسن مجتبى - سلام اللّه عليه - سه مرتبه قسمت
1) - قَالَ عليهالسلام : «سَبْعَةٌ يُظِلُّهُمُ اللّهُ فِي ظِلِّهِ يَوْمَ لاَ ظِلَّ إِلاَّ ظِلُّهُ إِلَى أَنْ قَالَ : وَرَجُلٌ تَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ ، فَأَخْفَاهَا حَتَّى لَمْ تَعْلَمْ يَمِينُهُ مَا تُنْفِقُ شِمَالُهُ» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 398 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 13 ، حديث 11)
2) - امام صادق عليهالسلام فرمود : «سُئِلَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم أَيُّ الصَّدَقَةِ أَفْضَلُ؟ قَالَ : عَلَى ذِي الرَّحِمِ الْكَاشِحِ» ؛ «از پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلمپرسيدند كدام صدقه برتر است؟ فرمود : «صدقه بر خويشاوندى كه كينهات را در دل نهان دارد» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 411 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 20 ، حديث 1)
3) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم : الصَّدَقَةُ بِعَشَرَةٍ ، وَالْقَرْضُ بِثَمَانِيَةَ عَشَرَ ، وَصِلَةُ الإخْوَانِ بِعِشْرِينَ ، وَصِلَةُ الرَّحِمِ بِأَرْبَعَةٍ وَعِشْرِينَ» ؛ «از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : "صدقه ده برابر پاداش دارد ؛ و قرض هجده برابر ؛ و بخشش به برادران بيست برابر ؛ و صله به خويشاوندان بيست و چهار برابر» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 411 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 20 ، حديث 2)
4) - قال عليهالسلام : «لاَ صَدَقَةَ وَذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 412 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 20 ، حديث 4)
كرد اموال خود را با فقرا بهطور تنصيف ؛ حتى اگر داراى دو جفت نعلين بود يا دو ثوب بود ، تنصيف فرمود»(1).
و در حديث ديگر است كه حضرت رضا - عليه السلام - به حضرت جواد - سلام اللّه عليه - مرقوم فرمود : «شنيدم غلامان تو وقتى سوار مىشوى ، تو را خارج مىكنند از در كوچك ؛ آنها بخل مىكنند و مىخواهند تو به كسى چيزى ندهى . به حق من بر تو كه بيرون رفتن و داخل شدنت نباشد مگر از در بزرگ . و وقتى سوار شدى همراه خود طلا و نقره بردار و هيچ كس از تو سؤالى نكند مگر آنكه به او عطا نمايى . و از عموهاى تو
هر كس از تو سؤالى كرد ، كمتر از پنجاه دينار به او مده ، و اگر بيشتر خواستى بدهى ، اختيار با تو است . و من اراده كردم به اين امر اينكه خداوند مقام تو را رفيع فرمايد ؛ پس انفاق كن و ترس مكن كه خداوند بر تو سختگيرى فرمايد»(2).
و اين احاديث منافات ندارد با احاديثى كه دلالت كند بر آنكه كثرت صدقه به قدرى كه معيشت بر عيال سخت شود از جملۀ اسراف است(3)و خداوند دعاى كسى را كه
1) - قال الصادق عليهالسلام : «إِنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ عليهالسلام قَاسَمَ رَبَّهُ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ حَتَّى نَعْلاً وَنَعْلاً وَثَوْباً وَثَوْباً وَدِينَاراً وَدِينَاراً» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 480 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 52 ، حديث 1)
2) - فِي كِتَابِ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ : «يَا أَبَا جَعْفَرٍ بَلَغَنِي أَنَّ الْمَوَالِيَ إِذَا رَكِبْتَ أَخْرَجُوكَ مِنَ الْبَابِ الصَّغِيرِ . وَإِنَّمَا ذَلِكَ مِنْ بُخْلٍ بِهِمْ لِئَلاَّ يَنَالَ مِنْكَ أَحَدٌ خَيْراً . وَأَسْأَلُكَ بِحَقِّي عَلَيْكَ لاَ يَكُنْ مَدْخَلُكَ وَمَخْرَجُكَ إِلاَّ مِنَ الْبَابِ الْكَبِيرِ فَإِذَا رَكِبْتَ ، فَلْيَكُنْ مَعَكَ ذَهَبٌ وَفِضَّةٌ ثُمَّ لاَ يَسْأَلُكَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلاَّ أَعْطَيْتَهُ . وَمَنْ سَأَلَكَ مِنْ عُمُومَتِكَ أَنْ تَبَرَّهُ ، فَلاَ تُعْطِهِ أَقَلَّ مِنْ خَمْسِينَ دِينَاراً ، وَالْكَثِيرُ إِلَيْكَ . وَمَنْ سَأَلَكَ مِنْ عَمَّاتِكَ ، فَلاَ تُعْطِهَا أَقَلَّ مِنْ خَمْسَةٍ وَعِشْرِينَ دِينَاراً وَالْكَثِيرُ إِلَيْكَ . إِنِّي إِنَّمَا أُرِيدُ بِذَلِكَ أَنْ يَرْفَعَكَ اللَّهُ . فَأَنْفِقْ وَلاَ تَخْشَ مِنْ ذِي الْعَرْشِ إِقْتَاراً» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 463 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 43 ، حديث 1 )
3) - «سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِاللّهِ عليهالسلام عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ (وَآتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ)فَقَالَ كَانَ فُلاَنُ بْنُ فُلاَنٍ الأَنْصَارِيُّ - سَمَّاهُ - وَكَانَ لَهُ حَرْثٌ وَكَانَ إِذَا أَخَذَ يَتَصَدَّقُ بِهِ فَيَبْقَى هُوَ وَعِيَالُهُ بِغَيْرِ شَيْءٍ فَجَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ ذَلِكَ سَرَفاً» ؛ «مردى از حضرت صادق عليهالسلام دربارۀ آيه «حق آن را روز دروِ آن بدهيد و اسراف نكنيد همانا خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد» . فرمودند : فلان پسر فلان انصارى - حضرت نام او را برد - مزرعهاى داشت آنگاه كه زمان درو آن فرا مىرسيد همه آن را مىبخشيد و خود و خانوادهاش بىچيز مىماندند . پس خداوند آن را اسراف قرار داد» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 461 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 42 ، حديث 3)
انفاق كند و از براى معيشت خود و عيالش چيزى نگذارد قبول نفرمايد(1)؛ و در حديث است كه افضل صدقه صدقهاى است كه از زيادتِ كفاف باشد(2). وجه عدم منافات آن است كه كثرت و جهد در صدقه لازم نيست به قدرى باشد كه موجب سختى بر عيال شود . چه بسا اشخاصى كه نصف مال يا بيشتر آن را صدقه دهند و كفاف خود و عيال آنها محفوظ ماند بهطورى كه در ضيق معاش و سختى نيفتند .
در اين حديث شريف تأكيد بليغ در قيام به نماز شب و نماز ظهر شده است . اما راجع به نماز شب شرحى در بعضى احاديث سابقه ذكر كرديم(3)؛ و در اين مقام اكتفا مىكنيم به ترجمه بعضى احاديث شريفه تبركاً .
در وسائل از كتاب كافى سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند كه فرمود : «شرف مؤمن نماز كردن اوست در شب ؛ و عزتش نگاهدارى خود از اَعراض مردم
1) - «عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ تَصَدَّقَ عَلَى ثَلاَثَةٍ مِنَ السُّؤالِ ثُمَّ رَدَّ الرَّابِعَ وَقَالَ : لَوْ أَنَّ رَجُلاً كَانَ لَهُ مَالٌ يَبْلُغُ ثَلاَثِينَ أَوْ أَرْبَعِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ ثُمَّ شَاءَ أَنْ لاَ يَبْقى مِنْهَا إِلاَّ وَضَعَهَا فِي حَقٍّ لَفَعَلَ فَيَبْقَى لا مَالَ لَهُ فَيَكُونُ مِنَ الثَّلاَثَةِ الَّذِينَ يُرَدُّ دُعَاؤُهُمْ . قُلْتُ : مَنْ هُمْ؟ قَالَ : أَحَدُهُمْ رَجُلٌ كَانَ لَهُ مَالٌ فَأَنْفَقَهُ فِي وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ : يَا رَبِّ ارْزُقْنِي! فَيُقَالُ لَهُ أَ لَمْ أَجْعَلْ لَكَ سَبِيلاً إِلَى طَلَبِ الرِّزْقِ؟» ؛ «از حضرت صادق عليهالسلام روايت شده كه ايشان بر سه مستمند بخشش كرد و فرد چهارم را ردّ نمود و فرمود : اگر مردى مالى به اندازه سى يا چهل هزار درهم داشته باشد پس بخواهد همه آن را در موردى كه سزاوار است مصرف كند اين را انجام دهد و بىچيز ماند از سه نفرى است كه دعايشان ردّ مىشود . گفتم : آنان چه كسانى هستند؟ فرمود : يكى از آنها مردى است كه مالى داشته باشد و آن را در راه خدا بخشيده سپس مىگويد : پروردگارا مرا روزى ده : به او گفته مىشود : مگر راهى براى كسب روزى برايت قرار ندادم» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 460 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» ، باب 42 ، حديث 1)
2) - عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم : أَفْضَلُ الصَّدَقَةِ صَدَقَةٌ تَكُونُ عَنْ فَضْلِ الْكَفِّ» . (وسائل الشيعة ، ج 9 ، ص 461 ، «كتاب الزكاة» ، «أبواب الصدقة» باب 42 ، حديث 4)
3) - ر .ك : صفحه 228، حديث دوازدهم.
است»(1). و در حديث ديگر فرمود حضرت صادق عليه السلام : «جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به جبرئيل فرمود : موعظه كن مرا . گفت : "اى محمّد صلی الله علیه و آله وسلم عيش كن هر چه خواهى ، زيرا كه تو مردنى هستى ؛ و دوست داشته باش هر چه را خواهى ، زيرا كه از آن جدا خواهى شد ؛ و عمل كن آنچه خواهى ، زيرا كه ملاقات كنى آن را ؛ و بدانكه شرف مؤمن ايستادن اوست در شب ؛ و عزت او نگاهدارى خويش از اَعراض مردم است"(2).
و سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند كه فرمود : «مال و اولاد زينت زندگانى دنياست ، و هشت ركعت در آخر شب با وَتر زينت آخرت است ؛ و گاهى خداى تعالى جمع فرمايد آنها را براى طايفهاى(3).
و از شيخ مفيد - رضوان اللّه عليه - نقل كند كه فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله : «وقتى كه ايستاد بنده از خوابگاه لذيذش كه راضى كند حق را به نماز شب ، در صورتى كه چرت مىزند ، مباهات مىفرمايد خداى تعالى بهواسطۀ او بر ملائكه و فرمايد : "شاهد باشيد كه آمرزيدم او را"(4)و احاديث از اين قبيل در فضل آن بسيار است و مجال ذكر آنها در اين مختصر نيست .
1) - عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : «شَرَفُ الْمُؤمِنِ صَلاَتُهُ بِاللَّيْلِ ؛ وَعِزُّ الْمُؤمِنِ كَفُّهُ عَنْ أَعْرَاضِ النَّاسِ». (وسائل الشيعة، ج8، ص145، «كتاب الصلاة»، «أبواب بقية الصلوات المندوبة»، باب39، حديث 2)
2) - عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : «قَالَ رسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم لِجَبْرَئِيلَ : عِظْنِي فَقَالَ : يَا مُحَمَّدُ عِشْ مَا شِئْتَ ، فَإِنَّكَ مَيِّتٌ ؛ وَأَحْبِبْ مَا شِئْتَ ، فَإِنَّكَ مُفَارِقُهُ ، وَاعْمَلْ مَا شِئْتَ ، فَإِنَّكَ مُلاَقِيهِ ، شَرَفُ الْمُؤمِنِ صلاته بِاللَّيْلِ ، وَعِزُّهُ كَفُّهُ عَنْ أَعْرَاضِ النَّاسِ» . (وسائل الشيعة ، ج 8 ، ص 145 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقية الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، حديث 3)
3) - عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ : «الْمالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَثَمَانُ رَكَعَاتٍ مِنْ آخِرِ اللَّيْلِ وَالْوَتْرُ زِينَةُ الآخِرَةِ . وَقَدْ يَجْمَعُهَا اللّهُ لِأَقْوَامٍ» . (وسائل الشيعة ، ج 8 ، ص 157 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقية الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، حديث 34)
4) - وَقَالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : «إِذَا قَامَ الْعَبْدُ مِنْ لَذِيذِ مَضْجَعِهِ وَالنُّعَاسُ فِي عَيْنَهِ لِيُرْضِيَ رَبَّهُ بِصَلاَةِ لَيْلِهِ بَاهَى اللّهُ بِهِ الْمَلاَئِكَةَ وَقَالَ : أَمَا تَرَوْنَ عَبْدِي هَذَا ، قَدْ قَامَ مِنْ لَذِيذِ مَضْجَعِهِ لِصَلاَةٍ لَمْ أَفْرِضْهَا عَلَيْهِ ؛ اشْهَدُوا أَنِّي قَدْ غَفَرْتُ لَهُ» . (وسائل الشيعة (طبع حجرى) ، ج 1 ، ص 516 ، سطر 15 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب بقية الصلوات المندوبة» ، باب 39 ، حديث 36)
و اما نماز «زوال» كه مورد سفارش رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - است ، مراد از آن نوافل نماز ظهر است ؛ چنانچه در روايات ديگر تصريح به آن شده(1). و اهتمام به خصوص اين نوافل يا براى آن است كه در خود آنها خصوصيت و اهمّيتى است ؛ و يا براى آنكه از متعلقات صلاة وُسطى هستند و موجب اتمام و قبول آن مىباشند .
و شايد كه در اين حديث مراد خود نماز ظهر باشد ، كه آن نماز وسطى است ، به اعتبار آنكه در وسط نمازهاى يوميه واقع است ، و حق تعالى امر به حفظ آن و قيام به آن بالخصوص نموده در آيۀ شريفۀ )حَافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَالصَّلَوةِ الْوُسْطَى وَقُومُوا للّهِِ قَانِتِينَ((2). و مشهور بين فقها(3)- رضوان اللّه عليهم - و اظهر آن است كه صلاة وُسطى همان صلاة ظهر است ؛ و مزيد اختصاص در بين نمازها دارد ، و اوّل نمازى است كه حق تعالى بر آدم ابو البشر - على نبينا و آله و عليه الصلاة و السلام - فرو فرستاده توسط جبرئيل عليه السلام .
و ظاهر آن است كه سفارش جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - به اينكه «عَلَيْكَ بِصَلاَةِ الزَّوَالِ» براى حفظ حدود و نوافل و وقت آن است ، نه براى اصل اتيان فقط ؛ چنانچه از امر به محافظۀ صلوات ، و خصوصاً حفظ نماز ظهر ، نيز چنين استفاده شود . چنانچه در اخبار اهل بيت عصمت - عليهم السلام - سفارش در بارۀ حفظ اوقات صلوات و اتيان آنها را در اوقات فضيلتِ آنها بسيار وارد است(4). بلكه گاهى شود كه تأخير آنها از اوقات فضيلت بدون عذر موجب تضييع و باعث تهاون شود ؛ خصوصاً اگر مداومت بر آن انسان بكند .
1) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 53 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض» ، باب 13 ، حديث 21 ، وص 59 ، باب 14 ، حديث 1)
2) - «نمازها و نماز ميانه را نگاه داريد و با فروتنى براى خدا بهپا خيزيد» . (البقرة (2) : 238)
3) - مختلف الشيعة ، ج 2 ، ص 61 ، مسأله 16 ؛ جواهر الكلام ، ج 7 ، ص 13 ؛ العروة الوثقى ، ج 1 ، ص 516 .
4) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 107 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب المواقيت» ، باب 1 ، و ص 118 ، باب 3 .
پر معلوم است كسى كه اهميت به امرى دهد ؛ ناچار آن را هرچه زود و نيكوتر باشد انجام دهد . به خلاف آنكه اگر آن را سست بشمارد و ناچيز بداند ، كه در اتيان آن نيز تهاون و سستى كند و تغافل ورزد . و خدا نكند كه كار انسان منجر شود به استخفاف به نماز و تهاون و سهلانگارى در امر آن .
رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مستخفّ به نماز را فرمود اگر بميرد و نمازش چنين باشد ، به دين من نمرده است(1).
بلكه گاهى شود كه انسان به واسطۀ استخفاف به امر صلاة و تهاون و سستى در آن ، كارش منجر به ترك آن شود . طبيعى است كه انسان اگر چيزى در نظرش قيمت نداشت ، كم كم از نظرش مىافتد و آن را نسيان مىكند .
ما كه در كارهاى دنيايى كمتر فراموشى برايمان حاصل مىشود ، خصوصاً در مهمّات آن ، براى آن است كه نفس به واسطۀ بزرگ شمردن آن و حبّ مفرط به آن توجهش مصروف به آن است و دائماً متذكر آنست ؛ و البته چنين امرى فراموش شدنى نيست . مثلاً اگر كسى به شما وعده دهد كه اوّل ظهر روز كذا من به شما فلان مبلغ ، كه در نظر شما مهم است ، مىدهم ، و او را صادق در آن وعده بدانيد ، ناچار آن روز را و ميعادگاه را فراموش نمىكنيد و دائماً ساعتشمارى مىكنيد تا موعد برسد ؛ و در آن وقت با كمال حضور قلب و توجه باطن در اوّل موعد خود را حاضر مىكنيد . اينها براى آن است كه حبّ نفس بر آن چيز و بزرگ شمردن آن ، شما را مفتون آن نموده و هرگز در امر آن تهاون نمىكنيد . و همينطور در ساير امور دنيوى هر كس به فراخور حال خود . ولى اگر چيزى در نظرتان خوار و بىقيمت بود ، نفس اگر به او توجهى كند آنى
1) - امام باقر عليهالسلام فرمود : «بَيْنَا رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم جَالِسٌ فِي الْمَسْجِدِ إِذْ دَخَلَ رَجُلٌ فَقَامَ يُصَلِّي فَلَمْ يُتِمَّ رُكُوعَهُ وَلاَ سُجُودَهُ . فَقَالَ(صلی الله علیه وآله وسلم) : نَقَرَ كَنَقْرِ الْغُرَابِ! لَئِنْ مَاتَ هَذَا وَهَكَذَا صَلاَتُهُ لَيَمُوتَنَّ عَلَى غَيْرِ دِينِي» ؛ ([روزى] پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در مسجد نشسته بود فردى بر وى وارد شد و به نماز ايستاد ، ركوع و سجده نماز را بهطور كامل بجا نياورد . پيامبر فرمود : "چون كلاغ بر زمين منقار كوبيد! اگر اين شخص بميرد و نمازش اين باشد ، بهتحقيق كه بر دين من نمرده است"» . (وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 31 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض ونوافلها» ، باب 9 ، حديث 2)
است و به طريق خطور مىباشد ، و لحظهاى نمىگذرد مگر آنكه از آن غفلت مىكنيد .
اكنون اين سستى ما در امور دينى معلوم مىشود براى چيست . براى آن است كه ايمان به غيب نداريم و پايۀ يقين و اطمينان سست است و وعدۀ خدا و انبيا را به جان و دل قبول نكرديم ؛ پس در نظر ما تمام اوضاع الهى و شرايع دينى پست و سست است . و اين سستى كمكم تغافل آورد : و يا در همين عالم غفلت بر ما غالب آيد و ما را از دين صورى كه داريم به كلّى خارج كند ؛ يا در شدتها و سختىهاى موت غفلت كلى عارض شود .
اين نمازهاى پنجگانه ، كه عمود دين و پايۀ محكم ايمان است و در اسلام چيزى بعد از ايمان به اهميت آن نيست ، بعد از توجهات نوريۀ باطنيه و صور غيبيۀ ملكوتيه ، كه غير از حق تعالى و خاصان درگاه او كسى نداند ، يكى از جهات مهمه كه در آن هست اين تكرارِ تذكر حق - با آداب و اوضاع الهى كه در آن منظور گرديده است - رابطۀ انسان را با حق تعالى و عوالم غيبيه محكم مىكند ؛ و ملكۀ خضوع للّه در قلب ايجاد كند ؛ و
شجرۀ طيبۀ «توحيد» و تفريد را در قلب محكم كند بهطورى كه با هيچ چيز از آن زائل نشود ؛ و در امتحان بزرگ حق تعالى ، كه در حال ظهور سكرات موت و اهوال مُطَّلَع و شهود نمونۀ غيب حاصل شود ، از امتحان درست بيرون آيد و دينش مستقر باشد و بماند ، نه مستودَع و زائل شدنى كه به اندك فشارى نسيان عارض شود .
پس اى عزيز ؛ إيّاك ثمّ إِيّاك وَاللّه مُعينك في اُوليكَ وَأُخراكَ(1)، مبادا در امر ديانت خصوصاً اين نمازهاى پنجگانه ، تهاون كنى و آنها را سست شمارى! خدا مىداند كه انبيا و اوليا و ائمۀ هدى - عليهم السلام - از كمال شفقت بر بندگان خدا اينقدر ترغيب و تحذير نمودند ، و الا ايمان ما نفعى به آنها نرساند و از اعمال ما سودى نبرند .
1) - «بپرهيز ، بپرهيز! و خدا در اين جهان و در جهان ديگر ياور تو باد» .
يكى از وصاياى رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - وصيت به تلاوت قرآن است . و فضل تلاوت و حفظ و حمل و تمسك و تعلم و مداومت و مزاولت و تدبر در معانى و اسرار آن بيش از آن است كه به فهم قاصر ما درست آيد . و آنچه از اهل بيت عصمت - عليهم السلام - در خصوص آن وارد شده است در اين اوراق نگنجد ؛ و ما به بعض آن قناعت كنيم .
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «الْقُرْآنُ عَهْدُ اللّهِ إِلَى خَلْقِهِ ؛ فَقَدْ يَنْبَغِي لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يَنْظُرَ فِي عَهْدِهِ وَأَنْ يَقْرَأَ مِنْهُ فِي كُلِّ يَوْمٍ خَمْسِينَ آيَةً»(1). فرمود : «قرآن عهد خداوند است به سوى بندگان ؛ همانا سزاوار است كه هر مرد مسلمانى در هر روز به آن عهد نظر كند و از آن پنجاه آيه قرائت كند» .
وَ بِإسْنادِهِ عَنِ الزُّهْرِيِّ قَالَ : سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ - عَلَيهِما السَّلام - يَقُولُ : «آيَاتُ الْقُرْآنِ خَزَائِنُ ؛ فَكُلَّمَا فُتِحَتْ خِزَانَةٌ يَنْبَغِي لَكَ أَنْ تَنْظُرَ فِيهَا»(2). «فرمود حضرت سجّاد - عليه السلام - كه آيات قرآن خزانههايى است ؛ پس هر وقت گشوده شد خزينهاى ، سزاوار است كه نظر كنى در آن» .
و ظاهر اين دو حديث آن است كه تدبر در آيات آن و تفكر در معانى آن خوبست بكنند . و تدبر و تفكر در آيات محكمۀ الهيّه و فهم معارف و حِكَم و توحيد و تفريد از آن نمودن غير از تفسير به رأى است كه منهىٌّ عنه است در مقابل اصحاب رأى و اهواى فاسده ، بدون تمسك به اهل بيت وحى كه مختص به مخاطبۀ كلام الهى هستند ؛ چنانچه
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 609 ، «كتاب فضل القرآن» ، «باب في قراءته» ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 198 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 15 ، حديث 1 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 609 ، «كتاب فضل القرآن» ، «باب في قراءته» ، حديث 2 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 198 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 15 ، حديث 2 . (با كمى اختلاف در هر دو منبع)
در محالّ خود ثابت است و تفصيل در اين مقام بىموقع . و كفايت مىكند قول خداى تعالى : (أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفالُهَا)(1).
و در اخبار امر به رجوع به آن و تدبر در معانى آن بسيار وارد است . حتى از جناب امير المؤمنين - عليه السلام - نقل است كه فرمود : «خيرى نيست در قرائتى كه از روى تفكر نباشد»(2).
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ ، صلّى اللّه عليه وآله : مَنْ قَرَأَ عَشْرَ آيَاتٍ فِي لَيْلَةٍ ، لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ . وَمَنْ قَرَأَ خَمْسِينَ آيَةً ، كُتِبَ مِنَ الذَّاكِرِينَ . وَمَنْ قَرَأَ مِائَةَ آيَةٍ ، كُتِبَ مِنَ الْقَانِتِينَ . وَمَنْ قَرَأَ مِائَتَيْ آيَةٍ ، كُتِبَ مِنَ الْخَاشِعِينَ . وَمَنْ قَرَأَ ثَلاَثَمِائَةِ آيَةٍ ، كُتِبَ مِنَ الْفَائِزِينَ . وَمَنْ قَرَأَ خَمْسَمِائَةِ آيَةٍ ، كُتِبَ مِنَ الْمُجْتَهِدِينَ . وَمَنْ قَرَأَ أَلْفَ آيَةٍ ، كُتِبَ لَهُ قِنْطَارٌ مِنْ بِرٍّ : الْقِنْطَارُ خَمْسَةَ عَشَرَ أَلْفَ (خَمْسُونَ ألْفَ) مِثْقَالٍ مِنْ ذَهَبٍ ، وَالْمِثْقَالُ أَرْبَعَةٌ وَعِشْرُونَ قِيرَاطاً : أَصْغَرُهَا مِثْلُ جَبَلِ أُحُدٍ وَأَكْبَرُهَا مَا بَيْنَ السَّمَاءِ والأَرْضِ»(3).
و در اخبار كثيره قضيۀ تمثل قرآن به صورت نيكويى ، و شفاعت نمودن آن از اهل خود و قرائت كنندگان وارد است(4)، كه از ذكر آنها صرف نظر كرديم .
و در حديث است : «مؤمنى كه قرائت قرآن كند در حال جوانى ، داخل شود قرآن به گوشت و خون او ؛ و او را خداوند با سفراى كرام نيكوكار قرار دهد ؛ و قرآن پناه اوست
1) - «پس چرا در قرآن تدبر نمىكنند؟ مگر اينكه بر دلهاشان قفلهاست» . (محمّد (47) : 24)
2) - «لا خَيْرَ في قرائَةٍ لَيْسَ فيهَا تَدَبُّرَ» ؛ «خيرى نيست براى قرائتى كه در آن تدبّر نباشد» . (الكافي ، ج 1 ، ص 36 ، «كتاب فضل العلم» ، «باب صفة العلماء» ، حديث 3)
3) - امام پنجم فرمود : «رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود : هر كه شبى ده آيه قرائت كند از غافلان نوشته نشود ، و هر كه پنجاه آيه قرائت كند از ذاكران نوشته شود ، و هر كه صد آيه قرائت كند از عابدان نوشته شود ، و هر كه دويست آيه بخواند از خاشعان نوشته شود ، و هر كه سيصد آيه بخواند از كاميابان نوشته شود ، و هر كه پانصد آيه بخواند از مجتهدان نوشته شود ، و هر كه هزار آيه بخواند براى او قنطارى نويسند ، و قنطار پنجاه هزار مثقال طلا است و هر مثقالى بيست و چهار قيراط كه كوچكترش چون كوه احد است و بزرگترش ميان آسمان و زمين» . (الكافي ، ج 2 ، ص 612 ، «كتاب فضل القرآن» ، «باب ثواب قراءة القرآن» ، حديث 5 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 201 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 17 ، حديث 2)
4) - ر .ك : الكافي ، ج 2 ، ص 596 - 602 ، «كتاب فضلالقرآن» ، «باب حامل القرآن» ، حديث 1 ، 11 و12 .
در قيامت و در محضر حق گويد : "خداوندا ، هر عاملى اجر عملش را گرفت غير از عامل به من ، پس بهترين عطاياى خود را به او برسان ." پس خداى تعالى به او بپوشاند دو حلّه از حلّههاى بهشتى و بر سر او تاج كرامت نهد . پس خطاب شود : "آيا راضى شدى؟"قرآن عرض كند : "من اميد بيشتر داشتم ." پس امن و امان را به دست راست او دهند و خُلد را به چپ ؛ پس داخل بهشت شود و به او گفته شود : "قرائت كن و بالا بيا درجهاى ." پس به قرآن خطاب شود : "آيا او را به مقامات رسانديم و تو راضى شدى؟"عرض كند : "آرى"» . فرمود حضرت صادق - عليه السلام - كه «كسى كه قرآن را بسيار قرائت كند و با او عهد تازه كند به مشقت كشيدن در حفظ آن ، دو اجر به او عطا فرمايد»(1).
و از اين حديث شريف معلوم شود كه مطلوب در تلاوت قرآن شريف آن است كه در اعماق قلبْ انسان تأثير كند و باطن انسان صورت كلام الهى گردد ، و از مرتبۀ ملكه به مرتبۀ تحقق رسد . و اشاره به اين فرموده آنجا كه فرمايد : «جوان مؤمن اگر قرائت كند ، قرآن در گوشت و خون او وارد شود» . و اين كنايه از آن است كه صورت قرآن در قلب مستقر و جايگزين گردد بهطورى كه خودِ باطن انسان كلام اللّه مجيد و قرآن حميد گردد به اندازۀ لياقت و استعدادش .
و در حَمَلۀ قرآن كسى است كه باطن ذاتش تمام حقيقت كلام جامع الهى است و خودْ قرآن جامع و فرقان قاطع است ؛ مثل على بن ابىطالب - عليه السلام - و معصومين از
1) - عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : «مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ وَهُوَ شَابٌّ مُؤمِنٌ اخْتَلَطَ الْقُرْآنُ بِلَحْمِهِ وَدَمِهِ ؛ وَجَعَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ مَعَ السَّفَرَةِ الْكِرَامِ الْبَرَرَةِ وَكَانَ الْقُرْآنُ حَجِيزاً عَنْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ . يَقُولُ : يَا رَبِّ ، إِنَّ كُلَّ عَامِلٍ قَدْ أَصَابَ أَجْرَ عَمَلِهِ غَيْرَ عَامِلِي ، فَبَلِّغْ بِهِ أَكْرَمَ عَطَايَاكَ . قَالَ فَيَكْسُوهُ اللّهُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ حُلَّتَيْنِ مِنْ حُلَلِ الْجَنَّةِ ، وَيُوضَعُ عَلَى رَأْسِهِ تَاجُ الْكَرَامَةِ ، ثُمَّ يُقَالُ لَهُ : هَلْ أَرْضَيْنَاكَ فِيهِ؟ فَيَقُولُ الْقُرْآنُ : يَا رَبِّ قَدْ كُنْتُ أَرْغَبُ لَهُ فِيمَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ هَذَا . فَيُعْطَى الأَمْنَ بِيَمِينِهِ وَالْخُلْدَ بِيَسَارِهِ ثُمَّ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ ، فَيُقَالُ لَهُ : اقْرَأْ وَاصْعَدْ دَرَجَةً . ثُمَّ يُقَالُ لَهُ : هَلْ بَلَّغْنَا بِهِ وَأَرْضَيْنَاكَ؟ فَيَقُولُ : نَعَمْ . قَالَ : وَمَنْ قَرَأَهُ كَثِيراً وَتَعَاهَدَهُ بِمَشَقَّةٍ مِنْ شِدَّةِ حِفْظِهِ ، أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ أَجْرَ هَذَا مَرَّتَيْنِ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 603 ، «كتاب فضل القرآن» ، «باب فضل حامل القرآن» ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 177 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 6 ، حديث 1 )
وُلد طاهرينش علیهم السلام كه سراپا تحقق به آيات طيبات الهيه هستند ؛ و آنها آيات اللّه عظمى و قرآن تامّ و تمام هستند . بلكه در تمام عبادات اين معنا مطلوب ، و يكى از اسرار بزرگ و عبادات و تكرار آن همين تحقق به حقايق عبادات است ، و متصور شدن باطن ذات و قلب است به صورت عبادت . و در حديث است كه «على - عليه السلام - نماز مؤمنين و روزۀ آنان است»(1).
و اين تأثر قلبى و تصور باطنى در ايام جوانى بهتر حاصل شود ، زيرا كه قلب جوان لطيف و ساده است و صفايش بيشتر است و واردات آن كمتر و تزاحمات و تراكمات در آن كمتر است ؛ پس شديد الانفعال و كثيرالقبول است . بلكه هر خُلق زشت و زيبايى در قلب جوان بهتر داخل شود و شديدتر و زودتر از آن متأثر و منفعل گردد . و بسيار اتفاق افتد كه حق يا باطل يا زشت يا زيبا را به مجرد معاشرت با اهل آن بدون دليل و حجت قبول نمايد .
پس ، بر جوانها لازم است كه كيفيت معاشرت و مؤانست خود را ملتفت باشند و از معاشر بد اجتناب كنند ، گرچه دل آنها محكم به ايمان باشد . بلكه معاشرت با تباهكاران و اهل خُلق و عمل بد براى نوع طبقات ضرر دارد ، و هيچكس نبايد از خود مطمئن باشد و به ايمان يا اخلاق و اعمال خود مغرور گردد ؛ چنانچه در احاديث شريفه نهى از معاشرت با اهل معاصى شده(2).
1) - «أنا صَلاةُ المُؤمِنينَ وَصِيامِهِمْ» . (أسرار العبادات وحقيقة الصلاة ، قاضى سعيد قمّى ، ص 23 - 24 ؛ شرح توحيد الصدوق ، ج 1 ، ص 598)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 374 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب مجالسة أهل المعاصي» ؛ وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 259 ، «كتاب الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر» ، «أبواب الأمر والنهي» ، «باب تحريم المجالسة لأهل المعاصي» .
و بالجمله ، مطلوب در قرائت قرآن كريم آن است كه در قلوبْ صورت آن نقش بندد ، و اوامر و نواهى آن تأثير كند ، و دعوات آن جايگزين شود . و اين مطلوب حاصل نشود مگر آنكه آداب قرائت ملحوظ شود .
مقصود از آداب آن نيست كه پيش بعض قرّاء متداول شده است كه تمام همّ و همت منصرف به مخارج الفاظ و تأديۀ حروف شود ، بهطورى كه علاوه بر آنكه از معنى و تفكر در آن بكلى غافل شويم ، منجر به آن شود كه تجويد آن نيز باطل گردد ؛ بلكه كثيراً كلمات از صورت اصليۀ خود به صورت ديگر منقلب شود و ماده و صورت آن تغيير كند .
و اين يكى از مكايد شيطان است كه انسان متعبد را تا آخر عمر به الفاظ قرآن سرگرم مىكند ، و از سرّ نزول قرآن و از حقيقت اوامر و نواهى و دعوت به معارف حقه و اخلاق حسنۀ آن بهكلى غافل مىكند . تازه بعد از پنجاه [سال] قرائت معلوم شود كه از شدت تغليظ و تشديد در آن ، از صورت كلام بهكلى خارج شده و يك صورت غريبى پيدا كرده!
بلكه مقصود آدابى است كه در شريعت مطهره منظور شده است ، كه اعظم و عمدۀ آنها تفكر و تدبر و اعتبار به آيات آن است ؛ چنانچه سابقاً اشاره شد .
و در كافى شريف سند به حضرت صادق - عليه السلام - رساند ، قَالَ : «إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ فِيهِ مَنَارُ الْهُدَى وَمَصَابِيحُ الدُّجَى ؛ فَلْيَجُلْ جَالٍ بَصَرَهُ وَيَفْتَحْ لِلضِّيَاءِ نَظَرَهُ ؛ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِيرِ ، كَمَا يَمْشِي الْمُسْتَنِيرُ فِي الظُّلُمَاتِ بِالنُّورِ»(1). فرمود : «اين قرآن راهنماى هدايت و چراغ شب تاريك است ؛ پس جولان دهد صاحبنظر چشم خود را در آن ؛ و بگشايد نظر خود را براى استفاده از نور آن ؛ زيرا كه تفكر در آن زندگانى دل بيننده است ؛ چنانچه
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 600 ، «كتاب فضل القرآن» ، حديث 5 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 170 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 3 ، حديث 1 .
در ظلمات و تاريكىها به نور استعانت كنند ، در ظلمات جهل و تاريكىهاى ضلالت به نور هدايت قرآن بايد هدايت جُست» .
وَمِنَ الْمَجالِسِ بِإسْنادِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ - عليه السلام - فِي كَلاَمٍ طَوِيلٍ فِي وَصْفِ الْمُتَّقِينَ : «وَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ ، أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ ، فَاقْشَعَرَّتْ مِنْهَا جُلُودُهُمْ ، وَوَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ، فَظَنُّوا أَنَّ صَهِيلَ جَهَنَّمَ وَزَفِيرَهَا وَشَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ . وَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ ، رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً ، وَتَطَلَّعَتْ أَنْفُسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً ، وَظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ»(1).
«اهل تقوا وقتى به آياتى رسند كه در آن اِخافه است ، چشمها و گوشهاى دل را به آن باز كنند ، و لرزه بر اندام آنها افتد ، و دل آنها از ترس بتپد بهطورى كه گمان كنند كه صداى هولناك جهنم و نفسهاى زَفير و شهيق آن پيش گوش آنهاست . و وقتى به آيۀ رحمت رسند ، اعتماد به آن كنند ، و چشم طمع به آن باز كنند ، و دل آنها از شوق پرواز كند چنانچه گمان كنند آن وعدهها حاضر است» .
و معلوم است كسى كه تفكر و تدبر در معانى قرآن كرد ، در قلب آن اثر كند و كم كم به مقام متقين رسد . و اگر توفيق الهى شامل حالش شود ، از آن مقام نيز بگذرد و هر يك از اعضا و جوارح و قواى آن آيهاى از آيات الهيه شود . و شايد جَذَوات و جذبات خطابات الهيه او را از خود بيخود كند و حقيقت «إقْرَأْ وَاصْعَدْ»(2)را در همين عالم دريابد تا آنكه كلام را بىواسطه از متكلمش بشنود ، و آنچه در وهم تو و من نايد آن شود .
و از آداب لازمۀ قرائت قرآن كه در تأثير در قلوب سمت ركنيّت دارد و بدون آن هيچ عملى را قيمتى نيست ، بلكه ضايع و باطل و موجب سخط الهى است ، اخلاص است كه سرمايۀ مقامات اخرويه و رأس المال تجارت آخرت است . و در اين باب نيز در اخبار
اهل بيت عصمت علیهم السلام سفارش بليغ شده است . از آن جمله آن است كه جناب كلينى - رضوان اللّه عليه - حديث كند :
بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «قُرَّاءُ الْقُرْآنِ ثَلاَثَةٌ : رَجُلٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَاتَّخَذَهُ بِضَاعَةً وَاسْتَدَرَّ بِهِ الْمُلُوكَ وَاسْتَطَالَ بِهِ عَلَى النَّاسِ . وَرَجُلٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَحَفِظَ حُرُوفَهُ وَضَيَّعَ حُدُودَهُ وَأَقَامَهُ إِقَامَةَ الْقَدَحِ . فَلا كَثَّرَ اللَّهُ هُؤلاَءِ مِنْ حَمَلَةِ الْقُرْآنِ . وَرَجُلٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَوَضَعَ دَوَاءَ الْقُرْآنِ عَلَى دَاءِ قَلْبِهِ ، فَأَسْهَرَ بِهِ لَيْلَهُ ، وَأَظْمَأَ بِهِ نَهَارَهُ ، وَقَامَ بِهِ فِي مَسَاجِدِهِ ، وَتَجَافَى بِهِ عَنْ فِرَاشِهِ ؛ فَبِأُولَئِكَ يَدْفَعُ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْبَلاءَ ؛ وَبِأُولَئِكَ يُدِيلُ اللَّهُ مِنَ الأَعْدَاءِ ؛ وَبِأُولَئِكَ يُنَزِّلُ اللَّهُ الْغَيْثَ مِنَ السَّمَاءِ . فَوَ اللّهِ ، لَهؤلاَءِ فِي قُرَّاءِ الْقُرْآنِ أَعَزُّ مِنَ الْكِبْرِيتِ الأَحْمَرِ»(1).
«قاريان قرآن سه گروهاند : يكى ، آنان كه قرائت قرآن را سرمايه معيشت اتخاذ نمودند ، و به واسطۀ آن از ملوك حقوق و شهريه گيرند ، و بر مردم تقدم جويند . و ديگر ، آنان كه حفظ حروف و صورت قرآن كنند ، و تضييع حدود آن نمايند و او را پشت سر اندازند ، چنانچه سوارْ قدح خود را به پشت آويزد خداوند زياد نكند اين قسم حملۀ قرآن را . و طايفۀ ديگر آنان هستند كه قرآن را قرائت كنند و با دواى قرآن دردهاى قلب خود را علاج كنند ؛ پس به واسطۀ آن شب را بيدار و به عبادت بگذرانند ، و روز را روزه بگيرند و به تشنگى گذرانند ، و در مساجد حاضر شوند و اقامت كنند و از فراش خواب ناز برخيزند . پس ، خداوند عزيز جبّار به واسطۀ اينها دفع بليّات فرمايد و باران از آسمان فرو فرستد . به خدا قسم كه اين گروه از قاريان قرآن از كبريت احمر كميابترند» .
وَعَنْ عِقابِ الأعْمالِ بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ - عليهم السلام - قَالَ : «مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ يَأْكُلُ بِهِ النَّاسَ ، جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَوَجْهُهُ عَظْمٌ لاَ لَحْمَ فِيهِ»(2). فرمود : «كسى كه قرائت قرآن كند براى استفادۀ از مردم ، در روز قيامت بيايد در صورتى كه روى او
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 627 ، «كتاب فضل القرآن» ، «باب النوادر» ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 182 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 8 ، حديث 3 .
2) - ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، ص 329 ، «باب عقاب المستأكل بالقرآن» ، حديث 1 (با تفاوت كمى) ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 183 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 8 ، حديث 7 .
استخوانى است بدون گوشت» .
وَ بِإسْنادِهِ عَنْ رَسُولِ اللّهِ - صلّى اللّه عليه و آله - فِي حَدِيثٍ قَالَ : «مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ فَلَمْ يَعْمَلْ بِهِ وَآثَرَ عَلَيْهِ حُبَّ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا ، اسْتَوْجَبَ سَخَطَ اللّهِ ؛ وَكَانَ فِي الدَّرَجَةِ مَعَ الْيَهُودِ وَالنَّصَارَى الَّذِينَ يَنْبِذُونَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ .
وَمَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ يُرِيدُ بِهِ سُمْعَةً وَالْتِمَاسَ الدُّنْيَا ، لَقِيَ اللّهَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَوَجْهُهُ عَظْمٌ لَيْسَ عَلَيْهِ لَحْمٌ وَزَجَّ الْقُرْآنُ فِي قَفَاهُ حَتَّى يُدْخِلَهُ النَّارَ وَيَهْوِيَ فِيهَا مَعَ مَنْ هَوَى .
وَمَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ وَلَمْ يَعْمَلْ بِهِ ، حَشَرَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى ؛ فَيَقُولُ : يَا (رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمى وَقَدْ كُنْتُ بَصِيراً * قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَى) . فَيُؤمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ .
وَمَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللّهِ وَتَفَقُّهاً فِي الدِّينِ ، كَانَ لَهُ مِنَ الثَّوَابِ مِثْلُ جَمِيعِ مَا أُعْطِيَ الْمَلاَئِكَةُ وَالأَنْبِيَاءُ وَالْمُرْسَلُونَ .
وَمَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ يُرِيدُ بِهِ رِيَاءً وَسُمْعَةً لِيُمَارِيَ بِهِ السُّفَهَاءَ وَيُبَاهِيَ بِهِ الْعُلَمَاءَ وَيَطْلُبَ بِهِ الدُّنْيَا ، بَدَّدَ اللَّهُ عِظَامَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلَمْ يَكُنْ فِي النَّارِ أَشَدُّ عَذَاباً مِنْهُ ؛ وَلَيْسَ نَوْعٌ مِنْ أَنْوَاعِ الْعَذَابِ إِلاَّ [و] يُعَذِّبُ بِهِ مِنْ شِدَّةِ غَضَبِ اللّهِ عَلَيْهِ وَسَخَطِهِ .
وَ مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ وَتَوَاضَعَ فِي الْعِلْمِ وَعَلَّمَ عِبَادَ اللّهِ وَهُوَ يُرِيدُ مَا عِنْدَ اللّهِ ، لَمْ يَكُنْ فِي الْجَنَّةِ أَعْظَمُ ثَوَاباً مِنْهُ ، وَلاَ أَعْظَمُ مَنْزِلَةً مِنْهُ ، وَلَمْ يَكُنْ فِي الْجَنَّةِ مَنْزِلٌ وَلاَ دَرَجَةٌ رَفِيعَةٌ وَلاَ نَفِيسَةٌ إِلاَّ وَكَانَ لَهُ فِيهَا أَوْفَرُ النَّصِيبِ وَأَشْرَفُ الْمَنَازِلِ»(1).
«كسى كه ياد گيرد قرآن را و عمل به آن نكند و عوض آن اختيار كند حبّ دنيا و زينت آن را ، مستوجب غضب خدا شود ؛ و در درجۀ يهود و نصارى است كه كتاب خدا را پشت سرشان انداختند» .
«و كسى كه قرائت قرآن كند و قصد كند به آن سُمعه و طلب كند به آن دنيا را ، ملاقات كند خدا را روز قيامت در صورتى كه روى او استخوان بىگوشت است ، و قرآن به پشت گردن او زند تا داخل آتش كند او را ، و بيفتد در آن با آنها كه افتادند» .
1) - وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 183 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 8 ، حديث 8 .
«و كسى كه قرائت قرآن كند و عمل به آن نكند ، خداوند او را كور محشور فرمايد روز قيامت . مىگويد : "خداوندا ، من بينا بودم پس چرا مرا كور محشور كردى؟"مىفرمايد : "چنانچه تو نسيان آيات ما كردى كه بر تو فرو فرستاديم امروز نيز تو نسيان شدى ." پس او را به سوى آتش فرستند» .
«و كسى كه قرائت قرآن كند براى خدا و خالص از ريا و براى يادگرفتن معالم دين ، ثواب او مثل ثوابى است كه به جميع ملائكه و انبيا و مرسلين دهند» . يعنى از سنخ ثواب آنان به او مرحمت فرمايند .
«و كسى كه تعلم كند قرآن را براى ريا و سُمعه تا آنكه با جاهلان جدال كند و مباهات به علما كند و دنيا را به آن طلب كند ، متفرق فرمايد خداوند استخوانهاى او را روز قيامت ؛ و در آتش كسى از او شدت عذابش بيشتر نيست ، و به جميع انواع عذاب او را معذب كنند از شدّت غضب و سخط خداوند بر او» .
«و كسى كه تعلم قرآن كند و در علم تواضع نمايد و تعليم بندگان خدا دهد و از خداوند اجر طلبد ، در بهشت از [او] كسى ثوابش بزرگتر نيست و منزلهاى از منزلۀ او بالاتر نيست ؛ و هيچ منزل رفيع و درجۀ بلند نفيس در بهشت نيست مگر آنكه بزرگتر و وافرتر آن را او دارد» .
و از آداب قرائت ، كه موجب تأثير در نفس نيز هست و سزاوار است كه شخص قارى مواظبت آن كند ، ترتيل در قرائت است . و آن ، بهطورى كه در حديث است ، عبارت است از حد توسط بين سرعت و تعجيل در آن ، و تأنّى و فتور مفرط كه كلمات از هم متفرق و منتشر گردد .
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ بِإسْنادِهِ عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ ، قَالَ : سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - عَنْ قَوْلِ اللّهِ تعالى : )وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً( قَالَ : «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ ، عليه السلام : تُبَيِّنْهُ تِبْيَاناً وَلاَ تَهُذِّهِ هَذَّ الشِّعْرِ [وَلاَ تَنْثُرْهُ] نَثْرَ الرَّمْلِ ؛ وَلَكِنْ أَفْزِعُوا قُلُوبَكُمُ الْقَاسِيَةَ ؛ وَلاَ يَكُنْ
هَمُّ أَحَدِكُمْ آخِرَ السُّورَةِ»(1).
«گويد : پرسيدم از حضرت صادق - سلام اللّه عليه - از قول خداى تعالى كه مىفرمايد : )رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً( مقصود چيست؟ فرمود : حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود : "يعنى ، اظهار كن آن را اظهار نمودن كاملى ؛ و سرعت مكن در آن چنانچه در شعر سرعت مىكنى ، و متفرق مكن اجزاء آن را چون ريگهاى متفرق كه اجزائش با هم مُلتَئم نشود ؛ وليكن طورى قرائت كنيد كه تأثير در قلوب كند و دلهاى سخت شما را به فزع آورد ؛ و همّ شما آخر سوره نباشد» . يعنى مقصود شما آن نباشد كه قرآن را در چند روز ختم كنيد ؛ و يا اين سوره را به زودى ختم نموده و به آخر رسانيد .
پس ، انسان كه مىخواهد كلام خدا را قرائت كند و به آيات الهيه قلب قاسى خود را مداوا كند و با كلام جامع الهى شفاى امراض قلبيۀ خود را بگيرد و با نور هدايتِ اين مصباح منير غيبى و اين «نورٌ على نور» آسمانى طريق وصول به مقامات اخرويه و مدارج كماليه را دريابد ، بايد اسباب ظاهريه و باطنيۀ آن را فراهم كند و آداب صوريه و معنويۀ آن را فراهم كند ؛ نه مثل ما كه اگر گاهگاهى هم تلاوت قرآن كنيم ، علاوه بر آنكه از معانى و مقاصد آن و اوامر و نواهى و وعظ و زجر آن بهكلى غافليم ، و گويى آياتى كه در آن ذكر اوصاف جهنم و عذاب اليم آن يا بهشت و كيفيات نعيم آن گرديده به ما ربطى ندارد - و نعوذ باللّه در خواندن كتاب قصه حضور قلب ما بيشتر و حواس ما جمعتر است از كتاب كريم خدايى - از آداب ظاهريۀ آن نيز غفلت كنيم .
در احاديث شريفه وارد است كه قرآن را با حزن بخوانيد و با صورت نيكو تلاوت كنيد(2).
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 614 ، «كتاب فضل القرآن» ، «باب ترتيل القرآن بالصوت الحسن» ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 207 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 21 ، حديث 1 .
2) - امام صادق عليهالسلام فرمود : «إِنَّ الْقُرْآنَ نَزَلَ بِالْحُزْنِ فَاقْرَؤُوهُ بِالْحُزْنِ» ؛ «همانا قرآن براى اندوه نازل شده است ، پس آن را با حزن بخوانيد» . (الكافي ، ج 2 ، ص 614 ، «كتاب فضل القرآن» ، «باب ترتيل القرآن بالصوت الحسن» ، حديث 2 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 208 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب قراءة القرآن» ، باب 22 ، حديث 1 )
حضرت على بن الحسين - عليهماالسلام - قرآن را بهطورى نيكو تلاوت مىفرمود كه كسانى كه از آنجا عبور مىكردند ، از قبيل سقّاها ، آنجا توقف مىكردند و بعضى از استماع آن غش مىكردند(1). ولى ما هر وقت مىخواهيم صوت حَسَن و آواز نيكوى خود را به مردم ارائه دهيم ، قرآن يا اذان را وسيله قرار مىدهيم ؛ و مقصد ما تلاوت قرآن نيست و عمل به اين استحباب نمىباشد .
بالجمله ، مكايد شيطان و نفس امّاره بسيار است ؛ و غالباً حق را به باطل مشتبه مىكند و زشت و زيبا را با هم ملتبس مىنمايد . بايد از مكايد او به خداوند پناه برد .
اينكه در اين حديث شريف وارد است كه «بر تو باد به بلند كردن دستها در نماز و برگرداندن و تقليب نمودن آن» ظاهر آن است كه رفع دست در وقت تكبيرات باشد . و مقصود از «تقليبِ» آن محتمل است باطن كفها را به سوى قبله متوجه كردن باشد ؛ چنانچه يكى از مستحبات ، رفع دست است در وقت تكبير .
و شايد از رفع يد در اين حديث مقصود رفع در وقت قنوت باشد ؛ و مقصود از تقليب آن باشد كه باطن كفها را به سوى آسمان قرار دهد ؛ چنانچه فقها - رضوان اللّه عليهم - فتوا به استحباب آن دادند و در دليل آن مناقشه كردند(2). گرچه بعد از سيرۀ قطعيۀ متشرعه ، بهطورى كه از قنوت گويى جز اين ترتيب چيز ديگر نمىفهمند و به رفع يَدَيْن
مطلقاً هر طور اتفاق افتد كفايت نكنند ، احتياج به دليل ديگر نيست .
بالجمله ، اظهر در اين روايت شريفه احتمال اوّل است .
و بدانكه مشهور بين فقها - رضوان اللّه عليهم - استحباب رفع دستهاست در
تكبيرات(1). و بعضى قائل به وجوب شدند(2)به واسطۀ ظاهر بعضى اوامر و اخبارى كه در تفسير آيۀ شريفۀ (فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ)(3)وارد شده ، كه اين «نحر»ى كه خداى تعالى امر به آن فرموده رفع دست است در وقت تكبيرات(4). ولى شواهد كثيره در اخبار است كه دلالت بر استحباب آن مىكند ؛ مثل تعليلاتى كه وارد است در آنها ؛ خصوصاً روايت فضل بن شاذان از حضرت رضا(5)- سلام اللّه عليه - علاوه بر آنكه صحيحۀ على بن جعفر(6)نصّ است در عدم وجوب ، و اين اخبار با قطع نظر از قرائن صارفه ظاهرند در وجوب ، و طريق جمعْ حمل بر استحباب است تحكيماً لِلنصّ على الظاهر . و آن روايت گرچه رفع يد را از غير امام برداشته و ممكن است دعوى كرد كه ظاهر آن است كه متعرض حال امام و مأموم است و از فرادا ساكت است و منافات ندارد كه رفعْ واجب باشد بر همه ، و لكن رفع يد امام كفايت مىكند از مأمومين ؛ چنانچه قرائت امام مجزى است از قرائت آنان . و بنابر اين احتمال ، كه اظهر احتمالات است در روايت ، خدشۀ بعضى محققين متأخرين(7)نيز وارد نشود كه مستلزم حمل مطلق بر مقيد شود ؛ ولى مع ذلك ، عدم قول به اين تفصيل ، و ذهاب مشهور قديماً و حديثاً ، و قرائن خارجيه و داخليه ، مجالى براى بحث باقى نگذارد . و تا اين اندازه از وظيفۀ اين اوراق نيز خارج بود ؛ ولى مع ذلك كه اين رفع يد يكى از آداب مستحبه است ، سزاوار نيست كه انسان
1) - ر .ك : مستند الشيعة ، ج 5 ، ص 29 - 30 ؛ جواهر الكلام ، ج 9 ، ص 229 ؛ العروة الوثقى ، ج 1 ، ص 631 .
2) - الانتصار ، ص 147 - 148 ، مسأله 45 ؛ ونيز ر .ك : مفتاح الكرامة ، ج 7 ، ص 43 .
3) - الكوثر (108) : 2 .
4) - وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 27 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب تكبيرة الإحرام» ، باب 9 ، حديث 4 ، 13 ، 14 ، 15 ، 16 و17 .
5) - ر .ك : صفحه 507، پاورقى 2.
6) - «عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ ، عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عليهالسلام ، قَالَ : قَالَ : «عَلَى الإِمَامِ أَنْ يَرْفَعَ يَدَهُ فِي الصَّلاَةِ ؛ لَيْسَ عَلَى غَيْرِهِ أَنْ يَرْفَعَ يَدَهُ فِي الصَّلاَةِ» ؛ «على بن جعفر از برادرش ، موسى بن جعفر عليهماالسلام ، روايت كند كه فرمود : "بر امام لازم است كه دستش را در نماز بالا آورد ؛ و غير امام لازم نيست چنين كند» . (وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص27 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب تكبيرة الإحرام» ، باب 9 ، حديث 7)
7) - ر .ك : مستند الشيعة ، ج 5 ، ص 30 - 31 .
حتى المقدور آن را ترك كند ؛ خصوصاً در مثل چنين مستحباتى كه در ميان علما قول به وجوب هم دارد ، كه بنابراين احتياط در دين هم اقتضا مىكند كه انسان آن را ترك نكند .
در هر صورت ، بلند كردن دستها در نماز ، در هر تكبيرى ، زينت نماز است . و نماز جبرئيل - عليه السلام - و ملائكۀ سماوات سبع بدين طريق است ؛ چنانچه أصبغ بن نباته از جناب امير المؤمنين - عليه السلام - نقل نموده(1).
و حضرت رضا - سلام اللّه عليه - موافق آنچه از علل و عيون اخبار نقل شده ، فرموده است : «علت اينكه دستها در تكبير بلند مىشود آن است كه در آن قسمى از انقطاع و تخليص و تضرع است . پس خداى تعالى دوست دارد كه در وقت ذكر او ، بنده منقطع به سوى او باشد و متضرع و خالص باشد . و براى آن است كه به واسطۀ رفع يد انسان متوجه شود و احضار نيت كند و قلب اقبال كند»(2).
1) - عن أَصبغ بن نُباتة ، عن أَميرالمؤمنين عليهالسلام قال : «لَمّا نَزَلَتْ هذِهِ السُورَةُ [الكوثر] قال النَبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم ، لِجِبْريلَ عليهالسلام : ما هذِهِ النَحيرَةُ الّتي أَمَرني بِها رَبّي؟ قالَ لَيْسَتْ بنَحيرَةٍ ، ولكِنَّهُ يَأَمُرُكَ إذا تَحَرَّمْتَ لِلصَّلاةِ أَنْ ترفَعَ يَدَيْكَ إذا كَبَّرْتَ وَإذا رَكَعْتَ وإذا رَفَعْتَ رأْسَكَ من الرُكُوعِ وَإذا سَجَدْتَ . فَإنَّهُ صَلاتُنا وَصَلاةُ المَلائِكَةِ في السَماواتِ السَبْعِ . فَإنَّ لِكُلِّ شيءٍ زينَةً ، وإنَّ زينَةَ الصلاةِ رَفْعُ الأَدي عند كلّ تكبيرَةٍ» ؛ «از اصبغ پسر نباته ، از امير مؤمنان عليهالسلام كه فرمود : چون اين سوره (سورۀ كوثر) بر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم نازل گرديد ، پيامبر به جبرئيل عليهالسلامگفت : "اين كدام قربانى است كه پروردگارم مرا بدان فرمان داده است؟" گفت : "قربانى نيست ، اما او تو را فرمان داده كه هر گاه براى نماز آماده شدى ، دستهايت را آن گاه كه تكبير گويى و آن گاه كه به ركوع روى و آن گاه كه سر از ركوع بردارى و آن گاه كه به سجده روى ، بلند كنى ؛ زيرا اين نمازِ ما و نماز فرشتگان در آسمانهاى هفتگانه است . بهدرستى كه هر چيزى را زيورى است و زيور نماز بلند كردن دستها در تكبير است» . (مجمع البيان ، ج 10 ، ص 837 ؛ وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 30 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب تكبيرة الإحرام» ، باب 9 ، حديث 14)
2) - عَنِ الرِّضَا عليهالسلام قَالَ : «إِنَّمَا تُرْفَعُ الْيَدَانِ بِالتَّكْبِيرِ لِأَنَّ رَفْعَ الْيَدَيْنِ ضَرْبٌ مِنَ الابْتِهَالِ وَالتَّبَتُّلِ وَالتَّضَرُّعِ فَأَحَبَّ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ أَنْ يَكُونَ الْعَبْدُ فِي وَقْتِ ذِكْرِهِ لَهُ مُتَبَتِّلاً مُتَضَرِّعاً مُبْتَهِلاً . وَلأَنَّ فِي رَفْعِ الْيَدَيْنِ إِحْضَارَ النِّيَّةِ وَإِقْبَالَ الْقَلْبِ» . (وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 29 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب تكبيرة الإحرام» ، باب 9 ، حديث 11)
و اين فرموده مطابق است با آنچه بعض اهل معرفت گويند(1)در سرّ رفع يد كه به واسطۀ آن ، غير را به پشت سر اندازد و خار طريق وصول را از ميان بردارند و خود را منقطع از ماسوا و خالص و مخلص - بىشائبۀ توجه به غير و غيريت كه شرك است در مذهب عشق و محبت - گردانند ؛ آن گاه به معراج حقيقى معنوى و مسافرت الى اللّه روند . و اين مسافرت و معراج بىرفض غير و غيريت و ترك خودى و اَنانيت صورت نگيرد ؛ چنانچه با تكبيرات سبعۀ افتتاحيّه خرق حجب سبعۀ كليۀ مُلكيه و ملكوتيه گردد .
پس ، نماز اوليا چنان است كه در هر تكبيرى حجابى خرق كنند ، و عوالم اين حجاب را رفض كنند ، و قاطنين اين سُرادق را ترك گويند . پس از آن ، كشف حجاب ديگرى بر آنها شود و تجلى تقييدى ديگرى بر قلوب آنها گردد ؛ باز آن خار طريق آنها نگردد و مايۀ سرگرمى و توجه قلبى آنها نشود ، و آن را به تكبير ديگر خرق كنند . گويى باطن قلب آنها مىسرايد : اللّهُ أَكبَرُ مِنْ أَنْ يَتَجَلّى تَجَلِّياً تَقْيِيديّاً ؛ چنانچه شيخ الاولياء و المخلصين ، جناب خليل الرحمن ، در آن سفر عرفانى شهودى و تجليات تقييدى فرمود .
پس ، سالك الى اللّه و مسافر كوى عشق و مجذوب طريق وصول يك يك حجب را خرق كند تا به تكبير آخر رسد ، و بدان حجاب سابع را خرق كند و رفض غير و غيريت كند و گويد : )وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ((2)تا آخر آيه ، چنانچه حضرت ابراهيم خليل گفت .
پس از آن ، فتح باب گردد و كشف سُبحات جلال بر او شود ؛ باز استعاذه كند و با اسم خداى تعالى وارد شود . و اشاره به اين فرموده است در حديث شريف محمّد بن علىّ بن الحسين - رضوان اللّه عليه - بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ - عليه السلام - أَنَّهُ رَوى لِذَلِكَ عِلَّةً أُخْرَى وَهِيَ : «أَنَّ النَّبِيَّ - صلّى اللّه عليه وآله - لَمَّا أُسْرِيَ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ ، قَطَعَ سَبْعَ حُجُبٍ ؛ فَكَبَّرَ عِنْدَ كُلِّ حِجَابٍ تَكْبِيرَةً ؛ فَأَوْصَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِذَلِكَ إِلَى مُنْتَهَى الْكَرَامَةِ»(3).
فرمود : «رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - را كه به آسمان سير دادند در شب معراج هفت حجب را قطع فرمود ؛ و در نزد هر حجابى تكبيرى فرمود تا واصل كرد خداى تعالى او را به منتهاى كرامت» .
و در حديث ديگر قريب به اين مضمون از جناب موسى بن جعفر - عليهما السلام - نيز نقل شده است(1)، الاّ آنكه در آن حديث است كه جناب رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - پس از رفع هر حجابى تكبيرى گفت . و اين اوفق به اعتبار ذوقى و مشرب عرفانى است ، زيرا كه با هر رفع يد رفض حجابى و رفع سترهاى شود ، و به ظهور نورى از انوار كرامت تكبيرى گفته شود . و چون آن نورْ تقييدى است از حجب نورانيت ، لهذا باز با رفع يدين رفع شود و طرد گردد تا تجلى ذاتى مطلق شود و وصول به منتهى الكرامه ، كه غايت آمال اولياست ، حاصل شود . و آن حديث سابق را به اين مىتوان ارجاع كرد .
در هر صورت ، ما از ادراك اين معانى محروميم تا چه رسد به شهود يا وصول! و بدى و بدبختى ما آن است كه منكر همۀ مقامات و مدارج نيز شويم و معراج اوليا و نماز پاكان را مثل خود مىدانيم ؛ و كمال آن را شبه كمال عمل خود مىدانيم . غايت آنچه تصور مىكنيم ، و فوق آن را ادراك نمىكنيم ، آن است كه نماز آنها قرائت و ساير آدابش خوب است و خالى از شرك و ريا و سُمعه است . يا آنكه عبادت آنها براى خوف از جهنم و شوق بهشت نبوده . و اين يكى از مقامات رسميۀ رايجۀ آنهاست ؛ و از براى آنها در نماز و اين معراج روحانى مقامات ديگرى است كه در وهم ما نيايد .
بالجمله ، آنچه در اين مقام - كه قلم بىاختيار رسيد - لازم است تنبه به آن ، آن است كه بدترين خارهاى طريق كمال و وصول به مقامات معنويه ، كه از شاهكارهاى بزرگ شيطان قطّاع الطريق است ، انكار مقامات و مدارج غيبيۀ معنويه است ، كه اين انكار و جحود سرمايۀ تمام ضلالات و جهالات است و سبب وقوف و خمود است ، و روح شوق
1) - وسائل الشيعة ، ج 6 ، ص 23 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب تكبيرة الإحرام» ، باب 7 ، حديث 7 .
را كه بُراق وصول به كمالات است مىميراند و آتش عشق را كه رفرف معراج روحانى كمالى است خاموش مىكند ؛ پس انسان را از طلب باز مىدارد . به عكس ، اگر انسان به مقامات معنويه و معارج عرفانيه عقيدت خالص كند و ايمان آورد ، چه بسا شود كه اين خود به آتش عشق فطرى ، كه در زير خاك و خاكستر هواهاى نفسانيه خمود شده ، كمك و مدد كند و نور اشتياق را در اعماق قلب روشن كند ، و كم كم به طلب برخيزد و به مجاهده قيام كند تا مشمول هدايت حق و دستگيرى آن ذات مقدس شود . وَالْحَمْدُللّه .
بدانكه مسواك نمودن ، كه در اين حديث شريفْ جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - وصيت به آن فرمودند ، يكى از آداب مستحبۀ شرعيه است مطلقاً(1)، و در مواقع خاصه مؤكَّد است ؛ مثل قبل از وضو و نماز ، و در وقت قرائت قرآن ، و وقت سحر ، و وقت برخاستن از خواب . و در اخبار شريفه سفارش بليغ و تأكيد تامّ دربارۀ آن شده است ، و از براى آن خواص و آثار بسيار ذكر شده است ؛ و ما به ذكر بعضى از آن اين اوراق را متبرك مىكنيم .
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «فِي السِّوَاكِ اثْنَتَا عَشَرَةَ خَصْلَةً : هُوَ مِنَ السُّنَّةِ ، وَمَطْهَرَةٌ لِلْفَمِ ، وَمَجْلاَةٌ لِلْبَصَرِ ، وَيُرْضِي الرَّبَّ ، وَيَذْهَبُ بِالْبَلْغَمِ ، وَيَزِيدُ فِي الْحِفْظِ ، وَيُبَيِّضُ الأَسْنَانَ ، وَيُضَاعِفُ الْحَسَنَاتِ ، وَيَذْهَبُ بِالْحَفْرِ ، وَيَشُدُّ اللِّثَةَ ، وَيُشَهِّي الطَّعَامَ ، وَتَفْرَحُ بِهِ الْمَلاَئِكَةُ»(2).
فرمود : «در مسواك دوازده خصلت است : از سنت رسول خداست ؛ (چنانچه در
اخبار كثيره است كه مسواك از سنن پيغمبران است)(1)و پاكيزه كنندۀ دهان است ؛ و روشنى چشم را زياد كند ، و خداى تعالى را راضى مىكند ؛ و بلغم را مىبرد ؛ و حافظه را زياد مىكند ؛ و دندانها را سفيد مىنمايد ؛ و حسنات را مضاعف مىكند ؛ و بُثورات و جوشهايى كه در پى دندان است زائل مىكند ؛ و لثهها را محكم مىكند ؛ و اشتهاى به طعام [را] زياد مىكند ؛ و ملائكه را خشنود و فرحناك مىكند» .
و در حديث ديگر نيز قريب به اين مضمون وارد است(2). و اين بثورات و قرحهها ، كه در اين حديث شريف وارد است ، عبارت است از جوشها و قرحههاى كوچكى كه در بن دندانها پيدا شود ، و چركى سفيد و متعفن در آن توليد مىگردد كه در وقت جويدن غذا آن بثورات منفجر شده و از آن چركها مخلوط به غذا شده اسباب كثيرى از امراض ، از قبيل سوء هضم و غيره ، گردد . و اطبّاء حاضر آن را «پيوره» گويند ؛ و به آن خيلى اهميت مىدهند ، حتى آنكه براى معالجۀ آن محتاج به كشيدن دندانها شوند . پس ، انسان با قطع نظر از جهات غيبيۀ باطنيه ، كه اعظم آنها رضايت حق است ، براى حفظ صحت و تنظيف نيز باشد ، خوب است به آن مواظبت كند و به اين سنت مستمرۀ انبيا قيام كند .
و در حديث است كه رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : «اينقدر جبرئيل به من سفارش مسواك نمود كه من بر دندانهاى خود ترسيدم»(3).
و فرمود : «اگر بهواسطۀ مشقّت نبود ، من بر امت خود واجب مىكردم مسواك را قبل از وضوى هر نمازى»(4).
و جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - آب وضو و مسواك خود را [زير] بالين
1) - وسائل الشيعة ، ج 2 ، ص 7 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب السواك» ، باب 1 ، حديث 12 .
2) - وسائل الشيعة ، ج 2 ، ص 7 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب السواك» ، باب 1 ، حديث 11 .
3) - عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم : أَوْصَانِي جَبْرَئِيلُ عليهالسلام بِالسِّوَاكِ حَتَّى خِفْتُ عَلَى أَسْنَانِي» . (وسائل الشيعة ، ج 2 ، ص 9 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب السواك» ، باب 1 ، حديث 15 )
4) - قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : «لَوْلا أَنْ أَشُقَّ عَلَى أُمَّتِي ، لأَمَرْتُهُمْ بِالسِّوَاكِ مَعَ كُلِّ صَلاَةٍ» . (وسائل الشيعة ، ج 2 ، ص 19 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب السواك» ، باب 5 ، حديث 3)
سر مبارك مىگذاشتند در شبها ، و سر ظرف آب وضو را با چيزى مىپوشاندند ؛ و وقتى از خواب ناز بيدار مىشدند ، مسواك مىكردند و وضو مىگرفتند و چهار ركعت نماز مىخواندند و مىخوابيدند ؛ و پس از آن بيدار مىشدند و مسواك مىكردند وضو مىگرفتند و نماز مىخواندند . جناب صادق - عليه السلام - پس از ذكر اين حديث فرمود : «شما نيز تأسّى نيكو كنيد به رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله»(1).
و در حديث است كه دو ركعت نماز با مسواك افضل است از هفتاد ركعت بدون مسواك(2)حتى آنكه مستحب است اگر انسان فراموش نمود مسواك را قبل از وضو بعد از آن بجا آورد و پس از آن سه مرتبه مضمضه كند(3). و اخبار در اين باب بسيار است ؛ هر كس طالب است به كتب اصحاب مراجعه كند(4).
فصل در بيان مبادى محاسن اخلاق و مَساوى آن كه در ذيل وصيت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - است
گرچه ما در اين اوراق به مناسبت بسيارى از اخلاق نفس را بهطور تعديد و تفصيل بيان نموديم و طريق اتصاف به محامد اخلاقيه و اجتناب از مَساوى و مفاسد آن را به قدر مناسب و ميسور شرح داديم ، ولى در اين مقام به ذكر جملى و
1) - عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : «إِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم كَانَ إِذَا صَلَّى الْعِشَاءَ الآخِرَةَ أَمَرَ بِوَضُوئِهِ وَسِوَاكِهِ فَيوُضَعُ عِنْدَ رَأْسِهِ مُخَمَّراً ؛ فَيَرْقُدُ مَا شَاءَ اللّهُ ؛ ثُمَّ يَقُومُ فَيَسْتَاكُ وَيَتَوَضَّأُ وَيُصَلِّي أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ ، ثُمَّ يَرْقُدُ ؛ ثُمَّ يَقُومُ فَيَسْتَاكُ وَيَتَوَضَّأُ وَيُصَلِّي . ثُمَّ قَالَ لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» . (وسائل الشيعة ، ج 2 ، ص 21 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب السواك» ، باب 6 ، حديث 1)
2) - عن أبي عَبداللّه عليهالسلام : «رَكعتان بِسِواكٍ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ رَكْعَةً بِغَيْرِ سِواكٍ» . (وسائل الشيعة ، ج 2 ، ص 19 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب السواك» ، باب 5 ، حديث 2)
3) - قال : عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ : سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ عليهالسلام عَنِ السِّوَاكِ بَعْدَ الْوُضُوءِ فَقَالَ : «الاسْتِيَاكُ قَبْلَ أَنْ يَتَوَضَّأَ» . قُلْتُ : أَرَأَيْتَ إِنْ نَسِيَ حَتَّى يَتَوَضَّأَ قَالَ : «يَسْتَاكُ ثُمَّ يَتَمَضْمَضُ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ» . (وسائل الشيعة ، ج 2 ، ص 18 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب السواك» ، باب 4 ، حديث 1 )
4) - وسائل الشيعة ، ج 2 ، ص 5 ، «كتاب الطهارة» ، «أبواب السواك» .
بيان جامع آن مىپردازيم .
بدانكه «خُلق» عبارت از حالتى است در نفس كه انسان را دعوت به عمل مىكند بدون رويّه و فكر . مثلاً ، كسى كه داراى خلق «سخاوت» است ، آن خلق او را وادار به جود و انفاق كند ، بدون آنكه مقدماتى تشكيل دهد و مرجحاتى فكر كند ؛ گويى يكى از افعال طبيعيۀ اوست ، مثل ديدن و شنيدن . و همينطور ، نفس «عفيف» كه اين صفت خُلق آن شده است بهطورى حفظ نفس كند كه گويى يكى از افعال طبيعيۀ اوست . و تا نفس به واسطۀ رياضت و تفكر و تكرر به اين مقام نرسد ، داراى خلق نشده است و كمال نفس حاصل نگرديده ؛ و بيم آن است كه آن خلق اگر از كمالات است زائل شود و عادات و اخلاق سيّئه بر آن غالب آيد . ولى اگر مثل افعال طبيعيه شد و قوا و آلات رام گرديد و قهر و سلطنت حق ظاهر شد ، زوالش مشكل شود ، و نادر اتفاق افتد .
و علماى اخلاق فرمودند : اين حالت و خلق نفس گاهى در انسانْ طبيعى است و راجع به اصل فطرت و مربوط به مزاج است ، چه در جانب خير و سعادت ، يا شرّ و شقاوت ؛ چنانچه مشهور است بعضى از زمان طفوليت رو به خيرات ، و بعضى مايل به شرورند ؛ بعضى به ادنى چيزى غضب كنند و با چيز مختصرى وحشت كنند و با سبب كوچكى به فزع آيند ، و بعضى به خلاف آناناند . و گاهى اين اخلاق نفسانيه استفاده شود به عادات و معاشرات و تدبر و تفكر . و گاهى ابتدا از روى تفكر و رويّه حاصل شود تا ملكه گردد(1).
و در اين مقام اختلافاتى نمودند كه اشتغال به ذكر آنها و بحث در اطراف آن از وظيفۀ اين اوراق خارج است و ما را از مقصد اصلى باز مىدارد ؛ و ما به ذكر آنچه در اين مقام مناسب و مفيد است مىپردازيم .
پس ، گوييم كه بايد دانست كه مقصود از طبيعى بودن و فطرى بودن خُلقى ، آن نيست كه ذاتى غير قابل تغيير است ؛ بلكه جميع ملكات و اخلاق نفسانيه ، تا نفس در اين عالم حركت و تغير است و در تحت تصرف زمان و تجدد واقع است و داراى هيولى و
1) - تهذيب الأخلاق وتطهير الأعراق ، ص 51 .
قوّه است ، قابل تغيير است ، و انسان مىتواند جميع اخلاق خود را متبدل به مقابلات آنها كند . چنانچه دلالت بر اين مدعى كند ، علاوه بر برهان و تجربه ، دعوت انبيا و شرايع حقه به سوى اخلاق كريمه و رَدع آنها از مقابل آنها .
و بايد دانست كه علماى فن اخلاق مجموع فضائل نفس را در تحت چهار جنس داخل كردهاند ، كه آن چهار عبارت است از : حكمت ، و عفّت ، و شجاعت ، و عدالت . و «حكمت» را فضيلت نفس ناطقۀ مميّزه دانستهاند ؛ و «شجاعت» را از فضائل نفس غضبيه ؛ و «عفّت» را از فضائل نفس شهويه ؛ و «عدالت» را تعديل فضائل ثلاث شمردهاند . و ساير فضائل را به اين چهار فضيلت ارجاع كردهاند(1). و تفصيل و تحديد هر يك از آنها از عهدۀ اين اوراق خارج است ؛ و براى امثال ما چندان مفيد نيست .
آنچه دانستنى است آن است كه به موجب حديث منقول از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله : «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الأَخْلاَقِ»(2)غايت بعثت و نتيجۀ دعوت خاتم الانبياء - صلّى اللّه عليه و آله - اِكمال مكارم اخلاق است .
و در احاديث شريفه مجملاً و مفصلاً به مكارم اخلاق بيش از هر چيز ، بعد از معارف ، اهميت دادند . و ما پس از اين بعضى از آنها را ذكر مىكنيم ان شاء اللّه . و اهميت آن بيش از آن است كه ما از عهدۀ حق بيان آن برآييم ؛ اينقدر معلوم است كه سرمايۀ حيات ابدى آخرت و رأس المال تعيش آن نشئه حصول اخلاق كريمه است و اتصاف به مكارم اخلاق است .
و آن بهشتى كه به واسطۀ كرائم اخلاقى به انسان اعطا شود ، كه بهشت صفات است ، هيچ طرف نسبت نيست با بهشتى كه جسمانىِ اَعمالى است ، و در آن از جميع نعم و لذات جسمانى اعظم و احسن آن موجود است ؛ چنانچه ظلمتها و وحشتهايى كه در اثر اعمال سيّئه براى انسان حاصل شود بالاتر از هر عذاب اليمى است .
و انسان تا در اين عالم است مىتواند خود را از اين ظلمت نجات دهد و به آن انوار
برساند . آرى ، مىتواند ، ولى نه به اين حالت سردى و خمودى و سستى و فتور و سهل انگارى كه در ماست ، كه همه مىبينيد كه با هر خلق زشت و اطوار ناپسندى كه از اوّل طفوليت بزرگ شديم و با معاشرت و مؤانستهاى نامناسب تهيه كرديم تا آخر باقى مىمانيم ، سهل است ، روز بروز بر آن سربار مىكنيم و مىافزاييم . گويى گمان نداريم كه عالم ديگرى هست و نشئۀ باقيۀ ديگرى خواهد آمد - «واى اگر از پس امروز بود فردايى»(1). و گويى كه دعوت انبيا و اوليا - عليهم السلام - به ما هيچ مربوط نيست . و معلوم نيست ما با اين اخلاق و اعمال به كجا مىرسيم و با چه صورتى محشور مىشويم . يك وقت تنبّه پيدا مىكنيم كه كار از دست ما خارج و حسرت و ندامت نصيب ماست ، و غير از خود كسى را نتوانيم ملامت كنيم . انبيا - عليهم السلام - طريق سعادت را نشان دادند ، و علما و حكما فرمايشات آنها را براى ما تفسير نمودند و طرق معالجۀ امراض باطنيه را بيان كردند ، و با هر زبان ترجمه و با هر بيان تزريق نمودند ، و به گوش ما فرو نرفت و چشم و گوش و قلب خود را از آن بستيم . پس ، بايد ملامت به خود ما برگردد ، چنانچه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در اين حديث كه به شرح آن اشتغال داريم فرموده است . و اينقدر در اخبار و آثار سفارش اتصاف به مكارم اخلاق و اجتناب از مقابلات آنها شده است كه به ميزان نيايد ، و ما حتى از مراجعۀ به كتاب آنها غفلت داريم .
هان اى عزيز ، تو اگر با اخبار و احاديث سر و كار دارى ، به كتب شريفۀ اخبار ، خصوصاً كتاب شريف كافى ، مراجعه كن ؛ و اگر با بيان علمى و اصطلاحات علما سر و كارى دارى ، به كتب اخلاقيه از قبيل طهارة الأعراق و كتب مرحوم فيض و مجلسى و نراقيان مراجعه كن ؛ و اگر خود را از استفاده مستغنى مىدانى ، يا اتصاف به اخلاق كريمه و احتراز از سيّئات اخلاقيّه را لازم نمىدانى ، جهل خود را كه امّ الامراض است
معالجه كن .
1) - «گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد / آه اگر از پى امروز بود فردايى» . (ديوان حافظ ، ص 627 ، غزل 560)
و ما ختم مىكنيم اين مقام را به تبرك به ذكر بعضى اخبار شريفۀ اين باب .
فقيه بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ اللّهَ خَصَّ رَسُولَهُ - صلّى اللّه عليه وآله - بِمَكَارِمِ الأَخْلاَقِ ؛ فَامْتَحِنُوا أَنْفُسَكُمْ : فَإِنْ كَانَتْ فِيكُمْ ، فَاحْمَدُوا اللّهَ وَارْغَبُوا إِلَيْهِ فِى الزِّيادَةِ مِنْها . فَذَكَرَهَا عَشْرَةً : الْيَقِينَ ، وَالْقَنَاعَةَ ، وَالصَّبْرَ ، وَالشُّكْرَ ، وَالْحِلْمَ ، وَحُسْنَ الْخُلْقِ ، وَالسَّخَاءَ ، وَالْغَيْرَةَ ، وَالشَّجَاعَةَ ، وَالْمُرُوَّةَ»(1).
و اين حديث از چندين طرق نقل شده ، الاّ اينكه از معانى الأخبار(2)، «رضا» عوض «حلم» نقل شده است(3). حاصل آنكه «خداى تعالى رسول خود را به مكارم اخلاق اختصاص داد ؛ پس امتحان كنيد شما خود را : اگر اين صفات در نفوس شما بود ، حمد خدا كنيد و به سوى خدا توجه كنيد براى زيادت» . پس ده تاى از آن صفات را ذكر فرمود چنانچه در روايت است . و در وافى از كتاب كافى اين حديث را با مختصر تفاوتى نقل فرموده(4).
وعن المجالس بِإسْناده عَنِ الصَّادِقِ ، جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ - عليهما السلام - أَنَّهُ قَالَ : «عَلَيْكُمْ بِمَكَارِمِ الأَخْلاَقِ ، فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يُحِبُّهَا ؛ وَإِيَّاكُمْ وَمَذَامَّ الأَفْعَالِ(5)، فَإِنَّ اللّهَ يُبْغِضُهَا . إلى أنْ قالَ : وَعَلَيْكُمْ بِحُسْنِ الْخُلْقِ ؛ فَإِنَّهُ يَبْلُغُ بِصَاحِبِهِ دَرَجَةَ الصَّائِمِ الْقَائِمِ .. .»(6)الحديث .
فرمود : «متمسك شويد به مكارم اخلاق و خوىهاى كريمانه ، زيرا كه خداى تعالى دوست مىدارد آنها را ؛ و دورى كنيد از عملهاى زشت ، زيرا كه خداوند بغض دارد به
1) - من لا يحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 361 ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 180 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 4 ، حديث 1 .
2) - معاني الأخبار ، ص 191 ، حديث 3 .
3) - وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 181 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 4 ، ذيل حديث 1 .
4) - الوافي ، ج 4 ، ص 264 ، حديث 2 .
5) - قوله و مَذامَّ الْأفعال در نسخۀ «وسائل» كه پيش نويسنده است اينطور وارد است ، و محتمل است مذامَّ الْأخلاقِ باشد و سهوى از ناسخ يا راوى شده باشد . منه عفي عنه
6) - الأمالي ، صدوق ، ص 294 ، مجلس 57 ، حديث 10 ، وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 200 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 6 ، حديث 8 .
آنها» . تا آنكه فرمود : «تمسك كنيد به حسن خلق ، زيرا كه آن مىرساند صاحبش را به درجۀ روزهداران و نمازگزاران» .
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ أَكْمَلَ الْمُؤمِنِينَ إِيمَاناً أَحْسَنُهُمْ خُلْقاً»(1). «كاملترين در ايمان كسى است كه خلقش نيكوتر باشد» .
وَ بِإسْنادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ - عليهما السلام - قَالَ : «قَالَ رَسُولُ اللّهِ ، صلّى اللّه عليه وآله : مَا يُوضَعُ فِي مِيزَانِ امْرِئٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الخُلْقِ»(2). «رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : در روز قيامت در ميزان اعمال نگذارند چيزى افضل از حُسن خُلق» .
و فرمود : «بيشتر چيزى كه امت مرا داخل به بهشت مىنمايد پرهيزگارى از خوف خداست و نيكويى خلق است»(3). و جناب صادق - عليه السلام - فرمود : «نيكويى و حسن خلق ديار را آبادان كنند ، و عمرها را زياد نمايند»(4). و فرمود : «خداوند تعالى براى حُسن خُلق ثواب مجاهده در راه خدا دهد - مجاهدهاى كه شب و روز صاحبش مشغول باشد»(5).
و در اين باب اخبار بسيار است . و چنانچه حُسن خلق موجب كمال ايمان و ثقل ميزان و دخول در جِنان است ، سوء خلق به عكس آن ، ايمان را فاسد كند و انسان را به
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 99 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حسن الخلق» ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 148 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 104 ، حديث 1 .
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 99 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب حسن الخلق» ، حديث 2 ؛ وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 151 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 104 ، حديث 13 .
3) - عن أبى عبداللّه عليهالسلام قال : «قال رسولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم : أَكْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ أُمَّتِيَ الْجَنَّةَ تَقْوَى اللّهِ وَحُسْنُ الْخُلُقِ» . (وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 150 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 104 ، حديث 8)
4) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «الْبِرُّ وَحُسْنُ الْخُلُقِ يَعْمُرَانِ الدِّيَارَ وَيَزِيدَانِ فِي الأَعْمَارِ» . (وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 149 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 104 ، حديث 5)
5) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «إِنَّ اللّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَيُعْطِي الْعَبْدَ مِنَ الثَّوَابِ عَلَى حُسْنِ الْخُلُقِ كَمَا يُعْطِي الْمُجَاهِدَ فِي سَبِيلِ اللّهِ ، يَغْدُو عَلَيْهِ وَيَرُوحُ» . (وسائل الشيعة ، ج 12 ، ص 151 ، «كتاب الحجّ» ، «أبواب أحكام العشرة» ، باب 104 ، حديث 15 )
عذاب الهى مبتلا كند . چنانچه در احاديث شريفه به آن اشاره شده است :
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ سُوءَ الْخُلْقِ لَيُفْسِدُ الإيمَانَ كَمَا يُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ»(1). فرمود : «چنانچه سركه عسل را فاسد مىكند ، خُلق بد ايمان را فاسد مىكند» . و در روايت ديگر است كه «خُلق بد عمل را فاسد كند چون سركه عسل را»(2).
و از رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - منقول است كه خداى تعالى ابا دارد از قبول توبۀ كسى كه صاحب خُلق بد است . سؤال شد از علت آن . فرمود : براى آنكه هرچه توبه مىكند از گناهى ، واقع شود در گناهى بدتر از آن(3).
و در حديث است كه «كسى كه خُلقش بد شد ، خودش را به عذاب مبتلا كرد»(4).
معلوم است كه خُلق زشت انسان را دائماً معذب دارد ، و در نشآت ديگر نيز اسباب سختى و فشار و ظلمت است ؛ چنانچه در شرح بعضى احاديث بيان كرديم .
وَالحَمدُ للّه أَوَّلاً وَآخِراً .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 321 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب سوء الخلق» ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 27 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 69 ، حديث 3 .
2) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام : قال : «إِنَّ سُوءَ الْخُلقِ لَيُفْسِدُ الْعَمَلَ كَمَا يُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ» . (وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 27 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 69 ، حديث 1 )
3) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «قال النبىّ صلىاللهعليهوآلهوسلم : أَبَى اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِصَاحِبِ الْخُلْقِ السَّيِّئِ بِالتَّوْبَةِ . قِيلَ : وَكَيْفَ ذَاكَ يَا رَسُولَ اللّهِ؟ قَالَ : لِأَنَّهُ إِذَا تَابَ مِنْ ذَنْبٍ وَقَعَ فِي ذَنْبٍ أَعْظَمَ مِنْهُ» . (وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 27 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 69 ، حديث 2 )
4) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «مَنْ سَاءَ خُلُقُهُ عَذَّبَ نَفْسَهُ» . (وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 28 ، «كتاب الجهاد» ، «أبواب جهاد النفس وما يناسبه» ، باب 69 ، حديث 4 )
حديث سى ام [ اقسام قلوب ]
الحديث الثَّلاثون : بِسَنَدِي الْمُتَّصِلِ إلى ثِقَةِ الإِسْلامِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنيِّ - رضوان اللّه عليه - عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنْ هَارُونَ بْنِ الْجَهْمِ ، عَنِ الْمُفَضَّلِ ، عَنْ سَعْدٍ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ الْقُلُوبَ أَرْبَعَةٌ : قَلْبٌ فِيهِ نِفَاقٌ وَإِيمَانٌ ؛ وَقَلْبٌ مَنْكُوسٌ ؛ وَقَلْبٌ مَطْبُوعٌ ؛ وَقَلْبٌ أَزْهَرُ أَجْرَدُ» . فَقُلْتُ : مَا الأَزْهَرُ؟ قَالَ : «فِيهِ كَهَيْئَةِ السِّرَاجِ . فَأَمَّا الْمَطْبُوعُ فَقَلْبُ الْمُنَافِقِ ؛ وَأَمَّا الأَزْهَرُ فَقَلْبُ الْمُؤمِنِ : إِنْ أَعْطَاهُ شَكَرَ ، وَإِنِ ابْتَلاَهُ صَبَرَ . وَأَمَّا الْمَنْكُوسُ فَقَلْبُ الْمُشْرِكِ ؛ ثُمَّ قَرَأَ هَذِهِ الآيَةَ : )أَفَمَنْ يَمْشِى مُكِبّاً عَلَى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ يَمْشِى سَوِيّاً عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ((1). فَأَمَّا الْقَلْبُ الَّذِي فِيهِ إِيمَانٌ وَنِفَاقٌ ، فَهُمْ قَوْمٌ كَانُوا بِالطَّائِفِ . فَإِنْ أَدْرَكَ أَحَدَهُمْ ، أَجَلُهُ عَلَى نِفَاقِهِ هَلَكَ ؛ وَإِنْ أَدْرَكَهُ عَلَى إِيمَانِهِ نَجَا»(2).
ترجمه : «فرمود جناب باقر العلوم عليه السلام : همانا دلها بر چهار قسم است : يك دلى است كه در آن دورويى و ايمان است ؛ و يك قلبى است كه وارونه و مقلوب است ؛ و يك دلى است كه مُهر است و ظلمانى ؛ و يك دلى است كه نورانى و صافى است . راوى گويد : گفتم : "ازهر چيست؟" فرمود : "قلبى است كه در آن مثل هيئت چراغ است . اما
مطبوع ظلمانى قلب منافق است . و اما ازهر نورانى پس قلب مؤمن است : اگر به او عطا فرمايد شكر گويد ؛ و اگر او را مبتلا كند صبر نمايد . و اما قلب واژگونه قلب مشرك است ؛ پس قرائت فرمود اين آيه را كه فرمايد : (أَفَمَنْ يَمْشِي .. .)الآيه يعنى «آيا كسى كه راه مىرود در حالى كه بر رو افتاده راه هدايت را بهتر يافته ، يا كسى كه مشى كند استوار بر راه راست؟» و اما قلبى كه در آن ايمان و نفاق است ، پس آنها طايفهاى بودند
در طائف . پس اگر هر يك از آنها را در حال نفاقْ مرگ دررسيد هلاك شود ؛ و اگر در حال ايمان دررسيد نجات يابد"» .
شرح : «المنكوس» أي المقلوب . يقال : نَكَسْتُ الشَّىْءَ ، أَنْكُسُهُ نَكْساً . قَلَبْتُهُ عَلَى رَأْسِهِ ، يعنى واژگونه و سرازير نمودم آنرا . و في الصحاح : اَلْوِلاَدُ الْمَنْكُوسُ ، الَّذي يَخْرُجُ رِجْلاهُ قَبْلَ رَأْسِهِ(1). بچهاى را كه در وقت تولد پاهايش قبل از سرش بيرون آيد ، برخلاف طبيعت ، او را منكوس گويند . و قريب به اين معناست : (مُكِبّاً عَلى وَجْهِهِ) كه در آيۀ شريفه است و حضرت به آن استشهاد فرمودند ؛ زيرا كه «اِكباب» به معنى بر رو افتادن است . و اين كنايه از آن است كه قلوب اهل شرك واژگونه و حركت و سير معنوى آنها بر غير صراط مستقيم است ؛ چنانچه تفصيل آن بيايد ان شاء اللّه .
و«المطبوع» أَي الْمَخْتومُ . وَالطَّبْعُ ، بِالسُّكونِ ، اَلْخَتْمُ ؛ وَبالتَّحريكِ ، الدَّنَسُ وَالْوَسَخُ(2). و اگر به معنى مختوم باشد ، كنايه است از آنكه حرف حق و حقايق الهيه در آن وارد نشود و قبول آن نكند ؛ نه آنكه حق تعالى الطاف خاصۀ خود را از آن منع فرمايد ؛ گرچه آن معنا نيز صادق است ، ولى آنچه ذكر شد مناسبتر است .
و«الأزْهَرُ» الأبْيَضُ الْمُسْتَنيرُ ؛ كَما عَن النِّهايَةِ(3). وفي الصِّحاح : اَلأزْهَرُ ، الْنَيّرُ . وَيُسَمَّى الْقَمَرُ الأزْهَرَ . قالَ ابْنُ السِّكِّيتِ : الأزْهَرانِ ، الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ . وَرَجُلٌ أَزْهَرُ ، أَيْ أَبْيَضُ مُشْرِقُ
الْوَجْهِ . وَالْمَرْأَةُ ، الزَّهْراءُ(1). بالجمله ، «أزهر» يعنى نورانى و سفيد ؛ از اين جهت آفتاب و ماه را اَزْهَران گويند ؛ و مرد سفيد نورانى را «أزْهَر» و زن سفيد نورانى را «زَهْراء» گويند .
و«الأجْرَدُ» اَلَّذي لَيْسَ في بَدَنِهِ شَعْرٌ . وفي الصِّحاح : الْجُرْدُ ، فَضاءٌ لا نَباتَ فِيهِ(2). و اين كنايه است از عدم تعلق به دنيا ؛ يا از صاف و بىغل و غش بودن است . و بيان آنچه مناسب است در حديث شريف در ضمن مقدمه و چند فصل مىنماييم .
بدانكه از براى «قلب» در لسان شريعت و حكما و عرفا اطلاقاتى است كه صرف وقت در بيان حقيقت آن و اختلاف اصطلاحات و بيان مراتب قلوب و درجات آن خارج از وظيفۀ اين اوراق [است] ، و براى ما نيز چندان مفيد نيست ؛ پس بهتر آن است كه به همان اجمال كه در اخبار شريفه از آن گذشته است ما نيز بگذريم ، و آنچه براى ما لازم است و مهم آن را ذكر نماييم .
بايد دانست كه در اصلاح «قلب» كوشيدن ، كه صلاح و فساد آن سرمايۀ سعادت و شقاوت است ، لازمتر است از تفتيش حقيقت آن نمودن ، و اصطلاحات رايجه را درست كردن(3)؛ بلكه بسا شود كه انسان به واسطۀ شدت توجه به اصطلاحات و فهم كلمات و غور در اطراف آن از قلب خود بهكلى غافل شود و از اصلاح آن باز ماند ؛ در مقام شرح حقيقت و ماهيت «قلب» و اصطلاحات حكما و عرفا استادى كامل شود ، ولى قلب خودش
1) - الصحاح ، ج 2 ، ص 674 ، مادۀ «زهر» .
2) - «الأجْرد ، كسى را گويند كه در بدنش مو نباشد . و در صحاح است : الْجُرْد گسترهاى است كه در آن هيچ گياه نباشد» . (الصحاح ، ج 2 ، ص 455 ، مادّۀ «جرد»)
3) - بدانكه مقصود از اين بيان اين نيست كه علم اخلاق و منجيات و مهلكات نفس لازم نيست ، بلكه مقصود آن است كه آن علم را صرفاً بايد مقدمۀ عمل دانست نه آنكه آنرا مستقل دانسته صرف عمر در جمعآورى اصطلاحات كرد و از مقصد باز ماند . منه عفي عنه
ما در سابق ذكر كرديم(1)كه علوم مطلقاً عملى هستند ، حتى علوم معارف كه يك نحوه عملى در آنها نيز هست ؛ و اكنون گوييم كه علم احوال قلوب و كيفيت صحت و مرض و صلاح و فساد آن از علومى است كه صرفاً مقدمۀ عمل و طريق علاج و اصلاح آن است و ادراك و فهم آن از كمالات انسانيه به شمار نيايد . پس ، انسان بايد عمدۀ توجه و اصل مقصدش اصلاح قلب و اكمال آن باشد تا به كمال سعادت روحانى و درجات عاليۀ غيبيه نائل شود . و اگر از اهل علوم و دقايق و حقايق نيز هست ، در ضمن سير در آفاق و انفس عمدۀ مطلوبش به دست آوردن حالات نفسانيۀ خود باشد ، كه اگر از مهلكات است به اصلاح آن پردازد ، و اگر از منجيات است به تكميل آن بكوشد .
