ghaemiyeh.com
نام كتاب : ابابكر صدیق رضی الله عنه از دیدگاه علماء اهل سنت
نویسنده :مولوی عبدالصمد
ناشر : مولوی عبدالصمد
موضوع : خلافت - ابابكر - اهل سنت
بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم: «اهدایی خالصانه نخست محضر ولی مطلق، خداوند متعال، سپس در قوس نزولی به اولیاء مكرمش از یك صد و بیست و چهار هزار نفر انبیاء و نیز به بیش از یك صد و بیست و چهار هزار نفر اوصیاء، به ویژه به وراث همه آنها حضرت صاحب الامر، بقیه الله الاعظم (روحی و جسمی لتراب مقدمه الفداء) باد!»
بندة حقیر نامم «مولوی عبدالصمد» است. از روزهایی كه بد و خوب را شناختم تا آنجا كه امكان داشته و راه آن باز بود و به اطرافیانم جسارت نمیشد، در هر موردی كه بحثی دربارة موضوعی پیش میآمد، طبق معمول به زودی به علم و فهم اشخاص اعتماد نمیكدم و با انتخاب سكوت از كنار آن میگذشتم و بعداً در فرصت مناسب درباره آن پدیده معهود به كاوش میپرداختم و پس از تفحص و جستجوی كامل و استعانت از افرادی كه از نظر علمی بر اینجانب مزیت و برتری داشتند، به مقطعی میرسیدیم كه گویا گم شدهای به دست آوردهام و در كنار آن از فرط سرور و خوشحالی در پوست خودم زندانی و اسیر بودم، گویا جایگاهی در جهان و بلكه بزرگتر از آن برای خود میپنداشتم كه اگر تمام آنچه از دنیا به دستم رسیده در مقابل این خوشحالی از دست بدهم، هیچگونه كمترین ناراحتی را بر دل و درون خود نمییافتم، به همین حال پیش میرفتم، در حالی كه یكی از افراد اهل تسنن بودم، به بركت آن با رقههای الهی به ناچار با استعانت و كمك گیری از آیات قرآن، راههای مختلفی به رویم گشوده شد، به خودم گفتم، بنده از ابتدای زمانی كه به تكلیف و وظیفه رسیدم و از هر كس از علمای خود در مورد مسئلهای كاوش كردم، پاسخهای تقریباً متناقض میشنیدم، ولی قدرت دفاع نداشتم، پاسخهای مختلف از افراد متفاوت در امور فراوان كه هیچ گاه به دل و جان من نمینشست و آرامش و اطمینان نمیبخشید و حتی در برخی موارد وقتی سوالی پیش میآمد كه سبب دو دستگی و تفرقه بین دو نفر مسلمان و مؤمن به خدا میشد، دیده میشد، همه پاسخ دهندگان بدون دلیل و روشنگری مرا به سكوت دعوت میكردند یا مطالبی را به من به طور دیكته شده ارائه میدادند و به طوری به من تلقی میشد كه بایستی بنده تعبداً بدون چون و چرا همه آنها را بپذیرم و اصلاً میدان تفحص و جستجو را از من برای همیشه مسلوب مینمودند، ولی درون من همواره تشنه شنیدن پاسخ حقیقت و آب زلال معرفت بود، به آیات قرآن كه رجوع میكردم میدیدم خداوند متعال در دو جا فرموده است: «اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید، (تا در هیچ امری در شك نمانید.).» (1)
بر مبنایی كه خود داشتم و آن كاوش پیگیر بود، به جستجو از تفسیر آیه فوق پرداختم كه
1) (فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون) نحل، 43، انبیاء:7.
خوشوقتانه به روایاتی دست یافتم كه علمای اهل سنت در تفسیر آیه ذكر كردهاند و مصداق روشن «اهل الذكر» را «علی» (كرم الله وجهه) و یا «اهل البیت» (علیهالسلام) قلمداد نمودهاند.
«طبری» در تفسیر خود با وسایط از «ابی جعفر» نقل كرده [كه مصداق اهل الذكر در آیه «اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید.»(1)ما هستیم.](2)
البته برخی از حفاظ و امامان حدیث دیگر از علمای اهل سنت مقصود از «اهل الذكر» در آیه را امامان دوازده گانه و اهل بیت (علیه السلام) دانستهاند.(3)
«محمدبن موسی شیرازی» از بزرگان علمای اهل سنت از دوازده تفسیر (از مفسران بزرگ) از [ابن عباس در تفسیر گفتار خداوند: «اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید!»(A) نقل كرده است كه گفت: منظور از اهل ذكر محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین(علیه السلام) هستند، آنان اهل ذكر و علم و عقل و بیان میباشند، آنان اهل بیت نبوت و جایگاه رسالت و محل رفت و شد ملائكه هستند و خداوند هیچ مؤمنی را جز به احترام علی مؤمن نام ننهاد.] (4)
و از همین تفسیر باید پی برد، به نكتة مهمی كه همه از آن غافلند و آن این است كه چرا سه خلیفه ما از ابوبكر و عمر و عثمان همواره در پاسخ به سوالات مانده و یا پاسخ بیربط دادهاند و همواره به «علی» مراجعه كردند، چگونه پیوسته در برخورد فرهنگی با مردم از معارف دینی جاهل و به جواب آن آشنا و روشن نبودهاند؟ و چرا در بیشتر موارد جهت پاسخ یابی در مقابل كاوش و جستجوهای مردمی با مشورت با دیگران میپرداختند و یا چه بسا در برخی موارد، به جای پاسخ مثبت در مقابل كاوشگر، مستقیم یا غیرمستقیم دست به شلاق شده و با تهدید و ارعاب پاسخ او را .
1) (فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون) نحل، 43، انبیا:7.
2) تفسیر طبری: 69/14 چاپ میمنیه در مصر، تفسیر ثعلبی چنانچه در العمده از ابن بطریق: 150 چاپ تبریز، تفسیر ابن كثیر: 570/2 چاپ مصر، روح المعانی، آلوسی: 134/14 چاپ مصرف ینابیع الموده، قندوزی: 119 چاپ اسلامبول، المستخرج من التفاسیر الاثنی عشر، محمدبن مؤمن شیرازی، چنانچه در كفایه الخصام: 338 چاپ طهران.
3) نفخات اللاهوت، علی بن عبدالعلی المحقق الكركی: 241، احقاق الحق، مرعشی تستری شهید: 482/3-484.
4) تفسیر الكشف و البیان (مخطوط) ثعلبی، شواهد التنزیل حاكم حسكانی: 334/1-335 چاپ بیروت، ارجح المطالب، الشیخ عبیدالله حنفی الامر تسری: 85 چاپ لاهور، التكمله، خثعمی سهیلی: 131 مخطوط، نفحات اللاهوت، علی بن عبدالعلی محقق كركی: 41.
میدانند! اینها همه حاكی از آن است كه اینان منسوب از ناحیه مردم بوده و هیچگونه تخصص علمی و اعطاء الهی نداشتهاند و به همین دلیل اسلام دست ما سنی مذهبان، اسلامی راكد، بیجان و بدون منتاجات و فاقد بندگی و ارتباط با خدا تلقی شده، در حالی كه اسلام به دست شیعیان دینی زنده، محیی، نشاط آور، روح بخش و نشاط آفرین تلقی گردیده است.
به خودم گفتم: این كه اسلام بر تخصص تكیه كرده بیجهت نبوده است، چنانچه عقلا و عرف مردم بر تخصص تكیه و اعتماد میورزند، پس باید اسلام در شناساندن خود افرادی را از زبان خودش معرفی كند كه نسبت به تبیین مباحث و معارف اسلامی كمال تخصص و كاردانی و تبحر را داشته باشند، به حدی كه هیچ كدام از بشریت به افق بلند آنها نرسد و بر انجام كار آن قادر نباشند. چنین پنداری برای همیشه خواب و استراحت را از وجودم ربود و هیچ راه و چارهای نداشتم، چرا كه در موارد زیادی با مولویان از دور و نزدیك از اهل شهر و دیار خودم هر گاه در این باره سخن میگفتم، در هیچ موردی به توافق نمیرسیدیم با كسی تند نمیشدم و در گفتارم به افراط و زیادهروی دست نمیزدم، همه بدخلقیها و جسارتها را در درون خود میگذاشتم، ولی هرگاه با خدای خود تنها شده و در خلوت به سر میبردم، عرضه میداشتم: كه ای خدای لاشریك له! تو مرا در مسالت و گدایی همراه با واسطه و فرد و گروه دعوت نكردی، بلكه مرا به تنهایی خطاب كردی! از من بخواه به تو پاسخ مثبت میدهم. چنانچه میفرماید: «مرا بخوانید تا (دعای) شما را به اجابت برسانم.»(1)نیز فرمود: «هنگامی كه بندگان من از تو دربارة من سوال كنند (بگو:) من نزدیكم، دعای دعا كننده را، به هنگامی كه مرا بخواند، پاسخ میدهم!»(2)این آیات چنان نوری در كالبد مردة من دمید كه گویا حیاتی نوین در من حاصل گردید، براساس الهام الهی به خود گفتم، من باید راه كاوش را در هر حال ترك نكنم، ولی چه خوب است نخست كتابهایی كه علمای خود ما از اهل سنت نوشتهاند را با دقت بخوانم، ببینم چه به دست میآید تا این كه دیدم بیشترین آنها مملو از گفتار مثبت و منفی، حلال و برعكس حرام و بلكه گفتار متناقض و ضد و نقیض است، پس از آن گفتم، چه خوب است كه با برخی از شیعیان علیبن ابیطالب (كرم الله وجهه) آشنا شوم و به طور ناشناسی كه به سنی بودن من پی نبرند، برخی از كتابهای اعتمقادی آنها را به .
دست آوردم كه در این امر آن طور كه باید موفق نشدم، در كتابخانههایی كه در شهر خود سراغ داشتم رفتم و كاوش میكردم، اگر چنانچه از مسئول كتابخانه درخواست كتابی مینمودم كه از شیعیان بود، پاسخ رد به من میدادند و اگر گاهی موفق میشدم، به من بدبین میشدند و در مرحلهم دیگر آن را به من نمیدادند یا آن را محو میساختند، ولی به همین كیفیت با درخواست كمك از خداوند پیش رفتم تا به مطالبی شیرین، نورانی و تاثیرگذار و اصولی دست یافتم، میزان و محكی صحیح به دست آوردم و بالاخره با عنایت الهی دلم گرم شد و به نور الهی قوت گرفت و دیدم با این ذخیره نورانی و الهی كه به دست آوردهام، بزرگترین دغدغه و ناراحتی برای بنده اعتقاد به نوین محمدی و تشیع علوی روی نیاورم، آرامش و اطمینان در كالبد من جای نخواهد گرفت، بدین خاطر به حول و قوة الهی مستبصر شدم و از زمره شیعیان گردیدم، پس تحقیقی عمیق در معارف اسلام و گفتگو با علماء و دیگران از فضلاء پی بردم كه من خود نجات یافتهام اما مسئولیت من به این مقدار به اتمام نمیرسد، بلكه باید از ناله مظلومانه دیگر هم نوعانم باخبر باشم كه به طور ناآگاه در نادانی به سر میبرند و از این نادانی بیخبرند، یعنی در جهل مركب به سر میبرند و در نهایت آنها را درمان كنم! از خداوند باز استمداد و استعانت طلبیدم تا این كه پی بردم، بالاخره علماء شیعه و علماء سنی مذهب دارای یك روش واحد نیستند و شاید هر كدام در صدد دفاع از مكب خود، دیگری را رد یا تكفیر كند، به خود گفتم چه خوب استم نخست چنین مقالات و كتابهایی را از دیدگاه علماء خودمان بررسی كرده و تحقیقی به عمل آوردم و از علماء شیعه هیچ نگویم كه شاید مردم اهل سنت با اتكاء به گفتهها و منقولات علمای خود اعتماد ورزند و از این طریق به حقیقت راه یابند؛ بدین خاطر به تحقیق در موارد زیر پرداختنم:
(1) نگاهی به ابابكر (رضیاله عنه) از دیدگاه علمای اهل سنت
(2) نگاهی به عمر فاروق(رضی اله عنه) از دیدگاه علمای اهل سنت
(3) نگاهی به عثمان بن عفان (رضیاله عنه) از دیدگاه اهل سنت
(4) نگاهی به امیرمومنان علی (كرم الله وجهه) از دیدگاه علمای اهل سنت
(5) نگاهی به امیرمؤمنان علی (كرم الله وجهه) از دیدگاه خلفای سه گانه و علت انتخاب این موضوعات این بود كه: تاكنون هر كتابی درباره شیعه و سنی به عناوین مختلف به گونة جدال و یا
مناظره نوشته شده، تنها هر كدام در صدد دفاع از كیس و مكتب خود و حفظ آن از خطرات و سوء تفاهمها و دفع تهمتها نوشته شده و در برخی موارد با حدت و شدت بر جدال تهمت به انتساب كفر و بیایمانی كشیده شده و تاثیر منفی آن بیش از حقیقت نگری بوده و انفعالی به وجود نیاورده است، ولی اكنون انتخاب موضوعات فوق برای افراد حق طلب و حقیقت جو، چه بسیار مفید و كارساز است، چرا كه تحقیق بدین صورت از جهاتی نافذ و تاثیرگذار خواهد بود.
(1)جهت اول این كه طرح این مباحث به صورتی بیطرفانه است، چون گفتار و منقولات همه از خود ما اهل سنت است و ما قبل از هر چیز در پژوهش مذهبی و دینی نخست باید به علماء و دانشمندان خود مراجعه كرده و به وسیله راهنمایی آنان به مقصود خود دست یابیم و بدین صورت زودتر به حقیقت دست مییابیم. (2) جهت دوم این كه معارف بلند اسلام، اقتضا میكند كه كیفیت تعلیم و تربیت تدریجی باشد و ارائه مطالب به تناسب قدرت دانشآموز باید به طور ضعیف و متوسط و قوی اتخاذ گردد و این ترتیب و نظم باید در تعلیم و به ویژه در احتجاجات به كار گرفته شود و اضافه بر آن همین تعلیم و تربیت باید از هرگونه خشونت و تندی بركنار باشد، بلكه تعلیم در سایه هنر، رأفت، مهربانی، نرم خویی، در گفتار و به گونة پند و اندرز صورت گیرد تا دل طرف مقابل را جذب كرده و سپس از در دل او وارد شود، چنانچه فرمود: «كار نیك آن نیست كه از پشت خانهها وارد شوید، بلكه نیكی این است كه پرهیزكار باشید و از در خانه وارد شوید.»(1)
بنده حقیر احساس كردم، كتابهای جدلی و مناظرهای به طور روشن، همواره از بعد روانی، طرف مقابل را به جبههگیری و مقابله برمیافزود و این رفتن در خانه از پشت آن است، بدین خاطر آن كتابها هر چه زیادتر نوشته شده و شاید به جز تفریق و شدت در جدایی نیفروزده، اگرچه در برخی موارد نیز تاثیرگذار بوده، ولی بیش از این انتظار تاثیرگذاری از آن میشده، بنابراین با نظر بلندی در سایه اخلاق و اغماض از اظهار برخی حقایق در ابتداء گفتار و مماشات با دیگران، ارائه مطالب چه بسیار بیشتر تاثیرگذار خواهد بود كه در نهایت مباحث این كتابها این چنین اتخاذ شده است.
(3) انسان فطرتاً كمال خواه و بینهایت طلب است كه به همین خاطر خداپرست است، اگرچه .
1) (لیس البر بان تاتوا البیوت من ظهورها ولكن البر من اتقی و أتوا البیوت من ابوابها) بقره: 189.
در برخی موارد از روی خطا، پدیده غیركمال و متناهی را به جای غیرمتناهی به او ارائه دادهاند، بدین خاطر در راه یابی از امامت و ولایت و جانشین از رسول خدا(صلی الله علیه و اله و سلم) به خطا رفته و شده آنچه وقایعی كه تحقق یافته و در صفحات تاریخ پر است، آیا در اینجا ما به انتهای مسئولیت رسیدهایم و كار تمام شده است؟ كه چنین نیست، چون «ما از خدا هستیم و به سوی او برمیگردیم.»(1)هنگامی كه قاطبه بشریت در همة ابعاد از اسماء حسنای الهی به او رسند، كار به اتمام رسیده است، آیا وظیفه تنها به حفظ موجودیت نزد خود و دفاع از آن از خطرات احتمالی است؟ كه این نیز نیست، چرا كه اسلام برای مجموعه بشریت، به عنوان یك امت مطرح است و همه یك امت نشدهاند و تاكنون هفتاد و سه فرقهاند!!! آیا وظیفه به نام وحدت، سكوت و توقف در مقابل دیگران است؟ كه این نیز ركود و توقف است و اسلام هیچ گاه با توقف و ركود موافق نبوده و همواره در تمام آنات راه گشای بشریت بوده و هست و این چنین كلید رهگشایی داده كه فرمود:: «ما این كتاب را بر تو نازل كردیم كه بیانگر همه چیز و مایة خدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.»«(2)، از جمله چیزهایی كه به عنوان بزرگترین قفل، بنبست، توقف دهنده برای مسلمانان مطرح شده، مسئله اختلاف شیعه و سنی است كه باید به ریشه اصلی اختلاف و عامل صحیح آن پی برد و رهیابی به این دو مورد جز از طریق دست یابی به كلیات در قرآن امكان پذیر نیست. حضرت ابراهیم (علیه السلام) كه در قرآن در شش مورد بر توحید و یكتاپرستی ایشان تصریح شده، چنانچه فرمود: «او هرگز از مشركان نبود.»(3)ولی همین بزرگ مرد (علیه السلام) در برورد با ستاره پرستان و ماه پرستان و خورشید پرستان به خاطر مماشات و زمینه سازی در گروه مقابل خود با استفهام انكاری عباراتی را اظهار میداشت كه (در بدو نظر نزد برخی) شاید شرك و دوگانه پرستی تلقی شود، چنانچه فرمود: «این (ستاره یا ماه) پروردگار من است؟»(4)«این (خورشید) پروردگار من است؟ این بزرگتر است!»(5)در حالی كه هواره از طریق دوستانه و مماشات در صدد سوژه یابی در جهت گشودن افكار منحط بود و هیچ گاه توقف ننمود، بدین خاطر، جهت راهنمایی برادران عزیز اهل سنت خودم كه موفق به .
استبصار نشدهاند، راه رشد را این گونه انتخاب كردم.
(4) از آنجا كه شخصیت ایمانی افراد به ارتباط با دین و مذهب و ارتباط با امام و پیشوای خود مربوط میشود و حتی میزان رتبة شخصیت افراد به ملاك قوت و ارتباط با دین و شدت ارتباط با پیشوای دینی مرتبط میگردد، چنین پدیدهای ما را بر آن داشت كه به شناخت پیشوایان دینی و امامان مذهبی خود بپردازیم و دو علت سبب شد كه متد كار را این چنین برگزیدیم: یكی این كه عامل انحراف در امامت و پیشوا را بشناسیم و دوم این كه امام و پیشوای حقیقی را از امام باطل جدا سازیم و این دو عامل سبب شد كه كیفیت مباحث را این چنین برگزیدیم.
(5) دیگر از عوامل كیفیت انتخاب این مباحث این بود كه هر كس به عنوان خلیفه و جانشین «پیامبر اسلام» (صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین گردد، به ملاحظه این تعلق و انتصاب نزد ما محترم است، اگرچه در بسیاری از مباحث سوژههایی منفی و یا عصیان و گناه و لغزش از آنان دیده و یا شنیده شده كه در این رابطه هیچ كس حق جسارت و توهین ندارد، چنانچه خداوند نه در برخورد با مسلمانان، بلكه در برخورد با مشركان فرمود: (به معبود) كسانی كه غیر خدا را میخوانند دشنام ندهید، همان گونه كه مبادا آنانها (نیز) از روی (ظلم و) جهل خدا را دشنام دهند.»(1)برخورد پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) با بزرگان قوم اگرچه از مشركان بودهاند، به گونهای محترمانه و بزرگوارانه بوده و جهت جذب نوع مردم حقوق آنها را حفظ مینموده است تا همه بدانند ما از افق واقع نگری و بیطرفانه سخن میگوییم.
بدین جهت هم محترمانه از خلفاء یاد شده و هم حوادث و واقعیاتی منفی كه از آنان رخ داده نقل شده، چرا كه بسیاری از ما اهل سنت چه بسا از كارهای خلفای خود باخبر نبوده و بسیاری از كارهای زشت آنها را نمیشناسیم و با عدم شناخت كارهای منفی آنها و صرف محبت به آنها به هیچ خیر و منفعت اخروی دست نخواهیم یافت.
(6) هدف از این تحقیق در نهایت ره گشودن به كمال و نهایت بندگی و یكتاپرستی برای امت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در ساله ایجاد وحدت و یگانگی است كه اگر مسلمانان حقیقتاً امت واحده و یكپارچه میبودند، این اندازه زمینه سودجویان زمین خوار و استكبار جهانی و امپریالیسم به ویژه یهودیان، بر نوع مسلمانان مفتوح نمیبود تا حدی كه دستشان تا مرفق و آستینشان در خون و جان و ناموس مستضعفان فرو رفته باشد!! چرا كه آنان هیچ موقعیتی در هیچ جای دنیا ندارند، آنان تنها از .
1) (ولا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدواً بغیر علم) انعام: 108.
اختلاف بین شیعه و سنی، فضایی مناسب به دست آورده و در مواقع حساس عوامل خود را در این دو گروه تحریك كرده و اینان را به مشاجره و نزاع داخلی مشغول میسازند و از اب گل آلود خود ماهی مقصود را میگیرند.
(7) در كتاب حاضر تنها روایات و اخباری ذكر و استفاده شده كه از علمای اهل سنت میباشد(1)و دربارة پاسخها و تحلیلهای علمی نیز یا به ضرورت عقلیه و یا به استنادات گفتار علماء خود از اهل سنت تكیه شده و با این كه حقیر موفق به استبصار شدهام، ولی هیچ به گفتار علماء شیعه تكیه نكرده و كمترین حدیث و گفتاری از آنان را نقل نكردهام تا برادران عزیز اهل سنت خودم با دید واقع نگری بیشتر به مطالب منقوله توجه كنند و شایاد به زودی فوج فوج به عطر روشنگری و درخشندگی استبصار معطر شوند و تا پرونده اعمالشان تعطیل نشده و فرصت عمر كوتاه را از دست ندادهاند، برای سفر آخرت از توشه و اعمال سنگینی برخوردار شوند. انشاءالله.
(8) هشدار: حال كه بنده حقیر مستبصر شدهام، باید نكتهای بگویم، امروزه در میان برادران سنی مذهب افراد سالخوردهای را سراغ دارم كه در حمایت از خلفاء بسیار اصرار ورزیده و بر تعصب خود شدت میورزند و هیچ دلیل برهانی بر آن ندارند فردا وقتی چنین فردی از آنان میمیرد و او را در لحد و قبرش میگذارند، تلقین كننده به میت میگوید، اگرچه تاكنون سه خلیفه، ابوبكر و عمر و عثمان را به عنوان پیشوا و امام خود معرفی میكردی، ولی وقت آن به اتمام رسید! تو ای برادر سنی! مواظب باش! وقتی دو ملك نكیر و منكر از امام پرسش میكنند، اینجا حقیقت را اظهار كن و بگو : «علی (كرم الله وجهه) و فرزندانش امامان من هستند!»(2)
برادران و خواهران عزیز سنی كه در جستجوی كشف حقیقت و استبصارند، پس از خواندن كتاب ابابكر صدیق (رضیاله عنه) به خواندن كتاب عمر فاروق (رضیاله عنه) و سپس به كتاب عثمان بن عفان (رضیاله عنه) پرداخته و بعد از آن به كتاب علیبن ابیطالبی (كرم الله وجهه) از دیدگاه علمای اهل سنت بپردازند. .
مرز برتریهای هر یك از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را اگر بخواهیم، میتوانیم بشناسیم و این كار دشواری نیست. زیرا تاریخها با همهی پریشان گوییها و آشفتگیهایی كه به خود دیدهاند و با همة بافتههایی كه دستهای گنهكاران و بزه پیشگان در آن جای دادهاند و با این كه رویدادها و حوادث صحیحش در روزگاران گذشته با آشوبهای تیره و تاریك ناپدید شده و با این كه هوسهای گمراه كننده با دست كاری و ساخت و پاختهای خود - در زمینه آن - بازیگریها نمودهاند و با این كه حیلهگران زبردست كه كارشان رنگ آلود كردن و دروغ زنی است، نیرنگهای خود را در لابهلای آن نهفتهاند و با این كه برگهای آنها سیاه شده و از برداشتهای بیخردانه و نگرشهایی پر از نادانی و از شالودههای تباه و هیابانگهای دسته بندیها و ناراستیها و تبهكاریهایی كه جز گروه به گروه شدن و توده توده گردیدن مردم انگیزهای نداشته است؛ با همه اینها و ده مشكلات دیگر باز باید گفت: پایان شبه سیه سفید است!
باز میتوان نشانهای از درستیها را در آن باز جست، زیرا كسی كه با بینایی به ارزیابی در آن بپردازد، آب گوارا را از كف روی آن باز میشناسد و درست و نادرست را به هم نمیآمیز و میتواند آنچه را ناب و سره است، از میان آمیختهها درآورد و با دستیابی آنها به یافتن و جستن حقایق برخیزد و مرز هر یك از مردان را بشناسد و چنان كه ترازویی برای اندازهگیری به كف گرفته باشد با گذشتگان و مردم بازمانده موشكافانه آشنا شود!
از میان كارهایی كه بی چون و چرا باید انجام داد، یكی این است كه هماهنگی در نگرش در زندگی نامه مردان برجستة اسلام - چه گذشتگان و چه جانشینانشان - داشته باشد؛ آن هم با دیدة بزرگداشت و نه با چشم بدبینی - به ویژه پیرامون كسانی كه در میان دین داران به جانشینی راستین پیامبر (صلی اله علیه و آله و سلم) شناخته شدهاند، - هر چند با گزینشی كه اگر بنگریم و دادگرانه بسنجیم، هیچ ارج و ارزشی ندارد، چرا كه: «پروردگار تو است كه هر چه را بخواهد میآفریند و برمیگزیند و كار برگزیدن با آنان نیست.»(1)
«و هیچ یك از مردان و زنانی كه به این كیش گرویدهاند، نمیتوانند در برابر فرمان و دستور خدا
1) (و ربك یخلق ما یشاء و یختار ما كان لهم الخیره) قصص: 68.
و رسول او در كار خود به گزینش پردازند و خواست جداگانهای داشته باشند.»(1)
چرا كه «همه كارها - پیش از این و پس از آن - از خداست.»(2)«و آنچه را آنان انجام میدهند، خداوند سرپرستشان است.» (3)
«آنها (آیات خدا را) تكذیب كردند و از هوای نفسشان پیروی تمودند و هر امری (سرانجام) قرارگاهی دارد.»(4)
یار غار پیامبر(صلی اله علیه و آله و سلم) و اول كس از نخستین گروه پیشگامان كه در كوچ به مدینه همراه پیامبر (صلی اله علیه و آله و سلم) رفته است را، باید بزرگ و ارجمند بداریم و تبهكاری آشكاری است اگر آنچه به راستی از اوست، از او دریغ داریم و در مرزبندی سرمایه روانیاش كوتاهی كرده، داوری دادگرانه نكنیم و فركانبردار گرایشهای خویش گردیم!
ما در صدد آن نیستیم كه پیرامون جانشینی پیامبر (صلی اله علیه و آله و سلم) به سخن بپردازیم و در زمینه این كه چگونه به انجام رسید؟ چگونه گردید؟ چگونه برپا شد؟ و چگونه راه خود را دنبال كرد؟ و آیا رای گیری آزادانه در كار بود؟ و آیا سفارشهای بزرگترین آیین گذاران به كار بسته شد؟ یا خواستهها و هوسها بود كه در آن روز با زورگویی فرمان میراند، میگرفت، میتاخت، به فراز و نشیب میبرد، میگشود و گره میزد، میشكست، استواری میبخشید و میبست و باز میكرد؟ ما خواستار آن نیستیم كه پیرامون همه اینها به گفتگو بپردازیم؛ آن هم پس از آن كه جهانیان داستان سقیفه را كه مردمی از جاهای پراكنده در آنجا گرد آمده بودند، شنیدهاند و گزارش آن رستاخیز سترگ را آویز گوش كردهاند. همان كشمكش بزرگ میان مهاجران و انصار را كه سخن قرآن - درباره آن - راست درآمد:
«هنگامی كه واقعة عظیم (قیامت) واقع شود، هیچ كس نمیتواند آن را انكار ورزد، (این واقعه) گروهی را پایین میآورد و گروهی را بالا میبرد.»(5)
چه میتوانم گفت؟ پژوهشگران، تاریخ را در برابر خود نهند و بررسی كنند كه چگونه هر كس از توده مردم در آن روز، رهایی و رستگاری را در آن میدید كه با هیچ كدام از دستههای گوناگون همدست نشود و از این كه به ناگهان در آشوبهای سوزان درآید، خودداری كند. آنچه در دل او میگذشت، وی را بیمناكش میساخت كه اگر راه كشمكش را طی كند و در برابر گروهی غیر گروه دیگر هم داستان گردد، سرش به باد خواهد رفت، به ویژه پس از آن كه با دو چشم خود - شمشیری آخته را دیده و با دو گوشش - مفریاد مردی درشت گفتار را شنیده بود كه هر كس میگفت: رسول خدا (صلی اله علیه و آله و سلم) درگذشته است، وی را از كشته شدن میهراسانید و میگفت: «از هیچ كش نشنوم كه بگوید رسول خدا را مرگ دریافته وگرنه او را با تیغ میزنم. یا میگفت: هر كه بگوید او مرده است، سرش را با شمشیر بر خواهم داشت، جز این نیست كه او به آسمان بالا رفته است.»(1)
بانگ میزند: «هر كس بگوید پیامبر خدا جان داده، سر او را با شمشیر بر خواهم داشت.»(2)
و پس از آن كه هر یك از مردم با گوشه چشم، دیگری را مینگریستند، بگو مگوها و زد و خوردها كردند و آن دو پیرمرد، برخاسته و پیش از آن كه اندیشة هیچ كس دیگر را بپرسند، هر كدام جانشینی پیامبر(صلی اله علیه و آله و سلم) را به آغوش آن دیگری میافكند كه گویا كار را - از آغاز تا پایان - نهانتی به سرانجام رساندهاند. این به دوستش میگوید: «دستت را بگشای تا به نشان جانشینی پیامبر(صلی اله علیه و آله و سلم) دست فرمانبری به تو دهم!» او نیز میگوید: «نه! بلكه تو باید چنین كنی.» و هر یك از آن دو خواهد دست همراهش را بگشاید و او را سرپرست مردم بشناساند. ابوعبیده جراح نیز كه حفار قبور در مندینه بود و مردم را به سوی آنان دعوت میكرد،(3)و آن پاكترین مرد كه پیامبر(صلی اله علیه و آله و سلم) سفارشهایش را با او كرده، همراه با خاندان هدایت و دودمان هاشمی، سرگرم تكفین بزرگترین از پیامبران است. كالبد بیجان او را با جامة مرگ در برابر خویش میبیند. خانوادة او در خانه را بر وی
1) تاریخ طبری: 198/3، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 128/1، تاریخ ابن كثیر: 242/5، تاریخ ابیالفداء: 156/1، المواهب اللدنیه، قسطلانی، روضه المناظر، ابن شحنه كه در حاشیه الكامل چاپ شده: 164/7، شرح المواهب، زرقانی: 280/8، السیره النبویه زینی دحلان كه در حاشیه السیره الحلبیه چاپ شده: 371/3-374، الذكری، حافظ میاطی: 36 به نقل از غزالی.
2) یصیح: «من قال نفس المصطفی قبضت - علوت هامته بالسیف أبریها» ر.ك. چكامهای كه سخن سرای نیل - حافظ ابراهیم - در ستایش عمر گفته است.
3) ر.ك. تاریخ طبری: 199/3.
بستهاند(1)و یاران او (صلی اله علیه و آله و سلم) وی را با خانوادهاش تنها گذاشته و از به خاك سپردنش روی گردانیدهاند.(2)تا سه روز پیكر پاك او بر زمین ماند.(3)یا از روز دوشنبه تا روز چهارشنبه یا شب آن خانوادهاش او را تجهیز كرده (4)و جز نزدیكان وی هیچ كس نبود(5)و شبانه یا در پایان شب او را به خاك سپردند(6)و مردم تا نیمه شب آگاهی نیافتند كه در خانههایشان بودند و صدای آهنگ بیلهایی را شنیدند كه آرامگاه پیامبر(صلی اله علیه و آله و سلم) را با آن همواره مینمودند(7)و آن دو پیرمرد در به خاك سپرده او (صلی اله علیه و آله و سلم) نبودند.(8)
و پس از آن كه این كس، چشمش به «عمربن خطاب» میافتد كه ابوبكر را برگزیده و نشان كرده و پیش روی او شتابان میرود و چندان داد كشیده كه دهانش كف كرده است.(9)و پس از آن كه بانگ «حباب بن منذر» - همان یار پیامبر و بزرگ رزمندة بدر - را میشنود كه تیغ در روی ابوبكر كشیده و میگوید: به خدا سوگند! هر كس در آنچه میگویم ناسازگاری نماید، بینیاش را با شمشیر در هم خواهم شكست. منم آن بنیاد بزرگ كه پشتوانه تواند بود و اندیشه او چاره ساز كارها است. منم پدر آن شیر بچه در بیشه شیران كه به شیران بستگی دارد! و پاسخ میشنود: اگر چنان كنی خدا تو را خواهد كشت و او میگوید: بلكه تو را خواهد كشت یا بلكه چنان میبینیم كه تو كشته شوی.(10)پس از آن كه بر روی حملهور میشوند و لگد بر شكمش زده و خاك در دهانش میكنند.(11).
1) ر.ك. سیرهی ابن هشام: 336/4، الریاض النضره، طبری: 163/1.
2) طبقات الكبری، ابن سعد: 821، چاپ لیدن: 76/2.
3) رك. تاریخ ابن كثیر: 217/5، تاریخ ابوالفداء، 152/1.
4) طبقات الكبری، ابن سعد چاپ لیدن: 58/2، 79 سیرهی ابن هشام: 344/4-343، مسند احمد: 274/6، سنن ابن ماجه: 499/1، سیرهی ابن سید الناس: 340/2، تاریخ ابی الفداء: 152/1 و گفت: دفن او در شب چهارشنبه صحیحتر است، تاریخ ابنكثیر: 171/5 و گفت: صحیح دفن ایشان در شب چهارشنبه بوده و السیره الحلبیه: 394/3، شرح المواهب، زرقانی: 284/8، سیرهی زینی دحلان، حاشیه حلبیه: 380/3.
5) طبقات الكبری، ابن سعد: 824 چاپ لیدن: 2، قسم دوم: 78.
6) سنن ابن ماجه: 499/1، مسند احمد: 274/6.
7) طبقات الكبری، ابن سعد: 824، چاپ لیدن، قسم دوم: 78، مسند احمد: 274/6، سیرهی ابن هشام: 344/4، تاریخ ابنكثیر، 270/5.
8) كنرالعمال، متقی هندی: 140/3.
9) طبقات الكبری، ابن سعد: 787، چاپ لیدن: 2، قسم دوم: 53، شرح نهجالبلاغه: 133/1.
10) صحیح بخاری: 45/10، مسند احمد: 56/1، البیان و التبیین، جاحظ: 181/3.
11) شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید، 16/2، سیرهی ابن هشام: 339/4، العقد الفرید، ابن عبد ربه: 248/2، الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، 9/1، تاریخ طبری: 209/3-210، تاریخ ابناثیر: 136/2-137، الریاضی النضره، طبری: 162/1-164، تاریخ ابن كثیر: 246/5 و 142/7، صفه الصفوه، ابن جوزی: 97/1، تیسیر الوصول، ابن دیبع، 45/2، شرح نهجالبلاغه: ابن ابیالحدید: 128/1 و 4/2، السیره الحلبیه، حلبی: 387/3، ابوبكر الصدیق، استاد محمدرضا مصری: 25.
و پس از آن كه سومی را میبیند كه از فرمانبری ابوبكر سرباز میزند و آوا برمیدارد: هان! به خدا سوگند! هر تیری در تیر دانم دارم به سوی شما میافكنم و نیرزه و سنانم را از خونتان رنگین میسازم و با شمیری كه در دست دارم، شما را میزنم و با كسانی از خاندان و تبارم كه با من همراهی نمایند با شما پیكار میكنم!(1)
و پس از آن كه چهارمی را میبیند كه بیعتی به این گونه را نكوهش میكند و آتش جنگ را بر میافروزد و گوید: «تحقیقاً گرد و غبار و دودی مینمگرم كه حز با خونریزی فرو نمینشیند!»(2)
و پس از آن كه كسی، همچون «سعدبن عباده» - سر كرده خزرجیان - را میبیند كه در گرداب خواری افتاده، بر سر او میجهند و با خشم، فریاد می كشند: سعد را بكشید! خدا وی را بكشد كه از دورویان است - یا آشوبگر است - و گوینده بر سرش ایستاده و میگوید: تحقیقتاً بر سر آن شدم كه تو را لگد كوب كنم؛ تا استخوان پیكرت یا چشمانت - از جای خود به در رود.(3)
و پس از آن كه «قیس بن سعد» را میبیند كه ریش عمر را گرفته و گوید: به خدا سوگند! اگر مویی از سر او كم شود تا یك دندان درست در دهان تو هست، برنمیگردم - یا اگر مویی از او بخوابد و فرو نشیند - بر نمیگردم تا همه اندامهایت را از هم بپاشم.(4)
و پس از آن كه زبیر را میبیند با شمشیری كشیده، گوید: تیغ را در نیام نخواهم كرد؛ تا برای «علی» (كرم الله وجهه) از همه دست فرمانبری بگیرم و عمر میگوید: «بگیرید این سگ را» پس شمشیر را از دست وی گرفته و بر او سنگ میزنند و آن را میشكنند.(5)
و پس از آن كه مقداد - یار بزرگوار پیامبر (صلی اله علیه و آله و سلم) - را میبیند كه به سینهاش میكوبند و حباب پسر .
1) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 11/1، تاریخ طبری: 210/3، تاریخ ابن اثیر: 137/2، شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 128/1، السیره الحلبیه، حلبی: 387/3.
2) الكامل، ابن اثیر: 135/2.
3) مسند احمد: 56/1، العقد الفرید، ابن عبد ربه: 249/2، تاریخ طبری: 210/3، سیرهی ابن هشام: 339/4، الریاض النضره، طبری: 162/1-164 السیره الحلبیه حلبی: 387/3.
4) تاریخ طبری: 210/3، السیره الحلبیه، حلبی: 387/3.
5) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 11/1، تاریخ طبری: 199/3، الریاض النضره، طبری: 167/1، شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 58/1، 132 و 5/2-19.
منذر را میبیند كه بینیاش را میشكنند و دستش كوفته میگردد و میبیند پناهندگان به سرای پیامبر را، بیم میدهند و كسانی كه جایگاه امن امتند و خاندان شرافت امت به آنها وابسته است - خانه فاطمه و علی - كه درود خدا بر آن دو باد - تحقیقاً با ارعاب و تهدید به آنان هراس میافكنند.(1)
و «ابوبكر»، «عمربن خطاب» را به سوی آنان فرستاده و گوید: اگر از پذیرفتن ما سرباز زدند با آنان نبرد كنه و عمر آتش میآورد تا خانه را بر آنان بسوزاند. فاطمه وی را دیده و گوید: ابنخطاب! آمدهای خانه ما را بسوزانی؟!! پاسخ میدهد: آری، مگر در راهی كه مردم افتادند شما نیز بیفتید!(2)
و پس از آن كه میبیند وابستگان یك دسته سیاسی به سرای خاندان وحی تاخته و به خانه فاطمه ریختهاند(3)و جلودار آنان نیز، پس از آن كه هیزم خواسته، فریادهای بلندی برداشته است كه: به خدا سوگند! خانه را بر شما خواهم سوزاند، مگر بیرون بیایید و دست فرمانبری بدهید وگرنه خانه را با هر كه در آن است، میسوزانم. به او میگویند: فاطمه در آن است! پاسخ میدهد: فاطمه باشد!(4)
طبق گفتار »«ابن شحنه»: «پس آن كه می بیند عمر به سوی خانه علی آمده تا آن را با هر كه در آن است، بسوزاند و فاطمه او را میبیند كه گوید: در راهی كه مردم افتادهاند شما نیز درآیید!!»(5)
و پس از آن كه ناله و شیوه بانویی اندوهگین و دل خسته یا همان جگر گوشة پیامبر(صلی اله علیه و آله و سلم) برگزیده را میشنود كه از پرده به درآمده و با بلندترین آواز خویش آوا درمیدهد: «پدر! ای رسول خدا! پس از تو از دست ابنخطاب و ابن ابی قحافه، چه كمشیدیم!!!»
و پس از آن كه هم او را میبیند كه فریاد میكشد و شیون میكند و همراه با زنان هاشمی آوا در میدهد: «ابوبكر! چه زود بر خاندان پیامبر(صلی اله علیه و آله و سلم) تاختید و به تاراجشان پرداختید! به خدا سوگند! با عمر سخن نخواهم گفت تا خدای را دیدار كنم!!»(6)
1) تاریخ طبری: 210/3، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 58/1.
2) العقد الفرید، ابن عبد ربه: 250/2، تاریخ ابوالفداء، 156/1، اعلام النساء، علی محمد علی دخیل: 1207/3.
3) الاموال ابوعبید: 931، الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، 18/1، تاریخ طبری: 52/4، مروج الذهب، مسعودی: 414/1؛ العقد الفرید، ابن عبد ربه: 254/2، تاریخ یعقوبی:105/2.
4) تاریخ طبری: 198/3، الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 13/1، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 134/1 و 19/2، اعلام النساء، علی محمد علی دخیل: 1205/3.
5) تاریخ ابن شحنه، حاشیه الكامل: 164/7.
6) شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 134/1 و 19/2.
و پس از آن كه میبینید: «حضرت «علی» (كرم الله وجهه) را دستگیر و همچون شتری كه جوب در بینیاش كردهاند تا مهار شود، به سوی خود میكشند.»(1)میبرند و با درشتی میرانند و مردم گرد آمدهاند و مینگرند، به او میگویند: دست فرمانبری ده!
می گوید اگر ندهم چه میشود؟ پاسخ میشنود: «به همان خدایی كه جز او خدایی نیست، گردنت را میزنیم! میگوید: بر این اساس، بندة خدا و برادر رسولش را خواهید كشت!!»(2)
و پس از آن كه میبیند برادر پیامبر خدا (صلی اله علیه و آله و سلم) به آرامگاه رسول خدا (صلی اله علیه و آله و سلم) پناه برده، میگرید و فریاد میكند: برادر! این گروه مرا ناتوان شمردهاند و نزدیك است خونم را بریزند!!(3)
پس از آن كه میبیند علی (كرم الله وجهه) را میرانند تا دست فرمانبرداری دهد و همان هنگام «ابوعبیده جراح» آوا درمیدهد: «پسر عمو! تو خردسالی! و اینان سالخوردگان گروهت هستند. تو تجربه اینان را نداری و چنان میبینم كه ابوبكر در این كار از تو نیرومندتر است و سختتر میتواند دشواریها را بر خود هموار كرده، از پایگاه خود همه جا را آگاهانه بنگر. اكنون این كار را به ابوبكر واگذار كه تو اگر زنده بمانی و روزگارت بیاید برای این كار شایسته و سزاواری - از دیدگان برتریت و دینداریت و دانشت و برداشت و پیشینهات و تبارت و دامادی پیامبر كه دارا هستی.»(4)
و پس از آن كه میبیند، انصار در آن سخت روز فریاد برداشته و میگویند: جز با علی به هیچ كس دست فرمانبرداری نخواهیم داد و آن یكیشان - كه رزمنده نبرد بدر نیز هست - فریاد میزند: «یك فرمانروا از شما و یكی نیز از ما و عمر هم به او میگوید: اگر خواستهات چنین است میتوانی بمیری!»(5)
و پس از آن كه میبیند، ابوبكر به انصار میگوید: «ما فرمانروایانیم و شما دستیاران و این كار در
1) العقد الفرید، ابن عبد ربه: 285/2، صبح الاعشی، قلقشندی: 228/1، شرح نهجالبلاغه: 407/3.
2) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، 13/1، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 8/2 و 19، اعلام النساء، علی محمد علی دخیل: 1206/3.
3) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 14/1.
4) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 13/1، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 5/2.
5) صحیح بخاری: 45/10، طبقات الكبری، ابن سعد: 55/2 و 129/3 البیان و التبیین، جاحظ: 181/3، سیرهی ابنهشام: 339/4، التمهید باقلانی: 197، تاریخ طبری: 206/3 و 209، مستدرك حاكم: 67/3، الریاض النضره، طبری: 162/1، 163، 164، تاریخ، ابن كثیر: 146/5، تیسیر الوصول، ابن دیبع، 41/2، 45.
میان ما و شما به دو نیم میشود، چنان كه یك باقالا یا برگ خرما را دو نیم كنند.»(1)
«حافظ ابراهیم شاعر نیل» چنین گوید:
«تیره اوس، دستی دراز كرد تا جانشینی پیامبر را به چنگ آرد - تیره خزرج نیز دستهای خود را گشود تا به نبرد برابری با آنان بپردازد.»
«هر یك از دو گروه چنان پنداشت كه هماوردش - سزاوارتر از اوست و اینجا بود كه دشمنی و كینه پای به میان نهاد!»«(2)
و پس از آن كه میبیند، مادر «مسطح بناثاثه» نزدیك آرامگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده و آواز میدهد: ای رسول خدا!
«پس از تو پیشامدهایی سخت و بگو مگوهایی در گرفت - كه اگر تو میبودی رویدادهای سهمگین افزون نمیگردید!»
«با از دست دادن تو چنانیم كه گویا زمین بهره بارانش را از دست داده - گروه تو، به پریشانی افتادهاند، آنان را بنگر و دیده فرو مگذار!»(3)
همه این گونه رویدادها و گفتگوها بود و توده مردم را به هراس افكنده، انبوه مردم را بیمناك میساخت و هیچ كس امید نداشت بتواند كار آن گروه را به شایستگی سرانجام دهد. پس از گیر و داروهایی كه در آن روز به چشم خود دیدند، یك تن از میان ملت نیز چنان ارج و ارزشی برای خود نمیشناخت تا به یاری آن در برابر آن آشوب سهمگین بایستد و در آنجا ملتی را میدیدی كه از تنگنای خاستگاهش «به حال مستان میبودند - در حالی كه مست نبودند.»(4)
و آنچه در دلش میگذشت نهانی با خود میگفت: كه یك چند روزی درنگ كند و چشم به راه بماند تا از سنگینی آشوبها كاسته شود و سرانجام كاری كه نهانی شالوده آن را ریختهاند، آشكار گردد. گمراهان از ره یافتگان شناخته آیند كه آنچه اكنون در دلها میگذرد، دستهای را به .
1) صحیح بخاری فی مناقب ابوبكر، و التبیین، جاحظ: 181/1، عیون الاخبار، ابن قتیبه: 234/2، طبقات الكبری، ابن سعد: 55/2 و 129/3، العقد الفرید، 158/2، تیسیر الوصول، ابن دیبع: 452/2، السیره الحلبیه، حلبی: 386/3، نهایه ابن اثیر: 13/1، تاج العروس، زبیدی حنفی: 205/8.
2) «مدت لها الاوس كفاً كی تناولها - فمدت الخزرج الایدی تباریها» «و ظن كل فریق ان صاحبه - أولی بها و أتی الشحناء آتیها» از بیوت قصیده عمریه از حافظ ابراهیم شاعر نیل در ستایش عمر سروده است.
3) «قد كان بعدك أنباء و هنبثه - لو كنت شاهد ما لم تكثر الخطب» «انا فقدناك فقد الارض و ابلها - و اختل قومك فاشهدهم و لاتغب»« طبقات الكبری، ابن سعد: 853، شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 17/2 و 132/1.
4) (و تری الناس سكاری و ما هم بسكاری)، حج: 2.
روز ماده شتری نشانیده كه زاری می كند و هراسان از زمینی دیگر میشتابد و در ماتم جدایی از بچهاش مینالد و از پشیمانی، لب به دندان میگزد و چه بسا نالهای كه ناله كننده را بینیاز نمیدارد! در پیرامون آن گونه جانشینی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چه میتوانم گفت؛ آن هم پس از آن كه ابوبكر و عمربنخطاب، آن را كار و رویدادی ناگهانی و بیاندیشه شمردند، همانند آنچه نادانان پیش از اسلام میكردند كه خدا مردم را از شر آن نگه داشت.(1)
و پس از آن كه «عمر» (رضیاله عنه) دستور داد: «تا هر كس بر بار دیگر از مردم دست فرمانبری گیرد، وی را بكشند.»(2)و پس از آن كه خودش در روز سقیفه گفت: «هر كس بی آن كه با مسلمانان مشورت كند، كسی را به فرمانروایی بشناسد، این فرمانبرداری و فرمانروایی به هیچ وجه پذیرفته نیست. مبادا كه كشته شوند!»(3)
و پس از آن كه به «ابنعباس» گفت: «علی در میان شما به راستی سزاوارتر از من و ابوبكر بود.»(4)
و پس از آن كه گفت: «به خدا سوگند! آنچه ما با او كردیم نه از سر دشمنی بود، بلكه از این روی بود كه دیدیم جوان است و گمان بردیم تا زیان و قرشیان چون سختیهایی از او دیدهاند، از پیرامونش میپراكنند.» و پس از آن كه «ابنعباس» به وی پاسخ داد: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را میفرستاد تا با یلان آنها دست و پنجه نرم كند و برای جوانیش وی را از كار باز نمیداشت. اكنون تو و دوستت خرده میگیرید كه سالش كم است!!»(5)
و پس از آن كه «عمر» به «ابنعباس» گفت: «به گمانم بر دوستت - علی - ستم رفته» و «ابنعباس» به او گفت: «به خدا سوگند! كه خداوند او را برای گرفتن سورة برائت از ابوبكر كم سال نشمرد و دستور آن را به ایشان داد.»(6)
1) التمهید باقلانی: 196، شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 2/19، تاریخ، طبری: 3/210.
2) التمهید، باقلانی: 196، شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 1/123-124، الصواعق المحرقه، ابنحجر: 21.
3) صحیح بخاری: 10/44، مسند احمد: 1/56، سیرهی ابن هشام: 4/338، نهایه ابن اثیر: 3/175، تیسیر الوصول، ابن دیبع: 2/45، شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 1/128، تاریخ ابنكثیر: 5/246.
4) شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 1/134 و 2/20، المحاضرات، راغب: 7/213.
5) كنزالعمال، متقی هندی: 6/391.
6) شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 2/18، یك بار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرازهایی از سوره برائت را به ابوبكر سپرد تا به مكه رفته و بر مردم بخواند ولی پس از آن، علی (كرمالله وجهه) را پی او فرستاد تا بر كناریش را از این سمت به وی آگهی كرده، خود آن كار را به انجام رساند.
و پس از آن كه «علیبن ابیطالب» (كرمالله وجهه) فرمود: «من بنده خدا و برادر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و برای این كار سزاوارتر از شما هستم. فرمانبری به شما نمیدهم كه شما به فرمانبرداری از من سزاوارتر نشوید و عمر گفت: تو را رها نمیكنیم تا دست فرمانبری دهی و علی میگوید: عمر! شیری را بهدوش كه یك نیمهاش هم بهره خودت گردد.»(1)
و پس از آن كه «علی» (كرم الله وجهه) فرمود: «ای گروه مهاجران! خدا را، خدا را! كه فرمانروایی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)در میان عرب را از خانهاش و از ژرفای سرایش به سوی خانههایتان به در نبرید و خاندان او را از پایگاه وی در میان مردم و از آنچه بایستة آن بود، دور نسازید! ای گروه مهاجر! به خدا سوگند! ما به آن سزاوارترین مردمانیم. زیرا ما از خاندان اوییم و برای این كار، شایستهتر از شماییم! ما هنگامی كه در میان ما قاری قرآن و دانا به آیینهای او هست كه از كار توده آگاهی داشته، پیوسته آن را در پیش دیده دارد و كارهای ناپسند را از آنان دور میكند و آنچه را كه شایسته آنند یا برابری میانشان بخش مینماید. به خدا سوگند! چنین كسی در میان ما است. از هوسها پیروی نكنید و از راه خدا گمراه نشوید؛ كه بیش از این از درستی دور گردید.»(A)
و پس از آن كه «علی» (كرم الله وجهه) فرمود: «چون پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به راه خویش رفت، پس از او مسلمانان در كار با یكدیگر به كشمكش برخاستند و به خدا سوگند! این اندیشه به دلم نیز راه نیافته و از مغزم نیز نمیگذشت كه تا زیان این كار را پس از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)از خاندان او بگردانند و پس از او آن را از من باز دارند، هیچ چیز مرا به شگفت نیاورد و رنجیده نساخت، مگر توجه مردم و دویدنشان به سوی ابوبكر، برای این كه دست فرمانبری به او دهند. من دست خویش نگاه داشتم و دیدم از كسانی كه پس از او به سرپرستی برخاستند. من به نشستن در جانشینی محمد شایستهترین مردمم!»(2)
و پس از آن كه «علی» (كرمالله وجهه) شبانه بیرون شده، فاطمه دختر رسول خدا«علی» (كرمالله وجهه) را سوار شتر كرده، به خانههای انصار میبرد و از آنان یاری میخواست و آنان میگفتند: «ای دختر رسول خدا! كار گذشته و ما به این مرد دست فرمانبری دادهایم. اگر عمو زاده و شوهر تو بر ابوبكر پیش دستی میكرد و جلوتر از او به سراغ ما میآمد با كسی دیگر دست بیعت نمیدادیم و «علی» (كرمالله وجهه) میگوید: آیا من رسو ل خدا را به خاك نسپرده، در خانهاش رها كنم و برای كشمكش بر سر فرمانروایی بیرون شوم؟ و فاطمه گفت: «علی جز آنچه سزاوار او بود نكرد و آنان كاری كردند كه
بازخواست و محاسه آن با خداست.»(1)
و پس از آن كه «علی» (كرمالله وجهه) فرمود: «هان! به خدا سوگند! ابوبكر جامة فرمانروایی را در بر كرد با آن كه میدانست من در محور آسیاب همچون ستون آهنین هستم كه همه جا را میگرداند و رگباری بس تند از دانش و نیكویی از سوی من سرازیر است و بال هیچ پرندهای آن را در رسیدن به پایگاه بلندم یاری ندهد. پس من آن جامه را رها كردم و پیراهن دیگر پوشیده، چشم از فرمانروایی بستم و در كار خود اندیشیدم كه آیا با دست تنها برخیزم و بر او تاختن برم یا بر تاریكی كور كنندهای شكیبایی ورزم كه بزرگسالان را فرسوده و خردسالان را پیر و پژمرده میسازد و گروندگان به كیش راستین در زمینة آن چندان رنج میبرند تا به دیدار پروردگارشان شتابند؛ دیدم شكیبابی به آیین خرد نزدیكتر است. پس شكیبایی كردم، آن هم به گونهای كه خار در چشمم بود و استخوان در گلویم؛ چرا كه میراث خویش را مینگریستم كه به تاراج میرود تا نخستین كس از آنان به راه خود رفت و گوی فرمانروایی پس از خویش را به سوی ابنخطاب افكند، در این هنگام «علی» (كرمالله وجهه) سروده «اعشی» را بر زبان راند:
«چه جداییها است میان روز من كه با رنج سواری بر پشت شتر میگذرد؟! - با روز حیان برادر جابر كه با آسودگی سپری میشود؟!»(2)
شگفتا! با آن كه خود در هنگام زندگی، از مردم میخواست پیمانشان را در فرمانبری از وی نادیده بگیرند، برای چه پس از مرگش نیز پای همان بند و بستها را به سود یكی دیگر در میان كشید تا این دو تاراجگر، فرمانروایی را همچون دو پستان شیر میان خود تقسیم كردند. آری، كار را به كسی بس درشت خو واگذاشت كه سخنی تند و ناهموار داشت و دیداری رنج افزا. بسیار میلغزید و به پوزش خواهی میپرداخت. همراهان او چنان كسی بودند كه بر شتر سركش سوار شود كه اگر مهار را سخت نگه دارد، بینی شتر پاره میشود و اگر رها كند، در پرتگاه سرنگون شود. پس به حیات خداوندی سوگند! كه مردم در روزگار او گرفتار بیراهه روی و چند رنگی و ناآرامی شدند و من نیز در آن روزگار دراز شكیبایی ورزیدم تا او نیز به راه خود رفت و گزینش فرمانروایی را به گروهی سپرد كه به گمان او من نیز از آنان هستم. خدا را! كه چه شورایی؟! كجا در برتری من چون و چرایی بود! تا در كنار این گونه همگنان جای بگیرم؟ ولی باز هم در فراز و
نشیبهایی كه رفتند همراهیشان كردم تا یكی از آنان كه كینهای به من داشت، رو به دیگر سوی گردانید(1) و آن دیگری هم به برادر زن خود گرایش یافت(2) و انگیزههای ناپسند دیگر كه سوم كس از این دسته برخاسته، میان خورد نگاه و جای بیرون دادنش خودپسندانه به خرامیدن پرداخت و فرزندان نیاكانش نیز با او به پا خاسته، دارایی خدا را چنان میخوردند كه شتران گیاه بهاری را تا رشتههایش پنبه شد و آنچه كرد زمینه مرگ او را فراهم داشت و پرخوریش وی را سرنگون ساخت تا آخر حدیث.(3)
«علی» (كرمالله وجهه) این سخنرانی كه مكتوب آن گذشت را شقشقیه نامید و درباره آن سخن بسیار گفتهاند و كسانی كه - اعم از شیعه و سنی - در هنر گزارشگری استادند، آن را آوردهاند و از خطبههای «علی» (كرمالله وجهه) شمردهاند كه بودن آن از ایشان روشن است و هیچ چون و چرایی بر نمیدارد. بنابراین به سخن آن نادان نباید توجه كرد كه میگوید: اینها را شریف رضی (رحمتاله) به هم بافته است. زیرا در همان سدههای نخستین و پیش از آن كه نطفه رضی بسته بشود،بسیار كسانی آن را نقل كردهاند. علاوه بر آن، اسناد شریف رضی و افراد معاصر با وی كه در یك روزگار میزیستهاند یا پس از او آمدهاند با اسنادی دیگر آن را آوردهاند. «علامه امینی» (قدس سره) در الغدیر خطبه فوق را از بیست و هشت راوی و مورخ، از بیش از چهل و دو منبع، منسوب به علی (كرمالله وجهه) نقل كرده كه در انتساب آن به ایشان (كرمالله وجهه) هیچ شك و تردیدی نیست.(4)
یكی از راویان فوق «ابوالخیر مصدق بن شبیب صلحی نحوی» است كه این خطبه را بر «ابومحمد ابن خشاب» خوانده و گوید: «وقتی آن را بر استادم ابومحمد ابن خشاب خواندن و به آنجا رسیدم كه ابن عباس گفته: هرگز بر هیچ چیز چنان افسوس نخوردم؛ كه بر بریدن و دنبال نكردن علی سخن خود را افسوس خوردم! این خشاب گفت: اگر من آنجا بودم به ابنعباس میگفتم: مگر چیزی مانده كه عموزادهات در دل نگاه داشته و در این سخنرانی نیاورده باشد؟ او كه به راستی نه
(1) سعد بن ابیوقاص.
(2) عبدالرحمن بن عوف و شوهر خواهر عثمان.
(3) نهجالبلاغه خطبه شقشقیه: شقشقه واژهای تازه و خود چیزی است در شتر - مانند شش در گوسفند - كه چون به هیجان آمد آن را از دهان بیرون میآورد و در زیر گلو آواز میدهد، در نگاه نخست، آن را زبان جانور میپندارند و چون پیشوای ما این سخنان ر از سر هیجان ناگهانی بر زبان راند، خود آن را به شقشقه همانند كرده است.
(4) الغدیر، علامه امینی(قدس سره): 7/87-82.
برای پسینیان و نه برای پیشینیان چیزی به جا نگذارد! مصدق گفت: وی شوخ بود و من به او گفتم: سرور من! شاید كه این خطبه ساختگی بود و آن را بهدروغ بر علی بسته باشند! گفت: نه، به خدا سوگند! من میدانم این گفتار از اوست، چنان كه میدانم تو مصدق هستی. گفت: گفتم: مردم آن را به شریف رضی چسباندهاند. گفت: نه به خدا سوگند! رضی كجا و این شیوه و. این گفتار كجا؟!! ما سرودهها و نوشتههای او را دیدهایم كه به این سخنرانی نزدیك نیست و در رشتة آن سازمان نیافته. سپس گفت: به خدا سوگند! من این سخنرانی را در نگاشتههایی دیدم كه دویست سال پیش از پدید آمدن رضی نگارش یافته بود و نیز دست نویسهایی را دیدم كه همة آنها را میشناسم و میدانم به خامة كدام یك از دانشمندان و سخن پردازانی است كه پیش از زاده شدن ابواحمد نقیب - پدر رضی - میزیستهاند.»(1)
و یك مورد دیگر از راویان مثل «ابوالفضل میدانی» مینویسد: «و امیرمؤمنان علی(كرمالله وجهه) خطبهای دارد كه شقشقیه نامیده شده. زیرا همین كه علی (كرمالله وجهه) سخنش را تمام كرد، ابن عباس به ایشان عرضه داشت: ای امیرمؤمنان! چه شود دنباله سخن را از همان جا كه رساندی بگیری. گفت: ابن عباس! چنین كاری دور است. شقشقیهای بود كه بانگی چند كرد و به جان خویش برگشته، آرام گرفت.»(2)
البته بیشترین راویان این خطبه، سخنان شگفت انگیز و بهت آوری در نقل آن دارند كه از نقل آنها معذوریم. .
آیا از طرف «پیامبر اعظم» (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارة «ابابكر الصدیق» (رضیاله عنه) چیزی در خصوص فضیلت ایشان رسیده؟ و آیا آن همه روایاتی كه در ستایش ایشان آوردهاند، صحیح است؟! ما در اینجا اندیشه را به عهده ژرف نگران وامیداریم و مانند همه كسانی كه در جستجوی برداشتی درست هستند، داوری را بر پایه هیچ سخنی استوار نمیداریم، مگر آنچه كه از علمای حدیث از دانشمندان خودمان (اهل سنت) كه میان درست و نادرست آن جدایی مینهند، قرار میدهیم. سپس آن را با ارزیابی و نگرشی كه یاریش دهد، تعقیب میكنیم. البته گفتنی است كه مجموعه روایات و احادیثی كه نقل میشود، همه از علمای خودمان از اهل سنت و كتب روایی آن است و هیچ توجهی به كتب حدیثی امامیه نخواهیم داشت.
بین برادران عزیزمان از اهل تسنن معروف و مشهور است كه ابوبكر، خلیفه اول(رضیاله عنه) را با لقب صدیق میخوانند. باید در این باره تحقیقی به عمل آید. این واژه از كجا به ایشان اختصاص پیدا كرده است؟ چه ویژگی در ایشان بود؛ كه چنین عنوانی را به خود اختصاص داده است؟ آیا از سوی خداوند متعال این عنوان افتخار آفرین به ایشان داده شده یا مردم در او صداقت را در حد اعلی یافتند كه چنین گفتند؟ در هر حال تحقیق در كشف حقیقت امری نیكو است!!!
در این باره روایاتی را برای از علمای اهل سنت نقل كردهاند. از جمله:
(1)از «ابن عباس» نقل شده كه «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «در بهشت درختی نیست، به جز این كه بر هر برگی از آن چنین نوشته شده است: لا اله الا لله، محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)، ابوبكر صدیق، عمر جدا كننده (لابد حق از باطل)، عثمان صاحب دو نور است(1) این حدیث به نقل از «مقدسی»، «عسقلانی» و «سیوطی» از «علیبن جمیل رقی» است كه فردی حدیث ساز بوده و همواره بر افراد مورد وثوق، حدیث باطل میساخته است و از حدیث دزدی مینموده است.(2)
(2) از «ابوهریره» به طور مرفوع از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده، فرمود: «وقتی مرا به آسمان بالا بردند،
من به هیچ آسمانی مرور نمیكردم، جز این كه در آن چنین مكتوب مییافتم: محمد رسول الله و ابوبكر صدیقكسی است كه جانشین من (پشت سر من) است.»(1)
این حدیث از ساختگیهای «عبدالله بن ابراهیم غفاری» است. ذهبی از طریق خطیب از محمدبن عبدالله هلالی بصری نقل كرده كه آن خبری باطل است و نیز از طریق دیگری آن را باطل شمرده و نمیشناسم كسی را كه در این امر چشم پوشی نماید. زیرا اینها همه مورد وثوقند. سپس خبر او را از طریق غفاری یادآور شده كه او متهم به دروغ گویی است و این از او احتمال میرود. چنانچه سیوطی آن را از ساختگیها محسوب داشته و از طریق ابن عدی باز آن راصحیح نشمرده و گفته: غفاری حدیث ساز بوده و اسناد او به اتفاق سست و ضعیف شمرده شده است.(2)
نیز از زبان «عبدالله بن عمر» به عبارتی دیگر آوردهاند: «مرا شبی كه به آسمان بالا بردند، از آسمان به آسمانی بالا نرفتم، به جز این كه میدیدم نام من محمد رسول الله، ابوبكر صدیق مكتوب است.»(A)
«ابن حجر» گوید: «ابن حبان گفته، این خبر باطل است و من این بلای بر سر حدیث را از «عبدالله بن ابراهیم» میدانم.»(B)
«ذهبی» گفته: «وی در حدیث دست میبرده و تبدیل میكرده و آنچه روایت كرده، مورد توجه افراد وثوق نبوده و ابن عدی از او دو حدیث نقل كرده كه هر دو باطلند.»(3)
(3) از «ابن عباس» به طور مرفوع نقل شده كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بار خدایا! بر پسر عمویم علی منت گذار! كه ناگهان جبرئیل نزد ایشان (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر شد و گفت: آیا پروردگارت نسبت به تو انجام نداد؟ خداوند تو را به وسیلة فرزند عمویت علی - كه او شمشیر خدا بر دشمنانش خواهد بود - و به وسیله ابوبكر صدیق - كه او رحمت خداست - و به وسیله عمر كه جدا كننده است، تو را كمك كرد. پس آنها را به عنوان وزراء (كمك كاران - جانشینان) برگزین و در كارت با آنان مشورت كن و به وسیله آنها با دشمنت كار زار نما و همواره دین تو پابرجا خواهد بود تا زمانی كه مردی از بنی امیه بر آن عیب و نقصی وارد كند.»(4)
«حاكم» این خبر را از ساختگیهای «عمرو بن ازهر عتكی بصری» برشمرده و گوید: عمرو همواره حدیث میساخته است و ابن معین گفته: مرد بدی است كه سزاوار است چاهی برای او كنده .
شود و در آن افكنده گرددو سزاوار آن است كه این حدیث به او نسبت داده شود.(1)
«ذهبی» و «خطیب بغدادی» و «سیوطی» از زبان قاضی جرجان گویند: «عمرو بسیار دروغگو است و حدیث میسازد و او ضعیف و رها شده است.»(2)
(3)از «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل شده كه فرمود: «من اطراف عرش گلیدیدم كه بر آن نوشته بود: «محمد رسول الله، ابوبكر صدیق.»(4) «ذهبی» گوید: این حدیث از مصیبتها و بلایای «سری بن عاصم ابی عاصم همدانی»است. وی فردی دروغگو است و او این حدیث را آورده است.(4) «ابن كثیر» و «ذهبی» و «سیوطی» گفتهاند، او دروغگویی است كه حدیث سرقت میكند و احادیث توقف یافته را ارج مینهد و به گفتار او برای استدلال تكیه نمیشود.(5)
(5) از «ابی درداء» به طور مرفوع نقل شده كه «پیامبر» گفت: «شبی كه مرا به آسمان بردند، در عرش گوهر سبزی را دیدم كه در آن با نور سفیدی نوشته بود، لا اله الا الله، محمد رسول الله، ابوبكر صدیق و طبری افزوده: عمر فاروق است.»(6)
دار قطنی حدیث فوق را از دو طریق «عمربن اسماعیل» و «سری بن عاصم» نقل كرده كه وضعیت سری در حدیث قبل گذشت. دار قطنی گوید: این حدیث فقط انحصار به ایشان دارد و از جمله واهیات و بدون معنی خواهد بود. سیوطی گفته: صحیح نیست.(7)
«خطیب بغدادی» و «ذهبی» و «ابن حجر» و «خزرجی» وی را بسیار دروغگو، پلید، مردی بد، متروك و رها شده برشمردهاند كه حدیث سرقت میكند.(8)
«هیثمی» گوید: «امویان لقب صدیقی كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را در حق علی (كرم الله وجهه) فرمود را تحریف كردند و آن را در شان ابوبكر برشمردند.»(9).
1) اللئالی المصنوعه، سیوطی: 318/1.
2) میزان الاعتدال، ذهبی: 281/12، تاریخ بغداد: 194/12، اللئالی المصنوعه: 165/1، 65/2.
3) میزان الاعتدال، ذهبی: 370/1.
4) میزان الاعتدال ذهبی: 370/1، الغدیر علامه امینی (قدس سره): 324/5.
5) البدایه و النهایه، ابنكثیر: 354/5، اللئالی المصنوعه، سیوطی: 80/2.
6) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 204/11، اللئالی المصنوعه، سیوطی، 160/1.
7) اللئالی المصنوعه، سیوطی: 154/1.
8) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 204/11، میزان الاعتدال، ذهبی: 250/2، تهذیب التهذیب، عسقلانی: 428/7، اللئالی المصنوعه، سیوطی: 228/2 خلاصه التهذیب خزرجی: 238.
9) مجمع الزوائد، هیثمی: 102/9، المستدرك، حاكم: 112/3.
بعد از آن كه روایات در خصوص اطلاق «صدیق» بر ابوبكر، بیاساس دیده شد و دروغ بودن آن ثابت گردید، اینك باید دانست كه این عنوان در حقیسقت بر «علی» (كرم الله وجهه) و برخی دیگر، از ناحیه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) اطلاق شده كه باز علمای اهل تسنن آن را نقل كردهاند.
«محب الدین طبری» در كتاب خود نقل كرده: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علی (كرم الله وجهه) را صدیق نام نهاد.» و خجندی گفت: «و همواره ایشان را به پیشوای امت و صدیق اكبر لقب میداد.»(1)
ابن نجار و احمد در مناقب از زبان «ابن عباس» نقل كردهاند كه «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «صدیقان سه نفرند: 1- حزقیل، مؤمن آل فرعون؛ 2- حبیب نجار صاحب آل یاسین 3- و علی ابن ابیطالب (كرم الله وجهه). «ابونعیم» و ابن عساكر در عباراتشان افزودهاند كه: «علی از آن دو با فضیلتتر است.»(2)
1- از «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده: «تحقیقاً این (علی) نخستین كسی است كه به من ایمان آورد و او اولین كسی است كه در روز رستاخیز به من دست میدهد و ایشان صدیق اكبر، جدا كنندة بین حق و باطل این امت و پیشوای مؤمنان است.»(3)
2- از «ابن عباس» و «ابیذر» نقل شده: «گفتند: ما از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدیم، به علی (كرم الله وجهه) میفرمود: تو صدیق اكبر هستی و تو جدا كنندة بین حق و باطل خواهی بود.»(4)
3- از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده: «فرمود: پروردگار عزیز و بزرگ در شبی كه مرا سیر داد، به من فرمود: چه كسی را بر امتت جانشین كردی؟ ای محمد! عرضه داشتم: ای پروردگار! تو عالمتری! فرمود: ای محمد! تو را برای رسالتم برگزیدم و تو را برای خودم انتخاب كردم و تو پیامبر من و برگزیدة من از خلقم خواهی بود. سپس صدیق اكبر، پاك، پاكیزهای كه او را از طینت تو آفریدم و او را وزیر تو نهادم و پدر دو فرزند تو حسن و حسین، دو شهید پاك، پاكیزه، دو آقای از جوانان اهل بهشت قرار دادم و همسر او را بهترین زنان عالمیان نهادم. تو درخت و علی شاخهها و فاطمه برگها و حسن و حسین میوه آن هستند. آن دو را از طینت علیین قرار دادم و شیعیان شما را از شما
1) الریاض النضره، طبری: 155.
2) الریاض النضره، طبری: 154/2، الكفایه الطالب، گنجی شافعی: 47، جمع الجوامع، سیوطی چنانچه در ترتیب آن: 152/6، الصواعق المحرقه، عسقلانی: 74-75.
3) طبرانی و بیهقی و عدنی از حذیفه نقل كردهاند، مجمع الزوائد، هیثمی: 102/9، كفایه الطالب، گنجی شافعی: 79، كنز العمال، متقی هندی: 56/6.
4) الریاض النضره، طبری: 155/2، شمس الاخبار، قرشی: 35، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 257/3، المواقف، قاضی ایجی: 276/2، نزهه المجالس، صفوری: 205/2.
نهادم، به طوری كه آنان اگر با شمشیرها گردنهایشان را بزنند، به آنان جز محبت شما زیادتر نگردد. عرضه داشتم: ای پروردگار! صدیق اكبر كیست؟ فرمود: برادرت علیابن ابیطالب (كرم الله وجهه) است!»(1)
صحابی بزرگوار، «ابوذر» گفت: «من شنیدم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمود: علی! تو صدیق اكبر هستی.»(2)
«رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «به زودی بعد از من آشوبی به پا میشود، زمانی كه فتنه به پا شد، شما همواره به علیابن ابیطالب بپیوندید، زیرا او نخستین كسی است كه به من ایمان آورد و اول كسی كه در روز قیامت با من مصافحه میكند و او صدیق اكبر است.»(3)
1- از «علی» (كرم الله وجهه) گزارش شده، فرمود: «من بندة خدا و برادر رسول او و صدیق اكبر هستم. بعد از من آن واژه را بر كسی نمیگوید، مگر این كه دروغ گوی تهمت زن خواهد بود. تحقیقاً قبل از مردم هفت سال نماز گزاردم.»
(3)از «معاذه» گزارش شده: «گفت: از «علی» (كرم الله وجهه) شنیدم، در حالی كه بر منبر در بصره خطبه میخواند، میفرمود: من صدیق اكبر هستم. ایمان آوردم قبل از آن كه «ابوبكر» ایمان آورد و اسلام آوردم، پیش از آن كه او اسلام آورد.»(4) (5)«حاكم نیشابوری» از «علی» (كرم الله وجهه» نقل كرده: «كه بعد از توصیف خویش به صدیق اكبر فرمود: آن وصف را بعد از من (درباره هر شخص) جز فرد دروغگو نمیگوید.»(6)
1) شمس الاخبار، قرشی: 33.
2) ابن شیبه با سند صحیح نقل كرده، خصایص، نسایی: 3، همه مردان رجال را مورد وثوق دانسته، ابن ابی عاصم در السنه، مستدرك، حاكم: 112/3، المعرفه ابونعیم، سنن ابن ماجه: 57/1، تاریخ، طبری: 213/1، كامل ابن اثیر: 22/2، شرح نهجالبلاغه: 257/3، ذخائر العقبی، طبری: 60، الریاض النضره، طبری: 155/2-158-167، الجمع الجوامع: 394/6، طبقات، شعرانی: 55/2.
3) قال ابوذر: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: «علی انت الصدیق الاكبر» شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید معتزلی: 30/1، تفسیر قرطبی: 222/4، كنز العمال، متقی هندی: 424/2، 616/11، 222/3، الریاض النضره، طبری 655/2، سنن ابن ماجه، 44/1، مستدرك، حاكم 112/3.
4) المعارف، ابن قتیبه: 73، ذخائر العقبی، طبری: 58، الریاض النضره، طبری: 155/2-157، شرح نهجالبلاغه، ابنابی الحدید: 251/3-257، جمع الجوامع، سیوطی: 405/6.
5) قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «ستكون من بعدی فتنه، فاذا كان كذلك، فالزموا علی بن ابیطالب، فانه اول من آمن بی و اول من یصافحنی یوم القیامه و هو الصدیق الاكبر» الاصابه، ابن حجر: 167/7، اسد الغابه، ابن اثیر: 287/5، الاستیعاب، ابوعمر ابن عبدالبر: 657/2.
6) مستدرك، حاكم: 121/3.
برخی مورخان نقل كردند: «علی» (كرم الله وجهه) در ایام خلافتش فرمود: «من صدیق اكبر هستم.»(1)
«فیروز آبادی»(2)در پایان نگارش چاپ شده «سفر السعاده» ابوابی را مفتوح نموده و روایاتی را از ناحیه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره فضایل ابابكر الصدیق (رضیاله عنه) نقل میكند. بلند آوازهترین آنها این حدیث است:
«خداوند برای مردم به طور عام به نحوی و برای ابوبكر به گونهای خاص جلوه میكند!»
و نیز این كه: «خداوند هیچ چیز در دل و سینه من نریخت، مگر این كه در سینه ابابكر نیز ریخت!»
دیگر این كه: «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هرگاه كشش و گرایش به بهشت بر او چیره میشد، ریش ابوبكر را میبوشید!»
و دیگر این كه «من و ابوبكر دو اسب هستیم كه مردم بر سر برنده شدن یكی از آنها گروبندی میكنند.»
و نیز این كه: «خداوند هنگامی كه روانها را برگزید، روح ابابكر را برگزید.» و مانند این بافتهها و دروغها كه خرد هر كس بدون هیچ روشنگری، نادرست بودن آنها را درمییابد.(3)
نیز «عجلونی» در كتاب خود صد زمینه از زمینههای فقه و غیر آن را شمرده و مینویسد: «در این باره هیچ حدیث به پایگاه درستی نرسیده یا در این باره حدیث درستی نیست یا سخنانی كه به این دو فراز نزدیك میباشد را اظهار داشته است.»(4)
نیز وی مینویسد: [برتریهای ابوبكر صدیق از میان همه آنچه در این زمینه ساختهاند، بلند آوازهتر این حدیث است: «خداوند برای مردم به گونهای همگانی روی مینماید و برای ابوبكر به گونهای ویژه جلوه میكند.» تا پایان سخن فیروز آبادی كه نقل شد.](5)
1) قال علی (كرم الله وجهه): «انا الصدیق الاكبر» تاریخ ابن اثیر: 57/2، المقنعه مفید: 206، مسند زیدبن علی: 406، الامامه و التبصره، ابن بابویه قمی: 111، كامل الزیارات، ابن قولویه: 116، عیون أخبار الرضا، صدوق: 9/1، تهذیب الاحكام، طوسی: 57/6، المستدرك: 112/3، مجمع الزوائد: 102/9، المعیار و الموازنه، اسكافی: 185، مصنف ابن ابی شیبه: 498/7، كنزل العمال: 616/11.
2) فیروزآبادی فردی سنی و شافعی است، خود را از نبیرههای ابوبكر شمرده و صدیقی خوانده است. ر.ك. به الكنی و الالقاب، دولابی: 30/3 به پیشگفتار نصر هوریتی بر قاموس اللغه: 6/1.
3) ر.ك. به الكنی و الالقاب، دولابی: 30/3 و به پیشگفتار نصر هوریتی بر قاموس اللغه: 6/1.
4) كشف الخفاء، عجلونی: 424-419.
5) كشف الخفاء، عجلونی: 419.
«سیوطی» نیز سی (30) حدیث از بلند آوازهترین آنچه در برتریهای ابوبكر رسیده، آورده و آنها را ساختگی و همانند درمهای ناسره (بیارزش) و ناروا شناخته و برداشت علمای حدیث را درباره آنها یاد كرده است. با این كه در سدههای نزدیك به ما نگارندگان همانها را از حدیثهایی پنداشتهاند كه دردست انگاری آنها هیچ كس سر ناسازگاری ندارد و بیپروا و بدون یادی از اسناد، چنان آنها را نقل كردهاند كه گویا همگان راستی آن را پذیرفتهاند.(1)
«سیوطی» با این كه نرم و نیكو در پی این گروه راه میسپرده و دم ساز بوده، بر او گران و دشوار آمده كه از میان سی حدیث، حتی یكی از آنها را درست نشمارد و مجموع آنها را طرد كند و او نیز این حدیث را كه به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بستهاند، گزارش كرده: «مرا كه به آسمان بالا بردند، به هیچ آسمانی نگذشتم مگر این كه یافتم كه در آن نوشته بودنمد: محمد پیامبر و ابوبكر جانشین من است!» سپس به داوری نشسته و آن را ساختی برشمرده است، چرا كه علاوه بر آن كه دروغ بودن ان از ضروریات دینی است، در سلسله نقل آن «عبدالله» پسر ابراهیم غفاری(2)حدیث ساز است كه استاد وی «عبدالرحمن بن زید» و دیگران همگان او را نكوهیدهاند.(3)
با همه اینها سرانجام مینویسد: برای داوری در این حدیث استخاره كردم و از خداوند نیكویی طلبیدم تا دریافتم كه این حدیث نه ساختگی است و نه از آن گونه است كه نتوان شالوده نگرش گردانید، بلكه حدیثی خوش و حسن است، چون گواه بسیار دارد، سپس گواههای خود را با سلسله اسناد یاد میكند كه هیچ یك از آنها درست نیست و در هر كدام یك حدیث ساز یا دروغ گو یا كسی كه همه او را نكوهیدهاند یا ناآشنایی است كه تنها خود از آن گزارش میكند.
پرواضح است برای همه و حتی برای «سیوطی» كه استخاره و طلب نیكویی كردن از خداوند، بدی را نیك نمیگرداند و گزند رسیده را درست نمیكند و ناشایسته و نشناخته را به گونه شایسته و آشنا برنمیگرداند، شاعر گوید:
«در جستجوی شادابی جوانی به سراغ عطر فروشان رفته است - اما آیا عطر فروش آنچه را .
1) اللئالی المصنوعه، سیوطی: 186/1-302.
2) همین حدیث فوق عروج را، عبدالله بن ابراهیم غفاری از ابیهریزه نقل كرده، آنگاه ذهبی در كتاب میزان خود پس از نقل آن، آن را باطل شمرده و سپس از طریق غفاری نقل كرده و گفته است، او فردی متهم به كذب است لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 235/5، نیز سیوطی آن را در حدیثهای ساختگی برشمرده و گفته است صحیح نیست، چون غفاری حدیث میسازد و استاد او نیز به اتفاق علماء ضعیق است، نیز ابن حبان پس از نقل حدیث گفته است، آن حدیث باطلی است و بطلان آن از طریق عبدالله بن ابراهیم است. تهذیب التهذیب، ابن حجر: 138/5.
3) اللئالی المصنوعه، سیوطی: 296/1.
روزگار فاسد و تباه ساخته را اصلاح میكند؟!»(1)
خداوند سبحان در بیهوده نمودن راهی كه به نیكویی نشان داده به گزافه نمیرود و گواههای دروغین و بیاساس یك خبر را از بین نمیبرد، آن هم پس از آن كه علمای حدیث آشكارا مینویسد: هر یك از وسائط خبر یا حدیث سازند یا نكوهیده یا دروغگو!، این نمونه اسناد آنها:
(1)اسناد خطیب بغدادی: «ابودرداء» به طور مرفوع از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل كرده: «شبی كه مرا به سوی عرش سیر دادند، در عرش خدا گوهر سبزی را دیدم كه در آن با نور سفید نوشته شده بود: خدایی جز خدای یكتا نیست، محمد رسول خدا است و ابوبكر صدیق است.» طبری افزوده است «كه عمر فاروق است.»(2) این حدیث از ساختههای عمر بن اسماعیل بن مجالد همدانی، كذاب، خبیث و متروك الحدیث است. خطیب بغدادی آن را در تاریخ خود نقل كرده و سیوطی نیز از او نقل كرده و گفته است:
«حدیث آن صحیح نیست. عمر بسیار دروغگو است.»(3)
(2) اسناد بزار در مسند خویش كه عبدالله حدیث ساز پسر ابراهیم غفاری از راویان آن است و استاد وی عبدالرحمن بن زید كه همه او را نكوهش كردهاند.(4)ابنعدی حدیث او را باطل شمرده و ذهبی گفته است: حدیث او صحیح نیست.(5)ابن حبان گفته است: حدیث او باطل و این نكوهش از عبدالله ابن ابراهیم است(6)و ابن حجر در كتاب خود او را متهم به دروغ پردازی نموده و آن را در شان او احتمال داده است.(7)
(3) اسناد ابن شاهین در «السنه» كه همراه خطیب بغدادی و هم داستان اوست و طبق تحقیقات به عمل آمده (و روایات ساختگی) بر مبنای ذهبی و ابن حجر درست نیست.(8)
(4) طریق دارقطنی در «الافراد» كه سیوطی پس از نقل آن مینویسد: دارقطنی گفته است: این را
1) «و راحت الی العطار تبغی شبابها - فهل یصلح العطار ما افسد الدهر؟!»
2) اللئالی المصنوعه، سیوطی: 154/1، تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 204/11.
3) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 204/11، اللئالی المصنوعه: سیوطی: 160/1.
4) تهذیب التهذیب، ابن حجر: 178/6، اللئالی المصنوعه، سیوطی: 296/1.
5) میزان الاعتدال، ذهبی: 21/2.
6) تهذیب التهذیب، ابن حجر: 138/5.
7) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 235/5.
8) الغدیر، علامه امینی(رحمه اله): 297/5-332 اخبار ساختگی.
تنها محمدبن فضیل از زبان ابن جریح گزارش كرده و جز این دو هیچ كس را نمیشناسم كه آن را باز گفته باشد و نگارنده از طریق «سری» آن را از سخنان بیپایه شمرده و گفته: درست نیست و ابن حبان نیز گفته است: با سخن «سری پسر عاصم» نشاید به استدلال پرداخت.(1)
«سری پسر عاصم» ناقل حدیث یكی از دروغ گویان است كه ضعف آن به اثبات رسید.(2)و دار قطنی سند دیگری نیز دارد كه «عمربن اسماعیل بن مجالد» یكی از دروغ گویان(3)از وسائط آن است و سیوطی این سند را ذكر كرده است: «درست نیست و گزند آن زیر سر ابن عمر دروغگو است.»(4)
(5)اسناد دیلمی در «مسند الفردوس» كه گذشته از این كه مردان ناشناختهای در آنند، یكی از وسائط آن «عبدالمنعم بن بشیر ابوالخیر» فرد دروغ پرداز و حدیث ساز است كه دویست حدیث دروغ گزارش كرده است.(5) و دیگری عبدالرحمن بن زید اسلم است كه چنانچه گذشت، هیچ كس را در نكوهید گی وی، جان چون و چرا نیست.(6) (6) اسناد ختلی در «دیباج» از نصربن حریش(7)از ابوسهل مسلم خراسانی از عبدالله بن اسماعیل از حسن بصری نقل كرده كه گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: «برطرف عرش جهان نگاشته شده: كه خدایی جز خدای یكتا نیست. انباز ندارد. محمد فرستاده خدا است و ابوبكر صدیق و عمر كه میان نیك و بد جدایی مینهند، هر دو وزیر اویند.»(8)
همان گونه كه در تاریخ بغداد آمده، دارقطنی گوید: این سلسله سند سست است و درستی آن را ثابت نمیكند، زیر ابوسهل و نصربن حریش نكوهیدهاند.(9)
همچنین «لسان المیزان» حدیثهای عبدالله بن اسماعیل را ناشایست شمرده و چیزی از حدیث وی را پیروی نكردهاند و تازه، گذشته از اینها، یكی از وسائط گزارش حدیث یاد نشده است، زیرا .
1) اللئالی المصنوعه، سیوطی: 297/1.
2) البدایه و النهایه، ابن كثیر: 354/5 و 370/1، اللئالی المصنوعه، سیوطی: 80/2.
3) تاریخ، بغداد: 204/11، میزان الاعتدال، ذهبی: 250/2، تهذیب التهذیب، عسقلانی: 428/7، اللئالی المصنوعه، سیوطی: 228/2، خلاصه التهذیب، خزرجی: 238.
4) اللئالی المصنوعه، سیوطی: 309/1.
5) ر.ك. میزان الاعتدال، ذهبی: 156/2، لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 75/4.
6) تهذیب التهذیب، ابن حجر: 178/6، اللئالی المصنوعه، سیوطی: 296/1.
7) در اللئالی المصنوعه، سیوطی: جریش آمده و صحیح همان است كه ما نوشتیم.
8) الغدیر، علامه امینی (قدس سره): 89/7.
9) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 286/3.
كه حسن بصری خود نمیتواند چیزی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده و گزارش كرده باشد، چون ایشان را درك نكرده است.(1)
و خطیب بغدادی نیز سندی برای همین حدیث دارد كه واژههای (بازو - دو وزیر اویند) در آن نیست و یكی از وسائط آن «احمدبن رجاء بن عبیده» است كه بغدادی مینویسد: «نشناخته مانده و نمیدانیم كیست!»(2)
(3)سند بن عساكر كه «عبدالعزیز كتانی» از وسایط آن است و بر مبنای آنچه در لسان المیزان آمده، ذهبی وی را نكوهیده(4)و یكی دیگر هم «حارث بن زیاد محاربی» است كه ذهبی و غیر او گویند: ناشناس است و گفتار وی پایه آگاهی نمیتواند باشد و برخی از دیگر وسائط آن نیز ناشناخته و سرگذشت آنها را در فرهنگ نامهها نمییابیم.(5) ابن عساكر اسناد دیگری نیز دارد كه «محمدبن عبد بن عامر» از وسائط آن است و او در حدیث سازی آوازهای بلند دارد(6)و تازه آن را از زبان «عصام بن یوسف» بازگو میكند كه در لسان المیزان، طبق گفته ابن سعد آمده است: نكوهیده و به داوری ابن حبان لغزش كار است و به گفتة ابن عدی، حدیثهای وی را در خور پیروی نیافتهاند.(7)
آنچه در جلد پنجم الغدیر ذكر شده روشن میكند كه سخن فیروزآبادی و عجلونی (در خصوص عدم صحت یك صد حدیث در فضیلت ابوبكر) صحیح است(7) و با داوری پیشوایان و پاسداران حدیث، یك صد حدیث در فضایل و برتری دروغینی كه درباره ابابكر صدیق و دار و دسته او نقل شده و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده شده بود، از اعتبار ساقط گردید و به همین منوال ناروا بودن چهل و پنج خبر ساختگی كه درباره جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده بود روشن گردید و این داوری علمی به وسیله مردانم این هنر و صاحب نظر از قبیل: ابن عدی، طبرانی، ابن حبان، نسایی، حاكم، دارقطنی، عقیلی، ابن مداینی، جوزقانی، محب طبری، خطیب بغدادی، ابن جوزی، ابوزرعه، ابن عساكر، فیروزآبادی، اسحاق حنظلای، ابن كثیر، ابن قیم، ذهبی، ابن ابی الحدید، ابن حجر .
1) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 260/3.
2) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 158/4.
3) الغدیر، علامه امینی (قدس سره): 5: 332-297.
4) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 33/4.
5) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 149/2.
6) ر.ك. تاریخ، بغداد: 388/2، میزان الاعتدال، ذهبی: 96/3، لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 272/5، اللئالی المصنوعه، سیوطی: 121/3.
7) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، 168/4.
هیثمی، ابن حجر عسقلانی، حافظ، قدسی، سیوطی، صغانی، ملاعلی قاری، عجلونی، ابن درویش الحوت و غیر آنان، به پایان رسید.(1)
و گواه بر نادرستی انبوه این روایات جعلی در برتری خلیفه نخست، نبودن آنها در صحاح شش گانه و سنن و مسندهای كهن میباشد كه اگر گرد آورندگانش كمترین نشانهای از درستی در آنها مییافتند - و بلكه اگر چیزی از آنها به گوششمان رسیده بود - همگان در رها كردن و نیاوردن همه آنها با یكدیگر همداستان نمیشدند و در جستجوی گزارشها به هر گوشه سر میكشیدند و آنچه را هم كه در دل خاك پوسیده بود، بیرون میآوردند. البته گزارشهای یاد شده را هم از پشت ابرهای فراموشی به در میكردند و غبارهایی كه بر روی آنها نشسته و همه را از دیده و یاد مردم برده بود، میستردند تا آشكار شود و معلوم منیشود كه تاریخ تولید این گزارشها نیز پس از روزگاری بوده كه نگارندگان شش «صحیح» و «سنن» میزیستهاند و برای پستی و خواری آن، همین اندازه بس كه در «صحاح» نقل نگردیده است، هر چند در آن شش صحاح نیز، سخنانی كه پس از روزگار بزرگترین پیامبران ساخته و زاییده شدهاند، كم نیست!
علاوه بر این، اگر خلیفه خود باور داشت كه چیزی - هر چند كم - از آن سخنان در برتری وی بر زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشته، هزارها مرتبه در هر گوشه و كناری از خود اظهار میداشت و مهمترین دلیل بر عدم آن، این است كه كسی مانند «ابوعبیده جراح» كه یك فرد گوركن بیشتر نبود، برای جانشینی پیامبر، شایستهتر از خویش نمیانگاشت و او را بر خود مقدم نمیداشت و هنگامی كه بیش از همیشه نیاز به روی كردن آنها داشت، از این كار باز نمیایستاد. چرا كه گفت و شنود بر سر جانشینی در آن روز به جایی سهمناك رسید و هر كس كه دارای برتریهایی بود، آنها را شالودة بگومگو به سود خویش گردانید تا بازار كشمكش چنان داغ گردید كه چیزی نماند، كار به زد و خورد كشید و گرمای گیر و دار همه را به سر سختی دچار ساخته بود و این مرد هیچ حجتی نه برای خود و نه برای فرا خواندن خویش داشت، جز این كه بگویند: «او یار غار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و یكی از دو تنی كه در غار بوده است.»(2)و یا این كه بگویند: «او سالمندترین مردان گروه است»؛ با این
1) الغدیر، علامه امینی (رحمه اله): 356/5-333.
2) (ثانی اثنین اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا) توبه: 40. آمده است: «اگر شما پیامبر را كمك كنید، البته - هنگامی كه بدكیشان، وی را از شهر خود به در كردند - خداوند یاریش داد، همان گاه كه یكی از آن دو تن كه در شكاف كوه بودند، به دوست همراهش گفت: اندوه مخور خدا با ما است» كه چون در این فراز - قرآن - از ابوبكر با نشانی «دوست و همراه پیامبر - صحابه» و نیز «یكی از آن دو تن» یاد شده، همچنین سخن پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وی كه «اندوه مخور....» این را دست آویزی برای سربلندی ابابكر قرار دادهاند كه - در پاسخ آن - گفتاری دراز لازم است و اكنون همین اندازه كافی است كه بگوییم: در بسیاری از جاهای قرآن مردم بت پرست و بدكنش، دوست و همراه پیامبران و گروندگان خوانده شدهاند و آیا این به تنهایی میتواند نشانه گردنفرازی و افتخار برای شما باشد! (ر.ك. سوره كهف: 37-34 و كهف: 41-39، اعراف: 184، سباء: 46) كه در این آیات سخن از كفار و صاحب آنها «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) به میان آمده، در حالی كه هیچ گونه امتیازی برای كفار محسوب نگردیده است.