بدانكه اين تقسيمى كه در اين حديث شريف از براى قلوب فرمودهاند تقسيم كلى اجمالى است . و از براى هر يك از قلوبْ مراتب و درجاتى است ، چه در جانب شرك و نفاق ، يا ايمان و كمال . و ظاهر چنين است كه اين تقسيم براى قلوب پس از كسب و حركات معنويه باشد ؛ نه به حسب اصل فطرت و خميرۀ نفوس ، تا منافى با اخبار فطرت و اينكه جميع مواليد بر فطرت توحيدند و شرك و نفاق عرضى است باشد(2). گرچه اگر به حسب اصل فطرت نيز باشد ، به يك نحو از بيان صحيح است و رفع تنافى توان كرد ، و به جبرِ مستحيل نيز منجر نشود ؛ ولى اقرب به اعتبار و برهانْ احتمال اوّل است .
[ در بيان معنى «الشقيّ شقيّ في بطن اُمّه .. .» ]
و ما پيش از اين ذكر كرديم(1)كه انسان تا در دار دنيا ، كه مبدأ شجرۀ هيولى و تغيرات و تبدلات جوهريه و صوريه و عرضيه است ، واقع است ، مىتواند خود را از هر مرتبۀ نقص و شقاوت و شرك و نفاقى نجات دهد ، و به مراتب كماليه و سعادات روحيه و ريحانيه رساند .
و اين معنا منافات ندارد با حديث معروف : «الشَّقِيُّ شَقِيٌّ فِي بَطْنِ اُمِّهِ(2)» زيرا كه معنى حديث اين نيست كه سعادت و شقاوتْ ذاتى و قابل جعل نيست ، بلكه اين حديث موافق با برهان است ، كه به وضوح رسيده در محل خود كه شقاوت راجع به نقص و عدم است ، و سعادت راجع به وجود و كمال آن است ؛ و آنچه از شجرۀ طيبۀ وجود است ذات مقدس حق است به ترتيب اسباب و مسببات - كه طريقۀ افضل المتأخرين و اكمل المتقدمين ، نصير الملّة والدّين(3)- قدّس اللّه نفسه - مىباشد . يا به طريق ظاهريت و مظهريت و وحدت و كثرت - كه طريقۀ اعظم الفلاسفة على الاطلاق ، حضرت صدر المتألهين(4)، است - و آنچه راجع به نقص و عدم است از شجرۀ خبيثۀ ماهيت است ، و مورد جعل نيست از جهت آنكه دون جعل است .
و توان گفت كه حديث شريف ، كه سعادت و شقاوت را در بطن مىداند ، مقصود از «بطنِ اُمّ» مطلق عالم طبيعت است كه اُمِّ مطلق و مشيمۀ تربيت اطفال طبيعت است . ونتوان «بطن اُمّ» را عبارت از آن معناى عرفى خود دانست ، زيرا كه سعادت چون از كمالات و فعليات است ، از براى نفوس هيولويه حاصل نيست ، مگر بالقوّه . و ظاهر آن است سعيد در بطن اُمّ بالفعل سعيد است ، پس بايد ارتكابِ خلافِ ظاهرى نمود . و چون آنچه ذكر شد مطابق با براهين است ، متعين است حمل اين حديث شريف بر آن
يا چيزى كه بر آن برگردد .
بالجمله ، تفصيل در اين باب و بيان برهانى آن از وظيفه خارج است ، ليكن گاهى قلم طغيان كند و برخلاف مقصود جريان يابد .
بعضى گفتهاند كه وجه حصر قلوب در اين چهار آنست كه قلوب يا به ايمان متصف هستند ، يا نه . بنابر اوّل ، يا متصفاند به ايمان به جميع آنچه پيغمبر آورده ؛ يا به بعضى دون بعضى . اوّلى قلب مؤمن است ؛ و دومى قلبى است كه در آن ايمان و نفاق است . و بنابر دوم ، يا در ظاهر تصريح به ايمان مىكند ، يا نه . اوّلى قلب منافق است ؛ دوّمىقلب مشرك(1).
و اين با حديث شريف درست نيايد . يعنى ، گاهى حقيقتاً مؤمن شود به جميع ما جاء به النبى - صلّى اللّه عليه و آله - و گاهى نفاق كند . و اگر كسى ناچار بخواهد ، بهتر آن است كه چنين گويد كه قلب يا داراى ايمان است به جميع ما جاء به النبى - صلّى اللّه عليه و آله - يا نه . بنابر دوم ، يا اظهار ايمان كند ، يا نه . بنابر اوّل ، يا ايمان در آن مستقر است ؛ يا گاهى ايمان آورد ، گاهى رجوع كند ، و در اين حال نيز اظهار ايمان نمايد . و از ذيل اين حديث معلوم شود كه توبۀ كسانى كه از ايمان به كفر و نفاق رجوع كنند گرچه مكرر هم رجوع كنند قبول شود .
و در حديث ديگرى كه در كافى شريف است حضرت باقر - سلام اللّه عليه - قلوب را به سه قلب تقسيم فرموده : قلب منكوس كه در آن خيرى نيست ؛ و آن قلب كافر است . و قلبى كه در آن نكتۀ سوداء است ، و شرّ و خير در آن جنگ كنند تا كدام غالب آيد . و قلب مفتوح كه در آن چراغهاى روشن است كه تا روز قيامت انوار آن خاموش نگردد ، و آن قلب مؤمن است(2). و اين منافات با آن حديث شريف ندارد ، زيرا كه قسم اوّل در اين
حديث اعم از دو قسم در آن حديث است ؛ يعنى ، قلب مشرك و منافق ؛ زيرا كه قلوب اين سه طايفه منكوس است . و اين منافات ندارد با آنكه منكوسيت از صفات ظاهرۀ قلب مشرك و كافر باشد ، و مطبوعيت از صفات ظاهرۀ قلب منافق باشد . و از اين جهت ، در آن حديث هر يك را به يكى از آنها اختصاص داده است .
و ما قلب مؤمن را مقدم مىداريم تا به مقايسۀ به آن ساير قلوب نيز معلوم گردد . بايد دانست كه در علوم عاليه و معارف حقه به وضوح پيوسته است كه حقيقت وجودْ اصلِ حقيقت نور است ؛ و اين دو عنوان حكايت كنند از يك حقيقت بسيطۀ واحده بدون آنكه به جهات مختلفۀ متكثره رجوع كنند .
و نيز معلوم شده است كه آنچه از سنخ كمال و تمام است راجع به عين وجود است . و اين يكى از اصول شريفهاى است كه هر كس به نيل آن مفتخر شده باشد ، فتح ابواب معارف بر او گردد . و نفوس ضعيفۀ ما از درك حقيقت آن ذات بهحقيقت عاجز و محروم است ، مگر آنكه دستگيرى غيبى گردد و توفيق ازلى شامل حال آيد .
و نيز معلوم است كه ايمان باللّه از سنخ علم و از كمالات مطلقه است . پس ، چون از كمالات است ، اصل وجود است ، و اصلِ حقيقتِ نور و ظهور است ؛ و آنچه غير از ايمان و متعلقات آن است ، از سنخ كمالات نفسانيۀ انسانيه خارج است ، و ملحق به ظلمات اعدام و ماهيات است .
پس ، معلوم شد كه قلب مؤمن اَزهر است .
و در كافى شريف از جناب صادق - عليه السلام - نقل كند كه فرمود :
«بعضى مردم را مىبينى كه از كمال فصاحت خطا نمىكند در لام يا واوى ، ولى قلب او از شبِ تاريك تاريكتر است . و بعضى مردم از قلب خود نمىتواند خبر دهد با
زبانش ، و حال آنكه قلبش مثل چراغ نورانى است»(1).
و نيز قلب مؤمن بر طريقۀ مستقيمه ، و مشى معنوى او به جادۀ مستويۀ انسانيه است ؛ زيرا كه اوّلاً : خارج از اصل فطرت الهيه ، كه حق تعالى با دو دست جمال و جلال چهل صباح تخمير فرموده نشده ، و به همان فطرت توحيد ، كه نقطۀ توجه به كمال مطلق و جمال تامّ است ، مشى نمايد ؛ و ناچار اين حركت معنويۀ روحانيه از مرتبۀ فطرت مخمره تا غايت كمال مطلق است بدون اعوجاج . و اين راه استقامت روحانى و جادۀ مستوى باطنى است . و اما ساير قلوب ناچار خارج از فطرت و معوّج از طريقۀ مستقيمه است . و از حضرت رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - منقول [است] كه بر زمين خطى مستقيم كشيدند و خطوط ديگرى در اطراف آن كشيدند و فرمود : اين خط مستقيم وسطى طريقۀ من است(2).
و ثانياً : مؤمن تابع انسان كامل است . و انسان كامل چون مظهر جميع اسماء و صفات و مربوب حق تعالى به اسم جامع است ، هيچيك از اسماء را در آن غلبۀ تصرف نيست ؛ و خود نيز چون ربّ خود كون جامع است و مظهريت آن از اسمى زايد بر اسمى نيست ؛ و داراى مقام وسطيت و برزخيت كبرا است و سيرش بر طريقۀ مستقيمۀ وسطيۀ اسم جامع است . و ساير اكوان هر يك اسمى از اسماء محيطه يا غير محيطه در آنها متصرف است و مظهر همان اسم هستند ؛ و بَدء و عود آنها به همان اسم است ؛ و اسم مقابل آن در بطون است و متصرف آن نيست ، مگر به وجه احديت جمع اسماء ، كه بيان آن مناسب اين مقام نيست .
پس ، حق تعالى به مقام اسم جامع و ربّ الانسان بر صراط مستقيم است ؛ چنانچه
1) - عَنْ عَمْرو ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ عليهالسلام قَالَ : قَالَ لَنَا ذَاتَ يَوْمٍ : «تَجِدُ الرَّجُلَ لاَ يُخْطِئُ بِلاَمٍ وَلاَ وَاوٍ ، خَطِيباً مِصْقَعاً ، وَلَقَلْبُهُ أَشَدُّ ظُلْمَةً مِنَ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ . وَتَجِدُ الرَّجُلَ لاَ يَسْتَطِيعُ يُعَبِّرُ عَمَّا فِي قَلْبِهِ بِلِسَانِهِ ، وَقَلْبُهُ يَزْهَرُ كَمَا يَزْهَرُ الْمِصْبَاحُ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 422 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب في ظلمة قلب المنافق» ، حديث 1)
2) - الفتوحات المكّية ، ج 3 ، ص 69 .
فرمايد : (إِنَّ رَبِّى عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ)(1). يعنى مقام وسطيت و جامعيت بدون فضل صفتى بر صفتى و ظهور اسمى دون اسمى . و مربوبِ آن ذات مقدس بدين مقام نيز بر صراط مستقيم است بدون تفاضل مقامى از مقامى و شأنى از شأنى ؛ چنانچه در معراج صعودى حقيقى و غايت وصول به مقام قرب ، پس از عرض عبوديت و ارجاع هر عبادت و عبوديتى از هر عابدى به ذات مقدس ، و قصر اعانت در جميع مقامات قبض و بسط به آن ذات مقدس بقوله : (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) ، عرض كند : (اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ) ؛ و اين صراط همان صراطى است كه ربّ الانسان الكامل بر آن است - آن بر وجه ظاهريت و ربوبيت ، و اين بر وجه مظهريت و مربوبيت - و ديگر موجودات و سائرين الى اللّه هيچيك بر صراط مستقيم نيستند ؛ بلكه اعوجاج دارند ، يا به جانب لطف و جمال ، يا به طرف قهر و جلال .
و مؤمنين چون تابع انسان كامل هستند در سير و قدم خود را جاى قدم او گذارند و به نور هدايت و مصباح معرفت او سير كنند و تسليم ذات مقدس انسان كامل هستند و از پيش خود قدمىبرندارند و عقل خود را در كيفيت سير معنوى الى اللّه دخالت ندهند ، از اين جهت ، صراط آنها نيز مستقيم و حشر آنها با انسان كامل و وصول آنها به تبع وصول انسان كامل است ؛ به شرط آنكه قلوب صافيۀ خود را از تصرفات شياطين و اِنيت و اَنانيت حفظ كنند ، و يكسره خود را در سير تسليم انسان كامل و مقام خاتميت كنند .
و از تصرفات خبيثۀ شيطانيه يكى آن است كه انسان وجهۀ قلب خود را از جادۀ مستقيم معوج كند و به صورت شوخى يا شيخى متوجه كند . و يكى از شاهكارهاى بزرگ شيطان مُوَسوِس فى صدور ناس است كه با بيانى شوخ و شنگ و تصرفاتى دلفريب ، گاهى بعضى مشايخ را به بناگوش شوخى دلبر درآويزد ؛ و عذر اين كبيره ،
1) - «همانا پروردگار من بر راه راست است» . (هود (11) : 56)
نه ، بلكه اين شرك عرفانى ، را چنين آورد كه قلب اگر احدىّ التعلق باشد ، زودتر موفق به سلب علاقه شود! و گاهى بعض شوخ چشمان ابله را به صورت ديو سيرت شيخى عوام فريب ، نه ، بلكه شيطان قاطع الطريق ، متوجه كند ؛ و عذر اين شرك جلىّ را آورد به آنكه شيخْ انسان كامل است و انسان از طريق انسان كامل بايد به مقام غيب مطلق ، كه به هيچ وجه ظهور ندارد جز در مرآت احدى شيخ ، برسد . و تا آخر عمر آن يك [با] ياد رخسار دلبند شوخ خود ، و اين يك با صورت منكوس شيخ خود به عالم جنّ و شياطين ملحق شوند . نه آن ، علاقۀ حيوانيهاش سلب مىشود ؛ و نه اين از طريق كوركورانه به مقصود مىرسد .
و بايد دانست كه مؤمن چون سيرش مستقيم و قلبش مستوى و توجهش الى اللّه و صراطش سَوىّ است ، از اين جهت در آن عالم نيز صراطش مستقيم و روشن و قامتش مستقيم و صورت و سيرت و باطن و ظاهرش به صورت و هيئت انسانيت است . و با اين مقايسه قلب مشرك را نيز مىتوان فهميد ، كه چون قلبش از فطرت الهيه خارج و از نقطۀ مركزيۀ كمالْ متمايل و از بحبوحۀ نور و جمال منحرف است و از تبعيت هادى مطلق و ولىّ كامل منصرف و بركنار است ، و به انيت و انانيت خود و دنيا و زخارف آن مصروف است ، از اين جهت در عوالم ديگر نيز با سيرت و صورت مستقيمۀ انسانيه محشور نگردد و به صورت يكى از حيوانات منكوس الرأس محشور شود ، زيرا كه در آن عالم صورت و هيئت تابع قلوب است و ظاهر ظلّ باطن و قشر سايۀ لبّ است ، و مواد آن عالم مثل اين نشئه تعصى از قبول اشكال ملكوتيۀ باطنيه ندارند . و اين در محل خود مبرهن است(1).
پس قلوبى كه از حق و حقيقت معرض هستند و از فطرت مستقيمه خارجاند و به دنيا مقبل و متوجهند ، سايۀ آنها نيز مثل خودشان از استقامت خارج و منكوس و رو به طبيعت و دنيا ، كه اسفل السّافلين است ، مىباشد ؛ و شايد در آن عالم بعضى با روى
1) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 176 ، 191 و 222 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 390 - 393 ؛ الشواهد الربوبية ، ص 264 .
خود راه روند و پاهاى آنها رو به بالا باشد ؛ و بعضى با شكمهاى خود راه روند ؛ و بعضى با دست و پاى خود چون حيوانات راه روند ، چنانچه در اين عالم مشى آنها چنين بوده : (أَفَمَنْ يَمْشِى مُكِبّاً عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ يَمْشِى سَوِيّاً عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ)(1). ممكن است اين مجازِ در عالمِ مجازْ در عالمِ حقيقت و ظهور و بروزِ روحانيتْ حقيقت پيدا كند .
و در احاديث شريفه در ذيل اين آيۀ شريفه «صراط مستقيم» را به حضرت امير المؤمنين و حضرات ائمۀ معصومين - عليهم السلام - تفسير فرمودند :
عَن الكافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْماضي - عليه السلام - قالَ : قُلْتُ : (أَفَمَنْ يَمْشِى مُكِبّاً عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّنْ يَمْشِى سَوِيّاً عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ)؟ قَالَ : «إِنَّ اللّهَ ضَرَبَ مَثَلاً مَنْ حَادَ عَنْ وَلاَيَةِ عَلِيٍّ - عليه السلام - كَمَنْ يَمْشِي عَلَى وَجْهِهِ لاَ يَهْتَدِي لأَمْرِهِ ؛ وَجَعَلَ مَنْ تَبِعَهُ سَوِيّاً عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ . وَ «الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ» أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ ، عليه السلام»(2).
فرمود : «خداى تعالى در اين آيۀ شريفه مثلى زده است ؛ و آن مَثَل كسانى است كه اعراض نمودند از ولايت امير المؤمنين - عليه السلام - كه آنها گويى راه مىروند به روىهاى خود و به هدايت نرسند . و كسانى را كه متابعت آن حضرت نمودند ، قرار داده به راه مستوى و راست . و «صراط مستقيم» امير المؤمنين - عليه السلام - است .
و در حديث ديگر است كه مقصود از «صراط مستقيم» على - عليه السلام - و ائمه - عليهم السلام - است(3).
و از كافى شريف از فضيل منقول است كه گفت : «با جناب باقر العلوم - عليه السلام - داخل مسجد الحرام شدم ، و آن حضرت به من تكيه كرده بود . پس ، آن حضرت نظر مبارك افكند به سوى مردم و ما در باب بنىشيبه بوديم ، پس فرمود ؛ "اى فضيل ، اينطور در جاهليت طواف مىكردند! نه مىشناختند حقى را و نه تدين به دينى داشتند .
اى فضيل ، نظر كن به آنها ، پس همانا به روىها واژگونه در افتادند . خداوند لعنت كند آنها را كه خَلقى هستند مسخ شده و منكوس ." پس از آن قرائت فرمود آيۀ شريفۀ )أَفَمَنْ يَمْشِى .. .([را] و «صراط مستقيم» را تفسير به حضرت امير المؤمنين و اوصيا - عليهم السلام - فرمود»(1).
و ما پيش از اين ، بيان آنكه انسان كامل مشى و حركت معنويش بر صراط مستقيم مىباشد كرديم(2)؛ و اما بيان آنكه خود انسان كامل «صراط مستقيم» است ، اكنون از مقصد ما خارج است .
از بيانات فصل سابق حال قلب مؤمن و مشرك ، بلكه كافر نيز ، معلوم شد ؛ و قلب منافق نيز به مقايسه معلوم شود . زيرا كه قلب مؤمن از فطرت ساذجۀ صافيۀ اصليۀ خود خارج نشده ؛ هر چه از حقايق ايمانيه و معارف حقه به او القا شود ، طبعاً قبول كند ، و تناسب بين غذا و متغذى ، كه معارف و حقايق و مقام فطرت قلوب است ، محفوظ مىباشد ؛ از اين جهت ، قلب مؤمن را در حديث ديگر ، در كافى شريف ، فرموده كه «مفتوح» است(3)و اين «فتح» گرچه ممكن است اشاره به يكى از فتوحات ثلاثه(4)باشد ، ولى با اين معنا نيز تناسب دارد .
و اما قلب منافق چون كدورات و ظلمتهاى منافيۀ با فطرت انسانيت پيدا كرده ، از قبيل تعصبهاى جاهليت و اخلاق ذميمه و حبّ نفس و جاه و غير آن از منافيات فطرت ، از اين جهت مختوم و مسدود و مطبوع است ؛ و كلمۀ حق را به هيچ وجه قبول نكند ؛ و
1) - الكافي ، ج 8 ، ص 288 ، حديث 434 (با كمى اختلاف) ؛ البرهان في تفسير القرآن ، ج 9 ، ص 598 ، حديث 3 .
2) - ر .ك : صفحه 592 .
3) - الكافي ، ج 2 ، ص 423 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب في ظلمة قلب المنافق و .. .» ، حديث 3 .
4) - فتوحات سهگانه عبارت است از: «فتح قريب»، «فتح مبين»، «فتح مطلق». رجوع شود به 321 و379 - 380.
صفحۀ آن چون صفحۀ كاغذى شده است كه بهكلى سياه و كدر باشد و قبول نقش نكند ؛ و اظهار ديانت را از شيطنت خود وسيلۀ دنيا و پيشرفت امور قرار داده است .
و بايد دانست كه قلب مشرك و منافق هر دو منكوس و مطبوع است ، چنانچه معلوم و واضح است ؛ ولى اختصاص هر يك به يكى براى آن است كه مشرك چون قلبش در عبادت و خضوع متوجه به غير معبود حقيقى است و به غير كمال مطلق است ، پس قلب او داراى دو خاصيت و خصوصيت است : يكى خضوع صادقانه ؛ و ديگر آنكه اين خضوع چون به نقايص و مخلوقات مىباشد ، اسباب نقص و كدورت قلوب آنهاست ؛ پس قلب آنها منكوس است . و اين صفت ظاهرۀ آنهاست . و اما منافق گاهى به حسب واقع مشرك است . و در اين جهت با مشركين مساوى است در انتكاس قلب ؛ و مزيت ديگرى نيز دارد . و گاهى در واقع كافر و داراى هيچ ديانتى نيست . و آن نيز گرچه قلبش منكوس است ، ولى خصوصيت ديگر در آن ظاهرتر است ؛ و آن خصوصيت و مزيت آن است كه حق را به حسب صورت اِصغا كند و در جمعيت حق داخل شود و تمام مطالب حقهاى كه به گوش مؤمنين رسد به گوش آنها نيز مىرسد ؛ ليكن مؤمن براى صفاى باطنى قلبش «مفتوح» است و آن را قبول مىكند ؛ و منافق به واسطۀ ظلمت و كدورت قلبش «مطبوع» و مختوم است و آن را قبول نمىكند .
و اينكه دو صفت از صفات مؤمن را ، كه شكر در عطايا و صبر در بلاياست ، اختصاص به ذكر داده است ، براى آن است كه اين دو صفت در بين صفات مؤمن مزيتهايى دارد ؛ و اين دو از امهات صفات جميله است كه از آنها صفات جميلۀ ديگر منشعب شود . و ما شمهاى از آن را در بعض احاديث سابقه ذكر كرديم(1)؛ و ايضاً دو صفت از صفات جلال و جمال و قهر و لطف را بيان فرموده كه تجلى به اعطا و ابتلاست ؛ گرچه ابتلا از صفات لطف است ، ولى چون ظاهر به قهر است ، از آن به شمار آيد ؛ چنانچه در بحث اسماء و صفات حق مذكور است . و مؤمن در بين اين دو تجلى هميشه قيام به عبوديت مىكند .
1) - ر .ك : صفحه 290 - 291 ؛ شرح حديث 16 و ص 373 شرح حديث 21 .
و از بيانات سابقه معلوم مىشود كه اگر نفوس يكسره متوجه به دنيا و تعمير آن باشند و منصرف از حق باشند ، گرچه اعتقاد به مبدأ و معاد هم داشته باشند ، منكوس هستند . و ميزان در انتكاس قلوب ، غفلت از حق و توجه به دنيا و تعمير آن است . و اين اعتقاد يا ايمان نيست ، چنانچه پيشتر در شرح بعضى احاديث ذكر شد(1)؛ يا ايمان ناقص ناچيزى است كه منافات با انتكاس قلب ندارد . بلكه كسى كه اظهار ايمان بالغيب و حشر و نشر كند ، و خوف از آن نداشته باشد و اين ايمان او را به عمل به اركان نرساند ، او را بايد در زمرۀ منافقين به شمار آورد نه مؤمنين . و ممكن است اينطور مؤمنين صورى ، مثل اهل «طائف» - كه در حديث شريف مَثل براى آن نوع زده است كه گاهى مؤمناند و گاهى منافق - باشند ؛ و خداى نخواسته اين ايمان بىمغزى كه در مُلك بدن آنها به هيچ وجه حكومت ندارد زائل شود ؛ و با نفاق تمام از دنيا منتقل شده جزء منافقين محشور گردند .
و اين يكى از مهمّاتى است كه بايد نفوس ضعيفۀ ما به آن خيلى اهميت دهند ؛ و مراقبت كنند كه آثار ايمان در جميع ظاهر و باطن و سرّ و علن نافذ و جارى باشد ، و چنانچه به قلب دعوى ايمان دارند ، ظاهر را هم محكوم به حكم آن كنند تا ريشۀ ايمان در قلب محكم و پابرجا شود و به هيچ عايق و مانعى و تبدل و تغيّرى زائل نشود ؛ و اين امانت الهى و قلب طاهر ملكوتى را ، كه به فطرت الهى مخمّر بود ، بىتصرف شيطان و دست خيانت به آن ذات مقدس باز پس دهند . وَالْحَمْدُ للّه أوّلاً وَآخِراً .
1) - ر .ك : صفحه 137، حديث ششم و 397، حديث بيست و دوم.
حديث سى و يكم [ توصيف نشدن حق تعالى و رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) و أئمّه(علیهم السلام) و مؤمنين ]
الحديث الحادي والثّلاثون : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلَى الشَّيْخِ الْجَليلِ ، أَفْضَلِ الْمُحَدِّثينَ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوب الْكُلَيْنيِّ ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ ، عَنْ رِبْعِيٍّ ، عَنْ زُرَارَةَ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : سَمِعْتُهُ يَقُولُ : «إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لاَ يُوصَفُ . وَكَيْفَ يُوصَفُ ، وَقَالَ فِي كِتَابِهِ : (وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ)(1)فَلا يُوصَفُ بِقَدَرٍ ، إِلاَّ كَانَ أَعْظَمَ مِنْ ذَلِكَ . وَإِنَّ النَّبِيَّ - صلّى اللّه عليه وآله - لاَ يُوصَفُ . وَكَيْفَ يُوصَفُ ، عَبْدٌ احْتَجَبَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِسَبْعٍ وَجَعَلَ طَاعَتَهُ فِي الأَرْضِ كَطَاعَتِهِ فِي السَّمَاءِ فَقَالَ : (وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)(2). وَمَنْ أَطَاعَ هَذَا فَقَدْ أَطَاعَنِي ؛ وَمَنْ عَصَاهُ فَقَدْ عَصَانِي . وَفَوَّضَ إِلَيْهِ . وَإِنَّا لا نُوصَفُ . وَكَيْفَ يُوصَفُ ، قَوْمٌ رَفَعَ اللّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ ، وَهُوَ الشَّكُّ . وَالْمُؤمِنُ لاَ يُوصَفُ . وَإِنَّ الْمُؤمِنَ لَيَلْقَى أَخَاهُ فَيُصَافِحُهُ ، فَلا يَزَالُ اللّهُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمَا وَالذُّنُوبُ تَتَحَاتُّ عَنْ وُجُوهِهِمَا كَمَا يَتَحَاتُّ الْوَرَقُ عَنِ الشَّجَرِ»(3).
ترجمه : «جناب زراره گويد : شنيدم حضرت باقر العلوم - عليه السلام - مىفرمود : همانا خداوند - عزّ وجلّ - وصف كرده نشود . و چگونه به وصف آيد و حال آنكه در
كتاب خود فرموده كه «تعظيم و تقدير ننمودند خداوند را حق تعظيم» . پس توصيف نشود خداى تعالى به عظمت و وصفى مگر آنكه حق تعالى بزرگتر از آن است . و همانا پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - به وصف نيايد . و چگونه توصيف شود بندهاى كه محجوب نموده است او را خداى تعالى به هفت حجاب ، و قرار داده است اطاعت او را در زمين مثل اطاعت خودش در آسمان ، پس فرمود : «آنچه آورد براى شما پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - (يعنى امر كرد به آن) بگيريد او را ؛ و آنچه نهى فرمود شما را از آن ، خوددارى كنيد از آن» . و كسى كه اطاعت او كند اطاعت مرا كرده ، و كسى كه معصيت او را كند معصيت مرا نموده . و واگذار فرمود خداوند به سوى او امر را . و ما وصف نشويم . و چگونه وصف شوند قومى كه خداى برداشته است از آنها رجس را كه آن شكّ است . و مؤمن وصف نشود . و همانا مؤمن ملاقات كند برادر خود را پس مصافحه كند با او ؛ پس پيوسته خداى تعالى نظر مىفرمايد [به] آنها ؛ و گناهان مىريزد از روىهاى آنها چنانكه برگ از درخت مىريزد» .
شرح : قوله : (وَما قَدَرُوا اللّه) ، جوهرى گويد : «قدر» به معناى اندازه است . و «قَدَر» به فتح دال و سكون آن به يك معناست . و آن در اصل مصدر است . و خداى تعالى فرمايد : (مَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ)أي ؛ مَا عَظَّمُوا اللّه حَقَّ تَعظِيمِهِ»(1). انتهى . نويسنده گويد : ظاهر آن است كه «قدر» همان اندازه است . و آن را كنايه آوردهاند از عدم توصيف و تعظيم آنچنانچه سزاوار است . و توصيف خود اندازه گيرى موصوف است در لباس وصف ؛ و اين براى غير حق تعالى نسبت به آن ذات مقدس ميسور و جايز نيست ؛ چنانچه اشاره به آن خواهيم نمود ان شاء اللّه .
قوله : «فَلا يُوصَفُ بِقَدْرٍ» در نسخۀ مرحوم مجلسى - رحمه اللّه - «بِقُدْرَةٍ» با تاء بوده . و ايشان آن را از باب مَثل دانستهاند ؛ و اختصاص آن را از بين ساير صفات براى نزديكتر بودن به افهام دانستهاند ؛ و احتمال اشتباه نسخه را تقويت كردند و گفتهاند : «ممكن است قرائت شود به فتح (أَيْ قَدَر) چنانچه در بعضى احاديث ديگر
1) - الصحاح ، ج 2 ، ص 786 ، مادۀ «قدر» .
است»(1). ولى در نسخۀ وافى موافق احتمال ايشان است(2). و شايد «بِقَدَرِهِ» با «هاء» باشد ؛ چنانچه در بعضى نسخ چنين است . و اما «بِقُدْرَةٍ» با «تاء» مظنون بلكه مقطوع است كه از اغلاط نسخه است ؛ زيرا كه نه به حسب معنا سليس است ، و نه بهحسب لفظِ حديث صحيح مىباشد ، زيرا كه ضمير مذكر به آن ارجاع شده ، و تأويلْ خلاف قاعده است . و مرحوم مجلسى از ضيق خناق اينطور توجيه فرمودند ، با آنكه امكان تعقل قدرت حق فى الجمله و عدم امكان تعقل ساير صفات و فرق بين آن و ديگر صفات وجهى ندارد ؛ و از اين جهت در نظر مبارك خود ايشان هم چندان موجه نبوده .
قوله : «تَتَحاتُّ» جوهرى در صحاح گويد : «اَلْحَتُّ ، حَكُّ الْوَرَقِ مِنَ الْغُصْن» . يعنى ، «حتّ» به معنى ريختن برگ از شاخۀ درخت است . و گويد : «تَحَاتَّ الشيءُ ، تَناثَرَ»(3)و آن نيز فروريختن و متفرق شدن است . و ما بيان آنچه مناسب است در حديث شريف در ضمن چند فصل به رشتۀ تحرير در مىآوريم .
بدانكه آنچه در اين حديث شريف است كه خداوند تعالى توصيف نشود اشاره به توصيفاتى است كه بعضى از اهل جهل و جدل از متكلمين و غير آنها حق را به آن توصيف مىكردند ، كه توصيفات آنها مستلزم تحديد و تشبيه بلكه تعطيل بوده ؛ چنانچه در خود اين حديث اشاره به آن فرموده بقوله : (وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ) . و در باب نهى از توصيف در كتاب كافى شريف اخبار دلالت بر آن دارد :
بِإسْنادِهِ عَنْ عَبْدِالرَّحِيمِ بْنِ عَتيكٍ الْقَصِيرِ ، قَالَ : كَتَبْتُ عَلَى يَدَيْ عَبْدِالْمَلَكِ بْنِ أَعْيَنَ إِلَى أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - إِنَّ قَوْماً بِالْعِرَاقِ يَصِفُونَ اللّهَ بِالصُّورَةِ وَبِالتَّخْطِيطِ ؛
(خ ل : بِالتَّخاطيطِ) فَإِنْ رَأَيْتَ ، جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ ، أَنْ تَكْتُبَ إِلَيَّ بِالْمَذْهَبِ الصَّحِيحِ فِى التَّوْحِيدِ . فَكَتَبَ إِلَيَّ : «سَأَلْتَ - رَحِمَكَ اللّهُ - عَنِ التَّوْحِيدِ وَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ مَنْ قِبَلَكَ . فَتَعَالَى اللّهُ الَّذِي لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ، وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ؛ تَعَالَى عَمَّا وَصَفَهُ الْوَاصِفُونَ الْمُشَبِّهُونَ اللّهَ بِخَلْقِهِ الْمُفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ .
فَاعْلَمْ ، رَحِمَكَ اللّهُ ، أَنَّ الْمَذْهَبَ الصَّحِيحَ فِي التَّوْحِيدِ مَا نَزَلَ بِهِ الْقُرْآنُ مِنْ صِفَاتِ اللّهِ تَعالى . فَانْفِ عَنِ اللّهِ الْبُطْلاَنَ وَالتَّشْبِيهَ ؛ فَلاَ نَفْيَ وَلاَ تَشْبِيهَ هُوَ اللَّهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُودُ . تَعَالَى عَمَّا يَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ . وَلاَ تَعْدُوا الْقُرْآنَ فَتَضِلُّوا بَعْدَ الْبَيَانِ . (خ ل : التِّبْيانِ)»(1).
«عبدالرحيم گويد : نوشتم به حضرت صادق - سلام اللّه عليه - توسط عبدالملك كه طايفهاى در عراقاند كه "حق تعالى را توصيف كنند به صورت و تخطيط . (يعنى عروق و رگ و پى ، يا شكل و هيئت) پس اگر صلاح مىدانيد ، فداى شما شوم ، مذهب صحيح را در توحيد مرقوم فرماييد" . پس مرقوم فرمود : "خدا تو را رحمت كند ، از توحيد سؤال كردى و آنچه را در آن اختيار كردند اشخاصى كه پيش تو هستند . (يعنى اهل عراق) بزرگ است خدايى كه نيست مثل او چيزى و او شنوا و بيناست ؛ بزرگتر است از آنچه توصيف نمودند توصيف كنندگانى كه تشبيه نمايند خداوند را به مخلوقش ، - آنهايى كه افترا و دروغ بندند به خداوند . پس بدان ، خداوند تو را رحمت كند ، كه مذهب صحيح در توحيد آن است كه قرآن به آن نازل شده از صفات خداى تعالى . پس نفى كن از خداوند بطلان و تشبيه را : نه نفى صفات كن كه آن بطلان است ؛ و نه صفات شبيهۀ به خلق ثابت كن براى او كه آن تشبيه است . اوست اللّه و ثابت و موجود ؛ بزرگتر است از آنچه توصيف نمودند وصف كنندگان . از قرآن تجاوز نكنيد پس به ضلالت و گمراهى بيفتيد بعد از بيان و تعليم الهى"» .
از تأمل در اين حديث شريف و تدبر درست در صدر و ذيلش معلوم شود كه مقصود از نفى توصيف حق ، تفكر نكردن در صفات و توصيف ننمودن حق مطلقاً ،
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 100 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النهي عن الصفة بغير ما وصف به نفسه تعالى» ، حديث 1 .
نيست چنانچه بعضى از محدثين جليل فرمودند(1)، زيرا كه در اين حديث امر فرمود به نفى تعطيل و تشبيه - چنانچه در بعض روايات ديگر(2)- و اين خود بىتفكر در صفات و علم كامل به آنها صورت نگيرد . بلكه مقصود آن جناب آن است كه توصيف ننمايند به آنچه لايق ذات مقدس حق تعالى نيست ؛ مثل اثبات صورت و تخطيط و غير آن از صفات مخلوق كه ملازم با امكان و نقص است - تعالى اللّه عنه - .
و اما توصيف حق تعالى به آنچه لايق ذات مقدس است ، كه آن در علوم عاليه ميزان صحيح برهانى دارد ، پس آن امر مطلوبى است كه كتاب خدا و سنت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - و احاديث اهل بيت از آن مشحون است(3)؛ و خود حضرت نيز در اين حديث شريف اشاره به ميزان صحيح برهانى به طريق اجمال فرموده است ، و بحث در اطراف آن اكنون از مقصد ما خارج است . و اينكه جناب صادق - عليه السلام - فرمودند [در] توصيف حق از كتاب خدا خارج مشو ، دستورى است براى كسانى كه ميزان در صفات را نمىدانند ؛ نه آنكه توصيف به غير صفاتى كه در كتاب خداست جايز [نيست] ؛ و لهذا خود آن سرور با آنكه اين دستور را به طرف دادهاند ، معذلك توصيف فرمودند حق را به دو صفت و اسمى كه در كتاب خدا - به حسب آنچه در نظر است - نيست ؛ و آن «ثابت» و «موجود» است .
آرى ، اگر كسى با عقل ناقص مشوب به اوهام ، بىاستناره به نور معرفت و تأييد غيبى الهى ، بخواهد حق را وصف كند به صفتى ، ناچار يا در ضلالت تعطيل و بطلان واقع شود ؛ و يا در هلاكت تشبيه واقع شود . پس ، بر امثال ما اشخاص كه قلوب آنها را حجابهاى غليظ جهل و خودپسندى و عادات و اخلاق ناهنجار فرو گرفته لازم است كه دست تصرف به عالم غيب دراز نكنند و از پيش خود خدايانى نتراشند ، كه هر چه به
1) - مرآهالعقول ، ج 1 ، ص 346 ؛ بحار الأنوار ، ج 3 ، ص 265 .
2) - الكافي ، ج 1 ، ص 82 ، «كتاب التوحيد» ، «باب إطلاق القول بأنّه شيء» ، حديث 2 ، 6 و 7 ؛ التوحيد ، صدوق ، ص 81 ، حديث 37 ، وص 104 ، حديث 1 و 7 ، و ص 247 ، حديث 1 .
3) - ر .ك : الكافي ، ج 1 ، ص 91 ، «باب النسبة» ، و ص 107 ، «باب صفات الذات» ؛ التوحيد ، صدوق ، ص 139 ، «باب صفات الذات وصفات الأفعال» .
خيال خود توهم كنند جز مخلوق نفوس آنها نخواهد بود .
و اين نكته نگفته نماند كه مقصود ما از اينكه گفتيم : اين اشخاص دست به عالم غيب فرا نبرند ، نه آن است كه سفارش باقى ماندن در جهل و خودپرستى را مىكنيم ، يا نعوذ باللّه مردم را دعوت به «الحاد به اسماء اللّه» مىكنيم ؛ )وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِى أَسْمائِهِ((1). يا از معارف ، كه چشم و چراغ اولياء اللّه و پايه و اساس ديانات است ، نهى مىكنيم ؛ بلكه اين خود دعوت به رفع اين حجب غليظه است ؛ و تنبه به آن است كه انسان تا گرفتار توجه به خود و حبّ به جاه و مال و دنيا و نفس است و چون نويسنده در حجاب جهالت و ضلالت و خودبينى و خودپسندى [است] كه اغلظ جميع حجب ظلمانيه است ، از معارف حقه و وصول به مراد و مقصود اصلى محروم خواهد ماند . و اگر خداى نخواسته دستگيرى غيبى از حق تعالى يا اولياى كامل او نشود ، معلوم نيست امرش به كجا منتهى شود و غايت حركت و سيرش چه خواهد بود . اَللّهُمَّ إلَيْكَ الشَّكْوى وَأَنْتَ الْمُسْتَعانُ .
ما سرگشتگان ديار جهالت و متحيرين در تيه ضلالت و سرگرمهاى به خودى و خودپرستى كه در اين ظلمتكدۀ مُلك و طبيعت آمديم و چشم بصيرت نگشوديم و جمال زيباى تو را در مَرائى خُرد و كلان نديديم و ظهور نور تو را در اقطار سماوات و ارضين خفاش صفت مشاهده ننموديم و با چشم كور و قلب مهجور روزگار به سر برديم و عمرى را به نادانى و غفلتْ نفَس شمرديم ، اگر لطف بىپايان و رحمت نامتناهى سرشار تو مددى نكند و سوزى در قلب و جذوهاى در دل نيفكند و جذبۀ روحيه حاصل نيايد ، در اين تحير تا ابد بمانيم و ره به جايى نرسانيم . ولى «ما هكَذَا الظَّنُّ بِكَ»(2). نِعم تو ابتدايى و رحمت تو بىسابقه است . بارالها! تفضلى فرما و دستگيرى نما و ما را به انوار جمال و جلال خود هدايت فرما ، و قلوب ما را به ضياء اسماء و صفاتت روشن و منوّر فرما .
پوشيده نماند كه ادراك حقيقت اوصاف حق و احاطه بر آنها و كيفيت آنها ، از امورى است كه دست برهان از وصول به شاهق آن كوتاه و آمال عارفين از وصول به مغزاى آن منقطع است ؛ و آنچه به نظر برهانى و نظر تفكرْ علماء حكمت رسميّه ، يا در مباحث اسماء و صفاتْ ارباب اصطلاحات عرفانيه ، ذكر كردهاند ، هر يك به حسب مسلك آنها صحيح و برهانى است ؛ و ليكن خودِ علم حجابى است غليظ كه تا خرق آن به توفيقات سبحانى در سايۀ تقواى كامل و رياضت شديد و انقطاع تامّ و مناجات صادقانه با جناب ربوبى نشود ، انوار جمال و جلال در قلب سالك طلوع نكند و قلبِ مهاجرِ الى اللّه به مشاهدۀ غيبيه و حضور عيانى تجليات اسمائى و صفاتى - تا چه رسد به تجليات ذاتى - نائل نشود .
و اين بيان نبايد انسان را از طلب و بحث ، كه خود تذكر حق است ، باز دارد ، زيرا كه نادر اتفاق افتد كه بدون بذر علوم حقه ، به شرايط معهودۀ آن ، شجرۀ طيّبه معرفت در قلب روييده شود يا بارور گردد .
پس ، انسان در اوّل امر بايد از رياضات علميه ، با قيام به جميع شرايط و متممات آن ، دست نكشد كه گفتهاند : الْعُلُومُ بَذْرُ الْمُشاهَداتِ(1). و اگر علوم در اين عالم نيز به واسطۀ بعضى موانع به نتيجۀ تامّ نرساند انسان را ، ناچار در عوالم ديگر به ثمراتى دلپسند منتهى شود ؛ ولى عمده قيام به شرايط و مقدمات آن است كه بعضى از آن را در شرح بعض احاديث سالفه بيان كردم(2).
بدانكه معرفت روحانيت و مقام كمال جناب ختمىمرتبت - صلّى اللّه عليه و آله - خاصّتاً ، و انبياى معظّم و اولياى معصومين - عليهم السلام - نيز با قدم فكر و سير آفاق و انفس ميسور نگردد ؛ زيرا كه آن بزرگواران از انوار غيبيۀ الهيه و مظاهر تامّه و آيات باهرۀ جلال و جمالاند ، [و] در سير معنوى و سفر الى اللّه به غاية القصواى فناى ذاتى و منتهى العروجِ (قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى) رسيدهاند ؛ گرچه صاحب مقام بالاصاله نبىّ ختمى است ، و ديگر سالكين در عروج تبعِ آن ذات مقدس هستند . و ما اكنون در صدد بيان كيفيت سير آن ذات مقدس ، و تفاوت معراج روحانى او با معراج ساير انبياء و اوليا - عليهم السلام - نيستيم ؛ و در مقام به ذكر يك حديث كه راجع به نورانيت آنها وارد است اكتفا مىكنيم ، زيرا كه ادراك نورانيت آنها نيز نورانيت باطنيه و جذبۀ الهيه مىخواهد .
كافي بِإسْنادِهِ عَنْ جَابِرٍ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْعَالِمِ ؟ فَقَالَ لِي : «يَا جَابِرُ ، إِنَّ فِي الأَنْبِيَاءِ وَالأَوْصِيَاءِ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ : رُوحَ الْقُدُسِ ، وَرُوحَ الإيمَانِ ، وَرُوحَ الْحَيَاةِ ، وَرُوحَ الْقُوَّةِ ، وَرُوحَ الشَّهْوَةِ . فَبِرُوحِ الْقُدُسِ ، يَا جَابِرُ ، عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَى مَا تَحْتَ الثَّرَى» . ثُمَّ قَالَ : «يَا جَابِرُ ، إِنَّ هَذِهِ الأَرْبَعَةَ أَرْوَاحٌ يُصِيبُهَا الْحِدْثَانُ ، إِلاَّ رُوحَ الْقُدُسِ ؛ فَإِنَّهَا لاَ تَلْهُو وَلاَ تَلْعَبُ»(1).
1) - جابر گويد : «از امام باقر عليهالسلام دربارۀ علم عالم پرسيدم ، فرمود : اى جابر ، همانا در پيغمبران و اوصياء پنج روح است : روح القدس ، روح ايمان ، روح زندگى ، روح قوه ، روح شهوت . اى جابر ، ايشان به روح القدس امور و مطالب زير عرش تا زير خاك را مىدانند . سپس فرمود : اى جابر ، اين چهار روح را آفت رسد مگر روحالقدس را كه بازى و ياوهگرى ندارد» . (الكافي ، ج 1 ، ص 272 ، «كتاب الحجة» ، «باب فيه ذكر الأرواح التي في الأئمّة» ، حديث 2)
وَ بِإسْنادِهِ عَنْ أَبي بَصيرٍ ، قالَ : سَأَلْتُ أَبا عَبْدِاللّه - عليه السلام - عَنْ قَوْلِ اللّه تَبارَكَ وتَعالى : (وَكَذلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَلاَ الإيمَانُ)(1)قَالَ : «خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى ، أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِيلَ وَمِيكَائِيلَ ؛ كَانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - يُخْبِرُهُ وَيُسَدِّدُهُ . وَهُوَ مَعَ الأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ ، صَلَواتُ اللّه عَلَيْهِم»(2).
از حديث اوّل معلوم شد كه براى انبيا و اوصيا - عليهم السلام - مقام شامخى است از روحانيت كه آن را «روح القُدُس» گويند . و به آن مقام احاطۀ علمىقيّومى دارند به جميع ذرات كائنات . و در آن روح غفلت و نوم و سهو و نسيان و ساير حوادث امكانيه و تجددات و نقايص مُلكيّه نيست ؛ بلكه از عالم غيب مجرد و جبروت اعظم است . چنانچه از حديث دوم معلوم شود كه آن روح مجرد كامل ، از جبرئيل و ميكائيل ، كه اعظم قاطنين مقام قرب جبروت هستند ، اعظم است .
آرى ، اوليايى كه حق تعالى با دو دست قدرت جمال و جلال خود تخمير طينت آنها را كرده و در تجلى ذاتى اوّلى ، به جميع اسماء و صفات و مقام احديت جمع در مرآت كامل آنها ظهور نموده ، و تعليم حقايق اسماء و صفات در خلوتگاه غيب هويت فرموده ، دست آمال اهل معرفت از دامن كبرياى جلال و جمال آنها كوتاه و پاى معرفت اصحاب قلوب از نيل وصول به اوج كمال آنها در گِل است . و در حديث نبوى - صلّى اللّه عليه و آله - است : «عَلِيٌّ مَمْسُوسٌ فِي ذاتِ اللّهِ تَعالى»(3).
و نويسنده شمّهاى از سريان مقام نبوّت و ولايت را چون خفاش كه از آفتاب
1) - الشورى (42) : 52 .
2) - «و با سند خود از ابوبصير روايت كند كه گفت از امام صادق عليهالسلام از اين كلام خداوند تبارك و تعالى : «و همچنين روح را به فرمان خويش به سويت فرستاديم ؛ تو نمىدانستى كتاب و ايمان چيست» . پرسيدم ، فرمود : "روح آفريدهاى است از آفريدگان خداى تبارك و تعالى ، بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل . اين روح همراه پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بود ، او را آگاه مىساخت و استوارش مىداشت . و پس از پيامبر اين روح همراه امامان است"» . (الكافي ، ج 1 ، ص 273 ، «كتاب الحجّة» ، «باب الروح التي يسدد اللّه بها الأئمّة» ، حديث 1 ؛ الوافي ، ج 3 ، ص 630 ، حديث 1)
3) - الوافي ، ج 3 ، ص 515 .
عالمتاب بخواهد وصف كند در سابق ايّام در رسالهاى على حده موسوم به مصباح الهداية(1)به رشتۀ تحرير درآورده .
در اين فقره از حديث شريف كه مىفرمايد : «كَيْفَ يُوصَفُ ، عَبْدٌ احْتَجَبَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِسَبْعٍ» احتمالاتى دادهاند كه بعضى از آن را ذكر مىكنيم .
اوّل ، آن است كه محدّث عارف كامل ، مرحوم فيض - رحمه اللّه - فرمودند . و آن چنين است كه در حديث وارد است كه از براى خداوند تعالى هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت ، كه اگر كشف [كند] آنها را ، محترق كند انوار جمال او آنچه را كه منتهى شود به آن بصر او .
پس بنا بر اين ، محتمل است كه معنى «احْتَجَبَ اللّه بِسَبْعٍ» آن باشد كه تمام حجب مرتفع شده حتى آنكه از هفتاد هزار حجاب هفت حجاب باقى مانده(2). بنا بر اين احتمال ، تقدير چنين شود كه احْتَجَبَ اللّه عَنْهُ بِسَبْعٍ . و لفظ «جلاله» فاعل شود .
و اين احتمال گرچه از ساير احتمالات مناسبتر شايد باشد ، ولى خالى از مناقشه نيست . اما بهحسب لفظ ، زيرا كه در مقام توصيف و تعريف مناسب آن است كه از اين مقصود تعبير كنند كه مَا احْتَجَبَ عَنِ اللّه [إلاّ] بسبع . يا : مَا احْتَجَبَ اللّه عَنْهُ [إلاّ] بِسَبْعٍ و به عبارت ديگر بنابر اين ، كمال پيغمبر و عدم جواز توصيف او ، به نداشتن آن حجب ديگر
1) - مصباح الهداية إلى الخلافة والولاية ، كتابى است گرانقدر از حضرت امام خمينى قدسسره كه در سال 1349 ق به رشته تحرير درآوردهاند . كه در يك «مقدّمه» و دو «مشكات» ، و يك «خاتمه» تنظيم شده است . مشكات نخست در برخى از اسرار خلافت محمّدى صلىاللهعليهوآلهوسلمو ولايت علوى عليهالسلام در حضرت علميّه است ، و مشكات دوم در برخى از اسرار خلافت و ولايت و نبوّت در نشئه عين و عالم امر و خلق مىباشد . حضرت امام قدسسره در مقدّمه كتاب در پيرامون موضوع آن چنين نگاشتهاند : «دوست داشتم در اين رساله سرآغازى از حقيقت خلافت محمّدى و نمى از درياى حقيقت ولايت علوى عليهالسلامرا برايت آشكار نمايم و اينكه چگونه اين دو حقيقت در عوالم غيب و شهادت جارى هستند و در مراتب نزول و صعود نفوذ دارند» .
2) - الوافي ، ج 5 ، ص 614 ، حديث 16 .
است نه داشتن هفت حجاب ؛ پس مناسب بود كه آن را ذكر فرمايند . و اما به حسب معنا ، زيرا كه ظاهر آن است كه اين حجب كه از براى حق تعالى است از نور و ظلمت حجب خلقى باشد نه اسماء و صفاتى ؛ بنابراين ، لازم [است] كه اقرب از نور پاك رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - خلقى باشد ؛ با آنكه ثابت شده است كه آن ذاتْ حجابِ اقرب و مخلوق اوّل است ، بلكه حجب اسمائى و صفاتى نيز براى آن سرور نيست ؛ چنانچه در مقام خود مقرر است . و اما مقامات و لطايف سبعۀ خود آن سرور نيز حجاب خود او نيست .
وجه دوم آن است كه محدّث خبير ، مرحوم مجلسى - اعلى اللّه فى القُدس مقامه - وجيه دانستهاند ، و از بعضى ديگر هم نقل فرمودهاند . و آن آن است كه اين جمله بر سبيل مقدمه ذكر شده ، و مقصود آن است كه آن حضرت را به جملههاى بعد توصيف كند(1). يعنى : "چطور مىتوان بندهاى را توصيف كرد كه خداوند [كه] از بندگان به هفت حجاب پنهان است ، طاعت او را در زمين مثل طاعت [خود] در آسمان قرار داده ؛ مثل پادشاهى كه خود در پس هفت حجاب است از رعيت و ممكن نيست براى آنها وصول به او ، ولى وزيرى را واسطه قرار دهد و مبعوث كند به سوى آنها ، و به آنها بنويسد كه امر
او امر من است ." و مراد از «سبع حجاب» سماوات سبع است كه وحى حق از ماوراى آنها به توسط پيغمبر به ما رسد . و احتمال ديگرى نيز قريب به اين دادهاند ، الاّ اينكه هفت حجاب را حجب نوريۀ اسمائيه گرفتهاند(2). و اين احتمال گرچه مناقشۀ معنويۀ سابقه را ندارد ، ولى به حسب لفظ و مقام توصيف نيز بعيد است ؛ بلكه بعيدتر از سابق است .
و احتمال ديگر در اين مقام هست كه به حسب معنا خيلى صحيح و دلچسب است ، و به حسب مقام نيز مناسب است ، الاّ آنكه صحّت آن احتمال مبتنى است بر يكى از دو امر : يا آنكه احْتَجَبَ متعدّى و به معنى «حَجَب» استعمال شده باشد . و يا آنكه متعدّى
به «باء» نمودن آن جايز باشد . و در هر صورت ، مفعول مقدر باشد . و آن احتمال ، بر فرض صحت يكى از اين دو امر ، آن است كه چگونه مىتوان بندهاى را توصيف كرد كه حق تعالى محتجب نموده او را به هفت حجاب ؛ و براى جمال و روحانيت او ، كه هم افق با مشيت است ، هفت حجاب از مرتبۀ طبيعت تا مرتبۀ مشيت مطلقه قرار داده . يا از مرتبۀ ملك طبيعتِ خود آن سرور ، تا مقام غيب هويتِ آن حضرت قرار داده . ولى در لغت و استعمالات شاهدى براى تعديۀ «احْتَجَبَ» نيافتيم ، گرچه بعض علماى ادب مىگفتند كه تعديۀ آن با «باء» مانع ندارد . وَالْعِلْمُ عِنْدَ اللّه ؛ و (لَعَلَّ اللّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً)(1).
چنانچه در اين حديث شريف است و احاديث كثيرۀ ديگر نيز دلالت بر آن دارد بدانكه از براى «تفويض» يك معنايى است كه در مبحث جبر و تفويض مذكور است(2). و آن عبارت از آن است كه حق تعالى در امرى از امور ، از غاية القصواى خلقت عوالم غيبيه و مجرده تا منتهى النهايات عالم خلق و تكوين ، خود را ، نعوذ باللّه ، از تصرف قيّومى در آن منعزل فرمايد ؛ و امر آن را به موجودى ، چه كامل و تامّ و روحانى و صاحب اختيار و اراده ، يا موجودى طبيعى و مسلوب الشعور و الارادة ، واگذار كند كه آن موجود در آن امر تصرف تامّ مستقل داشته باشد .
و «تفويض» به اين معنا نه در امر تكوين و نه در امر تشريع و در سياست عباد و تأديب آنها به احدى ممكن نيست بشود ، و مستلزم نقص و امكان در واجب و نفى امكان و احتياج در ممكن است .
و در مقابل آن «جبر» است . كه آن عبارت است از سلب آثار خاصه از مراتب وجود ،
و نفى اسباب و مسبّبات يكسره و القاى وسايط يكباره . و اين نيز مطلقاً باطل و مخالف با برهان قوى است . و اين نيز اختصاص به افعال مكلفين ندارد ، چنانچه مشهور است ؛ بلكه نفى جبر و تفويض به اين معنا سنّة اللّه جاريه است در تمام مراتب وجود و مَشاهد غيب و شهود . و تحقيق اين خارج از وظيفۀ اين اوراق است .
و اخبارى كه نفى جبر و تفويض فرمودند به اين معناى از تفويض محمول است . و اين اخبارى كه اثبات تفويض نموده - چه در تشريع بعض احكام مثل روايت شريفى كه در كافى سند به حضرت باقر - عليه السلام - رساند كه فرمود : «رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - قرار داد ديۀ عين و نفس را ، و حرام فرمود نبيذ و هر مسكرى را . شخصى از آن حضرت پرسيد : "بدون آنكه چيزى بيايد؟" (يعنى وحى برسد) فرمود : "آرى ، تا معلوم شود كسى كه اطاعت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - كند از كسى كه معصيت او كند"»(1). و مثل اضافه نمودن بر نمازها چند ركعت(2)، و مستحب نمودن روزۀ شعبان و سه روز از هر ماه(3)، يا مطلق امور خلايق ؛ چنانچه در روايات شريفۀ ديگر است مثل روايت كافى : بِإسْنادِهِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ - عليه السلام - وَأَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - يَقُولاَنِ : «إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ فَوَّضَ إِلَى نَبِيِّهِ أَمْرَ خَلْقِهِ لِيَنْظُرَ كَيْفَ طَاعَتُهُمْ» . ثُمَّ تَلاَ هَذِهِ الآيَةَ : )مَا آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا((4)و روايات
1) - عن زرارة ، عن أبي جعفر عليهالسلام قال : «وَضَعَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم دِيَةَ الْعَيْنِ وَدِيَةَ النَّفْسِ وَحَرَّمَ النَّبِيذَ وَكُلَّ مُسْكِرٍ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ : وَضَعَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ جَاءَ فِيهِ شَيْءٌ؟ قَالَ : نَعَمْ ، لِيعْلَمَ مَنْ يُطيعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَعْصِيهِ» . (الكافي ، ج 1 ، ص 267 ، «كتاب الحجّة» ، «باب التفويض إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلموإلى الأئمّة عليهمالسلام في أمر الدين» ، حديث 7)
2) - وسائل الشيعة ، ج 4 ، ص 45 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب أعداد الفرائض» ، باب 13 ، حديث 12 و 14 .
3) - فضيل بن يسار از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند : «وَسَنَّ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم صَوْم شَعْبانَ وَثلاثَة أيّامٍ في كُلِّ شَهْرِ مِثْلَيِ الْفَريضَةِ ؛ فَأَجازَ اللّه عَزَّ وَجَلّ لَهُ ذلِكَ» ؛ «پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآلهوسلمروزۀ ماه شعبان و سه روز از هر ماه را سنت قرار داد تا روزههاى مستحبى دو برابر واجب شد . پس خداوند آن را براى پيغمبر خود روا دانست» . (وسائلالشيعة ، ج 10 ، ص 487 ، «كتاب الصوم» ، «أبواب الصوم المندوب» ، باب 28 ، حديث 5)
4) - «كلينى با سند خود از زراره روايت مىكند كه گفت : از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام شنيدم كه فرمودند : "همانا خداى عزّ وجلّ امر آفريدههايش را به پيغمبرش واگذار فرمود تا ببيند چگونه فرمان مىبرند . سپس اين آيه را تلاوت فرمود : «آنچه را پيامبر براى شما آورده بگيريد ، و از آنچه بازتان داشته باز ايستيد»"» . (الكافي ، ج 1 ، ص 266 ، «كتاب الحجّة» ، «باب التفويض إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم وإلى الأئمّة عليهمالسلامفي أمر الدين» ، حديث 3)
ديگر به اين مضمون يا قريب به آن نيز وارد است(1)- بر غير اين معنا محمول است .
و علماى اعلام وجوهى و محاملى ذكر فرمودند . يكى آن است كه جناب محدّث خبير ، مجلسى - رحمه اللّه - از ثقه الاسلام ، كلينى ، و اكثر محدّثين نقل فرمودند ، و خود ايشان نيز آن را اختيار فرمودند ، و حاصل آن اين است كه خداى تعالى پس از آنكه پيغمبر را تكميل فرموده بهطورى كه هيچ امرى را اختيار نفرمايد مگر آنكه موافق حق و صواب باشد و به خاطر مبارك آن سرور چيزى خطور نكند كه مخالف خواست خدا باشد ، تفويض فرموده به او تعيين بعضى امور را ؛ مثل زياد نمودن در ركعات فرائض ، و تعيين نوافل در روزه و نماز ، و غير ذلك . و اين تفويض براى اظهار شرف و كرامت آن سرور است در بارگاه قدس الهى - جَلَّ جَلالُه - و اصل تعيين آن حضرت و اختيار او به غير طريق وحى و الهام نيست ؛ و پس از اختيار آن سرور ، تأكيد شود آن امر از طريق وحى(2).
و وجوه ديگرى قريب به اين وجه مرحوم مجلسى - أَعلى اللّه مقامه - شمرده ؛ از قبيل آنكه تفويض امر سياست و تعليم و تأديب خلق به آن حضرت شده است ، يا تفويض بيان احكام و اظهار آن ، يا عدم اظهار آن به حسب مصالح اوقات ، مثل زمان تقيه ، به آن حضرت و ساير معصومين شده است(3).
ولى در هيچيك از اين وجوهى كه اين بزرگواران ذكر كردهاند بيان كميت تفويض امر به آنها ، بهطور ضابطۀ برهانيه كه منافات نداشته باشد با اصول حقه ، مذكور نشده .
و نيز بيان فرق بين اين تفويض با تفويض مستحيل نشده ؛ بلكه از كلمات آنها و خصوصاً مرحوم مجلسى - رحمه اللّه - معلوم مىشود كه اگر مطلق امر ايجاد و اماته و رزق و احيا به دست كسى غير حق تعالى باشد ، تفويض است ، و قائل به آن كافر است ؛ و هيچ عاقلى شك در كفر آن [نكند] . و امر كرامات و معجزات را مطلقاً از قبيل استجابت دعوات دانستهاند و حق را فاعل آن امور دانند ؛ ولى تفويضِ تعليم و تربيت خلق و منع و اعطا در «انفال» و «خمس» و جعل بعض احكام را درست و صحيح شمارند(1). و اين مبحث از مباحثى است كه كمتر تنقيح مورد آن شده ، فضلاً از آنكه در تحت ميزان صحيح آمده باشد ؛ و غالباً يك گوشۀ مطلب را گرفتند و بحث از آن نمودند . نويسنده نيز با اين قصور باع و نقصان استعداد و اطلاع و كاغذ پاره و قلم شكسته نمىتوانم وارد اين وادى حيرت انگيز شوم از روى مقدمات ؛ ولى از اشارۀ اجماليه بهطور نتيجة البرهان ناچارم و اظهار حق را لاعلاج .
بايد دانست كه در تفويضِ مستحيل ، كه مغلوليت يداللّه و تأثير قدرت و ارادۀ عبد باشد مستقلاً ، مابين عظايم امور و صغاير آن به هيچوجه فرقى نيست . چنانچه احيا و اماته و ايجاد و اِعدام و قلبِ عنصرى به عنصرى تفويض به موجودى نتواند بود ؛ تحريك پر كاهى نيز تفويض نتواند بود ، ولو به ملك مقرّبى يا نبىّ مرسلى ، از عقول مجرده و ساكنين جبروت اعلى گرفته تا هيولاى اولى . و تمام ذرات كائنات مسخر در تحت ارادۀ كاملۀ حق و به هيچ وجه و در هيچ كارى استقلال ندارند ؛ و تمامت آنها در وجود و كمال وجود و در حركات و سكنات و اراده و قدرت و ساير شؤون محتاج و فقير ، بلكه فقر محض و محض فقرند . چنانچه با قيّوميت حق و نفى استقلال عباد و ظهور و نفوذ ارادة اللّه و سريان آن نيز مابين امور عظيمه و صغيره هيچ فرقى نيست ؛ چنانچه ما بندگان ضعيف قادر هستيم به اعمال ضعيفه ، از قبيل حركت و سكون و
1) - ر .ك : مرآة العقول ، ج 3 ، ص 143 .
ساير افعال ؛ بندگان خاص خداوند و ملائكۀ مجرده قادرند به افعال عظيمۀ احيا و اماته و رزق و ايجاد و اِعدام . و همانطور كه جناب ملك الموت موكّل به اماته است و اماتۀ او از قبيل استجابت دعا نيست ، و جناب اسرافيل موكّل به احياست و از قبيل استجابت دعوت نيست ، و از قبيل تفويض باطل هم نيست ، همينطور اگر ولىّ كامل و نفس زكيۀ قويّهاى ، از قبيل نفوس انبيا و اوليا ، قادر بر اِعدام و ايجاد و اماته و احيا به اِقدار حق تعالى باشد ، تفويض محال نيست و نبايد آن را باطل شمرد .
و تفويض امر عباد به روحانيت كاملهاى كه مشيتش فانى در مشيت حق و ارادهاش ظلّ ارادۀ حق است ، و اراده نكند مگر آنچه را حق اراده كند و حركتى نكند مگر آنچه كه مطابق نظام اصلح است ، چه در خلق و ايجاد و چه در تشريع و تربيت ، مانع ندارد بلكه حق است . و اين حقيقتاً تفويض نيست . چنانچه اشاره به اين معنا نموده است در حديث ابن سِنان كه در فصل بعد مذكور مىشود .
و بالجمله ، به آن معناى اوّل ، تفويض در هيچ امر جايز نيست و مخالف براهين متقنه است . و به معناى دوم ، در تمام امور جايز است ؛ بلكه نظام عالم درست نشود مگر با ترتيب اسباب و مسبّباب : «أَبَى اللّه أَنْ يُجْرِيَ الاُمورَ إلاّ بِأَسْبابِها»(1). و بدانكه تمام اين معانى ، كه به طريق اجمال ذكر شده ، برهانى است و مطابق ميزان صحيح برهانى و ذوق و مشرب عرفانى و شواهد سمعيه است . وَاللّه الْهادى .
بدانكه از براى اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم الصلاة و السَّلام - مقامات شامخۀ روحانيهاى است در سير معنوى الى اللّه كه ادراك آن علماً نيز از طاقت بشر خارج و فوق عقول ارباب عقول و شهود اصحاب عرفان است ؛ چنانچه از احاديث
1) - بصائر الدرجات ، ص 26 ، حديث 1 و2 ؛ الكافي ، ج 1 ، ص 183 ، «كتاب الحجّة» ، «باب معرفة الإمام والرَّدّ إليه» ، حديث 7 . (در هر دو مصدر چنين آمده : «أبى اللّه أن يجري الأشياء إلاّ بالأسباب ...»)؛ شرح المنظومة ، ج 5 ، ص 402 .
شريفه ظاهر شود كه در مقام روحانيت با رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - شركت دارند و انوار مطهرۀ آنها قبل از خلقت عوالم مخلوق و اشتغال به تسبيح و تحميد ذات مقدس داشتند .
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ : كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي - عليه السلام - فَأَجْرَيْتُ اخْتِلاَفَ الشِّيعَةِ ، فَقَالَ : «يَا مُحَمَّدُ ، إِنَّ اللّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدَانِيَّتِهِ ؛ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّداً وَعَلِيّاً وَفَاطِمَةَ ، فَمَكَثُوا أَلْفَ دَهْرٍ ، ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ الأَشْيَاءِ فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَهَا وَأَجْرَى طَاعَتَهُمْ عَلَيْهَا وَفَوَّضَ أُمُورَهَا إِلَيْهِمْ ؛ فَهُمْ يُحِلُّونَ مَا يَشَاؤُونَ وَيُحَرِّمُونَ مَا يَشَاؤُونَ ؛ وَلَنْ يَشَاؤُوا إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ تَعَالَى» . ثُمَّ قَالَ : «يَا مُحَمَّدُ ، هَذِهِ الدِّيَانَةُ الَّتِي مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ ؛ وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا مُحِقَ ؛ وَمَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ . خُذْهَا إِلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ»(1).
وَبِإسْنادِهِ عَنِ الْمُفَضَّلِ قَالَ : قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِاللّهِ عليه السلام : كَيْفَ كُنْتُمْ حَيْثُ كُنْتُمْ فِي الأَظِلَّةِ؟ فَقَالَ : «يَا مُفَضَّلُ ، كُنَّا عِنْدَ رَبِّنَا ، لَيْسَ عِنْدَهُ أَحَدٌ غَيْرُنَا فِي ظلَّةٍ خَضْرَاءَ ؛ نُسَبِّحُهُ وَنُقَدِّسُهُ وَنُهَلِّلُهُ وَنُمَجِّدُهُ ؛ وَمَا مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ وَلاَ ذِي رُوحٍ غَيْرنَا حَتَّى بَدَا لَهُ فِي خَلْقِ الأَشْيَاءِ ، فَخَلَقَ مَا شَاءَ كَيْفَ شَاءَ مِنَ الْمَلاَئِكَةِ وَغَيْرِهِمْ ؛ ثُمَّ أَنْهَى عِلْمَ ذَلِكَ إِلَيْنَا»(2).
1) - «در كافى با سندش از محمّد بن سنان روايت كرده كه او گفت : من در محضر امام محمّد تقى عليهالسلام از اختلاف شيعه سخن گفتم ، حضرت فرمود : "اى محمّد خداى تبارك و تعالى همواره در يگانگى خود بىهمتاست . در آغاز محمّد و على و فاطمه را آفريد ؛ آنها هزار دوران بماندند . سپس همه چيزهاى ديگر را آفريد و ايشان را بر آفريدگان خود گواه گرفت و اطاعت ايشان را بر آنها مقرر ساخت و كارهاى آفريدگان را به آنها واگذاشت ؛ پس آنها هر چه را خواهند حرام سازندو هر چه را خواهند حلال كنند ؛ و هرگز نخواهند جز آنچه را كه خدا بخواهد ."سپس فرمود : "اى محمّد ، اين است آن آيينى كه هر كه از آن پيش افتد از دين بيرون رفته است ؛ و هر كه از آن عقب بماند ، نابود گردد ؛ و هر كه با آن همراه باشد ، به حق رسيده است . اى محمّد ، آنچه را گفتم مغتنم شمار"» . (الكافي ، ج 1 ، ص 441 ، «كتاب الحجّة» ، «باب مولد النبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم و وفاته» ، حديث 5 ؛ و ر .ك : الوافي ، ج 3 ، ص 682 ، حديث 5)
2) - [و در كافى] با سند خود از مفضّل روايت كند كه گفت : به امام صادق عليهالسلام عرض كردم : آن گاه كه در اظله (سايهها) قرار داشتيد چگونه بوديد؟ فرمود : "اى مفضّل ، ما نزد پروردگار خود بوديم و نزد او كسى جز ما كه در سايهاى سبز فام بوديم نبود ؛ خداى را تسبيح مىگفتيم و تقديس مىكرديم و او را به يگانگى مىستوديم . جز ما نه فرشته بود و نه ذى روحى ، تا آنكه خدا ارادۀ آفرينش چيزها را كرد و فرشتگان و ديگر آفريدگان را آنگونه كه خواست آفريد و سپس علم آن را به ما رسانيد . (الكافي ، ج 1 ، ص 441 ، «كتاب الحجة» ، «باب مولد النبيّ صلىاللهعليهوآلهوسلم ووفاته» ، حديث 7)
و احاديثى كه در طينت ابدان و خلق ارواح و قلوب آنها و آنچه كه به آنها از اسم اعظم عطا شده و علومى كه به آنها از خزينۀ غيب الهى مرحمت شده ، از علوم انبيا و ملائكه و بالاتر از آن ، آنچه در وهم من و تو نيايد ، و آنچه در ساير فضائل آنها در ابواب متفرقۀ كتب معتبرۀ اصحاب ، خصوصاً اصول كافى است به قدرى است كه عقول را حيران كند و به اسرار و حقايق آنها كسى آگاه نگردد جز خود ذوات مقدسۀ آنان .
و در اين حديث شريف كه ما اكنون به شرح آن اشتغال داريم اشاره به يكى از فضائل فرموده . و آن آيۀ «تطهير» است كه از طرق عامه و خاصه اخبار به حد تواتر است كه در شأن اهل بيت عصمت وارد است(1). و مراد از اهل بيت به اتفاق شيعه و استفاضۀ اخبار يا تواتر آن از طرق عامه در اين آيۀ شريفه اهلبيت عصمت و طهارت است كه ذكر آن از قبيل توضيح واضحات است .
و «رِجس» را در اين حديث شريف و احاديث شريفه(2)تفسير به «شك» فرموده ، و در بعض احاديث تطهير از جميع عيوب شمرده(3). و [از] ملاحظۀ شرح بعضى احاديث سابقه معلوم شود كه نفى شك مستلزم نفى عيوب قلبيه و قالبيه است ، بلكه مستلزم عصمت است ؛ زيرا كه عصمت امرى است برخلاف اختيار و از قبيل امور طبيعيه و جبلّيه نيست ؛ بلكه حالتى است نفسانيه و نورى است باطنيه كه از نور كامل يقين و اطمينان تامّ حاصل شود . آنچه از خطيئات و معاصى كه از بنى الانسان صادر مىشود
1) - ر .ك : بحار الأنوار ، ج 35 ، ص 206 ؛ غاية المرام ، ج 3 ، ص 173 و 193 ؛ الدرّ المنثور ، ج 5 ، ص 198 .
2) - بصائر الدرجات ، ص 226 ، حديث 13 ؛ الكافي ، ج 1 ، ص 228 ، «كتاب الحجّة» ، «باب أنّه لم يجمع القرآن كلّه إلاّ الأئمّة و .. .» ، حديث 1 ؛ معاني الأخبار ، ص 138 ، باب معنى الرجس .
3) - الأمالي ، طوسى ، ص 562 ، مجلس 21 ، حديث 1 ؛ البرهان في تفسير القرآن ، ج 8 ، ص 25 ، حديث 24 ، تأويل الآيات الظاهرة ، ص 450 .
از نقصان يقين و ايمان است . و درجات يقين و ايمان به قدرى متفاوت است كه در بيان نيايد . يقين كامل انبيا و اطمينان تامّ آنها ، كه از مشاهدۀ حضوريه حاصل شده ، آنها را معصوم از خطيئات نموده . يقين على بن ابىطالب - عليه السلام - او را به آنجا رسانده كه مىفرمايد : «اگر همۀ عالم را به من دهند كه يك مورچه را در حبّهاى كه برداشته ظلم كنم ، نخواهم كرد»(1)
(نهج البلاغة ، ص 347 ، خطبۀ 224)
.در هر صورت ، زوال شرك و شك را و تطهير از اَرجاس و اَخباث عالم طبيعت و ظلماتِ تعلقات به غير حق تعالى شأنه و كدورت انيت و حجاب غليظه انانيت و رؤيت غيريت كه به ارادۀ ازليه از انوار قدسيۀ الهيه و آيات تامۀ ربوبيه گرديده و آنها را خلّص و خالص براى خود فرموده ، از مقاماتى است كه به وصف و بيان درست نيايد ، و چون عنقاى مُغرِب غيبِ هويتْ دست آمال از ذروۀ جلال آن كوتاه است : «عنقا شكار كس نشود دام باز گير»(2).
بدانكه ايمان نيز از كمالات روحانيهاى است كه به حقيقت نوريۀ آن كمتر كسى آگاه گردد . حتى خود مؤمنين تا در عالم دنيا و ظلمت طبيعت هستند ، از نورانيت ايمان خود و كراماتى كه در پيشگاه مقدس حق براى آنهاست مطلع نيستند . انسان تا در اين عالم است ، وضعيات اين عالم و عادات آن او را بهطورى مأنوس به خود [مىكند] كه هر چه از كرامات و نِعَم آن عالم و يا خِذلان و عذاب آنجا بشنود . فوراً به يك صورت مُلكى
مقايسه مىكند ؛ مثلاً كرامتهايى را كه حق تعالى براى مؤمنين وعده فرموده و نعمى را كه براى آنها تهيه فرموده و خبر دادند انبيا - عليهم السلام - به كرامتهاى سلاطين و
بزرگان به مردم مقايسه مىكند يا قدرى بهتر و بالاتر ؛ و نعمتهاى آنها را چون نعمتهاى اين عالم يا قدرى لطيفتر و بهتر فرض مىكند ؛ با اينكه اين مقايسه قياس باطلى است . نعمتهاى آن عالم و رَوح و ريحانش به تصور ما درست نيايد و به قلب ما نظير آنها خطور نكرده . ما نمىتوانيم تصور كنيم كه يك شربت آب بهشت داراى تمام لذات متصوره است ، از هر قبيل كه ممكن باشد ؛ هر يك ممتاز از ديگر ؛ كه كيفيت هر لذتى به لذات اينجا توان گفت شباهت ندارند .
در اين حديث شريف ذكر يكى از كرامتهاى مؤمنين را فرموده است كه پيش اصحاب معرفت و ارباب قلوب با هيچ چيز موازنه نشود و در هيچ ميزان در نيايد . و آن ، آن است كه مىفرمايد : «وَإِنَّ الْمُؤمِنَ لَيَلْقَى أَخَاهُ فَيُصَافِحُهُ ، فَلاَ يَزَالُ اللّهُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمَا» . و در روايات كثيرۀ ديگر به اين مضمون نيز اشاره شده :
فَفِي الكافي بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ الْمُؤمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا ، أَقْبَلَ اللّهُ تعالى عَلَيْهِمَا بِوَجْهِهِ وَتَسَاقَطَتْ عَنْهُمَا الذُّنُوبُ كَمَا يَتَسَاقَطُ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ»(1).
«فرمود حضرت باقر العلوم عليه السلام : مؤمنين وقتى كه با هم ملاقات كنند و مصافحه نمايند ، خداوند تعالى به وجه شريف خود اقبال به آنها فرمايد و گناهان آنها چون برگ از درخت بريزد» .
خدا مىداند اين نظر حق تعالى و اين اقبال به وجه كريم چه نورانيت و كرامتى در باطن دارد ؛ و چه حجابهايى را از ميان بندۀ مؤمن و نور جمال ذات مقدس بردارد و چه دستگيرىها از مؤمن فرمايد . ليكن بايد دانست كه نكتۀ حقيقيه و سرّ واقعى اين كرامتها چيست ، و انسان نبايد از آن غافل باشد . [بايد] وجهۀ قلب به آن باشد تا عمل به تبع آن نورانى و كامل گردد ، و به قالب عمل روح و نفحۀ الهيه دميده شود . و آن نكتۀ واقعيه و سرّ حقيقى تحكيم مودّت و محبت و تجديد عهد اخوت فى اللّه و وِداد است ؛
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 180 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب المصافحة» ، حديث 4 .
چنانچه در احاديث شريفه به اين نكته خيلى اهميت دادهاند ، و در احاديث اين باب نيز اشاره به آن شده است :
فَفِي الكافي بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «إِنَّ الْمُؤمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا وَتَصَافَحَا ، أَدْخَلَ اللّهُ يَدَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِمَا فَصَافَحَ أَشَدَّهُمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ»(1).
«فرمود : مؤمنين وقتى ملاقات كنند و مصافحه نمايند ، داخل كند خداوند دستش را ميانۀ دستهاى آنها ، پس مصافحه فرمايد هر يك از آنها را كه حبّش نسبت به رفيقش بيشتر است» .
و در روايت ديگر است كه «وقتى كه مؤمنين ملاقات كنند و مصافحه نمايند ، فرو فرستد خداوند تعالى رحمت به سوى آنها ؛ و نُه جزء از آن كسى است كه محبتش نسبت به رفيقش شديدتر باشد ، و اگر متوافق باشند (يعنى در محبت) ، فرو گيرد آنها را رحمت»(2). و احاديث در اين باب بسيار است و ما به اين اندازه قناعت مىكنيم . وَالْحَمْدُ للّه أوَّلاً وَآخِراً .
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 179 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب المصافحة» ، حديث 2 .
2) - «أَوَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْمُؤمِنيْنَ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ الرَّحْمَةَ عَلَيْهِمَا فَكَانَتْ تِسْعَةٌ وَتِسْعُونَ لأَشَدِّهِمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ . فَإِذَا تَوَافَقَا غَمَرَتْهُمَا الرَّحْمَةُ .. .» . (الكافي ، ج 2 ، ص 181 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب المصافحة» ، حديث 14)
حديث سى و دوم [ يقين و رضا ]
الحديث الثاني والثلاثون : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلى مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنيِّ ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنَانٍ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «مِنْ صِحَّةِ يَقِينِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ لاَ يُرْضِيَ النَّاسَ بِسَخَطِ اللّهِ ، وَلاَ يَلُومَهُمْ عَلَى مَا لَمْ يُؤتِهِ اللّهُ ؛ فَإِنَّ الرِّزْقَ لاَ يَسُوقُهُ حِرْصُ حَرِيصٍ ، وَلاَ يَرُدُّهُ كَرَاهِيَةُ كَارِهٍ ؛ وَلَوْ أَنَّ أَحَدَكُمْ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ كَمَا يَفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ ، لَأَدْرَكَهُ رِزْقُهُ كَمَا يُدْرِكُهُ الْمَوْتُ» . ثُمَّ قَالَ : «إِنَّ اللّهَ بِعَدْلِهِ وَقِسْطِهِ جَعَلَ الرَّوْحَ وَالرَّاحَةَ فِي الْيَقِينِ وَالرِّضَا ؛ وَجَعَلَ الْهَمَّ وَالُحزْنَ فِي الشَّكِّ وَالسَّخَطِ»(1).
ترجمه : «حضرت صادق - عليه السلام - فرمايد : "از درستى يقين مرد مسلمان آن است كه راضى نكند مردم را به خشم و سخط خدا ؛ و ملامت نكند آنها را بر آنچه خداى تعالى بر آنها عطا نفرموده ، زيرا كه روزى را نياورد حرص و آز داراى حرص ؛ و برنگرداند آن را كراهت كسى . و اگر يكى از شماها از روزى خود فرار كند ، آن سان كه از مردن فرار مىكند ، روزيش به او برسد ، چنانچه مرگ به او مىرسد ." پس از آن
فرمود : "همانا خداوند به عدالت خود استراحت و سكونت را در يقين و رضا قرار داد ؛ و
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 57 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب فضل اليقين» ، حديث 2 .
غم و اندوه را در شك و خشم قرار داد"» .
شرح : جوهرى گويد : «سَخَط» بر وزن فَرَس ، و سُخْط چون قُفْل ، خلاف رضاست . و قَدْ سَخِطَ ، أي غَضِبَ فَهُوَ سَاخِطٌ(1).
«القِسط» به كسر قاف ، به معنى عدل [است] ؛ پس عطفِ تفسيرى است .
«الرَّوحُ وَالرَّاحَةُ» به معنى واحد است . و آن استراحت است ؛ چنانچه جوهرى گويد(2). پس عطف نيز تفسيرى است . يا آنكه «رَوح» راحت قلب است ، و «راحت» استراحت بدن است ؛ چنانچه مجلسى فرمايد(3).
«وَالْهَمُّ وَالحُزْنُ» جوهرى اين دو را به يك معنا داند(4)، پس عطف تفسيرى نيز شود . و مجلسى فرمايد شايد «همّ» اضطراب نفس در وقت تحصيل باشد ، و «حزن» جزع و اندوه بعد از فوت آن باشد(5).
قوله : «وَلا يَلومَهُمْ عَلَى مَا لَم يُؤْتِهِ اللّه» در اين عبارت دو احتمال دادهاند : يكى آنكه مراد آن است كه شكايت و مذمت از مردم نكند بر ترك كردن آنها اعطا به او را ؛ زيرا كه اين امرى است كه در تحت قدرت و تقديرات الهيه است و خداى تعالى روزى او نفرموده آن عطيه را ؛ و كسى كه اهل يقين است مىداند كه اين تقديرى است الهى ، پس ملامت نكند احدى را . و اين احتمال را جناب محقق فيض - رحمه اللّه - دادهاند(6)، و جناب محدّث
خبير ، مجلسى ، نيز تقويت فرمودند(1).
و احتمال ديگرى نيز جناب فيض - رحمه اللّه - دادند(2). و آن آن است كه ملامت نكند آنها را بر آنچه حق تعالى به آنها عطا نفرموده ؛ زيرا كه خداى تعالى مردم را مختلف در
عطيّه قرار داده ، و كسى را در آن نبايد ملامت نمود . و اين نظير روايتى است كه مىفرمايد : «اگر مردم بدانند خداوند چگونه مردم را خلق فرموده ، ملامت نكند كسى كسى را»(3). جناب محدّث مجلسى - رحمه اللّه - فرموده است : مخفى نيست بُعد از اين احتمال ؛ خصوصاً به ملاحظۀ تعليل به آنكه «فَإنَّ الرّزْقَ لا يَسوقُهُ .. .»(4).
نويسنده گويد : اين احتمال دوم خيلى مناسبتر است از احتمال اوّل ، و خصوصاً به ملاحظۀ همين تعليل كه ذكر شده است ، زيرا كه ملامت بر مردم در فقر و ضيق معاش وقتى توان كرد كه رزق در تحت اختيار آنها باشد و سعى و كوشش اسباب توسعه گردد ، آن گاه انسان بگويد من سعى كردم و كوشش نمودم و تو نكردى و به ضيق معاش مبتلا شدى . ولى اهل يقين مىدانند كه رزق را سوق ندهد تحصيل و حرص آنها ، پس ديگران را ملامت نكنند .
و بايد دانست كه امثال اين احاديث شريفه كه ظاهر در آن است كه رزقْ مقسوم و مقدّر است ، چنانچه آيات شريفۀ قرآنيه نيز دلالت بر آن دارد ، منافات ندارد با اخبارى كه امر به تحصيل معيشت فرموده و تأكيد در كسب و تجارت نموده ؛ بلكه ترك آن را مكروه شمردهاند و بر ترك آن ملامت نمودهاند ؛ و كسى را كه به طلب رزق قيام نكند از كسانى شمردهاند كه دعاى آنها مستجاب نشود و خداوند روزى آنها را نرساند . و احاديث در اين باب بسيار است و ما به ذكر يك حديث اكتفا مىنماييم .
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ ، شَيْخِ الطّائِفَةِ - قُدِّسَ سِرُّهُ - بِإسْنادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِالْعَزِيزِ قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «مَا فَعَلَ عُمَرُ بْنُ مُسْلِمٍ؟» قُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، أَقْبَلَ عَلَى الْعِبَادَةِ وَتَرَكَ التِّجَارَةَ . فَقَالَ : «وَيْحَهُ! أَ مَا عَلِمَ أَنَّ تَارِكَ الطَّلَبِ لاَ يُسْتَجَابُ لَهُ دَعْوَةٌ؟ إِنَّ قَوْماً مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللّهِ - صلّى اللّه عليه وآله - لَمَّا نَزَلَتْ : (وَمَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ)(1)أَغْلَقُوا الأَبْوَابَ وَأَقْبَلُوا عَلَى الْعِبَادَةِ ، وَقَالُوا : قَدْ كُفِينَا . فَبَلَغَ ذَلِكَ النَّبِيَّ - صلّى اللّه عليه وآله - فَأَرْسَلَ إِلَيْهِمْ فَقَالَ : مَا حَمَلَكُمْ عَلَى مَا صَنَعْتُمْ؟ فَقَالُوا : يَا رَسُولَ اللّهِ تَكَفَّلَ اللّه لَنَا بِأَرْزَاقِنَا ، فَأَقْبَلْنَا عَلَى الْعِبَادَةِ . فَقَالَ : مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ لَمْ يُسْتَجَبْ لَهُ . عَلَيْكُمْ بِالطَّلَبِ»(2).
راوى گويد : «جناب صادق - عليه السلام - فرمود : "عمر بن مسلم چه كرد؟" عرض كردم : "فدايت شوم ، اقبال به عبادت كرده و ترك تجارت گفته" . فرمود : "واى بر او! آيا نمىداند كه كسى كه ترك طلب كند دعايش مستجاب نمىشود؟ وقتى آيۀ شريفۀ (وَمَنْ يَتَّقِ اللّه ...) الآيه نازل شد . يك طايفه از اصحاب رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - درها را به روى خود بستند و مشغول عبادت شدند و گفتند : كفايت امر ما شد . اين خبر به حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - رسيد . آنها را خواست و فرمود : چه چيز شما را واداشت به اين كار؟ گفتند : يا رسول اللّه خداوند روزى ما را متكفل شد ، ما نيز اقبال به عبادت كرديم . فرمود : كسى كه اين چنين كند ، مستجاب نشود دعاى او . بر شما باد طلب"» .
وجه عدم منافات بين اخبار آن است كه پس از طلب نيز ارزاق و جميع امور در تحت قدرت حق است ؛ نه آن است كه طلب ما خود مستقل در جلب روزى باشد . بلكه قيام به طلب از وظايف عباد است ، و ترتيب امور و جمع اسبابهاى ظاهريه و غير ظاهريه ، كه
غالب آنها از تحت اختيار بندگان خارج است ، به تقدير بارى تعالى است .
پس ، انسان صحيح اليقين و مطلع بر مجارى امور ، بايد در عين آنكه از طلب باز نمىماند و آنچه وظايف مقررۀ عقليه و شرعيه خود اوست انجام مىدهد و به اشتهاى كاذبْ در طلب را به روى خود نمىبندد ، باز همه چيز را از ذات مقدس حق بداند و هيچ موجودى را مؤثر در وجود و كمالات وجود نداند . طالب و طلب و مطلوب از اوست .
و اين حديث شريف كه مىفرمايد : ملامت نمىكند صاحب يقين صحيح بر عدم توسعۀ ارزاق مردم ، يعنى اگر آنها طلب به مقدار معمول كردند ، اين ملامت ندارد ؛ با آنكه ملامت كردن طايفهاى كه قيام به طلب نمىكنند راجح باشد تا آنها را به طلب وادارد . چنانچه در اخبار شريفه نظير آن وارد است .
و بالجمله ، اين باب يكى از شعب جبر و تفويض است كه كسى كه تحقيق آن را كرده باشد اطلاع بر مغزاى آن مىتواند پيدا كند ؛ و تفصيل آن خارج از وظيفۀ ماست .
در اين حديث شريف دو چيز را علامت صحت و سلامت يقين قرار داده . يكى آنكه : سخط و غضب حق را به رضاى مردم نفروشد . و ديگر آنكه : مردم را ملامت نكند به آنچه خدا به آنها نداده . و اين دو از ثمرات كمال يقين است ؛ چنانچه مقابل آنها از ضعف يقين و علت و مرض ايمان است . و ما در اين اوراق هرجا كه مناسب بود شرح ايمان و يقين و ثمرات آنها را به قدر مقدور داديم ؛ و اكنون نيز به طريق اجمال ترتب اين دو صفت را بر صحت و سلامت يقين و مقابلات آنها را بر مقابل آن ذكر مىكنيم .
بايد دانست كه انسان كه طالب رضا و خشنودى مردم است و توجه به جلب نظر و قلوب مردم دارد ، براى آن است كه آنها را مؤثر در امورى مىداند كه مورد طمع اوست .
مثلاً كسانى كه پولپرست و مالدوست هستند ، خاضع پيش ارباب ثروت هستند و از آنها تملق گويند و فروتنى از آنها نمايند . و كسانى كه طالب رياست و احترامات
صوريه هستند ، از مريدان تملقها گويند و فروتنىها نمايند ، قلوب آنها را با هر ترتيبى هست جلب كنند . و همينطور اين چرخ به طريق دور و تسلسل مىچرخد . زيردستان از ارباب رياسات ، و طالبان رياست از زيردستان فرومايه تملق گويند ؛ جز آنها كه در طرفين قضيه به رياضات نفسانيه تربيت خود كردند ، و طالب رضاى حقاند ، و دنيا و زخارف آن آنها را نلرزانده ؛ در رياست طالب رضاى حق باشند ، و در مرئوسيت حقجو و حقخواه باشند .
بالجمله ، مردم در دنيا به اين دو طبقه منقسم شوند : يا آنكه يقين آنها آنها را به جايى رسانَد كه تمام اسباب ظاهريه و مؤثرات صوريه را مسخر تحت اراده ازليۀ كاملۀ وجوبيه مىبينند ، و از غير حق چيزى را نمىبينند و نمىخواهند ، و ايمان آوردهاند به اينكه در دنيا و آخرت اوست مؤثر و مالك ، و به يك آيه از آيات شريفۀ قرآنيه ايمان حقيقى آوردهاند و يقين غير مشوب به نقص و ترديد و شك پيدا كردهاند و آن كريمۀ (قُلِ اللّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ)(1)است ؛ خداى تعالى را مالك ملك هستى مىدانند و تمام عطيّات را از آن ذات مقدس مىدانند ، و قبض و بسط وجود و كمال وجود را از ذات مقدس به حسب ترتيب نظام و مصالح كامنه مىدانند ؛ البته چنين اشخاص ابوابى از معارف به روى آنها مفتوح گردد و قلبشان قلب الهى مىشود . رضاى مردم را و سخط آنها را چيزى ندانند و جز رضاى حق طالب نباشند ، و جز به حق چشم طمع و طلب باز نكنند ، و قلبشان و حالشان بدين مقال مترنم است كه الهى ، اگر تو به ما عطايى فرمايى ، كى تواند كه جلو آن را بگيرد . و اگر تو از ما منع كنى چيزى را ، كيست كه بتواند عطا كند . پس چشم خود را از مردم و عطيّات مردم و دنياى آنها ببندند و به حق - جَلّ جَلالُه - چشم نيازمندى بگشايند ؛ و چنين اشخاصى
1) - «(اى پيامبر) بگو : پروردگارا ، اى دارندۀ قدرت ، قدرت مىدهى هر كه را بخواهى ، و قدرت مىستانى از هر كه بخواهى» . (آل عمران (3) : 26)
البته رضاى تمام سلسلۀ موجودات را به سخط حق تعالى نفروشند ؛ چنانچه حضرت امير المؤْمنين - عليه السلام - فرمود(1). و در عين حال كه براى كسى جز حق تعالى چيزى قايل نيستند و همۀ موجودات را فقير الى اللّه مىدانند ، مع ذلك ، به همه به نظر عظمت و رحمت و عطوفت بنگرند و كسى را به امرى ملامت نكنند مگر براى صلاح حال و تربيت او ؛ چنانچه انبيا - عليهم السلام - چنين بودند ، زيرا كه [آنها را] بستگان به حق و مظاهر جمال و جلال او مىديدند ، و به بندگان خدا جز به نظر لطف و محبت نظر نمىكردند ؛ و كسى را به نقص و فتورى ملامت نمىكردند به حسب قلوب ؛ گرچه ملامت مىكردند به حسب ظاهر براى مصالح عامه و اصلاح حال عائلۀ بشر . و اين از ثمرات شجرۀ طيبۀ يقين و ايمان و معرفت آنها به حدود الهيه بود .
و اما طايفۀ دوم آنان هستند كه از حق بىخبرند ؛ يا اگر خبرى دارند خبر ناقص و ايمان غير تامّى است . پس چون نظر به كثرات و اسباب ظاهريه آنها را از مسبّب الاسباب غافل كرده ؛ رضايت مخلوق را مىطلبند . و گاهى كارشان به جايى رسد كه رضايت مخلوقى خيلى ضعيف را جلب كنند و اسباب سخط و غضب خداوند را فراهم كنند ؛ چنانچه موافقت با اهل معصيت كنند ؛ يا ترك امر به معروف و نهى از منكر نمايند در موقعش ؛ يا فتواى بر باطل دهند ؛ يا تصديق و تكذيب بىمورد كنند ؛ يا غيبت مؤمنين كنند و تهمت به آنها زنند براى جلب نظر اهل دنيا و ارباب مناصب ظاهريه . تمام اينها از ضعف ايمان ، بلكه يك مرتبه از شرك ، است . و چنين نظرى انسان را به مهالك كثيره دچار نمايد كه از جملۀ آنها آن است كه در اين حديث شريف است . و چنين شخصى با بندگان خدا سوء نظر پيدا كند و عداوت و دشمنى بهم رساند ، و آنها را ملامت و مذمت در امور كند ، إلى غير ذلك .
1) - امير المؤمنين عليهالسلام در نامه به محمد بن ابى بكر فرمود : «ولا تسخط اللّه برضى أحدٍ مِنْ خَلْقِه» ؛ «خدا را به رضايت احدى از مخلوقات او خشمگين نكن» . (نهج البلاغة ، ص 384 ، نامه 27)
بدانكه محدّث مجلسى - رحمه اللّه - در مرآة العقول(1)در ذيل حديث شريف ، عقد مبحثى نموده است راجع به اينكه آيا رزق مقسوم از طرف حق تعالى شامل حرام نيز مىشود يا آنكه مختص به حلال است . و از تفسير فخر رازى(2)اختلاف اشاعره و معتزله را نقل فرمودند ؛ و تمسكات طرفين را به احاديث و اخبار نقل فرمودند ؛ و موافقت اماميه را با معتزله دانستهاند كه رزق مقسوم شامل حرام نمىشود ، بلكه مختص به حلال است . و احتجاجات معتزله را به ظواهر بعض آيات و اخبار و ظاهر لغت «رزق» - كه دأب اشاعره و معتزله مىباشد - نقل فرمودند . و خود ايشان گويا كلام معتزله را چون موافق با مشهور اماميه مىدانستهاند راضى به احتجاجات آنها شدند . ولى بايد دانست كه اين قضيه نيز يكى از شعب جبر و تفويض است كه مسلك اماميه موافق با هيچيك از اشاعره و معتزله نيست ؛ بلكه كلام معتزله از اشاعره بىارجتر و ساقطتر است . و اگر بعضى از متكلمين اماميه - رضوان اللّه تعالى عليهم - مايل بهآن شده باشند(3)، غفلت از حقيقت حال و مآل نمودند . و چنانچه پيشتر اشاره به آن [شد] مسألۀ جبر و تفويض خيلى مجمل در لسان غالب علماى فريقين مانده ، و تحرير محل نزاع مطابق ميزان صحيح نشده ، و لذا ربط اين مسأله را به مسألۀ جبر و تفويض شايد غالباً ندانند با آنكه يكى از شاه فردهاى آن است .