كه به ناچار پدرش سالخوردهتر از او بوده است - و دستهای كه او را برگزیدند و پس از آن كوفتن و شكستن و آن گیر و دار برای او دست فرمانبری از مردم گرفتند و پشتوانة آنها چنین چیزهایی بود كه نه دست افزاری استوار میتوانست باشد و نه هیچ خردمندی در برابر آن سر فرود میآورد و نه كار توده مردم با آن به راهی شایسته میافتاد و نه پراكندگی به هم داستانی میانجامید و نه كاری با آن به نتیجه نهایی صحیح میرسید.
آری گزارش كردهاند كه ابوبكر در هنگام بگو و مگو، به سودت خویش سخنانی به یاد آورده است كه راویان همه آنها را رها كردهاند و اصلاً آنها را یادآور نشدهاند، به جز این كه او نخستین مسلمان است یا نخستین كسی بود كه نماز گزارد. از «ابوسعید خدری» آوردهاند كه ابوبكر گفت: «آیا من سزاوارترین مردم به فرمانروایی نیستم؟ آیا من نخستین كسی نیستم كه اسلام آوردهام؟ آیا من دارنده چنان برتری نیستم؟ آیا من دارنده چنین فضیلت نیستم؟»(1)
«ابونضره» گوید: «هنگامی كه مردم در گردن نهادن به فرمانروایی ابوبكر جمع شدند، گفت: كیست كه برای این كار از من سزاوارتر باشد؟! آیا من نخستین كسی نیستم كه نماز گزارد؟ آیا من نخستین مسلمان نیستم؟ آیا من صاحب.... نیستم؟(2)حیثمه طرابلسی نیز در فضایل الصحابه آن را یاد كرده است.
ما از برتریهای پنداری وی یا آنچه را بر او بسته و خود در اینجا انداختهاند چیزی نمیدانیم! زیرا میشود - و چنین هم شده - كه او چیزی نگفته باشد و آنان گزارش را به این رنگ درآوردهاند تا دیگران را به پندار افكنند كه لابد وی در آن روز برتریهایی داشته كه جای چون و چرا نبوده است. ولی اكنون نگاهی میاندازیم كه تنها برتری كه خود آن را یاد كرده، این است كه خلیفه
نخستین كسی است كه اسلام را پذیرفته و یا نخستین كسی است كه نماز گزارده است؟!!
در حالی كه چنین نبوده، چرا كه از سخنان پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) و از سخنان یارانش و از سخنان شاگردان نیكوكار آنها و از علی (كرم الله وجهه) و یاران ایشان و غیر آن به طور فراوان نقل شده كه نخستین فردی كه اسلام آورد و نخستین فردی كه بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز گزارد، علیبن ابیطالب (كرم الله وجهه) بوده است و ابوبكر نخستین فرد مسلمان و نمازگزار نبود؛ چنانچه در خبر صحیح طبری آمده: «وی پس از بیش از پنجاه مرد دیگر اسلام آورده است.»(1)
«علامه امینی» (قدس سره» در خصوص اولین مسلمان و نخستین نمازگزار در مورد شخص شخیص و بزرگوار علی (كرم الله وجهه) از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ده روایت و از «علی» (كرم الله وجهه) و سایر ائمه بیست و سه خبر و از صحابه و تابعین شصت و شش روایت در این باره از كتب (اهل سنت) نقل كرده است؛ كه علی (كرم الله وجهه) نخستین مسلمان و نمازگزار بوده است.(2)
و اگر یاران پیشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی از آن همه گزارشهای ساختگی در برتری ابوبكر را میدانستند، به طور قطع در آن روز كه مردم را به فرمانبری از او میخواندند، به جای آن كه برای رام كردن و سر فرود آوردن آنان، از ترساندن و بیم و هراس دادن كمك بگیرند با گفتگو در پیرامون آنها پیش میرفتند كه كیفیت پیشرویشان نیز بسیار آسانتر و سریعتر میشد و آنگاه عمربن خطاب نیز در برتریهایی كه در روز سقیفه برای او برشمرد، به این اندازه بسنده نمیكرد كه بگوید: كیست كه مانند این سه برتری را داشته باشد: «یكی از آن دو تن كه در غار بود»، «هنگامی كه به دوست همراهش گفت: اندوه مخور!»، «به راستی خداوند با ماست!»؟!
و نیز بگوید: «سزاوارترین مردم به كار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دومین از آن دو تن است كه در غار بودند كه ابوبكر همان پیشاهنگ سالخورده باشد و در روزی كه توده برایش دست فرمانبری میگیرد، بگوید: به راستی ابوبكر یار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) است و دومین از آن دو تن كه در آن شكاف كوه بودند.»(3)
و همچنین سلمان به یاران «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) نمیگفت: «آن را كه سالمندتان بود برگرفتید و خاندان
پیامبرتان را فرو گذاشتید.»(1)
و همچنین عثمان پسر عفان - در خواندن مردم به فرمانبری از ابوبكر - به این بسنده نمیكرد كه بگوید: «به راستی ابوبكر صدیق، سزاوارترین مردم به امامت است. او صدیق است و دومین از آن دو تنم و یار همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.»(2)
و همچنین «مغیره بن شعبه» این سخن را رو در روی ابوبكر و عمر بر زبان نمیآورد: «عباس را ببینید و برای او بهرهای در این كار بگذارید تا برای او و برای آیندگانش بماند و به این گونه او را از علی (كرم الله وجهه) جدا كنید، زیرا اگر عباس به شما روی آورد، برابر علی (كرم الله وجهه) در نزد مردم دستاویزی نیكو خواهید داشت!»
و همچنین ابوبكر و عمر و ابوعبیده و مغیره شبانه بر عباس درنمیآمدند و ابوبكر به وی نمیگفت: «ما به سراغ تو آمدیم و میخواهیم برای تو در این كار بهرهای بگذاریم تا برای تو و برای آیندگانت بماند، زیرا تو عموی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستی!!»(3)
و همچنین كار ابوبكر به این گوه به انجام نمیآمد كه تنها دو كس - عمر و ابوعبیده - دست فرمانبری به وی دهند یا چهار تن - آن دو با اسید و بشیر - و یا پنج كس - كه اینان همراه با سالم برده ابوحنیفه - چنان كه به طور گسترده بحث آن فرا خواهد رسید.
و همچنین سران مهاجر و انصار، از این كه دست فرمانبری به او دهند، افرادی همانند: علی (كرم الله وجهه) و دو فرزندش - دو دختر زاده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - و عباس و فرزندانش از میان هاشمیان و سعدبن عباده و فرزندان و تیرة او و حباب بن منذر و پیروانش و زبیر و طلحه و سلمان و ابوذر و مقداد و خالدبن سعید و سعدبن ابی وقاص و عتبه بن ابولهب و براء پسر عازب و ابی بن كعب و ابوسفیان بن حرب و غیر آنان خودداری نمیكردند!!(4)
و همچنین جایی برای آن نبود كه «محمدبن اسحاق» بگوید: «تودة مهاجران و بیشتر انصار چون و چرایی نداشتند كه پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) علی (كرم الله وجهه) به كار برمیخیزد.»(5)
و همچنین «عتبه بن ابولهب» را در آن روز در برابر كسی كه لاف آن برتریها را برایش (ابوبكر) میزنند، نمیگفت: «نمیپنداشتم كه این كار از دودمان - هاشم و سپس از علی (كرم الله وجهه) .
1) شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید: 131/1، 17/2.
2) كنزالعمال، متقی هندی: 140/3، طرابلس نیز آن را در فضائل الصحابه ذكر كرده است.
3) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 15/1، تاریخ یعقوبی: 104/2-103، شرح نهجالبلاغه: 132/1.
4) تاریخ یعقوبی: 103/2، الریاض النضره، طبری: 167/1، تاریخ ابی الفداء، 156/1، روضه المناطر، ابن شحنه حاشیه الكامل: 164/7، شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید: 134/1.
5) شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، 8/2.
روی گرداند.»
«از همان كس كه در گرایش به پیامبر در ایمان و پیشینه نیك كه از همه جلوتر بود - و دانش او به قرآن و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از همگان افزون!»
«و كسی كه دیرتر از همه از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جدا شد و كسی - كه در شستن و كفن كردن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جبرئیل (علیه السلام) كمك كارش بود!»
« و كسی كه هر برتری در آنان هست در او بود و آنان به او نرسند - زیرا نیكی ویژهای كه در او بود، در آن گروه یافت نمیشد!»
«چه چیز شما را از سوی او باز گرداند؟ بدانیم - هان! بدانید این گونه دست فرمانبری دادن، آغاز آشوب است!!»(1)
و همچنین «قصی» در آن روز نمیگفت:
«ای دودمان هاشم! نگذارید مردم چشم بدوزند كه شما را پایین بنگرند! - به ویژه مردم تیره تیم بن مره (نیای ابوبكر) و تیره عدی (نیای عمر)».
«كار سرپرستی جز در میان شما و به سوی شما نخواهد بود! - و جز ابوالحسن علی (كرم الله وجهه) شایسته آن نیست!»
«ای ابوالحسن! برای رسیدن به ان با دور اندیشی میان را ببند - زیرا به فرمانروایی كه امید میرود تو سزاوار هستی!»
«و البته كسی كه قصی را پشتیبان خود دارد - كسی را با رای دست درازی به پایگاه او نیست و زادگان غالب نیز از آن به دورند.»(2)
در اینجا به برخی از روایاتی كه از باب علو و به صورت خرافی گفته شده، پرداخته میشود كه آنها را كسانی ساخته و ارائه دادهاند تا به گونهای عوام فریبی كنند و به طور سراب گونه، هیاهو و گمانهایی در تایید خلیفه در اذهان تصویر بخشند كه فقط صرفاً آن را نقل كرده و برخی از انظار در رد آنها بیان میگردد و با اندك توجیه علمی و ایراد نواقص در آنها گذرم كرده تا فقط خوانندگان بدانند، اگر سخن و ادعایی از جایگاه حق برخوردار باشد، خودش در همه جا به امر خدا شكوفایی كرده و میدرخشد و اگر از جایگاه حق برخوردار نبود، هر چه در این باره به طور افتراء ساخته شود و ارائه گردد، جز به تنفر و بیزاری چیزی نمیافزاید و در نهایت میزان و محكی به دست عقلای عالم خواهد افتاد!
«شیخ ابراهیم عبیدی مالكی» و «صفوری» مینویسند: «گفتهاند: كه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روزی به عایشه گفت: هنگامی كه خداوند تعالی خورشید را بیافرید، آن را از مرواریدی سپید آفرید كه یك صد و چهل مرتبه از دنیای ما بزرگتر بود، پس آن را بر چرخ گردندهای نهاد و برای چرخ گردنده نیز، هشتصد و شصت دستگیره آفرید، در هر دستگیرة آن زنجیری از یاقوت سرخ نهاد و آنگاه شصت هزار تن از فرشتگان مقرب را فرمان داد: تا به نیروی خویش كه خداوند ویژه آنان گردانیده، آن را با زنجیرها بكشند و خورشید مانند سپهر بر آن چرخ گردنده است كه در گنبد سبز میچرخد و زیبایی آن برای خاكیان آشكار میشود و در هر روز در خط استوا بالای كعبه - چون مركز زمین است - میایستد و میگوید: ای فرشتگان پروردگار من! من از خداوند عزوجل شرم دارم كه وقتی در برابر كعبه كه قبله مؤمنان است رسیدم، از آنجا بگذرم! و فرشتگان با همه نیرویشان خورشید را میكشند تا آن را از فراز كعبه بگذرانند، ولی خورشید از آنان نمیپذیرد تا این كه ملائكه از دست آن عاجز منیشوند و خدا تعالی با وحی الهی به ملائكه الهام میكند تا ندا دهند: ای خورشید! به آبروی مردی كه او بر چهره درخشانت نگاشته شده! برگرد و به گردشی كه قبلاً داشتی ادامه بده! همین كه خورشید این را بشنود، به نیروی خدای مالك تكان میخورد!
«عایشه» گفت: ای رسول خدا! آن مردی كه نام وی بر آن انگاشته شده، كیست؟ فرمود: ای عایشه! او ابوبكر است!، پیش از آن كه خداوند، جهان را بیافریند با علم قدیم خود دانست كه خود هوا را میآفریند و در هوا این آسمان را خلق میكند و دریایی از آن به وجود میآورد و چرخ
1) «ما كنت احسب ان الامر منصرف - عن هاشم ثم منهم عنم ابی حسن!» «عن اول الناس ایماناً و سابقه - و اعلم الناس بالقرآن و السنن!» «و آخر الناس عهدا بالنبی و من - جبرئیل عون له فی الغسل و الكفن!!» »«من فیه ما فیهم! لا یمترون به - و لیس فی القوم ما فیه من الحسن!» «ماذا الذی ردكم عنه؟ فنعلمه! - ها! ان بیعتكم من اول الفتن!!» تاریخ یعقوبی: 103/2، الرسائل، جاحظ: 222، اسد الغابه، ابن اثیر: 40/4، تاریخ ابی الفداء: 164/1، شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید: 259/3، سردههای بالا را از زبان سرایندگانی چند بازگو كردهاند كه باید به نگاشتههای نامبرده نظر افكند.
2) «بنی هاشم! لا تطمعوا الناس فیكم - و لا سیما تیم بن مره أو عدی» «فما الأمر الا فیكم و الیكم! - و لیس لها الا ابو حسن علی» «ابا حسن فاشدد بها كف حازم - فانك بالامر الذی یرتجی ملی» «و ان امرءاً یرمی قضیا وراءه - عزیز الحمی و الناس من غالب قصی» تاریخ یعقوبی: 105/2.
گردندهای را نیز بر روی آن ایجاد میكند تا مركب خورشیدی باشد كه جهان را روشن نماید و به راستی كه خورشید هنگامی كه به ناحیه استوا رسد، از فرمان فرشتگان سرپیچد و خدای تعالی چنان تقدیم كرد كه در آخر الزمان پیامبری بیافریند كه بر پیامبران برتری یابد و او هم به كوری چشم دشمنان، شوهر تو است ای عایشه! و آنگاه بر چهره خورشید نام واریز وی را كه ابوبكر باشد بنگاشت، پس همین كه فرشتگان خورشید را به او سوگند دهند، به تكان آید و به قدرت خداوند گردش خود را دنبال كند، به همین گونه، هنگامی كه گنهكار ان امت من بر آتش دوزخ بگذرند و آتش بخواهد بر مؤمن بتازد، پس به احترام دوستی خداوند در دل او و به جهت نقش نام او بر زبانش، آتش هراسناك به پشت سر بر میگردد و در جستجوی دیگری برمیآید.»(1)
اولاً: هر پدیدهای كه براساس وحی الهی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد و ریشه آسمانی به دنبال داشته باشد كه به خداوند و آفرینش او مربوط بشود، قابل پذیرش است و انكار آن امكان پذیر نخواهد بود و خبر فوق چنین نبوده و هیچگونه اساس و پایهای ندارد!
ثانیاً: آن چرخ گردندهای كه گفتهاند، چرا دانشمندان هیئت قدیم و جدید آن را كشف نكردهاند، به ویژه با وجود این همه ادوات و ابزارهای اكتشافی و پیشرفت علمی كه هیئت شناسان در اختیار دارند، علاوه بر این كه پس از كشفیات، عقیدة همه بر این تمركز یافته كه برعكس گفته آنان - زمین به دور خورشید میچرخد!!
ثالثاً: از روایت فوق فهمیده میشود كه وقتی خداوند چرخ گردنده را آفرید، هنوز نیروی بخار در خدمت انسان درنیامده بود تا خداوند برای ایجاد كشش و حركت در خورشید از بخار استفاده كند و خورشید را تحت فرمان فرشتگان نبیند و با بخار آن را در اسرع وقت به هر جا كه خواهد برساند، ولی جای شگفت است كه چرا خدای سبحان حتی پس از آن هم كه نیروی بخار كشف شد، باز هم به جای استفاده از فرشتگان، بخار را به كار نگرفت تا هزاران عوامل و فرشتگان كه در بند زنجیرهای چرخ گردنده گرفتار و اسیرند آزاد گردند؟! و از رنج سركش خورشید كه هر روز به عنوان یك برنامه تكرار میشود بیاسایند!
رابعاً: در اینجا سوالی است كه آیا چه كسی پاسخ خواهد داد و آن اینكه، ارادة خدای پاك كه هر نیروی سركش و چموشی را مهار میكند و با آن، آسمان را بدون ستون كه مینگرید نگه
1) عمده التحقیق فی بشائر آل الصدیق، عبیدی مالكی، حاشیه الروض الریاحین: 184، یافعی چاپ مصر به سال 1315 به نقل از العقایق، نزهه المجالس، صفوری: 184/2 به نقل از عیون المجالس.
میدارد و كوهها را كه تصور میكنی سر جای خود ایستادهاند، در حالی كه مانند ابرهای گذران به گردش و حركت درمیآورد،(1)و هر چیزی را استوار بر جای خود قرار میدهد، چرا آفرینش را به گونهای نمینهد كه نیازی به این همه نیروهای متراكم نباشد تا همه خسته نشوند و تعدی و سركشی پیش نیاید و نیازی به دستگیرهها و زنجیرها نیفتد و نیاز به ان نشود كه به نام كسی كه بر چهره خورشید نقش بسته شده قسم دهند؟ چه انگیزهای خداوند پاك را بر این اقدام ناگزیر ساخته با این كه بر تمام بندگان خود قاهر است؟!
خامساً: مجموعه نظام تكوین تحت تسلط و ارادة خداوندی مطیع و فرمان بر اوست، چنانچه فرمود: «سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالی كه به صورت دود بود؛ به آن و به زمین دستور داد: به وجود آیید (و شكل گیرید) خواه از روی اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روی طاعت میآییم (و شكل میگیریم)»(2)و منظور از گفتار خداوند حقیقتاً لفظ و گفتار نبوده، بلكه منظور اراده قطعی خداوند به شكل گرفتن آسمانها و زمین تعلق گرفته و منظور از آمدن آن از روی اطاعت، یعنی مواد تشكیل دهنده آسمان و زمین از نظر تكوین و آفرینش كاملاً تسلیم اراده و فرمان خداوند خواهند بود، در این صورت چه معنا دارد كه خورشید در مقابل فرمان فرشتگان تمرد جوید و از فوق كعبه نگذرد؟!!
سادساً: چنین خورشیدی كه در روایت فوق نقل و توصیف شده با خورشیدی كه در قرآن كریم معرفی شده، اصلاً سازگار و هماهنگ نخواهد بود، چرا كه خورشید موصوف در قرآن متمرد و متجاوز نبوده، چنانچه می فرماید: «و خورشید (نیز برای آنها آیتی است) كه پیوسته به سوی قرارگاهش در حركت است و این تقدیر خداوند قادر و داناست.»(3). «نه خورشید را سزاست كه به ماه رسد و نه شب بر روز پیشی میگیرد و هر كدام در مسیر خود شناورند!»(4)
سابعاً: دشوارتر از همه موارد، این كه تا پایان عمر دنیا هر روز خدا باید، هر آنچه را دیروز به فرشتگان الهام كرده دوباره الهام كند و آنان نیز هر روز خورشید را به هر آنچه كه روز گذشتهاش سوگندی سخت داده بودند، دوباره قسم دهند!
ثامناً: چرا برخی از .جدان اخلاقی برخوردار نیستند و در حریمی كه حق ورود ندارند وارد شده و گزارشهای بیاساس مربوط به دین میدهند و چهرة سنت ارجمند پیامبری را زشت .
مینماید كه ازهر پندار خرافی بر كنار است و همه اینها زاییده گزافه گوییهای ناروایی است كه به فضایل خوانیها راه یافته و اگر آفریننده این روایت با این هشت اشكالی كه گفته شد آشنا بود، اصلاً خود را به این میدان رسوایی و آبروریزی نمیافكند!!
«یافعی» از «ابوبكر» نقل كرده است: «گفت: ما در مسجد نشسته بودیم كه ناگهان مردی نابینا آمد و میان ما وارد شد و سلام داد، ما سلام او را پاسخ دادیم و او را مقابل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشانیدیم، او گفت: كیست كه در راه دوستی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حاجتی از من برآورد؟ ابوبكر گفت: پیرمرد حاجتت چیست؟ گفت: من خانوادهای دارم و چیزی هم ندارم كه خوراك خود گردانم و میخواهم كسی در راه دوستی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی دهد تا آن را قوت خود سازم، ابوبكر برخاست و گفت: من در راه دوستی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی به تو میدهم كه زندگی تو را بر پای دارد، سپس پرسید: حاجت دیگری هم داری؟ گفت: آری، دختری دارم كه میخواهم در راه دوستی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حیات خودت او را به همسری میگیرم، حاجت دیگری هم داری؟ گفت: آری؛ میخواهم در راه دوستی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دستم را در میان ریشهای ابوبكر فرو برم، پس از آن ابوبكر برخاست و ریش خود را در دست نابینا نهاد و گفت: ریش مرا در راه دوستی محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بگیر، در آن هنگام نابینا، ریش ابوبكر را گرفت و گفت: پروردگارا! تو را به حرمت ریش ابوبكر سوگند! بینایی مرا به من بازده!
خداوند در همان هنگام بینائیاش را به او باز داد، آنگاه جبرئیل (علیهالسلام) بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و گفت: محمد! خداوند تو را سلام میرساند و تحیت و احترام ویژهای به تو اختصاص میدهد، به تو میفرماید: به عزت وجلال او سوگند! اگر هر نابینایی به حرمت ریش ابوبكر قسم میداد، البته بینایی آن را به وی باز میگرداندم و هیچ نابینایی بر روی زمین باقی نمیماند و اینها همه به بركت تو و بلندی مقام تو و مرتبت تو نزد پروردگارت میباشد.»(1)
بر حدیث فوق چندین اشكال وارد است: 1- هر انسان سلیم النفس و دارای طینت پاك، بدون
1) الروض الریاحین، یافعی. این كتاب در چاپخانه سعیدیه مصر حاشیه عرائس ثعلبی: 443 چاپ شده و قسطلانی آن را در مواهب نقل كرده و زرقانی در شرح المواهب: 157/3 مینویسد: یافعی نیكوپرداز است، كتاب جداگانه، دیگری نیز به نام الروض الریاحین، یافعی در سال 2315 در مصر چاپ شده كه غیر از حاشیه عربی است.
هیچ پیش داوری در بدو نظر، به ساختگی و دروغ بودن آن پی میبرد كه نیازی به كمترین دلیلی نخواهد بود.
(1)این نابینا نه تنها از چشم ظاهر محروم بوده، بلكه از بصیرت باطن نیز تهی بوده است، چنانچه میفرماید: «چرا كه چشمهای ظاهر نابینا نمیشود، بلكه دلهایی كه در سینههاست كور است»(2)بدین خاطر ندانسته كه سوگند به محاسن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ریش ابوبكر اولی و برتر است، چرا كه از شرافت . قداست و تقرب بیشتری برخوردار بوده است! زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم از ابوبكر سالخوردهتر بود و هم محاسنش پرموتور و بزرگتر بود، علاوه بر این، یكی از بزرگترین پیامبر (علیهالسلام) بود كه در حقیقت هیچ بندهای از بندگان خدا از اولین تا آخرین آنها به اوج عظمت ایشان راه نمییافت، در نتیجه توسل به ریش ابوبكر معنا نداشت. (3)این كه سوگند به ریش ابوبكر خورده تا خداوند به وسیله آن قسمش را نیكو گرداند و به همین جهت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نادیده گرفته است و جای سوال است كه آیا ریش ابوبكر چه خصوصیتی داشته كه كسی نمیداند؟ (4) وقتی چنین منبع رحمتی پر فیض در بین برادران عزیز ما (سنی مذهبان) وجود دارد، چرا نابینایان و یا دیگر مریضان را در كنار این وجود شریف نمیاورند تا با دست توسل آنها را از مشكلات مریض و نابینایی نجات دهند؟!!
(5) وحی پنداری كه در روایت اعمال شده و به خداوند متعال منسوب است كه دیگر جای شك نیست، چرا آثار بركت و بلندی مقام و مرتبت ابوبكر در اینجا ساقط گردیده و چشم همه نابینایان به بینایی ابوبكری نایل نشده است؟! برای این گروه، پیرامون ریش ابوبكر روایاتی هست: و یكی از آنها، آن است كه آوردیم: «او(صلی الله علیه و آله و سلم) چون شیفته بهشت میشد ریش ابوبكر را میبوسید.»(2) كه این روایت از بلند آوازهترین بافتههای معروفی است كه در این زمینهها ساختهاند و از افتراهایی است كه - به گفته فیروزآبادی و عجلونی - دروغ بودن آنها را عقل هر كسی بدیهی میشمارد.
یكی دیگر روایتی است كه «عجلونی» آورده و براساس آن «ابراهیم خلیل و ابوبكر هر كدام در بهشت ریش دارند؛»(3) چرا كه در هیچ یك از منابع روایی معروف آن را نیافتهام و گوید: «بر فرض كه ثابت شود چنین روایتی رسیده، در زمینة آن به نظر من حكمتی دارد، زیرا این هر دو مرد به منزلة .
پدر مسلمانند (كه دارای ریشند) چون خلیل بوده كه آنان را مسلمان نامیده و به آنان فرمان داده كه از دیانت از پیروی كنند و پس از وی نیز ابوبكر و دومین پدر مسلمانان است، زیرا او بوده كه در ورودی مردم به سوی اسلام را گشوده است!»
اشكال: اینكه كسی كه امت مشمول رحمت را مسلمان نامیده، خدای پاك بوده است، چنانچه میفرماید: «چنان كه شایسته است در راه خدا تلاش و نبرد كنید، اوست كه شما را برگزید و در دین، هیچگونه دشواری بر شما قرار نداد - آیین پدر شما ابراهیم است - او پیش از این و در این قرآن شما را مسلمان نامیده است.»(1)
«قرطبی» نیز گفته: «چنان سخنی (نامیدن ابراهیم امت را مسلمان) با گفتار بزرگان ملت ناسازگار است، زیرا معلوم است كه ابراهیم نبوده كه در قرآن این امت را «مسلمان» نام نهاده است.»
و ابن عباس و مجاهد، عطاء، ضحاك، سدی، مقاتل، قتاده و ابن مبارك نیز بر آنند كه خداوند در كتابهای گذشته و اكنون در همین قرآن شما را مسلمان نام نهاده است.
و قرائت «ابی ابن كعب» خدا شما را مسلمان نام نهاده، نیز كه در كتب مختلف آمده، نشانهای بر درستی سخن ابن عباس است.(2)
«ابن كثیر» نیز در تفسیر خود، نام گذاری خداوند را درست شمرده و گفته: چون خداوند تعالی فرمود: «او شما را برگزید و بر شما در دین هیچ گونه سختی ننهاد.» سپس آنان را به پذیرفتن آنچه پیامبر آورده تشویق و ترغیب نموده، به این كه آن را آیین پدرشان ابراهیم شمرده.... سپس گفته: «اوست كه پیش از این - یعنی پیش از قرآن - و هم در این قرآن شما را مسلمان نامیده است.»(3)
از این گفتار، ارزش فلسفه بافیهای عجلونی نیز معلوم میشود، زیرا وی پنداشته است كه چون ابراهیم بوده كه «مسلمانان» را این نام نهاده، پس جای پدرشان است، این كلامی بیاساس است، زیرا لازم میآید، هر كس نامی را نهاد به جای پدرش باشد با این كه مسلماً چنین نیست.
البته خداوند ابراهیم را پدر مسلمانان نامید، زیرا او پدر رسول درستكار بوده و قریش از زادگان اویند و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز پدر امت است و امت در حكم فرزندان او و زنان وی هم مادران
آنهایند، چنانچه از خود ایشان وارد شده: «من همچون پدر شمایم یا همچون پدر برای شما هستم.»(1)
و اگر فلسفه ریش داشتن ابراهیم و ابوبكر همان سمت پدری است كه عجلونی گمان برده، 1س ریش موسی بن عمران چه فلسفهای دارد كه در حدیث آمده است: «هیچ كس در بهشت پا نخواهد گذاشت، مگر بیموی باشد، البته به جز موسی بن عمران (2)علیهالسلام) كه ریشه او تا ناف وی است.»(3)
و چه جای هزاران شگفت است! كه برخی از عمای (اهل تسنن) ابوبكر را دومین پدر امت بشمارند، به استناد این كه در ورودی مردم به اسلام را او گشوده با آن كه كسی كه هر دو لنگه این در را گشود تا ملتها وارد شوند و گروه گروه را دیدی كه در دین خدا درآیند، همان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود كه با دعوت بزرگوارانه و دلیلهای راستین و شگفت كارهای آشكار و خویهای ستوده و نبردهای خونین خویش، این كار را به پایان برد، پس او سزاوارتر است كه در بهشت صاحب ریش باشد! و علاوه بر این، مسلمانان هیچ گاه نفهمیدند كه دری كه خلیفه بر مردم به سوی اسلام گشود كجا بود؟ و كی بود؟ و كدامین در بود؟ شكی نیست كه ایشان دری از اسلام را به روی آنان بست و راههای نفوذ نعمت و رحمت الهی را مسدود ساخت!!
آری؛ اگر كسی باشد كه به راستی، پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای مسلمانان به جای پدر به شمار رود، او همان «علی بن ابیطالب» (كرم الله وجهه) است كه رسایی اسلام به جهان و پیروزی در جنگها مدیون او بود، هم جان پاك پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و هم جانشین برگماشته شده از سوی ایشان بود و بدین جهت از «انس بن مالك» از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده است كه فرمود: «حق علی بر این امت همچون حق
پدر بر فرزند است.» و از طریق «عمار» و «ابوایوب انصاری» نقل شده كه حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «حق علی بر هر مسلمانی، حق پدر بر فرزندش خواهد بود.»(1)
«نسفی» آورده است: «مردی در مدینه جان سپرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست بر وی نماز گزارد، جبرئیل (علیهالسلام) نازل شد و گفت: محمد! بر وی نماز مگزار، حضرت از نماز خودداری كرد، آنگاه ابوبكر آمد و گفت: ای پیامبر خدا! بر وی نماز گزار كه من جز خوبی از او سراغ ندارم، سپس جبرئیل (علیه السلام) آمد و گفت: محمد! بر او نماز گزار كه گواهی ابوبكر بر گواهی من مقدم است.»(2)
اولاً: خبر فوق روایت و سند ندارد تا بتوان از رجال زنجیره سند سوال كرد كه آیا موقف است یا غیرموثق؟!
ثانیاً: گواهی جبرئیل (علیه السلام) آیا از طرف خود اوست؟ كه چنین چیزی امكان ندارد، چرا كه فرشتگان فقط به فرمان و اذن او كاری را انجام میدهند و هیچ گونه سرپیچی ندارند، چنانچه میفرماید: «و هر گز فرمان خدا را مخالفت نمیكنند و آنچه را فرمان داده شدهاند (به طور كامل) اجرا میكنند.»(3)و اگر گواهی او از طرف خداوند پاك بود، تقدم گواهی ابوبكر بر گواهی جبرئیل (علیهالسلام) دلیل ن میشود كه وحی الهی (العیاذ بالله) دروغ باشد و فهم و علم ابوبكر بر همه حتی (العیاذ بالله) بر خداوند و جبرئیل مقدم باشد؛ كه این گزافه گویی آشكار و باطل است.
ثالثاً: آیا در ورود جبرئیل (علیهالسلام) بر پیامبر بزرگ (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا یكی از پیامبران دیگر از انبیا (علیهالسلام) موردی یافت میشود كه جبرئیل (علیهالسلام) از سوی خداوند متعال فرمانی را بیاورد و به وسیله فردی یا افرادی از روی زمین، حكمی كه آورده تبدیل و تغییر پیدا كند؟ و سپس گفتار جبرئیل مؤخر از گفتار فرد یا افراد قرار گیرد؟ چنین چیزی سابقه نداشته و نخواهد داشت. چون حكمی كه از سوی خداوند قادر قاهر متعال صدر گردد، جزمی و قطعی بوده و هیچ گاه تغییر پذیر نخواهد بود! با این حال، تو خود انصاف بده و در صحت روایت فوق قضاوت و داوری كن!
روایت شده: «پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انگشتر خود را به ابوبكر داد و فرمود: بر این كلمه «لا اله الا الله» را بنگار، ابوبكر آن را به حكاك داد و گفت: بر این انگشتر این جمله: را «لا اله الا الله محمد رسول الله» را حك كن، پس او چنین حك كرد، همین كه ابوبكر آن را نزد پیامبر آود، دید بر آن چنین نوشته: «لا اله الا الله محمد رسول الله، ابوبكر الصدیق»! پرسید: این فزونیها چیست؟ ای ابوبكر!، وی گفت: من خوش نداشتم كه میان نام تو و نام خدا جدایی بیندازم، ولی باقی را من نگفته بودم حك كند، پس جبرئیل (علیهالسلام) فرود آمد و گفت: خدای تعالی می فرماید: اسم ابوبكر را من نوشتم، چون او خوش نداشت كه میان اسم من و اسم تو جدایی بیندازد و من نیز خوش نداشتم كه اسم او از اسم تو دور بیفتد!!»(1)
جملة محدثین بدون چون و چرا بر آن هستند كه نقش نگین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) «محمد رسول الله» بوده و هیچ فزونی نداشته است و از «انس» روایت شده كه گفت: «او (علیه السلام) انگشتری از نقره ساخته و بر آن چنین حك نمود: محمد رسول الله و فرمود: هیچ كس بر این گونه نقش حك ننماید.»(2)
نیز از «انس» آمده است كه گفت: «نقش نگین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سه سطر بود: یك سطر محمد، یك سطر رسول و یك سطر الله.»(3)
و «ابن سعد» در «طبقات» خود از گزارش سند گسستة ابن سیرین آورده: «كه نقش نگین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) «بسم الله محمد رسول الله» بوده و به نقل زرقانی: «در گزارش افزونی آن، كسی از وی پیروی نكرده است.»(4)
«ابو الشیخ» از «عرعره بن برند» از «انس» آورده است كه گفت: «بر نگین انگشتر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله.»
«ابن حجر» گوید: «ابن مداینی عرعره را تضعیف كرد و این زیادی برخلاف روایات صحیح است.»(5)
«زرقانی» نیز مینویسد: چنان كه در صحیحین و غیر آن آمده، نقش نگین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین بود: «محمد رسول الله.»(1)
پس اعتباری به روایت عرعره و به روایت دیگری كه میگفت: نقش نگین حضرت هر دو كلمه شهادت بوده و به روایت ابن سعد از ابوالعالیه كه نقش آن صدق الله بود و سپس خلفاء محمد رسول الله را نیز بر آن افزودند، نمیباشد.
با این همه روایات منقوله، آنچه حكاكان سدههای اخیر! بر آن نگین نقشكرده و دست دروغ گویان و گزافه گویان - پس از روزگاری دراز، از رحلت پیامبر بزرگ و قطع شدن وحی از او - ریخته و ساخته و نگاشتهاند، چه ارزشی دارد؟ با این كه در نگارشهای پیشینیان خبر و اثری از آن نتوان یافت و با این كه میبینی گذشتگان به هنگام داوری حتی كلمه لا اله الا الله و بسم الله را نیز نمیپذیرند كه بر نگین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقش شده بوده و گزارشهای رسیده در این باره را خلاف روایات مقبوله و بسی بیاعتبار شمردهاند.
آنگاه چه باید كرد با زیادتی ساختگی (ابوبكر الصدیق) كه هیچ ربطی به قضیه ندارد؟ و هیچ یك از پژوهشگران فن حدیث نیز، به بررسی آن نپرداختهاند با آن كه هیچ زمینهای به جز استهزاء به خدا و پیامبرش و وحی او و امین وحی او نخواهد داشت!
سپس نزد اینان چنین است كه آن انگشتر مخصوص به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه حك شده بود، حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را در انگشت میكرد و با آن مهر میزد و هیچ انگشتری نیز به جز آن نداشت، چنانچه هرگز هیچ كس برای رفع اختلاف میان گزارشهایی كه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز آن انگشتر در دست راست ابوبكر جای گرفت و پس از او در دست عمر و سپس در دست راست عثمان در سال سیام، از دست خودش یا دست كسی دیگر در چاه «اریس»(2)افتاد و پس از آن انگشتر دیگر گرفت.(3)و بنابر آنچه در روایت ابن سعد از انصاری آمده تست كه تا سال ششم از خلافت عثمان،
انگشتر در دست او بوده است.(1)
پس اگر مجموعه این افسانه صحیح بودو نام ابوبكر به راستی بر نگین انگشتری حك شده بود كه پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در طول زندگی در دست كرده و صحابه از نزدیك نگریسته و برق آن را در انگشت كوچك وی دیده بودند - چنانچه در صحیح بخاری آمده است.(2)
پس وقتی انگشتر به دست خلیفه افتاد و در همان روز كه بر تخت خلافت نشست و بر شایستگیاش آن همه گفتگو و اختلاف و فریاد در گرفت و ایشان در آن موقعیت به كمترین پشتوانه نیازمند بود، حق آن بود كه همان انگشتر را دلیل به نفع خود بیاورد، ولی چنین نكرد، چون آن انگشتر تا آن هنگام ساخته نشده بود و چنان نقشی نداشت! و خود او نیز غیب نمیدانست كه پس از سدههای دراز چنین انگشتری برای او میسازند! و هم برای كسانی از صحابه كه در استدلال به سود وامانده بودند، برای آنان لازم بود، به همان نقشی كه در عالم ملكوت بر آن انگشتر نهاده شده بود، استدلال كنند، زیرا استدلال به آن، چه بسا نسبت به سال خودگی سزاوارتر بود و در خاتمه هیچ كس نمیتواند بفهمد چه رازی در كار بوده كه آن جبرئیل خیالی اسم پیامبر بزرگ (صلی الله علیه و آله و سلم) را در آن نقشی كه در عالم غیب پدید آمد، همتای اسم ابوبكر گردانید؟!!
«صفوری» مینویسد: «در حدیث چنان دیدم كه فرشتگان زیر درخت طوبی گرد آمدند. آنگاه فرشتهای گفت: دوست داشتم خدای تعالی نیروی هزار فرشته را به من دهد و پر و بالهزار پرنده را ارزانی من دارد تا پیرامون بهشت به پرواز درآیم و به منتهای آن برسم. پس خداوند آنچه وی خواست را به او بخشید و او هزار سال در پرواز بود تا نیروی او به اتمام رسید و پرهایش ریخت. ولی خداوند تعالی نیرو و بالها را دو مرتبه به وی بازگردانید تا هزار سال دیگر را در پرواز گذراند تا نیروی او مجدداً به اتمام رسید و پرهایش بریخت و برای بار سوم خداوند متعال نیرو و بالها را به وی بازگردانید تا هزار سال دیگر را نیز در پرواز گذراند تا باز نیروی او به اتمام رسید و پرهایش بریخت و آنگاه گریان در آستانة كاخی افتاد و یكی از حوران به او نزدیك شد و گفت: ای فرشته! چه شده كه تو را گریان مینگرم؟ اینجا جای گریه و اندوه نیست! جای شادی و خوشحالی است! پاسخ داد: چون من در توانایی خدا با وی به معارضه برخاستم. آنگاه گزارشی از داستان خود را به اطلاع وی رساند، او گفت: تو خود را در پرتگاه افكندهای! آیا میدانی در این سه هزار سال چه قدر
راه را با پرواز پیمودهای؟ گفت: نه. گفت: به عزت پروردگارم! بیش از یك ده هزارم از آنچه خدای تعالی برای ابوبكر آماده كرده نیپمودهای!!!»(1)
بر روایت فوق ایراداتی وجود دارد: یكی: این كه روایت فاقد سند است و هر خبر بدون سند به ضرورت هیچ ارزشی ندارد. دیگر اینكه: كاوش در وسایط سند، تكلیفی است كه بر عهده رجال الغیب است، زیرا هیچ پژوهشگری و هیچ حافظ كار كشته و هیچ حدیث شناس دورنگر به آن نمیتواند دست یابد.
دیگر اینكه: شان و مقام، حقیقتی است كه به جان و نفس پرورش یافتة فرد مرتبط است و چیزی نیست كه با سنت و متر و طول و عرض سنجید كه آثار آن به فاصله سی میلیون سال برسد كه آن را كسی نتواند طی كند مگر سوار مرغی شود كه هم با نیروی هزار فرشته پرواز كند و هم پر هزار پرنده راداشته باشد!!! و چنین امور اعجاب انگیز را گزارش دادن، جز عوام فریبی چیز دیگری نخواهد بود!
از زبان «انس بن مالك» آوردهاند كه گفت: «زنی از انصار آمد و گفت: ای رسول خدا! همسرم در مسافرت است و من در رویا چنان دیدم كه نخل خانهام افتاد. فرمود: باید شیكبا باشی! چرا كه دیگر او را در كنار خود نخواهی یافت! زن گریان از نزد حضرت خارج شد و ابوبكر را دید و او را از خواب خود آگاهی داد، ولی تعبیر خواب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را برای او بازگو نكرد. او گفت: برو كه همین امشب در كنار تو خواهد بود! او اندیشمندانه در سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و گفتار ابوبكر به خانه رفت و هنگامی كه شب فرا رسید همسرش آمد! آنگاه محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حضور یافت و ایشان را از آمدن همسرش باخبر ساخت! ایشان نگاهی طولانی به وی افكند. ناگهان جبرئیل (علیهالسلام) آمد و گفت: ای محمد! آنچه تو گفتی راست بود! ولی چون ابوبكر گفت: او همین امشب در كنار تو خواهد بود، خداوند متعال از او شرم كرد كه بر زبان او دروغی گفته شود. چون او صدیق (بسیار راستگو) است و از همین جهت بود كه برای پاسداری از آبروی وی، آن مرد كه مرده بود را خداوند زنده كرد!!»(2)
پناه بر خداوند متعال كه كار دروغ گویات به جایی میرسد! كه نه خدا، نه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، نه دین، نه معیار، نه محك و نه میزانی را میشنماسند و سخنی را از دهان پرت میكنند، گرچه تركشش به هر جا بخورد، هر ضرری بزند، هر فسدی به بار آورد!! من بر استبصار خویش حقیقتاً شكر مینمایم كه لااقل از زمرة شما محسوب نمیگردم كه چنین پندارهای واهی از علمای خود را بشنوم و یا به گوشم برسد!
اولاً: خداوند متصف به سبحان از هر عیب و نقصی منزه است، چرا كه هر چه كلمه سبحان در اسلام و قرآن ذكر شده، دلیل بز تنزه ذات اقدس از هر عیب و نقص است و در آستان قدس الهی دروغ اصلاً معنا ندارد، ولی اینان دروغ را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی خدا نسبت دادهاند كه پیامبر خود را (العیاذ بالله) دروغگو معرفی كرد!!
ثانیاً: افراد اسناد خیالی این روایت در كدام مرحله از عالم وجود، زندگی كرده و زیستهاند كه همه ناقل دروغند و خواستهاند دامن ابوبكر را از دروغ پاك سازند و دامن پاك صادق مصدق، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از ناحیه خدا را كاذب قلمداد كنند!!
ثالثاً: این روایت، «ابوبكر» را بر «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم)تفوق داده كه در این صورت باید چیز دیگری گفت: و آن این كه ابوبكر جانشین پیامبر نبوده - با این كه آنان با این روایت همواره در صد تثبیت جانشینی ابوبكر بر پیامبر هستند - بلكه باید از این حال به بعد گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشین ابوبكر بوده است! و در این صورت تمام اختلافات بهتر و روشنتر به حل و فصل میرسد!
رابعاً: در این روایت سه اتهام به ذات اقدس زده شده: یكی شرمساری خداوند از به مخاطره افتادن شان ابوبكر، دیگر رضایت و خشنودی خداوند به انتساب دروغ به دامن پاك پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و سوم: زنده كردن مرده در تایید دو گفتار قبل، در اینجا جای این كلام است كه جایگاه این تهدید بزرگ در این آیه بر چه كسانی است كه حدود ده مرتبه فرمود: «وای در آن روز بر تكذیب كنندگان!!»(1)كسانی كه حقایقی را تكذیب میكنند تا بتوانند جایگاهی برای دروغ خود بگشایند!!
خامساً: آیا خداوند متعال كه وعده داد، پیامبر خود را از هر خطر احتمالی از سوی مردم حفظ میكند كه فرمود: «خداوند تو را از (خطر مردم) حفظ میكند.»(2)زمان آن به پایان رسید و دیگر
وقت آن نیست كه وی را حفظ كند و حتی میدان رهایی پیامبر به جایی رسیده كه خداوند (العیاذ بالله) خود را به اتهام زدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بپردازد؟!!
سادساً: علت اساسی برای این گفتهها، حفظ جایگاه صدیق برای ابوبكر بود، در اینجا جای سؤال است؛ كه آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سرور و آقای همه صدیقان نبود؛ چه شد به ایشان توجه نشد و به دیگری عنایت شد؟!
سابعاً: همه امور بر مبنای معقول و تقدم برتر بر غیر آن پیش میرود، در حالی كه در این روایت كهتر بر برتر و مهتر مقدم شده است و امر پوچ و خالی از حقیقت (صدیق) بر صدیق اكبر مقدم گردیده است!!
«ابن عساكر» در تاریخ خود آورده، گفتهاند: «هنگامی كه آستانه مرگ ابوبكر فرا رسید، به حاضران گفت: وقتی كه من جان سپردم و از غسل و كفن من فارغ شدید، مرا بردارید و انتقال دهید تا برسید بر در حجرهای كه قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن است، پس نزدیك در بایستید و بگویید: سلام بر تو ای رسول خدا! این ابوبكر است كه برای داخل شدن اجازه میخواهد، اگر به شما اجازه ورود داد و در كه با قفل بسته بود به رویتان گشوده گردید، پس مرا داخل كنید و همان جا به خاك بسپارید و اگر اجازه نداد مرا به بقیع انتقال دهید و در آن مكان به خاك سپارید، پس آنان چون در آستانة در ایستادندو آنچه وی گفته بود را بر زبان راندند، قفل از در بیفتاد و در گشوده گردید و آنگاه هاتفی از درون قبر نداد سر داد: دوست را بردوست وارد كنید كه دوست مشتاق دوست است!»(1)
روایت فوق اشكالات زیادی دارد: یكی این كه: سند آن روایت كه به واسطه «ابوطاهر موسی بن محمد بن عطای مقدسی» و او از «عبدالجلیل مدنی» و او از «حبة عربی» نقل كرده، ضعیف است، آنگاه خود گوید: این حدیثی قابل انكار است، زیرا ابوطاهر دروغ ساز بوده و حال عبدالجلیل نیز معلوم نیست و «ابنحجر» در لسان المیزان نیز این خبر را باطل شمرده است.(2)
«ابوزرعه» و «ابوحاتم» نیز ابوطاهر مقدسی را دروغ ساز شمردهاند و نسایی گوید: مورد وثوق نیست و ابن حبان گوید: نقل حدیث از وی روا نیست، چون حدیث سازبوده و ابن عدی گوید:
حدیث دزد بوده و عقیلی گوید: احادیثی ساختگی و باطل از زبان وسایط مورد اعتماد باز گفته و حدیث وی انكار بردار است و منصوربن اسماعیل گوید: او گزارشهای دروغ به مالك بسته است.»(1)
دیگر اینكه: روایت سازان این گزارش خواستهاند، غصبی بودن مكان دفن خلیفه را صحه بگذارند، چرا كهدر حل این مشكل معطل ماندهاند و هیچ راه شرعی و توجیه عقلی برای آنان نیافتهاند، بدین خاطر به این دروغها و بافندگیها توسل جستند!!
دیگر اینكه: بنابر نظر خلیفه كه برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ارثیه قائل نبود، اصلاً اجازه گرفتن مفهوم نداشته است، چون آنچه از خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده، ملك شخصی پیامبر نبوده، بنالراین اصل اجازه كه به گونهای به امر غیبی متصل میگردد، دروغی آفتابی است.
دیگر اینكه: آنان طبق فتوای خلیفه كه هر چه از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باقی مانده است، صدیقه است كه به نوع افراد جامعه مرتبط میشود كه میبایست به جای كسب اجازه از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، از نوع مردم اجازه میگفتند كه این كار را نكردند و غاصبانه خلیفه را بدون اجازه از صاحبان ملك، در محل عصبی دفن نمودند كه با قانون و دین خدا سازگار نبوده است.
دیگر اینكه: اگر ما اهل تسنن قرآن را قبول داشته و داریم كه برای پیامبران (علیهالسلام) نیز ارث را ارائه فرموده است و در این صورت كسانی كه بر ضد ما سخن میگویند، خواهند گفت: ابوبكر در ارثیه دختنرش عایشه دفن شده است.
پاسخ: آن است كه هیچ یك از همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، جز برای سكونت، حقی بر حجرههایشان نداشتند، یعنی همان حقی راداشتند كه هر زنی در ایام عده بر خانه شوهرش دارد، پس هیچ كدام حقوق برمالكیت آن را نداشتند كه بتوانند تصرفی به عنوان تملك بنمایند و اگر فرض كنیم (البته برخلاف مذهب سنت) عایشه از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ارث ببرد و سهم الارثی از زمین (غیرمنقول) به وی برسد، سهم او یك نهم از یك هشتم حجره خواهد بود، (یك قسم از هفتاد و دو قسم حجره) كه شاید دو یا سه وجب شود، آیا میشود یك جنازه بزرگ و یك قبر را در سه وجب جای داد؟!!، آری؛ اینان میایستی از اهل بیت (علیهالسلام) اجازه دفن میگرفتند كه نگرفتند!!
دیگر اینكه: آیا سخنی كه خلیفه درباره قفل در گزارش داد، از ناحیه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود یا از علم غیب به دست آورده بود؟ كه صورت دومی غیرممكن خواهد بود، چرا كه فرمود: «چنین نبود كه .
1) میزان الاعتدال، ذهبی: 3/217، لسان المیزان، ابن حجر: 6/128، اللئالی المصنوعه: 1/422.
خداوند شما را از اسرار غیب آگاه كند.»(1)و وقتی فرض نخستین را بگیریم، او نباید تردیدی از خود نشان میداد كه بگوید: «اگر در باز شد و قفل افتاد مرا دفن كنید وگرنه به بقیع انتقال دهید.» چون آنچه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده باشد، وقوع آن حتمی و ناگزیر است، ولی حقیقت آن است كه این احادیث ساختگی و این بافندگیها در سال بعد در زمان حافظ ابن عساكر و به وسیله او و پیروانش به وجود آمده است كه جز آبروریزی از نوع ما اهل تسنن و جز ننگ بر ننگ نمیافزاید!!!
«علامه شیخ یوسف فیشی مالكی» آورده: «كه چون ابوبكر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درآمد، جبرئیل (علیهالسلام) كه با او سرگرم گفتگو بود، تنها برای بزرگداشت ابوبكر - و نه هیچ كس دیگر - بر پا میخواست، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) علت این كار را از او پرسید؟ جبرئیل (علیهالسلام) گفت: وی را از نخستین روز آفرینش، حق استادی است، زیرا خداوند هنگامی كه فرشتگان را فرمان داد: تا در برابر آدم به سجده درآیند، جانم (روحم) به من خبر داد: همان باید شود كه ابلیس كرد و رانده درگاه شد و زمانی كه خداوند تعالی فرمود: سجده كنید! قبة عظیمی را دیدم كه بر آن چنئدین بار نوشته بود: ابوبكر! ابوبكر! و او میگفت: به خاك افت، پس از هیبت ابوبكر به خاك افتادم، پس شد آنچه شد.»(2)
و «عبیدی مالكی» گوید: «شیخ ما «استاد محمد زین العابدین بكری» نیز داستانی قریب به این گفته فیشی مالكی را برایم نقل كرد، چنانچه نظیر آن را از بیشتر استادانمان در «الازهر» شنیدم.»(A)
روایت فوق فاقد اعتبار است!، چون ایراداتی بر آن وارد است: 1- جای شگفت از این برادران مسلمان است كه اشتباه و خطا را به جایی رساندهاند تا حدیكه امین وحی الهی - جبرئیل (علیهالسلام) - نیز از گزند آنان سالم نماند با آن كه ایشان، از نخستین روز آفرینش هیچ گناهی نداشته و از او سر نزده، باز هم او را در ردیف ابلیس نفرین زده و رانده شده نهادهاند تا ابوبكر او را به راه آورد!!!
و داستان فوق نظیر كارهای یهودیان میباشد كه چون جبرئیل (علیهالسلام) از ناحیه خدا برای پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی را میآورد و این سبب برتری و تفوق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر موسی (علیهالسلام) میشد، یهودیان با جبرئیل دشمنی میكردند كه فرمود: «بگو: كسی كه دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خداست، چرا كه) او به فرمان خداوند قرآن را بر قلب تو نازل كرده است.»(3)آری؛ یهودیان
نیز به گونهای از عظمت جبرئیل (علیهالسلام) كاستند، همان گونه كه حدیث سازان در ترفیع شان ابوبكر به دستاویزها گرفتار شدند!
(2) شگفت است از این فرشته مقرب! كه از هیبت ابوبكر میترسید، ولی هیبت خداوند بزرگ را نمیگیرد، فرمان ابوبكر را میبرد، در حالی كه در فرمانبری از دستور خدا در سجده كردن، به پندار ناروا میافتد، این چه سجدهای است و چه ارزشی دارد، آن هم از مانند جبرئیل كه تنها به خاطر هیبت ابوبكر انجام گیرد؟، نه برای تقریب و نزدیكی به خدای پاك! مگر هیبت ابوبكر در جهان پرشكوهتر از هیبت پروردگارش میباشد؟! و در غایت باید بگوییم: چنین فرشتهای به نام جبرئیل (علیهالسلام) در اسلام به كسی شناسانده و معرفی نشده است!
(3) و نیز هزاران شگفت از استادان الازهر باید داشت كه در برابر این رسواییها سر فرود آورده و آن را در نگارشهای خود میآورند و در انجمنها و جمله دانش پژوهان، آن را بر زبان میرانند و در مجامع دانشوران میپراكنند و بدین وسیله صفحه تاریخ و چهره پاك اسلام را خرافی گری معرفی مینمایند!!
«ابوالعباس ابن عبدالواحد» از «شیخ صالح عمربن زغبی» نقل كرده است كه گفت: «من مجاور مدینه در روز عاشورا مشرف بودم كه شیعیان امام در قبة عباس - عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - جمع شدند، من نیز بیرون شدم و دیدم كه آنجا جمعیت به طور متراكم آمدهاند، من در آستانة قبه ایستادم و گفتم: در راه دوستی ابوبكر چیزی به من دهید، آنگاه شیخی از آنان به سوی من آمد و گفت: بنشین تا كارمان تمام شود و چیزی به تو دهیم! من نشستم تا كار خود را به پایان رساندند، سپس آن مرد بیرون شد و دست مرا گرفت و مرا به خانه خود برد و داخل خانه كرد و در خانه را بست و دو غلام را بر من گماشت تا هردو دست مرا با ریسمان به پشت سر بستند و با كتكهایشان مرا به درد آوردند، سپس آن دو نفر را فرمان داد: تا زبان مرا ببرند، آنان نیز چنین كردند، آنگاه آن دو نفر را فرمانداد: تا بند از من گشودند و گفت: برو نزد همان كسی كه در راه محبت او چیزی میخواستی تا زبانت را به تو باز دهد!، گفت: من از نزد او بیرون شدم، در حالی كه از سختی درد و رنج میگریستم، رو به حجرة پاك پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نهادم و در دل گفتم: ای رسول خدا! تو میدانی كه در راه دوستی ابوبكر چه بر سر من آمده! اكنون اگر این یار تو بر حق بوده، دوست میدارم زبانم را به من باز دهی! پس در همان حجره با حالی پریشان كه ناشی از سختی درد بود، شب را ماندم و در خوابی سبك فرو رفته و در رؤیا دیدم كه زبان من به حال نخست بازگشت، پس بیدار شدم و دیدم زبانم
چنانچه نخست بوده، درست در دهانم هست و میتوانم سخن گویم، پس گفتم: شكر خدای را كه زبانم را به من برگردانید و دوستی ابوبكر در دلم افزویش یافت!!
همین كه سال بعد فرا رسید، آنان نیز در روز عاشورا، چنانچه عادتشان بود تجمع نمودندت، من نیز به آستان همان قبه رفتم و گفتم: در راه دوستی ابوبكر یك دینار به من بدهید! ناگهان جوانی از حاضران برخاست و به من گفت: بنشین تا كارمان تمام شود، پس نشستم و همین كه كارشان به پایان رسید، آن جوان به سراغ من آمد و دست مرا گرفت و به همان منزلی كه در سال قبل مرا بردند، سوق داد و مراداخل كرد و نزد من غذایی نهاد تا آن كه از آن فارغ شدم، جوان برخاست و دری را بر من گشود كه به یكی از اطاقهای خانه باز میشد و سپس آغاز به گریستن كرد، من برخاستم تا ببینم علت گریهاش چیست؟ آنگاه دیدم در آن اطاق بوزینهای را بسته بودند، من داستان او را پرسیدم، گریهاش شدت گرفت، دلداریش دادم، همین كه آرام گرفت، به او گفتم: تو را به خدا سوگند میدهم! كه داستانت را برایم بگویی!
گفت: اگر برایم قسم میخوری كه هیچ كس از مردم مدینه را از آن آگاه نسازی میگویم، من سوگند یاد كردم كه مخفی میماند!، او گفت: بدان كه در سال گذشته كه ما در روز عاشورا در قبه عباس بودیم، مردی به نزد ما آمد و در راه دوستی ابوبكر چیزی از ما خواست، پدرم كه از بزرگترین شیعیان امامی بود برخاست و به او گفت: بنشین تا كارمان تمام شود، هنگامی كه كارشان تمام شد، آن مرد را به همین خانه آوردو دو غلام را بر وی گماشت تا او را كتك زدند و سپس دستور داد: زبانش را ببرند و آن دو چنین كردند و او را بیرون كرد تا به راه خود رفت و ما خبری از او نیافتیم، همین كه شب فرا رسید و خوابیدیم، ناگاه پدرم فریادی بلند برآورد كه ما از شدت آن از خواب پریدیم و دیدیم؛ خداوند او را مسخ كرده و بوزینه گردانیده است، در آن حال بیتابی نمودیم و او را در این اطاق انداختیم و او را بستیم و به مردم چنان وانمودیم كه او مرده است و اینك او همانی است كه هر صبح و شام بر او میگرییم!
به او گفتم: اگر كسی كه پدرت زبانش را برید ببینی میشناسی؟ گفت: نه، به خدا سوگند! گفتم: به خدا سوگند! او منم! منم همان كسی كه پدرت زبانش را برید!، آنگاه داستان را برای او گزارش دادم و او خود را بر روی من افكند و سرو دست مرا بوسید، سپس جامهای با یك دینار به من بخشید!!! و از من پرسید: چگونه خدا زبان را به تو برگردانید؟ من حكایت را برای او باز گفتم و برگشتم!»(1).
1) مصباح الظلام: 23 چاپ چهارم، مصر چاپخانه رحمانیه مصر، سال 1347، نزهه المجالس: 2/195.
رمان فوق از ایراداتی برخوردار است: 1- یكی این كه داستانی است كه نویسنده هنرمند برای تنظیم و ترتیب آن جداً زحمت كشیده و به گونهای زنجیروار آن را مربوط و مرتبط ساخته است تا آن را امری طبیعی جلوه دهد و گرچه نویسنده آن مهارت در افسانه سرایی داشته، ولی اشكالاتی كه بر آن نزد اهل نظرو دقت وارد است، واهی بودن آن را برملا میسازد، اگر چه افرادی كه ساده لوح نباشند خود به ساختگی آن به زودی پی میبرند و با آرامش خاطر و راحتی از آن نمیگذرند! چرا كه این داستان اگر از حقیقت برخوردار بود، چون كرامتی عظیم و مافوق همه مواردی است كه در شان ابوبكر گفته شده و میشود، در تمام كتابها و رسانهها و مقالات سرلوحه قرار میگرفت و نقل گفتار و تكیه كلام و تمام محور گفتار كسانی نهاده میشد؛ كه در صدد ترفیع مقام و شان ابوبكر هستندو بهدنبال دلیل و برهان میگردند و چون در گفتار هیچ كس به جز «صفوری» و «جردانی» نیست، معلوم میشود، دیگران یا اصلاً خبر ندارند و یا اگر باخبرند، به دلیل رسواییهایی كه به دنبال دارد، آن را نقل نكردهاند.
(2) اكنون هر گفته و مطلبی را پژوهشگری ارائه میدهد، جهت صحت و استحكام آن یا باید استناد علمی خارجی در قالب تجربه به جامعه ارائه دهد یا آن را مستند به وحی الهی و یا گفته یكی از اولیاء خدا (علیهالسلام) از طریق صحیح مستند نماید وگرنه هیچ كس آن را واجد ارزش علمی ندانسته و نمیشناسد، بنابراین خبر فوق هیچ اعتبار علمی و یا استناد صحیح ندارد.
(3) انگیزه نویسنده در رمان فوق، سوء استفاده از خلا و اختلاف شیعه و سنی بوده كه كلامی دو سویی آورده و در سایه احساسات از یك سو از اختلاف بین شیعه و سنی سوء استفاده كرده و خواسته بین ما و شیعیان ایجاد دشمنی كند و یا با تفرقه موچود دشمنی سنی را نسبت به شیعه دامن زند و از سوی دیگر مقام و شان ابوبكر را در شعاع احساسات فاقد تعقل و ادراك بالا برده و از سوی سوم اشكالات وارد بر قضیه را در شعاع احساسات مفقود ساخته و افراد را چشم و گوش بسته نظارهگر روایت ساختگی خود نموده است!
(4) كجا فرد خردمندی میپذیردكه مردی نامور از بزرگان شیعه و برجستگان گروه خود بوزینه شود و او را در خانهاش ببندند و هیچ كس نفهمد و حتی نامش به فرد دوم یا سومی نرسد و هیچ یك از آگاهان سرگذشت او را بازگو نكند و همه، داستان او را پوشیده بدارند و فقط همه بدانند در گذشت و هیچ كس نداند كجا جان سپرد؟ كجا كفن شد؟ كجا دفنش كردند؟ جز آن كه همه مردم یك مرتبه همه كور شوند و یا كر گردند یا همه تعقل و فهم را از دست بدهند تا در این
صورت این داستان درست از آب درآید!
(5) آن فردی كه در قبة عباس در سال اول با آن جنایت بزرگ روبهرو شد با آن همه سختی كه كشید، حالا به تفضل الهی به بهبودیو شفا دست یافت، اما چگونه دوباره، به همان محل، در سال بعد، درهمان جمع، در همان مكان با همان سؤال وارد شد؟ و هیچ گونه احتمال خطر نمیداد كه رفتن در آن مكان همان! و جنایت سال قبل، بلكه بدتر از آن همان! كدام عاقلی است كه دو بار از یك سوراخ گزیده شود؟ بلكه همه عقلا میگویند: انسان مار زده از نخ سیاه و سفید میترسد، یعنی وظیفه عقلانی او احتیاط است، ولی رمان نویس چه ترفندی داشته كه این فرد را برخلاف افراد معمول انتخاب كرده كه رمانش به طور زیبا و مرغوب به پایان برسد، اگرچه ایردات عقلی هم به آن وارد شود، آری این هم نقطه ضعف مهمی بر ساختگی روایت است.
(6) علاوه بر آن، چگونه ممكن است كه فردی را به عشق و علاقه به ابوبكر كتك زنند و زبانش را ببرند و او را مضروب و مصدوم سازند و از این سال تا سال دیگر طول كشد و این فرد با اغماض و سكوت از این جنایت بزرگ بگذرد و نزد قاضی و حاكم شرع و بزرگدار و دسته و قومی شكایت و اعتراضی نكند و دادخواست و فریاد خود را نزد هیچ كس ابراز ندارد با آن كه از سختی، فریادش در درون دلش بلند بوده است با توجه به این كه برخی از ما اهل تسنن در پی بهانه هستند، همیشه بر ضد شیعه بتازندو چیز نشده را بر ضد آنان بسازند، آن وقت ما كه از تشنگان دلیل و برهان بر ضد شیعه و حقانیت سنی هستیم، در اینجا چگونه جرم تحقق یافته به دست شیعه كه میتواند بزرگترین سند محكم به سودشتن باشد، را در مرحله سكوت و خفا رها ساخته و هیچ كس از آن باخبر ننمودهایم؟!! این نیز نشانهای دیگر بر ساختگی رمان فوق است.
(7) چگونه باور میشود كه آن فرد جنایت دیده، وقتی از خانة آن كس كه بر وی، آن خیانت را روا داشت با زبان بریده و دهان پر از خون بیرون آمد و به حجره شریف پناهنده شد و از سختی درد گریان و بیقرار بود، ولی هیچ كس از ما از حال وی آگاه نشد و هیچ گوشهای از سرگذشت او به كسی نرسید و آستانه داران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز سر ازكار او در نیاوردند؟! و هیچ زائری باخبر نشد با این كه همواره اطراف مرقد شریفش زائران فراوانی حضور دارند!
(8) و آن فرد جنایت دیده، خبر از كرامت و شفا یافتن منتظره به وسیلة ابوبكر كه نداشت تا به آن دل خوش كند و بر امید به آن اكتفا نماید، بنابراین چرا پس از آن ظلم و ستم بزرگ، پرده بر نگرفت و آن را آشكار نساخت و كرامت سترگ صدیق را آشكار ننمود و دشمن خلیفه را رسوا نكرد؟ اینها همه دلائلی است بر این كه خبر فوق فاقد هرگونه حقیقتی بوده است!
از «انس بن مالك» نقل كردهاند كه گفت: «پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه روی به مدینه نهاد، آن هنگام ابوبكر پیرمردی سرشناس و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جوانی ناشناس بود، مردم به ابوبكر برمیخوردند.» و میگفتند: ابوبكر! این فردی كه جلوتر از تو است، كیست؟ و او میگفت: «راه را به من نشان میدهد.»(1)تا به این وسیله دیگران را به پندار اندازد؛ او آگاه و راهنمای جاده است، ولی غرض خودش تنها این بود كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) راه خیر را به او مینمایاند.
و در عبارت دیگر: «ابوبكر پشت سر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مركب نشسته بودو ایشان راه را بهتر از او میشناخت، مردم كه وی را میدیدند، او را میشناختند، میپرسیدند: ابوبكر! این بچه كه جلوتر از تو است، كیست؟ و به گزارش احمد میگفتند: ابوبكر! این بچه (غلام) كه جلوتر از توست كیست؟ و او میگفت: این راه را به من نشان میدهد!»
و در عبارتی: «میگفتند: ابوبكر! این كیست كه به این گونه او را بزرگ میداری؟ او گفت: این، راه را به من نشان میدهد، چون او راه را بهتر از من میشناسد!»
در عبارتی دیگر: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پشت سر ابوبكر سوار شترش شد.» و در «تمهید» از «ابن عبدالبر» آمده: «كه چون شتر ابوبكر را آوردند، ابوبكر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درخواست كرد تا سوار شود و حضرت نیز در ردیف او قرار گیرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نه، تو سوار شو تا من در ردیف تو (پشت سر) قرار گیرم، زیرا هر كس سزاوارتر است كه جلوی چهارپایش سوار شود و بعد از آن وقتی به ابوبكر میگفتند: این كیست پشت سرت؟ میگفت: این، راه را به من نشان میدهد!»
در عبارتی دیگر: «وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه روی آورد، مسلمانان با ایشان برخوردندو ابوبكر برای مردم برخاست و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خاموش بنشست و آن هنگام ابوبكر پیرمرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جوان بود، پس كسانی ازانصار كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را ندیده بودند، آغاز به آمدن كرده، نزد ابوبكر حاضر میشدندو او آنها را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معرفی میكرد و این بود تا آفتاب بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) افتاد و ابوبكر از بالاپوش خویش سایهبانی برای حضرت ساخت و این هنگام مردم ایشان را شناختند.»(2)
1) چنانچه قسطلانی در ارشد الساری: 6/214 گفته است: این گفتگوها در هنگام انتقال از سرزمین بنی عمرو در میگرفت و بنی عمرو بن عوف گروهی از انصار بودند كه در قبا منزل داشتند و چنانچه بعداً تحت آن بیاید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام كوچیدن به مدینه بر آنان فرود آمده بود.
2) صحیح، بخاری بخش هجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم): 6/53، سیرهی ابن هشام: 2/109، طبقات الكبری، ابن سعد: 1/222، مسند، احمد: 3/287، المعارف، ابن قتیبه: 75، الریاض النضره، طبری: 1/90-79-78، المواهب اللدنیه، قسطلانی: 1/86، السیره الحلبیه، حلبی: 2/61-46.
روایات فوق از ایراداتی برخوردار است: 1- استثمارگران روزگار و مستكبران عالم چه اندازه از افق رفیع اسلام ضربه خوردهاند؟! و در شكست اسلام و تنزل دادن آن به ناامیدی رسیدهاند و چه اندازه از قامت بلند و اسمان خراش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حقد و حسادت و كینه به سر بردهاند و چه اندازه از هر ترفندو هنری خلع سلاح شدهاند كه مجبور شدهاند از هر طریقی كه ممكن است به تخریب دست بزنند، از جمله آنها: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را فردی ناشناس معرفی كنند و نهایت شناسایی و آشنایی و سال خوردگی همراه با تجربه و آزمودگی را به خلیفه اختصاص دهند! مجبور شدند بگویند: او جوانی ناشناس، بلكه بچه و غلامی ناشناس بوده و ابوبكر پیرمردی كه آوازهاش همه جا میان مردم پراكنده شده بود، او را راهنمای مسیر خود، گرفته گاهی بر ترك سواری و گاهی به خاطر خردسالی جلوی ابوبكر بنشاند و هرگاه كسی پرسشی در این باره از او كند، بگوید: این راه را به من نشان میدهد.
(2) اخبار فوق چه سازگاری دارد با آنچه از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ارتباط با مردم كشورهای جهان سراغ داده می شود؟ مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نامهها به كشورهای مختلف جهان جهت دعوت به اسلام ننوشت كه جای نقل آنها در این وجیزه نیست؟!، مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كسی نبود كه همیشه خویشتن را - همراه با دعوت عملی خود - به قبیلهها عرضه میكرد تا بسیاری به ایشان ایمان آورند و بسیاری حضرت را شناخته به ویژه انصار از مردم مدینه كه مردان اوس و خزرج از آنان بودند و یك بار در عقبه اولی با ایشان بیعت كردند و بار دوم نیز هفتاد و سه مرد و دو زن از آنها در عقبه دست بیعت به ایشان دادند؟!
و نیز آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن كسی نبود؛ كه به یارانش فرمود تا پیش از ایشان به مدینه كوچ كنند و با آمدن پیش قراولان در خانههایی بسته شد و سرای مردمانی چند از ساكنان تهی گردید و اهالی مدینه از مرد و زن به راه افتادند؟ و آنگاه پیشاپیش مهاجران نزدیك به شصت مرد بود تا حدی كه در مكه معظمه كسی از مسلمانان به جز «علی» (كرم الله وجهه) و ابوبكر همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نماند؟ و آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود كه مدینه را مركز كشور و پایتخت فرمانروایی و لشكرگاه جنبش خود برگزید و هم مردانش را در آن پراكنده ساخت و هم خاصان خود را در مواضع مختلف اختصاص داد كه قاطبه مردم ادر هر لحظه انتظار مقدم شریفشان را داشتند؟! و هنگامی كه وارد مدینه شد، خرد، كوچك و بزرگشان به پیشواز و استقبال حضرت شتافتند و همه ایشان را مانند وابستگان خویش میشناختند؟ و حضرت چندین شبانه روز در قبا نزد بنی عمرو بن عوف درنگ كرد تا مسجد شریف خود را در
آمجا بنا نهاد و همان جا هر كس در قبا بود از جمله آنها، اوس و خزرج هم كه بیشتر حضرت را نمیشناختند، همه او را شناختند و هر كه از مدینه آمده بود، نیز به حضرت پیوست و همگان با ایشان آشنا شدند و خود نماز جمعه را در قبا و در میان بیابان - رانونا - بگزارد.
و قاطبه مسلمانان پشت سر حضرت نماز جمعه گزاردند و با این وضعیت، آوازه آن مرد بزرگوار به انبوه جمعیت رسید تا حدی كه پردگیان نیز برای دیدار ایشان به بلندیها برآمده و بچهها و كودكان با این سرودهها به ایشان چنین خوشامد گفتهاند:
«ماه شب چهاردهم به ما روی آورد - از پشتههای بدرودگاه»
«سپاسگزاری بر ما واجب است - تا آنگاه كه دعا كنندهای خدا میخواند!»
«ای آن كه در میان ما برانگیخته شدهای! - با فرمانی آمدهای كه اطاعت میشود!» (1)
آن وقت در این موقعیت دیگر نادانی باقی نمیماند تا هنگام حركت حضرت به هر سو، كسی از ابوبكر بپرسد: این بچه كه جلوتر از تو هست، كیست؟!!
(3) وانگهی جای سؤال است؛ كه چرا ابوبكر در پاسخ میگوید: «او راه را به من نشان میدهد!» مگر در آنجا ترس و بیمی در كار بوده كه ابوبكر دو پهلو سخن میگوید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه به آن سرزمین به جز با پشتیبانی كامل قدم نگذارده كه قاطبه مسلمانان از مهاجران و انصار و بیشترین مردم مدینه همه پیروان حضرت بودهاند، آیا ابوبكر هنومز از قریش میترسید؟ یا علتی دیگر داشت؟ یا میخواست خود بزرگی از خود نشان دهد و به گونهای حضرت را تحقیر كند!، بنابراین، هزاران شگفت از مردی كه در مركز اسلام و میان دلیران مهاجر و انصار كه این گونه در هراس بوده و دست به عصا راه میرفته، آنگاه آمدهاند و بدون هیچ سندی از مجاهد روایت كرده و به «ابن سعود» بستهاند كه گفته: «نخستین كسی كه با شمشیر خود اسلام را آشكار نمود، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبكر بود!»(2)
(4) اضافه بر آن، موقعیت چنان اقتضا داشته كه هر كس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جستجو كند، به قصد این بوده كه چه زمانی میرسد تا همواره جملگی به استقبال او به شادی و خرمی بپردازند، نه این كه كاوش از ایشانت كنند و بگویند: این بچه جلوی ابوبكر كیست؟!
(5) در چه زمانی سال خوردگی ابوبكر با جوانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مقارن بوده است؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - طبق .
بحثی كه فرا میرسد - دو سال و چند ماه از ابوبكر سالخوردهتر بود، ابن قتیبه به ظاهر، همان احادیث یاد شده را ذكر كرده و مینویسد: «این حدیث نشان میدهد كه ابوبكر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خیلی سالمندتر بوده و آنچه نزد گزارشگران شهرت دارد، نیز همین است كه حكایت كردیم و قبل از آن نیز حكایت كرده كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ابوبكر سالمندتر بوده است.»(1)
آری؛ متأخران از شارحان بخاری، نقطه ضعف در آن احادیث را دریافته و این سخن كه: «ابوبكر پیرمرد و پیامبر جوان بوده.» را این گونه تأویل كردهاند، كه: «نشانههای پیری در ریش ابوبكر نمایان بوده، ولی چون موی چهرة پیامبر سپید نشده بود، جوان مینمود!» ولی باز باید گفت: هر كس با شیوههای سخنگویی آشنا باشد، میداند كه این گونه تفسیرها تكلف و نادرست است و دریافت از حدیث همان است كه «ابن قتیبه بافته است یعنی: «ابوبكر پیرمرد و پیامبر خدا جوان بوده است.» همین و بس، وگرنه چه معنا دارد كه پرسیده باشند: این بچه پیش رویت كیست و بچه به كسی گویند كه بیش از پنجاه سال عمر داشته باشد، هر چند موی چهرهاش سیاه باشد؟!
(6) تازه اگر آن تأویل را صحیح بشماریم، چگونه تأویل كنندگان، یك بام و دو هوایی را در میان آن خبر با خبر صحیحی كه از ابنعباس مینگریم درست كردند كه او گفت: «ابوبكر عرضه داشت: ای رسول خدا! پیر شدی؟ فرمود: دو سورة هود و واقعه مرا پیر كرد.» و همین خبر را حافظان از ابن مسعود نیز نقل كردهاند.(2)
(7) البته جهت این كه كاملاً به كذب بودن حدیث فوق پی برده شود، در اینجا لازم است به داستان هجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مكه به مدینه مراجعه و مطالعه شود تا دست دسیسه گران و حدیث سازان به طور واضح آشكار گردد.
از «یزیدبن اصم»(3)نقل كردهاند: «كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوبكر فرمود: من از تو بزرگترم یا تو از من؟ ابوبكر عرضه داشت: بلكه تو از من بزرگتر و ارجمندتر و نیكوتری و من از تو سالمندترم.»، این گزارش را ابنضحاك آورده و ابوعمر نیز آن را یاد كرده(4)و نیز محب طبری(5)و سیوطی(6)آن را
1) الریاض النضره، طبری: 127/1.
2) تاریخ الخلفاء، سیوطی: 72 كه از خلیفه بن خیاط و احمدبن حنبل و ابن عساكر نقل كرده است.
3) در الریاض زید نوشته و صحیح یزید است.
4) الاستیعاب، ابوعمر ابن عبدالبر: 226/2.
5) المعارف، ابن قتیبه: 75.
6) جامع، حافظ ترمذی، نوادر الاصول، حكیم ترمذی و نیز ابویعلی و طبرانی و ابن ابی شیبه این گزارش را آوردهاند، نیز در المستدرك، حاكم: 243/2 كه همه جداگانه داوری به صحت آن نموده، تفسیر، قرطبی: 7/1 اللمع، ابونصر: 280، تفسیر، ابن كثیر: 435/2، تفسیر، خازن: 235/2.
آوردهاند.
خبر فوق دارای ایراداتی است: 1- چه جای هزاران شگفت از كسانی كه امر دروغی را، كرامتی برای ابوبكر شناختهاند، «یزید بن اصم» كه روزگار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را درنیافته، چگونه نقل روایت از وی درست است؟! مگر نه آن است كه این مرد در سال صد و یك یا صد و سه یا صد و چهار، در هفتاد و سه سالگی مرده است؟، پس تولد او روزگاری چند پس از درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است!
(2) علاوه بر آن، چگونه ابوبكر از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سالخوردهتر بوده با آن كه ایشان (صلی الله علیه و آله و سلم) در عامالفیل متولد شد و ابوبكر س سال پس از عامالفیل به دنیا آمد و سعیدبن مسیب گفته است: «ابوبكر با روزگاری كه به جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذراند، عمری برابر با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت و در شصت و سه سالگی كه به سن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید درگذشت.»(1)
آری؛ گفت و شنود یاد شده، میان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - و نه ابوبكر بلكه - سعیدبن یربوع مخزومی درگرفته است، چنانچه «بغوی» و «ابن منده» و «ابن یربوع» نقل كردهاند و سعید در یك صد و بیست سالگی یا به نقلی در یك صد و بیست و چهار سالگی درگذشت.(2)ولی چون، ریش سفیدی ابوبكر و سال خوردگی وی یگانه دلیل او در روز سقیفه بنی ساعده به سود خودش و بر ضد مخالفانش بوده، از این روی كسانی كه در تثبیت موقعیت او به دنده تند روی افتادهاند با دستبرد زدن در تاریخ و جا به جا كردن وقایع آن، به چنین دروغهای ساختگی دست زدند تا به دلیل مزبور استحكام بیشتری ببخشند و خدا میداند كه آنان حقیقتاً دروغ میگویند.
1) ر.ك. معارف، ابن قتیبه: 75 مینویسد: همه متفق القولند كه عمر ابوبكر 63 سال بوده، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به تعداد سالهایی كه ابوبكر خلافت كرد، بزرگسالتر از او بوده، صحیح ترمذی: 288/2، مینویسد: او (صلی الله علیه و آله و سلم) در 65 سالگی درگذشته لاست. سیرهی ابن هشام: 205/1، تاریخ، طبری: 125/2 و 47/4، الاستیعاب، ابوعمر: 335/1 مینویسد: گذشته از اخبار نادرست، در این اختلافی نیست كه عمر ابوبكر هنگام وفات به 63 سالگی رسیده بود و او با روزگاری كه به جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذراند، عمری برابر عمر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت و در مجلد 626/2، بعد از یادی از حدیث یزید بن اصم مینویسد: این گزارش تنها از این طریق بوده و گمان میكنم موهوم باشد، زیرا جمهور میگویند: ابوبكر با عمری كه به جانشینی گذراند عمری برابر با او یافت و در 63 سالگی درگذشت. الكامل: 185/1 و 176/2، اسدالغابه: 223/3، مرآه الجنان: 69/1-65، مجمع الزوائد: 60/9، عیون الاثر: 43/1، الاصابه: 344/2 و 341، السیره الحلبیه: 396/3.
2) الاصابه، ابن حجر: 51/2.
از «شبابه» نقل كردهاند: «كه فرات به سائب گفت: میمون بن مهران را گفتم: ابوبكر نخست به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورد یا علیبن ابیطالب؟ گفت: به خدا سوگند! ابوبكر در روزگار بحیرای راهب به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گروید و همواره میان ابوبكر و خدیجه رفت و آمد بود تا وی را به همسری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درآورد و اینها همه پیش از آن بود كه علیبن ابیطالب متولد شود.»(1)
و از «ربیعه بن كعب» نقل كردهاند: «كه اسلام ابوبكر با برنامهای همانند وحی آسمانی بوده، زیرا وی در شام تجارت میكرد، آنگاه خوابی دید كه داستان آن را برای بحیرای راهب بازگو كرد، او پرسید: تو كجا هستی؟ گفت: مكه، پرسید: از كدام قبیله؟ گفت: قریش، گفت: پیشهات چیست؟ گفت: تجارت، گفت: اگر خداوند خواب تو را تصدیق كند، پیامبری از میان قبیلهات برانگیخته خواهد شد ه تو در زندگی ایشان دستیار (وزیرش) هستی و پس از مرگ او جانشین خواهی شد! ابوبكر این راز را در دل نهفت تا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برانگیخته شد و او به نزد وی آمد و گفت: محمد چه دلیلی بر مدعای خود داری؟ گفت: همانا رؤیایی كه در شام دیدهای!، آنگاه وی را در آغوش كشید و میان هر دو چشمش را بوسید و گفت: گواهی میدهم كه خدایی جز خدای یگانه نیست و گواهی میدهم كه تو رسول خدا هستی!»(1)
اما نووی گفته است: «ابوبكر از همه مردم در مسلمانی پیشگامتر بوده، زیرا در بیست سالگی و برخی گفتهاند در پانزده سالگی - اسلام آورد.»(2)
نقاط ضعفی كه در روایت فوق و حاكی از عدم استناد روایت بوده و وسایط آن دارای ضعوفی هستند، بدین صورت:
(3)ابوعمر، شبابه بن سوار(4)و مدائنی گفتهاند: احمد گفته است: چیزی از گزارشهای او ننوشتم، چون او از فرقة مرجئه بوده و مبلغ آن شمرده شده است، ابن خراش گوید: احمد كه در گزارش احادیث راست گوی، از وی خشنود نمیبود و ساجی و ابن عبدالله و ابن سعد و عجلی و
1) در خصایص الكبری آمده است كه از زبان كعب .... و نیز صحیح است.
2) ر.ك. الریاض النضره، طبری: 54/1-51، اسد الغابه، ابن اثیر: 168/1، تاریخ، ابن كثیر: 319/9، الصواعق المحرقه: 45، تاریخ الخلفاء: 24، الخصائص الكبری: 29/1، نزهه المجالس: 182/2.
3) الخصائص الكبری، بیهقی: 29/1، نزهه المجالس، صفوری: 182/2، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 24، الریاض النضره: النضره: 51/1-54، اسد الغابه: 168/1، تاریخ ابن كثیر: 319/9، الصواعق المحرقه: 45.
4) میزان الاعتدال، ذهبی از وی به نام سواد یاد كرده است.
ابن عدی گفتهاند: او بر آیین مرجئه بوده و پیش از همة اینها از آنچه ابوعلی مدائنی روایت كرده، برمیآید كه او با خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دشمنی داشته و كسی بر وی نفرین كرده و گفته است: خداوند نیز همان روز و در پی آن نفرین، وی را گرفتار و فلج ساخت تا همان روز جان سپرد.(1)
(2)فرات بن سائب جزری، بخاری گوید: حدیث وی نكوهیده است و یحیی بن معین گفته است: بیارزش و حدیث وی نكوهیده است و دار قطنی و غیر او گفتهاند: او متروك است. و احمد بن حنبل گفته است: موقعیت او - در روایت از میمون - نزدیك به محمدبن زیاد طخال است و هر اتهامی كه به او وارد است، به وی نیز میتوان وارد ساخت، محمدبن زیاد همان یشكری و یكی از دروغ پردازان و خبرساران است كه سخن درباره وی گذشت.(2) پس از آن، فرات نزد پیشوای حنبلیان، دروغگو و خبرساز است، ابوحاتم گفته است: احادیث وی ضعیف و نكوهیده است و ساجی گفته است: گزارشهای او را رها كردهاند و نسایی گفته است: حدیث وی متروك است و ابواحمد حاكم گفته است: از سر احادیثش باید گذشت و ابنعددی گفته است: او را احادیثی است كه در خور نگهداری نشمردهاند و از زبان میمون گزارشهایی نكوهیده دارد.(3)
(3) میمون بن مهران: هر آنچه در روایت فرات از او گذشت برای او كافی است، عجلی درباره او گوید: پس از تاخت و تازهای پیوسته وی بر «علی» (كرمالله وجهه)، خود و حدیثش چه ارزشی دارد؟
(4)علاوه بر این، میمون در حدیث خود دو مسئله را گنجانده، مسلمان شدن ابوبكر در روزگار بحیرا و رفت و آمند وی در زناشویی رسول خدا با خدیجه: كه این واسطهگری را هیچ كس نقل نكرده و درست هم نبوده است كه جوانی كم سال كه بیش از بیست و دو سال از زندگیش را نگذرانده، واسطه میان همسری مردی بزرگ همچون محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و زنی از خاندان بزرگ و سروری همچون خدیجه باشد، آن هم در جایی كه داماد، عموهایی از بزرگترین و ارجمندترین مردمان همانند: عباس و حمزه و ابوطالب را داشته است و به ویژه ابوطالب كه آنقدر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دوست میداشته كه فرزندان خود را دوست نداشته است تا حدی كه جز در كنار او نمیخفته است و هر گاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون میرفته با او نیز همراهی میكرده و به گفته مقریزی همان بوداه كه با خدیجه به .
گفتگو پرداخته تا وی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به نمایندگی خویش به تجارت فرستد.(1)
آنچه در این باره آمده، این است كه خدیجه كسی را به سراغ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاد و برای راست گویی و خوش خویی و درستكاری او و خویشاوندی خود با ایشان، درخواست همسری با ایشان را نمود و پیشنهاد آن را داد؛ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این مطلب را با عموهایش در میان نهاد تا - به گفته ابناثیر عمویش حمزه و ابوطالب و دیگر عموها همگی با او - بر خویلد بن السد یا عمروبن اسد عموی خدیجه درآمد و خدیجه را از وی خواستگاری كرد و او (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز وی را به همسری خود گرفت و ابوطالب خطبة نكاح خواند و با خواندن آن او را به همسری وی درآورد.(2)در نتیجه پندار میمون بنمهران در میانجیگری ازدواج رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با این تاریخ صحیح و متواتر را چگونه هماهنگ سازیم؟! با این كه بین دروغ و راست خلط واقع نخواهد شد.
اما گزارش این كه ابوبكر در زمان بحیرای راهب، قبل از تولد «علی» (كرم الله وجهه) اسلام آورده است؛ این گزارش از گزارشی دیگر گرفته شده كه «ابنمنده» از «عبدالغنی بن سعید ثقفی» از «ابن عباس» نقل كرده كه گفت: «ابوبكر صدیق در هیجده سالگی از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردید، در آن هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیست ساله بود، در حالی كه آنان به قصد تجارت عازم سفر به شام بودند و چون در میانههای راه در منزلی پیاده شدند كه یك درخت كنار در آن بود، ایشان (صلی الله علیه و آله و سلم) در سایه آن نشست و ابوبكر به سراغ راهبی رفت كمه او را بحیرا میگفتند و درباره چیزی از او پرسش كرد:.... الخ.»
این خبر را گروه بسیاری از حافظان ضعیف شمردهاند، ذهبی مینویسد: احادیث عبدالغنی را ابنیونس ضعیف می شمرده است، (3)ابنحجر نیز ضعیف بودن آنها را اعتراف كرده(4)و مینویسد:
1) الامتاع، مقریزی: 8-435/5و
2) ر.ك. طبقات الكبری، ابن سعد: 113/1، تاریخ طبری: 127/2، الاعلام النبوه، ماوردی: 114، صفه الصفوه، ابنجوزی: 25/1، الكامل، ابناثیر: 15/2، تاریخ، ابنكثیر: 294/2، تاریخ، الخمیس، دیار بكری: 299/1، عیون الاثر، ابن سیدالناس: 49/1، اسد الغابه، ابناثیر: 435/5، الروض الانف: 122/1، تاریخ، ابنخلدون: 172/2، المواهب اللدنیه: 50/1، السیره الحلبیه: 150/1-149، شرح المواهب: 200/1، سیرهی زینی دحلان در حاشیه حلبی: 114/1.
3) میزان الاعتدال، ذهبی: 243/2.
4) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 45/4.
او یكی از كسانی است كه احادیث وی را ضعیف و متروك شمردهاند.(1) سیوطی نیز گزارشی را اورده و گفته است: سند آن ضعیف است(1)و به همین گونه قسطلانی و حلبی آن را ضعیف شمردهاند.(2)
هزاران شگفت انگیزتر و رسوا آفرینتر، گزارشی است كه حافظان از طریق «ابونوح قراد» از یونس بن ابواسحاق و او از پدرش و او از ابوبكر بن موسی اشعری آوردهاند: «كه ابوموسی گفت: ابوطالب همراه با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و گروهی از بزرگان قریش به آهنگ شام بیرون شدند و به سوی آنها روی آورد با این كه قبلاً هنگامی كه به او میگذشتند، او بیرون نمیآمد و به آنان اعتنایی نمیكرد، ابوموسی گفت: هنگامی كه آنان به گشودن بارهایشان سرگرم بودند او فرود آمد و در میان آنها گردش كرد تا این كه آمد و دست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را گرفت و گفت: این سرور جهانیان است، این پیامبر بزرگ پروردگار عالمیان است، این است كه خداوند برای مهربانی بر جهانیان میفرستد تا آنجا كه ابوموسی گفت: همه با او بیعت كردند و نزد او آمدند و راهب گفت: شما را به خدا سوگند! بگویید: كه كدامیك سرپرست او هستید؟ گفتند: ابوطالب، آنگاه وی را چندان سوگند داد: تا او را به میهن خود برگرداند و ابوبكر نیز بلال را با او فرستاد و واهب نیز توشهای از نان و شیرینی و روغن زیتون به او داد.»(3)
(4)ابونوح قراد عبدالرحمن بن غزوان: كه «عباس دوری» گفته: به جز ابونوح قراد هیچ كس در همه جهان نیست كه این حدیث را نقل كند و چون حدیثی شگفت انگیز بوده كه تنها او روایت كرده، احمد و یحیی نیز آن را به خاطر غرابت و اختصاص به فرد بودن تنها از او شنیدهاند.(5) «ذهبی» مینویسد: «او همواره حفظ میكرد و سخنان او نكوهیده است و خود پس از آوردن
1) خصایص الكبری، سیوطی: 86/1.
2) المواهب اللدنیه، قسطلانی: 50/1، السیره النبویه، حلبی: 130/1.
3) صحیح ترمذی: 284/2 كه آن را نیكو و شگفت انگیز شناخته و گوید: آن را جز از این راه نیافتهایم، مستدرك، حاكم: 616/2، الدلائل، ابونعیم: 53/1، الدلائل، بیهقی، تاریخ، طبری: 195/2، تاریخ، ابن عساكر: 267/1، تاریخ، ابن كثیر: 284/2، عیون الاثر: 42/1، المواهب اللدنیه: 49/1.
4) الاصابه، ابنحجر: 177/1.
5) تاریخ، ابن كثیر: 285/2.
بخشی از حدیث گوید: یكی از نشانههای نادرستیش این است كه در آن چنین آمده: «ابوبكر بلال را با او فرستاد با آن كه در آن هنگام اصلاً بلال آفریده نشده بود و ابوبكر نیز بچه بوده است.»(1)
و نتیز در تلخیص مستدرك در حاشیهای كه برای تصحیح حدیث نوشته، گوید: من گمان میكنم حدیث ساختگی باشد، زیرا یكی دو فراز از آن صددرصد نادرست است.
«ابن حجر» نیز مینویسد: «ابن حبان او را از مردان مورد وثوق شمرده» ولی خود میگوید: «او خطا كرده و چون داستان ممالیك را از لیث روایت كرده، دل ما به گزارش او آرام نمیگیرد.»(2)
(2) یونس بن ابی اسحاق: احمد روایاتی را كه او از پدرش بازگو كرده، ضعیف شمرده و گوید: روایات او از پدرش مضطرب و در هم بر هم است و ابوحاتم گفته: هر چند وی راست گو بوده، ولی حدیث وی در خور زمینه قرار دادن برای استدلال نیست و ابواحمد حاكم گفته: او در گزارشهای خود بسیار در دام موهومات افتاده است.(3)
(3) ابواسحاق سبیعیك ابن حبان گفته: او سند گزارشها را دگرگون مینمود و كاستیهای آنها را پنهان میداشته (یعنی تدلیس میكرده است) كرابیسی نیز وی را از تدلیس كنندگان برشمرده است، اعمش و ابواسحاق با شیوه نامبرده احادیث كوفیان را تباه ساختند.(4)ابوحاتم گوید: وی راستگو است، ولی احادیث وی شالوده استدلال نمیتواند باشد. و ابنخراش گوید: حدیث وی نكوهیده است و ابن حزم در المحلی گوید: احمد و یحیی احادیث وی را بسیار ضعیف شمردهاند و احمد گوید: احادیثش در هم برهم است.(5)
(4) ابوبكر بن ابوموسی (م-106): ابن سعد احادیث وی را ضعیف می شمرده و احمد گوید: او چیزی از پدرشس نشنیده است.(6)
(5) ابوموسی اشعری (م - 42 یا 50 یا 51 یا 53) كه مدت عمر او شصت و سه ساله بوده كه در این زمینه هیچ مخالفتی از كسی نیافتهام، آنگاه واقعهای كه از زبان وی نقل كردهاند، نه سال بعد از عام الفیل یا دوازده سال قبل از تولد ابوموسی - كه در سال 17 یا 22 یا 23 یا 25 از عامالفیل بوده - روی داده، پس اگر ابوموسی پیش از آن كه زاده شود، خودش این ماجرا را دیده كه بر او آفرین .
باد! و اگر هم آن را از دیگری كه به چشم خود دیده روایت كرده كه باید آن واسطه شناخته شود تا بتوان دربارة او اظهار نظر كرد.
این حال اسناد و روایان روایت كه آیا همة اینها بر كسی همانند ترمذیم و حافظان بعد از وی و ابنحجر و حلبی پوشیده بود؛ كه آن را صحیح دانستهاند، ولی شاید بتوان علت اصلی را برر سی كرد: «كه دوستی تو نسبت به چیزی انسان را (از نگرش حقیقت) كور و از (شنیدن حقیقت) كر میگرداند.»(1)
علاوه بر ایرادات قبل، متن روایت نیز به تنهایی كافی است كه دروغ بودن آن را آشكار سازد! زیرا سفر ابوطالب (رحمه اله) به شامم و رفتن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه وی در هنگامی بوده كه به گفته ابوجعفر طبری و سهیلی و غیر آن دو، پیامبر 9 ساله بوده و به گفتة دیگران(2)نیز 12 سال داشته و در آن هنگام ابوبكر 6 ساله یا 9 ساله بوده است، پس آن هنگام كجا بوده و در شام چه میكرده و چه نقشی میان بزرگان قریش داشته و تازه آن موقع هنوز نطفة بلال نیز بسته نشده بوده، چه قول كسانی را بگیریم كه مینویسند: او در شصت و اند سالگی(3)در سال 25 هجرت درگذشته و چه سخن ابن جوزی را بگیریم كه او در شصت و اند سالگی در سال 20 هجرت درگذشت.(4)
پس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همزمان با سفرش به شام متولد شده بود! ولی این خبر سازها چنان پنداشتهاند كه از همان نخستین روز تولد ابوبكر، نیز از بزرگان و پیران بوده و چه خوب بود، اصلاً برای صدق حدیثشان گفته بودند، ایشان استثنائاً به اذن الهی پیر به دنیا آمده و هم بلال، از همان گاه آزاد كردة وی به شمار میرفته و از نخستین روز همراه او بوده و خود وی از روزی كه از شكم مادر پا به عرصه دنیا گذاشته، از مردمی به شمار میرفته كه به كار گره زدن گسستهها و گشودن گرهها میپرداخته است.
علاوه بر این، بیعتی كه در آن روز گرفته شده، چه مفهومی داشته؟ كه ابوموسی اشعری گفت:
1) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «حبك لشی یعمی و یصم»
2) طبقات الكبری، ابن سعد: 102/1، تاریخ، طبری: 195/2، تاریخ، ابن عساكر: 2/1-269، تاریخ، ابن كثیر: 285/2، الروض الانف: 118/1، الامتاع: 8، عیون الاثر: 43/1، شرح المواهب: 196/1.
3) تهذیب التهذیب، ابنحجر: 503/1.
4) صفه الصفوه، ابوالفرج ابن جوزی: 174/1.
با او بیعت كردند و نزد ایشان درنگ نمودند، مگر در آن روز 31 سال یا 28 یا 22 یا به پندار نووی 17 سال به بیعت نمانده بود؟ در این صورت ایمان و اسلامی كه این روایت سازان گفتهاند، كجا بوده كه بر سر آن بیعت كنند؟ آن روز كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دعوتی نداشته است و كسی را به ایمان تكلیف نكرده است؟!
«حافظ دمیاطی» گفته: «دو پندار بیاساس در این خبر وجود دارد: یكی بر مبنای آن كه همه با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت كردند و نزد ایشان آمدند، دیگر آن كه میگوید: ابوبكر بلال را با او فرستاد با آن كه هیچ یك از آن دو با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نبودند و بلال هم نه اسلام آورده بود و نه آن هنگام غلام ابوبكر بود، در آن هنگام ابوبكر به ده سالگی هم نرسیده بود و بلال نیز به غلامی ابوبكر درنیامده بود، مگر پس از آن كه سی سال گذشت، این است كه ذهبی نیز خبر را ضعیف شمرده است.»(1)
نیز «زركشی» مینویسد «این خبر خیالی بودنش آشكار است، زیرا جز این نبوده كه بلال را ابوبكر پس از مبعث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پس از اسلام آوردن وی خرید و انگیزهاش نیز آن بود كه خواجگان بلال، وی را به جهت مسلمان شدنش شكنجه میدادند، از طرفی هم، وقتی كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با عمویش ابوطالب به شام رفت، دوازده سال و دو ماه و چند روز داشته و توان گفت: كه آن موقع بلال هنوز متولد نشده بود.»(2)
و «ابن كثیر» نیز قریب به همین مضمون را به عنوان ایرادت به روایت نقل كرده است(3)ولی افسانه خنده آور كه بیعت را یكسره نادیده میگیرد و تنها به این نكته پرداخته كه فرستادن بلال به وسیله ابوبكر را گزارش نادرست تلقی میكند، زیرا سفر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شام با ابوطالب (رحمهالله) بیش از یك بار نبوده و 12 ساله بودن ایشان را، از خبرهای ابن سعد و ابن جریز و ابن عساكر و ابن جوزی میتوان دریافت، البته رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یك بار دیگر نیز در سال25 عام الفیل با میسره غلام حضرت خدیجه (علیهالسلام) به شام رفت، ولی آنجا دیگر هیچ نامی از بحیرا نیست، بلكه تنها سخن از نسطور راهب است.»(4).
در خبری از قبل آمده بود: «كه ابوبكر نخستین فردی بود كه اسلام آورد كه این خبر نیز درست نبوده و دروغ است، چرا كه اگر او نخستینم فرد مسلمان بوده، در پایان سال هفتم ایشان كجا بوده كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره فرموده است: «فرشتگان هفت سال بر من و علی درود فرستادند، چون ما نماز میگزاردیم و هیچ كس همراه ما نبود كه با ما نماز بخواند.»(1)
از «علی» (كرم الله وجهه) نقل شده: «فرمود: من خداوند را همراه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) هفت سال پرستیدم، قبل از آن كه احدی از این امت او را پرستش كند!»(2)
نیز از حضرت نقل شده: «احدی از این امت را نمیشناسم كه بعد از پیامبر ما غیر از من خدا را عبادت كرده باشد، من خدا را نه سال عبادت كردم، قبل از آن كه احدی از این امت او را عبادت كند.»(3)
«معاذه بنت عبدالله عدویه» گوید: از علی ابن ابیطالب (كرم الله وجهه) بر منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم؛ میفرمود: «من صدیق اكبر هستم ایمان آوردم قبل از آن كه ابوبكر ایمان آورد و اسلام آوردم، قبل از آن كه ابوبكر اسلام آورد.»(4)
در گزارشی از «طبری» آمده: كه ابوبكر پس از بیشتر از پنجاه مرد اسلام آورده و اگر ابوبكر نخستین كسی بوده كه اسلام آورده و پیش از ولادت علی (كرم اللاه وجهه) به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرویده، پس چه میكرد در آن روز كه عباس به عبدالله بن مسعود گفت: «بر روی زمین هیچ كس نیست كه خدا را از راه این دین بپرستد، مگر این سه تن: محمد و علی و خدیجه!»(5)
و مهمتر این كه هر ادعایی غیر از این بشود، امری كاذب معرفی شدته، از «علی» (كرم الله وجهه) نقل شده: «من بنده خدا و برادر رسولش و صدیق اكبر هستم كه بعد از من آن را نمیگوید، مگر دروغ گوی افترا زننده، تحقیقاً قبل از مردم هفت سال نماز خواندم.»(6)
1) مناقب الفقیه، ابن مغازلی به وسیلهی دو سند نقل كرده، اسد الغابه، ابن اثیر: 18/4.
2) مستدرك، حاكم: 112/3.
3) خصایص، نسایی: 3.
4) المعارف، ابن قتیبه: 73، ذخائز العقبی، طبری: 58، الریاض النضره، طبری: 157/2-155، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 251/3-257، جمع الجوامع، سیوطی: 405/6.
5) تاریخ، ابن عساكر: 318/1.
6) ابن شیبه با سند صحیح آن را نقل كرده خصایص، نسایی: 3 با سند مردان موثق و ابن ابی عاصم در السنه نقل كرده، مستدرك، حاكم: 112/30 و المعرفه ابونعیم، سنن ابن ماجه: 57/1 با سند صحیح، تاریخ، طبری: 213/2 با سند صحیح، الكامل، ابن اثیر: 22/2، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 257/3 ، ذخائر العقبی: 60، الریاض النضره، طبری: 155/2-158-167، فرائد السمطین، حمویی، الجمع الجوامع، سیوطی: 394/6، طبقات، شعرانی: 55/2.
«ابن سعد» و «بزار» با سندی نیكو از «اسن» نقل كردهاند كه گفت: «سال خوردهترین یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبكر صدیق و سهیل بن عمربن بیضاء بود.»(1)
ما گمان میكردیم كه گزافهگویی تنها در مورد فضایلی امكان دارد پیش بیاید كه به نفسانیات آدمی، همانند تقوی، علم و غیر آن مربوط باشد كه با حواس ظاهر درك نشود، اما راه گزافه گویی درباره امور مشهود را هیچ منطقی باز نگذارده و خیلی زود دروغ بودنش برملا می شود و چه بسیار شگفت از تاریخه نویسان است؛ كه ادعاهای بافتگی را ارائه میدهند!!!
و با این حال خود در زندگی نامه گسترده صحابه، چه بسیار كسانی را مییابند كه از ابوبكر بسیار سالخوردهتر بودهاند و این پارهای از آنها:
1- «أماناه بن قیس بن شیبان كندی» كه مسلمان شد و روزگاری دراز زندگی كرد و گویند: كه 320 سال زیست.(2)
2- «امد بن أبد حضرمی»، روزگار هاشم بن عبدمناف و امیه بن عبدالشمس را دریافت و گویند: كه در روزگار معاویه 300 سال داشت.(A)
3- «انس بن مدرك ابوسفیان خثعمی»، پیش از اسلام بزرگ خثمعیان بود و 154 سال بزیست و در ركاب علی (كرم الله وجهه) كشته شد.(3)
4- «أوس بن حارثه طایی» پدر خرام از یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه 200 سال بزیست و بیشتر زندگیش را پیش از ظهور اسلام كرده بود.(4)
5- «ثور - ثوب ت بن تلده» كه كلبی برای او چنین سرود:
«به راستی مردی هم كه خود را نود سال - تا به دویست رسانید باز رفتنی است!»(5)
كلبی گفت: نمیدانم پس از آن كه این شعر را برای معاویه خواند؛ چند سال زیست و برخی گویند: او در روز بدر 120 سال داشت.(1)
6- «جعدبن قیس مرادی»، اسلام آورد، در حالی كه صد سال داشت.(2)
7- «حسان بن ثابت انصاری»، 60 سال در جاهلیت و 60 سال در اسلام زیست.(3)
8- «حكیم بن حرام اسدی» برادرزاده خدیجه همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، 23 سال پیش از عام الفیل به دنیا آمده و در 120 سالگی درگذشت.(4)
9- «حمزه بن عبدالمطلب» عموی پیامبر بزرگ، دو یا چهار سال پیش از او (صلی الله علیه و آله و سلم) زاییده شد. (5)
10- «حنیفه بن جبیر بن بكر تمیمی»، نوادههای او نیز روزگار (صلی الله علیه و آله و سلم) را دریافته و از صحابه او (صلی الله علیه و آله و سلم) به شمار آمدند، خود همچنان زنده بود.(6)
11- «حویطب بن عبدالعزی بن ابی قیس عامری» در 120 سالگی به سال54 از هجرت درگذشت.(7)
12- «حیده بن معاویه عامری»، روزی كه جان سرد هزار برادرزاده - زن و مرد - داشت و خود روزگار عبدالمطلب بن هاشم جد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در حالی یافت كه از مردان به شمار میآمد.(8)
13- «خنابه بن كعب عبسی»، در روزگار معاویه بن ابی سفیان 140 سال داشت و این شعر را از زبان او آوردهاند:
«از خواستههایی كه داشتم نود سال دیدم - و هم پنجاه سال دیگر را تا آنجا كه گفتند: تو بر سرت جز چند تار موی متفرق نمانده است.»(9)
14- «ابوخراش خویلد بن مره هذلی»، پیرمردی سالخورده بود كه مسلمان شد.(10)
15- «ابو اروی ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم هاشمی»، حتی از عمویش عباس، نیز كه .
بحث درباره او بیاید سالخوردهتر بود.(1)
16- «سعیدبن یربوع قرشی مخزومی» كه در سال54 وفات یافت و دارای 120 یا 124 سال بود.(2)
17- «سلمه سلمی»، پیرمرد سالخورده بود كه روی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد و مسلمان شد.
18- «ابوعبدالله سلمان فارسی»، ابوالشیخ از عباس بن یزید روایت كرده كه او گفت: دانشوران میگویند: سلمان 350 سال زیست، ولی در همر 250 سالة او تردیدی نكردهاند.(3)
19- «ابوسفیان قرشی اموی»، 12 سال و چند ماه از ابوبكر سالخوردهتر بود.(4)
20- «صرمه بن أنس ابوقیس أوسی»، روزگار اسلام را دریافت و پیرمردی سالخورده بود كه اسلام آورد و بر روی هم نزدیك 120 سال زیست، اوست كه میگویند:
«برای من چنان آشكار شد كه من نود سال زیستم - و نیز ده سال و پس از آن هشت سال دیگر!»
«ولی چون بگذشت و آن را بی كم و كاست شماره كردم - آن را در برابر عمر روزگار بیش از شبی چند نیافتم!»(5)
21- «صرمه بن مالك أنصاری»، روزگار اسلام را دریافت و در حالی كه پیری سالخورده بود مسلمان شد.(6)
22- «طارق بن مرقع كنانی»، در حجه الوداع پیرمردی سالخورده بود.(7)
23- «طفیل بن زید حارثی»، او همان كسی بود كه عمر را از حال رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در پیش از اسلام آگاه نمود و در آن هنگام 160 سال بر وی گذشته بود.(8)
24- «عام بن عدی عجلانی» بوده كه در سال45 هجری در 120 سالگی جان به جان آفرین تسلیم كرد.(9)
25- «عباس بن عبدالمطلب» عموی پیامبر بزرگ، دو یا سه سال پیش از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) متولد .
شد.(1)
26- «عبدالله بن حارث بن امیه» پیری سالمند بود كه مسلمان شد.(2)
27- «عدذی بن حاتم طایی» به گفته ابوحاتم سجستانی 180 سال و به گفته خلیفه 120 سال داشت.(3)
28- «عدی بن وداع دوسی»، از مردان روزگار جاهلیت بود كه روزگار اسلام را دریافت و مسلمان شد و جهاد كرد و در سیصد سالگی درگذشت.(4)
29- «عمروبن مسبح طایی» در 150 سالگی درگذشت و ابن قتیبه گفته: نمیدانم پیش از درگذشت پیامبر یا پس از آن جان سپرد.»(5)
30- «فضاله بن زید عدوانی» كه معاویه از او پرسید: فضاله! چند سال بر تو گذشت! گفت: 120 سال.(6)
31- «قباث بن أشیم» كه عثمان بن عفان از او پرسید: تو بزرگتری یا رسول الله؟ او گفت: رسول خدا بزرگتر از من است و من از او سالمندترم.»(7)
32- «قرده بن نفاقه سلولی»، پیرمردی سالمند بود كه مسلمان شد و بر روی هم 150 سال زیست، وی سرودههایی هم دارد و از آن جمله: «جوانی آشكار شد و من در دل خود به آن اهمیتی ندادم - و اكنون اسلام و پیری با هم روی آور شدهاند!»(8)
33- «لبید بن ربیعه بن عامر كلابی جعفری»، در سن 160 یا 157 یا 140 سالگی درگذشت.(9)
34- «لجاج غطفانی»، در 70 سالگی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درآمد و روی هم 120 سال زیست.(10)
35- «مستوعزبن ربیعه بن كعب» از سوار كاران عرب در روزگار جاهلیت بود كه تا روزگار .
معاویه زیست و 320 یا 330 سال زندگی كرد.(1)
36- «معاویه بن ثور بكانی»، پیری سالمند بود كه به دست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مسلمان شد و در زندگی نامه وی آمده كه آن روز 100 سال داشت!(2)
37- «منقذبن عمرو أنصاری»، چنانچه در اسد الغابه آمده، وی در حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به 130 سالگی رسید.
38- «نابغه جعدی»، دویست سال از عمر خود را در روزگار جاهلیت به سر برد و در 230 یا 225 سالگی درگذشت.(3)
39- «نوفل بن حرث بن عبدالمطلب هاشمی» عموزادة پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه از همه هاشمیان كه مسلمان شدند - حتی از دو عمویش حمزه و عباس - سالمندتر بود.(4)
40- «نوبل بن معاویه بن عروه دئلی»، او نیز از آنان بود كه شصت سال در جاهلیت و شصت سال در اسلام زیست.(5)
و پیش از همة اینان باید از ابوقحافه پدر ابوبكر نام برد كه به ناچار از خود وی بزرگتر بوده است، البته اگر معجزه سازها ماو را از پسرش كوچكتر در قالب معجزهای معرفی نكنند، همان گونه كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را خردسال همچون بچه و جوانی ناشناس معرفی كردند كه پیش از روی ابوبكر - كه از وی بزرگتر بود - راه میسپرد.(6)
اینان گروهی بودند كه هم از صحابه نخستین و هم از ابوبكر سالخوردتهتر بودند كه ذكر گردید، حال توجه به نكتهای مهم همه ما را به اغماض از این مجموعه وامیدارد!
اكنون در اینجا جای سؤالی است: كه سال خوردگی صرف چه دلیلی بر فضیلت میشود؟! با توجه به این كه هر چه سن بیشتر باشد، نادانی و جهالت و رذالت عمر بیشتر خواهد بود، چنانچه
1) همان: 492/3.
2) همان: 156/1.
3) همان: 538/3.
4) همان: 577/3.
5) همان: 578/3.
6) ر.ك. زندگی نامه نامبردگان در: معارف، ابن قتیبه، معجم الشعراء، مرزبانی، الاستیعاب، ابوعمر، اسدالغابه، ابن اثیر، تاریخ، ابن كثیر، الاصابه، ابن حجر، مرآه الجنان، یافعی، شذرات الذهب ابن عماد حنبلی كه برای رعایت اختصار تنها در ذیل هر نام، فقط الاصابه را یادآور شدیم.
فرمود: «و بعضی آن قدر عمر میكنند كه به بدترین مرحله زندگی (و پیری) میرسند، آنچنان كه بعد از علم و آگاهی چیزی نمیدانند.»(1)
بنابراین صرف سال خوردگی بدون قید و شرط، هیچ گونه امتیازی بر غیر آن محسوب نمیگردد، مگر این كه برای او امتیازی از تجربه، كاركشتگی، افتخار آفرینی و خدمت به خدا و خلق بوده باشد كه از نظر نوع مردم قابل ستایش باشد از عمر خلیفه نیز هر چه هم كه گذشته باشد، در روزگار جاهلیت سپری شده است، چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه مبعوث شد، خلیفه سی و هشت سال داشت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هفت سال نماز گزارد و جز علی (كرم الله وجهه) و خدیجه (علیهالسلام) هیچ كس نبود كه با ایشان نماز گزارد، بنابراین ابوبكر در هنگام اسلام آوردن 45 ساله بوده است و چون موقع مرگ 63 ساله بوده، در نتیجه مجموعاً 18 سال از عمر خود را در مسلمانی گذرانده و از همه عمرش فقط این مدت را زمینه آراستن داشته كه اكنون باید دید آیا خود را آراسته یا نیاراسته است!!
و در پایان چنین گمان میرود كه اینان بر سال خوردگی ابوبكر هدف مشخصی ندارند كه بر آن اصرار میورزند، به جز این كه بخواهند بر تجربه و كاركشتگی و كارسازی او تكیه كنند كه چنین ویژگی امری است كه برای رهبری و امامت لازم و شایسته است كه به گونهای پاسخ عناوین از ادعاهای آنها در این باره داده شد!
«خطیب» از طریق - «عبدالله بن احمد بن حنبل» و او از «هذیل» و او از «مطرح بن یزید» و او از «عبیدالله بن زحر» و او از «علی بن زید»(2)و او از «قاسم بن عبدالرحمن» و او از «ابی امامه» - آورده است كه «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من به بهشت وارد شدم، در برابر خودا آوازی شنیدم، پرسیدم: این چیست؟ گفتند بلال است، پس از آن رفتم، ناگهان دیدن بیشتر بهشتیان، همان تهیدستان، مهاجران و زادگان مسلمانند و در آنجا هیچ كس را از توانگران و زنان كمتر ندیدم و تا آنجا كه فرمود: سپس از یكی از درهای دوم بهشت بیرون شدم، همین كه نزدیك در رسیدم، ترازویی آوردند و مرا در یك كفه آن و امتم را در كفه دیگرش نهادند، كفه من بر همگان چربید، سپس ابوبكر را آوردند و او را در یك كفه و همه امتم را در كفه دیگرش نهادند، كفه ابوبكر چربید، سپس ترازو را به سوی آسمان بردند.»(3)
(1)«مطرح بن یزید كوفی»: «دوری» از ابن معین نقل كرده: كه مطرح فردی بیارزش است و ابومزرعه نیز حدیث مطرح را ضعیف شمرده و ابوحاتم گفته: حدیث وی استوار نیست و سست است و حدیثهایی از زبان ابن زحر - علی بن یزید - روایت كرده كه نمیدانم آفت خودش یا آفت علی بن یزید به آنها خورده است و آجری گوید: ابوداود گفته: گمان بر آن است كه آفت از سوی علی بن یزید بوده است و نسایی گوید: حدیث وی سست و خودش بیارزش است و ابن عدی گوید: گزارشهای او از ابن زحر را شایسته پرهیز میدانند و نشانههای سستی در گزارش وی آشكار است.(1) (2)«عبیدالله بن زحر افریقی»؛ چنانچه در المیزان آمده، همه در سستی احادیث وی همداستانند، احمد احادیث وی را سست شمرده و ابن معین گفته: او بیارزش است و همه حدیثهایش در دید من ضعیف است. ابن مدینی گوید: حدیثهای او نكوهیده است و حاكم گفته: حدیثش نكوهیده است، ابن عدی گفته: در حدیثهای وی به چیزهایی برمیخوریم كه شایسته پیروی نیست، ابومسهر گفته: صاحب هر حدیث معضل اوست، دار قطنی گفته: احادیثش سست است، ابن حبان گفته: وی گزارشهای ساختگی از زبان بزرگان روایت میكرده و چون به گزارش از زبان علیبن یزید میپرداخته، چیزهایی میبافته كه بزرگترین گرفتاریها را برای دین به وجود آورد و هرگاه در سند یكم خبر هم نام عبیدالله بن زحر و هم نام علی بن یزید و هم نام قاسم بن عبدالرحمن باشد، باید گفت: متن خبر را نیز یكی از آن سه نفر آفریدهاند!(2) (3)«علی بن یزید الهانی»: ابن معین گفته: روایات علی بن یزید از قاسم از ابوامامه، همهاش سست است و یعقوب گفته: احادیث وی بی پایه و گزارشهای نكوهیده در آن بسیار است و جوزجانی گفته: تعدادی از امامان را دیدم، احادیثی را كه عبیدالله بن زحر از زبان وی گزارش كرده، نكوهیده میشمارند و ابومزرعه گفته: حدیث وی استوار نیست و ابوحاتم گفته: حدیث وی ضعیف و اخبارش نكوهیده است، بخاری گفته: حدیث وی سست و نكوهیده است. ساجی گفته: همه دانشوران در سستی احادیثش همداستانند و ابن حجر گفته: وی متهم به حدیث سازی است.(3) (4) «قاسم بن عبدالرحمنه شامی»: احمد گفته: این گزارشهای نكوهیدهای كه جعفر و بشر و
مطرح از زبان او بازگو كردهاند، اخبار ناپسندی است كه راویان موثق ساختن آن را به گردن قاسم انداختهاند و أثرم گفته: احمد آن را به گردن قاسم انداخته و گفته: من این كار را جز از ناحیه قاسم نمیبینم و حرانی گفته: احمد گوید: من این گناه را جز به گردن قاسم نمیاندازم و غلابی گفته: حدیث او نكوهیده است و ابن حبان گفته: او گزارشهای معضل از زبان صحابه بازگو كرده است.(1)
«هیثمی» نیز حدیث فوق را آورده و مینویسد: احمد و طبرانی آن را نقل كردهاند و در وسایط سند، نام مطرح بن زیاد و علی بن یزید الهانی را مینگرم كه همه میگوینمد: گزارشهای این دو سست است(2)و هیثمی نیز متن آن را دلیل بر سستی آن آورده است.(A) این بود حال كسانی كه خبر فوق را برای امت اسلامی و تفوق خلیفه بر همه امت به عنوان فرهنگ نوین و مترقی نقل كرداهاند تا همه برادران مسلمان سنی مذهب در دوری از شان و مقام والای پنداری خلیفه به مجلس غبطه بنشینند!
«پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «در شب معراج همه چیز حتی خورشید را بر من عرضه كردند!، من به آن سلام كردم و از آن علت كسوفش را پرسیدم؟ خدای تعالی آن را به سخن درآورد تا گفت: خدای تعالی مرا بر روی چرخ گردانی نهاده كه هر جا خدا بخواهد مرا میبرد و من گهگاه با چشم خودبینی در خویش مینگرم و آنگاه چرخ گرداننده، مرا به زیر میاندازد و در دریا سرنگون میكند در آن هنگام من دو كس را مینگرم: كه یكی از آنها گوید: خدای یگانه! خدای یگانه! و دیگری گوید: راست گفت! راست گفت!، پس من - با توسل به آن دو - روی به درگاه خدای متعال میاورم تا مرا از كسوف میرهاند! و آنگاه میگویم: پروردگارا! آن دو كیستند؟ میگوید: آن كه میگوید: آن كه میگوید خدای یكتا!، خدای یكتا! دوستم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است و آن كه میگوید: راست گفت، راست گفت او ابوبكر است.»(3)
در این باره جای هیچ سخنی نیست، بلكه كشف حقیقت از كانال علمی، به عهداه سپهر شناسان و ستاره شناسان و علم هیئت خواهد بود كه آن مسیر علمی دارد و همه آنها از آن باخبرند، ولی با
اغماض از آن، آیا حقیقتاً علت اصلی كسوف خودبینی خورشید است كه برای كیفر دادنش آن را به قعر دریا میافكنند و سپس با چنگ زدن به دامن ابوبكر كیفرش پایان مییابد؟! و دوباره نمایان میشود و شاید برای آینده روشنگری را بیاورند كه راز خسوف (ماه گرفتگی) را نیز به مردم بیاموزد و برای انجمنها نزهت و تفریح بعد از تفریح فراهم سازد.(1)
(1) آفتاب گرفتگی نه مخصوص این امت است و بس و نه خاص دوران زندگی ابوبكر بوده است، بنابراین قبل از تولد ابوبكر چه كسی بوده است كه زمزمه: «راست گفت! راست گفت! را بر لب جاری داشته است؟! و نیز پس از مردن او چه كسی به نمایندگی او این كار را به عهده گرفته است؟ و بالاخره قبل و بعد از او خورشید دست به دامن چه كسی زده است؟!!»
(2) ابوبكر كه میگفته: «راست گفت! راست گفت!» این كار مقدس را كجا انجام میداده است؟ آیا در همان جای خود و در مقابل چشم و گوشهای مردم چنین میكرده و آفتاب با همه دوریش از وی، به اعجازی كه او داشته صدای وی را میشنیده یا او یك مرتبه از میان مردم غیبش میزده و در همان دریا كه در هیچ كرانهای مرز آن را نتوان یافت، حاضر میشده و با خارق عادت خود آن مسافت را میپیموده است؟ اگر چنین است، پس چرا یك بار هم نشد كه چنین كارهایی را از او نقل كنند؟ شاید هم كه خود میرفته و كالبد مثالی خود را در بین مردم مینهاده تا پندارند كه خود او است؟ یا شاید خود سر جایش میمانده و كالبد مثالی را میفرستاده، منتهی خورشید آن را با ذات وی عوض میگرفته است؟!!
(3) گذشته از این كه خورشید از گونهای زندگی روحانی برخوردار شده، ولی آیا روان فرمان دهنده به گناه نیز در آن هست تا دچار خودبینی گردد؟ من نمیدانم و بر فرض كه چنین روانی داشته باشد با این كه میبیند هر باركه چنان گناهی كند، ناچار همان كیفر را باید ببیند، پس چرا باز هم همان گناه را مرتكب میشده؟ یعنی آیا پس از هر بار گناه كردن توبه میكرده و دوباره كیفر را از یاد میبرده و هوس بر او چیره میشده و گناه را از سر میگرفته است؟ مسلم است كه كسوف پس از شب معراج از میان نرفت و آن را باید از پدیدههایی شمرد كه تا پایان جهان همواره تكرار میشود، پس گویا خورشید در آن شب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را خبر كرده است كه تصمیم دارد گناه خود را پی در پی تكرار كند و با آن كه در هر كسوف هر باره كیفر میبیند، باز آن را از سر گیرد، اكنون این موجود فهمیده و گنهكار در چه وقتی حقیقتاً توبه میكند؟ من نمیدانم و بر گردن «صفوری» نویسنده نزهه المجالس است كه این پرسشها را پاسخ دهد؛ آیا میتواند؟ من نمیدانم و .
1) اشاره به نویسنده نزهه المجالس نام كتاب افسانه است.
به هر حال این هم نمونهای دیگر از گزافه گویی در فضیلت تراشی و دوستی كوركورانه در شان خلیفه است!!
از «انس بن مالك» نقل كردهاند كه گفت: «ما نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودیم كه مردی از یاران وی آمد، در حالی كه از سارقهای پایش خون میریخت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: علت این خونریزی چیست؟ عرضه داشت: ای رسول خدا! من عبورم به ماده سگی فلان منافق افتاد كه آن مرا گزید! حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بنشین، وی در برابر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست، ساعتی پس از آن مردی دیگر از یاران ایشان آمد، در حالی كه همانند اولی از ساقهایش خون میریخت! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: علت این خونریزی چیست؟ عرضه داشت: ای رسول خدا! من گذرم به ماده سگ فلان منافق افتاد كه آن مرا گزید! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برخاست و به یارانش فرمود: برخیزید تا با هم به سراغ آن ماده سگ برویم و آن را بكشیم. پس همه برخاستند و هر یك شمشیر خود را برداشت و همین كه نزدیك آن رسیدند و خواستند با شمشیرها ماده سگ را بزنند، سگ در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت و به زبان شیوا و تند و تیز گفت: ای رسول خدا! مرا مكش! كه من به خدا و رسول او ایمان دارم! حضرت فرمود: پس چرا این دو مرد را گزیدهای؟ گفت: ای رسول خدا! من ماده سگی از دیوان (جن) هستم و دستور دارم كه هر كس ابوبكر و عمر را دشنام دهد، او را بگزم! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هان! ای دو مرد! نمیشنوید كه ماده سگ چه میگوید؟! گفتند: آری، ای رسول خدا! ما به درگجاه خدای عزوجل از این كار توبه میكنیم!!»(1)
به راستی شگفتی خلقت، كار را به كجا رسانده كه ماده سگ در حفظ شئون خلیفه چنین وفاداری از خود نشان داده تا حدی كه در میدان نبرد دلاوری و پایمردی و بزرگ منشی نموده تا آنجا كه بر دفع آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با گروه خود، باید آماده جنگ شوند و یارانش با شمشیرهای كشیده بر سر آن بتازند و شگفت اتگیزتر این كه تاكنون امر گزندگی و سپس جنگ از طریق معمول و عوامل دنیوی پیش میرفت، ولی مهمتر آن است كه از این حال به بعد، كار زد و خورد به امر آسمان و خدا كشیده میشود و زبان سگ به اذن الهی به سخن درمیآید و گویا سگ كه به ظاهر از زمرة حیوانات است، همانند سگ اصحاب كهف در باطن در زمره مردان الهی درمیآید و
1) عمده التحقیق، عبیدی مالكی: 105.
به طور شیوا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به هشداری بزرگ واقف میسازد! یعنی آن این سگ بوده یا شیر درنده؟ با ماده شیر دلیر؟ یا لشگری سهمناك از جنگاوران؟!
علاوه بر این، خداوند در خلقت حیوانات و حتی انسانها، هیچ گونه تبعیض و تفاوتی قرار نداد، چنانچه فرمود: «در آفرینش خداوند رحمان هیچ تضاد و عیبی نمیبینی.»(1)حال جای این سوال است كه چرا فقط این ماده سگ در حفظ شئون خلیفه در وظیفه شناسی احساس نهی از منكر عملی و تكلیف كرد، ولی مجموعه سگهای در عالم كه هیچ كس جز خدا تعداد آنها را نمیداند، همه در این وظیفه سنگین، عاصی و گهنكار و حتی هیچ گونه احساس تكلیف نكرده و نمیكنند؟ با این كه حدود بیش از هزار و چهارصد سال است از داستان خلیفه و اختلاف شدید بین مسلمانان میگذرد تا حدی كه آنها را به دو فرقه شیعه و سنی كشانده و هزاران كتاب در این باره در حقانیت هر گروه از طرف علماء آنها نوشته شده و این مسئله یكی از مهمترین مسائل حیاتی جمله مسلمانان است، جداً جای سوال است كه خداوند حكیم كه در گفتار و افعالش شك و تردیدی نیست و آنچه میگوید حق است، چون «فرمود: به حق سوگند! و من (فقط) حق میگویم!»(2)و فعل او نیز همانند قول او حق است، چرا به همة سگان عالم اجازه داده، در این وظیفه خطیر ساكت بمانند؟ با این كه اگر همه یكپارچه چنین اقدامی داشتند، اختلاف به سادگی حل میشد! حال كه از طریق انسانها اختلاف حل نمیشود، به خصوص در مدت طولانی در همان روزگار و پس از روزگار پیامبر و در آیندهها همه ابوبكر را به ناحق به باد دشنام گرفته و میگیرند، چرا نه تنها این ماده سگ، بلكه جمله سگهای عالم دیده نشدند كه كسی را بگزد و یا حتی برای جلوگیری از عمل زشت پارسی كند؟ و آیا با چنین وضعیت (العیاذ بالله) در خلقت خداوند بسیاری به شك نمیافتند! كه چنین تفاوت و نواقص در دیگر سگها، خلقت الهی را دارای تفاوت و تضاد و نواقص نشان میدهد!! البته نوع مردم مسلمان سنی مذهب نور چشم بنده هستند كه بندة حقیر با هیچ كدام از نوع برادران مسلمان كمترین سخنی تحقیرآمیز نداشته و ندارم، بلكه تنها خطاب بنده به نگارندة كتاب افسانه «عمده التحقیق» است كه باید خود را برای پاسخ این پرسشها آماده سازد، گذشته از آن كه سند خبر ایشان را تنها در میدان تخیلات و پندارها باید یافت! همان گونه كه اصل روایت او نیز در تخیل ساخته و پرورش داده شده است!!
سؤال دیگری است كه نگارنده پاسخ باید دهد: كه صحابهای كه آن روز حاضر بودند و این .
داستان فوقالعاده كه از قدرت بشر بیرون است و سخن سگ را جهت توصیه پیامبر با آن زبان شیوا و تند و گویا شنیدهاند! چه انگیزهای نهه تنها مردم را از این وظیفه سنگین و سهمناك ساكت و لال ساخت تا بر ای هیچ فرد دیگر نقل كنند؟، بلكه حتی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه در بازگویی از این منصب بزرگ وظیفه داشت را نیز ساكت نمود؟! با این كه ایشان قبل از بعثتش، امین در مكه شناخته شده بود و حفظ امانتش زبانزد خاص و عام بود و حتی قرآن كریم بر این امر به شدت تاكید میورزد، چنانچه خداوند هر چه را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمان داده كه به مردم بگو: چنین و چنان است. ایشان علاوه بر رساندن گفتار خداوند، كلمه «بگو» را نیز كه از كانال وحی شنیده، آن را نیز برای مردم گفته استا تا حدی كه كلمه «بگو» به تعداد 332 بار در قرآن تكرار شده و این به جز برای حفظ امانت داری از سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نبوده، پیامبری كه چنین ویژگی و توصیف را دارد، چرا ایشان در یك مورد هم چنین داستان اعجاز آمیز را برای احدی مطرح نكرد؟! و علاوه بر آن، علت آن چیست؟ كه سرگذشت نگاران و حافظان احادیث، هیچ كدام در گوشه كتابی یا در گوشهای از اذهان خود این حادثه را قرار ندادند؟
با صرف نظر از آنچه گفته شد، در اخبار اسلامی به طور فراوان آمده است كه مجموعه حیوانات به امر خدا چنان از عظمت و بزرگی اولیاء مكرم (علیه السلام) باهبرند و چنان مطیع فرمان آنها هستند كه به طور مكرر دیده شده در مقابل آنها خضوع كرده و سر بر روی پاهای آنها میكشند و منقاد و تابع دستورات آنهایند، به ویژه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه گل سرسبد آنها است با این وصف چگونه سگی یافت شود كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانش در صدد جنگ با او درآیند؟!
«عكرمه» و او از «ابن عباس» نقل كرده است: «كه گفت: علی (كرم الله وجهه) فرمود: من نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودم و كسی دیگر به جز خداوند با ما نبود، آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: علی! میخواهی سرور پیران بهشتی را به تو بشناسانم كه روز قیامت از همه آنان نزد خدا مقام و منزلتی بلندتر دارد؟ گفتم: آری! به جان تو ای رسول خدا! فرمود: این دو مردی كه به سوی ما میآیند خواهند بود!
علی (كرم الله وجهه) عرضه داشت: من نگاه كردم ابوبكر و عمر را دیدم!، آنگاه دیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) لبخند میزد و سپس چین بر پیشانیش افكند تا پای به مسجد نهاد. ابوبكر گفت: ای رسول خدا! همین كه ما به سرای ابوحنیفه نزدیك شدیم، بر روی ما لبخند زدی و سپس چین بر پیشانی افكندی! این را چه سبب بود؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: وقتی كه شما به سرای ابوحنیفه رسیدید، ابلیس به شما برخورد و در روی شما نگریس و سس هر دو دست خود را به طرف آسمان بلند كرد، شما او را
نمیدیدید و سخنش را نمیشنیدید، ولی من هم او را میدیدم و هم گفتارش را میشنیدم كه دعا میكرد و میگفت: بار خدایا! من از تو درخواست میكنم؛ به آبروی این دو مرد سوگند! كه مرا به شكنجهای كه برای دشمنانشان آماده كردهای شكنجه مكن!
«ابوبكر» گفت: ای رسول خدا! كیست كه ما را دشمن میدارد با آن كه ما به تو گرویدیم و تو را یاری كردیم و آنچه از نزد خدای جهانیان آوردی به آن اعتراف نمودیم؟! فرمود: آری ای ابوبكر!، در آخرالزمان گروهی آشكار میشوند كه آنها را رافضیان نامند، حق را طرد و رفض (ترك) میكنند و قرآن را به گونهای نادرست تاویل مینمایند، خدای عزوجل آنان را در كتاب گرامی خود، همان جا یاد كرده كه میگوید: «سخنان را از جای خود تحریف میكنند.»(1)
«ابوبكر» گفت: كسی كه ما را دشمن دارد، خدا او را چه كیفری میدهد؟ فرمود: ابوبكر برایت همین بس كه ابلیس - كه خدای تعالی لغنتش كرد - از خدا امان میخواهد كه او را به كیفری كه برای دشمنان شما آماده كرده كیفر نكند! گفت: ای رسول خدا! این كیفر كسی است كه ما را دشمن دارد، ولی پاداش كسی كه ما را دوست دارد چیست؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: باید خود شما ارمغانی از كارهایتان به آنان بدهید، ابوبكر گفت: ای رسول خدا! من خدا و فرشتگان او را گواه میگیرم كه یك چهارم از پاداش همة كارهایم را از آغاز مسلمانیم تا پایان عمر به آنان اهدا كنم. عمر گفت: ای رسول خدا! من نیز چنین هستم! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این را به خط خودتان بنویسید، علی (كرم الله وجهه) گفت: ابوبكر قلم و دواتی گرفت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او گفت: بنویس او نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم: چنین گوید بنده خدا - عتیق ابن ابی قحافه - كه من خدا و رسول او و همه مسلمانان حاضر را گواه میگیرم كه یك چهارم از پاداش همة كارهایم را از آغاز مسلمانیم تا پایان عمرم به كسانی كه مرا در زندگانی این جهان دوست دارند بخشیدم! و این مكتوبه را برای همین نگاشتم!
گفت: سپس عمر نامه را گرفت و مانند آن را بنگاشت و چون قلم از نگارش فراغت یافت، جبرئیل (علیهالسلام) فرود آمد و گفت: ای رسول خدا! پروردگار تو را سلام میرساند و با درواد و احترام ویژه تو را اكرام مینهد و میفرماید: آنچه دو دوستت نوشتهاند را بده! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: آن همین است، جبرئیل (علیهالسلام) آن را گرفت و به آسمان برد و سپس به نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برگشت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: جبرئیل! آنچه را از من گرفتی كجاست؟ گفت: نزد خدای تعالی است كه .
1) (یحرفون الكلم عن مواضعه) نساء: 46، مائده: 13.
خدا نیز زمینه آن را گواهی كرد و حاملان عرش و من و میكائیل و اسرافیل را نیز به گواهی گرفت و خدای تعالی فرمود: آن نزد من خواهد بود تا ابوبكر و عمر در روز قیامت به وعدهای كه دادند وفا كنند!!»(1)
ما در این روایت، بنا بر تخطئه آن از بعد علمی نداریم، چرا كه افسانهای از داستان سرایان و قصههای پنداری میباشد و هر بخش از آن خود گواهی راستین بر بطلان آن خواهد بود.
و ما را نیز سخنی دربارة سال خوردگی آن دو پیرمرد نیست كه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بستهاند، فرمود: علی! این دو سروران پیران اهل بهشت هستند و نه سخنی در این باره داریم كه برای ابوبكر در بهشت ریش هست و در آنجا هیچ كس به جز ابوبكر و ابراهیم چنین صاحب ریش نیست و نه با دستاویز گرداندن آنچه گذشت كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ریش ابوبكر را میبوسید و نه آنچه گذشت در مهاجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه كه ابوبكر پیرمردی بود، در حالی كه پیامبر جوان و حتی بچهای كوچك و نه با آنچه گذشت كه ابوبكر نیز از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بزرگتر بود و نه با آنچه گذشت كه ابوبكر سال خوردهترین یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و نه در این كه چگونه ابلیس از عذابی كه برای دشمنان آن دو آماده شده بود، به خدا پناه میبرد؟ آیا خود آن دو را دوست میداشت؟ برای چه؟ و نه در عذاب كردن خشمگینان ابوبكر و عمر و این كه چگونه خداوند آن دو متكبر و متبحر را این گونه حمایت كند با این كه خود در مقابل فرمان خداوند متعال قیام و مقابله كردند و نه این كه سوال كنیم از آن سخنان خنده آور كه همه گواهیهایی كه خدا و امین وحی و میكائیل و اسرافیل و حاملان عرش نمودهاند برای چه بود؟ و برای خداوند پاك چه نیازی بود كه چنین سندی را به مهر و امضاء شهود برسانند و تازه نزد خداوند گرو قرار گیرد!! و نه این جستجو را كنیم كه چرا پیشوایان و حافظان حدیث، این منقبت بزرگ را تا روزگار عبیدی مالكی قرن یازادهم - یاد نمیكردند با این كه در لابهلای آن، هم نوید بزرگی برای دوستداران آن دو پیرمرد و هم راهنمایی امت به رهایی و رستگاری و رسیدن آنها به پاداش و یك چهارم از كارهای آنان بود و چرا همه پاسداران دین این گنجینه خیرات را از مردم دریغ ورزیدند و تنها عبیدی آمد همه را لو داد؟ آری ما هیچ از این موارد سؤال نخواهیم كرد، فقط به یك نكته اشاره میكنیم!
1) عمده التحقیق، عبیدی مالكی: 107-105.
و آن نكته مورد توجه این است، شما چه مناسب است در این انتساب و تهمتی كه به رافضیان زده میشود، خوب بنگرید تا معنی آیة كریمه را از قرآن درآورده و به این انتساب تهمت آمیز بنگریم تا ببینیم آیا درباره رافضیان نازل شده یا درباره یهودیان! كه هیج ارتباطی با رافضیان ندارد، خداوند میفرماید: «بعضی از یهود، سخنان را از جای خود تحریف میكنند. (و به جای این كه بگویند: شنیدم و اطاعت كردیم) میگویند: شنیدیم و مخالفت كردیم.»(1)
نیز میفرماید: «خداوند از بنی اسرائیل پیمان گرفت و از آنها دوازده نقیب (سرپرست) برانگیختیم و خداوند (به آنها) فرمود: من با شما هستم اگر نماز بر پا دارید و زكات را بپردازید و به سولان من ایمان بیاورید و آنها را یاری كنید و به خدا قرضالحسنه بدهید (به نیازمندان كمك كنید) گناهان شما را میپوشانم و شما را در باغهایی از بهشت كه نهرها از زیر درختانش جاری است وارد میكنم، اما هر كس از شما بعد از این كافر شود، از راه راست منحرف گردیده است. ولی به خاطر پیمان شكنی، آنها را از رحمت خویش دور ساختیم و دلهای آنان را سخت و سنگین نمودیم، سخنان خدا را از موردش تحریف میكردند و بخشی از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش كردند.»(2)
آیا شما از این تحریف و دستبر به شگفت درنمیآیی؟ كه این قوم، رافضیان را به آن متهم میسازند، در حالی كه پس از مطالعه در آیه تحریف، معلوم میشود تحریف به تصریح قرآن از عملكرد یهودیان است، در حالی كه برخی از برادران سنی مذهب ما همین تحریف را، به كسانی نسبت میدهند كه هنوز به دنیا نیامدهاند و مادر روزگار باید آنها را بزاید، چون این آیه در توصیف امت موسی (علیهالسلام) است و در آن زمان اصلاً هنوز امت پیامبر و شیعیان ایشان در عالم نبودهاند! و در حقیقت واقعیت امر را كشف میكند كه تحریف از اوصاف یهودیان است! نه رافضیان و چنین انتسابی از طرف برادران سنی مذهب ما، به شیعیان خود تحریف است، اینان چیزی را كه بد میدانند خود به آن عمل میكنند!!
گزارش به ما چنین رسید كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی كه به جایی رسید كه تا بارگاه قرب خدای تعالی به اندازه دو كمان یا كمتر بود، هراسی ایشان را گرفت كه آوای ابوبكر را شنید و دلش آرام
گرفت و به آوای دوستش انسی پیدا كرد! این گزارش را «عبیدی مالكی» آورده و گفته: این یكی از كرامات ابوبكر است كه ویژه او میباشد.(1)
جای هزاران شگفت و اعجاب است! كه علت هراس چه بوده و چه چیزی عامل دلگرمی و آرامش شده؟! مگر ایشان در بارگاه پاك پروردگار، منبع و منشأ اطمینان و سكینه و آرامش نبوده و مگر جز اینت وده كه او تنها با یگانه محبوبش انس داشته و روان پاكش در همه لحظهای گرایش به او داشته؟ پس چگونه وقتی به آنجا گام نهاد هراسناك شد؟! مگر نه آنجا نزدیكترین جایگاه به پیشگاه خدای پاك بوده كه كسی جز او (علیهالسلام) را به آنجا راه نبوده تا آنجا كه جبرئیل امین (علیه السلام) نیز از گام نهادن به آن حریم و مرز خودداری كرده(2)و گفته اگر به اندازه یك بند انگشت فراتر آیم، به طور قطع خواهم سوخت!، چون خداوند تعالی او (صلی الله علیه و آله و سلم) را به آنجا بركشید و رنگی از پاكی و قداست خدایی بر او زد تا آمادگی یابد كه فیض اقدس را بپذیرد! آیا برای او كمترین هراسی تواند بود تا آوای ابوبكر آن را فرو نشاند و آیا او (صلی الله علیه و آله و سلم) در جایگاه بزه درآمدنه خویش حتی نیم نگاهی جز به سوی خدا - كه شكوه او بزرگ است - داشته باشد؟ تا به آوای دیگر مأنوس شود؟ نه به خدا سوگند! دل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جز خدا را به خویش راه نمیداد و به نعمتهای وی دلش آرامش یافته بود.
علاوه بر این، «خداوند برای هیچ كس دو دل قرار نداد»(3)تا در یك دل نظرش به خدا و در دل دیگرش به غیر خدا توجه كند.
اضافه بر آن، وقتی جبرئیل (علیهالسلام) با آن قدرتی كه خداوند به او عنایت كرده و هیچ مانعی برای حضورش در هر نقطهای وجود ندارد، توانایی ورود به آن دیار را نداشته باشد كه خود به ناتوانی خویش در بالا رفتن اعتراف نماید و اظهار دارد: ای پیامبر! تو در جایگاهی قرار گرفتهای كه هیچ كس را چنین مقامی نیست، آن وقت چگونه ابوبكر با چه مجوزی به آن دیار قدم گذارده و آوایی سر داده است؟!
افزون بر آن، منبع هستی و منشأ همه خیرات و حسنات خداوند است و تنها اوست كه منشأ یگانه پرستی و توحید است، او خود ریشه اصلی سكینه و وقار و اطمینان بود، آن وقت برای خلیفه چگونه جایگاهی بوده كه امنیت و سكینه را با خود حمل كرده است؟
وقتی نفس و جان ملكوتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به افقی از كمال میرسد كه در آخرین لحظات عمرش به وی خطاب میشود: «تو ای روح آرام یافته! به سوی پروردگارت باز گرد، در حاری كه هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشود است.»(1)و او همیشه این سكینه و آرامش را از او میگرفت و در این جهت كم و كسری نداشت، این از ارزش روایت از نظر واقعیت و متن بود! اما از نظر سند و رجال سند و با نظر گزافه گویی در برترخوانی، هر چند سندش بریده است، خوش داشتهاند آن را از فضایل خلیفه بشمارند!!
از «حذیفه بن یمان» گزارش كردهاند كه گفت: «از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم میگفت: بر آن شدم كه مردانی را به این سوی و آن سوی فرستم تا كارهای شایسته و بایسته را به مردم آموزند، همچنان كه عیسی پسر مریم (علیهالسلام) حواریون را برای همین برنامهها میفرستاد، به او گفتند: با عمر و عبوبكر چگونهای؟ گفت: من از آن دو بینیاز نیستم، زیرا آن دو همچون چشم و گوش دین هستند!!»، حاكم این گزارش را نقل كرده و گفته: این حدیثی است كه تنها حفض بن عمر عدنی از زبان مسعر بازگو كرده است.(2)
«ذهبی» در تلخیص مستدرك آن را بیپایه شمرده است نسایی گفته: خفص بن عمر مورد وثوق نیست و ابن عدی گفته: بیشتر احادیثش با اخبار ارجح و مشهور ناسازگار است و ابن حبان گفته: او از كسانی بوده كه سند گزارشها را دگرگون مینموده و روا نیست احادیقی را كه تنها او آورده، پایه استدلال قرار دهیم و ابن معین گفته: مردی بد كنش بوده كه مورد وثوق نیست و مالك بن عیسی گفته: بیارزش است و عقیلی گفته: حدیثهایش باطل است و احمد گفته: او با حماد(3)در بلاهایی كه بر سر حدیث آورده همدست است و ابوداود گفته: حدیث وی نكوهیده است و دارقطنی گفته: حدیث وی سست و متروك است و نیرومند نیست.(4)
از زبان «مقدسی» نقل شده كه این روایت: «ابوبكر و عمر همانند گوش و چشم اسلام هستند، از
ساختههای ولید بن فضل خبرساز است.»(1)
باز «ابوعمر» مینویسد: »سند این حدیث آشفته و استوار نیست.»(2)
و آمده است: «این دو، نسبت به پیامبر به منزله چشم و گوش از سر هستند.» به گفته ابوعمر حدیثی در هم و بر هم است و استوار نیست.(3)
ابن معین گفته: بی ارزش است، نسایی نیز او را نیرومند نشمرده است.(4)
این گفتار، تازه در صورتی است كه سخن كسانی را بپذیریم كه گویند: او «حفص بن عمربن دینار ایلی» نبوده، اما اگر او باشد به گفته ابن عدی، همه احادیثش چه از نظر سند و چه از نظر متن نكوهیده و ضعیف شمردن آنها بهتر است و ابوحاتم گفته: پیری دروغ پرداز بوده و عقیلی گفته: او از زبان شعبه و مسعر و مالك بن مغول و امامان گزارشهایی یاوه نقل كرده و ساجی گوید: او دروغ میگفته و ابواحمد گفته: از سر احادیثش باید گذشت.(5)این اجمالی از وضعیت سند روایت بود.
چگونگی نیاز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به دو خلیفه!!
علاوه بر این، ای كاش دانسته میشد كه كدام كار بایسته و شایسته بوده كه اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به فرض آن دو مرد را می فرستاده، میتوانستند به مردم بیاموزند و یا از عهده آن برآیند؟ چرا كه درباره كلاله و ارث جد و جده و تیمم و شكایات نماز و مسائل دیگر، آن دو هیچ پاسخ صحیحی نداشتهاند و در برابر پرسشهایی كه مردم از خلیفه (به ویژه عمر) كردند، پاسخی جز شلاق نبود، به طوری كه برخی سؤالی را به طول یك ماه و دو سال در سینه مخفی میداشتند و وحشت عمر اجازه سؤال به آنها نمیداد، چون احتمال میداند قبل از هر چیز، شلاق بر بدن آنها قبل از پاسخ وارد شود!!
اضافه بر آن، چگونه نیازهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به وسیلة آن دو برآورده میشد؟! و بر چه مبنایی آن دو گوش و چشم دین به شمار میآمدند؟!، آیا با آن دلاوریهایشان در نبردها، یا با بخششهای فراوانشان در بحرانهای اقتصادی؟ یا با بینمش عمیقشان در كارها؟ یا با دانش سودمندشان در زمینه
قرآن و سنت؟ یا با موقوف بودن دعوت به اسلام در مراكز آن به آن دو؟ یا با وابستگی اجرای احكام به آن دو سود و بركت منحصر به آن دو آشكار میگشت؟
از «ابن عباس» گزارش كردهاند: «كه ابوبكر با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار ثور بود كه به سختی تشنه شد، درد دل را نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: برو انتهای غار و سیراب شو! ابوبكر گفت: من به انتهای غار رفتم و در آنجا، آبی شیرینتر از انگبین و سپیدتر از شیر و خوشبوتر از مشك آشامیدم، سپس نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگشتم، پرسید: نوشیدی؟ گفتم: آری، گفت: ابوبكر! تو را نویدی ندهم؟ گفتم را یا رسول خدا! گغت: به راستی خدای تبارك و تعالی به فرشتهای كه به كارگزاری نهرهای بهشت گماشته بود، فرمود: تا رشتهای از نهر بهشت فردوس را به انتهای این غار بكشد تا ابوبكر از آن بنوشد! گفت: ای رسول خدا! آیا مرا نزد خدا چنین جایگاهی هست؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری و برتر از آن هست!!، سوگند به آن كه مرا به حقیقت به پیامبری برانگیخت اگر كسی به اندازه هفتاد پیامبر كار نیك داشته باشد، ولی تو را دشمنه گیرد، پایش به بهشت نخواهد رسید.»(1)
(1)چه جای شگفت از روایتی به این اوج و عظمت در منقبت خلیفه!م و اعجاز آمیز، در حالی كه هیچ یك از حافظان حادیث و پیشوایان تاریخ از آن خبر ندارند و آن را نقل نكردهاند كه تنها سیوطی آن را یادآور شده و نویسد: ابن عساكر با سند بیپایه آن را گزاش كرده است.(2) (2) تازه جای این سوال است كه چرا فقط از طریق ابن عباس نقل شده كه اندكی پیش از هجرت در دره ابوطالب به دنیا آمد و هنگام پناه بردن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به غار بیش از یكی دو سال نداشت و معلوم نكرده كه خبر را از چه كسی گرفته است و در آن غار نیز جز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبكر كسی دیگر نبود.
(3) جای سؤال است گزارشی كه آن دو تن، درباره آن رویداد داده، كجا رفته است و آن همه صحابه دیگر كجا بودند كه آن همه صحابه دیگر كجا بودند كه آن را بشنوند و آیا صحیح است كه یك خردمند و حافظ بیاید و چنین گزارش بیپایهای را مسلم انگارد و در ردیف مناقب یاد كند؟
آری؛ اینان درباره دوستی ابوبكر و رفیقش گزارشهایی دارند كه نظیر داستانهای خیالی میماند و با دست كسانی كه در فضیلت تراشی به دنده گزافه گویی افتاده بودند، در هم شده و این هم چند نمونه:«
(1)بدون سند درستا از زبان «عبدالله بن عمر» آوردهاند كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «همین كه ابوبكر متولد شد، همان شب خداوند نگاهی از فراز، به بهشت افكند و فرمود: به عزت و جلالم سوگند! كه هیچ كس را نگذارم گام در تو نهد، مگر این موكود را دوست داشته باشد!»(1) ذهبی گفته است: «این گزارش از ساختههای احمدبن عصمه نیشابوری است و خطیب بغدادی گفته است: حدیثی باطل است و در سند آن غیر از یكی از آنها همه مجهولند.»(2) (2) بدون سند صحیح از «ابوهریره» گزارش كردهاند كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «در پایینترین آسمانها هشتاد هزار فرشته هستند كه دشمنان ابوبكر و عمر را نفرین میكنند.»(A)
این حدیث نیز بر مبنای آنچه به دست آمده، از بزرگترین آفاتی است كه ابوسعید حسن بن علی بصری عدوی به جان احادیث انداخته است. خطیب گفته است كه این حدیث ساخته عدوی است، ذهبی نیز گفته است، حدیث ساختگی است، ابن جر نیز این حدیث را با این سند باطل شمرده است.(3)
(3) بدون سند صحیح از «انس» روایت كردهاند كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «در هر شب جمعه خدای تعالی یك صد هزار كس را از آتش دوزخ میرهاند، مگر دو كس را كه هر چند در جرگه امت من در آیند، ولی از ایشان نیستند و خداوند آن دو را، همراه با كسانی كه از به جا آورندگان گناهان كبیرهاند و در طبقه ایشانند آزاد نمیكند و آنها را در میان بت پرستان در بنداهای استوار و آهنین رها میسازد، آن دو دشمنان ابوبكر و عمر هستند و در جرگة مسلمانان نیستاند، بلكه تنهها از یهودیان این امت به شمار میآیند.» (B)
البته این حدیث از ساختگیهای «مسره بن عبدالله ابی شاكر» برده متوكل است، خطیب گوید:
این حدیث دروغ و ساختگی است و مردان در سند همه به جز مسره مورد وثوقند(1)و ذهبی نیز آن را از ساختگیهای مسره شمرده است.(2)
(3)از «انس» گزارش كردهاند: :«كه یك یهودی نزد ابوبكر آمد و گفت: سوگند به آن كه موسی را برانگیخت و با وی به سخن پرداخت، البته من تو را دوست میدارم! ابوبكر به خاطر بیاعتنمایی به یهودی سرش را بالا نبرد، پس جبرئیل (علیهالسلام) بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرود آمد و گفت: ای محمد! خدای علی اعلی تو را سلام میرساند و میگوید: به یهودی بگو، خدا آتش را از روی تو بر میگرداند كه یهودی حاضر شد و مسلمان گردید.»(4) و در عبارتی: «خداوند در آتش، دو چیز را به خاطر محبت به ابوبكر از او دور كرده است: نه زنجیرها بر گردنش نهاده میشود و نه غلها بر گردنش انداخته میشود! آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این گزارش را به او خبر داد.»(A)
این حدیث از آفات «حسن بن علی ابی سعید عدوی بصری» است كه سیوطی آن را ساختگی دانسته است، چه عدوی و چه غلام خلیل حدیث سازند و بصری مجهول و گمنام است.(4)
(5)بدون سند صحیح از «ابوهریزه» گزارش كردهاند؛ كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) از علی (كرم الله وجهه) پرسید: «آیا این دو پیرمرد را دوست داری؟ گفت: آری؛ ای رسول خدا! فرمود: دوستشان بدار تا به بهشت درآیی!»(5) این روایت از ساختگیهای محمد بن عبدالله اشنانی است، خطیب بغدادی حكم به ناشناسی حدیث و مجهول بودن راوی نموده است.(6)ذهبی آن را به وسیلة سند صحیح، باطل دانسته است(7)و ابن جوزی آن را ساختگی شمرده است.
(6) بدون سند صحیح از «عبدالله بن عمر» روایت كردهاند كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «خدا به من میفرمود: تا چهار كس را دوست دارم: ابوبكر، عمر، عثمان و علی (كرم الله وجهه)».(8).
1) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 272/13.
2) میزان الاعتدال، ذهبی: 162/3.
3) اللئالی المصنوعه، سیوطی: 151/1.
4) و A - الغدیر، علامه امینی (قدس سره): 301/5، اللئالی المصنوعه، سیوطی: 151/1.
5) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 246/1 و 440/5، میزان الاعتدال، ذهبی: 243/1.
6) اللئالی المصنوعه، سیوطی، تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 246/1 و 440/5.
7) میزان الاعتدال، ذهبی: 243/1.
8) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی: 99/2، الغدیر، علامه امینی: 310/5.
این خبر فوق از بلاهایی است كه بر مبنای آنچه گذشت، «سجزی» به جان دین انداخته است، ذهبی گوید: ابن خبر از بلایایی است كه «سلمان بن عیسی سجزی» دروغ گوی سازنده حدیث، به وجود آورده است.(1)
(7) بدون سند صحیح از «جابر» گزارش كردهاند كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «هیچ مؤمنی، ابوبكر و عمر را دشمن ندارد و هیچ منافقی آن دو را دوست ندارد!»(2)
این حدیث از ساختگیهای «معلی بن هلال طحان» است، احمد گفته است: تمام احادیث او ساختگی است و ذهبی آن را آورده و گفته است: این حدیث صحیح نیست و «معلی» متهم به دروغ میباشد و با دو شیخ دشمن است و خیر در او نیست(A) همان در «میزان الاعتدال» وی را آدم نادرستی خوانده است.
(8) بدون سند صحیح از «ابوهریره» گزارش كردهاند كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «اینك جبرئیل (علیهالسلام) از سوی خدا مرا خبر میدهد كه هیچ كس جز مؤمن پرهیزكار ابوبكر و عمر را دوست نگیرد و هیچ كس جز منافق نگون بخت او را دشمن ندارد.» این روایات از ساختگیهای «ابراهیم ابن براء انصاری» است.(3)
(9) از زبان «علی» بدون سند صحیح آوردهاند كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «خداوند در لوح محفوظ برای شما ابوبكر، عمر، عثمان و علی پیمان گرفته است: كه شما را جز مؤمن پرهیزگار دوست ندارد و جز منافق نگون بخت خشم نمیورزد.»
این حدیث نیز از ساختگیهای «ابراهیم بن براء انصاری» است.(4)
(10) بدون سند صحیح از «انس» گزارش كردهاند كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «عرش خدا 360 پایه دارد و هر پایه آن 60 هزار برابر جهان است و میان هر دو پایه 60 هزار سنگ است كه هر سنگ آن 60 هزار برابر دنیاست و در هر سنگ 60 هزار عالم است و در هر عالم 60 هزار برابر همه آدمیان و جنیان است و خدای تعالی آنان را الهام كرده كه تا روز قیامت برای دوستان ابوبكر و عمر آمرزش بخواهند و دشمنان آن دو را نفرین نمایند.»(5)
تحقیق در این حدیث به تو پژوهشگر اختصاص دارد كه خود فیالبداهه به بطلان آن پی .
خواهی برد كه چگونه آن را ساخته و پرداختهاند؟!!
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، تأیید شده به وسیله دو خلیفه
از «ابواروی دوسی» آوردهاند كه گفت: «من نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودم كه ابوبكر و عمر آمدند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ستایش آن را كه مرا به دست شما یاری و تایید نمود!»
گزارش فوق را حاكم از طریق «ابن ابی فدیك» آورده و هر چند ابن معین او را موثق شمرده، ولی ابن سعید سخن او را حجت نمیشمارد.(1)
راوی روایت را از «عاصم بن عمر بن حفص بن عالم بن عمربن خطاب» گرفته است كه احمد و ابن معین و ابوحاتم و ابن عدی احادیث وی را ضعیف میشمارند و فروی گفته: نیرومند نیست و جوزجانی گفته: حدیثش سست است و بخاری گفته: حدیثش نكوهیده است، ترمذی گفته: او متروك است و مورد وثوق نیست و ابن حبان گفته: او را تخطئه كرده و با وی مخالفند و نیز گوید: احادیثش بسیار نكوهیده است و از مردان موثق احادیثی نقل میكند كه شبیه احادیث استوار و اثبات كننده نیست و روا نیست آنها زمینة استدلال قرار داده شود، مگر در جایی كه با احادیث مردان موثق سازگار باشد و ابن جارود گفته: حدیث او حجت نیست و علاوه بر این، ایشان گزارش را از سهیل بن ابی صالح گرفته كه به گفته ابن معین حدیث او حجت نیست و ابوحاتم گفته: حدیث وی سرمایه استدلال را نشاید و ابن حبان گفته: او را خطاكار میشمارند و ابن ابی خیثمه از زبان یحیی آورده: همیشه اهل حدیث از احادیث وی پرهیز مینمایند و عقیلی از زبان یحیی آورده كه صویلحس است و در احادیث وی نكوهش است و تازه او حدیثش را از محمدبن ابراهیم بن حارث مدنی آورده كه گرچه تعدادی او را مورد وثوق میشمارند، ولی امام حنبلیان احمد گوید: در حدیث او چیزی ناپسند هست و از احادیث نكوهیده و ناپسند روایت میكند.(2)و ابنحجر نیز آن را یاد كرده و ضعیف شمرده است.(3)
از «انس بن مالك» گزارش كردهاند كه گفت: «شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میگفت: جبرئیل (علیهالسلام) مرا
خبر داد: كه وقتی خدای تعالی آدم (علیهالسلام) را آفرید و روح در بدن وی دمید، به من فرمان داد: تا سیبی از بهشت برگیرم و آن را در گلوی وی به فشارم! من نیز آن را در دهان وی فشردم، آنگاه خداوند فرمود: ای محمد! تو را از همان قطره نخست و ابوبكر را از قطره دوم و عمر را از قطره سوم و عثمان را از قطره چهارم و علی را از قطره پنجم آفرید! آدم گفت: اینان كیانند كه گرامیشان داشتهای؟ خدای تعالی فرمود: اینان پنج شبح از اشباح زادگان تو هستند و نیز گفت: اینان از همة آفریادگانم نزد من گرامیترند، جبرئیل گفت: وقتی آدم از فرمان پروردگارش سرپیچید، گفت: پرورگارا! تو را به آبروی این اشباح پنجگانهای كه آنها را برتری دادهای، سوگند میدهم! توبه مرا بپذیر و خدا نیز پذیرفت.»(1)
چه دور مسافتی است میان ان كس كه روا میدارد، آدم - نخستین پیامبران (علیهالسلام) - هنگامی كه خواهد برای پذیرش توبهاش به وسیلهای به درگاه خداوند تعالی توسل جوید، به مردانی معمولی، هم ردیف توسل به بهترین رسولان و سید اوصیاء و آل آن دو متوسل شود و میان آنم كس كه توسل را از اصل منكر است برای هر كس و به وسیله هر كس كه باشد - و حتی توسل آدم (علیهالسلام) به نبی اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) را هیچ گونه ارج و ارزشی نمینهد، آن نخستین كس، چنین روایتی را صحیح میانگارد كه سیوطی در داوری آن را دروغ و ساختگی شمرده و چنانچه در «كشف الخفاء» ابن حجر بعد از نقل، داوری او با قضاوتش همراه بوده، هر چند كه در الصواعق خود آن را از فضایل خلفا یاد كرده و پنداشته است كه دیگر در كشف حقیقت روایت، كسی اندیشه و تأمل نخواهد كرد، عجلونی نیز در دروغ و ساختگی بودن آن با ایشان هم داستان شده و مینویسد: ابنحجر هیثمی از سیوطی نقل كرده كه این حدیث دروغ و ساختگی است.(2)
علاوه بر این، متن روایت نیز روشنترین گواه بر بیاساس بودن آن است، جز این كه كسانی كه به گزافه گویی در فضیلت خوانی افتادهاند، آن را آفریدهاند تا در برابر روایتی كه در تفسیر این آیه: «سپس آدم از پروردگارش كلماتی دریافت داشت (و با آنها توبه كرد) و خداوند توبه او را پذیرفت.»(3)آمده، مقابله و معاوضه كنند.
و آن چنین است كه «دیلمی» در «مسند الفردوس» با سند خود از «علی» (كرم الله وجهه) نقل كرده كه فرمود: [از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدم: این كه خدا میفرماید: «پس آدم از سوی پروردگارش كلماتی را دریافت كرد كه با گفتن آن توبهاش پذیرفته شد.»(1)چه معنا دارد؟ فرمود: خداوند آدم را در هند و حوا را در جده فرود آورد - تا آنجا كه گفت: - تا خداوند جبرئیل (علیهالسلام) را به سوی او فرستاد و گفت: ای آدم! آیا تو را به دست خود نیافریدم؟ آیا از روح خود در تو ندمیدم؟ آیا فرشتگانم را برابر تو به سجده نیفكندم؟ آیا كنیز خود حوا را به همسری تو درنیاوردم؟ گفت: آری؛ گفت: پس این گریه چیست؟ گفت: چه چیزی مرا از گریه باز میدارد با آن كه مرا از نزدیكی درگاه خدای رحمان بیرون افكندند؟! گفت: پس این كلمات را بگو تا خدا توبه تو را بپذیرد و گناهت را بیامزر د، بگو: بار خدایا! از تو به حق محمد و آل محمد درخواست میكنم، تو منزهی! و جز تو خدایی نیست، من عمل بد مرتكب شدم و بر خویشتن ستم نمودم، پس مرا بیاورز، زیرا تو آمرزندة مهربانی! این بود كلماتی كه آدم فرا گرفت.](2)
«ابن نجار» از «ابن عباس» گزارش كرده كه گفت: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را پرسیدم: آن كلمات چه بود كه آدم از پروردگارش فرا گرفت و با گفتن آن آمرزیده شد؟ فرمود: وی از خدا خواست كه به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین توبه مرا بپذیر و او نیز پذیرفت.»(A)
«فقیه بن مغازلی» نیز در مناقب خود این گزارش را نقل كرده است.(3)
و نیز «ابوالفتح محمدبن علی نطنزی» در كتاب خود آورده كه «ابن عباس» گفت: «هنگامی كه خداوند آدم را آفرید و از روح خود در او دمید، او به عطسه افتاد و گفت: ستایش خدای را باد! پروردگارش او را گفت: پروردگارت تو را رحم میكند، هنگامی كه فرشتگان را در برابر او به خاك افكند، آدم پرسید: پروردگارا! آیا آفریادگانی هم خلق كردهای كه نزد تو محبوبتر از من باشند؟ فرمود: آری و اگر آنان نبودند تو را نمیآفریدم، گفت: پروردگارا! پس آنان را به من نشان بده! خداوند به فرشتگان پردهدار وحی كرد: كه پردهها را كنار بزنند، همین كه پردهها را برداشتند، آنگاه آدم پنج شبح را پیشاپیش عرش دید، گفت: پروردگارا! اینان كیانند؟ گفت: ای آدم! این پیامبر من محمد است و این امیرمؤمنان علی پسر عموی پیامبر من و جانشین او است و این فاطمه
دختر پیامبر من است و این دو نیز حسن و حسین، دو پسر علی و دو فرزند پیامبر من هستند، سپس گفت: ای آدم! آنان فرزندان تواند، او از این سخن شاد شد و چون آن لغزش از وی سر زد، گفت: پروردگارا!! از تو به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین درخواست میكنم! كه مرا بیامرزی و خدا او را آمرزید و همین است مفهوم كلام خدای تعالی كه فرمود: «و آدم از پروردگارش كلماتی را گرفت.»(1)زیرا كلماتی كه آدم از پروردگارش فرا گرفت، این بود: «خدایا! به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین كه مرا بیامرز! و خدا نیز او را آمرزید.»(2)
اما آن كس كه توسل را اصلاً در هر كجا و برای هر كس، به طور كلی منكر بود و در برابر آن افراط، راه تفریط را پیش گرفته و چنین روشی او را در گل و لای وامانده ساخته و در پرتگاه نادانی سرنگون افكنده است، همانند «قصیمی» كه منكر روایت صحیحی شده كه از طریق «عمربن خطاب» رسیده كه او گفت: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هنگامی كه از آدم لغزش سر زد، گفت: پروردگارا!! از تو به حق محمد درخواست میكنم كه مرا بیامرزی! خداوند فرمود: ای آدم! چگونه محمد را شناختی؛ با آن كه هنوز او را نیافریداهام؟ گفت: پروردگارا! از این روی كه چون مرا با دو دست خودت بیافریدی و از روح خود بر من دمیدی، سر برداشتم و دیدم بر روی پایههای عرش نوشته شده بود: «لا اله اله الله محمد رسول الله» و دانستم كه تو نام هیچ كس را به نام خود نمیافزایی، مگر نزد تو محبوبترین آفریدگانت باشد، خداوند فرمود: ای آدم! راست گفتی، به راستی كه اون محبوبترین آفریدگان من نزد من است، مرا به حق او بخوان كه تو را آمرزیدم و اگر محمد نبود تو را نمیآفریدم.»(3)
از «ابوهریره» نقل كردهاند: كه «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از انبیا و مرسلین كه بگذریم ابوبكر و عمر از همه اهل آسمانها و زمین و از همه اولین و آخرین بهترند.» این گزارش را ابن حجر(4)آورده و
1) (فتلقی آدم من ربه كلمات) بقره: 37.
2) الخصایص، ابوالفتح محمدبن علی نظنزی: (متولد 480)
3) دلائل النبوه، المستدرك، حاكم: 615/2، معجم الصغیر، طبرانی و الدلائل، ابونعیم، الخصائص، شفاء السقام، سبلی: 120، المواهب اللدنیه، قسطلانی: 16/1، وفاء الوفاء: 419/2، شرح المواهب: 62/1، فرقان القرآن، قضایی عزامی: 117، الخصائص الكبری: 6/1 همگی آن را صحیح دانستهاند.
4) الصواعق المحرقه، ابن حجر: 45، از حاكم و ابن عدی نقل كرده است.
خطیب بغدادی نیز آن را گزارش كرده است. (1)
البته «خطیب بغدادی» طبق عادت خود، از نقطه ضعفهایی كه در سند روایت بوده، چشم پوشی كرده با آن كه یكی از وسایط خبر «جبرون بن واقد افریقی» است كه محمدبن داود قنطری آن را از زبان وی بازگو كرده است.
«ذهبی» در میزان الاعتدال مینویسد: «جبرون» متهم به حدیث سازی است، زیرا او با شرمساری از سفیان گزارش كرده، راوی حدیث از زبان وی نیز «محمدبن داود قنطری» است كه از قول ابوهریره بدون سند درست آوردهاند كه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: ابوبكر و عمر بهترین اولین هستند، جبرون تنها كسی است كه این حدیث و حدیث پیش از آن را روایت كرده و هر دو ساختگی است و «ابن حجر» میافزاید: از ابن عدی رسیده كه گفت: برای جبرون جز همین دو حدیث، حدیث دیگری نمیشناسم و این دو را جز «محمدبن داود» كسی روایت نكرده و هر دو نكوهیده است.(1)
«ذهبی» در زندگی نامه محمدبن داود مینویسد: «او از زبان جبرون افریقی دو حدیث باطل آورده كه ابن عدی آن را در زندگی نامه جبرون آورده است.»(2)
«ابن حجر» مینویسد: گمان میكنم این آفت از سوی جبرون به حدیث خورده باشد و مؤلف آن كتاب هر دو حدیث را در زندگی نامه وی آورده و آشكارا هر دو را ساختگی میشمارد و میگوید: معروف است كه سازندة آن دو جبرون است!(3)
(4)آیا صحیح است كسی همانند این دو كه احادیث را باطل میكنند، چنین گزارشی دهند كه باید ابوبكر و عمر را بر همه فرشتگان و مقربان درگاه خداوند برتری داد؟! با این كه فرشتگان و مقربان درگاه خداوند معصوم هستند. (2) آیا انگیزه آن دو در ترفیع دو خلیفه از چیست؟ آیا از دانش آنهاست؟! كه علمی نداشتهاند یا از عصمت آنها از گناه است؟ كه معصوم نبودهاند یا برای ایجاد خوف در دل دشمنان دین از سوی آن دو بوده؟! كه چنین نبوده یا برای رنج و كوشش در تثبیت دین بوده؟ كه فاقد آن بودهاند، پس هیچ علتی ندارد به جز این كه برخی بدون دلیل و برهان صرفاً حرف میزنند و به نتیجه گفتارشان
حقیقتاً توجه ندارند!
از «علی بن ابیطالب» (كرم الله وجهه) آوردهاند كه گفت: «شنیدم «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) به «ابوبكر» میگفت: ابوبكر! خداوند به من پاداشی برابر با پاداش همة آن كسانی را داده كه از آغاز خلقت آدم تا هنگام بعثت من به خداوند گرویدهاند و خداوند به تو پاداشی برابر پاداش همة آن كسانی را داده است كه از آغاز بعثت من تا روز رستاخیز به من گرویدهاند.» این خبر را خلعی و ملا آوردهاند.(1)و خطیب بغدادی نیز آن را آورده است.(2)
خطیب بغدادی پس از نقل حدیث از طریق «احمدبن محمدبن عبیدالله، ابی الحسن تمار مقری»، مینویسد: وی مورد وثوق نیست و احادیثی باطل روایت كرده و من با ابوالقاسم ازهری كه درباره او مذاكره میكردیم، گفتم: من او را ضعیف القول میدانم، چون گزارشهای نكوهیدهای در میان حدیثهایش وجود دارد، وی گفت: آری، او نیز مانند ابوسعید عدوی (بیاعتبار) است.(A)
«ابوسعید عدوی» همان «حسن بن علی بصری عدوی» شرمسار دروغ پرداز است كه حتی برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیث میساخت و حدیث میدوخت و ابن حبان گفته: شاید او از افراد مورد وثوق، احادیث ساختگی بیش از هزار حدیث ساخته باشد.(3)
یكی از وسایط خبر «ابومعاویه ضریر» است كه به تندروی در شیعه گری شناخته شده و یعقوب بن شیبه گوید: وی مورد وثوق است، ولی گاهی كاستیهای حدیث را پنهان میداشته (تدلیس میكرده) و یكی دیگر ابوالبختری است كه این حدیث را از علی گزارش كرده و سلمه بن كهیل گوید: احادیث ابوالبختر به جز حدیقی كه از علی آورده نیكو است (و این حدیث ضعیف است.)(4)
این وضعیت سند روایت فوق است، اما درباره متن آن وجدان آزادة تو پژوهشگر عزیز بهترین داور بر آن است!
از «سهل بن سعد» آوردهاند كه گفت: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: دوست داشتن ابوبكر و سپاس گزاری از وی بر امت من واجب است.» این گزارش را «خطیب» از طریق «عمربن ابراهیم كردی» نقل كرده است.(1)
«خطیب بغدادی» بعد از نقل حدیث گوید: این گزارش را تنها عمر آورده كه از سر احادیثش باید گذشت.(A) و ذهبی گوید: این حدیث بسیار نكوهیده است.(2)، دارقطنی گوید: وی دروغگو و پلید بوده و خطیب گفته: موثق نیست و گزارشهای نكوهیدهای از زبان بزرگان نقل كرده است، (3)سیوطی گفته: عمر بسیار دروغگو و بسیار سازنده احادیث است.(4)و ذهبی گفته: این حدیث صحیح نیست.(B) و تعجب از خطیب است كه با این كه چنین سخنی درباره «كردی» گفته با این حال از نواقص در حدیث با سكوت رد شده و هیچ به ضعف در آن اشاره نكرده و از همین جهت است كه پس از چندی صفوری روایت را از اخبار مسلمه یاد كرده است.(5)
«حكیم ترمذی» آورده: «رزق الله بن موسی باجی بصری» از «مؤمل بن اسماعیل عدوی بصری» و او از «حماد بن سلمه» و او از «سعید بن جمهان بصری» و او از «سفینه بردة ام سلمه» ما را گزاش كرده كه گفت: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگاه نماز بامداد را میگزارد، روی به یارانش كرده و می فرمود: كدام یك از شما دیشب خوابی دیدهاید؟ تا یك روز كه نماز بامداد را گزارد، روی به یارانش كرد و پرسید: كدام یك از شما دیشب خوابی دیدهاید؟ مردی گفت: ای رسول خدا! من دیدم كه گویا ترازویی از آسمان آویختند و تو را در یك كفة آن و ابوبكر را در كفة دیگر نهادند، پس تو بر ابوبكر افزون شدی! پس تو را برگرفتند و ابوبكر را به جای خود نهادند، سپس عمر را آوردند و در كفه دیگر نهادند و او را با ابوبكر سنجیدند، پس ابوبكر بر عمر افزون شد، آنگاه عمر را به جای
خود رها كرده ابوبكر را برگرفتند و عثمان را آورده و به جای وی در كفة دیگر گذاشتند، پس عمر بر عثمان افزون شد، سپس عمر را برگرفتند و عثمان را به جای خود رها كردند و علی را آودند و در كفة دیگر نهادند، پس عثمان بر علی افزون شد، آنگاه ترازو را برداشتند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از شنیدن این رؤیا چهرهاش دگرگون شد و سپس فرمود: سی سال خلافت پیامبرانه و سپس پادشاهی است.»(1)
(1)«رزق الله بصری» (م - 260 یا 256): اندلسی گفته است: هر چند او نیك مردی بیعیب است، ولی احادیث نكوهیده روایت كرده است.(2) (2) «مؤمل عدوی بصری» (م206): ابوحاتم گفته: راست گو بوده و در سنت سرسختی داشته، ولی بسیاری جاها لغزیده و بخاری گفته: حدیث وی نكوهیده است و یعقوب بن سفیان گفته: شیخی جلیل و سنی است كه شنیدم سلیمان بن حرب ستایشهای نیكویی از او میكرد و استادان ما سفارش او را بسیار میكردند، به جز این كه حدیث او همانند حدیث یارانش نمیباشد و اهل دانش باید از پذیرفتن حدیقش باز ایستند، زیرا او از استاد موثقش احادیث نكوهیده نقل كرده و این سختتر است، زیرا اگر از افراد ضعیف القول نقل میكرد، معذورش میداشتیم و ساجی گفته: هر چند راستگو است، ولی بسیاری جاها لغزیده و پندارهای بیپایه دارد كه شرح آن به درازا میكشد و ابن سعد و دارقطنی گفتهاند: وی بسیار میلغزیده و مروزی گفته: هرگاه حدیثی را تنها او روایت كرده باشد، باید در پذیرفتن آن متوقف شد و باز ایستاد، زیرا او حافظه بسیار بدی داشت و لغزشهای فراوان كرده است.(3)
(3) «سعید بنه جمهان بصری» (م - 136): ابوحاتم گفته: حدیث وی را باید نوشت، ولی نشاید پشتوانة روشنگری گرفت و ساجی گفته: حدیث وی شایسته پیروی نیست.(4)
خداوند میفرماید: «وای بر كم فروشان! آنان كه وقتی برای خود پیمانه میكنند، حق خود را به طور كامل میگیرند، اما هنگامی كه میخواهند برای دیگران پیمان یا وزن كنند، كم میگذارند، آیا
آنها گمان نمیكنند كه برانگیخته میشوند در روزی بزرگ، روزی كه مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان میایستند؟!!»(1)
این ترازویی كه بصریها آورده و از آسمان بصره آویخته شده، چشمهای در منجم(2)آن است و اصلاً هم میزان نیست تا دو كفهاش هماهنگ باشد، زبانة آن نیز كجی دارد، «بگو: آیا برابرند كسانی كه میدانند و آنان كه نمیدانند؟»(3)، «بگو: آیا نابینا و بینا یكسانند؟! یا ظلمتها و نور برابرند؟!»(4)
در ترازوی دادگری و انصاف، چگونه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را - با آن عظمت و برترین پایگاهها - در یك كفه مینهند و پسر ابیقحافه را - كه جز ابوبكر چیزی نیست - در كفه دیگر میگذارند! كدام خویهای بزرگوارانه و كدام روحیات پاك و كدام منشهای برتر و كدام حكمتهای علمی یا عملی، كدام دانشها و آگاهیهای پیشرو و كدام بینایی نافذ هست در كفهای كه ابوبكر باشد تا او را در برابر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نهند؟!! آیا چنین سنجشی را وجدان و منطق میپذیرد؟ تا بگوییم: یكی از دو كفه ترازو بردیگری افزوده است!!
علاوه بر این، علت افزونی ابوبكر بر عمر چه بوداه با این كه این دو در هر چه بودهاند، نظیر هم بودند؟!
اضافه بر آن، چه شده كه میان نبی اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) و «علی بن ابیطالب» (كرم الله وجهه) در این ترازو و سنجش جدایی افتاده با آن كه به نص قرآن كریم او جان و روان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است؟، علی (كرم الله وجهه) كه به داوری قرآن از همه گناهان معصوم بوده، وارث دانش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دروازة شهر حكمتش، همتای قرآن و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و داماد ایشان بوده است، چگونه نتیجه نهایی در سنجش در كفه ترازو، به افزونی ابوبكر و عمر و عثمان بر علی (كرم الله وجهه) بیانجامد؟!
«ابن منده» و «ابن عساگر» از «عایشه» آوردهاند كه گفت: «پدر هیچ كس از مهاجران به جز پدر ابوبكر مسلمان نشد.»(5)
«محب الدین طبری» از واحدی - البته بدون سند درست و پیوسته - و او از
1) (ویل للمطففین * الذین اذا كتالوا علی الناس یستوفون * و اذا كالوهم او وزنوهم یخسرون * الا یظن اولئك انهم مبعوثون * لیوم عظیم * یوم یقوم الناس لرب العالمین) مطففین: 6-1.
2) منجم آهنی است كه شاهین ترازو میان آن و دو كفه در دو طرف آن است.
3) (قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون) زمر: 9.
4) (قل هل یستوی الاعمی والبصیر ام هل تستوی الظلمات والنور) رعد: 16.
5) تاریخ الخلفاء، سیوطی: 73.
«علی بن ابیطالب» (كرم الله وجهه) آورده است كه درباره ابوبكر گفت: «پدر و مادر وی اسلام آوردند و جز او هیچ یك از مهاجران صحابه را به این فضیلت دست نداد كه پدر و مادرش اسلام آورند.»(1)، این گزارش را قرطبی نیز آورده است.(1)
روایت فوق یكی از ضروریترین اكاذیب روزگار است، چرا كه اولاً: زبان علی و عایشه پاكتر از آن شمرده میشود كه به گفتن چنین دروغی آشكار باز گردد كه به طور آفتابی تاریخ برخلاف آن گواهی میدهد و سرگذشت صحابه مهاجر آن را تكذیب میكند.
ثانیاً: چنانچه ابن هشام آورده: «بنی مظعون كه از تیره بنی جموح بودند و بنی جحس بن رثاب كه هم پیمان امویان بودند و بكیریان كه تیرهای از بنی سعد بن لیث - هم پیمانان بنی عدی بن كعب - بودند، همگان با داراییها و كسان خود به مدینه مهاجرت كردند و در خانههایشان در مكه بسته شد و هجرت آنان كار را به جایی رساند كه هیچ كس در خانههایشان نماند.(2)اكنون آیا این همه خاندانهای بزرگ و پرجمعیت، همه دارای زنان بیوه و نازا بودند؟ یا هیچ یك از فرزندانشان همسر و پدر و مادریم نداشتند یا همه پدرانشان مردانی بیفرزند بودند؟ بلكه باید گفت: ایمان وقتی در فرد یا جمعی نفوذ كرد، طبعاً به طور زنجیروار و پیوسته است! كه همه را نورانی میگرداند.
ثالثاً: امان از دوستی كوركورانه كه وقتی شدید شد و برای خدا نبود، «انسان را از هر حقیقت نگری كور و كر میگرداند.»(3)
رابعاً: در اینجا لازم است برخی از كسانی كه پدران و مادرانشان همراه فرزندانشان اسلام و ایمان آوردند را، بشناسید.
(4)«عمار یاسر» از بزرگترین مهاجران است كه پدر و مادرش در جرگه نخستین كسانیاند كه در اسلام زیر شكنجه جان سپردند، مسدد گوید: در میان مهاجران هیچ كس به جز عمار یاسر نبود كه پدر و مادرش هر دو مسلمان باشند.(5)
(2) «عبدالله بن جعفر» كه پدر وی هجرت كرد و عبدالله و دو برادر او محمد و عون نیز، همراه با مادرشان اسماء بنت عمیس با او بودند.
(3) «عمروبن ابان بن سعید اموی» از مهاجران بوده كه پدرش در خیبر با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و مادرش فاطمه بنت صفوان نیز مسلمان شد.
(4) «خالد بن ابان اموی» برادر عمروبن ابان نامبرده است.
(5) «ابراهیم بن حارث بن حارث بن خالد تمیمی» است كه با پدرش و مادرش ریطه بنت حار ث بن جبله به هجرت پرداخت.
(6) «حاطب بن حارث جمحی» كه پدر و مادرش فاطمه دختر مجلل همراه وی هجرت كردند.
(7) «حطاب بن حارث جمحی» است كه با پدر و مادر و برادرش «حاطب» و همسر خود فكیهه بنت یسار به مهاجرت دست زد.
(8) «حكیم بن حارث طائفی» است كه با همسرش و فرزندانش هجرت كرد و پدر و مادر او كه هر دو نیز مسلمان بودند با وی هجرت كردند.
(9) «خزیمه بن جهم بن قیس عبدری» است كه با پدرش و برادرش «عمرو» و مادرشان ام حرمله دختر عبدالاسود به هجرت دست یازید.
(10) «جابر بن سفیان بن معمر جمحی» است كه خود و پدر و مادرش «حسنه» كوچیدند.
(11) «جناده بن سفیان بن جمحی» است كه خود و پدر و مادرش با برادرش جابر نامبرده هجرت كردند.
(12) «سلمه بن ابی سلمه بن عبدالاسد مخرومی» است كه پدرش هجرت كرد و پس از او مادرش - ام سلمه كه بعداً همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد - با پسر خود سلمه هجرت كرد.
(13) «جناب بن حارثه بن صخر عذری» است كه پدرش مسلمان شده، خود به مدینه هجرت كرد.
(14) «حارث بن قیس سهمی» است كه با پسرانش - حارث و بشر و معمر - هجرت كرد كه آنان و پدرشان حارث نیز از مهاجران هستند.
(15) «سائب بن عثمان بن مظعون جمحی» از مهاجران است كه پدرش نیز از بزرگان مهاجر بوده است.
(16) «سلیط بن سلیط بن عمروعامری» است كه وقتی عمر گفت: جوانمردی را به من بنمایید كه خود و پدرش از مهاجران باشند، او را به وی ارائه نمودند.
(17) «عبدالرحمن بن صفوان بن قدامه» است كه خود و پدرش از مهاجرانند.
(18) «عبدالله بن صفوان بن قدامه» است كه او و پدرش هجرت كردند.
(19) «عامر بن غیلان بن سلمه ثقفی» است كه خود مهاجرت كرد و پدرش نیز مسلمان شد.
(20) «عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعی» كه هجرت كرد و پدرش از بزرگان صحابه بود.
(21) «عبدالله بن ابی بكر بن ابی قحافه» از مهاجرات است و پدرش نیز از مهاجران بود و جد و جدهاش «ام الخیر» نیز مسلمان شدند (البته به پندار خودشان نه از افق تحقیق)
(22) «عبدالله بن عمربن خطاب» است كه خود و پدرش هر دو مسلمان و مهاجر بودند.
(23) «محمدبن عبدالله بن جحش» از كسانی است كه خود و پدر و مادرش از مهاجران بودند.
(24) «عبدالله بن مطلب بن أزهر» است كه خود و پدرش از مهاجران بودند.
(25) «معمربن عبدالله بن نضله» است كه خود و پدرش از مهاجران بودند.
(26) «مهاجرین بن قنفذ بن عمیر قرشی تیمی» از پیشگامان در اسلام و مهاجران است كه پدرش از صحابه بود.
(27) «موسی بن حرث بن خالد قرشی تیمی» است كه خود و پدرش هر دو از مهاجران بودند.
(28) «نعمان بن عدی بن نضله» است كه خود و پدرش هر دو از مهاجران بودند.(1)
در نتیجه خبری كه در شأن پدر ابوبكر گفته شده، بر هیچ گونه اساس و پایهای استوار نبوده است!
«ابن حجر« در «صواعق» مینویسد: «گزارشی كه از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) در برتری «علی» (كرم الله وجهه) آمده - «من شهر دانشم و علی در آن است.» - نباید دلیل بر برتری علی بر ابوبكر شود!، چرا كه ما خواهیم گفت: كه آن گزارش نكوهیده است و بر فرض این كه بر صحت و نیكویی آن تسلیم شویم، ابوبكر محراب آن شهر خواهد بود و روایت: «هر كس علم را اراده كرده، باید از در آن وارد شود.» اقتضای برتری و اعلمیت ایشان را نمیكند، زیرا غیر اعلم، گاه آنچه را نزد خود از زیادی توضیح و بیان و روشنگری و آشكار ساختن دارد، از اعلم استادتر است و بیشتر به دیگران میپردازد.
1) ر.ك. سیره ی ابن هشام: 1 و 2/79-117، طبقات الكبری، ابن سعد: تاریخ، طبری، الاستیعاب، ابوعمرابن عبدالبر، اسد الغابه، ابن اثیر، الكامل ابن اثیر، تاریخ، ابن كثیر عیون الاثر، ابن سیدالناس، الاصابه، تهذیب التهذیب ابن حجر عسقلانی، السیره الحلبیه، حلبی.