بالجمله ، اگر اشاعره قائلاند به آنكه حرام و حلال مقسوم است ، بهطورى كه مستلزم جبر گردد ، يا معتزله كه قايلاند كه حرام مقسوم نيست ، بهطورى كه مستلزم
تفويض شود ، اين هر دو باطل و در محل خود فسادش ظاهر شده است .
و ما به حسب اصول مقررۀ مبرهنه ، حلال و حرام را مقسوم از طرف حق مىدانيم ، چنانچه معاصى را به تقدير و قضاى الهى مىدانيم ، ولى مستلزم جبر و فساد هم نيست . و در اين اوراق كه مُعَدّ براى اقامۀ برهان نيست ، و شرط با خود كرديم كه در مطالب علميه ، كه خود نيز از مغزاى آن بالحقيقه بىبهره هستيم ، بحث نكنيم(1)، لهذا به همين اشاره قناعت مىكنيم . وَاللّه الْهادي .
چنانچه مبحث ديگرى را نيز كه مرحوم محدّث مجلسى در ذيل اين حديث شريف ايراد كردند ، كه آيا بر خداى تعالى واجب است رزق بندگان مطلقاً ، يا در صورت كسب و سعى(2)، مطلبى است كه با اصول متكلمين مناسب است ؛ و با موازين برهانيه و ضوابط يقينيه طور ديگرى در مطلق اين مباحث بايد مشى نمود . و اولى ترك كلام در امثال اين مباحث است كه فايدۀ تامّهاى ندارد . و ما پيش از اين اشاره كرديم به آنكه تقسيم ارزاق بهحسب قضاى الهى منافات با سعى و كوشش در طلب ندارد .
فصل در بيان آنكه رَوح و راحت را حقّ تعالى در يقين و رضا قرار داده و حزن و همّ را در شكّ و سخط و اين به مقتضاى قسط و عدل است
بايد دانست كه اين رَوح و راحتى كه در اين حديث شريف است ، و همينطور همّ و حزن در آن ، به مناسبت آنكه در ذيلِ تقدير ارزاق و تقسيم آن مذكور است ، راجع به امور دنيايى و تحصيل معاش و طلب آن است ؛ گرچه به يك بيان در امور آخرتى نيز اين تقسيم صحيح است . و ما اكنون در صدد بيان اين حديث شريف هستيم . پس بدانكه
انسانِ داراى يقين به حق و تقديرات او و معتمد به ركن ركين قادر على الاطلاق ، كه جميع امور را از روى مصالح مقرر مىفرمايد و داراى رحمت كاملۀ مطلقه و بالجمله رحيم مطلق و جواد مطلق است ، البته با چنين يقينى امور مشكله بر او آسان شود و جميع مصيبتها براى او سهل گردد ؛ و طلب او در تحصيل معيشت با طلب اهل دنيا و اهل شك و شرك بسيار فرق دارد .
آنهايى كه به اسباب ظاهريه اعتماد دارند ، در حصول آنها دائماً متزلزل و مضطرب هستند ؛ و اگر به آنها صدمهاى وارد شود ، خيلى ناگوار به نظر آنها آيد ، زيرا كه آن را محفوف به مصالح غيبيه نمىدانند .
و بالجمله ، كسى كه تحصيل اين دنيا را سعادت خود مىداند ، در تحصيل آن به رنج و عَنا مبتلا شود و راحت و خوشى از او بريده شود و تمام همّش و دقتش صرف در آن شود ؛ چنانچه مىبينيم كه اهل دنيا دائماً در تعب هستند و راحتى قلب و جسم ندارند . و همينطور اگر از دست آنها دنيا و زخارف آن برود ، به حزن و اندوه بىپايان مبتلا شوند ؛ و اگر مصيبتى بر آنها وارد شود ، تاب و توان از آنها برود و در مقابل حوادث اصطبار نكنند . و اين نيست جز آنكه شك و تزلزل در قضاى الهى و عدل آن دارند ؛ و ثمرۀ آن اين قبيل امور است . و ما پيش از اين در اين زمينه شرحى داديم و از اين جهت تكرار آن نارواست .
و اما بيان آنكه ترتب اين آثار بر يقين و رضا ، و آن آثار بر شك و غضب ، به جعل الهى است ، و اين جعل عادلانه است ، موقوف به بيان نفوذ فاعليت حق تعالى است در تمام مراتب وجود بدون آنكه جبر باطل مستحيل لازم آيد ؛ و موقوف بر بيان لِمّى اتمّيت نظام وجود است . و اين هر دو از وظيفۀ اين اوراق خارج است . وَالْحَمْدُلِلّهِ أَوّلاً وَآخِراً .
حديث سى و سوم [ ولايت و اعمال ]
الحديث الثالث والثلاثون : بِالسَّنَدِ المُتَّصِلِ إلَى الشَّيْخِ الأقْدَمِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيِّ - رضوان اللّه عليه - عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ ، عَمَّنْ ذَكَرَهُ ، عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَارِدٍ ، قَالَ : قُلْتُ لأَبِي عَبْدِاللّهِ عليه السلام : حَدِيثٌ رُوِيَ لَنَا أَنَّكَ قُلْتَ : «إِذَا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ مَا شِئْتَ» . فَقَالَ : «قَدْ قُلْتُ ذَلِكَ» . قَالَ : قُلْتُ : وَإِنْ زَنَوْا وَإنْ سَرَقُوا وَإنْ شَرِبُوا الْخَمْرَ؟ فَقَالَ لِي : «(إِنَّا لِلَّهِ وَ[إِنَّا] إِلَيْهِ رَاجِعُونَ) . وَاللّهِ ، مَا أَنْصَفُونَا أَنْ نَكُونَ أُخِذْنَا بِالْعَمَلِ وَوُضِعَ عَنْهُمْ! إِنَّمَا قُلْتُ : إِذَا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ مَا شِئْتَ مِنْ قَلِيلِ الْخَيْرِ وَكَثِيرِهِ ، فَإِنَّهُ يُقْبَلُ مِنْكَ»(1).
ترجمه : راوى حديث شريف گويد : «به جناب صادق - عليه السلام - گفتم : "حديثى براى ما روايت شده كه شما فرموديد : وقتى كه معرفت پيدا كردى (يعنى در حق ائمه عليهم السلام) هر چه مىخواهى بكن ." فرمود : "من چنين گفتم ." گفت گفتم : "گرچه زنا كنند يا دزدى كنند يا شراب بخورند؟" فرمود : "(إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) . به خدا قسم كه بىانصافى نمودند با ما كه ماها خود اخذ شويم به اعمال و از آنها برداشته شود! آنچه من گفتم اين بود كه وقتى معرفت پيدا كردى هر چه مىخواهى بكن از عمل خير ،
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 464 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب أنّ الإيمان لا يضرّ معه سيّئة و .. .» ، حديث 5 . (در نسخ چاپى «وإن زنوا أو سرقوا أو شربوا» آمده است)
چه كم و چه زياد ، از تو قبول مىشود"» .
شرح : «حديثٌ» مبتدا ، و «رُوِيَ» خبر آن است . و «أَنَّكَ» به فتح ، خبر مبتداى محذوف است ، أيْ هُوَ أَنّكَ .
قوله : «إذا عَرَفْتَ» مقصود «از معرفت» در اين حديث معرفت امام - عليه السلام - است .
«قال : قُلْت» ممكن است با ضمّ «تاء» به صيغۀ متكلم ، و ممكن است به صيغۀ خطاب باشد .
«وَإنْ زَنَوْا» كلمۀ «إن» وصليّه است ؛ أيْ : إذا عَرَفُوا ، فَلْيَعْمَلُوا ماشاؤوا وَإنْ كانَ مِنَ الْكَبائِرِ .
قوله : (إِنّا للّهِِ) كلمۀ «استرجاع» را در مقام شدت مصيبت و عظمت آن گويند . و چون اين افترا يا سوء فهم از مصيبتهاى بزرگ بوده ، حضرت در مقام كمال تحاشى از آن چنين فرمودند .
قوله : «أنْ نَكُونَ» أي : في أنْ نَكُونَ . يعنى انصاف نكردند با ما در اينكه ما مورد تكليف و مأخوذ بر آن باشيم ، و آنها به واسطۀ اعتقاد به ما مورد تكليف نباشند و مأخوذ بر اعمال نشوند . بعد از آن بيان مقصود خود را فرمودند كه ولايت شرط قبول افعال است ؛ چنانچه اشاره به آن بيايد ان شاء اللّه تعالى .
فصل در بيان جمع اخبارى كه حَثّ بر عبادات و ترك معاصى نموده با بعض اخبار كه صورتاً مخالف با آن است
بدانكه اگر كسى مراجعه كند به اخبار وارده و در حالات رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمۀ هدى علیهم السلام و كيفيت عبوديت و اجتهاد آنها و تضرّع و زارى و ذُل و مسكنت و خوف و حزن آنها در پيشگاه مقدس ربّ العزة و كيفيت مناجات آنها در محضر قاضى الحاجات ، كه از حد تواتر بيرون است و از صدها افزون ، و همينطور مراجعه كند به
وصيتهايى كه رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم به حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - مىكردند ، و وصيتهاى ائمه بعضى به بعضى ، و وصيتهايى كه به خواص شيعيان و خلّص مواليان مىفرمودند و تأكيدات و سفارشهاى خيلى بليغى كه مىفرمودند و آنها را از معصيت خداى تعالى تحذير مىنمودند ، كه در اصول و فروع تكاليف ، كتب اخبار از آن مشحون است ، علم قطعى حاصل مىكند كه اگر بعض روايات به حسب صورت و ظاهر مخالف با آن احاديث وارد شده است ، ظاهر آنها مراد نيست . پس ، اگر طورى ممكن بود تأويل آن كه منافات با آن احاديث قطعيۀ صريحه ، كه از ضروريات دين است ، نداشته باشند ، آن را تأويل كنيم ؛ يا جمع عرفى داشت جمع كنيم ؛ و الاّ ردّ علم آن به قائلش مىنماييم .
و ما اكنون در اين اوراق نمىتوانيم جميع اخبار ، يا عُشرى از اعشار آن را ، ذكر كنيم و بيان توفيق آنها نماييم ؛ ولى از ذكر بعض روايات طرفين ناچاريم تا حقيقت حال معلوم شود :
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «شِيعَتُنَا [هُم] الشَّاحِبُونَ ، الذَّابِلُونَ ، النَّاحِلُونَ ، الَّذِينَ إِذَا جَنَّهُمُ اللَّيْلُ اسْتَقْبَلُوهُ بِحُزْنٍ»(1).
فرمود : «شيعيان ما كسانى هستند كه داراى حزن و اندوهاند ، و لاغر انداماند از شدت حزن و عبادت ؛ آنهايى هستند كه چون فرو گيرد آنها را تاريكى شب ، استقبال كنند آن را به حزن» . و روايت به اين مضمون كه علامت شيعيان را بيان فرمايد بسيار است .
وَعَنْهُ ، عَنْ المُفَضَّلِ قَالَ : قَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ عليه السلام : «إِيَّاكَ وَالسَّفِلَةَ ؛ فَإِنَّمَا شِيعَةُ عَلِيٍّ - عليه السلام - مَنْ عَفَّ بَطْنُهُ وَفَرْجُهُ وَاشْتَدَّ جِهادُهُ ، وَعَمِلَ لِخَالِقِهِ ، وَرَجَا ثَوَابَهُ وَخَافَ عِقَابَهُ . فَإِذا رَأَيْتَ أُولَئِكَ ، فَأُولَئِكَ شِيعَةُ جَعْفَرٍ»(2).
فرمود : «برحذر باش از اين مردم پست . جز اين نيست كه شيعۀ على كسى است كه عفيف باشد بطن و فرج او ؛ و شديد باشد جهاد او ؛ و عمل كند براى آفريدگارش ، و اميد ثواب او را داشته باشد و خوف عقاب او را داشته باشد . وقتى اين جماعت را ديدى ، آنها شيعۀ جعفر بن محمد هستند» .
وَعَنِ الأمالِي ، لِلْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الطُوسيّ ، شَيْخِ الطائِفَةِ - رَحِمَهُ اللّه - بِإسْنادِهِ عَنِ الرِّضَا - عليه السلام - عَنْ أَبِيهِ ، عَنْ جَدِّهِ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - أَنَّهُ قَالَ لِخَيْثَمَةَ : «أَبْلِغْ شِيعَتَنَا [أَنَّا لاَ نُغْنِي مِنَ اللّهِ شَيْئاً ، وَأَبْلِغْ شِيعَتَنَا أَنَّهُ لاَ يُنالُ مَا عِنْدَ اللّهِ إِلاَّ بِالْعَمَلِ . وَأَبْلِغْ شِيعَتَنَا] أَنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً ثُمَّ خَالَفَهُ إِلَى غَيْرِهِ . وَأَبْلِغْ شِيعَتَنَا أَنَّهُمْ إِذَا قَامُوا بِمَا أُمِرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»(1).
«فرمود جناب باقر العلوم - عليه السلام - به خَيثَمه كه ابلاغ كن به شيعيان ما كه ما بىنياز نمىكنيم از خداوند چيزى را . (يعنى به اعتماد به ما از عمل باز نمانيد) و برسان به شيعيان ما كه نرسد آنچه پيش خدا هست مگر به عمل . و به شيعيان ما ابلاغ كن بزرگترين مردم در حسرت روز قيامت كسى است كه وصف كند عدلى را ، پس از آن مخالفت كند او را و عدول كند به سوى غير آن . و ابلاغ كن به شيعيان ما كه اگر قائم شدند به آنچه به آن مأمورند ، (يعنى اگر اطاعت خداوند را كردند) آنها اهل نجات هستند فقط» .
كافى بِإسْنادِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «لاَ تَذْهَبْ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ . فَوَاللّهِ ، مَا شِيعَتُنَا إِلاَّ مَنْ أَطَاعَ اللّهَ»(2).
يعنى عذرتراشى نكنيد در معاصى خدا ، و رأىهاى باطل را متابعت نكنيد كه ما شيعه هستيم و انتساب به اهل بيت اسباب نجات ماست ؛ «به خدا قسم كه نيست شيعۀ ما مگر كسى كه اطاعت خداى تعالى كند» .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : قَالَ لِي : «يَا جَابِرُ ، أَ يَكْتَفِي مَنْ يَنْتَحِلُ التَّشَيُّعَ أَنْ يَقُولَ بِحُبِّنا أَهْلَ الْبَيْتِ؟ فَوَاللّهِ ، مَا شِيعَتُنَا إِلاَّ مَنِ اتَّقَى اللّهَ وَأَطَاعَهُ» . إلى أَنْ قَالَ : «فَاتَّقُوا اللّه وَاعْمَلوُا لِما عِنْدَ اللّه ؛ لَيْسَ بَيْنَ اللّه وَلا بَيْنَ أحَدٍ قَرابَةٌ ؛ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللّهِ تَعالى وَأَكْرَمُهُمْ عَلَيْهِ أَتْقاهُمْ وَأَعْمَلُهُمْ بِطَاعَتِهِ . يَا جَابِرُ ، وَاللّهِ ، مَا يَتَقَرَّبُ إِلَى اللّهِ تَعالى إِلاَّ بِالطَّاعَةِ . مَا مَعَنَا بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ وَلاَ عَلَى اللّهِ لأَحَدٍ مِنْ حُجَّةٍ . مَنْ كَانَ لِلَّهِ مُطيعاً ، فَهُوَ لَنَا وَلِيٌّ ؛ وَمَنْ كَانَ لِلَّهِ عَاصِياً ، فَهُوَ لَنَا عَدُوٌّ . وَمَا تُنَالُ وَلاَيَتُنا إِلاَّ بِالْعَمَلِ وَالْوَرَعِ»(1).
فرمود : «اى جابر ، آيا كفايت مىكند كسى را كه مدعى تشيع است اينكه دعوى كند دوستى ما اهل بيت را؟ به خدا قسم كه شيعۀ ما نيست مگر كسى كه از خدا بترسد و اطاعت او كند» . تا آنكه فرمود : «بترسيد از خدا و عمل كنيد براى آنچه پيش خداوند است . (يعنى از ثوابها) . نيست ميانۀ خدا و كسى خويشاوندى ؛ و دوستترين بندگان پيش خداى تعالى و اكرم آنها بر او پرهيزگارتر آنها و عمل كنندهتر از آنهاست به فرمايشات او . اى جابر ، به خدا قسم كه تقرب به خداوند تعالى حاصل نشود مگر به اطاعت . نيست با ما آزادى از آتش ؛ و نيست براى كسى حجت بر خداوند . كسى كه مطيع خداوند است ، او دوست ماست ؛ و كسى كه عصيان خداوند كند ، او دشمن ماست . و ولايت ما نيل نشود مگر به عمل و پرهيزگارى» .
و هم در كافى شريف سند به حضرت باقر العلوم - عليه السلام - رساند كه فرمود : «اى جماعت شيعيان آل محمد - صلّى اللّه عليه و آله - شماها در حد وسط باشيد كه غاليان به شما رجوع كنند ، و تاليان به شما ملحق شوند» . يكى از انصار كه اسمش سعد بود عرض كرد : «فدايت شوم ، غالى چيست؟» فرمود : «قومى هستند كه دربارۀ ما چيزهايى گويند كه ما دربارۀ خود نگوييم ؛ پس آنها از ما نيستند و ما از آنها نيستيم» . عرض كرد : «تالى چيست؟» فرمود : «كسى است كه طالب هدايت است ، و طريق آن را نمىداند و مىخواهد كه خير به او برسد و عمل كند» . پس از آن رو به شيعيان فرمود و
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 74 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الطاعة والتقوى» ، حديث 3 ؛ و ر .ك : الوافي ، ج 4 ، ص 173 ، حديث 37 . (در تمام مصادر چاپى موجود «ليس بين اللّه وبين أحد قرابة» آمده است)
گفت : «به خدا قسم كه با ما برائت و آزادى از خداوند نيست (يعنى از سخط و عذاب او) ؛ و بين ما و خداوند خويشاوندى نيست ؛ و ما بر خداوند حجتى نداريم ؛ و تقرب به خدا حاصل نكنيم مگر به اطاعت و فرمانبردارى . و هر كس از شما مطيع خداوند باشد ، فايده دارد به [حال] او ولايت و دوستى ما ؛ و هر كس فرمانبردار خدا نباشد از شماها ، ولايت ما به او نفعى نرساند . واى بر شما مغرور نشويد ؛ واى بر شما مغرور نشويد»(1).
و هم در كافى شريف است كه حضرت باقر العلوم - عليه السلام - فرمود : «رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - ايستاد بر «صفا» پس فرمود : "اى اولاد هاشم ، اى اولاد عبدالمطّلب ، من رسول خدا هستم به سوى شما و من شفقت دارم نسبت به شما ؛ و همانا عمل من براى خود من است ، و از براى هر يك از شما عمل اوست . نگوييد كه محمد از ماست و زود است كه ما داخل شويم در آنجايى كه او داخل شود . نه! به خدا قسم ، اى بنى عبدالمطلب ، دوستان من از شما و غير شما نيست مگر پرهيزگاران . آگاه باشيد كه من نمىشناسم شما را روز قيامت در صورتى كه بياييد و حمل كرده باشيد دنيا را به پشتهاى خود ، و مردم ديگر بيايند نزد من در صورتى كه آخرت حمل آنهاست"»(2).
1) - عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام قَالَ : «يَا مَعْشَرَ الشِّيعَةِ ، شِيعَةِ آلِ مُحَمَّدٍ ، كُونُوا النُّمْرقَةَ الْوُسْطَى ، يَرْجِعُ إِلَيْكُمُ الْغَالِي ، وَيَلْحَقُ بِكُمُ التَّالِي» . فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الأَنْصَارِ ، يُقَالُ لَهُ سَعْدٌ : جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا الْغَالِي؟ قَالَ : «قَوْمٌ يَقُولُونَ فِينَا مَا لا نَقُولُهُ فِي أَنْفُسِنَا ، فَلَيْسَ أُولَئِكَ مِنَّا وَلَسْنَا مِنْهُمْ . قَالَ : فَمَا التَّالِي؟ قَالَ : «الْمُرْتَادُ يُرِيدُ الْخَيْرَ ، يُبَلِّغُهُ الْخَيْرَ يُؤجَرُ عَلَيْهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْنَا» ، فَقَالَ : «وَاللّهِ مَا مَعَنَا مِنَ اللّهِ بَرَاءَةٌ وَلا بَيْنَنَا وَبَيْنَ اللّهِ قَرابَةٌ وَلا لَنَا عَلَى اللّهِ حُجَّة . وَلاَ نَقَرَّبُ إِلَى اللّهِ إِلاَّ بِالطَّاعَةِ ، فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مُطِيعاً لِلَّهِ تَنْفَعُهُ وَلاَيَتُنَا . وَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ عَاصِياً لِلَّهِ لَمْ تَنْفَعْهُ وَلاَيَتُنَا وَيْحَكُمْ لاَ تَغْتَرُّوا! وَيْحَكُمْ لاَ تَغْتَرُّوا!» . (الكافي ، ج 2 ، ص 75 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الطاعة والتقوى» ، حديث 6)
2) - عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام قَالَ : «قَامَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم عَلَى الصفَاء ، فَقَالَ : يَا بَنِي عَبْدِالْمُطَّلِبِ ، إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ ، وَإِنِّي شَفِيقٌ عَلَيْكُمْ ؛ وَإِنَّ لِي عَمَلِي وَلِكُلِّ رَجُلٍ مِنْكُمْ عَمَلَهُ . لاَ تَقُولُوا إِنَّ مُحَمَّداً مِنَّا وَسَنَدْخُلُ مَدْخَلَهُ . فَلاَ وَاللّهِ ؛ ما أَوْلِيَائِي مِنْكُمْ وَلاَ مِنْ غَيْرِكُمْ يَا بَنِي الْمُطَّلِبِ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ . أَلاَ فلا أَعْرِفُكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تَأْتُونَ تَحْمِلُونَ الدُّنْيَا عَلَى ظُهُورِكُمْ وَيَأْتُونَ النَّاسُ يَحْمِلُونَ الآخِرَةَ .. .» . (الكافي ، ج 8 ، ص 182 ، حديث 205)
و هم در روايت جابر متقدم است كه فرمود حضرت باقر العلوم عليه السلام : «اى جابر ، مذاهب باطله و رأىهاى فاسده تو را گول نزند كه گمان كنى حبّ على - عليه السلام - تو را بس است . آيا كفايت مىكند براى مرد كه بگويد : من دوست مىدارم على - عليه السلام - را و داراى ولايت او هستم ، و مع ذلك فعّال و داراى كثرت عمل نباشد؟
اگر بگويد : من رسول خدا را دوست مىدارم (با آنكه رسول خدا از على بهتر است) پس از آن متابعت سيرۀ او نكند و عمل به سنّت او ننمايد ، از حب او نفعى براى او حاصل نشود»(1).
و در حكايت معروف طاووس است كه ديد صداى ناله و تضرع و زارى مىآيد ، تا آنكه صاحب آن ناله خاموش شد و گويى غشوهاى براى او دست داد . چون به بالين او آمد ، ديد جناب على بن الحسين - عليهما السلام - است! سر آن بزرگوار را به دامن گرفت و كلماتى مشتمل بر آنكه تو فرزند رسول خدا و جگر گوشۀ فاطمۀ زهرايى ، و بالاخره بهشت از شماست ، عرض كرد . آن سرور فرمود : «خداوند بهشت را خلق فرموده از براى كسى كه عبادت و اطاعت او كند ، اگر چه غلام حبشى باشد ؛ و آتش را خلق فرموده براى كسى كه معصيت او كند ، گرچه اولاد قريش باد» (يا سيّد قريش باشد)(2).
اين است چند حديث از احاديث شريفۀ صريحه به اينكه اين اشتهاى كاذبه كه ما اهل دنيا و معصيت داريم غلط و باطل است ، و از هوسهاى شيطانى و مخالف با عقل و نقل است .
و ضميمه نما به آن آيات شريفۀ قرآنيه را ، مثل قول خداى تعالى : (كُلُّ نَفْسٍ بِمَا
1) - فَقَالَ : «يَا جَابِرُ لاَ تَذْهَبَنَّ بِكَ الْمَذَاهِبُ . حَسْبُ الرَّجُلِ أَنْ يَقُولَ : أُحِبُّ عَلِيّاً وَأَتَوَلاَّهُ . ثُمَّ لاَ يَكُونُ مَعَ ذَلِكَ فَعَّالاً؟ فَلَوْ قَالَ : إِنِّي أُحِبُّ رَسُولَ اللّهِ - فَرَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم خَيْرٌ مِنْ عَلِيٍّ عليهالسلام - ثُمَّ لاَ يَتَّبِعُ سِيرَتَهُ وَلاَ يَعْمَلُ بِسُنَّتِهِ ، مَا نَفَعَهُ حُبُّهُ إِيَّاهُ شَيْئاً» . (الكافي ، ج 2 ، ص 74 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب الطاعة والتقوى» ، حديث 3)
2) - مناقب آل أبي طالب ، ج 4 ، ص 164 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 81 - 82 ، «تاريخ عليِّ بن الحسين عليهالسلام» ، باب 5 ، حديث 75 .
كَسَبَتْ رَهِينَةٌ)(1). و مثل قوله تعالى : (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة ٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ)(2). و مثل قوله تعالى : (لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ)(3). و غير اينها از آيات شريفه كه در [هر] صفحه از كتاب الهى موجود است ، كه تأويل و تصرف در آن خلاف ضرورت است .
و در مقابل اينها احاديث ديگرى است كه آنها هم در كتب معتبره مذكور است ، ولى نوعاً جمع صحيح عرفى دارد . و اگر جمع نيز پسند نيفتد و قابل تأويل نباشند ، مقاومت با اين همه حديث صحيحۀ صريحۀ متواترۀ مؤيَّده به ظواهر قرآنيه و نصوص فرقانيه و عقل سليم و ضرورت مسلمين ننمايد .
فَمِنْ ذلِكَ ما رَواهُ ثِقَةُ الإسْلامِ الْكُلِيْنِيُّ بِإسْنادِهِ عَنْ يُوسُفَ بْنِ ثَابِتِ بْنِ أَبِي سَعيدة ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «الإيمانُ لاَ يَضُرُّ مَعَهُ عَمَلٌ ، وَكَذلِكَ الْكُفْرُ لا يَنْفَعُ مَعَهُ عَمَلٌ»(4). فرمود حضرت صادق عليه السلام : «ايمان ضرر نرساند با آن عملى ؛ و كفر نيز نفع نرساند با آن عملى» . و چند حديث ديگر به اين مضمون وارد است(5).
و جناب محدّث جليل ، مجلسى - عليه الرحمة - اين دسته اخبار را حمل فرمودند به اينكه مراد از «ضرر» دخول نار يا خلود در نار است(6)، انتهى .
و بنا بر اينكه مراد دخول نار باشد ، منافات ندارد با عذابهاى ديگرى كه در برزخ و مواقف قيامت از آنها بشود .
و نويسنده گمان مىكند كه ممكن است اين اخبار را حمل كرد به آنكه ايمان قلب را
1) - «هر كه در گرو چيزى است كه اندوخته است» . (المدّثّر (74) : 38)
2) - «پس هر كه به قدر ذرهاى نيكى كرده باشد ، آن را مىبيند ؛ و هر كه به قدر ذرهاى بدى كرده باشد آن را خواهد ديد» . (الزلزلة (99) : 7 - 8)
3) - «هر چه (از نيكى) كرده ، از آن اوست ؛ و هر چه (از بدى) كرده ، به زيان اوست» . (البقرة (2) : 286)
4) - الكافي ، ج 2 ، ص 464 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب أنّ الإيمان لا يضرّ معه سيّئة و .. .» ، حديث 4 .
5) - الكافي ، ج 2 ، ص 464 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب أنّ الإيمان لا يضرّ معه سيّئة و .. .» ، حديث 3 ، 5 و 6 .
6) - مرآة العقول ، ج 11 ، ص 396 ، حديث 2 .
طورى منوّر مىكند كه اگر فرضاً گاهى خطا يا گناهى از انسان صادر شود ، به واسطۀ آن نور و ملكۀ ايمان جبران كند به توبه و رجوع الى اللّه نمايد ؛ و صاحب ايمان باللّه و يوم الآخرة نگذارد اعمالش به روز حساب افتد .
پس ، در حقيقت اين اخبار حثّ بر تمسك به ايمان و بقاى به آن است . چنانچه نظير اين حديثى است كه در كافى شريف از حضرت صادق - عليه السلام - نقل فرموده كه «حضرت موسى - عليه السلام - به جناب خضر - عليه السلام - گفت : "من از رفاقت با تو داراى شرافت و حرمت شدم ، پس وصيتى به من فرما ." فرمود به او كه "ملازم باش با چيزى كه ضرر نرساند به تو با آن چيزى ، چنانچه با غير آن به تو چيزى نفع نرساند"»(1).
وَمِنْ ذلِكَ ما رَواهُ بِإسْنادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الرَّيّانِ بْنِ الصَّلْتِ ، رَفَعَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «كانَ أميرُ الْمُؤمِنينَ - عليه السلام - كَثِيراً ما يَقُولُ فِي خُطْبَتِهِ : يَا أَيُّهَا النّاسُ دِينَكُمْ دِينَكُمْ! فَإِنَّ السَّيِّئَةَ فيهِ خَيْرٌ مِنَ الْحَسَنَةِ فِي غَيْرِهِ ؛ وَالسَّيِّئَةُ فِيهِ تُغْفَر ، وَالْحَسَنَةُ فِي غَيْرِهِ لاَ تُقْبَلُ»(2).
«مىفرمود حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - در خطبه بسيارى از اوقات : اى مردم ، حفظ كنيد دين خود را و دست از آن برنداريد ؛ زيرا كه گناه در آن بهتر از حسنه در غير آن است ؛ و گناه در آن آمرزيده شود ، و در غير آن عبادات و حسنات قبول نگردد» .
و اين حديث شريف و امثال آن كه در مقام ترغيب به ملازمت ديانت حقه است دلالت بر آن دارد كه سيّئات مؤمنين و صاحبان دين حق بالاخره آمرزيده شود ؛ چنانچه خداوند فرمايد : )إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً((3). و از اين [جهت] ، سيّئات آنها را توان
1) - عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ عليهالسلام قَالَ : «قَالَ مُوسَى لِلْخَضِرِ عليهماالسلام قَدْ تَحَرَّمْتُ بِصُحْبَتِكَ فَأَوْصِنِي ، قَالَ [لَهُ] : الْزَمْ مَا لاَ يَضُرُّكَ مَعَهُ شَيْءٌ كَمَا لاَ يَنْفَعُكَ مَعَ غَيْرِهِ شَيْءٌ» . (الكافي ، ج 2 ، ص 464 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب أنّ الإيمان لا يضرّ معه سيّئة و .. .» ، حديث 2)
2) - الكافي ، ج 2 ، ص 464 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب أنّ الإيمان لا يضرّ معه سيّئة و .. .» ، حديث 6 .
3) - «بهدرستى كه خداوند تمام گناهان را مىآمرزد» (الزّمر (39) : 53)
گفت كه بهتر از حسنات ديگران است كه هيچ وقت قبول نشود ؛ بلكه شايد حسناتى كه شرايط قبول ، مثل ايمان و ولايت ، در آن نباشد خود داراى ظلمتى باشد كه از سيّئات مؤمنين ، كه به واسطۀ نور ايمان در خوف و رجا هستند ، ظلمت و كدورتش بيشتر باشد .
بالجمله ، اين حديث دلالت ندارد بر آنكه اهل ايمان بر سيّئات خود مأخوذ نيستند ؛ چنانچه ظاهر است .
و از جمله احاديث مشهوره كه گويند : بين فريقين مشهور است اين است كه «حُبُّ عَلِيٍّ حَسَنَةٌ لاَ يَضُرُّ مَعَها سَيِّئَةٌ ، وَبُغْضُهُ سَيِّئَةٌ لاَ يَنْفَعُ مَعَها حَسَنَةٌ»(1). «دوستى على علیه السلام حسنهاى است كه با آن هيچ گناهى ضرر نمىرساند : و بغض آن سرور گناهى است كه هيچ نيكويى با آن نفع نبخشد» .
و اين حديث شريف در سلك حديثى است كه دربارۀ «ايمان» پيش از اين مذكور شد .
و معنى آن يا بهطورى است كه مرحوم مجلسى در آن اخبار احتمال دادند ، كه مقصود از «ضرر» خلود در نار يا دخول در نار است ؛ يعنى ، حبّ آن سرور ، كه سرمايۀ ايمان و اكمال و اتمام آن است ، موجب شود كه به شفاعت شافعين از نار مستخلص شود . و اين چنانچه گفتيم : منافات ندارد با آنكه عذابهاى گوناگون برزخ را داشته باشد ؛ چنانچه در حديث است كه فرمودند شماها برزخ خود را اصلاح كنيد ، ما در قيامت از شما شفاعت مىكنيم(2).
و يا آنكه آنطور كه ما ذكر كرديم مقصود باشد كه حبّ آن سرور نورانيت و ملكۀ [ايمان] در قلب حاصل كند كه احتراز از گناهان كند ؛ و اگر گاهى به گناهى مبتلا شد ، آن را به توبه و انابه ترميم نمايد ، و نگذارد كه رشتۀ كار از دستش بيرون رود و مهار نفس گسيخته گردد .
و از جمله ، يك دسته اخبارى است كه در ذيل آيۀ شريفه در سورۀ فرقان مذكور
شده : قال تعالى : (وَالَّذِينَ لاَ يَدْعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ وَلاَ يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ وَلاَ يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثَاماً * يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً * إِلاّ مَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللّه سَيِّئاَتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً)(1). فرمود : «آنهايى كه نمىخوانند با خداوند خداى ديگرى ، و نمىكشند نفسى را كه خداوند حرام كرده است كشتن او را ، مگر بحق (در موارد مقرّره) ، و زنا نمىكنند ، اينها بندگان خاص خداوند هستند . و كسى كه چنين كارهايى كند به جزاى تامّ خود مىرسد ؛ مضاعف شود عذاب براى او روز قيامت ، و مخلّد شود در آن عذاب با خوارى ؛ مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل نيكو بكند . آنها را تبديل مىفرمايد خداوند سيّئاتشان را به حسنات . و مىباشد خداوند آمرزنده و مهربان» . در ذيل اين آيه اخبار كثيره هست كه ما به ذكر يكى از آن [ها] اكتفا مىكنيم ، زيرا كه همه قريب به هم هستند در معنى و مضمون .
عَنِ الشَّيْخِ في أَماليهِ بِإسْنادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمِ الثَّقَفي ، قالَ : سَأَلْتُ أَبا جَعْفَرٍ ، مُحَمَّدَ بْنَ عَلىٍّ - عليهما السلام - عَنْ قَوْلِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ : (فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً) فقال عليه السلام : «يُؤْتى بِالْمُؤْمِنِ المُذْنِبِ يَوْمَ الْقيامَةِ حَتّى يُقامَ بِمَوْقفِ الحِسابِ ؛ فَيَكُونُ اللّه تَعالى هُوَ الَّذي يَتَوَلّى حِسابَهُ لاَ يُطْلِعُ عَلى حِسابِهِ أَحداً مِنَ النّاسِ ؛ فَيُعَرِّفُهُ ذُنوبَهُ حَتّى إِذَا أَقَرَّ بِسَيِّئاتِهِ . قالَ اللّه عَزَّ وَجَلَّ لِلْكَتَبَةِ : بَدِّلوها حَسَناتٍ وَأظْهِروها لِلنّاسِ . فَيَقُولُ النّاسُ حينَئِذٍ : مَا كانَ لِهذا الْعَبْدِ سَيِّئَةٌ واحِدَةٌ! ثُمَّ يَأْمُرُ اللّه بِهِ إلَى الْجَنَّةِ . فَهذا تَأْويلُ الآيَةِ . وَهِىَ فِي الْمُذْنِبينَ مِنْ شيعَتِنا خاصَّةً»(2).
محدّث جليل القدر ، محمدبن مسلم ثقفى - رضوان اللّه عليه - مىفرمايد : «سؤال [كردم ] از حضرت باقر العلوم - عليه السلام - از معنى قول خدا : )فَأُوْلئِكَ .. .( الآيه فرمود : "آورده شود مؤمن گناهكار در روز قيامت تا [قرار گيرد] در موقف حساب ؛
پس ذات مقدس حق خود حساب او را بكشد ؛ و هيچيك از مردم [را] بر حساب او آگاه نگرداند . پس از آن ، گناهان او را به او معرفى فرمايد ، تا آنكه اقرار به گناه خود كند . خداى تعالى به نويسندگان امر فرمايد كه گناهان او را مبدّل به حسنات كنند و به مردم اظهار كنند . پس مردم مىگويند : براى اين بنده يك گناه هم نبود! پس از آن ، امر فرمايد كه او را به بهشت ببرند . اين است تأويل اين آيه . و اين در گناهكاران از شيعيان ماست خاصتاً"» .
اينكه آيۀ شريفه را بالتمام نوشتم و كلام را طولانى كردم براى آن است كه مطلب چون از مهمّات است ، و بسيارى از اهل منبر به مردم عامه بد فهماندند اين قبيل اخبار را ، و ربط آنها به آيۀ شريفه جز به ذكر آيه معلوم نمىشد ، از اين جهت معذورم از طول مُملّ .
كسى كه صدر و ذيل آيۀ شريفه را ملاحظه كند ، مىفهمد كه مردم مطلقاً به اعمال خود گرفتارند و مؤاخَذ در زشتىها هستند ؛ مگر آنهايى كه ايمان آورند و توبه از گناهان كنند و عمل صالح بجا آورند . و اين سه در هر كس جمع شود ، رستگار و مورد الطاف خداوند است و در پيشگاه مقدس حق محترم است ، و سيّئات و گناهان [او] مبدل به حسنات شود . و جناب باقر العلوم - عليه السلام - نيز تأويل همين را فرمودند كه كيفيت حساب و موقف چنين اشخاصى به اين ترتيب است . منتها آنكه اين خاص به شيعيان اهلبيت است و ديگر مردم از آن محروم هستند ، زيرا كه ايمان حاصل نشود مگر به ولايت على و اوصياى او از معصومين طاهرين - عليهم السلام - بلكه ايمان به خدا و رسول قبول نشود بدون ولايت ؛ چنانچه در فصل بعد از اين ان شاء اللّه مذكور شود . پس ، اين آيۀ شريفه و اخبار مفسّره را بايد از ادله اوليه شمرد ، زيرا كه دلالت دارد بر آنكه اگر شخص ايمان داشته باشد و جبران گناهان را با توبه و عمل صالح نكند ، مشمول اين آيه نخواهد بود .
پس اى عزيز ، شيطان تو را مغرور نكند و هواهاى نفسانيه تو را گول نزند . البته انسان تنبلِ مبتلا به شهوات و حب دنيا و جاه و مال ، مثل نويسنده ، هميشه دنبال بهانه است از براى تأييد تنبلى خود ؛ و هر چه موافق با شهوات او باشد و مؤيد هواهاى
نفسانيه و خيالات شيطانيۀ او باشد ، اقبال به آن نمايد و چشم و گوش خود را به آن باز كند ، بدون آنكه فحص از مغزاى آن نمايد يا به مقابلات و معارضات آن نظر نمايد .
بيچاره گمان مىكند به مجرد دعوى تشيع و حب اهل بيت طهارت و عصمت جواز ارتكاب هر محرّمى را خداى نخواسته دارد و قلم تكليف ، نعوذ باللّه ، از او برداشته شده! بدبخت نمىداند كه شيطان بر او تعميه كرده ؛ و در آخر عمر بيم آن است كه محبت بىمغز بىفايده نيز از دستش برود و با كف تهى در صف نواصب اهل بيت محشور گردد . آخر دعوى محبت كسى [كه] بيّنه نداشته باشد پذيرفته نيست . ممكن نيست من با شما دوست باشم و محبت و اخلاص داشته باشم ، و بر خلاف تمام مقاصد و مطلوبات شما اقدام كنم . درخت محبتْ ثمره و نتيجهاش عمل بر طبق آن است ؛ و اگر اين ثمره را نداشته باشد ، بايد دانست كه محبت نبوده ، خيال محبت بوده .
پيغمبر اكرم و اهل بيت مكرم او - صلوات اللّه عليهم - تمام عمر خود را صرف در بسط احكام و اخلاق و عقايد نمودند و يگانه مقصد آنها نشر احكام خدا و اصلاح و تهذيب بشر بوده و هر قتل و غارت و ذلت و اهانتى را در راه اين مقصد شريف سهل شمردند و از اقدام باز نماندند ؛ پس محبّ و شيعۀ آنها كسى است كه در مقاصد آنها با آنها شركت كند و پيروى از آثار و اخبار آنها كند . اينكه در اخبار شريفه(1)اقرار به لسان و عمل به اركان را از مقوّمات ايمان شمرده بيان يك سرّ طبيعى و سنّة اللّه جاريه است ؛ چونكه حقيقت ايمان ملازم با اظهار و عمل است . عاشق در جبلّۀ طبيعيۀ اوست اظهار عشق و تغزّل در شأن معشوق ، و عمل به لوازم ايمان و محبت خدا و اولياى او . [اگر] عمل نكرد مؤمن نيست و محبت ندارد . و اين صورت ايمان و محبت بىمغز و معنا نيز با جزئى حوادث ، و فى الجمله فشار ، از بين مىرود و صفر اليد به دار جزاى اعمال منتقل شود .
1) - ر .ك : الكافي ، ج 2 ، ص 27 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب أنّ الإسلام قبل الإيمان» ، حديث 1 ؛ نهج البلاغة ، ص 508 ، حكمت 227 ؛ الأمالي ، طوسى ، ص 448 ، مجلس 16 ، حديث 7 .
آنچه ذيل حديث شريف دلالت بر آن دارد كه ولايت و معرفت شرط قبول اعمال است از امورى است كه از مسلمات بلكه ضروريات مذهب مقدس شيعه است . و اخبار در اين باب به قدرى زياد است كه در اين مختصرات نگنجد و فوق حد تواتر است ؛ و ما به ذكر بعضى از آن اين اوراق را تبرك مىكنيم :
عَنِ الكافي بِإسْنادِهِ عَنْ أَبي جَعْفَرٍ - عليه السلام
فرمود : «حقيقت و مخّ امر و اَعلاى آن و كليد آن و باب اشيا و رضاى خداوند ، اطاعت امام است بعد از معرفت او . آگاه باش كه اگر مردى شبها به عبادت ايستد و روزها روزه گيرد و تمام مالش را صدقه دهد و تمام روزگار را حج كند ، و نشناسد ولايت ولىّ خدا را تا موالات او كند و تمام اعمالش به راهنمايى او باشد ، نيست براى او بر خداى تعالى حقى و ثوابى ؛ و نمىباشد از اهل ايمان» .
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - قالَ : «مَنْ لَمْ يَأْتِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ الْقيامَةِ بِما أَنْتُمْ عَلَيْه ، لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنْهُ حَسَنَةٌ وَلَمْ يُتَجاوَزْ لَهُ سَيِّئَةٌ»(2).
وَبِإسْنادِهِ عَنْ أَبي عَبْدِاللّه - عليه السلام - في حَديثٍ قالَ : «وَاللّهِ لَوْ أَنَّ إِبْلِيسَ - لَعَنَهُ اللّه - سَجَدَ لِلَّهِ بَعْدَ الْمَعْصِيَةِ وَالتَّكَبُّرِ عُمُرَ الدُّنْيا ، مَا نَفَعَهُ ذلِكَ وَلاَ قَبِلَهُ اللّهُ ما لَمْ يَسْجُدْ لآِدَمَ كَمَا أَمَرَهُ
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 19 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب دعائم الإسلام» ، قسمتى از حديث پنجم .
2) - «كسى كه روز قيامت بدون اعتقاد به شما در پيشگاه خداوند حاضر شود ، نه حسنهاى از او پذيرفته گردد و نه سيئهاى از او بخشيده شود» . (الكافي ، ج 8 ، ص 34 ، حديث 6 (با كمى اختلاف) ؛ وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 119 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 29 ، حديث 3 )
اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ أَنْ يَسْجُدَ لَهُ ؛ وَكَذلِكَ هَذِهِ الاُمَّةُ الْعَاصِيَةُ الْمَفْتُونَةُ بَعْدَ نَبيّها صلی الله علیه و آله وسلم [و] بَعْدَ تَرْكِهِمُ الإِمامَ الَّذِي نَصَبَهُ نَبِيُّهُمْ لَهُمْ ، فَلَنْ يَقْبَلَ اللّه لَهُمْ عَمَلاً وَلَنْ يَرْفَعَ لَهُمْ حَسَنَةً حَتَّى يَأْتُوا اللّهَ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ وَيَتَوَلَّوُا الإِمامَ الَّذِي أَمَرَهُمُ اللّه بِوَلاَيَتِهِ وَيَدْخُلُوا مِنَ الْبابِ الَّذِي فَتَحَهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ لَهُمْ .. .»(1)الحديث .
و اخبار در اين باب و به اين مضامين بسيار است(2).
و از مجموع اخبار استفاده شود كه ولايتْ شرط قبول اعمال ، بلكه شرط قبول ايمان به خدا و به نبوّت رسول مكرم صلی الله علیه و آله وسلم است . و اما شرط صحتْ بودن آن براى اعمال ، چنانچه بعضى از علما فرمودند(3)، معلوم نيست ؛ بلكه ظاهر آن است كه شرط نيست ؛ چنانچه از روايات كثيره معلوم شود ؛ مثل روايتى كه در باب عدم وجوب قضاى «مستبصر» اعمال خود را مذكور است كه غير زكات - كه به واسطۀ آنكه به غير اهلش در زمان ضلالتش داده است - ساير اعمال را قضا نكند و خداوند به او اجر دهد(4).
و در روايت ديگر است كه «اعمال ديگر از قبيل صلات و صوم و حج و صدقه به شما
1) - «و با سند خود از حضرت صادق عليهالسلام : روايت كرده كه فرموده : "به خدا سوگند ، ابليس - نفرين خدا بر او باد - اگر پس از آن نافرمانى و تكبرى كه كرد (سجده نكردن بر آدم) به مدت عمر دنيا خدا را سجده مىآورد ، مادام كه سجده بر آدم نكرد چنانكه خدايش بدان فرمان داده بود ، آن عبادتش سود نمىكرد و خدا از وى نمىپذيرفت . و همچنين است حال اين امت عصيانآور فريفته شده كه ترك اطاعت امامى كردهاند كه پيامبرشان نصب فرموده ؛ پس خداوند عمل ايشان نپذيرد و نيكى ايشان برنكشد ، مگر آنكه به سوى خدا باز آيند از همان راه ، كه فرمانشان داده ، و ولايت امامى را سر نهند كه خداوند به ولايت او سفارش فرموده ، و از همان درى وارد شوند كه خدا و رسولش برايشان گشودهاند"» . (الكافي ، ج 8 ، ص 271 ، حديث 399 ، با اندكى اختلاف)
2) - ر .ك : وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 118 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، «باب بطلان العبادة بدون ولاية الأئمّة عليهمالسلام» .
3) - مدارك الأحكام ، ج 4 ، ص 290 ، و ج 5 ، ص 243 ؛ الحدائق الناضرة ، ج 11 ، ص 10 ، و ج 14 ، ص 164 .
4) - روايت بريد بن معاويه از امام صادق عليهالسلام . (وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 125 ، «أبواب مقدمة العبادات» ، باب 31 ، حديث 1)
ملحق شود و دنبال شما بيايد ، ولى زكات را چون به غير اهلش دادى بايد باز به محل خود بدهى»(1).
و در بعض روايات است كه اعمال را روز پنجشنبه به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم عرضه مىدارند ، و در روز عرفه حق تعالى به آنها توجه فرمايد و همه را هبَاءً منثوراً قرار مىدهد . سؤال مىكند : عمل چه اشخاصى را چنين مىكند؟ [مىفرمايد] اعمال مبغض ما و مبغض شيعيان ما(2). و اين دلالت بر صحت و عدم قبول دارد ؛ چنانچه واضح است . در هر صورت اين بحث از وظيفۀ ما خارج است . وَالْحَمْدُللّه أَوَّلاً و آخِراً .
1) - محمّد بن حكيم از امام صادق عليهالسلام روايت كند : «.. . أَمَّا الصَّلاَةُ وَالصَّوْمُ وَالصَّدَقَةُ ، فَإِنَّ اللّهَ يُتْبِعُكُما ذَلِكَ وَيُلْحَقُ بِكُما ؛ وَأَمَّا الزَّكَاةُ فَلا لأَنَّكُمَا أَبْعَدْتُما حَقَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ ، وَأَعْطَيْتُماهُ غَيْرَهُ» . (وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 127 ، «أبواب مقدّمة العبادات» ، باب 31 ، حديث 5)
2) - مراد روايت امام صادق عليهالسلام است كه فرموده : «إنَّ أَعْمالَ الْعِبادِ تُعْرَضُ كُلَّ خَمِيسٍ عَلى رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم فَإذا كانَ يَوْمُ عَرَفَةٍ ، هَبَطَ الرَّبُّ - تَبارَكَ وَتَعالى - وَهُوَ قَوْلُ اللّه تَبارَكَ وَتَعالى : (وَقَدمنا إلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً)» . فَقُلْتُ : جُعِلْتُ فِداكَ ، أَعْمالُ مَنْ هذِهِ؟ قالَ : «أَعْمالُ مُبْغِضينا وَمُبْغِضي شَيعَتنا» . (بصائر الدرجات ، ص 446 ، حديث 15 ؛ بحار الأنوار ، ج 23 ، ص 345 ، حديث 37)
حديث سى و چهارم [ مقام مؤمن نزد حق تعالى ]
الحديث الرابع والثلاثون : بِالسَّنَدِ المُتَّصِلِ إلى ثِقَةِ الإسْلامِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَينىِّ - قُدِّسَ سِرُّه - عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ ، عَنْ أَبِي سَعِيدِ الْقَمَّاطِ ، عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ - عليه السلام - قَالَ : «لَمَّا أُسْرِيَ بِالنَّبِيِّ - صلّى اللّه عليه وآله - قَالَ : يَا رَبِّ ، مَا حَالُ الْمُؤمِنِ عِنْدَكَ؟ قَالَ : يَا مُحَمَّدُ ، مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً ، فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ ، وَأَنَا أَسْرَعُ شَيْءٍ إِلَى نُصْرَةِ أَوْلِيَائِي ؛ وَمَا تَرَدَّدْتُ في شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي في وَفَاةِ الْمُؤمِنِ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَأَكْرَهُ مَسَاءَتَهُ . وَإِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤمِنِينَ مَنْ لاَ [يُصْلِحُهُ] إِلاَّ الْغِنَى ؛ وَلَوْ صَرَفْتُهُ إِلى غَيْرِ ذَلِكَ لَهَلَكَ . وَإِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤمِنِينَ مَنْ لاَ [يُصْلِحُهُ]
إِلاَّ الْفَقْرُ ؛ وَلَوْ صَرَفْتُهُ إِلى غَيْرِ ذَلِكَ لَهَلَكَ . وَمَا يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِي بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ . وَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتّى أُحِبَّهُ ؛ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ ، كُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَلِسَانُهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا ؛ إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ ، وَإِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ»(1).
ترجمه : «جناب باقر العلوم - عليه السلام - [فرمود] : چون برده شد رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در شب معراج به ساحت قدس ، عرض كرد : "اى پروردگار ، آيا
1) - الكافي ، ج 2 ، ص 352 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب من أذى المسلمين واحتقرهم» ، حديث 8 ؛ الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 411 ، حديث 35 .
چگونه است حال مؤمن نزد تو؟" فرمود : "اى محمد ، كسى كه اهانت كند براى من دوستى را ، به جنگجويى با من برخاسته ؛ و من از هر چيز زودتر يارى دوستان خود كنم . و من مردد در هيچ امرى نشدم ، كه من فاعل آن هستم ، آنطور كه در وفات مؤمن مردد هستم ؛ كراهت دارد مرگ را ، و من كراهت دارم بدى او را . و همانا بعضى از بندگان مؤمن من هستند كه اصلاح نمىكند آنها را مگر غنا و بىنيازى ؛ و اگر باز گردانم آنها را به سوى غير آن هلاك گردند . و همانا بعضى از بندگان مؤمن من هستند كه اصلاح نمىكند آنها را مگر فقر ؛ و اگر باز گردانم آنها را به سوى غير از اين هلاك شوند . و نزديك نمىشود به سوى من بندهاى از بندگان به چيزى كه محبوبتر پيش من باشد از آن چيزى كه واجب نمودم بر او . (يعنى فرائض محبوبتر است در بين چيزهايى كه بنده را متقرب به من مىكند) و همانا بنده نزديك مىشود به سوى من به نافله تا آنكه دوست بدارم او را ؛ پس وقتى كه دوست داشتم او را ، مىباشم من گوش او كه به آن مىشنود ، و چشمش كه به آن مىبيند ، و زبانش كه به آن سخن مىگويد ، و دستش كه به آن اخذ مىكند . اگر بخواند مرا جواب دهم او را ؛ و اگر از من چيزى بخواهد عطا مىكنم به او"» .
شرح : «أُسْرِيَ» فعل مجهول است ، و به معناى سير دادن در شب است . جوهرى گويد : «سَرَيْتُ سُرىً وَمَسْرىً . وَأَسْرَيْتُ بِمَعْنى إذا سِرْتَ لَيْلاً . و بالْألِفِ ، لُغَةُ أَهْلِ الحجاز»(1). انتهى بنابر اينكه سير در شب را «إسراء» گويند ، تقييد آن در آيۀ شريفۀ (سُبْحَانَ الَّذِى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً)(2)يا براى آن است كه به واسطۀ تنكير لَيْلاً دلالت كند بر آنكه مدت اسراء كم بوده ، با آنكه بين مسجد الحرام و مسجد اقصى چهل شب است ؛ چنانچه شيخ بهايى فرموده(3). يا آنكه مبنى بر «تجريد» است براى همين دلالت . و اُسْرِيَ بِالنَّبيِّ حذف شده است باقى متعلقاتش به واسطۀ معهوديت
أيْ ، اُسْرِىَ بِه إلى مَقامِ الْقُربِ ، مثلاً .
قوله : «ما حالُ الْمُؤمِنِ؟» يعنى چقدر و منزلتى مؤمن پيش تو دارد؟
قوله : «مَنْ أَهانَ لي وَلِيّاً» أَهانَه ، أي اسْتَخَفَّ بِهِ . و اسْتَهانَ بِهِ وَتَهاوَنَ بِهِ ، أَي اسْتَحْقَرَهُ ، يُقالُ : رَجُلٌ فيه مُهانَةٌ ، أَيْ ذُلٌّ و ضَعْفٌ(1). و بالجمله ، اهانت ، خوار شمردن و تحقير و تذليل نمودن است . و ظاهر آن است كه «جارّ» متعلق به فعل [است] . در اين صورت ، اهانت مؤمن براى ايمان به خدا و براى خاطر حق تعالى مقصود است . و ممكن است متعلق باشد به «ولىّ» . در اين صورت ، مقصود اهانت است مطلقاً براى هر غايتى باشد .
و «ولىّ» به معناى محبّ و دوست است .
قوله : «بارَزَني» بَرَزَ الرَّجُلُ يَبْرُزُ بُروزاً ، أيْ خَرَجَ(2). و مراد در اينجا از مبارزۀ به محاربه ، خروج براى جنگ ، يا اظهار آن است .
قوله : «مَساءَتَهُ» مصدر ميمى از «ساءَهُ» به معناى كراهت آوردن است .
قوله : «إنَّ مِنْ عِبادي مَنْ لا يُصْلِحُهُ إلاَّ الْغِنى» شيخ محقق بهايى - رحمه اللّه - فرمايد :
«صناعت نحوى اقتضا مىكند كه موصول اسم آن باشد و جارّ و مجرور خبر آن ؛ ليكن معلوم است كه غرض آن نيست كه اِخبار دهد از آنكه آنهايى كه اصلاح نمىكند آنها را مگر فقر بعض بندگاناند . بلكه غرض عكس آن است . پس ، بهتر آن است كه ظرف را اسم قرار دهيم و خبر را موصول . و اين گرچه خلاف متعارف بين قوم است ، وليكن بعضى تجويز كردند مثل آن را در قول خداى تعالى : (وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا .. .)(3)»(4)انتهى كلامُه . و شايد در امثال اين مقامات مبتدا محذوف باشد و جارّ دلالت كند بر حذف . در اين صورت ، مخالف با ضابطۀ نحويه هم نيست . و از صاحب
1) - به او اهانت كرد . يعنى ، او را خوار شمرد . و به او استهانت و تهاون كرد . يعنى ، او را پَست گرفت . گويند : مردى است كه در او مهانت است . يعنى ، خوار و ناتوان است . (الصحاح ، ج 6 ، ص 2218 ، مادۀ «هون»)
2) - الصحاح ، ج 3 ، ص 864 ، مادۀ «برز» .
3) - «و از مردم كسانى گويند كه به خدا و روز واپسين ايمان آورديم ، در حالى كه ايمان نياوردهاند» . (البقرة (2) : 8)
4) - الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 412 .
كشّاف نقل فرموده كه جارّ و مجرور را با تأويل مبتدا قرار مىدهيم(1)؛ و بنابر آنچه ذكر شد محتاج به تأويل نيز نيست .
و بدانكه ذكر اين جمله در اين مقام براى رفع اشتباه و جواب مظنّۀ سؤالى است كه شايد نوع مردم ، كه عارف به نظام اتمّ و قضاى كامن الهى نيستند ، اين اشتباه و سؤال را دارند . و آن اين است كه بعد از آنكه بندۀ مؤمن در پيشگاه حق تعالى اينقدر مقام و منزلت دارد ، براى چه به فقر و فلاكت مبتلا مىشوند . و اگر دنيا قابل نيست ، چرا بعضىها غنىّ و ثروتمند مىشوند . جواب مىدهد كه حالات بندگان من و احوال قلوب آنها مختلف است : بعضى آنها را غير از فقر هيچ چيز اصلاح نمىكند ؛ او را فقير كنم براى اصلاح حالش . و بعضىها را جز بىنيازى و ثروت اصلاح نكند ، آنها را ثروتمند كنم . و اين هر دو كرامت مؤمن و عزّ و جاه اوست در درگاه مقدس حق تبارك و تعالى .
قوله : «وَما يَتَقَرَّبُ إلَيَّ عَبْدٌ مِنْ عبادي .. .» الحديث ذكر اين جمله و جملۀ بعد بيان مقام قرب مؤمنين كمّل است ؛ كأنّه از اوّل حديث ، كه براى جناب رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم بيان حال مؤمنين را فرموده ، بدين طريق شروع و ختم فرموده كه اوّل اجمالاً بيان حال مطلق مؤمنين را فرموده كه هر كس اهانت او كند با من به مبارزه و جنگجويى برخاسته ؛ پس از آن ، مؤمنين را دو قسمت ، بلكه در مسلك اهل معرفت سه قسمت ، فرموده :
يكى ، عامۀ مؤمنين ، كه از آنجا كه فرمايد : «ما تَرَدَّدْتُ في أَمْرٍ» تا آنجا كه فرمايد : «مَا يَتَقَرَّبُ إلَىَّ» راجع به آنهاست ؛ به دليل آنكه از موت كراهت دارند ، و فقر و غنا در احوال قلوب آنها تغيير دهد . و اين دو خاصيت راجع به كمَّل نيست ، بلكه راجع به متعارف اهل ايمان است . و بنابراين ، اشكالى به ظاهر حديث و منافات داشتن آن با آنكه مؤمن خالص كراهت موت ندارد - چنانچه از احاديث شريفه ظاهر شود - ندارد ، تا احتياج به جوابى كه شيخ محقق بهائى از شيخ شهيد - رضوان اللّه عليهما - نقل نموده
1) - الكشّاف ، حاشية المحقّق الشريف الجرجاني ، ص 167 ، تفسير آيۀ 8 سورۀ «بقره» ؛ الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 413 .
افتد . هر كس طالب است به اربعين بهايى رجوع كند(1).
دوم ، بيان حال كمّل را فرمودند از آنجا كه فرمايد : «مَا يَتَقَرَّبُ إلَيَّ عَبْدٌ» تا آخر حديث . و در نزد اهل معرفت اين فقرات [مربوط] به دو طايفه است : يكى آنها كه متقرب به قرب فريضه شدند ؛ و يكى آنها كه متقرب به قرب نافله(2)شدند ؛ كه ذيل حديث اشاره به مقام آنها و نتيجۀ قرب آنهاست . و پس از اين اشاره به هر دو مقام ان شاء اللّه به وجه اجمال مىنماييم .
قوله : «يَبْطِشُ» جوهرى گويد : «اَلْبَطْشَةُ ، السَّطْوَةُ وَالأخْذُ بِالْعُنْفِ(3). وَقَدْ بَطَشَ بِهِ يَبْطُشُ وَيَبْطُشُ بَطْشاً» . و در اينجا مطلق «اخذ» اراده شده ؛ بلكه استعمال متعارف
ظاهراً نيز در مطلق است .
شيخ محقق بهايى - رحمه اللّه - فرمايد : «اين حديث سندش صحيح و از احاديث مشهوره بين خاصه و عامه است . و روايت كردند آن را در صحاح خود با تغيير كمى» . و پس از آن حديث را از صحاح آنها با تفاوت كمى نقل فرموده(4).
و در حاشيۀ اربعين فرموده : «اين «عِدَّة» كه در سند اين حديث است ؛ يكى از آنها على بن ابراهيم است ؛ و از اين جهت روايت صحيح است . و عامه به طريق صحيح آن را حديث كردند . و اين از احاديث مشهورۀ متفق عليها است پيش اهل اسلام»(5). انتهى .
1) - ذكرى الشيعة ، ج 1 ، ص 389 ؛ الأربعون حديثاً ، شيخ بهائى ، ص 418 .
2) - شيخ بهايى رحمهالله فرمايد : «نوافل اعمال غير واجبه است كه براى رضاى خدا بجا آورده شود ، و اما تخصيص آن به نمازها ، بعد تعارف پيدا كرده است» .أ منه عفي عنه أ - الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 415 .
3) - البطشة ، حمله بردن و با خشونت گرفتن . (الصحاح ، ج 3 ، ص 996)
4) - الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 416 .
5) - الأربعون حديثاً ، شيخ بهايى ، ص 205 . (اين حاشيه در طبع حجرى كتاب آمده است و در طبع جديد ذكر نشده است)
ما پيش از اين ، در شرح بعضى احاديث ، شرح اهانت مؤمنين را داديم(1)؛ و در اينجا محتاج به تكرار نيست . و اكنون شرح بعض فقرات ديگر آن را مىدهيم .
بدانكه آنچه در اين حديث شريف وارد است از نسبت تردد به حق تعالى ، همينطور بعضى از امور ديگر كه در احاديث صحيحه بلكه در كتاب حكيم الهى مذكور است ، از نسبت «بَداء» و «امتحان» به حق تعالى ، مورد انظار علما گرديده ؛ و هر يك به حسب مسلك خود توجيه و تأويلى از آن فرمودند .
چنانچه شيخ اجل بهايى - رضوان اللّه عليه - در كتاب اربعين به سه وجه توجيه نموده كه مختصراً اشاره به آن مىكنيم :
اوّل ، آنكه در كلامْ اِضمار است ؛ يعنى ، اگر جايز باشد بر من تردد .
دوم ، آنكه چون مردم در مَسائت كسانى كه محترم مىشمارند متردد هستند و در مسائت غير آنها متردد نيستند ، جايز است كه تردد را به طريق استعاره عوض احترام ذكر كنند . و مقصود آن است كه هيچيك از مخلوقات چون مؤمن پيش من قدر و حرمت ندارد .
سوم ، آنكه حق تعالى - چنانچه در حديث است - اظهار نعم و بشاراتى مىكند براى بندۀ مؤمن در حال احتضار كه كراهت موت را زائل كند و رغبت به دار قرار پيدا كند ؛ پس تشبيه فرموده اين حال را به حال كسى كه اراده دارد دوست خود را متألم كند به المى كه دنبال آن فايدۀ بزرگى است ، پس آن شخص مردد شود در اينكه چگونه اين الم را به او وارد كند بهطورى كه اذيتش كم شود ؛ پس دائماً اظهار مىكند مرغِّبات را تا
1) - ر.ك: صفحه 338، شرح حديث نوزدهم؛ و صفحه 645، شرح حديث سى و چهارم.
مورد قبول افتد(1). انتهى .
و اما طريقۀ حكما و عرفا در اين باب و امثال آن غير از اينهاست ؛ و ما به واسطۀ بعيد بودن آن از افهامْ تفصيل در اطراف آن نمىدهيم و به ذكر مقدمات آن نمىپردازيم ؛ و آنچه تا اندازهاى نزديك به اعتبار باشد و موافق با ذوق است ذكر مىكنيم .
بايد دانست كه جميع مراتب وجود ، از غايت اوج ملكوت و نهايت ذروۀ جبروت تا منتهى النهايات عالم ظلمات و هيولى ، مظاهر جمال و جلال حق و مراتب تجليات ربوبيّت است و هيچ موجودى را از خود استقلالى نيست و صرف تعلق و ربط و عين فقر و تدلّى به ذات مقدس حق على الاطلاق است ؛ و تمام آنها على الاطلاق مسخّرات به امر حق و مطيع اوامر الهيه هستند . چنانچه اشاره به اين معنى در آيات فرقانيه بسيار
است : قال تعالى : (وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمَى)(2). اين اثبات و نفى اشاره به مقام «امر بين الامرين» است ؛ يعنى ، تو رَمى كردى و در عين حال تو رمى نكردى به اَنانيت و استقلال خود ؛ بلكه به ظهور قدرت حق در مرآت تو و نفوذ قدرت او در مُلك و ملكوت تو رمى واقع شد ؛ پس تو رامى هستى ، و در عين حال حق - جَلَّ و علا - رامى است .
و نظير آن است آيات شريفهاى كه در سورۀ مباركۀ «كهف» در قضيۀ خضر و موسى - عليهما السلام - است كه حضرت خضر بيان اسرار اعمال خود را فرمود : در يك مورد كه مورد نقص و عيب بود به خود نسبت داد ؛ و در يك مورد كه مورد كمال بود به حق نسبت داد ؛ و در مورد ديگر هر دو نسبت را ثابت كرد . يكجا گفت : (أَرَدْتُ) . و يكجا گفت : (أَرَادَ رَبُّكَ) . و يكجا گفت : (أَرَدْنا) و همه صحيح بود(3).
و از آن جمله است قول خداى تعالى كه مىفرمايد: (اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا)(4)،
با آنكه ملك الموت موكّل بر توفّى نفوس است . اَللّه تَعالى هُوَ الْهادي وَالْمُضِلُّ : (يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدِى مَنْ يَشاءُ)(1). با آنكه جبرئيل هادى است و رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - هادى است : (إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ)(2). و شيطان مُضل است . و همينطور نفحۀ الهيه از صور حضرت اسرافيل به عين نفحۀ اسرافيليه مىدمد .
با يك نظر ، اسرافيل و عزرائيل و جبرئيل و محمد - صلّى اللّه عليه و آله - و ساير انبيا ، و تمام دار تحقق ، چه هستند كه در مقابل مُلك مَلِك على الاطلاق و ارادۀ نافذۀ حق به آنها چيزى نسبت داده شود؟ تمامْ مظاهر قدرت و ارادۀ حقاند : (هُوَ الَّذِى فِى السَّمَاءِ إِلَهٌ وَفِى الأَرْضِ إِلَهٌ)(3). و به يك نظر ، و آن نظرِ كثرت و توجه به اسباب و مسبّبات است ، تمام اسباب به جاى خود درست و نظام اتمّ با يك نظم و ترتيبِ ترتّب مسبَّبات بر اسباب اداره شود ، كه اندك سببى و واسطهاى را اگر از كار باز داريم ، چرخ دايرۀ وجود مىايستد ؛ و ربط حادث به ثابت اگر نباشد با وسايط مقرره ، قبض فيض و امساك رحمت شود . و اگر كسى با مبانى و مقدمات مقرره و در محالّ خود - خصوصاً كتب عرفانى شامخين ، و در فلاسفه كتب صدر الحكماء و الفلاسفة و أفضل الحكماء الإسلامية - اين مشرب احلاى ايمانى را ادراك كند و به مقام قلب برساند ، فتح اين ابواب بر او مىشود و مىيابد كه در مرحلۀ تحقيق عرفانى تمام اين نسبتها صحيح و ابداً شائبۀ مجاز در آن نيست . چون بعضى از ملائكۀ موكلۀ به نفوس مؤمنين و قبض ارواح مقدسۀ آنان مقامات مؤمنين را مىبينند در محضر مقدس حق تعالى ، و از آن طرف كراهت مؤمنين را مىبينند ، حالت تزلزل و ترديد در آنها حاصل آيد و همين حالت را حق تعالى به خود نسبت داده ؛ چنانچه اصل توفّى و هدايت و ضلالت را نسبت داده است . و همانطور كه آنها صحيح است به حسب مسلك عرفانى ، اين نيز صحيح است . ولى ادراك اين مشرب محتاج به حسن قريحه و لطافت و سلامت
ذوق است . وَاللّه الْعالِمُ وَالْهادي .
و اين نكته ناگفته نماند كه چون حقيقت وجود عين حقيقت كمال و عين تمام است و نقايص و قبايح به حق تعالى نسبت داده نشود و مجعول نباشد - چنانچه در محل خود مقرر و مبرهن است(1)- از اين جهت ، هر چه فيض به افق كمال نزديكتر باشد و از ضعف و فتور مبراتر باشد ، ربط آن به حق اتمّ و نسبت به ذات مقدس احق شود . و به عكس آن ، هر چه ظلمت تعين و نيستى غالب آيد و حدود و نقايص افزون شود ، ربطْ ناقص و نسبت بعيد گردد . و از اين جهت است كه افعال اِبداعى را در لسان شريعت به حق بيشتر نسبت دادند ، و افعال تجددى مُلكى را كمتر نسبت دادند . و اگر چشمىباز و دلى بيدار نقص [را] از كمال و زشت را از زيبا و قبيح را از حَسن تميز دهد ، آن وقت مىتواند بفهمد كه با آنكه تمام دار تحققْ تجلّى فعلى حق است و به او منتسب است ، تمام افعالش جميل و كامل است و هيچيك از نقايص و قبايح به آن ذات مقدس انتساب ندارد . و انتساب بالعرض ، كه در لسان حكما - رضوان اللّه عليهم - شايع است ، در اوايل تعليم و در حكمت شايعه است . و در اين مقام اشتباهاتى است كه صرف نظر كردن از آنها اولى است .
و مقصود از بيان اين نكته اوّلاً : رفع بعض توهمات فاسده است كه در اين مقام ممكن است جاهل عارى از معارف توهم كند .
و ثانياً : بيان آن است كه اين ترديد و ترجُّحِ دواعى چون از بعض ملكوتيين واقع مىشود ، نسبت آن به حق اتمّ است از آن امورى كه در اين عالم واقع مىشود .
و ثالثاً : آنكه باز انسان عارف به حقايق بايد وجهۀ كمال و نقص را در اين ترديد و ترجُّح دواعى تميز دهد ؛ و جهت كمال را به حق منتسب بداند ، و جهت نقص را سلب كند .
در اين مقام وجه ديگرى است براى توجيه حديث شريف كه در سالف ايام به نظر
1) - الحكمة المتعالية ، ج 7 ، ص 55 ؛ شرح المنظومة ، ج 3 ، ص 529 - 534 .
ضعيف قاصر رسيده . و آن اين است كه بندگان خداوند يا عرفا و اوليايند و در سير الى اللّه منسلك در سلك ارباب قلوب شدند ؛ و اين دسته از بندگان مجذوب حق و شيفتۀ جمال بىمثال اويند و قبلۀ توجه و آمال آنها ذات مقدس حق است و نظر به غير او از عوالم ، حتى خود و كمال خود ، ندارند .
و يا منغمر در زخارف دنيا و مستغرق در ظلمات حبّ جاه و مال ؛ و وجهۀ قلوبشان انانيّت و اِنيّت خود است بدون آنكه توجهى به عالم قدس و نظرى به محفل انس داشته باشند . وَهُمُ المُلحِدُونَ فِي أَسْمَاءِ اللّه(1).
و طايفۀ سوم مؤمنين هستند كه آنها به حسب نور ايمان متوجه به عالم قدس هستند ، و به حسب توجهشان به اين عالمْ كراهت از موت دارند . و خداوند از اين تجاذب مُلكى و ملكوتى و الهى و خَلقى و آخرتى و دنيايى تعبير به «ترديد» فرموده ؛ چنانچه در ترديدْ اين تجاذب به طرفين قضيه موجود است ؛ كأنّه فرموده است در هيچ موجودى از موجودات اين تجاذب ملكى و ملكوتى مثل بندۀ مؤمن نيست : از طرفى كراهت موت دارد براى توجهش به عالم مُلك ؛ و [از طرفى] جاذبۀ الهيه او را جذب به خويش كند براى رساندن او را به كمالش . پس ، حق تعالى كراهت مسائت او دارد كه مساوق با بقاى اوست در مُلك ؛ و خود كراهت موت دارد . اما مردم ديگر چنين نيستند ، زيرا كه اوليا جاذبه ملكى ندارند ، و منغمرين در دنيا جاذبۀ ملكوتى را فاقدند .
و نسبت اين تجاذب به حق براى همان است كه در وجه سابق مذكور شد . و در اين مقام محقق كبير ، سيد جليل داماد ، و تلميذ بزرگوار(2)او تحقيقاتى دارند(3)كه ذكر آن موجب تطويل است .
1) - اقتباس از آيۀ : (وَللّهِ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِى أسْمَائِهِ) ؛ «همۀ اسمهاى نيكو از آن خداست و رها كنيد آنان را كه نسبت به اسماء الهى الحاد مىورزند» . (الأعراف (7) : 180)
2) - حكيم الهى ميرداماد و ملاصدرا شاگرد وى .
3) - ر .ك : القبسات ، ص 469 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 6 ، ص 395 .
اينكه در اين حديث شريف مىفرمايد كه بعضى از بندگان مرا جز فقر اصلاح نكند ، اگر از آنها فقر را بگيرم هلاك مىشوند ، و همينطور بعضى با غنا و بىنيازى اصلاح شوند و بدون آن هلاك شوند ، از آن معلوم شود كه هرچه حق تعالى به مؤمنين مرحمت مىفرمايد ، از غنا و فقر و صحت و سقم و امنيت و وحشت و ديگر امور ، براى اصلاح حال مؤمنين و تخليص حالت قلوب آنهاست .
و اين حديث شريف منافات ندارد با احاديث كثيرهاى كه وارد است در باب شدت ابتلاى مؤمنين به أسقام و أوجاع و فقر و فاقه و ساير بليّات(1)؛ زيرا كه حق تعالى به رحمت واسعه و فضل عميم خود مثل يك طبيب معالج و پرستار عطوف است كه هر كس را بهطورى از دنيا پرهيز مىدهد . گاهى به يكى ثروت مىدهد و در عين حال به حسب شدت و ضعف و كمال و نقص ايمان او ، او را مبتلا به بلاهاى ديگر مىكند ؛ بلكه ثروت و غنا را براى او طورى محفوف به بليّات مىكند كه او را از دنيا و حب او منصرف مىكند . مزاج اين شخص طورى است كه اگر او را فقير كند ، به واسطۀ آنكه سعادت را در مال و منال شايد مىبيند و اهل دنيا را سعيد مىداند ، متوجه به دنيا مىشود و درد تحصيل آن به هلاكت ابدى مىافتد . ولى وقتى آن را در دسترس او گذاشت و براى شيفته نشدن آن محفوف كرد آن را به زحمات و صدمات خارجى و داخلى ، از دنيا منصرف شود . يكى از مشايخ عظام ما - دام ظلُّه - مىفرمود كه در تعدد زوجات ، كه انسان گمان مىكند ورود در دنيا و توجه به آن است ، وقتى كه انسان به آن مبتلا شد ، مىيابد كه اين يكى از شاهكارهاى بزرگى است كه انسان را در عين ورود در دنيا از دنيا خارج مىكند و از آن منصرف مىنمايد .
1) - ر .ك : الكافي ، ج 2 ، ص 252 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب شدّة ابتلاء المؤمن» .
پس خداى تعالى گاهى مؤمنين را به فقر مبتلا مىكند و آنها را اصلاح مىكند و قلوب آنها را از دنيا منصرف مىفرمايد و دلدارى از آنها مىنمايد ؛ و گاهى به غنا و ثروت مبتلا مىكند و در عين حال كه انسان گمان مىكند در عيش و نوش دنيا و سور و سرور هستند آنها در فشار و زحمت و ابتلا و مصيبت گرفتارند . و در عين حال منافات ندارد كه فضل فقراى مسلمين پيش حق تعالى نيز بيشتر باشد ؛ چنانچه از روايات معلوم شود(1). و ما شمّهاى از اين باب را در ذيل يكى از احاديث سابقه شرح داديم(2).
بدانكه از براى سالك الى اللّه و مهاجر از بيت مُظلمۀ نفس به سوى كعبۀ حقيقى يك سفر روحانى و سلوك عرفانى است كه مبدأ آن مسافتْ بيت نفس و أَنانيّت است ، و منازل آن ، مراتب تعينات آفاقى و انفسى و مُلكى و ملكوتى است كه از آنها به حجب نورانيه و ظلمانيه تعبير شده : «إن للّه سَبْعينَ أَلْفَ حِجابٍ مِنْ نُورٍ وَظُلْمَةٍ»(3). يعنى انوار وجود و ظلمات تعين ؛ يا انوار ملكوت و ظلمات مُلك ؛ يا ادناس ظلمانيۀ تعلقات نفسانيه و انوار طاهرۀ تعلقات قلبيه . و از اين هفتاد هزار حجب نوريه و ظلمانيه گاهى به طريق جمع تعبير به هفت حجاب شده ؛ چنانچه در خصوص تكبيرات افتتاحيه از ائمۀ اطهار وارد است كه در خرق هر حجابى تكبيرى فرموده(4). و در موضوع سجده به تربت
1) - ر .ك : الكافي ، ج 2 ، ص 260 ، «كتاب الإيمان والكفر» ، «باب فضل فقراء المسلمين» ؛ بحار الأنوار ، ج 69 ، ص 1 ، «باب فضل الفقر والفقراء .»
2) - ر.ك: صفحه 266.
3) - «خدا را هفتاد هزار حجاب نورانى و ظلمانى هست» . (بحار الأنوار ، ج 55 ، ص 45 ، «كتاب السماء والعالم» ، باب 5 ، حديث 13)
4) - ر .ك : صفحۀ 572.
حسينيه - روحى له الفداء - است كه سجدۀ بر آن خرق حجب سَبع كند(1). و عارف مشهور گويد :
«هفت شهر عشق را عطّار گشت+ما هنوز اندر خم يك كوچهايم»(2)و در انسان صغير به «لطايف سبعه» تعبير شده(3). و گاهى به سه حجاب كلى عدد آن را رساندند(4): در آفاق به «عوالم ثلاثه» ، و در انفس به «مراتب ثلاثه» تعبير كردهاند .
و گاهى به طريق توسط به هزار منزل معروف پيش سايرين ، و به اعتبارى به صد منزل ، و به اعتبارى به ده منزل تقسيم نمودهاند(5).
و شيخ عارف كامل شاهآبادى - دام ظلّه - براى هر منزلى از منازل سايرين ده بيت مقرر مىداشت ، با اسلوب بديعى كه مجموع هزار بيت مىشد به آن ترتيب .
و حضرت ابراهيم خليل الرحمان - عليه السلام - در آن سير روحانى ، كه حق تعالى از آن حكايت مىفرمايد ، منازل را به سه مقام تعبير فرموده ؛ و از يكى به «كوكب» ، و ديگرى به «قمر» ، و سومى به «شمس» تعبير فرموده(6).
و بالجمله ، مبدأ سفر روحانى بيت مُظلمۀ نفس است ؛ و منازل آن مراحل و مراتب آفاق و انفس است ؛ و غايت آن ذات مقدس حق است به جميع اسماء و صفات در ابتداى امر براى انسان كامل ، و مضمحلاً فيه الاسماء و الصفات در آخر امر ، و اسمى و صفتى و تعينى از اسماء و صفات و تعينات است براى غير آن .
و پس از آنكه انسان سالك قدم بر فرق اِنّيت و انانيّت خود گذاشت و از اين بيت
1) - قال الصادق عليهالسلام : «إِنَّ السُّجُودَ عَلى تُرْبَةِ أَبِي عَبْدِ اللّهِ عليهالسلام يَخْرُقُ الْحُجُبَ السَّبْعَ» . امام صادق عليهالسلامفرمود : «سجده بر تربت امام حسين عليهالسلام حجابهاى هفتگانه را خرق مىكند» . (وسائل الشيعة ، ج 5 ، ص 366 ، «كتاب الصلاة» ، «أبواب ما يسجد عليه» ، باب 16 ، حديث 3)
2) - اين شعر منسوب به مولوى است ولى برخى آن را از عبدالرحمان جامى مىدانند .
3) - ر .ك : صفحۀ 11 ، پاورقى 1 .
4) - ر .ك : سرّ الصلوة ، امام خمينى قدسسره ، ص 6 .
5) - ر .ك : منازل السائرين ، ص 26 ؛ شرح منازل السائرين ، كاشانى ، ص 24 - 25 .
6) - ر .ك : الأنعام (6) : 75 - 79 .
خارج شد و در طلب مقصد اصلى و خداجويى منازل و مراحل تعينات را سير كرد و قدم بر فرق هر يك گذاشت و حجب ظلمانيه و نورانيه را خرق نمود و دل از همۀ موجودات و كائنات بركَند و بتها را از كعبۀ دل به يد ولايتمآبى فرو ريخت و كواكب و اقمار و شموس از افق قلبش افول كردند و وجهۀ دلش يك رو و يك جهت بىكدورتِ تعلقِ به غير ، الهى شد و حال قلبش (وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ)(1)شد و فانى در اسماء و ذات و افعال گرديد ، پس در اين حال از خود بىخود شود و محو كلى برايش حاصل شود و صَعْق مطلق رخ دهد ؛ پس حق در وجود او كارگر شود و به سمع حق بشنود و به بصر حق ببيند و به يد قدرت حق بَطْش كند و به لسان حق نطق كند ، و به حق ببيند و جز حق نبيند ، و به حق نطق كند و جز حق نطق نكند ؛ از غير حق كور و كر و لال
شود و چشمش و گوشش جز به حق باز نشود . و اين مقام حاصل نشود مگر با جذبۀ الهيه و جذوۀ نار عشق كه بدين جذوۀ عشقيه لازال متقرّب به حق شود ، و به آن جذبۀ ربوبيه ، كه عقيب حبّ ذاتى است ، از او دستگيرى شود كه در اين وادى حيرت نلغزد و به «شَطح» و جز آن ، كه از بقاياى انانيّت است ، گرفتار نيايد .
و در اين حديث اشاره به اين دو شده است بقوله : «وَإِنَّهُ يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ» . تقرب عبد از جذوۀ عشق است ؛ و جذبۀ الهيۀ حق از حبّ است .
«تا كه از جانب معشوق نباشد كششى+كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد»(2)
پس ، منتهاى قرب نوافل فناى كلى و اضمحلال مطلق و تلاشى تامّ است ؛ و نتيجۀ آن : «كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ .. .» است .
و پس از اين فناى تام و محو كلى و مَحق مطلق و صعق تمام ، گاه شود كه عنايت ازليه شامل حالش شود و او را به خود آورد و ارجاع به مملكت خودش فرمايد ، و حالت «صَحو» از براى او دست دهد ، و حالت انس و طمأنينه پيدا كند و كشف سُبُحات جمال و
جلال بر او گردد ؛ و در اين حالت صَحو ، در مرآت ذاتْ صفات ، و در آنها اعيان ثابتات را و لوازم آنها را ، كشف نمايد . و حال اهل سلوك در اين مقام نيز مثل مقام اوّل است در اينكه عين ثابتش تابع هر اسمى است ، در همان اسم فانى شود و به همان اسم باقى ماند ؛ و در حال صَحو نيز كشف همان اسم بر او گردد ، و كشفِ عين ثابتِ تابع همان اسم بر او گردد .
پس انسان كامل در تحت اسم جامع اعظم كشف مطلق اعيان ثابته و لوازم آن ازلاً و ابداً بر او گردد ، و كشف حالات و استعداد موجودات و كيفيت سلوك و نقشۀ وصول آنها بر او گردد ، و خلعت خاتميت و نبوت ختمى ، كه نتيجۀ كشف مطلق است ، بر قامت زيباى مستقيمش راست آيد . و ديگر پيغمبران هر يك به مناسبت اسمى كه از آن مظهريت دارند و به مقدار حيطه و سعۀ دايرۀ آن ، كشف اعيان تابعۀ آن اسم كنند ؛ و باب كمال و نقص و اشرفيت و غير آن و سعه و ضيق دايرۀ دعوت از آنجا شروع شود و به تبعيت اسماء الهيه رجوع كند ؛ چنانچه تفصيل آن را در رسالۀ مصباح الهداية ذكر كرديم(1).
بالجمله ، پس از اين حالت كه صَحو بعد المحو دست داد ، وجود او وجود حقّانى گردد و حق تعالى در مرآت جمال او موجودات ديگر را مشاهده فرمايد ؛ بلكه همافق با مشيت گردد . و اگر انسان كامل باشد با مشيت مطلقه همافق گردد و روحانيت او عين مقام ظهور فعلى حق گردد ؛ و در اين حال حق تعالى به او مىبيند و مىشنود و بطش مىكند ، و خود او ارادۀ نافذۀ حق و مشيت كامله و علم فعلى است : «فَالْحَقُّ يَسْمَعُ بِهِ وَيُبْصِرُ بِهِ .. .» الحديث . «عَلِيٌّ عَيْنُ اللّه وسَمْعُ اللّه وَجَنْبُ اللّه»(2)الى غير ذلك . پس قرب فرائض صَحو بعد المحو است و نتيجۀ آن آنهاست كه شنيدى .
و بايد دانست كه اين صحو و رجوع به كثرت را «قرب» گوييم ، زيرا كه اين صحو بعد المحو غير از اين حالت غفلتى است كه از براى ماست ؛ و اين وقوع در كثرت پس از فناى محض غير از اين كثرتى است كه ما در آن واقع هستيم ؛ زيرا كه كثرت براى ما حجاب است از وجه حق ، و براى آنها مرآت مشاهده است : «مَا رَأَيْتُ شَيْئاً إلاّ وَرَأَيْتُ اللّه مَعَهُ وَفيهِ وَقَبْلَهُ وَبَعْدَهُ»(1)و توان قرب نوافل را فناى اسمائى دانست ، و قرب فرائض را فناى ذاتى ؛ و بنابراين ، نتيجۀ قرب فرائض محو مطلق شود . و تفصيل آن در اين مقام بيش از اين مناسب نيست ، و همين اندازه نيز خروج از طور اين اوراق بود .
شيخ جليل عارف بهايى - رضوان اللّه عليه - در اربعين فرمايد - در ذيل اين حديث شريف - كه : «از براى اصحاب قلوب در اين مقام كلمات عاليه و اشارات سرّيه و تلويحات ذوقيهاى است كه مشام ارواح را معطر كند و رميم اشباح را حيات بخشد . و هدايت به معنى آنها نشود و مطلع بر حقيقت آنها نگردد مگر كسى كه به رياضات و مجاهدات راحت از خود سلب كند تا آنكه از شرب آنها بچشد و به مطلب آنها برسد . و اما كسى كه از اسرار آنها بىخبر است و از گنج معارف آنها محروم است ، به واسطۀ انغمار در حظوظ نفسانيۀ دنيّه و فرو رفتن در لذات بدنيه ، پس او از شنيدن اين كلمات در خطر عظيم است و بيم آن است كه گرفتار الحاد شود و توهّم حلول و اتحاد نمايد ، تعالَى اللّه عَنْ ذلِكَ عُلُوّاً كَبيراً . و ما در اين مقام به طريق ساده و سهل التناول سخن گوييم تا به افهام نزديك باشد . پس گوييم كه اين كلام مبالغه است در قرب ، و بيان استيلاى سلطان محبت بر ظاهر بنده و باطنش و سرّ او و علنش مىباشد . پس مراد ، وَاللّه أَعْلَمُ ، آن است كه وقتى بنده را دوست داشتم او را جذب كنم به محل انس و متوجه نمايم به عالم قدس ، و فكر او را مستغرق كنم در اسرار ملكوت و حواس او را قصر كنم
1) - ر .ك : صفحه 503.
بر اخذ انوار جبروت ؛ پس قدم او در اين حال ثابت بماند در مقام قرب ؛ و محبت با گوشت و خون [او] ممزوج گردد تا آنكه از خود غايب شود و از حس خويش غافل گردد ؛ پس اغيار از نظرش محو شود تا آنكه من به منزلۀ چشم و گوش او گردم. چنانچه گفتهاند(1):
«جنونى فيك لا يَخْفى+وَ نَارِى مِنْكَ لا يَخْبو فَأنْتَ السَّمْعُ وَالْأَبْصارُ+وَ الْأَرْكانُ وَالْقَلْبُ»(2)انْتَهى كلامُه ، رُفِعَ مَقامُه .
و جناب افضل المتأخرين و اكمل المتقدمين ، خواجه نصير طوسى - قدَّس اللّه سرّه - فرمايد : «عارف چون از خود منقطع شد و به حق متصل شد ، مىبيند تمام قدرتها را مستغرق در قدرت حق ، و همۀ علوم را مستغرق در علم حق ، و جميع ارادات را مستغرق در ارادۀ او ؛ پس تمام وجودات و كمالات وجودات را صادر از او و فائض از ناحيۀ او مىبيند ؛ پس حق تعالى در اين هنگام سمع و بصر و قدرت و علم و وجود او گردد ؛ پس عارف در اين حال متخلق به اخلاق اللّه شود»(3). انتهى كلامه ، زيدَ في عُلُوِّ مَقامِهِ .
و جناب محقق مجلسى را نيز در اين مقام كلامى است كه ملخّص آن آن است كه انسان اگر صرف قواى خود در راه شهوت و شيطان نمود ، از آنها چيزى باقى نماند جز حسرت و ندامت . و اگر آنها را صرف در راه طاعت خداوند كرد ، خداوند تبديل كند آنها را به قواى روحانى ؛ پس سمع و بصر او سمع و بصر روحانى گردد ، و با آن سمعْ كلمات ملائكه را بشنود . و به واسطۀ موت آن سمع و بصر ضعف پيدا نكند ؛ و در قبر با آن سمع روحانى و بصر روحانى سؤال و جواب واقع شود ؛ و در قيامت به واسطۀ اين سمع و بصر روحانى داراى سمع و بصر است . به خلاف آنهايى كه داراى اين سمع و
بصر نيستند ، كور و كر محشور گردند . و به واسطۀ اين اعطا و عطيّه حق تعالى فرموده : «كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ .. .»(1)الحديث . و اين كلام از ايشان خالى از غرابت نيست .
تتمه
شيخ اجلّ بهايى [فرمايد] كه اين حديث شريف صريح است در اينكه واجبات افضل است از مستحبات . و اشكال در حديث [كه] نفى افضليت غير واجب را فرموده ، و اين ملازم با افضليت واجب نيست ، زيرا كه ممكن است مساوى باشد ، مدفوع است به اينكه اين نحو تركيب دلالت بر افضليت دارد در اكثر لغات(2). و شيخ شهيد - رضوان اللّه عليه - استثنا فرموده است از اين كليت مواردى را : «يكى ، ابراء ديْن است كه افضل است از انظار و مهلت دادن معُسِر ، با آنكه اوّل مستحب است و دوم واجب . دوم ، ابتدا به سلام است ، كه از ردّ آن افضل است . سوم ، اعادۀ منفرد است نماز را به جماعت ، الى غير ذلك»(3)انتهى .
و بعضى در هر يك مناقشه نمودند كه ذكر آن چندان لزوم ندارد .
و بايد دانست كه ظاهر حديث شريف آن است كه واجبات از مستحبات افضل است گرچه از سنخ هم نباشند ؛ مثلاً ردّ سلام واجبِ افضل است از حج مندوب و بناى مدرسۀ عظيمه و زيارت رسول اللّه . و اين گرچه به نظر قدرى بعيد مىآيد ، و لهذا مرحوم مجلسى - رحمه اللّه - فرموده ممكن است اختصاص داد به مُسانخِ هم(4)، ولى بعد از آنكه دليل دلالت بر آن كرد ، به مجرد استبعاد نتوان چنين گفت . و ممكن است دعوى انصراف فريضه را به فرائض تعبديۀ محضه كرد ، مثل نماز و روزه و حج و زكات و امثال آن ؛ نه فرائض ديگر ، از قبيل انظار مُعسر و ردّ سلام و غير آن . گرچه اين نيز خالى از تأمل نيست . وَالْحَمْدُ للّه أَوَّلاً وَآخِراً .
حديث سى و پنجم [ معرفت اسماء حق ، مسألۀ جبر و تفويض و عدم سؤال از افعال حق ]
الحديث الخامس والثلاثون : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلى عِمادِ الإِسْلام وَالْمُسْلِمينَ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِي - رضوان اللّه عليه - عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ [بْنِ مُحَمَّدِ] بْنِ أَبِي نَصْرِ ، قَالَ : قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام : «قَالَ اللّهُ : يَابْنَ آدَمَ ، بِمَشِيئَتِي كُنْتَ أَنْتَ الَّذِي تَشَاءُ لِنَفْسِكَ مَا تَشَاءُ ؛ وَبِقُوَّتِي أَدَّيْتَ فَرَائِضِي ، وَبِنِعْمَتِي قَوِيْتَ عَلَى مَعْصِيَتِي . جَعَلْتُكَ سَمِيعاً بَصِيراً قَوِيّاً ؛ (مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ ؛ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ) . وَذلكَ أَنِّي أَوْلَى بِحَسَنَاتِكَ مِنْكَ ؛ وَأَنْتَ أَوْلَى بِسَيِّئَاتِكَ مِنِّي . وَذَاكَ أَنَّنِي لاَ أُسْأَلُ عَمَّا أَفْعَلُ (وَهُمْ يُسْأَلُونَ)»(1).
ترجمه : «فرمود حضرت رضا - سلام اللّه عليه - خداى تعالى فرمود : "اى پسر آدم ، به خواست من تو آنى كه مىخواهى براى خود آنچه مىخواهى ؛ و به توانايى من بجا آوردى واجبات مرا ؛ و به نعمت من توانا شدى بر معصيت من . قرار دادم تو را شنوا ، بينا و توانا . آنچه برسد تو را از نيكويى از خداوند است ؛ و آنچه برسد تو را از بدى از خود تو است ؛ براى اينكه من اولى هستم به نيكويىهاى تو از تو ؛ و تو اَولى هستى به
زشتىهاى خودت از من ؛ زيرا كه من پرسش نشوم از آنچه مىكنم و آنها پرسش شوند"» .
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 152 ، «كتاب التوحيد» ، «باب المشيئة والإرادة» ، حديث 6 ؛ و ر .ك : الكافي ، ج 1 ، ص 370 ، حديث 6 (طبع دار الحديث) .
شرح : در اين حديث شريف مطالب عاليه و مسائل مهمهاى است از علوم عاليۀ ماقبل الطبيعة كه با تفصيل مقدمات اگر ذكر شود ، خارج از طور اين اوراق و موجب تطويل است ؛ پس ، ناچار به طريق توسط و اقتصار مشى كرده بعضى از آن مسائل را به طريق نتيجة البرهان مذكور مىداريم در ضمن فصولى چند . وعَلَى اللّه التُّكْلانُ .
بدانكه از براى مشيت حق تعالى جلّت عظمتهُ ، بلكه از براى ساير اسماء و صفات از قبيل علم و حيات و قدرت و غير آن ، دو مقام است :
يكى ، مقام اسماء و صفات ذاتيه است ؛ كه به برهان پيوسته است كه ذات مقدس واجب الوجود به حيثيت واحده و جهت بسيطۀ محضه كل كمالات و مستجمع جميع اسماء و صفات است ، و جميع كمالات و اسماء و صفات جمال و جلال رجوع كند به حيثيت بسيطۀ وجوديه ، و هر چه ماوراى وجود است نقص و قصور و اعدام است(1). و چون ذات مقدسش صرف وجود و وجود صرف است ، صرف كمال و كمال صرف است : «عِلْمٌ كُلُّهُ ، قُدْرَةٌ كُلُّهُ حَياةٌ كُلُّهُ»(2).
و ديگر ، مقام [اسماء] و صفات فعليه است ، كه مقام ظهور به اسماء و صفات ذاتيه است و مرتبۀ تجلى به نعوت جلاليه و جماليه است . و اين مقام مقام «معيّت قيّوميه» است : (هُوَ مَعَكُمْ)(3)و (مَا يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ .. .)(4)و مقام «وجه اللّه» است: (أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ)(5). و مقام «نوريّت» است: (اللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ)(6).
1) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 2 ، ص 368 ، و ج 6 ، ص 110 ؛ شرح المنظومة ، ج 3 ، ص 592 - 602 .
2) - ر .ك : صفحه 460 ، پاورقى 3 .
3) - «او با شماست» . (الحديد (57) : 4)
4) - «سه كس با هم راز نگويند ، جز آنكه خدا چهارمين آنهاست» . (المجادلة (58) : 7)
5) - «به هر كجا روى كنيد ، آنجا روى خداست» . (البقرة (2) : 115)
6) - «خدا نور آسمانها و زمين است» . (النور (24) : 35)
و مقام «مشيّت مطلقه» است : (وَمَا تَشاؤُونَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ)(1). «خَلَقَ اللّه الأشْياءَ بِالْمَشِيَّةِ وَخَلَقَ الْمَشِيَّةَ بِنَفْسِها»(2). و از براى آن در لسان اهل اللّه اصطلاحات و القاب ديگرى است .
و به هر دو مقام اشاره شده است در آيۀ شريفۀ كتاب الهى بقوله : (هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ)(3). به بعضى وجوه .
بالجمله ، مقام مشيت فعليۀ مطلقه احاطۀ قيّوميه دارد به جميع موجودات مُلكيه و ملكوتيه ؛ و جميع موجودات به وجهى تعينات آن هستند ، و به وجهى مظاهر آن مىباشند . و به حسب اين مقام از مشيت فعليه و مظهريت و فناى مشيت عباد در آن ، بلكه مظهريت و مرآتيت خود عباد و جميع شؤون آنها از آن ، در اين حديث شريف فرموده است : اى پسر آدم ، به مشيت من تو آن كسى هستى كه مشيت مىكنى ؛ ذات تو و كمالات ذات تو به عين مشيت من است ؛ بلكه تو خود و كمالاتت از مظاهر و تعينات مشيت منى : (وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمَى)(4). و از براى اين مطلب عرفانى شواهد كثيره از اخبار و آيات است كه ذكر آن لزومى ندارد .
و شيخ جليل اشراقى - قدّس سره - علم تفصيلى حق تعالى را به اشيا عبارت از همين مقام علم فعلى مىداند(5)؛ و محقّق طوسى - قدس سرّه - در اين باب از او تبعيت فرموده(6). و حضرت صدر المتألّهين - قدس سرّه - علم تفصيلى را همان مقام ذات بسيط مىداند . و كلام اين دو بزرگوار بهطور اطلاق مرضىّ ايشان نيست(7). و نويسنده
1) - «و نمىخواهيد جز آنچه را خدا بخواهد» . (الإنسان (76) : 30)
2) - «خداوند چيزها را به مشيت آفريد و مشيت را به خود آن» . (أسرار الحكم ، ص 79) لكن در مصادر روائى از جمله كافى چنين آمده است : «خَلَقَ اللّه المَشيِئة بِنَفسها ثُمَّ خَلَقَ الأشياءَ بِالْمَشيئةِ» (الكافي ، ج 1 ، ص 110 ، «كتاب التوحيد» ، «باب إرادة أنَّها من صفات الفعل» ، حديث 4)
3) - الحديد (57) : 3 .
4) - الأنفال (8) : 17 .
5) - مجموعه مصنّفات شيخ إشراق ، ج 1 ، ص 72 و 483 ، و ج 2 ، ص 150 - 153 .
6) - الإشارات والتنبيهات ، شرح محقّق طوسى ، ج 3 ، ص 304 - 307 ؛ كشف المراد ، ص 286 .
7) - الحكمة المتعالية ، ج 6 ، ص 263 .
روح كلام آنها را به يك امر راجع مىدانم و نزاع را لفظى مىدانم به بيانى كه مناسب اين مقام نيست .
و از اين بيان معلوم شد كه هرچه در دار تحقق متحقق گردد ، چه از جواهر قدسيۀ الهيه ، يا مُلكيۀ طبيعيه ، يا اَعراض ، و چه ذوات و اوصاف و افعال - تمام آنها به قيوميت و نفوذ قدرت و احاطۀ قوّت حق متحقق شوند . پس ، درست شد كه «بِقُوَّتِي أَدَّيْتَ فَرَائِضِي» . و همين مقام مشيت مطلقه مقام رحمت واسعه و نعمت جامعه است ، چنانچه فرمايد : «وَبِنِعْمَتِي قَوِيْتَ عَلَى مَعْصِيَتِي» .
در اين حديث شريف اشارۀ واضحه به مسألۀ جبر و تفويض نموده ، و مذهب حق را ، كه امر بين امرين و منزلة بين المنزلَتين است ، مطابق مسلك اهل معرفت و طريقۀ اصحاب قلوب ذكر فرموده است ؛ زيرا كه هم اثبات مشيت و اتيان و قوّت براى بنده نموده ، و هم آنها را به مشيت حق دانسته فرموده است : تو مشيّت كردى و به مشيت من مشيت تو ظاهر است ؛ تو اتيان فريضه نمودى ، و قوّۀ تو ظهور قوّۀ من است ؛ و به نعمت من كه بسط رحمت واسعه است قوّۀ تو بر معصيت حاصل شد ؛ پس از تو سلب نمىشود افعال و اوصاف و وجودات مطلقاً ، چنانچه اثبات مطلق نيز نشود ؛ تو مشيت [كردى] و مشيت تو فانى در مشيت من و ظهور و تعين آن است ؛ و به قوّۀ خود تقويت بر طاعت و معصيت دارى ، و با اين حال ، قوّت و قدرت تو ظهور قدرت و قوّت من است .
و پس از آن ، چون مظنۀ اشكالى بوده است و آن اين است كه بنابراين ، نقايص و رذائل و معاصى را نيز به حق بايد نسبت داد ، رفع آن اشكال را به وجه حِكمى برهانى و ذوقى عرفانى فرموده كه حق تعالى چون صرف كمال و خيريت و جمال و بهاء است ، از اين جهت آنچه از ناحيۀ مقدسۀ اوست كمال و خيريت است ، بلكه نظام وجود و حقيقت
هستى ، در غيب و شهود ، عين كمال و اصل تماميت و جمال است ؛ و آنچه نقص و رذيله و شرّ و وبال است به عدم و تعينْ راجع و از لوازم ماهيت است كه متعلق جعل و مُفاض از حق نيست ؛ بلكه شرورى كه در عالم طبيعت و نشئۀ تنگ مُلك مىباشد از تضاد بين موجودات و تنگنايى عالم دنياست ، و تضاد بين آنها متعلق جعل نشود . پس ، آنچه از خيرات و كمالات و حسنات است از حق است ؛ و آنچه نقص و شرّ و معصيت است از خلق است ؛ چنانچه فرموده : (مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ)(1). پس ، جميع سعادات دنياويه و اخراويه و جميع خيرات مُلكيه و ملكوتيه از سرچشمۀ خيرات و سعادات افاضه شده ؛ و جميع شقاوتهاى دنيا و آخرت و شرور اين عالم و عالم ديگر از قصور ذاتى و نقصان خود موجودات است .
و آنچه معروف است كه سعادت و شقاوت متعلق جعل جاعل نيست بلكه ذاتى اشياست ، در جانب سعادت بىاصل است ، چه كه سعادتْ مجعول و مفاض از جانب حق است ، و ذاتى از هر ذوات و ماهيتى از ماهيات را سعادتى نيست ، بلكه هلاك محض و شقاوت تامّ به حيثيت ماهيت رجوع كند . و در جانب شقاوت صحيح است ؛ زيرا كه شقاوت به ماهيت راجعْ و غير مجعول است ، براى آنكه دون مرتبۀ جعل است . و حديث معروف «السَّعيدُ سَعيدٌ في بَطْنِ أُمِّهِ ؛ وَالشَّقِيُّ شَقِيٌّ في بَطْنِ أُمِّهِ»(2)را معنى ديگرى است كه متعلق به علم اسماء و صفات است و ذكر آن متناسب نيست .
و چون بعد از بيان اين مطلب حق برهانى ، مظنّۀ شبهۀ ديگرى است ، و آن آن است كه در جانب خيراتْ عزلِ موجودات و در جانب شرورْ عزلِ قدرت واجبۀ قديمه مستلزم جبر و تفويض و آن خلاف مقرر است در مسلك عرفان و طريقۀ برهان ، دفع آن فرموده در لسان دليل بر مطلب سابق و تحقيق كيفيت آن به اينكه حق تعالى اولى به حسنات است از بندگان ، و آنها اولى به سيّئات هستند از ذات مقدس حق ؛ كه در اين اثباتِ اولويت
اثبات انتساب از طرفين است .
و اما بيان اولويت حق از بنده در خيرات و اصل انتساب آن به بندگان براى آن است كه نسبت خيرات به مبدأ المبادى نسبت وجود و بالذات است ، زيرا كه خيراتْ ذاتىِ وجود است ، و آن در واجبْ عينِ ذات و در ممكنْ به جعل و افاضه است ؛ پس اصل افاضۀ خيرات از واجب تعالى شأنه است ، و مرآت ظهور و مظهرِ آن ، ممكن است ؛ و آن نسبتِ ظاهريت و افاضه ، اتمّ از اين نسبتِ مظهريت و قابلى است . و اما در سيّئات و شرور به عكس است ؛ ليكن هر دو نسبت محفوظ است ؛ زيرا كه آنچه از حق مفاض است خيرات است ، و لازمۀ اين خيرات تخلّل شرور است به طريق انجرار و تبعيت ؛ پس بالعرض به او منتسب و بالذات از نقصان ذوات و قصور ماهيات است . چنانچه در آيۀ شريفه نيز به دو نظر اين دو معنى را فرمود : آنجا كه سلطان وحدت غلبه كرده و كثرات و نقايص را مضمحلّ فرموده ، فرمايد : (قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ)(1). و آنجا كه تخلّل كثرت را بالعرض ملاحظه فرموده و وسايط را مقرر داشته ، فرمايد : )مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ .. .((2)الآيه .
فصل در بيان آنكه حق تعالى سؤال نشود از آنچه بكند و ديگر موجودات سؤال شوند
بدانكه محققين از فلاسفه(3)گويند كه از براى فعل مطلق حق غايت و غرضى جز ذات مقدس و تجليات ذاتيۀ او نيست ؛ و ممكن نيست كه ذات مقدس در ايجاد اشيا جز ذات خود و ظهور و تجلى ذات مقدس خود غايت ديگرى داشته باشد ، زيرا كه هر فاعلى كه به قصد و غايتِ غيرِ ذاتْ ايجادى كند ، براى هر غايتى باشد ، ولو ايصال نفع و
رسيدن مثوبت به غير باشد و يا براى عبادت و معرفت يا ثنا و محمدت باشد ، متكمل به آن است و وجود آن برايش اولى از عدم آن است ؛ و اين مستلزم نقص و قصور و انتفاع است ، و آن بر ذات مقدس كامل على الاطلاق و غنىّ بالذات و واجب من جميع الجهات محال است .
پس ، در افعال او لِمّيّت و سؤال از لِمّيّت نيست و(لاَ يُسْأَلُ عَمّا يَفْعَلُ)(1). و اما ساير موجودات در افعال خود اغراض و مقاصد ديگر دارند غير ذات خود . پس ، عشاق جمال حق و مقربين و مجذوبين غايت افعالشان وصول به باب اللّه و رسيدن به لقاء اللّه و ساحت قدس الهى است . و ديگر موجودات به حسب كمال و نقص و شدت و ضعف خود غرض زايد بر ذات خود دارند .
و بالجمله ، چيزى كه كمال مطلق است و واجب بالذات است ، واجب من جميع الجهات است ؛ و چنانچه ذات مقدسش مبرا از لِمّيّت است ، افعالش نيز مبرا از لمّيتى وراى ذات است ، به خلاف ساير موجودات .
و ايضاً ، چون ذات مقدسش كامل مطلق و جميل على الاطلاق است ، كعبۀ آمال همۀ موجودات و غايت مقصد جميع سلسلۀ كاينات است ، و خود كعبۀ آمالى و غايت [و] مقصدى وراى خود ندارد ، چه كه ديگر موجودات ناقص بالذات و هر ناقصى مهروبٌ عنه است بالفطرة ، چنانچه هر كاملى مرغوبٌ فيه است ؛ پس غايت همۀ حركات و افعالْ ذات مقدس است ، و از براى خود ذات مقدّس غايتى جز خود نيست ف- )لا يُسْأَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ((2).
و ايضاً ، چون ذات مقدسش در غاية القصواى جمال و كمال است ، نظام دايرۀ وجود ، كه ظلّ آن ذات جميل است ، و در غاية القصواى كمال ممكن است ، و اين نظام كلى اتمّ نظامهاى متصوّر است ؛ پس سؤال از لمّيّت و غايت و غرض و فايده سؤالى از روى جهل و نقصان است ؛ چنانچه از ابليس لعين در هفت سؤال معروف واقع شده ، و حق تعالى به
طريق اجمال و مجادلۀ به وجه احسن از تمام آنها يك جواب داده(1). پس ، حق تعالى به واسطۀ غايت كمال فعلش مورد سؤال نبايد شود ؛ و ديگر موجودات مورد سؤال شوند به واسطۀ نقص آنها ذاتاً و فعلاً .
و ايضاً ، حق تعالى بهواسطۀ آنكه حكيم على الاطلاق است ، هر فعلى از او صادر شود در غايت اتقان است ، پس مورد سؤال نبايد شود ؛ به خلاف موجودات ديگر .
و ايضاً ، حق تعالى چون هر فعلى از وجود مقدسش صادر شود ، از حاقّ ذات و اصل حقيقت و صراح ماهيت اوست ، و ديگر موجودات چنين نيستند ؛ پس او فاعل بالذات است و سؤال به لمّيّت در او باطل است ؛ به خلاف ديگر موجودات . و چون اراده و مشيت و قدرت عين ذات مقدس اوست ، فاعليت بالذات در آن ذات مقدس عين فاعليت بالارادة و القدرة است ، و شبهۀ فاعليت بالطبع نيايد . و اين يكى از مباحث شريفهاى است كه در محل خود مبرهن است ، و به آن حل كثيرى از شبهههاى متكلمين مىشود در ابواب متفرقۀ معارف الهيه .
و از اين بيانات ارتباط اين جملهها كه در حديث شريف است و به طريق عليتِ هر يك براى ديگرى معلوم شود . پس ، چون فعل حق در كمال تمام و نظام اتمّ است ، سؤال نشود از آنچه كند ؛ و ديگران چون چنين نيستند سؤال شوند . و اين علت از براى آن است كه او اولى به حسنات باشد و بنده اولى به سيّئات باشد . و اين علت آن است كه هر چه سيّئات باشد از بنده باشد و هر چه حسنات باشد از حق باشد . و با بيانات ديگر نيز
اين ارتباط درست شود كه مذكور نشد . وَالْحَمْدُ للّه أَوّلاً وَآخِراً .
1) - ر .ك : الملل والنحل ، شهرستانى ، ج 1 ، ص 23 - 27 ؛ التفسير الكبير ، ج 2 ، ص 236 ؛ رشحات البحار ، الإنسان والفطرة ، ص 160 .
حديث سى و ششم [ صفات حق ]
الحديث السادس والثلاثون : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلى ثِقَةِ الإِسْلامِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الكُلَيْنيِّ ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدِ الطَّيَالِسِيِّ ، عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى ، عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ ، عَنْ أَبِي بَصِيرٍ ، قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - يَقُولُ : «لَمْ يَزَلِ اللّهُ عَزِّ وَجَلَّ رَبَّنَا وَالْعِلْمُ ذَاتُهُ وَلاَ مَعْلُومَ ، وَالسَّمْعُ ذَاتُهُ وَلاَ مَسْمُوعَ ، وَالْبَصَرُ ذَاتُهُ وَلاَ مُبْصَرَ ، وَالْقُدْرَةُ ذَاتُهُ وَلاَ مَقْدُورَ ؛ فَلَمَّا أَحْدَثَ الأَشْيَاءَ وَكَانَ الْمَعْلُومُ ، وَقَعَ الْعِلْمُ مِنْهُ عَلَى الْمَعْلُومِ ، وَالسَّمْعُ عَلَى الْمَسْمُوعِ ، وَالْبَصَرُ عَلَى الْمُبْصَرِ ، وَالْقُدْرَةُ عَلَى الْمَقْدُورِ» . قَالَ : قُلْتُ : فَلَمْ يَزَلِ اللّهُ مُتَحَرِّكاً؟ قَالَ : فَقَالَ : «تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ! إِنَّ الْحَرَكَةَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ بِالْفِعْلِ» قَالَ : فَقُلْتُ : فَلَمْ يَزَلِ اللّهُ مُتَكَلِّماً؟ قَالَ : فَقَالَ : «إِنَّ الْكَلاَمَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ لَيْسَتْ بِأَزَلِيَّةٍ ، كَانَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ وَلاَ مُتَكَلِّمَ»(1).
ترجمه : «ابوبصير گويد : شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : هميشه خداوند عزّ وجلّ پروردگار ما بود و حال آنكه علمْ ذاتش بود با آنكه معلومى نبود ؛ و شنوايى ذاتش [بود] با آنكه مسموع و چيزى كه شنيده مىشود نبود ؛ و بينايى ذاتش بود با آنكه ديده شدهاى نبود ؛ و توانايى ذاتش بود با آنكه مقدورى نبود ؛ پس چون ايجاد فرمود اشياء را و موجود شد معلوم ، واقع شد علم او بر معلوم ، و سمع او بر مسموع ، و بصر او بر مُبصَر ، و قدرت او بر مقدور . گفت عرض كردم "پس هميشه
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 107 ، «كتاب التوحيد» ، «باب صفات الذات» ، حديث 1 .
خداوند متحرك بود؟" فرمود : "خداوند برتر است از اين ؛ همانا حركت صفت حادثى است به ايجاد ." گفت گفتم : "پس هميشه خدا متكلم بوده؟" فرمود :
"كلام صفت حادثى است كه ازلى نيست ؛ بود خداوند عزّ وجلّ و حال آنكه متكلم نبود"» .
شرح : قوله : «لَم يَزَلِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ رَبَّنَا» به حسب ظاهر ربّنا خبر «زال» است ، و جملۀ :
«وَالْعِلْمُ ذاتُهُ» حال براى آن است ؛ ولى به حسب معنى سليس نيايد و مقصود حاصل نشود ؛ زيرا كه مقصود اثبات ازليت ربوبيت نيست ، بلكه اثبات ازليت علم است قبل از معلوم . و توان گفت از مجموع اين تركيب استفادۀ مقصود مىشود . و محتمل است كه «رَبُّنا» مرفوع باشد و تابع اسم «زالَ» باشد و خبر محذوف باشد ، و جمله «وَالْعِلْمُ ذاتُهُ» دلالت بر آن مىكند ، تقدير چنين شود : لَم يَزَلِ اللّه رَبُّنا عالِماً وَالْعِلْمُ ذاتُهُ . و محتمل است «زالَ» تامّه باشد و به مرفوع اكتفا كند ؛ و بنا [بر اين ] «زالَ ، يَزولُ» مىباشد ، نه «زالَ ، يَزالُ» ، كه ماضى «يَزال» ناقص است دائماً ، به خلاف «يَزولُ» كه تامّ است دائماً .
قوله : «وَكانَ الْمَعلومُ» «كان» تامّه است در اينجا . يعنى ، چون ايجاد كرد اشياء را و معلومْ موجود شد .
قوله : «مُحدَثَةٌ بِالْفِعْلِ» محتمل است «بالفعل» مقابل «بالقوّة» باشد ، و بالجمله معنى مصدرى باشد ؛ يعنى ، صفتى كه به ايجاد حاصل شود صفت حق نتواند بود . و در اين حديث مباحث شريفهاى است كه به مناسبت مقام بعضى از آن را مذكور مىداريم .
بدانكه در اين حديث شريف اشاره به عينيت ذات مقدس حق با صفات كماليۀ حقيقيه فرموده ، مثل علم و قدرت و سمع و بصر . و اين يكى از مباحث مهمّهاى است كه تفصيل آن خارج از طور اين رساله است . و ما اشاره به مذهب حق مطابق برهان متين حكما و طريقۀ اهل معرفت مىنماييم .
بدانكه در محل خود به وضوح پيوسته كه آنچه از سنخ كمال و از جنس جمال و تمام است ، راجع به عين وجود و اصل حقيقت هستى است ؛ و در دار تحقق جز يك اصل شريف كه سرچشمۀ تمام كمالات و منشأ تمام خيرات است نيست ، و آن حقيقت وجود است(1). و اگر جميع كمالات عين حقيقت وجود نباشد و به وجهى از وجوه در حاقّ اعيان از او جدايى و با او دوئيت داشته باشد ، لازم آيد دو اصل در دار تحقق محقق باشد ، و اين مستلزم مفاسد بسيار است . پس ، هر چه كمال است ، به حسب مفهوم و ماهيتْ كمال نيست ، بلكه به واسطۀ تحقق و حصول در متن اعيانْ كمال است ؛ و آنچه در متن اعيان و حاقّ نفس الامر محقق است ، يك اصل است و آن وجود است ؛ پس آنچه كمال است به يك اصل ، كه آن حقيقت وجود است ، رجوع كند .
و نيز به وضوح رسيده كه حقيقت وجودْ بسيطِ محض من جميع الجهات است ، و تركيب مطلقاً از ساحت قدس او مبرّاست ، مادامى كه به اصل صراحت ذات خود و خلوص حقيقت خود باقى باشد . و اگر از اصل حقيقت خود تنزل كند ، تركيب عقلى و خارجى ، به حسب مناسبت مَشاهد و منازل آن ، بر او طارى و عارض شود ؛ ليكن به حسب ذات بسيط و تركيبْ امر غريب عَرَضى است(2).
و از اين بيانات دو قاعدۀ شريفه استفاده شود :
يكى ، آنكه بسيط من جميع الجهات كل كمالات است به حيثيت واحده و جهت فارده ؛ و از همان حيثيت كه موجود است عالم و قادر و حىّ و مريد است ، و ساير اسماء و صفات جماليه و جلاليه بر او صادق است ؛ و عالم است از جهتى كه قادر است ، و قادر است از جهتى كه عالم است ، بدون اختلاف اعتبار حتى در عقل . و اما اختلاف مفاهيم اسماء و موضوعٌ له لغات ، كه مفاهيم عقليۀ لا بشرط است ، مربوط به اختلاف در حقيقت عينيه نيست ؛ و به وضوح رسيده كه مفاهيم مختلفۀ كمال از شىء واحد انتزاع مىشود ؛ بلكه به اين بيان سابق لازم است كه كل مفاهيم كماليه از حيثيت [واحده] انتزاع شود . و
اگر مفاهيم كمال از حيثيات مختلفه منتزع شود ، چنانچه در بعض ممكنات چنين است ، اين بالعرض است و از جهت تنزل حقيقت وجود و تشابُك آن با اعدام است بالعرض .
و قاعدۀ دوم ، آنكه آنچه كامل من جميع الجهات و صرف كمال و خير است بايد بسيط من جميع الجهات باشد . و نيز به تبع دو قاعدۀ ديگر استفاده شد كه آنچه در او تركيب راه دارد ، هر طور تركيبى باشد ، كامل از جميع جهات نيست و نقص و عدم نيز در او راه دارد ؛ و آنچه ناقص است بسيط مطلق نيست .
پس ، حق تعالى چون بسيط تامّ است و تركيب ، كه مستلزم امكان و فقر و تعلق به غير است ، مطلقاً در او راه ندارد ، كامل من جميع الجهات است و داراى جميع اسماء و صفات است ؛ و او اصل حقيقت و صريح ماهيت هستى است ، بدون آنكه وجود او مشوب به غير وجود و كمال او مشوب به غير كمال باشد ؛ پس صرف وجود است ، چه اگر غير وجود در او راه داشت ، شرِّ تراكيب ، كه عبارت از تركيب از وجود و عدم است ،
در او راه داشت ؛ پس صرف علم است و صرف حيات است و صرف قدرت است و صرف بصر و سمع و ساير كمالات است . پس ، درست شد فرمايش امام صادق عليه السلام : «وَالْعِلْمُ ذاتُهُ وَالْقُدْرَةُ وَالسَّمْعُ وَالْبَصَرُ ذاتُهُ» .
بدانكه حكماى الهى صفات حق تعالى را بر سه گونه تقسيم نمودهاند :
اول : صفات حقيقيه . و آن را به دو قسم منقسم نمودهاند : صفات حقيقيۀ محضه ، مثل حيات و ثبات و بقا و ازليت و امثال آن ؛ و صفات حقيقيۀ ذات الاضافة ، مثل علم و قدرت و اراده كه اضافه دارد به معلوم و مقدور و مراد . و اين دو نحو صفت را عين ذات دانند .
دوم : صفات اضافيۀ محضه . مثل مبدئيت و رازقيت و راحميت و عالميت و قادريت و امثال آن .
سوم : صفات سلبيۀ محضه . مثل قدّوسيت و فرديت و سبّوحيت و امثال آن . و اين دو نحو صفت را زايد بر ذات مقدس دانند ، و جميع سلوب را به سلب واحد ، كه سلب امكان است ، ارجاع كنند ؛ چنانچه جميع اضافات را به اضافۀ واحدۀ موجديت ارجاع نمايند ، و مبدأ اضافات را به اضافۀ اشراقيه و افاضۀ نوريه ارجاع كنند(1).
و اين تقسيمات و عينيت در صفات حقيقيه و زيادت در صفات اضافيه و سلبيه بهطورى كه ذكر كردند و برهان بر آن اقامه كردند پيش نويسنده تمام نيست و موافق برهان متين حِكمى و اعتبار صحيح عرفانى نيست ؛ زيرا كه اگر باب مفاهيم اسماء و صفات پيش آيد و نظر به كثرت مفهومى كنيم ، هيچيك از صفات را نبايد عين ذات بدانيم . و چنانچه اگر ذات را عين اوصاف اضافيه و يا سلبيه بدانيم لازم آيد كه حق تعالى محض اضافه و عين حيثيت سلبيه گردد ، همينطور اگر عين اوصاف حقيقيه دانيم ، لازم آيد حق تعالى نفس مفاهيم اعتباريه و معانى عقليه گردد! تعالى عَن ذلك . و اگر ملاحظۀ حقايق اوصاف و مصداق محقق اسماء و صفات را نماييم ، جميع اسماء و صفات اضافيه و حقيقيه عين ذات مقدس باشد ، و فرق بين «عالميت» و «عالم» و «قادريت» و «قادر» فقط در اعتبارات مفهومى است ؛ و جميع اوصاف اضافيه به رحيميت و رحمانيت ذاتيه رجوع كند ، حتى رازقيت و خالقيت و غير آن .
و اينكه جميع سلوب را به سلب امكان و اضافات را به اضافۀ واحده ارجاع نمودند و در اوصاف حقيقيه ارجاع به چيزى نكردند ، اگر باز نظر به مفاهيم اندازيم ، هيچيك از آنها به ديگرى ارجاع نشود ، نه در سلوب و اضافات و نه در اوصاف حقيقيه ؛ و اگر به حقايق نظر شود ، جميع اوصاف حقيقيّه نيز به حقيقت واحدۀ واجبه رجوع كند .
بالجمله ، تحقيق در باب اوصاف به لسان حكمت نظرى آن است كه اوصاف حقيقيه و اضافيه مطلقاً به حسب مفاهيم ، مختلف و هيچيك عين ذات مقدسه نيستند ؛ و به حسب حقيقت ، تمام عين ذات مقدس است .
1) - الحكمة المتعالية ، ج 6 ، ص 118 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 74 ؛ شرح المنظومة ، ج 3 ، ص 536 .
منتها از براى اوصاف دو مرتبه است : يكى ، مرتبۀ ذات و اوصاف ذاتيه است ، كه توان از آن انتزاع علم كرد و عالميت و قدرت و قادريت . و يكى ، مقام اوصاف فعليه است ، كه از آن نيز انتزاع مفهوم علم و عالميت و قدرت و قادريت توان كرد .
و اما اوصاف سلبيه ، از قبيل قدّوسيت و سبّوحيت ، و اسماء تنزيهيه ، آنها از لوازم ذات مقدس و ذات مقدس مصداق بالعرض است نسبت به آنها ؛ زيرا كه حق تعالى كمال مطلق است و كمال مطلق بالذات بر او صادق است ، زيرا كه اصل حقيقت اوست ، و از لوازم آن سلب نقايص است ؛ و كمالْ مصداق عرضى سلب نقص است .
و اهل معرفت و اصحاب قلوب مقام تجلى به «فيض اقدس» را مبدأ اسماء ذاتيه دانند ، و مقام تجلى به «فيض مقدس» را مبدأ اوصاف فعليه شمارند(1)؛ و تجلى به فيض مقدس را «غير» نمىدانند ، چنانچه «عين» نيز نمىدانند . و بحث در اطراف آن منجر مىشود به بحث از اسماء و صفات به طريقۀ آنها و از مقصد خارج مىشويم .
و بعضى صفات حق را به امور عدميه ارجاع كردند ، و «علم» را عبارت از عدم جهل و «قدرت» را عدم عجز دانستهاند . و در اهل معرفت كسى را كه ديدم اصرار به اين معنى دارد مرحوم عارف جليل ، قاضى سعيد قمّى(2)، است كه تبعيت از استاد خود ، كه ظاهراً مرحوم ملا رجبعلى(3)است ، نموده به بيانى كه در شرح توحيد مذكور
1) - شرح فصوص الحكم ، قيصرى ، ص 61 و 65 ؛ جامع الأسرار ، ص 682 - 683 ؛ مصباح الاُنس ، ص 322 - 328 .
2) - محمد سعيد بن محمّد مفيد قمى ، معروف به «قاضى سعيد» از بزرگان علماى نامدار شيعه و از عالمان به حديث و حكمت و فنون ادبيّه بهشمار مىرود و به «عرفان» تمايل بسيار داشت . وى از شاگردان ملاّمحسن فيض و ملاّ عبدالرزّاق لاهيجى و ملاّ رجبعلى تبريزى است . قاضى سعيد مدّتى در قم به قضاوت اشتغال داشت و به همين دليل به قاضى معروف شد . در سال 1103 ق در قم وفات يافت ، از آثار اوست : الأربعون حديثاً ، أسرار الصلاة ، حاشيه أثولوجيا ، حاشيه بر إشارات ، حقيقة الصلوة ، شرح توحيد الصدوق ، البوارق الملكوتية ، كليد بهشت .
3) - ملا رجبعلى تبريزى ( - 1080) از شاگردان ميرفندرسكى است . در فلسفه مشرب مشائى داشته و كتب بوعلى را تدريس مىكرده است . قاضى سعيد قمى و محمّد تنكابنى از شاگردان وى بودهاند . از اوست : كليد بهشت و رسالهاى به فارسى در اثبات واجب .
است(1). و ما در سالف زمان جواب برهان او را ، و همينطور جواب تمسكات او را به ظواهر بعض اخبار ، به وجه برهانى داديم(2).
و از مباحث شريفه كه در اين حديث شريف اشاره به آن فرموده علم قبل الايجاد است به معلولات خود در ازل ، كه محل خلاف عظيم است اصل آن و كيفيت آن كه آيا به طريق اجمال است يا تفصيل ؛ يا آيا زايد بر ذات است يا عين ذات ؛ يا قبل الايجاد است يا مع الايجاد ، كه تفصيل آن در كتب قوم موجود است(3). و ما به تحقيق مطلب پرداخته از ردّ و ايراد ساير اقوال صرفنظر مىكنيم .
بدانكه آنچه محقق است پيش ارباب برهان و اصحاب عرفان آن است كه در اين حديث شريف اشاره به آن فرموده كه علم به معلوم قبل از ايجاد در ازل است ، و آن عين ذات است .
و اشاره به اينكه علم او تفصيلى است فرموده به اينكه [بصير] به اشياء است در صورتى كه مُبصَرى نيست و سميع است در صورتى كه مسموعى نيست ، زيرا كه بصر و سمعْ شهود مبصَرات و مسموعات است تفصيلاً ؛ چنانچه واضح است .
و ايضاً ، اشاره به علم تفصيلى فرموده است آنجا كه فرمايد : «فَإذا أَحْدَثَ الأَشْيَاءَ وَكَانَ الْمَعْلُومُ ، وَقَعَ الْعِلْمُ مِنْهُ عَلَى الْمَعْلُومِ .. .» الحديث زيرا كه آن است كه بعد از ايجادْ علمْ تحقق تازه [پيدا] نكرده ، بلكه بعد از متحقق بودنْ وقوع بر معلول پيدا كرده . و ما پس از اين معناى وقوع علم بر معلوم را بيان مىكنيم .
1) - شرح توحيد الصدوق ، ج 1 ، ص 116 و 179 ، و ج 2 ، ص 513 ، و ج 3 ، ص 109 - 110 .
2) - ر .ك : مصباح الهداية إلى الخلافة والولاية ، المشكاة الاُولى، مصباح 23 - 25 ؛ تقريرات فلسفه، امام خمينى قدسسره ، ج 2 ، ص 132 - 139 .
3) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 6 ، ص 176 - 290 ؛ المبدأ والمعاد ، ص 89 - 124 ؛ شرح المنظومة ، ج 3 ، ص 572 - 602 .
و اما بيان اين مطلب شريف ايمانى به طريق محققين فلاسفه آن است كه پس از آنكه در فصل سابق بر اين معلوم شد كه حق تعالى صرف وجود و صرف كمال است ، و صرف وجود با بساطت و وحدت تامّهاى كه دارد جامع جميع كمالات و مستجمع همۀ وجودات است به نحو كمال ، و آنچه از حيطۀ وجود او بيرون است عدم و نقص و قصور است و بالجمله لاشيئيّت است ، و نسبت ديگر مراتب وجود به آن ذات مقدس نسبت نقص به كمال است ، و علم به كمال مطلق علم به مطلق كمال است بدون نقص و قصور ، و اين عينِ كشف تفصيلى كلى بسيط است با آنكه از حيطۀ علم او ذرهاى از موجودات خارج نيست ازلاً و ابداً ، به هيچ وجه كثرت و تركيب در آن راه ندارد(1).
و اما به طريقۀ عرفا ، حق تعالى مستجمع جميع اسماء و صفات است در مقام حضرت «واحديت» و مقام جمع اسمائى ، و اعيان ثابتۀ جميع موجودات از لوازم اسماء الهيه است در حضرت جمع قبل از ايجاد در ازل ، و تجلى مطلق ذات از مقام احديت و غيب هويتْ كشف جميع اسماء و صفات و لوازم آن است ، كه اعيان ثابتۀ جميع موجودات است ، به تجلى واحد و كشف بسيط مطلق ؛ پس به عين كشف علمىبه تجلى «فيض اقدس» كشف ذات و اسماء و صفات و اعيان شود بدون آنكه كثرت و تركيبى تخلل كند(2).
و اين دو طريقه در غايت اتقان و متانت و شموخ است ، ولى به واسطۀ آنكه در كمال دقت است و مبتنى بر اصول كثيره است ، از فلسفه و اصطلاحات اهل اللّه و اصحاب قلوب ، تا آن مقدمات حاصل نباشد و انس تامّ و تمام و مزاولت بسيار و حسن ظن كامل به علماء باللّه نباشد ، از اين بيانات چيزى حاصل نيايد و تحير بر تحير افزايد . و از اين جهت به بيانى سادهتر و نزديك به افهامِ عامّه مطلب را پرداختن اولى است .
پس گوييم كه علّيت و مبدئيت واجب الوجود - تعالى شأنه - مثل عليت فاعلهاى
طبيعى نيست كه مواد موجوده را با هم تركيب و تفصيل كنند ، مثل نجار كه در مادۀ موجوده تغييراتى مىدهد و تركيب و تفصيلى مىدهد ، و چون بنّاء كه تركيب مواد موجوده را مىكند ، بلكه حق تعالى فاعل الهى است كه اشياء را به نفس اراده بدون سابقه موجود مىكند و نفس علم و ارادهاش علت ظهور و وجود اشياء است ؛ پس دار تحقق در حيطۀ علم اوست و به اظهار او از مكامن غيب هويت ظاهر شود : (وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ)(1).
گويند : صفحۀ اعيان نسبت به ذات مقدس حق - جلّ جلاله - مثل نسبت اذهان است به نفس انسانى ، كه به نفس اراده ايجاد كند و اظهار آنچه در غيب هويت است نمايد(2). پس جميع دايرۀ تحقق در حيطۀ علم است و از آنجا ظاهر گردد و بدانجا عود كند : ف- (إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)(3).
و به بيان واضحترى ، علم به سبب و علت تامّۀ شىء مستلزم علم به شىء است ؛ مثلاً منجّم كه علم به خسوف و كسوف در ساعت فلان و روز فلان پيدا مىكند ، به واسطۀ علم به اسباب است ، زيرا كه حركات شمس و قمر و ارض را ضبط نموده و با ضبط حركاتْ وقتِ فاصله شدن زمين را بين شمس و قمر و فاصله شدن قمر را بين زمين و شمس به دست مىآورد ، و اگر ضبطش صحيح باشد ثانيهاى تخلف نكند . و چون جميع سلسلۀ اسباب و مسبَّبات منتهى شود به ذات مقدس مبدأ المبادى ، و حق تعالى علم به ذات خود كه سبب جميع موجودات مىباشد دارد ، از حيث آنكه سبب است علم به مسبّبات نيز دارد .
و [از] اين وجوه مذكوره هر كس به حسب نشئۀ خود يكى را اختيار مىنمايد . و بعضى از آن از بعضى ديگر امتن و وافىتر است به تمام مقصد .
يكى از مباحثى كه در باب اسماء و صفات حق - جلّ و علا - مورد بحث بين فلاسفۀ عظام است اثبات «سمع» و «بصر» است از براى حق تعالى ، كه جمهور حكما و متكلمين ارجاع نمودند سمع و بصر را به «علم»(1)؛ و شيخ جليل اشراقى علم را ارجاع فرموده به بصر و سمع(2). هر يك به بيانى كه ذكر آن خروج از طور اختصار است . و ما بيان مسلك و مذهب فحل را مىنماييم به يك بيانى كه در مطلق اسماء و صفات ، حق واضح گردد .
بدانكه بسيارى از فلاسفه و اكابر براى اهمال بعض حيثيات بعضى از اسماء و صفات را به بعضى ديگر ارجاع نمودند ؛ چنانچه معروف و مسلّم بين آنها آنست كه «ارادۀ» حق تعالى عبارت است از «علم» به صلاح و نظام اتمّ(3). و مثل اختلاف در باب «سمع» و «بصر» و «علم» و ارجاع هر يك به ديگرى ؛ چنانچه مذكور شد . و اين مطلب خلاف تحقيق و از اهمال حيثيات است ؛ زيرا كه اگر مقصود از اينكه اراده به علمِ به صلاح راجع است ، يا علم به سمع ، يا سمع به علم ، راجع است آن است كه حق تعالى داراى اراده نيست و داراى سمع و بصر نيست ، بلكه همان «علم» را به اسم اراده و سمع و بصر خواندهاند . اين مطلبى است بس باطل و تقوّلى است بس فضيح ، زيرا كه لازم آيد كه حق تعالى مبدأ وجود باشد بدون اراده و اختيار .
علاوه بر آنكه ميزان در باب اتصاف حق به اوصاف كماليه آن است كه آن صفت صفت كمال باشد براى موجود بَما أَنَّهُ موجود ، و بالجمله ، صفتْ نفس حقيقت وجود
باشد و از كمالات اصل ذات وجود باشد ؛ و شك نيست كه «اراده» از صفات كماليۀ حقيقت مطلقۀ وجوديه است ؛ لهذا وجود هر چه تنزل به منازل سافله وصف نِعال كند ، اراده در او ضعيف گردد ، تا آنجا رسد كه اراده را از آن بهكلى سلب كنند و او را جمهور داراى اراده ندانند ؛ مثل طبايع از قبيل معادن و نباتات . و هر چه رو به كمالات و افق اعلى تصاعد كند ، اراده در او ظاهرتر گردد و قوىتر شود ؛ چنانچه در سلسلۀ موجودات طبيعيه مىبينيم كه از مقام هيولى و جسم و عنصر و معدن و نبات كه گذشت ، اراده و علم در آن ظاهر گردد ؛ و هر چه رو به بالا رود ، اين جوهرۀ شريفه كاملتر گردد ؛ حتى آنكه انسان كامل داراى ارادۀ كاملهاى است كه به نفس اراده انقلاب عنصرى به عنصرى كند و عالَم طبيعت خاضع در تحت ارادۀ اوست . پس ، كشف كنيم كه «اراده» از صفات كماليۀ وجود و موجود بِما أنَّهُ موجود است . و اين حقيقت را براى ذات مقدس حق اثبات كنيم بدون آنكه ارجاع كنيم به حقيقت ديگر . و همينطور «سمع» و «بصر» نيز به حسب تحقيق حقيق به تصديق از كمالات موجود مطلق است ؛ و حقيقت سمع و بصر متقوّم به آلات جسمانيه و از علوم مقيده به آلات و ادوات نيست ، بلكه احتياج به آلات در «ظهور» سمع و بصر نفس است در عالم طبيعت و مُلك بدن ؛ چنانچه در «علم» نيز به حسب ظهور در مُلك طبيعت احتياج به اُمّ الدِماغ دارد ، و اين از نقص عالم طبيعت و مُلك است نه نقص علم . و سمع و بصر حقايق عالم غيب را مىبيند و كلام ملكوتى ملائكه و روحانيّين را مىشنود ؛ چنانچه موسى كليماللّه كلام حق را در مناجات مىشنيد ، و رسول ختمى مكرم با ملائكه تكلم مىفرمود و جبرئيل را به صورت ملكوتى مىديد ، و هيچ گوشى آن را نمىشنيد و چشمى آنها را نمىديد ، با آنكه با جناب رسول در حين نزول وحى در يك مجلس بودند .
بالجمله ، سمع و بصر نيز از علومى هستند كه زايد بر اصل علم و غير حقيقت علم هستند و از كمالات مطلق وجود هستند . پس اثبات آنها براى حق تعالى كه مبدأ اصل وجود و سرچشمۀ كمال هستى است لازم است .
و اگر مقصود آنان كه اراده و سمع و بصر را به علم ، يا علم را به آنها ، ارجاع كنند
آن است كه علم و اراده به حيثيت واحده براى حق ثابت ، و سمع و بصر و علم در ذات مقدس حق حيثيات مختلفه ندارند ، اين مطلبى است حق و موافق برهان ؛ ولى اختصاص به اين اوصاف وجهى ندارد ، بلكه مطلق اوصاف به حقيقت وجود صرف راجع است . و اين معنا منافات ندارد با اثبات اوصاف مختلفۀ متكثره براى ذات حق ؛ بلكه مؤكد آن است ، زيرا كه به وضوح پيوسته كه هر چه وجود به وحدت نزديكتر باشد و از افق كثرت بعيدتر و مبراتر باشد ، جامعتر است نسبت به اسماء و صفات ، تا آنكه به صرف وجود و حقيقت بسيطۀ واجبه ، جَلَّتْ عَظَمَتُه و عَظُمَتْ قُدْرَتُه ، رسد كه غايت وحدت و بساطت است و مستجمع جميع كمالات و جامع تمام اسماء و صفات است و تمام مفاهيم كمال و معانى جلال و جمال بحقيقت بر او صدق كند و صدق آنها بر ذات مقدس احقّ و اولى است به جميع مراتب احقّيت و اولويت .
و اجمال بيان آنكه وحدت هر چه اقوا و اتمّ شد ، صدق مفاهيم كمال بيشتر گردد و اسماء و صفات افزايش يابد . و به عكس ، هر چه موجود به افق كثرت نزديكتر باشد ، مفاهيم كمال به آن كمتر صدق كند ، و صدق آن نيز بر آن ضعيفتر و نزديكتر و شبيهتر به مجاز باشد . [و اين به علت] آن است كه وحدت مساوق با وجود و از كمالات موجود بما هو موجود است ؛ و معنى «مساوق» در اين حال اين است كه در مفهومْ «وجود» و «وحدت» گرچه مخالف هستند ، ولى در خارجْ حقيقت وجود عين حقيقت وحدت است . چنانچه كثرت در هر جا بار اندازد ، نقص و عدم و شرّ و ضعف و فتور بار اندازد . و از اين جهت است كه هر چه وجود تنزل به منازل نقص كند ، كثرت از تمام مراتب وجود بيشتر است .
و مقام ربوبيت و ساحت مقدس كبريايى - جلّ و علا - كه صرف وجود است ، صرف وحدت و بساطت است و در او كثرت و تركيب به هيچ وجه راه ندارد .
و در سابق اشاره كرديم به اينكه وجود اصل حقيقت كمال و سرچشمۀ جلال و
جمال است(1)، پس صرف وجودْ صرف وحدت و صرف كمال است ؛ پس صرف وحدت نيز صرف كمال است ؛ پس آنچه وحدتش در اعلى مرتبه باشد ، جميع اسماء و صفات و كمالات بر او صادق است ، و صدق هر يك بر او احقّ و اولى است . و به عكس ، هر چه به كثرت نزديك شود ، نقص در او زياد شود و صدق مفاهيم كمال و اسماء و صفات بر او ناقص آيد ، و كيفيت صدق آنها نيز ضعيف شود .
پس ، حق تعالى - جلَّ جلاله - داراى جميع كمالات و مستجمع جميع اسماء و صفات است بدون آنكه يكى از آنها به ديگرى راجع باشد ؛ بلكه هر يك به حقيقت خود بر ذات مقدسش صادق باشد : سمعش و بصرش و ارادهاش و علمش همه به معانى حقيقيه است بدون آنكه كثرت در ذات مقدس به وجهى از وجوه لازم آيد ؛ فَلَهُ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَالأَمْثَالُ الْعُلْيَا وَالْكِبْرِيَاءُ وَالآلاَءُ(2).
بدانكه بهطورى كه سابق اشاره به آن شد حق تعالى با علم بسيط ذاتى و كشف واحد ازلىْ جميع موجودات بما أنّها موجودات و جهات وجوديۀ كماليه از جهت كمال براى ذات مقدسش معلوم و منكشف است . و اين كشف در عين بساطت و وحدتِ تامّ تفصيلى است بهطورى كه ذرهاى از سموات ارواح و اراضى اشباح ازلاً و ابداً از حيطۀ علم او خارج نيست . و اين علم و كشف در ازل است و عين ذات مقدس است ؛ و معلوماتْ به تعينات و حدودات ، كه برگشت به عدم و نقص كند ، پس از ايجادْ تحقق بالعرض پيدا كند و متعلق علم بالعرض شود ؛ و اين تعلق بالعرض پس از ايجاد است . و به اين معنى اشاره فرموده است در اين حديث شريف آنجا كه فرمايد : «فَلَمّا أَحْدَثَ الأَشْيَاءَ وَكَانَ الْمَعْلُومُ ، وَقَعَ الْعِلْمُ مِنْهُ عَلَى الْمَعْلُومِ» .
و محتمل است كه اين عبارت اشاره به علم فعلى كه به تجلى «فيض مقدس» حاصل مىشود باشد . و مقصود از «معلومات» معلومات بالذات كه هويات وجوديۀ متعلقه به فيض مقدّس و تجلى ظهورى نورى است باشد .
پس ، بر احتمال اوّل حاصل عبارت اين شود : فَلَمّا تَجَلَّى بِفَيْضِهِ الْمُقَدَّسِ وَظَهَرَ الْكَوْنُ بِالْعَرَضِ ، وَقَعَ الْعِلْمُ عَلَى الْمَعْلومِ . أَيْ ، ظَهَرَ الْفَيْضُ فِي مِرْآةِ الْمُسْتَفيضِ بِالْعَرَضِ(1).
و بنا بر احتمال دوم چنين شود : فَلَمّا تَجَلّى بِفَيْضِهِ الْمُقَدَّسِ وَظَهَرَ وُجودُ الْكَوْنِ بِالذّاتِ ، أَيْ بِلا حَيْثِيَّةٍ تَقْييدِيَّةٍ ، وَقَعَ الْفَيْضُ عَلَى الْمُسْتَفيضِ بِالذّاتِ(2).
و بنا بر هر دو تعبير ، اين تجلى به فيض مقدس در تحت حوادث زمانيه و تغييرات نيست و ايجاد حق تعالى مبرا و مقدس است از شايبۀ حدوث و تغيير ، بلكه تعين و تحديد ؛ و چنانچه علم ذاتى بسيط من جميع الجهات و محيط به تمام حيثيات است ، علم فعلى ، كه آيۀ حقيقى حق و ظهور علم ذاتى و مرآت آن است ؛ بسيط تامّ و واحد مطلق است و محيط به جميع دايرۀ تحقق است بدون آنكه در او تعين و تجددى و تركيبى باشد . غايت امر آنكه آن متقوم بالذات به ذات مقدس كبريايى و نفس تعلق محض است ، و از اين جهت فانى در تحت كبرياى حق و نفس حضور در محضر ذوالجلال است ، و از اين راه آن را علم حق مىدانند ؛ چنانچه نفس ايجادِ نَفس ناطقه حقايق عقليه را در عالم عقل ، و مُثُل خياليه را در لوح خيال ، علم فعلى نفس است و فانى در ذات آن .
و حكما گفتهاند : نسبت صفحۀ نفس الامر به حق ، مثل نسبت صور علميه است به نفس(3). و به واسطۀ اين احاطه و سعه و بساطت و نفوذ گفتهاند حق تعالى جزئيات را به
علم كلى عالم است ؛ يعنى ، جزئيت و مُحاطيت و محدوديت در معلومْ اسباب محدوديت در علم نشود ؛ پس علمْ محيط و قديم و ازلى و غير متغير است ، و معلومْ محاط و محدود و حادث و متغير است . و غير عارف به اسلوب كلام آنها گمان كرده كه آنها علم به جزئيات را نفى كردند(1)، و كلّيت و جزئيت را به معناى متداوله در عرف منطقيين و لغويين حمل كردند ؛ غافل از آنكه در اصطلاح اهل معرفت به معناى ديگر است . و اهل نظر نيز گاهى از آنها تبعيت كردند . بلكه اين معنا را از اهل معرفتْ حكما اخذ كردهاند در باب علم واجب الوجود جَلَّ اسْمُه و تعالى شَأنُهُ .
ميزان در صفات ثبوتيه براى ذات مقدّس واجب - جَلَّ اسْمُه - و صفات سلبيه آن است كه هر صفت كه [از] اوصاف كماليه و از نعوت جماليه است براى اصل حقيقت وجود و صرف ذات هستى ، بىتعين آن به لباس تعينى و بدون تطوّر آن به عالَمىدون عالمى ، و بالجمله [آنچه] به عين هويت هستى و ذات نوريۀ وجوديه رجوع كند ، از صفات لازم الثبوت و واجب التحقق است براى ذات مقدس - تعالى شأنُه - . زيرا كه اگر ثابت نباشد ، لازم آيد يا ذات مقدس صرف وجود و محض هستى نباشد ؛ يا صرف وجودْ محض كمال و صرف جمال نباشد . و اين هر دو در مشرب عرفان و مسلك برهان باطل است ؛ چنانچه در محالّ خود مقرر است(2).
و هر صفت و نعتى كه براى موجود ثابت نشود مگر پس از تنزل آن به منزلى از منازل تعينات و تطور آن بهطورى از اطوار تقييدات و تعانق آن با مرتبهاى از مراتب قصور و تلازم آن با حدّى از حدود فتور ، و بالجمله آنچه از ذات هستى نباشد و به حدود و ماهيات رجوع كند ، از صفات لازم السلب و ممتنع التحقق است در ذات كامل
على الاطلاق . زيرا كه ذات كامل مطلق و صرف وجود چنانچه مصداق صرف كمال است مصدوقٌ عليه سلب نقايص و حدود و اَعدام و ماهيات است .
و اينكه مشهور بين محققين است كه صفات سلبيه رجوع به سلب واحد كند ، كه آن سلب امكان است(1)، در نظر نويسنده درست نيايد ؛ بلكه چنانچه ذات مقدس مصداق ذاتى تمام صفات كمال [است] و هيچيك به ديگرى رجوع نكند - چنانچه قبل از اين به وضوح پيوست - همينطور مصداق بالعرض و مصدوقٌ عليه سلب هر يك از نقايص نيز هست . و نتوان گفت كه اعدام و نقايص حيثيت واحده هستند و لا مَيْزَ فى الْأعدام ، زيرا كه اگر به حسب متن واقع و نفس الامر ملاحظه شود ، چنانچه عدمِ مطلقْ حيثيت واحده و مع ذلك كل اعدام است ، وجود مطلق نيز حيثيت واحده و كل كمالات است ؛ پس در اين نظر كه ملاحظۀ «احديت» و غيب الغيوب است صفتى ثابت نتوان كرد - نه صفات حقيقيۀ ثبوتيه و نه صفات سلبيّه جلاليه . ولى در نظر ديگر كه ملاحظۀ مقام «واحديت» و جمع اسماء و صفات است ، چنانچه صفات ثبوتيۀ كماليه متكثرند هر صفت كمالى را سلبِ صفتِ نقص ، كه مقابل با آن است ، لازم مىباشد ؛ و ذات مقدس به آن جهت كه مصداق بالذات «عالِم» است ، مصداق بالعرض ليس بجاهل است ؛ و چون «قادر» است ليس بعاجز است . و چنانچه در علم اسماء مقرر است كه از براى اسماء [و صفات ثبوتيه] محيطيت و مُحاطيت و رياست و مرئوسيت است ، از براى اسماء و صفات سلبيه نيز بالتبع اين اعتبارات مىباشد .
بالجمله ، پس از آنكه معلوم شد ميزان صفات ثبوتيه و سلبيه ، مىتوان فهميد كه حركت ، كه متقوّم به قوّه و هيولى است و حدوث و تجدد در اصل ذات آن است ، در ذات مقدس كبريايى - جلَّ و علا - راه ندارد .
1) - مجموعۀ مصنّفات شيخ إشراق ، ج 1 ، ص 189 ؛ شرح حكمة الإشراق ، قطب الدين شيرازى ، ص 314 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 6 ، ص 118 .
و «تكلم» به اين معنى عرفى و مفهوم متعارف كه مورد سؤال راوى است صفت محدثۀ متجددهاى است كه ذات حق تعالى منزه و مبرا از آن است . و اين منافات ندارد با اثبات كلام و تكلم ذاتى از براى حق تعالى در مقام ذات ، به يك معناى مقدس از تجدد و مبراى از حدوث .
و اجمال اين مطلب شريف آنكه حقيقت «تكلم» متقوّم به خروج كلام از مخارج مخصوصه نيست . و اين تقيد و انصرافى كه در عرف لغت و متعارف جمهور است از انس و عادت به ضميمۀ اوهام و افكار ناشى است ؛ و الاّ اصل معانى تقيد و تعينى ندارد .
«علم» عبارت از صرف دانش و ظهور شىء لَدى العالِم است ، و مقيد به آن نيست كه با آلات ماديه ، مثل دِماغ ، يا معنويه ، مثل حسّ مشترك يا لوح خيال مثلاً ، ادراك شود . اگر فرض كنيم يكى با دستش يا پايش علم به چيزى پيدا كند يا چيزى را بشنود يا ببيند ، علم و سمع و بصر بر آنها صادق است ؛ و همينطور اگر كسى در عالم خواب ببيند و بشنود و تكلم كند و احساس كند ، تمام اين معانى بر آنها بىشائبۀ مجاز صادق است ؛ با
آنكه هيچيك از اين آلات مخصوصۀ محسوسه به كار نيفتاده . پس ميزانْ نفس ادراك مخصوص است در صدق اين معانى و مفاهيم .
و حقيقت «تكلم» اظهار مكنونات خاطر است و ابراز ما فى الضمير است بدون آنكه آلت مخصوصه در آن مدخليت داشته باشد . فرضاً كه به حسب لغت و عرف هم مَجاز باشد ، در معانى و حقايق اين تقيدات نيست و به حسب عقل صادق است . و ما در باب اسماء و صفات بحث لغوى نداريم ، و مقصود اثبات نفس حقايق است گرچه لغت و عرف با آن مساعد نباشد . پس ، گوييم كه حقيقت «كلام» اظهار ما فى الضمير است ، چه با آلات حسيه يا غير آن باشد ، و چه كلام از مقولۀ صوت و لفظ و هواى خارج از باطن باشد يا نباشد . و «كلام» به حسب اين حقيقت از اوصاف كماليۀ وجود است ، زيرا كه ظهور و اظهار از حقيقت وجود و به حقيقت وجود است ؛ و هر چه وجود رو به كمال و قوّت رود ، ظهور و اظهارش بيشتر گردد ، تا به افق اعلى و مقام اَسناى واجبى رسد كه نور الانوار و نور على نور و ظهور على ظهور است ، و به فيض مقدس اطلاقى و كلمۀ «كُن» وجودى اظهار آنچه در غيبِ مقامِ واحديت دارد كند ، و به فيض اقدس و تجلى ذاتىِ
احدى اظهار غيب مطلق و مقام لامقامى احديت فرمايد . و در اين تجلى احدى متكلمْ ذات مقدس احدى ، و كلامْ فيض اقدس و تجلى ذاتى ، و سامعْ اسماء و صفات [است] ؛ و به نفس آن تجلى ، تعينات اسماء و صفات اطاعت نموده تحقق علمى پيدا كنند . و در تجلى واحدى به فيض مقدس ، متكلمْ ذات مقدس واحدى مستجمع جميع اسماء و صفات ، و كلامْ نفس تجلى ، و سامع و مطيع در تحققْ اعيان علميۀ لازمۀ اسماء و صفات [است] كه به امر «كُن» تحقق عينى پيدا كنند : فَإذا قالَ لِكُلِّ عَيْنٍ أَرادَ إيجادَها : كُنْ ، فَيُطيعُ الأمْرَ الإِلهيَّ ، فَيَكُونُ وَيَتَحَقَّقُ(1).
و شواهد سمعيه در اين باب بسيار است كه به ذكر آنها نپرداختيم . وَالْحَمْدُللّه أوَّلاً وَآخِراً .
1) - «پس هر گاه به چيزى كه ارادۀ تحقق آن را كرده است بگويد : باش . آن چيز فرمان الهى را اطاعت كرده موجود و محقق گردد» .
حديث سى و هفتم [ معرفت خدا و رسول و اُولى الأمر ]
الحديث السابع والثلاثون : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلى مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَمَّنْ ذَكَرَهُ ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ ، عَنِ الْفَضْلِ بْنِ السَّكْنِ ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - قَالَ : «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليه السلام : اعْرِفُوا اللّهَ بِاللّهِ ، وَالرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ ، وَأُولِي الأَمْرِ بِالأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ»(1).
ترجمه : «فرمود حضرت صادق - عليه السلام - كه حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود : "بشناسيد خدا را به خدا ؛ و رسول را به رسالت ؛ و صاحب امر را به امر به معروف و عدالت و نيكويى نمودن"» .
شرح : «عرفان» و «علم» و «شناسايى» و «دانايى» فرق واضح دارند ؛ و گويند : «علم» در اصل لغت مخصوص به كليات است ؛ و «معرفت» مخصوص به جزئيات و شخصيات(2). و گويند : «عارف» باللّه كسى است كه حق را به مشاهدۀ حضوريه بشناسد ؛ و «عالم» باللّه كسى است كه به براهين فلسفيه علم به حق پيدا كند .
و بعضى گويند : علم و عرفان از دو جهت تفاوت دارند : يكى از جهت متعلَّق ؛ چنانچه
ذكر شد . و ديگر ، در «معرفتْ» سابقۀ فراموشى و نسيان مأخوذ است ؛ پس چيزى را كه ابتدائاً ادراك به آن متعلق شد ، گويند «علم» به او حاصل شد ؛ و چيزى را كه معلوم بوده و نسيان شد و ثانياً مورد ادراك شد ، گويند : «معرفتْ» به آن حاصل شد(1). و عارف را از آن جهت «عارف» گويند كه متذكر اكوان سالفه و نشآت سابقه بر كَون مُلكى و نشئۀ طبيعى خود شود . و بعضى از اهل سلوك مدعى تذكر عالَم «ذَرّ» هستند ، و گويند : اگر حجاب طبيعت كه موجب اين غفلت و نسيان است از پيش چشم سالك برداشته شد ، متذكر عوالم سابقه مىشود(2).
و بعض از اهل ذوق مىگفت : حقيقت معراج معنوى و روحانى تذكر ايام سلف است .
ما وقتى كه به قهقرا متوجه احوال سابقۀ خود شويم ، به اختلاف اشخاص ، هر كس تا وقتى از اوقات زندگانى خود را به ياد مىآورد و متذكر مىشود : يكى تا هفت سالگى ، يكى تا پنج يا سه سالگى ؛ و كمتر از اين نادر است كه كسى متذكر شود ؛ از شيخ الرئيس نقل كنند كه مدعى آن بوده كه اوّل زمان تولدش را به خاطر داشته! مىگفت : ممكن است از اين بيشتر متذكر شد ؛ مثلاً متذكر ايامىشود كه در رحم مادر يا در صلب پدر بوده ، و همينطور جميع تطوراتى كه در مُلك نموده متذكر شود ، تا به قهقرا متذكر شود اكوان عالم [تا] ملكوت اعلى و جبروت را تا جبروت اعلى ، تا آنكه منتهى شود به تذكر از نشئۀ علم ربوبى ، و اين تذكر حقيقت معراج است و غايت عروج روحانى است(3)، انتهى بيانه .
و اين مطلب خود اگر فى نفسه صحيح باشد ، ولى حقيقت معراج عبارت از اين رجوع قهقرايى بودن در مشرب رحيق عرفان درست نيايد و در مسلك اصحاب قلوب صحيح ننمايد .
بلكه حقيقت معراج روحانى عبارت است از حركت معنويۀ انعطافيه كه با آن تتميم
شود دايرۀ وجود و رجوع شود به عالم غيبْ جميعِ ما فى سلسلة الشهود . و اين در قوس صعودى و حركت انعطافى صورت گيرد . و اين حركت رجوعى قهقرايى خلاف سنّهاللّه جاريه است در موجودات ، و بالخصوص در انبيا و خاصه در خاتم آنها ، صلوات اللّه عليه و آله و عليهم اجمعين . و اينطور از سلوك شبيه مجذوبيت يك صنف از ملائكۀ مُهَيَّمۀ متحيره در ذات ذوالجلال است كه غفلت از كثرات به كلّى دارند و ندانند كه آدمى
و عالمى خلق شده .
و شيخ عارف كامل شاه آبادى - روحى فداه - مىفرمود : حالت روحى حضرت آدم - عليه السلام - اين بود كه توجه به مُلك خود نكند و مجذوب عالم غيب و مقام قدسى باشد ؛ و اين حركتْ آدم - عليه السلام - را از آدميت سلب مىكرد ؛ پس حق تعالى شيطان را بر او مسلط فرمود تا او را متوجه به شجرۀ طبيعت كند و از آن جاذبۀ ملكوتى او را به مُلك منصرف كند .
قوله علیه السلام : - وَالعَدلِ وَالإِحسَانِ - ظاهر آن است كه اين دو عطف باشند بقوله : «الأَمْرِ بِالمَعرُوفِ» . يعنى ، إعْرِفوهُمْ بِالأمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَبِالْعَدْلِ وَالإِحْسانِ . و محتمل است عطف باشند بقوله : «المَعرُوفِ» . يعنى ، إعْرِفوهُمْ بِالأمْرِ بِالْمَعْروفِ وَبِالأمْرِ بِالْعَدْلِ وَالإحْسانِ .
بدانكه در شرح اين حديث شريف و معنى «اعْرِفُوا اللّهَ بِاللّهِ» علماى اعلام - رضوان اللّه عليهم - هر يك به مناسبت مسلك علمىخود يا مشرب حِكمىخويش بياناتى نمودند ؛ و ما به طريق تلخيص بعضى از آنها را براى تبرك به كلام بزرگان ذكر مىكنيم :
اول ، آن است كه جناب ثقهالاسلام ، كلينى - رضوان اللّه عليه - فرمودند . و ملخّص آن اين است كه خداى تعالى ابدان و ارواح و انوار را خلق فرموده : و خود متفرد در خلق آنهاست ، كسى را شركت در آن نيست ؛ و شبيه به هيچيك از آنها نيست . پس ، هر كس حق را تشبيه كند به يكى از اينها ، خدا را به خدا نشناخته ؛ و اگر تنزيه كند حق را از
شباهت آنها ، حق را به حق شناخته(1). انتهى .
و غريب آن است كه حضرت صدر المتألّهين - قدّس سرّه - اين كلام را از تتمه حديث دانسته و توجيهات طولانى از آن فرموده مطابق مسلك خود(2).
دوم ، آنست كه شيخ صدوق - رضوان اللّه عليه - فرموده . و حاصل آن چنان است كه معنى معرفت ما خدا را به خدا ، آن است كه اگر ما حق را به عقول خود بشناسيم ، حق تعالى واهب آنهاست ؛ و اگر به انبيا و حجج - عليهم السلام - بشناسيم ، حق آنها را بعث فرموده و حجت قرار داده ؛ و اگر به نفوس خود بشناسيم ، خداوند خالق آنهاست(3).
سوم ، آن است كه جناب صدر المتألّهين اشاره به آن فرمودند . و آن آن است كه طريق معرفت حق تعالى دو نحوه است : يكى به مشاهده و صريح عرفان است ؛ و دوم طريق تنزيه و تقديس است . و چون طريقۀ اوّل ممكن نيست ، مگر براى انبيا و كمّل ، از اين جهت طريق دوم را در حديث فرمودند(4). انتهى .
و اين تفسير ايشان مبنى بر آن است كه كلام شيخ كلينى را جزو حديث شريف و تفسير حضرت صادق - عليه السلام - از كلام حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - دانستهاند .
چهارم ، آن است كه جناب محقق فيض - عليه الرحمة - تفسير فرمودند . و حاصل آن اين است كه از براى هر موجودى ماهيتى و وجودى [است] ؛ و ماهيت اشياء عبارت از تعينات نفسيه و وجهۀ ذاتيۀ آنهاست ؛ و وجود آنها عبارت از جهت يلى الرّبّى است كه به آن قوام ذات و ظهور آثار و حول و قوّۀ اشياست . پس ، اگر كسى نظر به ماهيات كند و جهات تعينات اشياء و بخواهد از جهت امكان و افتقار آنها به حق حق را بشناسد ، حق را به اشيا شناخته نه به حق ؛ علاوه آنكه اين علم و معرفت فطرى است نه كسبى . ولى اگر به جهات وجوديه ، كه وجهۀ الىاللّه و جهات يلىاللّه ، مىباشد و اشاره به آن شده است در
آيات شريفه بقوله : (هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَمَا كُنْتُمْ)(1)و بقوله : (كُلُّ شَىْءٍ هَالِكٌ إلاَّ وَجْهَهُ)(2)الى غير ذلك ، حق را بشناسد ، حق را به حق شناخته(3).
پنجم ، احتمالى است كه به نظر نويسنده رسيده است . و آن معلوم شود پس از تذكر يك مقدمه كه در علم اسماء و صفات مقرر است . و آن اين است كه از براى ذات مقدس حق - جلّ و علا - اعتباراتى است كه براى هر اعتبارى اصطلاحى مقرر شده :
يكى ، اعتبار ذات من حيث هى ، كه به حسب اين اعتبار ذات مجهول مطلق و هيچ اسم و رسمى از براى او نيست ، و دست آمال عرفا و آرزوى اصحاب قلوب و اوليا از آن كوتاه است . و گاهى از آن در لسان ارباب معرفت به «عنقاى مُغرِب» تعبير شده : «عنقا شكار كس نشود دام باز گير»(4). و گاهى تعبير به «عَماء» يا «عَمى» شده : رُويَ أَنَّهُ قيلَ لِلنَّبِيِّ ، صلّى اللّه عليه وآله : أَيْنَ كانَ رَبُّكَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ؟ قالَ : «في عَماءٍ»(5). و گاهى تعبير به «غيب الغيوب» و «غيب مطلق» و غير اينها شده است . گرچه تمام تعبيرات از آن كوتاه است ، و «عنقا» و «عماء» و ديگر تعبيرات به حسب ذوق عرفانى ، مطابق با ضربى از برهان ، راجع به اين مقام نيست .
و اعتبار ديگر ، اعتبار ذات است به مقام تعيّن غيبى و عدم ظهور مطلق . كه اين مقام را «احديّت» گويند . و اكثر آن تعبيرات با اين مقام سازش دارد . و در اين مقام اعتبار اسماء ذاتيه ، به حسب اصطلاح علماى اسماء ، شود ؛ مثل «باطن» مطلق و «اوّل» مطلق و «علىّ» و «عظيم» . چنانچه از روايت كافى استفاده شود كه اوّل اسمى كه حق براى خود
1) - «هر جا كه باشيد او با شماست» . (الحديد (57) : 4)
2) - «جز ذات او همه چيز نابود شونده است» . (القصص (28) : 88)
3) - الوافي ، ج 1 ، ص 338 - 339 .
4) - مصرع دوم آن : «كانجا هميشه باد به دست است دام را» . (ديوان حافظ ، ص 76 ، غزل 9)
5) - «روايت شده كه از پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم پرسيدند ؛ "پروردگار تو پيش از آنكه آفريدگان را بيافريند كجا بود" فرمود : "در ابرى"» . (عوالي اللآلي ، ج 1 ، ص 54 ؛ المسند ، أحمد بن حنبل ، ج 12 ، ص 485 ، رقم 16144 ؛ ور .ك : الفتوحات المكّية ، ج 2 ، ص 63 ؛ اصطلاحات الصوفية ، ص 131 ؛ شرح فصوص الحكم ، قيصرى ، ص 118 ، 295 و 731)
اتخاذ فرمود «العَليّ» و «العظيم» بود(1)
قَالَ : «نَعَمْ» . قُلْتُ : يَرَاهَا وَيَسْمَعُهَا؟ قَالَ : «مَا كَانَ مُحْتَاجاً إِلى ذلِكَ ، لأَنَّهُ لَمْ يَكُنْ يَسْأَلُهَا وَلاَ يَطْلُبُ مِنْهَا ؛ هُوَ نَفْسُهُ وَنَفْسُهُ هُوَ ؛ قُدْرَتُهُ نَافِذَةٌ فَلَيْسَ يَحْتَاجُ أَنْ يُسَمِّيَ نَفْسَهُ ، وَلكِنَّهُ اخْتارَ لِنَفْسِهِ أَسْمَاءً لِغَيْرِهِ يَدْعُوهُ بِهَا ، لأَنَّهُ إِذَا لَمْ يُدْعَ بِاسْمِهِ لَمْ يُعْرَفْ . فَأَوَّلُ مَا اخْتَارَ لِنَفْسِهِ : «الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ» ، لأَنَّهُ أَعْلَى الأَشْيَاءِ كُلِّهَا . فَمَعْنَاهُ اللَّهُ وَاسْمُهُ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ ؛ هُوَ أَوَّلُ أَسْمَائِهِ ، عَلاَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ» ؛ «از محمّد بن سنان روايت شده كه از حضرت رضا عليهالسلام پرسيدم : "آيا خداى عزّ و جلّ پيش از آنكه آفريدگان را بيافريند از ذات خود آگاه بود؟" فرمود : "آرى" . گفتم : "آن را مىديد و مىشنيد؟" فرمود : "نيازى به آن نداشت ، زيرا نه از آن پرسشى داشت و نه خواهشى . او خودش بود و خودش او . قدرتش نافذ است ، پس بدان نيازى نداشت كه ذات خود را نام نهد ؛ اما براى خود نامهايى برگزيد تا ديگران او را به آن نامها بخوانند ، زيرا اگر او به اسم خود خوانده نمىشد شناخته نمىگشت . و نخستين اسمى كه براى خود برگزيد «علىّ عظيم» بود ، چه او برتر از همه چيز است . معناى او «اللّه» است و اسم او «علىّ عظيم» (بزرگ مرتبۀ بزرگ قدر) است ؛ و آن نخستين نام اوست . او بر همه چيز برترى يافته است» . (الكافي ، ج 1 ، ص 113 ، «كتاب التوحيد» ، «باب حدوث الأسماء» ، حديث 2)
.و ديگر ، اعتبار ذات است به حسب مقام واحديت و جمع اسماء و صفات . كه از اين مقام تعبير شده به مقام «واحديت» و مقام «احديت جمع اسماء» و «جمع الجمع» و غير آن . و اين مقام را به حسب اعتبار احديتِ جمع ، مقام «اسم اعظم» و «اسم جامع اللّه» گويند .
و اعتبار ديگر ، اعتبار ذات است به حسب مرتبۀ تجلى به «فيض مقدس» و مقام ظهور اسمائى و صفاتى در مَرائى اعيانى . چنانچه مقام «واحديت» به تجلى به «فيض اقدس» است . و اين مقام ظهور اسمائى را مقام «ظهور اطلاقى» و مقام «الوهيّت» و مقام «اللّه» نيز گويند ، به حسب اعتباراتى كه در اسماء و صفات مقرر است و نويسنده در مصباح الهداية شرح داده است .
و بايد دانست كه اين اعتبارات كه در لسان اهل معرفت و اصحاب قلوب [است] اِخبار از نقشۀ تجليات حق است بر قلوب صافيۀ آنها . و آن تجليات به حسب مقامات و مراتب سلوك اوليا و منازل و مراحل سير سائرين الى اللّه از مقام ظهور اسماء و صفاتى ، كه مقام «الوهيّت» مىباشد و آن را «اللّه» نيز گويند و (اللّهُ نُورُ السَّموَاتِ
1) - عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ : سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا عليهالسلام : هَلْ كَانَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَارِفاً بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ؟
وَالأَرْضِ . . .)(1)الآيه را اشاره به آن دانند ، شروع شود و به مقام غيب احدى و به مرتبۀ اسماء ذاتيه و اسم «مستأثر» ختم شود ، كه غايت سير و منتهاى مقصد است . و توان بود كه مقام مشاراليه بقوله تعالى : (أَوْ أَدْنَى)(2)اشاره به اين مقام باشد .
اكنون كه اين مقدمه گفته شد ، گوييم : انسان تا به قدم فكر و استدلال طالب حق و سائر الىاللّه است ، سيرش عقلى علمى است ، و اهل معرفت و اصحاب عرفان نيست ؛ بلكه در حجاب اعظم و اكبر واقع است ؛ چه از ماهيات اشياء نظر كند و حق را از آنها طلب كند ، كه حجب ظلمانيه است ؛ و چه از وجودات آنها طلب كند ، كه حجب نورانيه است ؛ كه كلام مرحوم فيض ناظر به آن است .
اوّل شرط تحقق سير الىاللّه خروج از بيت مظلم نفس و خودى و خودخواهى است ؛ چنانچه در سفر حسّى عينى تا انسان به منزل و جايگاه خويش است ، هر چه گمان مسافرت كند بگويد : من مسافرم ، مسافرت تحقق پيدا نكند . مسافرت شرعى [تحقق پيدا نكند] مگر به خروج از منزل و اختفاى آثار بلد ، همينطور اين سفر عرفانى الىاللّه و مهاجرت شهودى تحقق پيدا نكند مگر به خروج از بيت مظلم نفس و اختفاى آثار آن . تا جدران تعينات و دعوت اذان كثرت در كار است ، انسان مسافر نيست ؛ گمان مسافرت است و دعوى سير و سلوك است . قال تعالى : (وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ)(3).
پس از آنكه سالك الى اللّه به قدم رياضت و تقواى كامل از بيت خارج شده و علاقه و تعيناتى همراه برنداشت و سفر الىاللّه محقق شد ، اوّل تجلى كه حق تعالى بر قلب مقدسش كند تجلى به الوهيت و مقام ظهور اسماء و صفات است . و اين تجلىنيز به يك ترتيب منظمى است از اسماء مُحاطه تا به اسماء محيطه رسد ، حسب قوّت و ضعف سير و قلب ساير ، به تفصيلى كه در اين مختصر نگنجد ؛ تا آنكه منتهى شود به
رفض كل تعيّنات عالم وجود ، چه از خود و چه از غير ، كه در منازل و مراحل بعد آن نيز از خود است . و پس از رفض مطلق ، تجلى به الوهيّت و مقام اللّه ، كه مقام احديت جمع اسماء ظهورى است ، واقع شود ، [و] «إعْرِفُوا اللّهَ بِاللّهِ» به مرتبۀ نازلۀ اوّليه ظهور پيدا كند .
و در اوّلِ وصول عارف به اين مقام و منزل ، فانى شود در آن تجلّى . و اگر عنايت ازلى شامل شود ، عارف انسى حاصل كند و وحشت و تعب سير مرتفع گردد و به خود آيد و به اين مقام قناعت نكند و با قدم عشق شروع به سير كند . و در اين سفر عشقى حق مبدأ سفر و اصل سفر و منتهاى آن است . و در انوار تجليات قدم زند و تَقَدَّمْ(1)شنود ، تا آنكه اسماء و صفات در مقام واحديت بر قلب او به ترتيب منظمى تجلى كند ، تا آنكه به مقام احديت جمعى و مقام اسم اعظم ظهور نمايد كه اسم «اللّه» است . و در اين مقام «إعْرِفُوا اللّهَ بِاللّهِ» به مقام عالى تحقق يابد . و پس از اين نيز مقام ديگرى است كه اكنون از مورد نظر ما خارج است .
و با اين ترتيب كه ذكر شد ، مقامِ عرفانِ رسول به رسالت ، و اُولى الامر بالامر بالمعروف و العدل و الاحسان ، ترتيب عرفانى بديعى دارد كه موقوف به تفصيل مقام رسالت و ولايت است ؛ و آن خارج از طور اين اوراق است و متكفل آن رسالۀ سابق الذكر است .
گمان نشود كه مقصود ما از اين بيانات از حديث شريف به طريق مسلك اهل عرفان قصر كردن مفاد حديث است به آن ، تا از قبيل رَجم به غيب و تفسير به رأى باشد ؛ بلكه دفع توهم قصر معانى احاديث وارده در باب معارف است به معانى مبذولۀ عرفيه . و
1) - «پيش بيا» . خطاب حق تعالى به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در معراج . بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 391 ، حديث 98 ؛ علل الشرائع ، ص 6 ، حديث 1
عارف به اسلوب كلمات ائمه - عليهم السلام - مىداند كه اخبار در باب معارف و عقايد با فهم عرفى عاميانه درست نيايد ؛ بلكه ادقّ معانى فلسفيه و غايت معارف اهل معرفت را در آنها گنجانيدهاند . و اگر كسى رجوع كند به اصول كافى و توحيد شيخ صدوق - عليه الرحمة - تصديق مىكند اين مطلب را . و منافات ندارد اين معنا با آنكه آن ائمۀ اهل معرفت و علماى باللّه كلام شريف خود را طورى جامع ادا كنند كه هر طايفهاى به حسب مسلك خود خوشهاى از آن خرمن بچيند . و هيچيك از آنها حق ندارند منحصر كنند معناى آن را به آنچه فهميدند .
مثلاً از اين حديث شريف مىتوان يك معناى عرفى عاميانه كرد كه موافق با ظهور لفظ و استظهار عرف است ؛ مثل آنكه معناى «إعْرِفُوا اللّهَ بِاللّهِ» آن است كه خداوند را به آثار صنع و اتقان آن ، كه آثار الوهيت است ، بشناسيد ؛ چنانچه پيغمبر را به رسالت او و آثار متقنۀ دعوت او ؛ و اُولوا الامر را به كيفيت اعمال او ، از قبيل امر به معروف و عدالت بايد شناخت ؛ پس ، از آثار هر يك پى بايد برد به خود آنها . و اين منافات ندارد با آنكه
معناى لطيفترى داشته باشد كه آن به منزلۀ بطن آن باشد ؛ و از آن نيز معناى لطيفترى [داشته] باشد كه بطن بطن باشد . و بالجمله ، قياس كلام اوليا را به كلام امثال خود مكن ، چنانچه قياس خود آنها را به خود كردن امرى است باطل و ناروا . و تفصيل اين اجمال را و نكتۀ آن را نتوانم اكنون شرح داد .
و از غرايب امور آن است كه بعضى در مقام طعن و اشكال گويند كه ائمۀ هدى - عليهم السلام - فرمايشاتى را كه مىفرمايند براى ارشاد مردم بايد مطابق با فهم عرفى باشد ، و غير از آن از معانى دقيقۀ فلسفيه يا عرفانيه از آنها صادر نبايد شود . و اين افترايى است بس فجيع و تهمتى است بسيار فظيع كه از قلّت تدبر در اخبار اهل بيت علیهم السلام و عدم فحص در آن ، با ضميمۀ بعض امور ديگر ، ناشى شده است .
فوا عجبا! اگر دقايق توحيد و معارف را انبيا و اوليا - عليهم السلام - تعليم مردم نكنند ، پس كى تعليم آنها كند؟ آيا توحيد و ديگر معارف دقايقى ندارد و همۀ مردم در معارف يكسان هستند؟ معارف جناب امير المؤمنين - عليه السلام - با ما يكسان است و همين معانى عاميانه است ، يا آنكه فرق دارد؟ و تعليم آن لازم نيست ، سهل است ، حتى
رجحان هم ندارد! يا هيچيك نيست و ائمه - عليهم السلام - اهميت به آن ندادند؟ كسانى كه آداب مستحبۀ خواب و خوراك و بيت التخليه را فروگذار ننمودند از معارف الهيه كه غايت آمال اولياست غفلت كردند؟ عجبتر آنكه بعضى از همين اشخاصى كه منكر اين معانى هستند در اخبارى كه راجع به فقه است و مسلم است كه فهم آن موكول به عرف است يك مباحثۀ دقيقهاى تشكيل مىدهند كه عقل از فهم آن عاجز است فضلاً از عرف! و آن را به ارتكاز عرف نسبت دهند! هر كس منكر است ، به مباحثى كه در باب «علَى اليَد»(1)، و امثال آن از قواعد كليه ، خصوصاً در باب «معاملات» ، است رجوع كند .
بالجمله ، مطلب از دست خارج شد و قلم طغيان نمود . و نويسنده خداوند - تبارك و تعالى - را شاهد مىگيرد كه مقصودى در اين كلام ندارم جز آنكه برادران ايمانى را آشنا كنم به معارف الهيه . وَاسْتَغْفِرُ اللّه مِنَ الزَّلَلِ وَالْفَشَلِ وَالْكَسَلِ . وَالْحَمْدُ للّهِِ أَوَّلاً وَآخِراً(2).
1) - اشاره است به اين قاعدۀ مشهور فقهى : «عَلَى اليَدِ مَا أخَذَت حَتّى تَؤدّيه» . و مفاد آن اين است كه اگر شخصى چيزى گرفت بر عهدۀ اوست كه آن را بپردازد . فقيهان پيرامون اين قاعده بحثهاى مفصل و دقيقى كردهاند . (براى اطلاع ر .ك : عوائد الأيّام ، ص 315 ، عائدۀ 33 ؛ المكاسب ، ضمن تراث الشيخ الأعظم ، ج 16 ، ص 181 و 204 ؛ حاشية المكاسب ، محقق اصفهانى ، ج 1 ، ص 301 ؛ حاشية المكاسب ، ايروانى ، ج 1 ، ص 93 ؛ البيع ، امام خمينى قدسسره ، ج 1 ، ص 368)
2) - «از درگاه خداوند به سبب لغزش و سستى و كاهلى پوزش مىخواهم ؛ و ستايش خاص خداوند است در اوّل و آخر» .
حديث سى و هشتم [ آفرينش آدم بر صورت خداوند ]
الحديث الثامن والثلاثون : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلَى الشَّيْخِ الْجَليلِ عِمادِ الإِسْلامِ ، مُحَمَّدِ بنِ يعقوبَ الْكُلَيْنيِّ - رضوان اللّه عليه - عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ بَحْرٍ ، عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَزَّازِ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ ، قَالَ : سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ - عليه السلام - عَمَّا يَرْوُونَ أَنَّ اللّهَ خَلَقَ آدَمَ - عليه السلام - عَلَى صُورَتِهِ؟ فَقَالَ : «هِيَ صُورَةٌ مُحْدَثَةٌ مَخْلُوقَةٌ ، اصْطَفَاهَا اللّهُ وَاخْتَارَهَا عَلَى سَائِرِ الصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ ؛ فَأَضَافَهَا إِلَى نَفْسِهِ كَمَا أَضَافَ «الْكَعْبَةَ» إِلَى نَفْسِهِ ، وَ «الرُّوحَ» إِلَى نَفْسِهِ ، فَقَالَ : «بَيْتي» وَ)نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى(»(1).
ترجمه : «جناب محمّد بن مسلم گفت : پرسيدم از حضرت باقر - عليه السلام - از آنچه روايت كنند كه «همانا خداوند آفريد آدم را بر صورت خود» . فرمود : "آن صورتى است تازه آفريده شده ؛ برگزيد خدا آن را و اختيار فرمود آن را بر ساير صورتهاى مختلفه ؛ پس نسبت داد آن را به سوى خودش ، چنانچه نسبت داد «كعبه» را به سوى خود و «روح» را به سوى خود ، پس فرمود : «خانۀ من» و «دميدم در آن از روح خود"» .
شرح : صدر اين حديث شريف از احاديث مشهوره بوده از زمان ائمه - عليهم السلام - تا زمان ما ، و هميشه در كتب فريقين به آن استشهاد شده است . و حضرت
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 134 ، «كتاب التوحيد» ، «باب الروح» ، حديث 4 .
باقر - سلام اللّه عليه - صدور آن را تصديق فرموده ، منتها مقصود آن را بيان فرمودند . ولى حديثى شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از حضرت ثامن الحجج - عليهم السلام - نقل فرمايد كه معناى آن اين است : «حسين بن خالد گفت عرض كردم به حضرت رضا علیه السلام : اى پسر رسول خدا ، مردم روايت كنند كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : "خدا آدم را به صورت خود خلق فرمود ." حضرت فرمود : "خدا بكشد آنان را! همانا حذف كردند اوّل حديث را . رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گذشت به دو نفر مرد كه يكديگر را سَبّ مىكنند . حضرت شنيد يكى از آنها به رفيقش مىگفت : زشت كند خدا روى تو و روى آن كس را كه شبيه تو است . پس فرمود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله :
اى بندۀ خدا ، مگوى اين را به برادر خود ، زيرا كه خداى عزّ وجلّ خلق فرمود آدم را به صورت او"»(1).
و به واسطۀ اين ، مرحوم مجلسى حديث حضرت باقر - عليه السلام - را حمل بر تقيه فرمودند . و نيز احتمال دادند كه اين معناى حضرت مبنى بر فرض تسليم باشد(2). و اين احتمال بسيار بعيد است . و محتمل است كه حديث حضرت رضا علیه السلام را ارجاع نموده به حديث اوّل ، كه مقصود از «آدم» در ذيل آن كه مىفرمايد : «إِنَّ اللّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلى صُورَتِهِ» نوع آدمى باشد ؛ و ضمير «عَلى صُورَتِهِ» به حق تعالى برگردد . و حضرت رضا - عليه السلام - به مناسبت آنكه راوى اهل فهم معناى حديث نبوده است ، صدر حديث را نقل فرمودند كه آن شخص توهم كند كه مراد از آدم حضرت ابوالبشر است ، و ضمير «عَلى صورَتِهِ» به آن شخص برگردد ، تأمَّل .
و شايد هر دو حديث صادر باشد . جناب رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - يك وقت
1) - عن الحسين بن خالد ، قال : قُلْتُ لِلرِّضا عليهالسلام : يَابْنَ رَسولِ اللّه إنَّ الناسَ يَرْوُونَ أَنَّ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم قال : «إنَّ اللّه عَزَّ وجَلَّ خَلَقَ آدَمَ عَلى صُورَتِهِ» . فَقالَ : «قاتَلَهُمُ اللّه! لَقَدْ حَذَفُوا أَوَّلَ الحديث . إنَّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم مَرَّ بِرَجُلَيْنِ يَتَسابّانِ ، فَسَمِعَ أَحَدَ هُما يَقُولُ لِصاحِبِهِ : قَبَّحَ اللّه وَجْهَكَ وَوَجْهَ مَنْ يَشْبَهُكَ! فَقال صلىاللهعليهوآلهوسلم لهُ : يا عَبْدَاللّه ، لا تَقُلْ هذا لاَِخيكَ ، فَإنَّ اللّه عَزَّ وجَلَّ خَلَقَ آدَمَ على صُورَتِهِ» . (عيون أخبار الرضا ، ج 1 ، ص 119 ، حديث 12)
2) - مرآة العقول ، ج 2 ، ص 84 .
حديث شريف را بىسابقه و ابتدايى فرموده باشند ؛ و آن حديثى است كه حضرت باقر - عليه السلام - تأويل آن را بيان فرمودند . و يك وقت با آن سابقه فرمودند ؛ و حضرت رضا - سلام اللّه عليه - به واسطۀ عدم تحمل راوى معناى آن را ، صرف فرمودند كلام را به آن حديث كه مسبوق به سابقه بوده . و شاهد اين معنى آن است كه در بعض روايات «عَلى صُورَةِ الرَّحمن»(1)به جاى «عَلَى صُورَتِهِ» دارد ، و اين با حديث عيون سازش پيدا نكند .
بالجمله ، بر فرض آنكه اين حديث شريف صادر نباشد ، معناى آن در احاديث شريفه مستتر است به بيانى كه ان شاء اللّه مذكور خواهد شد . اكنون رجوع كنيم به شرح الفاظ حديث شريف .
قوله : «آدَمَ» در صحاح گويد : «اصل آن با دو همزه است ، زيرا كه آن «افعل» است . و همزۀ دوم را بدل به الف كردند ؛ و وقتى آن را بخواهند متحرك كنند ، مبدل به «واو» كنند
و در جمع آن گويند : اَوادِم(2)انتهى . و وجه تسميۀ ابوالبشر به «آدم» شايد به واسطۀ آن است كه اَسمَرُ اللَّون ، يعنى گندمگون ، بوده ، زيرا كه در لغت است كه الآدَمُ مِنَ النّاسِ ، الْأسْمَرُ(3). و در بعض روايات است كه آدم را از آن جهت «آدم» گويند كه از «اَديمِ» ارض است(4)و اديم ارض به معناى روى زمين است .
قوله : «عَلى صُورَتِهِ» ؛ صورت در لغت به معناى تمثال و هيئت است . و توان گفت يك معناى عامّ مشترك بين امورى دارد ، كه آن مشترك عبارت از شيئيّت شىء و فعليت آن است ؛ منتها براى هر چيزى فعليتى است كه به آن اعتبار آن را ذوالصورة گويند ، و آن فعليت را صورت آن گويند . و اينكه «صورت» را در لسان اهل فلسفه به امورى اطلاق
1) - الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 106 ؛ تفسير القرآن الكريم ، صدر المتألهين ، ج 1 ، ص 107 ؛ كنز العمّال ، ج 1 ، ص 227 ، حديث 1148 .
2) - الصحاح ، ج 5 ، ص 1859 ، مادۀ «أدم» .
3) - همان.
4) - عن أبي عبداللّه عليهالسلام قال : «إنَّما سُمِّيَ آدَمُ «آدَمَ» لأَِّهُ خُلِقَ مِنْ أَديمِ الأرْضِ» . (علل الشرائع ، ص 14 ، حديث 1)
كردند كه جامع آن همان فعليت شىء و شيئيت آن است مخالف با لغت نيست و از قبيل مواضعه و اصطلاح نيست . شيخ ابو على سينا ، رئيس فلاسفۀ اسلام ، در الهيات شفا گويد : «گاهى [صورت] گفته شود به هر هيئت و فعلى كه در قابل وحدانى يا مركّب باشد ، تا آنكه حركات و اعراض صورت باشد . و صورت گفته شود به چيزى كه ماده متقوّم به آن شود بالفعل ؛ پس جواهر عقليه و اعراض را صور نتوان گفت . و صورت گفته شود به چيزى كه كامل شود ماده به واسطۀ آن ، گرچه متقوّم به آن نباشد بالفعل ؛ مثل صحت و آنچه كه شىء به سوى او بالطبع متحرك باشد . و صورت گفته شود به نوع و جنس و فصل شىء و به همۀ اينها . و كلّيّت كل در اجزاء نيز صورت است»(1)انتهى .
و از تأمل در تمام مواردى كه استعمالات صورت را در آن نمودند معلوم شود كه ميزان در همه همان «فعليّت» است و به اشتراك معنوى در تمام موارد استعمال شود ، حتى آنكه به حق تعالى «صورة الصور» گويند(2).
قوله : «اصطَفَاهَا» ؛ صَفْوَة به معناى خالص و صافى از كدورت است ؛ و «اصطفاء» به معناى اخذ نمودن خالص و صافى است ، و لازمۀ آن مىباشد . ولى جوهرى و غير او اصطفاء را به معناى «اختيار» دانستهاند ؛ چنانچه اختيار را نيز به «اصطفاء» در لغت معنا نمودند(3). و اين نيز تفسير به لازم است ، زيرا كه «اختيار» نيز به معناى اخذ نمودن خير است و نيكويى ؛ از اين جهت ملازم با اصطفاء شود در خارج ، نه آنكه مفهوم آن باشد .
قوله : «الكَعْبة» ؛ كعبه اسم خانۀ خداست . و بعضى گفتهاند به واسطۀ آنكه شبيه به مكعّب است آن را «كعبه» گفتهاند ؛ يا به واسطۀ تربيعش آن را به اين اسم تسميه كردهاند(4). و «مكعّب» در اصطلاح رياضيين جسمى است كه بر آن احاطه كرده باشد
شش سطح مساوى بر زواياى قائمه .
قوله : «وَالرُّوح» ؛ روح در عرف اطبا عبارت است از بخار لطيفى كه از حرارت خون حيوان در قلب حادث شود . گويند : از براى قلب دو تجويف مىباشد : يكى در جانب اَيمن ، كه خون از كبد در آن منجذب شود ، و در آنجا حرارت قلب او را تبخير كند ، و آن بخارات در تجويف اَيسر قلب سارى شود ، و در آنجا به واسطۀ اعمال قلب تلطيف شود و روح حيوانى از آن تشكيل شود و در شرائين جريان پيدا كند به واسطۀ قبض و بسط قلب به ترتيبى كه مذكور است در محل خود . پس منبع اين روح حيوانى قلب است و مجراى آن شرائين است(1). و گاهى اطلاق «روح» كنند به خون كه در كبد متمركز است و مجراى آن أوْرِده است ؛ و آن را «روح طبيعى» گويند . چنانچه «روح» در اصطلاح حكما گاهى اطلاق شود بر روح نفسانى ، كه مبدأ آن دماغ و مجراى آن اعصاب است ؛ و آن ظهور و نازلۀ روح مجردِ «اَمر» ى است كه سرّ سبحانى و «روح اللّه» مشاراليه بقوله :
(وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى)مىباشد . و پس از اين ، بيان آنكه اين روحْ منفوخ به نفخۀ الهيه و مصطفى و مختار حق - جلَّ و علا - است مىشود ان شاء اللّه .
بدانكه ارباب معرفت و اصحاب قلوب فرمايند از براى هر يك از اسماء الهيه در حضرت واحديت صورتى است تابع تجلى به فيض اقدس در حضرت علميه ، به واسطۀ حبّ ذاتى و طلب مفاتيح غيب الَّتي لا يَعْلَمُها إلاّ هوُ(2). و آن صورت را «عين ثابت» در اصطلاح اهل اللّه گويند(3). و به اين تجلى به فيض اقدس اوّلاً تعينات اسمائيه حاصل آيد ؛ و به نفس همين تعينِ اسمى صور اسمائى ، كه اعيان ثابته است ، محقق گردد . و اوّل
اسمى كه به تجلى احديت و فيض اقدس در حضرت علميۀ واحديّه ظهور يابد و مرآت آن تجلى گردد ، اسم اعظم جامع الهى و مقامِ مسمّاى «اللّه» است ، كه در وجهۀ غيبيه عين تجلى به فيض اقدس است ، و در تجلى ظهورىِ كمال جلا و استجلاء عين مقام جمع واحديت به اعتبارى ، و كثرت اسمائيه به اعتبارى است . و تعين اسم جامع و صورت آن عبارت از عين ثابت انسان كامل و «حقيقت محمديّه» - صلّى اللّه عليه و آله - است .
چنانچه مظهر تجلى عينى فيض اقدس فيض مقدس است ؛ و مظهر تجلى مقام واحديت مقام الوهيت است ؛ و مظهر تجلى عين ثابت انسان كامل روح اعظم است ؛ و ساير موجودات اسمائيه و علميه و عينيه مظاهر كليه و جزئيۀ اين حقايق و رقايق است ، به ترتيبى بديع كه در اين مختصر بيان آن نگنجد و تفصيل آن را در رسالۀ مصباح الهداية مذكور داشتيم(1).
و از اينجا معلوم شود كه انسان كامل مظهر اسم جامع و مرآت تجلى اسم اعظم است . چنانچه به اين معنى در كتاب و سنّت [اشارۀ] بسيار شده است : قالَ تعالى : )وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاءَ كُلَّهَا((2). و اين تعليم الهى به تخمير غيبىِ جمعى بيدى الجمال و الجلال نسبت به باطن آدم واقع شد در حضرت واحديت ؛ چنانچه تخمير صورت و ظاهر او در عالم شهادت به ظهور يدى الجلال و الجمال به مظهريت طبيعت واقع شد .