علاوه بر این كه «فردوس» روایتی را نقل كرده كه دقیقاً با روایت فوق مقابله میكند، از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل كرده: «من شهر دانش هستم و ابوبكر بنیاد آن و عمر دیوارهایش و عثمان آسمان و سرپوش آن و علی در آن است.» و این روایت صریح است در این كه ابوبكر عالمترین آنها میباشد، پس اگر دستور داده شد كه سراغ در بروند، تنها از دیدگاهی همانند آنچه ما گفتیم بوده، نه برای این كه ارجمندتر از دیگران كه برشمردیم باشد، زیرا ضرورتاً همه میدانند كه هر كدام از زیر بنیاد و دیوارها و آسمان از در بالاتر است.»(1)
پاسخ این كه اولاً: روایت منقوله «پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شهر علم و علی (كرم الله وجهه) باب آن است.» را به طور صحیح و مستند بسیاری از علمای اهل تسنن نقل كردهاند.(2)ثانیاً: روایتی كه فردوس نقل كرده دو نفر یافت نمیشود كه در ضعف و سستی آن اختلاف داشته باشند، چه رسد به بیپایگی آن كه چنین كلماتی را نظیر كلمات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بسازند تا در برابر آوای بزرگترین پیامبران بایستند و دانش برای او استوار گردانند و چه جای شگفت است از «ابن حجر» كه خود نیز از كسانی است كه آن خبر را همانند درهم ناسره بی ارج انگاشته و داوری خود را درباره سستی آن اظهار داشته است، چنانچه در خبری مینویسد: «گزارش بی پایه است!» و فراز دیگر آن: «معاویه كوبة آن است.» نیز پایهای ندارد،(3)و با این اعتراف خود، باز لجاجت و پلیدی درونی وی، او را بر آن داشته كه داوری خود را به فراموشی سپرده و آنچه را نااستوار و بیارزش میشمرد، دستاویز آشكار بر داناتری ابوبكر پندارد.
نیز «عجلونی» مینویسد: [دیلمی در «الفردوس» خبری بی سند از ابن مسعود نقل كرده كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من شهر دانشم و ابوبكر زیر بنای آن و عمر دیوارهای آن و عثمان آسمانه و سرپوش آن و علی در آن است.» و نیز همین روایت را بدون سندی از رجال از انس گزارش كرده كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من شهر دانشم و علی در آن و معاویه كوبة آن» كه همه این گزارشها بیپایه و بیشتر فرازهای آن ناپسند و زشت میباشد.](4)
«سیدمحمد درویش الحوت» مینویسد: «من شهر دانشم و ابوبكر زیر بنای آن و عمر دیوارهایش»، یاد كردن چنین سخنمانی در نگاشتههای دانشوران شایسته نیست، به ویژه از كسی مانند «ابن حجر هیثمی» كه آن را در «الصواعق» و «الزواجر» آورده و از چنین فردی شایسته نیست.(1)
ثالثاً: نیش و خدشهای كه به روایت «علی در آن است»، وارد شده، تنها از سوی «ابن جوزی» و همداستانهای او بوده كه در سخن و گفتار پروا و نظمی ندارند، چرا كه دانشوران به طور آشكار روایت را درست شمرده و عدهای نیكو دانسته و برخی نیز اعتقاد دسته پیشین را پذیرفتهاند و كلام ابن جوزی را همانند درم ناسره بیارزش دانستهاند.
رابعاً: حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره به نكته لطیفی است كه همه علوم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد علی (كرم الله وجهه) است، همانند دری كه به دیوار شهر متصل بوده و شهر و در آن به طور یك مجموعه به هم پیوسته است و علاوه بر یگانگی در علم، نكته ظریف دیگری را میرساند كه ورود بر رسول مؤخر بر در باب است، یعنی بدون توجه به علی، ورود بر پیامبر و یا علاقه به او و هرگونه وابستگی كاذب است و این تمثیل از لطایف و ظرایف مهمی برخوردار است و بیچارگی غریق كه در حال غرق به هر حشیشی چنگ میزند و به هر دستگیرهای متوسل میشود كه برای شهر، دیوار و آسمان و سقف و سایهبان و كوبه و غیر آن را قائل میشوند كه برای فردی كه از كمترین مقدار از فصاحت و بلاغت برخوردار باشد، به ساختگی و دست كاری آنان پی میبرد، چرا كه در عرف مردم، ركن اساسی در نام بردن از مكانی با توجه به مقصود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، دو چیز است: شهر و در آن و به سایر موارد آن نیازی نیست، بدین خاطر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) لطایف و ظرافت كلام خویش را با ذكر دیوار و بنیاد و كوبه در و آسمانه آن خراب نكرد، چرا كه مطلب به ذكر شهر و در آن تمام بود.
از این خلیفه پیش از مسلمانیش، نمونهای در دست نیست كه دلاوری او را برساند وگرچه دار نبردهای بسیاری كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت، او نیز حضور مییافت، ولی باز نشانهای از دلیری وی در آنها سراغ داده نمیشود، نه نشانه استقامتی كه بر صفحه تاریخ جاودان بماند و نه باعث شگفت و تعجب مقطعی نزد گروهی گردد، آری در این باره هیچ نقطة مثبتی از او باقی نمانده است، چنانچه دیده شد، او همانند دوستش عمربن خطاب در رویداد خیبر، از روبه رو شدن و دست و پنجه نرم كردن با مرجب یهودی گریخت، علی و ابن عباس گفتند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبكر را به خیبر فرستاد و او شكست خورد و با همراهان برگشت، فردا عمر را بر همین امر مهم فرستاد، او نیز شكست خورد و
1) اسنی المطالب، سیدمحمود درویش الحوت: 73.
برگشت، چرا كه او هم یارانش را و هم یارانش وی را ترسو یافته بودند.
روایت فوق را «طبرانی» و «بزاز» آوردهاند و رجال اسناد بزاز از افراد صحیح است به جز محمدبن عبدالرحمن كه صدوق شمرده شده(1)، شكست خوردن آن دو مرد در روز خیبر را قاضی ایجی در مواقف آورده و شارجان وی نیز جز اعتراف به آن راهی نیافتهاند.(2)
آنچه از گریختن آن دو پرده برمیدارد، سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است كه پس از گریختنشان فرمود: «فردا علم جنگ را به كسی خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش (نیز) او را دوست میدارند، خدا به دست او (ما را) به پیروزی میرساند و گریز پا هم نیست.» و در عبارت دیگر: «تاخت كنندة ناگزیر پا است.» و در عبارت دیگر: «سوگند به آن كه روی محمد را گرامی داشت! آن را به مردی خواهم داد كه نگریزد.» و در عبارتی« «راستی آن را به مردی خواهم داد كه هیچ گاه برنگردد تا خدا او را فاتح سازد.» و در عبارتی: «به پشت بر نمیگردد.»(3)
«ابن ابی الحدید معتزلی» در قصیده علویه منسوب به ایشان میگوید:
«هر چه را به فراموشی بسپارم، فراموش نمیكنم آن دو مردی (ابوبكر و عمر) كه پیش از وی بودند - كه هر دو گریختند در حالی كه میدانستند، گریز گناه است!»
«بیرق بزرگ را كه آنان با خود همراه داشتند - روپوشی از خواری بر فوق آن و پوششهایی از ذلت اطراف آن بود!»
«جوانی تیر تك از پیروان موسی آن دو را راند - كه قامت و شمشیری بلندت و اسبی دراز گردن داشت.»
«شمشیر و نمیزة وی مرگ را به هر سوی میپراكند - و نیام شمشیر و بند بند نیزهاش آتش
1) مجمع الزوائد، هیثمی: 124/9.
2) شرح المواقف، جرجانی: 276/3، قاضی بیضاوی در طوالع الانوار چنانچه در مطالع الانظار: 483 نیز آن را نقل كرده است.
3) صحیح، بخاری: 191/6، صحیح، مسلم: 324/2، طبقات الكبری، ابن سعد: 618، شماره مسلسل 630، مسند، احمد: 185/1، 284، 353، 358؛ خصائص، نسایی: 4-8، سیرهی ابن هشام: 386/3، مستدرك، حاكم: 109/3، حلیه الاولیاء، ابونعیم: 62/2، اسدالغابه، ابن اثیر: 21/4، الامتاع، مقریزی: 314، تاریخ، ابن كثیر: 185/4-187، تیسیر الوصول، ابن دیبع: 227/3، الریاض النضره، طبری: 184/2-188 مصادر زیادی نیز هست كه نقل نكردیم.
میافروخت.»
«آیا آن دودن آن دو بود یا دویدن شترمرغی - كه از پر خوردن گیاه بهاری ساقهایش سبز و زرد شده بود؟»
«و آیا راستی آن دو با آن كم دلی و ناتوانی - از مردان بودند یا از زنان ناخن رنگ كرده و چهره به ناز پرورده؟!»
«شما را معذور میدارم كه مرگ را همه دشمن میدارند - و نگاه داشتن جان، در جان هر كس دوست داشتنی است!»
«آن كسی كه مرگ جویای او است، مزه مرگ را ناخوش میدارد - پس چگونه او از مرگ لذت میبرد، در حالی كه آن مطلوب اوست؟!»(1)
آنچه ما را از این موضوع آگاه میسازد، داستان ترسیدن خلیفه از «ذوالثدیه» است كه بدون هیچ سلاحی سرش به نماز بود و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبكر را فرمان داد: تا وی را بكشد و او مخالفت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از كشتن آن مرد آسانتر شمرد و نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برگشت و عذرهایی تراشید.(2)
«ابن حزم» در كتاب خود ابوبكر را از همه صحابه دلیرتر برشمرده و همفكرانش نیز بر همین عقیدهاند و در این باره حدیثی را به «علی» (كرم الله وجهه) بستهاند و به آن استناد ورزیدهاند كه حضرت فرمود: «مرا آگاه سازید دلیرترین مردم كیست؟ گفتند: تو خودت هستی! فرمود: من با هیچ كس روبه رو نشدم مگر اینت كه بر او پیروز گردیدم، ولی مرا بگویید: دلیرترین مردم كیست؟ گفتند: نمیدانیم، كیست! حضرت فرمود: ابوبكر است، زیرا ما در روز بدر برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هودجی نهادیم و گفتیم: كیست كه با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همانند سپری بماند تا كسی از مشركان آهنگ او نكند؟ به خدا سوگند! هیچ كس به جز ابوبكر بر ای این كار حاضر نشد كه با شمشیر كشیده بر سر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاد و هیچ فردی به سوی حضرت نیامد به جز این كه ابوبكر مقابل او ایستاد، پس او
1) «و ما أنس لا أنس اللذین تقدما - و فرهما و الفر قد علما حوب!» «و للرایه العظمی و قد ذهبا بها - ملابس ذل فوقها وجلابیب!» «یشلهما من آل موسی شمردل ت طویل نجاد السیف أجید یعبوب!» «یمج منوناً سیفه و سنانه - و یلهب ناراً غمده و الانابیب!» «احضرهما ام حضر اخرج خاضب - و ذان هما ام ناعم الخد مخضوب!» «عذرتكما ان الحمام لمبغض - و ان بقاء النفس للنفس محبوب!» «لیكره طعم الموت و الموت طالب - فكیف یلذ الموت و الموت مطلوب!»
2) مسند، احمد: 15/3، تاریخ، ابن كثیر: 298/7، حلیه الاولیاء: 317/2-227/3، الاصابه: 484/1.
دلیرترین مردم است!»(1)
روایت فوق اولاً: سند ندارد و ساختگی است، ای كاش این بزرگواران سندی ذكر میكردند كه ما بدانیم و آن را به جامعه دانشمندان عالم اعلام داریم!
ثانیاً: حافظ هیثمی بدون سند آن را آورده و آن را ضعیف شمرده و گفته است در سند یك ناشناس است.»(2)
ثالثاً: «ابن اسحاق» نیز روایت صحیحی را نقل كرده و بدین وسیله آن را تكذیب نموده، بدین صورت: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز بدر در هودج بود و سعدبن معاذ شمشیر به دست داشت، در آستانة هودجی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن بود با گروهی از انصار جهت پاسداری از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده بودند، از بیم آن كه دشمنی بر ایشان نتازد.»(3)
رابعاً: حراست از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) از یك سو، نه ویژه ابوبكر بوده و از سوی دیگر، نه فقط در روز بدر بوده است، بلكه در گیر و دارهای فراوان یكی از یاران حضرت حر است و نگهبانی از ایشان را به عهده میگرفت، چنان كه در شب بدر، این كار به عهده سعدبن معاذ و در روز ان طبق گفتار «حلبی» در «سیره»(4)با ابوبكر و در روز احد با محمد بن مسلمه و در روز خندق با زبیر بن عوام و در روز حدیبیه با مغیره بن شعبه و در شبی كه حضرت در یكی از راههای خیبر با صفیه پیمان زناشویی بست با ابوبكر انصاری و در وادی القری با بلای و سعدبن ابی وقاص و ذكوان بن عبدقیس و در شب حادثه حنین با ابن ابی مرثد غنوی بود.(5)و این شیوه در پاسداری از ایشان همواره بر جای بود تا در حجه الوداع كه این ایه نازل شد: «خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم حفظ میكند.»(6)این شد كه گرفتن نگهبان متروك گردید.(7)
با این وصف اگر پاسداری ابوبكر پذیرفته شود، تازه او یك نفر از این گروه خواهد بود؛ كه
1) المفاضله بین الصحابه، ابن حزم، الریاض النضره، طبری: 92/1، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 25.
2) مجمع الزوائد، هیثمی: 461/9.
3) عیون الاثر، ابن سیدالناس: 258/1.
4) سیرهی حلبی، حلبی: 353/3.
5) عیون الاثر: 316/2، المواهب اللدنیه: 283/1، السیره الحلبیه: 354/3، شرح المواهب: 204/3.
6) (والله یعصمك من الناس) مائده: 67.
7) مستدرك، حاكم: 313/2، تفسیر، قرطبی: 244/6، تفسیر، ابن جزی كلبی: 173/1، تفسیر، ابن كثیر: 78/2، الخصایص الكبری،: 126/1 كه از ترمذی، حاكم و بیهقی و ابونعیم نقل كردهاند.
هیچ كدام در آن زمان داعیهاینداشتند و یا قضیة چشمگیری از شهامتشان در تاریخ نبوده و نیست!
خامساً: اگر روایت ساختگی منسوب به علی (كرم الله وجهه) در شأن ابابكر درست باشد، ایشان اولیتر و سزاوارتر بود كه در همان روز قرآن در شان وی نزول یابد، در حالی كه درباره علی (كرم الله وجهه) و حمزه و عبیده ابن آیه نازل شد: «اینان دو گروهند كه درباره پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند.»(1)- (2)
سادساً: اگر روایت فوق در شجاعت ابوبكر درست بود، این آیه به ستایش علی و حمزه و عبیده اختصاص نمییافت: «در میان مؤمنان مردانی هستند كه بر سر عهدی كه با خدا بستند صادقانه ایستادهاند.»(3)
و نیز این آیه در شأن «علی» (كرم الله وجهه) نازل نمیشد، فرمود: «او همان كسی است كه تو را با یاری خود و مؤمنان تقویت كرد.»(4)
و نیز آنچه را كه قبلاً از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره تایید «علی» (كرم الله وجهه) نقل كردیم درباره ایشان وارد نمیشد.(5)
و نیز «علی بن ابیطالب» (كرم الله وجهه) به ستایش موجود در این آیه اختصاص پیدا نمیكرد كه: «بعضی از مردم (با ایمان و فداكار همانند علی (كرم الله وجهه) در لیله المبیت با خفتن در جایگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) جان خود را به خاطر خشنودی خدا می فروشد.»(6)و قرطبی آن را نقل كرده است.(7)و این آیه در ستایش علی (كرم الله وجهه) نازل شده است.(8).
1) (هذان خصمان اختصموا فی ربهم) حج: 19.
2) صحیح، بخاری: 98/6، كتاب تفسیر، صحیح، مسلم: 550/2، طبقات الكبری، ابن سعد: 518، مستدرك، حاكم: 386/2 كه او و ذهبی آن را صحیح دانستهآند، تفسیر، قرطبی: 26/12-25، تفسیر، ابن كثیر: 212/3، تفسیر، ابن جزی كلبی: 38/3، تفسیر خازن: 298/3.
3) (من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه) احزاب: 23.
4) (هو الذی ایدك بنصره و بالمومنین) انفال: 62.
5) تفسیر طبری: 62/21، اغانی، ابوالفرج اصفهانی: 185/4، تفسیر خازن: 470/3، اسباب النزول واحدی: 263، الریاض النضره، طبری: 206/2، مناقب، خوارزمی: 188، كفایه الطالب: 122.
6) (و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله) بقره: 207.
7) تفسیر، قرطبی: 21/3.
8) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: 270/3، احیاء العلوم، غزالی: 238/3، كفایه الطالب: 114، نزهه المجالس: 209/2، فصول المهمه، صباغ مالكی: 33، تذكره السبط: 21، نورالابصار: 86.
سابعاً: در روز بدر جبرئیل ندا سر داد: «شمشیری جز ذوالفقار نیست - و جوانمردی جز علی، نه!»(1)و با توجه به روایت فوق، حق آن بود كه آوازه جبرئیل (علیهالسلام) درباره ابوبكر و شمشیر او سر داده شود.
ثامناً: شما كه به خدا و رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) و قیامت ایمان دارید كه باید بدانید در خانه خدا جز حق و حقیقت هیچ چیزی مفهوم ندارد، چون ترفیع و تنزل اشخاص همه دست اوست و با زرنگی و حیله و تزویر كسی، قانون خداوند تغییر پذیر نخواهد شد با این حال خواهیم گفت: نبرد تنها منحصر به جنگ بدر نبوده است، بنابراین هودج نه فقط در جنگ بدر بوده، بلكه در دیگر جنگها نیز بوده است، جای سوال است: كه آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در هودج، همواره در هودج بوده است و هیچ گاه به میادین درنمیآید؟ یا خود پای به میدان مینهاد و «دوستش» را به «جانشینی خود» در هودج میگذاشت؟
چرا پیامبر بزرگ (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز خیبر نیازمند جنگجویی دلیر و استوار گردید كه میدان جنگ را از ترس خالی نگذارد؟ با این كه طبق گفتار «ابن حزم» ابابكر به عنوان دلیرترین افراد مسند حفاظت و حراست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در میدان جنگ به نام داشت؟ یا این كه باید حقیقت را گفت: كه ایشان حضور داشت و رفت، منتها شكست و رسوایی را با خود آورد، فردی گریزپا و نتازنده بود، چه معنا دارد كه مورخان به طور مهمل مینویسند: «پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرچم خود را به مردی از مهاجران سپرد و او كاری نساخت و برگشت.»؟(2)آیا ابوبكر و عمر با این كه آن دو را از سران صحابه قلمداد میكنید، ناشناس بودهاند؟ نه والله العظیم!
1- این دلیرترین مردم (ابوبكر (رضیاله عنه) كجا بود، در آن روز كه یگانهای سپاه یهود با فرماندهی یاسر بیرون شده و انصار را در هم شكستند تا به جایگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و این حادثه چندان بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سخت تمام شد كه تا شب غمناك بود؟(A)
2- نیز این دلیرترین مرد شجاع حاضر كجا بود كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ خیبر «سلمه بن اكوع» را به سراغ علی (كرم الله وجهه) فرستاد كه به خاطر چشم دردش در مدینه مانده و جلوی پایش را نمیدید و سلمه به نزد علی (كرم الله وجهه) شرفیاب شد و دست ایشان را گرفت و نزد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد؟(3)
تا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گوشها را با این سخن پر كرد: علم را به مردی تازنده و ناگریزنده خواهم داد!
3- آیا دلیرترین مردم در جنگ خیبر در هودج بود؟ همان گاه كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خود پای به نبردگاه نهاد و هر چه سختتر بجنگید، در حالی كه دو زره پوشیده بود و كلاه خود و زره زیرین آن را نیز بر سر داشت و بر اسبی به نام «ظرب»(1)سوار بود و در دست ایشان نیزه و سپری بود؟(2)
4- آیا دلیرترین مردم در روز احد نیز در هودج بود، همان روز بلا و امتحان كه دشمن توانست خود را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برساند و به سویش سنگ پرتاب كند تا به دندانش اصابت كند و بر چهرهاش بشكند و لب او را زخم كرده و آن را بكوبد و خون بر چهرهاش روان شود و ایشان دست بر خون كشد و بفرماید: «چگونه رستگار میشوند گروهی كه چهره پیامبرشان را از خون رنگین كردند با آن كه ایشان همواره مردم را به سوی پروردگارشان میخواند؟!»(3)
5- آیا دلیرترین مردم در هودج بود، همان روزی (احد) كه مردم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را تنها گذاشتند و علی (كرم الله وجهه) فرمود: من در كشتگان نگریستم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را ندیدم، به خود گفتم: ایشان نمیگریزد، او را میان كشتگان نیز ندیدم، پس لابد خداوند برای آنچه كردیم بر ما خشم گرفته و پیامبرش را به آسمان برده و اكنون برای من بهتر از این، كاری نیست كه چندان نبرد كنم تا كشته شوم، پس دستة شمشیر را شكسته و به دشمن حمله بردم تا برای من راه را باز كردند كه ناگهان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را میان آنان یافتم، در همان روز بود كه علی (كرم الله وجهه) شانزده(16) زخم بر بدن شریفشان وارد شده بود كه هر زخمی چندان سختن بود كه او را به زمین افكند و هیچ كس جز جبرئیل (علیهالسلام) او را بر نداشت؟(4)
6- آیا این دلیر مردترین مردم در هودج بود، همان روزی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در یكی از گودالهایی افتاد كه «ابوعامر» كنده بود تا مسلمانان از روی غفلت در آنها افتند كه علیبن ابیطالب (كرم الله وجهه) دست حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) را گرفت و طلحه ایشان را بلند كرد و برگرفت تا بر پای ایستاد؟(5).
1) «ظرب» از مشهورترین اسبهای حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و این نام را از این روی بر آن نهادند كه بزرگ، نیرومند و با طلابت بود كه برخی از صحابه به حضرت هدیه كرده بودند.
2) السیره الحلبیه، حلبی: 93/3.
3) سیرهی ابن هشام: 27/3، طبقات الكبری، ابن سعد، شماره مسلسل: 549، تاریخ: ابن كثیر: 29/4-23، الامتاع، مقریزی: 135، شرح المواهب، زرقانی: 37/2.
4) اسدالغابه، ابن اثیر: 20/4.
5) سیرهی ابن هشام: 27/3، الامتاع، مقریزی: 135، تاریخ، ابن كثیر: 24/4، عیون الاثر: 12/2.
7- آیا دلیرترین مردم در هودج بود، همان روزی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در نبردگاه دیدند، دو زره یكی به نام «ذات الفضول» و دیگری «فضه» و نیز در روز حنین كه دو زره، یكی «ذات الفضول» و دیگری «سعدیه» پوشیده است؟(1)
8- آیا دلیرترین مردم در كجا بود، در آن روزی كه هفتاد زخم شمشیر بر چهره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ورود یافت كه خداوند گزند همه آنها را از دو دور داشت؟(2)
9- آیا دلیرترین مردم در هودج بود، در همان روزی كه هشت نفر برای مرگ و جانبازی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت كردند: علی، زبیر، طلحه، ابودجانه، حارث بن صمه، حباب بن منذر، عاصم بن ثابت، سهیل بن حنیف و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنبال دیگران (كه میگریختند) آنها را (به یار و یاوری) میخواند!(3)
10- آیا دلیرترین مردم كجا بود، آن روزی كه آتش جنگ افروخته شد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زیر علم انصار نشست و به دنبال علی (كرم الله وجهه) فرستاد كه حاضر شد! ایشان حضور یافت و عرضه میداشت: منم مرد دشمن شكن و خرد كننده؟!(4)
11- آیا دلیرترین مردم در هودج بود، همان روزی كه علی از یك سو، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسداری میكرد و ابودجانه مالك بن خرشه از سوی دیگر و سعدبن ابی وقاص در برابر گروهی دفاع میكرد و حباب بن منذر چنان مشركان را جمع میكرد و میراند كه گویی گوسفندان را میرماند؟(5)
12- آیا دلیرترین مردم كجا بود، روزی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانوادهاش رسید و شمشری را به دخترش فاطمه (علیهاالسلام) داد و فرمود: دخترم! خون را از روی این بشوی؛ كه به خدا سوگند! امروز این شمشیر با من از روی راستی رفتار كرد (كند نشد)، همان روزی كه علی سپر خود را از آبی كه در گودال بود پر كرد و برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد تا بنوشد، پس خون را از چهرهاش بشست و آب را بر سرش ریخت و فاطمه (علیهاالسلام) پارهای از بوریا برگرفت و بسوزاند و بر آن نهاد تا این كه خون .
توقف كرد؟(1)
13- آیا دلیرترین مردم در هودج بود، روزی كه «حسان بن ثابت» چنین سرود: «جبرئیل (علیهالسلام) آشكارا اعلام داشت - در حالی كه هنوز گرد و غبار جنگ نشسته بود.»، «مسلمانان تحقیقاً حلقه زده بودند - اطراف پیامبر فرستاده شد!»، (جبرئیل ندا داد:) شمشیری جز ذوالفقار نیست و جوانمردی جز علی نخواهد بود.»؟(2)
14- آیا دلیرترین مردم در روز حمراء الاسد نیز در هودج بود كه حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) با چهره زخمی و پیشانی شكافته و دندان شكسته بیرون شد، در حالی كه ملب زیرین ایشان از درون ملتهب و خسته و شانه راستشان از ضربة «ابن قمیثه» در هم كوبیده و پوست دو زانویش كنده شده بود؟(3)
15- آیا دلیرترین مردم در روز احزاب در هودج بود كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با یاران خود خاك خندق را حمل میكرد و گرد و خاك، سفیدی شكمش را پوشانده بود و میگفت: «بار خدایا! اگر تو ما را راهنمایی نمیكردی - نه صدقه میدادیم و نه نماز میگزاردیم.» ، «پس آرامشی بر ما فرو فرست - و همین كه با دشمن برخوردیم گام ما را استوار گردان!»، «به راستی اینان رفتاری زشت بر ما در پیش گرفتند - و چون آهنگ آشوب كردند ما نپذیرفتیم»؟(4)
16- آیا دلیرترین مردم در هودج بود، روزی كه حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «ضربت علی از عبادت جن و انس بهتر است.»(5)و در عبارتی: «كار علی در كشتن عمرو از عبادت جن و انس برتر است.»(6)و در عبارتی: «روبه رو شدن علی با عمروبن عبدود، از كارهای امت من تا روز رستاخیز برتر بود.؟»(7)»
1) طبقات الكبری، ابن سعد: 90/3 - شماره مسلسل: 252، سیرهی ابن هشام: 34/3-51، الامتاع، مقریزی: 138، تاریخ، ابن كثیر: 35/4، عیون الاثر، ابن سید الناس: 15/2، المواهب اللدنیه، قسطلانی: 125/1، شرح المواهب، زرقانی:56/2.
2) حسان بن ثابت قال: «جبرئیل نادی معلنا - و النقع لیس بمنجلی» «والمسلمون قد أحدقوا - حول النبی المرسل» «لا سیف الا ذوالفقار - ولافتی الا علی»- تاریخ، طبری: 17/3، سیرهی ابن هشام: 52/3، الروض الانف، مسهیلی خثعمی: 143/2، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 9/1، 236/2، 281/3، مناقب، خوارزمی: 104، تذكره السبط، ابن جوزی: 16، كفایه الطالب: 144.
3) طبقات الكبری، ابن سعد، شماره مسلسل: 553.
4) قال(صلی الله علیه و آله و سلم): «لا هم لولا انت ما اهتدینا - و لا تصدقنا و لا صلینا» «فانزلن سكینه علینا - و ثبت الاقدام ان لاقینا» «ان الاولی لقد بغوا علینا - لذا أرادوا فتنه أبینا» طبقات الكبری، ابن سعد، شماره مسلسل: 575، تاریخ ابنكثیر: 96/4.
5) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «لضربه علی خیر من عباده الثقلین»
6) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «قتل علی لعمرو افضل من عباده الثقلین»
7) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «لمبارزه علی لمعرو بن (عبد)ود افضل من اعمال امتی الی یوم القیامه»
آری؛ ابوبكر، در روز احد نمایشی داد، همان گونه كه «عبدالرحمن ابن ابیبكر» به میدان آمد (از جانب مشركانی كه در میانشان بود) و مبارز طلبید و رجز خواند و میگفت:(1)«هیچ چیزی باقی نمانده به جز جنگ افزار و اسب و هوار - و تیزتك و شمشیری كه پیران گمراه را نابود سازد!»(2)
آنگاه ابوبكر برخاست و گفت: من آن پیرمرد هستم و سپس رجز خواند و گفت:
«هیچ چیز نمانده است مگر كیس و گوهر من - و شمشیری كه با یاری آن سوگندم را انجام میدهم!»(3)
آنگاه عبدالرحمن با انصراف از میدان به او گفت: اگر تو پدرم نبودی، میدان را ترك نكرده و برنمیگشتم!(4)
«محاملی» گوید: «من نزد «ابوالحسن بن عبدون» نویسنده داستان بدر بودم و گروهی نیز نزداو بودند و ابوبكر داودی و احمد بن خالد مادرایی نیز میان آنها بودند، پس داستان گفتگویش با داودی را در برتری علی و ابوبكر یاد كرده تا آنجا كه نوشته: داودی گفت: به خدا سوگند! ما نمیتوانیم مقامات علی را با این عامه یاد كنیم، گفتم: من به خدا سوگند! جایگاه او را هم در بدر و هم در احد و خندق و هم در روز حنین و هم در روز خیبر میشناسم، گفت: اگر آن را میشناسی، چنین امری مرا سود میبخشد كه ایشان را بر ابیبكر و عمر مقدم بداری، گفتم: میشناسم، ولی با توجه به همة اینها، ابوبكر و عمر را بر او پیشوا میدارم! گفت: چگونه؟ گفتم: از آنجا كه ابوبكر در روز بدر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در هودج بود و آن جا، جای مهمتر و رئیس و بزرگتر شمرده میشد و اگر مهتر و رئیس از میان میرفت، لشكر شكست میخورد و علی مقام یك جنگجو را داشت كه با از میان رفتن او لشكر از میان نمیرفت.»(5)
آنچه به ذهن مبادرت میورزد، نخستین كسی كه چنین نوبر سخنی را آورده «جافظ» باشد كه در كتابش مینویسد: «بزرگترین دلیل كسانی كه علی را برتر شمردهاند، فرو رفتن او در كام
جنگها و از میان بردن همگنان و دلیران بوده كه در این كار برتری چندانی نیست، زیرا اگر با شمشیر بر سر دلیران دویدن و نابود كردن آنان، از بزرگترین برتریها باشد و نشانهای بر ریاست و پیشوایی به شمار آید، لازم میآید كه زبیر و ابودجانه و محمدبن مسلمه و ابن عفراء و براء بن مالك، چنان فضیلتی داشته باشند كه حتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز نداشته باشد، زیرا حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) خود به جز یك مرد را نكشت و در روز بدر خود پای به میدان ننهاد و با صفوف تا زندگان نیامیخت، بلكه بر كنار از آنها در هودج به سر میبرد و ابوبكر نیز با او بود و تو میدانی كه مرد دلیر همگنان را میكشد و پهلوانان را به خاك میافكند، ولی برتر از او در سپاه كسی نیز هست كه نمیكشد و نمیجنگد، چرا كه رئیس یا همان كسی است كه سایرین در كار جنگ باید از اندیشه و نظر او بهره گیرند، زیرا رؤسا را وظایفی است كه سایرین ندارند، رئیس كسی است كه چشم همه در پی او و گردش كار به دست او است، جنگجویان با نگریستن به او یاری و بینایی مییابند و دشمن با نام او شكست میخورد، اگرچه هیچ كاری هم نكند، برای او همین بس كه اگر او بگریزد همه سپاه اگر پایداری كنند پایداری آنها سودی ندارد و گناه عقب نشینی با او است و اگر همه سپاه كار را به تباهی كشانند و او موقعیت را نگه دارد پیروز میشود و دولت از آن اوست، این است كه پیروزی و شكست را جز به او مربوط نمیسازند، در نتیجه روشن شد كه روز بدر برتری ابوبكر با ایستادن كنار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در هودج از تلاش و نبرد علی بیشتر بوده است كه پهلوانان قریش را به خاك میافكند.»(1)
در پاسخ این افسانههای در هم بافته، نیازی به لب تر كردن هم نمیباشد، چرا كه خلاف ضروریات سخن گفتن، بطلانش برای همه واضح است؛ در اینجا فقط به پاسخی كه «ابوجعفر اسكافی معتزلی بغدادی» (م - 240) در رد او ارائه كرده اكتفا میكنیم، وی مینویسد: [به راستی كه ابوعثمان جاحظ از زبان آوری بهرهای یافته، هر چند كه از خرد بهرهای نبرده است؛ البته اگر این سخنان را از روی اعتقاد و جد گفته و تنها به آهنگ بازیگری و بیهوده پرانی نبوده و نخواسته باشد كه با زور سخنان شیوا و رسا بر زبان آورد و نیرومندی و زبان درازی و شیواگری و تیزهوشی و توانایی خود را در گفتگو كردن نمایش دهد! آیا ابوعثمان ندانسته كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دلیرترین مردم بود و خود در كام جنگها فرو رفت و در مواقعی به طور پایداری نمود كه خرد از سرها پرید و دلها سخت به تكان آمده؟! چنان كه در روز احد قیام كرد و پس از آن كه همه مسلمانان
1) خلاصه كتاب العثمانیه، جاحظ: 10.
گریختند و جز چهار تن - علی، زبیر، طلحه، ابودجانه - كسی با ایشان نماند، او به جنگ پرداخت و چندان تیراندازی كرد؛ تا تیردانش تهی شد و سرهای برگشته، كمانش بشكست و زه آن گسیخت، پس «عكاشه بن محصن» را فرمود: تازه آن را درست كند و او گفت: ای رسول خدا! زه نمیرسد، فرمود: هر طور میشود برسان، عكاشه گفت: به خدایی كه او را به حق برانگیخت، چندان كشیدم تا برسید و یك وجب از آن را دور سرهای برگشتة كمان پیچیدم و سپس آن را بگرفت و همچنان تیر میانداخت؛ تا دیدم كمانش درهم شكست با ابی بن خلف كه روبهرو شد، اصحاب گفتند: اگر اجازه دهی یكی از ما آهنگ او كند، ولی نپذیرفت و حربه را از «حارثبن سمت» گرفت و سپس اصحاب را چنان تكان سختی داد كه گویی شتر را به تكان آورند، گفتند: پس ما از گرد ایشان همانند مور و مگس پراكنده شدیم و پر كشیدیم و حضرت او را با حربه چنان زد كه مثل گاو به فریاد افتاد و اگر هیچ نشانهای بر پایداری او در هنگام گریز یارانش، شور رها كردن ایشان را نبود، مگر این آیه: «(به خاطر بیاورید) هنگامی را كه از كوه بالا میرفتید و (جمعی در بیابان پراكنده شده و از شدت وحشت) به عقب ماندگان نگاه میكردید و پیامبر از پشت سر شما را صدا می زد.»(1)
همین كافی بود كه برساند او پایدار مانده و نگریخته است، زیرا وی (صلی الله علیه و آله و سلم) در پی آنان بوده و ایشان بیتوجه دور میشدند و میگریختند و نیز در روز حنین با نه كس از بستگان و خویشاوندان نزدیكش پایدار ماند با آن كه همه مسلمانان گریختند و آن نه تن كرد او را گرفته بودند، عباس دهانة استرش را گرفته بود و علی پیشاپیش او با شمشیر كشیده گام برمیداشت و دیگران نیز پیرامون استر وی در چپ و راست راه میسپردند با آن كه همة مهاجر و انصار روی به هزیمت داشتند، هرگاه آنان میگریختند، او خود (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد درمیآمد و با سینه و گردن خود مصمم، به پیشواز شمشیرها و تیرها میشتافت، سپس یك مشت خاك از آبرفت شنی برگرفت و به روی مشركان پاشید و فرمود: «رویهایتان زشت باشد!» خبربی مشهور از علی (كرم الله وجهه) - دلیرترین مردمان عالم، رسیده است كه: «هرگاه كار سخت میشد و آتش جنگ شدید میگردید، ما به پناه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میشتافتیم و در كنار ایشان سنگر میگرفتیم.»«](2)- (3)
«اسكافی» عالم بزرگ سنی گوید: در این حال چگونه «جاحظ» میگوید: او (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ گاه در
كام جنگها فرو نرفت و در صف تازندگان در نیامد؟! چه تهمتی بزرگتر از این كه كسی بگوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود از جنگ كناره میگرفته و با ترس و لرز از پیكار باز میایستاده؟ و آنگاه چه مناسبتی میان ابوبكر و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از این جهت هست كه كسی او را با حضرت بسنجد و كمار او را در ردیف كار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بشمارد كه خود صاحب سپاه و امت و مكتب و سرپرست (ولی) مسلمان و دین بود و همه یاران و دشمنانش ایشان را به سروری میشناختند، چشمها و انگشتها برای اشاره به سوی او برمیگشت و او بود كه كینههای تازیان و قریش را برانگیخت و با بیزاری جستن از خدایانشان و نكوهش كیش آنان و گمراه شمردن گذشتگانشان جگرهایشان را سوزاند و آنگاه با نابود ساختن بزرگان و سرانشان آنان را بیازرد، برای كسی كه در این آستانه از مقام و ریاست باشد، اگر از جنگ كنار بایستد سزاوار است و این است كه حكماء گفتهاند: زمامدار را از این كه خود پای به میدان جنگ نهد نهی كردهاند و میگویند: اسكند كه خود با «فور پادشاه هند» روبهرو شد و دست و پنجه نرم كرد، خطا كرده و از روش حكیمانه و دوراندیشانه فالصله گرفته است.
ولی «جاحظ» به ما بگوید: این جریان با ابوبكر چه ارتباط دارد؟ كدام كس از دشمنان اسلام او را میشناخته تا برای كشتن وی خط و نشان بكشد و مگر او بیش از یك تن از دیگر مهاجران، همچون عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عفان و دیگران اهمیتی افزون داشت؟ بلكه عثمان نیز از او معروفتر بود و نیز جایگاهی برتر داشت، چشمها او را بیشت میدیدند و دشمن بیشتر در پی كینه توزی با وی و گزیدن او بود و اگر ابوبكر در یكی از آن گیر و دارها كشته میشد، آیا قتل وی اسلام را نانتوان میساخت؟ یا سستی فرا میرسید؟ یا بیم آن میرفت كه آثار دین كهنه گردد؟ و چراغ آن خاموش شود؟ و «جاحظ» بگوید: ابوبكر در كنار كشیدن خود از میدان، همان نقشی را داشت كه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داشته است! - پناه به خدا از این كه ما را به حال خود فرو گذارد!، همه علماء كه با تاریخ آشنایند و در آثار و اخبار ورزیدگی یافتهاند، میدانند كه جنگهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و حال خود ایشان (صلی الله علیه و آله و سلم) در آنها چگونه بوده و آنجا كه ایستاده و آنجا كه جنگیده و روزی كه در هودج نشسته معلوم است؛ زیرا ایستادن او برای سرداری و چاره جویی بوده و برای این كه پشتوانه و پشتیبان یارانش باشد، امور آنان را بشناسد و خرد و بزرگشان را با ایستادن در پشت سر آنان و با خودداری از پیش افتادن بر جلو داران پاسداری كند، زیرا هنگامی كه میدانستند، ایشان پشت سرشان است، دلهایشان محكم میشد و اضطراب خطر احتمالی بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در دلشان نبود، این بود كه همه حواس خود را در كوبیدن دشمنه متمركز میداشتند و دیگر پشت گرمیشان به
گروهی سازمان یافته بود كه (هنگام گریز) به آنان پناه برند و به سوی آن باز گردند و میدانستند تا وقتی كه ایشان پشت سرشان است، به كارشان رسیدگی میكند و موقعیت را میداند و آنگاه هر كس نیز جای خود را در پشتیبانی و گزند رسانی و هنگام گرفتار بودن به حمله و هجوم به خوبی می شناسد، پس آنگاه كه او خود میایستد، بیشتر به صلاح آنان و برای نگهداری و پشتیبانی از پایگاه جنگجوبان است زیرا از میان همه او را میجویند، چرا كه طراح كارهایشان و سرپرست گروهشان او است، نمیبینی كه سمت پرچم دار سمتی سهمناك است و مصلحت جنگ در آن است كه او بایستد و در بیشتر مواقع، برتر آن است كه پیش نیفتد، پس سرپرست را حالاتی چند است: یكی آنجا كه پشت سر همه و در آخر میایستد تا پشتوانه و نیروبخش و پشتیبان آنان باشد، در تدبیر جنگ بیندیشد و جای رخنه دشمنه را بشناسند، یكی هم آنجا كه پیش میافتد و در میان صفتها جا میگیرد تا دل ضعیان نیرو گیرد و سرافكندگان دلیر گردند.
حالت سوم: آنجا كه دو لشكر به هم میریزند و شمشیرها به هم میآویزند كه در آن هنگام باید، به همان چه مقتضای وقتن است عمل كند، یعنی: اگر صلاح میداند باز هم خود كنار بایستد وگرنه خودش پیش بیفتد و بجنگد، زیرا آن هنگام آخرین مرحله است كه دلیری یگان دلیران و فرومایگی پهلوان پنبههای ترسو آشكار میشود، پس مقام بزرگترین سرپرستیها را كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داشته بنگر كجاست! و سپس پایگاه ابوبكر را ببین كجا است تا بدانی آیا میان پایگاه این دو برابری و میان موقعیت آن دو هماهنگی وجود دارد؟ اگر ابوبكر در پیامبری شریك رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و فضیلت نبوت را به او نیز داده بودند و قریش و عرب همان گونه كه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را میطلبیدند در طلب ابوبكر بودند، «جاحظ» میتوانست چنان سخن بگوید، ولی وقتی مینگریم، او از همه مسلمانان كمدل تر بوده و كمتر از همگان به عربها گزند رسانیده و هرگز نه تیری انداخته و نه شمشیری كشیده و نه خونی ریخته و خود یكی از دنباله روهای نامعروف و غیرمشهور بوده است كه نه او در طلب كسی برآمده و نه كسی در طلب او بوده، در این حال، چگونه میتوان مقام و منزلت او را در كنار مقام و منزلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نهاد؟
عبدالرحمن پسر ابوبكر كه در روز احد با مشركان بیرون آمده بود، همین كه ابوبكر او را دید، خشمناك برخاست و به اندازه یك وجب شمشیرش در كشید و آهنگ روبه رو شدن با او كرد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: ای ابوبكر! شمشیر را در نیام كن و ما را تنها با وجود خویش بهرهمند گردان! این را ایشان فرمود: ما را با وجود خویش بهرهمند گردان!، تنها برای این بود كه میدانست او مرد
جنگ و زد و خورد با پهلوانان نیست و اگر پای به میدان نهد كشته میشود!!(1)
«اسكافی عالم بزرگ» سنی گوید: چگونه «جاحظ» میگوید: گام نهادن در جنگ و زد و خورد با همگنان و نابودی پهلوانان مشركان فضیلتی ندارد؟ آیا اسلام جز با همین مبارزهها و دلاور مردان مستحكم و استوار گردید؟ و آیا استقرار و پایداری دین جز با این كار بود؟ مگر او نشنیده كه خداوند تعالی میفرماید: «خداوند كسانی را دوست میدارد كه در راه خدا پیكار میكنند، گویی بنایی آهنینند.»؟(2)و روش خداوند جز به رساندن ثواب به آنان منتهی میشود و بدین صورت استوارتر و پایدارتر، از ثواب بیشتر برخوردار است، پس نزد خداوند علی (كرم الله وجهه) از همه محبوبتر در دنیا و در آخرت و از همه از پاداش بیشتر برخوردار خواهد بود، چون از همه استوارتر و ثابت قدمتر بوده و با هیچ كس روبه رو نشده، مگر این كه او را كشته است، گمان میكنی «جاحظ» این آیه را نشنیده است: «كه خدا مجاهدان را بر كسانی كه نشستهاند با پاداش بزرگ برتری بخشیده.»(3)
نیز این آیه: «خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خریداری كرده كه (در برابرش) بهشت برای آنان است (به این گونه كه) در راه خدا پیكار میكنند میكشند و كشته میشوند، این وعدة حقی است بر او كه در تورات و انجیل و قرآن ذكر فرموده.»(4)آنگاه خداوند جهت تاكید بر این معامله فرمود: «كیست كه به پیمان خود از خدا بیشتر وفا كند؟! پس مژده دهید خود را در این سوداگری كه به راستی رستگاری بزرگی است.»(5)و نیز این آیه كه فرمود: «چنین است زیرا در راه خدا تشنگی و رنج و گرسنگی به آنان نمیرسد، در جایی كه كافران را به خشم آرد، قدم نمینهند و به دشمن دستبرد نمیزنند، مگر به عوض آن كاری شایسته برای آنها نوشته میشود.»(6)
1) الغدیر، علامه امینی (قدس سره): 209/7-210.
2) (ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً كانهم بنیان مرصوص) صف: 4.
3) (فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً) نساء 95.
4) (ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعداً علیه حقاً فی التوراه و الانجیل و القرآن) توبه: 111.
5) (و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا بیعكم الذی بایعتم به وذلك هو الفوز العظیم) توبه: 111.
6) (ذلك بانهم لا یصیبهم ظما و لانصب و لا مخمصه فی سبیل الله و لا یطؤون موطئاً یغیظ الكفار و لا ینالون من عدو نیلاً الا كتب لهم به عمل صالح) توبه: 120.
«اسكافی عالم بزرگوار» سنی گوید: موقعیت مردم در جنگها متفاوت است و از این لحاظ برخی بر دیگران برتری دارند، پس آن كه به پیشوازم شمشیرها و نیزهها شتافت و در برابر دلیران ایستاد، بار سنگینتری بر دوش دشمنان نهاده، چون وی - نسبت به كسی كه در گیر و دار نبرد ایستاده و به كمك رسانی به دیگران اكتفا كرده و خود شمشیر نزده - گزند سختتری به دشمن رسانیده است و به همین قیاس، كسی كه در گیر و دار ایستاده و كمك رسانده و خود شمشیر نزده، ولی در تیر رس دشمن ایستاده، او نیز رنج بیشتری برده و برتر از كسی است كه در جای امنتری ایستاده و اگر ناتوانان و ترسوها با عقب كشیدن دست و جنگ نكردن، شایسته ریاست شوند و در این كارشان همانند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) محسوب گردند، پس حسان بن ثابت از همه مردم برای ریاست شایستهتر بوده است! زیرا او از این بابت بهرة بیشتری داشته است و اگر فضیلت علی در جهاد را به این مورد ندیده بگیریم كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خود از همه كمتر شمشیر زده - البته به مقیاس جاحظ - در این صورت فضیلت ابوبكر در انفاقهایش برای خدا با مقایسه با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز ناچیز خواهد بود، چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از همه كم ثروتتر (و در نتیجه از دیگران كم انفاقتر) بوده است.(1)
تو اگر در كار عرب و قریش بیندیشی و اخبار را بخوانی و سرگذشت نامهها را بنگری، میدانی كه دشمنان عنود همواره در كاوش از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند و آهنگ كشتن او را داشتند و چون در تعقیب ایشان بودند و دسترسی به ایشان نداشتند، در كاوش و جستجو از علی (كرم الله وجهه) بودند و به كشتن او كمر بستند، زیرا هم موقعیت ایشان از دیگران به رسول خدا شبیهتر بود، هم نزدیكی بیشتری با ایشان داشت و هم سختتر از دیگران از ایشان دفاع میكرد و آنان هرگاه علی (كرم الله وجهه) را یافته میكشتند و كار محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به ناتوانی كشانده و شركت او را در هم میشكستند، چون بالاترین كسی كه در گرفتاریها با نیرو و دلیری و دلاوری و همت خود؛ ایشان را یاری میرساند، علی (كرم الله وجهه) بود، در روز بدر نمینگری! همین كه عتبه بن ربیعه با برادرش شیبه و پسرش ولید از سوی مشركان بیرون شدند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گروهی از انصار را به مقابله با آنها فرستاد و آنان چون در پاسخ پرسش مشركان، نسب خود را اظهار داشتند، شنیدند كه مشركان میگویند: به سراغ قبیلهتان برگردید، آنگاه فریاد كشیدند: محمد! همگنان ما را كه از قبیله خود ما
1) الغدیر، علامه امینی (قدس سره): 211/7.
هستند به سراغ ما بفرست! آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خودشان نزدیك خود فرمود: هاشمیان برخیزید و حق قریش را كه خداوند به شما داده، در برابر باطل اینان یاری كنید، علی برخیز! حمزه برخیز! عبیده برخیز! و باز نمیبینی! پاداش را كه هند دختر عتبه در روز احد برای كسی نهاد؛ كه علی را كشد؟ زیرا وی و حمزه در روز بدر در كشتن پدرش شریك بودند، نشنیدی كه «هند» در رثاء قوم خود گوید:
«من از اندوه عتبه صبر ندارم - نیز از پدرم و عمویم و (پاره سینهام) برادرم!»
«همان برادر كه مانند نور خورشید بود - به كشتن آنها ای علی! پشتم را شكستی!»(1)
«اخی الذی كان كضوء البدر - بهم كسرت یا علی! ظهری!»
و این از آن جهت بود كه علی (كرم الله وجهه) برادر وی ولیدبن عتبه را كشت و در قتل پدرش عتبه نیز شریك بود، اما عمویش شیبه را حمزه به تنهایی كشت و جبیربن مطعم به غلامش در روز احد گفت: اگر محمد یا علی یا حمزه را كشتی؛ آزاد هستی و او پاسخ داد: محمد را كه یارانش مواظبند، علی نیز درجنگها بسیار به اطراف خود مینگرد، ولی من حمزه را میكشم! این بود كه برای ایشان كمین نشست و با حربهای كه به سوی او افكند، وی را به شهادت رساند.(2)
«اسكافی عالم بزرگوار» سنی گوید: آنچه از همسانی و هماهنگی حال غلیه با حال رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را گفتیم، گواهش همانها است كه از خبرها و سرگذشت نامهها یافتهایم كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر علیه دل میسوزاند و ایشان را از مهالك پرهیز میداد و برای سلامتی ایشان همواره دعا میكرد، در روز خندق كه علی (كرم الله وجهه) در برابر عمرو ایستاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دو دست به آسمان برداشت و در پیش روی یارانش عرضه داشت: خدایا! اتو در روز احد حمزه را و در روز بدر عبیده را از من گرفتی، امروز علی را برای من نگاه دار! «خدایا! مرا تنها مگذار! كه تو بهتر از همه بازماندگانی!»(3)
و از همین روز بود كه دریغش میآمد، ایشان به مبارزه عمرو برود و پس از آن كه عمرو بارها مردم را به مبارزه خویش خواند و آنان عقب زده، تنها علی برخاست و دستوری خواست تا به میدان شتابد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: او عمرو است! عرضه داشت: من هم علی هستم! پس او را به خویش
نزدیك كرد و بوسید و عمامة خود را بر سر وی نهاد و چند گام به دنبال ایشان رفت كه گویی وی را بدرود میگوید و آنگاه با دلی پریشان، چشم به راه نشست تا چه پیش آید و همچنان نیز او (صلی الله علیه و آله و سلم) دست به سوی آسمان و روی به سوی آن داشت و مسلمانان پیرامون آن، چنان خاموش و بیحركت بودند كه گویا مرغی بر سرشان نشسته تاگرد و خاك به هوا رفت و از لابهلای آن بانك «الله اكبر» برخاست و این هنگام دانستند كه علی، عمرو را كشته است، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز تكبیر گفت و مسلمانان نیز چنان تكبیری گفتند كه سپاهیان مشركان از پشت خندقشنیدند و همین بود كه حذیفه بن یمان گفت:؟ اگر فضیلت علی در كشتن عمرو در روز خندق را بر تمامی مسلمانان تقسیم كنند، به طور قطع همه آنان را وسعت بخشیده، فرا میگرفت و ابن عباس در تفسیر این آیه: «و خداوند (در این میدان) مؤمنان را از جنگ بینیاز كرد.»(1)گفت: «بینیازی از جنگ به وسیله علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) بود.»(2)
گفتنی است كه برخی فقط در صدد آن برآمدند كه خلیفه (ابوبكر) را فردی شجاع تلقی كنند كه شاید برای او امتیازی شمرده شود و بیشترین حساسیت و انگیزه آنان در این رابطه، این بوده است كه ایشان را به عنوان خلیفه بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، به ادعای خودشان مطرح كرده و میكنند با این تفاوت چشم گیر كه تمام سلحشوریها، دلاور مردیها، شهامتها و افتخار آفرینیها در جنگهای اسلام به نام «علی» (كرم الله وجهه) است، آری آنان مدعی این منقبت هستند اگر چه ساختگی باشد و هیچ گونه دلیلی بر آن وجود نداشته باشد!!
«قرطبی» در تفسیر این آیه: «محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمرد و یا كشته شود، شما به عقب برمیگردید؟! و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضرری نمیزند.»(3)میگوید: این آیه بالاترین نشانه بر دلیری ابوبكر و پردلی او است، زیرا دلیری و پردلی، عبارت از نباختن خویش در هنگام رویدادهای سخت و مصیبتها است و هیچ مصیبتی بزرگتر از مرگ پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نبود و در آن هنگام بود كه دلیری و دانش ابوبكر
1) (و كفی الله المؤمنین القتال) احزاب: 25.
2) گفتار به حق عالم سنی اسكافی بر رد جاحظ، الرسائل، جاحظ: 54، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 3/275، الغدیر، علامه امینی (قدس سره): 7/212.
3) (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات أو قتل انقلبتم علی اعقابكم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا) آل عمرا: 144.
آشكار شد، زیرا مردم - از جمله عمر - گفتند: كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمرده است! عثمان نیز گنگ شد و علی مخفی گردید و كارها رو به تزلزل رفت تا ابوبكر صدیق با همین آیه، در هنگامی كه از مسكن خود در «سنح»(1)بیامد، مشكل را حل كرد.(2)
این استدلال را «حلبی» نیز آورده و گفته است: هنگامی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشت، خردها پرید تا حدی كه از سختی اندوه، یكی به دیوانگی افتاد و دیگری زمین گیر شد و نتوانست تكان بخورد و سومی چنان گنگ شد كه نتوانست سخن بگوید و دیگری بستری شد و از بیماری جان سپرد، اما آنان كه از اندوه نزدیك بود دیوانه شوند: یكی از آنها عمر بود و آنان كه گنگ شدند: یكی از آنها عثمان بود كه نتوانست سخن بگوید و آنان كه زمین گیر شدند و نمیتوانستند تكان بخورند: یكی از آنها علی (كرم الله وجهه) بود؛ عبدالله بن انیس نیز از دردمندی بستری گردید و از اندوه و بیماری درگذشت و از همه آنها پایدارتر ابوبكر صدیق بود تا آنجا كه مینویسد: قرطبی گفته است: این بالاترین دلیل بر كمال شجاعت صدیق است.(3)
در اینجا قرطبی دیگران را به گمان میاندازد كه در قرآن كریم نشانهای بر شجاعت و دانش خلیفه است؟ در حالی كه آنچه را آورده، بیش از این نمیتوان از آن دریافت كه ابوبكر در آن روز آیه شریفه را دلیل بر مرگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)آورده، ولی در نهایت این چه ارتباطی با شجاعت و دلاوری ابوبكر دارد؟ و با كدام یك از سه قسم دلالت (مطابقی - التزامی - تضمنی)، بر شجاعت او راهنمایی میكند كه تازه آن از بهترین دلیل داستان محسوب گردد؟ اگر هم فرض كنیم كه دلالتی بر شجاعت باشد، باز هم در خود آیه نیست، بلكه در همان رویدادهای یاد شده است كه البته با سوابق سوء و مخالفتهای ضمنی در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)و ترفندهایی كه با رفیقش در تزلزل جانشینی نقشه كشی كرده بودند تا آن را به دست آورده، پدیدة دیگری است كه نام آن راشجاعت گذاشتهاند!!
این پدیده شجاعت نبوده، بلكه سنگدلی و در باطن خوشحالی برای او و پیروانش بوده كه منافع اصلی یعنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ازمیان رفت و باب فتنه مفتوح گردید، چنین پنداری به حقیقت بسیار
نزدیكتر از شجاعت و شهامت خلیفه خواهد بود!!
و تعجب است! كه این نویسنده و پیروانش تفاوتی را كه بین دو صفت - شجاعت و سخت دلی - هست ندیدهاند؟ این تاری را كه از تنیدههای عنكبوت هم سستتر است، جز این نمیتوان گفت كه دست حیله و تزویر در هم بافته تا دشواریهایی را كه در آنجا یافته حل كند، این بود كه عمربن خطاب را از سر اندوه و دیوانه نمودند كه چنین چیزی بسیار از او دور خواهد بود، ولی این را به او بستند كه وی مرگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را انكار كرد و آنان برای توجیه كار او جز این راهی ندیدند كه آن را از پریشانی وی برشمرند.(1)آنگاه علی (كرم الله وجهه) را زمین گیر قلمداد كردند تا برای سرپیچی او از بیعت با ابوبكر عذری بتراشند و عثمان را گنگ نمودند، چرا كه در گیر و دار سخنی به زیان نیاورد.
علاوه بر آن، میزان و ملاكی كه قرطبی برای شجاعت به دست آورده، لازمهاش آن است كه خلیفه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز شجاعتر باشد، چون در مصیبت پیامبر بزرگ (صلی الله علیه و آله و سلم) بیش از این درباره ابوبكر ننوشتهاند: «كه او چهره پیامبر را گشود و بوسید و گریست و گفت: در زندگی و مرگ پاكیزه بودی.»(2)
در حالی كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مرگ عثمان بن مظعون، بسی بیش از اینها اظهار تاثر كرد، زیرا سه بار خود را به روی او افكند و گریبان او را بوسید، در حالی كه دیدگانی اشك بار داشت و باران سرشك بر رخسارشان روان بود و فریاد میكشید.(3)با این كه بسیار میان عثمان بن مظعون و میان سرور آدمیان و جان آفریدگان و گل سرسبد جهانیان تفاوت است!!
و نیز لازمه این میزان و ملاك آن است كه «عمربن خطاب» را از پیامبر بزرگ (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز كه در مرگ زینب سخت غمگین شد و گریست، شجاعتر بدانیم، زیرا عمر در آن روز نه تنها دلش در آن مصیبت نسوخت، بلكه زنانی را نیز كه در ماتم ویگریه میكردند با تازیانه میزد!!(4)
1) شرح المقاصد، تفتازانی: 2/294، عیون الاثر، ابن سیدالناس: 3/339.
2) «انه كشف من وجه النبی و قبله و هو یبكی و قال: طبت حیاً و میتاً» صحیح، بخاری: 6/281، كتاب المغازی، سیرهی ابن هشام: 4/334، طبقات الكبری، ابن سعد چاپ مصر شماره مسلسل: 785، تاریخ، طبری: 3/198.
3) السنن الكبری، بیهقی: 3/406، حلیه الاولیاء، ابونعیم: 1/105، الاستیعاب، ابوعمرابن عبدالبر: 2/495، اسدالغابه، ابن اثیر، الاصابه، ابن حجر: 2/464.
4) مسند، احمد: 1/335-237، مستدرك، حاكم: 3/191، مسند، ابیداود طیالسی: 351، الاستیعاب، ابوعمر، زندگی نامه عثمان بن مظعون: 2/482، مجمع الزوائد، هیثمی: 3/17، عمده القاری: 4/87.
و نیز با این میزان، «عثمان بن عفان» از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دلیرتر خواهد بود، چرا كه ایشان (صلی الله علیه و آله و سلم) در مرگ یكی از دو دخترش - رقیه یا امكلثوم كه یكی پس از دیگری به همسری عثمان درآمدند - اندوهگین بود و بر او میگریست و عثمان نه بر او و نه برای اینكه پیوند دامادیش با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گسیخته میشد، دل میسوخت، به دلیل آن كه بنا بر خبر صحیح از «انس»، «در شب مرگ همسرش نیز، از آمیزش با برخی از زنانش باز نایستاد.»(1)
و بیش از همة اینها با آنچه بزرگان خودشان در علت یابی برای مرگ ابوبكر از زبان پسر عمر آوردهاند، چه باید كرد؟ كه گفت: علت مرگ ابوبكر مرگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و پس از وی همچنان بدنش ضعیف میشد تا جان سپرد و نیز گفت: علت مرگ او اندوه وی بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود كه همواره وی را میگداخت تا درگذشت و به گزارش قرمانی: همچنان جسمش میكاهید تا جان به جان آفرین سپرد.(2)
و گویا این حدیث به نظر قرطبی و حلبی نرسیده، پس اگر این نیز در كنار سخن آن دو، درباره دلیری ابوبكر نهاده شود، او نیز مثل عبدالله بن انیس خواهد بود، چرا كه هر دو از اندوه بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردند با آن كه هیچ كدام از آگاهان خبر نداده است كه كسی جز آن دو در اندوه مرگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرده باشد و این دلیل بر ضعف دل آن دو در برابر مصیبت است و بر این اساس اگر آن دو با ترازوی قرطبی سنجیده شود، بدون چون و چرا ترسوترین اصحاب بودهاند، البته در صورتی كه در آن ترازو چشمی باشد! گذشته از این گزافه گوییها، در شجاعت خلیفه و برتر شمردن وی در دلاوری، این سخن نیز هست كه به ابن مسعود بستهاند: «اولین كسی كه با شمشیر خود در مكه اسلام را آشكار كرد، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبكر و زبیر بن عوام بود.»(3)و نیز این سخن را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بستهاند: «اگر ابوبكر صدیق نبود اسلام میرفت.»(4).
1) مستدرك، حاكم: 4/47، الاستیعاب، ابوعمرابن عبدالبر: 2/748 كه خبر را صحیح دانسته، الاصابه، ابن حجر: 4/489-304، الروض الانف، سهیلی خثعمی: 2/107.
2) مستدرك، حاكم: 3/63، اسد الغابه، ابن اثیر: 3/224، صفه الصفوه، ابوالفرج ابن جوزی: 1/100، الریاض النضره، طبری: 1/180، تاریخ الخمیس، دیار بكری: 2/263، حیوه الحیوان، دمیری: 1/49، الصواعق المحرقه، ابن حجر: 53، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 55، اخبار الدول، قرمانی كه در حاشیه كامل چاپ شده: 1/198، نزهه المجالس، صفوری: 2/197؛ مصباح الظلام، جردانی: 2/25.
3) نزهه المجالس، صفوری: 2/182.
4) نور الابصار، شبلنجی: 54.
از زبان «ابوسعید خدری» آوردهاند: [ابوبكر نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حضور یافت و عرضه داشت: ای رسول خدا! من گذرم به فلان جا و فلان مكان افتاد، ناگهان مردی نیكونما را دیدم كه با فروتنی نماز میگزارد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وی فرمود: نزد او حاضر و او را بكش، خدری گفت: ابوبكر نزد او حاضر شد و چون وی را در حالت عبادت یافت، خوش نداشت كه او را بكشد، به نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حضور یافت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عمر فرمود: تو نزد او حاضر شو و وی را بكش! خدری گفت: عمر نیز برفت و چون او را در همان حالی دید كه ابوبكر دیده بود، خوش نداشت كه او را بكشد، پس بازگشت و گفت: ای رسول خدا! من دیدم حالی سراسر فروتنی دارد، خوش نداشتم او را بكشم، حضرت فرمود: علی! تو برو و او را بكش! علی (كرم الله وجهه) رفت و او را ندید و برگشت و عرضه داشت: ای رسول خدا! من او را ندیدم، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «این كس و یارانش «قرآن» را میخوانند با آنكه آوای آن از گرداگرد گردنشان نمیگذرد، چنان ازدین بیرون میشوند كه تیر از چله كمان میپرد و سپس به آن برنمیگردند، مگر تیر در سوفار خود بازگردد، آنان را بكشید كه بدترین كافرانند.»](1)
از «انس بن مالك» آوردهاند: «كه گفت: در روزگار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردی بود كه عبادت و تلاش وی موجب خوشحالی ما شد و این را برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگو كردیم و نام وی را بردیم، ولی حضرت او را نشناخت، مشخصات وی را بیان كردیم، باز او را نشناخت، در همین هنگام كه گفتگو داشتیم، ناگهان سر و كله مرد پیدا شد، گفتیم: او همین است، حضرت فرمود: «شما درباره مردی برای من خبر آوردهاید كه در روی او اثر و چشم زخمی از شیطان هست.» پس او روی آورد تا كنار ایشان ایستاد و سلام نگفت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: تو را به خدا سوگند میدهم! آیا هنگامی كه تو در كنار مجلس ما ایستادی، نگفتی: كه در میان قوم كسی برتر یا بهتر از من نیست؟ عرضه داشت: به خدا سوگند! آری؛ سپس داخل شد و به نماز ایستاد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چه كسی این مرد را میكشد؟
ابوبكر عرضه داشت: من، پس از آن بر روی درآمد و دید نماز میخواند، گفت: سبحان الله! آیا من مردی نمازگزار را بكشم؟ با آن كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از قتل نمازگزاران نهی كرده است!، ابوبكر بیرون رفت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چه كردی؟ عرضه داشت: خوش نداشتم مردی كه در حال نماز است را بكشم! زیرا تو خود از كشتن نمازگزاران منع كردهای، دوباره حضرت پرسید: چه كسی
1) مسند، احمد: 3/15، تاریخ، ابن كثیر: 7/298.
است كه این مرد را بكشد؟ عمر، عرضه داشت: من و داخل شد، او پشتیبانی بر زمین نهاده بود، عمر گفت: ابوبكر برتر از من بود، بیرون شد و او را نكشت و گفت: دیدم پیشانیش را در برابر خدا به خاك نهاده، خوش نداشتم او را بكشم، پس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: كیست آن مرد را بكشد؟ علی (كرم الله وجهه) عرضه داشت: من، پس فرمود: اگر بتوانی وی را بیابی كه به تعقیب وی آمد، دید او بیرون رفته است كه به نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برگشت، عرضه داشتم: دیدم بیرون رفته بود، حضرت فرمود: اگر كشته میشد،دو نفر هم در میان امت من - از اول آنها تا آخر - اختلاف نمیكردند.»(1)
داستان فوق مربوط به «ذوالثدیه» - سردار شورش نهروان - بود كه «علی» (كرم الله وجهه) بنابر آنچه در صحیح مسلم و سنن ابوداود آمده، در آن گیر و دار وی را كشت.
«ثعالبی» مینویسد: «ذوالثدیه پیشوای خوارج و بزرگ آنان بوده كه آنان را گمراه میكرده است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد: تا او را در حال نماز بكشند. عمر و ابوبكر با ترس از انجام این برنامه پا پس كشیدند و هنگامی كه علی (كرم الله وجهه) آهنگ وی كرد او را نیافت. آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ایشان فرمود: اگر تو را می كشتی، نخستین و آخرین آشوب ها بودو زمانی كه روز نهروان فرا رسید، او را میان كشتگان یافتند و علی (كرم الله وجهه) فرمود: دست ناقص او را بیاورید. وقتی آوردند، فرمود تا آن را آویختند.«(2)
ای كاش! از این دو خلیفه جستجو و كاوش به عمل میآمد كه از چه كسی شنیده بودند كه هر كس درحال نماز باشد، خون او را نباید ریخت؟ آیا آن را از قانونی گرفته بودند كه قاضی و مسبب آن غایب بود تا میان دو سخن او دربمانند؟ مگر این، همان قانون محمد نیست كه خود صاحب شریعت بوده و خود دستور به قتل آن مرد را داده و خود از نزدیك آن را مینگریست. و میدانست كه او دارد نماز میخواند! و صحابه - از جمله خلیفه - نیز به حضرت گزارش داده بودند كه او درنماز خویش بسیار فروتنی و خشوع مینماید، چندان كه خداپرستی متواضعانه او آنان را خوش آمده بود، ولی با این همه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با علم وسیع نبوی خود، همه این كارها را ظاهر سازی و نیرنگ بازی برشمرد كه به وسیلة آن میخواهد امت را بفریبد و به همان آرزوی فاسدش دست یابد كه به آن به جز در روزگار نهروان دست نیافت، این بود كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست آن میكروب ناپاك
1) حلیه الاولیاء، ابونعیم: 2/317، 3/227، مسند بزار، تاریخ، ابن كثیر: 7/298،الاصابه: 1/484.
را با كشتن وی از میان بردارد و نیز خواست كه ویرا به مردم بشناساند، چون وقتی در كنار آن قوم - كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میانشان بود - ایستاد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه در دل او القاء شده بود، را به زبان آورد تا به او بفهماند كه او خود را از همه آنها - حتی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز - برتر یا نیكوتر میانگارد!!
علاوه بر این، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره او فرمود: در روی او اثرو چشم زخم ونشانهای از شیطان است! و چه بدبختی است این كه در كنار محفلی میایستد كه پیامبر بزرگ در صدر آن نشسته و آنگاه سلام نمیكند؟ و كدام شقاوتمندی است كه بیشرمانه، اندیشه پلید خود را كه در خاطرش گذشته، آشكارا بر زبان میراند؟ كه نه ملاحظه موقعیتش و نه ملاحظه سخنش و نه ملاحظه مخاطبش را مینماید؟!!
آری؛ بدین جهات بود كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمان به قتل او را صادر فرمود؛ و حضرت نیز «هیچ گاه از سر هوس سخن نمیگوید، بلكه تنها وحی است كه بر روی میشود.»(1)
ولی آن دو خلیفه، امر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را مخالفت كرده و علاوه بر این، عمر این را به دلائل خود افزوده كه ابوبكر بهتر از من بودو او را نگشت، آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه دستور به قتل او را داده، از هر دوی آنها بهتر نبود؟ آیا او خود قانون نماز را نگذارده و دستور به احترام آن را نداده بود؟ یا مگر ابوبكر و رفیقش سخنی كه از حضرت درباره آن مرد و رازهایش شنیدند را راست نشمردند؟! یا آن دو حقیقتاً به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمانی نداشتند؟!
برای دو خلیفه بهتر آن بود كه این بهانههایی كه تباهیش آشكار است، را رها میكردندو برای كار خود عمل دلیل را میاوردند كه «ابونعیم» در حلیه یاد كرده و گفته: آن دو ترسیدند او را بكشند و یا به نقل «ثعالبی» در «ثمار القلوب» آن دو بیمناكانه از سوی مردك پا پس كشیدند، یعنی ترسیدند و اگر واقعاً میترسیدند، چرا در كشتن داوطلب شدند و نگذاشتند تا نرفته است، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كس دیگری را به این كار ماموریت دهد تا فرصت از دست نرفته بود.
وانگهی در اینجا چه خوب دلیلی برای آنان درست میشود كه بر دلیری و شجاعت خلیفه به دنبال دلیل میگردند، همانند: ابن حزم، سیوطی، قرطبی و محب طبری كه چشم بسته با هر وسیلهای او را دلیرترین مردم قلمداد میكنند؟! با این كه میبینند از سایه مردان در محرابشان میترسد!
اضافه بر آن، آن مرد (ذوالثدیه) سابقه بدی نیز در نزد دو خلیفه داشت، زیرا روزی كه پیامبر غنیمتهای هوازن را تقسیم میكرد، ذوالثدیه به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه داشت: «میبینم دادگرانه رفتار نمیكنی! در این گونه قسمت كردن خشنودی خدا در نظر گرفته نشده!، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خشم گرفت .
1) (و ما ینطق عن الهوی * ان هو الا وحی یوحی) نجم: 4-3.
و فرمود: وای بر تو! اگر من دادگری نكنم، پس چه كسی دادگری نماید؟ عمر گفت: ای رسول خدا! آیا او را بكشم؟! فرمود: نه، از شور و غوغای این مرد گروهی بیرون میایند كه از دین بدر میروند، چنان كه تیر از چله كمان به در رود و ایمان آنان از گرداگرد گردنشان نمیگذرد!!»(1)
از روش خلیفه چه در دوران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و چه پس از آن، اخباری نیامده كه حاكی از رنج و تعب او در عبادت باشد، مگر یك مشت پندارهایی كه هر كس آنها را برای او ثابت پندارد، جز با تكلف بسیار نتیجهای را به دنبال ندارد.
«محب طبری» گوید: «عمربن خطاب پس از مرگ ابوبكر نزد همسر وی حاضر شد، از كارهای ابوبكر كاوش كرد كه در خانهاش چگونه بوده است؟ او گزارش داد: كه وی در شبها بر میخاست و كارهایی انجام میداد، سپس زن گفت: جز این كه در هر شب جمعه وضو میساخت و نماز میگزارد، پس رو به قبله مینشست و سر بر دو زانو مینهاد، همین كه سحرگاه میشد، سر بر میداشت و نفسی دراز از سر رنج و درد میكشید، آنگاه ما در خانه بوی جگر بریان شده استثمام میكردیم، در آن هنگام عمر بگریست و گفت: كجا ابن خطاب تواند، خود را به جگر بریان شده برساند؟!»(2)
آوردهاند: «همین كه ابوبكر نفس میكشید، بوی جگر بریان شده از وی استثمام میكردند.»(3)
«عبیدی مالكی» گوید: «همین كه ابوبكر صدیق در گذشت، عمر كه به جانشینی او رسید، آثار صدیق را دنبال كرد و كار خود را همانند او انجام میداد و هر چند اندكی نزد عایشه و اسماء حاضر میشد و به آنان میگفت: هر شب كه ابوبكر خانهاش را تهی میدید، چه میكرد؟ و پاسخ میشنید: ندیدم كه شبها زیاد نماز بخواند یا به عبادت برخیزد، تنها چنین بود كه وقتی پردة شب همه جا را میپوشاند، سحرگاه برمیخاست و مینشست و دو زانو را در بغل میگرفت و سر خویش را بر دو زانو مینهاد و سپس آن را به سوی آسمان بلند میكرد و نفسی دراز از سر رنج و درد میكشید و میگفت: آه، آنگاه دود را میدیدیم كه از دهان وی درمیآید، عمر بگریست و گفت: عمر به جز دود بیرون دادن از دهان هر كاری را میتواند بكند!! و نیز عبیدی گوید: اصل قضیه آن بوده كه شدت ترس او از خدای تعالی موجب شده تا دل وی آتش بگیرد؛ به گونهایكه هم نشینانش از وی
جگر بریان شده استثمام میكردند و علتش آن بوده كه صدیق رازهای نبوت را كه به وی سپرده شده بود، نتوانست بر خویش هموار سازد.
در حدیث از ایشان آمده: «من از شما خدا را بهتر میشناسم و بیش از شما از او میهراسم . خداوند متعال خود خواسته او را ثابت نگه دارد، از جمال و جلال خود به او آموخته تا وی را نیرومند گردانیده كه در غیر این صورت، هیچ كس نمیتواند ذرهای از جلال و جمال او آگاهی یابد و صدیق در شناسایی این دو به آخرین مرحله رسیده، زیرا در خبر از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده: «هیچ چیز در سینه من ریخته نشده مگر این كه آن را در سینه ابوبكر ریختم.» و اگر جبرئیل (علیهالسلام) مستقیماً خود آن را در سینه ابوبكر میریخت، البته طاقت نمیآورد، چون باید كسی كه همانند وی است، رابطه فیض قرار گیرد، ولی چون آن را در سینه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ریخت و او از نوع بشر بود، پس فیض خداوند به صدیق با واسطة رابطی همانند خودش به او رسید تا با میانجی گری او توانست آن را حمل كند و با این همه قلب وی آتش گرفت.»(1)
«حكیم ترمذی» از زبان «بكربن عبدالله مزنی» گوید: «ابوبكر كه بر مردم برتری یافت به زیادی روزه و نماز نبود، بلكه برتری او بر دیگران به خاطر چیزی در دلش بود.»(2)
و گویند: در حدیث آمده: «ابوبكر به زیادتی روزه و نماز بر شما برتری نیافت، بلكه به چیزی برتری یافت كه در سینهاش نشانهای بر جای نهاد.»(3)
اگر داستان جگر بریان شده راست باشد، باید همه انبیا و رسولان نیز چنین خصوصیتی داشته باشند. چون در خوف آنها از خدا شكی نیست، به ویژه پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) كه سرآمد همه آنها بوده است. زیرا آنان قهراً از ابوبكر خداترستر و هراسناكتر بودهاند، در نتیجه دود سینه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باید از همه آنها سفتتر و شدیدتر و سوزناكتر باشد، زیرا لازمه ترس آن است كه كسی با احاطه علمی به عظمت و قهاریت و جبروت و ارجمندی حق، شكوه او در دلش جایگزین شود، آنچه ما را از این موضوع آگاه میسازد، گفتار خدای متعال است: «تنها بندگان دانای خدا از او میهراسند.»(4)
«ابن عباس» گفته است: «مقصودش آن است كه آن كس از آفریدگان من، از من میهراسد كه جبروت و قدرت و عزت مرا شناخته باشد.»(1)
و نیز گفتهاند: «تنها كسانی ازخدا میترسند كه او را بزرگ داشته و هستی او را بهتر ازدیگران شناخته و چنان كه باید از او در بیم باشند و هر كه بهتر او را بشناسد، هراس او بیشتر خواهد بود!»(A)
در حدیث است: «هر كدام از شما خدا را بهتر بشناسد، هراس او از وی بیشتر خواهد بود!»(2)
در خطبه «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده: «به خدا سوگند! من از همه آنها خدا را بهتر میشناسم و هراس از او دردل من نیز بیش از همه آنها است!»(3)
در خطبه دیگری از او (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده «اگر آنچه را من میدانم، بدانید كم میخندید و بسیار میگریید.»(4)
«علی» (كرم الله وجهه) فرمود: «داناترین شما هراسناكترین شماست.»(5)
و به همین علت است كه ایشان میفرماید: «من از همه شما خداشناس ترم و از شما خداترسترهستم.»(6)
اینك چه زیباست توجه به خداترسی اولیاء مقربان درگاه خداوند متعال كه در عبادت خود را فانی ساختهاند كه پیشرو آنان، «علی» (كرم الله وجهه) است كه در دل تاریكیهای شب برمیخاست، همچون مار گزیده به خود میپیچید و اندوهناكانه میگریست، آه میكشید و زمزمهای بر زبان میراند كه حاكی از كمال بیم و هراس ایشان بود با این كه بنا به نقل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) علی (كرم الله وجهه) تقسیم كننده بهشت و دوزخ است، (7)آن وقت ایشان را مینگری كه هر شب چند بار از هوش میرفت، ولی نه از او و نه از دیگران هیچ بوی جگر بریان شده استشمام نكرد.
وقتی انسان سخنی را بگوید كه برای خدا نباشد و در صد تزویر و حیله برای فریب دادن مردم
1) و A - تفسیر، خازن: 3/525.
2) تفسیر، ابن جزی كلبی: 3/153.
3) قال(صلی الله علیه و آله و سلم): «فوالله! انی لا علمهم بالله و اشدهم له خشیه» صحیح، مسلم، كتاب مناقب، تفسیر، خازن: 3/525.
4) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «لو تعلمون ما اعلم لضحتم قلیلاً و لبكیتم كثیراً» صحیح، بخاری، مسند احمد: 4/164، تفسیر، خازن: 3/525، تیسیر الوصول، ابن دیبع: 2، 26.
5) غرر الحكم، آمدی: 62.
6) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انی اعلمكم بالله و اخشاكم لله» تفسیر، بیضاوی: 2/302، اللمع، ابونصر: 96.
7) شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 1/200، كفایه الطالب: 22، الصواعق المحرقه: 75.
پیش رود، خداوند با بیان خودش، خودش را ضایع و خرد میكند، چرا كه وقتی در خوف از خدا با حیلهگری و تزویر پیش میروند و به بیاناتی كاذب و ساختگی دست میزنند، گفتاری را میگویند كه خود دلیل بر كذب و دروغ آنها خواهد بود و آن اختلاط بین خوف از خدا با سوز جگر است كه اگر آثار عبادت فراوانم سوز جگر باشد، باید وقتی كسی در اطاق و خانة پیامبری قدم گذارد نخست بوی جگر سوخته استثمام كند و بعد عرض سلام و احوال پرسی نماید، چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نخستین ویژگی كه دارد و هرگز از آن جدا نمیشود، خوف از خدا است، در حالی كه هیچ كس در تاریخ درباره هیچ یك از پیامبران چنین اخباری را نقل نكرده است.
در خصوص اخلاقیات خلیفه چیزی به دست نرسیده كه بتوان براساس آن اخلاق وی را برتر و احسن شمرد، به جز این كه در صحیح بخاری «ابن ابی ملیكه» از «عبدالله بن زبیر»، نقل كرده است: كسانی از تمیمیان سواره بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شدند، ابوبكر عرضه داشت: قعقاع بن معبد را امارت بده و عمر گفت: اقرع بن حابس(1)را امارت ده، ابوبكر به عمر گفت: تو جز مخالفت با من خواستهای نداری؟!، عمر گفت: من نمیخواهم با تو ناسازگاری نمایم، پس از آن بگومگو كردند تا آوازشان بلند شد و این آیه در این باره نازل شد: «ای كسانی كه ایمان آوردهاید! از خدا و رسول او (در انجام كاری) پیش نیفتید و از خدا بپرهیزید كه خداوند شنوا و داناست.»(2)
نیز «بخاری» از «ابن ملیكه» نقل كرده: «كه گفت: نزدیك بود آن دو نیكوكار - ابابكر و عمر - هلاك شوند، زیرا نزد پیاكبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بانگ خویش را بلند كردند و این هنگامی بود كه سوارانی از تمیمیان بر وی وارد شدند، پس یكی از آن دو گفت: اقرع بن حابس مجاشعی را كار بفرمای و دیگری مرد دیگری را پیشنهاد داد كه نافع گفته نامش را نمیدانم، آنگاه ابوبكر به عمر گفت: تو جز مخالفت با من خواستهای نداری؟ عمر گفت: من نمیخواهم با تو ناسازگاری كنم كه صداهایشان بر سر این موضوع بلند شد و خداوند این آیه را فرستاد: «ای مؤمنان! صداهایتان را از صدای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بلندتر نكنید و در گفتار خویش با او آهسته سخن گویید، نه آنچنان كه با یكدیگر
چه جای شگفت و اعجاب از این دو مرد (ابوبكر و عمر) است كه در طول آن همه معاشرت خویش با پیامبر بزرگ (صلی الله علیه و آله و سلم) مایل به خوی بزرگوارانه ایشان نشدند و آن را در نیافتند تا ادب حضور در مجلس بزرگان و چگونه بودن در برابر ایشان را بیاموزند، آن هم در برابر چنین بزرگ مردی كه خوی او به تصریح قرآن حكیم اخلاق عظیم قلمداد شده است، ندانستند كه سخن در برابر ایشان باید به نرمی و آهستگی گفته شود تا تعظیم گوینده از مقام وی و بزرگداشتش از جایگاه او حكایت كند و نیز نباید كسی در گفتارش از ایشان پیشی گیرد، مگر این كه بخواند بپرسد، ولی آن دو در بیرون از این مرزها، خود را در گفتار بر ایشان پیش انداختند و بگومگو كردند تا جار و جنجال میانشان سخت اوج گرفت و صداهایشان در این باره بلند گردید و نزدیك شد كه آن دو كارشان در معرض هدر رفتن قرار گیرد كه آیه كریمه نازل شد.
و براساس گزارشی كه ابن عساكر از مقدام آورده: «عقیل بن ابیطالب و ابوبكر به دشنام گویی با یكدیگر برخاستند و ابوبكر سباب (دشنام گوی) بود، گویا ابن حجر از این واژه چیزی دریافته كه خوش نداشته، بدین خاطر سباب و نساب نوشته، ولی همین قدر انصاف داشته كه با تردید بین آن دو رد شده، ولی سیوطی بعد ازوی كلمه سباب را حذف كرده و بدون تردید كلمه نساب را به جای آن نهاده است.»(3)و هر كاوشگری میداند كه «به دشنام گویی با یكدیگر برخاستند.» هیچ ارتباطی با «نسب گوی بودن ابوبكر» ندارد كه بدون فاصله پس از آن ذكر شود، بلكه مناسب مقام، همان است كه گفته شود او دشنام گوی بوده و گویا راوی با قید این صفت خواسته برساند كه او در دشنام گویی از عقیل هم پیش بوده، زیرا این كار، خوی او شده بود و اگرچه میرسد كه كسانی با زمینه چینیهایی بگویند: مقصود از «نسابه» بودن او، آن است كه او با پیچ و خم نسبها آشنایی داشته و نقطه ضعفهای آنها و آنچه را در موقع بدگویی میتوان بر آن انگشت نهاد، میدانسته و
1) (یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون) حجرات: 2.
2) صحیح، بخاری: 225/7، الاستیعاب، ابوعمر ابن عبدالبر: 535/2، تفسیر، قرطبی: 16-300، تفسیر، ابن كثیر: 205/4، تفسیر، خازن: 172/4، الاصابه، ابن اثیر: 58/1 و 24/3.
3) الصواعق المحرقه، ابن حجر: 43، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 37.
این بوده كه چون به دشنام میپرداخته ناموس و آبرو و پدر و مادر و نسب طرف را به بدی یاد میكرده، ولی این گونه ترفندها نیز سودی برای صاحب آن در طرفداری از ابوبكر ندارد، زیرا خود نشان دهنده زشتترین نمونههای دشنام گویی است و مستلزم آن است كه وی زنان و مردان را در معرض اتهام درآورده و پلیدی را نشر داده است، چنانچه از عبارتی كه در «خصایص الكبری» میبینیم برمیآید، دشنام گویی كه میان عقیل و ابوبكر در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) انجام گرفته در آخرین روزهای زندگی ایشان (صلی الله علیه و آله و سلم) تحقق یافته است.(1)
نمونه دیگر: «از موارد دشنام گوی بودن وی كه دشنام گفتن به مسلمان نیز فسق است.»(2)آوردیم كه در پاسخ كسی كه در زمینه «قدر و تقدیر» از وی پرسش كرد، گفت: ای پسر زن گندیده!(3)دیگر این است كه به عمر گفت: ابن خطاب! مادرت به عزایت نشیند و داغت بر دلش بماند! و این را هنگامی گفت كه انصار خواستار بودند مردی بر آنان سرپرستی دهد كه از اسامه سالخوردهتر باشد كه ابوبكر ریش عمر را گرفت و گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به كار گماشته و تو به منم فرمان میدهی كه او را بر كنار سازم!(4)
البته این سخن وی از دو جهت بیاساس است: یكی این كه: كسی از برگماشتگان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را كه نباید بر كنار كرد فقط خلیفه اوست و بس كه در این مورد اظهار نظر و اجرای سلیقه جایگاهی ندارد، همچنان كه در احكام و سننی كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای دیگری نهاده، در آن حق دخالت نخواهد بود، زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشین خود را در روزی كه برگماشت به فرمان خداوند بود كه او را تا پایان زندگی وی سرپرست برای همه جهانیان گردانید، همان گونه كه دستورهای جهانی بر او آورد تا پایان روزگار آن را به كار بندند، ولی این غیر از نصب فرماندهان سپاه و كارگزاران است، زیرا حضرت آنان را به مصلحت وقت با اطمینان خاطر به كار میگماشت، اما زمانی كه شرایطی به وجود میآمد كه مصلحت پایان مییافت یا فردی شایستگی خود را از دست میداد، در این صورت سمت او را به دیگری انتقال میداد یا او را از كار بركنار میساخت.
خلیفهای كه پس از او (صلی الله علیه و آله و سلم) روی كار میآمد، همین شیوه را باید اجرا میكرد، زیرا وی نیز در .
1) الخصایص الكبری، 86/2.
2) مسند، احمد: 411/1، سنن، ابن ماجه: 461/2، تاریخ بغداد: 144/5، سیوطی در الجامع الصغیر آن را صحیح دانسته است و ریاض الصالحین: 323، مینویسد همه در درستی آن هم داستان هستند.
3) تاریخ الخلفاء، سیوطی: 65.
4) التمهید، باقلانی: 193، تاریخ، طبری: 212/3، تاریخ، ابن عساكر: 117/1، الكامل، ابن اثیر: 139/2، تاریخ، ابوالفداء: 156/1، الروض الانف، سهیلی خثعمی: 375/2.
جای او (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته است و حق بر گماشتن و بر كناركردن وزیر و بالا بردن را دارد، از همین جهت ابوبكر خودش خالدبن سعید را درگیر و دار با مرتدان، به فرماندهی بخشهای خاوری شام فرستاد با آن كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به كار در سرزمینی میان زمع و زبید تا مرز نجران یا به كار صدقات مذحج گماشته بود و تا هنگام وفات او (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز بر سر كار خود بود.
پس این كه خلیفه برای باقی گذاشتن او در منصب خویش اكتفا كرده، به این كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این منصب را به او داده، درست نبوده، مگر این كه بگوید مصلحتی كه آن روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به جهت آن، اسامه را امارت داده هنوز باقی است و این هم نیازی به آن نداشت كه عمر را به باد دشنام بگیرد و نه ریش او را چنگ زند.
این كه درخواست انصار در بر كناری اسامه، تقلیدی از سوی خود خلیفه و دو رفیقش بود كه در روز سقیفه وی را به خاطر سال خوردگی و ریش سفیدیش جلو انداختند.(1)پس چه ایرادی مبر انصار بود كه بخواهند كسی سالخوردهتر از اسامه به آنها فرماندهی كند؟ زیرا این توقع نیز با تقلید از برنامة خلافت عرضه شده بود، اگر منصوب شدن اسامه به دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - برای پیشوایی - مانع از بر كنار كردن وی باشد، پس چرا كسی را كه او (صلی الله علیه و آله و سلم) برای خلافت خویش برگماشته بود - آن هم در حضور صد هزار تن یا بیشتر در غدیر خم و در بسیاری از جاهای دیگر - از كار بر كنار میكنند؟!، هر كس هم سخنی به انكار میگوید؛ به هیچ روی گوش نمیدهند و گفتار هیچ مخالفی برا نمیشنوند، مگر نبود كه در روز سقیفه، قیس همان گونه ریش عمر را گرفت كه بعداً ابوبكر در قضیه اسامه گرفت؟! و دیگران نیز به طرفداری «علی» (كرم الله وجهه) استدلالها كردند و بازار گفتگو داغ شد؟، ولی آن كس را كه فرمان نبرند، اندیشه است!!
آری؛ ابن حبان از طریق «اسماعیل بن محمد» - آن دروغ گوی حدیث ساز و آن هم بدون سندت - پیوسته دربارة اخلاق خلیفه آورده است كه جبرئیل (علیه السلام) گفت: «ابوبكر در آسمان تا در زمین معروفتر است، زیرا فرشتگان او را بر دبار قریش نامند الخ - كه بحث آن در گذشته ذكر شد و دروغ و ساختگی بودن آن نیز آشكار گردید.»(2)
اگر خلیفه، بردبار قریش بود یا چیزی از اخلاق عظیم بزرگترین پیامبران به او رسیده بود، پاره پاك تن وی (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی جان نمیسپرد كه بر او خشمگین باشد! آن هم به خاطر آنچه از او از
درشتی و تندی كشید كه خود وی در هنگام مرگش آرزو میكرد: ای كاش! چنین برخورد خشونت آمیز را در بازرسی خانهاش انجام نداده بود!! و اگر بردبار بود دستور نمیداد با هر كه در آن خانه است بجنگند،(1)و رسوایی بر رسوایی به بار آرند!!!
«بخاری» از «عایشه» نقل كرده است: «فاطمه (علیهاالسلام) دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ابوبكر صدیق درخواست كرده كه سهم لارث وی را از غنیمتهایی كه خدا به رسول خود بخشیده و پس از او (صلی الله علیه و آله و سلم) بر جای مانده بود، به وی بدهد. ابوبكر به او گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ما ارث نمیگذاریم و هر چه از ما بماند، صدقه است. پس فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خشم گرفت و از ابوبكر دوری گزید و همچنان از وی بیزار بود تا درگذشت.»(2)
نیز از «عایشه» نقل كرده: «ابوبكر سرباز زد از این كه چیزی از آن را به فاطمه دهد، بدین خاطر فاطمه (علیهاالسلام) بر ابوبكر خشم گرفت و از او دوری گزید و با وی سخن نگفت تا درگذشت و پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شش ماه زنده مانده و چون درگذشت، شوهرش علی، او را شبانه به خاك سپرد و خود بر او نماز گزارد و ابوبكر را با خبر نساخت.»(3)
«و از روی چه انگیزهای باید شبانه به خاك سپرده شود، - جگو گوشه و پاره تن برگزیده و چرا باید نشانی از آرامگاه او نماند؟»(4)
خشم حضرت به قدری بالا گرفت كه سفارش كرد، او را شبانه به خاك بسپارند و هیچ كس بر او در نیاید و ابوبكر بر وی نماز نخواند. پس شبانه ایشان را به خاك سپردند و ابوبكر از آن آگاهی نیافت و علی (كرم الله وجهه) خود بر او نماز گزارد و همراه با اسماء بنت عمیس ایشان را غسل داد.(5)
1) تاریخ، طبری: 210/3، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 58/1، العقد الفرید، ابن عبد ربه: 250/2، تاریخ، ابوالفداء، 156/1، اعلام النساء، علی محمد علی دخیل: 1207/3.
2) صحیح، بخاری: 5/5.
3) صحیح، بخاری: 196/6، صحیح، مسلم: 72/2، مسند، احمد: 6/1-9، تاریخ، طبری: 202/3، مشكل الآثار، طحاوی: 48/1، السنن الكبری، بیهقی: 300/6-301، كفایه الطالب، گنجی شافعی: 226، تاریخ، ابن كثیر: 285/5-333/6، تاریخ الخمیس، دیار بكری: 193/2.
4) «ولای الامور تدفن لیلاً - بضعه المصطفی و یعفی ثراها؟!»
5) طبقات الكبری، ابن سعد، الرسائل، جاحظ: 300، حلیه الاولیاء، ابونعیم: 43/2، مستدرك، حاكم: 163/2، ط التثریب، حافظ عراقی: 150/1، اسد الغابه، ابن اثیر: 254/5، الاستیعاب، ابوعمرابن عبدالبر: 751/2، الحسین، خوارزمی: 83/1، ارشاد الساری، قسطلانی: 362/6، الاصابه، ابن اثیر: 378/4-380، الخمیس، دیار بكری: 313/1.