و قالَ تعالى شأنُه : (إِنَّا عَرَضْنَا الأَمَانَةَ عَلَى السَّموَاتِ وَالأَرْضِ .. .)(3)الآيه و «امانت» در مشرب اهل عرفان ولايت مطلقه است كه غير از انسان هيچ موجودى لايق آن نيست . و اين ولايت مطلقه همان مقام فيض مقدس است كه در كتاب شريف اشاره به آن فرموده بقوله [تعالى] : (كُلُّ شَىْءٍ هَالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ)(4). و در حديث شريف كافى حضرت
1) - مصباحالهداية إلى الخلافة و الولاية ، امام خمينى قدسسره ، المشكاة الاُولى، مصباح 7 - 18 و مصباح 26 - 38.
2) - «و همۀ اسمها را به آدم بياموخت» . (البقرة (2) : 31)
3) - «ما آن امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم و از برداشتن آن باز ايستادند و بيم كردند ، و انسان آن را برداشت كه او بسيار ستمگر و نادان بود» . (الأحزاب (33) 72)
4) - القصص (28) : 88 .
باقرالعلوم - عليه السلام - فرمايد : «نَحْنُ وَجْهُ اللّه»(1). و در دعاى «ندبه» است : «أَيْنَ وَجْهُ اللّه الَّذى إلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الأوْلِياءُ؟ أَيْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ أهْلِ الأرْضِ وَالسَّماءِ؟»(2)و در زيارت «جامعۀ كبيره» فرموده : «وَالْمَثَلُ الأَعْلى»(3)و اين «مَثَليّت» و «وجْهيّت» همان است كه در حديث شريف فرمايد : «إنَّ اللّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ» . يعنى آدم مَثَل اعلاى حق و آيت اللّه كبرا و مظهر اتمّ و مرآت تجليات اسماء و صفات و وجهاللّه و عيناللّه و يداللّه و جنباللّه است : هُوَ يَسْمَعُ وَيُبْصِرُ وَيَبْطِشُ بِاللّه ؛ واللّه يُبْصِرُ وَيَسْمَعُ وَيَبْطِشُ بِهِ(4). و اين «وجهاللّه» همان نورى است كه در آيۀ شريفه فرمايد : )اللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَالأَرْضِ((5). و جناب باقرالعلوم - عليه السلام - فرمايد به ابوخالد كابلى در حديث شريف كافى : «هُم (أَيِ الأئمَّةُ) وَاللّهِ نُورُ اللّهِ الَّذِي أَنْزَلَ ؛ وَهُمْ وَاللّهِ نُورُ اللّهِ فِي السَّموَاتِ وَالأَرْضِ»(6). و در كافى شريف از جناب باقرالعلوم - روحى لتراب مقدمه الفداء - حديث مىكند در تفسير آيۀ شريفۀ )عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ((7). كه فرمود : «هِيَ فِي أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ . كَانَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ - عليه السلام - يَقُولُ : مَا لِلّهِ تَعَالَى آيَة هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي ؛ وَلا لِلَّهِ مِنْ نَبَإٍ أَعْظَمُ مِنِّي»(8).
و بالجمله ، انسان كامل ، كه آدم ابوالبشر يكى از مصاديق آن است ، بزرگترين آيات
1) - «وجه خدا ماييم» . (الكافي ، ج 1 ، ص 143 ، «كتاب التوحيد» ، «باب النوادر» ، حديث 3 و 7)
2) - «كجاست آن وجه خدا كه دوستانش به آن روى كنند؟ كجاست آن رشتۀ پيوسته ميان اهل زمين و آسمان؟» (المزار ، محمد بن المشهدي ، ص 579 ؛ جمال الاُسبوع ، ص 560 ؛ زاد المعاد ، ص 498)
3) - «اهل بيت عليهمالسلام برترين مثالاند» . (من لا يحضره الفقيه ، ج 2 ، ص 370 ، حديث 1 ؛ عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، ج 2 ، ص 277 ، حديث 1)
4) - ر .ك : صفحۀ 645 .
5) - النور (24) : 35 .
6) - «ايشان (امامان) به خدا سوگند همان نور خدايند كه فرو فرستاده است . و ايشان به خدا سوگند نور خدا در آسمانها و زميناند» . (الكافي ، ج 1 ، ص 194 ، «كتاب الحجّة» ، «باب أنّ الأئمّة عليهمالسلامنور اللّه عزّ وجلّ» ، حديث 1)
7) - «از چه مىپرسند ، از آن خبر بزرگ» . (النبأ (78) : 1 - 2)
8) - «اين آيه در حق امير مؤمنان على نازل گرديده است . اميرمؤمنان على ، درود خدا بر او باد ، مىفرمودند : "خدا را نشانهاى بزرگتر از من نيست ؛ و خدا را خبرى عظيمتر از من نيست"» . (الكافي ، ج 1 ، ص 207 ، «كتاب الحجّة» ، «باب أنّ الآيات التي ذكرها اللّه في كتابه .. .» ، حديث 3)
و مظاهر اسماء و صفات حق و مَثَل و آيت حق تعالى است . و خداى تبارك و تعالى از «مِثل» يعنى شبيه ، منزّه و مبرّاست ، ولى ذات مقدس را تنزيه از «مَثَل» ، به معنى آيت و علامت ، نبايد نمود )وَلَهُ الْمَثَلُ الأَعْلَى((1). همۀ ذرات كائنات آيات و مرآت تجليات آن جمال جميل عزّ وجلّ هستند ، منتها آنكه هر يك به اندازۀ وعاء وجودى خود ، ولى هيچيك آيت اسم اعظم جامع ، يعنى «اللّه» ، نيستند جز حضرت كَون جامع و مقام مقدس برزخيت كبرا ، جَلَّتْ عَظَمَتُهُ بِعَظَمَةِ باريه ، فَاللّه تَعالى خَلَقَ الاْءنْسانَ الْكامِلَ وَالآدَمَ الأوَّلَ عَلى صورَتِهِ الْجامِعَةِ ؛ وَجَعَلَهُ مِرْآةَ أَسْمائِهِ وَصِفاتِهِ .
قالَ الشَّيْخُ الْكَبيرُ : «فَظَهَرَ جَميعُ ما فِي الصُّورَةِ الإِلهيَّةِ مِنَ الأسْماءِ فِي هذِهِ النَّشْأَةِ الإِنْسانِيَّةِ ، فَحازَتْ رُتْبَةَ الاْءحاطَةِ وَالْجَمْعِ بِهذا الْوُجودِ وَبِهِ قامَتِ الْحُجّةُ للّه عَلَى الْمَلائِكَةِ»(2).
و از اين بيان معلوم شد نكتۀ اختيار و اصطفاء حق تعالى صورت جامعۀ انسانيه را در بين ساير صور مختلفۀ ساير اكوان ، و سرّ تشريف حق تعالى آدم - عليه السلام - را بر ملائكه و تكريم او را از بين ساير موجودات ، و نسبت روح او را به خودش در آيۀ شريفه بقوله : (وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى)(3). و چون بناى اين اوراق بر اختصار است ، از حقيقت نفخۀ الهيه و كيفيت آن در آدم و اختصاص آن به او در بين موجودات صرف نظر مىكنيم . وَالْحَمْدُللّه أوّلاً وَآخِراً .
حديث سى و نهم [ خير و شرّ ]
الحديث التاسع والثلاثون : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلى رُكْنِ الاْءسْلامِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنيِّ - رضوان اللّه عليه - عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ ، عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ وَعَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ ، عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهَبٍ ، قَالَ : سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ - عليه السلام - يَقُولُ : «إِنَّ مِمَّا أَوْحَى اللّهُ إِلَى مُوسَى - عليه السلام - وَأَنْزَلَ عَلَيْهِ فِي التَّوْرَاةِ : أَنِّي أَنَا اللَّهُ ، لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا . خَلَقْتُ الْخَلْقَ وَخَلَقْتُ الْخَيْرَ ، وَأَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْ مَنْ أُحِبُّ ؛ فَطُوبَى لِمَنْ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْهِ . وَأَنَا اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا . خَلَقْتُ الْخَلْقَ وَخَلَقْتُ الشَّرَّ ، وَأَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْ مَنْ أُرِيدُهُ ؛ فَوَيْلٌ لِمَنْ أَجْرَيْتُهُ عَلَى يَدَيْهِ»(1).
ترجمه : «معاوية بن وهب گفت : شنيدم حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمود : همانا از آن چيزى كه وحى فرمود خدا به سوى موسى - عليه السلام - و فرو فرستاد بر او در تورات اين بود كه "همانا منم خدايى كه نيست خدايى مگر من . آفريدم خلق را و آفريدم خوبى را ؛ و جارى نمودم آن را به دو دست كسى كه دوست دارم ؛ پس خوشا به حال كسى كه آن را جارى ساختم بر دو دست او . و منم خدايى كه نيست خدايى مگر من . آفريدم خلق را و آفريدم بدى را ؛ و جارى نمودم به دو دست كسى كه اراده نمودم او را ؛ پس واى بر كسى كه اجرا كردم آن را بر دو دست او"» .
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 154 ، «كتاب التوحيد» ، «باب الخير والشرّ» ، حديث 1 .
شرح : قوله : «إلهَ» ألَهَ - به فتح همزه و لام - إلاهَةً ، به معناى عَبَدَ عِبادَةً مىباشد . و «إله» فِعال به معناى مفعول است ؛ مثل اِمام به معناى مَنْ يُؤتَمُّ بِهِ(1). و «إله» اصل «اللّه» است ، و پس از دخول الف و لام «همزه» را تخفيفاً حذف كردند . و بعضى گفتهاند : الف و لام عوض از همزه است(2). و هر يك از اين دو قول را حجتى است ادبى كه ذكر آن لزوم ندارد . و در لسان اهل اللّه «اِلهيّت» و «الوهيّت» را غالباً به مقام تجلى به فعل و به مقام فيض مقدس اطلاق كنند ؛ و «اللّه» را ، كه اسم جلاله است ، غالباً به مقام ذات مستجمع صفات اطلاق نمايند(3). و گاه شود كه به عكس استعمال نمايند . و در اين حديث شريف احتمال مىرود كه به معناى لغوى عرفى مستعمل باشد ؛ يعنى : من معبودم و غير من معبودى نيست . و اگر به اين معنا باشد ، معنى قصر عبوديت يا مبتنى بر آن است كه ديگرى مستحق آن نيست ، گرچه به حسب غلط و خطاى مردم معبود واقع شود . يا آنكه مبتنى بر قول اصحاب قلوب و ارباب معرفت است كه عبادت در هر مظهرى عبادت كامل مطلق است و انسان به حسب (فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا)(4)طالب جميل على الاطلاق است ، گرچه خود محجوب از اين فطرت است و خود را دلبسته به متعين و تعين گمان مىكند(5).
و شايد به حسب مناسبت با ذيل حديث كه خير و شرّ را به خود نسبت داده مقصود از «إله» همان مقام الوهيّت باشد . و اين اشاره به توحيد افعالى ، كه در لسان حكماى عظام از آن تعبير شده است به قولهم: لا مُؤَثِّرَ فِي الْوُجودِ إلاّ اللّه ، باشد ؛ چنانچه پس از اين اشاره به اين مطلب مىشود(6)ان شاء اللّه .
قوله : «الْخَيْر» ؛ محقق محدّثين ، مجلسى - رحمه اللّه - در ذيل اين حديث شريف
1) - «كسى كه از او پيروى مىشود» .
2) - ر .ك : الصحاح ، ج 6 ، ص 2223 ؛ مجمع البيان ، ج 1 ، ص 90 .
3) - ر .ك : شرح فصوص الحكم ، قيصرى ، ص 22 ، 61 و 65 ؛ التعريفات ، ص 10 - 11 و 15 .
4) - الروم (30) : 30 .
5) - الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 328 ، 366 و405 ؛ شرح فصوص الحكم ، قيصرى ، ص 524 ، 902 و 1096 .
6) - ر .ك : صفحه 710 .
مىفرمايد : «خير و شرّ اطلاق مىشوند بر طاعت و معصيت ، و بر اسباب و دواعى آنها ، و بر مخلوقات نافعه ، مثل حبوب و ثِمار و حيوانات مأكوله ، و بر مخلوقات ضارّه ، مثل سموم و مار و عقرب ، و بر نعمتها و بليّات . و اشاعره گويند كه تمام اينها فعل خداى تعالى است . و معتزله و اماميه در افعال عباد مخالفت با آنها كردند و تأويل كردند آنچه وارد شده است كه حق تعالى خالق خير و شرّ است به غير افعال عباد از ساير معانى» . پس از آن مىفرمايند : «اما حكما : پس اكثر آنها مىگويند لا مُؤَثِّرَ فيْ الْوُجودِ إلاّ اللّه . و ارادۀ بندگان معدّ است براى ايجاد نمودن حق تعالى افعال را به دست او . و اين موافق است با مذهب خود حكما و اشاعره . و اين اخبار را ممكن است حمل بر تقيّه نمود»(1)انتهى كلامُه رُفِعَ مَقامُهُ .
اطلاق خير و شرّ در هر جا مىشود به كمال و نقص در ذات يا در صفات ، و در وجود و كمالات وجود مىشود . و كليۀ خيرات بالذات به حقيقت وجود رجوع كند ؛ و به اشياء ديگر كه اطلاق مىشود به ملاحظۀ نحوۀ وجود آنهاست . چنانچه شرّ بالذات عدمِ وجود ، يا عدم كمال وجود است ؛ و اطلاق آن بر اشياء ديگر ، از قبيل موذيات و حيوانات ضارّه ، بالعرض است . و اين با تصور اطراف از ضروريات شمرده بايد شود ، با آنكه برهان قوى نيز بر آن داريم(2).
و اينكه فرمودند : در باب خلق افعال عباد اماميه و معتزله مخالفت با اشاعره كردند و تأويل آيات و اخبارى را كه خير و شرّ را به حق نسبت داده نمودند ، اما مخالفت با اشاعره ، كه جبرى مسلك هستند و مسلك آنها مخالف با صريح عقل و برهان و وجدان است ، صحيح است ؛ ولى آيات و اخبار وجهى ندارد بر مذهب معتزله كه تفويضى مسلك هستند ، و مسلك آنها از مسلك اشاعره باطلتر و شناعت و فضاحتش بيشتر است .
و اما اماميه - رضوان اللّه عليهم - به نور هدايت اهل بيت عظام و بركت خاندان وحى عصمت - سلام اللّه عليهم - مسلك حق را اختيار نمودند كه موافق با آيات شريفه و براهين متقنه و موافق مسلك عرفاى شامخين و ذوق اصحاب قلوب است . و آنها هيچ احتياج به تأويل اين اخبار و آيات كثيرهاى كه تأويل آنها به معنايى كه محدّث مذكور ، رحمه اللّه ، اشاره فرمودند ممكن نيست [ندارند] ؛ بلكه اماميه و ائمۀ آنها در هيچ فعلى از افعال عباد ارادۀ حق را معزول نمىدانند و امر هيچ چيز را مفوّض به بندگان نمىدانند .
و اما اينكه در آخر كلام فرمودند : اكثر حكما قائل شدهاند كه لا مُؤَثِّرَ في الْوُجُودِ إلاّ اللّه و اين موافق با مذهب آنها و اشاعره است ، اما اينكه لا مُؤثِّرَ في الْوُجُودِ إلاّ اللّه مذهب اكثر از حكماست صحيح است ، بلكه مذهب جميع حكما و اهل معرفت است - بلكه گويند : هر كس از حكما به اين قضيه قائل نباشد ، نور حكمت در قلب او وارد نشده و باطن او مسّ معرفت ننموده - ولى معناى آن اين نيست كه ارادۀ عبد معدّ است از براى ايجاد حق ؛ چنانچه نزد اهلش واضح است . و موافق بودن او نيز با مذهب اشاعره ممنوع است . و غريبتر آنكه مذهب اشاعره را عطف فرمودند بر مذهب حكما! با آنكه بين آنها بون بعيد است و كمتر حكيم محققى است كه مذهب اشاعره را باطل نشمرده و مخالفت با آن نكرده است .
و اما اينكه فرمودند : ممكن است حمل اين اخبار را بر تقيّه نماييم ، اين حمل اوّلاً بىموجب است ، زيرا كه ظواهر اين اخبار موافق با مذهب حق و مطابق با برهان است . و ثانياً ، اين اخبار موافق با آيات كثيره در كتاب شريف [است] و حمل بر تقيه در آيات و همينطور در اخبارِ موافقه با آنها معنى ندارد . و ثالثاً ، اين اخبار معارضى ندارد تا آنكه در مقام معارضه حمل بر تقيّه ، كه يكى از مرجّحات است ، كنيم ؛ و با آنچه دلالت
مىكند كه انسان فاعل خير و شرّ است جمع [مىشود] . رابعاً ، اين اخبار مطابق آنچه خود ايشان فرمودند موافق با مذهب اشاعره است كه على الظاهر مذهب غالب نبوده ، و در چنين موضع حمل بر تقيّه موجه نخواهد بود . و خامساً ، اين باب و امثال آن در ساير اعتقادياتْ مورد مرجّحات در باب اَخبار متعارضه نيست ؛ چنانچه واضح است .
قوله : «طوبى» ؛ جوهرى گويد : «طوبى ، بر وزن فُعْلى ، از «طيب» است ؛ «ياء» آن قلب به «واو» شده براى ضمّۀ ما قبل آن»(1). و در مجمع است كه «طوبى لَهُم» يعنى طيب عيش براى آنها است . و گفته شده كه «طوبى» خير و منتهاى آرزو است . و بعضى گفتهاند : طوبى اسم درختى است در بهشت . و گفته شده كه طوبى هم بهشت است به لغت اهل هند . و طوبى لك و طوباكَ ، به اضافه ، استعمال شود . و در خبر است از رسول اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - كه «طوبى درختى است در بهشت كه اصل آن در خانۀ من است و فرع آن در خانۀ على ، است»(2).
قوله : «وَيْلٌ» ؛ جوهرى گويد : «ويح» كلمۀ رحمت است ، و «وَيْل» كلمۀ عذاب است . و يزيدى گويد : آنها به يك معنا هستند . و وَيْلٌ لِزَيْدٍ وَوَيْحٌ لِزَيْدٍ به رفع توان خواند ، بنابر ابتدائيت ؛ و به نصب توان خواند ، به تقدير فعلى ، چون ألزَمَهُ اللّه الْوَيْلَ(3). و بعضى گويند : «وَيْل» يك وادى است در جهنم كه اگر كوه را در آن اندازند از شدت حرارت آب شود(4). و بعضى گويند : اسم چاهى است در جهنم(5).
فصل در بيان آنكه هر يك از خير و شرّ متعلق ايجاد و خلقت گردند و كيفيت آن ، و در آن است اشاره به كيفيت وقوع شرّ در قضاى الهى
بدانكه در علوم عاليه به وضوح پيوسته كه نظام وجود در اعلى مرتبۀ از كمال و خيريّت و اقصى مدارج حسن و جمال است . و اين به ضربى از برهان لمّى به طريق اجمال ، و طور ديگر از بيان بهطور تفصيل ، ثابت است ؛ گرچه اطلاع بر تفصيل آن مختص به ذات منشى آن - تَقَدَّسَت أسماؤهُ - يا به وحى و تعليم الهى است . و آنچه
مناسب اين اوراق است در اين مقام آن است كه در سابق اشاره به آن شد(1)كه آنچه از سنخ كمال و جمال و خيريّت است از اصل حقيقت وجود خارج نيست ، زيرا كه جز آن براى چيز ديگر تحققى نيست ؛ و معلوم است مقابل حقيقت وجودْ عدم يا ماهيت است ، كه هيچيك به حسب ذات و خودى خود چيزى نيستند و بهايى ندارند و بطلان صرف يا اعتبار صرفاند ، و تا متنور به نور وجود و ظاهر به ظهور آن نشوند اصلاً ثبوتى براى آنها نيست - نه ثبوت در ذات ، و نه در صفات و آثار ؛ و آن گاه كه ظلّ وجود بر سر آنها سايه افكند و دست رحمت واسعه به روى آنها كشيده شده ، هر يك داراى ظهورى و خاصيت و آثارى شوند ؛ پس ، كليۀ كمالات از پرتو جمال جميل على الاطلاق است و تجلى نور مقدس كامل مطلق است ، و ديگر موجودات را از خود چيزى نيست و فقر محض و لاشىء مطلقاند ؛ پس ، كليۀ كمالات از اوست و به او راجع است .
و نيز در محل خود مقرر شده كه آنچه از ذات مقدس صادر است ، اصل حاقّ وجود و صرف متن هستى است بدون آنكه محدود به حدود عدميه و ماهويه باشد ، زيرا كه عدم و ماهيتْ غير صادر ، و محدوديت در فيض از محدوديت مُفيض خواهد بود ؛ و هر كس كه كيفيت افاضه و فيض را بهطورى كه اهل معرفت بيان نمودند بداند ، خواهد تصديق كرد كه در فيض بارى به هيچ وجه تحديد و تقييد تصور نخواهد شد ؛ پس چنانچه ذات مقدس را تنزيه از نقص و امكان و محدوديت بايد نمود ، فيض مقدس او را نيز از كليۀ حدودات امكانيه و امكانات راجعه به ماهيات و تقييدات راجعه به حدود و نقايص تنزيه و تقديس بايد نمود ؛ پس فيض او كه ظلّ جميل مطلق است جميل مطلق و جمال تامّ و كمال تامّ است ؛ فَهُوَ جَميلٌ في ذاتهِ و صفاتِه و أفعالِه ؛ و جز اصل وجود متعلق جعل و ايجاد نخواهد بود(2).
و نيز در محل خود مبرهن است كه جميع اين شرور و اخترام و هلاك و امراض و حوادث غريبۀ مهلكه و موذيات و جز آنها ، كه در اين عالم طبيعت و تنگناى هاويۀ مُظلمه
است ، از تصادمات و تضاد بين موجودات است ، نه به جهات موجوديه ، بلكه به واسطۀ نقص در نشئه و تنگنايى مَقارّ آنهاست ؛ و اين به حدود و نقايص رجوع شود كه بهكلى از حيطۀ نورِ جعلْ خارج و در حقيقتْ دون جعل است . اصل حقيقتْ نور وجود است كه برى از جميع شرور و عيوب و نواقص است ؛ و اما نقايص و شرور و اشياى ضارّه و موذيه به جهات نقص و ضرر گرچه مورد جعل بالذات نيستند ، ولى بالعرض مورد جعلاند ، به حسب نظر بحثى و برهانى ، زيرا كه اگر اصل عالم طبيعت متحقق نشود و به جهات وجوديه متعلق جعل نشود ، [نقايص و شرور در آن متحقق نبود] چنانچه نفع و خير و كمال در آن متحقق نبود ؛ زيرا اين قبيل از اَعدام اعدام مطلقه نيستند ، بلكه اعدام مضافه هستند كه به تبع ملكات يك تحقق بالعرض براى آنها هست ؛ و قضيۀ منعقدۀ از آنها قضيۀ معدوله يا موجبۀ سالبة المحمول است ، نه سالبۀ محصّله(1).
بالجمله ، آنچه بالذات متعلق خلقت و مورد جعل الهى است خيرات و كمالات است ، و تخلّل شرور و مضارّ و غير آن در قضاى الهى به تبعيت و انجرار است . و اشاره به مقام اوّل فرموده در آيۀ شريفۀ (مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ)(2). و به مقام دوم در آيۀ شريفۀ (قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ)(3). و در آيات شريفه و احاديث اهل بيت عصمت علیهم السلام به اين دو اعتبار بسيار اشاره فرمودهاند . از آن جمله در اين حديث شريف كه فرمود ، خير و شرّ هر دو متعلق جعل و خلقت هستند .
از تأمل در مطالب سابقه براى اهلش معلوم مىشود كيفيت اجراى حق خير و شر را به دست مخلوقات ، بدون آنكه مستلزم مفاسد جبر شود . و تحقيق آن بهطورى كه
مطلب روشن گردد و اشكالات در باب مرتفع شود محتاج به تفصيل مذاهب و مقدمات كثيرهاى است كه از ذكر آن در اين اوراق معذورم ، ولى از اشارۀ اجماليه ناگزيرم بهطورى كه مناسب با نظر بحث باشد .
بدانكه استقلال موجودى از موجودات در عملى از اعمال ممكن نيست ، مگر آنكه فاعل و موجدْ تمام اعدامى را كه جايز است بر معلول سدّ كند ، كه اگر موجودى داراى صد شرط باشد در وجود ، و علتْ سدّ اَعدام ممكنۀ از معلول را از ناحيۀ نود و نه شرط بكند و يكى از شرايط به زمين بماند ، ممكن نيست كه آن علت مستقل در ايجاد آن معلول باشد . پس ، استقلال در عليت متوقف بر آن است كه آن علت سدّ جميع اعدام ممكنۀ بر معلول را بنمايد تا معلول را به حد وجوب رساند و موجود كند . و بالضرورة و البرهان معلوم است كه در تمام دايرۀ ممكنات ، از قاطنين جبروت عظمى و ملكوت عُليا تا ساكنين عالم مُلك و طبيعت ، تمام قواى فعّالۀ باطنه و ظاهره ، از اين شأن و مقام منعزلاند ؛ زيرا كه اوّل عدمى كه بر معلول جايز است ، عدم آن به عدم علت فاعله و مؤثره است ، [و] در سلسلۀ ممكنات موجودى نيست كه سدّ عدم معلول را از اين جهت بكند ، زيرا كه اين مستلزم انقلاب امكان ذاتى به وجوب ذاتى و خروج ممكن از حدود بقعۀ امكان است . و اين در بديهت عقل ضرورى محال است .
پس ، معلوم شد كه استقلال در ايجادْ استقلال در وجود لازم دارد ، و اين در ممكنات صورت نگيرد . و از اين بيان معلوم شد كه تفويض در ايجاد و در هيچ شأنى از شؤون وجوديه به هيچيك از موجودات ممكن نيست . و اين اختصاص به مكلفين و افعال آنها ندارد . گرچه به حسب كلمات جاريه در افواه متكلمين اختصاص فهميده مىشود(1)، ولى از ابواب متفرقه مىتوان فهميد عموميت نزاع را ؛ منتها آنكه چون بحث در افعال مكلفين مهم است در طريقۀ اصحاب كلام از اين جهت نزاع را در آن طرح كردند .
بالجمله ، ما كار به نزاع متكلمين نداريم و در صدد جستجو و تحقيق حق هستيم ، و معلوم و واضح شد عدم امكان تفويض بر هيچيك از موجودات در هيچ امرى از امور .
1) - ر .ك : كشف المراد ، ص 308 ؛ شرح المواقف ، ج 8 ، ص 145 ؛ شرح المقاصد ، ج 4 ، ص 223 .
و اما بطلان مذهب جبرى نيز معلوم شود پس از اشاره به مذهب آنها . و آن آن است كه گويند : هيچيك از وسايط وجوديه در ايجاد موجودات مدخليت ندارد و انسان توهم مدخليت مىكند . مثلاً قوّۀ ناريه در حرارت به هيچ وجه مؤثر نيست ، و عادهاللّه جارى شده پشت سر ايجاد صورت ناريه حرارت ايجاد كند ، بدون اينكه اصلاً صورت ناريه در او مدخليت داشته باشد ؛ كه اگر عادهاللّه جارى شده بود كه برودت را دنبالۀ صورت
ناريه ايجاد فرمايد ، فرقى با الآن كه به اين ترتيب جارى شده نداشت . و بالجمله ، حق بىتوسيط وسايط ، خود به ذات مقدس خود مباشر جميع افعال مكلفين و آثار موجودات است(1). و به خيال خودشان اين مذهب را براى تنزيه و تقديس حق اختيار نمودند تا يداللّه را مغلوله ندانند : (غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا)(2)با اين تنزيه و تقديس! كه در سنّت برهان و مذهب عرفان مستلزم نقص و تشبيه است ، و آن مستلزم تعطيل است . چنانچه اشاره به آن در فصل سابق نموديم كه حق تعالى كمال مطلق و وجود صرف است و در ذات و صفات او تحديد و نقص تصور ندارد ، و آنچه متعلق ايجاد و جعل الهى است موجود مطلق و فيض مقدس اطلاقى است ، و ممكن نيست كه وجود محدود ناقص از آن ذات مقدس صادر شود ؛ هيچ نقصى از نقص در ايجاد نيست ، بلكه تمام تحديدها و نقصها از نقص در مستفيض و معلول [است] ؛ و اين منافات با فاعليت بالاراده ندارد ؛ چنانچه متكلمين تصور كردند . و اين در محل خود ثابت است . پس ، آنچه از وجود و معلول ممكن است مرتبط به ذات مقدس حق تعالى بلاواسطه باشد موجود مطلق و صريح وجود است . و آن يا فيض مقدس است ، بنا بر مسلك عرفا ؛ يا عقل مجرد و نور شريف اوّل است ، بنا بر مذهب حكما .
و به بيان ديگر ، شك نيست كه موجودات در قبول وجودْ مختلف مىباشند : بعضى
از موجودات است كه قبول وجود مىكنند ابتدائاً و استقلالاً ، چون جواهر مثلاً ؛ و بعضى از موجودات است كه قبول وجود نكنند مگر پس از موجوديت شىء ديگر و به تبعيت موجود آخر ، مثل اعراض و اشياى ضعيف الوجود ؛ مثلاً تكلم زيد بخواهد موجود شود ، از امورى است كه قبول وجود نمىتواند بكند مگر به تبع ؛ و اعراض و اوصاف بدون وجود جواهر و موصوفات آبى از وجودند و امكان تحقق ندارند ؛ و اين از نقص ذاتى و نقصان وجودى خود اين موجودات است ، نه نقصان در فاعليت و موجديت حق تعالى شأنه . پس ، معلوم شد كه جبر و نفى وسايط وجوديه در سلسلۀ موجودات امكان ندارد .
و از براهين قويّه در اين باب آن است كه چنانچه ماهيات به حسب نفسْ منعزل از تأثير و تأثر [هستند] و جعل بالذات به آنها متعلق نيست ، همچنان حقيقت وجود بذاته منشأ تأثير است كه نفى تأثير از آن مطلقاً مستلزم انقلاب ذاتى است . پس ، ايجاد مراتب وجود بىآثار و منفى الاثر مطلقاً ممكن نيست و موجب نفى شىء از ذات خود است .
بالجمله ، معلوم شد كه تفويض و جبر هر دو در مشرب برهان تامّ و ضوابط عقليه باطل و ممتنع است ، و مسلك «امر بين الامرين» در طريقۀ اهل معرفت و حكمت عاليه ثابت است ؛ منتها در معناى آن بين علما - رضوان اللّه عليهم - اختلاف عظيم است . و آنچه در بين تمام مذاهب اتقن و اسلم از مناقشات و مطابقتر است با مسلك توحيد مشرب عرفاى شامخين و اصحاب قلوب است ؛ ولى [اين] مسلك در هر يك از معارف الهيه از قبيل سهل ممتنع است كه حل آن با طريقۀ بحث و برهان ممكن نيست ، و بدون تقواى تامّ قلبى و توفيق الهى دست آمال از ادراك آن عاجز است . از اين جهت آن را به اهلش كه اولياى حق هستند بايد واگذار نماييم .
و ما به طريقۀ اصحاب بحث وارد اين وادى شويم . و آن آن است كه تفويض را كه عبارت از استقلال موجودات است در تأثير ، و جبر را كه نفى تأثير است ، برأسه نفى كنيم و منزلهاى بين المنزلتين ، كه اثبات تأثير و نفى استقلال است ، قائل شويم و گوييم : منزلۀ ايجاد مثل وجود [و] اوصاف وجود است : چنانچه موجودات موجودند و مستقل در وجود نيستند و اوصاف براى آنها ثابت است و مستقل در آن نيستند ، آثار و افعال براى آنها ثابت و از آنها صادر است ولى [غير] مستقل در وجودند ، و فواعل و
موجداتى غير مستقل در فاعليت و ايجادند .
و بايد دانست - كه با تأمل در مطالبى كه در فصل سابق اشاره به آن شد معلوم شود - كه با آنكه خيرات و شرور هر دو ، هم به حق و هم به خلق نسبت داده شود ، و هر دو نسبت صحيح است ، و از همين جهت فرموده در اين حديث كه خيرات و شرور را من اجرا فرمودم به دست بندگان ، مع ذلك خيرات منتسب به حق تعالى است بالذات ، و به عباد و موجودات منتسب است بالعرض . و شرور به عكس آن ، به موجودات ديگر منسوب بالذات است ، و به حق تعالى بالعرض منسوب است . و به اين معنا اشاره فرموده در حديث قدسى كه مىفرمايد : «اى پسر آدم من اولى به حسنات تو هستم از تو ؛ و تو اولى به سيّئات خود هستى از من»(1). و اشاره به آن در سابق نموديم و اكنون از ذكر آن صرف نظر مىنماييم . وَالْحَمْدُللّه أوَّلاً و آخِراً .
1) - الكافي ، ج 1 ، ص 157 ، «كتاب التوحيد» ، «باب الجبر والقدر والأمر بين الأمرين» ، حديث 3 ؛ التوحيد ، صدوق، ص 362 ، حديث 10 ؛ الجواهر السنيّة ، ص 356 .
حديث چهلم [ تفسير سورۀ «توحيد» و آيات آغازين سورۀ «حديد» ]
الحديث الموفّي للأربعين : بِالسَّنَدِ الْمُتَّصِلِ إلَى الشَّيْخِ الأقْدَمِ وَالرُّكْنِ الأعْظَمِ ، مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنيِّ - رضي اللّه عنه - عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ ، عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ ، عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ قَالَ : قَالَ : سُئِلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ - عليهما السلام - عَنِ التَّوْحِيدِ؟ فَقَالَ : «إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى : )قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ( . وَالآيَاتِ مِنْ سُورَةِ «الْحَدِيدِ» إِلَى قَوْلِهِ : )وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ( فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذلِكَ فَقَدْ هَلَكَ»(1).
ترجمه : «عاصم گويد : گفت : سؤال شد [از] على بن الحسين - عليهما السلام - از توحيد . فرمود : "همانا خداى عزّ وجلّ مىدانست كه در آخر الزمان مىباشند اقوامىدقيق النظر ، پس فرو فرستاد خداى تعالى : )قُلْ هُوَ اللّه أحَدٌ( . و آيات از اوّل سورۀ «حديد» را تا قول او : )وَهُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ( . پس كسى كه طلب كند غير آن را بهتحقيق هلاك شود"» .
شرح : حضرت صدر المتألهين - قدّس سرُّه - فرمايد : «عاصم بن حُمَيد زمانش متصل به زمان حضرت سجّاد نبوده ، پس حديث مرفوع است»(2)انتهى .
تكرير لفظ «قال» شايد به واسطۀ تقطيع حديث باشد . و شايد از اشتباه نسّاخْ است . و يا آنكه فاعل مذكور بوده و از قلم افتاده . و يا آنكه فاعل محذوف است ، بنابر جواز
حذف . و يا آنكه فاعلِ اوّلْ ضمير راجع به «نضربن سويد» است . و اين احتمال بسيار بعيد است .
قوله : «التوحيد» ؛ «توحيد» تفعيل است . و آن يا از براى تكثير در فعل است ، به معنى قرار دادن در غايت وحدت و نهايت بساطت . يا به معناى انتساب مفعول است به اصل فعل [مثل] تكفير و تفسيق .
بعضى از اهل فضل را رأى اين بود كه باب «تفعيل» به معناى انتساب مفعول نيامده ، و تفسيق و تكفير به اين معنا نيز غلط است ؛ بلكه آنها به معناى دعوت به فسق و كفر است ؛ و «اِكفار» بجاى تكفير بايد استعمال شود ؛ چنانچه در قاموس نيز در مادۀ «كفر» تكفير به معناى انتساب به كفر نيامده .
نويسنده گويد : گرچه در قاموس نديدم كه «تكفير» به معناى انتساب به كفر باشد ، بلكه جوهرى ، علامۀ لغوييّن ، نيز تكفير را به اين معنا ذكر نكرده و «اِكفار» را به اين معنا دانسته(1)- مطابق آنچه كه اين فاضل مىگفت - ولى در كتب ادبْ يكى از معانى باب «تفعيل» را انتساب مفعول به اصل فعل شمردهاند ، و از آن جمله «تفسيق» را مثال زدهاند(2). بالجمله ، معنى توحيد نسبت به وحدانيّت است .
قوله : «مُتَعَمِّقُون» عَمق و عُمق ، به فتح عين و ضمّ آن ، به معناى ته چاه و گودال است . و به همين اعتبار رياضيين عمق را به بُعد سوم جسم ، كه از سطح فوقانى شروع و به سطح تحتانى ختم شود ، اطلاق كنند ؛ چنانچه طول را به بُعد اوّل و عرض را به بُعد دوم
اطلاق كنند . و نيز به همين اعتبار شخص صاحب نظر دقيق را متعمّق ، و نظر دقيق را نظر عميق گويند ، و نظر غير عميق را نظر سطحى گويند . گويى براى مطالب علميه نيز عمقى و تَهى است كه شخص متعمق به عمق آن فرو مىرود و حقايق را از ته آن خارج
مىكند ، و شخص جليل النظر در همان سطح باقى مانده و به عمق فرو نرفته است .
قوله : «فَمَن رامَ» رامَ ، يَرومُ به معناى طلب است . و «مَرام» به معناى مطلب است .
قوله : «وَراءَ ذَلِكَ» وراء به معناى خَلف است . و گاهى استعمال شده است در قُدّام . پس آن از اضداد است . و استعمال آن در اين موارد به مناسبت معنى اوّل است .
بدانكه تفسير اين سورۀ مباركه و آيات اوّل سورۀ «حديد» از حوصلۀ امثال ما خارج و فى الحقيقه دخول در آن خروج از وظيفه است . چگونه براى مثل من در شريعتِ انصاف جايز است ورود در تفسير چيزى كه حق تعالى فرو فرستاده براى اشخاص متعمق و علماى محقق . و حضرت باقر العلوم - عليه السلام - در تفسير برهان است - پس از آنكه شمهاى از اسرار حروف كلمۀ مباركه (الصَّمَد) را بيان فرمودند ، گفتند : «اگر حمَلهاى براى علمى كه خداوند به من عطا فرموده مىيافتم ، نشر مىكردم توحيد و اسلام و ايمان و دين و شرايع را در (الصَّمَد)»(1).
و جناب فيلسوف كبير ، صدر المتألهين ، در خصوص آيات سورۀ «حديد» فرمايد : «بدانكه اين شش آيه كه در حديث اشارۀ به آنها شده هر يك متضمن باب عظيمى است از علم توحيد و الهيت ؛ و مشتمل امر محكمى است از احكام صمديت و ربوبيت ؛ كه اگر زمان مهلت دهد و دهر مساعدت كند با عارفى ربّانى يا حكيمى الهى كه علمش را اخذ كرده باشد از مشكات نبوت محمديه - على الصّادِعِ بِها و آلِهِ أفْضَلُ السلام و التحيّةِ -(2)و اقتباس كرده باشد حكمتش را از احاديث اصحاب عصمت و طهارت - سلام اللّه عليهم - هر آينه حق او و حق آن آيات آن است كه براى تفسير هر يك ، جلد كبيرى ، بلكه مجلدات
1) - .. . ثُمَّ قَال عليهالسلام : «لَوْ وَجَدْتُ لِعِلْمِيَ الّذي آتانِيَ اللّه عَزَّ وَجَلَّ حَمَلَةً ، لَنَشَرْتُ التوحيدَ والإسْلامَ والإيمانَ والدّينَ والشَّرائعَ مِنَ «الصَّمَدِ» .. .» (البرهان في تفسير القرآن ، ج 10 ، ص 476 ، حديث 18)
2) - «بهترين سلام و درود نثار آشكار كنندۀ به آن و خاندان او باد» .
كثيرهاى ، مشحون گرداند .. .»(1)انتهى .
بالجمله ، امثال نويسنده ، فارِسِ اين ميدان نيست ، ولى از آنجا كه ميسور ، در سنّت عقل ، به معسور ساقط نگردد ، شمّهاى از آنچه تلقى نموديم از مشايخ عظام و كتب ارباب معرفت و مشكات انوار هدايت اهل بيت عصمت مذكور مىداريم به طريق اجمال و اشاره ، و مِنَ اللّه الهِدايَة .
بايد دانست كه (بِسمِ اللّهِ) در هر سوره به حسب مسلك اهل معرفت متعلق است به
خود آن سوره ، نه به «أَسْتَعينُ» يا امثال آن(2). زيرا كه «اسم اللّه» تمام مشيت است به حسب مقام ظهورى ؛ و مقام فيض اقدس است به حسب تجلى احدى ؛ و مقام جمع احدى اسماء است به حسب مقام واحديت ؛ و جميع عالم است به اعتبار احديّت جمع ، كه كَون جامع است و مراتب وجود است در سلسلۀ طوليۀ صعوديه و نزوليه ، و هر يك از هويّات عينيه است در سلسلۀ عرضيه . و به حسب هر اعتبارى در اسم معناى «اللّه» فرق مىكند ، زيرا كه آن مسماى آن اسماء است ؛ و به حسب هر سورهاى از سور قرآن شريف ، كه متعلّق (بسم اللّه) در لفظ و مَظهر آن در معناست ، معناى (بسم اللّه)
مختلف شود . بلكه به حسب هر فعلى از افعال كه مَبدُوّ به (بسم اللّه) است معانى آن مختلف شود ، و آن متعلق به همان فعل است . و عارف به مظاهر و ظهورات اسماء الهيه شهود كند كه جميع افعال و اعمال و اعيان و اَعراض به اسم شريف اعظم و مقام مشيت مطلقه ظاهر و متحقق است ؛ پس در مقام اِتيان آن عمل و ايجاد آن متذكر اين معنا شود در قلب ، و سريان دهد آن را تا مرتبۀ طبيعت و مُلك خود و گويد : بسم اللّه ؛ يعنى به مقام مشيت مطلقۀ صاحب مقام رحمانيت ، كه بسط وجود است ، و مقام رحيميت ، كه بسط مقام كمال وجود است ، يا صاحب مقام رحمانيت ، كه مقام تجلى به ظهور و بسط وجود
است ، و مقام رحيميت ، كه مقام تجلى به باطنيت و قبض وجود است . آكلُ و أشْرِبُ و أكْتُبُ و أفْعَلُ كذا و كذا .
پس ، سالك الى اللّه و عارف باللّه در نظرى ، جميع افعال و موجودات را ظهور مشيت مطلقه و فانى در آن بيند ؛ و در اين نظر سلطان وحدت غلبه كند و )بسم اللّه(را در جميع سور قرآنيه و در جميع افعال و اعمال به يك معنا داند . و در نظرى ، كه متوجه عالم فرق و فرق الفرق شود ، براى هر (بسم اللّه) در اوّل هر سوره و در بَدو شروع هر عملى معنايى ببيند و مشاهده كند غير ديگرى .
و در اين مقام كه اكنون هستيم ، كه مقام تفسير سورۀ شريفۀ «توحيد» است ، (بسم اللّه) آن را مىتوانيم متعلّق به كلمۀ شريفۀ (قُلْ) بگيريم . و در اين صورت ، مقصود از (بسم اللّه) در كسوۀ تجريد و غلبۀ توحيدْ مقام مشيت مطلقه است ؛ و در كسوۀ تكثير و مقام توجه به كثراتْ تعينات آن است ؛ و در مقام جمع بين مقامين ، كه مقام برزخيت كبرا است ، «مشيت» به مقام وحدت و كثرت و ظهور و بطون ، و «رحمانيت» و «رحيميت» به معناى دومى است . و در آيۀ شريفۀ (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ)چون جمع بين احديت غيبيه و الوهيت اسمائيه است ، از اين جهت اسم اللّه به حسب مقام سوم ، يعنى مقام برزخيت ، مقصود است ؛ پس ، از مقام غيب احدى به قلب تقىّ نقىّ احدى احمدى محمدى خطاب آيد كه : (قُلْ) به حسب اين نشئۀ برزخيۀ كبرا به ظهور اسم اللّه ، كه آن مقام مشيت مطلقه و صاحب تعين و ظهور رحمانيت در عين رحيميت و بسط در عين قبض است .
(هُوَ) و اين كلمۀ شريفه اشاره به مقام «هويت مطلقه» است من حيث هى هى ، بدون آنكه متعين به تعين صفاتى يا متجلى به تجليات اسمائى باشد ، حتى اسماء ذاتيه كه در مقام احديّت اعتبار شود . و اين اشاره از غير صاحب اين قلب و داراى اين مقام ممكن نيست ؛ و اگر مأمور نبود به اينكه نسب حق را ظاهر كند ، متفوه به اين كلمۀ شريفه ازلاً و ابداً نمىشد ؛ ولى در قضاى الهى حتم است كه نبى ختمى - صلّى اللّه عليه و آله
و چون در جذبۀ مطلقه باقى نبود و مقام برزخيت را دارا بود ، فرمود : (اللّه أَحَدٌ) .
واللّه اسم جامع اعظم و ربّ مطلق خاتم است ، و با عين برزخى كثرت اسمائى به ظهور واحديت ، عين همان تجلى غيبى خفايى به مقام احديت است ؛ نه جنبۀ احديت در قلب چنين سالك بر واحديت غلبه دارد ، و نه واحديت بر احديت . و تقديم (اللّه) بر (أَحَد) ، با آنكه اسماء ذاتيه در اعتبار مقدم است ، شايد اشاره به مقام تجلى به قلب سالك باشد ؛ زيرا كه در تجليات ذاتيه براى قلوب اوليا اوّل تجلى به اسماء صفاتيه ، كه در حضرت واحديت است ، واقع شود ؛ پس از آن ، به اسماء ذاتيۀ احديّه .
و ذكر «اللّه» و اختصاص آن از بين اسماء - با آنكه به حسب كيفيت سلوك و نقشۀ تجلى اوّل به مظاهر اسماللّه ، كه ساير اسماء است ، به مناسبت قلب سالك تجلى مىشود ، پس از آن در آخرِ تماميتِ سلوك در اسماء صفاتيه تجلى به اسماللّه مىشود - تواند كه به يكى از دو نكته باشد : يا اينكه اشاره به آن باشد كه تجلى به هر اسمى تجلى به اسماللّه است ، از باب اتحاد ظاهر و مظهر خصوصاً در حضرت الهيت . يا آنكه اشاره به غايت سلوك «واحد»ى باشد كه تا آن محقق نشود سالك شروع به سلوك «احد»ى نكند .
بالجمله ، بنابر اين بيان ، (هُوَ) اشاره به مقامى است كه منقطع است از آن اشاره و آمال عارفين و مبرا از اسم و رسم و منزه از تجلى و ظهور است . و (أَحَد)اشاره به تجلى به اسماء باطنۀ غيبيه است . و(اللّه)اشاره به تجلى به اسماء ظاهريه است . و به اين سه جمع اعتبارات اوليۀ حضرت ربوبيت متحقق گردد . و چهار اسم ديگر ، كه «صمديت» جامع آنهاست ، به حسب بعض روايات(1)از اسماء سلبيۀ تنزيهيه است كه به تبع اسماء ثبوتيۀ جماليه اعتبار شود ؛ چنانچه در ذيل يكى از احاديث اشاره به آن شده(2).
تا اينجا كه ذكر شد ، در صورتى است كه (بِسمِ اللّهِ) متعلق به كلمۀ شريفۀ (قُلْ) باشد . و تواند متعلق به هر يك از اجزاى اين سورۀ شريفه باشد . و بنابر هر يك ، تفسير
سوره و (بِسمِ اللّهِ) آن فرق مىكند . و ذكر آن چون موجب تطويل است ، از آن صرف نظر كرديم .
و شيخ ما ، عارف كامل ، شاه آبادى ، روحى فداه ، مىفرمود كه «(هُوَ) برهان بر شش اسم و كمال ديگرى است كه در سورۀ مباركۀ «توحيد» پس از اين كلمۀ مباركه ذكر شده ؛ زيرا كه ذات مقدس چون «هُوَ» مطلق است ، كه اشاره به صرف وجود است ، مستجمع جميع كمالات اسمائيه است ؛ پس اللّه است . و چون صرف وجود به حقيقت بسيطه داراى جميع اوصاف و اسماء است و اين كثرت اسمائى وحدت ذات مقدس را منثلم نكند ، أَحد است . و چون صرف را ماهيت نيست ، «صمد» است . و چون صرف را نقص حاصل نشود و از غير حاصل نشود و تكرر بر آن ممتنع باشد ، «والد» و «مولود» نيست و «كفو» ى ندارد» ، انتهى .
بايد دانست كه از براى «صمد» در اخبار شريفه معانى و اسرار كثيره ذكر فرمودند(1)كه اشتغال به بيان آن از طور اين اوراق خارج است و محتاج به رسالۀ جداگانه . و در اين مقام به يك نكته اشاره نماييم . و آن اين است كه اگر صمد اشاره به نفس ماهيت باشد ، به حسب بعض اعتبارات ، و معانى «اللّه» در (اللّهُ الصَّمَد) ، از اعتبارات مقام واحديت و مقام احديتِ جمع اسماء است . و اگر اشاره به صفت اضافى باشد ، چنانچه از بعض روايات استفاده شود ، اشاره به احديّت جمع اسماء در حضرت تجلى به فيض مقدس و معنى آن موافق با (اَللّه نُور السَّمواتِ) است .
اما آيۀ شريفۀ اوّل(2): دلالت كند بر تسبيح جميع موجودات ، حتى نباتات و جمادات .
و تخصيص آن را به ذوى العقول از احتجاب عقول ارباب عقول است . و اين آيۀ شريفه فرضاً قابل تأويل باشد ، آيات شريفۀ ديگر قابل اين تأويل نيست ؛ مثل قوله تعالى : (أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَمَنْ فِى الأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَكَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ)(1). چنانچه تأويل «تسبيح» را به تسبيح تكوينى يا فطرى از تأويلات بعيدۀ باردهاى است كه اخبار و آيات شريفه از آن ابا دارد ؛ با آنكه خلاف برهان متين دقيق حِكمى و مشرب احلاى عرفانى است .
و عجب از حكيم بزرگ و دانشمند كبير صدر المتألهين - قدّس سرّه - است كه تسبيح را در اين موجودات تسبيح نطقى نمىدانند ؛ و نطق بعض جمادات ، مثل سنگريزه را از قبيل انشاءِ نفسِ مقدس ولىّ اصوات و الفاظ را بر طبق احوال آنها مىداند ؛ و قول بعض اهل معرفت را(2)، كه همۀ موجودات را داراى حيات نطقى دانسته ، مخالف با برهان و ملازم با تعطيل و دوام قَسر شمردهاند(3)؛ با آنكه اينكه فرمودند مخالف با اصول خود آن بزرگوار است(4). و ابداً اين قول ، كه صريح حق و لُبُّ لُباب عرفان است ، مستلزم مفسدهاى نيست . و اگر مخافت تطويل نبود ، به شرح آن با رسم مقدمات مىپرداختيم ، ولى اكنون به اشارۀ اجماليه قناعت كنيم .
در سابق نيز اشاره به اين معنا نموديم كه حقيقت وجود عين شعور و علم و اراده و قدرت و حيات و ساير شؤون حياتيه است ؛ بهطورى كه اگر شيئى از اشياء را علم و حيات مطلقاً نباشد ، وجود نباشد . و هر كس حقيقت اصالت وجود و اشتراك معنوى آن را با ذوق عرفانى ادراك كند ، مىتواند ذوقاً يا علماً تصديق كند حيات ساريۀ در همۀ
1) - «آيا نمىبينى هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است و خورشيد و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و جانوران و بسيارى از مردمان خدا را سجده مىكنند» . (الحجّ (22) : 18)
2) - ر .ك : الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 147 ، و ج 2 ، ص 77 ، و ج 3 ، ص 65 و333 ؛ شرح فصوص الحكم ، قيصرى ، ص 79 و 507 - 510 .
3) - شرح اُصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 3 ، ص 118 .
4) - ر .ك : الحكمة المتعالية ، ج 1 ، ص 116 - 118 ، و ج 2 ، ص 282 ، و ج 6 ، ص 117 ، 139 ، 150 و 335 ، و ج 7 ، ص 153 ؛ تفسير القرآن الكريم ، صدر المتألهين ، ج 6 ، ص 149 - 150 .
موجودات را با جميع شؤون حياتيه ، از قبيل علم و اراده و تكلم و غير آن . و اگر به رياضات معنوى داراى مقام مشاهده و عيان شد ، آن گاه غلغلۀ تسبيح و تقديس موجودات را عياناً مشاهده مىكند . و اكنون اين سكر طبيعت ، كه چشم و گوش و ساير مدارك ما را تخدير كرده ، نمىگذارد ما از حقايق وجوديه و هويات عينيه اطلاعى حاصل كنيم ؛ و چنانچه مابين ما و حق حجبى ظلمانى و نورانى فاصله است ، مابين ما و ديگر موجودات ، حتى نفس خود ، حجبى فاصله است كه ما را از حيات و علم و ساير شؤون آنها محجوب نموده . ولى از تمام حجابها سختتر حجاب انكار از روى افكار محجوبه است كه انسان را از همه چيز باز مىدارد . و بهتر وسايل براى امثال ما محجوبين تسليم و تصديق آيات و اخبار اولياى خداست و بستن باب تفسير به آرا و تطبيق با عقول ضعيفه است .
فرضاً ممكن شد تأويل نمودن آيات «تسبيح» را به تسبيح تكوينى بارد يا شعورى فطرى ، با آيۀ شريفۀ (قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لاَ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ)(1)چه كنيم؟ يا قضيۀ طير را ، كه از شهر سبا براى حضرت سليمان خبر آورد(2). بايد چه كرد؟ و اخبارى كه در ابواب متفرقه از اهل بيت عصمت و طهارت شده ، كه به هيچ وجه قابل اين تأويلات نيست ، بايد چه كرد؟
بالجمله ، سريان حيات و تسبيح شعورى علمى اشياء را بايد از ضروريات فلسفۀ عاليه و مسلمات ارباب شرايع و عرفان محسوب داشت ؛ ولى كيفيت تسبيح هر موجودى و اذكار خاصهاى كه به هر يك اختصاص دارد ، و اينكه صاحبِ ذكرِ جامعْ انسان است و ساير موجودات به مناسبت نشئۀ خود ذكرى دارند ، اجمال آن ميزان علمى و عرفانى دارد كه مربوط به علم اسماء است ؛ و تفصيل آن از علوم كشفى عيانى است كه از خصايص اولياى كمّل است .
و بهطورى كه در فصل سابق ذكر نموديم كه )بسم اللّه( هر سوره متعلق به خود آن سوره است ، در اينجا نيز متعلق به (سَبَّحَ للّه) است . و از آن استفادۀ مسلك اهل حق شود در مسألۀ جبر و تفويض ، زيرا كه هر دو نسبت ، يعنى نسبت به اسم اللّه كه مقام مشيت فعليه است ، و به اشياى موجود در سماوات و ارض ، [را] داده است ، بهطور لطيفى كه غايت كشف ارباب شهود و معرفت است . و تقديم انتساب به مشيت اللّه براى اِفهام قيّوميت حق و تقديم جنبۀ يلى اللّه بر جنبۀ يلى الخلق است . و اگر مخافت تطويل نبود ، بيان حقيقت تسبيح و استلزام آن تحميد را ، و اينكه هر تسبيح و تحميدى از هر مسبّح و حامدى براى حق واقع مىشود ، و بيان تسبيح و تحميد براى اسم اللّه و به اسم اللّه ، و بيان اختصاص دو اسم مبارك «العزيز الحكيم» و بيان نسبت آنها با «اللّه» ، و فرق بين (اللّه)مذكور در «تسميه» و (اللّه) مذكور در آيۀ شريفۀ (سَبَّحَ للّه) ، و بيان «سماوات» و «ارض» و آنچه در سماوات و ارض است ، به حسب اختلاف مسالك اهل معرفت و فلسفه ، و بيان )هُوَ( در اين آيۀ شريفه و فرق آن با (هُوَ)در آيۀ شريفۀ (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ) را مىنموديم به مشرب احلاى عرفانى ؛ ولى در اين اوراق ملتزم هستيم كه به اجمال و اشاره قناعت كنيم .
و اما آيۀ شريفۀ دوم(1): اشاره است به مالكيت حق - جلّ جلالُه - ملكوت سماوات و ارض [را] ، كه [به] تبع اين مالكيت و احاطۀ سلطنت و نفوذ قدرت و تصرفْ احيا و اماته و ظهور و رجوع و بسط و قبض واقع مىشود . و اين نظر استهلاك و اضمحلال جميع تصرفات و تدبيرات است در تصرف و تدبير حق كه منتهاى توحيد فعلى است ؛ و از اين جهت احيا و اماته را - كه يا يكى از مظاهر بزرگ تصرفات ملكوتى است ، و يا جميع قبض و بسط است - به خود مالكيت ذات مقدس نسبت داده است . و با آنكه احيا از شؤون رحمانيت است و اماته از شؤون مالكيت ، نسبت هر دو را به مالكيت منسوب فرموده ، ممكن است براى يك نكتۀ بزرگ عرفانى باشد ، كه آن استجماع هر اسمى است
1) - (لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ يُحْيِى وَيُمِيتُ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ) ؛ «اوراست پادشاهى آسمانها و زمين . زنده مىكند و مىميراند ، و او بر هر كارى تواناست» . (الحديد (57) : 2)
جميع اسماء را به وجه احدى و وجهۀ غيبيه ؛ كه اكنون مجال بيان آن نيست . و صدر و ذيل آيه ممكن است اشاره به وحدت در كثرت و كثرت در وحدت در مقام تجلى فعلى به فيض مقدس باشد ؛ چنانچه پيش اهلش واضح است .
و ضمير (لَهُ) ظاهر آن است كه به (اللّه) برگردد . و ممكن است به «عزيز» و «حكيم» برگردد . [كه در اين صورت] معناى آيۀ شريفه فرق كند ؛ كه با تأمل براى اهلش روشن شود .
و بيان كيفيت «مالكيت» حق و اتيان يُحيى وَيُميتُ به صيغۀ مضارعه دال بر تجدد و استمرار ، و مرجع ضمير هُوَ و فرق معانى در اختلاف مراجع ، و بيان آنكه «مُحيى» و «مُميت» و «قادر» از اسماء ذات يا اوصاف يا افعال است ، موكول به محل خود است ؛ مثل بيان كيفيت احيا و اماته ، و حقيقت صور اسرافيل ، و دو نفخ احيا و اماته ، و شؤون حضرت اسرافيل و عزرائيل و مكانت آنها ، و كيفيت احيا و اماتۀ آنها . كه هر يك را بيانات عرفانيه و براهين حِكميهاى است بس طولانى .
و اما آيۀ شريفۀ سوم : و آن اين است : (هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ)(1). عارف به معارف حقّۀ ارباب معرفت و يقين و سالك طريق اصحاب قلوب و سالكين مىداند كه منتهاى سلوك سالكان و غايت آمال عارفان فهم همين يك آيۀ شريفۀ محكمه است . و به جان دوست قسم كه تعبيرى براى حقيقت توحيد ذاتى و اسمائى بهتر از اين تعبير نيست ؛ و سزاوار آن است كه جميع اصحاب معارف براى اين عرفان تام محمدى - صلّى اللّه عليه و آله - و كشف جامع احمدى و آيۀ محكمۀ الهى سجده كنند و در خاك افتند . و به حقيقت عرفان و عشق قسم كه عارف مجذوب و عاشق جمال محبوب از شنيدن اين آيۀ شريفه اهتزازى ملكوتى و انبساطى الهى براى او دست دهد كه لباس بيان به قامت آن كوتاه و هيچ موجودى تحمّل آن ندارد . فَسُبحان اللّه ما
أَعْظَمَ شأنَه وأَجلَّ سُلْطانَه وَأَكرَمَ قَدْرَهُ وَأَمنعَ عِزَّهُ وأَعزَّ جنابَه(2).
آنها كه به كلمات عرفاى شامخ و علماى باللّه و اولياى رحمان خرده گيرى مىكنند خوب است ببينند كدام عارف ربّانى يا سالك مجذوبى بيشتر از آنچه اين آيۀ شريفۀ تامّه و نامۀ قدس الهى متضمن است بيانى كرده يا تازهاى به بازار معارف آورده؟ اينك اين كريمۀ الهيه و آن كتب مشحونه از عرفان عرفا . گرچه اين سورۀ مباركۀ «حديد» ، خصوصاً اين آيات شريفۀ اوّل آن ، مشتمل بر معارفى است كه دست آمال از آن كوتاه است ، ولى به عقيدۀ نويسنده اين آيۀ شريفه خصوصيت ديگرى دارد كه ديگر آيات را نباشد . و بيان اوّليت و آخريت و ظاهريت و باطنيت حق چيزى نيست كه به بيان آيد يا قلم را جرئت جسارت باشد ؛ پس بگذريم و ادراك آن را به قلوب محبين و اوليا واگذار كنيم .
و امّا آيۀ شريفۀ چهارم(1): اشاره به خلق سماوات و ارض است در شش روز ، و استواى بر عرش است . و عقول ارباب عقل در تفسير اين آيۀ شريفه متحير است ، و هر كس به حسب مسلك خود در علم و عرفان طورى تفسير نموده . چنانچه علماى ظاهر گويند مقصود از خلق در شش روز آن است كه اگر تقدير شود در زمان ، با شش روز مطابق شود .
و جناب فيلسوف عظيم الشأن ، صدر المتألهين - قدس سرّه - آن را تطبيق نموده به ايام ربوبيت ، كه هزار سال است ؛ و منطبق فرموده از زمان نزول آدم تا زمان طلوع شمس محمدى - صلّى اللّه عليه و آله - را ، كه شش هزار سال است ، بر ايام ستّه ؛ و ابتداى طلوع آن حضرت را طلوع يوم الجمعة و يوم الجمع ، كه يوم سابع و اوّل روز قيامت و ابتداى استواى رحمان بر عرش است ، دانسته . و اجمال آن را در شرح اصول كافى و
1) - (هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّموَاتِ وَالأرْضَ فِى سِتَّةِ أيّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى الأرضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا وَهُوَ مَعَكُمْ أيْنَ مَا كُنْتُمْ وَاللّهُ بِمَا تَعمَلُونَ بَصِيرٌ) ؛ «اوست كسى كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد ؛ سپس بر عرش قرار گرفت . هر چه به زمين فرو رود و از آن بيرون شود و هر چه از آسمان فرود آيد و در آن بالا رود ؛ بداند . و هر جا باشيد او با شماست او به آنچه مىكنيد بيناست» . (الحديد (57) : 4)
تفصيل آن را در كتاب تفسير خود بيان نمودند(1).
و بعضى از اهل معرفت ايام ستّه را عبارت از مراتب سير نور شمس وجود در مَرائى نزول و صعود دانسته(2).
و به حسب مسلك عرفانى ، مراتب نزول وجود تا اخيرۀ نزولْ [كه] مرتبۀ احتجاب شمس وجود است در حجب تعيّنات ؛ و آن حقيقت «ليلة القدر» است . و ابتداى يوم قيامت از اولين مرتبۀ رجوع مُلك به ملكوت و خرق حجب تعينات تا اخيرۀ مراتب ظهور و رجوع ، كه ظهور تامّ قيامت كبرا است . اين شش يوم كه خلق سماوات و ارض در آن تمام شده و منتهى به عرش اللّه و عرش الرحمن ، كه غاية الغايات استواء و استيلاء و قهّاريت
حق است ، مىشود ، در عالم كبير مراتب ششگانه صعودى است ؛ و عرش استواى حق ، كه ظهور به قهّاريت تامّه و مالكيت است ، مرتبۀ مشيت و فيض مقدس رحمانى است كه ظهور تامّ او پس از رفع تعينات و فراغ از خلق سماوات و ارضين است . و تا وجود سماوات و ارض متحقق است ، خَلق آنها پيش اهل معرفت تمام نشده به مقتضاى (كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ)(3)و به مقتضاى عدم تكرر در تجلى .
و در انسان كبير و عالم اكبر مراتب ستّه و لطيفۀ سابعۀ آن عرش الرحمن است كه مرتبۀ قلب حقيقى باشد . و اگر مخافت تطويل نبود ، بيان انسبيت اين وجه را از ساير وجوه به وجه مستفيض بيان مىكردم . گرچه علم كتاب الهى پيش حق تعالى و مخصوصين به خطاب است ، ولى ما به حسب احتمال و مناسبات سخن مىگوييم ، بعد از تعذر حمل بر ظاهر آن .
و در اين مقام احتمال ديگرى است كه مضادّت با اين بيان عرفانى ندارد . و آن به حسب هيئت عصر حاضر است كه ابطال هيئت بطلميوسيه را كرده است . و آن اين است
كه غير از اين منظومۀ شمسى كه ما داريم ، منظومات شمسيۀ كثيرۀ ديگرى است كه عدد آنها را كسى نتواند احصا كند - چنانچه تفصيل آن در كتب هيئت جديده است : مراد از سماوات و ارض همين منظومۀ شمسى و مدارات كواكب و خود آنها باشد ؛ و تحديد آن به شش روز حسب منظومۀ شمسى ديگرى باشد . و اين احتمال از تمام احتمالات اقرب به ظاهر است ولى مصادم با احتمالات عرفانيه نيست ، زيرا آن به حسب بطنى از بطون قرآن است .
و اشاره فرموده در ذيل آيۀ شريفه بقوله : (يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى الأَرْضِ) إلى آخره ، به علم حق تعالى به جزئيات مراتب وجود در سلسلۀ غيب و شهود و نزول و صعود ؛ و بقوله : (هُوَ مَعَكُمْ)به معيّت قيّوميۀ حق و كيفيت علم حق تعالى به جزئيات كه به طريقۀ احاطۀ وجوديه و سعۀ قيّوميه است . و ادراك حقيقت اين قيّوميت حق را كسى جز خواص اولياء اللّه نتواند كرد .
و امّا آيۀ شريفۀ پنجم(1): اشاره است به مالكيت حق و رجوع تمام دايرۀ وجود به سوى حق . و اشاره به آن است كه اين به اسم «مالك» مربوط است ؛ چنانچه در سورۀ مباركۀ «حمد» فرموده : (مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ) . و تفسير و تفصيل هر يك از اين امور مجال ديگرى خواهد .
و اما آيۀ شريفۀ ششم(2): اشاره است به اختلاف شب و روز و اينكه هر يك از آنها كه كم شود به ديگرى افزوده گردد ، و بهعكس . و در اين اختلاف منافع كثيرهاى است كه ذكر آن خارج از وظيفۀ ماست . و از براى آيۀ شريفه معنى عرفانى ديگرى است كه ما از ذكر آن خوددارى نموديم .
1) - (لَهُ مُلْكُ السَّموَاتِ وَالأرْضِ وَإلَى اللّه تُرْجَعُ الاُمُورُ) ؛ «پادشاهى آسمانها و زمين خداوند راست و كارها به سوى او بازگردانده شوند» . (الحديد (57) : 5)
2) - (يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِ وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُور) ؛ «شب را در روز داخل مىكند و روز را در شب . و او به آنچه در سينههاست آگاه است» . (الحديد (57) : 6)
آنچه در ذيل حديث شريف فرمايد كه «مَنْ رامَ وَراءَ ذلِكَ فَقَدْ هَلَكَ» اشاره به آن است كه اينقدر كه در اين آيات شريفه و سورۀ مباركۀ «توحيد» از معارف مذكور است حد علوم بشرى و غاية القصواى معارف است ، كه اگر كسى گمان كند كه بالاتر از اين معارف پيش كسى است به خطا رفته . و چنانچه اين آيات حدّ اعلاى معارف را به سلسلۀ بشر تعليم مىدهد ، قصور از اين حد نيز اخترام و هلاك است و جهل به مقام ربوبيت است .
و البته اين حديث شريف در مقام حثّ و ترغيب به تعمق و تفكر در اين آيات شريفه است ، ولى از براى هر علمى اهلى است و از براى هر ميدانى فارِسى . گمان نشود كه آيات «توحيد» را - چه در سورۀ مباركۀ «توحيد» و چه در اين آيات شريفه و چه در آيات ديگر قرآن و همينطور اخبار شريفه و خطب و ادعيه و مناجاتهاى ائمه - عليهم السلام - كه تمام مشحون از معارف است - انسان مىتواند به فكر خود و ظهور عرفى آنها بفهمد . اين خيالى است بس خام و وسواسى است شيطانى كه اين قطّاع الطريق راه انسانيت دامى گشوده كه انسان را از معارف بازدارد و سد ابواب حكمت و معرفت را بر انسان بنمايد و آدمى را در وادى حيرت و ضلالت سرنگون كند .
خدا شاهد است - وَكَفى بِهِ شَهيداً(1)- كه مقصود من از اين كلام ترويج بازار فلسفۀ رسميه يا عرفان رسمى نيست ؛ بلكه مقصود آن است كه برادران ايمانى من ، خصوصاً اهل علم ، قدرى به معارف اهلبيت - عليهم السلام - و قرآن توجه كنند آن را نسيان نكنند ، كه عمدۀ بعثت رسل و انزال كتب براى مقصد شريف معرفة اللّه بوده ، كه تمام سعادات دنياويه و اخراويه در سايۀ آن حاصل آيد . ولى افسوس كه انسان تا در اين عالم است در حجابهاى گوناگونى واقع است كه نمىتواند طريق سعادت خود را تشخيص دهد ؛ و اوليا و انبيا و علما نيز هر چه نصيحت مىكنند و دعوت مىنمايند ،
1) - «و شهادت او كافى است» . (اقتباس از آيۀ 79 سورۀ «نساء»)
انسان از خواب بيدار نمىشود و پنبۀ غفلت را از گوش بيرون نمىكند . و آنگاه از نومۀ غفلت متنبه شود كه سرمايۀ تحصيل سعادت از دستش رفته و جز حسرت و ندامت باقى نمانده است .
بار خدايا! كه قلوب اوليا را به نور محبت منور فرمودى و لسان عشاق جمال را از ما و من فرو بستى ، و دست فرومايگان خودخواه را از دامن كبريائى كوتاه كردى ، ما را از اين مستى غرور دنيا هشيار فرما ؛ و از خواب سنگين طبيعت بيدار و حجابهاى غليظ و پردههاى ضخيم خودپسندى و خودپرستى را به اشارتى پاره كن ؛ و ما را به محفل پاكان درگاه و مجلس قدس مخلصان خداخواه بار ده ؛ و اين ديو سيرتى و زشتخويى و درشتگويى و خودآرايى و كج نمايى را از ما بركنار فرما ؛ و حركات و سكنات و افعال و اعمال و اوّل و آخر و ظاهر و باطن ما را به اخلاص و ارادت مقرون نما .
بارالها! نعم تو ابتدايى است «داد حق را قابليت شرط نيست»(1)و نوال تو غير متناهى ، باب رحمت و عنايتت مفتوح است و خوان نعمت بىپايانت مبسوط ، دلى شوريده و حالى آشفته ، قلبى داغدار و چشمى اشكبار ، سرى سودايى بىقرار ، و سينهاى شرحه شرحه آتشبار مرحمت فرما ؛ و خاتمۀ ما را به اخلاص به خودت و ارادت به خاصّان درگاهت ، يعنى ديباچۀ دفتر وجود و خاتمۀ طومار غيب و شهود ، محمّد و آل و اهل بيت مطهرش - صلوات اللّه عليه و عليهم اجمعين - به انجام رسان .
وَالْحَمْدُللّه أوّلاً وَآخِراً وظاهِراً وباطِناً .
به اتمام رسيد به دست فانى مؤلف فقير در عصر روز جمعه چهارم
شهر محرم الحرام سنۀ يكهزار و سيصد و پنجاه و هشت هجرى [قمرى] .
وَعَلَى اللّه التُّكْلانُ فِى الافْتِتاحِ وَالاخْتِتامِ .
1) - ر .ك : حديث 17 ، صفحه 309.
1 - آيات كريمه
2 - احاديث شريفه
3 - اسماء المعصومين علیهم السلام
4 - اعلام
5 - كتب وارده در متن
6 - اشعار
7 - لغات
8 - تعابير و مصطلحات
9 - منابع تحقيق
10 - موضوعات
آيه رقم آيه صفحه
الفاتحة (1)
(الحَمْدُ للّهِ رَبّ العالَمِينَ) 2 82، 86
(مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ) 4 732
(إيّاكَ نَعْبُدُ وَإيّاكَ نَسْتَعين) 5 86، 591
(اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ) 6 591
البقرة (2)
(وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا...) 8 647
(وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاءَ كُلَّهَا) 31 704
(فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً) 74 154
(أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه) 115 664
(وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ) 129 104
(وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّى قَرِيبٌ) 186 319
(إِنّا للّهِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) 156 629، 679
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ) 218 258
(إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابِينَ) 222 305
آيه رقم آيه صفحه
(حَافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَالصَّلَوةِ الْوُسْطَى وَقُومُوا للّهِِ قَانِتِينَ) 238 556
(مَنْ ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ) 255 124
(مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ) 261 540
(مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْراً كَثِيراً) 269 104
(اتَّقُوا اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّه) 282 414
(لَها ما كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ) 286 266، 285، 636
آل عمران (3)
(قُلِ اللّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ) 26 624
(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً) 30 485
(وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ)54 301
(لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ) 92 549، 550
(فَإِنَّ اللّه غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ) 97 48
(إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَاناً وَقَالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ) 173 245
(وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِى لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ) 178
276
آيه رقم آيه صفحه
النساء (4)
(قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ) 78 249، 375، 456، 668، 713
(مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ) 79 82، 249، 375، 663، 667، 668، 713
(وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ) 100 371، 480، 695
المائدة (5)
(إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ) 27 360
(غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا) 64 385، 715
الأنعام (6)
(وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ) 59 679
(وَكَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ) 75 462
(وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ) 79 144، 206، 572، 658
(وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ)91 597، 598، 599
(مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا) 160 544
الأعراف (7)
(خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ) 12 115
(وَقاسَمَهُمَا إِنِّى لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ) 21 174
(أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ) 176 267
(أُولئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) 179 154
آيه رقم آيه صفحه
(لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ يَفْقَهُونَ بِهَا) 179 212
(وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِى أَسْمائِهِ) 180 602
(وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِى نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً) 205 319
الأنفال (8)
(وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمَى) 17 651، 665
(بَلاءً حَسَناً) 17 262
التوبة (9)
(يَوْمَ يُحْمى عَلَيْهَا فِى نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ) 35 235
يونس (10)
(أَلاَ إِنَّ أَوْلِياءَ اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ) 62 260
هود (11)
(بِسْمِ اللّهِ مَجْراهَا وَمُرْسَاهَا) 41 324
(إِنَّ رَبِّى عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ) 56 591
(مَا مِنْ دابَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا)56 315
(فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ) 112 191، 234
يوسف (12)
(إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّ مَا رَحِمَ رَبِّى) 53 236، 367
(إِنَّما أَشْكُوا بَثِّى وَحُزْنِى إِلَى اللّهِ)86 289
آيه رقم آيه صفحه
الرعد (13)
(إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ) 7 652
(وَيَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ) 25 176
إبراهيم (14)
(لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ) 7 389
(أَفِى اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرْضِ) 10 207، 222
الحجر (15)
(وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى) 29 703، 706
النحل (16)
(فَلَبِئْسَ مَثْوَى المُتَكَبِّرِينَ) 29 102
(وَلَنِعْمَ دَارُ الْمُتَّقِينَ)30 136
(يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدِى مَنْ يَشاءُ) 93 652
(فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ) 98 - 99 273
الإسراء (17)
(سُبْحَانَ الَّذِى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً) 1 646
(وَإِنْ مِنْ شَىْءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ) 44 461
(مَنْ كانَ فِى هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِى
آيه رقم آيه صفحه
الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبيلاً) 72 130
(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ) 84 355، 356، 370
الكهف (18)
(وَوَجَدُوا ما عَمِلُوا حَاضِراً) 49 30، 385، 402، 456، 483
(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالأَخْسَرينَ أَعْمالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً * أُوْلئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلاَ نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً) 103 - 105 75
(قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ) 110 466
(فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً) 110 45
مريم (19)
(فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِيّاً) 17 486
طه (20)
(طه * مَا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى) 1 - 2 196، 373، 390، 391، 392
(مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمَى...) 124 434
(رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمَى)125 62، 566
(كَذلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَى) 126 321، 566
آيه رقم آيه صفحه
الأنبياء (21)
(لاَ يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ) 23 94، 663، 669
الحجّ (22)
(يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَتَرَى النَّاسَ سُكارى وَمَا هُمْ بِسُكَارَى وَلكِنَّ عَذَابَ اللّهِ شَدِيدٌ) 2 32
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَمَنْ فِى الأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَكَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ( 18
726
المؤمنون (23)
(أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا) 47 91، 121
(رَبِّ ارْجِعُونِ) 99 179
النور (24)
(اللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَالأَرْضِ) 35 207، 463، 664، 695، 705، 725
(وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ) 40 130، 463
الفرقان (25)
(وَالَّذِينَ لاَ يَدْعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ وَلاَ يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ وَلاَ يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثَاماً * يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً * إِلاّ مَنْ تابَ وَآمَنَ
آيه رقم آيه صفحه
وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللّه سَيِّئاَتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً) 68 - 70 639
الشعراء (26)
(يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ * إِلاّ مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ) 88 - 89 362
النمل (27)
(قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لاَ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ) 18 727
(إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً) 34 103
القصص (28)
(وَمَنْ أضَلُّ مِمَّنِ اتّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللّه)50 189
(إِنَّكَ لاَ تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ)56 393
(وَمَا عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى) 60 147
(كُلُّ شَىْءٍ هَالِكٌ إلاَّ وَجْهَهُ) 88 693، 704
العنكبوت (29)
(وَإِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ) 64 484
(وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا) 69 51
الروم (30)
(وَلَهُ الْمَثَلُ الأَعْلَى)27 706
آيه رقم آيه صفحه
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ) 30 200
(فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا) 30 47، 199، 206، 207، 708
(لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ) 30 202
(وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ) 30 202، 203
لقمان (31)
(وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فِى الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ) 18 93
السجدة (32)
(تَتَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً وَمِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ * فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ) 16 - 17 231
الأحزاب (33)
(إِنَّا عَرَضْنَا الأَمَانَةَ عَلَى السَّموَاتِ وَالأَرْضِ...) 72 527، 704
سبأ (34)
(يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى الأَرْضِ) 2 732
(وَقَلِيلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ) 13 385
آيه رقم آيه صفحه
فاطر (35)
(أُولِى أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ) 1 458
(أَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرآهُ حَسَناً) 8 74
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللّهِ وَاللّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ)15 492
(إِنَّمَا يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ) 28 424، 435
يس (36)
(مَا أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا) 15 121
الصافات (37)
(وَالصَّافَّاتِ صَفّاً) 1 458
(سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ * وَسَلاَمٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ * وَالْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ) 180 - 182
326
ص (38)
(أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هذَا لَشَىْءٌ عُجَابٌ) 5 378
(إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ) 7 378
(وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ) 26 188
(أَ نِّى مَسَّنِىَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ) 41 289
(إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ) 44 289
الزمر (39)
(أَلا للّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ)3 365
آيه رقم آيه صفحه
(اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا) 42 651
(إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً) 53 255، 637
(يَا حَسْرَتَى عَلَى مَا فَرَّطتُ فِى جَنْبِ اللّهِ) 56 32
غافر (40)
(إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ) 18 212
الشورى (42)
(وَكَذلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَلاَ الإيمَانُ) 52 605
الزخرف (43)
(لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ) 31 91
(فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الأَعْيُنُ) 71 455، 539
(هُوَ الَّذِى فِى السَّمَاءِ إِلَهٌ وَفِى الأَرْضِ إِلَهٌ) 84 652
الجاثية (45)
(أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ) 23 192
محمّد (47)
(أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفالُهَا) 24 560
الفتح (48)
(إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً * لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ) 1 - 2 374، 378، 380
(لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ) 2 498
آيه رقم آيه صفحه
(أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ) 29 151، 343
الحجرات (49)
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) 10 343
(وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ) 12
334
(قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَديكُمْ لِلاْءِيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * إنَّ اللّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّموَاتِ وَاْلأَرْضِ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ) 17 - 18 50
ق (50)
(نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ) 16 319
(إِنَّ فِى ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ) 37 212
النجم (53)
(ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّى * فَكَانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى) 8 - 9 502
(قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى) 9 604، 695
الرحمن (55)
(كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ) 29 731
الواقعة (56)
(وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ) 10 - 11 422
آيه رقم آيه صفحه
الحديد (57)
(سَبَّحَ للّهِ مَا فِى السَّموَاتِ وَالأَرْضِ)1 219، 728
(هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ) 3 219، 665، 729
(هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَمَا كُنْتُمْ) 4 693، 732
(وَهُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ) 6 219، 719، 725
(عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمواتِ وَالأَرْضِ) 21 295
المجادلة (58)
(مَا يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ...) 7 664
(وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ) 22 443
الحشر (59)
(وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) 7 597، 609
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ) 18 236
الصف (61)
(نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ) 13 379
الجمعة (62)
(يُسَبِّحُ للّهِِ مَا فِى السَّمواتِ وَمَا فِى الأَرْضِ) 1 460
(بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللّهِ وَاللّه لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ) 5 171
آيه رقم آيه صفحه
المنافقون (63)
(وَللّهِِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ) 8 493
الطلاق (65)
(لَعَلَّ اللّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً) 1 608
(وَمَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ) 2 - 3 622
(وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ) 3 239
التحريم (66)
(إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ) 8 82
الملك (67)
(تَبَارَكَ الَّذِى بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ * الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيوةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً) 1 - 2 357
(لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً) 2 355، 356، 359
(أَفَمَنْ يَمْشِى مُكِبّاً عَلَى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ يَمْشِى سَوِيّاً عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) 22 583، 584، 593، 594
القلم (68)
(ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ) 1 457
(سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُونَ * وَأُمْلِى لَهُمْ إِنَّ كَيْدِى مَتِينٌ) 44 - 45 276
آيه رقم آيه صفحه
المزّمّل (73)
(وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً) 4 567، 568
المدّثّر (74)
(يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ) 1 - 2 480
(وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاّ هُوَ) 31 457
(كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ) 38 636
الإنسان (76)
(وَمَا تَشاؤُونَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ) 30 665
النبأ (78)
(عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ) 1 - 2 705
عبس (80)
(قُتِلَ الإِنْسَانُ مَا أكْفَرَهُ)17 223
الانفطار (82)
(إِنَّ الأَبْرارَ لَفِى نَعِيمٍ * وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِى جَحِيمٍ) 13 - 14 395
الضحى (93)
(وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى) 5 376
القدر (97)
(لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ) 3 540
آيه رقم آيه صفحه
الزلزلة (99)
(يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتاً لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ) 6 485
(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ) 7 - 8 178، 456، 483، 511، 636
الهمزة (104)
(نَارُ اللّهِ المُوقَدَةُ * الَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى الأفْئِدَةِ) 6 - 7 43، 115، 306
الكوثر (108)
(فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ) 2 570
النصر (110)
(إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّهِ وَالْفَتْحُ) 1 380، 381
الإخلاص (112)
(قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ) 1 719، 723، 724، 728
(اللّهُ الصَّمَد) 2 721، 725
عربى
آدَمُ وَمَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوائي 375، 376
آفَةُ الدِّينِ الْحَسَدُ وَالْعُجْبُ وَالْفَخْرُ 122
آيَاتُ الْقُرْآنِ خَزَائِنُ؛ فَكُلَّمَا فُتِحَتْ خِزَانَةٌ يَنْبَغِي لَكَ أَنْ تَنْظُرَ فِيهَا 559
الإِبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ 366
الإبْقَاءُ عَلَى الْعَمَلِ حَتَّى يَخْلُصَ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ 355، 366
أَبْلِغْ شِيعَتَنَا أَنَّا لاَ نُغْنِي مِنَ اللّهِ شَيْئاً، وَأَبْلِغْ شِيعَتَنَا أَنَّهُ لاَ يُنالُ مَا عِنْدَ اللّهِ إِلاَّ بِالْعَمَلِ 632
أَبَى اللّه أَنْ يُجْرِيَ الاُمورَ إلاّ بِأَسْبابِها 612
اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا إِخْوَةً بَرَرَةً مُتَحَابِّينَ فِي اللّهِ مُتَوَاصِلِينَ مُتَرَاحِمِينَ 343
أَتَى رَجُلٌ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله وسلم فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللّهِ أَشْكُو إِلَيْكَ مَا أُلقي مِنَ الْوَسْوَسَةِ فِي... 452
أَتَى رَسُولَ اللّه رَجُلٌ بَدَوِيٌّ، فَقَالَ: إِنِّي أَسْكُنُ الْبَادِيَةَ، فَعَلِّمْنِي جَوَامِعَ الْكَلاَمِ... 156
اجْتَنِبِ الْغِيبَةَ، فَإِنَّهَا إِدَامُ كِلاَبِ النَّارِ... 335
إحْذَرُوا أَهْوَاءَكُمْ كَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَكُمْ 190
أَدْنَى الكُفْرِ أَنْ يَسْمَعَ الرَّجُلُ مِنْ أخيهِ كَلِمَةً فَيَحْفَظها عَلَيْهِ يُريدُ أنْ يَفْضَحَهُ بِهَا... 341
أَدُّوا الأَمَانَةَ وَلَوْ إِلَى قَاتِلِ وَلَدِ الأَنْبِيَاءِ 529
إذا أَحْدَثَ الْعَبْدُ ذَنْباً، جُدِّدَ لَهُ نِعْمَةٌ فَيَدَعُ الاسْتِغْفارَ. فَهُوَ الاسْتِدْراجُ 276
إِذَا بَعَثَ اللّهُ الْمُؤمِنَ مِنْ قَبْرِهِ، خَرَجَ مَعَهُ مِثَالٌ يَقْدُمُ أَمَامَهُ 484
إِذَا تَابَ الْعَبْدُ تَوْبَةً نَصُوحاً، أَحَبَّهُ اللَّهُ، فَسَتَرَ عَلَيْهِ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ 299
إِذَا دَخَلَ الْمُؤمِنُ [فِي] قَبْرِهِ، كَانَتِ الصَّلاَةُ عَنْ يَمِينِهِ وَالزَّكَاةُ عَنْ يَسَارِهِ 293
إِذَا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ مَا شِئْتَ 629
إِذَا كَثُرَ عَلَيْكَ السَّهْوُ، فَامْضِ فِي صَلاتِكَ؛ فَإِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَدَعَكَ 452
أَرْبَى الرِّبَا الْكَذِبُ 521
أَرْضُ الْقِيَامَةِ نَارٌ مَا خَلاَ ظِلَّ الْمُؤمِنِ فَإِنَّ صَدَقَتَهُ تُظِلُّهُ 547
الإسْلامُ يَعْلُو وَلا يُعلَى عَلَيْهِ 227
اعْرِفُوا اللّهَ بِاللّهِ، وَالرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ، وَأُولِي الأَمْرِ بِالأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ 689
اعْلَمْ أَنَّ ضَارِبَ عَلِيٍّ علیه السلام بِالسَّيْفِ وَقَاتِلَهُ لَوِ ائْتَمَنَنِي 529، 530
أفَبِلِساني هذَا الكَالِّ أَشْكُرُكَ 253
أفْضَلُ الأعْمالِ أحْمَزُها 142، 143، 360
أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَكُّرِ فِي اللّهِ وَفِي قُدْرَتِهِ 213، 218
إقْرَأْ وَاصْعَدْ 564
إلهي، هَبْ لي كَمالَ الانْقِطاعِ إلَيْكَ؛ وَأَنِرْ أَبْصارَ قُلوبِنا بِضياءِ نَظَرِها إلَيْكَ 475، 501
إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَتَانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى ... 190
أَنا خَيْرُ شَريكٍ، مَنْ أَشْرَكَ مَعي غَيْري في عَمَلٍ عَمِلَهُ، لَم... 41
أَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلاَءً النَّبِيُّونَ، ثُمَّ الْوَصِيُّونَ، ثُمَّ الأَمْثَلُ فَالأَمْثَلُ 261
إِنَّ أَكْمَلَ الْمُؤمِنِينَ إِيمَاناً أَحْسَنُهُمْ خُلْقاً 581
إِنَّ الْحُرَّ حُرٌّ عَلَى جَمِيعِ أَحْوَالِهِ؛ إِنْ نَابَتْهُ نَائِبَةٌ صَبَرَ لَهَا 279، 284
إنَّ الدِّرْهَمَ يُصيبُهُ الرَّجُلُ مِنَ الرِّبا أَعْظَمُ مِنْ ستّةٍ وثَلاثينَ زَنْيَةً 340
إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا، وَدَارُ عَافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا 135
إِنَّ الرَّجُلَ لَيَأْتِي بِأَيِّ بَادِرَةٍ فَيُكَفَّرُ وَإِنَّ الْحَسَدَ لَيَأْكُلُ الإيمَانَ... 123
إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَمَا يَرْضَى أَبَداً حَتَّى يَدْخُلَ النَّارَ 159
إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَيَقْتُلُ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ وَيَقْذِفُ الْمُحْصَنَةَ 155، 156
إِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُمْ لَيَشْرَبُ الشَّرْبَةَ مِنَ الْمَاءِ، فَيُوجِبُ اللَّهُ لَهُ بِهَا الْجَنَّةَ 387
إنَّ الشَّيْطانَ يَجْري مَجْرَى الدَّمِ مِنْ بَني آدَمَ 417
إِنَّ الْقُلُوبَ أَرْبَعَةٌ: قَلْبٌ فِيهِ نِفَاقٌ وَإِيمَانٌ؛ وَقَلْبٌ مَنْكُوسٌ؛ وَقَلْبٌ مَطْبُوعٌ 583
إِنَّ الْكَافِرَ لَيَهُونُ عَلَى اللّهِ حَتَّى لَوْ سَأَلَهُ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا أَعْطَاهُ ذَلِكَ 270
إنَّ الكِبْرَ أَدْناهُ 89
إِنَّ اللّهَ تَعالى لَيَتَعَاهَدُ الْمُؤمِنَ بِالْبَلاَءِ كَمَا يَتَعَاهَدُ الرَّجُلُ أَهْلَهُ بِالْهَدِيَّةِ مِنَ الْغَيْبَةِ 268
إِنَّ اللّهَ خَصَّ رَسُولَهُ صلی الله علیه و آله وسلم بِمَكَارِمِ الأَخْلاَقِ؛ فَامْتَحِنُوا أَنْفُسَكُمْ... 580
إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالاً وَجَعَلَ مَفَاتِيحَ تِلْكَ الأَقْفَالِ الشَّرَابَ 520
إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ، فَأَنْزَلَ اللّهُ... 218، 719
إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ فَوَّضَ إِلَى نَبِيِّهِ أَمْرَ خَلْقِهِ لِيَنْظُرَ كَيْفَ طَاعَتُهُمْ 609
إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لاَ يُوصَفُ. وَكَيْفَ يُوصَفُ، وَقَالَ فِي كِتَابِهِ:... 597
إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ: مَنْ شُغِلَ بِذِكْرِي عَنْ مَسْأَلَتِي، أَعْطَيْتُهُ... 327
إنَّ اللّه عَلِمَ أَنَّ الذَّنْبَ خَيْرٌ لِلْمُؤْمِنِ مِنَ الْعُجْبِ 76
إِنَّ اللّهَ لَمْ يَخْلُقْ شَيْئاً إِلاَّ وَلَهُ خَازِنٌ يَخْزُنُهُ إِلاَّ الصَّدَقَةَ 545
إنَّ المُتَكَبِّرينَ يُجْعَلُونَ في صُوَرِ الذَّرِّ يَتَوَطَّأُهُمُ النّاسُ حَتّى يَفْرَغَ اللّه مِنَ الحِسابِ 98
إِنَّ الْمَلاَئِكَةَ كَانُوا يَحْسَبُونَ أَنَّ إِبْلِيسَ مِنْهُمْ، وَكَانَ فِي عِلْمِ اللّهِ أَنَّهُ لَيْسَ مِنْهُمْ 168
إِنَّ الْمَلاَئِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ حَتّى يَطَأ عَلَيْها رِضاً بِهِ 453، 460
إِنَّ الْمُؤمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا، أَقْبَلَ اللّهُ تعالى عَلَيْهِمَا بِوَجْهِهِ 616
إِنَّ الْمُؤمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا وَتَصَافَحَا، أَدْخَلَ اللّهُ يَدَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِمَا 617
إنَّ النَّبيَّ صلی الله علیه و آله وسلم بَعَثَ سَرِيَّةً فَلَمّا رَجَعُوا قالَ: مَرْحَباً بِقَوْمٍ، قَضَوُا الجِهادَ الأَصْغَرَ 10
أَنَّ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله وسلم لَمَّا أُسْرِيَ بِهِ إِلَى السَّمَاءِ، قَطَعَ سَبْعَ حُجُبٍ؛ فَكَبَّرَ... 572
إنَّ أَوْلِيائي تَحتَ قِبابي لايَعْرِفُهُمْ غَيْري 182، 480
أَنَا وَعَلِيٌّ أَبَوا هذِهِ الأُمَّةِ 191
أَنَا هَادِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ. مَثَلُ الْعِلْمِ الَّذِي أعْطَيْتُهُ... 463
أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفي عَنْ قَليلٍ مِنْ بَلاءِ الدُّنْيا وَعُقُوباتِها 196
أنْتَ كَمَا أثْنَيْتَ عَلَى نَفْسِكَ 251، 306
أَنْتُمُ السَّبِيلُ الأَعْظَمُ وَالصِّرَاطُ الأَقْوَمُ 398
أنَّ رَسُولَ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم نَهَى عَنِ الْغِيبَةِ وَالاِسْتِمَاعِ إِلَيْهَا 350
إِنَّ رُوحَ الْمُؤمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالاً بِرُوحِ اللّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا 501
إِنَّ سُوءَ الْخُلْقِ لَيُفْسِدُ الإيمَانَ كَمَا يُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ 582
إنَّ شَيْطاني آمَنَ بِيَدي 188
إِنَّ عَظِيمَ الأَجْرِ لَمَعَ عَظِيمِ الْبَلاَءِ؛ وَمَا أَحَبَّ اللّهُ قَوْماً إِلاَّ ابْتَلاَهُمْ 271
إنّ في جَهَنَّمَ لَوادِياً لِلْمُتَكَبِّرينَ يُقالُ لَهُ «سَقَرُ» 100
إِنْ كَانَ لَغَافِلاً عَنْ صَاحِبِ يَاسِينَ، إِنَّهُ كَانَ مُكَنَّعاً 273
إِنَّكَ قَدْ جُعِلْتَ طَبِيبَ نَفْسِكَ، وَبُيِّنَ لَكَ الدَّاءُ، وَعُرِّفْتَ آيَةَ الصِّحَّةِ 399
إِنَّمَا (إنّي ن . خ) أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَتَيْنِ: إتِّبَاعَ الْهَوَى، وَطُولَ الأَمَلِ 185
إِنَّمَا جُعِلَتِ النَّافِلَةُ لِيَتِمَّ بِهَا مَا يَفْسُدُ مِنَ الْفَرِيضَةِ 487
إِنَّمَا لَكَ مِنْ صَلاَتِكَ مَا أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ مِنْهَا 473
إنَّما هَلَكَ مَنْ كانَ قَبْلَكُمْ بِهذا، ذَرُوا المِراءَ، فَإنَّ المُؤْمِنَ لايُماري 37
إنَّما هِىَ أَعْمالُكُمْ تُرَدُّ إلَيْكُمْ 403
إِنَّ مِمَّا أَوْحَى اللّهُ إِلَى مُوسَى علیه السلام وَأَنْزَلَ عَلَيْهِ فِي التَّوْرَاةِ: أَنِّي أَنَا اللَّهُ، لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا 707
إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ 153، 158
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ فِيهِ مَنَارُ الْهُدَى وَمَصَابِيحُ الدُّجَى 563
إِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ فِيهِ قَبْضٌ أَوْ بَسْطٌ مِمَّا أَمَرَ اللّه بِهِ أَوْ نَهى عَنْهُ إِلاَّ... 265
إِنَّهُ لَيَكُونُ لِلْعَبْدِ مَنْزِلَةٌ عِنْدَ اللّهِ؛ فَمَا يَنَالُهَا إِلاَّ بِإِحْدَى الخَصْلَتَيْنِ... 270
إِنَّهُمْ حُجَّتِي 179
أَنَّهُ نَهَى عَنِ الْخِيَانَةِ، وَقَالَ: مَنْ خَانَ أَمَانَةً فِي الدُّنْيَا وَلَمْ يَرُدَّهَا إِلَى أَهْلِهَا... 530
إنّي لآنَفُ أنْ أَطْلُبَ الدُّنْيا مِنْ خالِقِها، فَكَيْفَ مِنْ مَخْلُوقٍ مِثْلي! 283
أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللّهِ، وَالْوَرَعِ، وَالاجْتِهَادِ. وَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ اجْتِهَادٌ لاَ وَرَعَ فِيهِ 524
أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّه رُوحي 375
إِيَّاكُمْ وَالتَّفَكُّرَ فِي اللّهِ؛ وَلَكِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَى عَظَمَتِهِ، فَانْظُرُوا... 218
إِيَّاكُمْ وَالْخُصُومَةَ؛ فَإِنَّهَا تَشْغَلُ الْقَلْبَ وَتُورِثُ النِّفَاقَ وَتَكْسِبُ الضَّغَائِنَ 417
إيّاكُمْ وَالْعَظَمَةَ وَالْكِبْرَ ؛ فإنَّ الكِبرَ رِداءُ اللّه، عَزَّ وَجَلَّ 98
إِيَّاكَ وَالسَّفِلَةَ؛ فَإِنَّمَا شِيعَةُ عَلِيٍّ علیه السلام مَنْ عَفَّ بَطْنُهُ وَفَرْجُهُ 631
إِيَّاكَ وَمُلاَحَاةَ الرِّجَالِ 417
أَيُّ شَيْءٍ أَشَدُّ مِنَ الْغَضَبِ؟ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَيَقْتُلُ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ 155، 156
الإيمانُ لاَ يَضُرُّ مَعَهُ عَمَلٌ، وَكَذلِكَ الْكُفْرُ لا يَنْفَعُ مَعَهُ عَمَلٌ 636
أَيْنَ وَجْهُ اللّه الَّذى إلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الأوْلِياءُ؟ أَيْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ... 705
بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الأَخْلاَقِ 578
بَيْنا رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم ذاتَ يَوْمٍ قاعِداً إذْ أَتاهُ جَبْرَئيلُ علیه السلام وَهُوَ كَئيبٌ حَزينٌ... 33
التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لاَ ذَنْبَ لَهُ 300
تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ؛ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ 114، 197
تَكَلَّمُوا فِي خَلْقِ اللّهِ وَلاَ تَتَكَلَّمُوا فِي اللّهِ 217
تَكَلَّمُوا فِي كُلِّ شَيْءٍ، وَلاَ تَتَكَلَّمُوا فِي ذَاتِ اللّهِ 218
تَمَامُ الْخَمْسِينَ 541
تَنَاكَحُوا تَنَاسَلُوا، فَإنّي أُبَاهِي بِكُمُ الأُمَمَ وَلَوْ بالسِّقْطِ 190
تَوَاصَلُوا وَتَبَارُّوا وَتَرَاحَمُوا وَكُونُوا إِخْوَةً أَبْرَاراً كَمَا أَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ 343
التّوَكُّلُ عَلَى اللّهِ دَرَجَاتٌ. مِنْهَا: أَنْ تَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ فِي أُمُورِكَ كُلِّهَا 239
ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ! أَتَدْرِي مَا الاسْتِغْفَارُ؟ إنَّ الاسْتِغْفَارَ دَرَجَةُ الْعِلِّيِّينَ... 307
ثَلاثُ علاماتٍ لِلْمُرائي: يَنْشَطُ إذا رَأَى النّاسَ؛ ويَكْسَلُ إذا كانَ وَحْدَهُ 65
ثَلاَثٌ لاَ يَضُرُّ مَعَهُنَّ شَيْءٌ: الدُّعَاءُ عِنْدَ الْكَرْبِ؛ وَالاْسْتِغْفَارُ عَلَى الذُّنوبِ ... 387
ثَلاَثَةٌ لَمْ يَنْجُ مِنْهَا نَبِيٌّ فَمَنْ دُونَهُ: التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْقِ وَالطِّيَرَةُ وَالْحَسَدُ 132
ثُمَّ تداككتم علىَّ تداككَ الإبل الهيم على حياضها 280
جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَبِي ذَرٍّ فَقَالَ: يَا أَبَا ذَرٍّ، مَا لَنَا نَكْرَهُ الْمَوْتَ؟ فَقَالَ... 395
الجُلُوسُ فِي الْمَسْجِدِ انْتِظَارَ الصَّلاَةِ عِبَادَةٌ مَا لَمْ يُحْدِثْ 329
حَافَتَا الصِّرَاطِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الرَّحِمُ وَالأَمَانَةُ 529
حُبُّ عَلِيٍّ حَسَنَةٌ لاَ يَضُرُّ مَعَها سَيِّئَةٌ، وَبُغْضُهُ سَيِّئَةٌ لا يَنْفَعُ مَعَها حَسَنَةٌ 638
حَرامٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ أَن تَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيا حَتّى تَعْلَمَ... 506
الحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤمِنِ 104
خَلَقَ اللّه الأشْياءَ بِالْمَشِيَّةِ وَخَلَقَ الْمَشِيَّةَ بِنَفْسِها 665
خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى، أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِيلَ وَمِيكَائِيلَ؛ كَانَ مَعَ... 605
دَخَلَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم الْمَسْجِدَ فَإِذاً جَمَاعَةٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ... 425
الدُّنْيا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ 286
ذِرْوَةُ الأَمْرِ وَسَنَامُهُ وَمِفْتاحُهُ وَبَابُ الأَشْيَاءِ وَرضَى الرَّحْمنِ الطَّاعَةُ لِلإمامِ 642
ذِكْرُكَ أَخَاكَ بِمَا يَكْرَهُ 332
رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ حُبُّ الدُّنْيَا 136
الرَّجُلُ يَعْمَلُ شَيْئاً مِنَ الثَّوابِ لا يَطْلُبُ بِه وَجْهَ اللّه ... 45
رَحِمَ اللّه امْرَءاً عَرَفَ قَدْرَهُ وَلَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَه 431
رَكْعَتَانِ خَفِيفَتَانِ فِي تَفَكُّرٍ خَيْرٌ مِنْ قِيَامِ لَيْلَةٍ 476
الرَّكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَمَا فِيهَا 230
زُرَارَةُ، وَمُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ، وَأَبُو بَصِيرٍ، وَبُرَيْدٌ، مِنَ الَّذِينَ قَالَ اللّهُ تَعَالَى... 422
سَأَلْتَ - رَحِمَكَ اللّهُ - عَنِ التَّوْحِيدِ وَمَا ذَهَبَ إِلَيْهِ مَنْ قِبَلَكَ... 600
السّامِعُ أَحَدُ الُمغتَابَيْنِ 349
سَبَّحْنا فَسَبَّحَتِ الْمَلائِكَةُ؛ قَدَّسْنا فَقَدَّسَتِ الْمَلائِكَةُ 375
السَّعيدُ سَعيدٌ في بَطْنِ أُمِّهِ؛ وَالشَّقِيُّ شَقِيٌّ في بَطْنِ أُمِّهِ 587، 667
شُكْرُ النِّعْمَةِ اجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ؛ وَتَمَامُ الشُّكْرِ قَوْلُ الرَّجُلِ: اَلْحَمْدُ لِلّهِ 388
شُكْرُ كُلِّ نِعْمَةٍ، وَإِنْ عَظُمَتْ، أَنْ تَحْمَدَ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ 388
شَيَّبَتْني سُورَةُ هُودٍ لِمَكانِ هذِهِ الآيةِ 191
الشَّيْطانُ واضِعٌ خَطْمَهُ عَلى قَلْبِ ابْنِ آدَمَ؛ لَهُ خُرْطومٌ مِثْلُ خُرْطومِ الْخِنْزيرِ 443
شِيعَتُنَا [هُم] الشَّاحِبُونَ، الذَّابِلُونَ، النَّاحِلُونَ 631
صَائِناً لِنَفْسِهِ، حَافِظاً لِدِينِهِ، مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ، مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلاَهُ 181
الصَّبْرُ مِنَ الإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ؛ فَإِذَا ذَهَبَ الرَّأْسُ، ذَهَبَ الْجَسَدُ 290
الصَّبْرُ مِنَ الإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ؛ وَلاَ إِيمَانَ لِمَنْ لاَ صَبْرَ لَهُ 290
طَلَبَةُ الْعِلْمِ ثَلاَثَةٌ. فَاعْرِفْهُمْ بِأَعْيَانِهِمْ وَصِفَاتِهِمْ 407
طوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النّاسِ 349
العُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُبوبِيَّةُ 282
العُجْبُ درجاتٌ: مِنْها: أنْ يُزَيَّنَ لِلْعَبْدِ سُوءُ عَمَلِهِ فَيَراهُ حَسَناً 69
العِزُّ رِداءُ اللّه وَالِكبْرُ إزارُهُ؛ فَمَنْ تَناوَلَ شَيْئاً مِنْهُ أَكَبَّهُ اللّه في جَهَنَّمَ 99
عِلْمٌ كُلُّهُ، قُدْرَةٌ كُلُّهُ 460، 664
العِلْمُ نورٌ يَقْذِفُهُ اللّه في قَلْبِ مَنْ يَشاءُ 464
عَلِيٌّ عَيْنُ اللّه وسَمْعُ اللّه وَجَنْبُ اللّه 659
عَلَيْكُمْ بِأَدَاءِ الأَمَانَةِ، فَوَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله وسلم بِالْحَقِّ نَبِيّاً... 530
عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ؛ فَإِنَّهُ لاَ يُنَالُ مَا عِنْدَ اللّهِ إِلاَّ بِالْوَرَعِ 525
عَلَيْكُمْ بِمَكَارِمِ الأَخْلاَقِ، فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يُحِبُّهَا؛ وَإِيَّاكُمْ وَمَذَامَّ الأَفْعَالِ 580
عَلَيْكَ وَعَلَيْهِ السَّلاَمُ. إِذَا أَتَيْتَ عَبْدَاللّهِ فَأَقْرِئْهُ السَّلاَمَ وَقُلْ لَهُ: ... 528
عَلِيٌّ مَمْسُوسٌ فِي ذاتِ اللّهِ تَعالى 605
عَمَّرْتُمُ الدُّنْيَا وَأَخْرَبْتُمُ الآخِرَةَ 401
الغَضَبُ مِفْتَاحُ كُلِّ شَرٍّ 149
الغِيبَةُ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا 332
فَالْمُؤْمِنُ يَنْقَلِبُ في خَمْسَةٍ مِنَ النَّورِ: مَدْخَلُهُ نورٌ؛ وَمَخْرَجُهُ نورٌ، وَعِلْمُهُ نورٌ... 464
فَأَيْنَ هَوْلُ الْمُطَّلَعِ 400
فَسَلَّطَهُ عَلى بَدَنِه ما خَلا عَقْلَهُ وَعَيْنَيْهِ؛ فَنَفَخَ فيهِ إبْليسُ فَصارَ... 272
فَطَرَهُمْ جَمِيعاً عَلَى التَّوْحِيدِ 199
فَمَنْ رُزِقَ صَلاَةُ اللَّيْلِ مِنْ عَبْدٍ، أَوْ أَمَةٍ، قَامَ لِلَّهِ مُخْلِصاً، فَتَوَضَّأَ وُضُوءاً سَابِغاً... 229
فِي التَّوْراةِ مَكْتُوبٌ: يَا ابْنَ آدَمَ، تَفَرَّغْ لِعِبَادَتِي، أَمْلَأ قَلْبَكَ غِنىً 467
فِي السِّوَاكِ اثْنَتَا عَشَرَةَ خَصْلَةً: هُوَ مِنَ السُّنَّةِ، وَمَطْهَرَةٌ لِلْفَمِ، وَمَجْلاَةٌ لِلْبَصَرِ 574
قالَ اللّه عَزَّ وَجَلَّ لِداودَ: يا داودُ، بَشِّرِ المُذْنِبينَ وَأنْذِرِ الصِّدّيقينَ! 85
قَالَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِعِيسَى علیه السلام يَا عِيسَى، اُذْكُرْنِي فِي نَفْسِكْ، أَذْكُرْكَ فِي نَفْسِي 327
قَالَ اللّهُ: يَا بْنَ آدَمَ، بِمَشِيئَتِي كُنْتَ أَنْتَ الَّذِي تَشَاءُ لِنَفْسِكَ مَا تَشَاءُ 663
قَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله وسلم لِجَبْرَئِيلَ: عِظْنِي. فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ، عِشْ مَا شِئْتَ فَإِنَّكَ مَيِّتٌ 229
قَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله وسلم : مَنْ ذَكَرَ اللّهَ فِي السُّوقِ مُخْلِصاً عِنْدَ غَفْلَةِ النَّاسِ... 320
قالَ أَميرُ الْمُؤْمِنينَ علیه السلام : وَلَقَدْ قامَ رَسولُ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم عَشْرَ سِنينَ ... 392
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ علیه السلام : تُبَيِّنْهُ تِبْيَاناً وَلاَ تَهُذِّهِ هَذَّ الشِّعْرِ ... 567
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ علیه السلام : لاَ يَنْبَغِي لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يُوَاخِيَ الْفَاجِرَ 418
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : الصَّبْرُ ثَلاَثَةٌ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ ؛ وَصَبْرٌ عَلَى الطَّاعَةِ... 294
قَالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : الطَّاعِمُ الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الأَجْرِ كَأَجْرِ الصَّائِمِ الْمُحْتَسِبِ 387
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : الْغَضَبُ يُفْسِدُ الإِيمَانَ كَمَا يُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ 152
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : الْغِيبَةُ أَسْرَعُ فِي دِينِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ مِنَ الأَكِلَةِ فِي جَوْفِهِ 329
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : سَيَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لاَ يُنَالُ فِيهِ الْمُلْكُ إِلاَّ بِالْقَتْلِ 295
قَالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : قَالَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ: يَا ابْنَ عِمْرَانَ لاَ تَحْسُدَنَّ... 119
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إلاّ وَلِقَلْبِهِ في صَدْرِهِ أُذُنانِ 443
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : مَا يُوضَعُ فِي مِيزَانِ امْرِئٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الخُلْقٍ 581
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : مَنْ قَرَأَ عَشْرَ آيَاتٍ فِي لَيْلَةٍ، لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ 560
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : مَنْ كَانَ فِي قَلْبِهِ حَبَّةٌ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ عَصَبِيَّةٍ... 163
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : يَا مَعْشَرَ مَنْ أَسْلَمَ بِلِسَانِهِ وَلَمْ يَخْلُصِ الإيمَانُ إِلَى قَلْبِهِ... 327
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم : يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ: وَعِزَّتِي وَجَلاَلِي ... 189
القَبْرُ إمّا رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ؛ أَوْ حُفْرَةٌ مِن حُفْرَ النِّيرانِ 510
القُرْآنُ عَهْدُ اللّهِ إِلَى خَلْقِهِ؛ فَقَدْ يَنْبَغِي لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يَنْظُرَ فِي عَهْدِهِ 559
قُرَّاءُ الْقُرْآنِ ثَلاَثَةٌ: رَجُلٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَاتَّخَذَهُ بِضَاعَةً وَاسْتَدَرَّ بِهِ الْمُلُوكَ 565
القَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَلَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ 362
قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمن 532
قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَيْنَ إصْبَعَيِ الرَّحْمنِ، يُقَلِّبُهُ كَيْفَ يَشاءُ 52
كَانَ أَبِي يَقُولُ: أَيُّ شَيْءٍ أَشَدُّ مِنَ الْغَضَبِ؟ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَيَقْتُلُ النَّفْسَ 155
كانَ أميرُ الْمُؤمِنينَ علیه السلام كَثِيراً ما يَقُولُ فِي خُطْبَتِهِ: يَا أَيُّهَا النّاسُ دِينَكُمْ دِينَكُمْ! 637
كَانَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ علیه السلام يَقُولُ: نَبِّهْ بِالتَّفَكُّرِ قَلْبَكَ؛ وَجَافِ عَنِ اللَّيْلِ جَنْبَكَ 211
كَانَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ علیه السلام يَقُولُ: يَا طَالِبَ الْعِلْمِ، إِنَّ الْعِلْمَ ذُو فَضَائِلَ كَثِيرَةٍ 435
كانَ رَسُول اللّه إِذَا صَلّى قامَ عَلى أَصابعِ رِجْلَيْهِ حَتّى تَوَرَّمَتْ 390
كَانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم عِنْدَ عَائِشَةَ لَيْلَتَهَا؛ فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللّهِ لِمَ تُتْعِبُ نَفْسَكَ... 373
كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ علیهما السلام يُصَلِّي فِي الْيَوْمِ وَاللَّيْلَةِ أَلْفَ رَكْعَةٍ... 490
كَانَ فِي وَصِيَّةِ النَّبِيِّ صلی الله علیه و آله وسلم لِعَلِيٍّ قَالَ: يَا عَلِيُّ أُوصِيكَ فِي نَفْسِكَ بِخِصَالٍ... 228، 515
كَانَ فِيهَا الأَعَاجِيبُ؛ وَكَانَ أَعْجَبَ مَا كَانَ فِيهَا أَنْ قَالَ لابْنِهِ: خَفِ اللّهَ... 247
الكِبْرُ مَطايَا النّارِ 99
الكَذِبُ هُوَ خَرَابُ الإِيمَانِ 521
كُلُّ حَسَبٍ وَنَسَبٍ مُنْقَطِعٌ يَوْمَ القيامَةِ إلاّ حَسَبي وَنَسَبي 168
كُلُّ رياءٍ شِرْكٌ، إنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنّاسِ كانَ ثَوابُهُ عَلَى النّاسِ 39
كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ 201
كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِالْخَيْرِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الاجْتِهَادَ وَالصِّدْقَ وَالْوَرَعَ 523
لَئِنْ [رَدَّهَا] اللّه عَلَيَّ، لَأَشْكُرَنَّ اللّهَ حَقَّ شُكْرِهِ 388
لا بَأْسَ، ما مِنْ أَحَدٍ إلاّ وَهُوَ يُحِبُّ أَنْ يَظْهَرَ لَهُ فِي النّاسِ الخَيْرُ 67
لاَبُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَنْ يُمَحَّصُوا وَيُمَيَّزُوا وَيُغَرْبَلُوا وَيُسْتَخْرَج فِي الْغِرْبَالِ خَلْقٌ كَثِيرٌ 264
لاَ تَتَفَكّروُا في ذَاتِ اللّه 217
لاَ تَتَهَاوَنْ بِصَلاَتِكَ؛ فَإِنَّ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله وسلم قَالَ عِنْدَ مَوْتِهِ: لَيْسَ مِنِّي مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاَتِهِ 469
لاَ تَذْهَبْ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ. فَوَاللّهِ، مَا شِيعَتُنَا إِلاَّ مَنْ أَطَاعَ اللّهَ 632
لاَ تُعَوِّدُوا الْخَبِيثَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ بِنَقْضِ الصَّلاَةِ، فَتُطْمِعُوهُ 451
لاَ تُنَالُ وَلاَيَتُنَا إِلاَّ بِالْعَمَلِ وَالْوَرَعِ 525
لاَ تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُكُوعِ الرَّجُلِ وَسُجُودِهِ؛ فَإِنَّ ذَلِكَ شَيْءٌ اعْتَادَهُ 528
لَأُحِبُّ لِلرَّجُلِ الْمُؤمِنِ مِنْكُمْ إِذَا قَامَ فِي صَلاَةٍ فَرِيضَةٍ أَنْ يُقْبِلَ بِقَلْبِهِ إِلَى اللّه 474
لاَ يَتَّكِلِ الْعَامِلُونَ لي عَلَى أَعْمَالِهِمُ الَّتِي يَعْمَلُونَهَا لِثَوَابِي... 253
لاَ يَجِدُ عَبْدٌ طَعْمَ الأِيمَانِ حَتَّى يَتْرُكَ الْكَذِبَ هَزْلَهُ وَجِدَّهُ 522
لاَ يَسْتَكْمِلُ عَبْدٌ حَقيقَةَ الإِيمانِ حَتّى يَدَعَ المِراءَ وَإنْ كانَ مُحِقّاً 37
لا يَسَعُني أَرْضِي ولا سَمائي، بل يَسَعُني قَلْبُ عَبْدِيَ الْمُؤمنِ 52، 123، 287
لاَ يَقُومَنَّ أَحَدُكُمْ فِي الصَّلاَةِ مُتَكَاسِلاً وَلاَ نَاعِساً... 474
لاَ يَكُونُ الْمُؤمِنُ مُؤمِناً حَتَّى يَكُونَ خَائِفاً رَاجِياً 257
لاَ يَنْبَغِي لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يُوَاخِيَ الْفَاجِرَ وَلاَ الأَحْمَقَ وَلاَ الْكَذَّابَ 418
لَمَّا أُسْرِيَ بِالنَّبِيِّ صلی الله علیه و آله وسلم قَالَ: يَا رَبِّ، مَا حَالُ الْمُؤمِنِ عِنْدَكَ ... 338، 645
لَمَّا حَضَرَتْ أَبِيَ الْوَفَاةُ، قَالَ لِي: يَا بُنَيَّ، إِنَّهُ لاَ يَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلاَةِ 469
لَمْ أَعْبُدْ رَبّاً لَمْ أَرَهُ 503
لَمْ يَدْخُلِ الْجَنَّةَ حَمِيَّةٌ غَيْرُ حَمِيَّةِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ 166
لَمْ يَزَلِ اللّهُ عَزِّ وَجَلَّ رَبَّنَا وَالْعِلْمُ ذَاتُهُ وَلاَ مَعْلُومَ، وَالسَّمْعُ ذَاتُهُ وَلاَ مَسْمُوعَ... 671
لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ عِنْدَ مُشْرِكي مَكَّةَ أَعْظَمَ ذَنْباً مِنْ رَسولِ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم 378
لَنْ يَدْخُلَ الجَنَّةَ مَنْ في قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ كِبْر 99
لَوْ دُلِّيتُمْ بِحَبْلٍ إلَى الأرَضِينَ السُّفلى لَهَبَطْتُمْ عَلَى اللّهِ 207
لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لاَحْتَرَقْت 459
لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الأفْلاكَ 375
لَوْلانا مَا عُرِفَ اللّه 375
اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَائِي 179
اللّهُمَّ ارْزُقْني التَّجافِيَ عَنْ دارِ الغُرُورِ، وَالإِنابَةَ إِلَى دارِ الخُلُودِ 233
اللّهُمَّ إنّي أَسْأَ لُكَ التَّجافِيَ عَنْ دارِ الغُرُورِ، وَالإنابَةَ إِلَى دارِ السُّرُورِ 197
اللّهُمَّ إنّي أَسْلَمْتُ نَفْسي إلَيْكَ وَألْجَأْتُ ظَهْري إلَيْكَ وَفَوَّضْتُ أَمري إلَيْكَ 245
لَيُرانُ (أو لَيُغانُ) عَلَى قَلْبِي ؛ وَإِنِّي لأَسْتَغْفِرُ اللّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً 381
لَيْسَ الْعِلْمُ بِكَثْرَةِ التَّعْليمِ، بَلْ هُوَ نُورٌ يَقْذِفُهُ [اللّه] في قَلْبِ مَنْ يَشاءُ 413
لَيْسَ شَيْءٌ أَثْقَلَ عَلَى الشَّيْطَانِ مِنَ الصَّدَقَةِ عَلَى الْمُؤمِنِ 545
لَيْسَ شَيْءٌ إِلاَّ وَلَهُ شَيْءٌ يَعْدِلُهُ إِلاَّ اللّهَ. فَإِنَّهُ لاَ يَعْدِلُهُ شَيْءٌ 537
لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِي كُلِّ يَوْمٍ 398
لَيْسَ يَعْنِي أَكْثَرَكُمْ عَمَلاً، وَلَكِنْ أَصْوَبَكُمْ عَمَلاً. وَإِنَّمَا الإِصَابَةُ خَشْيَةُ اللّهِ 355
لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي وَإِنِّي لأَسْتَغْفِرُ اللّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً 139
لي مَعَ اللّه حالٌ لا يَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلاَ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ 482
لِي مَعَ اللّهِ حالَةٌ 503
مَا اتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً إِلاّ لإطْعَامِ الطَّعَامِ وَالصَّلاَةِ بِاللَّيْلِ وَالنَّاسُ نِيَامٌ 230
مَا أُوذِيَ نَبِيُّ مِثْلَ مَا أُوذيتُ 277
مَا حَبَسَكَ عَنِ الْحَجِّ؟ 292
مَا ذِئْبَانِ ضَارِيَانِ فِي غَنَمٍ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ، هَذَا فِي أَوَّلِهَا... 136
مَا رَأَيْتُ شَيْئاً إلاّ وَرَأَيْتُ اللّه مَعَهُ وَقَبْلَهُ وَفِيهِ 503، 535، 660
مَا زِلْتُ أُكَرِّرُ آيَاتِ الْقُرْآنِ حَتَّى بَلَغْتُ إِلَى حَالٍ كَأَنَّنِي سَمِعْتُهَا... 481
ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِك وَمَا عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ 251
مَا عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ ، وما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ 81
مَا فَعَلَ عُمَرُ بْنُ مُسْلِمٍ؟ 622
ما كانَ له ذَنْبٌ، وَلا هَمَّ بِذَنْبٍ؛ وَلكِنَّ اللّه حَمَّلَهُ ذُنوبَ شيعَتِهِ ثُمَّ غَفَرَها لَهُ 374
مَا مِنْ عَمَلٍ حَسَنٍ يَعْمَلُهُ الْعَبْدُ إِلاَّ وَلَهُ ثَوَابٌ فِي الْقُرْآنِ إِلاَّ صَلاَةَ اللَّيْلِ 231
مَا مِنْ قَبْضٍ وَلاَ بَسْطٍ إِلاَّ وَللّهِِ فِيهِ مَشِيئَةٌ وَقَضَاءٌ وَابْتِلاَءٌ 265
مَا مِنْ مَجْلِسٍ يَجْتَمِعُ فِيهِ أَبْرَارٌ وَفُجَّارٌ فَيَقُومُونَ عَلَى غَيْرِ ذِكْرِ اللّهِ... 326
ما هكَذَا الظَّنُّ بِكَ 602
مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ مَاءِ الْبَحْرِ، كُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّى يَقْتُلَهُ 140
مُحَرَّمَةٌ الْجَنَّةُ عَلَى الْقَتَّاتِينَ الْمَشَّائينَ بِالنَّمِيمَةِ 176
مَرَرْتُ لَيْلَةً أُسْرِيَ بِي عَلَى قَوْمٍ يَخْمِشُونَ وُجُوهَهُمْ بِأَظافيرِهِمْ... 337
المُسْتَمِعُ أَحَدُ المُغْتابَيْنِ 349
المُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ يَدِهِ وَلِسَانِهِ 180
مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ... أَنَّ مُوسَى علیه السلام سَأَلَ رَبَّهُ فَقَالَ : يَا رَبِّ ، أَقَرِيبٌ أَنْتَ مِنِّي... 317
مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ... : يَا مُوسَى، أَمْسِكْ غَضَبَكَ... 153
مَنْ آذى لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ 419
مَنِ ابْتُلِيَ مِنَ الْمُؤمِنِينَ بِبَلاءٍ فَصَبَرَ عَلَيْهِ، كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ أَلْفِ شَهِيدٍ 293
مَنْ أَخْلَصَ للّهِِ أَرْبَعينَ صَباحاً جَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ 436
مَنْ أَرَادَ الْحَدِيثَ لِمَنْفَعَةِ الدُّنْيَا، لَمْ يَكُنْ لَهُ فِي الآخِرَةِ نَصِيبٌ 416
مَنْ أَرَادَ أَنْ يَكْتَالَ بِالْمِكْيَالِ الأَوْفَى فَلْيَقُلْ، إِذَا أَرَادَ أَنْ يَقُومَ مِنْ مَجْلِسِهِ... 326
مَنْ أَصْبَحَ وَأَمْسَى وَالدُّنْيَا أَكْبَرُ هَمِّهِ، جَعَلَ اللّه الْفَقْرَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ 133
مَنْ أُعْطِيَ الشُّكْرَ أُعْطِيَ الزِّيَادَةَ 389
مَنِ اغْتَابَ امْرءاً مُسْلِماً، بَطَلَ صَوْمُهُ وَنُقِضَ وُضُوؤه 336
مَنْ تَزَيَّنَ لِلنّاسِ بِما يُحبُّ اللّه وبارَزَ للّه فِي السِّرِّ بِما يَكْرَهُ اللّه، لَقِيَ اللّه ... 64
مَنْ تَعَصَّبَ، عَصَبَهُ اللّهُ بِعِصَابَةٍ مِنَ النّارِ 165
مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِالدُّنْيَا، تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِثَلاَثِ خِصَالٍ: هَمٍّ لاَ يَفْنَى ... 146
مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ فَلَمْ يَعْمَلْ بِهِ... اسْتَوْجَبَ سَخَطَ اللّهِ 566
مَنْ جاءَهُ الْمَوْتُ وَهُوَ يَطْلُبُ الْعِلْمَ... كانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ الأنْبِياءِ دَرَجَةٌ 422
مَنْ حَفِظَ عَلى أُمَّتي أَرْبَعينَ حَديثاً يَنْتَفِعُونَ بِهَا بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ الْقيامَةِ فقيهاً عالِماً 1
مَنْ دَخَلَهُ العُجْبُ هَلَكَ 77
مَنْ رَدَّ عَنْ أَخِيهِ غِيبَةً سَمِعَهَا فِي مَجْلِسٍ، رَدَّ اللّهُ عَنْهُ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الشَّرِّ 350
مَنْ سَلَكَ طَرِيقاً يَطْلُبُ فِيهِ عِلْماً، سَلَكَ اللَّهُ بِهِ طَرِيقاً إِلَى الْجَنَّةِ 453
مِنْ صِحَّةِ يَقِينِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ لاَ يُرْضِيَ النَّاسَ بِسَخَطِ اللّهِ 619
مَنْ صَلَّى الصَّلَوَاتِ الْمَفْرُوضَاتِ فِي أَوَّلِ وَقْتِهَا وَأَقَامَ حُدُودَهَا ، رَفَعَهَا الْمَلَكُ 483
مَنْ صَلّى رَكْعَتَيْنِ يَعْلَمُ ما يَقُولُ فيهِما، انْصَرَفَ وَلَيْسَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللّه ذَنْبٌ إلاّ غَفَرَ لَهُ 476
مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ يَأْكُلُ بِهِ النَّاسَ، جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَوَجْهُهُ عَظْمٌ لاَ لَحْمَ فِيهِ 565
مَنْ كَثُرَ اشْتِبَاكُهُ بِالدُّنْيَا، كَانَ أَشَدَّ لِحَسْرَتِهِ عِنْدَ فِرَاقِهَا 146
مِنْكُمْ وَاللّه يُقْبَلُ، وَلَكُمْ وَاللّه يُغْفَرُ؛ إنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ أَحَدِكُمْ ... 507
مَنْ لَقِيَ الْمُسْلِمِينَ بِوَجْهَيْنِ وَلِسَانَيْنِ، جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلَهُ لِسَانَانِ مِنْ نَارٍ 173، 353
مَنْ لَمْ يَأْتِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ الْقيامَةِ بِما أَنْتُمْ عَلَيْه، لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنْهُ حَسَنَةٌ 641
مَنْ نَظَرَ فِي اللّهِ كَيْفَ هُوَ هَلَكَ 219
المُؤمِنُ بَيْنَ مَخَافَتَيْنِ: ذَنْبٍ قَدْ مَضَى لاَ يَدْرِي مَا صَنَعَ اللّهُ فِيهِ؛ وَعُمْرٍ قَدْ بَقِيَ 258
النّاسُ نِيامٌ فَإذا ماتُوا انْتَبَهُوا 415، 464
نَحْنُ السّابِقُونَ الآخِرُونَ 375
نَحْنُ مَعَاشِرَ الأَنْبِيَاءِ لاَ نُوَرِّثُ 466
نَحْنُ وَجْهُ اللّهِ 376، 705
نِيَّةُ الْمُؤمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ 370
وَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ، أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ، فَاقْشَعَرَّتْ ... 564
وَارْزُقْني النَّظَرَ إِلَى وَجْهِكَ الْكَريمِ 503
وَاعْلَمُوا أَنَّ خَيْرَ أَعْمَالِكُمْ [عِنْدَ مَلِيكِكُمْ] وَأَزْكَاهَا وَأَرْفَعَهَا ... 327
وَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَلَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً 264
وَاللّهِ لاَبْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ 138، 400
وَاللّهِ لَوْ أَنَّ إِبْلِيسَ - لَعَنَهُ اللّه - سَجَدَ لِلَّهِ بَعْدَ الْمَعْصِيَةِ وَالتَّكَبُّرِ... 642
وَاللّه، مَا أَكَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ علیه السلام مِنَ الدُّنْيَا حَرَاماً قَطُّ حَتَّى مَضَى لِسَبِيلِهِ ... 488
وَاللّه، ما كانَ لَهُ ذَنْبٌ وَلكِنَّ اللّه سُبْحانَهُ ضَمِنَ لَهُ أَنْ يَغْفِرَ ذُنُوبَ شيعَةِ عَليٍّ 374
وَالْمَثَلُ الأَعْلى 705
وَأَمّا )طه( فَاسْمٌ مِنْ أَسْماءِ النَّبِيِّ صلی الله علیه و آله وسلم وَمَعْناهُ: يَا طَالِبَ الْحَقِّ الْهادي إلَيْهِ 391
وَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ؛ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ، كُنْتُ سَمْعَهُ 493
وَأَيُّ عَقْلٍ لَهُ وَهُوَ يُطِيعُ الشَّيْطَانَ؟ 441
وَكَتَبَ رَجُلٌ إِلَى أَبِي ذَرٍّ، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ: يَا أَبَا ذَرٍّ، أَطْرِفْنِي بِشَيْءٍ مِنَ الْعِلْمِ 395
وَلا وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ العُجْبِ 78
وَمَنْ أَخَذَ بِالشُّبَهَاتِ، وَقَعَ فِي الْمُحَرَّمَاتِ وَهَلَكَ مِنْ حَيْثُ لاَ يَعْلَمُ 233
وَمَنِ اغْتَابَهُ بِمَا فِيهِ، فَهُوَ خَارِجٌ مِنْ وَلاَيَةِ اللّه تَعالى دَاخِلٌ فِي وَلاَيَةِ الشَّيْطَانِ 338
وَمَنْ رَتَعَ حَوْلَ الْحِمَى يُوشِكُ أَنْ يَقَعَ فِيهِ 233
وَمَنْ مَشَى فِي غيبَةِ أَخِيهِ وَكَشْفِ عَوْرَتِهِ، كَانَتْ أَوَّلُ خُطْوَةٍ خَطَأَهَا... 336
وَمَنْ يَكُ كَذَلِكَ فَلَسْتُ مِنْهُ وَلَيْسَ مِنِّي 124
وَهَبْني صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ 297، 502
وَهذا مَا لاَ تَقُومُ لَهُ السَّمواتُ وَالأرْضُ 196
وَيْحَكَ! أَ تَدْرِي بَيْنَ يَدَيْ مَنْ كُنْتُ؟ إِنَّ الْعَبْدَ لاَ يُقْبَلُ مِنْهُ صَلاَةٌ إِلاَّ مَا أَقْبَلَ مِنْهَا 473
وَيْحَهُ! أَ مَا عَلِمَ أَنَّ تَارِكَ الطَّلَبِ لاَ يُسْتَجَابُ لَهُ دَعْوَةٌ؟ 622
وَيلٌ لِمَنْ شُفَعاؤُهُ خُصَماؤُهُ 346
هَلْ تَدْرُونَ مَا الغيبَةُ؟... 332
هُم (أَيِ الأئمَّةُ) وَاللّهِ نُورُ اللّهِ الَّذِي أَنْزَلَ؛ وَهُمْ وَاللّهِ نُورُ اللّهِ فِي السَّموَاتِ وَالأَرْضِ 705
هِيَ أَحْكَمُ آيَةٍ فِي الْقُرْآنِ؛ وَكانَ رَسولُ اللّه صلی الله علیه و آله وسلم يُسَمِّيهَا «الْجامِعَةَ 511
هِيَ صُورَةٌ مُحْدَثَةٌ مَخْلُوقَةٌ، اصْطَفَاهَا اللّهُ وَاخْتَارَهَا 699
هِيَ فِي أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ. كَانَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ علیه السلام يَقُولُ: مَا للّهِِ تَعَالَى آيَة هِيَ... 705
هَؤلاَءِ قَوْمٌ يَتَرَجَّحُونَ فِي الأَمَانِيَّ. كَذَبُوا، لَيْسُوا بِرَاجِينَ 256
يَا أَبَاذَرٍّ، إِيَّاكَ وَالْغِيبَةَ! فَإِنَّ الْغِيبَةَ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا 339
يَا أَبَا ذَرٍّ، وَيْلٌ لِلَّذِي يُحَدِّثُ فَيَكْذِبُ لِيُضْحِكَ بِهِ الْقَوْمَ. وَيْلٌ لَهُ، وَيْلٌ لَهُ 522
يَا أَبَا مُحَمَّدٍ يُسَلَّطُ وَاللّهِ مِنَ الْمُؤمِنِ عَلَى بَدَنِهِ وَلاَ يُسَلَّطُ عَلَى دِينِهِ 273
يَا إِسْحَاقُ خَفِ اللّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ؛ وَإِنْ كُنْتَ لاَ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ 534
يَابْنَ آدَمَ خَلَقْتُ الأشْياءَ لِأجْلِكَ، وَخَلَقْتُكَ لِأجْلي 52، 253
يَا جَابِرُ، إِنَّ فِي الأَنْبِيَاءِ وَالأَوْصِيَاءِ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ: رُوحَ الْقُدُسِ ... 604
يَا جَابِرُ، أَ يَكْتَفِي مَنْ يَنْتَحِلُ التَّشَيُّعَ أَنْ يَقُولَ بِحُبِّنا أَهْلَ الْبَيْتِ؟ 633
يا عَبْدَ اللّه، إِذَا صَلَّيْتَ، فَصَلِّ صَلاَةَ مُوَدِّعٍ يَخَافُ أَنْ لاَ يَعُودَ إِلَيْهَا أَبَداً 474
يَا عَلِيُّ، مَنِ اغْتِيبَ عِنْدَهُ أَخُوهُ الْمُسْلِمُ فَاسْتَطَاعَ نَصْرَهُ فَلَمْ يَنْصُرْهُ خَذَلَهُ اللّهُ 350
يَا عَمَّارُ الصَّدَقَةُ فِي السِّرِّ وَ اللّهِ أَفْضَلُ مِنَ الصَّدَقَةِ فِي الْعَلاَنِيَةِ 551
يَا مُحَمَّدُ، إِنَّ اللّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدَانِيَّتِهِ؛ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّداً... 613
يَا مُفَضَّلُ، كُنَّا عِنْدَ رَبِّنَا، لَيْسَ عِنْدَهُ أَحَدٌ غَيْرُنَا فِي ظلَّةٍ خَضْرَاءَ 613
يَا مَنْصُورُ، إِنَّ هَذَا الأَمْرَ لاَ يَأْتِيكُمْ إِلاَّ بَعْدَ إِيَاسٍ 264
يَحِقُّ عَلَى الْمُسْلِمِينَ الاجْتِهَادُ فِي التَّوَاصُلِ وَالتَّعَاوُنُ عَلَى التَّعَاطُفِ ... 343
يُخْلَصُونَ كَمَا يُخْلَصُ الذَّهَبُ 365
يُرْفَعُ لِلرَّجُلِ مِنَ الصَّلاَةِ رُبُعُهَا أَوْ ثُمُنُهَا أَوْ نِصْفُهَا أَوْ أَكْثَرُ بِقَدْرِ مَا سَهَا 487
يُؤْتى بِأَحدٍ يَوْمَ القِيامَةِ فَيُوقَفُ بَيْنَ يَدَيِ الربِّ عَزَّ وَجَلَّ وَيُدْفَعُ إلَيْهِ كِتابُهُ، فَلا يَرى ... 341
فارسى
آدم را از آن جهت آدم گويند كه از اديم ارض است 701
از براى خدا هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت 137، 606
از براى معاصى در عالم برزخ و قيامت صورتهايى است به مناسبت آنها 304
از حضرت ختمى مرتبت سؤال شد آيا مؤمن جبان و ترسو مىشود. فرمود: آرى. 521
از حضرت عيسى بن مريم علیه السلام حواريين او سؤال كردند: چه چيز از همۀ اشيا... 153
از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم منقول است كه: بر زمين خطى مستقيم كشيدند...
590
اعمال ديگر از قبيل صلات و صوم و حج و صدقه به شما ملحق شود... 644
اعمال را روز پنجشنبه به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم عرضه مىدارند و در روز عرفه... 644
افضل صدقات صدقه به ذىرحم است 552
افضل صدقه، صدقهاى است كه از زيادتِ كفاف باشد 554
اگر به واسطۀ مشقت نبود من بر امت خود واجب مىكردم مسواك را 575
اگر حَملهاى براى علمى كه خداوند به من عطا فرموده مىيافتم... 721
اگر مردم بدانند خداوند چگونه مردم را خلق فرموده ملامت نكند كسى كسى را 621
اگر همۀ عالم را به من دهند كه يك مورچه را در حبّهاى كه برداشته... 615
اگر يك حلقه از سلسلۀ هفتاد ذراعى اهل جهنم را در اين عالم بياورند... 101
اگر يك نفر گرينده در يك امت باشد همه مورد رحمت شوند 538
اميرالمؤمنين صراط است 398
انسان كه از كثرت گناه مابين او و بين بهشت بيشتر است از بين زمين تا عرش... 538
اهل بهشت آنها را ببينند و به آنها بگويند چه شد كه ما به واسطه تعليمات شما... 421
اهل جهنم اسم رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را فراموش كنند و خود را نتوانند معرفى كنند، مگر... 168
اى پسر آدم من اولى به حسنات تو هستم از تو و تو اولى به... 717
اى جابر مذاهب باطله و رأىهاى فاسده تو را گول نزند كه كه گمان كنى... 635
اى جماعت شيعيان آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم شماها در حد وسط باشيد كه... 633
اى داود بشارت ده گناهكاران را و بترسان صديقان را... 78، 85
ايمان را حسد مىخورد همانطور كه آتش هيزم را مىخورد 31
اين دنياى شما در نظر من پستتر است از اين كفش پر وصله 492
اين قدر جبرئيل به من سفارش مسواك نمود كه من بر دندانهاى خود ترسيدم 575
اين وصيت من است به شما دو نفر و ساير اهل بيتم... 518
با جناب باقر العلوم علیه السلام داخل مسجدالحرام شدم و آن حضرت... 593
بپرهيزيد از دروغ كوچك و بزرگ در تمام سخنهاى خود 522
بر امم سابقه هر وقت عذاب نازل مىشد در يكى از اين ايّام نازل مىشد 543
برداشته شده از امت من نُه چيز، و از جملۀ آنها حسد است... 131
بعضى مردم در قيامت محشور مىشوند به صورتهايى كه... 23
بعضى مردم را مىبينى كه از كمال فصاحت خطا نمىكند در لام يا... 589
به هر قطرهاش (گريه از خوف خدا) خداوند هزار خانه در بهشت بنا فرمايد 537
بيشتر چيزى كه امت مرا داخل بهشت مىنمايد پرهيزگارى از خوف خداست 581
پيغمبر صلی الله علیه و آله وسلم دوست داشت بر الاغ بىپالان سوار شود 111
پيغمبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم وقتى غضب مىفرمود اگر ايستاده بود مىنشست 159
تحويل انگشترى براى ياد ماندن مطلبى در خاطر از شرك خفى است 363
تفكر يك ساعت از عبادت يك سال بهتر است 214، 322
تفكر يك ساعت بهتر است از عبادت شصت سال 214، 322
تقوا اينجاست و اشاره فرمود به سينۀ خود 96
جبرئيل كليد خزائن ارض را در حضور خاتمالنبين صلی الله علیه و آله وسلم آورد و ... 269، 492
حسود روبرگردان است از قسمتهايى كه بين بندگان كردهام... 129
حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام سه مرتبه قسمت كرد اموال... 552
حضرت امير علیه السلام جامهاى خريدارى فرمود و از آن خوشش آمد... 549
حضرت امير المؤمنين علیه السلام هزار بنده آزاد فرمود از كدّ يمين خود 549
حضرت باقر صَدقه را پس از وقوع در دست سائل مىبوييد و مىبوسيد و... 546
حضرت باقر علیه السلام قلوب را به سه قسمت تقسيم فرمود: قلب منكوس... 588
حضرت داود علیه السلام گفت: اى پروردگار چگونه شكر تو كنم ... 382
حضرت سيدالشهدا علیه السلام حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم را در خواب ديد... 270
حضرت صادق علیه السلام صدقه مىدادند به شكر، پرسيدند چطور... 549
حضرت على بن الحسين علیهما السلام به فرزندان خود مىفرمود، بپرهيزيد از دروغ 522
حضرت على بن الحسين علیهما السلام قرآن را بهطورى نيكو تلاوت مىفرمود 569
حضرت عيسى علیه السلام با حواريين به مردار سگى گذشتند حواريين گفتند چقدر بوى... 348
حضرت موسى به جناب خضر علیه السلام گفت: من از رفاقت با تو... 637
حضرت يحيى علیه السلام ديد كه حضرت عيسى علیه السلام مىخندد. با عتاب به او گفت... 400
حق تعالى بهطورى در قيامت بسط بساط رحمت كند كه شيطان طمع مغفرت... 254
خداوند بهشت را خلق فرموده از براى كسى كه عبادت و اطاعت كند 635
خداوند تعالى براى حسن خلق ثواب و مجاهده در راه خدا دهد 581
خداوند تعالى عذاب كند شش طايفه را به شش چيز...
165
خداى تعالى ابا دارد از قبول توبۀ كسى كه صاحب خلق بد است 582
خلق بد عمل را فاسد كند چون سركه عسل را 582
خيرى نيست در قرائتى كه از روى تفكّر نباشد 560
در جهنم يك وادى است براى متكبّرها كه او را سقر مىگويند 31
در صدقه جهد كن تا گمان كنى كه اسراف كردى با آنكه اسراف نكردى 552
در صورتى كه در عشر آخر دو پنجشنبه باشد اوّلى را روزه بگير زيرا... 544
درهم و دينار كسانى را كه قبل از شما بودند كشتند، و كُشندۀ شما... 140
دو ركعت نماز با مسواك افضل است از هفتاد ركعت بدون مسواك 576
دو گرگ اگر در گلۀ بىشبان رها شود... 31، 57
رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم آب وضو و مسواك خود را... 575
رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم به جبرئيل فرمود: موعظه كن مرا 555
رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم به منزلۀ ساقۀ شجر است... 376
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از هيچ مجلسى بيرون تشريف نمىبرد مگر آنكه ... 381
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ايستاد بر صفا پس فرمود: اى اولاد هاشم... 634
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بيرون رفتند در تشييع جنازۀ سعد... 125
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در عبادت يكى از پاهاى مباركش را بلند مىفرمود... 393
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم قرار داد ديۀ عين و نفس را و حرام فرمود و هر مسكرى را 609
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مستخّف به نماز را فرمود اگر بميرد و نمازش چنين باشد... 557
رسول خدا وقتى به معراج تشريف بردند در بهشت ملائكهاى چند ديدند... 402
زمين بهشت، ساده است و موادّ تعمير آن اعمال بنىالانسان 401
سختترين اشيا غضب خداست 153
شرف مؤمن نماز كردن اوست در شب، و عزتش نگاهدارى خود از ... 554
شما برزخ خود را اصلاح كنيد ما در قيامت از شما شفاعت مىكنيم 538
شنيدم غلامان تو وقتى سوار مىشوى تو را خارج مىكنند از... 553
شيطان گويد اگر در سه چيز چيره گردم... 78
شيعه كسى است كه تبعيت كامل كند، و الاّ مجرد دعوى... 532
شيعيان ما [اهل] پنجاه و يك ركعت نماز هستند 542
صدقۀ پنهانى غضب پروردگار را خاموش مىكند 551
صدقه را خداى تعالى تربيت فرمايند مثل شماها كه بچه شتر را تربيت مىكنيد... 547
صدقه مردنهاى بد را دفع مىنمايد؛ و روزى را نازل مىكند و... 547
صلۀ اخوان اجرش بيست است، و صلۀ رحم بيست و چهار است 552
صوم اين سه روز معادل با صوم دهر است 544
طوبى درختى است در بهشت كه اصل آن در خانۀ من است و فرع آن... 711
عبادت ما، عبادت احرار است كه فقط براى حبّ خداست... 67
علّت اينكه دستها در تكبير بلند مىشود آن است كه در آن... 571
على علیه السلام نماز مؤمنين و روزۀ آنان است 562
غيبت شديدتر است از زنا 176
غيبت كننده در روز قيامت گوشت خود را مىخورد 335
قرائت آيات )سبحان ربّك...( وقت قيام از مجلس كفارۀ گناهان است 327
قرآن را با حزن بخوانيد و با صورت نيكو تلاوت كنيد 568
كبر گاهى مىباشد در اشرار مردم از هر جنس 116
كسى كه اخلاص ورزد از براى خدا چهل صباح ... 60
كسى كه چشمهايش گريان شود از ترس خدا به هر قطره از... 537
كسى كه خُلقش بد شد خودش را به عذاب مبتلا كرد 582
كسى كه خيانت كند به مؤمنى از دين اسلام خارج است 531
كسى كه خيانت كند به مؤمنى از من نيست 531
كسى كه راضى باشد به كار قومى از آنها به شمار آيد 165
كسى كه صبح و شام كند و دنيا بزرگترين همّ او باشد... 133، 145
كسى كه قرآن را بسيار قرائت كند و با او عهد تازه كند... 561
ماييم صراط مستقيم 398
ما در قيامت از شما شفاعت مىكنيم ولى براى برزخ خود فكرى كنيد 534
ما عبادت حق نمىكنيم براى خوف از جهنم و نه براى شوق بهشت... 502
مال و اولاد زينت زندگانى دنياست و... 231، 555
مؤمنى كه قرائت قرآن كند در حال جوانى... 560
مثل مگس كه بر قاذورات مىنشيند نباشيد كه به موارد عيوب مردم متوجه باشيد 346
مُرائى، مشرك است 61
مقصود از صراط مستقيم على علیه السلام و ائمه علیهم السلام است 593
من بندهاى هستم مىخورم مثل خوردن بنده و مىنشينم مثل نشستن بنده 111
من تأنّف مىكنم كه دنيا را از خالق دنيا بخواهم چه رسد كه از مخلوق... 492
موسى بن عمران علیه السلام از شيطان پرسيد خبر ده مرا به گناهى كه اولاد آدم وقتى... 78
مىآيد روز قيامت آدم دورو، در صورتى كه يكى از دو زبانش... 176
نزديكترين شما به من روز قيامت و لازمترين اشخاص بر من شفاعت او... 523
نماز شب شرف مؤمن است و زينت آخرت 231
نيست از شيعيان ما كسى [كه] در شهرى كه داراى صدهزار جمعيت... 525
نيكويى و حسن خلق ديار را آبادان كنند و عمرها را زياد نمايند 581
وقتى كه آيۀ شريفۀ (إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّهِ وَالْفَتْحُ) نازل شد... 381
وقتى اهل بهشت در آن مستقر گردند يك مرقومه از ساحت قدس الهى... 54، 142
وقتى ايستاد بنده از خوابگاه لذيذش كه راضى كند حق را به نماز شب... 555
وقتى قبل از بعثت شبانى مىكردم گاهى مىديدم كه گوسفندان... 461
وقتى كه در رسد كافر را مرگ، حاضر شود پيش او رسول خدا و... 510
وقتى مؤمنين ملاقات كنند و مصافحه نمايند فرو فرستد خداوند تعالى... 617
هر چيزى را كيل و وزنى است مگر گريه را كه قطرهاى از آن... 538
هر ريايى شرك است 41
هر كس بخواهد كيلش تمام باشد از ثواب در روز قيامت اين آيات شريفه را در.. 326
هر كس بندهاى را آزاد كند خداوند به هر عضوى از آن، عضوى از او را از آتش... 548
هر يك از اهل بهشت و جهنم مخلدند در آن به واسطۀ نيات خود 127
هفت طايفه است كه خداى تعالى در پناه خودش آنها را... 551
همانا فرشته بالا مىبرد كار بنده را با فرحناكى... 46
هيچ بندهاى نيست مگر آنكه در سر او لجامى است و فرشتهاى است كه آن را... 97
يكى از اصحاب وقتى همين آيه شريفه (لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا...) وارد شد... 550
يك ساعت تفكر از عبادت يك شب بهتر است 213
يك طايفه از اهل معصيت در جهنم معذباند و اسم رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم را فراموش... 533
پيغمبر، خاتم الانبياء، ختمى مرتبت، نبى اكرم، رسول اكرم = محمد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله وسلم ، پيامبر اسلام
محمد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله وسلم ، پيامبر اسلام 1، 5، 8، 15، 16، 20، 23، 24، 26، 34، 35، 37، 43، 46، 49، 63، 64، 65، 67، 68، 69، 72، 74، 75، 76، 77، 78، 80، 85، 88، 96، 99، 111، 112، 116، 119، 125، 126، 131، 132، 139، 140، 152، 157، 159، 163، 166، 167، 168، 169، 175، 176، 179، 180، 188، 189، 190، 191، 195، 219، 229، 227، 230، 231، 245، 247، 259، 261، 269، 270، 277، 286، 294، 296، 303، 309، 320، 328، 329، 332، 333، 335، 336، 337، 338، 339، 340، 341، 343، 349، 350، 366، 369، 373، 376، 378، 381، 384، 378، 388، 391، 392، 393، 400، 402، 404، 417، 422، 425، 426، 430، 432، 438، 439، 443، 444، 450، 451، 452، 453، 454، 458، 459، 461، 466، 469، 470، 476، 481، 482، 488، 489، 492، 502، 505، 508، 509، 510، 516، 518، 519، 521، 522، 523، 526، 528، 529، 530، 531، 532، 536، 538، 541، 543، 545، 547، 548، 556، 557، 559، 573، 574، 575، 576، 578، 579، 580، 581، 588، 582، 590، 598، 591، 601، 604، 606، 607، 608، 609، 610، 613، 622، 630، 631، 634، 635، 640، 641، 643، 644، 645، 648، 652، 659، 662، 681، 682، 689، 691، 696، 697، 700، 711، 724
امام على، امير المؤمنين، مولاى متقيان
على بن ابى طالب علیه السلام ، امام اول
على بن ابى طالب علیه السلام ، امام اول 32، 64، 65، 67، 77، 78، 87، 111، 113، 135، 138، 165، 169، 185، 189، 190، 191، 192، 195، 196، 211، 228، 229، 261، 280، 294، 296، 297، 298، 307، 310، 326، 335، 349، 350، 369، 392، 398، 399، 400، 404، 418، 435، 464، 474، 475، 488، 489، 490، 492، 502، 506، 507، 508، 509، 510، 511، 515، 516، 517، 518، 519، 522، 528، 529، 530، 532، 533، 536، 549، 560، 561، 562، 568، 571، 593، 594، 615، 625، 631، 635، 637، 638، 640، 659، 689، 692، 697، 711
فاطمه زهرا (سلام اللّه عليها) 635
امام حسن مجتبى، حسن بن على المجتبى حسن بن على علیهما السلام ، امام دوم
حسن بن على علیهما السلام ، امام دوم 518، 552
امام حسين، سيدالشهداء = حسين بن على علیهما السلام ، امام سوم
حسين بن على علیهما السلام ، امام سوم 270، 518، 530
حسنين علیهما السلام (حسن بن على علیه السلام ، امام دوم / حسين بن على علیه السلام ، امام سوم) 518
امام زين العابدين، امام سجاد، زين العابدين = على بن الحسين علیهما السلام ، امام چهارم
على بن الحسين علیهما السلام ، امام چهارم 32، 166، 169، 218، 283، 290، 473، 474، 488، 489، 490، 492، 522، 530، 559، 569، 572، 581، 636، 719
امام محمد باقر، باقر العلوم = محمد بن على علیهما السلام ، امام پنجم
محمد بن على علیهما السلام ، امام پنجم 67، 99، 123، 124، 153، 158، 159، 177، 189، 254، 268، 317، 338، 367، 373، 390، 422، 423، 469، 473، 489، 490، 520، 521، 522، 525، 526، 546، 583، 588، 593، 597، 609، 616، 632، 633، 634، 635، 639، 640، 645، 699، 700، 701، 702
امام جعفر صادق، أبى عبداللّه = جعفر بن محمد علیهما السلام ، امام ششم
جعفر بن محمد علیهما السلام ، امام ششم 10، 33، 41، 45، 46، 65، 76، 78، 85، 89،
97، 98، 99، 100، 111، 116، 119، 124، 125، 133، 136، 140، 149، 152، 155، 157، 163، 166، 173، 190، 199، 211، 213، 229، 231، 247، 256، 258، 259، 261، 264، 265، 270، 271، 277، 279، 290، 293، 295، 296، 299، 326، 327، 329، 336، 337، 338، 350، 355، 362، 370، 374، 387، 388، 389، 392، 393، 395، 396، 399، 408، 416، 417، 419، 420، 421، 422، 441، 443، 451، 452، 453، 463، 467، 473، 474، 475، 476، 481، 483، 484، 487، 488، 489، 497، 498، 508، 509، 516، 524، 525، 528، 529، 530، 535، 536، 537، 538، 545، 547، 550، 551، 554، 555، 557، 561، 563، 568، 576، 580، 581، 584، 589، 600، 601، 619، 622، 629، 631، 636، 637، 671، 674، 689، 692، 707
امام موسى كاظم، ابوالحسن، ابو الحسن الاول = موسى بن جعفر علیهما السلام امام
هفتم
موسى بن جعفر علیهما السلام ، امام هفتم 69، 239، 240، 392، 393، 398، 425، 469، 470، 571، 573
امام رضا، ابو الحسن الثانى = على بن موسى علیهما السلام ، امام هشتم
على بن موسى علیهما السلام ، امام هشتم 69، 240، 265، 378، 379، 553، 570، 571، 572، 632، 663، 700، 701
امام جواد، ابو جعفر الثانى = محمد بن على علیهما السلام ، امام نهم
محمد بن على علیهما السلام امام نهم 553، 613
امام على النقى، ابو الحسن الثالث، امام هادى = على بن محمد علیهما السلام ، امام
دهم
على بن محمد علیهما السلام ، امام دهم 240
امام زمان، امام عصر، ولى اللّه حجة بن الحسن العسكرى علیه السلام = صاحب الزمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف)،
امام دوازدهم
صاحب الزمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف)، امام دوازدهم 33، 179، 189، 303
ابو البشر = آدم، پيامبر
آدم، پيامبر 53، 104، 115، 139، 153، 158، 168، 174، 264، 342، 375، 376، 402، 403، 417، 443، 457،
459، 467، 556، 557، 691، 692، 700، 701، 704، 705، 706، 707
خليل الرحمن = ابراهيم، پيامبر
ابراهيم، پيامبر 137، 230، 231، 462، 572، 657
موسى بن عمران = موسى، پيامبر يهود
موسى، پيامبر يهود 78، 119، 153، 239، 317، 318، 321، 637، 651، 681، 707
خضر، پيامبر 637، 651
داود، پيامبر 78، 85، 382، 383
ايوب، پيامبر 272، 273، 274، 289
سليمان بن داود، پيامبر 492، 727
عيسى بن مريم = عيسى، مسيح
عيسى، مسيح 153، 327، 348، 349، 400، 401
يحيى، پيامبر 400، 401
يعقوب، پيامبر 289
يوسف، پيامبر 279، 283، 293
آقا محمد باقر وحيد بهبهانى = بهبهانى،
محمد باقر بن محمد اكمل
ابراهيم بن عبدالحميد 425
ابراهيم بن هاشم 10، 39، 69، 100، 163، 212، 262، 330، 355، 453، 597
ابليس 26، 38، 168، 196، 254، 272، 447، 449، 642، 669
ابن ابىعمير، محمد 39، 100، 258، 541
ابن ابى نجران، عبدالرحمن 256
ابن ابى يعفور، عبداللّه 133، 146، 173، 264، 474، 528، 529
ابن بابويه قمى = ابن بابويه، محمد بن على
ابن بابويه، محمد بن على 33، 64، 77، 78، 216، 335، 338، 350، 377، 391، 430، 474، 483، 521، 523، 537، 544، 692، 697، 700
ابن بكير، عبداللّه 100
ابن سينا، حسين بن عبداللّه 14، 217، 691، 702
ابن شهاب، محمد بن مسلم 559
ابن شهيد اول، ضياء الدين على 7
ابن طاووس، على بن موسى 288، 471، 481، 635
ابن عباس، عبداللّه 229، 230، 392، 492
ابن عربى، محمد بن على 365
ابن عقيل = يحيى بن عقيل
ابن فضّال، حسن بن على 327
ابن فهد حلّى، احمد بن محمد 320، 327
ابن قولويه، جعفر بن محمد 9
ابن محبوب، حسن 133، 199، 262، 299، 317، 441، 467، 707
ابن مسكان، عبداللّه 279، 671
ابن مسكويه، احمد بن محمد 149
ابو المجد، محمد رضا 3، 213
ابو المغرا 39
ابو بصير 217، 272، 273، 279، 374، 387، 422، 435، 451، 469، 487، 604، 671
ابو حمزه = ثمالى، ابوحمزه
ابو ذر [غفارى] 332، 339، 369، 395، 396، 398، 403، 404، 522، 529، 550
ابو زيد 517
ابو طالب محمد = فخر المحققين، محمد بن حسن
ابو على الحسن = طوسى، حسن بن محمد
ابو على سينا = ابن سينا، حسين بن عبداللّه
ابو على فخار بن المعد الموسوى = موسوى، فخار بن معد
ابو كهمس 528
احمد بن فهد = ابن فهد حلّى، احمد بن محمد
احمد بن محمد 395
اسحاق بن عمّار 338، 339، 345، 534، 537
اسرافيل 612، 652، 729
اسماعيل بن مهران 645
اشعرى، احمد بن محمد بن عيسى 133، 173، 199، 247، 299، 317، 441، 453، 467، 497، 505، 629، 633، 689، 719
اشعرى، جعفر بن محمد 453
اصبغ بن نُباته 522، 571
اصفهانى، شيخ محمد رضا = ابوالمجد، محمد رضا
اصفهانى، محمد تقى 3
اصفهانى، ميرزا محمد هاشم 5
امين، محسن 4
انصارى، جابر بن عبداللّه 230
انصارى، شيخ مرتضى = انصارى، مرتضى بن محمد امين
انصارى، عبداللّه بن محمد 212، 245، 246، 322، 364، 382، 386، 523
انصارى، مرتضى بن محمد امين 4، 351
اهوازى، حسين بن سعيد 497، 507، 629، 719
أبان بن تغلب 89، 443، 645
أنس 230، 337
بحر العلوم، محمد مهدى بن مرتضى 5
بحرانى، يوسف بن احمد 544
برقى، احمد بن محمد بن خالد 156،
239، 247، 279، 467، 583، 645، 699، 707
برقى، محمد بن خالد 157، 239، 279، 497، 583، 645
بزنطى، احمد بن محمد بن أبى نصر 663
بقراط 150
بهبهانى، محمد اكمل 5
بهبهانى، محمد باقر بن محمد اكمل 5
تبريزى، ملاّ رجبعلى 676
ثمالى، ابوحمزه 32، 293، 317، 473، 530
جبرئيل 33، 34، 35، 101، 102، 229، 232، 269، 337، 402، 417، 458، 459، 461، 492، 502، 507، 508، 509، 555، 556، 571، 575، 605، 652، 681
جرّاح المدائنى 45
جزينى، محمد بن المؤذَّن 7
جعفر بن الحسن بن سعيد الحلى = محقق حلّى، جعفر بن حسن
جعفر بن قولويه = ابن قولويه، جعفر بن محمد
جعفر بن محمد الصَّيقل 318
جعفى، جابر بن يزيد 604، 633، 635
جوهرى، اسماعيل بن حمّاد 248، 262، 329، 356، 392، 409، 410، 411، 412، 598، 599، 620، 646، 649، 702، 711، 720
الحارث بن المغيره 247
حائرى، عبدالكريم 113
حبيب نجّار 272، 274
الحَذّاء، ابوعبيده 422
حريز = سجستانى، حريز بن عبداللّه
الحسن بن مطهّر العلاّمه الحلّى = علامه حلّى، حسن بن يوسف
حسن بصرى 391
حسن بن على الوشّاء = وشّاء، حسن بن على
حسن بن على بن أبى عثمان 395
حسن بن محبوب = ابن محبوب، حسن
حسن بن محمد بن سماعة 373
حسن = حسن بصرى
الحسين بن ابى سارة 257
الحسين بن سعيد الاهوازى = اهوازى،
حسين بن سعيد
الحسين بن محمد 185، 619
حسين بن خالد 700
حسين [بن عبدالصمد] 6
حفص بن قرط 146
حكيم 89
الحلاّل، احمد بن عمر 69، 239
حمّاد بن عثمان 388
حمّاد بن عيسى 453، 597
حمزة بن حمران 132
حمزة بن عبدالمطلب 166
حميد بن زياد 373
حوّا 174
الخزّاز، ابو ايوب 699
خواجه عبداللّه انصارى = انصارى،
عبداللّه بن محمد
خيثمه 632
داود الرقى 119
داود بن فرقد 99، 150
درست الواسطى 425
دهكُردى اصفهانى، ابو القاسم 5
راغب اصفهانى، حسين بن محمد 382
ربعى [بن عبداللّه] 597
روزبهان بقلى، روز بهان بن ابى نصر 365
زرارة [بن اعين] 67، 199، 201، 422، 451، 469، 597، 609، 629
زمخشرى، محمود بن عمر 648
الزُّهرى = ابن شهاب، محمد بن مسلم
ساباطى، عمار بن موسى 551
سجستانى، حريز بن عبداللّه 218
سعد 583، 633
سعد [بن معاذ] 125
سعيدبن كلثوم 488
سفيان الثورى 391، 392
سفيان بن عيينه 355، 362
سكونى 10، 163، 211، 329
سماعة بن مهران 261، 292، 293
سهروردى، شيخ اشراق، شيخ جليل
اشراقى = سهروردى، يحيى بن حبش
سهروردى، يحيى بن حبش 429، 666، 680
سهل بن زياد 425، 453
سيد رضى = شريف الرضى، محمد بن حسين 307
سيد محسن، امين عاملى = امين، محسن
سيد مرتضى = علم الهدى، على بن حسين
سيد مهدى بحر العلوم = بحر العلوم،
محمد مهدى بن مرتضى
شاذان بن جبرئيل قمى 8
شاه آبادى، محمد جواد 140
شاه آبادى، محمد على 14، 60، 76، 127، 140، 203، 208، 237، 236، 325، 351، 393، 394، 397، 432، 691، 725
شهيد اول، محمد بن مكّى 7
شهيد ثانى، زين الدين بن على 7، 331، 356، 606، 663
شيخ الرئيس، ابو على سينا = ابن سينا،حسين بن عبداللّه
شيخ الطائفه = طوسى، محمد بن حسن
شيخ بهايى، محمد بن حسين 6، 70، 313، 364، 414، 587، 611، 648، 649، 650، 660، 662
شيخ مفيد = مفيد، محمد بن محمد
صاحب حدائق = بحرانى، يوسف بن احمد
صاحب غرائب (عرائس) البيان = روزبهان بقلى، روز بهان بن ابى نصر
صاحب قاموس = فيروز آبادى، محمد بن يعقوب
صاحب ياسين = حبيب نجّار
صدر الحكماء، صدر المتألهين = صدر
الدين شيرازى، محمد بن ابراهيم
صدر الدين شيرازى، محمد بن ابراهيم 216، 426، 437، 455، 460، 465، 504، 587، 652، 665، 692، 719، 721، 726، 730
صدوق = ابن بابويه، محمد بن على
صفوان بن يحيى 671
صيداوى، ناجية بن ابى عمّارة 373
ضياء الدين على = ابن شهيد اول، ضياء الدين على
طائى رازى، محمد بن الحسن 525، 553
طبرسى، احمد بن على 391
طبرسى، فضل بن حسن 391
طبرى، محمد بن ابى القاسم 8
طلحة بن زيد 140
طوسى، حسن بن محمد 8
طوسى، محمد بن حسن 8، 339، 473، 566، 622
عاصم بن حُمَيد 185، 719
عايشه 333، 373، 389، 390
عباد بن صُهَيب البصرى 407
عباد بن مروان 507
عبدالرحيم بن عتيك القصير 600
عبدالرزّاق كاشى، عبدالرزاق بن جلال
الدين 246، 289
عبدالصمد بن بشير 497
عبدالعزيز العبدى 133
عبداللّه بن أبى يعفور = ابن أبى يعفور، عبداللّه
عبداللّه بن بحر 500
عبداللّه بن سليمان 567
عبداللّه بن سنان 133، 201، 317، 395، 441، 545، 612، 619
عبداللّه بن مسكان = ابن مسكان، عبداللّه
عبدالمطلب 634
عبدالملك بن أعين 600
عبيداللّه بن الوليد 387
عبيداللّه بن عبداللّه الدهقان 425
عبيد بن زراره 629
عجلى، بُريد [بن معاوية] 422
عزرائيل 197، 507، 508، 509، 510، 612، 652
العقرقوفى 343
علامه حلى، حسن بن يوسف 7، 271
علامه مجلسى = مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى
علم الهدى، على بن حسين 376
العلوى، احمد بن عيسى 407
على بن ابراهيم = قمى، على بن ابراهيم
على بن الحكم 707
على بن النعمان 279، 515
على بن أسباط 69، 239
على بن جعفر 564
على بن حديد 247
على بن رئاب 199
على بن سالم 41
على بن سويد 69، 239
على بن طاووس = ابن طاووس، على بن موسى
على بن عبدالعزيز 622
على بن محمد 377، 378، 425، 453، 689
على بن محمد بن الجهم 377
عمّار ساباطى = ساباطى، عمّار بن موسى
عمر بن مسلم 622
عمر بن يزيد 374، 388، 467
عون القلانسى 173
عيّاشى، محمد بن مسعود 136، 443
غزالى، محمد بن محمد 437، 438، 456
فخر المحقّقين، محمد بن حسن 7
فخر رازى، محمد بن عمر 627
فضل بن السكن 689
فضل بن شاذان 570
فضيل بن يسار 326، 473، 541
فيروزآبادى، محمد بن يعقوب 330
فيض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى 386، 544، 579، 606، 620، 621، 692
القاسم بن محمد 355، 497
قاضى سعيد قمى، محمد سعيد بن محمد مفيد 676
قدّاح، عبداللّه بن ميمون 453
قزوينى، ابوعبداللّه، محمد بن محمود 407
القمّاط، ابوسعيد 645
قمى، عباس 4
قمى، على بن ابراهيم 9، 39، 69، 89، 100، 119، 149، 163، 211، 231، 261، 272، 274، 355، 390، 407، 453، 597، 646، 671
كابلى، ابوخالد 705
كلينى، محمد بن يعقوب 9، 39، 67، 69، 89، 100، 119، 133، 149، 163، 173، 185، 199، 211، 239، 247، 261، 268، 279، 292، 299، 317، 329، 355، 373، 395، 407، 425، 441، 453، 467، 469، 497، 515، 520، 523، 528، 534، 545، 565، 567، 583، 597، 610، 619، 629، 636، 645، 663، 671، 689، 691، 692، 699، 707، 719
لقمان 93، 247، 283
مأمون، خليفه عباسى 378
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى 6، 70، 121، 134، 218، 259، 271، 274، 280، 281، 313، 318، 330، 350، 352، 356، 357، 374، 377، 408، 409، 410، 412، 579، 598، 599، 607، 610، 611، 620، 621، 626، 627، 637، 638، 661، 662، 700، 708
مجلسى، محمد تقى بن مقصود على 6
محقق حلّى، جعفر بن حسن 8
محقق داماد = ميرداماد، محمد باقر بن محمد
محقق طوسى = نصير الدين طوسى، محمد بن محمد
محمد بن ابى عمير = ابن ابى عمير، محمد
محمد بن الحسن الطوسى = طوسى،
محمد بن حسن
محمد بن حُمران 689
محمد بن خالد الطيالسى 671
محمد بن ريّان بن الصَّلت 637
محمد بن سنان 173، 613
محمد بن عيسى 89، 119، 149، 173، 299، 317، 425، 515، 689
محمد بن مارد 629
محمد بن مسلم 123، 422، 639، 699
محمد بن يحيى 133، 173، 199، 299، 317، 395، 441، 453، 497، 515، 663، 719
محمد رضا آل العلامه = ابوالمجد، محمد رضا
محيى الدين عربى = ابن عربى، محمد بن على
معاوية بن وهب 122، 299، 707
معلّى بن محمد 185، 619
المغيره [النصرى] 221
المغيرة [بن سعيد] 273
مفضّل بن عمر 374، 583، 613، 631
مفيد، محمد بن محمد 9، 488، 555
المقداد 459
ملك الموت = عزرائيل
ملكى تبريزى، جواد بن شفيع 500
منصور 294، 295
منصور بن يونس 247
المنقرى 355
موسوى رضوى هندى، محمد بن هاشم 5
موسوى، فخار بن معد 8
ميرداماد، محمد باقر بن محمد 104، 141، 654
ميسّر = نخعى، ميسر بن عبدالعزيز
ميسى، على بن عبدالعالى 7
ميكائيل 507، 508، 509، 605
مؤمن آل فرعون (حزقيل) 245
ناجيه = صيداوى، ناجية بن ابى عمّارة
نجم الدين كبرى، احمد بن عمر 493
نخعى، ميسر بن عبدالعزيز 159
نراقى، احمد بن محمد مهدى 5، 579
نراقى، مهدى بن ابىذر 579
نصير الدين طوسى، محمد بن محمد 271، 287، 288، 291، 587، 661، 665
النضر بن سويد 719
نورى، حسين بن محمد تقى 4
نوف البكالى 335
النوفلى 10، 163، 211، 329
الواسطى = دُرُست الواسطى
واصل 395
وشّاء، حسن بن على 185، 619
وهيب بن حفص 373
هارون بن الجهم 583
هاشم [بن عبد مناف] 634
يحيى بن عقيل 185، 190
يزيد بن خليفه 39، 525
يزيدى 711
يوسف بن ثابت بن أبى سعده 636
يونس [بن عبدالرحمان] 89، 119، 149،247
احتجاج = الاحتجاج
الاحتجاج 392
اخوان = مصادفة الاخوان
اربعين (شيخ بهايى) 649، 650، 660
الارشاد 488
الاستبصار 8
اسرار الصلوة (شهيد ثانى) 356
اسفار = الحكمة المتعالية
اشارات = الاشارات والتنبيهات
الاشارات والتنبيهات 14، 216
اصول كافى، كافى = الكافى
امالى (صدوق) 77، 229، 335، 564،
580
امالى (طوسى) 332، 632، 639
انجيل 318
البرهان فى تفسير القرآن 721
تجريد الاعتقاد 271، 313
تفسير برهان = البرهان فى تفسير القرآن
تفسير الصافى 511
تفسير فخر رازى = التفسير الكبير
التفسير الكبير 626
توحيد (صدوق) 216، 430، 501، 697
تورات 318، 467، 707
التهذيب = تهذيب الاحكام
تهذيب الاحكام 8، 473
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 336،
350، 476، 478، 537، 565
جليّة الحال 213
حدائق = الحدائق الناضرة
الحدائق الناضرة 429
الحكمة المتعالية 216
حكمة الاشراق 429
الخصال 78، 229، 340، 474
رجال كشّى 422
رسالۀ لقاء اللّه 500
شرح اصول كافى 437، 730
شرح توحيد 676
شفا 702
شرح منازل السائرين 289
صافى = تفسير الصافى
صحاح اللغة 199، 213، 240، 248،
262، 263، 280، 330، 356، 357،
409، 411، 412، 517، 584، 585،
599، 649، 701
صحيفۀ سجاديّه 249
صحيفۀ على بن ابى طالب 490
صراح = الصراح من الصحاح
الصراح من الصحاح (صراح اللغة) 516
طهارة الاعراق 149، 579
عدّة الداعى 320، 327
علل، العلل = علل الشرائع
علل الشرائع 230، 340، 487، 571
علم اليقين 507
عوالى اللئالى 459
عيون، العيون = عيون الاخبار الرضا
عيون الاخبار الرضا 377، 571، 700،
701
غرائب البيان = عرائس البيان
عرائس البيان 365
فقيه = من لا يحضره الفقيه
فلاح السائل 481
القاموس = القاموس المحيط
القاموس المحيط 263، 330، 357، 720
قبسات = القبسات
القبسات 141
قرب الاسناد 64
الكافى 41، 45، 46، 57، 64، 76، 85، 97، 98، 99، 116، 136، 139، 140، 152، 153، 155، 156، 158، 165، 168، 180، 189، 190، 213، 216، 217، 218، 219، 228، 253، 256، 257، 259، 262، 264، 270، 271، 273، 290، 292، 293، 294، 295، 320، 326، 327، 337، 338، 343، 353، 362، 366، 387، 388، 389، 398، 399، 416، 417، 418، 419، 430، 435، 451، 452، 473، 479، 484، 493، 495، 501، 522، 524، 526، 538، 551، 554، 559، 563، 574، 579، 580، 581، 582، 588، 589، 593، 594، 599، 604، 609، 613، 614، 616، 617، 631، 632، 633، 634، 637، 642، 693، 697، 704، 705
كسر اصنام الجاهليّة فى الردّ على الصوفيّة 504
كشّاف 648
كشف الريبة 331
المجالس و الاخبار = امالى (صدوق)
مجمع البحرين 443، 517
مجمع البيان 276، 340، 443، 511، 711
مرآة العقول 280، 626
مصادفة الاخوان 340
المصباح المنير 330
مصباح الهداية = مصباح الهداية الى
الخلافة والولاية
مصباح الهداية الى الخلافة والولاية 605، 659، 694، 704
معانى الاخبار 391، 580
منازل السائرين 240، 246، 288، 537
من لا يحضره الفقيه 9، 580
نهاية = النهاية، ابن الاثير
النهاية، ابن الاثير 280
نهج البلاغة 236، 307
وافى 580، 599
وسائل، الوسائل = وسائل الشيعة
وسائل الشيعة 64، 228، 280، 281، 335، 336، 422، 444، 520، 521، 525، 554
الهداية 606، 694
عنقا شكار كس نشود دام بازگير *** كانجا هميشه باد به دست است دام را 615، 693
جنونى فيك لايخفى *** و نارى منك لايخبو 661
فأنت السمع و الأبصار *** و الاركان والقلب
هرگز وجود حاضر و غايب شنيدهاى *** من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است 205
چارۀ آن دل عطاى مبدليست *** داد حق را قابليّت شرط نيست 309، 734
طيران مرغ ديدى تو ز پايبند شهوت *** بدر آى تا ببينى طيران آدميّت 287
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت *** آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد 249
تا كه از جانب معشوق نباشد كششى *** كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد 658
دواؤك فيك و ما تشعر *** و داؤك منك و ما تبصر 399
و ما حبُّ الديار شغفن قلبى *** و لكن حبُّ مَن سكن الديارا 86
در ضمير ما نمىگنجد به غير دوست كس *** هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوستبس 371
ما طبيبانيم شاگردان حق *** بحر قلزم ديد ما را فانفلق 235
خواب نوشين بامداد رحيل *** باز دارد پياده را ز سبيل 134
شهريست پر كرشمه و حوران ز شش جهت *** چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم 205
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست *** روزى رُخش ببينم و تسليم وى كنم 527
هفت شهر عشق را عطار گشت *** ما هنوز اندر خم يك كوچهايم 657
ديده مىخواهم سبب سوران كن *** تا حجب را بر كند از بيخ و بن 385
«آ»
آجال: جِ اجل
آلاء: جِ اِلى (يا اَلى): نعمتها
آلات التذاذيه: عضوهايى كه در لذت بردن
به كار مىآيند
آلام: جِ اَلَم
«ا»
ابتهاج نمودن: شادمان شدن
اَبدَه: بديهىترين
اتقان: استوارى
اُجَراء: ج اجير
اَجَل: نهايت زمان عمر، مدت و زمان مقدّر
اِجهار: صدا بلند كردن
اجير: مزد بگير
احتجاب: در حجاب شدن
احتقار: خوار و خرد شمردن
احصاء: شمردن
احلى: شيرينتر
اختبار: آزمايش، آزمودن
اِخترام: نابودى، هلاك
اخس: پستترين
اخلاد: چسبيدن، فروماندن
اُخلوطه: مخلوط
ادناس: جِ دَنَس
اذلّ: ذليلتر، خوارتر
اذلاّء: جِ ذليل
اذلال: خوار شمردن
ارتياض: رام كردن، تعليم دادن
ارذل: پستتر
اساطين: جِ اسطوانه
اِستطاله: گردن كشى
استبعاد: دور شمردن
استحاله: محال شمردن
استرضاء: خوشنودى جستن
استقذار: پليد شمردن
استقصاء: پىجويى، تفحص
استكانت: زارى
استناره: روشنى جُستن
استنطاق: بازپرسى
استيحاش: دچار وحشت شدن، رميدن
اسطوانه: نخبه، برجسته
اَسقام: جِ سُقم
اسنى: عالىتر
اشباح: ج شبح
اصاغر طلاب: طلاب نوآموز
اصطبار: صبر كردن
اصغاء كردن: گوش دادن
اضعاف مضاعف: چندين برابر
اطفاء: خاموش كردن
اعتساف: ستم كردن
اعدى عدّو: سختترين دشمن
اَعراض: ج عرض
اعوجاج: كجى
اُغلوطه: سخنى كه با آن شخص را به
اشتباه اندازند
اِقدار: قوّت دادن
اِكتناه: به كنه چيزى رسيدن
الحاح: اصرار
الكن: كند زبان
اَلَم: درد
اِماته: كشتن
ام الدَّماغ: پوستى كه شامل مغز سر است
امانى: جِ اُمينه
اَمتَن: فراگيرتر
اُمنيه: آرزو
انانيّت: خودبينى
انتقاص: كم شمردن
انتكاس: سرنگون شدن
انجاز: به وعده وفا كردن
انجرار: كشيده شدن
اِنساء: كسى را به فراموشى وا داشتن
انسلاك: در دسته يا جماعتى از مردم وارد
شدن
انشراح صدر: گشادگى سينه، خوش خُلقى
انظلام: ستم كشيدن
انغمار: فرو رفتن در كارى
انفصام: بريده شدن
انكسار: شكستگى، شكست
انيّت: وجود، هستى
أوثان: جِ وَثَن
اوجاع: جِ وجع
ايكال: كارى را به عهدۀ كسى گذاشتن
ايماء: اشاره
«ب»
بارد: ناخوشايند
بأس: عذاب شديد
باهره: تابناك
بحبوحه: ميانه
بَحت: محض
بُراق: نام چهارپايى كه پيامبر صلی الله علیه و آله وسلم در شب
معراج بر آن نشست
بَسط مقال: سخن گسترى
بُشرى: شادمانى
بضاعت: كالا
بهجت: شادى
بهيميّت: چونان حيوان بودن
بهيّه: نيكو
بيضاء: سفيد، درخشان
«ت»
تأبّى: امتناع و خويشتندارى، كرامت نفس
تأديه: ادا كردن
تأنفّ كردن: عار و ننگ داشتن
تجافى: دورى كردن
تجييش جيوش: گردآورى لشكرها
تحاشى كردن: پرهيز كردن
تحنّك: تحت الحنك انداختن، عمامه را از
زير چانه برآوردن
تخضّع: فروتنى كردن
تخويف: ترسانيدن
تدلّل: ناز كردن
تدليس: فريبكارى
تدليسات: جِ تدليس
ترفّع: خود را برتر گرفتن
تزكيۀ نفس: خودستايى
تزهّد: از دنيا دورى كردن
تزييف: نادرست خواندن
تسويف: درنگ انداختن
تسويل: اغواگرى
تسويلات: جِ تسويل
تشابك: درهم و مختلط شدن كارها
تشبّث: چنگ زدن
تشفّى: آسودگى يافتن، دل آسايى
تشوّه : زشتى
تشويه: زشت كردن، زشت نماياندن
تطفّل: ناخوانده رفتن، طفيلى شدن
تطّور: دگرگونى
تعانق: دست در گردن هم انداختن،
يكديگر را در آغوش كشيدن
تعزّز: عزيز شدن
تعصّى: خوددارى كردن
تعظّم: بزرگ منشى كردن
تعفّف: پرهيزگارى، پاكدامنى
تعميه: پوشيدن گفتن، معّما گفتن
تعيّش: خوش گذرانى
تعيّشات: جِ تعيّش
تعيير: سرزنش
تغنّى: آوازه خوانى
تغنّيات: جمع تغنّى
تفحّص: جستجو
تفتين: فتنه انگيزى
تكوين: ايجاد
تلاميذ: جِ تلميذ
تلبيس: فريب، نيرنگ
تلبيسات: جِ تلبيس
تلطّف: مهربانى
تلميذ: شاگرد
تمجُّس: مجوسى شدن
تمحيص: آزمون
تمشيت: سر و سامان دادن
تنصُّر: مسيحى شدن
تنقيص: كم شمردن
تنميه: نشو و نما دادن، بالنده كردن
تودُّد: دوستى
توقير: تعظيم و احترام
تهاوُن: سستى، سهلانگارى
تهوّد: يهودى شدن
تيه: بيابان
«ث»
ثغر: جايى كه بيم حملۀ دشمن از آن برود
ثغور: جِ ثغر
«ج»
جانحه: قلب
جبان: ترسو
جحيم: دوزخ
جذوه: اخگر، پارۀ آتش
جزاف: گزاف، بىحساب
جسيم: بزرگ
جلائل: جِ جليله
جلباب: جامۀ فراخ
جليله: بزرگ
جَمْرَه: پارۀ آتش، اخگر
جُمَل: جِ جمله
جمله: همه، همگى
جناح: بال
جوانح: ج جانحه
جهول: بسيار نادان
«چ»
چموش: سركش، بدرفتار
«ح»
حاقّ: اصل شىء، حقيقت امر
حبط: باطل و ناچيز شدن
حبل متين: ريسمان محكم
حبل وريد: رگ گردن
حثّ: تشويق كردن
حرمان: محروم شدن
حَشَم: خويشان و كسان
حشمت: بزرگى، بزرگوارى
حظّ: بهره
حظوظ: جِ حظ
حُلّه: جامۀ نو
حمى: قرق گاه، حريم
حمق: بى خردى، كودنى
حَمَله قرآن: آنان كه به تلاوت و حفظ
قرآن اشتغال دارند
حميّت: غيرت
حَنَك: زير گلو
حنوط: مخلوطى از مواد خوشبو مانند
كافور كه پس از غسل دادن ميت به
جسد او بزنند
حنيف: مستقيم
«خ»
خاطف: برقى كه چشم را خيره كند
خالص: ناب
خامده: خاموش
خبث: پليدى، ناپاكى
خَتل: فريب
خديعه: فريب
خذلان: بىبهرگى از يارى و اعانت
خردل: گياهى است با گلهاى زرد رنگ
كه دانههايى ريز و با طعم تُند دارد.
دانههايش را مىكوبند و به عنوان
چاشنى غذا به كار مىبرند
خَرق: پاره كردن [مراد زير پا نهادن
حرمت افراد شريف است]
خطرات: جِ خطره
خطره: انديشه، آنچه بر خاطر گذرد
خطيئه: گناه، خطا
خُلّت: دوستى و برادرى
خُلَّص: جِ خالص
خليقه: آفريدۀ خداوند، مردم
خمود: خاموشى
خنّاس: شيطان، شيطان صفت
خناق: ديفترى
خياطت: دو زندگى
«د»
دارتصرّم: خانۀ گذر، [منظور دنياست]
دَلال كردن: ناز كردن
دِماغ: مغز سر
دَنَس: چرك
دنيّه: پست، فرومايه
دهر: زمانه
دهشت: سرگشتگى
«ذ»
ذبّ: دفاع
ذراع: واحد طول از آرنج تا سر انگشتان
دست
ذِروه: سركوه، قلّه
ذمائم: جِ ذميمه
ذميمه: زشت
«ر»
رحيق: ناب، خالص
رحيل: كوچ
رَدْع: بازداشتن
رِدَّه: سخنى كه موجب ارتداد گردد
رذيله: خوى ناپسند
رُستاق: روستا
رَفرَف: فرش، نام يكى از دو اسب حضرت
رسول كه در شب معراج سوار شده بود
رفض: واگذاشتن، دور افكندن
ركاكت: سستى، ضعف
ركون: آرام گرفتن
رميم اشباح: اجساد كهنه و پوسيده
رَوح: نسيم و بوى خوش
ريحان: هر گياه سبز و خوشبو
رهين: گرو
«ز»
زجر: باز داشتن
زقّوم: درختى است در جهنم داراى ميوه
بسيار تلخ كه دوزخيان از آن خورند
زمهرير: سرماى سخت
زَنْدَقَه: بىدينى
«س»
سائق: راننده
ساحت: درگاه
سالوس: فريبنده
سُبحات: ج سُبْحه
سُبْحه: جلال و بزرگى بارى تعالى
سَبُعْ: حيوان درنده
سَبُعيَّت: درندگى
سَخَطْناك: خشمناك
سداد: راستى و درستى كردار و گفتار
سرادق: سراپرده، خيمه
سراير: جِ سريره
سريره: راز و آنچه پنهان كرده شود
سعۀ دماغ: وسعت فكر
سُقم: بيمارى
سُكر: مستى
سُكّان ارض: ساكنان زمين
سكرات موت: بىشعورى و بيهوشى كه به
هنگام مرگ دست دهد
سمين: سخن استوار و محكم
سيّئه: بدى، گناه
«ش»
شائبه: آميخته
شاهق: بنا و قلّۀ بلند
شَبَح: شخص، ذات
شَتات: پراكندگى
شَره: آزمند، حريص
شطر: جزء، پاره
شَفير: كرانۀ هر چيزى
شَمّ: بوييدن
شموخ: بلند پايگى
شنيع: زشت
شوب: آميختن
«ص»
صاعده: بالارونده
صُراح: محض، خالص
صِفرالْيَد: تهى دست
صفّ نعال: پايين مجلس، كفش كن
صقالت: صيقل خوردگى
صُلْبه: سخت، درشت و قوى
«ض»
ضريع: خار، گياه خاردار
ضيق: تنگى
«ط»
طريان: حمل شدن، عارض گشتن
طفيل: وابسته
طمأنينه: آرامش
«ظ»
ظلوم: بسيار ستمكار
«ع»
عاجِله: شتابنده، زودرس
عاطله: بيهوده
عالم كون: جهان هستى
عثرت: لغزش، خطا
عَثَرات: جِ عثْرَت
عُدّه: لوازم زندگانى
عِدّه: جماعت، شمار
عرض: آبرو
عروه: دستاويز
عفيف: پاكدامن
عقبات: جِ عقبه
عقبه: گردنه
عقوق: نافرمانى كردن كسى كه حق او بر
تو واجب باشد.