در «سیرة حلبی» آمده، «واقدی» مینویسد: «نزد ما ثابت است كه علی (كرم الله وجهه) خودش شبانه فاطمه (علیهاالسلام) را دفن كرد و بر ایشان نماز گزارد و عباس و فضل با او بودند و كسی دیگر را با خبر نساخت.»(1)
و به علت خشم فاطمه (علیهاالسلام) بود كه در آن روز اجازه نداد، عایشه دختر ابوبكر به خانه فاطمه (صلی الله علیه و آله و سلم) درآید تا چه رسد به پدرش - كه وقتی تصمیم گرفت وارد شود، اسماء مانع او شد و گفت: داخل مشو، او به ابوبكر شكایت كرد و گفت: این زن خثعمی میان ما و دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مانع میشود؛ ابوبكر بر در خانه ایستاد و گفت: اسماء! چه انگیزهای تو را بر آن داشته كه مانع میشوی زنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شوند؟ و برای فاطمه هودج عروسان را درست كردهای؟
«اسما» گفت: «او خودش به من دستور داده كه هیچ كس را به خانة او راه ندهم و دستور داده: چنان چیزی را برای او بسازم!»(2)
البته برخی نقل كردهاند كه ابوبكر و یا دیگران، بر فاطمه (علیهاالسلام) نماز گزاردهاند، چنانچه «ابن حجر» و «زرقانی» مینویسند: «و اقدی از طریق شعبی آورده است كه ابوبكر بر فاطمه (علیهاالسلام) نماز گزارد و این حدیث نیز ضعیف است و هم اسنادش گسیختگی دارد.»(3)
و نیز برخی از متروكان از مالك و او از جعفربن محمد و او از پدرش حدیث فوق را روایت كردهاند، ولی دارقطنی و ابن عدای، سخن آنان را بیپایه شمردهاند و بخاری از عایشه روایت كرده كه «وقتی فاطمه (علیها السلام)م درگذشت، همسرش علی (كرم الله وجهه) شبانه او را دفن كرد و ابوبكر را با خبر نكرد و خود بر روی نماز گزارد.»(4)
نیز مالك از جعفربن محمد (علیهاالسلام) چنین نقل كرده: «شب بود كه فاطمه (علیهاالسلام) درگذشت، در آن هنگام ابوبكر و عمر و گروه بسیاری آمدند، ابوبكر به علی (كرم الله وجهه) گفت: پیش بیفت و نماز بگزار! علی (كرم الله وجهه) فرمود: نه، به خدا سوگند! من پیش نمیافتم، تو جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)
1) السیره الحلبیه، حلبی: 390/3.
2) ر.ك. الاستیعاب، ابوعمر ابن عبدالبر: 772/2، ذخائر العقبی، طبری: 53، اسدالغابه، ابن اثیر: 524/5، تاریخ الخمیس، دیار بكری: 313/1، كنزالعمال، متقی هندی: 114/7، شرح صحیح مسلم، سنوسی: 281/6، شرح الآبی، مسلم: 282/6، اعلام النساء، علی محمد علی دخیل: 1221/3.
3) الاصابه، ابن حجر: 379/4، شرح مواهب، زرقانی: 207/3.
4) الغدیر، علامه امینی(قدس سره): 227/7.
هستی! پس ابوبكر جلو افتاد و بانگ به چهار تكبیر برداشته و بر ایشان نماز گزارد.»(1)
ولی پس از تحقیق روشن است كه این روایت از بافتههای «عبدالله بن محمد قدامی مصیصی» است كه «ذهبی» آن را از گرفتاریهای آفریده شده از دست او میداند و ابن عدی گفته: «حدیث او عامیانه و بیاساس است.»، ابن حبان گفته: «او اخبار را دستبرد میكند و شاید بیش از یكصد و پنجاه حدیث را دستبرد نموده است.»(A)
همة این گزارشهای یاد شده و پارهای دیگر از آنها، دلایلی بر دروغ بودن گزارش كسانی است كه بدون هیچ پروایی از نادرستی سخن خویش، روایتی آفریده و به «شعبی» بستهاند كه گفت: همین كه بیماری فاطمه (علیهاالسلام) سخت شد، ابوبكر نزد ایشان آمد و اجازة ورود خواست. علی (كرم الله وجهه) به ایشان فرمود: ابوبكر در آستانه در ایستاده و اجازة ورود میخواهد. اگر خواهی به او اجازه ده. فاطمه (علیهاالسلام) عرضه داشت: آیا تو این كار را دوست میداری؟ فرمود: آری. پس او داخل شد و از ایشان عذر خواست و با او سخن گفت؛ تا از او راضی شد.(2)
و از «اوزاعی» نقل كردهاند كه گفت: «چنان باخبر شدم كه فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ابوبكر خشم گرفت، پس ابوبكر روزی خارج شد تا در روز گرمی در آستانه خانه او ایستاد و گفت: از جایم تكان نمیخورم تا دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از من خشنود گردد، پس علی (كرم الله وجهه) بر فاطمه (علیهاالسلام) درآمد و ایشان را سوگند داد تا راضی شود و او نیز راضی شد.»(3)
این دو خبر در برابر آن خبرهای صحیح چه ارزشی دارد؟ با توجه به این كه هیچ نسانی از آنها در هیچ یك از جوامع حدیث و سندهای حافظان یافت نمی شود، در نهایت این خبر از كجا به وسیله چه كسی به اوزاعی و شعبی، بدون سند الهام شده است؟ و آنچه انكار اغین دو خبر را تایید میكند، نوشتههای «ابن قتیبه» و «جاحظ» است.
«ابن قتیبه» مینویسد: «عمر به ابوبكر گفت: نزد فاطمه برویم، زیرا ما او را به خشم آوردیم، پس هر دو رفتند و از فاطمه (علیهاالسلام) اجازه ورود خواستند، ایشان اجازه نداد، آنگاه نزد علی (كرم الله وجهه) رفتند و با ایشان گفتگو كردند تا آن كه فاطمه (علیهاالسلام) اجازه ورود به آنها داد و همین كه نزد ایشان
نشستند، فاطمه (علیهاالسلام) روی خویشرا به سوی دیوار برگرداند، بر ایشان سلام كردند، فاطمه (علیهاالسلام) پاسخ سلام نداد، ابوبكر به سخن پرداخت و گفت: ای حبیبة رسول خدا! به خدا سوگند! خویشاوندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد من از خویشاوندان خودم محبوبترند و تو نزد من از دخترم عایشه محبوبتر هستی و من دوست میداشتم، روزی كه پدرت درگذشت مرده بودم و بعد از او نمیماندم، آیا گمان داری كه تو. را از رسیدن به حق خویش و سهمالارث از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جلوگیری میكنم؟ جز این نبوده كه من از پدرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، میگفت: ما ارث نمیگذاریم، آنچه از ما به جای مانده، صدقه است. فاطمه (علیهاالسلام) گفت: «مرا آگاه كنید كه اگر حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای شما بازگویم، آن را میشناسید و به آن عمل میكنید؟ گفتند: آری، گفت: شما را به خدا سوگند میدهم! آیا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشنیدید كه میگفت: خشنودی فاطمه از خشنودی من و خشم فاطمه از خشم من است، پس هر كس دخترم فاطمه را دوست داشت، مرا دوست داشته و هر كس فاطمه را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است؟ گفتند: آری، ما این را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدیم!! گفت: پس من، خدا و فرشتگان او را گواه میگیرم كه شما مرا به خشم آوردید و خشنود نداشتید و من هرگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ببینم شكایت شما را به او خواهم كرد، ابوبكر گفت: ای فاطمه! من به خدای تعالی از خشم او و خشم تو پناه میبرم؛ زهرا (علیهاالسلام) میگفت: به خدا سوگند! در هر نماز كه میگذارم بر تو نفرین میكنم، سپس ابوبكر گریان بیرون رفت، مردم گرد او را گرفتند و او به آنها گفت: هر مردی - با دل خوشی با خانوادهاش - شب را در آغوش همسر خود به سر میبرد و مرا با نگرانیهایی كه دارم رها میكند، مرا نیازی به بیعت شما نیست، بیعت خود را با من ندیده گیرید!»(1)
«جاحظ» مینویسد: «گروهی پنداشتهاند كه دلیل صحت گزارشی كه آن دو (ابابكر و عمر) آوردند تا زهرا را از رسیدن به میراث خود بازدارند . نیز پاك دامنی آنها (ابوبكر و عمر) آن است كه، یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر آن دو به انكار برنخاستند!»(2)
پاسخ: این كه اگر انكار نمودن آنها دلیل بر راستی ادعای آن دو باشد، پس به راستی وجود همة دادخواهان و گویندگان (از جمله فاطمه) كه در برابر آن دو برای مطالبه حق خود ایستاده بودند، دلیلی به راستی دعوایشان و نیكویی سخنشان خواهد بود، زیرا صحابه با اینان نیز مخالفتی ننمودند،
به ویژه كه گفتگوهای پنهانی و كشمكشها و گله مندیها به درازا كشید و خشمها سخت گردید، به حدی كه كار فاطمه (علیهاالسلام) را به آنجا رساند كه سفارش كرد ابوبكر بر وی نماز نخواند و آنگاه كه آمد و حق خویش را از او طلب كند و به طرفداری از بستگان خود استدلال میكرد، از وی پرسید: ابوبكر! اگر تو از دنیا رفتی، وارثت كیست؟ گفت: خانواده و فرزندانم: گفت: پس چرا ما از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ارث نبریم؟(1)
چون با بهانهای كه برای او آورد، او را از رسیدن به میراث پدرش بازداشت و حق وی را كاهش داد و روگردانش ساخته، خود زمانم كار را به دست گرفت تا به چشم خویش حق كشی را بنگرد و فاطمه از پرهیزكاری وی ناامید گردید و كمی همراهان و ناتوانی را دید و گفت: به خدا سوگند! تو را نفرین خواهم كرد، ابوبكر گفت: به خدا سوگند! تو را دعا خواهم كرد، فاطمه گفت: به خدا سوگند! با تو هرگز سخن نخواهم گفت! ابوبكر گرفت: به خدا سوگند! هرگز از تو دوری نخواهم گزید!!
پس اگر مخالفت نكردن اصحاب با كار ابوبكر، دلیل بر حقانیت وی در رفتارش با فاطمه باشد، البته مخالفت نكردنشان با شكایت فاطمه نیز، دلیل بر حقانیت وی در برابر ابوبكر است. در نتیجه امتیازات هر دو طرف یكسان است و در مقابل هم ساقط میگردند. تنها، اصل قانون خداوند در زمینة ارث باقی میماند كه بر ما و شما بایسته و شایسته است به كار بسته شود اما متاسفانه متروك ماند!
اگر گویند: چگونه ممكن است گمان برد كه ابوبكر بر فاطمه (علیهاالسلام) ستم كرده با آن كه هر چه فاطمه گفتار خود را درشتتر مینمود، ابوبكر بر نرمی گفتار و آرامی خود میافزود، چنانچه فرمود: به خدا هرگز با تو سخن نخواهم گفت! و او گفت: به خدا هرگز از تو جدایی نمیگزینم و چنانچه فر مود: به خدا سوگند! بر تو نفرین میكنم! وی پاسخ داد: به خدا سوگند! بر تو دعا خواهم كرد!
و نیز گفتار تند و سخن درشت كه در حضور قریشیان به استماع ابوبكر رسید، ولی باز ابوبكر در مقابل ایشان گفت: به خدا سوگند! تهیدستی هیچ كس به اندازه تو بر من دشوار نیست و بینیازی هیچ كس را به اندازه تو دوست نمیدارم! ولی من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم میگفت: ما گروه پیامبران ارث نمیگذاریم و آنچه از ما بماند صدقه است!
1) مسند، احمد: 10/1، فتوح البلدان، بلاذری: 38، تاریخ، ابن كثیر: 289/5.
پاسخ: این كه این شیوه نیز، نه دلیل بر آن است كه ایشان ستم نكرده است و نه دلیل بر آن است كه عدالت و دادگری را مراعات كرده است. زیرا نیرنگ ستمكار و هوشمندی نیرنگ باز، اگر ورزیده باشد او را بر آن میدارد كه همچون ستمدیدگان سخن گوید و مانند دادخواهان از خود خواری نشان دهد و به گونه دوستداران مهربانی كند و همچون حق طلبان خود را طرف دشمنی جلوه دهد.
چگونه مخالفت نكردن صحابه را با ابوبكر، دلیلی قاطع و نشانهای آشكار بر حقانیت او گرفته اید با آن كه گمان میكنید عمر بالای منبرگفت: «دو متعه در روزگار رسول خداا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود: متعه حج و متعه نساء كه من آن دو را ممنوع میسازم و انجام دهندة آن را به كیفر میرسانم.»(1)و كسی را نیز نیافتند كه سخن وی را انكار كند و ریشه منع او را زشت شمارد و او را در این زمینه نادرستكار بخواند و حتی از سر استفهام یا شگفتی سخنی بر زبان آرد؟!
چگونه مخالفت نكردن صحابه را دلیل حقانیت وی میآورید با آن كه عمر خود در روز سقیفه حاضر بود و همان جا این سخن از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به میان آمد كه امامان باید از قریش باشند.(2)و س از آن كه زخم خورد، هنگام درد دل گفت: اگر سالم زنده بود در سپردن خلافت به او هیچ تردیدی نداشتم.(3)با آن كه خود در شایستگی هر یك از شش نفری كه آنان را اعضای شورا تعیین كرد، برای سمت خلافت اظهار تردید كرد و آنگاه سالم بردة زنی از انصار بود كه وی را آزاد كرد و زمانی كه سالم درگذشت، میراث وی به آن زن رسید، ولی هیچ كس بر آن سخن عمر اعتراضی نكرد و هیچ انسان گویندهای با او مقابلهای نكرد تا تضادی بیابد و به شگفت بیاید!!(4).
1) مسند، ابی داود طیالسی: 247، البیان و التبیین، جاحظ: 223/2، احكام القرآن، جصاص: 345/1-342 و 184/2، تفسیر، قرطبی: 370/2، زادالمعاد، ابن قیم: 444/1، تفسیر، فخررازی: 167/2، 201/3 و 202، كنرالعمال، متی هندی: 293/8.
2) این حدیث را گروه بسیاری از حافظان روایت كردهاند و ابن حزم نیز در الفصل، ابن حزم: 89/4، آن را صحیح شمرده، مینویسد: این روایت به سر حد تواتر رسیده و بسیاری گزارش كردهاند و از نشانه صحت آن، آن است كه انصار در روز شقیفه آن را پذیرفتند.
3) طبقات الكبری، ابن سعد: 248/3، التمهید، باقلانی: 204، الاستیعاب، ابی عمر ابن عبدالبر: 561/2، طرح التثریب، حافظ عراقی: 49/1، اسدالغابه، ابن اثیر: 246/2.
4) الرسائل، جاحظ: 300.
از «ابوبكر» در روزگار مسلمانیاش نه دانش آشكار، نه پیشگامی برای نبرد و نه تلاش و ایثاری در راه خدا و نه نمایی از خویهای پسندیده و اخلاق و نه سرسپردگی به خدا پرستی و نه استواری بر یك مبنای گرایشی، هیچ كدام سراغ داده نشده است.
دربارة نبوغش در علم تفسیر قرآن نیز، چیزی مهم و خبر قابل اعتمادی نقل نشده است. این خود محكی باشد كه در غیر آن، چیزی از او نمیبینی كه بتواند تشنگی كسی را فرو نشاند یا پاسخگوی خواهندهای باشد. آری آوردهاند كه: «او نیز همانند دوستش - عمر بن خطاب - در ندانستن معنای «اب» برابر بود.»(1)با این كه هر عرب زبانی حتی هر فرد چادر نشین آن را میدانست و بعید نیست كه مردم دور افتادهم نیز آن را میدانستند، زیرا واژهای است كه معمول بین آنها بود و چیز جدید و بدیعی نبود كه در میانشان غریب باشد.(2)
ولی چه جای تعجب برای همه است كه برخی بهانهای تراشیده(3)و گفتهاند: او در تفسیر قرآن به راه احتیاط میرفته و از این روی از باز نمودن معنی «اب» پرهیز داشته است. ولی هر خردمندی میداند كه احتیاط در جایی است كه برای كلام الهی مفهوم ظاهر و باطنی است كه باطن آن به حقیقت نزدیكتر است. در جایی كه میتوان به مفهوم ظاهری تكیه كرد و آن را بر مفهوم باطنی استواری بخشید، چنین كاری را به خاطر احتیاط انجام ندهیم، چون چنین شتاب زدگی و ناایستایی و درنگ نكردن در مفاهیم از دیدگاه آیین ما حرام است. ولی كسی كه واژههای عربی كه زبان محلی اوست و به یاری سرشت و پرورش خود دریافته و در این زبان رگ و ریشهای به هم رسانده است، چه احتیاطی او را از باز نمودن حقیقت آن برای دیگران باز داشته است؟!
گذشته از این كه این مرد به زبان تودهاش آگاهی نداشته، ولی در قرآن كریم به دنبال همین فراز ارجمند از آن هم نیندیشیده كه به عنوان عطف تفسیری ذكر شده: «این كالایی است برای شما
1) ر.ك. به سوره عبس آیه: 32-25 «سپس زمین را از هم شكافتیم و در آن دانههای فراوانی رویاندیم و انگور و سبزی بسیار و زیتون و نخل فراوان و باغهای پر درخت و میوه و چراگاه تا وسیلهای برای بهره گیری شما و چارپایانتان باشد.»
2) ابن حجر این چنین پنداشته و دستاویز وی بوده كه این دو خلیفه آن را نیافتند كه پاسخ وی داده شد، فتح الباری، الغدیر، علامه امینی(رحمت الله): 100/6.
3) این احتیاط از سوی قرطبی و سیوطی نقل شده است.
و برای چارپایانتان.»(1)
در اینجا دو واژه «فاكهه» - میوه - و «اب» - چراگاه » ذكر شده، زیرا خداوند پاك احسان خود را به مردم به عنوان «میوه» گوشزد میكند تا آن كه خودشان بخورند و «اب» را برای چرانیدن چارپایانشان یادآور میشود و فهمیده میشود كه خوراكی انسان و حیوان از بدیهیات علوم است.
«ابوالقاسم بغوی» از زبان «ابن ابی ملیكه» گوید: «از ابوبكر درباره یك آیه پرسش كردند و او گفت: كدام زمین مرا در خود میگنجاند؟ و كدام آسمان چنان چیزی سر من سایه میافكند؟ زمانی كه درباره كتاب خدا چیزی گویم كه خداوند آن را اراده نكرده باشد!»(2)
«ابوعبیده» از «ابراهیم تیمی» گزارش كرده كه: «از ابوبكر درباره این سخن «فاكهه و ابا» سؤالی كردند. او گفت: كدام آسمانی است كه بر من سایه افكند و كدام زمین است كه مرا بر میدارد؟ اگر چیزی كه نمیدانم درست است درباره قرآن بر زبان آورم.»(A)
«قرطبی» كلام وی را این گونه گفته: «كدام آسمان مرا در سایة خویش میگیرد و كدام زمین مرا در بر میدارد و كجا بروم؟ و چه كنم؟ هرگاه در حرفی از كتاب چیزی گویم، به غیر از آنچه خداوند تبارك و تعالی اراده كرده است.»(B)
باز دیده می شود كه خلیفه اول در نشناختن واژه «كلاله» كه در آیه تابستانی(3)آخر سوره نساء فرود آمد با دوستش عمر (رضیالله عنه) هم رنگ است.
«از تو (درباره ارث خواهران و برادران) سؤال میكنند، بگو: خداوند حكیم كلاله (خواهر و برادر) را برای شما بیان میكند، اگر مردی از دنیا برود كه فرزند نداشته باشد و برای او خواهری باشد، نصف اموالی را كه به جا گذاشته از او (ارث) میبرد.»(4)
علمای حدیث با اسنادی درست كه وسایط آنها مردانی شایستهاند؛ از شعبی گزارش كردهاند كه گفت: «از ابوبكر از «كلاله» پرسیدند و او گفت: من با اندیشه خود در این زمینه سخن میرانم. اگر درست باشد از خدا است و اگر خطا باشد از من و از شیطان است و خداوند پیامبر او از آن
1) (متاعاً لكم ولانعامكم)، عبس: 32.
2) و B,A - تفسیر، قرطبی: 29/1، مقدمه اصول التفسیر، ابن تیمیه: 30، كشاف:253/3، تفسیر ابن كثیر: 6-5، اعلام الموقعین، ابن قیم: 29، تفسیر خازن: 374/4، تفسیر نسفی، حاشیه تفسیر رازی، ابوالسعود: 389/8، الدرالمنثور: 317/6، فتح الباری: 230/13، تفسیر، ابن جزی كلبی: 180/4.
3) ابن نام از آن روی بر آیه یاد شده نهادهاند كه در تابستان فرود آمده است.
4) (یسفتونك قل الله یفتیكم فی الكلاله ان امرؤ هلك لیس له ولد وله اخت فلها نصف ما ترك) نساء: 176.
بیزارند. چنان میبینیم كه «كلاله» بستگان بیرون از میان فرزندان و پدر باشند. هنگامی كه عمر به جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نشست، گفت: من از خدا شرم دارم كه ابوبكر چیزی بگوید و آن را رد كنم.» گزارش فوق را بزرگان از علماء و مورخان از قبیل: «سعدبن منصور»، «عبدالرزاق»، «ابن ابی شیبه» و غیر آنها نقل كردهاند.(1)
این برداشت دوم او است؛ ولی نخست بر آن بوده كه «كلاله» تنها بستگانی است كه فرزند نباشند و در این نگرش نیز عمربن خطاب با وی هم داستان بوده است. سپس هر دو به برداشتی كه قبلاً ذكر شد، گرویدهاند؛(2)آنگاه هر كدام راه جداگانهای رفتند. ابنعباس گفت: من باز پسین كسی بودم كه با عمربن خطاب به سخن پرداختم و او گفت: «من و ابوبكر درباره «كلاله» برداشتی ناساز با هم داشتیم و سخن همان است كه من گفتهام.»(3)و در گزارش درست بیهقی و حاكم و ذهبی و ابنكثیر از زبان ابنعباس آمده كه گفت: من آخرین كسی بودم كه با عمر به سخن پرداختم و شنیدم كه میگفت: «سخن همان بود كه من گفتم. پرسیدم: چه گفتی؟ پاسخ داد: «كلاله» از آن كسی است كه او را فرزندی نباشد.»(4)این گفتار را عمر پس از زخم خوردن به زبان رانده، چون بعد از آن كه جانشین ابوبكر شد، گفت: من شرم دارم با او در این باره مخالفت نمایم كه بحث آن گذشت و بعد از آن نیز یك بار گفت: «روزگاری بر من فرا رسید كه نمیدانستم «كلاله» چیست تا پی بردم «كلاله» آن است كه كسی نه فرزند و نه پدر داشته باشد.»(5)
جای شگفت بیشتر این كه دانسته نشد تأثیر عمیق احتیاط خلیفه به كجا رسید و آن شدت و حدت در احتیاط از گفتن معنای «ابن به كجا گریخت و كدام آسمان سایه بر سرش افكند و كدام زمین او را در بر گرفت و در اینجا در زمینه دین خداوند سخنی گفت كه درستی آن را از گمراه كننده بودنش باز نمیشناخت و نمیدانست آیا از خدا یا از خودش و یا از اهریمن است؟ و
1) سنن دارمی: 365/2، تفسیر، طبری: 30/6، السنن الكبری: 223/6، جامع الكبیر، سیوطی همچنین در ترتیب آن: 20/6، تفسیر، ابن كثیر: 260/1، تفسیر خازن: 367/1 اعلام الموقعین: 29.
2) تفسیر، قرطبی: 77/5.
3) تفسیر ابن كثیر: 595/1.
4) مستدرك حاكم: 304/2، السنن الكبری بیهقی: 225/6، تفسیر ابن كثیر: 595/1.
5) السنن الكبری، بیهقی: 224/6.
چگونه آیا تابستانی برای او پوشیده ماند؟ با آن كه گذشت.(1)
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همان فراز را برای شناختن «كلاله» بس میشمرد و باز چگونه این سخن از دیده وی پنهان ماند؟ با این كه فرمود: «اگر نمیدانستید از كسانی كه قرآن خدا را میشناسند بپرسید؟!»(1)و چرا نپرسید و نیاموخت و چرا به آنان روی نیاورد با این كه به ناچار میدانست كه آنان كیانند، روش ابوبكر چنین بوده كه احكام الهی مرزبندی شده و در بسته نیست و گویا به دریافتها و بهرهها ساخت و پاختها بستگی دارد و بدین صورت برای هر كس میدان ادعا باز و مفتوح میگردد كه دین آن چیزی است كه من میفهمم، بدین جهت او میگفت: «اگر معنا، مطابق آن خواسته خداست، حرف خداست و اگر مخالف آن است، از من و از شیطان است!!» چنین گفتاری در دین بدون محك و میزان، آثار فجیع و مهلكی را به دنبال دارد كه بر احدی پوشیده نیست!
این چنین فتوا دادنهای منوط به رای و نظر شخصی، به گستاخی در مقابل خداوند و رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) نیاز دارد و این چنین نیست كه چنین موقعیتی برای هر فردی فرا رسد. در نتیجه به ناچار به گروهی اختصاص مییابد و برای غیر آنها فرا نمیرسد و گویا این روش معنای اجتهاد نزد قوم است، نه این كه استنباط احكام از طریق ادله مفصله آنها، از طریق كتاب و سنت باشد و از اینجاست كه افرادی از قبیل: عبدالرحمن ابن ملجم، كشنده «علی» (كرم الله وجهه)(2)و ابوالغادیه، كشنده یار بزرگوار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عماربن یاسر(3)و معاویه بن ابوسفیان، كشنده هزاران نفر از پاكان و بیگناهان(4)و عمروبن نابغه گهنكار فرزند گنهكار(5)و خالدبن ولید كه بیدادگرانه مالك را كشت و به همسرش تجاوز كرد(6)و طلحه و زبیر(7)، شورش گران بر «علی» (كرم الله وجهه) كه پیشوایی آنان نیز به وسیله
1) (فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون) نحل: 43.
2) تلخیص الخبیر فی تخریج احادیث الرافعی چاپ هندسه 1303: 416، مسند احمد: 263/4، خصایص نسایی: 39 الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 135/1، مستدرك حاكم: 140/3، تاریخ طبری 83/6، الكامل ابن اثیر: 168/3.
3) الفصل، ابن حزم: 161/4.
4) ر.ك. الفصل، ابن حزم: 89/4، تاریخ ابن كثیر: 279/7.
5) تاریخ ابن كثیر: 283/7.
6) تاریخ ابن كثیر: 223/6؛ روضه المناظر ابن شحنه حاشیه الكامل: 167/7.
7) صحیح مسلم، كتاب الفرائض: 3/2، مسند احمد: 48/1، سنن ابن ماجه: 163/2، احكام القرآن، جصاص: 106/2، السنن الكبری، بیهقی: 224/6 و 150/8، تفسیر قرطبی: 29/6، تفسیر طبری: 30/6، تفسیر الدر المنثور سیوطی: 251/2.
تصریح و اختیار استوار گردیده است و یزید باده گسار(1)كه زندگی نامهاش پر از برگهای سیاه و سراسر آن تیرهترین روزها برای مردمان است، جملگی از مجتهدان محسوب میگردند كه در راه دین اسلام به تلاش اعتقادی و عملی پرداختهاند و جمله برداشتهای مخالف با قرآن و سنت را متكی به قرآن و پشتوانههای دینی میدانستند و برای ستمهای كینه توزانهشان پاداشهای نیكو را انتظار میكشند و در تایید گفتارمان به بیان «ابن حجر»(2)توجه كنید كه مینویسد: «گمان بر آن است كه یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در همه آن جنگ و كشمكشها با یكدیگر به گونهای با پشت گرمی به پشتوانه و تایید الهی به عنوان اجتهاد و تلاش در راه دین خدا پیش میرفتند و اگر چه به راه نادرست افتد پاداش نیكو میگیرد و هنگامی كه این برداشت برای تك تك از انبوه مردم به استواری پذیرفته شود، پذیرش آن درباره یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بس سزاوارتر است.»(3)
آفرین بر این دین! آفرین بر این دین! و به به كه چه مجتهدانی در راه خدا از میان توده محمدیان بسیار شدهاند! تا جایی كه آشوب گران شام و مردم پست و بیخرد و فرومایگان این امت و سبك سران عرب و همه كسانی كه در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با هم در مخالفت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم دست شدند و زادگان طلق، همه را مجتهد به شمار میآورد!! و به گونهای برای تباهیها و فسادهای ضددینی خود، از سوی خداوند، پشتوانه پیدا كردهاند!!
زهی زهی، بر آنان كه جامه اجتهاد و تلاش در راه خدا را، به نادرست بر تن كسانی میپوشانند كه مجسمههای تباهی و فسادند و كشندگان بر گزیدگان و نیكان و تاخت آوران بر آیین اسلام و بر آستان پاك پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و بیرون شدگان از مرز قرآن و برنامه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، گروه بیدادگر و نافرمان، خود گرفتگان به بدكنشی و تبهكاری و كینه ورزان با تبار پاك پیامبر، آن هم در زیر درفش آزاد شده، پسر آزاد شده(4)، نفرین شده، پسر نفرین شده، به زبان بزرگترین پیامبران خواهند بود.(5)
«رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) چگونه كشف حقیقت فرمود: «آسیب دین ما از سوی سه كس میباشد: .
1) التمهید، باقلانی: 232.
2) تاریخ، ابن كثیر: 223/8.
3) الاصابه، ابن حجر: 151/4.
4) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی كه مكه را فتح كرد، دشمنان پیشین خود را فراهم آورد و پس از گفتاری به آنها فرمود: «اذهبوا انتم الطلقاء» بروید كه همه شما آزادید و از آن پس آن نام بر آنها و آیندگانشان ثابت ماند، همان گونه كه زینب (علیهاالسلام) یزید را با نام یابن الطلقا! ای پسر آزادگان! ندا داد.
5) تاریخ طبری: 4/6.
«دانشمند تبهكار، پیشوای بیدادگر و مجتهدان نادان!»(1)
همین پیش داوریها و پیش پردازیها به عنوان مفاهیم دین و نوعی به بازی گرفتن معارف و حقایق دینی است كه همه آنها را به استمداد هوسها و هواهای خود میكشانند و حقایق واقعی را نابود میسازند و در نتیجه بدكار و خوب كار، مفید و مضر، بیراهه و به راهه را با یك نظر مینگرند و با لافهای میان تهی و برداشتهای كم خردانه، توده مردم را از راه راست گمراه میكنند؛ تبهكاریهای بزرگی كه بر خداوند و پیامبر او (صلی الله علیه و آله و سلم) روا داشته شده را، در دیدة تودة دین داران، كوچك جلوه میدهند، «سخن بزرگی از دهانشان خارج میشود؛ آنها فقط دروغ میگویند!»(2)
نخستین كسی كه بدین گونه دروازههای تاویل و اجتهاد را گشود و با این دو دستاویز دامن تبهكاران را پاك نمایش داد و مردان بزه پیشه و بدكیش را یاری رساند خلیفه نخست بود كه با همین ساختگی، دامن خالد و پسر ولید را از چرك گناهان سهمناكشان شستشو دادو كیفری را كه میبایست به وی بچشاند از او دریغ داشت.
این نمونهای از پیشرفتهای خلیفه در تفسیر قرآن بود و تازه این هم بسیار اندك است. چرا كه حافظ «جلالالدین سیوطی» مینویسد: ده تن از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در تفسیر قرآن آوازه به هم رساندند: خلفای چهار گانه، ابن مسعود، ابن عباس، ابی بن كعب، زیدبن ثابت، ابوموسی اشعری و عبدالله بن زبیر؛ از میان خلفا نیز بیشتر از همه، از علیبن ابیطالب خبر رسیده و آنچه از سه تن دیگر آوردهاند، بسی ناچیز است و این هم هیچ سبب ندارد، به جز این كه زودتر در گذشتند، چنانچه همین سبب كمبود حدیث درباره خلیفه نخست میباشد.
اما از «علی» (كرم الله وجهه) سخنان بسیاری در این زمینه رسیده و معمر از وهب بن عبدالله و او از ابوطفیل آورده كه دیدم «علی» (كرم الله وجهه) خطبه میخواند و میفرمود: از من بپرسید كه به خدا سوگند! درباغره چیزی از من پرسش نخواهید كرد، مگر این كه شما را آگاه سازم و از من از كتاب خدا بپرسید: كه به خدا سوگند! هیچ فرازی (آیهای) از آن نیست مگر آن كه میدانم در شب یا در روز، در كوه یا بر زمین هموار، فرود آمده است.(3)
1) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «آفه الذین ثلاثه: فقیه فاجر و امام جائر و مجتهد جاهل» كنزالعمال، متقی هندی: 212/5.
2) (كبرت كلمه تخرج من افواههم ان یقولون الا كذباً) كهف: 5.
3) قال علی (كرم الله وجهه): «سلونی فوالله! لا تسالون عن شی الا اخبرتكم و سلونی عن كتاب الله، فوالله! ما من آیه الا و انا اعلم ابلیل نزلت ام بنهار، ام فی سهل ام فی جبل» الاتقان: 328/2.
«ابونعیم» از «ابن مسعود» گزارش كرده كه گفت: «قرآن بر هفت حرف فرود آمده كه هیچ حرفی از آن نیست مگر پوستهای عیان و لایههایی نهان دارد و به راستی كه نزد علیبن ابوطالب (كرم الله وجهه) از پوسته برونی تا لایه نهایی آن وجود دارد.»(1)
و نیز «سیوطی» از زبان «ابابكربن عیاش» و او از «نصیربن سلیمان احمسی» و او از پدرش آورده است كه «علی» (كرم الله وجهه) فرمود: به خدا سوگند! هیچ آیهای فرود نیامد مگر این كه دانستم درباره چه مطلبی فرود آمده و كجا فرود آمده. زیرا پروردگار من، به من قلبی دریابنده و زبانی پرسنده بخشیده است.»(2)
چه جای تعجب است كه سیوطی كه خود مفسر قرآن، عالمی در رتبه بلندی از علم، ولی چنین سخنان بیاساس و بی اندیشهای كه از خود ابراز میدارد؟ آیا جای سؤال بر این عالم نیست كه چرا برخی را میان مفسران مشهور، از بلند آوازهها در تفسیر میشماری؟ در حالری كه خودت با این كه از مفسران و زمره علماء هستی، درباره او میگویی: سخنانی كه از زبان وی در این باره یافتهام به ده فراز نمیرسد؟!
آری، خوش ندارد میان ابوبكر و میان بزرگترین مفسر قرآن (علی (كرم الله وجهه)) كه ظاهر و باطن و بطون قرآن را میداند جدایی افكند تا لااقل در این همراهی و معیت برای ایشان شانی بسازد!! در حالی كه خود به چنین آیات و تفسیر آنها آشناست، چنانچه فرمود: «آیا آن كسانی كه میدانند و كسانی كه نمیدانند مساوی و برابرند؟!»(3)
«انس بن مالك» گوید: بعد از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یك نفر یهودی روی آورد و همه مردم وی را به سوی ابوبكر راهنمایی كردند تا در جلوی ایشان حاضر شد، گفت: می خواهم در مواردی از تو سؤالاتی كنم كه هیچ كس جز پیامبر یا كسی كه به دستور وی برای انجام سفارشاتش برگماشته باشد، پاسخ آن را نداند! ابوبكر صدیق گفت: هر چه خواهی بپرس! یهودی گفت: مرا باخبر ساز!
1) قال: «ان القرآن أنزل علی سبعه احرف، ما منها حرف الا و له ظهر و بطن و الن علی بن ابیطالب عنده منه الظاهر و الباطن» حلیه الاولیاء، ابونعیم نیز آن رانقل كرده است، الغدیر: 107/7.
2) عن علی (كرم الله وجهه) قال: «والله! ما نزلت آیه الا و قد علمت فیم أنزلت و أین أنزلت ان ربی وهب لی قلباً عقولاً و لساناً سؤولاً» الغدیر، علامه امینی (قدس سره): 108/7.
3) (هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون) زمر: 9.
آن چیست كه خدا ندارد؟ و آن چیست كه در آستانه خدا نیست؟ و آن چیست كه خداوند آن را نمیشناسد؟
«ابوبكر» گفت: ای جهود! این سؤالات از كسانی است كه خود را پیروان آیین میپندارند و در نهان كافر و دشمنان هستند! ابوبكر و مسلمانان بر آن شدند كه آسیبی به یهودی برسانند!
«ابن عباس» گفت: با این مرد به طور عادلانه رفتار نكردید! ابوبكر گفت: مگر نشنیدی چه گفت: ابن عباس گفت: اگر پاسخ او را میدانید، بگویید و اگر نمیدانید، وی را نزد «علی» (كرم الله وجهه) ببرید تا پاسخ وی را دهد!، زیرا من تحقیقاً از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، درباره علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) خدای را چنین خواند: «خدایا! دل او را هدایت كن! و زبان او را استوار دار!»(1)
«انس» گفت: ابوبكر و همراهان وی برخاستند؛ تا نزد علی بن ابیطالب حاضر گردیدند و درخواست اجازهای نمودند تا نزد ایشان شرفیاب شوند. آنگاه ابوبكر گفت: ای اباالحسن! این یهودی سؤالات كسانی را نزد من آومرده كه خود را از پیروان آیین میپندارند و در نهاد دشمن هستند! علی (كرم الله وجهه) فرمود: یهودی! چه میگویی؟ گفت: من در مواردی از تو سؤالاتی دارم كه هیچ كس به جز پیامبر و یا كسی كه به دستور وی برای انجام سفارشاتش برگزیده نمیداند!، حضرت فرمود: اظهار نما! یهودی همان سؤالات را بازگو كرد: علی (كرم الله وجهه) فرمود: آنچه خداوند نمیشناسد، درستی گفتار شما است، ای گروه یهود! كه میگویید: «عزیز پسر خدا است.»(2)با اینكه خداوند فرزندی برای خود نمیشناسد! این هم كه میگویی: «مرا از آنچه در آستان خدا نیست آگاه ساز! بدان كه در آستان او ستمی بر بندگان نیست.» چنانچه میفرماید: «پروردگارت به احدی ستم نمیكند.»(3)
و اینكه میگویی: مرا از آنچه خدا ندارد آگاه كن! بدان كه: «او همتا و انباز ندارد!»(4)یهودی گفت: گواهی میدهم! كه حقیقتاً جز خدای یگانه نیست و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خدا است و البته تو كسی هستی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای انجام سفارشاتش پس از مرگ برگماشته است!، ابوبكر و مسلمانان به علی (كرم الله وجهه) گفتند: «ای گشایشگر رنجها و سختیها!»(5).
«حافظ عاصمی» گوید: «سلمان فارسی» گزارشی چنین داده: «پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زمانی كه رحلت فرمود؛ نصرانیان گرد پادشاه روم تجمع كردند و به وی گفتند: پادشاها! ما در انجیل یافتهایم كه پس از عیسی (علیهالسلام) برگزیدهای به نام «احمد» میآید و در این باره جستجو كرده و به ویژگیهایش پی بردهایم! اكنون ما را راهنمایی كن، زیرا ما برای دین و دنیای خود تو را پسندیدهایم، در آن هنگام قیصر صد تن از نصاری از شهرهایش را مهیا ساخت و پمانهای استواری از آنان گرفت كه نیرنگ نزنند و چیزی از كارهایشان را از او پنهان ندارند، آنگاه گفت: اكنون به سراغ این مرد بروید كه پس از درگذشت پیامبرشان برای انجام سفارشهایش نشسته است! و آنچه را از پیامبران میپرسیدند، از وی بپرسید و آنچه را آنان قبلاً پاسخ میداند، كاوش كنید و نشانههایی كه به وسیلة آن، پیامبران شناخته میشدند را از وی بخواهید، اگر شما را آگاه گردانید، پس به او و به وصی او ایمان آورید و آن مباحث را برای من مكتوب دارید و اگر پاسخ شما را نداد، پس بدانید كه او مردی است كه فقط گروهی ویژه فرمان او را میبرند كه كلام را با لایه نهفته در آن میگیرد و همان را به پیروانش برمیگرداند، پس بروید و از آشكار شدن این پیامبر كاوش كنید تا او را بشناسید.
«سلمان» گوید: آن گروه به راه افتادند تا به بیت المقدس رسیدند، همان هنگام نیز یهودیان اطراف «راس الجالوت» را گرفتند و همه آنچه كه نصرانیان به قیصر گفته بودند، را به «راس الجالوت» گفتند، راس الجالوت نیز صد نفر از یهودیان را فراهم ساخت تا آنان نیز در صدد كاوش برآیند.
«سلمان» گفت: من نیز با بهرهای كه از همراهی با این گروه داشتم، به دنبالشان رفتم تا به مدینه رسیدم، روز جمعه بود و ابوبكر در مسجد نشسته بود و برای مردم آراء خود را میگفت، من بر او وارد شدم و خواست یهودیان و نصرانیان را از آمدن و.... به آگاهی وی رساندم، او دستور داد: تا بر وی درآیند، آنگاه رأس الجالوت بر او وارد شد و گفت: ابوبكر! ما گروهی از نصاری و یهودیان هستیم، آمدهایم تا از شما درباره برتری دینتان كاوش كنیم، پس اگر كیش شما برتر بود آن را میپذریم و اگر نبود، دین ما برترین كیشها است! ابوبكر گفت: هر چه میخواهی بپرس كه اگر خدا خواهد پاسخ تو را میدهم! گفت: من و تو در آستان خدا چیستیم؟ ابوبكر گفت: از خودم گویم كه تاكنون چه در نزد خویش و چه در پیشگاه خداوند، از گروندگان به وی بودهام و پس از این نمیدانم چه خواهد بود! یهودی گفت: چگونگی جایگاه خودت را در بهشت و جایگاه مرا در
دوزخ به من باز گوی تا از جایگاه خود كناره گیری كنم و به جایگاه تو گرایش یابم!
«سلمان» گوید: ابوبكر به جای پاسخ نگاهی به معاذ و ابن مسعود افكند و راس الجالوت روی به یاران خویش كرده و با زبان ویژه خود به آنان گفت: ایشان پیامبر نیست! سلمان گفت: گروه مسلمانان بر من نگریستند و من به آنان گفتم: ای مردم! در پی مردی بفرستید كه اگر بالشتی برای او بنهید تا بر آن اتكاء كند، در میان پیروان توران براساس توراتشان و در میان گروندگان به انجیل با انجیلشان و در میان زبوریان با زبورشان و در میان قرآنیان با قرآنشان داوری كند، درون آیه را از برون آن و برون آن را از درونش میشناسد!
«معاذ» گفت: آنگاه من برخاستم و علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) را خواندم و ایشان را از خواست یهودیان و نصاری و آمدنشان آگاه ساختم و ایشان روی آورد تا در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست. ابن مسعود گفت: ما گویا پیراهن زبونی بر تن داشتیم تا علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) بیامد كه خداوند زبونی و خواری را از ما دور ساخت. علی (كرم الله وجهه) فرمود: هر چه میخواهی بپرس! كه اگر خداوند بخواهد، تو را از پاسخ آن آگاه خواهم ساخت!
«یهودی» گفت: من و تو در آستان خدا چیستیم؟ علی (كرم الله وجهه) فرمود: از خود بگویم كه من تاكنون در نزد خویش و در پیشگاه خداوند از گروندگان به او بودهام و پس از این نمیدانم چه خواهد شد و از تو بگویم كه تاكنون چه در دل من و چه در آستان خداوند از ناگروندگان بودهای و پس از این نمیدانم چه پیش آید.
«رأس الجالوت» گفت: چگونگی جایگاه خود را در بهشت و جایگاه مرا در دوزخ بر من بازگوی! تا از جایگاه خود كناره گیرم و به جایگاه تو روی آورم. علی (كرم اللهَ وجهه) فرمود: یهودی! من پاداش بهشت و كیفر دوزخ را ندیدهام تا به تو بشناسانم، ولی خداوند برای گروندگان به خویش، بهشت را و برای غیر آنها آتش را آماده كرده است و اگر تو - در زمینهای از این - دو دل باشی، به راستی از سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سر پیچیدهای و در زمینة اسلام نیستی. یهودی گفت: خدا تو را بیامرزد! راست گفتی! زیرا تحقیقاً پیامبران، آنچه را میآورند خود باور داشتند و دیگران نیز اگر آن را راست شمارند، از گروندگانند و اگر از پذیرش آن سرباز زنند، از نماگروندگانند.
سپس گفت: مرا آگاه ساز كه آیا خدا را به دستیاری محمد یا محمد را از راه خدا شناختی؟ علی (كرم الله وجهه) فرمود: یهودی! من محمد را به یاری خداوند شناختم، نه خدا را از راه محمد شناخته باشم، زیرا محمد آفریدهای است كه هستی او مرز و اندازهای ویژه دارد و بندهای از بندگان خدا است كه خداوند او را بر گرفته و برای آفریدگانش برگزیده و چنانچه فرشتگان را در نهان از چگونگی فرمانبری آگاه میكند، به او آگاهی بخشیده و خود را به آنان بدین سان شناسانده كه نه
همانندی و نه چگونگی دارد، گفت: راست گفتی!، سپس گفت: مرا آگاه كن كه پروردگار «در» این گیتی یا «در» جهان دیگر است؟
«علی» (كرم الله وجهه) فرمود: تحقیقاً واژه «در» پیمانته است و هر چیز در این پیمانه گنجید، دارای مرز و اندازه خواهد بود، ولی او آنچه را در گیتی و در جهان دیگر است، میداند و عرش او در هوای آخرت بر همه دنیام و آخرت احاطه دارد و آن به منزله چراغی میماند كه اگر كنده شود آن نتیز در هم میشكند و اگر آن را خارج سازی، آن جا در جای خود ایستایی پیدا نمیكند و گیتی در میان بازپسین جهان، به همین گونه است!
گفت: راست گفتی و سپس گفت: مرا آگاه ساز! كه آیا پروردگار، پدیدهها را با توانایی خویش برمیدارد یا چیزی هست كه او را حمل میكند؟ علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) فرمود: بلكه او خود بردارنده است، راس الجالوت پرسید: چگونه؟ با این كه تحقیقاً ما در تورات مییابیم: «و آن روز عرش پروردگارت را هشت فرشته بر فراز همة آنها حمل میكنند.»(1)، علی (كرم الله وجهه) فرمود: یهودی! تحقیقاً فرشتگان عرش را برمیدارند و خاك هوا را بر میدارد و خاك بر توانایی نهاده شده و این است كه خداوند متعال میفرماید: «از آن اوست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین و آنچه میان آن دو و آنچه در زیر خاك (پنهان) است.»(2)یهودی گفت: راست گفتی! خدایت تو را بیامرزد!»(3)
این جملهای از اندیشهها و فتاوای ابوبكر است كه به آن میتوان دست یافت و آن با این كه بسیار كم است، تو را بر میزان علم و دانش او از آشنایی با كتاب و شناخت سنت و فقه شریعت و احكام دین آگاه میسازد و با این حال آیا تندروی و گزافه گویی نیست؛ كه گفته و نوشته شود: «هر كس بهرهای از دانش دارد، میداند دانش ابوبكر چندین برابر بیش از علم علی بوده است.»؟(4)
آیا گزافه گویی و تندروی نیست كه بگویند: زبانزد نوع مردم چنان است كه تحقیقاً مردم داوریها و برداشتهایی كه از ابوبكر و عمر و عثمان و علی رسیده را جمع كرده و دیدهاند: درستترین آنها و گویاترین آنها بر دانش صاحب آن، دستورهای ابوبكر و سپس عمر است، از این
روی میبینیم آن تعداد از كارهای عمر كه با دستور آشكار پیامبر مخالفت دارد، كمتر از آن علی است، ولی برای ابوبكر، هیچ دستور آشكاری نتوان یافت كه با آن مخالفت نموده باشد؟!
آیا گزاف و تندروی نیست كه گفته شود «نه ابوبكر، نه عمر و نه غیر آن دو، از بزرگ یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، برای پاسخ به هیچ پرسشی، به سراغ علی نمیآمدند! و روش در گفتار چنان است كه البته علی دانش را از ابوبكر فرا گرفته است.»(1)
آیا گزافه و تندروی نیست كه «ابن حجر» بگوید: «به راستی ابوبكر از بزرگترین كسانی بود كه اندیشه خود را برای دریافت دستور خدا به كوشش واداشته و بلكه بدون چون و چرا از همه یاران پیامبر داناتر بوده است!»(2)
آیا گزافه و تندروی نیست كه بگویند: «به راستی ابوبكر در میان یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از همه داناتر و هوشمنهدتر و آگهی او به سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر بوده، چنانچه یاران حضرت در بسیاری موارد به اندیشة او برمیگشتند و بر آنان به واسطه نقل سنتها از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آشكار میگشت كه همواره آنها را در بر داشت و در زمان نیاز به آنها كه نزد دیگران نبود كه او به استحضار میرساند و چگونه چنین نباشد با آن كه از آغاز بعثت پیامبر تا هنگامی كه درگذشت، بر همراهی با ایشان مواظبت داشته است!»(3)
آیا گزافه تو تندروی نیست؛ كه به پاكترین پیامبران (صلی الله علیه و آله و سلم) بستهاند كه گفته است: «خداوند هیچ چیز در سینه من نریخت، مگر این كه آن را در سینة ابابكر ریختم.»(4)
آیا گزافه و تندروی نیست كه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گزارش كردهاند كه گفته است: «در خواب دیدم كه گویی كاسهای بزرگ و پر از شیر به من دادهاند تا چندان از آن نوشیدم كه لبریز شدم و دیدم كه در رگهایم میان گوشت و پوست روان گردید و با آشامیدن آن افزونی یافتم، پس آن را به ابوبكر دادم، گفتند: ای رسول خدا! این دانش است كه خداوند تو را بخشود تا چون از آن لبریز شدی و افزونی یافت، آن را به ابوبكر بخشیدی، او (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: البته درست گفتید!»(5)
آیا گزافه و تندروی نیست كه «ابن سعد» از زبان «پسر عمر» آورده كه چون از وی پرسیدند: «در روزگار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چه كسی در دین فتوا میداد؟ او گفت: ابوبكر و عمر بوده و به جز آن دو را .
نمیشناسم.»(1)
ای كاش معلوم میشد كه این گروه چه انگیزهای دارند كه به این گونه لاف زنیهای بی حقیقت و میان تهی و بافتن این دروغها پرداختهاند تا ساده لوحان از توده مردم را به لغزشگاهها و تیره روزیها سوق دهند و آنان را از راه درست و حقیقت گرایی باز دارند! آیا این گفتار بر ضد آوای پاكترین پیامبران (صلی الله علیه و آله و سلم) نخواهد بود كه به فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: «آیا خشنود نیستی كه من تو را به همسری كسی درآوردم كه از همة مسلمانان زودتر به اسلام گروید و داناترین آنها میباشد؟!»(2)
نیز فرمود: او (علی) نخستین اصحاب من از نظر اسلام یا پیشقدمترین امت من از نظر تسلیم و افزونترینشان از نظر علم و عظیم ترینشان از نظر شكیبایی خواهد بود.»(3)
نیز به فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: «تو را به تزویج بهترین از امتم درآوردم كه از نظر علم از همه عالمتر و از نظر شكیبایی از همه با فضیلتتر و از نظر اسلام پیشگامتر از همه آنان بود.»(4)
نیز فرمود: «عالمترین امت من بعد از من، علیبن ابیطالب (كرم الله وجهه) است.»(5)
نیز فرمود: «علی پیمانه دانش من و وصی من و بابی است كه از آن به سوی خدا راه یافته میشود.»(6)
نیز فرمود: «علی باب علم من و روشنگر برای امتم بر آنچه به من ارسال گردیده، از بعد من
1) اسدالغابه، ابن اثیر: 216/3، الصواعق المحرقه، ابن حجر: 10-20، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 35.
2) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما ترضین انی زوجتك اول المسلمین اسلاماً و اعلمهم علماً؟» مستدرك حاكم: 3، كنزالعمال، متقی هندی: 13/6.
3) قال(صلی الله علیه و آله و سلم): «انه لاول اصحابی اسلاماً او اقدم امتی سلماً و اكثرهم علماً و اعظمهم حلماً» مسند، احمد: 26/5، الاستیعاب، ابوعمر ابن عبدالبر: 36/3، الریاض النضره، طبری: 194/2، مجمع الزوائد، هیثمی: 114/9-101، المرقاه فی شرح المشكاه، الشیخ علی هروی: 569، كنزالعمال، متقی هندی: 153/6، السیره الحلبیه، حلبی: 285/1، سیرهی زینی دحلان: 188/1.
4) قال (صلی الله علیه و آله و سلم) لها: «زوجتك خیر امتی، اعلمهم علماً و افضلهم حلماً و اولهم سلماً» خطیب در متفق و سیوطی در جمع الجوامع مثل ترتیب: 398/6.
5) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «اعلم امتی من بعدی، علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه)» مناقب، خوارزمی: 49، مقتل الحسین، خوارزمی: 43/1، كنزالعمال، متقی هندی: 153/6.
6) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «علی و عاء علمی و وصیی و باب الذی اوتی منه» شمس الاخبار، قرشی: 39، كفایه الطالب، گنجی شافعی: 70-93.
میباشد.» (1)
نیز فرمود: «علی گنج ور دانش من است.»(2)
نیز فرمود: «علی انبان (جامه دان) علم من است.»(3)
نیز فرمود: «داورترین امت من علی (كرم الله وجهه) است.»(4)
نیز فرمود: «حكمت بر ده جزء تقسیم شد و به علی (كرم الله وجهه) نه جزء از آن و به همه مردم یك جز (باقیمانده) عنایت گردید.»(5)
نیز فرمود: «من خانه حكمت و علی باب آن است.»(6)
نیز فرمود: «من خانه علم و علی باب آن است.»(7)
نیز فرمود: «من ترازوی دانش و علی دو كفه ترازو است.»(8)
نیز فرمود: «من ترازوی حكمت و علی زبانه آن است.»(9)
نیز فرمود: «من شهر (علم) و تو باب آن هستی و به مدینه جز از در ان نمیتوان ورود یافت!»(10)
نیز فرمود: «من شهر فقه و علی باب آن است.»(11)
شما ای پژوهشگر! از روی انصاف به قضاوت بنشین! آیا با وجود این همه روایات كه علماء .
1) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «علی باب علمی و مبین لامتی ما ارسلت به من بعدی» كنزالعمال، متقی هندی: 156/6، كشف الخفاء، عجلونی: 204/1.
2) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «علی خازن علمی» شرح نهجالبلاغه، ابی ابن الحدید: 448/2.
3) قال (صلی الله علیه و آله و سلم) « علی عیبه علمی» شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 448/2، جمع الجوامع سیوطی: 153/6، شرح عزیزی: 417/2، حاشیه شرح عزیزی حنفی: 417/2، مصباح الظلام: 56/2.
4) قال (صلی الله علیه و آله و سلم) «اقضی امتی علی (كرم الله وجهه) مصابیح السنه، بغوی: 277/2، الریاض النضره، طبری: 198/2، مناقب، خوارزمی: 50، فتح الباری، ابن حجر: 136/8، بغیه الوعاء، سیوطی: 477.
5) قال (صلی الله علیه و آله و سلم) «قسمت الحكمه عشره اجزاء فاعطی علی تسعه اجزاء و الناس جزءاً و واحداً» حلیه الاولیاء، ابونعیم: 65/1، اسنی المطالب، حافظ جزری: 14.
6) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا دارالحكمه و علی بابها» جامع الصحیح، ترمذی: 214/2، حلیه الاولیاء، ابونعیم: 64/1، مصابیح السنه، بغوی: 275/2.
7) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا دارالعلم و علی بابها» مصابیح السنه، بغوی، ذخائر العقبی، طبری: 77.
8) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا میزان العلم و علی كفتاه»ة كشف الخفاء، عجلونی: 204/1.
9) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا میزان الحكمه و علی لسانه» الرساله العقلیه، غزالی و شرح دیوان، منسوب به علی (كرم الله وجهه) از میبدی.
10) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا المدینه و انت الباب و لا یؤتی المدینه الا من بابها» زین الفتی فی شرح سوره هل اتی، ابومحمد عاصمی»
11) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا مدینه الفقه و علی بابها» تذكره، ابومظفر سبط ابن جوزی: 29.
بزرگ اهل سنت نقل كرده و همه آنها نزد عامه مردم محترم و مورد پذیرش هستند، احدی پیدا میشود كه به موازات علم علی (كرم الله وجهه) عالم باشد؟ یا هم ردیف و نظیر او باشد؟! یا اندكی به عظمت علمی ایشان نزدیك باشد؟!
علاوه بر این، چه به جاست كه در این قضاوت، به كلمات دختر ابوبكر توجه كنی كه «عایشه» گفت: «علی عالمترین مردم به سنت بود.»(1)
البته درباره علم گسترده «علی» (كرم الله وجهه) روایات زیادی از «عمر» (رضی الله عنه) خلیفه دوم نقل شده كه در كتاب «علی» (كرم الله وجهه) از دیدگاه خلفای سه گانه نقل خواهد شد.
علاوه بر این، اگر آن خوابها درست باشد كه كاسه را از دست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفت و نوشید، نشانه آن را باید درباره «اب» و یا نظر او را در «كلاله» و «میراث مادر بزرگ پدری و مادری» دانست كه اگر صحت داشت، پس چرا در حل و فصل آن همواره به مشكل فرو رفته بود؟! آیا با همین سرمایه علمی و دینی بوده كه در زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با جرات فتوا میدادند؟ آیا همین سینه بوده كه رسول خدا هر چه را برخوردار میشده، در این سینه میریخته است؟! و آیا علی (كرم الله وجهه) درس آموز چنین آموزگاران بلند بالا بوده است؟! و آیا آنان كه این قدر در رشد علمی ابوبكر و عمر داد و فریاد میكنند، به گفته خود عمر درباره علی (كرم الله وجهه) توجه نمیكنند؟!، آری؛ كار به جایی رسیده كه اینان عمر را به اوج علم و دانش رساندهاند، در حالی كه خود عمر دهها مرتبه از خدا خواسته ای كاش! فرا نرسد روزی كه من حلال مشكل باشم، در حالی كه علی نباشد!!!
و چه جای شگفت! كه وقتی علی (كرم الله وجهه) در همه ابعاد با پیامبر مساوی و برادر و برابر بوده، به جز این كه پیامبر نبوده است و زمانی كه علم ابوبكر - و عمر را برخی چنان اوج و عظمت دادهاند كه علم علی هیچ گاه به علم آن دو نمیرسید!!، در این صورت لازم میآید كه علم ابوبكر و عمر از علم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز بیشتر و افزون بوده است، چون پیامبر و علی (علیهماالسلام) در علم مساوی بودند، این است بركات و حسنات گفتار ابن حزم و ابن تیمیه و ابن كثیر و ابن قیم جوزیه و پیروان آنها! چنین گفتاری را باید دشمن داشت، نه آنچه شیعه از روی حق و حقیقت آشكار میسازد!!
1) قالت عائشه: «علی اعلم الناس بالسنه» الاستیعاب، ابوعمر: 40/3، الریاض النضره، طبری: 193/2، مناقب، خوارزمی: 54، الصواعق المحرقه، ابن حجر: 76، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 115.
نخستین نمونه از مصادیق دانش خلیفه در دیدگاه باقلانی از پیشینیان(1)و در نگاه سیداحمد زینی دحلان از پسینیان(2)، همان اعلان كردن به مردم به مرگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و گفتگوی با عمربن خطاب براساس این آیه كریمه بوده است كه فرمود: «محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط فرستاده خدا است و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند. آیا اگر او بمیرد و یا كشته شود، شما به عقب برمیگردید؟!»(3)
چه شگفت است از فراموش كاری این دو نویسنده كه ندانستهاند این رویداد مرگ و میر، از لوازم وجودی هر ممكن الوجود است و این چیزی نبوده كه از پیچیدگی و معمایی برخوردار باشد كه همه كس از دریافت آن عاجز بوده باشد؟، آنان كه با كتاب و سنت آشنا بودند و به ضرورت میدانستند كه مرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را دریافته است، چرا كه مرگ بر شالوده سرشت در همه آدمیان است، چنانچه فرمود: «هیچ كس جز به فرمان خدا نمیمیرد، سرنوشتی تعیین شده است.»(4)نیز فرمود: «برای هر قوم و جمعیتی زمان و سرآمد (معینی) است و هنگامی كه سرآمد آنها فرا رسد، نه ساعتی از آن تاخیر میكنند و نه بر آن پیشی میگیرند!»(5)
نیز از گفتار با شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خصوص موت حضرت و به ملاحظه آن، رفتن به مكه را حجه الوداع نام نهاد، اینها نشانه ضروری و بدیهی بودن مرگ حضرت بود و این كه عمر مرگ را درباره پیامبر نمیپذیرفت، نه از این جهت بوده كه از مرگ ناآگاه بوده، چرا كه قبل از این كه ابوبكر آیه مذكور را برای عمر بخواند «عمروابن زائده» در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را برای وی و یاران پیامبر خواند و به دنباله آن، سخن خداوند متعال را یاد كرد: «تو (پیامبر) می میری و آنها نیز خواهند مرد.»(6)ولی عمر از این گفتار و از بازگو كردن آن روی میگردانید با این كه «عمروبن زائده» از یاران بزرگ پیامبر بود كه رسول خدا سیزده بار در هنگامی كه برای جنگ از مدینه بیرون میشد، او را به عنوان جانشین خود در شهر گماشت.(7)
نپذیرفتن گزارش مرگ پیامبر از ناحیه عمر - و هم ارعاب در دل مردم از بازگو كردن آن - همه
1) التمهید، باقلانی: 191.
2) السیره الحلبیه، حلبی: 376/3.
3) (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات ماو قتل انقلبتم علی اعقابكم» آل عمران: 144.
4) (ما كان لنفس ان تموت الا باذن الله كتاباً مؤجلاً) آل عمران: 145.
5) (و لكل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه و لا یستقدمون) اعراف: 34، یونس: 49، نحل: 61.
6) (انك میت و انهم میتون) زمر: 30. ر.ك. تاریخ، ابن كثیر: 243/5، شرح المواهب: 281/8.
7) الاصابه، ابن حجر: 523/2.
از حیله ورزی دقیق و حساب شده بود كه اندیشه امت را از این باز دارد تا نپرسند، جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) كیست؟ تا ابوبكر حاضر گردد، زیرا وی در آن هنگام در بیرون مدینه در «سنج» بود.(1)چرا كه ساخت و پاختها در نهان انجام میگرفت.
آیا نمینگری كه بسیاری از مشهوران قوم و این دار و دسته برای سر باز زدن عمر از پذیرش مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، بهانههایی تراشیدند؟! تا كسی وی را نادان نشمارد، نمونهها: یكی مینویسد: «این واكنش از شوریدگی مغز و آشفتگی دل عمر بوده كه رویدادهای آشكار را به فراموشی سپرده است.»(2)
دیگر چنین دستاویز درست كرده: «كه با درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سختی اندوه، اندیشه عمر را ناچیز گردانید تا آن جا كه میگفت: به خدا او نمرده، بلكه به سوی پروردگار ش رفته است!»(3)
نمونة دیگر: «ابن حجر» به نمونهای از دانش جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره كرده و آن را دستاویزی برای ترقی و رشد مطلق ابوبكر برشمرده كه وی را داناترین صحابه قلمداد كند، از جمله خبری است كه «بخاری» در «صحیح» خود پیرامون صلح حدیبیه از زبان عمربن خطاب آورده كه گفت: «نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر شدم و پرسیدم: ای پیامبر خدا! آیا تو پیامبر راستین خدا نیستی؟ پاسخ داد: آری، عمر گفت: مگر نه این است كه ما در راه راستی هستیم و دشمنان ما در راه نادرستیاند؟ پاسخ داد: آری، عمر گفت: پرسیدم: پس چرا ما با همة اطاعت از دین خود، زبونی را بر خویش هموار میكنیم؟ پاسخ داد: به راستی من رسول خدا هستم و از فرمان او سرنمیپیچم و او یاور من است! گفتم: مگر تو به ما نگفتی كه ما به خانة خدا خواهیم رفت و در پیرامون آن طواف خواهیم كرد؟ پاسخ داد: آری، ولی آیا گفته بودم: كه همین امسال خواهیم رفت؟ گفتم: نه، گفت: پس به راستی كه تو در آینده به سوی آن رهسپار شده و اطراف آن خواهی طواف كرد. گفت: پس از آن نزد ابوبكر رفتم و گفتم: ابوبكر!.... و دقیقاً عین عبارات فوق از پرسش و پاسخ، انجام گرفت به طوری كه یك كلمه از پاسخها كم یا زیادتر از پاسخ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود، بلكه عین آن بود (و اطراف حدیث عین عبارت را یگانه مكتوب داشته) تا بتواند بهرهگیری كند!»(4)
آیا این گزارش بالا به جز اثبات این مطلب چیزی اضافی دارد؟ كه تنها میخواهد برساند: ابوبكر به پیامبری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده و گرویده است و بدیهی است هر كس گرایش یابد، قهراً مییابد كه او به فرمان خداست و سرپیچی نمیكند و خداوند نیز یاور اوست و البته نوید هر رویدادی را در هر موقعی داده، قطعاً تحقق پذیر خواهد بود و در آن هیچ تردیدی نیست، این برترین مرزی است كه برای منش ابوبكر، از گزارش فوق میتوان دریافت كرد، ولی باید دانست كه چنین آثار ایمان و گرایش تنها به ابوبكر اختصاص ندارد، بلكه هر كس به پیامبر گرایش یافت، چنین اعتقادی را خواهد داشت و همه مسلمانان در این باره همتا و همردیف اویند، آن وقت جای این سؤال است كه چگونه این نشانهای میباشد بر این كه ابوبكر بیچون و چرا از همه یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داناتر بوده است؟! اگر عمر نیز همان پرسش را از دیگر یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جستجو میكرد باز همان پاسخها را میشنید.
علاوه بر این، در تشخیص برتری فردی بر دیگری، باید مقایسه به حداقل از دو گفتار باشد، آیا عمر از غیر از ابوبكر چنین كاوشی را به عمل آورده بود تا پس از آن، مقیس و مقیس علیه تحقق یابد و دو كفه ترازوی قیاس صورت پذیرد تا بعد از آن فهمیده شود، سخن ابوبكر برتر از دیگران است و نتیجه بگیرد كه پس او داناتر است؟!!
اضافه بر این، آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در این مذاكره و پرسش و پاسخ میخواسته، در پاسخ عمر چیزی از دانستنیهای دشوار و پیچیدهاش را اظهار دارد كه چون پس از مقایسه پاسخ ابوبكر با او یكسان درآمد، ابوبكر بیچون و چرا داناترین همه یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شمرده شود؟
و از همه اینها گذشته، «ابن حجر» كه تصمیم دارد، ابوبكر را داناترین یاران قلمداد كند، بالاخره ناچار است پاسخ ابوبكر را دقیقاً از بیانات كپی كند تا عینیت علم ابوبكر را با علم پیامبر به اثبات رساند و بدیهی است كه این گفتهها همه ساختگی است. ولی ابن حجر همه اینها را میداند و در عین حال مینویسد: «ابوبكر از بزرگترین كسانی است كه اندیشة خود را برای دریافت فرمان خدا به كوشش واداشتند، بلكه در میان یاران پیامبر بیچون و چرا از همه داناتر است و نشانههای آشكاری، این برداشت را گواهی میكند و یكی از آنها گزارش بخاری و غی اوست كه «عمر ادر «صلح حدیبیه» از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) انگیزه این صلح را پرسید و گفت: چرا ما با همه اطاعت از دین خود، زبونی را بر خویش هموار سازیم؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخی به وی داد؛ كه پس از آن وقتی نزد ابوبكر رفت و همه آنچه را از وی پرسیده بود از او نیز پرسید، او نیز پاسخی درست همانند آن را
داد، بدون این كه از پاسخ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آگاهی یافته باشد.(1)
گفتنی است «ابن جر» با گفتار نیم بند و سربسته و مزورانه خود، افراد ساده لوح را گمراه میسازد، ولی دیدگاه كاوشگران در نهایت، شماره كارهایش را در دست دارد! و اجازه خلط حقیقت با تزویر را به او نمیدهد!
نمونهای دیگر از علم و دانش ساختگی «ابن حجر» بر ابوبكر این است كه روایتی كه فاقد هر گونه سند معتبر میباشد را از عایشه نقل كرده كه او گفت: «هنگامی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت فرمود، منافقان سر برداشتند و تازیان از آیین روی برتافتند و انصار به پشت سر باز گشتند، عایشه گفت: اگر آنچه بر سر پدرم ریخت، بر كوههای استوار فرود میآمد، به سستی میگرایید، ولی بر سر هیچ سخن با یكدیگر ناسازگاری ننمودند، مگر این كه پدرم در جدا نمودن و آماده ساختن آن پیش قدم بود، گفتند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را كجا به خاك بسپاریم؟ در این زمینه نزد هیچ كس دانشی نبود تا ابوبكر گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، میفرمود: هیچ پیامبری جان نمیسپارد، مگر این كه زیر همان جایگاهی كه در آن جان سپرد، به خاك سپرده میشود و باز درباره آنچه از ایشان به جای مانده بود، هر كس رایی جداگانه داشت و در این زمینه نیز دانشی نزد هیچ كس نبود تا ابوبكر گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، میگفت: البته ما گروه پیامبران میراثی برای بستگان خود نمیگذاریم و آنچه از ما باقی میماند، به هزینههای نیكوكارانه خواهد رسید!»(2)
سپس «ابن حجر» مینویسد: «برخی گفتند: این نخستین ناسازگاری بود كه میان یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در گرفت تا برخی از آنها گفتند: او را در مكه زادگاهش به خاك بسپارید و بعضی از آنها گفتند: او را در مسجد وی دفن كنید . بعضی گفتند: در بیتالمقدس آرامگاه پیامبران دفن نمایید تا ابوبكر ایشان را از آنچه میدانست آگاهی داد و «ابن زنجویه» گفت: این آیین نامهای است كه از میان همة كسانی كه با پیامبر به مدینه كوچ كردند یا در آن شهر وی را یاری كردند، تنها ابوبكر صدیق آن را گزارش كرده و دیگران از اندیشه خود به سخن او بازگشتند!»(3)
بیان فوق از چند لحاظ قابل اشكال است: یكی این كه: گزارش فوق منسوب به عایشه، خبری
فاقد هرگونه سند و اعتبار است.
دیگر این كه: با اغماض از اعتبار سندیت آن، نهایت نكتهای كه از آن خبر استفاده میشود، این است كه ابوبكر دو حدیث از ناحیه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده است؛ آن هم با اهمال و مبهم گویی و اغماض از اشكالاتی كه در آن ها هست كه چشم بسته تیری به تاریكی زده و خواسته خود را به تاخت و تاز بیندازد و با این دستاویز ابوبكر را داناترین اصحاب تلقی كند، آن هم از كسانی كه در آنجا نبوده یا آن دو حدیث را میدانسته، ولی در آن هنگام در یاد نداشتهاند - ولی با گذشت از همه اینها، چه باید گفت: درباره كسانی كه هزاران از احادیث را فراهم آورده و گزارش میكنند كه ابوبكر بیشتر آنها یا هیچ یكم از آنها را گزارش نكرده است؛ و با این حال، هیچ كس از آنها را نیز، از همه یاران پیامبر داناتر یا دست كم از ابوبكر آگاهتر، قلمداد نكردهاند؟!
مگر ایشان همان كسی نیست كه درباره «اب» و «كلاله» و «بهره دنیوی مادر بزرگ و پدری و مادری از میراث نواده» و غیر آن اندیشههای ناسنجیده داشته است؟!، مگر ایشان آن كسی نیست كه سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از افرادی همانند مغیره بن شعبه و محمدبن مسلمه و عبدالرحمن بن سهیل و دیگر مردمان ناچیز فرا میگرفت؟!
«ابن حجر» گویا (العیاذ بالله) همانند خداوند سخنش در ابتدا و انتها منتهای كلام است و همه مردم را همانند خود انگاشته و پندارد كه آنان نیز زاده سنگ(1)هستند كه تنها میشنوند ولی چیزی را با خرد خویش نمیسنجند، آیا این مرد نمیگوید: روزی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بانگ برداشت و سخن زیر را بر زبان راند، یاران او ااز آواز وی چه دریافتند؟! «در میان آرامگاه و منبر من گلزاری از گلزارهای بهشت است!»(2)
نیز «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمواد: «در میان خانه و منبر من باغی از باغهای بهشت است.»(3)
1) «ابن حجر» به معنلای فرزند سنگ است.
2) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما بین قبری و منبری روضه منم ریاض الجنه» ر.ك. تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 290/11-228، ارشاد الساری، قسطلانی، 413/4، كنزالعمال: 254/6، شرح نووی بر صحیح مسلم: 103/2، تحفه الباری، زكریا بن محمد انصاری: 412/4، وفاء الوفاء، سمهودی: 303/1.
3) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما بین بیتی و منبری روضه من ریاض الجنه» ر.ك. صحیح، بخاری، صحیح مسلم، تیسیر الوصول، ابن دیبع: 322/3، تمییز الطیب، ابن دیبع: 139، كنوز الدقایق، مناوی: 129، كنزالعمال، متقی هندی: 254/6، الجامع الصغیر، بر پایه الفیض القدیر، مناوی شافعی: 433/5، تحفه الباری، زكریا بن محمد انصاری: 312/4، وفاء الوفاء، سمهودی: 303/1-302.
نیز فرمود: «در میان خانه تا منبر من گلزاری از گلزارهای بهشت است.»(1)
نیز فرمود: «از میان منبر تا خانه عایشه گلزاری از گلزارهای بهشت است.»(2)
نیز فرمود: «هر كس شادمان میشود كه در باغی از باغهای بهشت نماز بگزارد، در میان منبر و آرامگاه من نماز بگزارد!»(3)
«ابن ابی الحدید» مینویسد: «من میگویم: چگونه در جای به خاك سپردن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اختلاف داشتند، در حالی كه به آنان فرموده بود: مرا بر بسترم، در همین جای خانهام، كنار آرامگاهم بگذارید و این بر لب قبر من است. و این تصریح در خانه خود، یعنی خانه عایشه است.»(4) و این حدیث را نیز ابن سعد، ابن منیع، حاكم، بیهقی، طبرانی در اواسط نیز نقل كردهاند.(5)
(1) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما بین حجراتی الی منبری روضه من ریاض الجنه» تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 360/3، كنزالعمال، متقی هندی: 254/6، شرح نووی بر صحیح مسلم در حاشیه ارشاد: 103/6.
(2) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما بین المنبر و بیت عایشه روضه من ریاض الجنه» ارشاد الساری، سطلانی نووی: 413/4، وفاء الوفاء، سمهودی: 303/1.
(3) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «من سره ان یصلی فی روضه من ریاض الجنه، فلیصل بین قبری و منبری» كنزالعمال، متقی هندی: 254/6.
(4) شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید، 193/3.
(5) الخصایص الكبری، حافظ سیوطی: 276/2.
اما گام نهادن خلیفه در سنت و علم و اطلاع از آن با آشنایی از احادیث نبوی روشن میگردد. احمد، امام حنبلیان از زبان ابوبكر هشتاد حدیث را نقل میكند: كه مكررات آن افزون بر بیست عدد میباشد كه الباقی آن شصت حدیث میباشد. با این كه احمد این نگارش خویش را از میان بیش از پنجاه هزار و هفتصد حدیث گلچین كرده و خود هزار هزار حدیث را حفظ داشته است.(1)
«ابن كثیر» «پس از تلاشهای سخت، حدیثهای ابوبكر را در هفتاد و دو شماره فراهم كرده و گردآوردة خود را «مسند الصدیق» نامیده است.»(2)
و «جلالالدین سیوطی» «با آن همه دانش و احاطه كه در حدیث داشتنه و پس از اندیشه فراوان، شمارة این دسته احادیث را به یك صد و چهار عدد رسانیده و همه را آورده است!»(1)
و نیز گویند: «كه ابوبكر یك صد و چهل و دو حدیث گزارش كرده كه بخاری و مسلم در بازگوگری شش عدد از آنها متفقند و بخار ی در نقل یازده حدیث و مسلم تنها به نقل یك حدیث اختصاص یافتند.»(2)
البته اهل پژوهش تنها به نقل نباید اكتفا كنند، بلكه باید در زمینه احادیث بر مبنای تفحص، به چون و چرا و كاهش نشینند. چرا كه جملاتی از آنها چه بسا حدیث نیست، بلكه سخنی از خود ابابكر صدیق است، نظمیر این گفتار او بر دختر زاده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) (امام حسن (علیهالسلام): «پدرم فدای این باد! كه شبیه به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میماند و مانهند علی (كرم الله وجهه) نیست» و یا این گفتار وی: «پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در كار جنگ به مشورت میپرداخت» و این گفتار: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوجهل شتری ارمغان داد.»
و برخی از آنها جعلی و ساختگی است یا با كتاب و سنت خدا ناسازگار است یا خرد و منطق و طبیعت، دروغ بودن آن را درمییابد، همانند این سخنان وی كه بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بستهاند.
(3)«اگر من در شما مبعوث نمیشدم، به طور قطع عمر مبعوث میشد!» (4)«خورشید بر مردی بهتر از عمر نتابید!»
(3) «اگر زندگان بر میت بگیرند، آب جوشان دوزخ بر وی ریخته میشود!»
(2) «داغی دوزخ بر پیروان من از گرمای گرمابه بیش نیست.»
اما سند نخستین حدیث از «ابن عدی» و وسایط گزارش آن از قرار زیرند:
(1)«زكریا بن یحیای وكار»: یكی از بزرگترین دروغ پردازان كه حدیث میساخته با این كه فقیهی مدرس بوده است.(1) (2) «بشربن بكره»: كه به گفته ازدی: دانسته نیست كیست و گزارش وی را نكوهیده میشمارند.(2)
(2)«ابوبكر بن عبدالله بن ابی مریم غسانی»: احمد گفته است: وی ضعیفی است كه عیسی بن مریم به سخن او خشنود نبود و ابی داود از احمد نقل كرده كه: او حیثیتی ندارد و ابوحاتم گفت: از ابن معین درباره وی پر سیدم: وی را نكوهید. ابوزرعه گفته است: نكوهیده است و حدیثش ناپسند است. ابوحاتم گفته است: او نكوهیده است و در وسایط سند او دزدانی هستند كه كالای وی را گرفتند تا دچار آشفتگی گردید. جوزقانی گفته: نكوهیده است. ابوسعد گفته: حدیثهای فراوام دارد، ولی نكوهیده است. دارقطنی گفته: حدیث او از بیاعتباری متروك شده است.(3)
سند دوم از ابن عدی و وسایط آن است: 1- «مصعب بن سعید»، ابوخیثمه مصیصی: ابن عدی گفته است: وی گزارشها را دگرگون میكرد و از زبان مردانی كه سخن آنان را قابل اعتماد میتوان شمرد، حدیثهایی ناپسند بازگو میداشت و نیز گفته: نشانههای ناتوانی و نااستواری در گزارشهای او آشكار است. و ابن حبان گفته است: وی كاستی اسناد حدیث را پنهان میداشته و آنها را دگرگون میكرده. صالح جزره گفته است: پیرمرد نابینایی بود كه نمیدانسته چه بگوید و ذهبی حدیثهایی از زبان او آورده و آنگاه گفته است: اینها را جز گرفتاریهای ناپسند و بلایا برای خود نمیتوانیم شمرد.(3)
(4)«عبدالله بن واقد»: ابن عدی و جوزقانی و نسایی گفتهاند: وی از كسانی است كه متروك الحدیث شناخته شده و دیگران نیز گفتهاند: او را ارج نباید نهاد و ازدی گفته است: وی
حدیثهایی نكوهیده دارد و احمد گفته است: به گمانم وی كاستی حدیثها را پنهان میداشته و آنها را دگرگون مینموده است و ابوزرعه گفته است: گزارش وی ناپسند است و چیزی از زبان وی نشاید بازگو كرد و بخاری گفته است: حدیث وی نكوهیده است، بدین خاطر او را ترك كردهاند و ابن حبان گفته است: در گزارش های او سخنان ناپسند راه یافته و از این رو روا نیست آن را پشتوانه بگیریم و صالح جزره گفته است: نكوهیده و اندك خرد است و ابواحمد حاكم گفته است: گزارش وی استوار نیست.(1)
(3) «شرح بن عاهان»: ابن عدی و ابن حبان گفتهاند: سخن وی را نشاید پشتوانه گرفت و دیگران گفتهاند: از زبان عقبه حدیثهایی نكوهیده باز گفته و او و عقبه را سزاوار پیروی نباید دانست، دیگران گفتهاند: گزارشهایی را كه تنها او آورده باید رها كرد.(2)
«ابن جوزی» نیز در «الموضاعات» حدیث یاد شده را با همین دو سند آورده و گفته است: این حدیث درست نیست؛ كه از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بدانیم، زیرا اولین واسطه سند زكریابن یحیی است كه از دروغ پردازان بوده و به گفته ابن عدی، از نزد خود حدیث میساخته است و در سند دوم نیز عبدالله بن واقد است؛ كه احمد و یحیی گفتهاند: سخن وی ارزش ندارد و نسایی گوید: وی متروك الحدیث شناخته شده و ابن حبان گفته است: بر شیرازة دفترهایش داغ ننگ چسبانیدم، بنابراین استدلال به گفتارش باطل است.
سند سوم: از ابوالعباس زوزنی در كتاب «شجره العقل» به این عبارت است: «ای عمر! اگر من برانگیخته نمیشدم، به طور قطع تو برانگیخته میشدی!» و در وسایط این سند چنین افرادی هستند:
(1)«عببدالله بن واقد»: كه كاوش درباره ایشان در بررسی سند دوم گذشت. (2)«راشدبن سعد بن حمصی»: حاكم یادآوری كرده كه دار قطنی او را نكوهیده شمرده و به همین گونه ابن حزم نیز او را نكوهیده شناخته و به گفتة بخاری وی در نبرد صفین از همراهان معاویه بوده است (3)پس به تصریح گفته پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) وی از گروه بیدادگران بوده و به گفتة صغانی حدیث وی ساختگی است.(4)
سند چهارم: از دیلمی است كه از «ابوهریره» چنین نقل كرده: «اگر من در میان شما برانگیخته نمیشدم، البته عمر برانگیخته میشد، خداوند عمر را با دو فرشته تایید كرده كه او را موفق گردانند و در راه راست وی را استوار دارند، پس هرگاه بلغزد، او را از خطا مصروف دارند تا وی را به راه راست آرند.»
یكی از وسایط این سند «ابوصالح اسحاق بن نجیح ملطی ازدی» است كه به گفته احمد: از دروغ پردازترین مردم است و ابن معین گفته است: او دروغ پرداز و دشمن خدا و مردی بدكنش و پلید است، گروهی بودند كه در بغداد حدیث باقی میكردند و اسحاق ملطی ازدی از آنان است، ابن ابی مریم نیز درباره او گفته استع: وی از كسانی است كه در دروغ پردازی و حدیث سازی آوازهای بلند دارند، علی بن مدینی گفته است: ارجی به او نباید نهاد و او را نكوهیده است و گزارشهای شگفت انگیز بازگو كرده است و عمربن علی گفته است: دروغ پرداز بوداه و حدیث سازی میكرده است و جوزقانی گفته است: نه كسی است كه به گزارش او پشت گرمی توان داشت و نه در نگهداری گزارشها درستكاری را پیشه گردانیده و نیز گفته است: او دروغ پرداز و حدیث ساز است و نسایی گفته است: دروغ پرداز و از كسانی است كه به دروغ گویی شناخته شده و ابن جوزی گفته است: همه همداستانند كه او حدیث باقی میكرده است.(1)
در اینجا شگفت از سیوطی است! كه این حدیث را از گزارشهای ساختگی شمرده است،(2)ولی باز خود ایشان در تاریخ الخلفاء آن را جزء احادیث ابابكر شمرده و سند آن را ذكر نكرده تا شاید تعداد احادیث گرچه به مانند دروغ و یا شبیه و مانند آن، زیاد جلوه كند!!
دومین حدیث: كه آن را حاكم با وسایط آورده - از زبان عبدالله بن داود واسطی خرمافروش و او از عبدالرحمن برادرزاده محمد بن منكدر و او از جابر - كه گفت: «یك روز عمربن خطاب به ابوبكر صدیق گفت: ای بهترین مردم پس از رسول خدا!! ابوبكر گفت: اگر تو چنین گفتی، من از
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، میگفت: آفتاب بر هیچ كس بهتر از عمر نتابید!»(1)
«ذهبی» در تلخیص مستدرك دنباله این گزارش را گرفته و گفته: «میگویم: این عبدالله راوی حدیث را، نكوهیده میشمارند و در پیرامون عبدالرحمن نیز سخنها گفتهاند و این حدیث به بافتهها میماند و مینویسد: این خبر را عبدالله بن داود خرمافروش گزارش كرده و او از كسانی است كه با كیش بد و ناشایست نابود شده و عبدالرحمن برادر زاده محمد منكدر نیز شناخته نیست و از حدیث وی پیروی نباید كرد.»(2)
«عبدالله بن داود خرمافروش»، :كسی است كه به گفته بخاری در او عیب و ایراد هست و ابوحاتم گفته است: در كار خود استوار و نیرومند نیست و گزارشهای او نكوهیده است و حاكم ابواحمد گفته است: در نزد حدیث خوانان به استواری شناخته نشده، نسایی گفته است: نكوهیده است و ابن حبان گفته است: گزارشهای بسیار ناپسندیدهای دارد و گزارشهای نكوهیده را از زبان كسانی كه آوازهای دارند بازگو میكند و جایز نیست كه حدیث وی را پشتوانه گیریم و دارقطنی نیز او را نكوهیده شمرده است.»(3)
اما عبدالرحمن: «یحیی بن معین گفت: من كسی را به نام عبدالرحمن نمیشناسم و هنگامی كه ابراهیم بن جنید این حدیث را بر وی خواند، یحیی گفت: عبدالرحمن را نمیشناسم و حدیث را ناشناخته و نكوهیده شمرد، (4)وضعیت با چنین كیفیت بود تا در سدة هشتم علامه حریفیش بیامدن و در كتاب خود داستانی ساختگی را در برتری علی (كرم الله وجهه) و ابوبكر و فضیلت ابوبكر را از زبان علی (كرم الله وجهه) برشمرد، بدین صورت: ابوهریره گفت: «ابوبكر صدیق و علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) روزی به قصد خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شدند؛ علی (كرم الله وجهه) به ابیبكر گفت: تو مقدم شو! و نخستین كسی باش كه در را میكوبد: و در این باره نیز پافشاری كرد، ولی ابوبكر گفت: علی! تو پیش بیفت، علی (كرم الله وجهه) فرمود: من چنان نیست كه مقدم شوم بر مردی كه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم در حق او میفرمود: خورشید نتابید و غروب نكرد بعد از من، بر مردی كه از ابیبكر صدیق با فضیلتتر باشد!!، آنگاه ابوبكر گفت: من چنان نیستم كه مقدم شوم بر مردی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حق او فرمود: بهترین زنان (فاطمه) را به بهترین مردان دادم! تا پایان داستان كه در آن، شش برتری و برجستگی برای ابوبكر به زبان علی (كرم الله وجهه) و به همین گونه از زبان ابوبكر برای علی (كرم الله وجهه) .
برشمرده كه هیچ فرازی از آن را سیوطی در حدیثهای ابوبكر نیاورده با آن كه ایشان همواره در صدمد زیاد جلوه دادن احادیث ابوبكر بوده است.»(1)
بررسی حدیث سوم: كه ناپسند بودن آن نیز آشكار است و همانند حدیثی است كه از زبان عمر آوردیم. از گفتار آن: «مرده را برای گریستن زنده بر وی، شكنجه میدهند.» در حالی كه عایشه آن را انكار ورزید و تازه آن با قرآن كریم ناسازگار است،(2)چنانچه میفرماید: «هیچ كس بار كس دیگری را به دوش نمیكشد!»(3)
علاوه بر این، چنین عذابی با دادگری و عدالت خداوند سازگار نیست، اضافه بر این كه اگر پنداشتند گریه بی روا است، باز شكنجه كردن كسی به خاطر گناهی كه دیگری مرتكب شده، دور از آیین دادگری خداوندی است و خردهای راستین آن را نمیپذیرد و هر دانایی گوینده این سخن را در خور سرزنش میشمارد: «او پاك و برتر است از آنچه آنها میگویند، بسیار برتر و منزهتر!»(4)
بیاعتباری سند حدیث چهارم: «داغی دوزخ بر امت من همچون گرمابه خواهد بود.»(5)
این گفتار نیز بیش از هر چیز، به دروغهای بدخردان یا كسانی میماند كه بخواهند كار خدای سبحان را - كه چنان سترگ است - خرد نمایند یا ساده لوحان توده را بفریبند تا خود را در دامن گناهان پرتاب كنند، به پندار این كه سوزش سرسخت دوزخ - كه خدای سخت گیر و دادخواه ستمدیدگان، برای همة بزه كاران برافروخته - به مسلمانان آسیبی نمیرساند، در حالی كه چنین نیست. چرا كه درباره سوزش دوزخ چنین فرمود: «آتش برافروخته الهی است، آتشی كه از دلمها سر میزند.»(6)
«از آتشی بترسید كه هیزم آن (بدنهای) مردم (گنهكار) و سنگها (بتها) است.»(7)«در آن روز
1) الروض الفائق، علامه حریفیش: 388.
2) المستدرك حاكم: 381/1، اختلاف الحدیث، شافعی حاشیه كتاب الام: 266/7، صحیح مسلم: 342/1-343، السنن الكبری، بیهقی: 73/4، مختصر حاشیه كتاب الام، مزنی: 187/1.
3) (ولا تزر وازره وزر اخری) انعام: 164، اسراء: 15، فاطر: 18، زمر:7، نجم: 38.
4) (سبحانه و تعالی عما یقولون علواً كبیراً) اسراء: 43.
5) (انما حر جهنم علی امتی مثل الحمام).
6) (نار الله الموقده * التی تطلع علی الافئده) همزه: 7-6.
7) (فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجاره) بقره: 24.
كه آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان كرداه و با آن صورتها و پهلوها و پشتهایشان را داغ میكنند.»(1)
«و در آن هنگام كه دوزخ شعلهور گردد.» (2)«و جهنم برای هر بینندهای آشكار میگردد.»(3)«شرارههایی از خود پرتاب میكند، مانند یك كاخ! گویی (در سرعت و كثرت) همچون شتران زرد رنگی هستند (كه به هر سو پراكنده میشدند)»(4)«شعلههای سوزان آتش است، دست و پا و پوست سر را میكند و میبرد.»(5)«در آن روز كه در آتش دوزخ به صورتشاتن كشیده میشوند (و به آنها گفته میشود) بچشید آتش دوزخ را.»(6)«و تو چه میدانی سقر چیست؟ (آتش است كه) نه چیزی را باقی میگذارد و نه چیزی را رها میسازد، پوست تن را به كلی دگرگون میكند، نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شدهاند.»(7)«مسلماً درخت زقوم غذای گنهكاران است، همانند فلزهای گداخته در شكمها میجوشد، جوششی همانند آب سوزان»(8)(به آنان) بگو: آتش دوزخ از این هم گرمتر است! اگر میدانستید.»(9)و در آنجا كه خورندگان داراییهای پدر مردگان را بیم میدهد: میفرماید: «آنان تنها آتش میخورند و به زودی در شعلههای آتش (دوزخ) میسوزند.»(10)و مثل بسیاری از امثال این سخنان جای دو دلی باقی نمیگذارد كه همه گروهها در برابر آن یكسانند و خطاب این آیات به امت مرحومهای است و خواستار است پرورش آنان را از نیكویی بیشتری برخوردار سازد، زیرا این فرازها مردان شایسته را به گریه میاندازد و دل پرهیزگاران را به دردت میآورد و سرشك از دیده دوستان خدا روان میدارد و سرور آزادگان علیبن ابیطالب را به روزی مینشاند كه در دل شب سیاه همچون مار گزیده به خویش بپیچد و موی چهره خویش به دست گیرد، اندوهناك بگرید و بگوید: پروردگارا! پروردگارا! و پس از آن كه زاری كند رو به گیتی آرد: كه آیا فریفته من شدهای؟! آیا آرزویت را نزد من میجویی؟ دور است! دور است! .
1) (یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتكوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم) توبه: 35.
2) (و اذا الجحیم سعرت) تكویر: 12.
3) (و برزت الجحیم لمن یری) نازعات: 35.
4) (انها ترمی بشرر كالقصر * كانه جمالت صفر) مرسلات: 33-32.
5) (كلا انها لظی * نزاعه للشوی) معارج 16-15.
6) (یوم یسحبون فی النار علی وجوههم ذوقوا مس سقر) قمر: 48.
7) (و ما ادراك ما سقر * لا تبقی و لا تذر * لواحه للبشر * علیها تسعه عشر) مدثر: 30-27.
8) (ان شجره الزقوم * طعام الاثیم * كالمهل یغلی فی البطون * كغلی الحمیم) دخان: 46-43.
9) (قل نار جهنم اشد حرا لو كانوا یفقهون) توبه: 81.
10) (انما یاكلون فی بطونهم ناراً و سیصلون سعیراً) نساء: 10.
دیگری را بفریت كه من سه بار از تو بریدهام، زندگی تو كوتاه است و امجمنت ناچیز و آبرویت اندك، آه آه از كمی توشه و دوری سفر و سهمناكی راه؟!!(1)
چه همانندی هست میان این شرارههای سرگردان كننده كه از حقیقت گرمی برخوردار است. چرا كه آتش منسوب به خدا «نارالله» چون بدون هیچ گونه وسایطی موجود شده و فقط از سوی خداست. از حقیقت و شدتی برخوردار است كه با مجموعه آتشهای دنیوی قابل قیاس نیست. چون آتشهای مادی دنیوی كه به وسیله علل و اسباب است، فاقد حقیقت گرمی و سوزش است. بنابراین، جای چه مقایسه و سنجش بین آن و بین حرارت گرمابه میباشد؟ كه گرمای آن بهداشتی و جهت زوال چركها برخاسته و بدن به عرق مینشیند و رنجهای آن از میان میرود و پیكر آدمی به آسودگی و آرامش و نظافت دست مییابد؟!
علاوه بر این، قبل از تحقیق در مورد حدیث مذكور از سوی ابوبكر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، باید گفت: انتساب این حدیث به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ناحیه خلیفه، به خاطر تناقض بین آن و آیات قرآن، خود تهمتی به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) شمرده میشود كه گویا حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) روایاتی را از ناحیه خود نقل كرده كه با آیات قرآن سازگار نیست و یا نسبت جهالت و یا فراموش كاری به حضرت تلقی میشود كه هر كدام شود، تهمتی جبران ناپذیر خواهد بود!
بر فرض این كه ابوبكر خلیفه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد، میطلبد كه به قرآن و مجموعه سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آشنا باشد. اطلاع ایشان از قرآن كه بحث آن گذشت و اما اطلاع ایشان از سنت كه پس از تحقیق به اینجا خاتمه یافت كه آگاهی خلیفه از سنت پیامكبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تنها به 104 یا 142 حدیث منتهی شد كه با اغماض از صحیح یا ناصحیح بودن آنها از زبان خلیفه بازگو كردند، خواه آن احادیث در تفسیر قرآن یا درباره دستورهای آیین و سودرسانیهای به مردم و احكام و غیر آن بوده باشد. در این حال اگر مجموعه اطلاعات و اخبار وابسته به ابابكر را در برابر گزارشهایی از سنت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار دهیم، آنگاه خواهین دید كه گویا قطرهای در مقابل دریاهای بیكران است كه به وسیله آن، نه پایهای از اسلام را میتوان استوار ساخت و نه هیچ كدام از بنیادهای آیین ما را تقویت میسازد و نه تشنه دانش را سیراب خواهد كرد و نه گرهای از كاری دشوار را بدان توان
1) حلیه الاولیاء، ابونعیم: 85/1، الاستیعاب، ابوعمر: 463/2، الریاض النضره، طبری: 212/2، زهر الادب، حصری قیروانی: 38/1، تذكره البسط: 270، مطالب السئول: 33، الاتحاف، شبراوی: 7.
گشود. اكنون جای آن هست كه راویان احادیث سنت كه از میان همینان احادیث ابوبكر را چه بسا نقل كردهاند، چه اندازه و چه تعداد فراوان، حتی هزاران حدیث از احادیث پیرامون سنت نبوی را گزارش میدهند؟!
(1)تقی پسر مخلد در مسند خود از طریق ابوهریزه تنها پنج هزار و سیصد و اندی حدیث آورده است،(1) با این كه ابوهریزه بیش از سه سال همراه با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود. (2)احمدبن فرات كه یك میلیون و پانصد هزار حدیث نگاشت و از آن میان سیصد هزار كه در تفسیر قرآن و دستورهای آیین و سود رسانیها بود را، گلچین كرد.(2) (3)ابوحفص حرمه بن یحیی مصری صاحب شافعی است كه تنها از طریق ابن وهب یك صد هزار حدیث گزارش كرده است.(3) (4)ابوبكر باغندی كه درباره سیصد هزار پرسش در زمینة حدیثهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ میداده است.(4) (5)حافظ روح بن عبادة قیسی كه بیش از صد هزار حدیث داشته است.(5) (6)حافظ مسلم صاحب صحیح كه نزد وی نشان سیصد هزار حدیث شنیده شده را توان گرفت.(6) (7)حافظ ابومحمد عبدان اهوازی كه صد هزار حدیث از بر داشته است.(7) (8)حافظ ابوبكر ابن انباری كه سیصد هزار بیت از سرودههای تازیان كه در خور گواه آوردن برای شیوه و گفتار قرآن است با یك صد و بیست تفسیر با اسناد آن را از بر داشته است.(8) (9)حافظ ابوزرعه كه صد هزار و به گفتة برخی: هفتصد هزار حدیث را همانند حافظان سورة اخلاص، از بر میدانسته است.(9) (10) حافظ ابن عقده كه درباره سیصد هزار حدیث از احادیث هاشمیان و خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، به .
1) الاصابه، ابنحجر: 205/4.
2) خلاصه التهذیب، صفی الدین خزرجی: 9.
3) خلاصه التهذیب، صفی الدین خزرجی: 63.
4) تاریخ طبری: 210/3.
5) میزان الاعتدال، ذهبی: 151/2.
6) طبقات الحفاظ، ذهبی: 151/2.
7) تاریخ، ابن عساكر: 288/7.
8) شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی: 316/2.
9) تاریخ، ابن كثیر: 37/11، تهذیب التهذیب، عسقلانی: 33/7.
پاسخ میپرداخته و دار قطنی آنها را از زبان وی باز گفته است.(1)
(2)حافظ ابوالعباس احمد پسر منصور شیرازی كه از طبرانی فقط سیصد هزار حدیث نگاشته است.(3) (12) حافظ ابوداود سجستانی، پانصد هزار حدیث از احادیث پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مكتوب نموده است.(4)
(13) عبدالله پسر پیشوای حنبلیان احمد، صد هزار و اندی حدیث از احادیث از پدرش شنیده است.(5)
(14) ثعلب بغدادی از قواریری یك صد هزار حدیث شنیده است.(6)
(15) ابوداود طیالسی یك صد هزار حدیث از بر دیكته (املاء) كرده است.(7)
(16) ابوبكر جهابی چهار صد هزار حدیث با سند و متن آنها را از بر داشته و درباره ششصد هزار حدیث به گفتگو مینشسته و نزدیك به همین اندازه نیز گزارشهایی از گفتار و كردار شاگردان و از احادیثی كه سند وسایط آنها افتادگی دارد را از بر داشته است.(8)
(17) پیشوای حنبلیان احمد، نزد وی بیش از هفتصد و پنجاه هزار حدیث سراغ توان كرد.(9)
(18) حافظ ابوعبدالله ختلی پنجاه هزار حدیث را از بر گزارش میكرده است.(10)
(19) یحیی بن یمان عجلی از طریق سفیان، چهار هزار حدیث تنها در تفسیر قرآن از بر داشته است.(11)
(20) حافظ ابن ابی عاصم پس از نابود شدن نگاشتههایش، پنجاه هزار حدیث از بر گزارش میكرده است.(11) .
1) تذكره الحفاظ، ذهبی: 56/3.
2) تذكره الحفاظ: 194/2.
3) تذكره الحفاظ، ذهبی: 122/3.
4) تذكره الحفاظ، ذهبی: 154/2.
5) طبقات الحفاظ، ذهبی: 214/2.
6) طبقات الحفاظ، ذهبی: 214/2.
7) شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی: 12/2.
8) تاریخ ابن كثیر: 261/11.
9) ر.ك. انتهای جلد اول مسند احمد.
10) تاریخ، ابن كثیر: 217/11.
11) تاریخ طبری: 121/14.
(21) حافظ ابوقلابه عبدالملك شصت هزار حدیث از بر گزارش كرده است.(1)
(22) ابوالعباس سراج هفتاد هزار مسئله برای مالك نگاشته است.(2)
(23) حافظ بن راهویه هفتاد هزار حدیث از بر دیكته میكرده است.(3)
(24) حافظ اسحاق حنظلی هفتاد هزار حدیث از بر داشته است.(4)
(25) اسحاق بن بهلول تنوخی پنجاه هزار حدیث از بر بازگو میكرده است.(5)
(26) محمد پسر عیسی طباع، نزدیك به چهل هزار حدیث از بر داشته است.(6)
(27) حافظ ابن شاهین پس از نابود شدن نگاشتههایش، بیست یا سی هزار حدیث از بر مینوشته است.(7)
(28) حافظ یزید بن هارون بیست و چهار هزار حدیث با سندهای آن از بر داشته است.(8)
اكنون با تامل بیندیشید، اسلامی كه زمینة دانشش به این پهناوری و برنامهها و آیینهایش به این فراوانی و دانستنیها و هنرهایش به این سرشاری است و پیامبری كه اینها، گفتهها و سیره و سنت شریفة او است و بزرگانی كه نگهبانان دانش و كیش اویند و پایگاهشان در این مرز است، پس آیا برز جانشین آن پاكترین پیامبران واجب نیست؛ كه به جامههای دانشهایی آراسته باشد كه قرآن كریم و سنت پیامبر را باز مینمایند؟ و آیا واجب نیست كه گران بار دانستنیها و نشانیهایی را بر دوش كشد؛ كه پایگاه جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیازمند آن است؟ آیا ممكن است حمل و انتقال این همه احادیث و علوم را فقط به وسیله یكصد و چهار حدیث بسنداه كرد؟ آیا با این اندازه ناچیز، كسانی را كه از همه سوی باید بمرخورداری یابند، میتوان بینیاز كرد؟ و آیا آن انبوه دانشهای اسلامی را میتواند كسی به مردم ارائه دهد كه كار و روزگار و نشان و نمایانش این است؟ و سرگذشت و برنامه و نقل احادیثش آن است؟! .
توده مردم نیازهای فراوان دارند كه مهمترین آنها فرهنگ اصیل اسلام است كه میطلبد اسلام عزیز و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان تعلیم گردد. آیا نیاز فراوان انبوه مردم را كه خداوند با سنت حسنه و شریفة پیامبر و قرآن كریم برطرف كرده و پاسخ همه احتیاجات مردم را در همه جوانب داده است، میشود تنها با یك صد و چهار حدیث پاسخ داد؟! مردم در چه خلا علمی به سر برده و میبرند و همه در سایه جهل و نادانی زندگی را سپری میكنند و در برخی مواقع بارقهها و جرقههای بیداری به خود خلیفه دست میدهد كه جایگاهی را اشغال كرده كه از آن خود نیست؛ به ویژه در مواقعی كه پیشامدهای گوناگون كار را بر او دشوار میسازد كه زندگی را برای او كلافهای سر به گم میگرداند و بدین خاطر میخواهد گریبان خود را از چنگ آنها برهاند؛ به ناچار میگوید: «من دوست داشتم كه این جایگاه را كسی غیر من به عهدئه گیرد و شما اگر با من بخواهید، همانند نسبت پیامبرتان (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتار كنید، من تاب آن را ندارم. او از دسترس اهریمن بس دور بود و وحی از آسمان بر وی فرود میآمد.»(1)
یا بگوید: «هان! به خدا سوگند! من بهترین شما نیستم و البته به راستی من نشستن بر این جایگاهم را ناخوش میداشتم و دلم میخواست كه در شما كسی باشد كه به جای من مرا كفایت كند. آیا میپندارید من در میانم شما با سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتار میكنم؟!
اكنون من بر احیای سنت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قادر به پابرجایی آن نیستم. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به یاری وحی آسمان از لغزشها بر كنار میماند و با او فرشتهای بود. ولی من اهریمن دارم كه كار مرا فرو میگیرد. پس همین كه به خشم آمدم از من دوری كنید تا بر پوستها و موهای شما جای پایی نگذارم. آگاه باشید مرا از هر سو، در مرئی و منظر داشته باشید، اگر به راه راست رفتم یاریم كنید و اگر به پرتگاه و سقوط افتادم مرا به راه راست آرید.»
و در گفتار «ابن سعید» چنین آمده: «هان! من نه بیش از یك بشر هستم و نه بهتر از هیچس یك از شما! مرا بپایید، وقتی دیدید به راه راست میروم، از من پیروی كنید، زمانی كه دیدید بر سر خشم آمدم از من دوری گزینید تا بر پوست و موی شما جای پای نگذارم.»(2)
و در گفتار «ابن جوزی» چنین آمده: «من سرپرست كار شما شدهام، در حالی كه بهتر از شما
نیستم، پس اگر راهی نیكو در پیش گرفتم یاریم دهید و اگر پرت افتادم مرا به راه راست آورید.»(1)
خلیفه كه به عنوان جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای مردم مطرح شده و در حقیقت، امام پیشوای اعتقادی و عملی و الگو و اسوه بین مردم است كه طبعاً قاطبه مردم به عنوان پیرو، مطیع و در نهایت به عنوان امت بایستی به دنبال او باشند. یعنی امام نمایندة تامالاختیار از سوی خدا با ارتباط به فرهنگ آسمانی و الهامات الهی، از جمیع اخبار آسمانی و غیبی با خبر است. امام یعنی كسی كه تمام حركات و سكناتش، خوابش، استراحتش، گریهاش، خندهاش، سكوتش، كلامش، فعالیتش، سیاستش، تقیهاش، برخورد اجتماعیش و هر آنچه قابل تصور باشد، در تمام این فرازها امام تجسم عینی و الگوی عملی است. برای تمام فر ازهای مذكور در میان مردم و حالات مختلفشان، گویا او دریایی زلال از دانش و علم و عمل است و همه مردم تشنگان این آب زلال! حال كار به جایی رسیده كه نخست خلیفه به نقاط ضعف در خود اعتراف میكند؟! و سپس با توجه به كمبودها و خلاهای در خود به استمداد و طلب یاری مردم دست میزند! و در نبود علم و دانش به مراعات مردم و دیدگاه مردم به جوانب كار خود نیازمند است؛ چنانچه «ابن سعد» و «ابوعمر» و «ابن قیم» در طبقات آوردهاند: ابوبكر با پیشامدی روبهرو شد كه نهه در قرآن شالودهای برای داوری در پیرامون آن یافت و نه در سنت پیامبر نشانهای. بدین خاطر سخت به تلاش افتاد و گفت: «برداشت من این است؛ اگر درست باشد از سوی خداست و اگر نه، از سوی من است(2)و از خداوند آمرزش میخواهم.»(3)
این را دیدید! ما بنگرید، مگر نه چنان است كه خداوند در دستورات خود كه بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاده، نیازمندیهای پیروانش را در آنها گنجانیده و آیین خود را به طور رسا به او ابلاغ كرده؟ و او همة آنچه را كه بر وی خواندهاند به مردم رسانیده تا به آن جایگاه از مقام و افتخار نایل آمده و علاوه بر آنچه را كه ماموریت داشته رسانده، در آن هیچ گونه از ناحیه خود كم و كسر و یا افزون ننموده است؟!
1) طبقات الكبری، ابن سعد: 139/3، المجتنی ابن درید: 27، عیون الاخبار، ابن قتیبه: 234/2، تاریخ، طبری: 203/3، سیرهی ابن هشام: 340/4، تهذیب الكامل، سباعی بیومی: 6/1، العقد الفرید، ابن عبدربه: 158/2، اعجازالقرآن، باقلانی: 115، الریاض النضره، طبری: 167/1-177، تاریخ، ابن كثیر: 247/5، شرح نهجالبلاغه: 134/1، تاریخ الخلفاء: 48-47، السیره الحلبیه: 388/3و
2) در نقلی دیگر گفت: اگر نادرست از سوی من و از سوی شیطان است.
3) كتاب العلم، ابوعمر: 51/2، اعلام الموقعین، ابن قیم: 19، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 71.
چنانچه میفرماید: «هیچ چیز از آنچه خداوند شما را دستور به انجام آن داده بود، رها نكردم مگر آن كه آنها را به شما فرمان دادم (تا به جای آرید) و هیچ چیزی را از آنچه از آن نهی نموده بود را، ترك نكردم مگر این كه شما را از آن اجتناب دادم.»(1)
ولی باز جای تعجب از خلیفه بود كه از یك سو دانستنی و علم هیچ در دست نداشت و از سوی دیگر، این سمت و جایگاه، چنان به وفور علم و دانش نیازمند است كه هیچ كس را در سراسر گیتی امكان رسیدن به عظمت آن نشاید، مگر این كه فردی را خداوند از ناحیه خود بر این مقام برگزیند! ولی در این وضعیت كه خلیفه در مخمصه افتاده و به ناچار باید راهی بگشاید، چنانچه گفتهاند: «میمون بن مهران» گوید: «هرگاه كسانی كه با یكدیگر كشمكش داشتند بر ابوبكر وارد میشدند، اگر در قرآن چیزی در آن زمینه مییافت یا از سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی میدانست كه به وسیله آن بتواند داوری كند، به داوری میپرداخت و اگر درمیماند، بیرون رفته و از مسلمانان میپرسید و میگفت: من با چنین و چنان پیشامدی درگیرم. آیا شما در این باره داوری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را میدانید؟ آنگاه چه بسا گروهی پیرامون او گرد آمده و هر كدام داوری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را یادآور میشدند و ابوبكر میگفت: ستایش مر خدای را كه در این میان كسی نهاد كه سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را نگاه دارند. اگر در یافتن سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز میماند، سران و نیكان مردم را فراهم میآورد و با ایشان مشورت میكرد و چون همگان در یك برداشت هم داستان میشدند، آن را شالودة داوری قرار میداد.»(2)
این بود شیوه خلیفه در دادرسی و فراز و نشیب او در به كار بستن برداشتهای ناب، در حالی كه «عمربن خطاب» گوید: «دارندگان برداشتها و آراء، دشمنان سنتهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردیدند، چرا كه نتوانستند اخبار و گزارشهای واصله از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در سینه نگاه دارند و از بازگویی آنها ناتوان ماندند. بدین خاطر و به ناچار، آراء و برداشتها را گرفتند. هان! ای مردم! به راستی اگر این برداشتها از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد، درست است. چون خداوند همواره او را روشنگری میداده است. ولی اگر از ما باشد، بیش از یك پندار و تكلف نخواهد بود!»(3)
شگفتا! كسی كه جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است، یعنی عالم و حافظ سنت و مجری آن است، در حالی
1) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما تركت شیئاً مما امركم الله به الا و قد امرتكم به و لاتركت شیئاً مما نهاكم عنه الا و قد نهیتكم عنه» كتاب العلم: ابوعمر، نیز در مختصر آن: 222.
2) سنن دارمی: 58/1، الصواعق المحرقه، ابنحجر: 10، بغوی نیز آن را نقل كرده است.
3) كتاب العلم، ابوعمر: 134/2، مختصر، ابیعمر: 185، اعلام الموقعین، ابن قیم: 19.
كه درون تهی از سنت است با این كه همه مردم، كاوشگر از سنت هستند! و تازه، این شیوة او بود كه از همه بپرسد و چگونه همین شیوه را درباره «ابا» و «كلاله» به كار نگرفت و فقط به نظر شخصی و رای خود عمل كرد؟!
در میان دادرسیهایی كه ابوبكر به انجام رسانید - گذشته از نمونههایی كه نقل شده - به رویدادهایی برمیخوریم كه كمی مصادیق آن، در شناسایی اندازه دانش و درایت خلیفه ما را كفایت میكند.
«لالكایی» از «عبدالله بن عمر» نقل كرده كه گفت: «مردی نزد ابوبكر حضور یافت و پرسید: تو بر آنی كه زنان با زن، طبق سرنوشت و مقدر الهی است؟ آنگاه گفت: خداوند آن را برای من مقدر میكند، سپس مرا بر ارتكاب آن شكنجه و عذاب مینماید؟!! ابوبكر گفت: آری! ای پسر زن گندیده! بدان به خدا سوگند! اگر كسی نزد من بود؛ فرمان میدادم: تا به بینیات بكوبد و آن را بشكند و خرد كند.»(1)
آیا تو چنین مینگری كه این جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، سرنوشت خدایی را به درستی میدانسته چیست؟ و آیا آن را امری، كاری و انجام شدنی در دانش بیآغاز خداوندی میشمرده با همه این كه به كنندة آن، توانایی انجام و به جا نیاوردن آن را داده و نیكی و بدی را هم به او شناسانده و سرانجام دومی و فرجام نخستین را آشكار ساخته است؟ خداوند در این باره میفرماید: «ما راه را به او نشان دادیم خواه شاكر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس»(2)
و نیز فرمود: «و او را به راه خیر و شر هدایت كردیم.»،(3)«هر كس شكر گزاری كند تنها به سود خویش شكر كرده و آن كس كه كفران كند (زیانی به خدا نمیرساند)، چرا كه خداوند بینیاز و ستوده است.»(4)«و هعر كس شكر كند به نفع خود شكر میكند و هر كس كفران نماید (به زیان خویش نموده است كه) پروردگار من غنی و كریم است.»(5)
اینها همه با برابری خرد و هوس و با آفریدن انگیزههای رستگاری در برابر نفس فرمان دهنده به بدی، در آدمی وجود دارد، پس از آن، یكی با نیكویی گزینش خود، به فرمان خداوند كار میكند و یكی با بدی گزینش، راه گناه را پیش میگیرد، چنانچه میفرماید: «از میان آنها عدهای بر خود ستم كردند و عدهای میانهرو بودند و گروهی به اذن خدا در نیكیها پیشاهنگند.»(1)، «هر كس (در پرتو قرآن) هدایت یابد برای خود هدایت شده و هر كس گمراه گردد، به زیان خود گمراه می گردد.»(2)، «هر كس هدایت را پذیرد به نفع خود اوست و هر كس گمراهی را برگزیند، تنها به زیان خود گمراه میگردد.»(3)، «هر كس كار شایستهای به جا آورد برای خود به جا آورده است و كسی كه كار بد میكند، به زیان خود اوست.»(4)، «كسی كه (به وسیلة آن، حق را) ببیند به سود خود اوست و كسی كه از دیدن آن چشم بپوشد به زیان خودش میباشد.»(5)، «بگو: اگر من گمراه شوم از ناحیة خود گمراه میشوم و اگر هدایت یابم به وسیله آنچه پروردگارم به من وحی میكند هدایت مییابم.»(6)، «اگر نیكی كنید به خودتان نیكی كردید و اگر بدی كنید باز هم به خود میكنید.»(7)، «پروردگار تو كسانی را كه از راه او گمراه شدهاند بهتر میشناسد و (همچنین) هدایت یافتگان را از همه بهتر میشناسد.»(8)، «بگو: پروردگار من از همه بهتر میداند چه كسی (برنامة) هدایت آورده و چه كسی در گمراهی آشكار است!»(9)، «پس هر كس هم وزن ذرهای كار خیر انجام دهد، آن را میبیند و هر كس هم وزن ذرهای كار بد كرده آن را مینگرد.»(10)، «و اگر به مقدار سنگینی یك دانة خردل (كار نیك و بدی) باشد ما آن را حاضر میكنیم.»(11)، «امروز هر كس در برابر كاری كه انجام داده است پاداش داده میشود. امروز هیچ ظلمی نیست.»(12)، «پس چه گونه خواهند بود، هنگامی كه آنها را برای روزی .
1) (فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله) فاطر: 32.
2) (فمن اهتدی فانما یهتدی لنفسهو من ضل فانما یضل علیها) یونس: 108، اسراء: 15، نمل: 92.
3) (فمن اهتدی فلنفسشه و من ضل فانما یضل علیها) زمر: 41.
4) (من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء علیها) جاثیه: 15، فصلت: 41.
5) (فمن ابصر فلنفسه و من عمی فعلیها) انعام: 104.
6) (قل ان ضللت فانما اضل علی نفسی و ان اهتدیت فبما یوحی الی ربی) سباء: 50.
7) (ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها) اسراء: 7.
8) (ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبیله و هو اعلم بمن اهتدی) نجم: 30، قلم: 7.
9) (قل ربی اعلم من جاء بالهدی و من هو فی ضلال مبین) قصص: 85.
10) (فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره * و من یعمل مثقال ذره شرا یره) زلزال: 8-7.
11) (و ان كان مثقال حبه من خردل اتینا بها) انبیاء: 47، لقمان: 16.
12) (الیوم تجزی كل نفس بما كسبت لا ظلم الیوم) غافر: 17.
كه شكی در آن نیست (روز رستاخیز) جمع كنیم و به هر كس آنچه (از اعمال برای خود) فراهم كرده، به طور كامل داده شود و به آنها ستم نخواهد شد.»(1)
از مجموعة این آیات نكاتی استفاده میشود: 1- خداوند راه خیر و شر را به همة مردم به طور یكسان نشان میدهد، حال هر كس به میزان قابلیت و معرفت خود آن دو را میشناسد. 2- خداوند متعال به ایمان و عمل صالح خالصانه برای انسان خشنود است و برای آن پاداش قرار میدهد. 3- خداوند به روی آوردن به راه بد و گناه روی خوش نشان نداده و به كفر و راه عصیان خشنود نیست و جهت انجام آن كیفر قرار داده است.
(4) خداوند برای انسانها در انتخاب راه بد و خوب و كفر و ایمان، اختیار و انتخاب را قرار داده است و هیچ كس را در هیچ كاری مجبور نكرده است كه اگر مجبور كرده بود، پاداش و كیفر مفهومی نداشت.
(5) خداوند متعال خواسته است انسان بخواهد، یعنی دارای خواست و كمال اختیار باشد، چنانچه فرمود: «شما نمیخواهید مگر این كه خدا میخواهد.»(2)
(6) خداوند متعال از نخست میداند چه كسی راه ایمان و سعادت و در نهایت رستگاری و چه كسی راه شقاوت و مذلت، در خاتمه رسوایی را انتخاب میكند و این كه خداوند به طی كردن راه از همه باخبر است و افراد خوب و بد را می شناسد و میداند چه كسی عمل صالح انجام می دهد و چه كسی عمر شر و بد میآورد، چنین موضوعی هیچ گونه در اختیار مكلف تاثیری نخواهد داشت و هیچ گونه پاداش و یا عقابی بر او قبیح نخواهد شد. بنابراین بدین صورت، هم مكلف بر راه تكلیف خود بوده، هم از اختیار برخوردار است، هم پاداش و عقاب بر كار خوب و بد او صحیح و استوار است، هم مقدرات حتمی و غیرحتمی خداوند بر جای خود استوار خواهد بود!
پس قدر الهی مستلزم جبره نبوده و علم الهی هیچ گاه مانع اصل تكلیف و بلكه اختیار مكلف از انتخاب راه خوبو بد نخواهد شد و هم عقاب بر عاصی و هم پاداش بر مطیع فرمان او، به جا و نیكو است.
آیا خلیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز از سرنوشت خداوندی همین مطالب را دریافته بود كه چنان پاسخی داد
و گناه سائل این بود كه پاسخ خلیه را آن گونه كه باید درنیافت!! كه بر وی خرده گرفت؟ كه اگر این چنین بود، معنا نداشت كه دست و پای خود را گم كند و شتاب زده بگوید: اگر كسی میبود میگفتم: اكنون تو را دشنام داده و بر كلهای بكوبد و آن را شكسته و خرد نماید یا برداشت این جانشین پیامبر از سرنوشت، تنها در همان مرزی بود كه فریاد تودههایی از پیروانش بازگوگر آن است و به اینجا میكشد كه بگوییم: همه كارهای ما آفریده خدا است؛ كه در این هنگام سخن آن خردهگیر به جا بود، خواه خلیفه او را دشنام دهد یا ندهد.....
و آنچه از دختر وی عایشه رسیده، گرایش به همین رای و برداشت دومی است؛ كه چون خواست از شوریدن خود بر «علی» (كرم الله وجهه) پوزش خواهد و چون او را سرزنش كردند كه چرا این گونه از پردهای كه برای وی زده بودند بیرون شد و همچون زنان در روزگار نادانی - پیش از اسلام - بر خود نمایی برخواست و پاسخ داد: «سرنوشتی بود كه برای من برگزیدند.»(1)
هر چند سخن دیگری از وی آمده كه ما را سرگردان میسازد؛ كه «عروه» گزارش كرده: «هیچ گاه نشد عایشه از رهسپار شدنش به سوی جنگ جمل یاد آورد، مگر این كه چندان میگریست كه روسریاش تر میشد و میگفت: ای كاش! من نسیاً منسیاً بودم.»(2)
«سفیان ثوری» گوید: «نسیاً منسیاً» همان لخته خون پلیدی است كه هر ماه از زنان جدا میشود.(3)معلوم میشود كه عایشه گرچه ظاهراً قدر تحریفی را در كلامش گفت، اما با علم ارتكازی خود در عبارات اخیرش و با گریههای پیوستهاش حقیقت را آشكار كرده است و بر انتخاب بد از عذاب الهی بیمناك بوده است!! كه برخلاف تشخیص پدر عصیان الهی را مقدر خدا برشمرده بود و هیچ در انجام آن ناراحتی و اضطراب به خود راه نمیداد، ولی عایشه از یك سو به علل و اسباب كارها و از سوی دیگر به اختیار و انتخاب و تصمیم نظر میكرد و در همر روزگار بر آن پدیده و عذاب آن گریان و ترسان بود!
«حذیفه بن اسید» گوید: «ابوبكر و عمر را دیدم كه از ترس این كه اهلشان از آنان پیروی نكنند تا به صورت سنت درآید، قربانی نمیكردند، اهل من بعد از آن كه سنت بودن قربانی را دانست، مرا به
پذیرش و انجام آن وادار كرد و اكنون از ناحیه همه قربانی میكنم.»(1)
«شافعی» گوید: «به ما رسیده كه ابوبكر و عمر قربانی نمیكردند، از ترس این كه مبادا مردم به آنها اقتدا كنند و هر كس كه آنها را ببیند، گمان كند كه آن واجب است.»(2)
«شعبی» گوید: «ابوبكر و عمر درموسم حج حاضر شدند و قربانی نكردند.»(3)
چه جای شگفت و تعجب است از جانشینان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه پا را از گلیم خود درازتر كردند! كه یعنی از برخورداری حكمت به جایی رسیدهاند كه (العیاذ بالله) رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن افق نرسیده است؟! چرا كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قربانی كرد و حتی صد قربانی همراه خود به مكه سوق داد و به آن امر نمود وتحریص و تاكید بر آن كرد و انجام آن را سنت پیروی شده قرار داد و آیا بر حضرت پوشیده ماند، اسراری كه آن دو نفر آنها را شناختند كه مردم را به اسرار آن آگاه ساختند؟ یا این كه این دو مرد بر امت اسلامی مهربانتر از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند؟ دوست داشتند كه امت به تحفه قربانیها گرنبار نشود! یا این كه آنها ترسیدند، به گمان وجوب قربانی در دین بدعت شود؟ كه جلوگیری كردند كه حقیقت این داستان، نفس بدعت را پایه گذداری كرده است!
علاوه بر این، آیا این دو خلیفه فكر نمیكردند كه حكم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حكم خداست و هر كس كه به غیر حكم خدا حكمی كند، كارش به كجا منتهی میشود؟، مگر خداوند این آیات را برای چه كسی فرمود؟: «و آنها كه به احكامی كه خدا نازل كرده حكم نمیكنند، كافرند.»(4)، «و هر كس به احكامی كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است.»(5)، «و كسانی كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمیكنند، فاسقند.»(6)چگونه از تصریح این آیات هیچ خوف و ترسی به دل راه ندادهاند؟!!
«صفیه دختر ابوعبید» گوید: «در روزگار ابوبكر مردی دزدی كرد كه یك دست و پا نداشت. پس از آن ابوبكر خواست تا پای دیگرش را ببرد و دست او را واگذارد كه با آن به شستشوی خود از
1) السنن الكبری، بیهقی: 9/265، الكبیر، طبرانی، مجمع الزوائد، هیثمی: 4/18، جمع الجوامع، سیوطی، چنانچه در ترتیبش: 3/45.
2) كتاب الام، شافعی: 2/189، مختصر حاشیه كتاب الام، مزنی: 5/210.
3) كنزالعمال، متقی هندی: 3/45.
4) (و من لم یحكم بما أنزل الله فاولئك هم الكافرون) مائده: 44.
5) (و من لم یحكم بما أنزل الله فاولئك هم الظالمون) مائده: 45.
6) (و من لم یحكم بما أنزل الله فاولئك هم الفاسقون) مائده: 47.
آلودگیها بپردازد و با آن سودمند افتد. پس از آن عمر گفت: نه! سوگند به آن كس كه جانم در دست او است، باید دست دیگرش را ببری. آنگاه ابوبكر گفت: تا دست دیگرش را بریدند!»
«قاسم پسر محمد» گوید: «ابوبكر خواست تا پس از آن كه یك دست و یك پای كسی را بریده بودند، پای دیگرش را ببرند و عمر گفت: بنابر سنت باید دست او را ببری!»(1)
شگفتا! از خلیفه كه از كیفر و حد بر دزد غافل است با این كه برای پاسداری از آسایش همگان و آرامش روزگار و بر كندن ریشة تباهی، از چشم گیرترین دستورهایی كه باید میدانست، همین است و نیز شگفت آورتر آن كه پیش از پیاده كردن برنامهای كه در صفحات پیش گذشت به وی بستهاند شتاب زده به دادرسی پرداخته، بدون آن كه در قرآن كریم و سنت پیامبر بنگرد و از یاران ایشان آگاهی بخواهد و به مشورت پردازد!
علاوه بر این، آن كسی كه در این پیشامد وی را به راه راست آورد، چرا خود پس از شستن به جای او، در آغاز كارش همین دستور را فراموش كرد و زمانی همانند فرمان دوستش دستور داده است؟!»(2)
«هشام بن عروه» از پدرش بازگو كرده، گوید: «در میان فرزندان سلیم، گروهی از دین، بازگشته (مرتد) بودند. ابوبكر، خالدبن ولید را به سوی آنان فرستاد. او رفت و مردانی از آنان را در آغلهای چارپایان گرد كرده، سپس بر آنها آتش افكند و همه را بسوزاند. این گزارش به عمر رسید و او به سراغ ابوبكر آمد و گفت: اجازه میدهی كه فردی، مردم را به گونة خدای بزرگ و گرامی شكنجه داده عذاب كند؟ ابوبكر گفت: شمشیری را كه خداوند بر روی دشمنان خویش برهنه ساخته در نیام نخواهم كرد تا او خود چنین كند. سپس امر كرد تا خالد از آن سوی روی كرده و به سوی مسیلمه آرد.»(3)
حكم مرتدان از ناحیه خدا و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم)
«ابابكر» با این پاسخ نمیتواند از ایراد عمر رهایی یابد، چرا كه خداوند متعال درباره كیفر
كسانی كه با خدا و دستگاه او روی مخالفت نشان دهند، چنین میفرماید: «كیفر آنها كه با خدا و پیامبرش به جنگ برمیخیزند و اقدام به فساد در روی زمین میكنند، فقط این است كه اعدام شوند یا به دار آویخته گردند یا (چهار انشگت از) دست (راست) و پای (چپ) آنها، به عكس یكدیگر بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید گردند. این رسوایی آنها در دنیاست و در آخرت مجازات عظیمی دارند.»(1)
و نیز گزارش صحیح از «پیامبر»(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید كه مردم را از آدم سوزی پرهیز داد و فرمود: «جز پروردگار آتش كسی نیارد به آتش كیفر دهد.» و «جز خداوند نمیتواند برای كیفر دادن، آتش را به كارگیرد!» و فرمود: «كیفر دادن به آتش تنها در خور پروردگار آن است.»(2)
و نیز فرمود: «هر كه دینش را تبدیلكند (بگرداند)، وی را بكشید.»(3)
و نیز فرمود: «مسلمانی كه گواهی میدهد خداوندی جز خدای یگانه نیست و به راستی، محمد رسول اوست، خون وی را نمیتوان ریخت، مگر به یكی از این سه انگیزه: با داشتن زن، زنا كند كه او سنگسار میشود و مردی كه خروج میكند تا با خدا و رسول او پیكار كند كه او نیز كشته میشود یا بر سر دار میرود یا از سرزمینش رانده و دور میگردد، سوم: آن كه كسی را بكشد كه در برابر او كشته میشود.»(4)
اما آنچه «علی» (كرم الله وجهه) با عبداللهبن سبا و یاران او انجام داد (در غلوگویی) آدم سوزی نبود، بلكه گودالهایی را بر آنها كند و از زیر آن هركدام را به دیگری راه داد، آنگاه در یكی از آنها هیزم آتش زد و دود در همه آنها راه یافت تا به گفتار عمار ذهنی همه آنها مردند و «عمربن دینار» نیز در این باره شعری سروده است.(5)
«مرگ هر جا خواهد آهنگ من میكند! - هر چه در دو گودال به سوی من نیاید!» .
1) (انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فساداً ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا من الارض ذلك لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخره عذاب عظیم) مائده: 32.
2) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم: (لا یعذب بالنار الا رب النار» و عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «ان النار لا یعذب بها الا الله» و عنه(صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یعذب بالنار الا ربها» صحیح، بخاری: 4/325، مسند، احمد: 3/494 و 2/207، سنن، ابیداود: 2/219، صحیح ترمذی، السنن الكبری، بیهقی: 9/71-72، مصابیح السنه، بغوی: 2/58-57، تیسیر الوصول، ابن دیبع: 1/236.
3) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «من بدل دینه فاقتلوه» صحیح، بخاری: 10/83، سنن، ابوداود: 2/219، مصابیح السنه، بغوی: 2/57.
4) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یحل دم امریء مسلم، یشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله، الا باحدی ثلاث: زنا بعد احصان، فانه یرجم و رجل یخرج محارباً بالله و رسوله فانه یقتل، او یصلب، او ینفی من الارض، او یقتل نفساً فیقتل بها» سنن، ابیداود: 2/219، مصابیح السنه، بغوی: 2/59، مشكاه المصابیح، خطیب تبریزی: 300.
5) السنن الكبری، بیهقی: 9/71.
«هرگاه كه هیزم و آتش برافروزند - آنجا مرگ را آماده میبینی كه نسیه هم نیست.»(1)
علاوه بر این، این گفتار ابوبكر «كه شمشیری كه خداوند آشكار كرده در نیام نمیكنم!» چه معنایی دارد، چرا كه ظهور شمشیر خدا جز به آشكار شدن شمشیر به فرمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) منتهی نمیشود؟!، در كجای سراسر زندگی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شمشیر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر تبلیغ رسالات الله بدون پند و موعظه و ارسال نامههای محبت آمیز، همراه با رافت و مهربانی و یكپارچه جذب و انجذاب، مقدم بود؟! علاوه بر این كه او به قدری از افق اخلاق در پیشروی بهره گرفت؛ كه به او خطاب شد: «تو بر خوی و خلقی عظیم هستی»(2)و به قدری كارهایش در سایه رافت و مهربانی بود كه به او خطاب: «ما تو را به جز رحمت و رافت بر عالمیان نفرستادیم.»(3)شد. این شمشیر، برخلاف سنت عملی و اعتقاد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده كه ابوبكر ابراز داشته است و نیز، كلام ابوبكر بازتاب بدی در دنیا داشته؛ كه دین رأفت و رحمت و سهله و سمهه و آسان را به وسیله گفتارش، به دین شمشیر و خشونت متهم میسازد؛ كه سبب تنفر و فرار مردم از آن میگردد، در حالی كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)پس از فتح مكه و رسیدن به سلطه بر همه مشركان و ملحدان و سردمداران كفر كه انتظار انتقام میكشیدند، همه را بخشید و یكپارچه به سوی وحدت دعوت نمود كه یارانش فریاد سر دادند: امروز روز انتقام است!! و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اعلام داشت: امروز روز رحمت و رأفت و مهربانی است!!
«فجاه» مردی از فرزندان سلیم به نام آیاس بن عبدالله بن عبد بالیل بن عمیره بن خفاف» بر ابابكر وارد شد و به وی گفت: من مسلمانم و میخواهم با بد كیشانی كه ازدین ما بازگشتهاند پیكار كنم. یاریم كن و چهارپایی به من بده. ابوبكر او را بر چارپایی نشانید و سلاحی به وی داد. او خروج كرد و به جان مردم افتاد و داراییهای مسلمانان و از دین بازگشتگان را از آنان گرفت و هر كسی كه از دادن دارایی خویش خودداری میكرد را، گزند میرسانید و همراه او مردی از فرزندان شرید به نام «نجبهبن ابوالمیثاء» بود. هنگامی كه گزارش كارش به ابوبكر رسید، وی به «طریفه بن حاجز» نوشت: به راستی دشمن خدا «فجاه» به این پندار نزد من آمد كه مسلمان است و از من خواست او را نیرومند
سازم تا با كسانی كه از اسلام بازگشتهاند نبرد كند؛ من او را اسلحه و ستوری برای سواری دادم و سپس گزارش مشكل ساز به من رسید كه دشمن خدا به جان مردم افتاده، داراییهای مسلمانان و از كیش بازگشتگان راگرفته و هر كه با او ناسازگاری نموده، وی را كشته است. اینك تو با كسانی از مسلمانان كه همراه داری به سوی او برو تا او را بكشی یا دستگیر كنی و او را به نزد من آوری. طریفه به سوی او روانه شد و همین كه مردم به هم پیوستند، تیراندازیهایی در میانه افكنده شد و نجبه بن ابوالمیثاء به وسیله اصابت تیری كشته شد و چون فجاه پایداری مسلمانان را دید، به طریفه گفت: به خدا سوگند! تو برای این كار از من سزاوارتر نیستی. تو از سوی ابابكر فرمانروایی و من نیز از سوی او فرمانروایم. طریفه به او گفت: اگر راست گو هستی، اسلحه را بر زمین گذار تا با هم نزد ابابكر حاضر شویم. او پذیرفت و با وی به سوی ابابكر رفتند. همین كه نزد او رسیدند، وی فرمان داد: تا طریفه پسر حاجز با او به سوی بقیع بیرون شود و در آنجا وی را با آتش بسوزاند. طریفه او را به همان جا آورد كه برای درخواست باران به آنجا گرد میآمدند یا بر مردگان نماز میخواندند و آتش برافروخت و او را میان آتش افكند و به گفته طبری: «درجایی كه مردم مدینه نماز میگزاردند، آتش برای وی برافروخت و هیزم بسیار بر آن ریخت و سپس دست و پای او را بسته میان آتش افكند و به گفته ابن كثیر: دستهای او را پشت گردنش بست و او را دست و پا بسته به میان آتش افكند و سوزاند.(1)
در حالی كه روایاتی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت كه عذاب با آتش تنها حق خداوند متعال است و بس!
بحث حرمت سوزاندن فرد، گذشت و شكنجه كردن فرد به آتش روا نخواهد بود با این كه با فجاه چنان اظهار داشت كه مسلمان است.
و خلیفه نیز در روزی كه سلاحو دستور به وی داد با دیدة پذیرش به او مینگریست، هر چند بر مبنای گزارشی كه به خلیفه رسید، كاری كه از او ظاهر شد بزهكارانه بود، ولی آن هنگام شمشیر خداوند از نیام درنیامده بود تا خلیفه از فرو بردن آن در نیام بپرهیزد! و چنین لافی را نزد طریفه نزند و تا چنین امور بزه كاری را از خود نشان ندهد و به همین خاطر در آستانه مرگ خود از این كارش پشیمان شده بود.
و شگفت و هزاران شگفت از «قاضی عضدایجی» كه به پشتیبانی از خلیفه مینویسد: «ابوبكر مجتهد بود، زیرا هیچ مسئلهای غالباً نیست مگر این كه برای گفتاری مشهور نزد اهل دانش
1) تاریخ طبری: 3/234، تاریخ ابن كثیر: 6/319، الكامل، ابن اثیر: 2/146، الاصابه: 2/322.
میباشد و سوزاندن فجاه به خاطر تلاش در اندیشه و اجتهاد ابوبكر و عدم پذیرش توبه او بوده، چون او زندیق (كافر) بوده و توبه زندیق بنا بر گفتار صحیحتر پذیرفته نمیشود.»(1)
پس از او «قوشجی» به پشتیبانی از خلیفه آمده و مینویسد: «اینكه فجاه را به آتش سوزانده از لغزشی بوده كه در اجتهاد ابوبكر روی داده كه نظیر آن چه بسا برای مجتهدان زیاد است!!»(2)
بخوان و بخند یا گریه كن! زهی! زهی!، به اجتهاد و كوشش در اندیشهای كه مقابل تصریح كتاب و سنت ایستاده، مقابله میكند و آفرین بر مجتهدی كه دین خدا را آشكارا مخالفت مینماید!!
به اجازه و فرمان ابوبكر، «خالدبن ولید» با جمعی به آهنگ بطاح به راه افتادند تا در آنجا فرود آمدند و كسی را نیافتند، چون مالك بن نویره مردم آن دیار را پراكنده ساخته و از تجمع نمودن بازداشته بود و گفته بود: ای فرزندان یربوع! ما به پذیرفتن این امر (سرپرستی و ولایت) دعوت شدیم و در آن سستی نمودیم و رستگاری نیافتیم و من در آن نگریستم، دیدم كه با نرمش و بدون هیچ سختی، به راحتی سرپرستی به دست آنان خواهد افتاد و تا زمانی كه مردم با تدبیر و اندیشه با بینش سیاسی در امور ننگرند، مبادا با آنان همكاری كنید، بلكه پراكنده شوید و همچون دیگران پای در راه نهید، در نتیجه آنان كاملاً پراكنده شدند.
همین كه خالد در بطاح گام نهاد، یگانهایی از سپاهیان را بفرستاد و به آنان گفت: تا بانگ مسلمانی سر دهند و هر كه نپذیرفت را به نزد او آورند و اگر خودداری كند، وی را بكشند و ابوبكر آنان را سفارش كرده بود كه وقتی در جایی فرود آمدند، آوای اذان و اقامه سر دهند و اگر آن گروه نیز چنین كردند، دست از آنان بر دارند و گرنه هیچ برنامهای جز یغما و به كار بستن همه شیوههادر كشتن آنان از سوزاندن و سختتر از آن نباشد، اگر هم آوای مسلمانی را پاسخ نیكو گفتند، بپرسید: كه آیا زكات میدهید یا نمیدهید؟ اگر گفتند: آری؛ از آنان بپذیرند و اگر گفتند: نه، هیچ واكنشیس جز یغما و چپاول بدون هیچ سخن دیگر نباشد، آنگاه سپاهیان مالك بن نویره را نزد خالد آوردند و با او نیز گروهی از تبار ثعلبه یربوعی از عاصم و عبید و عرین و جعفر همراه بودند، در آن هنگام در میان لشكر روشهای گوناگونی برای آنان پیشنهاد شد. ابوقتاده از آنان بود كه گواهی داد: اینان آواز به اذان و اقامه برداشتند و به نماز ایستادند و وقتی درباره آنها پیشنهادی
ناسازگار دادند، دستور داده شد، آنان را در بند كنند، شبی سرد بود كه هیچ كس در برابر آن نمیتوانست ایستادگی كند و هر چه میگذشت سردتر میشد، خالد جارچی را فرمان داد: تا بانگ برداشت: «اسیرانتان را در پوشش كامل گرم نگه دارید.»(1)ولی در زبان كنانیان واژه «ادفئوا» را با دستور «بكشید» برابر میدانستند و برداشت كردند كه فرمان به كشتن صادر شد كه آنها را كشتند و ضرار بن ازور، مالك را كشت و خالد كه فریاد را شنید بیرون آمد، در حالی كه سپاهیان همه را كشته بودند و او گفت: هنگامی كه خداوند خواهد، چنان است كه تیر درست بر نشانه نشیند، خالد زن مالك، ام تمیم را گرفت و ابوقتاده گفت: این كار تو است؟! خالد او را باز داشت و بر سر خشم آمده و گذشت.
و در «تاریخ ابوالفدا» آمده: «عبدالله بن عمر و ابوقتاده انصاری در آنجا بودند و در كار مالرك با خالد سخن میگفتند، گفتار آنان وی را ناخوش آمد و مالك گفت: خالد ما را به نزد ابوبكر بفرست تا او خود دربارة ما داوری كند، خالد گفت: خدا مرا رها نكند اگر دست از تو بردارم و ضرار بن ازور جلو آمده گردن وی را زد، عمر به ابوبكر گفت: تیغ خالد آشوب و ستم به همراه دارد و در این زمینه با وی سخن گفت و ابوبكر پاسخ داد: عمر! او - در بازگرداندن سخن خدا به جایی شایسته - لغزیده، زبانت را از گفتار در پیرامون خالد كوتاه كن، زیرا من شمشیری كه خداوند بر روی بدكیشان برهنه نموده است، را در نیام نمیكنم!!»
و طبق گفتار طبری و دیگران: «از سفارشهای ابوبكر به سپاهیانش این بود: همین كه به خانههای مردم نزدیك شدید و بانگ نماز از آنجا شنیدید، دست از خاندان آن بردارید؛ تا بپرسید چه چیزی را ناپسند میدارند و اگر بانگ نماز نشنیدید؛ از هر سو بتازید و یغما كنید و بكشید و بسوزانید. یكی از كسانی كه گواهی داد: مالك از مسلمانان است، ابوقتاده حارث بن ربعی بود كه پس از آن با خدا پیمان بست، دیگر در هیچ جنگی با خالدبن ولید همراهی نكند و همواره به مردم میگفت: آنان را در زمانی كه شب قوم را فرا میگیرد در زیر تاریكی شب مراقبت كنید، ناگهان قوم دست به جنگ افزار بردند، ما گفتیم: ما مسلمانیم، آنان گفتند: ما هم مسلمانیم، گفتیم:؟ پس چرا اسلحه به دست گرفتید؟ گفتند: شما چرا جنگ افزار برداشتهاید؟! ما گفتیم: اگر شما چنانچه میگویید مسلمانید جنگ افزار را بر زمین نهید كه جنگ افزار را بنهادند و آنگاه ما نماز گزاردیم و اینان هم با ما به نماز ایستادند و خالد همواره برای كشتن مالك این بهانه را میآورد كه در گفتگوهایش با وی گفته: «گمان نمیكنم دوست شما (پیامبر) جز چنین و چنان گفته باشد.» و او پاسخ »
1) «ادفئوا اسراكم»
داد: «مگر او را دوست خود نمیشماری؟»، آنگاه وی را پیش افكنده گردن او و یارانش را زد.
همین كه گزارش كشته شدن آنها به عمربن خطاب رسید، درباره آن نزد ابوبكر، به گفتگو پرداخت و سخن به درازا كشید و گفت: «دشمن خدا بر مردی مسلمان ستم كرد، او را كشت و زرهپوشهای گذشته، زنگ آهن بر آن نشانده و دستاری بر سر بسته بود كه چند تیر از میانه آن سر به در آورده و خودنمایی میكرد، همین كه به مسجد درآمد، عمر به سوی او برخاست و تیرها را از كلاه وی بیرون كشید و شكست و سپس گفت: خودنمایی میكنی؟ مردی مسلمان را كشتی و سپس بر زنش جهیدی!، به خدا سوگند! تو را با سنگهای خودت خواهم كشت. خالدبن ولید پاسخی به وی نمیداد و میدانست كه ابوبكر نیز درباره او همانند عمر میاندیشد تا بر ابوبكر وارد شد، همین كه نزد او شد، گزارش را برای وی باز گفت و پوزش خواست، ابوبكر از وی پذیرفت و هر چه در آن جنگ انجام داده بود را ندیده گرفت، خالد چون ابوبكر را از خویش خشنود ساخت، بیرون شد، آن هنگام عمر در مسجد نشسته بود كه خالد به او گفت: ای پسر ام شمله! به سوی من آی! عمر دانست ابوبكر از وی خرسند شده با او سخن نگفت و به خانه خویش درآمد.»(1)
«سوید» گوید: «مالك بن نویره در میان مردم از كسانی بود كه بیش از همه موی داشت و سپاهیان آن سرهای بریده را به جای سه پایه زیر دیگها نهادند و هیچ سری نبود مگر آن كه آتش از موهای آن گذشته به پوست چهره رسید، جز سر مالك كه آنچه در دیگ بود پخت و هنوز آتش به پوست چهره راه نداشت، زیرا موهای بسیار و پرپشت وی نگذاشت آتش به پوست چهره برسد.»(A)
«ابن شهاب» گوید: «مالك بن نویره» حقیقتاً مویهای سرش پرپشت بود و همین كه كشته شد، خالد فرمان داد: «تا سرش را به جای آجر زیر دیگ نهادند، ولی پیش از آن كه آتش به گوشه و كنار سر راه یابد، آنچه در دیگ بود با نیرویی كه موها به آتش میداد پخت.»(B)
«عروه» گوید: «متمم بن نویره» - برادر مالك - در جستجوی خون او به سراغ ابوبكر آمد و درخواست كرد تا كسانی را كه از تیره او به بردگی گرفتهاند، آزاد كنند، وی چیزی در این باره
1) و B,A - تاریخ، طبری: 241/3، تاریخ: ابن اثیر: 149/3، اسدالغابه، ابن اثیر: 295/4، تاریخ، ابن عساكر: 105/5 - 112، خزانه الادب، بغدادی: 237/1، تاریخ، ابن كثیر: 321/6، تاریخ الخمیس، دیار بكری: 233/2، الاصابه، ابنحجر: 414/1 و 357/3.
نوشت و عمر با پافشاری میخواست كه خالد را نیز بر كنار سازد و میگفت: به راستی شمشمیر وی با آشوب و ستم همراه است و او پاسخ داد: نه عمر! شمشیری كه خداوند در روی كفار برهنه نمود را، من در نیام نمیكنم!
«ثابت» در «الدلائل» گوید: «كه چشم خالد به زن مالك افتاد؛ كه در زیبایی برتر از او نبود و پس از آن مالك به همسرش گفت: تو مرا كشتی! یعنی من به زودی برای تو كشته میشوم!»(1)
«زمخشری» و «ابن اثیر» و «ابوالفداء» و «زبیدی» مینویسند: «مالك بن نویره در روزی كه به دست خالدبن ولید كشته شد، قبل از آن به همسر خویش گفت: تو مرا كشتی؟ یعنی با زیبایی چهرهات مرا به كشتن دادی، چرا كه باید از تو پشتیبانی و پاسداری كنم، چون وی زیبا و نیكو روی بود و خالد - پس از كشتن همسرش - او را گرفت، عبدالله بن عمر این را ناخوش داشت و در این باره گفتهاند:
«آیا در راه راستی است كه هنوز خون ما خشك نشده - و این خالد در یمامه از نو داماد شود؟!»(2)
نیز آمده است: «خالد بن ضرار گفت: تا گردن مالك را بزند، مالك نگاهی به همسرش افكند و به خالد گفت: این است كه مرا میكشد، زیرا بسیار زیبا بود، خالد گفت: بلكه بازگشتن تو از اسلام تو را به كشتن داده است؛ مالك گفت: من مسلمانم! خالد گفت: ضرار! گردنش را بزن! پس گردنش را زد.»(3)
«خالد در همان شب دست تجاوز به سوی همسر مالك دراز كرد و قبل از آن هم چنین هوسی را در دل داشت و تا صبح كنار او به گناه زنا مشغول بود، آنگاه گزارش آن به ابوبكر و عمر رسید، عمر به ابوبكر گفت: به راستی كه خالد با آن زن كار زشتی كرد، تازیانهاش بزن، ابوبكر گفت: نه! او - در باز گرداندن سخن خدا به جایی شایسته - لغزیده، گفت: او مسلمانی را كشته، وی را بكش، گفت: نه او در باز گرداندن سخن خدا به جایی شایسته - لغزیده، سپس ابوبكر گفت: عمر! من شمشیری كه خداوند در روی آنان برهنه نموده را، در نیام نمیكنم، برادر مالك - متمم - چكامههای .
1) تاریخ، طبری: 241/3، تاریخ، ابناثیر: 149/3، اسدالغابه، ابن اثیر: 295/4، تاریخ، ابن عساكر: 105/5 - 112، خزانه الادب، بغدادی: 237/1، تاریخ، ابن كثیر: 321/6، تاریخ الخمیس، دیار بكری: 233/2، الاصابه، ابنحجر: 414/1 و 357/3.
2) «افی الحق انا لم تجف دماؤنا - و هذا عروساً بالیامه خالد؟» الفائق، زمخشری: 154/2، النهایه، ابناثیر: 257/3، تاریخ، ابیالفداء: 158/1، تاج العروس، زبیدی حنفی: 75/8.
3) تاریخ ابن شحنه، حاشیه كامل: 165/7.
بسیاری در سوگ وی سرود و آنها را ابوالفداء به طور مفصل یاد كرده است.»(1)
نیز آمده است: «عمر در این باره سخت گیری نمود و به ابوبكر گفت: خالد را سنگسار كن كه او ان كارها را روا داشته و سزاوار این كیفر است!، ابوبكر گفت: به خدا سوگند! چنین نمیكنم، او - در باز گرداندن سخن خدا به جایی شایسته لغزیداه است.»(2)
نیز آمده است: «عمر گفت: من خالد را به جز برای پیش افتادنش و برای رفتار وی در داراییها سرزنش نكردم، زیرا وقتی چیزی به دست خالد میافتاد، در میان توانگران تقسیم میكرد و به ابوبكر حساب پس نمیداد و در این زمینه بر ابوبكر پیش میافتاد و كارهایی دور از چشمداشت ابوبكر مینمود، دست به كشتن مالك بن نویره آلود، زن او را گرفت و با مردم یمامه ساخت و دختر مجاعه بن مراره را گرفت و ابوبكر اینها را خوش نداشت و به متمم بن نویره پیشنهاد خونبها داد و خالد را فرمان داد: تا زن مالك را رها كند، ولی بر كنار كردن او را درست ندید و عمر نیز همین كارها و مانند آن را ازخالد ناپسند میشمرد.»(3)
برای فرد پژوهشگر سزاوار است كه حادثه فوق را از دو نظر دقیق بنگرد: 1- تبهكاریهای بزرگ خالد و تیره روزیهای توان فرسایی كه به دست وی فراهم آمد كه هر كس خود را وابسته به اسلام بشناسد و اندكی به خدا و قیامت ایمان داشته باشد، برائت و بیزاری خودا را نسبت به این قماش جز ثومههای فساد ابراز میدار د و از وجود كثیف آنان متنفر میباشد، چرا كه چنین افعالی با آوای قرآن و ندای سنت ناسازگار است، چنانچه میفرماید: «آیا انسان گمان میبرد بیهدف رها میشود؟!»(4)، «آیا گمان میبرد هیچ كس نمیتواند بر او دست یابد؟!»(5)با كدام دستاویزی از قرآن و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، آدمی میتواند خون پاك مردمی را بریزد كه به خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرویدهاند، راه راست را میروند و اذان و اقامه میگویند و نماز میخوانند و آوازشان بلند بود كه ما مسلمانیم، چرا شما در روی ما سلاح كشیدهاید؟ (6)این نیست به جز مفاد این آیه كه فرمود: «گمان مبر آنها كه از
اعمال (زشت) خود خوشحال میشوند و دوست دارند برابر كار (نیكی) كه انجام ندادهاند مورد ستایش قرار گیرند از عذاب (الهی) بر كنارند (بلكه) برای آنها عذاب دردناكی است!»(1)
چه دستاویزی خالد در كشتن مالك داشت، كسی كه با پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و آمد داشت و یار نیكوی ایشان بود و حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) وی را در میان تبارش به كارگزاری صدقات برگماشته و چه قبل از اسلام و چه بعد از آن، از بزرگ مردان و از همگنان فرمانروایان به شمار میرفت.
خداوند متعال میفرماید: «هر كه كسی را جز برای كیفر دادن او در كشتن دیگری و جز برای تبهكاری در روی زمین بكشد، چنان است كه همة مردم را كشته است!»(2)
«و هر كس فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است، در حالی كه جاودانه در آن میماند!»(3)
این مرد با چه انگیزهای تاراج همه جانبة خانوادههای آن كشتگان و كسان بیگناهشان را روا شناخت و بدون این كه گناهی از آنان سر زند، آسیبها به آنان رسانید و همه را به بردگی گرفت: «و آنان كه مردان و زنان با ایمان را به خاطر كاری كه انجام ندادهاند، آزار میدهند بار بهتان و گناه آشكاری را به دوش كشیدهاند.»(4)
به چه دلیلی این همه سنگدلی و دژخویی و درشتی و از احكام اسلام كناره گیری ورزیده است و سران گروهی كه مسلمانند را، محقرانه به جای آجر زیر دیگ نهاده با آتش سوزاندند!: «وای بر آنان كه قلبهایی سخت دارند!»(5)
«وای بر كسانی كه ستم كردند از عذاب روز دردناك!»(6)
مگر خالد نزد خلیفه چه جایگاهی از نظر اسلام داشت كه پس از آن هوس، وی را به جایی رساند كه می فرماید: «آیا دیدی كسی را كه معبود خود را هوای نفس خویش قرار داد؟!»(7)،
1) (لا تحسبن الذین یفرحون بما اتوا و یحبون ان یحمدوا بما لم یفعلوا فلا تحسبنهم بمفازه من العذاب و لهم عذاب الیم) آل عمران: 188.
2) (من قتل نفساً بغیر نفس او فساد فی الارض فكانما قتل الناس جمیعاً مائده: 32.
3) (و من یقتل مؤمنا متعمداً فجراء وه جهنم خالداً فیها) نساء: 93.
4) (والذین یؤذون المؤمنین و المؤمنات بغیر ما اكتسبوا فقد احتموا بهتاناً و اثما مبیناً) احزاب: 58.
5) (فویل للقاسیه قلوبهم) زمر: 22.
6) (فویل الذین ظلموا من عذاب یوم الیم) زخرف: 65.
7) (افرایت من اتخذ الهه هواه) جاثیه: 23.
«هوسهای نفسانی شما این كار را برایتان آراست.»(1)شهوتش وی را مست ساخت و پیمانهای خدا را شكست و چهره پاك اسلام را زشت نمود و در همان شب كه - از سر گمراهی مالك را بكشت - بر همسرش جهید.(2)
زیرا «این كار، عملی زشت و تنفر آور و راه نادرستی بود.»(3)و كشتن مالك جز به خاطر همین كار پلید نبود كه خود زمینهای آشكار و رازی ناپوشیده مینمود، چنان كه مالك خود آن را میدانست و قبل از روی دادن پیشامد همسرش را آگاهی داد و گفت: تو مرا كشتی، پس آن مرد ستمدیده، جان خود را در راه پاسداری از آبروی زنش نهاد و در سخنی كه از بس گزارشگران آن فراوانند، نمیتوان آن را گفتة پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ندانست.
آمده است كه: «هر كه برای جلوگیری از دست درازی دیگران به همسرش كشته شود، از جان باختگان راه خدا به شمار میرود.»(4)و نیز در گزارش دیگر آمده كه: «فرمود: هر كس برای ایستادگی در برابر كسی كه بر وی ستم میكند كشته شود، شهید راه خداشت.»(5)
و این كه گفتهاند كه مالك از دادن زكات سرباز زده، نمیتوان دامن خالد را از آن تبهكاریها پاك نمود، آیا میتوان او را مانع از پرداخت زكات قلمداد كرد، در حالی كه وی فرمود موردی اطمینان و از ناحیه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای اخذ صدقات منسوب شده و با آواز بلند ابلاغ داشته است: ما مسلمانیم، آیا همین كه زكات را به ایشان به خاطر عدم اطمینان نداده، این كشتن ایشان را روا میسازد؟! و جایز میشود فرمان به كشتن وی داده شود؟ مگر در چنین گفتار از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) تردید دارید!؛ كه فرمود: «هر مردی گواهی دهد كه خداوند جز خدای یگانه نیست و محمد نیز رسول خدا هست، نشاید خون او را بریزند مگر یكی از این سه كار را انجام دهد: كسی را بكشد با داشتن همسر، به ناروا با زنی بیامیزد و با جدا شدن از توده مسلمان، دین خود را رها كند.»(6).
1) (بل سولت لكم انفسكم) یوسف: 18.
2) الصواعق المحرقه، ابن حجر: 21، تاریخ الخمیس، دیار بكری: 333/2.
3) (انه كان فاحشه و مقتا و ساء سبیلاً) نساء: 22.
4) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «من قتل دون اهله فهو شهید» مسند، احمد: 191/1، مناوی بر تواتر آن تصریح كرده الفیض القدیر، مناوی شافعی: 195/6.
5) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «من قتل دون مظلمه فهو شهید» در الجامع الصغیر آمده، نسایی و ضیاء مقدسی نیز ذكر كردهاند، الفیض القدیر، مناوی شافعی: 195/6.
6) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یحل دم رجل یشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله الا باحدی ثلاثه: النفس بالنفس و الثیب الزانی و التارك لدینه المفارق للجماعه» صحیح، بخاری: 63/10، صحیح، مسلم: 37/2، الدیات، ابن ابی عاصم ضحاك: 10، سنن، ابیداود: 219/2، سنن، ابن ماجه: 110/2، مصباح السنه، بغوی: 50/2، مشكاه المصابیح، خطیب تبریزی: 291.
نیز فرمود: «روا نیست خون مرد مسلمان را بریزند، مگر با این سه انگیزه: پس از اسلام آوردنش به دین دیگر روی آورد با داشتن زن به ناروایی با زنی بیامیزد یا كسی را به ناروا بكشد.»(1)
نیز فرمود: «به من فرمان دادهاند: كه با مردم پیكار كنم تا بگویند: خدایی جز خدای یگانه نیست و زمانی كه چنین گفتنمد: خونها و داراییهایشان از دستبرد من (و هر كس) بر كنار و حسابشان با خداست.»(2)
یا در سفارش خود «ابوبكر» كه به «سلمان» گفت: «هر كس نمازهای پنج گانه را بر پا دارد، خدای تعالی شبانه روز نگهبان او است، پس هیچ كس از كسانی كه خدا نگهبان آنان است را مكش و چنانچه كشتی مرز نگهبانی خداوند را شكستهای و خدا تو را به رو در آتش خواهد افكند.»(3)
بهانه دیگر كه آوردهاند و گفتهاند: «خالد گفت: «ادفئوا اسراكم» به راستی با این جمله میخواست، بگوید: زندانیهایتان را جامه گرم بپوشانید، ولی واژه «ادفئوا» در میان كنانیان دستور كشتن را میرساند، این سبب شد كه آنان را كشتند، در حالی كه نمیخواستند بكشند!!
این گفتار بهانهای بیش نیست؛ به ویژه از طرف برخی ناقلان ه هوسها خردشان را به بردگی گرفته است و بیخردانه سخن میگویند، ضرار كه میان كنانیان برنمخاسته و زبان آنان را به كار نمیبرد و نژاد او به اسدیان ثعلبی زاده میرسید و فرمانده او هم (خالد) كه تا آن روز به زبان كنانی سخن نگفته بود، پس چگونه او با شنیدن آن دستور مالك را كشت؟ و اگر این پندار درست باشد، چرا قتاده انصاری بر خالد خشم گرفت و از فرمان وی سرپیچید و همان روز از وی دور میگردید با این كه او از نزدیك كارهایش را زیر نظر داشت و چرا بهانه خالد برای كشتن مالك این بود كه او گفته است: گمان نمیكنم دوست شما به جز چنین و چنان گفته باشد؟»« و چرا عمر خالد را دشمن خدا و آدمكش شمرد؟ و چرا عمر رودرروی یاران پیامبر آبروی خالد را با گفتن علنی
1) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یحل دم امریء مسلم الا باحدی ثلاث: رجل كفر بعد اسلامه، او زنی بعد احصانه، او قتل نفساً بغیر نفس» الدیات ابی ابن عاصم ضحاك: 9، سنن، ابن ماجه: 110/2، سنن، بیهقی: 19/8.
2) عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): (امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا: لا اله الا الله، فاذا قالوها منعوا منی دماءهم و أموالهم و حسابهم علی الله» صحیح، مسلم: 30/1، الدیات، ابن ابی عاصم ضحاك: 18-87، سنن، ابن ماجه: 457/2، خصایص، النسایی: 7، سنن، بیهقی: 19/8-196.
3) تاریخ الخلفاء سیوطی: 70، احمد نیز در الزهد آن را نقل كرده است.
ریخت: «كه مردی مسلمان را كشتی و سپس بر روی همسرش جهیدی؟!، به خدا سوگند! تو را با سنكهای كردار خودت سنگسار خواهم كرد!»
و اگر كشته شدن مالك و یارانش به گردن زبان كنانیالن بود، نه به خاطر گناه خالد، پس چرا عمر آشوب و ستمی در شمشیر خالد یافته بود؟ و چرا خالد از پاسخ او خاموش ماند؟ مگر هیچ انگیزهای به جز كردارش او را لال ساخت؟ آری؛ «بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است هر چند (در ظاهر) برای خود عذرهایی بتراشد!!»(1)
و چرا ابوبكر سخن عمربن خطاب را در نكوهش خالد راست شمرد و از پذیرفتن آن سرباز نزد؟! و چرا خالد گفت: تا سرها را به جای آجر زیر دیگها نهند و ننگی كه زبان كنانیان برای او پدید آورده بود را بیفزود؟!
و چرا خالد بر همسر مالك برجهید و خانواده او را به بردگی گرفت و گروهش را از هم بپاشید و داراییهای او را به یغما برد؟ آیا همه اینها گناه زبان كنانیان است؟
و چرا تاریخ نگاران مینویسند: مالك برای جلوگیری از دست درازی به همسرش كشته شد؟! و چرا تاریخ نویسان، آثار كشتار تند و تیز را به حساب خالد گذاشتهاند - نه زبان كنانیان - و در سرگذشت ضرار و عبد بن ازور مینویسند: او كسی است كه به دستور خالد مالك بن نویره را كشت؟»(2)
پیشینیان را چه بوده كه مستی هوس بازیها، آنان را در پرتگاه افكنده؟! و شبهه خواستههای ناروا، همچون بادهای خردشان را برده، كه: «درباره هیچ فرد با ایمانی رعایت خویشاوندی و پیمان را نمیكنند و آنها تجاوز كارانند.»(3)
كه میبینی، این یكی، كسی همانند مالك را میكشد و مردم را به تیرهترین روزها مینشاند تا به دلخواه خویش، به آمیزش با ام تمیم برسد! و دیگری نیز سرور خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) «علی» (كرم الله وجهه) را میكشد تا به هوس خود در همسری با قطام دست یابد!!
و دیگری كه او سرمایه گروهی از اسدیان را از همه سو به یغما برده، از جمله زنی زیبا را - كه همراهانش به وی بخشیدهاند! - میرباید و از وی كام برمیگیرد و چون گزارش كار به خالد
میداهد، او نیز میگوید: گورایت باد! «كه گویی آن سپاهیان گرد آمده بودند تا به زبان دست درازی كنند و مرز ارج و آبروی بانوان آزاده را در هم شكنند و چون پیشامد را برای عمر نوشت، وی پاسخ داد سر او را با سنگ بكوبید.»(1)
و این نیز یزید پسر معاویه (یا خود معاویه) است كه زهری پرورده در شیر را پنهانی برای همسر امام حسن (علیهالسلام) میفرستد تا ریحانه «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) و فرزند فاطمه زهرا (علیهاالسلام) را بكشد و او را به همسری یزید درآورد! و یا معاویه برای خواستهای كه داشت چنین كرد.»(2)
(2)دومین چشم اندازی كه باید روی پژوهش و سخن را به او سو جهت داد، این است كه: جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نخست آمده جان و خون و آبرو و زنان و آیین مسلمانان را به دست كسانی همانهند خالد و ضرار بن ازور سپرده كه افرادی باده گشار و تبهكارند.(3)و به سپاهیانش سفارش كرده كه هر كه از كیش ما بازگشته وی را زنده زنده بسوزانید.(4)با این كه روشن است، سنت شریفه پیامبر مردم را از آن كار بازداشته است. و بعد از آن، همه تبهكاریها را نادیده گرفته است و اصلاً درباره آنچه به سر مردم آوردهاند لب تر نكرد و هیچ كس هم ندید؛ كه در راه انجام آن كارها سنگی بیندازد. چرا جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خالد را برای كشتن مالك و یاران مسلمان و بیگناه او، كیفر نداد؟ چرا در برابر خونها كه ریخته بود او را نكشت؟ و چرا برای آمیزش ناروایش حد بر او جاری ننمود؟ چرا كیفر دروغ زنیش را به وی نچشانید؟ چرا او را به كیفر بیدادگریش به زیردستان نرسانید؟ چرا بركناری خالد را روا نشناخت و بر برادر مالك متمم بن نویره - پیشنهاد خون بها داد؟ و به خالد گفت: تا همسر مالك را رها كند!(5)
علاوه بر این، به زبان، امر به معروف و نهی از منكر كرد و آن مرد را به خاطر بزهكاریش به باد نكوهش و سرزنش گرفت، پس از این همه سؤالات، چه شده كه جانشین پیامبر در پشتیبانی از خالد و تبهكاریهایش درنگ كرده و درمانده؟ و در هر زمانی به گونهای توصیهگر بوده و بهانه
كرده است، گاهی پنداشته كه او دستور خدا را به گونهای دیگر یافته و در این راه لغزیده، گاهی بهانه كرده كه او شمشیری از شمشیر خدا است و عمر را از نكوهش او بازداشته و دستور داده كه در نكوهش از او سكوت برگزیند و آمده است: بر ابوقتاده خشم گرفت كه چرا كار خالد را ناپسند شمرده است!!»(1)
آیا هیچ آیین شناسی در میان مسلمانان یافت میشود كه نداند آن تبهكاری سهمناك كه مردم را به تیرهترین روزها نشاند، تاویل و اجتهاد برنمیدارد و هر كس آنچه را وظیفه او بوده انجام نداده و به آسانی نمیتوان فساد و تباهی فراگیر را در زیر دو پرده تاویل و اجتهاد پوشانید و آن را نیكو جلوه داد و فرمان خداوندی را در آبرو و داراییها بشكست و كسی هم كه با لاف اجتهاد و تاویل نابكاری نماید، داور از وی نمیپذیرد، چنانچه «قدامه بن مظعون» برای باده گساریش همین بهانه را آورد، «ولی عمر نپذیرفت و او را كیفر داد و تازیانه زد؛ كه داستان آن در جاهای مختلفی آمده است.»(2)
«ابن ابی شیبه» و «ابن منذر» از زبان «محارب بن دثار» آوردهاند: «گروهی از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سرزمین شام باده گساری كردند و گفتند: ما با اتكا، به گفتار خدا: «كسانی كه به كیش گرویدند و كارهای شایسته كردند، هر چه بخورند بر آنها گناهی نیست.»(3)تا آخر آیه، شراب خوردیم، ولی عمر آنان را كیفر داد.»(4)
نیز آمده: «ابوجندل بن سهیل» نیز گفتار خداوند متعال را تاویل كرد و به باده گساری پرداخت و ابوعبیداه او را تازیانه زد.(5)
آیا هیچ كس میتواند در این زمینه تردید داشته باشد كه اگر خداوند پاك، شمشیری را بر ضد دشمنان برهنه گرداند، هرگز آشوب و تباهی از آن برنخواهد خاست و پیمانهای خداوند به دستیاری آن نمیشكند و در راه هوس بازی به كار نیفتاده، خون پاكان را نمیریزد و برای آمیزش ناروا با زنان از نیام درنمیآید و آبروی اسلام را بر باد نمیدهد و تنها در دست مردمانی پاك و
پاكیزه جای میگیرد كه از هرگونه تبهكاری و بد كنشی بر كنار باشند؟!
چگونه ممكن است خالد را شمشیری از شمشیرهای خدا به شمار آرد كه خداوند آن را بر روی دشمنان خود برهنه كرده؟ در حالی كه درباره زندگی نامهاش آمده است: «او گردنكش و سنگدل و خون ریز بوده و آنجا كه خشم و هوا بر وی چیرگی مییافته است، دین خداوند را در پیش چشم نمیداشته و البته در هنگامی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زنده بود با جذیمیان در غمیصا رفتاری نمود كه از آنچه پس از آن با مالك بن نویره كرد سهمنتاكتر بود و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از آن، روزگاری چند بر وی خشمناك و از او روگردان بود، از وی درگذشت و این چشم پوشی بود كه به او جرات داد؛ تنا بر یوعوبیان بطاح كرد آنچه مرتكب شد.»(1)
چگونه خالد را تیغی بشماریم كه خداوند بر روی دشمنان برهنه نموده است؟! با این كه نامه ابوبكر به وی را، در میان برگهای تاریخ میبینیم كه مینویسد: «پسرم خالد! به جان خودم سوگند! به راستی كه تو با دل آسوده با زنان میآمیزی! با این كه هنوز در آستانة خانهات خون هزار و دویست مرد مسلمان خشك نشده است!» و این را هنگامی به وی نوشت كه خالد به مجاعه گفت: «دخترت را به من بده.» و مجاعه به وی پاسخ داد: «آرام! كه به راستی تو نزد دوستت پیوند آشتی میان من و خویش را گسیختی» گفت: «هان! مرد! دخترت را بده.» و او نیز داد و چون گزارش به ابوبكر رسید،م نامة فوق را برای وی نوشت و خالد نامه را كه دید میگفت: این كار آن مردك چپ دست - عمربن خطاب - است و این نخستین شیشهای نبود كه با دست خالد در اسلام شكست، زیرا همانند این كار بسیار زشت و نكوهیده نیز در روزگار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از او سر زده و ایشان (صلی الله علیه و آله و سلم) از رفتار وی بیزاری جسته بود.(2)
«ابن اسحاق» مینویسد: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یگانهایی از سپاه را پیرامون مكه فرستاد تا مردم را به سوی خدای بزرگ بخوانند، ولی دستور نمیداد: دست به پیكار زنند، یكی از كسانی كه برای همین برنامه فرستاد، خالدبن ولید بود كه او را فرمان داد: تا برای دعوت مردم به خدا به جنوب تهامه رهسپار شود، ولی او را برای نبرد نفرستاد،گروههایی از تازیان نیز با او بودند و همین كه به سرزمین جذیمیان عامززاده پای نهادند و آنان با دیدن او ابزار جنگ برگرفتند، خالد گفت: افزار جنگ را بر زمین گذارید كه به راستی مردم مسلمان شدهاند.
گفت: یكی از یاران ما كه از دنشوران جذیمی بود، گزارش داد: كه چون خالد به ما دستور داد: تا افزار جنگ را بر زمین نهیم، مردی از ما كه او را «جحدم» میخواندند،(1)گفت: ای جذیمیان! وای بر شما! این خالد است، به خدا سوگند! پس از آن كه افزار جنگ را زمین گذاشتید، خالد به جز دستگیری شما هیچ تصمیمی ندارد و پس از آن نیز كارش گردن زدن شما است! به خدا سوگند! من هرگز افزار جنگ را بر زمین نمیگذارم، گفت: مردانی از گروه خودش او را گرفته و گفتند: جحدم! میخواهی خونهای ما را بریزی؟ به راستی مردم مسلمان شده و افزار جنگ را بر زمین نهادهاند و پیكار را رها كرده و آرامش یافتهاند و به همین گونه با وی گفتند تا افزار جنگ را از او گرفتند و همة گروه با اعتماد به سخن خالد، جنگ افزارها را زمین نهادند و خالد كه چنین دید، گفت: تا دستهای آنان را از پشت سر ببستند و آنگاه همه را خوراك تیغ گردانید و جملگی آنها را كشت، همین كه گزارش آن به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، دو دست به سوی آسمان برداشت و سپس گفت: بار خدایا! من در پیشگاه تو از آنچه خالدبن ولید كرده است بیزاری میجویم، ابوعمر مینویسد: این از گزارشهای درستی است كه بر جای مانده است.»(2)
حل فساد و تباهی خالد به دست علی (كرمالله وجهه)
«ابن هشام» مینویسد: برخی از دانشوران از زبان «ابراهیم بن جعفر محمودی» آوردهاند كه گفت: «رسول خدا» فرمود: خواب دیدم كه گویا لقمهای از خوراكی «حیس»(3)برگرفتم و مزه آن را گوارا یافتم، ولی همین كه فرو بردم، چیزی از آن بیخ گلویم را گرفت و آنگاه علی دست كرده آن را به در آورد، ابوبكر گفت: ای رسول خدا! اینك یگانی از یگانهای سپاهت كه فرستاده بودی، به گونهای نزد تو میآیند كه پارهای از آنچه را انجام داده بودند دوست میداری و در پیرامون پارهای از كارهای آن خرده گیریها میباشد و آنگاه علی را می فرستی تا كارها را رو به راه كند.
«ابن اسحاق» گوید: سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علیابن ابیطالب (كرم الله وجهه) را خواند و فرمود: علی! به سوی این گروه بیرون شو و در كار آنها بنگر و كارهای جاهلانه را كه پیش از اسلام به كار میبستند، زیر پایت لگدكوب كن، آنگاه علی (كرم الله وجهه) بیرون شد تا به نزد آنان آمد و با او اموالی .
وجود داشت كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاده بود، آنگاه خون بهای همة كشتگان و تاوان زیانهایی كه به داراییهایشان رسیده بود را پرداخت و تا آنجا پیش رفت كه تاوان چوبی گود كه برای آبخوری سگ میتراشند را نیز عطا كرد و هیچ خون و دارایی بر باد رفته بیتاوان نماند و زمانی كه این كار به پایان رسید، هنوز چیزی از آنچه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داده باقی مانده بود، علی (كرم الله وجهه) از آنان پرسید: آیا در میان شما هیچ دارایی یا خونی هست كه بر باد رفته و بازیافت نشده باشد؟ پاسخ داد: نه، فرمود: پس من این باقیمانده را نیز شما میدهم؛ تا از سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دوراندیشی و محكم كاری نموده باشم! زیرا شاید هنوز مواردی بوده كه نه او بستانكار میداند و نه شما میدانید كه آن را به آنها نداده و آنگاه به سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برگشت و او را از گزارش كار آگاه ساخت، او فرمود: درست كردی و نیك نمودی! گفت: سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برخاست و رو به خانة خدا آورد و ایستاد و چندان دو دستش را بلندا كرد تا زیر هر دو بغلش هویدا شد و سه بار گفت: بار خدایا! من از آنچه خالدبن ولید كرد، در آستان تو بیزاری میجویم!!
در این باره میان خالد و عبدالرحمن بن عوف نیز سخنی درگرفت؛ كه عبدالرحمن بن عوف به وی گفت: در سرزمین اسلام چنان رفتاری كرد كه گویا روزگار جاهلیت قبل از اسلام است.(1)
نیز در «الاصابه» آمده است: «كه عبدالله بن عمر و سالم برده ابوحذیفه، این كار را از وی نكوهیده دانسته و البته این رسوایی وی را نیز باید از تبهكاری های زبان كنانیان به شمار آورد.!»(2)كه دروغ بودن این سخن روشن شد!
آری؛ این روش جاهلیت بود كه در وجود خالد بن ولید رسوخ كرده بود كه در روزگار ابوبكر از شمشیر خالد نمایان شد، حال چگونه میتوان او را شمشیری از شمشیرهای خداوند برشمرد؟! با این كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چندین بار از عملكرد او بیزاری جست!! .
«قبیصه بن ذؤیب» گوید: «مادر بزرگی نزد ابوبكر آمد و درباره بهرة خویش از ارث نوادهاش پرسید. ابوبكر به او گفت: در قرآن بهره تو نهاده نشده است و نمیدانم در سنت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بهرهای برای تو نهاده شده یا نه. اكنون برگرد تا از مردم بپرسم. مغیره بن شعبه گفت: من نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم. او شش یك را به مادر بزرگ داد. ابوبكر گفت: آیا در این گزارش كسی را برای گواهی داری؟ آنگاه محمد پسر مسلمة انصاری برخاست و گفته مغیره را بر زبان راند و ابوبكر آن دستور را انجام داد.»(1)
دانش خلیفه را بنگر كه چگونه در پاسخ پرسشی مانده كه چه بسیار مبتلا به مردم است و پیاپی باید در این زمینه به داوری بین مردم بپردازد. تا ناگزیر میشود دست نیاز به سوی گزارش كسی همانند مغیره بن شعبه دراز كند كه كثیفترین و خبیثترین و زناكارترین فرد ثقفیان شمرده شده؛ كسی كه با امجمیل زنا كرد و در میان مردم شیوع پیدا كرد.(2)
در حالی كه فرماندار در شهری در عصر عمر بود و از كارهای او دگرگونیهایی در سنت پیامبر بوداه و آن را بازیچه خود گرفته، چندان كه نماز ویژه برای جشن قربانی را یك روز پیشتر از آن - در روز عرفه - خوانده، از بیم آن كه مبادا در سال چهلم از كار بر كنار شود(3)و همین شخص كسی بود كه هرگاه بر فراز منبر مینشست، علی (كرم الله وجهه) را به ناسزاگویی دربارهشان یاد میكرد.(4)
«قاسم پسر محمد» گوید: «مادر پدر و مادر مادر نزد ابوبكر حضور یافتند تا بهره خویش را از
1) موطا، مالك: 335/1، سنن دارمی: 359/2، سنن، ابی داود: 17/2، سنن، ابن ماجه: 163/3، مسند، احمد: 224/4، سنن، بیهقی: 234/6، بدایه المجتهد، ابنرشد: 344/2، مصابیح السنه: 22/2.
2) شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 163/3.
3) الاغانی، ابوالفرج اصفهانی: 142/14.
4) الرسائل جاحظ: 92، الاذكیاء: 98، مسند احمد: 369/4، مسند احمد: 188/1.
ارث نواده به دست آرند. خلیفه خواست تا شش یك از آنچه میت بر جای گذاشته را به مادر مادر دهد كه مردی از انصار گفت: بر این مبنا تو مادر پدری را بیبهره میگردانی! با آن كه اگر این هر دو بمیرند و نوادة آن دو زنده باشد، او همواره از مادر پدر ارث میبرد كه پس از آن ابوبكر شش یك را میان آن دو تقسیم كرد.»
تصویری دیگر: مادر پدر و مادر مادر نزد ابوبكر حاضر شدند و خلیفه ارث نواده را به مادر پدر نداد، بلكه فقط به مادر مادر و او، دادرسی منصفانه. عبدالرحمن پسر سهیل - یا سهل - كه از تیره حارثه بود، گفت: ای جانشین رسول خدا! تو ارث را به كسی دادی كه اگر درمیگذشت و نوادهاش زنده بود ارث وی به او نمیرسید. این بود كه ابوبكر شش یك را میان آن دو تقسیم كرد.(1)
چه جای تعجب است كه خلیفه آیین وابسته به بهره مادر مادر و مادر پدر از ارمث نواده را نمیدانسته تا فردی از انصاریان و یا عبدالرحمن بن سهیل با خرده گیری در اقدام ابوبكر، عملكرد وی را تغییر داده و بمابر بهرهگیری مادر مادر از ارث، آن را میان آن دو بخش كرده است. آنگاه فقه دانان آمدهاند و این را دست افزاری برای فرمانهای خویش گردانیدهاند و شالوده این فرمان نیز از گزارش مغیرهبن شعبه گرفته شده كه تنها ویژه یك مادر بزرگ است!
اما سخن انصاری كه داوری خلیفه را رد كرد، آن نیز نه در قرآن و نه در سنت، هیچ استنادی بر سخن خود نداشته است و تنها سخن او با شعر یك سراینده هماهنگ بوده است؛ كه گفته:
«فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند - ولی فرزندان دختران ما فرزندان مردان بیگانهاند!»(2)
و با این سروده مرز دستور خدا را هر چه تنگتر نمودهاند و گفتة خداوند كه میفرماید: «خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش میكند كه سهم (میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد.»(3)را به وسیله آن سروده به فرزندان پسری اختصاص دادهاند و گفتهاند: زادگان آدمی تنها كسانی اند كه پشت پسرانش باشند و نه فرزندان دختران و گفتهاند: آیه، زادگان دختر آدمی را در بر نمیگیرد و تنها مستند آنها شعر سراینده است.
«ابن كثیر» نیز در تفسیر خود مینویسد: «گفتهاند: اگر مرد چیزی را ارمغان فرزندانش گرداند یا بر آنان وقف كند، تنها كسانی باید از آن بهرهمند شوند كه یا فرزند خودش (بدون واسطه) یا فرزند پسرانش باشد و بر این مدعا به قول شاعر استناد كرده است كه گذشت.»(1)
«بغدادی» مینویسد: «این فراز سروده با همه آوازهای كه در نگاشتههای نویسندگان و زبان و غیر آنان دارد، گویندهاش شناخته نیست.»(2)
«عینی» گفته است: «نگارندگان دستور زبان مباحث ادبیات، این سروده را گواه آوردهاند كه میتوان خبر را قبل مبتدا (موضوع) ذكر كرد و دانشورانی كه فقیهند و به بهره افراد در ارث میپردازند، آن را گواه گرفتهاند، هم بر این كه پسران پسران باید بهرهای داشته باشند و هم بر این كه پیوند مردم به پدران است (نه مادر) و دانشمند معانی بیان نیز، در زمینه همانند كردن دو چیز از آن استفاده كردهاند.» و با این همه اتكاء بر این سروده، دیده نشد كسی در خصوص قائل آن كاوشی كند! و نیز گوید: در «شرح كرمانی بر شواهد شر كافیه» از خبیصی(3)دیدم كه مینویسد: «گویندة این فراز سروده، ابوفراس همام فرزدق پسر غالب است.»(4)
پاك خدایا! منزهی تو! چه انگیزهای اینان را چنان گستاخ كرده كه «عمر» جهت بیرون كردن تبار خداوند از نسل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین شعری را سروده و دیگران نیز به آن سروده سیاسی در مسائل فقهی استناد میجویند و حاضرند حكم برخلاف مرضی خدا بدهند و بحث سیاست مدارانه را در بافت فقه بگنجانند؟ و یك نفر در صدد كاوش بر نیاید كه این سرودة این سراینده چه جایگاهی از نظر فقهی و علمی و اصولی دارد؟ با این كه به طور صریح برخلاف گفتار خداوند متعال است و دار اینجا یك نفر نیست كه به گفته خداوند استناد جوید، چنانچه فرمود: «بیایید تا بخوانیم فرزندان ما و فرزندان شما و زنان ما و زنان شما را.»(5)و این گفتار به وضوح دلالت دارد بر این
1) تفسیر، ابن كثیر: 155/2.
2) خزانه الادب، بغدادی: 300/1.
3) شمس الدین ابوبكر خبیصی كه تفسیر خود را المرشح نام نهاده است.
4) كتاب جامع الشواهد (صفحه: 91) این شعر را از ابیات عمربن خطاب شمرده و این سخن با رنگی از سیاست كه در سروده به چشم میخورد، سازگارتر است.
5) (تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم) آل عمران: 61.
كه دو دختر زاده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - حسن و حسین (علیهاالسلام) - دو پسر پاكترین پیامبرانند.
و به همین صورت خداوند سبحان، دختر زادگان نوح (علیهالسلام) را ذریه او نامید، فرمود: «از فرزندان نوح داود و سلمان و ایوب.... و زكریا و یحیی و عیسی و الیاس را»(1)عیسی از ذریه نوح شمرده شده با آن كه وی، پسر دخترمش مریم (علیهاالسلام) است!
«فخر رازی» در تفسیر خود دقیقاً مطلب فوق را ذكر كرده و آیه سوره انعام را در تایید آیة سوره آل عمران یادآور ده و فرزندان از ناحیه دختر را نیز از جمله فرزندان محسوب داشته است.(2)
«قرطبی» مینویسد: «از این فراز (آیه 61 - آل عمران) باید پی برد كه پسران دختر آدمی نیز پسران او نامیده میشوند.»(3)و نیز مینویسد: «این كه عیسی از ذریه و فرزندان ابراهیم (علیهالسلام) به شمار آمده (با این كه پسر دختر وی بوده) میرساند كه فرزندان فاطمه (علیهاالسلام) فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند و همین فراز را برخی دلیل قرار دادهاند؛ بر این كه فرزندان دختران نیز در جرگه فرزندان وی میباشند.»(4)
«ابن عباس» و «عثمان» و «ابوسعید» و «ابن زبیر» گویند: «ابوبكر بهره پدر بزرگ را با پدر یكسان میدانست، به این گونه كه با بودن وی، بهرهای به برادران نمیدادو آنان را با این انباز نمیساخت. چنان كه اگر كسی پدر داشته باشد، از ارث وی چیزی به برادران و خواهران نباید داد.»(5)
این رای خلیفه از قرآن كریم و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته نشده و تا هنگامی كه وی زنده بود، هیچ كس از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را به كار نیست و پیشامد نكرد كه در روزگار وی یك پدر بزرگ ارث بخواهد تا رای خلیفه استوار گردد و به نوشته «بخاری» و «قرطبی» كه گویند: «هیچ یك از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تا ابوبكر زنده بود با این رای خلیفه مخالفت ننموده و عمر پسر خطاب نخستین پدربزرگ بود كه در جهان اسلام به ارث رسید و خواست همه دارایی پسر پسرش را ببرد و چیزی به برادران
او ندهد. ولی زید و علی (كرم الله وجهه) به سراغ او آمده و گفتند: تو چنین كاری نمیتوانی بكنی و تنها به اندازة یكی از برادران باید ببری.(1)آنگاه نخستین كسی كه در زمینه ارث پدر بزرگ با خلیفه مخالفت كرد، جانشین خودش (عمر) بود كه پس از وی سر كار آمد كه علی (كرم الله وجهه) و عمر و عثمان و عبدالله پسر عمر و زید پسر ثابت و ابن مسعود - برخلاف خلیفه - اتفاق پیدا كردند و گفتند: برادران با بودن پدر بزرگ نیز بهرهای از ارث میبرند(2)و این گفتار را مالك و اوزاعی و ابویوسف و محمد شافعی و ابن ابی لیلی نیز پذیرفتهاند.»(3)
اما گزارش خبری كه ابوبكر در میراث پیامبر اظهار داشت و كسی علم آن را نداشت تا این كه ایشان گفت: من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، میفرمود: «ما جملة انبیا چیزی به ارث نمیگذاریم و آنچه را ترك میگوییم جزو صدقات و امور خیر (عامه) است.»(4)كه اینجا نیز «ابنحجر» از آنجا كه گفتارش براساس اندیشه و تامل نیست، به سرعت به تناقض گویی گرفتار میشود؛ از یك سو میپنداردكه: «تنها ابوبكر این خبر را داده و بدین گونه آن را، یكی از نمایانترین نشانهها بر داناتر بودن وی از همگان میپندارد.»(5)ولی بعد از آن میگوید: «علی و عباس و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و زبیر و سعد و زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همه این سخن را از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگو كردهاند!» و مینویسد: «همه میدانستند كه البته پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین گفته و ابوبكر تنها كسی بود كه نخست آن را به یاد آورد، پس از آن دیگران نیز آن را به یاد آوردند.»(6)
ایشان وقتی بر پایه تقوا و ایمان سخن نگوید، چگونه خداوند به وسیلة خودش و به وسیله گفتارش، وی را محكوم میسازد، چنانچه ایشان نیز تناقض گویی را به دست گرفته و سخن خود را میشكند، آیا داناتر بودن كسی تنها به این است كه نخست یك گزارش را به یاد آورد؟ یا پیش از
1) ر.ك. صحیح بخاری بخش بهره پدر بزرگ از ارث، تفسیر، قرطبی: 68/5.
2) صحیح بخاری باب بهره پدر بزرگ از ارث، سنن دارمی: 354/2، بدایه المجتهد، ابن رشد: 340/2.
3) احكام القرآن، جصاص: 94/1، تفسیر قرطبی: 68/5.
4) قال ابوبكر: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: «انا معاشر الانبیاء لانورث، ما تركنا صدقه» الصواعق المحرقه، ابن حجر: 19.
5) الصواعق المحرقه، ابنحجر: 15.
6) الصواعق المحرقه، ابنحجر: 21.
دیگران آن را بر زبان راند؟ هر كدام باشد، تنها برتری در یادآوری را میرساند، نه برتری در دانستن!!