عَلَقه: خون بسته
عُلقَه: دلبستگى
علن: آشكار
عِمى: كورى
عميم: فراگير
عنا: رنج، سختى
«غ»
غَثّ: كلام نادرست
غُرفه: يك مشت از هر چيز
غَسل: شستن
غِشّ: خيانت، آلودگى
غمز: اشاره كردن با چشم و ابرو
غنج كردن: ناز كردن
غور: دقّت، تأمل
«ف»
فائز: پيروز، رستگار
فارده: تنها، يگانه
فتّاكى: كشتار
فحل: جنس نر از هر حيوان، چيره، غالب
فراش: رختخواب
فسحت: گشادگى، وسعت
فظيع: بسيار زشت
«ق»
قاذورات: جمع قاذوره
قاذوره: پليدى، نجاست
قاطنين: جمع قاطن
قاطن: ساكن و مقيم
قاع: زمين هموار، دشت
قذارت: چركين بودن، ناپاك بودن
قصور: جمع قصر
قصورباع: كوتاهى دست، ناتوانى
قُطر: اقليم، ناحيه
قَلع: از بيخ بركندن
قلوب قاسيه: دلهاى سخت
«ك»
كاسد: بىرونق، بىرواج
كامنه: پنهان
كَتْم: پنهان كردن
كرشمه: ناز و غمزه
كظم غيظ: فرو خوردن خشم
كفاف: آن اندازه روزى كه انسان را بس
باشد
كفو: مانند، همتا
كُمَّل: جِ كامل
كمون: خفاء
كُند: تكه چوب ستبر با بند آهنى كه به
پاى زندانيان مىبندند
كنز: گنج
كنوز: جِ كنز
كوس: طبل بزرگ
كوس رحيل: كنايه از هنگام مرگ
«ل»
لاحق: آينده، بعدى
لُب: عقل
لُبْس: پوشيدن
لبنه: خشت خام
لجام: دهنه
لُجَّه: ميانۀ دريا، جاهاى ژرف و موج خيز
دريا
لطايف الحيل: چاره جويىهاى لطيف
لُعبت: معشوق، محبوب زيبا روى
لمّيّت: چرايى، كيفيت
لوث: آلودگى
لوم: سرزنش
«م»
مؤاخَذ: مسئول، مورد بازخواست
مؤونه: خرج، هزينه
مأثورات: جِ مأثوره
مأثوره: منقول، نقل شده
مأمول: آنچه آرزو شود
مؤدّى [به فساد]: آنچه منجر به فساد گردد
مالك الرقاب: صاحب اختيار
مُبالى: متوجه، بادقّت
مُبْتَهِج: خوشحال
مُبعّدِ: دور كننده
مُبعّدِات: ج مُبَعّدِ
متجاهر: كسى كه عمل خويش را به قصد
آشكار سازد
مَتجر: محل تجارت، بازار
متجنّب: دورى كننده
متحلّى: آراسته، زيوردار
مترنّم: سراينده
متشبّث: چنگ زننده
متشتّته: پراكنده
متصرّم: بريده، منقطع
مُتَعَصَّبله: آنكه براى او تعصُّب به خرج
داده مىشود
مُتَّعِظ: پندپذير
مُتعقّب: آنچه بعد از چيز ديگر آيد
متفلسف: مدعى فلسفه
متقّدَر: اندازهگيرى شده
متمشّى شدن: سر زدن
متنسّك: عابد، پرستنده
متهاون: سستى كننده
متهتّك: پرده در
مثوبت: جزا، پاداش
مجبول: سرشته
مَجرَّه: كهكشان
مجلا: محل تجلّى
محصنه: زن شوهردار
محظورات: جِ محظوره
محظوره: ممنوع، حرام
محفوف: فرا گرفته، احاطه شده
مختنق: خفه
مخزونه: ذخيره شده
مخلَّد: جاودان
مُخلَّع: خلعت يافته
مداقّه كردن: دقت كردن و باريك شدن در
موضوعى
مُدهِش: هولناك، ترسناك
مذامّ اخلاق: خوىهاى زشت
مرآة: آينه
مراء: جدال و ستيز
مَرائى: جِ مرآة
مُرائى: رياكار
مربوب: مخلوق، پرورده
مرتاض: رياضت داده شده
مرغوبٌفيه: چيزى كه مورد رغبت قرار
مىگيرد
مرمىّ به ضعف: آنچه حكم به ضعيف بودن
آن شده باشد، متهم به ضعف
مزاولت: ممارست در كارى
مَسائت: كردار ناپسند
مُسانخ: دو يا چند چيز كه از سنخ هم
باشند
مَساوى: جِ مسائت
مستصّح: آنچه موجب سلامت گردد
مستصّحات: جِ مستصّح
مستلذّ: چيز مرغوب كه از آن لذت برند
مستور: پوشيده
مسطور: نوشته شده
مسفور: نوشته
مسفورات: جِ مسفور
مسكنت: تهى دستى
مشاعر: جِ مشعر
مشحون: پرشده، انباشته شده
مشعر: حاسّه، قوّه ادراك
مشفوع: ضميمه شده
مَشوب: آميخته
مشوَّه: زشت گردانيده
مشيمه: بچهدان، رَحِم
مصاب: به هدف رسيده، راست و درست
مصادم: كسى يا چيزى كه با ديگرى بهم
بخورد و صدمه وارد كند
مَطيّه: حيوان سوارى
مَطمَح نظر: مورد نظر
مطوّيه: پيچيده
مُعَدّ: آماده، مهيّا
مُعسر: تنگدست
مُعَنوَنه: داراى عنوان
معوج: كج و ناراست
مغازلات: جِ مغازله
مغازله: معاشقه كردن
مغروس: كاشته، نشانده
مُغتاب: غيبت كننده
مُغْلق: بسته شده
مغلول: كسى كه غُل و زنجير به گردن و
دستش بسته شده
مغمور: فرو برده شده در چيزى، غرق شده
مُفاض: افاضه شده
مكامن: ج مكمن
مكانت: منزلت و پايگاه
مكايد: ج مكيده
مكمن: كمينگاه
مكنونات: جِ مكنونه
مكنونه: پنهان داشته شده
مكوّنات: ج مكوّنه
مكوّنه: مخلوق، موجود
مكيده: مكر، فريب
ملاذّ: جِ ملذّه
مَلام: سرزنش كردن
مُلتئم: بهم پيوسته، التيام يافته
ملّت: آئين
ملتذّ: لذّت برنده
ملتوى: پيچ در پيچ شونده، درهم پيچيده
ملذّه: شهوت
مُلْصَق: چسبانده شده
ملوَّث: آلوده به پليدى
مماشات كردن: مدارا كردن، همراهى
كردن
مُمِلّ: ملال آور، رنج آور
مموّه: دروغ راستنما
ممسوس: تماس يافته، لمس شده
مُنْخَرِط: در يك صف قرار گرفته، در يك
رديف جاى گيرنده
منسدّ: سد شده
منشرح: گشوده، باز
منطفى: خاموش، فرونشانده
مُنْغَمِر: غوطهور
مُنَفّره: نفرتزا، آنچه كه موجب تنفر شود
مُنقاد: فرمانبردار، مطيع
مَنكح: ازدواج كردن
منكوس: واژگون، مقلوب
منكوس الرأس: سرنگون
موادَّه: با يكديگر دوستى كردن
مواليد: جِ مولود
مواصلت: پيوستگى
موبقه: مُهلِك
مودوع: امانت گذاشته شده، به وديعت
نهاده
موذى: آزار رساننده
موذيات: جِ موذى
مُوَسْوِس: وسوسه كننده
مولمه: دردآور
مولود: زاده، فرزند
موهومات: خرافات
مهامّ: جِ مهمّ
مهروب عنه: چيزى يا كسى كه از آن
بگريزند
مهّم: كار دشوار، امر عظيم
ميامن: جِ ميمنه
مياسر: جِ ميسره
ميسره: طرف چپ
ميمنه: طرف راست
«ن»
نايره: آتش
نزع روح: جان كندن، جان دادن
نسخ كردن: باطل كردن
نفير: آواز بلند
نقم: جِ نقمت
نقمت: عذاب، عقوبت
نميمه: سخن چينى
«و»
وَثَن: بت
وثيق: محكم
وِداد: دوستى، محبت
ودايع: جِ وديعه
وديعه: امانت
وجع: درد
وِزر: وبال و گناه
وضيع: فرومايه
وعيد: تهديد
وِقاع: نزديكى كردن
وقع: مهابت، اعتبار
وليده: مولود
«ه-»
هائله: ترساننده
هبوط: فرود آمدن
هتك كردن: پردهدرى كردن
هوان: خوارى
هيمان: سرگشتگى
«آ»
آتش ندامت 306
آجال معينه 146
آداب دعا 318
آداب شرعيه 433
آداب شريعت حقه 15
آداب ظاهره 15، 568
آداب مستحبه 570، 574، 698
آداب معاشرت 428
آداب و سنن عبوديت 454
آز 491، 619
آمال عارفين 216، 290، 603، 693، 724، 729
آيات الهيه 559، 562، 564، 568
آيات تامه ربوبيه 615
آيات ذات 460
آيت اسم اعظم جامع 706
آيت اللّه كبرى 705
آيۀ محكمه 426، 432، 436، 439، 729
ابتلائات 140
«الف»
ابتلاء 132، 192، 262، 265، 268، 269، 270، 271، 272، 334، 437، 448، 595، 655، 656
ابتهاج 70، 74، 106، 485
ابراء دين 662
ابواب تجليات ذاتيه 380
ابواب توفيق 17
ابواب رحمت 193
ابواب سعادت 291
ابواب معارف 213، 379، 380، 589
اتصاف به قرب و بعد 318
اتقان صنع 220، 221
اجازه تكوينى 44
احاطه باطنى 319
احاطه ظاهرى 319
احاطه علمى 318
احاطه قيومى 44، 319، 501، 546، 665
احاطه نوريه 465
احاطه وجوديه 732
احاطه وجوديه قيوميه 458
احتجاب 242، 251، 462
احتجابات 428
احتجابات ملكوتى 138
احتجابات ملكى 138
احتجاب شمس وجود 731
احتراقات شوقيه باطنيه 546
احدى التعلق 592
احديت 104، 208، 315، 678، 686، 688، 693، 704، 723، 724
احديت جمع 605، 694، 722
احديت جمع اسماء 590، 694، 696، 725
احديت غيبيه 723
احكام شريعت 444
احكام ظاهريه 429
احكام عقليه 202
احكام فطرت 202، 203، 207، 208
احوال قلوب 437، 586، 648
احوال ملكوت 499
احوال نفس 223
اخبار فطرت 586
اخبار متعارضه 710
اخبار متواتره 271، 444، 451
اخترام 712، 733
اخلاص 48، 49، 50، 54، 57، 58، 60، 67، 84، 95، 179، 181، 230، 320، 364، 366، 378، 423، 436، 437، 552، 564، 641، 734
اخلاص نيت 363، 414، 422، 436
اخلاق اللّه 297، 434، 661
اخلاق الهى 52
اخلاق باطنه 164
اخلاق حسنه 15، 27، 52، 74، 84، 433، 437، 511، 563
اخلاق ذميمه 405، 437، 594
اخلاق رذيله 49، 127، 428
اخلاق سيئه 577
اخلاق ظلمانى 31
اخلاق فاسده 26، 27، 35، 95، 124، 125، 157، 164، 171، 193، 257
اخلاق فاضله 53، 187، 227
اخلاق قبيحه 35، 37
اخلاق كامله 551
اخلاق كريمانه 1
اخلاق كريمه 54، 172، 405، 578، 579
اخلاق نفس 576
اخلاق نفسانى 127، 577
اخوت فى اللّه 616
اداء امانت 528، 529، 530
ادراكات باطنى 108، 263
ادراكات عقلى 223، 224، 264، 397
ادراكات محضه 224
ادراك ملايم 456
اذكار 59، 76، 87، 285، 325، 402، 482، 727
اذن قيومى 44
ارادات 62، 442، 443، 661
ارادت 50، 57، 63، 284، 421، 734
اراده ازليه 615
اراده ازليه كامله وجوبيه 624
اراده انسانى 539
اراده بندگان 709
اراده حق 62، 107، 109، 142، 168، 181، 225، 244، 611، 612، 652، 680، 710
اراده خالصه 359، 360، 361
اراده عبد 611، 710
اراده فاعله نفس 360
اراده كامله 681
اراده كامله حق 611
اراده نافذه حق 292، 652، 659
اراده نفس 141، 143
اراضى اشباح 683
ارباب برهان 677
ارباب رياضت 315
ارباب سلوك 315، 501
ارباب شرايع 16، 727
ارباب ضلالات 416
ارباب ظاهريه صوريه 385
ارباب عقل 730
ارباب عقول 612، 726
ارباب قلوب 34، 500، 616، 654
ارباب كشف 109
ارباب محاورات 415
ارباب معارف 366، 413، 414، 500
ارباب معرفت 460، 693، 703، 708، 722، 729
ارباب وصال 321
ارباب هواهاى نفسانى 420
ارتباطات عقليه 486
ارتباطات معنويه ملك و ملكوت 520
ارتباط إعدادى 413
ارتكاز عرف 698
ارتياضات شرعيه 282
ارتياضات علميّه 480
ارتياضات عمليّه 480
ارتياضات قلبيه 500
اركان توبه 307
اركان توكل 243
ارواح طيبه طاهره 49
ازل 264، 480، 677، 678، 683
ازلى 265، 269، 397، 589، 672، 683، 685
ازليت 674
ازليت علم 672
اسارت نفس 285، 287، 323
اسباب باطنه خفيه 244
اسباب ظاهريه و باطنيه 568
اسباب غائبه خفيه 244
استجابت دعا 612
استجابت دعوات 611
استجلاء 704
استدراج 276، 534
استطاله 409، 410، 416، 421
استعاذه 452، 572
استعداد كامنه 264
استغفار 86، 276، 302، 307، 312، 344، 351، 381، 387، 462
استغفار خالص 313
استفاضه 614
استقامت امت 191
استقامت باطنى 24
استقامت روحانى 590
استقلال در ايجاد 714
استقلال در وجود 714
استقلال عباد 611
استواى رحمان 730
اسرار الهيه 448
اسرار خلقت 220
اسرار شريعت 15
اسرار عبادات 141، 288، 361، 479، 562
اسرار ملكوت 660
اسرار نماز 479
اسرار ولايت 537
اسراف 433، 516، 552، 553
اسفل السافلين 592
اسقاط اضافات 363
اسقاط تعينات 363
اسقاط كثرات 363
اسلام حقيقى 532
اسم اعظم 481، 614، 694، 696، 704، 722
اسم اعظم جامع الهى 704، 706
اسم اللّه 388، 572، 696، 722، 723، 728
اسم اللّه اعظم 324، 375
اسماء افعال 729
اسماء اللّه 602، 654
اسماء الهى 513
اسماء الهيه 380، 480، 659، 678، 703، 722
اسماء اوصاف 729
اسماء تنزيهيه 676
اسماء ثبوتيه جماليه 724
اسماء جلال 400، 401
اسماء جلاليه و جماليه 259
اسماء جمال 400
اسماء حق 478
اسماء ذات 729
اسماء ذاتيه 676، 693، 695، 723، 724
اسماء سلبيه تنزيهيه 724
اسماء صفاتيه 724
اسماء لطف 260
اسماء محاطه 695
اسماء محيطه 590، 695
اسماء و صفات اضافيه 675
اسماء و صفات جماليه و جلاليه 460، 673
اسماء و صفات حق 595، 680، 706
اسماء و صفات حقيقيه 675
اسماء و صفات ذاتيه 664
اسماء و صفات سلبيه 686
اسماء و صفات فعليه 664
اسم جامع 590، 704
اسم جامع اعظم 659، 724
اسم جامع اللّه 694
اسم جلاله 708
اسم ذاتى 234
اسم شريف اعظم 722
اسم مستأثر 695
اشاعه فاحشه 334
اشتراك معنوى 702
اشتراك معنوى وجود 726
اشتعالات قلبيه 546
اشتغال قلبى 506
اصالت وجود 726
اصالهالحليه 446
اصالهالطهاره 446
اصحاب بحث 716
اصحاب تهذيب نفس 193
اصحاب جهالات 416، 435
اصحاب رأى 559
اصحاب رياضت 25، 243، 428
اصحاب سلوك 364
اصحاب عرفان 213، 243، 315، 612، 677، 695
اصحاب علوم حقيقيه 414
اصحاب قلوب 93، 182، 364، 379، 444، 536، 546، 605، 660، 666، 676، 678، 690، 693، 694، 703، 708، 710، 716، 729
اصحاب كشف 506
اصحاب كلام 714
اصحاب معارف 364، 729
اصحاب معرفت 304، 427، 616
اصحاب مكاشفه 34
اصحاب يمين 38
اصحات مراء و جدال 416، 420
اصلاحات اخلاقى 268
اصلاحات اعمالى 268
اصلاحات نفسانى 268
اصلاح امر 310
اصلاح خُلق 430
اصلاح قلب 585، 586
اصلاح مفاسد نفس 169
اصلاح نفس 79، 80، 92، 112، 115، 126، 130، 170، 227، 236، 303، 370، 399، 424
اصلاح نفوس 360، 399
اصول اخلاقيه 432
اضافات 103، 105، 363، 675
اضافه اشراقيه 675
اضافه واحده موجديت 675
اطمينان تام 614، 615
اطوار 58، 94، 161، 177، 195، 237، 579
اطوار تقييدات 685
اطوار فاسده 179
اعتبارات 103، 105، 115، 421، 686، 693، 694، 724، 725
اعتبارات مفهومى 675
اعتبار ذوقى 573
اعتبار صرف 712
اعتبار عقل 82
اعتدال 51، 151، 152، 158، 161، 234، 256، 259، 413
اعتماد بر نفس 79
اعدام 589، 664، 674، 686، 714
اعدام مضافه 713
اعدام مطلقه 713
أعراض 345، 666، 722
اعضاى باطنه 222، 531
اعضاى ظاهره 222، 531
اعلى عليين 46
اعماق قلب 550، 561، 574
اعمال اختياريه 347
اعمال باطنه 59، 443
اعمال بدنيه 442
اعمال جوارح 70
اعمال جوانح 70
اعمال حسنه 39، 55، 58، 74، 82، 172، 266، 304، 308، 359، 360، 405، 482
اعمال روحيه 235
اعمال ريائيه 134
اعمال سيئه 55، 266، 359، 360، 404، 417، 418، 485، 578
اعمال شرعيه 447
اعمال شيطانى 442، 444
اعمال صالحه 61، 64، 70، 71، 114، 120، 175، 178، 187، 437، 511
اعمال صحيحه 485
اعمال ظاهره 59، 235، 359، 417، 421، 428
اعمال ظاهريه صوريه 325
اعمال ظاهريه و بدنيه 235
اعمال عباديه 447
اعمال غيرعباديه 447
اعمال فاسده 399
اعمال قالبيه 227، 324، 360، 382، 383، 427، 428، 442، 443
اعمال قبيحه 30، 64، 71، 95، 311، 511
اعمال قلبيه 41، 220، 228، 235، 324، 360، 383، 427، 429، 439، 442، 443
اعيان 92، 214، 375، 463، 659، 673، 678، 679، 722
اعيان ثابتات 659
اعيان ثابته 659، 678، 703
اعيان علميه 688
اغيار 362، 364، 365، 661
افاضات رحمانيه 441
افاضه حق 465
افاضه نوريّه 675
افتخار 96، 102، 104، 105، 110، 162
افترا 84، 155، 157، 600، 630، 697
افتقار 146، 491، 692
افتقار خارجى 491
افتقار روحى 491
افتقار قلبى 491
افعال ابداعى 653
افعال تجددى ملكى 653
افعال سيئه 511
افعال طبيعيه 577
افعال عباد 709، 710
افعال عباديه 82، 482
افعال مكلفين 609، 714، 715
اقاليم سبعه ظاهريه 324
اقاليم سبعه ملكيه 142
اقبال به حق 270
اقبال به قلب 474
اقبال قلب 325، 362، 486
اقبال كلى 500
اكتناه ذات 216، 217، 500
اكوان 590، 690، 706
اكوان سالفه 690
السنه باطنه 386
السنه سريه 386
السنه ظاهره 386
الطاف حق 178، 250
القائات 414، 442، 444، 450
القائات ابليسيه 441
القائات الهيه 442
القائات رحمانيه 414، 443
القائات شيطانى 27، 414، 442، 443
القائات ملكيه 441، 443
القاء رحمانى 414
القاء شيطانى 170، 414
القاء مَلَكى 414
الوهيت 91، 181، 384، 694، 695، 696، 697، 704، 708
الوهيت اسمائيه 723
الهام 132، 226، 228، 251، 477، 610
الهيت 708، 721، 724
اماته 164، 611، 612، 728، 729
امام ائمه اسماء 375
امانات حق 526، 527
امانت 39، 172، 523، 527، 528، 529، 530، 531، 532
امانت الهى 47، 155، 531، 532، 596
امتحان 262، 264، 265، 266، 276، 355، 356، 357، 358، 359، 558، 580، 650
امراض باطنيه 579
امراض جسمانيه 234، 235
امراض روحانى 534
امراض روحيه 234، 235
امراض قلبيه 63، 177، 449، 568
امراض مهلكه قلبيه 122
امراض نفسانيه 156، 226، 234
امر به معروف 72، 77، 151، 383، 625، 689، 697
امر بين امرين 651، 666، 716
امر وجودى 357
امكان ذاتى 714
امور برهانيه 500
امور تعبديه شرعيه 540
امور عدميه 676
امور غيبيه اخرويه 540
امور غيرمتناهيه 225
امور فطريه 18
امور محسوسه ضروريه 221
امور معنوى 221، 364
امور ملكى مادى 364
امهات سبعه 315
انابه 195، 300، 638
انانيت 366، 368، 371، 436، 494، 495، 500، 536، 572، 591، 592، 615، 651، 654، 656، 657، 658
انانيت نفسانيه 414
انسان شرعى 15
انسان عقلى 15
انسان كامل 375، 462، 590، 591، 592، 594، 657، 659، 681، 704، 705
انسان كبير 731
انسان مجاهد 14، 26، 36
انشراح صدر 125
انصاف 82، 83، 84، 86، 102، 107، 162،217، 630، 721
انظار معسر 662
انفاق 231، 367، 549، 550، 552، 553، 554، 577
انفاقات ماليه 551
انفال 611
انفس 586، 604، 656، 657
انفعال 431، 513
انفعال نفسانى 512
انقباض نفس 121
انقطاع 137، 167، 269، 470، 551، 571
انقطاع تام 603
انقطاع تام كامل 536
انقلاب ذاتى 716
انوار الهيه 504
انوار تجليات 696
انوار جبروت 661
انوار جمال 606
انوار جمال و جلال 602، 603
انوار حسيه 463
انوار ذاتيه 300
انوار طاهره تعلقات قلبيه 656
انوار عالم آخرت 464
انوار عظمت 502
انوار غيبيه 12، 604
انوار فطريه 187
انوار قدسى الهيه 615
انوار كرامت 573
انوار معارف 15،81
انوار معنويه 305
انوار ملكوت 656
انوار وجود 656
انوار هدايت 722
انيت 494، 500، 592، 615، 654، 657
اوامر الهيه 518، 651
اوصاف اضافيه 675
اوصاف حق 603
اوصاف حقيقيه 675
اوصاف ذاتيه 676
اوصاف رذيله 174
اوصاف سلبيه 675، 676
اوصاف عنوانيه 426
اوصاف فعليه 676
اوصاف كماليه 680، 685
اوصاف كماليه نفس 491
اوصاف كماليه وجود 687
اوصاف معنويه 123
اوصاف وجود 716
اوّل درجه ولايت 67
اولياى حق 21، 72، 182، 346، 477، 540، 716
اولياى خاص 252
اولياى كمل 269، 727
اولياى نعم 192
اولياء اللّه 367، 480، 602، 732
اوليت 730
اوهام 27، 222، 295، 318، 437، 442، 540، 601، 687
اوهام باطله 16، 27
اوهام نفس 437
اوهام واهيه 434
اهانت مؤمن 342، 647، 648، 650
اهل آخرت 144، 145، 146، 204
اهل استقامت 297
اهل اعتبار 470، 474
اهل اللّه 144، 145، 182، 324، 364، 665، 678، 703، 708
اهل ايمان 33، 38، 114، 290، 292، 339، 464، 510، 536، 638، 642، 648
اهل ايمان و يقين 506
اهل بهشت 54، 94، 127، 142، 391، 421
اهل تصوف 180
اهل تقوا 352، 564
اهل تمكين 297
اهل توحيد 504
اهل جاه 117
اهل جحود 511
اهل جذبات 193
اهل جهنم 32، 101، 168، 391
اهل حجاب 82، 461
اهل حضور 296
اهل حق 728
اهل حليت 447
اهل دل 219
اهل دنيا 14، 19، 34، 63، 107، 144، 181، 204، 281، 284، 364، 370، 625، 628، 655
اهل ديانت 91
اهل ذكر 204
اهل ذوق 690
اهل رجاء 255
اهل ريا 65، 171، 352
اهل رياضت 21، 32، 73، 536
اهل زهد 284، 524
اهل سابقه حسنى 182، 510
اهل سعادت 11، 38، 236، 429، 510، 526
اهل سلوك 20، 21، 35، 73، 135، 193، 236، 244، 296، 304، 314، 480، 524، 536، 659، 690
اهل شرايع 128، 129
اهل شرك 82، 379، 584
اهل شقاوت 11، 511
اهل شك و شرك 628
اهل شهوت 318
اهل شهود 297
اهل صبر 288
اهل صلاح 351، 352
اهل صلاح و سداد 181، 421
اهل طاعت 61، 250
اهل طهارت 447
اهل عبادت 61، 83، 91، 95، 362، 412
اهل عرفان 180، 290، 304، 379، 536، 696، 704
اهل عصمت 61، 200، 462
اهل علم 36، 57، 95، 116، 171، 172، 179، 217، 352، 393، 422، 433، 446، 505، 733
اهل علم و ديانت 91، 130
اهل علوم 204، 586
اهل غرور 255
اهل غفلت 232، 319
اهل فكر 204
اهل فلسفه 461، 701
اهل قلوب 537
اهل كفر 61، 74، 91، 511
اهل معارف 193، 203، 361، 380، 414، 455، 478، 490، 503، 511
اهل معارف و شهود 93
اهل معاصى 511، 562
اهل معاصى كبيره 61، 80، 193
اهل معرفت 91، 374، 402، 403، 444، 461، 475، 477، 479، 482، 486، 503، 536، 546، 572، 605، 648، 649، 666، 672، 676، 685، 694، 695، 697، 710، 712، 716، 722، 726، 728، 731
اهل معصيت 30، 61، 74، 76، 83، 85، 91، 250، 253، 276، 418، 533، 625
اهل مكاشفه 401، 402
اهل ملل و نحل 206
اهل مناسك 55، 91، 95، 193
اهل موقف 336
اهل نجات 25، 26، 83، 95، 236، 302، 339، 346، 526، 534، 632
اهل نظر 685
اهل نفاق 74، 82، 171، 182، 511
اهل ولايت 507، 536
اهل يقين 93، 232، 620، 621
اهوال صراط 534
اهوال مطلع 558
اهوال موت 534
ايام ربوبيت 730
ايام سته 730، 731
ايتام آل رسول 422
ايثار 551
ايذاء 125، 177، 180
ايمان اجمالى 21
ايمان باللّه 589، 637
ايمان حقيقى 180، 242، 535، 624
ايمان خالص 257
ايمان خيالى 41
ايمان صحيح 540
ايمان قلبى 428
ايمان كامل 398، 428
ايمان مستودع 292
ايمان ناقص 114، 596
«ب»
باب اللّه 524، 669
باب عالم غيب 413
باب معرفت اللّه 415، 503
باب ولايت 380
باطن خيال 442
باطن ذات 56، 59، 66، 80، 152، 174، 224، 234، 235، 292، 367، 442، 561، 562
باطن روح 266
باطن روحانيت 325
باطن شرع 361
باطن عقل 442
باطن قلب 43، 153، 154، 173، 286، 572
باطن مطلق 693
باطن ملكوت 53
باطن نفس 22، 80، 226، 361
باطن هدايت 170
باطنيت 723، 730
بخل 226، 243، 296، 414، 433، 553
بخيل 161، 243، 521
بداهت عقل 227
بدايات 13
بداء 650
بدبين 76، 82، 94، 105، 417
بدخلقى 36، 418
بدعت 445
بدن مثالى برزخى 358
بديهت عقل 714
بديهيات 202، 207، 226
بدء و ختم وجود 384
بِرّ 550
براق معراج 145
براق وصول 574
براهين حكميه 182، 729
برزخ برازخ 386
برزخيت كبرى 590، 706، 723
برهان حكما 32، 75، 137، 456
برهان حكمى 25، 455، 486
برهان صديقين 214، 215، 220
برهان عقلى 42، 128
برهان لمى 711
بساط رحمت 13، 139، 249، 254، 531
بساط نعمت 13، 249، 531
بسط رحمانيت 255
بسط رحمت 250، 384، 539، 666
بسط رحيميت 255
بسط سلطنت 44
بسط نعمت 128
بسط وجود 624، 722
بسط و قبض وجود 427
بسيط 208، 491، 665، 673، 678
بسيط تام 674، 684
بسيط محض 673
بسيط مطلق 674، 678
بسيط من جميع الجهات 673، 674، 684
بسيطه محضه 664
بصر حق 658
بصر روحانى 661
بصير 677
بصيرت 321، 335، 412، 423
بصيرت باطنى 321
بصيرت قلب 213
بصيرت ملكوتى 43
بطلان 361، 600، 601، 715
بطلان صرف 712
بطن 697
بطن بطن 697
بطون 590، 723
بطون قرآن 732
بعث 219، 692
بعثت 272، 461، 578
بعثت رسل 733
بعث رسل 210، 223، 265
بغض 46، 97، 129، 140، 286،
292، 340، 344، 345، 346، 476، 498، 509، 511، 512، 513، 580، 638
بغض حق تعالى 514
بقاى سرمدى 397
بقاء 137، 138، 150، 155، 397، 637، 654
بقاء باللّه 93، 180، 297
بقاء مطلق 396
بلا 72، 73، 261، 262، 268، 271، 356، 595
بلايا 595
بَلَه 433
بليات (بليّه) 108، 156، 263، 267، 268، 269، 270، 271، 272، 275، 276، 277، 281، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 293، 322، 339، 361، 551، 565، 655، 709
بليات جسميه 271
بليات روحانيه 276، 277
بنده مخلص 60
بهشت اخلاق 22، 295
بهشت اسماء و صفات 455
بهشت اعمال 21، 295، 455
بهشت جسمانى 55، 142، 482، 578
بهشت جسمانى 55، 142، 482
بهشت ذات 455
بهشت صفات 578
بهشت لقاء 21، 364، 455
بيت احتراق 306
بيت مظلم 379
بيت مظلم نفس 371، 379، 656، 657، 695
بيت نفس 300، 371، 656
بينه 266، 641
«پ»
پرده ملكوت 334، 345، 415
«ت»
تأثر 100، 139، 277، 289، 716
تأثر قلبى 562
تأثير 91، 107، 182، 187، 195، 202، 220، 221، 226، 304، 309، 345، 360، 384، 417، 418، 428، 436، 561، 563، 564، 567، 568، 611، 716
تأويلات 321، 358، 461، 726، 727
تأبّى نفس 92
تأييدات ملكوتى 138
تبدلات جوهريه و صوريه 587
تبدلات هيولانى 127
تبيان كامل 430
تجاذب ملكوتى 654
تجاذب ملكى 654
تجدد 513، 577، 686، 687، 729
تجرد 223، 429
تجريد 723
تجسم اخلاق 110
تجسم اعتقادات 485
تجسم اعمال 110، 154، 483، 485، 486
تجليات 166، 193، 214، 220، 252، 305، 389، 480، 504، 513، 651، 694، 696، 706
تجليات اسماء 103، 385، 400، 480، 500، 723
تجليات اسماء و صفات 103، 296، 321، 380، 479، 501، 603، 705
تجليات افعالى 479، 480
تجليات الهيه 380
تجليات انسيه 513
تجليات تقييدى 572
تجليات جلال 513
تجليات جلاليه 511، 536
تجليات جمال حق 502
تجليات جمال و جلال 513
تجليات جمال و لطف 260
تجليات جماليه و لطفيه 513
تجليات حبيه 513
تجليات حق 123، 503، 694
تجليات حق تعالى 503
تجليات ذات 103
تجليات ذاتى 132، 501، 603
تجليات ذاتيه 380، 480، 500، 513، 668، 724
تجليات ذاتيه احديه 380، 381، 385
تجليات رحمانيه و رحيميه 513
تجليات رحمت 401
تجليات صفات قلب 380
تجليات صفاتى 132
تجليات قهريه 511، 513، 536
تجليات لطف و جمال 510
تجليات مالكيه 513
تجليات محبوب 366
تجلى احدى 380، 688، 722
تجلى احديت 704
تجلى ازلى و ابدى 234
تجلى اسماء لطف 260
تجلى به اسماء باطنه غيبيه 724
تجلى به اسماء صفاتيه 724
تجلى به اسماء ظاهريه 724
تجلى به فعل 708
تجلى به فيض اقدس 676، 694،
703، 704
تجلى به فيض مقدس 676، 684، 694، 725
تجلى تقييدى 572
تجلى حق 52، 535
تجلى ذات اقدس 479
تجلى ذاتى 573، 687، 688
تجلى ذاتى اولى 605
تجلى ظهورى 704
تجلى ظهورى نورى 684
تجلى عظمت 400
تجلى غنى مطلق 493
تجلى غيبى 724
تجلى فعلى 653، 729
تجلى فيض اقدس 480، 678
تجلى فيض مقدس 684
تجلى قيومى حق 546
تجلى واحد 678
تجلى واحدى 688
تحديد 90، 145، 249، 295، 319، 369، 429، 578، 599، 684، 712، 715، 732
تحقق بالعرض 683، 713
تحقق علمى 688
تحقق عينى 688
تحليه سر 455
تحميد 81، 383، 613، 728
تحنك 412
تحير 217، 602، 678
تخلل شرور 668، 713
تخليص 305، 343، 348، 361، 365، 370، 419، 436، 533، 571، 655
تخليص نيت 348، 367، 368، 436
تخمير غيبى جمعى 704
تخيلات باطله 442
تدارك تروك 310
تدارك حظوظ 310
تدبر 32، 34، 157، 236، 303، 311، 429، 546، 559، 560، 563، 564، 577، 600، 697
تدبيرات ملكى 138
تدبير منزل 428
تدلل 56، 84، 85، 86، 87، 88، 90
تدلى 651
تدلى تام ذاتى 501
تدلى ذاتى 366
تدليس 282، 421
تدليسات 178
تدليسات شيطان 447
تذكر آيات حق 321
تذكر اسماء و صفات 321
تذكر تام 322
تذكر جلال 534
تذكر حق 289، 325، 558، 603
تذكر ذات 321
تذكر عظمت 534
تذكر قهر 534
تربيت ظاهر 428
ترديد 222، 363، 436، 442، 624، 652، 653، 654
ترك مشتبهات 233
تركيب عقلى 673
تزكيه نفس 40، 96، 352
تسبيح 81، 222، 314، 383، 460، 461، 613، 725، 726، 727، 728
تسبيح تكوينى 726، 727
تسبيح شعورى علمى 727
تسبيح نطقى 726
تسليم تام 286
تسويف 301، 310، 311
تسويلات شيطانى 303
تسويلات نفس 447
تشبيه 263، 319، 352، 599، 600، 601، 650، 691، 715
تشريع 226، 227، 228، 481، 608، 609، 612
تشريك باطنى 361
تشفى 340
تشفى قلبى 345
تشيع 532، 633، 641
تصديق 16، 29، 36، 44، 56، 83، 128، 137، 242، 296، 353، 431، 540، 625، 681، 697، 700، 712، 726، 727
تصديق تعبدى 397
تصديق عقلى 138، 397
تصرفات حقانى 495
تصرفات خبيثه شيطانيه 591
تصرفات قيومى 608
تصرفات ملكوتى 728
تصرف حق 44، 45، 52، 243، 385، 495
تصرف شيطان 27، 28، 59
تصفيه قلب 436
تصفيه قلوب 432
تصفيه نفوس 414
تصور باطنى 562
تصوف 93، 105، 504
تضاد 667، 713
تظاهر 178
تعبد صرف 433
تعديل خلق 429، 430
تعزيرات 151
تعصب 172
تعطيل 433، 599، 601، 715، 726
تعلقات 137، 139، 140، 167، 208، 311، 321، 385، 615
تعلقات قلبيه 137، 656
تعلقات نفسانيه 379، 656
تعلق جبلى 141
تعلق قلب 136، 144، 145، 241، 243
تعلق محض 684
تعين 653، 666، 667، 684، 708، 723
تعينات آفاقى 656
تعينات اسمائى 703
تعينات اسماء و صفات 688
تعينات اشياء 692
تعينات انفسى 656
تعينات قلبيه 380
تعينات ملكوتى 656
تعينات ملكى 656
تعينات نفسيه 692
تعين اسم جامع 704
تعين اسمى 703
تعين صفاتى 723
تعين غيبى 693
تعيير قلبى 77
تفريط 151، 152، 433
تفسير به رأى 559، 696، 727
تفسيق 217، 720
تفويض 54، 240، 245، 246، 295، 608، 609، 610، 611، 612، 623، 626، 627، 666، 667، 714، 716
تفويض باطل 612
تفويض مستحيل 611
تقدرات برزخيه 458
تقدرات برزخيه 458
تقدير (بارى تعالى) 623
تقدير و قضاى الهى 627
تقرب عبد 658
تقسيم آجال و ارزاق 128
تقلب 23
تقليد 50، 74، 242
تقوا 76، 96، 213، 234، 235، 237، 360، 414، 445، 447، 516، 564
تقواى تام قلبى 716
تقواى خاصه 234
تقواى زاهدان 234
تقواى عامه 234
تقواى فانيان 234
تقواى قلب 114
تقواى كامل 237، 603، 695
تقواى كامل قلب 480
تقواى متمكنان 234
تقواى مجذوبان 234
تقواى مخلصان 234
تقواى نفس 290
تقواى نفوس 359، 360
تقواى واصلان 234
تقيه 610، 700، 709، 710
تكاليف اجتماعيه 227
تكاليف الهيه 471، 526، 527
تكاليف فرديه 227
تكبر 80، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 97، 98، 102، 103، 104، 106، 107،110، 111، 112، 115، 116، 117، 120، 121، 124، 421، 436
تكبير 88، 569، 571، 572، 573، 656
تكبيرات افتتاحيه 656
تكبيرات سبعه 572
تكبيرهالاحرام 447، 471
تكذيب 58، 84، 129، 173، 213، 282، 404، 429، 431، 438، 450، 503، 521، 625
تكرر در تجلى 731
تكفير 217، 431، 504، 720
تكلم 217، 218، 461، 471، 681، 687، 716، 727
تكلم ذاتى 687
تلاوت قرآن 559، 561، 568، 569
تلونات 296
تلوين 103، 193، 234، 363
تلوينات 182، 234
تمام مشيت 7212
تمثال شريف برزخى 293
تمثل 486
تمثلات مثاليه 459
تمثلات مثاليه 458
تمثلات ملكوتيه 460
تمثلات ملكيه 459، 460
تمثل اعمال 485
تمثل قرآن 560
تمثل ملكى 458
تمحيص 264
تمكين 234، 363
تملق 92، 116، 283، 284، 411، 421، 623، 624
تنزل حقيقت وجود 674
تنزيه 66، 67، 216، 219، 226، 250، 500، 691، 692، 706، 712، 715
تنزيه قلب 418
تنگى قلب 125
تواتر 539، 614، 630، 642
تواضع 70، 92، 93، 94، 97، 98، 111، 112، 113، 115، 116، 117، 124، 270، 383، 421، 427، 459، 477، 492، 546، 567
توبه 78، 85، 86، 114، 191، 195، 299، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 307، 308، 310، 312، 313
توبه خالص 299
توبه صحيحه 301، 304، 312، 540
توبه كامله 304، 310
توبه نصوح 311، 314
توحيد 42، 52، 62، 63، 179، 181، 186، 199، 200، 201، 202، 203، 207، 216، 217، 219، 342، 363، 364، 504، 558، 559، 590، 600، 697، 716، 719، 720، 721، 723
توحيد افعالى 708
توحيد حقيقى 363
توحيد ذاتى و اسمائى 729
توحيد عقيده 342
توحيد فعلى 62، 546، 728
توحيد كلمه 342
توفيق 1، 16، 17، 20، 35، 38، 55، 70، 81، 91، 131، 134، 147، 178، 186، 203، 237، 301، 303، 505، 631
توفيق ازلى 589
توفى نفوس 652
توكل 39، 40، 239، 240، 241،
242، 243، 244، 245، 246
تهذيب باطن 93، 429، 430، 455
تهذيب خلق 428، 429
تهذيب نفس 193، 242، 454
تهمت 126، 180، 220، 332، 625
«ج»
جاذبه الهيه 654
جاذبه ملكوتى 654، 691
جاذبه ملكى 654
جامع جميع حضرات 386
جامع جميع كمالات 678
جامع حضرات 386
جامع علم و عمل 462
جاهطلبى 421
جبروت 458، 651، 690
جبروت اعظم 479، 605
جبروت اعلى 427، 457، 458، 491، 611، 690
جبروت عظمى 714
جبر و تفويض 241، 608، 609، 623، 626، 666، 667، 728
جبن 433
جدال 11، 20، 49، 408، 409، 416، 417، 418، 420، 472، 567
جدل 408، 436، 599
جذبات غيبيه ذاتيه 455
جذبه ربوبى 143، 510، 658
جذبه روحيه 602
جذبه مطلقه 723
جذبۀ الهيه 139، 604، 658
جذوات 546، 564
جذوه عشق 658
جذوه نار عشق 658
جذوه ندامت 306
جربزه 433
جزع 285، 288، 289، 291، 292، 293، 620
جعل الهى 628، 713، 715
جلالت 33، 259، 400
جلالت ربوبيت 277
جلال و جمال 461، 595، 604، 605، 682
جلب قلوب 40، 41، 47، 68، 296
جلوات جمال محبوب 103
جلوه جمال حق 321
جلوه ذات 90، 103، 479
جلوه محبوب 503
جمع اسماء و صفات 686، 694
جميل على الاطلاق 145، 206،
669، 708، 712
جميل مطلق 206، 215، 324، 477، 712
جنات جسمانى 142
جنات عاليه 457، 486
جنب اللّه 659
جنت اعمال 454، 455
جنت ذات 454، 455
جنت صفات 193، 454
جنت لقاء 455
جنت متوسطه 455
جنت نعيم 252
جنود حق 427، 457
جنود رحمان 11، 17، 18، 25، 35
جنود شيطان 11، 12، 14، 20، 22، 25
جنود عقل 12
جنود نفس 20
جواد على الاطلاق 256، 539
جواد مطلق 628
جواهر عقليه 702
جواهر ملكيه طبيعيه 666
جود 253، 256، 259، 491، 577
جوهر قائم بالذات 101
جوهره انسانيت 14
جهات فاعليه 336
جهات ملكيه 458
جهات موجوديه 713
جهات وجوديه 683، 692، 713
جهاد با نفس 151
جهاد نفس 10، 11، 12، 20، 22
جهنم اعمال 30، 33، 154
جهنم جسمانى 402
«چ»
چشم باطن 211
چشم برزخ ملكوتى 52
چشم برزخى 24
چشم بصيرت 48، 434، 602
چشم بصيرت باطنى 24
چشم بصيرت مثالى 459
چشم بصيرت ملكوتى 459
چشم بصيرت نفس 415
چشم دل 43
چشم ظاهر 211
چشم غيبى ملكوتى 499
چشم قلب 415
چشم ملكوت 212
چشم ملكوتى برزخى 24
چشم ملكى 43، 458
چشم ملكى ظاهربين 24
«ح»
حال احتضار 650
حال اعتدال 151، 152
حال جذبه 105
حال كاملين 399، 396، 649
حال متوسطان 396
حال ناقصان 396
حبّ اهل بيت 641
حبّ بقاء 137، 138، 396
حبّ تام 321
حبّ جاه 52، 57، 58، 160، 301، 368، 654
حبّ جبلى ذاتى 48
حبّ حق 305، 362
حبّ دنيا 31، 57، 82، 107، 116، 123، 137، 141، 142، 179، 323، 352، 370، 393، 428، 512، 566، 640
حبّ ذات مقدس 500
حبّ ذاتى 658، 703
حبّ رياست 122، 352، 428
حبّ شرف 31، 58
حبط 352
حبّ عدل 129
حبّ على 635
حبّ كمال 144، 345
حبّ لقاء اللّه 510
حبّ ملكه نفسانيه 368
حبّ نفس 52، 55، 56، 82، 88، 93، 105، 107، 160، 182، 194، 233، 234، 252، 267، 368، 370، 371، 415، 438، 504، 557، 594
حبّ نفوذ اراده 160
حب وصال 144
حج 91، 446، 478، 488، 548، 642، 643، 662
حجاب اصطلاحات 103، 505
حجاب اعظم 695
حجاب اقرب 607
حجاب اكبر 505
حجاب انانيت 494
حجاب انكار 727
حجاب انيت 494
حجاب برهان 215
حجاب تعينات صفاتى 380
حجاب جهل 81، 162
حجاب حب دنيا 162
حجاب سابع 572
حجاب طبيعت 690
حجاب ظلمانى 464، 502
حجاب غليظ 56، 79، 137، 168، 215
حجاب غليظه انانيت 615
حجاب كثرت اسمائى 380
حجاب نورى اسمائى و صفاتى 501
حجب اسمائى و صفاتى 607
حجب تعينات 731
حجب خلقى 607
حجب سبع 657
حجب ظلمانى 435، 602، 658، 695
حجب غليظه 415، 434، 602
حجب مظلمه 414
حجب معاصى 360
حجب مفاهيم 234
حجب ملكوتيه 416
حجب نور 476
حجب نورانى 656، 695
حجب نورانيت 573
حجب نوريه 656
حجب نوريه اسمائيه 607
حدّ افراط و تفريط 433
حدّ تام 369
حدّ تقصير 70
حدّ تواتر 539، 614، 630، 642
حدّ عبوديت 365
حدّ قابليت 107
حدّ كمال 135، 151، 449
حدوث 365، 684، 686، 687
حدّ وجوب 714
حدود الهيه 625
حدود شرع 517، 518
حدود عدميه 712
حدود عقل 517
حدود ماهويه 712
حدّ وسط 433، 633
حرص 30، 145، 146، 160، 301، 491، 619، 621
حركات اراديه خُلقيه 403
حركات اراديه عمليه 403
حركات جوهرى 135، 145، 358، 403
حركات طبيعيه جوهريه 358
حركات عشقيه روحانيه 390
حركات فعليه اختياريه 358
حركات معنويه 586
حركت انعطافى 691
حركت رجوعى قهقرائى 691
حركت معنويه 590
حركت معنويه انعطافيه 690
حرمات الهيه 156، 172، 338
حروف مقطعه 391
حريت مطلقه 285
حريت نفس 283
حسد 31، 58، 116، 117، 119، 120، 121، 122، 123، 124، 125، 126، 129، 130، 131، 132، 344، 428، 438
حسنات 55، 66، 67، 126، 341، 342، 505، 575، 637، 638، 639، 640، 667، 670، 717
حسنات ابرار 381
حسن خلق 581
حسن ظاهر 59
حسن ظن 88، 254، 255، 401، 415، 678
حسن عاقبت 76
حشر 24، 325، 591، 596
حشمت حق 494
حشمت عظمت و جلال 537
حضرت اسماء 103، 104
حضرت اسماء و صفات 103، 104
حضرت الهيت 724
حضرت تجلى به فيض مقدس 725
حضرت جمع 678
حضرت ربوبيت 724
حضرت شهادت مطلقه 136
حضرت صفات 103
حضرت علميه 703
حضرت علميه واحديه 704
حضرت كون جامع 706
حضرت واحديت 73، 704، 724
حضور تعلقى 319
حضور حسى 319
حضور حق 539
حضور قلب 65، 327، 448، 467، 468، 469، 473، 477، 478، 482، 487، 494، 557، 568
حضور قلب در تجليات اسمائى 479
حضور قلب در تجليات افعالى 479
حضور قلب در تجليات افعاليه 479
حضور قلب در تجليات ذاتى 479
حضور قلب در تجليات صفاتى 380
حضور قلب در عبادت 482
حضور قلب در معبود 479
حضور قيومى 318
حظّ ايمانى 129
حظّ حيوانى 504
حظّ طبيعى 139
حظّ عقل 42، 128
حظّ قلب 42، 128
حظوظ 109، 300، 310، 365
حظوظ حيوانيت 106
حظوظ دنيوى 97
حظوظ طبيعت 310
حظوظ نفسانيه دنيه 660
حفظ حضرت 536
حفظ محضر 536
حقّ اللّه 339
حقّ الناس 339
حقّ اليقين 180
حقد 428، 438
حقّ على الاطلاق 651
حقوق الهى 340
حقوق مردم 308
حقيقت اسماء و صفات 324
حقيقت بسيطه واجبه 682
حقيقت بسيطه واحده 589
حقيقت توبه 300، 304، 312
حقيقت ليله القدر 731
حقيقت محمديه 704
حقيقت موجوده 426
حقيقت نوريه 615
حقيقت واحده واجبه 675
حقيقت وجود 315، 460، 463، 589، 653، 673، 674، 680، 682، 685، 687، 709، 712، 716، 726
حقيقت ورع 527
حكمت الهى 181
حكمت بالغه 48
حكمت رسميه 603
حكمت كامله 138
حكومت عادله حقه 188
حكيم على الاطلاق 128، 225، 670
حلم 162، 410، 419، 580
حمد خدا 352، 388، 389، 580
حمله قرآن 561، 565
حيات ازلى 397
حيات اولى ملكى 357
حيات ثانوى ملكوتى 357
حيات دائمى سرمدى 396
حيات دائمى نورانى 397
حيات دنيائى 303، 359، 511
حيات ذاتى ملكوتى 358
حيات ساريه 726
حيات ملكوتى 325، 358، 484
حيات ملكى 358
حيات نازل حيوانى ملكى 397
حيات نطقى 726
«خ»
خاتميت 659
خبث باطن 122
خبث طينت 122
ختم دايره نبوت 111
خدعه 23، 28، 410، 411، 421
خذلان دائمى 506
خشيت 359، 360، 382، 424، 435
خضوع 57، 129، 131، 286، 382، 383، 410، 546، 558، 595
خضوع تام 281
خضوع قلب 181
خطاى قالبى 136
خطاى قلبى 136
خطرات شيطانيه 170، 441، 447
خلّص اولياء 367، 384، 386، 478
خلق باطن 23
خلق بد 582
خلق حسن 433
خلق زشت 35، 102، 164، 562،
579، 582
خلق فاسد 125، 127، 169
خلق مهذب 428
خلوت انس 547
خلوتگاه مطلق 322
خلود 80، 135، 346، 636، 638
خلوص 63، 67، 84، 88، 173، 179، 303، 313، 321، 363، 422، 441
خلوص تام 321
خلوص قلب 364
خلوص نيت 130، 233، 325، 419
خمود 142، 433، 573، 574
خواب غفلت 35، 53، 114، 179، 206، 300
خودبينى 52، 237، 368، 436، 495، 503، 602
خودپرستى 175، 495، 503، 546، 602، 734
خودپسندى 76، 79، 81، 82، 89، 90، 253، 601، 602، 734
خودخواهى 52، 54، 55، 84، 90، 166، 175، 179، 237، 238، 253، 368، 370، 495، 503، 695
خوف 76، 120، 123، 141، 152، 161، 190، 193، 195، 248، 249، 251، 252، 253، 254، 258، 259، 260، 327، 359،
362، 389، 396، 397، 400، 424، 435، 467، 472، 494، 502، 534، 536، 538، 542، 544، 596، 630، 633
خوف خدا 35، 66، 537، 538، 581
خوف عقاب 632
خوف و رجاء 438
خيانت به حق 532
«د»
دار فناء 137، 138
دار قرار 135، 650
دار كرامت 46، 136، 146، 147، 181، 232، 250، 267، 268، 415، 424، 512
داعى نفسانى 348
دايره ظهور 364
دايره وجود 319، 364، 375، 459، 652، 669، 691، 732
درجات آخرت 83، 144، 242
درجات سلوك 243
درجات يقين 615
درجه عليين 308
دنو مطلق حقيقتى 366
دنياى مذموم 134، 136
دوبينى 1، 143، 287
دورويى 47، 48، 173، 174، 175، 177، 178، 179، 344، 353، 417، 418، 419، 583
دوزخ جسمانى آثار 154
دون جعل 587، 713
ده منزل 657
ديده برزخى 48
دين خالص 365
دين صورى 558
«ذ»
ذات جامع 186
ذات جميل 669
ذات حق 215، 366، 386، 536، 682، 687
ذات محيط على الاطلاق 500
ذات مقدس احدى 688
ذات مقدس واحدى 688
ذات نوريه وجوديه 685
ذات هستى 685
ذاتيات 359
ذكر جامع 727
ذكر زبانى 324
ذكر سرى 319
ذكر قلبى 319، 324، 325
ذلّ ذاتى 494
ذلّ نفس 121، 122
ذنب ذاتى 380
ذنب مطلق 380
ذنب مطلق ذاتى 380
ذنب وجودى 381
ذنوب تشريعى 375
ذنوب تكوينى 375
ذنوب قلبيه متاخره 380
ذنوب نفسيه 380
ذنوب نفسيه متقدمه 380
ذوات 498، 614، 666، 667، 668
ذوق ارباب معرفت 460
ذوق اهل معارف 455
ذوق اهل معرفت 444
ذوى القربى 49
«ر»
راحميت 674
رازقيت 674
رب الانسان 590، 591
ربط اسباب و مسببات 181
ربط حادث به ثابت 652
ربط سرى وجودى 315
رب مطلق 724
ربوبيت حق 241، 242
رجوع الى اللّه 637
رجوع به حق 195
رحمانيت 255، 513، 514، 722، 723، 728
رحمانيت ذاتيه 675
رحمت تامه 376
رحمت حق 73، 138، 147، 170، 250، 255، 256، 308، 309، 384، 403، 404، 470، 540
رحمت خالص 275
رحمت كامله 628
رحمت واسعه 48، 92، 108، 132، 251، 306، 362، 403، 423، 655، 666، 712
رحيم مطلق 628
رحيميت ذاتيه 675
رد امانت 155، 527، 582
رذائل اخلاقى 82، 90، 152، 161، 169
رذائل قلبيه 153
رذائل نفسانى 116، 126، 162، 169، 174
رذيله باطله 30
رسم 531، 724، 726
رسوم خلقيه و امريه 380
رسوم عبوديت 366
رسوم غيريت 366
رسوم متاخره قلبيه 380
رسوم متقدمه نفسيه 380
رضا به قضا 290
رضايت حق 575
رضاى حق 27، 83، 84، 92، 362، 527، 624
رفرف معراج روحانى 574
رفرف وصول 145
رفض 572، 573، 696
رفض مطلق 696
رفض نشأتين 500
رفع تعينات 731
رفع حجاب 188، 415
رفع حجب 179، 321، 415، 475
رفع حجب طبيعت 415، 704
رقايق 704
روايح ولايت 238
روح اعظم 704
روح القدس 605
روحانيت ذاتيه 300
روحانيت رسول اكرم 132، 303
روحانيت فطريه 310
روحانيت نفس 300
روحانيين 203، 429، 481
روح حيوانى 212، 703
روح طبيعى 703
روح مجرد امرى 713
روح مجرد كامل 605
روح نفسانى 703
رويه 161، 162، 577
ريا 40، 41، 43، 45، 46، 51، 54، 55، 60، 62، 63، 64، 68، 79، 84، 86، 87، 88، 258، 352، 361، 366، 367، 380، 419، 429، 552، 567، 573
رياضات روحيه 310
رياضات شرعيه 141، 143
رياضات علمى 302، 305، 370، 505، 603
رياضات عملى 302، 305، 370، 505
رياضات مبتدعه 134
رياضات معنوى 727
رياضات نفسانيه 370، 624
رياضت باطل 51
رياضت شرعى 51
رياضت نفس 526
رؤيت آثار 503
رؤيت غيريت 615
«ز»
زبان قلب 324، 325
زنا 25، 76، 83، 176، 332، 335، 339، 340، 629، 639
زندگانى ملكوتى 151
زندگانى ملكى 151
زهد 9، 135، 179، 181، 228، 252، 284، 360، 363، 364، 422، 525
زهد دنيا 252، 525
«س»
سائر الى اللّه 695
سابقين 14، 72، 422
سالك الى اللّه 21، 572، 656، 695، 723
سالك مجذوب 72
سبّ 155، 156، 177
سبحات جلال 572
سبحات جمال و جلال 215
سبوحيت 608، 675
ستاريت 53، 85، 312، 338، 380
ستاريت اسماء 380
ستر 53، 88، 177، 299، 312، 322، 338، 346، 376، 385، 423، 469
ستر رحمت 385
سخاوت 427، 433، 577
سخاء 580
سرّ سبحانى 704
سرّ عبادت 232، 389
سرّ قدر 252
سرّ قلب 494
سرّ وجود 324
سعادات دنياويه 667
سعادت ابدى 43، 47
سعادت روحانى 586
سعادت كامله 376
سعه رحمت 250، 253، 256، 259، 306
سعه قيوميه 732
سعه وجود 215
سعه و ضيق وجود 460
سعيد 26، 264، 265، 266، 276، 311، 331، 351، 358، 587، 655، 667
سعيد مطلق 311
سفر آخرت 114، 197
سفر الى اللّه 371، 604، 695
سفر روحانى 267، 656، 657
سفر عشقى 696
سفر معنوى 371
سكرات موت 35، 238، 506، 558
سكر طبيعت 114، 179، 182، 232، 464، 506
سلب توفيق 505
سلب غيريت 536
سلب نقايص 676
سلب نقص 676
سلسله موجودات 206، 625
سلسله وجود 460، 462
سلطان آخرت 24، 61
سلطان برزخ 80
سلطان حقيقى 103
سلطان دنيا 111
سلطان قواى باطنه 12
سلطان قواى ظاهره 12
سلطان محبت 660
سلطان نفس 167
سلطان وحدت 668، 723
سلطنت باطنيه نفس 285
سلطنت تامه الهيه 287
سلطنت حق 242، 287، 532، 576
سلطنت حقه الهيه 43
سلطنت ظاهرى 111
سلطنت قاهره حق 81
سلطنت قلب 43
سلطنت مطلق 44
سلطنت مطلقه الهيه 283، 284، 287
سلوك الى اللّه 27، 38، 237، 314، 323، 454
سلوك انسانيت 213
سلوك سالكان 729
سلوك عرفانى 656
سلوك مظاهر 215
سماوات ارواح 683
سماوات سبع 571
سمع حق 658
سمع روحانى 661
سمعه 87، 535، 566، 567، 573
سنت قائمه 426، 432، 433، 439
سوء عاقبت 51، 77، 165، 258، 286، 345، 43
سيئات اخلاقى 125، 579
سيئات افعال 90
سيئات باطنى 140
سيئات ظاهرى 140
سيئات مؤمن 637
سير الى اللّه 526، 654، 695
سيرت 232، 234، 592
سير معنوى 584، 591، 604، 612
سير و سلوك 695
سيره انبياء 289
سيره رسول خدا 541
«ش»
شجاعت 152، 161، 427، 517
شجره نبوت 171
شجره ولايت 171
شرايط توبه 301
شرايط ظاهريه 362
شر بالذات 709
شرح اسم 426
شرح صدر 510
شرك 1، 39، 41، 42، 44، 46، 47، 48، 53، 57، 58، 61، 62، 64، 67، 71، 79، 84، 85، 86، 88، 361، 363، 366، 367، 368، 370، 384، 419، 441، 442، 572، 573، 586، 587، 615، 625، 628
شرك اعظم 370
شرك باطن 58
شرك جلى 363، 592
شرك خفى 41، 361، 363، 370
شرك خفى باطنى 361
شرك در عبادت 361
شرك ظاهر 361
شرك ظاهرى ملكى 367
شرك عرفانى 592
شرك محض 84
شرور 129، 348، 667، 668، 712
شره 433
شطح 658
شطحيات 182
شفاعت 16، 17، 37، 44، 45، 124، 170، 302، 374، 381، 465، 470، 523، 531، 534، 560، 638
شفاعت شافعان 124، 170
شقاوت ابدى 292، 300، 305، 311، 449، 470، 526، 531
شقاوت تام 667
شقاوت دنيا و آخرت 493
شقى 265، 266، 276، 358، 587، 667
شكر 70، 81، 252، 292، 282، 283، 384، 385، 386، 387، 389، 394، 427، 549، 595
شكر قلب 382
شكر لسانى 382، 389
شكر نعمت 81، 384، 388، 424
شكور 382، 384
شمس محمدى 730
شهوات 13، 14، 83، 84، 281، 282، 283، 285، 286، 503، 546، 640
شهوات باطله 185
شهوات حيوانى 13، 142، 186
شهوت 13، 23، 25، 27، 28، 29، 30، 36، 84، 87، 88، 149، 183، 186، 188، 263، 281، 285، 318، 417، 476
شهوت انتقام 149
شهوت خيالى 346
شهوت نفسانى 84، 182، 345، 482
شهود 81، 93، 94، 214، 215، 297، 365، 386، 479، 732
شهود اسماء 214
شهود جمال اللّه 524
شيطنت 23، 28، 29، 60، 187،
417، 447، 595
«ص»
صاحب تعيّن 723
صاحب حال 32
صاحب شرع 344
صاحب شريعت 63، 267
صاحب عزم 143
صاحب كشف كلى 49
صاحب يقين 623
صالحات اعمال 89
صالحين 11، 114، 352، 420
صبر 279، 280، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 393، 294، 295، 296، 297، 387، 427، 438، 526، 584، 595
صبر باللّه 297
صبر بر طاعت 294
صبر جميل 494
صبر در معصيت 526
صبر عن اللّه 297
صبر فى اللّه 296، 297
صبر مع اللّه 296
صبر نزد مصيبت 294
صحو بعدالمحو 659، 660
صداقت 175، 342
صداقت قلبى 342
صدق حديث 526
صدق لهجه 522، 528
صراط آخرت 114
صراط انسانيت 55
صراط مستقيم 398، 415، 583،
584، 590، 591، 593، 594
صراط مستقيم انسانيت 17، 27، 428
صرف جمال 685
صرف حيات 674
صرف ذات هستى 685
صرف قدرت 674
صرف كمال 208، 460، 664، 666، 674، 678
صرف متن هستى 712
صرف وجود 460، 664، 674، 678، 682، 683
صرف وحدت 682
صريح وجود 715
صعق كلى 480
صعق مطلق 658
صفات اضافيه 659
صفات اضافيه محضه 659
صفات ثبوتيه 659، 686
صفات ثبوتيه كماليه 686
صفات جلال و جمال 641، 595
صفات جلاليه 460
صفات جماليه 460
صفات حسنه 152
صفات حق 104، 595، 671، 672، 674، 676، 706
صفات حقيقيه 674، 675
صفات حقيقيه ثبوتيه 686
صفات حقيقيه ذات الاضافه 674
صفات حقيقيه محضه 674
صفات ذات 216، 219
صفات ذاتيه ذات مقدس 491
صفات رذيله 152، 154، 171
صفات سلبيه 675، 685، 686
صفات سلبيه جلاليه 686
صفات سلبيه محضه 675
صفات شبيهه 600
صفات ظاهره قلب مشرك 589
صفات ظاهره قلب منافق 589
صفات كمال 164، 490، 681
صفات كماليه ثبوتيه 42
صفات كماليه حقيقيه 672
صفات لطف 595
صفات مخلوق 601
صفات نفسانيه 66، 90، 114، 498
صفات واجب 104
صفاى باطن 114
صفاى باطنى 303، 342
صفاى ظاهرى 342
صفت كمال 680
صفت كمالى 686
صفت محدثه 687
صفت نقص 686
صفت وجدانى 90
صقع ربوبى 513
صلاح نفس 424
صله رحم 529، 552
صناعات خمس 409
صور آخرت 115
صور اخروى 358، 364
صور اخرويه ملكوتيه 358
صور اخيره 358
صور اسرافيل 729
صور اسمائى 703
صور باطنه 455
صور باطنيه نفس 359
صور برزخيه 182
صور برزخيه موحشه معاصى 288
صور بهيه 293
صورت اخروى ملكوتى 142
صورت اخيره 174، 323
صورت اخيره نفس 174
صورت اسم اللّه اعظم 324
صورت اعراض از دنيا 270
صورت اعمال 285
صورت انسان 14، 24، 25، 52، 421، 450
صورت انسانى 23، 51
صورت ايمان 50، 641
صورت باطن ذات 292
صورت باطن ولايت 398
صورت باطنى ملكوتى 539
صورت باطنيه 138، 482
صورت باطنيه روح 324
صورت باطنيه قلب 324
صورت برزخ 115
صورت بهيه برزخى 293
صورت بهيه جميله 365
صورت تذكر محبوب 324
صورت جامعه انسانيه 706
صورت جسمانيت 486
صورت جسميه 107
صور تجليات ذاتيه 513
صورت جميله 512
صورت جنت ذات 455
صورت جوهريه نفس 174
صورت حب حق 305
صورت ذكر حق 323
صورت رحم 529
صورت عالم برزخ 24
صورت عمل 143
صورت غضب 153
صورت غيب 23
صورت غيبيه ملكوتيه 23، 538
صورت غير متناهيه 225
صورت قبايح اعمال 154
صورت قبرى 124
صورت قرآن 561
صورت قلب 62، 140، 145، 323
صورت كامله عمل 368
صورت كامله غيبيه 546
صورت كلام الهى 561
صورت كماليه 486
صورت كماليه نفس 525
صورت لذات طبيعيه 310
صورت مستقيمه انسانيه 592
صورت ملكات 49
صورت ملكوتى شهادت 270
صورت ملكوتى عمل 484
صورت ملكى 615
صورت موحشه 368
صورت ناريه 715
صورت ندامت 305، 306
صورتهاى موحشه مدهشه 26، 49، 346
صور دنياويه 442
صور ظلمانيه 485
صور علميه 684
صور غيبيه 23، 442
صور غيبيه اعمال 520
صور غيبيه تجرديه 513
صور غيبيه ملكوتيه 23، 483، 558
صور معاصى 288
صور ملكوتيه اعمال 312
صور ملكيه 226
صور ملكيه دنياوى 442
صور نورانيه 285
صوره الصور 702
صوفى بحت 504
صوم دهر 544
«ض»
ضرورت اديان 42
ضرورت عقل 225
ضروريات دين 631
ضروريات عقول 170
ضروريات مذهب 642
ضرورى الوجود 447
ضوابط عقليه 716
ضيق صدر 510
ضيق قلب 105
ضيق معاش 554، 621
«ط»
طبيعت حيوانى 345
طبيعت شيطانى 345
طرق سعادت 225
طرق شقاوت 225
طرق هدايت 48، 203، 225، 226، 227، 235، 250، 226
طريق آخرت 305، 311، 323، 524
طريق الى اللّه 424
طريق انسانيت 234، 237، 423، 592
طريق خلوص 63، 412
طريق سعادت 48، 226، 579، 733
طريق معرفت حق تعالى 692
طريق وصول 455، 568، 572
طلب محبوب 322
طلب مغفرت 398، 453
طهارت باطن 447
طهارت قلب 391، 393
طهارت نفس 76، 445
طينت 122، 202، 605، 614
«ظ»
ظاهر شرع 361، 448
ظاهر شريعت 15، 429
ظل حق 501
ظل كبرياى احدى 381
ظلمات تعين 656
ظلمات ملك 656
ظلمت باطنى 301
ظل وجود 712
ظواهر قرآنيه 636
ظهور اسم اللّه 723
ظهور تام 731
ظهور تام قيامت كبرا 731
ظهور جمال محبوب 390
ظهور ذات 463، 481
ظهور ذات مقدس 535
ظهور رحمانيت 514، 723
ظهور غضب 159، 160
ظهور فعلى 659
ظهور قدرت حق 651
ظهور قدرت نفس 193
ظهور قهاريت 514
ظهور مطلق 693
ظهور ملكات 24
ظهور نور 573، 602
ظهور واحديت 724
«ع»
عارف ربانى 730
عاشق مجذوب 546
عالم آخرت 48، 115، 137، 142، 145، 169، 193، 194، 197، 210، 260، 267، 268، 275، 353، 397، 424، 434، 464، 486، 521، 539
عالم اسماء الهى 513
عالم اعيان 375
عالم اكبر 731
عالم باطن 20، 170
عالم باللّه 462
عالم برزخ 24، 125، 304، 311، 427، 506، 510
عالم تجرد و ملكوت 224
عالم تحقق 375
عالم تصور 206
عالم حركت 577
عالم حقيقت 593
عالم حيات 397
عالم ذر 690
عالِم ربانى 424، 465
عالم روحانيت 427
عالم شهادت 427، 442، 704
عالم طبيعت 124، 137، 139، 179، 417، 442، 479، 532، 587، 615، 667، 681، 712، 713
عالم ظهور فعليات 276
عالم فرق 513، 723
عالم قبر 140، 141
عالم قدس 654، 660
عالم قرب 269
عالم قلب 380
عالم قيامت 510
عالم كبير 731
عالم كثرت 297
عالم كرامت حق 252
عالم كشف سراير 24
عالم كون 385
عالم ماوراء الطبيعه 109
عالم متوسط بين العالمين 427
عالم مثال 460
عالم مجاز 464، 593
عالم ملك 49، 51، 128، 136، 209، 210، 228، 263، 270، 403، 413، 414، 415، 416، 457، 464، 466، 484، 503، 513، 529، 654، 714
عالم وجود 109، 209، 696
عالميت 674، 675، 676
عبادات صورى 55
عبادات قالبيه 428
عبادت احرار 67، 362، 502
عبادت اهل خلوص 366
عبادت ثقلين 252
عبادت سرى 552
عبادت شرعى 40
عبادت عبيد 362، 389
عبادت كامل مطلق 702
عبوديت 80، 243، 250، 251، 252، 253، 256، 258، 281، 283، 286، 287، 288، 289، 365، 366، 384، 389، 390، 404، 424، 454، 455، 469، 595
عبوديت بالتجلى 366
عبوديت بالتفكر 366
عبوديت بالرويه 366
عبوديت حق 251، 283، 287
عبوديت ظاهريه 283
عبوديت مخلوق 282
عبوديت نفس 287
عتق رقبه 548
عتمه 541، 544
عدل الهى 488
عدم اجزاء 361
عدم اصلى 357
عدم اكتناه 502
عدم جواز 444، 606
عدم مطلق 686
عدم وجوب 570، 643
عذاب آخرت 109
عذاب اليم 34، 80، 175، 236، 346، 491، 568، 578
عذاب برزخ 534
عذاب قبر 30، 109
عرش استواى حق 731
عرش الرحمن 731
عرش اللّه 731
عرفان باللّه 103
عرفان تام محمدى 729
عرفان شهودى 500
عروج روحانى 609
عز قدس 476، 501
عشق جبلى فطرى 145
عشق جمال 144
عشق ذاتى 144
عشق فطرى 209، 574
عشق فعلى 207
عصبيت 163، 164، 165، 166، 167، 168، 171، 172
عصبيت مذمومه 164
عصبيت ممدوحه 164
عصمت 381، 614، 641
عظيم مطلق 477
عفت نفس 282
عقبا 339
عقبات موت و قيامت 490، 534
عقد اخوت 343، 344
عقل سليم 25، 431، 636
عقل مجرد 427، 715
عقل مجرد 427، 715
عقوبات اخروى 520
عقوق جسمانى 172
عقوق روحانى 172
عقول 23، 31، 129، 170، 222، 227، 231، 250، 433، 434، 612، 614، 692، 726، 730
عقول مجرده 611
علاج علمى 130، 157
علاج عملى 130، 157
علاج غضب 157، 160
علاج نفس 107، 169، 178
علت تامه شىء 679
علت ظهور 679
علت فاعله و موثره 714
علم آخرت 437، 454
علم ازلى 269
علم اسماء 667، 686، 693، 727
علم اليقين 180
علماى ظاهر 428، 429، 730
علماء باللّه 92، 678
علم باطن 15
علم بالعرض 683
علم باللّه 434، 454، 505
علم بسيط ذاتى 683
علم تفصيلى 665، 677
علم توحيد 721
علم حضورى 500، 535
علم حق تعالى به جزئيات 732
علم ذاتى قبل الايجاد 358
علم ظاهر 432
علم فعلى حق 536
علم قبل الايجاد 677
علم كلى 500، 685
علم لدنى 465
علم مطلق 206
علم مكاشفه 437
علم واجبالوجود 685
علن 63، 66، 180، 312، 324، 370، 596
علو ذاتى 251
علوم آداب قالبيه 432
علوم تعبديه 433
علوم حقيقيه 413، 414، 437، 438
علوم شرعيه 94، 105، 414، 431
علوم صوريه 415
علوم عقليه 180، 369، 429، 432، 434، 438
علوم كشفى عيانى 727
عليين 46، 55، 308، 429
عماى بصيرت 423
عماء 693
عمل خير 629
عمل ريائى 56، 60
عمل شيطان 441، 448
عمل قالبى 70
عمل قبيح 70، 344، 353
عمل قلب 383
عمل قلبى 41، 42، 70
عمل نافع 194، 282
عمل نيكو 178، 639
عنايت ازلى 269
عنايت حق 269، 276
عنصر 681
عنقاى مغرب غيب هويت 615
عوالم ثلاثه 657
عوالم سابقه 690
عوالم غيبيه تجرديه 427، 513
عين اللّه 705
عين اليقين 180
عين انسان كامل 375
عين برزخى 724
عين تمام 460، 653
عين ثابت 215، 480، 659، 703
عين ثابت انسان كامل 375، 704
عين جمع 380
عين حقيقت 512، 653، 673، 682
عين حيثيت سلبيه 675
عين ذات 513، 668، 670، 674، 675، 677، 683
عين وجود 463، 513، 589، 673
عيوب قالبيه 614
عيوب قلبيه 614
«غ»
غالى 633
غايت خلقت 253، 358، 439
غفاريت اسماء 380
غفاريت حق 312، 462
غفران حق 61، 85
غناى حقيقى 491
غناى ذاتى 146
غناى قلب 146، 284، 491
غناى مطلق 493
غناى نفسانى 491
غنى بالذات 145، 491، 669
غنى على الاطلاق 145، 492
غنى مطلق 282، 493
غيب 228، 477، 479، 558، 605،
667، 696
غيب الغيوب 686، 693
غيب الهى 614
غيبت 30، 125، 126، 173، 176، 180، 225، 297، 329، 331، 332، 323، 324، 335، 336، 337، 338، 340، 341، 342، 346، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353، 625
غيبت و حضور 536
غيب مطلق 592، 688، 693
غيب و شهود 479، 609، 667، 732، 734
غيب هويت 315، 605، 608، 615، 678، 679
غيبيه باطنيه 575
غيبيه ذاتيه 359، 455
غيرت حق تعالى 53
غيرت ربوبى 44
غيرمتناهى 31، 107، 110، 174، 734
غيريت 366، 536
«ف»
فاعل الهى 679
فاعل بالذات 670
فاعل طبيعى 679
فاعل على الاطلاق 62
فاعليت بالاراده 670، 715
فاعليت بالذات 670
فاعليت بالطبع 670
فاعليت حق تعالى 628
فتح ابواب معارف 589
فتح الفتوح 321
فتح باب قلب 379
فتح قريب 321، 379، 380
فتح مبين 321، 380
فتح مطلق 321، 380
فتوحات ثلاثه 321، 379، 594
فراغت قلب 468
فراق محبوب 289
فرائض تعبديه 662
فرائض شرعيه 422
فرديت 675
فرق الفرق 513، 723
فريضه عادله 426، 432، 433، 438، 439
فشار قبر 35، 109، 124، 534
فصل اخير 154، 174
فصل محصل 368
فضائل اخلاق 175
فضائل ثلاث 578
فضائل نفس 578
فضائل نفسانيه 27، 259، 260، 534
فضل حق 79، 80، 242، 253، 259
فطرت ساذجه 594
فطرت عقل 19
فطرت مستقيمه 592
فطرت معرفت 206
فعاليت نفس 464
فعل حق 670
فعل مطلق حق 668
فعليات 263، 276، 358، 587
فعليت 187، 263، 264، 358، 369، 701
فعليت شىء 702
فقر حقيقى 494
فقر ذاتى 492
فقر قلبى 284
فقر محض 81، 611، 712
فقر ممكن 93
فقير الى اللّه 625
فناى اشياء در ذات حق 536
فناى تام 371، 381، 480، 658
فناى ذاتى 462، 480، 501، 604، 660
فناى صفاتى 480
فناى عمل 370
فناى كلى 215، 234، 658
فناى محض 660
فناى مشيت 660
فناى مطلق افعاليه 243
فناء اسمائى 480، 660
فناء اسمائى و صفاتى 480
فناء فى اللّه 93، 180
فيض 107، 652، 653، 712
فيض اقدس 480، 676، 687، 688، 694، 703، 704، 722
فيض مقدس 676، 684، 688، 694، 704، 712، 725، 729
فيض مقدس اطلاقى 687، 708، 715
فيض مقدس رحمانى 731
فيوضات 436، 448
«ق»
قابليت 102، 105، 107، 108، 109، 170، 186، 187، 249، 309، 358، 734
قادر 607، 609، 617، 7
قادر على الاطلاق 628
قادريت 674، 676
قاعده على اليد 698
قانون الهى 25، 75، 343
قانون شرع 13، 25
قانون عقل 13، 25
قباب كبريائى 215
قبح ذاتى 527
قبر 26، 30، 109، 125، 140، 141، 346، 399، 437، 509، 534،
550، 661
قبض 212، 427، 591، 652، 703، 728
قبض و بسط وجود 624
قبض وجود 723
قدرت مطلقه 206
قدم اخلاص 436
قدم انانيت 494
قدم بصيرت 500
قدم تفكر 215، 500
قدم حق 51، 64، 237
قدم رحمان 164، 237
قدم رياضت 695
قدم شيطان 164
قدم فكر 604، 696
قدم نفس 51، 52، 164
قدوسيت 675، 676
قذارات صوريه 531
قذارات گناه 533
قذارات معنويه 531
قذارات ملك 532
قرآن تام 562
قرب حق 83، 84، 383، 415، 449
قرب فرايض 656، 659، 660
قرب فريضه 649
قرب نافله 649
قرب نوافل 493، 495، 535، 658، 660
قرنهاى ربوبى 128
قَسْر 726
قسط و عدل 627
قصور ذاتى 251، 667
قصور ماهيات 668
قضاى الهى 40، 290، 292، 627، 628، 711، 713، 723
قضاى كامن الهى 648
قلب ازهر اجرد 583
قلب حقيقى 731
قلب سالك 259، 480، 603، 724
قلب سالم 363
قلب سليم 229، 230، 362، 363، 369
قلب عنصرى 611
قلب مطبوع 583
قلب مفتوح 588
قلب منكوس 583، 588
قلم عقل 43، 62، 243، 479
قلوب خوفى و حزنى 400
قلوب عشقى و شوقى 400
قلوب قاسيه 82، 154
قناعت 92، 106، 233، 340، 512، 559، 617، 627، 696، 726، 728
قواى ادراكيه عقليه 223
قواى باطنه 18
قواى بدن 143، 241
قواى جسمانى 29، 42، 224
قواى روحانى 661
قواى روحانيه نفس 222
قواى شيطان 12
قواى طبيعيه 141، 360
قواى ظاهره 12، 18، 108، 141
قواى ظاهره ملكيه 141
قواى عقليه 224، 360
قواى فعاله باطنه و ظاهره 714
قواى ملك 142
قواى مملكت 187
قواى نفس 51، 223
قوس صعودى 691
قوّه عقل 264
قوّه غضب (غضبيه) 29، 150، 151، 152
قوّه فاعله 360
قوّه فكر 224، 433
قهاريت تامه 731
قهر الهى 44، 511
قيامت 23، 24، 30، 32، 35، 42، 80، 98، 101، 110، 115، 154، 163، 167، 173، 176، 203، 225، 254، 304، 311، 312، 335، 335، 341، 346، 353، 362، 399، 423، 427، 432، 435، 437، 484، 490، 510، 523، 529، 534، 547، 549، 551، 561، 565، 566، 581،
588، 632، 634، 636، 638، 639، 661، 730
قيام صدورى 358
«ك»
كامل على الاطلاق 493، 669، 685
كامل مطلق 184 207، 208، 290، 477، 478، 669، 686، 708، 712
كامل من جميع الوجوه 144
كاملين 260، 262، 396
كبر بر انبياء و اولياء 91
كبر به خدا 91
كبريا 96، 99، 104، 105، 189، 253
كبرياى جلال و جمال 605
كبرياى ذات مقدس 457
كبيره موبقه 344
كتاب ذات 18، 206
كثرات اسماء (اسمائى) 234، 321، 363
كثرات افعالى 234
كثرت اسمائى 380، 724، 725
كثرت در وحدت 729
كثرت لايتناهى 104
كثرت مفهومى 675
كدورت قلب 104، 125، 301، 323
كدورت قلوب 595
كدورت نفس 46
كذب 187، 519
كرامات حق تعالى 510
كرامت حق 146، 232، 252، 313، 526
كرامت مومن 648
كرامتهاى اخروى 46
كراهت موت 648، 650، 654
كشف ارباب شهود 728
كشف اسرار 156، 178، 180
كشف اصحاب رياضت 25
كشف اعراض 345
كشف اهل رياضت 32
كشف بسيط مطلق 678
كشف تام محمدى 486
كشف تفصيلى 678
كشف جامع احمدى 729
كشف جميع اسماء و صفات 678
كشف حجاب 572
كشف سبحات جمال و جلال 215
كشف عورات 338، 345
كشف عورت 346
كشف كلى 49، 481
كشف مطلق 659
كشف واحد ازلى 683
كظم غيظ 156
كفاف 554
كفران نعم 385
كفران نعمت 385
كفر جحودى 152
كف نفس 347
كلام الهى 559
كلام جامع الهى 561، 568
كلام حق 681
كلام ملكوتى 681
كلمه اخلاص 378
كلمه توحيد 62، 179، 181
كمالات انسانيه 233، 586
كمالات حيوانيه 120
كمالات ذات 665
كمالات روحانى 300
كمالات روحانيه 615
كمالات صوريه 323
كمالات ظاهرى 97
كمالات عقليه 120، 259، 427
كمالات علمى و عملى 429
كمالات مطلقه 589
كمالات معنوى 364
كمالات معنويه 524، 534
كمالات نفسانى 144، 162، 272، 589
كمالات وجود 108، 309، 623، 709
كمالات وجودات 661
كمال اراده 295
كمال اقصاى نفس 323
كمال انسانى 164، 324، 381، 462
كمال ايمان 42، 73، 428، 581
كمال تام 144، 712
كمال تام مطلق 144
كمال جلا 704
كمال شكر 338
كمال صرف 664
كمال عبادت 490
كمال عقل 276
كمال مطلق 144، 145، 206، 207، 287، 590، 595، 669، 676، 678، 715
كمال معنوى 111
كمال نفس 577
كمال نفسانى 504
كمال واجب 81، 249
كمال وجود 611، 624، 709، 722
كمال ورع 526
كمال هستى 681
كمال يقين 623
كمّل 296، 297، 323، 386، 399، 536، 648، 649، 727
كورى باطنى 321، 423
كون جامع 590، 706، 722
كون ملكى 690
كيد شيطانى 192
كينه 129، 156، 340، 344، 417
«ل»
لازمه اسماء و صفات 688
لبّ 66، 592
لباب قلب 325
لجاج 162
لذايذ نفسانيه 161، 233
لسان حق 658
لسان غيبى 492
لطايف سبعه 607، 657
لطف خفى 131، 232
لطيفه الهيه 128
لطيفه سابعه 731
لقاء اللّه 669
لقاء الهى 43
لقاء حق 193
«م»
مادّه قابله 100، 225
مالك الملوك 13، 14، 18، 19، 48، 56، 64، 72، 77، 81، 124، 140، 143، 179، 250، 281، 283، 311
مالكيت حق 241، 728، 732
ماهيات اشياء 695
ماهيت هستى 674
مبادى عاليه 413، 414
مبدئيت 674، 678
مبدأ المبادى 668، 679
مبدأ برهان 220
مبدأ وجود 427
متجاهر به فسق 61، 347
متعصب 165، 171، 172
متكبر 31، 98، 100، 116، 280
مثل افلاطونيه 513
مُثل خياليه 684
مجاهد 9، 17، 1425، 18، 19، 36
مجاهدات 480، 660
مجاهده با شيطان 14
مجاهده نفس 38
مجذوب حق 654
مجذوبين 138، 139، 182، 234،
457، 524، 536، 669
مجهول مطلق 215، 693
محاسبه 16، 17، 398، 485، 488
محاسن اخلاقى 161، 428
محامد اخلاقيه 576
محب 346، 392، 641، 647
محبت الهى 47، 476
محبت اولياء 546
محبت حق 268
محبت دنيا 136، 140، 141، 161، 512
محبت قلب 143
محبت قلبى 346
محبت نفس 237
محبوب حق 72، 305، 311، 322، 346، 533
محبوب حقيقى 143
محبوب مطلق 145، 206، 291، 321، 533
محبوبيت 44، 179، 305، 321
محجوبين 253، 295، 461، 727
محرك نفسانى 348
محضر پروردگار 474
محضر حق 86، 192، 431، 485، 561
محضر ذوالجلال 684
محضر ربوبيت 19، 35، 84، 192، 536
محضر عدل ربوبى 46
محضر قدس پروردگار 363
محضر قدس ربوبيت 249، 252
محضر قدس كبرياء حق 486
محضر كروبيين 347
محضر ملائكه مقرّبين 84، 420
مَحق مطلق 658
محو كلى 658
محو مطلق 660
مخلص 60، 181، 232، 529، 572
مخلصان 166، 234، 365، 734
مخلوق اول 501، 607
مدارج اخرويه 251، 454
مدد غيبى 325
مدينه فاضله 151، 164، 342، 527
مرآت اسماء و صفات 460
مرآت تجلى 704
مرآت تجليات 480، 503، 706
مرآت تجليات اسماء و صفات 705
مرائى نزول و صعود 731
مراتب انسانيه 324، 429
مراتب ايمان 243، 269، 464
مراتب ثلاثه 428، 430، 657
مراتب سته 731
مراتب سلوك 694
مراتب ششگانه صعودى 731
مراتب شكر 385
مراتب ظاهره و باطنه 386
مراتب ظهور 731
مراتب قصور 685
مراتب قلوب 585
مراتب كمال 477، 587
مراتب معرفت 251
مراتب وجود 135، 479، 535، 608، 609، 328، 651، 678، 682، 716، 722، 732
مراحل تجلّى 315
مراحل سير 694
مراقبه 16، 17
مرتبه اسماء ذاتيه 695
مرتبه ايمانى 479
مرتبه باطن 420، 421
مرتبه تجلى 664
مرتبه تجلى به فيض مقدس 694
مرتبه ذات 676
مرتبه شهودى 479
مرتبه ظاهرى 420
مرتبه علمى 479
مرتبه فنائى 479
مرتبه فناى ذاتى 480
مرتبه مشيت 608، 731
مرض قلب 339
مرض قلبى 44، 66، 449
مزرعه آخرت 135، 142، 169، 275
مستودع 292، 558
مشارطه 16
مشاهدات اصحاب شهود 460
مشاهدات عينيه 500
مَشاهد غيب و شهود 479، 609
مشاهد وجوديه 135
مشاهده جمال 215، 296
مشاهده جمال و جلال حق 500
مشاهده حضور حق 536
مشاهده حضوريه 535، 615، 689
مشاهده حضوريه فنائيه 502
مشاهده ذات 214
مشاهده ربوبيت 365
مشاهده عينى 500
مشاهده غيبيه 603
مشاهده نفس ذات 386
مشتهيات نفسانى 83، 193، 281
مشرب عرفان 374، 495، 532، 685
مشرب عرفانى 573، 612
مشيت اللّه 728
مشيت الهيه 535
مشيت حق 612، 664، 666
مشيت فعليه 665، 728
مشيت كامله 659
مشيت مطلقه 608، 659، 665، 666، 722، 723
مصالح غيبيه 628
مصلحات نفسانيه 121
مظاهر ارواح غيبيه 513
مظاهر اسم اللّه 724
مظاهر اسماء و صفات 706
مظاهر تامه 604
مظاهر جمال و جلال 93، 321، 375، 625، 651
مظاهر ولى مطلق 376
مظهر اراده 54
مظهر اراده اللّه 142
مظهر اسم اللّه اعظم 375
مظهر اسم جامع 704
مظهر اسم حكيم عدل 191
مظهر تام الهى 703
مظهر جمال تام 322
مظهر جمال و جلال 136
مظهر جميع اسماء و صفات 590
مظهر عين انسان كامل 375
مظهريت طبيعت 704
معاد جسمانى 486
معاد روحانى 225
معارج عرفانيه 574
معارج نفس 151
معارف الهيه 15، 21، 29، 38، 39، 40، 41، 43، 52، 84، 93، 102، 187، 188، 323، 429، 432، 436، 454، 455، 461، 462، 670، 698، 716
معارف اهل بيت 733
معارف حقه 201، 210، 227، 413، 414، 437، 442، 563، 589، 594، 602، 729
معارف صديقين 215
معارف قلبيه 380
معالجات علمى 151
معالجات عملى 151، 157
معانى عقليه 675
معايب نفس 323
معجزات 271، 611
معدن عظمت 476
معراج روحانى 573، 574، 604، 690
معراج صعودى 591
معراج معنوى 690
معراج مومن 95
معرفت اللّه 93، 503
معرفت امام 630
معرفت ذات 251
معرفت ربوبيت ذات مقدس 241
معرفت فطرى 692
معشوق فعلى 207، 209
معلومات بالذات 684
معيت قيوميه حق 732
مغازلات 546
مغفرت تامه 376
مغلوليت يداللّه 611
مفاسد اعمالى 122، 156، 521
مفاسد دينى 520، 551
مفاهيم اعتباريه 675
مفاهيم عقليه لا بشرط 673
مفاهيم كليه 503
مفاهيم كمال 674، 682، 683
مفهومات كليه 415
مفيض 712
مفيض على الاطلاق 226
مقامات اخروى 55، 269، 524، 564، 568
مقامات انسانيه 106
مقامات خاصه حتميه 381
مقامات روحانى (معنوى) 289، 573
مقامات سالكان 212، 241، 245، 386
مقامات شامخه 536
مقامات عارفين 193
مقامات عاليه 135
مقامات عامه 386
مقامات قبض و بسط 591
مقامات كماليه 251
مقامات متوسطين 288، 296
مقامات مؤمنين 652
مقامات نفس 11، 212
مقام احديت 678، 696، 723، 724
مقام احديت جمع 605
مقام احديت جمع اسماء 696، 725
مقام احديت جمعى 696
مقام اسم اعظم 696
مقام اسماء و صفات ذاتيه 624
مقام اسم ذاتى 234
مقام اطمينان 137
مقام اللّه 696
مقام الوهيت 704، 708
مقام انس و شهود 297
مقام اولياء 362
مقام ايمان 93
مقام برزخيت 723
مقام برزخيت كبرى 723
مقام بطون 135
مقام تجلى 676
مقام تجلى به باطنيت 723
مقام تجلى به ظهور 722
مقام تجلى به فيض اقدس 676
مقام تجلى به فيض مقدس 676
مقام تجلى فعلى 708، 729
مقام تقواى خواص 237
مقام توكل 242، 243، 244، 245، 246
مقام جسمانيت 272، 466
مقام جمع احدى اسماء 722
مقام جمع اسمائى 678
مقام جمع بين مقامين 723
مقام جمع واحديت 704
مقام حيوانى 106
مقام حيوانيت 187، 188، 232
مقام خاتميت 591
مقام خيال 427
مقام ذات 687
مقام ذات بسيط 665
مقام ذات مستجمع صفات 708
مقام ربوبيت 93، 243، 251، 315، 682، 733
مقام رجوع به وحدت 456
مقام رحمانيت 722
مقام رحيميت 722
مقام رضا 2444، 288
مقام روحانى 272
مقام روحانيت 427، 466، 613
مقام شهود و وجدان 138
مقام صبر 290
مقام ظهور 135، 659
مقام ظهور اسمائى 694
مقام ظهور اسمائى و صفاتى 694
مقام ظهور اسماء و صفات 664، 695
مقام ظهور اطلاقى 694
مقام ظهورى 722
مقام عبادت 389
مقام عبوديت 404
مقام عدل 188
مقام غفاريت 312، 462
مقام غيب 315، 325
مقام غيب احدى 695، 723
مقام غيب مقدس 414
مقام غيب نفس 455
مقام فطرت قلوب 594
مقام فيض اقدس 722
مقام فيض مقدس 704، 708
مقام قدسى 691
مقام قرب 193، 252، 591، 648، 661
مقام قرب جبروت 605
مقام قرب مطلق 381
مقام قلب 361، 465، 652
مقام كثرت 243، 455
مقام كثرت افعالى 243
مقام كثرت و وحدت 386
مقام لامقامى احديت 688
مقام متوسطين 233
مقام مجذوبين 234
مقام محبين 234
مقام مخلصين 234
مقام مسماى اللّه 704
مقام مشاهده 727
مقام مشيت فعليه 728
مقام مشيت فعليه مطلقه 665
مقام مشيت مطلقه 666، 722، 723
مقام مطلق 244
مقام معيت قيوميه 664
مقام ملك 427
مقام ملك نفس 361
مقام نبوت 272، 389، 605
مقام نوريت 664
مقام واجب الوجود 91
مقام واحديت 513، 687، 694، 696، 704، 722، 725
مقام وجه اللّه 664
مقام وسطيت 590
مقام وسطيت و جامعيت 591
مقام ولايت 88
مقام ولايت كليه 105
مقام وهم 12
مقام هويت مطلقه 723
مقصود بالذات 13، 132
مقومات ايمان 641
مكائد خفيه نفس 367
مكائد شيطان 38، 55، 75، 194، 256، 302، 404، 415، 563، 569، 570، 591
مكائد نفس 55، 60، 76، 87، 88، 112، 113، 117، 177، 196، 347، 348
مكائد نفس اماره 303
مكارم اخلاق 578، 579، 580
مكاشفات روحانى 269
مكاشفه قلبيه 535
مكامن غيب هويت 679
مكر اللّه 534
ملائكه ارضيه 427
ملائكه مقربين 46، 53، 84، 88، 106، 176، 252، 334، 414، 420، 457، 458، 459
ملأ اعلى 334
ملكات پست 30
ملكات حسنه 23، 66، 157، 175، 263
ملكات خبيثه 174، 224، 263
ملكات خسيسه 154
ملكات رذيله 27، 35، 164
ملكات زشت 35، 157
ملكات سيئه 66
ملكات شيطانيه 23
ملكات فاضله 27، 40، 71، 74، 90، 152، 187، 551
ملكات فاضله انسانيه 51
ملكات فاضله نفس 52
ملكات مستقرۀ نفس 126
ملكات ناهنجار 90
ملكات نفس 23، 115
ملكات نفسانيه 227، 367
ملك بدن 43، 141، 154، 167، 211، 224، 266، 442، 472، 596، 681
ملك دنيا 284
ملك طبيعت 608، 681
مَلِك على الاطلاق 652
ملكوت اسفل 368، 369، 414، 427
ملكوت اسفل 368، 369، 414، 427
ملكوت اعلى 11، 210، 264، 368، 369، 403، 414، 427، 442، 457، 458، 479، 495، 690
ملكوت اعلى 11، 210، 264، 368، 369، 403، 414، 427، 442، 457، 458، 479، 495، 690
ملكوت اعمال 49
ملكوت سفلى 11، 403، 442
ملكوت سماوات و ارض 728
ملكوت عليا 714
ملكوت قلب 506
ملكوت نفس 43، 51، 141، 211، 360
ملكه ايمان 637
ملكه تقوى 76، 237
ملكه تواضع 93
ملكه خضوع 558
ملكه راسخه 154
ملكه راسخه نوريه 290
ملكه شهوت 23
ملكه طمع 30
ملكه غضب 23
ملكه فاسده 30
ملكه فاضله 433
ملكه مستقره 28
ملكه نفسانيه 368، 420
ممالك باطن 287، 324
ممالك سبعه 12
مملكت الهى27
مملكت انسانيت 187
مملكت باطن 20، 23، 27، 123
مملكت برزخ 24
مملكت حق 43، 72
مملكت رحمانى 12، 20
مملكت روح 37، 161، 291
مملكت ظاهر 20، 126، 174، 531
مملكت ظهور نفس 101
مملكت قلب 52، 324
منازل انسانيت 193
منازل تعينات 685
منازل سالكان 193، 310
منازل سايرين 523
منازل متوسطه 381
منازل نفس 379
منازل نقص 682
مناسك الهيه 175
مناسك شرعيه 142
مناسك ظاهره 430
منزل انابه 300
منزل اول 114
منزل تذكر 322
منزل تفكر 322
منزل توبه 300، 311
منزل يقظه 193، 300
منعم حقيقى 383
منعم مطلق 477
مواد ملكيه 135
موازنه 27، 108، 258، 345، 346، 616
موازين برهانيه 627
موازين عقليه 26
مواقف قيامت 636
موبقات 56، 74، 77، 79، 86، 94، 122، 125، 155، 165، 172،
193، 253، 301، 334، 419
موبقه كبيره 334، 339
موجبه سالبة المحمول 713
موجودات اسمائيه 704
موجودات علميه 704
موجودات عينيَّه 704
موجودات مجرده 501
موجودات ملكوتيه برزخيه 458
موجودات ملكيه 458، 513، 665
موجود مطلق 681، 715
موجوديت 716
مودت 49، 124، 173، 342، 344، 616
موعظه 25، 75، 150، 229، 335، 500، 555
موقف حساب 398، 639
مهاجر الى اللّه 323، 534، 603
مهاجرت شهودى 695
مهالك 176، 190، 258، 291، 347، 398، 625
مهلكات 76، 77، 94، 125، 155، 165، 187، 193، 253، 419، 427، 438، 586
ميزان اعمال 311، 423، 488، 581
ميزان عدل 80
ميزان عدل الهى 488
ميزان عقل 26، 47، 162، 344، 443
ميزان عقلى 25، 433، 486
ميل نفسانى 83
مؤثرات صوريه 624
مؤثرات كونيه 242
مؤثر عالم 43
«ن»
ناقصان 396
ناموس حقتعالى 53
نبوت ختمى 659
نبوت عامه 223، 225، 226، 227
نبوت محمديه 721
نخوت 93، 436
نزول آدم 730
نزول قرآن 563
نسب حق 723
نشئه آخرت 110، 264، 427، 454، 485
نشئه باطنه ملكوتيه 11، 357
نشئه باقيه 579
نشئه باقيه ملكوتيه 397
نشئه برزخ 427
نشئه تجرديه 513
نشئه دنيا 339، 359، 427
نشئه طبيعى 690
نشئه ظاهره ملكيه 11، 357
نشئه ظاهره نفس 427
نشئه ظهور 138
نشئه علم ربوبى 690
نشئه فانيه 359
نشئه قيامت 510
نشئه ملك 12، 442
نشئه ملكوت 20
نشئه ملكيه 381، 397، 465
نشئه ملكيه طبيعيه 513
نشئه نازله مظلمه ملكيه 397
نشئه نازله وجود 135
نشآت تجرديه 513
نشآت سابقه 690
نشآت مراتب انسانيه 324
نشأه برزخيه كبرى 723
نشأه ظاهره ملكيه دنيويه 11
نشأه ملك 12
نشر كتب 265
نظام اتم 129، 225، 226، 648، 652، 670، 680
نظام اصلح 612
نظام باطن 155
نظام ظاهر 155
نظام عالم 142
نظام علمى 129
نظام عينى 129
نظام كلى 129
نظام كلى جملى 221
نظام ملكوتى 167
نظام وجود 628، 666، 711
نعمت باطنى 384
نعمت جامعه 666
نعمت حق 81
نعمت ظاهره 384
نعمت غير مشوب 275
نعمت وجود 309
نعوت جلاليه و جماليه 664
نعوت جماليه 685
نفاق عملى 173
نفاق قولى 173
نفحات لطفيه جماليه 510
نفحات لطيفه لطفيه 510
نفحه اسرافيليه 652
نفحه الهيه 616
نفخه الهيه 703، 706
نفخه روحى 325
نفس اماره 14، 51، 84، 88، 112، 116، 126، 174، 178، 256،
281، 285، 303، 308، 323، 353، 367، 445، 531، 569
نفس انسانى 20، 25، 186، 234، 323، 679
نفس شهويه 578
نفس غضبيه 578
نفس قدسيه 505
نفس ناطقه 578، 684
نفوس زكيه 156
نفوس زكيه مطمئنه 49
نفوس سعيده 403
نفوس شقيه 403
نفوس قدسيه 135
نفى امكان 608
نفى انانيت 536
نفى تأثير 716
نقايص انسانيه 120
نقايص قلبيه 162
نقايص ملكيه 605
نقصان ذاتى 248
نقصان وجودى 716
نقص جسمانى 272
نقص ذاتى 716
نقطه سوداء 304
نكته بيضاء 266
نكته سوداء 266، 588
نماز اولياء 572
نماز جبرئيل 571
نماز معراج 389
نميمه 23، 125، 176، 187
نوافل يوميه 542
نواميس الهى 35
نواميس الهيه 36، 53، 151
نور اشتياق 574
نور اعمال 87
نور افاضه 420
نور الهى 166
نورانيت ايمان 615
نورانيت باطنيه 604
نورانيت حسيه 464
نورانيت فطريه 311
نور ايمان 41، 42، 123، 152، 154، 166، 183، 428، 638، 654
نور باطنى 269
نور بصيرت 335
نور ترس 247
نور توحيد 63
نور جعل 713
نور جمال حق 47
نور جمال ذات 616
نور جمال كامل 315
نور حسى 463
نور حق 188، 464، 495
نور حكمت 710
نور شريف اول 715
نور شمس وجود 731
نور عابد 465
نور عظمت 365
نور عقل 158
نور علم 424
نور على نور 56، 568، 687
نور فطرت 47، 77، 206، 300
نور قدم 365
نور كامل يقين 614
نور محبت 131، 734
نور معرفت 252، 512، 601
نور معرفت الهى 15
نور وجود 712
نور هدايت 165، 227، 379، 494، 547، 568، 591، 710
نور هدايت قرآن 564
نوريه باطنيه 558
نيات فاسده 127
نيت خالص 325، 361، 436
نيت صادقه 359، 360، 361، 369
«و»
واجب از جميع حيثيات 414
واجب التحقق 685
واجب الفياضيه 414
واجب بالذات 669
واجب من جميع الجهات 669
واجب (واجب الوجود) 91، 156، 414، 664، 678، 685
واحد مطلق 684
واحديت 208، 513، 678، 686، 687، 694، 696، 703، 704، 722، 724، 725
وادى حيرت 206، 611، 658، 733
واهمه 27
واهمه شيطانيه 28
وجدانيات 498
وجوب ذاتى 714
وجود حقانى 659
وجود صرف 460، 664، 682، 683، 715
وجود عينى 456
وجود غير جوهرى 513
وجود محدود 715
وجود مطلق 681، 686، 715
وجود ملكى 357
وجه احدى 590، 729
وجه اللّه 476، 664
وجه حق 660
وجهۀ ملكوتى 458، 462، 491، 492، 495، 506، 512، 591، 616
وحدانيت 365، 613، 720
وحدت تامه 678
وحدت در كثرت 729
وحدت ذات مقدس 725
وحدت وجود 431
وراثت روحانى باطنى 465
وراثت روحانيه 466
ورع اولياء 524
ورع اهل زهد 524
ورع اهل سلوك 524
ورع خاصه 523
ورع عامه 523
وسايط وجوديه 715، 716
وصال جمال جميل 323
وصول به باب اللّه 524، 669
وصول به جمال 321
وعاء وجودى 706
وقت معاينه 302، 511، 512
ولادت ثانوى ملكوتى 466
ولادت ملكوتى 465
ولادت ملكى 466
ولايت امر 180
ولايت اميرالمومنين 532، 593
ولايت اهل بيت 488، 526، 532
ولايت حق 124، 338، 339
ولايت خداى تعالى 338
ولايت شيطان 338، 339
ولايت على 88، 398، 508، 607
ولايت مطلقه 607
ولايت ولى خدا 642
ولى اللّه 420
ولى النعم 167، 171، 290، 471
ولى امر 303
ولى خدا 101، 487، 642
ولى كامل 592، 612
ولى مطلق 376، 533
ولى نعمت (نعم) 48، 291
«ه-»
هادى مطلق 592
هتك استار 156، 180
هتك حرمات 35، 155
هتك حرمات الهيه 156، 338
هتك حرمات مؤمنين 345
هتك حرمت 172، 277، 306
هتك ستر 177، 346
هدايت الهيه 480
هدايت حق 574
هدايت خلق 480
هفت حجاب 598، 606، 607، 608، 656
هلاكت ابدى 140، 153، 403، 449، 655
هلاك محض 667
هواى نفس 57، 59، 87، 183، 187، 188، 193، 282، 318، 348، 436، 447، 546
هوى 63، 169، 183، 188، 283
هويّات عينيه 722، 727
هويّات وجوديه 684
هويّت مطلقه 208، 723
هويّت هستى 685
هيئت باطنى روح 370
هيبت اجلال 537
هيولاى اولى 491، 611
هيولى 577، 587، 681، 686
«ى»
ياد حق 269، 323
يداللّه 385، 611، 705، 715
يد قدرت حق 658
يقظه 114، 193، 300
يقين كامل 615
يلى الخلق 728
يلى الربى 692
يلى اللّه 728
يوم الجمع 730
منابع فارسى
«القرآن الكريم» .