علاوه بر این، اگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین سخنی را گفته، باید آن را خود برای خانواده و كسانی آشكار سازد كه برای بردن آنچه از وی مانده سربلند نكنند و در لایه لای آیین و سنتهای پیامبر گفتگو و فریادی در نگیرد كه به دنبال آن شوربختی و كینه توزی به همراه بیاورد و جگرگوشه پاك پیتمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فاطمه زهرا (علیهاالسلام) با دلی پس از خشم نسبت به یاران پیامبر جان نسپارد، چرا كه هدف اصلی از بعثت، اتمام رساندن مكارم اخلاق و برادری بود.
آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این بینش را نداشت تا بداند كه آیین ارث وقتی دگرگون شود و آن هم بر مبنای آن كه در كار خیر و خدمت به مردم قرار گیرد، ولی باید به اطلاع خواص و كسان نزدیك پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ابلاغ گردد تا باعث فتنه و نزاعها و شورش نشود، معاذالله كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این بصیرت را نداشته بوده با این كه علم به مرگها و بلایا و حوادث و فتنهها و رویدادهای سهمگین همه را میدانسته است.
آری بعد از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، صدیق اكبر «علی» (كرم الله وجهه) و همسر بزرگوارش (علیهاالسلام) آمدند و آنچه را از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به جای مانده و به چنگ ابوبكر افتاده بود، از آن خود دانستند و این در حالی است كه از آن خبر ساختگی نزد ابوبكر باخبر بودهاند.
در اینجا جای سؤال است؛ كه چگونه ممكن است لاف زدن ابوبكر در زمینهای پذیرفته شود كه با قرآن و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت دارد، در حالی كه در این باره، تنها راه هدایت و آگاهی، پرسش از خویشاوندان و بازماندگان او است، جای سوال و پرسش از كسی باید باشد كه به دستور خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از مرگش مامور به انجام سفارشات ویژه اوست و او خود از آغاز تا فرجام در انجمنها و گروهها برای خواندن مردم به سوی خدا آوا و نوایی دارد.
«خالدبن طهمان» گوید: «فاطمه (علیهاالسلام) به ابوبكر فرمود: فدك را به من بده كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را برای من نهاده است، وی از حضرت گواه خواست، ایشان امایمن و رباح برده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را آورد تا به سود او گواهی دادند، ولی او گفت: دادرسی به سود تو، جز با گواهی یك مرد و دو زن تحقق
نمیپذیرد.»(1)
گفتهاند: [سیدحمیری در روزگار هشام به حج رفت و كمیت شاعر را دید، به او سلام كرد و گفت: تو گویندة این ابیات هستی:
«من نمیگویم: عمر و ابوبكری كه فدك را عطا نكردند - به دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان میراث او كافر شدهاند!»
«خداوند میداند آن دو چه میآورند - در روز قیامت از عذر خود، زمانی كه حاضر خواهند شد!»(2)
«الله یعلم ماذا یاتیان به - یوم القیامه من عذر اذا حضرا!»
«كمیت» گفت: آری، من گفتهام و از بنی امیه تقیه كردهام و در گفتار من این گواهی نیز هست كه آنها آنچه در تصرف فاطمه (علیهاالسلام) بوده است را گرفتهاند، سید گفت: اگر دلیل نمیآوردی، جا داشت من ساكت بمانم، اما بدان كه تو درباره حق كوتاه آمدهای! چرا كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید: «فاطمه پاره تن من است آنچه او را پریشان كند مرا پریشان كرده، به راستی كه خداوند از خشم زهرا به خشم میآید و از خشنودی وی خشنود میشود»، پس تو ای كمیت! با پیغمبر مخالفت كردی كه فدك را به امر خدا به زهرا بخشید و امیرمؤمنان و حسن و حسین و امایمن به واگذاری فدك به فاطمه گواهی دادند، چرا كه عمر و ابوبكر درباره زهرا (علیهاالسلام) چنین حكم درستی نكردند، در حالی كه خداوند از گفتار زكریای پیامبر (علیهالسلام) پس از درخواست فرزند، میفرماید: «كه وارث من و دودمان یعقوب باشد.»(3)نیز فرمود: «و سلیمان وارث داود شد.»(4)
آنها سبب به خلافت رسیدن خود را نماز ابوبكر و گواهی آن زن (عایشه) میدانند كه درباره پدر خود گواهی داد و گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: فلانی را به نماز با مردم بگمارید، آنان گفتار عایشه را دربارة پدرش تصدیق كردند، اما گفتار فاطمه و علی و حسن و حسین را در امری چون فدك تصدیق ننمودند و از بانویی چون فاطمه (علیهاالسلام) در دعوایش نسبت به ارث پدر، بینه خواستند و شاعری همانند تو چنین شعری میسراید!.... سید گفت: پس نیك در كار خوش نظر .
كن! كمیتم گفت: خدا را از گفتارم تائبم و تو ای اباهاشم از ما داناتر و فقیهتر هستی!](1)
جای سؤال است كه چرا صدیقه طاهره (علیهاالسلام) پس از درخواست گواه از طرف ابوبكر، خشمگین شد؟ آیا غضبش به خاطر آن بودم كه پدر بزرگوارش گفته بود: «خداوند برای خشنودی او خشنود و برای خشم او خشمگین میگردد.»(2)یا به خاطر فرمانی بوده كه از ناحیه پدرش صدور یافته، «و ایشان (پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) نیز از روی هوا و هوس سخن نگوید.»(3)كه باید گفت: صدیقه طاهره (علیهاالسلام) به این دو جهت به خشم نیامده است و بزرگواری ایشان بالاتر از این است كه بدین جهت خشمگین گردیده باشد. بلكه چون از یك سو، این فرمان بران در گرفتن فدك از ابوبكر گزارش شده و از سوی دیگر فاطمه (علیهاالسلام) هدفش تنها این بوده است كه دستورات دین و آیین را گسترش دهد با آن كه سخن وی را باور داشته و خود تصدیق كننده ایشان بوده، در این حال وقتی ممانعت و مزاحمت او را، نفی گسترش اسلام و عدم تنفیذ آن دیده، سخت به خشم آمده است و فقط همین تنها علت خشم این بزرگ زن عالم گردیده، چرا كه پشتوانه این سخن، آیه تطهیری است كه از ناحیه ذات اقدس در اوج عظمت و پاكی ایشان نزول یافته است.
آری چون هدف اصلی فاطمه از درخواست فدك، تنها به عنوان پشتوانه گسترش اسلام بود، همانند سرمایه مادر بزرگوارش حضرت خدیجه (علیهاالسلام) كه پشتوانهای عظیم برای استحكام پیامبر و دین اسلام میبود كه وقتی موقعیت آن را در سایه هوا و هوسهای متمردین و متجاوزان و ستمگران به مخاطره دید، روسری بر سر بیفكند و چادر بر خویشتن پیچید و در میان گروهی از پرستاران و زنان خویشاوندانش چنان به راه افتاد كه دامنها بر زمین كشیده شود و گام برداشتنش - بی كم و كاست رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را به یاد آرد تا بر ابوبكر درآید كه وی در میان گروهی از كسانی
1) الوافی بالوفیات، صفدی: 49/1، ینابیع الموده قندوزی: 173.
2) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ان الله یرضی لرضاها و یغضب لغضبها» مستدرك، حاكم: 154/3، ذخائز العقبی، طبری: 39، تذكره السبط، ابن جوزی: 175، مقتل الحسین، خوارزمی: 52/1، كفایه الطالب، گنجی شافعی: 219، شرح المواهب، زرقانی: 202/3، كنوز الدقایق، مناوی: 30، اخبار الدول، قرمانی، حاشیه كامل: 18/1، كنزالعمال، متقی هندی: 111/7، تهذیب التهذیب، ابنحجر عسقلانی: 433/12، الاصابه، ابنحجر: 378/4، الصواعق المحرقه، ابنحجر: 105، الاسعاف، ابراهیم طرابلسی: 171.
3) (و ما ینطق عن الهوی) نجم: 3.
كه با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سوی مدینه رهسپار شده بودند یا در آن شهر حضرت را یاری داده بودند، نشسته و دیگران نیز جلوس داشتند، آنگاه برای حضرت پردهای كشیدند و چنان نالهای سر داد كه توده را به گریستن انداخت و انجمن را بلرزاند، آنگاه اندكی درنگ كرد تا گریههایی كه بیخ گلوها را مسدود ساخته آرام گردد و جوشش ایشان فرو نشیند، در آن هنگام زبان به سپاس و ستایش خدای بزرگ گشود و بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درود فرستاد، آنگاه گفت آنچه را اظهار داشت.... و اینك به چند فراز از گفتارش توجه فرمایید:
اكنون شما میپندارید، پس از مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه از وی باقی مانده به ما نمیرسد، «آیا آنها حكم جاهلیت را (از تو) میخواهند؟ و چه كسی بهتر از خدا، برای قومی كه اهل یقین هستند، حكم میكند؟!»(1)ای پسر ابیقحافه! تو آنچه را از پدرت پس از مرگش بماند ببری و من نبرم؟! به راستی آیینی ساخهتگی و سهمناك آوردهای! اینك تو و این شتر افسار بسته و پالان نهاده! ببرش تا روز رستاخیز به دیدارت آید كه برای داوری خداوند و برای رهبری، محمد و برای بیم دادن رستاخیز نیكوست! و همین كه باز پسین روز سررسد، دروغ پردازان و بیهوده گویان، زیانكار خواهند شد، سپس روی به آرامگاه پدر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود و گفت: «پس از تو پیشامدهایی سخت و بگو مگوهایی در گرفت - كه اگر تو میبودی، رویدادهای سهمگین، افزون نمیگردید!»
«با از دست دادن تو چنانیم كه گویا زمین بهرة بارانش را از دست داده - و بستگان تو به پریشانی افتادهاند، آن را بنگر و دیده فرو مگذار!»
«ای كاش پس از تو مرگ ما را دریافته بود - از زمانی كه درگذشتی و بین ما و تو توداههای خاك جدایی انداخت!»(2)
این بود انگیزهای كه او را بر سخن درآورد، در مقابل كسانی كه حق مسلم او را گرفتند و ایشان را از هدف اصلیش - كه حمایت از اسلام و گسترش آن در سراسر گیتی و حمایت از ولایت «علی» (كرم الله وجهه) بود - بازداشتنند كه همواره ایشان را خشمگین كرده و تا آخر عمر پس از هر نماز، نفرین ایشان را بر خود سزاوار نمودند. .
1) (افحكم الجاهلیه یبغون و من احسن من الله حكماً لقوم یوقنون) مائده: 50.
2) فقالت: «قد كان بعد انباء و هنبثه - لو كانت شاهدها لم تكثر الخطب!» «انا فقدناك فقد الارض و ابلها - و اختل قومك فاشهدهم و لاتغب!» «فلیت بعدك كان الموت صادفنا - لما قضیت و حالت دونك الكثب!» بلاغات النساء، اغبن طیفور: 12، شرح نهجالبلاغه: 93/4، اعلام النساء، 1208/3.
و آیا این حكم (تحریم ارث برای وارثان) در میان همه انبیاء (علیهالسلام) بوده؟ یا این كه چنین حكمی فقط به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) اختصاص دارد؟ كه باید گفت: قرآن تصویر اول را ممنوع برشمرد، چرا كه فرمود: «سلیمان از داود ارث برد.»(1)و نیز به درخواست «زكریا» (علیهالسلام) اشاره فرمود: «بار خدایا! مرا از نزد خویش فرزند و جانشینی شایسته ده تا از من و از دودمان یعقوب ارث ببرد.»(2)
ارث پدیدهای است كه طبق معمول بر هر آنچه كه از میت باقی میماند، اطلاق میگردد و طبق فرمان الهی پس از مرگ به وارث و بازماندگانش میرسد، ولی در این پدیده ضروری، دست تصرف برده و مفهوم آن را به انحراف كشاندهاند كه منظور از آیه ارث از نبوت و دانش اوست، در حالی كه این گفتار خلاف ظاهر است و با حقیت میراث سازگار نبوده و این كه نبوت و علم قابل توریث نیست، چرا كه نبوت تابع مصالح عامه است و از روز نخست نزد خداوند متعال برای اهل آن مقدر و فرض شده كه كاری به انتقال از فرد به فرد دیگر نخواهد داشت، چرا كه فرمود: «خداوند آگاهتر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد.»(3)و برای نسب هیچ گونه دخالتی در آن نیست، چنانچه برای دعا، جهت گزینش احدی برای این منصب هیچ راهی وجود ندارد و علم نیز موقوف بر كسی است كه به او ارائه شود و وی آن را به طور كامل بیاموزد، چنانچه آمده: «علم نوری است كه خداوند در دل هر كس خواست میافكند!»(4)
و اضافه بر آن، زكریا (علیهالسلام) تنها جانشینی از فرزندانش را درخواست كرد تا آنچه از وی باقی میماند به دست - مردانی كه خویشاوند پدری اویند، از عموزادگان و دیگر نزدیكان - نیفتد و این خواسته تنها درباره دارایی درست میباشد، نه این كه بدین وسیله خویشاوندان پدری را از نبوت و علم بیبهره گرداند.
و افزون بر آن، زكریا در درخواست وارث، توصیف پسندیدگی را برای او درخواست كرد، چنانچه فرمود: «پروردگارا! او را پسندیده گردان.»(5)و چنین درخواستی با پیامبران نمیسازد، چرا
كه پیامبران (علیهالسلام) همواره به تمام صفات ملكوتی و پسندیده مزین و انفكاك ناپذیرند؛ بنابراین توصیف پسندیده در صرف مالالارث است.
و اگر چنین تصور شود كه این حكم (عدم ارثیه برای وارث) اختصاص به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد، چنین امری باز امكان پذیر نمیشد، چرا كه عمومات قرآن كریم در خصوص ارثیه، مانع تحقق چنین پدیده اختصاصی میگردد، زیرا كه خداوند متعال فرمود: «خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش میكند كه سهم (میراث) پسر به اندازه سهم دو دختر باشد.»(1)
نیز فرمود: «و خویشاوندان نسبت به یكدیگر، در احكامی كه خداوند مقرر داشته (از دیگران) سزاوارترند.»(2)
نیز فرمود: «اگر چیز خوبی (مالی) از خود به جای گذارده، برا پدر و مادر و نزدیكان، به طور شایسته وصیت كند.»(3)، آری این آیات با معنای عامه خود، اجازه آن حكم اختصاصی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نخواهد داد، آری اگر طبق نظر عامه علما، دلیل قطعی ثابت بر ویژگی حكم به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت شود یا خبر متواتری وجود داشته باشد، امكان تخصیص آیات عامه فرا میرسید، ولی با وجود سیرة همه انبیا به رسیدن ارث به وارث به طور مطلق، جای تخصیص نیز امكان پذیر نمیباشد.
در اینجا ممكن است كسی بگوید: «ابابكر» فدك را به فاطمه (علیهاالسلام) برگرداند، چرا كه «ابن جوزی» نقمل كرده: «ابابكر نامهای به فاطمه صدیقه طاهره (علیهاالسلام) نوشت كه فدك را بگیرد، ولی عمربن خطاب بر ابابكر وارد شد و گفت: این چیست؟ ابابكر گفت: نامهای است كه برای فاطمه نوشتهام كه میراث از ناحیه پدرش را بگیرد! عمر گفت: در این صورت بر مسلمین از كجا انفاق میكنی؟ در حالی كه تازیان با توبه كارزار برخاستهاند، چنانچه مینگری؟ در آن حال عمر نامه را گرفت و پاره كرد.»(4)
این اقدام اگر از حقیقت برخوردار بود، چرا به انجام نرسید، بنابراین صرف شروع به كاری كه در نطفه خفه شود، چه سودی خواهد داشت؟!، به ویژه وقتی عمر سنتد آن را پاره كرد! و نیز اگر آن
گزارش در برگشت فدك به دست فاطمه (علیهاالسلام) صحیح بود، پس این همه برخوردهای نامناسب با آن، چگونه بوده است؟! از باب نمونه:
(1)همین كه عمربن خطاب به جانشینی ابوبكر بر مسند نشست، فدك را به بازماندگان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برگرداند تا علیبن ابیطالب و عباس بن عبدالمطلب بر سر آن به كشمكش برخاستند و علی (كرم الله وجهه) میفرمود: تحقیقاً رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فدك را به فاطمه (علیهاالسلام) داده بود (و پس از او نیز به من میرسد) و عباس از پذیرش ابا ورزید و گفت: آن از خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و پس از درگذشت ایشان به من میرسد، كشمكش را به نزد عمر آوردند و او از داوری میان آنها خودداری كرد و گفت: من آن را به دست شما سپردم و شما به كارتان آشناترید.(1)
ما از این كه به دنبال رسواییهایی كه در گزارشها در این زمینه یافتهایم، بنای ادامه گفتار نداریم، ولی گاه سخن به جایی میرسد كه بدون پاسخ از آن نمیتوان گذشت، چرا كه اینان در این زمینه دستاویزی درست كردهاند و میان علی و عباس كشمكش سراغ دادهاند كه اساسی به جز تحیل و پندار نخواهد داشت، چه رسد كه به گزارش از «مسلم» در «صحیح» توجه شود كه «عباس» به عمر گفت: «ای امیرمؤمنان! میان من و (العیاذبالله) این دروغگوی بزه پیشه و نیرنگ باز، نادرست كار (یعنی علی (كرم الله وجهه))، داوری كن!»
آیا چنین است كه عباس، سید عترت طاهره و پاك نهاد خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را با این دشنام و ناسزا یاد كند؟!!، مگر ایشان آیه تطهیر و دیگر آیات قرآن كریم كه درباره شام علی (كرم الله وجهه) نزول یافته را خبر نداشته است؟! كه طبعاً از بیشتر آنها باخبر بوده است و اگر به راستی این سخنان از او باشد، دیگر چه ارج و ارزشی برای او توان نهاد و چگونه باید درباره آن به داوری نشست؟!، آن هم هنگامی كه مینگریم «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «هر كس علی را دشنام دهد، البته مرا دشنام داده و هر كه مرا دشنام دهد، به راستی خدا را دشنام داده و هر كس خدا را دشنام دهد، خداوند او را به رو و با دو
1) ر.ك. صحیح، بخاری: 3/5-10، صحیح، مسلم، كتاب جهاد و سیر، باب حكم الفیء، الاموال، ابیعبید: 11، سنن، بیهقی: 299/6، معجم البدان، یاقوت حموی: 343/6، تفسیر، ابنكثیر: 335/4، تاریخ، ابن كثیر: 288/5، تاج العروس، زبیدی حنفی: 166/7.
سوراخ بینیش در آتش خواهد افكند.»(1)
«عباس» شخصیت بزرگی بود كه دامن پاك او اجازه چنین اتهامات را به وی نمیدهد، بلكه این قوم و دار و دسته خوش داشتهاند كه یا خود مستقیم یا ابزار دست دیگران قرار گرفته و چنین عبارات شنیع را به بزرگترین مردم عالم نسبت داده و خواستهاند با دشنام دستاویزی درست كرده و پلی برای رسیدن به خواسته خود بسازند كه البته خداوند از همه آنها آگاه است، چنانچه میفرماید: «و پروردگار تو میداند آنچه را كه سینههایشان پنهان میدارند و آنچه را آشكار میسازند.»(2)
گفتنی است كه خداوند آتش جهنم را، جهت حفظ ولایت و كیفر مخالفان ولایت آفرید و شاید این گفتار شعلهای از آتش جهنم باشد كه از دهان برخی خارج شده و حقیقت وجودیشان را بدین گونه به منصه ظهور گذاشتهاند.
(2)«در روزگار عثمان بن عفان، مروان بن حكم فدك را تیول خود گردانید(3)و این نیز جز با دستور خلیفه نبوده است.»(4) (3) همین كه معاویه بن ابی سفیان بر سر كار آمد، یك سوم فدك را تیول مروان بن حكم ساخت و یك سوم آن را تیول عمرو نهاد و این رویداد پس از شهادت حسنبن علی (علیهاالسلام) بود و از آن پس نیز پیوسته در دودمان آنها دست به دست میگشت تا روزگاری كه مروان بن حكم بن سلطنت رسید، همه آنچه كه از آن وی گردیده بود را، به پسرش عبدالعزیز داد و عبدالعزیز نیز آن را به پسرش عمربن عبدالعزیز بخشید.(A)
(4) همین كه عمربن عبدالعزیز به جانشینی (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست، در یك سخنرانی گفت: تحقیقاً فدك از داراییهایی بوده كه خداوند به رسول خود (صلی الله علیه و آله و سلم) ارزانی داشته و مسلمانان نیز بر ای به دست
1) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «من سب علیاً فقد سبنی و من سبنی فقد سب الله و من سب الله، كبه الله علی منخره فیالنار» الریاض النضره، طبری: 166/1، الكفایه الطالب، گنجی شافعی: 27، الفرائد السمطین، حمویی در باب پنجاه و ششم، الفصول المهمه، صباغ مالكی: 126.
2) (و ربك یعلم ما تكن صدورهم و ما یعلنون) قصص: 69.
3) سنن، بیهقی: 301/6.
4) و A - ر.ك. فتوح البلدان، بلاذری: 41-39، تاریخ، یعقوبی: 48/3، العقد الفرید، ابن عبد ربه: 323/2، معجم البلدان، یاقوت حموی: 344/6، تاریخ، ابن كثیر: 200/9، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 103/4، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 154، جمهره رسائل العرب: 510/3، اعلام النساء: 1211/3.
آوردن آن، نه اسبی دواندهاند و نه سپاهی به كار گرفتهاند، پس از آن، فاطمه آن را از پدرش درخواست كرد و حضرت فرمود: تو را ممكن نیست كه چنین درخواستی كنی و مرا ممكن نیست كه به تو بدهم، بدین خاطر درآمد آن را به هزینه در راه بازماندگان میرسانید، سپس ابوبكر و عمر و عثمان و علی (كرم الله وجهه) به سرپرستی امت نشستند و همان برنامه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را درباره آن پیاده كردند تا معاویه فرمانروایی یافت و آن را تیول مروان بن حكم گردانید و مروان آن را به پدرم و عبدالملك بخشید و پس از آن، به من و سلیمان و ولید رسید و همین كه ولید بر سر كار آمد، از وی و سلیمان درخواست كردم كه بهره خودشان را به من واگذارند، آن دو نیز پذیرفتند تا همة آن به دست من افتاد، من هیچ دارایی را بهتر از این دوست نداشتم، گواه باشید كه من آن را برگردانم و برای همان هزینههایی نهادم كه در آغاز ویژه آن بود.(1)
5- پس از آن تا زمانی كه عمربن عبدالعزیز حكمران بود، فدك در دست فرزندان فاطمه (علیهاالسلام) بود تا یزید بن عبدالملك بر سر كار آمد، از آنان بازستاند و دو مرتبه به چنگ مروانیان افتاد و همواره آن را دست به دست گرداندند تا جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از بین آنان به در رود.(A)
6- و همین كه ابوالعباس سفاح بر تحت نشست، آن را به عبدالله بن حسن بن حسن بن امیرمؤمنین علی (علیهالسلام) باز گرداند.(B)
7- آنگاه كه ابوجعفر منصور پادشاه شد، آن را از دست فرزندان حسن (علیهالسلام) باز گرفت.(C)
8- زمانی كه مهدی بن منصور سر كار آمد، آن را به نوادگان فاطمه (علیهاالسلام) بازگرداند.
9- سپس موسی بن مهدی و برادرش آن را از دست فاطمیان بازگردانید و در این باره به سوی عامل خود در مدینه «قثم بن جعفر» نامهای مكتوب داشت:
اما بعد تحقیقاً علی (كرم الله وجهه) با جایگاهی كه در دین خداوند و با جانتشینی رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) و با خویشاوندیش با ایشان داشت، سزاوارترین كسی بود كه سنت ایشان رال به كار گیرد و فرمان ایشان را به اجرا درآورد و آنچه را كه به كسی بخشیده بوده وبه ایشان سپارد و درآمدی كه از سر نیكوكاری ویژه مردم شناخته شده بود، را بر جای بدارد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فدك را به فاطمه (علیهاالسلام) بخشید و سپس به «مبارك طبری» عامل خویش نوشت كه فدك و مرزهای آن با همه كشتزارهای وابسته و .
1) و C,B,A - ر.ك. فتوح البلدان، بلاذری: 41-39، تاریخ یعقوبی: 48/3، العقد الفرید، ابن عبد ربه: 323/2، معجم البلدان، یاقوت حموی: 344/6، تاریخ، ابن كثیر: 200/9، شرح نهجالبلاغه، 103/4، تاریخ الخلفاء: 154، جمهره رسائل العرب: 510/3، اعلام النساء: 1211/3.
نیز كاركنان از بندگان و فرآوردهها و درآمدها و غیر آن را به بازماندگان فاطمه داختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بسپارد و او نیز ماموریت خود را انجام داده، آن را به دست محمدبن یحیی بن علی بن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب (علیهالسلام) و محمدبن عبدالله بن حسن بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب (علیهالسلام) سپرد، چون حاكم وقت این دو نفر را مسئولیت مصرف فدك در مورد اهلش داده بود.(1)
(10) و هنگامی كه «متوكل علی الله» به سلطنت رسید، دستور داد: «فدك را پس گرفتند تا درآمد آن را به همان هزینههایی كه پیش از مامون میرسید برسانند.»(A)
داستان منقول از ابوبكر، علاوه بر این كه با قرآن و سنت پیامبر مخالف بود با هیچ یك از این موارد فوق نیز هماهنگ نبود، در اینجا جای سؤال است كه چگونه «ابن حجر» و پیروان او گزارشی با این ویژگیها را درباره ابوبكر نقل كردهآند و آن را از روشنترین نشانههای دانایی وی قلمداد مینماید؟! «چرا این گروه حاضر نیستند سخنی را درك كنند؟!»(2).
1) و A - ر.ك. فتوح البلدان، بلاذری: 41-39، تاریخ، یعقوبی: 48/3، العقد الفرید، ابن عبد ربه: 323/2، معجم البلدان، یاقوت حموی: 344/6، تاریخ، ابن كثیر: 200/9، شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید: 103/4، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 154، جمهره رسائل العرب: 510/3، اعلام النساء: 1211/3.
2) (فما لهؤلاء القوم لا یكادون یفقهون حدیثاً) نساء: 78.
«حلبی» مینویسد: «ابوبكر صدیق (رضیالله عنه) بر آن اعتقاد بود كه رتبه پایینتر (مفضول) بر كسی كه از او بالاتر (افضل) است، میتواند فرمانروایی كند و نزد اهل تسنن درست همین پندار است؛ زیرا آنان معترفند. گاه میشود كه مفضول برای قیام بر آنچه شایسته دین است، بر فاضل توانایی بیشتری دارد و در چاره جویی برای كارها و برای آنچه روزگار زیردستان به یاری آن سازمان مییابد، آگاه ترند.»(1)
«حلبی» این را دستاویز ابوبكر گردانیده است كه وی عمربن خطاب و ابوعبیده جراح را برای جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر خود مقدم انداخت و گفت: به هر یك از این دو نفر كه خواهید دست فرمانبرزی دهید!(A)
«باقلانی» این كلام را از ابوبكر میاورد و در پاسخ از آن مینویسد: «من سرپرست شما شدم با آن كه بهتر از شما نیستم. البته ممكن است كه وی بر این باور بود كه در میان امت كسی برتر از او هست. ولی چون در فرمانبری از ابابكر برتر بوده و توده با یاری او در راهی شایستهتر میافتادند، پس این را گفت تا برساند كه اگر در زمانی عارضهای پیش آمد كه مانع از نصب برتر شود، امامت مفضول جایز است و به همین خاطر به انصار و غیر آنان گفت: من راضی شدم برای شما كه به یكی از این دو مرد دست فرمانبرداری دهید: عمربن خطاب و اباعبیده جراح، در حالی كه میدانست اباعبیده از ابوبكر و عثمان و علی (كرم الله وجهه) پایینتر است. علاوه بر این میدانست كه همه با او هم داستان میشوند و آشوب با دید وی ریشه كن میگردد كه گفت به آن گونه كه اظهار داشت.»(2)
دلیل بر هر مدعایی نزد عرف و عقلا باید از پایه و اساس استواری برخوردار باشد و آن كلیت یك قاعده و قانون است (كه اهل منطق از آن به عنوان كلیت كبری تعبیر میكنند.) حلبی و یا ابوبكر در مقدم انداختن مفضول بر فاضل چنین میگوید: كه گاه میشود مفضول بر اقامة مصالح دین از فاضل توانایی بیشتر دارد! چنین پنداری صحیح نیست، زیرا اولاً: این یك امر جزیی است و از كلیت برخوردار نیست. ثانیاً: گاه میشود كه فاضل بر مفضول توانایی بیشتر داشته باشد كه با این احتمال، احتمال نظر ابابكر معارضه میكند و به ابتدای داستان میرسیم. ثالثاً: در خصوص تقدم
فاضل بر مفضول تصریح الهی موجود است و در اینجا جای رای و اندیشه باقی نمیماند. رابعاً: اگر با این وضعیت به گفته ابوبكر و یا عمر در این مورد اعتماد شود، مفهومش آن است كه (العیاذبالله) اینها از خداوند بهتر و برتر میدانند! در حالی كه فرمود: «خداوند آگاهتر است كه رسالت خویش را كجا قرار دهد!!»(1)خامساً: توجه كردنم به پندار خلیفه و عمل به آن مستلزم آن است كه لباس برتریها محك در میان نباشد هر كس هر پنداری را بر حقیقت دیگر برتر بشناسد و به آن عمل كند، اگرچه به هر ضرر و مفسدهای منتهی شود!
ما بر آنیم كه جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همانند پیامبر، فرمانروایی خدایی است و هر چند وحی و سنت، ویژة رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و كار خلیفه روشنگری دستورها و رساندن آنها میباشد كه به گونهای سربسته و محمل و به طور معضل آمده كه باید آنها را تفصیل داد و هر چه را كه هست بازگشاید، كار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كار زار است تا سخن خدا را در مردم آورده و به اجرا درآورد، سهمان گونه كه كار وصی و خلیفه آن است كه كارزار كند تا لایههای نهفته در قرآن را به مردم بنمایاند.(2)و خداوند مردم را همانند چارپایان رها نكرد كه فقط هم و غمشان خور و خواب و تمایل باشد و به آرزوهای دور و دراز سرگرم باشند. بلكه آنها را آفرید تا خدا را بشناسند و بتوانند به سویی روند كه خشنودی او را فراهم سازند؛ كه آن را با ارسال رسول و انزال فرامین هموار ساخته و همواره ارسال رسل را پی در پی جهت هدایت امت لازم دانسته و هیچ گاه نشده، زمانی فرا رسد كه فردی به عنوان رسول و یا وصی و یا امام بر سر مردم از سوی خداوند حاكم و سرپرست نباشد، چنانچه این داب و روش از كلام خلفا و جانشینان رسول خدا آشكار گردیده و به آن اعتراف نمودهاند، همان گونه كه از عبدالله فرزند عمر نقل شده، به پدرش گوید: مردم میگویند: «تو جانشینی برای خود بر نمیگزینی؟ با این كه اگر تو چوپان یا شتر چرانی داشته باشی و او آنچه را كه سرپرستی آن را به
1) (الله اعلم حیث یجعل رسالته) انعام: 124.
2) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم): سرور ما علی (كرم الله وجهه) را با همین برنامهاش شناساند كه فرمود: «چنانچه من به پیكار برخاستم تا قرآن را با چهرهای كه فرود آمده نشان دهم، در میان شما كسی هست، كه كارزار كند تا باطن آن را آشكار سازد، ابوبكر پرسید: ای رسول خدا! من هستم؟ پاسخ داد: نه، عمر گفت: ای رسول خدا! من هستم؟! فرمود: نه، او همان دوزنده كفش است، چرا كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كفش خودم را به علی (كرم الله وجهه) داده بود تا بدوزد و این گزارش را گروهی از حافظان سنت از جمله حاكم، ذهبی و هیثمی داده و درست بودن آن را داوری كردهاند كه به طور مفصل خواهد آمد.
عهده دارد، رهاكند و نزد تو بیاید، به او خواهی گفت: در وظیفهاش كوتاهی كرده و كار را به تباهش كشانده است با این كه سرپرستی برای مردم به مراتب از سرپرستی شتر و گوسفند دشوارتر است. اگر خدای بزرگ و گرامی را به گونهای دیدار كنی؛ كه در میان بندگان جانشینی برای خود نگذاشته باشی، به او چه خواهی گفت؟!!»(1)
نیز «عایشه» به «ابن عمر» گفت: «پسركم! درود مرا به عمر برسان و به او بگو: پیروان محمد را بدون سرپرست مگذار! برای خود جانشینی در میان مردم برگزین و آنان را به گونة شتران افسار سر خود رها مكن كه به راستی من میترسم آشوبی روی دهد.»(2)زیرا اگر مردم را لگام گسیخته رها كنند، بیم آن میرود كه كارشان به آشفتگی انجامد!
و نیز «عبدالله بن عمر» پدر گفت: «چه شود كسی را به جانشینی خود برگزینی؟ گفت: چه كسی را انتخاب كنم؟ گفت: خرد خود را به كوشش وادار تا بدانی. زیرا تو پروردگار آنان نیستی. میبینی كه اگر در پی سرپرست زمینت (كشتزارت) بفرستی، آیا دوست نداری كه كسی را به جای خود بنشاند تا هنگامی كه بر سر زمین باز گردد؟ گفت: آری؛ گفت: میبینی كه اگر به دنبال چوپانت بفرستی،یا دوست نمیداری مردی را به جای خود بگذارد تا برگردد؟!»(3)
و نیز «معاویه بن ابی سفیان» همین دستور خردمندانه و چون و چرا ناپذیر را، در اعطاء خلافت به یزید ابزار كار گردانیده، میگوید: «من میترسم پیروان محمد را پس از خود، همانند گوسفند (رمهای) از میشها بدون شبان رها سازم.»(4)
كاش دانسته میشد كه این گونه اندیشههای خردمندانه كه همه در پذیرفتن آن هماهنگند و این پدیدهای است كه به علم ارتكازی همه بر آن متفقند، چگونه آن را درباره خداوند متعال و رسولان او و اولیاء انان ندیده گرفتهاند یا آنها را (العیاذ بالله) عاقل ندانستهاند؟! و یا پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به چشم پوشی از جانشینی برای خود، متهم كردهاند؟ كه این حقیقت به جز در روز بازپسین روشن نخواهد شد!
1) السنن الكبری، بیهقی: 149/8 از صحیح مسلم، سیرهی عمر؛ ابن جوزی: 190، الریاض النضره، طبری: 74/2، حلیه الاولیاء، ابونعیم: 44/1، فتح الباری: 175/3 كه از مسلم نقل كرده است.
2) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 22/1.
3) طبقات الكبری، ابن سعد: 249/3.
4) تاریخ، طبری: 170/6، الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 151/1.
گذشته از آن، روا نیست كه امر سرپرستی و امامت را به انبوه توده یا به كسانی واگذار كنند كه به گره گشایی و پیوند زدن گسیختهها میپردازند، چرا كه خرد راستین میگوید: امام باید ویژگیهایی داشته باشد كه پارهای از آنها از سرمایههای نهفته در درون و از منشهایی است كه جز خدای آگاه بر نهانیها آن را نمیداند. همانند بر كناری و دوری از گناهان و پاكی جان و پاكیزگی روان كه با یاری آن از هوس و هواهشهای ناروا دوری گزیند و به همین گونه دارای دانشی باشد كه با داشتن آن در زمینه هیچ یك از دستورات به گمراهی نبیفتد؛ تا برسد به بسیاری از اوصافی كه استواری آن در ژرفای جان است و فقط گوشهای از آن در جهان برون آشكار خواهد شد كه با شماره كردن آنها به دشواری میتوان پهناوری آن را به روشنی نگریست و «پروردگار تو میداند آنچه را كه سینههایشان پنهان میدارند و آنچه را آشكار میسازند.»(1)، «و خداوند آگاهتر است كه رسالت خویش را كجا قرار دهد!»(2)
و امتی كه دانش او به نهانیها راه ندارد، نمیتواند كسی را كه آراسته به آن منش باشد بشناسد و گزینش او در بیشتر موارد با لغزش همراه است، چنانچه «موسی» (علیهالسلام) در میان هزاران نفر عدهای را گلچین كرد، چنانچه، فرمود: «موسی ازقوم خود هفتاد تن از مردان را برای میعادگاه ما برگزید.»(3)سرانجام وقتی كار به راز و نیاز با خدا رسید آنان گفتند: «خداوند را آشكارا به ما بنما!»(4)پس از این چه گمان میبرید به این كه مردم كوچه و بازار كسی را برگزینند با آن كه خود در چهار دیواره ماده گرفتارند، یكی را گلچین كنند؟ در حالی كه او نیز یكی از آنان بوده و او نیز در نیازمندی به فردی كه او را هدایت كند برابر خواهد بود و همه به سان دندانههای شانه میمانند و هیچ دور نیست كه كسی را برگزینند كه خود به سرگردانی و به فرجام افتاده، روی از كار پیچید یا بر سر این برنامه دچار آشوب شوند یا در پی كسی روند كه گندم نمای جو فروش یا نادانی باشد كه چون با فرمانها رو در رو شود، راه رهایی از دشواریها را یافته، دست به تبهكاریهای بزرگ(5)بیالاید، بزه كاری كند و ندانسته به پرتگاه گناهان افتد یا بداند و پروا نداشته باشد كه سخن یاوه بر زبان آرد یا با فریفتگی به داوری نشیند و در این هنگام از همان جا كه بخواهند، كارها را در راهی شایسته
بیندازند، به تبهكاری دچار شوند و ندانسته در پرتگاه لغزند كه نمونة این را در آنجا كه مردم دست فرمانبری به معاویه و یزید و جانشینان امویان دادند، میتوان یافت.
پس بر خداوند مهربان كه این سرنوشت را بر آفریدگانش نمیپسندد، نباید در این كار گزینشی برای كسی از مردم بگذارد، چرا كه آنان: «بسیار ظالم و جاهل هستند.»(1)و «آیا آن كسی كه موجودات را آفریده از حال آنها آگاه نیست؛ در حالی كه او (از اسرار دقیق) باخبر و آگاه است!»(2)، «پروردگار تو هر چه بخواهد میافریند و هر چه بخواهد برمیگزیند، آنان (در برابر او) اختیاری ندارند.»(3)، «و هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی كه خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر كس نافرمانی خدا و رسولش را كند، به گمراهی آشكاری گرفتار شده است.»(4)
بزرگترین پیامبران نیز از نخستین روز كه آیین خود را به گروههای تازیان پیشنهاد كرد، این گوشة پرده را نیز به همه نشان داد: «هنگامی كه تیره عامه پسر صعصعه را به سوی خدا خواند و سخن حضرت به آنان رسید، گویندة آنان از حضرت پرسید: اگر ما بر سر این كار (سرپرستی و امامت) از تو پیروی كنیم و آنگاه خداوند تو را بر كسانی كه با تو مخالفت مینمایند پیروز گردانید، آیا در دیدة تو شایستگی آن را یافتهایم كه پس از تو ما سرپرست مردم گردیم؟ حضرت پاسخ داد: تحقیقاً كه كار در دست خدا است و آن را هر جا خود بخواهد مینهد.»(5)
چگونه مردم به سادگی میتوانند در این كار گزینشی داشته باشند با آن كه در پیرامون انتخاب امام، گرایشها و لافها و خواستهها و چشم داشتنها پراكنده است؟! و علاوه بر آن دگرگونی نگرشها و زد و خورد و برداشتها و باورها، در ارزیابی سرمایههای روانی مردان و منشهای برجسته و با فراوانی دستهها و گروهها و تیرهها و تودههایی كه با بدخویی ناسازگاری میكنند و آن هم با كشمكشهایی كه میان آدم زادگان بیچاره از نخستین روز پیدایش پخش و پراكنده بود و
1) (انه كان ظلوماً جهولاً) احزاب: 72.
2) (لا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر) ملك: 14.
3) (و ربك یخلق ما یشاء و یختار ما كان لهم الخیره) قصص: 68.
4) (و ما كان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضی الله و رسوله امراً ان یكون لهم الخیره من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبیناً) احزاب: 36.
5) سیرهی ابن هشام: 32/2، الروض الانف: 264/1، بهجه المحافل، عمادالدین عامری: 128/1، السیره الحلبیه: 3/2، سیرهی زینی دحلان: 302/1، حاشیه حلبیه، حیاه محمد هیكل: 152.
ریشه آن را در زمینههای وابسته به چند دستگیها و گروه گروه و تیره تیره شدنها باید یافت.
این گزینش از همان آغاز همراه با نگاههای پر از خشم، زخم و سیلی زدن به یكدیگر و بگو مگو و فریاد و دشمنی همراه بوده است تا گریبان جامهها چاك خورد و نوش جای خود را به نتیش داده و با این گزینش چه بسیار آبروها بر زمین ریخت و آنچه را پاك میانگاریم به خواری افتاد، سنتهای درست رو به تباهی رفت و آنچه به روشنی از آن كسی بود از میان رفت، آنچه باید گیتی را به راهی شایسته اندازد تباه شد، شالوده سازش در هم فرو ریخت و راه آشتی بسته شد، خونهای پاك با خاك زمین بیامیخت و پیكر اسلام راستین از هم گسیخت تا كسانی كه شایستگی نداشتند، چشم آزمندی به فرمانروایی دوختند. این همه دلایل نشدنیهای انتخاب امام، به گونهای مورد تایید قرآن كریم است، چرا كه «پیامبر اسلام» (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشته از آن كه طبق فرمان خداوند موظف بود «علی» (كرم الله وجهه) را به عنوان جانشین خود در میان قاطبه مسلمانان قلمداد نماید، ولی با صرف نظر از انتصاب الهی كه برخی از بد اندیشان آن را انتخاب از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) محسوب میداشتند و در صدد فتنه بودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در هیچ زمانی از دوران پیامبریش، حتی در جنگها بیمناك نشد و هیچ خوفی به دل راه نداد. آری، هنگامی خوف و ترس و اضطراب بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مستولی شد كه چگونه علی (كرم الله وجهه) را به عنوان برگزیده الهی در میان عامه مردم اعلان دارد؟! در حالی كه از مجموعة آنچه گفته شد و از آتشهای زیر خاكسترها و از آبهای زیر كاهها با خبر بود و در اعلان الهی تاخیر میانداخت و تنها عامل آن خوف حاكم بر وجود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و خداوند خوف و ترس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نادیده نگرفت، بلكه بر آن صحه گذارد، چرا كه در اوج خوف و ترس او فرمود: «خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم نگاه میدارد!»(1)
بنابراین عدم انتخاب و گزینش امام از سوی مردم، از دو جهت است: یكی از جهت عدم وحدت تمام اقشار مردم و عدم یكپارچگی امت واحده بر آن است كه بحث آن گذشت.
و دیگر اینكه: انتخاب مردم با توجه به عدم اطلاع از درون افراد و یا عدم سلطه بر اجرای مقاصد همه گروهها و دستهجات و وجود انگیزههای غیرالهی و یا اختلاف انگیزهها و مقاصد، به طور قطع به سوی كسی منتهی میشود كه از یك سو عالم به مجموعه معارف دین نبوده و یا قادر به انجام وظایف الهی خویش نخواهد بود و یا در اجرای احكام، كارهایش به اشتباه بگراید و مهمترین دلیل بر عینیت این حادثه داستان انتخاب حضرت موسی (علیهالسلام) در هفتاد نفر از بهترین افراد امت خود بود كه بعد از آن در ضروریترین مسائل دین ماندند(2)و حركت قهقرایی و ارتجاعی از خود نشان .
دادند و دیگر، داستان غصب خلافت سه گانه بعد از رحلت پیامبر خانم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود كه بیست و چهار سال و اندی بر سر اسلام فرود آمد، آنچه آمد.
علاوه بر این، امام و سرپرست مردم باید در میان همه پیروانش، برترین آفریدگان باشد، زیرا اگر در روزگار او كسی در فضیلت و برتری همانند او یا افزون بر او باشد یا بر گماشتن او بدون هیچ دلیل كسی را برتر انگاشته یا فروتر را برتر پنداشتهایم كه هر دو جهت از نظر عقل و عرف متشرع مطرود است و اگر امام آن ویژگیهای خاصی كه باید دارا باشد را كم داشته باشد، دانش او در نیازمندیها برای او راه گشا نیست یا بینش او از دریافتن میماند یا نیروی او از كشیدن آن ناتوان است كه در این وضعیت زمینه بزرگترین مصیبتها فرا میرسد كه یا یكسره به دستورهای سر خود پناه میبرند و یا به نگرشهای تهی از روشنگری روی میآورند یا گوش به سخنان كسانی هستند كه آنان را درست میپندارند كه در این صورت كارها به سستی و سرگردانی میانجامد و نیز پایگاهشان از چشم مردم میافتد و در امام باید نمونة پیامبر را جست كه همیشه از او فرمان برند؛ «ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این كه به فرمان خدا از وی اطاعت شود!»(1)، چرا كه فرمانبری از امام را در كنار فرمانبری از خدا و پیامبرش نهاده است، چنانچه فرمود: «ای كسانی كه ایمان آوردهاید! اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید پیامبر خدا و اولوالاامر (اوصیای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)) را»(2)و این به خاطر آن است كه بتواند احكام خداوندی را در مرزهای خود بر پای دارد و بیهودگی را از میان بزداید.
بنابراین، امام و سرپرست مردم باید همه منشها و صفات ملكوتی و نفسانی در حد برتر را به رساترین گونهای در خود گرد آورد و بر همگان از توده برتری یابد، چنانچه فرمود: «بگو: آیا برابرند آنان كه میدانند با آنها كه نمیدانند؟»(3)، «بگو: آیا كور با بینا برابر است و آیا تاریكی با روشنایی یكسان است؟»(4)، «آیا كسی كه هدایت به سوی حق میكند برای پیروی شایستهتر است یا آن كسی كه خود هدایت نمیشود مگر هدایتش كنند؟!»(5)
درباره جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه را كه شیعیان (امامیه) تاكنونت از صفات و ویژگیهای او
1) (و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله) نساء: 64.
2) (یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منكم) نساء: 59.
3) (هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون) زمر: 9.
4) (هل یستوی الاعمی و البصیر ام هل تستوی الظلمات و النور) رعد: 16، فاطر: 20-19، انعام: 50، غافر: 58.
5) (افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لا یهدی الا ان یهدی) یونس: 35.
برشمردهاند، ما (اهل تسنن) چنین ویژگی را برای امام لازم نمیدانیم، چرا كه به پندار ما، جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هر كسی است كه بر مردم چیرگی یافته، دزد را ببرد، آدمكش (قاتل) را به كیفر برساند و مرزها را پاسداری كند و آسایش همگان را نگاه دارد، - و برنامههایی نظیر آنها - و اگر هم تبهكاری پیشه كرد، نمیتوان او را از مقام بر كنار ساخت، چنانچه برای رفتار زشتی هم كه به طور آشكار انجام داد، نباید مبر او خردهای گرفت. نادانی او را، كژی و كاستی نشاید شمرد و لغزشهایش سزاوار كیفر نیست. نیازی به یافتن هیچ یك از منشهای بزرگوارانه در او نیست و در همه جا باید از او خشنود بود و بر او هیچ سرزنش نباید كرد!! چنین داب و روشی بدون ملاك و محك از روش ما است.
«باقلانی» در ویژگیهای امامی كه باید او پیمان بست، مینویسد: «اگر كسی بگوید: ما را آگاه سازید تا بدانیم امامی كه نزد شما باید با او پیمان یست، چه صفات و منشمهایی باید داشته باشد؟ گوییم: از ویژگیهای او یكی آن است كه: 1- نسب او باید از تیرة قریش باشد، 2- نیز به چنان رتبهای از علم و دانش برسد كه بتواند در جرگه كسانی قرار گیرد كه شایسته برای داوری در میان مسلمانانند، 3- و نیز بایستی در كار جنگاوری و سازمان دهی سپاهیان و نبردها و نیز در پاسداری مرزها و پشتیبانی از گروه مسلمانان و نگهبانی توده و كینه جویی از بیدادگران و دادرسی به داد ستمدیدگان و رسیدگی به مصالح مردم بینا و وظیفه شناس باشد، 4- باید از كسانی باشد كه در اجرا نمودن كیفرها، نرمی و سستی بر او چیره نشود و از گردن زدن و تازیانه كوفتن بیتاب نگردد 5- و باید در زمینه دانش و دیگر زمینههایی كه با نگرش به آنها میان دو تن برتری میگذاریم، از برجستهترین توده به شمار آید.
مگر مقدم انداختن آن كه برتر است با مانعی برخورد كند كه در آن هنگام بر گماشتن پایین تران روا خواهد بود و هیچ گاه هم نیازی نیست كه دامنش از همه گناهان پاك بوده، نهانیها را بداند یا در سواركاری و دلیری از همه برتر باشد یا تنها از میان هاشمیان - و نه دیگر تیرههای قریش - برخیزد.»(1)
نیز «باقلانی» مینویسد: «اگر گویند: آیا مردم به دانش امام و روشنگری گوشهای از آن - كه تنها ویژه او باشد - نیازی دارند؟ و نیز به این كه او بیاید و آنچه را دانش ایشان درنمییابد آشكار سازد؟ پاسخ میدهیم: نه، زیرا او و سایرین در آگاهی از آیین و در برابر فرمان آن یكسانند، اگر بپرسند:
1) التمهید، باقلانی: 181.
پس امام را برای چه میگمارید؟ میگوییم: برای هر آنچه كه پیشتر یاد كردیم؛ از این كه سپاهیان را سامان دهد، مرزها را پاسداری كند، بیدادگران را باز دارد، فریاد ستمدیدگان را دادرسی كند، كیفرها را روان گرداند، درآمدها را میان مسلمانان تقسیم نماید و آنان را به زیارت خانه خدا وادارد و آنها را به جنگ با دشمنان برانگیزد، این مجموعه خواست ما بر گماشتن او و روی كار آمدن او میباشد و اگر یكی از گامهای این مسیر را درست طی نكرد یا شیوهها را از جای برگردانید، امت پشت سر وی هستند تا او را به شاهراه كشیده و به آنچه بایسته او است وادار سازند.»(1)
همان مینویسد: «توده كسانی كه خدا را با ویژگیهایی همچون آدمیان میشناسند و به حدیثها پشت گرمند، گویند: امام از سمت خود بركنار نمیشود، هر چند تبهكاری و ستمگری كند، چه داراییهای مردم را به زور برباید یا آسیبی به پیكر آنان برساند یا جان بیگناهان را بستاند و آنچه را از این و آن است تباه ساخته، كیفرها را جاری نسازد كه به هیچ وجه نباید بر او شورید، بلكه شایسته است او را اندرز گویند و بیم دهند و اگر دستوری مخالف با فرمان خداوند داد، به جا نیاورند چنین پندار دربارة امامت را براساس گفتار بسیار و پی در پی استوار داشتهاند كه از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و از یاران او رسیده كه باید از امامان فرمانبرداری كرد، هر چند بیدادگری نمایند و داراییها را بربایند و ویژه خود شناسند كه به راستی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بشنوید و فرمان برید، هر چند در برابر بردهای دست و گوش بریده باشید - یا در برابر بندهای حبشی و پشت سر هر نیكوكار و تبهكار نماز گزارید و گزارش كردهاند؛ كه گفت: فرمانبردار آنان باش، هر چند دارائیت را بخورند و بر پشتت بكوبند تا هنگامی كه نماز را بر پا میدارند از آنان فرمان برید و به همین گونه گزارشهای بسیاری در این زمینه رسیده كه همه را دركتاب «اكفار المتاولین» ذكر كردهایم و خبرهای مخالف با آن را نیز همراه با نمایاندن باطن آنها به گونهای آورده ایم كه هر كس در آن بنگرد - به خواست خدا - از هر پاسخی بینیاز خواهد بود.»(2)
«باقلانی» نیز مینویسد: «اگر كسی با به دست آوردن برتریهایی چند به پایگاهی والاتر از امام دست یابد، چنین چیزی سبب نمیشود كه امام را بر كنار كنیم، همان گونه كه اگر در آغاز كار بخواهیم پیمان فرمانروایی او را بپذیریم، كسی برتر از او باشد، بایستی غیربرتر را برگزینیم، زیرا با فزونی برتریها كه پیش از آن در دیگری پدید آید، مانعی در روش ما نخواهد شد و خود به خود سبب بر كناری وی نخواهد گردید.»(A) .
این هم نمونهای از گزارشهای بسیار كه باقلانی سر بسته انگشت بر آنها نهاده و به همه میرساند كه باید فرمانبردار امامان بود؛ هر چند بیدادگر و ستمگر باشد و همه داراییهای مردم را ویژه خود گردانند و دیگران را بهره ندهند و نیز اگر امام تبهكار شد. بر او خرده نتوان گرفت و بر كنار نمیشود و.... چه اندازه این محكهای انسانهای ممتاز و ردة نخستین مقامات كشوری با ملاكات و محكهای قرآنی ناسازگار و متخالف و متضاد میباشد؟! و اینك به پشتوانههای این محكها بنگرید!
(1)«حذیفه پسر یمان»، گوید: «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) را پرسیدم: «ما در دامن بدیها میزیستیم تا خداوند نیكی را فرو فرستاد و اكنون ما در پناه آن هستیم، آیا پس از این نیكی باز هم بدی در كار هست؟ پاسخ داد: آری، پرسیدم: آیا پس از آن بدی نیكی در كار هست؟ گفت: آری، گفتم: چگونه میشود؟ گفت: پس از من امامانی خواهند آمد كه با راهبری من راه نمییابند و بر شیوة من كار نمیكنند و به زودی مردانی در میان آنان به پا میخیزند كه دلهای آنان دلهای اهریمنان در پیكر آدمیان است!، گفتم: ای رسول خدا! اگر آن روزگار را دیدم چه كنم؟ پاسخ داد: فرمانروا را فرمان میبری و سخن وی را آویزة گوش میگردانی و اگر داراییات را گرفت و پیكرت را در هم كوبید باز هم بشنو و فرمان ببر.»(1) (2)«عوف بن مالك اشجعی» گوید: از «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم میگفت: بهترین پیشوانیانتان آنانند كه دوستشان دارید و دوستتان دارند، بر آنان درود میفرستید و بر شما درود میفرستند و بدترین امامان شما آنانند كه دشمنشان میدارید دشمنتان میدارند و شما را نفرین میكنند و آنان را نفرین میكنید، گفت: گفتم: ای رسول خدا! اگر چنین روزی پیش آمد، كینه توزانه از آنان جدا نشویم؟ پاسخ داد: تا آنگاه كه نماز را در میان شما بر پای میدارند نه، آگاه باشید. هر كس برم كسی فرمانروا گردید و دید كه او فرمان خدا را زیر پا می نهد، باید انجام آنچه ناساز با فرمان خدا است را نامطلوب بداند، ولی دست خود را از پیروی جدا نسازد.»(2) (3) «سلمه بن یزید جعفی» از «پیامبر» (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: «ای رسول خدا! اگر فرمانروایانی بر سر ما برخاستند كه از ما بخواهند، آنچه در برابر آنان به گردن ما است و آنچه برای ما به گردن آنان است را بر ما منع كنند، در آن هنگام ما چه كنیم؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روی از او برگردانید، سپس دوباره پرسید: پاسخ داد: بشنوید و فرمانبردار باشید، زیرا آنچه شما را به انجام آن دستور دادهاند بر گردن
شما است و آنچه آنها را دستور به انجام آن دادهاند، بر گردن آنان است.»(1)
(4) «مقداد» گوید: «تحقیقاً رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: فرمانروایان خود را هر چه باشند فرمان ببرند، پس اگر فرمان آنان به شما با سخن من به شما هماهنگ بود، هم آنان از راه آن به پاداش میرسند و هم شما با فرمانبرداری پاداش مییابید و اگر شما را دستور به كاری دادند كه شما را به آن دستور نداده بودم، گناهش به گردن خودشان است و دامن شما را نمیآلاید، زیرا هنگامی كه خدای را دیدار كنید، گویید: پروردگار ما! ستمی نیست! میفرماید: ستمی نیست، پس میگویید: پروردگار ما! رسولانی به سوی ما گسیل داشتی و ما به دستور تو از آنان فرمان بردیم و جانشینانی برای آنان در میان ما برگزیدی(2)و ما نیز به دستور تو از آنان فرمان بردیم و فرمانروایانی را فرمانروای ما گردانیدی و ما فرمانبر آنان بودیم، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: خدا میفرماید: راست گفتید: گناه آن بر آنان است و دامن شما پاك خواهد بود.»(3)
(5) «سوید بن غفله» گوید: «عمربن خطاب به من گفت: ای ابوامیه! شاید تو پس از من بمانی، پس امام را فرمان ببر، هر چند بردهای حبشی باشد، اگر تو را بزند، شكیبایی كن و اگر تو را به كاری فرمان داد، شكیبایی كن و اگر بهرة تو را ببرد، صبر پیشه كم و اگر بر تو ستم ورزد تحمل نما و اگر تو را به كاری دستور داد كه انجام آن از وابستگی تو به كیش خود میكاهد، بگو میشنوم و فرمان میبرم و خونم را میدهم - ولی دین خود را نخواهم داد.»(A) با دست آویز همین سخنان بوده كه میگویند: اگر امام تبهكاری نماید بر كنار نمیشود.
«نووی» در شرح این احادیث از «صحیح مسلم» یاد كرده، مینویسد: «از این گزارش چنین باید یافت: با كسانی كه سرپرستی كارها را بر گردن دارند در سرپرستیشان به كشمكش نپردازید و بر آنان خرده نگرید، مگر چنان كار بسیار زشتی را از آنان ببینید كه میدانید حقیقتاً با شالوده اسلام ناسازگار است، پس اگر چنین دیدید، كارشان را نماپسند بشمارید و سخن درست را هر كجا بودید بر زبان آرید، ولی این كه بر آنان بشورید و پیكار كنید - طبق رای و نظر همه مسلمانان - ناروا است، هر چند تبهكار و بیدادگر باشند و در این زمینه كه سخن راندیم حدیثها یكی پس از دیگری توان آورد و علمای اهل تسنن متفقند كه سلطان با تبهكاری بر كنار نمیشود.... تا آنجا كه مینویسد: اگر .
1) صحیح، مسلم: 119/2، سنن، بیهقی: 158/8.
2) البته این دروغ و تهمتی است كه بر خدا بستهاند، خداوند هیچ گاه آن خلیفهها و فرمانروایان را به فرمانروایی و جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان توداه برنگزیده است و آنان تنها برگزیده گروه خودشان بودهاند و اگر راه شایسته رفتند یا بیدادگری نمودند، سپاسگزاری یا سرزنشش بر همان گروهها است.
3) و A - السنن الكبری، بیهقی: 159/8.
جانشین پیامبر به ناگهان دست به تباهی آلاید، برخی گویند: باید او را بر كنار كرد، مگر پای آشوب و جنگ به میان آید و تودههای سنی از فقه دانان و حدیث خوانان و عقیده شناسان گویند: نباید او را كنار زد، هر چند تبهكاری و بیدادگری ورزد و هر چه را از آن مردم است تباه گرداند كه با این شیوه نیز بر كنار نمی شود و نباید بر او شورید، بلكه باید وی را اندرز و بیم دهند!»(1)
پس در این صورت، هیچ مشخص نمیشود كه عایشه و طلحه و زبیر و پیروان ایشان كه پیمان شكستند و از دین راستین به در شدند با چه دستاویزی بر «علی» (كرم الله وجهه) شوریدند؟ گذشته از این كه آنان كشندگان عثمان را پناه داده و آیینهای كیفری را به انجام نرسانده بودند - كه از این نسبت نیز به خدا پناه میبریم - ولی آنان چرا این احادیث را اصلاً ندیدند؟ و یا دیدند ولی به فراموشی سپردند یا میدانستند، ولی هر جا یك نوع خاصی باید پیش رود و یا بسان بدن هر گوشه یك نوع بخیه میخورد و محكها نسبت به جاها تغییر میپذیرد!! در زمانی كه الهی نباشد، چرا كه اگر الهی بود هیچ گاه تغییر نمیكرد!
«تفتازانی» مینویسد: «نیازی نیست به این كه امام از میان هاشمیان برخیزد یا دامن وی از همة گناهان پیراسته بوده و از زیردستانش برتر باشد!»(2)
نیز همان مینویسد: «اگر امام بمیرد و كسی كه ویژگیهای امامت را دارد، بر سر كار بیاید، روا است هر چند او به جانشینی گمارده نشده و مردم نیز دست فرمانبری به وی نداده باشند و او با زور بر مردم چیره شده باشد كه باز هم باید او را جانشین پیامبر بشناسند كه با روشنترین برداشتها اگر هم تبهكار، فاسق یا نادان بود، باز دستور همین است، مگر این كه هر جا فرمانی ناروا داد، فرمانش انجام نمیگردد، ولی در جایی كه دستور امام با داوری آیین ناسازگار نبود، بایستی فرمان او را اطاعت كرد، خواه دادگر یا ستم پیشه باشد.»(3)
«قاضی عضد ایجی» در «مواقف» مینویسد: «توده مردم بر آنند كه شایستگان بر امامت جهت پابرجایی اصول و فروع دین، باید به میزان اجتهاد خود اندیشه خود را به تلاش گیرند و خود دارای
رای و برداشت باشند تا به امور كشو بپردازند، شجاع باشند تا با نیروی خود از مرزها پاسداری كنند و برخی گفتهاند: نیازی به این ویژگیها نیست، چون یافت نمیشود، بدین جهت قطعی شمردن آنها بیهوده است و یا تكلیف كردن به امری است كه فوق طاقت و توانایی او خواهد بود و علاوه بر این، تباهیهایی را به دنبال دارد كه با گماشتن كسی كه فاقد آن ویژگیها باشد میتوان آن را حل كردت.
آری، باید دادگر باشد تا ستم نكند، با خرد باشد تا دستیازی به كارهای ناشایسته ننماید، بالغ باشد، زیرا خرد كودكان از رسایی برخوردار نیست، مرد باشد، زیرا بهرة زنان از كیش و خرد كاستی دارد، آزاد باشد تا پرداختن به كارهای مولایش او را باز ندارد و دردیدة مردم خوار نگردد تا از فرمان او سرپیچند، در نتیجه همه بر وجود ویژگی فوق اجماع نمودهاند. در اینجا ویژگیهایی نیز هست كه نیازمندی به آنها جای گفتگو دارد: یكی: این كه از تیره قریش باشد. دوم: این كه از خاندان هاشم باشد (و این را شیعه میگویند) سوم: این كه پاسخ هر پرسشی را در زمینه دین ما بداند (و این را دوازده امامیها میگویند) چهارم: این كه بر دست او كاری آشكار شود كه دیگران از انجام آن درمانند، زیرا بدین وسیله درستی دعوی وی در امامت و دور بودن از همه گناهان دانسته میشود (كه این را رافضیان میگویند) - و برای آن كه روشن شود سخن در نیازمندی به این سه ویژگی بیهوده است، آنان را به خلافت ابوبكر راهنمایی مینماییم كه جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، ولی نیازی به هیچ یك از آن سه نداشت.(1)
پنجم: آنم كه هیچ گناهی از آن سر نزده باشد، (و این را اسماعیلیان و دوازده امامیان گفتهاند) و برای آن كه روشن شود چنین ویژگی از برداشتشان بیهوده است، نظر بیفكن كه ابوبكر خلیفه نیازی به آن نداشته كه در همه زندگی گناهی از وی سر نزده باشد. (2)- (3)
«ابوالثناء» مینویسد: «نه منش و صفت است كه امامان باید دارا باشند: یكی این كه: در زمینة شالوده دین و شاخههای آن اندیشه را به تلاش واداشته و آنچه را شایسته است خود دریابند. دوم: این كه خود دارای رای و تدبیر باشند كه برای كار چارهجو باشند و در رویدادها و وقایع و آنچه به
1) چه جای شگفت كه استدلال به جایی میرسد كه با صرف ادعا كه فاقد دلیل است، چه حرفی ثابت میشود كه زن بچه مرده را به خنده میآورد، چیزی كه باید روشن شود را روشن شده پنداشته و مدعا را دلیل قرار داده است!
2) این هم جای خنده دیگر كه همانند سخن پیشین او میباشد.
3) كلام قاضی عبدالرحمن ایجی پیشوای شافعیان (م756) الغدیر، علامه امینی (رحمه الله): 140/7.
جنگ و آشتی یا به كارهای سیاسی مربوط میشود، تدبیر كرده بیندیشند. سوم: این كه دلاور و پر دل باشند كه از برخاستن به پیكار نهراسند و از بر پا داشتن آیینهای كیفری در نمانند و بیباكانه نیز مردم را به كام نابودی نیفكنند، گروهی نیز در این كه امام باید سه ویژگی بالا را داشته باشد، آسان گیری نموده و گویند: كه اگر هم خودش آراسته به آنها نبوده، كسی دیگر را كه دارای آن ویژگیها است، به نمایندگی خود برمیگزیند.
چهارم: این كه امام دادگر باشد، زیرا جان و دارایی و زن مردم زیر دست او است و اگر ستمكار بود از دست درازی او آسوده دل نمیتوانیم زیست.
پنجم: خرد، ششم: بلوغ، هفتم: مرد بودن، هشتم: آزاد بودن، نهم: از تیره قریش بودن و برخلاف آنچه اسماعیلیان و دوازده امامیان گفتهاند، نیازی نیست كه هرگز گرد گناه نگردیده باشد و برای روشنگری در این باره نیز امامت ابوبكر را شالودة پاسخ خود میگردانیم كه همه توده بر آنند كه نیازی به بر كنار بودن از همه گناهان نداشته و البته نمیگویم كه او خود از هر لغزشی دوری نمیگزیده است.»(1)
«قاضی عضد ایجی» مینویسد: «مقصد سوم درباره این كه پیمان امامت با چه چیز استوار میگردد، استواری آن یا بر پایه دستور و سخن آشكاری است كه از پیامبر یا از امام پیشین برسد كه بر این رای همه متفقند و نیز اگر كسانی از مردم كه كارشان گره گشایی و پیوند زدن گسیختهها است، دست فرمانبری به كسی دهند، پذیرفته و ثابت میگردد، هر چند شیعه با این امر مخالف است و مهمترین دلیل برای ما امامت ابوبكر است كه با همین گونه دست فرمانبری استوار یافته است!!»
نیز همان نوشته است: «زمانی كه آشكار شد كه با اختیار و بیعت (دست فرمانبری) دادن میتوان امام را برگماشت، پس بدان كه این دو كار نیازمند آن نیست كه همه هم داستان شوند، زیرا نه خرد و نه فرامین آیین ما چنین چیزی را دستوری لازم میداند، بلكه یك یا دو تن از اهل حل و عقد(2)بر این كار كافی است، زیرا میدانیم، یاران پیامكبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - با آن سرسختی كه در دین خود داشتند - همین اندازه را كافی میشمردند، چنانچه پیمان فرمانروایی ابوبكر را عمر و پیمان فرمانروایی عثمان را عبدالرحمن بن عوف بست و نیازی به این ندید كه همگنانی كه در مدینهاند انجمن كنند - چه رسد كه به این كه همه مسلمانان هم داستان گردند و كسی نیز این اقدام را برای آنان ناپسند ندید و تاكنون
نیز دفتر روزگار همیشه به همین گونه ورق خورده است!
برخی از یاران گفتهاند: این پیمان باید در برابر گواه راست گو بسته شود تا كسانی نتوانند با این لاف و پندار مخالفت نمایند كه پیش از آن كه شما آشكارا با كسی پیمان امامت ببندید، ما پنهانی با كسی پیمان بسته بودیم، البته این نیز از مسائل اجتهادی است كه باید اندیشه را بر تلاش واداشت تا به كجا برسد، اگر چنان پیش آمد كه با بیش از یك تن دست فرمانبری دادند، جستجو میكنند كه كدام یك جلوتر بوده و همان را روا میشناسند و اگر دیگری در نپذیرفتن پافشاری كند از گردنكشان است و روا نیست در دو گوشه از زمین كه خیلی از هم دور نیفتادهاند با دو امام پیوند ببندند، ولی اگر سرزمیسن پهناوری باشد كه یك تن نتواند گردش كارهای آن را به گردن گیرد، آنگاه باید اندیشه را به كار انداخت تا ببینیم میشود، دو امام داشته باشیم یا نمیشود!» این اجمالی از گفته قاضی در «مواقف» بود و شراح آن سید شریف جرجانی و ملاحسن چلبی و شیخ مسعود شیروانی نیز همین سخنان را بر زبان راندهاند.(1)
«ماوردی» مینویسد: «دانشمندان در این كه با همداستانی چند تن میتوان پیمان امامت را استوار ساخت، راههایی جدا از هم رفتهاند: گروهی گفتهاند: استواری آن تنها در هنگامی است كه توده كسانی كه در هر شهر به كار گره گشایی و پیوند زدن گسیختهها میپردازند انجمن كنند تا آن كه را بر میگزینند همگان به او راضی باشند و در فرمانبری از امامت او همداستان باشند؛ كه البته اجماع امت در این امر لازم نیست و چنین روش صحیح نیست، زیرا ما در پاسخ به این رای و برداشت نادرست، جانشینی ابوبكر را پیش میكشیم كه فقط افراد حاضر دست فرمانبرداری به او داده و او را برگزیدند و هیچ هم چشم به راه ننشستند؛ تا آنان كه نیستند برسند.
گروهی دیگر گفتهاند: كمترین شمارهای كه برای بستن پیمان امامت نیازمند به آنان هستیم، پنج نفر هستند كه بر استوار ساختن آن گرد آیند یا یكی از آنها با رضایت چهار تن دیگر این كا را به انجام برساند، زیرا اساس این مبنا دو چیز است: یكی: آن كه دست فرمانبری گرفتن به سود ابوبكر با یاری پنج نفر شناخته شد كه گرد او جمع شدند و سپس مردم نیز به دنبال آنان راه افتادند: عمربن خطاب، ابوعبیده پسر جراح، اسید پسر حضیر، بشیر پسر سعد، سالم برده ابوحذیفه، دوم: آن كه عمر شورایی از شش تن تشكیل داد تا یكی از آنها با رضایت پنج نفر دیگر به جانشینی او نشیند، این گفتار از بیشتر فقه دانان و متكلمان از اهل بصره است.
(1) ر.ك. شرح المواقف، جرجانی: 267/3-265.
دیگران از دانشوران كوفه میگویند: این پیمان به دست سه نفر بسته میشود كه یكی از آنها با رضایت دو نفر دیگر به سرپرستی رسد و همانند حاكمی در كنار دو گواه باشد، همان گونه كه پیمان زناشویی با یاری سرپرست دختر و دو گواه انجام میشود.
گروهی دیگر گفتهاند: این پیمان با دست یك نفر نیز بسته میشود، زیرا عباس به علی گفت: «دستت را دراز كن كه دست فرمانبرداری به تو دهم و مردم بگویند: عموی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست فرمانبری به پسر عموی او داد تا دو تن دیگر نیز بر سر این كار، راهی جدای از تو در پیش نگیرند و نیز از این روی كه پیمان بستن گونهای داوری است و داوری یك تن پذیرفته و روا است.»(1)
امام دو حرم «جوینی» مینویسد: «بخشی در گزینش جانشین پیامبر و چگونگی آن و در یادآوری آنچه در بستن پیمان امامت به آن نیازمندیم: بدانید كه در بستن پیمان امامت نیازی به هم داستانی مردم نیست و اگر چه توده انجمن نكنند، پیمان امامت بسته میشود، نشانهاش این كه چون پیمان امامت به سود ابوبكر بسته شد، وی بشتافت تا احكام مسلمانان را بگذراند و درنگ نیز نكرد تا گزارشها پراكنده شود و به كسانی از یاران پیامبر - كه در دورترین نقاط به سر میبردند - مبرسد و هیچ كس نیز این كار را بر او ناپسند نشمرد و نگفت: كه اكنون باید درنگ كنی، پس چون - در بستن پیمان امامت - نیازی به هماهنگی دیگران نداشتیم، شمارهای ویژه و اندازهای یاد شده از افراد را نیز در آن لازم نمیدانیم و داوری درست آن است كه پیمان امامت با دست یك تن از كسانی كه به كار گره گشایی و پیوند زدن گسیختهها برمیخیزند، بسته میشود.»
دیگر آن كه: برخی از یاران ما گفتهاند: «بستن پیمان باید در برابر گواهان باشد، زیرا اگر نیازمند به این شیوه نباشیم، امكان آن هست كه كسی از لاف زنان بیاید و بگوید: پیش از آن كه شما این پیمان راستین و روشن و آشكار را ببندید، ما پیمانی در نهان بسته بودیم و پایگاه امامت كمتر از زناشویی نیست كه پیمان آن را آشكارا باید بست» البته این نگرش را نیز صددرصد نمیتوان باور داشت، زیرا گواهی از خرد ندارد و زیربنای استواری نیز در گزارشهای رسیده از پیامبر و یارانش بر آن نمیتوان یاور یافت، پس در جرگة دیگر پرسشهایی قرار میگیرد كه برای پاسخ به آن باید اندیشه را به تلاش واداشت تا چگونه داوری شود.»(2)
«قرطبی» مینویسد: «اگر یك تن از كسانی كه به كار گره گشایی و پیوند زدن گسیختهها میپردازند، پیمان امامت را ببندد، كار استوار میگردد؛ دیگران نیز باید از او پیروی كنند.» و این با برداشت برخی از مردم كه گویند: «پیمان امامت تنها هنگامی بسته میشود كه گروهی از اهل حل و عقد دست به دست هم دهند» مخالف است كه برای استوار ساختن برداشت خود كار عمر را شالوده پاسخ میآوریم كه یك تنه برای ابوبكر پیمان بست و دست فرمانبری به او داد و كسی از یاران پیامبر این كار را ناپسند ندانست.(1)و تازه، این هم پیمانی است و باید همچون دیگر پیمانها برای بستن آن نیاز به شماره ویژهای از مردم نباشد، پیشوای ما «ابوالمعالی» گفته است: «كسی كه تنها با دست دادن یك تن نیز پیمان امامت به سود وی بسته شود، كارش استواری یافته و روا نیست كه از كار بر كنار گردد - مگر در كار آیین، به نو گرایی ناروا بپردازد و دگرگونی پدید آرد - گفت: و در این رای و نظر همه همداستانند.»(2)
«عبدالرحمن بن ابزی» گوید: «عمر گفت: تا هنگامی كه احدی از جنگاوران نبردگاه بدر زنده باشد امر خلافت در میان آنان میچرخد و سپس گفت: تا آنگاه كه احدی از جنگاوران نبردگاه احد بر جای باشد، در میان آنان و به همین گونه در میان.... و در میان.... خواهد بود و برای هیچ كدام از آزاد شدگان و فرزندانشان و برای كسانی كه پس از گشوده شدن مكه اسلام آوردهاند، بهرهای از این كار نیست.(3)
و در سخنی از «عمر» كه «ابن حجر»« از وی یاد كرده آمده است: «امر ولایت و خلافت در خور آزاد شدگان و فرزندان آزاد شدگان نخواهد بود.»(4)
و نیز گفت: «اگر یكی از این دو مرد را مییافتم، امر خلافت را به او واگذارده و به او پشت گرم میشدم: سالم، بردة ابوحذیفه و ابوعبیده جراح و اگر سالم بود، برگزیدن جانشین را به شورا منتهی
1) گویا همه هاشمیان و توده انصار - به جز دو مرد - و نیز زبیر و سلمان و مقداد و عمار و ابوذر و بسیاری دیگر از مهاجران كه از دست فرمانبری دادن به ابوبكر سرپیچیدند و كار او را ناروا شمردند در نزد قرطبی هیچ كدام از یاران پیامبر نبودند وگرنه بر تفسیر نگار شایسته نیست دروغ بگوید، آن هم در جایی كه میداند، تاریخ درست پرده از روی دروغش برمیدارد.
2) تفسیر قرطبی: 230/1.
3) طبقات الكبری، ابن سعد: 248/3.
4) الاصابه، ابن حجر: 305/2.
نمیكردم.»(1)
و هنگامی كه «عمر» به دروغ و خلاف، متهم و مطعون شد، گفت: «اگر آن مرد را كه جلوی سرش كم مو است (منظورش علی (كرم الله وجهه) است) سرپرست خویش گردانند، آنان را به راه راست سوق دهد»، آنگاه ابن عمر به او گفت: چه انگیزهای تو را از این امر باز میدارد كه خود، علی را نامزد پیشوایی بشناسانی؟ عمر گفت: خوش ندارم كه هم در زندگی و هم پس از مرگ بار این برنامه را بر دوش كشم.»(2)
نیز عمر گفت: «اگر عثمان را سرپرست امور كنم، البته دودمان ابومعیط را بر گردن مردم سوار میكند و به خدا سوگند! كه اگر چنین كنم و اگر چنان كند، به سوی او رهسپار شوند تا سر از تنش جدا كنند. گفتند: علی چه؟ گفت: مردی گوشه گیر و ترسو است.(3)گفتند: طلحه؟ گفت: او مردی خودپسند است و خویش را بزرگ میشمارد. گفتند: زبیر چه؟ گفت: اینجا نیست. گفتند: سعد؟ گفت: او در پس اسب و كمان است. گفتند: عبدالرحمن بن عوف؟ گفت: او بسیار تنگ چشم است و این كار تنها بر كسی میبرازد كه بدون ریخت و پاش فراوان ببخشاید و بودن آن كه بر دیگران سخت بگیرد، از ریخت و پاش خوداری كند.»(4)
«ابن عباس» گوید: عمر گفت: نمیدانم با پیروان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) چه كنم - و این پیش از آن بود كه وی را زخم و طعن زنند - گفتم: اندوه چه را میخوری با این كه كسی را مییابی كه در میان آنان جانشین خویش گردانی؟ گفت: آیا دوستتان - علی - را میگویی؟ گفتم: آری، او شایستگی دارد، هم از برای خویشاوندانش با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و هم از این روی كه داماد وی است و چه پیشینهها دارد و چه آزمایشهای تن فرسا را در استحكام گذرانده!! عمر گفت: خوی مزه پرانی و بیهوده پروازیش .
1) طبقات الكبری، ابن سعد: 248/3، التمهید، باقلانی: 204، الاستیعاب، ابی عمرابن عبدالبر: 561/2، طرح التثریب، حافظ عراقی: 49/1، اسد الغابه، ابن اثیر: 246/2.
2) الانساب الاشراف، بلاذری: 16/5، الاستیعاب، ابی عمر ابن عبدالبر: 419/2.
3) گویا خلیفه فراموش كرده كه علی (كرم الله وجهه) چه پیشینهای در جنگ و پیكارها داشته و چگونه ارادهی آهنین خویش و دلاوریهای اشكار و دیگر خویهایی را نشان داده كه رسایی منش او را مینمایاند، عمر خود را به نادانی میزند وگرنه میداند كه آنچه علی (كرم الله وجهه) را پس از درگذشت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از كارزار با ایشان بازداشت، هراس وی از این بود كه با روی دادن آشوب، مردم از راه برگردند، نه از ترس گرد و خاك و دلاوری عمر كه او بسی نیكو از چون و چند آن آگاه بود آری؛ زمینه تهی آدمی را بر آن وا میدارد كه چنین بگوید!
4) این گزارش را قاضی ابویوسف انصاری (م - 182) در نگاشته خود «الآثار» از زبان استادش ابوحنیفه - پیشوای حنفیان - آورده است.
را نمیپسندم. گفتم: با طلحه چگونه هستی؟ گفت: گردن كش و خود خواه است! گفتم: عبدالرحمن بن عوف؟ گفت: مردی شایسته است، ولی ناتوان است. گفتم: ابنسعد؟ گفت: او پنجه شیر دارد و در پی كار زار است و اگر كار دهكدهای بر دوش او بار شود، درمیماند. گفتم: زبیر؟ گفت: بسیار آزمند و تنگ چشم است. در هنگام خشنودی خوی گروندگان به دین ما را دارد و گاه خشمناكی به بدكیشان میماند و تنها كسی شایستگی خلافت را دارد كه نیرومند باشد، ولی درشتی نكند، نرم خو باشد، ولی ناتوانی ننماید، بخشنده باشد ولی از ریخت و پاش بیهوده بپرهیزد، گفتم: با عثمان چگونهای؟ گفت: اگر او به سرپرستی رسد، خاندان ابومعیط (امویان) را بر گردن مردم مینشاند و اگر چنین كند، او را خواهند كشت(1)و در عبارتی دیگر وقتی سؤال شد: طلحه چگونه است؟ عمر گفت: بینش در آسمان و نشیمنگاهش در آب است.»(A)
این بود اجمالی از آنچه كه در خصوص خلافت اسلامی و امامت عامه اینان گفتهاند و برای دیگران ارائه میدهند كه واضح است، نزد آنان ریاست و امامت چیزی به جز فرمانروایی بر همگان، سامان دادن سپاهیان و جلوگیری از رخنه دشمن در مرزها و بازداشتن بیدادگر و رسیدن به ستمدیده و بر پا داشتن آیینهای كیفری و انتساب نمودن درآمدها در میان مسلمانان و واداشتن آنها به زیارت خانه خدا و پیكار با دشمن میباشد و اجرای این امور نیازمند آن نیست كه بیش از زیر دستانش دانشی در او آشكار باشد، بلكه او و توده مردم در آگاهی به آیینها برابرند و همان اندازه دانش برای سرپرست كافی است كه برای یك دادرس مفید است و اگر امام تبهكاری و بیدادگری نماید، چه نیكو كار و چه تبهكار باشد، هیچ كس را نرسد كه با او ناسازگاری و مخالفت كند و با او به شورش برخاسته و با وی كشمكش كند و پیمان بستن با امام به وسیله قاطبه مردم یا گروهی كه برای حل مشكلات و یا پیوند دادن گسیختهها صورت گیرد لازم نیست، بلكه عدة كم و یا حتی یك نفر هم در انجام این امر كافی است، چنانچه عمر این كار را كرد و هر كس كه امر خلافتم را در دست گرفت، همه باید از او اطاعت كنند و هیچ كس حق ندارد، پیمان بسته شده با او را بشكند، چون نقض پیمان در هیچ جا برای عامه صلاح نیست، این اجمالی از مبنای آنها است، اما اشكالاتی فراوان از نظر اسلام بر آن وارد است كه ما بنا نداریم در آنها وارد شویم! ولی به برخی از آثار این گفتگو اشارهای میكنیم:
1) و A - الانساب الاشراف، بلاذری: 16-17.
(1)ترك سنت و ایجاد بدعت: براساس این آراء و نظریهها، كسانی به جای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشستند كه در داوری و دستوراتشان از فرمان قرآن كریم و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دوری گزیدند، بدین خاطر بسیاری از سنتها ترك شد و بدعت ها جای آنها را گرفت و هیچ كس نبود تا جلوگیری كند و به كار شایسته فرمان دهد، زیرا از آنچه كه دست سیاست از هماهنگی بین سلاطین و علماء بافته بوده و پوزبند مردم گردانیده بودند، همه بیمناك بوده و میترسیدند؛ همانند مضمون حدیث عرفجه كه میگفت: «به زودی رویدادهایی چنین و چنان پیش میآید، پس هر كس خواست كار توده را كه همداستانند به پراكندگی بكشاند با شمشیر او را بزنید هر كس كه باشد.»(1) و حدیث «عبدالله» كه گفت: «پس از من روزگاری ناخوش و پیشامدهایی خواهد بود كه ناپسند میدارید؟ گفتند: ای رسول خدا! اگر كسی از ما در آن هنگام زنده باشد میفرمایی: چه كند؟ فرمود: آنچه را بر گردن شما بایسته است انجام دهید و از خدا بخواهید كه آنچه سود شما در آن است را، خود برساند.»(2)
(2) بیزاریم جستن از علی بن ابیطالب: و بر همین اساس بود كه معاویه بن ابی سفیان در كوفه بنشیند و دست فرمانبری بگیرد و مردم در بیزاری جستن از علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) دست فرمانبری به او دهند.(3)
(3) بیعت مردم با یزید: و بر همین اساس بود كه «عبدالله بن عمر»، دست فرمانروایی دادن به یزید باده گسار را پذیرفتت. مانع گفت: هنگامی كه مردم مدینه «یزید بن معاویه» را از كار بركنار ساختند، ابن عمر خانواده و دوستان و خویشان خود را گرد آورد و گفت: من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم كه میگفت: در روز رستاخیز برای هر پیمان شكنی پرچمی برافراشته میدارند و زهرانی میافزاید كه وی گفت: ما بر پیمان خدا و رسول او دست فرمانبری به این مرد دادهایم و من هیچ پیمان شكنی را بزرگتر از این نمیشمارم كه بر پیمان خدا و پیك او دست فرمانبری به مرد می دهد و سپس با او در پیكار شود و هر كس از شما را بیابم كه او را از كار بركنار شناخته و دست فرمانبری به دیگری دهد، میان من و او داوری خواهد رفت.
در خبری دیگر آمده: «عبدالله بن عمر» هنگامی كه دید مردم مدینه با عبدالله بن زبیر به شورش میشتابند و یزید پسر معاویه را از كار بركنار شناختهاند، خانواده خویش را گرد آورد و گفت: «ما
بر پیمان خدا و رسول او دست فرمانبری بره آن مرد دادهایم و من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم كه میگفت: البته در روز رستاخیز برای پیمان شكن پرچمی برافراشته میدارند و گویند: این است نمونه پیمان شكی فلان فرد و حقیقتاً پس از روی گرداندن از یگانه پرستی، بالاترین نمونههای پیمان شكنی این است كه مردی با كسی بر پیمان خدا و رسول او دست فرمانبری دهد، سپس پیمان را بشكند. هیچ یك از شما یزید را از فرمانروایی بر كنار نشناسد و هیچ یك از شما در این كار پا ننهد وگرنه میان من و او شمشیر برپا خواهد شد.»(1)
و بر همین اساس بود كه از زبان «حمید بن عبدالرحمن» آوردهاند: «هنگامی كه پسر معاویه - یزید - جانشین او شناخته شد، بر «یسیر انصاری» در آمدم و او گفت: آنان میگویند: یزید بهترین پیروان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست. من نیز همین را میگویم. ولی اگر خداوند كار پیروان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به همداستانی كشد، بهتر از آن است كه به پراكندگی بینجامد؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: در میان توده جز نیكویی نخواهی یافت.»(2)
(3)محبوب گردیدن حاكمان ستمگر: و بر همین اساس بود كه: «عایشه به سخنی پرداخت كه اسودبن یزید گفت: عایشه را گفتم: آیا تعجب نمیكنی كه مردی از آزاد شدگان بر سر جانشینی محمد با یاران او به كشمكش برخیزد؟ گفت: چه جای شگفت است؟ این نیروی شاهی از خداوند است كه نیكوكار و تباهی پیشه را از آن بهرهمند مینماید، در حالی كه فرعون نیز چهارصد سال بر مردم مصر پادشاهی كرد!»(4) (5) سازش دستاویز برای بی خردان: و بر همین اساس بود كه: سخن مروان بن حكم موجه میگردد، گفت: «هیچ كس نبود كه بیش از علی، از عثمان پشتیبانی كند! به او گفتند: پس چرا بر سر منبرها او را دشنام میدهید؟ پاسخ داد: چون كار ما جز به این طریق استوار نمیگردد.»(4)
(6) كشتن بیگناهان در افق حق نگری: و بر همین اساس بود كه: «كشته شدن عبدالرحمن بن خالد به دست معاویه - در زمانی كه خواست از مردم دست فرمانبری برای یزید بگیرد - روا میگردد، چرا كه در میان شامیان به سخنرانی پرداخت و گفت: ای مردم شام! من سالخورده شدهام و مرگم نزدیك است و چنان خواستم كه با مردی پیمان فرمانبری بندید تا كار شما را سامان بخشد، من نیز تنها مردی از شام هستم، پس برداشتها و آرائتان را بنگرید چیست؟ آنان فراهم آمدند و .
گفتند: ما به عبدالرحمن بن خالد خشنود و رضامندیم!(1)
این سخن برای معاویه گران آمد، ولی آن را در دل بنهفت و هنگامی كه عبدالرحمن بیمار شد، پزشكی یهودی را كه نزد خود داشت و میتوانست به سراغ بیمار رود؛ به او فرمان داد: نوشابهای به او بنوشاند تا وی را بكشد. او رفت و چنان كرد تا شكمش بدرید و جان سپرد، سپس برادرش مهاجرین بن خالد با برده خود به طور پنهانی به دمشق آمد و در راه آن یهودی نشستند تا وقتی شبانه یهودی از نزد معاویه بیرون آمد، بر او تاخت و گروهی كه با او همراه بودند همه گریختند كه مهاجر وی را كشت.»(2)
«ابوعمر» بعد از گزارش فوق میگوید: این سرگذشت او در میان زندگینامه نویسان و دانشمندان گزارشها و بر جا ماندهها آوازهای بلند دارد كه فشرده آن را آوردیم، عمربن شبه در «اخبار المدینه» و دیگران آن را یاد كردهاند.(3)
(7) كشتن مردان حق و امید پاداش: و بر این اساس بود كه: «دستاویز شمربن ذی الجوشن قاتل امام حسین (علیهالسلام) رسا میگردد كه ابواسحاق گزارش كرده، گفته است: شمر پسر ذی الجوشن با ما نماز میگزارد و سپس میگفت: خداوندا! تحقیقاً تو ارجمند هستی و ارجمندی را دوست داری و میدانی كه من به راستی ارجمندم، پس مرا بیامرز، گفتم: چگونه خداوند تو را میآمرزد با این كه در كشتن فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همكاری داشتهای؟ گفت: وای بر تو! پس چه كنم؟ این فرمانروایان ما دستور چنین كاری را به ما دادند و ما نیز سر نپیچیدیم و اگر با آنان مخالفت مینمودیم از این الاغهای تیره بخت بدتر بودیم.»
و در گفته دیگر او: «بار خدایا! مرا بیامرز كه البته من بزرگوارم و از فرومایگان زاییده نشدهام، به او گفتند: تو بداندیش و بد برداشت هستی، شتاب زده دست به كشتن دختر زادة رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میآلایی و آنگاه خدا را این گونه میخوانی؟! گفت: دور شو از من! اگر ما چنان بودیم كه تو و یارانت میخواهید، به راستی از الاغهای درهها بدتر بودیم.»(4)
(8) فتنهها در تعقیب حق طلبان: و بر همین اساس بود كه چه به سر ابوبكر طائی و همراهانتش رفت، «سلیمان بن ربوه» گوید: «من با ده تن از بزرگان - كه ابوبكر پسر احمد پسر سعید طایی از آنان .
1) وی یكی از سواركاران قریش و یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود كه روش و خویی نیكو داشت، به جز این كه از علی و هاشمیان روی گردان بود: اسدالغابه، ابن اثیر: 289/3.
2) الاستیعاب، ابوعمرابن عبدالبر: 408/2.
3) اسدالغابه، ابن اثیر: 289/3، الاستیعاب ابوعمرابن عبدالبر: 408/2.
4) تاریخ، ابن عساكر: 338/6، میزان الاعتدال، ذهبی: 449/1.
بود - در مسجد جامع دمشق گرد آمدیم و برتریهای علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه) را بر خواندیم، ناگهان قریب به صد نفر بر سر ما حمله برده و كشان كشان با كتك ما را نزد فرماندار بردند، ابوبكر طایی به آنان گفت: ای آقایان! به سخن ما گوش فرا دهید. ما امروز فضایل علی را بر خواندیم و فردا برتریهای امیرمؤمنان معاویه را میخوانیم و اینك من سرودههایی چند آماده دارم، میخواهید بشنوید؟ گفتند: بخوان، او بدون آمادگی در مغزش گفت:
«دوستی علی، همهاش همراه با كتك خوردن است - و دل از هراس آن میتپد!»
«شیوه من مهرورزی به پیشوای راهنما، - و آن یزید است و كیشم دشمنی با خاندان پیامبر است!»
«و هر كس جز این بگوید او مردی است - كه نه تعقل دارد و نه خرد!»
«مردم چنانند كه هر كس با خواستههایشان هماهنگ باشد - تندرست میماند وگرنه داوری دربارة او با یغمای هستیاش همراه خواهد بود.»(1)گفتند: پس از آن ما را رها كردند.»(2)
(9) تحسین مبارزه حتی بر ضد اهل بیت (صلی الله علیه و آله و سلم): و بر همین اساس بود كه: «آبروی تبار خداوندی را ریختند و آنچه را دودمان راهنمایی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پاك میانگاشتند تباه كردند، خونهای پاكان و نیكانی را كه از خاندان پاك پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پیروی میكردند با خاك آمیختند و برنامه دشنام دادن بر فراز منبرها را در همه جا پراكندند، آن هم به سرور این خاندان و جان پاكترین پیامبران كه پاكی او بر گفتار خداوند آشكار شده بود و امویانی كه لاف جانشینی پیامبر را میزدند، در همه گوشه و كنارها از جهان اسلام لعن بر سیدعترت، نفس پیامبر اقدس (صلی الله علیه و آله و سلم) را، سنتی شایسته پیروی قلمداد كردند تا آنجا كه معاویه، سعدبن ابی وقاص را نكوهش كرد؛ كه چرا از دشنام دادن به پدر دو فرزند زادة پیامبر و علی (كرم الله وجهه) خودداری میكند؟»(3)
و تا آنجا كه «عبدالله بن ولید بن عثمان بن عفان» توانست، شامگاه عرفه - نهم ذیالحجه - و هنگامی كه هشام بن عبدالملك بر سر منبر بود، در برابر او بایستد و بگوید: «ای امیر مؤمنان! این همان روزی است كه جانشینان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نفرین كردن به ابوتراب - علی (كرم الله وجهه) - را در آن مستحب میشمردهاند.»(4)و نیز «سعیدبن عبدالله توانست به هشام بن عبدالملك بگوید: ای امیرمؤمنان! به .
1) «حب علی كله ضرب - یرجف من خیفته القلب!» «و مذهبی حب امام الهدی - یزید و الدین هو النصب!» «من غیر هذا قال، فهو امرؤ - لیس له عقل و لا لب!» «والناس من یغد لاهوائهم - یسلم و الا فالقضاء نهب!»
2) تمام المتون صفدی: 188.
3) جامع، ترمذی: 213/2، مستدرك، حاكم: 108/3، صحیح مسلم، الكفایه الطالب، گنجی شافعی: 28، نزل الابرار، بدخشی: 15، الاصابه، ابن حجر: 509/2، نواقض الروافض، فصل دوم، میرزا محذوم جرجانی كه از مسلم و ترمذی نقل كرده است.
4) الرسائل، جاحظ: 92، الانساب الاشراف، بلاذری: 116/5.
راستی خاندان تو در چنین جایگاههای شایستهای همیشه ابوتراب را نفرین میفرستادهاند، تو نیز بر او نفرین فرست.»(1)
(10) سر كار آمدن ناشایست در قانون و عرف معمول: و بر همین اساس بود كه جانشینی خلیفة نخست و پیروان او تحقق یافت، در حالی كه چنان حاكمی از ظلم عمیق و ستمی بدون همانند و سوزش دل و تاسف پایدار نشد، چرا كه آنان بر ملاك و محك آن بودند كه گزینش پایینتر بر بالاتر چه بسا به خاطر توانایی در اجرا و دانستن مصالح تحقق پذیر و نیكو خواهد بود، اگرچه همین را با دستاویزهایی ساختگی و پندارهای در هم بافته و سیاست زور استوار نمودند، زیرا چنین سرپرستی كاری است كه پرداختن به آن، نه به نشانهای از پاكی روان و نه به منشهای برتر و نه به خوی بزرگوارانه و نه به سرمایههای ارجمند جان و نه به نشانهها و بینشها و نه به برداشتن گامهایی بس بلند در راه خدا نیاز دارد، بلكه كاری است كه مسئول آن هر چه به جا آرد، بازخواست نخواهد شد و اگر هم دستورهای دین را به دور افكند و آیینهای كیفری را به كار نیست، باز بر كنار نمیشود و تا زمانی كه مسئول در بین مردم نماز به پا دارد، از او جدایی نمیگزینند، پس در نتیجه چه مانعی ما را از آن باز میدارد كه گرانبار سنگینش را بر دوش كسانی همچون آن گوركن - ابوعبیده جراح - بیندازیم؛ و او را با جامة جانشینی پیامبر بیاراییم!! و چه انگیزهای در میان است كه ما را وادار كند كه این سمت و جایگاه را به آن كسی دهیم؛ كه خود صاحب اصلی (خداوند) این لباس را به قامت او صلاح و سزاوار دید.
(11) تاسیس قاعده تقدم مفضول بر فاضل: آری، بر همین اساس بود كه همه پایینتر را بر بالاتر ترجیح دادند و از خلیفه پیروی كردند. «قاضی» مینویسد: «بیشتر كسان بر آنند كه امامت كهتر با بودن برتر روا است، زیرا شاید برای امامت شایستهتر از برتر باشد، چون آنچه در سرپرستی هر كاری نیازمند آن هستیم، یكی شناخت انگیزههایی است كه شایستگی و تباهی كار را در بر دارد و دیگری داشتن نیرو برای برخاستن به آنچه بایستة كار مینماید و چه بسا كه دانش و كردار او كمتر است، آشنایی بیشتری را با رهبری دارد و بایستگیهای آن در وی استوارتر باشد، گروهی نیز دو راه گشود و گفتهاند: بر گماشتن برتر - اگر آشوبی در بر ندارد - لازم است و اگر آشوبی به دنبال دارد لازم نیست و «شریف جرجانی» گفته: نمونهاش در جایی است كه سپاهیان به فرمانبری از پایینتر تن بدهند و به بالاتر تن ندهند.»(2)
(12) انتخاب امامت فرد بیدین و لامذهب: و بر همین اساس بود كه خلفا و پیروانشان، مسئله .
خلافت را بر شالودهای استوار نهادند كه هیچ ارتباطی با خداوند متعال نداشته؛ تا جایی كه وقتی هر فردی كه با ملاكات آنها توافق نمود و بر سر كار آمد، عهد و پیمانی از سوی خود بر او ساختند و آن را طوری پرداختند كه شكستن و نقض آن را همانند شكستن پیمان الهی برشمردند كه اگر ما همین را به عنوان یك محك از آنها به كار گیریم و به انجام آن ملتزم شویم، آن وقت جای سؤال از آنهاست كه چه شد عبدالله بن عمر و اسامه بن زید و سعد پسر ابووقاص و ابوموسی اشعری و ابومسعود انصاری و حسان بن ثابت و مغیره پ سر شعبه و محمد پسر مسلمه و برخی دیگر از كسانی كه از سوی عثمان كارگزار صدقات و سمتهایی به غیر آن بودند با آن كه توده مسلمانان دست فرمانبری به «علی» (كرم الله وجهه) دادند، آنان از حضرت روی برگردانیدند و پیمان با او را شكستند و یا چگونه سردمداران شورش داخلی با عایشه و طلحه و زبیر، جنگ جمل را بر پا كردند؟ آیا راهی برای پاك كردن دامن اینان هست؟ یا اینجا باید تلاش در اندیشه را به كار برد و قانونی جدید در مقطع خاص، در مكان خاص برای افراد خاصی به دست آورد، بریده از آن كه به قانون خدا ارتباط داشته باشد، چون قانون خداوند غالباً و نوعاً در هیچ زمانی نسبت به هیچ شخصی، در هیچ مقطعی قابل تغییر و تبدیل نخواهد بود!!
آری، چه بهانهای به سود آنان بیاوریم كه از همراهی با او در جنگهایش خودداری كردند و میان یاران پیامبر به این گونه شناخته گردیده و چون ازدست فرمانبری دادن به علی سرباز زده و گوشهای برگزیدند، معتزله نامیده شدند.(1)
اما خواست شیعیان از فرد برتر برای امامت، تنها آن نمونه مصداقی است كه همه خویهای نیك را برای رسا گردانیدن منش خویش در خود گرد آورده كه فراهم آمدن آنها در آدمی شدنی است، نه تنها برتری یك خوی را دارا شود، بر این اساس كسی برگزیده شود كه دانشمندتر، در كارهای سیاسی نیز، بیناتر و انگیزههایی كه آنها را تباه یا شایسته مینماید بهتر بشناسد و در گرداندن آنچه شایسته همگان است، پایدارتر و هر جا پای پیكار در میان آید دلاورتر و در دادرسیها استادتر و در به كار بستن فرامین الهی از همه سرسختتر و به ناتوانان از همه مهربانتر و بر انبوه نیازمندانی كه پیرو اسلامند، از همه بخشندهتر باشد و مانند این قبیل بایستگیها و صفات ملكوتی همه را دارا باشد، بنابراین جایی برای آن سخن باقی نمیماند كه پنداشتهاند؛ گاهی پایین تران و تواناتر و بیناتر و استوارترند؛ و خداوندگار پاك بایستی روزگار را از انسانی - با آن
1) مستدرك، حاكم: 115/3، تاریخ طبری: 155/5، الكامل: 80/3، تاریخ، ابوالفداء: 117/1-115.
ویژگیها كه شمردیم - تهی نگذارد، زیرا ما روشن كردیم؛ كه برانگیختن چنین فردی از ناحیه خدا از قاعده لطف است؛ كه بر خدای سبحان واجب است و او همتای قرآن است و این دو هیچ گاه از یكدیگر جدا نمیشوند تا در كنار حوض كوثر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شوند.
و اما این كه سپاهیان و غیر آن از وی فرمان نمیبرند، همانند آن است كه از صاحب رسالت فرمان نبرند كه با این انگیزه نمیتوان كسی را كه خداوند برای برخاستن به بالاترین سرپرستیها برگماشته بر كنار كرد، بلكه دیگر توده باید شورش مخالفان را به همان گونه فرونشانده كه شورش یاغیان و از كیش بازگشتگان یا كسانی را كه از آنان میپنداشتند، فرو مینشاندند. اما چه جای تاسف از این كه رای و برداشت خلیفه در پیش افكندن پایینتران، گریزناپذیر بود، چون آن را تنها از این روی پیش كشید كه جانشینی پیامبر را برای خودش همواره سازد و بر كسی مقدم شود كه خداوندگار پاك در قرآن كریم وی را پاك شمرده و جان پاكترین پیامبران دانسته، فرمانبری از او را فرمانبری از او و سرپرستی وی را بر بندگان به وسیلة ایشان به بالاترین جا رسانده، پیامبرش را فرموده تا همه را از فرمانروایی وی آگاهی دهد و نگهداری او از گزند مردم را نیز بر خویش واجب دانسته، بازگوگر دستورهای نهانی آسمان آوا برداشته تا سرپرستی وی و سزاوار بودنش بر گروندگان را - از خودشان - نیز بنماید و در انجمنی سهمناك میان صد هزار تن یا فزونتر بگوید: هان ای مردم! به راستی پروردگار، خداوندگار من است و من سرپرست گروندگان و من به آنان از خودشان سزاوارترم، هر كه من سرپرست اویم، پس علی سرپرست او است، بار خدایا! دوست بدار آن را كه او دوست دارد و دشمن دار آن را كه او دشمن دارد.
علی (كرم الله وجهه) نه از جهت برتری پدر بودن بر حسن و حسین (علیهماالسلام)، نه منشها و سرمایههای روانی و پاكی ذاتش، نه پاكیزگی سرشت و نه پاك دامنی زادگاه و بزرگی جایگاهش، نه دیری پیشگامیاش در دوراندیشی و اراده و پیشاهنگی در مسلمانی و نه جان فشانیاش برای خدا و برتریاش در دانش و در همه برتریها بر هیچ كس پوشیده نبود.
آری؛ از همان نخستین روز، كار گزینش بر مبنای رای خلیفه به پایان رسید و پایینتر از برتر پیش افتاد و ابوبكر را با پیمان دو تن كه غیر عمربن خطاب و یك گوركن - ابوعبیده جراح - كسی نبود، به فرمانروایی شناختند و این كار را كه میبایست آشكارا و در جمع به انجام رسانند، نهانی شبانه به پایان بردند و روزانه میان آن مردمان - كه بنیاد گذاران گزینش آزادانه بودند - كار را میان مردانی كه مؤسسان انتخاب دستوری بودند سازمان دادند و در آن روز نیز كسی به جز اسید پسر حضیر و بشر پسر سعد از آنان پیروی نكرد و آنگاه كه مردم در پی خودداری از همراهی با ایشان، به
خواری و زاری افتادند، ناگزیر سر فرود آوردند و دریدگی جامه چندان شد كه رفوگر را درمانده ساخت و جلوی نادان را نگرفتند تا خود و دیگران را به پرتگاه افكند و اصلاح خواه ستمدیده به روزی افتاد؛ كه گفت: بگذار هر چه خواهند بكشند و برگزینند و به راستی كه گزینش با بدیها همراه است و از خار انگور نخواهی چید؛ دست فرمانبری به ابوبكر دادند تا نانش در روغن افتاد.
از همان نخستین روز نیز، كارهای وابسته به دین ما میان سه تن تقسیم شد. امامت را برای خود برداشت و عمر گفت: داوری را نیز به من واگذار و ابوعبیده گفت: رسیدگی به درآمدها و امور اقتصادی با من باشد!، عمر گفت: «ماه سپری میشد و دو تن نیز كشمكش به نزد من نمیآوردند.»(1)و آن هنگام هیچ كس در گفتار و پندار خود نیز ابوبكر و عمر را بر علی (كرم الله وجهه) برتری نمیداد، این ابوبكر بود كه خود بر فراز منبر آواز سر میداد: «به سرپرستی شما رسیدم با آن كه بهتر از شما نیستم و اهریمنی هست كه مرا فرو میگیرد، آنگاه از تودة هویش میخواست كه او را در برابر خودش یاری كند و كژی و كاستیاش را به استواری و راستی دگرگون سازند.»(2)
و این «عمربن خطاب» بود؛ كه گفتههای آشكار او را در پیش روی دارید؛ كه میرساند «كه امامت به راستی از آن علی (كرم الله وجهه) بوده، ولی برای كم سالی و برای خونهایی كه از گردنكشان تبهكار به گردن او بوده، وی را از آن سمت دور ساختند.»(3)یا بر مبنای آن كه چون میخواست در مقابل علی (كرم الله وجهه) جانشین برگزیند به زبان آورد: برای خدا بود خوبی پدرت! اگر این خوی مزه پرانی در تو نبود!(4)و عمر خود از پروردگارش میخواست؛ كه اگر علی نباشد او را با هیچ دشواری رو به رو نكند و چنان میدید كه اگر علی نبود او گمراهی میشد،(5)و اگر علی نبود او
1) طبقات الكبری، ابن سعد: 130/3.
2) طبقات الكبری، ابن سعد: 151/3-139، الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 16/1، تاریخ، طبری: 210/3 و 203، صفه الصفوه، ابن جوزی: 99/1، شرح نهجالبلاغه، لابن ابی الحدید: 8/3، 167/4 و 134/1، كنزالعمال، متقی هندی: 126/3، المجتنی، ابن درید: 27، عیون الاخبار، ابن قتیبه: 234/2، سیرهی ابن هشام: 340/4، تهذیب الكامل، سباعی بیومی: 6/1، العقد الفرید، ابن عبدربه: 158/2، اعجاز القرآن، باقلانی: 115، الریاض النضره، طبری: 167/1-177، تاریخ، ابن كثیر: 247/5، تاریخ الخلفاء، سیوطی: 48 و 47، السیره الحلبیه، حلبی: 388/3.
3) شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 134/1 و 20/2 و 115/2، كنزالعمال، متقی هندی: 391/6.
4) الغیث المنسجم، صفدی: 168/1.
5) التمهید، باقلانی: 199.
نابود میگردید و اگر علی نبود كارش به رسوایی میكشید و زنان نتوانند مانند علی بزایند.(1)و چنین عبارتی میرساند كه هرگز در دل او برای یك بار هم نگذشت - و هیچ گاه هم نخواهد گذشت و كجا تواند بگذرد؟ - كه او در یكی از برتریها همانند علی باشد یا در یك زمینه از آنها به او نزدیك بوده یا دوریش از ایشان ناچیز باشد، اكنون پس از آن كه شناختی این توده از جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چه دریافتهاند و از رای گذشتگان آنها - و بیشتر از همه خلیفه نخست - در این باره آگاهی یافتی، اكنون در مقایسه این پندارهای گذشته با پندارهای جدید توجه داشته باش، همان گونه كه فرمود: «اگر از نزد غیر خدا بود به طور قطع در آن اختلاف فراوانی مییافتند.»(2)
«احمدبن محمد و تری بغدادی» میگوید: «بدان كه اهل سنت و جماعت میگویند: پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برترین مردم ابوبكر، سپس عمر پس از آن عثمان و بعد از آن علی (كرم الله وجهه) بود و به راستی هر كه در جانشینی پیامبر مقدم افتاده در برتری نیز پیشگام بوده، زیرا ناشدنی و محال است كه پایینتر (مفضول) را بر بالاتر (فاضل) پیش اندازند، چون اینان در پیشوایی - یكی پس از دیگری - كسانی را بر میگزیدند؛ كه به ترتیب برتر باشند و تنها دلیل بر این مدعا این است: كه ابابكر هنگامی كه تصریح بر جانشینی عمر كرد طلحه برخاست و گفت: چه پاسخی به پروردگارت میدهی؛ كه تند خوی درشت را سرپرست ما گردانیدی؟! ابوبكر گفت: چشمانت را برای من مالیدی و دود پاشنهات را برای من ساییدی و آمدهای كه مرا از رای و نظرم بازداری و از كیش خود بگردانی؟! اگر خداوند چنان پرسشی از من كند، به او گویم: بهترین مردمان تو را جانشین خود در میان آنان نمودم!! و این سخن، ما را راهنمایی میكند كه ایشان در پیشوایی، یكی پس از دیگری كسانی را برمیگزیدند كه برتر باشد.»(3)- (4)
تو خود فردی با خرد و منصف هستی. با وجدان باطنی خود بین این دو امام كه از دو دیدگاه مورد مقایسه و تشخیص است قاضی باش و خدا را ناظر و حاضر بدان و ببین از این دو امام با مباحثی كه در ناحیه آن دو گفته شده، كدامیك ارتباط صحیح بین خدا و خلق او و برنامه صیح و معقول
برای نفس خویش دارد و میتواند با عمل خود جاذب توده مردم به سوی خدا باشد و كدامین از آن دو آزادی و رهایی مسلمانان و جانها و اجرای فرمانهای این جهانی و آن جهانی را خواهان است و ممكن است كه در دست او باشد؟ البته اگر در ترازوی دادگری او دیدة (كم و كسری) یافت نشود، چون: «وای به حال كم فروشان!»(1)
«عبدالرحمن بن عوف» گوید: «وی بر ابابكر صدیق در حال بیماری كه به مرگ وی منجر شد حاضر گردید، ابوبكر گفت: به راستی من سرپرستی شما را به كسی سپردم كه در دل خود او را از شما بهتر میدانستم و هر یك از شما خشمتان از آن است كه میخواهید كار به دست شما بیفتد و به دست او نیفتد!.... آنگاه گفت: من افسوس این را نمیخورم كه چیزی از جهان را از دست دادهام، مگر این كه دوست داشتم سه كار را كه انجام دادهام؛ ای كاش انجام نداده بودم! و سه كار را كه انجام ندادهام؛ ای كاش انجام داده بودم! و ای كاش پیرامون سه زمینه نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسشی كرده بودم!
اما آن سه كاری كه افسوس میخورم كه ای كاش نكرده بودم: این كه ای كاش! خانة فاطمه را برای هیچ چیز بازرسی نكرده بودم و ای كاش! در آن را برای نبرد با من بسته بودند!! ای كاش «فجاه سلمی» را به حالت زنده نسوزانده بودم یا به آسانی وی را كشته بودم یا پیروزمندانه و از سر اندیشهای درست آزادش ساخته بودم، ای كاش! روزی كه در سقیفة ساعدیان كه آن گیر و دارها بر پا بود، من امر جانشینی را به گردن یكی از آن دو مرد - عمر و ابوعبیده - انداخته بودم تا یكی از آن دو به فرمانروایی رسیده و من دستیار او میبودم!!، اما آن سه كاری كه ای كاش انجام داده بودم، آرزوی آن را در دلم داشتم، روزی كه «اشعث بن قیس» را در بند كرده و نزد من آوردند ای كاش! گردن او را زده بودم، زیرا گمان میبردم كه وی با هیچ كار بدی رو به رو نمیشد، مگر این كه در انجام آن دیگران را یاری میداد!!
ای كاش! در زمانی كه خالدبن ولید را بر سر از كیش بازگشتگان فرستادم، خودم در ذوالقصه باقی مانده بودم تا اگر مسلمانان پیروز شدند كه مطلوب حاصل است و اگر شكست خوردند، خود آهنگ دیدار كرده یا كمك كرده بودم!!
نیز ای كاش! در هنگامی كه خالدبن ولید را به شام فرستادم، عمربن خطاب را نیز به عراق فرستاده بودم و دست هر دو را در راه خدا باز نموده بودم - در اینجا ابوبكر دو دست خود را دراز
1) (ویل للمطففین) مطففین: 1.
كرد - باز گفت: ای كاش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیده بودم؛ كه این امر ولایت به عهده كیست؟ تا هیچ كس در آن به كشمكش برنخیزد و دوست داشتم؛ از ایشان پرسیده بودم: آیا انصار نیز در ولایت بهرهای داشتهاند؟ و نیز دوست داشتم، از ایشان دربارة میراث دختر برادر و عمه پرسشی كرده بودم، زیرا دل خودم برای پاسخ به این دو سؤال آرام نمیگیرد.»(1)
وسائط گزارشگر مردانی مورد اعتماد بوده، به طوری كه چهار نفر از آنان از صحاح شش گانه هستند و اسناد آن صحیح است.
شگفت! از افسوی خلیفه در تعیین خلیفه
در این اخبار، نه پدیده است كه سه مورد از آن را جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روزی كه باید به كار بندد نمیدانسته كه در یك مورد آن (سوزاندن فجاه) بحث آن گذشت.
اما این كه افسوس خورده كه ای كاش! امر ولایت را به عهدة یكی از آن دو مرد (عمر - ابوعبیده) افكنده بود، این حاكی است كه جانشین پیامبر پس از بازپسین روزهای زندگیش، دریافته است كه كاری كه بر آن برخاسته براساس آیین خدایی در خلافت و طبق وصیت نبوده است، زیرا برگزیدن جانشین و كسی كه پس از مرگ، دیگری باید به كار او برخیزد، او همان كسی است كهم پس از او به جانشینی وی نیازمندیم و باید پس از او به كار وی قیام كند و این همان چیزی بود كه جانشین دوم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از روزگاری دراز آن را دریافت و گفت: دست فرمانبری دادن مردم به ابوبكر، كار و رویدادی بیاندیشه و ناگهانی بود، همانند آنچه نادانان پیش از اسلام میكردند، ولی خداوند، مردم را از شر خلافت آن حفظ كرد و هر كس مانند آن مرحله، از مردم دست فرمانبری بگیرد وی را بكشید.(2)
آیا این ناشایستگی كه عمر به آن پی برد، در مورد كسی است كه برای آن برگزیده شد؟ یا درباره فردی است كه در گزینش نقش داشت؟ یا در هر دو مورد است؟ یا در اختیاری است كه موجب تعیین خلیفه میگردد؟ كه هر كدام را اراده كرده باشد، جای ایراد بر آن وارد خواهد بود، .
1) ر.ك. الاموال، ابوعبید: 131، تاریخ، طبری: 52/4، الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 18/1، مروج الذهب، مسعودی: 414/1، العقد الفرید، ابن عبد ربه: 254/2.
2) صحیح، بخاری: 44/10، مسند احمد: 55/1، تاریخ طبری: 200/3، الانساب الاشراف، بلاذری: 15/5، سیرهی ابن هشام: 338/4، تیسیر الوصول، ابن دیبع: 42/2-44، كامل بن اثیر: 135/2، نهایه ابن اثیر: 238/2، الریاض النضره، طبری: 161/1، تاریخ ابن كثیر: 246/5، السیره الحلبیه، حلبی: 388/3-392، الصواعق المحرقه، ابنحجر: 5-8، تمام الفنون، صفدی: 137، تاج العروس، زبیدی حنفی: 568/1، تاریخ طبری: 210/3، الصواعق المحرقه، ابنجر: 21.
چرا كه اینان در بارة گروه انبیاء و رسولان هیچ گاه نص و تصریحی نداشتهاند و هیچ گاه امتها آنها را به گونهای سر كار نیاوردند!!
از یك سو خود عامل و مسبب اصلی در روی كار آوردن ابوبكر صدیق بود كه اگر آن را درست و صحیح نمیدانست، چنین عملی نمیكرد، ولی از سوی دیگر در این اواخر كار خود، بر بیاساسی و بیپایگی آن به قضاوت نشسته و آن را امری طبق برنامه جاهلیت و پدیدهای عجولانه برشمرده است و بر سفارش و وصیت آخر هر خلیفه میاندیشد كه باید درست و صحیح پیش رود كه پس از او چه فردی جایگزین شود كه شایستگی خلافت را داشته باشد.
نقل شده: «رسول خدا» (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «هر مسلمان چیزی داشته باشد كه بتواند برای پس از مرگش دربارة آن سفارش كند، شایسته نیست دو شب را به روز برساند، مگر آن كه وصیت یاد شده را نوشته نزد خود داشته باشد.» - و «مسلم» در روایت «سه شب را به روز برساند ذكر كرده است.»(1)
نقل شده «آنگاه عمر گفت: از آن زمانی كه آن سخن را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، هیچ شبی بر من نگذشت كه وصیتم نزدم نباشد»، نووی مینویسد: «در درستی این گزارش همه متفقند.»(2)
شاعر چه نیكو گفته است: «خداوند سفارش كرد و برانگیختگان او نیز سفارشها كردند، بدین خاطر - پیروی كردن از رسولان از برترین كارها است!»
«اگر سفارش برای پس از مرگ نبود، آفریدگان در سر گشتگی و گمراهی بودند - و با چنین سفارشها است كه كشورداری در میان دولتها پایدار میماند.»
«پس برنامه را طبق وصیت به كار بند و پایههای آن را مهمل مشمار - زیرا خداوند از آغاز هستی دستور به این سفارش را داده»
«گروهی را یاد كردم به آنچه خداوند بدان سفارش كرده بود - و گرنه پدید آوردن دستوری در این سفارشها از من نیست.»(3)
وقتی به اندیشه عایشه و عبدالله بن عمر و معاویه میاندیشیم كه همه آنها بر این امر اتفاق داشتند
1) صحیح، بخاری: 2/4، كتاب الوصیه، صحیح، مسلم: 10/2.
2) ریاض الصالحین، نووی: 156.
3) «وصی الاله و اوصت رسله فلذا - كان التأسی بهن من افضل العمل» «لو لا الوصیه كان الخلق فی عمه - و بالوصیه دام الملك فی الدول» «فاعمل علیها و لا تهمل طریقتها - ان الوصیه حكم مالله فی الأزل» «ذكرت قوماً بما أوصی الا له به - و لیس احداث امر فی الوصیه لی» الفتوحات المكیه جزء اخی، ابنعربی: 575.
كه چوپان و ساربان و كارگزار یك زمین و مزرعه نباید چنین كند كه هر چه را تحت مسئولیت و اشراف خود داشته، بدون سرپرست رها كند و كلیه موجودیت را بدون صاحب رها سازد! و با این هشدار كه سرپرستی انسانها هیچ گاه قابل مقایسه با برخی ازگوسفند و حیوانات و زمین كشتزار نخواهد بود كه در این امر همة عقلای عالم بر حفظ جایگاه و انصاب مسئول و جانشین اتفاق نظر دارند.(1)
در این حال چه شتد كه همه چنین فهمیده و میفهمند، ولی هنگامی كه به گروه انبیاء و اولیاء و اوصیای خداوند متعال میرسیم، آنان را از این تعقل و ژرف نگری محروم میسازیم، آنان را تافتهای جدا بافته میپندازیم، چرا آنان نه تنها در مورد اموال و حیوانات، بلكه در مورد انسانها و امتها كارشان به جایی میرسد كه در این امر مهمل گو و بیگفتار و بیاندیشه و بلكه بیتفاوت هستند؟! آیا چنین پنداری را كدام عقل، شرع و عرفی میپذیرد؟! این تخیل با كدام مكتبی از مكاتب آسمانی سازگار است؟!
یعنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) امت عزیز و بزرگوار خود را در حد شتران و گوسفندان نپنداشت كه این چنین افسار گسیخته بدون معیار و ملاك و محكس و میزان رها ساخت و مهر سكوت را بر لب نهاد!! نه چنین نیست!!
تحقیقاً خداوند به راستی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشین خود را - كه باید بعد از ایشان سفارشات او را به كار گیرد - خود برگماشت و با دستور و سخنی آشكار جانشین خود را نشان دادو این را به پیروانش نیز رسانید، ولی طبق گزارشی كه آمده، به وصی خود كه بعد از او به سفارشاتش میپردازد، فرمود: «امت بعد از ایشان با جانشین نیرنگ خواهند كرد.»(2)
نیز حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) به جانشین خود گفت: «به راستی تو پس از من با رنجهایی روبه رو خواهی شد! علی (كرم الله وجهه) پرسید: آیا دین من محفوظ میماند؟ پاسخ فرمود: دین تو سالم میماند!»(3)
نیز به ایشان فرمود: «كینههایی در سینههای گروههایی هست كه آن را به جز پس از مرگ من
1) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 22/1 و 151، طبقات الكبری: 249/3، تاریخ طبری: 170/6.
2) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ان الامه ستغدر به بعده» مستدرك، حاكم: 142/3-140، او و ذهبی در تلخیص خود، آن را صحیح دانسته، تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 216/11، تاریخ، ابن كثیر: 219/6، كنزالعمال، متقی هندی: 157/6.
3) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «اما انك ستلقی بعدی جهدا، قال (علی): فی سلامه من دینی؟ قال: فی سلامه من دینك» مستدرك، حاكم: 140/3 خبر را صحیح دانسته و ذهبی نیز به همین صورت گفته است.
آشكار نخواهند كرد.»(1)
نیز به ایشان فرمود: «علی! به راستی تو پس از من گرفتار میشوی، پس مبادا به پیكار برخیزی!»(2)
وانگهی جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه كارش به پشیمانی كشیده شده، چرا آرزو میكند كه ای كاش! در روز سقیفه آهسته خود را از چنگ خلافت رها كرده بودم و آن را به گردن یكی از آن دو مرد - عمر و ابوعبیده - انداخته بودم، آیا پشیمانی او از انگیزه بر پایه حقی بوده كه انجام گرفته است؟ در این صورت حق كه پشیمانی ندارد و اگر بر مبانی باطلی بوده است؟ كه مبنای باطل هر چه باشد باطل است، این افسوس اساسی ندارد كه لاف آن را میزنند و تازه آرزومی این كه ای كاش به گردن این دو انداخته بود، این دو چه اساس و بنیاد اسلامی داشتهاند؟ و اختصاص به این دو چه انگیزهای دارد؟!، بدیهی است هر كسی در دوران عمر خود بالاخره در اشتباهاتی به سر میبرد و ممكن است در نهایت و آخر عمر وجدانش بیدار گردد و در آخرین دقایق عمر بالاخره متنبه شود و حرف اساسی و درست را اظهار دارد، ابوبكر با این آرزو و افسوس كه اظهار میدارد مشخص میشود، هیچ گونه براساس ولایت و امامت بر پایه غدیر و امر آسمانی توجهی نداشته تا حدی كه در این لحظات حساس و سرنوشت ساز هم ذرهای به حق نگری و واقعیت گویی نپرداخته و هنوز در افكار از خود بافته و تراوشات ذهنی و هواطلبی گرفتار و اسیر بوده است، لابد در انكار حقیقت و تكذیب آیات الهی، به تدریج كارش باید این چنین هم باشد و طبق سنت الهی غیر از این هم سرنوشت او نباید ورق خورد، چنانچه فرمود: «سپس سرانجام كسانی كه اعمال بد مرتكب شدند به جایی رسید كه آیات خدا را تكذیب كردند و آن را به مسخره گرفتند!»(3)
آری؛ علت انحصار به این دو نفر در آرزوی خلیفه چه معنایی دارد؟! چرا كه در یاران پیامبران (صلی الله علیه و آله و سلم) افرادی بودند كه عالیترین برتریها را برخوردار بودند كه این دو نفر به مرز هیچ كدام از آنان نمیرسیدند، چون در میانشان كسی بود كه در پیشینهها و سرافرازی به دامادی و خویشاوندی با پیامبر با اخوت و برادری با وزارت و وراثت با ویژگیهای آسمانی و قرآنی با آوازههای غدیر و مباهله و تطهیر و غیر آن همراه بود. چرا لااقل در روز تأسف، آرزوی افكندن كار امارت را به او
1) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ضغائن فی صدور اقوام لا یبدونها الا من بعدی» ابن عساكر، محب طبری در الریاض النضره، طبری: 210/2، از زبان احمد در المناقب، گنجی شافعی در كفایه الطالب: 142، خوارزمی، در مقتل الحسین: 36/1 آورده است.
2) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «یا علی! انك ستبتلی بعدی فلا تقاتلن» كنوز الدقایق، مناوی: 188.
3) (ثم كان عاقبه الذین اساءوا السوای ان كذبوا بآیات الله و كانوا بها یستهزؤن) روم: 10.
نگفتند؟! تا امت را در راهی هموار رهسپار كرده، در شاهراهی روشن به گام زدن وادارد و راه راست را در پیش رویشان بگشاید تا آنان را به سعادت رهنمایی كرده و در نهایت به بهشت برساند كه همه اینها را پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره ایشان گفته است.(1)
اما تأسف و آرزوی عدم بازرسی خانه فاطمه چه بود؟ كه هر انسان منصفی خوش ندارد با سخن گفتن درباره آن تیره روزیها، دلهای مؤمنان را بخراشد كه بحث آن در جاهایی ذكر شده است.(2)و فشردة آن گزارش سهمناك بود كه بر فاطمه (علیهاالسلام) گذشت از سوی كسانی كه مرتكب آن شدند و برایشان به قدری سخن گذشت، به طوری كه حضرت از آن راستا بعد از هر نمازی كه به جا میآورد، نفرین جان سوز خود را بر خلیفه ترك نكرد.(3)
و اگر به شگفت آیی، پس شگفتا! كه ببینی این دار و دسته، این رسواییها را در جایی به بار آورده و در آن درماندند كه آوای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره گوش را پر كرده كه میگفت: «هر كس این بانو را میشناسد كه شناخته و هر كه او را نشناخته، بداند كه او پارة تن من است، او قلب من و روح من است كه در میان دو پهلویم بوده است، هر كس او را آزرد،مرا آزرده است.»(4)
و فرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر كس او را ناخوش آید، مرا ناخوش آورده و هر كه او را بیازارد، مرا آزرده است.»(5)
و فرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر كس او را به خشم آورد، مرا خشمگین كرده است.»(6)
و فرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر چه او را دلگیر سازد، مرا دلگیر ساخته و هر چه او را
1) تاریخ، ابن عساكر: 315/6، الغدیر، علامه امینی(رحمه الله): 14/1-12.
2) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 13/1، تاریخ، طبری: 198/3، العقد الفرید، ابن عبد ربه: 257/2، تاریخ، ابی الفداء: 165/1، تاریخ، ابن شحنه و حوادث سال: 11، شرح نهجالبلاغه: 19/2.
3) الامامه و السیاسه، ابن قتیبه: 14/1، الرسائل، جاحظ: 301، اعلام النساء: 1215/3.
4) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «من عرف هذه، فقد عرفها و من لم یعرفها، فهی بضعه منی، هی قلبی و روحی التی بین جنبی، فمن آذاها فقد آذانی» الفصول المهمه، صباغ مالكی: 150، نزهه المجالس، صفوری: 228/2، نورالابصار، مؤمن شبلنجی: 45.
5) «قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «فاطمه بضعه من یریبنی ما رابها و یؤذینی ما آذاها» صحاح بخاری، مسلم، ترمذی، مسند، احمد: 328/4، الخصائص، نسایی: 35، الاصابه، ابنحجر: 378/4.
6) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «فاطمه بضعه منی، فمن اغضبها فقد اغضبنی» صحیح بخاری، خصایص نسایی: 35.
خرسند دارد، مرا خرسند داشته است.»(1)
و فرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر چه او را شادمان سازد، مرا شادمان ساخته است.»(2)
و فرمود: «ای فاطمه! خداوند برای خشم تو خشمگین میشود و برای خشنودیت خشنود میگردد.»(3)
آری؛ با چنین آوایی كه زمزمه آن در وجدان بیدار خلیفه طنین انداز است كه او را به پشیمانی كشانده، ولی این بیداری در زمانی بروز كرده كه راهی برای بازیافت گذشته نبود، چرا كه حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسلام) با دل و جانی لبریز از خشم و نفرین بر خلیفه، در دل خاكها رفته و به لقاء الله پیوسته بود.
اما آن سه كاری كه ابوبكر از انجام ندادنش تأسف میخورد و بر ترك آن نواراحت بود كه بازتاب آن نه از روی اندیشه و بینایی در كار بوده و نه بر اساس فرمان الهی تا این كه دریافته است كه در هر سه لغزیده و شالودة گرفتاریهایی سخت را ریخته و به دنبال آن، مردم را به تیرهترین روزها نشانده و كسی كه در میان مسلمانان بر جای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مینشیند، نباید كاری كند كه چنین آثار سوئی را به دنبال داشته باشد و پشیمانی را به بار آورد و داستان «اشعث بن قیس» كه ابوبكر آرزوی قتل او را دردل، افسوس میخورد - میرساند كه پشیمانی خلیفه به جا بوده، زیرا آن مرد، پس از آن كه مرتد شد و گناهانی از وی سر زد و با مسلمانان به كار زار برخاست و گرفتار شد، او را دستگیر ساختند و به نزد جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آوردند كه به وی گفت: تو خود میدانی چه كردهای؟ اكنون به گمان خودت با تو چه رفتاری باید داشته باشیم؟
«اشعث» گفت: با من نیكی میكنی، بندهای آهنین را از پیكرم میگشایی! و خواهرت را به همسری من درمیآوری! چرا كه من برگشتم و اسلام آوردم! ابوبكر گفت: من نیز چنان كردم، پس
1) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «فاطمه بضعه منی یقبضنی ما یقبضها و یبسطنی ما یبسطها» مسند، احمد: 323/4-332، الصواعق المحرقه، ابنحجر: 112.
2) قال(صلی الله علیه و آله و سلم): «فاطمه بضعه منی یسرنی ما یسرها» الاغانی، ابوالفرج اصفهانی: 156/8.
3) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «یا فاطمه! ان الله یغضب لغضبك و یرضی لرضاك» مستدرك، حاكم: 154/3، ذخائر العقبی، طبری: 39، تذكره السبط، ابنجوزی: 175، مقتل الحسین، خوارزمی: 52/1، كفایه الطالب، گنجی شافعی: 219، شرح المواهب، زرقانی: 202/3، كنوز الدقایق، مناوی: 30، اخبار الدول، قرمانی هامش الكامل: 185/1، كنزالعمال، متقی هندی: 111/7، تهذیب التهذیب، ابنحجر عسقلانی: 443/12، الاصابه، ابنحجر: 378/4، الصواعق المحرقه، ابنحجر: 105، الاسعاف: 171، ینابیع الموده، قندوزی: 173.
از آن ام فروه دختر ابوقحافه را به همسری وی درآوردم.(1)
«اشعث بن قیس» فردی مرتد به بازار شتر فروشان رفت و شمشیر خود را از نیام درآورد و هیچ شتر نر یا مادهای را ندید، به جز این كه آن را پی كرد، مردم بانگ برداشتند: كه اشعث كافر شد و همین كه كار خود را به پایان رسانید، شمشیر را بیفكند و گفت: به راستی و سوگند به خدا! كه من كافر نشدهام، ولی این مرد خواهرش را به من داد و ما اگر در شهرهای خود بودیم، به گونهای دیگر ولیمه عروسی میدادیم، ای مردم مدینه! بخورید! و ای دارندگان شترها! بیایید، همانند آن را به عوض بگیرید و آن روز همچون جشن قربانی گردید كه «وبره بن قیس خزرجی» در این باره گفت:
«به راستی اشعث كندی در روز دامادیش - چنان ولیمهای داد كه قیمت آن سنگینی تبهكاریهای گرانی بود كه به دوش كشید!»
«به راستی شمشیری را برهنه كرد كه همواره در نیام بود - به جز در جنگ و آن هم در كله و گردنها كه از نیام درآمد.»
«شمشیر را در نیام كرد و آن نیام دست و پای كره شتران و اسبان - و استران و شتران كاروانی بودند.»
«روزی كه جوان كندی را دیدی به او بگو: - تو برترین سرفرازیهای آدمیزادگان را بردهای!»(2)
و نیز «اصبغ بن حرملة لیثی» از سر خشمی كه از این پیوند دامادی داشت، گفت:
«یكی از كندیان را آوردی كه مرتد شد و كارش پایان یافت - به شكستن پیمان تا حدی كه به مفر او را خروج از دین شد!»
«پاداش پیمان شكنیاش آن بود كه جان او را زنده كنی - و دستمزد بیرون شدنش از دین (ارتداد) كه دوشیزهای را به همسریش درآوری!»
«و اگر او از گرفتن و پذیرفتنش به همسری سرباز میزد - البته كابین او را نیز از خویش میدادی!»
«و اگر بیش از این تا مانند آن را به همسری میخواست - تو به همسری او ده عدد را و سپس ده عدد دیگر را درمیآوردی!»
«ابوبكر را بگو: تو با این كارت بعد از آن زشت گردانیدی - قریش را و نام آوری و آوازه نیكوی آن را به گمنامی رساندی!»
«آیا در میان تیره خودت «تیم بن مره) یكی نبود - كه خواهرت را به او دهی؟ اگر چنان نبود كه به آن ازدواج سرفرازی بودی؟»
«و اگر چنان بودی كه وقتی او را نزد تو آوردند، وی را كشته بودی - البته برای خواهرت نام نیكو فراهم آورده و اندوختهای شایسته برای او نهاده بودی»
«ولی اینك آنچه را با كندی كردی كاری بایسته بر تو میشناسند - كه بر انجام آن نه ستایشی برای خود فرا گرفتی و نه پاداشی داری!»(1)
اما آن سه موردی كه خلیفه آرزو میكرد: ای كاش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن باره پرسیده بود كه زمینهای برای اختلاف و اغتشاش به وجود نیاید! این مورد آرزو و به انسانها آگاهی میدهد كه ایشان در دانستنیهای مربوط به دین تا چه اندازه بیبهره و در دریافت دستورات آن، اندك مایه بوده، چندان كه فرمانهای میراث را نمیدانسته با این كه جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بین مسلمانان بوده و به ناچار با پرسشهای فراوان پیرامون آن رو به رو میشده و این مسائل كثیرالابتلاء بوده و نیز همین منشها از ایشان بیانگر آن بوده كه ایشان در اساس جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مردد و دو دل بوده كه آیا با دستور و تصریح آشكار پیامبر است؟ یا با گزینش مردم است؟ و اگر دومی باشد، آیا تنها ویژه كسانی است كه با پیامبر به مدینه كوچ كردند؟ یا یاران ایشان از شهرهای دیگر در آن بهرهای دارند؟ كه هر كدام. باشد دریافت میشود كه ایشان در بالا رفتنش بر اریكه جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در كار خویش، به باوری استوار و محكم پشت گرمی و اطمینان نداشته است كه در اینجا به جز روان آزاده هر انسان منصفی را به داوری نتوان خواست و در سخن درست با اساس، نیز هیچ انگیزة خشمی وجود نخواهد داشت!
(1) «أتیت بكندی قد ارتد و انتهی - الی غایه من نكث میثاقه كفراً» «فكان ثواب النكث احیاء نفسه - و كان ثواب الكفر تزویجه البكراً» «و لو انه یابی علیك نكاحها - و تزویجها منته لامهرته مهراً» «و لو انه رام الزیاده مثلها - لانكحته عشراً و اتبعته عشراً» «فقل لابی بكر: لقد شنت بعدها - قریشاً و اخملت النباهه و الذكراً» «اما كان فی تیم بن مره واحد - تزوجه؟ لولا اردت به الفخراً؟» «و لو كنت لما ان اتاك قتلته - لاحرزتها ذكراً و قدمتها ذخراً» «فاضحی یری ما قد فعلت فریضه - علیك فلا حمداً حویت و لا اجراً» تاریخ، طبری: 276/3، ثمار القلوب، ثعالبی: 69، الاستیعاب، ابوعمر: 51/1، الكامل، ابناثیر: 160/2، مجمع الامثال، میدانی: 341/2، الاصابه: 51/1 و 630/3.
علاوه بر این كه این آرزویی كه بر دل خلیفه خطور كرده، هیچ جایگاه استنواری ندارد! چرا كه اگر ایشان موفق شده بود، از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره پرسیده بود، آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چه پاسخ به وی میداد؟، مگر در دین به اكمال و اتمام رسیده، جای سخن نگفته باقی بود؟ آری؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به طور قطع پاسخی به جز چنین پاسخ را انتخاب نمیكرد؛ میفرمود:
گفتار او(صلی الله علیه و آله و سلم): «تحقیقاً این (یعنی علی (كرم الله وجهه)) نخستین كسی بود كه به من ایمان آورد و او نخستین كسی است كه در روز قیامت با من مصافحه میكند و او صدیق امبر است و ایشان جدا كننده در این امت است كه بین حق و باطل را جدا میسازد و ایشان پیشوای (اعتقادی و عملی) مؤمنین است.»(1)
نقل شده: «ابوذر» در ربذه (محل تبعیدش) به ابورافع گفت: «من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، خطاب به علی (كرم الله وجهه) میفرمود: تو برادر من و وزیر من و بهترین كسی هستی كه من بعد از خود ترك نمودم كه وعده مرا به تنجز و حتمی میرسانی.»(2)
«علامه امینی» (رحمتالله) در «الغدیر» حدود بیش از بیست و شش حدیث از احادیثی كه پیامبر در خصوص حضرت علی (كرم الله وجهه) فرموده را، ذكر كرده است كه به گونهای تصریح در خصوص ولایت و جانشینی حضرت میباشد.(3)
از قبیل: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «علی ولی مؤمنان (و سرپرست و دوستدار آنان) بعد از من خواهد بود.»(4)
نیز فرمود: «هر كس علی (كرم الله وجهه) را اطاعت كند، تحقیقاً مرا اطاعت كرده و هر كس علی (كرم الله وجهه) سرپیچی كند، تحقیقاً مرا عصیان كرده است.»(5)
نیز فرمود: «جبرئیل (علیهالسلام) مرا از سه برتری علی (كرم الله وجهه) آگاه ساخت: این كه به راستی سرور .
1) عن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «ان هذا، من آمن بی و هو اول من یصافحنی یوم القیامه و هو الصدیق الاكبر و هذا فاروق هذه الامه، یفرق بین الحق و الباطل و هذا یعسوب المؤمنین» طبرانی از سلمان و ابیذر و بیهقی و عدنی از حذیفه نقل كردهاند، مجمع الزوائد، هیثمی: 102/9، گنجی شافعی در كفایه الطالب:79، كنزالعمال، متقی هندی: 56/6، الریاض النضره، طبری: 155/2، شمس الاخبار، قرشی: 35، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 257/3.
2) قال ابوذر لابی رافع: «انی سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول لعلی (كرم الله وجهه).... و انت اخی و وزیری و خیر من اترك بعدی و تنجز موعدی» المواقف، قاضی عضد ایجی: 276/3، نزهه المجالس صفوری: 205/2، شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید: 257/3، شمس الاخبار، قرشی: 35.
3) الغدیر، علامه امینی 1: 177/7-176.
4) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «علی، ولی المؤمنین من بعدی» تاریخ بغداد، خطیب بغدادی: 339/4.
5) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «من اطاع علیاً، فقد اطاعنی و من عصی علیاً، فقد عصانی» مستدرك: 128/3-121.
مسلمانان و پیشوای پرهیزكاران و رهبر درخشان سپید رویان است.»(1)
آیا با این سخنان نورانی و آشكار از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه در سر و زبان و مكتوبات مورخان و نویسندگان وجود داشت، جای ابهامی در امر جانشینی باقی بود كه ابوبكر صدیق پس از گذشت دوران خلافت، تازه به مجلس تاسف و ارزو بنشیند و این چنین سفرهای كاش پهن كند؟ مگر در زمانی كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره به هر گونهای مردم را به امر ولایت و سرپرستی هشدار میداد، گوشها سنگین بود كه هیچ نمیفهمید؟! یا نسبت به موقعیتها برخی خواص از روی تعمد، خود را به تغافل و كری زده بودند؟!
آیا برای خلیفه، آن پاسخ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مقابل تازیان كافی و وافی نبود؟ كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان پیشنهاد روی آوردن به اسلام را مطرح نمود و وقتی خطاب سخن به تیره عامربن صعصه رسید كه حضرت آنان را به سوی خدا و دین اسلام فرا خواند كه گویندة آنان از حضرت پرسید: اگر ما از تو پیروی كنیم و آنگاه خداوند تو را بر مخالفانت پیروز گرداند؛ آیا در نگاه تو برای ما شایستگی آن حاصل شده كه پس از تو ما در امر خلافت سهیم بوده و سرپرست شویم؟ با این كه ابوبكر و علی (كرم الله وجهه) نیز در این محاوره حضور داشتند كه حضرت پاسخ داد: تحقیقاً كار در دست خدا است و ولایت را هر جا كه خود بخواهد مینهد!(2).
1) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «اوحی الی فی علی، ثلاث: انه سیدالمسلمین و امام المتقین و قائد الغرالمحجلین» مستدرك، حاكم: 183/3.
2) سیرهی ابن هشامك 32/2، الروض الانف: 264/1، بهجه المحافل، عمادالدین عامری: 128/1، السیره الحلبیه، حلبی: 3/2، سیرهی زینی دحلان: 302/1، حاشیه حلبیه، حیاه محمد، هیكل: 152.
اكنون به نگرش در منشهای خلیفه و آنچه در لایههای هستی و درونی او، اعم از دانشها و مایههای روانی، ریشه دوانده، پرداخته تا بنگریم، آیا آنها میان او و برتریها پیوندی پدید میآورند؟ و آیا پایگاه او را به جایی میرسانند كه شایسته آن فضایل باشد؟ یا مرزی برای او مینماید كه اگر اندیشهای آن را نپذیرفت، بر وی ستم كرده و آنچه را از آن اوست از وی دریغ ورزیده و پایگاه راستینش را در هم كوبیده باشد؟ یا اگر پای را از آن فراتر نهاد، به تند روی و افراط افتاده باشد؟!
در اینجا به پیش از مسلمانی سخنی بر زبان جاری نمیشود، چرا كه اسلام روزگار پیش از خود را نادیده گرفته است.
و بر این مبنا كاری نداریم كه «عكرمه» گفته است: «ابوبكر با ابی پسر خلف و دیگر بت پرستان قمار بازی میكرد و این پیش از آن بود كه قماربازی، ناروا تلقی گردد و این گزارش را امام شعرایی نیز در نگارش خود آورده است.»(1)
نیز «امام ابوبكر جصاص رازی حنفی» مینویسد: «هیچ كس ازدانشوران در این زمینه سر ناسازگاری ندارد كه قمار بازی ناروا و گروبندی نیز قمار است.» ابن عباس گفته است: «گروبندی قمار است و مردم قبل از اسلام كه در نادانی میزیستند و بر روی دارایی و زن خویش گروبندی میكردند و این كار روا بود؛ تا دستور به ناروا بودن آن رسید؛ چنان چه ابوبكر صدیق با بت پرستان گروبندی كرد.»(2)
به همین گونه كار نداریم كه «ابوبكر اسكافی» در نگارش خود كه در خرده گیری از نگاشته جاحظ «العثمانیه» پرداخته مینویسد:
«ابوبكر پیش از آن كه اسلام آورد، از سران نامور و بلند آوازه بود. بسیاری از مردم مكه گرد او انجمن میكردند و به خواندن سرودها میپرداختند. گزارشها را به یادها میآوردند و باده گساری مینمودند. او نشانههای پیامبری و نمونههای برانگیختگی و اركان رسالت را شنیده بود. در شهرها به
گردش رفت و گزارشهایی را دریافت.»(1)
و «فاكهی» در «كتاب مكه» با سند از «ابوالقموص» آورده كه ابوبكر - پیش از اسلام در دوران جاهلیت - باده گساری (شراب خواری) كرد و این سرودهها را بر زبان آورد:
«به مادر بكر درود فرست و خوش آمد بگوی - آیا پس از بستگان تو، من با تندرستی خواهم ماند؟!» تا آخر سرودهها«!
این رویداد به گوش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید. حضرت برخاست و چنان خشمگین گردید كه دامن جامهاش بر زمین كشیده میشد تا بر او وارد شد. عمر كه با ابوبكر بود او را دیدار كرد و چون دید كه رخسارش برافروخته است، گفت: از خشم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خدا پناه میبرم و به خدا سوگند! كه دیگر هرگز بویش نیز به مشامم نخواهد رسید و او نخستین كسی بود كه نوشیدن شراب را بر خویش حرام ساخت.
«حكیم ترمذی» آن را آورده است و سپس گفته است: «این از گزارشهایی است كه دلها آنها را نمیپسندند كه گویا حكیم دیده است، این داستان زبانزد همگان است، ولی دلها آن را پسندیده نمیدارد.»(2)
«ابن حجر» نیز آن را یاد كرده و گفته است: «نفطویه بر همین گزارش اعتماد كرده و گفته است: پیش از آن كه باده گساری ناروا شناخته شود، ابوبكر مینوشید و در سوگ كسانی از بت پرستان كه در جنگ بدر كشته شدند، سخن سرایی كرد.»(3)
«طبری» داستان «ابوالقموص» را از طریق ابن بشار(4)و او از عبدالوهاب(5)و او از عوف(6)و او از ابو
1) رسالهی جاحظ: 34، شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید: 264/3.
2) نوادر الاصول، حكیم ترمذی: 66.
3) الاصابه، ابنحجر: 22/4.
4) حافظ ابوبكر محمدبن بشار عبدی بصری، از رجال صحاح ست است.
5) پسر عبدالمجید بصری، از رجال صحاح ست است.
6) ابن ابی جمیله عبدبصری كه اینان - هر سه تن - از مردانی هستند كه نگارندگان «شش صحیح» گزارشهایشان را پشتوانه احكام اسلام میشناسند.
القموص و او از زید بن علی(1)نقل كرده كه گفت: «خدای بزرگ سه بار فرازهایی درباره شراب فرو فرستاد و نخستین فرازی كه فرود آمد، همان جا بود كه خداوند متعال فرمود: «درباره شراب و قمار (برد و باخت) از تو میپرسند؟ بگو: در آنها دو گناه و زیان بزرگ است و منافعی (از نظر مادی) برای مردم در بر دارد (ولی) گناه آنها از نفعشان بیشتر است.»(2)با این وضع، كسانی از مسلمانان بودند كه آن را مینوشیدند؛ تا دو مرد باده گساری كرده، به نماز ایستادند و از سرمستی و پریشانی گفتند كه عوف نمیدانست آنان چه میگویند كه خداوند بزرگ و گرامی در این باره چنین فرو فرستاد: «ای كسانی كه (به آیین راستین) گرویدهاید! در حال مستی به نماز نزدیك نشوید تا بدانید چه میگویید!»(3)و این بود كه هر كس میخواست مینوشید، ولی نزدیك به نماز از آن پرهیز داشتند تا به گمان ابوالقموص، یك بار مردی باده گساری كرد و به خواندن سرودههایی پرداخت در ماتم كسانی از بت پرستان كه در جنگ بدر كشته شده بودند، سرودهها این است:
«مادر عمرو به تندرستی درود فرست! - آیا تو پس از بستگانت تندرست خواهی ماند؟»
«مرا بگذار باده بامدادی را بنوشم، زیرا من - مرگ را دیدم كه به جستجوی هشام برخاسته است!»
«و زادگان مغیره آرزومندند كه كاش میشد - با دادن هزاران از مردان یا چارپایان خویش جان او را بخرند!»
«گویا آن چاه - چاه بدر - پیش چشم من است كه - با ریختن كشته در آن، همانند كوهان شتر بالا میآید.»
«گویا آن چاه - چاه بدر - پیش چشم من است كه - جوانان را با جامههای بزرگ منشانة آنها در آنها سرنگون میسازند!»(4)
گفت: این گزارش به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید. بیتابانه بیامد، چندان كه دامن جامهاش از سر بیتابی بر زمین كشیده میشد. چون خود را به آنان رساند و آن مرد ایشان را بدید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه را در دست داشت بلند كرد تا بر وی بزند و او گفت: از خشم خدا و پیامبر او به خدا پناه »
1) تهذیب التهذیب، ابنحجر: 420/3 كه به گزارش او نیز پشتگرم باید بود.
2) (یسالونك عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم كبیر و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما) بقره: 219.
3) (یا ایها الذین آمنوا لا تقربوا الصلاه و انتم سكاری حتی تعلموا ما تقولون) نساء: 43.
4) «تحیی بالسلامه ام عمرو - و هل لك بعد رهطكم من سلام؟» «ذرینی اصطبح بكر فانی - رایت الموت نقب عن هشام» «وود بنو المغیره لو فدوه - بالف من رجال او سوام» «كانی بالطوی طوری بدر - من الشیزی یكلل بالسنام» «كانی بالطوی طوی بدر - من الفتیان و الحلل الكرام»
میبرم و به خدا سوگند! كه دیگر هرگز مزه شراب را نخواهم چشید، آنگاه خداوند - با فرستادن این فراز - ناروا بودن این كار را باز چنین باز نمود: «ای كسانی كه ایمان آوردهاید! شراب و قمار و بت ها و ازلام (نوعی بت بخت آزمایی) پلید و از عمل شیطان است.... شیطان میخواهد به وسیله شراب و قمار در میان شما عداوت و كینه ایجاد كند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد؛ آیا (با این همه زیان و فساد) خودداری خواهید كرد؟!»(1)عمربن خطاب گفت: اجتناب را پذیرفتیم!»(2)
و نیز «بزار» از «انس بن مالك» آورده است كه گفت: «من آن روز ساقی آن گروه بودم و بادة انگور و انجیر را به هم آمیخته بودیم و در میان گروه، مردی بود كه او را ابوبكر میگفتند: همین كه نوشید، گفت:
«مادر بكر را با درود خویش خود آمد گویم - و آیا برای تو بعد از قومت تندرستی و سلامتی خواهد بود؟»
«پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما میگوید: كه دوباره زنده خواهیم شد! - چگونه آن كس كه ریشه كن شده، زندگی را باز خواهد یافت؟!»(3)
در همین هنگام كه اینان سرگرم نوشانوش بودند، مردی از مسلمانان بر ما درآمد و گفت: چه میكنید؟ به راستی كه خداوند بزرگ دستور به ناروا بودن شراب خواری را فرو فرستاده است (تا پایان داستان).(4)
و نیز «ابن حجر» و «عینی» مینویسند: «از شگفتیها آن است كه ابن مردویه در تفسیر خود طریق «عیسی بن طهمان» و او از «انس» گزارش كرده است كه ابوبكر و عمر نیز، میان شراب خواران بودهاند و این گرچه سلسله سند صحیحی دارد، ناپسند است و جز به نادرستی آن نمیتوانم داوری كنم.»(5).
1) «یا ایها الذین آمنوا إنما الخمر و المیسر والانصاب و الازلام زجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون * انما یرید الشیطان ان یوقع بینكم العداوه و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدكم عن ذكر الله و عن الصلاه فهل انتم منتهون) مائده: 91-90.
2) ر.ك. تاریخ طبری: 203/2، چاپ دیگر: 211/2 مخفی نماند، طبری به جای كلمه ابوبكر، مردی را ذكر كرده و در سروده او ام عمر را به جای ام بكر ذكر كرده تا آبروی امامش محفوظ بماند!!
3) «احیی ام بكر بالسلام - و هل لك بعد قومك من سلام؟» «یحدثنا الرسول بان سحتاً - و كیف حیاه اصل او هشام؟!»
4) مجمع الزوائد، هیثمی: 51/5.
5) فتح الباری، ابن حجر: 30/10، عمده القاری، عینی: 84/20.
زیرا «ابونعیم» در حلیه در زندگی نامه شعبه از داستان عایشه گزارش كرده كه ابوبكر چه در هنگام مسلمانی و چه پیش از آن در دوران جاهلیت از باده گساری خودداری میكرد و آن را برای خویش ناروا میشناخت.
و شاید گزارشی كه با وسائط شایستة پشت گرمی رسیده و با برتری یافتنش زبانزد گردیده، بدین گونه بوده كه ابوبكر و عمر در آن روز به دیدار ابوطلحه رفتند، ولی در شراب نوشی با آنان همراهی نكرده بودند.(1)ولی سپس به گونهای دیگر گزارشی از طریق بزار خواندم كه انس گفت: «من در آن روز ساقی آن گروه بودم و در میانشان مردی بود كه او را ابوبكر میگفتند و چون باده نوشید، گفت: «ام بكر (مادر ابوبكر) را به تندرستی درود فرست!....»
در این هنگام مردی از مسلمانان بر ما وارد شد و گفت: دستور به ناروا بودن شراب خواری فرود آمده است.... تا پایان داستان و ابوبكر را ابن شغوب میگفتند و برخی پنداشتهاند كه ابوبكر صدیق است و چنین نبوده. ولی این كه نام عمر نیز در میانه هست، میرساند كه در نشان كردن او با نام صدیق لغزشی روی نداده و به این گونه میتوانیم هر ده تن كه در آنجا بودهاند را، نام ببریم.(2)
شما مینگرید: ابن حجر در یادآوری گزارش درنگ میكند، نه مهری كه به خلیفه دارد به او اجازه میدهد آن را بپذیرد و نه درستی آن به وی اجازه میدهد كه از آن چشم بپوشد. پس نخست آمده و آن را مایة شگفتی میشمارد و سپس با این كه سند خبر آن را مطلوب میداند، مایهاش را ناپسند میانگارد. گاهی گمان میبرد كه نادرست باشد و یك جا نیز مینویسد: «چون وسائطی شایستة پشت گرمی دارد با برتری یافتنش زبانزد گردیده» و سرانجام راستی و درستی گزارش، او را از پای درمیآورد و این گونه گریبان خود را رها میكند كه: «چون نام عمر نیز در میانه هست، از همین نشانی باید گفت: كه ابوبكر یاد شده همان صدیق است.» پس آن دو را نیز از آن یازده تن میشمارد كه در خانه ابوطلحه به شراب خواری پرداختهاند.
«ابن حجر» خود میداند كه آنچه ابونعیم از داستان عایشه در «حلیه» آورده است، نمیتواند در برابر این گزارش استوار و روشن بایستد كه با سند درست بازگو شده - آن هم از زبان مردانی كه نگارندگان «شش صحیح» سخنان آنان را سرمایه نگاشتههایشان میگیرند. ابونعیم از طریق عبادابن
زیاد ساجی و او از عدی و او از شعبه و او از ابوالرجال محمدبن عبدالرحمن و او از مادرش همره و او از عایشه این گزارش را نقل كرده است، آنگاه گفته است: گزارش عجیب است كه جز از داستان عبادبن ابوعدی آن را ننوشتم(1) و تازه یكی از وسایط سند عبادبن زیاد ساجی است كه بر آیین قدریان متهم بوده و موسی بن هارون گوید: گزارشهای او را رها كردم و ابن عدی گفته است: «او از آن مردمان كوفه است كه در راه شیعه گری تند میرفتند(2) و در برتریهای این و آن گزارشهای زشتی را آورده است.»(1)
«ابن حجر» و «عینی» دو عالم از علمای اهل تسنن گویند: «نزد عبدالرزاق از معمربن ثابت و از قتاده و غیر آن دو از زبان انس گزارش هست كه حاضران در آن انجمن (شراب خواری) یازده تن بودند.»(2)
این شراب خواری در سالی روی داد كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مكهس را گرفت و این هنگام از كوچیدن او به مدینة شكوه یافته، هشت سال میگذشت. بزم آن در خانه ابوطلحه زیدبن سهل بر پا شد و پیاله گردانی با انس بود، چنانچه در صحیح بخاری - بخش تفسیر آیه شراب از سورة مائده - و نیز در صحیح مسلم - بخش اشربه، باب ناروا بودن شراب خواری - آمده است و «سیوطی» گوید: این گزارش را عبدبن حمید و ابویعلی و ابن منذر و ابوالشیخ و ابن مردویه از انس نقل كردهاند.(3)
چنانچه از زبان معمر و قتاده گزارش شده است: «كسانی كه در آن بزم بودهاند به یازده مرد میرسند كه ابن حجر نام ده نفر از آنان را آورده و چنانچه گذشت، میگوید: میتوانیم ده تن از آنان را نام ببریم. آنان عبارتند از:
(4)ابوبكر بن ابوقحافه كه در آن روز 58 ساله بوده است. (5)عمربن خطاب كه در آن روز 45 ساله بوده است.
1) تهذیب التهذیب، ابنحجر: 294/5.
2) فتح الباری، ابنحجر: 30/10، عمده القاری، عینی: 84/10.
3) الدر المنثور، سیوطی: 321/2، مسند احمد: 181/3-227، تفسیر طبری: 24/7، السنن الكبری، بیهقی: 286/8-290، تفسیر، ابن كثیر: 94/2-93.
4) حلیه الاولیاء، ابونعیم اصفهانی: 160/7.
5) این دروغی بیش نیست، چرا كه چگونه شیعهای تندرو بوده، در حالی كه در بیگناهی ابوبكر چنین گزارشی را ارائه دهد با این كه بزرگان سنی از بزهكار شمردن وی نمیتوانند چشم بپوشند؟
3- ابوعبیده جراح كه در آن روز 48 ساله بوده است.
4- ابوطلحه زید بن سهل كه میزبان بوده و 4 سال داشته است؛ زیرا ابن جوزی گوید: در سال 34 پس از هجرت در هفتاد سالگی درگذشت.(1)
5- سهیل بن بیضاء كه یك سال بعد از این رویداد در سال خوردگی درگذشت.
6- ابی بن كعب
7- ابودجانه سماك بن خرشه
8- ابوایوب انصاری
9- ابوبكر بن شغوب
10- انس بن مالك كه در بزم آنها پیاله گردانی میكرده است و آن روز - بر مبنای درستترین گزارشها - 18 سال داشته(2)و در گزارش درست «مسلم» آمده كه انس گفت: من كوچكترین آنان بودم و ایستاده پیمانه در دستشان مینهادم؛(3)یازدهمین فرد این گروه از دیدة ابن حجر پوشیده ماند و او - براساس آنچه در داستان قتاده از زبان انس آمده - معاذبن جبل است.»(4)
نامبردگان پس از آن كه دو آیه در ناروا بودن شراب خواری فرود آمد با تفسیرهای نادرست و با دگرگون شناختن آنچه باید از آن دریافت، باز هم دست به این كار میزدند، چنانچه گذشت.(5)تا آن كه آیه سوره مائده فرود آمد: «ای كسانی كه ایمان آوردهاید! شراب و قمار و بتها و ازلام (نوعی بخت آزمایی)، پلید و از عمل شیطان است، از آنها دوری كنید.»(6)
این رویداد در همان سالی بود كه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مكه را فتح كرد و آنان چون خشم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدند و همچنین از سومین آیه در خصوص شراب، دوری گزیدند و عذاب الهی را دانستند،
1) صفه الصفوه، ابن جوزی: 191/1.
2) فتح الباری، ابنحجر: 30/10.
3) السنن الكبری، بیهقی: 29/8.
4) تفسیر، ابن جریر: 24/7، مجمع الزوائد، هیثمی: 52/5، عمده القاری، عینی: 589/8، الدرالمنثور، سیوطی: 321/2، ارشاد الساری، قسطلانی نووی: 232/8.
5) ربیع الابرار زمخشری، المستطرف، شهاب الدین ابشیهی: 291/2.
6) (یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه) مائده: 90.
شراب خواری را پایان دادند كه عمر گفت: اجتناب را پذیرفتیم! اجتناب را پذیرفتیم! (1)
«آلوسی» گوید: «پس از فرود آمدن دستور پرهیز از شراب خواری در سوره بقره، بزرگان یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باز هم آن را مینوشیدند و میگفتند: ما تنها آنچه برایمان سودمند باشد میآشامیم و از این كار باز نایستادند تا دستور سوره مائده فرود آمد.»(2)
«ابی حاتم» از داستان «انس» آورده است: [ما باده گساری میكردیم؛ كه این فراز فرود آمد: «از تو درباره باده گساری و برد و باخت میپرسند.»(3)ما گفتیمك: آنچه از آن برایمان سودمند باشد را مینوشیم، پس در سوره مائده این فراز فرود آمد: «شراب و قمار و بتها و ازلام (بخت آزمایی) پلید و كار شیطان است.»(4)گفتند: خدایا! از آن دست شستیم!](5)
«عبدبن حمید» از زبان «عطا» گزارش كرده است: [كه او گفت: نخستین فراز كه در حرام بودن شراب خواری فرود آمد، این بود: «از تو درباره شراب خواری و برد و باخت پرسش میكنند.»(6)پس از آن برخی مردم گفتند: ما برای سودهایی كه در آن مییابیم آن را مینوشیم و دیگران گفتند: آنچه در آن گناه باشد نیكویی در آن نیست، آن گاه این فراز فرود آمد: «ای كسانی كه ایمان آوردهاید! هنگامی كه مست میشوید به نماز نزدیك نشوید.»(7)پس از آن برخی گفتند: ما آن را مینوشیم و در خانههایمان مینشینیم و دیگران گفتند: آنچه میان ما و نمازگزاران همراه مسلمانان جدایی بیندازد نیكو نیست، سپس این فراز فرود آمد: «ای كسانی كه ایمان آوردهاید! شراب خواری و برد و باخت پلیدی است.»(8)در این هنگام همه از آن دست شستند.](9)
حقیقت در سال تحریم شراب جز یك راه نداشته و ندارد كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در یك زمان و در سالی
1) ربیع الابرار، زمخشری، المستطرف، شهاب الدین ابشیهی: 291/2.
2) تفسیر روح المعانی، آلوسی: 115/2.
3) (یسالونك عن الخمر و المیسر) بقره: 219.
4) (یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر والانصاب والازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه) مائده: 90.
5) الدر المنثور، سیوطی: 252/1، تفسیر، شوكانی: 197/1.
6) (یسالونك عن الخمر و المیسر) بقره: 219.
7) (یا ایها الذین آمنوا لا تقربوا الصلاه و انتم سكاری حتی تعلموا ما تقولون) نساء: 43.
8) (یا ایها الذین آمنوا انما الخمر والمیسر) مائده: 90.
9) تفسیر روح المعانی، آلوسی: 17/7.
مشخص آن را حرام شمرده است. ولی برخی ناقلان جهت توجیه شراب خواری صحابی، به ویژه ابوبكر و عمر، سال تحریم را عقب معرفی كردهاند تا آبروی آن دو را از گزند اعمالشان مصون دارند. بدین جهت با تاویل در آیات سوره بقره و نساء در میان مفسران و ناقلان، اختلافی در گفتارشان یافت میشود:
1- برخی آمدهاند و همان گزارش را گرفتهاند كه طبرانی از طریق معاذبن جبل آورده است و بر این اساس گفتهاند: «نخستین چیزی كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام نبوتش، مردم را از آن بازداشت شراب خواری و دشمنی و كشمكش و دشنام میان مردان بود.»(1)
و در تأیید این گفتار، كلام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است كه فرمود: «بزرگترین گناهان شراب خواری است.»(2)نیز دقت در آیههایی كه پیرامون باده گساری است، گام ما را در تحریم شراب به عنوان نخستین كار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) استواری میبخشد، زیرا نخستین آیه آن از سوره بقره و آن نخستین سورهای است كه در مدینه فرود آمده(3)و آیه دوم نیز در سوره نساء و آن نخستین سورهای است كه در آغاز كوچیدن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مكه فرود آمده است.(4)
و شاید برداشت كسانی كه تحریم شراب را بر مبنای سوره بقره دانستهاند، همین باشد كه عایشه گفت: «زمانی كه سوره بقره فرود آمد، دستور به ناروا بودن باده گساری نیز در لابه لای آن فرود آمد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم را از آن بازداشت.»(5)زیر براساس آنچه گذشت، سوره بقره پس از همسر شدن عایشه با پیامبر فرود آمد.(6)
«جصاص» نیز طبق گفتارش كه آوردیم، تحریم شراب خواری را بر شالوده همان فراز از سوره بقره استوار دانسته(7)و قرطبی نیز گوید: گروهی از اندیشمندان گفتهاند: باده گساری با همین آیه در سوره بقره تحریم شده است(8)و «فخر رازی» گوید: این كه «در سوره بقره» ما را بر تحریم .
1) الاوائل، سیوطی: 90.
2) قال عبدالله بن عمرعن النبی(صلی الله علیه و آله و سلم): «ان اعظم الكبائر شرب الخمر» مستدرك حاكم: 147/4، الترغیب و الترهیب، حافظ منذری: 105/3، الدرالمنثور، سیوطی: 323/2.
3) تفسیر قرطبی: 132/1، تفسیر ابن كثیر: 35/1، تفسیر خازن: 19/1.
4) تفسیر، قرطبی: 1/5، صحیح بخاری: 300/7.
5) تاریخ خطیب بغدادی: 385/8، الدرالمنثور، سیوطی: 252/1.
6) فتح الباری، ابنحجر: 130/8.
7) احكام القرآن، جصاص: 380/1.
8) تفسیر قرطبی: 60/3.
شراب خواری راه مینماید و نیز نشانههایی بر این مدعا آورده است.(1)
2- همان گونه كه در الامتاع مقریزی آمده: «بلاذری بر آن است كه فرمان پرهیز، چهل سال پس از كوچكترین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه بوده است.»(2)و ابن اسحاق گوید: «طبق گفتار بهتر، این پیشامد در سال چهارم و در گیر و دار با بنی نضیر روی داده»(3)و ابن هشام گوید: «در ربیع الاول از سال چهارم، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سر بنی نضیر فرود آمد و شش شب راهها را بر آنان بست و در همین میان دستور به تحریم شراب خواری فرود آمد.»(4)و ابن سیدالناس نیز این گزارش را یاد كرده است.(5)البته این برداشت را گزارش ابن مردویه از زبان جابر تایید میكند كه گفت: «تحریم شراب پس از رویداد احد شناخته شده است.»(6)
3- طبق نقل «فتح الباری» و «عمده القاری» آمده است: «دمیاطی بی چون و چرا بر آن اعتقاد است كه دستور به پرهیز از شراب خواری در سال ششم، یعنی همان سالی داده شده كه رویداد حدیبیه رخ داده است.»(7)
4- برداشت دیگر آن است كه این دستور هشت سال پس از هجرت پیامبر از مكه به مدینه تا همان سالی بوده كه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مكه را گشود و همان روز كه بزم یاد شده در سرای ابوطلحه برپا شد و یك فراز از سوره مائده فرود آمد كه شراب خواران را از كیفر كارشان هراسانده و پرهیز داده تا عمر و كسانی كه با وی در آن بزم بودند از نوشانوش باز ایستادند و او گفت: دست كشیدیم! دست كشیدیم!
این برداشت را با هیچ حجتی نمیتوان استحكام بخشید. زیرا تنها انگیزهاش آن است كه باده گساری مردان نامبرده از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را درست بشمارد و آن را پیش از تحریم شراب قلمداد كند كه مینگری فردی مانند ابنحجر بدون این كه داوری خود را بر تعصب جاهلانه استوار سازد،
از نمای گزارش احمد چنان برداشتی میكند و مینویسد: آنچه برمیآید این است كه: تحریم شراب در سال هشتم یا همان سالی بوده كه مكه گشوده شد. زیرا احمد از طریق «عبدالرحمن بن وعله» آورده است كه او گفت: «از ابن عباس درباره خرید و فروش شراب پرسیدم؟ او گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دوستی از تیره ثقیف یا قبیلة دوس بود كه در سال گشودان مكه او را دیدار كرد و مشكی از شراب برای او به ارمغان آورد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای ابافلان! مگر نمیدانی خداوند نوشیدن آن را تحریم نموده است؟ آن مرد رو به بردة خویش كرد و گفت: پس برو و آن را بفروش! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای ابا فلان! چجه دستوری به او دادی؟ گفت: دستور دادم؛ برود آن را بفروشد! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آن كسی كه نوشیدن آن را گناه شمرده، فروختن آن را نیز گناه شناخته، پس مرد فرمان داد: تا آن را در آبرفت شنی ریخت!»(1) علاوه بر این كه اگر هم به این گزارش كمترین توجهی شود، حق این است كه گفته شود: دستور به پرهیز از شراب خواری در سال فتح مكه به این مرد رسیده است، نه این كه صدور فرمان در این سال بوده است. چون این مرد از جایگاه اطلاع رسانی دور و در بیابانها و جزء صحرانشینان بوده است و چنان از فرهنگ به دور بوده كه نشانة آن این بوده كه قدری از شراب را برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ارمغان آورده است!
این بود جملهای از مباحثی كه به خلیفه اول ابوبكر صدیق (رضیالله عنه) مربوط است و اگر چه در این زمینه جای پژوهش از بحثهای دیگر نیز هست كه بر عهدة پژوهشگران است كه به آن دست یابند، خداوند به شما و بنده حقیر توفیق روزافزون عنایت بفرماید كه علاوه بر منت نخستین كه بر بنده گذارد و حقیر را مستبصر نمود، منت دیگر نهاد تا پژوهشی دیگر بنمایم و راه استبصار را برای همنوعان عزیز از برادران سنی مذهب خویش مفتوح دارم و این هدیه ناچیز كه به قصد روشنگری و كشف حقیقت بر اوراق مرقوم شده را، از روی فضل و كرمش قبول بفرماید. والسلام علیكم و رحمه الله و بركاته.
مولوی عبدالصمد قنبرزهی
(91)/5/12 . سیزدهم رمضان 1433 هجری قمری
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «فاطمه بضعه منی بریبنی ما رابها و یؤذینی ما آذاها»: 269
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «فاطمه بضعه منی یقبضنی ما یقبضها و یبسطنی ما یبسطها»: 270
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «فاطمه بضعه منی، فمن اغضبها فقد اغضبنی»: 269
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «كنا اذا اشتد الباس و حمی الوطیس اتقینا برسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و لذنابه»: 133
عن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «ان هذا، من آمن بی و هو اول من یصافحنی یوم القیامه و هو الصدیق الاكبر و هذا فاروق هذه الامه، یفرق بین الحق و الباطل و هذا یعسوب المؤمنین»: 273.
عن علی (كرم الله وجهه) قال: «والله! ما نزلت آیه الا و قد علمت فیم أنزلت و أین أنزلت ان ربی وهب لی قلباً عقولاً و لساناً سؤولاً»: 166
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): (امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا: لا اله الا الله، فاذا قالوها منعوا منی دماءهم و أموالهم و حسابهم علی الله»: 212
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یعذب بالنار الا رب النار» و عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «ان النار لا یعذب بها الا الله» و عنه(صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یعذب بالنار الا ربها»: 202
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یحل دم امریء مسلم الا باحدی ثلاث: رجل كفر بعد اسلامه، او زنی بعد احصانه، او قتل نفساً بغیر نفس»: 212
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یحل دم امریء مسلم، یشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله، الا باحدی ثلاث: زنا بعد احصان، فانه یرجم و رجل یخرج محارباً بالله و رسوله فانه یقتل، او یصلب، او ینفی من الارض، او یقتل نفساً فیقتل بها»: 202
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «لا یحل دم رجل یشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله الا باحدی ثلاثه: النفس بالنفس و الثیب الزانی و التارك لدینه المفارق للجماعه»: 211
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما تركت شیئاً مما امركم الله به الا و قد امرتكم به و لاتركت شیئاً مما نهاكم عنه الا و قد نهیتكم عنه»: 195
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «من بدل دینه فاقتلوه»: 202
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «من قتل دون اهله فهو شهید»: 211
عنه (صلی الله علیه و آله و سلم): «من قتل دون مظلمه فهو شهید»: 211
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «اما انك ستلقی بعدی جهدا، قال (علی): فی سلامه من دینی؟ قال: فی سلامه من دینك»: 267
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ضغائن فی صدور اقوام لا یبدونها الا من بعدی»: 268
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «فوالله! انی لا علمهم بالله و اشدهم له خشیه»: 148
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «لو تعلمون ما اعلم لضحتم قلیلاً و لبكیتم كثیراً»: 148
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «یا علی! انك ستبتلی بعدی فلا تقاتلن»: 268
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «حبك لشی یعمی و یصم»: 118
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما بین قبری و منبری روضه منم ریاض الجنه»: 179
قال: ان القرآن أنزل علی سبعه احرف، ما منها حرف الا و له ظهر و بطن و الن علی بن ابیطالب عنده منه الظاهر و الباطن»: 166
قال ابوبكر: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: «انا معاشر الانبیاء لانورث، ما تركنا صدقه»:224
قال ابوذر لابی رافع: «انی سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول لعلی (كرم الله وجهه).... و انت اخی و وزیری و خیر من اترك بعدی و تنجز موعدی»: 273
قال ابوذر: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: «علی انت الصدیق الاكبر»: 42
قال الصادق(علیهالسلام): «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء»: 229
قال جبرئیل (علیهالسلام): «لا سیف الفا ذوالفقار - لا فتی الا علی!» : 127
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «ستكون من بعدی فتنه، فاذا كان كذلك، فالزموا علی بن ابیطالب، فانه اول من آمن بی و اول من یصافحنی یوم القیامه و هو الصدیق الاكبر»: 42
قال علی (كرم الله وجهه): «انا الصدیق الاكبر»: 43
قال علی (كرم الله وجهه): «سلونی فوالله! لا تسالون عن شی الا اخبرتكم و سلونی عن كتاب الله، فوالله! ما من آیه الا و انا اعلم ابلیل نزلت ام بنهار، ام فی سهل ام فی جبل»: 165
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ان الامه ستغدر به بعده» : 267
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انی اعلمكم بالله و اخشاكم لله»: 148
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «قتل علی لعمرو افضل من عباده الثقلین»: 130
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «لضربه علی خیر من عباده الثقلین»: 130
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «لمبارزه علی لمعرو بن (عبد)ود افضل من اعمال امتی الی یوم القیامه»: 130
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «من سب علیاً فقد سبنی و من سبنی فقد سب الله و من سب الله، كبه الله علی منخره فیالنار»: 232
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ان الله یرضی لرضاها و یغضب لغضبها»: 227
قال (صلی الله علیه و آله و سلم) لها: «زوجتك خیر امتی، اعلمهم علماً و افضلهم حلماً و اولهم سلماً»: 172
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «آفه الذین ثلاثه: فقیه فاجر و امام جائر و مجتهد جاهل»: 165
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «اعلم امتی من بعدی، علی بن ابیطالب (كرم الله وجهه)»: 172
قال (صلی الله علیه و آله و سلم) «اقضی امتی علی (كرم الله وجهه): 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما ترضین انی زوجتك اول المسلمین اسلاماً و اعلمهم علماً؟»: 172
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا المدینه و انت الباب و لا یؤتی المدینه الا من بابها»: 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا دارالعلم و علی بابها» : 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا دارالحكمه و علی بابها» : 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا مدینه الفقه و علی بابها»: 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا میزان الحكمه و علی لسانه»:173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «انا میزان العلم و علی كفتاه»: 173
قال(صلی الله علیه و آله و سلم): «انه لاول اصحابی اسلاماً او اقدم امتی سلماً و اكثرهم علماً و اعظمهم حلماً»: 172
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «اوحی الی فی علی، ثلاث: انه سیدالمسلمین و امام المتقین و قائد الغرالمحجلین»: 274
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «علی باب علمی و مبین لامتی ما ارسلت به من بعدی»: 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «علی خازن علمی»: 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم) « علی عیبه علمی»: 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «علی و عاء علمی و وصیی و باب الذی اوتی منه»: 172
(4) قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «علی، ولی المؤمنین من بعدی»: 273
قال(صلی الله علیه و آله و سلم): «فاطمه بضعه منی یسرنی ما یسرها»: 270
قال (صلی الله علیه و آله و سلم) «قسمت الحكمه عشره اجزاء فاعطی علی تسعه اجزاء و الناس جزءاً و واحداً»: 173
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما بین المنبر و بیت عایشه روضه من ریاض الجنه» 180
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما بین بیتی و منبری روضه من ریاض الجنه»: 179
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «ما بین حجراتی الی منبری روضه من ریاض الجنه»: 180
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «من اطاع علیاً، فقد اطاعنی و من عصی علیاً، فقد عصانی»: 273
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «من سره ان یصلی فی روضه من ریاض الجنه، فلیصل بین قبری و منبری»: 180
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «من عرف هذه، فقد عرفها و من لم یعرفها، فهی بضعه منی، هی قلبی و روحی التی بین جنبی، فمن آذاها فقد آذانی»: 269
قال (صلی الله علیه و آله و سلم): «یا فاطمه! ان الله یغضب لغضبك و یرضی لرضاك»: 270
قالت عائشه: «علی اعلم الناس بالسنه»: 174
كتب - مؤلف
ابوبكر الصدیق - استاد محمدرضا مصری
الاتحاف - شبروای
الاتقان - جلال الدین سیوطی
الاجابه - زركشی
احقاق الحق - مرعشی تستری شهید
الاحكام السلطانیه - ماوردی
احكام القرآن - جصاص
احیاء العلوم - غزالی
اخبار الدول و آثار الاول حاشیه كامل - احمدبن سباب قرمانی
اختلاف الحدیث حاشیه كتاب الام - شافعی
الاذكیاء - ابن جوزی
ارجح المطالب - الشیخ عبیدالله حنفی الامر تسری
ارشاد الساری - قسطلانی نووی
الارشاد الی قواطع الادله فی اصول الاعتقاد - عبدالله بن عبدالله جوینی
اسباب النزول - ابوالحسن الواحدی نیشابوری
الاستیعاب فی معرفه الاصحاب - ابوعمرابن عبدالبر یوسف بن عبدالله
اسد الغابه - ابن اثیر
الاسعاغف - ابراهیم بن موسی برهان طرابلسی
اسنی المطالب - سیدمحمود درویش الحوت البیروتی
اسنی المطالب فی مناقب علی ابن ابیطالب - شمس الدین محمد بن محمد جزری دمشقی مقری شافعی
الاصابه - ابن حجر
اعجاز القرآن - محمد بن طبیب باقلانی
اعلام الموقعین - ابن قیم
اعلام النبوه - ماوردی
اعلام النساء - علی محمد علی دخیل
الاغانی - ابوالفرج اصفهانی
الامامه و السیاسه - ابومحمد ابن قتیبه
الامامه و التبصره - ابن بابویه قمی
الامتاع - مقریزی
الاموال - ابوعبید
الانساب - سمعانی
الانساب الاشراف - بلاذری
الاوائل - جلالالدین سیوطی
بدایه المجتهد - ابن رشد
ابدایه و النهایه - ابن كثیر
بقیه الوعاء - جلالالدین سیوطی
بلاغات النساء - ابن طیفور
بهجه المحافل - یحیی بن ابی بكر عامری حرضی
البیان و التبیین - جاحظ
تاج العروس - زبیدی حنفی
تاریخ - طبری
تاریخ - ابوالفداء
تاریخ - یعقوبی
تاریخ - ابن خلدون
تاریخ - ابن كثیر
تاریخ الخلفاء - جلال الدین سیوطی
تاریخ الخمیس - دیار بكری
تاریخ الشام - ابوالقاسم ابن عساكر
تاریخ بغداد - للحافظ ابی بكر احمدبن علی الخطیب البغدادی
تحفه الباری - زكریا بن محمد انصاری
تذكره الحفاظ - محمدبن احمد رهبی
تذكره السبط - مظفر سبط ابن جوزی
تذكره الموضوعات - ابوالفضل مقدسی
الترغیب و الترهیب - حافظ منذری
تفسیر - ابن جریر طبری
تفسیر - شوكانی
تفسیر - قرطبی
تفسیر - ابن كثیر
تفسیر - خازن
تفسیر - ابن جزی كلبی
تفسیر - بیضاوی
تفسیر - رازی
تفسیر - فخر رازی
تفمسیر الدر المنثور - جلالالدین سیوطی
تفسیر الكشاف - محمود بن عمر زمخشری خوارزمی
تفسیر الكشف و البیان - ابواسحاق ثعلبی نیشابوری
تفسیر المرشح - شمسالدین ابوبكر خبیصی
تفسیر النسفی - للامام علامه عبدالله بن احمدبن محمود النسفی
تفسیر بر حاشیه تفسیر فخر رازی - ابوالسعود
تفسیر روح المعانی - آلوسی
التكمله - خثعمی سهیلی
تلخیص الخبیر فی تخریح احادیث الرافعی الكبیر - احمدبن علی العسقلانی
تلخیص مستدرك - محمدبن احمد بن ذهبی
تمام الفنون - صفدی
التمهید - باقلانی
تمییز الطیب من الخبیث - عبدالرحمن بن علی ابن دیبع
تهذیب التهذیب - ابنحجر عسقلانی
تهذیب الكامل فی اللغه والادب - سباعی بیومی
تیسیر الوصول - ابن دیبع
ثمارالقلوب - ثعالبی
جامع الشواهد - محمدباقر بن علی رضا - شریف اردكانی
جامع الصحیح - ترمذی
الجامع الصغیر - جلالالدین سیوطی
جامع الكبیر - جلال الدین سیوطی
الجمع الجوامع - جلالالدین سیوطی
جمهره رسائل العرب - احمد زكی صفوت
حاشیه حلبیه - حیاه محمد هیكل
حلیه الاولیاء - للحافظ ابی نعیم احمد بن عبدالله الاصبهانی
حیوه الحیوان - دمیری
خزانه الادب - بغدادی
خصائص - نسایی
الخصائص - ابوالفتح محمدبن علی نطنزی
الخصائص الكبری - جلالالدین سیوطی
الخصائص شفاء السقام - سبلی
خلاصه التهذیب - صفیالدین خزرجی
خلاصه الكتاب العثمانیه - عمروبن بحر جاحظ
خلاصه تذهیب الكمال - احمدبن عبدالله خزرجی
الدرر المنتثره فی احادیث المشتهره - عبدالرحمن بن ابی بكر سیوطی
الدلائل - بیهقی
الدلائل - ابن كثیر
الدلائل - ابونعیم
الدیات - ابن ابی العاصم ضحاك
ذخائر العقبی - محب الدین طبری
الذكری - حافظ میاطی
ربیع الابرار - زمخشری
الرساله العقلیه - غزالی
الرسایل - جاحظ
الروض الانف - سهیلی خثعمی
الروض الریاحین - یافعی
الروض الفائق - علامه حریفیش
روضه المناظر فی اخبار الاوائل و الاواخر حاشیه كامل - ابن شحنه
روضه الناظرین - احمدبن محمد وتری بغدادی
ریاضی الصالحین - نووی
الریاض النضره - محبالدین طبری
زاد المعاد - ابن قیم
الزهد - احمدبن محمد ابن حنبل
زهرالادب - ابی اسحاق حصری قیروانی
زین الفتی فی شرح سوره هل اتی - ابومحمد عاصمی
سفر السعاده - محمدبن یعقوب فیروزآبادی
السنه - ابن ابی عاصم
سنن - ابن ماجه
سنن - دارمی
سنن ابی داود مع حاشیته عون المعبود - للحافظ المحدث الشیخ ابی عبدالرحمن شرف الحق
السنن الكبری - بیهقی
السیره الحلبیه - حلبی
السیره النبویه - سیداحمد زینی دحلان
سیره - ابن هشام
سیره - ابن سیدالناس
سیرهی عمربن خطاب - ابن جوزی
شذرات الذهب - ابن عماد حنبلی
شرح - محمد عزیزی حنفی
شرح ابن هیثم - ابن هیثم
شرح الآبی - مسلم
شرح التجرید - قوشجی
شرح المقاصد - تفتازانی
شرح المواقف - جرجانی
شرح المواهب - زرقانی
شرح جامع الصغیر - شیخ محمد عبدالرؤوف مناوی شافعی
شرح دیوان - میبدی
شرح ریاض الصالحین - صدیقی
شرح صحیح مسلم - نووی
شرح صحیح مسلم - سنوسی
شرح مختصری صحیح بخاری - ابومحمد ازدی
شرح نهجالبلاغه - ابن ابی الحدید معتزلی
الشفاء فی تعریف حقوق المصطفی - قاضی عیاض
شمس الاخبار - قرشی
شواهد التنزیل - الحافظ ابوالقاسم الحاكم الحسكانی
صبح الاعشی فی صناعه الانشاء - احمدبن علی قلمقشندی
صحیح - بخاری
صحیح - مسلم
صحیح - ترمذی
صفه الصفوه - ابوالفرج ابن جوزی
الصواعق المحرقه - ابن حجر هیثمی
طبقات - شعرانی
طبقات الحفاظ - ذهبی
طبقات الكبری - ابن سعد
مطر ح التثریب فی شرح التقریب - الحافظ ابوزرعه احمدبن عبدالرحیم عراقی
طوالع الانوار - قاضی بیضاوی
العرائس - ابواسحاق ثعلبی
العقد الفرید - ابوعمر ابن عبدربه
العمده - ابن بطریق
عمده التحقیق مفی بشائر آل الصدیق - عبیدی مالكی
عمده القاری - بدرالدین ابن العینی
عیون الاثر - ابن سیدالناس
عیون الاخبار - ابن قتیبه
عیون المجالس - عبدالوهاب بن علی بن نصر بغدادی مالكی
الغدیر - علامه امینی
الغیث المنسجم - صفدی
الفائق فی غریب الحدیث - محمدبن عمر زمخشری
الفتاوی الحدیثیه - احمدبن محمد ابن حجر هیثمی
فتح الباری - ابن حجر
فتوح البلدان - بلاذری
الفتوحات المكیه - ابن عربی
فرائد السمطین - حمویی حموینی
فرقان القرآن بین صفات الخالق و صفات الأكوان - محمدبن سلامه قضایی عزامی
الفصل - ابن حزم
الفصول المهمه - صباغ مالكی
الفیض القدیر - شمس الدین مناوی شافعی
قاموس اللغه - محمدبن یعقثوب بن محمد فیروزآبادی
كتاب الآثار - قاضی ابویوسف
كتاب الام - شافعی
كتاب العلم - ابی عمر
كتاب المغازی - محمدبن عمربن الواقدی
كشف الخفاء - عجلونی
كشف الغمه - امام شعرانی
كفایه الخصام - هاشم بن سلیمان بحرانی
الكفایه الطالب - گنجی شافعی
كنزالعمال - متقی هندی
كنوز الدقایق - مناوی
الكنی و الالقاب - دولابی
اللنائلی المصنوعه - جلالالدین سیوطی
لسان العرب - ابن منظور
لسان المیزان - ابن حجر عسقلانی
اللمع - ابونصر
المجتنی - ابن درید
مجمع الامثال - میدانی
مجمع البیان - شیخ ابوعلی طبرسی
مجمع الزوائد و منبع الفوائد - للحافظ نورالدین علی بن ابیبكر الهیثمی
المحاضرات - راغب
مختصر حاشیه كتاب الام - مزنی
مرآه الجنان - یافعی
مرفاه الوصول - احمدبن فرامرز ملا خسرو
المرقاه فی شرح المشكاه - الشیخ علی بن سلطان القاری الهروی
مروج الذهب - مسعودی
المستخرج من التفاسیر الاثنی عشر- محمدبن مؤمن شیرازی
المستدرك - حاكم
المستطرف - شهابالدین ابشیهی
مسند - ابی داود طیالسی
مسند - احمد
مسند - زیدبن علی
مشكاه المصابیح - خطیب تبریزی
مشكل الآثار - طحاوی
مصابیح السنه - بغوی
مصباح الشریعه - منسوب به جعفربن محمدالصادق (علیهالسلام)
مصباح الظلام - جردانی
مصنف - ابن ابی شیبه
مطالب السئول - محمدبن طلحه الشافعی
مطالع الانظار علی طوالع الانوار - عبدالله بن عمربن محمد بیضاوی
المعارف - ابن قتیبه
معجم البلدان - یاقوت ابن عبدالله یاقوت حموی
معجم الشعراء - مرزبانی
معجم الصغیر - طبرانی
المعرفه - ابونعیم
المعیار و الموازنه - اسكافی
المفاضله بین الصحابه - ابن حزم
مقتل - خوارزمی
مقتل الحسین - موفق بن احمد خوارزمی
مقدمه اصول التفسیر - ابن تیمیه
المقنعه - مفید
مناقب - خوارزمی
مناقب الفقیه - ابن مغازلی
المنتظم - ابوالفرج ابن جوزی
منهاج السنه - ابن تیمیه
المواقف - قاضی عضد ایجی
المواهب اللدنیه - قسطلانی
موطأ - مالك
میزان الاعتدال - ذهبی
نزل الأبرار - بدخشی
نزهه المجالس - صفوری
نفحات اللاهوت - علی بن عبدالعلی المحقق الكركی
نوادر الاصول - محمدبن علی حكیم ترمذی
نواقض الروافض - جرجانی
نورالابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار - مؤمن شبلنجی
نهایه - ابن اثیر
الوافی بالوفیات - صفدی
وفاء الوفاء - سمهودی
ینابیع الموده - قندوزی
الیواقیت و الجواهر - شعرانی