1 - آداب الصلوة، ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه ». = موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
2 - اساس الاقتباس . خواجه نصيرالدين طوسى (597 - 672)، تصحيح مدرس رضوى، چاپ پنجم، تهران، انتشارات دانشگاه، 1376 ش.
3 - اسرار الحكم. ملا هادى سبزوارى (1212 - 1289)، تصحيح كريم فيضى، جاپ اوّل، قم، انتشارات مطبوعات دينى، 1383 ش.
4 - امثال و حكم. على اكبر دهخدا (1258 - 1334 ش)، چاپ يازدهم، تهران، انتشارات امير كبير، 1375 ش.
5 - أوصاف الأشراف. خواجه نصير الدين طوسى (597 - 672)، به اهتمام سيد مهدى شمس الدين، چاپ دوم، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1370 ش.
6 - تقريرات فلسفه امام خمينى. سيّد عبدالغنى اردبيلى، تهران، مؤسسۀ چاپ و نشر عروج، 1381 ش.
7 - جذوات. محمد باقر بن شمس الدين محمد الحسينى الاسترآبادى، معروف به ميرداماد (م 1041)، تهران، انتشارات بهنام، چاپ سنگى.
8 - دروس تفسير سورۀ حمد، ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه ». = موسوعة الإمام
الخميني قدّس سرّه .
9 - ديوان اشعار منسوب به حضرت أمير المؤمنين علي علیه السلام . ترجمه منظوم از مولانا شوقى، (قرن نهم)، تصحيح و تعليق سيده مريم روضاتيان. تهران، انجمن آثار مفاخر فرهنگى، 1383 ش.
10 - ديوان حافظ. شمس الدين محمّد حافظ شيرازى (791 - ؟ ق)، تصحيح محمّد قدسى، چاپ دوم، تهران، انتشارات نشر چشمه، 1387 ش.
11 - سرّ الصلوة، ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه ». = موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
12 - شذرات المعارف. حاج ميرزا محمد على شاه آبادى (1253 - 1328 ش)، چاپ اوّل، تهران، بنياد علوم و معارف اسلامى دانش پژوهان، 1380 ش.
13 - شرح حديث جنود عقل و جهل. ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه ». = موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
14 - شرح مصباح الشريعة. منسوب به امام جعفر صادق علیه السلام ، ترجمه و شرح فارسى، عبدالرزاق گيلانى، تصحيح سيد جلال الدين محدث (ارموى)، تهران، كتابخانه صدوق، 1344 ش.
15 - صراح اللغة (الصراح من الصحاح). أبو الفضل محمّد بن عمر بن خالد المدعوّ بجمّال القرشي (م بعد 681)، الطبع الحجري .
16 - فرهنگ معين . دكتر محمّد معين (1296 - 1350 ش) ، چاپ هشتم ، 6 جلد ، طهران ، مؤسسه انتشارات امير كبير ، 1371 ش .
17 - الكشكول. الشيخ محمّد بن حسين بن عبدالصمد عاملى، مشهور به «شيخ بهايى» (953 - 1030 ، 1031)، طهران، مؤسّسة فراهاني.
18 - كلمات مكنونه. محمّد بن مرتضى مولى محسن فيض كاشاني (1006 - 1091) ، تصحيح و تعليق عزيز اللّه عطاردى قوچانى، قم، انتشارات فراهانى، 1360 ش.
19 - كلّيات سعدى. سعدى، مصلح بن عبداللّه (م 691)، چاپ چهارم، تهران، سازمان انتشارات اقبال، 1374 ش.
20 - كلّيات شيخ بهايى. شيخ محمّد بن حسين بن عبدالصمد عاملى معروف به «شيخ بهايى» (953 - 1031)، قم، انتشارات فراهانى.
21 - لقاء اللّه. ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (م 1343)، مصححّ صادق حسن زاده، قم، آل على علیه السلام ، 1385 ش.
22 - مثنوى معنوى. مولانا جلال الدين محمد بن محمد بلخى رومى مشهور به مولوى (604 - 672)، مطابق نسخه تصحيح نيكلسون، چاپ پنجم، تهران، انتشارات پژوهش، 1378 ش.
23 - مجموعه رسائل فارسى خواجه عبداللّه انصارى. ابو اسماعيل عبداللّه ابى منصور محمد انصارى (396 - 481)، چاپ دوم، تهران، انتشارات توس، 1377 ش.
24 - معراج السعادة. ملا أحمد نراقى (1185 - 1244)، تحقيق محمد نقدى، مؤسسة دار هجرت، قم، چاپ پنجم، 1377 ش.
25 - هادي المضلّين. منسوب به حاج ملا هادى سبزوارى (1212 - 1289)، چاپ اوّل، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1383 ش.
منابع عربى
«أ»
26 - الاحتجاج . أبو منصور أحمد بن علي بن أبي طالب الطبرسي (القرن السادس) ، تحقيق إبراهيم البهادري ومحمّد هادي به ، الطبعة الاُولى ، مجلّدان ، قم ، منشورات اُسوة ،1413 ق .
27 - إحياء علوم الدين . أبو حامد محمّد بن محمّد الغزالي (م 505) ، الطبعة المحقّقة الاُولى ، 5 مجلّدات + الفهارس ، بيروت ، دار الهادي ، 1412 ق / 1992 م .
28 - اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّي) . أبو جعفر شيخ الطائفة محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) ، تصحيح حسن المصطفوي ، جامعة مشهد ، 1348 ش .
29 - الأربعون حديثاً . أبو الفضائل محمّد بن الشيخ حسين الجبعي العاملي المعروف ب- «الشيخ البهائي» (953 - 1031) ، تحقيق مؤسّسة النشر الإسلامي ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسةالنشر الإسلامي ، 1415 ق .
30 - الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد ، ضمن «مصنّفات الشي-خ المفيد» ج 11 .
أبو عبداللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (336 - 413) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، جزءان في مجلّدواحد ، قم ، المؤتمر العالمي لألفية الشيخ المفيد ، 1413 ق .
31 - إرشاد الطالبين إلى نهج المسترشدين . جمال الدين مقداد بن عبداللّه السيوري الحلّي (م 826) ، تحقيق السيّد مهديّ الرجائي ، قم ، مكتبة آية اللّه المرعشي ، 1405 ق .
32 - اُسد الغابة في معرفة الصحابة . أبو الحسن عز الدين علي بن أبي الكرم محمّد بن محمّد ابن عبدالكريم الشيباني المعروف بابن الأثير الجزري (م 630) ، تحقيق محمّد إبراهيم البنّاء ومحمّد أحمد عاشور و محمود عبدالوهّاب فايد ، الطبع الثاني ، 7 مجلّدات ، بيروت ، دار إحياء التراث العربي .
33 - أسرار الصلوة، ضمن رسائل شهيد. زين الدين بن علي العالمي المشهور بالشهيد الثاني (911 - 965)، قم، مكتبة بصيرتي.
34 - أسرار العبادات وحقيقة الصلاة. محمّد سعيد بن محمّد مفيد القمّي المعروف بالقاضي سعيد القمّي (1049 - 1107)، تصحيح وحواشي سيّد محمّد باقر سبزواري، انتشارات دانشگاه تهران، 1339 ش.
35 - الإشارات والتنبيهات. الشيخ الرئيس أبو علي حسين بن عبداللّه (370 - 427)، تحقيق مجتبى الزارعي، الطبعة الاُولى، قم، مكتب الإعلام الإسلامي، 1423 ق / 1381 ش.
36 - الإشارات والتنبيهات ، مع الشرح للمحقّق نصير الدين الطوسي وشرح الشرح للعلاّمة قطب الدين الرازي. الشيخ الرئيس أبو علي حسين بن عبداللّه بن سينا (370 - 427) ، الطبعة الثانية ، 3 مجلّدات ، طهران ، دفتر نشر كتاب ، 1403 ق .
37 - اصطلاحات الصوفية. كمال الدين عبدالرزّاق الكاشاني (م 736)، تحقيق محمّد كمال إبراهيم جعفر، الطبعة الثانية، قم، منشورات بيدار، 1370 ش.
38 - إعلام الورى بأعلام الهدى. أمين الإسلام أبي علي الفضل بن الحسن بن الفضل الطبرسي (م 548)، طهران، المكتبة العلمية الإسلامية، 1379 ق.
39 - أعيان الشيعة. السيّد محسن بن عبدالكريم الأمين الحسيني العاملي الشقرائي (1284 - 1371)، إعدد السيّد حسن الأمين، الطبعة الخامسة، 10 مجلّدات + الفهرس،
بيروت، دار التعارف، 1403 ق.
40 - إقبال الأعمال. السيّد رضي الدين علي بن موسى بن جعفر بن طاووس (589 - 664)، بيروت، مؤسّسة الأعلمي، 1417 ق.
41 - الأمالي أو المجالس . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، الطبعة الخامسة، بيروت ، مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات ، 1400 ق .
42 - الأمالي . أبو جعفر شيخ الطائفة محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) ، تحقيق مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولى ، قم ، دار الثقافة ، 1414 ق .
43 - إنشاء الدوائر. محيي الدين بن عربي (م 638)، ليدن، 1336 ق.
44 - الانتصار . السيّد المرتضى علم الهدى أبو القاسم علي بن الحسين الموسوي (355 - 436) ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1415 ق .
«ب»
45 - البرهان في تفسير القرآن . السيّد هاشم بن سليمان بن إسماعيل بن عبدالجواد الحسيني البحراني (م 1107) ، تحقيق قسم الدراسات الإسلامية ، مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولى ، 10 مجلّدات ، بيروت ، مؤسّسة البعثة ، 1419 ق / 1999 م .
46 - بحار الأنوار الجامعة لدُرر أخبار الأئمّة الأطهار . العلاّمة محمّد باقر بن محمّد تقي المجلسي (1037 - 1110) ، الطبعة الثانية ، إعداد عدّة من العلماء ، 110 مجلدٍ ( إلاّ6 مجلّدات ، من المجلّد 29 - 34) + المدخل ، بيروت ، دار إحياء التراث العربي ، 1403ق / 1983 م .
47 - البداية والنهاية. أبو الفداء الحافظ ابن كثير (م 774 ق)، بيروت مكتبة المعارف، 1410 ق.
48 - بصائر الدرجات . أبو جعفر محمّد بن الحسن بن فرّوخ الصفّار (م 290) ، تصحيح الميرزا محسن كوچهباغي ، قم ، مكتبة آية اللّه المرعشي ، 1404 ق .
49 - بيان السعادة في مقامات العبادة . سلطان محمّد الجنابذي الملقّب ب- «سلطان عليشاه» (1251 - 1327)، الطبعة الثانية، 4 مجلّدات، طهران، مطبعة دانشگاه، 1385 ق / 1344 ش.
50 - البيع ، ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه » . = موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
«ت»
51 - تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة . السيّد شرف الدين علي الحسيني الأسترآبادي، قم، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1409 ق .
52 - تاج العروس من جواهر القاموس . السيّد محمّد بن محمّد مرتضى الحسيني الزبيدي (1145 - 1205) ، الطبعة الاُولى ، 10 مجلّداً ، بيروت ، منشورات دار مكتبة الحياة ،
1306 ق .
53 - التبيان في تفسير القرآن . أبو جعفر شيخ الطائفة محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) ، تحقيق وتصحيح أحمد حبيب قصير العاملي ، بيروت ، 10 مجلّدات، دار إحياء التراث العربي .
54 - تجريد الاعتقاد. أبو جعفر محمّد بن محمّد بن الحسن نصير الدين الطوسي (597 - 672)، تحقيق محمّد جواد الحسينى الجلالي، الطبعة الاُولى، قم، مكتب الإعلام الإسلامي،
1407 ق.
55 - تحرير الوسيلة . ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه » . = موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
56 - التحصيل. بهمنيار بن المرزبان (م 458)، تحقيق و تعليق مرتضى مطهري، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1375 ش.
57 - تحف العقول عن آل الرسول . أبو محمّد بن الحسن بن علي بن الحسين بن شعبة الحرّاني (م 381) ، تصحيح علي أكبر الغفّاري ، الطبعة الثانية ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ،
1404 ق .
58 - التعريفات . السيّد الشريف علي بن محمّد الجرجاني ، الطبعة الرابعة ، طهران ، انتشارات ناصر خسرو ، 1370 ش.
59 - تفسير البيضاوي ( أنوار التنزيل وأسرار التأويل) . أبو سعيد عبداللّه بن عمر بن محمّد الشيرازي البيضاوي (م 791) ، الطبعة الاُولى ، مجلّدان ، بيروت ، دار الكتب العلمية ، 1408 ق / 1988 م .
60 - تفسير التستري. سهل بن عبداللّه التستري (م 283)، تحقيق محمّد باسل عيون السود، الطبعة الاُولى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1423 ق.
61 - تفسير الصافي . محمّد بن مرتضى المولى محسن الفيض الكاشاني (1007 - 1091) ، الطبعة الاُولى ، 5 مجلّدات ، مشهد ، دار المرتضى للنشر ، 1402 ق .
62 - تفسير عرائس البيان في حقائق القرآن. روز بهان بقلي الشيرازي (م 606)، تحقيق أحمد فريد المزيدي، الطبعة الاُولى، بيروت، دار الكتب العلمية، 2008 م.
63 - تفسير العيّاشي . أبو النضر محمّد بن مسعود بن محمّد بن عيّاش السمرقندي (أواخر قرن الثالث) ، تصحيح السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي ، مجلّدان ، طهران ، المكتبة العلمية الإسلامية .
64 - تفسير جوامع الجامع . أبو علي الفضل بن الحسن بن الفضل الطبرسي السبزواري (م 548)، تحقيق مؤسّسة النشر الإسلامي ، الطبعة الثانية ، 3 مجلّدات ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1423 ق .
65 - تفسير فرات الكوفي . أبو القاسم فرات بن إبراهيم بن فرات الكوفي (من أعلام الغيبة الصغرى) ، تحقيق محمّد كاظم ، طهران ، مؤسّسة الطبع والنشر ، 1410 ق .
66 - تفسير القمّي . أبو الحسن علي بن إبراهيم بن هاشم القمّي (م 307)، إعداد السيّد الطيب الموسوي الجزائري، الطبعة الثالثة، قم، دار الكتب، 1404 ق.
67 - تفسير القرآن الكريم. صدر المتألهين محمّد بن إبراهيم الشيرازي (م 1050)، تصحيح محمّد خواجوي، الطبعة الثانية، قم، انتشارات بيدار، 1366 ش.
68 - تفسير القرآن الكريم (تأويلات عبدالرزاق الكاشاني). محيي الدين بن عربي (م 638)، تحقيق مصطفى غالب، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1368 ش.
69 - تفسير كنز الدقائق وبحر الرغائب . ميرزا محمّد المشهدي ابن محمّد رضا بن إسماعيل بن جمال الدين القمّي (م حدود 1125) ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1407 - 1413 .
70 - التفسير الكبير . محمّد بن عمر الخطيب فخرالدين الرازي (544 - 606) ، الطبعة الثالثة ، 32 جزءاً في 16 مجلّداً ، قم ، مكتب الإعلام الإسلامي ، 1411 ق .
71 - تنزيه الأنبياء. السيّد المرتضى علم الهدى أبو القاسم علي بن الحسين الموسوي (355 - 436) ، قم، مكتبة بصيرتي.
72 - تنبيه الخواطر ونزهة النواظر (مجموعة ورّام) . أبو الحسين ورّام بن أبي فرّاس المالكي
الأشتري (م 605)، الطبعة الثالثة، طهران، دار الكتب الإسلامية، 1368 ش.
73 - التوحيد . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي ، الشيخ الصدوق (م 381) ، تحقيق السيّد هاشم الحسيني الطهراني ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1398 ق .
74 - تهذيب الأحكام . أبو جعفر محمّد بن الحسن ، الشيخ الطوسي (385 - 460) ، إعداد السيّد حسن الموسوي الخرسان ، الطبعة الرابعة ، 10 مجلّدات ، طهران ، دار الكتب الإسلامية ،1365 ش .
75 - تهذيب الأخلاق وتطهير الأعراق. أحمد بن محمد بن يعقوب الرازي «مسكويه» (م 421)، قم، انتشارات بيدار، 1371 ش.
«ث»
76 - ثواب الأعمال وعقاب الأعمال . أبو جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، تصحيح علي أكبر الغفّاري ، طهران ، مكتبة الصدوق ،
1391 ق .
«ج»
77 - جامع الأخبار . الشيخ محمّد بن محمّد السبزواري (من أعلام القرن السابع) ، تحقيق علاء آل جعفر ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1414 ق .
78 - جامع الأسرار ومنبع الأنوار. الشيخ حيدر الآملي، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1368 ش.
79 - جامع السعادات . المولى محمّد مهدي النراقي (م 1209) تصحيح السيّد محمّد كلانتر ، الطبعة الثالثة ، 3 مجلّدات ، النجف الأشرف ، مؤسّسه مطبوعاتى إسماعيليان ، 1383 ق /
1963 م .
80 - جامع الشواهد . الشيخ ميرزا محمّد باقر بن المولى عليرضا الأردكاني (م حدود 1300) ، جزءان في مجلّد واحد ، أصفهان ، مؤسّسة المطبوعات الأدبية ، 1380 ق .
81 - الجامع الصغير . جلال الدين عبدالرحمان بن أبي بكر السيوطي (م 911) ، الطبعة الاُولى ، مجلّدان ، بيروت ، دار الفكر للطباعة والنشر ، 1401 ق / 1981 م .
82 - جمال الاُسبوع بكمال العمل المشروع. رضي الدين علي بن موسى بن جعفر المعروف
ب- «ابن طاووس» (589 - 664)، قم، منشورات الرضي، 1330 ق.
83 - الجواهر السنية في الأحاديث القدسية. محمّد بن الحسن الشيخ الحرّ العاملي (1033 - 1104)، الطبعة الاُولى، قم، نشر يس، 1402 ق.
84 - جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام . الشيخ محمّد حسن بن باقر النجفي (م 1266) ، تحقيق الشيخ عبّاس القوچاني ، الطبعة الثالثة ، 43 مجلّداً ، طهران ، دار الكتب الإسلامية ، 1367 ش .
85 - الجوهر النضيد في شرح منطق التجريد . العلاّمة الحلّي جمال الدين الحسن بن يوسف ابن المطهّر (648 - 726) ، قم ، انتشارات بيدار ، 1413 ق .
«ح»
86 - حاشية المكاسب . الحاج ميرزا علي الإيرواني الغروي ، تحقيق باقر الفخّار الأصفهاني ، الطبعة الاُولى ، 3 مجلّدات ، قم ، دار ذوي القربى ، 1421 ق .
87 - حاشية المكاسب . الشيخ محمّد حسين الغروي الأصفهاني (1296 - 1361) ، تحقيق الشيخ عبّاس محمّد آل سباع القطيفي ، الطبعة الاُولى ، 5 مجلّدات ، قم ، ذوي القربى ، 1418 ق .
88 - الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة . الشيخ يوسف بن أحمد البحراني (1107 - 1186) ، تحقيق محمّد تقيّ الإيرواني ، الطبعة الاُولى ، 25 مجلّداً ، قم ، مؤسّسة النشر
الإسلامي ، 1406 ق .
89 - الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة . صدر المتأ لّهين محمّد بن إبراهيم الشيرازي (م 1050) ، الطبعة الثانية ، 9 مجلّدات ، قم ، مكتبة المصطفوي، 1387 ق .
«خ»
90 - الخصال . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، تصحيح علي أكبر الغفّاري ، الطبعة الثانية ، جزءان في مجلّد واحد ، قم ، مؤسّسة
النشر الإسلامي ، 1403 ق .
«د»
91 - الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور . جلال الدين عبد الرحمان بن أبي بكر السيوطي
(م 911)، قم، منشورات مكتبة آية اللّه العظمى المرعشي النجفي، 1404 ق.
«ذ»
92 - الذخيرة في علم الكلام. السيّد المرتضى على الهدى أبو القاسم علي بن الحسين الموسوى (355 - 434)، تحقيق السيّد أحمد الحسيني، قم، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1411 ق.
93 - ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة . الشهيد الأوّل شمس الدين محمّد بن مكّي العاملي (م 786) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، 4 مجلّدات ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1414 ق .
«ر»
94 - رجال النجاشي . أبو العبّاس أحمد بن علي بن أحمد بن العبّاس النجاشي الأسدي الكوفي (372 - 450) ، تحقيق السيّد موسى الشبيري الزنجاني ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1407 ق .
95 - رسائل الشهيد الثاني . زين الدين بن علي العاملي المشهور بالشهيد الثاني (911 - 965) ، تحقيق مركز الأبحاث والدراسات الإسلامية ، الطبعة الاُولى ، مجلّدان ، قم ، مركز النشر التابع لمكتب الإعلام الإسلامي ، 1421 ق / 1379 ش .
96 - الرسالة القشيرية. أبوالقاسم عبدالكريم بن هوازن القشيري النيسابوري (376 - 465)، تحقيق عبدالحليم محمود ومحمود بن الشريف، تهران، الطبعة الاُولى، انتشارات بيدار، 1374 ش.
97 - رشحات البحار. ميرزا محمّد علي الشاه آبادي (1253 - 1328 ش)، تصحيح زاهد ويسى، چاپ اول، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشۀ اسلامى، 1386 ش.
98 - الرواشح السماوية في شرح أحاديث الإمامية . السيّد محمّد باقر بن شمس الدين محمّد الحسيني الأسترآبادي المعروف ب- «الميرداماد» (م 1041) ، تحقيق غلامحسين قيصرىها ونعمة اللّه الجليلي، الطبعة الاُولى، قم، دار الحديث للطباعة والنشر، 1422 ق / 1380 ش.
«ز»
99 - زاد المعاد. العلاّمة محمّد باقر بن محمّد تقي المجلسي (1037 - 1110) ، تهران، كتابفروشي اسلاميه، 1414 ق.
«س»
100 - سنن الترمذي . أبو عيسى محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي (209 - 279) ، تحقيق عبدالوهّاب عبداللطيف ، الطبعة الثانية ، 5 مجلّدات ، بيروت ، دار الفكر للطباعة والنشر ،1403 ق .
101 - السيرة النبوية. أبو محمّد عبدالملك بن هشام بن أيّوب الحميري الذهلي (م 213 - 218)، مصر، مطبعة مصطفى البابي الحلبي وأولاده، 1355 .
«ش»
102 - شرح الأسماء. المولى هادي بن مهدي السبزواري (1212 - 1289)، تحقيق نجفقلي حبيبي، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1373 ش.
103 - شرح اُصول الكافي. صدر المتأ ل-ّهين محمّد بن إبراهيم الشيرازي (م 1050) ، المعروف ب- «ملاّصدرا» (979 - 1050)، تصحيح محمّد خواجوي، تهران، مؤسّسة مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1366 ش.
104 - شرح اُصول الكافي. مولى محمّد صالح مازندراني، تهران، المكتبة الإسلامية، 1382 ق.
105 - شرح توحيد الصدوق. القاضي سعيد محمّد بن محمّد مفيد القمي (1049 - 1107)، صحّحه وعلّق عليه نجفقلي حبيبي، الطبعة الاُولى، تهران، مؤسّسة الطباعة والنشر وزارة والإرشاد الإسلامي، 1415.
106 - شرح حكمة الإشراق . محمّد بن مسعود بن مصلح المشهور بقطب الدين الشيرازي (م 710) ، قم ، انتشارات بيدار .
107 - شرح دعاء السحر. الإمام خميني قدّس سرّه = ضمن موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
108 - شرح شافية ابن الحاجب. رضي الدين محمد بن الحسن الأسترآبادي النحوي (686 م)، تحقيق محمد نور الحسن و محمد الزفزاف و محمّد محيي الدين عبدالحميد، بيروت، دار الكتب العلمية، 1395 ق.
109 - شرح على المأة كلمة. العالم الرباني كمال الدين ميثم بن علي بن ميثم بحراني (636 - 689)، تصحيح و تعليق محدّث ارموى، تهران، سازمان چاپ دانشگاه، 1349 ش.
110 - شرح فصوص الحكم. محمّد داود القيصري الرومي (م 751)، بإهتمام سيّد جلال الدين
آشتياني، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1375 ش.
111 - شرح المنظومة . المولى هادي بن مهدي السبزواري (1212 - 1289) ، تصحيح وتعليق وتحقيق حسن حسنزاده الآملي و مسعود الطالبي ، الطبعة الاُولى ، 5 مجلّدات ، طهران ، نشر ناب ، 1369 - 1379 ش .
112 - شرح المواقف . السيّد الشريف علي بن محمّد الجرجاني (م 812) ، تصحيح السيّد محمّد بدرالدين النسعاني ، الطبعة الاُولى ، 8 أجزاء في 4 مجلّدات ، قم ، انتشارات الشريف الرضيّ ، 1412 ق / 1370 ش ، «بالاُفست عن طبعة مصر ، 1325» .
113 - شرح المقاصد . مسعود بن عمر بن عبداللّه المعروف ب- «سعد الدين التفتازاني» (712 - 793) ، تحقيق عبدالرحمن عميرة ، الطبعة الاُولى ، 5 أجزاء في 4 مجلّدات ، قم ، منشورات شريف الرضيّ ، 1370 - 1371 ش .
114 - شرح منازل السائرين. كمال الدين عبدالرزاق الكاشاني (م 736)، تحقيق محسن بيدارفر، الطبعة الاُولى، قم، منشورات بيدار، 1372 ش.
115 - شرح نهج البلاغة. عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمّد بن محمّد بن الحسين المدائني، المعروف بابن أبي الحديد (586 - 655)، قم، مؤسّسة إسماعيليان، بالاُفست عن الطبعة الاُولى بالقاهرة، 1378 .
116 - الشفاء . الشيخ الرئيس أبو علي حسين بن عبداللّه بن سينا (370 - 427) ، تحقيق عدّة من الأساتذة ، 10 مجلّداً ( الإلهيات + المنطق 4 مجلّدات + الطبيعيات 3 مجلّدات + الرياضيات مجلّدان) ، قم ، مكتبة آية اللّه المرعشي ، 1405 ق .
117 - الشواهد الربوبيّة في المناهج السلوكية . صدر المتأ ل-ّهين محمّد بن إبراهيم الشيرازي (م 1050) ، با حواشى حكيم محقق حاج ملاّ هادى سبزوارى، تصحيح سيّد جلال الدين الآشتياني، مشهد، مركز نشر دانشگاهى، 1360 ش.
«ص»
118 - الصحاح (تاج اللغة وصحاح العربية) . إسماعيل بن حمّاد الجوهري (م 393) ، تحقيق أحمد عبدالغفور عطّار ، الطبعة الرابعة ، 6 مجلّدات ، بيروت ، دار العلم للملاي-ين ، 1407 ق / 1987 م .
119 - صحيفۀ كاملۀ سجاديه . الإمام علي بن الحسين زين العابدين علیه السلام ، الطبعة الثامنة، قم، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1378 ش.
120 - صفات الشيعة ، المطبوع مع «المواعظ» و«فضائل الشيعة» . محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي (م 381) ، تحقيق محمود البدري ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة المعارف الإسلامية ، 1421 ق .
«ط»
121 - الطلب والإرادة ، ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه » . = موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
122 - الطهارة ، ضمن «تراث الشيخ الأعظم» ج 1 - 5 . الشيخ الأعظم مرتضى بن محمّد أمين الأنصاري الدزفولي (1214 - 1281) ، إعداد لجنة تحقيق تراث الشيخ الأعظم ، الطبعة الاُولى ، 5 مجلّدات ، قم ، المكتبة الفقهية ، 1415 ق .
«ع»
123 - عدّة الاُصول . أبو جعفر شيخ الطائفة محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) ، تحقيق محمّد مهدي نجف ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام ، 1403 ق .
124 - عدّة الداعي ونجاح الساعي . أبو العباس أحمد بن فهد الحلّي الأسدي (757 - 841) ، تحقيق مؤسّسة المعارف الإسلامية ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة المعارف الإسلامية ،
1420 ق .
125 - العروة الوثقى . السيّد محمّد كاظم الطباطبائي اليزدي (م 1337) ، مع تعليقات عدّة من الفقهاء العظام ، إعداد أحمد المحسني السبزواري ، الطبعة الثانية ، 6 مجلّدات ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1421 ق .
126 - علل الشرائع . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، الطبعة الاُولى ، النجف الأشرف ، المكتبة الحيدرية ، 1385 ق / 1966 م .
127 - علم اليقين . محمّد بن مرتضى المولى محسن الفيض الكاشاني (1007 - 1091) ، مجلّدان، قم ، انتشارات بيدار ، 1385 ش.
128 - عوائد الأيّام . المولى أحمد بن محمّد مهديّ بن أبي ذرّ النراقي (1185 - 1245) ، تحقيق
مركز الأبحاث والدراسات الإسلامية ، الطبعة الاُولى ، قم ، مكتب الإعلام الإسلامي ، 1417 ق / 1375 ش .
129 - عوالي اللآلي العزيزية في الأحاديث الدينية . محمّد بن علي بن إبراهيم الأحسائي المعروف بابن أبي جمهور (م - أوائل القرن العاشر) ، تحقيق مجتبى العراقي ، الطبعة الاُولى ، قم ، مطبعة سيّدالشهداء ، 1403 ق .
130 - عيون أخبار الرضا علیه السلام . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي ، الشيخ الصدوق (م 381) ، تصحيح السيّد مهدي الحسيني اللاجوردي ، الطبعة الثانية ، منشورات جهان .
«غ»
131 - غاية المرام في شرح شرائع الإسلام . الشيخ مفلح بن الحسن بن رشيد بن صلاح الصيمري البحراني ( القرن التاسع) ، تحقيق الشيخ جعفر الكوثراني العاملي ، الطبعة الاُولى ، 4 مجلّدات ، بيروت ، دار الهادي للطباعة والنشر ، 1420 ق / 1999 م .
132 - غرر الحكم ودرر الكلم . عبد الواحد بن محمّد التميمي الآمدي (من علماء القرن الخامس) ، تصحيح السيّد مهديّ الرجائي ، قم ، دار الكتاب الإسلامي ، 1410 ق / 1990 م .
«ف»
133 - الفتوحات المكّية. محيي الدين بن عربي (م 638)، بيروت، دار إحياء التراث العربي.
134 - فرائد الأدب ضمن المنجد. لوئيس معلوف وعدّة من الأساتذة، الطبعد الثالثة والثلاثون، بيروت، دار المشرق، 1992 م.
135 - فرائد الاُصول ، ضمن «تراث الشيخ الأعظم» ج 24 - 27 . الشيخ الأعظم مرتضى بن محمّد أمين الأنصاري (1214 - 1281) ، إعداد لجنة تحقيق تراث الشيخ الأعظم ، الطبعة الاُولى ، 4 مجلّدات ، قم ، مجمع الفكر الإسلامي ، 1419 ق / 1377 ش .
136 - فلاح السائل ونجاح المسائل في عمل اليوم والليلة. السيّد رضي الدين أبو القاسم علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن أحمد بن محمّد بن أحمد بن محمّد الطاووس العلوي، الحسني الحسيني، المعروف ب- «ابن طاووس» (589 - 664)، الطبعة الاُولى،
قم، مكتب الإعلام الإسلامي، 1419 .
137 - الفوائد الرجالية . السيّد محمّد المهدي بحر العلوم الطباطبائي (م 1212) ، تحقيق محمّد صادق بحر العلوم وحسين بحر العلوم ، الطبعة الاُولى ، 4 مجلّدات ، طهران ، مكتبة الصادق ، 1363 ش .
«ق»
138 - القاموس المحيط والقابوس الوسيط . أبو طاهر مجد الدين محمّد بن يعقوب الفيروزآبادي (729 - 817) ، 4 مجلّدات ، بيروت ، دار الجيل .
139 - القانون . الشيخ الرئيس أبو علي حسين بن عبداللّه بن سينا (370 - 427) ، الطبعة الاُولى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1420 ق.
140 - قرب الإسناد . أبو العبّاس عبداللّه بن جعفر الحميري القمّي (م بعد 304) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1413 ق .
141 - القبسات . السيّد محمّد باقر بن شمس الدين محمّد الحسيني الأسترآبادي المعروف ب-«الميرداماد» (م 1041) ، تحقيق الدكتور مهدي المحقّق ، الطبعة الثانية ، طهران ، انتشارات و چاپ دانشگاه طهران ، 1374 ش .
142 - القواعد والفوائد في الفقه والاُصول والعربية . الشيخ شمس الدين محمّد بن مكّي العاملي المعروف بالشهيد الأوّل (734 - 786) ، تحقيق عبد الهادي الحكيم ، الطبعة الثانية ، مجلّدان ، قم ، مكتبة المفيد ، 1399 ق / 1979 م .
«ك»
143 - الكافي . ثقة الإسلام أبو جعفر محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي (م 329) ، تحقيق علي أكبر الغفّاري ، الطبعة الخامسة ، 8 مجلّدات ، طهران ، دار الكتب الإسلامية ، 1363 ش .
وتحقيق وتصحيح دار الحديث، الطبعة الاُولى، 15 مجلّداً، قم، دار الحديث، 1429 ق.
144 - الكشّاف عن حقائق غوامض التنزيل وعيون الأقاويل في وجوه التأويل . جاراللّه محمود بن عمر الزمخشري الخوارزمي (467 - 528) ، إعداد مصطفى حسين أحمد ، الطبعة
الثالثة ، 4 مجلّدات ، بيروت ، دار الكتاب العربي ، 1407 ق / 1987 م .
145 - كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد . العلاّمة الحلّي جمال الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر ، تحقيق الشيخ حسن حسن زاده الآملي ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1414 ق .
146 - الكشف والبيان . المعروف بتفسير الثعلبي. أبو إسحاق أحمد بن محمّد بن إبراهيم الثعلبي النيسابوري (م 427)، الطبعة الاُولى، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1422 .
147 - كلّيات مفاتيح الجنان. شيخ عباس قمى (1254 - 1319 ش)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات جاويدان.
148 - كمال الدين وتمام النعمة . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي الشيخ الصدوق (م 381) ، تحقيق عليّ أكبر الغفّاري ، الطبعة الاُولى ، طهران ، مكتبة الصدوق ، 1390 ق .
149 - كنز العمّال في سنن الأقوال والأفعال . علاء الدين علي المتّقي بن حسام الدين الهندي (888 - 975) ، إعداد بكري حيّاني وصفوة السقا ، الطبعة الثالثة ، 16 مجلّداً + الفهرس ، بيروت ، مؤسّسة الرسالة ، 1409 ق / 1989 م .
«ل»
150 - لسان العرب . أبو الفضل جمال الدين محمّد بن مكرم بن منظور المصري (630 - 711) ، الطبعة الاُولى، 15 مجلّداً + الفهرس، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1408 ق / 1988 م.
151 - لطائف الإشارات (تفسير القشيري). أبو القاسم عبدالكريم القشيري (م 465)، تحقيق إبراهيم بسيوني، الطبعة الثالثة، 3 مجلّدات، مصر، مؤسّسة اللهيئة المصرية العامّة للكتاب،1981 م.
152 - اللمع في التصوّف. أبو نصر السراج الطوسي (م 378)، مصحح رينولد آلين نيكلسون، ليدن، مطبعة بريل، 1914 م.
«م»
153 - المباحث المشرقية. فخر الدين رازي (544 - 606)، تحقيق محمّد المعتصم باللّه بغدادي، بيروت، دار الكتاب العربي، 1410 ق.
154 - المبدأ والمعاد. صدر المتأ لّهين محمّد بن إبراهيم الشيرازي (م 1050)، تصحيح سيّد
جلال الدين الآشتياني، انتشارات انجمن فلسفۀ ايران، 1354 ش.
155 - مجمع الأمثال. أبو الفضل أحمد الميداني، تهران، الطبعة الحجرية، 1290 ق.
156 - مجمع البيان في تفسير القرآن . أبو علي أمين الإسلام الفضل بن الحسن الطبرسي (468 - 548) ، تحقيق وتصحيح السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي والسيّد فضل اللّه اليزدي الطباطبائي ، الطبعة الاُولى ، 10 أجزاء في 5 مجلّدات ، بيروت ، دار المعرفة .
157 - مجمع البحرين ومطلع النيّرين . فخر الدين الطريحي (972 - 1085) ، الطبعة الاُولى ، 6 مجلّدات ، بيروت ، دار ومكتبة الهلال ، 1985 م .
158 - المحاسن . أبو جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقي (م 274 أو 280) ، تحقيق جلال الدين الحسيني الاُرموي ، الطبعة الثانية ، قم ، دار الكتب الإسلامية .
159 - مجموعه آثار حكيم صهبا. عارف الهي آقا محمدرضا القمشهاي (1241 - 1306)، تحقيق وتصحيح حامد ناجى اصفهانى و خليل بهرامى قصرچمى، چاپ اول، اصفهان، 1378 ش.
160 - مجموعه رسائل الإمام الغزالي. أبو حامد محمّد بن محمّد الغزالي (م 505)، بيروت، دار الفكر، 1421 ق.
161 - مجموعه مصنّفات شيخ اشراق. شهاب الدين يحيى سهروردى، تصحيح هنرى كربين، الطبعة الثانية، تهران، مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372 ش.
162 - المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء . محمّد بن المرتضى المولى محسن المعروف بالفيض الكاشاني (1006 - 1091) ، تصحيح على أكبر الغفّاري ، الطبعة الرابعة ، 8 أجزاء في 4 مجلّدات ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي، 1417 ق .
163 - مختلف الشيعة في أحكام الشريعة . العلاّمة الحلّي جمال الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر (648 - 726) ، تحقيق مركز الأبحاث والدراسات الإسلامية ، الطبعة الاُولى ، 9 مجلّدات + الفهرس ، قم ، مكتب الإعلام الإسلامي ، 1412 - 1420 ق .
164 - مدارك الأحكام في شرح شرائع الإسلام . السيّد محمّد بن علي الموسوي العاملي (م 1009) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، 8 مجلّدات ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1410 ق .
165 - مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول . العلاّمة محمّد باقر بن محمّد تقيّ المجلسي (1037 - 1110) ، تصحيح السيّد هاشم الرسولي والسيّد جعفر الحسيني والشيخ علي الآخوندي ، الطبعة الثانية ، 26 مجلّداً ، طهران ، دار الكتب الإسلامية ، 1363 ش .
166 - المراقبات . الحاجّ ميرزا جواد الملكي التبريزي (م 1343)، تحقيق سيّد عبدالكريم محمّد الموسوي، الطبعة الاُولى، قم، دار الاعتصام، 1416 ق.
167 - المزار الكبير. محمّد بن جعفر، ابن المشهدي (م 610)، تحقيق جواد قيومي أصفهاني، الطبعة الاُولى، قم، مكتب إعلام الإسلامي، 1419 ق.
168 - مسائل علي بن جعفر ومستدركاتها . تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، بيروت ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1410 ق / 1990 م .
169 - مستدرك الوسائل ومستنبط المسائل . الحاج الميرزا حسين المحدّث النوري الطبرسي ، (1254 - 1320) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، 25 مجلّداً ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1407 ق .
170 - مستند الشيعة في أحكام الشريعة . أحمد بن محمّد مهدي النراقي (م 1245) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، 18 مجلّداً ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1415 - 1420 ق .
171 - المسند . أحمد بن محمّد بن حنبل (164 - 241) ، إعداد أحمد محمّد شاكر وحمزة أحمد الزين ، الطبعة الاُولى ، 20 مجلّداً ، القاهرة ، دار الحديث ، 1416 ق .
172 - مشكاة الأنوار في غرر الأخبار . أبو الفضل علي الطبرسي (م قرن هفتم) ، تحقيق مهدي هوشمند ، الطبعة الاُولى ، قم ، دار الحديث ، 1418 ق .
173 - المشاعر . صدرالمتأ لّهين محمّد بن إبراهيم الشيرازي (م 1050) ، با ترجمه فارسى بديع الملك ميرزا عماد الدولة و ترجمه و مقدمه و تعليقات فرانسوى از هنرى كربين ، چاپ دوم ، طهران ، كتابخانه طهورى ، 1363 ش .
174 - مصابيح الظلام في شرح مفاتيح الشرائع . المولى محمّد باقر بن محمّد الوحيد البهبهاني (1117 - 1205) ، تحقيق مؤسّسة العلاّمة المجدّد الوحيد البهبهاني ، الطبعة الاُولى ، 11 مجلّداً ، قم ، مؤسّسة علاّمة المجدّد الوحيد البهبهاني ، 1424 ق .
175 - مصادقة الإخوان . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي ، الشيخ الصدوق (م 381) ، تحقيق السيّد علي الخراساني ، قم ، ليتوغراف الكرماني ، 1402 ق / 1982 م (بالاُوفست عن طبع منشورات مكتبة الإمام صاحب الزمان العامّة ، الكاظمية - العراق ،1366 ق ).
176 - مصباح الاُنس في شرح مفتاح الغيب. محمّد بن حمزة بن محمّد عثماني الفناري (م 834)، مع تعليقات الميرزا هاشم بن حسن بن محمّد علي گيلاني إشكوري والآية اللّه الخميني وسيّد محمّد القمّي وآقا محمّد رضا قمشهاي وحسن حسن زاده آملي، تصحيح محمّد خواجوي، تهران، انتشارات مولى، 1416 ق.
177 - مصباح الهداية إلى الخلافة والولاية. ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه » = موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
178 - مصباح الشريعة . المنسوب إلى الإمام الصادق علیه السلام ، الطبعة الثالثة ، بيروت ، مؤسّسة الأعلمى للمطبوعات ، 1413 ق / 1992 م .
179 - مصباح المتهجّد وسلاح المتعبّد . أبو جعفر شيخ الطائفة محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) ، تحقيق الشيخ حسين الأعلمي ، الطبعة الاُولى ، بيروت ، مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات ، 1418 ق / 1998 م .
180 - مصباح المنير . أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن علي الفيّومي المقري (م770)، الطبعة الاُولى، قم، مؤسّسة دار الهجرة ، 1405 .
181 - مصنّفات ميرداماد. السيّد محمّد باقر بن شمس الدين محمّد الحسيني الأسترآبادي المعروف ب-«الميرداماد» (م 1041)، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1381 ش.
182 - المصنّفات الأربعة ، (كشف الريبة ، مسكّن الفؤاد ، التنبيهات العلية ، حقيقة الإيمان) . الشيخ زين الدين بن علي العاملي المشهور ب- «الشهيد الثاني» (911 - 965) ، تحقيق مركز الأبحاث والدراسات الإسلامية ، الطبعة الاُولى ، مركز النشر التابع لمكتب الإعلام الإسلامي ، 1422 ق / 1380 ش .
183 - معاني الأخبار . أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، تصحيح علي أكبر الغفّاري ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1361 ش .
184 - المغني في أبواب التوحيد والعدل. القاضي أبو الحسن عبدالجبار الأسد آبادي (م 415)، إشراف الدكتور طه حسين، الطبعة الاُولى، 20 جزءاً عثر منها حتّى الآن على أربعة عشر جزءاً وطبعت.
185 - مفاتيح الغيب. صدر المتأ لّهين محمّد بن إبراهيم الشيرازي المعروف ب-«ملاّصدرا» (979 - 1050)، تصحيح محمّد خواجوي، تهران، مؤسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1363 ش.
186 - مفتاح الكرامة في شرح قواعد العلاّمة . السيّد محمّد جواد الحسيني العاملي (1160 - 1228) ، تحقيق محمّد باقر الخالصي ، الطبعة الاُولى ، 26 مجلّداً ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1419- 1433 ق .
187 - مفردات ألفاظ القرآن . حسين بن محمّد المفضّل الراغب الأصفهاني (م حدود 425) ، تحقيق عدنان صفوان داودي ، الطبعة الثانية ، قم ، منشورات ذوي القربى ، 1423 ق .
188 - مكارم الأخلاق . أبو نصر رضيّ الدين الحسن بن الفضل الطبرسي ( القرن السادس الهجري) ، تحقيق علاء آل جعفر ، مجلّدان ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة النشر الإسلامي ، 1414 ق .
189 - المكاسب ، ضمن «تراث الشيخ الأعظم» ج 14 - 19 . الشيخ الأعظم مرتضى بن محمّد أمين الأنصاري الدزفولي (1214 - 1281) ، إعداد لجنة تحقيق تراث الشيخ الأعظم ، الطبعة الاُولى ، 6 مجلّدات ، قم ، مكتبة الفقهية ، 1415 - 1420 ق .
190 - المكاسب المحرّمة ، ضمن «موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه ». = موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه .
191 - الملل والنحل . أبو الفتح محمّد بن عبدالكريم بن أبي بكر أحمد الشهرستاني (479 - 548) ، تخريج محمّد بن فتح اللّه بدران ، الطبعة الثانية ، جزءان في مجلّد واحد ، القاهرة ، مكتبة الآنجلو المصرية ، 1375 ق / 1956 م .
192 - منازل السائرين. أبو إسماعيل عبداللّه أبي منصور محمّد الأنصاري (396 - 481)، إعداد علي الشيرواني، الطبعة الاُولى، بيروت، دار العلم، 1417 ق.
193 - المناقب خوارزمي. الموفّق بن أحمد بن محمّد البكري المكّي الخوارزمي (م 568)،
تحقيق مالك المحمودي، قم، الطبعة الرابعة، مؤسسة النشر الإسلامي، 1421 ق.
194 - مناقب آل أبي طالب . أبو جعفر رشيد الدين محمّد علي بن شهر آشوب السروي المازندراني (م 588) ، تصحيح السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي ، 4 مجلّدات ، قم ، مؤسّسه انتشارات علاّمه ، 1379 ق .
195 - المنجد في اللغة . لوئيس معلوف وعدّة من الأساتذة ، الطبعة الثالثة والثلاثون ، بيروت ، دار المشرق ، 1992 م .
196 - من لا يحضره الفقيه . أبو جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (م 381) ، إعداد السيّد حسن الموسوي الخرسان ، الطبعة الرابعة ، 4 مجلّدات ، النجف الأشرف ، دار الكتب الإسلامية ، 1377 ق / 1957 م .
197 - منهاج السالكين. أحمد بن عمر بن محمّد بن عبداللّه الخيوقي الخوارزمي المشهور ب-«نجم الدين كبرى» (540 - 618)، چاپ سنگى (عليقلي خان قاجار)، 1303 ق.
198 - منية المريد . زين الدين عليّ بن أحمد العاملي المعروف بالشهيد الثاني (911 - 965) ، تحقيق رضا المختاري ، قم ، مكتبة الإعلام الإسلامي ، 1409 ق .
199 - موسوعة الإمام الخميني قدّس سرّه . تحقيق مؤسّسة تنظيم ونشر آثار الإمام الخميني قدّس سرّه ، الطبع-ة الاُولى ، قم ، مؤسسة تنظيم ونشر آثار الإمام الخميني قدّس سرّه ، 1434 ق / 1392 ش .
«ن»
200 - نقد المحصل. الخواجه نصيرالدين الطوسي (597 - 672) ، الطبعة الثانية، بيروت، دار الأضواء، 1405 ق.
201 - النهاية في غريب الحديث والأثر . مجد الدين أبو السعادات المبارك بن محمّد بن محمّد الجزري المعروف بابن الأثير (544 - 606) ، تحقيق طاهر أحمد التراوي ومحمود محمّد الطناحي ، 5 مجلّدات ، قم ، مؤسّسة إسماعيليان ، 1364 ش .
202 - نهج البلاغة ، من كلام مولانا أمير المؤمنين علیه السلام . جمعه الشريف الرضي ، محمّد بن الحسين (359 - 406) ، إعداد الدكتور صبحي الصالح ، انتشارات الهجرة ، قم ، 1395 ق «بالاُفست
عن طبعة بيروت 1387 ق» .
«و»
203 - الوافي . محمّد بن المرتضى المولى محسن المعروف بالفيض الكاشاني (1006 -
204 - وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة. الشيخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملي (1033 - 1104) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، 30 مجلّداً ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1409 ق .
205 - وقاية الأذهان مع رسالتي سمطا اللآل في مسألتي الوضع والاستعمال وإماطة الغين عن استعمال العين في معنيين . الشيخ أبو المجد محمّد رضا بن محمّد حسين النجفي الأصفهاني (1247 - 1322) ، تحقيق مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، الطبعة الاُولى ، قم ، مؤسّسة آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث ، 1413 ق .
«ي»
206 - ينابيع المودّة لذوي القربى. سليمان بن إبراهيم القندوزي، (1220 - 1294)، تحقيق سيد علي جمال أشرف الحسيني، الطبعة الثانية، 4 مجلّدات، قم، دار الاُسوة، 1422 ق.
فهرست اجمالى ... پنج
مقدمه ناشر ... هفت
مقدمه چاپ سابق ... يازده
متن كتاب ... 1 - 734
مقدمه مؤلف ... 1
حديث 1
حديث اوّل: جهاد نفس ... 3
اشاره به بعضى از مقامات نفس انسان ... 11
نشآت وجودى انسان ... 11
مقامات و درجات نفس ... 11
جنود رحمانى و شيطانى ... 11
مقام اوّل: نشئۀ ملك و ظاهر ... 12
فصل: بدن و قواى آن ... 12
قواى بدن تحت تصرف وهم و عقل ... 12
فصل: در تفكّر است ... 13
فصل: در عزم است ... 14
فصل: در اهميّت عزم ... 15
فصل: در مشارطه و مراقبه و محاسبه است ... 16
فصل: در تذكّر است ... 18
فطرى بودن احترام به منعم ... 18
تذكر نعم الهى ... 18
فطرى بودن احترام به شخص بزرگ ... 19
لزوم احترام مالك الملوك ... 19
عظمت خلقت و تعدد نشآت عالم ... 19
فطرى بودن احترام حاضر، و حضور حق در عالم وجود ... 19
مقام دوم: نشئه ملكوت و باطن ... 20
فصل: نزاع جنود رحمانى و شيطانى در باطن نفس ... 20
نشئه ظاهر ظهور نشئه باطن ... 20
اهميت جهاد نفس در نشئه باطن ... 20
جهنم و بهشت اعمال و اخلاق و لقاء ... 21
لزوم ايمان اجمالى به اخبار اولياء ... 21
فصل: در اشاره به بعضى قواى باطنيه است ... 22
تبعيت صورت ملكوتى از ملكات نفس ... 23
تناسب صورت اخروى با ملكات نفس در هنگام مرگ ... 23
فصل: در بيان جلوگيرى انبيا از اطلاق طبيعت ... 25
فصل: در بيان ضبط خيال است ... 26
خيالات فاسد و تصورات باطل از القائات شيطان است
... 26
فصل: در موازنه است ... 27
كشش فطرى انسان به چيزى كه فاقد آن است ... 29
بىفايدگى لذات دنيوى ... 30
تفاوت آتش دوزخ با آتش دنيا ... 31
صورت ملكوتى اعمال و ملكات انسان ... 31
نامتناهى بودن درجات عذاب ... 31
جلالت قدر شيخ صدوق ... 33
روايتى در حزن پيامبر از خوف جهنم ... 33
فصل: در معالجۀ مفاسد اخلاقيه ... 35
زشتى مراء و راه علاج آن ... 36
فصل: در ثمرۀ مجاهدۀ نفس در اين مقام ... 38
حديث 2
حديث دوم: ريا ... 39
در معنى ريا و درجات آن ... 39
مقام اوّل: ريا در عقايد ... 40
فصل: ريا در عقايد بدترين نوع ريا ... 40
فصل: در بيان آنكه علم غير از ايمان است ... 42
فصل: در وخامت امر ريا ... 43
فصل: يك تنبّه علمى براى قلع مادۀ ريا ... 44
خداوند مؤثر حقيقى و متصرف در قلوب است ... 44
فصل: در دعوت به اخلاص است ... 48
بىنيازى خداوند از عبادات انسان ... 48
منّتى كه انبياء و اولياء بر ما دارند ... 49
مقام دوم: ريا در اخلاق و ملكات باطنى ... 51
فصل اوّل: ميزان در رياضتهاى باطل و شرعى ... 51
اهميت حفظ حريم قلب كه منزلگاه الهى است ... 52
فصل دوم: ستّاريت حق و غيور بودن او ... 53
مقام سوم: ريا در اعمال ... 54
فصل: در تصرّف شيطان و مكائد نفس در اين مقام ... 54
فصل: در دقت امر ريا ... 55
ريا در تحصيل علم دين ... 56
ريا در نماز جماعت ... 57
فصل: در دعوت به اخلاص است ... 59
محاسبه نفس و بررسى خلوص اعمال ... 59
شيطان به مخلصين راه ندارد ... 60
رياكار مشرك است ... 61
اعتقاد به توحيد افعالى در علاج ريا ... 62
فصل: در بيان حديث علوى ... 64
تتمه: در سُمعه ... 68
حديث 3
حديث سوم: عجب ... 69
تعريف عجب ... 70
بيان شيخ بهايى در عجب ... 70
بيان مؤلّف در عجب ... 70
درجات عجب ... 71
فصل: در مراتب عُجب ... 71
منّتگذارى بر خداوند ... 72
غنج و دلال بر خداوند ... 72
طلبكارى از خداوند ... 73
برتر شمردن خود از ديگران ... 73
فصل: در اينكه اهل فساد نيز گاهى عجب به فساد مىكنند ... 74
نتايج فاسد عجب اهل فساد ... 74
چگونگى ترقى افراد در مراتب عجب ... 75
فصل: در بيان آنكه مكايد شيطان از روى ميزان است ... 75
فصل: در مفاسد عُجب است ... 77
عجب از ارتكاب گناه بدتر است ... 77
كوچك شمردن معاصى ... 79
اعتماد به نفس و بىنيازى جستن از خدا ... 79
كوچك شمردن مردم و اعمال آنها ... 79
گرفتار شدن به كبر و ريا ... 79
خوف پيامبران و اولياء از عدل الهى ... 80
جهل به ناچيزى خويش از اسباب عجب است ... 81
آگاهى عارفان به فقر ذاتى موجودات ... 81
فصل: در بيان آنكه منشأ عجب حب نفس است ... 82
كارهاى ما براى درك لذّات نفسانى است ... 83
عبادات ما پيش اولياء حق از گناهان كبيره است ... 84
نظر منصفانه انسان به اعمال خود عجب را از ميان مىبرد ... 86
تفاوت مناجات و نماز معصومان(علیهم السلام) با ديگران ... 87
امتناع اجتماع عجب و توحيد ... 88
حديث 4
حديث چهارم: كبر ... 89
در معنى كبر است ... 89
فصل: در بيان درجات كبر است ... 91
كبر با حق تعالى ... 91
كبر با انبياء و اولياء ... 91
كبر با اوامر الهى ... 91
كبر با بندگان خدا ... 91
فصل: در سبب اصلى تكبر است ... 92
كبر علما و عرفا ... 93
كبر حكما ... 93
كبر مدعيان تصوف و تهذيب باطن ... 93
كبر فقها ... 94
كبر اهل عبادت ... 95
كبر پنهانى ... 96
كبر در گفتار و رفتار ... 96
فصل: در مفاسد كبر است ... 97
اختصاص كبريايى و عزت به خداوند ... 98
جايگاه متكبرين در جهنم ... 100
تفاوت عذابهاى دنيوى و اخروى ... 101
فصل: در بيان بعضى از موجبات كبر است ... 102
سخنى با صاحبان علوم و مسلكهاى مختلف ... 103
كبر به مال و منال پستترين درجه كبر ... 106
فصل: در بيان علاج تكبّر است ... 107
علاج علمى ... 107
علاج عملى ... 107
تواضع حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) و اوصياء ايشان ... 111
يقظه نخستين منزل انسانيت ... 114
فصل: در اينكه حسد گاهى مبدأ تكبر است ... 116
حديث 5
حديث پنجم: حسد ... 119
در تعريف حسد ... 119
فصل: در ذكر بعضى از موجبات حسد است ... 121
بازگشت حسد به احساس ذلت و انكسار در نفس ... 121
دواعى هفتگانه حسد ... 121
فصل: در بعضى از مفاسد حسد است ... 122
زوال نور ايمان در قلب ... 123
منافات آثار حسد با اوصاف مؤمن ... 123
غضب بر ولى نعمت ... 124
فشار و ظلمت قبر ... 124
امكان اصلاح و پيراستن نفس از رذايل ... 126
غنيمت شمردن جوانى و نشاط آن ... 127
فصل: در بيان ريشۀ فسادهاى اخلاقى است ... 128
بيان صاحبان مسالك مختلف در نظام احسن عالم ... 128
علاج علمى حسد ... 129
فصل: در بيان علاج عملى حسد است ... 130
فصل: در ذكر حديث «رفع» ... 131
حديث 6
حديث ششم: حبّ دنيا ... 133
حقيقت دنيا ... 133
فصل: بيان كلام مولانا مجلسى (ره) در حقيقت دنياى مذمومه ... 134
معانى دنيا و آخرت ... 134
فصل: در بيان سبب زياد شدن حب دنيا ... 137
فطرت حبّ بقا و گريز از فنا ... 137
شناخت دنيا و آخرت موجب حبّ آخرت مىشود ... 138
نالههاى اولياء از درد فراق و جدايى ... 138
خطيئه حضرت آدم(علیه السلام) ... 139
فصل: در بيان تأثير حظوظ دنيويه در قلب و مفاسد آن ... 139
ايجاد بغض نسبت به حق تعالى در هنگام مرگ به واسطه حب دنيا ... 140
سختى و درازى عالم برزخ ... 140
خوف از مرگ به جهت حب دنيا ... 141
جلوگيرى حبّ دنيا از رياضات شرعيه و عبادات ... 141
تأثير عبادات در تبعيت قواى ملكى از قواى ملكوتى
... 141
كارسازى عزم و اراده در آخرت و درجات بهشت ... 142
در بيان يكى از اسرار «أفضل الأعمال أحمزها» ... 142
ثمرات عبادات پرمشقت ... 143
فصل: فطرت كمالطلبى انسان ... 144
فقر و ذلت در باطن و ظاهر به سبب حبّ دنيا ... 145
سرور و اطمينان در قلوب اهل آخرت ... 146
حديث 7
حديث هفتم: غضب ... 149
كلام ابنمسكويه در غضب ... 149
كلام بقراط درباره فرد خشمگين ... 150
فصل: در بيان فوايد قوۀ غضبيه ... 150
نقش قوه غضبيه در حفظ بقاء انسان ... 150
نقش قوه غضبيه در اجراى حدود و تعزيرات و امر به معروف و نهى از منكر ... 151
مفاسد خمودى غضب و چاره دفع آن ... 151
فصل: در بيان مذمّت افراط در غضب ... 152
خاموشى نور ايمان ... 152
گرفتار شدن به غضب الهى ... 153
صورت ملكوتى غضب در دوزخ ... 154
علاج شرّ غضب ... 155
مفاسد اخلاقى غضب ... 156
مفاسد اعمالى غضب ... 156
لزوم مبارزه با رذيله غضب ... 157
فصل: در بيان علاج غضب در حال اشتعال آن ... 157
علاج علمى ... 157
علاج عملى ... 157
دو راه براى فرونشاندن غضب در حديث امام باقر(علیه السلام)
... 158
فصل: در بيان علاج غضب است به قلع اسباب آن ... 160
حبّ نفس مهيّج قوۀ غضب ... 160
كمال پنداشتن غضب ... 161
تفاوت مبادى شجاعت و غضب ... 161
آثار شجاعت و غضب ... 161
اسباب ديگر غضب ... 161
حديث 8
حديث هشتم: عصبيت ... 163
عصبيت ممدوح و مذموم ... 164
فصل: در بيان مفاسد عصبيت است ... 165
زوالپذيرى تعلقات انسان ... 167
فصل: در بيان صورت ملكوتيۀ عصبيت ... 167
عصبيت، خُلق شيطان ... 168
شرط شفاعت شافعان ... 170
فصل: در عصبيتهاى اهل علم است ... 171
حديث 9
حديث نهم: نفاق ... 173
نفاق عملى و نفاق قولى ... 173
فصل: در بيان مراتب نفاق است ... 174
تأثير نفاق در نفس انسان ... 174
مراتب شدت و ضعف در جوهر نفاق ... 175
اقسام نفاق به حسب متعلَق آن ... 175
فصل: صورت ملكوتى نفاق ... 175
كارهايى كه در حكم نفاق است ... 177
فصل: در علاج نفاق است ... 177
علاج علمى ... 177
علاج عملى ... 178
فصل: در بيان بعض اقسام نفاق است ... 179
خطاب با طوايف مدّعيان ... 180
حديث 10
حديث دهم: هواى نفس و طول امل ... 185
مقام اوّل: در ذمّ اتّباع هواى نفس ... 186
فصل: در بيان آنكه انسان در ابتداء امر حيوان بالفعل است ... 186
نياز انسان به مربى ... 187
پيروى از هواى نفس موجب زوال انسانيت ... 187
ميزان در رسيدن به حق يا بازماندن از آن ... 187
معناى حديث ايمان آوردن شيطان بهدست پيامبر )إنّ شيطانى آمن بيدى( ... 188
فصل: در ذمّ اتّباع هوى است ... 188
بىپايانى تمنيّات انسان ... 190
سخن مرحوم شاهآبادى درباره حديث نبوى )شيّبتنى سورة هود( ... 191
فصل: در تعداد هواهاى نفسانيه است ... 192
مقام دوم: در بيان ذمّ طول امل است ... 193
فصل: در بيان آنكه طول امل موجب نسيان آخرت است ... 193
فصل: سفر پر خطر آخرت و ضرورت زاد و راحله ... 194
حديث 11
حديث يازدهم: فطرت ... 199
فصل: در معنى فطرت است ... 200
فصل: در تشخيص احكام فطرت است ... 202
فصل: در اشارۀ اجماليه به احكام فطريات ... 203
مقام اوّل: در بيان آنكه اصل وجود مبدأ متعال جلّ و علا از فطريات است ... 203
فطرت عشق به كمال ... 203
اختلاف مردم در تشخيص كمال ... 204
عشق به كمال مطلق محور تمام علائق و اشتياقات ... 206
مقام دوم: در بيان آنكه توحيد حق و ديگر صفات او فطرى است ... 207
فطرت تنفر از نقص ... 207
مقام سوم: در بيان آنكه معاد از فطريات است ... 208
فطرت عشق به راحت و گريز از رنج و سختى ... 208
آميختگى نعمت با رنج در دنيا ... 209
ضرورت وجود عالمى كه راحت آن با رنج آميخته نيست
... 209
بيان اينكه عشق فعلى بىمعشوق فعلى ممكن نيست ... 209
اثبات جهان آخرت از طريق فطرت حريت و نفوذ اراده ... 209
حديث 12
حديث دوازدهم: تفكّر ... 211
تعريف فكر ... 212
تعريف تفكر از خواجه عبداللّه انصارى ... 212
معانى مختلف قلب ... 212
فصل: در بيان فضيلت تفكر است ... 213
تفكر در حق و برهان صديقين ... 214
تتميم: در بيان تفكر ممنوع و مرغوب در ذات حق ... 215
اشتباه جاهلانى كه نظر و خوض در معارف را حرام مىشمارند ... 217
فصل: در تفكر در مصنوع است ... 220
تفكر در لطايف صنع و دقايق خلقت ... 220
مناسبت برهان اتقان صنع با مذاق عامه و فرق آن با برهان صديقين ... 220
تفكر در نسبت ميان خورشيد و زمين و ماه ... 221
تفكر در خلقت قواى ادراكى انسان ... 221
فصل: در تفكر در احوال نفس است ... 223
برهان اوّل بر تجرّد نفس: اختلافات قواى جسمانى و نفسانى ... 223
برهان دوم بر تجرّد نفس: تضاد خواص و آثار نفس و جسم مطلق ... 224
اثبات معاد از طريق تجرّد و جاودانگى نفس ... 225
اثبات نبوّت عامّه از طريق نظام احسن اتمّ ... 225
كامل بودن شريعت اسلام ... 226
اثبات نبوّت خاصّه ... 227
فصل: در فضيلت بيدارى شب است ... 228
تفاوت نعم دنيا و آخرت ... 231
فصل: در بيان تقوا است ... 233
فصل: در بيان تقواى عامّه ... 234
صحّت و بيمارى نفس ... 234
اهميت امراض روحى نسبت به امراض جسمى ... 235
سلامت نفس در گرو اتيان مصلحات نفسانيه و پرهيز از مفسدات نفسانيه ... 236
نتيجه مداومت در اصلاح نفس و لذّت روحانى آن ... 236
حديث 13
حديث سيزدهم: توكّل ... 239
فصل: در بيان معانى توكل است و درجات آن ... 240
تفاوت مردم در معرفت ربوبيت ذات حق و اقسام توكل آنها ... 241
معرفت عامه مردم نسبت به ربوبيت حق و توكل آنها ... 241
معرفت اهل برهان و نقل نسبت به ربوبيت حق و توكل آنها ... 242
معرفت اهل قلوب نسبت به ربوبيت حق و توكل آنها ... 243
حصول تدريجى توكل و رضا و تسليم ... 243
فصل: در بيان فرق بين توكل و رضاست ... 244
فصل: در فرق بين تفويض و توكل و ثقه ... 245
معناى تفويض و تفاوت آن با توكل ... 245
تفاوت ثقه و توكل ... 246
حديث 14
حديث چهاردهم: خوف و رجا ... 247
فصل: در بيان آنكه انسان عارف را دو نظر است ... 248
فصل: در قصور ممكن از قيام به عبادت حق ... 251
خوف عامه و خاصه و اخص ... 251
قصور مخلوق از اداى حق عبادت خالق ... 251
رحمت و لطف الهى در گشودن در عبادت به روى بندگان ... 251
تفكر در خطرات زندگى و مواقف آخرت از اسباب خوف است ... 254
بسط رحمت حق در آخرت ... 254
فصل: در فرق بين رجا و غرور است ... 255
فصل: در لمّيت موازنۀ خوف و رجا ... 258
نقد نظريۀ غلبۀ خوف يا رجا در دنيا و آخرت ... 260
حديث 15
حديث پانزدهم: امتحان و آزمايش مؤمنان ... 261
فصل: در بيان معنى امتحان و نتيجۀ آن ... 263
ادراكات و ملكات از آغاز در نفس انسان بالقوهاند ... 263
راهنماى باطنى و ظاهرى ... 264
عموميت امتحان و نتيجۀ آن ... 264
فصل: در بيان نكتۀ شدّت ابتلاء انبياء و اوصياء و مؤمنين ... 266
كيفيت اثرپذيرى نفس از اعمال ... 266
اثر لذائذ و شدايد در نفس انسان ... 266
محروميت انسان از دنيا نشانه لطف حقتعالى به اوست
... 268
مناجات و ياد حق در اثر ابتلاء ... 269
تفاوت انبياء و اولياء با ساير مردم در توجه به دنيا ... 269
فصل: ابتلاى انبيا به امراض جسمانى ... 271
نظر محقق مجلسى در اين باره ... 271
نظر محقق طوسى ... 271
نظر مؤلّف ... 272
فصل: در بيان آنكه دنيا دار ثواب و عقاب حق تعالى نيست ... 275
آميختگى آلام و لذات در دنيا ... 275
استدراج ... 276
فصل: در اينكه شدت بليّات روحيه تابع شدت ادراك است ... 276
حديث 16
حديث شانزدهم: صبر ... 279
فصل: در بيان آنكه اسارت شهوت منشأ همۀ اسارتهاست ... 281
راه علاج اسارت شهوت ... 282
بندگى حق و غناى قلب و روح ... 284
فصل: انسان در قيد اسارت نفس به مقامات معنوى نائل نمىشود ... 285
فصل: در معناى صبر ... 287
صبر بر معاصى و طاعات از مقامات متوسطان است ... 288
تفسير صبر نسبت به انبياء و ائمه هدى(علیهم السلام) ... 289
تفاوت صبر ائمه (علیهم السلام) و انبيا (علیهم السلام) با ديگران ... 289
فصل: در نتايج صبر است ... 290
تربيت و كمال نفس ... 290
تقويت عزم و اراده در انسان ... 291
بىفايدگى اضطراب درونى و جزع و فزع ... 292
فصل: در درجات صبر ... 294
وسعت بهشت حقتعالى ... 295
فصل: در بيان درجات صبر اهل معرفت ... 296
حديث 17
حديث هفدهم: توبه ... 299
در حقيقت توبه است ... 300
نفس در آغاز از كمال و نقص خالى است ... 300
كدورت و ظلمت نفس به علّت ارتكاب معاصى ... 300
فرق توبه و انابه ... 300
فصل: توبه مفتاح ابواب است ... 301
نكتۀ مهمه: به تأخير نينداختن توبه ... 301
نكتۀ مهمه: توبه نفس را به صفاى اصلى آن باز نمىگرداند ... 303
فصل: در اركان توبه ... 304
تأثير گناه در قلب و روح ... 304
فصل: در شرايط توبه است ... 307
معناى استغفار و شرايط آن در كلام امير مؤمنان(علیه السلام) ... 307
نوميد ساختن شيطان آدمى را از توبه ... 308
توجه به شمول و وسعت رحمت حق ... 309
شرايط كمال توبه ... 310
فصل: در نتيجۀ استغفار ... 312
بيان در اقتضاء مقام غفاريّت و ستاريّت حق تعالى
... 312
فصل: در تفسير توبۀ نصوح ... 313
نظر شيخ بهايى در معناى اين توبه ... 313
ساير معانى ... 313
تكميل: در بيان آنكه تمام موجودات را علم و حيات است ... 314
حديث 18
حديث هجدهم: ذكر خدا ... 317
در احاطۀ قيّومى حق تعالى ... 318
فضيلت ذكر خفى ... 319
فصل: خصلتهاى ذكر خدا ... 320
مرتبۀ كامل حبّ فىاللّه ... 321
فصل: در فرق بين منزل تفكر و تذكر است ... 322
رابطه ميان تفكر و تذكر و فضيلت آن دو ... 322
نتايج تذكر براى كمّلين و متوسطين و عامّه ... 323
فصل: در بيان آنكه ذكر تام آن است كه حكمش به تمام مملكت سرايت كند ... 324
ذكر از صفات قلب است ... 324
سريان ذكر در نشآت وجود ... 324
بيان جناب شاهآبادى (ره) در ذكر و ذاكر ... 325
ملاك قبولى اعمال ... 325
فصل: در ذكر بعض احاديث در فضيلت ذكر خدا ... 326
حديث 19
حديث نوزدهم: غيبت ... 329
فصل: در تعريف غيبت است ... 331
بيان شهيد ثانى در غيبت ... 331
بحث درباره غيبت قولى و غيرقولى و چند حديث نبوى در اين باره ... 332
فصل: بزرگى گناه غيبت و تبعات آن ... 334
صورت ملكوتى غيبت ... 334
رسوايى غيبتكننده در دنيا و آخرت ... 337
هتك آبروى مؤمن هتك ناموس الهى ... 338
غيبت سبب خروج از ولايت حق و دخول در ولايت شيطان ... 338
خلاصى از اداى حقوق مردم دشوار است ... 339
غيبت اوّلين مرتبه كفر ... 341
فصل: در بيان ضررهاى اجتماعى غيبت ... 342
طلب رضايت از غيبتشونده و استغفار براى او ... 344
فصل: در بيان علاج اين موبقه است ... 344
علاج علمى ... 344
علاج عملى ... 347
فصل: در بيان آنكه ترك غيبت در موارد جايز اولى است ... 347
فصل: در بيان آنكه استماع غيبت حرام است ... 349
تتميم: كلام شهيد ثانى رحمهاللّه ... 351
راههاى مختلف غيبت ... 352
حديث 20
حديث بيستم: اخلاص ... 355
فصل: در بيان آنكه موت امر وجودى است ... 357
معناى موت و قول مرحوم مجلسى (ره) در اين باره ... 357
در اشاره به توجيه نسبت ابتلا به حق تعالى ... 358
فصل: در بيان آنكه «خشيت» و «نيت صادقه» موجب صواب عمل است ... 359
تأثير اعمال در نفس انسان ... 360
ميزان در افضليت اعمال ... 360
تأثير نيّت در تماميت و نقص عمل ... 360
شرك خفى ... 361
عبادت بندگان و مزدوران و آزادگان ... 362
مراتب شك ... 363
توحيد حقيقى ... 363
فصل: در تعريف اخلاص ... 364
تعريف خواجه عبداللّه انصارى ... 364
تعريف اصحاب قلوب به نقل از شيخ بهايى ... 364
فصل: در بيان اخلاص بعد از عمل است ... 366
مراقبت از عمل سختتر است از انجام آن ... 367
دشوارى تخليص نيت از تمامى مراتب شرك و نسبت ميان نيّت و عمل ... 367
دليل رجحان نيت بر عمل ... 368
فناى عمل در نيت و اشاره به معناى آيه شريفه «قل كل يعمل على شاكلته» ... 370
خروج از بيت نفس و سفر به سوى حق ... 371
حديث 21
حديث بيست و يكم: شكر ... 373
توجيهات نقل شده در عدم منافات آمرزش نبى اكرم با عصمت ايشان ... 374
بيان علامه مجلسى در اين باره ... 374
بيان سيد مرتضى (ره) ... 376
اقوال ديگر در اين باب ... 377
فصل: در توجيه عرفانى از آيۀ شريفه ... 379
فتوحات ثلاثه (فتح قريب، فتح مبين، فتح مطلق) ... 379
مراتب گناه ... 381
فصل: در حقيقت شكر است ... 382
تعريف شكر و اركان آن از نظر برخى محققان ... 382
قول خواجه عبداللّه انصارى در شكر ... 382
فصل: در چگونگى شكر است ... 384
عجز انسان از شكر حقتعالى و غايت شكر ... 384
علم به توحيد افعالى عامل شكر است ... 384
كفران نعمت ناشى از نظر استقلالى به اسباب و علل است ... 385
مراتب مختلف شكر به اختلاف نعم ... 385
سبب اينكه شكر از مقامات عامه است ... 386
شكر اولياء و مرتبۀ سوّم شكر از نظر خواجه عبداللّه انصارى ... 386
تكمله: در فضيلت شكر از طريق نقل ... 387
مساوق بودن حمد و شكر ... 388
تتميم: در سرّ عبادت نبى مكرم صلی الله علیه و آله وسلم و الأئمّة المعصومين علیهم السلام ... 389
فصل: در تفسير «طه» و بيان كثرت عبادت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ... 390
حديث 22
حديث بيست و دوم: كراهت از مرگ ... 395
علل كراهت ناقصان و متوسطان و كاملان از موت ... 396
تفاوت تصديق عقلى و ايمان قلبى ... 397
حقيقت صراط صورت باطن ولايت است ... 398
مؤمنان از مرگ كراهت ندارند بلكه از آن ترساناند ... 399
تفاوت قلوب اولياء در قبول تجليات اسماء ... 400
فصل: حقيقت بهشت و جهنم ... 401
اختلاف در مخلوق و موجود بودن بهشت و دوزخ ... 401
ملكوت اعلى و ملكوت سفلى ... 403
فصل: مغرور ساختن شيطان انسان را به رحمت واسعۀ حق ... 403
حديث 23
حديث بيست و سوم: اصناف جويندگان علم ... 407
فصل: القاى علوم از مبادى عاليۀ غيبيه ... 413
ديدگاه دو مسلك جبر و تفويض در تحصيل علم ... 413
علوم حاصل القاءات ملكى يا شيطانى ... 414
تقوا شرط القائات رحمانى ... 414
بازشناختن القائات رحمانى از شيطانى ... 414
دو طايفه اصلى جويندۀ علم ... 415
فصل: بيان شمّهاى از مفاسد مراء ... 416
تأثير سريعتر و شديدتر اعمال زشت در قلب ... 417
اثر مصاحبت و همنشينى با دشمنان خدا ... 418
نشانههاى اهل جدال ... 419
ذلت و رسوايى جدالكننده در دنيا و آخرت ... 420
فصل: نشانههاى صاحبان استطالت و ترفع و جاهطلبى و خديعت ... 420
دشوارىهاى ديندارى در كسوت اهل علم ... 422
فصل: نشانههاى صاحبان فقه و عقل ... 424
حديث 24
حديث بيست و چهارم: اقسام علم ... 425
فرق سؤال به «من» و «ما» ... 426
فصل: نشآت وجودى انسان و علوم مناسب با اين نشآت ... 427
تقسيمات علوم نافع ... 427
ارتباط نشآت وجودى و علوم سهگانه با يكديگر ... 428
اقسام كاملان در نظر شيخ اشراق ... 429
علوم سهگانه شريعت ... 430
فصل: تطبيق حديث نبوى «العلم ثلاثة...» بر علوم سهگانه ... 432
بيان شاهآبادى(ره) در معناى «آيۀ محكمه» و تعبير علم عقايد به «آيه» ... 432
فصل: ميزان در علم ... 434
خلوص نيت شرط الهىشدن علم ... 436
فصل: نقد كلام غزالى و صدرالمتألّهين ... 437
فصل: تقسيم كليه علوم به سه قسمت ... 439
حديث 25
حديث بيست و پنجم: وسوسه و شك ... 441
وسوسه و شك از القائات شيطان است ... 441
قلب آدمى رويى به ملك دارد و رويى به ملكوت ... 442
فصل: ذكر اخبارى در دورى ائمه علیهم السلام از وسواس ... 444
وسوسه در نيت نماز و «تكبيرهالاحرام» ... 447
وسوسه در اقتداء به امام جماعت ... 448
وسوسه در قرائت نماز ... 448
توهم آنكه وسواس فضيلت است ... 448
فصل: علاج وسوسه ... 449
علاج علمى ... 450
علاج عملى ... 450
حديث 26
حديث بيست و ششم: فضيلت عالم ... 453
فصل: كسى كه سلوك طريق علم كند حق تعالى او را سلوك طريق جنت دهد ... 454
تقسيم علم به علم دنيوى و اخروى و تفاوت آن دو ... 454
تحصيل بهشتهاى سهگانه ... 454
نكتۀ مهمه: نقد كلام صدرالمتألّهين ... 455
فصل: در بيان آنكه فرشتگان بالهاى خويش را براى طالب علم فرش كنند ... 457
اصناف فرشتگان ... 457
بال و پر و اندام فرشتگان ... 458
چگونگى تمثل ملائكه مقرّب ... 458
فصل: استغفار ساكنان آسمان و زمين براى طالب علم ... 460
وجود، عين همۀ كمالات است ... 460
تسبيح موجودات ... 460
وجهه ملكوتى داشتن موجودات ... 462
فصل: در بيان فضل عالم بر عابد ... 462
عينيّت علم و نور ... 463
نور عابد و نور عالم ... 465
فصل: در بيان آنكه علما ورثۀ انبيا علیهم السلام هستند ... 465
حديث 27
حديث بيست و هفتم: عبادت و حضور قلب ... 467
فصل: فراغت وقت وقلب در عبادت ... 468
محروميت از شفاعت به سبب استخفاف نماز ... 470
اهميت بيشتر فراغت قلب ... 470
ضعف ايمان و يقين سبب سستى در عبادت ... 471
توجه تام نفس به امرى مانع توجه او به امور ديگر است ... 472
حضور قلب روح عبادت ... 473
سيره ائمه (علیهم السلام) در عبادت ... 473
فصل: مراتب حضور قلب ... 477
عبادت ثناى معبود است ... 477
علّت توقيفى بودن عبادات ... 477
مراتب حضور قلب در عبادت ... 478
مراتب حضور قلب در معبود ... 479
سبب خاتميت نبىاكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) ... 481
بهرههاى مختلف و متفاوت اولياء خدا از مناجات حق ... 481
فصل: تحصيل حضور قلب از راه پى بردن به اهميت عبادات ... 482
صور باطنى اعمال و افعال ... 482
تجسّم اعتقادات ... 485
جعل نوافل براى رفع نقص در فرايض ... 487
لزوم محاسبه و ترس از خدا ... 488
اعمال اهل بيت(علیهم السلام) ... 489
فصل: در بيان آنكه تفرغ براى عبادت موجب غِناى قلب شود ... 491
غِنا از صفات كمالى نفس ... 491
غناى حق و فقر انسان ... 491
توجّه به دنيا سبب كدورت و ظلمت قلب ... 493
نكته: مراد از ايكال امر به سوى عبد ... 495
حديث 28
حديث بيست و هشتم: لقاء اللّه ... 497
فصل: در لقاءاللّه و كيفيت آن است ... 499
محال بودن اكتناه ذات ... 500
تجلى اسماء و صفات در قلب سالك ... 501
مشاهده احاطه قيومى حق و شهود فناى ذاتى ... 501
تكذيب و تأويل كلمات اولياء در رؤيت حق ... 503
راه تحصيل معرفت باللّه و اسماء و صفات او ... 505
فصل: در بيان آنكه در وقت مردن بعضى از احوال غيب بر او مكشوف شود ... 506
علت احتجاب از صور اعمال و اخلاق در دنيا ... 506
ديدار پيامبر و ائمه و فرشتگان هنگام مرگ ... 509
در ذكر برزخ و قبر ... 510
برزخ، نمونهاى از نشئه قيامت ... 510
مشاهدۀ آثار و صور اعمال در هنگام جانكندن ... 510
اشتياق اهل ايمان به لقاء حق و وحشت اهل معاصى از غضب الهى در حال احتضار ... 510
ظهور وجهه ملكوتى امور مختلف در آخرت ... 511
فصل: در معنى حبّ و بغض حق تعالى است ... 512
تنزل اوصاف و احوال از عوالم غيبيه و ظهور آن در عالم ملك ... 513
حديث 29
حديث بيست و نهم: وصاياى رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) به اميرالمؤمنين على(علیه السلام) ... 515
مقدمه: در مهم بودن اين وصيت به جهات عديده ... 517
فصل: در مفاسد دروغ است ... 519
لزوم پرهيز از دروغ حتى به عنوان شوخى ... 521
فصل: در بيان ورع است ... 523
اهميت ورع در كسب كمالات معنويه ... 524
اهميت ورع در قبولى عبادات ... 524
تتميم: در بيان مفاسد خيانت و حقيقت امانت ... 526
اهميت اداى امامت ... 527
در اشاره به بعضى امانات حق تعالى است ... 531
توجه به غير حق خيانت به حق است ... 532
«امانت» ولايت امير مؤمنان است ... 532
آثار و تبعات خيانت در امر ولايت ... 532
فصل: در بيان خوف از حق تعالى ... 534
مشاهده حضور حق در عالم، حفظ ادب حضور ... 535
در بيان اختلاف مردم در حفظ حضور حق ... 536
در فضيلت گريه است ... 537
در بيان رفع استبعاد از آن است كه به عمل حقير ثواب بزرگ دهند ... 538
بناى عالم بر تفضّل و بسط رحمت است ... 539
فصل: در بيان عدد نوافل ... 541
در بيان استحباب سه روز روزه در هر ماه ... 543
در بيان فضيلت صدقه است ... 545
در بيان نكتۀ مهمه در باب صدقه است ... 546
در بيان نكتۀ ديگر: انفاق و صدقه از آنچه خود دوست داريد ... 549
در بيان يكى از اسرار صدقه ... 550
تتمه: در افضليت صدقۀ پنهانى ... 551
ختام: مطلوبيت كثرت صدقه ... 552
فصل: در فضيلت نماز شب ... 554
در بيان صلاة وسطى ... 556
فصل: در فضيلت تلاوت قرآن است ... 559
تدبر در آيات قرآن و تفاوت آن با تفسير به راى ... 559
شفاعت قرآن ... 560
در بيان آنكه عبادت در جوان تأثير كند ... 562
در آداب قرائت است ... 563
نتيجه تدبر و تفكر در قرآن ... 564
در اخلاص در قرائت است ... 564
سه گروه قاريان قرآن ... 565
در معنى ترتيل است ... 567
فصل: در بيان رفع يد در نماز و تقليب آن است ... 569
در بيان سرّ رفع يَدَيْن است ... 571
در تنبّه به يكى از مكايد شيطان است ... 573
فصل: در فضيلت مسواك است ... 574
فصل: در بيان مبادى محاسن اخلاق و مَساوى آن ... 576
تعريف خلق ... 577
فطرت و عادت دو مبدأ خلق ... 577
خلق انسانى قابل تغيير است ... 577
اجناس فضايل (حكمت، عفت، شجاعت، عدالت) ... 578
غايت بعثت اكمال مكارم اخلاق است ... 578
ذكر بعضى از اخبار شريفه در اهميّت مكارم اخلاق ... 580
حديث 30
حديث سى ام: اقسام قلوب ... 583
مقدمه: در ترغيب به اصلاح قلب ... 585
فصل: در بيان آنكه تقسيم قلوب راجع به چه چيز است ... 586
در بيان معنى الشقيّ شقيّ في بطن اُمّه... ... 587
در بيان وجه حصر قلوب ... 588
فصل: در بيان حالات قلوب است ... 589
در بيان آنكه قلب مؤمن اَزهَر است ... 589
در بيان آنكه قلب مؤمن بر طريق مستقيم است ... 590
مؤمن تابع انسان كامل است ... 590
انسان كامل تحت ربوبيت حق و بر صراط مستقيم است ... 590
در بعض مكايد شيطان است ... 591
صورت باطنى شرك ... 592
تتميم: در بيان قلب منافق و فرق آن با قلب مؤمن ... 594
وجوه مغايرت و مشابهت قلب مشرك و منافق ... 594
ختام: در بيان آنكه غفلت از حق انتكاس قلب است ... 596
حديث 31
حديث سى و يكم: توصيف نشدن حق تعالى و رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) و أئمّه(علیهم السلام) ومؤمنين ... 597
فصل: در بيان مراد از عدم توصيف حق ... 599
ميزان توصيف ذات حقتعالى ... 601
در بيان آنكه علم به حقيقت اسماء و صفات ممكن نيست ... 603
فصل: در بيان آنكه علم به حقيقت روحانيت انبيا و اوليا به قدم فكر حاصل نشود ... 604
فصل: در بيان معناى عبدٌ احتجب اللّه عزّ وجلّ بسبع ... 606
بيان مرحوم فيض (ره) ... 606
بيان مجلسى (ره) ... 607
فصل: در بيان معنى تفويض امر به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ... 608
معناى تفويض و جبر و بيان استحالۀ آن دو ... 608
تفويض بعضى امور به پيامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ... 609
در اشارۀ اجماليه به معناى تفويض ... 611
فصل: در اشاره به مقامات أئمّه علیهم السلام است ... 612
در بيان حقيقت عصمت است ... 614
يقين، سبب عصمت ... 614
فصل: در بيان آنكه ايمان به وصف نيايد ... 615
عدم معرفت حقيقت نعمت و عذاب آخرت در اين دنيا ... 615
در فضيلت مصافحه ... 616
حديث 32
حديث سى و دوم: يقين و رضا ... 619
فصل: در بيان معناى ولا يَلومَهُم على ما لَمْ يُؤتِهِ اللّه ... 620
در جمع اخبار مقسوم بودن رزق و اخبار رجحان طلب ... 621
فصل: در علامتهاى صحت يقين است ... 623
در بيان آنكه مردم دو طبقهاند ... 624
فصل: در نقل كلام معتزله و اشاعره و اشاره به مذهب حق ... 626
نظر مجلسى (ره) در اين باره ... 626
فصل: در بيان آنكه رَوح و راحت را حقّ تعالى در يقين و رضا قرار داده ... 627
حديث 33
حديث سى و سوم: ولايت و اعمال ... 629
فصل: جمع اخبار حَثّ بر عبادات با اخبارى كه صورتاً مخالف با آن است ... 630
وصاياى امامان شيعه به پيروان خود ... 631
معناى گفتار امام صادق(علیه السلام) كه با ايمان عمل بد زيان نرساند ... 636
فصل: در بيان آنكه ولايت اهل بيت شرط قبولى اعمال است ... 642
ولايت شرط صحت اعمال نيست ... 643
حديث 34
حديث سى و چهارم: مقام مؤمن نزد حق تعالى ... 645
تنبيه: نقل كلام شيخ بهايى در صحت سند اين حديث ... 649
فصل: در بيان توجيهاتى است كه از نسبت ترديد به حق شده ... 650
توجيه شيخ بهايى از حديث ترديد ... 650
در توجيه عرفانى از حديث ترديد ... 651
تتميم: در بيان توجيه ديگر از حديث ترديد ... 653
فصل: در بيان آنكه حق تعالى با فقر و غنا و غير اينها اصلاح حال مؤمنين فرمايد ... 655
فصل: در بيان قرب فرائض و نوافل و نتيجۀ آن به حسب طريقۀ اهل ذوق و سلوك ... 656
حجب نوريه و ظلمانيه ... 656
در سرّ اختلاف انبيا در نبوّت ... 659
فصل: در نقل كلام شيخ اجل بهايى است ... 660
در نقل كلام محقق طوسى است ... 661
نقل كلام محدّث مجلسى (ره) ... 661
تتمه: بيان شيخ بهائى (ره) در افضليت واجبات از مستحبات ... 662
حديث 35
حديث سى و پنجم: معرفت اسماء حق، مسألۀ جبر و تفويض ... 663
فصل: در بيان آنكه براى اسماء حق دو مقام است ... 664
مقام اسماء و صفات ذاتيه ... 664
مقام اسماء و صفات فعليه ... 664
احاطه قيوميه مشيت مطلقه ... 665
فصل: در اشاره به مسألۀ جبر و تفويض ... 666
بيان ذاتى بودن خير و عرضى بودن شرّ ... 667
رجوع شقاوت و شر به قصور ذاتى و نقصان وجودى ... 667
فصل: در بيان آنكه حق تعالى سؤال نشود از آنچه بكند ... 668
ذات حق غايت افعال الهى ... 669
حديث 36
حديث سى و ششم: صفات حق ... 671
فصل: در بيان عينيت صفات حق با ذات است ... 672
بازگشت تمام كمالات و خيرات به اصل و حقيقت وجود
... 673
بساطت حقيقت وجود ... 673
حقتعالى صرف وجود و كمالات آن است ... 674
نقل و تحقيق: نقل كلام حكما در تقسيم اوصاف حق ... 674
اشكال بر تقسيم حكما ... 675
در تحقيق عينيت اوصاف با ذات مقدس ... 675
مقام تجلى به فيض اقدس و فيض مقدس ... 676
اشاره به نظر قاضى سعيد در ارجاع صفات حق به امور عدمى ... 676
فصل: در بيان علم قبل از ايجاد است ... 677
بيان علم اجمالى در عين كشف تفصيلى مطابق مشرب ملاصدرا و عرفا ... 677
فرق عليت و مبدئيت واجبالوجود با عليت فاعلهاى طبيعى ... 679 - 678
علم به علت تامه مستلزم علم به معلول است ... 679
فصل: در معنى سمع و بصر حق است ... 680
ميزان در اتصاف حق به اوصاف كماليه ... 680
حقيقت سمع و بصر تقوم به آلات جسمانى ندارد ... 681
در بيان آنكه هر شيئى ابسط باشد مفاهيم كماليه بيشتر بر او صدق كند ... 682
فصل: در بيان كيفيت تعلق علم حق بر معلومات است ... 683
در بيان مراد حكما كه علم حق را به جزئيات به طريق كلّى مىدانند ... 684
فصل: در بيان ميزان صفات ثبوتيه و سلبيه است ... 685
در بيان آنكه تجدّد و حركت از صفات سلبيه است ... 686
حقيقت تكلم و معناى كلام حق ... 687
حديث 37
حديث سى و هفتم: معرفت خدا و رسول و اُولى الأمر ... 689
فرق ميان علم و عرفان ... 689
بحثى در معراج روحانى انسان ... 690
سبب اجازۀ تسلّط شيطان بر آدم (علیه السلام) ... 691
فصل: در بيان مراد از «اعْرِفُوا اللّه باللّه» ... 691
بيان مرحوم كلينى(ره) ... 691
بيان شيخ صدوق(ره) ... 692
بيان ملاصدرا(ره) ... 692
بيان مرحوم فيض (ره) ... 692
بيان مؤلف ... 693
اعتبارات گوناگون براى ذات مقدس خداوند ... 693
سير عقلى و علمى و سير عرفانى ... 695
تجلى الوهيت و مقام ظهور اسماء و صفات بر قلب سالك ... 695
دفع وهم: در بيان آنكه احاديث وارده در معارف به معانى عاميه حمل نشود ... 696
جامعيت كلام ائمه ... 697
حديث 38
حديث سى و هشتم: آفرينش آدم بر صورت خداوند ... 699
بحثى در حديث حضرت رضا(علیه السلام) منقول از كتاب «عيون» ... 700
معانى مختلف صورت در فلسفه ... 701
معانى روح ... 703
فصل: در بيان آنكه آدم مظهر تامّ الهى و اسم اعظم حق جلَّ و علاست ... 703
اعيان ثابته ... 703
اسم اعظم و وجهۀ غيبيه و تجلى ظهورى و تعيّن آن ... 704
معناى امانت نزد اهل عرفان ... 704
معناى «خلق بر صورت خداوند» ... 705
خداوند بىمِثلْ است نه بىمَثَل ... 706
سرّ تشريف حق تعالى آدم را بر ملائكه ... 706
حديث 39
حديث سى و نهم: خير و شرّ ... 707
«الهيّت» و «الوهيت» در لسان اهلاللّه ... 708
قول علامه مجلسى درباره خير و شر و مذهب حكما و متكلمين ... 708
تحقيق در باب خير و شر ... 709
نقد نظر مجلسى و بطلان رأى اشاعره ... 709
فصل: در بيان آنكه هر يك از خير و شرّ متعلق ايجاد و خلقت گردند ... 711
احسنبودن نظام عالم ... 711
بازگشت همه كمالات به وجود و بطلان غير آن ... 712
صدور حاقّ وجود از حق ... 712
فصل: در كيفيت اجراى حق خيرات و شرور را به دست بندگان ... 713
ملازمۀ استقلال در ايجاد و استقلال در وجود ... 714
در ابطال جبر است ... 715
بيان مذهب جبر و ابطال آن ... 715
بيان فلسفى امربينالامرين ... 716
حديث 40
حديث چهلم: تفسير سورۀ «توحيد» و آيات آغازين سورۀ «حديد» ... 719
فصل: در اشارۀ اجماليه به تفسير سورۀ مباركۀ «توحيد» ... 721
عظمت سوره توحيد ... 721
بيان صدرالمتألهين دربارۀ آيات سوره «حديد» ... 721
در اشاره به (بسم اللّه) است ... 722
«بسماللّه» هر سوره متعلق به همان سوره است ... 722
مقامات مختلف اسم جلاله ... 722
معناى بسماللّه در نظر وحدت و نظر فرق و فرقالفرق ... 723
معناى بسماللّه در سوره توحيد ... 723
معناى «قل هواللّه احد» ... 723
بيان شاهآبادى (ره) دربارۀ «هو» ... 725
معناى «صمد» ... 725
فصل: در تفسير آيات سورۀ «حديد» تا )عَليمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ( ... 725
عدم اختصاص تسبيح به صاحبان عقل ... 726
تسبيح موجودات تسبيح تكوينى نيست ... 726
بازگشت تمام شئون حيات به وجود ... 726
سكر طبيعت حجاب درك حقايق ... 727
استفادۀ نكتهاى در جبر و تفويض از آيۀ نخستين سوره «حديد» ... 728
تفسير آيه دوم (توحيد افعالى) ... 728
تفسير آيه سوم (توحيد ذاتى و اسمائى) ... 729
تفسير آيه چهارم (آفرينش شش روزه جهان و استواء بر عرش) ... 730
بيان ملاصدرا در تطبيق آيه با ايام ربوبيت حق ... 730
دلالت آيه بر احاطه علم حق بر جزئيات ... 732
اشاره آيه به معيّت قيّوميه حق ... 732
تفسير آيه پنجم (مالكيت حق) ... 732
تفسير آيه ششم (اختلاف شب و روز) ... 732
خاتمه: نهايت معرفت بشرى ... 733
ترغيب به تدبر در آيات شريفه ... 733
دعا و ختام ... 734
فهارس
1 - فهرست آيات كريمه ... 737
2 - فهرست احاديث شريفه ... 753
3 - فهرست اسماء معصومين علیهم السلام ... 773
4 - فهرست اعلام ... 777
5 - فهرست كتب ... 785
6 - فهرست اشعار ... 789
7 - فهرست لغات ... 791
8 - فهرست واژگان، نمايهها و اصطلاحات ... 803
9 - فهرست منابع ... 867
10 - فهرست موضوعات ... 889